تحریم اقتصادی علیه ایران یا سیاست نسل کشی!

 
 
حسن معارفی پور
 
کسانی که از سیاست تحریم های اقتصادی غرب علیه ایران دفاع می کنند یا به هر دلیلی ان را توجیه می کنند، یا جاهلانی بی مغز هستند و یا تبهکارانی هستند که از مرگ تدریجی انسان های تحت ستم و بی چیز لذت غریبی می برند. احزاب و جریانات سیاسی ایی که به عنوان سیاه لشکر تروریسم دولتی غرب تحریم ها را راهی برای به زانو دراوردن جمهوری اسلامی می خوانند، جریاناتی فاشیستی و سناریو سیاهی هستند که باید در جامعه ی اتی و فردای انقلاب ایران به عنوان جنایتکار جنگی محاکمه و منزوی شوند. قربانی اصلی این تحریم ها ضعیف ترین لایه های جامعه، طبقه ی کارگر و اقشار تحت ستم و بی چیز هستند. این سیاست سیاست کشتار سیستماتیک انسان ها است. تاریخا در هیچ جای دنیای تحریم اقتصادی علیه یک کشور باعث نشده است که حاکمان لطمه یی بخورند و تنها قربانی اصلی تحریم اقتصادی تنها و تنها انسان های فقیر و بی چیز جامعه بوده اند.
 
جریانات سناریو سیاهی فاشیست که زیر عناوین مزخرف همچون حقوق بشر و دمکراسی، کشتار سیستماتیک و اعلان جنگ تروریستی غرب با مردم ایران را حمایت می کنند، باید در سطح وسیع افشا کرد. باید چهره ی واقعی این فاشیست ها و دشمنان توده ها را به مردم نشان داد و به توده ها گفت که این جانیان نه تنها دوستان انان نیستند، بلکه دشمنان خونی انان هستند که می خواهند از طریق این سیاست های کشتار جمعی به نان و نوایی برسند و از طریق الترناتیوسازی در فردای سقوط و سرنگونی جمهوری اسلامی، با کمک جنایتکارترین جنایتکاران جنگی از جمله دولت تروریست امریکا، ناتو به عنوان بزرگترین سازمان تروریستی جهان و دیگر دولت های غربی و ارتجاع منطقه یی به قدرت برسند.
 
طبقه ی کارگر و کمونیست ها باید مشت محکمی بر پوزه ی این فاشیست های جنایتکار بکوبند. مقابله با سیاست تحریم اقتصادی، تحریم کالاهای پزشکی و غیره اعلان جنگ علیه توده ی مردم بی چیز و بیش از همه طبقه ی کارگر است.

کالایی شدن روابط انسان و سرگیجه ی „چپ“ اروپایی در عصر سرمایه داری نئولیبرال!

حسن معارفی پور

در بین تمام الگوهای اقتصادی ماقبل نئولیبرالیسم هیچ سیستم اقتصادی، فکری و سیاسی به اندازه ی نئولیبرالیسم مناسبات بین انسان ها را تا این اندازه کالایی نکرده است. در این شکی نیست که عروج سرمایه داری خود با کالایی شدن و فتشیسم همراه بود، اما نئولیبرالیسم این طاعون دنیای امروز به ویژه بعد از فروپاشی شوروی و سوسیال رئالیسم (من با سوسیالیسم واقعا موجود و دیگر تعابیر برای شوروی مخالفم، به نظر من جامعه ی شوروی ترکیبی از سوسیال رئالیسم و سرمایه داری دولتی بود) مناسبات بین پدر و مادر، زن و شوهر، پدر و مادر و کودکان، مناسبات عشقی، عاطفی و غیره را در „رادیکال ترین“ شکل ممکن ان کالایی کرد. به قول دیوید هاروی دیری نخواهد پایید که این سیستم اکسیژن را هم کالایی کند و در قوطی های کوچک مانند قوطی اب معدنی همانطور که منصور حکمت هم اشاره می کند، به ما بفروشد. در اروپای غربی، کم نیستند سوسیال دمکرات های لیبرال دمکراتی که بر این عقیده هستند که هنوز نیمچه دولت رفاه در غرب وجود دارد. در این شکی نیست هنوز یک نیم سایه یی از دولت رفاه در کشورهای اسکاندیناوی و اروپای غربی و شمال غربی وجود دارد، اما در کنار ان به صورت موازی سیستم اقتصادی نئولیبرالیسم چهار نعل به پیش می رود و حتی این نیمچه دولت رفاهی را شدیدا نئولیبرالیزه کرده است. صدور نئولیبرالیسم از جانب دولت های اروپای غربی به خارج از مرزها و با خاک یکسان کردن زندگی اکثریت مردم، بخشی جدایی ناپذیر از اقتصاد سیاسی نئولیبرالیسم و دولت های نئولیبرال به اصطلاح رفاهی است. انان لایه ی نازکی از به اصطلاح دولت رفاه را در کشور خود نگه می دارند، تا با ان توده ی مردم را در مقابل صدور امپریالیسم به خارج از مرزها ساکت نگه دارند. احزاب سوسیال دمکرات سابق که سابقا دولت رفاه را به عنوان ایدئال خود انتخاب کرده بودند، در کشوری مثل المان خود مجری اصلی پیشبرد سیاست های ارتجاعی نئولیبرالی و تطبیق دولت رفاه با الگوهای نئولیبرالی امریکایی هستند. دیوید هاروی در کتاب بسیار مهم „تاریخچه ی مختصر نئولیبرالیسم“، عروج نئولیبرالیسم را در قالب ایدئولوژیک ان که توسط سه تن از مرتجع ترین متفکرانی که توسط لیبرال های وطنی هم ستوده می شوند، یعنی کارل پوپر، میلتن فریدمن و فریدریش اگوست فن هایک با انتشار بیانیه ی جلسه ی مونتپرلی اعلام می کند و با بررسی نئولیبرالیسم در عرصه ی عمل به سراغ اشکار سازی پیوند نئولیبرالیسم فاشیستی در شیلی و گشترش سیاست های جنگ طلبانه ی امریکا برای توسعه ی این سیستم انسان خوار می رود.

در کتاب دیگری به اسم „هفده تناقض و پایان سرمایه داری“، هاوری با فاکت ها و اسناد و برهان های مارکسیستی فراوان ثابت می کند که سیستم اقتصادی سرمایه داری به هیچ وجه نمی توان سیستمی باشد که مسائلی اقتصادی و اجتماعی و سیاسی بشر را حل کند. به همین خاطر لازم است این سیستم را برانداخت و سیستم دیگری جایگزین ان کرد که بر اساس مناسبات فتیشتیستی بنیاد ننهاده شده باشد. در انجا هاروی به سراغ مساله ی مناسبات و روابط زن و مرد، تولید و بازتولید اجتماعی اجتماعی رفته و اعلام می کند که سرمایه داری نئولیبرال با فتشیزه کردن مناسبات بین زن و مرد، باعث کالایی شدن روابط زن و مرد شده، همچنین اعلام می کند که جنبش فمینیستی معاصر از دهه ی شصت و هفتاد که در تلاش برای تحمیل دستمزد برای کار خانگی زنان بود، عملا با این مطالبات و افق به بیشتر کالایی شدن مناسبات زن و شوهر و کار خانگی دامن می زد. همانطور که اشاره کردم کالایی شدن مناسبات انسانی به عروج سرمایه داری بر می گردد و فکر نمی کنم هاروی هم این را انکار کند، اما تاکید بیشتر هاروی در کتاب هفده تناقض سرمایه داری و پایان سرمایه داری، بر سیستم اقتصادی نئولیبرالی است.

