زمانی که کالسکه به سر بالایی می‌رسد

نگاهی به اختلافات اخیر درون جناح سیاه جمهوری اسلامی، وظایف توده های کارگر و زحمتکش و چشم انداز اتی

Hassan Maarfi PourJuly 24, 2020

مدتها بود که می خواستم در مورد درگیری هایی که بین جناح راست جمهوری اسلامی، اوباش وابسته به احمدی نژاد و خامنه ای ، مطلبی بنویسم، اما همیشه با خودم فکر می کردم که این درگیری ها، درگیری، یک سری چاقو کش سرکوبگر و ادم کش اسلامی است و ربطی به منافع کمونیسم و کارگر جامعه ندارد . این درگیری ها، درگیری از بالا بوده و تحلیل مارکسیستی نمی تواند صرفا به درگیری از بالا پرداخته، خود را وقف کشمکش بالایی ها کند،تغییر و تحولات از پایین را، یعنی کشمکش توده های کارگر و زحمتکش را با کلیت نظام حاکم بر ایران، و کل نظام سرمایه داری نادیده بگیرد!

جمله ی مشهور این است که، است زمانی که کالسکه به سربالایی می رسد، اسب ها همدیگر را گاز می گیرند، این گفته در مورد جمهوری اسلامی نه تنها صحیح است، بلکه „اسب „های حاکم در جمهوری اسلامی با گاز، لقد، باتوم و قمه بد جوری به جان هم افتاده اند.

بن بست سیاسی و اقتصادی

رژیم جمهوری اسلامی از اوایل سرکار آمدنش، تا به امروز در ایران، همواره از یک بحران عمیق اقتصادی و سیاسی مضاعف، رنج برده است و تا به امروز، بعد از گذشت سی وچند سال از سرکوبگری این نظام،نه تنها این بحران کنترل نشده است بلکه، روز به روز به دامنه ی بحران افزوده شده است.قبل از به قدرت رسیدن این نظام و بعد از بن بست سیاسی نظام عتیقه ی شاهنشاهی و بعد از انکه امریکا و غرب نمی توانست مهره ی شاهنشاهی وابسته به خود را تحمیل کند، به ناچار راه را کج کرد و گزینه ی اسلام سیاسی را به عنوان یک گزینه ی مطلوب برای کنترل انقلاب اجتماعی ایران به مردم تحمیل نمود ، در آن زمان رسانه های نوکر وابسته به غرب در خبر های خود اعلام می‌کردند که عکس خمینی را در ماه مشاهده نموده اند و در گوش همگان می‌خوانند که خمینی، نماینده ی خدا بر روی زمین است. با این اعمال پوپولیستی و ریاکارانه و با اهرم‌های و شیوه‌های مختلف دیگر، توانستند، در شرایطی که الترناتیو رادیکال و کمونیستی حضور قاطعی نداشت، اسلام سیاسی را به عنوان گزینه ای مطلوب غرب و برای مقابله با کمونیسم رادیکال و“ سوسیالیسم پرو شوروی“به مردم بقبولانند. خمینی کودن که در ظاهر با شعار“ضد امپریالسیتی“ سرکار آمده بود توانست، با این شعار سطحی و ابلهانه، شوروی و نیروهای وابسته به این نظام، که در بین نیروهای درگیر در انقلاب 57 ایران داری نفوذ خاصی بودند، را نیز با خود همراه کند و آن‌ها را به نیروی ذخیره ی اسلام سیاسی تبدیل نماید.در این شرایط که چپ و کمونیست جامعه، از نظر بسیاری از توده های مردم با شوروی، در سطح دنیا و حزب توده و دیگر جریانات پوپولیست در جامعه ی ایران تداعی می‌شد، بخش وسیعی از سازمان های سیاسی چپ، که از لحاظ نظری زیرمجموعه ی شوروی سابق بودند، با خمینی همراه شدند و نقش مهمی در تثبیت جهل و جنایت اسلامی به افکار عمومی داشتند.

رژیم جمهوری اسلامی که در نتیجه ی یک انقلاب توده ایی و خلاء سیاسی به قدرت رسیده بود از اختلاف درونی و چند دستگی درونی در بین نیروهای خودی اش به شدت رنج می برد و این اختلاف نظرها بر سر مسائل مختلف و شیوه ی سرکوب مردم انسجام و توانایی سرکوب را تقلیل می داد. در نتیجه در ابتدای سرکوب انقلاب و به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی، جناح های مختلف اسلام سیاسی هر یک تفاسیر مختلفی از اسلام ارائه می دادند و این خود عاملی بود در ایجاد اختلاف و چند دستگی بین جناح های مختلف جمهوری اسلامی و بحران در این نظام. دراین شرایط رژیم جمهوری اسلامی برای انکه بتواند خود را یکدست کند، لازم بود با اپوزیسیون درونی خود یعنی نیروهای مختلف اسلامی از لیبرالیسم اسلامی گرفته تا اصلاح طلبی تسویه حساب کند و تا حدودی خود را یکدست نماید.

جناح نو اندیش اسلامی یعنی مجاهدین خلق به دلیل افکار التقاطی ای که داشت، از ابتدا از گردونه ی قدرت سیاسی اسلام سیاسی، در ایران خارج شد، اما جناح لیبرال اسلامی همچون بازرگان و بنی صدر توانستند به یک جناح از جناح های جمهور اسلامی تبدیل شوند و سهمی از قدرت سیاسی در ابتدای سرکار امدن رژیم اسلامی در ایران داشته باشند. جناح خمینی گرچه قبل از به قدرت رسیدن از „آزادی فعالیت کمونیست‌ها „در ایران دم می زد، بعد از سرکار آمدن به طور واقعی نه تنها کمونیست بلکه، تحمل لیبرالیسم اسلامی را هم نداشت. در اوایل سرکار آمدن رژیم ا سلامی و در یک گیر و دار درونی رژیم ،جناح غالب جمهوری اسلامی، به شیوه‌های تروریستی و توطئه گرانه این دلقک های اسلامی (بازرگان ها و بنی صدرها) را در همان سالهای ابتدایی حیات رژیم از گردونه ی قدرت سیاسی بیرون راند، و تا حدودی توانستند که به خیال خود رژیم را یک‌دست کنند و یکپارچگی نظام و ولایت فقیه را حفظ نمایند.

به دنبال جنگ ارتجاعی بین دو رژیم هار و جنایتکار اسلامی و رژیم فاشیست بعث، رفسنجانی به مثابه ی جناح لیبرال رژیم تلاش نمود زیر نام سازندگی و … ، گرایش لیبرالی اسلامی را در رژیم زنده نماید و در زمینه ی ارتباط با غرب تلاش‌های بی ثمری انجام داد. بعد از گذشت چند سال خاتمی زیر نام اصلاحات، مردم سالاری دینی، گفتگوی تمدن‌ها و خزعبلاتی از این قبیل تلاش نمود گرایش لیبرالی و پرو غرب را درون رژیم تقویت نماید و در زمینه ی رابطه با غرب قدم‌هایی بردارد. خاتمی در این دوران تلاش داشت پروژه های بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول را یکی بعد از دیگری به اجرا در آورد، همچنین در زمینه ی انطباق ایدئولوژی اسلامی با لیبرالیسم و سرمایه داری بازار ازاد اقداماتی را انجام دهد. شکست پروژه ی اصلاحات در اوایل دهه ی 80 شمسی مهر باطلی بر توهمات آقایان اصلاح طلب امثال خاتمی و حجاریان کوبید و اصلاح پذیر بودن نظام اسلامی ایران را به یک رؤیای پوچ احمقانه برای ان هم توسط اپوزیسیون خودی، بدل ساخت.

در نتیجه ی شکست اصلاح طلبان حکومتی و رشد و گسترش اعتراضات کارگری و جنبش های اجتماعی، احمدی نژاد به مثابه ی یک مهره ی قابل اعتماد جناح سیاه جمهوری اسلامی یعنی اصولگرایان حکومتی، برای کنترل روند رو به رشد اعتراضات کارگری، دانشجویی، زنان و دیگر جنبش های اجتماعی ظهور کرد و وارد میدان بازی ریاست جمهوری انتصابی شد.

احمدی نژاد به مثابه ی شخصی ضعیف در مقابل ولایت فقیه و گوش به فرمان شخص خامنه ایی جلاد، در ابتدا ظاهر شد، اما بعد از سرکار آمدن این رئیس جمهور در دور دوم ریاست جمهوری خود یعنی دور دهم ریاست جمهوری رژیم اسلامی ، با تقلب یا هر شیوه ی دیگری که اینجا در این مطلب نمی گنجد زبانش درازتر از قبل، شد و تصمیمات رهبری را در این اواخر به اشکال مختلف، زیر پا می گذاشت.

در روزهای قبل از انتخابات دور دهم ریاست جمهوری، جمهوری اسلامی به شیوه ای فریبکارانه از کانال سه ی صدا و سیمای جمهوری اسلامی، در مناظره هایی که با کاندیداهای ریاست جمهوری انجام می‌داد، کاندیداها هر کدام دزدی ها و فساد های دیگری را افشا کرده و به شدید ترین شیوه به همدیگر حمله می نمودند. رژیم که به اوج نفرت مردم از نظام پی برده بود، در این دوره تلاش می‌نمود تا به هر طناب پوسیده ای چنگ بیاندازد، تا از غرق شدن سرنشینان کشتی رژیم جلوگیری به عمل اورد.

در این دوران باندهای تازه اصلاح طلب شده، یا به قول خودشان“ اصلاح طلب‌های اصول گرا“که طیف ناهمگونی را از قاتلان دهه ی 60 شمسی تا کهنه اخوندک های اجیر خمینی و حتی خاتمی و رفسنجانی را تشکیل می‌داد، تلاش ‌نمودند، زیر پای احمدی نژاد را خالی نمایند و به این شیوه از دامنه ی نفرت مردم بکاهند تا بتوانند سرنگونی نظام جلوگیری به عمل اورند یا، ان را به تاخیر بیاندازند.

مردم ایران که در سطح وسیع، از سی سال جنایت اسلام سیاسی و کشت و کشتار به ستوه آمده بود، به دنبال فرجه ایی بود تا به خیابان‌ها بیایند و رژیم را به شیوه ی ا نقلابی سرنگون کنند.تقلب در انتخابات توسط باند خامنه ای و احمدی نژاد با همکاری سپاه پاسدارن و دیگر اوباش اسلامی، باعث شد که مردمی که در سطح میلیونی و در نتیجه ی نبود یک الترناتیو به انتخاب ابلهانه ی بین بد و بدتر تن داده بودند، به خیابان‌ها بیایند و در ابتدا با شعار „رای من کو؟“، اعتراضات وسیعی را زیر هژمونی و اتوریته ی اصلاح طلبان و موج سبز سازمان دهند، اما طولی نکشید که اعتراضات از چارچوب این شعارهای آبکی فراتر رفت و ماهییت کل نظام را نشانه گرفت، در این شرایط بود که اصلاح طلبان حکومتی و رسانه‌های بورژوازی و نوکر خود به مانعی بر سر راه روند رادیکالیزاسیون اعتراض تبدیل شدند، و تناقض شدیدی بین مطالبات اعتراض کنندگان با عملکرد رهبری سبز بی خاصیت نوکر شکل گرفت و در نبود رهبری پیگیر و بی نفوذی اپوزیسیون چپ این اعتراضات اخر سر راه به جایی نبرد و اوضاع به حالت عادی برگشت.

در این دوره تحلیل‌ها و ارزیابی های متفاوتی از جانب احزاب، سازمان ها و شخصیت‌های سیاسی ارائه شد، که در بهترین حالت از چند گزینه ی زیر فراتر نمی رفت :1 . اعتراضات برحق و قابل دفاع است و باید رادیکالیزه شود. 2. اعتراض باید در چارچوب نظام جمهوری اسلامی باشد و نباید ساختار شکن باشد. 3 . این اعتراضات ارتجاعی است و باید از آن دوری نمود. 4. این اعتراضات شروع“ انقلابی انسانی „است. تحلیل اول را بسیاری از احزاب و سازمان های سیاسی و اپوزیسیون چپ استفاده کردند. تحلیل دوم تحلیل لیبرالیسم نوکر و خود اصلاح طلبان حکومتی با مدیای وابسته به غرب است ، تحیلیل سوم تحلیل حزب حکمتیست و تعدادی از منفردین اپوزیسیون است و تحلیل چهارم ، ارزیابی حزب کمونیست کارگری و برخی جریانات پوپولیستی و خلقی سابق است.

به نظر من هر کدام از ارزیابی ها دارای نقاط ضعف اساسی است و جا دارد در یک فرصت هر کدام از آن‌ها را موشکافی کرد و نقاط ضعف و قوت آن را برشمرد.

در کل باید اشاره کنم که این اعتراضات علیرغم بافت ناهمگون، غریزی وار حرکت کردن مردم و بی تاثیری نیروهای اپوزیسیون چپ، هم جمهوری اسلامی و هم بسیاری از نیروهای اپوزیسیون را غافلگیر نموده بود و باعث شده بود اینگونه به تحلیل‌های آبکی پناه ببرند.

این اعتراضات با تمام ضعف‌ها و مشکلاتی که داشتت ، علیرغم غیر یک‌دست بودن نیروهای آن، که از اصلاح طلبان حکومتی تا چپ منفرد و راست پروغرب را در بر می‌گرفت، اما نبض نظام را گرفته و نظام را به شدت ضعیف نموده بود. این اعتراضات هشداری بود به رژیم جمهوری اسلامی، همچنین اعتراضات به روشنی نشان داد مردم بدون اگاهی انقلابی و سازمان یابی و تحزب سیاسی طبقه ی کارگر نمی توانند راه به جایی ببرند. در شرایطی که این تحولات رژیم را از هر لحاظ ضعیف کرده بود و اصلاح طلبان حکومتی ،جلادن سابق و رهبران پلاستیکی و کارتونی امروز به کلی از گردونه ی قدرت خارج شده بود و انان را به یک پوزیسیون مرتجع رژیم اسلامی تبدیل کرده بود، بین جناح سیاه جمهوری اسلامی بر سر چگونگی سرکوب مردم در اینده ، اما در ظاهر به بهانه ی مشائی، درگیری درگرفت.

احمدی نژاد، در طول چند سال از ریاست جمهوری خود، توانسته بود با توهم پراکنی پوپولیستی و دروغ، بخشی از اقشار حاشیه‌ای جامعه را با خود همراه کند و درون سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات به مثابه ی سرکوبگرترین ارگان های رژیم، جای پایی برای خود تثبیت نماید،در این شرایط نه تنها وقعی به حرف‌های خامنه ای ننهاد، بلکه سرخود و بدون اجازه از ولی فقیه، معاون اولی ریاست جمهوری را به مشایی واگذار می نماید.احمدی نژاد و باندش توانسته بودند، با اتکا بر ایرانی گری به جای ولایت فقیه، عملاً پرچم را از سبزها و بسیاری از پوزیسیون رژیم در خارج کشور بگیرند.

در اینجا من شخصاً وارد شدن به جزئیات دعواهای این باندهای ارتجاعی نمی‌شوم و هر گونه توهم را به هرکدام از این باندها و دیگر باندهای رانده شده از قدرت را توهم آشکار به جمهوری اسلامی میدانم، اشاره به برخی از جزئیات در این مطلب تنها به خاطر روشن‌تر شدن بحث و نه به خاطر انتظار تغییر از بالا در این نظام کثیف ضد انسانی جمهوری اسلامی است.

احزاب و جریاناتی که با انتظار تغییر از بالا تنها اخبار و رویدادهای مربوط به تحولات حکومتی در بالا را پوشش می‌دهند و کشمکش های انقلابی و توده ایی، کارگری و رادیکال را کوچک جلوه می‌دهند، دچار توهم حقیر لیبرالی و اصلاح طلبی شده اند.

به نظر من دعواهای این اواخر بین باندهای مختلف وابسته به احمدی نژاد و خامنه ایی، همراه با پرونده سازی ها برای یکدیگر، همان‌طور که در اول مطلب هم به آن اشاره کردم، اساساً به بحران رژیم جنایتکار اسلامی و عدم توانایی در کنترل اعتراضات توده ایی بر می گردد.

رژیم اسلامی که زایده ی بحران است و مرگ آن نیز با بحران فرا می‌رسد، به هیچ وجه توانایی کنترل اعتراضات اجتماعی را ندارد و برخورد یکدستی برای سرکوب اعتراضات حکومتی و دزدی و پول قاپی سران حکومتی وجود ندارد.

برخی بر این عقیده اند که این دعوا، دعوای بین سپاهی و آخوند است، به بیان دیگر آن‌ها می‌گویند که، سپاه پاسداران می‌خواهد جناح های حکومتی را یک‌کاسه کند و نقش آخوند را به حداقل برساند، این دست تحلیل‌ها، به شدت دست راستی و ابلهانه است، در گیر و دار بین این جنایتکاران وابسته به خامنه ای و احمدی نژاد سپاه پاسداران، به طور واقعی پشت آخوند قرار گرفت. این مسأله این را نشان می‌دهد که این دست تحلیل‌ها تا چه اندازه سطحی و به دور از نگرش رادیکال و انقلابی است. با توجه به نکاتی که بالاتر به آن اشاره کردم ،این تحیلیل که گویا نزاع پاسدار و آخوند است از نظر من به شدت احمقانه است.

این که سپاه پاسدارن پشت سر خامنه ایی رفته، به معنای عدم نفوذ احمدی نژاد و دیگر جنایتکاران وابسته به جناح های سبز حکومتی درون گله ی سپاه پاسداران نیست، بلکه این به معنای این است که ولایت فقیه و باندها و گله های وابسته به خامنه ای و بیت رهبری نفوذ بیشتری درون سپاه پاسداران دارند. اینکه سپاه پاسدارن در سایت رسمی خود اعلام نمود که، امام زمان ممکن است در زمان ظهورش معتاد باشد و نتواند رسالت تاریخی خود را انجام دهد، جوابی بود به آن‌هایی که با آوردن نام امام زمان و تحت عنوان دستور گرفتن مستقیم از او سعی داشتند نقش رهبری و ولایت فقیه را کاهش دهند ودر مقابل ایرانی گری و ناسیونالیسم ایرانی را در کناردستور گرفتن از امام زمانشان بالا ببرند. طرف دیگر خود این گفته ی سپاه پاسدارن نشان داد که در این سی و دو سال اخیر که این جنایتکاران با نام مذهب و مهدی و حسین مردم را چگونه قتل و عام نموده و مردم ایران را تحمیق نموده و احساسات مردم را تحریک کرده، امروز می‌بینیم مذهب در مقابل حفظ قدرت ولی فقیه و جمهوری اسلامی، برای خود خامنه ایی و اوباشش تا چه اندازه بی ارزش شده و تقلیل داده شده که مورد ریشخند گله ی سپاه پاسداران قرار می گیرد، تا بتواند به وسیله ی ان رقیبش را تضعیف نماید.

در پایان لازم می‌دانم اشاره کنم که رژیم جمهوری اسلامی در یک سراشیبی بسیار سختی قرار گرفته است، در شرایطی که رژیم نمی‌تواند دعواهای خانوادگی بین باندهای نزدیک و معتمدان سابق شخص رهبر را کنترل کند، کنترل تحرکات انقلابی و رادیکال برای این رژیم بسیار سخت خواهد بود، اما همان طور که اشاره کردم به دلیل ضعف شدید اپوزیسیون چپ در سازمان دهی طبقه ی کارگر و جنبش های اجتماعی رادیکال تا اطلاع ثانوی هر گونه تغییر و تحول در این رژیم نمی تواند، به قدرت گیری چپ و کمونیست جامعه منجر شود و چپ و کمونیست کمترین سهم را از ان خواهد برد.

با توجه به شرایطی که ترسیم نمودم، در این اوضاع، رژیم کثیف و جنایتکار سرمایه داری اسلامی، انسجام و یکپارچگی خود را تا حدود زیادی از دست داده و توانایی سرکوبش به حداقل رسیده است،به همین دلیل سازماندهی کمونیستی و تشکل یابی طبقاتی طبقه ی کارگر، در شرایطی که رژیم به دلیل دعواهای درونی قدرت سرکوبش تا حدود زیادی تقلیل یافته است، می تواند در شرایط کنونی و اینده، همچنین در شرایطی که رژیم در سطح وسیع تر از جانب مردم انقلابی و اگاه به چالش کشیده شده است، زمینه ی سرنگونی رژیم به شیوه ی انقلابی توسط طبقه ی کارگر اگاه را فراهم نموده، همچنین زمینه به قدرت رسیدن چپ و کمونیست جامعه را فراهم نماید. عکس این شرایط همان طور که اشاره کردم به ضرر طبقه ی کارگر و چپ و کمونیست جامعه است.

در چنین شرایطی لازم است توده های انقلابی مردم، کارگران و کمونیست‌ها به طور یکپارچه تعرض یکجانبه ای را به جمهوری اسلامی آغاز نموده و مرگ این رژیم را به شیوه ایی انقلابی ممکن سازند.

مرگ برجمهوری اسلامی

زنده باد سوسیالیسم

حسن معارفی پور

13.06.2011

https://telegra.ph/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%B3%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B1%D8%B3%D8%AF-07-24

Verhinderung der drohenden Abschiebung zweier politischer Aktivisten in den Iran

Während im Iran wieder zunehmend Todesurteile gegen politische Gegner*innen des islamisch-faschistischen Regimes und gegen „rückgeführte“ iranische Flüchtlinge gesprochen und teils vollstreckt werden, schiebt der deutsche Staat auch inmitten der Corona-Pandemie wieder in den Iran ab.

Die beiden kurdischen Brüder Mehdi Fatahnejad (politisch aktiv unter dem Namen Karo Azadi), geboren am 04.09.1989, und Saddi Fatahnejad, geboren am 01.03.1987 in Sanandaj, stellten am 02.06.2016 einen Asylantrag in Deutschland. Im Iran hatten sie seit 2007 im Untergrund für die Kommunistische Arbeiterpartei Iran gearbeitet. Saddi floh Ende 2008, in den Nordirak, nachdem er aufgrund seiner politischen Aktivitäten im Iran ein Jahr im Gefängnis saß, Mehdi 2009, wo sie ihre politische Arbeit fortsetzten. Außerdem engagierten sie sich in der kurdisch-irakischen Bauarbeiter Gewerkschaft und wurden in Fragen des Aufenthaltsrechts auch von der Kurdischen Organisation der Kommunistischen Partei Iran (Komalah) unterstützt. Sie haben eine Gewerkschaft für die Arbeiter*innen aus dem Ausland im Nordirak mitbegründet.  Wegen der ständigen politischen und aufenthaltsrechtlichen Unsicherheit sowie der Präsenz des iranischen Regimes im Nordirak flohen sie 2016 nach Deutschland.

Trotz dieser Vorgeschichte wurden die beiden Brüder vom BAMF und in zweiter Instanz vom Verwaltungsgericht Sigmaringen abgelehnt und dazu angehalten, sich im iranischen Konsulat Pässe ausstellen zu lassen, wo sie dem iranischen Regime schutzlos ausgeliefert wären. Diese keinesfalls neue Praxis der Ablehnung politischer Aktivist*innen können die deutschen Behörden nur durch ihre kolonialistische Herangehensweise rechtfertigen: Sie erwarten von Asylsuchenden aus allen Kulturkreisen eine westliche Erzählweise, in der in einem klar strukturierten und chronologischen Erzählstrang die häufig verworrenen und komplizierten Lebensgeschichten widergegeben werden. Das ähnelt mehr einer Abschlussprüfung an deutschen Schulen, als dem Versuch herauszufinden, welche äußerst schwierigen und nicht selten traumatisierenden Erlebnisse die betreffende Person hinter sich hat und welche Gefahren eine Abschiebung für sie bedeuten würde. Eine Ausnahme für iranische Asylsuchende bildet der Religionswechsel vom Islam zum Christentum. Dieser ist im Iran ebenso untersagt wie politische Arbeit gegen das Regime und wird auch ähnlich verfolgt und bestraft. Für die deutschen Behörden gibt es aber offensichtlich einen bedeutenden Unterschied: Wer sich für die traditionell herrschende Religion Deutschlands entschieden hat, erhält damit in der Regel auch das Bleiberecht. Wer allerdings gegen staatliche Unterdrückung und Ausbeutung im Iran gekämpft hat, wird sich u.U. auch nicht uneingeschränkt in den deutschen Staat assimilieren lassen. Dass diesen Menschen bei einer Abschiebung in den Iran Folter und Todesstrafe drohen, muss dabei offensichtlich nicht unbedingt ein Hindernis sein. Hierin offenbart sich der politische Charakter des Asylverfahrens der BRD.

Indes offenbart das iranische Regime zur Zeit wieder seine Willkür und Grausamkeit im Umgang sowohl mit politischen Aktivist*innen als auch mit in den Iran abgeschobenen Geflüchteten. In den letzten Wochen wurden mehrere linke Schriftsteller festgenommen (u.a. Mehdi Salimi und Milad Jannat), was eine neue Etappe der Verfolgung einzuleiten scheint. Am 14.07. wurden Diakor Rasoul Zadeh und Saber Sheikh Abdullah hingerichtet, denen unter schwerer Folter Geständnisse über ihre vermeintliche Zusammenarbeit mit Komalah und die Ausübung eines Attentats in Mahabad im September 2010 abgerungen worden waren. Viel Aufmerksamkeit erregten in den letzten Tagen drei junge Aktivisten, die während der Proteste Anfang des Jahres festgenommen worden waren: Amir Hossein Moradi war zur Unterstützung der Proteste aus Deutschland in den Iran zurückgekehrt, Mohammad Rajabi und Said Tamjidi waren aus der Türkei in den Iran abgeschoben worden. Ihre Hinrichtung konnte vorerst durch eine breite öffentliche Kampagne verhindert und in lebenslange Haft (die insbesondere im Iran mindestens einer psychischen Hinrichtung gleichkommt) umgewandelt werden. Das iranische Regime bleibt unberechenbar in seinem Umgang mit politischen Gefangenen und Aktivist*innen, insbesondere mit kurdischer Herkunft und kommunistischer Einstellung. Aktuell sieht das Regime sich von den wiederholt aufflammenden Protesten im Land in seiner Existenz bedroht. Dadurch wächst unsere Sorge, dass die Abschiebung unserer Genossen in den Iran einem Todesurteil gleichkommt, ausgesprochen von den deutschen Behörden, vollstreckt von iranischen Henkern.

Freund*innen und Genoss*innen der Fatahnejad-Brüder

Kontakt: Hassan Maarfi Poor, 0176 21887621, hassan.maarfipoor@gmail.com

photo_2020-07-17_18-06-56
photo_2020-07-17_18-09-50

اگاهی طبقاتی کاذب ابزار قهر مادی فاشیستی است

مردم معترض به فاشیسم اسلامی باید خود را در مقابل ناسیونالیسم، میهن پرستی و گرایشات نژادپرستانه، شعارهای قومی، راسیستی و ناسیونالیستی واکسینه کنند. آگاهی طبقاتی همانطور که لوکاچ می گوید یک پدیده ی هستی شناسانه است. طبقه ی کارگر باید خود را به مثابه ی طبقه درک کند و جایگاه خود را در کشمکش های طبقاتی در رابطه با مناسبات تولید و قدرت تعریف کند. مذهب و ناسیونالیسم ایدئولوژی و اگاهی کاذب هستند که نشان از تصورات وارونه ی ستمکشان جامعه از ریشه های ستم و عدم درک رادیکال ریشه های استثمار و ستم کشی است. این ایدئولوژی ها می توانند تئوری هایی برای توضیح پرمتیو و ارتجاعی جهان دور و بر و تغییر ارتجاعی در صورت مساله برای به قدرت رساندن فاشیسم قومی و ملی بعد از سرنگونی فاشیسم اسلامی باشند. این ایدئولوژی ها ابزار قهر مادی می شوند و از انجایی که به شکل عکسی وارونه در ذهن سوژه (کارگران) نقش می بندند، می توانند تبدیل به ابزاری واقعی علیه رهایی خود طبقه ی کارگر شوند. ایدئولوژی ابزار مادی قهر است و اگر ایدئولوژی اگاهی کاذب یعنی ایدئولوژی ایی باشد که با هستی واقعی کارگران همخوانی نداشته باشد و علیه منافع کارگران باشد، می تواند به تمدید بردگی و جابجای صورت مساله از مرحله یی از بردگی به مرحله ی دیگری کمک کند، به جای اینکه بردگی را یک بار برای همیشه الغا کند.کسی که به دنبال رفع بردگی است نمی تواند ایدئولوژی دشمنی را که او را به برده می گیرد و می خواهد بردگی او را تثبیت کند و ابدیت ببخشد را نمایندگی و تبلیغ کند. دشمنان طبقه ی کارگران ایران نه کارگران فلسطینی و نه عراقی و نه لبنانی اند، انان متحدان واقعی و بالفعل طبقاتی و بین المللی کارگران ایران و جهان هستند. به قول کارل لیبکنشت دشمن در کشور خودت است. دشمن هم نظامی است که سال هاست از مذهب به ناسیونال فاشیسم شیفت کرده است و هم „اپوزیسیون“ لاشخور فاشیست از „اپوزیسیون“ لیبرال و راست سلطنت طلب گرفته تا مشروطه خواه و سکولار دمکرات، توده یی، محور مقاومتی و ناسیونالیسم قومی و ملی. طبقه ی کارگر نمی تواند خود را رها کند، مگر اینکه زمینه ی ذهنی رهایی را برای خود فراهم کند. زمینه ی ذهنی رهایی شناخت از خود به مثابه ی طبقه و شناخت دشمنانی است که در حاکمیت و یا در کمین حاکمیت بعدی و به برده گرفتن کارگران هستند. هر گونه شعار و تبلیغات فاشیستی اگر به صورت مکرر تکرار شود، می تواند زمینه ی خشونت های فاشیستی علیه نیروهای انقلابی و کمونیست را به نفع ضد انقلاب فاشیست و جنایتکار بعد از جمهوری اسلامی فراهم کند. سلطنت طلبان رویای نسل کشی کارگران و کمونیست ها را در سر می پرورانند و مجاهدین ممکن است در صورت دستیابی به قدرت در یک روستا قوانین کوفه و مکه در دوران کشتار یهودیان را زنده کند و نسل کشی راه بیاندازد.باید با تمام قدرت در مقابل اشکال مختلف ایدئولوژی های بورژوایی، راست، لیبرال، محافظه کارانه، رفورمیستی و فاشیستی ایستاد و زمینه برای شکل گیری اگاهی طبقاتی را در میان کارگران فراهم کرد. یک کارگر فاشیست دشمن ایدئولوژیک من است و جایگاه طبقاتی اش باعث نمی شود که او در صف فاشیسم علیه من کمونیست اسلحه به دست نگیرد، اگرچه هر دو کارگریم. هر حزب و جریانی اقدام به کارگرپناهی به جای ارائه ی تحلیل ماتریالیستی از جریانات اجتماعی و جنبش هایی جاری در ایران بکند، باید به رادیکال ترین شکل حاشیه یی و منزوی شود. طبقه ی کارگر باید باید این اگاهی را کسب کند که هیچ نظام بورژوایی نمی تواند منافع این طبقه را اشباع کند، چون ریشه ی اصلی بدبختی ها و ستم کشی ها استثمار و بهره کشی از کارگران است. بهره کشی الغا نمی شود، مادام که طبقه ی کارگر از یک طبقه در خود به یک طبقه برای خود تبدیل نشود. طبقه ی کارگر به یک طبقه برای خود تبدیل نمی شود، مگر اینکه به اگاهی طبقاتی و سوسیالیستی مسلح شود و تمام جریانات بورژوایی از لیبرال تا فاشیست را دشمن قسم خورده ی خود بخواند، برای گرفتن قدرت سیاسی اقدام کند و دشمنان خود را از میدان بیرون کند. برای دست یافتن به قدرت سیاسی طبقه ی کارگر راهی ندارد جز اینکه به صورت مستقل و به عنوان طبقه به میدان بیاید و به قهرامیز ترین شکل ممکن دولت بورژوایی و نمایندگان بورژوازی را در هم بکوبد. برای در هم کوبیدن دستگاه دولت طبقه ی کارگر باید سلاح انتقاد را به انتقاد سلاح تبدیل کند. دسترسی به سلاح های اولیه و تشکیل ارتش سرخ منظم و سراسری می تواند نقطه شروع پاکسازی فاشیسم اسلامی و تمام جریانات بورژوایی از تاریخ ایران باشد. طبقه ی کارگر باید بین بردگی و سوسیالیسم انتخاب کند. یا باید برای دیکتاتوری پرولتاریا، سوسیالیسم، کمونیسم و الغای کار مزدی، الغای مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و اجتماعی کردن تولید و پایان دادن به مناسبات کالایی به میدان میاید و یا اینکه نیم بند برای عقلائی کردن بورژوازی و یا شیفت کردن از فاشیسم اسلامی به فاشیسم قومی و خونی به سیاه لشکر ارتجاع فاشیستی تبدیل می شود. انتخاب با خودتان است. باید روشن کنید که کجا ایستاده ایید

نه به اعدام نه تنها کافی نیست، بلکه مطالبه یی محافظه کارانه است!

من اعدام را در حالت کلی رد می کنم و هیچ کس نباید تحت هیچ شرایطی به خاطر ابراز عقیده و اعتراض توسط یک نهاد دولتی یا افراد اعدام شود. اعدام اوباش جمهوری اسلامی در صورت انقلاب و بعد از دادگاهی آن یا حداقل به کار گرفتن آنان و نگه داری آنان در اردوگاه های کار اجباری را نه تنها ضد اخلاقی نمی دانم بلکه یک ضرورت گریز ناپذیر می دانم و هر گونه کوتاهی کردن و سهل انگاری در این زمینه ها می تواند تبعات فاجعه آمیزی برای نیروهای انقلابی داشته باشد.

هگل در دیالکتیک خدایگان و بنده که در کتاب فنومنولوژی روح و دانشنامه ی علوم فلسفی یک بار به صورت گسترده و بار دیگر به صورت خلاصه پایه های تئوری خود (دیالکتیک خدایگان و بنده) را میریزد. هگل در دیالکتیک خدایگان و بنده یکی از عمیق ترین و بنیادی ترین خوانش هایی که بشر تا آن دوره از مبارزه داشته را با دقت میکروسکوپی به نمایش می کشد. مساله دقیقا همان چیز است که الکساندر کوژو در مورد این بخش از کتاب میگوید. هگل در این قسمت به ترسیم شکل گیری تاریخ مبارزه ی طبقاتی می پردازد. در جنگ خدایگان و بنده که جنگی بر سر مرگ و زندگی است، طرف پیروز می تواند طرف مقابل را به بردگی بگیرد و او را ناچار کند که احساسات و نیازهایش را اشباع کند. این یکی از زیباترین خوانش ها از مبارزه ی طبقاتی است.

انگلس در انقلاب و ضد انقلاب در آلمان می گوید که اگر وارد جنگ می شوی، باید از قبل فکر همه چی را کرده باشی و دشمن را به قصد نابودی مورد تعرض قرار بدهی. هر نوع سهل انگاری در انقلاب و مبارزه می تواند به نابودی نیروی انقلابی در نتیجه ی شکست انقلاب بکشد. سهل انگاری کموناردهای پاریسی باعث شد که ده ها هزار انسان انقلابی و بیش از دو برابر جمعیتی که در انقلاب کبیر فرانسه قتل عام شدند توسط ضد انقلاب بناپارتیستی اعدام و تیرباران شوند. ما در جنگ مرگ و زندگی با رژیم جنایتکاری مانند رژیم جمهوری اسلامی هستیم و این را باید بدانیم که در این جنگ هر طرف که پیروز شد برای نمایش قدرت خود طرفی که شکست خورده است را در هم می کوبد. نه قیام دی ماه و نه آبان ماه نتوانستند بستری برای تشکیلات سازی عظیم توده یی علیه فاشیسم اسلامی فراهم کنند و بی دلیل نیست که این گونه قیام ها بعد از به شکست کشانده شدنشان از جانب فاشیسم به وحشیانه ترین اشکال ممکن سرکوب می شوند.

من بارها چه در دوران خیزش دی ماه و چه قیام آبان ماه از همین تریبون و تریبون های مشابه به مردم اعلام کردم که اگر کاری را شروع می کنید باید تا آخرش بروید. این جنگ جنگ مرگ و زندگی است و اگر شل بگیرید و سهل انگاری کنید، بازنده ایید و در دادگاه ضد انقلاب قتل عام می شوید، پس یا نباید شروع کنید یا اینکه با تمام قدرت به سمت تسخیر اماکن نظامی پلیس بروید، هر نیروی مسلح و غیر مسلح وابسته به این نظام را بی پروا بکشید، وگرنه خود کشته می شوید. از هر ابزاری برای دست پیدا کردن به اسلحه باید استفاده کنید و با اسلحه ی کم اسلحه ی بیشتر را به دست بیاورید و بین مردم تقیسم کنید و دشمن را چنان غافلگیرانه تار و مار کنید که امکان کمر راست کردن نداشته باشد.

مردم سرگردان بودند، از لحاظ سیاسی اغلب معترضین الفبای سیاست را نمی دانستند. حس کردن استثمار و سرکوب با گوشت و پوست و استخوان، به معنای فهم ریشه ی سرکوب نیست و وقتی احساس و فهم به قول شیلر و گرامشی با هم در یک پیوند تنگاتنگی قرار نگیرند، جنبش نمی تواند به یک جنبش هژمونیک تبدیل شود. جنبشی که هژمونی حاکمان را نشانه بگیرد و گرایش ضد هژمونیک خود را به یک گرایش هژمونیک و ایدئولوژیک قوی در جامعه تبدیل کند، می تواند زمینه ی مادی پیروزی را فراهم کند. یکی از دقیق ترین تحلیل های در مورد پیروزی فاشیسم و شکست جنبش کمونیستی را ویلهلم رایش روانکاو و فیلسوف مارکسیست ارائه می دهد. او با یک بررسی ماتریالیستی تاریخی از فاشیسم نقش ایدئولوژی به عنوان ابزار مادی قهر در تبدیل کردن تفکرات وارونه به واقعیت اجتماعی را نشان می دهد. فاشیسم در این زمینه موفق شد از طریق تاکید بر مسائلی همچون خانواده و قومی کردن صنعت (برای حل بحران اقتصادی به عنوان راهکار) در مقابل جریانات دیگر پیروز میدان باشد. در این دوره شاهد هستیم که چطور مارکسیسم عامیانه به جای تلاش برای ارایه ی یک تحلیل ماتریالیستی و تاریخی که ددلایل عروج فاشیسم را در ارتباط بین مناسبات تولیدی و ایدئولوژی جستجو کند، سوسیال دمکراسی را عامل عروج فاشیسم می خواند.

مارکسیست های مبتذل و عامیانه ی ایرانی سال های سال است خزعبلاتی همچون کنفرانس گوادلوپ را بدون توجه به رابطه ی مناسبات اجتماعی با ایدئولوژی فاشیسم اسلامی و جنبش اسلامی زن ستیز که راهکار آینده را در گذشته جستجو می کرد، را عامل سر کار آمدن خمینی می خوانند و یک تحلیل فوق متافیزیکی و ابلهانه به جای یک بحث رادیکال و ریشه یی از انقلاب ایران ارائه می دهند. من در مقاله یی که به زبان آلمانی به اسم انقلاب و ضد انقلاب در ایران در رابطه با تحولات آبان ماه منتشر کرده ام، تفاسیر عامیانه ی مارکسیسم مبتذل در مورد شکست انقلاب 57 و سر کار آمدن فاشیسم اسلامی را توضیح داده ام و اینجا تنها لازم است به یک نکته اشاره کنم و آن این است که چه کومه له و چه کمونیسم کارگری سال های سال است این خزعبلات در مورد سر کار آوردن خمینی بعد از کنفرانس گوادلوپ را تکرار می کند و انقلاب 57 را به یک تصمیم بیرونی بی ربط به جامعه ی ایران در گوادلوپ و بعد از کنفرانس جی 7 خلاصه می کند و تخفیف می دهد. این نگرش احمقانه که چند روز پیش در مصاحبه ی تله ویزیون امپریالیستی ایران انترسیونال با خانم آذر ماجدی از مدافعین سوسیالیسم و فمینیسم عامیانه، به کرات تکرار شد، تا حدی که مصاحبه کننده ایشان را به طرفداری از تئوری توطئه محکوم کرد. لنین در جای می گوید که دفاع بد از سوسیالیسم فاجعه است. مارکسیسم عامیانه برای جنبش کمونیستی و کارگری از فاشیسم مضر تر است.

اکثریت مردمی که قیام می کردند ضعیف ترین لایه ی طبقه ی کارگر و زحمتکشان شهری حاشیه نشین و حلبی آباد نشین بودند و طبقه ی کارگر صنعتی و غیر صنعتی، خرده بورژوازی شهری و بازاریان به این جنبش رادیکال نپیوسته بودند. یکی از دلایل عدم پیوستن طبقه ی کارگر صنعتی وضعیت اقتصادی این بخش از طبقه ی کارگر است که هنوز به طور کل زندگی ش مثل کارگران حاشیه نیشن و روزکار به تباهی کشیده نشده بود. این امر در مورد خرده بورژوازی بیشتر صدق می کند.

دیگر اعدام نکن! یک مطالبه ی محافظه کارانه و تدافعی است. ما باید به رژیم اعلام کنیم در صورت دست زدن به اعدام این جوانان زندانی که در اوج فقر و بدبختی و درماندگی ناشی از سیاست های وحشیانه ی نئولیبرالیسم فاشیستی حاکم بر ایران که توسط شما به مردم تحمیل شده است، به خیابان امده بودند را اعدام کنید، نسل تان را در صورت انقلاب منقرض می کنیم.

در فوتبال یک قانون هست که در سیاست و مسائل دیگر هم صدق می کند. ان هم این است که بهترین دفاع حمله است. ما باید با این رژیم هار و وحشی فاشیستی و انسان خوار تعرض آمیز برخورد کنیم و نه تدافعی.

سال هاست جریانات اکس مسلم و پست مدرن بیزنس کثیفی به اسم „نه به اعدام“ سکینه و غیره را شروع کرده اند و تاکنون نتوانستند هیچ غلطی بکنند به جز اینکه پول بگیرند و مردم را به اعدام بدهند و اعدام را تبدیل به کالایی در بازار نئولیبرالی برای لابی گری و انباشت سرمایه کنند. این سیاست فارغ از جنبه های ضد انسانی و فتیشیستی اش شکست خورده است. فشار به ایران از طریق افکار عمومی و غیره بی فایده است. جمهوری اسلامی را باید به صورت عملی از طریق تبلیغات هژمونیک، روشنگری ایدئولوژیک و سازماندهی کارگری و کمونیستی به زمین نشاند و به کارگرانی که می دانند که جمهوری اسلامی را نمی خواهند اما نمی دانند چه نمی خواهند گفت که هیچ نظام بورژوایی نمی تواند رهایی کارگران را عملی کند. ایدئولوژی سوسیالیستی و کمونیستی را باید به میان کارگران برد و تمام آثار و تبعات فاشیسم اسلامی و سلطنتی را از اذهان مردم پاک کرد.

اگر انقلاب شد، باید اکس مسلم و جریانات پست مدرنیست پرو غرب دنبال طبقه ی کارگر و توده های ستم کش راه بیفتند و شعار „لطفا اعدام نکن“را سر دهند. طبقه ی کارگر و زحمتکشان شهری از کشتن هیچ کدام از تروریست های فاشیست رژیم اسلامی و آقازاده های انگل و خون آشام دست نگه نخواهند داشت و من هم شخصا از این طبقه حمایت می کنم و علیه اکس مسلم و تمام اوباش حقوق بشری „مخالف“ اعدام فردی و خواهان اعدام جمعی (جنگ امپریالیستی) خواهم ایستاد.

حسن معارفی پور

فمینیسم عامیانه و مبتذل طاعونی علیه رهایی بشر

در این مطلب کوتاه سعی می کنم ابعاد فاجعه آمیز فمینیسم مبتذل را برای خوانندگان این مطلب روشن کنم تا این فمینیسم هیچ گاه نتواند جایگاهی میان کارگران و زحمتکشان و زنانی که برای رهایی خود می جنگند، پیدا کند.قبل از هر چیز باید اعلام کنم که فمینیسم به مثابه ی جنبش طرفدار حقوق زن در ابتدا گرایش راست درون جنبش رهایی زن بود که از مناسبات سلطه با تمام قدرت دفاع می کرد و رهایی را در بهترین حالت در رهایی حقوق زن طبقات مسلط با مردان این طبقات آن هم رهایی فرمال در مقابل قانون می دید. البته لازم است اشاره کنم که فمینیسم اولیه این هم نبود. فمینیسم اولیه علیرغم صحبت از حقوق زنان و برابری حقوقی در تئوری و عمل به دنبال سلطه ی طبقات مسلط و آریستوکرات جامعه بود و ضدیت این فمینیسم با زنان طبقات ستمکش جامعه یک ضدیت به شدت طبقاتی و سلطه گرانه بود. اکثر زنان مدافع زن آریستوکرات وقتی از حقوق زن صحبت می کردند، منظورشان از زن تنها زن سفید طبقه ی مسلط بود و نه زنان به طور عام.برای روشن تر شدن این بحث کافی است زنان به طور عام را به عنوان نیمی از جامعه که از ستم کشی جنسی رنج می برند با یهودیان مقایسه کنیم و گرایش فمینیست راست یا سلطه گر را با صهیونیسم مقایسه کنیم و گرایش رادیکال و انقلابی مدافع رهایی زن را جنبش کارگری و کمونیستی درون یهودیان به طور عام. مبارزه ی طبقاتی درون جامعه ی یهودی یک امر شناخته شده ایی است و حول این مبارزه دو قطب طبقاتی یکی محافظه کار و سلطه گر و طرفدار وضع موجود (صهیونیسم) و دیگری گرایش انقلابی و کمونیستی درون جامعه ی یهودی یعنی بلشویسم شکل می گیرد. وقتی در اروپا بحث مساله ی یهود و رهایی یهود مطرح می شود، باید دقیقا این سوال را مطرح کرد که کدام یهودی و چطور؟ قاعدتا دولت های محافظه کار و مرتجع از جمله دولت امپریالیست بریتانیا از همان اوایل قرن بیستم و قبل از سر کار آمدن فاشیسم هیتلری در سال های 1907 تا 1912 و بعد از آن از جریان صهیونیستی به مثابه ی یک جریان تا مغز استخوان مرتجع و ضد انقلابی در مقابل تقویت بلشویسم در میان یهودیان دفاع می کرد و کنگره های صهیونیستی در فاصله ی همین سال ها در بریتانیا برگزار می شدند. هدف بریتانیا زدن تیشه بر ریشه ی جنبش کمونیستی و جلوگیری از نفوذ گرایشات انقلابی و کمونیستی در میان یهودیان بود. همین بریتانیا از جمله دولت هایی بود که در دیپورت یهودیان به فاشیسم هیتلری نقش داشت. دولت امپریالیست آمریکا و جریان ارتجاعی افانگلیکانر که همان طرفداران تی پارتی و ترامپ هستند، هم در گذشته در دیپورت یهودیان به هیتلر نقش داشت و همینطور کشورهای دیگری مانند هلند، دانمارک و غیره! بعد از سقوط رایش سوم توسط مبارزه ی بی امان ارتش سرخ و فتح برلین همه ی این دولت های امپریالیست و جنایتکار و دیپورت کنندگان اصلی یهودیان و تسلیم انان به هیتلر یک دفعه مدافع تشکیل یک دولت „یهودی“ (بخوانید صهیونیستی و نژادپرست) شدند. روشنفکران بورژوایی از جمله هانا آرنت با دفاع از صهیونیسم و تشکیل دولت- ملت یهود، تئوری تشکیل یکی از مرتجع ترین و محافظه کارترین دولت های امپریالیستی که به قول یاکوب تاوت از رهبران برجسته ی انترناسیونال چهارم چیزی جز یک ماهواره ی اطلاعاتی امپریالیسم غرب نبوده و نیست، را ریختند و به صورت موازی با دول امپریالیستی حرکت می کردند. هانا آرنت یکی از ضد زن ترین „متفکران“ بورژوایی با اندیشه هایی نژادپرستانه بود ولی با تمام این وجود بعد از تشکیل اسرائیل اعلام کرد که دیگر از صهیونیسم دفاع نمی کند و اشتباه کرده است. این البته بحث دیگری است.در مورد جنبش زنان هم همین سوال مطرح است. کدام جنبش زنان و چطور باید زنان را به طور عام رها کرد؟ جواب کلاسیک مارکسیستی را مارکس، انگلس، آگوست ببل، کولنتای، زتکین و لنین فرمول بندی کرده اند. مارکس و انلگس بر این عقیده اند، که رهایی زن تنها از طریق براندازی کار مزدی ممکن است و مسیر رسیدن به آن نجات زنان از بردگی کار خانگی است. لنین کار خانگی را یکی از طاقت فرسا ترین و زجر آورترین کارهای دنیا می خواند که روح و روان زن را به کلی نابود می کند. کلارا زتکین در سخنرانی تاریخی اش در پاریس اعلام می کند رهایی زن رهایی از سرمایه است. کولنتای و اینیسا آرماند فارغ از کارهای تئوریکی که انجام دادند، در دنیای سیاست با تمام قدرت برای رهایی زنان جنگیدند و با تمام قدرت در مقابل فمینیسم لیبرالی ایستادگی کردند و این فمینیسم را امتداد بردگی زن خواندند. جالب است اشاره کنم که در دورانی که بلشویک ها حکومت می کردند، اینیسا آرماند برای تبلیغ و ترویج در میان زنان به مناطق مسلمان نشین روسیه که از لحاظ فرهنگی عقب مانده تر از جاهای دیگر بودند، می رفت و آنجا به صورت مخفیانه فعالیت سیاسی می کرد. فعالیت مخفی و زیرزمینی برای نمایندگان دولتی که خود حکومت می کنند، ممکن است چیز عجیبی به نظر برسد، اما بلشویک از انجایی که به دنبال مدرن سازی مدرن با زور و به اشکال رضاخانی و آتاتورکی نبودند، مردم را ناچار به کنار گذاشتن فرهنگ و مذهب و شیوه ی پوشش خود نمی کردند و اتفاقا ایده ی فعالیت مخفی زنانی مانند اینیسا آرماند توسط لنین مطرح می شود و اینیسا آرماند خود را مخفی می کند که مردان مسلمان به سر کار بروند و بعد از آن با زنان خانه دار مسلمان وارد گفتگو می شود، تا وارد دنیای کار و سیاست شوند. گرایش راست و ارتجاعی، محافظه کار، بورژوایی و مرد ستیز درون جنبش زنان همچون صهیونیسم است و باید با تمام قدرت در مقابل آن ایستاد. این گرایش ممکن است مدرنیزاسیون که یک پروژه ی امپریالیستی و انسان سیتزانه برای همرنگ کردن مردمان دیگر کشورها و تطبیق آنان با „انسان“ غربی است، را مترقی بخواند و از آن دفاع کند، یا ممنوعیت حجاب و مساجد در کشورهای غربی را امری مترقی خطاب کند. این گرایش که اغلب توسط کمونیسم کارگری تبلیغ می شد، ممکن است برای یک ابله عضو این حزب پدیده پر زرق و برقی به نظر برسد، اما ماهییت آن در عمل همسویی با نئوفاشیسم و محافظه کارترین جریانات اروپایی است.لازم به ذکر است که تمام زنانی که در جریانات مختلف کمونیسم کارگری فعالیت کرده اند و در مورد ممنوعیت برقع و حجاب اظهار نظر کرده اند، از آتاتورک و رضاخان قلدر راست بوده اند و در کنار پلیس فاشیست کشورهای اروپایی قرار گرفته اند. مثلا آذر ماجدی، مینا احدی، ثریا شهابی و آذر مدرسی وقتی در مورد ممنوعیت برقع و حجاب در فرانسه و بلژیک دهانشان را باز کردند، به مدافعین سیاست رضاشاهی تبدیل شدند. فریگا هاوگ در زمینه ی برقع یک کتاب نوشته و سعی کرده است به مثابه ی یک کمونیست فمینیست و یکی از برجسته ترین متفکران زن کمونیست حال حاضر دنیا این سیاست های کنسرواتیو دول اروپایی که ریشه در ایدئولوژی یک رنگ سازی و راسیسم اروپایی دارند را با تئوری مارکسیستی به نقد بکشد. (امان از یک ذره شعور در بین فمینیست های عوام ایرانی و این غربگرایان طرفدار استعمار و آسمیلاسیون فاشیستی) فمینیسم عامیانه و مبتذل را باید طبقه بندی کرد. یک دسته از فمینیست های مبتذل فرمالیست مردانگی را در آلت تناسلی و سبیل و پوشش خلاصه می کنند. این ها مبتذل ترین ها در بین تمام فمینیست ها هستند و تمام انتقاداتشان، انتقاداتی در چارچوب مسائلی جنسی است. این ها می توانند زنانی باشند که رهایی را در تن فروشی ابدی یا طولانی مدت خود به یک مرد یا مردان متفاوت می بینند، مردانی که مدام برایشان کار می کنند و علاوه بر کار بیرون از خانه بعد از خستگی و کوفتگی بعد از کار، کارهای خانگی را هم انجام دهند و زن پا روی پا بگذارد و اعلام کند که شوهر من خیلی روشنفکر است و بعد از دوازده ساعت کار در بیرون می پزد و می شوید و غذا درست می کند و غیره! این طیف در واقع خود به بازتولید یکی از ناهنجارترین اشکال تن فروشی یعنی فحشای ابدی و یا طولانی کمک می کنند و پراتیک و ایدئولوژی خبیثشان تا مغز استخوان علیه رهایی زن است.طیف دیگری از فمینیسم عامیانه و مبتذل کسانی هستند که چهار پنج جمله از این طرف و آن طرف خوانده و خود را در جایگاه متفکر می بینند در صورتی که نمی توانند پنج دقیقه بدون پرداختن به حاشیه صحبت کنند. این طیف عاشق شعار و جمله های کلیشه یی اند و وقتی با آنان وارد گفتگوی طولانی می شوی، به پرمتیوترین اشکال و روش ها سعی می کنند تو را از یک بحث اصولی و انتقادی دور کنند و به مسائل حاشیه یی و فرمال مشغول کند. این طیف هم شارلاتان هایی هستند که من آنان را ساقدوش می خوانم. این طیف هنوز تفاوت بین جنس و جنسیت را مثل گروه اول درک نمی کند و از کارکرد ایدئولوژی و بازتاب آن در ذهن سوژه بی خبر است. به تعبیر دیگری می توان گفت این طیف احمق تر از آن است که این مسائل را درک کند. طیف سوم دنبال اسم و مشخصات اند و می خواهند به هر طریق ممکنی مطرح باشند. اگر گفتمان حاکم بر فضای سیاسی جامعه گفتمان هویتی باشد، اینها هویت پرست می شوند. به صورت کلیشه وار یک سری از مسائل را در مورد جنس و جنسیت خوانده است و درک عمیقی از مسائل زنان ندارند. مثل طیف اول و دوم اما در جهالت کامل به سر نمی برد، اما از آنجایی که دنبال مد روز است و هویت پرستی و هویت گرایی را به جای تلاش برای رسیدن به موقعیتی که هویت معنی و مفهوم نداشته باشد، تبلیغ و ترویج می کند، مسیر منحرفی را در مبارزه به پیش می برد و بخش وسیعی از این طیف به خاطر نداشتن هارمونی در تئوری و عمل توسط انقلابات منفعل از بالا جذب نهادهای حکومتی دولت های مختلف می شوند و ضد زن ترین سیاست ها را علیه زن اجرا می کنند. این طیف ممکن است خود را طرفدار انترسکشنالیتی بخواند و یکی دو مقاله هم از جودیت باتلر خوانده باشد، اما از انجایی که هیچ اطلاعی از مبارزه ی طبقاتی و مبارزات تاریخی زنان ندارد، در جهالت مثل طیف های دیگر به با پراتیکش به تثبیت وضع موجود و بردگی زنان خدمت می کند. در کنار این طیف ها باید به تشکیلات های موسوم به فمینیستی و انواع و اقسام جریانی که توسط سازمان های سبز و سوسیال دمکرات علیه رهایی زن سازمان داده می شوند و مساله ی زن را تبدیل به یک پدیده ی بیگانه با رهایی زن میکنند، اشاره کرد. اگر فمینیسم نتواند ساختار و مناسبی را نشانه بگیرد که طبیعت زن را تبدیل به هویت کرده و از هویتی به اسم جنسیت که چیزی در چارچوب برساخت „نژاد“ است، واقعیتی می سازد تا از این واقعیت بهره بگیرد و به راحتی نیمی از جامعه را سرکوب کند، تا آن نصف دیگر راحت تر سرکوب شود، پس به درد زباله دان تاریخ می خورد. فمینیسم لیبرال، „رادیکال“، هویت گرا، مبتذل و عامیانه جملگی در مقابل رهایی بشر اند و این تنها فمینیسم مارکسیستی و مارکسیسم است که رهایی زن را به طور واقعی در تئوری و عمل جستجو می کند. فمینیست های عامیانه و مبتذل البته به دلیل خصلت های اپورتونیستی شان ممکن است در شرایطی که جنبش کمونیستی تقویت می شود، گذشته ی شرم آور خود را انکار کنند و تمام افسار و دستبند سبز و بنفش را کنار بگذارند و به „کمونیست“ های دو آتشه و „مارکسیست-فمینیست“ هایی تبدیل شوند، که همگان را به سکسیسم و زن ستیزی و ضدیت با „کمونیسم“ محکوم کنند، اما چون این طیف ها با تئوری و دانش و حکمت دشمنی دارند و گرویدنشان به جنبش سوسیالیستی و کمونیستی تنها به خاطر منافع حقیرشان است و این گرویدن نه از روی درک مارکسیسم و حقانیت تئوری سوسیالیسم علمی، بلکه منشاء در دیدگاه های خرده بورژوایی و کاسبکارانه شان (پیروی از مارکتینگ در سیاست) است، مارکسیسم شان همچون فمینیسم شان عامیانه و مبتذل باقی خواهد ماند و با نقدهای چکشی و رادیکال و برنده ی امثال من طرف خواهند بود. آن زمان وقتی که در دنیای مبارزه ی فکر با جهالت (کمونیسم با ابتذال) بازنده می شوند، یکی پس از دیگری مسیر پناه بردن به دستگاه های امنیتی دولت هاای بورژوایی را در پی می گیرند و اقدام به آدم فروشی به جای پاسخ سیاسی می کنند. از مینا احدی گرفته تا نگین بانک و جدیدا یک سادومازوخیست به اسم مینا خانی تا اوباش دور و بر این افراد جملگی در زمره ی افرادی هستند که نماینده ی فمینیسم عامیانه و مبتذل هستند و در جواب نقد به پلیس نازی و فاشیست و دستگاه های امنیتی پناه می برند. ما جواب این شارلاتان های ساقدوش را با فکر و در خیابان خواهیم داد و هیچ گاه ترسی از این های و هوی نداشتیم و نخواهیم داشت.

