خدمت به جامعه یا استثمار وحشیانه ی کلیسا

این گزارش مختصری است از وضعیت کاری من به عنوان مترجم و مشاور پناهندگی از سال 2015 تا چند ما پیش در یک مرکز مشاوره ی پناهندگی در کمپ پاتریک هنری ویلیچ در هایدلبرگ
این گزارش را برای نشریه ی کارگرافی به سر دبیری بهرنگ زندی تنظیم کرده ام، از انجایی که نشریه تاکنون منتشر نشده است، تصمیم گرفتم با تغییراتی جزئی این متن را منتشر کنم.

متاسفانه زمان محدود من و کارهای عقب افتاده ی دیگر این اجازه را از من سلب می کند، که تجربه ی نزدیک به چهار سال بردگی و استثمار قرون وسطایی را در این سطور محدود به تصویر بکشم، پیشاپیش از تمام خوانندگان عذرخواهی می کنم، بابت این که این مطلب نمی تواند این وضعیت برده دارانه را به صورت جزئی توصیف و تشریح کند.

مقدمه

سال 2015 بیش از یک میلیون پناهجو به المان پناهنده شدند. مرکل این مادرترزای قرن، این سیاستمدار جنایتکار که در راس یکی از ارتجاعی ترین و امپریالیستی ترین دولت ها و احزاب جهان است، از پناهجویان این بردگانی که با پای خود به المان می امدند همچون گوشت دم توپ در جنگ استفاده می کرد. اقتصاد آلمان به شدت به نیروی کار ارزان و خاموش نیاز داشت. آلمان در دامن زدن و تحمیل جنگ های امپریالیستی در جهان، در صادرات اسلحه و همکاری با دولت های فاشیستی و تروریستی وحشی، در بازتولید برده داری در لیبی یکی از کشورها اصلی اتحادیه ی اروپاست و صادر کنندگان اصلی اسلحه در جهان است. سیاست آلمان یک سیاست امپریالیستی از نوع وحشیانه ترین شکل امپریالیسم است. اسلحه صادر کن، جنگ راه بنداز، بکش، انهایی که جان سالم به در برده اند را به عنوان برده در صورت نیاز قبول کن و اگر این جمعیت از حدی که نیاز داشتی گذشت، انان را تحویل فاشیست های اسلامی در لیبی بده تا در روز روشن به عنوان برده بعد از شکنجه های قرون وسطایی در ازای چند ده دلاری به فروش برسند. آلمان در سیاست خارجی در کنار نئونازی های اکرائینی است و نئوفاشیست های اکرائینی با تانک های المانی در روز روشن در خیابان های کیف مانور می دهند. المان متحد اصلی ترکیه یکی از دولت های تروریستی و امپریالیستی مسلح به ایدئولوژی فاشیسم اسلامی و فاشیسم پان ترکیستی، مدافع اصلی و حامی و عامل اصلی سرکوب جنبش های انقلابی و دموکراتیک در ترکیه است. در عین حال دولت آلمان با سیاست های موسوم به سیاست حمایتی بخوانید سیاست های امپریالیستی در حال نفوذ به تمام کشورهای جهان است. ان جی او های امپریالیستی وجهان خوار مسلح به ایدئولوژی قرون وسطایی مسیحی در تلاشند در تمام کشورها و حوزه های زندگی انسان ها در داخل و خارج این کشور نفوذ کنند و خود را همچون طاعونی به پناهجویان قربانی تروریسم و توحش تحمیل می کند.
نمونه های فراوانی از این ان جی اوهای امپریالیستی را می توان ردیف کرد. بزرگترین ان جی او هایی که خود را „انجمن های رفاهی“ یا „سوسیال“ می خوانند به شرح زیرند:
کاریتاس، دیاکونی، صلیب سرخ، آوَو، امنتستی انترناسیونال، آربیتر سامریتا بوند و غیره.
تمام این ان جی اوها سازمان هایی به شدت ارتجاعی و مسلح به ایدئولوژی مسیحی اند و از لحاظ سیاسی، سیاست امپریالیستی را به پیش می برند. ادعای این ان جی او ها در مورد دفاع از حقوق بشر و حفظ اقتصاد رفاهی همان اندازه باید جدی گرفته شود، که یک جلاد از حقوق اعدامی صحبت می کند. این ان جی او ها دقیقا برای حفظ مناسبات سرمایه دارانه و سلطه ی سرمایه به عنوان رابطی که انگل وار بین کار مزدی و سرمایه، بین فقر و ثروت جا خوش کرده است، عمل می کنند. اگر فقری نباشد سیاست های „سوسیال“ امپریالیستی و ان جی او های „خیریه“ که از نوعی کمک های سرکوب گرانه دفاع می کنند، برای همیشه به تاریخ سپرده خواهد شد. این ان جی اوهای خون اشام و انگل می خواهند مناسبات سرمایه داری را ان طور که هست، نگه دارند، تا موجودیت خود را بازتولید کنند. این ها دقیقا سوپاپ اطمینان توحش و بربریت و استثمار سرمایه دارانه هستند و همچون سرطان و طاعون به همه جا سرایت می کنند.
یکی از مکان هایی که این انگل ها به شدت به کنترل خود درآورده اند، کمپ های پناهندگی هستند. برای یک پناهنده ی قربانی جهل و خرافه و جنگ و امپریالیسم ممکن است زنان خوشرو و خوش قلبی که در این ان جی او ها کار می کنند و پیرمردان و پیرزنانی که بر انان اعمال سلطه ی نرم می کنند، قابل تحمل تر از کارمند وحشی و فاشیست دولت باشند. این دقیقا سیاست خود دولت است که وحشی ترین و فاشیست ترین انسان ها را به عنوان کارمند و پلیس استخدام می کند و از طرف دیگر این مسیحیان عاشق خدا و عیسی را که „قلب“ لطیفی دارند، به عنوان مددکار به خدمت کلیسا و ارگان های مافیایی وابسته به کلیسا در می اورد.
دولت بورژوایی در غرب همچون خاورمیانه نیازی به کشتن مخالفینش نمی بیند، او انان را با انقلاب منفعل و اصلاحات از بالا اخته می کند و به عناصری بی خاصیت و بی خطر تبدیل می کند. یکی از راه های تبدیل کردن انسان ها به عناصری بی خاصیت دادن رفورم از بالا برای کنترل توده از پایین است. اصلاحات از بالا را گرامشی انقلاب منفعل می خواند. این انقلاب منفعل در المان یاداور همان گفته ی تاریخی بیسمارک این سیاستمدار جنایتکار و خون اشام است که در رایشستاگ گفته بود: „به طبقه ی کارگر باید با یک دست نان شیرینی داد و با دست دیگر شلاقش زد“. سیاست های کثیف ان جی اوهای امپریالیستی دقیقا در راستای همین اصلاحات ارتجاعی است. تلاش برای تحمیل اصلاحات از پایین با مبارزات رادیکال و کارگری را باید از اصلاحات دولتی از بالا کاملا جدا کرد. اگر مبارزه برای تحمیل رفرم به قول رزا لوگزامبورگ خودش انقلاب در رئال پولتیک است و به قول فریگا هاوگ تلاشی است که می تواند وسیله یی باشد که مبارزه ی ما را به هدف نهایی یعنی انقلاب نزدیک می کند، از نظر دولت حکم همان نان شیرینی و شلاق را دارد و اتفاقا این نان شیرینی و شلاق را کلیساها و دیگر شبکه های مافیایی وابسته به کلیسا که در حال حاضر در المان استثمار مطلق برای کارگران خود عملی می کنند، به عهده گرفته اند و کار دولت را تا حدود زیادی اسان کرده اند. البته نباید این اشتباه احمقانه را مرتکب شد که بورژوازی غرب „سکولار“ است و اینجا دولت و کلیسا از هم جدا شده اند. بورژوازی غرب به همان اندازه „سوسیال“ است، به همان اندازه هم „سکولار“ است. سوسیالی بودن و سکولار بودن برای بورژوازی غربی تنها و تنها نقش ویترینی را ایفا می کنند، که پشت ان حکومت گلادیاتورها و فاشیست ها مشغول قتل و عام شهروندان مترقی و انقلابی و بریدن نان کمونیست ها و نقشه کشیدن برای نابودی دیگر کشورها هستند و سر بریدن گردن توده ی مردم در سطح میلیونی با هم شرط بندی می کنند. زمانی که از چپ های پروامپرالیست ایرانی می شنوم که اینجا „دمکراسی“ حاکم است و „آزادی“ های اجتماعی و فردی وجود دارد، دود از کله ام بلند می شود. یعنی این جاهلان بعد از سال ها „خواندن“ اثار مارکسیستی هنوز به این نتیجه نرسیده اند که تا زمانی که دولت هست، ازادی هم نیست، یا اینکه انان از پشت عینک بورژوازی و دفاع از مالکیت خصوصی بر ابزار تولید به آزادی می نگرند. بگذریم، این بحث درازی است.

حاکم بودن سیاست فاشیستی و استثمار در ان جی اوهای وابسته به کلیسا
آنچه در ان جی او های موسوم به مدافع حقوق بشر یا ان جی او های مدافع „رفاه“ به عنوان قرارداد کاری وجود دارد، چیزی جز قرارداد کاری به شدت ضد انسانی و فاشیستی نیست، که در دوران نازی تصویب شد، نازی ها ان را کنار گذاشته و در دولت آلمان هم بعد از سقوط فاشیسم به دست ارتش سرخ کنار گذاشته شد، اما همچنان قانون کار حاکم بر کلیساست. این سیاست در زبان آلمانی
Dienstgemeinschaft
نام گرفته است. یعنی سیاست خدمت به جامعه. منشاء این قانون کار برده دارانه مسیحیت است. از نقطه نظر مسیحیت چیزی به اسم استثمار انسان بر انسان در مسیحیت وجود ندارد و بهره ی کار ما در بهشت پرداخت می شود. برای کارگری که به خاطر بیکاری زندگی اش تباه شده است، خدا تخمش هم نیست. من می خواهم زندگی امروزم را بهتر کنم و کاری به بهشت ندارم. من می خواهم به عنوان کارگر به این جهنم روی زمین خاتمه دهم، نه اینکه به امید بهشت محصول کارم را به یک روحانی پدوفیل بدهم تا او باهاش در تعطیلات در تایلند با کودک رابطه ی جنسی داشته باشد. لازم به ذکر است که کلیساها قانون برده دارانه ی موسوم به دنیست گماینشافت را با الگوی برده دارانه ی نئولیبرالیستی ادغام کرده و قراردادهای موقت را در سطح وسیع با اغوش باز پذیرفتند. تا انجا که مجموعه ی احمق مذهبی به صورت مجانی و داوطلبانه حاضر به تن دادن به استثمار مطلق هستند، کلیسا حتی حاضر نیست قرارداد موقت با کسی ببندد و انجا که نیروی کار داوطلبانه برای استثمار مطلق و صد در صدی وجود ندارد، کلیسا تلاش می کند با تحمیل قراردادهای یک ساله به انسان های کارگری مثل من و قراردادهای شش ماهه به کسانی که در رشته های مددکاری اجتماعی درس خوانده اند، از یک طرف ناامنی شغلی برای کارگران خود درست کند و از طرف دیگر هر کس که اعتراض کرد را مثل من فورا از سر کار اخراج کند. کلیسا می گوید ما نقد قبول نمی کنیم و چیزی به اسم حق اعتصاب وجود ندارد. هر کس اعتصاب کند اخراج می شود و اعتراض برای بهبود وضع کاری امری بیگانه با قوانین کاری دینست گماینشافت فاشیستی دوران هیتلر است.
سیاست „خدمت به جامعه“ یا دینستگماینشافت در دوران المان نازی توسط حزب نازی به اجرا درامد و موسسات وابسته به کلیسای پروتستان و بخشا کاتولیک با تمام قوا در کنار نازی ها این سیاست را به اجرا دراورند. فاشیسم المانی به مرور زمان از طریق خصوصی سازی مجدد و امپریالیستی شدن صنایع و دامن زدن به نوعی انحصاری کردن شرکت های بزرگ، از دینستگماینشافت برید، ولی بعد از بیش از هفتاد سال کلیساهای المان و تمام موسسات و ان جی او های وابسته به این کلیساها هنوز با این سیاست وحشیانه با کارمندان و کارگرانش برخورد می کنند.
برای اطلاع فارسی زبانانی که این گزارش را می خوانند لازم است بنویسم که تنها دو ان جی اوی سوسیال امپریالیستی کاریتاس و دیاکونی در المان بیش از دو نیم میلیون انسان را در حوزه ی کارهای خدمات اجتماعی همچون پرستاری، مشاوره وغیره به خدمت گرفته و نزدیک به یک میلیون نفر این دو نیم میلیون نفر به صورت مجانی تحت استثمار مطلق کار می کنند. یعنی این یک میلیون نفر در ازای کاری که انجام می دهند، حتی یک سنت هم دریافت نمی کنند.
بقیه ی کارگران این ان جی او های امپریالیستی وابسته به دولت تابع قرارداد دینستگماینشافت خود را کارگر نمی دانند و اگر هم بدانند، مثل من فورا اخراج می شوند. صاحب کار می گوید که شما استثمار نمی شوید، چون چیزی تولید نمی کنید و اگر هم باراوری ایی برای جامعه داشته باشید و سودی در نتیجه ی این باراوری تولید کنید، این سود برای اجتماع است و در نهایت پس انداز می شود برای جهان و عشق ابدی. این عین چیزی است که در قرارداد „خدمت اجتماعی“ به زبان آلمانی امده است و در سال های اخیر، واکنش بسیاری از مددکاران مخالف کلیسا را در پی داشته است. عشق ابدی مورد نظر این جانیان البته جیب صاحب کاران فاسد و صاحبان کلیساها، اسقف و سر اسقف هاست.
کلیسا و نهادهای مافیایی وابسته به کلیسا قانون بازار ازاد سرمایه داری و حداقل دستمزد را به رسمیت نمی شناسند و چون در المان بالای 60 درصد مردم عضو کلیسا هستند و مالیات کلیسا می دهند، ما شاهد مقاومت توده ایی در مقابل این قانون دوران فاشیسم هیتلری و این بربریت نیستیم. کار کردن زیر نهادهای وابسته به کلیسا امکان فعالیت سیاسی مستقیم علیه دولت را از تو می گیرد و یکی از پیش شرط های استخدام شدن در این نهادهای مافیایی تایید احترام به دولت و قانون است. تا همین چند مدت پیش هیچ انسان بی دینی اجازه نداشت در نهادهای وابسته به کلیسا کار کند. هموسکسشوال ها هم همینطور. در نهادهای وابسته به کلیسای کاتولیک، زنی که ازدواج می کند و طلاق می گیرد، اتوماتیک کارش را از دست می دهد. یکی از احمقانه ترین تئوری هایی که امروز به اسم تئوری „چپ“ و „فمینیسم مارکسیستی“ شناخته می شود، تئوری های پست مدرنیستی سیلیویا فدریچی است. سیلویا فدریچی در تلاش است با خوانش نیچه گرایانه فوکویی مارکس را به لجن بکشد ولی خود در لجن ارتجاع پست مدرنیسم غرق می شود. ایشان می فرمایند که حوزه ی بازتولید اجتماعی حوزه یی است که مارکس به ان نپرداخته است. حماقت طرفداران فدریچی تا انجا پیش می رود که تئوریشان به بخشی از تئوری کالایی تر مناسبات تولید می انجامد. ایده ی پرداخت دستمزد به کار خانگی به عنوان (کار در عرصه ی بازتولید اجتماعی) اگرچه در ظاهر اغوابرانگیز به نظر می رسد، اما این مطالبه دقیقا در راستای بازتولید مناسبات کالایی و تعمیق ان است. دادن دستمزد به کار خانگی نه زن را رها نمی کند، بلکه کار خانگی را همچون طوقی به گردن زن می اندازد، که بیرون امدن از دشوار خواهد شد. از طرف دیگر این مطالبه خود حل مساله نیست، بلکه جابجایی صورت مساله است. مساله ی دیگر فهم اندک این „فمینیسم پست مدرن“ از مارکسیسم و سر و ته بریدن مارکسیسم است. انان نمی دانند که حوزه ی تولید از نظر مارکس بدون حوزه ی بازتولید اجتماعی عملا نمی تواند وجود داشته باشد. حوزه ی بازتولید اجتماعی شاید تنها حوزه یی باشد که کارگر کمتر به بیگانگی دچار می شود و از طرف دیگر این حوزه حوزه یی به مراتب فراتر از انجام کار خانگی و تمیز کاری و کارهای خدماتی مانند مددکاری و مراقبت از کودکان و سالمندان و معلولین است. حوزه ی بازتولید اجتماعی را هر کس به عنوان فرد چه بیکار باشد، یا در عرصه ی تولیدی مشغول به کار باشد و یا چه در عرصه های دیگری مانند عرصه ی خدماتی نیازمند است. انسان ها به استراحت و نظافت و سکس و ورزش و مطالعه و مراقبت از کودکان خود نیازمند اند. حذف این حوزه از حوزه ی کارهای باراور حماقت محض است و نشان از عدم فهم تئوری های عمیق مارکس است. کاری که پست مدرنیسم این دراویش و عرفای قرن با مارکسیسم کرده اند، تنها در چارچوب ویرانی عقل لوکاچی می توان جا داد.

