در جامعه ی طبقاتی اکسیژن هم طبقاتی است

حسن معارفی پور

هر وقت از محلات پولدار نشین شهر هایدلبرگ با دوچرخه عبور می کنم، متوجه می شوم که هوای انجا همیشه تمیز تر و صاف تر از هوای محلات دیگر است. مدت ها به این مساله فکر می کردم که چرا در شهری به این کوچکی هوای محله ی طبقه ی کارگر و خارجیان از هوای محلات پولدار نشین و انگل های بورژوا به مراتب ناسالم تر و کثیف تر است.

یکی از دلایل اصلی ان این است که در محلات پولدار تنها ماشین هایی می توانند رفت و امد داشته باشند که پلاک سبز دارند و هوا را کمتر الوده می کنند. دلیل دیگرش این است که در این محلات معمولا اگر در بالکن خونه ی خودت سیگار یا قلیان بکشی و یا بخواهی کباب کنی، توسط همان پیرزن ها و پیرمرد های «جاش» (مزدور سازمان اطلاعات موسوم به سازمان مقررات) فورا با این سازمان تماس گرفته و ازت شکایت می کنند، بنابراین خیلی ها جرات ندارند حتی در پشت بام خود یا روی بالکن شان سیگار بکشند.

مساله ی دیگر این است که در بسیاری از این محلات این پولدارهای خونخوار که اغلب صاحبان کارخانه و ملک و املاک هستند، به خاطر داشتن پول کافی دستگاه های برای تصفیه ی هوا نصب کرده اند.

در مقابل در محلات فقیر نشین، نه دولت اهمیتی به سلامت انسان ها می دهد، نه امکانات انچنانی وجود دارد و نه هوای پاک

شما با رد شدن از یک محله ی خارجی نشین و مقایسه ی ان با یک محله ی پولدار نشین فورا متوجه خواهید شد که اکسیژن هم در این جهان لعنتی کالایی شده است و به قول منصور حکمت و دیوید هاروی باید در سال های اتی منتظر باشیم همین اکسیژن را در بطری های کوچک مانند بطری اب معدنی به ما بفروشند، چون اکسیژن کافی به ما نخواهد رسید.

سرمایه داری و نابودی محیط زیست بهم گره خورده اند و عده یی خرده بورژوای انگل ملعون که در حزب سبز المان و دیگر احزاب بورژوایی جمع شده اند، به جای مبارزه با ریشه ی مساله ی محیط زیست و اریستوکراتیزه کردن دست یافتن به اکسیژن و هوای قابل استنشاق، مشغول ارگاسم روحی هستند و شب و روز در مراکز یوگا خودارضایی روحی و جسمی می کنند.

کم نیستند کسانی که به قول بوردیو هابیتوس «لایف ستایل» و یا سبک زندگی خود را از طریق مصرف تعریف می کنند و انتقادشان از وضع موجود را با شکل مصرف کالاها نشان می دهند. این بخش دیگر طفیلی ترین لایه های جامعه هستند که به جای مبارزه با سیستم عملا با تغییر سبک مصرف و ریدنشان مناسبات نابرابر را توجیه و بازتولید می کنند و در خیال خود ارزوی دوران بازگشت به دوران شکار و کشاورزی را دارند، اما دو دستی به موقعیت خرده بورژوایشان چسپیده اند و به هیچ ول حاضر نیستند موقعیت شان سقوط کند. هر گاه خطر سقوط موقعیت اجتماعی شان را حس کنند فاشیست می شوند و هر گاه حالشان خوب است، ماهی پنجاه یورو به کودکان افریقایی کمک خیریه می کنند، تا روحشان به ارگاسم برسد و عضو شبکه های «مدافع حقوق حیوانات» و صوفی گرایی و مدیتیشن و استمنای روحی می شوند. حالم از این طیف بهم می خورد. یکی از دوستان ایرانی تعریف می کرد، می گفت حسن اقا مادر «خدا» بیامرزم ( اون اینجوری می گفت من از کلمه ی خدا هم متنفرم) همیشه می گفت که هر چقدر به شکمت بیشتر برسی هنگام ریدن بوی کثافتت بیشتر است. این خرده بورژوازی که شب و روز دنبال تنظیم شکل مصرف است و نقدی به مناسبات تولید ندارد، بوی کثافتش کل جامعه را گرفته است.

