ضرورت تعریف مفاهیم

حسن معارفی پور

در ایران بسیاری از مفاهیم هیچ گاه یا تعریف نشده و یا درست تعریف نشده اند. یکی از این مفاهیم زیبایی شناسی است. مفهوم دیگر سکسیسم است. وقتی معیار زیبایی شناسی در ایران پرنوستارها می شوند، دخترتان ایرانی خود را به شکل تن فروش های و پورن ستارها در می اورند و در کله ی مردان ایرانی زیبایی شناسی جنسی با فتشیسم پورن تداعی می شود. آن زمان است که می توان به راحتی متوجه شد، که ما در چه بحرانی به سر می بریم. هگل زمانی که „علم منطق“ را نوشت، با تعریف دقیق مفاهیم بزرگترین انقلاب را در فلسفه به وجود اورد. علم منطق را می توان دانشنامه ی فلسفه ی و تاریخ فلسفه تا دوران خود هگل خواند. یک نفر در ایران پیدا نمی شود که یک کتاب فلسفی به درد بخور نوشته باشد و پایه یی ترین مفاهیم که به زندگی روزمره ی انسان مرتبط اند توضیح داده باشد. یک احمقی به اسم دارویش آشوری یک دانشنامه ی سیاسی نوشته بود، سال ها این دانشنامه „مرجع“ „تعریف“ „مفاهیم“ „سیاسی“ شده بود.

سکسیسم چیست؟

سکسیسم هر نوع تبعیض انسان ها به خاطر جنسیت شان است. درسته که سکسیسم از Sex (جنس) می اید، اما سکسیسم در واقع تبعیض انسان بیشتر به خاطر Gender (جنسیت، جنبه ی روانشناختی جنسیت) است. سکسیسم یکی از اشکال خشونت علیه انسان است و این خشونت و تبعیض می تواند از طرف زن علیه مرد یا از طرف مرد علیه زن صورت بگیرد. البته لازم است اشاره کنم که بیشتر برخوردهای سکسیستی از جانب مردان علیه زنان است. کلیت مناسبات سرمایه داری به شدت سکسیستی اند، چو پیش داوری های ضد انسانی در مورد زنان به خاطر جنسیت شان وجود دارد، پیش داوری هایی که قرن هاست وجود دارد و به نوعی پراتیک ضد زن دامن زده اند. وقتی در „مدرن ترین“ مناسبات برده دارانه ی سرمایه داری غربی، زنان دستمزد کمتری از مردان می گیرند، این پدیده یی است که می توان سکسیستی خواند. وقتی زنان باید چند برابر بیشتر از مردان تلاش کنند، تا به موقعیت مشابه مردان برسند، این هم سکسیسم محض است. وقتی که یک مرد به یک زن می گوید تو به خاطر زن بودن نمی فهمی این هم کاملا سکسیستی است. البته ما ممکن است ناچار باشیم در مبارزات روزمره برای افزایش دستمزد یا دستمزد برابر برای زنان و مردان در ازای کار برابر بجنگیم، اما هدف نهایی ما جامعه یی بدون مزد و کار مزدی است.

یکی از جنبه های دیگر سکسیسم، استفاده ی ابزاری و یا سوء استفاده از جنسیت و روابط جنسی است. هر گونه سلطه در روابط جنسی، هر گونه استفاده از جنسیت و جنس برای منافع اگویستی و حفظ سلطه بر دیگر انسان ها و یا تحقیر دیگران سکسیسم است. وقتی یک پیرزن اروپایی به خاطر پولدار و سفید پوست بودن به شیوه یی هدفمند دنبال پسران پناهجوی معمولا سیاه پوست یا اسیایی می رود، با خلق سلطه و قدرت در رابطه به یکی کثافت ترین اشکال سکسیسم روی می اورد. وقتی آن مردک احمق با افتخار تجربیات جنسی خودش را تعریف می کند و خیانت به همسر یا دوست دخترش را به پای زرنگی می نویسد، یک سکسیست است، این سکسیست مغزپوک نمی تواند حتی به روابط دوست دخترش قبل از رابطه با او فکر کند، چون به جنون مبتلا می شود. افتخار به رابطه ی جنسی برای مردان و تحقیر زنان به خاطر رابطه ی جنسی یکی از کثیف ترین و ضد انسانی ترین اشکال سکسیسم است.

وقتی کسی موجودیت یک انسان را در جنس و ظاهرش خلاصه می کند، به عملی سکسیستی مرتکب شده است. انسان می تواند به کسی گرایش جنسی داشته باشد یا با دیدن یک نفر احساسات جنسی اش تحریک شود، این به هیچ وجه سکسیستی نیست، تا زمانی که مساله ی سلطه در رابطه و سوء استفاده از سکس و جنسیت در میان نباشد. وقتی یک زن می گوید که من چون زن هستم و از انجایی که پیدا کردن رابطه ی جنسی برای زن در این جامعه ی سکسیست بسیار اسان است، پس با تمام „ملیت ها“ و مردم از پنج قاره ی جهان بخوابم، به عملی سکسیستی مرتکب شده است.

وقتی ان دختر یا پسر ایرانی زیبایی را در بور بودن می بیند و برای همخوابگی با یک سفید پوست اروپایی حاضر است دست به هر حقارتی بزند، یک سکسیست است.

ما باید مفاهیم را تعریف کنیم و بعضی مواقع اینقدر بدیهات را تعریف کنیم که برای هر کس این بدیهات کاملا روشن شود.

