فاشیسم، پیش زمینه ها ، عناصر و پیامدهای آن در دنیای امروز

برای دانلود روی لینک کلیک کنید

حسن معارفی پور

انقلاب لوکومتیو تاریخ است، انقلاب بهترین تراپی جمعی توده یی است

حسن معارفی پور

کائوتسکی می گوید که برای اینکه لوکومتیو را به حرکت درآورد باید گواهی نامه ی انقلاب را گرفت، تروتسکی در پاسخ به کائوتسکی پاسخ می دهد که چطور می توان یک انقلاب را به جریان انداخت وقتی هرگز در عمل برای به حرکت درآوردن انقلاب کاری نکرده و هرگز در این لوکومتیو ننشسته باشیم و تمام زندگی در خانه و کابینه ی حکومتی نشسته باشیم، چطور می توانیم این لوکومتیو را به حرکت در بیاوریم.

والتر بنیامین تلاش کرد استعاره ی مارکس در مورد انقلاب را وارونه کند و انقلاب را نه به عنوان لوکومتیو را به عنوان ترمز اضطراری برای توقف سرمایه داری که با تمام قدرت حاکمیت خود را به جهان می گستراند به کار ببرد. بنابراین نزد بنیامین انقلاب نه لوکومتیو تاریخ بلکه ترمز نگه داشتن سرمایه داری است.

رزا لوگزمبورگ از طریق بررسی تجربه ی انقلابات فرانسه و روسیه تلاش کرد، مساله را طور دیگری ترجمه کند و استعاره ی مارکس از انقلاب به عنوان انقلاب را تکمیل تر کند. برای لوگزمبورگ انقلاب لوکومتیو تاریخ است، اما لوکومتیوی که از تند پیچ های تاریخی، سربالایی ها و مسیرهای صعب العبور عبور می گذرد و اگر نتواند با تمام سرعت این تندپیچ ها و سربالایی های تاریخ را رد کند، از طرف نیروهای ارتجاعی وابسته به گذشته به عقب رانده می شود و وقتی لوکومتیو در مسیر سربالایی به عقب برگرد، نه تنها تمام سرنشینان آن یعنی نیروهای انقلابی، بلکه تمام کسانی که تلاش کرده اند، استارت یک انقلاب را بزنند و با آن همراهی کنند، توسط ضد انقلاب اعدام و یا به تبعید محکوم می شوند. بی دلیل نیست که والتر بنامین فاشیسم را محصول شکست انقلاب می دانست. رزا لوگزمبورگ از طریق بررسی تجربه های جدید انقلاب و ضد انقلاب، از جمله تجربه ی سوسیال دمکراسی در فنلاند، جریانی که مثل سوسیال دمکراسی در دیگر کشورها در تلاش بود از طریق مسیر پارلمانی به قدرت برسد و به نوعی فتیش دولت داشت و نتوانست دولت را مثل بلشویک ها در هم بکوبد، به تکامل نظریه ی مارکس در مورد انقلاب بپردازد. مماشات جویی جناح “چپ” سوسیال دمکراسی در فنلاند با دولت بورژوایی و دفاع جناح راست از به صورت آشکارا از ارتجاع گذشته باعث شکست انقلاب و پیروزی ضدانقلاب شد. این تئوری رزا لوگزمبورگ در مورد روسیه هم صدق می کند، چون در شهر سامارا در انقلاب اکتبر 1917 اکثریت با منشویک ها و سوسیال دمکراتیک همراهی کردند و هژمونی سوسیال دمکراسی بر هژمونی انقلاب غالب شد.

سوسیال دمکراسی ضد انقلابی در آلمان که خود یکی از عاملین اصلی ضد انقلاب و کشتار انقلابیون کمونیست و کارگران در انقلاب 1919 از جمله از عاملین اصلی قتل رزا لوگزمبورگ و کارل لیبکنشت بود، هم اگرچه با منشویسم و سوسیال دمکراسی فنلاندی و حتی سوسیال دمکراسی اتریشی از یک خاستگاه می آمدند، اما جنایتکارترین و سرکوب گرترین نیرو در بین تمام نیروهای سوسیال دمکرات اروپا شد.

سوسیال دمکراسی آنچنان در ارتجاع گذشته ذوب شده بود که جنگ امپریالیستی را بر انقلاب سوسیالیستی ترجیح داد و حاضر بود به صورت مستقیم به نیروهای انقلابی و کارگران سوسیالیست شلیک کند و حتی برای اولین بار در تاریخ بشر برای کشتار کارگران کمونیست و انقلابی در میدان الکساندر برلین از هواپیمای جنگی استفاده کند، اما حاضر نبود راست افراطی و نیروهای فاشیست اولیه یعنی کلاه خودپوشانی که برای اولین بار صلیب شکسته را به عنوان سمبل کشتار یهودیان می پوشیدند، را منزوی کند. سوسیال دمکراسی نه تنها این نیروهای فاشیست اولیه از جمله ارتش آزاد موسوم به فرای کورپس، و اس آ و کلاه خودپوشان که بخشی از رهبری اینها بعدها جزو سران نازی و زندان بان های فاشیست و قاتلین یهودیان شدند، را منزوی کند، بلکه این جانیان را برای قتل عام انقلابیون کمونیست و آنارشیست در فاصله ی انقلاب نوامبر 1918 تا شکست انقلاب در سال های 1925 در منطقه ی روهر، در مونیخ، در برمن، در برلین و هامبورگ به کار گرفت.

با قدرت گیری ضد انقلاب فاشیستی و نازیسم هیتلری بخشی از سوسیال دمکرات ها هم خود قربانی فاشیسم هیتلری شدند. سوسیال دمکراسی ولی به دلیل خاستگاه طبقاتی بورژوایی و متزلزل اش و به خاطر ایدئولوژی ایی که نمایندگی می کند، به خاطر ذوب شدن در ارتجاع گذشته، به خاطر اعتقاد به دولت بورژوایی و عقلانیت ابزاری بورژوایی حاضر است بارها و بارها خود قربانی فاشیسم شود، اما هرگز انقلابی را به پیش نبرد و با انقلابیون همراه نشود.

انقلاب به عنوان تراپی کلکتیو

مبنای روانشناسی مارکسیستی که لوسین سو یکی از مهمترین چهره های اصلی آن است بر تزهای فوئرباخ به ویژه تز سوم و ماتریالیسم تاریخی بنا نهاده شده است.

“آموزهي ماترياليستي مبني بر اين كه انسانها محصول محيط و تربيت اند و بنابراين انسانهاي دگرگون شده محصول محيطي ديگر و تربيتي ديگراند، فراموش ميكند كه محيط به وسيله ي انسان ها دگرگون و مربي خود بايد تربيت شود. از اين رو ضرورتا به اين نتيجه ميرسد كه جامعه را به دو بخش تقسيم كند، كه يكي از آن دو بر جامعه فرادستي دارد ( مثلاً در نزد رابرت اون). تقارن دگرگون سازي محيط و فعاليت انساني، يا خوددگرگونسازي صرفاً ميتواند همچون پراكسيس دگرگون كننده دريافته و به نحو عقلاني فهميده شود”. (تزهای فوئرباخ تز سوم*)

انقلاب اگرچه از تغیر خود شروع می شود و یک انقلاب درونی است، بر اساس آنچه هگل در علم منطق هگل، می گوید، لازم است یک جایی جنبه ی بیرونی پیدا می کند و خود را به نمایش می گذارد. “ذات باید خود را پدیدار کند” (هگل، علم منطق)

انقلاب نه تنها جنبه ی بیرونی یک تحول و انقلاب درونی در انسان انقلابی است، انسانی که دیگر به وضع حاکم و موجود تن نمی دهد، بلکه بهترین نوع تراپی جمعی و کلکتیو در دورانی است که انسان در افسردگی و ناامیدی، یاس و سرخوردگی، بیگانگی، فتشیسم و سرگردانی رنج می برد. بیگانگی، یاس، سرگردانی، فقر و تباهی انسان و فتشیسم و سلطه ی انسان بر انسان نه با سوسیال دمکراسی و نه با یکی دیگر از اشکال حاکمیت بورژوایی و نه از کانال پارلمان بلکه از طریق یک انقلاب اجتماعی رادیکال و سوسیالیستی برای حاکم کردن یک حاکمیت شورایی از پایین، شکل دادن به زندگی همبسته، حاکمیت انسان بر خود و نیروی کارش و برای پایان دادن به حاکمیت سرمایه داری ممکن است.

در شرایط انقلابی و اعتراض به حاکمیت آنچنان آدرینالین در بدن انسان سطح بالا ترشح می شود، هورمون های خوشحالی ناشی از هیجان انقلابی ترشح می شوند، مساله یی که تاثیرات واقعی بر روح و روان انسان می گذارد. مساله یی که امید به زندگی جدید و انسانی، امید به تغیر وضع بردگی موجود را بیدار می کند، میلیون ها برابر از اتاق های تراپی “روانشناسان” “انتقادی” مفیدتر و کارا تر باشد.

اگر خواهی خود را تغیر دهی جهان را تغیر بده و اگر به دنبال تغیر جهان هستی خودت را تغیر بده وانقلابی شو و به صف پرولتاریا و معترضین بپیوند، به جای اینکه به روضه خوانی تخدیرگرانه ی روانشناسان زرد و جن گیران مدرن دولتی و غیر دولتی در مورد کنترل خشم گوش دهی و یا ژاژخایی اصلاح طلبان فاشیست و قاتل، سوسیال دمکرات های مزدور سرمایه و آخوندها را گوش دهی. خشمت را با دیگران به اشتراک بگذار و آن را در جنبش انقلابی برای در هم شکستن فاشیسم و نظام سرمایه داری سرمایه گذاری کن و تف کن به تمام توصیه های روانشناسان متجاوز به روح و روان انسان و این مذهب جدید دعوت انسان به قبول بردگی.

در این مقاله از منابع مختلفی از جمله از بحث رفیق بنی آدمچاک در مورد انقلاب استفاده شده است. از کتاب مارکسیسم و تئوری شخصیت لوسین سو، از کتاب دیگر او جهان را تغیر بده، تا زندگی تغیر کند مقاله ی رزا لوگزمبورگ در مورد انقلاب اکتبر و منابع دیگری استفاده شده است که در این شرایط پیشا انقلابی وقت و زمان نوشتن کارهای آکادمیک در مورد انقلاب را ندارم، چون انقلاب بر هم زدن نظم دولتی و اکادمیک بورژوایی هم هست.

ما این لوکومتیو را تا آخرین ایستگاه انقلاب خواهیم برد

انقلاب به مثابه ی “پدرکشی”

برخی از روانشناسان فرویدی بر این عقیده اند که انقلاب نوعی “پدرکشی” یا همان عقده ی ادیپ است. اولا عقده ی ادیپ را فروید بر اساس افسانه و اسطوره های یونانی گرفته است و هیچ منبع تاریخی و تجربی برای آن وجود ندارد، دوما اگر هم وجود می داشت، بگذار بکشند مردم پدرانی را که زندانبان، جلاد و فاشیست، آدمکش و تیرخلاص بودند.

اگر نازی هایی که در کشتار میلیون ها یهودی سهیم بودند، دستگیر و تیرباران شدند، پدرکشی بود، خوب بگذار به این پدرکشی زنده باد بگوییم! جهان بدون نازی ها قابل تحمل تر است، وقتی بازپروری این جلادان ممکن نیست.

البته این را باید بگویم که برخلاف افسانه و اسطوره سرایی بورژوازی لیبرال هیچ وقت فاشیست ها را در غرب با سقوط دولت های فاشیستی و نازیسم هیتلری از بین نرفتند و همانطور که هانس یورگن کرال می گوید دولت آلمان بعد از ساقط شدن نازیسم همچنان یک دولت پسافاشیستی بود، چون دولتی به ظاهر دمکراتیک اما بدون پارلمانتارهای دمکرات و ساختار دمکراتیک بود. به تعبیری اگرچه پارلمان در المان پسافاشیستی وجود داشت، در پارلمان حتی یک فرد دمکرات هم وجود نداشت و پارلمان توسط نازی های بازمانده از رژیم فاشیست هیتلری اداره می شد.

اگر انقلاب در ایران را “روانشناسان” متجاوز به روح و روان مردم “پدر کشی” ترجمه می کنند بگذار بکنند. اگر پدرکشی به معنی کشتن فاشیست های تیرخلاص زن، لاجوردی ها، خلخالی ها، شریعتمداری و خامنه یی و سپاهی هاست، بگذار بکشند مردم بی لبخند این پدران فاشیسم اسلامی را. “پدری” که قصاب انسان های آزادی خواه و کمونیست، زنان آزاده و کارگران انقلابی، زندانیان سیاسی و حاشیه نشیان آبان بوده است، بگذار سلاخی شود. هر کس با جلاد احساس همدردی و همسرنوشتی می کند، جاهل نیست، تبکهاری است که به دنبال حفاظت از جلادان انسان و بازتولید سیستم جلادی است.

انقلاب جارو کردن ارتجاع گذشته و محافظه کاری حال است. انقلاب پایان دادن به یک سیستم و خلق یک سیستم دیگر با مناسبات تولیدی دیگر و فرهنگ و اخلاق متفاوت است. انقلاب بازگشت به گذشته و ستایش ارتجاع و بربریت نیست، بلکه در هم کوبیدن بربریت مدرن و ارتجاع گذشته یک بار برای همیشه و به صورت رادیکال است. هر کس سر راه انقلاب قرار بگیرد، توسط ارابه ی انقلاب له می شود و به تاریخ می پیوندد.

اگر روانشناسان مبتذل و فرویدی انقلاب را “پدرکشی” می خوانند، به خاطر این است که می خواهند مانع انقلاب شوند و ارتجاع حاکم را حفظ کنند. به تعبیر دیگر آنان ضدیت خود را اینگونه با انقلاب اعلام می کنند، که باید جلو بازتولید این سیستم خشونت و “عقده ادیپی” “پدرکشی” برای رسیدن به مرحله ی سوژگی است، گرفته شود. اما همانطور که هگل در پدیدارشناسی روح می گوید، رسیدن به مرحله ی به رسمیت شناسی نیازمند جنگ بر سر مرگ و زندگی است و برده تنها زمانی می تواند به سوژگی برسد که ارباب را در این جنگ شکست دهد و او را ناچار به انجام کارهایی کند، که خود برده تاکنون به آن مشغول بوده است، در این جنگ اگر اربابان تسلیم شدند، آنان را باید به کار بگیریم و اگر حاضر نبودند تسلیم شوند، یا کشته می شوند و یا ما را می کشند. انقلاب میدان واقعی جابجایی قوا و تحمیل سوژگی است و همانطور که مارکس می گوید در میدان مبارزه ی طبقاتی وقتی کشمکش و تضاد به حدی می رسد که هر دو طرف خود را نماینده ی “حق” می دانند، آن زمان تلاش برای حل مسائل طبقاتی از راه های قانونی ممکن نیست و این جبر و زور یا همان قهر است که تعین می کند، چه کسی در این میدان پیروز می شود و به مرحله ی سوژگی می رسد.

کسانی که با انقلاب با این گزاره که انقلاب بازتولید چرخه ی خشونت و یا بازتودلید قدرت است، مقابله می کنند، نمی دانند که انقلاب خشونت نیست، بلکه در هم شکستن خشونت سیستماتیک و قهر انحصاری دولتی است.

آنان عملا مردم را به هیچ کاری نکردن دعوت می کنند، هیچ کاری نکردن کاهلی است، طفیلی گری است، بازتولید فاشیسم و ارتجاع و خشونت سیستماتیک و سازمان یافته و بروکراسی دولتی و تروریسم عریان انحصاری دولتی است. پس بگذارید از قهر انقلابی به عنوان “خشونت” گذار برای گذر از خشونت مداوم طبقه ی حاکم بهره بگیرم و از طریق قطع کردن زنجیر خشونت به شکل قهرآمیز و یک باره، جلو بازتولید چرخه ی این خشونت را بگیریم به جای اینکه از طریق بی عملی به بازتولید آن کمک کنیم.

قهر انقلابی مامای تاریخ است، قهر انقلابی همچون عمل سزارین است. مقطعی است و اگرچه درد دارد، اما زایمان بعد از این قهر نسل فعلی و آینده را از فاشیسم نجات می دهد. (والتر بنیامین به درست می گفت که فاشیسم از درون شکست انقلابات و ضد انقلاب زاییده می شود)

پس زنده باد قهر انقلابی برای نجات نسل آتی و فعلی و مرگ بر محافظه کاری و بازتولید سلطه ی طبقه ی حاکم و خشونت سیستماتیک

صلح همانطور که کانت می گوید چیزی نیست جز موقعیت بین دو جنگ. برای پایان دادن به جنگ ابدی سرمایه علیه ستمکشان باید وارد جنگ طبقاتی شد و با انقلاب کارگری و استقرار سوسیالیسم، پایان دادن به مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، روابط برده وارانه ی انسان کارگر و تمام مزدبگیران، روابط سوژگی و ابژگی در بین جنس زن و مرد و دیگر جنسیت ها، روابط سوژگی و ابژگی بین “ملیت” های مختلف پایان، پایان دادن به بردگی و شی وارگی کالایی و در نهایت تحقق کمونیسم به صلح ابدیت بخشید. صلح در جامعه ی طبقاتی، در جامعه یی که تضادو اسثتمار انسان بر انسان حاکم است، در جامعه یی که زنان و اقلیت های ملی و جنسی نه به عنوان شهروند و سوژه ی انسانی بلکه به عنوان ابژه به حساب می آیند، در جامعه یی که نابرابری طبقاتی بین کشورها حاکم است، در جامعه یی که دول امپریالیستی خود را کلانتر جهان می دانند ممکن نیست. صلح ابدی تنها با کمونیسم متحقق می شود، همان طور که آزادی جوهری تنها از طریق کمونیسم خلق می شود. پیش به سوی انقلاب، سوسیالیسم و کمونیسم

مطالبات بورژوایی محصول تعارضات اندیشه ی بورژوایی و آگاهی وارونه

مطالبه ی “کثافت گشت ارشاد را جمع کنید” مطالبه یی رفورمیستی، اصلاح طلبانه، مطالبه یی در چارچوب جمهوری اسلامی است و ریشه در یک منطق ابزاری بورژوایی یا آگاهی کاذب و وارونه دارد. مساله بر سر جمع کردن این یا آن شاخه ی فاشیسم اسلامی نیست، مساله بر سر نابودی کلیت فاشیسم و شیوه ی تولید کاپیتالیستی است، شیوه ی تولیدی که نیازمند روبنای دولتی سرمایه دارانه یا در شکل لیبرالی یا فاشیستی آن است.