حسن معارفی پورهایدلبرگ 13.07.2020

در باره ی مریوان

مریوان شهری که من در ان به دنیا امده ام. شهری با تاریخی پر از کشمکش های سیاسی و اجتماعی. شهری است که شاید بیشتر از شهرهای دیگر ایران قطب بندی های اجتماعی و سیاسی وجود دارد. این شهر در پانزده کیلومتری مرز عراق (باشماق-پینجوین) و در شمال غرب ایران قرار گرفته است و موقعیت جغرافیایی مریوان و هم جواری این شهر با نوار مرزی موقعیت ویژه یی به این شهر داده است وفعالیت سیاسی ناهمگون در این شهر در سطوح مختلف در پی داشته است.شاید هیچ شهری در سراسر ایران به اندازه ی مریوان پتانسیل کشمکش سیاسی بین قطب های مختلف راست و چپ را نداشته باشد. در مریوان بعد از انقلاب 57 ما در کنار نیروهای سپاه رزگاری، مکتب قران، حزب دمکرات کردستان ایران، قیاده موقت و „پیشمرگ مسلمان“(جاش) از یک طرف، چپ دخالتگر و اتحادیه ی دهقانان مریوان از طرف دیگر را داشتیم که تمام معادلات سیاسی این منطقه را بر هم زد. فواد مصطفی سلطانی، عطا رستمی، فاتح شیخ و مصلح و موسی شیخ ها را داشتیم که در مقابل نویسندگان مذهبی و ناسیونالیست کرد، ادبیات سوسیالیستی و سنت رادیکال را پیش می بردند و در مقابل شعر ناسیونالیستی شعر سوسیالیستی می خوانند. سلول های تنفسی رهبری کومه له از این شهر برخاسته اند و می توان بدون اغراق گفت، بدون کسانی مثل فواد مصطفی سلطانی، کومه له هیچگاه نمی توانست به این صورت شکل بگیرد و اینچنین توده یی شود. در مریوان همزمان سپاه مرتجع رزگاری وجود داشت که در منطقه ی اورامانات بسیار فعال بود و این سپاه ارتجاعی و اسلامی بعد از انقلاب در یک مهمانی در شهرک سرواباد که رهبری کومه له ان را سازمان داده بود با یک برنامه ی از پیش تعیین کرده بود، خلع سلاح شد. دانشجویان چپ دانشگاه های مختلف ایران، از شهر مریوان مثل فواد سلطانی و عطا رستمی و فاتح شیخ و ریبوار و غیره اغلب از خانواده های اشراف و فئودالی بودند، اما اشنایی انان با اندیشه های چپ باعث شد، که علیه منافع و ایده های فئودالی خانواده و اطرافیان خود طغیان کنند و با تشکیل اولین هسته های کومه له در مریوان از جمله جمعیت دفاع و اتحادیه ی دهقانان، تقسیم اراضی بین دهقانان شکل بگیرد و از فئودال های منطقه ی مریوان از جمله حاجی امین بیک (پدر عطا رستمی)، حمه رشی بیک (پدر فواد سلطانی) و سایرین خلع ید شود و زمین هایشان بین دهقانان تقیسم شود.اقدامات انقلابی اتحادیه ی دهقانان با هر درکی که انان در ان دوران از سوسیالیسم داشتند، عملا طغیان انقلابی علیه مالکیت خصوصی بر زمین و بازمانده ی ایده ها و افکار فئودالی بود. اینکه رهبری کومه له یا رهبری جمعیت دفاع در ان دوران خود شدیدا سنتی بودند و زنان عضو این هسته ها هنوز روسری به سر داشتند، شاید اهمییت چندانی نداشته باشد. مهمترین مساله زیر سوال بردن مقدسات فئودالی یعنی مالکیت خصوصی بر زمین و زیر سوال بردن افکار فئودالی یعنی اعتقاد به اسپرم مقدس و بیک و شیخ و بیک زاده بودن مالکان زمین بود. بررسی تاریخ کومه له و کشمکش های سیاسی ان دوران و درگیری با نیروی ارتجاعی قیاده موقت (نیروهای کرد وابسته به بارزانی که بعد از انقلاب ایران از طرفداری از شاه دست کشیده و برای ماندگاری در ایران به شاخه ی سپاه پاسداران که مدتی بعد از انقلاب تشکیل شد، تبدیل شده بودند و در جنگ مستقیم علیه پیشمرگان کومه له و حزب دمکرات کردستان در کنار سپاه پاسداران رژیم ایران شرکت کردند)، شاید در یک مقاله نگنجد، اما در واقع قیاده موقت هم همچون گشت ارشاد امروزی، بخشی از نیروهای سرکوب در مریوان بودند و با چفیه ی سرخ بارزانی در روز روشن به انقلابیون حمله می کردند.مریوان شهری است، همانطور که گفته شد، قطب بندی ها بسیار مشخص و روشن بود و همجواری مریوان با مرز عراق و امکان تهیه ی اسلحه ی قاچاق از طریق مرز، موقعییت ویژه یی به این شهر داده بود. تظاهرات های مختلف در شهر مریوان همیشه با شهرهای دیگر ایران متفاوت بود و سریعا به سنگر بندی مردم با رژیم می انجامید. زمانی که رژیم جمهوری اسلامی حاضر نبود دراوایل انقلاب مریوان را ترک کند، مردم مریوان به دستور فواد مصطفی سلطانی این شهر را ترک کرده و به منطقه ی بین برده رشه و کانی میران در نزدیکی مرز باشماق کوچ کردند. کوچی که به کوچ تاریخی شهر مریوان معروف شد. فواد سلطانی یکی از استراتژی های جدید برای مبارزه با جمهوری اسلامی و برای ندادن تلفات از مردم بی دفاع را در پیش گرفت و این استراتژی بسیار موفقیت امیز بود و با پشتیبانی بی نظیر مردم شهرهای دیگر، از جمله سنندج، بانه و سقز همراه شد و هزاران نفر از این شهرها با پای پیاده برای رساندن خود به اعتصاب مردم (کوچ) خود را به مریوان رسانده و به مردم کوچ کرده پیوست شدند.سال های سال مریوان جولانگاه نیروهای پیشمرگ کومه له بود و حزب دمکرات هیچ گاه نتوانست جایگاهی در میان مردم این شهر داشته باشد. در بسیاری از شهرها و روستاهای مریوان حزب دمکرات و سپاه پاسدارن را با همدیگر مقایسه می کردند و هر دو برای مردم این شهر منفور و باج گیر محسوب می شدند.پیشمرگان کومه له در دهه ی شصت شب ها و روزها در داخل شهر یا در اطراف شهر و در دهات های منطقه در منزل مردم اقامت می گزیدند و در نهایت ارامش و امنیت با مردم زندگی می کردند. پایگاه های سپاه پاسدارن در دهات های استراتژیک و مرزی از رفت و امد نیروهای پیشمرگ چشم پوشی می کردند و عملا حضور نظامی و سیاسی پیشمرگ را نادیده می گرفتند. به دنبال انشعاب سازمان زحمتکشان کردستان ایران موسوم به سازمان چاقوکشان، کشمکش های سیاسی در مریوان تا حدودی عوض شد، قطب غیر سیاسی و احساسی جامعه سریعا جذب تبلیغات و بر و بیای مافیای چاقوکشان شد و این مافیا بیشترین تبلیغات خود را روی احساسات مردم سرمایه گذاری کرده بود و ناسیونالیسم کرد را در پوشش دیگری تبلیغ می کرد. بسیاری از جوانان سابقا کومه له یی جذب سازمان قمه کشان شدند و به این سازمان سمپات پیدا کردند، با انشعاب حزب حکمتیست از حزب کمونیست کارگری و حضور گارد ازادی در میان مردم کشمکش ها کمی تغییر پیدا کرد و مردم تا حدود زیادی توانستند به ادبیات و اثار کمونیسم کارگری دسترسی پیدا کنند و از سازمان قمه کشان فاصله بگیرند، اما در کنار این ها وهابیت و سلفیسم در حال رشد و نیرو گیری بود. مریوان همچنین به یکی از قطب های وهابیت در منطقه تبدل شده بود. دهات های نوار مرزی که سابقا همگی میزبان پیشمرگان کومه له بودند، در عرض چند سال انچنان مجذوب تبلیغات سلفیستی شدند که انگار انقلاب اسلامی و سلفیستی در انجا اتفاق افتاده بود. حضور پژاک (شاخه ی کردستان ایران پ ک ک) هم تا حدودی توانست پایگاه احزاب سنتی ناسیونالیست کرد مانند حزب دمکرات را تضعیف کند و درگیری های نظامی پژاک در این منطقه باعث شد که بخشی از نیروهای ناسیونالیست کرد از حزب دمکرات و سازمان قمه کشان شیفت کرده و به پژاک تمایل پیدا کنند! رشد پژاک اما یک رشد بادکنکی بود و بعدا متوقف شد.همزمان با همه ی این ها در مریوان نشریات مختلفی به زبان کردی و فارسی منتشر می شد و با اوج گرفتن مبارزات کارگری در نقاط مختلف ایران و کردستان، کمیته ی هماهنگی برای ایجاد به تشکل های کارگری در مریوان هم تاسیس شد و تئاتر خیابانی و رادیکال در این شهر بستری برای تبلیغ اندیشه های مترقی شد. نشریات دانشجویی چپی که توسط دانشجویان ازادی خواه و برابری طلب منتشر می شد از طریق کسانی از جمله خود من به دست فعالین سیاسی و کارگری در این شهر می رسید و ادبیات چپ مارکسیست و کمونیستی ابدیت شده هم در دسترس مردم قرار می گرفت. در کنار ان فصل نامه ی زریبار که هر شماره ی ان یک کتاب حجیم بود، هر سه ماه یک بار منتشر شده و به دست مردم می رسید. این فصل نامه با اینکه خود را یک مجله ی فرهنگی و ادبی معرفی کرده بود، اما در واقع مهمترین مسائل سیاسی و اجتماعی دنیای معاصر را از موضع ناسیونالیسم چپ و سوسیال دمکراسی کردی زیر ذره بین قرار می داد. یکی از نقاط قوت نویسندگان این فصل نامه علیرغم دیدگاه های ناسیونالیستی و ادبیات پست مدرنیستی و پسا استعماریشان، مخالفت با جنگ و دخالت نظامی غرب و امریکا در خاورمیانه و ایران بود. در کلیت خود این فصل نامه یک فصل نامه ی قابل رجوع و قابل تعمقی بود. تمام این مسائل اما نمی توانست کلیت فرهنگ عشیره گرایانه و ضد زن حاکم در مریوان را زیر سوال قرار دهد. در مریوان می توان گفت که مناسبات چپ ترین چپ ها هم مردسالارانه و ضد زن بود. چپ هایی که سنتا چپ شده بودند، مشروب خوردن برای زنان را مکروه و حتی ممنوع می دانستند! به سکس قبل از ازدواج برای زنان اعتقادی نداشتند! برای خواهران و همسران خود خط و نشان می کشیدند که با چه کسانی رفت و امد داشته باشد! همیشه باید یک همراه مرد در کنار زنان می بود و زنان را روانه می کرد! در کل فرهنگ مردسالاری و مناسبات عقب مانده و سنتی که محصول جامعه ی پیشا سرمایه داری است در مریوان بسیار قوی بود! اگر استثنائات را از کل کم کنیم می توان گفت فرهنگ حاکم در جامعه ی مریوان شدیدا نرسالارانه و ضد زن بود.در روزهای جمعه و هنگام نماز جماعت هزاران نفر در مریوان در صف نماز جمعه روی اسفالت خیابان اصلی مریوان که متاسفانه اسمش را فراموش کردم بر روی کارتن نماز می خوانند و عبادت می کردند!!امار زن کشی در مریوان تفاوت زیادی با شهرهای کردستان عراق ندارد. شاید بتوان با امار نشان داد که در بین شهرهای کردنشین در استان کردستان ایران، مریوان بیشترین امار خودسوزی زنان را دارد. خودسوزی زنان روشن ترین دلیل بر نبود عدم ازادی برای زن است. دو تن از فامیل های دور و نزدیک خود من به دلیل فشارهای کثیف و وحشیانه ی اجتماعی و فرهنگ منسوخ شوهرانشان، اقدام به خودسوزی کردند و خوشبختانه جان سالم به در بردند!در مریوان لمپنیسم بیداد می کند. یکی از سنت هایی که در طول 15 بیست سال گذشته شدیدا رایج بوده است و تاکنون هم وجود دارد، فرهنگ لمپنیستی، قمه کشی، تبر زنی و گروگان گیری و انسان کشی است.در شهر مریوان چند خانواده ی عشیره و ادمکش وجود دارند که تاکنون ده ها انسان بی گناه را در روز روشن با چاقو و قمه و تبر لت و پار کرده و حتی کشته اند. جمهوری اسلامی هم عمدا این ها را کلانتر شهر مریوان کرده است و هر کدام از این ها را گرفته مدتی زندانی کرده و بعد از یک مدت ازاد می کند، تا به عنوان الگوی جوانان برای به قهقرا بردن جامعه از انان استفاده کند.یکی از همین لمپن ها طاهر داباشی بود که چند سال پیش جمهوری اسلامی او را با لباس زنانه در سطح شهر چرخاند! جمهوری اسلامی با این عمل می خواست به کرامت انسانی زنان حمله کند و بگوید که اراذل و اوباش ها هنوز به اندازه ی زنان، پست نیستند!! در مریوان همچنین مناسبات خانواده بسیار مستحکم است. خانواده ی گسترده یکی از سمبل های جامعه ی فئودالی و کشاورزی است و در مریوان کم نیستند کسانی که با پدربزرگ و مادر بزرگ و عمه و خاله و دایی و غیره در یک منزل مشترک زندگی می کنند.مساله یی که هنوز متاسفانه در مریوان وجود دارد حیوان ازاری و سکس با حیوانات است و می توان بدون اغراق گفت بین بیست تا سی درصد جوانانی که قبل از ازدواج رابطه ی جنسی ندارند(مردان جوان)، با الاغ و قاطر ووو همخوابگی دارند!مریوانی های خارج کشور و منطقه گرایییکی از سنت های پیش پا افتاده یی که هنوز در میان مریوانی های خارج کشور وجود دارد، این است که این دوستان در هر کجای جهان باشند، سریعا همدیگر را پیدا می کنند و رفت و امد به منزل همدیگر را شروع می کنند. من این را درک می کنم که بلاخره دو تا انسان که زبان و فرهنگ همدیگر را می فهمند، راحت تر با همدیگر کنار می ایند، اما تاکید مریوانی ها بر رگیونالیسم (منطقه گرایی) و ایگنور کردن مردم دیگر شهرها و شهرستان های دیگر در خارج کشور، کوچکترین ربطی به احساسات نوستالژیک ندارد، بلکه برخاسته از یک فرهنگ راسیستی است. یک بار در مراسمی بودیم یک مریوانی بهم گفت که جشن نوروز را به تمام مریوانی ها تبریک می گویم!!در المان و انگلیس و سوئد و هر جای دیگر این کره ی خاکی وضعیت مریوانی ها چنین است. مریوانی ها در شب های نوروز و غیره دور هم جمع می شوند و زنان شان مشغول دلمه پزی هستند و خود با صدای بلند بحث های منطقه گرایی و غیره می کنند و زنان بیچاره شان را در اشپزخانه نگاه می دارند، تا برای مهمانان چای بیاورند و در هیچ جمع مریوانی ندیدم که زنان در کنار مردان بنشینند و مشروب بنوشند و در مباحث سیاسی شرکت کنند! خب این فرهنگ فئودالی است! عشیره یی است! ممکن است به خیلی ها بربخورد، اما متاسفانه واقعییت است! این را در اخر بنویسم که به ندرت انسان های شریف مبارز و کمونیستی در مریوان پیدا می شوند که فاصله ی حرف و عمل را از بین برده باشند و خودشان شبیه حرف هایشان باشند.

حسن معارفی پور21.12.2015

پژاک به مثابه ی یک جریان از جنس اس اس

حسن معارفی پور

سازمان چاقوکش و تروریست پژاک، جریانی از جنس اس اس هیتلری و سپاه پاسداران اسلامی است. این جریان مشکوک و مضر برای مدنیت جامعه در نبود یک نیروی رادیکال و انقلابی مسلح در کردستان ایران، در غیبت مبارزه ی نیروی پیشمرگ کمونیست (کومه له ی سابق دوران مارکسیسم انقلابی)، در نتیجه ی همکاری نیروهای اصلاح طلب کورد با جناح های مختلف حکومت زیر اتوریته ی پ ک ک و چشم پوشی سپاه پاسداران و رژیم اسلامی ایران، به عنوان شاخه ی کردستان ایران پ ک ک شکل می گیرد. شکل گیری پژاک همراه است با گسترش نشریات کوردی در شهرهای کوردستان و باد زدن زغال ناسیونالیسم پرو رژیم کورد در کوردستان ایران در دوران پروژه ی اصلاحات حکومتی است. نیروهای پرو رژیم سابقا متوهم به حزب دمکرات کردستان ایران و دیگر سازمان های ناسیونالیست کورد، که همیشه بین اصلاحات از بالا و چانه زنی از پایین در حرکت بودند، از پروژه ی شکل گیری پژاک پشتیبانی می کنند. „روشنفکران“ سیاه اندیش کوردی که ناسیونالیسم کورد که از یک طرف از ناسیونالیسمی آمیخته به نژادپرستی و فاشیسم دفاع می کرده و از طرف دیگر شب و روز منتظر پروتستانتیزه کردن حکومت اسلامی و به قدرت رسیدن بورژوازی کورد در سطح محلی زیر سایه ی حاکمیت فاشیسم اسلامی بودند، کسانی که ایده ی خودمختاری را کنار گذاشته بودند و از فدرالیسم منطقه یی دفاع می کردند، بخشا از حزب دمکرات کردستان و شاخه های ناسیونالیست منشعب از کومه له قطع امید کرده بودند و از راهکار ارتجاعی حل مساله ی کورد و بند و بست با سپاه پاسداران برای جا انداختن پژاک به عنوان یک جریان آلترناتیو دفاع می کردند، یک مسله را درک کرده بودند و ان حاکم بودن نوستالژی به مبارزه ی مسلحانه و در هم تنیدگی زندگی توده های ستمکش کردستان با نیروی پیشمرگ بود. پژاک دقیقا از این وضعیت بهره می گیرد و وقتی عقب نشینی جریانات سنتی ناسیونالیسم کورد به درون اردوگاهیشان در کردستان عراق را مشاهده می کند. وقتی می داند که اپوزسیون کورد از حزب دمکرات گرفته تا تمام جریانات موسوم به کومه له با اجازه ی یک حاکمیت محلی که یک بخش آن رسما وابسته به میت ترکیه و بخش دیگر ان وابسته به سپاه پاسداران است، صورت می گیرد، دامنه های قندیل و زندگی گریلایی را به عنوان آلترناتیو اردوگاه نشینی معرفی می کند و به همین خاطر هم دستش در تحرکات نظامی بازتر است. در شرایطی که نیروی گریلای پ ک ک زندگی خود را در کوه های قندیل به سر می برد و پژاک هم دقیقا چنین سبکی از زندگی را به عنوان الترناتیو معرفی می کرد، جریانات کوردی اردوگاه نشین در حال پرداختن به کارهای طاقت فرسای تشکیلاتی از جمله نگه داری از گاو، بز، گوسفند، مرغ و خروس (اینجا منظور احزاب موسوم به دمکرات کردستان است)، جابجایی تانکر خالی از این گوشه ی اردوگاه به گوشه ی دیگر و تحمیل یک زندگی خسته کننده و کشنده به پناهجویان اجتماعی و فراری موسوم به پیشمرگ در این اردوگاه ها که از لحاظ اقتصادی و سیاسی تابع هژمونی جریانات عشیره یی کوردی و زیرشاخه های سازمان اطلاعات ایران ومیت ترکیه که خود را به اسم حکومت اقلیم کردستان می شناسند، بودند و این شیوه ی زندگی اردوگاه نشینی در واقع آب در هاون کوبیدن در اردوگاه ها به مرور از انسانیت خود بیگانه شده و اگر امکانی برای رسیدن به اروپا پیدا نکنند یا دیوانه شده، یا تسلیم ایران می شوند و یا با خودکشی کار خود را تمام می کنند.
در این وضعیت جریان فالانژیستی، فاشیستی و تروریستی پژاک به مثابه ی یک جریان پرو رژیم ایران در دامن پ ک ک و کوهستان های قندیل زاده می شود. جریانی بی خط و رسم، که به عدم حضور نیروهای سنتی در کردستان ایران به عنوان نیروی پیشمرگ اگاهی دارد. جریانی که سال ها قبل از تشکیل شدنش در نهادهای دولتی رژیم ایران مشغول انتشار روزنامه ی کوردی و پرورش فرهنگ و ادبیات کوردی و غیره بود.
این جریان توانست به مرور زمان در نتیجه ی تفنگچی گری کاذب و تق و توق و درگیری با پایگاه های مرزی ایران وابسته به نیروی انتظامی و سپاه پاسداران و بخشا ارتش، برای خود یک „محبوبیت“ کاذب درست کند. این „محبوبیت“ ریشه در عدم حضور نیروی پشمرگ کومه له، انشعابات پیاپی در کومه له و تلاش نیروهای انشعابی برای معرفی خود به مثابه ی نیروی کومه له به جامعه و در واقع مانیپولیزه کردن جامعه بود. اگر سالی یا دو سه سال یک بار یک نیروی پیشمرگ وابسته به سازمان زحمتکشان، یا گارد آزادی و یا حتی کومه له- سازمان کردستان حزب کمونیست ایران جوله ی نظامی می داد، همگی خود را به اسم „کومه له“ ی „اصل“، „قدیم“ و „اوریجینال“ معرفی می کردند. این اپورتونیسم و دورویی با جامعه در کنار عدم حضور مداوم نیروی پشمرگ کمونیست و در گوش گاو خوابیدن حزب دمکرات کردستان، باعث شده بود که مردم کردستان ایران تحت تاثیر نوستالژی گذشته به جریانی تمایل پیدا کنند، که در منطقه جوله ی نظامی می داد و این جریان پژاک (زیرشاخه ی ایرانی جریان پ ک ک) بود.
این „محبوبیت“ کاذب پژاک البته رشد بادکنکی داشت و بعد از یک مدت اتوماتیک پژاک به یک فرقه ی فاشیستی و منفور در چشم توده ها تبدیل شد. منتهی تحولات روژاوا باعث شد که ناسیونالیسم کورد در کردستان ایران دوباره جان بگیرد و پژاک دوباره به یک نیروی سیاسی و نه صرفا یک فرقه ی فاشیستی و تروریستی تبدیل شود. تحولات ماه های اخیر از جمله ترور سامان دانشور توسط این فرقه ی فاشیستی و جنایتکار به روش های قرون وسطایی و شکنجه ی این عضو سابق پژاک که تنها جرمش کنار گذاشتن ایدئولوژی شبه فاشیستی اوجالنیسم بود، به همراه باج گیری تفنگچی های تروریست و فاشیست وابسته به پژاک به سبک حزب دمکرات سابق از مردم، نفرت توده های کارگر، زحمتکش، کولبر و زحمتکشان روستایی نواحی مرزی از این فرقه ی فاشیستی را بیش از پیش کرده است. پژاک از مردم فقیر روستایی که صاحب چند تا گوسفند و بز هستند، باج زمین و چراگاه می گیرد. انگار طبیعت بی صاحب کردستان و چراگاه ها همگی به مالکیت مقدس این فرقه ی فاشیستی در آمده اند. پژاک در روستای دری در منطقه ی مریوان چند روز پیش یک نفر دیگر به اسم ایوب احمدی را به شیوه ی جنایتکارانه می کشند.
اگر حزب دمکرات کردستان واحد دوستی را ماه ها پیش به خاطر سمپات این فرد به پ ک ک در روستای تنگیسر در اطراف مریوان ترور کرد، سازمان فالانژیستی مانند پژاک سامان دانشور را به خاطر جدا شدن از پژاک ترور می کند، از مردم نواحی مرزی اخاذی می کند، روستاییانی که بز و گوسفند دارند را ناچار می کند، که به پژاک مالیات بدهند و کارگرانی که در نواحی مرزی مشغول کارند را هم وادار به پرداخت مالیات میکند. این فرقه ی فاشیستی تروریست اگر نیروهای نظامی جمهوری اسلامی به ویژه سپاه پاسداران را می کشت، هیچ کس در کردستان ایران با این مساله مشکلی نداشت، اما مشکل اینجاست که این فرقه ی فاشیستی از مردم عادی و کارگران اخاذی می کند و اگر کسی حاضر به پرداخت مالیات نباشد، توسط پژاک همچون سوران اختر به قتل می رسد.
لازم به ذکر است که قتل سوران اختر به روش های به شدت ضد انسانی و جنایتکارانه، به موج تنفر از پژاک بیش از پیش دامن زده است. اکثریت مردم کردستان ایران از این اقدامات تروریستی بیزارند و از پژاک تنفر پیدا کرده اند. جمهوری اسلامی هم به راحتی از کنار این مساله می گذرد، چون ظاهرا بند و بست های سیاسی با پژاک و پ ک ک بر سر مسائل منطقه و از جمله سوریه دارد. جمهوری اسلامی نه پ ک ک و نه پژاک را یک نیروی سرنگونی طلب و خطر برای خود در نظر نمی گیرد و به همین خاطر با انان شب نشینی و ضیافت هم برگزار می کند و حفاظ از مناطق سعب العبور و گرفتن گمرگ از کولبران و کارگران مرزی را به پژاک این نیروی سیاه اندیش تروریست سپرده است. اگر حتی پژاک و پ ک ک مستقیما تابع دستورات سپاه پاسداران نباشند و اگر حتی تمام فرضیات و تئوری هایی که زمینه ی همکاری تنگاتنگ پژاک و پ ک ک با رژیم فاشیست ایران غیرواقعی باشد که نیست، باز هم پژاک تفاوتی با سپاه پاسداران ندارد. می توان پژاک را بر اساس مواضعش و پراتیک روزمره اش نقد کرد و نشان داد که پژاک چه جریان فاشیستی و چه فرقه ی خطرناکی است. در شرایطی که مردم در سطح ایران از مذهب و رژیم فاشیستی بیزارند، پژاک همواره در مناسبات مذهبی همچون عاشورا، تاسوعا، عید فطر و قربان بیانیه می دهد و این مناسبات ارتجاعی و مذهبی را گرامی می دارد. در شرایطی که رژیم فاشیست ایران به یک رژیم مطلقا بیگانه با ویژگی ایی از رژیم های بناپارتیستی که همچون طوقی خود را به گردن جامعه انداخته است، تبدیل شده است، پژاک و پ ک ک مشغول بند و بست و نشست و برخاست با این رژیم ملعون و فاشیستی هستند، که پنج هزار معترض را در قیام آبان ماه قتل عام کرد و برای دستگیرشدگان آبان حکم اعدام صادر می کند.
در این میان عده یی احمق که خود در گذشته دست به اعمال مشابهی زده اند و کودک ربایی کرده اند، به مثابه ی منتقد پژاک به میدان امده اند. این نیروها تنها تفاوتشان با پژاک در این است که تاریخ متفاوتی دارند و کودکی که ربوده بودند را نکشتنند. نقد به پژاک باید یک نقد رادیکال بی پروا باشد. این نقد شامل نقد به تمام جریانات شبه فاشیستی و بورژوایی کورد دیگر هم می شود.
باید علیه هر نوع فعالیت ضد انسانی، از جانب هر نیروی سیاسی که انجام می شود ایستاد و از مدنیت جامعه در مقابل اقدامات آوانتوریستی و شبه فاشیستی دفاع کرد.

چند مساله را باید در اینجا روشن کنم:

  1. اینکه پژاک در سال های اخیر همواره خود را به مثابه ی جریانی مدافع محیط زیست معرفی کرده است و از طریق تبلیغات دماگوژیک در تلاش برای بهره برداری از پتانسیل اجتماعی توده های مردمی که از الودگی محیط زیست زندگی شان به خطر افتاده است، دلیلی بر مترقی بودن این جریان نیست. جریانی که انسان های بی دفاع و بی گناه را می کشد ولی خود را مدافع محیط زیست می داند، خوب تفاوتی با فاشیسم هیتلری ندارد. هیتلر میلیون ها نفر را قتل عام کرد ولی خودش گیاه خوار بود.
  2. سکوت کومه له- سازمان کردستان حزب کمونیست ایران نشان می دهد که کومه له به زیرشاخه ی سیاست های پ ک ک و پژاک تبدیل شده است و شب نشینی های پیاپی با پژاک، کومه له را در جبهه ی جمهوری اسلامی قرار داده است. کومه له یی که بمباران مناطق مرزی کردستان عراق و حمله ی ارتش فاشیست ترکیه به مناطق مرزی کردستان عراق را به بهانه ی حضور نیروهای پ ک ک همواره محکوم کرده است و می کند، لازم است ترورهای جنایتکارانه ی پژاک این فرقه ی فاشیستی و زیرشاخه ی پ ک ک هم محکوم کند.
  3. حزب موسوم به حکمتیست- خط رسمی (خطی که تنها از جانب چند تا ابله وابسته به این سازمان رسمیت دارد) از زبان یک شارلاتان ابله عضو این محفل کارتونی به اسم محمد فتاحی در یک گفتگو به زبان کوردی در رابطه با قتل سوران اختر بدون کوچکترین فاکت و سند و تنها بر سر حدس و گمانه زنی ها و تکرار خزعبلات بی مایه اعلام می کند، که هیچ ربطی به یک نقد عقلانی یک فرقه ی فاشیستی ندارند. دلیل او برای متهم کردن پژاک این است که چون پژاک در گذشته دست به این اقدامات زده است، بی شک این اقدام کار پژاک است! و تنها منبعی که برای اثبات ادعایش مطرح می کند، ویدئویی است که از پدر سوران اختر منتشر شده به همراه مصاحبه ی سایت ایران وایر با جوامیر مارابی از شعبان بی مخ های وابسته به پژاک است که در انجا مارابی این ترور را انکار کرده است و حدس می زند که کار دشمنان پژاک باشد، تا بخواهد اسم پژاک را خراب کنند. زنده یاد لنین حق داشت که یک جایی می گوید دفاع بدترین دفاع از سوسیالیسم نادرست دفاع کردن از آن است. عامیانه کردن نقد از جانب این محفل مرزهای هر نوع نقد جدی را پشت سر گذاشته است و مارکسیسم را تبدیل به پروژه ی دلقک ها کرده است.
  4. سلام زیجی که به تنهایی خود را به اسم حزب سوسیالیست انقلابی ایران قلمداد می کند در یک متن کوتاه به اسم هشدار به پژاک تلاش کرده است که پژاک را بترساند، اما وقتی که یک حزب تنها از یک نفر تشکیل شده است، هیچ بازوی مسلحی ندارد، چگونه می تواند علیه شعبان بی مخ های وابسته به پژاک و پ ک ک که تا دندان مسلح هستند مقاومت سازمان دهد. یک چیزی که هر انسان عاقل باید در مبارزه درک کند این است که عرصه ی مبارزه با عرصه ی خودکشی سیاسی و انتحاری متفاوت است. سلام زیجی که تنهایی ادعای یک حزب را دارد چطور می تواند در مقابل هزاران تفنگچی وابسته به پجنگد! این رامبو بازی است و بیشتر شبیه فیلم سینمایی است تا نقد جدی و ارائه ی راهکار.
  5. اگر در اینجا از واژه ی تروریست برای پژاک استفاده است، از روی سهل انگاری یا تکرار ادبیات رژیم فاشیست ایران در مورد اپوزسیون نیست. این واژه را من عمدا در مورد پژاک به کار می برم و این به معنای تکرار ادبیات دولتی علیه جریانات „اپوزیسیون“ نیست. پژاک برای من اپوزیسیون نیست، بلکه شاخه یی از سپاه پاسداران است و هیچ تفاوتی با فاشیست های سپاهی ندارد و با ترور انسان های غیر مسلح دقیقا مثل سپاه پاسداران و اس اس دارد ترور می کند. ترور فاشیستی با ترور سرخ و انقلابی متفاوت است. یک نیروی فاشیست همیشه انسان ضعیف و غیر مسلح را می کشد، اما یک نیروی مترقی (کمونیست یا آنارشیست) همیشه مراکز دولتی و پلیس را غافلگیر می کند و تا جایی که ممکن است تنها نیروهایی را ترور می کند که در موقعیت بالای دولتی هستند، نه سرباز صفر! باید بین استفاده از ترور به مثابه ی یک تاکتیک برای ترساندن دولت و تروریسم به مثابه ی استراتژی یک نیروی دولتی و یک فرقه ی فاشیستی تفاوت قائل بود.
  6. از نظر من سپاه پاسداران، پژاک، حزب دمکرات کردستان و هر نیروی که دست به سیاست رعب و وحشت و کشتار مردم عادی و بی دفاع بزند و مردم غیر نظامی را ترور کند، تروریست است و باید به عنوان تروریست شناخته شود. به همین خاطر هم همیشه اعلام می کنم که تمام دولت های بورژوایی و نهادهای دولتی نماینده ی تروریسم واقعی هستند.

27.06.2020

اندیشیدن منطقی انسان را از افتادن به دام فاشیسم و سکسیسم نجات می دهد

حسن معارفی پور

یکی از عرصه های مبارزاتی من همیشه مبارزه با جنبش های نئوفاشیستی حاضر در اروپا بوده و هست. تلاش من این است که در مقابل فیک نیوز و گفتگوهای احساسی و غیر منطقی این فاشیست ها همیشه با مراجعه به یک بحث منطقی و اصولی نشان دهم که اتکا بر احساسات به تنهایی نمی تواند و نباید هیچ انسانی را قانع کند.
یکی از مشکلات اصلی این است که فاشیسم و نئوفاشیسم سعی می کند، جرایم فردی از جانب پناهجویانی که به صورت کاملا فردی مرتکب این جنایت شده اند را به کل جامعه ی خارجیان و پناهندگان تعمیم دهد و از طریق تحریک احساسات توده ی مردم اروپایی یک فضای فاشیستی برای فعالیت علیه پناهجویان را فراهم کند.
ما هم به مثابه ی نیروهای انتی فاشیسم که فاشیسم را روند منطقی رشد سرمایه داری رقابتی به سمت انحصار و انحصاری کردن پارلمانتاریسم دمکراتیک در دستان احزاب فاشیستی در سطح روبنایی قلمداد می کنیم، همواره اعلام کرده و می کنیم که یک نفر وقتی که به صورت فردی مرتکب یک جرم می شود باید فرد او محاکمه شود. هیچ کس حق ندارد پدر و مادر من را به جرم فعالیت های سیاسی من مجازات کند. حتی رژیم فاشیستی اسلامی ایران به مرور زمان دست از سر خانواده ی فعالین سیاسی تبعیدی برداشته است و یا حداکثر خشونت فیزیکی علیه این خانواده ها را پایان داده است و با نامه نگاری و دعوت به اداره ی اطلاعات اکتفا می کند. در دهه ی شصت شمسی اما خانواده ی فعالین سیاسی و پیشمرگان توسط این رژیم فاشیست به مناطق دور افتاده و محافظت شده از جانب سازمان اطلاعات دیپورت می شدند.

فمینیسم مبتذل و عامیانه هم تفاوت زیادی با فاشیسم ندارد. تنها تفاوتش در این است که فاشیسم نژادپرستی را تبلیغ و ترویج می کند و فمینیسم عامیانه ضدیت با مردان به طور عام. فمینیسم عامیانه در بسیاری از مواقع تلاش می کند تجربه های فردی از خشونت خانوادگی را به کل جامعه ی مردان تعمیم دهد. فارغ از اینکه خشونت در بین تمام انسان ها وجود دارد و جنسیت نمی شناسد و تجربه ی فردی را نمی تواند تعمیم داد، فمینیسم عامیانه و مبتذل می خواهد خشونت را جنسیتی کند. انگار جنس زن اینقدر نازک طبع و لطیف است که خشونت به کار نمی گیرد و این فقط مردان هستند که اهل خشونت اند. اینکه مردان به نسبت زنان خشونت بیشتری به کار می برند برای همه روشن است، اما این که زنان را از خشونت بری بدانیم شارلاتانیسم است. انسان ها فارغ ز جنسیت شان در مناسبات خشن اجتماعی خشن بار می ایند. چرا خشونت در میان خانواده های ایرانی به مراتب بیشتر از خانواده های اروپایی است، چون خشونت در ایران بیشتر است.

فمینیسم مبتذل و عامیانه اما به دنبال فاکت، امار و روش اندیشدن منطقی نیست و بسان نازی هایی که من در بالا مثال اوردم می خواهد تجربه های فردی را عمومیت بخشد و از این طریق یک مجموعه ی مشخصی از انسان ها را زیر سوال ببرد.

مورد اخیر تجربه ی برخورد به اتهام تجاوز در محفل منجنیق است. ابتدا این فمینیست های مبتذل اعلام کردند هر کس موضع نگیرد و محکوم نکند و علیه این جنایت ننویسد و سکوت کند، با این جنایت همسو بوده و بر ان تایید گذاشته است. به دنبال ان شروع به بازپخش یک مطلب سراپا سکسیستی و فاشیستی که به احتمال زیاد از طرف ارگان های شکنجه و سرکوب و نهادهای مهندسی افکار رژیم فاشیستی ایران نوشته شده است، کردند و برای تعرض به „سکسیسم“ در یک جریان چپ و مساله ی تجاوز، ادبیات متجاوزان زندان های رژیم، ادبیات کسانی که به دختران زندانی قبل از اعدام تجاوز می کردند را بازتولید کردند. تناقض مرگبار این فمینیسم اینجا اشکار می شود که برای زدن سکسیسم از خود سکسیسم استفاده می کند. مجاهدین فاشیست خلق هم می گفت برای زدن رژیم اسلامی ایران باید با ایدئولوژی اسلامی به جنگ این رژیم رفت! عجب شاهکاری!

جرم و جنایت فردی نباید به کل جامعه تعمیم داده شود و اگر یک چپ اصلاح طلب سابق و عضو یک محفل اصلاح طلب و اسلامی سابق که امروز می خواهد به خاطر اینکه از قافله جا نماند خود را چپ و سوسیالیست قلمداد می کند، به دختری تجاوز کرده است، پس باید این ادم متجاوز را محکوم کرد و نه کل جنبش کمونیستی ایران را.
جنبش کمونیستی ایران هر مشکلی که داشته باشد، برخوردش به زن عقب مانده بوده باشد یا نبوده باشد، اشتباهات تاکتیکی و استراتژیک فراوانی انجام داده باشد و دوباره انجام دهد، جنبش ماست و از انجایی که من خودم را جزوی از این ما می دانم، هر گونه تعرض به کلیت این جنبش را تعرض به خودم می دانم و به کسی اجازه نمی دهم به شکل نازی ها و فاشیست به کلیت این جنبش حمله کند، بخصوص کسی که تا مغز استخوان مرتجع باشد و سال ها برای تروریست های فاشیست دهه ی سیاه شصت که امروز سبز و بنفش شده اند، تبلیغ کرده باشد.

چپ و کمونیست ایران حداقل این افتخار را در پرونده ی خود دارد که نه مثل ناسیونالیست های لیبرال ایرانی دور و بر جبهه ی ملی جذب رژیم ملعون شاهنشاهی شد و نه مثل سوسیال دمکرات های وطنی و جریانات اصلاح طلب به بخشی از بدنه ی حاکمیت فاشیستی ایران تبدیل شد.

چپ و کمونیست ایران نه سیاست ترور را به پیش برد و نه زن ستیزی کرده است و بر روی صورت زنان اسید پاشید. فاشیسم اسلامی سبز و بنفش تمام این جنایت ها را کرد و تمام جناح های لیبرالیسم ایرانی با این جنایت ها یا همراهی کردند یا برای امپریالیسم غربی چکمه لیسی کردند.

من خودم از سنت مارکسیسم انقلابی (کمونیسم لنینی) می ایم و با اثار کلاسیک مارکس و انگلس و به ویژه لنین سیاسی شده ام. هیچ ربطی به جنبش پوپولیستی و غیره هم ندارم، اما یک تار موی چریک فدایی سابق و پیکار و رزمندگان و کومه له و رزم انقلابی و وحدت کمونیستی و اتحادیه ی کمونیستی ها را به تمام جریانات فاشیستی، لیبرال و سوسیال دمکرات عوض نمی کنم.
مساله بر سر یک رابطه ی انتقادی و در عین حال همبسته با چپ ها و کمونیست های گذشته است. مارکس و انگلس از علوم پیش از خود بهره می گیرند و حتی انگلس در جایی می گوید که کانت فرزند پرولتاریای دوران خودش بود. حالا چگونه اجازه می دهیم یک عده انسان شارلاتان به اسم فمینیسم به کل جنبش کمونیستی حمله کنند. رژیم فاشیستی ایران با کشتن ده ها هزار انسان انقلابی و کمونیست نتوانست جنبش کمونیستی را خفه کند، حالا چهار تا فمینیست با فرهنگ ساقدوشی و سکسیستی می توانند این کار را بکنند! نه خیر! کمونیسم جنبش حی و حاضر است. این جنبش ضعیف می شود، دوباره قوی می شود، بعضی مواقع زیرزمینی و نامحسوس می شود، دوباره قوی می شود، اما این جنبش به هیچ وجه و تحت هیچ شرایط خاموش شدنی نیست.

سکسیسم به مثابه ی ایدئولوژی طبقه ی حاکم و بازتولید ان در مناسبات اجتماعی سوژه

حسن معارفی پور

در روزهای اخیر یک خانم به اسم مریم حنیفی به یکی از اعضای سابق یا امروزی محفل چپ اسلام پناه منجیق اتهام تجاوز و اذیت و آزار جنسی زده است و در پست های پیاپی در تویتر، جایی که من به ندرت به ان مراجعه می کنم، مساله یی را باز کرده است که ظاهرا مربوط به چند سال پیش است و ان هم مساله ی تجاوز از جانب حمید مافی به اوست.
حمید مافی در جوابیه یی مساله ی تجاوز را انکار کرده اما برای اتهام زدایی از خود تمام مردان عالم را متهم به خشونت کرده است! خوب می توان گفت که تمام انسان ها و حیوانات هم خشونت به کار می برند و خشونت امری مردانه یا زنانه نیست، اگرچه مردان به نسبت زنان به مراتب خشونت بیشتری به کار می گیرند، اما مساله ی این اتهام مریم حنیفی صرفا مساله بر سر خشونت جنسی و خانوادگی نیست، بلکه طرح ادعای تجاوز است. تجاوز یکی از افراطی ترین اشکال خشونت است، اگرچه بیشتر روابط زناشویی سنتی و کالایی هم به شکلی تجاوز است. این البته بحث دیگری است و من بارها بهش پرداخته ام و اینجا قصد پرداختن به رابطه ی خانواده ی سنتی و تجاوز مداوم مردان به زنانشان به خاطر نبود عشق و غیره را ندارم.
مساله ی خشونت علیه زن تاریخی به درازای تاریخ طبقاتی شدن جوامع دارد و این مساله نه توسط سرمایه داری پدید امده است و نه با نابودی این نظام به کلی از بین می رود. سرمایه داری خشونت را سیستماتیزه کرد، همانطور که شیوه ی تولید نظام مند را از طریق تقسیم کار و شیوه ی تولید کالایی خلق کرد. در سرمایه داری زن به مثابه ی یک سوژه ی انسانی به کالایی ارزان برای انجام کارهای ارزان قیمت و پاسخ به نیازهای جنسی مردان تبدیل شد، همان طور که مرد هم تبدیل به کالا شد.
مساله یی که در این مطلب به ان می پردازم تئوریزه کردن یک مساله یی است که ممکن است در بین یک گروه مدعی چپ بودن اتفاق افتاده است. من از صحت یا عدم صحت هیچ کدام از ادعاهای طرفین اطلاع دقیقی ندارم و کارآگاه و یا پلیس و قاضی هم نیستم که بخواهم طرفین را از طریق قهر وادار کنم حقیقت را بگویند. این امر کار پلیس و دادگاه است و از انجایی که من تنها یک فعال سیاسی هستم می توانم از زاویه ی دید خودم به قضیه بپردازم. مساله ی دیگر این است که من نه حمید مافی و نه مریم حنیفی را می شناسم و تاکنون اگر چیزی هم از انان خوانده ام در حد ابتذال ژورنالیستی هم نیست و این نشان می دهد که هر دوی این انسان ها از لحاظ سواد سیاسی در حد یک انسان مبتدی هم نیستند. هیچ دشمنی شخصی هم با این یا ان طرف ندارم، لذا تحلیل این قضیه صرفا تلاشی برای یک پرش تئوریک برای تئوریزه کردن مسائلی است که روزانه در بعد فجیع در اطراف ما اتفاق می افتد و خود را در ابعاد مختلف نشان می دهد است. این تحلیل می تواند به خیلی از ساده اندیشان مدافع فمینیسم عامیانه و مبتذل و یا مارکسیسم عوامانه کمک کند، که با چشمی بازتر به اطراف خود نگاه کنند و همچون ضبط صوت خزعبلاتی که از این و ان شنیده را تکرار نکنند و تا حدودی هم در روابط و مناسبات شخصی خود با جهان اطراف تجدید نظر کنند.
لازم است هم اشاره کنم که من همیشه کل لیوان را می بینم نه نیمه ی پر ان را، به همین خاطر به اظهارات دو طرف و اتهاماتی که در تویتر منتشر کرده اند با دقت توجه کرده ام. من به هیچ وجه به راحتی به سبک ساده لوحان ادعای انسان هایی که با پارتنر یا رفقای سابقشان دچار مشکل می شوند و تلاش می کنند به شیوه یی سادومازوخیستی انتقام بگیرند را مبنای تحلیل خودم قرار نمی دهم، بلکه تحلیل این برخورد ها در بعد انتزاعی و مجرد ان مبنای تحقیق جدی و انسان شناسانه ی من است.
یکی از مسائلی که باعث می شود که بسیاری از این کیس ها علنی نشود، ترس از عواقب آن و انزوای سیاسی و اجتماعی است. این ترس یک ترس واقعی است، اما اگر کسی حس می کند حقش زیر پا گذاشته باید جرات این مساله را هم داشته باشد که برای گرفتن حقش پی هر چیزی را به تن بمالد.
فمینیسم مبتذل و عامیانه، عامل بازتولید سکسیسم علیرغم ادعایش
یکی از مشکلات فمینیسم مبتذل و عامیانه این است که سکسیسم را به مثابه ی یک ایدئولوژی فتیشیستی و مظهر بیگانگی انسان از مناسبات کاملا غریزی و انسانی (سکس، رد و بدل کردن احساسات جنسی و عشقی) تنها مختص مردان می داند. هر کس اعلام کند ایدئولوژی سکسیستی تنها یک ایدئولوژی مردانه است و تنها مردان هستند که سکسیست هستند، در اوج ابتذال خود به سکسیسم گرفتار امده است. سکسیسم محصول ایدئولوژی طبقه ی حاکم است که بازنمود ان در ذهن سوژه های انسانی نقش می بندد و در پراتیک روزمره ی انسان ها تولید و بازتولید می شود. مدافعان این تئوری ارتجاعی که سکسیسم تنها مختص مردان است یا باید اعلام کنند که زنان سوژه ی انسانی نیستند که در ان صورت هم دچار شی وارگی و بیگانگی شده اند و یا اگر قبول می کنند که زنان سوژه های انسانی هستند، پس باید این را قبول کنند که زنان هم به مثابه ی سوژه های انسانی از ایدئولوژی های مسلط و سلطه گر در جامعه تاثیر می پذیرند.
بخشا در طول فعالیت های سیاسی ام با انسان های احمق و کودن در جنبش انتی فاشیستی (البته انتی فاشیسم فیک) با کسانی روبرو شده ام که در „تئوری“ و عمل مدافع نظریات مشابهی بوده اند. برای نمونه اعلام می کردند که سیاه پوستان و یا یهودیان نمی توانند نژادپرست و راسیست باشند، چون راسیسم مخصوص سفید پوستان است. برهان بالا در مورد سکسیسم برای این ابلهانی که „تئوری های“ بی در و پیکر موسوم به پست مدرنیسم، ساختگرایی و نظریات پسا استعماری به مثابه ی ایدئولوژی هایی در کنار ایدئولوژی های طبقه ی حاکم یا ایدئولوژی سلطه گر اذهان انان را الوده کرده است و انان را تا اوج نابودی عقل به قهقرا برده است، هم صدق می کند.
مورد دیگری که فمینیسم مبتذل و عامیانه یا گرایشات پسا استعماری بیش از حد به ان بها می دهد، این است که صحبت کردن در مورد مسائل زنان، همجنسگرایان، اقلیت های جنسی، قومی، ملی، مذهبی، پناهجویان و غیره تنها امر خود این افراد و گروه هاست. این مورد دیگر بیش از بیگانگی است و اوج ضدیت با انسانیت است. از لحاظ استراتژیک هم به شدت ارتجاعی و در خدمت طبقه ی حاکم است. انان نمی فهمند که مبارزه ی تمام اقلیت های مختلف در یک رابطه ی مداوم با مبارزه ی اجتماعی علیه کار مزدی و سرمایه قرار می گیرند و هر گونه رهایی از ستم بدون یک مبارزه ی همه جانبه اقشار و طبقات پایین علیه سلطه گران و صاحبان ابزار تولید ممکن نیست. انان دقیقا با این کار به تثبیت موقعیت سرکوبگران حاکم کمک می کنند و از طریق اتمیزه کردن مبارزاتی که در لحظه ی رهایی به اشتراک می رسند، به طبقه ی حاکم و درنده ترین جناح این طبقه یعنی نئولیبرالیسم فاشیستی خدمت می کنند. این جاهلان ممکن است خود را چپ، انارشیست، اتونومیست، پست مدرنیست، ساختگرا، مدافع نظریات پسااستعماری و یا ساختارگرا بدانند. ماهییت سیاست انان اما همچنان ارتجاعی باقی می ماند.
مارکس در جایی می گوید که انسان نمی تواند با تغییر اسم یک پدیده ماهیت ان را عوض کند. من هم می گویم که چسپاندن یک پست یا پسا به فاشیسم تغییری در ماهیت فاشیسم نمی دهد. مدافعان اندیشه ی هایی که با پیشوند پست اغاز می شوند، با کله در فاضلاب ارتجاع فاشیستی و نئولیبرالیستی سجده می برند.
بدون درک تئوری ایدئولوژی، تئوری ارزش و تئوری بیگانگی مارکس، هر گونه نقد و درد دل علیه و در مورد مناسبات سرمایه داری و ستم کشی زن و اقلیت های ملی و پناهجویان یک میلیمتر فراتر از درویش گرایی و صوفیسم و سوسیالیسم خیالی و مبتدل نخواهد رفت، اگر به سلطه ی فاشیسم خدمت نکند.
تئوری مارکسیستی ایدئولوژی که توسط مارکس در کتاب ایدئولوژی المانی از ان صحبت می شود، از جانب مارکسیست هایی چون جورج لوکاچ، انتونیو گرامشی، ویلهلم رایش و تری ایگلتون به بهترین شکل ممکن بازخوانی و تکمیل می شود. اگر مارکس در ایدئولوژی المانی ایدئولوژی (المانی) را به مثابه ی اگاهی وارونه از واقعیت اجتماعی توصیف می کند، بی گمان بر این عقیده نیست که هر پدیده ی ایدئولوژیک یک اگاهی وارونه به ما می دهد. این را نمایندگان مارکسیسم مبتذل می گویند و ما باید تا مغز استخوان با ان مخالفت کنیم. تئوری مارکسیستی ایدئولوژی به ما می گوید که هر پدیده یی ایدئولوژیک است، هانر لبفوره اما علیه این موضع می گیرد و با نقل قول اوردن از ایدئولوژی المانی در پی اثبات این است که مارکسیسم ایدئولوژی نیست، چون مارکسیسم اگاهی وارونه را بازتاب نمی دهد. در این نباید شک کرد که مارکسیسم (سوسیالیسم علمی) و نه مارکسیسم مبتذل و عامیانه اگاهی وارونه را بازتاب نمی دهد، اما سوسیالیسم عامیانه که تا حدودی خود لبفور هم با ان دست و پنجه نرم می کرد و از ان به کلی رهایی پیدا نکرده بود، اگاهی وارونه از واقعیت اجتماعی به ما می دهد. برای نمونه می توان به نظام های سرمایه داری دولتی اشاره کرد که در ان بربریت به اسم سوسیالیسم و کمونیسم به مردم حقنه می شد. همین نظام ها که بخشی ان را سوسیالیسم اردوگاهی و من سرمایه داری دولتی می نامم، از انتشار متون دیالکتیکی مارکس از جمله دستنوشته های اقتصادی فلسفی هراس داشتند و با انتشار کتاب تاریخ و اگاهی طبقاتی لوکاچ انچنان بر اشفته شدند که سال ها بعد در روسیه قصد کشتن لوکاچ را داشتند، امری که خوشبختانه اتفاق نیفتاد. اینجاست که رابطه ی تئوری ایدئولوژی با نظریه ی بیگانگی مارکس و همچنین نقد شی وارگی و تئوری ارزش دست به دست هم می دهند، تا مارکسیسم مبتذل و عامیانه را وادار به واکنش ایدئولوژیک کند. مارکسیسم مبتذل و عامیانه که توسط استالین و تا حدودی توسط تروتسکی، پلخانف، بوخارین، قبل از هر کس نمایندگان انترناسیونال دوم و سوسیال دمکرات های کانتگرای اتریشی به پیش می رفت به مثابه ی یک خوانش ایدئولوژیک از مارکسیسم که تا جایی که امکان داشت مارکسیسم را از دیالکتیک تهی کرد و تبدیل به یک سکت مذهب گونه، کرد به مثابه ی ایدئولوژی دولتی در مقابل مارکسیسم (سوسیالیسم علمی) قد علم می کند و تلاش می کند تمام دستاوردهای سوسیالیسم علمی و جنبش کمونیستی را به یک باره به خاک بسپارد. امری که اتفاق نیفتاد و علیرغم تسلط مارکسیسم مبتذل و عامیانه بر بخش های از جهان اما شیوه ی دولت داری سرمایه داری دولتی که حذف بازار را سوسیالیسم می خواند با نقد مارکسیستی اقتصاد سیاسی شوروی و چین و کشورهای دیگر مانند یوگسلاوی و آلبانی و انور خوجه ایسم و غیره دوباره از سر گرفته شد و اثار فراوانی در این زمینه منتشر شد، که حامل یک نقد رادیکال و مارکسیستی به نظام های سرمایه داری دولتی بودند. تری ایگلتون ایدئولوژی را با بوی دهان مقایسه می کند و می گوید که همه به شکلی از اشکال اعلام می کنند که دیگران دهانشان بو می دهد و بوی دهان انان نیست. ایدئولوژی ایدئولوژی ستیزی که به نظر من ایدئولوژی نابودی عقل است بعد از جنگ امپریالیستی موسوم به جنگ جهانی دوم با نوشته های هانا ارنت شروع می شود، توسط ساختارگرایان فرانسوی به پیش می رود و پست مدرنیسم به مثابه ی ایدئولوژی ایی نئولیبرالیستی چهار نعل ان را به پیش می برد. این ایدئولوژی البته در ایدئولوژی کمونیست ستیزی نئولیبرالیسم به راحتی از طریق یک انقلاب منفعل به تعبیر گرامشی ایی ان از بالا جذب ساختار سرمایه داری می شود و در کنار ایدئولوژی طبقه ی سلطه علیه دیالکتیک و کمونیسم به کار گرفته می شود. دشمنی پست مدرنیسم با دیالکتیک ناشی از دشمنی انان با عقلانیت و ارتجاعی بودن این ایدئولوژی ایدئولوژی ستیزانه است.
قبل از هر چیز باید اعلام کنم همانطور که لوسین گلدمن می گوید در دوره ی انترناسیونال دوم بیشتر مارکسیست های جهان به غیر از لوگزامبورگ، تروتسکی و تا حدودی لنین از پوزیتویسم کانت گرایانه ی کائوتسکی متاثر بودند و خوانش دیالکتیکی مارکسیستی برای اولین بار در این دوره با دستنوشته های فلسفی لنین در باره ی هگل اغاز می شود و با تاریخ و اگاهی طبقاتی لوکاچ به اوج خود می رسد و به دنبال ان در سال 1932 به قول دونایفسکایا دستنوشته های اقتصادی فلسفی مارکس از گاو صندوق سوسیال دمکراسی بیرون می اید و همچون چکشی بر روی کله ی مارکسیسم مبتذل و عامیانه کوبیده می شود.
تئوری ارزش مارکس شاید یکی از مهترین بخش های کل تئوری مارکس باشد که همچون خاری در چشم مارکسیسم عامیانه فرو می رود. ارزش تولید و بازتولید می شود، تا زمانی که مناسبات کالایی در اشکال متفاوت حتی با حذف بازار بازتولید شوند. جایی که ارزش تولید و بازتولید می شود، استثمار انسان بر انسان از بین نرفته است و تنها پروسه ی بازتوزیع اجتماعی تغییر کرده است. نقد مارکس به سوسیالیسم خرده بورژوایی پرودون که مساله ی مالکیت را از طریق تبدیل کارگران به مالکان خرد حل می کرد، مبنایی برای نقد شوروی سابق و تمام نظام هایی هایی است که به اسم سوسیالیسم شیوه ی تولید سرمایه داری را به پیش برده اند و هم اکنون هم در امریکای جنوبی به پیش می برند. مائو تسه تونگ هم فکر می کرد از طریق تبدیل کردن زنان به مالکان زمین سوسیالیسم را پیاده کرده است، اما مناسبات تولیدی در چین تحت سلطه ی مائو همچنان یک میلیمتر از مناسبات تولید بورژوایی فراتر نرفت، چون تنها صورت مساله جابجا شده بود و ارزش همچنان موجود بود. سوسیالیسم علمی به دنبال جابجا کردن صورت مساله نیست، بلکه حل صورت مساله است. اگرچه لازم است در مرحله ی دیکتاتوری پرولتاریا برای دوره ی مشخص و معینی مالکیت خصوصی بر ابزار تولید دولتی شود، اما از انجایی که دولت تنها در مرحله ی گذار به کمونیسم می تواند وجود داشته باشد، الغای طبقات اجتماعی زوال دولت را به مرور در پی خواهد داشت. در جامعه ی سوسیالیستی هم یعنی در فاز اول کمونیسم اگرچه استثمار انسان بر انسان از بین می رود، اما ارزش هم چنان خلق می شود و ارزش تنها زمانی خلق نمی شود که کمونیسم تحقق پیدا کرده باشد.
سوسیالیسم مبتذل اما به انترناسیونال دوم و استالینیسم و دولت های موسوم به سوسیالیستی اما در واقع بورژوایی ختم نمی شود، بلکه تمام جناح های مختلف لیبرالیسم چپ از انارشیسم گرفته تا انارکوسندیکالیسم و چپ نو و غیره را هم در بر می گیرد. یک بررسی اجمالی از سوسیالیسم عامیانه از حوزه ی این بحث خارج است و نیازمند یک کار دقیق چندین ساله است، به همین خاطر این جا از پرداختن به جنبه های متفاوت این سوسیالیسم تخیلی، صوفی مسلکانه، مبتذل و عامیانه خودداری می کنم.

سکوت منجنیق در „دادگاه“ مجازی

هدف من از این مقدمه ی طولانی پرداختن به مساله یی است که در بین یک محفل منجنیق، محفلی که سوسیالیسم را به ابتذال کشیده است و ابتذال را زیر نام سوسیالیسم تبلیغ می کند، است. این محفل اسلام پناه که روی سکه ی دیگر اسلام ستیزی است در تلاش بود در مقابل اسلام ستیزی فاشیست های اروپایی مسلمان بودن را به مثابه ی یک هویت جعلی تبلیغ کند و ان را بازتولید کند، به همین خاطر در منتهی الیه مارکسیسم مبتذل قرار گرفت.
در زمینه ی فمینیسم هم این محفل اورینتالیست مرتجع چپ نما که حول تارنمای اینترنتی و یک مجله ی الکترونیک گرد امده اند، در تلاش است فمینیسم مبتذل و عامیانه را به جای فمینیسم مارکسیستی بنشناند. این مسائل و شیوه ی فعالیت اتونومیستی انان باعث شده است که پناهجو به خودی خود برای انان سوژه ی مهمی برای فعالیت سیاسی شود. اینجاست که هر پناهجوی تازه یی که از ایران وارد المان و به ویژه برلین و استان های دور و بر می شود را به عنوان طعمه یی برای فعالیت پناهجوپناهی کاذب و مبتذل خود تبدیل کنند و او را به کار مشترکی (البته کار مشترکی در کار نیست) دعوت کنند.
زنان پناهجویی که به هر دلیل اجتماعی، سیاسی، خانوادگی و غیره به المان می ایند، طعمه ی خوبی برای جذب و نمایش فمینیسم مبتذل این جریان هستند. در اینجا زن دیگر سوژه یی نیست که سرنوشت سیاسی خود را خود تعیین کند، بلکه ابژه یی برای نمایش ابتذال فمینیستی و فمنیسم مبتذل است. اکثریت کسانی که زمانی با این محفل کار کرده به صورت زیر زمینی و لاک پشتی فاصله گرفته و در خفا به این محفل فحاشی کرده و می کنند.
در روزهای اخیر شاهد بوده اییم که این فحاشی و اتهامات علیه منجنیق رویه ی علنی به خود گرفته است. چند سال پیش یک نفر به اسم مریم شکری یکی از اعضا و یا همکاران این تارنمای اینترنتی که گرایشات شبه فاشیستی و وطن پرستانه توده یی و اکثریتی داشت، کسی که در اینترنت اعلام کرد در صورت حمله ی امریکا به ایران حاضر است اسلحه به دوش بگیرد و در کنار سپاه پاسداران علیه اشغالگران بجنگد، یعنی محمد غزنویان را به سکسیسم و آزار و اذیت جنسی متهم کرد و منجنیق هیچ واکنشی نشان نداد. گفته های سراپا منتاقض و جنون امیز مریم شکری و همچنین ادعاهای مکررش علیه چندین فعالین سیاسی داخل و خارج باعث شد که خیلی ها او را به عنوان کسی که گفته هایش شایسته ی اتکا نیستند، معرفی کرده و این مورد را مشکوک و مرموز خواندند. من شخصا همان دوران در یک پست فیس بوکی اعلام کردم که اگر حتی مریم شکری مزدور جمهوری اسلامی و پرستو هم بوده باشد، باز هم سکسیسم اطرافیان منجنیق و دیگر فعالین سیاسی در مورد او به شدت غیر انسانی و محکوم است. ان پست هم به خاطر مسائل مختلف حذف کردم. سکوت بسیاری از بیرونی ها در مقابل این گونه مسائل یک مساله ی واقعی و قابل درک است، اگرچه فمینیست مبتذل می خواهد همه ی کسانی که تاکنون موضع نگرفته اند را به سکسیست بودن و همکار „متجاوز“ محکوم کند.
در اینجا یک نمونه ی تاریخی مستند از یک رفیق کمونیست آلمانی نقل می کنم که در مورد مادرش با من در میان گذاشته است. از انجایی که این رفیق از من درخواست کرده است در هیچ جایی اسم او را نیاورم حق ندارم حتی بعد از مرگش اسم او را در رابطه با این مساله بیاورم. موضوع این است که پدر و مادر این رفیق من دو تا کمونیست معتقد و عضو کمونیست المان بودند و زمانی که این رفیق من که الان سنش از هشتاد سال هم گذشته است چند روزی بود از این پدر و مادر کمونیست به دنیا می اید نازیسم هیتلری در المان به قدرت می رسد. این خانواده فورا المان را ترک کرده و خود را به اتحاد جماهیر شوروی می رسانند. آنجا بنا به درخواست حزب کمونیست المان از همدیگر جدا شده و هر کدام در یک کشور همجوار المان برای مبارزه با فاشیسم سازمان داده می شوند. مادر این رفیق من به عنوان دستفروش در هنگام جنگ امپریالیستی دوم به مرز المان ارسال شده و انجا قهوه و شکلات و غیره به سربازان نازی می فروشد. یکی از کارهایی که این زن دستفروش یعنی مادر رفیق من و صد ها زن دیگر که به چنین کاری مشغول بودند می کردند، وارد شدن به رابطه ی عشقی و جنسی با سربازان نازی بود. در بسیاری از موارد به این سربازان می گفتند که باید در یک جای دور در جنگل همدیگر را ملاقات کنند و با همدیگر رابطه ی جنسی برقرار کنند. بعضی از مواقع بعد از رابطه ی جنسی سربازان فاشیسم هیتلری را با چاقو یا اسلحه ی خودشان به قتل می رساندند و یا نیروهای وابسته به حزب کمونیست المان و ارتش سرخ در هنگام قرار برای برقراری رابطه ی جنسی انجا حاضر شده و کار سربازان نازی را تمام می کردند. مادر این رفیق من که زندگی نامه یی چند صد صفحه یی از او منتشر شده است، در کمال افتخار اعلام کرده است که بالای 1100 سرباز نازی را خودش یا با همکاری ارتش سرخ به قتل رسانده است و برای کاری که کرده است، خیلی افتخار می کند، چون راه دیگری برای نابودی فاشیسم سراغ نداشت. این مساله مساله یی کاملا داوطلبانه و به خاطر اعتقاد به کمونیسم و شکست فاشیسم صورت گرفته است، اما رابطه ی جنسی با یک فاشیست علیرغم اینکه با اهداف و انگیزه های انسانی صورت گرفته است، نتوانسته است مانعی برای بیگانه شدن او از خودش نباشد. وقتی ارتش سرخ و یک حزب کمونیستی برای شکست دشمن دست به چنین اقداماتی می زند، پس نباید شک کرد که یک رژیم فاشیستی مثل اب خوردن زنان را برای این کارها به کار می گیرد. بنابراین مردم هراس دارند در مورد این گونه مسائل اظهار نظر کنند.
مورد اخیر که در هفته های اخیر به مباحث فراوانی دامن زده است از مریم شکری اسم می اورد و همچنین اعلام می کند که مدت ها در منزل حمید مافی بوده است. او اتهام تجاوز می زند، بدون اینکه دقیق تشریح کند که چه اتفاقی افتاده است. حمید مافی این اتهام را رد می کند اما خشونت و بغل کردن در حین مستی را می پذیرد.
سوال این است که خانم مریم حنیفی چرا باید در منزل حمید مافی مدت ها سکونت داشته است؟ ایا او از اوضاع مرگبار کمپ به انجا پناه برده است و یا در یک رابطه ی عاطفی با حمید مافی بوده است؟ اگر رابطه ی عاطفی در کار نبوده است و صرفا مساله ی رفاقت و انسانیت بوده است، ایا این رفاقت و انسانیت بدون هر گونه سلسله مراتب سلطه گرانه بوده است یا سلطه در کار بوده است؟ ابعاد این سلطه تا چه اندازه بوده است؟
این ها سوالات و سوالات مشابه مسائلی هستند که ذهن هر انسان منطقی ایی که پست های دو طرف را در دنیای فیک و فیک نیوز مجازی دنبال می کند، به خود مشغول میکند.
خوب اگر تجاوزی رخ داده است، که من بعید می دانم، چرا این خانم از سال 2017 تاکنون سکوت کرده است؟ ایا ترس از بازگرداندنش به ایران و مسائل مربوط به پناهندگی او را ناچار کرده است که در مقابل ترور روح و جانش سکوت کند؟ ممکن است. اگر این خانم انسان اگاه و „فمینیستی“ است، پس چطور به چنین روابط سلطه گرانه یی تحت چنین شرایط مرگباری تن داده است؟ باید نیمه ی خالی لیوان را هم دید و تنها نیمه ی پر ان را در نظر نداشت.
خوب هر انسانی که ذره یی شرافت و کرامت انسانی داشته باشد با شنیدن خبر تجاوز به یک نفر به شدت عصبی می شود، چون حق یک انسان در این شرایط لگدمال شده است. اما اگر کسی ادعای این چنین سنگین علیه یک نفر مطرح کند که به هیچ وجه قصد تجاوز نداشته و ممکن است گرایش هم داشته باشد و تا حدودی هم با احتیاط این را مطرح کرده باشد، هم جزو جنایت جنایت هاست. من همانطور که گفتم حمید مافی را نمی شناسم، نمی دانم چه شخصیتی دارد، اما به کسانی که دور و بر یک محفل اسلامی چپ نمای مدافع سوسیالیسم مبتذل جمع می شوند، فارغ از جنسیت و ملیت شان اعتماد سیاسی و تئوریک ندارم. قصد من هم اینجا درست کردن شارلاتان و شیاد از انسان هایی که بنا به هر دلیلی به این محفل نزدیک می شوند، نیست. هدف من تلاش برای ارائه ی تزهایی برای نزدیک شدن به واقعیت است.
قبل از هر چیز لازم است مریم حنیفی تجاوز را تعریف کند و ابعاد این تجاوز را برای کسانی که پست های متناقض ش را دنبال می کنند روشن کند. تاکنون این کار را نکرده است. به نظر من بغل کردن تجاوز نیست. یک نفر ممکن است به کسی چراغ سبز نشان دهد و او هم بهش نزدیک شود ولی وقتی که نزدیک شد، طرفی که چراغ سبز نشان داده است به خاطر مسائل فرهنگی یا هر مساله ی دیگر پیشمان شود. یک مشکلی که وجود دارد مساله ی فرهنگی است. بسیاری از ایرانیان وقتی نه میگویند می خواهند خود را سنگین نشان دهند و وقتی یک ایرانی طرف مقابلشان است، با توجه به پیش زمینه های ذهنی ایی که از مردم ایران دارد ممکن است دوباره و چند باره تلاش کند تا کسی را متقاعد کند. در کشورهای اروپایی نه یعنی نه. کسی که یک بار نه می گوید باید نه ش را جدی بگیرید. اگر دوباره تلاش کنید متجاوز هستید. اکثریت ایرانیان اروپا از لحاظ فرهنگی هنوز با مناسبات فرهنگی جامعه ی خود وداع نگفته اند و این مناسبات را در رفتار روزمره ی خود تولید و بازتولید می کنند، از طرف دیگر هم با مناسبات اجتماعی جامعه ی غربی کم و بیش اشنایی دارند و این مساله انان را در یک بحران فرهنگی قرار می دهد. البته لازم به ذکر است که کنار گذاشتن یک فرهنگ و پذیرش یک فرهنگ جدید امری بسیار سخت است و این مساله ممکن است سال ها و شاید نسل ها طول بکشد. مولتی کالچرالیسم هم به عنوان یک پدیده ی ارتجاعی در واقع در پاسخ به نیازهای ماتریالیستی بازار کار در جوامع غربی شکل گرفت. با گسترش مهاجرت و نیروی کار ما با پدیده یی به اسم تنوع فرهنگی به صورت ماتریالیستی طرف هستیم و اسمیله کردن این فرهنگ ها حتی با نسل کشی هم ممکن نیست و اگر کسی هم بخواهد فرهنگ دیگران را از بین ببرد و فرهنگ ارتجاعی مسیحی و کنسرواتیو اروپایی را به زور به مردم حقنه کند یک فاشیست است. من خودم نه نماینده ی فرهنگ شرقی هستم و نه فرهنگ غربی. من با این فرهنگ ها به مثابه ی اشکال روبنایی از یک زیربنای ضد بشری به اسم سرمایه داری بیگانه ام و این فرهنگ ها را در کلیت خود سمبل بیگانگی و توجیه بردگی انسان می دانم. لذا علیرغم مطالعه در مورد فرهنگ های مختلف سعی می کنم یک فرهنگ مترقی را در تئوری و عمل دنبال کنم که بخشا بر پایه های فرهنگ گذشتگان بنا نهاده شده است و بخشا به دنبال اینده یی به دور از بیگانگی انسان است. این البته یک مساله ی دیگر است.

