عروج مجدد قتل های فاشیستی و زنجیره یی توسط دولت پنهان فاشیستی

در رابطه با ترور رئیس دولت استان هسن والتر لوبک Walter Lübcke به دست فاشیست ها

حسن معارفی پور

آیا موج دیگری از ترور و آدمکشی با همکاری دولت آلمان و سازمان اطلاعات و جاسوسی این کشور در راه است؟ بی شک جواب این سوال آری است.

با توجه به اینکه ده ها شبکه ی فاشیستی و انسان کش درون پلیس و ارتش آلمان از طریق چت های اینترنتی کشف و شناسایی شده اند و پلیس „غیرفاشیست“ در حال „کنترل“ پلیس فاشیست و „تلاش“ برای „عقلانی“ کردن فاشیسم دولتی و پلیسی است، بعید نمی دانم که در این گیر و دار سیاسی و کشمکش بین فراکسیون های مختلف بورژوازی، جناح فاشیسم میدان را به دست گرفته و نیروهای به ظاهر مخالف فاشیسم درون دولت را ناچار کند، که یا خود را با فاشیسم تطبیق دهند، یا همچون والتر لوبک رئیس دولت استان هسن و مدافع حقوق پناهجویان که وابسته به یک حزب راست و محافظه کار (دمکرات مسیحی) بود و تنها جرمش دفاع از پناهنده بود، مرگ را با جان بخرند. بدون شک این ترور ها در ادامه ی ترورهای زنجیره یی در سال های 1999 تا 2001 است. در این سال ها ما شاهد قتل های زنجیره یی به دست نیروی های فاشیست وابسته به سازمان جاسوسی آلمان هستیم که در مجموع 9 نفر قربانی می شوند. این قتل ها که به قتل دونر من (مرد ساندویج فروش) مشهور شده اند، در مجموع جان هشت نفر خارجی و یک پلیس زن را می گیرند. شبکه های فاشیستی تا دندان مسلح و تسلیح شده توسط سازمان جاسوسی آلمان هدف دیگری جز ترساندن جامعه از طریق کشتن خارجیان و مدافعین حقوق پناهندگی نداشته و ندارند. فاشیست ها و دولت پنهان فاشیستی درون دولت بورژوایی می خواهند از جامعه زهر چشم بگیرند و بگویند: اگر از خارجی ها دفاع می کنید باید مرگ را با جان بخرید. این سیاست به شکل دیگری توسط احزاب نئوفاشیستی همچون حزب آلترناتیو برای آلمان، نشریات نئوفاشیستی همچون مجله ی کمپاکت و یونگه فرایهایت، جنبش نئوفاشیستی پگیدا و جریانات موسوم به راست جدید و گروهای هویتی موسوم به ایدنتیتر در سطح گفتمانی در چارچوب رئال پولیتک بورژوازی المان دنبال می شود. وقتی رئیس سازمان جاسوسی آلمان ماآسن به همکاری با گروه های فاشیستی و نئوفاشیستی محکوم شد، نه تنها زندانی شد، بلکه ارتقای شغلی گرفت و دوهزار و چند صد یورو به حقوق ماهیانه اش به عنوان وزیر کابینه ی یکی از جنایتکارترین و فاشیست ترین سیاستمداران آلمان یعنی هورست زیهوفر، کسی تولد 69 سالگی اش را با دیپورت 69 پناهجویی افغانستانی جشن گرفت، منتصب شد.

ضرورت مقاومت مسلحانه در مقابل فاشیسم دیر یا زود به ما کمونیست ها و خارجی های مدافع آزادی و برابری تحمیل شود، چون دولت راستگرا و محافظه کار آلمان و دولت های امپریالیستی و نئوفاشیستی دیگر کشورها، نه جانب ما، بلکه جانب فاشیست ها و انسان کشان را خواهند گرفت و وقتی که دستگاه های اطلاعاتی مانند ترورهای زنجیره یی اسلحه و امکانات برای تروریست های فاشیست جور کنند، پناه بردن به جلاد تروریست و فاشیست همکار ان جلاد دیگر در این وضعیت حماقت محض است. همبستگی طبقاتی و توده یی در مقابل این موج ترور فاشیستی ضروری تر از شام شب است. دیر یا زود راست جامعه تلاش خواهد کرد با این موج ترور به صورت جنبشی همکاری کند و همین سیاست مدارن که با افسار تمدن (کراوات) در پارلمان های اروپا گفته های راسیستی را در „شرایط“ „دمکراتیک“ بی ترس و واهمه بیان می کنند و مورد تشویق قرار می گیرند، پس فردا با یوزی و کلاشینکف به همراه شعبان بی مخ های فاشیست دور و برشان به جان من و توی نوعی نیفتند. هر کجا هستید شبکه های انقلابی و رادیکال برای مقاومت در مقابل فاشیسم و ترور فاشیستی و دولتی سازمان دهید. دست مردم را در دست هم داده و با جلسات هفتگی و راه اندازی بحث سیاسی هم خود و هم دیگران را سازماندهی کند. باید امادگی ذهنی مقاومت در مقابل هیولای فاشیسم پدید اید در غیر این صورت جامعه مثل یهودی های دوران هیتلر بدون کوچکترین مقاومتی تسلیم مرگ می شود.

فاشیسم عقیده نیست، تبهکاری است. تبهکاری جرم است، پس یک فاشیست بالفعل مجرم است و جای مجرم نه در جامعه، بلکه پشت میله های زندان است. وقتی دولت با فاشیسم همکار است و بخشی از دولت به ویژه بخش های فوق پلیسی اش فاشیستی است، پس نمی توان از فاشیست و تبهکار انتظار بازگرداندن حقوق کسانی که در این جامعه حقوقشان پایمال شده و می شود، را داشت. بنابراین باید قانونی که از فاشیست حمایت می کند و یا توسط فاشیست ها اجرا می شود، با تمام قدرت لجن مال کرد و به صورت فراقانونی برای نابودی فاشیسم سیستماتیک، دولتی و اجتماعی وارد مبارزه ی قهرامیز شد. قهر انقلابی خشونت نیست، بلکه در هم شکستن خشونت سازمان یافته ی دولتی و پلیسی است. قهر انقلابی بر خلاف خشونت فاشیستی و ضد انقلابی به رهایی ختم می شود. اگر مجموعه یی فاشیست مانع سر ما برای رسیدن به رهایی هستند، چاره یی جز برداشتن انان به روش های انقلابی و با قهر برای رسیدن به رهایی نداریم.

می خواهی برده بمانی و توسط فاشیست ها تکه پاره شوی قهر انقلابی را خشونت خطاب کن، نمی خواهی مثل گوساله گردنت را بزنند، انقلابی شو، به یک تشکیلات انتی فاشیستی بپوند، اگر نیست یک تشکیلات کمونیستی و انتی فاشیستی درست کن و دیگران را به جنگ علیه فاشیسم دعوت کن و سازمان بده. ما با فاشیست ها در حال جنگ دائمی هستیم و بین ما و انان نمی تواند گفتمانی برقرار شود. تنها قانونی که بین ما و انان وجود دارد، قانون طبیعت است، یا آنان ما را می کشند و یا ما انان را برای همیشه به گور خواهیم سپرد.

زنده باد انقلاب سوسیالیستی
مرگ بر فاشیسم
نابود باد دولت بورژوایی عامل اصلی بازتولید فاشیسم

„تفاوت کمونیست های اروپایی با کمونیست های „اورینت

حسن معارفی پور

من به شدت به کلمه ی „اورینت“ که زمانی مفهومی ضد عقلانی برای تحقیقات بی مایه ی اکادمیک ابلهان پست مدرنیست نماینده ی نابودی عقل برای مشروعیت پیدا کردن این گفتمان نولیبرالی در کنار گفتمان امپریالیستی حاکم شده بود، حساسیت دارم و حتی الامکان سعی می کنم از به کار بردن این ادبیات ضد انسانی پرهیز کنم. در اینجا هم این کلمه را در گیومه گذاشته ام تا مرزبندی خود را با به کار بردن این کلمه نشان دهم

خوشبختانه با گسترش اینترنت همه به انبوهی از اطلاعات دسترسی پیدا کرده اند، بدبختانه اکثریت مردم این اطلاعات را یا نمی خوانند و یا اگر بخوانند مثل بقال ها و رانندگان تاکسی یک نوکی به هر قسمت از روزنامه زده و بعد ان را توی سطل زباله می ریزند. جریان اکثریت قریب به اتفاق „روشنفکران“ و „متفکران“ ما هم همین شده است. هر کدام نوکی به یک استاتوس فیس بوکی زده و ان را به کلی رها می کنند. هر کسی یک خرده اطلاعاتی دارد که می توان گفت در حد صفر است. همه در مورد هر چیزی اظهار نظر می کنند، اظهار نظرها البته بی نهایت سطحی و به دور از هر گونه منطق و اندیشه و عمق است. کسی دیگر به دنبال توضیح و تشریح انتقادی مفاهیم نیست. در میان „نویسندگان“ و „صاحب نظران“ فارسی زبان وضعیت واقعا فاجعه است. انان هر روز بیشتر سطحی تر می شوند و سطحی تر می نویسند. بیشتر „چپ“ ها و „کمونیست“ های „اورینت“ تصور می کنند که خواننده مفاهیمی همچون سوسیالیسم، کمونیسم، مبارزه ی طبقاتی، دیکتاتوری پرولتاریا، حزب، انقلاب، طبقه ی کارگر ووو را می دانند و در مورد ان اطلاعات دارند، لذا کسی خود را موظف به توضیح این مسائل نمی داند، البته اگر کمونیست های „اورینت“ خود اطلاعاتی در این زمینه داشته باشند، که به نظر من اطلاعات خودشان هم اغلب ناقص، وارونه و امیخته به ایدئولوژی بورژوایی است. یکی از رفقا تعریف می کرد که اعضای رهبری حزب „کمونیست“ „کارگری“ ایران (بخوانید مجاهدین آتئیست و پان ایرانیست) از حزب سوسیال دمکرات آلمان دفاع کرده اند و وقتی این رفیق که الان خوشبختانه از این محفل ارتجاعی موسوم به کمونیست جدا شده است، سوال کرده است که شما به چه دلیل از حزب سوسیال دمکرات آلمان که یک جریان نئولیبرال و امپریالیستی است، دفاع می کنید؟ در جواب بهش گفته بودن که اعضای این حزب هنوز به همدیگر را Genosse یعنی رفیق خطاب می کنند و چون رفیق یک واژه ی چپ است و چپ ها به کار می برند، پس باید نتیجه گرفت که حزب سوسیال دمکرات آلمان هم چپ است!!! آدم زمانی که این میزان از بی شعوری را در جواب این اعضای کمیته ی مرکزی این حزب که به مفهوم کمونیسم و کارگر همچون کنه اویزان شده است، می بیند و می شنود، تنها می تواند حزب کمونیست کارگری ایران را یک جریان ارتجاعی نئولیبرالی بخواند.

