پروپاگاند جنگ طلبانه امپریالیستی و موقعیت “اپوزیسیون” بورژوایی

پروپاگاند جنگ طلبانه امپریالیستی و موقعیت “اپوزیسیون” بورژوایی

اتفاقاتی سیاسی ایی که این روزها در جریان است، برخلاف تصورات خام اندیشانه ی اپوزیسیون چپ، فراتر از یک اعمال فشار دیپلماتیک از جانب امریکا و اسرائیل است. مساله این است که امپریالیسم غرب به سرکردگی امریکا و ناتو به همراه اسرائیل به عنوان پایگاه اصلی امپریالیسم در خاورمیانه، رقیب امپریالیستی از جنس جمهوری اسلامی که متحد امپریالیسم روسیه است و با سیاست های اشغال گرانه اش، در پی گسترش دامنه ی نفوذ خود در کل منطقه ی خاورمیانه است، را به راحتی قبول نمی کنند. لازم به ذکر است که جمهوری اسلامی نه تنها در فلسطین، لبنان، سوریه، عراق، یمن و دیگر کشورهای منطقه پایگاه عظیم امپریالیستی برای خود درست کرده است، حتی در کشورهای شمال افریقا مانند مصر، تونس، کشورهای امریکای جنوبی همچون ونزوئلا و کوبا و بعضا در کشورهای اروپای شرقی چون رومانی و کشورهای از هم پاشیده ی وابسته به شوروی و یوگسلاوی سابق هم نفوذ چشمگیری دارد.

” تز” ارتجاعی یی که ناسیونالیسم چپ و چپ ناسیونالیسم یعنی جریانات مرتجع عقب مانده ی استالینیست در سراسر جهان نمایندگی کرده و هنوز هم با همین تئوری توطئه به جنگ با دشمن می روند، تاکنون در میان توده ی مردم مخالف امپریالیسم امریکا، احزاب و گروه های سیاسی ناسیونالیست چپ و چپ ناسیونالیست، جناح های چپ بورژوازی از جمله شاخه های مختلف سوسیال دمکراسی به ویژه تروتسکیست های اروپایی هم غالب است. این تز ارتجاعی “راه رشد غیر سرمایه داری” و جلوه دادن امریکا به عنوان تنها نیروی امپریالیستی بوده و هست. این نیروها نه تنها تئوری امپریالیسم لنین را به سخره گرفته اند و اصلا درکی از ان ندارند، بلکه هر نیروی مرتجع وحشی و بربریستی که مخالف امپریالیسم امریکا (شیطان بزرگ) باشد را “انقلابی” و “مترقی” خوانده و به دفاع از ان بر می خیزند. در این راستا سایت مجله ی هفته که از سپاه پاسدارن و بیت رهبری به خود نظام نزدیک تر است و اقدامات امپریالیستی نظام ملعون و منفور تروریست جمهوری اسلامی در منطقه را از زبان مهدی گرایلو به عنوان یکی از نویسندگان این سایت، را تنها راه کنترل اقدامات امپریالیستی امریکا در منطقه می داند و سپاه پاسداران را تنها نیرویی می داند که علیه قدر قدرتی امپریالیسم امریکا و صهیونیسم بایستد و زیاده خواهی ان را متوقف کند. سایت مجله ی هفته از نظر من به همراه چند تا از چپ های پرو پوتین از جمله بهمن شفیق، اراذل و اوباش بازمانده از حزب توده و یکی دو نفر از جریان توفان، اگر مستقیم با نهادهای امنیتی در ایران همکاری هم نداشته باشند، تریبونشان در خدمت بیت رهبری و سپاه پاسدارن به عنوان یک نیروی امپریالیستی است.

طرف دیگر قضیه دو راهی ایی است که رئال پولیتیک در عرصه ی جهانی سر راه بشری قرار داده است که تمام کشمکش ها را کشمکش بین بالایی ها می بیند و اطلاعات خود را از مدیای رسمی و نوکر تغذیه می کند. در میان این طیف ها انواع اقسام جانور از انسان های پاسیو تا احزاب و نیروهای سیاسی بورژوایی قرار دارند. این انسان ها، ان جی او، احزاب و نیروهای سیاسی هیچ اعتمادی به قدرت پایینی ها ندارند و به امید تغییر از بالا هر نوع کشمکش اجتماعی پایینی ها از جمله مبارزه طبقاتی، مبازات زنان، مبارزات رهایی بخش ملی از جمله مبارزه ی مردم فلسطین برای رهایی از چنگال امپریالیسم و فاشیسم را نادیده می گیرد ولی به سکس ترامپ با فلان فاحشه در ازای صد و چند هزار دلار می چسپد و ان را به موضوع خودش تبدیل می کند.

نیروهای سیاسی “اپوزیسیون” بورژوایی در کلیت خود با تمام اختلافات جزئی که بر سر چگونی خودفروشی شان دارند، در زمره ی نیروهای ارتجاعی و محافظه کاری هستند که به رسانه های رسمی و نوکر چسپیده و تنها تفاوتشان با همدیگر در اشکال خودفروشی شان است.

در میان طیف رنگارنگ و ناهمگون “اپوزیسیون” ارتجاعی و بورژوایی از سلطنت طلب گرفته تا مجاهد و حزب کمونیست کارگری ایران، توده و توفان، همگی در بین کشمکش رئال پولیتیک گیر کرده اند و هر کدام خود را به یکی از جناح های امپریالیستی امریکا و غرب یا روسیه و ایران فروخته اند و اگر هم مستقیم خود را نفروخته باشند و در ازای مواضع ارتجاعی شان پولی نگیرند، از لحاظ موضع به یکی از دو طرف ارتجاع امپریالیستی نزدیک هستند و مواضع یکی از این دو طرف را نمایندگی می کنند. تفاوت های جزئی بر سر مسائل استراتژیک و اشکال مزدوری این نیروها را از “اپوزیسیون” بورژوایی به یک نیروی مترقی تبدیل نمی کند، چون ماهییت همه ی این نیروها بنا بر استراتژی شان ارتجاعی، ضد انقلابی، پوپولیستی و بی ربط به منافع توده هاست.

مساله ی فلسطین و اسرائیل

با افتتاح سفارت امریکا در اورشیلم و قبل از ان اعلام اورشیلم از جانب رئیس جمهور مجنون فاشیست امریکا و لمپن قداره کش یعنی دونالد ترامپ که چند سال پیش از بلژیک به عنوان یکی از شهرهای فرانسه اسم برد، به عنوان پایتخت اسرائیل، در شرایطی است که مساله ی “برجام” و فسخ یک طرفه ی قرارداد برجام از جانب ترامپ، باعث پایین امدن ارزش پول ایران در سطح فجیح شده است و زمانی که جمهوری اسلامی به راحتی از توسعه طلبی های امپریالیستی خود در منطقه دست نمی کشد و در تلاش صدور جنگ به کشورهای مختلف خاورمیانه برای پیدا کردن جایگاه و پایگاه سیاسی و نظامی است، اوضاع سیاسی منطقه را بحرانی تر کرده است و حمله ی دولت اشغالگر و فاشیست اسرائیل به مردم کرانه ی غزه در روز چهاردهم ماه مه یعنی همین امروز و کشتن ده ها غیر نظامی، زخمی کردن چند هزار نفر و تلاش برای نشان دادن چنگ و دندان فاشیستی خود به مردم ازادی خواه و مبارز فلسطین و همچنین تلاشی امپریالیستی و فاشیستی برای ادامه ی سیاست های اشغالگرانه است.

نیروهای وابسته به اپوزیسیون بورژوایی ایران که ترامپ را ناجی مردم ایران اعلام می کنند و بوی خون و باروت جنگ به مشامشان رسیده است، در تلاشند از طریق سیاست های جنگ طلبانه ی امریکا به قدرت برسند و به همین خاطر با افتتاح سفارت بزرگترین دولت تروریستی جهان یعنی امریکا در اورشیلم برای یک جنگ امپریالیستی دولت امریکا و اسرائیل علیه مردم ایران و نه دولت ایران روز شماری می کنند.

در این شکی نیست که ترامپ و دولت امریکا با این اقدامات در تلاشند که دامنه ی نفوذ ایران در منطقه را محدود کنند، اما نباید توهم داشت که گزینه ی جنگ علیه مردم ایران از روی میز سیاستمداران امپریالیست جهانی و به ویژه دولت تروریست امریکا برداشته شده است. سخنرانی تهدید امیز ناتانیاهو در مورد جمهوری اسلامی ایران و دسترسی موساد به منابع اطلاعاتی رژیم ایران در هفته ی گذشته به خوبی این را نشان می دهد که جمهوری اسلامی از هر طریق ممکن تحت فشار است، که خود را با سیاست های امپریالیسم غرب تطبیق دهد و پایش را از گلیمش درازتر نکند. اگر جمهوری اسلامی به توسعه طلبی هایش ادامه دهد و مناطق اشغالی و تحت نفوذ اسرائیل را بخواهد با سپاه قدس و نیروی تروریستی اش ازاد کند، شرایط اماده باش جنگی به یک جنگ منطقه ی بزرگ تبدیل می شود. در این شکی نیست که سیاستمداران جلاد و جنایتکار جمهوری اسلامی در جنون عجیبی به سر می برند و دولت های فاشیست و تروریست اشغالگر اسرائیل و امریکا هم به دنبال هر بهانه یی برای شروع جنگ هستند.

با توجه به اینکه جمهوری اسلامی به مثابه ی یک نظام جنایتکار که روزانه حقوق انسان ها را زیر سوال می برد و جواب مخالفین سیاسی اش را با طناب دار می دهد، این نظام نه در سطح بین المللی بین دولت های اروپای غربی عضو اتحادیه ی اروپا جایگاه و پایگاهی دارد و نه مردم اروپا کوچکترین تمایلی به این نظام دارند و نه سازمان ملل از رژیم ایران دفاع می کند. در شرایطی که وجهه ی بین المللی نظام زیر سوال است، مبارزات مردمی علیه جنگ نمی تواند در سطح وسیع شکل بگیرد و این از هر لحاظ به ضرر مردم ایران است.

مساله ی “یهود” یا درست کردن پایگاه نظامی بین المللی به بهانه ی سرکوب و کشتار یهودیان

یکی از نظریات توطئه یی که در اوایل قرن بیستم توسط نظریه پردازان محافظه کار و مرتجع صهیونیست و بخشا مسیحی های افانگلیکا در بریتانیا و امریکا شکل گرفت، افسانه و متولوگی “قوم” یهود بود. اولین بار در تاریخ نظریه پردازان طرفدار نظریه ی توطئه بر اساس خزعبلات اسطوره یی و با انگیزه های کاملا امپریالیستی و استعمارگرانه مساله ی وجود “قوم” یهود در قدس را در چند هزار سال پیش مطرح کرده، از دیاسپورای یهود صحبت به میان آمد و مساله ی بازگشت یهودیان به مکانی که از آن آمده اند، مطرح شد و و به دنبال این مساله بود که در سطح وسیع دولت امریکا و جناح محافظه کار مسیحی حاکم که بنا به استنادات مکتوب معتقد بودند که یهودیت همانا بازگشت به مسیح است، در سطح وسیع از تشکیل دولت اشغالگر اسرائیل دفاع کردند. همزمان با این مساله ما شاهد مهاجرت یهودیان از سراسر جهان به فلسطین برای بازگشت به “سرزمین پدری” شان هستیم و به دنبال عروج فاشیسم در المان و سرکوب وحشیانه ی یهودیان، تلاش ها برای پیشبرد سیاست های امپریالیسم جهانی در منطقه ی خاورمیانه انجام گرفت و صدها هزار یهودی متواری از چنگال طاعون فاشیسم از طریق فرانسه و کشورهای دیگر وارد فلسطین شدند و هفتاد سال پیش دولت اشغالگر اسرائیل که ترکیبی از ملیت های مختلف بود که به ایدئولوژی ضد انسانی و برده دارانه ی صهیونیسم معتقد بودند، شکل می گیرد. اگر فرض را بر این بگیریم که این افسانه سازی از مساله ی یهود و حضور یهودیان در سه هزار سال پیش در قدس درست باشد، تحت هیج شرایطی نباید جنون امپریالیستی و فاشیستی دولت اشغالگر اسرائیل را توجیه کنیم. کسانی که بر اساس این این خزعبلات اقدامات وحشیانه و تروریستی اسرائیل علیه مردم بی دفاع فلسطین را توجیه می کنند، فاشیست هایی بیش نیستند، که از اعمال سیاست امپریالیسم در خاورمیانه نفع می برند و یا احمق و بی شعور اند.

مساله ی تشکیل دولت ملت مذهبی بر اساس دین یهود به همان اندازه ی تشکیل دولت اسلامی عراق و شام مشروعیت دارد. مساله ی دیگر این است که، اگر موافقین سیاست های اشغالگران صهیونیست و امپریالیست، بازگشت یهودیان به مکانی که از آن آمده را مشروع می دانند و به دولت تا دندان مسلح اسرائیل به این بهانه که یهودی ها هزاران سال پیش از آنجا بیرون رانده شده اند، پس امروز می توانند دیگران یعنی فلسطینان را از سرزمینشان بیرون براند، چرا از بازگشت “اریایی” ها به اروپا و تشکیل دولت آریایی دفاع نمی کنند. اگر اشغال فلسطین توسط فاشیسم صهیونیستی مشروع است، تشکیل دولت ملت آریایی توسط فاشیست های رانده شده از اروپا هم باید از جانب دول غربی مدافع اسرائیل و کلا نیروهای طرفدار اشغال فلسطین حمایت شود.

با خزعبلات متولوژیک و اسطوره یی، با احساسات ضد عقلانی و با جعل تاریخ، امپریالیسم نمی تواند سیاست های بربریستی خود را توجیه کند.

دولت اسرائیل در واقع چیزی جز یک دولت مولتی ناسیونال که نماینده ی سرمایه ی مالی بین المللی و امپریالیسم غربی است، نیست. این دولت پایگاه نظامی امریکا در خاورمیانه در منطقه یی که هیچ گاه به صورت کامل توسط امپریالیسم غرب به خاطر شرایط ژئوپولتیک این منطقه، به یک منطقه ی استعماری تبدیل نشد، شکل می گیرد.

به دنبال تشکیل دولت اسرائیل جنگ بین فلسطین و اسرائیل شروع می شود، جنگی که تاکنون بعد از گذشت پنجاه سال شعله ور است و هر روز از مردم فلسطین قربانی می گیرد. بزرگترین جنگی که در این میان اتفاق افتاده است، جنگ شش روزه است از تاریخ پنجم ژوئن 1967 تا دهم ژوئن است که در ان ائتلاف عرب در مقابل اسرائیل شکست خورد و اسرائیل توانست بخش هایی از اردن را هم اشغال کند. این جنگ بیش از هر زمانی ماهییت ارتجاعی ناسیونالیسم عرب و تقابل این ایدئولوژی ارتجاعی را با منافع توده های کارگر و زحمتکش عرب نشان داد. دولت اتحاد جماهیر شوروی که سال ها از این “الترناتیوهای” کارتونی برای “رفع” مساله ی ملی و به عنوان الترناتیوی برای “راه رشد غیر سرمایه داری” نگاه می کرد، هم ماهییت ارتجاعی خود را نشان داد و بسیاری از نیروهایی مختلف در جنبش انتی امپریالیستی جهانی متوجه شدند که حل مساله ی ملی و مبارزه با امپریالیسم از کانال اتحاد با شوروی سابق نمی گذرد و تکرار خزعبلات استالینیستی به معنی دفاع از کمونیسم نیست. لازم به ذکر است که بین اردوگاه شوروی و جمال الدین عبدالناصر به مثابه ی لیدر “جهان عرب” و دیگر نیروهای ناسیونالیست از جمله مارشال تیتو ووو تفاوت هایی در زمینه ی حل مساله ی ملی وجود داشت که البته به هیچ وجه تفاوت بنیادین و تفاوت بر سر راهکار سوسیالیستی و بورژوایی نبودند. هم اتحاد جماهیر شوروی و هم عبدالناصر و هم دیگر نیروهای رفورمیست چپ و کلا طیف ناسیونالیسم چپ، در ارتجاع رئال پولیتیک و جهان دو قطبی گیر کرده بودند و دنیا را از پشت عینک بورژوازی نگاه می کردند.

مارکس زمانی که از هگلی های جوان و برنو بائر برید و به نقد او نشست در شهر براونشوایگ المان جزوه ی مشهور خود “در باره ی مساله ی یهود” را نوشت و برای سالنامه ی فرانسوی المانی که ان زمان یک سالنامه ی رادیکال بود فرستاد و با نقد اتشین بر عقاید بورژوایی ولی رادیکال برنو بائر تناقضاتی که بائر در مورد حل مساله ی یهود گرفتار امده بود راهکار سوسیالیستی حل مساله ی اقلیت ها و ستم کشان جامعه از جمله یهودیان که در ان زمان شدیدا تحت فشار و سرکوب بودند، معرفی کرد و جلو جامعه گذاشت.

مارکس در این جزوه علاوه بر نقد نظریات بائر به نقد حقوق بشر دروغین و ریاکارانه ی بورژوایی پرداخت و برداشت خود را از حقوق بشر (بخوانید حقوق انسان) اعلام کرد. او نوشت بائر در یک تناقض لاینحلی گیر کرده است. از طرفی فراخوان صادر کرده است که یهودیان یهودی بودن خود را کنار بگذارند و جذب حکومت مذهبی مسیحی شوند و به عنوان مسیحی به شهروند تبدیل شوند و در سیاست دخیل باشند تا دیگر مورد تبعیض قرار گرفته نشود و از طرف دیگر خود مسیحیان در المان در همان زمان رها نبودند.

مارکس از بائر سوال می کند که ایا مسیحیان المان به عنوان شهروندانی که در سیاست دخیل هستند رها هستند؟! بی گمان جواب نه بود. مارکس امریکا را برای او مثال می اورد که نزدیک به صد سال بود یک سیستم سکولار در انجا حاکم بود ولی مردم امریکا را جزو یکی از مذهبی ترین مردمان جهان می دانست. مارکس با طرح این مساله سکولاریسم بورژوایی بائر را به کلی زیر سوال می برد و نشان می دهد که سکولاریسم و اتئیسم صرف و ماتریالیسم بائر و فوئرباخ به هیچ وجه نمی تواند رهایی انسان های تحت ستم و اقلیت ها را نوید دهد.

اگر کانتکسی که مارکس در ان به صورت تئوریک راجع به حل مساله ی یهود در المان می نوشت را با شرایط حاکم در اسرائیل مقایسه کنیم متوجه خواهیم شد که راهکارهایی که دولت فاشیستی و تروریست اسرائیل برای حل مساله ی فلسطین ارائه می دهد، به مراتب ارتجاعی تر از راهکارهای بورژوایی و سکولاریستی اقای برنو بائر است. دولت اسرائیل نه تنها در نظر بلکه در عمل به دنبال نابودی هویت غیر اسرائیلی و غیر صهیونیست است و سیاست های این دولت در هفتاد سال گذشته را می توان پاکسازی قومی، اسمیلاسیون و توحش و بردگی فاشیستی خواند. سیاستی که هیتلر علیه یهودی ها به کار گرفت توسط دولت اسرائیل توسط اعراب و فلسطینی ها در بعد کوچکتر به کار گرفته می شود. مارکس در پایان جزوه ی “در باره ی مساله ی یهود” می نویسد که رهایی یهود رهایی از یهودی بودن است. رهایی اعراب فلسطینی اما به هیچ وجه رهایی از عرب بودن نیست. تا زمانی که فاشیسم صهیونیستی سیاست های امپریالیستی و اسمیلاسیون خود را برای پاکسازی قومی در منطقه به پیش می برد و تا زمانی که صهیونیسم زنده است، مردم فلسطین نمی توانند هویت فلسطینی بودن خود را کنار بگذارند و یا ان را انکار کنند. مساله ی هویت زمانی معنی و مفهوم خود را از دست خواهد که هویت ملی، قومی، جنسی، طبقاتی و در کل تمام هویت ها در سطح جهانی رنگ باخته باشد و اثار این هویت ها برای همیشه به فراموشی سپرده شده باشد. تا زمانی که فاشیسم هست، جنبش انتی فاشیستی هم وجود دارد و تا زمانی که اسرائیل سیاست اسمیلاسیون و فاشیستی خود را به پیش می برد، مقاومت در مقابل ان به عنوان عرب، فلسطینی، انسان، کارگر و در کل بشر تحت ستم مترقی و ضروری است. اگر صهیونیست ها و یهودیان هویت خود را کنار گذاشتند و دولت فاشیستی اسرائیل را سرنگون کردند و فلسطینیان را به عنوان متحد طبقاتی خود و شهروندان درجه یک پذیرفتند، ان موقع من خودم اولین کسی خواهم بود که خواهان نابودی هویت عربی و فلسطینی خواهم بود.

راهکار حل مساله ی فلسطین نمی تواند راهکاری بورژوایی باشد

اگر بخواهیم به صورت بورژوایی این مساله را حل کنیم باید به برنو بائر مراجعه کنیم و بگوییم که مردم فلسطین باید هویت عرب بودن و فلسطینی بودن خود را زیر سوال ببرند و به عنوان یهودی صهیونیست اسرائیلی شوند. مشکل اما این است که یهودیت تنها از طریق مادر منتقل می شود و اگر کسی مادرش یهودی نبوده باشد به هیچ وجه نمی تواند یهودی شود!! فاشیسم یهودی زنانی را که به به صورت مصنوعی تخم گذاری می کنند، توسط راهبه های زن که در بیمارستان های اورشیلم مشغول کار هستند شدیدا کنترل می کند که نکند تخم اشتباه از یک غیر یهودی وارد رحم یک زن یهودی شود. بنابراین اگر حتی سیاست اسمیلاسیون بورژوایی را مردم فلسطین بپذیرند، باز هم فاشیسم صهیونیستی و ارتجاع فوندمنالیستی یهود این اجازه را به مردم نخواهد داد که یهودی شوند!

راهکار دیگر مانند دو دولت و یا یک دولت هم در چارچوب رئال پولتیک بورژوایی هستند و تشکیل دولت مترقی و رادیکال سکولار با قوانین مترقی و ضد مذهبی را نه اسرائیل و امپریالیسم غرب خواهد پذیرفت و نه جمهوری توحش و بربریت اسلامی ایران به عنوان حامی حماس، بنابراین این سیاست هم در رئال پولیتک امپریالیستی خاورمیانه جوابگو نیست.

تنها راهکار حل مساله ی فلسطین راهکار سوسیالیستی است. مردم فلسطین نباید به ریاکاری و دورویی دولت های بورژوایی و اخلاقیات کثیف و ضد بشری سران این دولت ها اعتماد کنند. تنها متحدان مردم فلسطین توده های کارگر رادیکال و مترقی در سطح منطقه و جهانی و به ویژه طبقه ی کارگر اسرائیل است.

طبقه ی کارگر اسرائیل لازم است سیاست های فاشیستی و امپریالیستی دولت ناتانیاهو و ترامپ را یکی پس از دیگری پس بزند و کارخانه ها و خیابان ها را به اشغال خود دراورد. کمونیست ها و نیروهای انقلابی از سراسر جهان باید به دفاع عملی و علنی بدون هیچ واهمه ای از مبارزات توده ی مردم فلسطین که چیزی جز مبارزه برای رهایی مردم نیست برخیزند و دفاع خود را نباید به این مشروط کنند که نیروهای ارتجاعی و عقب مانده یی چون حماس به عنوان مزدور جمهوری اسلامی در فلسطین و نوار غزه قدرت دارند. باریکه ی غزه بزرگترین زندان سر باز جهان است و این زندان سرباز برای فلسطینیان باید به زندان صهیونیست ها و فاشیست های اسرائیلی و متحدانشان تبدیل شود.

با شکل گیری مبارزات رادیکال در منطقه، اسرائیل تافته ی جدا بافته نیست و این مبارزات اسرائیل را در می نوردد و بشریت تشنه ی رهایی یک روز این تروریست های فاشیست و جانی مثل ناتانیاهو، ترامپ، خامنه یی، بشار اسد، پوتین و دیگر سران سازمان های جاسوسی و تروریستی منطقه و جهانی را جارو خواهد کرد.

نقطه فاصل بشریت و توحش در این شرایط دفاع از مردم فلسطین است. به من بگو که ایا از سیاست های اسرائیل و امریکا علیه مردم فلسطین دفاع می کنی یا نه تا بهت بگویم که تو یک فاشیست بربر هستی و ربطی به بشریت نداری.

متاسفانه کم نیستند کسانی که خود را “چپ” دانسته و به مکتب رفورمیستی، ضد انقلابی و ارتجاعی کانت گرایانه ی “فرانکفورت” اعلام وفاداری می کنند و ادورنو و موشه پوستون را در جایگزین مارکس و انگلس کرده اند، که از سیاست های فاشیستی و جنگ طلبانه ی نظام اشغال گر اسرائیل مستقیم و غیر مستقیم دفاع می کنند. این گروه های فاشیست که خود را چپ خطاب می کنند و در جنبش انتی فاشیستی و حتی دانشگاه های المان هژمونی دارند، از طریق موساد و سازمان های اطلاعاتی برای جاسوسی استخدام شده اند، تا صهیونیسم را در سطح جهانی تبلیغ کنند و ان را جایگزین چپ و مارکسیسم کنند. در المان این میکروب های فاشیست را انتی دویچ می نامند.

در بین “چپ” ایران هم یکی دو نفر از جمله فرشید فریدونی که به تایتل دکتری اش بی نهایت علاقه مند است و فروغ اسدپور به تئوری ارتجاعی موشه پوستون بنیان گذار “چپ” صهیونیستی سمپاتی دارند و ان را تبلیغ می کنند. نقد صهیونیسم به عنوان یک ایدئولوژی نئوفاشیستی که از مذهب انسان ها قومیت و ملیت ساخته است، وظیفه ی هر انسانی است که به رهایی انسان می اندیشد.

حسن معارفی پور

پروپاگاند جنگ طلبانه امپریالیستی و موقعیت

Sozialismus, Theorie und “Praxis”!

Sowietunion Sozialismus oder Staatkapitalismus?

Erstens sind die “Grundsätze des Kommunismus” von Engels und das “Manifest der Kommunistischen Partei” die Grundlage, von der ausgehend wir die Welt betrachten müssen. Sie beschreiben das Interesse einer bestimmten Klasse, die durch einen revolutionären Umbruch sowohl sich als auch die gesamte Menschheit emanzipieren kann. Nach Marx und Engels als Vertreter des wissenschaftlichen Sozialismus kann Sozialismus nur existieren in einer Gesellschaft, in der die Verhältnisse menschlich werden. Sie haben den Internationalismus und die Vereinigung der Arbeiterklasse gegen eklige, chauvinistische, nationalistische Ideologien benutzt. Internationalismus ist für die Vertreter des wissenschaftlichen Sozialismus ein Prinzip. Zweitens ist die Abschaffung der bürgerlichen Produktionsverhältnisse, des Eigentums an Produktionsmitteln – sowohl staatliches als auch kapitalistisches Eigentum – einer der Grundsätze des Kommunismus, der nicht widerlegt werden kann. Wenn wir diese beschriebene Weltanschauung auf die Situation in der Sowjetunion ab den 1930er Jahren übertragen und vergleichen, wie dieser sogenannte Sozialismus, den ich als Staatskapitalismus bezeichne, sehen wir genau, dass ab dieser Zeit die Grundsätze des Kommunismus und der kommunistischen Zeit vom kontrarevolutionären Stalin wegen der Weltpolitik die regionale Krise in der Sowjetunion und viele andere Faktoren, die du auch teilweise erwähnt hast, die absolut legitime Revolution von 1917, die in die falsche Richtung ging. Der Internationalismus wird durch den Nationalismus ersetzt und die Frage danach, wer Kommunist ist, entscheidet sich ab dieser Zeit daran, wer die Sowjetunion unterstützt. Wenn man die Sowjetunion nicht unterstützte, wurde man sofort von stalinistischen Truppen als Ketzer bezeichnet und ermordet. Trotzky und seine Anhänger wurden als kontrarevolutionärer Feind betrachtet, der angeblich von Faschisten unterstützt wurden, war überhaupt nicht stimmte. Unabhängig davon, wie viele Tausend Menschen Zwangsarbeit leisten mussten (was weder mit Emanzipation noch mit menschlichen Verhältnissen zu tun hat), wurden die größten Denker des Kommunismus weltweit (51 Personen des Zentralkommittees der Kommunistischen Partei) ermordet und große Denker wie Lukács erhielten ein Reiseverbot in die Sowjetunion. Ich bin dankbar, dass die Rote Armee den Faschismus zerschlagen hat, aber das ist kein Argument, mit dem ich die bürgerlichen, nationalistischen Verhältnisse, die in der Sowjetunion herrschten, legitimieren muss. Es gab in der Sowjetunion keinen Markt, aber es herrschten bürgerliche Verhältnisse. Der Staat und die sogenannte Kommunistische Partei haben die Wirtschaft reguliert und durch ihre brutale Ausbeutung das Land industrialisiert und die Arbeiterklasse von sich absolut entfremdet. Sind das die menschlichen Verhältnisse, von denen Kommunisten sprechen?! Wenn in einer Gesellschaft die Wirtschaft nicht von der Arbeiterklasse und deren Vertretern reguliert wird, darf man nicht von Sozialismus reden. Deswegen hat Lenin am Anfang gesagt: Alle Macht den Räten.