انسان از منطق و احساسات متناقض تشکیل شده است

هر انسانی می تواند هرازگاهی منطقی باشد، اما در بسیاری از مواقع تصمیمات خود را بر اساس احساسات احمقانه بگیرد. بیشتر تصمیم هایی که اکثریت اعضای جامعه می گیرند، از روی احساسات احمقانه و نه منطق و عقلانیت است. تصورش را بکنید که شما با اینکه به گوشی جدید نیاز ندارید اما با دیدن تبلیغات برای گوشی های مدل بالاتر از جانب شرکت های تجاری امپریالیستی از خود بیخود شده و فورا گوشی جدیدی از روی احساس می خرید. این عمل شما چیزی جز حماقت نیست و این حماقت به بازتولید مناسبات سرمایه دارانه و امپریالیستی کمک می کند.
هر انسانی یک چیز به اسم اگو و یک چیز دیگر به اسم وجدان دارد. اگو (خودخواهی) ما همیشه نقش یک وکیل مدافع شارلاتان را دارد که دروغ را به واقعیت و واقعیت را به دروغ تبدیل می کند، چون پای مساله یی به اسم منفعت وسط است. وقتی مساله منفعت شخصی و لذت های زودگذر خود ماست، ان موقع اگوی ما وکیل مدافع شده و هر لاابالی گری ایی که از ما سر می زند را توجیه می کند. یک انسان اگویست ممکن است به راحتی در روابط زناشویی و رفاقت و حزبی و غیره به خاطر منفعت شخصی دست به خیانت بزند و با اگوی خود ان را توجیه کند، اما همین انسان یک چیز دیگر به اسم وجدان دارد که نقش قاضی درستی را در وجود او ایفا می کند. ممکن است وجدان اکثریت انسان ها در جامعه نابود شده باشد و مناسبات اجتماعی به ما تحمیل کرده اند، تخریب و گوی ما به مراتب قوی تر از وجدان مان عمل کند، اما این وجدان اگر حتی یک ذره هم باشد، باز هم هرازگاهی با به کار افتادن منطق انسانی (چیزی که ما را از حیوانات جدا می کند) به ما برگشته و ما به وجدان مان رجوع کرده و در مورد رفتار و مناسبات خود ما دست به قضاوت در مورد خودمان می زنیم. زمانی که وجدان ما قوی تر عمل کند، ان موقع اعمال اگوئیستی خود را نکوهش می کنیم و از خودمان بیگانه می شویم. انسان های با وجدان و درک و منطق اغلب افسرده می شوند، چون فکر می کنند و حیوانی زندگی نمی کنند، چون اعمال زشت، اگوئیستی و ضد انسانی خود را نکوهش کرده و از ان پشیمان می شوند. انسان هایی که مانند حیوان تمام مسائل را به صورت غریزی و اگوئیستی می بینند، کمتر افسرده می شوند، چون منطق و وجدانشان نابود شده است و کمتر فکر می کنند.
یک نفر لاابال حالا با هر عقیده و مرامی، بدون کوچکترین درک از آزادی ممکن است بگوید که من آزادم به هر کاری که دوست دارم دست بزنم. مناسبات اجتماعی اما انچنان آزادی او را محدود می کنند، که او حتی به بردگی هم تن در می دهد ولی در اوج گستاخی ممکن است بگوید که من آزادانه بردگی را انتخاب کرده ام یا این بردگی نیست و غیره. آزادی انسان یک خط بی انتها نیست، بلکه در محدوده ی مشخصی است که با ازادی و حقوق دیگران گره خورده است. پس من ازاد نیستم دست به هر کاری بزنم، چون اگر من اعلام کنم ازادم هر کاری که دوست دارم بکنم، قاعدتا باید بتوانم همین امشب به سفارت جمهوری اسلامی حمله کنم و اوباش این رژیم را به گور بسپارم، اما مناسبات اجتماعی جامعه ی المان، دولت و پلیس این ازادی را از من گرفته است. در شرایط عادی ما در حال جنگ با رژیم ایران هستیم و اگر ما مثلا در مرزهای کردستان عراق با پاسدارهای ایرانی برخورد می کردیم، یا انان را می کشتیم یا انان باید ما را می کشتند، چون ما در شرایط جنگی دائم با هم هستیم و شرایط جنگی شرایط ویژه ایی است که هیچ قانونی به جز قانون جنگ در انجا حاکم نیست. در جوامع لیبرال و امپریالیست غربی، دولت این حق را از ما می گیرد که ازادانه و به دلخواه دست به کشتن تروریست های خون اشام رژیم ایران بزنیم، گفتمانی هم در بین ما با این فاشیست های جلاد برگزار نمی شود، اما یک حالت جنگی اماده باش وجود دارد. قصد من از اوردن این مثال ها این است که به انسان های ساده لوح نشان دهم که انان برخلاف تصوراتشان ازاد نیستند و اصلا ازادی کامل یک رویای احمقانه است. حتی در کمونیسم که ازادی به حد اعلی خود باید برسد، من شهروند جامعه حق ندارم زندگی دیگر شهروندان را بگیرم.
در رابطه با مسائل زناشویی هم لازم است به یک چیزی خیلی مهمی اشاره کنم که اکثریت انسان های بیگانه از خود و بیگانه از جامعه و انسانیت این مساله را نمی فهمند. انان فکر می کنند که ازادی انارشیک جنسی یک نوع ترقی خواهی است، چون درکی از ازادی ندارند. آزادی مورد نظر من همان ازادی مورد نظر مارکسیسم یعنی ازادی ضرورت است. بر اساس ازادی ضرورت هیچ انسانی به طور مطلق ازاد نیست، بلکه همیشه موانعی سر راه ما هست که ازادی ما را به درست محدود می کنند. اگر من به جنون گرفتار بیایم و به هر کسی در خیابان حمله کنم، قاعدتا باید ازادی ایجاد خطر برای دیگران از جانب من توسط نهادی از من گرفته شود، این نهاد در جامعه ی سرمایه داری دولت و پلیس است، در سوسیالیسم ممکن است شورای محل یا ارتش سرخ باشد. من بر روی کاغذ می توانم ازاد باشم با صدها نفر به صورت همزمان رابطه ی جنسی داشته باشم، اما زمانی که مساله ی ضرورت و پایبندی به به ضرورت هایی که شرایط خلق کرده است و می کند پیش میاید، لازم است برای حفظ هارمونی در روابط انسانی با نزدیک ترین نزدیکانم از جمله پارتنرم، ازادی انارشی جنسی را برای خودم با ازادی ضرورت جایگزین کنم. انسان هایی که مدام از ازادی مطلق صحبت می کنند، نه درکی از اندیشه و منطق دارند و نه ازادی را می فهمند. انان به بردگی و بیانگی ایی که در نتیجه ی استفاده یا بهتر است بگویم سوء استفاده از آزادی و اعتماد (اگر حتی توسط دولت و جامعه هم سرزنش نشوند)، گرفتار می ایند، زمانی که وجدانشان قاضی شان می شود و اگویشان منطقا نمی تواند ازشان دفاع کند. ان زمان است که به مرحله ی بیگانگی با موجودیت انسانی خود می رسند. من این را به صورت میدانی هم بررسی کرده ام و ماه ها روی گروه های ازوتریک کار کرده ام که جهان را در الت تناسلی خلاصه می کنند و افق دیدشان از افق سوراخ واژن یا پینسشان فراتر نمی رود. بعد از گفتگوهای فراوان با اعضای این گروه ها به این نتیجه رسیدم که اکثریت قریب به اتفاق اعضای این گروه ها به خاطر رابطه ی جنسی ضربدری و عوض کردن پارتنرهایشان و دیدن رابطه ی پارتنرشان با افراد دیگر و غیره حداقل یک بار زندگی در تیمارستان را تجربه کرده اند. تمامی اعضای این گروه ها به صورت مکرر به روانشناس مراجعه می کنند و تمام زندگی شان مختل شده است و تنها مشغله شان مساله ی رابطه ی همسرشان با دیگران است. به شدت به الکل و مواد مخدر وابستگی دارند، چون می خواهند بیگانگی دائمشان را با بیگانگی دیگری به صورت مقطعی از بین ببرند، غافل از انکه بیگانگی خود را تعمیق می بخشند. این میزان از بیگانگی را این افراد ازادی و استفاده از ازادی می خواندند. اگر انسان ازاد است و ازادی یک پدیده ی لوکس است، به قول مارکس که هر کس لیاقت ان را ندارد که به دستش بیاورد، پس بیگانگی انسان از خود باید با دستیابی به ازادی از بین برود. ایا غیر از این است؟ پس چرا مدعیان این نوع ازادی ها بیگانه ترین انسان ها با جامعه ی انسانی و موجودیت انسانی خود هستند؟
مساله ی مهمتر این است که بالاتر هم اشاره کردم و ان هم این است که ما ان چیزی را که خود به خاطر غالب شدن احساسات اگویستی بر ما خود در کمال راحتی انجام داده و می دهیم برای دیگران تابو و جرم و جنایت می خوانیم. مثلا شوهری که هر شب به زنش خیانت می کند یا زنی که با شوهرش همین کار را می کند. ایا این فرد یا افراد خود حاضرند همین اتفاق برای خودشان بیفتد؟ با صراحت کامل می توانم بگویم که 99.99 درصد مردم جامعه از ته دل با این مساله مخالفند ولی بعضی ها ممکن است به زبان نیاورند. کسانی که می گویند اره، یا در یک رابطه ی جدی نیستند و یا از تنها در حرف ان را قبول می کنند. زمانی که این افراد در عمل انجام شده افتاده، ان زمان متوجه خواهند شد، که قضیه به این راحتی ها هم نیست و ان زمان است که بحران روحی شروع می شود، بحرانی که در بسیاری از مواقع طرف را به سمت جدایی یا تیمارستان می برد.
مارکس می گوید همه خواهان آزادی هستند، اما هر کس ازادی را برای خودش می خواهد نه دیگران. اگر ما وجدان و منطق داشته باشیم، نمی توانیم مانند اخوندها از فضیلت فقر و فضیلت سرکوب میل جنسی و غیره صحبت کنیم اما خود در ناز و نعمت زندگی کنیم و هر شب یک پارتنر عوض کنیم. کمونیستی که شب و روز از لغو استثمار و مبارزه با سرمایه داری دم می زند، اگر به عنوان صاحب کار مناسبات انسانی ایی با کارگرانش نداشته باشد، از اخوندی که اینجا مثال اوردم پست تر است.
حسن معارفی پور