رابطه ی جنسی پاسخ به نیازهای غریزی انسان یا ابزاری برای سلطه

میشل فوکو شاید از معدود متفکرانی است که با تحقیقات خود در زمینه سکسوالیته توانست جنبه های سلطه گرانه ی رابطه ی جنسی را نشان دهد. فوکو در چهار جلد به صورت مشخص به این مساله می پردازد. جلد چهارم سکسوالیته و حقیقت دو سال پیش منتشر شد. هدف فوکو تئوریزه کردن روابط سلطه گرانه و سرکوب نیازهای حیاتی انسانی به خاطر مسائل فرهنگی و ایدئولوژیک در جوامع مختلف به ویژه در عصر ویکتوریایی است. با مراجعه به فوکو و بهره گیری از نظریه ی او در زمینه ی سکسوالیته می توان گفت که روابط جنسی کالایی در جامعه ی ما روابطی نه برای ارضای نیازهای جنسی یا لذت بردن دو سوژه از همدیگر بلکه روابطی هیرارشیک و سلسله مراتبی برای اعمال سلطه ی ابژه بر سوژوه اند. یک سوژه می تواند زنی اروپایی باشد که پناهجویان مختلف را به خاطر موقعیت اجتماعی و اقتصادی اش همچون کاندوم یکی پس از دیگری به کار می گیرد و پرت می کند، یا مردی سیاه پوست و افریقایی که با انگیزه ی انتقام گرفتن به خاطر استعمار افریقا از جانب دولت های اروپایی با یک پیش زمینه ی ذهنی سکسیستی به اروپا امده و با همخوابگی با زنان اروپایی احساس سوژگی می کند. او فکر می کند که به هر میزان بیشتر با زنان اروپایی خوابیده باشد، بیشتر توانسته است انتقام استعمار و امپریالیسم را از انان بگیرد. از نظر این سوژه های سکسیست سکس و وارد کردن الت تناسلی در واژن با فتح تنگه ی جبل الطارق یکی است. در این میان کم نیستند زنان ساده لوح مدافع انتی فاشیسم مبتذل که با مردان مرتجع مذهبی رنگین پوست دوست می شوند، تا نشان دهند انتی فاشیست هستند و خود به موقعیت یک ابژه ی جنسی سقوط می کنند.

فرهنگ و مناسبات حاکم بر روابط جنسی زناشویی و خارج از مناسبات
زناشویی در ایران به خاطر سلطه ی فرهنگ حاکم و تاثیر فیلم پرنو و تله ویزیون های لس انجلسی به شدت سلطه گرانه است. زنان در سطح وسیع خود را در جایگاه ابژه های بیگانه با انسانیت می بییند که به موقعیت و جایگاه تن فروش سقوط کرده و از طریق عمل های جراحی زیبایی پیاپی به خاطر حاکم بودن ایدئولوژی فتیشیستی به کالایی قابل خریدار تبدیل شده اند. درصد زیادی از این زنان کار بیرون از خانه را کاری مردانه می دانند و خود را ابزار سرویس جنسی به مردان و ماشین لباس شویی و پخت و پز می دانند. از انجایی که من سال ها در کمپ های پناهندگی کار کرده ام با ایدئولوژی پناهجویان غیر سیاسی „غرب گرای“ اورینالیست اشنایی دارم، می توانم این ایدئولوژی های متناقض که به صورت همزمان در ذهن یک سوژه نقش بسته اند را به خوبی انالیز کنم. زنان زیادی را دیده ام که به شوهران یا پارتنرهایشان گفته اند که من خرج دارم، چون بهت سکس میدم، این زنان رسما تن فروشی و شی وارگی تحت نام رابطه ی جنسی و خانوادگی را تولید و بازتولید می کنند.
خوب این زنان با امدن به اروپا اغلب با این پیش زمینه ی ذهنی راسیستی و نژادپرستانه می ایند که به شدت شی واره و ضد انسانی است. انان می گویند تا زمانی که در کمپ هستند برای اغوای احساسات جنسی شان یک پناهجوی ایرانی پیدا می کنند و به محض اینکه از زندان کمپ رهایی پیدا کردند، فورا یک دوست پسر اروپایی پیدا کرده و با اردنگی دوست پسر ایرانی یا غیر ایرانی پناهنده شان را بیرون می اندازند و اگر دهانش را باز کند، رسوایش می کنند.
بارها و بارها با چنین کیس هایی برخورد داشته ام و این مسائل به هیچ وجه زاییده ی خیال من نیست. بنابراین وقتی ما چنین ایدئولوژی فتیشیستی و ضد انسانی را در سطح عموم در میان زنان و مردان مشاهده می کنیم و با این کیس ها به اندازه ی کافی اشنایی داریم، به راحتی اظهارات و اتهامات دیگران را هم قبول نمی کنیم، چون بسیاری از انسان ها تنها بخشی از واقعیت را می گویند، ان بخشی که منفعت انان را زیر سوال نبرد.
زن یا مردی که به روابط سلطه و کاسبکارانه تن می دهد و به شکل مصحلتی با انسان ها برای زمان مشخصی بدون هیچ حس جنسی و عشقی دوست می شود، او تنها وارد یک روابط سلطه گرانه نشده است، بلکه انسان ها را تا حد الت جنسی شان تقلیل داده است و از انسانیت تهی کرده است و این را ما در مارکسیسم فتیشیسم و بیگانگی انسان از موجودیت انسانی خود، از دیگر انسان ها و از محیط می خوانیم. قبلا در زمینه ی تن فروشی نوشته ام و نیازی به تکرار مباحث خودم نمی بینم.

کیس کنکرت حمید مافی و مریم حنیفی

سوالی که اینجا ذهن من را به خودش مشغول می کند این است که ایا مریم حنیفی وارد یک رابطه ی سلطه گرانه شده است و به این رابطه تن داده است و امروز با صحبت کردن به دیگران به این نتیجه رسیده است که انتقام بگیرد؟
خوب اگر دست به چنین کاری زده است و اگاهانه و نه از روی بی پناهی این کار را کرده است، ما با دو انسان مجرم سر و کار داریم که به صورت کاسبکارانه با همدیگر وارد داد و ستد شده اند. یکی به دیگری پناه داده است و دیگری سکس. این روابط به وفور در مناسبات خانوادگی و ازدواج های مصلحتی در جوامع ما حاکم است و می توان گفت که بیشتر از 95 درصد ازدواج های بورژوایی، سنتی و غیره مصلحتی اند و ما در نظامی که در ان زندگی می کنیم با یک کارخانه ی تن فروشی و بیگانگی انسان روبرو هستیم. سوال این است که ایا دولت بورژوایی می تواند در حوزه ی مسائل خانوادگی تا انجا سرک بکشد که تمام روابط مصلتی را جرم اعلام کند و زن و شوهرانی که 95 درصد جامعه را تشکیل می دهند، به مثابه ی مجرم قلمداد و جریمه کند؟ بدون شک اگر دولت مقرراتی مورد نظر فردیناد لاسال هم به جای دولت لیبرال کنسرواتیو و امپریالیستی امروز المان سر کار بود غیر ممکن بود از لحاظ عملی و حقوقی بتواند دست به چنین کاری بزند. برای دولت ابدا مهم نیست که انسان ها با چه انگیزه هایی وارد روابط جنسی می شوند. دولت زمانی دخالت می کند که شکایت رسمی به پلیس یا دادگاه سر مساله ی خشونت شده باشد یا کسی در جلو چشم دیگران اقدام به خشونت کرده باشد و یا تجاوزی گزارش شده باشد. مراکز تن فروشی بزرگترین مراکز تجاوز جنسی به زنان هستند و دولت لیبرال امپریالیست برای این مراکز سکیورتی هم گذاشته است و با قانون از این تجاوز دفاع می کند.
اگر هم حمید مافی با انگیزه های سلطه گرانه به یک زن بی پناهی که هیچ جای دیگری نداشته است و به هیچ وجه توانایی تحمل زندگی در کمپ را نداشته، جا داده و در عوض او را وادار به انجام عملی که قلبا دوست نداشته کرده است، پس او رسما یک متجاوز است و باید در یک دادگاه محاکمه شود.
من به عنوان کسی که از بیرون و نه از درون به این قضیه نگاه می کنم و پلیس، قاضی، وکیل مدافع و مشاور رسمی هیچکدام از طرفین نیستم و تنها بازدهی این شیوه از روابط را تئوریزه می کنم، نه می توانم به شیوه ی شخصی در صورتی که تجاوزی صورت گرفته باشد، انتقام بگیرم، چون ما در یک کشور با قوانین بورژوایی زندگی می کنیم که به هیچ وجه استفاده از قهر یا انتقام را مجاز نمی داند و دوما وقتی که دادگاه هایی وجود دارند که این مسائل را حل کنند و مراکز مشاوره و وکلایی که به صورت تخصصی از مواضع حقوقی به مساله می پردازند و حق کسی که ضایع شده است را می گیرند، نیازی به بهره گیری از قانون طبیعت و قهر و انتقام فردی نمی بینم.
این جا ما با یک مساله ی حقوقی طرف هستیم که توسط دولت و دادگاه بورژوایی هم قابل حل است. مساله ی بر اندازی مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و انقلاب سوسیالیستی نیست که از چارچوب قانون بورژوایی فراتر رود. بنابراین مریم حنیفی بهتر است به جای جار و جنجال های الکی و تحریک احساسات یک سری فمنیست مبتذل و عامیانه که خود بارها و بارها این روابط را تولید و بازتولید کرده اند، بهتر بود به یک مشاوره مسائل خانوادگی و خشونت که سر هر کوچه یی یکی از این مراکز هست که به صورت مجانی هم مشاوره می دهند، مراجعه کند و بعد از اینکه مساله برای خود روشن شد، از طریق وکیل اقدام کند و حق خود را از کسی که حقش را ضایع کرده است پس بگیرد، در صورتی که حقی ضایع شده بود.
اما این جار و جنجال برای من نوعی که با این موارد بارها و بارها در مرکز مشاوره یی که چهار سال انجا کار کردم سر و کار داشتم، زیاد قابل اتکا نیستند. من همیشه وقتی یک نفر مراجعه می کرد و مساله ی خشونت را با من مطرح می کرد، اول به تمام صحبت هایش گوش داده و ان را یادداشت می کردم، بعد به پارتنرش زنگ می زدم و با او هم بخشا ساعت ها صحبت می کردم و بعد هر دوی انان را مقابل همدیگر می گذاشتم و تمام تناقضات را بیرون می کشیدم و بعد متوجه می شدم که چه کسی دروغ می گوید و یا فقط نصف واقعیت را می گوید. تازه من به صورت حضوری به مردم مشاوره می دادم و کسانی که اتهام خشونت جنسی و تجاوز می زدند این مساله را با سازمانی که من انجا کار می کردم به صورت حضوری در میان می گذاشتند، نه اینکه در اینترنت اعلامش کنند و یا از طریق تلفن به ما اعلام کنند.
مساله ی دیگر جنبه های امنیتی قضیه است که لازم است در نظر گرفته شود. جمهوری اسلامی دل خوشی از چپ ها و کمونیست ها ندارد و به خون سر حتی چپ ها و سوسیالیست های مبتذل هم تشنه است، همانطور که کمونیست ها از کشتن هیچ کدام از اوباش این نظام ابایی ندارند. مساله روشن است، کمونیست ها و نه سوسیالیست های مبتذل در جنگ مرگ و زندگی با رژیم ایران هستند. این جنگ ابعاد مختلفی دارد. وقتی رژیم ایران نمی تواند مثل دهه ی شصت میلادی در قبرس و وین و برلین و کشورهای مختلف اروپایی فعالین سیاسی را در روز روشن ترور کند، از طریق استخدام عده یی پرستو و چت های جنسی و یا فرستادن نیروهای خود به خارج کشور در تشکلات چپ و کمونیستی نفوذ کرده و می کند. این افراد بعد از تن دادن به روابط جنسی با فعالین سیاسی بعد از مدتی این فعالین را به سکسیسم و خشونت جنسی و تجاوز متهم کرده و از این طریق رژیم ایران تا حدودی به اهداف خود یعنی ترور روحی انسان های سیاسی می رسد.
این که این مورد یا مواردی که سابقا چنین کیس هایی را قبل از مراجعه به مراکز مشاوره و وکیل و دادگاه علنی کرده اند، در چارچوب سیاست ترور روحی رژیم می توان قرار داد یا نه من فعلا نمی توانم تا دسترسی دقیق به اطلاعات طرفین و دفاعیات دو طرف با قطعیت ان را اعلام کنم. این را باید به شیوه های اصولی حل و فصل کرد تا حق کسی در این وسط ضایع نشود و این شیوه ی اصولی تنها از طریق دادگاه می تواند شکل بگیرد نه روش های ریش سفیدگرایانه و فئودالی، کاری که منجنیق به دنبال ان بوده است.
مورد مهمی که لازم است در این مطلب اشاره شود این است که „هسته“ ی اصلی منجنیق سکوت کرده است. هسته ی اصلی منجنیق هیچ چیزی نیست جز چند نفر که دور و بر هژیر پلاسچی فعالیت می کنند. اینکه چرا هژیر پلاسچی و رفقایش این مساله را تا امروز مخفی کرده اند و همان طور یکی از شارلاتان های عضو سابق این هسته اعلام کرده است، سعی کرده اند از طریق یک „کمیته ی“ „حقیقت یاب“ حل کنند، بدون اینکه مساله را بیرونی کنند، تلاش برای حل مساله نبوده است، بلکه سر بریدن واقعیت به خاطر منافع شخصی و محفلی است. تمام کسانی که امروز تحت فشار به صدا امده اند، چه کسانی که از منجنیق خارج شده اند و چه کسانی که همچنان حول این محفل درویشی می پلکند و همچنان عضو هستند، سعی می کنند هسته ی اصلی را از گزند هر انتقادی حفظ کنند. این مساله به نظر من یکی از سوالاتی است که هر فعال سیاسی جدی باید به دنبال دلایل واقعی ان باشد و تا زمانی که منجنیقی ها در این زمینه اعلام موضع روشن و بدون سانسور نکنند، دستیابی به حقیقت بسیار مشکل خواهد بود.
اینجا جا دارد به شدت فمینیست های مبتذل عضو سابق و امروزی محفل منجنیق را مورد نقد و انتقاد جدی قرار داد، که علیرغم ادعاهای گوشخراش شان در دفاع از فمینیسم و متهم کردن هر فعال سیاسی چپ و کمونیست بیرون از منجنیق به جنسیت زدگی و سکسیسم، در مقابل این مورد به خاطر منافع حقیر محفلی سکوت کرده و تلاش کرده اند بر ان سرپوش بگذارند. اینجاست که ماهییت مبتذل فمینیسم فیک انان روشن می شود. وقتی منفعت محفلی و گروهی بر منفعت انسانی و حقوق انسان های دیگر پیشی بگیرد، نباید به شارلاتان بودن این فمینیست های مبتذل شک داشت.

نتیجه گیری

طرح این فرضیاتی که در این مطلب امده است، می تواند یک هشداری جدی و به تمام جریانات سیاسی مدعی چپ و کمونیسم باشد. در این شکی نیست که مسائل جنسی در یک جامعه ی تا مغز استخوان سکسیست و جنسیت زده مثل ایران تحت حاکمیت یک رژیم هار فاشیستی که مناسبات جنسی را به شدت سرکوب کرده و می کند، باعث برخوردهای جنون آمیز و سادومازوخیستی جویندگان سکس به مسائل جنسی شود. عقده های فروخورده ی جنسی انسان هایی که تحت حاکمیت رژیم اسلامی با هزار و یک بیماری از جمله عقده ی حقارت و سادومازوخیسم و غیره دست و پنجه نرم می کنند، به محض „رهایی“ فرمال سوژه ی جنسی با مهاجرت در مبتذل ترین شکل خود نمایان می شود. یک سوژه ی جنسی سادومازوخیست علیرغم علاقه ی فراوان به سکس، سکس را به ابزاری برای سلطه و قدرت خود تبدیل می کند. استفاده ی ابزاری از سکس برای سلطه یا کسب پرستیز و وجهه ی اجتماعی، مبتذل ترین شکل سکسیسم است که بیشتر از جانب زنان ایرانی و بخشا مردانی از جنس امیر تتلوی فاشیست سکسیست تولید و بازتولید می شود. مزاحمت های جنسی برای زنان در فضای مجازی پدیده یی است که ناشی از بیگانگی با ترقی خواهی و استفاده ی درست از اینترنت است، اغلب از جانب مردان جوینده ی سکس صورت می گیرد. در اینجاست که ما با یک وضعیت انومیک دورکهایمی طرف هستیم. تکامل مناسبات مادی از جمله گسترش اینترنت و شبکه های اجتماعی زمینه ی مناسبات جنسی برای سوژه را فراهم می کنند، اما ایدئولوژی گذشتگان که بر روی ذهن سوژه های امروزی سنگینی می کند در کنار کالایی شدن تمام مناسبات اجتماعی از جمله کالایی شدن بدن زنان و بخشا بدن مرد و نمایش ان در رسانه های سکسیست برای فروش کالاهای دیگر، گسترش صنعت پرنو به مثابه ی یکی از اشکال بیگانگی و بازتولید این فرهنگ بیگانه در مناسبات جنسی، میل کاذب به سکس ایجاد کرده و ارضای نیازهای انسانی و غریزی را اوهامی از مقدسات و مناسبات قدرت و داد و ستد کالایی جنسی می پیچانند. سوژه یی که هدفش از سکس نه ارضای نیازهای روحی خود، بلکه به رسمیت شناخته شدن، کسب قدرت و دست یابی به سلطه است، انسان رهایی نیست، او برده یی است که خود را به کالایی تبدیل کرده است که از لذت جنسی و انسانیت بیگانه است.
در چنین شرایطی سوژه با مسائل مختلف درونی و بیرونی در حال جنگ است. در درون خود هم یک ایدئولوژی ارتجاعی و سنتی را دارد بازتولید می کند که با مناسبات سرمایه دارانه در کشورهای غربی و ازادی های جنسی بیگانه است، در بیرون امکان اشنایی با انسان های مختلف و گرایش طبیعی جنسی او را وادار می کند وارد روابط جنسی ایی شود که با ایدئولوژی مذهب زده یی که بر ذهنش سنگینی می کند، خوانایی ندارد. رهایی پوشالی (ازادی های فردی که چیزی جز بردگی جمعی انسان در مناسباتی که همچون شمشیر داموکلس دیکتاتور زمان را به ما تحمیل کرده اند و بیگانی را تولید و بازتولید می کنند) سوژه او را نمی تواند به رهایی واقعی و انسانی برساند، به همین خاطر بیگانگی از رهایی واقعی سوژه را نه لیبرالیسم غربی و نه سرمایه داری ایرانی با روبنای اسلامی الغا کند و نه زنجیر زنی و نه کارناوال و سکس گروهی و و ایدئولوژی پست مدرنیستی ازوتریک „چپ“ غربی، که چپ بودن را از عقلانیت به احساس و سبک زندگی تقلیل داده است. مساله یی که همچنان علیرغم مدرنیزه کردن مناسبات تولیدی حل نشده است، مساله ی مناسبات کالایی، پایان دادن به کار مزدی و بر اندازی مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و رفع بیگانگی از کار و زمان است. هر میزان از رفرم، هر میزان از پیشرفت نیروهای مولده و دیجتالیزه کردن کار و گسترش رسانه های ارتباط جمعی نمی تواند مساله ی بیگانگی انسان را رفع کند، تا زمانی که مناسبات تولید سرمایه دارانه حاکم است. تا زمانی که مناسبات تولید سرمایه دارانه حاکم است، سکسیسم وجود خواهد داشت و سکسیسم بخشی از ایدئولوژی طبقه ی حاکم خواهد بود.
ولفگانگ فریتز هاوگ در کتابی به نام نقد زیبایی شناسی کالایی دست روی نکاتی می گذارد که اینجا من در زمینه ی سکسیسم به نوعی بازگو کرده ام.
مساله ی اخر این است که کاراگاه بازی و شوالیه اخلاق شدن هم و اتهام سکسیست زدن به کسانی که این مساله را محکوم نمی کنند، در شرایطی که جوانب قضیه مشخص نیست، خود نمود بیگانگی از سوسیالیسم و نشان از پایبندی به فمینیسم مبتذل و عامیانه است.

به لودگی خاتمه دهید

اطلاعیه

از طریق رفقای نزدیکم باخبر شدم که مجموعه ی اخلالگر، انحلال طلب معلوم الحال وبخشا مشکوک در صفحه ی نگین بانک اتهامات کثیفی را به طرف من پرت کرده اند و صاحب یک صفحه ی بی نام و نشان را به من ربط داده اند.

قبل از هر چیز اعلام می کنم که من در تمام زندگی ام هیچ گاه از هیچ کس، هیچ نهاد دولتی، هیچ تیم متشکل از مزدوران وابسته به وزارت اطلاعات و هیچ لات و چاقوکشی هراس نداشته ام و تمام فعالیت های سیاسی ایی که انجام داده ام،  با اسم و مشخصات و با هویت واقعی خودم بوده است.

اگر جایی اطلاعیه یی گروهی منتشر شده است که با امضای یک تشکیلات یا سازمانی بیرونی شده است و من در نوشتن ان نقش داشته ام، بدون پروا و هیچ گونه هراسی ان را اعلام کرده ام، چون من برخلاف این انسان های معلوم الحال مشکوک در خارج کشور با اسم مستعار و هویت جعلی فعالیت نمی کنم. من یک فعال علنی بوده هستم و خواهم بود. فعالیت های مخفی زیادی انجام داده ام، اما همواره انسان های معتمد و نزدیک به خودم از جریان فعالیت های مخفی من در جریان بوده اند. زمانی که کسی در ایران جرات نداشت اعلام کند „چپ“ است و همه ادبیات فاشیست های اسلامی و اصلاح طلبان جلاد را نشخوار می کردند، مردم در روز روشن من را به کومه له ربط می دادند، چون کمونیست بودن در فضای کردستان اتوماتیک به کومه له ربط پیدا می کرد. در دانشگاه مازندران همه من را به اسم حسن کومه له می شناختند و من هیچگاه واکنش منفی یا مثبتی به این مساله نداشتم. من برای کمونیسم با هویت واقعی خودم مبارزه کرده ام و رد پای من در مبارزات مخفی و علنی در کردستان ایران روشن است و هر کس در ایران با الفبای ادبیات مارکسیستی اشنا باشد، حتما یک یا دو مطلب از من خوانده است و یا اسم من به گوشش خورده است.

من هیچ کس را به خاطر پناه بردن به لودگی و پرت کردن اتهامات سخیف و دروغین به دادگاه بورژوازی نکشانده ام، چون اصلا این بیدادگاه را می خواهم براندازم. هر کس می تواند از من شکایت کند، ولی من جواب شکایت های قانونی را با مبارزه ی خیابانی و فشار از پایین خواهم داد. من مثل یک مجموعه ی معلوم الحال در خارج کشور ادم منزوی ایی نیستم که از انزوا به جاسوسی و بازگشت به اندیشه های رومانتی سیستی و یا مصرف بیش از حد تریاک و مواد مخدر دیگر پناه برده باشم. من هر جا بوده ام، هر جا رفته ام اولین کاری که کرده ام تشکیلات سازی کرده ام. در همین المان شاید تنها کمونیستی باشم از ایران که از تله ویزیون دولتی و غیر دولتی اش، تا روشنفکران برجسته ی مارکسیست و تا اساتید معتبر دانشگاه های المان و روزنامه های سراسری و محلی بشناسند. تمام نهادهای امنیتی المان هم من را می شناسند. البته لازم است اشاره کنم تنها کمونیست ونه تنها „فعال“ „سیاسی“، چون امثال مینا احدی را به خاطر لابیگری هایش با رسانه های فوق ارتجاعی المانی، اغلب می شناسند.

من کمونیستم و همه جا آشکارا، بدون هیچ واهمه یی حتی نزد پلیس امنیتی و سرکوبگر دولت های اروپایی اعلام کرده ام که کمونیستم. به خاطر کمونیست بودن فشارها و مشقات زیادی را در زندگی ام تجربه کرده ام و از جانب اراذل و اوباش و لمپن های بی سر و پا همواره مورد حمله و هجوم قرار گرفته شده ام، اما هیچ گاه عقب نشینی نکرده ام و تا ابد هم نخواهم کرد. هر چقدر اوباشی که کنترل شان دست دیگران است، به من بیشتر حمله کرده اند، انزوای خود را بیشتر تجربه کرده اند. نمونه ی روشن ان حملات شخصی اعضای کومه له و حزب کمونیست کارگری بود. همه ی انان سرشان بدجوری به سنگ خورد و انچنان پشیمان شدند که اگر پشیمانی دم داشت، الان همه مثل میمون با دم در شهرهای اروپا راه می رفتند.

نمونه ی اخر ان هم حمله ی یک هئیت دو نفره ی موسوم به „کمسیون“ متشکل از دو نفر معتاد صفر که به خاطر مسائل امنیتی از محفل تروتسکیستی مازیار رازی اخراج شده بودند، بود. انتشار یک پی دی اف شصت و چند صفحه یی و کروکی کشیدن و به دنبال ان تایپ یک مصاحبه ی صوتی و انتشار ان به صورت پی دی اف از جانب این کمیسیون دو معتاد (بهروز رضوانی و یاشار آذری) نه تنها باعث انزوای بیش از پیش انان شد، بلکه بساط خنده ی رفقای زیادی را فراهم کرد و هنوز خیلی از رفقا شب ها دیر وقت به من زنگ می زنند و به این مساله می خندند.

بارها صفحات فیس بوکی من که به اسم خودم و با هویت و عکس و مشخصات خودم هستند، توسط اوباش فاشیست، اصلاح طلب، سوسیال فاشیست ها، وزارت اطلاعات، جریان راستگرای المانی، نیروهای ناسیونالیست کورد و اوباش نزدیک به اکس مسلم و جریانات فاشیستی مشابه به فیس بوک ریپورت شده اند و همین الان تا یک ماه دیگر نمی توانم نه  در فیس بوک کامنتی بنویسم، نه چیزی را لایک و شر کنم و نه اصلا پست بگذارم. تیم اوباش سکسیست دور و بر نگین بانک و مهرنوش موسوی ظاهرا این بار فیس بوک من را ریپورت کرده است و وقتی خودم به فیس بوک دسترسی ندارم، سعی می کنند برای من دادگاهی مجازی بدون حضور „متهم“ بگذارند و من را تخریب کنند، اما کور خوانده اند. با دخالت یک کمیته ی ضد جاسوسی از داخل، کمیته یی که ظاهرا به اطلاعاتی دسترسی پیدا کرده است، که من شخصا هیچ وقت در زندگی ام نشنیده بودم، بساط محفل معلوم الحال فمینیست های ساقدوش را بدجوری به هم ریخته است. من در مورد صحت یا عدم صحت مطالبی که این کمیته ی ضد جاسوسی منشتر کرده است، اطلاع دقیقی ندارم، اما بخش زیادی از مسائلی که توسط این صفحه منتشر شده است، مدت ها پیش به گوش من هم خورده بود، ولی من بنا به دلایل کاری و مشغله های خانوادگی و فکری از بغل این مسائل گذشته بودم. الان که این مسائل به دنیای مجازی کشیده شده است، من هم به خودم حق می دهم که از تمام کسانی که دور و بر تیم نگین بانک جمع شده اند، هویت واقعی خود را به جامعه بنشاسانند، وگرنه من با انسان های فیک و شخصیت های مشکوکی که پشت یک صفحه ی اینترنتی قایم شده اند، کوچکترین بحثی ندارم. هر کس در برخورد به مسائل سیاسی از روی منافع حقیر خود عمل کند، یک شارلاتان است. او جزو اوباش است. نگین بانک به معنی واقعی کلمه شارلاتان است. من به شخصه یک بار با او در مورد شخصی که نه یک بار، بلکه دهها بار برای یک رفیق زن مزاحمت درست کرده بود، صحبت کردم ولی نگین بانک به سبک ساقدوش ها تلاش کرد پا درمیانی کند و اخر سر اعلام کرد که من چنین برداشتی نداشتم که م ح سکسیست باشد و باعث اذیت و ازار کسی شده باشد. مساله تنها منفعت حقیر فردی برای جذب م ح و وارد شدن به فضای عاطفی با او بود. این رفیق زن ما که توسط م ح براش مزاحمت ایجاد شده بود، به شخص من اعلام کرد که این ادم (کسی که از جانب نگین بانک) حمایت می شد، به حدی خطرناک است که می ترسم بهم تجاوز کنه و بعد من را بکشد! بماند! این میزان از حقارت، دورویی، شارلاتانیسم، لودگی تنها می تواند در شخصیت کسی جمع شود، که همچون گاوی وسط جوی آب از دو طرف جوی اب بچرد. به تعبیر دیگر هم مسافرت های سالانه اش را در اصفهان و کنار دریای خزر بگذراند و هم در خارج کشور از „ازادی“ های فردی اروپا برای پیدا کردن پناهجویان و استفاده ی بزاری از انان برای منافع شخصی بهره بگیرد.

این اوباش هر ادعایی که داشته باشند، نافشان به حزب کمونیست کارگری ایران وصل باشد یا به وزارت اطلاعات و یا سازمان های فاشیستی اروپایی و نهادهای سرکوب وابسته به دول مرتجع راستگرای اروپایی، نمی توانند من را از این طریق به سکوت وادار کنند. شما هزار بار هم صفحات فیس بوکی من را ریپورت کنید، باز هم در جای دیگر و به شکل دیگر علیه تان خواهم نوشت و وادرتان می کنم که اعلام شکست کنید. همان طور که مینا احدی بعد از یک شکست مفتضحانه خود را به افسردگی زد و سه ماه دنیا بیزنس „سیاست“ را ترک کرد و به قول خود در تخت افتاد.

مهرنوش موسوی در اوج وقاحت اعلام می کند که من از مینا احدی معذرت خواهی کرده ام و وقتی او ازم شکایت کرده است، ادعاهای خودم را پس گرفته ام. این دروغ محض است. پستی که همان سال در فیس بوک نوشته ام هنوز موجود است. وکیل مینا احدی همان هنگام با شماره ی ناشناخته به من زنگ زد و وقتی مشاهده کرد که کمک سرخ المان با تمام قدرت در کنار من و علیه اکس مسلم است و من مجموعه ی زیادی امضای فعالین سرشناس اروپایی و ایرانی را جمع اوری کرده بودم و اعلام کرده بودم که با صد نفر در دادگاه شرکت خواهم کرد، به شیوه یی کاملا دیپلماتیک با خواهش و تمنا از من درخواست کرد که برگه یی که برای من می فرستد را امضا کنم و دیگر دست از تبلیغات علیه اکس مسلم بردارم. من بهش اعلام کردم که تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم چیزهایی که منشتر کرده ام را حذف کنم، چون هم اکنون بر این عقیده هستم که این مسائل واقعی اند و گذر زمان و نشست های پیاپی خانم احدی با جریانات اولترافاشیستی دور و بر یک روزنامه ی راسیستی به اسم بیلد واقعیت گفته های من را برای همگان روشن کرد.

از ان زمان به بعد هم بارها علیه حزب کمونیست کارگری و اکس مسلم نوشته ام و این جریان را در جبهه ی فاشیسم قرار داده ام، چون خودش به انجا تعلق دارد و من کشف و افشاگری نکرده ام. اکس مسلم وحزب کمونیست کارگری با افتخار تعلق خود را به این جبهه اعلام کرده و می کند.

مهرنوش موسوی و کسانی که دور یک هسته ی معلوم الحال“ فمینیست“ سکسیست و ساقدوش های امروزی هستند و ادعا می کنند که صفحه یی که علیه انان افشاگری کرده است، متعلق به من است، می توانند به دست اندرکاران روزنامه ی بیلد و سازمان های جاسوسی و انتی کمونیست یعنی بازماندگان عشیره ی فاشیستی گهلن مراجعه کنند و از من شکایت کنند، تا به حقیقت برسند.

من اگر تاکنون در فیس بوک چیزی را علیه این اوباش منتشر نکرده ام، به خاطر این نیست که از انان می ترسم، بلکه به این خاطر است که به هیچ وجه علاقه و وقتی برای وارد شدن دنیای این خوک صفتان را ندارم و همزمان هم تمام صفحات فیس بوکی ام ریپورت شده اند و من اصلا وقت پرداختن به لودگی این اوباش لمپن سکسیست که با سکسیست ترین ادم ها سر و کار دارند را ندارم. آنجا که سکسیسم به نفع انان است با سکسیست های لمپنی همچون پدرام نواندیش که به خاطر تلاش برای تجاوز به یک خانم از حزب حکمتیست با اردنگی بیرون انداخته شده است، همنوا می شوند و یا خانم نگین بانک با یک سکسیست به اسم م ح که به خاطر مزاحمت های پیاپی برای یک رفیق زن از طرف تعداد زیادی از رفقای نزدیک به ما سرزنش شد، „لاس“ „سیاسی“ می زند. همین خانم نگین بانک که امروز شیپور را از سر گشادش می نوازد، یک شایعه ی دروغین از یک موجود معلوم الحال را در مورد تجاوز در منجنیق را تبدیل به تکیه گاهی برای تعرض به کمونیست ها و لو دادن اطلاعات تشکیلاتی سازمان های چپ به پلیس می کند، اما خود مدام در حال دفاع از سکسیست هایی است که به طور واقعی در تلاش برای تجاوز به زنان بر امده اند. این سیاست یک بام و دو هوا تنها می تواند منشاء در اوج شارلاتانیسم داشته باشد و هیچ ربطی به „مبارزه“ ی „فمینیستی“ با سکسیسم ندارد. این خودش اوج بازتولید سکسیسم از جانب زنان مدعی „فمینیسم“ است.

من شخصا هیچ سمپاتی ایی به „چپ“ هایی همچون اکثریت اعضای منجنیق که از جریانات اصلاح طلبی و سبز می ایند، نداشته و ندارم و همواره انان را به عنوان عناصری اپورتونیست که یک روز به اصل خود باز می گردند، نگاه می کنم. کامنت های فراوانی که در صفحه ی نگین بانک رد و بدل شده اند، به خوبی به ما نشان میدهد که نگین بانک از رگ گردن به جمهوری اسلامی نزدیک تر است و اگر حتی فرض را بر این بگیریم که او به خاطر منافع شخصی اش، هیچ همکاری مستقیم با رژیم فاشیست ایران ندارد. مواضع بوقلمونی او هیچ ربطی به چپ ندارند. من مدرکی همچون فیش حقوقی و دریافت حقوق به خاطر لو دادن اطلاعات نیروهای اپوزیسیون به پلیس ایران از او ندارم، اما اگر هم نافش به ناف رژیم ایران وصل نباشد که تاریخا خانوادگی بخشی از جنایتکارترین لایه های حکومت ایران بوده و هستند. با قرار دادن این کامنت ها و فعالیت های او در تویتر در کنار هم می توان به راحتی ثابت کرد که مواضع او نه در خدمت ترقی خواهی چپ گرایانه، حتی از نوع خبیث ترین ایدئولوژی چپ، بلکه در خدمت رژیم ایران است و تمام تلاشش در همین کامنت ها در راستای کد دادن به پلیس است، وگرنه چه دلیلی دارد مسائل کاملا محرمانه و درون گروهی همچون برگزاری کلاس های تئوریک را علنی کند و یا کسانی که با او در یک گروه کاملا مخفی کار می کردند، را به طرق مخفی علنی کند. این در حالی بوده است که نگین بانک و همراهش آرمان کوشا (یک معلوم الحال با اسم مستعار، که خودش هم نمی داند چیکاره است) بیش از هر کسی در گروه هایی که شرکت کرده اند، بر پرنسیپ کار „مخفی“ و عدم بیرونی کردن اطلاعات درون گروهی تاکید گذاشته اند!!

نگین بانک می تواند به همراه رهبرش ایرج مصداقی به هر دادگاهی مراجعه کند و شکایت کند، او بازنده خواهد بود، چون ما ان موقع دادگاه را ناچار می کنیم که تمام پیام هایی که او با دیگران رد و بدل کرده است را زنده کند و به عنوان مدرک جرم علنی کند.

در اخر می توانم اعلام کنم که هر کس می تواند از ادبیات مقالات من به هر شکلی که دوست دارد، بهره بگیرد یا مقالات من را بدون یا با ذکر منبع استفاده کند. من هدفی جز تبدیل کردن کمونیسم به یک جنبش اجتماعی رادیکال و قوی، به یک هژمونی ضد هژمونی طبقه ی حاکم و به یک جریان برای تغییر رادیکال و انقلابی وضع موجود ندارم و لذا نه از تهدید و افشاگری کسی هراس داشته و نه خود با اسم دیگری علیه هیچ کس افشاگری می کنم. این شما هستید که با جامعه روراست باشید و با اسم و مشخصات واقعی خودتان در خارج کشور به سازمان های سیاسی نزدیک شوید. هر کس به ایران رفت و امد کند و فعالیت علنی سیاسی در خارج کشور داشته باشد، حتما باید ریگی به کفش داشته باشد، مگر اینکه طرف دانشجو باشد و با ویزای دانشجویی اینجا یک سری فعالیت مخفی داشته باشد و تنها با ادم های محدودی سر و کار داشته باشد.

هر کس ادعای بحث سیاسی و تئوریک دارد، می تواند به صورت متمدنانه از من درخواست گفتگو کند و من جوابش را می دهم، هر کس لودگی کند، با زبانی بدون هیچ گونه سازش تار و مارش می کنم. چشم در برابر چشم، قهر در برابر قهر!

حسن معارفی پور

هایدلبرگ آلمان

27.05.2020

سوسیالیسم علیه تئوری توطئه

هر میزان از تنفر ما از بورژوازی دلیلی ندارد، که ما به تئوری توطئه علیه این سیستم پناه ببریم. تئوری توطئه مثل شبه علوم بورژوایی و مذهب بر پایه ی فاکت و برهان عقلانی بنا گذاشته نشده است. ما نمی توانیم تنها بر اساس یک سری حدس و گمان در مورد ویروس کرونا اعلام کنیم که بورژوازی غرب یا ایالات متحده ی امریکا این ویروس را تولید کرده است و به جان بشریت انداخته است. وقتی جنایتکارترین جنایتکاران معاصر مانند رئیس جمهور فاشیست برزیل بولسنراوو، متحد جنبش های فاشیستی در سطح جهانی و سرمایه ی مالی، شخصیتی سوپر راست و خون اشامی مثل فریدرش مرتز مولتی ملیونر راست گرا و فاشیست از حزب سوسیال مسیحی المان به این ویروس کشنده گرفتار می شوند، نمی تواند مساله یی ساختگی توسط خود بورژوازی جهانی و امپریالیسم باشد. چه لزومی دارد امپریالیست ها متحدان خود را قتل عام کنند، وقتی همین متحدان به بهترین شکل ممکن سیاست سرمایه ی مالی و صنعتی امپریالیستی و در کنار آن سازماندهی جنبش های فاشیستی جهانی را به پیش می برند، بکشند؟ مساله این است که ویروس ها مدام در حال تغییر و تکامل هستند و بخشا منقرض می شوند، همانطور که انسان در گذشته تکامل پیدا کرده است و در شرایط امروز دارد به سمت انقراض می رود.
من همیشه برای اثبات هر ادعایی، این ادعا چه از جانب مارکس، چه عیسی مسیح و چه هر کس دیگری طرح شده باشد، به مدارک و شواهد و برهان های عقلانی قوی و کافی نیازمندم، تا بتوانم ان ادعا را باور کنم و از ان دفاع کنم. واقعیت این است که علوم بورژوایی در بسیاری از مواقع انچنان امیخته به کثافت و منفعت است، که شبه علم به جای علم نشانده می شود و برهان عقلانی جای خود را به پروپاگاند و نوعی تهییج احساسی و احمقانه ی ژورنالیستی می دهد. مساله ی قدرت دولتی برای به حقانیت نشاندن یک ادعا و استخوان لیسی روشنفکران خودفروش بورژوازی را به این شبه علوم بورژوایی و فیک اضافه کنید، تا بدانید که جامعه تا چه درجه یی سقوط کرده است.
مساله برای ما روشن است. ما کمونیست ها از منطق، عقلانیت، برهان عقلانی و کافی دفاع می کنیم و در مقابل شبه علوم فیک ایستاده و می ایستیم. این شبه علوم اگر توسط یک کمونیست هم تولید و بازتولید شود، باید به شدت با ان مبارزه شود. ما نیازمند دانش و نه شعار هستیم. بدون اگاهی و خوداگاهی می توان هر خزعبلاتی را باور کرد. رسیدن به اگاهی و خوداگاهی از مرحله ی پیچ در پیچی می گذرد که هگل ان را به بهترین شکل ممکن در فنومنولوژی روح توضیح داده است. اگاهی ایی که بر اساس مشاهده ی صرف تولید می شود، اگاهی نیست بیگانگی است، این بیگانگی از اگاهی تنها زمانی تبدیل به اگاهی (خودآگاهی) می شود که در یک پروسه ی جنگی بین مرگ و زندگی بتواند خود را از سطح به عمق رسانده و حقانیت خود را ثابت کند. برای این کار سوژه لازم است علاوه بر مشاهدات سطحی دست به انتزاع بزند. بدون انتزاع فهم مسائل بسیار پیچیده خواهد بود. فلسفه ی تاریخ روح که هگل ان را بازگشت روح به سوی خود می خواند، توسط مارکس به شیوه ی ماتریالیستی در دستنوشته های پاریس نقد و بررسی شده است و مارکس این پروسه را پروسه ی بازگشت انسان بیگانه به خود می خواند، تا بتواند از بیگانگی خود رها شود. سوالی که برای من پیش میاید و جلو مارکسیست ها و هگل گرایان می گذارم این است، که ایا در یک مرحله از تاریخ می توان از وجود انسانیت صحبت کرد؟ ایا اصلا در گذشته انسانیت در سطح عمومی وجود داشته است؟ ایا بازگشت به انسانیت مورد نظر مارکس و رهایی از بیگانگی، بازگشتی ارتجاعی به گذشته یا جامعه ی „بی طبقه“ ی دوران ماقبل برده داری است؟ بی گمان تا آنجا که من فهمیدم، مارکس چنین منظوری نداشته و به هیچ وجه با رمانتیسیست ها همسو نبود، اگر چه او اوایل در دوران نوجوانی از طریق پدرزنش با سوسیالیست های خیالپرداز اشنا شده بود و به شدت به رمانتیسیسم علاقه مند بود و تا آخر عمر رمان های بالزاک و دیگر مرتجعین را می خواند و به آن علاقمند بود، اما قبل از این دوران مارکس برای عیسی مسیح شعر می نوشت و در دفاع از مسیحیت مقاله می نوشت. هدف من از باز کردن این بحث بازگشت به دوران نوجوانی و جوانی مارکس نیست، بلکه مبحثی است که در دستنوشته های پاریس توسط مارکس مطرح می شود، اما ناکامل باقی می ماند. دستنوشته های پاریس سال ها بعد از مرگ لنین و بعد از انتشار کتاب تاریخ و اگاهی طبقاتی پیدا می شود. این دستنوشته های مارکس به هیچ وجه برای انتشار نوشته نشده بودند، اما انتشار ان سوالاتی را در ذهن هر خواننده ی ایجاد می کند، که یافتن جواب ان بدون خواندن کل هستی شناسی حیات اجتماعی لوکاچ غیر ممکن است.

زیبایی شناسی مرگ

در این مطلب به طور خلاصه به بررسی زیبایی شناسانه ی مرگ می پردازم. مرگ در کشورهای اسلامزده نه یک اتفاق طبیعی، حادثه یی که برای هر کس دیر یا زود اتفاق می افتد، بلکه بیشتر محملی برای پیچاندن مردگان در هاله یی از مقدسات و توهمات عرفانی و مذهبی است. مرده پرستی نقطه مقابل زنده کشی نیست، بلکه عین زنده کشی است. انسان ها تا زمانی که زنده اند، در جوامع ما کمترین ارزشی ندارند، اما به محض اینکه می میرند، قهرمان می شوند. برایشان تاریخ جعلی درست می کنند. وقتی از لمپن ها قهرمان ساخته می شود و هزاران نفر بر سر قبر یک آدمکش سکسیست مثل احمد ایرانی موسوم به احا چته (راهزن) در مریوان حاضر می شوند و بر روی جنازه ی متعفن این آدمکش قاتل اشک می ریزند، باید متوجه شد که یک جای کار می لنگد. مساله این است که مناسبات اجتماعی در جامعه ی ما آغشته به خرافات دین اسلام و مذهب شیعه و سنی و غیره است و این خرافات انچنان بر روی زندگی انسان ها تاثیر گذاشته است، که مرگ انسان را تبدیل به قهرمان می کند.
در جوامع غربی برعکس مرگ به عنوان یک پدیده ی کاملا طبیعی همچون افزایش سن، پیری و غیره در نظر گرفته می شود و همین مساله باعث می شود که انسان ها در هنگام خاک سپاری عزیزانشان تا حدود زیادی واقع بینانه به اشتباهات و نقاط مثبت و منفی شان اشاره کنند و به جای گریه و زاری و خودزنی با هم دیگر یک استکان مشروب بنوشند.
من به شدت از شرکت در مراسم ختم و „فاتحه خوانی“ و خاکسپاری دوری می کنم، نه به این خاطر که جان انسان ها برایم مهم نیست، بلکه به این خاطر که تحمل فضای وداع با مردگان را ندارم. بسیار سخت است زمانی که یک عزیزی را از دست می دهی و دیگر مطمئنی هیچ وقت او را نخواهی دید، جنازه ی او را به قبرستان همراهی کنی و خاکسپاری او را مشاهده کنی.
مساله یی که مرا وادار کرد با تمام مشغله های شخصی و سیاسی این یادداشت را بنویسم، مرگ فریبرز رئیس داناست. من فریبرز رئیس دانا را دورادور می شناختم و از مرگش بسیار ناراحت شدم، هرچند هیچ وقت او را از نزدیک ندیده بودم، ولی با مواضعش اشنایی داشتم و همیشه او را در جناح راست جنبش کارگری (سوسیال دمکراسی غیر انقلابی) قرار می دادم. او بی گمان دلش برای کارگران می سوخت و انگیزه های هومانیستی داشت، اما سیاستی که او دنبال می کرد، در عمل در تقابل با رهایی کارگران از کار مزدی و بردگی بود. او از قانون اهنین دسمتزدهای لاسال دفاع می کرد و زمانی که محمد قراگوزلو شخصیت شناخته شده ی جنبش کارگری ایران، کتاب „کیفر خواست دستمزد“ را نوشت و حداقل حقوق پنج میلیونی را مطالبه یی کاملا رئالیستی در مبارزه ی روزمره ی کارگران برای عبور از خط فقر قلمداد می کرد، رئیس دانا و هم فکرانش پرداخت حقوق 5 میلیون تومانی به کارگران را مطالبه یی اتوپویستی قلمداد کرده و از حقوق دو میلیونی صحبت می کردند. ادعای انان شبیه نظریات لاسال و مالتوس بود. لاسال به مثابه ی یک سوسیالیست مالتوسیانیستی از قانون اهنین دسمتزدها و ضرورت پایین نگه داشتن دستمزدها تا جایی که برای „دولت مقرراتی“ مورد نظر بیسمارک ممکن بود، دفاع می کرد و افزایش دستمزد را به ضرر جنبش کارگری می دانست. فراتر از ان لاسال مساله ی رفاه را قومیزه می کرد و معتقد بود که اگر رفاهی هم صورت بگیرد باید برای „نژاد“ آلمانی و نه پناهجویان و فراریان باشد. اینکه امروز فاشیست های نژادپرستی مانند تیلو سارازین به عنوان یکی از طرفداران سر سخت لاسال در حزب سوسیال دمکرات المان پناهجویان و مسلمانانی که به المان می ایند، را انگل و وحشی می خواند و از پایان المان صحبت می کند و همزمان خود را لاسالیست می داند، نباید زیاد جای تعجب باشد. ادعای رئیس دانا این بود که بارآوری کار در ایران به حدی پایین است، که بورژوازی ایران قدرت پرداخت حقوق ۵ میلیونی را به کارگران ندارد. دولت امپریالیستی ایران در کشورهای مختلف منطقه از طریق سودهای کلان شرکت نفت، بنیاد مستضعفان و بانک سینا مشغول جنگ است و بودجه های چند صد میلیون یورویی به سپاه قدس اختصاص می دهد، ولی همین بورژوازی نمی تواند دستمزدهای معوقه ی کارگران را پرداخت کند، چون به قول رئیس دانا بارآوری کار در ایران پایین است! عجبا! اگر مالتوس و لاسال زنده می شدند، بی گمان با شنیدن این نظریات خودکشی می کردند.
مارکس و انگلس هنگامی که لاسال بر سر یک دوئل احمقانه به خاطر معشوقه ی زیر سنش کشته شد، چند نامه ی کوتاه به همدیگر می نویسند که در این نامه ها ضمن اشاره به اینکه لاسال را به تمسخر گرفته و می گویند „لاسال به درک واصل شد، انطور که شایسته ی او بود“، اعلام می کنند که لاسال هیچ گاه رفیق و همفکر انان نبود، ولی دشمن مشترک زیادی داشتند.
حالا ما اعلام می کنیم که رئیس دانا از لحاظ فکری ذره یی از لاسال „مترقی“ تر بود و به خاطر دوئل هم کشته نشد و برای مرگش اظهار تاسف می کنیم، چون دشمن مشترکی به اسم جمهوری اسلامی داریم. این اما تنها بخشی از قضیه است. اگر ما یک دشمن مشترک به اسم جمهوری اسلامی داریم، به عنوان کمونیست و طبقه ی کارگر دشمنان رنگارنگ دیگری داریم که در قالب دوست خود را به ما نزدیک می کنند، ولی در حقیقت سیاست دشمن را به پیش می برند. یکی از این دشمنان قسم خورده ی کمونیست ها که در شرایط امروز ایران به خاطر نداشتن چشم انداز پروتستانتیزه کردن رژیم ایران، تا حدودی رادیکالیزه شده است، سوسیال دمکراسی با تمام جناح های ان است. اگر در گذشته حزب توده و بعدها احزاب و جریاناتی مانند حزب دمکرات کردستان ایران نماینده ی سوسیال دمکراسی شدند، امروز جریان سوسیال دمکراسی ایران لیبرال های برگشتی ایی همچون رئیس دانا، پرویز صداقت، محمد مالجو و نیچه گرایان برگشتی همچون مراد فرهادپور هستند. بی دلیل نیست که خط امثال پولانزانس، کارل پولانی و دیگر سوسیال رفورمیست ها در ایران تبلیغ می شود و کتاب های این سوسیال دمکرات های رفورمیست و رادیکال در سطح وسیع تبلیغ می شوند.
کانت در جایی می گوید اگر کسی از روی نیت خیر دست به یک امر شر بزند، باز هم یک مجرم است، اما اگر کسی با انگیزه های خبیث دست به یک امر خبیت بزند او به تمام معنا مجرم است. حالا ما فرض می گیریم که دفاعیات رئیس دانا و همفکرانش از خط اهنین دسمتزدها از روی ساده لوحی و با نیت „خیر“ بوده است. ایا بازدهی این سیاست خبیث ضد کارگری به ضرر طبقه ی کارگر نیست؟ ایا کارگران در این شرایط به خاطر این موضع گیری ها خسارت فراوانی نمی بینند؟ چرا؟
جورج لوکاچ در مجموعه مقالاتی که به اسم „تزهای بلوم“ منتشر شده است، در بخشی مربوط به فلسفه ی اخلاق موضعی را می گیرد که از نظر من از هر گونه موضع گیری مارکسیستی در زمینه ی فلسفه ی اخلاق دقیق تر است و من خود را پیرو این خط و مشی می دانم. او می گوید که هر کس با تصمیمات فردی خود می تواند کاری را بکند که به ضرر یا به نفع جامعه باشد. زمانی که من به مثابه ی یک فرد تصمیم می گیرم رفورمیسم را اگاهانه یا ساده لوحانه تبلیغ و ترویج کنم، در واقع قانون اخلاقیات مارکسیستی را زیر پا گذاشته و به طبقه ی کارگر خیانت کرده ام و لذا مجرم هستم.
در نهایت می توان به حال کسانی که به شکل پوپولیستی و ساده لوحانه تصمیم گرفته اند، به خاطر مسائل مرامی و اخلاقیات پیش پا افتاده، تمام تفاوت های بنیادین سوسیالیسم و کمونیسم را با سوسیال دمکراسی در هاله یی از ادبیات سوپر پوپولیستی، مرده پرستانه و زنده کشانه خط خطی کنند، تاسف خورد. آنان ماهییت واقعی خود را نشان می دهند. می توان به دلایل شخصی و نه الزاما سیاسی و تئوریک از مرگ کسی ناراحت شد، همانطور که من از مرگ رئیس دانا غمگینم، اما این حق را هیچ کس ندارد که او را به عنوان رهبر رادیکال، انقلابی و کمونیست جنبش کارگری جا بزند. هر کس این کار را بکند، دست به رویزیونیسم در تاریخ زده است و این خلاف منطق و عقلانیت است. این واقعا از نقطه نظر فلسفه ی اخلاق مارکسیسم یک جرم سنگین است و باید در مقابل ان ایستاد.
مساله ی دیگر این است که سوسیال دمکراسی در اگر رادیکالیزه می شود و اگر خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی می شود، به این خاطر نیست که تئوری های سوسیال دمکراتیک سرنگونی طلب یا انقلابی هستند. سوسیال دمکرات ها تاریخا مشاوران بورژوازی بودند. از اتو بائر، کائوتکسی و لاسال و کارل فوگت گرفته تا سران گور به گور حزب توده و سازمان اکثریت و رهبران حزب دمکرات کردستان، همیشه در سنگر ضد انقلاب علیه رهایی پرولتاریا و کمونیسم جنگیده اند.
به زندگان احترام بگذارید. زمانی که مردند دیگر احترام گذاشتن بی فایده است. انسان تا زمانی که زنده است لایق احترام و ارج نهادن است. تاریخ مردگان را به نفع منافع امروزتان جعل نکنید، چون انان اگر زنده بودند از خود دفاع می کردند و به شما می گفتند که انان طور دیگری می اندیشیدند. پوپولیست نباشید. پوپولیست بودن رگه های رومانتیستیسم و فاشیسم را در خود دارد، چه از نوع چپ و چه از نوع راست ان.
حرف نهایی من این است که نقد مردگان چوب زدن به مرده نیست. هدف من زدن فضای پوپولیستی و اخلاق گرایانه ی به شدت مرده پرستانه ی حاکم بر جامعه ی چپ ایران است. چپ باید با سنت های اسلامی و رفورمیستی تسویه حساب کند.
حسن معارفی پور
16.03.2020

علیه مارکسیسم مبتذل و عامیانه، علیه مارکسیسم اکادمیک

سخت ترین چیز برای یک انسان که بی منطقی احساسی را به عنوان منطق خود انتخاب کرده است، این است که از او بخواهی منطقی بیاندیشد. این مساله می تواند برای او کشنده باشد. این انتظار از انتظار کنار گذاشتن یک شاه از تاج و تخت سنگین تر است. آیا در تاریخ شاهی را دیده ایید که با زبان خوش تاج و تخت را کنار گذاشته باشد؟! من نمی شناسم، اگر کسی می شناسد معرفی کند.
مقایسه ی بالا شاید مقایسه ی خیلی جالبی نباشد، اما می تواند به فهم انسان ها از مسائل تا حدودی کمک کند.
تمام مردم جهان اگر با احساسات برای من برهان بیاورند، نمی توانند من را قانع کنند. من برای هر برهانی دلایل کافی و اثباتی می خواهم. شما می توانید صد دلیل احساسی و هزار توجیه برای اثبات یک برهان احساسی و غیرعقلائی بیاورید، من یکی را نمی توانید قانع کنید. یکی از مشکلات چپ ایران به طور عام نبود عقلانیت و اگاهی سوسیالیستی متکی بر دانش تئوریک، اما آغشتگی این چپ به شعار و احساسات ضد عقلائی است.
از خودم شروع می کنم و بعد یقه ی دیگران را می چسپم. ما در سطح ایران واقعا کمونیستی که اگاهی تئوریک داشته باشد و بتواند یک رابطه ی هارمونیک بین تمام اجزای „نظریات“ خود و پراتیک روزمره و مبارزاتی اش برقرار کند، نداریم. اگر شما سراغ دارید به من هم معرفی کنید. ما با موجی پراکنده از انسان های چپی که هر کدام یک خرده اطلاعاتی که در ویکپدیا و وبلاگ های بی مایه ی چپ هم پیدا می شود، دارند، بدون اینکه دانش شان به اطلاعات عمیق تئوریک و برهان هایی که در تکمیل و نه نقض همدیگرند پایبند باشد، سر و کار داریم. عده ی دیگری کارشان شده ترجمه ی متونی از سایت های مختلف و ثبت و ضبط این متون به اسم خود، بدون فهم و درک ان.
مجموعه ی دیگری شب و روز در فیس بوک و دیگر رسانه های جمعی مشغول نشخوار ادبیات بی مایه ی ژورنالیستی هستند و به عنوان „پژوهشگر“ و „ژورنالیست“ کار می کنند.
وضعیت چپ در المان بهتر از این نیست. اینجا سیاست و فعالیت سیاسی تا حدود زیادی موسساتی شده است. احزاب سیاسی دقیقا شبیه کمپانی ها و شرکت ها هستند و در رقابت بر سر سود با هم در حال جنگند. اعضای این احزاب بیشتر شبیه کارمندهای بروکرات دولتی هستند، تا فعالین سیاسی و مبارزین خواستار رهایی انسان. این مساله شامل تمام احزاب چپ و راست می شود. ماکس وبر صد در صد حق داشت، زمانی که از تبدیل سیاست به شغل صحبت می کرد. البته مارکس و انگلس هم در مانیفست کمونیست پروسه ی تبدیل شدن کشیسشان و راهبه ها را به کسانی که فروشندگان نیروی کار بیان کرده اند و این پروسه ی موسساتی شدن را که توسط سرمایه داری به پیش می رفت، به خوبی مشاهده کردند.
مساله این است که با این فرم از فعالیت سیاسی به قول هاینریش هاینه گربه هم نمی توان کشت، حالا سرنگونی دولت بورژوایی پیشکش!
چپ اینجا منظورم جنبش کمونیستی و جریانات مشابه بخصوص انارشیستی است، به فکر قدرت سیاسی و به میدان امدن به عنوان الترناتیو نیست. او می خواهد همیشه یک اهرم فشار بماند. به توجه ی بورژوازی به خودش خیلی اهمیت می دهد. وقتی روزنامه ی کیهان شریعتمداری در مورد حزب حکمتیست می نویسد، رهبران این حزب از خوشحالی اشک شوق از چشمانشان سرازیر می شود. در آلمان هم دقیقا همینطور است و زمانی که سازمان اطلاعات امنیت المان در گزارش سالانه ی خود اسم انتی فا را میارد، در تظاهرات های انتی فاشیستی بیانیه ی سازمان اطلاعات و امنیت المان توسط بر و بچ انتی فا دست به دست می شود و همگی به همدیگر خبر می دهند که ب ان د (سازمان اطلاعات امنیت المان) انان را جدی گرفته است. تمام مبارزه ی جریانات چپ و کمونیستی و انارشیستی در ایران و المان نه تلاشی برای براندازی دولت بورژوایی و جایگزینی مناسبات تولید بورژوایی با مناسبات تولید سوسیالیستی در و براندازی مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و اجتماعی کردن پروسه ی تولید، بلکه تلاشی برای به رسمیت شناخته شدن به عنوان اهرم فشار است.
انانی که به انتظار انقلاب خودبخودی و سقوط دول بورژوایی به خاطر „گرایش نزولی نرخ سود“ نشسته و استفراغ تئوریک می کنند، قبل از اینکه مارکسیست باشند، پوزیتویست هایی هستند که به خط ادوارد برنشتاین و نئوکانتی ها از خط مارکس نزدیک تراند.
به انتظار انقلاب نشستن و عدم گسترش اگاهی طبقاتی و سوسیالیستی در میان توده ها، نداشتن تئوری انقلابی برای دوران های ارتجاعی، سازمان پیدا نکردن در تشکیلات و تشکلات های محلی انقلابی مسلح به تئوری انقلابی در دوره های بحرانی، یعنی تسلیم فاشیسم شدن و با پای خود جلو دست قصاب رفتن.
انقلاب محصول پراتیک انقلابی توده هایی مردمی است که قدرت بالایی ها را به رسمیت نمی شناسند و برای پایینی ها برنامه ی سلبی و ایجابی دارند. یک انقلابی نمی تواند تنها در دوران های اعتلای انقلابات رادیکال انقلابی شود، او لازم است در اوج ناامیدی، در اوج ارتجاع، در اوج توحش و بربریت، در اوج رفاه و اسایش توده ها درون مناسبات سرمایه داری، انقلاب و تئوری انقلابی را تبلیغ و ترویج کند و بتواند رابطه یی هارمونیک بین مناسبات سیاسی خود به عنوان یک عنصر انقلابی و نظریات خود برقرار کند، در غیر این صورت ژاژخاییدن را هر اکادمیسینی که اثار مارکس را چند بار جدی خوانده باشد، بهتر از من و شمای مارکسیست بلد است. تفاوت ما به قول گرامشی با مارکس شناسان و اکادمیسین هایی که همچون خوره لای کتاب ها می چرخند تا به این نتیجه برسند که روش مارکس در کاپیتال نه منطقی تاریخی بلکه روش منطقی بوده است، در این است که ما مارکسیسم را زندگی می کنیم و انان با مارکسیسم خودارضایی تئوریک می کنند. حالا گیرم حق با این مارکس شناسان باشد و مارکس در کاپیتال روش منطقی را به پیش گرفته باشد، نه منطقی تاریخی. بازدهی این کشف „تئوریک“ برای توده های کارگر چه خواهد بود؟
ناگفته نماند که بسیاری از متون بی دست و پای مارکس که تنها نکته برداری های خود او از کتاب ها و روزنامه های مختلف بود، توسط رفیق ژنرال ش، یاور و یار همیشگی اش، اموزگار ماتریالیسم پراتیک یعنی انگلس به صورت متن درامده است. اگر انگلس نبود، ما شاید هیچ وقت جلد دوم و سوم کاپیتال و نظریات مارکس در مورد ارزش اضافی را نمی توانستیم بخوانیم. تلاش برای متقاعد کردن یک انسان بی سواد که مارکس را هیچگاه نخوانده است، بسیار اسان تر از متقاعد کردن یک شارلاتان اکادمیک است که نه تنها با یک سری متون انتزاعی سر و کار دارد. این در حالی است که همین منتقدان انگلس، کسانی که به دنبال گرفتن خطای تئوریک از انگلس هستند، انچنان در مسائل رفاقت با سوسیال دمکرات های امروزی غرق هستند، که گاو اهن را در چشم خود نمی بینند ولی مژه را در چشم دیگران می بینند.
کسی که در تمام عرصه ی های زندگی مبارزاتی اش نتواند هارمونی برقرار کند، نمی تواند انسان قابل اتکایی برای فعالیت انقلابی باشد.
بین سوسیالیسم و بربریت راه سومی وجود ندارد. این را لوگزامبورگ، مزاروش، ولفگانگ ابندروت و مارکسیست های برجسته ی دیگری گفته اند

حسن معارفی پور

مذهب و دولت چگونه „دیالکتیک“ طبیعت را به نفع خود بهره برداری می کنند؟

مقدمه
در اینجا مجموعه یی از مطالبی که در سال های اخیر به مناسبت نوروز و سال نو میلادی و دیگر اعیاد نوشته ام را دوباره جمع آوری کرده و بدون کوچکترین تغییری منتشر می کنم. من به هیچ وجه علاقه یی به تغییرات محتوایی در متونی که در گذشته نوشته ام ندارم، چون این مطالب برای من مطالب جدی هستند که در زمان خاصی نوشته شده اند و نشان از بلوغ یا عدم بلوغ فکری من در آن زمان است و از طرف دیگر پروسه ی تکامل فکری من در یک فاصله ی زمانی مشخص را نشان می دهند. من تا حدود زیادی به مسائلی که در گذشته نوشته ام، پایبند هستم و مطالبی که در شرایط حال می نویسم یا در آینده خواهم نوشت بدون شک از لحاظ کیفیتی بهتر از مطالبی خواهند بود که در گذشته نوشته ام. این مساله نشان می دهد، که من به عنوان یک انسان مثل هر کس دیگر روندی را طی می کنم که ممکن است گاها پروگرسیو و مترقی و بخشا رگرسیو(ارتجاعی)باشد.
در این هم نباید شک کرد که هر انسانی در عین تلاش برای از بین بردن تمام تناقضات در خود، هیچ گاه نمی تواند تضادها و تناقضات بین افکار و رفتار یا عمل خود را به صفر برساند. دلیل اینکه این تناقضات در ما تولید و بازتولید می شوند، را می توان در برخورد ما به عنوان سوژه و ابژه به خود و شرایط اجتماعی اطرافمان بررسی کرد. ما در مناسباتی زندگی می کنیم که سراپا از تضاد و تناقض تشکیل شده است. این مناسبات بر روی ما به عنوان سوژه و ابژه تاثیر می گذارند و رفتار و مناسبات ما با جهان اطرافمان را متاثر می کنند.
من همیشه به عنوان یک انسان انقلابی خلاف جریان و یک کمونیست به مسائلی که توده ی مردم دنبالش رفته و می روند، حساسیت دارم، چون تعقل را در توده متاسفانه ندیدم و نمی بینم. توده بیشتر از روی منفعت های انی دنبال مسائل می رود و از انجایی که اکثریت انسان ها در میان توده های کارگر و زحمتکش بری از آگاهی طبقاتی و سوسیالیستی، بری از دانش تاریخی، فلسفی و اجتماعی هستند، خود را از لحاظ فکری نقطه مقابل آنان می دانم، اما با تمام قدرت هم تلاش می کنم که منافع آنان را شکل آگاهی و تئوری ترجمه کنم و دوباره به آنان بدهم، تا بتوانند به آگاهی طبقاتی درست و نه آگاهی کاذب دسترسی پیدا کنند.
مساله یی که وجود دارد این است که بخش وسیعی از جریانات چپ و کمونیست ایرانی، نه جریانات مترقی بلکه جریاناتی به معنی واقعی کلمه پوپولیست و خلقی هستند و به هیچ وجه کاری نمی کنند، که دل توده بشکند و یا باعث آزردگی توده ها شود.
من خودم را با این جریانات بیگانه می دانم و به قول رزا لوگزامبورگ (زمانی که در زندان در مورد حزب سوسیال دمکرات المان بیگانگی خود را توصیف کرد) هر میزان به این جریانات سوسیال دمکرات نزدیک تر می شم، بیشتر احساس بیگانگی می کنم، چون آنان به معنی واقعی کلمه دنبال رهایی توده ها نیستند و همیشه دنباله روی مزه ی دهان توده ها و اجتماع هستند.
لازم است اینجا برای هزارمین بار به یک عده منطق ستیز اعلام کنم که من تمام زندگی خود را برای رهایی و خوشبختی انسان ها قربانی کردم و با تمام قدرت هر جا بودم مبارزه کرده ام، تا هیچ کس در سختی و بدبختی زندگی نکند و همیشه یار و یاور انسان های بی پناه و زحمتکش بوده ام و تلاشم این بوده که انسان ها اگر برای چند ساعتی هم بوده است خوشحال باشند. بنابراین اعلام اینکه مخالفت من با جشن های ملی، مذهبی، مخالفت با خوشحالی مردم است، شارلاتانیسمی بیش نیست

بقیه ی  متن را در پی دی اف بخوانید.