انسان شناسی ساختارگرا و پسا ساختارگرا، طاعون هایی برای دنیای امروز

فرهنگ زن عوض کردن Frauentausch یکی از پیش پا افتاده ترین، سخیف ترین و ضد زن ترین بی فرهنگی هایی است که بر اساس تحقیقات انسان شناسی دیتر هالر Dieter Haller انسان شناس المانی منتشر شده در کتاب اطلس انسان شناسی، در میان بیش از 16 درصد جوامع در کره ی زمین تا به امروز باقی مانده است. معمولا انسان شناسان و اکادمیسین های بورژوایی هیچگونه نقدی به این توحش و بربریت ندارند و علیرغم اینکه اعلام میکنند که ما باید از زاویه دید اقوام و اقلیت های تحت سلطه و ملت های تحت ستم تحقیقات اکادمیک انجام دهیم در عمل، فرهنگ طبقه ی حاکم در میان کشورهای دیگر که در سفارت خانه ها هم تبلیغ می شود را به عنوان فرهنگ جامعه بازتاب می دهند. از این زاویه می توان گفت که انسان شناسان به عنوان کسانی که به صورت میدانی برخلاف جامعه شناسان از نزدیک روی مردم جوامع مختلف کار می کنند، نه تنها فرهنگ ستم کشان در این مورد زنانی که به عنوان ابژه ی جنسی مثل یک عروسک های جنسی فروخته می شوند را بازتاب نمی دهند، بلکه با نگرشات شدیدا ارتجاعی و به اصطلاح بی طرفانه ی خود به بازتولید توحش و بردگی زنانی که همچون گوسفند عوض می شوند، خدمت می کنند. یکی از انسان شناسانی که بیشترین تحقیقات را در این زمینه انجام داده است، کسی نیست جز لوی ستروس انسان شناس مشهور فرانسوی و از بینان گذاران مکتب ارتجاعی و محافظه کارانه ی ساختارگرایی، مکتبی که از درون ان و در واکنش به ان پست مدرنیسم این طاعون صوفی مسلکی شکل گرفت.

در مورد لوی ستروس باید بگویم که او ضد فرهنگ زن به زن را هارمونی و تقارن برای حفظ اتحاد اجتماعی و ساختار خانواده و قوم خویش ضروری می داند و زنان را نوعی هدیه (برگرفته از مارسل موس) می خواند که نه به عنوان ابژه بلکه به عنوان سوژه عوض می شوند.

پرداختن به این خزعبلات عمر نوح و صبر ایوب می طلبد! اما این را باید بگویم که من به عنوان یک شورشی عصیان گر رادیکال دیگر تمایلی به ادامه تحصیل در رشته ی صوفیستی انسان شناسی ندارم و از ماه های اتی برای همیشه از این خزعبلات و توجیه ان فاصله می گیرم!

دانشگاه های اروپا به ویژه رشته ی فلسفه و انسان شناسی تبدیل به مراکز صوفی و هیپی پروری شده اند. در دانشکده ی ما علاوه بر صوفی گری و درویشیسم، انسان های پاپتی زیادی را می بینی که با لباس های عجیب و غریب که تنها در موزه های بی نهایت قدیمی دیده می شوند، در محوطه ی دانشگاه مشغول ارگاسم روحی از طریق مدیتیشین و صوفیسم هستند. ماری جوانا و سکس گروهی و انارشی جنسی، پست مدرنیسم، احترام به فرهنگ های پوسیده یی که ما با گوشت و پوست و استخوان با ان جنگیده اییم، بخشی از تفکر صوفی مسلکانه ی نئولیبرالیسم “فلسفی” پوچ گرای نیهلیستی و پست مدرنیستی است.

پست مدرنیسم با تمام شاخه هایش، روبنای فکری و اخلاقی یک از گندیده ترین، ضد بشری ترین و ارتجاعی ترین الگوهای اقتصادی بورژوایی یعنی نئولیبرالیسم است و پست مدرنیسم از طریق دامن زدن به گفتمان های ارتجاعی زیر نام مالتی کالچرالیسم، نقد اورینتالیسم، بازگشت به نیچه، تنوع فرهنگی، انترسکشنالیتی، مساله ی قدرت در مهد کودک (قدرت میکروسکوبی) این مناسبات وحشیانه را توجیه می کند.

مرگ بر پست مدرنیسم
انسان شناسی نه تنها انسانی ترین رشته ی دنیا نیست، بلکه یکی از ضد انسانی ترین رشته های دنیاست!

رامین حسین پناهی باید فورا و بدون قید و شرط آزاد شود و حکم اعدامش لغو شود

 

Ramin Hoosein Panahi

ما کمونیست ها برای دفاع از حق حیات انسان ها، هیچ وقت معیارهای عقیدتی را به معیارهای انسانی و حق انسان برای حیات ترجیح نخواهیم داد. مساله ی اعدام سیستماتیک به عنوان عملی برای حذف مخالفین سیاسی نظام و فعالین سیاسی در جمهوری اسلامی را می توان جنایت جنایت ها خواند. این عمل باید در سطح وسیع و بین المللی بدون توجه به قومیت و عقاید و تعلق سازمانی رامین حسین پناهی محکوم شود و هر کس در هر کجای این کره ی زمین، هر گونه که می تواند اعتراض خود را به این سیستم توحش و بردگی جمهوری جهل و جنایت فاشیستی اسلامی ایران اعلام کند.

رژیم ایران در کشتار مخالفین سیاسی در اواخر قرن بیست و اوایل قرن بیست و یک در صدر جدول است. رژیمی که ده ها هزار زندانی سیاسی چپ و کمونیست را در بسیاری از مواقع بدون بازجویی به گورستان های دست جمعی فرستاده است، را باید به رادیکال ترین و قهرامیز ترین شکل ممکن به زیر کشید. سران جنایتکار جمهوری اسلامی که انسان های آزادی خواه، برابری طلب، فعالین سیاسی چپ و کمونیست، همجنسگرایان و انسان های مختلف دیگری را تحت نام اراذل و اوباش اعدام می کنند، با این اعمالشان گور دست جمعی برای خودشان کنده اند. خشونت سیستماتیک و وحشیانه ی جمهوری اسلامی علیه مخالفین این نظام، برد قهر انقلابی توده ی خشمگین را به مراتب بیشتر خواهد کرد. مردم به ستوه امده با به زیر کشیدن این نظام انتقام جانباختگانی که توسط این نظام منفور قتل عام شده اند، را از زندگانی که زندگانی را برای بشریت به جهنم تبدیل کرده اند در یک پروسه ی انقلابی و قهرامیز خواهند گرفت.

اعدام سیستماتیک دولتی، این عمل شنیع و ضد بشری را باید برای همیشه به زباله دان تاریخ انداخت و با عمل انقلابی و رادیکال جامعه یی آزاد و برابر، بدون بهره کشی انسان از انسان، بدون تبعیضات قومی، ملی، مذهبی، جنسی و سیاسی نوید داد.
ما از روز اول بعد از رسیدن به قدرت، حکم و مجازات شنیع و ضد انسانی اعدام را لغو می کنیم. سران رژیم را دستگیر و در دادگاههای علنی به جرم جنایت علیه بشریت محاکمه و زندان می کنیم.

زنده باد انقلاب
مرگ بر رژیم خونخوار، تروریست و امپریالیست اسلامی ایران

امضا کنندگان:
1. ماریا کارگر
2. ژوبین خضری
3. بتول جعفری نژاد
4. هادی رحیمی
5. غفور زرین
6. رئوف افسایی
7. فرید محمدی
8. محمد ولدی
9. سلیمان قاسمیانی
10. حسن معارفی پور
11. جمیل خوانچه زر
12. مهدی محمدی
13. یادکو سنه
14. شایسته محمدیانی
15. علی زیدونی
16. کامیل همتی
17. اسرین قادری
18. تینا فرجی
19. نورا برکلاین
20. آرمان کوشا
21. پیشرو محمد
22. جمشید هادیان
23. هانا بیکس
24. شهرام وحدانی
25. علی فولادی
26. پریسا عبیدی
27. کبری بانه ایی
28. نریمان زمانزاده
29. بهروز رزوانی
30. نرگس نسیمی
31. آرش دوست حسین
32. امید گلسرخی
33. علی عبدالرضایی
34. سارا قادری
35.سرکو حجازی
36. حسین حسنی
37. افشین صلواتی
38. سامان هیاس
39. محمد هدایت
40. رحمت فاتحی
41. مریم نیک نژاد
42. سعدی فریدی
43. آرزو تیموری
44. دانا شاکری
45. سایه حقیقت
46. نسرین جاهد
47. چیا عزیزی
48. آزاد کریمی
49. بهار معارفی پور
50. علی کلانتری
51. سلیمان بایزیدی
52. رفعت رنجبران لنگرودی
53. امیر جواهری لنگرودی
54. فرخ قهرمانی
55. مجتبی نظری
56. اردشیر نظری
57. یوسف تجلی جو
58. محسن توصفیان
59. علی فیاض
60. سعید واحدی
61. مژده ارسی
62. همایون ایوانی
63. رضا …
64. فرزاد عبدی
65. محمد مروج
66. هیوا کاکه رش
67. مارال ایرانارشیست
68. کویستان امینی
69. آنته هیکمن
70. مریم نیک نژاد
71. جلال حسن زاده
72. فواد کریمی
73. احمد پوری
74. مهرداد کریمی نیا
75. آرام هاشمی
76. احمد مرتضوی
77. عادل کریمی
78. ریزان معارفی پور
79. جمیله خدایی
80. آزاده طاهریان
81. محمود خلیلی
82. احمد خلیلی
83. میلاد مسافر
84. سهیلا لیندهورست
85. هوشنگ دیناروند
86. مهری عباسی
87. جلال نادری
88. سیمین مردوک
89. کمال افشار
90. رنج محمد جزا
91. پرویز صبری
92. کامران قادر
93. بختیار یاسین
94. یوسف محمد علی
95. کاربین عبداله
96. ارشاد حسن زاده
97. هورامان خالید
98. دیار رشید
99. علا احمدی
100. علی رسولی
101.میرلا پترووا
102. داریوش سلحشور
103. گژوان فریدی
104. مینو همیلی
105. علی عطایی
106. علیرضا حیدری
107. علیا ضیایی
108. محسن ضیایی
109. شهاب شکوهی
110. نسیم صداقت
111. کوروش سلحشور
112. ساسان دانش
113. سیاوش محمودی
114. غلامرضا مرشدیان
115. غلام عسکری
116. صدر غفاری
117. انور کریمی

118. مریم شکری

 

Ramin Hossein Panahi muss umgehend freigelassen und seine Todesstrafe ausgesetzt werden!

über Ramin Hossein Panahi muss umgehend freigelassen und seine Todesstrafe ausgesetzt werden!

Ramin Hossein Panahi muss umgehend freigelassen und seine Todesstrafe ausgesetzt werden!

Wir als Kommunisten verteidigen das Recht auf Leben von allen Menschen ungeachtet ihrer politischen Weltanschauung und ideologischen Unterschiede. Wir stellen die Menschlichkeit über den Glauben. Systematische Todesstrafe zur Vernichtung der politischen Aktivist*innen und Andersdenkenden im Iran durch die Islamische Republik ist das Verbrechen der Verbrechen. Dieses Verbrechen an Ramin Hossein Panahi muss international unabhängig von seiner Nationalität, ethnischer Zugehörigkeit, Glauben, Parteizugehörigkeit geächtet werden. Jede Person auf dieser Erde muss sich verantwortlich fühlen, dieses barbarische Handeln der iranischen faschistischen Regierung zu unterbinden.
Das iranische Regime steht vom Ende des 20. Jahrhundert bis ins 21. Jahrhundert hinein an oberster Stelle in Bezug auf die Anzahl der politischen Gefangenen. Dieses System hat tausende politische Gefangene, Kommunist*innen und Aktivist*innen teilweise ohne Verhör und Gerichtsprozess massakriert. Dieses brutale, gewaltsame Regime muss mit der radikalsten Form revolutionärer Gewalt auseinandergenommen werden. Die Führer der islamischen Republik verurteilen die politischen Aktivisten, die für Freiheit, Gleichheit und Gleichberechtigung kämpfen, sie kriminalisieren Homosexuelle und andere Menschen und verurteilen sie zur Todesstrafe. Mit dieser Form des Umgangs mit Menschen schaufeln sie sich selbst ihr Grab. Die brutale Gewalt gegen und der barbarische Umgang der iranischen islamischen Republik mit ihren Gegner*innen verschärft die Wut des Proletariats und die revolutionäre Gewalt von unten gegen dieses System. Die unterdrückte Bevölkerung im Iran wird sich in einem revolutionären Prozess an den Menschen rächen, die das Leben anderer Menschen zur Hölle gemacht haben und es ihnen weggenommen haben.
Die systematische staatliche Todesstrafe, dieses niederträchtige und barbarische Handeln gegen Menschen, muss für immer abgeschafft werden und die unterdrückte Klasse muss mit radikaler, revolutionärer Aktion gegen die herrschende Klasse und den Staat eine Gesellschaft entwickeln, in der niemand auf Kosten oder von der Arbeit anderer lebt, niemand wegen seiner ethnischen Zugehörigkeit, Nationalität, Religion, sexuellen Orientierung oder politischen Einstellung diskriminiert wird. Nachdem wir die Macht übernommen haben, werden wir von Anfang an die Todesstrafe als eine niederträchtige, extrem antimenschliche Aktion abschaffen und diejenigen, die an der Spitze der iranischen Republik stehen, in einem offenen Gerichtsverfahren wegen Verbrechen gegen die Menschheit verurteilen und ins Gefängnis bringen.
Es lebe die Revolution! Tod der Schmarotzer-Regierung, dem terroristischen und imperialistischen islamischen Regime des Iran!

Unterzeichnet von:

1. Maria Karegar
2. Zhoobin Xezri
3. Batul Jaffari Njhad
4. Hadi Rahimi
5. Ghafour Zarrin
6. Raeuf Afsaie
7. Farid Mohammadi
8. Mohammad Valedi
9. Suleiman Ghasemiani
10. Hassan Moarefipoor
11. Jamil Zar
12. Mehdi Mohammadi
13. Yadkoo Sneh
14. Shayesteh Mohammadani
15. Ali Zidouni
16. Kamille Hemmati
17. Asrin Ghaderi
18. Tina Faraji
19. Nora Beäcklein
20. Arman Kousha
21. Pishrio Mohammad
22. Jamshid Hadian
23. Hannah Bicks
24. Shahram Wahadani
25. Ali Fouladi
26. Parisa Abiidi
27. Cobra Baney
28. Nariman Zamanzadeh
29. Behrooz Rezavani
30. Narges Nasimi
31. Arash Dost Hossein
32. Omid Golsorkhi
33. Ali Abdul Razaei
34. Sara Ghaderi
35. Sarko Hejazi
36. Hossein Hasni
37. Afshin Salavati
38. Saman Hayas
39. Mohammad Hedayat
40. Rahmat Fatehi
41. Maryam Niknejad
42. Saadi Faridi
43. Arezoo Teymouri
44. Dana Shakeri
45. Sayeh Haghighat
46. ​​Nasrin Jahed
47. Chia Azizi
48. Azad Karimi
49. Bahar Moarefpour
50. Ali Kalantari
51. Soleiman Bayazidi
52. Amir Ranjbaran Langeroodi
53. Amir Javaheri Langroudi
54. Farrokh Ghahremani
55. Mojtaba Nazari
56. Ardeshir Nazari
57. Yusuf Tajalijou
58. Mohsen Tosifian
59. Ali Fayyaz
60. Saeed Vahedi
61. Mojde Arasi
62. Homayoon Ivani
63. Reza Klantari
64. Farzad Abdi
65. Mohammad Marouj
66. Hiva Kaka Rash
67. Maral Iranarshist
68. Qouistan Amini
69. Anette Hickman
70. Maryam Niknejad
71. Jalal Hasanzadeh
72. Rezan Moarefipoor
73. Diar Rashid.
74. Azadeh Taherian
75. Mahmoud Khalili
76. Ahmad Khalili
77. Mila Mosafer
78. Soheila Lindhurst
79. Alireza Heidari
80. Ala Ahadi
81. Ali Rasoli
82. Annette Hickmann
83. Mirela Petrova
84. Simin Marduk
85. Jamil Khavanchezar
………………………..
Einfach eur Name in Kommentar schreiben!

No to Execution of Ramin Hossein Pannahi!Ramin Hoosein Panahi

Gegen verwirrten stalinistischen Patriotismus in Namen des Kommunismus

Von Hassan Maarfi Pour

Ich habe den ganzen Text gelesen und ich sehe manche Aspekte ziemlich ähnlich. Wenn es um Israelpolitik und die Heuchelei des sogenannten Kampfes gegen „Antisemitismus“ geht, sage ich einfach, dass die Faschisten und Rassisten, die auf Deutsche Geschichte stolz sind, die bürgerlichen Parteien, die Andersdenkenden wie Kommunisten, PKK Anhänger und die Unterstützer der Befreiungskämpfe in Palästina, Syrien, in der Türkei usw. kriminalisieren wollen und kriminalisierten, nie vom Kampf gegen „Antisemitismus“ reden können. Diese Kampagne, die von „Links“ und sehr stark von konservativen Parteien bis zur AfD unterstützt wird, ist meiner Meinung nach eine multinationale, imperialistische Politik, die von den Herrschenden und westlichem Imperialismus sowohl in den USA als auch in Deutschland sehr stark getragen wird.

Über Holocaust und „Schuld“ der Deutschen, sage ich einen Satz. Wenn jemand nicht aktiv gegen den Faschismus gekämpft hatte und mit der Gleichgültigkeit oder Pazifismus direkt oder indirekt Hitler und deutschen Faschismus unterstütz hatte, trägt er oder sie einen Teil der Schuld und muss dafür verantwortlich gemacht werden. Diese marxistische Analyse der Philosophie der Moral wurde von Lukacs in seinem Buch „Blum Thesen“ als eine Ergänzung der marxistischen Moralphilosophie entwickelt.

Über Bourgeoisie, Imperialismus, Institutionen, Klasse usw. muss ich sagen, dass sie aus individuellen Menschen bestehen und wenn diese individuellen Menschen nicht in einem System mitmachen wollen und gegen das System kämpfen würden, kann dieses System sich nicht mehr aufrechterhalten, weshalb ich jede Form der Verteufelung der Definitionen und Begriffen nicht mitteilen kann. Die Mehrheit der Arbeiterklasse unterstützte Hitler ab 1933 bis 1945 und jetzt sind sie Anhänger der bürgerlichen antikommunistischen menschenverachtenden Parteien wie AfD, SPD, CDU, CSU etc. Wenn die Menschen als Individuum oder in den Organisationen von der Arbeiterklasse Faschismus unterstützen, müssen diese Menschen aufgeklärt werden und wenn die emanzipatorische marxistische Aufklärung nicht funktioniert, müssen sie bekämpft werden. Ein Verbrecher und Faschist ist Verbrecher unabhängig davon, welche Klassenzugehörigkeit er/sie hat!

Über Liebe Zur Heimat, zum Land, Nationalismus, Patriotismus etc. muss ich einfach mich auf korrekte Marxisten und nicht die Verschwörungstheorien/-theoretiker beziehen.  Patriotismus gab es vor dem Nationalstaat. Patriot zu seine bedeutet, dass man sich mit einem bestimmten Territorium identifiziert und dafür Gefühle entwickelt. Jeder und jede von uns sind Produkt einer Gesellschaft, in der wir auf die Welt gekommen sind, aufgewachsen sind, lebten etc.. Der Patriotismus bezieht sich auf die Gefühle und hat nicht mit Vernunft zu tun. Wie kann ich eine Region, Land, Territorium lieben, in der oder in dem ich kein Quadratmeter Wohnung haben darf, wo ich jeden Tag ausgebeutet werde, meine Rechte eingeschränkt werden und ich als eine Ware betrachte werde, die nur für die Herrschende Profit machen muss?!

Die Liebe zu einem Ort ist eine Form des Fetischismus, durch den die Menschen von sich und ihrer menschlichen Gattung entfremdet werden. Das Land wird über die Menschen gestellt, im Patriotismus ist wichtig, welcher Nation etwas zugeschrieben wird, nicht welche Menschen dafür verantwortlich sind. Wie kannst du stolz auf etwas sein, dass du mit tausenden Anderen teilen musst und mit dem du dich nur durch den Zufall der Geburt identifizierst? Und was wäre, wenn du in Israel geboren worden wärst?

Nationalismus wiederrum ist eine neue Definition, die mit der Entstehung des Nationalstaates und der Bourgeoisie als ein Konstrukt für die Vereinigung der damaligen Adligen entwickelt wurde und ist ein bürgerliches Konstrukt für die Ausgrenzung der anderen. Nationalist zu sein bedeutet, dass du automatisch das Land von den Anderen hasst! Es gibt aber Unterschied zwischen Nationalismus der Herrschenden und Nationalismus der Unterdrückten. Wenn eine Gruppe von Menschen von Ausgrenzung, Assimilation und Vertreibung bedroht wird, kann man den Nationalismus dieser Gruppe von Menschen und deren Interessen als legitim bezeichnen, solange sie nicht für die Vertreibung der anderen kämpfen. Insofern kann ich das Interesse der Palästinenser teilen und ihr Interesse gegen eine neofaschistische Regierung wie die israelische Regierung teilen. Aber diese Form des Nationalismus ist ein Zustand, der mit dem Kampf der Arbeiterklasse weltweit in Kontakt gebracht werden muss, sonst wird daraus gleichem Dreck entwickelt. Wir haben bei Kurden im Nordirak erlebt, wie der Kampf für die Befreiung in dieser Region zu einer reaktionären rassistischen religiösen Regierung entwickelt wurde und die emanzipatorischen Aspekte des Kampfes für die Befreiung der Kurden zerschlagen hat. Wenn jemand in Deutschland oder in den USA Nationalismus positiv darstellt, dann muss er/sie sich bei AfD oder Trump melden und direkt sich mit neofaschistischen Bewegung zusammenschließen, anstatt sich als Links oder Kommunist/in darzustellen und die Grundsätze des Kommunismus in Frage zu stellen.

Ich halte euch für reaktionär und zurückgeblieben, weil ihr den Nationalismus und Patriotismus als Ideologie der Herrschenden teilt und unterstützt. Nationale Befreiung hat zwei Erklärungen nach Marxismus und wir lesen sowohl bei Lenin als auch bei Luxemburg, wie die nationale Frage von Kommunisten beantwortet werden soll. Auf der rechtsphilosophischen Ebene, ist nationale Befreiung ein Recht einer Gruppe von Menschen sich zusammenzuschließt und innerhalb des Kapitalismus oder auch Sozialismus ihren eigenen Staat zu gründen. Auf der strategischen Ebene müssen die Kommunisten sich bemühen, dass die Arbeiterklasse sich nicht aufspalten soll und Internationalismus zu Stande kommt, anstatt dass neue bürgerliche Staaten (Nationalstaaten) gegründet werden. Die nationale Befreiung ist für Kommunisten eine nebensächliche Forderung, die in unterschiedlichen Gesellschaften und unterschiedlichen Situation nach der Notwendigkeit der Entwicklung des Kampfes der Arbeiterklasse und nach der Strategie beantwortet werden kann.

Über die Analyse des Irans und die Konflikte zwischen dem Westen und dem Iran schreibe ich nicht, bis ich rausfinde, ob ihr zum imperialistischen Staat des Irans solidarisch seid oder nicht.

Aber über den Islam: Der Islam ist eine menschenverachtende Religion und Ideologie, genauso menschenverachtend wie Christentum, Judentum, Buddhismus etc. Niemand darf sich als Kommunist bezeichnen und eine Religion und ihre Konsequenzen gegen die Menschheit rechtfertigen. Es muss aber ein Unterschied geben zwischen Menschen, die von außen als Anhänger einer Religion dargestellt werden und der tatsächlichen Religionsgemeinschaft. Millionen von Menschen, die als Muslime dargestellt werden, haben nie mit Islam und Religion zu tun gehabt und das gilt auch für Christen und Juden etc. Wenn jemand mich als Muslim bezeichnet, weil ich aus dem Iran komme und weil der Iranische Staat religiös ist, ist automatisch ein Faschist, der mich mit einem Staat in Verbindung bringt, gegen den ich mein ganzes Leben gekämpft habe. Aber wir können nicht auf der anderen Seite sagen, dass wir nur die Religion kritisieren, aber die fanatischen religiösen Menschen, die eine Religion schützen und reproduzieren, hinnehmen. Wenn eine Person aktiv für das Aufrechterhalten der Religion kämpft, ist meiner Meinung nach eine reaktionäre Person, die ein Teil eine Intuition ist – eine Intuition, die die Emanzipation der Menschheit mit der Dummheit und Reproduzierung der Dummheit in der Gesellschaft verhindern will. Religion und Nationalismus sind zwei Ideologien, die von der herrschenden Klasse für die Entfremdung der Menschheit und Rechtfertigung der Ungleichheit immer wieder von den herrschenden Klasse eingesetzt wird.

Über das Zitat von Manifest was Philipp benutz, muss ich sagen, dass diese Interpretation absolut falsch ist. Marx und Engels waren zurecht der Meinung, dass die Revolution der Arbeiterklasse auf der nationalstaatlichen Ebene stattfinden kann und die Arbeiterklasse von jedem Land muss die Bourgeoisie des Landes zerschlagen und selber an die Macht kommen und als Vertreter der Arbeiterklasse die Rolle, die von der Bourgeoisie übernommen wurde, selber übernehmen. Das hat aber nichts mit der Fetischisierung der „eigenen“ Nation zu tun, sondern mit einer strategischen Frage in einer nationalstaatlich organisierten Welt.