جامعه ی ایران در آستانه ی یک انفجار اجتماعی

خشم فروخورده یی که در نتیجه ی چهل سال سرکوب و خشونت عریان فاشیستی رژیم اسلامی ایران در این روزها شکل گرفته است، می رود که به یک انفجار عظیم اجتماعی در سطح سراسری تبدیل شود. هنوز تشکیلات سراسری کارگری و کمونیستی در ایران شکل نگرفته است که بتواند این خشم و این انفجار را به یک انقلاب قهرامیز اجتماعی تبدیل کند، اما نبود تشکیلات کمونیستی و کارگری سراسی نمی تواند مانعی برای کنترل خشم فروخفته ی مردم باشد. خشم فروخورده ی مردم در بعد وسیع خود را در اگرسیون توده ی مردم در دنیای مجازی و واقعی به حاکمیت فاشیستی و جنایتکار اسلامی بعد از خودسوزی یک دختر (دختر آبی پوش) که قصد تماشای فوتبال را داشته و با احکام سنگین زندان روبرو شده بود و بعد با بنزین خودش را به آتش کشید، بعد از دادن احکام بسیار سینگین به کارگران هفته و فعالین صنفی نشریه ی گام خود را نشان می دهد. این اگرسیون و این خشم رادیکال را می توان در بیانیه ی کارگران هفته در پاسخ به احکام سنگین زندان برای فعالین کارگری هفت تپه مشاهده کرد. حاکمیت با تمام قدرت تصمیم به سرکوب جامعه گرفته است و جامعه دیگر نه مشروعیت این رژیم فاشیستی را به رسمیت می شناسد و نه از زندان و شکنجه و سرکوب ابایی دارد. هم حاکمیت در سرکوب ترمز بریده است و هم مردم دیگر به خاطر فشارهای اقتصادی و سیاسی چهل ساله ی این حاکمیت کنترل خشم خود را از دست داده اند و مردم با تمام قدرت به سمت مبارزه ی قهرامیز و سرکوب انقلابی این جنایتکاران در حرکت هستند. حوادث دی ماه نشان داد که مردم تصمیم به سرنگونی انقلابی رژیم گرفته و هیچ چیزی، نه خوف و ترس، نه ترور و شکنجه و زندان نه پروتستانتیزه کردن حاکمیت و نه دادن رفورم های اقتصادی و عقب نشینی های سیاسی از جانب حاکمیت، نه شیفت حاکمیت از فاشیسم مذهبی به فاشیسم قومی و ملی ایرانشهرگرایی و نه تبدیل کردن مساجد و اماکن مذهبی به دیسکو، کاباره و مشروب فروشی و حتی تن فروش خانه می تواند این مردم گرسنه ی جویای کار، نان و آزادی را از مسیری که در پیش گرفته اند، منحرف کند. طغیان دیگری اگر از جنس خیزش انقلابی دی ماه شکل بگیرید، پدیده یی که در حال شکل گرفتن است، حاکمیت را به قهرامیزترین شکل ممکن به گور خواهد سپرد.
بی دلیل نیست که اوباش خون اشام و تروریست حاکمیت که سال ها جزوی از سیستم سرکوب سازمان یافته و فاشیستی دولتی بوده، یکی پس از دیگری به اروپا و امریکای شمالی فرار کرده و درخواست پناهندگی می دهند. تمام کسانی که با این رژیم همکاری کرده را باید شناسایی کنیم و بر اساس پرونده یی که دارند محاکمه کنیم.

اپوریسیون ایران که در طول چهل سال گذشته در بسیاری از مواقع عقب دار مبارزات محدود، مقطعی و بخشا توده یی مردم بوده است، همچون نجات غریق کنار استخر ایستاده و اوضاع را از دور مشاهده می کند. این نجات غریق منتظر انقلاب توده ی مردم علیه حاکمیت و منتظر نجات این انقلاب از یک انفجار اجتماعی بدون „خط و جهت“ است. انفجار عظیم اجتماعی در راه است. اگر نیروهای مترقی و رادیکال اجتماعی، کارگران انقلابی، سوسیالیست و کمونیست، دانشجویان مترقی و رادیکال، زنان تحت ستم و کل جنبش های اجتماعی مترقی دست به دست هم ندهند و برای سرنگونی انقلابی رژیم جمهوری اسلامی در راستای یک انقلاب سوسیالیستی گام بر ندارند، بی گمان انفجار این خشم باعث می شود که مردم ایران به سرنوشت مردم کشورهایی مثل تونس و مصر گرفتار ایند. „اپوزیسیون“ راست و فاشیست از سلطنت طلبان گرفته تا مجاهدین و سکولار دمکرات ها و حزب چپ ایران و دیگر احزاب قومی قبیله یی همچون الاحواز و حزب دمکرات و سازمان زحمتکشکان کردستان با تمام زیرشاخه هایش، جملگی همچون لاشخور و کرکس در تلاش برای مصادره ی انقلاب مردم ایران برامده و از انجاییکه این احزاب و جریانات شبه تروریستی و جنایتکار امکان دست بردن به هر جنایتی برای سهیم شدن در قدرت را داشته و از حمایت مالی و لجستیکی امریکا و دولت های جنایتکار و فاشیست منطقه همچون اسرائیل، عربستان سعودی، ترکیه و غیره برخوردار هستند، می توانند برای توده ی مردم انقلابی و نیروهای چپ و کمونیست موی دماغ شوند. تنها راه جلوگیری از به قدرت رسیدن الترناتیوهای ضد انقلابی بر شانه های انقلاب آتی در ایران، تشکیلات مستحکم و عظیم سراسری کمونیستی و کارگری است. تشکیلاتی که تمام مطالبات طبقه ی کارگر و ستمکشان جامعه را پوشش دهد و با تشکیل ارتش سرخ کارگران و زحمتکشان بتواند جلو هر گونه اقدامات تروریستی و دخالت جریانات فاشیستی پرو غرب را بگیرد.

حسن معارفی پور
11.09.2019

چرا من از „کمونیست“ های قلابی متعلق به طبقات متزلزل خرده بورژوازی و طبقه ی بورژوازی تا این میزان بیزارم؟

یکی از دلایل تنفرم از این به اصطلاح کمونیست ها این است که „کمونیسم“ شان را مصنوعی می دانم و این به اصطلاح روشنفکران که هر کدام یک کتاب مارکس زیر بغل شان گذاشته و سگی در دست در کافه تریا ها می چرخند و از رهایی طبقه ی کارگر دم می زنند، نه باوری به رهایی دارند و نه عملا برای رهایی انسان و طبقه ی کارگر می جنگند. انان تنها پٌز می دهند.

دلیل دیگر تنفرم کاملا طبقاتی است. یعنی من از انسان هایی که از طبقات سلطه گر هستند متنفرم و به این انسان ها اعتماد ندارم، این تنفر غریزی است، اما من سعی می کنم خط و جهت کاملا اگاهانه به ان بدهم. البته لازم به ذکر است که استثنائاتی در میان همین طبقات وجود دارند. بخشا مشاهده کرده اییم و می کنیم، که طرف تمام منافع طبقاتی خود را فدای رهایی انسان های تحت ستم کرده است، اما به قول آلمانی استثنائات از قوانین پیروی می کنند. هر کس در عمل و نظر یکدست عمل نکند، برای من با یک تاپاله یکسان است. آن کس که شب و روز دم از حقوق زن می زند و زنش را مانند خانواده ی بارزانی مخفی می کند، هر ادعایی داشته باشد، برای من یک انسان ضد زن مرتجع و عشیره است. یک لمپن به اسم ارام احمد وابسته به جریانات اسلامی گوران و حزب جماعت اسلامی کردستان در یک برنامه ی لایو گفت که ایا اصلا در بین ایل بارزانی زن وجود دارد؟ گفت ایا کسی اصلا زنان این ها را دیده است؟ واقعا من یکی ندیده ام اگر شما دیدین خبر دهید. این البته مساله ی دیگری است، اما در اینجا قصد دارم تفاوت ادعا و عمل را نشان دهم.