لیبرال ها و اصلاح طلبان تلاش می کنند مساله ی فاشیسم اسلامی در ایران را تا حد “کثافت گشت ارشاد” تقلیل دهند. جمهوری اسلامی بدون گشت ارشاد، بدون کمیته های آدم کشی، بدون آخوند و عمامه، حتی بدون سازمان اطلاعات و حوزه ی علمیه ی قم، اگر حتی به یک رژیم “سکولار” ناسیونالیستی و نژادپرست با پارلمان بورژوایی و انتخابات آزاد تبدیل شود، که هرگز نخواهد شد، باز هم این رژیم را باید ساقط کرد و نه اینکه دنبال بهبود آن بود. اما از آنجایی که ایدئولوژی بورژوایی و لیبرالی بر منطق بخش وسیعی از جامعه سنگینی می کند، اصلاح طلبان به ظاهر برانداز شده به راحتی می توانند مطالبات ارتجاعی و صلح طلبانه ی خود را به عنوان مطالبه ی کل جامعه به خورد مردم بدهند. توده های کارگر و زحمتکش در سراسر ایران باید به مراتب آگاهتر از این باشند که گول این وعده های زیبایی شناختی مصرفی این یا آن فراکسیون بورژوازی و اصلاح طلبان حکومتی به حاشیه رانده شده را بخورند.

مساله اصلاح نظام نیست، همانطور که در آبان نود و هشت هم این مساله با دقت در شعار “(اصلاح طلب، اصول گرا دیگر تمامه ماجر)” طرح شد، بلکه پایان دادن به حاکمیت فاشیسم اسلامی و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید در نظام سرمایه داری فاشیستی ایران و نه “متعارف” کردن سرمایه داری ایران و تبدیل فاشیسم اسلامی به یک لیبرالیسم پروغرب است. سرمایه داری در هیچ جای دنیا متعارف نیست. سرمایه داری لیبرالی هر وقت لازم باشد، به سفره ی مردم تعرض می کند، جیب مردم را از طریق بالا بردن هزینه ی زندگی و مسکن و پایین اوردن دستمزدها خالی میکند. همین سرمایه داری غرب که قبله ی لیبرال ها و اصلاح طلب ایرانی است، هزینه ی تروریسم بین المللی و جنگ اوکراین را از کارگران و زحمتکشان اروپا می گیرد و از طریق گران کردن زندگی مردم و هزینه ی سوخت و مواد غذایی و تمام امکانات حیاتی برای زندگی انسان در تلاش است، هزینه ی جنگ و تروریسم غربی را از جیب طبقه ی کارگر می گیرد. اختصاص صد میلیارد یورو از طرف پارلمان آلمان به ارتش این کشور که متشکل از صدها شبکه ی راست افراطی و نئونازیستی است، از جیب کارگران و زحمتکشان پرداخت میشود. افزایش چند درصدی هزینه ی سوخت از ماه اکتبر تعرض افسارگسیخته ی این بورژوازی “متعارف” به سفره و زندگی کارگران و زحمتکشان است. بنابراین سرمایه داری به عنوان سیستمی که کلیت آن بر استثمار و بهره کشی انسان از انسان، بر تعرض افسارگسیخته به زندگی کارگران بنا نهاده شده است، حتی در “دمکراتیک” ترین کشورهای جهان حاضر است برای حفاظت از منافع سرمایه داران و حفظ استثمار و بردگی انسان، معترضین و مخالفین این نظام را با تانک زیر بگیرد.

سرمایه دای سیستمی است که به صورت مداوم برای انباشت سرمایه حاضر است مرزهای کشورهای دیگر را درنوردد و مردمان دیگر کشورها را به بردگی بگیرد، تا بتواند خود را بازتولید کند. بهترین سرمایه داری سیستمی است که به گورستان سپرده شده باشد. بنابراین به جای مطالبات رفورمیستی و اصلاح طلبانه لازم است سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی و پایان دادن به حاکمیت سرمایه بر نیروی کار را به عنوان رئال پولیتیک انقلابی انتخاب کرد و به جای توهم بهبود شرایط زندگی انسان در چارچوب فاشیسم اسلامی از طریق لغو حجاب اجباری، “پایان دادن به گشت ارشاد” و غیره را از سر بیرون کنیم.

بین ما کارگران و جمهوری اسلامی دریایی از خون (سی خرداد شصت، نسل کشی ها در کردستان و سرکوب مردم ترکمن صحرا، حمله به کردستان، به مناطق قشقایی نشین شیراز، کشتار زندانیان سیاسی، قتل های زنجیره یی، کشتار کارگران خاتون آباد و هرازان کشتار و اعدام دیگر) است، ما حق نسل های گذشته را از آقازاده ها، فاشیست های اسلامی، آدمکشان این نظام و تمام کسانی که به شکل اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، اخلاقی و نظامی در بازتولید این نظام ترور و خشونت دولتی، این نظام حکومت نظامی مدوام و این نظام فاشیستی نقش داشته اند، خواهیم گرفت.

اصلاح طلبان حکومتی و غیرحکومتی رجزخوان و فراخوان دهندگان رواداری با فاشیسم، مدافعان “حقوق” “بشر” بورژوایی و “اراده” ی “انسان”، رای دهندگان به فاشیسم اسلامی و لابی های رژیم، محور مقاومتی، سلبریتی های کوکی و شارژی و تمام کسانی که به صورت مستقیم و غیرمستقیم از این رژیم فاشیسی دفاع کرده و می کنند، قاتل میسا امینی ها و شلیر رسولی ها هستند. برای گرفتن حق تمام کشته شدگان ۴۳ سال گذشته ما باید در فردای انقلاب تمام این آشغال ها را بر اساس میزان جنایت های اکتیو و پاسیوی که انجام دادند، محاکمه کنیم و دمار از روزگارشان در بیاریم. همه ی این ها پایه های فاشیسم اسلامی و دلیل بازتولید این نظام ترور و خشونت، تجاوز و آدم‌کشی اند.

محور مقاومت و “چپ” ناتویی هر دو از یک منطق اند. هر دو کثافتی هستند که بورژوازی مثل حباب روی آب تولید می کند. هر سم هایی هسنتد که به اسم چپ از فاشیسم، امپریالیسم غربی و شرقی دفاع می کنند. هر دو از زاویه ی منافع دولت های کاپیتالیستی و کارگرستیز به مساله ی قدرت سیاسی می نگرند. هر دو از این یا آن جناح سرمایه دفاع می کنند.

مسیر بی بازگشت

مبارزات مردم ایران وارد مرحله یی شده است که هیچ راه بازگشتی نیست. ما به سربالایی انقلابی در ایران رسیدیم و باید لوکومتیو تاریخ را از این تندپیچ تاریخی رد کرد و از سربالایی عبور داد و هر نیروی که سر راه انقلاب قرار گرفت را باید زیر چرخ دنده های انقلاب له کرد.

موش کور تاریخ از زیر زمین بیرون آمده است و دیگر قابل کنترل نیست. این موش کور یک بار در دی ماه 96 از زیر زمین بیرون آمد و بار دیگر در آبان 98 و این بار موش کور با قدرت بیشتری به حرکت خود ادامه می دهد.

تفاوت قیام فعلی با خیزش دی ماه و قیام آبان ماه در فرم مبارزه و اتحاد بیشتر توده های کارگر و ستمکش، رادیکالیزه تر و روشن تر شدن شعارها و تعرضی تر شدن مردم است. اگر در قیام دی ماه رژیم فاشیست در فاصله ی چند روز بالای هزار و پانصد نفر را قتل عام کرد، این بار فرم تعرضی مبارزه و حمله ی مستقیم به پلیس و لباس شخصی امکان کشتار وسیع به سبک آبان ماه 98 را از رژیم گرفته است. مساله ی دیگر اتحاد طبقاتی و ایدئولوژیک مردم از یک طرف و شکست مطلق ایدئولوژیک رژیم و دشمنان رنگارنگ طبقه ی کارگر یعنی اپوزیسیون بورژواژی از طرف دیگر است. اصلاح طلبان حکومتی از یک طرف می خواهند مردم را از قیام دور کنند و از طرف دیگر علیرغم اینکه تاریخا بخشی از حاکمیت فاشیستی بوده اند و تمام تلاششان را می کنند این سیستم را نگه دارند، اما به طور مطلق آنان هم شکست هژمونیک خورده اند و کارشان تمام است

.

تنها نیرویی که به صورت ایدئولوژیک و سیاسی از ماندگاری این رژیم با چنگ و دندان در مقابل اعتراض مردم ایستاده است، نیروهای عقیدتی رژیم و اراذل و اوباش سپاه پاسداران، لباس شخصی ها، اطلاعاتی ها و دور و بری های بیت رهبری هستند. بخش زیادی از نیروهای انتظامی و ارتش حاضر نیستند پای جنگ مرگ و زندگی بروند، چون خود در این سیستم از جمله ی نیروهایی هستند که قربانی فقر و بدبختی و سیاست های نئولیبرالی رژیم و سپاه پاسدارن شده اند. سپاه پاسداران و لباس شخصی های امنیتی دور و بر بیت رهبری هم یک اقلیت خون آشام الیگارش هستند که به تنهایی از پس سرکوب این قیام بر نمیایند.

بنابراین این قیام توده یی تر و گسترده تر خواهد شد و تمام مناطق شهری و روستایی را در بر می گیرد. زمین زیر پای حاکمیت در حال ذوب شدن است و حاکمان و فاشیست های حکومتی هرگز تا این اندازه احساس ترس نکرده اند و هرگز تا این میزان دست و پاچلفتی نبوده اند. خشم مردم به منطق و اگاهی طبقاتی گره خورده است و بیشتر گره می خورد، ترکیب خشم و منطق به سازمان یابی انقلابی وسراسری و تغیر هژمونیک به نفع طبقه ی کارگر و در نهایت انقلاب می شود.

شعارهایی همچون :کردستان است قلب انقلاب ایران” نشان از شکست مطلق هژمونی فاشیستی اسلامی و سلطنتی و پاسخی رادیکال به تمام نیروهای ناسیونالیست و نژادپرست، افسانه و اسطوره های فاشیسم خمینی و ارتجاع نژادپرستانه ی شاهنشاهی است.

کمتر کسی هست به این تبلیغات فاشیستی خمینی روبرو نشده باشد و این جمله به گوشش نخورده باشد که “کُردها سر می برند”.

کمتر کسی هم در کردستان پیدا می شود، که شروع برنامه های رادیو کومه له با صدای محمد کمالی را نشنیده باشد. برنامه ی رادیو کومه ی قدیم (نه این زحمتکشان ابراهیم علیزاده ی موسوم به کومه ی امروزی) اینگونه شروع می شد: “صدای انقلاب ایران را از کردستان می شنوید”.

این جمله البته آگاهانه توسط کومه له ی کمونیست قدیم و نماینده ی مارکسیسم انقلابی به کار می رفت. یک بار به این مفهوم که صدای انقلاب در کردستان خفه نشده و بار دیگر اشاره به مکان پخش برنامه ی کومه له از کردستان بود.

کردستان ایران تا امروز سنگر انقلاب ایران و مقاومت قهرمانانه در مقابل فاشیسم اسلامی و ارتجاع محلی بوده و هست و امروز مردم در دیگر نقاط کشور به این درک عمیق و جوهری رسیده اند، که باید تمام کشور را مانند کردستان انقلابی کنند، تا بتوانند فاشیسم اسلامی را به زیر بکشند و هم‌زمان در مقابل ارتجاع ملی و محلی بایستند.

اگر هیتلر کمونیست ها و یهودیان را به عنوان دشمن اصلی قلمداد می کرد، چون اندیشه ی فاشیستی اش بر این بنا نهاده شده بود که انقلاب اکتبر برای رهایی یهود بود. انقلاب اکتبر اگرچه رهایی یهود را از بیگانگی قومی، مذهبی همچون رهایی طبقه ی کارگر و زنان از استثمار و بردگی جنسی و رهایی تمام ملل از ملی گرایی و ارتجاع بورژوایی را مد نظر داشت ولی هرگز به مساله ی یهود ختم نمی شد.

خمینی فاشیست هم کردها را دشمن قلمداد می کرد، نه به این خاطر که ناسیونالیست های کرد خواهان حکومت محلی خودمختار زیر چکمه ی فاشیسم اسلامی بودند، بلکه به این خاطر کردستان سنگر کمونیست های ماکزیمالیستی بود، کمونیست هایی که به چیزی جز سرنگونی انقلابی فاشیسم اسلامی و حاکمیت بورژوازی رضایت نمی دادند.

امروز کردستان این سنگر انقلاب ایران به رمز اتحاد و مبارزه ی انقلابی توده های کارگر و زحمتکش در سراسر کشور تبدیل شده است. رهایی کردستان بدون رهایی کل مردم ایران از بورژوازی و فاشیسم ممکن‌ نیست. رهایی مردم کرد، همچنین رهایی از ناسیونالیسم و قومگرایی خواهد بود، همانطور که رهایی دیگر ملل همین مسیر را بالجبار باید طی کند، تا رهایی جمعی و جوهری صورت پذیرد.

رفقا به سمت اسلحه ها

مارش ماکس هولز

شعر از اریش موهزام

ترجمه ی: حسن معارفی پور

رفقا به سمت اسلحه ها حرکت کنید

از کارخانه ها بیرون بیایید

بشتاتبید، مارش، مارش!

زنده باد جمهوری شورایی

زنده باد کمونیسم

زنده باد عمل

زنده باد کسی که جانش را برای پرولتاریا می دهد

می بینید که زمان پیروزی نزدیک است

ماکس هولز دوباره اینجاست

او پرچم سرخ را برافراشته است

و آن را در هوا به حرکت در آورده است! هورا

نارنجکی دستی به فانوسقه اش آویزان است

اسلحه یی در دست

اینگونه ارتش مارکس هولز در ساسن لاند (منطقه یی در مرکز آلمان*) به حرکت در آمده است

به خاطر این (به حرکت در آمدن ارتش ماکس هولز) بورژوازی به زانو در آمده است

او (هولز) گاوصندوق را باز می کند

با کشیدن کلت

پس روز پیروزی نزدیک است

ماکس هولز دوباره اینجاست

او پرچم سرخ را برافراشته و

آن را تکان می دهد! هورا

اینجا اسلحه ها به کار انداخته می شوند

آنجا انقلاب به جریان در میاید

بورژوا از ترس خود را خیس می کنند

و برای سود عرق می کند

زیپو (پلیس جمهوری وایمار، Sipo تصویری که مردم از پلیس جمهوری وایمار داشتند این بود که موجوداتی هستند که از چوب ساخته شدند و جان توی وجودشان کردند) باید به او (سرمایه دار) کم کند!

باید به دادش برسد

همینطور ژنرال ارتش آلمان (رایشسور)

اراذل و اوباش در خدمت سرمایه

برای سرمایه ی مقدس

خوب پیروزی ما نزدیک است

بورژوازی برای انتقام نفس نفس می زند

او هنوز قطر کیف پولش قطور است

هر کس سر هولز را جدا کند و (تحویل دهد)

صد هزار مارک دریافت می کند

شما جلادان و جاسوسان

را این بذر سرخ در هم می کوبد

چون پرولتاریا برای آزادی اش می جنگد

پس روز پیروزی نزدیک است

مگر اینکه رفقا مرده باشند یا دیگر توان نداشته باشند

هر کس برای آزادی جنگید

او کاری انجام داده است

کارگران به سمت اسلحه ها

از کارخانه ها بیرون بیایید

برپاخیزید، مارش، مارش!

زنده باد جمهوری شورایی

اریش موهزام

این شعر را در زندان نیدرشوننفلد در آپریل 1920 برای ماکس هولز فرمانده ی انقلابی و کمونیست ارتش سرخ ساسکسن لند مشهور به رابین هود سرخ که توسط مدافعین بربریت. در جمهوری وایمار بعد از شورش مسلحانه یی که به رهبری او صورت گرفت، شکست خود و در نهایت دستگیر شد، سروده است. هولز بعد از دستگیری ابتدا به اعدام، بعد حکمش زندان ابد تقلیل پیدا کرد و در نهایت در سال 1928 بعد از اینکه نویسندگانی بزرگ از برتولت برشت گرفته تا توماس من و اریش موهزام و سازمان هایی همچون کمک سرخ و حزب کمونیست آلمان برای آزادی هولز تلاش کردند، او در سال 1928 آزاد شد و صدها هزار نفر به پیشوازش رفتند.

احزاب ناسیونالیست و رفورمیست کُردی، احزابی که به مردم فراخوان اعتصاب و بازگشت از خيابان به خانه هایشان را صادر می کنند، خجالت نمی کشند که اخبار و گزارش ویدیویی اعتراضات مردمی در واکنش به قتل ژینا امینی را در فضای مجازی پوشش می دهند. آشغال ها انگار رهبری شون در تهران است و حاکمیت بهشون دستور می دهد که مردم را به سکوت دعوت کنند. بعد یک عده شعبان بی مخ وابسته به این جریانات می‌آیند و این پاسیفیسم عریان و فرصت طلبی رفرمیستی را توجیه می کنند و برای ان فلسفه می بافند.

تعطیلی محیط کار بله! تعطیل کردن محیط کار در این شرایط باید همراه بشه با تظاهرات خیابانی و شورش و مبارزه ی مسلحانه ی توده یی. رفقا کار را تعطیل کنید و به سمت تسخیر مراکز پلیس و دیگر مراکز امنیتی هجوم بیاورید و با تسخیر این اماکن اسلحه را به مردم برسانید و نیروی مسلح توده یی تشکیل دهید. این تنها پاسخ فاشیسم است، نه بازگشت به خانه و سکوت در مقابل تعرض فاشیسم.

هر کس در مقابل اعتراض مردم و خیزش فعلی بایستد، هر کس دنبال راه های قانونی برای گرفتن حق توده های ستم کش جامعه باشد، هر کس مردم را به رواداری دعوت کند، هر کس مردم را به بازگشت از خیابان به خانه فرا بخواند و هر کس دنبال تظاهرات با مجوز باشد، بدانید یا امنیتی است و ریگی به کفش دارد و یا اصلاح طلب و ضد انقلاب. او در کنار فاشیسم‌ ایستاده است.

خیزشی که شکل گرفته است قابل پیش بینی بود. این خیزش امتداد قیام آبان است و به سرعت سراسر کشور را در می نوردد و به یک جنبش اصیل با رهبری انقلابی و سوسیالیستی و کارگری تبدیل می شود، چون اکثریت مطلق جامعه ی ایران کارگر و مزدبگیر یا بیکار هستند و قربانی سیاست های اقتصادی نئولیبرالی و حاکمیت فاشیستی. بنابراین و با توجه به گسترش اندیشه ی رادیکال و انقلابی در جامعه و تعرضی شدن جامعه، این توده های کارگر و زحمتکش و کلا مزدبگیر به هیچ چیزی جز نابودی و در هم کوبیدن فاشیسم اسلامی رضایت نمی دهند.