به مناسبت نوروز

.

The situation of Kurdish women

Dear comrades,

after my 3 weeks‘ stay in Kurdish Iran you asked me about my idea of “Kurdish women”. I am very happy this is an important topic to you and that you think, my impressions can bring you forward in your political work. Yet, I have some remarks before getting to the core of the question.

  1. I will not tell you anything about “the Kurdish women” just as I would never say anything about “the German women” or “the European women”. This is, because human beings are never simply their nature, but cultural and social beings embedded in society and the historical context. What I want to say is that the question we have to ask is about “the situation of Kurdish women”, not about “Kurdish women” as such. On the one hand this focusses on the fact, that millions of women are forced to a way of life, which is not their natural determination. It is a fundamental injustice that society burdens on them. On the other hand, the fact that this injustice is socially made also gives us the perspective to change the situation. If we are responsible for a culture, that is taking away women’s humanity, we can also bring back our humanity.

I know you probably are very aware of this and this inaccuracy was mainly a difficulty of language. Still it is important to me to emphasize the difference between the question of “the Kurdish women” and “the situation of Kurdish women”. It may seem pedantic and hairsplitting, but in fact it is the difference between the idea of natural and the idea of social human life and therefore the question whether we can change the existing injustice or not.

Although, when I got the chance to compare the goaty and the human patriarchal fights, I was very tempted to throw away all I’ve learned from social theories so far and believe that humans are animals just like any other animal. This experience makes it even more important to think about how patriarchal culture works to oppress women and picture it as a natural order.

  1. I find it quite interesting that you asked me about Kurdish women. There are so many fields of social and political life. But obviously you considered me as an ‘expert’ on the women’s question without knowing very much about my political conviction or expertise. I wonder what you would have asked me about if I was a man. Probably you would have been very interested in my view on other social relations such as economy, political and workers’ movement and the like – fields that are generally understood as more general than the women’s question, as if patriarchy was not determining all our lives in the production and reproduction of society.

You also could have asked me about my impressions of education and raising children in Kurdistan, which is the major topic of my studies. I made some very interesting observations on that and it is, without doubt, an essential question in culture and reproduction of human life. But apparently you saw me as an expert on the women’s question, as far as I can judge only for the reason that I’m a woman. But I am also a worker, a mother, a pedagogue, etc.

Please don’t get me wrong: As I already said I am very happy, that you care about the topic and that you want to understand my perspective. Nevertheless, isn’t it also part of the degradation of women, that we are asked for our perspective on our own oppression only – as experts on what we experience directly and on the opposite side from men? And not on our perspective on fields of social life, in which men and women have more in common? Apparently, female expertise cannot get a perspective that is general enough for general social theory, so we are pushed to the field of women’s oppression and women’s emancipation only. But we as women are just as human as men. So, our perspective on social relations is just as general as a male perspective and therefore an essential counterpart to androcentric (male-centred) ‘general’ social theory.

  1. I have some difficulties in finding my role in writing this letter. I don’t want to write another ethnological report that in the end just functions to show white and western supremacy over other cultures in a colonial tradition. I did not come from outside to visit Kurdistan like a zoo and later on tell my observations of Kurdish behavior. This may sound ridiculous, but I actually see this as a danger in writing from my perspective as a visitor to Kurdistan, especially as I came with very little knowledge of the Kurdish language. Therefore, I could only observe social relations and interactions on a mostly non-verbal level and must have missed many details of oppression but also of resistance.

So why am I writing this letter despite these problems? This is, because I am not only an observer from outside. I was in Kurdistan as a woman and therefore was integrated in the male-female-relations. Though, I was put into an interesting position in between. Apparently, as a visitor from the west, I was not supposed to fulfill all the domestic work other women did, including other visiting, but local women. Social rules of behavior applied to me in an alleviated way. There seemed to be a conflict between my position in the patriarchal system and my position in the system of global inequality. In the one system I am the oppressed, in the other system I am the glorified privileged. While I was supposed, as a woman, to integrate into doing the domestic work, I was also, as a white westerner, supposed not to do too much work, respectively to be served by the local women (and partly men).

This conflict also affected my reaction to the oppression of Kurdish women: On the one hand I wanted to give my solidarity to the women who have to serve the men, on the other hand I did not want to integrate into serving those who were sitting on the carpet giving orders to the subordinated beings in the house – or not even giving the orders because everybody already knows the female house duties: make the table, prepare and bring the food, wait for all men and visitors to finish to eat their leftovers, clean the table, bring the tea, …

In this regard, we also have to consider that I spent a lot of time in a small village close to Marivan. This is where I saw the most extreme forms of women’s oppression that struck me so much. So, what I am writing here might in parts seem unjust or exaggerated for wider parts of Kurdish society. On the other hand, the oppression in other places and settings was only slightly more subtle. I can’t find an essential difference between an order addressed to a woman or a woman fulfilling an order, that was not explicitly expressed, because everybody knows her role and duties. Of course, it is true that in very few exceptions – in some communist urban households – I actually saw men taking part in domestic work. This can at least give us some hope. But it is just a very small group of people in Kurdistan who live in such rudimentary emancipated relationships. And as long as there is even one woman being oppressed because of her gender, we have to fight patriarchy! So, we have a very long way to go.

Nora Braecklein

The fulltext in PDF: The situation of Kurdish women

در باره ی وضعیت زنان کُرد در کردستان ایران

پیشگفتار
حسن معارفی پور
همان طور که امروز هنگام انتشار متن انگلیسی این نامه قول داده بودم ترجمه ی فارسی را منتشر کنم، امشب ترجمه ی فارسی را در اختیار خوانندگان می گذارم. یکی از اهمیت های خواندن این نامه این است که یک زن اروپایی کمونیست و نه یک انسان شناس با پیش داوری های نژادپرستانه، علیرغم شناخت فوق العاده ابتدایی از زبان کُردی با دو تا بچه، تنهایی از طریق کردستان عراق به ایران سفر می کند. این عمل نیازمند شجاعت فراوانی است، زمانی که ما با یک رژیم دیکتاتور و جلاد و فاشیست روبرو هستیم که ممکن بود بچه های ما را گروگان بگیرد و اعلام کند که تا پدرشان خودش را تحویل ندهد، ما این بچه ها و مادرشان را ازاد نمی کنیم. البته این را اشاره کنم که من شخصا با نورا قبل از رفتن راجع به تمام این مسائل صحبت کرده و حتی زمانی که کنسولگری تروریستی اسلامی ایران حاضر نبودند به خاطر هویت نامشخص پدر به بچه هایم ویزا بدن، راه های „فراقانونی“ را در پیش گرفتم و با یک تلفن و چهار تا حرف حساب با زبانی بی پروا ازشون ویزا گرفتیم. این مساله ی دیگری است و البته به متن این نامه زیاد ربطی ندارد. به هر حال ما هیچ توهمی به رژیم فاشیست اسلامی نداریم و این رژیم وقتی چند ماه بعد از سفر رفیق پارتنرم در همین شهر مریوان معترضان عادی را به گلوله می بندد، قابل انتظار بود که نورا و بچه های من را هم همانجا نگه دارند، البته اگر این کار را می کردند بی گمان من پاسخ دیگری بهشون می دادم که با گریه و زاری و رفتن جلو سفارت و نامه نویسی به این یا ان جلاد در سازمان ملل و امنستی متفاوت بود. این را اوباش فاشیست در کنسولگری ایران از قبل شنیده بودن و به خوبی من را می شناختند، با وجود این ها هنگامی که از ترس به بچه هام ویزا دادند، اسم پدر در ویزا نیامده بود و از این بابت خیال من هم کمی راحت شد.
یکی از نقاط مهم جایگاه و وضعیت زن است. از خودم بارها و بارها سوال کردم که ایا اصلا زن در جامعه ی ایران به مثابه ی سوژه ی انسانی به حساب امده و می اید؟ این معضل و ستم بر زن به حدی سیستماتیک و نظامند است که حتی منتقدین وضع موجود و حتی دو اتشه ترین کمونیست های این جامعه پا روی پا گذاشته و به خواهران و همسران و مادرنشان در اوج گستاخی دستور می دهند، چای و غذا بیار و غیره. کار خانگی در این جامعه ی ملعون و نفرین شده کاری کاملا زنانه است و فیلم های مزخرفی که از صدا و سیمای رژیم فاشیستی ایران پخش می شوند، ابژگی زن خانه دار را به عنوان سرویس دهنده ی جنسی و جسمی در اوج فتشیسم به نمایش می کشند.
یکی از دلایلی که مرا واداشت تا این مقدمه را بنویسم خواندن زندگی نامه ی لوکاچ بود. لوکاچ به عنوان یکی از مهمترین و شاید مهترین فیلسوف و متفکر عرصه ی زیبایی شناسی در تاریخ بشر در زندگی نامه ی شخصی اش می نویسد که هنگامی که کمونیست ها در مجارستان به قدرت می رسند، اطلاعات او به عنوان یکی از روشنفکران برجسته ی ان دوران در زمینه ی مسائل تربیتی، علم مارکسیسم و تکامل مارکسیسم از جانب لنین به شدت محدود بود و این مساله باعث می شد که انان اشتباهات عظیمی در دوره ی حاکمیت شان مرتکب بشوند. لوکاچی که به مقام و جایگاه وزیر فرهنگ ارتقا پیدا می کند و علیرغم تمام فراز و نشیب هایی که در زندگی داشته به یکی از مهمترین فلاسفه و منتقدین ادبی جهان تبدیل می شود، کسی که در دانشگاه های نئولیبرال دیگر از او حرفی زده نمی شود. به هر حال همین انسان در اوج فروتنی به جهالت خود در دوره یی که تازه کمونیست شده بود اشاره می کند. قصد من این است که تفاوت فرهنگ مترقی یک انسان مثل لوکاچ را با گنده دماغ های اپوزیسیون ایرانی و بلانکیست های فراری که حتی توانایی تکان دادن یک فنجان و یا استکان چای را ندارند، کسانی که تمام کارهای خانگی را حتی در همین اروپا زنانه می دانند و با شنیدن هر نقدی به این بازتولید بردگی جهان و عالم را به فحش می بندند و همه را به „ایدئالیست“ بودن محکوم می کنند، نشان دهم. ما باید فرهنگ انتقاد از خود را یاد بگیریم. باید این جرقه در ما بلاخره شکل بگیرد. ما از لحاظ پداگوگیک و مسائل فرهنگی و تربیتی به شدت عقب هستیم. زمانی که خودم در دبیرستان بودم یک دانش اموز بی تربیت بیش نبودم بدون درکی از پداگوگیک و تربیت مترقی. به یاد دارم بیشتر معلم های پرورشی، انسان های پدوفیل بودند. حداقل چند مورد را می شناسم که پسرهای خوشگل را به خانه شان دعوت می کردند. من خودم را با تمام سختی ها تا حدودی پرورش دادم و یکی از دلایلی که این همه نکوهش می شوم این است، که با هیچ نوع فرهنگ منسوخی سر سازش ندارم و بسان کسانی که نظریات پسااستعماری را نمایندگی می کنند سعی نمی کنم بربریت و برده داری در فرهنگ های دیگر را توجیه کنم و ان را به پای نسبیت فرهنگی بنویسم، اما در عین حال راسیسم و نژادپرستی و زن سیتزی را با این شکل موضع گیری در فرم دیگری بازتولید کنم.
برای من به عنوان کسی که همیشه از یک موضع اعتماد به نفس صحبت کرده و تا حدودی به مواضع خودم و دیگران اشنایی داشته ام و از مواضع خودم تا حدودی مطمئن بوده ام و همیشه امید و نه ناامیدی را در دل مردم می پرورانم و جنگجویی با من ادغام شده است، انتقاد از خود بخشی از زندگی سیاسی و فردی ام شده است. ولی اگر تو به یکی از دراویش این ان حزب موسوم به کمونیست که هنوز فرهنگ ارتشی در ان حاکم است، کوچکترین انتقاد بکنی، همه ی دوستان و رفقایش را جمع می کند و به انان زنگ می زند که به تو در فیس بوک و فضای مجازی حمله کنند. من این فرهنگ را فرهنگ تباهی عقل می نامم. تغییر و انتقاد از خود از نظر انسان های خشک مغز فارغ از ایدئولوژی ایی که دارند، زشت و نشان از حقارت است، عدم تغییر از نظر من نشان از اوج جهالت و حقارت است. کسی که تغییر نمی کند در زمان منجمد شده است. این فرهنگ جنون امیز و اسلامی، این فرهنگ پست را باید بر انداخت و در عین حال همانطور که رفیقم نورا نوشته جنبه های انسانی یک فرهنگ همچون مراقبت از کودکان به صورت جمعی را تقویت کرد و ان را تبدیل به یک وظیفه ی اجتماعی کرد. رفقا به خودتان بیایید، فردا دیر است. ما باید فرهنگ اداره ی جامعه را یاد بگیرم وگرنه فاشیست ها و جلادان تا ابد بر ما حکومت خواهند کرد و اگر ما هم به حکومت برسیم و وقتی نتوانیم جامعه را کنترل کنیم، بی شک از راهکارهای فاشیستی برای جلوگیری از مبارزات مردمی بهره می گیریم. فیدل کاسترو انسانی بود که در اوج بحران اقتصادی و شورش های شهری در کوبا خود شخصا به خیابان امد و به عنوان رئیس جمهور با مردمی که به طرف پلیس و دولت سنگ پرتاب می کردند، از یک موضع کاملا برابر صحبت کرد و گفت اگر فقری هست بین همه ی ما تقسیم شده است و ما در شرایط بحرانی هستیم و اتحاد جماهیر شوروی دیگر از ما حمایت نمی کند و غیره. اگر شما زجر می کشید من هم می کشم و وقتی مردم تفاوتی بین خود و کاسترو در عمل نمی دیدند به خانه هایشان برگشتند. ما باید از کاستروها یاد بگیریم تا فردا استالین ها به اسم سوسیالیسم برده داری را با زور شمشیر و تفنگ به جامعه تحمیل نکنند.
حسن معارفی پور
07.02.2020

رفقای گرامی
بعد از گذشت سه هفته از اقامت من در کردستان ایران شما رفقا خواهان نظرات من درباره زنان کرد شده اید. از این که این موضوع برای شما دارای اهمیتی خاص است و همچنین فکر می کنید که نظرات من می تواند کمکی رو به جلو در فعالیت سیاسی شما باشد بسیار خوشحال هستم.
با این حال قبل از ورود به هسته و مرکز اصلی سوالات، چند موضوع را باید روشن سازم.
من در مورد مفهوم زنان کرد نظری نخواهم داد همانطور که در مورد زنان آلمانی و زنان اروپايی. این به این دلیل است که انسانها یک موجود طبیعی نیستند بلکه موجوداتی فرهنگی و اجتماعی هستند که بر بستر اجتماعی و تاریخی مشخصی قرار دارند.
نکته ای را که می خواهم مطرح کنم این است که سئوال باید در مورد وضعیت زنان کرد پرسیده شود نه در باره زنان کرد آن گونه که مطرح شده است. از یک طرف این براین حقیقت متمرکز است که میلیونها زن مجبور به زندگی به شیوه ای هستند که انتخاب خودشان نیست. این یک بی عدالتی اساسی است که جامعه بر دوش آنها تحمیل می کند. از طرف دیگر همین بی عدالتی که توسط جامعه ساخته می شود چشم انداز تغییر شرایط را هم با خود به همراه می آورد. اگر ما احساس مسئولیت در قبال فرهنگی می کنیم که هویت انسانی زنها را می گیرد ما می توانیم هویت انسانی خود را باز یابیم.
من می دانم که شما بسیار خوب نسبت به این نکته که من اشاره کردم آگاه هستید و این عدم دقت می تواند ناشی از مشکلات زبانی باشد. هنوز برای من تاکید بر این نکته که پرسش زنان کرد متفاوت از پرسش موقعیت زنان کرد است مهم است. این ممکن است ملا لغتی بودن و یا سفسطه بازی به نظر آید اما در حقیقت بین ایده زندگی طبیعی انسان و زندگی اجتماعی او تفاوت وجود دارد و بنابراین سئوال اینگونه است که می توانیم بی عدالتی موجود را عوض کنیم یا نه.
هر چند وقتی که شانس این رو پیدا کردم که مقایسه ای داشته باشم بین جنگهای پدرسالارانه بزها و انسانها ،خیلی وسوسه شدم که تمام چیزهای را که تا کنون از تئوریهای اجتماعی آموخته بودم دور بریزم و باور کنم که انسان ها هم حیوانات هستند مانند بقیه حیوانات. این تجربه حتی باعث شد که عمیق تر در باره اینکه چگونه یک فرهنگ پدرسالارانه در سرکوب زنان نقش بازی می کند و چگونه این را به عنوان یک نظم طبیعی به تصویر می کشد، فکر کنم.
2. برای من خیلی جالب بود که شما درباره زنان کرد از من پرسش کردید. خیلی از زمینه های سیاسی و اجتماعی دیگر هم وجود دارد اما پیداست که شما من رو به عنوان یک متخصص در مورد مسائل زنان ارزیابی کردید بدون اینکه چیز زیادی در مورد عقاید و تخصص سیاسی من بدانید. کنجکاو هستم بدانم که اگر من یک مرد بودم ، چه نوع سئوالاتی را از من می کردید. احتمالا شما علاقمند به این بودید که نظر من را در مورد دیگر روابط اجتماعی مانند اقتصاد سیاست و جنبش کارگری زمینه های از این دست که به طور عمومی به عنوان پرسشهای کلی تر درک می شوند جویا شوید که در آن صورت پدر سالاری نقش تعیین کننده در تولید و باز تولید زندگی ما نمی داشت.
شما همچنین می توانستید در مورد عقیده یا احساس من در باره آموزش و بزرگ کردن بچه ها در کردستان سئوال کنید که موضوع اصلی مطالعات من است. من مشاهدات خیلی خوبی در این زمینه داشتم و این بدون شک یک سئوال اساسی در مورد فرهنگ و باز تولید زندگی اجتماعی انسان است. اما ظاهرا شما من رو به عنوان یک متخصص در زمینه مسائل زنان دیدید و تا جائی که من می توانم قضاوت کنم این به خاطر زن بودن من است. اما من همچنین یک کارگر، یک مادر، یک آموزگار و غیره و غیره… هستم.
لطفاً اشتباه برداشت نکنید: همانطور که گفتم خیلی خوشحالم که این موضوع برای شما مهم است و خواهان نظرات و دیدگاه من هستید. با این حال، این به معنای تنزل زنان نیست که در باره ظلمی که بر خودمان می شود-به عنوان متخصصان که چیزها را مستقیما تجربه می کنند و در نقطه مقابل مردان هستند, مورد سوال قرار گیریم؟ و نه بر اساس دیدگاه مان در زمینه زندگی اجتماعی که مردان و زنان زمینه های مشترک بیشتری دارند؟ ظاهرا زنان ماهر و کارشناس قادر به داشتن یک درک کافی کلی برای تئوری اجتماعی عمومی نیستند, بنابراین ما فقط سوق داده می شویم به عرصه ظلم بر زنان و رهائی آنان. اما ما به عنوان زن هم مانند مردان انسان هستیم. بنابراین برداشت ما از روابط اجتماعی در کل همانند مردان است و بنابراین همتای ضروری و اساسی برای تئوری اجتماعی عمومی مرد محوری است.
3. من برای دریافت نقش خودم در نوشتن این نامه کمی مشکلات دارم. من قصد ندارم که یک گزارش قوم نگاری و انسان شناسی که درآخر کارکردش هم نشان دادن برتری سفیدها و غربی ها بر دیگر فرهنگها در سنت استعماری است را بنویسم. من از خارج وارد کردستان نشدم که به آن مانند یک باغ وحش بنگرم و بعد مشاهد اتم از رفتار مردم کرد بنویسم. این ممکن است مضحک به نظر برسد اما در واقع این را من به عنوان یک بازدید کننده از کردستان که قرار است دیدگاهش را بنویسد یک خطر می بینم، به ویژه برای من که با دانش بسیار کمی از زبان کردی به آنجا آمدم. بنابراین من فقط توانستم روابط اجتماعی و فعل و انفعالات را در سطح غیر کلامی مشاهده کنم و در نتیجه باید خیلی از جزئیات مسائل مربوط به ظلم و ستم بر زن و همچنین مقاومت علیه ان را از دست داده باشم.
پس چرا علی رغم وجود این مشکلات این نامه را می نویسم؟ این به این دلیل است که من فقط یک ناظر خارجی نیستم. من به عنوان یک زن در کردستان بودم و بنابراین من در ارتباط با روابط مردان و زنان بودم. به هر حال در این بین من در موقعیتی جالب قرار داده شده بودم. ظاهرا به عنوان یک ملاقات کننده از غرب قرار نبود که من هم همه کارهائی خانگی را که دیگر زنان، حتی شامل زنان همان منطقه به عنوان ملاقات کننده می شد، انجام دهم. قوانین اجتماعی نحوه رفتار،در مورد من هم به درجاتی خفیف تر وارد بود. این گونه به نظر می آمد که بین نقش من در یک نظام پدر سالاری و نقش من در یک نظام نابرابر جهانی تضاد وجود دارد. در یک سیستم من مورد ظلم واقع شدم و در دیگری به طور برجسته ای ممتاز و دارای شرایط ویژه ای هستم. هنگامی که به عنوان یک زن قرار بود که در امور مربوط به کار خانگی مشارکت می داشتم هم زمان باید به عنوان یک زن سفید پوست کار زیادی انجام نمی دادم و بیشتر توسط زنها پذیرائی بشوم و بخشا مردها.
این تناقض بر عکس العمل من در مورد ظلم به زنان کرد تاثیر داشت: از طرفی می خواستم همبستگی خودم را با زنانی که مجبور به خدمتگزاری به مردان بودند نشان دهم، و از طرف دیگر نمی خواستم در پذیرائی آنهائی که چه بر روی فرش نشسته و به زیر دستانی که در خانه بودند دستور می دادند و چه آنها که دستور نمی دادند چون به طور طبیعی همه می دانستند که این وظایف زن خانه است، دخالت کنم: آماده کردن میز، درست کردن و آوردن آن، منتظر ماندن تا مردان و مهمانان غذا خوردنشان تمام شود و آنان پس ماند های غذا را بخورند، تمیز کردن میز،آوردن چای،….
در این رابطه نیز باید در نظر داشته باشیم که من زمان زیادی را در یک روستای کوچک نزدیک مریوان گذراندم. اینجاست که من شدیدترین اشکال ستم زنان را دیدم که مرا بسیار تحت تأثیر قرار داد. بنابراین ، آنچه من در اینجا می نویسم ممکن است برای بخش های گسترده تری از جامعه کرد غیرمنصفانه یا اغراق آمیز به نظر برسد. از طرف دیگر ، ظلم و ستم در مکانها و مناطق دیگر فقط کمی نا محسوس تربود. من نمی توانم بین دستوراتی که به یک زن داده می شود یا یک زن که یک دستور را که صریحاً بیان نشده است تحقق می بخشد ، تفاوت اساسی پیدا کنم ، زیرا همه نقش و وظایف خود را می دانند.
البته ، درست است که در استثنائات بسیار اندک – در برخی از خانوارهای شهری کمونیست – در واقع دیدم مردانی که در کارهای خانکی مشارکت می کنند. این حداقل می تواند کمی امیدوار کننده باشد. اما این فقط گروه بسیار کوچکی از مردم کردستان هستند که در چنین مناسبات نسبتا آزاد زندگی می کنند. و تا زمانی که حتی یک زن به دلیل جنسیتش مورد ستم واقع شود ، ما باید با مردسالاری مبارزه کنیم! بنابراین ، ما راه خیلی طولانی را باید طی کنیم.
برده داری مردسالارانه به عنوان نظم خدشه ناپذیر ؟!
من می دانم که به شما چیزی جدید نمی گویم. این فقط زندگی روزمره است. اما این چیزی است که من مشاهده کردم ، و چیزی که عمیقاً مرا تحت تأثیر قرار داده است – زیرا این زندگی روزمره در دنیای من نیست. البته ، ظلم و ستم زنان در خانه و خارج از خانه نیز جزئی از زندگی روزمره در آلمان است ، اما در وسیع ترین بخش جامعه نه به این افراط و نه به این آشکاری وجود دارد. البته این در دهه های اینگونه بود. توجه به این موضوع خیلی مهم است چون به این معنا است که ما می توانیم شرایط را عوض کنیم و این به هیچ وجه روندی طبیعی نیست.
آن گونه که من متوجه شدم بخش هایی از ظلم و ستم زنان وجود دارد ، که بسیاری از مردم کاملاً از آن آگاه بوده و از آنها شکایت داشتند. اما همان مردانی که از رژیم جمهوری اسلامی شکایت می کردند در برخورد با مسئله روسری و ممنوعیت مشروبات الکلی همسو با جمهوری اسلامی بودند و هنگامی که حاجی را برای چای صدا می زدند یا از جوانترین خواهر به طور ملامت باری طلب چای می کردند، گویی یک مرد – به عنوان مثال برادر بزرگتر – نمی تواند چای خود و خانواده را به تنهایی تهیه کند. در چنین شرایطی ، همبستگی مردسالاری و روابط نسلی نیز آشکار می شود: این امر نه تنها بر حاکمیت مردان بر زنان بلکه بر افراد پیرتر نسبت به جوان تر هم تاثیر می گذارد. گرچه زنان سالخورده به همان اندازه زنان جوان در خانه مشغول به کار هستند ، اما دستوراتی از این دست فقط به زنان جوان تر خطاب می شود. آیا این خطر وجود ندارد که این فرمانبرداری افراد جوان تراز مسن تر ها نشان دهنده فرمانبرداری عقاید جدید از شیوه های قدیمی و سنت ها است؟ این بدان معنی است که حتی مزایای اندک و قدرت کمی که زنان مسن تر نسبت به جوانها دارند ، جزئی از تثبیت مردسالاری است. وقتی دیدم که چقدر آشکارا و عادی به زنان در کردستان ایران ظلم می شود، جدا شوکه شدم. به محض اینکه اولین عضو خانواده بیدار میشود ستم آغاز می شود و با خوابیدن آخرین عضو خانواده پایان می پذیرد و اگر یک کودک یا شخص مریض در خانه باشد این ظلم ممکن است در سراسر شب ادامه پیدا کند. منظور من چیست؟ در تمام مدت روز زن مشغول خدمتگزاری به مرد است هر گاه که مرد درخواست کند. من لیستی از نمونه های آن اعمال سرکوب گرانه را برای شما ذکر خواهم کرد که تا کنون کامل نیست: روز برای زن با آماده کردن صبحانه و مرتب کردن تختخواب آغاز می شود، هنگامی که صبحانه تمام شد او ظروف و آشپزخانه را تمیز می کند، سپس تمام مراحل تهیه غذا را در طول روز یا حداقل مطلق بخشی که باید در خانه انجام شود را انجام می دهد. او لباسهای مرد، زن و بچه ها را می شوید و خشک می کند. حتی هنگامی که این کارها را هم انجام می دهد او باید حواسش جمع باشد که همه چای داشته باشند. درادامه همین مسیر، او از کودکان و سالخوردگان مراقبت می کند. در ضمن بچه ها که بیرون مشغول بازی هستند: دختران وسایل آشپزخانه در شکل اسباب بازی دارند و پسران دوچرخه و چیزهای شبیه به آن. این امور کل روز را پر می کند و در شب مجددا مردها مورد پذیرائی قرار می گیرند و میز، ظروف و کف اتاق تمیز می شوند و بعد از همه اینها چای آورده می شود و ظروف دوباره برداشته می شوند. در این میان مردان در گوشه ای نشسته و به راحتی پس از این که همه نیازهایشان برآورده شد می روند.روز زنان با مهیا کردن رختخواب و یا ملحفه به پایان می رسد.
همچنین من هیچ مردی را ندیدم که پوشک بچه را عوض کند. هنگامی که من از یک مردی خواستم که این کار را انجام دهد او نپذیرفت چون ایده زشت و ناجوری به نظر آمد.
با این حال ، این منطقی ترین کار برای یک مرد نخواهد بود؟ این زن وقت زیادی را برای شیر دادن صرف می کند ، بنابراین باید به وضوح مشخص باشد که وظیفه مرد است که بقیه کارها را برای کودک انجام دهد. درعوض ، شیر مادر برای پیوند زدن زن به خانه و بچه ها استفاده می شود. به نظر می رسد تغذیه با شیر مادر نشانگر این است که چگونه زنان به طور مستقل می توانند در یک مکان زندگی کنند. به عنوان مثال ، در فرانسه و هلند ، نوزادان از سن سه ماهگی با شیر از بطری (ساخته شده از پودر یا دوشیده شده از پستان) تغذیه می شوند. مراقبت سازمانی در آن کشورها معمولاً از سه ماهگی شروع می شود ، این هم در شرایطی است که بیشتر مادران دوباره کار دستمزدی را شروع می کنند و به همین دلیل از نظر مالی و اجتماعی دوباره مستقل تر می شوند.
در آلمان به مادران توسط پرستارها و سایر عوامل گفته می شود كه به مدت یک سال به فرزندشان شیر بدهند. مرخصی با حقوق والدین در اینجا دقیقاً یک سال طول می کشد و بیشترامکانات مراقبتی روزانه از سن یک سالگی شروع می شوند. در کردهای ایران زنان دو سال یا بیشتربه کودکان شیر می دهند. مرخصی والدین به مدت 9 ماه ، با یا بی حقوق ، در اینجا کمکی نمی کند ، زیرا تقریباً هیچ امکانات مراقبتی روزانه وجود ندارد وفقط چند مهد کودک گران قیمت آن هم از سه سالکی وجود دارد. تا زمانی که مجبور باشم در طول روز از کودک مراقبت کنم ، نمی توانم کار مزدی را انجام دهم. من درآمد کسب نمی کنم ، بنابراین به پدر کودک یا اعضای دیگری از خانواده وابسته هستم. اما همچنین ، من برای خودم یا فعالیت های اجتماعی بدون کودک وقت ندارم. این همچنین بر احتمال تعامل سیاسی تأثیر می گذارد. از طرف دیگر ، این مسئله باعث می شود که مادران مجبور شوند خیلی زود پس از زایمان به دلایل مالی به کار دستمزدی خود برگردند ، که در فرانسه یا هلند با پرداخت خیلی کوتاه یا کم مرخصی والدین همراه است. با این حال ، با بازگشت به وضعیت مادران در کردستان ، شرایط مادی ، اجتماعی و قانونی آنها را وادار می کند که وابسته به دیگران باشند-اساسا به شوهرانشان- در امور مالی و مسائل مربوط به تعامل سیاسی ،که همین آنها را به یک موقعیت ضعیف تر با قدرت کمتر سوق می دهد. موضوع تغذیه با شیر مادر نیز یک مسئله وابستگی جسمی است. در دوران شیردهی ، من به انسان دیگری غذا می دهم به بدیعی ترین مفهوم. اما با بدنم می توانم نیازها و خواسته های دیگران را نیز تامین کنم. بنابراین ، این تنها می تواند به نفع پدر کودک باشد اگرمادرمجبور بشود که زندگی خودش را بر اساس در اختیار قرار دادن بدنش به شخص دیگری سازمان دهد. در یک رابطه مردسالارانه در یک جامعه سرمایه داری ، زن هرگز صاحب کامل بدن خود نخواهد بود.این تجربه زیبایی نیست، اما ممکن است که تحملش آسان ترشود اگربخشی از آن در اختیار قرار دادن بدنت به نوزاد یا کودک(چون یک بچه دو ساله دیگر یک نوزاد نیست) محتاج به تو است.منظور من را اشتباه متوجه نشوید:شیر دادن به یک نوزاد می تواند یک تجربه بسیار زیبایی هم برای مادر و هم برای بچه باشد.اما آن همچنین می تواند ابزاری باشد برای نگهداشتن مادر در منزل و بدنش به ترتیب برای مرد و خانواده.در خارج از خانه ، در خیابان ها ، به ویژه در مریوان ، می توانید تقریباً با مردانی روبرو شوید که زندگی آنها بر اساس اصولی ساخته و نگهداری می شود که زنان درایجاد می کنند. در زمانی که زنان در خانه می مانند به منظور این که بازتولید اجتماعی صورت گیرد، مردان در خارج از خانه هستند و جامعه را در مقیاس بزرگتر شکل می دهد. و البته ، این بر زندگی همه افراد در این جامعه ، همچنین در خانه ها تأثیر می گذارد. بنابراین ، این یک جامعه مردانه شکل گرفته بر روی ستون های زنانه است. بدون این ستون ها ، جامعه از هم پاشیده می شود.
این یک الگوی رایج برای توضیح این تفاوت بین زن و مرد با ضعف فرضی زنان است. زن باید محافظت شود و بنابراین باید در خانه بماند. اما اگر ماندن او در خیابانها ، رفتن به بخشهای از ساختمان یا برداشتن یک موتور سیکلت برایش خیلی خطرناک است ، چرا بیشتر این زنان هستند که سخت ترین کارها را در کردستان انجام می دهند: کشاورزی بدون هیچ گونه کمک ماشینی زیرافتاب گرم و خشک ؟ شیردوشیدن گاوها و تمیز کردن اصطبل آنها؟ سازماندهی و بررسی کلی در مورد زندگی کل خانواده و سلامت هر یک از اعضا؟
همانطور که از این مسئله می توان دریافت ، تفاوت در قدرت جسمی یا روحی نیست. در مقابل ، زنان بار کار مضاعفی را بر دوش می کشند ،داشتن کار کشاورزی تمام وقت یا کار مزدی به اضافه کار تمام وقت در خانه که در مجموع بیشتر از 8 ساعتی است که یک فرد دارای شغل تمام وقت دارا است . تفاوت در مکان و هدف کار است. مرد تمام کارهایی را انجام می دهد که در زندگی نقش تعیین کننده را درگستره بیشتری از جامعه داراست ، در حالی که زن شرایط ذهنی رابا حمایت هایش برای مرد فراهم می کند. او برده خانگی است ، که دستمزدش لطفی است که به او می شود ، همیشه آماده خدمت به مرد است تا تمام نیازهای او را برآورده سازد.
قوانین فرهنگی – قوانین ظا لمانه پوشش
ستم بر زن از حقایق کاملاً آشکار بدست می آید و آشکارا وظایف زن را نسبت به روشهای ظریف ونا محسوس ظلم بیان می کند. یکی از این روشها مقررات پوشش است. من عمداً در مورد مقررات لباس پوشیدن صحبت نمی کنم زیرا در ایران این قانون و سرکوب دولت است که مقررات پوشش را در قالب فرهنگ ترسیم می کند . با این وجود ، پذیرش (تا حدی) قوانین پوشش دولتی درمقررات پوشش فرهنگی ، همانطور که من به ویژه در روستا ها دیدم ، به دولت نیز اجازه می دهد تا به سیاست سرکوب خود ادامه دهد.
در زیر به روش های مشخص ظلم از طریق قوانین لباس پوشیدن خواهم پرداخت. اما ابتدا می خواهم یک کلمه و پیام صریح و ضمنی آن را که به مقررات لباس پوشیدن مربوط است، برجسته کنم. ابتدا ، من فقط شنیده ام كه بچه ها مورد خطاب قرار می گیرند ، اما بعداً فهمیدم كه زنان نیز می توانند به عنوان گستاخ و بی شرم مورد خطاب قرار بگیرند . پیش از این در مورد بچه ها که به دفعات با گفتن این که عیب است هنگامی که آنها در زنده ترین شکل کودکانه اشان با دیگران معاشرت کرده یا اینکه به مانند یک بالغ کوچک نبوده اند، شگفت زده شدم.
ازنظر من این مسئله برای بچه ها مهم است که راه های خاص خود را پیدا کنند ، بازی های خود را انجام دهند و هر قانونی را که بر آنها تحمیل می شود نپذیرند. این رفتارباید برای ما در مورد قوانین و نگرش های جهانی سئوال ایجاد کند به جای اینکه آن را به عنوان این که عیب است پاک کند. اگر با این نوع رابطه بین کودکان و بزرگسالان احساس ناراحتی می کردم، با درک این موضوع که ،این نه فقط کودکان هستند که همیشه گستاخ اند بلکه زنان هم همچنین وقتی که بدنشان را نمی پوشانند وبه مردان خدمت نمی کنند در زمانی که در حال خود رها شده اند، لال شده و قادر به سخن گفتن نیستم. در اینجا مجدداً شاهد ارتباط درونی بین حکومت مردسالارانه و نسلی هستیم. آیا یک زن ، که تحت ظلم و ستم خویش ، خود را تسلیم نمی کند ، واقعاً مانند یک بچه کوچک گستاخ است؟ این اقدامات کوچک مقاومت فردی ، نه تنها توسط مردان بلکه توسط زنان و کودکان که این نقش را انتخاب می کنند مورد سرزنش قرار می گیرد. اما من یک مبارز ننر کوچک نیستم! من یک انسان هستم! و اگر من یک مبارز ننر کوچک بودم ، هزار بار قوی تر و آزادتر از آن می شدم که اگرمن کاری را انجام می دادم که جامعه و اعضای آن از من انتظار دارند.
بنابراین کلمه عیب یا همان گستاخی زنها را وادار به پیروی کردن از قوانینی می کند که به آنها تحمیل شده است وآنها را تا سطح یک فرمانبردار که نمی تواند برای نحوه پوشش و زندگیش تصمیم بگیرد تنزل می دهد. اما تأثیرظالمانه مقررات لباس پوشیدن تنها این واقعیت نیست که به مردم گفته می شود چه باید بپوشند. قوانین نحوه پوشش نیز از طریق شکل لباس هایی که به زنان و مردان تحمیل می شود تأثیر دارد. و این اثر دوم حتی با لباس های سنتی و اجبار اجتماعی برای پوشیدن آن لباس ها افزایش می یابد. با یک دامن بلند ، بسیاری از کارها بسیار سخت تر می شوند. روسری باید کاملاً محکم دور سربسته شود تا بتوانند بدون اینکه روسری از سرشان بیافتد ، بر سر زمین و مزرعه کارکنند. در اینجا قانون بر عادات و فرهنگ تأثیر می گذارد: به خصوص زنانی که درروستاها فعالیت كشاورزی زیادی انجام می دهند ، عادت دارند كه روسری خود را به روشی بر سر کنند كه تمام موهایشان را بپوشاند ، زیرا فقط با این شکل ازبستن روسری می توانند ، بدون اینکه مواظب روسری خود باشند درهمه ساعات کار کنند. در نتیجه ، آنها از قانون درشکل ایده اولیه آن خارج از ضروریات مادی ، و نه خارج از اطاعت شرمگینانه پیروی می کنند. خارج از ضروریات مادیشان ، آنها قادر نخواهند بود اعمالی را در همان حد فاصل باریک بین اطاعت و نافرمانی انجام دهند ، همانطور که زنان دیگر روسریشان را تا جائی که امکان دارد شل می بندند .
و همچنین شل بستن روسری بر روی سرهمان مشکلات گذشته را بوجود می آورد که زنان کشاورز رو مجبور می کنند تا آن را محکم ببندند. تمام وقت زنان باید مواظب باشند که موهایشان تا حدودی پوشیده باشد. من بعضی اوقات آنقدر با نحوه سر کردن روسری سرگرم شده بودم که نتوانستم کارهایی را که می خواستم انجام بدهم: بازی با بچه ها ، از تاکسی پباده شدن در زمان کوتاهی برای خرید چیزی (و برهم زدن فضای کاملا مردانه). به سرعت کیف پولم رو در بیارم تا شخص پرداخت کننده پول باشم (و اجازه ندهم که مردان به جای من همیشه پرداخت کنند) ، … زنانی که با روسری بزرگ شده اند ، مطمئناً مهارت بیشتری دارند در پوشیدن آن دارند و توانایی ایفای نقش بیشتری دارند – مهارتی که احتمالاً من می توانستم به دست بیاورم ، اما من قصد این کار را نداشتم. اما هنوز روسری یک بارمسئولیتی در زندگی روزمره به معنای بسیار عملی آن است ، چه رسد به عملکرد آن در ستم بر زنان. و همانطور که در مثالهایی که در داخل پرانتزهای آزار دهنده اما ضروری اشاره کردم می بینیم ، محدودیت عملی بسیار مرتبط و درهم آمیخته با ستم برزنان است.
جنبه دیگر ستم بر زنان بواسطه لباس پوشیدنشان، غیر ممکن بودن حمل بیش از یک تلفن همراه و یک مقدار پول کم است. همچنین در مدل لباسهای غربی، شلوار و دامن زنانه دارای جیب های کوچکی هستند. بنابراین، هر گاه زنان چیزهای را جداگانه می خواهند با خود حمل کنند مجبور هستند که یک کیف را با خود ببرند- که این کیف به گونه ای برای زنان طراحی شده که همیشه یک دست آنها را اشغال می کند. پس دوباره تحرک ما را کمتر می کند. مضافا، ما زنها همچنین به فضای بیشتری برای حمل وسائل مورد نیاز دیگران مانند خوراکی و نوشیدنی، پوشاک و لباس اضافی و غیره و غیره بچه ها(و مردان) نیاز داریم.همچنین کفشهای زنانه به گونه ای طراحی شده اند که زندگی عملی و کارکردن را پیچیده کند و مطمئنم که می توان مثالهای بیشتری را یافت.
در مقایسه قوانین پوشش غرب وقوانین پوشش ایران یا مسلمانان ما دو روش ستم بر زنان را که در دو طرف متضاد یک طیف است را می بینیم که مبتنی بر ایده زنان به عنوان شیی جنسی (خطرناک) است. در کردستان زنان مجبورند همه قسمتهای بدنشان را که می تواند جنسی تلقی شود پنهان کنند.در غرب بویژه در رسانه ها و تبلیغات غربی این خطرناک بودن زن آن را جذاب تر و آتشین تر می کند- یا به عبارت دیگر اشیاء مختلف که او خود را با آنها تزیین می کند ارزش او را کمتر از همان اشیاء می کند:تزیین اشیاء.بنا براین، در یک جا زنان باید جذابیت های جنسی خود را پنهان کنند تا اطمینان حاصل کنند که هیچ مردی اموال مرد دیگر را تصاحب نمی کند ، در جای دیگر زنان مجبورند جذابیت جنسی خود را نشان دهند تا اطمینان حاصل کنند که مصرف کننده محصول تولید کننده سرمایه داری را خریداری می کند.
بسیار اشکال دیگر سرکوب زنان به عنوان یک شیء جنسی بین این دو شکل افراطی که اشاره کردم وجود دارد که من آنها را لیست نخواهم کرد. آنچه که من وقتی درباره جنسی کردن بدن زن فکر می کنیم ضروری یافتم اینست که دقیقاً به خاطر چهره های بیشمار و بسیار متفاوت آن ، ما باید بسیار مراقب باشیم که چگونه در برابر آن مقاومت کنیم. در اماكن اسلامی دقیقا شبیه اماکن سخت گیرانه مسیحی ، زنان مجبورند به همان اندازه كه طبقه حاكم می تواند آنها را مجبور كند ، بدن خود را بپوشانند. اما جواب نمی تواند تلاش برای جامعه ای باشد که زنان مجبور هستند برهنه یا (نیمه برهنه) راه بروند. و فقط به این دلیل که زنان به جنسیت شان تقلیل پیدا کرده اند و انتظار می رود که آن را به معرض نمایش بگذارند ، ما نمی توانیم آنها مجبوربه مخفی کردن جنسیت و بدن خودشان درآن محل ها کنیم. زنان و همه انسانها باید این شانس را داشته باشند که خودشان تصمیم بگیرند که چقدرمقداراز بدن خود را در کدام مکان و به چه کسی نشان دهند وجنسیت چه معنای برای آنها دارد. این ما را به این سؤال سوق می دهد که چگونه با ظلم و ستم زنان مبارزه کنیم.

براندازی ساختاری و فرهنگی مردسالاری

مسئله آزادی زنان بیش از آن وسیع است که بتوان در متن کوتاهی مانند این بدان پرداخت. در این باره کتابها نوشته شده است، و موضوع به شرایط مشخصی ارتباط دارد که واقعا نمی توانم ارزیابی قانع کننده ای از آن به دست بدهم. بنابراین، فقط سعی می کنم بعضی ایده های کلی را در اینجا فرمول بندی کنم که باید بر آن ها تاکید کرد و آنها را به وضعیت خاص کردستان ایران انطباق داد.
همانطور که سعی کردم نشان دهم، استثمار زنان و ستم بر آنان دو امر جدا ولی به هم آمیخته اند. کار خانگی زنان بدون پرداخت یا در ازای پرداخت ناچیز انجام می شود که آن ها را به صورت اقتصادی به مردان وابسته می کند که در جامعه در حال ساختن پایه های زندگی خویشند. در همان زمان ، ستم فرهنگی آن ها را به موقعیت اجتماعیشان زنجیر می کند. این به آن معناست که باید شیوه ای که جامعه با آن کار می کند را عوض کنیم. ما نمی توانیم منتظر تغییر آرام فرهنگی و آموزش و توضیح ایده برابری مردان و زنان بنشینیم. همچنین ما نمی توانیم به سادگی شرایط مادی زندگی را تغییر بدهیم و منتظر تغییر خودبخودی فرهنگ باشیم. باید هم زمان اندیشه و پیکار در عرصه های اقتصادی، حقوق و فرهنگی را به پیش ببریم.
در سطح اقتصادی، باید آن چیزی که در رابطه با آزادی زنان بسیار رادیکال به نظر می رسد را انجام دهیم. باید مالکیت خصوصی وسایل تولید، و همراه با آن سود و روابط طبقاتی به عنوان زیربنای زندگی و روابط انسانی را ملغی کنیم.
این یعنی الغای سرمایه داری. مادامی که طبقه حاکم از استثمار و ستم بر زنان و سایر گروه ها سود می برد آزادی واقعی را به دست نخواهیم آورد. این دلیل دیگری است که چرا مردان نیز باید با مردسالاری مبارزه کنند. در سپهر خرد خانواده، ستم بر زنان ممکن است محصول قدرت مردان به نظر برسد اما در مقیاس بزرگ تر ستم بر زنان ارتباط نزدیکی با سرمایه داری و سلطه تعدادی اندک بر بسیاری دیگر دارد.
در نظام قضایی باید دو حوزه را مورد توجه قرار دهیم: حقوق اقتصادی و حقوق تولید مثل. زنان باید حائز حق استقلال کامل مالی از مردان – پدران، برادران و شوهران – شوند. ما باید حق کامل تسلط بر بدنهایمان را داشته باشیم که شامل حق کنترل تولید مثل است. ما هستیم که باید تصمیم بگیریم که میخواهیم صاحب بچه شویم یا نه. حق سقط جنین در جنبش های فمینیستی مورد تاکید فراوان قرار گرفته است و قطعا نقش کلیدی در آزادی زنان بازی می کند. اما در این مورد گاه فراموش می کنیم که ما فقط حق بچه دار نشدن را نمی خواهیم بلکه ما حق و شرایط بچه داشتن بدون قربانی کردن زندگیمان را نیز طلب می کنیم. این به شرایط مادی به همان میزانی که به شرایط فرهنگی ربط دارد ارتباط دارد. من باید بتوانم برای بچه هایم و خودم خوراک و پوشاک مناسب فراهم کنم. همچنین من باید بتوانم آموزش و پروش، امکانات ورزشی و فراغت مناسب در اختیار آنها بگذارم که نقطه ملتقای فرهنگ و اقتصاد است.
اغلب تصور می شود که فرهنگ به طور خودکار با تغییرات اقتصادی و سیاسی در جامعه همراه می شود. اما عکس این درست است، سخت ترین نبرد برای آزادی نبرد در عرصه های فرهنگی از طریق مقاومت و آموزش است. آزادی واقعی زنان از ستم فرهنگی نسل ها به طول خواهد انجامید تا آن زمان که دیگر یک نقش و وظیفه خاص به کسی به خاطر جنسیت او تحمیل نخواهد شد و نیز زمانی که ویژگی های جسمی از قبیل عادت ماهانه، بارداری و یائسگی به عنوان اموری مربوط به تولید و بازتولید زندگی در جامعه مورد احترام و توجه قرار خواهد گرفت.
در یک جامعه که از لحاظ فرهنگی آزاد شده، من باید اطمینان داشته باشم که من، فقط به این دلیل که (جوانترین) دختر یا همسر هستم، تنها فرد مسئول مراقبت از خانواده نیستم و به این دلیل که مادر هستم مسئولیت رفاه بچه ها نیستم. ما باید جامعه ای بسازیم که در آن وظیفه مراقبت به طور مساوی بین جنسیت ها و طبقات گوناگون تقسیم شده و نگهداری از اعضای جامعه وظیفه کل آن جامعه است. این به آن معنا نیست که مراقبت کودکان از بام تا شام به نهادهای مراقبتی محول شود و والدین آن ها را تنها هنگام به رختخواب بردنشان ببینند. این شیوه نه تنها به نیازهای کودکان برای داشتن رابطه پایدار و نزدیک با والدین آسیب وارد می کند بلکه ما را از تجربه به شدت زیبای سپری کردن با انسان های کوچکی که آن ها را به دنیا آورده ایم یا قیم آنها هستیم محروم می کند. برعکس، ما باید دوباره خانواده را به محلی برای عشق ورزی و تجمع تبدیل کنیم که اکنون تحت جبر اقتصاد سرمایه داری با خطر از دست دادن آن مواجهیم. اما ما همچنین باید امکان زندگی جدای از خانواده را داشته باشیم. این آن جاست که مسئولیت جامعه خود را نشان می دهد.
از این نظر، من تا حد زیادی از فرهنگ کردی الهام گرفته ام و از آن متاثر شده ام. این فقط واحد کوچک خانواده نیست که از کودکان و سایر „دغدغه های“ خانواده مراقبت می کند بلکه هر کسی در اطراف و در محله، محل کار، مدرسه، و غیره این کار را انجام می دهد. این شانس بزرگی بود، و برای من مانند آن بود که به طرز تلقی جامعه در یک شرایط آزاد از روابط خصوصی نظری بیندازم. من همسایه هایی دیدم که از کودکان که در خیابان بازی می کردند مراقبت می کردند، با هم خانه می ساختند، غذا می پختند و تقسیم می کردند. در آلمان، بعضی چپها در تلاشند که زندگی جمعی بدین شیوه را در „پروژه های اسکان“ سازمان دهند و پایه بگذارند اما تا حد زیادی موضوعاتی چون همبستگی، با هم بودگی و مسئولیت نسبت به یکدیگر را در این پروژه ها لحاظ نکرده اند.
همچنین، این „فرهنگ محله ای“ به نظر می رسد که مانند یک تصویر کوچک از ایده های کمونیستی برای سازمان دادن نهادهای مراقبتی از قبیل مراکز مراقبت روزانه یا کافه ها باشد. البته باید بسیار مواظب باشیم که به تعریف و تمجید از این فرهنگی مبتلا نشویم و آن را نقطه نهایی آزادی نبینیم. نکته این است: این حقیقتی است که همه با هم کار می کنند. در این جامعه در روستاها و محلات کردی واقعیت آن است که کار مراقبت منحصرا مسئولیتی زنانه است در حالی که کار خارج از خانه، از قبیل ساخت و ساز، تحت تسلط مردان قرار داد. این تنها ستمی بر زنان نیست بلکه مردان را از تجربه زیبای مراقبت و ارضای عاطفی حاصل از مراقبت دیگران نیز محروم می کند. نکته دیگر: این نوع از جامعه در یک محیط استثمارگرانه، ستمگرانه و جابرانه شکل می گیرد. به نظر می رسد که نیاز فرهنگی و اقتصادی برای سازمان دادن جامعه به این روش خاص فرهنگ محله ای و سازمان دادن واحد خانواده پیرامون زوجیت دیگرجنسی (هتروسکسوال) بدون آن که آدمها توان واقعی برای شکل دادن شیوه زندگی در سطح روابط خصوصی و اجتماعی عمل می کند.
بعضی تغییرات رهایی بخش در نظام قضای و فرهنگ را می توان حتی در نظم موجود به دست آورد و بسیار اهمیت دارد که بدانیم جنگیدین برای این تغییرات و اصلاحات آسان تر از نیل به ساختن یک جامعه اساسا آزاد است. بنابراین، در طول مسیر طولانی و خسته کننده انقلاب و سوسیالیسم – کمونیسم به کنار – اصلاحات می تواند به موفقیت های مشخصی منتهی شود. در این مسیر، توسط اصلاحات می توان آلام زنان، به خاطر رفاه زنان و به همان میزان نیاز برای خلق شرایطی که در آن زنان بتوانند در یک نبرد بزرگ تر شرکت کنند، را تا جایی که می توانیم کاهش دهیم. اما در این نبرد برای اصلاحات، نباید نبرد عمومی برای یک تغییر آزادی بخش جهانی، برای یک انقلاب سوسیالیستی، و همزمان انجام کار طاقت فرسا و طولانی مدت برای غلبه بر جوانب گوناگون فرهنگ مردسالارانه را فراموش کنیم.
تابستان 2019
هایدلبرگ آلمان
نورا برکلاین
ترجمه ی آرمان کوشا

یک روشنگری کوچک اما ضروری در مورد یک اتفاق در برنامه ی زنده ی تلویزیونی

مدتی پیش سیامک ستوده از من درخواست کرد که با تلویزیون دیدگاه در بخشی که روزهای سه شنبه به او اختصاص دارد، در زمینه ی مواضع کمونیست ها در قبال اشغال روژاوا توسط ارتش فاشیستی ترکیه مصاحبه یی داشته باشم. من معمولا مصاحبه هایی که بین ساعت سه بعد از ظهر تا ده شب باشد را مدت هاست رد می کنم، چون این قسمت از روز و شب را به نگه داری از دو تا بچه ام اختصاص می دم و عملا کار دیگری به جز بچه داری نمی کنم. برخی از روزها یکی دو ساعت در این فاصله ی زمانی به کتابخانه ی دانشگاه یا دانشگاه مراجعه می کنم تا بتوانم هر چه زودتر تز پایان نامه ام را تمام کنم، اما معمولا این وقت را برای نگه داری از بچه هایم می گذارم.
من یک کمونیست هستم و از نقطه نظر عملی به کمونیسم بودن وفادارم و پایبند اصول نظری و رفتاری یک انسان کمونیست و انقلابی هستم. در این شکی نیست که فشار کاری (کار دانشگاهی، کار مزدی و پرورش کودک و فعالیت سیاسی و سازماندهی) بر روی من بسیار زیاد است. این مساله را هر کس که من را از نزدیک بشناسد به خوبی می داند و نیازی به بازگو کردن ان نمی بینم.
از انجایی که پسر کوچکم یامور به شدت به من وابسته است و بیشتر وقت را به جز اوقاتی که در مهد کودک به سر می برد، با من به سر می برد و زمانی که من خونه باشم، تنها من می توانم او را بخوابانم، لذا نمی تواند درک کند که مصاحبه دارم، چون همین امروز دو سال شده است. بعضی مواقع وقتی من با کسی تلفنی یا سکایپی صحبت می کنم او هم دوست دارد صحبت کند و شخص را ببیند و از انجایی که تفاوت مصاحبه با تله ویزیون و سکایپ با دوستان را نمی تواند تشخیص دهد، کی مصاحبه است ‌و کی گفتگوی سکایپی و غیر رسمی. در شب مصاحبه کل وقت با این که من تمام اتاق ها را از اتاق خواب و کار و پذیرایی گرفته تا اتاق کودک استفاده نکرده بودم و در اشپزخانه با سیامک ستوده مصاحبه می کردم، با گریه و زاری در آشپزخانه را باز کرد و می خواست در وسط مصاحبه ی زنده پیش من بیایید. گریه های پیاپی یامور در حین مصاحبه عملا تمرکز را از من گرفته و من به خاطر عدم تمرکز و فشار بی پایانی که معلوم نیست کی پایان پیدا می کند، به شدت عصبی شدم و زمانی که متوجه شدم نورا رفیق پارتنرم با تاخیر رسید، سر نورا داد زده و به زبان المانی گفتم که :این کاری که تو کردی غیر ممکن است و عملی غیر اجتماعی است و به احتمال زیاد عمدی است.“ این کل حرفی بود که من در حالت عصبانیت به او زدم. مجموعه یی اراذل و اوباش موسوم به فعال سیاسی از جمله بهروز رضوانی که پرونده ش برای من مشخص است، با یک شارلاتان بی شرافت که تاریخ احزاب سیاسی چپ و کمونیست را جعل می کند و خزعبلات بیمارگونه و سادومازوخیستی خود را به اسم تحلیل در فیس بوک منتشر می کند، به اسم مهرنوش موسوی، کسی که به زمین و زمان فحش می دهد و مشکلات روانی خود را روی مردم خالی می کند، این فیلم را برای دوستان فیس بوکی فرستاده و خواسته اند من را با ان تخریب کنند. من با سابقه ی بیش از هیجده سال فعالیت کمونیست فراز و نشیب های فراوانی داشته و هر روز از لحاظ تئوریک برخلاف این آدمک ها قوی تر شده ام و خودم را پخته تر کرده ام و از انجایی که انسان هستم و به جز مسائل سیاسی، احساس و عاطفه و منطق و غیره هم دارم ممکن است مثل هر کس دیگری در شرایطی عصبی شوم و اتفاقا عصبی نشدن در شرایطی که من در قرار گرفته ام، نشان از بیماری و نه سلامت است.
من همون شب بعد از مصاحبه و روز بعدش از نورا و پسر کوچکم به خاطر برخوردم معذرت خواهی کردم و حتی نورا یک فیلم از مصاحبه ی بی بی سی با یک نفر به زبان انگلیسی برایم فرستاد که طرف مصاحبه شونده با مشکل مشابهی روبرو شد، اما او پسر کوچکش را با دست از خودش دور کرد. بعد از دیدن ان فیلم به شدت متاثر شدم و زمانی که سیامک ستوده برای بار دوم درخواست کرد با من مصاحبه کند، بهش اعلام کردم که به جای من با نورا به زبان انگلیسی مصاحبه کند، چون من در وقت برنامه ی او امکان مصاحبه و حتی گفتگوی کوتاه تلفنی ندارم. اتفاقا رفقای زیادی از جمله خود رفیق ستوده اعلام کردند که تو بیشتر وقت هایی که باهات کار داریم مشغول نگه داری از بچه هستید.
من نه نیازی به تعریف کردن از خودم می بینم و نه اغراق، اما رفقای زیادی می توانند شهادت دهند که در بسیاری از مواقع من علاوه بر پخت و پز برای کل خانواده و نظافت و غیره بیشتر وقت را به نگهداری کودکانم می پردازم و علیرغم اینکه صدها کار و فعالیت تئوریک تمام نشده دارم، اولویتم را نگه داری و پرورش کودکانم گذاشته ام. این مساله باعث شده است که من شب ها تا دیر وقت بیدار بمانم و تمام کارهای اداری و سازماندهی را به شب ها از ساعت ده به بعد به وقت اروپای مرکزی بیاندازم. با فشار بالای کاری و مطالعات گسترده و کار کردن بر روی یک کتاب و پایان نامه و پاسخ دادن به ایمیل های فراوان و کار مزدی ایی، عملا یک ثانیه وقت استراحت برای من باقی نمانده است. من ماه هاست که حتی یک بار نتوانسته ام در شب بیرون بروم و با رفیقی کافی یا ابجویی بنوشم.
این وضعیت زندگی خصوصی من است. من برخلاف اکثریت فعالین موسوم به کمونیست که یک زن را برده ی آشپزخانه کرده اند، زن پاسیو و آشپز که تنها بپزد، تمیز کند، از کودک مراقبت کند و تمام زندگی اش محصور فضای اشپزخانه و اتاق خواب باشد و سرویس جنسی بدهد، انتخاب نکردم و چنین سبک زندگی ارتجاعی را قبول ندارم. انتخاب من کاملا اگاهانه و بر اساس اصول و پرنسیپی است که سعی می کنم حتی الامکان در زندگی ام رعایت کنم است. رفیق پارتنر من انسان کمونیست و رهایی است و خود علاوه بر کار مزدی مشغول تحقیق برای پروژه ی دکترایش در مورد „رابطه ی تئوری مارکسیستی با معلولیت“ است. بنابراین او هم عملا وقتی ندارد و ما در منزل بر اساس یک تقسیم کار کاملا عادلانه و بر اساس ضرورت از همدیگر حمایت می کنیم، اگر او زمان بیشتری را برای خواندن نیاز داشته باشد، قاعدتا این فرصت را دارد و اگر من هم به زمان بیشتری نیاز داشته باشم، او هم به من کمک می کند و بعضی مواقع با بچه ها به منزل مادریش می رود، تا من در کمال ارامش به کار و فعالیتم ادامه دهم. لذا دخالت اراذل و اوباشی که بخواهند، از آب گلالود ماهی بگیرند در زندگی خصوصی ما، چیزی جز رسوایی برای انان به بار نخواهد اورد.
یک روز یک زن آنتی دویچ (ضد المانی پرو اسرائیل) مهمان ما بود و زمانی که من تفکراتش را فاشیستی خواندم و او را به شدت نقد کردم، به نورا پیام داده بود که اگر به کمک نیاز داری و می خواهی از این مرد کله شق دگماتیک جدا شوی می توانی روی کمک من حساب کنی و نورا هم در یک پیام آب سرد روی سرش ریخته بود و بهش گفته بود که درسته من و حسن بر سر برخی مسائل تفاوت دیدگاهی داریم یا با همدیگر مشکلات دیگری داریم ولی حسن یکی از صادق ترین و مبارزترین رفقای من است و اگر هم پارتنرم نبود رفاقت سیاسی ام با او را تا ابد ادامه می دادم.
زمانی که کسی نباشی و هیچ کاره باشی و سر از مسائل سیاسی و تئوریک در نیاوری، در عرصه ی مبارزه ی نظری و عملی حضور نداشته باشی و جدیت به خرج ندهی، قاعدتا کسی موی دماغت نمی شود و علیه ت نمی نویسد، اما زمانی که مصرانه و در عین حال اگاهانه از یک عقیده و مرام که خلاف جریان هم هست دفاع کنی و احزاب رئال پولیتیک چپ و راست را با نقد اتشین و تئوریک تار و مار کنی، ده ها اراذل و اوباش با اسم مستعار و غیره در این فضای سبک مغزی مجازی پیدا می شوند که مثل سگ هار قلاب پاتو گاز می گیرند و سعی می کنند تو را به زمین بازی خودشان یعنی „خاله زنک بازی“ بکشند. من با این اوباش همسو نمی شوم و از متد انان بهره نمی گیرم وگرنه می توانم کل زندگی نامه ی انان را از زبان نزدیک ترین رفقایشان منتشر کنم و نشان دهم که چه موجودات پست و کثیفی بوده و هستند.
لازم به ذکر است که جریان کومه له از سال 2010 تا سال 2012 تلاش کرد از طریق تبلیغات شخصی علیه من، من را از نقد رادیکال این جریان منحرف کند، اما هر بار که انان حمله ی شخصی می کردند، با نقد تئوریک و اتشین جواب می گرفتند و وقتی کل کومه له با همدیگر نمی توانستند به اندازه ی یک نفر که ان زمان سن و سالی نداشت، ادبیات و مقاله ی تئوریک تولید کنند، کومه له به صورت رسمی در گفتگو با اعضای خود و به صورت غیر رسمی با من اعلام شکست و اتش بس کرد. تاکنون کومه له بابت تبلیغات کثیفی که علیه من کرده است از من به صورت رسمی معذرت خواهی نکرده است.
در سال های اخیر هم حتی یک نفر از کومه له جرات نکرده است با اسم و مشخصات واقعی خود علیه من موضع بگیرد و همیشه بودند و هستند کسانی از این جریان که با ای دی فیک هرازگاهی به من حمله ی شخصی می کنند و زمانی که من می توانم تشخیص دهم که پشت این ای دی فیک چه کسی است، فورا این ای دی هم حذف کرده و از فضای مجازی کوچ می کنند.
هر کس بحث سیاسی نظری با من دارد می تواند ایمیل بزند و برای گفتگو اعلام آمادگی کند. کسی که بخواهد با لودگی های و „خاله زنک بازی“ و سرک کشیدن به زندگی خصوصی من، علیه من تبلیغات کند، پوزه اش را به شیوه ی تئوریک خرد می کنم و اطلاعات خصوصی اش را در صورتی که لازم باشد، منتشر کنم. سنت مذهبی و ارتجاعی را باید کنار گذاشت که انسان های „انقلابی“ گریه نمی کنند و زیر شکنجه جیغ نمی کشند و مشروب نمی خورند و عصبی نمی شوند و غیره. این سنت اگرچه در گذشته در چپ ایران ریشه دار بود، اما امروز نیروهای کمونیست و سوسیالیست های طرفدار سوسیالیسم علمی مارکس وانگس به این سنت سراپا مذهبی و ارتجاعی می خندند.
من یک قانون برای خودم دارم که به نظر خودم تا حدودی درست است و ان این است که نقد و گفتگوی متمدنانه را حتی اگر با دشمن باشد با نقد و گفتگو جواب می دهم و در جنگ هم قانون جنگ را رعایت می کنم. در جنگ تنها یک قانون وجود دارد، بکش تا کشته نشی. اگر تو تصمیم گرفته ایی که موجودیت انسانی من را نابود کنی، مطمئن باش من هم برای نابودی تو جانم را می دهم.
با تمام این مسائل از همه ی کسانی این ویدئو را دیده و متاثر شدن از صمیم قلب عذرخواهی می کنم.
حسن معارفی پور