مساله ی „کمونیست“ های قلابی برخاسته از طبقات مرفه که بخشا ممکن است شبه انقلابی گری پوچ را هم نمایندگی کنند، به هیچ وجه رهایی نهایی انسان از مناسبات برده دارنه ی مدرن نیست. انان تنها به خاطر همراهی با موج های اجتماعی به اصطلاح روشنفکری به جنبش های چپ روی می اورند. جنش چپ دانشجویی، جنبشی که لنین ماهیت به شدت خرده بورژوایی و ارتجاعی ان را شناخته بود، در سال های گذشته در ایران نشان داد که ماهییت واقعی انسان ها چیست. انانی که کمونیست هایی چون ما را که از طبقات تحت ستم جامعه و طبقه ی کارگر امده بودیم را „چپ سنتی“ می خوانند، خود میکروب هایی از آب در امدند که سوسیال دمکراسی نئولیبرالی غربی را ستایش می کنند و به محض رسیدن به اروپا به زیر مجموعه ی کثافت نئولیبرالی و امپریالیسم جهانی تبدیل شدند و به طبقه ی خود بازگشتند. کسانی که در ایران ماندند امثال گرایلوها هم به تئوریسین سپاه پاسداران تبدیل شده و مستقیم و غیرمستقیم جذب فاشیستی ترین و جنایتکارترین نهادهای حکومتی شدند. من در سال 2006 به رفیق نازنینی گفتم که من به این کمونیست های „سوسول“ اعتماد ندارم، ان رفیق گفت حسن تو نباید این طور ادم ها را قضاوت کنی. واقعا هم هنوز هم بر این عقیده ام که تحت هیچ شرایطی به انسان های سوسول فارغ از مرام و عقیده شان اعتماد ندارم. یک سوسول وقتی از طرف پلیس یک سیلی می خورد، رفقای خود سهل است حاضر است برای اینکه سیلی دوم را بهش نزنند، بشریت را هم بفروشد.

رفیق نازنینی تعریف می کرد، که در مسجد سلیمان مناسبات کارگری اگاهی کارگری و سوسیالیستی را در بین کارگران شرکت نفت اتوماتیک شکل می داد و وقتی کودکان طبقات فقیر مناسبات اریستوکراتیک و به شدت طبقاتی انجا را مشاهده می کردند، مناسباتی که ورود کودکان طبقات فقیر به محلات کارمندان و مهندسین و غیره را ممنوع کرده بود و از حضور کودکان محلات فقیر حتی در مدارسی که برای کارمندان عالی رتبه ساخته شده بودند، جلوگیری می کرد، باعث می شد که انان دنبال جواب قانع کننده و تئوریک دلایل این نابرابری های طبقاتی و این اریستوکراسی ضد بشری بگردند و این مساله انان را به سوی تئوری های مارکسیستی می کشاند. بی دلیل نبود که هسته ی اصلی رزمندگان در مسجد سلیمان شکل می گیرد و متفکرین کمونیست و کمونیست های راستینی چون داریوش کائدپورها، کوروش سلحشورها و شهناز کائدپورها از مسجد سلیمان می ایند. همه ی این رفقا از مناسبات کارگری برخاسته اند و به خانواده های کارگری تعلق دارند.

از کمونیسم کارگری „کمونیسم“ سوسول ها به خاطر مسائل طبقاتی و مسائلی که بالاتر اشاره کردم تنفر شدید و طبقاتی دارم، این کمونیسم را دکترین خرده بورژوازی می دانم و با ان دشمنی طبقاتی دارم، چون علیرغم اینکه شبه انقلابی گری نیهلیستی و خرده بورژوایی را تبلیغ می کند، به شدت لمپنیستی است و هر ان ممکن است به فاشیسم تبدیل شود. در این جا مشخصا منظورم جریان تقوایی است که در به صورت غیر رسمی در جبهه ی نئوفاشیستی اروپایی قرار گرفته است و به صورت رسمی رهبری این جریان به یک جریان پروغرب پرو امپریالیست تبدیل شده است. به این جانوران اعتماد نکنید و انان را منزوی و رسوا کنید.

حسن معارفی پور

عباس یگانه را بایکوت کنید!

 

این آدم مهره ی سوخته ی رژیم اسلامی است، مهره یی که حاکمیت بعد از استفاده اش از او همچون یک تفاله به بیرون پرت کرده است و هم اکنون به سازمان شبه رژیمی پژاک وابسته است و شب و روز مشغول فحاشی جنسی و سکسیستی علیه کمونیست هاست.

عباس یگانه کارش تمام است، نه رژیم او را می پذیرد و نه فعالین جدی اپوزیسیون. پ ک ک و پژاک هم به خاطر رابطه ی همیشگی خود با رژیم فاشیست و جنایتکار اسلامی همواره در تلاش بوده اند این رژیم را سر عقل اورده تا خود هم به عنوان نیروهایی در چارچوب این نظام به فعالیت سیاسی و فرهنگی در کردستان بپردازند و سهم خود را از کیک داشته باشند، به همین خاطر هر اراذلی که از این رژیم جدا می شود، به راحتی می تواند به پ ک ک و پژاک بپیوندد. پ ک ک و پژاک نه تئوری دارند و نه سیاست، نه استراتژی و نه تاکتیک مشخصی که یک روز بتوان روی ان تکیه کرد. خزعبلاتی که از مغز بیمار اوجالان بیرون می اید یا توسط اوباش زندان بان نوشته می شود، یا ترهاتی مالیخولیایی هستند که به اندازه ی خطبه خواندن یک آخوند در یکی از دهات های کردستان ارزش ندارند. پ ک ک تنها یک پرنسیپ دارد و ان پرنسیپ بی پرنسیپی است، به همین خاطر است که پ ک ک و زیرشاخه ی ایرانی اش، پژاک چنین اوباش فحاش، مزدور سابق و سکسیستی را که به خاطر یک کامنت که من در صفحه ی یکی از اعضای سابق کومه له در مورد عباس یگانه نوشته بودم، اینگونه به فحش می بندد و دهها فحش سکسیستی به من دهد را به عنوان عضو و هوادار می پذیرند. هم رژیم جمهوری اسلامی شکست خورد و هم پروژه ی پروتسناتیزه کردن اسلام سیاسی و فاشیسم اسلامی در ایران. این را هم اراذل و اوباش رژیم حس کرده اند و هم مردم ایران و به همین خاطر است که گله گله اصلاح طلبانی که افسار سبز بردگی بر گردن می اویختند و اسم موسوی جلاد و کروبی را فریاد می زدند به عنوان پناهنده ی „سیاسی“ به همراه دیگر وابستگان به نظام تروریستی و فاشیستی اسلامی و سپاه پاسداران به خارج کشور گریخته و درخواست پناهندگی می دهند.

عباس یگانه یکی از این اوباش است. با او به عنوان اوباش اطلاعاتی سابق، مزدور این نظام و کارمند یکی از تروریستی ترین و فاشیستی ترین رژیم های اوایل قرن بیست و یک باید برخورد کنیم.

