!کومه له „دمکرات“ شد

مقدمه و توضیحی کوتاه
 
منظور از دمکرات شدن تبدیل شدن به حزب دمکرات کردستان است و نباید با دمکراتیک شدن اشتباه گرفته شود. دمکرات از نقطه نظر توده های کارگر و زحمتکش در کردستان ایران با سپاه پاسداران تفاوتی ندارد و اکثریت توده های کارگر و زحمتکش کردستان ایران به خصوص در مناطق جنوبی تر کردستان به همان میزان که از مکتب قران و سپاه پاسداران (پیشمرگ مسلمان کورد) متنفرند، به همان میزان از حزب دمکرات این جریان دیکتاتور و قاتل کمونیست ها متنفرند. این مطلب تلاش می کند تبدیل شدن کومه له به جریانی از جنس حزب دمکرات کردستان را توضیح دهد. هر نیروی سوسیالیست و کمونیستی لازم است دمکراتیک باشد و سانترالیسم دمکراتیک را به عنوان برنامه ی خود انتخاب کند.
 
تکرار تجربه ی شکست
 
راهی که کومه له در سالیان گذشته رفته است، مسیری است که حزب دمکرات از اول طی کرده است. حزب دمکرات تمام تلاشش را از ابتدا بر یک سیاست „لیبرالی“ البته نه از نوع لیبرالیسم غربی، بلکه شرقی، اغشته به فرهنگ اسلامی و شدیدا محافظه کارانه قرار داده بود، یعنی فشار با پایینی ها، برای چانه زنی با بالایی هاو گرفتن امتیاز از بالایی ها. رهبران مرتجع و متوهم به جمهوری اسلامی حزب دمکرات، رهبران این حزب مرتجع و محافظه کار که به دنبال به قدرت رسیدن در کنار جمهوری اسلامی و زیر حاکمیت رژیم ایران بوده و به جنایتکار آدمخوار و فاشیستی مانند خمینی لبیک و خوشامدگویی می گفتند، سال های سال و تا به امروز با این سیاست فعالیت کرده اند. فشار به کمک پایینی ها به بالایی ها، برای گرفتن امتیاز از بالایی ها. این سیاست لیبرالی، محافظه کارانه و ارتجاعی برخلاف ادعای حزب فئودالی دمکرات کردستان که بعدها بورژوایی شد، به هیچ وجه در چارچوب سوسیال دمکراسی اولیه نمی گنجد. (حزب دمکرات کردستان ایران و حزب دمکرات کردستان به همراه زیرشاخه های ان و احزاب منشعب از „کومه له“ های زحمتکشان خود را احزابی سوسیال دمکراتیک می خوانند. سوسیال دمکراسی تا دوران خیانت حزب سوسیال دمکرات آلمان و دفاع این حزب از جنگ امپریالیستی اول، به جای کمونیسم به کار می رفت و اگر علاقمندان به مسائل مارکسیسم اثار مختلف لنین و دیگر کمونیست ها از جمله لوگزامبورگ و لیبکنشت و سایرین را دنبال کرده باشند، متوجه خواهند شد که این رهبران جنبش کمونیستی سوسیال دمکراسی را تا این مقطع دقیقا به جای کمونیسم به کار می برند.). سوسیال دمکراسی اروپایی و خائن به طبقه ی کارگر در دوران جنگ امپریالیستی اول سیاست خبیث و ضد بشری راست و محافظه کارانه ی فشار با پایین برای چانه زنی با بالایی ها را از اندیشه های یک راست مرتجع به اسم ماکس وبر جامعه شناس مشهور المانی گرفت، ماکس وبری که در اوایل قرن بیست علیه حزب سوسیال دمکرات المان و سوسیال دمکراسی بی پروا با ماریانه وبر از هیچ تلاشی، از تبلیغ برای جنگ اول و تئوریزه کردن „خوبیات“ جنگ گرفته تا مبارزه ی بی امان تئوریک علیه کمونیسم و سوسیالیسم دریغ نمی کردند. زمانی که وبر روانی شد، ماریانه وبر (همسرش) بی پروا و در اوج بی شرمی تئوریسین جنگ طلبی و دفاع از جنگ امپریالیستی اول شد. ماریا وبر لکه ی ننگی بر پیشانی فمینیسم بورژوایی و بر پیشانی تمام کسانی است که از فمینیسم بورژوایی دفاع می کنند. این مساله بسیار طولانی است و می تواند موضوع تحقیق دیگری باشد. در مقابل ماریانه وبر و ماکس وبر کم نبودند کمونیست های انقلابی و مترقی ایی همچون کلارا زتکین، الکساندار کولنتای (در صد و ده شهر امریکا علیه جنگ سخنرانی های بزرگی را با هماهنگی لنین انجام داد.) لوگزامبورگ و ده ها شخصیت برجسته ی زن کمونیست علیه جنگ و سیاست لیبرالی ایی که کل احزاب سوسیال دمکرات لیبرال شده در پیش گرفته بودند، مبارزه کردند و ایستادند و لیبکنشت اولین کسی بود که کشتار ارامنه به دست دولت عثمانی سابق را جنوساید خواند و جنگ امپریالیستی اول را به شدت در رایشتاگ محکوم و در ضدیت کامل با منفعت طبقه ی کارگر خواند. سوسیال دمکرات های مرتد ان زمان دوش به دوش لیبرالیسم و سلطنت مطلقه برای شعله ور تر شدن آتش جنگ تئوری ارتجاعی می بافتند و جنگ را برای حفظ مستعمره های پروس ضروری می دانستند. انان طبقه ی کارگر را تبدیل به گوشت دم توپ یک جنگ ارتجاعی کردند، جنگی که به شکست المان انجامید و با قیام ملوانان شهر کیل در سال 1918 شعله ی انقلاب سوسیالیستی در المان را روشن کرد ولی متاسفانه توسط سوسیال دمکراسی و در نتیجه ی همکاری سوسیال دمکراسی المانی با سلطنت طلبان و نیروهای راست فاشیستی موسوم به فرای کورب به شکست کشانیده شد و به قتل عام کارگران و کمونیست ها انجامید. حزب دمکرات کردستان رهبری اش در نروژ با تروریست های جمهوری اسلامی مشغول نشخوار ادبیات پوسیده ی چهل سال گذشته بر سر سازشکاری است و تفنگچیانش توسط هواپیماهای بی سرنشین جمهوری اسلامی در مرزهای کردستان ایران و داخل خاک کردستان عراق بمباران می شوند. سازمان موسوم به زحمتکشان فتوکپی حزب دمکرات است و هیچ تفاوتی با این حزب مرتجع و جنایتکار مزدور قاتل کمونیست ها و انقلابیون کردستان ندارد و بر پوزه ی رهبران سازمان موسوم به زحمتکشان و حزب دمکرات، در اینده ی نه چندان دور زحمتکشان کورد افسار تمدن خواهند زد.
 
کومه له چگونه دمکرات شد؟
 
وضعیت این احزاب مرتجع که با خون اعضا و تفنگچی های خود بازی می کنند و انان را گوشت دم توپ می کنند، روشن است. این احزاب دشمنان قسم خورده ی طبقه ی کارگر کورد و مزدوران واقعی دولت های منطقه و از متحدان طبقاتی طبقه ی سرمایه دار حاکم در ایران بوده و هستند. این ها دیکتاتورها و قاتلان کمونیست ها در گذشته ی نه چندان دور بوده و در اینده هم اگر با مبارزه ی انقلابی این نیروها را متوقف نکنیم به جنایت و پاکسازی کمونیست ها و انقلابیون دست خواند زند. همین الان رهبران و تفنگچیان این احزاب برای ترور کمونیست ها و مخالفین سیاسی خود نقشه کشیده و می کشند و فانتزی کشتن کمونیست ها را در اینده در سر دارند. وضعیت این احزاب مشخص است. این ها را باید به عنوان دشمن نگاه کرد. با اعضای کارگر و زحمتکش اما نادانشان صحبت کرد و انان را از این احزاب جنایتکار مزدور و انسان خوار جدا کرد و رهبری انان را در اینده در صورت تعرض به ازادی های اجتماعی، ازادی بیان و اجتماعات و غیره با رادیکال ترین شیوه ی ممکن قلع و قمع کرد. ما با دشمنان خود هیچ گفتگویی نداریم و یا انان را ناچار می کنیم که به اصول پایه یی رهایی انسان از چنگال سرمایه داری در عمل پایبند باشند، یا انان را وارد اردوگاه های کار اجباری و زندان خواهیم کرد، در صورتی که برای بازگرداندن چرخه ی مناسبات سرمایه داری و ارتجاع دست به اسلحه ببرند.
 
کومه له را که مردم به عنوان یک نیروی کمونیستی و رادیکال که در مقابل جمهوری اسلامی، حزبی که اولین هسته های مقاومت علیه تعرض رژیم به کردستان را تشکیل داد و پنج سال کامل در مقابل قلدری و قدرقدرتی اراذل و اوباش وابسته به حزب دمکرات که به شیوه یی دیکتاتور مائابانه و تروریستی یک جنگ سراسری را به کومه له تحمیل کردند، به صورت سیاسی و نظامی مقاومت کرد، و حزب دمکرات را در میدان مبارزه ی سیاسی و نظامی تار و مار کرد، اکنون سال هاست تفاوت چندانی با این احزاب به ویژه حزب دمکرات ندارد ندارد و با فاصله گرفتن کومه له از اصول و مبانی سوسیالیسم علمی و کمونیسم، با پذیرش خوانش سوسیال دمکراسی راست و تولید و بازتولید ناسیونالیسم کورد، این ویروس متعفن و کشنده، با اتکا به سیاست هایی همچون دیپلماسی با جمهوری اسلامی و گفتگو، جا در جای پای حزب دمکرات گذاشته است و عملا به یک حزب دمکرات نوین، یعنی سوسیال دمکرات راست و لیبرال ناسیونالیستی تبدیل شده است. کومه له از طرف دیگر به سیاست های دیکتاتور منشانه در برخورد به اعضای خود و سرکوب کمونیست های طغیان گر سال هاست که روی اورده است و „دله گه وره که ی کومه له“ (قلب بزرگ کومه له، آنچه کومه له در مورد خود تبلیغ می کند، در مقابل کمونیست ها به اندازه ی عن یک شپش هم نیست). کومه له کمونیست ها را سانسور و سرکوب می کند و با پژاک این نیروی مشکوک و مزدور روابط خواهر برادری دارد. راهکار حل مساله ی کورد برای کومه له به یک سیاست استراتژیک تبدیل شده است و پاسخ کومه له به ان نه سوسیالیستی، بلکه بورژوایی و در راستای همان پاسخ ناسیونالیسم کورد با اختلافات جزئی است. زمانی که فعالین وابسته به کومه له و حزب کمونیست ایران و اعضای این سازمان سیاست های این سازمان را نقد می کنند، شدیدا بایکوت و منزوی می شوند و چهار تا شعبان بی مخ را که در ازای چهار بطری راکی حاضرند انسان های مبارز و انقلابی را خرد و تحقیر کنند، سخنگوی مبارزه با „کمونیسم کارگری“ های درون کومه له می کنند. مبارزه با“کمونیسم کارگری“ اسم رمزی برای سرکوب کمونیست های داخل کومه له است. کمونیسم کارگری خود از کومه له راست تر و ارتجاعی تر است. این در حالی است که جریان چپ درون کومه له و جریانات دیگری که در سال های اخیر به صورت اپوزیسیونی کمونیستی در کومه له بودند، به شدت با کمونیسم کارگری مرزبندی دارند و اتفاقا خط امروزی جریان مازوجی که به صورت نیم بند و دست به عصا از سوسیالیسم دفاع می کند، بیش از انکه به کمونیسم کارگری (لیبرالیسم کارگری درست تر است) نزدیک باشد، به خط جریان رفورمیستی و مرتد آذرین-مقدم که مانیفست خود را سال ها پیش به اسم „چشم انداز و تکالیف“ برای آشتی با اصلاح طلبان نوشته و منتشر کردند، نزدیک است.
 