در این میان پست مدرنیسم به عنوان یکی از ایدئولوژی های سیستم اقتصادی نئولیبرالیسم و روبنای سیاسی این نظام در سرگردانی و الترناتیو ستیزی ایی که نئولیبرالیسم سالهاست تبلیغ می کند گیج می زند و چپ متزلزل اروپایی متاثر از پست مدرنیسم و نئولیبرالیسم در پذیرش مناسبات فتشیستی و کالایی بین انسان ها از راست ترین جریانات نئولیبرال پیشی گرفته است. سرگردانی احساسات عشقی و جنسی در دنیای „رنگارنگ“ نئولیبرالیسم، سکس گروهی، پولی اموری، روابط و مناسبات گروهی و بدوی بدون احساس و به کمک قرص و مخدرات، محصول مناسبات کالایی و فتیشیستی نئولیبرالیستی هستند که امروزه از جانب چپ های سرگردان غربی به عنوان هابیتوس (سبک زندگی) چپ ها و „سمبل چپ بودن“ در نظر گرفته شده و عملی می شود و صدها مدل بیماری روانی و جنسی را با خود به همراه اورده است و به بیزینس کثیف نئولیبرالی روانکاوی، روانپزشکی و رمالی مدرن کمک شایانی کرده است.

در حالی که چپ های اروپا هر روز بیشتر از منطق و عقلانیت بشری فاصله می گیرند و زندگی حیوانی و بدوی، صوفی مسلکی و درویشیسم را به عنوان الترناتیو خانواده ی بورژوایی و سیستم بورژوایی بر می گزینند، راست ها و فاشیست ها هر روز از لحاظ سازمان یابی، از لحاظ فیزیکی و بدن، از لحاظ دستیابی و تمرین با اسلحه خود را برای گرفتن قدرت سیاسی اماده می کنند. یکی از ورزش هایی که نازی های اروپایی انجام می دهند، تا خود را برای جنگ های خیابانی اماده کنند، ورزش „Kampf der Nibelungen“ است. این ورزش ترکیبی از انواع مختلف ورزش های رزمی است که توسط فاشیست های روسی اختراع شده اند و در حال حاضر صدها تن از فاشیست های المانی مشغول اماده کردن خود برای جنگ های تن به تن خیابانی با این ورزش هستند.

با دیدن چپ های رنگین کمانی اروپایی که رهایی را در سوراخ پینس یا واژن می بینند، استفراغم می گیرد.

برای مطالعه ی بیشتر رجوع کنید کنید به کتاب تاریخ مختصر نئولیبرالیسم نوشته ی دیوید هاروی و کتاب هفده تناقض و پایان سرمایه داری

در جامعه ی طبقاتی اکسیژن هم طبقاتی است

حسن معارفی پور

هر وقت از محلات پولدار نشین شهر هایدلبرگ با دوچرخه عبور می کنم، متوجه می شوم که هوای انجا همیشه تمیز تر و صاف تر از هوای محلات دیگر است. مدت ها به این مساله فکر می کردم که چرا در شهری به این کوچکی هوای محله ی طبقه ی کارگر و خارجیان از هوای محلات پولدار نشین و انگل های بورژوا به مراتب ناسالم تر و کثیف تر است.

یکی از دلایل اصلی ان این است که در محلات پولدار تنها ماشین هایی می توانند رفت و امد داشته باشند که پلاک سبز دارند و هوا را کمتر الوده می کنند. دلیل دیگرش این است که در این محلات معمولا اگر در بالکن خونه ی خودت سیگار یا قلیان بکشی و یا بخواهی کباب کنی، توسط همان پیرزن ها و پیرمرد های „جاش“ (مزدور سازمان اطلاعات موسوم به سازمان مقررات) فورا با این سازمان تماس گرفته و ازت شکایت می کنند، بنابراین خیلی ها جرات ندارند حتی در پشت بام خود یا روی بالکن شان سیگار بکشند.

مساله ی دیگر این است که در بسیاری از این محلات این پولدارهای خونخوار که اغلب صاحبان کارخانه و ملک و املاک هستند، به خاطر داشتن پول کافی دستگاه های برای تصفیه ی هوا نصب کرده اند.

در مقابل در محلات فقیر نشین، نه دولت اهمیتی به سلامت انسان ها می دهد، نه امکانات انچنانی وجود دارد و نه هوای پاک

شما با رد شدن از یک محله ی خارجی نشین و مقایسه ی ان با یک محله ی پولدار نشین فورا متوجه خواهید شد که اکسیژن هم در این جهان لعنتی کالایی شده است و به قول منصور حکمت و دیوید هاروی باید در سال های اتی منتظر باشیم همین اکسیژن را در بطری های کوچک مانند بطری اب معدنی به ما بفروشند، چون اکسیژن کافی به ما نخواهد رسید.

سرمایه داری و نابودی محیط زیست بهم گره خورده اند و عده یی خرده بورژوای انگل ملعون که در حزب سبز المان و دیگر احزاب بورژوایی جمع شده اند، به جای مبارزه با ریشه ی مساله ی محیط زیست و اریستوکراتیزه کردن دست یافتن به اکسیژن و هوای قابل استنشاق، مشغول ارگاسم روحی هستند و شب و روز در مراکز یوگا خودارضایی روحی و جسمی می کنند.

کم نیستند کسانی که به قول بوردیو هابیتوس „لایف ستایل“ و یا سبک زندگی خود را از طریق مصرف تعریف می کنند و انتقادشان از وضع موجود را با شکل مصرف کالاها نشان می دهند. این بخش دیگر طفیلی ترین لایه های جامعه هستند که به جای مبارزه با سیستم عملا با تغییر سبک مصرف و ریدنشان مناسبات نابرابر را توجیه و بازتولید می کنند و در خیال خود ارزوی دوران بازگشت به دوران شکار و کشاورزی را دارند، اما دو دستی به موقعیت خرده بورژوایشان چسپیده اند و به هیچ ول حاضر نیستند موقعیت شان سقوط کند. هر گاه خطر سقوط موقعیت اجتماعی شان را حس کنند فاشیست می شوند و هر گاه حالشان خوب است، ماهی پنجاه یورو به کودکان افریقایی کمک خیریه می کنند، تا روحشان به ارگاسم برسد و عضو شبکه های „مدافع حقوق حیوانات“ و صوفی گرایی و مدیتیشن و استمنای روحی می شوند. حالم از این طیف بهم می خورد. یکی از دوستان ایرانی تعریف می کرد، می گفت حسن اقا مادر „خدا“ بیامرزم ( اون اینجوری می گفت من از کلمه ی خدا هم متنفرم) همیشه می گفت که هر چقدر به شکمت بیشتر برسی هنگام ریدن بوی کثافتت بیشتر است. این خرده بورژوازی که شب و روز دنبال تنظیم شکل مصرف است و نقدی به مناسبات تولید ندارد، بوی کثافتش کل جامعه را گرفته است.