اتحاد و تشکل طبقاتی نمود بیرون آگاهی جوهری و طبقاتی از وضع موجود و تلاش برای عبور از سرمایه داری و فاشیسم اسلامی است

مشروعیت جمهوری اسلامی ایران حتی نزد خانواده ی اراذل و اوباش حکومتی هم زیر سوال رفته است. یعنی از یک طرف خود اعضای خانواده ی جلادان فاشیست اسلامی علاقه یی به سبک زندگی ایی که فاشیسم اسلامی برایشان تعین می کند، ندارند و از طرف دیگر خود اعضای خانواده ی این جلادان اسلامی و آقازاده ها مبتذل ترین فرم زندگی انگلی ایی که تنها لایه های از بورژوازی سنتی و خرده بورژوازی سنتی مقیم غرب به آن علاقه مند، است را دارند می زیند و فراتر از آن، این سبک زندگی انگلی که به اشتباه لایف ستایل غربی خوانده می شود، اما در واقع بیشتر سبک زندگی جاکش ها و اراذل و اوباش قمارباز و صاحبان تن فروش خانه ها و قمارخانه ها و مشاغل سرکاری است، را در اوج بی شرمی در صفحات فیس بوکی و اینستاگرامی خود تبلیغ می کنند.

هر کدام از این آقازاده ها و اعضای خانواده ی سفیر سفرای ایران در خارج کشور چندین تن فروش پرایوت (خصوصی برای اجاره) دارند که هر کدام شبی بین پانصد تا هزار یورو فقط پول می گیرند به اضافه مخارج جانبی و استخر و مشروبات الکلی و مواد و غیره. به معنی دیگر ایدئولوژی فاشیسم اسلامی و فاشیستی کردن حوزه ی خصوصی از طریق نکوهش رابطه ی جنسی خارج از ازدواج و توصیه ی حجاب و غیره به طور مطلق حتی در میان انگلی ترین لایه های سپاه پاسداران هم شکست خورده است. در این میان گشت ارشاد و روضه خوانی های آخوندهای بچه باز، متجاوز و جانی در مورد اخلاقیات اسلامی و غیره بیشتر تلاشی شکست خورده برای حفظ هژمونی ایی شکست خورده، هژمونی ایی که دیگر حتی نمی تواند خانواده ی خود این آخوندها را بسیج کند چه به جامعه ی میلیونی که بالای هفتاد و پنج درصد آن به صورت بالقوه آماده ی سرنگونی این رژیم فاشیستی و آخوند، سپاهی و بسیجی کشی است

در این شرایط تقابل بین توده های کارگر و زحمتکش مردم، کسانی که تحت حاکمیت فاشیسم اسلامی از هر قشر و طبقه یی مورد آزار و اذیت قرار گرفته شدند و از تبعات سیاست های اقتصادی این رژیم جنایتکار رنج برده اند، با سران رژیم به شدت قهرآمیز خواهد بود و روزها و ماه های بعدی اگر سران رژیم فرار نکنند، یکی پس از دیگری در خیابان ها سلاخی می شوند.

شهریور 1401

این مطلب تقدیم به تمام کسانی که با خون و مبارزه شان راه رسیدن به سوسیالیسم را هموار کرده اند و یک گام ما را به انقلاب سوسیالیستی نزدیک کردند.

Der Abgrund des islamischen Faschismus

Einige Anmerkungen zu den aktuellen Aufständen im Iran

Hassan Maarfi Poor, politischer Aktivist

Das iranische Kurdistan war immer die Bastion der Revolution. Der islamische Faschismus von Khomeini wollte die Kurden als Sündenbock darstellen, um ihren barbarischen brutalen Angriff und Massenmord rechtfertigen zu können. Khomeini propagierte die Mythologie, der zufolge die Kurden den Kopf ihrer Gegner abschneiden, um die kurdische Bevölkerung zu delegitimieren. Im Moment erleben wir aber eine radikale Solidarität der Arbeiterklasse in allen anderen Gebieten des Iran mit der Bevölkerung in den kurdischen Gebieten. Kurdistan wird als das Augenlicht und die Bastion der Revolution dargestellt.

Der islamische Faschismus im Iran erlebt gerade die schlimmste Art der Niederlage. Die Hegemonie des Regimes und aller anderen rechten und konservativen Kräfte von Monarchisten bis zu Liberalen ist geschlagen. Die Masse der Bevölkerung ist radikal und militant. Im Gegenteil zu anderen Aufständen in den letzten vier Jahren, besonders vom Dezember 2017 und Oktober 2019 sowie eine Reihe von Streiks, der in der Petrochemie (Ölindustrie) mehr als hundert Tage andauerte. Durch den ständigen und dauerhaften Streik in der Zuckerindustrie „Haft-Tappeh“ in den letzten Jahrzehnten, die Gründung der Gewerkschaft der LehrerInnen und Weiterführung ihrer Aktivität, Frauenaktivitäten und Frauenbewegung etc. werden die aktuellen Proteste und Aufstände immer radikaler und die Leute greifen die Polizei direkt an, bevor sie selbst angegriffen werden.

Die Aufstände mögen diesen oder jenen Auslöser gehabt haben, aber schließlich brachte der Tod von Mahsa Amini durch die „Moral“-Polizei die Bevölkerung dazu, ihre angestaute Wut auszudrücken und in großen Massen überall im Iran auf die Straße zu gehen. Die Forderungen werden radikaler und breiter und die Form der Bewegung verändert sich tagtäglich und wird immer radikaler.  

Die Bevölkerung wird weder mit der “Rationalisierung” des islamischen Faschismus klar kommen noch mit der rechten und konservativen Opposition. Es gibt nur eine Antwort und zwar die sozialistische Revolution und die Abschaffung des bürgerlichen Staates durch die Errichtung einer Rätedemokratie.

Wie Marx und Engels im „Manifest der kommunistischen Partei“ schrieben: “Die Waffen, womit die Bourgeoisie den Feudalismus zu Boden geschlagen hat, richten sich jetzt gegen die Bourgeoisie selbst.
Aber die Bourgeoisie hat nicht nur die Waffen geschmiedet, die ihr den Tod bringen; sie hat auch die Männer gezeugt, die diese Waffen führen werden – die modernen Arbeiter, die Proletarier.” (MEW 4. S. 468)

Die Bourgeoisie hat natürlich nicht nur die Männer, sondern auch die Frauen gezeugt, die zum Proletariat gehören, und gerade im Iran einen großen Teil des Proletariats bilden, die täglich in großen Massen gegen die Bourgeoisie auf die Straße gehen. Diese Frauen sind in der Lage, die Waffen, mit denen sie erschossen werden, zu tragen und genau diese Waffen gegen die Faschisten und Mörder des Regimes einzusetzen.

Kurdistan hat in der Geschichte des bewaffneten Widerstands eine Spur in der Geschichte der kommunistischen Bewegung hinterlassen, die heute die Frauen im ganzen Iran fortschreiben.

Im Iran ist sowohl die objektive als auch subjektive Lage der Bevölkerung bereit für eine radikale proletarische und sozialistische Revolution. Die Revolution steht vor unserer Tür. Der faschistische Staat kann weder diese Masse von Menschen erschießen, noch die über 90 Prozent der Bevölkerung, die zu Lohnabhängigen gehören, und mehr als 70 Prozent, die zum armen Teil der Arbeiterklasse gehören, schlachten, um ihre Herrschaft zu sichern. Die große Mehrheit der Bevölkerung im Iran leidet seit Jahren aufgrund der Wirtschaftskrise, des Wirtschaftsembargos und der Inflation unter brutaler Armut. Die Menschen können nur schwerlich Lebensmittel kaufen und ihre Miete zahlen. Sie haben mit anderen Worten nichts zu verlieren als ihre Ketten! Die Revolution im Iran kann die geopolitische Lage im Nahen Osten scharf verändern und die Arbeiterklasse der anderen Länder der Region des Nahen und Mittleren Osten motivieren die Herrschaft des Kapitals und der Diktatoren in der Region zu beenden und die Kette des globalen Kapitalismus zu brechen!

Der islamische Faschismus im Iran hat seine Basis für immer verloren und das Regime hat einen bonapartistischen Charakter angenommen. Ein Regime, das nur durch Gewalt und Brutalität der sogenannten „Revolutionsgarde“ (Sepah Pasdaran) funktioniert. Sepah ist zu einer Organisation geworden, die sowohl die Wirtschaft als auch die Politik und Macht in ihren Händen monopolisiert und die gesamte Region des Nahen und Mittleren Osten durch ihre aggressive, regionalimperialistische Außenpolitik terrorisiert. Innerhalb des Iran versuchte Sepah im letzten Jahrzehnt durch eine Kombination von „sogenannter ursprünglicher Akkumulation“ (Raub und Vertreibung der kapitalistischen Konkurrenten auf dem Markt) und einer extremen und aggressiven Form des Neoliberalismus, ihre Macht durch die Durchsetzung von Hegemonie ebenso wie brutaler Gewalt zu sichern und die Kontrolle über die Wirtschaft zu erlangen, was sich auch direkt auf die Politik auswirkte, wo die Reformisten aus der Regierung verdrängt und in die Rolle der Opposition gedrängt wurden, die sie in ihrer Treue zum islamischen Faschismus gar nicht sein können.

Es lebe die sozialistische Revolution!

Hoch die internationale Solidarität mit der Arbeiterklasse im Iran!

Einige Texte in Zusammenhang mit den Protesten im Iran von mir

یونیورسالیسم امپریالیستی مارکسیسم نیست

در دفاع از داریوش کائدپور علیه ابتذال امپریالیستی موسوم به “کمونیسم” “کارگری”

به شخصه معتقدم که یکی از معدود تئوریسین های جنبش کمونیستی ایران و “خط سه” در دهه ی شصت داریوش کائدپور بود. کائدپور اگرچه با استالینیسم به صورت کامل تسویه حساب نکرد و این مساله در تمام نوشته هایش مشهود است، اما او یک انقلابی کمونیست و وفادار به منافع طبقه ی کارگر بود و تا جایی که امکان داشت علیرغم اینکه از لحاظ سنی در سن بسیار پایین توسط فاشیسم اسلامی در دوران سیاه فاشیسمی که “اپوزیسیون” اصلاح طلب آن را “دوران طلایی” “امام” می خواند جاودانه شد، توانسته بود بسیاری از متون فلسفی، اقتصادی، سیاسی و تئوریک جنبش کمونیستی از جمله آثار مارکس، انگلس و لنین و بحث هایی که در شوروی وجود داشت را با دقت دنبال کند. داریوش کائدپور تئوریسینی پرکار و توانا و آگاه به ادبیات مارکسیستی بود و بسیاری از آثار مارکسیستی را به زبان انگلیسی خوانده بود. او به اشتباه حزب کمونیست ایران و خطی که توسط منصور حکمت و جریان اتحاد مبارزان کمونیست که به تشکیل حزب کمونیست ایران پیوسته بودند را “فوئرباخیسم” خوانده بود.

بحث های بعدی منصور حکمت در مورد ستایش “مدرنیته” و “فرهنگ” “غربی” که آمیخته یی از پروتستانتیسم لوتری، فلسفه ی عصر روشنگری و “یهودی” ستیزی برونو باوئری بود، در واقع بیشتر از اینکه به نقد “آتئیستی” فوئرباخی مربوط باشد، ریشه در عقل ستیزی یهودستیزانه ی برونو باوئر داشت، اگرچه منصور حکمت شاید هیچ گاه برونو باوئر را نخوانده بود. باوئر بر این عقیده بود که یهودیان باید یهودی بودن خود را کنار بگذارند و به شهروندان آلمانی تبدیل شوند تا به رهایی سیاسی برسند. مارکس در جزوه ی “درباه ی مساله ی یهود” با نقل از باوئر از او می پرسد که آیا آلمانی های غیریهودی ایی که شهروند آلمان هستند و یا آمریکایی هایی که بعد از انقلاب آمریکا شهروند آمریکا شده اند، رهایی پیدا کرده اند؟ جواب خود مارکس به این سوال بدون شک نه است. مارکس معتقد است که پروسه ی سکولاریزاسیون در غرب چیزی جز آشتی دادن کلیسا و مذهب با مناسبات تولیدی سرمایه دارانه “مدرن” نیست و مدرنتیه تیغ دو لبه یی است که از یک طرف همراه با گسترش مناسبات تولیدی جدید و نوآوری و نوسازی ابزار تولید و از طرف دیگر دست اندازی به طبیعت به عنوان یکی از منابع تولید سرمایه، ایجاد “زخم غیرقابل درمان” Unheilbarer Riss در طبعیت است. زخمی که از طریق دست اندازی به طبیعت از طریق تغیر در پروسه ی Stoffwechsel یعنی متابولیسم بین روابط انسانی و طبیعی و غیر طبیعی کردن طبیعت، به کارگیری کودهای شیمیایی به جای کود حیوانی در کشاورزی و مدرنیزه کردن کشاورزی و تولید انبوه برای بالا بردن نرخ سود در کشاورزی صنعتی است. تمام این دست اندازی به طبیعت که در زبان اپیکور و سیسرو چیزی جز طبیعت ثانوی نیست، نزد “کمونیسم” “کارگری” عاشق مدرنیسم “ترقی” خواهی ترجمه می شود و هر کس علیه این تخریب طبیعت یعنی طبیعت ثانوی ایی که در سرمایه داری در افراطی ترین شکل ممکن خود دارد به پیش می رود، بایستد “چپ” “سنتی”، مرتجع، عقب مانده و غیره خوانده می شود.

“کمونیسم” “کارگری” منصور حکمت چنان مجذوب مدرنیسم غربی شد، که فاشیسم را به عنوان محصول مدرنیسم و بیرون آمده از دل مدرنیسم هرگز نقد نکرد و هیچ گاه حتی یک مقاله از منصور حکمت در نقد فاشیسم هیتلری و موسولینی منتشر نشد.

داریوش کائدپور اما به عنوان کسی که در آثار مختلف و اغلب مقالات طولانی و تئوریک به بررسی مسائل تئوریک می پردازد، هرگز از زاویه ی مدرنیسم غربی که چیزی جز فتشیسم کالایی و حاکمیت کالا بر اراده ی انسانی انسان ها نیست، به نقد “سنت” نپرداخت. او تفاوت های روند تکامل جنبش های کمونیستی در سطح بومی با سطح جهانی را به خوبی می دید، به همین خاطر همیشه منتقد جریانات “ازوتریک” و عرفانی تروتسکیستی بود. داریوش کائدپور علیرغم نقدهایی که به اتحاد جماهیر شوروی داشت، وجود این قطب یعنی “رئال سوسیالیسم” را در مقابل حاکمیت بلامنازع امپریالیسم غربی ضروری می دانست. این مساله را می توان در زبان رزا لوگزمبورگ نوعی رئال پولیتیک انقلابی خواند، که با غرق شدن در بین فراکسیونیسم سرمایه داری متفاوت است. منطق “منصور” “حکمت” اما دقیقا عکس این است. او منکر تمام دستاوردهای جنبش کمونیستی، اتحاد جماهیر شوروی، جنبش کمونیستی در چین، در یوگسلاوی سابق و در ویتنام و کوباست. انگار منصور حکمت به عنوان “مارکس زمانه” از فراز ابرها آمده است و هیچ درکی از رئال پولیتیک ندارد، اما واقعیت این است که منصور حکمت و حزب “کمونیست” “کارگری” ایران دقیقا محصول رئال پولیتیک ضد انقلابی پس از فروپاشی شوروی و تبدیل جهان به یک جهان یک قطبی و پذیرفتن هژمونی امپریالیسم جهانی اند. (اینجا لازم است اشاره کنم که در درون حزب “کمونیست” “کارگری” هم این جنگ فراکسیون ها و تناقضات در برخورد به امپریالیسم جهانی همیشه وجود داشته اشت و اینجا نقد من به خط غالب بر این حزب است، که توسط منصور حکمت نمایندگی می شد و امروز حمید تقوایی نماینده ی بلامنازع این خط است. کوروش مدرسی در بحث هایی که راجع به کوبا و کاسترو و همچنین “تحزب کمونیستی طبقه ی کارگر” داشت، بر پوچ بودن تمام بحث های منصور حکمت از گذشته تا آن دوران مهر مردودیت زد. اینجا البته من قصد دفاع از مواضع رنگارنگ کوروش مدرسی به عنوان “تئوریسین” “حکمتیسم” را ندارم، بلکه بحث من این است که حتی کسی که خودش سال ها مبلغ حکمتیسم بود، به پوچ بودن این تفکرات مالیخولیایی “رهبر” و ضدیت حکمت با جنبش های کمونیستی و انقلاب های ضد استعماری مردمان تحت ستم از جمله انقلاب در کوبا و نقش و جایگاه کاسترو پی برد و به صورت کاملا بنیادین در “تئوری های” “مارکس” “زمانه” تجدیدنظر کرد.) حکمت در مقابل جنبش های مختلف سوسیالیستی در کشورهای موسوم به جهان سوم یا بلوک “شرق” از فتشیسم کالایی در غرب و “انقلاب” پاسیو و شکل دادن به یک اجماع (Konsens) ایدئولوژیک عمومی میان به تعبیر گرامشی علیه “سوسیالیسم” یعنی یک سرمایه داری مدرنیزه شده که برای پیشبرد منافع خود تنها به ابزار سلطه ی بیرونی و قهر متکی نیست، بلکه از راه های ایدئولوژیک و جوهری کردن آگاهی وارونه از طریق سیستم آموزشی توانسته است منافع طبقات غیرکارگر را به عنوان منافع عمومی قلمداد کند، دفاع می کرد. دفاع آشکار از این فتیشیسم کالایی را می توان در برنامه ی “یک دنیای بهتر” که چیزی جز پذیرفتن سوسیال دمکراسی کینزانیستی و “دولت” “رفاه” در اسکاندیناوی نیست، مشاهده کرد. تصور حکمت از انسان حتی تصور فوئرباخی نیست. فوئرباخ انسان را به عنوان یک سوژه ی انتزاعی بی ربط به پراکسیس می دید، تصور حکمت از انسان برخلاف تصور انتزاعی فوئرباخی و یا تصور حقوق بشریی رایج در گفتمان های “حقوق” “بشری” کاملا انضمامی است. حکمت به دنبال آن بود که هر “انسان” “شرقی” را به یک “انسان” “غربی” و “مدرن” تبدیل کند که معیارهای زندگی غربی یعنی زندگی فتیشستی و کالایی را پذیرفته باشد. این تصور و برداشت را دومنیکو لوسوردو در ارتباط با آثار آدورنو و هورکهایمر “فلسفه ی کلونیالیستی و جهانشمولی امپریالیستی” قلمداد می کند. بله منصور حکمت نماینده ی یک نوعی جهان شمولی امپریالیستی بود، جهان شمولی ایی که “حزب” “کمونیست” “کارگری” امروزی به رهبری حمید تقوایی را به یک فرقه ی چکمه لیس امپریالیسم غرب و ناتو، مدافع پرو پاقرص جنبش های فاشیستی مسلمان ستیز در غرب و یک فرقه ی اولترا راست متشکل از انسان های تخدیر شده با این ایدئولوژی اولتر راست و فاشیستی تبدیل کرده است.