امروز باخبر شدم که کومه له یک نفر به اسم „پیشرو دوستی“ را چند سال پیش سه روز زندانی می کند، چون گویا این دوست از „عشق آزاد“ درون کومه له صحبت کرده است. کومه له به صورت مخفیانه با ان جی اوی امپریالیستی و ادم خوار مزدور دولت های تروریستی نشست داشته و با جمهوری اسلامی هم همینطور، اما رهبری این جریان بسان قاسملوی مرتجع و متوهم به رژیم ایران، این مساله را حتی از کمیته ی مرکزی کومه له و کمیته ی اجرایی کاریکاتور حزب کمونیست ایران مخفی کرده است. این دیگر مساله یی نیست که تنها به „سید“ ابراهیم علیزاده و „شیخ“ و „ملا“ عثمان و „درویش“ حه مه ربط پیدا کند. مساله یی است که صلاح مازوجی هم به عنوان یکی از اعضای اصلی رهبری کاریکاتور موسوم به حزب کمونیست ایران در جریان ان بوده و ان را همچون سید ابراهیم و دیگران از اعضای کمیته مرکزی و اعضای این حزب مخفی کرده است. وقتی حزبی یک نشست را اعضای حزبش مخفی می کند، مانند کسی است که در روابط جنسی تعهد دو طرفه را شکسته است و این رابطه بعد از شکستن تعهد به بن بست می خورد و طرف مقابل احساس می کند که یکدستی خورده است. وقتی مساله برای کسی که مورد خیانت قرار گرفته روشن می شود، بی گمان فاز بحران شروع می شود. با علنی شدن نشست کومه له و درخواست ان جی اوی امپریالیستی نورف از این جریان برای صلح با جمهوری اسلامی و تلاش برای برقراری اشتی بین کومه له و رژیم فاشیستی اسلامی ایران، رهبری کومه له همچون مردی که به زنش خیانت کرده است، به جای معذرت خواهی و توضیح دلایل این خیانت، از یک موضع بالا و برادرسالارانه برای اعضایش خط و نشان می کشد، که اگر نقدی دارند تنها به صورت درون تشکیلاتی مطرح کنند، در غیر این صورت با انان برخورد جدی می شود. این برخورد کومه له به مراتب وحشتناک تر از کسی است که قوانین و مقررات رابطه ی زناشویی را رعایت نمی کند و علیرغم اینکه رهبری کومه له خیانت کرده است، می خواهد قربانی را به خاطر اعتراض به این خیانت سرکوب کند. زن یا مردی که در رابطه ی زناشویی احساس می کند، از اعتماد او سوء استفاده شده است، یا رابطه شو به طور کل به عنوان یک رابطه ی باز نگاه خواهد کرد، یا انتقام خیانت را می گیرد، یا می بخشد و یا جدا می شود. این مثال در مورد مسائل زناشویی به وضعیت مفتضح کومه له شبیه است. رهبری کومه له خیانت کار است و باید تاوان این خیانت را پس بدهد. من به شخصه تنها راهی جلو اعضای این حزب می گذارم، ان هم این است که فورا از این حزب جدا شده و تشکیلات را برای خائنین تنها بگذارند.
 
در تشکیلات کردستان کومه له این اهرم سرکوب ممکن است به گرو گرفتن زندگی پیشمرگان و ترساندن انان از دیپورت به ایران، جواب بدهد، اما در اروپا اعضای این جریان دیگر معضل در گرو گرفته شدن نان و اب را ندارند و اگر کومه له بهشان فشار بیاورد، نه تنها این مسائل بلکه ممکن است بسیاری از مسائل دیگر را که علنی کردن ان برای کومه له ممکن است عواقب خوبی نداشته باشد، را علنی می کنند و ما می بینیم که با علنی شدن بسیاری از اطلاعات چطور کومه له به دست و پا زدن افتاده است و زهرش را به طرف اعضایش می پاشد. رفیقی باهام تماس گرفت و خبر داد که یک نفر از اعضای رهبری جریان راست کومه له در یک جلسه یی مدت ها قبل از این مسائل اعلام کرده است، که هیچ کس حق ندارد نقدهایش را به کومه له به سایت ها بکشاند، چون امثال حسن معارفی پور از این نقدها سوء استفاده می کنند. فرض را بر این بگیریم که نقدهای من به کومه له از نقطه نظر این دروایش سوء استفاده باشد، سرکوب اعضای کومه له از جانب رهبری این جریان و ناچار کردنشان به سکوت را ما سوء استفاده نمی نامیم، بلکه ان را اعمال سیاست دیکتاتوری درون حزبی و اختناق سیاسی در حزب می خوانیم؛ کاری که جمهوری اسلامی هم با مردم در جامعه ی ایران می کند. حق اعتراض نداری چون وضعیت حساس است. حق اعتراض نداری چون امنیت ملی در خطر است و خزعبلاتی از این قبیل بهانه یی شده اند که رژیم فاشیستی و تروریستی ایران چهل سال تمام سرکوب مردم و اختناق سیاسی را توجیه کند.
حزبی مانند کومه له اگر در گوشه یی از کردستان ایران قدرتی در دست داشته باشد، با مردم چه برخوردی خواهد کرد؟ ایا ان زمان هم سعی می کند دهان مخالفین سیاسی اش را با ترس از بریدن نان و زندانی کردن ببندد؟ این سوالی است که پیش پای هر فعال سیاسی متوهم به کومه له و احزاب رئال پولتیک قرار می گیرد و جواب کنکرت می طلبد.
 
خلاصه وضعیت کومه له مثل وضعیت حزب دمکرات شده است و حتی از وضعیت حزب دمکرات مفتضح تر است. کومه له به طور کل هژمونی خود را در کردستان ایران از دست داده است و کسی این تفنگچیان را جدی نمی گیرد. در مقابل جریانات نئوفاشیستی مانند پ ک ک و پژاک به خاطر سیاست پراگماتیستی خود و نژادی کردن مسائل اقتصادی و اجتماعی، جای پای کومه له و دیگر احزاب سنتی را گرفته اند و همواره در تلاشند روژاوا را به عنوان الگوی برای دیگر مناطق کردستان توصیه کنند. کومه له هم در این گیر و دار یک بار با کله در دامن اوجالان سجده می برد و بار دیگر مخفیانه در تلاش برای نشست جمهوری اسلامی برامده و وقتی مچ رهبری این سازمان را به خاطر این خیانت می گیرند، اگرسیونش و زهرش را همچون یک مار زخمی به طرف اعضای رادیکال و مترقی ترش پرت می کند و بیرونی هایی که به نقد انان می پردازند را به شدیدترین شیوه مورد هجوم هیستریک و حمله ی شخصی و لمپنیستی قرار می دهد.
 
در این میدان جناح چپ این جریان که خود را به اسم حزب کمونیست خیالی ایران می شناسد، به جای علنی کردن این کثافات ان از چشم جامعه و اعضا و تفنگچیان این حزب در یک سال و نیم گذشته پنهان کرده اند. این جناح با یک سال و نیم تاخیر بیانیه صادر می کند و نشست با جمهوری اسلامی را محکوم می کند! آفرین!
هر کس ذره یی پرنسیپ دارد و هنوز به اندازه ی سر سوزنی به رهایی انسان و سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی معتقد است، لازم است صفوف کومه له ی دمکرات را ترک کند و به دنبال تشکیل یک حزب و جریان دیگر باشد.
 
جناح صلاح مازوجی مسئول است، برای انتقال تمام کسانی که در تشکیلات کردستان خود را به قطب چپ و خط ایشان متعلق می دانند، یا احساس نزدکی می کنند فورا اقدام جدی کند و بیش از این زندگی این بدبخت ها را در گرو مناسبات دیپلماتیک با کومه له ی دمکرات نکند واز هیچ کمکی به این رفقا که با توهم کمونیستی بودن کومه له سالهاست تفنگچی گری می کنند، اقدام کند.
 
حسن معارفی پور
 
این مطلب برای گفتمان رادیکال نوشته شده است، تا گفتمان رادیکال در برخورد به این احزاب و سازمان جا بیفتد.

درک „ایرانیان“ از تاریخ

در فرهنگ اکثریت قریب به اتفاق ایرانی ها اسطوره سازی و اغراق تا مغز استخوان ریشه دوانیده است.
ایرانی از یک پشکل اژدها می سازد! از یک مزدور قهرمان، از جلاد و لات و چاقوکش شخصیت کاریزماتیک و از فلسفه سوفیسم و فراتر از ان فاشیسم.

تاریخ نویسی ایرانی الوده به انواع اشکال افسانه و اسطوره سرایی و مهمل بافی است. چیزی که در تاریخ نویسی ایرانی غائب است، درک ماتریالیستی و تاریخی از تاریخ به عنوان یک پدیده است.

„شخصیت“ های „قهرمان “ „تاریخ“ ایرانی دلقک های حلقه به گوشی بیش نیستند که همچون شعبان جعفری در قبال دو سیخ جگر با نون سنگک، یک کله پاچه و چهار سیخ دمبلان انسان می کشتند.

هویت ایرانی هویت بی هویتی است، برای همین افسانه و اسطوره هایی که هیچ منبع تاریخی نمی تواند ان را ثابت کند، برای ایرانی این موجود بی هویت بی خاصیت تبدیل به تاریخ می شود و تکرار خزعبلات افسانه یی و اسطوره یی آمیخته به عرفان و شعر به مرور زمان تبدیل به ایدئولوژی می شود و جنبش های فاشیستی را به صف می کند. به قول کمال خسروی ایدئولوژی چیزی جز انتزاعیات پیکریافته نیست. این انتزاع پیکریافته انچنان در ذهن های بیگانه با منطق و روحیه ی انتقادی نقش می بندد، که تبدیل به مذهب می شود. پوپولیسم شووینیستی و نئوفاشیستی ایرانی می تواند هزاران انسان بیگانه با عقل و منطق و تاریخ و دیالکتیک و ماتریالیسم را روانه ی مقبره ی کوروش کند، اما گرسنگی و فقر و منفعت مشترک در سرنگونی نظامی که خون همین مردم را به شیشه کرده است، نمی تواند به یک تشکیلات وسیع اجتماعی و اگاهی طبقاتی تبدیل شود.