خرده بورژوازی نه با هابیتوس و یوگا می تواند چیزی را عوض کند، نه با خرید از سوپرمارکت های گران قیمت که مواد خوراکی بیولوژیک می فروشند. طبقه ی کارگر حتی قدرت ندارد از بغل این سوپرمارکت ها رد شود و از پشت مواد خوراکی ان را نگاه کند.

زنده باد مبارزه ی طبقاتی
بژی دیکتاتوری پرولتاریا

من انعطاف پذیر نیستم و نخوام بود!

شاید این گزاره برای خیلی ها نشان از „دگماتیست بودن“ باشد، اما من به هیچ وجه دگماتیست نیستم ونخواهم بود، ان هم به خاطر اینکه تعریف من از دگماتیست بودن یک تعریف عامیانه و ابلهانه نیست. دگماتیست بودن تنها در مورد کسانی صدق می کند، که بدون دلیل و مدرک کافی، بدون اتکا به „عقلانیت“ و تنها از به خاطر اجتماعی شدن در یک محیط مشخص یک ایده یا ایده هایی را بپذیرند. در این راستا می توان گفت که تمام انسان های مذهبی، تمام اکادمیسین های مغز پوک خوره ی لای کتاب و در یک کلام 99 درصد جامعه دگماتیست هستند، کسانی که کمونیست ها را به دگماتیست بودن محکوم می کنند.

ایدئولوژی به مثابه ی مفهومی „ترسناک“

زمانی که از ایدئولوژی صحبت می شود، فورا یک اندیشه ی خشک و مذهب گونه به ذهن اکثریت انسان ها و به ویژه اکادمیسین های „بی طرف“ و در واقع „بی شرف“ طرفدار وضع موجود یا توجیه کنندگان بربریت سرمایه داری خطور پیدا می کند. به قول رفیقمان سیف خدایاری ایدئولوژی همچون بوی دهان است، همگان اعلام می کنند که ندارند، اما غیر ممکن است کسی نداشته باشد! از این منظر می توان گفت که اکادمیسین های بورژوایی و لایه های متعفن خرده بورژوازی که تحت تاثیر مناسبات مادی و اقتصادی نئولیبرالی قرار گرفته اند و تحت نام دفاع از این یا ان مکتب فکری از پست مدرنیسم گرفته تا هگلیسم و وبریسم ووو نوعی ایدئولوژی ستیزی را در اوج ایدئولوژی ستایی تبلیغ می کنند، اقشار و لایه های متعفن لمپن پرولتاریا، لمپن بورژوا و خرده بورژوا هستند که در شکاف بین کار و سرمایه نفوذ کرده و خود را فرای هر گونه بررسی „هنجاری“ مناسبات اجتماعی قلمداد می کنند. در میان این قشر مکتب فرانکفورتی ها و به ویژه هابرماس، این ملعون انتی کمونیست گوی سبقت از پست مدرنیست ترین پست مدرن ها و از نئولیبرال ترین نئولیبرال ها بریده است.

اراذل و اوباش طرفدار هابرماس در ایران همچون اسهال طلبان حکومتی (مکتب حجاریان و خاتمی) که گفتگوی تمدن ها را با بهره گیری از تزهای ارتجاعی هابرماس در „کنش ارتباطی“ و با پیروی از افکار ارتجاعی و پرو امپریالیستی و پرو سرمایه داری ماکس وبر در کتاب „سرمایه داری و اخلاق پروتستانی“، کسانی که جملگی تحت نظریات شدیدا ارتجاعی کانت و مکتب „عقلانیت گرایی“ به نفع سرمایه، بوده و هستند، در عمل به بازتولید ارتجاع سرمایه داری خدمت کرده و می کنند و تنها و تنها سهم خود را از علوفه می خواهند.

اکادمیسین های „خرخوان“ اما بی شعور، در اکادمی های نئولیبرال به قول الکس کالینکوس، تنها و تنها در خدمت بازسازی مناسبات بردگی مزدی عمل می کنند و اگر کسی افکار انتقادی و مارکسیستی داشته باشد، اگر شانس داشته باشد و ممنوعیت شغلی شامل او نشود، باید از „هفت خان رستم“ عبور کند، برهان هایش را با مناسبات موجود تطبیق دهد، تا در طویله ی اکادمی بورژوازی صاحب کرسی شود. تنها چیزی که انسان در اکادمی های بورژوایی یاد نمی گیرد، منطق و عقلانیت است، اما چیزی که زیاد است، به قول لنین پفیوزی و لودگی است. به شما یاد می دهند که در مقابل فاشیسم، ارتجاع مسیحی، اسلامی، یهودی و صوفی گرایی نرم تر و مهربان تر باشید. خصلت های انقلابی، انارشیستی، تعرضی، رادیکال، ملیتانت و از همه مهمتر کمونیستی را در وجود شما می کشند و سعی می کنند شما را به یک شهروند معتدل „دمکرات“ مهربان در مقابل فاشیسم و غیره تبدیل کنند.

بارها و بارها با اساتید دانشگاه هایدلبرگ مکاتبات ایمیلی و نشست حضوری داشته ام، سر اینکه چرا تا این اندازه راسخانه و بی پروا از کمونیسم دفاع می کنم و تغییر وضع موجود برای من از توصیف و تفسیر ان مهم تر است. ان ها همیشه اعلام می کنند که ما اگر بخواهیم چیزی را تغییر دهیم، قبل از هر چیز باید خوب تفسیر کنیم! جواب من این است که چه انسانی در روی کره ی زمین در طول تاریخ بشر به اندازه ی مارکس توانسته است سرمایه داری این سیستم بردگی مدرن را تفسیر و توصیف کند؟ من به ایده ی مبارزه ی طبقاتی مارکسیسم و تفسیر از سرمایه داری مسلح هستم، لذا می خواهم این وضع را تغییر دهم. زمانی که جوابی برای گفتن نداشتند، اعلام می کردند خوب باید زاویه ی دیدتان را گسترش دهید و با توسعه ی افکارتان متوجه خواهید شد که این تنها مارکس نبوده است که این سیستم را با دقت کامل و از زاویه ی دید خود توصیف و تفسیر کرده است، بلکه سایرین هم دست به این کار زده اند و با خواندن دیگران می توان زاویه ی دیدتان را گسترش دهید!