گزارش از استثمار وحشیانه ی شخص خودم

در اواخر سال 2015 ابتدا به صورت داوطلبانه و به مرور به عنوان مترجمی که در ازای کار مزد دریافت می کند، در یک موسسه به اسم „مرکز مستقل مشاوره برای پناهجویان“ که یک ائتلاف از کاریتاس (ان جی اوی وابسته به کلیسای کاتولیک) و دیاکونی (ان جی اوی وابسته به کلیسای پروتستان) شروع به کار کردم. شرایط کاری در اوایل طاقت فرسا بود. ساعت ها بدون یک ثانیه استراحت، همچون فاحشه یی از اتاقی به اتاق دیگر می دویدم و به زبان های مختلف برای پناهجویان از کشورهای مختلف ترجمه می کردم. بعضی از روزها شش ساعت بدون استراحت ترجمه می کردم و زمانی که به منزل بر می گشتم، یک لاشه ی از خودبیگانه یی بودم که هزاران جریان خشونت و کشتار همچون کابوسی جلو چشمم بود.
ترجمه برای کسانی که خانواده هایشان توسط فاشیسم اسلامی داعش محصول غرب قتل عام شده و گردنشان زده شده بود و یا توسط طالبان در جلو چشم دیگر اعضای خانواده به گلوله بسته شده بودند، برایم بیش از اندازه سخت بود. بارها هنگام ترجمه زمانی که وضعیت کودکان پناهجوی قربانی خشونت پلیسی و دولتی را می دیدم، شروع به گریه کردم.
کلیسا این مافیای خون اشام هم تنها به دنبال پول خودش بود. جان و سلامت روحی ما برای این جنایتکاران فاشیست و امپریالیست، به اندازه ی پشه یی ارزش نداشت. بارها به این وضعیت برده دارانه اعتراض کردم، از این ان جی اوهای خون اشام انگل درخواست می کردم، که وضعیت کاری ما را بهبود بخشند، از انان درخواست می کردم که ما حداقل یک سندیکای مترجمان داشته باشیم. این وحوش جنایتکار و خون اشام به هیچ کدام از مطالبات و خواسته های ما جواب نمی دادند. این مساله تا جایی پیش رفت که من ناچار شدم به صورت شخصی با تمام مترجمان صحبت کنم و از انان درخواست کنم، دست به اعتصاب بزنند و مطالبات خود را به صاحب کار بگویند.
کل مطالبات ما به همراه تشریح وضعیت در چند صفحه به صورت یک متن به رئیس این سازمان و در واقع صاحبکار تقدیم شد. با دیدن انتقادات رادیکال و کمونیستی ما به این وضعیت برده دارانه، فورا من و سه نفر دیگر را از سر کار اخراج کردند و اعلام کردند که هر کس این را امضا کرده است یا بخواهد امضا کند اخراج می شود.
ما این مساله را به رسانه های المانی زبان کشانده و به صورت قانونی علیه این مافیای فاشیستی اقدام کرده اییم و تلاش می کنیم انان را به بیدادگاه ارتجاعی المان بکشیم و همزمان با مبارزات خیابانی افساری بر پوزه ی این سازمان ها که با قدرقدرتی مافیایی و انحصاری کردن فعالیت های خدماتی در دست کلیسا و ارائه کمک های سرکوبگرانه به پناهجویان موسوم به حقوق بشر را پیش می برند، زده و اگاهی طبقاتی را در سطح هر چند کوچک به جامعه منتقل کنیم.

حسن معارفی پور
05.08.2019

یک روشنگری در رابطه با کمپین نه به اعدام سیاوش محمودی

حسن معارفی پور
از انجاییکه من بنا به اعتمادی که به دکتر قراگوزلو و محمد عبدی پور دارم و حضور فعالانه ی هر دو را در جریان „کمپین نه به اعدام سیاوش محمودی“ دیدم، لازم دانستم از این کمپین به طور جدی حمایت کنم و از دوستان و رفقای خود بخواهم که در واریز کردن پول دیه برای جلوگیری از اعدام یک نوجوان محکوم به اعدام به خاطر قتل یک انسان متجاوز و جنایتکار تلاش و کوشش نهایی خود را به عمل بیاورند و در اسرع وقت در حد توان خود مبالغی هر چند ناچیز را واریز کنند. درخواست من از جانب تعدادی از رفقا از کشورهای مختلف اروپایی جواب مثبت گرفت و تعداد مشخصی همکاری کرده و همچنین تعدادی از رفقا قول همکاری و واریز کردن پول بین دویست تا پانصد یورو را در روزهای اتی دادند. این نوع همبستگی انسانی در نوع خود بی نظیر است و باید با تمام قدرت از ان حمایت شود. مساله یی که برای من تعجب اور بود، اعلام پایان کمپین از جانب محمد عبدی پور با اعلام این خبر که پولی که قرار بود بابت دیه پرداخت شود جمع اوری شده است، این در حالی بود که چند ساعت قبل از پایان کمپین خود محمد عبدی پور به من اطلاع داده بودند که ما به 160 میلیون تومان دیگر برای نجات جان سیاوش نیازمندیم. مساله یی که تعجب من را برانگیخت این بود که چطور ممکن است در این بحران اقتصادی مبلغ 160 میلیون تومان جمع اوری شود، لذا تصمیم گرفتم که با خانواده ی سیاوش تماس بگیرم و در مورد درستی یا نادرستی این خبر سوال کنم. برادر سیاوش به من گفت که تاکنون سی میلیون تومان جمع شده است و پایان فراخوان کمپین از جانب محمد عبدی پور به ضرر این خانواده است و ممکن است باعث مرگ سیاوش شود. من در اینجا کپی پیام های برادر سیاوش را می اورم تا مساله برای همه روشن باشد.
„یه اقایی به اسم محمد علیزاده تازه برادرش اززندان ازاد شده وحکم اعدام داشت بهش رضایت دادن ازاد شد ودر اداره حمایت از زندانیان سقز گفت که شماره کارت خودتونو بدید من تبلیغات میکنم تا دیه برادرت جور بشه_مادرم شماره کارت داد ویک روز بعدش گفتن اون کارت عابربانکو بیارید همراه با رمز بانکی تحویل اداره بده تا موجودی حساب معلوم بشه. مادرم کارتو تحویلشون داد تقریبا ۳۰میلیون جمع شده گفتن شماره کارت محمد علیزاده ویکی از کارمندان اداره هم پخش کردیم تا اوناهم جداگانه پول جمع کنن خلاصه امروز خونه نبودم وقتی اومدم خونه گفتن محمد علیزاده اومده اینجا وازمادرم فیلم گرفته ومادر پیر وبی سوادم باگریه جلو دوربین تقاضای کمک کرده وقتی اینو شنیدم ناراحت شدم رفتم پیش محمد علیزاده گفتم لطف کن اون فیلمو پاک کن وپخش نکن_اگه میخواستیم این کارو بکنیم خیلی وقت پیش خودمون این کارو میکردیم محمد علیزاده عصبانی شد گفت اگه اینجوریه کارو متوقف میکنم واون مقدار پولی که جمع شده رو ازتون میگیریم شرمنده من اسمشو اشتباه گفتم عبدی پور درسته ادم خوبیه ولی امروز این جوری از ما ناراحت ش نمیگم کلاه برداره یا نیست چون نمیشماسمش تهمت نمیزنم اما چند روز پیش گفت حدوپ ۷۰تومان جمع کرده امروز گفت پولی بهتون نمیدیم اون ۳۰تومان پول که توحساب مادرته اونم نمیدیم بهتون حالا اطلاعیه داده که دیگه مردم پول به حساب ما واریز نکنن فقط بخاطر همین که من گفتم اون فیلم که ازمادرم گرفتی رو حذف کن. اگه باهاش حرف بزنی ممنون میشم البته توکارت خودش ویکی دیگه از همکارانش پول جمع شده ونمیگن چقده وبه ماهم نمیدن والا امروز بامن دعوا کرد حتی توماشین گفت میزنم تودهنت حالا شما میخوای چکار کنی که کار درست بشه اگه من اطلاعیه بدم کسی اطلاعیه منو نگاه نمیکنه بخاطر اینکه من گفتم اون فیلمو که از مادرم گرفتی پخش نکن اونم اطلاعیه داده که پول ندن خدا شاهده الان پدرومادرم بامن دعوا دارن میگن گفته پول خیلی جور شده و من خرابش کردم شاید یک شماره کارت دیگه بده مطمین باشید استعلام همون حساب بانکی که پخش کرده رو بذاره فیسبوک گفته بود فردا قراره ۲۰میلیون دیگه هم بریزن به حسابش والا من نمیشناسمش بخدا هیچوقتم نمیگم ادم بدیه دقیقا همین کارا پیش اومد که عرض کردم اومده بود یک برگه داده بود دست مادرم واونم باگریه تقاضای کمک کرده بود عبدی پور هم ازش فیلم گرفته بود که پخش کنه همین که اینارو شنیدم بخدا زنگ زدم بهش ورفتم پیشش گفتم اگه میشه اون فیلمو پاک کن دلمون نمیخواد فیلمی از مادر بیچارم پخش بشه_همین جوری که تاحالا پول جمع شده لطف کنید ادامه بدید بخدا این حرف من بود درجواب حرفش بمن گفت خفه شو بیغیرت اگه غیرت داشتی تاحالا کاری برای برادرت میکردی بعد گفت بزنم تو دهنت.منم که بچه نیستم ۳۰سال سن دارم بهم برمیخوره_اما بخدا قسم بازم احترامشو نگه داشتم گفتم پاکش کن راضی نیستم فیلم پخش بشه واز ماشینش پیاده شدم ورفتم این حرفارو جلو پدرم بهم گفت ازخودش بپرس اگه غیر ازاین بود هرچی میخوای بهم بگو کارت بانکی مادرمو گذاشته پس کارت بانکی خودش چی میشه مادرم که پیره گناه داره توی این سن وسال باگریه فیلمش پخش بشه بخدا من یکی از غصه دق میکردم. میدونم بهتر بود اما من یکی حاضرم روزی صدبار اعدام بشم ولی مادرم پیش مردم گریه نکنه.“ (این پیام ها به صورت تیکه تیکه از واتس اپ توسط برادر سیاوش محمودی برای من ارسال شده است)
در اینجا لازم دانستم اصل پیام را بیاورم، تا برای مردم قضیه روشن شود. ما از یک طرف با این پیام طرف هستیم که در پشت پخش نشدن فیلم مادر مردسالاری و غیرت کوردی خوابیده است و از طرف دیگر با گزارشی که محمد عبدی پور نوشته و من ان را در اینجا کپی می کنم.
„شاید برای افرادی جای سوال باشد که چرا پایان کمپین نه به اعدام سیاوش محمودی اعلام شد .
لازم میدانم آنچه امروز باعث اعلام پایان کمپین گردید طی این گزارش به اطلاع عموم برسانم
دوستان موقعیکه خانواده سیاوش محمودی به مامراجعه کردند درلحظه اولیه گفتند که ازخودشان یکصد میلیون تومان دارند وگفتند درجهت تامین دیه یاریمان کنید ماهم باتوجه به اینکه مخالف اعدام بودیم ودرراستای انسانیت قول دادیم که کمپینی درراستای کمک مالی راه اندازی کنیم بامشورت بادوست عزیزی وزحمت بیانیه ی اعلام موجودیت کمپین راه اندازی شد ودوستان زیادی دراین راستازحمتهای فراوانی کشیدند به گونه ای که تابه امروز حول وحوش هشتادمیلیون تومان از داخل وخارج جم آوری گردیده است .اما کسانی بودند وبرایشان جای سوال بود که چرا اعضای خانواده سیاوش درهیچ جایی به جز شماره حساب خانم نسرین شریف زاده هیچ اثری از آنان نیست باتوجه به نادیده نگرفتن درخواست دوستان سوال کننده وظیفه خود دانستیم که خواست دوستان راتامین کنیم همراه یکی ازدوستان به خانه پدری سیاوش مراجعه کردیم بعداز احوال پرسی گفتم خیلی خوب پیش رفته ایم حالا باپول خودتان ۱۸۰میلیون تومان پول داریم امیدواریم پول به دویست میلیون تومان برسدوباچندین نفرمعتمد به خونه مقتول برویم وبااون مبلغ رضایت بگیریم. درکمال ناصادقی پدر سیاوش گفت ما۱۰۰میلیون تومان نداریم پنجاه میلیون داریم اونهم خانمم احتیاج به عمل جراحی به مبلغ پانزده میلیون تومان داردوهمچنین خودم مریضم وبچه هایم بیکارند شایدبتوانم بیست میلیون ازاون پنجاه میلیون تومان ازخودم بدم. گفتم مرد حسابی چراروز اول نگفتی بیست میلیون تومان ازخودم میدم گفت اگه میگفتم بیست میلیون دارم شماها اقدام به کمپین نمی کردی. گفتم اوکی گرفتم ولی روز اول هم من به عنوان فردی از اعضای کمپین به پدرومادر سیاوش قول داده بودم درنهایت تلاش خود از ۳۰تا ۵۰میلیون تومان روی ماحساب کندولی خوشبختانه دوستان ما خیلی تلاش کردند وبیشتر از اون مبلغی که قول داده بودیم جمع کردند وبا درمیان گذاشتن خواست دوستان ازخانم شریفزاده خواستم باصداوتصویر خودش از مردم تقاضای کمک مالی جهت تامین دیه فرزندش کندوتصویرش راظبط کردم ودرکان گروه تلگرامی برای چند لحظه ای قرار گرفت فورا از طرف فرزندش که تازه رسیده بود خونه به من زنگ زدوگفت چرافیلم مادرم درتلگرام است نباید هیچ کس مادرم راببیند وماراضی نیستیم منم گفتم باشه برمیدارم برداشتم بعد از چند دقیقه دیگر همان شخص تماس گرفت واومد پیش من وشروع کرد به صحبت کردن وگفت ما گدانیستیم وتلگرام جای بچه است ومن فردا از کانال تلگرامی شکایت میکنم وچیزهای دیگری….منم گفتم همین الان گروه رامی بندم ومطمن باش گروه را می بندم وخوشبختانه پولها همه توحساب مادرت واریز شده است بعدا هم مادرش وهم پدرش تماس گرفتند که فیلم حذف شود منهم درجواب آنان گفتم چگونه شما پول میخواهید ولی حاضر نیستید حتی فیلم کوتاهی داشته باشی. پس ماهم حاضر به ادامه کمپین نیستیم وقولی که از اولین روز دا ده ایم بیشتر جمع آوری شده است پس همین الان پایان کمپین نه به اعدام رااعلام میکنم سرانجام پایان کار کمپین رااعلام نمودم در ضمن شاید دوستانی باشند که پول آنان تکلیفش چه میشود دوستان همچنان که قبلا نیز اعلام شده است مبلغی توسط دوستمان کاک سلطان تحویل صرافی شده وهنوز به حساب مادرسیاوش واریز نشده ومبالغی نیز در دست چندین نفرازمعتمدین شهر سقز است که حدودا ۲۳تا ۲۵میلیون تومان میباشد که تاشنبه واریز میشود باواریز شدن این دومبلغ پرینت حساب خانم شریف زاده دراختیار عموم قرار میگیرد ناگفته نماند حساب خانم شریف زاده درکنترل اعضای کمپین است.
لازم به توضیح میدانم از تمام کسانیکه دراین چندروز شرکت فعال داشته اند تشکر کنم ودرپایان بابت تاخیر این نوشته معذرت خواهی میکنم
اگرچنانچه کسانی سوالی داشتند درخدمت هستم
به درود رفقا“ (برگرفته از صفحه ی فیس بوکی محمد عبدی پور)
در اینجا ما با یک سوء تفاهم کشنده سر و کار داریم. این سوء تفاهم به هیچ وجه بر سر این نیست که عبدی پور خواسته سر این خانواده شیره بمالد یا پولی که برای نجات سیاوش در حال جمع اوری است بالا بکشد. من چند سالی است با محمد عبدی پور تماس دارم و از رفقای مشترکمان از امنیت و سلامت او در زمینه ی مسائل مالی و غیره باخبر شدم و از این بابت نگران نیستم. انچه پیش امده است یک مساله ی فرهنگی است. اینجا فرهنگ ارتجاعی و فئودالی اسلامی کوردی در مقابل فرهنگ مترقی قرار می گیرد. عبدی پور و دیگر رفقا در کمپین ده ها برابر خانواده ی سیاوش برای نجات جان سیاوش تلاش کرده اند، این در حالی است که خانواده ی سیاوش با جان فرزندشان بازی می کنند و در روز روشن دروغ می گویند. ابتدا به عبدی پور می گویند که صد میلیون دارند، بعد صد میلیون به پنجاه میلیون کاهش پیدا می کند و بعد بیست و پنج میلیون و پدر خانواده می خواهد این بیست و پنج میلیون را برای بیماری همسرش و نه جان پسرش هزینه کند. انچه برای من روشن است تقابل دو فرهنگ است که سال هاست در حال جنگ هستند. فرهنگ مترقی چپ و کمونیستی در کردستان هیچ گاه با فرهنگ اسلامی و مردسالارانه سر آشتی نداشته و نخواهد داشت. بی گمان فرهنگ غالب که یک فرهنگ منسوخ قرون وسطایی امیخته به چانشی اسلام و ناسیونالیسم است، بر روی فرهنگ مترقی تاثیر گذاشته و همیشه سعی کرده فرهنگ مترقی سوسیالیستی را به عقب براند.
مساله ی مهمتر از مساله ی فرهنگی مساله ی حقوقی قضیه است. اگر در اروپا شما مورد تعرض قرار بگیرید و کسی قصد تجاوز یا کشتن شما را داشته باشد، می توانید او را بکشید، بدون اینکه زندان یا اعدام شوید. در این قوانین بربریستی هم چنان اجرا می شوند و در بسیاری از مواقع جای قربانی و جلاد بر طبق قوانین فاشیستی و اسلامی عوض می شوند.
از نقطه نظر فلسفه ی حق حماقت انسان ها و یا اختلاف فرهنگی نمی تواند مانعی باشد که انسان های احمق به بردگی گرفته شوند، اعدام شوند یا از حقوق و آزادی و برابری خود محروم شوند. ما کمونیست ها از این فلسفه ی حق دفاع می کنیم. بنابراین برخورد احساساتی و غیرعقلانی به مسائل را نه تنها درست نمی دانیم، بلکه ان را در خدمت اجرای قوانین ارتجاعی می دانیم. از نقطه نظر فلسفه ی حق من برخورد محمد عبدی پور در مورد پایان دادن به کمپین با اعلام خبر دروغین „جمع شدن پول“ را کاری ضد اخلاقی، ضد حقوقی و در چارچوب نابودی عقلانیت مورد نظر ما می دانم و باید این برخورد احساسی با تمام قدرت نقد شود. این عمل محمد عبدی پور می تواند عملا مانع جمع شدن پول دیه شود و جمع نشدن پول دیه به قتل سیاوش خواهد انجامید. لذا لازم است از این زوایه عبدی پور را به شدت نقد کرد و در نقد هیچ نوع سازشی حتی با نزدیک ترین رفقا را لحاظ نکرد.
اشتباه دیگر عبدی پور این است که از طریق کمپین دفاع از زندانیان سیاسی ظاهرا همانطور که برادر سیاوش می گوید شماره حساب یا شماره حساب های دیگری را اعلام کرده است. این عمل اگر حتی بر اساس ضرورت شکل گرفته باشد، نوعی بی اعتمادی را نزد افکار عمومی دامن می زند. درست کردن یک هیئت نظارت انتخابی بر ورودی و خروجی های شماره حساب مادر سیاوش بهترین گزینه است. اعلام کردن روزانه ی پول های جمع شده باید با شفافیت کامل صورت بگیرد. اینکه خانواده ی سیاوش بخواهند تمام سیصد میلیون تومان را از مردم بگیرند و در صد میلیون تومانی که خودشان قول داده بودند، جور کنند، صرفه جویی کنند، عملا در بازی بیزنس با خون پسرشان قرار گرفته اند. کاری که ما اجازه ی ان را نمی دهیم. کسب وکار با اعدام سال هاست توسط جریان نئوفاشیستی اکس مسلم در آلمان و اوباش وابسته به حزب کمونیست کارگری ایران-جریان تقوایی به پیش می رود. کاری که از بنیاد ضد انسانی است و ربطی به مبارزه علیه اعدام ندارد. من به شخصه این گونه برخوردها را چه از جانب خانواده ی زندانیان و چه جریانات سیاسی و غیره صورت بگیرد، به عنوان یک عمل ضد بشری محکوم می کنم.
مساله ی دیگر ضروت اعلام کمپین جدیدی متشکل از چهار نفر معتمد جامعه است که سابقه ی مبارزاتی پاکی دارند. وقتی عبدی پور کمپین را تمام شده اعلام می کند، لازم است برای جلوگیری از اعدام سیاوش کمپین دیگری را اعلام کرد، در غیر این صورت حماقت خانواده ی سیاوش و لجاجت محمد عبدی پور می تواند به مرگ سیاوش بیانجامد. اتفاقی که نباید بیفتد.