انسانی که با منطق و عقلانیت و اگاهی بیگانه است و فاشیسم قومپرستانه ی ایرانی، شهرگرایی و افسانه و اسطوره را به عنوان واقعیت قبول می کند، اگر شارلاتان نباشد، ابلهی است که بلاهتش او را به یک تبهکار تبدیل کرده است.

من در تمام زندگی ام نه به فرهنگ و تاریخ بند شلوار کوردی افتخار کردم و نه این مجیزگویان دربار سلطنت و آفتابه به دستان دم در حسینیه ها را جدی گرفته ام و نه هوش و عقلانیت را یک پدیده ی ملی و قومی دانسته ام. اگر یک ایرانی به دختری در اروپا تجاوز کند و کیسش علنی شود، ماه ها ایرانی ها سرشان را مثل لاک پشت تو لاک خودشان می کنند، ولی کافی است یک جلاد جنایتکار مزدور مرتجع مثل دکتر حسابی یا دکتر سمیعی یا هر کثافت دیگری یک چرت و پرتی بنویسد یا بگوید، انزمان است که ایرانیان بی منطق و مغزپوک روحیه ی فاشیستی و میهن پرستانه شان گل کرده و رگ گردنشان به اندازه ی یک لوله ی فاضلاب کلفت می شود.

احساسات را حیوانات هم دارند و با احساسات می توانند حیوان هم بسیج کرد، عقلانیت را اغلب ایرانی ها ندارند، اگر داشتند چهل سال رژیم فاشیستی و جنایتکار جمهوری اسلامی را تحمل نمی کردند. برای اینکه اگاهی در این انسان بیدار شود، انسان باید قبل از هر چیز به نادانی خود پی ببرد و به ان اقرار کند. زمانی که به ان اقرار کرد، زمینه ی شکل گیری اگاهی در او ایجاد شده و می تواند به صورت عملی برای رفع نادانی وارد میدان شود.

هر وقت ایرانی های احمق با افسار و صلیب و خالکوبی های فاشیستی و فروهر و تاتوی شعبان جعفری در این اروپا می بینم تنها کاری که می کنم از این ها دور می شوم، چون تحمل شنیدن چرندیات بی منطق و فاشیستی این احمق ها را ندارم و اگر دهانشان را جلو من باز کنند و به تعریف و تمجید از اسپرم خوب و نژاد برتر ایرانی و خانواده ی پهلوی بپردازند و من بهشان برخورد شایسته نکنم، خودم را مجرم می دانم.

ایرانی، آریایی، فاشیست، شووینیست، احمق!
بخوان و یاد بگیر!
احساسی نباش، عقلانی فکر کن!
هر چیزی که خارج از مرزهای منطق بود و دلایل کافی برای اثبات ان وجود نداشت را قبول نکن. کسی که یک گزاره را بیاورد بدون انکه بتواند ان را اثبات کند، یا باید ناچارش کرد گزاره اش را پس بگیرد و معذرت خواهی کند، یا برای اثبات ان تحقیق جدی انجام دهد.

TELEGRA.PH
علامه ذوالفنون، پدر علم نوین در ایران، همکار و شاگرد آلبرت آینشتین، بزرگترین فیزیکدان ایرانی، صاحب نظریه‌ای بدیع در فیزیک ذرات و … این‌ها چند نمونه از القاب رنگار….

نقد ماتریالیستی تزهای بنیامین درباره مفهوم تاریخ

 ترهایی در باره ی مفهوم تاریخ :نوشته‌ی والتر بنیامین
ترجمه و تالیف: آرش دوست‌حسین

برگرفته از سایت نقد

توضیح «نقد»: متن پیش رو ترجمه‌ی تازه‌ای است از تزهای والتر بنیامین زیر عنوان «درباره‌ی مفهوم تاریخ» از سوی آرش دوست‌حسین، همراه با یادداشت‌های انتقادی او درباره‌ی هر تز و «مقدمه»ای پیرامون این متن و ترجمه‌ی آن.  بر این متن، حسن معارفی‌پور که در کار ترجمه و تألیفِ یادداشت‌ها با مترجم همکاری داشته است، «پیش‌گفتار»ی نوشته است که در آغاز متن می‌آید.

 

پیش گفتار

والتر بنیامین کسی که همیشه در حاشیه‌ی «سروران»اش (1) یعنی آدورنو و هورکهایمر بوده است را باید به عنوان یکی از متفکرین اصلی این مکتب به‌رسمیت شناخت و بررسی کرد. در این متن تلاش شده است که نگرش ایده‌آلیستی و صوفیستی والتر بنیامین به تاریخ در (تزهایی) «در باره‌ی مفهوم تاریخ»  به شیوه‌ای ماتریالیستی و تاریخی موشکافی شود و از زاویه‌ای مارکسیستی، نقد و بررسی شود. در این شکی نیست که این مطلب بنیامین را باید در رابطه با دیگر مطالب و نوشته‌های او بررسی کرد، اما از آنجایی‌که مشخصا به سراغ نقد این مطلب رفته‌ایم، تلاش کرده‌ایم از پرداختن به دیگر نوشته‌ها و مطالب بنیامین حتی الامکان خودداری کنیم.

تزهای او پیش‌درآمد «دیالکتیک روشنگری» و  «دیالکتیک منفی» هستند که بعدها توسط آدورنو و هورکهایمر منتشر شدند. این دو اثر علاوه بر تلاش برای التقاط پوزیتیویستی مکاتب مختلف با همدیگر و معدل‌گیری از این مکاتب است، چیزی جز عبور از دیالکتیک ماتریالیستی و ماتریالیسم پراکسیس در نقد رادیکالیسم انقلابی، سوژگی طبقه کارگر، ضرورت رفرم و تغییرات جزئی به‌جای انقلاب به‌خاطر ترس از تکرار تجربه‌ی استالینیسم نیست. مکتب فرانکفورت با وجودی که از گفتمان چپ بهره می‌گیرد اما در واقع در خدمت پاسیفیسم بورژوایی است و می‌توان آنرا نوعی رومانتیزه‌کردن بردگی مدرن به نفع حفظ وضع موجود به‌حساب آورد. اگرچه در دیالکتیک روشنگری، به‌ویژه بخش صنعت فرهنگ اعلام می‌کنند تفاوت ماهوی بین لیبرالیسم آمریکایی و فاشیسم آلمانی در دامن زدن به صنعت فرهنگ و مهندسی افکار نمی‌بینند، اما آنان مبارزه‌ی انقلابی برای عبور از فاشیسم را با تمام قدرت نقد می‌کنند و در بهترین حالت از چارچوب بحث‌های لیبرال هانا آرنت در «توتالیتاریسم» فراتر نمی‌روند. هربرت مارکوزه که از «رادیکال»ترین‌ها در میان مکتب فرانکفورت بود، در «تلاش برای رهایی» همچنین «پایان اتوپی» سوژگی طبقه کارگر در انقلاب کارگری را از زبان خود و همکارانش رد کرد و اعلام کرد که جنبش‌های هویتی مانند همجنس‌گرایان، جنبش‌های ملی و غیره باید با همدیگر متحد شوند تا کاری از پیش ببرند.

موضع بنیامین جدا از موضع همکارانش در مکتب فرانکفورت نبوده و اتفاقا این مواضع در تأیید همدیگر بودند. آویزان‌شدن بنیامین به ماتریالیسم تاریخی و ساختن یک عروسک از ماتریالیسم تاریخی در واقع برای توجیه افکار صوفی‌مسلکانه و نهیلیستی و ایدئالیستی خود است، که رهایی را در ادغام ماتریالیسم تاریخی در تئولوژی می‌بیند. بنیامین در دهه‌ی چهل، زمانی که ضرورت مبارزه ی مسلحانه انقلابی و قطب‌دادن به یک قطب جهانی آنتی‌فاشیستی در اروپا ضروری بود به‌جای آن‌که راه‌کارهای عملی و مبارزاتی را پیش پای جامعه قرار دهد، ادغام ماتریالیسم تاریخی را در روحانیت جستجو می‌کرد. بنیامین در «در نقد خشونت» که در ۱۹۲۱ منتشر شده با استناد به ارنست بلوخ در کتاب «روح اتوپی»، مردم را به روحانیت و عرفان دربرابر خشونت دعوت می‌کند.

بنیامین در مقایسه با کسی مانند بلوخ به‌هیچ وجه متفکر برجسته‌ای به‌حساب نمی‌آید. بلوخ در تلاش بود ماتریالیسم تاریخی مارکس را با تئولوگی (الهیات) و رگه‌هایی از مسیحیت ادغام کند، چون او بر این باور بود که در میان مسیحیت، گرایش شاخه‌هایی را می‌توان یافت که رهایی انسان را دنبال می‌کنند و باید مارکسیسم را با این عقیده‌ها ادغام کرد تا بتوان رهایی را سریع‌تر به سرانجام رساند. بنیامین هم موضعی که ارنست بلوخ نماینده‌ی آن بود را تکرار می‌کند. این موضع نه رو به جلو بلکه به عقب و حتی عقب‌تر از ایدئالیسم آلمانی و بویژه نظریات کانت در «نقد عقل محض» بود. لنین در «ماتریالیسم و امپریوکریتی‌سیسم» می‌نویسد:  «زمانی که کانت ازشئِ برای خود صحبت می‌کند، شئ را نه به عنوان یک پدیده‌ی واقعی (Gegenstand)  و نه «مثلی» از یک پدیده‌ی واقعی بررسی نمی‌کند، تا اینجا ماتریالیستی تحلیل می‌کند. وهمزمان می‌گوید: «وقتی که کانت اهمیت پدیده ذهنی (Erscheinung)  شئ را بر خودِ شئ مقدم می‌داند است که به نتیجه‌گیری ایدئالیستی می‌رسدفوئرباخ یکی از نقدهایی که به کانت دارد این است که کانت به اندازه‌ی کافی ماتریالیستی ننوشته است.»(2)

انگلس در «لودویگ فوئرباخ و پایان فلسفه‌ی کلاسیک آلمانی» می‌نویسد که  فلسفه‌ی آلمانی به فلسفه‌ی دولتی تبدیل شده است و کتاب‌های این فلاسفه جزو کتب درسی و آکادمیک شده‌اند. این مسئله در مورد مکتب فرانکفورت از دوران بعد از فروپاشی فاشیسم و حتی شرایط فعلی در آلمان و دیگر کشورهای اروپایی صدق می‌کند. بی‌دلیل نیست که این فلسفه به‌خاطر خصلت غیرانقلابی و پوزیتیویستی خود در سیستم دولتی هضم می‌شود، امکان تبدیل‌شدن به فلسفه دولت پسافاشیستی و نئولیبرال، چپ لیبرال و آنتی‌مارکسیست (3) و استفاده علیه کمونیسم در دانشگاه‌های نئولیبرال را دارد. مکتب فرانکفورت نه تنها از نقطه‌نظر انگلس به ایدئالیسمی گرفتار شد که  فوئرباخ خاتمه‌ی آن را اعلام کرد بلکه به‌خاطر درکِ اِزوتریک [Esoterik]، خوشبختی آینده را در رجوع به گذشته می‌دید. پیرو این گرایش در مکتب فرانکفورت است که میشل فوکو نماینده معاصرتر پساساختارگرایی، روحانیت شیعه را رهایی‌بخش می‌دانست.(4)