من به شخصه نه تنها مشکلی با خواندن دیگر متفکران حالا بورژوایی یا سوسیالیستی نداشته و ندارم، بلکه از تمام انسان ها دعوت می کنم که سیر تکامل تفکری بشری و اثار فلسفی، اقتصادی، سیاسی، جامعه شناسی، انسان شناسی و حتی خزعبلات مذهبی را با دقت مطالعه کنند. برای این کار اما لازم است من و شمای نوعی به عنوان کمونیست (مارکسیست یا هر چیز دیگری که شما اسم ان را می گذارید) لازم است که با نقد انقلابی مارکس به فلسفه ی باستان، به ایدئالیسم المانی، به مذهب، به اقتصاد سیاسی، به سوسیالیسم تخیلی ووو اشنایی داشته باشیم، چیزی که متاسفانه بسیاری از کمونیست های ایرانی به هر دلیلی ندارند و این مایه ی تاسف است. زمانی که من یک چارچوب فکری و یک کانسپت نظری داشته باشم، ان زمان به راحتی در مقابل افکار ارتجاعی، سوسیال دمکراتیک، پست مدرنیستی، مذهبی، صوفیستی و سوفیستی انعطاف نشان نخواهم داشت و حق هم دارم که انعطاف نشان ندهم، اما زمانی که من از تمام ادبیات مارکسیستی بی خبر باشم، هر گزاره یی که در یک ساختار زبانی „زیبایی“ فرمول بندی شده باشد را فورا به عنوان حقیقت می پذیرم و ان زمان است که عقلانیت در من وجود ندارد و من یک دگماتیست ابله هستم، مانند تمام کسانی که مثل بز علوفه ی مذهب را نشخوار می کنند، بدون اینکه یک صفحه از قران،انجیل، تورات و اوستا خوانده باشند. این مساله در مورد ناسیونالیسم هم صدق می کند. کسانی که بنا بر جبر جغرافیایی در یک جایی بدون انتخاب خود به دنیا امده اند، از روی جهالت یا به هر دلیل دیگری ملی گرایی این ویروس افیون گر را ستایش می کنند. ناسیونالیسم، مذهب و سواد اکادمیک مانند ذائقه ی غذایی است و شما اگر در کودکی هفته یی یک بار قورمه سبزی خورده باشی، مسلم است که در سنین جوانی و بزرگسالی قورمه سبزی را خوشمزه می دانی. به قول حمید تقوایی وقتی شما از یک خانواده ی شیعی اثنی عشری باشی، مادر شیعه ی اثنی عشری، پدر و پدر بزرگ و مادر بزرگ هم شیعه ی اثنی عشری بوده باشند و خودتان هم شیعه ی اثنی عشری بشوید، مانند این است که دوبار جفت شیش اورده باشی!

برگردیم به مساله ی انعطاف و انعطاف پذیری در مقابل از خودبیگانگی اکادمیک

من سیستم اموزشی اکادمیک را یک سیستم بیگانه با خودم می دانم، هر چند بنا به دلایلی ناچارم در این سیستم حضور پیدا کنم. این سیستم مانند سیستم بردگی مزدی است که بیگانگی را با خود می اورد، اما من نمی توانم در جامعه ی سرمایه داری ادعا کنم که تن به بردیگ مزدی نمی دهم و دیگران را به بردگی مزدی نمی گیرم. در مورد سیستم اکادمیک هم همینطور است. من می خواهم به انسان های بی پناه و پناهجو کمک کنم و برای این کار از من مدرک اکادمیک می خواهند، برای همین ناچارم در طویله ی اکادمی باقی بمانم. بگذریم

دلیل اینکه من خزعبلات صوفی مسلکانه را که در چارچوب زبانی انتزاعی در توجیه بربریت سرمایه داری نوشته شده اند را قبول ندارم و در مقابل ان منعطف نیستم، مسلح بودن من به عقلانیت و عدم درک عینی اکثریت قریب به اتفاق اکادمیسین ها از عقلانیت و بی بهرگی شان از ان است.

من در این شکی ندارم که سیستم سرمایه داری با هر میزان از رفورمی که در ان انجام گرفته و باز هم انجام بگیرد، نمی تواند رهایی انسان را با خود بیاورد، چون اساس این سیستم بر استثمار انسان از انسان و حیوان بنا نهاده شده است و اگر کسی بخواهد انسان را رها کند، نمی تواند از سیستمی دفاع کند که بردگی انسان را بازتولید می کند و ان را مدرنیزه می کند. هر حزب، جریان، شخص و جنبشی برای رهایی نهایی انسان از این وضعیت مبارزه نکند، علیرغم داشتن مطالبات به ظاهر مترقی ایی در بخشی حوزه ها، یک حزب، جریان و یا شخص مرتجع و یا محافظه کار است. حالا اسم ان حزب کمونیست بریتانیا باشد یا حزب چپ المان، جنبش مقابله با گوشت خواری و یا میشل فوکو و هابرماس!

من در مقابل این ضد عقلانی گرایی هیچ نوع انعطافی ندارم و علیه ان مبارزه می کنم، توی اکادمیسین „احساسی“ نمی توانی قبول کنی که تغییرات نه پشت لپ تاب و کتابخانه ها، بلکه از لوله ی اسلحه بیرون می اید، به همین خاطر ممکن است من برای تو ادم خطرناک و „خشونت“ طلبی باشم و تو که بردگی، وحشی گری، جنگ طلبی امپریالیستی و غیره را توجیه می کنی، ادمی „احساسی“، „با مهر و محبت“ و „منعطف“ در مقابل دیگران و دیگر جنبش های اجتماعی باشی!

در مورد ایدئولوژی باید اعلام کنم که مارکس ایدئولوژی را در کانتکس های مختلف اجتماعی به اشکال مختلف اجتماعی به کار می برد و شاید در این مقاله جایی برای یک بررسی دقیق ان نباشد، اما خود مارکس در ایدئولوژی المانی اعلام می کند که کمونیسم یک جنبش حی و حاضر اجتماعی است که به دنبال ان است که حقیقت را عملی کند و نه اینکه یک ایدئال که حقیقت خود را با ان تطبیق دهد. ایدئولوژی از نظر مارکس در ایدئولوژی المانی درکی وارونه و معکوس شده از وقایع اجتماعی است، اما کمونیسم می خواهد وقایع اجتماعی را ان طور که هست نشان دهد، به جای اینکه ان را معکوس نشان دهد، از این دیدگاه مارکس در این اثر می توان گفت که کمونیسم نه تنها ایدئولوژی نیست، بلکه خود از هم پاشی ایدئولوژی است. در این راستا هانری لوبفور در کتاب جامعه شناسی مارکس نظریه ی مارکس را بازخوانی و تایید می کند.

یان رمان در کتاب تئوری ایدئولوژی مساله ی ایدئولوژی نزد مارکس و دیگران را به دقت بررسی می کند و از زبان گرامشی نقل می کند که تبدیل کردن مارکسیسم به ایدئولوژی، کاری که انترناسیونال دوم با مارکسیسم کرده و تا امروز ادامه دارد، را می توان فتشیسم خواند و ان را با برخورد دگماتیست های به مذهب مقایسه کرد.