 

http://wieweiter.net/der-brd-imperialismus-unter-druck/

“هنر” متعهد، هنر انقلابی و ضرورت کمونیسم

حسن معارفی پور
هنرمندی که به توده ی مردم تحت ستم و به ویژه طبقه ی کارگر و کلا مردمان تحت ستم در سطح جهانی متعهد نباشد، نه تنها هنرمند نیست، بلکه با یک فاحشه ی مغزی درباری تفاوتی ندارد. یانی این هنرمند بزرگ برای عفرین و علیه اشغال فاشیسم تورک ترانه می خواند و “هنرمندان” سکسیست و فاشیستی مثل تاتلیس و سبیل جان هم برای ارتش ترکیه و اردوغان جلاد و اشغال عفرین ترانه می خوانند. ناسیونالیست های کورد و مزدوران دولت های امپریالیستی جهانی و منطقه یی که مثل توپ فوتبال از این طرف به ان طرف پاس داده می شوند، شب و روز در وصف و ثنای تاتلیس فاشیست می خواندند! ممکن است میلیون ها نفر در تورکیه اقدامات ضد بشری و ضد عقلانی تاتلیس را به عنوان هنر پاس بدارند، اما برای من چیزی از تبهکاری این “هنر” ضد هنر کم نمی کند.
کسی که واقعیت را نمی داند، یک احمق است و کسی که واقعیت را می داند و ان را دروغ می خواند یک تبهکار است. (برتولت برشت)
این گفته ی برشت را باید روزی ده هزار بار به ناسیونالیست های کورد گفت که در وصف و ثنای اردوغان فاشیست و اسلام اعتدالی می خواندند و چهار نعل پشت فاشیسم تورک راه افتاده بودند.
“روشنفکران” استخوان لیس کوردی را سراغ دارم که در همین اروپا در قبال یک چلقوزک پولی که از نیمچه حکومت تا مغز استخوان فاسد و مزدور کردستان عراق می گرفتند، جفتک زنان پشت اردوغان راه افتاده بودند. فراموش نکنیم که هواداران و اعضای پ ک ک سال ها سر مساله ی صلح با فاشیسم اسلامیستی و پان تورکیسم، مشغول توهم پراکنی بودند و بهترین کادرهای خود را سر این مسائل از فعالیت سیاسی جدی ناامید کردند.
لوکاچ یکی از مهمترین متفکران مارکسیسم در عصر خود در مجموعه مقالاتش به اسم تزهای بلوم که به صورت کتاب هم به فارسی برگردانده شده است، اعلام می کند که تنها جنبشی که می تواند برای رئال پولتیک خطر ایجاد کند، همانا جنبش سوسیالیستی طبقه ی کارگر است. به تعبیر دیگر می توان گفت که تمام جنبش هایی که در چارچوب رئال پولتیک حرکت می کنند، خصلت هایی ضد انقلابی، فرصت طلبانه و ریاکارانه دارند و هر زمان ممکن است منافع توده های مردم تحت ستم را قربانی بند و بست از بالا کنند.
منصور حکمت هم در جایی می گوید که بدون خطر سوسیالیسم جهان ما به مراتب وحشتناک تر از جهانی خواهد بود که در ان زندگی می کنیم.
به نظر من جهانی که در ان زندگی می کنیم به مراتب بربریستی تر از فئودالیسم و برده داری است و هنرمندی که علیه این توحش و بربریت نباشد را باید مثل یک موش مزاحم توی توالت انداخت و سیفونش را کشید!
نگذاریم که اراذل و اوباش موسوم به هنرمند در جامعه ی ما جای هنرمند انقلابی و رادیکال را بگیرند و هنر هنرمند بودن را با مزدوری و کاسه لیسی به لجن بکشند. مجذوب رسانه های رسمی و آشغالی که به اسم هنر از این رسانه ها پخش می شود، نشویم و به دنبال هنر انقلابی، هنر سوسیالیستی و کمونیستی باشیم، چون تنها کمونیسم و سوسیالیسم است که انسان را از خودبیگانگی نجات خواهد داد و هنری که در راستای رهایی انسان نباشد، هر چقدر “حرفه یی” روی ان کار شده باشد، یک تیکه آشغال بیش نیست، که باید به سطل زباله انداخته شود. به قول رفیق امین قضایی مهارت را با “فضیلت” اشتباه نگیریم. حتی احمق ترین انسان ها می توانند با تمرینات مکرر هر مهارتی را کسب کنند، انچه اما در این دنیا بسیار نادر است، فضیلت انسانی و کرامت انقلابی است. اگر خواهان بازگرداندن هویت انسانی به انسان ها هستیم،( هر چند در هیچ مرحله یی از تاریخ انسان ها هویت انسانی نداشته اند)، به دنبال سوسیالیسم و کمونیسم باشیم. سوسیالیسم و کمونیسم به مثابه ی یک جنبش اجتماعی رادیکال از پایین باید در خدمت دگرگونی موقعیت مادی توده ها و از ان طریق افکار و ایده های انان باشد، نه اینکه چون مجموعه ی مقدسات مذهبی نگاه شود. سوسیالیسم و کمونیسم را با یک سکت خشک و مذهب گونه یا صوفی مسلکی و استفاده از کاندوم و مسواک و شورت اشتراکی و یا مجموعه ایده ی یا ایدئولوژی که به یک فرد خاص متعلق است، اشتباه نگیرید. ایده ی سوسیالیسم به مثابه ی یک راهنمای عمل برخاسته از موقعیت مادی و مبارزاتی طبقه ی کارگر بوده است که توسط افرادی چون مارکس و انگلس و بعدها سایر کسانی که خود را کمونیست خوانده و خواهان پیاده شدن یک جامعه بدون بهره کشی از انسان بوده اند، به درست ترین شکل ممکن در یک ساختار تئوریک و زبانی نقش بسته است.
نباید گول ساختار زبانی و سوفیسم را خورد. یک تبهکار می تواند با بهره گیری از ساختار زبانی قوی، تبهکاری را فضیلت و فضیلت را تبهکاری جلوه دهد. یک انسان اگاه جویای حقیقت نباید گول فرم را بخورد و باید همیشه ماهییت برای او معیار باشد. اگر ماهییت یک مساله علیرغم ساختار زبانی قوی و به کار گیری برهان هایی که در ظاهر درست اما در واقعیت ضد بشری هستند، درست به نظر برسد، باز هم در تقابل با رهایی بشر است. اینجاست که مساله ی ساختار زبانی و فرم به کارگیری کلمات اولویت خود را از دست می دهد و ان منافع مشترک طبقاتی برای رهایی است که باید اولویت پیدا کند. یکی از مهمترین مسائل که هم به هنر و هم به دیگر حوزه ها مربوط است مساله ی هارمونی و تقارن بین جز و کل است. زمانی که یک متفکر هزار برهان درست به کار می برد ولی به نتیجه گیری غلط می رسد، هر هزار برهانش زیر سوال است، چون او نتیجه ی ضد هارمونیک علیه برهان های خود گرفته است. در میان “متفکران” گذشته و معاصر کم نیستند کسانی که برهان هایی به کار برده اند که مورد قبول من و تو و هر انسان منطقی دیگری است، اما این متفکران نتایج بسیار ارتجاعی یی از برهان های درستشان گرفته اند. کانت برای نمونه به دنبال انقلاب کپرنیکی بود، اما به یک محافظه کار شووینیست تبدیل شد، که فلسفه اش نتوانست حتی در خدمت عصر روشنگری باشد و گامی رو به پیش بردارد. هگل در تلاش بود با نقد کانت یک سیستم نظری ایدئالیستی اما محافظه کار فرمول بندی کند، اما دستگاه فلسفی هگل و خوانش دیالکتیکی اش بیشترین کمک را به مارکس و دیگر مارکسیست ها برای توضیح مناسبات سرمایه داری و به پیش بردن جامعه کرد. بی دلیل نبود که مارکس تا این اندازه خود را مدیون هگل می دانست و لنین فلسفه اش را انقلابی اما خود هگل به عنوان شخصیت سیاسی را مرتجع خواند و لوکاچ سال ها مطالعه ی جدی را روی هگل سرمایه گذاری کرد.
یکی از مکاتبی که امروز چه در خارج از ایران و چه در داخل طرفداران فراوانی دارد، پست مدرنیسم است، در مورد پست مدرنیسم بارها نوشته ام و دوباره خواهم نوشت. پست مدرنیسم را می توان پری مردنیسم، نقد نقد انتقادی، صوفیسم و سوفیسم، نابودی عقل، بازگشت به نیچه گرایی در فرمت چپ و در نهایت یک مکتب برای تحریک احساسات روحانی و نه انسانی انسان دانست. پست مدرنیسم صدها گام از عصر روشنگری عقب تر است و تنها یک استفراغ علیه پیشرفت تکنولوژی و مدرنیسم است و پست مدرنیست ها به دنبال صوفی گری و تناسخ روح، مدیتیشن و یوگا، نقدهای سراپا اخلاقی و سطحی از سیستم هستند و علیرغم گفتن جزئیاتی از واقعیت، اما در عمل ارزوی بازگشت به بربریت را در سر می پرورانند. پست مدرنیست های اروپایی بیشتر از اقشار خرده بورژوایی هستند که بخشا راهنمای چپ می زنند و در رفاه کامل به سر می برند و بیگانگی شان با جامعه ی موجود انان را به دامن صوفیسم برده است و به همین خاطر در تلاش برای انند که خود را از تولیدات کالایی “سرمایه دارانه” دور نگه دارند و با بازگشت به دهات و زندگی در دهات و خانه های جنگلی، تغذیه ی “بیولوژیک” به روح خود خدمت کنند. این بربریست ها اگرچه گفتمان رسمی در بیشتر فضای اکادمیک را در دست دارند و با ساختار زبانی زبان های مختلف و بهره گیری از این ساختار و فرم زبانی اشنایی خیلی دقیقی دارند، اما تمام این مسائل دلیلی بر ان نمی شود که این ایده های عقب مانده و پرمتیو و این ایدئولوژی گندیده ی نئولیبرالی که به قول تری ایگلتون با عروج نئولیبرالیسم به همراه کوکا کولا به بازار پرت شد را منطقی بدانیم. اگر اکثریت اکادمیسین های جهان بر این عقیده باشند که تنها راه بشر بازگشت به دوران بربریت و کشاورزی است، باز هم اکثریتشان احمق هستند. سوالی که باید پیش این پست مدرنیست ها گذاشت این است که من همیشه ازشان می پرسم! اگر اینقدر به بربریت و توحش علاقمند هستید چرا نمی روید زیر سلطه ی طالبان در افغانستان زندگی کنید؟! بربریت واقعی را می توانی تجربه کنید! این ها البته علاقه یی به قوانین سخت و خش طالبان ندارند و نمی توانند از سکس ضربدری و خوردن غذاهای با کیفیت و مسافرت های مکرر که برایشان یک هابیتوس (سبک زندگی) شده است، صرف نظر کنند. ناگفته نماند، که کم نبودند پست مدرنیست هایی که به دنبال ازمایش کردن خشونت در وحشیانه ترین شکل خود، چه خشونت فیزیکی بر روی انسان ها مثل قتل عام و چه خشونت جسمی و روحی مثل تجاوز و شکنجه به داعش پیوستند تا به ایده ال های خود برسند. درباره ی داعش به عنوان یک جنبش پست مدرنیستی توصیه می کنم مقاله ی ارش اسدی را مطالعه کنید. موضوع پست مدرنیسم را در یک کتاب که در یکی دو سال اینده تمام خواهم کرد به صورت دقیق بررسی خواهم کرد و اینجا فقط خواستم یک اشاره ی جزئی به این ایدئولوژی که در تلاش برای نابودی عقل بشر است کرده باشم.
کمونیسم قبل از اینکه یک دکترین، تئوری، ایده، راهنمای عمل، علم و غیره برای تشریح و تفسیر جهان باشد، یک منفعت طبقاتی طبقه ی خاصی از جامعه است که باید بدون چون و چرا و در نتیجه ی پراکسیس انسانی سیقل بخورد و پیاده شود. به قول رفیق میلاد عزیزی منفعت درست و غلط ندارد! منفعت منفعت است و باید اشباع شود! اشتباه عمدی ایی که بنیان گذاران انترناسیونال دوم که به غلط “رویزیونیست” و نه انتی کمونیست خوانده شدند، مرتکب شدند، این بود که چون کمونیسم ضرورت است، پس ما باید به انتظار این ضرورت به بورژوازی سواری بدهیم و همه چیز را دست قضا و قدر بدهیم. این دیدگاه پوزیتیویستی، تطورگرایانه، ساده لوحانه و انتی کمونیستی بود و نتیجه اش را در المان با سر کار امدن بربریت و تبهکاری فاشیستی متوجه شدیم.
کمونیسم تنها زمانی تحقق خواهد یافت که تو برای رسیدن به منفعتت به اگاهی طبقاتی مسلح شوی، سازمان پیدا کنی و سازمان دهی، در حزب انقلابی و پیشتاز طبقه ی کارگر عضو باشی و در نهایت با به دست گرفتن اسلحه ضربه ی نهایی را به دشمن وارد کنی و قدرت سیاسی را به دست بگیری! هر توهمی غیر از این مالیخولیایسم است و ذره یی به کمونیسم و ترقی خواهی انقلابی و سوسیالیستی مربوط نیست. احزاب استالینیست به عنوان ادامه دهندگان راه کائوتسکی و برنشتاین مرتد و انتی کمونیست، به شکل دیگری به بازتولید ارتجاع خدمت کرده و می کنند. یک “متفکر” تبهکار استالنیست به اسم مرتضی محیط با تئوری های ارتجاعی و بورژوایی اش زیر نام مارکسیسم، در خدمت ارتجاعی ترین جناح های جمهوری اسلامی و امپریالیسم روسی و اسلامی عمل می کند و با گذاشتن یک دکان برای خود به اسم تله ویزیون، شب و روز با بهره گیری از زبان به شکل مرموزانه علیه کمونیسم و انقلابی گری تبلیغ می کند. جالب این است که کم نیستند کسانی که خود را کمونیست خوانده و از این شارلاتان تعریف و تمجید می کنند. یکی دیگر از این انتی کمونیست ها که وابسته به یک جریان پرو اسرائیلی به اسم “انتی دویچ” است، “دوکتور” فرشید فریدونی است که کارش حمله به لنین و انگلس و زدن انقلابی گری کمونیستی است، در صورتی که همین ابله بی سواد ادورنوی ضد انقلاب و انتی کمونیست انتی دویچ و یک تبهکار به اسم موشه پوستون از بنیان گذاران چپ صهیونیست را تا حد خدا و پیغمبر به سبک مسلمانان خشک مغز ستایش می کند. معرفی این مرتجعان انتی کمونیست به جامعه و نقد ایدئولوژی ارتجاعی و ضد کمونیستی شان، بخشی از وظایف انقلابی و کار روشنگری و کمونیستی ماست.
این را باید یک بار برای همیشه فهمید و ان این است که کمونیسم چیزی جز بیان منفعت طبقه ی کارگر، طبقه یی که نقش اصلی در تولید اجتماعی در جامعه را ایفا می کند، نیست. کمونیسم منفعت است، منفعت طبقاتی و اجتماعی یک طبقه، طبقه یی که با رهایی خود بشریت را رها می کند. بدون اشباع منفعت طبقاتی پرولتاریا که شامل رهایی اقتصادی، اجتماعی، رهایی از خودبیگانگی در محیط کار و رهایی از قید و بند ارتجاع مذهبی و ناسیونالیستی، نمی توان از رهایی بشر صحبت کرد. بی دلیل نبود که مارکس این همه بر روی رهایی انسان از طریق رهایی طبقه ی کارگر تاکید داشت. فراموش نکنیم کمونیسم از این زاویه منفعت است و من تا اشباع شدن این منفعت دست از کمونیسم نخواهم کشید و به قول هانری لوفور، مهم نیست که با استقرار کمونیسم دیالکتیک و فلسفه از حرکت باز می ایستند یا نه. من در جامعه ی کمونیستی هم کمونیست خواهم ماند!
زنده باد کمونیسم
ننگ بر هنر ارتجاعی

Die Lage der politischen Gefangenen im Iran

über Die Lage der politischen Gefangenen im Iran

Die Lage der politischen Gefangenen im Iran

Die Lage der politischen Gefangenen im Iran

Interview von der Zeitung der Roten Hilfe (18.März, Tag der politischen Gefangenen) mit Hassan Maarfi Poor, politischer Aktivist in Deutschland

  1. Im Iran sind Tausende von politischen Aktivist*innen in Haft. Aus
    welchen politischen Parteien und sozialen Bewegungen kommen sie
    hauptsächlich?

Man kann nur in einem Land von politischen Parteien reden, in dem „Meinungsfreiheit“, Versammlungsfreiheit und Die Freiheit zur Gründung von Parteien existieren. Im Iran gibt es nur eine Partei und das ist die „Islamisch Republikanische Partei“. Innerhalb dieser Partei existieren unterschiedliche Flügel, die unterschiedliche Interpretationen vom Islam und der Umsetzung der Scharia haben. Weil man nicht von Freiheit für regierungskritische Parteien sprechen kann, würde ich die politischen Gefangenen im Iran mehr in den sozialen und gesellschaftlichen Bewegungen verorten. Wegen der Gefahr für ihr Leben wollen sie sich nicht offiziell als Mitglieder einer bestimmten Partei außerhalb des Irans bezeichnen und ich habe kein Recht, sie mit einer Partei zu identifizieren, weil es für sie sehr gefährlich sein kann. Die Gefangenen sind aus unterschiedlichen Strömungen, sowohl aus dem rechten Spektrum als auch aus dem linken. Die Rechten werden oft von den bürgerlichen Parteien und westlichen Staaten in die Presse gebracht und unterstützt, aber von den linken Gefangenen und Kommunist*innen wird sehr selten in der bürgerlichen Presse gesprochen.

2. Wie sind die Haftbedingungen in den Gefängnissen? Wie unterscheiden sie
sich bei kurzzeitig Inhaftierten und bei demjenigen Aktivisten*innen, die
zu hohen Haftstrafen verurteilt sind?

Die Haftbedingungen sind katastrophal. Ich kann von meiner persönlichen Erfahrung sprechen. Ich wurde einmal 2002, als ich sehr jung war, in meiner Heimatstadt „Marivan“ im iranischen Kurdistan von der iranischen Geheimpolizei mit einem Freund inhaftiert und war ich stundenlang unter körperlicher Folter, weil wir unsere Identität nicht preisgeben wollten. Als ich im Nord-Iran am Kaspischen Meer während meines Studiums zum letzten Mal im Iran inhaftiert wurde, wurde ich einen Monat lang in Einzelhaft gehalten und erlebte jeden Tag sowohl psychische als auch körperliche Folter. Meine Situation als Student war im Vergleich zu anderen Gefangenen viel besser. Sie wurden teilweise bis nah an den Tod gefoltert. Ich habe manchmal mitbekommen, wie die Verhörer andere Gefangene gefoltert haben. Als ich von der Einzelhaft in Sari, der Landeshauptstadt des Bundeslandes Mazandaran, zum Gefängnis in Babol, der zweitgrößten Stadt des Bundeslandes, gebracht wurde, habe ich viele minderjährigen Menschen getroffen, die mit der Todstrafe verurteilt wurden und auf die Vollstreckung ihres Urteils warteten. In der Quarantäne des Gefängnisses in Babol waren wir über 200 Menschen in einem Zimmer. Die iranische Geheimpolizei hatte Menschen dort organisiert, unsere Genossen zu schlagen und einige Male versuchten sie auch, einen Genossen von mir, den ich nicht namentlich erwähnen will, zu vergewaltigen. Ich war dort mit vier Genossen und wir haben in den 48 Stunden unserer Unterbringung dort nur ein Brot zu essen bekommen. Das Leitungswasser war nicht trinkbar, aber wir mussten es trotzdem trinken um zu überleben.

3.  Ist es möglich, sich mit anderen politischen Gefangenen zu vernetzen und
beispielsweise durch kollektive Aktionen bessere Haftbedingungen zu
erkämpfen?

Es ist sehr schwer, weil der Staat immer seine Spitzel ins Gefängnis schickt, um das gemeinsame Interesse der Gefangenen zu zerschlagen. Wir haben mit den anderen Gefangenen versucht, für bessere Bedingungen zu kämpfen, aber es gab immer Polizisten unter den Gefangenen, die sich gegen Streik und jede politische Art des Kampfes gewehrt haben und unseren Kampf verhindert haben. Es gibt seit fast 40 Jahren verschiedene Formen des Kampfes. Ich habe für dieses Interview einige Bücher auf Farsi gelesen und in einem dieser Büchern ging es um die Lage der Frauen in Gefängnissen im Iran. Eine Frau erzählt, dass die kommunistischen Frauen nicht in der Lage waren, schwarze Kleidung und ein schwarzes Kopftuch und „Chador“ (Abaya, die muslimische Ganzkörperverschleierung) im Gefängnis zu tragen. Die Frauen, die den Kampf gegen diese Barbaren aufgegeben hatten und mit den Verhörern teilweise Beziehungen eingegangen waren, trugen schwarze Abaya. In diesem Buch wurde erzählt, dass es Frauen gab, die ihr Leben wegen der Farbe der Abaya verloren, weil sie nicht in der Lage waren, schwarze Kleidung als Symbol der islamischen Barbarei zu tragen. Sowohl die politischen Frauen als auch die Männer, die sehr stark überzeugt waren und gegen diese Barbaren standen, haben sich im Gefängnissen zusammengeschlossen und große Proteste für einen menschlichen Umgang mit Gefangenen und die Verbesserung ihrer Lage organisiert. Es gab auch viele Fälle, in denen die Gefangenen sich selbst umgebracht haben.

4. In vielen Fällen sind die Gefangenen systematischen Misshandlungen und
Folter ausgesetzt, insbesondere um Aussagen zu erpressen. Wie häufig
kommt das vor?

Der religiöse Staat des Iran ist die größte Misshandlung gegen die gesamte Bevölkerung. Die Misshandlungen werden mit dem Islam als eine menschenverachtende Religion legitimiert. Beispielsweise müssen die Frauen, die die Todstrafe bekommen, ihre „Jungfräulichkeit“ verlieren, bevor sie erhängt oder erschossen werden, weshalb sie von den Verhörern vergewaltigt werden. Manchmal wurden die Gefangenen vergewaltigt, um sie zu erpressen und zu brechen. Diese Form der Erpressung kommt häufig vor. Die Androhung von Vergewaltigungen habe ich selber oft gehört. Diese faschistischen Verbrecher haben die Macht und Legitimation, die Gefangenen zu vergewaltigen, wann immer sie wollen.  In den letzten Wochen wurden bei den Protesten im Iran mindestens 5000 Menschen festgenommen und fünf Menschen unter barbarischer Folter ermordet.   Vier von diesen fünf Personen waren linke Aktivisten und Kommunisten. Dieser Umgang von der Regierung mit Linken und Kommunisten zeigt, wie die iranische Regierung und der Staatsapparat Kommunisten verachten und auslöschen. Ich kann aus persönlichen Erfahrungen sagen, dass alle politischen Gefangenen im Iran sowohl physisch als auch psychisch gefoltert werden.

  1. Gibt es Solidaritätsstrukturen, die die gefangenen Aktivist*innen
    unterstützen? Welche Aktionsmöglichkeiten haben sie im Land selbst?

Es gibt trotz der barbarischen Unterdrückung des Staates auf die Bevölkerung sehr starke solidarische Unterstützung. Wenn ein Aktivist oder eine Aktivistin festgenommen wird, wird seine oder ihre Familie von anderen Aktivist*innen und tausenden Menschen aus der normalen Bevölkerung unterstützt, da sie sonst die ökonomische und politische Unterdrückung teilweise nicht mehr aushalten können. Als ich selber im Gefängnis war, haben tausende Leute aus unterschiedlichen Orten meine Familie unterstützt und ihnen Mut und Kraft gegeben. Ohne diese Solidarität wäre meine Familie am Boden gewesen. Tausende Leute haben meine Familie sowohl wirtschaftlich als auch emotional unterstützt. Tatsächliche Aktionsmöglichkeiten gibt es aber kaum, weil jeder Protest gegen den Staat als illegal bezeichnet wird. Wir schaffen solche Möglichkeiten selber durch den Kampf: sowohl durch den illegalen Kampf im Untergrund als auch durch gesellschaftliche Kämpfe, die aus der Sicht des Staates illegal sind, aber wegen des starken Drucks der Aktivist*innen von unten toleriert werden. Ohne Solidarität im Sinne des Klassenkampfes und ohne gegenseitige Unterstützung werden die gesellschaftlichen Verhältnisse tausende Male gefährlicher als sie bereits sind.

logo1rote-hilfeinternationaler_tag_gegen_polizeibrutalitaet20180318RHZSonderausgabe Mein Interview in der Seite 12

رسانه های بورژوایی را بایکوت کنید

تابستان گذشته بعد از تظاهرات چی ۲۰ در هامبورگ، تله ویزیون” “نورددویچه روندفونک” از هامبورگ ۶۵۰ کیلومتر تا هایدلبرگ آمده تا با من مصاحبه کنند. این تله ویزیون بورژوایی سه تا خبرنگار را فرستاده بود پیش من که بتوانند از مصاحبه یی که با من می کنند، علیه جنبش انتی فاشیستی و چپ در آلمان بهره بگیرند. سوالاتشان به حدی از یک موضع ارتجاعی بود، که یاد علی ناجوانمردی می افتادم و با شنیدن این سوالات مزخرف و محافظه کارانه اما مهندسی شده از جانب متخصصین مدافع بربریت سرمایه داری عصبی می شدم. انان در سوالاتشان به سبک اوباش و اطلاعاتی های ایران در صدا و سیمای جمهوری اسللامی ، تظاهرات “به جهنم خوش آمدید” هامبورگ را اغتشاش و اخلالگری می خواندند، میخواستند که از من حرفی بکشند که علیه چپ ها و آنارشیست استفاده کنند. من هم هشیارانه سوالات این اوباش را که به شیوه هایی زیرکانه می خواستند از من اطلاعات بکشند، را جواب داده و بحث را از زاویه ی دفاع از منافع تظاهرات کنندگان و دفاع از برهم زدن نظم سرمایه، جواب داده و بهشون می گفتم که خودم به هیچ وجه علاقه یی به سوزاندن ماشین و شکستن شیشه ی سوپرمارکت ها ندارم، اما می توانم درک کنم که مردم شدیدا از این سیستم بیزار و عصبی اند و حق دارند به این سیستم حمله کنند. حالا کسی ممکنه با سوزاندن ماشین عصبانیت خود را نشان بدهد، یکی با به دست گرفتن اسلحه و دیگری با به آتش کشیدن ایستگاه پلیس و کلیساهای مدافع وضع موجود.

گفتند نظرت راجع به خشونت تظاهرات کنندگان چیه؟ گفتم این خشونت نیست، قهره و قهر در راستای در هم شکستن خشونت انحصاری پلیسی و دولتی است، لذا از نظر من مشروع است و باید حمایت شود.
آخر سر بهشون گفتم که پلیس آلمان مثل گاوهای گاوبازی اند و با دیدن رنگ سرخ به انسان حمله می کنند. وقتی این جمله را که از نظر آنان توهین به “مقدسات” شان بود شنیدند، از پخش مصاحبه ی من خودداری کردند.
پلیس آلمان و تمام کشورهای اروپایی مثل گاو اسپانیایی هستند و با دیدن رنگ سرخ و سیاه بی وقفه با کله به کسانی که این پلاکارد هایی با این رنگ ها حمل می کنند، هجوم وحشیانه می برند. برای این ژورنالیست های استخوان لیس که شب و روز چپ های بخشا رفورمیست انتی فا را “افراط” گرا خطاب می کنند، من یک کمونیست سوپر افراطی به حساب می ایم، که “هارمونی” رسانه ی بورژوایی و نوکر را بر هم می زنم، لذا سانسور و یا پخش نکردن مصاحبه ام برای من چندان غیر منتظره نبود. اگر مثل مینا احدی و افراد دیگری از این قماش دست به چکمه لیسی رسانه های بورژوایی راست و مرتجع می زدم، بی گمان فورا پخش می کردند، اما کور خواندند! من مینا احدی نیستم و نمی شم! بگذار رسانه های بورژوایی آلمان مرا بایکوت کنند، من خودم سال هاست این رسانه ها را بایکوت کردم.

چند موضوع مهم

 

یکی از مهمترین تاثیراتی که پناهندگی بر روی جامعه ی اروپا گذاشت این بود، که مردم عقب مانده، مذهبی و خشک مذهب مناطق عقب مانده ی اروپا، قسمت هایی از اروپا که هیچ رابطه یی در سطح توده یی با جهان خارج نداشتند را با فرهنگ های مختلف اشنا کرد و تمدن و شهرنشینی و زندگی انسان های مختلف با رنگ پوست و مرام های مختلف در جوار یکدیگر را بخشا به این مردم عقب مانده که هر یک شنبه مثل گاو گروهی به کلیسا مراجعه می کنند و انجا دعا می کنند را فراهم کرد.
مردم شهرهای بندری اروپا از تقریبا هشتصد سال پیش با اختراع اولین کشتی های بادبانی توانسته اند به خاطر وجود رودخانه و دریاهای که شهرهای بندی را به جهان خارج وصل می کرد، با مردمان خارج از کشور خود ارتباطات اقتصادی حالا از نوع بهره کشی (صدور برده گرفته) تا حمله به دیگر مناطق و اشغال انجا با اقوام و ملیت های مختلف روابط برقرار کرده و به خاطر تاریخ ننگین استعمار و دزدی دریایی، چه امپریالیسم و روابط تجاری، به مراتب باز تر از مردم مناطق دوردست و سنتی تر اروپا بوده اند. مردم مناطق مذهبی و سنتی اروپا و به ویژه المان اغلب ترسو، خارجی ستیز تر و شکرگزار تر بوده اند و از ارتباط برقرار کردن با خارجیانی که از جنس خودشان نبوده نیستند ترس عجبی داشته و دارند. مساله ی پناهندگی به ویژه بعد از سال 2015 ترکیب دموگرافیک کشورهای اروپایی را تا حدودی تغییر داده و مدنیت را به مناطق عقب مانده و سنتی وارد کرده است. المانی ها و مردمان دیگر کشورهای اروپایی لازم است به جای ترس داشتن از خارجیان و پناهجویان با اغوش باز مدنیت را بپذیرند و این مساله را بفهمند که امدن پناهجویان این بردگان ارزان نه باعث بدتر شدن اوضاع زندگی انان بلکه باعث باز تر شدن افق و دید انان و پا نهادنشان به دنیای مدنیت و تمدن خواهد بود. البته فاشیست ها و راسیست که اغلب از بین توده های محافظه کار و شکر گزار جامعه هستند که از هر تغییری ولو تغییر مترقی ترس دارند، در بسیاری از مواقع مرتجع و فاشیست می شوند و ارزوی بازگشت به دوران “اقتدار” رایش دوم و به ویژه رایش سوم را در سر می پرورانند. باید این افکار فاشیستی و ارتجاعی را شدیدا با مبارزات روزمره و اکتیو حاشیه یی کرد. هر جا برخورد های فاشیستی را مشاهده کردید به جای سکوت و پناه بردن به گریه و زاری و احساس مظلومیت در مقابل ان از موضع یک انسان پرتوقع با حقوق انسانی برابر به این مساله برخورد کنید و ان را شدیدا به چالش به بکشید.