„معامله ی“ قرن“ امتداد سیاست امپریالیستی است

چیزی به اسم معامله با یک رژیم اشغالگر امپریالیست و فاشیست وجود ندارد. معامله زمانی معنی پیدا می کند، که دو طرف وارد داد و ستد بشوند، نه اینکه یک طرف به زور اسلحه سرزمین ها و زندگی میلیون ها نفر را بگیرد و از طرف دیگر امتداد همان سیاست را دنبال کند و در عین حال پیشنهاد معامله بدهد. اگر کسی وارد حریم خصوصی شما شود و به زن و بچه ی شما تجاوز کند و اگر مقاومت کنی شما را بکشد و بعد خانه و کاشانه ی شما را از شما سلب کند و بعد بگوید بیا با هم معامله کنیم، ایا ان زمان معامله معنی دارد.؟ مسلم است که چیزی به اسم معامله در چنین وضعیتی بی معنی است. آنچه به مردم فلسطین رفته است، وضعیتی شبیه این است.
آنچه در فلسطین جاری است، سیاستی امپریالیستی و اشغالگرانه است که ریشه های ان به سال 1907 و جنبش صهیونیستی به عنوان جناح کنسرواتیو، ارتجاع و فاشیستی درون جنبش های یهودی بر می گردد. اولین کنگره های صهیونیستی در همان دهه ی اول قرن نوزده بر میگردد. زمانی که انگلستان و لندن پاتوقی برای کنگره های صهیونیستی شدند. همین انگلستانی که یهودیان گریخته از چنگال فاشیسم به راحتی دیپورت می کرد. آنتی سمیتیسم (یهودی ستیزی) که برچسپی برای مخالفین سیاست های امپریالیستی و فاشیستی و انسان ستیزانه ی دولت های غربی و اسرائیل در خاورمیانه شده است، هیچ چیزی را توضیح نمی دهد، مگر تبلیغ و توجیه این توحش و بربریت فاشیستی به اسم مبارزه با یهودی ستیزی. برای من یک فاشیست جنایتکار مهم نیست که یهودی است یا مسیحی یا مسلمان، فاشیست است و تمام.
نیروهای کنسرواتیو و فاشیست در غرب، احزاب و سازمان های دولتی، جریانات پارلمانتاریست و غیره که خود تاریخ درازی در یهودی ستیزی، فاشیسم و راسیسم دارند دارند، همیشه از این برچسب برای نیروهای مترقی و کمونیست، نیروهایی که مخالف شهرک سازی های صهیونیستی هستند و اشغالگری اسرائیل را محکوم می کنند، به کار گرفته می شود. هیچ عقل سلیمی نمی تواند قبول کند که شکل گیری دولت فاشیستی اسرائیل به خاطر نجات جان یهودی هایی که از سلطه ی فاشیسم متواری بودند، بود. هر کس این برهان را بیاورد بدون شک یا یک جاهل است یا یک فاشیست طرفدار استعمار و امپریالیسم. اگر دولت های امپریالیست خواهان نجات جان یهودیان از چنگال فاشیسم هیتلری بودند، پناهجویان یهود را از فرانسه، هلند، دانمارک، انگلستان، امریکا و دیگر کشورهای غربی و شرقی دیپورت نمی کردند و یهودیان را حداقل به عنوان پناهجو قبول می کردند.
شکل گیری دولت یهود بر اساس افسانه سرایی های بازگشت قوم یهود به مکانی که از ان امده است، همان قدر جاهلانه و فراتراز ان فاشیستی است که از بازگشت „اریایی ها“ به اروپا و تشکیل دولت اریایی دفاع کنیم. هیتلر دولت آریایی را تشکیل داد. بازگشت به فاشیسم ایا الترناتیو رهایی انسان است؟
نباید فراموش کرد که این طبقه ی کارگر یهود بودند و نه یهودیان میلیونر و پولدار که بیشترین قربانی را در دوران فاشیسم دادند. سرمایه داران یهودی که تاریخا در یک رابطه ی بسیار نزدیک با فاشیستی ترین جناح در امریکا، یعنی کنسرواتیو های افانگلیکا که ترامپ را تا حدود زیادی حمایت کردند و یک دلقک فاشیست را تبدیل به الترناتیو کردند، هستند. نباید هم فراموش کرد که کمونیست های زیادی از خانواده های یهودی توسط رژیم صهیونیستی مورد تعقیب و ازار و اذیت و تبعید قرار گرفتند. یکی از این کمونیست ها یاکوب تاوت است، که کتاب برجسته ی „مساله ی یهود و صهیونیسم“ را نوشت. کسی که از دست فاشیسم هیتلری گریخت و توسط فاشیسم صهیونیستی ناچار به مهاجرت مجدد به المان شد، زمانی که فاشیسم در هم کوبیده شده بود.
جنایت هایی که رژیم فاشیستی اسرائیل در حق مردم بی دفاع انجام داده است، نه با قوانین بین المللی و غیره می توانند توضیح داده شوند و نه با و بیانیه های حقوق بشری وغیره محکوم گردند. مساله بر سر حقانیت این یا ان طرف هم نیست. مساله بر سر اجرای این یا ان قانون هم نیست. مساله بر سر تشیکل دولت مستقل فلسطین در کنار دولت اسرائیل هم نیست. مساله رادیکال تر از این حرف هاست. یک رژیم اشغالگر، فاشیست و تروریست با ایدئولوژی به شدت کثیف و نژادپرستانه ، به زور اسلحه و بمب و موشک با حمایت امپریالیسم جهانی بر یک منطقه ی حساس و استراتژیک چنبره زده است و هر مقاومتی را مثل رژیم های فاشیستی دیگر با زور تفنگ خفه کرده است. مساله این است که اسرائیل دولت نیست، یک بنگاه چند ملیتی تا خرخره مسلح امپریالیسیتی است که همچون ماهواره ی امپریالیسم جهانی و رژیم های امپریالیستی غربی کار می کند. رژیم فاشیستی اسرائیل از گذشته تاکنون به اندازه ی رژیم نازی هیتلری جنایت نکرده باشد، کمتر جنایت نکرده. هیتلر ده ملیون نفر را قتل عام کرد، رژیم فاشیستی صهیونیستی زیر نام دفاع از یهودیت اما با انگیزه های امپریالیستی و اشغال گرانه شش میلیون فلسطینی را ناچار کرد خانه و کاشانه ی خود را ترک کنند و انان را به تبعید فرستادو صدها هزار نفر هم قتل عام کرد. هر کس هم مقاومت کرد، مثل اب خوردن او را کشتند و یا در زندان پوکاندنش.
به قول برتولت برشت مرگ اشکال مختلفی دارد. می توان نان و اب کسی را برید، می توان او را با چاقو کشت یا با بمب. تفاوتی برای کسی که کشته می شه نمی کند. نتیجه برای او مرگ است.
تنها یک راهکار رادیکال و تنها یک الترناتیو برای حل مساله ی فلسطین وجود دارد و ان همان چیزی است که کاسترو سال ها قبل گفته بود. این الترناتیو نه در چارچوب قطنامه ی 242 و نه ایده ی کشور واحد دو ملیتی است. این راهکار فراقانونی است و در چارچوب قوانین بورژوایی نمی گنجد و ان گسترش یک انقلاب سوسیالیستی برای پاکسازی تمام اثار استعمار و امپریالیسم در منطقه و تشکیل یک حاکمیت سوسیالیستی در فلسطین و پایان دادن به شیوه ی تولید بورژوایی و دادن اولتیماتوم به تمام صهیونیست ها و فاشیست هایی که بیش از سال است به اسم ملیت دروغین یهود (مولتی ملیت امپریالیستی) ضد بشری ترین سیاست های امپریالیستی را در خاورمیانه به پیش می برند، برای ترک فوری خاک فلسطینیان و بازگرداندن حقوق فلسطینان با قهرانقلابی در صورت مقاومت ضد انقلاب فاشیستی است. از انجایی که بازپس گرفتن حق از طبقه ی حاکم، هیچ گاه به صورت قانونی و از مجراهای قانونی نمی گذرد، لذا لازم است فراقانونی عمل شود و قهر انقلابی به بهترین شکل ممکن علیه ضد انقلاب صهیونیستی و فاشیستی به کار گرفته شود. در این جا ما به اتحاد طبقاتی طبقه ی کارگر اسرائیل و شکل دهی به یک جنبش انتی فاشیستی و مترقی سوسیالیستی برای عملی کردن این انقلاب نیاز داریم.
انقلاب در ایران می تواند زمینه یی برای شکیل گیری جنبش سوسیالیستی در منطقه و پاکسازی فاشیسم و استعمارگران و امپریالیست ها باشد.
حسن معارفی پور

خدمت به جامعه یا استثمار وحشیانه ی کلیسا

این گزارش مختصری است از وضعیت کاری من به عنوان مترجم و مشاور پناهندگی از سال 2015 تا چند ما پیش در یک مرکز مشاوره ی پناهندگی در کمپ پاتریک هنری ویلیچ در هایدلبرگ
این گزارش را برای نشریه ی کارگرافی به سر دبیری بهرنگ زندی تنظیم کرده ام، از انجایی که نشریه تاکنون منتشر نشده است، تصمیم گرفتم با تغییراتی جزئی این متن را منتشر کنم.

متاسفانه زمان محدود من و کارهای عقب افتاده ی دیگر این اجازه را از من سلب می کند، که تجربه ی نزدیک به چهار سال بردگی و استثمار قرون وسطایی را در این سطور محدود به تصویر بکشم، پیشاپیش از تمام خوانندگان عذرخواهی می کنم، بابت این که این مطلب نمی تواند این وضعیت برده دارانه را به صورت جزئی توصیف و تشریح کند.

مقدمه

سال 2015 بیش از یک میلیون پناهجو به المان پناهنده شدند. مرکل این مادرترزای قرن، این سیاستمدار جنایتکار که در راس یکی از ارتجاعی ترین و امپریالیستی ترین دولت ها و احزاب جهان است، از پناهجویان این بردگانی که با پای خود به المان می امدند همچون گوشت دم توپ در جنگ استفاده می کرد. اقتصاد آلمان به شدت به نیروی کار ارزان و خاموش نیاز داشت. آلمان در دامن زدن و تحمیل جنگ های امپریالیستی در جهان، در صادرات اسلحه و همکاری با دولت های فاشیستی و تروریستی وحشی، در بازتولید برده داری در لیبی یکی از کشورها اصلی اتحادیه ی اروپاست و صادر کنندگان اصلی اسلحه در جهان است. سیاست آلمان یک سیاست امپریالیستی از نوع وحشیانه ترین شکل امپریالیسم است. اسلحه صادر کن، جنگ راه بنداز، بکش، انهایی که جان سالم به در برده اند را به عنوان برده در صورت نیاز قبول کن و اگر این جمعیت از حدی که نیاز داشتی گذشت، انان را تحویل فاشیست های اسلامی در لیبی بده تا در روز روشن به عنوان برده بعد از شکنجه های قرون وسطایی در ازای چند ده دلاری به فروش برسند. آلمان در سیاست خارجی در کنار نئونازی های اکرائینی است و نئوفاشیست های اکرائینی با تانک های المانی در روز روشن در خیابان های کیف مانور می دهند. المان متحد اصلی ترکیه یکی از دولت های تروریستی و امپریالیستی مسلح به ایدئولوژی فاشیسم اسلامی و فاشیسم پان ترکیستی، مدافع اصلی و حامی و عامل اصلی سرکوب جنبش های انقلابی و دموکراتیک در ترکیه است. در عین حال دولت آلمان با سیاست های موسوم به سیاست حمایتی بخوانید سیاست های امپریالیستی در حال نفوذ به تمام کشورهای جهان است. ان جی او های امپریالیستی وجهان خوار مسلح به ایدئولوژی قرون وسطایی مسیحی در تلاشند در تمام کشورها و حوزه های زندگی انسان ها در داخل و خارج این کشور نفوذ کنند و خود را همچون طاعونی به پناهجویان قربانی تروریسم و توحش تحمیل می کند.
نمونه های فراوانی از این ان جی اوهای امپریالیستی را می توان ردیف کرد. بزرگترین ان جی او هایی که خود را „انجمن های رفاهی“ یا „سوسیال“ می خوانند به شرح زیرند:
کاریتاس، دیاکونی، صلیب سرخ، آوَو، امنتستی انترناسیونال، آربیتر سامریتا بوند و غیره.
تمام این ان جی اوها سازمان هایی به شدت ارتجاعی و مسلح به ایدئولوژی مسیحی اند و از لحاظ سیاسی، سیاست امپریالیستی را به پیش می برند. ادعای این ان جی او ها در مورد دفاع از حقوق بشر و حفظ اقتصاد رفاهی همان اندازه باید جدی گرفته شود، که یک جلاد از حقوق اعدامی صحبت می کند. این ان جی او ها دقیقا برای حفظ مناسبات سرمایه دارانه و سلطه ی سرمایه به عنوان رابطی که انگل وار بین کار مزدی و سرمایه، بین فقر و ثروت جا خوش کرده است، عمل می کنند. اگر فقری نباشد سیاست های „سوسیال“ امپریالیستی و ان جی او های „خیریه“ که از نوعی کمک های سرکوب گرانه دفاع می کنند، برای همیشه به تاریخ سپرده خواهد شد. این ان جی اوهای خون اشام و انگل می خواهند مناسبات سرمایه داری را ان طور که هست، نگه دارند، تا موجودیت خود را بازتولید کنند. این ها دقیقا سوپاپ اطمینان توحش و بربریت و استثمار سرمایه دارانه هستند و همچون سرطان و طاعون به همه جا سرایت می کنند.
یکی از مکان هایی که این انگل ها به شدت به کنترل خود درآورده اند، کمپ های پناهندگی هستند. برای یک پناهنده ی قربانی جهل و خرافه و جنگ و امپریالیسم ممکن است زنان خوشرو و خوش قلبی که در این ان جی او ها کار می کنند و پیرمردان و پیرزنانی که بر انان اعمال سلطه ی نرم می کنند، قابل تحمل تر از کارمند وحشی و فاشیست دولت باشند. این دقیقا سیاست خود دولت است که وحشی ترین و فاشیست ترین انسان ها را به عنوان کارمند و پلیس استخدام می کند و از طرف دیگر این مسیحیان عاشق خدا و عیسی را که „قلب“ لطیفی دارند، به عنوان مددکار به خدمت کلیسا و ارگان های مافیایی وابسته به کلیسا در می اورد.
دولت بورژوایی در غرب همچون خاورمیانه نیازی به کشتن مخالفینش نمی بیند، او انان را با انقلاب منفعل و اصلاحات از بالا اخته می کند و به عناصری بی خاصیت و بی خطر تبدیل می کند. یکی از راه های تبدیل کردن انسان ها به عناصری بی خاصیت دادن رفورم از بالا برای کنترل توده از پایین است. اصلاحات از بالا را گرامشی انقلاب منفعل می خواند. این انقلاب منفعل در المان یاداور همان گفته ی تاریخی بیسمارک این سیاستمدار جنایتکار و خون اشام است که در رایشستاگ گفته بود: „به طبقه ی کارگر باید با یک دست نان شیرینی داد و با دست دیگر شلاقش زد“. سیاست های کثیف ان جی اوهای امپریالیستی دقیقا در راستای همین اصلاحات ارتجاعی است. تلاش برای تحمیل اصلاحات از پایین با مبارزات رادیکال و کارگری را باید از اصلاحات دولتی از بالا کاملا جدا کرد. اگر مبارزه برای تحمیل رفرم به قول رزا لوگزامبورگ خودش انقلاب در رئال پولتیک است و به قول فریگا هاوگ تلاشی است که می تواند وسیله یی باشد که مبارزه ی ما را به هدف نهایی یعنی انقلاب نزدیک می کند، از نظر دولت حکم همان نان شیرینی و شلاق را دارد و اتفاقا این نان شیرینی و شلاق را کلیساها و دیگر شبکه های مافیایی وابسته به کلیسا که در حال حاضر در المان استثمار مطلق برای کارگران خود عملی می کنند، به عهده گرفته اند و کار دولت را تا حدود زیادی اسان کرده اند. البته نباید این اشتباه احمقانه را مرتکب شد که بورژوازی غرب „سکولار“ است و اینجا دولت و کلیسا از هم جدا شده اند. بورژوازی غرب به همان اندازه „سوسیال“ است، به همان اندازه هم „سکولار“ است. سوسیالی بودن و سکولار بودن برای بورژوازی غربی تنها و تنها نقش ویترینی را ایفا می کنند، که پشت ان حکومت گلادیاتورها و فاشیست ها مشغول قتل و عام شهروندان مترقی و انقلابی و بریدن نان کمونیست ها و نقشه کشیدن برای نابودی دیگر کشورها هستند و سر بریدن گردن توده ی مردم در سطح میلیونی با هم شرط بندی می کنند. زمانی که از چپ های پروامپرالیست ایرانی می شنوم که اینجا „دمکراسی“ حاکم است و „آزادی“ های اجتماعی و فردی وجود دارد، دود از کله ام بلند می شود. یعنی این جاهلان بعد از سال ها „خواندن“ اثار مارکسیستی هنوز به این نتیجه نرسیده اند که تا زمانی که دولت هست، ازادی هم نیست، یا اینکه انان از پشت عینک بورژوازی و دفاع از مالکیت خصوصی بر ابزار تولید به آزادی می نگرند. بگذریم، این بحث درازی است.

حاکم بودن سیاست فاشیستی و استثمار در ان جی اوهای وابسته به کلیسا
آنچه در ان جی او های موسوم به مدافع حقوق بشر یا ان جی او های مدافع „رفاه“ به عنوان قرارداد کاری وجود دارد، چیزی جز قرارداد کاری به شدت ضد انسانی و فاشیستی نیست، که در دوران نازی تصویب شد، نازی ها ان را کنار گذاشته و در دولت آلمان هم بعد از سقوط فاشیسم به دست ارتش سرخ کنار گذاشته شد، اما همچنان قانون کار حاکم بر کلیساست. این سیاست در زبان آلمانی
Dienstgemeinschaft
نام گرفته است. یعنی سیاست خدمت به جامعه. منشاء این قانون کار برده دارانه مسیحیت است. از نقطه نظر مسیحیت چیزی به اسم استثمار انسان بر انسان در مسیحیت وجود ندارد و بهره ی کار ما در بهشت پرداخت می شود. برای کارگری که به خاطر بیکاری زندگی اش تباه شده است، خدا تخمش هم نیست. من می خواهم زندگی امروزم را بهتر کنم و کاری به بهشت ندارم. من می خواهم به عنوان کارگر به این جهنم روی زمین خاتمه دهم، نه اینکه به امید بهشت محصول کارم را به یک روحانی پدوفیل بدهم تا او باهاش در تعطیلات در تایلند با کودک رابطه ی جنسی داشته باشد. لازم به ذکر است که کلیساها قانون برده دارانه ی موسوم به دنیست گماینشافت را با الگوی برده دارانه ی نئولیبرالیستی ادغام کرده و قراردادهای موقت را در سطح وسیع با اغوش باز پذیرفتند. تا انجا که مجموعه ی احمق مذهبی به صورت مجانی و داوطلبانه حاضر به تن دادن به استثمار مطلق هستند، کلیسا حتی حاضر نیست قرارداد موقت با کسی ببندد و انجا که نیروی کار داوطلبانه برای استثمار مطلق و صد در صدی وجود ندارد، کلیسا تلاش می کند با تحمیل قراردادهای یک ساله به انسان های کارگری مثل من و قراردادهای شش ماهه به کسانی که در رشته های مددکاری اجتماعی درس خوانده اند، از یک طرف ناامنی شغلی برای کارگران خود درست کند و از طرف دیگر هر کس که اعتراض کرد را مثل من فورا از سر کار اخراج کند. کلیسا می گوید ما نقد قبول نمی کنیم و چیزی به اسم حق اعتصاب وجود ندارد. هر کس اعتصاب کند اخراج می شود و اعتراض برای بهبود وضع کاری امری بیگانه با قوانین کاری دینست گماینشافت فاشیستی دوران هیتلر است.
سیاست „خدمت به جامعه“ یا دینستگماینشافت در دوران المان نازی توسط حزب نازی به اجرا درامد و موسسات وابسته به کلیسای پروتستان و بخشا کاتولیک با تمام قوا در کنار نازی ها این سیاست را به اجرا دراورند. فاشیسم المانی به مرور زمان از طریق خصوصی سازی مجدد و امپریالیستی شدن صنایع و دامن زدن به نوعی انحصاری کردن شرکت های بزرگ، از دینستگماینشافت برید، ولی بعد از بیش از هفتاد سال کلیساهای المان و تمام موسسات و ان جی او های وابسته به این کلیساها هنوز با این سیاست وحشیانه با کارمندان و کارگرانش برخورد می کنند.
برای اطلاع فارسی زبانانی که این گزارش را می خوانند لازم است بنویسم که تنها دو ان جی اوی سوسیال امپریالیستی کاریتاس و دیاکونی در المان بیش از دو نیم میلیون انسان را در حوزه ی کارهای خدمات اجتماعی همچون پرستاری، مشاوره وغیره به خدمت گرفته و نزدیک به یک میلیون نفر این دو نیم میلیون نفر به صورت مجانی تحت استثمار مطلق کار می کنند. یعنی این یک میلیون نفر در ازای کاری که انجام می دهند، حتی یک سنت هم دریافت نمی کنند.
بقیه ی کارگران این ان جی او های امپریالیستی وابسته به دولت تابع قرارداد دینستگماینشافت خود را کارگر نمی دانند و اگر هم بدانند، مثل من فورا اخراج می شوند. صاحب کار می گوید که شما استثمار نمی شوید، چون چیزی تولید نمی کنید و اگر هم باراوری ایی برای جامعه داشته باشید و سودی در نتیجه ی این باراوری تولید کنید، این سود برای اجتماع است و در نهایت پس انداز می شود برای جهان و عشق ابدی. این عین چیزی است که در قرارداد „خدمت اجتماعی“ به زبان آلمانی امده است و در سال های اخیر، واکنش بسیاری از مددکاران مخالف کلیسا را در پی داشته است. عشق ابدی مورد نظر این جانیان البته جیب صاحب کاران فاسد و صاحبان کلیساها، اسقف و سر اسقف هاست.
کلیسا و نهادهای مافیایی وابسته به کلیسا قانون بازار ازاد سرمایه داری و حداقل دستمزد را به رسمیت نمی شناسند و چون در المان بالای 60 درصد مردم عضو کلیسا هستند و مالیات کلیسا می دهند، ما شاهد مقاومت توده ایی در مقابل این قانون دوران فاشیسم هیتلری و این بربریت نیستیم. کار کردن زیر نهادهای وابسته به کلیسا امکان فعالیت سیاسی مستقیم علیه دولت را از تو می گیرد و یکی از پیش شرط های استخدام شدن در این نهادهای مافیایی تایید احترام به دولت و قانون است. تا همین چند مدت پیش هیچ انسان بی دینی اجازه نداشت در نهادهای وابسته به کلیسا کار کند. هموسکسشوال ها هم همینطور. در نهادهای وابسته به کلیسای کاتولیک، زنی که ازدواج می کند و طلاق می گیرد، اتوماتیک کارش را از دست می دهد. یکی از احمقانه ترین تئوری هایی که امروز به اسم تئوری „چپ“ و „فمینیسم مارکسیستی“ شناخته می شود، تئوری های پست مدرنیستی سیلیویا فدریچی است. سیلویا فدریچی در تلاش است با خوانش نیچه گرایانه فوکویی مارکس را به لجن بکشد ولی خود در لجن ارتجاع پست مدرنیسم غرق می شود. ایشان می فرمایند که حوزه ی بازتولید اجتماعی حوزه یی است که مارکس به ان نپرداخته است. حماقت طرفداران فدریچی تا انجا پیش می رود که تئوریشان به بخشی از تئوری کالایی تر مناسبات تولید می انجامد. ایده ی پرداخت دستمزد به کار خانگی به عنوان (کار در عرصه ی بازتولید اجتماعی) اگرچه در ظاهر اغوابرانگیز به نظر می رسد، اما این مطالبه دقیقا در راستای بازتولید مناسبات کالایی و تعمیق ان است. دادن دستمزد به کار خانگی نه زن را رها نمی کند، بلکه کار خانگی را همچون طوقی به گردن زن می اندازد، که بیرون امدن از دشوار خواهد شد. از طرف دیگر این مطالبه خود حل مساله نیست، بلکه جابجایی صورت مساله است. مساله ی دیگر فهم اندک این „فمینیسم پست مدرن“ از مارکسیسم و سر و ته بریدن مارکسیسم است. انان نمی دانند که حوزه ی تولید از نظر مارکس بدون حوزه ی بازتولید اجتماعی عملا نمی تواند وجود داشته باشد. حوزه ی بازتولید اجتماعی شاید تنها حوزه یی باشد که کارگر کمتر به بیگانگی دچار می شود و از طرف دیگر این حوزه حوزه یی به مراتب فراتر از انجام کار خانگی و تمیز کاری و کارهای خدماتی مانند مددکاری و مراقبت از کودکان و سالمندان و معلولین است. حوزه ی بازتولید اجتماعی را هر کس به عنوان فرد چه بیکار باشد، یا در عرصه ی تولیدی مشغول به کار باشد و یا چه در عرصه های دیگری مانند عرصه ی خدماتی نیازمند است. انسان ها به استراحت و نظافت و سکس و ورزش و مطالعه و مراقبت از کودکان خود نیازمند اند. حذف این حوزه از حوزه ی کارهای باراور حماقت محض است و نشان از عدم فهم تئوری های عمیق مارکس است. کاری که پست مدرنیسم این دراویش و عرفای قرن با مارکسیسم کرده اند، تنها در چارچوب ویرانی عقل لوکاچی می توان جا داد.

گزارش از استثمار وحشیانه ی شخص خودم

در اواخر سال 2015 ابتدا به صورت داوطلبانه و به مرور به عنوان مترجمی که در ازای کار مزد دریافت می کند، در یک موسسه به اسم „مرکز مستقل مشاوره برای پناهجویان“ که یک ائتلاف از کاریتاس (ان جی اوی وابسته به کلیسای کاتولیک) و دیاکونی (ان جی اوی وابسته به کلیسای پروتستان) شروع به کار کردم. شرایط کاری در اوایل طاقت فرسا بود. ساعت ها بدون یک ثانیه استراحت، همچون فاحشه یی از اتاقی به اتاق دیگر می دویدم و به زبان های مختلف برای پناهجویان از کشورهای مختلف ترجمه می کردم. بعضی از روزها شش ساعت بدون استراحت ترجمه می کردم و زمانی که به منزل بر می گشتم، یک لاشه ی از خودبیگانه یی بودم که هزاران جریان خشونت و کشتار همچون کابوسی جلو چشمم بود.
ترجمه برای کسانی که خانواده هایشان توسط فاشیسم اسلامی داعش محصول غرب قتل عام شده و گردنشان زده شده بود و یا توسط طالبان در جلو چشم دیگر اعضای خانواده به گلوله بسته شده بودند، برایم بیش از اندازه سخت بود. بارها هنگام ترجمه زمانی که وضعیت کودکان پناهجوی قربانی خشونت پلیسی و دولتی را می دیدم، شروع به گریه کردم.
کلیسا این مافیای خون اشام هم تنها به دنبال پول خودش بود. جان و سلامت روحی ما برای این جنایتکاران فاشیست و امپریالیست، به اندازه ی پشه یی ارزش نداشت. بارها به این وضعیت برده دارانه اعتراض کردم، از این ان جی اوهای خون اشام انگل درخواست می کردم، که وضعیت کاری ما را بهبود بخشند، از انان درخواست می کردم که ما حداقل یک سندیکای مترجمان داشته باشیم. این وحوش جنایتکار و خون اشام به هیچ کدام از مطالبات و خواسته های ما جواب نمی دادند. این مساله تا جایی پیش رفت که من ناچار شدم به صورت شخصی با تمام مترجمان صحبت کنم و از انان درخواست کنم، دست به اعتصاب بزنند و مطالبات خود را به صاحب کار بگویند.
کل مطالبات ما به همراه تشریح وضعیت در چند صفحه به صورت یک متن به رئیس این سازمان و در واقع صاحبکار تقدیم شد. با دیدن انتقادات رادیکال و کمونیستی ما به این وضعیت برده دارانه، فورا من و سه نفر دیگر را از سر کار اخراج کردند و اعلام کردند که هر کس این را امضا کرده است یا بخواهد امضا کند اخراج می شود.
ما این مساله را به رسانه های المانی زبان کشانده و به صورت قانونی علیه این مافیای فاشیستی اقدام کرده اییم و تلاش می کنیم انان را به بیدادگاه ارتجاعی المان بکشیم و همزمان با مبارزات خیابانی افساری بر پوزه ی این سازمان ها که با قدرقدرتی مافیایی و انحصاری کردن فعالیت های خدماتی در دست کلیسا و ارائه کمک های سرکوبگرانه به پناهجویان موسوم به حقوق بشر را پیش می برند، زده و اگاهی طبقاتی را در سطح هر چند کوچک به جامعه منتقل کنیم.

حسن معارفی پور
05.08.2019

یک روشنگری در رابطه با کمپین نه به اعدام سیاوش محمودی

حسن معارفی پور
از انجاییکه من بنا به اعتمادی که به دکتر قراگوزلو و محمد عبدی پور دارم و حضور فعالانه ی هر دو را در جریان „کمپین نه به اعدام سیاوش محمودی“ دیدم، لازم دانستم از این کمپین به طور جدی حمایت کنم و از دوستان و رفقای خود بخواهم که در واریز کردن پول دیه برای جلوگیری از اعدام یک نوجوان محکوم به اعدام به خاطر قتل یک انسان متجاوز و جنایتکار تلاش و کوشش نهایی خود را به عمل بیاورند و در اسرع وقت در حد توان خود مبالغی هر چند ناچیز را واریز کنند. درخواست من از جانب تعدادی از رفقا از کشورهای مختلف اروپایی جواب مثبت گرفت و تعداد مشخصی همکاری کرده و همچنین تعدادی از رفقا قول همکاری و واریز کردن پول بین دویست تا پانصد یورو را در روزهای اتی دادند. این نوع همبستگی انسانی در نوع خود بی نظیر است و باید با تمام قدرت از ان حمایت شود. مساله یی که برای من تعجب اور بود، اعلام پایان کمپین از جانب محمد عبدی پور با اعلام این خبر که پولی که قرار بود بابت دیه پرداخت شود جمع اوری شده است، این در حالی بود که چند ساعت قبل از پایان کمپین خود محمد عبدی پور به من اطلاع داده بودند که ما به 160 میلیون تومان دیگر برای نجات جان سیاوش نیازمندیم. مساله یی که تعجب من را برانگیخت این بود که چطور ممکن است در این بحران اقتصادی مبلغ 160 میلیون تومان جمع اوری شود، لذا تصمیم گرفتم که با خانواده ی سیاوش تماس بگیرم و در مورد درستی یا نادرستی این خبر سوال کنم. برادر سیاوش به من گفت که تاکنون سی میلیون تومان جمع شده است و پایان فراخوان کمپین از جانب محمد عبدی پور به ضرر این خانواده است و ممکن است باعث مرگ سیاوش شود. من در اینجا کپی پیام های برادر سیاوش را می اورم تا مساله برای همه روشن باشد.
„یه اقایی به اسم محمد علیزاده تازه برادرش اززندان ازاد شده وحکم اعدام داشت بهش رضایت دادن ازاد شد ودر اداره حمایت از زندانیان سقز گفت که شماره کارت خودتونو بدید من تبلیغات میکنم تا دیه برادرت جور بشه_مادرم شماره کارت داد ویک روز بعدش گفتن اون کارت عابربانکو بیارید همراه با رمز بانکی تحویل اداره بده تا موجودی حساب معلوم بشه. مادرم کارتو تحویلشون داد تقریبا ۳۰میلیون جمع شده گفتن شماره کارت محمد علیزاده ویکی از کارمندان اداره هم پخش کردیم تا اوناهم جداگانه پول جمع کنن خلاصه امروز خونه نبودم وقتی اومدم خونه گفتن محمد علیزاده اومده اینجا وازمادرم فیلم گرفته ومادر پیر وبی سوادم باگریه جلو دوربین تقاضای کمک کرده وقتی اینو شنیدم ناراحت شدم رفتم پیش محمد علیزاده گفتم لطف کن اون فیلمو پاک کن وپخش نکن_اگه میخواستیم این کارو بکنیم خیلی وقت پیش خودمون این کارو میکردیم محمد علیزاده عصبانی شد گفت اگه اینجوریه کارو متوقف میکنم واون مقدار پولی که جمع شده رو ازتون میگیریم شرمنده من اسمشو اشتباه گفتم عبدی پور درسته ادم خوبیه ولی امروز این جوری از ما ناراحت ش نمیگم کلاه برداره یا نیست چون نمیشماسمش تهمت نمیزنم اما چند روز پیش گفت حدوپ ۷۰تومان جمع کرده امروز گفت پولی بهتون نمیدیم اون ۳۰تومان پول که توحساب مادرته اونم نمیدیم بهتون حالا اطلاعیه داده که دیگه مردم پول به حساب ما واریز نکنن فقط بخاطر همین که من گفتم اون فیلم که ازمادرم گرفتی رو حذف کن. اگه باهاش حرف بزنی ممنون میشم البته توکارت خودش ویکی دیگه از همکارانش پول جمع شده ونمیگن چقده وبه ماهم نمیدن والا امروز بامن دعوا کرد حتی توماشین گفت میزنم تودهنت حالا شما میخوای چکار کنی که کار درست بشه اگه من اطلاعیه بدم کسی اطلاعیه منو نگاه نمیکنه بخاطر اینکه من گفتم اون فیلمو که از مادرم گرفتی پخش نکن اونم اطلاعیه داده که پول ندن خدا شاهده الان پدرومادرم بامن دعوا دارن میگن گفته پول خیلی جور شده و من خرابش کردم شاید یک شماره کارت دیگه بده مطمین باشید استعلام همون حساب بانکی که پخش کرده رو بذاره فیسبوک گفته بود فردا قراره ۲۰میلیون دیگه هم بریزن به حسابش والا من نمیشناسمش بخدا هیچوقتم نمیگم ادم بدیه دقیقا همین کارا پیش اومد که عرض کردم اومده بود یک برگه داده بود دست مادرم واونم باگریه تقاضای کمک کرده بود عبدی پور هم ازش فیلم گرفته بود که پخش کنه همین که اینارو شنیدم بخدا زنگ زدم بهش ورفتم پیشش گفتم اگه میشه اون فیلمو پاک کن دلمون نمیخواد فیلمی از مادر بیچارم پخش بشه_همین جوری که تاحالا پول جمع شده لطف کنید ادامه بدید بخدا این حرف من بود درجواب حرفش بمن گفت خفه شو بیغیرت اگه غیرت داشتی تاحالا کاری برای برادرت میکردی بعد گفت بزنم تو دهنت.منم که بچه نیستم ۳۰سال سن دارم بهم برمیخوره_اما بخدا قسم بازم احترامشو نگه داشتم گفتم پاکش کن راضی نیستم فیلم پخش بشه واز ماشینش پیاده شدم ورفتم این حرفارو جلو پدرم بهم گفت ازخودش بپرس اگه غیر ازاین بود هرچی میخوای بهم بگو کارت بانکی مادرمو گذاشته پس کارت بانکی خودش چی میشه مادرم که پیره گناه داره توی این سن وسال باگریه فیلمش پخش بشه بخدا من یکی از غصه دق میکردم. میدونم بهتر بود اما من یکی حاضرم روزی صدبار اعدام بشم ولی مادرم پیش مردم گریه نکنه.“ (این پیام ها به صورت تیکه تیکه از واتس اپ توسط برادر سیاوش محمودی برای من ارسال شده است)
در اینجا لازم دانستم اصل پیام را بیاورم، تا برای مردم قضیه روشن شود. ما از یک طرف با این پیام طرف هستیم که در پشت پخش نشدن فیلم مادر مردسالاری و غیرت کوردی خوابیده است و از طرف دیگر با گزارشی که محمد عبدی پور نوشته و من ان را در اینجا کپی می کنم.
„شاید برای افرادی جای سوال باشد که چرا پایان کمپین نه به اعدام سیاوش محمودی اعلام شد .
لازم میدانم آنچه امروز باعث اعلام پایان کمپین گردید طی این گزارش به اطلاع عموم برسانم
دوستان موقعیکه خانواده سیاوش محمودی به مامراجعه کردند درلحظه اولیه گفتند که ازخودشان یکصد میلیون تومان دارند وگفتند درجهت تامین دیه یاریمان کنید ماهم باتوجه به اینکه مخالف اعدام بودیم ودرراستای انسانیت قول دادیم که کمپینی درراستای کمک مالی راه اندازی کنیم بامشورت بادوست عزیزی وزحمت بیانیه ی اعلام موجودیت کمپین راه اندازی شد ودوستان زیادی دراین راستازحمتهای فراوانی کشیدند به گونه ای که تابه امروز حول وحوش هشتادمیلیون تومان از داخل وخارج جم آوری گردیده است .اما کسانی بودند وبرایشان جای سوال بود که چرا اعضای خانواده سیاوش درهیچ جایی به جز شماره حساب خانم نسرین شریف زاده هیچ اثری از آنان نیست باتوجه به نادیده نگرفتن درخواست دوستان سوال کننده وظیفه خود دانستیم که خواست دوستان راتامین کنیم همراه یکی ازدوستان به خانه پدری سیاوش مراجعه کردیم بعداز احوال پرسی گفتم خیلی خوب پیش رفته ایم حالا باپول خودتان ۱۸۰میلیون تومان پول داریم امیدواریم پول به دویست میلیون تومان برسدوباچندین نفرمعتمد به خونه مقتول برویم وبااون مبلغ رضایت بگیریم. درکمال ناصادقی پدر سیاوش گفت ما۱۰۰میلیون تومان نداریم پنجاه میلیون داریم اونهم خانمم احتیاج به عمل جراحی به مبلغ پانزده میلیون تومان داردوهمچنین خودم مریضم وبچه هایم بیکارند شایدبتوانم بیست میلیون ازاون پنجاه میلیون تومان ازخودم بدم. گفتم مرد حسابی چراروز اول نگفتی بیست میلیون تومان ازخودم میدم گفت اگه میگفتم بیست میلیون دارم شماها اقدام به کمپین نمی کردی. گفتم اوکی گرفتم ولی روز اول هم من به عنوان فردی از اعضای کمپین به پدرومادر سیاوش قول داده بودم درنهایت تلاش خود از ۳۰تا ۵۰میلیون تومان روی ماحساب کندولی خوشبختانه دوستان ما خیلی تلاش کردند وبیشتر از اون مبلغی که قول داده بودیم جمع کردند وبا درمیان گذاشتن خواست دوستان ازخانم شریفزاده خواستم باصداوتصویر خودش از مردم تقاضای کمک مالی جهت تامین دیه فرزندش کندوتصویرش راظبط کردم ودرکان گروه تلگرامی برای چند لحظه ای قرار گرفت فورا از طرف فرزندش که تازه رسیده بود خونه به من زنگ زدوگفت چرافیلم مادرم درتلگرام است نباید هیچ کس مادرم راببیند وماراضی نیستیم منم گفتم باشه برمیدارم برداشتم بعد از چند دقیقه دیگر همان شخص تماس گرفت واومد پیش من وشروع کرد به صحبت کردن وگفت ما گدانیستیم وتلگرام جای بچه است ومن فردا از کانال تلگرامی شکایت میکنم وچیزهای دیگری….منم گفتم همین الان گروه رامی بندم ومطمن باش گروه را می بندم وخوشبختانه پولها همه توحساب مادرت واریز شده است بعدا هم مادرش وهم پدرش تماس گرفتند که فیلم حذف شود منهم درجواب آنان گفتم چگونه شما پول میخواهید ولی حاضر نیستید حتی فیلم کوتاهی داشته باشی. پس ماهم حاضر به ادامه کمپین نیستیم وقولی که از اولین روز دا ده ایم بیشتر جمع آوری شده است پس همین الان پایان کمپین نه به اعدام رااعلام میکنم سرانجام پایان کار کمپین رااعلام نمودم در ضمن شاید دوستانی باشند که پول آنان تکلیفش چه میشود دوستان همچنان که قبلا نیز اعلام شده است مبلغی توسط دوستمان کاک سلطان تحویل صرافی شده وهنوز به حساب مادرسیاوش واریز نشده ومبالغی نیز در دست چندین نفرازمعتمدین شهر سقز است که حدودا ۲۳تا ۲۵میلیون تومان میباشد که تاشنبه واریز میشود باواریز شدن این دومبلغ پرینت حساب خانم شریف زاده دراختیار عموم قرار میگیرد ناگفته نماند حساب خانم شریف زاده درکنترل اعضای کمپین است.
لازم به توضیح میدانم از تمام کسانیکه دراین چندروز شرکت فعال داشته اند تشکر کنم ودرپایان بابت تاخیر این نوشته معذرت خواهی میکنم
اگرچنانچه کسانی سوالی داشتند درخدمت هستم
به درود رفقا“ (برگرفته از صفحه ی فیس بوکی محمد عبدی پور)
در اینجا ما با یک سوء تفاهم کشنده سر و کار داریم. این سوء تفاهم به هیچ وجه بر سر این نیست که عبدی پور خواسته سر این خانواده شیره بمالد یا پولی که برای نجات سیاوش در حال جمع اوری است بالا بکشد. من چند سالی است با محمد عبدی پور تماس دارم و از رفقای مشترکمان از امنیت و سلامت او در زمینه ی مسائل مالی و غیره باخبر شدم و از این بابت نگران نیستم. انچه پیش امده است یک مساله ی فرهنگی است. اینجا فرهنگ ارتجاعی و فئودالی اسلامی کوردی در مقابل فرهنگ مترقی قرار می گیرد. عبدی پور و دیگر رفقا در کمپین ده ها برابر خانواده ی سیاوش برای نجات جان سیاوش تلاش کرده اند، این در حالی است که خانواده ی سیاوش با جان فرزندشان بازی می کنند و در روز روشن دروغ می گویند. ابتدا به عبدی پور می گویند که صد میلیون دارند، بعد صد میلیون به پنجاه میلیون کاهش پیدا می کند و بعد بیست و پنج میلیون و پدر خانواده می خواهد این بیست و پنج میلیون را برای بیماری همسرش و نه جان پسرش هزینه کند. انچه برای من روشن است تقابل دو فرهنگ است که سال هاست در حال جنگ هستند. فرهنگ مترقی چپ و کمونیستی در کردستان هیچ گاه با فرهنگ اسلامی و مردسالارانه سر آشتی نداشته و نخواهد داشت. بی گمان فرهنگ غالب که یک فرهنگ منسوخ قرون وسطایی امیخته به چانشی اسلام و ناسیونالیسم است، بر روی فرهنگ مترقی تاثیر گذاشته و همیشه سعی کرده فرهنگ مترقی سوسیالیستی را به عقب براند.
مساله ی مهمتر از مساله ی فرهنگی مساله ی حقوقی قضیه است. اگر در اروپا شما مورد تعرض قرار بگیرید و کسی قصد تجاوز یا کشتن شما را داشته باشد، می توانید او را بکشید، بدون اینکه زندان یا اعدام شوید. در این قوانین بربریستی هم چنان اجرا می شوند و در بسیاری از مواقع جای قربانی و جلاد بر طبق قوانین فاشیستی و اسلامی عوض می شوند.
از نقطه نظر فلسفه ی حق حماقت انسان ها و یا اختلاف فرهنگی نمی تواند مانعی باشد که انسان های احمق به بردگی گرفته شوند، اعدام شوند یا از حقوق و آزادی و برابری خود محروم شوند. ما کمونیست ها از این فلسفه ی حق دفاع می کنیم. بنابراین برخورد احساساتی و غیرعقلانی به مسائل را نه تنها درست نمی دانیم، بلکه ان را در خدمت اجرای قوانین ارتجاعی می دانیم. از نقطه نظر فلسفه ی حق من برخورد محمد عبدی پور در مورد پایان دادن به کمپین با اعلام خبر دروغین „جمع شدن پول“ را کاری ضد اخلاقی، ضد حقوقی و در چارچوب نابودی عقلانیت مورد نظر ما می دانم و باید این برخورد احساسی با تمام قدرت نقد شود. این عمل محمد عبدی پور می تواند عملا مانع جمع شدن پول دیه شود و جمع نشدن پول دیه به قتل سیاوش خواهد انجامید. لذا لازم است از این زوایه عبدی پور را به شدت نقد کرد و در نقد هیچ نوع سازشی حتی با نزدیک ترین رفقا را لحاظ نکرد.
اشتباه دیگر عبدی پور این است که از طریق کمپین دفاع از زندانیان سیاسی ظاهرا همانطور که برادر سیاوش می گوید شماره حساب یا شماره حساب های دیگری را اعلام کرده است. این عمل اگر حتی بر اساس ضرورت شکل گرفته باشد، نوعی بی اعتمادی را نزد افکار عمومی دامن می زند. درست کردن یک هیئت نظارت انتخابی بر ورودی و خروجی های شماره حساب مادر سیاوش بهترین گزینه است. اعلام کردن روزانه ی پول های جمع شده باید با شفافیت کامل صورت بگیرد. اینکه خانواده ی سیاوش بخواهند تمام سیصد میلیون تومان را از مردم بگیرند و در صد میلیون تومانی که خودشان قول داده بودند، جور کنند، صرفه جویی کنند، عملا در بازی بیزنس با خون پسرشان قرار گرفته اند. کاری که ما اجازه ی ان را نمی دهیم. کسب وکار با اعدام سال هاست توسط جریان نئوفاشیستی اکس مسلم در آلمان و اوباش وابسته به حزب کمونیست کارگری ایران-جریان تقوایی به پیش می رود. کاری که از بنیاد ضد انسانی است و ربطی به مبارزه علیه اعدام ندارد. من به شخصه این گونه برخوردها را چه از جانب خانواده ی زندانیان و چه جریانات سیاسی و غیره صورت بگیرد، به عنوان یک عمل ضد بشری محکوم می کنم.
مساله ی دیگر ضروت اعلام کمپین جدیدی متشکل از چهار نفر معتمد جامعه است که سابقه ی مبارزاتی پاکی دارند. وقتی عبدی پور کمپین را تمام شده اعلام می کند، لازم است برای جلوگیری از اعدام سیاوش کمپین دیگری را اعلام کرد، در غیر این صورت حماقت خانواده ی سیاوش و لجاجت محمد عبدی پور می تواند به مرگ سیاوش بیانجامد. اتفاقی که نباید بیفتد.

13.12.2019 هایدلبرگ آلمان

درباره ی ترجمه ی دانشنامه ی تاریخی انتقادی مارکسیسم

با کمال تاسف باید به تمام رفقایی که در پروژه ی ترجمه ی دانشنامه ی تاریخی انتقادی مارکسیسم همکاری کرده و می کنند اعلام کنم، که „انستیتوی برلین برای تئوری های انتقادی“ در تاریخ 3.12.2019 از طریق رفیق مسئول سرپرستی ترجمه ی دانشنامه به زبان های مختلف به من اعلام کردند که انستیتو و بنیاد رزا لوگزامبورگ توانایی پرداخت سالانه بیش از 2000 یورو برای ترجمه ی دانشنامه ی تاریخی انتقادی مارکسیسم به زبان فارسی را ندارند. دلیل این مساله بحران مالی ایی است که انستیتوی تئوری های انتقادی در سال های اخیر با ان دست و پنجه نرم می کند. بحرانی که مانع چاپ شدن دانشنامه به صورت کاغذی به زبان آلمانی هم شده است. انتشارات ارگومنت که به صورت مستقیم با این انستیتو در ارتباط است، کتابفروشی آرگومنت را به خاطر بحران مالی در برلین دو هفته پیش برای همیشه بست. در شرایط فعلی انستیتوی تئوری های انتقادی ده ها هزار یورو (چند صد هزار یورو) بدهی مالی دارد، بدهی هایی که باید پرداخت شوند تا انتشارات ارگومنت دوباره روی پای خود بایستد. در یکی دو سال اخیر این بحران خود را در شکل بحران در انتشار فصل نامه ی داس آرگومنت نشان داده است. داس آرگومنت مدت بیش از دو سال است با کمبود نیرو و مقاله و بحران مالی برای چاپ فصل نامه روبرو است و این فصل نامه دیگر به صورت منظم مانند سابق منتشر نمی شود، به خاطر همین مساله انستیتو توانایی مالی خود را برای حمایت مالی کتاب فروشی آرگومنت در برلین از دست داد و این کتاب فروشی دو هفته پیش برای همیشه بسته شد.

بنیاد رزا لوگزامبورگ قرار بود برای ترجمه ی دانش نامه ی تاریخی انتقادی مارکسیسم به زبان های مختلف در سال 200 هزار یورو هزینه کند، اما ظاهرا این بنیاد به خاطر کمک های مالی دیگری که برای برگزاری کنگره ی بین المللی مارکسیسم و غیره می کند، هزینه را کاهش داده است و تصمیم گرفته است برای ترجمه ی چینی، انگلیسی، اسپانیولی، پرتغالی، ترکی و زبان های دیگر مبلغ بیشتری هزینه کند. دلیل اینکه بنیاد رزا لوگزامبورگ هزینه ی زیادی برای ترجمه ی فارسی اختصاص نمی دهد، را باید در دیدگاه های اروپا محورانه ی حاکم بر بنیاد رزا لوگزامبورگ، بروکراتیزه شدن این نهادهای „چپ“، انتگره شدن در منطق بورژوایی و همچنین حاکم نبودن منطق انترناسیونالیسم پرولتری بر دیدگاه دست اندرکاران بنیاد رزا لوگزامبورگ است.

 بنیاد رزا لوگزامبورگ از یک طرفل به شکل دولت های بورژوایی فعالیت می کند و از طرف دیگر گرایشات موجود در این بنیاد متشکل از گرایشات „آنتی امپریالیستی“ پرو روس و پرو رژیم ایران و گرایش آنتی دویچ، یعنی پرو اسرائیلی و پرو صهیونیستی است. این مسائل باعث می شود که علیرغم تلاش های شبانه روزی خود من و رفقای دیگری که در کار ترجمه ما را همکاری کردند، بنیاد رزا لوگزامبورگ هزینه ی زیادی برای ترجمه ی این اثر سترگ به زبان فارسی اختصاص ندهد. انستیتوی تئوری های انتقادی به من اعلام کردند که برای ترجمه ی دانشنامه به زبان انگلیسی و چینی مبلغ زیادی را اختصاص می دهند و برای اسپانیولی سالی 5000 یورو، لذا برای زبان فارسی بیش از 2000 یورو نمی توانند در سال پرداخت کنند.

البته این برای ما به معنی پایان گفتگو با انستیتو نیست. ما گفتگوی خود را با انستیتوی تئوری های انتقادی برلین و همچنین بنیاد رزا لوگزامبورگ در تاجیکستان و بنیاد رزا لوگزامبورگ در برلین به پیش خواهیم برد و تمام تلاش مان را خواهیم کرد، که این پروژه ی بزرگ را با موفقیت به سرانجام برسانیم و از انان پول بیشتری بابت ترجمه بگیریم. در کنگره ی بین المللی مارکسیسم در ماه مه سال 2020 بار دیگر این مساله را روی میز انستیتوی برلین برای تئوری های انتقادی خواهم گذاشت و تمام تلاش خود را به کار می گیرم، تا بتوانم انان را قانع کنم که ترجمه ی این دانشنامه به زبان فارسی در شرایط فعلی ضروری است و باید حمایت شود. تاکنون تا جایی که من اطلاع دارم 21 مقاله از این دانشنامه ی سترگ را ترجمه کرده اییم و ترجمه ی مقالات دیگر، مقالاتی که برای اوضاع فعلی در ایران ضروری هستند ادامه پیدا خواهد کرد. ما این کار را بدون گرفتن کمک هزینه برای ترجمه به پیش خواهیم برد.

از انجایی که من مسئولیت سرپرستی ترجمه ی این اثر سترگ را به عهده گرفته ام و رفقای زیادی در کار ترجمه و ویرایش متون با ما همکاری کرده و می کنند، لذا لازم دانستم گزارش اخرین وضعیت ترجمه را و گفتگو های خود با نهادهای مختلف مرتبط با این ترجمه را با همگی شما در میان بگذارم.

در شرایط فعلی می توانیم این دو هزار یورو را از انستیتو بگیریم، تا بتوانیم در اینده پول بیشتری از انان بگیریم. رفقایی که بیشترین ترجمه را کرده اند، می توانند یک صورت حساب بین 300 تا 500 یورو بنویسند، شماره حساب بانکی و کد مالیاتی و و دیگر مشخصات خود را ارسال کنند، تا من ان را به انستیتو داده و انان در اولین فرصت پول را دریافت کنند.

از تمام رفقایی که در این پروژه تاکنون با ما همکاری کرده اند، صمیمانه تشکر می کنم و دست همگی را به گرمی می فشارم.

با احترام

حسن معارفی پور

هایدلبرگ 05.12.2018

Die Revolution und Konterrevolution im Iran

Analyse über die verkehrte Revolution 1979 und ihren aktuellen Ausbruch

Was momentan im Iran passiert, ist mehr als nur ein „Aufstand“. Die Aufstände, die vor 2 Jahren im Iran ausbrachen und seitdem nie ganz verschwunden waren, sondern in anderen Formen des Widerstands weitergeführt wurden, leben seit Freitag, dem 15.11.2019 mit neuer Radikalität und Entschlossenheit wieder auf. Wie ein Vulkan unter dem Meer schleudert der Aufstand alle Wut über die Zustände im Iran an die Oberfläche der Gesellschaft. Der Auslöser dieser Aufstände war die Erhöhung des Benzinpreises über Nacht um 200%, aber die eigentlichen Gründe für den Ausbruch liegen tiefer: in 40 Jahren Unterdrückung und brutaler Ausbeutung insbesondere der Arbeiter*innen und Besitzlosen, in brutalen Einschränkungen der individuellen und gesellschaftlichen Freiheit – der Meinungsfreiheit, freien Sexualität, das Recht auf Konsum von Alkohol etc. und Verwirklichung des Absolutismus– und in der Verfolgung, Vertreibung und Auslöschung der oppositionellen Menschen und Parteien. Die jetzigen Aufstände gehen über alle Aufstände der letzten 40 Jahren im Iran hinaus, indem sie die Macht des bonapartistischen Staates im Iran zerschlagen und eine andere Form der Herrschaft verwirklichen wollen.