داریوش کائدپور اما به عنوان یکی از معدود تئوریسین های “خط سه” با تمام قدرت علیه این ایدئولوژی بود، او تلاش کرد ریشه های این ایدئولوژی را تا حدودی توضیح دهد، اما آن را به اشتباه فوئرباخیسم خواند. تلاش داریوش کائدپور ستودنی و مسیری که می رفت به مارکسیسم انقلابی به مراتب از مسیر حزب کمونیست وقت ایران و تمام رهبری ش نزدیک تر بود، اما اعدام این تئوریسین جنبش کمونیستی ایران در سنین جوانی توسط فاشیسم اسلامی، مانع شد که او بتواند نظریات خود را پخته تر تئوریزه کند و به یک متفکر واقعی و یک تئوریسین بزرگ مارکسیست در سطح منطقه و جهان تبدیل شود.

یاد داریوش کائدپور گرامی

Die Hegelsche Wesenslogik in Marxschen Kritik der politiscehn Ökonomie

Für Hans-Jürgen Krah

Hegel und Marx Hintergrund, Methode und Rezeptionen

In diesem Teil der Arbeit versuche ich kurz, den Hegelschen und Marxschen Hintergrund sowie ihre Methode darzustellen, ohne intensiv auf Einzelheiten einzugehen. Mit anderen Worten versuche ich hier die Gemeinsamkeiten und Unterschiede der Hegelschen und Marxschen Philosophie und Methode darzustellen. Auch ihre Rezeption spielt dabei eine gewisse Rolle. Die Auseinandersetzung mit dieser ist wichtig, um zu verstehen, welche Mythen über beide Philosophen und ihre Theorien sich verbreitet und festgesetzt haben, und was sich tatsächlich aus ihren Werken als organische Teile der Totalität ihres Denkens selbst entnehmen lässt.

Es ist schwer, auf wenigen Seiten diese umfassende Frage zu behandeln. Darauf einzugehen ist dennoch wichtig, um besser mit den Hegelschen und Marxschen Schriften umgehen und sie studieren zu können. Dieser Teil der Arbeit soll als ein Einstieg in den Hauptteil meiner Arbeit oder als eine Form Zwischeneinleitung verstanden werden. Eine Vertiefung dieses Teiles sprengt den Rahmen der Arbeit. Was aber geschieht, wenn diese Auseinandersetzung gänzlich außer Acht gelassen wird, sehen wir insbesondere an der Zerstückelung des Hegelschen Erbes und seiner Philosophie, wie Rechtshegelianer und Linkshegelianer, teilweise auch als Alt- und Junghegelianer bezeichnet, sie in ihrem Streit miteinander vornahmen

فمینیسمی که آنتی فاشیست نیست، فمینیسم نیست

Quelle: https://innenansicht-magazin.de/2017/12/21/warum-mein-feminismus-antifaschistisch-ist/

فمینیسمی که آنتی فاشیست نیست، فمینیسیم نیست!

در رابطه با کمپین لغو حجاب اجباری و مبارزات زنان در ایران

حسن معارفی پور

مقمه

یکی از بنیادهای اندیشه که کانت به شکل سیستماتیک ریشه ی آن را در کتاب “نقد عقل محض” گذاشت، شکاکیت است. البته لازم است بگویم که شکاکیت مختص کانت نیست و قبل از کانت فلسفه ی شکاکی وجود داشت، اما کانت برای هر گزاره ی شک گرایانه تلاش می کند، دلایل بیاورد، اگرچه این دلایل دلایل های دیگر خود کانت را نقض می کنند و کانت نمی تواند به هر دلیل از این آنتی نومی و تضادهایی که خود مطرح می کند، رهایی یابد. بنابراین فلسفه ی کانت شک گرایی را نه تنها پایان نداد، بلکه آن را به نقطه ی اوج خود رساند. راه کار کانت برای عبور از وضعیت متضادی که درست می کند، علیرغم به کار بردن بخشا روش درست نقد، طرح درست بحث و نقد از همه ی جوانب راهکاری اخلاقی برای فراخوان اخلاقی دادن به مردم برای رعایت اصول و قوانین و ماکسیسم های اخلاقی در چارچوب یک جمهوری.

بحث من اینجا البته بازخوانی فلسفه ی کانت نیست، بلکه تلاش برای استفاده از نکات درست فلسفه ی کانت به عنوان مهترین فلسفه ی عصر روشنگری و فلسفه یی که تا امروز در بخش های مختلف ایدئولوژی بورژوایی و دولتی در جهان ارائه می شود. یکی از نکات مهم فلسفه ی کانت این است که ما باید به همه چی شک کنیم و برای اینکه بتوانیم به ذات پدیده ها پی ببریم باید از زوایای مختلف هر پدیده را مورد نقد و ارزیابی قرار دهیم و برای هر گزاره برهان ها و نقیض آن را به صورت منطقی پیدا کنیم. 

نه تنها کانت، بلکه تمام متفکران بورژوایی از آنتی نومی عقل رنج می بردند و می برند، چون راهکار رهایی برا عبور از سیطره ی سرمایه را هیچ کدام از متفکران بورژوایی پیشنهاد نمی کنند. گره کور حل تمام آنتی نومی های اندیشه ی بورژوایی و واقعیت اجتماعی سرمایه داری پراکسیس انقلابی است. پراکسیس انقلابی باید بتواند وضعیت حاکم را لغو کند و وضعیتی که از لحاظ کیفیت با وضعیت فعلی متفاوت و سیستم متفاوتی شکل بدهد که به هیچ وجه با شرایط فعلی یکسان نیست، نه اینکه تنها در فرم خود را از شرایط فعلی متفاوت کند. عدم فهم این مساله باعث می شود، که آنتی نومی های (تعارضات) اندیشه ی بورژوایی که منشاء در آنتی نومی در دنیای واقع دارند و به بازتولید این آنتی نومی هم خدمت می کنند، برای مدت زمانی طولانی و نامشخص حفظ شوند و حفظ این انتی نومی ها در سطح ایدئولوژیک مانعی می شوند برای خاتمه دادن به تضادهای واقعی در جهان مادی.

مارکس و انگلس ضمن بهره گرفتن از اندیشه های بورژوایی متفکران بورژوا ، سوسیالیست های تخیلی، ایدئالیست ها و رومانتی سیست ها و اقتصاد سیاسی و غیره نقض این اندیشه ها را دیده و این اندیشه ها را علیه آنتی نومی هایی که تولید و بازتولید می کنند به کار می گیرند. برای نمونه آنچه هگل Bürgerliche Gesellschaft یا جامعه ی بورژوایی می خواند، مکانی که از نظر هگل جامعه ی مدنی و دولت و خدایگان و برده همدیگر را به رسمیت می شناسند، را مارکس بالاترین نقطه ی آنتاگونیسم کل تاریخ قلمداد می کند. جایی که جایگاه طبقات روشن تر و یک شکاف واقعی بین طبقات آشکارتر می گردد. به همین خاطر است که شیوه ی تولید سرمایه داری خود را از این طریق از شیوه های تولید پیشین جدا می کند. از نظر مارکس آنچه در نظام بورژوایی فردیت خوانده می شود، چیزی جز یک فردیت فرمال نیست. این فردیت فرمال شیفت از نافردیت به یک فردیتی است که فردیت جوهری نیست. چون کارگری که بین مردن از گرسنگی و تن دادن به اسثتمار ابدی در نظام سرمایه داری یکی را باید انتخاب کند، فردیت و آزادی و اختیار ندارد، بلکه با اجباری طرف است که شرایط به او تحمیل کرده است. مارکس در کاپیتال می گوید که آزادی کارگران یک آزادی دو لبه بود، از طرفی کارگر از زمین و هر نوع مالکیتی و وابستگی به زمین آزاد می شود و از طرف دیگر به عنوان صاحب تنها کالا یعنی نیروی کار خود آزاد است نیروی کار خود را به این یا آن سرمایه دار بفروشد. این آزادی فرمال و دولبه در واقع چیزی جز آزادی برای تن دادن به استثمار نیست، هدف کمونیسم اما رهایی انسان از استثمار و هرگونه بهره کشی انسان از انسان است. پس بین کمونیسم و تمام مکاتب بورژوایی از سوسیال دمکراسی گرفته تا لیبرالیسم، از اصلاح طلبی تا کنسرواتیویسم و فاشیسم در این است که کمونیسم به دنبال رهایی در تمام ابعاد زندگی انسان است. رهایی از قید و بند استثمار و بندگی، رهایی از ستم ملی و نژادی، رهایی از ستم جنسیتی و رهایی از مناسبات شی واره یی که بر مناسبات انسانی غالب شده اند و مناسبات انسانی را غیرانسانی کرده اند. لغو این شرایط برای مدافعین وضع موجود و “اپوزیسیون” راست نظام های سرمایه داری که هدفشان در واقع سهم خواهی به نفع خودشان و جایگزینی یک فراکسیون از سرمایه با فراکسیون دیگر است، مسلم است که خوفناک به نظر می رسد. آنچه برای بورژوازی و خرده بورژوازی فرومایه ترسناک و کابوس است، برای طبقه ی کارگر و تمام ستمکشان جامعه چیزی جز رهایی جوهری نیست.

روش شناسی مارکس برخلاف روش شناسی اقتصاددانان و متفکرین بورژوایی یک روش شناسی ماتریالیستی متکی بر ماتریالیسم تاریخی و متد دیالکتیکی بود. ماتریالیسم تاریخی به بررسی شکل گیری طبقات در طول تاریخ و مبارزه ی طبقاتی و شناختن جایگاه طبقاتی انسان ها در طول تاریخ و تلاش برای تغیر این جایگاه می پردازد و دیالکتیک روشی است برای بررسی رابطه ی عام و خاص، کل و جزء و نزدیک شدن به جوهر هر پدیده در یک توتالیتی است. توتالیتی ایی که ما با آن طرف هستیم نظام سرمایه داری است و برای رسیدن به ماهیت آن لازم است از دنیای شبه واقعی ایی که محصول انتزاع پیکریافته و ایدئولوژیک بورژوازی است و به شکلی ایدئولوژیک بازنمایی می شود، فراتر رویم و جوهر آن را از طریق مفاهیم بشناسیم. ماهیت سرمایه داری چیزی جز استثمار نیروی کار، روابط سلطه، جنگ، تروریسم، امپریالیسم و فاشیسم نیست. فاشیسم رادیکال ترین و واقعی ترین چهره ی سرمایه داری است. از آنجایی که حل مسائل انسان و طبیعت در چارچوب سرمایه داری به خاطر منطق این نظام (گسترش بی رویه ی سود) ممکن نیست، پس یا باید این منطق را پذیرفت و به جای دیگر فراکسیون های سرمایه به شکل دیگری این منطق را پیش برد و یا با نابود کردن ساختار سرمایه داری و شکل دادن به یک نظام اشتراکی از منطق سرمایه یک بار برای همیشه عبور کرد.

برای شناسایی جوهر ما نیازمند مفاهیمی هستیم که در قالب زبانی این جوهر را، جوهری که با حواس مادی و پنجگانه قابل درک نیستند، را کشف و برای دیگران قابل روئیت کنیم. برای نمونه مساله یی مثل ارزش هرگز با حواس انسانی قابل فهم نیست، بلکه نیازمند یک دستگاه منطقی، یک اندیشه ی دیالکتیکی و ساختار زبانی برای توضیح این اندیشه است.

روش شناسی مارکسیستی به ویژه روش شناسی خود مارکس اساسا برای واژه هایی مثل مردم به صورت عام، زنان به صورت عام و توده و غیره قائل نیست، چون مارکس معتقد است که مردم به طبقات مختلف با جایگاه طبقاتی، منافع طبقاتی متضاد و ایدئولوژی های متفاوت تقسیم می شوند و هر گونه انکار این مساله را مارکس پوپولیسم و یک روش شناسی غیر انقلابی و وارونه می داند. بنابراین ما باید برای شناخت احزاب و جریانات سیاسی از آن چیزی که آنان در مورد خودشان می گویند، از شعارهایی که می دهند، برنامه یی که می نویسند فراتر رویم و جوهرشان را برای مردم روشن کنیم.

نظام سرمایه داری اگرچه بخشا از دل انقلاباتی که بر گرده ی طبقات ستمکش به سرانجام رسیده بودند، مثل انقلاب کبیر فرانسه شکل گرفت، علیه تمام شعارهایی که این انقلاب ها و انقلابیون می دادند در عمل ایستاد و نقض این شعارها را متحقق کرد. آزادی مورد نظر انقلاب کبیر فرانسه تبدیل به آزادی برای بهره کشی از کارگران شد. “برابری” تبدیل به نابرابری در نتیجه ی گسترش رقابت شد و “برادری” هم تبدیل به رقابت گسترده بین طبقات شد. تازه انقلاب کبیر فرانسه و “انقلاب” “شکوهمند” انگلستان و انقلاب هلند، به نسبت سیستم های فئودالی یک گام بزرگ به پیش بودند. سرمایه داری از همان ابتدا به ضد خود تبدیل شد و مرحله ی گندیدگی سرمایه داری آغاز شد. مرحله ی گندیدگی سرمایه داری چیزی جز کنسرویرن (محافظت کردن از این سیستم) به هر قیمتی نیست. کدام انسان عاقل اما یک کنسرو فاسد شده را به خورد مردم می دهد و یا خود می خورد؟ کنسرو سرمایه داری گندیده را باید یک بار برای همیشه دور انداخت و یک نظام دیگر را جایگزین آن کرد.

وضعیت بورژوازی در شرایط امروز و اپوزیسیون های بورژوایی در جهان معاصر

بورژوازی حداقل از اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیست در طفیلی گری فرو رفت و جواب بحران های اقتصادی را با انتقال بحران از درون مرزها به بیرون مرز و گسترش امپریالیسم و توسعه ی سرمایه و انحصاری کردن آن جستجو می کرد. بنابراین سیستمی که بر سر راه فروپاشی بود، فروپاشی ایی که به یک نیروی بیرونی انقلابی نیازمند بود و در غیاب این نیرو می توانست، خود را به اشکال مختلف از طریق تخریب خلاقانه و انتقال بحران از درون به بیرون بازتولید کند، همزمان می توانست سرزمین های بیشتری را به عرصه ی تولید سرمایه دارانه وارد کند و در عین حال از طریق استثمار مطلق (به بردگی گرفتن انسان ها و کشیدن کار مجانی از آنان برای خلق سود) و استثمار نسبی(بهره کشی از نیروی کار انسان به خاطر پایین آوردن دستمزد و هزینه های تولیدی و استفاده از منابع طبیعی ارزان) نیروی کار انسان توانست خود را بازتولید کند.

در دوران های بحران سرمایه داری همیشه دو تا پاسخ کلی به بحران وجود دارد: پاسخ از راست و پاسخ از چپ. پاسخ راست به بحران سرمایه داری و دولت های سرمایه داری در دوران معاصر هر فرمی که داشته باشد، به فاشیسم منجر می شود و پاسخ چپ به بحران سرمایه داری الزاما باید نابودی نظام سرمایه داری و شکل دادن به یک شیوه ی تولید سوسیالیستی باشد.

اپوزیسیون راست ایران و دادن وعده ی زیبایی شناسی مصرفی به “مردم”

به صورت کنکرت اگر بخواهم به اپوزیسیون بورژوایی که به دنبال یک پاسخ راست به یک وضعیت بحرانی است بپردازم لازم است بگویم که این نیرو که دنبال استقرار یک رژیم فاشیستی ناسیونالیستی است که تمامیت ارضی را خط قرمز خود تعریف کرده است و به یک رژیم اقتدارگرای سرمایه دارانه که چیزی جز فاشیسم نخواهد بود و نیست، پایبند است، در تلاش است از طریق استفاده از فرم (سکولاریسم، “مبارزه “با حجاب اجباری، “آزادی”، “عدالت اجتماعی”، “مردم”، “دمکراسی” ووو) مردم را مغلوب کند و پشت فرم یک جوهر فاشیستی به مردم منتقل کند. فاشیسم از آنجایی که مثل نظام های سیاسی دیگر مدام در حال نوسازی خود است، پس ممکن است یک بار خود را به شکل سوسیالیسم، بار دیگر لیبرالیسم و یک بار دیگر یک ایدئولوژی عرفانی به ظاهر غیرسیاسی در بیاورد، تا از طرق مختلف شانس خود را آزمایش کند.

این جریانات دقیقا مثل حزب جمهوری اسلامی خمینی در این تلاش اند از طریق راه اندازی یک “رفراندوم” اینترنتی “#کمپین_نه به حجاب اجباری” هر کس که مخالف این اپوزیسیون راست گرا و فاشیست باشد را در قطب جمهوری اسلامی قرار دهند، چرا چون حاضر نیست زیر پرچم فاشیسم سلطنتی و راست های افراطی برای به اصطلاح “حقوق” زن مبارزه کند. این در حالی است که اکثریت قریب به اتفاق سران این جریان اپوزیسیون یا خود سابقا امنیتی و اصلاح طلب حکومتی بودند و هستند و یا اینکه قاسم سلیمانی فاشیست را همچنان سردار خودشان می دانند و خواهان حفظ ساختار سپاه و ارتش و غیره برای “دفاع از مرزهای کشور” “در فردای” “براندازی” “نرم” و “عاری از خشونت” هستند.

اینجا ما با یک شارلاتانیسم افسارگسیخته یی طرف هستیم که رژیم فاشیست اسلامی و حزب جمهوری اسلامی دقیقا با همین شارلاتانیسم هر کس که با “رفراندوم” “آری یا نه به جمهوری اسلامی” بعد از انقلاب 1357 مخالفت می کرد و جواب نه می داد را فورا به رژیم ملعون و منحوس شاهنشاهی وصل می کرد. دنیای سیاسی از دنیای کوچک این لابی های مزدور که هم از توبره می خورند و هم از آخور بزرگتر است و امروز ما با رژیم فاشیستی ایران یک طرف و “اپوزیسیون” بورژوایی طرف نیستیم، بلکه با میلیون ها کارگر و زحمتکش، هزاران عنصر انقلابی و کمونیست، احزاب و نیروهای انقلابی و سرنگونی طلب کمونیست و رادیکال طرف هستیم که در چارچوب این کاتگوری دوقطبی و ساختگی که محصول اذهان پوک و ایدئولوژی ارتجاعی و وارونه ی مدافعین فاشیسم سلطنتی و ایرانشهری و غیره است، نمی گنجد.