خرده بورژوازی نه با هابیتوس و یوگا می تواند چیزی را عوض کند، نه با خرید از سوپرمارکت های گران قیمت که مواد خوراکی بیولوژیک می فروشند. طبقه ی کارگر حتی قدرت ندارد از بغل این سوپرمارکت ها رد شود و از پشت مواد خوراکی ان را نگاه کند.

زنده باد مبارزه ی طبقاتی
بژی دیکتاتوری پرولتاریا

من انعطاف پذیر نیستم و نخوام بود!

شاید این گزاره برای خیلی ها نشان از «دگماتیست بودن» باشد، اما من به هیچ وجه دگماتیست نیستم ونخواهم بود، ان هم به خاطر اینکه تعریف من از دگماتیست بودن یک تعریف عامیانه و ابلهانه نیست. دگماتیست بودن تنها در مورد کسانی صدق می کند، که بدون دلیل و مدرک کافی، بدون اتکا به «عقلانیت» و تنها از به خاطر اجتماعی شدن در یک محیط مشخص یک ایده یا ایده هایی را بپذیرند. در این راستا می توان گفت که تمام انسان های مذهبی، تمام اکادمیسین های مغز پوک خوره ی لای کتاب و در یک کلام 99 درصد جامعه دگماتیست هستند، کسانی که کمونیست ها را به دگماتیست بودن محکوم می کنند.

ایدئولوژی به مثابه ی مفهومی «ترسناک»

زمانی که از ایدئولوژی صحبت می شود، فورا یک اندیشه ی خشک و مذهب گونه به ذهن اکثریت انسان ها و به ویژه اکادمیسین های «بی طرف» و در واقع «بی شرف» طرفدار وضع موجود یا توجیه کنندگان بربریت سرمایه داری خطور پیدا می کند. به قول رفیقمان سیف خدایاری ایدئولوژی همچون بوی دهان است، همگان اعلام می کنند که ندارند، اما غیر ممکن است کسی نداشته باشد! از این منظر می توان گفت که اکادمیسین های بورژوایی و لایه های متعفن خرده بورژوازی که تحت تاثیر مناسبات مادی و اقتصادی نئولیبرالی قرار گرفته اند و تحت نام دفاع از این یا ان مکتب فکری از پست مدرنیسم گرفته تا هگلیسم و وبریسم ووو نوعی ایدئولوژی ستیزی را در اوج ایدئولوژی ستایی تبلیغ می کنند، اقشار و لایه های متعفن لمپن پرولتاریا، لمپن بورژوا و خرده بورژوا هستند که در شکاف بین کار و سرمایه نفوذ کرده و خود را فرای هر گونه بررسی «هنجاری» مناسبات اجتماعی قلمداد می کنند. در میان این قشر مکتب فرانکفورتی ها و به ویژه هابرماس، این ملعون انتی کمونیست گوی سبقت از پست مدرنیست ترین پست مدرن ها و از نئولیبرال ترین نئولیبرال ها بریده است.

اراذل و اوباش طرفدار هابرماس در ایران همچون اسهال طلبان حکومتی (مکتب حجاریان و خاتمی) که گفتگوی تمدن ها را با بهره گیری از تزهای ارتجاعی هابرماس در «کنش ارتباطی» و با پیروی از افکار ارتجاعی و پرو امپریالیستی و پرو سرمایه داری ماکس وبر در کتاب «سرمایه داری و اخلاق پروتستانی»، کسانی که جملگی تحت نظریات شدیدا ارتجاعی کانت و مکتب «عقلانیت گرایی» به نفع سرمایه، بوده و هستند، در عمل به بازتولید ارتجاع سرمایه داری خدمت کرده و می کنند و تنها و تنها سهم خود را از علوفه می خواهند.