13.12.2019 هایدلبرگ آلمان

درباره ی ترجمه ی دانشنامه ی تاریخی انتقادی مارکسیسم

با کمال تاسف باید به تمام رفقایی که در پروژه ی ترجمه ی دانشنامه ی تاریخی انتقادی مارکسیسم همکاری کرده و می کنند اعلام کنم، که „انستیتوی برلین برای تئوری های انتقادی“ در تاریخ 3.12.2019 از طریق رفیق مسئول سرپرستی ترجمه ی دانشنامه به زبان های مختلف به من اعلام کردند که انستیتو و بنیاد رزا لوگزامبورگ توانایی پرداخت سالانه بیش از 2000 یورو برای ترجمه ی دانشنامه ی تاریخی انتقادی مارکسیسم به زبان فارسی را ندارند. دلیل این مساله بحران مالی ایی است که انستیتوی تئوری های انتقادی در سال های اخیر با ان دست و پنجه نرم می کند. بحرانی که مانع چاپ شدن دانشنامه به صورت کاغذی به زبان آلمانی هم شده است. انتشارات ارگومنت که به صورت مستقیم با این انستیتو در ارتباط است، کتابفروشی آرگومنت را به خاطر بحران مالی در برلین دو هفته پیش برای همیشه بست. در شرایط فعلی انستیتوی تئوری های انتقادی ده ها هزار یورو (چند صد هزار یورو) بدهی مالی دارد، بدهی هایی که باید پرداخت شوند تا انتشارات ارگومنت دوباره روی پای خود بایستد. در یکی دو سال اخیر این بحران خود را در شکل بحران در انتشار فصل نامه ی داس آرگومنت نشان داده است. داس آرگومنت مدت بیش از دو سال است با کمبود نیرو و مقاله و بحران مالی برای چاپ فصل نامه روبرو است و این فصل نامه دیگر به صورت منظم مانند سابق منتشر نمی شود، به خاطر همین مساله انستیتو توانایی مالی خود را برای حمایت مالی کتاب فروشی آرگومنت در برلین از دست داد و این کتاب فروشی دو هفته پیش برای همیشه بسته شد.

بنیاد رزا لوگزامبورگ قرار بود برای ترجمه ی دانش نامه ی تاریخی انتقادی مارکسیسم به زبان های مختلف در سال 200 هزار یورو هزینه کند، اما ظاهرا این بنیاد به خاطر کمک های مالی دیگری که برای برگزاری کنگره ی بین المللی مارکسیسم و غیره می کند، هزینه را کاهش داده است و تصمیم گرفته است برای ترجمه ی چینی، انگلیسی، اسپانیولی، پرتغالی، ترکی و زبان های دیگر مبلغ بیشتری هزینه کند. دلیل اینکه بنیاد رزا لوگزامبورگ هزینه ی زیادی برای ترجمه ی فارسی اختصاص نمی دهد، را باید در دیدگاه های اروپا محورانه ی حاکم بر بنیاد رزا لوگزامبورگ، بروکراتیزه شدن این نهادهای „چپ“، انتگره شدن در منطق بورژوایی و همچنین حاکم نبودن منطق انترناسیونالیسم پرولتری بر دیدگاه دست اندرکاران بنیاد رزا لوگزامبورگ است.

 بنیاد رزا لوگزامبورگ از یک طرفل به شکل دولت های بورژوایی فعالیت می کند و از طرف دیگر گرایشات موجود در این بنیاد متشکل از گرایشات „آنتی امپریالیستی“ پرو روس و پرو رژیم ایران و گرایش آنتی دویچ، یعنی پرو اسرائیلی و پرو صهیونیستی است. این مسائل باعث می شود که علیرغم تلاش های شبانه روزی خود من و رفقای دیگری که در کار ترجمه ما را همکاری کردند، بنیاد رزا لوگزامبورگ هزینه ی زیادی برای ترجمه ی این اثر سترگ به زبان فارسی اختصاص ندهد. انستیتوی تئوری های انتقادی به من اعلام کردند که برای ترجمه ی دانشنامه به زبان انگلیسی و چینی مبلغ زیادی را اختصاص می دهند و برای اسپانیولی سالی 5000 یورو، لذا برای زبان فارسی بیش از 2000 یورو نمی توانند در سال پرداخت کنند.

البته این برای ما به معنی پایان گفتگو با انستیتو نیست. ما گفتگوی خود را با انستیتوی تئوری های انتقادی برلین و همچنین بنیاد رزا لوگزامبورگ در تاجیکستان و بنیاد رزا لوگزامبورگ در برلین به پیش خواهیم برد و تمام تلاش مان را خواهیم کرد، که این پروژه ی بزرگ را با موفقیت به سرانجام برسانیم و از انان پول بیشتری بابت ترجمه بگیریم. در کنگره ی بین المللی مارکسیسم در ماه مه سال 2020 بار دیگر این مساله را روی میز انستیتوی برلین برای تئوری های انتقادی خواهم گذاشت و تمام تلاش خود را به کار می گیرم، تا بتوانم انان را قانع کنم که ترجمه ی این دانشنامه به زبان فارسی در شرایط فعلی ضروری است و باید حمایت شود. تاکنون تا جایی که من اطلاع دارم 21 مقاله از این دانشنامه ی سترگ را ترجمه کرده اییم و ترجمه ی مقالات دیگر، مقالاتی که برای اوضاع فعلی در ایران ضروری هستند ادامه پیدا خواهد کرد. ما این کار را بدون گرفتن کمک هزینه برای ترجمه به پیش خواهیم برد.

از انجایی که من مسئولیت سرپرستی ترجمه ی این اثر سترگ را به عهده گرفته ام و رفقای زیادی در کار ترجمه و ویرایش متون با ما همکاری کرده و می کنند، لذا لازم دانستم گزارش اخرین وضعیت ترجمه را و گفتگو های خود با نهادهای مختلف مرتبط با این ترجمه را با همگی شما در میان بگذارم.

در شرایط فعلی می توانیم این دو هزار یورو را از انستیتو بگیریم، تا بتوانیم در اینده پول بیشتری از انان بگیریم. رفقایی که بیشترین ترجمه را کرده اند، می توانند یک صورت حساب بین 300 تا 500 یورو بنویسند، شماره حساب بانکی و کد مالیاتی و و دیگر مشخصات خود را ارسال کنند، تا من ان را به انستیتو داده و انان در اولین فرصت پول را دریافت کنند.

از تمام رفقایی که در این پروژه تاکنون با ما همکاری کرده اند، صمیمانه تشکر می کنم و دست همگی را به گرمی می فشارم.

با احترام

حسن معارفی پور

هایدلبرگ 05.12.2018

Die Revolution und Konterrevolution im Iran

Analyse über die verkehrte Revolution 1979 und ihren aktuellen Ausbruch

Was momentan im Iran passiert, ist mehr als nur ein „Aufstand“. Die Aufstände, die vor 2 Jahren im Iran ausbrachen und seitdem nie ganz verschwunden waren, sondern in anderen Formen des Widerstands weitergeführt wurden, leben seit Freitag, dem 15.11.2019 mit neuer Radikalität und Entschlossenheit wieder auf. Wie ein Vulkan unter dem Meer schleudert der Aufstand alle Wut über die Zustände im Iran an die Oberfläche der Gesellschaft. Der Auslöser dieser Aufstände war die Erhöhung des Benzinpreises über Nacht um 200%, aber die eigentlichen Gründe für den Ausbruch liegen tiefer: in 40 Jahren Unterdrückung und brutaler Ausbeutung insbesondere der Arbeiter*innen und Besitzlosen, in brutalen Einschränkungen der individuellen und gesellschaftlichen Freiheit – der Meinungsfreiheit, freien Sexualität, das Recht auf Konsum von Alkohol etc. und Verwirklichung des Absolutismus– und in der Verfolgung, Vertreibung und Auslöschung der oppositionellen Menschen und Parteien. Die jetzigen Aufstände gehen über alle Aufstände der letzten 40 Jahren im Iran hinaus, indem sie die Macht des bonapartistischen Staates im Iran zerschlagen und eine andere Form der Herrschaft verwirklichen wollen.