کمونیست های اروپایی ممکن است در برخورد به رئال پولیتیک مانند ما رادیکال و انقلابی عمل نکنند و بخشا به خاطر شغل و زندگی و یا ترس خود را با این شرایط تطبیق داده و بدهند، اما انان جدی هستند، تئوری تولید می کنند، روی مفاهیم سال ها مطالعه می کنند، حرف مفت و بی ارزش و بی مایه نمی زنند، راجع به مساله یی که اطلاع ندارند، نمی نویسند. اول مطالعه ی جدی می کنند و بعد وقتی فهمیدند می نویسند. تفاوت اینجاست. الان اگر تله ویزیون بی بی سی با هر کدام از چپ های ایرانی تماس بگیرد و بگوید نظرت راجع به سیاه چاله ها چیست؟ یا دیالکتیک استعلایی کانت را توضیح بده و یا چیزی در این مایه ها. این چپ های ایرانی بدون اینکه یک ثانیه فکر کنند و یا از این تله ویزیون امپریالیستی وقت بخواهند که حداقل در این زمینه مطالعه کنند، فورا شروع به نظر دادن می کنند. نکنید دوستان. دست از پراکنده خوانی و پراکنده گویی و پرت و پلاگویی بردارید. با خودتان و جامعه صادق باشید تا مردم جدی تان بگیرند وگرنه من شخصا وقت ندارم خزعبلات شما را بخوانم و با گوش دادن به برنامه های تله ویزیونی شما تنها می توانم به حماقت، جهالت و احمق فرض کردن مخاطب از جانب شما بخندم.

سربازان

 

بتینا وگنر
ترجمه ی حسن معارفی پور
مقدمه ی از مترجم
ترجمه ی این آهنگ را در شرایطی که خطر جنگ بر روی سر جامعه ی ایران و خاورمیانه همچون شمشیر داموکلس در حال گشت و گذار است، به تمام مخالفین جنگ، به تمام کسانی که علیه بربریت و توحش سرمایه داری مبارزه کرده و می کنند و حاضر نیستند برای حاکمان و سرکوبگرانی که به اسم سرزمین پدری فرزندان مردم، پدر و مادر کودکان را بی پناه را به جنگ می فرستند، خود را به کشتن دهند، تقدیم می کنم. این اهنگ تقدیم به تمام کسانی که نه علیه سربازان دیگر کشورها، بلکه علیه دولت „خودی“، یعنی بورژوازی ناسیونالیست و ناسیونالیسم بورژوایی „ملی “ و میهنی دست به اسلحه می برند و برای سرنگونی سیستم سرمایه داری از هیچ مبارزه ی ولو مبارزه ی مسلحانه دریغ نمی کنند، هم تقدیم می کنم.
یکی از دلایلی که من آهنگ های بتینا وگنر را ترجمه می کنم، محتوای بسیار قوی در قالب کلمات بسیار محدود است. بی شک بتینا وگنر تنها یک ترانه سرای رادیکال و انقلابی نیست، بلکه او یک متفکر است که فکر انقلابی و رادیکال تولید می کند و خلاقیت او در این است که پیچیده ترین مفاهیم را در قالب کوتاه ترین متون تشریح می کند.
یکی از دلایل دیگری که من به سراغ ترجمه ی این آهنگ ها می روم این است که ما در عصری زندگی می کنیم که نابودی عقل از طریق دولت در قالب ایدئولوژی در ذهن میلیون ها نفر از شهروندان ریخته می شود و بیگانگی انسان با انسانیت از طریق الودگی به ایدئولوژی طبقات دیگر شکل می گیرد. بدبختانه احزاب و نیروهای سیاسی به اصطلاح چپ و کمونیست ایرانی هم از این مساله جدا نیستند. اکثریت این جریانات به اصطلاح چپ و کمونیست نماینده ی بازتولید نابودی عقل از طریق چسپیدن به فرم و رها کردن ماهییت هستند. اکثریت اعضای کمیته ی مرکزی و رهبری این احزاب هیچ دانش مارکسیستی و کمونیستی نداشته و ندارند و همانطور که بتینا وگنر در این آهنگ اشاره می کند، شعارهای توخالی جای فهم و شعور را در میان آنان گرفته است.
هر کدام از این احزاب و نیروها شب و روز شعار زنده باد سوسیالیسم و مرگ بر جمهوری اسلامی می دهند، بدون اینکه سوسیالیسم را بفهمند و ماهییت جمهوری اسلامی را به عنوان یک دولت مدرن بورژوایی با سیاست های فاشیستی و نئولیبرالی بفهمند. اینجاست که این نفهمی و نداشتن دانش تئوریک باعث می شود، کلی گویی های احمقانه، جای تحلیل های عمیق و طبقاتی متکی به عقلانیت و فهم را بگیرند. در این شرایط و با توجه به اینکه ما در دوران نابودی عقل به سر می بریم، رجوع به عقلانیت را اگرچه دشوار اما محتمل می دانم. من حاضرم سال ها منزوی باشم، ولی حاضر نیستم با مالتی توده ی نماینده ی ایدئولوژی بورژوایی، نماینده ی شعارهای کلی و در یک کلام نماینده ی نابودی عقل همراهی کنم. من خلاف جریانم، شما هم به خلاف جریان بپیوندید!
علیه جنگ وعلیه تروریسم دولتی و بین المللی سازمان یافته ی دولت های بورژوایی باید مردم را قبل از هر چیز اگاه کرد، که گوشت دم توپ طبقه ی بورژوازی نشوند.
….
سربازان
هر کشور فرزندانش (پسرانش) را به حوزه غیرت (ناموس) قسم می ده، با سلاح و کلاه خود و اونیفورم غرور.
و در دایره ی لغات سربازان یک „نه“ بلند غائب است،
چون این کلمه ی (نه) شامل روحیه ی جنگجویی نمی شود
یکی برای هیتلر جانش را فدا می کند و دیگری برای سرزمین پدری اش آلمان،
آمریکا هم سربازانش را در ویتنام رها می کنند تا کشته شوند
آنکه اسم استالین را نجوا می کند، تا امروز ناشناس مانده است.
همه برای یک برنامه یی کشته شدند.
یکی به نام عیسی مسیح شمشیر می کشید، دیگری برای محمد (پیامبر اسلام) می جنگد
در این میان هم شعار جای خود را به فهم می دهد.
یکی برای ایده هایی می کشد، که خودش نمی فهمد.
آیا او کور است؟ آیا او تنوشته ی روی دیوار را نمی بیند؟
در میان یادبوهای قهرمانان، هیچ مرده یی برنده نیست،
سربازی که بر زمین افتاده است، پیروزی برایش بی معنی است.
اگر او سیاه، زرد، سرخ پوست یا سفید پوست باشد، یک چیز انان را گرد هم می اورد:
همگی برای صاحبان قدرت (دولتمردانشان) در جنگ کشته شدند.
یک سرباز هم (می تواند) یک پدر باشد، پسر کسی و شوهر کسی دیگر،
او عاشق مادرش، زنش و بچه اش است.
این دیگر جنون است که یک عاشق هم می تواند انسان بکشد،
کسی که دیگران بهش عشق می ورزند.
اگر سربازان همگی در سطح هزاران نفری با گفتن نه „برادرانه“ متحد شوند
و از پشت کانال های جنگ دست اتحاد به سوی هم دراز کنند،
آن زمان زندگی بر روی زمین بلاخره انسانی تر (انسان دوستانه تر) خواهد شد،
در این وضعیت دیگر نیازی به اخطاریه ی روی دیوار نخواهد بود

….

 

SOLDATEN SONGTEXT

Jedes Land schwört seine Söhne auf das Feld der Ehre ein
mit Gewehr und Helm und stolzer Uniform.
Und im Wortschatz des Soldaten fehlt des lautgesproch’ne „Nein“,
denn dies Wort entspricht nicht kämpferischer Norm.Einer starb für Adolf Hitler und für’s Deutsche Vaterland,
und Amerika ließ sterben in Vietnam.
Der den Namen Stalins hauchte, blieb bis heute unbekannt.
Alle starben sie für irgendein Programm.

Einer focht im Namen Christi, einer kämpft für Mohammed
und Parole wird Ersatz für den Verstand.
Einer tötet für Ideen, die er selber nicht versteht.
Ist er blind? Sieht er die Schrift nicht an der Wand?

An dem Denkmal für die Helden hat kein Toter je geweint,
ein gefallener Soldat kennt keinen Sieg.
Ob sie schwarz, gelb, rot, ob Weiße, hat sie eines doch geeint:
Jeder starb für seine Mächtigen im Krieg.

Ein Soldat ist auch ein Vater, jemands Sohn und jemands Mann,
liebt die Mutter, liebt die Frau und liebt sein Kind.
Es ist Wahnsinn, dass ein Liebender auch Menschen töten kann,
die genauso wie er selber liebend sind.

Wenn Soldaten sich verbrüdern durch ein tausendfaches „Nein“
und sie reichen über’n Graben sich die Hand,
kann das Leben auf der Erde endlich menschenfreundlich sein,
und es braucht nicht mehr die Mahnung an der Wand.

 