Historische Analyse der Revolution und Konterrevolution im Iran

Ausgangspunkt dieser Unterdrückung und Ausbeutung ist die Zerschlagung der linken, radikalen Revolution der Arbeiterklasse 1979 durch die faschistoide, islamische Konterrevolution, die sich selbst als revolutionär darstellte und durch populistisch-demagogische Propaganda den Boden für die Machtübername der faschistischen Islamisten ermöglichte. Die neue provisorische Regierung im Iran begann direkt nach der Machtübernahme einen zerstörerischen 8-jährigen Krieg gegen das Baath-Regime im Irak, um eine Krisensituation zu kreieren, in der jede Opposition als eine Gefährdung der „nationalen Sicherheit“ delegitimiert und sofort zerschlagen werden konnte. Das übergeordnete Ziel des Krieges war, dem Iran eine imperialistische Herrschaft in der Region zu sichern. Khomeini drückt das so aus: „Der Weg nach Jerusalem führt durch Kerbela“, was so viel bedeutet wie: „Wenn wir Jerusalem erobern wollen, müssen wir unterwegs den Irak besetzen“. Der vorgeschobene Grund für diesen Eroberungszug war die Verbreitung der schiitischen Religion als „wahren“ Islam. Der Islam wurde als Legitimationslehre für die imperialistische Angriffe und die Erweiterung des Kapitals benutzt. Die Analysen, die das iranische Regime als vorkapitalistisch oder den Islam als eine Ideologie darstellen, die mit dem Kapitalismus nicht vereinbar sei, entbehren jeder wissenschaftlichen und empirischen Grundlage. Wir haben deutlich gesehen, dass der Islam sich sowohl im Iran als auch in den Ländern wie Indonesien, Türkei und sogar Saudi-Arabien an die brutalsten Formen des Kapitalismus (Neoliberalismus und Faschismus) angepasst hat. Das iranische Regime ist durch die konterrevolutionäre Bourgeoisie an die Macht gekommen und konnte nur überleben, indem es sich an die Logik der kapitalistischen Herrschaft und imperialistischen Weltpolitik anpasste und selbst zu einem Pol des regionalen Imperialismus wurde. Den erste Versuch eines imperialistischen Kriegs machte das iranische Regime am Anfang der Machtübername durch die faschistoide Konterrevolution, die wir „Khomeinismus“ nennen.
Mit dem imperialistischen Krieg gegen den Irak unter Saddam Hossein begann auch der innerstaatliche Krieg gegen jede Opposition. Besonders mit den Angriffen auf den kommunistischen Widerstand in Kurdistan, im Nordiran am Kaspischen Meer in Türkmen Sahra und im Süden bei Shiraz bei der türkischen Nomaden-Minderheit Ghachghai wurde der letzte Atem der eigentlichen Revolution ausgelöscht. Kurz danach wurden alle Räte in den Fabriken kriminalisiert und die Kontrolle der Arbeiter*innen über die Produktion bis 1982 endgültig aufgehoben. Die Räte wurden umbenannt in „Islamische Räte“ (Khane Kargar und Shoraei Islamie Kar) und alle Linken und Kommunist*innen der Räte der Arbeiter*innen festgenommen oder ausgelöscht. Im Frühling 1982 fing die erste Massenauslöschung an. Tausende Volksmudschahedin und Mitglieder linker Parteien wurden ermordet. Diese brutale Auslöschung der oppositionellen Menschen dauerte von diesem Frühling 1982 bis Sommer 1988 an und kostete mehr als 100.000 Menschen ihr Leben. Der Genozid erreichte seinen Höhepunkt im Sommer 1988, als 5000 Menschen innerhalb weniger Wochen ohne Gerichtsverhandlung vernichtet und mithilfe von Baggern in Massengräbern in Khavaran beerdigt wurden.
Auch die sogenannten linken Parteien wie die Tudeh-Partei, Aksariat (Organisation der Volksfedajin als angeblich größte „sozialistische“ Partei des Iran) und andere kleine Parteien und Gruppen, die die Sowjetunion unterstützt hatten, und mit ihrer Propaganda, Strategie und Taktik ihren Beitrag zur Machtübernahme des faschistischen, islamischen Regime leisteten, wurden im Jahr 1984 verboten. Ihre Mitglieder und Zentralkomitees kamen ins Gefängnis und die Anführer verrieten viele ihrer Anhänger, die dann brutal gefoltert und an die Wand gestellt wurden. Die verräterischen Anführer wurden dazu gezwungen, sich im Fernsehen öffentlich zu ihrer Bekehrung zum Islam zu bekennen und Kommunismus und Islam als zwei Seelen in einem Körper darzustellen.
Das sich errichtende islamisch-faschistische Regime bekämpfte aber nicht nur jeden parteilich und gewerkschaftlich organisierten Widerstand, sondern vor allem auch die Frauen, die im Widerstand eine wesentliche Rolle spielten und sich mit Waffen gegen ihre Unterdrückung wehrten, während die Frauenbewegung in Europa zusehends in Kompromisse und Kooperation mit den Herrschenden ging. Die starke Position der Frauen stellte für das neue Regime eine besondere Gefahr dar, die es mit der brutalsten Gewalt und langfristigen Unterdrückung zu bannen versuchte. Die Attacken auf Frauen breiteten sich in brutalster Weise in Form von Säure-Angriffen nach dem 8. März 1980 durch verschiedene Vertreter des Regimes wie Sepah Pasdaran („Revolutionsgarde“) und Basidsch-e aus und zerschlugen die progressive Frauenbewegung. Tausende Frauen, die für die Emanzipation von der Monarchie und Barbarei des Islam auf die Straße gegangen waren und den Zwang der Hijab ablehnten, wurden angegriffen. Tausende Frauen aus der kommunistischen Bewegung, die die Führung der Bewegung zur tatsächlichen Emanzipation übernommen hatten, wurden inhaftiert und mit der Legitimation der islamischen Gesetze vor ihrer Tötung von den Funktionären des Staates vergewaltigt. Die Hijabpflicht wurde für Mädchen ab dem Schuleintritt eingeführt, das Recht auf Scheidungen und aufs Reisen wurde Frauen genommen. Wer sich den Sharia-Gesetzen nicht beugte, wurde mit Säure attackiert, in der Öffentlichkeit ausgepeitscht, gesteinigt oder anders hingerichtet. In dieser barbarischen Zeit, in der der islamische Faschismus die Menschheit und die Menschlichkeit zerstörte, in der Frauen in Gefängnissen vergewaltigt und Oppositionelle im Genozid vernichtet wurden, rechtfertigte die postmoderne poststrukturalistische Ideologie in den westlichen Ländern diese Barbarei des Faschismus als „Multikulturalismus“ und erklärte sie zur kulturellen Eigenheiten, die nichts mit Westen zu tun hätte und daher auch nicht kritisiert werden dürfte. Michel Foucault als einer der Vordenker der Postmoderne und des französischen Poststrukturalismus unterstützte Khomeini nicht nur, sondern sprach auch über die Spiritualität der schiitischen Religion und die Abschaffung der Hierarchie unter den Mullahs. Er besuchte Khomeini in Ghom und berichtete von dieser Begegnung mit Begeisterung. Nachdem er bei einem schweren Unfall im Iran vergleichsweise glimpflich davongekommen war, erklärte er, dass nur die Spiritualität ihn hatte retten können. Der Mythos über Khomeini wurde unter den westlichen „Intellektuellen“ und „linken“ Parteien und Gruppen so stark verbreitet, dass viele Khomeini als anti-imperialistischen Charakter verstanden. Gleichzeitig wurde dieser Mythos durch die imperialistischen Medien stark propagiert.
Die Etablierung und Festigung des islamischen Faschismus im Iran ist einerseits Folge der globalen Neoliberalisierung der Wirtschaft. Unterstützt wurde sie vom westlichen neoliberalen Imperialismus im Zuge der anti-kommunistischen Bekämpfung der sozialistischen und linken Bewegungen, die der Sowjetunion nahestanden. Nach dem G7-Gipfel in Bonn 1978 wurde im Sinne der sogenannten Weltsicherheit hauptsächlich über den Iran und Japan geredet. Die Regierungschefs der westlichen Länder schlossen sich zusammen, um gemeinsam mit Khomeini ins Gespräch zu kommen und ihn als eine Alternative zur linken und kommunistischen Bewegung im Iran zu stärken. Mit der Unterstützung Khomeinis erreichten die imperialistischen G7-Staaten aber nicht nur, dass die sozialistische Opposition im Iran zerschlagen wurde, sondern auch die bis dahin starke sozialistische Bewegung im Irak. Khomeini war der einzige Machtstrebende, der den G7-Staaten den Krieg gegen den Irak versprach, der jede innerstaatliche Opposition schwächen musste. So konnten die G7-Staaten die Gefahr des Kommunismus im Nahen Osten bannen.
Khomeini versprach, die Unterdrückten zu unterstützen, auch den Kommunist*innen Freiheit zu gewähren und „das Geld vom Öl auf den Tisch der Arbeiter*innen zu bringen“, die Ungleichheit zu beseitigen. In seinem Treffen mit den größten Imperialisten schwafelte er zur Öffentlichkeit von seiner und deren anti-imperialistischen Haltung. Dieser Missbrauch des linken Diskurses durch den islamischen Faschismus hatte eine große Wirkung, indem Khomeini der linken Opposition den Boden unter den Füßen wegzog. Gleichzeitig behauptete er, die Wirtschaft gehöre „zum Esel“ (in die Mülltonne), um damit die Rückkehr zur Spiritualität zu propagieren und den Fortschritt im Rückschritt zu versprechen. Damit einher ging seine Propaganda für die Rückkehr in das Leben im Kleinen gegen die Moderne mit ihren bürgerlich-freiheitlichen Idealen des Westen.
Andererseits wurde durch die Propaganda der religiösen Stätte Hosseini Ershad die Ideologie des islamischen Faschismus als die Vertretung der Arbeiter*innen in der Bevölkerung verankert. Khomeini und seine Gefolgsleute griffen das falsche Bewusstsein in der Bevölkerung auf, dass der Zerstörung der Vernunft gleichkommt. Khomeini übersetzte die Ideologie in eine einfache Sprache und machte sie so einem noch breiteren Publikum zugänglich. In einer chauvinistischen und menschenverachtenden Weise sprach er von den „leidenden Arbeitern“ und betonte immer wieder: „Wir brauchen nicht das Materielle, wir brauchen nur unsere Spiritualität“. So ließ er die grundlegenden materiellen Nöte der Arbeiter*innen zu Nichtigkeiten schrumpfen und legitimierte die Aufrechterhaltung dieser Nöte. Mit diesen Aussagen konnte er die geistige und praktische Grundlage einer der brutalsten faschistoiden Formen von Herrschaft am Ende des 20. Jahrhunderts und Anfang 21. Jahrhunderts auf den Schultern der Arbeiterklasse durch eine Revolution von unten legen.
Die Revolution konnte nur mit dem Streik der Arbeiter*innen in der Ölindustrie und den dauerhaften Protesten zustande kommen. Die Islamisten richteten sich nie sich aktiv gegen die Monarchie im Iran. In der Zeit des Schah-Regimes wurden die Menschen wegen eines marxistischen Buches zum Tode verurteilt, aber die Islamisten hatten immer die Freiheit, ihre Bücher zu publizieren. Der Schah besuchte selbst Mekka und sogar Mossadegh verstand sich als liberaler Muslim. Mossadegh wird im Westen leider häufig als „progressiv“ oder sogar als „Sozialist“ dargestellt, obwohl er sowohl die Monarchie als auch den Islam unterstützte und seine Regierung den Widerstand der Besitzlose und Bauern und der Arbeiter*innen auf seine direkten oder indirekten Anweisungen hin zerschlug und mehrere Aktivist*innen der unterdrückten Klassen und teilweise Anhänger der Tudeh-Partei ins Gefängnis brachte. Mossadegh als ein Mann, der als ein „nationaler Charakter“ wie Jaml aldin Abdolnaser sowohl von nationalistischen kontrerevolutionären Kräften im Iran als auch von bürgerlichen und teilweise „linken“ Politiker*innen im Western sehr hochgeschätzt wird, verstaatlichte erst unter dem radikalen Druck von unten (von den Gewerkschaften und Arbeiter*innen) das Öl, obwohl die Verstaatlichung des Öls seit der Entstehung der Arbeiterbewegung in der Ölindustrie eine gerechte Forderung war, die schon 25 Jahr vor Mossadegh von der Arbeiter*innen unterstützt wurde. Nach dem Putsch gegen Mossadegh rutschte des Schah-Regime in eine Krise, die schließlich zur Revolution 1979 führte.
Die Analyse der Revolution im Iran 1979 kann nur aus der Perspektive der Kritik der politischen Ökonomie auf den globalen wirtschaftlichen und politischen Zusammenhang zwischen dem Block des Staatskapitalismus (des sogenannten Sozialismus) und dem imperialistischen Block des Westen in der Zeit des kalten Krieges gelingen. In der Zeit des kalten Krieges versuchte die Sowjetunion durch die Unterstützung reaktionärer, nationalistischer, religiöser und teilweise faschistischer Bewegungen und Strömungen, die sich als anti-imperialistisch und als „nationale Befreiungskämpfe“ darstellten, die USA und den westlichen imperialistischen Block zu schwächen. Dahinter steckte die Ideologie des „nationalen Weges zum Sozialismus“, die postulierte, nationale Befreiungsbewegungen würden automatisch zum „Sozialismus“, zur Partnerschaft mit der staatskapitalistischen Sowjetunion führen. Mit dieser mechanischen und stark vereinfachten Überzeugung leistete die Sowjetunion damit im Endeffekt einen Beitrag zur Etablierung der faschistischen Herrschaft in Ländern wie dem Irak, dem Iran und Syrien. Im Iran zeigte sich das mehr als deutlich, als die Konterrevolution, die sich als die Revolution darstellte, direkt nach der Machtergreifung eine neoliberale Politik einschlug. Gleichzeitig enttäuschte Khomeini auch die Hoffnungen der westlichen imperialistischen Staaten, er würde wie eine Marionette ihre imperialistische Politik im Iran fortsetzen. Kurz nach seiner Machtergreifung besetzten Khomeinis Anhänger die US-Botschaft in Teheran und schoben ihre Diplomaten in die USA ab. Doch selbst wenn die USA von Anfang an gewusst hätten, dass Khomeini kein weiterer Suharto (1965) oder Pinochet (1973) werden würde, hätten sie ihn sicherlich dennoch unterstützt, um die Entstehung eines sozialistischen Staats zu verhindern. Für diesen Zweck scheinen ihnen alle Mittel recht. Auch wenn kapitalistische Staaten Konflikte untereinander haben, gibt es doch zwischen allen kapitalistischen Akteuren ein gemeinsames Interesse, das über allen innerkapitalistischen Konflikten steht: Die Aufrechterhaltung der kapitalistischen Produktionsweise und Herrschaft. Deswegen kommen kapitalistische Staaten da zusammen, wo es ihnen darum geht, sozialistische Projekte zu zerschlagen, die zu einer anderen, nicht-kapitalistischen Produktionsweise führen und mit der Möglichkeit der Ausweitung auf andere Regionen die kapitalistische Produktionsweise gefährden. Sie versuchen also entweder, sozialistische Projekte brutal zu zerschlagen, oder sie in den Kapitalismus zu integrieren und sie so ebenfalls Schritt für Schritt zu vernichten. In Europa integrierte die Konterrevolution durch eine passive Revolution von oben (soziale Reformen) häufig die linke Opposition in den bürgerlichen Staatsapparat, ohne sie brutal zerschlagen zu müssen und gegen die Mitglieder der linken und kommunistischen Parteien mit einer Auslöschungspolitik wie im Iran, Chile oder Indonesien vorzugehen. Seit den ersten sozialistischen Bewegungen und Revolutionen wurde im Westen von der Sozialdemokratie und konservativen Parteien eine antikommunistische Politik betrieben gegen die kommunistischen Parteien, die sich nicht anpassen wollten.

Analyse der aktuellen Revolution und Konterrevolution

Das iranische Regime kam durch eine Krise an die Macht und konnte sich nie von dr Krise lösen: Es kam infolge des Zusammenbruchs der Monarchie an die Macht und kreierte die erste „eigene“ Krise mit dem Krieg gegen den Irak, der zu massiver Armut, Hunger und über einer Millionen Toten im Iran führte. Durch den Krieg gegen den Irak hatte das Regime einerseits eine „schöpferische Zerstörung“ verwirklicht (nach Schumpeter: die Krise mit einer Krise überwunden), andererseits fand das Regime darin die Legitimation für die Auslöschung des Herzens der tatsächlichen Revolution der Arbeiterklasse durch den Massenmord an Kommunist*innen und die Besetzung der kurdischen revolutionären autonomen Gebieten, in denen eine Art Rätedemokratie durch die Partei Komala aufgebaut worden war. Durch den Wiederaufbau und die Öffnung für die globale kapitalistische Wirtschaft kam der Iran in die Krise der neoliberalen Verschärfungen, in denen breite Lebensbereiche kommodifiziert und privatisiert wurden, was die Armut verschlimmerte und großen Unmut in der Bevölkerung schuf. Diese Krise führte der Iran fort in der Streichung der Subventionen auf Lebensmittel und in der Kommodifizierung aller Lebensbereiche, die viele Menschen sehr bitter zu spüren bekamen. Die Neoliberalisierung der Wirtschaft lässt das Regime mehr und mehr in eine Legitimationskrise inner- und außerhalb des Irans rutschen. So wurde es von einem faschistischen Regime mit Massenbasis zu einem bonapartistischen Regime mit islamisch-faschistischer Ideologie, das seine Massenbasis verloren hat und seine Herrschaft mit gewaltsamer Unterdrückung sichern muss. Es ist für die Bevölkerung eine fremde Macht geworden, die ihren Schatten und ihre Unterdrückung auf das Leben aller Menschen wirft. In der Zivilbevölkerung lassen sich kaum Teile finden, die das Regime noch unterstützen. Diese minimalen Teile werden von der Mehrheit der Gesellschaft als Verbrecher und Verräter gesehen.
Seit zwei Jahren herrscht eine besonders schwere Wirtschaftskrise im Iran, mit der die Legitimation des Regimes noch stärker in Frage gestellt wird. Dieser Wirtschafts- und Legitimationskrise versucht das Regime durch verschärfte Unterdrückung und Gewalt zu begegnen, wodurch es die Legitimationskrise aber nur noch weiter verschärft. Wenn das Regime den Menschen das letzte Stück Brot nimmt, müssen sie sich wehren, gehen in Massen auf die Straßen und versuchen, das Regime zu stürzen. Die Mehrheit der Bevölkerung im Iran hat nichts mehr zu verlieren. Deswegen greifen die Menschen Tankstellen und Banken an als Stellvertreterinnen des Kapitals, religiöse Stätten wie Moscheen und theologische schiitische Universitäten (z.B. Havza) als Symbole des Regimes mit seiner religiösen Selbstlegitimierung und schließlich Polizeistationen und Staatsvertreter*innen (Polizist*innen, Geheimdienstler*innen etc.) als Vollstrecker*innen der Staatsgewalt. Als nächster Schritt muss ein revolutionärer Ausbruch folgen. Die Bevölkerung muss sich die staatlichen Waffen zu eigen machen, indem sie sie aus Polizeistationen und anderen Orten entwendet, um sich gegen die brutale staatliche Gewalt verteidigen und sie schließlich zerschlagen zu können. Seit einigen Tagen schießen Sepah (die sogenannte Revolutionsgarde), Basidsch-e (eine paramilitärische staatliche Hilfspolizei) und Itela’at (Khameneis persönlich vertrauter Geheimdienst) in großen Teilen in zivil auf Demonstrierende und verteidigen mit allen Mitteln das Regime, das ihnen ihr Monopol in der iranischen und nah-östlichen Wirtschaft sichert. Die Armee und Ordnungspolizei verweigern in großen Teilen, auf die Bevölkerung zu schießen. Auch sie und ihre Familien leiden unter der wirtschaftlichen Krise. Zudem sind sie eher mit der allgemeinen Bevölkerung verbunden und die Armee ist traditionell eher liberal und unreligiös. Auch in Sepah gibt es aber viele Menschen in untergeordneten Positionen, die unter der gewaltsamen Hierarchie innerhalb der Garde leiden und nicht uneingeschränkt hinter der Zerschlagung der Proteste stehen. Im Iran steht momentan also eine relativ kleine Gruppe an schwerbewaffneten Staatsdiener*innen einer sehr großen Mehrheit an weniger bewaffneten Menschen gegenüber. Sobald mehr Waffen in die Hände der Bevölkerung kommen, wird sie endgültig zur stärkeren Partei. Wir befinden uns damit aktuell in einer vorrevolutionären Phase.
In diesem Zustand gibt es viele Parteien in der Opposition, die die Bevölkerung zu Ruhe und friedlichen Demonstrationen aufrufen und die Gewalt – die notwendige Selbstwehr – gegen den faschistischen Staat als illegitim darstellen. Eben diese Parteien hatten ihren Anteil daran, Khomeini an die Macht zu bringen und wollen sein Regime jetzt vor einer Revolution schützen. Die Aufstände im Iran werden mit großer Wahrscheinlichkeit zu einer Revolution führen, egal was die parteilich organisierte Opposition dazu beitragen oder daran verhindern wollen. Die Proteste sind so weit vorangeschritten, dass die Bevölkerung nicht mehr nach Hause zurückkehren kann, wenn sie nicht einen weiteren Genozid riskieren will. Diese Proteste sind in der Geschichte der letzten 40 Jahre einzigartig, weil sie alle Formen von früheren Protesten überwunden haben und sich zur Zerschlagung des Staates und des Kapitals hin entwickeln. Die Menschen haben von den Protesten vor zwei Jahren viel gelernt. In den Gewerkschaften wurden Räte aufgebaut und das Klassenbewusstsein der Arbeiter*innen ist bedeutend gestiegen. Die Idee der Kontrolle der Produktion durch die Arbeiter*innen und allgemein sozialistische Ideen haben sich tief in der Gesellschaft verankert. Auch in vielen Betrieben wurden in den letzten zwei Jahren Räte aufgebaut. Von reformistischen und bürgerlichen Versprechen von Verbesserungen innerhalb des kapitalistisch-religiösen Staates lässt die Bevölkerung sich nicht mehr blenden. Damit hat sie der Konterrevolution den ideologischen Boden unter den Füßen weggezogen und hat das Potenzial, die Konterrevolution dauerhaft zu beenden. Die Organisationen und Kräfte, die in der Lage sind, die Wut der Bevölkerung schließlich in eine emanzipatorische Richtung zum Aufbau einer anderen Gesellschafts- und Wirtschaftsordnung zu leiten, müssen momentan noch weitestgehend unsichtbar bleiben, um nicht ihre eigene Auslöschung zu riskieren. Sobald aber die Macht des islamisch-faschistischen Regimes gestürzt ist, können sie von der illegalen in die legale Arbeit gehen und die Macht der Arbeiter*innenklasse organisieren.
Diese Proteste haben auch viele Exil-Iraner*innen wieder aufgeweckt und politisiert. Die Monarchisten, die die Befreiung in der Zukunft in einer Rückkehr zur Vergangenheit der vorkapitalistischen Herrschaft (Monarchie) unter kapitalistischer Wirtschaft versprechen, versuchen durch rassistische und faschistische Propaganda die Proteste in die falsche Richtung zu lenken. Sie sprechen von der „arischen Rasse“, die dem „iranischen Volk“ seine natürliche Überlegenheit verleihe. Sie berufen sich auf das iranische Territorium, von dem um keinen Preis auch nur ein kleiner Teil verlorengehen dürfe. Parteien wie die Volksmudschahedin träumen von einem neuen faschistischen Islamismus. Die linke Opposition versucht, sich auf die Seite der unterdrückten Bevölkerung zu stellen und aus dem Ausland für eine Revolution zu kämpfen, indem sie fortlaufend Aktionen und Proteste gegen das Regime und vor den Botschaften und Konsulaten organisiert, Nachrichten des Aufstands aus der Perspektive der Unterdrückten und Protestierenden veröffentlicht und über Satellit einen Zugang zum Iran schafft, mit dem sie die Blockade des Internets zu umgehen versucht.

Geschrieben von Hassan Maarfi Poor

زیبایی شناسی قیام آبان ماه

کانت به مثابه ی یکی از اولین متفکرین تاریخ بشر است که یک سیستم زیبایی شناسی منسجم را ارائه داد. کتاب „نقد قوه ی حکم“ کانت زیبایی شناسی را قضاوت در مورد „زیبایی و نیکی“ پدیده های تعریف می کند. زیبایی و نیکی ایی که توسط سوژه ی انسانی تشخیص داده می شود. کانت اما با تناقض لاینحلی روبرو می شود و ان این است که ایا می توان از یک زیبایی شناسی در سطح عمومی در جامعه صحبت کرد؟ پاسخ او به این سوال اره است. تناقض انجا بروز می کند که کانت سوژه را به مثابه ی افراد در جامعه تعریف می کند و „انقلاب“ کپرنیکی کانت، انقلاب در فلسفه ی زمان خودش که عقلانیت و نه مذهب را محور بررسی پدیده های اجتماعی مبنا قرار می داد و مذهب و ماوراء طبیعه را به صورت نیم بند رد می کرد، بدون اینکه بتواند خود را از قید و بند متافیزیک رها کند، دقیقا خواستی است که به حوزه ی مباحث زیبایی شناسی او راه پیدا می کند و این تناقض را لاینحل باقی می گذارند که ایا سوژه (فرد) می توانند بدون جامعه سوژه به حساب بیاید، زمانی که ابژه یی در کار نیست؟ کانت پاسخ این سوال را نمی دهد، چون درک او تابع تکامل مادی شرایط دوران خود بود و نمی توانست یا گرایشات محافظه کارانه اش اجازه نمی داد، راه حرکت رو به جلو را برای برقراری رابطه بین سوژه و ابژه را فراهم کند. از طرف دیگر کانت به تبدیل شدن زیبایی شناسی به یک ذائقه ی عمومی (بخوانید ایدئولوژی حاکم) می پردازد، زمانی که زیبایی شناسی عمومی به عنوان یک مبنا نزد اکثریت جامعه پذیرفته می شود، پس سوژه ی (فرد) مورد نظر کانت یا سلایق و ذائقه ی زیبایی شناسانه اش کاملا فردی است و یا تحت تاثیر شرایط مناسبات اجتماعی عصر خودش. اگر کانت معتقد است که این سلیقه و ذائقه فردی است، پس صحبت کردن او از یک درک عمومی و غالب از زیبایی شناسی چرند است، اگر هم به ذائقه ی عمومی باور دارد، پس نمی تواند اعلام کند، هر سوژه به فرد به عنوان عنصر آگاه و منطقی به تنهایی تشخیص دهد چه چیزی زیبا و چه چیزی زشت است، چون همین سوژه ی آگاه و منطقی محصول شرایط مادی و تاریخی عصر خود است و نمی توان او را از شرایط تاریخی جدا کرد. مساله ی مهمتر این است، که اگر ما زیبایی شناسی را به قضاوت „هارمونیک“ در ذهن سوژه بدون کشف „هارمونی“ در ابژه تقلیل دهیم، آن زمان ما با زیبایی شناسی طرف نیستیم بلکه با برداشت های مزاجی مسلکانه ی فردی از ابژه طرفیم، چیزی که ایدئولوگ های پساساختارگرا از ان دفاع می کنند. این زیبایی شناسی پسن مدرنیستی یا پساساختارگرایانه هر چی هست، زیبایی شناسی نیست. تناقض اینجا اشکار می شود که کانت از یک طرف با „انقلاب کپرنیکی“، سوژه ی انسانی و نه خدا را محور عقلانیت می داند، از طرف کانت این سوژه ی انسانی را یک سوژه ی انسانی مستقل نمی داند که به عنوان فرد خارج از جامعه نیکی و بدی و زیبایی و زشتی را تشخیص دهد. اینجاست که فلسفه ی زیبایی شناسی کانت در بین زیبایی شناسی به مثابه ی یک ذائقه ی فردی و زیبایی شناسی به مثابه ی ذائقه ی جمعی سرگردان باقی می ماند، بدون اینکه راه برون رفت را نشان دهد. کانت در مهمترین اثر خود „نقد عقل محض“ می نویسد که ما اشیاء را هیچگاه نمی توانیم بشناسیم، چون تلاش برای کشف و شناختن اشیاء تا بی نهایت ادامه پیدا می کند. این محور ایدئالیستی فلسفه ی کانت که ما را به لاادری می فرستاد و از „شی برای خود“ یک پدیده ی ذهنی غیرقابل شناسایی درست می کرد، توسط هگل رفع می شود. هگل با تغییر ماهییت سوژه ی مورد نظر کانت از سوژه ی فردی به „روح جمعی“ از یک طرف و از طرف دیگر با اتکا به دیالکتیک به عنوان منطق فلسفه ی خود، علیه فردگرایی لیبرالی مورد نظر کانت طغیان می کند و همزمان سوژه را از انزوای فردگرایانه و لیبرالی کانتی می رهاند. سوژه برای هگل این به مثابه ی هستی اجتماعی آگاه بروز پیدا می کند. هگل می گوید زمانی که انسان خودش یک شی را خلق کرده باشد، نمی توانیم اعلام کنیم که او شناختی از ان „شی به برای خود، ندارد، چون خود سوژه ی خالق به تمام زیر و بم های ان شی وارد است. گرایشات ایدئالیستی کانت به حدی بر تحلیل های ماتریالیستی او غالب بودند که خود فوئرباخ می نویسد که کاش کمی بیشتر ماتریالیستی تحلیل می کرد. مارکس مساله ی رابطه و ابژه را در تزهای سوم فوئرباخ حل می کند و چند گام از هگل فراتر می رود. مساله ی تزهای فوئرباخ مارکس تنها عبور از ماتریالیسم حسی فوئرباخ که چیزی جز ایدئالیسم در پوشش ماتریالیسم نبود، نیست، بلکه مساله ی تغییر جامعه از طریق تغییر خود و تغییر خود برای تغییر جامعه است. اینجاست که ما به عنوان انسان هم می توانیم در نقش سوژه ظاهر شویم و هم برای دیگران ابژه باشیم. ما از طریق بهره گیری از طبیعت محیط زیست را تغییر می دهیم و با تغییر طبیعت هم باید زندگی مادی خود را با طبیعت خلق شده ی محصول پراکسیس خود تطبیق دهیم. تضادها و تناقضاتی که مارکس با ماتریالیسم تاریخی و فلسفه ی دیالکتیکی خود رفع می کند، نه برای کانت، نه هگل و نه فوئرباخ حل نشده بودند. آنجا که مارکس در ایدئولوژی آلمانی آگاهی انسان را محصول مناسبات تولیدی و رابطه دیالکتیکی ابژه و سوژه می داند، رابطه ی که ساختارگرایان و پساساختارگرایان تبدیل به روابطی مکانیکی و کارتونی نه متضاد و پویا کرده اند، در متون مختلف از جمله نقد پیشگفتار نقد اقتصاد سیاسی جلد ۱۳ م مجموعه آثار مارکس و انگلس در امتداد ماتریالیسم تاریخی ایدئولوژی آلمانی آمده اند و به مرور توسط مارکس و انگلس تکمیل شده اند.
فلسفه ی کانت به عنوان یکی از روبناهای مناسبات تولید بورژوایی با تناقضاتی روبرو شد که انقلابیون بورژوایی در انقلاب کبیر فرانسه و بعد از تثبیت بورژوازی روبرو شدند.
اگر فلسفه ی کانت بنیاد خود را بر منطق، اخلاق، حقوق بشر ووو گذاشته بود، انقلابیون و متفکرین دوران قبل از انقلاب ایده هایی چون آزادی، برابری و برادری را مطرح کرده بودند. بورژوازی سر کار آمده با انقلابی که بر دوش ستمکشان جامعه به سرانجام رسانده شده بود را به همراه مطالبات انقلاب توسط قوانین وحشیانه و استثمارگرانه ی بورژوایی حاشیه یی کرد و فلسفه ی کانت را تبدیل به ایدئولوژی دولتی برای توجیه این بربریت و ستمگری علیه کارگران کرد.

کانت به جای تلاش برای نابودی مذهب یا نقد ماتریالیستی مذهب، به نقد ایدئالیستی مذهب، یعنی تلاش برای تطبیق مذهب با معیارهای „عقلانی“ بخوانید بورژوایی گام بر می دارد. اگرچه مناسبات ضد عقلانی دوران کانت خود او را به عنوان فیلسوف و متفکر عصر روشنگری در المان از حرکت به جلو باز می داشتند و حتی پادشاه وقت آلمان فریدریش ویلهلم دوم با اوباشان سانسور چی اش دست به سانسور کتاب کانت „مذهب، تنها در چارچوب عقلانیت“ می زنند، اما کانت تا اخر عمر به عنوان انسانی محافظه کار که مناسبات سلطنتی و سلطه ی کلیسا را زیر سوال نبرد، باقی ماند و در بهترین شرایط از ایده ی جمهوری دمکراتیک در چارچوب مناسبات سلطنتی با حفظ قدرت پادشاه، اما پایبندی پادشاه به معیارهای „عقلانیت“ باقی ماند. کانت به مثابه ی یکی از مهمترین فلاسفه ی عصر روشنگری، به شدت تابع نظریات روسو به ویژه نظریه ی „دولت به مثابه ی یک قرارداد اجتماعی“ بود. پایبندی به این نظریه که دولت در نتیجه ی یک قرارداد بین توده ی مردم به مثابه ی حکومت شوندگان و بخشی از مردم به مثابه ی حکومت کنندگان کانت و همچنین ترس و واهمه ی کانت از نقد رادیکال بربریت زمان خود و محافظه کاری او، گرایشات میهن پرستانه و ضد زنش، ترس از آشنایی با دنیای غیر اروپایی او را به یک ضد انقلاب به معنی واقعی کلمه تبدیل کرد، ضد انقلابی که حق مبارزه برای تغییر وضع موجود در دوران خود را به رسمیت نمی شناخت و از „انقلاب در شیوه ی اندیشه“ دفاع می کرد.

فلسفه ی زیبایی شناسی کانت علیرغم کمبودهای جدی و افق محافظه کارانه اش، یک قدم ما را از فلسفه ی زیبایی شناسی باومگارتن به عنوان بنیان گذار رسمی علمی زیبایی شناسی جلوتر می برد. این گام به پیش این جاست که ما لازم است در چارچوب عقلانیت حرکت کنیم و به سبک باومگارتن زیبایی شناسی را به „علم شناخت حسی“ تقلیل ندهیم. سوالی که در مقابل کانت و طرفدارانش باید قرار داد این است که این عقلانیت مورد نظر ایشان چیست؟ جواب کانت جمهوری دمکراتیک با حفظ شاه و پایبندی شاه به قوانین جمهوری دمکراتیک است. اگر بخواهیم طول و عرض این جمهوری دمکراتیک را بررسی کنیم، به چیزی فراتر از دولت بورژوایی اولیه یا همان ایده ی دولت-ملت نمی رسیم. سوال دیگر اینجاست که دولت-ملت ها در کدام مقطع از تاریخ و در کدام کشور توانسته اند، منافع توده های مردم را رفع کنند و یا به ان پاسخ دهند؟ جواب هیچ کجای دنیا و در هیچ مقطعی از تاریخ است. بنابراین وقتی ما با یک پدیده ی تاریخی سر و کار داریم که در هیچ مقطعی از تاریخ منافع توده های ستمکش و کارگر و دهقان را رفع نکرده است، پس این چه عقلانیتی است که به من می گوید از طبقه ی ستمگر حاکم دفاع کنم، چون باید تابع „قانون“ رفتار کنم؟ اینجاست که فلسفه ی کانت و کل فلسفه ی بورژوازی به یک بن بست می خورد و در ضد عقلانی گرایی مطلق غرق می شود. وقتی که جریانات بورژوایی مدافع این فلسفه از „حقوق“ بشر در چارچوب مناسبات بورژوایی صحبت می کنند، من را یاد همان کتاب کانت „مذهب، تنها در چارچوب عقلانیت“ می اندازند.
هم مذهب تاریخا و بورژوازی از گذشته تا الان حقوق بشر را به اشکال مختلف پایمال کرده اند، پس چطور می توانیم از یک „مذهب عقلانی“ یا مناسبات بوروژوایی „انسانی“ صحبت کنیم؟ برای حل این مساله مارکس راه رهایی را به ما نشان میدهد. ما باید برای گرفتن حقوق انسانی خود، برای رسیدن به حقوق پایه یی هر انسان (از هر کس به اندازه ی توانش و به هر کس به اندازه ی نیازش) از مناسبات و دولت و مذاهب که بردگی انسان را مشروعیت می بخشند فراتر رویم و از این منظر است که انقلاب نه تنها امری حقوقی و یک حق انسانی است، بلکه امری ضروری برای رسیدن به این حقوق انسانی است. تمام ایدئولوژی ها و پروفسورهای بورژوایی تابع „عقلانیت“ بورژوایی در تلاشند همانطور که لنین می گوید از مناسبات فرسوده و ضد بشری سرمایه داری چهره یی انسانی نمایش دهند. این شامل تمام جریانات بورژوایی و سوسیال دموکرات و فاشیست و محافظه کار و نئولیبرال و لیبرال غیره هم می شود.

مساله ی بسیار مهم دیگری که کانت به علم زیبایی شناسی اضافه می کند مساله ی قدرت „قضاوت“ زیبایی و نیکی است. اگر ما توانایی قضاوت زیبایی و نیکی را با معیارهای عقلانیت و رهایی نداشته باشیم، در قضاوت جنبش های اجتماعی به شدت دچار سرگردانی و اشتباه می شویم و سره را از ناسره، زیبا را از نازیبا، نیکی را از شر و اپورتونیسم را از سوسیالیسم نمی توانیم تشخیص دهیم.

در خیزش و قیام چند روزه ی دی ماه مشاهده کردیم که چطور جریانات تا مغز استخوان مرتجع و فاشیست طرفدار اسپرم مقدس، جریانات سلطنت طلب و رسانه های امپریالیستی در تلاش بودند، یک دلقک لمپن قمارباز به اسم رضا پهلوی را به عنوان „رهبر“ و „سازمانده“ ی این قیام به مردم حقنه کنند. اگر مردم به اگاهی و هشیاری طبقاتی مسلح نباشند و از طریق دسیابی به عنصر اگاهی طبقاتی نتوانند نقد „ایدئولوژیک“ خود را به یک نقد ضد هژمونیک و سازمان یابی توده یی در سطح وسیع علیه هژمونی ضد انقلابی رژیم ساقط شده ی سابق و رژیم جنایتکار فعلی تبدیل کنند، می توانند به راحتی از طریق تبلیغات احساسی و عوامفریبانه بسان انقلاب 57 مغلوب ضد انقلاب شوند.

انچه روشن است این است که فلسفه ی کانت بعدها توسط نئوکانتی ها و پوزیتویست ها بسان لیبرالیسم ادام سمیت و ردیکاردو که توسط نئولیبرال ها به زباله یی تبدیل شد، هم به زباله یی برای مبارزه با جریانات سوسیالیستی که رهایی انسان را در چارچوب مناسبات سرمایه داری غیر ممکن می دیدند، تبدیل شد. نئوکانتیانیسم به یک جریان ضدعقلانی نماینده ی ویرانی عقل و دشمن قسم خورده ی کمونیسم تبدیل شد، همانطور که ایده های لیبرالیسم اولیه که بخشا برای ان دوران یک گام به „پیش“ بودند، توسط هارترین نمایندگان لیبرالیسم جدید به ایدئولوژی امپریالیستی ترین دولت ها و نهادها برای سلطه بر جهان و تعرض به حقوق و ازادی های فردی به اسم دفاع از آزادی اقتصادی در سراسر جهان تبدیل شد. لازم به ذکر است لیبرالیسم کلاسیک به مثابه ی روبنای دولتی بورژوازی دوران خود در کشوری مانند امریکا برده داری را نه تنها الغا نکرد، بلکه به طور واقعی تثبیت کرد. آمار بردگان در دوران قبل از لیبرالیسم با دوران سلطه ی لیبرالیسم به مراتب کمتر از دوران لیبرالیسم است. اگر امروز جریانات مختلف فاشیست و محافظه کار و مرتجع و ضد انقلاب هر کدام مدال افتخار „لیبرال-دمکراسی“ را به سینه اویزان می کنند و اگر چپ های ناسیونالیست و مهین پرستی مثل احمد سیف و جریانات مشابه از لیبرالیسم اولیه در مقابل نئولیبرالیسم دفاع می کنند، باید از تثبیت برده داری توسط لیبرالیسم اولیه هم دفاع کنند. چون مناسبات بازار آزاد وجود برده را برای صاحبان ابزار تولید ضروری می کرد و انجا اقتصاد بود که سیاست را تعیین می کرد و نه برعکس. سیاست های دولت های لیبرال تابع منافع اقتصادی دوران خود قرار می گرفتند و هر روز به شمار بردگان در زیر سایه ی حاکمیتی که وعده ی رسیدن مردم به رفاه از طریق ایجاد رقابت در بازار را داده بود، عملی می شد. نمایندگان فلسفه ی لیبرالیسم در امریکا، فاشیست هایی مانند جان راولز بودند که با اتکا به فلسفه ی کانت تئوری فاشیستی „جنگ های بشر دوستانه“ را گسترش داده، تئوری ایی که توسط جرج بوش برای دخالت نظامی در عراق در کنار انجیل منبع مشروعیتی برای تروریسم امپریالیستی امریکا شد. بگذریم!

حالا اگر ما به فلسفه ی زیبایی شناسی برگردیم و بخواهیم با معیارهایی که کانت برای سنجیدن „زیبایی و نیکی“ یا عدم ان در نظر می گیرد، دست به قضاوت در مورد تاریخ لیبرالیسم بزنیم، مشاهده خواهیم کرد که لیبرالیسم چیزی جز بازسازی بربریت ماقبل لیبرالیستی و حتی تثبیت بردگی و یا تطبیق بردگی با مناسبات جدید تولیدی و اقتصادی نیست. در این زمینه دومنیکو لوسوردو فیلسوف برجسته ی مارکسیست کتاب های فراوانی با فاکت های تاریخی زیادی نوشته است که سقم و صحت گفته ی من را اثبات می کنند.

قیام آبان ماه، رژیم تا دندان مسلح و مردم غیر آماده

قیام آبان ماه قیامی قابل انتظار بود، اما مردم هنوز در سطح توده یی به یک هماهنگی کامل برای به سرانجام رساندن قیام و تبدیل آن به انقلابی رادیکال نبودند. قیام دی ماه 96 اولین تکانی بود که بعد از سی و هشت سال سرکوب در یک بعد وسیع به یک رژیم تا دندان مسلح تروریست و انسان کش فاشیستی در ایران وارد امد. قیام 96 رژیم را با یک شوک روبرو کرد. رژیم تا حدود زیادی در لاک خود فرو رفت و عقب نشینی هایی به رژیم تحمیل شد. ابعاد مختلف این قیام خود را در شورش های شهری، بعدها اعتراضات کارگری و شکل گیری ایده ی کنترل شورایی تولید و کنترل بر تولید از جانب کارگران از یک سو و از طرف دیگر اعتراضات فردی زنان „انقلاب“ را به همراه خود خلق کرد. شجاعت و اعتماد بنفس اکثریت مردم جامعه را بالا برد. این قیام از نقطه نظر زیبایی شناسی هنوز قیام در چارچوب زیبایی شناسی مارکسیستی (در آینده ی نزدیک زیبایی شناسی مارکسیستی را توضیح می دهم) نبود، اما نطفه های یک جریان رادیکال در این قیام شکل گرفت. ملیتانسی جامعه بالا رفت، اما تشکل و تشکیلات سراسری کارگری و انقلابی به گفتمان توده یی و واقعیت اجتماعی تبدیل نشد. هماهنگی بین مردم در شهرها و استان های مختلف وجود نداشت و سطح قیام در بسیاری از شهرها به شدت رادیکالیزه شده بود، این در حالی بود که در برخی شهرها مردم هنوز به اعتراضات نپیوسته بودند و یا در شهرهایی مانند مشهد، اصفهان و یزد، عده یی سلطنت طلب بی مغز فاشیست شعار „رضا شاه روحت شاد“ سر می دادند. قیام آبان ماه بر بستر همان قیام، قیامی که در واقع برای عبور نهایی از رژیم شکل گرفته بود، سعی می کردند سوار شوند، تا ارتجاع ضد انقلاب گری فاشیستی را در قالب دفاع از سلطنت زنده کنند. رژیم هم که با تمام قدرت از یک طرف به سفره ی مردمی که چیزی در سفره شان باقی نمانده بود حمله می کرد و از طرف دیگر اوباش انسان کش خود را برای سرکوب مردم اماده می کرد. مردم اما همچنان به شکل غریزی و نه سازمان یافته عمل می کردند. رهبران کارگری نقشی در این اعتراضات به صورت فیزیکی و سازمان یافته نداشتند، همانطور که رضا پهلوی قمارباز لمپن نقشی نداشت. مردم سال هاست فقر و تنگدستی را حس کرده اند، از تبعات سیاست های اقتصادی و سرکوبگرانه ی این رژیم به ستوه امده اند. سال هاست در جامعه ی ایران بحران حاکم است و رژیم تلاش می کنند به هر طریق ممکن حاکمیت و سلطه ی خود را چه از طریق تخریب خلاقانه (جنگ) و چه از طریق سرکوب وحشیانه و کالایی تر کردن جامعه حفظ کند. در این میان بی گمان ضربه پذیرترین لایه های جامعه اقشار تحتانی طبقه ی کارگر یا به تعبیری یقه چرکین ها هستند که دست به شورش می زنند. یقه چرکین ها که در ایران به اسم حاشیه نشینان از انان اسم برده می شود، نیروی مادی این قیام بودند. طبقه ی خرده بورژوازی در این قیام اخیر خفه خون گرفته بود و با روزنامه ی شرق در دست و صبحانه ی کم چربی پشت صفحه ی تلویزیون قتل عام مردم توسط رژیم جنایتکار جمهوری را تماشا می کرد. تصور اینکه بحران به تنهایی می تواند به سرنگونی یک رژیم بیانجامد زیادی پوزیتیویستی و احمقانه است، همانطور تصور شکل گیری اگاهی طبقاتی در روند پروسه ی مبارزات خودبخودی هم اکونومیستی و خوشباوری ابلهانه است.
اگر بحران ها اتوماتیک به انقلاب ختم می شدند، حالا در تمام جهان انقلابات اجتماعی شکل گرفته بود. بحران ها ممکن است به انفجارات اجتماعی ختم شوند، اما انفجار اجتماعی تنها زمانی تبدیل به انقلاب می شود که در چارچوب عقلانیت نه به تعبیر کانتی، منافع توده های مردم، سازمان دهی و کنترل این انفجار برای تبدیل ان به یک انقلاب حرکت کند. برای این امر تشکیلات انقلابی ضروری است. تشکیلاتی که از طریق اژیتاسیون و تبلیغات، از طریق گسترش اگاهی طبقاتی بتواند توده ها را تبدیل به انسان هایی سازمانده و مسلح به اگاهی طبقاتی آماده کند، توده یی که به راحتی توسط فیک نیوز و اگاهی طبقاتی کاذب (ایدئولوژی های بورژوایی و ضد انقلابی) علیه منافع خودشان به کار گرفته نشوند و ضد انقلاب بر گرده ی انان از طریق گسترش رادیکالیسم پوشالی به قدرت نرسد.
شورش های شهری با لشکر کشی گله های انسان کش سپاهی، موقتا در بسیاری از شهرها خاموش شدند. این خاموش شدن اما خاموش شدن همیشگی نیست، این یک گام به پس برای برداشتن گام های بعدی به پیش است. بنابراین سرکوب و کشت و کشتار و ایجاد فضای رعب و وحشت نمی تواند این قیام را تا ابد خاموش کند و خاموشی موقتی ان یا رفتن زیر خاکستر به سبک اخگر موقتی است، چون اکثریت جامعه به این قیام نپیوست، لذا خاموش کردن آن هم تا حدودی ممکن شد. در عین حال رژیم نمی تواند طولانی مدت شصت میلیون مردم را از این طریق ساکت نگه دارد. تبعات سیاست های ریاضت کشی اقتصادی دیر یا زود دامن لایه های مرفه تر طبقه ی کارگر یقه سفید و بخش هایی از خرده بورژوازی را خواهد گرفت، چون رژیم پاسخی برای حل بحران جز تلاش برای حل بحران از طریق دامن زدن به بحران جدید و تعمیق بحران را ندارد.
مردم اگر در کشورهایی مثل شیلی و عراق کشته دادند ولی رژیم های جنایتکار را ناچار به عقب نشینی کردند و میدان شهرها در دست مردم است. در شیلی معترضین از حکومت فعلی درخواست کردند که کناره گیری کند و مردم درخواست قانون اساسی جدید را می کنند. این مطالبات اگرچه بورژوایی و رفورمیستی اما حکومت های عراق و شیلی را عقب رانده است و انان را ناچار کرده است که میدان شهرها را برای مردم تخیله کنند. شهرهای بزرگ همچون سانتیاگو و بغداد در کنترل معترضین هستند. در ایران اما تروریست های انسان خوار سپاه پاسداران و بسیجی و سازمان اطلاعات مستقیم به مردم شلیک می کنند، چون از یک طرف به شدت هراس دارند که خودشان توسط این مردم قتل عام نشوند و از طرف دیگر این رژیم جنایتکار به راحتی دست از قدرت سیاسی نمی کشد و به اوباشی که در این رژیم انتگره شده اند، دستور قتل عام مردم را می دهد.

ارتجاع فاشیستی در پوشش انقلابی گری پوشالی

در تاریخ در هر دوره ی همیشه سه جنبش اجتماعی بنیادین در حال مبارزه و یا زیست در کنار هم دیگر بودند: جنبش ارتجاعی و ضدانقلابی، جنبش محافظه کارانه و جنبش انقلابی.
اگر بخواهیم با بررسی قیام ابان ماه این جنبش ها را دسته بندی کنیم و اپوزیسیون را بر این سه جریان صلی تقیسم کنیم به راحتی می توانیم با مراجعه به گذشته و مواضع و برنامه و پراتیک انان جایگاهی در بین این سه جریان اصلی برای هر کدامی از جریانات اپوزیسیون پیدا کنیم.

در بسیاری از مواقع تفاوتی بین نیروهای مرتجع ضد انقلاب (جریانات فاشیستی) با جریانات کنسرواتیو (محافظه کار و حافظ نظم حاکم) وجود ندارد و اشتراکات زیادی بین این دو نیرو وجود دارد. تا جایی که به اشتراکات بر می گردد، هر دوی این نیروها همیشه انقلاب و انقلابی گری را نکوهش می کنند و علیه منافع طبقات تحت ستم و رهایی انسان تبیلغ کرده و انقلاب و رهایی انسان را رویا و اتوپی می خوانند. یکی از دلایل تبلیغات این ها علیه کمونیسم و رهایی انسان، تلاش برای متقاعد کردن مردم برای ماندن در چارچوب وضع موجود یا در صورت تغییر بازگشت به گذشته است. آنتی کمونیسم، زن ستیزی، ضدیت با رهایی جنسی و آزادی های اجتماعی و برابری اقتصادی و اجتماعی و دخالت توده ی مردم در سیاست نقاط اصلی اشتراک ارتجاع فاشیستی و محافظه کاری اند. نطقه ی اختلاف این نیروها این است که بخشی از جریانات ارتجاعی و فاشیستی ممکن است از جانب دولت بورژوایی به بیرون از حاکمیت پرت شده باشند و به همین خاطر این نیروی ارتجاعی در حاشیه ی قدرت یا رانده شده به اپوزیسیون تلاش می کند، تا جایی که ممکن است از راه های „صلح امیز“ یا با اتکا به یک قدرت خارجی و نظامی ضد انقلابی قدرت را به دست بگیرد و انجایی که از این الترناتیوها ناامید می شود و شورش ها و قیام های رادیکال مردم برای سرنگونی نظام های محافظه کار بورژوایی را می بیند، تلاش می کند از طریق موج سواری با اتکا به احساسات ضدعقلانی قومی، میهن پرستانه و ایدئولوژی فاشیستی به مثابه ی یک انتزاع پیکریافته که ترجمه ی خود را در تبلیغات پوپولیستی و فاشیستی بدون ارائه ی راهکار نشان می دهد به جامعه حقنه کند. نیروهای سلطنت طلب، مجاهد، مشروطه خواه و جریاناتی ارتجاعی ایی که در گذشته از قدرت ساقط شده و یا توسط رژیم فاشیستی اسلامی ایران به بیرون از حوزه ی قدرت سیاسی پرت شده اند، جزو نیروهای ضد انقلاب و جریانات فاشیستی به حساب می ایند، چون از یک طرف راهکار متفاوتی از راهکار حاکمان فعلی برای حل مساله ی بحران ندارند و از طرف دیگر سعی می کنند با تبلیغات میهن پرستانه و احساسی به جای تاکید روی عقلانیت و رهایی، انسان ها را مجددا در شکل دیگر و حتی در شکل وحشیانه تری به بردگی بگیرند. رژیم های بناپارتیستی و فاشیستی در این زمینه نقطه ی اشتراک دارند که با تبلیغات پوچ ضد بشری و ضد رهایی جامعه را علیه انقلابی گری بسیج می کنند‌ و بر بستر انقلاب ضد انقلاب را به قدرت می رسانند.

جریانات محافظه کار هم شامل تمام جریاناتی می شوند که به هر قیمت ممکن از تغییرات بنیادین در نظام حاکم دوری می کنند و تمام تلاش انان برای عقلانی کردن سیستم حاکم در مناسبات منطق سرمایه داری و طبقه ی حاکم است. انان هم مثل فاشیست ها و ضد انقلابیون، انقلاب را خشونت نام می نهند و علیه انقلابی گری و قهر انقلابی تبلیغات می کنند، اما کوچکترین مشکلی با قهر ضد انقلابی رژیم های جنایتکار مثل رژیم جمهوری اسلامی، زندان و شکنجه و استثمار و بهره کشی انسان از انسان ندارند. این جریانات از بخش هایی از بدنه ی رژیم حاکم گرفته تا جریانات توده یی اکثریتی، محور مقاومت و دیگر اوباش پرو رژیم را شامل می شوند. این نیروها به راحتی در دستگاه جنایت رژیم جمهوری اسلامی ادغام شده و به بخشی از شکنجه گران مردم تبدیل می شوند. جناح های „چپ“ و خرده بورژوایی این نیروی ضد انقلابی و محافظه کار به یوگا و گیاه خواری پناه می برند و رهایی جامعه را در „رهایی“ روح فردی خود (بخوانید رفع بیگانگی فعلی از طریق دامن زدن به بیگانگی جدید) ترجمه می کنند. جریانات خارج کشوری انان مثل توده و اکثریت و محور مقاومت به همراه بخشی از سوسیال دمکرات های داخل کشور که در اکادمی های بورژوایی مشغول استفراغ تئوری های کارل پولانی و انتونی گیدنز و هابرماس و غیره هستند، به عنوان مشاوران غیر رسمی جمهوری اسلامی برای کنترل بحران ظاهر می شوند و علیرغم انتقادات جزئی به رژیم جمهوری اسلامی عملا بخشی از بدنه ی رژیم جمهوری اسلامی هستند و علیه طبقات کارگر و ستمکش جامعه ایستاده اند. بخشی از این نیروها رسما تفاوتی با سپاه پاسداران ندارند و تنها مثل شکنجه گران اطلاعات سپاه امکان ادم کشی ندارند وگرنه هیچ ابایی از دست زدن به جنایت نداشتند. حزب منفور و منحوس فاشیستی ایران یعنی حزب کمونیست کارگری بین محافظه کارگری و ارتجاع فاشیستی در حال حرکت است و هنوز به طور کامل در یکی از این دو جریان ادغام نشده است.

نیروهای انقلابی

تا آنجا که به نیروهای انقلابی و جنبش انقلابی بر می گردد، این بخش نه رهایی اینده را مثل فاشیست ها از طریق رجوع و بازگشت به افسانه و اسطوره های احساسی در گذشته جستجو می کند و نه مناسبات حاکم را مناسباتی برحق و انسانی می داند، به همین خاطر با تمام قدرت برای سرنگونی رژیم و الغای مناسبات بردگی و مبارزه با قهرامیز برای استقرار سوسیالیسم تلاش می کند. این بخش از جنبش لایه ی انقلابی و مسلح به اگاهی طبقاتی است که توانسته است بین حس کردن نابرابری، عقلانیت و هژمونی طبقه ی خود رابطه ی درستی برقرار کند و خود را حول رهایی از وضعیت موجود با پس زدن تمام جنبش های ارتجاعی و محافظه کارانه سازمان داده است. این بخش همواره ممکن است یک اقلیت محدودی از جامعه باشد، اقلیتی که از طریق استراتژی و تاکتیک درست، از طریق پاسخ رادیکال و درست به بحران می تواند اکثریت را با خود همراه کند. این جنبش نمی تواند به شکل اپورتونیستی از رادیکالیسم و انقلابی گری پوشالی دفاع کند و یا مبنای حرکت خود را افسانه و اسطوره و نژادپرستی، قومپرستی، میهن پرستی و غیره قرار دهد. از آنجایی که این نیرو الترناتیو دیگری غیر از مناسبات تولید بورژوایی را نمایندگی می کند، باید بتواند تفاوت آلترناتیو خود را با جریانات ارتجاعی روشن کند و برای توده ی مردم کارگر و زحمتکش به زبانی قابل فهم ترجمه کند، تا بتواند مطالبات توده ی مردم را نمایندگی کند و توده ی مردم را حول محور رهایی انسان سازمان دهد. اینجاست که مساله ی سلبی باید به مساله ی اثباتی تبدیل شود. سرنگونی رژیم به خودی خود بدون داشتن الترناتیو و چشم انداز می تواند به سر کار امدن جریانات فاشیستی خدمت کند، اما زمانی که ما بتوانیم مطالبات مردم را در تئوری و عمل نمایندگی کنیم و در عمل در تلاش برای رفع بحران های اقتصادی و اجتماعی از طریق اجتماعی کردن تولید و پایان دادن به مناسبات کالایی براییم، مسکن را از حالت کالایی در بیاوریم، کار مزدوری را خاتمه دهیم و یک حکومت شورایی با دمکراسی رادیکال از پایین تشکیل دهیم، ان زمان میلیون ها نفر خود را در جبهه ی ما می بینند و علیه محافظه کاری و ارتجاع با تمام قدرت وارد عرصه ی مبارزه می شوند.

اگر بخواهیم با فهم زیبایی شناسی قیام به نتیجه گیری این بحث بپردازیم خواهیم دید که زیبایی شناسی چگونه به ما کمک می کند که ما در چارچوب منطق و رهایی عمل کنیم. عقل محض همانطور که امین قضایی هم در کتابش اشاره می کند، بر دو پایه استوار است، دو پایه یی که اصل رهایی یا آزادی را تبدیل به ضرورت می کنند: 1. اصل عدم تناقض> ما نمی توانیم دو گزاره را که ناقض همدیگر هستند همزمان قبول کنیم. قبول یکی الزاما به معنی رد شدن دیگر است. 2. اصل دلیل کافی> ما تنها می توانیم گزاره یی را قبول کنیم که دلیل و فاکت کافی برای اثبات ان وجود داشته باشد، در غیر این صورت خلاف عقلانیت عمل کرده اییم.
3. اصل آزادی» بر اساس این اصل ما در انجام هر عملی آزادیم تا زمانی که آزادی ما آزادی دیگران را نقض نکرده باشد و هیچ کس و هیچ نهادی نمی تواند حوزه ی آزادی ما را محدود کند. نه شاه، نه شیخ، نه مذهب، نه قانون. اگر هر کدام از این نهادها بی دلیل دست به نقض آزادی ما بزنند، ان زمان حق 4. یعنی حق مباررزه برای الغای مناسباتی که آزادی و حقوق ما را می گیرند، تبدیل به یک حق ضروری انسان تبدیل می شود. حقی که پراکسیس انقلابی از آن منتج می شود. از آنجایی که فلسفه ی کانت حق قیام توده ی مردم علیه بی حقوقی خود و محدود کردن آزادی شان از جانب سرکوبگران را به رسمیت نمی شناسد، به زباله دان تاریخ باید ریخته شود.

همانطور که همه ی ما بر این امر واقفیم در طول تاریخ تمام حکومت های طبقاتی حقوق و ازادی و برابری انسان ها را از انان گرفته و انسان ها را تبدیل به ابژه هایی برای استمرار حیات رژیم های خود کرده اند و هیچ رژیم بورژوایی در جهان پیدا نمی شود که بر اساس قرارداد اجتماعی روسویی شکل گرفته باشد و حقوق و قانون ان توسط مردم عادی به حاکمان دیکته شده باشند. پس نتیجه می گیریم که هیچ رژیم بورژوایی در چارچوب های زیبایی شناسی قرار نمی گیرند و سرنگونی و الغای نظام های بورژوایی ضرورتی تاریخی است که با پراتیک میلیونی توده های کارگر و تحت ستم تحقق پیدا کند. قانون و حقوق تا زمانی که مدافع ستمگران و جانیان است، هیچ ارزشی برای ما کارگران و زحمتکشان ندارد و باید علیه ان با تمام قدرت مبارزه کرد.
فاشیسم اما سعی می کند همانطور که والتر بنیامین می گوید سیاست را زیبا کند و به ذائقه ی عمومی جامعه تبدیل کند، با اتکا به اصل تناقض و مقابله با آزادی انسان بربریت خود را توجیه کند. جریانات فاشیستی همچون سلطنت طلبان انگل و خون آشام در تلاشند به سبک نازی های آلمانی قبل از به قدرت رسیدن، ایدئولوژی فاشیستی را از طریق تاکید به گذشته ی غیرتاریخی و افسانه و ستایش دوران شکنجه و سرکوب ساواک تحت عنوان کارخانه ی آدم سازی (آنچه اوباشی مثل نوری زاده در مورد زندان های ساواک می گویند)، تاکید بر میهن به مثابه ی یک برساخت و مبارزه با „تجزیه طلبی“ به سبک خمینی جلاد و هیتلر، فاشیست هایی که مسائلی مشابه همچون „بازگشت به میهن یعنی حفاظت از مادر“، „بهشت زیر پای مادران است“ و غیره، توانستد سوار موج بحران شوند و به قدرت برسند، دوباره در پوشش قرون وسطایی به قدرت برسد. فاشیسم شاهنشاهی دیگر نمی تواند با تاکیه بر زیبایی شناسانه کردن فاشیسم از طریق تبلیغات احساسی و تعرض به انقلابیون و کمونیست ها به خاطر سرنگونی نظام منفور شاهنشاهی، جایگاهی در میان مردم پیدا کند، چون این ایدئولوژی به صورت عملی در مقابله با قیام و مطالبات ان قرار گرفته است و کارگر، این برده ی مدرن „آزاد شده“ دیگر حاضر نیست به عنوان موجودیت انسانی همین بردگی مدرن را به بردگی مطلق و موجودیت غیر انسانی، که خود به عنوان انسان در تصاحب شاه در بیاید، تغییر دهد.

انقلاب آتی ایران انقلابی برای پاکسازی تمام بقایای رژیم سابق و رژیم فعلی خواهد بود، اگر حتی در این انقلاب ما ناچار باشیم خون های زیادی از هم طبقه یی هایمان ریخته شود. این خون ها بلاخره درخت انقلاب را آبیاری می کنند و تعرض بعدی به رژیم بعد از یک دوره از به خود امدن و تلاش برای سازمان پیدا کردن، تعرضی به شدت رادیکال و انقلابی با تمام قدرت و در بعدی بسیار بزرگتر، وسیع تر و تعرضی خواهد بود. از سال 1905 تا 1917 ما انقلاب بورژوا دمکراتیک 1905 و انقلاب فوریه ی 1917 را در روسیه داریم، انقلاباتی که همچون زمین لرزه ی دی ماه 96 و قیام آبان ماه رژیم تزاری را به لرزه درآوردند و با انقلاب اکتبر 1917 رژیم هار تزاری را پاکسازی کردند. مردم ایران در قیام آبان ماه همچون بوکسری عمل می کردند که تمرین کافی در بوکس ندارد، اما حریف علاوه بر مشت هایش پنجه بوکس هم در دست داشت. این بار مردم اماده تر می شوند و از طریق تمرین بوکس خود را برای شکست دادن حریف اماده می کنند. خیزش بعدی ممکن است دیر یا زود دوباره اغاز شود، چون مردم به این نتیجه رسیده اند که تنها زبانی که بشود با ان با این رژیم جنایتکار و تروریست گفتگو کرد، زبان اسلحه و قهر است. اینجاست که ضرورت به کارگیری اسلحه، اسلحه یی که توسط خود رژیم علیه مردم بی دفاع به کار گرفته شد، از جانب مردم علیه رژیم در سطح وسیع به کار گرفته می شود. شورش بعدی پایان رژیم جمهوری اسلامی است، اگر حتی این شورش به جنگ داخلی طولانی مدت ختم شود و رژیم به راحتی تسلیم نشود، اما در این شکی ندارم که انقلاب اتی در ایران یکی از قهرامیزترین انقلاب های قرن خواهد بود و ضد انقلاب با تمام قدرت به صورت فیزیکی نابود خواهد شد.

حسن معارفی پور

درس های قیام روزهای اخیر

روزهای اخیر ایران را به شدت تکان داد

قیام خودجوش مردم ایران در روزهای اخیر انچنان حاکمیت را ترسانده است که تمام اراذل واوباش مفت خور و جانی این رژیم را برای سرکوب مردم بسیج کرده اند و تلاش می کنند با کشت و کتشار، دستگیری های وسیع، شکنجه و قطع اینترنت (برای جلوگیری از بازتاب این میزان از سرکوب و خشونت سیستماتیک دولتی و فاشیستی به جامعه به بیرون از مرزها و همچنین تاثیرات جریانات اپوزیسیون بر رادیکالیزه شدن جریانات داخل از طریق اینترنت) رژیم در تلاش بوده است کنترل اوضاع را دوباره به دست بگیرد.

حوادث روزهای اخیر تمام توهمات مردم در مورد جناح های ادمخوار حکومتی و اپوزیسیون لاشخور پرو رژیم و فاشیست و سلطنت طلب و کل جبهه ی „اپوزیسیون“ انتی انقلابی را بیش از هر زمانی نشان داد. فرخ نگهدار همکار رسمی جنایتکاران حکومتی در تله ویزیون بی بی سی رژیم را سرزنش می کرد که چرا یک دفعه قیمت بنزین را بالا برده است و به رژیم راهکارهای نئولیبرالی ایی که در غرب به پیش می روند برای بالا بردن قیمت ها توصیه می کرد. اسپرم پهلوی از ترس شکل گیری جریانات انقلابی در مناطق مختلفی مانند کردستان و از ترس پاکسازی کردستان از فاشیسم حکومتی اعلام می کرد که ایران را پس می گیرد و ان هم بدون اینکه حاضر باشد یک میلیمتر از این گربه کم شود.

مجاهدین فاشیست ضد خلق، ده ها میکروب و شعبان بی مخ را با اسامی فیک همچون خر ولگرد در فضای مجازی ول کرده بود تا برای „حضرت“ مریم و فاشیسم اسلامی مجاهدین تبلیغ کنند و با تظاهرکننده ی اجاره یی تظاهرات فیک „علیه“ رژیم „اخوندی“ و برای سر کار آوردن رژیم „اخوندی“ جدید سازمان می داد.

حزب آنتی کمونیست ضد کارگری ایران در کنار فاشیست های سلطنت طلب و زیر پرچم ساواک سرود فاشیستی می خواند.

کومه له منتظر بود که مردم اول رژیم را بیاندازند بعد سید ابراهیم علیزاده مثل خمینی نه با هواپیما بلکه با لاندکروزر وارد ایران شود و منطقه یی از کردستان را به او بسپارند.

حزب تاریخا مزدور دمکرات کردستان که برای تمام جنایتکاران منطقه و جهان مزدوری کرده است، یک بار از زبان مصطفی هجری این آخوندک بی شرف پست فطرت مردم را به „تظاهرات“ „مسالمت آمیز“ با فاشیسم تا دندان مسلح دعوت می کرد و شاخه ی دیگر این حزب که خواب دیکتاتوری کُردی را در سر می پروراند، در اوج سرکوب های فاشیستی و سیستماتیک دولتی، از ضرورت ادامه ی گفتگو با رژیم صحبت می کرد.

جریانات پرو روس و توده یی های سابق و امروزی متشکل و پراکنده از یک طرف برای سپاهیان تروریست و ادمخوار دل می سوزاندند و از طرف دیگر از انقلاب قهرامیز رادیکال به شدت در هراس بودند و بخشا هم ضرورت دفاع از خود مردم را با استناد به بندهای معاهده های „حقوق“ بشر بورژوایی در „مشروعیت“ دفاع از خود در شرایطی که دشمن حمله کرده است، توضیح می دادند.

عبداله مهتدی این کاسه لیس سلطنت طلبان و چکمه لیس امپریالیسم غرب و „عضو“ „شورای“ کاریکاتوری „گذار“ مدام از جانب رسانه های ارتجاعی و دست راستی دعوت می شد و می خواست خیابان را برای چانه زنی از بالا به کار گیرد.

رژیم هم که خشم توده های مردم، خشم فروختفه یی که نتیجه ی چهل سال استثمار، سرکوب، جنایت، جنوساید، زن کشی، تجاوز، محدود کردن تمام ازادی های اجتماعی و فردی و در یک کلام فاشیسم است را مشاهده کرده بود، دست و پای خود را گم کرده بود و همچون ماری زخمی به هر طرف زهر می پاشید. این ترس و خوفی که به رژیم وارد امده بود، خود را در عرعر کردن خامنه یی، روحانی، „امام“ جمعه های شهرهای مختلف، مسئولین قضایی و اراذل و اوباش بسیجی، پلیس و غیره نشان می داد. رژیم در یک حالت دفاعی عجیبی قرار گرفته است، مثل بوکسری که به خاطر ضربات سنگینی که به کله ش وارد امده است، کنترل اوضاع را از دست داده است و تنها کاری که می کند گارد گرفتن و ضربه زدن در صورت توان است.

اعتراضات روزهای اخیراگرچه قابل انتظار بود و مانند دی ماه هم برای اپوزیسیون و هم برای رژیم غیر منتظره نبود، اما به شکلی از اشکال هنوز سازماندهی لازم را پیدا نکرده بود. کشتارها و سرکوب وحشیانه ی رژیم اما به مردم این درس را داد که برای ضربه ی نهایی باید سازمان یافته و تعرضی عمل کرد. باید از حالت دفاعی بیرون امد و با به دست گرفتن اسلحه در سطح توده یی تمام میکروب هایی که از این رژیم دفاع می کنند و برای این رژیم می جنگند را بی رحمانه پاک کرد. وقتی رژیم مردم غیر مسلح را می کشد، مردم باید هم کشتن تمام نیروهای وابسته به این رژیم که به صورت اکتیو و یا حتی پاسیو از این رژیم دفاع می کنند، را نه تنها مشروع، بلکه ضروری بدانند.