اکادمیسین های «خرخوان» اما بی شعور، در اکادمی های نئولیبرال به قول الکس کالینکوس، تنها و تنها در خدمت بازسازی مناسبات بردگی مزدی عمل می کنند و اگر کسی افکار انتقادی و مارکسیستی داشته باشد، اگر شانس داشته باشد و ممنوعیت شغلی شامل او نشود، باید از «هفت خان رستم» عبور کند، برهان هایش را با مناسبات موجود تطبیق دهد، تا در طویله ی اکادمی بورژوازی صاحب کرسی شود. تنها چیزی که انسان در اکادمی های بورژوایی یاد نمی گیرد، منطق و عقلانیت است، اما چیزی که زیاد است، به قول لنین پفیوزی و لودگی است. به شما یاد می دهند که در مقابل فاشیسم، ارتجاع مسیحی، اسلامی، یهودی و صوفی گرایی نرم تر و مهربان تر باشید. خصلت های انقلابی، انارشیستی، تعرضی، رادیکال، ملیتانت و از همه مهمتر کمونیستی را در وجود شما می کشند و سعی می کنند شما را به یک شهروند معتدل «دمکرات» مهربان در مقابل فاشیسم و غیره تبدیل کنند.

بارها و بارها با اساتید دانشگاه هایدلبرگ مکاتبات ایمیلی و نشست حضوری داشته ام، سر اینکه چرا تا این اندازه راسخانه و بی پروا از کمونیسم دفاع می کنم و تغییر وضع موجود برای من از توصیف و تفسیر ان مهم تر است. ان ها همیشه اعلام می کنند که ما اگر بخواهیم چیزی را تغییر دهیم، قبل از هر چیز باید خوب تفسیر کنیم! جواب من این است که چه انسانی در روی کره ی زمین در طول تاریخ بشر به اندازه ی مارکس توانسته است سرمایه داری این سیستم بردگی مدرن را تفسیر و توصیف کند؟ من به ایده ی مبارزه ی طبقاتی مارکسیسم و تفسیر از سرمایه داری مسلح هستم، لذا می خواهم این وضع را تغییر دهم. زمانی که جوابی برای گفتن نداشتند، اعلام می کردند خوب باید زاویه ی دیدتان را گسترش دهید و با توسعه ی افکارتان متوجه خواهید شد که این تنها مارکس نبوده است که این سیستم را با دقت کامل و از زاویه ی دید خود توصیف و تفسیر کرده است، بلکه سایرین هم دست به این کار زده اند و با خواندن دیگران می توان زاویه ی دیدتان را گسترش دهید!