فلسفه ی جنگ

حسن معارفی پور

مقدمه

تمام جنگ هایی که در تاریخ جامعه ی انسانی به وقوع پیوسته اند، با نظریه ی ارتجاعی „پیروزی خیر بر شر“ مشروعیت یافته و توجیه شده اند. ایمانوئل کانت به عنوان کسی که با بازسازی تئولوگی و „سکولاریزه“ کردن مسیحیت نقشی به مراتب بیشتر از مارتین لوتر داشته است، در کتاب „به سوی صلح ابدی“ می نویسد که „ما همیشه در موقعیت جنگ به سر می بریم“. کانت که ایده ی صلح ابدی را از یک موضع بورژوایی بررسی می کرد و توهم صلح ابدی بین دولت هایی که جنگ یکی از اصلی ترین استراتژی انان است، در سر داشت، هیچ گاه نتوانست از موضع اقتصاد سیاسی و نقد اقتصاد سیاسی به جنگ برخورد کند و همیشه از یک موضع حقوقی و روبنایی این مساله و مسائل دیگری از این قبیل را بررسی می کرد. نظریه ی کانت که تاکنون در تمام سیستم های دولتی، حقوقی، ان جی او های بورژوایی، اکادمی های مختلف در سطح جهان به کار گرفته می شود، اتوپوپی بورژوازی „پاسیفیست“ تازه به دوران رسیده بود، که بعد از کانت توسط خود همین بورژوازی که مرحله ی „انقلابی“ خود را پشت سر گذاشته، ارتجاعی و محافظه کار شده بود، همین نظریات در ابعاد مختلف و وسیع، از جانب „بورژوازی“ هومانیست“ برای „صلح“ بین دولت های بورژوایی و همچنین „جنگ های بشردوستانه“ به کار گرفته می شوند. کانت را باید به عنوان یکی از نمایندگان اصلی عصر روشنگری و ایدئالیسم استعلایی المانی به رسمیت شناخت، همان کانتی که علیرغم تلاشش برای جدا کردن اکادمی فلسفه از „اکادمی“ (بخوانید طویله) ی تئولوژی در کتاب „دین تنها در محدوده ی عقل“ تمام تلاشش را به کار گرفت، تا از جنبه „ضد عقلانی“ دین بکاهد و مسیحیت را „“عقلانی“ کند و از جنبه های وحشیانه و بربریستی آیین مسیحیت به نفع جنبه های „هومانیستی“ ان بکاهد. کانت اما خود به مانند دیگر فلاسفه ی المانی قبل و بعد از خود، وامدار جدی مسیحیت و به ویژه پروتستانیسم بود، او علیه انقلاب های بورژوایی از جمله انقلاب کبیر فرانسه 1789 بود و خود را پیرو پر و پا قرص „انقلاب در اندیشه“ می دانست. کتاب های او از جمله همین کتاب „دین تنها در محدوده ی عقل“، „متافیزیک اخلاق“، „نقد عقل محض“ و دیگر اثارش، به شدت متاثر از یک خوانش „عقلانی“ از دین و ان هم مسیحیت و پروتستانتیسم بودند و تابع همین نگرش مثبتش به آیین مسیحیت، اعلام کرد که „انسان ذاتا شر است“ و ما باید او را به طرف „عقلانیت“ و „خیر“ هدایت کنیم. در واقع می توان گفت که کانت به مثابه ی فیلسوف و „روح“ زمانه ی خود، به عنوان نماینده ی „عقلانیت گرایی“ در چارچوب منطق بورژوازی، محصول شرایط عصر روشنگری و شکل گیری نظام های بورژوایی در فرمت پرمتیو و ابتدای ان خواند. „عقلانیت“ نظری و عملی کانت، که در اثار مختلفش از جمله „نقد عقل محض“، „نقد عقل عملی“، „دین تنها در محدوده ی عقل“، „متافیزیک اخلاق“ و کتاب „به سوی صلح ابدی“ بارها و بارها تکرار شده است، نیم میلیمتر فراتر از جمهوری دمکراتیک (بخوانید بورژوازی) نرفته و نمی رود. کانت حتی در برخورد به سیستم مونارشی (سلطنت مطلقه) و شاه به شدت ارتجاعی برخورد می کرد و به نگهداشتن شاه در سمت خود در چارچوب یک سیستم قضایی جمهوری بورژوایی و دمکراتیک معتقد بود. اگر بورژوازی „انقلابی“ فرانسه با انقلاب 1879 شاه را حاشیه یی کرده و او را به گیوتن سپرده بود، „حضرت“ کانت به شدت مخلص پادشاه بود و در نامه های مختلفی که به فریدریش ویلهلم دوم نوشته است این خلوصی نیت به پادشاه را به شکلی حقیر امیز بیان کرده و نشان می دهد و همچنین اعلام می کند که در جمهوری دمکراتیک مورد نظر او هیچ اشکالی ندارد، که شاه در قدرت بماند. او می گوید، که حتی شاه لازم است در جمهوری دمکراتیک، به قانون اساسی جمهوری دمکراتیک احترام بگذارد و حق ندارد قانون اساسی را زیر پا بگذارد. در واقع می توان کانت را نماینده ی نوعی بورژوازی با ساختار سلطنت مشروطه خواند. هگل در کتاب „فلسفه ی تاریخ انسانی“ موضع دوپهلوی خود در مقابل انقلاب فرانسه و اتکا به محافظه کاری در مورد عدم نیاز به انقلاب در المان، اگرچه فلسفه ی کانت را به شدت نقد می کند و یک گام از او جلو تر می رود، اما خود هگل بسان کانت در مورد ویژه ی المان به شدت مجذوب پروتستانتیسم است و معتقد است که پروتستانیسم همان کار انقلاب فرانسه را در المان به پیش برده است و دیگر اینجا نیازی به انقلاب نیست. بی دلیل نیست که برخی هگل را به درست مرتجع و محافظه کار در برخورد به پدیده ی انقلاب در المان خوانده و برخی از جمله مارکسیست ها هسته ی نظری دیالکتیکی او را انقلابی و خود او را یک مرتجع می خوانند. فلسفه ی حقوق بورژوایی، یک فلسفه ی محافظه کارانه است و برخلاف ادعایش که می گوید منافع و ازادی „فرد“ در جامعه را نمایندگی می کند، عملا فردیت و انسانیت را در وجود بالای نود درصد افراد در جامعه از اقشار طبقه ی پایین کشته و نابود می کند. بنابراین تعابیر کانت این مرتجع ضد زن با گرایشات ارتجاعی و میهن پرستانه، (که به اقرار خودش، مردمان دیگر کشورها لیاقت حقوق شهروندی را ندارند، اگر حتی „پزشک“ باشند، ولی یک المانی نجار می تواند „شهروند“ باشد و جای زن اشپزخانه است و غیره)، آزادی لیبرالی، یک برداشت ناقص، دست و پا شکسته از ازادی است و اگرچه ممکن است „جذابیت“ ظاهری داشته باشد، اما هسته ی ان چیزی جز بردگی اقتصادی برای انسان نیست.

کانت تابع همین نظریات ارتجاعی و محافظه کارانه اش و پایبندی اش به „قانون“ خدا و قانون „خرد“، خود انقلاب کبیر فرانسه را امری „نامشروع“ می دانست و معتقد بود که باید از طریق رفرم حاکمیت کلیسا بر روی زمین را تغییر داد و انقلاب خط قرمز او بود، چون او انقلاب را „نقض“ „حقوق“ „بشر“ می خواند و اتفاقاتی که در انقلاب می افتاد را „خطرناک“ و ضد „حقوق بشر“ ارزیابی می کرد. پیرو همین نظریه ی ارتجاعی او در کتاب „دین، تنها در چارچوب های عقلانیت“ به اشتی مذهب و کلیسا و عقلانی کردن قدرت „خدا“ در روی زمین معتقد بود. کانت به عنوان یک آگنوسیست، برخلاف آگوستین نه تلاشی برای اثبات خدا می کرد و نه وجود یک خالق را رد می کرد. او هیچ گاه به نقد ماتریالیستی و رادیکال مذهب نپرداخت و معتقد بود که یک شهروند می تواند هم اتوریته ی کلیسا را قبول کند و همزمان هم به قوانین بورژوایی پایبند باشد و اتوپی مورد نظر او این بود که قانون خدا بر روی زمین عقلانی شود.
فارغ از این خزعبلاتی که امروز کل فلسفه ی لیبرالی خود را به ان وصل می کند، باید اعلام کنم، که هیچ مذهبی در جهان از گذشته تاکنون عقلانی نبوده اند و هیچ سیستم اقتصادی و لیبرالی نه در تئوری و نه در عمل توانسته است منافع بشر به طور عام را پوشش دهد و یا ان را اشباع کند. در نقض برهان ابلهان و جریانات بورژوایی که سوسیالیسم را اتوپی قلمداد می کند، باید بگویم که نمایندگان بورژوازی و کسانی که موضع بورژوایی و لیبرالی را نمایندگی می کنند، خود جزو اتوپیست ترین هایی هستند که فکر می کنند حقوق انسان ها در چارچوب نظام بورژوایی با „رعایت“ „قانون“ می تواند تحقق پیدا کند و و غیره! آنان نیازی به تغییرات رادیکال و انقلابی در نظام سرمایه داری نمی بینند و در اتوپی یک سرمایه داری „انسانی“ و „عقلانی“ در بهترین حالت به سر می برند. مساله ی قانون مداری و پایبندی به قانون اساسی برای کسی که معضل و مشکل نان دارد، نمی تواند کوچکترین اهمیتی داشته باشد، چون حیاتی ترین منافع او از جمله نان توسط سیستمی که در اقتصاد بر سر اساس بهره کشی انسان از انسان بنا نهاده شده است، اشباع نمی شوند. برای یک کارگری که قانون مداران پایه ترین حقوق انسانی او را لگدمال می کنند، قاعدتا مسخره است که ازش درخواست کنیم به این قوانین احترام بگذراد. فلسفه ی لیبرالی و بورژوایی اتوپی صلح و زندگی انسانی را از طریق ایدئولوژی رسمی و دولتی بازسازی می کند و به ایدئولوژی عمومی در جامعه تبدیل می کند. در مقابل این تفکر محافظه کارانه، لیبرالی و قانون مدارانه که در المان شدیدا ریشه دوانیده است، ما شاهد هستیم که، در فرانسه وکلای این کشور کتاب قانون اساسی را به زباله می اندازند و اعلام می کنند، که این قانون بورژوایی منفعت طبقات ستمکش و اکثریت جامعه را نمی تواند نمایندگی کند.
زمانی که مردم گرسنه اند و دست به قیام می زنند، ان زمان تمام قوانینی که توسط مرتجعین محافظه کار مدافع وضع موجود نوشته شده است را به زباله دان خواهند انداخت و قوانین جدیدی با هر انقلاب به عنوان قانون اساسی تدوین خواهند شد. بنابراین تصورات محافظه کارانه ی کانت و لیبرال ها در مورد پایبندی به قانون تنها در خدمت جنایتکاران جنگی و طبقه ی مسلط استثمارگر برای امتداد به حیات نظامی که نابودی ان یک ضرورت برای انسان های تحت ستم است، عمل کرده است و کوچکترین ربطی به حقوق کارگران و زحمتکشان نداشته و نمی تواند داشته باشد.

با شکل گیری بازخوانی مجدد کانت در قرن 20 ما شاهد یک موج ضد عقلانی هستیم که در جامعه شناسی زیر نام „نئوکانتیسم“ یا نئو کانت گرایی شناخته شده است. از جمله برجسته ترین متفکران این عرصه کسانی جز ماکس وبر جامعه شناس لیبرال، وطن پرست، طرفدار امپریالیسم و جنگ و جورج زیمل نیستند. لوکاچ در اثار مختلف خود از جمله کتاب سه جلدی „ویرانی عقل“، این نمایندگان ویرانی عقل و امپریالیسم را با شدت تمام نقد کرده است و مواضع انان را در راستای خدمت به امپریالیسم خوانده است. به جز ماکس وبر، ماریا وبر همسر ایشان، یکی از زنان مطرح عصر خود، کسی که ماکس وبر در سند ازدواجش از او رسما درخواست کرده بود وارد دنیای فلسفه ی معرفت شناسی نشود و او هم امضا کرده است، چون وبر زنان را در این حد نمی دانست، که معرفت شناسی را درک کنند، از طرفداران و مبلغین پرو پا قرص جنگ بود. ماکس وبر این خدای جامعه شناسی بورژوایی و چپ های لیبرال در دوران جنگ به همراه همسرش، تئوری پرداز جنگ امپریالیستی اول و میهن پرستی المانی بودند و روابط بسیار خصمانه یی حتی با حزب سوسیال دمکرات المان به رهبری کائوتسکی مرتد و طرفدار پر و پا قرص جنگ، داشتند. این در حالی بود که حزب سوسیال دمکرات المان عملا به جبهه ی راست و ارتجاع پیوسته بود و مدافع پر و پا قرص جنگ بود و زیر نام دفاع از وطن و ضرورت حفظ کلونی (مستعمرات) کمونیست های مخالف جنگ و طرفدار انقلاب را خیانت محکوم می کرد و در سال های 1918 تا 1919 با همین تئوری های ضد بشری و شووینیستی، با همکاری حزب سوسیال دمکرات با سلطنت مطلقه و فاشیست های فرای کورپ، مبارزات کمونیستی و انقلابی برای سرنگونی شاه و سلطنت مطلقه را به خاک و خون کشاندند.
بازخوانی دیگر‌ی که از کانت ارائه شد، توسط مکتب فرانکفورت صورت گرفت. آدورنو و هورکهایمر در کتاب مشترکشان دیالکتیک روشنگری، تلاش کردند کانت را بازسازی کنند و با اذعام فلسفه ی کانت، هگل، بخشا مارکس و روانکاوی فروید، تفسیر مثبتی از کانت ارائه دهند. هابرماس از بازماندگان مکتب فرانکفورت از آدورنو و هورکهایمر فراتر رفته و تلاش می کند، فلسفه ی کانت را برای „کنش متقابل“ „عقلانی“ بین دولتمردان به کار بگیرد. هابرماس برخلاف ارزیابی های راستگرایان و سوسیال دمکرات های ایرانی به مراتب از کانت مرتجع تر و محافظه کار تر است.