توحش و فاشیسم در کشور ایران علیه انسان های ضعیف و به ویژه کارگران مهاجر افغانستانی بیداد می کند. هر شهروند ایرانی اگر به مسائل راسیستی دولتی و اجتماعی و برخوردهای فاشیستی مردم به انسان های بی پناه و کارگران افغان در ایران بی توجه باشد و به نقد ان به صورت اکتیو نپردازد، از لحاظ اخلاقی یک مجرم جنایتکار است که در بازتولید فاشیسم اسلامی و پان ایرانیسم همدوش حکومت ملعون و منحوس ایران به پیش می رود. باید جلو این توحش فاشیستی را یک بار برای همیشه گرفت.
ما باید در تمام جهان با انسان های تحت ستم از هر ملیت و قومیتی که هستند، هر دیدگاه و مرام و مذهبی دارند، تا زمانی که تحت ستم هستند اعلام همبستگی کنیم و برای رسیدن این انسان ها به حقوق انسانی برابرشان با دیگر انسان ها مبارزه کنیم.

نباید اجازه داد فاشیست های حکومتی و غیرحکومتی در ایران از کارگران شریف افغان که سخت ترین و طاقت فرساترین کارهای این کشور را با پایین ترین دسمتزد انجام می دهند، هیولا و دشمن بسازند. انان رفقا و هم طبقه یی های ما هستند و من به شخصه دست تمامی انان را به گرمی می فشارم و در کنار انان به مبارزه علیه راسیسم و فاشیسم دولتی و غیر دولتی می پردازم و هر کس بخواهد راسیسم و فاشیسم را تولید و بازتولید کند را به عنوان دشمن نگاه می کنم و بر این عقیده ام که مدنیت و همزیستی تنها زمانی ممکن است که انسان ها با ملیت ها و قومیت های مختلف در کنار همدیگر از امکانات اقتصادی، اجتماعی و حقوقی برابر برخوردار باشند، امری که عملی کردن که به سرنگونی جمهوری ملعون اسلامی گره خورده است.

نکته ی دیگری که در پایان لازم است بگویم این است که دو نفر بی نام و نشان یکی با سابقه ی مجاهدینی به اسم بابک یزدی و یک ادم مرموز خطرناک دیگر که این روزها به خاطر مسائلی که من در مورد تردد فخری جواهری به صورت قانونی به ایران مطرح کرده ام، از جانب خود فخری جواهری به عنوان حامی و سخنگوی او، دومی یعنی کسی با اسم مستعار کوشا شایان علیه من کثیف ترین ادبیات پلیسی و رژیمی را به کار می برند. این دو فالانژ شعبانیست لازم است بدانند که هیچ فعال جدی و کمونیستی در اپوزیسیون جدی ایرانی به جز چهار تا لات بی سر و پای “مسلمان ستیز” اسلام پناه، عضو حزب کمونیست کارگری این دو را به رسمیت نمی شناسد، لذا لازم است که این دو فالانژیست از جانب افکار عمومی به خاطر این اتهام پراکنی فالانژیستی و پلیسی به کسی مثل من که تمام زندگی اش را در راه مبارزه با وضع موجود سرمایه گذاری کرده است، رسوا و منزوی شوند.
این شبه فاشیست های خشک مغز از نظر من تنها تفاوتشان با اراذل و اوباش اطلاعاتی و تیر خلاص زن در این است که قدرتش را ندارند، در غیر این صورت مدت ها بود به جای اتهامات پلیسی زدن به من تیر خلاص را زده بودند.

گزارشاتی از تجارب مختلف با پناهجویان مختلف!

 

در سازمانی که من مدت سه سال است به عنوان مددکار و مترجم کار می کنم، هر هفته حداقل با ده پناهنده ی مختلف، فارسی زبان، کوردی و بخشا عربی زبان و انگلیسی زبان به صورت مستقیم رابطه دارم. با پناهجویان دیگر به خاطر کار سیاسی از هر کشوری که باشند هم رابطه دارم. در این سه سال بارها به انسان های مختلف با شرایط روحی مختلف و توقعات مختلف، عقاید و گرایش مختلف و چشم اندازهای مختلف اشنا شدم و می شوم.

بیشتر ایرانیانی که در این مدت دیده ام اغلب انسان هایی دورو، مسیحی شده، چکمه لیس کلیسا و کشیش و چاپلوس بوده که با زبانی تملق گویانه و چاپلوسی بی شرمانه به دنبال ان هستند که کار خودشان درست شود و اگر زندگی بقیه به تباهی هم کشیده شود به تخمشان هم نیست. این ایرانیان پر مدعای “همه چیز دان” اغلب در ایران پاسیفیست یا پلیس و بسیجی و مداح و سینه زن و زنجیر زن لمپن بوده که در سالیان اخیر به خاطر عروج فاشیسم ایرانی، فاشیسمی که استارت ان توسط احمدی نژاد زده شد و توسط ایت اله فاشیست سید جواد طباطبائی تئوری ارتجاعی و ضد بشریش، تئوری ایی که سال ها پیش در المان توسط یک صوفی مسلک به اسم هایدگر و یک جنایتکار به اسم کارل اشمیت پایه گذاری شد، به شکل سر و ته بریده فرمول بندی شده و بخش وسیعی از جامعه ی ایران را پوشش داده است، قرار گرفته اند و علیرغم قسم خوردن به ابوالفضل و زهرا صلیبی و فروهری به گردن دارند و سمبل های اریایی را تاتو کرده اند. همان مردم احمقی که همچون الاغ ولگرد در حسینیه ها و مهدی ها برای غذای نذری صف می گرفتند و شمشیر و قمه به کله ی خود می زدند، امروز کسانی هستند که به چهار تیکه سنگ موسوم به مقبره ی کوروش در پاسارگاد پناه برده و انجا برای سنگ های این جنایتکار تاریخ بشر سجد می برند. تمام اراذل و اوباش بریده از نظام که این روزها گفتمان فاشیستی عرب ستیزانه و دشمنی با اقشار و طبقات فرودست جامعه از جمله کارگران شریف افغان را که در ایران جزو ضعیف ترین لایه های طبقه ی کارگر پذیرفته و تبلیغ می کنند، بعضا از ترس کشته شدن توسط توده ی خشمگینی که در فردای تحولات انقلابی این اوباش را ممکن است به دار اویزان کنند، یکی پس از دیگری به خارج کشور امده و در اینجا درخواست پناهندگی می دهند.

پناهندگی این بیزنس کثیف برده دارانه که از جانب دولت ها و کلیسا هر کدام با انگیزه های مختلف بورژوایی و نئولیبرالی حمایت می شود، مکانی برای به لجن کشیدن حقوق ضعیف ترین لایه های اقشار جامعه شده است. زمانی که یک جلاد تیر خلاص زن پاسدار جمهوری اسلامی که سی و نه سال کاری جز انسان کشی، تیر خلاص زدن به فعالین سیاسی، تجاوز به زنان و مردان زندانی نداشته در عرض چند هفته به راحتی به خاطر تملق و چاپلوسی اش و داشتن مدارک جعلی ایی که رژیم برای او درست کرده است، به عنوان یک نیروی کار ارزان قبول می شود، اما یک پناهجوی افغان که در کشور خود نه امنیت جانی، اقتصادی و اجتماعی دارد و چون مدارک لازم را نمی تواند ارائه دهد و مثل این ایرانیان فاشیست پفیوز چاپلوس و چکمه لیس دستگاه عریض و طویل طفیلی بروکراتیک دولتی و کلیسا نمی شود، رد و به کشور خود دیپورت می شود، باید کل سیتسم قضایی و حقوقی پناهندگی را به زباله انداخت.

در سالیان گذشته من با ده ها کیس مختلف اشنا شده ام، ایرانیانی که همه چی می دانند ولی احمق و بی شعور هستند و حاضرند در ازای گرفتن حق پناهندگی تن خود را در اختیار هر کشیش برای تجاوز بگذارند، در میان پناهجویان تمام کشورهایی که انجا پناهنده می ایند، از همه بی شعور تر، چاپلوس تر، ریاکار تر و دروغ گو تر بوده اند.

تفاوت ها را ببینید و خودتان قضاوت کنید

دیروز یک پناهجوی زن انقلابی از شهر قامیشلی روژاوای کردستان به دفتر کمک به پناهجویان، جایی که من کار می کنم، مراجعه کرد، زنی که انقلابی گری از رفتارش مشخص بود. گفت من می خواهم از این کمپ منتقل بشم و این دومین باره که برای این مساله میام اینجا. دوست همکارم گفت که من از دولت سوال کردم تاکنون جواب ندادند، زنی که از قامیشلو امده بود گفت دولت غلط کرده جواب نداده، قانونی که ضد انسانی است را باید زیر پا گذاشت، من در روژاوا خودم دولت بودم، جزو ی پ ژ بودم، برای حقوق انسانی خودم و برابری زن و مرد در برابر قانون جنگیدم، اینجا نمی زارم کسی حقوقم را زیر پا بگذارد، میرینم به قانونتان!!

وقتی برای دوست همکارم ترجمه کردم سرخ شده بود و در عین حال زد زیر خنده!
گفت که تاکنون زنی به این رادیکالی و قویی ایی در طول دورانی که به کار مشغولم ندیده بودم و ندیده ام. گفتم این زن از نیروهای ی پ ژ است وقتی در مقابل فاشیسم داعش جنگیده و ترسی از مرگ نداشته، اینجا هم از دولت فاسد و بروکرات المان نمی ترسد. گفت جالبی قضیه اینجاست که خیلی از پناهجویانی که به ما مراجعه می کنند، همه ش دست به سینه می شوند و خیلی تشکر می کنند و غیره ولی این زن از یک موضع بسیار رادیکال برای گرفتن حقوقش دولت المان را به نقد می کشد.

این پناهجوی زن که زیر حاکمیت نیروهای ی پ گ و ی پ ژ و نسیمی از تحولات رادیکال و دمکراسی رادیکال توانسته تا این میزان رها باشد که به جای گریه و زاری کردن یا تملق و چاپلوسی از موضع یک انسان برابر برای گرفتن حقوقش اقدام کند، میلیون ها گام از هر پناهجویی که فکر می کند حقوق پناهندگی مثل صندوق صدقه است و پناهجو باید مثل گدا رفتار کند، جلو تر است.

وقتی رفت بیرون بهش گفتم هه فال (رفیق) زنده باد ی پ ژ

یک لبخندی زد و رفت!

در مورد فساد در جریانات سیاسی ایرانی

 

هر جریان سیاسی در آلمان حتی جریانات بورژوایی پول هایی که سالانه از شرکت های بزرگ، بانک ها، کلیسا ها و دولت می گیرند را به صورت علنی در اینترنت منتشر می کنند. من با شورای پناهندگی و شبکه ی انتی راسیستی استان بادن ورتمبرگ سومین استان پرجمعیت و دومین استان بزرگ المان از لحاظ مساحت کار می کنم. کمک های مالی ایی که سالیانه به شورای پناهندگی می شود، در جلسه ی پایانی اخر سال با تمام جزئیات مخارج، بدهی ها، حقوق کارمندان، هزینه ی اجاره ی سالن، هزینه ی برگزاری جلسات مختلف، هزینه ی برگزاری تظاهرات، با دقیق ترین شکل ممکن به همراه صورتحساب ورودی و خروجی پول اعلام می شود.
کدام حزب سیاسی ایرانی، کدام تشکیلات سیاسی ایرانی تاکنون این کار را کرده است؟ هیچ تشکیلاتی! به همین خاطر فساد، دزدی، کلاه برداری، سوء استفاده از امکانات و پول هایی که به اسم سازمان و حزب از دولت ها، کلیسا، سرمایه داران “خیر” گرفته می شود، توسط اشخاصی که در راس این جریانات هستند، می تواند به راحتی برای کارهای شخصی و سفرهای “سیاسی” مورد بهره برداری قرار گیرند.
یکی از کارهای جدی ایی که اعضای این تشکیلات، احزاب، تشکلات، ان جی او های رنگانگ و شبکه ها می توانند بکنند این است که از مسئولینشان درخواست کنند، که تمام درامد ها و مخارج را به صورت علنی یا حداقل در تشکیلات خود اعلام کنند!
اگر حاضر به این کار نبودند، باید به کمیته تشکیل دهند و از رهبری خود درخواست کنند که روشنگری کند.
مساله ی دیگر مساله ی امنیتی است. کسی که از لحاظ اقتصادی در یک تشکیلات فاسد باشد، به راحتی در قبال پول بیشتری که یک دولت یا یک سازمان جاسوسی به او می دهد، خودش را می فروشد.
احزاب و سازمان های سیاسی چپ و کمونیست (من مشخصا روم به این سازمان هاست و نه سازمان های راست، سازمان های راست هر غلطی می کنند به من مربوط نیست) لازم است در زمینه ی مسائل امنیتی اعضای خود بسیار دقیق عمل کنند. لازم نیست مثل سازمان های جاسوسی دولت های بورژوایی تلفن و ایمیل کسی را کنترل کرد، اما این احزاب و سازمان ها باید در جریان باشند، اعضایشان کجا می روند، چکار می کنند و اگر مدتی ازشان خبری نبود، باید فورا با انان تماس بگیرند! کدام حزب و سازمان سیاسی چپ و کمونیستی ایرانی این کار را کرده است؟! بدون اغراق می توان گفت هیچ کدامشان!

اما این احزاب و سازمان های مرده پرست که با مرگ هر کدام از اعضایشان مثل لاشخور بر جنازه اش نشسته و اشک تمساح می ریزند، زمانی که اعضا و هوادرانشان در راه های دشوار پناهندگی در راه رسیدن به دنیای بردگی غرب هستند و به کمک نیاز دارند، انان را شدیدا بایکوت می کنند و حتی جواب تلفنشان را نمی دهند.

حزب یا سازمانی که در قبال اعضا و هوادارانش مسئول نباشد و فقط منتظر باشد که بمیرد، تا با تبلیغات بر روی جنازه یی که هیچ توانایی برای افشاگری یا دفاع از خود ندارد، حزب سیاسی که چه عرض کنم، تکیه ی درویشی هم نیست.

اگر در میان جنبش چپ و کمونیستی ایران یک انسان درست حسابی پیدا شود و بگوید که این سنت های منسوخ مرده پرستی و زنده کشی را کنار بگذارید. بگوید که انسان ها تا زمانی که زنده اند را باید حفظ کرد و وقتی که مردند دیگر تنها چیزی که از انان باقی می ماند، یک اسم و یک سری خاطرات است، به چشم دشمن نگاه می شود، اما اگر کسی مثل “گروهبان چهار” در مقابل هر توصیه یی که به او می شود، “بله قربان گو” باشد، ان موقع مهم نیست که این ادم اطلاعاتی است یا چه سابقه یی داشته و دارد و ایا امروز هم مساله ی امنیتی دارد یا نه!

به این لودگی و درویش گرایی خاتمه دهید! به خودتان بیایید! درویش تربیت نکنید! کادر کمونیست جدی و معتقد درست کنید! به نسل جوانتان اعتماد کنید به جای اینکه انان را به خاطر انتقادات درستشان به سنت گرایی پوسیده و درویش گراییتان سرکوب کنید!

فاسد نباشد و فساد را بازتولید نکنید!

حسن معارفی پور

ادبیات کیهان شریعتمداری در میان نیروهای موسوم به اپوزیسیون

 

فرهنگ حاکم بر هر جامعه یی فرهنگ طبقه ی حاکم است. این گفته ی تاریخی مارکس بیش از هر زمانی ماهییت این اراذل و اوباش خطرناک لمپن را که در قالب “فعال سیاسی” و بخشا برای گرفتن جواب پناهندگی به داخل احزاب سیاسی نفوذ می کنند، را نشان می دهد. کوشا شایان اگر وابسته به سازمان اطلاعات و جمهوری اسلامی هم نباشد، تفاوت بینشی با انان ندارد. جمهوری جهل و جنایت تروریستی اسلامی با ضد فرهنگ سازی و اسلامی سازی جامعه که سروش این جنایتکار تروریست یکی از تئوریسین های ضد فرهنگ، اسلامی و فاشیستی بود، توانسته است بر روی بخش زیادی از نیروهای موسوم به اپوزیسیون تاثیرات بزرگی بگذارد. یکی از این تاثیرات سنت انتقام جویی و لت و پار کردن مخالفین سیاسی و در صورت لازم دستور ترور و دادن جایزه در ازای ترور مخالفین است، به جای بحث سیاسی و گفتگوی انتقادی و “متمدنانه” است. این ادبیات من را یاد ادبیات یک اطلاعاتی جنایتکار به اسم نادر کیانی می اندازد، که به درون کومه له نفوذ کرده بود و تا سطح کمیته ی مرکزی هم داشت پیش می رفت. خزعبلات نادر کیانی در نشریه ی جهان امروز، ارگان رسمی “حزب” “کمونیست” ایران چاپ می شدند. نادر کیانی زمانی که بعد از سال ها دادن اطلاعات خصوصی و تشکیلاتی کومه له به جمهوری اسلامی، توسط یکی از اعضای وابسته به سازمان زحمتکشان شناسایی شد. زمانی که او در یک کافی نت در شهر سلیمانیه ی کردستان عراق مشغول دادن اطلاعات تشکیلات کومه له به رژیم تروریست جمهوری اسلامی شناسایی شد و توسط اتحادیه ی میهنی، شاخه ی جمهوری اسلامی در کردستان عراق دستگیر شد و بعد از مدتی بدون کوچکترین مشکلی تحویل ایران داده شد. نادر کیانی تا امروز هر چند مدت یکبار ادبیاتی مشابه ادبیات کوشا شایان، کسی که به احتمال زیاد خود از افرادی است که به ایران رفت و امد دارد، را علیه من و دیگر کمونیست های جدی و انقلابی به کار می گیرد، با این تفاوت که نادر کیانی اطلاعاتی و مهره ی سوخته ی یک نظام فاشیستی اسلامیستی است و این شعبان بی مخ خود را کمونیست کارگری می خواند.

سازمان مرتجع و فاشیستی مزاحمین خلق هم دقیقا به همین سبک مخالفین خود را لت و پار می کرد. یکی از رفقا که سال ها در مجاهدین خلق بود تعریف می کرد که این سازمان اعضایی که “پرنیسپ” های سازمانی (پرنسیپ های ضد بشری و ضد عقلانی) را زیر پا می گذاشتند، خلع سلاح کرده و او را در یک جا نگه می داشتند و هفتصد نفر روی او تف می انداختند. می گفت تعدادی از اعضای سازمان مرتجع و فاشیست مزاحمین خلق سر این مسائل خودکشی کردند.

برای من یک لمپن یک لمپن است، چه رهبر حزب کمونیست کارگری ایران باشد، چه شعبان جعفری که استخوان فعالین سیاسی را می شکست. لمپنیسم بخشی از سنت جمهوری اسلامی و نظام شاهنشاهی است که متاسفانه از طریق فرهنگ حاکم و حاکمان که انحصار “صنعت فرهنگ” در ایران را در دست دارند، به درون احزاب موسوم به اپوزیسیون مثل حزب کمونیست کارگری و حکمتیست هم سرایت پیدا کرده است.

گزارش های روزنامه ی “کیهان شریعتمداری” و “سایت اکام نیوز” و “کومه له از درون” در مورد فعالین سیاسی از جمله خود من را بخوانید و با این هذیان گویی فاشیستی این ادم شارلاتان کوشا شایان مقایسه کنید.

شرم اور است که سایت حزب حکمتیست این میزان از خزعبلات و اتهامات کثیف و پلیسی را علیه شخص من، منی که در جنبش کمونیست ایران در خارج از کشور برای معرفی سوسیالیسم و کمونیسم به توده ی مردم اروپایی بیش از هر کدام از اعضای رهبری این جریانات کوشا بوده ام، را پخش می کند.
در مورد پدرام نواندیش این دلقک بیسواد و انسان بیمار که این خزعبلات جنون امیز کوشا شایان علیه من را انتشار داده است، لازم است بگویم که کیس سکسیستی اش و به تباه کشاندن زندگی یکی از رفقای داخل که الان به خاطر برخوردهای سکسیستی و جنون امیز این مردک بی شعور بیمار، کمونیسم و فعالیت سیاسی را کنار گذاشته است، اگر لازم بدانم همه چیز را افشا میکنم. این رفیق ما امروز باهام تماس گرفت و خواهش کرد که این مساله را که هفت سال او را ازرده است، پخش نکنم، تا بیشتر از این زجر نکشد، اما اگر لازم باشد خود او پخش خواهد کرد. پدارم نواندیش خودش می داند که منظورم چه کسی است!!

به جای اتهام پراکنی پلیسی به طرف من و کسانی که مچتان را می گیرند، پلیس را در حزب خودتان پیدا کنید. همان پلیس هایی که اطلاعات دانشجویان ازادی خواه و برابری طلب و روابط گله گشاد شما را با رفقای داخل را لو دادند و باعث به تباهی کشاندن زندگی ده ها و صد ها نفر مثل ما شدند!

توده ی مردم جویای حقیقت خودشان قضاوت خواهند کرد. لجن پراکنی به دیگران از درون قصری که از تاپاله ساخته شده است، باعث می شود که تاپاله روی سرتان بریزد و خفه شوید! پس بهتر است به جای لجن پراکنی به من و امثال من، برای افکار عمومی روشنگری کنید که به چه دلیل عضو کمیته ی مرکزی تان به ایران “تردد قانونی” دارد!!

تا این مساله را روشن نکنید، حتی یک فعال جدی داخل هم شما را جدی نمی گیرد!

حسن معارفی پور

خزعبلات این دلقک را در زیر بخوانید!

یک لمپن به نام حسن معارفی پور! -کوشا شایان

“زنده باد” برده داری!

یکی از مسائلی که ذهن من را شدیدا به خود مشغول می کند، این است که چگونه انسان می تواند در بردگی مطلق زندگی کند، اما هر روز از برده بودن خود احساس خوشحالی کند. لنین می گوید برده یی که به بردگی خود پی برده است، نصفی از رهایی خود را عملی کرده است.
کارگران ایران مدتی پیش شعار “مرگ بر کارگر”، “زنده باد ستمگر” سر دادند! این شعار یک شعار ساده لوحانه نیست، این شعاری است که نشان می دهد، این کارگران به بردگی خود پی برده اند و به صورت طعنه امیز به حاکمیت حمله می کنند. اینکه اعضا و جریانات مختلف سیاسی چه تعبیری از این شعار دارند، اساسا برای من پشیزی ارزش ندارد، اما در این شکی نیست با این شعار اگاهی طبقاتی طبقه ی کارگر ایران چند گام به پیش رفته است.
ساده لوحی سیاسی تنها در مساله ی پناهندگی و در میان پناهجویان حاکم نیست، بلکه در بین اعضای احزاب سیاسی رئال پولیتیک ایران هم بیداد می کند.
افشاگری از کسانی که در خارج کشور با اسم و رسم خودشان و به صورت علنی فعالیت می کنند و همزمان به صورت “قانونی” بدون کوچکترین مشکلی به ایران رفت و امد دارند، نه تنها اتهام پراکنی و همسویی با جمهوری اسلامی نیست، بلکه یک وظیفه ی خطیر کمونیستی است.
کم نبودند اعضای کومه له و دیگر احزاب که به کردستان عراق سفر می کردند و انجا شب و روز از دولت های مرتجع امپریالیستی غربی زیر نام “دولت رفاهی” و “سوسیالی” تعریف و تمجید می کردند و اعلام می کردند که اروپا همه چی برای “پناهجویان سیاسی” عالی است و انجا “انسان” دارای “حقوق” و “امتیازات” “ویژه” ایی است. این انسان ها در هر حزب و جریان سیاسی ایی اکتیو باشند و هر اسمی روی خود بگذارند، اگر انتی کمونیست و طرفدار بردگی و توحش سرمایه داری نباشند، بردگان احمقی بیش نیستند، که از بردگی خود لذت عجیبی می برند و فراتر از از ان، این بردگی را برای دیگران هم تجویز می کنند.
اکثریت قریب به اتفاق همین افراد در غرب مشغول کارهایی چون، توالت شویی، کار در رستوران، تمیز کردن پیرمردان و پیرزنان، تاکسی رانی و در بهترین حالت صاحب یک بقالی ایرانی یا یک پتیزایی بوده و هستند. اینهایی که با هزار و یک بدبختی و حقارت و دور زدن دستگاه عریض و طویل بروکراتیک بورژوازی غرب، دور زدن دولت های بورژوایی که انباشت سرمایه ی خود را از طریق نابودی بنیان های اقتصادی دیگر جوامع، بهره کشی از نیروی کار ارزان و خاموش از طریق صدور سرمایه به جای صدور صرف کالا، از طریق دامن زدن به جنگ های امپریالیستی و رد شدن از روی جنازه ی کودکان با تانک در عفرین و غزه و مناطق جهان، کسب می کنند و “کمونیست” های کودن و ساده لوح ایرانی این بردگی و توحش را “دمکراسی”، “رفاه اجتماعی” و “ازادی” می خوانند، توانسته اند بعد از سال ها به یک چلقوزک پولی دسترسی پیدا کنند و با ان کارگران برده تر از خودشان را به وحشیانه ترین شکل ممکن استثمار کنند. یکی از اعضای حزب ک ک ح در شهر کلن به پناهجویانی که پیش او کار سیاه تمیز کاری می کردند، ساعتی 2 یورو می داد.

من خودم شخصا سه سال با سخت ترین شرایط در رستوران ها کار کرده ام، کف رستوران را تمیز کرده ام، سندیکایی نداشته ام ازم در مقابل تعرض وحشیانه ی صاحب کار به معیشتم دفاع کند، تشکل ایرانی چپ و کمونیستی سراغ نداشتم که در مقابل این بردگی و توحش از من به عنوان یک کارگر کمونیست و نه یک درویش دفاع کند، اتفاقا بیشتر کمیته مرکزی های این احزاب خود وضعیت به مراتب بدتری از من داشته و از طریق کارهای طاقت فرسای سیاه با پایین ترین دستمزدها و با وحشیانه ترین شکل استثمار پیش همشهری و هم محله ی “هم زبان” خود تن به بردگی مطلق می دهند و بعد از روزی 12 تا 16 ساعت کار طاقت فرسا با دستمزدی چند برابر پایین تر از حداقل دستمزد کار می کنند، تا بتوانند سالی یک بار با پول خون و عرقشان به کشوری دیگر مسافرت کنند و هزار یورو در کیفشان بگذارند و دوست و اشنا و فامیل را به صرف شام و مشروب خوری دعوت کنند و شروع به … خوری و دروغ گویی در مورد “محسنات” سیستم “رفاهی” غربی کنند.

این کودن های بی شعور و این ابله هایی که خود را به تجاهل می زنند و با یک مرخصی یکی دو هفته یی، افیونی بر بدن زده و برای استثمار وحشیانه ی با کم ترین اجر و مزد، دوباره نیرو می گیرند، در تخدیر جسم و روح خود به طرز فجیعی اغراق می کنند، همان طور که در دروغ گویی در مورد “محسنات” سیستم “رفاهی” غربی اغراق می کنند.

بورژوازی غرب همچون دیگر سیستم های بورژوایی در سراسر جهان بر اساس اسثتمار انسان از انسان بنیاد نهاد شده است. اینجا بانک ها و شرکت های فراملیتی هستند که تصمیم نهایی را می گیرند و سیاستمداران مترسکی در دست این بانک ها و کمپانی ها هستند. سیستم بورژوازی غرب علیرغم دادن ذره یی ازادی فردی و جنسی به شهروندان، همچون جمهوری اسلامی که تریاک را خود پخش می کند، مشروبات الکلی را در سطح وسیع با قیمتی ارزان در اختیار جامعه قرار داده است. در المان ابجو ارزان تر از اب است. فستیوال های مزخرف ارتجاعی و مذهبی مانند کارناوال، جشن های ارتجاعی همچون کریسمس، قبل از انکه جشن هایی برای خوشحالی و خوشبختی مردم باشند، اعیادی برای تخدیر و منفعل کردن طبقه ی کارگر به شکلی کامل موزیانه از جانب بورژوازی و برای تحمیل ایدئولوژی ارتجاعی بورژوازی و بازتولید این ایدئولوژی در شکلی مدرن هستند. در المان اگر از کارگران به جای چهل ساعت کار هفتگی شصت ساعت کار بکشی و دستمزدها را تا حدی کاهش بدهی که طبقه ی کارگر بتواند اخر شب ابجوی تگری ش را بالا بکشد، اکثریت قریب به اتفاق مردم اعتراضی نمی کنند.

