فلسفیدن با برشت و گرامشی

فلسفیدن با برشت و گرامشی

کتاب «فلسفیدن با برشت و گرامشی» از ولفگانگ فریتز هاوگ یکی از بهترین کتاب ها در مورد معرفی فلسفه ی پراکسیس مارکسیستی در زمینه ی دو متفکر بزرگ مارکسیست یعنی برتولت برشت و انتونیو گرامشی است. در این کتاب228 صفحه یی به زبان آلمانی، هاوگ به بررسی تئوریک فلسفه ی برشت و گرامشی، فلسفه ی زبان شناسی، فسلفه ی عمل و زیبایی شناسی این دو متفکر و مبارز مارکسیست می پردازد. کتاب توسط انتشارات آرگومنت در سال 2006 منتشر شده است.

کوتاه در مورد نویسنده کتاب

ولفگانگ فریتز هاوگ موسس «انستیتوی برلین برای تئوری های انتقادی»، نویسنده ی دهها کتاب و صدها مقاله ی تئوریک و فلسفی، ادیتور تمام مجموعه اثار مارکس و انگلس و بازنویس تمام این اثار به زبان المانی امروزی و قابل فهم، مترجم و ناشر کلیه اثار ترجمه نشده یی گرامشی از ایتالیایی به المانی، به ویژه دفترهای زندان، مدرس کاپیتال برای سال های طولانی در دانشگاه های مختلف بین المللی بخصوص دانشگاه «آزاد برلین»، نویسنده ی کتاب عظیمی در مورد تحولات جنبش کارگری در المان از سال 91 تا امروز و یکی از بزرگترین متفکران مارکسیسم حال حاضر دنیاست.

در مورد کتاب

کتاب فلسفیدن با گرامشی از بخش های مختلفی تشکیل شده است که من در اینجا این بخش ها را خلاصه معرفی می کنم.

در مقدمه ی کتاب هاوگ به ارائه ی تصویری دقیق از فصول کتاب خواننده را تشویق می کند که کتاب را تا اخر بخوانند، چون تاکنون برتولت برشت به عنوان فیلسوف شناخته نشده است و اثار او از جمله قطعات تئاتر و اشعارش به شیوه ی فلسفی بازخوانی نشده است و همواره برشت به عنوان یک نمایش نامه نویش، شاعر و منتقد اجتماعی شناخته شده است. در همین مقدمه اشاره می کند که کسی مثل آلتوسر از جامعه ی «پست کمونیستی» بعد از جنگ سرد سخن می راند و هابرماس از شکست و نابودی ماتریالیسم برشت سخن می راند. گرامشی به عنوان اورو کمونیسم معرفی می شود و رد می شود. هاوگ تمام این خزعبلات و خزعبلاتی که پست مدرنیست های مکتب فرانکفورت در مورد گرامشی و برشت نوشته اند، را شدیدا از نقطه نظر دفاع از مارکسیسم و فلسفه ی پراکسیس به نقد می کشد و روشن می کند که در واقع بسیاری از مفسران گرامشی و برشت این دو متفکر را اصلا نفهمیده اند.

هاوگ می نویسد: اگر دفترهای زندان گرامشی زودتر منتشر می شد، امثال التوسر و هابرماس و دیگران او را به این شیوه ی سطحی رد نمی کردند و درک دیگری از گرامشی داشتند. در ادامه می اید که گرامشی و برشت ماتریالیسم تاریخی و فلسفی مارکس را بدون افتادن به دام تفکر اسطوره یی و متافیزیکی به دقیق ترین شکل ممکن ادامه داده و تلاش می کنند که این شیوه ی جهان نگری را با واقعیت مادی زندگی انسانی تطبیق دهند. گرامشی و برشت از نیچه و دیگر فلاسفه بهره گرفته و ان را شدیدا نقد و بررسی کرده و به عنوان ابزاری علیه خود انان و تئوری نسبی گرایانه و غیره به کار می گیرند، اما خود نسبی گرایی را به فلسفه ی زبان وارد می کنند. برای گرامشی زبان و توانایی هایش نقش حیاتی را در شیوه ی نگرش به جهان ایفا می کند، اینجاست که شکل ترجمه و انتقال مفاهیم به جامعه نقش حیاتی را دارد. زبان برای برشت کمتر از گرامشی اهمیت ندارد.

برای گرامشی از نظر هاوگ نقش روشنفکرانی که در میان اعتصاب کارگری و اشغال شرکت ها و کارخانه ها سهیم بودند و هستند، حیاتی است. نبود «هژمونی» کارگری و چپ همان چیزی بود که چپ را مغلوب فاشیسم کرد.

از نظر این دو دمکراسی چیزی جز گارانتی برای جلوگیری از سرنگونی «دمکراتیک» سرمایه داری نیست. فلسفه ی این دو فلسفه یی برای توده ی مردم است، اما به هیچ وجه فلسفه یی پوپولیستی و توده یی نیست، در عین حال این فلسفیدن ربطی به فلسفه ی اکادمیک بورژوایی هم ندارد، انچه امروزه به عنوان فلسفه به خوردن مردم داده می شود. فلسفه ی برشت و گرامشی راهنمای عمل برای تغییر مناسباتی است، که در ان توده ی مردم مقهورش شده اند و این فلسفه یک فلسفه برای رهایی انسان است.
هاوگ ضمن نقد بازخوانی ادورنو از گرامشی و برشت به خاطر عد فهم مفاهیمی که انان باز کرده اند، از سوی ادورنو می نویسد، که تفاوت های جزئی گرامشی و برشت به خاطر این نیست که انان در موقعیت های اجتماعی متفاوتی بودند (گرامشی رهبر حزب کمونیست و برشت نمایش نامه نویس)، بلکه تفاوت این دو در شکل کاربرد زبان است. ادورنو به خاطر نفهمی و درک بورژوایی اش از سیاست به برشت خرده می گیرد و فلسفه ی پراکسیس برشت را زیر سوال می برد و به خاطر درک نیچه گرایانه، پست مدرنیستی، نیهلیستی و ضد انقلابی اش از جهان می در مورد برشت می نویسد: که هر گونه تعهد برای دنیا لازم است خاتمه یابد، برای انکه ایده ی یک هنری، هنر متعهد تولید کند و ایده ی یک اثر هنری از بیگانگی خارج شود. آدورنو مقتقد است که برشت تئوریسین این کار را به صورت جدلی و پیگیرانه پیش نبرده است و این را در قالب نوشته های هزلی پیش برده است، به همین خاطر اثار او از بیگانگی رنج می برند.

در فصول مختلف کتاب هاوگ به صورت کنکرت به بازخوانی موضوعاتی همچون فلسه برای توده ی مردم، بدون افتادن به دام پوپولیسم، ایده ی فلسفه ی پراکسیس، معرفت شناسی پراکسیس به عنوان نقد شی وارگی، معرفت شناسی قبل از هر چیز لازم است که نقد زبانی و نقد زبان باشد، چه چیزی علیه اخلاق گرایی است؟ اخلاق و سیاست، گرامشی برای همیشه و برای ادبیات، سیاست به عنوان هنر زنده ماندن ووو غیره می پردازد. خواندن این کتاب را به تمام کسانی که به زبان المانی تسلط دارند، توصیه می کنم.

حسن معارفی پور

من این کتاب را با تمام درگیری هایی که دارم به فارسی ترجمه خواهم کرد.