از همین تریبون از تمام کسانی که مخالف رژیم فاشیست اسلامی ایران هستند، درخواست دارم ارتباط خود را با این شارلاتان و مهره ی سوخته ی نظام فاشیستی و تروریستی ایران قطع کرده و در برنامه ی های فیس بوکی او شرکت نکنند. ادبیات این شیاد شارلاتان دقیقا مثل ادبیات بازپرس های رژیم اسلامی در زندان هاست. فحاشی جنسی و تهدید به تجاوز تنها می تواند کار کسی باشد، که در فرهنگ این رژیم جلاد پرورش پیدا کرده است.

لازم به ذکر است که مجموعه یی انسان ابله و بی منطق، هر شب در برنامه های زنده ی فیس بوکی این شارلاتان مزدور سابق، کسی که کاری جز توهین و اتهام زنی به کمونیست ها و چهره های سیاسی خوشنام در کردستان ندارد، شرکت کرده و در دام این لات بی سر و پای مزدور سابق می افتند. برای من مهم نیست که عباس یگانه در حال حاضر در تیم جاسوسی جمهوری اسلامی ایران است یا نه، انچه برای من مهم است این است که او برای من تفاوتی با یک جلاد تیرخلاص زن ندارد. با او به مثابه ی یک فاشیست اسلامی برخورد کنید.

بایکوتش کنید، اگر بایکوتش نمی کنید، من حق دارم به شما مشکوک باشم. هر کس در برنامه های این مردک زن ستیز فاشیست و جاش سابق شرکت می کند، برای من تفاوتی با او ندارد.

حسن معارفی پور
04.09.2019

Bild könnte enthalten: TextKeine Fotobeschreibung verfügbar.
Bild könnte enthalten: SchuheKeine Fotobeschreibung verfügbar.

جایگاه مفهوم دولت در ادبیات مارکسیستی

حسن معارفی پور

به همراه ضمیمه ی در مورد کمونیسم و رابطه ی دولت با سوسیالیسم

بخش اول مطلب را سال ها پیش نوشته ام، بخش دوم ان حمع اوری مجموعه یی کامنت است.