سندیکاهای کارگری که چیزی جز اریستوکراسی کارگری ضد کارگر و کارگرپناه نیستند، توسط بورژوازی همچون سگی که برای سهم بیشتر پارس می کند، اشباع شده اند و مطالباتشان یک میلیمتر فراتر از مطالبات بورژوازی نمی روند و نخواهند رفت.

طبقه ی کارگر مهاجر که همچون بردگان دوران برده داری اما نه با زور شلاق، بلکه ظاهرا داوطلبانه تحت عنوان پناهجو و مهاجر، برای حمالی کردن و جمع اوری زباله از خیابان ها در ازای ساعتی 80 سنت، تن فروشی پشت ویترین تن فروش خانه ها به المان و دیگر کشورهای اروپایی امده و در هیچ تشکیلات و تشکل کارگری ایی عضویت ندارند.

پست مدرنیسم این طاعون افیون گر که همواره خود را مولتی کولتی نشان داده و بر “تفاوت های فرهنگی” و ضرورت حفظ این تفاوت های فرهنگی به شرط عدم تلاش برای براندازی قدرت سیاسی، انگشت می گذارد، به جای دفاع از حقوق حقه ی انسان های تحت ستم برای دستیابی به حقوق برابر و انسانی شان، از طریق “سیاست های نئولیبرالی” موسم به “سیاست حمایتی”، ریشه ی انقلابی گری در میان ستمکشان جامعه را می کشد و مردم را به حفظ موقعیت بردگیشان دعوت می کند.

در این وسط انچه که تولید و بازتولید می شود، حماقت است. حماقتی بی پایان که چه توسط رسانه های بورژوازی، سیستم اموزشی، دولت ها و چه توسط به اصطلاح کمونیست های بی شعور شرقی که اینجا به عنوان “پناهنده ی سیاسی” زندگی می کنند.

گرامشی این متفکر برجسته و انقلابی در نظریات خود در نقد متفکران بورژوایی و سیستم بورژوایی غرب، به ویژه در نقد ایده های لیبرالی ماکس وبر، از پروسه ی “انقلاب منفعل” در غرب صحبت می کند. انقلاب منفعل از طریق سرکوب نرم برای همسو کردن توده هایی که هم چون گاو و گوسفند به شبان نیاز دارند، در این راستا دولت های غربی از هر تاکتیک نرم و نه الزاما خشونت قهرامیز، چیزی که در شرق از ان استفاده می شود بهره گرفته و این بورژوازی لیبرال غربی مورد علاقه ی “کمونیست” های ابله شرقی، خشونت ضد انقلابی و سرکوب پلیسی دولتی را به عنوان گزینه ی نهایی برای سرکوب توده هایی که اقدام به نابودی این سیستم می کنند، در نظر گرفته است. تا زمانی که توده ها به صورت انقلابی در سطح وسیع اقدام به مبارزه نکنند و بی پروا برای نابودی سیستم دولتی حامی سرمایه داری مبارزه نکند، از قهر ضد انقلابی خود بهره نمی گیرد، چون وجود مبارزات سطحی و رومانتیک برای رفرش کردن بورژوازی ضروری است و به همین دلیل است که جنبش های انارشیستی صوفی مسلک که همچون حباب روی اب هستند، از شام شب برای این بورژوازی ضروری تر اند، چون این جنبش ها سیستم را بازتولید می کنند و ملیتانسی سطحی انان نه علیه سیستم، بلکه در خدمت خود سیستم عمل کرده و می کند.

بورژوازی غربی که نئولیبرالیسم جهانی را چهار نعل به پیش می برد و در پی ان است که تمام کشورهای جنوب یا موسوم به جهان سوم نئولیبرالیزه کند و اگر با زبان خوش و الترناتیو سازی نرم نئولیبرالیزه نشدن، جنگ راه می اندازد، برای ساکت نگه داشتن طبقه ی کارگر “خودی” هنوز کمربند ریاضت اقتصادی علیه این طبقه را تا اخرین سوارخ سفت نکرده است و هرازگاهی ان را شل و سفت می کند، تا این گوسفندها در دوران بحران های اقتصادی به جای حمله به سرمایه داری و ساختار این نظام، به جای حمله به دولت بورژوایی به عنوان حامی طبقه ی بورژوا و مدافع منافع بانک ها و شرکت های بزرگ، به هم طبقه یی های خود، کسانی که به عنوان بردگان مزدی و خاموش زیر نام پناهجو و کارگر مهمان به اینجا امده اند و یا اینجا زندگی می کنند، حمله ی فاشیستی کند و انان را عامل سیه روزی پرولتاریای غربی و سقوط حتمی طبقه ی متزلزل مرموز متوسط معرفی کند. در این میان نبود اگاهی طبقاتی و بالا دست بودن تشکلات زرد بورژوایی در اتحادیه و سندیکاهای کارگری، باعث بازتولید ایدئولوژی نئولیبرالی و بورژوازی در میان طبقه ی کارگر شده و می شوند. ایدئولوژی ایی که انباشت سرمایه را جهانی ولی رفاه را قومی و ملی معرفی می کند. ایدئولوژی ایی که من ان را نئولیبرالیسم فاشیستی می خوانم و سردمداران ان در غرب ترامپ ها، ماری لوپن ها، گاولاندها و سایرین اند.

نقد نئولیبرالیسم به عنوان یکی از بیمارگونه ترین اشکال و الگوهای اقتصادی سرمایه داری برای کمونیست ها به نقد روبنای فکری این ایدئولوژی هار و خونخوار یعنی پست مدرنیسم و لاابالی گری نیچه ییستی، نیهیلیستی، الترناتیوستیزی، ایدئولوژی اریستوکراتیک (امریکن دریم) و سیاست درست کردن ان جی او های امپریالیستی که منافع بورژوازی جهانی را به وحشیانه ترین شکل ممکن به پیش می برند، گره خورده است.

فراموش نکنیم که اسرائیل این دولت امپریالیستی فاشیستی امروز خاورمیانه در نتیجه ی سیاست های امپریالیستی برای درست کردن پایگاه نظامی و اقتصادی امپریالیسم غرب، زیر نام “نجات یهودیان” از “چنگال فاشیسم” و توسط دولت هایی درست شد که خود تفاوت چندانی با فاشیسم هیتلری نداشته و ندارند. ان جی او های نئولیبرال امروزی که اعضای ان همگی همچون الاغ ولگرد در مسیر ژنو و نیویورک با پول دولت های تا مغز استخوان جنایتکار و خونخوار در گشت و گذار هستند و در دفتر سازمان ملل در ژنو یا نیویورک، از “منافع” “اقلیت های قومی” صحبت می کنند و خود را نماینده “اقوام” و “ملیت” های تحت ستم معرفی می کنند، به دنبال تشکیل دولت های دست نشانده ی امپریالیستی در هنگام سقوط دولت های دیکتاتور منطقه هستند و سران این ان جی اوهای فاسد و نئولیبرالی در اب نمک سازمان های جاسوسی وابسته به شرکت های چند ملیتی که حامی سیاست های ملیتاریستی نئولیبرالی در سراسر جهان هستند، سال هاست خوابانده شده اند.

مساله ی دیگری که لازم است اشاره کنم این است که اراذل و اوباش “میهن پرست” طرفدار “خط امام” در سازمان مزدور و اطلاعاتی مدافع سابق سپاه پاسداران، یعنی سازمان اکثریت که همچون تاپاله یی توسط خود همین نظام به بیرون از حوزه ی قدرت پرت شده اند، اگرچه خود سازمان علاقه ی زیادی به همکاری با خمینی جلاد داشت، با درست کردن “حزب جدید” “چپ ایران” “فدائیان”، باعث اب شدن قند در دل بسیاری از چپ های رفورمیست داخل و خارج کشور شده اند. این جریانات که امروزه با به هم پیوستن مجموعه یی مزدور و حامی رژیم در خارج کشور خواهان مطرح شدن در فضای رئال پولتیک بورژوازی هستند، همچون چوبی که دو سر ان کثیف است، در کثافت و لجن روابط با جمهوری اسلامی و سازمان های تروریست بین المللی از هر دو طرف گیر کرده اند و با رهایی بشر و انقلابی گری دشمنی خونی دارند. سابقه ی این جریانات برای تمام کسانی که با تاریخ خونین چهل پنج سال گذشته از طریق ادبیاتی که در “تبعید” منتشر شده اند و یا توسط بازماندگان قتل عام های فله یی کمونیست در ایران، به صورت شفاهی و مکتوب به نسل ما منتقل شده است و ما نه تنها این اراذل و اوباش خونخوار و انسان کش را جدی نمی گیریم، بلکه به انان به چشم دشمن خونی، دشمنی از جنس رژیم تروریست جمهوری اسلامی و سازمان های تروریستی بین المللی می نگریم.

بگذار چپ های رفورمیست مکتب فرانکفورتی و سوسیال دمکرات های وطنی به این اوباش اکثریتی، انسان فروش، کمونیست کش و جلاد اعتماد کنند، ما حق گذشتگان را در اینده از تمام این اوباش خواهیم گرفت.

مساله ی دیگری که لازم است اشاره کنم، این است که راسیست های المانی، اعضا و هواداران حزب مرتجع سبز المان، سوسیال دمکرات های کمونیست کش و مرتد، اکادمیسین های بورژوایی، مسیحی ها و در یک کلام کل جامعه ی محافظه کار المان از من و امثال من که به عنوان پناهجو به این کشور امده اییم، همواره درخواست می کنند که شاکر باشیم و به جای نوشتن مقالات تند “ایدئولوژیک” از دولت المان تشکر کنیم که به ما جا و مکان داده است و هزینه ی تحصیلات و زندگی و کرایه خانه مان را پرداخت می کند. در جواب به این ها و جواب به ایرانی هایی که اینجا با دیدن یک کارمند راسیست دولتی دست به سینه می شوند، باید بگویم که من نه به “کمک های سرکوبگرانه” (این واژه را خودم برای اولین بار در یک تحقیق المانی به کار بردم) را کمک می دانم و نه از هیچ دولت و سازمانی تشکر می کنم. من به خاطر برده نگه داشته شدنم، ان هم بردگی ایی که به مراتب وحشیانه تر است و ما را در یک شرایط ناامنی شغلی، روحی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی نگه داشته است، از این سیستم متنفرم و تا روزی که زنده ام علیه ان می جنگم. درخواستی که این پفیوزها از ما می کنند به شدت زنده انسانی است، مگر می توان از برده یی که هر روزه شلاق می خورد (حالا ما به صورت روحی زیر فشار قرار گرفته می شویم)، درخواست کنیم که اخر شب دست جلادش را ببوسد. ایرانیان برده و احمق خارج کشور از سیستم توحش و بردگی سرمایه داری نئولیبرال غربی تعریف نکنید، علیه ان مبارزه کنید. سازمان پیدا کنید و برای حقوق انسانی و برابرتان مبارزه کنید.

در خاتمه هم جا دارد نگاهی به وضعیت حزب منحط موسوم به کمونیست کارگری ایران بیاندازم که این روزها در امتداد نظریات ارتجاعی خود در دوران جنبش ارتجاعی سبز در سال 88 هنوز چهار نعل بر سیاست های لیبرالی، اولترا پوپولیستی و انتی کمونیستی خود تاکید می کند و اعضای این حزب که به اندازه ی شعبان جعفری از سیاست اگاهی ندارند، اعلام می کنند که ما به انقلاب سوسیالیستی و “جمهوری سوسیالیستی” باوری نداریم، چون ممکن است، از درون ان یک “استالین” دیگر “ظهور” کند! این میزان از انحطاط و سقوط به ارتجاع برای جریانی که منصور حکمت رهبری ان را با نظریات پارانوید خود سال ها پیش در دست داشت، همان منصور حکمتی که از قدرت گیری قریب الوقوع “کمونیسم” در ایران صحبت می کرد و اعلام کرد که مکان برگزاری کنگره ی بعدی در تهران است و با “نظریه” ی “حزب و شخصیت ها”، حزب کمونیست کارگری را به حزب شخصیت های کارتونی تبدیل کرد، قابل پیش بینی بود. این جریان منحط انتی کمونیست را باید حاشیه یی کرد و ان را به عنوان جریانی از جنس سازمان ارتجاعی مجاهدین، اما در فرمت اتئیستی و فرا پوپولیستی و لیبرالی به جامعه معرفی کرد، تا بار دیگر اسم کمونیسم و کارگر را به لجن نکشند.

حسن معارفی پور

!مظلوم نمایی و استفاده ی ابزاری حزب موقوف

فخری جواهری عضو کمیته ی مرکزی حزب حکمتیست شاخه ی رحمان حسین زاده است و سال هاست در تورنتوی کانادا، چه در دورانی که در محفل علی جوادی مشغول فعالیت بود و چه زمانی که این محفل به حزب حکمتیست اکثریت (اکثریت از لحاظ عددی) پیوست، به عنوان عضو یک عنصر فعال در اپوزیسیون فعالیت کرده و در بیشتر اکسیون های شهر تورنتو علیه جمهوری اسلامی با اسم و مشخصات خود شرکت داشته و دارد. این عضو کمیته ی مرکزی حزب حکمتیست اکثریت، چند روز پیش توسط اوباش حزب الهی وابسته به جمهوری اسلامی و طرفداران عبدالکریم سروش،( تئوریسین جانی جمهوری اسلامی، بنیان گذار انقلاب ضد فرهنگی اسلامی و یکی از عوامل اصلی پاکسازی دانشگاه های ایران از فعالین چپ و کمونیست و اندیشه های مترقی)، از ناحیه ی سر زخمی شد. من به شخصه بابت این مساله بسیار ناراحت شدم، که اعضای فعال اپوزیسیون، توسط اوباشان وابسته به رژیم ملعون و فاشیستی جمهوری اسلامی حتی در خارج کشور مورد ضرب و شتم قرار گیرند و امنیت جانی نداشته و ندراند.
ایشان به عنوان پناهنده ی سیاسی از طریق ترکیه به کانادا امده و انجا به عنوان پناهنده ی سیاسی هم پذیرش شده است، پس بازگشت ایشان به ایران و رفت و امدش بین ایران و کانادا لازم است برای هر فعال جدی سیاسی و نه الزاما کمونیست، جای سوال باشد. گرفتن پاس ایرانی برا ی رفت و امد به ایران خود یکی از مسائلی است که شدیدا سوال برانگیز است.
مساله یی که اینجا جای سوال جدی است، این است که فخری جواهری چگونه بعد از سال ها فعالیت سیاسی در خارج کشور و در احزابی که از نظر جمهوری اسلامی به عنوان نیروهای محاربه شناخته می شوند، می تواند به ایران رفت و امد قانونی داشته باشد، بدون اینکه مشکلی برای او پیش امده باشد.
چند تا هیپوتز وجود دارد:
الف. جمهوری اسلامی سر “عقل” امده است و به شیوه های سابق مانند دهه ی شصت با مخالفین خود برخورد نمی کند و تحت تاثیر جنبش “اصلاح طلبی از درون نظام” و گفتمان “گفتگوی تمدن ها” های هابرماسی و خاتمی ایی قرار گرفته است.
این هیپوتز از ابتدا رد است، چون هم اکنون فعالینی همچون رامین حسین پناهی وابسته به باند عبداله مهتدی که یک جریان اصطلاح طلب پرو رژیم است و تنها برای ماموریت “تشکیلاتی” به داخل ایران رفته بود، توسط این رژیم جنایتکار به اعدام محکوم شده است.
ب.
فخری جواهری در هنگام بازگشت به ایران، فرم توبه نامه امضاء کرده است و با نیروهای امنیتی جنایتکار جمهوری اسلامی تا حدودی همکاری کرده است.
این هیپوتز را تنها می توان زمانی ثابت کرد، که ما به داده های امنیتی یی که در سفارت و نزد نیروهای جانی رژیم در خارج کشور هستند، دسترسی پیدا کنیم و کل این داده ها را با دقت کامل بررسی کنیم، به همین خاطر این مساله فقط در حد حدس و گمان باقی می ماند.
ت.
حزب حکمتیست اکثریت از بالا گندیده است و یا این هیچ کنترل امنیتی ایی بر روی فعالینی که در سطوح رهبری حزب هم نفوذ کرده اند، ندارد.
یکی دیگر از هیپوتزهایی که به ذهن هر فعال جدی سیاسی و رادیکال می رسد، این است که حزب سیاسی ایی که، ادعای چپ ترین حزب کمونیستی و انقلابی ایران را دارد، اگر از درون نگندیده باشد، چطور می تواند اعضایی که به صورت “قانونی” مشغول رفت و امد به ایران تحت حاکمیت هارترین نظام فاشیستی خاورمیانه، هستند را به سطح رهبری خود راه دهد. در اینجا از حزب حکمتیست رحمان حسین زاده درخواست می کنم که به صورت رسمی به این مساله پاسخ دهد!
اغلب احزاب سیاسی چپ و کمونیست (بخوانید جریانات اکسیونیست) که به هر مساله یی اویزان می شوند، تا با مظلوم نمایی و اکسیونیسم بی تاثیر، خودی نشان دهند، قبل از اینکه به درسرنا کردن اکسیون فکر کنند، لازم است در شرایط عضوگیری و … تجدید نظر کنند.

حسن معارفی پور
هایدلبرگ
03.04.2018

محمد غزنویان در امتداد خط حزب توده و سازمان اکثریت

 

بهرنگ زندی یک استاتوسی در مورد محمد غزنویان این پوپولیست اسلام پناه کهنه کار نوشته و در ان تلاش کرده است موضع ارتجاعی و توده ایستی پرو رژیم جمهوری اسلامی غزنویان را که رک و پوست کنده چند روز پیش اعلام کرده بود در صورت حمله ی خارجی به ایران سرباز مام میهن خواهد شد و علیه تعرض “امپریالیسم” خواهد جنگید و در کنار وحشی ترین رژیم قرن بیست و یک در خاورمیانه ایستاد، توجیه کرده است. یکی از معضلات چپ ایران(تاکید می کنم چپ و نه کمونیسم، چون من هر چپی را کمونیست نمی دانم) مرام بازی و عشق رفاقت است. این معضل و بیماری را می توان به شکل دیگر در اروپا هم مشاهده کرد. انسان ها به خاطر سوسیالیزیشنشان و بزرگ شدن در اجتماعات انارشیستی انارشیست می شوند و بعد از مدتی هم راست و مرتجع و کارمند دولت شده و ضد انسانی ترین قوانین بورژوایی و برده دارانه را علیه انسان های تحت ستم اعمال می کنند.
در ایران چپ 57 ی که توده و اکثریت بخشی از ان است، نیروهایی که خود را کمونیست می دانند به شدت تحت تاثیر قرار داده اند. چیزی که در این میان نمی توان دید منطق کمونیستی و عقلانیت طبقاتی، وجدان طبقاتی و اگاهی طبقاتی است. ان چه زیاد است، رفیق بازی و مناسبات خانوادگی و انشعاب خانوادگی و حزب خانوادگی و غیره است. من با این سنت های منسوخ بیگانه ام و هیچگاه مواضع ارتجاعی کسانی که از لحاظ خونی و خانوادگی به من نزدیک اند ولی از لحاظ سیاسی در جبهه ی مخالف اند را قبول نکرده ام و تحت تاثیر احساسات پیش پا افتاده به دفاع از یک ایدئولوژی ارتجاعی نیفتاده ام.
محمد غزنویان یک چپ اسلام پناه مرتجع است که ممکن است به حزب توده و سازمان اکثریتی که دیگر به صورت سازمانی وجود خارجی ندارند، وصل نباشد، اما خطی که این ادم سال هاست پیش می برد یک خط پوپولیستی اسلام پناه است که پشت عناوین غلط اندازی چون انتی امپریالیسم به دفاع از ارتجاعی ترین نظام ها می پردازد. غزنویان البته سعی می کند از زبان پوپولیستی برای تحمیق توده ی مردم بهره بگیرد. گزاره یی که ضد عقلانی و ضد بشری است را اگر به هزار شکل زبانی فرمول بندی کرد، باز هم ضد عقلانی است. حالا غزنویان می تواند برای گزاره ی پرو رژیمی خود ضد هزار صفحه توجیه بنویسد. به قول معروف خشتی که از بنیاد کج است تا ثریا هم ادامه دهی باز هم دیوار کج خواهد بود. برای توجیه یک گزاره ی غلط می توان هزار گزاره ی دیگر به کار برد، اما ان هزار گزاره با گزاره ی غلط اولی می شوند هزار و یک غلط! غزنویان باید رسما اعلام کند که غلط کرده است، در غیر این صورت من او را یک انسان خطرناک از جنس بهمن شفیق می دانم، اگرچه در گذشته هم در مورد او همین فکر را می کردم که انسانی پرواسلامی است.

اقای اکبر معصوم بیگی هم استاتوسی به دفاع از غزنویان نوشته است که در همان چارچوب استاتوس بهرنگ زندی است. هر دوی این استاتوس ها بر پایه احساسات و نه عقلانیت و منافع طبقاتی و کمونیستی بنا نهاده شده اند و غرق پوپولیسم هستند. در اروپا راست های افراطی و فاشیست ها از تبلیغات احساسی و پوپولیستی بهره می گیرند، در ایران متاسفانه چپ ها!

من یک بار برای همیشه می گویم که انتی امپریالیسمی که خمینی و نظام های ناسیونالیستی از ان دفاع می کردند، کاریکاتوری از مبارزه با منافع شرکت های بین المللی و بانک ها بوده و هست وبیشتر در خدمت ارتجاعی ترین دولت ها قرار گرفته است. غزنویان به جای انتقاد از خود به لگد زنی به کسانی که مچش را گرفته اند و گفته اند او در خط قاسم سلیمانی و سپاه پاسداران است، شروع کرده است.

یک مرتجع و انتی کمونیست مهم نیست که ده ها کتاب خاطرات نوشته باشد و خود را چپ بنامد و یا مسئول سایت فاشیستی مجله ی هفته باشد، مهم این است که او یک مرتجع است که منافع مشترکی با جمهوری اسلامی دارد، از رژیم امپریالیستی اسلامیستی، فاشیستی جمهوری اسلامی به بهانه های مختلف دفاع می کند، قلبش برای روح الۀ و ارمانش می تپد و در بازتولید توحش سرمایه داری حاکم بر ایران نقش دارد و به قول لوکاچ یک مجرم است که باید محاکمه شود. فراموش نکنیم حزب توده و سازمان اکثریت و دیگر جریانات چپ نمای جنایتکاری که از رژیم تروریستی و فاشیستی جمهوری اسلامی ایران دفاع کردند، اجداد امثال غزنویان هستند و دقیقا با هیمن تزهای ارتجاعی از این نظام فاشیستی دفاع کردند.
پوپولیسم را کنار بگذارید و سر عقل بیایید. بهترین پوپولیست می تواند بدترین فاشیست شود!
من غزنویان و امثال غزنویان را هیچگاه انسان های جدیی ایی نمی دانم و وقتی برای خواندن خزعبلات انان نگذاشته ام و نمی گذارم. این استاتوس را تنها به خاطر موضع سراپا احساسی و پوپولیستی بهرنگ زندی که مبارزه ی کمونیستی را قربانی رفاقت می کند، نوشتم.

حسن معارفی پور

Polyamorie, Emanzipation oder Entfremdung

Das theoretische und praktische Erforschen der Polyamorie als eine Form der Verwandtschaft in unserer gegenwärtigen Gesellschaft

1.Einleitung

Polyamorie ist eine aktuelle Debatte und eine Form der Verwandtschaft, die gerade nicht nur in Deutschland, sondern auch in vielen anderen Ländern häufig diskutiert oder ausgelebt wird. Meine Fragestellung, basierend auf wissenschaftlichen Untersuchungen, ist die Untersuchung des Themas Polyamorie und das Erforschen der theoretischen Widersprüchlichkeit der Beteiligten, die diese Form der Beziehungen ausführen. Ich bin auf das Thema gekommen, weil in meinem privaten Umfeld das Thema häufig zur Debatte steht und es teilweise als „Alternative“ zur bürgerlichen Monogamie empfohlen wird. Es entwickelte sich bei mir die Vermutung, dass die meisten von denen, die von der Polyamorie reden, sich weder mit der Geschichte der Entwicklung der Monogamie beschäftigt haben, noch eine richtige Vorstellung von der Polyamorie und der „freien Liebe“ haben. Ich kam zum Entschluss, mich sowohl theoretisch als auch in der Praxis mit dem Thema auseinandersetzen. Persönlich habe ich selbst für einige Jahre in offenen Beziehungen gelebt, ohne sie als Liebe zu bezeichnen. Meine Beziehungen waren oft Fernbeziehungen, deswegen hatte ich mit meinen Partnerinnen ausgemacht, offene Beziehung zu führen und uns nicht auf einander zu verlassen. Diese Beziehungen waren für mich und für die Frauen mit denen ich Sexualität auslebte, weder Polyamorie noch Liebesbeziehung. Es gab bestimmte Abhängigkeiten, die ich nicht als Liebe bezeichnen kann. Mein Forschungsfeld konzentriert sich auf den Polytreff Rhein-Neckar in Ladenburg sowie auf eine Vielzahl weiterer Menschen, die ich im Laufe meiner politischen Tätigkeiten sowie dem Studium, kennenlernen durfte. Bevor ich zum ersten Mal persönlich zum Polytreff in Ladenburg gegangen bin, hatte ich mit zwei Personen, die sich in dieser Richtung bewegt haben, ein Interview geführt. Nachdem ich durch die Interviews grundlegende Informationen sammeln konnte, hat mich eine der beiden Befragten zum Polytreff begleitet. Da ich zwei der Organisatoren des Treffens persönlich kenne, war es mir möglich, die Teilnehmer ausführlich und lange zu befragen. Das Interview wurde von allen Beteiligten sehr ernst genommen und ermöglichte mir die genaue Beantwortung meiner vielfältigen Fragen. Bei den Interviews handelt es sich um mündliche Befragungen. Die Antworten wurden von mir aufgeschrieben und die wichtigsten Aspekte in transkribierter Form dieser Arbeit beigefügt. Die Identität der Befragten wurde nach ethisch-wissenschaftlicher Schweigepflicht geschützt. Die folgende Arbeit beschäftigt sich mit dem Themenkomplex der Liebe, der „freien Liebe“, dem Konzept der Freiheit von marxistischer und liberalistischer Perspektive sowie der Polyamorie.

In dieser Arbeit wird zunächst versucht, Polyamorie als eine Form der Beziehung, die unter anderen Formen der Beziehung und der Sexualität in unserer Gesellschaft existiert, zu erklären. Anschließend nehme ich Bezug auf meine eigene Forschung in der Region Rhein-Neckar und dem Polytreff in Ladenburg, um meine persönliche Analyse zur Polyamorie zu erläutern.

 

Polyamorie als Begriff ist neu und wurde seit den 1990er Jahren von „Sex-positiven FeministInnen“ geprägt, die die parallele Führung von mehreren Beziehungen, sowohl in sexueller sowie auch im Hinblick auf Liebesbeziehungen, beschreibt. Vorrausetzung dafür ist, dass alle Beteiligten von dieser Art der Beziehung wissen. (Boehm 2012, S. 7)

Polyamorie als sexuelle oder „Liebesbeziehung“ ist und war an sich nicht neu. Die Anarchie in der Sexualität und Vielweiberei oder auch Vielmännerei und teilweise „Viel-Partnerschaft“ gab und gibt es schon immer, obwohl dies in vielen Gesellschaften weder „moralisch“ noch gesetzlich akzeptiert wird. Fremdgehen ist meiner Meinung nach nichts anderes als Polyamorie.