ما کمونیست ها و انسان های انقلابی برخلاف نیروهای بورژوایی و اصلاح طلبانی که از آنتی نومی عقل بورژوایی رنج می برند، برخلاف راست های افراطی ایی که از تباهی و زوال عقل رنج می برند و برخلاف فاشیست های تبهکار و نیروهای نژادپرست و فاشیستی که کعبه ی جدیدشان مقبره ی “کوروش” “کبیر” است، برخلاف “فمینیسم” لیبرالی و بورژوایی تنها به تغیر فرم و تغیرات جزئی در سیستم اکتفا نمی کنیم و تنها به دنبال برداشتن حجاب نیستیم، اگرچه به دنبال لغو حجاب اجباری هم هستیم. حجاب به عنوان سمبل بردگی انسان در رژیم فاشیست اسلامی اگر طوقی بر گردن زنان ایرانی شده است، در جهان غرب به ابزاری در دست نازی ها علیه مسلمانان مقیم اروپا تبدیل شده است. دولتی که زنان حجابی مسلمان را در کنار دریا لخت می کند، به اندازه ی رژیم رضا خانی سکولار و ضد حجاب است. بنابراین کسانی سیاست های نژادپرستانه و به شدت سکسیستی دولت های فرانسه و بلژیک در مورد مسلمانان و دادن اجازه به پلیس برای لخت کردن زنان مسلمان را “مدرن” قلمداد می کردند و می کنند، به اندازه ی فاشیست های اروپایی “مدرن” هستند و هیچ تفاوتی با جریانات نازیست اروپایی ندارند. وقتی دولتی به اراده و اختیار و حوزه ی آزادی فردی افرادی که هیچ ضرری برای آزادی دیگران ایجاد نکردند وارد می شود، این دولت اسمش دولت رضا خان قلدر باشد، یا دولت آتاتورک و یا دولت لائیک فرانسه، اگر صد در صد فاشیستی نشده باشد، در این زمینه حداقل کاملا فاشیستی عمل می کند و هر کس و هر نیرویی این سیاست را به هر دلیلی تایید و تبلیغ کند، فاشیست است.

 

مسیح علینژاد و اعوان و انصارش حل مساله یا خود صورت مساله؟

مسیح علینژاد، کسی که امروز به عنوان یار و یاور سلطنت طلبان و راست های افراطی آمریکایی و ضد زن ترین جریانات راسیست معتقد به سروری نژاد سفید روی مساله ی حجاب مانور می دهد، سال های ابتدایی مبارزه ش وقتی در خارج کشور بود، همچنان با حجاب اسلامی در رسانه های امپریالیستی حضور پیدا می کرد، چون آن زمان بازار اصلاح طلبی مثل امروز و به دنبال قیام دی ماه و آبان ماه تختئه نشده بود. با تختئه شدن بازار دوم خرداد، اصلاح طلبی جنبش سبزی و بن بست اصلاح طلبان حکومتی به صورت ایدئولوژیک و عملی، این جانداران دوزیستی شروع کردند، به شکل لاک پشتی از اصلاح طلب به اصلاح طلب “ساختارگرا” و از اصللاح طلب “ساختارگرا” به برانداز تبدیل شوند و تلاش کنند مطالبات توده های مردم را به نفع جریات راست افراطی مصادره کنند. همانطور که هیتلر کاملا آگاهانه برای کشیدن فرش از زیر پای کمونیست ها و سوسیالیست ها اسم حزب ش را ناسیونال “سوسیالیسم” گذاشت، فاشیسم امروزی در ایران هم خود را به شکل یک نیروی شبه “انقلابی” در می آورد تا بتواند به هر طریقی که شده، فرش را از زیر پای جنبش های اجتماعی بکشد و سوار موج های مختلف شود، تا نیروی مادی و واقعی ایی که می تواند این رژیم را سرنگون کند، از طریق نفوذ هژمونیک ازان خود کند. این عمل در شرایطی که راست عملا در پاسخ دادن به مطالبات اقتصادی میلیون ها کارگر، در پاسخ دادن به مطالبات حاشیه نشیان، در پاسخ به مساله ی مسکن، در پاسخ به وضعیت تورم و گرانی و هزاران مساله ی دیگر عملا لال شده است و به هیچ چیزی جز بازتولید این وضعیت در شکل به مراتب اقتدارگرایانه تر از وضع موجود رضایت نمی دهد، در عمل “سکولاریسم”، “خلاصی” “فرهنگی” و “کنار گذاشتن حجاب اسلامی” برای کسی که زیر سلطه و چکمه ی فاشیست های اقتدارگرا که همین سیاست های اقتصادی سپاه پاسداران را بازتولید می کنند، هرگز نمی تواند رهایی جوهری باشد.

من درک می کنم که میلیون ها زن از این رژیم فاشیستی ضد زن بیزار هستند و خواهان رهایی از حجاب اجباری و جنس دوم بودن به دنبال هر روزنه یی برای پس زدن حاکمیت هستند، اما این کار نیازمند یک درک روشن از رهبری جنبش هایی است که می خواهند خود را به عنوان مدافع حقوق زن به مردم بفروشند، جنبش ها و جریاناتی که ممکن است اما تا مغز استخوان ضد زن و ضد رهایی انسان باشند.

وقتی یک نیروی اولترا پوپولیستی و راست افراطی فاشیست بتواند از طریق تبلیغات پوپولیستی همچون “ما همه با هم هستیم” و “الان مساله ی چپ و راست را کنار بزاریم”، “حاکمیت مساله است” و غیره بخواهد هژمونی خود را به واقعیت اجتماعی قالب کند، آن موقع پس زدن این جریانات اولتراپوپولیستی و فاشیستی به همان اندازه سخت خواهد بود که ساقط کردن خمینی و رژیمش بعد از قدرت گیری جمهوری اسلامی سخت بود. یک نیروی انقلابی و در جستجوی رهایی باید وضعیت فعلی را نفی کند و درک تقریبا روشنی از وضعیت آتی داشته باشد. بنابراین شعارهایی همچون “ما همه با هم هستیم” و خزعبلاتی از این قبیل تنها تلاشی پوپولیستی برای از بین بردن اختلاف منافع بین کمونیست ها و فاشیست ها، کارگران و سرمایه داران و ستمگر و ستمکش به شکل ایدئولوژیک و تبلیغ مسائل ایدئولوژیک و موهومی همچون “منافع ملی”، “حاکمیت سرزمینی” “تمامیت ارضی” و خزعبلاتی از این قبیل است. وقتی این مسائل موهوم که بر پایه ی یک ایدئولوژی و اگاهی وارونه در ذهن انسان ها پیکریافتگی خود را پیدا می کنند، آن موقع همین آگاهی سنگ واره که بر اساس هیچ منطق و عقلانیتی بنا نهاده نشده است، زمینه برای پیوستن بخش از سوژه های انسانی حامل این ایدئولوژی و آگاهی وارونه به فاشیسم را فراهم می کنند.

زنان کارگر و زحمتکش ایرانی به همان اندازه منافع مشترکی با زنان بورژوازی دارند که مردان کارگر با مردان بورژوا دارند. آنچه موضوع زن را کمی متفاوت می کند این است که تمامی زنان جهان فارغ از جایگاه طبقاتی شان از ستم جنسیتی و جنسی رنج می برند. از آنجایی که رهایی جنسیتی زنان در سرمایه داری حتی در کشورهای “مدرن” و قبله گاه “اپوزیسیون” راست علیرغم مبارزات زیاد زنان و مردان آزادی خواه هرگز عملی نشده است، پس رهایی واقعی با الغای نظام بردگی مدرن سرمایه داری در هر شکلش ممکن است. بنابراین به تعبیر دیگر لازم است بگویم که زنان طبقه ی بورژوا و خرده بورژوا از آنجایی که به خاطر جنسیت شان مورد ستم قرار گرفته می شوند، باید متحدین واقعی خود برای رهایی خودشان را در میان طبقه ی کارگر زن و مرد و نه  در میان جریانات بورژوایی ایی که در تقابل با آنان هستند، جستجو کنند، چون کارگران تنها طبقه یی هستند که می توانند از طریق رهایی خود دیگر طبقات را از بیگانگی و بردگی ایی که خودشان و سیستم سرمایه تولید کرده و بازتولید می کند، رها کنند.

رهایی زنان در ایران باید رهایی در تمام حوزه ها باشد. رهایی در حوزه ی اقتصادی، سیاسی، هنر و فرهنگ و رهایی در حوزه ی بازتولید اجتماعی (کار خانگی و مراقبت از کودکان و سالمندان). این بنیاد تئوری شاید مهمترین مارکسیست فمینیست حال حاضر دنیا در اثر اصلی اش یعنی “چهار در یک منظر” است. زنان باید در تمام حوزه ها از برابری کامل با مردان برخوردار باشند و به قول کلارا زتکین رهایی زن رهایی از سرمایه و مناسبات بردگی سرمایه دارانه است.

از آنجایی که سرمایه داری همه چیز و بیشتر عرصه های زندگی انسانی را کالایی کرده است، مذهب هم تبدیل به کالایی قابل خرید و فروش در این نظام شده است. دقیقا در سپهر تبدیل شدن مذهب و خدا به کالاهایی قابل خرید و فروش است، که حجاب هم به مرور زمان در ایران کالایی قابل خرید و فروش شد و نباید تعجب کنیم که همین رژیم فاشیست اسلامی برای پیشبرد یک “انقلاب”منفعل و کشیدن فرش از زیر پای “اپوزیسیونی” که مساله ی “مبارزه” با حجاب را به یکی از ارکان اصلی ایدئولوژی خود تبدیل کرده است، خود حجاب اجباری را لغو کند. همانطور که احمدی نژاد با انداختن چند تا عکس بر سر “مقبره ی کوروش” “کبیر” و بلند کردن “استوانه” ی کوروش و شیفت از فاشیسم اسلامی به فاشیسم ایرانشهری، فرش را از زیر پای به اصطلاح اپوزیسیون راست و بورژوایی کشید و تمام این جریانات را به بخشی از بدنه ی نظام تبدیل کرد، که دیگر نه “اپوزیسیون”، بلکه یک پوزیسیون درون حکومتی هستند، حذف احتمالی ججاب اجباری توسط حاکمیت باعث ادغام بیشتر “اپوزیسیون” بورژوایی در حاکمیت فاشیسم اسلامی و خلع سلاح شدن کامل این نیرو می شود. اگر حاکمیت حجاب را خود لغو کند، آن موقع دلقک های فاشیست دوستی مثل علینژاد و عاشقان اسپرم پهلوی و راست افراطی اروپایی دیگر چه چیزی برای بسیج مردم دارند؟! هیچ!

دربارهٔ زیبایی‌شناسی قیامZur Ästhetik des Widerstands

Quelle des Bildes: https://buchantiquariat.com/de/geist/156052-stephan-die-aesthetik-des-widerstands.html




“زیبایی‌شناسی قیام” اثر پیتر وایس یکی مهمترین رمان‌ها و اسنادِ تاریخیِ جنبش کمونیستی است. خواندن این کتاب از شام شب برای کمونیست‌ها ضروری‌تر است. پیتر وایس در رمانِ سه‌جلدی و سترگ‌اش به بررسیِ نقاطِ ضعف و قوّتِ جنبش کمونیستی جهانی، مقاومت‌های قهرمانانهٔ کمونیست‌ها، نقاط ضعف، شکست و سرخوردگی‌ها، حاکم‌شدنِ دیدگاه‌های بعضاً ارتجاعی و مکانیکی بر اندیشهٔ مارکسیستی و عروجِ فاشیسم و بررسی انتقادیِ تجربهٔ شکست در برابرِ فاشیسم می‌پردازد و این تاریخ را به صورتی ماتریالیستی با دقّتِ هرچه تمام‌تر به تصویر می‌کشد.

 زبان “زیبایی‌شناسی قیام” یا “زیبایی‌شناسی مقاومت” زبانی بی‌نهایت زیبا و هنرمندانه است. پیتر وایس به مثابه یک هنرمند انقلابی و کمونیستی از “مکتب کٌرش-لوگزمبورگ” – آن طور که او خودش را معرفی می‌کرد – تلاش دارد با برخوردی تاریخمندانه و ضمن وفاداری به حقیقت، پدیده‌های تاریخی را به شکلی بازنمایی کند که هر انسان خردمند که دغدغهٔ حقیقت دارد، تصویری روشن از دلایل شکست جنبش کارگری جهانی پیدا کند. این اثر عظیم که پیتر وایس برای نگارش آن بیش از ده سال از زندگی‌اش در تبعید را صرف جمع آوری اطلاعات و مصاحبه با هزاران فعال سیاسی‌ای که از دست فاشیسم هیتلری گریخته بودند کرده بود، در روزنامه‌های دست راستیِ بورژوایی آلمان زیر نام “پروپاگاندای کمونیستی” تخطئه شد.

علیرغم تبلیغات “دمکرات‌های” فاشیست در آلمان پسافاشیستی به قول هانس یورگن کرال[1]، علیه این اثر ارزنده و سترگ، “زیبایی‌شناسی قیام” در سطح وسیع بارها و بارها در هسته‌های مطالعاتی، در کلاس‌های درس در رشته‌های مختلف بازخوانی شده و ده ها و صدها نظر دربارهٔ آن در روزنامه‌های چپ و نشریات مارکسیستی از جمله نشریهٔ مارکسیستی Das Argument منتشر شده است. هدف نگارندهٔ این سطور به عنوان یکی از علاقمندان به پیتر وایس و رمان زیبایی‌شناسی قیام بازخوانی این اثر سترگ نیست، بلکه خوانشی مارکسیستی در برخورد با هنر است که بازنمایی واقعیات اجتماعی را در کلیت خود در رابطه با جزء و کل بررسی می‌کند و هر گونه بازنمایی را بدون توجه به ساختار و کلیت واقعیت اجتماعی مردود می‌داند. در این زمینه لازم است که به آثار چرنیشفسکی که متاسفانه در زمان نگارش این مقاله نخوانده بودم، به عنوان بنیان‌گذار اصلی زیبایی‌شناسی ماتریالیستی اشاره کنم. چرنیشفسکی را می‌توان به خاطر بازنمایی واقعیت اجتماعی به شکل ماتریالیستی و تحلیل ماتریالیستی زیبایی‌شناسی در برخورد با جنبش‌های اجتماعی و کارگری در روسیهٔ قرن نوزده به عنوان مهمترین شخصیتِ حوزهٔ زیبایی‌شناسی ماتریالیستی خواند.

زیبایی‌شناسی به صورتِ نظام‌مند توسط السکاندر گوتلیب باومگارتن با کتاب Aesthetica (1750/58) آغاز می‌شود. باومگارتن زیبایی‌شناسی را “علم برداشت‌های احساسی انسان” تعریف می‌کند و بررسی احساسات زیبایی‌شناختی به صورت نظام‌مند را می‌توان علم خواند. تا زمانی که پرداختن به احساسات انسانی مرزهای عرفان را پشت سر نگذاشته و نظام پیدا نکرده است، صحبت از علم زیبایی‌شناسی مردود است. بنابراین همان‌طور که هگل ادعا می‌کند با کتاب پدیدارشناسی روح، فلسفه را از عشق به دانایی به علم دانایی تبدیل کرده است، باید این را برای باومگارتن نیز به عنوان کسی که برای نخستین‌بار به شکلی کاملاً نظامند به بررسی زیبایی‌شناسی می‌پردازد قائل شویم که زیبایی‌شناسی را از حوزهٔ صرفاً عشق به زبیایی به دانش بررسی زشتی و زیبایی تبدیل کرده است. زیبایی‌شناسی باومگارتن اما یک زیبایی‌شناسیِ ایدئالیستی است که بعدها توسط دیگر ایدئالیست‌های آلمانی مانند کانت به طربقِ دیگری ادامه پیدا می‌کند و در آثارمختلف هگل از جمله درسگفتارهایی در بابِ زیبایی‌شناسی و فلسفهٔ هنر، پدیدارشناسی و دیگر آثار تعمیق داده می‌شود و بعدها مارکسیست‌های برجسته‌ای چون لوکاچ و برتولت برشت آن را به حوزهٔ مباحث مارکسیسم منتقل می‌کنند. هدف من در اینجا بررسی این متفکران و آثار زیبایی شناختی‌شان نیست بلکه تمرکز بر روشِ مارکسیستی و ماتریالیستی‌ای است که پیتر وایس از آن برای بازنماییِ واقعیت اجتماعی و تاریخ بهره می‌گیرد تا خواننده از طریق به دست آوردنِ یک فهم روشن از مسائل تاریخی به نتیجه‌گیریِ متفاوت در فعالیت و پراکسیس اجتماعیِ خود دست پیدا کند.

زیباشناسی در افکار عمومی با بررسی زیباییِ کالاها، اشیا و آثار هنری و ظاهر انسان‌ها اشتباه گرفته می‌شود. این تصور عامیانه از زیبایی‌شناسی به اندازهٔ تصوّرِ اقتصادِ عامیانه از اقتصاد سیاسی، مبتذل و بی‌ربط به زیبایی‌شناسی است.
من زیبایی‌شناسی را به سبک پیتر وایس به حوزهٔ مسائل سیاسی و سیاست مرتبط می‌دانم و از طریق پژوهش در باب رابطهٔ میانِ کل و جزء در پدیده‌های سیاسی تلاش دارم تاریخ را به مثابه عرصهٔ انتاگونیسم طبقاتی بررسی کنم و جریانات تاریخی، مباحث ایدئولوژیک و احزاب و سازمان‌های سیاسی‌ای که گرایشات‌شان برگرفته از کشمکش طبقاتی و واکنش به این کشمکش‌هاست، به صورت رادیکال مورد ارزیابیِ زیبایی‌شناسانه قرار دهم. لازم به ذکر است که کشمکش‌های گفتمانی و نوشتاری و ایدئولوژیک در جامعه، محصول واکنش به مبارزهٔ طبقاتی است. زیبایی‌شناسی‌ای که قادر به قضاوت در حوزهٔ مبارزهٔ طبقاتی میان طبقات مختلف نباشد، مانند اقتصاد عامیانه باید از اساس به چالش کشیده و با تمام قدرت نقد شود.


از نقطه‌نظرِ زیبایی‌شناسی به طور عام هر پدیده زمانی زیبا محسوب می‌شود که رابطه‌ای هارمونیک بین اجزاء و کلیّتِ آن پدیده برقرار باشد. این هارمونی آیا در طبیعت وجود دارد؟ به هیچ وجه. اگر یک پدیده از اختیار، اراده و آزادی بی‌بهره باشد، چگونه می‌توان مسالهٔ هارمونی را برای آن در نظر گرفت. بنابراین صحبت از زیباییِ طبیعی تنها زمانی ممکن است که زیبایی را به مثابهٔ یک پدیدهٔ سوبژکتیو و انسانی که همراه با احساس خوشی و لذت است ربط بدهیم. باید گفت که زیبایی‌شناسی ایدئالیستی بدون زیبایی‌شناسی ماتریالیستی و زیبایی‌شناسی ماتریالیستی بدون زیبایی‌شناسی ایدئالیستی ممکن نیست. زیبایی‌شناسی ماتریالیستی تنها وارونه کردن زبیایی شناسی ایدئالیستی نیست، بلکه گرفتن ایده‌های ایدئالیسم و کاربستِ آن در حوزهٔ بازخورد و بازنماییِ واقعیت اجتماعی و تلاش برای نشان‌دادنِ مسیر رهایی از چرخهٔ شکّاکیّت و آنتی‌نومی وتضادهایی است که منطق بورژوایی آن را لاینحل می‌داند و در تمام حوزه‌های زندگی انسان از جمله هنر و زیبایی‌شناسی نیز بازتولید می‌کند.