Historische Analyse der Revolution und Konterrevolution im Iran

Ausgangspunkt dieser Unterdrückung und Ausbeutung ist die Zerschlagung der linken, radikalen Revolution der Arbeiterklasse 1979 durch die faschistoide, islamische Konterrevolution, die sich selbst als revolutionär darstellte und durch populistisch-demagogische Propaganda den Boden für die Machtübername der faschistischen Islamisten ermöglichte. Die neue provisorische Regierung im Iran begann direkt nach der Machtübernahme einen zerstörerischen 8-jährigen Krieg gegen das Baath-Regime im Irak, um eine Krisensituation zu kreieren, in der jede Opposition als eine Gefährdung der „nationalen Sicherheit“ delegitimiert und sofort zerschlagen werden konnte. Das übergeordnete Ziel des Krieges war, dem Iran eine imperialistische Herrschaft in der Region zu sichern. Khomeini drückt das so aus: „Der Weg nach Jerusalem führt durch Kerbela“, was so viel bedeutet wie: „Wenn wir Jerusalem erobern wollen, müssen wir unterwegs den Irak besetzen“. Der vorgeschobene Grund für diesen Eroberungszug war die Verbreitung der schiitischen Religion als „wahren“ Islam. Der Islam wurde als Legitimationslehre für die imperialistische Angriffe und die Erweiterung des Kapitals benutzt. Die Analysen, die das iranische Regime als vorkapitalistisch oder den Islam als eine Ideologie darstellen, die mit dem Kapitalismus nicht vereinbar sei, entbehren jeder wissenschaftlichen und empirischen Grundlage. Wir haben deutlich gesehen, dass der Islam sich sowohl im Iran als auch in den Ländern wie Indonesien, Türkei und sogar Saudi-Arabien an die brutalsten Formen des Kapitalismus (Neoliberalismus und Faschismus) angepasst hat. Das iranische Regime ist durch die konterrevolutionäre Bourgeoisie an die Macht gekommen und konnte nur überleben, indem es sich an die Logik der kapitalistischen Herrschaft und imperialistischen Weltpolitik anpasste und selbst zu einem Pol des regionalen Imperialismus wurde. Den erste Versuch eines imperialistischen Kriegs machte das iranische Regime am Anfang der Machtübername durch die faschistoide Konterrevolution, die wir „Khomeinismus“ nennen.
Mit dem imperialistischen Krieg gegen den Irak unter Saddam Hossein begann auch der innerstaatliche Krieg gegen jede Opposition. Besonders mit den Angriffen auf den kommunistischen Widerstand in Kurdistan, im Nordiran am Kaspischen Meer in Türkmen Sahra und im Süden bei Shiraz bei der türkischen Nomaden-Minderheit Ghachghai wurde der letzte Atem der eigentlichen Revolution ausgelöscht. Kurz danach wurden alle Räte in den Fabriken kriminalisiert und die Kontrolle der Arbeiter*innen über die Produktion bis 1982 endgültig aufgehoben. Die Räte wurden umbenannt in „Islamische Räte“ (Khane Kargar und Shoraei Islamie Kar) und alle Linken und Kommunist*innen der Räte der Arbeiter*innen festgenommen oder ausgelöscht. Im Frühling 1982 fing die erste Massenauslöschung an. Tausende Volksmudschahedin und Mitglieder linker Parteien wurden ermordet. Diese brutale Auslöschung der oppositionellen Menschen dauerte von diesem Frühling 1982 bis Sommer 1988 an und kostete mehr als 100.000 Menschen ihr Leben. Der Genozid erreichte seinen Höhepunkt im Sommer 1988, als 5000 Menschen innerhalb weniger Wochen ohne Gerichtsverhandlung vernichtet und mithilfe von Baggern in Massengräbern in Khavaran beerdigt wurden.
Auch die sogenannten linken Parteien wie die Tudeh-Partei, Aksariat (Organisation der Volksfedajin als angeblich größte „sozialistische“ Partei des Iran) und andere kleine Parteien und Gruppen, die die Sowjetunion unterstützt hatten, und mit ihrer Propaganda, Strategie und Taktik ihren Beitrag zur Machtübernahme des faschistischen, islamischen Regime leisteten, wurden im Jahr 1984 verboten. Ihre Mitglieder und Zentralkomitees kamen ins Gefängnis und die Anführer verrieten viele ihrer Anhänger, die dann brutal gefoltert und an die Wand gestellt wurden. Die verräterischen Anführer wurden dazu gezwungen, sich im Fernsehen öffentlich zu ihrer Bekehrung zum Islam zu bekennen und Kommunismus und Islam als zwei Seelen in einem Körper darzustellen.
Das sich errichtende islamisch-faschistische Regime bekämpfte aber nicht nur jeden parteilich und gewerkschaftlich organisierten Widerstand, sondern vor allem auch die Frauen, die im Widerstand eine wesentliche Rolle spielten und sich mit Waffen gegen ihre Unterdrückung wehrten, während die Frauenbewegung in Europa zusehends in Kompromisse und Kooperation mit den Herrschenden ging. Die starke Position der Frauen stellte für das neue Regime eine besondere Gefahr dar, die es mit der brutalsten Gewalt und langfristigen Unterdrückung zu bannen versuchte. Die Attacken auf Frauen breiteten sich in brutalster Weise in Form von Säure-Angriffen nach dem 8. März 1980 durch verschiedene Vertreter des Regimes wie Sepah Pasdaran („Revolutionsgarde“) und Basidsch-e aus und zerschlugen die progressive Frauenbewegung. Tausende Frauen, die für die Emanzipation von der Monarchie und Barbarei des Islam auf die Straße gegangen waren und den Zwang der Hijab ablehnten, wurden angegriffen. Tausende Frauen aus der kommunistischen Bewegung, die die Führung der Bewegung zur tatsächlichen Emanzipation übernommen hatten, wurden inhaftiert und mit der Legitimation der islamischen Gesetze vor ihrer Tötung von den Funktionären des Staates vergewaltigt. Die Hijabpflicht wurde für Mädchen ab dem Schuleintritt eingeführt, das Recht auf Scheidungen und aufs Reisen wurde Frauen genommen. Wer sich den Sharia-Gesetzen nicht beugte, wurde mit Säure attackiert, in der Öffentlichkeit ausgepeitscht, gesteinigt oder anders hingerichtet. In dieser barbarischen Zeit, in der der islamische Faschismus die Menschheit und die Menschlichkeit zerstörte, in der Frauen in Gefängnissen vergewaltigt und Oppositionelle im Genozid vernichtet wurden, rechtfertigte die postmoderne poststrukturalistische Ideologie in den westlichen Ländern diese Barbarei des Faschismus als „Multikulturalismus“ und erklärte sie zur kulturellen Eigenheiten, die nichts mit Westen zu tun hätte und daher auch nicht kritisiert werden dürfte. Michel Foucault als einer der Vordenker der Postmoderne und des französischen Poststrukturalismus unterstützte Khomeini nicht nur, sondern sprach auch über die Spiritualität der schiitischen Religion und die Abschaffung der Hierarchie unter den Mullahs. Er besuchte Khomeini in Ghom und berichtete von dieser Begegnung mit Begeisterung. Nachdem er bei einem schweren Unfall im Iran vergleichsweise glimpflich davongekommen war, erklärte er, dass nur die Spiritualität ihn hatte retten können. Der Mythos über Khomeini wurde unter den westlichen „Intellektuellen“ und „linken“ Parteien und Gruppen so stark verbreitet, dass viele Khomeini als anti-imperialistischen Charakter verstanden. Gleichzeitig wurde dieser Mythos durch die imperialistischen Medien stark propagiert.
Die Etablierung und Festigung des islamischen Faschismus im Iran ist einerseits Folge der globalen Neoliberalisierung der Wirtschaft. Unterstützt wurde sie vom westlichen neoliberalen Imperialismus im Zuge der anti-kommunistischen Bekämpfung der sozialistischen und linken Bewegungen, die der Sowjetunion nahestanden. Nach dem G7-Gipfel in Bonn 1978 wurde im Sinne der sogenannten Weltsicherheit hauptsächlich über den Iran und Japan geredet. Die Regierungschefs der westlichen Länder schlossen sich zusammen, um gemeinsam mit Khomeini ins Gespräch zu kommen und ihn als eine Alternative zur linken und kommunistischen Bewegung im Iran zu stärken. Mit der Unterstützung Khomeinis erreichten die imperialistischen G7-Staaten aber nicht nur, dass die sozialistische Opposition im Iran zerschlagen wurde, sondern auch die bis dahin starke sozialistische Bewegung im Irak. Khomeini war der einzige Machtstrebende, der den G7-Staaten den Krieg gegen den Irak versprach, der jede innerstaatliche Opposition schwächen musste. So konnten die G7-Staaten die Gefahr des Kommunismus im Nahen Osten bannen.
Khomeini versprach, die Unterdrückten zu unterstützen, auch den Kommunist*innen Freiheit zu gewähren und „das Geld vom Öl auf den Tisch der Arbeiter*innen zu bringen“, die Ungleichheit zu beseitigen. In seinem Treffen mit den größten Imperialisten schwafelte er zur Öffentlichkeit von seiner und deren anti-imperialistischen Haltung. Dieser Missbrauch des linken Diskurses durch den islamischen Faschismus hatte eine große Wirkung, indem Khomeini der linken Opposition den Boden unter den Füßen wegzog. Gleichzeitig behauptete er, die Wirtschaft gehöre „zum Esel“ (in die Mülltonne), um damit die Rückkehr zur Spiritualität zu propagieren und den Fortschritt im Rückschritt zu versprechen. Damit einher ging seine Propaganda für die Rückkehr in das Leben im Kleinen gegen die Moderne mit ihren bürgerlich-freiheitlichen Idealen des Westen.
Andererseits wurde durch die Propaganda der religiösen Stätte Hosseini Ershad die Ideologie des islamischen Faschismus als die Vertretung der Arbeiter*innen in der Bevölkerung verankert. Khomeini und seine Gefolgsleute griffen das falsche Bewusstsein in der Bevölkerung auf, dass der Zerstörung der Vernunft gleichkommt. Khomeini übersetzte die Ideologie in eine einfache Sprache und machte sie so einem noch breiteren Publikum zugänglich. In einer chauvinistischen und menschenverachtenden Weise sprach er von den „leidenden Arbeitern“ und betonte immer wieder: „Wir brauchen nicht das Materielle, wir brauchen nur unsere Spiritualität“. So ließ er die grundlegenden materiellen Nöte der Arbeiter*innen zu Nichtigkeiten schrumpfen und legitimierte die Aufrechterhaltung dieser Nöte. Mit diesen Aussagen konnte er die geistige und praktische Grundlage einer der brutalsten faschistoiden Formen von Herrschaft am Ende des 20. Jahrhunderts und Anfang 21. Jahrhunderts auf den Schultern der Arbeiterklasse durch eine Revolution von unten legen.
Die Revolution konnte nur mit dem Streik der Arbeiter*innen in der Ölindustrie und den dauerhaften Protesten zustande kommen. Die Islamisten richteten sich nie sich aktiv gegen die Monarchie im Iran. In der Zeit des Schah-Regimes wurden die Menschen wegen eines marxistischen Buches zum Tode verurteilt, aber die Islamisten hatten immer die Freiheit, ihre Bücher zu publizieren. Der Schah besuchte selbst Mekka und sogar Mossadegh verstand sich als liberaler Muslim. Mossadegh wird im Westen leider häufig als „progressiv“ oder sogar als „Sozialist“ dargestellt, obwohl er sowohl die Monarchie als auch den Islam unterstützte und seine Regierung den Widerstand der Besitzlose und Bauern und der Arbeiter*innen auf seine direkten oder indirekten Anweisungen hin zerschlug und mehrere Aktivist*innen der unterdrückten Klassen und teilweise Anhänger der Tudeh-Partei ins Gefängnis brachte. Mossadegh als ein Mann, der als ein „nationaler Charakter“ wie Jaml aldin Abdolnaser sowohl von nationalistischen kontrerevolutionären Kräften im Iran als auch von bürgerlichen und teilweise „linken“ Politiker*innen im Western sehr hochgeschätzt wird, verstaatlichte erst unter dem radikalen Druck von unten (von den Gewerkschaften und Arbeiter*innen) das Öl, obwohl die Verstaatlichung des Öls seit der Entstehung der Arbeiterbewegung in der Ölindustrie eine gerechte Forderung war, die schon 25 Jahr vor Mossadegh von der Arbeiter*innen unterstützt wurde. Nach dem Putsch gegen Mossadegh rutschte des Schah-Regime in eine Krise, die schließlich zur Revolution 1979 führte.
Die Analyse der Revolution im Iran 1979 kann nur aus der Perspektive der Kritik der politischen Ökonomie auf den globalen wirtschaftlichen und politischen Zusammenhang zwischen dem Block des Staatskapitalismus (des sogenannten Sozialismus) und dem imperialistischen Block des Westen in der Zeit des kalten Krieges gelingen. In der Zeit des kalten Krieges versuchte die Sowjetunion durch die Unterstützung reaktionärer, nationalistischer, religiöser und teilweise faschistischer Bewegungen und Strömungen, die sich als anti-imperialistisch und als „nationale Befreiungskämpfe“ darstellten, die USA und den westlichen imperialistischen Block zu schwächen. Dahinter steckte die Ideologie des „nationalen Weges zum Sozialismus“, die postulierte, nationale Befreiungsbewegungen würden automatisch zum „Sozialismus“, zur Partnerschaft mit der staatskapitalistischen Sowjetunion führen. Mit dieser mechanischen und stark vereinfachten Überzeugung leistete die Sowjetunion damit im Endeffekt einen Beitrag zur Etablierung der faschistischen Herrschaft in Ländern wie dem Irak, dem Iran und Syrien. Im Iran zeigte sich das mehr als deutlich, als die Konterrevolution, die sich als die Revolution darstellte, direkt nach der Machtergreifung eine neoliberale Politik einschlug. Gleichzeitig enttäuschte Khomeini auch die Hoffnungen der westlichen imperialistischen Staaten, er würde wie eine Marionette ihre imperialistische Politik im Iran fortsetzen. Kurz nach seiner Machtergreifung besetzten Khomeinis Anhänger die US-Botschaft in Teheran und schoben ihre Diplomaten in die USA ab. Doch selbst wenn die USA von Anfang an gewusst hätten, dass Khomeini kein weiterer Suharto (1965) oder Pinochet (1973) werden würde, hätten sie ihn sicherlich dennoch unterstützt, um die Entstehung eines sozialistischen Staats zu verhindern. Für diesen Zweck scheinen ihnen alle Mittel recht. Auch wenn kapitalistische Staaten Konflikte untereinander haben, gibt es doch zwischen allen kapitalistischen Akteuren ein gemeinsames Interesse, das über allen innerkapitalistischen Konflikten steht: Die Aufrechterhaltung der kapitalistischen Produktionsweise und Herrschaft. Deswegen kommen kapitalistische Staaten da zusammen, wo es ihnen darum geht, sozialistische Projekte zu zerschlagen, die zu einer anderen, nicht-kapitalistischen Produktionsweise führen und mit der Möglichkeit der Ausweitung auf andere Regionen die kapitalistische Produktionsweise gefährden. Sie versuchen also entweder, sozialistische Projekte brutal zu zerschlagen, oder sie in den Kapitalismus zu integrieren und sie so ebenfalls Schritt für Schritt zu vernichten. In Europa integrierte die Konterrevolution durch eine passive Revolution von oben (soziale Reformen) häufig die linke Opposition in den bürgerlichen Staatsapparat, ohne sie brutal zerschlagen zu müssen und gegen die Mitglieder der linken und kommunistischen Parteien mit einer Auslöschungspolitik wie im Iran, Chile oder Indonesien vorzugehen. Seit den ersten sozialistischen Bewegungen und Revolutionen wurde im Westen von der Sozialdemokratie und konservativen Parteien eine antikommunistische Politik betrieben gegen die kommunistischen Parteien, die sich nicht anpassen wollten.