هنگامی که کمونیست ها از مفهوم دولت صحبت میکنند ازاَن به عنوان یک ابزار در خدمت منافع طبقه ی حاکم و برای تثبیت یا حفظ قدرت اَن طبقه(منظور طبقه ی مسلط است)،یاازآن به عنوان یک قدرت همگانی جدا از توده ی مردم یاد میکنند.نزد مارکس،انگلس و لنین این مفهوم یکی از مفاهیم پایه ای است و در آثار خود بارها و بارها به درازا از ان صحبت کرده رفیق لنین بارها در جلسات و نشست ها در این زمینه سخن رانده اند. در آثاری همچون مانیفست کمونیست مارکس و انگلس،منشاء خانواده ،مالکییت خصوصی و دولت اثرانگلس واثر جاودانه ی لنین دولت وانقلاب و هچنیین در دیگر آثار مارکس،انگلس و لنین به طور گذار در این زمینه صحبت شده است.دولت از نقطه نظر مارکسیسم شامل یک سیستم حکمرانی است که از طریق اعمال قهر قدرت طبقه ی حاکم را حفظ می نماید و این قدرت را از گزند حوادث حفظ میکند.
دولت به قول انگلس به هیچ روی نه قدرتی است که از بیرون جامعه تحمیل شده باشد، و نه« واقعیت ایده ی اخلاقی »،«تصویر و واقعیت عقل»چنان که هگل میگوید، بلکه دولت یک محصول جامعه در مرحله ی معینی از تکامل است؛پذیرش این است که جامعه در تضاد حل ناشدنی با خود درگیر شده است و از این رو به ستیز های آشتی ناپذیری که توان از میان بردن انها را ندارد،تقسیم گشته است.ولی برای این که این ستیزها،طبقات با منافع اقتصادی در تضاد، خود و جامعه را در یک مبارزه ی ناسودمند ناتوان نسازد،میبایست قدرتی پیدا آید که در ظاهر بر سر جامعه بایستد،تا برخوردها را کاهش دهد و آن را در محدوده ی نظم نگه دارد؛و این قدرت از جامعه بر میخیزد، ولی خود را بر سر آن میگذارد، و خود را بیش از پیش از آن بیگانه میکند، دولت است.
برخلاف پرت و پلا گویی های لیبرال ها و کل جریانات راست، دولت یک سیستم ماوراء طبقاتی نیست که اداره ی جامعه رابدون توجه به منافع ظبقات برعهده داشته وکاری به منافع طبقات اجتماعی نداشته یا نقش میانجیگری را داشته باشد،بلکه در واقع دولت ها در تمام مقاطع تاریخی حافظین منافع طبقات حاکم و حافظین وضع موجود به نفع ظبقات مسلط در جامعه بود ه اند،فارغ از تمام د تفاوت های دولت های مختلف در مقاطع مختلف زمانی و تاریخی و ضعف ها ،اشکالات و نقاط قوت ان یک وظیفه ی اساسی را بر عهده دارد و ان مصادره ی اموال جامعه به نام جامعه و به نفع طبقات مسلط و حاکم همراه حفظ قدرت آنان است. شکل گیری دولت ها در آغاز برخلاف ساخت تیره ای ازطریق تقسیم سرزمینی اتباع در مملکت های مختلف بود.از نطر انگلس سازماندهی بر پایه ی محل و منطقه یک ویژگی مشترک همه ی دولت هاست.
از ویژگی های دیگر دولت از نظر انگلس میتوان به یک قدرت همگانی که دیگر آشکارا خود را به عنوان نیرویی که به صورت یک نیروی نظامی سازمان میدهد و دارای قوه ی قهریه، زندان و غیره است که در ساخت تیره ای و قبیله ایی از این چیزها خبری نبود. انگلس در منشاء خانواده اشاره میکند که»دولت از نیاز به زیر فرمان داشتن ستیزهای طبقاتی برخاست» در نتیجه دولت تبدیل شد به ابزار سیاسی برای سرکوب طبقات تحت ستم در دست طبقه ی قوی تر برای حفظ سیطره ی اقتصادی ای که در نتیجه ی تقسیم کار اجتماعی و پیشرفت جوامع به وجود آمده بود. بنا به گفته ی انگلس» دولت رشته ی پیوند جامعه با تمدن است که در همه ی دوران ها نمونه ی دولت طبقه ی فرمان رواست وبه درستی در همه ی موارد ماشینی برای سرکوب طبقه ی تحت ستم است» (منشاء خانواده)
باید اشاره کنم که دولت ها از ازل وجود نداشته بلکه همانطور که اشاره شد در یک مقطع مشخص تاریخی در نتیجه ی پیشرفت جوامع به صورت ضرورت گریز ناپذیر به وجود امدند ،در یک مقطع تاریخی نیز بر اساس یک ضرورت تاریخی دولت زاید گردیده و بی ربطی خود را به جامعه و منافع مردم نشان میدهد .در ان شرایط است که جامعه تولید را بر پایه ی همکاری آزاد وبرابر تولید کنندگان سازمان دهی میکند و تقسیم کار فعلی که بر اساس منافع طبقه ی مسلط است جای خود را به همکاری همگانی به نفع جامعه میدهد.
دولت ها در تمام مقاطع نه تنها دولت باستانی و فئودالی ،بلکه دولت انتخابی معاصر هم آلتی برای استثمار کار فردی و سرمایه است.انگلس در نامه اش به ببل مینویسد که دولت چیزی نیست جز ماشین سرکوب یک طبقه توسط طبقه ی دیگر ،در جمهوری دمکراتیک نیز دولت همین نقش را ایفا میکند و نقش دولت کمتر از سلطنت مطلقه نیست.(پیشگفتار انگلس بر جنگ داخل در فرانسه )
لنین در دولت و انقلاب نظرات اپورتونیست هایی چون کائوتسکی و آنارشیست ها در زمینه ی دولت را آماج حملات شدید خود قرار میدهد ونقطه نظر مارکسیستی را در زمینه ی دولت بیان میکند.کائوتسکی با مرتد شدنش و نظرات راست و اپورتونیستی اش با یدک کشیدن سوسیالیسم بر روی نظرات خود و با موضع گیری ارتجاعیش در قبال جنگ در زمینه ی دولت نیز نظریات راست و اپورتونیستی ایی را مطرح نمود.از آنجا که از نقطه نظر مارکسیستی دولت موسسه ایی گذرنده است که در جریان مبارزه و انقلاب از آن بهره میگیرند تا دشمنان طبقه ی کارگر را با آن قهرا سرکوب کنند،لذا گفته های کائوتسکی در مورد» دولت آزاد خلقی» چرندیاتی بیش نبود که در خدمت گرایش بورژوا_ناسیونالیستیش قرار داشت. تا زمانی که پرولتاریا به دولت نیاز دارد آن را صرفا برای سرکوب دشمنان خود به کار میگیرد و نیاز به دولت به قول لنین از لحاظ مصالح آزادی نبوده و نیست.
سخن گفتن در مورد آزادی زمانی ممکن است که دولت به معنای اخص کلمه موجودیت خود را از دست دهد.(لنین انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد)
کمونیست ها برخلاف آنارشیست ها که از همان ابتدا با شعار مبارزه علیه هرگونه دولتی مبارزه میکنند و بی دولتی را در هر شرایط زمانی تبلیغ میکنند، به وجود دولت انقلابی یعنی دیکتاتوری پرولتاریا،یعنی دیکتاتوری طبقه ایی که طی قرون متمادی تحت ستم بوده معتقدند و علیرغم اینکه کمونیست ها به زوال دولت معتقدند اما این زوال تنها در شرایطی ممکن است که نابرابری های اجتماعی به طور کل از بین رفته و آزادی به معنای حقیقی و عینی خود، برای طبقه ی کارگر و کل اجتماع تحقق پذیرفته باشد و ان شرایط کمونیسم است. در جامعه ی کمونیستی به قول انگلس دولت منحل نمیشود بلکه به صورت تدریجی زوال مییابد.
بعداز کمون پاریس کمونیست ها و طبقه ی کارگر فرانسه به دلیل آنکه از یک دولت قهری و قدرتمند بی بهره بود نتوانستد قدرت طبقه ی کارگر را بیش از چند ماه بیشترحفظ کند و به دلیل آنکه بورژوازی از دولت و قدرت قهری بیشتری برخوردار بود توانست باعث از هم پاشیده شدن انقلاب شود و قدرت را دوباره به کمک متحدین خود باز ستاند.مارکس ضمن بررسی و دفاع همه جانبه از قدرت طبقه ی کارگر در فرانسه در مقطع کمون پاریس در کتاب» جنگ داخلی در فرانسه» اشکالات کمون که مهمترین آن عدم داشتن یک دولت قهری پرولتری یعنی» دیکتاتوری پرولتاریا» بود را بر میشمارد.این اثر برجسته مارکس راهنمای کمونیست هایی شد که بعدها در روسیه به قدرت رسیدند.
انقلاب پرولتری نمیتواند بدون انهدام ماشین دولتی بورژوازی و جایگزینی آن با ماشین جدیدی که بقول انگلس به معنای اخص کلمه دولت نیست محال است.(لنین،همانجا)
دولت از نظر کمونیست ها که در مرحله ی انتقالی جامعه ی کمونیستی یا فاز پایینی جامعه ی کمونیستی( که بعدها در کمونیسم روسی به سوسیالیسم مشهور شد)لازم بوده و متناسب با این مرحله انتقالی یک دوران انتقالی سیاسی هم وجود دارد که دولت آن دیکتاتوری پرولتاریاست. برای تاکید در مورد اهمیت بحث در باره ی این مفهوم برخلاف بسیاری از کمونیست های امروزی که سعی دارند به نوعی از به کار بردن مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا دوری کنند،باید بگویم که، دیکتاتوری پرولتاریا، دیکتاتوری فرد نیست؛ بلکه دیکتاتوری طبقه ای است که منافع واقعی اکثریت مردم جامعه یعنی کارگران و زحمتکشان را نمایندگی میکند.این دیکتاتوری حتی در دوران انقلابی برخلاف دمکراسی بورژوایی که در واقع دیکتاتوری اقلیت بر اکثریت است،دمکراسی را برای اکثریت مردم در جامعه یعنی فروشندگان نیروی کار نوید میدهد و به قول مارکس در کاپیتال از خلع ید کنندگان خلع ید میکند.
بنابراین از نظر من کاربرد این مفهوم نه تنها نباید باعث کج فهمی شود و نمیشود،بلکه عدم روشنگری در این زمینه خود یکی از دلایل کج فهمی در زمینه ی مفاهیم بنیادین مارکسیستی همچون این مفهوم مهم (دیکتاتوری پرولتاریا) است.
فریدریش انگلس در اثر برجسته ی خود آنتی دورینگ اشاره میکندکه با دگرگونی در شیوه ی تولید سرمایه داری پرولتاریا در ابتدا ناچار است که»برای تبدیل هرچه بیشتر وسایل تولید بزرگ و اجتماعی شده را به مالکیت دولتی روی میآورد، خود طریقه ی اجرایی این دگرگونی نشان میدهد که پرولتاریا خود قدرت دولتی را در دست میگیرد و وسایل تولید را ابتدا به مالکیت دولتی تبدیل میکند.اما به این وسیله پرولتاریا خود به عنوان پرولتاریا از میان برمیدارد و ازاین طریق کلیه تفاوت ها و تناقضات طبقاتی و سرانجام دولت به مثابه ی دولت را از میان میبرد.»(آنتی دورینگ ،انگلس، فصل سوم، سوسیالیسم).
او در ادامه اشاره میکند که جامعه ایی که تا به حال در تعارضات طبقاتی سیر میکرد،به وجود دولت احتیاج داشت،یعنی به وجود تشکیلات طبقه ی استثمار کننده برای حفظ شرایط خارجی تولید و مشخصا برای نگه داشتن استثمار شونده در شرایط ستم مطابق با شیوه ی تولید موجود(بهره برداری،سرواژ،یا فرمانبرداری و کار مزدوری)
دولت نماینده ی رسمی کل جامعه و تجمع آن در یک هیات قابل روئیت بود،اما و فقط تا وقتی چنین بود که دولت آن طبقه ای بود در زمان خود نمایندگی کل جامعه را بر عهده داشت.در دوران باستان،دولت اتباع برده دار،در قرون وسطی دولت اشراف فئودالی و در زمان ما دولت بورژوایی، ولی سرانجام زمانی که دولت نماینده ی کل جامعه میگردد وجود خود راسا» زاید میگردد.(همانجا)
با از بین رفتن تصادمات و تناقضات طبقاتی و تنازع بقای فردی درجامعه وجود دولت به مثابه ی یک سیستیم برای تعدی به حقوق دیگران یا داور امور یا نماینده ی کل جامعه زاید گردیده و دیگر لازم نیست که سیستمی برای تصاحب وسایل تولید به نام جامعه و بر فراز سرجامعه وجود داشته باشد.در چنین شرایطی است که به قول انگلس اراده ی اشیاء و هدایت پروسه ی تولید جایگزین حکومت بر انسان میگردد،در این شرایط دولت برچیده نمیشود اما همانطور که اشاره شد را زوال را در پیش میگیرد.