یکی از اشکالات عمدهٔ زیبایی‌شناسی ایدئالیستی این است که زیبایی را تنها سوبژکتیویستی می‌نگرد، زیبایی در اشیاء و پدیده‌ها را به‌کل انکار می‌کند و رابطهٔ زیبایی را تنها مربوط به انعکاس چیزها در ذهن می‌داند. آنان (امثال کانت) معتقدند ” این سوژه است که رابطهٔ بین اجزاء اشیاء را در ذهن خویش برقرار می‌کند” و “هیچ رابطه‌ای در طبیعت و در خودِ اشیاء و پدیده‌ها برقرار نیست”.

این تصوّر غلط است. چرا؟ چون اگر اشیاء چیزهایی باشند که در طبیعت وجود دارند، مانند کوه، درخت، آبشار و جنگل و غیره و انسان هیچ نقشی در شکل‌گیری آنان نداشته باشد، می‌توان گفت که ما تنها به صورت سوبژکتیو می‌توانیم در مورد زیبایی و عدم زیبایی آنان قضاوت کنیم، اما وقتی ابزاری توسط انسان ساخته می‌شود، طبیعت از طریقِ کار انسانی شکل پیدا می‌کند. به تعبیر دیگر انتزاع انسانی در قالب ابزار و اثر هنری شکل یافته و مادیّت پیدا می‌کند و آن زمان می‌توان از هارمونی میان اجزای آن که به صورتی آگاهانه توسط هنرمند از طریق به کارگیریِ رنگ و ترکیبات شیمیایی و طبیعی مختلف، ترکیباتی که اغلب برای هنرمند قابل شناخت هستند، نقش بسته است سخن گفت. بنابراین ادعای کانت در مورد این که اشیاء به خودی خود قابل شناخت نیستند و هارمونی در اشیاء را ذهن انسان می‌سازد مردود است چرا که اشیایی که محصول کار انسانی هستند، پدیده‌هایی داده‌شده و طبیعی نیستند.


زیبایی‌شناسی مارکسیستی برخلاف زیبایی‌شناسی کانت و سوبژکتیویست‌های ایدئالیسیت، رابطهٔ بین سوژه و ابژه را یک رابطهٔ دیالکتیکی می‌داند و سوژه و ابژه را جدا از هم بررسی نمی‌کند. از آنجا که مارکسیسم به بررسی تاریخی و ماتریالیستی پدیده‌ها و از جمله تحوّلِ خودِ مفهوم زیبایی‌شناسی در پروسهٔ تاریخی می‌پردازد، نمی‌تواند مانند بررسی‌های ایدئالیستی همه چیز را به ذهن و فعل و انفعالات سوژه خلاصه کند و نیز نمی‌تواند بسان ساختارگراها پدیده‌های اجتماعی را ساختا‌رهایی ابدی و ازلی بخواند.

اهمیت مارکسیسم در بررسی پدیده‌های اجتماعی از این منظر است که مارکسیسم به هیچ وجه در پی این نیست که پدیده‌های اجتماعی را که محصول تکامل مادی تاریخی و رابطهٔ دیالکتیکی ذهن و عین هستند به سوبژکتیویته یا ابژکتیویته تقلیل دهد بلکه از منظر کاملاً دیالکتیکی به سراغ بررسی خود مفهوم زیبایی‌شناسی و تحوّل این مفهوم در طول تاریخ می‌رود. با تحولات تاریخی و اجتماعی، ذهن هم متحول می‌شود، اگر جز این بود ما هم اکنون با تفکر دوران برده داری زندگی می‌کردیم. ذهن آگاه هم می‌تواند عینیت پدیده‌های اجتماعی را تغییر دهد. برای نمونه آگاهی طبقاتی می‌تواند عاملی برای تشکل‌یابیِ کارگران و تحزب و درنهایت انقلاب اجتماعی شود. رابطه ذهن و عین، زمانی که به صورت یک رابطهٔ هارمونیک بروز پیدا می‌کند، خود یک امر زیبایی‌شناسانه است. می‌توان همین رابطهٔ زیبایی‌شناسانه را را به رابطهٔ تئوری و پراکسیس هم ترجمه کرد. زیبایی‌شناسی مارکسیستی را می‌توان در انقلاب برتولت برشت در تئاتر پی گرفت. ذهن آگاه و دیالکتیکیِ برشت فاصلهٔ میان تماشاگر و بازیگر را از میان برد و با این کار او را به یکی از بیانگذاران اصلی زیبایی‌شناسی مارکسیستی تبدیل کرد. مساله این است که هر انسانی باید سوژه باشد و سوژگی خود عین ابژگی است. به تعبیر دیگر یک سوژه می‌تواند در یک رابطه سوژه باشد و در رابطهٔ بعدی ابژه. مثلاً من می‌توانم به عنوان سوژه به بررسی مفهوم زیبایی‌شناسی قیام بپردازم و زمانی که خود به عنوان یک عنصر فیزیکی که در پروسهٔ تاریخی شکل گیری جریانات چپ در ایران نقش داشته، ابژهٔ تحقیق سوژه (خودم) یا دیگران باشم. در آلمانی ما با یک مفهوم موسوم به Gegenstand  برخورد می‌کنیم که در زبان‌های دیگر ترجمه‌ای برای آن پیدا نمی‌شود. مفهوم Gegenstand هم شامل اشیاء می‌شود و هم انسان‌ها را در بر می‌گیرد. شما به مثابهٔ انسان سیاسی موضوع تحقیق من، Gegenstand هستید. همانطور که یک اثر تاریخی و یا هنری می‌تواند Gegenstand باشد. در زبان انگلیسی Gegenstand به Subject, Object, topic, materie و material ترجمه شده است ولی هیچ کدام از این ترجمه‌ها دقیق نبوده و نمی‌تواند Gegenstand را به درستی وصف کنند.

مارکسیسم عامیانه و همچنین “مکتب انتقادی” موسوم به مکتب فرانکفورت، از آنجا که هیچ ربطی به ماتریالیسم تاریخی مارکس ندارند، ماتریالیسم را در آثار ماتریالیسم عامیانهٔ فرانسوی از جمله هولباخ، لامتری و هلوتیوس، دیدرو و غیره می‌دیدند، ماتریالیسم را همان تقدم و تأخر ذهن و ماده و فرم و محتوا قلمداد می‌کردند. زمانی که مارکس تزهای فوئرباخ را می‌نوشت، به صورت مطلق نه تنها از این ماتریالیسم سطحی و عامیانه بلکه از ماتریالیسم حسی فوئرباخ که جهان مادی و پراکسیس انسانی را تنها به صورت حسی برداشت می‌کرد، عبور می‌کند و مسالهٔ همزمانی را مطرح می‌کند. همزمانی تئوری و پراکسیس، وجود و ماهیت، فرم و محتوا وغیره. در ایدئولوژی آلمانی این تئوری تکامل پیدا می‌کند و نظریهٔ همزمانی یا ناهمزمانی توسط مارکسیست برجسته‌ای مانند کارل کٌرش در کتاب “مارکسیسم و فلسفه” طرح و در آثار مارکسیست‌های دیالکتیکی که توسط مارکسیسم مبتذل و عامیانه به عنوان “مارکسیسم ایدئالیستی” بایکوت شده بودند، از جمله آثار لوکاچ، گرامشی و بعدها در بخش‌هایی از نظریات ارنست بلوخ علیه ماتریالیسم عامیانه به کار گرفته می‌شود.


لازم می دانم اشاره کنم که بحث من در اینجا ابداً بر سر لغت شناسی و ریشه یابی مفهوم زیبایی‌شناسی نیست، بلکه بر سر یک قضاوت دقیق زیبایی شناسانه و مارکسیستی از احزاب و جریانات سیاسی و “شخصیت” های سیاسی مستقل در اپوزیسیون ایران و در داخل کشور است. بسیاری از متفکرین بورژوایی، احزاب و جریانات سیاسی، “شخصیت” های سیاسی مستقل و غیره ممکن است زمانی که در مورد جزئیات برخی مسائل سیاسی و تئوریک صحبت می‌کنند، اینجا و آنجا قضاوت‌های درستی انجام دهند، اما وقتی کل جزئیات مباحث انان را در کنار کلیتی که “سیستم” “نظری” (اگر سیستم نظری‌ای در کار باشد) قرار می‌دهید، متوجه خواهید شد، که با معیار زیبایی‌شناسی مارکسیستی همخوانی ندارند و مواضعی هستند که در آن “کل” “جزء” را به کلی رد می‌کند و یا جزء در تقابل با کل قرار می‌گیرد. به تعبیر دیگری رابطهٔ هارمونیک میان جزء و کل برقرار نمی‌شود. این مساله میان متفکرین بورژوازی به یک پدیدهٔ عادی و پذیرفته شده تبدیل شده است، اما در میان متفکرین و سازمان‌های سیاسی چپ، طرح این بحث تابو محسوب می‌شود.

 
ممکن است قضاوت این احزاب و سازمان‌ها و متفکرین از موضع زیبایی‌شناسی مارکسیستی بسیار تنگ نظرانه به نظر برسد، اما برای جلوگیری از افتادن این احزاب و جریانات به دامان بورژوازی و اپورتونیسم این تنها راه ممکن است. اگر “ماتریالیسم و امپریوکریستیسم” لنین را خوانده باشید، متوجه خواهید شد که لنین در این اثر قضاوتی زیبایی شناسانه در مورد فلسفهٔ مارکسیسم می‌کند، قضاوتی که “روشنفکران” شبه چپ و شبه کمونیست را شدیداً برمی‌آشوبد. لنین می‌گوید که فلسفهٔ مارکسیسم تحت هیچ شرایطی نمی‌تواند با انواع و اقسام فلسفهٔ ایدئالیستی، متافیزیکی و غیره ادغام شود و از آن مخرج مشترک به دست بیاد، چون این فلسفه همچون قطعه فولادی است که به ماتریالیسم تاریخی مسلح است. بسیاری از آنتی لنین‌ها از جلمه خانوادهٔ اندرسون اگرچه نقش لنین در گسترش فلسفهٔ مارکسیستی را نمی‌توانند انکار کنند و “دفترهای فلسفی” لنین در مورد هگل را می‌ستایند، اما با شنیدن اسم کتاب “ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم” چنان بر آشفته می‌شوند که عقل و منطق نزد ایشان رنگ می‌بازد.


در جریان قرار گرفته‌ام که مجموعه‌ای به اصطلاح مارکسیست ایرانی، از جمله فرشید فریدونی و تعدادی دیگر در تلاش برای زدن کمونیسم پراتیک، فلسفهٔ پراکسیس و مارکسیسم انقلابی لنین و انگلس برآمده و از طریق حمله به لنین و جدیداً انگلس و “دفاع” از مارکس در مقابل این دو، در تلاشند نگرش تا مغز استخوان رفورمیستی و اپورتونیستی خود را تحتِ نام مارکسیسم به خورد مردم بدهند. همین افراد یک مارکسیست صوفی مسلک از مکتب فرانکفورت رانده شده، مانند ارنست بلوخ، کسی که به دنبال بازگشت به مسیحیت اولیه و پیدا کردن رگه‌های رهایی در این دینِ تاریخاً بدنام بود را علیه لنین و کمونیست‌های پراتیک به کار می‌گیرند و یا با مراجعه به یک مارکسیست سطحی شبه رفورمیست به اسم پیتر هیودس که به ناحق رزا لوگزامبورگ را در مقابل لنین قرار می‌دهد، در تلاش‌اند سوسیال رفورمیسم خود را زیر پوشش مارکسیسم تبلیغ و ترویج کنند. این دوستان، پیتر هیودس، کوین و پری اندرسون را نمایندهٔ کمونیسم و انگلس و لنین را سطحی و عامل اشتباهات مارکسیست‌های بعدی معرفی می‌کنند.

 اگر فرشید فریدونی این “چپ” پرو اسرائیل و متوهم به مکتب فرانکفورت و جریانات صهیونیستی نئوفاشیستی موسوم به “آنتی دویچ” Anti Deutsch  به شکلی افسارگسیخته این حمله را به انگلس و لنین شروع کرده است، مارکسیست‌ها و سوسیال دمکرات های دیگری به صورت چراغ خاموش به جنگ انگلس و لنین رفته‌اند. فارغ از اینکه خود شخصاً نقدهایی به ساده سازی‌های انگلس برای آسان فهم تر کردن مارکسیسم و حتی نقد جدی به بخش‌هایی از کتاب “ماتریالیسم و امپریوکریتیسم”، جایی که لنین ماتریالیسم عامیانهٔ لانگه را به خاطر بی خبری از کتاب ایدئولوژی آلمانی مارکس و انگلس علیه ماخیست های روسی به کار می‌گیرد، دارم  لازم است با تمام قدرت از پراکسیس انقلابی و اتحاد و همسویی سیاسی مارکس، انگلس و لنین علیرغم اختلافات جزئی در برداشت‌های آنان دفاع کرد و هر گونه تلاش برای زدن تیشه به ریشهٔ مارکسیسم از طریق حمله به انگلس و لنین و در نهایت مارکس را با تمام قدرت پس زد. در حوزهٔ نقد فکری می‌توان به شکلی کاملاً انتقادی و همبسته به متفکرین مارکسیسم نقد داشت، اما نباید تحت هیچ شرایطی اجازه داد که دشمنان بشریت به شکل افسارگسیخته به رهبران انقلابی و کمونیست ما حمله کنند و کثیف‌ترین و سخیف‌ترین اتهامات را روانهٔ این انسان‌ها که تمام زندگی‌شان مبارزه در راه رهایی طبقهٔ کارگر و ستمکشان بود کنند.

نکتهٔ دیگری که می خواهم به آن اشاره کنم این است که هیچ کس در تاریخ بشر به اندازهٔ لنین در عرصهٔ مبارزهٔ عملی نتوانسته است برای مارکسیسم و جنبش کمونیستی مفید باشد. علیرغم هر نقدی که به اندیشه‌های فلسفی او داشته باشیم (اگرچه لنین در سال 1908 در اوج تواضع می‌گوید که او هرگز خود را فیلسوف نمی‌داند)، لازم است در حوزهٔ مسائل سیاسی و سازمانی همچنان لنینیست باقی بمانیم، چرا که مارکسیسم فلوکسودوکس و آکادمیک که لنین و لنینیسم را می‌خواهد از تاریخ جنبش کمونیستی پاک کند، در واقع در تلاش برای پاکسازی هرگونه نگرش و عمل انقلابی از مارکسیسم است. تمام مارکسیست‌های آکادمیک جهان به اندازهٔ یک میلیاردم لنین برای من اهمیت ندارند.


چاره چیست؟

هر که بخواهد دردنیای مبارزه‌ی طبقاتی، مبارزه‌ای که به صورت کشمکش‌های “نظری” و سیاسی در سطح گفتمانی و ایدئولوژیک هم بروز پیدا می‌کند، جدی گرفته شود، نیازمند یک سیستم منسجم تئوریک است که از نقطه نظر زیبایی شناسانه بتواند رابطهٔ جزء و کل و هارمونی[2] و تقارن در مواضع روزانه و “تئوریک” ش برقرار کند. هر کس در جدال رئال پولتیک، پوپولیستی، اپورتونیستی، سازشکارانه، بورژوایی و یا رفورمیستی برخورد کند، نمی‌تواند اعلام کند از نظر تئوریک مارکسیست است و اگر هم چنین ادعایی را مطرح کند، من به شخصه او را جدی نمی‌گیرم. هارمونی اینجا برای من به معنی تلاشی پلورالیستی برای رسیدن به یک نقطهٔ تعادلی بین اجزا و کلیتی که همدیگر را نقض می‌کنند، آنطور که زیبایی‌شناسی آدورنو به دنبال آن است، نیست، بلکه دقیقاً پایان دادن به تمام تناقضاتی در تئوری و پراکسیس، حرف و عمل، فرم و محتوا و رسیدن به یک جوهر کلی است که تمام اجزای پدیده‌ها را به شکل دقیق بازنمایی می‌کند. زیبایی‌شناسی ایدئالیستی و بورژوایی، ماتریالیسم عامیانه و مارکسیسم مبتذل، رئالیسم سوسیالیستی و تمام مکاتبی از این قبیل از پس این کار برنیامده و نمی‌آیند، کاری که پیتر وایس در زیبایی‌شناسی قیام به بهترین شکل ممکن انجام می‌دهد.

ممکن است کسی پیدا شود و بگوید که انسان موجودی است که از تناقضات مختلف تشکیل شده است و از آنجا که جامعه‌ی انسانی آغشته به تناقض است، لذا لازم است به دلیل مسائل استراتژیک و تاکتیکی از تنگ نظری در برخورد با انسان‌های حامل تناقض حذر کرد. در این شکی نیست که جامعهٔ طبقاتی بر تناقضات ماهوی استوار است. هدف کمونیسم و کمونیست‌ها الغای تضاد طبقاتی است. اگر در جامعهٔ طبقاتی تضادها و تناقضات به صورت همزمان در کنار یکدیگر به زیست خود ادامه می‌دهند و عاملی برای تضادهای ایدئولوژیک و تئوریک می‌شوند، به این معنا نیست که ما کمونیست‌ها و مارکسیست‌ها به عنوان کسانی که ادعای پیشرو بودن داریم این مساله را توجیه کنیم و همرنگ جماعت شویم. پس تناقض در مارکسیست‌هایی که در برخورد با رئال پولتیک به مواضع به شدت اپورتونیستی می‌گیرند، اما در تئوری خود را “مارکسیست” می‌دانند، لازم است به صورت کاملاً رادیکال نقد شوند و نقد این افراد از زاویهٔ زیبایی‌شناسی نباید تحت هیچ شرایطی تنگ نظری به حساب آید. من به‌شخصه به عنوان یک کمونیست زیبایی‌شناسی را به حوزهٔ مارکسیسم و مبارزهٔ طبقاتی و نقد اپورتونیسم وارد می‌کنم تا بتوانم با ان به قضاوت نیروهای سیاسی و موضع گیری درست و یا اپورتونیستی شان بپردازم.شما نمی‌توانید از یک طرف به عنوان قصاب در قصابی کار کنید و بعد از کار در تظاهرات برای دفاع از حقوق حیوانات پلاکارت ” به کشتار حیوانات خاتمه دهید” را حمل کنید.


نمی‌توانید در زندگی روزمره همچون یک آخوند با همسر و اطرافیانت برخورد کنید و شب‌ها در فضای مجازی مارکسیست شوید و مثل داور میدان مسابقه راست و چپ به دیگرانی که مانند شما اپورتونیست نیستند، کارت زرد و قرمز بدهید. یکی از راهکارهایی که می‌توان جلو این تناقضات بین جز و کل و تئوری و پراکسیس را گرفت، این است که انسان یا به صورت جدی به بازخوانی اثار کلاسیک مارکسیستی بپردازد و یا گروه و تشکیلاتی درست کند و مباحثش را با این تشکیلات در میان بگذارد و در یک پروسهٔ زمانی افکار و مناسبات ارتجاعیش را چکش کاری و با سیستم زیبایی شناسانهٔ مارکسیستی هماهنگ کند. انسان‌های منفرد و مستقل چپ با دانش تئوریک پایین همچون پرچمی هستند که باد به هر سویشان می‌برد.