خطر عروج دوباره ی فاشیسم در آلمان

بررسی مفهوم لغوی و تاریخچه ی فاشیسم را می توانم در یک مقاله ی جداگانه به صورت دقیق و طولانی تر از این مطلب بررسی کنم و اینجا از پرداختن به ان می گذرم.
انچه در اینجا به ان می پردازم خطر عروج فاشیسم و همه گیر شدن این طاعون افیوگر در جامعه ی المان است. کسانی که با تاریخ فاشیسم و نازیسم در المان اشنایی دارند، این را به خوبی می دانند که هیتلر و حزب «ناسیونال سوسیالیست المان»NSDAP نه از طریق کودتا یا قیام توده یی بلکه از طریق انتخابات پارلمانی و اختصاص دادن اکثریت ارای شرکت کنندگان در انتخابات «دمکراتیک» در سال 1933 به خود، به قدرت رسیدند و بعدا دمکراسی بورژوایی را تبدیل به فاشیسم خشن و خونخوار کردند. در دوران قبل از سر کار آمدن فاشیسم، هیتلر و حزبش، در نتیجه ی حاکمیت جمهوری متزلزل وایمار و دولت سوسیال دمکرات فریدریش ابرت، در کنار چرخش ارتجاعی حزب سوسیال دمکرات المان و انترناسیونالیسم دوم به طرف شوینیسم و میهن پرستی امپریالیستی، بحران اقتصادی سال های 1919 ،شکست انقلاب در المان سال 1919در نتیجه ی اقدامات سرکوبگرانه و ضدکمونیستی سوسیال دمکراسی شوینیستی المانی، بحران کمرشکن تر و ساختاری 1929 به همراه تورم اقتصادی دهه ی بیست و سی در المان، پایین امدن قدرت پول و بالا رفتن قیمت مواد غذایی و ناکارامدی سوسیال دمکراسی ارتدادی در پاسخ به مطالبات توده ی مردم و عدم توانایی طبقه ی کارگر و کمونیست ها برای پیشبرد امر انقلاب در جامعه ی المان، اعتماد مردم را با تبلیغات پوپولیستی و ریاکارانه و با وعده وعیدهایی همچون کنترل بحران اقتصادی و غیره جذب کنند و از طریق دمکراتیک و پارلمانتاریستی به قدرت برسند. فاشیسم المانی یکی از تاریک ترین دوران تاریخ بشر را با خود به همراه اورد و جنگ «جهانی» دوم که در واقع جنگ بین دولت های مرتجع و جنایتکار امپریالیستی و همزمان جنگ علیه شوروی بود را به توده ی مردم تحمیل کرد. فاشیسم جدا از کشتن بیش از ده میلیون انسان به خاطر مسائل قومی، مذهبی، گرایش جنسی و داشتن معلولیت و قتل عام چند ده میلون نفر در جنگ «جهانی» دوم را در پی داشت.
فاشیسم اما در عین حال توانست تورم اقتصادی را در المان از طریق فشار بیش از پیش به طبقه ی کارگر و بالا بردن نرخ استثمار و اقتصاد مقاومتی و تقسیم سرمایه ی بزرگ در بین سرمایه داران ضعیف تر به صورت مقطعی، دولتی کردن بخش های مختلف زیربنایی، درست کردن یک سیستم سرکوبگر بروکراتیک و خونخوار، درست کردن اتوبان های بزرگ برای دسترسی سریع تر به مرزهای خارج از المان، کنترل کند و در این زمینه تا حدودی به وعده هایش عمل کند.
فاشیسم هیتلری قبل از سر کار امدنش هیچگاه از کشتار دسته جمعی یهودیان و کمونیست ها صحبت نکرده بود، اما یهودی ستیزی و کمونیست ستیزی در سراسر کتاب «نبرد من» هیتلر موج می زد. او حتی کتاب کاپیتال مارکس را کتابی در راستای منافع «یهودیان» خواند و انقلاب اکتبر را انقلابی برای به قدرت رساندن بلشویک های یهودی خواند!!
امروز فاشیسم در المان مثل فاشیسم هیتلری قبل از به قدرت رسیدن است. حزب AfD به عنوان یک جریان سوپر ارتجاعی فاشیستی و یک ائتلاف از جریانات و گرایشات ارتجاعی مختلف راست افراطی نئولیبرال اما ناسیونالیست، مسیحی بنیادگرا و نازی تشکیل شده است و رهبران این حزب در روز روشن عربده ی بیرون انداختن پناهجویان مسلمان و غیره را می کشند. خواهان بسته شدن مرزها و شلیک به پناهجویان در صورت نزدیک شدن به مرزها هستند. اعضای رهبریش کمونیست ها و چپ ها را تروریست خوانده و سیاه پوستان را هم چنان نژاد پست به حساب می اورند. این جریان منفور با تمام این ها نزیک به 13 درصد کرسی های پارلمانی پارلمان المان را به خود اختصاص می دهند و کم نیستند در بین رهبران این حزب که جریان نئونازیستی NPD را بهترین متحد خود می خوانند. اعضا و هواداران این دو حزب فاشیستی و نژادپرست هستند که به کمپ های پناهندگی و پناهجویان هجوم می برند و کمپ ها را به اتش می کشند و پناهجویان را لت و پار می کنند. دولت و پلیس راسیست المان هم چشمش را بر تمام این مسائل می بندد. دادگاه قانون اساسی المان هم که متشکل از محافظه کار ترین قضات است که اغلب گرایش شدیدا راست، ناسیونالیستی و بعضا راسیستی دارند و بعضا عضو انجمن های ارتجاعی و راسیستی Burschenschaft یعنی شبکه های موسوم به انجمن برادری هستند، واکنش جدی «قانونی» علیه فاشیستیزه شدن جامعه از جانب این دو حزب فاشیستی انجام نداده و نمی دهند و هر چند سال یک بار گفت و گوی ممنوعیت حزب ان پ د مطرح می شود و اخیرا هم علیه چند نفر از نازی ها در رهبری حزب آ اف د به دادگاه قانون اساسی المان Bundesverfassungsgericht شکایتی در مورد استفاده ی رهبران جریان فاشیستی آ اف د از ادبیات انسان ستیزانه علیه دیگر ملیت ها و عیره ارائه شده است که من به شخصه بعید می دانم، اقدام جدی ایی از جانب دولت المان و دادگاه قانون اساسی علیه این حزب انجام بگیرد.
حزب فاشیستی آ اف د با تمام این مسائل با قدرت تمام به پیش می رود و هر روز در تلاش اعضا و هواداران زیادی را به خود جذب کند. کم نیستند کسانی که از جریانات چپ به ویژه از حزب چپ المان Die Linke به حزب فاشیستی آ اف د پیوسته اند. یکی از این چپ ها کسی نیست به جز یورگن السیسرJürgen Elsässer یک پوپولیست راست مذهب پناه و طرفدار مبارزه ی همه با هم، طرفدار پوتین و ائین مسیح و سردبیر نشریه ی ارتجاعی کمپاکت Compact. جالبی قضیه این است که یورگن السیسر خود سال ها پارلمانتاریست عضو رهبری حزب چپ در پارلمان اروپا در بروکسل بود و امروز یکی از تئوری پردازان حزب فاشیستی آ اف د شده است. بسیاری از کسانی که
در جنبش به ظاهر » انارشیستی» اما در واقع پوپولیستی اشغال Occupy بودند، هم به این حزب ارتجاعی زن ستیز، مسلم ستیز، پناهنده ستیز و راسیست پیوستند. این جنبش در المان خود را ادامه ی جنبش اشغال وال استریت Occupy-Wall-Street در نیویورک و امریکا بود. در هر صورت اگرحزب فاشیستی الترناتیو برای المان بتواند از طریق ائتلاف با احزاب سوسیال دمکرات، سوسیال مسیحی، دمکرات مسیحی، نئولیبرال و سبز، این جریانات را مغلوب راسیسم خود کند، که بخشا ممکن و بخشا بعید است، می تواند ایدئولوژی فاشیستی خود را به ایدئولوژی رسمی دولتی تبدیل کند و تمام جنایاتی را که هیتلر نکرد را بکند. مساله یی که هست این است که بورژوازی المان و جریانات به اصطلاح دمکراتیک اما تا خرخره مرتجع و مذهب زده و مسیحی به خاطر پروژه های امپریالیستی و نئولیبرالی خود و تلاش برای دستیابی بیشتر به مواد خام و منابع نفتی در خاورمیانه و فروش کالا و اسلحه و همزمان پذیریش نیروی کار ارزان و خاموش قابل استثمار و غیر متشکل که از لحاظ اقتصادی بیشتر پروژه ی نئولیبرالی را دنبال می کنند و ناسیونالیسم انان در این گونه موارد نمی تواند، مانعی بر سر راه عملی کردن پروژه های اقتصادی شان و دستیابی به قسمت بزرگ از کیک شود. اینجاست که سرمایه داری و تمام نیروهای بورژوایی به تناقض جدی بر می خورند. از یک طرف ایدئولوژی راسیستی و نژادپرستانه را بازتولید می کنند و از طریق گسترش ویروس راسیسم در جامعه، طبقه ی کارگر را متفرق می کنند و ار طرف دیگر این متفرق بودن طبقه ی کارگر زمینه ی رسیدن این طبقه به اگاهی طبقاتی و اتحاد بین کارگر خارجی و کارگر المانی را از بین می برد و این مساله و تناقض بین منافع اقتصادی و ایدئولوژی سیاسی باعث بازتولید حاکمیت بورژوازی می شود و به نفع خود بورژوازی است. اما ایا اینکه کل بورژوازی المان فاشیسم آ اف د را خواهد پذیرفت، مشخص نیست، اما خطر فاشیسم همچنان بر بالای سر جامعه وجود دارد و تنها نیرویی که می تواند فاشیسم را حاشیه یی کند، یک نیروی انقلابی است که با قهرامیز ترین شکل ممکن ساختار نیروهای فاشیستی، بورژوا دمکراتیک را در هم بشکند و سرمایه را اجتماعی کند. چپ های المانی تافته ی جدا بافته از جامعه نیستند و به دلیل اینکه عضو همین جامعه هستند، شدیدا الوده به ایدئولوژی التقاطی و بعضا ضد انقلابی هستند و همواره با احتیاط عمل می کنند و سعی می کنند ادبیات پاستوریزه به کار گیرند، تا بتوانند از فیلتر «شورای نگهبان» مسیحی مرکل و دمکراتیسم بورژوایی عبور کنند. چپ های المانی در عمل همیشه محافظه کار تر و کند تر از چپ های دیگر کشورها عمل می کنند و تنها مشغول تفسیر جنبش های اجتماعی دیگر کشورها هستند و در عمل می توان گفت اکثریت قریب به اتفاق این چپ، چپ بورژوایی و جناح چپ سوسیال دمکراسی است و هیچگاه جرات دست بردن به عمل انقلابی و جرات پیشبرد گفتمان انقلابی برای دسترسی به قدرت و سرنگونی بورژوازی را ندارد. چپ های پارلمانتاریست المانی ناظرانی از بیرون هستند که صرفا به سبک فلاسفه ی این کشور تنها و تنها می نویسند، انچه دیگر ملت ها عملی می کنند و خود از لاک پشت هم کند تر عمل می کنند. دوران تفسیر جهان به سر رسیده است، اکنون بیش از یک قرن است که از وقت تغییر این جهان به نفع یک زندگی انسانی تر گذشته است. چپ المانی تنها وراجی بلد است.
با این وضعیت نمی توان انتظار عروج مجدد جنبش مسلحانه از جنس جنبش مسلحانه ی RAF را داشت، چون چپی که در این جامعه است بی بخار تر از ان است که روزی دست به اسلحه ببرد و این چپ نمی تواند جامعه را تنها با روده درازی دمکراتیک و گفتمان پوپولیستی به خط کند. زمانی که حزب چپ با تمام تبلیغات پوپولیستی اش نزدیک به ده درصد کرسی های پارلمانی را به خود اختصاص می دهد و احزاب دیگر مانند حزب مارکسیست لنینیست المان و حزب کمونیست المان اصلا به پارلمان راه پیدا نمی کنند، اما یک حزب فاشیستی تازه تاسیس همچون حزب الترناتیو برای المان، که چهار سال از تاسیس ان می گذرد می تواند، نزدیک سیزده درصد کرسی های پارلمانی را به خود اختصاص دهد، ضروری است که باید خود را برای عروج مجدد فاشیسم در این کشور و مقابله با این هیولای انسان خوار به رادیکال ترین شکل ممکن اماده کرد و هر تعرض ضد انقلابی فاشیسم را با تعرض انقلابی و قهرامیز کمونیستی پاسخ داد.
حسن معارفی پور