خلاصه کنم

اگر پایبندی به مبارزه ی طبقاتی، پایبندی به دیکتاتوری پرولتاریا، پایبندی به تلاش برای تغییر وضع موجود به نفع یک جامعه ی سوسیالیستی و در یک کلام پایبندی به کمونیسم ایدئولوژیک است، پس من ایدئولوژیک ترین فرد دنیا هستم و حاضر نیستم کلاه گشاد اکادمیک که از من یک موجود بی خاصیت، „بی طرف اما بی شرف“ و به قول لنین پفیوز می سازد را بر سرم بگذارم. در انتها باید اعلام کنم که همان پدیده ی ترسناکی که بورژوازی ان را به یک هیولا تبدیل کرده است که ایدئولوژیک است و خطرناک، یعنی همانا سوسیالیسم در دوران کوتاه مشهور به „ماه عسل انقلاب“ به قول فرانک دپه، این اکادمیسین „کمونیست“، اما رفورمیست، چیزی که ما ان را دیکتاتوری پرولتاریا می نامیم و بی پروا از ان دفاع می کنیم، در فاصله ی سال های 1917 تا 1927 بیشترین ازادی های اجتماعی، فردی، سوبژگی را برای زنان و مردان و همجنسگرایان و اقلیت های قومی و ملی، بیشترین برابری های اجتماعی، بیشترین رهایی از کار بردگی خانگی زنان ووو را در یک کشور سرمایه داری با مناسبات نسبتا عقب مانده ی اقتصادی و فرهنگی در شوروی سابق برای بشریت نوید داد، کاری که هیچ سیستم بورژوایی دمکراتیکی در هیچ نقطه از تاریخ نتوانسته است انجام دهد. در همین راستا من پایان نامه ام را نوشته و به صورت جزئی و دقیق ان را ثابت کرده ام.

مکتب تا مغز استخوان ارتجاعی فرانکفورت، مکتبی که ایدئولوژی ستیزی را تبلیغ و فرمول بندی کرد است، مکتبی که با نقد یک جنازه ی متعفن از „مارکسیسم“ که توسط „انستیتوی مارکسیسم-لنینیسم“ تبلیغ میشد، می خواهد مارکسیسم را به یک ایدئولوژی خشک تقلیل دهد، در دشمنی با کمونیسم و مارتریالیسم پراکسیس و فلسفه ی عمل لنین و بلشویک ها از ارتجاعی ترین موسسات مغزشویی دولتی دولت ارتجاعی المان یعنی „مرکز سراسری اموزش سیاسی“ (Bundeszentrale für politische Bildung
) سبقت گرفته است و بسیار از چپ های اکادمیک „وطنی“ را انچنان تحت تاثیر قرار داده است که دشمنی با کمونیسم به جزئی لاینفک از زندگی سیاسیشان شده است.

حسن معارفی پور

هایدلبرگ
23.10.2018

جایزه ی نوبل صلح یا جایزه ی قبول ابژه بودن؟

 

„جایزه نوبل صلح امسال به نادیا مراد و دنیس موک وگه رسید!“

این خبر سر تیر تمام رسانه های دولتی، امپریالیستی، چپ لیبرال و در کلیت خود رسانه های دنیا شد. امپریالیسم غرب در تلاش است که از طریق „رومانتیزه“ کردن قربانی، جنگ های نیابتی خود را روکشی بکشد، تا افکار عمومی را از نقد مناسبات ساختاری سرمایه داری و کارکرد این نظام به عنوان یک نظام استعمارگر و امپریالیست منحرف کند و از طریق درست کردن تئاتر ها و شوهایی که بیشتر از هر چیز به تئاتر مزخرفی شبیه است، تئاتری به اسم پارلمان، اتحادیه ی اروپا، سازمان ملل و دیگر طویله هایی که در ان فقط خوک صفتان انسان خوار راه پیدا می کنند، بربریت و توحش، کشتار سیستماتیک انسان و جنگ ها را مشروع جلوه دهد و اگر هم مشروع جلوه ندهد، نشان دهد اگر ما جنگ را درست می کنیم، بلاخره پارلمانی هم داریم که از „حقوق بشر“ دفاع می کند و قربانیان هم می توانند به این طویله ی خوک ها یعنی پارلمان های بورژوایی راه پیدا کنند و در انجا در ازای مزدوری و توجیه این نظام برده دارانه اجازه ی مع مع و بع بعی پیدا کنند.

لنین شاید بزرگترین متفکری بود که فانکشن نظام سرمایه داری انحصاری و امپریالیسم را به دقیق ترین شیوه در کتاب امپریالیسم اخرین مرحله ی سرمایه داری توصیف می کند و اعلام می کند که جنگ همیشه یکی از راه های سرمایه داری انحصاری از بحران و برای کنترل بحران است.

„نئو“ انتی لنینیست هایی همچون دیوید هاروی نظریه ی امپریالیسم لنین را برای توصیف مناسبات امروز امپریالیسم کافی نمی دانند و اعلام می کنند، در شرایطی که طبقه ی کارگر نمی تواند در سطح جهانی ماشین فرادولتی امپریالیسم را متوقف کند، بهتر است تلاشمان را روی مساله ی رفورم و رفورمیسم و بازگشت به اقتصاد کینزی و دولت رفاه متمرکز کنیم. من این نظر هاروی را ارتداد در مارکسیسم اعلام می کنم ولی از مارکسولوژها چیزی از این فراتر انتظار ندارم، همانطور که از کاندیاهای احزاب چپ اروپایی انتظار بیشتری از چریدن در طویله ی پارلمان و تلاش برای عقلانی کردن سرمایه داری از طریق بازگشت به دولت رفاه، ندارم.

ادوارد سعید به عنوان یکی از متفکران پست مدرنیست و یکی از نمایندگان اصلی کنستروکتیویسم (ساختگرایی) در کتاب خود به اسم اروینتالیسم ( در فارسی شرق شناسی ترجمه شده است، اما در واقع می توان شرق گرایی ترجمه کرد) می نویسد که غربی ها انچنان تصویر وارونه یی از شرق ارائه می دهند که مردم شرق در نزد افکار عمومی همچون جانورانی انسان خوار جلوه داده می شوند که بویی از تمدن و شهرنشینی نبرده اند و تنها کاری که می کنند، کشتن زن و سر بریدن و غیره است. (نقل به مضمون از ادوارد سعید، شرق شناسی)

اینکه در کشورهای اسلامی زن ها همچون گوسفند چه از جانب دولت و چه از جانب مردان „غیور“ ناموس پرست خشک مغز قتل عام می شوند، پدیده ی روشنی است و نباید ان را انکار کرد و شرق ستایی کرد، اما مساله این است که امپریالیسم غربی در تلاش است چنین تصویری از مردم کشورهای خاورمیانه به خورد افکار عمومی بدهد که در ان شرق منبع „شر“ و غرب و منبع „خیر“ و تمدن خوانده می شود. تاریخ شناسان اروپایی که اغلب اروپا محور و اروپا مدار هستند، با تفکرات مسیحی و اروپایی از دوران بعد از رفورماسیون شدیدا در تلاش برای ارائه تصویر انسانی تر و بهتر از مسیحیت و اروپا بوده اند ولی فراموش می کنند، جنایاتی که مسیحیت در اروپا در قرون وسطی و در دوران جنگ های صلیبی، در دوران فراماسونری، در دوران استعمار و امپریالیسم در حق مردمان دیگر کشورها انجام داده است، ده ها برابر بیشتر از توحش „شرق“ است. ( برای مطالعه ی بیشتر رجوع کنید به کتاب سمیر امین به اسم اروپا مداری و کتاب کاوه یزدانی به اسم هندوستان، مدرنیسم و انحراف بزرگ. این کتاب یکی از مهمترین تحقیقاتی است که تاکنون در زمینه ی هندوستان انجام گرفته است و کاوه یزدانی رفیق انقلابی ما ده سال از زندگی خود را به صورت بی وقفه صرف نوشتن این کتاب کرده است. تاکنون صدها خلاصه نویسی توسط بزرگترین اساتید دانشگاه های معتبر جهان از این کتاب منتشر شده است و اگر کسی علاقمند باشد ان را به فارسی برگرداند می تواند با من تماس بگیرد تا نسخه ی پی دی اف را با اجازه ی نویسنده برایش ارسال کنم.India, Modernity and the Great Divergence: Mysore and Gujarat (17th to 19th C.))