Engels hat in seinem Werk „Ursprung der Familie“ mit dem Bezug auf die Forschung von Lewis Henry Morgan (1818-1881) und teilweise Johann Jakob Bachofen (1815-1887) eine dialektische Analyse der Entwicklung von der Verwandtschaft und Formen der Familie aufgedeckt, die es bei den „Evolutionisten“ nicht gab. Engels kritisiert im Vorwort seines Buches die englische Schule und schreibt:

„Ich habe also den ganzen Text einer sorgfältigen Durchsicht unterworfen und eine Reihe von Zusätzen gemacht, wodurch, wie ich hoffe, der heutige Stand der Wissenschaft gebührende Berücksichtigung gefunden hat. Ferner gebe ich im weitern (weiteren) Verlauf dieses Vorworts eine kurze Übersicht über die Entwicklung der Geschichte der Familie von Bachofen bis Morgan; und zwar hauptsächlich deswegen, weil die englische chauvinistisch angehauchte prähistorische Schule noch fortwährend ihr möglichstes tut, die durch Morgans Entdeckungen vollzogne Umwälzung der urgeschichtlichen Anschauungen totzuschweigen, wobei sie jedoch in der Aneignung von Morgans Resultaten sich keineswegs geniert. Auch anderwärts wird diesem englischen Beispiel stellenweise nur zu sehr gefolgt.“ (Engels 1975, S. 211)

Engels kritisierte die Analyse von McLennan über die Exogamie und Endogamie von Stämmen und war der Meinung, dass diese Analyse mehr von der Mythologie als von der Wissenschaft beeinflusst ist. Der Ausgangpunkt für Engels waren die Schriften von Morgan, besonders sein Werk „Ancient Society” (1877). In dieser Analyse, wurde durch den Vergleich und die Erforschung der Familie in den USA und zwischen amerikanischen Indianern, eine universale Form der Entwicklung der Familie in anderen Kontinenten bewiesen.

Die Formen der Familie veränderten sich im Laufe der Zeit und nach der Überlegung von Engels, ist die Morgans Beschreibung von der Familie als „Paarungsfamilie“ als widersprüchlich anzusehen. In Bezug auf Morgans Forschung zeigt Engels diesen Widerspruch. Morgan selbst wurde von einem Stamm (Senekas) adoptieret und wurde von dieser Familie akzeptiert und auch als „Sohn“ bezeichnet. Die Paare von diesem Stamm in New York nannten die Kinder ihres Bruders auch Söhne und Töchter. Die Kinder der Schwester werden aber Neffen und Nichten genannt. Engels ist der Meinung, dass diese Form der Familie, was wir als Verwandtschaft bezeichnen, auch zwischen anderen Völker existierte und manchmal gab unterschiedliche Bezeichnungen für die Verwandtschaft.  (Engels 1975, 36ff)

„Familie“ ist ein komplexes System und eine Form von Institution in der Gesellschaft und darf nicht auf die „kleine Familie“ reduziert werden. In dieser Arbeit versuche ich die Komplexität der Familie und Erweiterungen der Beziehungsformen in der Gegenwart in Zusammenhang mit meiner Feldforschung über Polyamorie zu präsentieren und zu zeigen, wie die polyamouröse Beziehung als eine anarchische Form der Beziehung, die Strukturen der kleineren Familie (Vater, Mütter, Kinder) in Frage stellt und durch die Anarchie in der Beziehung nach Emanzipation sucht.

Die wichtigen Analysen, die ich für meine Arbeit benutze, beziehen sich nicht auf die kapitalistischen moralischen Wertvorstellungen, sondern auf eine emanzipatorische befreiende Art der Moral, die die kapitalistische Werten in Zusammenhang mit der Familie und Sexualität wiederlegt und die Emanzipation der Menschen als zentrale These benutzt.

In diesem Zusammenhang akzeptiere ich die Emanzipation der Menschen und der Frauen als Hälfte der Menschheit und ihre freie Entscheidung in der Sexualität nicht nur, sondern unterstütze dies auch. Das bedeutet aber nicht, dass ich unterschiedliche Arten des Sexismus und der Entfremdung der polyamourösen Menschen rechtfertige oder nicht kritisiere. Ich bin jedoch der Meinung, dass jede Form der Entfremdung und Objektivierung des Körpers der Frauen auf einer sexistischen Art kritisch hinterfragt werden muss.

Polyamouröse Menschen dürfen nur von der Emanzipation der Frauen oder der Subjekte reden, wenn sie in der Praxis die bestehende Ordnung des Kapitalismus, die durch Verdinglichung der Frauen als Sexobjekte auf einer politischen Ebene bekämpfen wollen, anstatt die bestehende Ordnung durch passive Kritik auf andere Weise zu reproduzieren.

Die Moral und die Liebe werden auch in dieser Arbeit aus einer philosophischen sowie einer ethnologischen Perspektive bearbeitet.

Die ganze Arbeit können Sie hier herunterladen und lesen: Polyamoriepolyamorie-sign-300x300

لطفا گوسفند نباشید، به خودتان بیایید!

طیف های مختلفی از ناسیونالیست های خارج کشور بی همه چیز و درب داغون مزدور خانواده ی پهلوی، هر ساله به بهانه ی جشن های مختلف از جمله همین جشن لعنتی نوروز دور هم جمع می شوند و با نوشیدن مشروبات الکلی به شکل افتضاح به بیگانگی بیش از حد خود با جامعه وانسانیت خود دامن می زنند. جالبی قضیه این است که همین اوباش که سالی یکی دو بار هم به ایران سفر می کنند و انجا برای خود یک تجارتی راه انداخته و با خریدن چندین اپارتمان در تهران و شهرستان و اجاره ی ان با بالاترین قیمت ممکن، پا روی گلوی طبقه ی کارگر ایران که سفره اشش خالی تر از هر زمانی است، گذاشته و اینجا در “غربت” به قول این مرتجعین ناسیونال فاشیست، هر حقارتی را قبول می کنند تا بتوانند طوری دولت های بورژوایی و “رفاهی” انگلی را دور بزنند و علیرغم کار و کاسبی “سیاه” در ایران و خارج کشور، مثل گدا برای ادارات سوسیالی در خارج کشور پاچه خواری می کنند، نکند اجاره ی منزلشان در خارج کشور دیر واریز شود و کمک هزینه های سوسیالی اشان قطع شود!
این طیف تا مغز استخوان فاسد و گندیده و مرتجع این میزان از حقارت و وقاحت یعنی دست بردن به کارهای “سیاه” وهمزمان پاچه خواری برای گرفتن کمک هزینه های سوسیالی (هزینه یی که زندگی یک گربه ی فربه را در المان تامین نمی کند)، را در اوج وقاحت و بی شرمی “زرنگی” خوانده و همین اراذل و اوباش، همگی کیس های سراپا جعلی و دروغین تهیه کرده و هنگام گرفتن پناهندگی به سکس با هر کشیش پدوفیلی برای گرفتن برگه ی تغییر مذهب تن هم داده اند. شرکت در مجامع این وحوش فاشیست بیشتر از یک بار و ان هم برای پیدا کردن شناخت از انان، خیانت به بشریت است.
بگذار این حقیرهای بی خود و بی مایه به “خلاقیت” های “فرهنگ” “بی فرهنگی” ایرانی و قورمه سبزی و فسنجون و خیار ماست و دوغ ابعلی افتخار کنند و در بی خود بودن خود لول بخورند و بی خودی و بی عرضگی امروزشان در صنعت و تکنولوژی و غیره را با پز دادن با چهار تیکه سنگ موسوم به اثار باستانی جنایتکاری مانند کوروش کبیر و غیره توجیه کنند.
ما کمونیست ها و کارگران پیشرو و مترقی، نه به نوستالژی اهمیتی می دهیم و نه ذره یی برای فاشیسم و ناسیونالیسم و ارتجاع ارزش قائلیم. گذشت روزها برای ما تنها و تنها به معنی سخت تر شدن زندگی طبقه ی کارگر و سفت تر کردن کمربندها و افزایش جنگ ها و خونریزی هاست. کسانی که در این شرایط سعی می کنند با پناه بردن به مخدر نوروز و دلقک بازی راسیستی ایرانی و تعریف و تمجید از دستپخت زن گوشه گیر اشپزخانه ی ایرانی، بساط عرق خوری و تملق و چاپلوسی راه اندازند، بگذار راه بیاندازند و به این خریت های سکسیستی وتا مغز استخوان ارتجاعی افتخار کنند. این انسان ها تنها چیزهایی که تولید نمی کنند شعور اجتماعی و انسانی است و تنها چیزهایی که تولید می کنند، تولید قورمه سبزی به مدفوع و ابجو و مشروبات الکی به ادرار است. ما کمونیست ها روزی بساط ا ین فاشیست های شاهنشاهی و نوادگان ماد و کوروش و دارویش و معتقدان به تقدس اسپرم رضا پهلوی و هر کثافت دیگری را جارو خواهیم کرد.
من یک تار موی کودکی که در روژاوا و عفرین که با بمب های ساخت المان از جانب ترکیه کشته می شود را با هزاران سال “فرهنگ” “بی فرهنگی” پست فطرتان بربریستی ایرانی و فاشیست عوض نخواهم کرد و نوروز و ترخون و ریحون و سبزه و قرانتان را در توالت خواهم انداخت.
تمام دنیا برینن به نوروزتان
زنده باد قیام مسلحانه ی ی پ گ و ی پ ژ علیه فاشیسم تورک و جانیان منطقه
حسن معارفی پور

Nahostkonflikte, in Zusammenhang mit der Ausbeutung der Rohstoffe und imperialistischen Kriegen

1.     Einleitung

 

Die Region Nahost ist eine der rohstoffreichsten und gleichzeitig konfliktreichsten Regionen der Welt. Die Konflikte produzieren und reproduzieren sich in dieser Region sowohl politisch als auch sozial, ethnisch, religiös etc. um Rohstoffe herum. Wegen der Rohstoffindustrie versuchten und versuchen die kolonialistischen und imperialistischen Mächte ihre eigenen Interessen direkt oder indirekt in der Region zu verfolgen. So wird immer versucht, die Interessen der westlichen kolonialistischen, imperialistischen und neokolonialistischen Staaten durch direkte oder auch indirekte Besetzung (was wir in der politischeren Sprache „indirect rule“ nennen) neben ihrer politischen Hegemonie durchzusetzen. Bevor ich mit dem Thema beginne, werde ich den in der Umgangssprache sehr unklar verwendeten Begriff „Imperialismus“ aus einer historisch-materialistischen Perspektiv klären.

Diese Arbeit fasst nicht die Kapazität, die gesamten Konflikte sowohl historisch als auch ethnologisch in der gesamten Region Nahost zu bearbeiten. Deshalb versuche ich, die aktuellste Situation in der Region zu beleuchten, bzw. in Zusammenhang mit dem Krieg in Syrien nach der Eskalation des sogenannten „Arabischen Frühlings“ durch imperialistische Kriegsverbrechen und die Entwicklung der islamistischen faschistischen Alternativen durch westliche Mächte ein Bild an Interessierte zu geben und die Situation darzustellen, wie sie ist.

Man kann nicht von den sozialen Konflikten in Bezug auf Rohstoffe reden, ohne die Rolle der imperialistischen Politik, Unterstützung der proimperialistischen Mächte durch westlichen Imperialismus, Neolibraliserung der Politik und Wirtschaft in der Region usw. einzubeziehen. Die Veränderung der Grenzen in der Zeit von der Globalisierung mit der Entstehung des islamischen Staates ist nicht überraschend. Für das Kapital und Besitzer des Kapitals existierten und existieren keine Grenzen. Kolonialismus und später Imperialismus waren zwei Formen der Grenzüberschreitungen, die durch die Herrschaft des Kapitals und barbarische Form der Ausbeutung der Anderen legitimiert wurden. In dieser Arbeit wird dargestellt, wie Kolonialismus und Imperialismus nach ihren Interessen die Welt erobert und die anderen Nationen und Völker gezwungen haben, die kapitalistische Form der Herrschaft zu übernehmen.

In dieser Arbeit wird mit historischen und materialistischen Analysen des Marxismus argumentiert und gezeigt, dass mit dem Interesse des Kapitals und des Kapitalismus und mit den bürgerlichen moralischen Analysen nie und nirgendwo Menschheit emanzipiert wird. Die Illusion, die immer wieder ausgedrückt wird, dass die unterdrückten Nationen durch „Empowerment“-Politik und Gründung der NGOs von westlichen neoliberalen christlichen Kapitalbesitzer*innen befreit werden können, ist nicht nur unkorrekt, sondern eine Form der Reproduzierung des Kapitalismus und Imperialismus in dem Zeitalter der Globalisierung. Die einzige Lösung für die Abschaffung der Ungleichheit, sozialen, ethnischen und religiösen Konflikte, die im Nahen Osten sehr stark existieren, ist nach meiner Auffassung die Abschaffung der kapitalistischen Verhältnisse, die die gesamte Ungleichheit und Konflikte mit sich bringen, produzieren und reproduzieren.

In dem zweiten Teil der Arbeit wird die aktuelle Situation und der imperialistische Krieg in Syrien in Zusammenhang mit den Rohstoffen und der hegemonialen Herrschaft des Imperiums bearbeitet. Mithilfe von Lenins Analyse des Imperialismus wird auch ein Blick auf kleine imperialistische Mächte der Region geworfen und es wird gezeigt, dass Iran, Türkei, Israel neben anderen die imperialistischen Staaten der Region sind. In der Analyse der Münchener Sicherheitskonferenz vom 16.02. bis 19.02.2018 im „Bayerischen Hof“ in München als eine kriegerische, aggressive Politik der NATO-Mitgliedländer und deren Marionetten wird herausgestellt, warum die NATO als größte staatliche terroristische Vereinigung weltweit „Sicherheit“ im Nahen Osten mit mehr Krieg bringen will.

Am Ende der Arbeit wird meine eigene theoretische Herangehensweise, mit der ich die neokolonialistische Form der Herrschaft in der Region analysiere, kurz aufgegriffen und gezeigt, inwiefern meine eigene Herangehensweise die Situation erklären kann. Damit fasse ich die Arbeit zuammen und ziehe die Schlussfolgerung daraus.

Ganzer Text können Sie hier herunterladen und lesen: Imperialistische Kriege im Nahen Osten

خودنمایی، بیماری دامنگیر مردم کورد

 

یکی از عجیب ترین “ملیت های” جهان “ملت” کورد است. من به پدیده یی به اسم ملت را به رسمت نمی شناسم.
بیشترمردم کورد در عروسی ها به ویژه مردانشان که اغلب شدیدا مردسالار و عقب مانده هم هستند و اصلا زن را زباله هم حساب نمی کنند، با هزار و یک بدبختی و قرض و قوله و زنگ زدن به فامیل هاشون در اروپا یک مقدار پول جور کرده و با ان مشروبی می خرند و یا چند گرم تلیاک (به تریاک در کوردی تلیاک می گویند) در عروسی نوشیده یا کشیده و پشت سر هم پول زبان بسته را “شاباش” می کنند. پولی که براش هزار بار خود را کوچک کرده اند و تحقیر شده اند. شاباش در کوردی یعنی دادن پول به مطرب ها. زمانی که مطرب ها پول می گیرند، اسم کسی که پول را داده است می خوانند و ازش تعریف و تمجید می کنند و فرد از خوشحالی به خاطر خواندن نامش سبیل هایش در هنگامی که اسمش را می خوانند، برق می زند. راستش من هیچوقت نمی خواهم با مردم شاخ به شاخ بشم و مستقیم بهشون بگم تو احمق و بی شعوری ولی کسانی که بی شعورند را باید بی شعور خطاب کرد. یک بی شعور باز هم بی شعور است، اگر صدهزار کتاب هم از حفظ باشد و ده تا دکترا نوشته باشد.
در دانشگاه چون در دو سال اخیر رشته ی انسان شناسی می خواندم و تمرکز دانشگاه ما روی قوم نگاری است، با صدها فرهنگ مختلف از جنوب اسیا گرفته تا افریقا و امریکای جنوبی و غیره اشنا شده ام، اما تاکنون فرهنگی عجیب تر از فرهنگ کوردی ندیده ام. موقعی که مساله ی شاباش را به رئیس دانشکده ی انسان شناسی گفتم، گفت اولین باری است که چنین چیزی شنیده ام. من با این فرهنگ منسوخ بیگانه ام و هر وقت یاد عروسی های کردستان می افتم، از عصبانیت سردرد می گیرم. غیرت بازی و زن ستیزی و نگهبانی دادن از شورت دختران، بد مستی، دعوا، قمه کشی، عربده کشی و در نهایت بر هم زدن کل مراسم “شادی” بخش جدایی ناپذیر هر عروسی در کردستان است و اصلا عروسی و لات بازی بهم گره خورده اند. امروز با دیدن دهل و زرنا زدن یک عده به بهانه ی روز هشتم مارس روز جهانی مبارزه ی زنان،( نه روز جهانی زن، در المانی اسم این روز هست روز جهانی مبارزه ی زنان،) یاد عروسی های مزخرف کردستان افتادم. لطفا هشت مارس را به مراسم عروسی تبدیل نکنید. اگر زتیکن و لنین و کولنتای می شنیدند که شما با هشت مارس چیکار کرده ایید، شک نکنید در قبرشان منفجر می شدند.
به خاطر دارم یک همسایه ی ما که بچه هایش کیف و کفش نداشتند برای رفتن به مدرسه و خودش در زندگی دست به سیاه و سفید نمی زد، یک گاو و گوساله داشت که ان را برای شاباش در عروسی فروخت و همه ی پول زبان بسته را هدر داد. پدر کور و کرش روز بعد می گه ب گیان شیر می خوام، ب هم میگه شیر چی؟ میگه شیر تازه ی گاو خودمون! ب هم میگه گاو را فروختم و شاباش کردم، پدر بیچاره ش چند روز بعد سکته کرد و مرد. این فقط یک نمونه است. مردم بی شعوری که در فقر مطلق به سر می برند، حاضرند دست به هر کاری بزنند تا خودی نشان دهند. خودنمایی بخشی از فرهنگ جامعه ی ایران است. طرف در ایران سیکل داشت یک پلاکارت به پیراهنش اویزان کرده بود: من سیکل دارم، مراقب باش! یک همسایه ی دیگرمان در زندگی برای اولین بار ذره یی شراب نوشیده بود در عروسی به همسایه دیگرمون تنه زد بود و گفته بود مراقب خودت باش من مستم!
در شهری که من زندگی می کنم، به ندرت کسی را می توان پیدا کرد که حداقل مدرک لیسانس نداشته باشد، به جز یک محله ی خارجی نشین که تبدیل به گتو اش کرده اند. کسی اینجا نه پروفسور را ادم حساب می کند و نه دکتر. احترام گربه در این شهر از پروفسور و دکتر و “مهندس” بیشتر است. کسی نه به مدرکش افتخار می کند و نه خودنمایی می کند. با هر کسی در قطار و اتوبوس و کافه صحبت می کنم، حداقل یکی دو تا لیسانس و دو سه تا فوق لیسانس و دکترا داره و وقتی میره خونه سوار یک دوچرخه ی قراضه می شه.

انسان ها محصول محیط اجتماعی شان هستند، این جمله ی مارکس در مقدمه ی نقد اقتصاد سیاسی را باید هر روز تکرار کرد. جامعه ی عقب مانده و بیخود انسان بی خود و عقب مانده تولید می کند. بی خود ترین انسان ها کسانی هستند که خودنمایی می کنند و این خودنمایی نه تنها در کردستان بلکه در کل ایران بیداد می کند.

یاد بگیریم متواضع باشیم و پول هایمان را خرج شاباش الکی برای خودنمایی نکنیم.

هشت مارس سنندج امسال به سبک عروسی کوردی

در امتداد سنت رومانتیزه کردن مبارزات طبقاتی و کمونیستی برای رهایی انسان، طبقه ی کارگر و زنان به عنوان نیمی از جامعه و درصد چشمگیری از طبقه ی کارگر، مراسم هشت مارس سنندج که به “لنینگراد کردستان” و “قلب سرخ خاورمیانه” مشهور شده بود، به سبک عروسی های سنتی در سنندج برگزار‌ شد.
رژیم ملعون و منفور جمهوری اسلامی ایران آرزو می کند، که فعالین چپ و کمونیست رومانتیزه شوند و “سرعقل” بیایند و دیگر به انقلاب “خشونت امیز” فکر نکنند. در همین راستاست که آثار پست مدرنیست ها، این دراویش و صوفیان سوفیست ضد عقلانیت، به وفور در ایران ترجمه می شود و هابرماس این مرتیکه ی مرتجع و پاچه خوار بورژوازی، در طویله ی آکادمی ایران “مارکس” کوچک خوانده می شود و هسته ی مطالعاتی “ژیژک خوانی”، این تیمار روانی است، جدی نگیرید، و فوکو و ادورنو خوانی شکل می گیرد‌. تمام این جریانات با چراغ سبز حاکمیت برای زدن انقلابی گری سوسیالیستی همچون مور و ملخ هجوم آورده اند، تا چپ و کمونیسم انقلابی را بزنند. وضعیت چپ های متوهم خارج کشور که دست شویی رفتن فلان فعال کارگری تا مغز استخوان مرتجع و فاسد را بازتاب می دهند و هر اعتراض دو نفره یی را انقلاب می خوانند و در کمال پررویی و بی شرمی هم پایشان را توی یک کفش کرده اند، که اعتراضات اخیر‌ در ایران را ادامه ی “انقلاب” “انسانی” سبز در سال ۸۸ بخوانند، بهتر از این برادران و خواهران مطرب نیست.
یکی از رفقای کمونیست نازنینم در جلسه یی بهم گفت، حسن چرا جمهوری اسلامی این بیچاره ها را می خواسته بگیره و بکشه؟ این ها که هیچ کاره ن! می گفت این ها که توی اروپا با دیدن یک سری امکانات سوسیالی تحقیرآمیز آنچنان ذوق زده شده اند، که سوسیالیسم و کمونیسم را پشت گوش انداخته و هدفشان از شرکت در این “جلسات سیاسی” بیرون آمدن از تنهایی و دور هم رقصیدن و عرق خوری است.
آن موقع کمی از دستش ناراحت شدم، اما وقتی که این طیف های چپ را می بینیم بیش از پیش به این نتیجه می رسم که حق با او بود.
بهرحال این سنت مطرب بازی و دلقک بازی سنتی کمونیستی نیست. ادم میتواند عروسی بگیرد و همین کار را بکند. اصلا عروسی هم نه سالی یک بار تولد بگیرد.
به خودتان بیایید، قبل از اینکه در لجنزار کثافت پست مدرنیسم غرق شده باشید.

Ein offener Brief an die Bundesrepublik Deutschland

Sehr geehrte Damen und Herren,
hiermit möchten wir (anerkannte Geflüchtete, die aus politischen Gründen aus ihrer Heimat geflohen sind und gerade teilweise in Deutschland leben) Herrn Hamdi Abdollahi, politischen Flüchtling aus dem Iran, unterstützen. Er ist seit Jahren politisch aktiv und sein Leben im Iran als politischer Aktivist und Angehöriger der kurdischen Minderheit in Gefahr. Herr Abdollahi gehört zur iranischen Opposition im Ausland und wie Sie bereits wissen, ist jedes Mitglied der Opposition aus der Sicht der iranischen Regierung automatisch ein „Ketzer“, eine Einordnung, die in den meisten Fällen zur Verurteilung zum Tode führt.
Ungeachtet dieser allgemein bekannten Tatsache wurde sein Asylgesuch in Deutschland abgelehnt. Gegen diese Entscheidung der Bundesrepublik Deutschland veröffentlichen wir dieses politische Statement als einen offenen Brief und eine Anklage. Wir sind als AktivistInnen verpflichtet, jede/n politische/n Aktivistin oder Aktivist aus dem Iran zu unterstützen, die/der in Deutschland einen Asylantrag stellt und abgelehnt wird, weil die iranische Regierung mit den Gesetzen der Steinzeit und der Barbarei ihre Gegner bekämpft und jede Abschiebung das Leben der AktivistInnen bedroht. Herr Abdollahi war von 1998 bis 2015 im Nordirak im Exil und Mitglied der kurdischen Organisation Komala, die im Iran verboten ist.
Wir fordern, dass die Bundesrepublik Deutschland Herrn Hamdi Abdollahi, geboren am 23.08.1977 in Mariwan (Iran) und politischer Aktivist in Deutschland (Haselünne), sofort als politischen Flüchtling anerkennt.
06.03.2018

Unterzeichnet von:
Hassan Maarfi Poor (Heidelberg)
‌Heydar Hejazi (Dresden)
Marya Kargar (Leipzig)
Mehrdad Naseri (Köln)
Foad Karimi (Köln)
Yavar Siamand (Köln)
Narges Nasimi (München)
Shiva Sobhani (Hamburg)
Aram Farajollahi
Nasrin Djahed
Zhoobin Xezri
Arezoo Teymoori
Omid Golsorkhi
Nasrin Ramazanali
Dana Shakeri
Hiwa Kakerash
Arman Azizi
Farid Mohammadi
Bizhan Ranjbar
Batoul Jafari Nejad
Shakib Mosadeq
Semko Nouri
Kaveh Zarei
Nariman Zamanzadeh
Canî Dîydar
Hataw Abdulahi
Hero Khosrawi
Hassan Alimohammadi
Kamil Hemati
Mona Kashef
Darioosh Salahshoor
Leila Arghavani
Rahmat Fatehi
Parvana Ghadri
Zohre Mehrjuo
Ali Fuladi
Jamill khoanchehzar
Afshin Salvati
Jamal Golhoseini
Gafour Abbasneyad
Rezan Maarefipour
Mudy Olive
Farideh Ghazi
Hadi Rahimi
Mohamed Waladi
Mazyar Mirzadeh
Chiya Azizi
Shiva Shiva
Yashar Mostofi
Hamidullah Radfar
Shayesteh Mohammadyani
Raouf Afsaee
Minoo Mirani
Mehdi Mohammadi
Hadì Ali Rad
Ali Rasouli
Tina Faraji
Kave Ahangar
Majid Hamidian
Anwar Karimi
Hoshyar Mahmody
Yadco Sena
Bahadin Karimi
Asrin Ghaderi
Soleymam Ghasemiani
Homa Badihian
Ramyar Rezaie
Suliaman Khawari
Sirvan yousefi
Reza Paya

Arman Kosha

Malaka Izzati

Shabbo Moradi

Mehdi Taheri

Reza Kamangar

 

بیانیه ی هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال در مورد فساد در جنبش کارگری ایران

جمع اوری پول به اسم کلیه و صرف ان برای مخارج شخصی

این بیانیه توسط رفقای داخل و خارج کشور نوشته شده است.

سوءاستفاده از بیماری برای کلاه برداری

محمود صالحی برابر اظهارات خود ومدارک پزشکی مشکل کلیه هایش ارثی است وهیچ ربطی به زندان وشکنجه ندارد. حتی پسرش سیامند کلیه هایش از بچه گی تابه حال مشکل داره و دارو مصرف میکند. پدر و پسر به مشکل بیماری کلیه مبتلا هستند با ناراحتی کلیه سیامند صالحی کاملا این واقعیت را نشان می دهد که مریضی کلیه ارثی است وهیچ ربطی به زندان وشکنجه ندارد و اما فرصت طلبی محمود وخانواده اش در برخورد به کارگران وفعالین کارگری داخل وخارج کشور این بود و هست که انها اطلاعات غلط به کارگران وزحمتکشان وحتی مردم عادی دادند و گفتند که محمود زیر شکنجه کلیه هایش را از دست داده است. این دروغی بیش نیست. آنچه محمود صالحی زیر نام زندانی طولانی مدت با ان پزش را می دهد، زندانی شدن از سال ۱۳۶۴ت ۱۳۶۷، است، که در آن سه سالی که در زندان بوده جرم سیاسی نداشته ودر این بخش از نوشته از پرداختن با جزئیات ان صرفنظر می‌کنیم و دربخشهای دیگر اگه لازم دانستم به آنهم می پردازیم. محمود صالحی تنها از دهه ی هشتاد بود که به جرم فعالیت های کارگری دستیگر شده است و درسال ۱۳۸۶برای گزراندن یکسال زندان تعزیری در زندان سنندج دوران محکومیتش را سپری کرد. بعد از پایان دوران محکومیتش و بعد از حکم آزاد شدن، از ازادی ایشان توسط دادستانی جلوگیری شد. لازم به ذکر است که در اوایل زندانی شدن ایشان کمیته دفاع از محمود صالحی تشکیل شده بود، کمیته یی که با جدیت ایشان را هم از لحاظ مالی وهم برای جلوگیری از ادامه زندان و غیره ساپورت میکرد. این همبستگی در تاریخ جنبش کارگری بی نظیر بود. کمیته دفاع از محمود صالحی فراخوانی جهت تجمع در جلو زندان مرکزی سنندج داد، که ۲۵۰ نفر از فعالین کارگری از سراسر ایران به فراخوان کمیته دفاع از محمود صالحی جواب مثبت دادند و در روز اول جلو زندان مرکزی سنندج تجمع کردند که تجمع بعداز پایان وقت اداری پایان یافت. در روز دوم تجمع که به جلو دادگستری سنندج منتقل شد وهمه جلو دادگستری علیرغم حضور نیروهای امنیتی به تجمع خود ادامه دادند، درساعت ده نیم صبح نجیبه صالحزاده همسر محمود به دادستانی برده شد وبعد ازچند دقیقه بیرون آمد و رو به تجمع کننده گان گفت: :برید تجمع راخاتمه دهید! آقای دادستان قول داده که بعداز تجمع محمود را آزاد کند.” گفته های همسر محمود منجر به واکنش تعداد زیادی از تجمع کننده گان شد. به دنبال ان، تجمع کنندگان محل را ترک کردند و مشاهده کردیم که بعد از چند روز محمود را آزاد کردند، در آن زمان محمود صالحی بعد از ازادی مورد استقبال جدی قرار گرفت وچندین شب با پولی که از کارگران گرفته بود نهار و شام چند صدنفری میداد و تا از پاسی از شب تیپ موسیقی وپای کوبی بود. بعد یکماه از آزادیش توسط خانوادی ایشان فراخوانی روبه فعالین کارگری و مردم زحمتکش داده شد که محمود صالحی کلیه هایش را از دست داده و نیاز به کلیه دارد و به هر طریق ممکن باید برای او کلیه جور کنیم. کلیه ی اهدایی یا پولی باید در اولین فرصت برای محمود جور شود. در ان هنگام حتی توسط دوستانش، کسانی که امروز با محمود مرزبندی جدی دارند، مصاحبه هایی انجام گرفت و اعلام شد که محمود صالحی نیاز به کمک مالی دارد. در فاصله ی کوتاهی کمکها سرازیر شد وپول زیادی توسط چندین شماره حساب واریز شد. درهمان موقع که خانواده صالحی دنبال کلیه بودند و از مردم می خواستند که به انان از هر طریق ممکن کمک کنند، تا کلیه جور کنند، عباس فرد وبهمن شفیق سر یک مساله نقدهای زیادی را مطرح کردند و به شکلی مرموزانه به محمود صالحی و دیگران هم حمله کرند. همان موقع محمود صالحی مثل امروز فرصت طلبانه سکوت کرد و چیزی نگفت. از زمانی که پولها سرازیر شدند تا امروز بیش از هفت هشت سال می گذرد و محمود صالحی بعد از دریافت پول های هنگفت نه کلیه یی خریده است و نه پول ها را به کمیته ی هماهنگی داده و نه توضیحی در این زمینه داده است و هر نوع پیگیری فعالین کمیته ی هماهنگی را رد کرده است.