به خواندن ادامه دهید

نکاتی در مورد رفراندوم در کردستان عراق

من در تمام زندگی سیاسی و مبارزاتی ام توهمی به ناسیونالیسم کرد به عنوان یک جنبش ارتجاعی نداشته و در اینده هم نخواهم داشت. از نقطه نظر من ناسیونالیسم تا زمانی می تواند برای خود مشروعیت دست و پا کند که در قدرت نیست، زمانی که در قدرت باشد و به سبک هر دولت دیگری به شدیدترین شیوه منافع توده های تحت ستم جامعه را لگدمال کند، ان موقع است که توده ی مردمی که برای ناسیونالیسم و دولت-ملت کوشیده بودند، به طور واقعی و بر روی زمین سفت متوجه خواهند شد که ناسیونالیسم و میهن پرستی و قومپرستی دردی از درد طبقه ی کارگر و ستمکشان دوا نخواهد کرد و تاکنون هم در هیچ جای دنیا دوا نکرده است.
بدبختی مردم ساده لوح نه تنها در کردستان، بکله در کل جهان این است که به جای بررسی تئوریک و فلسفی هر مقوله یی، می خواهند به شکلی تجربه گرایانه هر چیزی را خود شخصا ازمایش کنند و اگر پروسه یی که ازمایش می کنند موفقیت امیز نبود، بعد به فکر الترناتیو دیگری می افتند. این تصور سالوسانه، ابلهانه، حماقت محض و یک برداشت عاطفی با اخلاقیات پیش پا افتاده، بدون درک تئوریک، فلسفی و رادیکال از سیاست است.
کردستان عراق و رفراندوم
من بارها و بارها اعلام کرده ام که مشروعیت ناسیونالیسم کرد در کردستان عراق به شکاف قومی، قبیله یی نمایندگان این جنبش با دیگر اقوام و «ملیت» های ساکن عراق و کشورهای دور و بر گره خورده است و «ستم ملی» در کردستان عراق برای ناسیونالیسم کرد همیشه یک بهانه و یک کارت سبز برای بازخرید مشروعیت سیستم و مناسبات عشیره یی و فئودالی حاکم است که فرم یک سیستم بورژوایی و «پارلمانتاریستی» را به خود گرفته است، اما در ماهییت فئودالی باقی مانده است. در این هم شکی ندارم که در گذشته ستم ملی و تبعیضات قومی از جانب حکومت عراق در دوران صدام حسین و قبل از ان بر مردم کرد رفته است، اما حکومت های سرکوبگر به تمام اقشار و طبقات اجتماعی ستم می کنند و کردها در این مورد استثنا نیستند. ستم مضاعفی که در گذشته بر کردهای عراق رفته است، به دلیل مسائل قومی و «ملی» پدیده ی روشنی است، اما یکی از دلایل این ستم مضاعف از جانب صدام حسین مقاومت همین نیروهای ناسیونالیست در کردستان بود که تسیلم پروسه ی اسمیلاسیون و تعریب رژیم فاشیست عراق نشدند و به حق هم نشدند. اینکه این نیروها خود در گذشته و الان تا چه اندازه مرتجع و عقب مانده بودند، مساله ی دیگری است، اما هر کس به هر بهانه یی فاشیسم رژیم بعث و سیاست تعریب و قوم زدایی این رژیم خونخوار را توجیه کند، بی گمان یک فاشیست است. امروز در سایه ی حکومت مذهبی و قومی حاکم بر عراق که کردها خود بخشی از حاکمان هستند صحبت کردن از «ستم ملی» در شرایط فعلی اپورتونیستی است، اما تصمیم برای بیرون امدن از کشمکش های منطقه یی و به ویژه بیرون امدن از زیر اتوریته ی جمهوری اسلامی و دولت ترکیه و غیره، یک گام به پیش است و از این زاویه می توان گفت که اگر نتیجه ی رفراندوم به تشکیل دولت بیانجامد، که بعید است، بار این کشمکش ها کمتر خواهد شد.
ناسیونالیسم قومی آلترناتیو ناسیونالیسم سلطه گر نیست
تصور ابلهانه ی دیگری که وجود دارد این است که برخی از نیروهای چپ و راست بر این عقیده اند که ناسیونالیسم کرد می تواند، آلترناتیو یک حکومت فاشیستی از جنس رژیم بعث یا رژیم فاشیست ایران باشد. این تصور اگرچه در بسیاری از مواقع خام اندیشی توده ی مردم را نشان می دهد، اما طرح این مساله از جانب احزاب و جریانات سیاسی راست و چپ، جایگاه طبقاتی و جنبشی انان را در جامعه نشان می دهد. جریان چپی که معقتد است که باید پروسه ی انقلاب سوسیالیستی و کارگری را به پروسه ی بعد از تشکیل دولت-ملت های جدید تعویق انداخت، یک جریان رفورمیست سوسیال دمکرات است و دست کائوتسکی و حزب سوسیال دمکرات المان در دوران جنگ جهانی اول را از پشت بسته است. زمانی که الترناتیو انقلابی در جامعه هم وجود ندارد، نمی توان به امید انقلاب سوسیالیستی هر گونه تغییرات را پس زد. چپ سنتی ضرورت انقلاب را به فقر و فشار بیش از پیش بر طبقات فرودست گره می زد و معتقد بود که هر چه فشار بیشتر باشد، امکان انقلاب بیشتر است. این چپ درکی سفیهانه از انقلاب داشت. انفجار اجتماعی گرسنگان را انقلاب خواندن همانقدر عقلانی است که شورش بربریستی داعش را انقلاب نامیدن!
جریانات راست و ناسیونالیست و قومپرست کردستانی همواره با اشک تمساح ریختن برای مردم کرد و شلوار کردی و تخم مرغ «کوردی»، «اخلاق و هویت» کوردی در پی کسب مشروعیت از طریق برانگیختن احساسات ناسیونالیستی و قومی مردم بودند و این ها همواره شکاف و کشمکش های طبقاتی را در جامعه پنهان نگه داشته اند و مسائل قومی و مذهبی و زبانی و پوشش و غیره را برجسته کرده اند. این احزاب نمایندگان طبقات مسلط در جامعه هستند و هیچ ربطی به منافع اقشار و طبقات تحت سلطه در جامعه ندارند.
بارزانی و رفراندوم
عشیره ی بارزانی یک عشیره ی مطلقا مرتجع، خونخوار، انسان کش، انتی کمونیست، ضد زن، مذهبی، مردسالار ووو است. این عشیره از طریق سیطره ی نظامی و دستیابی به اسلحه و امکانات لجستیکی به کمک دولت های مرتجع منطقه در گذشته و تا امروز سلطه ی خود را به زور تفنگ به مردم کردستان عراق و به ویژه منطقه ی بارزان و بادینان تحمیل کرده است و جواب هر اعتراضی را با گلوله داده است و می دهد. این عشیره فعالین چپ و کمونیست و رهبران اتحادیه ی کارگری از جمله شاپور و قابیل از اعضای رهبری حزب کمونیست کارگری وقت عراق را در روز روشن در شهر اربیل به گلوله و چاقو به قتل رساند، سردشت عثمان را به خاطر اینکه در یک روزنامه ی دیواری دانشگاه نوشته بود که عاشق دختر بارزانی است، ربودند و جنازه اش را بیرون شهر انداختند. سال ها مشغول کشتار و قتل عام گریلاهای پ ک ک بودند که در حال جنگ با دولت تروریست و فاشیست ترکیه بودند و همواره منافع پ ک ک را به دولت فاشیست ترکیه می فروختند. جنگ داخلی در کردستان را با قبیله ی طالبانی شروع کردند و موجب اوارگی بیش از یک میلیون نفر از مردم کردستان، کشته شدن شش هزار نفر تنها و تنها سر مساله ی قدرت و نابودی مدنیت در جامعه و فقر و بدبختی میلیون ها نفر شدند. این عشیره در کنار عشیره ی طالبانی در کشتن چند هزار زن ( بالای 12 هزار زن بر طبق امارهای امنستی انترناسیونال) و بیش از بیست هزار زن بر طبق امارهای غیر رسمی دست داشته است. این عشیره دست به صدها جنایت و توحش دیگر زده است که ممکن است در این مطلب نگنجد. چیزی که می خواهم بگویم این است که مساله ی رفراندوم و تشکیل دولت کردی بیشتر یک پز سیاسی است، بیشتر برای سنجیدن واکنش توده ی مردم و دولت های منطقه و دولت مرکزی در عراق است. بارزانی و عشیره اش هنوز تفاوت ابتدایی ترین مسائل مربوط به دولت-ملت و وجود «ارتش یکدست» و نه ملیشایی حزبی را نمی فهمند. اگر بخواهند مسائل کوچک که هر دانشجوی رشته ی کامپیوتر در اروپا می داند را حل کنند، به میت ترکیه و اطلاعات ایران و موساد اسرائیل و دولت مرکل و غیره پناه می برند. هنوز نتوانسته اند حتی یک اتوبان درست حسابی درست کنند. بیست و پنج سال است که مسجد می سازند و تاکنون شش هزار مسجد را در منطقه ی زرد و منطقه ی تحت سلطه ی ایل بارزانی ساخته اند، اما نتوانسته اند برای کودکان مدرسه درست کنند. هنوز یک دانشگاه درست حسابی در کردستان وجود ندارد. چهار تا روشفکر وجود ندارد که وابسته به دستگاه های جاسوسی این یا ان حزب نباشند.