Analyse der aktuellen Revolution und Konterrevolution

Das iranische Regime kam durch eine Krise an die Macht und konnte sich nie von dr Krise lösen: Es kam infolge des Zusammenbruchs der Monarchie an die Macht und kreierte die erste „eigene“ Krise mit dem Krieg gegen den Irak, der zu massiver Armut, Hunger und über einer Millionen Toten im Iran führte. Durch den Krieg gegen den Irak hatte das Regime einerseits eine „schöpferische Zerstörung“ verwirklicht (nach Schumpeter: die Krise mit einer Krise überwunden), andererseits fand das Regime darin die Legitimation für die Auslöschung des Herzens der tatsächlichen Revolution der Arbeiterklasse durch den Massenmord an Kommunist*innen und die Besetzung der kurdischen revolutionären autonomen Gebieten, in denen eine Art Rätedemokratie durch die Partei Komala aufgebaut worden war. Durch den Wiederaufbau und die Öffnung für die globale kapitalistische Wirtschaft kam der Iran in die Krise der neoliberalen Verschärfungen, in denen breite Lebensbereiche kommodifiziert und privatisiert wurden, was die Armut verschlimmerte und großen Unmut in der Bevölkerung schuf. Diese Krise führte der Iran fort in der Streichung der Subventionen auf Lebensmittel und in der Kommodifizierung aller Lebensbereiche, die viele Menschen sehr bitter zu spüren bekamen. Die Neoliberalisierung der Wirtschaft lässt das Regime mehr und mehr in eine Legitimationskrise inner- und außerhalb des Irans rutschen. So wurde es von einem faschistischen Regime mit Massenbasis zu einem bonapartistischen Regime mit islamisch-faschistischer Ideologie, das seine Massenbasis verloren hat und seine Herrschaft mit gewaltsamer Unterdrückung sichern muss. Es ist für die Bevölkerung eine fremde Macht geworden, die ihren Schatten und ihre Unterdrückung auf das Leben aller Menschen wirft. In der Zivilbevölkerung lassen sich kaum Teile finden, die das Regime noch unterstützen. Diese minimalen Teile werden von der Mehrheit der Gesellschaft als Verbrecher und Verräter gesehen.
Seit zwei Jahren herrscht eine besonders schwere Wirtschaftskrise im Iran, mit der die Legitimation des Regimes noch stärker in Frage gestellt wird. Dieser Wirtschafts- und Legitimationskrise versucht das Regime durch verschärfte Unterdrückung und Gewalt zu begegnen, wodurch es die Legitimationskrise aber nur noch weiter verschärft. Wenn das Regime den Menschen das letzte Stück Brot nimmt, müssen sie sich wehren, gehen in Massen auf die Straßen und versuchen, das Regime zu stürzen. Die Mehrheit der Bevölkerung im Iran hat nichts mehr zu verlieren. Deswegen greifen die Menschen Tankstellen und Banken an als Stellvertreterinnen des Kapitals, religiöse Stätten wie Moscheen und theologische schiitische Universitäten (z.B. Havza) als Symbole des Regimes mit seiner religiösen Selbstlegitimierung und schließlich Polizeistationen und Staatsvertreter*innen (Polizist*innen, Geheimdienstler*innen etc.) als Vollstrecker*innen der Staatsgewalt. Als nächster Schritt muss ein revolutionärer Ausbruch folgen. Die Bevölkerung muss sich die staatlichen Waffen zu eigen machen, indem sie sie aus Polizeistationen und anderen Orten entwendet, um sich gegen die brutale staatliche Gewalt verteidigen und sie schließlich zerschlagen zu können. Seit einigen Tagen schießen Sepah (die sogenannte Revolutionsgarde), Basidsch-e (eine paramilitärische staatliche Hilfspolizei) und Itela’at (Khameneis persönlich vertrauter Geheimdienst) in großen Teilen in zivil auf Demonstrierende und verteidigen mit allen Mitteln das Regime, das ihnen ihr Monopol in der iranischen und nah-östlichen Wirtschaft sichert. Die Armee und Ordnungspolizei verweigern in großen Teilen, auf die Bevölkerung zu schießen. Auch sie und ihre Familien leiden unter der wirtschaftlichen Krise. Zudem sind sie eher mit der allgemeinen Bevölkerung verbunden und die Armee ist traditionell eher liberal und unreligiös. Auch in Sepah gibt es aber viele Menschen in untergeordneten Positionen, die unter der gewaltsamen Hierarchie innerhalb der Garde leiden und nicht uneingeschränkt hinter der Zerschlagung der Proteste stehen. Im Iran steht momentan also eine relativ kleine Gruppe an schwerbewaffneten Staatsdiener*innen einer sehr großen Mehrheit an weniger bewaffneten Menschen gegenüber. Sobald mehr Waffen in die Hände der Bevölkerung kommen, wird sie endgültig zur stärkeren Partei. Wir befinden uns damit aktuell in einer vorrevolutionären Phase.
In diesem Zustand gibt es viele Parteien in der Opposition, die die Bevölkerung zu Ruhe und friedlichen Demonstrationen aufrufen und die Gewalt – die notwendige Selbstwehr – gegen den faschistischen Staat als illegitim darstellen. Eben diese Parteien hatten ihren Anteil daran, Khomeini an die Macht zu bringen und wollen sein Regime jetzt vor einer Revolution schützen. Die Aufstände im Iran werden mit großer Wahrscheinlichkeit zu einer Revolution führen, egal was die parteilich organisierte Opposition dazu beitragen oder daran verhindern wollen. Die Proteste sind so weit vorangeschritten, dass die Bevölkerung nicht mehr nach Hause zurückkehren kann, wenn sie nicht einen weiteren Genozid riskieren will. Diese Proteste sind in der Geschichte der letzten 40 Jahre einzigartig, weil sie alle Formen von früheren Protesten überwunden haben und sich zur Zerschlagung des Staates und des Kapitals hin entwickeln. Die Menschen haben von den Protesten vor zwei Jahren viel gelernt. In den Gewerkschaften wurden Räte aufgebaut und das Klassenbewusstsein der Arbeiter*innen ist bedeutend gestiegen. Die Idee der Kontrolle der Produktion durch die Arbeiter*innen und allgemein sozialistische Ideen haben sich tief in der Gesellschaft verankert. Auch in vielen Betrieben wurden in den letzten zwei Jahren Räte aufgebaut. Von reformistischen und bürgerlichen Versprechen von Verbesserungen innerhalb des kapitalistisch-religiösen Staates lässt die Bevölkerung sich nicht mehr blenden. Damit hat sie der Konterrevolution den ideologischen Boden unter den Füßen weggezogen und hat das Potenzial, die Konterrevolution dauerhaft zu beenden. Die Organisationen und Kräfte, die in der Lage sind, die Wut der Bevölkerung schließlich in eine emanzipatorische Richtung zum Aufbau einer anderen Gesellschafts- und Wirtschaftsordnung zu leiten, müssen momentan noch weitestgehend unsichtbar bleiben, um nicht ihre eigene Auslöschung zu riskieren. Sobald aber die Macht des islamisch-faschistischen Regimes gestürzt ist, können sie von der illegalen in die legale Arbeit gehen und die Macht der Arbeiter*innenklasse organisieren.
Diese Proteste haben auch viele Exil-Iraner*innen wieder aufgeweckt und politisiert. Die Monarchisten, die die Befreiung in der Zukunft in einer Rückkehr zur Vergangenheit der vorkapitalistischen Herrschaft (Monarchie) unter kapitalistischer Wirtschaft versprechen, versuchen durch rassistische und faschistische Propaganda die Proteste in die falsche Richtung zu lenken. Sie sprechen von der „arischen Rasse“, die dem „iranischen Volk“ seine natürliche Überlegenheit verleihe. Sie berufen sich auf das iranische Territorium, von dem um keinen Preis auch nur ein kleiner Teil verlorengehen dürfe. Parteien wie die Volksmudschahedin träumen von einem neuen faschistischen Islamismus. Die linke Opposition versucht, sich auf die Seite der unterdrückten Bevölkerung zu stellen und aus dem Ausland für eine Revolution zu kämpfen, indem sie fortlaufend Aktionen und Proteste gegen das Regime und vor den Botschaften und Konsulaten organisiert, Nachrichten des Aufstands aus der Perspektive der Unterdrückten und Protestierenden veröffentlicht und über Satellit einen Zugang zum Iran schafft, mit dem sie die Blockade des Internets zu umgehen versucht.

Geschrieben von Hassan Maarfi Poor

زیبایی شناسی قیام آبان ماه

کانت به مثابه ی یکی از اولین متفکرین تاریخ بشر است که یک سیستم زیبایی شناسی منسجم را ارائه داد. کتاب „نقد قوه ی حکم“ کانت زیبایی شناسی را قضاوت در مورد „زیبایی و نیکی“ پدیده های تعریف می کند. زیبایی و نیکی ایی که توسط سوژه ی انسانی تشخیص داده می شود. کانت اما با تناقض لاینحلی روبرو می شود و ان این است که ایا می توان از یک زیبایی شناسی در سطح عمومی در جامعه صحبت کرد؟ پاسخ او به این سوال اره است. تناقض انجا بروز می کند که کانت سوژه را به مثابه ی افراد در جامعه تعریف می کند و „انقلاب“ کپرنیکی کانت، انقلاب در فلسفه ی زمان خودش که عقلانیت و نه مذهب را محور بررسی پدیده های اجتماعی مبنا قرار می داد و مذهب و ماوراء طبیعه را به صورت نیم بند رد می کرد، بدون اینکه بتواند خود را از قید و بند متافیزیک رها کند، دقیقا خواستی است که به حوزه ی مباحث زیبایی شناسی او راه پیدا می کند و این تناقض را لاینحل باقی می گذارند که ایا سوژه (فرد) می توانند بدون جامعه سوژه به حساب بیاید، زمانی که ابژه یی در کار نیست؟ کانت پاسخ این سوال را نمی دهد، چون درک او تابع تکامل مادی شرایط دوران خود بود و نمی توانست یا گرایشات محافظه کارانه اش اجازه نمی داد، راه حرکت رو به جلو را برای برقراری رابطه بین سوژه و ابژه را فراهم کند. از طرف دیگر کانت به تبدیل شدن زیبایی شناسی به یک ذائقه ی عمومی (بخوانید ایدئولوژی حاکم) می پردازد، زمانی که زیبایی شناسی عمومی به عنوان یک مبنا نزد اکثریت جامعه پذیرفته می شود، پس سوژه ی (فرد) مورد نظر کانت یا سلایق و ذائقه ی زیبایی شناسانه اش کاملا فردی است و یا تحت تاثیر شرایط مناسبات اجتماعی عصر خودش. اگر کانت معتقد است که این سلیقه و ذائقه فردی است، پس صحبت کردن او از یک درک عمومی و غالب از زیبایی شناسی چرند است، اگر هم به ذائقه ی عمومی باور دارد، پس نمی تواند اعلام کند، هر سوژه به فرد به عنوان عنصر آگاه و منطقی به تنهایی تشخیص دهد چه چیزی زیبا و چه چیزی زشت است، چون همین سوژه ی آگاه و منطقی محصول شرایط مادی و تاریخی عصر خود است و نمی توان او را از شرایط تاریخی جدا کرد. مساله ی مهمتر این است، که اگر ما زیبایی شناسی را به قضاوت „هارمونیک“ در ذهن سوژه بدون کشف „هارمونی“ در ابژه تقلیل دهیم، آن زمان ما با زیبایی شناسی طرف نیستیم بلکه با برداشت های مزاجی مسلکانه ی فردی از ابژه طرفیم، چیزی که ایدئولوگ های پساساختارگرا از ان دفاع می کنند. این زیبایی شناسی پسن مدرنیستی یا پساساختارگرایانه هر چی هست، زیبایی شناسی نیست. تناقض اینجا اشکار می شود که کانت از یک طرف با „انقلاب کپرنیکی“، سوژه ی انسانی و نه خدا را محور عقلانیت می داند، از طرف کانت این سوژه ی انسانی را یک سوژه ی انسانی مستقل نمی داند که به عنوان فرد خارج از جامعه نیکی و بدی و زیبایی و زشتی را تشخیص دهد. اینجاست که فلسفه ی زیبایی شناسی کانت در بین زیبایی شناسی به مثابه ی یک ذائقه ی فردی و زیبایی شناسی به مثابه ی ذائقه ی جمعی سرگردان باقی می ماند، بدون اینکه راه برون رفت را نشان دهد. کانت در مهمترین اثر خود „نقد عقل محض“ می نویسد که ما اشیاء را هیچگاه نمی توانیم بشناسیم، چون تلاش برای کشف و شناختن اشیاء تا بی نهایت ادامه پیدا می کند. این محور ایدئالیستی فلسفه ی کانت که ما را به لاادری می فرستاد و از „شی برای خود“ یک پدیده ی ذهنی غیرقابل شناسایی درست می کرد، توسط هگل رفع می شود. هگل با تغییر ماهییت سوژه ی مورد نظر کانت از سوژه ی فردی به „روح جمعی“ از یک طرف و از طرف دیگر با اتکا به دیالکتیک به عنوان منطق فلسفه ی خود، علیه فردگرایی لیبرالی مورد نظر کانت طغیان می کند و همزمان سوژه را از انزوای فردگرایانه و لیبرالی کانتی می رهاند. سوژه برای هگل این به مثابه ی هستی اجتماعی آگاه بروز پیدا می کند. هگل می گوید زمانی که انسان خودش یک شی را خلق کرده باشد، نمی توانیم اعلام کنیم که او شناختی از ان „شی به برای خود، ندارد، چون خود سوژه ی خالق به تمام زیر و بم های ان شی وارد است. گرایشات ایدئالیستی کانت به حدی بر تحلیل های ماتریالیستی او غالب بودند که خود فوئرباخ می نویسد که کاش کمی بیشتر ماتریالیستی تحلیل می کرد. مارکس مساله ی رابطه و ابژه را در تزهای سوم فوئرباخ حل می کند و چند گام از هگل فراتر می رود. مساله ی تزهای فوئرباخ مارکس تنها عبور از ماتریالیسم حسی فوئرباخ که چیزی جز ایدئالیسم در پوشش ماتریالیسم نبود، نیست، بلکه مساله ی تغییر جامعه از طریق تغییر خود و تغییر خود برای تغییر جامعه است. اینجاست که ما به عنوان انسان هم می توانیم در نقش سوژه ظاهر شویم و هم برای دیگران ابژه باشیم. ما از طریق بهره گیری از طبیعت محیط زیست را تغییر می دهیم و با تغییر طبیعت هم باید زندگی مادی خود را با طبیعت خلق شده ی محصول پراکسیس خود تطبیق دهیم. تضادها و تناقضاتی که مارکس با ماتریالیسم تاریخی و فلسفه ی دیالکتیکی خود رفع می کند، نه برای کانت، نه هگل و نه فوئرباخ حل نشده بودند. آنجا که مارکس در ایدئولوژی آلمانی آگاهی انسان را محصول مناسبات تولیدی و رابطه دیالکتیکی ابژه و سوژه می داند، رابطه ی که ساختارگرایان و پساساختارگرایان تبدیل به روابطی مکانیکی و کارتونی نه متضاد و پویا کرده اند، در متون مختلف از جمله نقد پیشگفتار نقد اقتصاد سیاسی جلد ۱۳ م مجموعه آثار مارکس و انگلس در امتداد ماتریالیسم تاریخی ایدئولوژی آلمانی آمده اند و به مرور توسط مارکس و انگلس تکمیل شده اند.
فلسفه ی کانت به عنوان یکی از روبناهای مناسبات تولید بورژوایی با تناقضاتی روبرو شد که انقلابیون بورژوایی در انقلاب کبیر فرانسه و بعد از تثبیت بورژوازی روبرو شدند.
اگر فلسفه ی کانت بنیاد خود را بر منطق، اخلاق، حقوق بشر ووو گذاشته بود، انقلابیون و متفکرین دوران قبل از انقلاب ایده هایی چون آزادی، برابری و برادری را مطرح کرده بودند. بورژوازی سر کار آمده با انقلابی که بر دوش ستمکشان جامعه به سرانجام رسانده شده بود را به همراه مطالبات انقلاب توسط قوانین وحشیانه و استثمارگرانه ی بورژوایی حاشیه یی کرد و فلسفه ی کانت را تبدیل به ایدئولوژی دولتی برای توجیه این بربریت و ستمگری علیه کارگران کرد.

کانت به جای تلاش برای نابودی مذهب یا نقد ماتریالیستی مذهب، به نقد ایدئالیستی مذهب، یعنی تلاش برای تطبیق مذهب با معیارهای „عقلانی“ بخوانید بورژوایی گام بر می دارد. اگرچه مناسبات ضد عقلانی دوران کانت خود او را به عنوان فیلسوف و متفکر عصر روشنگری در المان از حرکت به جلو باز می داشتند و حتی پادشاه وقت آلمان فریدریش ویلهلم دوم با اوباشان سانسور چی اش دست به سانسور کتاب کانت „مذهب، تنها در چارچوب عقلانیت“ می زنند، اما کانت تا اخر عمر به عنوان انسانی محافظه کار که مناسبات سلطنتی و سلطه ی کلیسا را زیر سوال نبرد، باقی ماند و در بهترین شرایط از ایده ی جمهوری دمکراتیک در چارچوب مناسبات سلطنتی با حفظ قدرت پادشاه، اما پایبندی پادشاه به معیارهای „عقلانیت“ باقی ماند. کانت به مثابه ی یکی از مهمترین فلاسفه ی عصر روشنگری، به شدت تابع نظریات روسو به ویژه نظریه ی „دولت به مثابه ی یک قرارداد اجتماعی“ بود. پایبندی به این نظریه که دولت در نتیجه ی یک قرارداد بین توده ی مردم به مثابه ی حکومت شوندگان و بخشی از مردم به مثابه ی حکومت کنندگان کانت و همچنین ترس و واهمه ی کانت از نقد رادیکال بربریت زمان خود و محافظه کاری او، گرایشات میهن پرستانه و ضد زنش، ترس از آشنایی با دنیای غیر اروپایی او را به یک ضد انقلاب به معنی واقعی کلمه تبدیل کرد، ضد انقلابی که حق مبارزه برای تغییر وضع موجود در دوران خود را به رسمیت نمی شناخت و از „انقلاب در شیوه ی اندیشه“ دفاع می کرد.

فلسفه ی زیبایی شناسی کانت علیرغم کمبودهای جدی و افق محافظه کارانه اش، یک قدم ما را از فلسفه ی زیبایی شناسی باومگارتن به عنوان بنیان گذار رسمی علمی زیبایی شناسی جلوتر می برد. این گام به پیش این جاست که ما لازم است در چارچوب عقلانیت حرکت کنیم و به سبک باومگارتن زیبایی شناسی را به „علم شناخت حسی“ تقلیل ندهیم. سوالی که در مقابل کانت و طرفدارانش باید قرار داد این است که این عقلانیت مورد نظر ایشان چیست؟ جواب کانت جمهوری دمکراتیک با حفظ شاه و پایبندی شاه به قوانین جمهوری دمکراتیک است. اگر بخواهیم طول و عرض این جمهوری دمکراتیک را بررسی کنیم، به چیزی فراتر از دولت بورژوایی اولیه یا همان ایده ی دولت-ملت نمی رسیم. سوال دیگر اینجاست که دولت-ملت ها در کدام مقطع از تاریخ و در کدام کشور توانسته اند، منافع توده های مردم را رفع کنند و یا به ان پاسخ دهند؟ جواب هیچ کجای دنیا و در هیچ مقطعی از تاریخ است. بنابراین وقتی ما با یک پدیده ی تاریخی سر و کار داریم که در هیچ مقطعی از تاریخ منافع توده های ستمکش و کارگر و دهقان را رفع نکرده است، پس این چه عقلانیتی است که به من می گوید از طبقه ی ستمگر حاکم دفاع کنم، چون باید تابع „قانون“ رفتار کنم؟ اینجاست که فلسفه ی کانت و کل فلسفه ی بورژوازی به یک بن بست می خورد و در ضد عقلانی گرایی مطلق غرق می شود. وقتی که جریانات بورژوایی مدافع این فلسفه از „حقوق“ بشر در چارچوب مناسبات بورژوایی صحبت می کنند، من را یاد همان کتاب کانت „مذهب، تنها در چارچوب عقلانیت“ می اندازند.
هم مذهب تاریخا و بورژوازی از گذشته تا الان حقوق بشر را به اشکال مختلف پایمال کرده اند، پس چطور می توانیم از یک „مذهب عقلانی“ یا مناسبات بوروژوایی „انسانی“ صحبت کنیم؟ برای حل این مساله مارکس راه رهایی را به ما نشان میدهد. ما باید برای گرفتن حقوق انسانی خود، برای رسیدن به حقوق پایه یی هر انسان (از هر کس به اندازه ی توانش و به هر کس به اندازه ی نیازش) از مناسبات و دولت و مذاهب که بردگی انسان را مشروعیت می بخشند فراتر رویم و از این منظر است که انقلاب نه تنها امری حقوقی و یک حق انسانی است، بلکه امری ضروری برای رسیدن به این حقوق انسانی است. تمام ایدئولوژی ها و پروفسورهای بورژوایی تابع „عقلانیت“ بورژوایی در تلاشند همانطور که لنین می گوید از مناسبات فرسوده و ضد بشری سرمایه داری چهره یی انسانی نمایش دهند. این شامل تمام جریانات بورژوایی و سوسیال دموکرات و فاشیست و محافظه کار و نئولیبرال و لیبرال غیره هم می شود.