پست‌مدرنیسم که همچون مروارید در قالب صدف پساساختارگرایی فرانسه دهه‌ی شصت شروع شد و بعدها به‌شکل رادیکال‌تر در فضای جامعه در قالب پراتیک صوفیستی و نهیلیستی جنبش هیپی و پانک دهه ۶۰-۸۰ اوج گرفت، نزد ما تنها روبنایی است که در زیربنا ریشه در مبانی اندیشه‌هایی دارد که پیش‌تر در «دیالکتیک منفی» و «دیالکتیک روشنگری» بنیان گذاشته شده بود. بی‌دلیل نبود که فوکو یکی از نمایندگان اصلی پساساختارگرایی فرانسوی، زمانی که با نوشته‌های نمایندگان این مکتب آشنا می‌شود، می‌گوید که اگر زودتر با آثار این جریان فکری آشنا می‌شد، از نوشتن بسیاری از کتاب‌هایش صر‌ف‌نظر می‌کرد و زمان خود را به مساله‌ی دیگری اختصاص می‌داد.

 پست‌مدرنیسم برخلاف تصورات محافظه‌کارهایی چون دانیل بل، نقد ارزش‌های مدرنیته و لیبرالیسم عریان هانا آرنتی و دیگران نبود، بلکه علی‌رغم ضدیت با مدرنیته به‌طورعام و دشمنی با عصر روشنگری، نتیجه‌ی سرخوردگی از بورژوازی بود، به‌دلیل پس‌‌رفتن دستاوردهای اولیه‌اش و ارتجاعی که به جامعه تحمیل کرده بود. این تزهای بنیامین هم چیزی بیش از سرخوردگی از روحانی‌نشدن فاشیسم نیست که بربریت غیرقابل باوری که فقط ۵ سال طول کشید تا قابل باورشود را پیشاپیش متصور شده است و به‌جای راهکار انقلابی و عملی برای مبارزه با فاشیسم، بازگشت به مذهب و عرفان و ادغام این‌دو در ماتریالیسم تاریخی را برای نجات بشر پیش پای جامعه قرارمی‌دهد. پست‌مدرنیسم استوار بر بستر اندیشه‌های فرانکفورتی‌ها با اتکا به نهیلیسم نیچه‌گرایانه و نوعی اگرسیون  (تهاجم) زبانی به‌صورت سطحی علیه وضع موجود بر فراز بورژوازی متاخر در دوران عروج «ویرانی عقل» سر برآورد و بازگشت به گذشته را به‌جای حرکت رو به‌جلو موعظه می‌کند.

گئورک لوکاچ متفکر مارکسیست در بررسی فاشیسم به عنوان یکی از اشکال حاکمیت بورژوایی در کتاب نابودی عقل در تقابل با کلیت بررسی‌های مکتب فرانکفوتی‌ها از فاشیسم قرارمی‌گیرد، بررسی‌هایی که فاشیسم را به عنوان یک گرایش انحرافی در سرمایه‌داری معرفی کرده بودند. لوکاچ این اشتباه را به نمایندگان مکتب فرانکفورت گوشزد کرده بود که  فاشیسم، ایدئولوژی ویرانی عقل و محصول سرمایه‌داری در حال بحران است، نه یک گرایش انحرافی درون سرمایه‌داری.

نمایندگان مکتب فرانکفورت که از یک بورژوازی عقلانی و رفرمیزه شده دفاع می‌کنند، سوسیالیسم و مبارزه برای تغییر وضع موجود توسط یک انقلاب رادیکال و اجتماعی را نفی کرده و در تلاش برای عقلانی‌کردن سرمایه‌داری بودند. نمونه‌ی متاخرشان هابرماس این مرتجع تمام‌عیار است‌که تئوری‌هایش در خدمت تثبیت بربریت سرمایه‌داری قرار گرفته است و در تلاش است یک فرمت «متعارف» از سرمایه‌داری که در نتیجه‌ی «کنش متقابل» شکل می‌گیرد را به عنوان اوج رهایی بشر مطرح کند. فارغ از اندیشه‌های ساده‌لوحانه‌ی هابرماس در مورد «کنش متقابل» و بهره‌گیری از این تئوری در رژیم‌هایی مثل جمهوری اسلامی در دوران اصلاحات، نظریات هابرماس ادامه‌ی نظریات «عقلانیزه»کردن سرمایه‌داری کانتی و ماکس وبری است که در طول تاریخ همیشه توسط همه جناح‌های سرمایه‌داری برای مبارزه با رادیکالیسم اجتماعی و کمونیسم طبقه‌ی کارگر از آن بهره گرفته شده است.

(تزهایی) «در باره‌ی مفهوم تاریخ» تلاش برای نشان‌دادن یک تصویر انتزاعی از تاریخ است که به تبارشناسی نیچه‌گرایانه و فوکویی از مفهوم مربوط می‌شود.

 اریک هابسبام در آثار مختلف خود در امتداد تاریخ‌نویسی به سبک مارکس، موضع تاریخی را دقیقاً در تقابل این شکل از تاریخ و استعاره‌های کارتونی امثال بنیامین قرارمی‌دهد. اریک هابسبام در آثار متعددش تاریخ را از یک موضع تاریخی و ماتریالیستی بازخوانی می‌کند و تفکری که از تاریخ، مفهوم می‌سازد را شدیداً زیر سوال می‌برد. در کتاب «عصر نهایت‌ها» درباره آنچه جنگ جهانی گفته می‌شود، می‌گوید: هیچ گاه جنگ جهانی‌ای در کار نبوده بلکه این جنگ امپریالیست‌های اروپایی برای تقسیم جهان بوده است. این تاریخ، مفاهیم را محصول کشمکش و آنتاگونیسم طبقاتی می‌داند، نه محصول کشمکش مفاهیم. نزد او مفاهیم، محصول پروسه‌ی تکامل مادی و اجتماعی در دوره‌های مختلف تاریخی نزد طبقات متفاوت هستند، برخلاف تفکری که تاریخ را مفهومی انتزاعی و محصول کشمکش مفاهیم می‌داند در نتیجه واقعیت‌های اجتماعی – طبقاتی را از بستر مادی و اجتماعی طبقات مختلف در تاریخ، تجرید می‌کند و در انتزاع توضیح یا نقد و بررسی می‌کند

حسن معارفی پور 

به جای مقدمه

هیچ مقدمه‌ای بر نقد به (تزهایی) «در باره‌ی مفهوم تاریخ» نمی‌تواند بهتر از قراردادن بنیامین و این آخرین مکتوب نظری او در بستر عینی همان تاریخی که در آن زندگی و اندیشه‌اش را مکتوب کرد، به شکلی رسا در محتوایی ماتریالیستی – تاریخی، به مثابه مقدمه این نقد به‌حساب آید.

اول: سال ۱۹۴۰ -سال نوشته‌شدن این تزها – برای جامعه آلمان مصادف با آغاز جنگ امپریالیستی دوم و ۷ سال پس از قدرت‌گیری هیتلر و نازیسم است. دوره‌ای که تمام مقاومت‌ها و تلاش‌های کلیت جبهه «چپ» از کمونیست‌های حزب کمونیست آلمان KPD لوکزامبورگیست تا سوسیال دموکرات‌های SPD  گرفته تا آنارشیست‌ها و آنتی‌فاشیست‌های دموکرات و لیبرال (چپ) همه از یک سو به اضافه احزاب دموکرات و لیبرال همه و همه توسط موج عظیم و اجتماعی ناسیونالیسم آریایی حزب نازی تار و مار شده‌اند. کادرها و نیروهای رزمنده و انقلابی کمونیست یا اعدام شده‌اند یا به همراه یهودی‌ها – روما و سینتی‌ها (1)  و همچنین همجنس‌گرایان در مدل‌های ابتدایی اردوگاه‌های کار اجباری که در آن دوره‌ی قبل از جنگ به اردوگاه‌های تعلیم و بازتربیت نامیده می‌شدند، محبوس هستند. تمام روشنفکران آلمان نیز از احزاب کمونیست، سازمان‌های چپ و حزب سوسیال دموکراتSPD  در کنار لیبرال‌ها و دموکرات‌ها، همه و همه نوک پیکان حمله و انتقاد خود را به‌جای خودشان به‌سمت طبقه کارگر گرفته‌اند و مجرم و مسبب اصلی این فاجعه (روی کارآمدن نازیسم) را نه گند‌ها و اشتباهات نابخشودنی خودشان بلکه طبقه کارگری می‌دانستند که به‌جای آنها، نازی‌ها را انتخاب کرد.

این درحالی است که در همان دوران که KPD با توجه به سیاست‌های مسکو و کمینترن، سیاست مسامحه با حزب نازیNSPD  به رهبری هیتلر را برگزیده بود که در پیمان صلح با استالین به‌سر می‌برد. رهبران این حزب حتی حاضر به پیوستن به پلاتفرم ائتلاف و اتحاد علیه حزب  NSPDنشدند. از سوی دیگر KPD نیزهمزمان با این‌که تروتسکی لزوم مسلح‌شدن شوراهای کارگری تشکیل شده از سوی کارگران سوسیال دموکرات و کمونیست دربرابر دستجات مسلح کارگری – فاشیستی حامی حزب نازی را پیش می‌کشید، اما KPD با توهمی آسمانی به اصول دموکراتیک مندرج در قوانین اساسی آلمان (محصول انقلاب ۱۹۱۸) در کنار حزب سوسیال دموکراتِ مسامحه‌جو و مصالحه‌گر که رویارویی با حزب نازی را در برگزاری تظاهرات‌های بزرگ‌تر از آنها و رقابت بر سر صندلی بیش‌تر در رایش‌تاگ (پارلمان آلمان)  مبارزه می‌کردند.