من به شخصه نه تنها مشکلی با خواندن دیگر متفکران حالا بورژوایی یا سوسیالیستی نداشته و ندارم، بلکه از تمام انسان ها دعوت می کنم که سیر تکامل تفکری بشری و اثار فلسفی، اقتصادی، سیاسی، جامعه شناسی، انسان شناسی و حتی خزعبلات مذهبی را با دقت مطالعه کنند. برای این کار اما لازم است من و شمای نوعی به عنوان کمونیست (مارکسیست یا هر چیز دیگری که شما اسم ان را می گذارید) لازم است که با نقد انقلابی مارکس به فلسفه ی باستان، به ایدئالیسم المانی، به مذهب، به اقتصاد سیاسی، به سوسیالیسم تخیلی ووو اشنایی داشته باشیم، چیزی که متاسفانه بسیاری از کمونیست های ایرانی به هر دلیلی ندارند و این مایه ی تاسف است. زمانی که من یک چارچوب فکری و یک کانسپت نظری داشته باشم، ان زمان به راحتی در مقابل افکار ارتجاعی، سوسیال دمکراتیک، پست مدرنیستی، مذهبی، صوفیستی و سوفیستی انعطاف نشان نخواهم داشت و حق هم دارم که انعطاف نشان ندهم، اما زمانی که من از تمام ادبیات مارکسیستی بی خبر باشم، هر گزاره یی که در یک ساختار زبانی «زیبایی» فرمول بندی شده باشد را فورا به عنوان حقیقت می پذیرم و ان زمان است که عقلانیت در من وجود ندارد و من یک دگماتیست ابله هستم، مانند تمام کسانی که مثل بز علوفه ی مذهب را نشخوار می کنند، بدون اینکه یک صفحه از قران،انجیل، تورات و اوستا خوانده باشند. این مساله در مورد ناسیونالیسم هم صدق می کند. کسانی که بنا بر جبر جغرافیایی در یک جایی بدون انتخاب خود به دنیا امده اند، از روی جهالت یا به هر دلیل دیگری ملی گرایی این ویروس افیون گر را ستایش می کنند. ناسیونالیسم، مذهب و سواد اکادمیک مانند ذائقه ی غذایی است و شما اگر در کودکی هفته یی یک بار قورمه سبزی خورده باشی، مسلم است که در سنین جوانی و بزرگسالی قورمه سبزی را خوشمزه می دانی. به قول حمید تقوایی وقتی شما از یک خانواده ی شیعی اثنی عشری باشی، مادر شیعه ی اثنی عشری، پدر و پدر بزرگ و مادر بزرگ هم شیعه ی اثنی عشری بوده باشند و خودتان هم شیعه ی اثنی عشری بشوید، مانند این است که دوبار جفت شیش اورده باشی!

برگردیم به مساله ی انعطاف و انعطاف پذیری در مقابل از خودبیگانگی اکادمیک

من سیستم اموزشی اکادمیک را یک سیستم بیگانه با خودم می دانم، هر چند بنا به دلایلی ناچارم در این سیستم حضور پیدا کنم. این سیستم مانند سیستم بردگی مزدی است که بیگانگی را با خود می اورد، اما من نمی توانم در جامعه ی سرمایه داری ادعا کنم که تن به بردیگ مزدی نمی دهم و دیگران را به بردگی مزدی نمی گیرم. در مورد سیستم اکادمیک هم همینطور است. من می خواهم به انسان های بی پناه و پناهجو کمک کنم و برای این کار از من مدرک اکادمیک می خواهند، برای همین ناچارم در طویله ی اکادمی باقی بمانم. بگذریم

دلیل اینکه من خزعبلات صوفی مسلکانه را که در چارچوب زبانی انتزاعی در توجیه بربریت سرمایه داری نوشته شده اند را قبول ندارم و در مقابل ان منعطف نیستم، مسلح بودن من به عقلانیت و عدم درک عینی اکثریت قریب به اتفاق اکادمیسین ها از عقلانیت و بی بهرگی شان از ان است.

من در این شکی ندارم که سیستم سرمایه داری با هر میزان از رفورمی که در ان انجام گرفته و باز هم انجام بگیرد، نمی تواند رهایی انسان را با خود بیاورد، چون اساس این سیستم بر استثمار انسان از انسان و حیوان بنا نهاده شده است و اگر کسی بخواهد انسان را رها کند، نمی تواند از سیستمی دفاع کند که بردگی انسان را بازتولید می کند و ان را مدرنیزه می کند. هر حزب، جریان، شخص و جنبشی برای رهایی نهایی انسان از این وضعیت مبارزه نکند، علیرغم داشتن مطالبات به ظاهر مترقی ایی در بخشی حوزه ها، یک حزب، جریان و یا شخص مرتجع و یا محافظه کار است. حالا اسم ان حزب کمونیست بریتانیا باشد یا حزب چپ المان، جنبش مقابله با گوشت خواری و یا میشل فوکو و هابرماس!