اغلب اساتید دانشگاه استخوان لیس های حاکمیت هستند. تز دکترای یکی از «جامعه شناسان» وابسته به ایل بارزانی این بود که ثابت کرده بود ملا مصطفی بارزانی بزرگترین «جامعه شناس» جهان بوده است!! هنوز ابتدایی ترین و زیربنایی ترین مسائل جامعه را حل نکرده اند. توان پرداخت یک چهارم حقوق ماهانه ی کارمندان دولتی و نیروی ملیشایشان را ندارند. این عشیره با این همه مسائل چگونه می تواند دولت درست کند؟! بی دلیل نیست که نچیرفان بارزانی در روز رفراندوم اعلام می کند که رفراندوم تنها برای پی بردن به واکنش مردم و نظرسنجی از مردم است و پرچم عراق و مرزها سر جای خود باقی می مانند. این عشیره هنوز نتوانسته است اختلافات و کشمکش های جزئی و خانواده گی درون عشیره یی خود را حل کند، چگونه می تواند یکدستی و یک صدایی مردم را نمایندگی کند! مردم کردستان عراق بهتر از یک ناظر خارجی مثل من تاریخ پر از خیانت این جریان مرتجع کهنه پرست را می دانند، اما مردم خواب تشکیل دولت کردی را در سر می پرورانند و این خوشبختی خیالی را باید تجربه کنند. دولت کردی برای اکثریت مردم مانند ارگاسم روحی است، خوشبختی نخواهد اورد، بلکه سایه ی خوشبختی را به مردم نشان می دهد. دولت کردی مانند «گل های خیالی» به قول مارکس پشت زنجیر در ذهن کسی که خواب گل را می بیند، است و زمانی که بیدار می شود، نه از گل خبری هست و نه از خوشبختی. ما می خواهیم مردم گل های خیالی را کنار بگذارند و برای خوشبختی واقعی و چیدن گل واقعی مبارزاه کنند. نمی توان از تاپاله ادکلن درست کرد. از ناسیونالیسم کرد هم نمی توان انتظار خوشبخت کردن جامعه را داشت.
باید اعلام کنم که بارزانی اهل تشکیل دولت کردی نیست، توانایی تشکیلش را هم ندارد، انسانی متزلزل و مرموز است، که با کرامت انسانی و شرافت سیاسی مردم کردستان بازی می کند، همانطور که سال های سال است این کار را می کند. بارزانی تنها از طریق این گفتمان دولت کردی است که می تواند به حاکمیت پر از ننگ عشیره ش ادامه دهد و اعتبار خود را بازخرید کند.
مساله ی دیگر دو قطبی مردم و حاکمیت است. این مردم متوهم به دولت کردی امروز می بینند که حاکمیت چگونه با منافع انان، بازی می کنند و حق مسلم انان برای تعیین سرنوشت خود را در بازی سیاسی و دیپملاتیک با دولت های منطقه به بازی می گیرد. بارزانی حتی در صورت حمله ی نظامی دولت های فاشیستی و تروریستی منطقه از جمله جمهوری جهل و تروریست فاشیست اسلامی ایران و یا دولت فاشیست ترکیه به کردستان، اراده ی سازماندهی توده ی مردم برای دفاع از مرزهای کردستان را ندارد، همانطور که دیدیم در سال های گذشته با وجود جنب و جوش و رفت و امد تروریست های اسلامی وابسته به دولت ایران و سردار سلیمانی که این روزها به شخصیت کاریزماتیک لمپن پرولتاریای ایران، متوهمین به نظام جمهوری اسلامی در خارج از ایران و سران اتحادیه ی میهنی کردستان عراق تبدیل شده است، هیچ واکنش جدی تاکنون انجام نداده است.
پرچم کردستان پرچم من نیست، حق تعیین سرنوشت اما پدیده ی قابل دفاع است
من حق انسان ها در تعین سرنوشت خود را با تمام پیچیدگی هایی که این مفاهیم ممکن است از نظر فلسفی داشته باشند، با هر تعریفی که دیگران از ان داشته باشند و من دارم به رسمیت می شناسم. گرفتن حق انسان از انسان برای دخالت در سرنوشت خود، برای تصمیم گیری در مورد امور سیاسی و روزمره اش، کار انسان های کمونیست و انقلابی نیست، بلکه کار مرتجعان و دیکتاتورانی است که در پی انند تمام جامعه خود را با الگوی انان تطبیق دهد. در بلژیک و هلند اگر کسی بخواهد خودکشی کند، می تواند به دادگاه مراجعه کند و بعد از صحبت در دادگاه قرص هایی برای عملی کردن این کار دریافت کند که با ان زندگی خود را به پایان برساند، تا با کم دردترین شکل ممکن به زندگی خود خاتمه دهد. به نظر من این حق مردم است که خودکشی کنند و هیچ کس حق ندارد، جلو این مساله را بگیرد. یکی از حقوق دیگر حق طلاق است. من زمانی که با یک زن یا مرد در یک رابطه ی مشترک باشم و نتوانم به این رابطه ادامه دهم، بهترین کاری که می کنم این است که طلاق میگیرم. تبعات طلاق ممکن است برای من و طرف مقابل من (حالا زن یا مرد، به کسی مربوط نیست)، سخت و یا در بسیاری از مواقع علیرغم سختی های پیش رو به نفع هر دو باشد، اما اگر هم به نفع هر دو نباشد، باز هم دلیلی وجود ندارد که دیگران از بیرون به من یا به پارتنرم اعلام کنند که شما حق طلاق ندارید. مساله ی تعیین سرنوشت برای توده ی مردم که خود را به یک «ملت» متعلق می دانند، هم چیزی در این مایه هاست. شما حق ندارید به دیگران بگویید که ان ها حق ندارند برای سرنوشت سیاسی خود تصمیم بگیرند، شما می توانید با مبارزه ی خود مسیری کم دردسر تر به انان نشان دهید، اما هر گونه گرفتن این حق از مردم از جانب هر کسی، اقدامی سرکوبگرانه و ضد بشری است. مردم حق دارند تجربه کنند و بین خوب و بد انتخاب کنند. اگر کسی فکر می کند با تشکیل دولت کردی می تواند به رهایی برسد، بگذار این توهم سالوسانه را تجربه کند، تو هم می توانی در جای دیگر مبارزه ی ساسی ت را به پیش ببری و با ارائه ی الترناتیو دیگر علیه این توهم ابلهانه شمشیر سیاسی بکشید!
من در واقع اعتمادی به ایل بارزانی و ناسیونالیسم کرد ندارم و تا زمانی در سطح جهانی پروسه ی تشکیل دولت کردی به صورت رسمی به رسمیت شناخته نشده باشد و سیستم اداری کردستان به طور کل از عراق جدا نشده باشد، تا زمانی که دولت اتی کردستان، پول و تمبر و پاسپورت کردی چاپ نکرده باشد، تا زمانی که اداره ی سیاسی و اقتصادی جامعه در دست دولت کردی نباشد، نمی توانم به بلوف زدن های بارزانی و عشیره اش اعتماد کنم و تشکیل دولت کردی را به رسمیت بشناسم، اما اگر تمام این موارد در کنار موارد دیگر چون الغای ملیشای حزبی و تشکیل سیستم ارتش و پلیس مشترک به جای پیشمرگ زرد و سبز و ابی و اسلامی شکل گرفت. زمانی که قانون اساسی تدوین شد، که متفاوت از قانون اساسی دولت اسلامی قومی عراق باشد، زمانی که دولت کردی توانست سفارتخانه هایش را در کشورهای اروپایی باز کند و غیره، ان موقع هم پرچم کردستان برای من نه ارزش دارد و نه می تواند ارزش داشته باشد. این پرچم نه مال من است، نه هویت من است، نه هیچ گاه ان را در دست خواهم گرفت، نه برای ان تبلیغ خواهم کرد و نه ان را به رسمیت خواهم شناخت، همانطور که پرچم رژیم تروریستی جمهوری اسلامی را به رسمیت نشناخته و نخواهم شناخت.
دولت قومی مذهبی نمی خواهم، اما دولت مورد نظر بارزانی هم قومی هم مذهبی است
انتظار ابلهانه ی دیگری که توسط چپ ها به خصوص شاخه های مختلف کمونیسم کارگری و حکمتیسم و غیره پخش می شود این است که دولت اتی کردستان باید سکولار باشد!! این جهالت محض است. اگر دولتی شکل بگیرد، که ممکن است و ممکن هم نیست، نمی توان از احزاب و جریانات قومپرست و مذهبی و سازندگان ده ها هزار مسجد و توالت عمومی در کردستان که با داعش سر پروژه ی تقسیم عراق همکاری مشترک داشته است و اسلام سیاسی سلفیستی را در دامن خود پرورش می دهد و برای سلفی های تروریست کردستان و احزاب اسلامیست کانال ماهواره یی بیست و چهار ساعته سازمان دهی کرده است و یک لات شیاد بی سر و پا مثل ملا علی کلک را شب و روز در این برنامه های تله ویزیونی دعوت می کند و غیره انتظار داشت از دیروز تا امروز و از امروز تا فردا فورا «سکولار و دمکراتیک» شود. این تصور و انتظار رومانیزه کردن سیاست است. این انتظار پوچ و ابلهانه است. نشان از توهم به احزاب مافیایی و شرکت های چند ملیتی است که زیر نام حزب سیاسی بر کردستان عراق حاکیمت می کنند و منافع چهار و نیم میلیون انسان که بیشترین وقت از حیاتشان را در اوارگی و فقر و بدبختی به سر برده اند را قربانی منافع یک عشیره و چند تا سرمایه دار کله گنده ی خارجی و چندین سازمان جاسوسی بین المللی می کند.