نباید تعجب کرد که „آشغال هایی“ که به اسم پروفسور و محقق برای سازمان های اطلاعاتی اروپایی مشغول جاسوسی و گسترش افکار ارتجاعی جنگ طلبانه و امپریالیستی هستند، کسانی همچون ساموئل هانتیگتون این فاشسیت تمام عیار که دنیا را به جنگ بین فرهنگ ها تقسیم می کند و شرق را مکانی برای توحش و غرب و مسیحیت و بازگشت به بنیادهای اولیه ی مسیحی را می ستاید، از جانب امپریالیسم غربی تا این اندازه پوشش داده می شوند.

من پیرو فلسفه ی اخلاق مارکسیستی و به ویژه دوره ی مارکسیستی جورج لوکاچ این فیلسوف و متفکر برجسته هستم که در کتاب تزهای بلوم دقیق ترین تز خود در مورد فلسفه ی اخلاق را فرمول بندی می کند و می گوید که هر شهروندی از هر طبقه ی اجتماعی که باشد، مادام در مقابل توحش و بربریت سرمایه داری سکوت کند و با عمل خود یا سکوتش این مناسبات را بازتولید کند، یک مجرم است و باید محاکمه شود. نقل به مضمون از لوکاچ، تزهای بلوم

امثال ساموئل هانتیگتون که سمیر امین او و دانیل بل را مزدور سی ای ای معرفی کرده بود، از نقطه نظر فلسفه ی اخلاق مارکسیستی پیرو لوکاچ تنها مجرمان عادی نیستند، بلکه جنایتکاران جنگی هستند که نظریاتشان به کشتار سیستماتیک میلیون ها انسان مشروعیت داده است و با انان لازم است به عنوان جنایتکار جنگی همچون سران دولت های، مسئولین صنایع بزرگی که صنایعشان را در اختیار جنگ طلبی و انسان کشی قرار داده اند رفتار شود.

در مورد اعطای جایزه ی نوبل صلح به دو تا قربانی، قربانیانی که بلاهت و تجاهل و مناسبات برده دارانه ی سرمایه داری، ابژه بودن و شرق گرایی که غرب تبلیغ می کند، را بازتولید می کنند و به گفتمان های ارتجاعی تنوع فرهنگی نئولیبرالیستی و پست مدرنیستی را با عمل و پراکسیس خود دامن می زنند، تا اگاهانه یا ابلهانه نشان دهند که اروپاییان و دولت های اروپایی تنها غارتگران، جنگ طلبان، مسئولین فجایع انسانی در شرق واستعمارگران کشورهای موسوم به جهان سوم نیستند، بلکه تمدن و جامعه ی مدنی ایی هم در اینجا وجود دارد که در اینجا به یک „سیاه پوست“ و „رنگین پوست“ هم این امکان را می دهد، بعد از انکه قربانی بردگی و توحش جنگ طلبانه ی سرمایه داری غربی و امپریالیسم شد، یک جایزه ی نوبل و صلح هم بدهد، تا ریشه ی مساله را به فراموشی بسپارد. در این راستا بازگشت به نقد اقتصاد سیاسی و بررسی رادیکال جنگ طلبی و عروج بربریت و توحش داعش به عنوان محصول سرمایه داری غربی و صادره ی پست مدرنیسم نئولیبرال، نقد توجیه زن کشی و زن ستیزی زیر نام مالتی کالچرالیسم، تبلیغ و توجیه می شود، به صورت ریشه یی ضروری می شود.

ابژه یی که همیشه به عنوان ابژه دیده شده است، نمی تواند خود را از ابژه بودن رها کند، مادام برای براندازی سیستمی که ابژه گی را به خاطر موقعیت اقتصادی، شرایط جغرافیایی، „ملت“ و „قومیت“ به انسان تحمیل می کند، اقدام کند و قدم بردارد.

از نظر یک ابله بی شعور ممکن است این نشان از ترقی خواهی غرب باشد که جایزه ی نوبل صلح را به یک زن ایزدی و یک سیاه پوست می دهد، اما از نظر من این مساله نشان از اوج کثافت، دورویی و اخلاقیات ریاکارانه ی بورژوازی است، سیستم سرمایه داری غربی همان سیستمی است، که جنگجویان قهرمان ی پ گ و ی پ ژ، را که بر پوزه ی فاشیست های اسلامی و داعش افسار زدند، تروریست می خواند و پرچمشان را ممنوع اعلام می کند، اما به فاشیست های داعشی و نازی ها اجازه می دهد که در روز روشن با پرچم داعش و صلیب شکسته در خیابان های اروپا تظاهرات کنند.
رفیق ما ارش اذر را به خاطر نشر پرچم ی پ گ و ی پ ژ در المان دستگیر و زندانی کردند.

ما این کثافت و ریاکاری را نه می بخشیم و نه گول ان را خواهیم خورد. در زیر روکش سرمایه داری دمکراتیک یک سیستم هیولایی خوابیده است که توسط سرمایه مالی و صنعتی در حال جهانخواری است.

ساده لوح نباشیم!

حسن معارفی پور

درباره ی „ترور“ های اخیر در ایران

 
 
حسن معارفی پور
 
کمونیست ها هیچگاه مخالف „ترور“ علیه سرکوبگران دولتی نبوده و نیستند. لنین در کتاب چه باید کرد و در فصل اول ان به اسم „از کج شروع کنیم؟“ اعلام می کند که “ ما اساسا هیچگاه ترور را رد نکرده ایم و رد هم نمی کنیم“. او در ادامه می نویسد که ترور یکی از تاکتیک های مبارزاتی است که در شرایط مشخص ضروری است و باید به عنوان یک تاکتیک به ان نگریسته شود. نقد لنین در این فصل از کتاب که در ترجمه ی المانی ان به عنوان بخش اول کتاب چه باید کرد امده است به اتحادیه ی سوسیال دمکرات های روس بود که گرایشات اکونومیستی، شبه انارشیستی و دهقانی را نمایندگی می کرد و چند نشریه مختلف در ژنو منتشر می کردند. رابوچیه دئیلو (هدف کارگری مهمترین نشریه ی این جریانات پراکنده ی شبه انارشیستی بود) (رجوع کنید به چه باید کرد؟ فصل اول ترجمه ی المانی) از نظر لنین اشتباه این جریانات در این بود که انان ترور را به عنوان استراتژی و نه تاکتیک انتخاب کرده بودند، اما برای سوسیال دمکراسی (بخوانید کمونیسم، چون انزمان تمام احزاب کمونیستی خود را سوسیال دمکرات می خوانند) از جنس حزب سوسیال دمکرات روسیه، ترور فقط یک تاکتیک مبارزاتی بود که باید در شرایط خاص و برای مرعوب کردن دشمن و عقب راندنش از ان بهره گرفته می شد. (نقل به مضمون از چه باید کرد؟ لنین)
 