سرمایه داری و جنگ

جنگ برای نظام سرمایه داری به قول لنین ادامه ی سیاست، با ابزارهای دیگر است. جنگ در واقع پیرو نظریه ی „سوسیالیست“ انتی مارکسیست یعنی جوزف شومپیتر چیزی جز „تخریب خلاق“ یا „خلاقانه“ با هدف بازسازی سرمایه داری نیست. چه خلاقیتی در تخریب و نابودی بشریت و کره ی زمین وجود دارد، من یکی نمی دانم. یک ماشین به همان میزان که به سوخت نیاز دارد، سرمایه داری هم به همان میزان به جنگ نیازمند است و سرمایه داری و جنگ بدون یکدیگر غیر قابل تصور اند. برای درک دلایل جنگ در سرمایه داری لازم است نظریه ی بحران مارکس را خواند. بحران در سرمایه داری غیر قابل پیشگیری است و جنگ در واقع پاس دادن بحران از طریق نابودی بخشی از سرمایه ی ثابت برای بازسازی نظام سرمایه داری و عبور از مرحله ی بحران از طریق نفس تازه کردن و سرمایه گذاری مجدد بعد از جنگ است. منطق سرمایه داری برای کنترل بحران چیزی جز جنگ و سیاست توسعه طلبی مدافعین „خیر“ علیه نمایندگان „شر“ نیست. این نظریه در کتاب امپریالیسم اخرین مرحله ی سرمایه داری به دقیق ترین شیوه توسط لنین فرمول بندی شده است. لنین یکی از ویژگی های اصلی سرمایه داری امپریالیستی را جنگ طلبی و شروع جنگ برای صدور سسرمایه ی به جای کالا می خواند. او اویژگی های دیگری چون انحصاری شدن سرمایه در دست شرکت های مولتی ناسیونال و ادغام سرمایه ی صنعتی در سرمایه ی مالی و غیره را بر شمرده و همچنین به اتمام تقسیمات ارضی دیگر سرزمین ها بین دولت ملت ها و تقسیم مجدد بین تراست های انحصاری اشاره می کند.
فلسفه ی لیبرالی و بورژوایی، این فلسفه ی وارونه و ضد بشری ضرورت پیروزی „خیر بر شر“ را همیشه در بوق و کرنا کرده است و از این طریق جنگ ها را „مشروع“ و „بشردوستانه“ خوانده است. اکثریت مردم هم یا این فلسفه و تئوری که در واقع ایدئولوژی دولت سلطه گر و طبقه ی سرمایه دار است یا پذیرفته اند، یا در مقابل این نظریه ی توطئه که توسط باندهای جنایتکار و تروریستی علیه مردم بی دفاع دیگر کشورها، به بهانه ی مبارزه با تروریسم و غیره تبلیغ و ترجویح و در ادامه ی ان جنگ ها به جریان می افتند،کوچکترین واکنشی نشان نمی دهند و پاسیو هستند. هزاران سرباز امریکایی به امید گرفتن بورسیه ی تحصیلی و برای جنگ با „شر“ و دفاع از „خیر“ با همین فلسفه و ایدئولوژی وارونه روانه ی کارزار مرگ می شوند و بر روی انسان های بی گناه بدبخت تر از خودشان اتش می افروزند.
در این شکی نیست که رژیم سراپا تروریست جمهوری اسلامی ایران، یکی از نظام های جنایتکار و شرور بورژوایی در اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم است، اما رژیم تروریست و جنایتکار امریکا که تنها به خاطر در اختیار داشتن امکانات لجستیکی و بمب های هسته یی و موشک قاره پیما، به خاطر اینکه از لحاظ اقتصادی و تکنیکی قوی تر است، به عنوان کلانتر جهان، بعد از فروپاشی شوروی سابق ظاهر شده و به هر کشوری که خواسته حمله ی نظامی کرده است. رژیم امریکا در قرن بیستم در دهها کشور جهان جنگ راه انداخته و ارتش فاشیست و تروریست امریکا در ویتنام توسط کمونیست ها زمین گیر شد، اما بعد از فروپاشی شوروی با حمله به عراق و شروع جنگ اول خلیج این زورازمایی وارد فاز تازه یی شد، فازی که تا امروز توده های مردم بی دفاع و بیشتر فقیرترین لایه های و اقشار طبقه ی کارگر در عراق، سوریه، لیبی، فلسطین، یمن، افغانستان و ده ها کشور دیگر باید تاوان ان را پس بدهند. در این شرایط دیگر بحث بر سر صلح نیست و بر خلاف تصورات ساده لوحانه ی کانت در مورد „صلح ابدی“، ما به قول یک نویسنده و گزارشگر جنگ به اسم „دکستر فیلکینس“ در دوران „جنگ ابدی“ به سر می بریم، جنگی که یا کره ی زمین را با تمام جانداران ان به نابودی می کشد، یا باید بشریت ساده لوح امروزی از بلاخره ایدئولوژی طبقه ی حاکم را به دور انداخته و از طریق گرفتن لوله های تفنگ به سوی جانیان جنگ طلب به جای مردم بی گناه دیگر کشورها، سرنوشت این نابودی بشریت را عوض خواهند کرد و جهان بهتری را با مبارزه ی خود خلق می کنند.