مساله ی بسیار مهم دیگری که کانت به علم زیبایی شناسی اضافه می کند مساله ی قدرت „قضاوت“ زیبایی و نیکی است. اگر ما توانایی قضاوت زیبایی و نیکی را با معیارهای عقلانیت و رهایی نداشته باشیم، در قضاوت جنبش های اجتماعی به شدت دچار سرگردانی و اشتباه می شویم و سره را از ناسره، زیبا را از نازیبا، نیکی را از شر و اپورتونیسم را از سوسیالیسم نمی توانیم تشخیص دهیم.

در خیزش و قیام چند روزه ی دی ماه مشاهده کردیم که چطور جریانات تا مغز استخوان مرتجع و فاشیست طرفدار اسپرم مقدس، جریانات سلطنت طلب و رسانه های امپریالیستی در تلاش بودند، یک دلقک لمپن قمارباز به اسم رضا پهلوی را به عنوان „رهبر“ و „سازمانده“ ی این قیام به مردم حقنه کنند. اگر مردم به اگاهی و هشیاری طبقاتی مسلح نباشند و از طریق دسیابی به عنصر اگاهی طبقاتی نتوانند نقد „ایدئولوژیک“ خود را به یک نقد ضد هژمونیک و سازمان یابی توده یی در سطح وسیع علیه هژمونی ضد انقلابی رژیم ساقط شده ی سابق و رژیم جنایتکار فعلی تبدیل کنند، می توانند به راحتی از طریق تبلیغات احساسی و عوامفریبانه بسان انقلاب 57 مغلوب ضد انقلاب شوند.

انچه روشن است این است که فلسفه ی کانت بعدها توسط نئوکانتی ها و پوزیتویست ها بسان لیبرالیسم ادام سمیت و ردیکاردو که توسط نئولیبرال ها به زباله یی تبدیل شد، هم به زباله یی برای مبارزه با جریانات سوسیالیستی که رهایی انسان را در چارچوب مناسبات سرمایه داری غیر ممکن می دیدند، تبدیل شد. نئوکانتیانیسم به یک جریان ضدعقلانی نماینده ی ویرانی عقل و دشمن قسم خورده ی کمونیسم تبدیل شد، همانطور که ایده های لیبرالیسم اولیه که بخشا برای ان دوران یک گام به „پیش“ بودند، توسط هارترین نمایندگان لیبرالیسم جدید به ایدئولوژی امپریالیستی ترین دولت ها و نهادها برای سلطه بر جهان و تعرض به حقوق و ازادی های فردی به اسم دفاع از آزادی اقتصادی در سراسر جهان تبدیل شد. لازم به ذکر است لیبرالیسم کلاسیک به مثابه ی روبنای دولتی بورژوازی دوران خود در کشوری مانند امریکا برده داری را نه تنها الغا نکرد، بلکه به طور واقعی تثبیت کرد. آمار بردگان در دوران قبل از لیبرالیسم با دوران سلطه ی لیبرالیسم به مراتب کمتر از دوران لیبرالیسم است. اگر امروز جریانات مختلف فاشیست و محافظه کار و مرتجع و ضد انقلاب هر کدام مدال افتخار „لیبرال-دمکراسی“ را به سینه اویزان می کنند و اگر چپ های ناسیونالیست و مهین پرستی مثل احمد سیف و جریانات مشابه از لیبرالیسم اولیه در مقابل نئولیبرالیسم دفاع می کنند، باید از تثبیت برده داری توسط لیبرالیسم اولیه هم دفاع کنند. چون مناسبات بازار آزاد وجود برده را برای صاحبان ابزار تولید ضروری می کرد و انجا اقتصاد بود که سیاست را تعیین می کرد و نه برعکس. سیاست های دولت های لیبرال تابع منافع اقتصادی دوران خود قرار می گرفتند و هر روز به شمار بردگان در زیر سایه ی حاکمیتی که وعده ی رسیدن مردم به رفاه از طریق ایجاد رقابت در بازار را داده بود، عملی می شد. نمایندگان فلسفه ی لیبرالیسم در امریکا، فاشیست هایی مانند جان راولز بودند که با اتکا به فلسفه ی کانت تئوری فاشیستی „جنگ های بشر دوستانه“ را گسترش داده، تئوری ایی که توسط جرج بوش برای دخالت نظامی در عراق در کنار انجیل منبع مشروعیتی برای تروریسم امپریالیستی امریکا شد. بگذریم!

حالا اگر ما به فلسفه ی زیبایی شناسی برگردیم و بخواهیم با معیارهایی که کانت برای سنجیدن „زیبایی و نیکی“ یا عدم ان در نظر می گیرد، دست به قضاوت در مورد تاریخ لیبرالیسم بزنیم، مشاهده خواهیم کرد که لیبرالیسم چیزی جز بازسازی بربریت ماقبل لیبرالیستی و حتی تثبیت بردگی و یا تطبیق بردگی با مناسبات جدید تولیدی و اقتصادی نیست. در این زمینه دومنیکو لوسوردو فیلسوف برجسته ی مارکسیست کتاب های فراوانی با فاکت های تاریخی زیادی نوشته است که سقم و صحت گفته ی من را اثبات می کنند.

قیام آبان ماه، رژیم تا دندان مسلح و مردم غیر آماده

قیام آبان ماه قیامی قابل انتظار بود، اما مردم هنوز در سطح توده یی به یک هماهنگی کامل برای به سرانجام رساندن قیام و تبدیل آن به انقلابی رادیکال نبودند. قیام دی ماه 96 اولین تکانی بود که بعد از سی و هشت سال سرکوب در یک بعد وسیع به یک رژیم تا دندان مسلح تروریست و انسان کش فاشیستی در ایران وارد امد. قیام 96 رژیم را با یک شوک روبرو کرد. رژیم تا حدود زیادی در لاک خود فرو رفت و عقب نشینی هایی به رژیم تحمیل شد. ابعاد مختلف این قیام خود را در شورش های شهری، بعدها اعتراضات کارگری و شکل گیری ایده ی کنترل شورایی تولید و کنترل بر تولید از جانب کارگران از یک سو و از طرف دیگر اعتراضات فردی زنان „انقلاب“ را به همراه خود خلق کرد. شجاعت و اعتماد بنفس اکثریت مردم جامعه را بالا برد. این قیام از نقطه نظر زیبایی شناسی هنوز قیام در چارچوب زیبایی شناسی مارکسیستی (در آینده ی نزدیک زیبایی شناسی مارکسیستی را توضیح می دهم) نبود، اما نطفه های یک جریان رادیکال در این قیام شکل گرفت. ملیتانسی جامعه بالا رفت، اما تشکل و تشکیلات سراسری کارگری و انقلابی به گفتمان توده یی و واقعیت اجتماعی تبدیل نشد. هماهنگی بین مردم در شهرها و استان های مختلف وجود نداشت و سطح قیام در بسیاری از شهرها به شدت رادیکالیزه شده بود، این در حالی بود که در برخی شهرها مردم هنوز به اعتراضات نپیوسته بودند و یا در شهرهایی مانند مشهد، اصفهان و یزد، عده یی سلطنت طلب بی مغز فاشیست شعار „رضا شاه روحت شاد“ سر می دادند. قیام آبان ماه بر بستر همان قیام، قیامی که در واقع برای عبور نهایی از رژیم شکل گرفته بود، سعی می کردند سوار شوند، تا ارتجاع ضد انقلاب گری فاشیستی را در قالب دفاع از سلطنت زنده کنند. رژیم هم که با تمام قدرت از یک طرف به سفره ی مردمی که چیزی در سفره شان باقی نمانده بود حمله می کرد و از طرف دیگر اوباش انسان کش خود را برای سرکوب مردم اماده می کرد. مردم اما همچنان به شکل غریزی و نه سازمان یافته عمل می کردند. رهبران کارگری نقشی در این اعتراضات به صورت فیزیکی و سازمان یافته نداشتند، همانطور که رضا پهلوی قمارباز لمپن نقشی نداشت. مردم سال هاست فقر و تنگدستی را حس کرده اند، از تبعات سیاست های اقتصادی و سرکوبگرانه ی این رژیم به ستوه امده اند. سال هاست در جامعه ی ایران بحران حاکم است و رژیم تلاش می کنند به هر طریق ممکن حاکمیت و سلطه ی خود را چه از طریق تخریب خلاقانه (جنگ) و چه از طریق سرکوب وحشیانه و کالایی تر کردن جامعه حفظ کند. در این میان بی گمان ضربه پذیرترین لایه های جامعه اقشار تحتانی طبقه ی کارگر یا به تعبیری یقه چرکین ها هستند که دست به شورش می زنند. یقه چرکین ها که در ایران به اسم حاشیه نشینان از انان اسم برده می شود، نیروی مادی این قیام بودند. طبقه ی خرده بورژوازی در این قیام اخیر خفه خون گرفته بود و با روزنامه ی شرق در دست و صبحانه ی کم چربی پشت صفحه ی تلویزیون قتل عام مردم توسط رژیم جنایتکار جمهوری را تماشا می کرد. تصور اینکه بحران به تنهایی می تواند به سرنگونی یک رژیم بیانجامد زیادی پوزیتیویستی و احمقانه است، همانطور تصور شکل گیری اگاهی طبقاتی در روند پروسه ی مبارزات خودبخودی هم اکونومیستی و خوشباوری ابلهانه است.
اگر بحران ها اتوماتیک به انقلاب ختم می شدند، حالا در تمام جهان انقلابات اجتماعی شکل گرفته بود. بحران ها ممکن است به انفجارات اجتماعی ختم شوند، اما انفجار اجتماعی تنها زمانی تبدیل به انقلاب می شود که در چارچوب عقلانیت نه به تعبیر کانتی، منافع توده های مردم، سازمان دهی و کنترل این انفجار برای تبدیل ان به یک انقلاب حرکت کند. برای این امر تشکیلات انقلابی ضروری است. تشکیلاتی که از طریق اژیتاسیون و تبلیغات، از طریق گسترش اگاهی طبقاتی بتواند توده ها را تبدیل به انسان هایی سازمانده و مسلح به اگاهی طبقاتی آماده کند، توده یی که به راحتی توسط فیک نیوز و اگاهی طبقاتی کاذب (ایدئولوژی های بورژوایی و ضد انقلابی) علیه منافع خودشان به کار گرفته نشوند و ضد انقلاب بر گرده ی انان از طریق گسترش رادیکالیسم پوشالی به قدرت نرسد.
شورش های شهری با لشکر کشی گله های انسان کش سپاهی، موقتا در بسیاری از شهرها خاموش شدند. این خاموش شدن اما خاموش شدن همیشگی نیست، این یک گام به پس برای برداشتن گام های بعدی به پیش است. بنابراین سرکوب و کشت و کشتار و ایجاد فضای رعب و وحشت نمی تواند این قیام را تا ابد خاموش کند و خاموشی موقتی ان یا رفتن زیر خاکستر به سبک اخگر موقتی است، چون اکثریت جامعه به این قیام نپیوست، لذا خاموش کردن آن هم تا حدودی ممکن شد. در عین حال رژیم نمی تواند طولانی مدت شصت میلیون مردم را از این طریق ساکت نگه دارد. تبعات سیاست های ریاضت کشی اقتصادی دیر یا زود دامن لایه های مرفه تر طبقه ی کارگر یقه سفید و بخش هایی از خرده بورژوازی را خواهد گرفت، چون رژیم پاسخی برای حل بحران جز تلاش برای حل بحران از طریق دامن زدن به بحران جدید و تعمیق بحران را ندارد.
مردم اگر در کشورهایی مثل شیلی و عراق کشته دادند ولی رژیم های جنایتکار را ناچار به عقب نشینی کردند و میدان شهرها در دست مردم است. در شیلی معترضین از حکومت فعلی درخواست کردند که کناره گیری کند و مردم درخواست قانون اساسی جدید را می کنند. این مطالبات اگرچه بورژوایی و رفورمیستی اما حکومت های عراق و شیلی را عقب رانده است و انان را ناچار کرده است که میدان شهرها را برای مردم تخیله کنند. شهرهای بزرگ همچون سانتیاگو و بغداد در کنترل معترضین هستند. در ایران اما تروریست های انسان خوار سپاه پاسداران و بسیجی و سازمان اطلاعات مستقیم به مردم شلیک می کنند، چون از یک طرف به شدت هراس دارند که خودشان توسط این مردم قتل عام نشوند و از طرف دیگر این رژیم جنایتکار به راحتی دست از قدرت سیاسی نمی کشد و به اوباشی که در این رژیم انتگره شده اند، دستور قتل عام مردم را می دهد.

ارتجاع فاشیستی در پوشش انقلابی گری پوشالی

در تاریخ در هر دوره ی همیشه سه جنبش اجتماعی بنیادین در حال مبارزه و یا زیست در کنار هم دیگر بودند: جنبش ارتجاعی و ضدانقلابی، جنبش محافظه کارانه و جنبش انقلابی.
اگر بخواهیم با بررسی قیام ابان ماه این جنبش ها را دسته بندی کنیم و اپوزیسیون را بر این سه جریان صلی تقیسم کنیم به راحتی می توانیم با مراجعه به گذشته و مواضع و برنامه و پراتیک انان جایگاهی در بین این سه جریان اصلی برای هر کدامی از جریانات اپوزیسیون پیدا کنیم.

در بسیاری از مواقع تفاوتی بین نیروهای مرتجع ضد انقلاب (جریانات فاشیستی) با جریانات کنسرواتیو (محافظه کار و حافظ نظم حاکم) وجود ندارد و اشتراکات زیادی بین این دو نیرو وجود دارد. تا جایی که به اشتراکات بر می گردد، هر دوی این نیروها همیشه انقلاب و انقلابی گری را نکوهش می کنند و علیه منافع طبقات تحت ستم و رهایی انسان تبیلغ کرده و انقلاب و رهایی انسان را رویا و اتوپی می خوانند. یکی از دلایل تبلیغات این ها علیه کمونیسم و رهایی انسان، تلاش برای متقاعد کردن مردم برای ماندن در چارچوب وضع موجود یا در صورت تغییر بازگشت به گذشته است. آنتی کمونیسم، زن ستیزی، ضدیت با رهایی جنسی و آزادی های اجتماعی و برابری اقتصادی و اجتماعی و دخالت توده ی مردم در سیاست نقاط اصلی اشتراک ارتجاع فاشیستی و محافظه کاری اند. نطقه ی اختلاف این نیروها این است که بخشی از جریانات ارتجاعی و فاشیستی ممکن است از جانب دولت بورژوایی به بیرون از حاکمیت پرت شده باشند و به همین خاطر این نیروی ارتجاعی در حاشیه ی قدرت یا رانده شده به اپوزیسیون تلاش می کند، تا جایی که ممکن است از راه های „صلح امیز“ یا با اتکا به یک قدرت خارجی و نظامی ضد انقلابی قدرت را به دست بگیرد و انجایی که از این الترناتیوها ناامید می شود و شورش ها و قیام های رادیکال مردم برای سرنگونی نظام های محافظه کار بورژوایی را می بیند، تلاش می کند از طریق موج سواری با اتکا به احساسات ضدعقلانی قومی، میهن پرستانه و ایدئولوژی فاشیستی به مثابه ی یک انتزاع پیکریافته که ترجمه ی خود را در تبلیغات پوپولیستی و فاشیستی بدون ارائه ی راهکار نشان می دهد به جامعه حقنه کند. نیروهای سلطنت طلب، مجاهد، مشروطه خواه و جریاناتی ارتجاعی ایی که در گذشته از قدرت ساقط شده و یا توسط رژیم فاشیستی اسلامی ایران به بیرون از حوزه ی قدرت سیاسی پرت شده اند، جزو نیروهای ضد انقلاب و جریانات فاشیستی به حساب می ایند، چون از یک طرف راهکار متفاوتی از راهکار حاکمان فعلی برای حل مساله ی بحران ندارند و از طرف دیگر سعی می کنند با تبلیغات میهن پرستانه و احساسی به جای تاکید روی عقلانیت و رهایی، انسان ها را مجددا در شکل دیگر و حتی در شکل وحشیانه تری به بردگی بگیرند. رژیم های بناپارتیستی و فاشیستی در این زمینه نقطه ی اشتراک دارند که با تبلیغات پوچ ضد بشری و ضد رهایی جامعه را علیه انقلابی گری بسیج می کنند‌ و بر بستر انقلاب ضد انقلاب را به قدرت می رسانند.