باید از همین امروز برای شکل گیری یک دولت رادیکال انقلابی که ناسیونالیسم کرد را پس می زند و منافع طبقاتی توده ی مردم تحت ستم کردستان را نمایندگی می کند، مبارزه کرد. باید شورای محلات و هیئت های دمکراتیک محلی در شهرها و روستاها را از پایین جامعه و بدون توجه به خزعبلاتی که سران دولت اتی کردی می گویند سازمان داد. باید تشکل های زنان و جوانان درست کرد، که کوچکترین توهمی به بورژوازی ملی و امپریالیستی ندارند. باید اراده ی مردم را به مردم بازگرداند و برخلاف یاوه گوی های حزب کمونیست کارگری عراق که به سیاه لشکر بارزانی تبدیل شده است، باید ارتش سرخ ازبین طبقه ی کارگر بیکار تشکیل داد. با توجه به این که در کردستان عراق اگاهی طبقاتی و سوسیالیستی در حد تقریبا صفر است، این مطالبات و خواسته ها در حد یک ارزو باقی مانند، اما انسان های رادیکال و کمونیست و انقلابی علیرغم تمام مشکلات تئوریک و سیاسی و نبود سازماندهی از پایین در بین انان، لازم است به جای متوهم شدن به پروژه های بورژوایی و تبدیل شدن به سیاه لشکر بارزانی، گوران یا پ ک ک به دنبال درست کردن الترناتیو انقلابی باشند. من در این شکی ندارم که تشکیل دولت کردستان عراق با موانعی که بر سر راه است یک پروژه ی امپریالیستی است و در ادامه ی تقسیم خاورمیانه است. توده ی مردمی که این مساله را متوجه نشود، برای هزارمین بار قربانی بند و بست های دولت های امپریالیستی و مرتجع خواهد شد.
ترس از تشکیل دولت کردی و اشاعه ی ان به کردستان ایران
دو طیف در حال حاضر از تشکیل دولت کردستان عراق واهمه ی جدی دارند، یک طیف طیف پان ایرانیست است که نقشه ی جغرافیایی ایران را نه تنها محدود به این گربه نمی داند، بلکه کل مناطق کرد نشین از کردستان ترکیه و روژاوا گرفته تا کردستان عراق و غیره و بخش هایی از افغانستان و ترکمنستان و غیره را جزو سرزمین آباد و اجدادی ایران این مرز پوسیده می خواند و هر گونه دست بردن به تغییر مرزهای جغرافیایی که امروز به شکل گربه نقش بسته است، را توهین به کرامت انسان پان ایرانیست و در راستای تجزیه طلبی و غیره می داند. وضعیت این طیف فاشیست روشن است. این ها تاکنون اسپرم رضا پهلوی را می پرستند و ان را مقدس می شمارند و برای بازگشت دوران ارتجاع شاهنشاهی روزشماری می کنند. این طیف در ایران علیرغم تبلیغاتی که وجود دارد، بعد از بلند کردن استوانه ی کوروش از جانب احمدی نژاد از اپوزیسیون به دامن جمهوری اسلامی خزید و سر همین مساله و مسائل دیگری از این قبیل است که رضا پهلوی از ائتلاف «سکولار دمکراتیک» پان ایرانیست پان فاشیست کناره گیره کرد. این طیف علیرغم تمام تفاوت ها و اختلافاتشان یک طیف فاشیستی و مطلقا ارتجاعی هستند و ذره یی از ترقی خواهی در وجود اعضای این طیف ناهمگون وجود ندارد.
طیف دیگر ناسیونالیسم چپ یا چپ ناسیونالیست است. ناسیونالیسم چپ از نقطه نظر من معنا و مفهومی متفاوت دارد. ناسیونالیسم چپ به این معنا نیست که تو از «ملت تحت سلطه ی» خودت دفاع کنی و هم زمان از چپ و غیره، بلکه دفاع از «میهن» «ملت» های تحت ستم و یا دفاع از «میهن» به بهانه هایی از قبیل همچون ترس از به خطر افتادن مبارزه ی طبقاتی در صورت تشکیل یک دولت جدید، نشان از نوحی سالوسی سیاسی، عدم درک از مسائل تئوریک مارکسیستی و عدم اعتقاد به رهایی انسان است. اینکه نتیجه ی رفراندوم در کردستان عراق تاثیراتی بر کردستان ایران و دیگر کشورها خواهد گذاشت از روز روشن تر است و شادی و اعتراض مردم در شهرهای کردستان ایران در غروب رفراندوم خود نشان از این مساله است، اما در این نباید شک کرد، که علیرغم سرکوب چپ و کمونیسم در طول حیات جمهوری اسلامی، این رژیم خونخوار هیچگاه نتوانسته است صدای کمونیسم و برابری طلبی را در کردستان ایران خفه کند. در دورانی که در سیاه چال های رژیم تروریست و فاشیست جمهوری اسلامی در دهه ی 60 و 70 شمسی تمام کمونیست ها در دیگر مناطق ایران پاکسازی شده بودند، کردستان همچنان مکان جنب و جوش کمونیستی و مقاومت در مقابل رژیم تروریست و فاشیست جمهوری اسلامی بود. زمانی که ناسیونالیسم کرد در کردستان ایران مشغول چریدن در سایه ی حاکمیت ننگین این نظام ملعون بود، کمونیست ها در کردستان ایران با شعار زنده باد سوسیالسیم روز جهانی کارگر را جشن می گرفتند و پای چوبه ی دار می رفتند. کمونیسم یک جنبش اجتماعی قوی در کردستان در کنار ناسیونالیسم و هر جنبش دیگری است. هیچ نیروی سیاسی از ناسیونالیست ها و مذهبی ها گرفته تا اصلاح طلب و غیره نمی تواند بدون در نظر گرفتن وجود کمونیست ها به عنوان یکی از پایه های قدرت در فردای تحولات اتی در ایران و کردستان ایران، دست به اقدامات سیاسی بزند. ترس از جنگ قومی بر سر تقسیم کردستان ایران و جدا کردن کردستان ایران از ایران یک پانیک پارانویک است، که بیش از هر چیزی نشان از درک سطحی از سیاست و کشمکش های سیاسی و غیره است. اگر در فردای تحولات سیاسی جمهوری اسلامی را توانستیم از کردستان یا اهواز یا هر منطقه یی از ایران با زور مبارزه ی مسلحانه بیرون بیاندازیم و یک قسمت اعلام تشکیل یک دولت مستقل کرد،در صورتی که این دولت مترقی و رادیکال و انقلابی با چشم اندازی سوسیالیستی باشد، من شخصا به عنوان شهروند به انجا خواهم رفت و ادامه ی زندگی و مبارزه ام را انجا پیگیری خواهم کرد. اگر یک دولت مترقی سوسیالیستی و رادیکال در یک منطقه ی ولو کوچک تشکیل شد، کمونیست های خارج از این منطقه می توانند در صورت تحت تعقیب قرار گرفتن به انجا کوچ کنند و لازم نیست مسیرهای سخت و طاقت فرسای فرار به اروپا را تجربه کنند و جان خود را به دریای مدیترانه بسپارند. کسانی که زندگی زیر سایه ی یکی از هارترین حکومت های فاشسیتی اواخر قرن بیست را به زندگی در چارچوب یک حکومت مترقی اما در یک منطقه ی جغرافیایی دیگر ترجیح می دهند، بی گمان هر چی باشند، نه کمونیست اند و نه ازادی خواه، بلکه بخشی از پوزیسیون این نظام هستند.
یک کردستان سوسیالیستی با یک حاکمیت مترقی و رادیکال در فردای تحولات سیاسی در ایران، نه تنها به تضعیف مبارزات سوسیالیستی در سطح سراسری در ایران ضربه یی وارد نخواهد کرد، بلکه نقطه امید برای ادامه ی مبارزه در سطح سراسری برای به زیر کشیدن حاکمیت ننگین جمهوری اسلامی خواهد بود. اتفاقا انترناسیونالیسم اینجاست که در این گونه موارد به جای پیش داوری های پارانویک در مورد امکان جنگ قومی در صورت مرز کشی های جدید، با کمک به مبارزات توده های انقلابی و کمونیست، زمینه ی جنگ قومی و داخلی را از بین ببریم و امکان قدرت گیری ناسیونالیسم کرد را به صفر برسانیم. تصورات راسیستی و تبعیضات طبقه بندی شده که محصول سیستم اموزشی بورژوایی و سیستم مغزشویی این دولت ها و دولت هایی از جنس جمهوری اسلامی هستند در مورد طبقه بندی اقوام بر اساس پست و کم تر پست و غیره را کنار بگذاریم و به پیشرفت مبارزات سوسیالیستی در سطح بین المللی کمک کنیم. امید هایمان را به واقعییت های سیاسی و برای تغییر این واقعیت ها پیوند بزنیم و به انتظار سوسیالیسم مبارزات مترقی توده های مردم مترقی و سوسیالیست را لگدمال نکنیم.
برای هر انقلابی لازم است که طبقه ی کارگر سرنوشت سیاسی خود را در یک جنگ بی امان علیه بورژوازی «خودی» به پیش ببرد، این جنگ می تواند از یک نقطه شروع شود و سراسری شود و می تواند از یک نقطه شروع شود و در همان نقطه به بیرون راندن یک سیستم بورژوایی و سر کار امدن یک سیستم سوسیالیستی بیانجامد. ممکن است کردستان ایران اولین نقطه ی ایران باشد که مبارزات علیه سیستم حکومتی به مبارزه ی ملیتانت، رادیکال و انقلابی و مسلحانه برای سرنگونی جمهوری اسلامی بکشد. ناسیونالیسم و بورژوازی کرد بی شک نه رادیکال است و نه به دنبال سرنگونی انقلابی رژیم جمهوری اسلامی است، انها به دنبال یک حکومت خودمختار و محلی فدرال در کنار و در سایه ی جمهوری اسلامی هستند. انان دشمن طبقه ی کارگر در کردستان ایران و سطح سراسری هستند و ما در اینده بر پوزه ی شان افسار خواهیم زد، همانطور که در گذشته بر پوزه شان افسار زدیم.
حسن معارفی پور