مخاطرات دخالت نظامی در ایران

من بارها به این مساله اشاره کرده ام، که امکان دخالت نظامی امریکا و غرب در ایران به مثابه ی یک احتمال، هیچ گاه از روی میز تروریست های بین المللی بر داشته نشده است و همواره امریکا و غرب در تلاش هستند، از طریق درست کردن فضای پروکاسیون جنگی، جمهوری اسلامی ایران را وادار به مذاکره و عقب نشینی از کشورهایی منطقه کنند. جمهوری اسلامی به عنوان یک نظام امپریالیستی منطقه یی هم حاضر نیست به راحتی از یک لقمه ی چرب و نرمی که در نتیجه ی تضعیف هژمونی سیاسی و قدرت اقتصادی و جنگی امریکا به دست اورده است وشکل گیری خلائی که بعد از سرنگونی رژیم بعث عراق شکل گرفت، ایجاد شد، دست بکشد. زمانی که کشتی امریکا در جنگ عراق عملا به گل نشست و احزاب و جریانات ارتجاعی و تروریستی وابسته به جمهوری اسلامی ایران و خود جمهوری اسلامی جای امریکا را تنگ کرده، امریکا عملا ناچار شد در دوران ریاست جمهوری اوباما نیروهای خود را از خاک عراق بیرون بکشد و از طریق درست کردن „الترناتیو“ داعش دوباره برگردد. مهمانی (امریکا) که از در به بیرون پرت شده بود یعنی امریکا، این بار از طریق یک شرکت انترناسیونال از نیروهای تروریستی و فاشیستی اسلامی به اسم داعش که اغلب توسط خود امریکا و موساد اموزش دیده بودند، به عراق برگردد، تا هژمونی جمهوری امپریالیستی اسلامی را دوباره ضعیف کند و این بار به صورت غیرمستقیم هژمونی خود را دوباره به دست بیاورد. اما پروژه ی داعش و فاشیسم اسلامی به دلایل مختلفی از جمله تناقض این سیستم وحشی، فاشیستی و بی رحم با مناسبات زندگی مردم در عراق و سوریه و دیگر کشورهای منطقه و همچنین ناهماهنگی بین فاشیسم اسلامی داعش به عنوان یک نیروی انحصارگر با سیاست های امپریالیستی امریکا، همچنین به خاطر و در نتیجه ی مقاومت مردمی، علیرغم هزینه ی سنگینی که برای مردم و دولت امریکا و دیگر دولت های منطقه و احزاب و سازمان های سیاسی مانند پ ک ک داشت، به شکست انجامید. امریکا البته در سیاست های خود در طول حداقل چهل سال گذشته استراتژی „الترناتیو سازی“ علیه الترناتیو رادیکال و انقلابی را به پیش برده است. از دفاع مستقیم از فاشیسم پینوشه یی علیه دولت چپ گرای النده گرفته و همکاری مستقیم در کودتا علیه کمونیست ها و دمکرات ها در شیلی، تا همکاری با دولت فاشیست اسلامی سوهارتو علیه سوکارنو و براندازی دولت چپ نمای دکتر نجیب در افغانستان و تقویت جریان تروریستی اسلامی طالبان و مجاهدین، تا دخالت مستقیم نظامی در عراق در دوران جنگ اول خلیج و همچنین جنگ دوم در سال 2003، دخالت در اوضاع لیبی و براندازی یکی از نزدیکترین همکاران سابق خود به کمک دولت هایی چون فرانسه و ایتالیا یعنی معمر قذافی، تا تقویت جریانات فاشیستی و اسلامی در مصر و دیگر کشورهای منطقه ی خاورمیانه تنها جزئی از سیاست تروریستی امریکا و دولت های عضو ناتو بوده و هستند.
اینکه ایا جنگ شروع می شود یا نه بسته به واکنش جمهوری اسلامی ایران و نیروهای وابسته به رژیم ایران به حضور نیروهای نظامی امریکا و انگلیس در خلیج موسوم به فارس است. اگر نیروهای وابسته به سپاه پاسداران به طرف نیروهای امریکایی که در اوج قلدری به سبک لات های محلات و قلدرهای لمپن و چاقوکش در بعد بسیار وسیع و بزرگتر از لات بازی درون محلات در منطقه ی تحت نفوذ رژیم اسلامی ایران با کشتی های مسلح به هواپیماهای جنگی و دیگر جنگ افزارها حضور پیدا کرده اند، حتی یک گلوله شلیک کنند، امکان دارد، جنگی شروع شود که سال ها پایان پیدا نکند. جمهوری اسلامی ایران اما به خاطر تحریم های کمر شکن در شرایط بسیار سختی قرار گرفته است، به همین خاطر امکان شروع جنگ از طرف جمهوری اسلامی تقریبا غیر محتمل است. از طرف دیگر این رژیم به خاطر اینکه سرمایه های کشور را در دستان یک سازمان شبه نظامی و کاملا تروریستی به اسم سپاه پاسدارن قبضه کرده است و سپاه پاسدارن به عنوان نماینده ی نوعی سرمایه ی مالی در ایران عمل کرده و اراذل و اوباش وابسته به نظام به اسم اقازاده های تازه به دوران رسیده، پول های میلیاردی را از کشور خارج کرده و تبعیت کشورهای اروپایی و امریکای شمالی را دارند و این مساله هم از چشم اکثریت مردم نمی تواند پنهان بماند، توده ی مردم هم حاضر نیستند به خاطر این اراذل و اوباش جانی و انسان کش، که فرزندانشان در اروپا زندگی شاهی دارند، به جبهه ی جنگ بروند و جان خود را بدهند. دیگر میهن پرستی و اسلام و تلاش های دماگوژیستی رژیم فاشیست اسلامی، کسی را برای شرکت در جنگ بسیج نمی کند. رژیم جمهوری اسلامی در صورت جنگ باخته است. توده ی مردم ممکن است در شرایط هرج و مرج جنگ به اسلحه دسترسی بیشتری پیدا کنند و تمام وابستگان به این نظام را با اسلحه هایی که به دست اورده اند، تار و مار کنند. بنابراین رژیم از ترس اینکه این جنگ تبدیل به جنگ داخلی مردم علیه حاکمیت شود و از ترس اینکه امریکا اپوزیسیون مزدور مانند مجاهدین و سلطنت طلبان و دیگر نیروهای قومی قبیله یی و فاشیستی را به مدرن ترین سلاح ها و تجهیزان علیه رژیم ایران مسلح کند، تقریبا غیر محتمل است که رژیم ایران در این جنگ پیشدستی کند و تلاش کند، آتش جنگ را روشن کند. اینکه دونالد ترامپ به عنوان لمپن ترین شخصیت سیاسی تاریخ به شکلی جنون امیز ایران را تهدید به نابودی می کند، را نباید زیاد جدی گرفت، چون اگر امریکا به دنبال جنگ بود و از انتقام جمهوری اسلامی نمی ترسید، مدت ها بود که جنگ را شروع کرده بود. امریکا به دنبال مذاکره و وادار کردن جمهوری اسلامی به مذاکره پشت درهای بسته است و به همین خاطر هم مردم ایران علیرغم هارت و پورت اپوزیسیون آشغال و فاشیست طرفدار دخالت نظامی و تهدیدهای مکرر امریکا، بدون واهمه می خوابند و به زندگی عادی (بخوانید بردگی برای اکثریت و زندگی برای صاحبان ثروت و سرمایه) ادامه می دهند. در این شرایط ما شاهد بالا گرفتن تنش های گفتمانی و زبانی بین دو سر تروریسم بین المللی، یعنی تروریسم „قانونی“ و „مشروع“ بین المللی امریکا و غرب از یک طرف و تروریسم اسلامی و فاشیستی جمهوری اسلامی از طرف دیگر،( رژیمی که به عنوان دولتی امپریالیستی در بعد محلی با اتکا به همین سیاست های تروریستی توانسته است در مرزهای خارج از ایران به یک نیروی هژمونیک تبدیل شود)، هستیم. اینکه ایا این تنش ها به جنگی خانمان برانداز برای توده ی مردم در ایران تبدیل می شوند یا نه، برای ماهایی که مانند دولت های تروریست و فاشیست نمی توانیم به سیستم اطلاعاتی سازمان ها و دولت ها دسترسی پیدا کنیم، مانند شرط بندی بر روی قمار است. ما تنها کاری که می توانیم بکنیم این است که بر اساس ارزیابی های واقع بینانه و مشاهده ی موقعیت اقتصادی و هژمونیک دو طرف، هیپوتزهایی در مورد عدم یا امکان وقوع جنگ منتشر کنیم که ممکن است درست یا غلط از اب در بیایند، اما در این شکی نیست که هیچ کسی به جز جانیان و تروریست های دو طرف با دقت ریاضی نمی تواند در مورد وقوع یا عدم وقوع جنگ صحبت کند.
یکی از دلایلی که امریکا وارد جنگ با رژیم ایران نمی شود و تاکنون وارد جنگ نشده است، موقعیت مفتضحانه ی اقتصادی امریکا بعد از شکست هژمونیک و اقتصادی این نظام بعد از جنگ عراق و همچنین بحران اقتصادی جهانی سال ۲۰۰۷ و ۲۰۰۸ است و همانطور که به خاطر دارید، امریکا در جنگ لیبی زمانی وارد جنگ شد، که دیگر کشورهای اروپایی از جمله فرانسه و ایتالیا بمباران لیبی را شروع کرده بودند. مساله ی بدهی های میلیاردی امریکا به چین به عنوان یکی از رقبای اصلی و بین المللی خود و موضع نامشخص چین در مورد جنگ امریکا با ایران در کنار رابطه ی نزدیک دولت روسیه با جمهوری اسلامی ایران، عملا به موانع جدی بر سر راه جنگ امریکا با ایران تبدیل شده اند. اگر امریکا خطر چین و روسیه و یا خطر دست بردن جمهوری اسلامی به سلاح اتمی (ان هم اگر سلاح اتمی ایی وجود داشته باشد)، احتمال حمله ی ایران به اسرائیل (خطر حمله ی ایران به اسرائیل کابوسی است که دولتمردان امریکایی همیشه داشته و دارند چون اسرائیل به عنوان ماهواره ی مولتی ناسیونال غرب و امریکا در منطقه ی خاورمیانه عمل می کند و در صورت وقوع جنگ امریکا علیه ایران، احتمال بمباران گسترده ی اسرائیل توسط ایران را این کابوس را ممکن است به واقعیت تبدیل کند)، از جمله مواردی هستند که امریکا را از پیشدستی در این جنگ باز می دارند. مساله ی دیگر موقعیت جغرافیایی کشوری به بزرگی ایران است که تنها در صورت به میدان اوردن بمب اتمی از جانب امریکا می تواند نابود شود و در صورت وقوع جنگ هسته یی، بی گمان امریکا هم بازنده ی این جنگ است، چون ممکن است آن وقت روسیه هم مستقیم وارد جنگ شود و منافع خود را در منطقه در خطر ببیند و روسیه با پرتاب کردن چند کلاهک هسته یی نصف امریکا را از روی کره ی زمین پاک کند. این ها مسائلی هستند که عملا امریکا را ناچار می کنند، که پروکاسیون جنگ طلبانه را به جای شروع جنگ به پیش ببرد. روسیه به عنوان یکی از متحدین اصلی ایران در جنگ سوریه، هر ان ممکن است در صورت دخالت امریکا در ایران وارد جنگ شود و اگر امریکا بخواهد ضربه یی به روسیه وارد کند، ممکن است ضربه یی به خودش وارد شود که به مراتب سنگین تر از انی است که فکر میکند. این مسائل جملگی دست به دست هم داده که یک نوع „نقطه ی تعادلی“ در سیاست برخورد به ایران و روسیه، علیرغم تنفر عمیق دولت امریکا از رژیم روسیه و دولت ایران، در رئال پولیتیک شکل بگیرد که صلح و سازش و بند و بست و گفتگو به شروع یک جنگ نفس گیر، جنگی که زندگی را بر همه تیره و تار خواهد کرد، اولویت داشته باشد. این‌ تبلیغات جنگ افروزانه ی ترامپ یادآور دوران جنگ سرد است.
با تمام مسائلی که در این مقاله مطرح شد و با تمام نقدهایی که به پاسفیسم بورژوایی، پاسیفیسمی که در نهایت جنگ طلب می شود، داریم، باید به صورت اکتیو و عملی در مقابل جنگ ایستاد و جنگ را نقض حقوق انسان ها خواند. باید در این شرایط ویژه علیه جنگ و خونریزی روشنگری و سازماندهی کرد و در صورت شروع جنگ پایان جنگ را خواستار شد. جنگ را باید به عنوان تروریسم مستقیم دولتی علیه مردم بی دفاع به رسمیت شناخت و مطالبات ضد جنگ و ضد دولتی پایینی ها را به مطالبه ی کل توده ی مردم تبدیل کرد. باید در دامن زدن به اگاهی طبقاتی کوشا بود و علیه تبلیغات قومپرستانه، جنگ طلبانه، میهن پرستی، نژادپرستانه، فاشیستی، امپریالیستی و غیره ایستاد، و مردم را حول منافع طبقاتی خود در مبارزه علیه دولت „خودی“ و دولت اشغال گری که از طریق تلاش برای راه اندازی جنگ می خواهد پروسه ی انقلاب رادیکال اجتماعی را به شکست بکشاند و هژمونی خود را به هژمونی غالب تبدیل کند، ایستاد و جنگید. هیچ کارگر و زحمتکشی نفعی در جنگ و انسان کشی، کشتن انسان هایی که هیچ گاه آنان را در زندگی ندیده است، ندارد. هیچ سیاستمدار گردن کلفت و لمپنی در این جنگ ها خود شخصا اسلحه به دست نمی گیرد و فرزندان خود را به جبهه ی جنگ نمی فرستد. زمانی که انان در کاباره ها مشغول اغوای شوهران و زنان همدیگر هستند، اقشار فقیر و زحمتکش جامعه که از بی بدیلی یا به امید رسیدن به یک سری منافع به ارتش پیوسته اند، باید گوشت دم توپ بشوند. زمانی که انان به قول راینهارد می بر روی بالش های نرم نشسته و شامپاین می نوشند، انسان هایی از طبقه ی کارگر به هم طبقه یی های خود شلیک می کنند و انان را می کشند، انان کسانی را می کشند، که می توانند متحدان طبقاتی خود سربازان دشمن علیه جنگ طلبان واقعی و تروریست های مدافع جنگ و شر باشند. زمانی که طبقه ی کارگر اگاهی طبقاتی کاذب یعنی اگاهی بورژوایی و ایدئولوژی این طبقه را به دور افکند و با تشخیص منافع خود به عنوان طبقه در تلاش باشد از „طبقه در خود“ به :طبقه برای خود“ تبدیل شود، انزمان اسلحه ها را به جای اینکه به روی سینه ی کارگران هم طبقه یی خود، (کارگرانی که به دلایل مختلف و غیر قابل توجیه در جنگ شرکت کرده و می کنند)، بگیرد اسلحه را برگردانده و بر روی سینه ی سرمایه داران و دولتمردان „خودی“، یعنی دشمنان طبقاتی خود خواهد گرفت و با شلیک به سینه ی این جانیان و تروریست های واقعی و انسان خوار، با شلیک به این دشمنان قسم خورده ی طبقه ی کارگر و این انگل های تفاله، زمینه را برای رهایی خود مهیا می کند. برده یی که به بردگی خود پی برده باشد، همانطور که لنین می گوید نصفی از بردگی خود را برطرف کرده است. کارگرانی که به نیروهای ملیشیای نظامی و ارتش و سپاه و پاسدار و جیش و دیگر ارگان های مسلح دولتی می پیوندند، مانند گوسفندانی هستند، که با پای خود پیش قصاب می روند، تا قصاب انان را ذبح کند. آنان به دلیل اینکه از پشت عینک طبقه ی حاکم به سیاست می نگرند و ایدئولوژی این طبقه را نمایندگی می کنند، از ذبح شدن لذت غریبی می برند.

جنگ برای دولت های امپریالیستی بهترین نعمت برای عبور از بحران های اقتصادی ساختاری نظام سرمایه داری، جنگ فروش اسلحه به سناریو سیاهی ترین و جنایتکارترین نیروهای متحد خودشان، دسترسی به مواد خام طبیعی در کشورهای خاورمیانه و مهمتر از ان مشروعیت دادن به ماندگاری دولت های امپریالیستی و تروریست به بهانه ی „ضرورت حفظ امنیت“ در منطقه را توجیه می کند و به بازتولید هژمونی امپریالیستی در مناطق مختلف جها می انجامد. جنگ برای طبقه ی بورژوا عبور از بحران است و به رفرش کردن سرمایه ی صنعتی و مالی از طریق تولید بی رویه ی سلاح های کشتار جمعی و غیره می انجامد. جنگ امکانی بیزینس با خون انسان های بیگناه را برای جانیان و سرمایه داران فراهم تر می کند.
جنگ راهی برای فائق امدن به بحران های سیاسی که منشاء اقتصادی دارند، درون خود کشورهای امپریالیستی هم هست. سرمایه داری امپریالیست و نئولیبرال از یک طرف با گلوبالیزه کردن سرمایه ی مالی و صنعتی توانسته است، زیر عناوین مزخرفی چون سیاست های „حمایتی“ از کشورهای ضعیف و ان جی او سازی به سبک مسیونرهای مسیحی دوران کلونیالیسم به کشورهای از لحاظ اقتصادی عقب مانده تر راه پیدا کند و با تحمیق توده ی مردم و رشوه دادن به دولت های تا مغز استخوان فاسد و خودفروش، نیروی کار ارزان و خاموش را همچون اژدهایی ببلعد و از طریق درست کردن تفرقه های قومی و مذهبی، شرایط اضطراری و جنگی را اعلام کند و به طرفین جنگ همزمان اسلحه بفروشد تا همدیگر را لت و پار کنند و خود به راحتی در این شرایط همانطور که بالاتر اشاره شد، دست به دخالت نظامی برای رسیدن به اهداف اقتصادی و هژمونیکش بزند.