دوم: جامعه آلمان در ۱۹۴۰ شب کریستالی ۱۹۳۸ را پشت سر گذاشته است، اشغال لهستان اول سپتامبر ۱۹۳۹ را توسط هیتلر و استالین زیر نام معاهده «صلح» دیده است. لهستانی که به‌واسطه انقلاب ۱۹۱۸، و همچنین به‌میمنت موج انقلابی اکتبر ۱۹۱۷ استقلال خود را از امپراتوری تزار و پروس کسب کرده بود. ایجاد اولین گتوهای جهود – کولی‌ها را در لهستان ۱۹۳۹ و فقط چند ماه پس از اشغال را می‌دید. خاموش‌شدن سوسوی امید انقلاب اسپانیا که با مشارکت استالین و هیتلر توسط فاشیست‌های فرانکیست سرکوب شد را می‌دید. سرکوبی که بارسلون را هیتلر بمباران می‌کرد و جبهه‌های مقاومت آنارشیست‌هایی که هنوز خیال تسلیم‌شدن نداشتند را استالین بمباران می‌کرد. سال ۱۹۴۰ سالی است که  جامعه آلمان تحولات بسیار عمیق و جدی اجتماعی – سیاسی را تنها ۷ سال پس از کودتای حزب نازی علیه همان تاتر دموکراسی که به‌واسطه آن به قدرت رسیده بود را تجربه کرده بود. والتر بنیامین که هرگز نه کمونیست بود و نه سوسیالیست و هرگز در مبارزات سیاسی و طبقاتی سالهای دهه ۳۰ شرکت نداشت و تنها روشنفکری آکادمیک بیش نبود، این تزها را در این فضای دهشت‌انگیز و ناامید از هر تغییری به‌رشته تحریر درآورد. و در نهایت چند ماه پس از مکتوب‌کردن این تزها نیز به زندگی خود پایان داد و خودکشی کرد.

سوم: والتر بنیامین در سال ۱۸۹۲ در خانواده‌ای بسیار مرفه (2) و روشنفکرکه به مسیحیت پروتستان گرویده بودند در منطقه شازده و لردنشین شارلوتن بورگ برلین – پایتخت امپراتوری پروس بدنیا آمد. دایی او ویلیام اشترن، روانشناس آلمانی از بنیان‌گذاران و تکمیل‌کنندگان نظریه IQ و همچنین پسردایی‌اشگونتر اندرس (اشترن) (3) فیلسوف، از شاگردان مارتین هایدگر و فیلسوف پدیدارشناس ادموند هوسرل بود. هایدگر در ابتدا استادیاری کلاس‌های هوسرل را به‌عهده داشت. پس از روی کار آمدن نازی‌ها در سال ۱۹۳۳ در تصفیه  دانشگاه از یهودیان با آنها همکاری کرد و هوسرل از دانشگاه اخراج شد و در سال ۱۹۳۸ قبل از آغاز جنگ فوت شد.

والتر بنیامین درسال‌های دانشجویی برلین ۱۹۱۲-۱۹۱۴ که تاریخ و هنر می‌خواند و قبل از آغاز جنگ به تشکیلات (حلقه وست اِند Westender Kreis)  شاخه چپ تشکیلات دانشجویی لیبرال پرنده مهاجر را تشکیل می‌دادند، پیوست. پرنده مهاجر سازمان جوانان لیبرال بود که از جنگ امپریالسیتی اول و حق آلمان به جنگ دفاع کردند. حلقه غربی، فراکسیون چپ دانشجویی این تشکیلات بود که باوجود مخالفت با جنگ ولی با هیچ‌کدام از سازماندهی‌های ضد جنگ خواه پاسیفیست‌های اتحادیه صلح یا خواه رادیکال‌های فراکسیون انترناسیونالیست (هواداران لوکزامبورگ و لیبکنشت در دو حزب سوسیالیستSPD  و سوسیال دموکرات‌های مستقل) یا خواه با لیگ آلمان برای حقوق بشر متحد نشدند.

بنیامین در ۱۹۱۵ و پس از آغاز جنگ به سوئیس (کشور بی‌طرف)  نقل مکان کرد. از ۱۹۱۵ در شهر برن سوئیس ادامه تحصیل داد. احتمالاً بین سال‌های ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۰ پس از پایان جنگ و پس از شکست انقلاب آلمان دوباره به آلمان بازگشت و با حلقه روشنفکری ماکس هورکهایمر و هانس گئورگ گادامر(شاگرد مارتین هایدگر)که خودشان را مارکسیست‌های انتقادی یا مکتب انتقادی می‌نامیدند آشنا شد. و همین آشنایی سبب نزدیکی اندیشگانی او به مارکسیسم شد. قبل از سال‌های سوئیس کمی با فضای فکری حلقه غربی آشنا شویم.

اعضای این فراکسیون حول مطالب و نظریه‌پرداز آن فریتز کلات جمع شدند. کلات که از دانشجویان قدیمی پرنده‌های مهاجر و شاگرد فلسفه آلیوس ریهل که مدافع فلسفه نئوکانتی و منتقد استاد فلسفه خودش فیلسوف محافظه‌کار نئوکانتی ویلهلم ویندلباند بود. ویندلباند به همراه هاینریش ریکرت تئوریسین مکتب نئوکانتیان بادن ووتنبرگ دربرابر نئوکانتی‌های امپریست مکتب ماربورگ بودند. ترم‌های فلسفی نوموتتیش [nomothetisch] و ایدیوگرافیش [idiographisch] ابداعی او در فلسفه است که در تز دکترایش «تاریخ و علم طبیعت»( ۱۸۹۴) آن را دربرابر مکتب ماربورگ، فلسفه انتقادی نام داد. همچنین ریچارد هونیگز والداستاد فلسفه هانس گئورگ گادامر از شاگردان ویندلباند در دانشگاه فرایبورگ بود. امیل لاسک استاد هایدگر در دانشگاه فرایبورگ نیز شاگرد ویندلبالد و هاینریش ریکرت بود. حالا می‌توان بسترهای انتخاب نام «مارکسیسم انتقادی»  از سوی حلقه هورکهایمر و گادامر را تا نئوکانتی‌های انتقادی تعقیب کرد.

بازگردیم به خروج او از آلمان (۱۹۱۴) و دوره دانشجویی و تحصیل فلسفه در سوئیس. سال ۱۹۱۵ باگرشوم شولم ریاضیدان، مورخ مذاهب  و از فعالین جنبش صهیونیسم آشنا شد. همین آشنایی سبب شد تا در حلقه آشنایان او با خانواده لئون کلنئر از فعالین به‌نامِ جنبش صهیونیسم آشنا شود و با دختر او سوفیا کلنئر ازدواج کند. در سال ۱۹۱۹ از تز دکترای خود «مفهوم نقد هنر در رومانتیک آلمانی» تحت نظرریچارد هربرتز استاد فلسفه دانشگاه برن دفاع کرد.

بین سال‌های ۱۹۲۰ تا ۲۱ دوباره به آلمان بازگشت و در سال ۱۹۲۲ در دانشگاه شهر فرانکفورت با حلقه آدورنو و هورکهایمر آشنا شد که هر دو از شاگردان فلسفه نزد هانس کورنلیوس فیلسوف نئوکانتیست بودند.

این مختصری از فضای نظری – سیاسی بود که بنیامین در دهه ۲۰ زندگی خود یعنی بین سال‌های ۱۹۱۲ تا  ۱۹۲۲ پشت سر گذاشت و دهه سوم زندگی خود به مثابه یک نظریه‌پرداز و فیلسوف در جمعی که خودشان را مکتب فرانکفورت می‌نامیدند، آغاز کرد. بسترهای نظری – اندیشگانی بنیامین در سال‌های ۱۹۲۰ تا ۱۹۲۶ روی بحث‌ها و نظریات ماکس هورکهایمر و هانس گئورگ گادامر و تحت تاثیر همکاری در این حلقه بود. در ادامه و سال‌های ۱۹۲۴ تا ۱۹۳۰ با آدورنو و هورکهایمر آشنا شد و محتوای نظری – اندیشگانی دهه آخر زندگی‌اش (تا سال ۱۹۴۰ و خودکشی)  روی بحث‌ها و نظریات آدورنو و هورکهایمر و تحت تاثیر همکاری در این حلقه است.

چهارم: چرا تزهایی درباره «مفهوم تاریخ» و نه تزهایی درباره تاریخ؟ قبل از بنیامین بسیار بودند کسانی که به مسئله تاریخ به اشکال مختلف وارد شده‌اند؛ ازهگل و «مباحثی پیرامون فلسفه تاریخ» تا اندیشمندی مارکسیست همچون جورج لوکاچ  «تاریخ و آگاهی طبقاتی». از آنجایی که بنیامین یکی از گزیده‌گوترین و باوسواس‌ترین اندیشمندان مکتب فرانکفورت در پرداختن به مسائل، انتخاب و جمله‌بندی مفاهیم است(3)، مسئله مد نظر بنیامین در این تزها نه خود تاریخ به مثابه حتی یک انتزاع، بلکه منظور او به‌صورت مشخص مفهوم تاریخ است. والتر بنیامین تاریخ را نه عرصه‌ی کشمکش‌های طبقاتی طبقات متخاصم، بلکه عرصه‌ی کشمکش مفاهیم می‌داند و از این‌طریق در تلاش است یک دیدگاه فوق ایده‌آلیستی که حتی از ایده‌آلیسم آلمانی کانت فراتر رفته است و تئولوژی را در خود انتگره می‌کند را به عنوان بررسی مفهوم تاریخ معرفی کند. درهمین انتخابِ نام تعیین می‌کند که برای تفهیم تاریخ، باید مفهوم آن را بدرستی فهمید. به عبارت دیگر زیربنای صحیح جهت تحلیل مشخص از شرایط مشخص، فهم صحیح از مفهوم تاریخ است و نه خود تاریخ. در این شکی نیست که این مطلب بنیامین را باید در رابطه با دیگر مطالب و نوشته‌های او بررسی کرد، اما از آنجایی‌که در این مقاله به سراغ نقد (تزهایی) «در باره‌ی مفهوم تاریخ» رفته‌ام به‌همین دلیل که او مفهوم تاریخ را دغدغه خود در این تزها اعلام می‌کند که امیدوارم قبل از نقد به تزها، خواننده خود به واسطه ترجمه و توضیحات بعضاً طولانی زیر هر تز، به این اصرار بنیامین در انتخاب آگاهانه این نام دست یابد.

پنجم :ترجمه فارسی این تزها سابق براین انجام شده، ولی بنا بر دلایلی بالاجبار این متن را از روی سه نسخه آلمانی – ترکی  و انگلیسی ترجمه کردم (4)  که ابتدا تزها خوانده شود و سپس نقد اینجانب به آنها و از آنجایی که از منظر تاریخی  (تزهاییدرباره مفهوم تاریخ (۱۹۴۰) را به طریقه علی بستر مادی و پیش‌درآمد دیالکتیک روشنگری (۱۹۴۷) آدورنو و هورکهایمر می‌دانم معتقد هستم که نقد به این تزها می‌تواند پیش درآمد نقد دیالکتیک روشنگری باشد. همچنین برای پراکنده‌نشدن ذهن خواننده، تصمیم گرفتم به‌جای این‌که ابتدا تزها و سپس نقدهای به آن باشد، پس از پایان هر تز نقد به آن را بنویسم.