مساله این است که ترور با چه اهداف و مقاصدی، در راستای چه تاکیتک و استراتژی ایی و توسط چه گروه، سازمان، تشکیلات و حزبی انجام می گیرد. رد „ترور“ به صورت عام، به مثابه ی تاکتیکی برای عقب راندن دشمن یعنی تروریست دولتی و در تنگنا قرار دادن او از جانب هر جریان و حزبی که صورت بگیرد، اوج وقاحت و بهتر است بگویم رفورمیستی بودن و عدم درک از تروریسم دولتی و انحصاری را نشان میدهد. ملسم است که ما از اقدامات „ترور“ امیز برای مرعوب کردن دشمن مان یعنی جمهوری اسلامی، به مثابه ی دولتی که انحصار ترور را به اختیار خود در اورده است باید استفاده کنیم و نباید بالبداهه این قضیه را نفی کنیم. هر فعال جدی اپوزیسیونی، در هر کجای کره ی خاکی که باشد، اگر دستش به اوباش جمهوری اسلامی برسد و انان را ترور نکند، به نظر من یک خائن به بشریت است و باید به عنوان خائن و همدست مستقیم یا غیر مستقیم رژیم جمهوری اسلامی نگاه شود، چون جمهوری اسلامی هم از کشتن هیچ کدام از مخالفین خود نمی گذرد، در صورتی که امکان ان را داشته باشد.
 
عملیات مسلحانه اهواز که از جانب جمهوری اسلامی، مدیای نوکر، احزاب و جریان چپ و راست، ژورنالیست های نان به نرخ روز خور و فعالین منفرد، به عنوان ترور شناخته شد و محکوم شد، از جانب هر جریان و فرقه و سازمانی صورت گرفته باشد، اگر توسط خود رژیم برای مهندسی افکار توده یی و گسترش دامنه ی سرکوب سازمان دهی نشده باشد، که به احتمال زیاد کار رژیم است، نشان از اگرسیون و واکنش به تروریسم دولتی جمهوری اسلامی است و محکوم کردن ان در صورتی که توسط نیروهای اپوزیسیون یا فعالین اجتماعی با هر گرایشی که دارند، انجام شده باشد، از جانب اپوزیسیون جمهوری اسلامی از چپ تا راست، نشان از اوج وقاحت و بی سوادی و گژفهمی سیاسی است.
 
مردم در سطح وسیع در ایران به خاطر سیاست های جنگ طلبانه، تروریستی، نئولیبرالی، فاشیستی، امپریالیستی رژیم به ستوه امده اند و این رژیم جنایتکار و انسان خوار، خواب خوش از چشم کودکان سوریه یی، یمنی، فلسطینی، عراقی و کلیت مردم ایران به جز سرمایه داران و پاسداران حافظ این نظام گرفته است و به همراه متحدان و دشمنان جهانی اش، منطقه ی خاورمیانه و ایران را به گورستانی برای طبقه ی کارگر تبدیل کرده است. رژیم جمهوری اسلامی تا امروز با ترور مخالفین خود از کشتار سیستماتیک و قتل عام های دسته جمعی گرفته تا قتل های زنجیره یی و حمله به کوی دانشگاه و کشتن اعضای اپوزیسیون در خارج کشور و اعدام و شکنجه و گسترش جنگ در منطقه ی خاورمیانه، بزرگترین اقدامات تروریستی در سطح ساختاری را انجام داده است و تاکنون هم به پیش می برد، بنابراین مظلوم نمایی کردن پاسداران جنایتکار و فاشیست جمهوری اسلامی پس از حمله ی مسلحانه ی اهواز زیادی چندش اور و فرصت طلبانه است. توده ی مردم به ستوه امده از این دولت فاشیست و تروریست، نباید مظلوم نمایی جمهوری اسلامی را جدی بگیرند. بی گمان جمهوری اسلامی از این طریق در تلاش به نوعی حس ملی و میهن پرستانه دامن بزند تا عمر خود را مدت کوتاهی تمدید کند و از بحران ساختاری فعلی و مبارزات چند ماه اخیر که حاکمیت را به لرزه در اورده بودند و هر ان ممکن بود نظام و سران ان را برای همیشه به گورستان بسپارد، عبور کند و نفسی تازه کند. نباید به جمهوری اسلامی و جانیان این نظام اجازه داد، دوباره نفس بگیرند و این عملیات را بهانه یی برای کسب مشروعیت از طریق تشعشع احساسات فاشیستی و وطن پرستانه کنند.
 
جمهوری اسلامی به عنوان یک ذاتا تروریست و جنایتکار که دست به نسل کشی و جنوساید زده است و دهها و صدها هزار انسان را سیستماتیک به قتل رسانده است، باید توسط توده های مردم در اینده ی نه چندان دور محاکمه شود و سران این رژیم بعد از دادگاه های انقلابی و مردمی در مراکز شهرها با موشک روانه ی کره های دیگر شوند تا جنازه ی متعفنشان کره ی زمین را بیش از این به گند نکشد.
 
کسانی که اعدام را بی قید و شرط حتی برای سران جنایتکار جمهوری اسلامی و شکنجه گران این نظام رد می کنند، نه تنها پایه یی ترین مسائل مارکسیستی را درک نکرده، بلکه دشمن فاشیست و جانی خود را دست کم گرفته اند.
 
در همین روزها با خبر شدم که جریانات نئوفاشیست ایرانی که خود را „لیبرال“ و طرفدار دخالت نظامی به ایران اعلام می کنند و در کمال بی شرمی علیرغم تبلیغات سالیان اخیرشان برای ارتجاع سبز و بنفش امروز دست به دامان ترامپ فاشیست و دولت امریکا برای دخالت نظامی به ایران شده اند، شبکه یی فاشیستی به اسم فرشگرد را تشکیل داده که از همین امروز برای کمونیست ها شاخه شونه می کشد و ما کمونیست ها را غیر مستقیم تهدید به مرگ و جنوساید می کند. من به عنوان یک کمونیست فعال در عرصه های مختلف در المان از همین صفحه اعلام می کنم، که من به همان میزان در حال جنگ با جمهوری اسلامی هستم، به همان اندازه هم در حال جنگ با جریانات فاشیستی و نئوفاشیستی و شبکه های ارتجاعی مزدوری و مزدورپروری وابسته به عربستان سعودی، میت ترکیه و سازمان تروریستی سیا امریکا و غیره هستم و هر کدام از این اوباش را در اینده ی ایران ببینم به عنوان یک دشمن خونی می شناسم که یا باید با لودر از روی جنازه م رد شود، یا اگر موفق نشوم دستگیر شده راهی اردوگاه کار اجباری اش کنم، مجبور می شوم به راهکار های دیگری بر خلاف میل باطنی ام متکی شوم. به تمام طرفداران فرشگرد اعلام می کنم که ما دشمن هستیم و من با فاشیست ها وارد گفتگو نخواهم شد. تنها گفتگوی ما و شما فقط با یک زبان اعلام می شود و ان زبان قهر است. اگر شما نتوانی از ان زودتر بهره بگیری بازنده ایید.
 