ماه محرم ماه بلاهت مردم از خودبیگانه شده

هر سال در ماه محرم جمهوری اسلامی مثل هر سال سنت بازتولید مذهب و توحش بربریتی خود و مهندسی افکار توده ی مردم را به کار می گیرد و اراذل و اوباش قمه کش و لمپن و پیر و جوان و کلا متوهمین به این نظام را همچون گله ی گوسفند به خیابان ها و حسینه ها اورده تا با قمه زنی، شمشیر زنی، زنجیر زنی، سینه زنی و غیره این توده ی مردم «عاطفی» اما بی شعور را بیش از پیش از خود بیگانه کند. سنت سینه زنی و قمه زنی مخصوص ایرانیان داخل کشور نیست، بکله این سنت به بین ایرانیان خارج کشور و کسانی که تحت نام پناهنده حالا به هر دلیلی راهی غرب شده اند می شوند و هر ساله خیابان های فرانکفورت و هانوفر و تورنتو و استکهلم و لندن، با مارش سیاه پوشان سیاه اندیشان طرفدار جمهوری اسلامی و شیعه ی اثنی عشری سیاه می شود و افکار پوسیده ی هزار و چند سال پیش توسط کسانی بازتولید می شود، که خود اغلب مصرف کنندگان مواد مخدر، مشروبات الکلی و بازدیدکننده ی اماکن «توریسم» جنسی (بخوانید تروریسم روحی علیه وجود زن) در خارج کشور هستند و هر سال یکی دو بار برای تفریح و نشان دادن اینکه در اروپا زندگی می کنند، به ایران سفر کرده و جدا از دادن اطلاعات به سازمان های جاسوسی و خونخوار رژیم، برای مردم تحت ستم ایران قمپز در کرده که ما خارج کشور نشین هستیم و در اروپا و امریکا صاحب «شرکت» هستیم! من نمی دونم چرا ایرانیان اروپا به خصوص غیر سیاسی های و سیاسی های طرفدار جنازه ی متعفن سلطنت تا این اندازه عاشق واژه ی «شرکت» هستند. این بماند که اکثریت پناهندگان از جمله خود من در اروپا و کشورهای غربی به پست ترین مشاغل اجتماعی تن داده اند و سال ها کار سیاه و ظرف شویی و توالت مردم شستن و پیرزن و پیرمرد شستن را تجربه کرده اند. به شخصه ایرانیانی را می شناسم که اینجا ادعا می کنند که در ایران چندین شرکت و ماشین گران قیمت داشته ولی برای شستن توالت و ساعتی 6 یورو کار سیاه حاضرند تن به هر حقارتی بدهند. این قضیه را می گذارم برای فرصتی دیگر.

اما دلیل این خودزنی در ماه محرم چیست؟
مردم ایران در داخل کشور به پارتی و جشن و سرگرمی و مشروب خوری و کارناول و سکس خارج از ازدواج و غیره نیازمندند، اما تمام این مسائل باید در خفا صورت بگیرد و مردم از سایه ی پلیس هم می ترسند. دولت در ایران تا خصوصی ترین مکان های زندگی انسان ها یعنی تخت خواب هم پیش می رود و مردم تا حدود زیادی این را قبول کرده اند، اگر قبول نکرده بودند چهل سال این حکومت وحشی و فاشیست را تحمل نمی کردند و در مراسم های مذهبی ایی که این حکومت نفرین شده و منحوس سازمان می دهد، شرکت نمی کردند. بلاخره مردم ایران به همین «آزادی های یواشکی» و بردگی آشکار در بیرون از محیط تن داده اند و با خودزنی و تیکه پاره کردن وجود خود بدجوری به ارگاسم روحی می رسند، همانطور که با مصرف تریاک و هروئین به ارگاسم روحی می رسند.

در بین تمام توده هایی مردم از کشورهای مختلف که تاکنون شناخته ام، تاکنون بی جربزه تر، ترسو تر و دورو تر از توده ی مردم ایران ندیدم. در ایران توده ی مردم در سطح وسیع هم راسیست اند، هم مذهبی اند، هم مسلمانند، هم از اسلام متنفرند، هم در خفا از «ازادی یواشکی» و سکس خارج از ازدواج اگر برایشان ممکن باشد، بهره می گیرند و عرق و تریاکشان هم می زنند و هم مسجد و حسینه و می روند و تسبیح و مهر دارند. هم به امام رضا و ابوالفضل قسم می خورند و هم یک صلیب بزرگتر از افسار شتر مالک اشتر به گردن اویزان می کنند. هم به اعراب فحش فاشیستی می دهند و هم به عربی نماز می خوانند و اسم کودکانشان را عربی و اسلامی انتخاب می کنند. به کوروش شتر می نازند، بدون اینکه یک کتاب تاریخی تا اخر خوانده باشند. در واقع هم می توان گفت که این ها قربانی هستند و هم می توان گفت در وجود هر کدام از این ها یک فاشیست خوابیده است. ربط دادن این همه تناقض به فرهنگ حاکمیت نمی تواند درست باشد، باید تاثیرات کانال های لس انجسلی و فیلم پرنو و غیره هم به ان اضافه کرد که شخصیت بی کاراکتر یک ایرانی بی همه چیز را نشان می دهد.

های مردم های بیچارگان خر نشوید و در مراسم توحش و قمه زنی شرکت نکنید و به بازتولید جهالت و از خودبیگانگی کمک نکنید.
من زبانم خیلی تلخ است، چون رفتار این جانورها هزار بار تلخ تر از زبان من است. فاجعه زمانی است که قربانی خود جانی می شود! به دیگران رحم نمی کنی به تن خودت رحم کن! اگر خودزنی می کنی خودزنی تو در خفا بکن و با یک گلوله مغز خودت را بترکان و این توحش را از میدان شهرها و محیط عمومی دور کن!

حسن معارفی پور

 

ساده لوحی سیاسی!

این مقاله را تقریبا دو سال پیش نوشتم. زمانی که پناهجویان ساده لوح در کمال وقاحت عکس خانم مرکل را در خیابان های المان حمل می کردند و می بوسیدند. کسی که حقیقت را نمی داند یک ابله است ولی کسی که حقیقت را می داند و ان را انکار می کند یک تبهکار جانی است.
باید این مقاله را به تمام زبان ها ترجمه کرد و به تمام پناهجویان داد تا آشغالی که دولت آلمان و رسانه های نوکر در مغزشان ریخته اند را توی توالت بریزند و سیفون ان را بکشند.Quelle: ساده لوحی سیاسی!

نگاهی کوتاه به حزب الترناتیو برای آلمان

حسن معارفی پور

نگاهی کوتاه به حزب الترناتیو برای آلمانAfD.in_.Muelltonne

حزب آلترناتیو برای آلمان یک جریان جدید است که در سال روز چهارده ی آپریل 2013 در برلین بعد از یک سخنرانی چهل و پنج دقیقه ی «پروفسور اقتصاد» بازار ازاد در دانشگاه هامبورگ یعنی «برند لوکه» شکل گرفت. برند لوکه در این سخنرانی تلاش کرد که مسائل اقتصادی المان و اتحادیه ی اروپا را باز کند و از یک زاویه ی راست و پوپولیستی به دنبال راهکارهای راست باشد. لوکه هیچگاه تبدیل به یک شخصیت تاثیر گذار در آ اف د نشد. یکی از دیگر از «شخصیت» های مهم این حزب در هنگام تاسیس کسی نیست، جز کنراد آدام، یک الیت کنسرواتیو و مرتجع که در تلاش برای ممنوع کردن حق رائ برای کسانی است که از حقوق بیکاری زندگی می کنند و شغل خاصی ندارند. در واقع ادام به دنبال اریستوکراسی فاشیستی است .[1] السکاندر گاولاند یکی از مرتجعین نئونازی…