ششم: برای ترجمه متن اصلی و رویارویی با افسانه‌های «زبان سخت و فلسفی»  و «دشواری فهم»  مطالبی از این دست، شیوه‌ای که از آن استفاده کردم این بود که ابتدا آلمانی به فارسی، سپس ترکی به فارسی و در آخر انگلیسی به فارسی را ترجمه کردم. در این پروسه رفیقی ترک زبان و رفیقی انگلیسی زبان نیز ترجمه‌های ترکی و انگلیسی را برایم بازخوانی کردند. در نهایت سه ترجمه فارسی شده را با هم مقایسه و در نهایت نسخه قابل قبول برای خودم را در اینجا می‌خوانید.

هفتم: جمله‌های قبل از آغاز تزها در اصل تزهایی هستند که بنیامین می‌خواهد آنها را نقد و نفی کند. جمله – تزی از کسی می‌گوید و در تز آن را به نقد می‌کشد.

هشتم:

  • در تمام ترجمه [کروشه] از من است و (پرانتز) از نویسنده .
    • درون کروشه برای راحت‌تر خوانده‌شدن متن حروف ربط /اضافه را که بجای مفاهیم استفاده می‌شود نوشته‌ام یا برعکس.مثال تز۱: مطمئنا در دوربعدی به یک ضد حمله او [حریف] که به برنده‌شدنش منجر شود.
    • همچنین به دلیل استفاده از معنی دیگری در ترجمه انگلیسی یا ترکی، آن را در کروشه لحاظ کرده‌ام.مثال: تز ۲ :… رهایی دهندگی ضعیف نیز داده شده است [رسیده است.]
  • توضیحات پایانی تزها: TR در ترجمه ترکی و EN در ترجمه انگلیسی است.
  • توضیحات پایانی تزها حتماً قبل از نقد به آن تز خوانده شود تا فهم تز آن‌گونه که در ذهن بنیامین فرمول‌بندی داشته است برای ما نیز مفهوم شود. همچنین در نقدها نیز یا به بسیاری از نکات در توضیحاتِ ارائه داده‌شده مراجعه نمی‌شود یا آنجایی هم که استناد می‌شود دیگر شرح بیش‌تری از توضیحاتِ ارائه داده‌شده صورت نمی‌گیرد.

نهم: با تشکر از: رفقا حسن معارفی‌پور برای مقایسه‌ی ترجمه فارسی با متن آلمانی؛  نورا برکلاین برای مقایسه‌ی برگردان ترجمه فارسی به آلمانی با متن آلمانی؛  نرگس نسیمی برای بازخوانی و ادیت املایی متن؛  سوپی توپراک برای مقایسه‌ی ترجمه ترکی با ترجمه فارسی و با متن آلمانی؛ و  پاول کلود برای مقایسه‌ی ترجمه انگلیسی با ترجمه فارسی و با متن آلمانی.

اینک پس از این پیش‌درآمد کوتاه و این‌که من هم نمی‌خواهم بیش‌تر وارد موضوعاتی در پیرامون تزها شوم (تحقیق بیش‌تر را به خود خواننده می‌سپارم)، وارد شکافتن و کالبدشکافی تزها می‌شویم که ببینیم این پیامبر بی‌معجزه اصلاً چه می‌گوید.

 

آرش دوست حسین

 زمستان ۹۷

متن کامل (پی دی اف) را اینجا بخوانید

یادداشت‌های پیشگفتار:

(1) «سرور من» (Mein Herr) شیوه‌ای از جمله‌بندی برای آغاز نامه‌نگاری‌های رسمی با احترام بسیار زیاد از یک پایین مقام برای یک بالا مقام است. پس از اصلاحات در زبان آلمانی در دهه ۶۰، چون «Herr»  در ابتدای جمله به معنای آقا (مرد) است،«بانوان» (Damen) نیز به این شیوه از جمله‌بندی اضافه شد.

بنیامین همیشه از «سرور من» در نامه‌نگاری‌هایش به آدورنو و هورکهایمر استفاده می‌کرد.

(2) مجموعه آثار لنین، جلد چهارده، ص 193-201.

(3) چپ‌های حامی اسرائیل در اروپا با نظریات فرانکفورتی، خود را تئوریزه می‌کنند.

(4) Foucault and the Iranian Revolution ‐ by Janet Afary and Kevin B. Anderson

لینک پی دی اف مطلب را در زیر می توانید دانلود کنید. 

naghd-benjamin (1)

Diakonie und Caritas gegen Arbeiter*innen und Flüchtlinge

Pressemitteilung!

Diakonie und Caritas gegen Arbeiter*innen und Flüchtlinge

Diakonie und Caritas kündigen ihren Dolmetscher*innen, weil sie sich für bessere Arbeitsbedingungen in der sogenannten „Unabhängigen Sozial- und Verfahrensberatung“ in der Landeserstaufnahmeeinrichtung Patrick-Henry-Village (PHV) in Heidelberg zusammenschließen.

Anfang Juni schloss sich etwa die Hälfte der Dolmetscher*innen zusammen, die in der „Unabhängigen Sozial- und Verfahrensberatung“ im PHV für Asylsuchende in Heidelberg arbeiteten. Sie forderten u.a. eine feste Anstellung und festen Lohn für mindestens ein Jahr statt monatlicher Honorarverträge, Kranken-, Urlaubs- und Weihnachtsgeld sowie regelmäßige Supervision. Reguläre Arbeitsbedingungen für Dolmetscher*innen gingen den barmherzigen Kirchen dann aber doch zu weit. Kurzerhand kündigten die Diakonie und Caritas denjenigen fristlos, die die Forderungen unterschrieben hatten.
Damit verloren nicht nur eine Handvoll Dolmetscher*innen ihr ohnehin schon unregelmäßiges Zusatzeinkommen von maximal 350€ monatlich. Seitdem steht auch der Großteil der Asylsuchenden der Beratungsstelle sprachlos gegenüber – und damit auch den für sie lebenswichtigen Behörden. Denn gefeuert wurden fast alle Dolmetscher*innen für die häufigsten Sprachen in dem Lager: Arabisch, Persisch, Paschtu, Dari und die verschiedenen kurdischen Dialekte.
In der Beratung Asylsuchender geht es der Diakonie und Caritas vor allem ums Geld. Politische Einmischung in ein enorm politisches Arbeitsfeld ist nicht erwünscht und wird sanktioniert: Einerseits mit dem Arbeitsverlust der Dolmetscher*innen, die oft selbst als Asylsuchende nach Deutschland gekommen waren. Andererseits mit der Beraubung der Sprache Asylsuchender.
Auch früher schon wurde die politische Einbindung Asylsuchender aus dem PHV zu unterbinden versucht. So wurde einem der nun gefeuerten Dolmetscher untersagt, die Bewohner*innen des PHV zu Demos und anderen Aktivitäten zum Erkämpfen ihrer Rechte zu mobilisieren. Nun haben sie endlich einen Grund gefunden, ihn als erfahrensten Dolmetscher aus dem PVH zu entfernen: weil er die Dolmetscher*innen organisierte und mit ihnen reguläre Arbeitsbedingungen forderte.
Die Kirche arbeitet hier nach kapitalistischer Logik mit dem Staat zusammen, anstatt tatsächlich eine unabhängige Beratung anzubieten. Wer das Interesse der Unterdrückten vertritt, muss Ausbeutung lohnabhängiger Arbeiter*innen und Asylsuchender beenden, anstatt sie fortzusetzen und zu verschärfen, wie die Kirche es tut.

Kontakt:
Hassan Maarfi Poor, Sprecher der gekündigten Dolmetscher*innen
0176 21887621
Hassan.maarfipoor@gmail.com

در باره ی فرهنگ

در باره ی فرهنگ

شیوه ی زیست انسان ها در هر عصری فرهنگ مردم جامعه را شکل می دهد و فرهنگ طبقه ی حاکم از طریق ایدئولوژی و نهادهای دولتی و غیر دولتی تابع منطق دولت در هر عصر و دوره ی به فرهنگ حاکم در جامعه تبدیل می شود.

مارکس میزان مترقی بودن هر جامعه را در شیوه ی برخورد جامعه به زنان ارزیابی می کند، اما او فراموش می کند که این مساله را بسط دهد و ترقی خواهی جامعه و افراد جامعه را در برخورد جامعه به معلولین، کودکان، کهنسالان، اقلیت های جنسی، قومی، مذهبی و غیر مذهبی و غیره بخواند.

جامعه یی که ارزشی برای گروه های نامبرده و در کل انسان های تحت ستم قائل نیست، بری از فرهنگ انسانی و مترقی است. افرادی که برخوردشان به معلولین، کودکان و در کل انسان های تحت ستم انسانی نیست، نمی توانند ادعا کنند که مترقی هستند و اگر ادعا هم بکنند، ادعایشان ادعایی توخالی و پوچ است. کانت کسی است که مفهوم امر مطلق ( Categorical imperative) در المانی (kategorische Imperativ) را جایگزین فرامین مذهبی همچون ده فرمان موسی می کند. این عمل کانت در کنار انقلاب کپرنیکی اش در فلسفه، فارغ از نقدهای سیاسی ایی که به دیدگاه های رفورمیستی کانت از موضع رادیکال و مارکسیستی وجود دارد، یک گام رو به پیش در فلسفه ی غرب است. مارکس امر مطلق کانت را در „نقد فلسفه ی حق هگل“ اینگونه ترجمه می کند: „باید تمام روابطی را که در ان انسان موجودی تحقیر شده، اسیر و برده، ترک شده و نکوهش شده است، براندازد“. (مقدمه ی نقد فلسفه ی حق هگل) مارکس در ادامه می نویسد: „رهایی در المان یک رهایی ذهنی است که توسط فلاسفه به پیش می رود و ان را با رهایی راهب در دوران نهضت رفورماسیون مقایسه می کند. مارکس در مورد لوتر می نویسد: لوتر به بردگی ناشی از سر سپردگی چیره گشت، چرا که بردگی ناشی از اعتقاد را به جای ان نشاند؛ او ایمان به اقتدار را در هم شکست، چرا که اقتدار ایمان را بازگردانید؛ او کشیش را به فردی عامی تبدیل کرد، چرا که مذهبیت را به درون انسان کشانید، او کالبد را از بند زنجیرها رهانید، چرا که قلب را در زنجیر نهاد.“ (همانجا)

مارکس رفورماسیون لوتری را اگرچه به شیوه یی ایرونیک „انقلاب“ می خواند، اما تناقض این انقلاب ذهنی را به شیوه یی کاملا دیالکتیکی به نمایش می کشد. اینجاست که تفاوت مارکس با هگل علیرغم بهره گیره او از هگل اشکار می شود. از نظر هگل رفورماسیون همان نقش انقلاب فرانسه را در المان و دیگر کشورهای پروتستان شده ایفا کرده است، برای همین ضرورت وداع انقلابی با گذشته را پروتستانتیسم و رفورماسیون از راه رفورمیستی و سازشکارانه به کنار نهاد. اینجاست که سیستم نظری هگل به شکلی دوپهلو عمل می کند. هگل در المان ضد انقلاب می شود، اما همین ضد انقلاب انقلاب کبیر فرانسه را می ستاید و هر سال به سلامتی انقلاب کبیر جام شرابش را به طرف فرانسه سر می کشد. مارکس اما به ضرورت انقلاب عملی در مفهوم عام خود و وداع با سیستمی که انسانیت را از انسان گرفته است، تا اخر عمر خود و در تمام نوشته هایش وفادار بود و یکی از دلایلی که مارکس به سازماندهی جنبش های رادیکال اجتماعی و کارگری دیگر کشورها روی اورد ناامیدی او از جامعه ی کنسرواتیو آلمانی بود که هیچگاه در ان انقلابی کامل اتفاق نیفتاده است و تمام انقلابات به خاطر حاکم بودن این ایدئولوژی محافظه کارانه ی انقلاب ذهنی و ضد انقلابی گری در پراتیک به شکست انجامیده است.