مساله ی دیگر مساله ی دلقک قمارباز لمپنی به اسم رضا پهلویی که شب و روز در قمارخانه های مختلف امریکا با پول های که پدر جنایتکار و مزدورش از مردم ایران دزدیده بود، هنوز هم عشق و حال می کند است و برخورد این کره ی جد و اباد جلاد به عملیات مسلحانه ای اهواز است. نباید فراموش کرد که رژیم فاشیستی اسلامی ایران از دامن نظام شاهنشاهی زاده شد و پدر همین کره … کثافت کاخش را به مکان سینه زنی تبدیل کرده بود و هر چند سال یک بار سری هم به مکه می زد. این پفیوز های لجن بودند که اسلامی ها را در دامن خود پرورش دادند و اینگونه هیولای فاشیسم اسلامی را به جان بشریت انداخته و باعث به شکست کشانده شدن انقلاب 57 ایران شدند. ما اگر انتقامی بگیریم اول از اجداد رژیم فاشیست ایران یعنی ساواکی ها و اطرافیان کره ی محمد رضا پهلوی و بعد سران جمهوری اسلامی و اپوزیسیون فاشیست و ارتجاعی و جریانات نئوفاشیستی موسوم به سکولار دمکرات و مزدور غرب خواهد بود.
 
زنده باد دیکتاتور پرولتاریا
زنده باد اعدام انقلابی سران جمهوری اسلامی
مرگ بر رژیم جنایتکار، تروریست و امپریالیستی ایران
زنده باد سوسیالیسم
 

دستگیری آرش آذر در مونیخ آلمان تعرض افسار گسیخته به تمام آزادی های دمکراتیک است و باید به مقابله با ان برخاست!

رفیق مان آرش پناهجوی سیاسی و فعال کمونیست پناهندگی در آلمان، ساکن شهر مونیخ در شرایطی و به خاطر انتشار یک عکس از خودش با در دست داشتن یک پرچم از ی پ گ و ی پ ژ در فضای مجازی در همبستگی با کریم شامبرگر (رفیقی که به خاطر مورد مشابه بارها دادگاهی شده است) در اداره ی خارجیان المان دستگیر می شود، که فاشیست ها و نازی های المانی با همکاری مستقیم و غیر مستقیم دولت و پلیس در خیابان های این کشور عربده کشان مشغول شکار خارجیان و پناهجویان هستند و دولت و پلیس سرکوبگر نه تنها جلو تعرض فاشیستی و نژادپرستانه این تروریتس ها را نمی گیرد، بلکه بخشا بنزین بر روی اتش فاشیسم و نازیسم می ریزد و اتش ان را بیش از پیش تقویت می کند. در چند هفته ی اخیر مشخص شد که چگونه بالاترین مقامات پلیسی و اطلاعاتی المانی به همکاری با فاشیست ها محکوم شدند و دست انان یکی پس از دیگری جلو افکار عمومی رو شد. رئیس سازمان اطلاعات و امنیت المان „مااسن“ چند سالی است مشغول همکاری مستقیم با حزب نئوفاشیستی „آلترناتیو برای المان“ بوده است و زمانی که گند این رسوایی بالا زد، به جای زندانی کردن این فاشیست، شغل مناسب تری با سه هزار حقوق بیشتر از حقوق ماهیانه اش به عنوان رئیس سازمان اطلاعات امنیت (ب ان د) داده شد و حقوقش از 11 هزار و پانصد یورو به 14 هزار و پانصد یوروی ناقابل در ماه افزایش پیدا کرد. در شرایطی که فاشیسم و جنبش های نئوفاشیستی در سراسر اروپا مشغول سازماندهی و ایجاد فضای رعب و ترور هستند و دولت به عنوان ابزار سرکوب سرکوب شدگان و استثمار شدگان به فاشیسم نزدیک می شود و راهکارهای فاشیستی دوران هیتلر را در دمکراسی ریاکارانه ی بورژوایی دوباره ادغام می کند و با پناهجویان همچون حیواناتی که در باغ وحش اسیر هستند، رفتار می کند، در شرایطی که روزنامه های پرتیراژ المانی همچون بیلد تسایتونگ به صورت فاشیستی به پناهجویان حمله می کند و انان را انگل هایی می خواند که از سیستم رفاهی اروپا سوءاستفاده می کنند و دولت جلو ان را نمی گیرد، در دست گرفتن پرچم نیروهای ی پ گ و ی پ ژ که ارتجاع فاشیسم اسلامی و الترناتیوسازی فاشیستی ناتو را در هم شکستند، جرم می شود و تعقیب و زندانی در پی دارد. زمانی که زیهوفر این انگل راسیست و ضد انسان در راس حزب دست راستی و افراطی سوسیال مسیحی و وزیر کشور المان تولد 69 سالگی خود را با دیپورت 69 پناهجوی افغان جشن می گیرد، باید اعلام کرد که در چند قدمی فاشیسم هستیم.

آرش آذر یک نفر نیست، دولت المان با صدها آرش آذر طرف است. آن ها می توانند ما را به صورت فیزیکی حذف کنند، اما به هیچ وجه نمی توانند حقانیت مبارزه ی ما برای رهایی از سرمایه داری و فاشیسم و جنبش اجتماعی ایی که در مقابل تمام الترناتیوهای موجود در رئال پولتیک بورژوازی ایستاده است را نابود کنند. من شخصا هیچ گاه سمپاتی به ی پ گ و ی پ ژ نداشته و برخوردهای انان با ایران و رژیم اسد و بازی در رئال پولتیک خاورمیانه بین روسیه و امریکا و غیره را نمی توانم با هیچ منطقی قبول کنم و مرزبندی جدی با ناسیونالیسم چپ و ناسیونالیسم در هر شکلش دارم، اما اگر قرار است، حمل کردن پرچم ی پ گ و ی پ ژ، بهانه یی برای تعرض به ازادی های سیاسی و محدود کردن دامنه ی فعالیت های کمونیستی وبرابری طلبانه و پناهجویی ما باشد، ما باید از فردا برای زیر پا گذاشتن قوانین راسیستی و ضد بشری دولت المان و در اعتراض به کثافت و دورویی دمکراسی بورژوایی و در همبستگی با رفیقمان آرش آذر در سطح وسیع با پرچم ی پ گ و ی پ ژ به خیابان بیاییم. اگر نجنبیم این شتر دم در تک تک ما خواهد خوابید.

در مورد دولت مرتجع و سوسیال مسیحی بایرن که من مدتها پی شاین استان را استان قم اما از فرمت مسیحی ان خوانده بودم، باید بگوییم که تفاوتش با جمهوری اسلامی در این است که این مرتجعین هنوز به کشتار مخالفین سیاسی شان روی نیاورده اند، اگر امروز این ارتجاع را متوقف نکنیم فردا دیر است و فردا ممکن است به جای دستگیری ما را در منازل و محیط کار و رفت و امدمان ترور کنند.

همبستگی با آرش آذر
مرگ بر دولت مسیحی بایرن
حسن معارفی پور