جریانات محافظه کار هم شامل تمام جریاناتی می شوند که به هر قیمت ممکن از تغییرات بنیادین در نظام حاکم دوری می کنند و تمام تلاش انان برای عقلانی کردن سیستم حاکم در مناسبات منطق سرمایه داری و طبقه ی حاکم است. انان هم مثل فاشیست ها و ضد انقلابیون، انقلاب را خشونت نام می نهند و علیه انقلابی گری و قهر انقلابی تبلیغات می کنند، اما کوچکترین مشکلی با قهر ضد انقلابی رژیم های جنایتکار مثل رژیم جمهوری اسلامی، زندان و شکنجه و استثمار و بهره کشی انسان از انسان ندارند. این جریانات از بخش هایی از بدنه ی رژیم حاکم گرفته تا جریانات توده یی اکثریتی، محور مقاومت و دیگر اوباش پرو رژیم را شامل می شوند. این نیروها به راحتی در دستگاه جنایت رژیم جمهوری اسلامی ادغام شده و به بخشی از شکنجه گران مردم تبدیل می شوند. جناح های „چپ“ و خرده بورژوایی این نیروی ضد انقلابی و محافظه کار به یوگا و گیاه خواری پناه می برند و رهایی جامعه را در „رهایی“ روح فردی خود (بخوانید رفع بیگانگی فعلی از طریق دامن زدن به بیگانگی جدید) ترجمه می کنند. جریانات خارج کشوری انان مثل توده و اکثریت و محور مقاومت به همراه بخشی از سوسیال دمکرات های داخل کشور که در اکادمی های بورژوایی مشغول استفراغ تئوری های کارل پولانی و انتونی گیدنز و هابرماس و غیره هستند، به عنوان مشاوران غیر رسمی جمهوری اسلامی برای کنترل بحران ظاهر می شوند و علیرغم انتقادات جزئی به رژیم جمهوری اسلامی عملا بخشی از بدنه ی رژیم جمهوری اسلامی هستند و علیه طبقات کارگر و ستمکش جامعه ایستاده اند. بخشی از این نیروها رسما تفاوتی با سپاه پاسداران ندارند و تنها مثل شکنجه گران اطلاعات سپاه امکان ادم کشی ندارند وگرنه هیچ ابایی از دست زدن به جنایت نداشتند. حزب منفور و منحوس فاشیستی ایران یعنی حزب کمونیست کارگری بین محافظه کارگری و ارتجاع فاشیستی در حال حرکت است و هنوز به طور کامل در یکی از این دو جریان ادغام نشده است.

نیروهای انقلابی

تا آنجا که به نیروهای انقلابی و جنبش انقلابی بر می گردد، این بخش نه رهایی اینده را مثل فاشیست ها از طریق رجوع و بازگشت به افسانه و اسطوره های احساسی در گذشته جستجو می کند و نه مناسبات حاکم را مناسباتی برحق و انسانی می داند، به همین خاطر با تمام قدرت برای سرنگونی رژیم و الغای مناسبات بردگی و مبارزه با قهرامیز برای استقرار سوسیالیسم تلاش می کند. این بخش از جنبش لایه ی انقلابی و مسلح به اگاهی طبقاتی است که توانسته است بین حس کردن نابرابری، عقلانیت و هژمونی طبقه ی خود رابطه ی درستی برقرار کند و خود را حول رهایی از وضعیت موجود با پس زدن تمام جنبش های ارتجاعی و محافظه کارانه سازمان داده است. این بخش همواره ممکن است یک اقلیت محدودی از جامعه باشد، اقلیتی که از طریق استراتژی و تاکتیک درست، از طریق پاسخ رادیکال و درست به بحران می تواند اکثریت را با خود همراه کند. این جنبش نمی تواند به شکل اپورتونیستی از رادیکالیسم و انقلابی گری پوشالی دفاع کند و یا مبنای حرکت خود را افسانه و اسطوره و نژادپرستی، قومپرستی، میهن پرستی و غیره قرار دهد. از آنجایی که این نیرو الترناتیو دیگری غیر از مناسبات تولید بورژوایی را نمایندگی می کند، باید بتواند تفاوت آلترناتیو خود را با جریانات ارتجاعی روشن کند و برای توده ی مردم کارگر و زحمتکش به زبانی قابل فهم ترجمه کند، تا بتواند مطالبات توده ی مردم را نمایندگی کند و توده ی مردم را حول محور رهایی انسان سازمان دهد. اینجاست که مساله ی سلبی باید به مساله ی اثباتی تبدیل شود. سرنگونی رژیم به خودی خود بدون داشتن الترناتیو و چشم انداز می تواند به سر کار امدن جریانات فاشیستی خدمت کند، اما زمانی که ما بتوانیم مطالبات مردم را در تئوری و عمل نمایندگی کنیم و در عمل در تلاش برای رفع بحران های اقتصادی و اجتماعی از طریق اجتماعی کردن تولید و پایان دادن به مناسبات کالایی براییم، مسکن را از حالت کالایی در بیاوریم، کار مزدوری را خاتمه دهیم و یک حکومت شورایی با دمکراسی رادیکال از پایین تشکیل دهیم، ان زمان میلیون ها نفر خود را در جبهه ی ما می بینند و علیه محافظه کاری و ارتجاع با تمام قدرت وارد عرصه ی مبارزه می شوند.

اگر بخواهیم با فهم زیبایی شناسی قیام به نتیجه گیری این بحث بپردازیم خواهیم دید که زیبایی شناسی چگونه به ما کمک می کند که ما در چارچوب منطق و رهایی عمل کنیم. عقل محض همانطور که امین قضایی هم در کتابش اشاره می کند، بر دو پایه استوار است، دو پایه یی که اصل رهایی یا آزادی را تبدیل به ضرورت می کنند: 1. اصل عدم تناقض> ما نمی توانیم دو گزاره را که ناقض همدیگر هستند همزمان قبول کنیم. قبول یکی الزاما به معنی رد شدن دیگر است. 2. اصل دلیل کافی> ما تنها می توانیم گزاره یی را قبول کنیم که دلیل و فاکت کافی برای اثبات ان وجود داشته باشد، در غیر این صورت خلاف عقلانیت عمل کرده اییم.
3. اصل آزادی» بر اساس این اصل ما در انجام هر عملی آزادیم تا زمانی که آزادی ما آزادی دیگران را نقض نکرده باشد و هیچ کس و هیچ نهادی نمی تواند حوزه ی آزادی ما را محدود کند. نه شاه، نه شیخ، نه مذهب، نه قانون. اگر هر کدام از این نهادها بی دلیل دست به نقض آزادی ما بزنند، ان زمان حق 4. یعنی حق مباررزه برای الغای مناسباتی که آزادی و حقوق ما را می گیرند، تبدیل به یک حق ضروری انسان تبدیل می شود. حقی که پراکسیس انقلابی از آن منتج می شود. از آنجایی که فلسفه ی کانت حق قیام توده ی مردم علیه بی حقوقی خود و محدود کردن آزادی شان از جانب سرکوبگران را به رسمیت نمی شناسد، به زباله دان تاریخ باید ریخته شود.

همانطور که همه ی ما بر این امر واقفیم در طول تاریخ تمام حکومت های طبقاتی حقوق و ازادی و برابری انسان ها را از انان گرفته و انسان ها را تبدیل به ابژه هایی برای استمرار حیات رژیم های خود کرده اند و هیچ رژیم بورژوایی در جهان پیدا نمی شود که بر اساس قرارداد اجتماعی روسویی شکل گرفته باشد و حقوق و قانون ان توسط مردم عادی به حاکمان دیکته شده باشند. پس نتیجه می گیریم که هیچ رژیم بورژوایی در چارچوب های زیبایی شناسی قرار نمی گیرند و سرنگونی و الغای نظام های بورژوایی ضرورتی تاریخی است که با پراتیک میلیونی توده های کارگر و تحت ستم تحقق پیدا کند. قانون و حقوق تا زمانی که مدافع ستمگران و جانیان است، هیچ ارزشی برای ما کارگران و زحمتکشان ندارد و باید علیه ان با تمام قدرت مبارزه کرد.
فاشیسم اما سعی می کند همانطور که والتر بنیامین می گوید سیاست را زیبا کند و به ذائقه ی عمومی جامعه تبدیل کند، با اتکا به اصل تناقض و مقابله با آزادی انسان بربریت خود را توجیه کند. جریانات فاشیستی همچون سلطنت طلبان انگل و خون آشام در تلاشند به سبک نازی های آلمانی قبل از به قدرت رسیدن، ایدئولوژی فاشیستی را از طریق تاکید به گذشته ی غیرتاریخی و افسانه و ستایش دوران شکنجه و سرکوب ساواک تحت عنوان کارخانه ی آدم سازی (آنچه اوباشی مثل نوری زاده در مورد زندان های ساواک می گویند)، تاکید بر میهن به مثابه ی یک برساخت و مبارزه با „تجزیه طلبی“ به سبک خمینی جلاد و هیتلر، فاشیست هایی که مسائلی مشابه همچون „بازگشت به میهن یعنی حفاظت از مادر“، „بهشت زیر پای مادران است“ و غیره، توانستد سوار موج بحران شوند و به قدرت برسند، دوباره در پوشش قرون وسطایی به قدرت برسد. فاشیسم شاهنشاهی دیگر نمی تواند با تاکیه بر زیبایی شناسانه کردن فاشیسم از طریق تبلیغات احساسی و تعرض به انقلابیون و کمونیست ها به خاطر سرنگونی نظام منفور شاهنشاهی، جایگاهی در میان مردم پیدا کند، چون این ایدئولوژی به صورت عملی در مقابله با قیام و مطالبات ان قرار گرفته است و کارگر، این برده ی مدرن „آزاد شده“ دیگر حاضر نیست به عنوان موجودیت انسانی همین بردگی مدرن را به بردگی مطلق و موجودیت غیر انسانی، که خود به عنوان انسان در تصاحب شاه در بیاید، تغییر دهد.

انقلاب آتی ایران انقلابی برای پاکسازی تمام بقایای رژیم سابق و رژیم فعلی خواهد بود، اگر حتی در این انقلاب ما ناچار باشیم خون های زیادی از هم طبقه یی هایمان ریخته شود. این خون ها بلاخره درخت انقلاب را آبیاری می کنند و تعرض بعدی به رژیم بعد از یک دوره از به خود امدن و تلاش برای سازمان پیدا کردن، تعرضی به شدت رادیکال و انقلابی با تمام قدرت و در بعدی بسیار بزرگتر، وسیع تر و تعرضی خواهد بود. از سال 1905 تا 1917 ما انقلاب بورژوا دمکراتیک 1905 و انقلاب فوریه ی 1917 را در روسیه داریم، انقلاباتی که همچون زمین لرزه ی دی ماه 96 و قیام آبان ماه رژیم تزاری را به لرزه درآوردند و با انقلاب اکتبر 1917 رژیم هار تزاری را پاکسازی کردند. مردم ایران در قیام آبان ماه همچون بوکسری عمل می کردند که تمرین کافی در بوکس ندارد، اما حریف علاوه بر مشت هایش پنجه بوکس هم در دست داشت. این بار مردم اماده تر می شوند و از طریق تمرین بوکس خود را برای شکست دادن حریف اماده می کنند. خیزش بعدی ممکن است دیر یا زود دوباره اغاز شود، چون مردم به این نتیجه رسیده اند که تنها زبانی که بشود با ان با این رژیم جنایتکار و تروریست گفتگو کرد، زبان اسلحه و قهر است. اینجاست که ضرورت به کارگیری اسلحه، اسلحه یی که توسط خود رژیم علیه مردم بی دفاع به کار گرفته شد، از جانب مردم علیه رژیم در سطح وسیع به کار گرفته می شود. شورش بعدی پایان رژیم جمهوری اسلامی است، اگر حتی این شورش به جنگ داخلی طولانی مدت ختم شود و رژیم به راحتی تسلیم نشود، اما در این شکی ندارم که انقلاب اتی در ایران یکی از قهرامیزترین انقلاب های قرن خواهد بود و ضد انقلاب با تمام قدرت به صورت فیزیکی نابود خواهد شد.

حسن معارفی پور

درس های قیام روزهای اخیر

روزهای اخیر ایران را به شدت تکان داد

قیام خودجوش مردم ایران در روزهای اخیر انچنان حاکمیت را ترسانده است که تمام اراذل واوباش مفت خور و جانی این رژیم را برای سرکوب مردم بسیج کرده اند و تلاش می کنند با کشت و کتشار، دستگیری های وسیع، شکنجه و قطع اینترنت (برای جلوگیری از بازتاب این میزان از سرکوب و خشونت سیستماتیک دولتی و فاشیستی به جامعه به بیرون از مرزها و همچنین تاثیرات جریانات اپوزیسیون بر رادیکالیزه شدن جریانات داخل از طریق اینترنت) رژیم در تلاش بوده است کنترل اوضاع را دوباره به دست بگیرد.

حوادث روزهای اخیر تمام توهمات مردم در مورد جناح های ادمخوار حکومتی و اپوزیسیون لاشخور پرو رژیم و فاشیست و سلطنت طلب و کل جبهه ی „اپوزیسیون“ انتی انقلابی را بیش از هر زمانی نشان داد. فرخ نگهدار همکار رسمی جنایتکاران حکومتی در تله ویزیون بی بی سی رژیم را سرزنش می کرد که چرا یک دفعه قیمت بنزین را بالا برده است و به رژیم راهکارهای نئولیبرالی ایی که در غرب به پیش می روند برای بالا بردن قیمت ها توصیه می کرد. اسپرم پهلوی از ترس شکل گیری جریانات انقلابی در مناطق مختلفی مانند کردستان و از ترس پاکسازی کردستان از فاشیسم حکومتی اعلام می کرد که ایران را پس می گیرد و ان هم بدون اینکه حاضر باشد یک میلیمتر از این گربه کم شود.

مجاهدین فاشیست ضد خلق، ده ها میکروب و شعبان بی مخ را با اسامی فیک همچون خر ولگرد در فضای مجازی ول کرده بود تا برای „حضرت“ مریم و فاشیسم اسلامی مجاهدین تبلیغ کنند و با تظاهرکننده ی اجاره یی تظاهرات فیک „علیه“ رژیم „اخوندی“ و برای سر کار آوردن رژیم „اخوندی“ جدید سازمان می داد.

حزب آنتی کمونیست ضد کارگری ایران در کنار فاشیست های سلطنت طلب و زیر پرچم ساواک سرود فاشیستی می خواند.

کومه له منتظر بود که مردم اول رژیم را بیاندازند بعد سید ابراهیم علیزاده مثل خمینی نه با هواپیما بلکه با لاندکروزر وارد ایران شود و منطقه یی از کردستان را به او بسپارند.

حزب تاریخا مزدور دمکرات کردستان که برای تمام جنایتکاران منطقه و جهان مزدوری کرده است، یک بار از زبان مصطفی هجری این آخوندک بی شرف پست فطرت مردم را به „تظاهرات“ „مسالمت آمیز“ با فاشیسم تا دندان مسلح دعوت می کرد و شاخه ی دیگر این حزب که خواب دیکتاتوری کُردی را در سر می پروراند، در اوج سرکوب های فاشیستی و سیستماتیک دولتی، از ضرورت ادامه ی گفتگو با رژیم صحبت می کرد.

جریانات پرو روس و توده یی های سابق و امروزی متشکل و پراکنده از یک طرف برای سپاهیان تروریست و ادمخوار دل می سوزاندند و از طرف دیگر از انقلاب قهرامیز رادیکال به شدت در هراس بودند و بخشا هم ضرورت دفاع از خود مردم را با استناد به بندهای معاهده های „حقوق“ بشر بورژوایی در „مشروعیت“ دفاع از خود در شرایطی که دشمن حمله کرده است، توضیح می دادند.