این البته بحث دیگری است، که به صورت جداگانه در فرصت مناسب به ان خواهم پرداخت. هدف من از اوردن این مباحث اشاره اما فرهنگ به عنوان روبنا است که زیربنای ان را مناسبات تولیدی شکل می دهد و فرهنگ ارتجاعی می تواند مناسبات تولیدی ارتجاعی را تولید و بازتولید کند و ان را از طریق ایدئولوژی و انحصار سرکوب تثبیت کند.

برخورد ایرانیان به زنان، کودکان، معلولین، همجنسگرایان و اقلیت های قومی، مذهبی، لائیک و غیره نشان از فرهنگ منحطی است که کوچکترین ترقی خواهی در ان مشاهده نمی شود. اکثریت ایرانیان حتی رادیکال ترین ارتدکس های شان هنوز به سوژگی کودک، به سوژه بودن ادم معلول، همجنگسرا، به سوژگی انسان های وابسته به اقلیت های قومی و ملی و غیره کمترین اعتقادی ندارند و برخوردشان به انسان های نام برده قرون وسطایی است. علیرغم این میزان از ارتجاع و ضد ترقی خواهی در سطح وسیع در ایران، ما امروزه شاهد هستیم که نئوفاشیست هایی همچون طباطبایی با وارونه کردن هگل نوعی از فاشیسم عریان آریایی را زیر نام ایرانشهرگرایی تبلیغ و ترویج می کنند و با چراغ سبز حاکمیتی که دیگر با مذهب نمی تواند کسی را فریب دهد، ایدئولوژی فاشیستی و قومپرستانه را به گفتمان تبدیل کنند. این ضد فرهنگ فاشیستی امروز به صورت خوداگاه و ناخوداگاه در بین جامعه ی ایرانی خارج و داخل رخنه کرده است و استارت ان را نه سید جواد طباطبایی این „هگل شناس“ شارلاتان، بلکه احمدی نژاد با بلند کردن استوانه ی کوروش زد. احمدی نژاد در تمام جهالت و نادانی خود، با این کار جریانات فاشیستی از سلطنت طلب گرفته تا مشروطه خواه و سکولار دمکرات و مصدقیست و غیره را از اپوزسیون به پوزیسیون راند و کلیه ی این جریانات را به بخشی از نیروهای زیرمجموعه ی طرفدار و سیاهی لشکر خود تبدیل کرد.

ما در جامعه ی ایران در حال حاضر با ضد فرهنگ های فاشیستی، سکسیستی و انسان ستیزانه ی فراوانی طرف هستیم، که نه در امتداد خط خمینی جلاد و بیت رهبری، بلکه دقیقا به عنوان نوعی Restauration یعنی تمعیر و ترمیم مذهب و جایگزینی مذهب با ناسیونالیسم و فاشیسم هستیم. اگر فلسفه ی کانت، مسیحیت را ترمیم کرد و ان را تا حدودی سکولاریزه کرد، خود این فلسفه به دین دولت المانی تبدیل شد. جنبش اجتماعی ایی که کانت و هگل و دیگر فلاسفه ی المانی بر ان متکی بودند، توسط پروتستانتیسم برای آشتی دادن مسیحیت به عنوان یک دگم مذهبی با مناسبات سرمایه داری و دولت مدرن (سلطنت مطلقه) به پیش رفته بود و فلاسفه ی المانی همچون مغز و این جنبش اجتماعی پاهای این بدن عمل می کرد. فلسفه ی کانت و هگل اما برخلاف یاوه سرایی های پوپر فاشیستی نبودند. „فلسفه“ ی طباطبایی و جنبش ایرانشهرگرایی اما فاشیستی است.

ما در ایران با وضعیتی مشابه رفورماسیون لوتری روبرو هستیم و مغز این جریان تا مغز استخوان ارتجاعی و فاشیستی، „فیل“ سوفانی چون طباطبایی مشهور به کارل شمیت ایران هستند. من برخلاف تحلیل های آبکی جریانات موسوم به کمونیسم کارگری که از نظر من جریان تقوایی خود در چارچوب جریانات نئوفاشیستی موسوم به اپوزیسیون قرار می گیرد، به هیچ وجه بر این عقیده نیستم که اسلام و جمهوری اسلامی مانند مسیحیت رفورماسیون را نمی پذیرند. زمانی که ضرورت حکم کند و جمهوری اسلامی ماندگاری خود را به طور جدی در خطر ببیند، از اسلام و فاشیسم اسلامی به راحتی به طرف فاشیسم ناسیونالیستی مورد نظر احمدی نژاد و طباطبایی شیفت می کند. همانطور که مشاهده می کنیم این رژیم در سال های اخیر به اشکال مختلف و به صورت نیم خیز این شیفت را انجام داده است و برای ماندگاری خود حاضر است به صورت بسیار رادیکال تر ان را عملی کند.

فرهنگ منحط حاکم در جامعه ی ایران، چه از نوع اسلامی و چه فاشیسم نئولیبرالی اش، بازتاب خود را در خارج از مرزها هم نشان داده است. بی دلیل نیست که رضا پهلوی خواهان پیدا کردن سپاهی های وطن پرست و „خوش قلب“ در میان سپاهیان „بد“ و ضرورت همکاری با سپاهی „بامرام“ است.

به اصطلاح نیروهای موسوم به اپوزیسون چپ و کمونیست هم از این ضد فرهنگ نماینده ی ویرانی عقل مبرا نیستند. رفیق نازنینی که از معلولیت جسمانی رنج می برد، با یکی از این احمق های چپ نما که قلبش به قول مارکس زنجیر „ایدئولوژی“ ایی که خود کمترین درکی از ان ندارد شده است، تعریف می کرد که این مردک آخوند او را نه همچون انسان و سوژه ی مستقل بلکه به عنوان ابژه نگاه کرده است و برای او تصمیم گرفته است، که مشروب بنوشد یا نه. این مردک که چهار شعار را مثل طوطی حفظ کرده و تکرار می کند، مدتی به هر دلیلی خود را کمونیست می دانست و الان آپوئیست شده است.

یکی از مواردی که به شدت آزاردهنده است، برخوردهای ابژه یی به کودکان است. کودکان در هر مرحله ی سنی نیازمند میزانی از به رسمیت شناختن، استقلال و ازادی هستند. هیچ انسانی حق ندارد، بدون اجازه ی کودکان به انان نزدیک شود. نزدیکی به کودک با نزدیک شدن به معشوق متفاوت است. پسر بزرگ من هر وقت کسی دست به موهایش می کشد، به شدت اعتراض می کند و عصبی می شود و می گوید بابا من که گربه نیستم. زمانی که اطرافیانم به زور دو تا فرزندنم را بغل کرده یا طوری انان می بوسند و ناز می کنند، که کودک خود را در منگنه می بیند، احساس می کنم که به کرامت انسانی فرزندم تجاوز می شود. یکی از دلایلی که خانواده ی خود را به المان دعوت نمی کنم، ترس از برخوردهای افراطی، عشق ورزیدن افراطی و ریاکارانه ی خانواده ی خودم به کودکانم است، چیزی که من را تا مرز جنون می برد. هفت سال پیش وقتی یانی پسرم خانواده ام را ملاقات کرده بود، می گفت بابا انان بدون اجازه من را می بوسیدند. تاکنون پسرم هیچ علاقه یی با برقراری ارتباط با خانواده ی من ندارد.

فرهنگ سازی را از خودمان شروع کنیم. اگر نمی توانیم با خانواده و اطرافیانمان سر این مسائل صحبت کنیم، که انان حق ندارند کودک را همچون یک تیکه گوشت خوشمزه نگاه کنند که هر احمقی به خود اجازه بدهد مثل سگ این تیکه گوشت را بلیسد، پس بهتر است دم از مبارز بودن، کمونیست و رادیکال و مترقی بودن نزنیم و سیاست را برای همیشه کنار بگذاریم. اگر نمی توانیم قبول کنیم که انسان ها با معلولیت جسمی و ذهنی سوژه های انسانی هستند، پس تفاوتی با فاشیست هایی مانند هیتلر و طباطبایی از لحاظ فکری نداریم. هیتلر معلولین را می سوزاند و طباطبایی برای اقلیت های ملی و قومی خواهان حقوق انسانی و برابرخط و نشان می کشد و برای مشروعیت دادن به سیستم نظری فاشیستی اش به وحدت کثرت های هگل پناه می برد. با این تفاوت که هگل دقیقا از زاویه ی دیگری یعنی زاویه ی زیبایی شناسانه به مساله می نگرد و کارل شمیت ایران از زاویه سیاست اسمیله کردن اقلیت ها با جبر فاشیستی در „وحدت“ ساختگی ایران شهری.

حسن معارفی پور

عروج مجدد قتل های فاشیستی و زنجیره یی توسط دولت پنهان فاشیستی

در رابطه با ترور رئیس دولت استان هسن والتر لوبک Walter Lübcke به دست فاشیست ها

حسن معارفی پور

آیا موج دیگری از ترور و آدمکشی با همکاری دولت آلمان و سازمان اطلاعات و جاسوسی این کشور در راه است؟ بی شک جواب این سوال آری است.