تکانی که این قیام نامنظم به رژیم داد، هیچ جنگ و حمله ی نظامی نمی توانست بدهد. مردم اگر بخواهند و اراده کنند می توانند رژیم های به مراتب سرکوبگر تر و جنایتکار از رژیم فاشیست اسلامی ایران را سرنگون کنند. این امر باید عملی شود و عملی هم خواهد شد. قیام مدرسه ی ارتقای اگاهی طبقاتی است، اما اگر فکر کنیم توده های مردم و کارگران به صورت خود به خودی به اگاهی می رسند و لذا سازماندهی پیدا می کنند، به قعر اکونومیسم سقوط کرده ایم. من همیشه به سبک لنین به انتقال اگاهی طبقاتی از بیرون طبقه توسط روشنفکران ارگانیک طبقه ی کارگر به قول گرامشی اعتقاد داشته و دارم و این مساله را کاملا ضروری می دانم. گرامشی می گوید برای رسیدن به نقطه ی تبدیل ضد هژمونی انقلابی به هژمونی انقلابی، حس کردن ظلم به خودی خود کافی نیست، حس باید با فهم و شعور ادغام شود، تا بتواند هژمونی طبقه ی حاکم را به شکست بکشاند و خود به صورت هژمونی تحقق پیدا کند و در این شرایط وجود روشنفکران ارگانیک برای تبدیل حس ظلم و ستم به اگاهی و فهم و در نهایت تشکیلات و به دست گرفتن قدرت سیاسی در نتیجه ی سرکوب دولت حاکم فعلی، ساقط کردن ان برای همیشه و استقرار سوسیالیسم ضروری است.

سرنگونتان خواهیم کرد و دانه به دانتان را محاکمه می کنیم
گولاگ برای شما دیسکو خواهد بود جانیان

حسن معارفی پور

انقلابات و ضد انقلابات

بخش دوم: تحلیلی گذار در مورد انقلاب 57 و اوضاع جاری

آنچه در ایران در حال حاضر در جریان است بیشتر از یک قیام است

حسن معارفی پور

همانطور که در جریان هستید قیام مردم ایرانی که بر فراز اعتراضات دی ماه دو سال پیش، دوباره به صورت خودجوش به بهانه ی گران شدن قیمت بنزین، خشم فروخفته یی که نتیجه ی چهل سال سرکوب و استثمار وحشیانه ی اکثریت مردم ایران به ویژه اقشار تحت ستم جامعه یعنی کارگران و زحمتکشان در ایران بود، همچون آتشفشان زیر دریا بیرون امده و با سرعت تمام به طرف سرنگونی رادیکال و انقلابی جمهوری اسلامی به پیش می رود. توده های به ستوه امده ی مردم در طول چهل سال حاکمیت فاشیستی و ننگین یکی از جنایتکارترین نظام های اواخر قرن بیست و اوایل قرن بیست و یکم، به اشکال مختلف اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و غیره زیر فشار و سرکوب قرار گرفته شده اند. فشار و سرکوبی که در اوایل حاکمیت رژیم فاشیستی اسلامی ایران بعد از سرنگونی رژیم منفور شاهنشاهی و برچیدن حاکمیت سلطنتی در ایران بر فراز انقلاب رادیکال و توده یی مردم ایران، فاشیسم اسلامی را به عنوان ضد انقلاب و الترناتیو ارتجاعی تبدیل کرد و با شروع هشت سال جنگ خانمان برانداز به مردم ایران و عراق، توانست از یک طرف به بهانه های واهی همچون ضرورت „حفظ تمامیت ارضی“ و جابجایی در صورت مساله (شروع جنگ برای جلوگیری از به سرانجام رسیدن انقلاب) اما در واقع با انگیزه های امپریالیستی(راه قدس از کربلا می گذرد) اخرین شریان های انقلاب ایران را در نتیجه ی تعرض به نیروهای انقلابی و کمونیست و تمام جریانات اپوزیسیون در کردستان و ترکمن صحرا و منطقه ی قشقایی نشین شیراز و از طرف دیگر سرکوب جنبش کارگری رادیکال و انقلابی که در سال های اولیه انقلاب در بسیاری از کارخانه های کشور کنترل کارگری بر تولید را شکل داده بودند، همچنین با تعرض افسارگسیخته و فاشیستی به تمام جریانات اپوزیسیون، تعرضی که بعد از سرکوب های اوایل سر کار آمدن رژیم در کردستان و ترکمن شروع شده بود و از سی خرداد شصت به بعد ادامه پیدا کرد و تا ممنوعیت جریانات پرو رژیم همچون توده و اکثریت در سال 62 ادامه پیدا کرد و این توحش عریان فاشیستی با نسل کشی زندانیان سیاسی چپ و کمونیست در تابستان 67 اوج بربریت نظام را به نمایش گذاشت. احزاب و جریاناتی که در سر کار اوردن رژیم جمهوری اسلامی و تبلیغ برای این رژیم کمتر از فاشیست های اسلامی نقش ایفا نکرده بودند، توانست پایه های یک رژیم بناپارتیستی با ایدئولوژی فاشیستی اسلامیستی را به یک واقعیت تبدیل کند. سر کار آمدن فاشیسم اسلامی در ایران از یک طرف در امتداد پروژه ی نیولیبرالیزه کردن اقتصاد جهانی و به شکست کشاندن جریانات چپ و سوسیالیست وابسته به شوروی سابق و کمونیسم به طور کلی بود، از طرف دیگر سر کار آمدن این جریان فاشیستی نتیجه ی حاکم بودن آگاهی طبقاتی کاذب (ایدئولوژی بورژوایی) و ویرانی عقل در سطح کلی بر جامعه ی ایران بود. بی دلیل نبود که بعد از کنفرانس جی 7 در بن آلمان و به دنبال کنفرانس گوادلوپ مسئولین بلند بالای دولت های غربی با یک اخوندک بی شعوری مثل خمینی تماس گرفته و او را به عنوان آلترناتیو علیه جنبش چپ و کمونیستی حاکم بر ان دوران و انقلاب رادیکال و کارگری سال 57 و از طریق تبدیل کردن گفتمان اسلامی و ضد عقلانی به گفتمان رسمی در جامعه فاشیسم اسلامی را به جامعه ی ایران حقنه می کنند. در کنار این مساله باید به نقش نهادهای فاشیستی اسلامی که حول حسینه ی ارشاد جمع شده بودند و مشغول نشخوار ادبیات فاشیستی اسلامیستی علی شریعتی بودند، هم اشاره نمود. این نهادها که بنیه های اولیه جریان فاشیسم اسلامی را در ایران تشکیل دادند، فاشیسم اسلامی را از طریق „مستضعف پناهی“ دروغین و دماگوژیک و تاکید بر „بازگشت به گذشته و معنویات“ به جای چسپیدن به „زندگی مادی“ و تبلیغ زندگی ساده و روستایی (زندگی بر روی حصیر) و غیره که خصلت „تئوریک“ ان خود را در خزعبلات استفراغ گونه ی خمینی همچون „ما پول نفت را روی سفره ی مردم میاوریم“، „اقتصاد مال خر است“، „مردم به معنویات نیاز دارند و نه مادیات“ نشان می داد، توانست بستر یکی از جنایتکارترین رژیم های فاشیستی معاصر را فراهم کند. بررسی انقلاب 57 ایران تنها از زاویه ی نقد اقتصاد سیاسی و در یک بستر بین المللی، در دوران جنگ سرد و جهان دو قطبی سرمایه داری دولتی (چپ بورژوایی و ناسیونالیست که به دنبال راه رشد غیر سرمایه داری از طریق ساپورت جریانات شبه „انتی امپریالیستی“ و در واقع آنتی امریکایی بود) می تواند صورت بگیرد. فاشیسم اسلامی (خمینیسم) جریانی شبیه جریان فاشیستی سوهارتو در سال 1967 و پینوشه 1973 در شیلی بود، چون به شکل این جریانات فاشیستی در کشورهای نامبرده، توسط رژیم امپریالیستی امریکا حمایت شد و برای به شکست کشاندن انقلاب رادیکال ایران، جریان فاشیستی اسلامی (خمینیسم) به عنوان یک الترناتیو نئولیبرالی و فاشیستی علیه مردم و برای رژیم خمینی با منطق نئولیبرالیسم جهانی بود. پیش بینی های امریکا و غرب در مورد رژیم فاشیستی اسلامی ایران غلط از کار در امد و زمانی که دانشجویان پیرو خط خمینی به سفارت امریکا حمله کردند، فاشیسم اسلامی تسویه حساب خود را با جریان امپریالیسم غربی کرد. رژیم امریکا اگر حتی از اوایل بر این امر واقف بود که خمینی، سوهارتو و پینوشه نمی شود، باز هم فاشیسم اسلامی را به یک انقلاب سوسیالیستی و یک دولت سوسیالیستی مقتدر در ایران ترجیح می داد. بنابر به منابع مشترک بورژوازی جهانی در حفظ بهره کشی و استثمار بر مردمان کره ی زمین، برای حفظ سلطه ی خود، بورژوازی جهانی و امپریالیسم به هیچ وجه منفعتی در بریدن حلقه ی سرمایه داری جهانی و خلق شیوه های تولید غیر سرمایه داری حتی در یک نقطه ی کوچک از جهان ندارد، اما با فاشیستی ترین نظام های بورژوایی علیه کمونیسم و سوسیالیسم اتحاد خواهد کرد، چون بریدن یک حلقه از زنجیر سرمایه داری جهانی و امپریالیسم و خلق شکل دیگری از زندگی و یک شیوه ی تولیدی جدید در یک نقطه از این کره ی خاکی می تواند نقطه امید برای انقلابات مداوم جهانی برای خلق نظام های سوسیالیستی دیگر باشد، برای همین تمام دولت های بورژوایی جهان از سوسیالیسم و کمونیسم حتی در دورافتاده ترین کشورهای جهان و حتی از رفورمیستی ترین اشکال سوسیالیسم هم هراس دارند.

در شرایط فعلی رژیم جمهوری اسلامی در یک بحران اقتصادی کمر شکن به خاطر تحریم های اقتصادی بین المللی علیه این رژیم، بحران مشروعیت داخلی و درونی و بحران مشروعیت بین المللی رنج می برد. در این شرایط رژیم جمهوری اسلامی همچون یک لاشخور بر فراز سر جامعه برای جبران بحران اقتصادی اش به دنبال مکیدن بیشتر خون طبقه ی کارگر و انداختن تبعات این بحران بر گرده ی مردم است. مردم ایران هم که کاردشان به استخوان رسیده است، تعرض بیش از پیش جمهوری اسلامی به سفره ی خود را بهانه یی برای روشن کردن شعله ی آتشفشان خشم خود دانسته و از این طریق در سطح توده یی برای سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی به میدان امده است. اکثریت مردم ایران چیزی به جز جانشان برای از دست دادن ندارند و این مساله رادیکالیسم و ملیتانسی جنبش و قیام اخیر را بالا می برد. مردم در ابتدا به پمپ بنزین ها و بانک ها حمله می کنند و بعد نهادهای مذهبی را نشانه می گیرند. در مرحله ی بعدی این مردم از طریق تسخیر نهادهای نظامی و امنیتی رژیم و به دست اوردن سلاح و شروع جنگ کوچه به کوچه با مزدوران رژیم به پیش خواهند برد. این وضعیت انقلابی تا تسلیم یا فراری شدن اوباش جمهوری اسلامی ادامه پیدا می کند. به احتمال زیاد اکثریت قریب به اتفاق ارتشی ها و بخش وسیعی از نیروی انتظامی در مراحل اولیه این قیام تسلیم مردم شوند و اسلحه هایشان را بر روی رژیم بگیرند و یا اسلحه هایشان را تحویل مردم دهند. سپاه پاسداران و نیروهای امنیتی و لباس شخصی اطلاعاتی و تمام کسانی که سرشان در آخور بیت رهبری و الیگارشی مالی امپریالیستی سپاه پاسداران و بیت رهبری است، جزو نیروهایی هستند که به با تمام قدرت از این حاکمیت فاشیستی دفاع می کنند، اما از انجایی که پول های میلیاردی به جیب زده اند، خود دوست ندارند به صورت فیزیکی از بین بروند و می خواهند دیگران را گوشت دم توپ کنند. در این شرایط پاسدارانی که سهمی در این الیگارشی مالی ندارند و سلسله مراتب و فرصت طلبی اوباش سپاهی میلیاردر و اقا زاده هایی که خود در خوش گذرانی مطلق زندگی می کنند و دیگران را گوشت دم توپ می کنند، می بینند، هم علاقه یی به دفاع از این رژیم جنایتکار ندارند و به همین خاطر توازن قوای عمومی، علیرغم اینکه همچنان انحصار سرکوب در دست رژیم است، به نفع مردم است. مردم ایران در سطح ده ها میلیونی وارد خیابان شده اند و با تمام جناح های رژیم و جریاناتی که یکی از دو جناح را می خواهند تسویه حساب کرده اند. „چپ“ های انتی امپریالیستی ایی که به بهانه ی عقب راندن امپریالیسم امریکا به شاخه ی سپاه پاسداران تبدیل شده بودند، امروز در مقابل مردم قرار گرفته اند و طولی نمی کشد که توسط مردم به عنوان مزدور و سپاهی محاکمه و حتی پای دیوار اندخته شوند. „اپوزیسیون“ راست و بورژوایی، جریانات توده یی و اوباش ناسیونالی که همواره از „اعتراضات“ „صلح امیز“ خیابانی برای گرفتن امتیاز از بالا استفاده می کرد، امروز چشم رادیکالیسم و انقلابی گری جنبش را ندارد و هر میزان که جنبش و قیام مردمی رادیکالیزه تر می شود، این „اپوزیسیون“ ها و سوپاپ های اطمینان بورژوازی جمهوری اسلامی بیشتر معنی خود را از دست می دهند. در این میدان تنها چیزی که برای این اوباش باقی می ماند، فراخوان به „تظاهرات“ „مسالمت آمیز“ است، این در حالی است که اوباش رژیم با کلاشینکف به مردم غیر مسلح شلیک می کنند و مردم بی دفاع را به گلوله می بندند.

طولی نمی کشد که لانه های جاسوسی رژیم در خارج کشور یکی پس از دیگری به خاطر رادیکالیزه شدن فضای خارج در نتیجه ی تاثیرپذیری از داخل برچیده شوند و به کمیته ی موقت انقلاب واگذار شوند.

گلوله را باید با گلوله پاسخ داد

مردم انقلابی از این توحش های رژیم جمهوری اسلامی نخواهند گذشت و به محض اینکه این اعتراضات در روزهای اتی به سنگربندی مسلحانه و خیابانی و جنگ تن به تن مسلحانه با اوباش رژیم تبدیل شود، هر کس که علیه معترضین دست به اسلحه ببرد را به گلوله می بندند و در شهرهای ایران جویبار خون راه خواهند انداخت.

ما تحت هیچ شرایطی جلوی مردم معترض برای به کارگیری قهر انقلابی علیه رژیم را نخواهیم گرفت و هر کس سعی کند در این وضعیت با شعارهای ارتجاعی و حقوق بشری مانع به قدرت رسیدن مردم انقلابی شود را در کنار جنایتکاران رژیم اسلامی قرار خواهیم داد و حقش را همین مردم در کف دستش خواهند گذاشت. جنگی شروع شده است که امکان عقب نشینی برای مردم وجود ندارد. رژیم تروریستی و فاشیست اسلامی با تمام قدرت همچون ماشینی که ترمز بریده است به طرف جلو حرکت می کند و این ماشین بلاخره چپ می شود و سرنشینان ان به رادیکال ترین شکل ممکن سرکوب می شوند. ما از تیرباران اوباش سپاهی و ضد انقلاب اسلامی و تمام نیروهایی که از حفظ وضع موجود یا بازگشت این وضعیت به دوران تعفن سلطنتی دفاع کرده با تمام قدرت پشتیبانی می کنیم.

رومانیک شدن و رفتارهای عشقولانه با اوباشی که چهل سال تمام به صورت سیستماتیک در سرکوب و کشتار مردم، در خالی کردن سفره ی کارگران و زحمتکشان، در استثمار و بهره کشی انسز انسان نقش داشته اند، اگر حماقت نباشد، نشان از تبهکاری است و باید با قهرامیزترین شکل ممکن پاسخ بگیرد.

پیش به سوی تسخیر اماکن نظامی رژیم، به اتش کشیدن مراکز پلیس و سپاه و اطلاعات، تسخیر پادگان ها و تقسیم سلاح ها بین مردم معترض

کسانی که امکان کار کردن با اسلحه را دارند می توانند بر فراز بام های بلند نشسته و به مامورین امنیتی رژیم که با اسلحه به معترضین حمله می کنند شلیک کنند. هر کس کار کردن با اسلحه را بلد نیست، می تواند از کسانی که با اسلحه کار کردن سوال کند تا کار کردن با ان را یاد بگیرد. ما نیازمند تشکیلات ها مسلح کوچک و پراکنده ی چریکی برای جنگ های خیابانی هستیم. هر کنشی ضد انقلابی از جانب رژیم یا هر نیروی دیگر با قهرامیزترین شکل ممکن و با کنش انقلابی و مسلحانه باید پاسخ بگیرد.

اطلاعاتی ها و سپاهی را شناسایی کنید و کله ی انان را با قناسه نشانه بگیرید.

ارتش و نیروی انتظامی لازم است در این زمینه با معترضین همراهی کند و اسلحه ها یشان را بدون مقاومت در اختیار معترضین انقلابی قرار دهند.

از کومه له سازمان کردستان حزب کمونیست ایران به صورت رسمی درخواست می کنم که تمام امکانات لجسیتیکی و مهمات خود را در اختیار مردم شهرهای مختلف کردستان و خارج از کردستان قرار دهد، قبل از اینکه ما خودمان مجبور بشیم بدون هماهنگی با کومه له زاخه های مهمات انان را تسخیر کرده و اسلحه ها را بین مردم تقسیم کنیم.

هر کس در کردستان اسلحه ی قدیمی دارد ان از زیر خاک بیرون بکشد و بعد از روغن کاری و ازمایش در بیرون شهر علیه اوباش رژیم به کار بگیرد.

برای دسترسی به مقداری مهمات می توانید روی ما حساب کنید.

جامعه ی ایران در آستانه ی یک انفجار اجتماعی

حسن معارفی پور

جمهوری اسلامی با تعرض بیش از پیش به سفره ی خالی مردم می خواهد بحران های اقتصادی خود را کنترل کند و از این طریق تبعات تحریم های اقتصادی کمر شکن را بر گرده ی طبقه ی کارگر و اقشار تحت ستم جامعه بیاندازد. دولت جنایتکار روحانی چهار نعل به سوی نئولیبرالیزه تر کردن جامعه ی ایران گام بر می دارد و با تمام قدرت در تلاش برای تعرض افسارگسیخته تر به سفره ی مردم است.

رژیم ایران از همان ابتدای سر کار امدن در امتداد الترناتیوسازی های نئولیبرالی بود و پروسه ی نئولیبرالیزه کردن اقتصاد ایران از همان روزهای سر کار امدن دولت بازگان، بنی صدر و بعدها رفسنجانی، خاتمی، احمدی نژاد و جدیدا هم روحانی به پیش می رود.

از انجایی که رژیم ایران یک رژیم بناپارتیستی با ایدئولوژی فاشیستی و اسلامی است، نه به عنوان دولتی متشکل از „شهروندان“ جامعه یا نماینده ی بخشی از جامعه و حتی نه به مثابه ی دولتی نماینده ی طبقه ی بورژوازی مثل دولت های بورژوا-لیبرال غربی، بلکه به مثابه ی طاعونی بر سر جامعه و یک دولت الیگارشی خانوادگی مدافع منافع چندین خانواده ی بورژوا عمل می کند. فاصله ی مردم و رژیم و حتی ارتش و نیروی انتظامی با نهادهای امنیتی و انحصارات اقتصادی دولت همچون سپاه پاسداران، سازمان اطلاعات و بنیاد مستضعفان و غیره روز به روز بیشتر می شود و رژیم حتی اعتماد خود را به نیروهایی همچون ارتش و نیروی انتظامی از دست داده است. در این شرایط رژیم در واکنش به هر تلاش برای تغییر وضع موجود به وحشیانه ترین شکل ممکن عکس العمل نشان می دهد و نیروهای سپاه و لباس شخصی های امنیتی دور و بر بیت رهبری به عنوان نیروهای عقیدتی برای سرکوب مردم در شرایط بحرانی و انفجار اجتماعی از جانب رژیم قبل به کار گیری ارتش و نیروی انتظامی استفاده می شوند. احتمال اینکه بخش هایی از ارتش و نیروی انتظامی به مبارزات توده یی بپیوندند بسیار بالاست، چون فاصله ی بسیار زیادی بین این نیروها با نیروهای معتمد و عقیدتی رژیم وجود دارد. رژیم هم به خوبی از این مساله اگاهی دارد. اعتراضاتی که به گران شدن قیمت بنزین در شهرهای مختلف ایران شروع شده اند، نه مثل اکثریت جنبش ارتجاعی سبز به دنبال برگرداندن „رای“ شان هستند و نه مثل دی ماه یک جنبش خودجوش خودبخودی است. این اعتراضات اعتراض به نظامی است که با تمام سرعت علیه منافع اکثریت جامعه سیاست رانی‌‌می کند. مردم‌از دی ماه را به بستری برای یک پرش بزرگتر و فکر شده تر استفاده می کنند. اگاهی طبقاتی و سوسیالیستی در جامعه تا حدودی به خاطر اکتیو شدن فعالین کارگری و انتقال اگاهی به درون کارگران مزدبگیر از بیرون و انتشار نشریات مختلف و ترجمه ی تجربه ی دیگر انقلابات و شوراهای کارگری و همچنین در نتیجه ی یادگیری از جنبش های اعتراضی کشورهای مختلف از جمله شیلی، لبنان و عراق در این اواخر و همچنین در نتیجه ی درس گرفتن از جریانات موسوم به „بهار عربی“ بالا رفته است و مردم در این شرایط با اگاهی و احتیاط بیشتری به خیابان امدند و دولت روحانی را نشانه گرفته اند. بازتاب شعار مرگ بر روحانی به جای مرگ بر ولایت فقیه، دقیقا نتیجه ی گسترش اگاهی طبقاتی علیه دولت دماگوژیستی روحانی و کلیت نظام است. آگاهی شکل گرفته باید گسترش یابد و ترجمه ی عملی آن سازمان دهی مخفی و مسلحانه و توده یی باشد.

در این شرایط لازم است مردم به جای حمله به پمپ بنزین ها، اماکن دولتی و نهادهای امنیتی را نشانه بگیرند و با به دست اوردن اسلحه و توزیع ان بین خود، تعرض مجدد را از سر بگیرند. رژیم اسلامی ایران ابایی از کشتن هیچ معترضی ندارد و هر معترض به این نظام هم نباید ابایی از کشتن اراذل و اوباش وابسته به این نظام داشته باشد. حمله به مراکز بسیج و سازمان اطلاعات و سپاه پاسدارن و توزیع اسلحه های به دست امده در نتیجه ی تسخیر این مراکز باید به اولویت مبارزه ی توده های مردم تبدیل شود. مردم باید بدانند که بعد از این حکومت، هیچ رژیم بورژوایی دیگر نمی تواند منافع طبقات کارگر و ستمکش جامعه را اشباع کند و در راستای رفع مشکلات اقتصادی و اجتماعی مردم براید، بنابراین لازم است با فرمول بندی مطالبات خود به صورت کنکرت، گفتمان ضرورت انقلاب سوسیالیستی و خلق یک نظام جدید بدون بهره کشی انسان از انسان را در پیش بگیرند.

زنده باد انقلاب

مرگ بر جمهوری اسلامی ایران

15.11.2019

سوسیال‌دمکراسیِ ضدانقلابی در اتریش

بررسیِ کوتاهِ تاریخِ سوسیال‌دمکراسیِ اتریشی که به اشتباه به آن لقبِ „مارکسیسمِ اتریشی“ داده‌اند.

حسن معارفی پور، 14 نوامبر 2019

در این بخش از مطلب به‌هیچ‌وجه مجالِ یک بررسی دقیق و کرنولوژیک از سَرْ برآوردنِ جریانِ سوسیال‌دمکراتیکِ اتریشی وجود ندارد. از آنجایی که سوسیال‌دمکراسی از همان دورانِ جنگِ امپریالیستی موسوم به جنگِ‌جهانی‌اول، به جناحِ امپریالیسم در آلمان، درغلتیده بود، نیروهای مشابهِ حزبِ سوسیال‌دمکراتِ آلمان، در خارج از آلمان، به‌خاطرِ تاثیرپذیری از حزبِ سوسیال‌دمکراتِ آلمان و از ترسِ تکرار انقلاب اکتبر در اروپا، یکی پس از دیگری به دامن ارتجاع درغلتیده و به بخشی از بدنه‌ی دولت‌های امپریالیستی تبدیل شدند و زمینه را برای سرِ کار آمدنِ جریانات بناپارتیستی و فاشیستی فراهم کردند. اگرچه در سال‌های 1905، لنین ایده‌ی انقلابِ بورژوا دمکراتیک، آنچه سوسیال‌دمکراسیِ اروپایی و روس به دنبال آن بود، را رد می‌کند و به دنبال پیدا کردنِ متحدانی در میان طبقاتِ تحتانی همچون دهقانان به مثابه‌ی متحدِ استراتژیک و تاکتیکی پرولتاریا بود و از این طریق نظریه‌ی انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا و دهقانان را فرمول‌بندی کرد، سوسیال‌دمکراسی اروپایی به خاطرِ هراس از انقلاب و ترس از اینکه „نکند بورژوازی بِرَمَد“، به دمکراسیِ نمایندگی و پارلمانتاریستی سفت و سخت چسبیده بود و به مرور زمان به بخشی از سیستم دولتی بورژوا امپریالیستی دولت‌های اروپایی تبدیل شد. در سالِ 1914، یکی از نمایندگان اصلی سوسیال‌دمکراسیِ اتریشی، ویکتور آدلر، به سبکِ کائوتسکی مرتد اعلام می‌کند: „ما تاکنون زیاد علیه جنگ تبلیغات و مبارزه کرده‌ایم، اما از این پس هیچ انتظاری از ما نداشته باشید که علیه جنگ مبارزه کنیم“، این اتفاق هم افتاد. سوسیال‌دمکراسی دیگر هیچ واکنشی علیه جنگِ امپریالیستی اول نشان نداد و به یک جریان امپریالیستی جنگ‌طلب که از زاویه‌ی منافع ملی و امپریالیستی به جنگ نگاه می‌کرد تبدیل شد. در نتیجه‌ی سیاست جنگ‌طلبانه‌اش و عدم مقاومت در مقابل جنگ امپریالیستی و تایید ضمنی و صریح این جنگ، سوسیال‌دمکراسی، بین سال‌های 1914 و 1916 در وین و استان‌های شمالی اتریش، 65 درصد از اعضایش را از دست می‌دهد و در مناطق دیگر تا 80 درصد اعضایش از این حزب جدا می‌شوند. طبقه‌ی کارگر و اتحادیه‌های کارگری که همواره چشم‌به‌راهِ فراخوان به اعتصابات کارگری از جانبِ رهبری حزبِ سوسیال‌دمکرات بودند، زمانی‌که متوجه شدند سوسیال‌دمکراسی به همراه سلطنت و پشتِ سلطنت، سیاست‌های جنگ‌طلبانه‌ی امپریالیستی را پیشه کرده است، به‌شدت از سوسیال‌دمکراسی فاصله می‌گیرند. سوسیال‌دمکراسیِ اتریش اعلام می‌کرد که جنگ بهتر از بحران و فقرِ عمومی است. البته منظور آنان از بحران و فقر عمومی، وضعیت بعد از انقلاب بود.
سوسیال‌دمکراسی در آلمان به وحشیانه‌ترین شکل ممکن، انقلابِ 19/1918 را به کمکِ جریانات فاشیستی در هم می‌کوبد و در نتیجه‌ی اتحاد با ارتجاعِ سلطنتی و جریاناتِ فاشیستی موسوم به فرای‌کورپ، دولتِ متزلزلِ „جمهوری وایمار“ را تشکیل می‌دهد. در اتریش با اینکه حزب سوسیال‌دمکرات قوی‌ترین حزبِ میدانِ مبارزه‌ی سیاسی بود، و در وین بیشترین پایگاه را داشت، به خاطر سیاست‌های ضدانقلابی، ارتجاعی و امپریالیستی‌اش، به سبک سوسیال‌دمکراسیِ آلمان، بر روی قیام کارگران آتش می‌گشاید و سریع انقلاب را سرکوب می‌کند. در جریانِ به خون کشیده‌شدنِ کارگرانِ کمونیست و کمونیست‌های اسپارتاکیست در پروسه‌ی انقلاب 19/1918 توسط فاشیست‌های فرای‌کورپس و حزبِ سوسیال‌دمکراتِ آلمان، حزب سوسیال‌دمکراتِ اتریش خفه‌خون می‌گیرد و حتی این جنایت را محکوم نمی‌کند.
نمایندگانِ اصلی سوسیال‌دمکراسیِ اتریشی، اتو باور، ویکتور آدلر، رودولف هلفردینگ، فریدریش آدلر، ماکس ادلر، کارل رنر، تریزه شلیسینگر و گابریلا پروفت بودند. نمایندگان جناح چپ سوسیال‌دمکراسی، ویکتور آدلر، فریدریش آدلر، تریزه شلیسینگر و گابریلا پروفت بودند. اتو باور، اندیشه‌های به‌شدت ناسیونالیستی و ارتجاعی داشت. رودولف هیلفردینگ، رفورمیستی تمام‌عیار بود و زمانی‌که تروتسکی در منزلِ او مخفی بود و بحث‌هایی با „دکتر هیلفردینگ“ داشت و تروتسکی مخالفت خود را با جنگ اعلام کرده بود، به دنبالِ آن، گزارشِ تروتسکی را به پلیس رد می‌کند و تروتسکی به طرز عجیبی آنجا جان سالم به در می‌برد. فریدریش آدلر که از مخالفانِ سرسخت جنگ امپریالیستی و نمایندگان اصلی جناح چپ سوسیال‌دمکراسی اتریشی بود، در سال 1918 وزیر جنگ اتریش، گراف شتورگخ را در یک کافه به علامتِ اعتراض به جنگ امپریالیستی به قتل می‌رساند و پروسه‌ی دادگاهی‌اش را تبدیل به یک مساله‌ی سیاسی علیه جنگ می‌کند. در اکتبر سال 1918، قیصر، فدارلیسم را اعلام می‌کند. در نوامبر 1918، سوسیال‌دمکراسی، جمهوریِ فدرال را الغا می‌کند و همبستگی خود را با آلمان اعلام می‌کند. حزب سوسیال‌دمکرات اتریش به‌ویژه جناحِ راست و مخصوصاً شخص اتو باور و اطرافیانش نماینده‌ی یک گرایش ناسیونالیستی آلمانی بودند.

عروجِ فاشیسم در اتریش در نتیجه‌ی سیاستِ ارتجاعیِ سوسیال‌دمکراسی
در انتخابات سال 1919، حزبِ سوسیال‌دمکرات، به سختی 34 درصد آراء را به‌دست می‌آورد. مناطقِ روستانشینِ اتریش به‌شدت به حزبِ کنسرواتیوِ سوسیال‌مسیحی روی می‌آورند و سوسیال‌دمکرات‌ها با حزبِ سوسیال‌مسیحی برای تشکیلِ دولت، ائتلاف می‌کنند. وین همچنان پایگاه سوسیال‌دمکراسی باقی می‌ماند. در سال 1923، حزبِ ارتجاعیِ سوسیال‌مسیحی، ائتلافش را با سوسیال‌دمکراسی لغو می‌کند و خودش در تمام مناطق به جز وین به‌تنهایی حکومت می‌کند. یکی از دلایلی که در وین، به عنوان یکی از بزرگترین شهرهای جهان در آن دوران، باعثِ گرایش به سوسیال‌دمکراسی می‌شد، قضیه‌ی حل مساله‌ی مسکن و درست کردنِ مساکنِ اشتراکی در سطحِ وسیع، با معماری فوق‌العاده و امکاناتِ بسیار بالا، برای طبقه‌ی کارگرِ مولتی‌ناسیونال، در شهر و در منطقه دوبلینگر کارل مارکس هوف (حیاط) وین بود. تا سال 1933، تعداد این مساکن به 61 هزار واحد می‌رسد. مساکنی که در قسمت‌هایی از شهر، نه تنها هیچ قرابتی به مساکن کارگری نداشتند، بلکه به‌شدت بزرگ بودند و با امکاناتی همچون ماشین‌های لباس‌شویی جمعی، مدرسه و مهدکودک و کتابخانه و پارک و دیگر امکانات، زندگی را برای طبقه‌ی کارگر راحت‌تر کرده بودند. از نطقه‌نظرِ سوسیال‌دمکراسی، این سبکِ زندگی در مساکن اشتراکی، نوعی سوسیالیسمِ کمونال بود. علاوه بر مساله‌ی مسکن، سوسیال‌دمکراسیِ اتریشی، روی مسائل دیگری کار می‌کرد و آن مساله‌ی آموزش و پروش و علوم تربیتی بود. هدفِ سوسیال‌دمکراسی این بود که در مناسباتِ سرمایه‌داری، „انسانِ نوین“ خلق کند. حداقل، اتو گلوکیلس چنین ادعایی داشت. در این شکی نیست که رفورم‌های وسیعی در زمینه‌های مختلف از جمله اجتماعی شدن کارگری و از بین بردن سیستم ارتجاعی و سلسله‌مراتبی و نژادپرستانه و طبقاتیِ تحصیلی و پایان‌دادن به تنبیهِ بدنیِ کودکان در مدارس، انجام گرفته شده بود. اتو گلوکیلس، مناسبات سلسله‌مراتبی در مدارس و تنبیهِ بدنیِ کودکان را به طور کل در شهر وین الغا کرد و تحصیل را برای همه‌ی انسان‌ها، از طبقاتِ مختلف اجتماعی و ملل مختلف، در یک مدرسه و زیر یک سقف، بدون جدا کردن انسان‌ها بر اساسِ پایگاهِ طبقاتی‌شان در یک مدرسه و حداقل در شهر وین فراهم کرد. این مسائل باعث می‌شد که سوسیال‌دمکراسی در وین همچنان پایگاه و جایگاهی داشته باشد.
در سال 1926، حزبِ ارتجاعی و پروفاشیستیِ هایمور و جریاناتِ نزدیک به حزب نازی در آلمان، تقویت می‌شوند. در سال 1927، اتو باور، همچنان سوسیالیسم را نتیجه‌ی مبارزه‌ی پارلمانی علیه راست می‌دانست و تمامِ قدرتِ سوسیال‌دمکراسی را روی مبارزه‌ی پارلمانی گذاشته بود. این در حالی بود که کارگران و اتحادیه‌های کارگری و بدنه‌ی سوسیال‌دمکراسی، از پایین، همواره در تلاش برای رادیکالیزه‌تر شدنِ حزب، برای مبارزه‌ی انقلابی با جریاناتِ ارتجاعی و فاشیستی بودند و از آنجایی که بدنه‌ی سوسیال‌دمکراسی، دانشِ تئوریک زیادی نداشت، همکاری با سوسیال‌دمکراسی علیرغم نقدهای درونی به پیش می‌رفت و بدنه هم امید داشت که بالاخره رهبریِ سوسیال‌دمکراسی سر عقل بیاید و تاکتیک‌های انقلابی در پیش بگیرد. اتو باور معتقد بود که شرایطِ اتریش برای انقلاب سوسیالیستی فراهم نیست و به همین خاطر لازم است اول مسیرِ صنعتی‌شدن را درپیش بگیریم و بعد می‌توانیم از سوسیالیسم صحبت کنیم. (جالب است که تمام سوسیال‌دمکرات‌های مرتجع ایرانی، از جمله قاسملو عضو سابق حزب توده و رهبر بعدی حزب دمکرات، همین برهان را علیه کمونیست‌ها و کومه‌له به کار می‌برد.)
زمانی که جریاناتِ پروفاشیستی، پارلمان را از کار انداخته و سوسیال‌دمکراسی را بیرون انداختند، اتو باور اعلام می‌کند که باید دولت دوباره به شرایطِ قبلی برگردد، اما دولت جدید باید „ائتلافی“ از آدم‌های بی‌طرف باشد. زمانی‌که در نتیجه‌ی فشار از پایین، حزبِ سوسیال‌دمکراسی یک اعتصاب سراسری 24 ساعته اعلام می‌کند، پلیس به معترضین شلیک کرده و بالای هشتاد نفر را به قتل می‌رساند. علیرغمِ تمام این مسائل و علیرغم بیرون راندن رهبرانِ سوسیال‌دمکراسی از پارلمان با خشونت و بی حرمتی، سوسیال‌دمکراسی همچنان به دنبالِ „عقلانی کردن“ فاشیسم است.
در انتخابات سال 1932، در مقایسه با انتخابات سال 1930، حزب فاشسیتی به رهبری دلفوس، 200 هزار رای را به‌دست می‌آورند. این درحالی بود که در انتخابات سال 1930، جریانات نازی فقط 27 هزار و پانصد رای را به‌دست آورده بودند. دلفوسِ فاشیست در ابتدا در پی اتحاد با سوسیال‌دمکرات‌ها و تشکیل دولت مشترک بر می‌آید، اما اتو باور این پیشنهاد را رد می‌کند، به دنبالِ آن با جریانِ راستِ‌افراطیِ هایمور، دولت تشکیل می‌دهد و یک فاشیستِ تمام‌عیار به اسمِ امیل فی را به‌عنوانِ وزیر داخلی انتخاب می‌کند. بعد از این مساله، اتحاد مجدد سوسیال‌دمکراسی با فاشیسم ادامه پیدا می‌کند، چون اتو باور معتقد است که او برای اینکه با بلشویک‌ها تداعی نشود و احترامش به „آزادیِ فردی“ را از دست ندهد، حاضر است هر کاری برای حفظ دمکراسی (بورژوایی) بکند. اینجا به روشنی می‌بینم که چگونه سوسیال‌دمکراسی به مثابه‌ی جناحِ چپِ لیبرالیسم، و فاشیسم به مثابه‌ی جناحِ راستِ لیبرالیسم، با همدیگر علیه انقلاب و طبقه‌ی کارگر متحد می‌شوند، تا جلوی بلشویزه شدنِ اروپا و احزابِ سوسیال‌دمکراتیک غربی را بگیرند. حزبِ دمکراتِ کردستان هم با جمهوری اسلامی علیه ادامه‌ی انقلاب در کردستان اتحاد کرد و اوباشِ تفنگچیِ حزبِ دمکرات کردستان به رهبری قاسملو، راهنمای سپاه پاسداران اسلامی برای ورود به شهرهای کردستان و سرکوب مردم انقلابی کردستان و کومه‌له شدند. تاریخِ سوسیال‌دمکراسی همواره تاریخی پر از جنایت و انسان‌کشی و همکاری با فاشیسم علیه بشریت و سوسیالیسم و انقلاب بوده و هست.
ارنست فیشر به عنوان نماینده‌ی اپوزیسیون چپ در سوسیال‌دمکراسیِ اتریشی، به ضرورتِ بلشویزه شدنِ حزب انگشت می‌گذارد و از ضرروتِ همکاری با نیروهای کمونیست، از جمله حزبِ کمونیست آلمان، صحبت می‌کند. این گرایش اگرچه هیچگاه به گرایشِ اکثریت در رهبریِ سوسیال‌دمکراسی تبدیل نشد، اما بخش‌هایی از کارگرانِ رادیکال در بدنه‌ی سوسیال‌دمکراسی، این گرایش را نمایندگی می‌کردند و فرسنگ‌ها با سیاست‌های ارتجاعی رهبریِ سوسیال‌دمکراسی اتریشی فاصله داشتند. همین مساله‌ی فاصله‌ی بدنه و رهبری، باعث می‌شد که بدنه در بسیاری از مواقع، خود دست به اقداماتِ انقلابی همچون اعلام اعتصاب در واکنش به سیاست‌های سرکوبگرانه‌ی دلفوس بزند. در سال 1933، دلفوس اعلام کرد که کارگران راه آهن، حقوقشان کم می‌شود. کارگران راه آهن، به صورت خودجوش دست به اعتصاب می‌زنند و ارتش تمام ایستگاه‌های قطار را می‌گیرد و کارگرانِ زیادی را دستگیر می‌کند. در مقابلِ این توحش، حزبِ سوسیال‌دمکراتِ اتریش، به جای فرمانِ مقاومتِ مسلحانه، از ضرورتِ یک جلسه‌ی پارلمانی برای صلح بین کارگران و ارتش و آزادی کارگرانِ اعتصابیِ دستگیر شده، دفاع می‌کند. دلفوس در سال 1933 دستورِ لغو پارلمانتاریسم را صادر می‌کند و این مساله بحث‌هایی را در میان رهبری سوسیال‌دمکراسی دامن می‌زند. اتو باور اعلام می‌کند که خشونت در مقابل دلفوس ضروری نیست و ما از دلفوس می‌خواهیم دوباره پارلمان را به رسمیت بشناسد. بخش‌های دیگری از سوسیال‌دمکراسی، از جمله کسانی مثل کارل رنر و آدولف شرف، از ضرورت آمادگی برای مقابله با فاشیسم صحبت می‌کنند. در انتها، فاشیسم، بدونِ مقاومتِ سوسیال‌دمکراسی، در اتریش به قدرت می‌رسد.
دلفوس که از جانب موسولینی به‌شدت از نقطه‌نظرِ نظامی و مالی حمایت می‌شد، به آخرین سنگرهایی که طبقه‌ی کارگر در نتیجه‌ی مبارزه‌ی مداوم فتح کرده بود تعرض می‌کند و تمام دستاوردهای طبقه‌ی کارگر را یکی پس از دیگری پس می‌گیرد. یکی از آخرین درگیری‌ها در شهرِ لینزِ اتریش بود. زمانی‌که ارتش می‌خواست به آخرین پایگاه‌های اپوزیسیونِ چپ دسترسی پیدا کند و اسلحه‌ها را به اختیار خود درآورد، یک جنگ چندروزه آغاز می‌شود و سوسیال‌دمکرات‌های چپ و کمونیست‌ها از آخرین پایگاه‌های چپ در لینز دفاع می‌کنند و به روی ارتشِ فاشیست آتش می‌گشایند. حزبِ سوسیال‌دمکراتِ اتریش، نیروهای کمونیست و رادیکالی که در حالِ یک جنگِ تن‌به‌تن با فاشیسم بودند، را تنها گذاشت و حتی یک فراخوان برای دفاع از این انسان‌های انقلابی صادر نکرد. بالاخره بعد از چهار روز مقاومت در مقابل یک ارتش فاشیستی، نیروهای کمونیست و سوسیال‌دمکرات‌های رادیکال و چپ شکست می‌خورند و فاشیسم در اتریش بعد از این شکست بیش از هر زمانی به یک مساله‌ی واقعی تبدیل می‌شود.

Sayed Morteza Hosseinis Abschiebung im letzten Moment gestoppt

11.11.2019

PRESSEMITTEILUNG

Am 04.11.2019 gaben wir eine Pressemitteilung heraus, weil unser Genosse Sayed Morteza Hosseini in Abschiebehaft saß und am Mittwoch, 06.11., nach Afghanistan abgeschoben werden sollte, wo zwar seine Eltern herkamen, er aber nie gewesen war. Gleichzeitig zu unserer Öffentlichkeitsarbeit arbeitete Hosseinis Anwalt mit allen Mitteln daran, die Abschiebung noch zu stoppen. Mittwochmittag rief Hosseini uns an, dass er gerade aus dem Knast abgeholt würde. Eine Stunde später war er nicht mehr erreichbar. Mehrere Personen arbeiteten weiterhin daran, die Abschiebung zu stoppen. Außer ein paar Telefonaten blieb uns aber nicht mehr viel zu tun.
Gegen 17:30 wurden wir dann endlich aus der Anwaltskanzlei angerufen: „Sie werden es nicht glauben. Herr Hosseini steigt gerade aus dem Flugzeug aus.“ Was eine Freude! Und gleichzeitig so eine Wut: Wir leben in Zeiten in Deutschland, in denen es ein Grund zum Jubel ist, dass ein Mensch doch nicht gezwungen wird, sein Leben in einem Kriegsland zu leben, das er nie zuvor betreten hatte, in dem er keine sozialen Kontakte, keine Arbeit, kein zu Hause, nicht einmal ein Dach über dem Kopf hat. Und aus einem voll besetzten Flugzeug – dem 29. seit Dezember 2016 nach Kabul – konnte eine einzige Person wieder aussteigen. Deswegen ist diese Freude über die verhinderte Abschiebung verbunden mit Trauer und Wut.
Als Hosseini ausgestiegen war, wurde überprüft, wie viel Geld er dabeihatte, und 50€ wurden als genug befunden, ihn am Abend um 18:00 in Leipzig am Bahnhof abzusetzen (die Abschiebung fand entgegen unserer Erwartungen von Leipzig aus statt): ohne Information darüber, was gerade überhaupt geschehen war und was er jetzt tun solle. Diese Demütigung wollte man sich wohl nicht nehmen lassen. Nun folgt wieder ein schwerer, demütigender Prozess, in dem Hosseini für sein Bleiberecht kämpfen muss.
Was am Mittwoch in Leipzig geschah, ist für uns aber nicht nur ein Grund zur Freude und zur Wut, es ist vor allem ein Grund weiterzukämpfen. Wieder einmal haben wir gesehen, was wir erreichen können mit starker Solidarität und politischem Willen. Davon brauchen wir noch viel mehr, um nicht nur einzelne Abschiebungen zu stoppen, sondern die gesamten Verhältnisse zu stürzen, in denen Menschen nach dem ökonomischen Gewinn gemessen und behandelt werden, den sie einbringen; die Verhältnisse, in denen die Lebenschancen der Menschen von ihrer Herkunft und ihrem Wert für die Gewinnerwirtschaftung abhängen.

Freund*innen und Genoss*innen Mortezas
Kontakt: Hassan Maarfi Poor, 0176 21887621, hassan.maarfipoor@gmail.com
Nora Bräcklein, 0157 74966802, nora.braecklein@gmail.com

ارتش سرخ منطقه ی روهر

منطقه ی روهر تاریخا به بخش هایی از آلمان غربی گفته می شود که در دو طرف رود راین بخش هایی از استان نوردراین وستفالن امروزی و قسمت هایی از دیگر استان های المان که در این منطقه ی صنعتی که سابقا یکی از صنعتی ترین مناطق المان بود، گفته می شود. در منطقه ی روهر در گذشته بیشترین جمعیت تمرکز داشت و تراکم جمعیتی در این منطقه تاریخا به نسبت دیگر استان های المان به شدت بالا است.

تمرکز جمعیت در این منطقه قبل از هر چیز دلایل مادی و ماتریالیستی داشت. کارگران زیادی تاریخا در معادن زغال سنگ کار می کردند و صنعت زغال سنگ باعث می شد که مردم برای گذران زندگی خود در این منطقه کار کنند. از طرف دیگر به خاطر اینکه این منطقه به مرزهای فرانسه نزدیک بود و قبلا توسط ناپلئون اول اشغال شده بود و قوانین ناپلئونی متاثر از انقلاب کبیر فرانسه به قانون منطقه یی تبدیل شده بودند، نفس کشیدن برای نیروهای اپوزیسیون رادیکال در اواخر قرن هیجدهم و اوایل قرن نوزدهم اسان تر بود. این مساله هم باعث شده بود که مردم این منطقه رادیکال تر از مناطق دیگر المان باشند و شهرنشینی و فرهنگ کارگری یک فرهنگ حاکم در این منطقه بود که ریشه در انقلاب کبیر فرانسه و تمرکز کارگران در شهرهای بزرگی چون کلن، دوسلدورف، اسن، دورتموند و بوخوم و دیگر شهرهای منطقه داشت.

زمانی که انقلاب نوامبر 1918/19 توسط فاشیست های اولیه یعنی فاشیست های فرای کورپس و حزب سوسیال دمکرات المان که یک حزب بورژوایی و ضد کارگر شده بود، به وحشیانه ترین شکل ممکن به شکست کشانده شده بود، مقاومت در منطقه ی روهر المان در سال 1920 برای به سرانجام رساندن انقلاب نوامبر 1918 ارتش سرخ تشکیل می شود. در سال 1920 جریان فاشیستی فرای کورپس در برلین اقدام به کودتا می کند، کودتایی که بدون خونریزی انجام گرفت و دولت متزلزل فریدریش ابرت که ائتلافی از ارتجاع سلطنتی، سوسیال دمکراسی رفورمیستی و فاشیسم نظامی فرای کورپس بود. اگرچه اتحادیه های کارگری در برلین برای مقابله با کودتای فاشیستی فرای کورپس فراخوان اعتصاب سراسری می دهند، اما نیروهای وابسته به حزب سوسیال دمکرات المان که یک حزب ارتجاعی و بورژوایی بود، اعلام کردند که انان حاضر نیستند به برادارن خود در ارتش فاشیستی و کودتاچی فرای کورپس شلیک کنند. سوسیال دمکراسی یک بار دیگر بعد از دفاع از جنگ امپریالیستی اول، سرکوب انقلاب سوسیالیستی نوامبر 1918 به کمک فرای کورپس (نیروهای فاشیستی درون ارتش)، برای بار سوم خوشخدمتی خود را به ارتجاع اثبات کردند و نشان دادند که سوسیال دمکراسی از دوران جنگ امپریالیسم موسوم به جنگ جهانی اول عملا یک جریان امپریالیستی و ارتجاعی است و ربطی به منافع طبقه ی کارگر و زحمتکش جامعه ی نداشت. بی دلیل نبود که استالین بعدها تز „فاشیسم سوسیالیستی“ را در مورد سوسیال دمکراسی نوشت و سوسیال دمکراسی را خطرناک تر از فاشیسم قلمداد کرد.

در هنگام این کودتا از راست، کودتایی که توسط فاشیست های ارتشی و قاتلان رزا لوگزامبورگ و کارل لیبکنشت صورت گرفته بود، مقاومت هایی در منطقه ی روهر المان شکل می گیرد. با توجه به اینکه در این منطقه تاریخا نیروهای سندیکالیست دست بالا را داشتند و همچنین با توجه به اینکه بعد از قرارداد ورسای قسمت هایی از این منطقه به عنوان یک منطقه ی حفاظت شده از ارتش فاشیستی پاکسازی شده بود، امکان مقاومت در این منطقه بالا رفته بود. ارتش سرخ منطقه ی روهر هم از این فرصت استفاده کرده و تلاش کرده کارگران را مسلح کند.

قیام کارگران ارتش سرخ منطقه ی روهر یک قیام کاملا خودجوش و اتفاقی بود. کارگرانی که از جنگ برگشته بودند و اسلحه های خود را هنوز تحویل دولت ندادند با همین اسلحه ها توانستند قیام را سازمان دهند. کارگران مسلح با هدف به قدرت رسیدن به صورت خودجوش قیام می کنند و در پی اشغال شهرداری ها در شهرهای مختلفی چون دورتموند، اسن، هاگن و بوخوم بر می ایند.

زمانی که کودتاچیان فاشیست ارتش را از برلین روانه ی منطقه ی روهر می کنند، تا این حرکت انقلابی را به شکست بکشانند، کارگران مسلح سازمان یافته در ارتش سرخ در ایستگاه قطار منتظر رسیدن ارتش هستند و قطار ها را متوقف کرده و هر کس که بدون مقاومت تسلیم شده را دستگیر و ژنرال های فاشیستی که حاضر نبودند خود را تسلیم کنند، بدون هیچ تزلزلی می کشند.

حاکمیت ارتش سرخ منطقه ی روهر در کل چهارده روز طول کشید. در شهرهایی مثل هاگن جریانات نسبتا رفورمیستی سوسیال دمکرات های مستقل دست بالا را داشتند. در شهرهای دیگر مانند اسن و بوخوم این جریانات کمونیستی نزدیک به حزب کمونیست المان بودند که دست بالا را داشته، جریاناتی که در رابطه یی تنگاتنگ با دفاتر حزب کمونیست المان در برلین بودند. لازم به ذکر است که اتحادیه های وابسته به کلیسا در کنار کمونیست ها برای سوسیالیسم و دمکراسی سوسیالیستی جنگیدند، اما سوسیال دمکرات ها در کنار ارتجاع فاشیستی ایستادند. در مولهایم این نیروهای سندیکالیست بودند که قدرت را در دست داشتند. کسانی که از درون ارتش سرخ جان سالم به در برده و خاطرات خود را تعریف می کنند. کسانی که خود قبلا در جنگ به عنوان سرباز شرکت داشته و به صورت دقیق از مناسبات درون ارتش اگاهی داشتند، حتی روزنامه نگاران مرتجعی که این وقایع را ثبت کرده اندف این را به خوبی تایید می کنند که در ارتش سرخ منطقه ی روهر سلسله مراتب سازمانی وجود نداشت. ارتش سرخ روهر به هیچ وجه با ارتش های بورژوایی قابل مقایسه نبود.

تاریخ آلمان تاریخی است که توسط حاکمان نوشته شده است. بیشتر مورخان المانی ایدئولوژی حاکم در جامعه را تبلیغ کرده و می کنند. به ندرت کسانی پیدا می شوند که این تاریخ را از زاویه ی منافع طبقات تحت ستم بازنویسی کرده باشند. سباستیان هافنر مورخ و ژورنالیست برجسته در کتاب های متعدد خود از جمله کتاب „خیانت“ (انقلاب 1918 و 1919) به دقیقترین شکل ممکن این تاریخ را بازخوانی کرده است.

ارتش سرخ روهر توانست در عرض یک هفته بیشتر مناطق را به حوزه ی زیر نفوذ خود دراورد ولی منتاسفانه بعد از 14 روز این مقاومت در نتیجه ی تعرض فاشیسم به شکست کشانیده شد.

بازنویسی تاریخ کمونیست ها، تاریخی که کمونیست ها با خون و با مبارزات خود، با عمل انقلابی خود ساخته اند، وظیفه ی کمونیست هاست. بورژوازی این تاریخ را انکار و یا سانسور می کند.

حسن معارفی پور

نکاتی کوتاه د ر مورد „قرارداد اجتماعی فدراسیون دمکراتیک شمال سوریه“

حسن معارفی پور

در قرارداد اجتماعی فدراسیون دمکراتیک شمال سوریه به خوبی می توان رد پای ایده های انارشیستی (لیبرالیسم چپ یا سوسیال دمکراسی) را مشاهده کرد. این قرارداد اما در مقایسه با تمام قوانین دولت های بورژوایی  منطقه و حتی جهان یک گام به پیش است. قراردادی که در عمل به هیچ وجه اجرا نشده و نمی شود. مشکلات و موانع فرهنگی و مسائل استراتژیک و تاکتیکی در منطقه، خطر حملات پی در پی خارجی و مقاومت عشایر در مقابل خلع ید شدن عملا اجرای بندهای این قرارداد را غیر ممکن کرده است. از آنجایی که جامعه ی کردستان سوریه تاریخا به صورت سیستماتیک و فاشیستی سرکوب شده است، زمینه ی شکل گیری طبقه ی کارگر اگاه و مسلح به اگاهی طبقاتی و تئوری مارکسیسم در انجا به صورت ابژکیتو شکل نگرفته است و پ ک ک به عنوان یک نیروی به شدت پوپولیست مالیخولیایی کویرفرونت ی بین چپ و راست و ایدئولوژی خرده بورژوازی شبه فاشیستی و انارشیستی گیج می زند، تنها اپوزیسیون در دسترس مردم این منطقه بوده است، توانسته است خود را به عنوان الترناتیو به مردم حقنه کند و  این قرارداد اجتماعی به شدت از اندیشه های التقاطی اوجالان رهبر پ ک ک در زندان تاثیر پذیرفته است.  اساسی ترین مشکلات این „قرارداد اجتماعی“ این است که این قرارداد نه از موضع نقد اقتصاد سیاسی بورژوایی بلکه از موضع شرمگینانه ی سوسیال دمکراسی شبه انارشیستی به حل مساله ی نابرابری اجتماعی در جامعه نگاه می کند و از انجایی که کل این برنامه در سطح کلی گویی باقی می ماند و به صورت کنکرت مسائل را بررسی نمی کند، زمینه ی بهره برداری های گوناگون از ان فراهم می شود.

بندهای به شدت متناقض این قرارداد را در زیر می اورم و سعی می کنم بی ربطی ان را به سوسیالیسم و مالکیت اشتراکی بر ابزار تولید بیان کنم.

مادّه‌ی ۶ 

سوگند:

 

«من به خداوندِ بزرگ و خونِ شهدا سوگند می‌خورم که به این قراردادِ اجتماعی و مفادِّ آن وفادار بمانم، حافظِ حقوقِ دموکراتیکِ مردم و ارزش‌های شهدا باشم، از آزادی، سلامت و امنیتِ مناطقِ «فدراسیونِ دموکراتیکِ شمالِ سوریه» حراست کنم، حافظِ سوریه‌ی متّحد باشم و برای تحقّقِ عدالتِ اجتماعی بر اساسِ اصولِ ملّتِ دموکراتیک تلاش کنم.»

نقد ماده ی ششم

در این ماده همانطور که می بینید ایدئولوژی خرافی و ارتجاعی مذهبی حاکم است. سوگند یاد کردن به „خداوند بزرگ“ و „خون شهدا“، اگر حتی یک امر تاکتیکی باشد، که نیست، تا اینکه توده ی مردم „نرمند“، به شدت ارتجاعی و خرافی است. هر نیروی مترقی که از آزادی و رهایی انسان صحبت کند، نمی تواند به ایدئولوژی ارتجاعی و مذهبی باور داشته باشد و به  در هاله ی تقدس پیچیدن جانباختگان اعتقادی داشته باشد. اگر این بند را با بندهای کمون پاریس یا شوروی سابق بعد از انقلاب اکتبر مقایسه کنیم و سیاست نیروهای حاکم در روژاوا را با کمون و شوروی دوران لنین مقایسه کنیم، متوجه خواهیم شد که کمون و اکتبر هزاران گام پیشرو تر از نیروهای کویرفرونت در روژاوا بودند. در کمون پاریس نقش مذهب در سیاست به کلی از بین رفت و مذهب به یک امر کاملا خصوصی تبدیل شد. بعد از انقلاب اکتبر علیرغم اینکه اقلیت های مذهبی از حقوق برابر با تمام شهروندان برخوردار بودند، اما بلشویک ها حتی یک ثانیه از تبلیغ و ترویج علیه مذهب و ارتجاع دینی باز نایستادند. نیروهای حاکم در کوردستان سوریه به جای سوسیالیسم و رهایی انسان هنوز „خداواند بزرگ“ و „خون شهدا“ را عامل مشروعیت خود می دانند. ارتجاع در این بند بیداد می کند.

ماده ی 11

فدراسیونِ دموکراتیکِ شمالِ سوریه» بر پایه‌ی اصولِ مالکیتِ اشتراکی زمین، آب و انرژی بنا شده است، مبتنی بر اِکوصنعت و اقتصادِ اجتماعی است، اجازه‌ی استثمار، انحصار و شئ‌انگاری زنان را نمی‌دهد و بیمه‌ی سلامت و تأمینِ اجتماعی را برای همه‌ی افراد تحقّق می‌بخشد.

نقد ماده ی یازده

در اینجا باید اعلام کرد که اگر مالکیت اشتراکی زمین وجود دارد، پس چرا از سران عشایر و صاحبان زمین خلع ید نشده است؟ چرا باید در این زمینه اسثنئاء وجود داشته باشد؟ آیا عدم خلع ید از مالکان زمین و عشایر و خان های منطقه اجازه دادن به انان برای بازتولید شیوه های تولید ماقبل سرمایه داری یعنی شیوه ی تولید فئودالی نیست؟

مشکل اینجاست که درک نیروهای حاکم در انجا از استثمار یک درک به شدت بورژوایی و اخلاقی و نه مارکسیستی است. استثمار برای ان به مفهوم مارکسیستی اش به کار نمی رود، بلکه وقتی که انان از عدم اجازه ی استثمار زنان صحبت می کنند، منظورشان بیشتر بهره کشی جنسی از زنان است، نه اینکه زنان به عنوان نیروهای کاری که در ازای فروش نیروی کار دستمزد دریافت می کنند و دستمزد انان با کاری که انجام داده اند یکسان نیست. در اینجا باید توضیح داده شود که این اکو صنعت چیست و اقتصاد اجتماعی چگونه عمل می کند. این کلی گویی ها بدون توضیح دقیق این مفاهیم به شدت خطرناک است. یکی از قسمت های پیشرو این بند پایان دادن به شی انگاری زنان است.

مادّه‌ی ۱۷

«فدراسیونِ دموکراتیکِ شمالِ سوریه» به اعلامیه‌ی جهانی حقوقِ بشر و تمامی منشورهای حقوقِ بشر وفادار است

نقد ماده ی هفدهم

ماده ی هفدهم بیشتر یک ماده برای لاس زدن دیپلماتیک با دول بورژوایی غربی و عاملان اصلی تروریسم بین المللی، استثمار جهانی، جنگ های نیابتی و نابود کنندگان اصلی محیط زیست است و به شدت پوپولیستی است. اعلامیه ی جهانی حقوق بشر یک اعلامیه ی کاملا بورژوایی است که از زاویه ی منافع طبقه ی بورژوازی نوشته شده است، اعلامیه یی که مالکیت خصوصی بر ابزار تولید را مقدس می شمارد. اگر نیروهای حاکم به تمام بندهای این اعلامیه و مشور حقوق بشر وفادار هستند، پس لطف کنند دیگر خود را به عنوان نیروی چپ و الترناتیو جا نزنند و در میان مردم توهم ایجاد نکنند که شکل دیگری از مناسبات تولیدی در شمال سوریه حاکم است. من قبلا به نقد اعلامیه ی جهانی حقوق بشر پرداخته ام و در اینجا نیازی به تکرار مباحث قبلی ام نمی بینم. 

مادّه‌ی ۴۳

حقِّ مالکیتِ خصوصی تا آنجا تضمین می‌شود که با منافعِ عمومی در تضاد نباشد. چگونگی آن را قانون مشخّص می‌کند.

در این بند می توان به تناقض بنیادین ایدئولوژی کویرفرونتی نیروهای حاکم در روژاوا و شمال سوریه و درک بورژوایی انان از مالکیت خصوصی بر ابزار تولید پی برد. این ماده از این برنامه حتی از ماده هایی که در برنامه ی گوتا (برنامه ی حزب سوسیال دمکرات آلمان که توسط مارکس به شدت نقد شد) عقب تر است.

اولا نیروهای حاکم در انجا تفاوتی بین مالکیت خصوصی و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید قائل نیستند. مالکیت خصوصی (شخصی) مالکیت خصوصی بر ابزار تولید نیست و باید این دو را از هم جدا کرد. دوما اگر تعبیر این ها از مالکیت خصوصی همان مالکیت خصوصی بر ابزار تولید باشد (من حدس می زنم همین است)، پس مالکیت خصوصی بر ابزار تولید با منافع عمومی در تضاد است، چون کسانی که در جامعه از مالکیت خصوصی بر ابزار تولید محروم هستند، اتوماتیک از حق برابر در دسترسی به امکانات اجتماعی و رفاهی بی بهره شده اند و باید به عنوان کارگر و برده ی مدرن برای صاحبان ابزار تولید کار کنند. بنابراین این تناقض را باید نیروهای حاکم در انجا با خودشان حل کنند. آنان یا از قوانین بورژوایی و اقتصاد سیاسی بورژوایی که بر اساس اسثتمار نیروی کار و بهره کشی از کارگران بنیاد گذاشته شده است، پیروی می کنند یا اگر بهره کشی انسان از انسان را عملی ضد انسانی و غیرحقوقی می دانند، لازم است به نقد اقتصاد سیاسی بورژوایی بپردازند و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید را از طریق خلع ید از صاحبان ابزار تولید و سرمایه و زمین اجرایی کنند. اگر به خاطر مسائل استراتژیک، تاکتیکی، شرایط منطقه یی، امکان شورش عشایر صاحب ابزار تولید، (عشایری که هزاران نفر نیروی مسلح دارند و میلیون ها دلار سرمایه در اختیار دارند) در حال حاضر امکان اجرای این کار را ندارند، پس پناه بردن به فرمول بندی های متناقض و بورژوایی برای نگه  داشتن این نیروها به نظر من اگر احمقانه نباشد، شارلاتانیسم و اپورتونیسم است.

بقیه ی بندهای این برنامه را می توان در برنامه ی احزاب سوسیال دمکرات اروپایی، احزاب سبز و حتی قانون اساسی دولت های غربی کم و بیش پیدا کرد.