دولت سوسیالیسم و کمونیسم

لازم است اشاره کنیم که صحبت کردن از کمونیسم بدون صحبت کردن از مرحله ی گذار یعنی مرحله ی دیکتاتوری پرولتاریا و سوسیالیسم غیر ممکن است. خود مارکس تفات کیفی بین مرحله ی پایینی و بالایی کمونیسم قائل است. در نقد برنامه ی گوتا این بحث را تا حدودی باز می کند، البته او بسان رمالان دست به اینده نگری و پیش بینی نمی زند، بلکه با نقد تصورات لاسال و حزب سوسیال دمکرات المان و نفی این موضع ارتجاعی کمونسیم را تا حدودی توصیف می کند. جمله ی مشهور تاریخی مارکس:« هر کس به اندازه ی توانش کار کند و به هر کس
به اندازه ی نیازش از امکانات جامعه برخوردار باشد»، متلق به دوران فاز بالایی کمونیسم است. از زمان یک انقلاب کارگری تا دوران کمونیسم ما با یک دولت مقتدر کارگری در عین حال دمکراتیک ترین فرم دولت طرف هستیم. انچه در شوروی بود، مرحله ی گذار بود که سال های اول ان به ماه عسل انقلاب تشبیه می شود. اگر دیکتاتوری پرولتاریا ماه عسل انقلاب است، کمویسم باید خود عسل باشد. تصورا عجیب غریبی در مورد فاز اول کمونیسم و یا سوسیالیسم وجود دارد، که بیشتر به برزخ مسلمانان شبیه است. من شخصا مخالف این نوع تصورات هستم. به نظر من کمونیسم رسیدن به رهایی از تمام مناسباتی است که انسان را تبدیل به رباط از خودبیگانه یی می کند و رسیدن به این مناسبات ممکن نیست، مگر از طریق نفی مناسبات بورژوایی قبل از هر چیز و بعد از ان نفی مناسبات دولتی سوسیالیستی و کارگری. الغای مناسبات دولتی سوسیالیستی و کارگری هم ممکن نیست، مگر اینکه کمونیست ها اخرین دشمنان کمونیسم و رهایی انسان را به زانو دراورده و اخرین بازمانده های ضد انقلاب بورژوایی را در سطح کشوری و مهمتر از ان جهانی نابود کرده باشند. ان زمان به قول انگلس دولت تسویه حساب نمی کند، بلکه زوال پیدا می کند. از انجاییکه که در گذشته انقلابات سوسیالیستی در محاصره ی ضد انقلاب جهانی و منطقه یی قرار گرفته اند، هیچ انقلابی نتوانسته است از مرحله ی ماه عسل انقلاب به فاز بالاتر کمونیسم ارتقا پیدا کند و در نتیجه ی فشارهای داخلی و خارجی دولت کارگری به سمت دولت های بروکراتیک و بورژوایی برای پیروز شدن در رقابت بین کشوری گام برداشته است و سرمایه داری در شکل دیگری خود را به دولت های کارگری نوپا تحمیل کرده است. این اتفاق از سال های اواخر دهه ی بیست افتاد، در چین هم اواخر دهه ی شصت، در کوبا هم ما شاهد نئولیبرالیزه شدن اقتصاد این کشور از طریق باز کردن درها به روی سرمایه ی خارجی هستیم. پس کمونیسم هیچگاه وجود نداشته است و مباحثی که در مورد شکست کمونیسم به مثابه ی کمونیسم دولتی مطرح می شوند، به شدت پا در هوا و بی ربط به هر گونه نقد سوسیالیسم علمی و آرمان و جنبش کمونیستی هستنتد. البته جنبش های کمونیستی در نتیجه ی همین شکست های سوسیالیسم های اردوگاهی به شدت عقب نشینی کرده اند، اما این بحث جداگانه ایی است.

کسی در یک جامعه ی رها دیگران را ناچار نمی کند که به فعالیت هنری نپردازند و یا شعر ننویسند یا خود را به مسائل فکری و فرهنگی و فلسفی و غیره مشغول نکنند. هر کس ازاد است در اوقات فراغتش به کارهای فکری و هنری و فرهنگی بپردازه .مساله ی کمونیسم پایان دادن به مناسبات کالایی، کار بیگانه شده و اجباری، الغای مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و منعطف کردن زمان کار است. کار در کمونیسم ضروری است، اما کارهایی که در مناسبات تولید بورژوایی کار به حساب می ایند در کمونیسم می توانند تنها یک خلاقیت فردی باشند. از این منظر ما باید درک بورژوای از کار را در کمونیسم به طور کل کنار بگذاریم و از درک کمونیستی از کار جدا کنیم. اما از انجایی که ما جامعه ی اینده را تجربه نکرده اییم، خیالبافی در مورد ان می تواند خطرناک باشد و به پیشگویی ها صوفی مسلکانه و مذهب گونه بیانجامد. ما یک مساله داریم به اسم کار مادی و کار غیر مادی. کار مادی مجموعه کارهایی هستند که به صورت مستقیم پرودکتیویتی دارند، کار غیر مادی به کارهای ذهنی گفته می شوند که پرودکتیوتی مستقیم ندارند. تمام کارهای ذهنی از نویسندگی و نقاشی و شعر گفتن و غیره به این حوزه تعلق دارند. کار مادی تمام کارهایی را شامل می شوند که عرصه ی تولید جامعه را شکل می دهند و کارهایی ضروری در جامعه به حساب می ایند. کارهایی که به حوزه ی بازتولید اجتماعی اختصاص دارند از جمله کارهای پرستاری و مراقبت از کودکان و سالمندان، از انجایی که کارهای ضروری هستند به طور غیر مستقیم به حوزه ی تولید اجتماعی سر و کار دارند و بدون این کارها عرصه ی تولیدی هم از کار می افتد، بنابراین به عنوان کارهایی به حساب می ایند که برای جامعه پرودکیتویتی دارند، اما حوزه ی هنر و سینما و فرهنگ و غیره متفاوت از عرصه ی تولیدی و بازتولید اجتماعی هستند، یعنی تنها سرگرمی های فردی در اوقات فراغت حساب می شوند و به کارهای کاملا داوطلبانه تبدیل می شوند.

یکی از مهمترین تغییراتی که جامعه ی کمونیستی با خود باید بیارد، تغییر مساله ی زمان، منعطف کردن تقسیم کار و کاهش ساعت کار روزانه است. وقتی که ما در طول شبانه روز بیشتر از سه ساعت کار نکنیم، بسیاری از مشاغلی که باراوری مستقیم برای جامعه ندارند، مشاغلی که دیوید گربر Bullshit Jobs می خواند یا اتوماتیک الغا می شوند و یا به حوزه ی شخصی منتقل می شوند. کسی که در سرمایه داری از طریق دلقک بودن زندگی خود را تامین می کند و یا در حوزه مشاغلی که به مشاغل یقه سفید نامگذاری شده اند، کار می کند، در کمونیسم نمی تواند از این طریق به تامین زندگی خود ادامه دهد. مشاغلی که در سرمایه داری به صورت غیر مستقیم به حوزه ی باراوری کار یا کارهای باراور تعلق ندارند، در کمونیسم در پروسه ی تولید اجتماعی قرار نمی گیرند. به همین خاطر نقاش بودن یا هنرمند بودن در کمونیسم شغل حساب نمی شوند. وقتی یک انسان وقت کافی فراغت فراوان داشته باشد می تواند از اوقات فراغتش به هر شکل که دوست دارد بهره بگیرد نقاشی کند یا به کارهای دیگری بپردازد.