لازم به ذکر است بعداز مدتی از دریافت پول کارگران برای خریدن کلیه، به جای خرید کلیه با این پول ها برای پسرش سامرند زن گرفت، با پول کارگران زحمتکش پسرش را به جزیره کیش جهت ماه عسل فرستاد و درسالگرد ازدواج سامرند درتالار شادی شهرستان سقز جشن سالگرد ازدواجش را با حضور صدها نفر گرفت.

هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال

کومه له، مظهر اپورتونیسم و پراکسیس فیس بوکی و کاغذی

کومه له_ سازمان کردستان حزب کمونیست ایران در طول سالیان گذشته با عروج جنبش پوپولیستی ناسیونالیستی در روژاوا، همواره از حمایت این منطقه دم می زند و مدام از “مبارزه” در کنار نیروهای روژاوا می گوید، اما در عمل می توان دید که کومه له حتی یک فشنگ، یک قبضه کلاشینکف، یک ارپیچی و حتی یک کلت برای منطقه ی روژاوا و مبارزین ی پ گ و ی پ ژ نفرستاده است. کومه له، این سازمان پوپولیستی که غرق در ایدئولوژی سراپا پوپولیستی و تبلیغات دروغین فیس بوکی است، نه اهل عمل است و نه درکی از پراکسیس و مبارزه ی عملی حداقل در بیست و پنج سال گذشته داشته و دارد.
پراتیک مورد نظر کومه له سخت کوشی در اردوگاه و ابیاری نیزار است، چیزی بیش از این نیست. می توان گفت که کومه له حتی در پراکسیس از حزب دمکرات ملا عبدالله حسن زاده و سازمان زحمتکشان هم عقب تر عمل کرده است. تعدادی از اعضای حزب دمکرات کردستان ایران وابسته به جریان عبداله حسن زاده و خالد عزیزی در جنگ کوبانی حضور داشتند و در کنار ی پ گ و ی پ ژ علیه داعش جنگیدند، اما کومه له تنها کسانی که به این منطقه فرستاد، دو نفر بودند و ان هم مهدی حسینی و فرهاد شعبانی، ان هم برای عکس گرفتن از مناطق تخریب شده در انجا حضور پیدا کرده بودند. کومه له اگر می توانست عملی انجام دهد، سال ها در کردستان ایران انجام داده بود، اما این جریان سال هاست همچون ابدارچی اتحادیه ی میهنی و جریان بارزانی در کردستان عراق در شکاف دیپلماسی بین دولت ها مشغول حفاظت از چارچوب یک اردوگاه است که به اندازه ی یک چایخانه در شهر مریوان بر روی سیاست در منطقه تاثیر ندارد.کومه له مسیری را سپری می کند که سازمان مجاهدین خلق سپری کرد. کومه له مظهر واقعی اپورتونیسم در کردستان است. کومه له در واقع به صورت بی شرمانه به دنبال خریدن اعتبار است و در این راستا از گفتن هیچ دروغی به افکار عمومی ابایی ندارد. ابراهیم علیزاده اعلام می کند که پیشمرگان این جریان حاضرند در کنار ی پ گ و ی پ ژ علیه دولت فاشیست ترکیه بجنگند! در صورتی که هر کس که با ساختار این حزب و تشکیلات ان اشنایی داشته باشد، بر این امر واقف است که یک دروغ بزرگ است و تعارف بی شرمانه و جهان سومی به شکل تعارف برای دعوت مردم به منزل در کردستان و صرف شام بدون پختن شام است. حسن رحمان پناه که به “حمال سیاسی” تشکیلات کردستان کومه له در بین خود کومه له یی ها مشهور است و یک فالانژیست پراگماتیست بدون تئوری به معنی واقعی کلمه است، در تظاهراتی که در روزهای اخیر علیه دولت ترکیه در شهر سلیمانیه برگزار شد، مظلومانه از حکومت فاسد و جانی کردستان درخواست می کند که مرزها را باز کند، تا کومه له “نیروهای” شان را به روژاوا بفرستند. این بی شرمی و وقاحت، این دروغ گویی و کثافت کاری بی شرمانه را هر احمقی در ایران قبول کند، ما هایی که در این حزب زمانی فعالیت کردیم و با میزان قدرت مانور این حزب اشنایی داریم، قبول نمی کنیم. ما می دانیم که کومه له به هیچ وجه اهل فرستادن نیرو نیست و اصلا قصد و توان چنین مساله یی را ندارد و حتی بدون اجازه ی اتحادیه ی میهنی در اردوگاه کومه له مشروب هم نمی خورند وگرنه چرا به جای گدایی از اقلیم کردستان، مستقیم با پ ک ک تماس نمی گیرد که زمینه ی انتقال نیروهای کومه له به روژاوا را فراهم کنند؟ اصلا چرا کومه له چهارصد قبضه ی اسلحه برای روژاوا به همراه فشنگ و ارپیچی نمی فرستد تا انجا با این اسلحه بتوانند به جنگ دولت فاشیست ترکیه بروند؟! کومه له از چه چیزی می ترسد؟! کومه له چرا با مردم ایران و کردستان صادقانه برخورد نمی کند؟ فرستادن دو نفر به کوبانی و دو زن به اسم دلنیا رحیمی و یک ابله بدبخت دیگر به قندیل یا مناطق تحت نفوذ پ ک ک برای عکس گرفتن و فیلم برداری که مبارزه ی مسلحانه علیه دولت فاشیست ترکیه نشد؟! خواهشمندم خودتان را به حماقت نزنید! جامعه را جدی بگیرید! شما می توانید با این تبلیغات چهار تا ابله بی سر و پای احساسی را قانع کنید، اما انسان های یاغی و مبارزی مثل ما که تمام زندگیشان را در مبارزه عملی و نظری به سر برده اند و یک لحظه هم بدون مشغله ی سیاسی سر بر بالین ننهاده اند را نمی تواند، به بازی بگیرید. اگر حزب سیاسی هستید و تفاوت جدی با چایخانه های کردی در کنار جاده های کردستان دارید با خودتان و جامعه روراست باشید! به قول مارکس شرم خودش انقلاب است، اما کسی که شرم نمی کند، نمیتواند انقلابی باشد، شما ها در کمال بی شرمی به اعضای خودتان، به جامعه، به افکار عمومی دروغ می گویید و این دروغ ها را در فضای مسموم مجازی پخش می کنید! ایا این درست است؟ کسی که مچ شما را میگیرد و می گوید دروغ نگویید را فورا هم در صف دشمن قرار می دهید و تلاش می کنید به شخصیت او حمله کنید، در صورتی که این روش ها جواب نداده و چیزی جز بی ابروی برای شما به جا نگذاشته است. فعالین سیاسی داخلی که شما شب و روز از انان صحبت می کنید و انان را می ستایید، محمود صالحی هایی هستند که جنبش کارگری ایران و فعالیت سیاسی را به سخره گرفته اند و برای نابودی این جنبش جفت پایشان را توی یک کفش کرده اند. اگر ذره یی شرافت سیاسی داشتید، با خواندن این متن فورا از تله ویزیونتان از افکار عمومی به خاطر دروغ گویی و به بازی گرفتن افکار عمومی معذرت خواهی می کردید، به جای اینکه در اردوگاه و در بین تشکیلات خارج کشورتان ماه ها تبلیغات مسموم و پشت سر گویی های پرمتیو پشت سر من و دیگر رفقایم راه بندازید.
رفقای المانی، ارژانتینی، شیلیایی، برزیلی، امریکایی، کانادایی، افریقایی و غیره به راحتی از طریق تماس با تشکیلات های ی پ گ و ی پ ژ در خارج کشور با تمام مشکلات خود را به روژاوا می رسانند، می جنگند و کشته می شوند، ولی کومه له یی ها حتی یک فشنگ هم در روژاوا شلیک نکرده اند، پس بهتر است به جای دروغ گویی بی شرمانه سکوت اختیار کنید و به اعلام همبستگی کارتونیتان اکتفا کنید.

مرگ بر جمهوری اسلامی و تمام متوهمین به این نظام
حسن معارفی پور
هایدلبرگ المان

علیه اشرافیت کارگری در جنبش کارگری ایران

über علیه اشرافیت کارگری در جنبش کارگری ایران

علیه اشرافیت کارگری در جنبش کارگری ایران

روز سه شنبه تاریخ 27.02.2018 رفیق حسن معارفی پور، از فعالین سیاسی چپ و کمونیست ایران، مقیم آلمان و عضو اتحادیه ی کارگری وردی در آلمان، پستی را در مورد محمود صالحی منتشر کرده است که در ان به الودگی ایشان به فساد مالی و سوء استفاده از امکانات اتحادیه یی در ایران برای منافع شخصی اشاره کرده است.[1] ما ضمن تایید این پست همسویی و با خبری از موضع کاملا مسئولانه ی حسن معارفی پور و اطلاع دقیق از جزئیات الودگی محمود صالحی، در مقابل سیل تبلیغات نیروهای کارگرپناه و کمونیست نمای چپ ایرانی و فعالینی که هنوز به این مساله شک دارند، این بیانیه را منتشر می کنیم.

قبل از هر چیز باید اعلام کنیم که فساد در جنبش کارگری و اریستوکراتی کارگری نه در ایران و نه در اروپا پدیده ی جدیدی  نیست. در المان در طول تاریخ سوسیال دمکراسی، با استناد به فاکت های تاریخی فراوانی که بعد از مساله ی فساد رهبران اتحادیه های کارگری منتشر شده اند، می توان این مساله را به روشنی اثبات نمود. دو نمونه ی روشن فساد در جنبش کارگری المان در دوران مارکس، کارل فوگت سوسیال دمکرات مرتد و جاسوس ناپلئون و فردیناند لاسال سوسیال دمکرات شوینیست و طرفدار نظریه ی دولت مقرراتی و قانون دستمزدهای اهنین هستند. کارل فوگت در سال 1859 زمانی که مارکس درگیر نوشتن کاپیتال بود و شبانه روز همانطور که انگلس اشاره می کند، بین 16 تا 18 ساعت وقت صرف تحقیقاتش برای نوشتن کاپیتال این اثر برجسته می کرد، کار فوگت اتهاماتی را علیه مارکس در روزنامه ی آوگسبورگه آلگماینه تسایتونگ مطرح کرده بود و در ان مارکس را به فساد و خوشگذرانی و جاسوسی در میان پناهجویان المانی در لندن محکوم کرده بود. مارکس همان موقع با نوشتن نامه یی به هیئت تحریریه ی این نشریه راست و لیبرال از انان درخواست می کند، که در این مورد روشنگری کنند که چرا یک کارل فوگت نامی که در تلاش است، اتوریته و وجهه ی مارکس را در جنبش کارگری تخریب کند.[2]

مقاله ی کارل فوگت به انگلیسی در یک نشریه راست “دمکرات” در لندن به اسم “فری پرس” با اسم مستعار و با عنوان

Grand-Duke Constantine to be King of Hungary

پادشاه بزرگ کنستانین پادشاه مجارستان می شود،

منتشر می شود. اصل مطلب المانی زیر نام

Zur Warnung

یعنی اخطار به اسم کارل فوگت منتشر شده بود. مارکس زمانی که توضیح درستی از سردبیران این روزنامه دریافت نمی کند، علیرغم تمام مشغله ی کاری اش، شروع به نوشتن علیه کارل فوگت این شارلاتان جنبش کارگری می کند. کتاب مارکس در مورد کارل فوگت بر خلاف بسیاری از اثارش با نثری بسیار هنری و ادبی نوشته شده است و در ان کارل فوگت را به درست ترین شکل ممکن لجن مال کرده است. بسیاری از فعالین کارگری و رهبران کارگری ان دوران من جمله خود فردیناند لاسال که دوستی بسیار نزدیکی با کارل فوگت و مارکس و انگلس هم داشت، از مارکس تقاضا می کند که این کتاب را منتشر نکند، اما زمانی که هیئت تحریریه ی نشریه از مارکس عذرخواهی نمی کند و جواب سر بالا می دهد، مارکس تصمیم می گیرد این کتاب را منتشر کند. مارکس در این کتاب نه تنها فوگت را به عنوان یک ادم مزدور به جامعه معرفی می کند بلکه بر روی مسائل همکاری او با ناپلئون و دولت بناپاریستی انگشت می گذارد. گفتنی است بعدها خود لاسال و دیگر فعالین کارگری المانی که در ان زمان در ژنو در تبعید به سر می بردند، اسنادی را از منتشر کردند که نشان از دریافت کردن پول از جانب فوگت از ناپلئون بود.

یکی دیگر از شخصیت های کارگری که در جنبش سوسیال دمکراسی المانی دارای پایگاه قوی بود، کسی نیست جز فردیناند لاسال، از رهبران کارگری و نویسندگان اصلی برنامه ی گوتا. برنامه یی که مارکس در کتاب “نقد برنامه ی گوتا” به شدیدترین و رادیکال ترین شکل ممکن با مراجعه به تمام بندهای این برنامه به نقد می کشد و علاوه بر ان ایدئولوژی ارتجاعی لاسال که پشت این برنامه بود را نشان می دهد. لاسال گفتنی است در ان دوران از بیسمارک که به صدر اعظم اهنین مشهور بود و شدیدا کنسرواتیو ضد کمونیست بود و در سرکوب کمون پاریس هم بعدها نقش ایفا کرد، پول گرفته بود و دولت رایش دوم بیسمارکی را الگوی مناسبی برای دولت مقرراتی می دانست. مارکس و انگلس بعد از انکه متوجه می شوند، که لاسال مشغول بند و بست با بیسمارک بوده و از او پول هم گرفته است، بی رحمانه به نقد او برخواسته و از فعالین کارگری کمونیست درخواست می کنند که از این شخصیت مرموز و شوینیست که انسان دیکتاتور منش و اقتدارگرایی بود دوری کنند و همانطور که اشاره شد، مارکس در اثر خود نقد برنامه ی گوتا فارغ از نقدهای تئوریک، با شایسته ترین ادبیات به لاسال حمله می کند و او را همچون فوگت لجن مال می کند.[3]

خیانت به جنبش سوسیال دمکراسی در المان که قوی ترین جنبش کارگری اروپا بود، ادامه پیدا می کند و برنامه ی ارفورت[4] نوعی دور زدن کمونیسم و کمونیست ها بود. برنامه ی ارفورت که توسط کائوتسکی، برنشتاین و ببل تنظیم شده بود، تحت ایده های تطورگرایانه و ضد انقلابی بود و اگرچه از برنامه ی گوتا ذره یی  بهتر بود، اما شدیدا رفورمیستی، اپورتونیستی و ارتجاعی بود. برنشتاین به عنوان یک تطورگرا نقش پراکسیس انسان برای تعیین سرنوشت خود در یک پروسه ی انقلابی را به کلی رد می کرد و از توده های کارگر و زحمتکش درخواست می کرد به امید رسیدن به سوسیالیسم کپک بزنند، چون سوسیالیسم “ضرورت تاریخ” است و یک روز “خود به خود” خواهد امد. این نظریه ی سراپا ارتجاعی که بازتاب ان در برنامه ی ارفوت مشاهده می شد، توسط انگلس بی رحمانه نقد می شود.

بازتاب برنامه ی گوتا و برنامه ی ارفوت در جنبش سوسیال دمکراسی المانی و جنبش کارگری المان را می توان در تصمیمات بعدی این حزب در سال 1914 در قبال جنگ جهانی اول (بخوانید جنگ امپریالیست های اروپایی) به خوبی مشاهده کرد[5]. حزب سوسیال دمکرات المان به رهبری کائوتسکی در ان دوران رسما به یک جریان پرو جنگ و شونیست تبدیل می شود و از ادامه ی المان به توسعه طلبی استعماری و حفظ استعمارتش دفاع می کند. این حزب رسما جنبش کارگری و سوسیال دمکراسی المان را به نیروهای ارتجاعی جنگ طلب می فروشد و طبقه ی کارگر را به سیاه لشکر جنگ امپریالیستی اول تبدیل می کند. لازم به ذکر است که حزب سوسیال دمکرات المان در ان دوران میلیون ها عضو داشت و قوی ترین حزب سیاسی المان و قوی ترین جریان چپ بین المللی بود. نقد حزب سوسیال دمکرات المان و نظریات ارتجاعی کائوتسکی از جانب لنین به دقیق ترین شکل ممکن پیش رفته است و اینجا نیازی به تکرار مباحث ان دوران نمی بینیم. خوانندگان و علاقمندان را به خواندن اثار لنین، به ویژه “انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد[6]” و کتاب “امپریالیسم به عنوان بالاترین مرحله ی سرمایه داری” دعوت می کنیم.[7]

هدف از این مقدمه ی کوتاه گذار از مباحث اخلاقی و پوپولیستی در برخورد به فعالین و “رهبران کارگری” در شرایط امروز است.

کارگرستیزی و کارگرپناهی دو روی یک سکه

یکی از معضلات جامعه ی امروز ما تنفر از کارگر و اسم کارگر است که توسط بورژوازی از طریق مهندسی افکار و سیستم اموزشی اش و رسانه یی اش به پیش می رود. بورژوازی تصویری انچنان هیولایی و جانی از طبقه ی کارگر در فیلم های هالیودی و بالیودی و غیره ارائه می دهد، که حتی ضعیف ترین لایه ها و اقشار طبقه ی کارگر از اسم کارگر و هویت کارگری بودن خود بیزار شده اند و سعی می کنند همیشه به عنوان طبقه ی متوسط دیده شوند. کسانی که روزانه ساعت ها کار مزدی می کنند، در گفتگو های خود خود را متعلق به طبقه ی متوسط و غیره می دانند. اپیدمی کارگر ستیزی و دشمنی با طبقه ی کارگر به حدی کثیف است که در دانشگاه ها و دروس دانشگاهی اکادمی های بورژوایی تلاش برای حذف کارگر از فرهنگ لغت ها صورت می گیرد. رژیم فاشیستی بعث عراق و حکومت راسیستی و ارتجاعی مزدور کردستان عراق واژه هایی چون “موظف” و “فرمانبردار” را جایگزین کارگر کرده بودند، تا از این طریق کارگر زدایی کرده باشند. در غرب هنگام پیدا کردن کار و انجام مصاحبه ی کارگری اگر به کارفرمایان اعلام کنی از خانواده ی کارگری هستی، غیر ممکن است استخدام شوی. این کارگر ستیزی ریشه در تفکرات پوسیده ی اریستوکراتیک بورژوازی دارد، که در زبان عامیانه بعضا به راسیسم ترجمه می شود. راسیسم در واقع چیزی جز تنفر بالایی ها از پایینی ها نیست و طبقه ی کارگری که به دام ایدئولوژی راست و راسیستی ا فتاده است و کارگران دیگر کشورها را نفرین می کند و موقعیت خود به عنوان کارگر را انکار می کند، ایدئولوژی پوسیده ی بورژوازی را نمایندگی می کند و در عمل به منافع خود خیانت کرده است و می کند.

کارگرپناهی اما سر دیگر این قضیه است. احزاب چپ پوپولیستی در تلاشند از هر لمپنی دله دزدی کارگر بسازند و از کارگر نه بعنوان طبقه ی اجتماعی تولید کننده، بلکه به عنوان افراد دست پینه بسته و با لباس های پوسیده و ژولیده و تن های نشسته ستایش جنون امیز کنند. احزاب چپ و پوپولیست در خاورمیانه از جمله سنت های ارتجاعی چریکیسم در ایران، که مسواک، مشترک، کاندوم و قاشق مشترک را سمبل کارگر و کمونیست بودن گرفته بودند، در اروپا تحت نام گروه های پانکیستی، انارشیستی ،مدافعین زباله و حمله کنندگان به سطل زباله و زباله خور شناخته می شوند که فقر را نوعی “پرستیژ” اجتماعی می دانند و کثافت خوری و تغذیه ی ناسالم از سطل زباله را نشان از چپ بودن و کمونیست بودن می دانند. لازم به ذکر است که کمونیسم ما هیچ ربطی به این درک دراویشی و صوفی مسلکانه از چپ ندارد. اگر در اروپا سوفیسم و صوفی گرای پست مدرنیستی که چیزی جز لمپنیسم افسارگسیخته و پوچی گرایی نیچه ییستی نبود، بر جوانان ابله و کتاب نخوان تاثیر گذاشته بود، که این سبک زندگی را انتخاب کنند، در ایران و خاورمیانه تصورات مذهبی و خرافی همچون “روزه ی” کمونیستی گرفتن و کم خوردن و بد زیستن که ریشه در ارتجاع اسلامی دارند، منشاء این تفکرات چپ نما هستند. نیروهایی مانند حزب کمونیست سابق عراق وابسته به شوروی و اعضایش را متقاعد کرده بود که با لباس های پینه پوره در میان مردم حضور پیدا کنند و نان و دوغ و پیاز بخورند، تا به عنوان حزبی “کارگری” در جامعه ظاهر شوند. لازم به ذکر است سیاست کارگر پناهی و “کارگری” زیستن فارغ از یک جنبه ی صوفی مسلکانه، درویشی و ارتجاعی اش، ریشه در ریاضت کشی اقتصادی نئولیبرالی هم دارد. نئولیبرالیسم این ایدئولوژی خونخوار بورژوایی که ریشه در اندیشه های متفکرانی چون هایک، فریدمن و کارل پوپر یا نظریه پردازان جامعه مون پلرین (برگرفته از یک چشمه ی اب معدنی در سوئیس، هاروی تاریخ مختصر نئولیبرالیسم)[8] دارد. طبقه ی کارگر باید کمربندها را سفت کند، تا لایه های چربی شکم سرمایه داران خونخوار بیشتر و بیشتر شود.

ما اعضای کمیته ی هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال، به عنوان کسانی که پیرو سوسیالیسم علمی و کمونیسم مارکس هستند و به متدلوژی لنینی برای تغییر دنیا معتقدند و ماتریالیسم پراتیک را در تلاش متحزب کارگران برای تغییر وضع موجود به نفع یک جامعه ی سوسیالیستی ترجمه می کنند، هر گونه نظریات ارتجاعی، سوسیال دمکراتیستی، اولوسیونیستی (تطورگریانه)، درویش صفتانه، صوفی مسلکی، کارگرستیزی، کارگرپناهی و غیره را رد کرده و برای تغیر وضع موجود از فعالیت روزمره ی کارگران برای بهبود وضع زندگی شان گرفته تا اقدام به تشکیل هسته های مسلح و انقلابی برای دست بردن به قهر انقلابی در مقابل جمهوری اسلامی و دولت های بورژوایی دفاع کرده و می کنیم.

ما از طریق ارتباط بسیار نزدیک با تشکیلات های کارگری در داخل ایران، با فعالین خوشنام، متعهد به سوسیالیسم و کمونیسم، فعالین اتحادیه یی و از طریق ارتباطات مکرر با کسانی که از نزدیک با محمود صالحی در طول سالیان گذشته اشنایی داشته، با او همکاری داشته و فعالیت مشترک سازمان داده اند، بر این امر واقفیم که رفقای معتمد ما به هیچ وجه اطلاعات غلط و مغرضانه به رفیق حسن معارفی پور نداده و در این زمینه که محمود صالحی بنا به موقعیتی که  در سالیان اخیر به عنوان فعال کارگری پیدا کرده است و از موقعیت خود برای دست و پا کردن امکانات شخصی سوء استفاده کرده است، شکی نداریم.

روشنگری در این زمینه نه تنها ضروری است، بلکه باعث کم شدن فساد و تباهی درون جنبش کارگری می شود.

در مورد دستگیری اخیر محمود صالحی باید اعلام کنیم که جمهوری اسلامی محمود صالحی را به زندان محکوم کرده بود و حکم زندان او را به سه میلیون تومان تخفیف داده بود و محمود صالحی زمانی که موقعیتش به خاطر سوء استفاده از موقعیتش در بین فعالین کارگری تخریب شده بود، برای دادگاهی حضور پیدا نکرده و از دادن سه میلیون تومان هم سر باز زده بود. دستگیری اخیر محمود صالحی برای محمود صالحی اعتبار رفته ی ایشان را حداقل در بین ایرانیانی که در خارج کشور هستند و اتحادیه های کارگری بین المللی زنده کرد. یکی از کسانی که از محمود صالحی دفاع کرد و از ائتلاف اتحادی های کارگری المان موسوم به د گ ب که شش میلیون عضو دارد، درخواست نموده بود که از محمود صالحی دفاع کند، کسی جز رفیق حسن معارفی پور نبود.[9] رفیق حسن معارفی پور قبلا هم زمانی که سندیکای شرکت واحد به منصور اسانلو حمله کرده بودند، از ایشان دفاع کرده بود،[10] اما بعدها خود او متوجه شد که منصور اسانلو کسی نیست که قابل دفاع باشد، چون سر از اخور سلطنت طلبان و تله ویزیون مشکوک امپریالیستی من و تو دراورد و به مزدور بی قید و شرط جریان شوونیست ایرانی تبدیل شد.

مساله ی محمود صالحی و فساد در جنبش کارگری هم مانند مساله ی اسانلو دیر یا زود روشن خواهد شد. ما اعضای هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال هر گونه حمله ی شخصی از جانب اعضای کومه له به حسن معارفی پور و رفقای دیگر از جمله رفیق ژوبین خضری که از روز اول در اداره ی این گروه و این صفحه ی فیس بوکی فعال بوده اند، را شدیدا محکوم می کنیم و اتهاماتی که اعضای کومه له با اسم مستعار و با اسم و مشخصات خود سر مساله ی محمود صالحی به طرف رفقای ما پرت می کنند را در خدمت ارتجاع و سیاست های ضد کمونیستی چپ شرق زده و درویش مسلک می دانیم.

هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال

28.02.2018

[1]https://www.facebook.com/photo.php?fbid=1637200556349240&set=a.304415359627773.70792.100001779347290&type=3&theater استاتوس حسن معارفی پور در فیس بوک:

[2]http://www.mlwerke.de/me/me14/me14_kv.htm

از تمام کسانی که به زبان المانی تسلط دارند درخواست می کنیم این کتاب مهم را مطالعه کنند. کتاب مارکس در مورد کارل فوگت به زبان المانی:

[3] http://www.mlwerke.de/me/me19/me19_013.htm

نقد برنامه ی گوتا به زبان المانی، ترجمه ی فارسی نقد برنامه  ی گوتا را اینجا می گذاریم تا علاقمندان مطالعه کنند: https://lefttribune.com/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DA%AF%D9%88%D8%AA%D8%A7/

[4] نقد برنامه ی ارفورت از انگلس http://www.mlwerke.de/me/me22/me22_225.htm

[5] نگاه کنید به مقاله ی سعید راهنما در مورد انقلاب 1918 المان https://pecritique.com/2017/04/08/%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%DB%B1%DB%B9%DB%B1%DB%B8-%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7/

[6] کتاب انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد از لنین http://www.k-en.com/HTML/LK.html

[7] کتاب امپریالیسم به مثابه ی بالاترین مرحله ی سرمایه داری نوشته ی لنین: https://www.marxists.org/farsi/archive/lenin/works/1916/imperializm/index.htm

[8] لینک کتاب تاریخ مختصر دیوید هاروی در سایت ارتجاعی مجله ی هفته: https://haftehmagazin.files.wordpress.com/2013/07/neoliberalismm-2.pdf خواندن این کتاب برجسته را به علاقمندان به منتقدان توصیه می کنیم.