من در مقابل این ضد عقلانی گرایی هیچ نوع انعطافی ندارم و علیه ان مبارزه می کنم، توی اکادمیسین «احساسی» نمی توانی قبول کنی که تغییرات نه پشت لپ تاب و کتابخانه ها، بلکه از لوله ی اسلحه بیرون می اید، به همین خاطر ممکن است من برای تو ادم خطرناک و «خشونت» طلبی باشم و تو که بردگی، وحشی گری، جنگ طلبی امپریالیستی و غیره را توجیه می کنی، ادمی «احساسی»، «با مهر و محبت» و «منعطف» در مقابل دیگران و دیگر جنبش های اجتماعی باشی!

در مورد ایدئولوژی باید اعلام کنم که مارکس ایدئولوژی را در کانتکس های مختلف اجتماعی به اشکال مختلف اجتماعی به کار می برد و شاید در این مقاله جایی برای یک بررسی دقیق ان نباشد، اما خود مارکس در ایدئولوژی المانی اعلام می کند که کمونیسم یک جنبش حی و حاضر اجتماعی است که به دنبال ان است که حقیقت را عملی کند و نه اینکه یک ایدئال که حقیقت خود را با ان تطبیق دهد. ایدئولوژی از نظر مارکس در ایدئولوژی المانی درکی وارونه و معکوس شده از وقایع اجتماعی است، اما کمونیسم می خواهد وقایع اجتماعی را ان طور که هست نشان دهد، به جای اینکه ان را معکوس نشان دهد، از این دیدگاه مارکس در این اثر می توان گفت که کمونیسم نه تنها ایدئولوژی نیست، بلکه خود از هم پاشی ایدئولوژی است. در این راستا هانری لوبفور در کتاب جامعه شناسی مارکس نظریه ی مارکس را بازخوانی و تایید می کند.

یان رمان در کتاب تئوری ایدئولوژی مساله ی ایدئولوژی نزد مارکس و دیگران را به دقت بررسی می کند و از زبان گرامشی نقل می کند که تبدیل کردن مارکسیسم به ایدئولوژی، کاری که انترناسیونال دوم با مارکسیسم کرده و تا امروز ادامه دارد، را می توان فتشیسم خواند و ان را با برخورد دگماتیست های به مذهب مقایسه کرد.

خلاصه کنم

اگر پایبندی به مبارزه ی طبقاتی، پایبندی به دیکتاتوری پرولتاریا، پایبندی به تلاش برای تغییر وضع موجود به نفع یک جامعه ی سوسیالیستی و در یک کلام پایبندی به کمونیسم ایدئولوژیک است، پس من ایدئولوژیک ترین فرد دنیا هستم و حاضر نیستم کلاه گشاد اکادمیک که از من یک موجود بی خاصیت، «بی طرف اما بی شرف» و به قول لنین پفیوز می سازد را بر سرم بگذارم. در انتها باید اعلام کنم که همان پدیده ی ترسناکی که بورژوازی ان را به یک هیولا تبدیل کرده است که ایدئولوژیک است و خطرناک، یعنی همانا سوسیالیسم در دوران کوتاه مشهور به «ماه عسل انقلاب» به قول فرانک دپه، این اکادمیسین «کمونیست»، اما رفورمیست، چیزی که ما ان را دیکتاتوری پرولتاریا می نامیم و بی پروا از ان دفاع می کنیم، در فاصله ی سال های 1917 تا 1927 بیشترین ازادی های اجتماعی، فردی، سوبژگی را برای زنان و مردان و همجنسگرایان و اقلیت های قومی و ملی، بیشترین برابری های اجتماعی، بیشترین رهایی از کار بردگی خانگی زنان ووو را در یک کشور سرمایه داری با مناسبات نسبتا عقب مانده ی اقتصادی و فرهنگی در شوروی سابق برای بشریت نوید داد، کاری که هیچ سیستم بورژوایی دمکراتیکی در هیچ نقطه از تاریخ نتوانسته است انجام دهد. در همین راستا من پایان نامه ام را نوشته و به صورت جزئی و دقیق ان را ثابت کرده ام.