بازدید از نوشته اصلی 138 واژه دیگر

نگاهی کوتاه به حزب الترناتیو برای آلمان

نگاهی کوتاه به حزب الترناتیو برای آلمان

حزب آلترناتیو برای آلمان یک جریان جدید است که در سال روز چهارده ی آپریل 2013 در برلین بعد از یک سخنرانی چهل و پنج دقیقه ی «پروفسور اقتصاد» بازار ازاد در دانشگاه هامبورگ یعنی «برند لوکه» شکل گرفت. برند لوکه در این سخنرانی تلاش کرد که مسائل اقتصادی المان و اتحادیه ی اروپا را باز کند و از یک زاویه ی راست و پوپولیستی به دنبال راهکارهای راست باشد. لوکه هیچگاه تبدیل به یک شخصیت تاثیر گذار در آ اف د نشد. یکی از دیگر از «شخصیت» های مهم این حزب در هنگام تاسیس کسی نیست، جز کنراد آدام، یک الیت کنسرواتیو و مرتجع که در تلاش برای ممنوع کردن حق رائ برای کسانی است که از حقوق بیکاری زندگی می کنند و شغل خاصی ندارند. در واقع ادام به دنبال اریستوکراسی فاشیستی است .[1] السکاندر گاولاند یکی از مرتجعین نئونازی و یکی از «شخصیت» اصلی این جریان کل پروسه ی تشکیل حزب آلترناتیو برای آلمان را هدایت کرده و تاکنون در وصل کردن گرایشات ارتجاعی (نازیسم، بنیادگرایی مسیحی و نئولیبرالیسم) نقش کاریزماتیک ایفا کرده است. گاولاند چند روز پیش در یک سخنرانی آشکارا اعلام کرد که ما به سربازان المانی که در سال 1944/45 در جنگ شرکت کرده اند افتخار می کنیم.[2] (افتخار به فاشیسم)

[1] Sebastian Friedrich, AfD, Analysen Hintergründe, Kontroversen مراجعه کنید کتاب آ اف د (تحلیل ها، سوابق و جدال ها) انتشارات برتز + فیشر برلین ژانویه ی 2015 صفحه ی 49 الی…

[2] آلکساندر گاولاند در این ویدیو در کمال وقاحت فاشیستی اعلام می کند اگر فرانسوی ها و انگلیسی ها به قیصر و تاریخشان افتخار می کنند ما هم به عنوان آلمانی حق داریم با سربازان فاشیسم افتخار کنیم. https://www.buzzfeed.com/marcusengert/afd-spitzenkandidat-gauland-findet-deutsche-sollten-stolz?utm_term=.le7jELJAfD.in_.Muelltonneafd_wahlplakateyz#.kejPNgOKd لینک