اگر می‌خواهید جدی گرفته شوید، باید بتوانید یک رابطهٔ هارمونیک بین رفتار و گفتارتان برقرار کنید. اگر از پس چنین کاری بر نمیایید لطف کنید اسم کمونیست و مارکسیست را از روی خود بردارید و به جای آن بگویید چپ لیبرال هستیم.


حسن معارفی پور


[1] هانس یورگن کرال رهبر کاریزماتیک جنبش دانشجویی دههٔ شصت در آلمان وتئوریسین چپ جوان در نظریهٔ خود در نقد دولت اقتدارگرا دولت آلمان پسافاشیستی را یک دمکراسی بدون دمکرات‌ها خوانده بود. بخش زیادی از بدنهٔ دولت و پارلمان این کشور نازی‌های قدیمی ایی بودند که در فاصله یی کوتاه همه به یکباره “دمکرات” شده بودند!

[2] هارمونی در اینجا به معنی برقراری رابطه بین عمل و نظر و اصل عدم تناقض است که با بهره گیری از منطق ذات هگلی آن را به حوزه ی زیبایی شناسایی کردن رابطه ی تئوری و پراکسیس آورده ام، است. این هارمونی هیچ ربطی به تلاش سوسیال دمکراسی و کنسرواتیوهای مکتب فرانکفورت برای برقراری آشتی طبقاتی میان طبقات از طریق هنر و جهان هنری و فراخوان به ترمز کردن  جنبش های انقلابی و پذیرش وضع موجود ندارد. این هارمونی دقیقا مساوی است با ساختارشکنی انقلابی برای خلق جهانی است که از نفی جهان نامتقارن سرمایه داری و نه در تعدیل آن شکل می گیرد. کمونیسم جهان هارمونیک من است، و مارکسیسم را زندگی کردن به قول گرامشی، برقراری رابطه بین تئوری و پراکسیس است. از آنجایی که “مارکسولوژ” و “مارکسیست فلوکسودکس تنها با متن کار دارد و هیچ چیز دیگری جز تفسیر متن برای او معنی ندارد، مارکسیسم برای او تنها یک نظریه است که باید به شکل “ابژکتیو” و “بی طرفانه” قضاوت شود، اما برای پرولتاریا سلاحی تئوریک برای شناخت تاریخ تکامل مبارزه ی طبقاتی، ریشه های رنج کشیدن انسان و تغیر این وضعیت از طریق نفوذ مارکسیسم یا به قول گرامشی نفوذ این فلسفه ی پراکسیس در توده های کارگر برای رهایی پرولتاریا و در نهایت رهایی کل بشر است. بنابراین خوانش بی طرفانه ی مارکسیسم، کاری که مارکسولوژهای آکادمیک و پوزیتویست به آن دست می زنند، تهی کردن مارکسیسم از ماتریالیسم تاریخی و فلسفه ی پراکسیس به عنوان اسلحه ی کارگران و کمونیست ها برای پایان دادن به این جهان ضدبشری است.

نقد زیبایی شناسی کالایی یا “تحمیق توده یی” از طریق صنعت فرهنگ مکتب فرانکفورتی



حسن معارفی پور

“نقد زیبایی شناسی کالایی” برای اولین بار توسط ولفگانگ فریتز هاوگ در سال 1963 در مقاله یی که در نشریه ی “داس آرگومنت” به عنوان نوعی مانیپولاسیون و ایده یی خام در شکلی کاملا اکونومیستی در نقد مناسبات سرمایه داری مطرح می شود. ایده یی که در پروسه ی زمانی از نقد مانیپولیشن به نقد مناسبات کالایی از طریق رجوع به سرمایه ی مارکس شده اند. زمانی که هاوگ برای فهم پدیده ی کالا به کاپیتال مارکس رجوع می کند، متوجه می شود که کالا بدون پول نمی تواند وجود داشته باشد، اگر حتی پول به عنوان شکل ارزش کالا ظاهر شود. بعد از آنکه سرمایه توانست اقتصاد را به صورت فرمال و غیرفرمال تحت هژمونی قرار می دهد، بخش عظیمی از نیروی کار به کارگران مزدی تبدیل می شوند و در پرتو مزدی شدن نیروی کار است که ارزش و ارزش اضافی خلق می شود. تحقق کالا به مثابه ی کالا از طریق فروش به تعبیر دیگری از طریق خلق ارزش و مبادله تبدیل به کالا می شود. هاوگ معتقد است که همانطور که مارکس در کاپیتال می نویسد، تمام کالاها الزاما ارزش مصرفی برای صاحبان این کالا ها نیستند، کالاها تنها ارزش مصرفی برای کسانی هستند، که صاحبان کالا نیستند. به تعبیر دیگر ارزش یک کالا از طریق مقایسه آن کالا با یک کالای دیگر در پروسه ی گردش است است که نمود پیدا می کند. ارزش یک کالا با فرم ارزش که قیمت آن است کاملا متفاوت است. ارزش در نهایت همانطور که هگل در مورد “ذات” یا جوهر می گوید، خودش را نشان دهد. شکل پدیداری ارزش در قالب قیمت کالا با ارزش واقعی یک کالا متفاوت است. کالا لازم است در پروسه ی مبادله به مثابه ی ارزش پدیدار شوند. به تعبیر دیگری شی یا چیزی که با انگیزه ی مصرف شخصی تولید شده است، ارزش مصرفی برای تولید کننده ی آن دارد ولی ارزش مبادله ندارد و ارزشی که اینجا مد نظر نگارنده ی این سطور است، نه ارزش مصرفی صرف، بلکه ازش مبادله است، مبادله یی که پروسه ی ارزش اضافی را در خود حمل می کند. همان فرمولی که مارکس در کاپیتال استفاده می کند یعنی G-W-`G شکل بگیرد. یعنی در پروسه ی مبادله پولی که با آن کالای جدیدی خریده شده است، به پول بیشتر تبدیل شود. مناسبات سرمایه داری مناسباتی است که می توان آن را شیوه ی مناسبات تولیدی کالایی یا پولی خواند. مناسبات کالایی ایی که در آن کالا به سوژه و تولید کننده ی کالا به ابژه تبدیل می شود. این پروسه را در ادبیات مارکسیستی فتیشیسم یا بت وارگی می خوانند. بت واره شدن کالا دقیقا نوعی اشاره به بت پرستی باستانی است که در آن انسان ها اشیای سنگی و چوبی ایی که خود ساخته بودند را به خدایی قبول کرده بودند و آن را پرستش می کردند. انسان “مدرن” هم یک بت پرست است، او برده ی کالایی است که در مناسبات وارونه ی تولیدی به موقعیت ابژگی افتاده است و محصولات تولیدی خودش یعنی کالاهایی که خود درست کرده است به عنوان یک قدرت خارق العاده در مقابل او ظاهر شده اند و بر او حکم می رانند. کالا تنها زمانی کالا می شود که بتواند در شکل ارزش ظاهر شود. آیا ارزش مصرف نباید خود را متحقق کند، قبل از اینکه ارزش مبادله متحقق شود؟ این سوالی است که هاوگ تلاش می کند در “نقد زیبایی شناسی کالایی” پاسخ دهد.

نقد زیبایی شناسی کالایی هاوگ یک خوانش مارکسیستی کاملا جدید است که اگرچه ریشه در منطق هگل و کاپیتال مارکس دارد، اما به ما تصویر کاملا دقیقی از تکامل و توسعه ی سرمایه داری معاصر هم می دهد.

کتاب “نقد زیبایی شناسی کالایی” هاوگ که به دو کتاب تقسیم می شود، کتاب اول، کتابی که در دهه ی هتفاد نوشته شده است به زیبایی شناسی کالایی در فوردیسم می پردازد و کتاب دوم که بعدها به کتاب اول اضافه شده است به زیبایی شناسی در سرمایه داری فوق تکنیکی می پردازد. کتاب دوم بعدها به کتاب اول اضافه شده است. نقطه حرکت نقد زیبایی شناسی کالایی هاوگ همانطور که خودش می نویسد، سرمایه ی مارکس نیست، بلکه در ابتدا با ایده ی نقد تبلیغات در سرمایه داری برای کالاها که به شکلی از مانیپولیشن ظاهر می شود، طرح شده است. بعد از انتشار کتاب اول هاوگ عکسی را دریافت می کند، که بر اساس ان عکس تغییراتی جزئی را در کتاب “نقد زیبایی شناسی کالایی” در پیش می گیرد. این عکس عکسی است در ونیز ایتالیا که در آن دوران کمپانی کوکا کولا در میدانی در وسط شهر ونیز برای کبوترها دانه هایی به صورت کوکا کولا ریخته بود و کبوترهای زیادی حول این دانه ها جمع شده بودند و یک تصویری ازCOCA COLA شکل داده بودند. این تصویر به عنوان ابزاری برای تبلیغات شرکت کوکاکولا می شود. کبوتران بی خبر از این تاکتیک و استراتژی یک شرکت بین المللی به همان میزان از واقعیت خبر داشتند، که توده های مردم از واقعیت پشت تبلیغات برای کالاها دارند. هاوگ مصرف کنندگانی که هیچ درکی از روابط و مناسباتی که خریدار از آن خبر ندارد و هیچ درک از جوهر کالا ندارند و همچنین فرم یک کالا می تواند احساسات آنان را تحریک کند و با دادن یک وعده برای پاسخ دادن به نیازهایشان از طریق یک تصمیم احساسی دست به خرید آن می زنند را دیگر مانیپولیشن یا تقلب به حساب نمی آورد، بلکه آن را یک وعده ی زیبایی شناسی مصرفی می خواند که فرم آن منطبق با محتوا و ماهیتش نیست. اینجاست که تئوری هاوگ دقیقا نقطه مقابل “صنعت فرهنگ” آدورنو و هورکهایمر در دیالکتیک روشنگری قرار می گیرد.

هاوگ با اتکا بر تئوری ارزش مارکس و فتشیسم کالایی، تئوری ایی که متاثر از “منطق” هگل است، تلاش می کند از یک طرف تفاوت جوهر پدیده و فرم را در قالب مفاهیم آشکار کند و از طرف دیگر با اتکا به همین شیوه ی اندیشه ی هگلی که در منطق هگل پایه گذاری شده است و توسط مارکس به حوزه ی اقتصاد سیاسی کشیده است، یعنی با بهره گیری از منطق دیالکتیکی که تبلیغات و بسته بندی کالاها را نوعی “وعده ی مصرفی” زیبایی شناسانه می خواند، که از طریق آن به مشتری و مصرف کننده وعده یی داده می شود، که الزاما نماینده ی ذات و جوهر پدیده نیست. “وعده ی زیبایی شناسی کالایی” که مشتری را مصرف کننده را مورد خطاب قرار می دهد. هاوگ می گوید که بسیاری از شرکت ها کالاهایشان را در قالب بسته بندی های غلط انداز، که تنها نصف آن پر بود را طوری سازمان می دادند، که متشری این احساس را پیدا می کرد که کل بسته ی مثلا ماکارونی یا قوطی ماست که نصفش خالی بود، پر به نظر می رسید. هاوگ می گوید که یک شرکت فروش ماکارونی پاکت های ماکارونی را مورد بررسی قرار می دهد که یک پنجره یی گذاشته برای پاکت گذاشته بودند. وقتی پاکت را بر می گرداندی متوجه می شدی که پاکت خالی به نظر می رسد، اما زمانی پاکت را درست سر جاش می گذاشتی پر به نظر می رسید. هاوگ تعریف می کند که با دختر کوچکش همان موقع در یک سوپرمارکت تمام پاکت های ماکارونی را بر می گردانند و برعکس سر جایش می گذراند، طوری که پاکت ها خالی به نظر می رسیدند. هاوگ می گوید که کارخانه ی ماکارونی بیرکله بعد از مدت کوتاهی پاکت های نودل را تغییر داد. هدف او از آوردن این مثال ها این است که به یک نقطه برسد که خود او مشاهده ی حسی می نامد که انسان را به درک حسی از اشیاء و کالاها هدایت می کند. در این جاست که احساسات سوبژکتیو و ابژه ی حسی وارد میدان می شوند. احساسات سوبژکتیو بیانگر برداشت سوژه از کالاهاست. در اینجا شی سوبژکتیو ویژگی های کالاها را به نمایش می گذارد.

نقطه حرکت هاوگ در “نقد زیبایی شناسی کالایی” اگرچه در مرحله ی اول تئوری فتشیسم کالایی مارکس در کاپیتال نبود، اما زمانی که هاوگ تلاش می کند تناقضات ذهنی خود را در مورد پدیده ی مانیپولیشن حل کند، چاره یی ندارد جز اینکه به مارکس رجوع کند. هاوگ می گوید که مقاله اش در نقد مانیپولیشن نتوانسته بود باعث حل مساله ی مانیپولیشن در نظام سرمایه داری شود، چون مانیپولیشن تنها یک پدیدار است که شیوه ی تولید سرمایه داری به نمایش می گذارد. بنابراین کسی که نقدش به مانیپولیشن است نمی تواند نقدش به سرمایه داری جوهری باشد، چون مانیپولیشن محصول شیوه ی تولید است. نقد هاوگ در کتاب نقد زیبایی شناسی کالایی با مقاله ی او در نقد مانیپولیشن و حتی تغییراتی که او بعدها در کتابش اعمال می کند، نشان می دهد که او از یک طرف به صورت بسیار رادیکال به نقد جوهری و ذاتی شیوه ی تولید سرمایه داری، نقد فتشیسم کالایی و نقد ایدئولوژی بورژوایی و بیگانگی می رود، همانطور که مارکس در کاپیتال این سه نقد را به صورت رادیکال مطرح کرده بود. هاوگ از طرف دیگر تلاش می کند در سپهر نقد زیبایی شناسی کالایی اش، رابطه ی سوژه و ابژه را در سپهر تکامل سرمایه داری متاخر فوردیستی و فوق تکنیکی مورد بررسی قرار دهد و نشان دهد که چگونه انسان در رابطه با کالاها به ابژه یی تبدیل می شود و کالا سوژگی پیدا می کند. هاوگ با لوکاچ در مقدمه ی سال 1967 ش بر کتاب “تاریخ و آگاهی طبقاتی” همسو است و معتقد است که وارونگی سوژه و ابژه و عدم تقارن به شکل ماتریالیستی در پروسه ی تولید سرمایه داری حاکم است. ایدئولوژی بورژوایی به مثابه ی یک آگاهی وارونه در تلاش برای ارائه ی تصویری “واقعی” از یک شیوه ی تولید وارونه است که هیچ تقارنی بین فرم و محتوای آن، بین ارزش واقعی یک کالا که ریشه در کار اجتماعا لازمی است که برای تولید آن کالا صورت گرفته است، وجود ندارد. بنابراین وارونگی واقعی یعنی بیگانگی از همان پروسه ی تولیدی شروع می شود و ایدئولوژی بورژوایی در تلاش برای رفع این وارونگی از طریق دادن یک وعده ی زیبایی شناسی بر می آید. اینجاست که فاشیسم هم به عنوان نوعی شبه سوسیالیسم وعده ی زیبایی شناسی مصرفی را به مردم می دهد، که انگار سیستمی که قرار است سر کار بیاورد یک سیستم سوسیالیستی است، اما فاشیسم دشمن قسم خورده ی سوسیالیسم و کمونیسم است و ذات فاشیسم تا مغز استخوان آنتی کمونیستی و ضد بشری است.

کتاب هاوگ از چندین زاویه اهمیت دارد، چون مارکس با بهره گیری از یکی از مهمترین مباحث کهن فلسفی که نزد هگل به اوج خود می رسد یعنی رابطه ی بین فرم و ذات و رابطه ی بین سوژه و ابژه در تاریخ و بهره گیری از تکامل این اندیشه ها توسط مارکس در رابطه با شیوه ی تولید سرمایه داری و به دنبال آن تلاش لوکاچ برای حل رابطه ی بین سوژه و ابژه به صورت تئوریک در کتاب و اگاهی طبقاتی و تعمیق این تحقیقات از جانب کارل کوسیک در کتاب دیالکتیک انضمامی بودن، یک مرحله ی جدیدی از تکامل تئوری را از طریق نقد زیبایی شناسی کالایی در پیش می گیرد که بر فراز این تئوری ها بنیان گذاری شده است و به شکلی نوعی ارتقای تئوری و تلاش برای به کارگیری علیه سرمایه داری متاخر فوردیستی و فوق تکنیکی است. ولفگانگ فریتز هاوگ همچون هگل، کارل کوسیک و هانس یورگن کرال در از نفی مشخص یا متعین یعنی Bestimmte Negation هگلی صحبت می کند.

اینجاست که هاوگ از لحاظ تئوریک وامدار هگل، مارکس و مارکسیست های هگلی ایی است که به بررسی پدیده ی فرم و جوهر و سوژه و ابژه در تاریخ پرداخته اند، اما در عین حال با طرح “وعده ی زیبایی شناسی” این سنت را به مرحله ی بالاتری ارتقا می دهد.

مکتب فرانکفورت در بین “انقلاب” و ضد انقلاب

مکتب فرانکفورت به عنوان یک مکتب پست مدرنیستی توسط “چپ” پست مدرن امروزی شاید بیش از هر مکتبی در طول تاریخ ستایش شده باشد. فوکو وقتی با آثار آدورنو و هورکهایمر آشنا می شود، می گوید که بسیاری از تحقیقاتش تکرار همان تحقیقات آنان است و اگر از قبل با این جریان آشنا می شد، در نوشتن بسیاری از آثارش خودداری می کرد.

دلایل این ستایش

مکتب فرانکفورت ترکیبی از کنسرواتیسم در تعبیر رومانو گوردینی (کنسرواتیوی با نگاه به جلو و “انقلابی” با نگاهی به گذشته، آنطور که گوردینی خودش در مورد خودش می نویسد) است. مکتب فرانکفورت همزمان یک نوع چپ هایدگری است که دوگانگی مدرنیته به عنوان روبنای سرمایه داری را درک نمی کند. اگر هگل بر این عقیده بود که جامعه ی بورژوایی مکانی برای یک پذیرش دوطرفه ی سوژه و ابژه، یعنی بندگان و اربابان است که این پذیریش و به رسمیت شناختن از طرف حکومت شوندگان و حاکمان در یک رابطه ی “هارمونیک” متحقق می شود، مارکس بر این عقیده بود که جامعه ی بورژوایی اتفاقا برعکس آنچه هگل در مورد آن می گوید مرزهای تفاوت ها را روشن تر و مبارزه ی طبقاتی بین بندگان (کارگران) و اربابان جدید (بورژوازی) را به بالاترین حد خود می رساند، چون آزادی دوگانه (آزادی دهقان از زمین و “آزادی” در فروش نیروی کارش که به کالا تبدیل شده است) به کارگر موقعیت دیگری داده است و او را از دهقان جدا کرده است.