نتیجه گیری

جنگ بی گمان تروریسم عریان است و هر نوع دفاع از جنگ یک دولت علیه توده ی مردم یک کشور، به هر بهانه یی و با اتکا به هر فلسفه یی، چیزی جز دفاع از تروریسم و جنایتکاری عریان نیست. اراذل و اوباش مسئول در دولت های اروپایی و غربی و سازمان ملل با اتکا به فلسفه ی پوسیده و لیبرالی کانت و یک لیبرال فاشیست به اسم „جان راولس“ (نظریه ی مشروعیت جنگ علیه دولت „خوفناک“) به جرج بوش پسر این امکان و مشروعیت را دادند، که حمله ی نظامی خود به عراق را با مراجعه به فلسفه ی فوق فاشیستی جان راولس توجیه کند و ان را مشروع بخواند. نظریات مشاهبی به اسم „دخالت بشردوستانه“ برای نابودی بشر در راستای همین فلسفه حرکت می کنند و به تروریسم فاشیستی و امپریالیستی مشروعیت جنگ علیه مردم بی دفاع را داده و می دهند. سازمان ملل در تمام این جنگ ها همکار و همدست امریکا و دیگر متحدان تروریست ش بوده است. جالبی قضیه اینجاست که تمام هیپوتزهای دولت تروریستی و امپریالیستی امریکا در مجهز بودن دولت عراق به سلاح های کشتار جمعی، دروغ از اب درامد. هیچ فیلسوف لیبرال و „طرفدار“ „حقوق“ „ّبشر“ ی هم از خانواده ی بازمانده ی مردم بی گناهی که با این تئوری های و در نتیجه ی جنگ کشته شدند، معذرت خواهی نکرد و خواستار پس گرفتن تاوان این جنایت و کشتار میلیونی از جانیان نشد. قبل از حمله ی بزرگترین دولت تروریستی جهان یعنی امریکا به عراق، در سال 2001 ما مساله یی به اسم یازده ی سپتامبر را داریم، که بسیاری از محققان، مورخین و نظریه پردازان غربی ان را مساله یی ساختگی برای کسب مشروعیت و توجیه دخالت امپریالیستی امریکا در جهان و به ویژه عراق می خوانند. دولت های جنایتکار و امپریالیست غربی تنها تفاوتشان با شیوخ سعودی و جمهوری تروریست اسلامی این است که شیوه ی کشتارشان فرق می کند. اعدام یک فرد در ملاء عام یا در خفا، از جانب سازمان ها و ان جی او های مزدور دولت های امپریالیستی از جمله امنستی انترناسیونال و „سازمان ملل“ (سازمان هایی که نقش ویترین سرمایه داری را دارند و به عنوان قهوه خانه، بخوانید طویله ی بزرگترین تروریست های جهان عمل می کنند، دولت هایی که می خواهند پشت ویترین این قهوه خانه یک تصویر به اصطلاح انسانی از رژیم های انسان خوارشان نشان بدهند و بگویند اگر ما جنگ می کنیم و انسان ها را به صورت سیستماتیک با بمباران و موشک های قاره پیما جنوساید می کنیم، اینجا هم گذاشته ییم برای „اقلیت“ هایی که در این جنگ ها با انان برخورد غیر انسانی شده است تا در کنار نمایندگان دولت ها نشسته و بتوانند برای دفاع از خود و قومیتشان، انجا گفتمان هایشان در مورد „حقوق“ „بشر“ و ضرورت برخورد „بشردوستانه“ در جنگ را مطرح کنند و با همدیگر به گفتگو بنشینند. در کنار این جانیان کم نیستند انانی در حال رومانتیزه کردن و ازوتریزه کردن سیاست بربرییستی سرمایه داری و توجیه بربریت و توحش نظام سرمایه داری از طریق دامن زدن به „گفتمان“ „دمکراتیک“ و پاستوریزه ی „حقوق بشری“ در قالب نظام سرمایه داری هستند و این سیاست توسط حتی چپ های „حقوق بشری“ تولید و بازتولید می شود. ازوتریزه و رومانتیزه کردن سیاست امر تازه یی نیست و نزدیک به دو قرن است چه توسط سوسیالیست های خیالی، چه توسط سوسیال دمکرات های جانی ضد انقلاب و چه توسط چپ های پست مدرن امروزی صورت می گیرد)، محکوم می شود، اما در همین سازمان ملل تصمیمات کشتار جمعی و جنگ علیه مردم عراق به تصویب رسید و می رسند. جنگ ها توجیه می شوند و تروریسم عریان مداخله ی „بشر دوستانه“ خوانده می شود. در مورد حق و حقوق انسان در چارچوب های سرمایه داری لیبرال لازم است اشاره کنم، که جانیان و انسان خوارانی که جنگ ها را شروع می کنند، استمثارگران و حاکمانی که در قتل عام هزاران و حتی میلیونی نقش داشته اند، به عنوان „قهرمان“، „صلح طلب“ و „مدافع حقوق بشر“ معرفی و به خورد مردم داده میشوند، انان به خورد مردمی که پایه یی ترین مفاهیم سیاسی را تشخیص نمی دهند، داده شده، چون منفعت بورژوازی در این است که طبقات تحت ستم ایدئولوژی این نظام را نمایندگی کنند و حاکمان این ایدئولوژی را از طرق مخلتفی به عنوان یک اگاهی واروانه ی بورژوایی به مردم جامعه تزریق می کنند تا همین مردم و انسان های تحت ستم منافع خود را تشخیص ندهند و علیه حاکمان و استثمارگران طغیان نکنند. تزریق همین آگاهی وارونه به جامعه، تولید و بازتولید ان در پراکسیس توده ی مردم، باعث ماندگاری و بازتولید نظامی می شود، که تاریخا علیه منفعت طبقه ی کارگر عمل‌‌کرده است و می کند. در این شرایط، زمانی که طبقه ی کارگر و اکثریت جامعه با سموم ایدئولوژی بورژوایی از خود و منافعش بیگانه شده است، جنگ „خوب“ می شود و انقلاب „خشونت“ تفریف می شود. اکبر گنجی جلاد زندان اوین و قاتل کمونیست ها قهرمان بورژوازی لیبرال می شود، جایزه ی نوبل صلح می گیرد و „متفکرین“ تبهکاری چون هابرماس و „فمینیست“ های „با احساس“ و لیبرال های چپی چون نانسی فریز به پیشواز گنجی این قاتل جلاد می روند و او را می ستایند. وقتی ایدئولوژی طبقه ی حاکم به ایدئولوژی اکثریت جامعه تبدیل شده است، جنگ „بشر دوستی تعریف می شود و انقلاب „توحش“. جنگ جنایت جنایت هاست. فلسفه ی جنگ، فلسفه ی کشتار سیستماتیک انسان های بی گناه ک بی دفاع در بعد هزاران و میلیون نفری است. جنگ جنوساید است. باید علیه جنگ با تمام قدرت مبارزه کرد و بر پوزه ی تمام کسانی که به هر بهانه یی از این یا ان طرف در جنگ دفاع می کنند، افسار تمدن زد.