نگاهی کوتاه به حزب چپ المان

DIe Linke
مدت هاست که در برنامه م بود در مورد «حزب الترناتیو برای المان» AfD بنویسم، اما تلاش م این بود که گر در این زمینه بنویسم، حتما یک مقاله را به حزب چپ هم اختصاص دهم. سوالی که پیش می اید این است که در شرایط فعلی کجای دنیا یک حزب انقلابی و رادیکال وجود دارد که در این خرتو خر رئال پولتیک شرکت کند و بخواهد پارلمان های بورژوایی را سرخ کند، که حزب چپ المان دومی اش باشد. حزب چپ المان ملغمه ی از پوپولیسم چپ، پرودونیسم، لاسالیسم، انارشیسم، مکتب فرانکورتیسم، پست مدرنیسم چپ و نیچه گرا، مارکسیست های منفرد در بدنه و در کل یک حزب پارلمانتاریست است که از یک طرف در تلاش است از طریق فشار از پایین بالا را متعارف تر کند و از طرف دیگر مغلوب پروژه نئولیبرالیزه کردن در سرمایه داری نشود و هنوز سلامت و پاکی خود در پایبندی به اصول پایه یی «چپ» را نگه دارد و حفظ کند. در مورد مواضع روز این حزب می توان گفت که در بسیاری مواقع مواضعی چپ و رادیکال دارد، اما همزمان کشمکش هایی عظیم در سطح رهبری ان بین لاسالیست ها و چپ های رادیکال تر و نه الزاما مارکسیست انقلابی وجود دارد. در بدنه ی این حزب و به ویژه در بدنه ی دانشجویی و جوانان انان کشمکش های بسیار تندی با رهبری وجود دارد. بسیاری از جوانانی که در سازمان SDS (دانشجویان سوسیالیست) کار می کنند تفکرات مارکسیستی را با اشکالات جدی تئوریک نمایندگی می کنند و بخشی از جنبش انتی فاشیستی در المان هستند، سازمان جوانان (Solid) متشکل از نیروهای متفاوت و ناهمگون است، از انارشیست ها گرفته تا طرفداران مکتب فرانکفورت و انتی دویچ ها و تا تروتسکیست ها (سه شاخه ی متفاوت) و حتی استالینیست ها (البته به نسبت کمتر) و رفورمیست ها و اغلب طیف های که پرو اسرائیل و پرو امریکا هستند، وجود دارند. در ماه های گذشته جدایی هایی درون Solid یعنی سازمان جوان حزب چپ صورت گرفت و تعدادی ازافرادی وابسته به این گرایش انتی دویچ یعنی طرفداران اسرائیل و امریکا گورشان را گم کردند و بعضا به احزاب مرتجع کنسرواتیو و نئولیبرال مثل FDPپیوستند. یکی از مشکلاتی که ما کمونیست ها در سالیان اخیر باهاش دست و پنجه نرم کرده و می کنیم حضور گسترده ی این انتی دویچ های ملعون بود که تعدادشان زیاد بود و هر گونه نقد به اسرائیل درون احزاب چپ را با انتی سمیتیسم فورا بایکوت می کردند. طرف دیگر یک جریان کمونیستی و سرخط یعنی سازمان جوانان حزب کمونیست المان وجود دارد که در مقابل همه ی این تئوری های مالیخولیایی قرار می گیرد. متاسفانه سازمان جوانان حزب کمونیست المان هم یکدست نیست و در بسیاری از مواقع در بخش هایی از المان توسط استالینیست ها اداره می شود. در سازمان جوانان حزب چپ تروتسکیست ها اگرچه فرقه گرایانی بی تاثیر اند و هیچ ربطی به کار و سازماندهی در میان طبقه ی کارگر و در اتحادیه های کارگری ندارند، اما از لحاظ «تئوریک» می توان گفت که بهتر هستند، اما با تئوری هایی که تنها در محافل چند نفره مورد بحث و گفتگو قرار می گیرند و ربطی به جایگاه و مبارزه ی طبقه ی کارگر ندارند، نمی توان سنگی روی سنگ گذاشت. من به شخصه به همگان اعلام می کنم در مقابل انتی دویچ ها درون حزب چپ باید تروتسکیست ها را تقویت کرد ولی در عین حال به صورتی رادیکال و انقلابی به نقد مناسبات محفلی و سکتاریستی انان هم نشست. وضعیت پیچیده ی سیاسی حاکم در اروپا و عروج طاعون پست مدرنیسم، شکست جنبش دانشجویی در 1967 و 68 و به دنبال ان فروپاشی شوروی و ریزش دیوار برلین انچنان چپ اروپا را متفرق کرده است که هر نوع صحبت کردن از مارکسیسم و مراجعه به مارکس فورا توسط چپول های پست مدرن مکتب فرانفکورتی و دیگر مرتجعان ضد انقلابی به طرفداری شوروی و المان شرقی ربط داده شده است و این باعث شده است که جریان مارکسیسم انقلابی درون حزب چپ المان به عنوان یک گرایش سرکوب شده و نهانی وجود داشته باشد که صدایش به جایی نمی رسد و تاثیری بر روی رئال پولتیک نداشته باشد. در کنار همه ی این مسائل و در کنار شکست های پیاپی جنبش کمونیستی در سطح اروپا و جهانی، کار و فعالیت تئوریک مارکسیستی توسط سازمان های محدود مانند انستیتوی برلین برای تئوری های انتقادی به قوی ترین شکل ممکن پیش می رود، اما همانطور که گفتم تولید ادبیات مارکسیستی برای توده یی که شدیدا ضد کمونیست شده است و از طریق مهندسی افکار بورژوایی در سی چهل پنجاه سال گذشته، ایدئولوژی دیگر طبقات را پذیرفته است و صاحب ایدئولوژی و اگاهی طبقاتی کاذب است و از کمونیسم هراسان شده است، اگرچه ضروری است، اما مانند خواندن سرود انترناسیونال در گوش خر است. یکی از معضلات اصلی شکست چپ و کمونیسم و تضعیف گرایش کمونیستی در المان، حزب مرتد و جنایتکار سوسیال دمکرات المان است که به دلیل سابقه ی تاریخی اش در قرن بیستم و بافت کارگری اش تا دهه ی اول قرن بیست و حفظ قدرتش در میان اتحادیه های کارگری و درست کردن یک اریستوکراسی کارگری فاسد از رهبران اتحادیه و سندیکاها تا امروز است. من در تعجبم که مردم چطور به حزب سوسیال دمکرات (سوسیال (نئولیبرال) فاشیست) که از نظر من یک جریان شدیدا راست و نئولیبرال است و تمام پروژه های نئولیبرالیزه کردن جامعه را در طول چند دهه ی اخیر به پیش برده است، به عنوان یک جریان با بافت کارگری نگاه می کنند، به ان اعتماد می کنند و بهش توهم دارند، اما نمی توانند قدرت انقلاب اکتبر و دگرگونی هایی که انقلاب برای بشر مترقی در پی داشت را درک کنند! یکی دیگر از مشکلات در المان بافت مذهبی این کشور است. در جنوب المان مذهب نقش بسیار عظیمی دارد و مسیحیت از طریق تبلیغات کلیساها و دیگر نهادهای مذهبی مردم را محافظه کار و مرتجع نگه می دارد. دو سازمان کاریتاس و دیاکونی اولی وابسته به کلیسای کاتولیک و دومی وابسته به کلیسای پروتستان نزدیک سه میلیون کارمند دارند که در مشاغلی مانند مددکاری اجتماعی و غیره مشغول به کار هستند و این دو سازمان از اعضایشان تاییدیه می گیرند که تحت هیچ شرایطی علیه دولت مبارزه نکنند و لازم است بر روی کاغذ هم که شده اظهار کنند که مذهبی هستند. دو حزب اصلی پارلمان المان یعنی حزب دمکرات مسیحی و سوسیال مسیحی که بیشترین کرسی های پارلمان را در اختیار دارند، با تبلیغات راست، محافظه کارانه، مذهبی، بعضا ناسیونالیستی و نئولیبرال مردم را به قناعت پیشگی و ترس از تغییر دعوت می کنند و زمانی که شصت درصد مردم این کشور لعنتی با تاریخی به این سیاهی و با وجود باخبری مردم از اینکه کلیسا و هیتلر دست در دست هم علیه غیر المانی ها و غیر مسیحیان دست به جنوساید و نسل کشی زدند، همچنان مردم به احزاب راست مسیحی، کلیسا و نهادهای مذهبی و مسیونری اعتماد می کنند!! من همیشه برای شناخت روانشناسی امروز جامعه ی المان به مجموعه نامه های مارکس و انگلس مراجعه می کنم و تلاش می کنم از طریق پیدا کردن درک درست از گذشته ی این کشور روانشناسی اجتماعی امروز این جامعه را بفهمم.چون به قول مارکس زندگان افکار مردگانش را تا سالها و دهه ها و حتی ممکن است نسل ها با خودشان حمل می کنند. مارکس جایی در مقدمه ی نقد فلسفه ی حق هگل می نویسد که المانی ها همیشه می نوشتند چیزهای که دیگر ملت ها در عمل انجام می دادند. در واقع می توان گفت که فلسفه ی المانی چیزی جز دادن گزارش از انقلاب کبیر فرانسه نبود و هگل به عنوان مغز کل ایدئالیسم المانی، که ایدئالیسم گندیده و محافظه کارانه ی کانت را بازسازی کرد و به ان رونق بخشید، فلسفه اش چیزی جز بازتاب وقایع دوران انقلابات بورژوایی به صورت ابستراکت و انتزاعی نبود. در جایی دیگر مارکس هنگام مسافرت به هلند به ارنولد روگه نامه یی می نویسد و می گوید که «شرم خودش یک انقلاب است»، ارنولد روگه همکار مارکس در سالنامه ی المانی فرانسوی جواب مارکس را پریشان داده و سوال می کند که چرا شرم باید انقلاب باشد! مارکس هم می گوید چون مردم المان از میهن پرست بودنشان شرم نمی کنند. میگوید شرم باعث شد که مردم فرانسه انچنان انقلاب عظیمی را تجربه کنند. اگر ما شرم می کردیم تاکنون بارها انقلاب کرده بودیم! مارکس المانی ها را با هلندی ها مقایسه می کند و می گوید که مردم این کشور کوچک شهروند هستند ولی ما در المان به این بزرگی هنوز با مفهوم شهروند بودن بیگانه ایم. شکست انقلاب 1848 شکست انقلاب 1918/19 در نتیجه ی محافظه کاری و میهن پرستی المانی ها بود. شکل گیری دولت_ملت در المان در نهایت توسط صدر اعظم «اهنین» در این کشور از بالا مانند «انقلاب سفید» و تقسیم اراضی از جانب شاه وقت ایران صورت گرفت. فراموش نکنیم که هزینه های سوسیالی در المان در دوران همین صدر اعظم خونخوار و محافظه کار مرتجع یعنی بیسمارک به عنوان یک واکنش ضد انقلابی در مقابل پیروزی کمون پاریس و ترس از انقلاب سوسیالیستی شکل گرفت و خود بیسمارک این ملعون محافظه کار اعلام کرد که ما باید به طبقه ی کارگری «نان شیرینی» بدهیم و همزمان با شلاق بر روی سرشان باشیم. نیچه فیلسوف اریستوکراتیک و بنیان گذار فکری نازیسم هم چنین تمایلاتی داشت و طبقه ی کارگر به قدرت رسیده در پاریس را لایق بردگی ابدی و نه قدرت سیاسی خطاب کرد و این طبقه را با الاغ مقایسه می کرد و بیش از حد به بیسمارک و نظام بناپارتیستی به خاطر اقتدار ویژه ی این نظام، علاقمند بود. به هر حال حزب چپ را باید در یک کانتکس تاریخی و در میان کشمکش با دیگر احزاب و جریانات سیاسی در یک جامعه ی تاریخا محافظه کار دید و بررسی کرد، جامعه یی که تاکنون حتی یک انقلاب کامل را تجربه نکرده است و حتی یک انقلاب بورژوایی نیم بند هم در این کشور با موفقیقت به سرانجام نرسیده است.(توصیه می کنم جزوه ی انگلس به اسم انقلاب و ضد انقلاب در المان را مطالعه کنید). در رهبری همین حزب چپ کسی به اسم اسکار لافونتین وجود دارد که از نظریه ی دولت مقرراتی یک سوسیال دمکرات مرتد به اسم لاسال دفاع می کند که مقعتقد بود دولت باید با چراغ قوه در به در و خانه به خانه بچرخد تا بداند که همه چی سر جای خود است و غیره. همین لافونتین و سارا واگنکنشت از کنترل مهاجرت و بازگشت به دوران دولت-ملت سابق و غیره صحبت می کنند. کسان دیگری مانند گریگور گیزی به شدت تحت تاثیر نظریه ی پرودون هستند و معتقدند که مشکل سرمایه داری مشکل مناسبات تولیدی نیست، بلکه مساله مناسبات توزیعی در جامعه است و اگر یک توزیع عادلانه در این نظام وجود داشته باشد، سوسیالیسم منتفی می شود. ولفگانگ فریتز هاوگ بزرگترین متفکر مارکسیست المان و شاید یکی از بزرگترین متفکران مارکسیسم در سطح جهان یک بار در یک جلسه یی اعلام کرد، که 99 درصد رهبری حزب چپ تفاوت کار مزدی و کار غیر مزدی را نمی فهمند و زمانی که ولفگانگ برای حزب چپ کاپیتال مارکس را تدریس می کرده است، اغلب درکی بورژوایی از نظریه ی مارکس و کتاب کاپیتال داشتند. به قول لنین باید هرازگاهی از خرده بورژوازی بهره گرفت، تا بتوانی هم خصلت های خطرناکش را کنترل کنی و همزمان مطالبات عمومی جامعه را به کمک طبقات غیر کارگری به پیش ببری. به نظر من از نقطه نظر تئوریک مارکسیستی حزب چپ یک ملغمه یی از همه چیز است، اما رئال پولتیک و عروج راست افراطی که هر روز بیشتر قدرتمند می شود و در تلاش است که کل جامعه را تسخیر کند، به ما تحمیل می کند که در این شرایط نیروهای خرده بورژوایی چپ را به دشمن خود تبدیل نکنیم و به همراه انان تا حاشیه یی کردن خرده بورژوازی راست و فاشیست جلو برویم در غیر این صورت به محافلی بی تاثیر و حاشیه یی تبدیل خواهیم شد که مثل تروتسکیست های المانی تنها مشغول بررسی درست یا غلط بودن مفاهیم و تروتسکیستی بودن یا نبودن ان خواهیم بود و همچنین در عمل به یک جریان بورژوایی تبدیل خواهیم شد و به تقویت بورژوازی کمک خواهیم کرد. من همچون لوکاچ بر این عقیده ام که تنها جنبشی که می تواند رئال پولتیک را به خطر بیاندازد، جنبش سوسیالیستی است و تنها جریانی که می تواند بشریت و طبقه ی کارگر را به رهایی برساند، یک جریان کمونیستی، انقلابی و رادیکال است که به چیزی به جز انقلاب و رهایی طبقه ی کارگر از طریق نابودی ماشین دولتی بورژوازی رضایت نمی دهد، است، اما ما نمی توانیم به امید درست شدن یک جریان کمونیستی، رادیکال و سوسیالیستی از مردم بخواهیم مبارزه ی روزمره برای تغییر و بهبود زندگی شان و یا حداقل برای جلوگیری از بازپس گیری چیزهایی که تاکنون کسب کرده اند را تعطیل کنند و به امید حزب کمونیستی طبقه ی کارگر در خانه هایشان بمانند. ماتریالیسم پراکسیس مارکس به ما می گوید که ما از هر اوضاع و شرایطی باید به نفع تغییر و بهبود مناسبات به نفع طبقه ی کارگر و طبقات تحت ستم جامعه بهره بگیرم و در هر شرایطی سعی کنیم جنبش رادیکال و کمونیستی را به جنبش واقعی و پرچمدار تبدیل کنیم. به نظر من می توان در حزب چپ المان هم به رادیکال ترین شکل ممکن از تئوری مارکسیسم و انقلابی گری کمونیستی دفاع کرد و ان را در سطح وسیع درون و بیرون این حزب گسترش داد، همان کاری که من به عنوان یک نفر منفرد و نه عضو این حزب در سازمان جوانان و جنبش دانشجویی و اتحادیه های کارگری وابسته به حزب چپ کرده و می کنم و هر کس از تفکرات ضد انقلابی دفاع کند و یا بخواهد تفسیری ضد انقلابی از مارکسیسم ارائه دهد را به شدیدترین شیوه نقد می کنم. وقتی ظرفی وجود دارد باید از ان بهره گرفت. حزب چپ المان موسساتی مانند موسسه ی رزا لوگزامبورگ را از لحاظ مالی حمایت می کند، موسسه ی که به هزاران مارکسیست از سراسر جهان بورسیه ی تحصیلی و پول سفر برای سخنرانی و هتل و غیره می دهد. یک انسان منتقد باید از یک موضع رادیکال به مسائل اجتماعی نگاه کند و در عین بررسی ضعف های سازمان ها و احزاب چپ، نقاط قوت انان را هم اعلام کند.
حسن معارفی پور