عبداله مهتدی این کاسه لیس سلطنت طلبان و چکمه لیس امپریالیسم غرب و „عضو“ „شورای“ کاریکاتوری „گذار“ مدام از جانب رسانه های ارتجاعی و دست راستی دعوت می شد و می خواست خیابان را برای چانه زنی از بالا به کار گیرد.

رژیم هم که خشم توده های مردم، خشم فروختفه یی که نتیجه ی چهل سال استثمار، سرکوب، جنایت، جنوساید، زن کشی، تجاوز، محدود کردن تمام ازادی های اجتماعی و فردی و در یک کلام فاشیسم است را مشاهده کرده بود، دست و پای خود را گم کرده بود و همچون ماری زخمی به هر طرف زهر می پاشید. این ترس و خوفی که به رژیم وارد امده بود، خود را در عرعر کردن خامنه یی، روحانی، „امام“ جمعه های شهرهای مختلف، مسئولین قضایی و اراذل و اوباش بسیجی، پلیس و غیره نشان می داد. رژیم در یک حالت دفاعی عجیبی قرار گرفته است، مثل بوکسری که به خاطر ضربات سنگینی که به کله ش وارد امده است، کنترل اوضاع را از دست داده است و تنها کاری که می کند گارد گرفتن و ضربه زدن در صورت توان است.

اعتراضات روزهای اخیراگرچه قابل انتظار بود و مانند دی ماه هم برای اپوزیسیون و هم برای رژیم غیر منتظره نبود، اما به شکلی از اشکال هنوز سازماندهی لازم را پیدا نکرده بود. کشتارها و سرکوب وحشیانه ی رژیم اما به مردم این درس را داد که برای ضربه ی نهایی باید سازمان یافته و تعرضی عمل کرد. باید از حالت دفاعی بیرون امد و با به دست گرفتن اسلحه در سطح توده یی تمام میکروب هایی که از این رژیم دفاع می کنند و برای این رژیم می جنگند را بی رحمانه پاک کرد. وقتی رژیم مردم غیر مسلح را می کشد، مردم باید هم کشتن تمام نیروهای وابسته به این رژیم که به صورت اکتیو و یا حتی پاسیو از این رژیم دفاع می کنند، را نه تنها مشروع، بلکه ضروری بدانند.

تکانی که این قیام نامنظم به رژیم داد، هیچ جنگ و حمله ی نظامی نمی توانست بدهد. مردم اگر بخواهند و اراده کنند می توانند رژیم های به مراتب سرکوبگر تر و جنایتکار از رژیم فاشیست اسلامی ایران را سرنگون کنند. این امر باید عملی شود و عملی هم خواهد شد. قیام مدرسه ی ارتقای اگاهی طبقاتی است، اما اگر فکر کنیم توده های مردم و کارگران به صورت خود به خودی به اگاهی می رسند و لذا سازماندهی پیدا می کنند، به قعر اکونومیسم سقوط کرده ایم. من همیشه به سبک لنین به انتقال اگاهی طبقاتی از بیرون طبقه توسط روشنفکران ارگانیک طبقه ی کارگر به قول گرامشی اعتقاد داشته و دارم و این مساله را کاملا ضروری می دانم. گرامشی می گوید برای رسیدن به نقطه ی تبدیل ضد هژمونی انقلابی به هژمونی انقلابی، حس کردن ظلم به خودی خود کافی نیست، حس باید با فهم و شعور ادغام شود، تا بتواند هژمونی طبقه ی حاکم را به شکست بکشاند و خود به صورت هژمونی تحقق پیدا کند و در این شرایط وجود روشنفکران ارگانیک برای تبدیل حس ظلم و ستم به اگاهی و فهم و در نهایت تشکیلات و به دست گرفتن قدرت سیاسی در نتیجه ی سرکوب دولت حاکم فعلی، ساقط کردن ان برای همیشه و استقرار سوسیالیسم ضروری است.

سرنگونتان خواهیم کرد و دانه به دانتان را محاکمه می کنیم
گولاگ برای شما دیسکو خواهد بود جانیان

حسن معارفی پور

انقلابات و ضد انقلابات

بخش دوم: تحلیلی گذار در مورد انقلاب 57 و اوضاع جاری

آنچه در ایران در حال حاضر در جریان است بیشتر از یک قیام است

حسن معارفی پور

همانطور که در جریان هستید قیام مردم ایرانی که بر فراز اعتراضات دی ماه دو سال پیش، دوباره به صورت خودجوش به بهانه ی گران شدن قیمت بنزین، خشم فروخفته یی که نتیجه ی چهل سال سرکوب و استثمار وحشیانه ی اکثریت مردم ایران به ویژه اقشار تحت ستم جامعه یعنی کارگران و زحمتکشان در ایران بود، همچون آتشفشان زیر دریا بیرون امده و با سرعت تمام به طرف سرنگونی رادیکال و انقلابی جمهوری اسلامی به پیش می رود. توده های به ستوه امده ی مردم در طول چهل سال حاکمیت فاشیستی و ننگین یکی از جنایتکارترین نظام های اواخر قرن بیست و اوایل قرن بیست و یکم، به اشکال مختلف اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و غیره زیر فشار و سرکوب قرار گرفته شده اند. فشار و سرکوبی که در اوایل حاکمیت رژیم فاشیستی اسلامی ایران بعد از سرنگونی رژیم منفور شاهنشاهی و برچیدن حاکمیت سلطنتی در ایران بر فراز انقلاب رادیکال و توده یی مردم ایران، فاشیسم اسلامی را به عنوان ضد انقلاب و الترناتیو ارتجاعی تبدیل کرد و با شروع هشت سال جنگ خانمان برانداز به مردم ایران و عراق، توانست از یک طرف به بهانه های واهی همچون ضرورت „حفظ تمامیت ارضی“ و جابجایی در صورت مساله (شروع جنگ برای جلوگیری از به سرانجام رسیدن انقلاب) اما در واقع با انگیزه های امپریالیستی(راه قدس از کربلا می گذرد) اخرین شریان های انقلاب ایران را در نتیجه ی تعرض به نیروهای انقلابی و کمونیست و تمام جریانات اپوزیسیون در کردستان و ترکمن صحرا و منطقه ی قشقایی نشین شیراز و از طرف دیگر سرکوب جنبش کارگری رادیکال و انقلابی که در سال های اولیه انقلاب در بسیاری از کارخانه های کشور کنترل کارگری بر تولید را شکل داده بودند، همچنین با تعرض افسارگسیخته و فاشیستی به تمام جریانات اپوزیسیون، تعرضی که بعد از سرکوب های اوایل سر کار آمدن رژیم در کردستان و ترکمن شروع شده بود و از سی خرداد شصت به بعد ادامه پیدا کرد و تا ممنوعیت جریانات پرو رژیم همچون توده و اکثریت در سال 62 ادامه پیدا کرد و این توحش عریان فاشیستی با نسل کشی زندانیان سیاسی چپ و کمونیست در تابستان 67 اوج بربریت نظام را به نمایش گذاشت. احزاب و جریاناتی که در سر کار اوردن رژیم جمهوری اسلامی و تبلیغ برای این رژیم کمتر از فاشیست های اسلامی نقش ایفا نکرده بودند، توانست پایه های یک رژیم بناپارتیستی با ایدئولوژی فاشیستی اسلامیستی را به یک واقعیت تبدیل کند. سر کار آمدن فاشیسم اسلامی در ایران از یک طرف در امتداد پروژه ی نیولیبرالیزه کردن اقتصاد جهانی و به شکست کشاندن جریانات چپ و سوسیالیست وابسته به شوروی سابق و کمونیسم به طور کلی بود، از طرف دیگر سر کار آمدن این جریان فاشیستی نتیجه ی حاکم بودن آگاهی طبقاتی کاذب (ایدئولوژی بورژوایی) و ویرانی عقل در سطح کلی بر جامعه ی ایران بود. بی دلیل نبود که بعد از کنفرانس جی 7 در بن آلمان و به دنبال کنفرانس گوادلوپ مسئولین بلند بالای دولت های غربی با یک اخوندک بی شعوری مثل خمینی تماس گرفته و او را به عنوان آلترناتیو علیه جنبش چپ و کمونیستی حاکم بر ان دوران و انقلاب رادیکال و کارگری سال 57 و از طریق تبدیل کردن گفتمان اسلامی و ضد عقلانی به گفتمان رسمی در جامعه فاشیسم اسلامی را به جامعه ی ایران حقنه می کنند. در کنار این مساله باید به نقش نهادهای فاشیستی اسلامی که حول حسینه ی ارشاد جمع شده بودند و مشغول نشخوار ادبیات فاشیستی اسلامیستی علی شریعتی بودند، هم اشاره نمود. این نهادها که بنیه های اولیه جریان فاشیسم اسلامی را در ایران تشکیل دادند، فاشیسم اسلامی را از طریق „مستضعف پناهی“ دروغین و دماگوژیک و تاکید بر „بازگشت به گذشته و معنویات“ به جای چسپیدن به „زندگی مادی“ و تبلیغ زندگی ساده و روستایی (زندگی بر روی حصیر) و غیره که خصلت „تئوریک“ ان خود را در خزعبلات استفراغ گونه ی خمینی همچون „ما پول نفت را روی سفره ی مردم میاوریم“، „اقتصاد مال خر است“، „مردم به معنویات نیاز دارند و نه مادیات“ نشان می داد، توانست بستر یکی از جنایتکارترین رژیم های فاشیستی معاصر را فراهم کند. بررسی انقلاب 57 ایران تنها از زاویه ی نقد اقتصاد سیاسی و در یک بستر بین المللی، در دوران جنگ سرد و جهان دو قطبی سرمایه داری دولتی (چپ بورژوایی و ناسیونالیست که به دنبال راه رشد غیر سرمایه داری از طریق ساپورت جریانات شبه „انتی امپریالیستی“ و در واقع آنتی امریکایی بود) می تواند صورت بگیرد. فاشیسم اسلامی (خمینیسم) جریانی شبیه جریان فاشیستی سوهارتو در سال 1967 و پینوشه 1973 در شیلی بود، چون به شکل این جریانات فاشیستی در کشورهای نامبرده، توسط رژیم امپریالیستی امریکا حمایت شد و برای به شکست کشاندن انقلاب رادیکال ایران، جریان فاشیستی اسلامی (خمینیسم) به عنوان یک الترناتیو نئولیبرالی و فاشیستی علیه مردم و برای رژیم خمینی با منطق نئولیبرالیسم جهانی بود. پیش بینی های امریکا و غرب در مورد رژیم فاشیستی اسلامی ایران غلط از کار در امد و زمانی که دانشجویان پیرو خط خمینی به سفارت امریکا حمله کردند، فاشیسم اسلامی تسویه حساب خود را با جریان امپریالیسم غربی کرد. رژیم امریکا اگر حتی از اوایل بر این امر واقف بود که خمینی، سوهارتو و پینوشه نمی شود، باز هم فاشیسم اسلامی را به یک انقلاب سوسیالیستی و یک دولت سوسیالیستی مقتدر در ایران ترجیح می داد. بنابر به منابع مشترک بورژوازی جهانی در حفظ بهره کشی و استثمار بر مردمان کره ی زمین، برای حفظ سلطه ی خود، بورژوازی جهانی و امپریالیسم به هیچ وجه منفعتی در بریدن حلقه ی سرمایه داری جهانی و خلق شیوه های تولید غیر سرمایه داری حتی در یک نقطه ی کوچک از جهان ندارد، اما با فاشیستی ترین نظام های بورژوایی علیه کمونیسم و سوسیالیسم اتحاد خواهد کرد، چون بریدن یک حلقه از زنجیر سرمایه داری جهانی و امپریالیسم و خلق شکل دیگری از زندگی و یک شیوه ی تولیدی جدید در یک نقطه از این کره ی خاکی می تواند نقطه امید برای انقلابات مداوم جهانی برای خلق نظام های سوسیالیستی دیگر باشد، برای همین تمام دولت های بورژوایی جهان از سوسیالیسم و کمونیسم حتی در دورافتاده ترین کشورهای جهان و حتی از رفورمیستی ترین اشکال سوسیالیسم هم هراس دارند.

در شرایط فعلی رژیم جمهوری اسلامی در یک بحران اقتصادی کمر شکن به خاطر تحریم های اقتصادی بین المللی علیه این رژیم، بحران مشروعیت داخلی و درونی و بحران مشروعیت بین المللی رنج می برد. در این شرایط رژیم جمهوری اسلامی همچون یک لاشخور بر فراز سر جامعه برای جبران بحران اقتصادی اش به دنبال مکیدن بیشتر خون طبقه ی کارگر و انداختن تبعات این بحران بر گرده ی مردم است. مردم ایران هم که کاردشان به استخوان رسیده است، تعرض بیش از پیش جمهوری اسلامی به سفره ی خود را بهانه یی برای روشن کردن شعله ی آتشفشان خشم خود دانسته و از این طریق در سطح توده یی برای سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی به میدان امده است. اکثریت مردم ایران چیزی به جز جانشان برای از دست دادن ندارند و این مساله رادیکالیسم و ملیتانسی جنبش و قیام اخیر را بالا می برد. مردم در ابتدا به پمپ بنزین ها و بانک ها حمله می کنند و بعد نهادهای مذهبی را نشانه می گیرند. در مرحله ی بعدی این مردم از طریق تسخیر نهادهای نظامی و امنیتی رژیم و به دست اوردن سلاح و شروع جنگ کوچه به کوچه با مزدوران رژیم به پیش خواهند برد. این وضعیت انقلابی تا تسلیم یا فراری شدن اوباش جمهوری اسلامی ادامه پیدا می کند. به احتمال زیاد اکثریت قریب به اتفاق ارتشی ها و بخش وسیعی از نیروی انتظامی در مراحل اولیه این قیام تسلیم مردم شوند و اسلحه هایشان را بر روی رژیم بگیرند و یا اسلحه هایشان را تحویل مردم دهند. سپاه پاسداران و نیروهای امنیتی و لباس شخصی اطلاعاتی و تمام کسانی که سرشان در آخور بیت رهبری و الیگارشی مالی امپریالیستی سپاه پاسداران و بیت رهبری است، جزو نیروهایی هستند که به با تمام قدرت از این حاکمیت فاشیستی دفاع می کنند، اما از انجایی که پول های میلیاردی به جیب زده اند، خود دوست ندارند به صورت فیزیکی از بین بروند و می خواهند دیگران را گوشت دم توپ کنند. در این شرایط پاسدارانی که سهمی در این الیگارشی مالی ندارند و سلسله مراتب و فرصت طلبی اوباش سپاهی میلیاردر و اقا زاده هایی که خود در خوش گذرانی مطلق زندگی می کنند و دیگران را گوشت دم توپ می کنند، می بینند، هم علاقه یی به دفاع از این رژیم جنایتکار ندارند و به همین خاطر توازن قوای عمومی، علیرغم اینکه همچنان انحصار سرکوب در دست رژیم است، به نفع مردم است. مردم ایران در سطح ده ها میلیونی وارد خیابان شده اند و با تمام جناح های رژیم و جریاناتی که یکی از دو جناح را می خواهند تسویه حساب کرده اند. „چپ“ های انتی امپریالیستی ایی که به بهانه ی عقب راندن امپریالیسم امریکا به شاخه ی سپاه پاسداران تبدیل شده بودند، امروز در مقابل مردم قرار گرفته اند و طولی نمی کشد که توسط مردم به عنوان مزدور و سپاهی محاکمه و حتی پای دیوار اندخته شوند. „اپوزیسیون“ راست و بورژوایی، جریانات توده یی و اوباش ناسیونالی که همواره از „اعتراضات“ „صلح امیز“ خیابانی برای گرفتن امتیاز از بالا استفاده می کرد، امروز چشم رادیکالیسم و انقلابی گری جنبش را ندارد و هر میزان که جنبش و قیام مردمی رادیکالیزه تر می شود، این „اپوزیسیون“ ها و سوپاپ های اطمینان بورژوازی جمهوری اسلامی بیشتر معنی خود را از دست می دهند. در این میدان تنها چیزی که برای این اوباش باقی می ماند، فراخوان به „تظاهرات“ „مسالمت آمیز“ است، این در حالی است که اوباش رژیم با کلاشینکف به مردم غیر مسلح شلیک می کنند و مردم بی دفاع را به گلوله می بندند.

طولی نمی کشد که لانه های جاسوسی رژیم در خارج کشور یکی پس از دیگری به خاطر رادیکالیزه شدن فضای خارج در نتیجه ی تاثیرپذیری از داخل برچیده شوند و به کمیته ی موقت انقلاب واگذار شوند.