مکتب تا مغز استخوان ارتجاعی فرانکفورت، مکتبی که ایدئولوژی ستیزی را تبلیغ و فرمول بندی کرد است، مکتبی که با نقد یک جنازه ی متعفن از «مارکسیسم» که توسط «انستیتوی مارکسیسم-لنینیسم» تبلیغ میشد، می خواهد مارکسیسم را به یک ایدئولوژی خشک تقلیل دهد، در دشمنی با کمونیسم و مارتریالیسم پراکسیس و فلسفه ی عمل لنین و بلشویک ها از ارتجاعی ترین موسسات مغزشویی دولتی دولت ارتجاعی المان یعنی «مرکز سراسری اموزش سیاسی» (Bundeszentrale für politische Bildung
) سبقت گرفته است و بسیار از چپ های اکادمیک «وطنی» را انچنان تحت تاثیر قرار داده است که دشمنی با کمونیسم به جزئی لاینفک از زندگی سیاسیشان شده است.

حسن معارفی پور

هایدلبرگ
23.10.2018

جایزه ی نوبل صلح یا جایزه ی قبول ابژه بودن؟

 

«جایزه نوبل صلح امسال به نادیا مراد و دنیس موک وگه رسید!»

این خبر سر تیر تمام رسانه های دولتی، امپریالیستی، چپ لیبرال و در کلیت خود رسانه های دنیا شد. امپریالیسم غرب در تلاش است که از طریق «رومانتیزه» کردن قربانی، جنگ های نیابتی خود را روکشی بکشد، تا افکار عمومی را از نقد مناسبات ساختاری سرمایه داری و کارکرد این نظام به عنوان یک نظام استعمارگر و امپریالیست منحرف کند و از طریق درست کردن تئاتر ها و شوهایی که بیشتر از هر چیز به تئاتر مزخرفی شبیه است، تئاتری به اسم پارلمان، اتحادیه ی اروپا، سازمان ملل و دیگر طویله هایی که در ان فقط خوک صفتان انسان خوار راه پیدا می کنند، بربریت و توحش، کشتار سیستماتیک انسان و جنگ ها را مشروع جلوه دهد و اگر هم مشروع جلوه ندهد، نشان دهد اگر ما جنگ را درست می کنیم، بلاخره پارلمانی هم داریم که از «حقوق بشر» دفاع می کند و قربانیان هم می توانند به این طویله ی خوک ها یعنی پارلمان های بورژوایی راه پیدا کنند و در انجا در ازای مزدوری و توجیه این نظام برده دارانه اجازه ی مع مع و بع بعی پیدا کنند.

لنین شاید بزرگترین متفکری بود که فانکشن نظام سرمایه داری انحصاری و امپریالیسم را به دقیق ترین شیوه در کتاب امپریالیسم اخرین مرحله ی سرمایه داری توصیف می کند و اعلام می کند که جنگ همیشه یکی از راه های سرمایه داری انحصاری از بحران و برای کنترل بحران است.

«نئو» انتی لنینیست هایی همچون دیوید هاروی نظریه ی امپریالیسم لنین را برای توصیف مناسبات امروز امپریالیسم کافی نمی دانند و اعلام می کنند، در شرایطی که طبقه ی کارگر نمی تواند در سطح جهانی ماشین فرادولتی امپریالیسم را متوقف کند، بهتر است تلاشمان را روی مساله ی رفورم و رفورمیسم و بازگشت به اقتصاد کینزی و دولت رفاه متمرکز کنیم. من این نظر هاروی را ارتداد در مارکسیسم اعلام می کنم ولی از مارکسولوژها چیزی از این فراتر انتظار ندارم، همانطور که از کاندیاهای احزاب چپ اروپایی انتظار بیشتری از چریدن در طویله ی پارلمان و تلاش برای عقلانی کردن سرمایه داری از طریق بازگشت به دولت رفاه، ندارم.