[9]https://hassan-maarfipour.com/2017/12/31/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%85%D8%A7%D8%B3-%D9%88%D9%86%D8%B2%D9%84-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84-%D9%86%D8%A7%D8%AD/

 متن انگلیسی نامه ی توماس ونزل به روحانی با توضیحاتی از حسن معارفی پور به زبان فارسی در مورد دستگیری اخیر محمود صالحی

[10] دفاع حسن معارفی پور از منصور اسانلو http://www.mobarez-k.com/arshiv/%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9/

 

چند کلمه در مورد روز جهانی علیه اعدام

دهم اکتبر روز جهانی نه به اعدام است. در این شکی نیست که اعدام قتل عمد و کاملا اگاهانه از جانب دولت هاست و تاکنون دولت های مختلف از برده داری گرفته تا به امروز مخالفین خود را به اشکال مختلف سازمان یافته اعدام کرده اند. اعدام هر انسانی ، هر حیوانی، هر موجود زنده یی جنایتی کاملا سازمان یافته است و از نقطه نظر کمونیست ها مطلقا محکوم است.

من اگرچه مطلقا مخالف اعدام به طور عام ، اعدام اسرای جنگی، تبهکاران دستگیر شده، زندانیان سیاسی، قاتلان انسان ها و حیوانات و غیره هستم، اما در عین حال از سرکوب بی قید و شرط سرکوبگران، دولت های دیکتاتور و جانی بورژوایی، سرمایه داران خونخوار، ارازل و اوباش وابسته به دستگاه پلیس ، نیروهای اطلاعاتی و نفوذی در صفوف طبقه ی کارگر و وابسته به دولت های بورژوایی، مافیایی تجارت سکس ،مواد مخدر و دیگر جنایتکاران دفاع کرده و اگر به شخصه حکم اعدام را برای انها جایز ندانم، سرکوب بدون قید و شرط انها را جایز،ضروری و گریز ناپپذیر می دانم.

در این شکی نیست که دولت های بورژوایی عامل اصلی وضعیتی هستند که انسان ها به کشتن دیگر انسان ها، فروش مواد مخدر، تجارت سکس و … رو بیاورند، به همین خاطر از نظر ما سرکوب و در هم شکستن دولت های سرکوبگر با تمام دم و دستگاه دولتی از پلیس و ارتش و لباس شخصی گرفته تا دیگر مزدوران کوچک و بزرگ راهکار اساسی است، اما در عین حل باید تلاش شود در همین چارچوب با مبارزات رادیکال جلو پوئن دادن و میدان دادن دولت ها به این مافیا ها و این جنایتکاران را گرفت و اجازه ندهیم به راحتی این اوباش با همدیگر بند و بست داشته باشند.

همین دولت های جانی بورژوایی از طریق فروش مواد شیمیایی به دولت های دیکتاتور ، عامل اصلی نابودی صدها هزار انسان بوده و هستند. همین دولت های بورژوایی که امروز، نهاد های حقوق بشری درست می کنند و ادعای حقوق بشری بودنشان گوش فلک را کر می کند، عاملین اصلی جنگ و کشتار غیر نظامیان هستند. همین سازمان های کثافت حقوق بشری و مزدرو دولت های بورژوایی و متروپل هستند، که مستقیم یا غیر مستقیم از سیاست های جنگ طلبانه ی دولت های جنایتکار غربی دفاع کرده و می کنند و نه تنها علیه جنگ طلبی های امریکا و غرب هیچ اقدامی نکرده و نمی کنند، بلکه در برخی موارد چهار نعل در دفاع از این سیاست های ضد انسانی که عامل اصلی نابودی میلیونها انسان بی دفاع در عراق و افغانستان، لیبی و سوریه بوده و هست به پیش می روند.

بلشویک ها و سرکوب ضد انقلابیون کرونشتات!

مساله ی دیگر که می خواهم به ان بپردازم ،در زمینه ی” اعدام” بخوانید سرکوب انقلابی ملوانان کرنوشتات در بین سال های 1917 تا 1921، که در بین بسیاری از نیروهای “چپول” جنجال برانگیز بوده و هر کس و ناکسی این اقدام کاملا انقلابی و به جای بلشویک ها و کمونیست های تازه به قدرت رسیده را با ادبیات لمپن وار مورد حمله قرار داده ، است.

از نقطه نظر من نیروهای ضد انقلاب، ملوانانی که علیه قیام و انقلاب بلشویکی از یک موضع کاملا ارتجاعی به مساله برخورد کرده بودند و خطری جدی برای به خطر افتادن دستاورد های انقلاب روسیه، به مثابه ی بزرگترین انقلاب کارگری و بزرگترین تحول جهان بودند، باید بدون شک سرکوب می شدند و به درست توسط بلشویک ها سرکوب شدند.

بنابراین در شرایطی که بورژوازی تا خرخره مسلح در کمین طبقه ی کارگر نشسته است و هر تحرک انقلابی را با سرکوب گسترده پاسخ می دهد، سرکوب تنها راه برای کمونیست هاست و لنین و بلشویک ها در فاصله ی سالهای 1917 تا 1921 به درست با سرکوب ،پاسخ ضد انقلابیون و مرتجعین مزدور مدافع بورژوازی که خواهان بازگرداندن چرخه ی انقلاب به دوران قبل از انقلاب بودند، را دادند!

امروزه کم نیستند در جبهه ی موسوم به “کمونیسم کارگری “در قالب لفافه ها و ادبیات حقوق ” بشری” سوراخ دعا را گم کرده و به جای تثبیت خود در کشمکش های طبقاتی درون جامعه به عنوان یک نیروی ” کمونیست “، به مسائل بی ربط و حقوق بشری صرف چسپیده و اینگونه خود را در جبهه ی سوسیال دمکراسی چپانده اند و از این طریق در تلاش برای اجتماعی شدن هستند!!!! این نیروها در حقیقت زیادی در توهمات لیبرالی به سر برده و زیادی ” عاطفی ” به مبارزه ی طبقاتی برخورد کرده و می کنند!

از نظر من سرکوب نیروهای جنایتکار ، سران ادمکش جمهوری اسلامی، ارادل و اوباش وابسته به این رژیم، مزدوران و ادم فروشان و غیره در ایران باید فوری به دنبال یک تحول انقلابی در یک دادگاه کاملا کارگری و انقلابی صورت گیرد و کسانی که اعلام می کنند که حاضر نیستند حتی برای مثال ” خامنه یی ” و احمدی نژاد” کشته شوند یا به شیوه ی عادلانه محاکمه شوند، در حقیقت بدجوری مشنگ شده اند!

نه به اعدام ! بله به سرکوب جنایتکاران و جانیان بورژوا

حسن معارفی پور

نگاهی به وضعیت “کمونیسم کارگری” در شرایط امروز!

 

حسن معارفی پور

قبل از هر چیز باید بگویم کمونیسم جنبش ایده های خوب علیه ایده های بد نیست. کمونیسم جنبش امید انسان ها علیه نا امیدی انها نیست. کمونیسم جنبش ادم های ” خوب” علیه ادم های “بد نیست”. کمونیسم جنبش ادمهای خوش نام علیه ادم های بد نام نیست.کمونیسم جنبش امال و ارزوهای انسانی در مقابل با امال و ازوهای غیر انسانی نیست، انچه منصور حکمت در برنامه ی یک دنیای بهتر می گوید. کمونیسم بقول مارکس جنبش حی و حاضر طبقه ی کارگر است که نمود واقعی ان را می توان در کشمکش طبقاتی بین طبقات تاریخن متضاد و متخاصم دید. کمونیسم نقد اخلاقی وضع موجود نیست، بلکه نقد طبقاتی و ضروری است. کمونیسم جنبش ضرورت ها و باید هاست. فلسفه ی کمونیسم فلسفه یی سیاسی است. فلسفه ی کمونیسم فلسفه ی تغییرات انقلابی است. کمونیسم به هیچوجه تنها قصد تفسیر مسائل را ندارد، بلکه ضرورت تغییر را پیش پای جامعه و طبقه ی کارگر قرار می دهد. ضرورتی که به قول مارکس تنها با عنصر پراتیک انسانی متحقق می شود. کمونیسم پوزیتیویسم نیست. کمونیسم جنبش خوشباورانی که معتقدند که باید در انتظار جبر تاریخ در خانه های خود کپک بزنند، نیست. کمونیسم جنبش انهایی که مدام از کشمکش خلق و امپریالیسم صحبت می کنند، نیست. کمونیسم جنبش پوپولیست ها و خلق باوران نیست. کمونیسم هیچ سنخیتی با ناسیونالیسم و ارمان های نژادپرستانه، ملی، میهنی ندارد. ممکن است و شاید لازم است انقلاب سوسیالیستی در ابتدا در مرزهای دولت- ملت ها شکل بگیرد، ولی تداوم انقلاب وظیفه یی سوسیالیستی و کمونیستی است. کمونیسم جنبش طرفداران سوسیالیسم در یک کشور نیست. کمونیسم جنبش طرفداران کنترل تولید از جانب دولت نیست. کمونیسم هیچ سنخیتی با انارشیسم و دولت ستیزی محض ندارد. کمونیسم هیچ ربطی به پساساختارگرایی و پست مدرنیسم ندارد. کمونیسم ربطی به دیکتاتوری ندارد. کمونیسم اتوپی نیست، بلکه طغیان علیه اتوپیسم است. کمونیسم و سوسیالیسم نقطه مقابل بربریت و توحش سرمایه داری اند. کمونیسم ممکن است در یک مقطع خاص ضعیف یا قوی باشد، اما همیشه به عنوان یک جنبش در کشمکش های اجتماعی حضور داشته و دراد. کمونیسم جنبش طبقه ی کارگر علیه کلیت سرمایه داری است. کمونیسم نه امید به تغییر جهان بلکه ضروت تغییر جهان است. اگر کمونیسم را جنبش امید ها و ارزوهای، ماتریالیسم را تبدیل به ایدئالیسم تبدیل کرده ایم. کمونیسم یک ضرورت است که عدم تحقق ان بربریت را در پی دارد. کمونیسم نتیجه ی خوش نیتی انسان ها یا نگرش ذاتی به برابری انچه برخی از مدافعین کمونیست اعلام می کنند، نیست، کمونیسم ضرورت دگرگون کردن وضع موجود به نفع اکثریت جامعه یعنی طبقه ی کارگر است. کمونيسم ضرورت رساندن یک طبقه به حق خود و ضرورت سلب ید از طبقه ی بورژوازی و اشتراکی کردن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید است.
همانطور که مارکس اعلام می کند:” کمونیسم یک حالت از امور نیست که باید استقرار یابد، آرمانی نیست که واقعیت مجبور است خود را با آن منطبق کند. ما کمونیسم را جنبشی واقعی می خوانیم که حالت فعلی چیزها را از میان بر می دارد. شرایط این جنبش از مقدماتی که اکنون وجود ندارد، نتیجه می شود”
(برگرفته از کتاب ایدئولوژی المانی کارل مارکس و فریدریش انگلس، ترجمه ی زوبین قهرمان).
شرایط رسیدن به کمونیسم بر خلاف تصورات خام اندیشانه ی بخشی از نیروهای موسوم به کمونیست در چپ ایران و جهان، یک روزه اتفاق نمی افتد، بلکه نتیجه ی یک سیر مشخص و نتیجه ی یک تحول انقلابی و رادیکال است که با قهر انقلابی طبقه ی کارگر در یک انقلاب کارگری و با گذار از یک مرحله ی سوسیالیستی صورت می گیرد. مرحله یی که در ان دیکتاتوری پرولتاریا به مثابه ی دولت طبقه ی کارگر از طبقات ستمگر سابق خلع ید می کند و سرکوب گران را سرکوب می کند. برای عبور از فاز پایینی کمونیسم( سوسیالیسم)، به فاز بالایی کمونیسم مراحلی را باید پشت سر گذاشت و در این راستا دیکتاتوری پرولتاریا( دولت مقتدر طبقه ی کارگر)، از هر لحاظ تلاش خواهد کرد که زمینه های مادی برای از بین بردن طبقه و فاصله ی طبقاتی را از فراهم کند و به همراه ان از لحاظ فکری پیشرو ترین اعتقاد را با تبلیغ و ترویج به فرهنگ اکثریت مردم تبدیل کند.
متاسفانه برخی از صاحبنظران سطحی هیچ جایی در نظرات خود برای مرحله ی انتقالی و فاز پایینی کمونیسم قائل نیستند و اعلام می کنند که کمونیسم را یک روزه پیاده می کنند. این تصوری به غایت ضد مارکسیستی و ضد کمونیستی است و هیچ مبنای علمی مارکسیستی ندارد. حداقل تاریخ دو انقلاب، کمون پاریس و انقلاب اکتبر این را به خوبی به ما نشان داده است که بدون حضور یک دولت قدرتمند که حافظ منعفت طبقه ی پرولتر است، بدون در دست داشتن ابزار سرکوب برای سرکوب مرتجعینی که خواهان بازگشت ارتجاع هستند، بدون یک مبارزه ی واقعی حتی در مرحله ی سوسیالیستی امکان تحقق کمونیسم به تصوری خیالپردازانه تبدیل می شود.
از نظر من کمونیست کمونیسم نه مدینه ی فاضله و دنیای موعود “مهدی”، بلکه یک مرحله ی گریز ناپذیر از تکامل تاریخ بشری است که به اراده ی انسان اگاه و انقلابی خلق می شود. ما کمونیست های پراتیک، برخلاف سوسیالیست های خیال پرداز به انتظار تحقق کمونیسم و به انتظار تحقق امیدها و ارزوهای میلیون ها انسان دست روی دست هم نگذاشته و نمی گذاریم، بلکه ما با اراده ی اگاه خود با اراده ی اگاه هم طبقه یی هایمان، با تلاش بی وقفه برای سازمان یابی عملی و نه صرفن مجازی، با پراتیک انقلابی، با تلاش برای متشکل کردن طبقه ی کارگر، برای تبدیل کردن این ضرورت محتمل به واقعییت مبارزه می کنیم. ما برخلاف مارکسیست های قلابی و دروغین، برخلاف نیروهای اپورتونیستی که خود را به شکل چپ در اورده اند، برخلاف نیروهای موسوم به کمونیستی که بیشتر از خود بورژوازی به کمونیسم ضربه زده اند، در انتظار تکمیل مکانیکی و اتوماتیک تاریخ ننشسته و نخواهیم نشست، بلکه با ارادی انقلابی خود به سبک بلشویک ها و کموناردها تاریخ را خواهیم ساخت.
با این مقدمه تلاش خواهم کرد تفاوت های متدی انچه موسوم به کمونیست است را با انچه که ما مدافع و مبلغ ان هستیم را نشان دهم.
کمونیسم در ایران نیاز به یک بازبینی جدی دارد!
چپ و کمونیسم ایران در طول یک سده ی گذشته مراحل مختلفی را پشت سر گذاشته که بررسی کل این مراحل در این مجال مجمل نمی گنجد. امیدوارم این بحث باعث شود که افراد و شخصیت های سیاسی دیگر هر کدام از زوایایی دیگر بخشی از این تاریخ را نه از موضع راست بلکه از موضع منفعت طبقاتی طبقه ی کارگر و کمونیسم پراتیک جامعه بازبینی کنند و تفاوت های فحاش سوسیالیسم پرولتری را با چپ بورژوایی و خرده بورژوایی نشان دهند. من به سهم خود تلاش خواهم کرد به بخشی از این تاریخ یعنی دوره ی متاخرتر ان بپردازم.
انچه امروز در جامعه ی ایران به عنوان چپ و کمونیست شناخته می شود، شامل سازمان هایی است که به ظاهر یا تا حدودی پرچم کمونیسم را تا به امروز نگه داشته و تاکنون خود را کمونیست معرفی می کنند. این نیروها از کومه له و بخشی از فدائیان تا شاخه های مختلف کمونیسم کارگری را شامل می شود.
من به شخصه در زمینه ی کومه له به اندازه ی کافی قلم زده و معضلات این چپ ناسیونالیست را بررسی کرده ام. از وارد شدن به بررسی در زمینه ی فدائیان و غیره هم خود داری می کنم.اما انچه اینجا تلاش خواهم کرد نشان دهم،تناقضات واقعی جبهه ی موسوم به کمونیسم کارگری است.
کمونیسم کارگری که از دل مباحثی رادیکال و جدی درون کومه له و حزب کمونیست ایران بیرون امد، در ابتدای امر نقدی کارگری و کمونیستی به نیروهای ان دوره بود و تعبیری که کمونیسم کارگری در ان دوره توسط منصور حکمت به کار برده شد، با تعابیری که امروز پیروان مختلف او هر کدام در جبهه ی به کار می برند کاملن متفاوت است و حتی تعبیر منصور حکمت در متون اولیه ی خود در مورد عبور از مارکسیسم انقلابی به کمونیسم کارگری با تعبیر او در اواخر حیاتش عملن متفاوت بود. در اینجا دلایل ان را با استناد به متون سیاسی منصور حکمت توضیح می دهم.
منصور حکمت در مصاحبه با به سوی سوسیالیسم تحت عنوان تفاوت های ما اعلام می کند که واژه ی کمونیسم کارگری در این مقطع برای جدا کردن کمونیسم کارگری از کمونیسم غیر کارگری اعلام می کند که:
“کمونيسم کارگرى قبلا يکبار خود را در تمايز با سوسياليسم هاى ديگر توضيح داده و بيان کرده است. مانيفست کمونيست اساسا بيانيه اى براى همين کار بود. روش مارکس در مانيفست تفکيک اجتماعى کمونيسم کارگرى از ساير گرايشات است و نه تفکيک مکتبى آن. مارکس آنجا، پس از آنکه کمونيسم کارگرى را بعنوان يک حرکت و جنبش اجتماعى و يک عکس العمل طبقاتى ويژه به جامعه سرمايه دارى توضيح ميدهد، تفاوت هاى اين جنبش را با سوسياليسم طبقات ديگر، سوسياليسم فئودالى، بورژوائى و خرده بورژوائى، برميشمارد. مانيفست کمونيست اين جريانات را نه به مثابه مکاتب، بلکه بعنوان حرکت هاى طبقاتى معين، حاصل شرايط معين و برخاسته از منفعت هاى معينى توضيح ميدهد و مرز کمونيسم کارگرى را با آنها ترسيم ميکند. بعبارت ديگر مارکس ازتقابل جنبش هاى اجتماعى و تنها بر اين مبنى از تقابل آراء و افکار سخن ميگويد.براى مارکس کمونيسم کارگرى يک حرکت بالفعل و عينى و اجتماعى بود که مقدم بر انديشه ها و تلاشهاى خود او وجود داشت و حتى فى الحال رهبران فکرى و فرمولاسيون هاى تئوريکى هم از خود بيرون داده بود. مارکسيسم سر و سامان دادن به اين جنبش، مسلح کردن آن به افق و اهداف روشن و به يک نقد عميق و محکم به جامعه موجود را هدف خودقرار داد. خيلى سريع مارکسيسم به پرچم کمونيسم کارگرى تبديل شد.
ما هم امروز با همين روش مانيفست به جهان نگاه ميکنيم. براى ما کمونيسم کارگرى قبل از هر چيز يک جنبش اجتماعى و عينى است. تنها بر اين مبنا وارد بحث تفکر و سياست ناظر بر اين جنبش و تمايز آن با ساير گرايشات سوسياليستى در جامعه معاصر ميشويم. اين دقيقا عکس نحوه نگرش کليه گرايشات کمونيسم موجود به مساله است. يکى از نمودهاى جدائى اين کمونيسم از طبقه کارگر و کمونيسم کارگرى همين انکار عينيت اجتماعى کمونيسم کارگرى است. براى اينها سوسياليسم کارگرى اشتقاقى از ايدئولوژى سوسياليستى است. مکتب سوسياليستى خالق اعتراض سوسياليستى طبقه کارگر است. اينها مارکسيسم را، حال با هر برداشتى که از آن دارند، منشاء سوسياليسم کارگرى ميدانند. رابطه جنبش و تفکر، جامعه و انديشه، کاملا براى اينها وارونه شده است. اگر اين مارکسيسم را تحريف شده و تجديد نظر شده بدانند، آنوقت ناگزيرند عينيت اعتراض سوسياليستى کارگر را انکار کنند.” (برگرفته از نشریه ی به سوی سوسیالیسم، تفاوت های ما، مصاحبه با منصور حکمت)
متن فوق که به شیوه یی درست تفاوت کمونیسم کارگری را با کمونیسم غیر کارگری نشان می دهد. از نظر همان طور که منصور حکمت کمونیسم کارگری را برای تمایز از کمونیسم استفاده می کند به نوعی کمونیسم را کنکرت تر کرده است و به این شکل تفاوت ان را با دیگر نیروهای موسوم به کمونیست اشکار می کند،کاری که مارکس و انگلس درمانیفست انجام دادند. دقیقن و به درست در جای دیگری اشاره می کند که:
“آنچه من در پاسخ سوالات قبلى شما ميخواستم تاکيد کنم اين بود که کمونيسم کارگرى يک جنبش فکرى نيست که دنبال پايه پراتيکى خود ميگردد، برعکس يک جنبش مادى و پراتيکى متمايز است و به اين اعتبار بايد در يک جدال فکرى عظيم در سطح جامعه نيز حضور داشته باشد. بنابراين تنها وقتى که ما صف اجتماعى خودمان را، بعنوان يک جنبش، در برابر جامعه موجود و کل جنبش هاى اعتراضى ديگرى که از جمله تحت نام سوسياليسم و کمونيسم وجود دارد، به درستى بشناسيم ميتوانيم به يک روياروئى نظرى با اين جامعه و اين جنبش ها پا بگذاريم”.
این مباحث دقیق متاسفانه بعدها جایگاه خود را در نظریات منصور حکمت از دست می دهد. فروپاشی شوروی به مثابه ی سوسیالیسم جعلی و سیستم کاپیتالیسم دولتی و عروج ارتجاعی ترین سیستم هار سرمایه داری باعث شد که تمام کشمکش های واقعی در سراسر جهان تغییر پیدا کند و جهان یک قطبی بعد از دوران جنگ سرد، در نقطه نظرات تک تک سیاستمداران چپ و راست در سراسر جهان تاثیر گذاشت. فروپاشی شوری اگر چه خود نشان از تناقض واقعی نظام سرمایه داری از نوع دولتی ان بود و دیر یا زود باید اتفاق می افتاد، اما خواه ناخواه قطب بندی جدیدی را به جامعه ی بشری تحمیل کرد و روی ادبیات، افکار، برنامه و استراتژی تک تک نیروها تاثیر گذاشت. چه انهایی که در نتیجه ی این فروپاشی اسم کمونیسم و مارکسیسم و لنینسم را از خود بر داشته چه انهایی که تحت نام کمونیسم اما به صورت لاک پشتی عقب نشینی کردند. کمونیسم کارگری به مثابه ی یک نیرو در جوامع اروپایی اگر چه ممکن بود به کشمکش های داخل ایران زیاد مرتبط نشد و هیچگاه نتوانست ان پایگاه و جایگاه مورد نظر حکمت در شروع کارش را پیدا کند،اما عملن می توان مشاهده کرد و با مراجعه به ادبیات ان دوران دید که عقب نشینی های جدی در زمینه ی سوسیالیسم داشته است.
منصور حکمت در برنامه ی یک دنیای بهتر از موضوعی کاملا اخلاقی به تفسیر کشمکش های جهان امروز می پردازد و امید تغییر را امید هزاران ساله ی انسان می داند و کمونیسم کارگری را جنبش انسان های امیدوار به تغییر می خواند.
“تغيير جهان و ايجاد دنيايي بهتر يک اميد و آرمان هميشگي انسانها در طول تاريخ جامعه بشري بوده است. عليرغم رواج ايده هاي قدرگرايانه و خرافي اعم از مذهبي و غير مذهبي حتي در دنياي باصطلاح مدرن امروز، ايده هايي که هريک به نحوي علاج ناپذيري و مقدر بودن وضع موجود را تبليغ ميکنند، زندگي واقعي و عمل روزمره توده هاي وسيع مردم همواره حاکي از يک اميد و باور عميق به امکان پذيري و حتي اجتناب ناپذيري يک آينده بهتر است. اين اميد که دنياي فردا ميتواند از محروميت ها و مشقات و کمبودها و زشتي هاي امروز رها باشد، اين اعتقاد که عمل امروز انسان ها، چه جمعي و چه فردي، در تعيين چند و چون دنياي فردا موثر است، يک نگرش ريشه دار و قدرتمند در جامعه است که زندگي و حرکت توده هاي وسيع مردم را جهت ميدهد.
کمونيسم کارگري قبل از هر چيز به اينجا تعلق دارد، به اميد و اعتقاد انسان هاي بيشمار و نسلهاي پي در پي به اينکه ساختن يک آينده بهتر، يک جهان بهتر، بدست خود انسان، ضروري و ميسر است. ”
کمونیسم مارکس بی شک هیچ سنخیتی با چنین تعابیر اخلاقی از سوسیالیسم ندارد و این پاراگراف که برنامه ی یک دنیای بهتر با ان شروع می شود، نشان از بازگشت کمونیسم کارگری منصور حکمت به سوسیالیسم تخیلی و اتوپیستی ماقبل مارکس است.
در همین برنامه به یک تناقض جدی بر می خوریم از یک طرف منصور حکمت مخالف سقط جنین است و مواضع به کاتولیک ها نزدیک می شود، این در حالی است که بشریت برای تحمیل سقط جنین مبارزه کرده است، از طرف دیگر همزمان که ازمبارزه با فحشا صحبت می کند از کسانی صحبت می کند که به صورت فردی به تن فروشی تن می دهند و معتقد است که اگر این انسان ها به صورت داوطلبانه این کار را بکنند باید توسط دولت ( بخوانید دولت سوسیالیستی مورد نظر او) قرار بگیرند تا توسط باندها مورد سوء استفاده قرار گرفته نشوند. این ایده هم در مقابل با نگرش کمونیستی است که انگلس از ان صحبت کرده است و انگلس معتقد است که در جامعه ی سوسیالیستی فحشا به طور کلی از بین می رود.
نقل قول زیر از برنامه ی یک دنیای بهتر است:
“مبارزه فعال با فحشاء از طريق از ميان بردن زمينه هاي اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي آن و مقابله قاطع با شبکه اي سازماندهي فحشاء، دلالان، واسطگان و باج خورها.
رفع ممنوعيت فروش سکس بعنوان يک شغل فردي و حمايت قانون و نهادهاي انتظامي از اين افراد در مقابل شبکه ها و باندهاي گانگستري، باج خورها و اوباش.
صدور جواز کسب براي افرادي که بعنوان يک شغل فردي مبادرت به تن فروشي ميکنند، مصون داشتن شخصيت و حيثيت آنها بعنوان شهروندان محترم جامعه و کمک به سازمانيابي آنها در سازمان صنفي خويش.
ارائه رايگان خدمات پزشکي ويژه پيشگيرانه و درماني براي مصون داشتن اين افراد از بيماري ها و صدمات ناشي از مبادرت به اين حرفه.
کار آگاهگرانه، ترغيب و مساعدت هاي عملي نهادهاي مسئول دولتي به افراد تن فروش در کناره گيري از اين حرفه، کسب مهارت و آموزش لازم براي اشتغال در بخش هاي ديگر جامعه.”
اگر بخواهم نظریات التقاطی منصور حکمت را با چارچوب نظری مارکسیستی به نقد بکشم و نقل قول هایی که منصور حکمت از مارکس اورده است و تنها فرمول بندی را عوض کرده است بدون اینکه اسم مارکس را بیاورد کنار بگذارم، در واقع چیزی از ایده ها و نظریات منصور حکمت باقی نمی ماند.
ادامه دارد….
این بخش کوچکی از دستنوشته های من در مورد به چالش کشیدن کمونیسم کارگری منصور حکمت و نظریات متاخر اوست. این بحث ها به صورت همه جانبه ادامه خواهد یافت و کلیت سیستم فکری منصور حکمت از موضع سوسیالیسم علمی، مارکسیسم انقلابی و کمونیسم به چالش کشیده می شوند.