نه به جنگ، نه به تروریسم دولتی و اسلامی
مرگ بر جمهوری اسلامی
زنده باد سوسیالیسم

یک توضیح کوتاه برای خوانندگان این مطلب

برای نوشتن این مقاله از منابع فراوانی بهره گرفته ام، اما با توجه به اینکه نقل قول مستقیم و غیر مستقیم از اثار و کتاب ها و ژورنال ها و ترجمه ی تک تک این نقل قول ها از لحاظ زمانی برای من در این شرایط با مشغله های دیگری که دارم و با توجه به اینکه این مقاله در این شرایط حساس فعلی باید به دست مردم برسد، کار بسیار سختی است، ناچارا از اوردن این نقل قول های مستقیم خودداری کرده و سعی کرده ام نقل قول را به صورت غیر مستقیم و ضمنی استفاده کنم. بخشی از این مقاله را از یک مطلب دیگری که سال گذشته نوشته بودم کپی کرده ام و ان را در این مطلب به طوری که مشهود نباشد، ادغام کرده ام، تا یکدستی مطلب حفظ شود، چون نقل قول هایی که از خودم اوردم، قبلا خودم نوشته ام و نقل قول مستقیم هم هستند، نیازی ندیدم که به عین‌نقل قول مستقیم بیاورم. در جاهایی جمله بندی نقل قول های خودم را عوض کرده ام.
منابع آلمانی:
Literaturverzeichnis
Anderson, Benedict R. O’G. (2016): Imagined communities. Reflections on the origin and spread of nationalism. Revised edition. London, New York: Verso.
Baumgarten, Eduard (1964): Max Weber Werke und Personen. Dokumente ausgewählt und kommentiert: J.C.B. MOH (PAUL SIEBEK) TÜBINGEN.
Baumgarten, Eduard; Weber, Max (1964): Max Weber Werke und Personen. Dokumente ausgewählt und kommentiert. In: Eduard Baumgarten (Hg.): Max Weber Werke und Personen. Dokumente ausgewählt und kommentiert, Bd. 1. Unter Mitarbeit von Eduard Baumgarten. Tübingen: J.C.B Mohr (Paul Siebeck), V-720.
Berlin, Isaiah (Hg.) (2002): The power of ideas. Unter Mitarbeit von Henry Hardy. 2. print. and 1. paperback print. Princeton, N.J.: Princeton Univ. Press.
Berlin, Isaiah (2006): Freiheit. Vier Versuche. Ungekürzte Ausg. Frankfurt am Main: Fischer-Taschenbuch-Verl. (Fischer, 16860).
Bülow, Friedrich (Hg.) (1970a): Hegel Recht, Staat, Geschichte. Eine Auswahl aus seinen Werken. Herausgegeben und Erläutert von Friedrich Bülow. Stuttgart: Alfred Kröner.
Bülow, Friedrich (Hg.) (1970b): Recht, Staat, Geschichte. Eine Auswahl aus seinen Werken. 7. Aufl. 1 Band: Kröner.
Dietrich, Frank (Hg.) (2017): Ethik der Migration. Philosophische Schlüsseltexte. Suhrkamp Verlag. Originalausgabe, erste Auflage. Berlin: Suhrkamp (Suhrkamp Taschenbuch Wissenschaft, 2215).
Engels, Friedrich (1962): Herrn Eugen Dühring’s Umwälzung der Wissenschaft. In: Institut für Marxismus-Leninismus (Hg.): MEW 20. Herrn Eugen Dühring’s Umwälzung der Wissenschaft Einleitung, Bd. 20. 5. Aufl. 44 Bände. Berlin: Dietz (20). Online verfügbar unter 32-135.
Engels, Friedrich (1973): Dialektik der Natur. Berlin: Dietz.
Engels, Friedrich (1975): Ludwig Feuerbach und der Ausgang der klassischen deutschen Philosophie. In: Institut für Marxismus-Leninismus (Hg.): MEW 21. Der Ursprung der Familie, des Privateigentums und des Staats, Bd. 21. 5. Aufl. Berlin: Dietz (21), S. 259–307.
Friedrich, Sebastian (2017): Die AfD. Analysen – Hintergründe – Kontroversen. Berlin: Bertz + Fischer (Politik aktuell, 5).
Habermas, Jürgen (1971): Strukturwandel der Öffentlichkeit. Berlin: Hermann Luchterhand.
Handbuch philosophischer Grundbegriffe (1973): 4. Mensch – Relation. Unter Mitarbeit von Hermann Kings und Baumgartner, Hans Michael und Eild Christoph. Studienausg. München: Kösel (Handbuch philosophischer Grundbegriffe, 4).
Haug, Wolfgang; Chomsky, Noam (Hg.) (2003): Angriff auf die Freiheit? Die Anschläge in den USA und die „Neue Weltordnung”; Hintergründe, Analysen, Positionen. 3. Aufl. Grafenau: Trotzdem-Verl.-Genossenschaft.
Haug, Wolfgang Fritz (2006): Philosophieren mit Brecht und Gramsci. Erweiterte Ausgabe, 2., erweiterte Auflage. Hamburg: Argument.
Haug, Wolfgang Fritz (2008): Historisch-kritisches Wörterbuch des Marxismus. Unter Mitwirkung von mehr als 800 Mitarbeiterinnen und Mitarbeitern. Unter Mitarbeit von Frigga Haug, Peter Jehle und Wolfgang Küttler. Hamburg: Argument (Historisch-kritisches Wörterbuch des Marxismus, Bd, 7/I).
Haug, Wolfgang Fritz (Hg.) (2018): Historisch-kritisches Wörterbuch des Marxismus. Eine Veröffentlichung des Berliner Instituts für Kritische Theorie (InkriT). Unter Mitarbeit von Frigga Haug, Peter Jehle und Wolfgang Küttler. Berliner Institut für Kritische Theorie; Argument-Verlag. Hamburg: Argument.
Hegel, Georg Wilhelm Friedrich (2017): Phänomenologie des Geistes. 14. Auflage. Frankfurt am Main: Suhrkamp (Suhrkamp-Taschenbuch Wissenschaft, 603).
Herzog, Roman (1993): Staat und Recht im Wandel. Einreden zur Verfassung und ihrer Wirklichkeit. Goldbach: Keip (Bibliotheca eruditorum Hohe Gerichtsbarkeit, 1).
Hobsbawm, Eric J. (1995): History in the “Age of Extremes”. A Conversation with Eric Hobsbawm (1995). Unter Mitarbeit von Michael Hanagan, Lise Grande, Nasser Mohajer and Behrooz Moazami. Online verfügbar unter https://www.cambridge.org/…/557C6E8624788D1B97F5833A248728C…, zuletzt geprüft am 18.03.2019.
Hobsbawm, Eric J. (2005): Nationen und Nationalismus. Mythos und Realität seit 1780. Unter Mitarbeit von Dieter Langewiesche. Lizenzausg. der 3. Aufl. Bonn: Bundeszentrale für Politische Bildung (Schriftenreihe / Bundeszentrale für Politische Bildung, 521).
Kant, Immanuel (1977a): Die Metaphysik der Sitten. 2. Aufl. 12 Bände. Frankfurt a.M.: Holziger (8). Online verfügbar unter http://www.zeno.org/…/Erster+…/Einleitung+in+die+Rechtslehre, zuletzt geprüft am 18.03.2019.
Kant, Immanuel (1977b): Die Metaphysik der Sitten. In: Immanuel Kant: Die Metaphysik der Sitten, Bd. 8. 2. Aufl. Frankfurt a.M.: Holziger (8), 309-633ff, zuletzt geprüft am 18.03.2019.
Kant, Immanuel (1984): Zum ewigen Frieden. Mit Texten zu Rezeptionen 1796-1800. Leipzig: Philipp Reclam jun.
Kant, Immanuel (2017): Die Religion innerhalb der Grenzen der bloßen Vernunft. 2., durchgesehene Auflage ; Jubiläumsausgabe zum 150jährigen Bestehen der „Philosophischen Bibliothek. Hg. v. Bettina Stangneth. Hamburg: Felix Meiner Verlag (Philosophische Bibliothek, Band 545).
Lenin, W.I (1971): Philosophische Hefte. In: Institut für Marxismus-Leninismus (Hg.): Lenin Werke Band 38. Philosophische Hefte, Bd. 38. 4. Aufl. 40+ Bände. Berlin: Dietz, VII-838.
Leutgöb, Andreas (2015): Der Begriff Race und seine wissenschaftlichen Wurzeln bei Immanuel Kant. Eine Zeitreise in die Epoche der Aufklärung und seiner Rassismusdebatte. Norderstedt: Books on Demand.
Marx, Karl (1969): Die These über Feuerbach. In: Institut für Marxismus-Leninismus (Hg.): MEW 3. Die Thesen über Feuerbach, Bd. 3. 40+ Bände. Berlin: Dietz, 5ff.
Marx, Karl (1971a): Das Kapital. Band 1. In: Institut für Marxismus-Leninismus (Hg.): MEW 23. Das Kapital, Bd. 23. 40+ Bände. Berlin: Dietz (23), II-995.
Marx, Karl (1971b): Kritik der politischen Ökonomie. Vorwort. In: Institut für Marxismus-Leninismus (Hg.): MEW 13. Kritik der politischen Ökonomie, Bd. 13. 7. Aufl. 40+ Bände. Berlin: Dietz (13), 7-11.
Marx, Karl (1976): Zur Kritik der Hegelschen Rechtsphilosophie. In: Institut für Marxismus-Leninismus beim ZK der SED (Hg.): MEW 1, Bd. 1. Berlin: Dietz, S. 378-391.
Marx, Karl; Engels, Friedrich (1969): Die deutsche Ideologie. In: Institut für Marxismus-Leninismus (Hg.): MEW 3. Die deutsche Ideologie, Bd. 3. 40+ Bände. Berlin: Dietz, S. 5–530.
Marx, Karl; Engels, Friedrich (1972): Manifest der Kommunistischen Partei. In: Institut für Marxismus-Leninismus (Hg.): MEW 4. Manifest der Kommunistischen Partei, Bd. 4. Berlin: Dietz (4), S. 459–493.
Menke, Christoph (2012): Recht und Gewalt. 2. Aufl. Berlin: August-Verl. (Kleine Edition, 4).
Rawls, John (2002): Das Recht der Völker. Enthält: „Nochmals: Die Idee der öffentlichen Vernunft“. Unter Mitarbeit von Wilfried Hinsch. Berlin: De Gruyter (Ideen & Argumente).
Rawls, John (2017): Eine Theorie der Gerechtigkeit. 20. Auflage. Frankfurt am Main: Suhrkamp (Suhrkamp-Taschenbuch Wissenschaft, 271).
Rousseau, Jean-Jacques (Hg.) (2011): Vom Gesellschaftsvertrag oder Grundsätze des Staatsrechts. Unter Mitarbeit von Hans Brockard. Vollst. überarb. und erg. Ausg. Stuttgart: Reclam (Reclams Universal-Bibliothek, 1769).
Sarrazin, Thilo (2018): Die Massen-Zuwanderung war Unrecht. Das ist kein Mythos. Online verfügbar unter https://www.achgut.com/…/die_massenzuwanderung_war_unrecht_…, zuletzt geprüft am 27.03.2019.
Stalin, J.W (1950): Marxismus und nationale Frage. In: Institut für Marxismus-Leninismus (Hg.): Stalin Werke Band 2. Marxismus und nationale Frage, Bd. 2. Berlin: Dietz, 266-333.
Weber, Max (1922): Wirtschaft und Gesellschaft. Grundriß der verstehenden Soziologie. Online verfügbar unter https://www.textlog.de/weber_wirtschaft.html, zuletzt geprüft am 20.03.2019.

ترجمه و گسترش ادبیات مارکسیستی از اکسیژن برای شرایط امروز ایران حیاتی تر است

ترجمه و گسترش ادبیات مارکسیستی از اکسیژن برای شرایط امروز ایران حیاتی تر است

یکی از اهداف „انستیتوی برلین برای تئوری های انتقادی“ (اینکریت)، انتشار دانشنامه ی تاریخی- انتقادی مارکسیسم به زبان های مختلف در سطح جهانی است و برای این کار بنیاد رزا لوگزامبورگ در آلمان، سالی 200هزار یورو اختصاص میدهد. تاکنون بخش هایی از مقالات این دانشنامه ی معتبر به چینی، انگلیسی، فرانسه و یا اسپانیولی ترجمه شده اند. در صورتی که ما بتوانیم یک گروه مترجم زبده و واقعا اهل کار جدی تشکیل دهیم، اسم و مشخصات این مترجمین را به انستیتیو داده و لیست مقالاتی که می خواهیم به فارسی برگردانده هم به آنان بدهیم تا در پلنومی که در ماه های آتی برگزار می شود درخواست ما را مطرح کنند، شانس زیادی هم برای گرفتن یک بودجه ی عظیم در سال و هم ترجمه ی مهمترین دانشنامه ی مارکسیستی دنیا خواهیم داشت. با توجه به اینکه میان من با بنیان گذاران اصلی این دانشنامه و انستیتو ارتباط مستقیم وجود دارد، این امکان وجود دارد که بتوانیم هر سال برای ترجمه ی این آثار چند ده هزار یورو از بنیاد رزا لوگزامبورک برای رفقای مترجم همیاری مالی دریافت کنیم تا بتوانیم در اسرع وقت هم این مطالب را به فارسی برگردانیم و هم تزریق این رقم درون جنبش کمونیستی فارسی زبان قطعن کمک جدی برای رفقای داخل است.
بدون شک ترجمه ی کل این اثار در شرایط فعلی غیر ممکن است و کار چندین سال و چندین مترجم حرفه یی و وارد به زبان آلمانی و انگلیسی و غیره است، اما در شرایط فعلی ما می توانیم یک لیست از مقالات و نوشته ها را که در دانشنامه به ترتیب حروف الفبا امده اند، را به انستیتو بدهیم، تا انان این مساله را در پلنوم مطرح کرده و ان را با بنیاد رزا لوگزامبورگ در میان بگذارند و بودجه یی را به ما برای ترجمه ی مقالات اختصاص بدهند. هر کس مایل به همکاری است و به ویژه به زبان المانی یا انگلیسی ، چینی و فرانسوی یا اسپانیولی شناخت دقیق دارد و از پس متون تئوریک مارکسیستی بر می اید می تواند با من تماس بگیرد و به من بگوید که به چه متنی علاقه مند است تا من یک متن را برایش ارسال کنم و او یک صفحه از ان را ترجمه آنرا برای من بفرستد، تا با متن المانی مقایسه کنم و در صورتی که ترجمه ی قابل فهم و دقیقی بود، می توانیم بعد از تصویب بودجه سر مساله ی ادامه کاری صحبت کنیم و به شخصی که می خواهد ترجمه کند اعلام کنیم که در ازای هر مقاله چقدر دریافت می کند.
مساله یی که هست این است که تمام قراردادها یا باید به اسم من باشد، یا به اسم یک نهادی که من در آلمان ثبت کنم و از طریق این نهاد تمام مسائل مربوط به حوزه ی رد و بدل کردن پول و جابجایی و انتقال آن صورت بگیرد. در هر صورت ما شانس بسیار بالایی برای گرفتن بودجه ی سالانه داریم و تمام رفقا و اعضای مسئول این انستیتو در رابطه ی بسیار نزدیک رفیقانه با من هستند و رفقای مسئول بنیاد رزا لوگزامبورگ هم من را شخصا می شناسند و از پیشنهاد من حمایت کرده و می کنند.
مساله در شرایط حاضر استارت یک کار بزرگ است، کاری که می تواند چند سال طول بکشد ولی ما در شرایط فعلی آزادیم مقالاتی که خودمان برای مناسبات ایران و منطقه ضروری می دانیم را ترجمه و به صورت دیجیتال و یا در قالب کتاب یا دائره المعارف منتشر کنیم.
همکاری شما باعث گسترش عقلانیت مارکسیستی، ادبیات مارکسیستی، اگاهی طبقاتی و مباحث عمیق تئوریک در جامعه ی ایران خواهد شد.
هر کس علاقمند به همکاری است مستقیم می تواند از طریق صفحه ی فیس بوکی ام
https://www.facebook.com/hassanmaarefipour
یا ایمیل
Hassan.maarfipoor@gmail.com
و یا صفحه ی کتابخانه ی کوچک سوسیالیسم در فیس بوک تماس بگیرد.
با درودهای رفیقانه
دست تمام کسانی که حاضر به همکاری هستند را به گرمی می فشارم.