ادوارد سعید به عنوان یکی از متفکران پست مدرنیست و یکی از نمایندگان اصلی کنستروکتیویسم (ساختگرایی) در کتاب خود به اسم اروینتالیسم ( در فارسی شرق شناسی ترجمه شده است، اما در واقع می توان شرق گرایی ترجمه کرد) می نویسد که غربی ها انچنان تصویر وارونه یی از شرق ارائه می دهند که مردم شرق در نزد افکار عمومی همچون جانورانی انسان خوار جلوه داده می شوند که بویی از تمدن و شهرنشینی نبرده اند و تنها کاری که می کنند، کشتن زن و سر بریدن و غیره است. (نقل به مضمون از ادوارد سعید، شرق شناسی)

اینکه در کشورهای اسلامی زن ها همچون گوسفند چه از جانب دولت و چه از جانب مردان «غیور» ناموس پرست خشک مغز قتل عام می شوند، پدیده ی روشنی است و نباید ان را انکار کرد و شرق ستایی کرد، اما مساله این است که امپریالیسم غربی در تلاش است چنین تصویری از مردم کشورهای خاورمیانه به خورد افکار عمومی بدهد که در ان شرق منبع «شر» و غرب و منبع «خیر» و تمدن خوانده می شود. تاریخ شناسان اروپایی که اغلب اروپا محور و اروپا مدار هستند، با تفکرات مسیحی و اروپایی از دوران بعد از رفورماسیون شدیدا در تلاش برای ارائه تصویر انسانی تر و بهتر از مسیحیت و اروپا بوده اند ولی فراموش می کنند، جنایاتی که مسیحیت در اروپا در قرون وسطی و در دوران جنگ های صلیبی، در دوران فراماسونری، در دوران استعمار و امپریالیسم در حق مردمان دیگر کشورها انجام داده است، ده ها برابر بیشتر از توحش «شرق» است. ( برای مطالعه ی بیشتر رجوع کنید به کتاب سمیر امین به اسم اروپا مداری و کتاب کاوه یزدانی به اسم هندوستان، مدرنیسم و انحراف بزرگ. این کتاب یکی از مهمترین تحقیقاتی است که تاکنون در زمینه ی هندوستان انجام گرفته است و کاوه یزدانی رفیق انقلابی ما ده سال از زندگی خود را به صورت بی وقفه صرف نوشتن این کتاب کرده است. تاکنون صدها خلاصه نویسی توسط بزرگترین اساتید دانشگاه های معتبر جهان از این کتاب منتشر شده است و اگر کسی علاقمند باشد ان را به فارسی برگرداند می تواند با من تماس بگیرد تا نسخه ی پی دی اف را با اجازه ی نویسنده برایش ارسال کنم.India, Modernity and the Great Divergence: Mysore and Gujarat (17th to 19th C.))

نباید تعجب کرد که «آشغال هایی» که به اسم پروفسور و محقق برای سازمان های اطلاعاتی اروپایی مشغول جاسوسی و گسترش افکار ارتجاعی جنگ طلبانه و امپریالیستی هستند، کسانی همچون ساموئل هانتیگتون این فاشسیت تمام عیار که دنیا را به جنگ بین فرهنگ ها تقسیم می کند و شرق را مکانی برای توحش و غرب و مسیحیت و بازگشت به بنیادهای اولیه ی مسیحی را می ستاید، از جانب امپریالیسم غربی تا این اندازه پوشش داده می شوند.