برخوردهای متفاوت با انسان ها نشان از تناقض نیست، بلکه نشان از صداقت است

حسن معارفی پور
 
وقتی زندگی خصوصی مارکس را می خونم یک شباهت های جالبی بین زندگی خصوصی او و زندگی خودم می بینم. این به هیچ وجه به این معنی نیست که من خودم را در جایگاه مارکس قرار بدم. بلکه بیشتر سعی می کنم از منظر خصوصیات اخلاقی و رفتاری به این مساله نگاه کنم. من خود را کمونیست می دانم و تا حدود زیادی پیرو متدولوژی مارکس. این را هم بگویم که بیشتر از هر کسی با متون لنین و خصایل انقلابی و پراتیک او می توانم رابطه برقرار کنم. من انسان یاغی ایی هستم، مانند پیروان مسیح نیستم که تابع „خشونت گریزی“ باشم و اعلام کنم که اگر یکی یک سیلی به صورتم زد بهش بگم یک سیلی دیگر به ان طرف صورتم بزند. من با انسان ها مثل مارکس برخورد می کنم. اگر کسی با من گفتگوی تئوریک کند، باهاش گفتگوی تئوریک می کنم، اگر بحث سیاسی کند بحث سیاسی می کنم، اما اگر اراذل و اوباشی چه در جریانات چپ و چه بیرون از ان به من تعرض شخصی کنند، مثل مارکس در برخورد به کارل فوگت لت و پارش می کنم.
 
در اینجا زندگی نامه ی خصوصی مارکس را نقل می کنم که توسط پل لافارگ داماد خانواده ی مارکس و از کمونیست ها و فعالین کارگری در فرانسه که گرایشات انارکوکمونیستی داشت و دختر مارکس لاورا هم تحت تاثیر این گرایشات انارکوکمونیستی پل لافارگ هم قرار گرفت.
 
در اینجا یک نقل قول از زندگی نامه ی مارکس که توسط پل لافارگ نوشته شده و رضا نافعی ان را ترجمه کرده است می اورم:
 
„این کلام بوفون Buffon (1707-1788 طبیعی دان فیلسوف فرانسوی. از هواداران روشنگری و ماتریالیسم در فرانسه) که » معرف مرد قلم اوست » اگر در مورد فردی مصداق یافته باشد، در مورد مارکس است. قلم مارکس یعنی خود او. مردی که تا اعماق وجودش یک انسان ناب بود که هیچ کیشی نمی شناخت، مگر کیش حقیقت جوئی. او آنچه را با رنج آموخته و بدان دل بسته بود، بمحض آن که از نادرستی اش مطمئن می گشت، در یک چشم بر هم زدن به دور می انداخت، چنین آدمی باید در برابر نوشته های خود نیز همین روش را داشته باشد. او نه قادر به تزویر بود و نه قیافه گرفتن، همیشه خودش بود، هم در نوشته هایش و هم در زندگی اش.
 
بدیهی است قلم مردی چنان ذوجوانب، با آن احاطه وسیع و آن طبیعت پر تنوع نمی تواند چون افراد ساده و فاقد تنوع ذوق، یکسان و یک نواخت باشد.
 
مارکسی که در سرمایه می بینیم با مارکسی که در » هجدهم برومر » می بینیم و مارکسی که در » آقای فوگت » ( Carl Vogt1817-1895، طبیعی دان و سیاستمدار آلمانی، نماینده ماتریالیسم عامیانه، مارکس در کتاب خود » آقای فوگت» او را به عنوان دشمن جنبش کارگری و عامل ناپلئون سوم افشاء می کند.م ) می بینیم یکی نیست. ما با سه مارکس گوناگون روبرو هستیم، با سه مارکس که در عین حال یک نفرند- که علی رغم آن سه گانگی، یگانه است- یگانگی شخصیتی بزرگ که در عرصه های مختلف، بیانی متفاوت دارد و معهذا همیشه همان است که هست. البته شیوه نگارش » سرمایه » پیچیده است و سخت فهم ولی آیا فهم موضوع مورد بحث آن آسان است؟ شیوه نگارش فقط معرف شخص نیست، معرف موضوع نگارش هم هست، شیوه باید خود را با موضوع مورد بحث نیز هماهنگ سازد. در عرصه بزرگ علم راه هموار وجود ندارد. در این عرصه هر کس باید به خود زحمت بدهد و خود را پله پله بالا برد، حتی اگر مهم ترین راهبر را داشته باشد. شکوه کردن از سخت فهمی یا حتی صعب الهضم بودن سبک » سرمایه » یعنی به تنبلی فکری و یا ناتوانی فکری خویش اذعان کردن.
 
آیا » هجدهم برومر » را نمی توان فهمید؟ آیا تیری که از کمان بسوی آماج می پرد و در گوشت فرو می رود، درک شدنی نیست؟ آیا نیزه ای که با دستی پرتوان پرتاب می شود و بر قلب دشمن فرو می رود، فهمیدنی نیست؟ واژه های » برومر» تیرند و نیزه. سبک » برومر» سبکی است که دام می گذارد، از پای در می آورد. اگر نفرت سوزان، تحقیر نابود کننده و اگر عشق آتشین تعالی بخشنده به آزادی، هرگز به جامه لفظ در آمده باشد در «هجدهم برومر» است، که در آن حیثیت خشمآگین مردی چون تاسی توس( 55 قبل از میلاد تا 15 میلادی، تاریخ نویس برجسته رومی که تاثیر فوق العاده بر تاریخ نویسی قرون 18 و 19 گذاشت) با طنز زهر آگین فردی چون ژوونال ( طنز نویس رومی) و خشم مقدس مردی چون دانته به هم آمیخته است. قلم ( سبک) در اینجا آن چیزی است که در آغاز در دست رومی ها قرار می گرفت ( استیلوس) که عبارت بود از یک قلم نوک تیز فولادین برای نوشتن و کندن. قلم خنجری است که برای فروبردن قطعی در قلب به کار می رود.
 
شادی مکتوم در » آقای فوگت «- این طنز خندان – شادی شکسپیر را از یافتن فالستاف به یاد می آورد. این «آقای فوگت» گنجینه ای است بی کران برای ایجاد زرادخانه ای از تمسخر.“ (پل لافارگ، خاطرات شخصی از مارکس)
 
مقالات تئوریکی که من نوشته ام با مقالات سیاسی ام و در عین حال افشاگری هایم سه شخصیت متفاوت من را به نمایش می گذارند که در یک موجودیت انسانی و فیزیکی نقش بسته اند، این شخصت را همانطور که پل لافارگ می نویسد در مارکس به درستی هم وجود داشته و از انجایی که من خودم هستم و به شدت تحت تاثیر اندیشه و قلم مارکس هستم این سه شخصیت را که در یک نفر نقش می بندند، را نه تناقض بلکه عین دیالکتیک می بینم. کسی که این را نمی فهمد و می خواهد همیشه یک شخصیت ثابت و پایدار بدون احساسات مانند جوجه ی ماشینی و رباط از خود ارائه دهد، برده ی از خودبیگانه یی است، که ذره یی از منطق و احساسات انسانی بو نبرده است.
 
انسان هایی که همیشه سعی می کنند دامن خود را از الودگی به بحث های „شخصی“ با دشمن پاک نگه دارند، انسان های شارلاتان و از خودبیگانه یی هستند که خصایل شدیدا اپورتونیستی دارند. انان سعی می کنند به طرف بیرون شخصیت دیگری در فضای مجازی از خود نشان دهد، اما مناسبات شخصی و اجتماعی شان به شدت عقب مانده است. انسان های چپ و کمونیستی را می شناسم که به شدت راسیست و نژادپرست، ضد زن و عقب مانده هستند و هنوز با رنگ پوست انسان مشکل دارند و قضاوت خود را بر روی رنگ پوست انسان ها و ظاهرشان بدون شناخت از انان و پیش زمینه ی ذهنی می گذارند، اما همیشه سعی می کنند خود را چپ و کمونیست
جلوه دهند. این انسان ها در نهایت رسوا می شوند و سر تندپیچ های تاریخی ماهییت متناقض و کثیف خود را به نمایش می گذارند
لینک ترجمه ی مطلب پل لافارگ