در زیر آدرس سایت انستیتو را می توانید در لینک زیر مشاهده کنید.
http://www.inkrit.de/neuinkrit/index.php/de/
حسن معارفی پور
14.05.2019 هایدلبرگ

Bild könnte enthalten: Text

در باره ی اختلافات درون کومه له

در باره ی اختلافات درون کومه له

باید بی قید و شرط از نسل جوان، رادیکال و کمونیست درون کومه له دفاع کرد و از سازش و نقد نیم بند جناح مازوجی، از چسپیدن اطرافیان او به نقد سطحی یک فالانژیست شووینیست کرد به اسم جمال بزرگپور دوری کرد. مواضع جمال بزرگپور را من ده سال پیش با مواضع رهبری حزب دمکرات مقایسه کردم. همان موقع رهبری کومه له و کسانی که دور و بر خط مازوجی بودند، نقد مرا غیر منصفانه ارزیابی کردند و جمال بزرگپور را با آغوش باز در رهبری کومه له جا دادند.

جمال بزرگپور صورت مساله نیست، صورت مساله رهبری راست کومه له و مواضع اولترا اپورتونیستی سید ابراهیم علیزاده است. جمال بزرگپور سخنگوی کارتونی جناح راست است، جناحی که سید ابراهیم پشت ان است. سید ابراهیم علیزاده در تمام زندگی سیاسی اش مام جلال وار یکی به نعل می زند و یکی به میخ و وسط دو صندلی نشستن را اختیار کرده است، تا „اتوریته“ ی „معنوی“ و عرفانی اش در کومه له زیر سوال نرود. سید ابراهیم فرمت کوردی کائوتسکی مرتد است، منتهی کائوتسکی متفکر عمیق ولی مرتجع، سوسیال دمکرات و سوسیال شووینیست بود، اما سید ابراهیم متفکر نیست، عمیق هم نیست ولی دیگر خصلت هایی که برای کائوتسکی بر شمردم را داراست. سید ابراهیم یک اپورتونیست به معنی واقعی کلمه است. او تشکیلات داری را خوب یاد گرفته است، اما نه کمونیست است و نه کمونیسم مارکس را فهمیده است. نقدهایی که دوستان صلاح مازوجی و خود مازوجی به جمال بزرگپور مطرح کرده اند، نقدهایی حاشیه یی و خارج از چارچوب سوسیالیسم علمی است. نقدهایی تشکیلاتی اند، که صرفا به مواضع جمال بزرگپور در مورد „وجود“ یا عدم وجود حزب کمونیست ایران و برنامه ی حاکمیت کومه له برای کردستان مطرح شده اند. یک جریان کمونیستی و رادیکال انقلابی، جریانی که بخواهد مدعی کمونیسم و سوسیالیسم علمی باشد، باید این برنامه ی سوپر پوپولیستی „حاکمیت مردمی در کردستان“ را به دور اندازد و کمونیسم و سوسیالیسم را در تئوری و عمل تبلیغ و ترویج کند.،می توان گفت که جناح چپ کومه له و حزب کمونیست ایران خود در باتلاق نقد استراتژیک و تاکتیکی غرق شده است و هنوز نتوانسته است به یک درک منسجم تئوریک از نقد ماتریالیستی، تاریخی و دیالکتیک برسد. معضل این جریان بی سوادی تئوریک است، به همین دلیل به بازی در میدان حریف که لیبرال و ناسیونالیست است، تن داده و در نهایت بازی را می بازد، اگر بازگشت به اصول پایه یی کمونیسم در تئوری و پراکسیس را تبلیغ نکند.

تقویت خط کمونیستی و رادیکال درون کومه له، در شرایطی که ریش سفید سالاری به عنوان یکی از سنن فئودالی و قرون وسطایی در این جریان حاکم است، در شرایطی که بیسوادی سیاسی و پراگماتیسم سنتی جا افتاده و افتخار آمیز‌ است، در شرایطی که محفلیسم در تمام ارگان های این تشکیلات رسوخ کرده است و اندیشیدن فردی معنایی ندارد، در شرایطی که تحزب با محفلیسم و رگیونالیسم(منطقه گرایی) اشتباه گرفته شده است، کاری بسیار سخت و تقریبا غیر محتمل است، اما شدنی است.

از تمام نسل جوان و نیروهای رادیکال و کمونیست درون کومه له و تشکیلات داخل شهر و خارج کشور این جریان درخواست دارم که با دقت کشمکش های تئوریک انترناسیونال اول و دوم را مطالعه کرده و آثار کلاسیک مارکسیستی اوریجینال را با دقت بخوانند، تا قربانی بند و بست محفلیستی این یا آن جناح نشوند و خود به عنوان فرد به عنوان عناصری کارا و خلاق و نه صرفا پیرو این یا آن ظاهر شوند.

حسن معارفی پور

Über Stalin und „Stalinismus“!

Ich werde oft in Deutschland gefragt, ob ich „Trotzkist“ oder „Stalinist“ bin. Ich passe weder in ier trotzkistischen Kategorie noch in die stalinistische, obwohl ich bestimmte Trotzkisten und teilweise auch bestimmte sogenannte Stalinisten sehr hoch schätze. Unter den sogenannten Stalinisten, die wegen ihrer Sympathie zu bestimmten Zeiten der Sowjetunion als Stalinisten bezeichnet werden, habe ich sehr starke Sympathien für die Schriften von Eric Hobsbawm und Domenico Losurdo. Sie sind nicht nur großartige Denker, sondern auch eine Art Weiterentwickler der Geschichte und Philosophie des Marxismus. Über den Trotzkisten muss ich sagen, dass Trotzkis Positionen während und nach der Revolution 1917 getrennt betrachtet werden müssen von seiner Rezeption. Ich bin sehr begeistert von einigen Schriften bestimmter Trotzkisten wie Hal Draper, Terry Eagleton, John Rees, Tony Cliff, Ernest Mandel, Alex Callinicos etc. Das bedeutet aber nicht, dass ich alles akzeptiere, was diese Autoren geschrieben haben. Von ihrem Sektierertum und dem Versuch, aus dem Marxismus eine Art der Aristokratie zu mache, entferne ich mich aber. Gleichzeitig bin ich auch kein Freund der sogenannten bürgerlich-liberalen Debatte des „Pluralismus“ innerhalb der deutschen und europäischen „Linken“. Für mich als ein Marxist mit dialektischem Hintergrund und Weltanschauung ist wichtig, wie die Menschen theoretisch und ästhetisch die Welt definieren und wie sie den Weg der Emanzipation in ihren Schriften und Aussagen schlüssig darstellen, indem sie die Widersprüche der bürgerlichen Ordnung und bürgerlichen Produktionsweise anschaulich machen und durch die Negation der Negation (Dialektik) versuchen, argumentativ zu überwinden. Meiner Meinung nach kann, wie Lenin schon damals genau gesagt hat, keine revolutionäre Praxis ohne revolutionäre Theorie zustande kommen. Insofern bin ich für eine schlüssige radikale und revolutionäre Theorie. Wir dürfen aber auch nicht vergessen, dass wir als Menschen selbst aus Widersprüchen bestehen. In jeder Theorie und Weltanschauung kann man Widersprüche finden und kritisieren, aber man hat selbst teilweise mehr Widersprüche als die Theorien, die von einem kritisiert werden, Das ist eine Situation, der ich immer wieder begegne, besonders wenn ich die Kritiker von Marx und des Marxismus studiere.

Man muss aber zwischen der Theorie, Strategie und der Taktik unterscheiden. Man kann etwas theoretisch richtig finden, aber strategisch Bullshit oder umgekehrt. Ein Beispiel ist die Sozialfaschismusthese von Stalin, die auf theoretischer Ebene stimmt, aber auf strategischer Ebene das Verbrechen des Faschismus reproduzierte, indem Stalin den gemeinsamen Kampf der Zivilgesellschaft (der Kommunisten mit Sozialdemokraten und anderen Gruppen) ablehnte. Wir wissen, dass die deutsche Sozialdemokratie (SPD) ein großes Verbrechen gegen die Menschheit, gegen die Arbeiterklasse und besonderes gegen die Kommunisten beging. Es ist nicht zu bezweifeln, dass die SPD mehr Kommunisten und revolutionäre Arbeiter ermordete als die Nazis, aber die Arbeiterklasse, die mit der KPD in der Zeit des Faschismus in Verbindung war, war eine Minderheit. Deshalb war der Kampf gegen den deutschen Faschismus nur von Kommunisten, wozu Stalin aufrief, Selbstmord. Das hat die Mehrheit der „deutschen Linken“ bis heute noch nicht verstanden: Die Frage der Theorie einerseits und der Strategie andererseits. Wir müssen immer wieder die Geschichte materialistisch rekonstruieren bis wir die Frage des „Was tun?“ in der heutigen Welt und im heutigen Kapitalismus verstehen und endlich aufhören, von der herrschenden Klasse als Instrument gegen den Kommunismus ausgespielt werden.

Meine Position zu Stalin und zum Stalinismus ist klar! Wenn ich mit Hannah Arendt argumentiere („Wenn ich als Jüdin angegriffen werde, muss ich mich als Jüdin verteidigen“), muss ich mich als Kommunist verteidigen, wenn Stalin zum Inbegriff des Kommunismus gemacht und der Kommunismus damit als gescheitert und totalitär erklärt wird. Wenn ich als Kommunist wegen Stalin angegriffen werde, muss ich vor allem klären, dass Stalins Politik, Stalins Verbrechen gegen die Menschheit nichts mit Kommunismus zu tun haben, auch wenn wir aus einigen seiner Schriften durchaus Wichtiges zur Geschichte und Sprache lernen können. Von Dialektik allerdings hat er nichts verstanden. Obwohl die Verbrechen unter Stalin nicht reduziert auf seinen Charakter oder seine psychische Verfassung zurückgeführt werden können, müssen wir uns als historisch-materialistische, dialektische Marxisten aus theoretischen und strategischen Gründen von Stalin distanzieren.

Gegen bürgerliche Dummheit, antikommunistische Propaganda von den Liberalen und Konservativen, gegen den Geschichtsrevisionismus von bürgerlichen Charakteren wie Hannah Arendt  bis zur Frankfurter Schule verstehe ich, dass viele Kommunisten Stalin gewissermaßen verteidigen. Dann müssen wir aber wiederum Trotzki gegen das Verbrechen von Stalin gegen die Genossen unterstützen. Letztlich geht es in der Frage darum, den Kommunismus gegen Stalin und gegen die Bourgeoisie zu verteidigen.

Das ist eine kurze Zusammenfassung meiner dialektischen Auseinandersetzung mit Stalin, Stalinismus und der Sowjetunion. Das Scheitern des Sozialismus liegt nicht in der Persönlichkeit eines verrückten Mannes. Es ist ein hoch kompliziertes Zusammenwirken verschiedener Faktoren und Entwicklungen, die zum Scheitern der politischen Ökonomie des Sozialismus in der Sowjetunion führten. Dieses Scheitern hat vor Stalin mit dem Kriegskommunimus und NEP (Neue Politische Ökonomie), mit der Konterrevolution der Weißen Armee, mit Kronstadt, mit dem imperialistischen Krieg von außen, dem Scheitern der Revolution in Deutschland begonnen. Das Scheitern des Sozialismus in der Sowjetunion muss in seinem globalen und regionalen Zusammenhang betrachtet werden.

Hassan Maarfi Pour (Poor)