من پیرو فلسفه ی اخلاق مارکسیستی و به ویژه دوره ی مارکسیستی جورج لوکاچ این فیلسوف و متفکر برجسته هستم که در کتاب تزهای بلوم دقیق ترین تز خود در مورد فلسفه ی اخلاق را فرمول بندی می کند و می گوید که هر شهروندی از هر طبقه ی اجتماعی که باشد، مادام در مقابل توحش و بربریت سرمایه داری سکوت کند و با عمل خود یا سکوتش این مناسبات را بازتولید کند، یک مجرم است و باید محاکمه شود. نقل به مضمون از لوکاچ، تزهای بلوم

امثال ساموئل هانتیگتون که سمیر امین او و دانیل بل را مزدور سی ای ای معرفی کرده بود، از نقطه نظر فلسفه ی اخلاق مارکسیستی پیرو لوکاچ تنها مجرمان عادی نیستند، بلکه جنایتکاران جنگی هستند که نظریاتشان به کشتار سیستماتیک میلیون ها انسان مشروعیت داده است و با انان لازم است به عنوان جنایتکار جنگی همچون سران دولت های، مسئولین صنایع بزرگی که صنایعشان را در اختیار جنگ طلبی و انسان کشی قرار داده اند رفتار شود.

در مورد اعطای جایزه ی نوبل صلح به دو تا قربانی، قربانیانی که بلاهت و تجاهل و مناسبات برده دارانه ی سرمایه داری، ابژه بودن و شرق گرایی که غرب تبلیغ می کند، را بازتولید می کنند و به گفتمان های ارتجاعی تنوع فرهنگی نئولیبرالیستی و پست مدرنیستی را با عمل و پراکسیس خود دامن می زنند، تا اگاهانه یا ابلهانه نشان دهند که اروپاییان و دولت های اروپایی تنها غارتگران، جنگ طلبان، مسئولین فجایع انسانی در شرق واستعمارگران کشورهای موسوم به جهان سوم نیستند، بلکه تمدن و جامعه ی مدنی ایی هم در اینجا وجود دارد که در اینجا به یک «سیاه پوست» و «رنگین پوست» هم این امکان را می دهد، بعد از انکه قربانی بردگی و توحش جنگ طلبانه ی سرمایه داری غربی و امپریالیسم شد، یک جایزه ی نوبل و صلح هم بدهد، تا ریشه ی مساله را به فراموشی بسپارد. در این راستا بازگشت به نقد اقتصاد سیاسی و بررسی رادیکال جنگ طلبی و عروج بربریت و توحش داعش به عنوان محصول سرمایه داری غربی و صادره ی پست مدرنیسم نئولیبرال، نقد توجیه زن کشی و زن ستیزی زیر نام مالتی کالچرالیسم، تبلیغ و توجیه می شود، به صورت ریشه یی ضروری می شود.

ابژه یی که همیشه به عنوان ابژه دیده شده است، نمی تواند خود را از ابژه بودن رها کند، مادام برای براندازی سیستمی که ابژه گی را به خاطر موقعیت اقتصادی، شرایط جغرافیایی، «ملت» و «قومیت» به انسان تحمیل می کند، اقدام کند و قدم بردارد.

از نظر یک ابله بی شعور ممکن است این نشان از ترقی خواهی غرب باشد که جایزه ی نوبل صلح را به یک زن ایزدی و یک سیاه پوست می دهد، اما از نظر من این مساله نشان از اوج کثافت، دورویی و اخلاقیات ریاکارانه ی بورژوازی است، سیستم سرمایه داری غربی همان سیستمی است، که جنگجویان قهرمان ی پ گ و ی پ ژ، را که بر پوزه ی فاشیست های اسلامی و داعش افسار زدند، تروریست می خواند و پرچمشان را ممنوع اعلام می کند، اما به فاشیست های داعشی و نازی ها اجازه می دهد که در روز روشن با پرچم داعش و صلیب شکسته در خیابان های اروپا تظاهرات کنند.
رفیق ما ارش اذر را به خاطر نشر پرچم ی پ گ و ی پ ژ در المان دستگیر و زندانی کردند.

ما این کثافت و ریاکاری را نه می بخشیم و نه گول ان را خواهیم خورد. در زیر روکش سرمایه داری دمکراتیک یک سیستم هیولایی خوابیده است که توسط سرمایه مالی و صنعتی در حال جهانخواری است.

ساده لوح نباشیم!

حسن معارفی پور