نه هایدگر در “عصر تصور جهانی” اش و نه هورکهایمر و آدورنو در کتاب “دیالکتیک روشنگری”، نه هورکهایمر در “نقد منطق ابزاری” اش و نه هابرماس در “تکنیک و علم به مثابه ی ایدئولوژی” و نه بسیاری از چپ های کنسرواتیو هایدگری مساله را درک کرده اند. مساله این است که تکامل بورژوازی از همان ابتدا چه در شکل اقتصادی آن که رگه های آن را در مرکانتلیسم، سیاست اقتصادی موسوم به “انباشت اولیه” و چه در قالب سیاسی آن در شکل پیشبرد انقلابات بورژوایی و ایده های “روشنگری” نتوانست تناقضات این سیستم تازه به دوران رسیده را درک کند. فلسفه ی کانت به همین خاطر است که علیرغم تلاش برای توضیح فلسفی مسائل دوران خودش در یک کسموپولیتیک غرق می شود و از نقطه نظر موضع گیری سیاسی در پاسیفیسمی رفورمیستی غرق می شود که آشتی کلیسا و فاکولتی فلسفه را به عنوان راهکار خود معرفی می کند.

هگل از فلسفه ی سکپتیستی و موضع رفورمیستی کانت فراتر می رود و از انقلاب فرانسه با تمام قدرت دفاع می کند، اما او درک نمی کرد که چطور یک جریان انقلابی می تواند به ضد خود تولید شود. شیلر در نامه هایش در مورد تربیت زیبایی شناختی انسان این مساله را درک می کند، بدون اینکه از بیگانگی به عنوان مفهومی برای توضیح وضعیت پسا انقلاب کبیر فرانسه صحبت کند. تمام بیست و هفت نامه ی شیلر چیزی جز نشان دادن ماهییت بیگانگی با چشم اندازی رومانتی سیستی و نوعی ارزوی بازگشت به گذشته نیست. هگل با اینکه شیلر را می شناخت و معتقد بود که شیلر به شدت رومانتیک است و همانطور که خود هگل می نویسد، رومانتی سیسم هم خودش بخشی از تکامل روح در پروسه ی تاریخ است و علیرغم اینکه هگل در درسگفتارهای ینا و فلسفه ی عمل مساله ی بیگانگی و تحقق خلاقیت انسانی به عنوان دوگانگی کار مطرح می کند، اما در “مبانی فلسفه ی حق” در نهایت به ایده ی جامعه ی بورژوایی به عنوان نقطه ی نهایی رهایی می رسد و به قول انگلس دیالکتیک هگل در تناقض با خود فلسفه ش قرار می گیرد و جنبه ی انقلابی خود که “شدن” بخش جدایی ناپذیر آن است مرحله ی جامعه ی بورژوایی را به عنوان مرحله ی نهایی قلمداد می کند.

مارکس اما برخلاف هگل و دیگر پیشینیانش و برخلاف خیالپردازان سوسیالیست و برخلاف رومانتی سیست هایی همچون کارلایل و دیگر متفکران همچون شیلر، نه جامعه ی بورژوایی را پایان تاریخ می داند و نه خواهان بازگشت به جوامع ماقبل جامعه ی بورژوایی و نه استفاده از روش های مسالمت امیز برای حل نزاع و کشمکش طبقاتی است. او به درست بر این عقیده بود که برای عبور از این وضعیت که بیگانگی انسانی را به بالاترین حد خودش رسانده است، لازم است یک وضعیت جدیدی خلق کرد که این وضعیت را نفی می کند و شکل دیگری از مناسبات تولیدی که از هز لحاظ با مناسبات تولید کاپیتالیستی و ماقبل سرمایه داری متفاوت است، پدید آورد و این شیوه ی تولید چیزی جز شیوه ی تولید کمونیستی که بر اساس همبستگی انسانی در وضعیتی غیرفتشیستی که در آن روابط کالایی جای خود را به روابط انسانی می دهد، متحقق می شود و برای رسیدن به این وضعیت چاره یی جز عبور از بورژوازی و در هم کوبیدن دولت و نهادهای بروکراتیک و عریض طویل حافظ نظم موجود نداریم. کمونیسم در عین حال پایان دادن به جابجایی روابط سوژه و ابژه هم هست. از نظر مارکس در سرمایه داری کالاها به موقعیت سوژگی می رسند و انسان ها به موقعیت ابژگی و این مساله چیزی جز تهی کردن انسان از انسانیت و شی واره شدن موجودیت انسانی نیست و اگر کسی بخواهد از حقوق انسان و انسانیت در تعریف عام خود صحبت کند، نمی تواند آنتی کمونیست باشد و نمی تواند مبارزه برای کمونیسم را انکار کند.

رومانو گوردینی که یکی از متفکرین برجسته ی کاتولیک بود، ریشه های اندیشه های خود را از محافظه کاران ضد انقلابی همچون ادموند بٌرک، به عنوان فیلسوف ضد انقلاب می گرفت و به شدت هم تحت تاثیر “انقلاب” کنسرواتیو که در جمهوری وایمار توسط متفکرین ضد انقلاب و دشمنان لیبرالیسم و اولتراکنسرواتیو گذشته گرا از جمله چارلز ماوراس و هوگو فون هوفمانشتال استفاده شد و اینجا و آنجا متفکران راستگرا و مرتجع دیگری از جمله ولیهلم شتاپل و ادگار یولیوس یول هم از این واژه بهره گرفتند تا اینکه ارنست یونگر به عنوان یکی از محافظه کارترین و مرتجع ترین متفکرین دوران خود این مفهوم را بیش از هر کسی تئوریزه کرده بود. زمانی که آرمین مٌهلر به عنوان مشاور و منشی ارنست یونگر در آلمان پسافاشیسم تز دکترایش را زیر عنوان “انقلاب کنسرواتیو از 1918 تا 1932 نوشت و این واژه و مفهوم انقلاب کنسرواتیو که در جمهوری وایمار توسط بیش از 350 نفر از متفکرین و سیاستمداران و چندین گروه و حزب سیاسی ارتجاعی و فاشیستی استفاده شده بود را بررسی کرده بود، مفهوم انقلاب کنسرواتیو به جریان نئوفاشیستی یعنی جریان موسوم “راست جدید” به رهبری آرمین مٌهلر مجددا ثبت شد.

مکتب فرانکفورت و رمانتی سیسم

آدورنو و هورکهایمر به عنوان مدافعین کنسرواتیو جناح راست مکتب فرانکفورت که به شدت اقتدارگرا با دیگر اعضای این جریان برخورد می کردند و برای خود چه در دوران تبعید و چه در دوران پسافاشیسم موقعیت رفاهی درست کرده بودند، در سال 1944 در کتاب “دیالکتیک روشنگری” در نقد به مدرنیسم مطرح کرده بودند، که کاملا منطبق با نظریات هایدگر در کتاب “بیراهه ها” Holzwege به نقد تکنیک و مدرنیسم می پردازد و به نتیجه گیری ارتجاعی می رسد. بحث هایدگر این است که متافیزیک در هر دورانی تعیین کننده ی شیوه ی زیست انسان است و سیستم های اقتصادی بر اساس متافیزیک شکل می گیرد. همزمان هم هایدگر به نقد تکنیک و مدرنیسم می پردازد و نقش مخرب تکنیک را در مورد آینده یی که تکنیک پیش پایی بشریت گذاشته است، تشریح می کند و در نهایت بازگشت به “خود” یا همان “وجود” Dasein را به عنوان راهکار عبور از این وضعیت مطرح می کند. آدورنو و هورکهایمر هم تقریبا مواضع مشابهی در این زمینه دارند که کمترین مخالفتی با بحث های هایدگر دارد و نه تنها مخالفتی ندارد، بلکه بازگشت به رومانتی سیسم را به عنوان راهکار معرفی می کنند وقتی که روشنگری را یک متولوگی (افسانه) معرفی می کنند و همزمان متولوگی را روشنگری می دانند. در اینجا یک اشکال معرفت شناختی وجود دارد، که نه آدورنو و هورکهایمر و نه یک فاشیست مثل هایدگر بر آن اگاه هستند یا می خواهند آگاه باشند و آن این است که مدرنیته به مثابه ی روبنای نظام سرمایه داری روشنگری را تبلیغ می کرد و ایده های روشنگری را که محصول مبارزات ماتریالیستی طبقات تحت ستم علیه فئودالیسم بود می خواست از طریق یک انقلاب منفعل در معنی گرامشی به نفع خود مصادره کند، همزمان هم بورژوازی منطق استثمار و بهره کشی را در عمل به پیش می برد. همان طور که انگلس خیلی زود و شاید قبل از انگلس و مارکس هاینریش هاینه متوجه این قضیه بود که جامعه ی بورژوایی که محصول شیوه ی تولید سرمایه داری است، با تمام مطالبات انقلاب فرانسه و انقلابی گری روبسپیری بیگانه شد و دقیقا عکس مطالبات انقلاب فرانسه یعنی شعارهایی چون آزادی، برابری و برادری ایستاد و آزادی را تبدیل به بردگی مدرن، برادری را تبدیل به استثمار و بهره کشی کرد و رقابت را جایگزین برادری کرد.

مکتب فرانکفورت را برخی از جاهلان به عنوان مارکسیسم هگلی معرفی کرده و می کنند. حداقل از سال های 1944 به بعد و به دنبال انتشار کتاب “دیالکتیک روشنگری” می توان گفت دیگر هیچ اثری از چپ بودن در اندیشه های این جناح مکتب فرانکفورت پیدا نمی شود و آنچه مکتب فرانکفورت به مردم می دهد، دقیقا منطبق با راست جدید و نوعی نئوفاشیسم مسیحیایی است، که نه با سوسیالیسم و کمونیسم همسویی دارد، نه با هگلیانیسم و اندیشه ی دیالکتیک هگل و نه با لیبرالیسم. در این شکی نیست که مکتب فرانفکورت مخالف نازیسم هیتلری است، اما ضدیت این مکتب با انقلاب و انقلابی گری به بهانه این که هر انقلابی ممکن است به فاشیسم و استالینیسم منجر شود، نه تنها خزعبلات هانا آرنت در کتاب “توتالیتاریسم” را می پذیرد، بلکه حتی قبل از این کتاب در دیالکتیک روشنگری “سوسیالیسم” البته ناسوسیالیسم واقعا موجود در شوروی، فاشیسم و لیبرالیسم را از یک جنس می داند که در تحمیق توده یی هر کدام به شکلی سهیم هستند. یکی گرفتن سرمایه داری دولتی با نازیسم هیتلری اگر حماقت نباشد، که نیست، چیزی جز شارلاتانیسم افسارگسیخته نیست و دقیقا در این دوران به جریان راست جدید خدمت می کرد. پست مدرنیسم عریان رومانتی سیستی و ضدیت با مدرنیته بدون داشتن برنامه یی برای آینده، دشمنی با سوسیالیسم و انقلاب چه چیزی هست جز یک نئوفاشیسم؟!

هگل فیلسوف انقلاب و آزادی بود، آدورنو و هورکهایمر سمبل افسردگی ضد انقلابی بودند

هگل اگرچه در درس گفتارهای ینا و فلسفه ی عملی توانسته بود جنبه های دوگانه ی کار یعنی کار یک بار به معنی تحقق خلاقیت کارگر در محصول کارش و بار دیگر کار را به عنوان شکلی از بیگانگی انسان خوانده بود و اگرچه هگل همزمان توانسته بود در کتاب “مبانی فلسفه ی حق” در بخش Bürgerliche Gesellschaft که به اشتباه در ایران به اسم جامعه ی مدنی ترجمه شده است، چیزی که در واقع جامعه ی مدنی و دولت و رابطه ی جامعه ی مدنی و د ولت با هم است، با دقت بررسی کرده بود و به مساله ی دوگانگی آزادی و وابستگی، مساله ی سوژه و ابژه را با دقت بررسی کرده بود، اما در نهایت به راهکار بورژوایی در چارچوب منطق بورژوایی وفادار می ماند و نمی تواند از دیدگاه و موضع بورژوازی فراتر رود. شیوه ی تولید بورژوایی که مارکس در اثار مختلف از جمله در کاپیتال و گروندریسه تشریح می کند، چیزی جز امتداد و نقد و بررسی دقیق Bürgerliche Gesellschaft هگلی نیست. با این تفاوت که مارکس از هگل به مراتب فراتر می رود و مساله ی بیگانگی را در اشکال مختلف خود با دقت مطرح می کند، درک به مراتب پیچیده تری از هگل از ابزار دارد و نتیجه گیری کاملا متفاوتی از مساله می کند. اولا مارکس به جنبه ی تخریبگر شیوه ی تولیدی کاپیتالیستی و عقل ستیزی درون منطق بورژوایی و عقلانیت ابزاری اگاهی دارد و این مسائل را در کتاب های مختلف خود از جمله در هیجدهم برومر و جنگ داخلی در فرانسه تشریح کرده است و نشان می دهد که بورژوازی چطور می تواند در دوران های مشخص نماینده ارتجاعی ترین و ضد انقلابی ترین جنبش ها باشد و قدرت های باستانی را زنده کند. نقد مارکس به بناپارتیسم را می توان به عنوان نقد به فاشیسم در قرن بیست تکامل داد. شاید می توان گفت که مارکس رویه های انسان ستیزانه ی فاشیسم و منطق فاشیستی را درون بورژوازی دیده بود، بدون اینکه در دوران او بحثی از فاشیسم وجود داشته باشد و نقدش به لوئی بناپارات می تواند نقد به فاشیسم هیتلری هم باشد.
این مسائل را مطرح کردم تا به برداشت ابلهانه و نقد مبتذل مکتب فرانکفورت به فاشیسم را نشان باشم و اعلام کنم مکتب فرانکفورت فاشیسم را نه به مثابه ی منطق سرمایه داری امپریالیستی، بلکه به عنوان نوعی انحراف معرفی می کنند. نقد آدورنو و هورکهایمر به لیبرالیسم و سوسیالیسم واقعا ناموجود هم به شدت مبتذل است و تصورشان این است که سیستم های فاشیستی، لیبرالیستی و “سوسیالیستی” محصول “صنعت فرهنگ” هستند. این تصور سالوسانه که فاشیسم محصول انحراف از “فرهنگ” “اصیل” بورژوایی است، نشان می دهد که آدورنو و هورکهایمر هم در چارچوب منطق بورژوازی حرکت می کنند، چون فاشیسم به معنی واقعی کلمه چیزی جز رادیکالیزه کردن شیوه ی تولید سرمایه داری یا رساندن Bürgerliche Gesellschaft هگلی به بالاترین مرحله و افراطی ترین حالت خود نیست. فاشیسم چیزی جز منطق سرمایه دارانه و یکی از ایدئولوژی های سرمایه داری نیست که به شکلی از اشکال از طریق تکیه بر نظریات شبه سوسیالیستی به قول ولفگانگ فریتز هاوگ یک “وعده ی زیبایی شناسی مصرفی” به مخاطب یا مشتری می دهد، پشت فرم این وعده ی “زیبایی شناختی” یک ماهیت کاملا متفاوت با فرم خوابیده است، همانطور که شکل پدیداری کالاها در بازار سرمایه داری به هیچ وجه بیانگر ماهییت این کالاها نمی تواند باشد، بنابراین تقلیل فاشیسم به یک انحراف در فرهنگ یا “صنعت فرهنگ” و “مهندسی افکار” پدیده یی غلط است و راهی به خواننده برای پی بردن به ماهییت شیوه ی تولید سرمایه داری و روبنای فاشیستی نشان نمی دهد.
لوکاچ در نقد مکتب فرانکفورت یک مقاله ی ماندگار دارد به اسم “سقوط (پرتگاه) هتل بزرگ” که در آنجا از زوایای مختلف به این جریان خرده بورژوایی که راهنمای چپ می زند و به راست می پیچد مطرح می کند.
در این مقاله لوکاچ از زبانی تند و گزنده برای زدن نمايندگان این هتل که “نقد” به “لیبرالیسم” را به “نقد” فرهنگی تخفيف داده اند، در اوج رادیکالیسم، با زبانی برا و حتی تحقیرآمیز می تازد و می گوید “اپوزیسیونی” که مسائل “جزئی” همچون استثمار انسان بر انسان را به فراموشی می سپارد و “نقد” فرهنگی را رادیکالیزه می کند، مسلم است که توسط بورژوازی با آغوش باز پذیرفته می شود و بورژوازی سر کیسه را برای این ها شل می کند، تا در این “هتل” بزرگ در اوج رفاه در مورد جنبه های مختلف “فرهنگ” از جمله موسیقی جاز دست به قلم ببرند و بعد از “بحث های” طاقت فرسای روزانه شب در این هتل جمع شوند و بیگانگی بحث های طاقت فرسای روزانه ش را در طول شب با سفارش آبجو و شنیدن موسیقی و رقص برطرف کنند.

لوکاچ معتقد است که سوسیال دمکراسی یکی از بنیادی ترین پایه های حفظ نظام بورژوایی و قدرت گیری فاشیسم هيتلری است، اگر حتی رهبران سوسیال دمکرات ها توسط فاشیسم در اردوگاه های نازیسم یکی پس از دیگری قتل عام شده باشند. البته لوکاچ شاید نمی دانست که آدورنو و هورکهایمر حتی سوسیال دمکرات هم نیستن، بلکه اندیشه هایشان در “دیالکتیک روشنگری” منطبق با نقد فاشیسم هایدگری بر تکنیک و مدرنیسم است.
ماکس وبر در یک نوشته ی نسبتا خوب که از نظریات لوکاچ در مورد شی وارگی هم بهره گرفته است، سیاست را به عنوان شغل معرفی می کند. تبدیل شدن سیاست به شغل از منظر وبر در ادامه ی همان چیزی است که مارکس و انگلس در مورد پروسه ی بروکراتیزاسیون در ارتباط با شیوه تولید سرمایه داری و تبدیل شدن روحانی به یک کارگر مزدی کلیسا در مانیفست گفته بودند، است. ریشه ی این بحث را می توان در مبانی فلسفه ی حق هگل و در بخش مربوط به Bürgerliche Gesellschaft جستجو کرد‌. جایی که یک فاصله ی جدی بین دولت و خانواده شکل می گیرد و بروکراسی عروج می کند. جایی که آزادی اولیه Willkürfreiheit جای خود را به آزادی در چارچوب محدوده ی قانون با کنترل از پایین می دهد. سرمایه داری معاصر و فاشیسم عکس اتوپی هگلی را در مورد Bürgerliche Gesellschaft که به اشتباه در انگليسي و فارسی به جامعه ی مدنی ترجمه شده است، نشان می دهد. Bürgerliche Gesellschaft هگلی چیزی جز شیوه ی تولید کاپیتالیستی مورد نظر مارکس نیست.
پس به جای استفاده از جامعه ی مدنی باید از kapitalistische Produktionsweise یعنی شیوه ی تولید سرمایه دارانه استفاده کرد‌.
شیوه ی تولید سرمایه دارانه اکثریت عرصه های زندگی انسانی و حتی آسمان و قطب شمال و جنوب و زمین های بایر و عشق و پرورش کودکان و مراقبت از معلولین و سالمندان را هم کالایی کرد. “اکتیویسم” “آنتی کاپیتالیستی” هم نتوانست در مقابل تعرض شیوه ی تولید سرمایه دارانه و مناسبات کالایی دوام بیاورد.