با توجه به اینکه ده ها شبکه ی فاشیستی و انسان کش درون پلیس و ارتش آلمان از طریق چت های اینترنتی کشف و شناسایی شده اند و پلیس „غیرفاشیست“ در حال „کنترل“ پلیس فاشیست و „تلاش“ برای „عقلانی“ کردن فاشیسم دولتی و پلیسی است، بعید نمی دانم که در این گیر و دار سیاسی و کشمکش بین فراکسیون های مختلف بورژوازی، جناح فاشیسم میدان را به دست گرفته و نیروهای به ظاهر مخالف فاشیسم درون دولت را ناچار کند، که یا خود را با فاشیسم تطبیق دهند، یا همچون والتر لوبک رئیس دولت استان هسن و مدافع حقوق پناهجویان که وابسته به یک حزب راست و محافظه کار (دمکرات مسیحی) بود و تنها جرمش دفاع از پناهنده بود، مرگ را با جان بخرند. بدون شک این ترور ها در ادامه ی ترورهای زنجیره یی در سال های 1999 تا 2001 است. در این سال ها ما شاهد قتل های زنجیره یی به دست نیروی های فاشیست وابسته به سازمان جاسوسی آلمان هستیم که در مجموع 9 نفر قربانی می شوند. این قتل ها که به قتل دونر من (مرد ساندویج فروش) مشهور شده اند، در مجموع جان هشت نفر خارجی و یک پلیس زن را می گیرند. شبکه های فاشیستی تا دندان مسلح و تسلیح شده توسط سازمان جاسوسی آلمان هدف دیگری جز ترساندن جامعه از طریق کشتن خارجیان و مدافعین حقوق پناهندگی نداشته و ندارند. فاشیست ها و دولت پنهان فاشیستی درون دولت بورژوایی می خواهند از جامعه زهر چشم بگیرند و بگویند: اگر از خارجی ها دفاع می کنید باید مرگ را با جان بخرید. این سیاست به شکل دیگری توسط احزاب نئوفاشیستی همچون حزب آلترناتیو برای آلمان، نشریات نئوفاشیستی همچون مجله ی کمپاکت و یونگه فرایهایت، جنبش نئوفاشیستی پگیدا و جریانات موسوم به راست جدید و گروهای هویتی موسوم به ایدنتیتر در سطح گفتمانی در چارچوب رئال پولیتک بورژوازی المان دنبال می شود. وقتی رئیس سازمان جاسوسی آلمان ماآسن به همکاری با گروه های فاشیستی و نئوفاشیستی محکوم شد، نه تنها زندانی شد، بلکه ارتقای شغلی گرفت و دوهزار و چند صد یورو به حقوق ماهیانه اش به عنوان وزیر کابینه ی یکی از جنایتکارترین و فاشیست ترین سیاستمداران آلمان یعنی هورست زیهوفر، کسی تولد 69 سالگی اش را با دیپورت 69 پناهجویی افغانستانی جشن گرفت، منتصب شد.

ضرورت مقاومت مسلحانه در مقابل فاشیسم دیر یا زود به ما کمونیست ها و خارجی های مدافع آزادی و برابری تحمیل شود، چون دولت راستگرا و محافظه کار آلمان و دولت های امپریالیستی و نئوفاشیستی دیگر کشورها، نه جانب ما، بلکه جانب فاشیست ها و انسان کشان را خواهند گرفت و وقتی که دستگاه های اطلاعاتی مانند ترورهای زنجیره یی اسلحه و امکانات برای تروریست های فاشیست جور کنند، پناه بردن به جلاد تروریست و فاشیست همکار ان جلاد دیگر در این وضعیت حماقت محض است. همبستگی طبقاتی و توده یی در مقابل این موج ترور فاشیستی ضروری تر از شام شب است. دیر یا زود راست جامعه تلاش خواهد کرد با این موج ترور به صورت جنبشی همکاری کند و همین سیاست مدارن که با افسار تمدن (کراوات) در پارلمان های اروپا گفته های راسیستی را در „شرایط“ „دمکراتیک“ بی ترس و واهمه بیان می کنند و مورد تشویق قرار می گیرند، پس فردا با یوزی و کلاشینکف به همراه شعبان بی مخ های فاشیست دور و برشان به جان من و توی نوعی نیفتند. هر کجا هستید شبکه های انقلابی و رادیکال برای مقاومت در مقابل فاشیسم و ترور فاشیستی و دولتی سازمان دهید. دست مردم را در دست هم داده و با جلسات هفتگی و راه اندازی بحث سیاسی هم خود و هم دیگران را سازماندهی کند. باید امادگی ذهنی مقاومت در مقابل هیولای فاشیسم پدید اید در غیر این صورت جامعه مثل یهودی های دوران هیتلر بدون کوچکترین مقاومتی تسلیم مرگ می شود.

فاشیسم عقیده نیست، تبهکاری است. تبهکاری جرم است، پس یک فاشیست بالفعل مجرم است و جای مجرم نه در جامعه، بلکه پشت میله های زندان است. وقتی دولت با فاشیسم همکار است و بخشی از دولت به ویژه بخش های فوق پلیسی اش فاشیستی است، پس نمی توان از فاشیست و تبهکار انتظار بازگرداندن حقوق کسانی که در این جامعه حقوقشان پایمال شده و می شود، را داشت. بنابراین باید قانونی که از فاشیست حمایت می کند و یا توسط فاشیست ها اجرا می شود، با تمام قدرت لجن مال کرد و به صورت فراقانونی برای نابودی فاشیسم سیستماتیک، دولتی و اجتماعی وارد مبارزه ی قهرامیز شد. قهر انقلابی خشونت نیست، بلکه در هم شکستن خشونت سازمان یافته ی دولتی و پلیسی است. قهر انقلابی بر خلاف خشونت فاشیستی و ضد انقلابی به رهایی ختم می شود. اگر مجموعه یی فاشیست مانع سر ما برای رسیدن به رهایی هستند، چاره یی جز برداشتن انان به روش های انقلابی و با قهر برای رسیدن به رهایی نداریم.

می خواهی برده بمانی و توسط فاشیست ها تکه پاره شوی قهر انقلابی را خشونت خطاب کن، نمی خواهی مثل گوساله گردنت را بزنند، انقلابی شو، به یک تشکیلات انتی فاشیستی بپوند، اگر نیست یک تشکیلات کمونیستی و انتی فاشیستی درست کن و دیگران را به جنگ علیه فاشیسم دعوت کن و سازمان بده. ما با فاشیست ها در حال جنگ دائمی هستیم و بین ما و انان نمی تواند گفتمانی برقرار شود. تنها قانونی که بین ما و انان وجود دارد، قانون طبیعت است، یا آنان ما را می کشند و یا ما انان را برای همیشه به گور خواهیم سپرد.

زنده باد انقلاب سوسیالیستی
مرگ بر فاشیسم
نابود باد دولت بورژوایی عامل اصلی بازتولید فاشیسم

„تفاوت کمونیست های اروپایی با کمونیست های „اورینت

حسن معارفی پور

من به شدت به کلمه ی „اورینت“ که زمانی مفهومی ضد عقلانی برای تحقیقات بی مایه ی اکادمیک ابلهان پست مدرنیست نماینده ی نابودی عقل برای مشروعیت پیدا کردن این گفتمان نولیبرالی در کنار گفتمان امپریالیستی حاکم شده بود، حساسیت دارم و حتی الامکان سعی می کنم از به کار بردن این ادبیات ضد انسانی پرهیز کنم. در اینجا هم این کلمه را در گیومه گذاشته ام تا مرزبندی خود را با به کار بردن این کلمه نشان دهم

خوشبختانه با گسترش اینترنت همه به انبوهی از اطلاعات دسترسی پیدا کرده اند، بدبختانه اکثریت مردم این اطلاعات را یا نمی خوانند و یا اگر بخوانند مثل بقال ها و رانندگان تاکسی یک نوکی به هر قسمت از روزنامه زده و بعد ان را توی سطل زباله می ریزند. جریان اکثریت قریب به اتفاق „روشنفکران“ و „متفکران“ ما هم همین شده است. هر کدام نوکی به یک استاتوس فیس بوکی زده و ان را به کلی رها می کنند. هر کسی یک خرده اطلاعاتی دارد که می توان گفت در حد صفر است. همه در مورد هر چیزی اظهار نظر می کنند، اظهار نظرها البته بی نهایت سطحی و به دور از هر گونه منطق و اندیشه و عمق است. کسی دیگر به دنبال توضیح و تشریح انتقادی مفاهیم نیست. در میان „نویسندگان“ و „صاحب نظران“ فارسی زبان وضعیت واقعا فاجعه است. انان هر روز بیشتر سطحی تر می شوند و سطحی تر می نویسند. بیشتر „چپ“ ها و „کمونیست“ های „اورینت“ تصور می کنند که خواننده مفاهیمی همچون سوسیالیسم، کمونیسم، مبارزه ی طبقاتی، دیکتاتوری پرولتاریا، حزب، انقلاب، طبقه ی کارگر ووو را می دانند و در مورد ان اطلاعات دارند، لذا کسی خود را موظف به توضیح این مسائل نمی داند، البته اگر کمونیست های „اورینت“ خود اطلاعاتی در این زمینه داشته باشند، که به نظر من اطلاعات خودشان هم اغلب ناقص، وارونه و امیخته به ایدئولوژی بورژوایی است. یکی از رفقا تعریف می کرد که اعضای رهبری حزب „کمونیست“ „کارگری“ ایران (بخوانید مجاهدین آتئیست و پان ایرانیست) از حزب سوسیال دمکرات آلمان دفاع کرده اند و وقتی این رفیق که الان خوشبختانه از این محفل ارتجاعی موسوم به کمونیست جدا شده است، سوال کرده است که شما به چه دلیل از حزب سوسیال دمکرات آلمان که یک جریان نئولیبرال و امپریالیستی است، دفاع می کنید؟ در جواب بهش گفته بودن که اعضای این حزب هنوز به همدیگر را Genosse یعنی رفیق خطاب می کنند و چون رفیق یک واژه ی چپ است و چپ ها به کار می برند، پس باید نتیجه گرفت که حزب سوسیال دمکرات آلمان هم چپ است!!! آدم زمانی که این میزان از بی شعوری را در جواب این اعضای کمیته ی مرکزی این حزب که به مفهوم کمونیسم و کارگر همچون کنه اویزان شده است، می بیند و می شنود، تنها می تواند حزب کمونیست کارگری ایران را یک جریان ارتجاعی نئولیبرالی بخواند.

کمونیست های اروپایی ممکن است در برخورد به رئال پولیتیک مانند ما رادیکال و انقلابی عمل نکنند و بخشا به خاطر شغل و زندگی و یا ترس خود را با این شرایط تطبیق داده و بدهند، اما انان جدی هستند، تئوری تولید می کنند، روی مفاهیم سال ها مطالعه می کنند، حرف مفت و بی ارزش و بی مایه نمی زنند، راجع به مساله یی که اطلاع ندارند، نمی نویسند. اول مطالعه ی جدی می کنند و بعد وقتی فهمیدند می نویسند. تفاوت اینجاست. الان اگر تله ویزیون بی بی سی با هر کدام از چپ های ایرانی تماس بگیرد و بگوید نظرت راجع به سیاه چاله ها چیست؟ یا دیالکتیک استعلایی کانت را توضیح بده و یا چیزی در این مایه ها. این چپ های ایرانی بدون اینکه یک ثانیه فکر کنند و یا از این تله ویزیون امپریالیستی وقت بخواهند که حداقل در این زمینه مطالعه کنند، فورا شروع به نظر دادن می کنند. نکنید دوستان. دست از پراکنده خوانی و پراکنده گویی و پرت و پلاگویی بردارید. با خودتان و جامعه صادق باشید تا مردم جدی تان بگیرند وگرنه من شخصا وقت ندارم خزعبلات شما را بخوانم و با گوش دادن به برنامه های تله ویزیونی شما تنها می توانم به حماقت، جهالت و احمق فرض کردن مخاطب از جانب شما بخندم.