نقد اساسی به این برنامه و ماده های ان یک نقد از موضع نقد اقتصاد سیاسی باید باشد. این برنامه مثل همه ی برنامه ی احزاب و دولت های بورژوایی غربی، مانند منشور جهانی حقوق بشر و غیره در پوپولیسم زبانی و تناقضات بنیادین موج می زند و سعی می کند با حفظ مناسبات سرمایه دارانه یک مناسبات „انسانی“ تر و قابل تحمل تر „عقلانی“ برای مردم فراهم کند، بدون اینکه دست به ریشه ی قضایا ببرد و الغای مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و اشتراکی کردن منابع تولید را تبلیغ و ترویج کند. با تمام نقدهایی که به این برنامه وارد است، می توان گفت که در کل و در مقایسه با قوانین دولتی دولت های تروریستی و فاشیستی در منطقه پیشروتر است و شاید بتوان گفت که بندهای پیشرو زیادی در کنار بندهای ارتجاعی در این برنامه مشاهده می شود، اما در نهایت این برنامه در افق کسموپولتیک بورژوایی سرگردان باقی می ماند و راه رهایی و حرکت به سوی رهایی و سوسیالیسم و کمونیسم را پای جامعه نمیگذارد. ما کمونیست ها همیشه اعلام می کنیم که بین سوسیالیسم و بربریت هیچ راه میانبری وجود ندارد. هیچ دولت و اقتصاد بورژوایی حتی در „رفاهی“ ترین کشورهای جهان نمی تواند ادعا کند به استثمار پایان داده است، مادام که کارگران ناچار به فروش نیروی کار خودشان برای ادامه ی حیات هستند و مادام که عده یی انگل از استثمار نیروی کار دیگران برای خود سرمایه انباشت می کنند.نکاتی کوتاه د ر مورد

یا سوسیالیسم یا بربریت

لینک ترجمه ی این قرارداد را در زیر می توانید مشاهده کنید

قراردادِ اجتماعی فدراسیونِ دموکراتیکِ شمالِ سوریه

Freiheit und unbefristeter Aufenthalt für Sayed Morteza Hosseini und alle Inhaftierten in den Abschiebeknästen!

PRESSEMITTEILUNG

Deutsch-afghanische Kooperation in der Abschiebemaschinerie: Afghanisches Konsulat erstellt falsche Dokumente für staatenlosen linken Aktivisten aus dem Iran, damit Deutschland ihn am 06.11. nach Afghanistan abschieben kann.

Als Afghane im Iran unterdrückt und diskriminiert, als politischer Aktivist im Iran verfolgt und als Flüchtling in deutsch-afghanischer Zusammenarbeit verfolgt und bald abgeschoben: Sayed Morteza Hosseini wurde als Sohn afghanischer Eltern in Teheran im Iran geboren, wuchs dort auf und erhielt die iranische Staatsbürgerschaft. Nach seiner Teilnahme an Protesten 2009 inhaftierte der iranische Geheimdienst Etela‘at ihn und erkannte seine Staatsbürgerschaft ab. Als er nach Jahren des illegalen Aufenthalts im Iran wieder festgenommen wurde, wurde ihm nur eine Möglichkeit gelassen, im Iran zu bleiben: Er musste für den Iran im Krieg in Syrien gegen Daesh (IS) kämpfen. Als er die Gewalt und die Grausamkeiten dort nicht mehr ertrug, floh er Anfang 2015 nach Deutschland.

Der deutsche Staat will ihn als linken Aktivisten wie schon andere vor ihm loswerden, sodass er nicht gegen die Ausbeutung und Unterdrückung hier aktiv werden kann. In den Iran kann man ihn als politisch Verfolgten nicht abschieben, weil ihm dort Haft, Folter oder Tod drohen würden. Deswegen drängte der deutsche Staat das afghanische Konsulat in Deutschland, Hosseini „andere“ Papiere auszustellen. Sayed Morteza Hosseini, geboren am 14.04.1991 in Teheran als Sohn von Sayed Gholamali, soll am 06.11.2019 mit einem afghanischen Reisepass abgeschoben werden als Sayed Mirhasan, geboren am 01.01.1995 in Mazarsharif, Afghanistan, als Sohn von Sayed Akbar.

Wer bei der Passbeschaffung „nicht mitwirkt“ oder mit gefälschten Papieren einreist, erhöht damit das Risiko, abgeschoben zu werden. Wer aber einen Pass hat, mit dem er nicht abgeschoben werden kann, kriegt einen passenden Pass zur Abschiebung erstellt. Eine ähnliche Politik wird u.a. auch mit den Ländern des Balkans und mit Nigeria betrieben, in die Rücknahmeabkommen und staatlich angeordnete falsche Papiere zahlreiche Abschiebungen ermöglichen. Wir sehen mal wieder, wie „Recht und Ordnung“ nur für die Untergeordneten gelten, nicht für die Vollstrecker des „Rechts“.

Hosseini alias Mirhasan wird momentan im Abschiebeknast Pforzheim festgehalten. Von hier soll er in ein Land abgeschoben werden, das er nicht kennt und das seit Jahrzehnten in einem Krieg zerstört wird, an dem Deutschland seit 2001 beteiligt ist. Die Flucht der Menschen aus Afghanistan ist eine Folge der Politik imperialistischer Staaten, Banken und Unternehmen. Die Vertriebenen werden hier unmenschlich behandelt und dahin zurückgeschickt, wo sie herkommen oder nicht herkommen. Wo welche Menschen unter welchen Umständen leben können, hängt im Kapitalismus vom Bedarf an ökonomisch verwertbarer Arbeitskraft ab. Vom deutschen Staat können wir uns keinen „humanen“ Umgang mit seinen Staatsbürger*innen und erst recht nicht mit seinen Nicht-Bürger*innen erwarten. Trotzdem überschreitet dieses Vorgehen selbst den Rahmen des bürgerlichen Rechtes des deutschen Staates und der Genfer Flüchtlingskonvention.

Wir fordern, dass unser Genosse Sayed Morteza Hosseini mit dem deutsch-afghanischen Alias Sayed Mirhasan den Flüchtlingsstatus und einen unbefristeten Aufenthalt in Deutschland erhält!

Freiheit und unbefristeter Aufenthalt für Sayed Morteza Hosseini und alle Inhaftierten in den Abschiebeknästen!

 

Freund*innen und Genoss*innen Sayeds

Kontakt: Hassan Maarfi Poor, 0176 21887621, hassan.maarfipoor@gmail.com

Nora Bräcklein, 0157 74966802, nora.braecklein@gmail.com

دست فاشیسم از مردم شمال سوریه کوتاه

این را باید هر کسی به درستی بداند که تحولات اجتماعی منتظر هیچ جریانی نخواهند ماند تا „تحلیل“ های خود را تکمیل کند. هر انسان انقلابی و هر جریان رادیکالی باید در هر شرایطی امادگی داشته باشد، پاسخ روشن و رادیکال به مسائل بدهد و جامعه را در انتظار اتمام تحلیل هایش نگه ندارد. به قول برتولت برشت جنگ ها سریعتر از ان اتفاق می افتند که یک نویسنده نوشته اش را تمام کند. زمانی که صاحبان قدرت از صلح صحبت می کنند باید منتظر جنگ بود. جنگ در ذات نظام های طبقاتی است و همچون بنزین برای ماشین سرکوب دولتی عمل می کند. هر نظام طبقاتی و به ویژه سیستم های سرمایه داری جنگ را به عنوان ادامه ی سیاست خود به پیش می برند.جنگی که به مردم شمال سوریه به مردم این منطقه تحمیل شده است، تنها از زاویه ی نقد اقتصاد سیاسی قابل توضیح است. هر گونه مباحث و تحلیل های اخلاقی و نرماتیو (هنجاری)، تحلیل هایی که نقش اقتصاد سیاسی و همچنین هژمونی سیاسی و منطقه یی را در نظر نگیرند، نمی توانند به هیچ وجه واقعیت جنگ را توضیح دهند. تاریخ سرمایه داری و حتی ماقبل سرمایه داری با جنگ گره خورده است. جنگ هایی که به بهانه های متفاوتی همچون پیروزی „خیر بر شر“، „دخالت بشردوستانه“ , به بهانه ی“نقض“ „حقوق بشر“ در دیگر کشورها از جانب طبقات حاکم در کشورهای امپریالیستی به پیش برده شده اند و توسط ایدئولوژی حاکم در کشورهای جنگ طلب تحت نام جنگ های „مشروع“ به جامعه حقنه شده اند، چیزی جز توحش و بربریت علیه مردم بی دفاع کشورهای دیگر نبوده و نیستند. جنگ هایی که در یک قرن گذشته شکل گرفته اند را می توان در چارچوب جنگ های امپریالیستی دسته بندی و تابع سیاست های سرمایه دارانه ی عصر امپریسالیسم خواند. جنگ های موسوم به جنگ های قومی و مذهبی تنها در رابطه با اقتصاد سیاسی بورژوازی در عصر امپریالیسم قابل توضیح هستند. به همین دلیل لازم است که از تحلیل های روبنایی جنگ و مشغول شدن به موضوعات به شدت پرت و بی ربط دوری گزید و به دلایل واقعی جنگ دوری کرد و سراغ ریشه ی قضیه یعنی اقتصاد سیاسی رفت. اقتصاد سیاسی سرمایه داری معاصر در عصر سرمایه داری دیجیتال تا به امروز و در دهه ی دوم قرن بیست و یکم متکی به نفت است. بدون نفت خام به عنوان مهمترین منبع انرژی چراغ خانه ها در پیشرفته ترین کشورهای اروپایی خاموش می شوند، کارخانه ها از کار می افتند، قطار ها از حرکت می ایستند، کشتی ها در سواحل می پوسند و 99 درصد ماشین ها حتی نمی توانند یک متر حرکت کنند. بدون نفت زندگی میلیارد ها نفر در سراسر جهان مختل می شود و تمام روابط تجاری بین المللی و غیره متوقف می شوند. بدون جنگ هواپیماها از حرکت می ایستند و مهمتر از همه کارخانه های اسلحه سازی دیگر توانایی تولید اسلحه را ندارند. بی دلیل نیست که زندگی مردم خاورمیانه توسط دولت های جنایتکار و امپریالیستی „مدافع“ „حقوق“ بشر به تبهکارانه ترین شکل ممکن در نتیجه ی جنگ بر سر نفت به نابودی کشیده می شود، تا هر کدام از دولت های امپریالیستی جهانی از طریق سلطه ی اقتصادی بر این منطقه و تسلط بر صنعت نفت، سیاست کشورهای نفت خیز خاورمیانه و دیگر مناطق را تحت تاثیر قرار دهند و هژمونی خود را به راه اندازی جنگ های قومی و مذهبی به هژمونی غالب تبدیل می کنند. سیاست استعمارگران انگلیسی در گذشته بر امر „تفرقه انداختن و حکومت کردن“ متکی بود، سیاستی که امپریالیسم امریکا در حال حاضر به شکل دیگری در خاورمیانه به پیش می برد. ما در شرایط فعلی در خاورمیانه در یک جنگ جهانی به سر می بریم، جنگی که طرفین درگیر خود به صورت مستقیم مانند جنگ های امپریالیستی بین نیروهای امپریالیستی „جهانی“ اول و دوم، درگیر نیستند، بلکه سعی می کنند نیروهای نزدیک به خود را همچون بازی شطرنج در منطقه به کار گیرند، تا خود به عنوان تماشاچی جنگ از نتایج بازی جنگ صدمه ی مستقیم نبینند و از نیروهای دیگر در منطقه به عنوان سربازان پیاده نظام خود استفاده کنند. در این شرایط است که امریکا و غرب روزی روی فاشیسم اسلامی سرمایه گذاری می کنند و روز بعد در نتیجه ی ناچاری دست به دامن نیروهای ی پ گ و ی پ ژ برای سرکوب ویروسی که خود تولید کرده اند یعنی داعش می شوند. در کل جهان و خاورمیانه ما در دورانی به سر می بریم که می توان این دوران را دوران ویرانی عقل خواند. پست مدرنیسم به مثابه ی ایدئولوژی نئولیبرالی نماینده ی نابودی عقل اگرچه بخشا در اروپا و غرب از جانب بخشی از جامعه بارها استفراغ شده است، اما فرمت افراطی ان به دقیق ترین شکل در پیکر داعش و به عنوان یک باکتری نئولیبرالی و محصول اقتصاد سیاسی امپریالیستی با چند دهه تاخیر در خاورمیانه ظهور می کند و وحشیانه ترین شکل خشونت را برای ارضای روح انسان های بی شعور پست مدرن فاشیست و نئولیبرال عملی می کند. پست مدرنیسم شرقی یک بار در قالب صوفی گرایی در بین شعرا و نویسندگان قومی قبیله ی کُرد همچون بختیار علی و مریوان وریا قانع و ملابختیار و غیره خود را نشان می دهد، بار دیگر در مباحث ارتجاعی اوجالان که رهایی اینده را در بازگشت به گذشته می بیند و شیوه ی حاکمیت فئودالی و ارباب رعیتی قرون وسطایی را „اخلاقی“ تر از سرمایه داری متوحش می داند، اما فرمت واقعی پست مدرنیسم شرقی در چارچوب ایدئولوژی فاشیسم اسلامی داعشی و سبک فعالیت سیاسی انان نقش می بندد و پیکر پیدا می کند. مردم شمال سوریه و یک مقایسه ی تاریخی وضعیت مردم شمال سوریه در شرایط فعلی بیش از هر زمانی با وضعیت طبقه ی کارگر فرانسه در دوران ضد انقلاب بورژوایی لوئیس بناپارات قابل مقایسه است. انقلاب کبیر فرانسه 1789توانسته بود تا حدود زیادی کثافات کلیسا و مناسبات فئودالی را به گور سپرده بود، اما با فروکش کردن انقلابات بورژوایی و شکل گیری بحران اقتصادی سال 1845 در بریتانیا، بحران اقتصادی ایی که سریع به خارج از بریتانیا و از جمله فرانسه و المان سرایت کرد و بحران های سیاسی عظیمی را به دنبال داشت، بحران هایی که شبح کمونیسم را در اروپا دامن زده بودند، بورژوازی خود به یک جریان ارتجاعی تبدیل می شود و بازگشت به گذشته را به جای حرکت رو به جلو در پیش می گیرد. جنبش های کمونیستی طبقه ی کارگر که شبح کمونیسم را به امر واقع در جامعه ی ان دوران تبدیل کرده بودند در نتیجه ی ضد انقلابات بورژوایی در اروپا به وحشیانه ترین شکل ممکن سرکوب شدند. مهمترین اسناد ژورنالیستی و گزارشات دقیق از این تحولات را مارکس و انگلس در اثار مختلف خود از جمله هیجدهم برومر، مبارزه ی طبقاتی در فرانسه، انقلاب و ضد انقلاب در المان و مقالات مارکس به اسم بورژوازی و ضد انقلاب منتشر کرده اند. در انقلابات 1848 در اروپا طبقه ی کارگر به عنوان یک نیروی انقلابی وارد میدان شد، ولی از انجاییکه این طبقه نمی توانست با دست بردن به استراتژی درست از „طبقه در خود به طبقه برای خود“ تبدیل شود یعنی قدرت سیاسی را به دست بگیرد، تمام طبقات ذیگر همچون دهقانان، بورژوازی، خرده بورژوازی و تمام احزاب و جریانات سیاسی به عنوان دشمنان طبقه ی کارگر وارد میدان شده و انقلابی که بدون حضور طبقه ی کارگر نمی توانست به سرانجام برسد را در نطفه خفه کرده و ضد انقلابی ترین و هارترین نیروها بر گرده ی شکست انقلاب و در نتیجه ی در هم کوبیدن انقلابات پرولتاری طبقه ی کارگر به قدرت رسیده، هزاران نفر را تیرباران کرده و یا به زندان و تبعید محکوم کردند. در فرانسه سر دسته ی اشرار و لمپن های فرانسوی لویی بناپارت به عنوان ناپلئون سوم با سرکوب وحشیانه ی طبقه ی کارگر به عنوان „نماینده ی حزب نظم“ به قدرت می رسد. مارکس در هیجدهم برومر به دقیق ترین شکل ممکن قدرت گیری ضد انقلاب در فرانسه را به تصویر می کشد و نشان می دهد که انقلابات بورژوایی چگونه به ضد ارمان های اولیه ی خود (آزادی، برابری و برادری) تبدیل می شوند و دلقک لمپنی مثل لوئی بناپارت که مردم او را سوسیس خطاب می کردند و با تمسخر شعار زنده باد „ناپلئون“ زنده باد سوسیس سر می دادند، را به قدرت می رساند. مردم شمال سوریه در شرایط فعلی وضعیت مشابهی با طبقه ی کارگر فرانسه در سال های بین 1848 تا 1851 را دارند، چون تمام جهانیان این مردم را تنها گذاشته اند، تا انان توسط یک دلقک لمپن اسلامیست و فاشیست که بازگشت به امپراتوری عثمانی و دوران سلاطین را در سر می پروراند، قتل عام شوند. خون اشامی فاشیسم تورک و اردوغان جنایتکار تنها با خون اشامی „ناپلئون“ بناپارت و هیتلر و سلاطین انسان خوار عثمانی، اتاتورک و موسولینی و صدام و خمینی جلاد و پینوشه و دیگران قابل مقایسه است. خاورمیانه به مثابه ی یک دستگاه کامپیوتر من همیشه دولت های خاورمیانه را با یک دستگاه کامپیوتر مقایسه می کنم که توسط شرکت „ایکس“ تولید شده است، همین کامپیوتر بعد از یک مدت ویروسی از شرکت ایکس دریافت می کند و شما باید برای از بین بردن این ویروس دوباره دست به دامن شرکت „ایکس“ شوید. دولت های حاکم در کشورهای تاریخا نیمه مستعمره ی خاورمیانه را می توان همین محصول شرکت امپریالیسم و استعمار جهانی خواند، امپریالیسمی که هر چند سال یک بار برای سلطه بر این منطقه یک ویروس فاشیستی، اسلامی و یا قومی تولید کرده و ان را به جان مردم می اندازد، بعد از مدتی چپ و راست جامعه به امید اینکه که امپریالیسم دوباره به داد مردمی که از دست ویروس فاشیسم اسلامی و قومی به ستوه امده اند، رهایی یابند بی صبرانه برای دخالت های امپریالیستی در منطقه لحظه شماری می کنند. این برنامه ده های متوالی است از جانب شرکت های چند ملیتی امپریالیستی نه تنها علیه مردم خاورمیانه بلکه علیه کل کشورهای تحت سلطه ی امپریالیسم اجرا می شود. پروژه هایی که در چارچوب „الترناتیو سازی“ و „رژیم چنج“ قرار می گیرند، با همین منطق به پیش می روند. در این وضعیت توده ی مردم به خاطر نداشتن اگاهی طبقاتی روشن، در بند و بست های منطقه یی زندگی شان به تباهی کشیده می شود و به صورت سیستماتیک قتل عام می شوند. امپریالیسم و سرمایه داری متاخر اگرچه از لحاظ تکنیکی در بالاترین مرحله ی خود است، اما کشتار جمعی مردم کشورهای „پیرامونی“ را با بمب های کشتار جمعی جایگزین کشتار با گیوتن در قرون وسطی کرده است و به اوج گندیدگی خود از لحاظ سیاسی و اخلاقی رسیده است. شما اگر به موزه های قرون وسطایی در اروپا مراجعه کنید، گیوتن هایی را می بینید که به مثابه ی سمبل های دوران توحش کلیسا در اروپا در انجا به نمایش گذاشته می شوند، اما همین سرمایه دارانی که گیوتن را در غرب به موزه سپرده و اعدام را برای شهروندان خود لغو کرده اند، هر ثانیه، دقیقه، روز، هفته، ماه و سال مردمان دیگر از کشورهای دیگر به ویژه کشورهای نفت خیز و بحرانی را به صورت جمعی سیستماتیک با بمب هایی که هزاران برابر خطرناکتر و وحشیانه تر از گیوتن است قتل عام می کنند، بدون اینکه صاحبان قدرت عذاب وجدان بگیرند و به عنوان وحشی، قاتل و یا تروریست شناخته شوند. در اینجا باید یک جابجای ایی در مفاهیم شکل گرفته باشد و ان جابجایی این است که ایدئولوژی بورژوایی کشتار جمعی مردمان غیر اروپایی را امر روتین و عادی مثل نوشیدن ابجو در بارهای اروپای می داند، اما گیوتن را که با ان فقط می توان یک نفر را کشت به عنوان سمبل توحش کلیسا به موزه می سپارد. ایدئولوژی بورژوایی، جنایت و توحش را به اسم „انحصاری کردن خشونت در دستان دولت“، چیزی که ماکس وبر ملعون و نژادپرست بروکرات ان را فرمول بندی کرده و از ان دفاع می کند، را امری کاملا عادی می خواند، اما مقاومت توده ی مردم در مقابل سیاست های فاشیستی و انسان ستیزانه ی سرمایه داری و دست بردن به قهر و اسلحه در مقابل تعرض فاشیسم به جامعه را تروریسم می خواند. در اینجا کمونیست ها و رادیکال های جامعه باید با شعار زنده باد تروریسم و نابود باد انحصار سرکوب به خیابان بیایند، در صورتی که به اگاهی طبقاتی مسلح باشند. در مورد تلاش های فاشیسم تورک برای جنوساید مردم بی دفاع سوریه، انچه جنایتکارترین و تروریستی ترین سازمان و نهاد بین المللی یعنی ناتو ان را تلاش دولت ترکیه برای حفظ امنیت و ثبات در منطقه خوانده است، می توان مقاومت نیروهای قهرمان مردمی از ی پ گ و ی پ ژ گرفته تا دیگر نیروهای مردمی وابسته به اقلیت های قومی و مذهبی دیگر خواند، نیروهایی که از جانب همین ناتوی تروریست و دولت های جنایتکار و انسان کش امپریالیستی غربی به عنوان تروریسم شناخته می شوند را باید پاسخ انقلابی به تروریسم منطقه یی و رژیم فاشیستی ترکیه خواند. کسانی که در این میدان تحت هر عنوانی تعرض امپریالیستی رژیم فاشیست تورک به خاک سوریه را توجیه می کنند و یا مستقیم و غیر مستقیم از ان دفاع می کنند، در منتهی الیه خط فاشیسم ایستاده اند و بسان جلادانی که در کشتار مردم سهیم هستند، باید به عنوان تبهکار شناخته شوند. تمام انسان های ازادی خواه و برابری طلب در سطح جهانی باید در مقابل این تعرض ایستاده و به هر طریق ممکن به این وظیفه ی اخلاقی و انقلابی پایبند باشند که تعرض به مرزهای دیگر سرزمین ها از جانب هر دولتی که صورت پذیرد، جنایتی نابخشودنی است که تنها پاسخ دقیق به ان مقاومت مسلحانه در مقابل نیروی مهاجم و قتل عام مهاجمین است. تعرض دولت فاشیستی تورک به شمال سوریه فارغ از اینکه یک تعرض امپریالیستی است، قلدری جنایتکارانه ایی است، که باید به شکست کشانده شود. این تعرض مانند تعرض مجموعه یی لمپن چاقوکش به انسان های ضعیف و بی دفاع است، انسان های بی دفاعی که هیچ جرمی علیه دیگران مرتکب نشده اند. در این شرایط هر کس که ذره یی شرافت انسانی در وجودش باشد، باید در مقابل نیروی مهاجم و قلدر و لمپن ایستاده و این ایستادگی را به عنوان یک مسئولیت اخلاقی به رسمیت بنشاسد. اخلاق حکم می کند به کسانی که در یک جنگ نابرابر قلدر مائابانه از جانب یک نیروی مهاجم قتل عام می شوند حمله نشود. حمله به انسان های ضعیف، فارغ از ایدئولوژی و مرامی که دارند، جنایت جنایت هاست. اگر من تعرض بوداییان فاشیست به مسلمانان برمه و برمودا را محکوم کرده و از حق زیست اقلیت مسلمان و حق تسلیح انان در مقابل وحوش فاشیست بودایی دفاع کردم، به هیچ وجه اشتباه نکردم. کسانی که به موضع من در ان زمان حمله کردند، فاشیست های انسان نمایی بوده که به جبهه ی „چپ رادیکال“ به تعبیر لنینی از رادیکالیسم کارتونی در „بیماری چپ روی کودکانه در کمونیسم“ تعلق دارند که راهنمای چپ می زنند، اما با طبقه ی حاکم و با فاشیسم همراه می شوند. جنگی که به روژاوا تحمیل شده است، یک جنگ به شدت نابرابر است. دولت فاشیست تورک اما با اراده ی بیش از پنج میلیون نفر از مردم شمال سوریه که بین مردن در مبارزه و جدال مسلحانه و مرگ بعد از اسارت و حقارت اولی را ترجیح می دهند، روبروست. در این شرایط که تمام قدرت های امپریالیستی منطقه یی و جهانی مردم روژاوا را تنها گذاشته اند، نیروهای مردمی مسلح در این منطقه تا اخرین فشنگ با فاشیست های تورک خواهند جنگید، اما حاضر به تسلیم شدن در مقابل فاشیسم تورک نخواهند شد. تمام نیروهای ازادی خواه و برابری طلب جهانی باید با تشکیل جبهه های انتی فاشیستی مانند جنگ داخلی در اسپانیا به یاری نیروهای روژاوا رفته و در مقابل فاشیسم تورک و امپریالیسم امریکا یک قطب انترناسیونالیستی و انتی فاشیستی از بریگاردهای سرخ و مسلح را تشکیل دهند. نیروهای حاکم در روژاوای کردستان هم لازم است به شدت از مواضع پاسیفیستی پ ک ک فاصله گرفته و رادیکالیزه شوند و مخالفین خود را به صورت فیزیکی نابود کنند. در شرایطی که خطر ازاد شدن ده ها هزار زندانی داعشی از زندان های روژاوا وجود دارد، تیرباران این جنایتکاران می تواند مانع از پیوستنشان به نیروهای فاشیست اسلامی تحت سلطه ی رژیم فاشیست تورک شود. پروسه ی اعدام جنایتکاران داعشی اسیر در زندان های ی پ گ و ی پ ژ باید از همین امروز به اجرا دراید. در جنگ باید با دشمن بسان دشمن رفتار کرد و قانون جنگ را رعایت کرد وگرنه هر نوع لیبرال منشی و „انسان دوستی“ ابلهانه می تواند به کشتار نیروهای خودی بیانجامد. در شرایطی که نسل کشی در جریان است، نیروهای نژادپرست و فاشیست ایرانی و عظمت طلب از سلطنت طلب گرفته تا سکولار دمکرات و مشروطه خواه و دیگر اراذل و اوباش دور و بر کٌره ی محمد رضا شاه پهلوی یعنی رضا پهلوی و بریدگان از این مزدور بی خاصیت از جمله رئیس سکولار دمکرات های ایرانی یعنی اسماعیل نوری علا و هم اخوری هایش دست به تبلیغات فاشیستی علیه کًردها زده و از ترس اینکه تحمیل جنگ از جانب ترکیه به روژاوا به احساسات ملی گرایانه در میان کٌردهای دیگر کشورها و از جمله ایران دامن بزند، چیزی که یک مساله ی طبیعی است، مشغول نشخوار ادبیات فاشیستی در مورد „ضرورت حفظ تمامیت ارضی“ و مبارزه با „تجزیه طلبی“ بر امده اند. جریان این جنایتکاران فاشیست به سرنوشت یک مرد کٌرد در کردستان عراق شبیه است که خانه اش داشت می سوخت و رهگذری که از انجا می گذشت و دنبال فندک می گشت، از مردمی که در تلاش برای خاموش کردن خانه ی در حال سوختن این مرد بوده درخواست می کند که لطفا فعلا اتش را خاموش نکنند، تا او سیگارش را روشن می کند. این فاشیست ها هم در این شرایط جنوساید و نسل کشی مردم شمال سوریه را وقتی به دست اردوغان جلاد می بینند، به جای محکوم کردن ان از „تجزیه ی“ ایران می ترسند. من از همین جا اعلام می کنم: در صورت سرنگونی جمهوری اسلامی چپ و کمونیسم اگر کل قدرت را به دست نگیرد، بی گمان بخش عظیمی از قدرت سیاسی را به دست می گیرد. ما می توانیم ده ها و چند صد هزار نفر را در ایران مسلح کنیم و ارتش سرخ کمونیستی تشکیل دهیم، ارتشی که هر نیروی مسلحی که قصد تعرض به او را داشته باشد، تار و مار می کند. در شرایطی که ما با اتکا به نیروی طبقه ی کارگر و بدون پشتوانه ی دولت های غربی می توانیم تنها در کردستان ایران بالای 500 هزار نفر را مسلح کنیم، اوباش „سکولار فاشیست“ و سلطنت طلب که مدام مشغول چکمه لیسی برای غرب هستند، اصلا جرات بازگشت به ایران را نخواهند داشت. ان زمان به اوباش فاشیست سلطنت طلب و „سکولار“ فاشیست اعلام می کنیم که به قوانین سوسیالیستی ایی که ما تدوین می کنیم احترام گذاشته و در عمل هم ان را اجرا کنند، در غیر این صورت اردوگاه های کار اجباری منتظرشان خواهد بود. سلطنت طلبانی که به خاطر رابطه ی خونی با اوباش خون اشام و جنایتکار یعنی خانواده ی شاهنشاهی در خارج کشور با پول های باداورده ی مردم بی چیز برای خود سرمایه دار شده اند، در صورتی که به کشور برگردند، دستگیر شده و تمام ثروت و سرمایه شان را اجتماعی می کنیم. حقوق دمکراتیک مردم تحت ستم از جمله حق تعین سرنوشت مردم تمام مناطق ایران از کٌرد و عرب گرفته تا ترک و بلوچ و ترکمن و غیره را برای تشکیل دولت مستقل به انتخاب توده ی مردم مناطق مختلف ایران گذاشته، ان را با تمام قدرت به رسمیت شناخته و از ان دفاع می کنیم و هر کس به حقوق دمکراتیک این مردم احترام نگذارد و علیه ان مبارزه کند و دست به اسلحه ببرد را افسار می زنیم. ان زمان اوباش فاشیست و سلطنت طلب و „سکولار فاشسیت“ می توانند برای خود ژاژخایی کنند. جالب تر از همه این است که عده یی خیالپرداز احمق که در مجموع کل ایران دویست نفر هوادار ندارند، به صورت „رهبران“ خودخوانده به „نمایندگی“ از مردم ایران „شورایی“ از بالا درست کرده اند، که مثل مجلس خبرگان رژیم اسلامی ایران است. این „شورای گذار“ در تلاش است در صورت „براندازی“ „نرم“ جمهوری اسلامی، „حکومت موقت“ را به دست بگیرد، بدون اینکه حتی یک نفر این „شورای“ „نگهبان“ را انتخاب کرده باشد. این خیالپردازان احمق، ابله تر از انند که چیزی به اسم „براندازی“ „نرم“ برای یک رژیم فاشیستی تا دندان مسلح مانند رژیم فاشیست اسلامی ایران، خیال خام است. رژیم جمهوری اسلامی ایران تنها با اعتصابات طولانی کارگری و مبارزه ی قهرامیز خیابانی و سنگر به سنگر توسط طبقه ی کارگر و توده ی مردم در یک پروسه ی انقلابی و قهرامیز می تواند سرنگون شود. هر چیزی غیر از این برای سهم خواهی از حاکمیت و سهیم شدن در جلادی است. این „شورای“ „گذار“ به اندازه ی „شورای نگهبان“ دمکراتیک است و از نظر اکثریت توده های مردم هیچ مشروعیتی ندارد و چیزی فراتر از خودارضایی یک مجموعه مشنگ با روح خود نیست. این دایی جان ناپلئون ها در“غربت“ به خاطر مصرف بالای شیره ی خالص ایرانی که توسط سوپرمارکت ها و قالی فروشی های ایرانی در خارج کشور توزیع می شود، در اوج نشئگی علیرغم تاکید بر „دمکرات بودن“ و تبلیغ „دمکراسی“ دست به اقدامات خیالی دیکتاتور مائابانه زده و بعد از پریدن نشئگی از کله شان و بازگشت به واقعیت سفت و سخت دوباره دست به دامن بقال های خرده بورژوای ایرانی برای تهیه کردن شیره ی خالص می شوند. حسن معارفی پور 14.10.2019

دست فاشیسم از مردم شمال سوریه کوتاه

این را باید هر کسی به درستی بداند که تحولات اجتماعی منتظر هیچ جریانی نخواهند ماند تا „تحلیل“ های خود را تکمیل کند. هر انسان انقلابی و هر جریان رادیکالی باید در هر شرایطی امادگی داشته باشد، پاسخ روشن و رادیکال به مسائل بدهد و جامعه را در انتظار اتمام تحلیل هایش نگه ندارد. به قول برتولت برشت جنگ ها سریعتر از ان اتفاق می افتند که یک نویسنده نوشته اش را تمام کند. زمانی که صاحبان قدرت از صلح صحبت می کنند باید منتظر جنگ بود. جنگ در ذات نظام های طبقاتی است و همچون بنزین برای ماشین سرکوب دولتی عمل می کند. هر نظام طبقاتی و به ویژه سیستم های سرمایه داری جنگ را به عنوان ادامه ی سیاست خود به پیش می برند.جنگی که به مردم شمال سوریه به مردم این منطقه تحمیل شده است، تنها از زاویه ی نقد اقتصاد سیاسی قابل توضیح است. هر گونه مباحث و تحلیل های اخلاقی و نرماتیو (هنجاری)، تحلیل هایی که نقش اقتصاد سیاسی و همچنین هژمونی سیاسی و منطقه یی را در نظر نگیرند، نمی توانند به هیچ وجه واقعیت جنگ را توضیح دهند. تاریخ سرمایه داری و حتی ماقبل سرمایه داری با جنگ گره خورده است. جنگ هایی که به بهانه های متفاوتی همچون پیروزی „خیر بر شر“، „دخالت بشردوستانه“، „نقض“ „حقوق بشر“ در دیگر کشورها از جانب طبقات حاکم و ایدئولوژی حاکم در کشورهای جنگ طلب تحت نام جنگ های „مشروع“ به جامعه حقنه شده اند، چیزی جز توحش و بربریت علیه مردم بی دفاع کشورهای دیگر نبوده و نیستند. جنگ هایی که در یک قرن گذشته شکل گرفته اند را می توان در چارچوب جنگ های امپریالیستی دسته بندی و تابع سیاست های سرمایه دارانه ی عصر امپریسالیسم خواند. جنگ های موسوم به جنگ های قومی و مذهبی تنها در رابطه با اقتصاد سیاسی بورژوازی در عصر امپریالیسم قابل توضیح هستند. به همین دلیل لازم است که از تحلیل های روبنایی جنگ و مشغول شدن به موضوعات به شدت پرت و بی ربط دوری گزید و به دلایل واقعی جنگ دوری کرد و سراغ ریشه ی قضیه یعنی اقتصاد سیاسی رفت.

اقتصاد سیاسی سرمایه داری معاصر در عصر سرمایه داری دیجیتال تا به امروز و در دهه ی دوم قرن بیست و یکم متکی به نفت است. بدون نفت خام به عنوان مهمترین منبع انرژی چراغ خانه ها در پیشرفته ترین کشورهای اروپایی خاموش می شوند، کارخانه ها از کار می افتند، قطار ها از حرکت می ایستند، کشتی ها در سواحل می پوسند و 99 درصد ماشین ها حتی نمی توانند یک متر حرکت کنند. بدون نفت زندگی میلارد ها نفر در سراسر جهان مختل می شود و تمام روابط تجاری بین المللی و غیره متوقف می شوند. بدون جنگ هواپیماها از حرکت می ایستند و مهمتر از همه کارخانه های اسلحه سازی دیگر توانایی تولید اسلحه را ندارند.  بی دلیل نیست که زندگی مردم خاورمیانه توسط دولت های جنایتکار „مدافع“ „حقوق“ بشر به تبهکارانه ترین شکل ممکن در نتیجه ی جنگ بر سر نفت به نابودی کشیده می شود، تا هر کدام از دولت های امپریالیستی جهانی از طریق سلطه ی اقتصادی بر این منطقه و تسلط بر صنعت نفت، سیاست کشورهای نفت خیز خاورمیانه و دیگر مناطق را را تحت تاثیر قرار دهند و هژمونی خود را به راه اندازی جنگ های قومی و مذهبی به هژمونی غالب تبدیل می کنند. سیاست استعمارگران انگلیسی در گذشته بر امر „تفرقه انداختن و حکومت کردن“ متکی بود، سیاستی که امپریالیسم امریکا در حال حاضر به شکل دیگری در خاورمیانه به پیش می برد.

ما در شرایط فعلی در خاورمیانه در یک جنگ جهانی به سر می بریم، جنگی که طرفین  درگیر خود به صورت مستقیم مانند جنگ های امپریالیستی بین نیروهای امپریالیستی „جهانی“ اول و دوم، درگیر نیستند، بلکه سعی می کنند نیروهای نزدیک به خود را همچون بازی شطرنج در منطقه به کار گیرند، تا خود به عنوان تماشاچی جنگ از نتایج بازی جنگ صدمه ی مستقیم نبینند و از نیروهای دیگر در منطقه به عنوان سربازان پیاده نظام خود استفاده کنند. در این شرایط است که امریکا و غرب روزی روی فاشیسم اسلامی سرمایه گذاری می کنند و روز بعد در نتیجه ی ناچاری دست به دامن نیروهای ی پ گ و ی پ ژ برای سرکوب ویروسی که خود تولید کرده اند یعنی داعش می شوند. در کل جهان و خاورمیانه ما در دورانی به سر می بریم که می توان این دوران را دوران ویرانی عقل خواند. پست مدرنیسم به مثابه ی ایدئولوژی نئولیبرالی اگرچه بخشا در اروپا و غرب از جانب بخشی از جامعه بارها استفراغ شده است، اما فرمت افراطی ان به دقیق ترین شکل در پیکر داعش و به عنوان یک باکتری نئولیبرالی و محصول اقتصاد سیاسی امپریالیستی با چند دهه تاخیر در خاورمیانه ظهور می کند و وحشیانه ترین شکل خشونت را برای ارضای روح انسان های بی شعور پست مدرن فاشیست و نئولیبرال عملی می کند. پست مدرنیسم شرقی یک بار در قالب صوفی گرایی در بین شعرا و نویسندگان قومی قبیله ی کُرد همچون بختیار علی و مریوان وریا قانع و ملابختیار و غیره خود را نشان می دهد، بار دیگر در مباحث ارتجاعی اوجالان که رهایی اینده را در بازگشت به گذشته می بیند و شیوه ی حاکمیت فئودالی و ارباب رعیتی قرون وسطایی را „اخلاقی“ تر از سرمایه داری متوحش می داند، اما فرمت واقعی پست مدرنیسم شرقی در چارچوب ایدئولوژی فاشیسم اسلامی داعشی و سبک فعالیت سیاسی انان نقش می بندد و پیگر پیدا می کند.

مردم شمال سوریه و یک مقایسه ی تاریخی

وضعیت مردم شمال سوریه در شرایط فعلی بیش از هر زمانی با وضعیت طبقه ی کارگر فرانسه در دوران ضد انقلاب بورژوایی لوئیس بناپارات قابل مقایسه است. انقلاب کبیر فرانسه  1789توانسته بود تا حدود زیادی کثافات کلیسا و مناسبات فئودالی را به گور سپرده بود، اما با فروکش کردن انقلابات بورژوایی و شکل گیری بحران اقتصادی سال 1845 در بریتانیا، بحران اقتصادی ایی که سریع به خارج از بریتانیا و از جمله فرانسه و المان سرایت کرد و بحران های سیاسی عظیمی را به دنبال داشت، بحران هایی که شبح کمونیسم را در اروپا دامن زده بودند. جنبش های کمونیستی طبقه ی کارگر که شبح کمونیسم را به امر واقع در جامعه ی ان دوران تبدیل کرده بودند در نتیجه ی ضد انقلابات بورژوایی در اروپا به وحشیانه ترین شکل ممکن سرکوب شدند. مهمترین اسناد ژورنالیستی و گزارشات دقیق از این تحولات را مارکس و انگلس در اثار مختلف خود از جمله هیجدهم برومر، مبارزه ی طبقاتی در فرانسه، انقلاب و ضد انقلاب در المان و مقالات مارکس به اسم بورژوازی و ضد انقلاب منتشر کرده اند. در انقلابات 1848 در اروپا طبقه ی کارگر به عنوان یک نیروی انقلابی وارد میدان شد ولی از انجاییکه این طبقه نمی توانست با دست بردن به استراتژی درست از طبقه در خود به طبقه برای خود تبدیل شود یعنی قدرت سیاسی را به دست بگیرد، تمام طبقات دهقان، بورژوا، خرده بورژوا و تمام احزاب و جریانات سیاسی به عنوان دشمنان طبقه ی کارگر وارد میدان شده و انقلابی که بدون حضور طبقه ی کارگر نمی توانست به سرانجام برسد را در نطفه خفه کرده و ضد انقلابی ترین و هارترین نیروها بر گرده ی شکست انقلاب و در نتیجه ی در هم کوبیدن انقلابات پرولتاری طبقه ی کارگر را کنار زدند، هزاران نفر را تیرباران کرده و یا به زندان و تبعید محکوم کردند. در فرانسه سر دسته ی اشرار و لمپن های فرانسوی لویی بناپارت به عنوان ناپلئون سوم با سرکوب وحشیانه ی طبقه ی کارگر به عنوان „نماینده ی حزب نظم“ به قدرت می رسد. مارکس در هیجدهم برومر به دقیق ترین شکل ممکن قدرت گیری ضد انقلاب در فرانسه را به تصویر می کشد و نشان می دهد که انقلابات بورژوایی چگونه به ضد ارمان های اولیه ی خود تبدیل می شوند و دلقک لمپنی مثل لوئیس بناپارت که مردم او را سوسیس خطاب می کردند و با تمسخر شعار زنده باد  „ناپلئون“ زنده باد سوسیس سر می دادند، را به قدرت می رساند.

مردم شمال سوریه در شرایط فعلی وضعیت مشابهی با طبقه ی کارگر فرانسه در سال های بین 1848 تا 1851 را دارند، چون تمام جهانیان این مردم را تنها گذاشته اند، تا انان توسط یک دلقک لمپن اسلامیست و فاشیست که بازگشت به امپراتوری عثمانی و دوران سلاطین را در سر می پروراند، قتل عام شوند. خون اشامی فاشیسم تورک و اردوغان جنایتکار تنها با خون اشامی „ناپلئون“ بناپارت و هیتلر و سلاطین انسان خوار عثمانی، اتاتورک و موسولینی و صدام و خمینی جلاد و پینوشه و دیگران قابل مقایسه است.

خاورمیانه به مثابه ی یک دستگاه کامپیوتر

من همیشه دولت های خاورمیانه را با یک دستگاه کامپیوتر مقایسه می کنم که توسط شرکت ایکس تولید شده است، همین کامپیوتر بعد از یک مدت ویروسی از شرکت ایکس دریافت می کند و شما باید برای از بین بردن این ویروس دوباره دست به دامن شرکت ایکس شوید. دولت های حاکم در کشورهای تاریخا نیمه مستعمره ی خاورمیانه را می توان همین محصول شرکت امپریالیسم و استعمار جهانی خواند، امپریالیسمی که هر چند سال یک بار برای سلطه بر این منطقه یک ویروس فاشیستی، اسلامی و یا قومی تولید کرده و ان را به جان مردم می اندازد، بعد از مدتی چپ و راست جامعه به امید اینکه که امپریالیسم دوباره به داد مردمی که از دست ویروس فاشیسم اسلامی و قومی به ستوه امده اند، رهایی یابند بی صبرانه برای دخالت های امپریالیستی در منطقه لحظه شماری می کنند. این برنامه ده های متوالی است از جانب شرکت های چند ملیتی امپریالیستی نه تنها علیه مردم خاورمیانه بلکه علیه کل کشورهای تحت سلطه ی امپریالیسم اجرا می شود. پروژه هایی که در چارچوب „الترناتیو سازی“ و „رژیم چنج“ قرار می گیرند، با همین منطق به پیش می روند. در این وضعیت توده ی مردم به خاطر نداشتن اگاهی طبقاتی روشن، در بند و بست های منطقه یی زندگی شان به تباهی کشیده می شود و به صورت سیستماتیک قتل عام می شوند. امپریالیسم و سرمایه داری متاخر اگرچه از لحاظ تکنیکی در بالاترین مرحله ی خود است، اما کشتار جمعی مردم کشورهای „پیرامونی“ را با بمب های کشتار جمعی جایگزین کشتار با گیوتن در قرون وسطی کرده است. شما اگر به موزه های قرون وسطایی در اروپا مراجعه کنید، گیوتن هایی را می بینید که به مثابه ی سمبل های دوران توحش کلیسا در اروپا در انجا به نمایش گذاشته می شوند، اما همین سرمایه دارانی که گیوتن را در غرب به موزه سپرده و اعدام را برای شهروندان خود لغو کرده اند، هر ثانیه، دقیقه، روز، هفته، ماه و سال مردمان دیگر از کشورهای دیگر به ویژه کشورهای نفت خیز و بحرانی را به صورت جمعی سیستماتیک با بمب هایی که هزاران برابر خطرناکتر و وحشیانه تر از گیوتن است قتل عام می کنند، بدون اینکه عذاب وجدان بگیرند و به عنوان وحشی، قاتل و یا تروریست شناخته شوند. در اینجا باید یک جابجای ایی در مفاهیم شکل گرفته باشد و ان جابجایی این است که ایدئولوژی بورژوایی کشتار جمعی مردمان غیر اروپایی را امر روتین و عادی مثل نوشیدن ابجو در بارهای اروپای می داند، اما گیوتن را که با ان فقط می توان یک نفر را کشت به عنوان سمبل توحش کلیسا به موزه می سپارد.

ایدئولوژی بورژوایی، جنایت و توحش را به اسم „انحصاری کردن خشونت در دستان دولت“، چیزی که ماکس وبر ملعون و نژادپرست بروکرات ان را فرمول بندی کرده و از ان دفاع می کند، را امری کاملا عادی می خواند، اما مقاومت توده ی مردم در مقابل سیاست های فاشیستی و انسان ستیزانه ی سرمایه داری و دست بردن به قهر و اسلحه در مقابل تعرض فاشیسم به جامعه را تروریسم می خواند. در اینجا کمونیست ها و رادیکال های جامعه باید با شعار زنده باد تروریسم و نابود باد انحصار سرکوب به خیابان بیایند، در صورتی که به اگاهی طبقاتی مسلح باشند.

در مورد تلاش های فاشیسم تورک برای جنوساید مردم بی دفاع سوریه، انچه جنایتکارترین و تروریستی ترین سازمان و نهاد بین المللی یعنی ناتو ان را تلاش دولت ترکیه برای حفظ امنیت و ثبات در منطقه خوانده است، می توان مقاومت نیروهای قهرمان مردمی از ی پ گ و ی پ ژ گرفته تا دیگر نیروهای مردمی وابسته به اقلیت های قومی و مذهبی دیگر خواند، نیروهایی که از جانب همین ناتوی تروریست و دولت های جنایتکار و انسان کش امپریالیستی غربی به عنوان تروریسم شناخته می شوند را باید پاسخ انقلابی به تروریسم منطقه یی و رژیم فاشیستی ترکیه خواند. کسانی که در این میدان تحت هر عنوانی تعرض امپریالیستی رژیم فاشیست تورک به خاک سوریه را توجیه می کنند و یا مستقیم و غیر مستقیم از ان دفاع می کنند، در منتهی الیه خط فاشیسم ایستاده اند و بسان جلادانی که در کشتار مردم سهیم هستند، باید به عنوان تبهکار شناخته شوند.

تمام انسان های ازادی خواه و برابری طلب در سطح جهانی باید در مقابل این تعرض ایستاده و به هر طریق ممکن به این وظیفه ی اخلاقی و انقلابی پایبند باشند که تعرض به مرزهای دیگر سرزمین ها از جانب هر دولتی که صورت پذیرد، جنایتی نابخشودنی است که تنها پاسخ  دقیق به ان مقاومت مسلحانه در مقابل نیروی مهاجم و قتل عام مهاجمین است.

تعرض دولت فاشیستی تورک به شمال سوریه فارغ از اینکه یک تعرض امپریالیستی است، قلدری جنایتکارانه ایی است، که باید به شکست کشانده شود. این تعرض مانند تعرض مجموعه یی لمپن چاقوکش به انسان های ضعیف و بی دفاع است، انسان های بی دفاعی که هیچ جرمی علیه دیگران مرتکب نشده اند. در این شرایط هر کس که ذره یی شرافت انسانی در وجودش باشد، باید در مقابل نیروی مهاجم و قلدر و لمپن ایستاده و این ایستادگی را به عنوان یک مسئولیت اخلاقی به رسمیت بنشاسد. اخلاق حکم می کند به کسانی که در یک جنگ نابرابر قلدر مائابانه از جانب یک نیروی مهاجم قتل عام می شوند حمله نشود. حمله به انسان های ضعیف، فارغ از ایدئولوژی و مرامی که دارند، جنایت جنایت هاست. اگر من تعرض بوداییان فاشیست به مسلمانان برمه و برمودا را محکوم کرده و از حق زیست اقلیت مسلمان و حق تسلیح انان در مقابل وحوش فاشیست بودایی دفاع کردم، به هیچ وجه اشتباه نکردم. کسانی که به موضع من در ان زمان حمله کردند، فاشیست های انسان نمایی بوده که به جبهه ی „چپ رادیکال“ به تعبیر لنینی از رادیکالیسم کارتونی در „بیماری چپ روی کودکانه در کمونیسم“ تعلق دارند که راهنمای چپ می زنند، اما با طبقه ی حاکم و با فاشیسم همراه می شوند.

جنگی که به روژاوا تحمیل شده است، یک جنگ به شدت نابرابر است. دولت فاشیست تورک اما با اراده ی بیش از پنج میلیون نفر از مردم شمال سوریه که بین مردن در مبارزه و جدال مسلحانه و مرگ بعد از اسارت و حقارت اولی را ترجیح می دهند، روبروست. در این شرایط که تمام قدرت های امپریالیستی منطقه یی و جهانی مردم روژاوا را تنها گذاشته اند، نیروهای مردمی مسلح در این منطقه تا اخرین فشنگ با فاشیست های تورک خواهند جنگید، اما حاضر به تسلیم شدن در مقابل فاشیسم تورک نخواهند شد. تمام نیروهای ازادی خواه و برابری طلب جهانی باید با تشکیل جبهه های انتی فاشیستی مانند جنگ داخلی در اسپانیا به یاری نیروهای روژاوا رفته و در مقابل فاشیسم تورک و امپریالیسم امریکا یک قطب انترناسیونالیستی و انتی فاشیستی از بریگاردهای سرخ و مسلح را تشکیل دهند. نیروهای حاکم در روژاوای کردستان هم لازم است به شدت از مواضع پاسیفیستی پ ک ک فاصله گرفته و رادیکالیزه شوند و مخالفین خود را به صورت فیزیکی نابود کنند. در شرایطی که خطر ازاد شدن ده ها هزار زندانی داعشی از زندان های روژاوا وجود دارد، تیرباران این جنایتکاران می تواند مانع از پیوستنشان به نیروهای فاشیست اسلامی تحت سلطه ی رژیم فاشیست تورک شود. پروسه ی اعدام جنایتکاران داعشی اسیر در زندان های ی پ گ و ی پ ژ باید از همین امروز به اجرا دراید. در جنگ باید با دشمن بسان دشمن رفتار کرد و قانون جنگ را رعایت کرد وگرنه هر نوع لیبرال منشی و „انسان دوستی“ ابلهانه می تواند به کشتار نیروهای خودی بیانجامد.

در شرایطی که نسل کشی در جریان است، نیروهای نژادپرست و فاشیست ایرانی و عظمت طلب از سلطنت طلب گرفته تا سکولار دمکرات و مشروطه خواه و دیگر اراذل و اوباش دور و بر کٌره ی محمد رضا شاه پهلوی یعنی رضا پهلوی و بریدگان از این مزدور بی خاصیت از جمله رئیس سکولار دمکرات های ایرانی یعنی اسماعیل نوری علا و هم اخوری هایش دست به تبلیغات فاشیستی علیه کًردها زده و از ترس اینکه تحمیل جنگ از جانب ترکیه به روژاوا به احساسات ملی گرایانه در میان کٌردهای دیگر کشورها و از جمله ایران دامن بزند، چیزی که یک مساله ی طبیعی است، مشغول نشخوار ادبیات فاشیستی در مورد „ضرورت حفظ تمامیت ارضی“ و مبارزه با „تجزیه طلبی“ بر امده اند. جریان این جنایتکاران فاشیست به سرنوشت یک مرد کٌرد در کردستان عراق شبیه است که خانه اش داشت می سوخت و رهگذری که از انجا می گذشت و دنبال فندک می گشت، از مردمی که در تلاش برای خاموش کردن خانه ی در حال سوختن این مرد بوده درخواست می کند که لطفا فعلا اتش را خاموش نکنند، تا او سیگارش را روشن می کند. این فاشیست ها هم در این شرایط جنوساید و نسل کشی مردم شمال سوریه را وقتی به دست اردوغان جلاد می بینند، به جای محکوم کردن ان از „تجزیه ی“ ایران می ترسند.

من از همین جا اعلام می کنم: در صورت سرنگونی جمهوری اسلامی چپ و کمونیسم اگر کل قدرت را به دست نگیرد، بی گمان بخش عظیمی از قدرت سیاسی را به دست می گیرد. ما می توانیم ده ها هزار نفر را در ایران مسلح کنیم و انان را ارتش سرخ کمونیستی تشکیل دهیم، ارتشی که هر نیروی مسلحی که قصد تعرض به او را داشته باشد، تار و مار می کند. در شرایطی که ما با اتکا به نیروی طبقه ی کارگر و بدون پشتوانه ی دولت های غربی می توانیم تنها در کردستان ایران بالای 500 هزار نفر را مسلح کنیم، اوباش „سکولار فاشیست“ و سلطنت طلب که مدام مشغول چکمه لیسی برای غرب هستند، اصلا جرات بازگشت به ایران را نخواهند داشت. ان زمان به اوباش فاشیست سلطنت طلب و „سکولار“ فاشیست اعلام می کنیم که به قوانین سوسیالیستی ایی که ما تدوین می کنیم احترام گذاشته و در عمل هم ان را اجرا کنند، در غیر این صورت اردوگاه های کار اجباری منتظرشان خواهد بود. سلطنت طلبانی که به خاطر رابطه ی خونی با اوباش خون اشام و جنایتکار یعنی خانواده ی شاهنشاهی در خارج کشور با پول های باداورده ی مردم بی چیز برای خود سرمایه دار شده اند، در صورتی که به کشور برگردند، دستگیر شده و تمام ثروت و سرمایه شان را اجتماعی می کنیم. حقوق دمکراتیک مردم تحت ستم از جمله حق تعین سرنوشت مردم تمام مناطق ایران از کٌرد و عرب گرفته تا ترک و بلوچ و ترکمن و غیره را برای تشکیل دولت مستقل به انتخاب توده ی مردم مناطق مختلف ایران گذاشته، ان را با تمام قدرت به رسمیت شناخته و هر کس به حقوق دمکراتیک این مردم احترام نگذارد و علیه ان مبارزه کند و دست به اسلحه ببرد را افسار می زنیم. ان زمان اوباش فاشیست و سلطنت طلب و „سکولار فاشسیت“ می توانند برای خود ژاژخایی کنند. جالب  تر از همه این است که عده یی خیالپرداز احمق که در مجموع کل ایران دویست نفر هوادار ندارند، به نمایندگی از مردم ایران شورایی از بالا درست کرده اند، که مثل مجلس خبرگان رژیم اسلامی ایران است. این „شورای گذار“ در تلاش است در صورت „براندازی“ نرم جمهوری اسلامی، „حکومت موقت“ را به دست بگیرد، بدون اینکه حتی یک نفر این „شورای“ „نگهبان“ را انتخاب کرده باشد. این خیالپردازان احمق، ابله تر از انند که چیزی به اسم „براندازی“ „نرم“ برای یک رژیم فاشیستی تا دندان مسلح مانند رژیم فاشیست اسلامی ایران، خیال خام است. رژیم جمهوری اسلامی ایران تنها با اعتصابات طولانی کارگری و مبارزه ی قهرامیز خیابانی و سنگر به سنگر توسط طبقه ی کارگر و توده ی مردم در یک پروسه ی انقلابی و قهرامیز می تواند سرنگون شود. هر چیزی غیر از این برای سهم خواهی از حاکمیت و سهیم شدن در جلادی است. این „شورای“ „گذار“ به اندازه ی „شورای نگهبان“ دمکراتیک است و از نظر اکثریت توده های مردم هیچ مشروعیتی ندارد و چیزی فراتر از خودارضایی یک مجموعه مشنگ با روح خود نیست. این دایی جان ناپلئون ها در“غربت“ به خاطر مصرف بالای شیره ی خالص ایرانی که توسط سوپرمارکت ها و قالی فروشی های ایرانی در خارج کشور توزیع می شود، در اوج نشئگی علیرغم تبلیغ „دمکراسی“ دست به اقدامات خیالی دیکتاتور مائابانه زده و بعد از پریدن نشئگی از کله شان و بازگشت به واقعیت سفت و سخت دوباره دست به دامن بقال های خرده بورژوای ایرانی برای تهیه کردن شیره ی خالص می شوند.

حسن معارفی پور

14.10.2019

درباره ی کویرفرونت های کورد

کویرفرونت Querfront از دو واژه ی Quer در زبان آلمانی یعنی خط راست، اریب، عرضی و Front یعنی جبهه، خط مقدم و یا خط اول تشکیل شده است، ولی در زبان سیاسی معنی دیگری دارد. در زبان فارسی هیچ ترجمه ی دقیقی برای این دو کلمه ی که به صورت دقیقی ترکیب شده اند وجود ندارد، به همین خاطر من اینجا خود این مفهوم رابه زبان آلمانی می اورم. اگر بخواهیم کویرفرونت را به زبان سیاسی ترجمه کنیم می توانیم ان رابرداشتن هر گونه تعارض و تناقض در بین جریانات راست و چپ و تشکیل یک جریان کاملا خلقی بدون استراتژی طبقاتی بخوانیم. نمایندگان این ایدئولوژی در دوران جمهوری وایمار از „انقلاب“ محافظه کارانه و یا به تعبیر دیگری از ضد انقلاب دفاع می کردند. آنان بسان فاشیست های اسلامی در ایران قبل از انقلاب 57 انقلابی نبودند، بلکه به شدت محافظه کار و فاشیست بودند، اما از طغیان و شورش و قیام به نفع تثبیت یک سیستم فاشیستی بهره می گرفتند و طغیان انقلابی مردم برای رهایی را در چارچوب سیستم های فاشیستی به شکست می کشاندند. کویرفرونت به ترکیب سوسیالیسم و ناسیونالیسم (بخوانید نازیسم) معتقد است و در تلاش است از این طریق راه را برای ضد انقلاب و تسخیر پتانسیل انقلابی باز کند. در سال های 1920 به بعد این مساله به صورت تئوریک مطرح شد و ترجمه ی عملی ان در شخصیت یک سیاستمدار جنایتکار به اسم Kurt von Schleicher صدراعظم مشروطه ی سلطنتی در المان تا سال 1932 دید.

کویرفرونت گرچه برای دومین بار در سال 2015 در فضای سیاسی آلمان به عنوان یک ایدئولوژی و یک استراتژی بعد از سال ها مطرح شد، اما ریشه ی ان به انقلاب 1918/19 در آلمان بر می گردد و گرایش کوئرفرونت یک گرایش و استراتژی و در عین حال ایدئولوژیی بود که در تلاش برای ترکیب فاشیسم و سوسیالیسم و ساختن تئوری جدید از ان بود و این ایدئولوژی همیشه در جوامع مختلف وجود داشته است.

نمایندگان این ایدئولوژی در گذشته را می توان کارل شمیت، فیسلوف سیاسی و حقوق دان عضو حزب فاشیست، بخشا در تئوری به شدت چپ، اما در عمل به شدت فاشیست، راینهارد گهلن از افسران فاشیست و بنیان گذار سازمان اطلاعات و امنیت المان بعد از سقوط فاشیسم (تحلیل های انسان شناسی گهلن به شدت به تحلیل های ماتریالیستی و مارکسیستی در تئوری نزدیک است. بی دلیل نبود که لوکاچ علیرغم تنفر از این فاشیست جنایتکار به طور جدی به مطالعه ی کتاب های او پرداخت) و در سال های اخیر کسانی چون یورگن الزیز،( از فعالین قدیمی چپ و ژورنالیستی که در نشریات مختلف چپ در المان می نوشت و جزو رهبری حزب چپ در پارلمان اروپا بود) کن جبسون (روزنامه نگاری که طرفدار تئوری توطئه است و همیشه در تلاش است چپ و راست را با هم ادغام کند)، میشائل فوگت (نماینده ی جریانات فاشیستی موسوم به انجمن های برادری و طرفداری تئوری توطئه) و مهمتر از همه یک فاشیست به اسم تیلو سارازین که با تئوری های نژادپرستانه ی خود مهاجرت را به سبک یک چپ برگشتی فاشیست شده مثل خودش به اسم زیلفرعامل نابودی المان و پایان ابهت المانی می خواند. نظریات تیلو سارزاین فلسفه ی „حق“ امیخته با فاشیسم و تئوری توطئه است. او اگرچه تاکنون عضو حزب سوسیال دمکرات المان است، اما نظریاتش به شدت به نظریات نازیست ها نزدیک است. البته نباید فراموش کرد که سارازین خود را شاگرد فردیناند لاسال ملعون و مزدور بیسمارک می داند که در تلاش بود سوسیالیسم „قومی“ پیاده کند و مارکس در نقد برنامه ی گوتا افسارش زد.

این میزان از تبهکاری ایدئولوژیک در سال های اخیر که امروز به اسم کویرفرونت شناخته می شود محصول شکل گیری جنبش های خلقی و قومی همه با هم مسلمان ستیزانه، جنبش دوشنبه ها و تشکیل حزب آلترناتیو برای المان بر فراز این جنبش های خیابانی در سال های اخیر بود. ایدئولوزی کویرفروت به عنوان تئوری توطئه و نوعی تبهکاری در جامعه از جانب تبهکاران در المان تبلیغ و ترویج می شود و فاشیست های بی مغز هم با اقدام به عملی کردن ان جنایت پشت جنایت خلق می کنند. ترجمه ی عملی این ایدئولوژی ضد بشری در شکل حزب الترناتیو برای المان نقش می بست.
درون حزب چپ المان هم کم نبودند کسانی که به این ایدئولوژی به شدت انسان ستیزانه روی اورده و عقلانیت و اگاهی طبقاتی را کنار گذاشته و به فاشیست ها نزدیک شدند.

کویرفرونت کوردی

در خاورمیانه و به خصوص در مناطق کرد نشین پ ک ک نماینده ی بی چون چرای کویرفرونت است. پ ک ک ترکیبی از انقلابی گری پوشالی، ایدئولوژی ناسیونالیستی با چاشنی های از سوسیالیسم فئودالی و انارشیسم و در عمل هم نماینده ی حاکمیت خلق است.
مدت زمانی است که مجموعه یی از این کویرفرونت های کورد در فیس بوک و فضای مجازی با راه اندازی مباحث به شدت سطحی، مبتذل، احساسی در برنامه های زنده ی فیس بوکی، بحث هایی که در ان سوسیالیسم و ناسیونالیسم را با هم قاطی کرده و هر گونه جدایی منافع طبقاتی و تاکید بر تضاد طبقاتی را اشتباه می خوانند. این افراد با تبلیغ یک جنبش همه با همی از چپ و کمونیست و فاشیست و سلفیست کورد و ناسیونالیست و غیره عملا به جریان فاشیستی کویرفرونتی جهانی پیوسته اگرچه نمایندگان آلمانی این جنبش به شدت به تئوری های مختلف تسلط دارند اما „نمایندگان“ کوردی این جریان به جز عبداله اوجالان که هرازگاهی خزعبلاتی „تئوریک“ را به صورت کتابی قطور ولی بی مایه منتشر می کند، در „عدم“ „تئوری“ دست و پا زده، در پراگماتیسم مطلق و پاسخ های احساسی دست و پا زده و کاری جز ژاژخایی در فیس بوک و پشت سرگویی به سبک لات و لوت ها ندارند.

این افراد کسانی همچون خالد علی پناه، پیشمرگ سابق کومه له و سرگردان سیاسی بین کمونیسم کارگری و سازمان زحمتکشان و „بیزنس من“ امروزی و مجموعه یی تاکسی ران لمپن دور و برش و یک مزدور سابق به اسم عباس یگانه و یک سلفیست فاشیست به اسم پیمان حیدری هستند. یک ابله یوانه به اسم بختیار بلوری را باید به این طیف اضافه کرد. این ها برخلاف کویرفرونت های اروپایی و المانی نه دانش تئوریک دارند و نه اصلا کتاب می خوانند. این ابلهان که بخشا تفنگچی کومه له بوده و بخشا از دامن فاشیسم اسلامی سنی (مفتی زاده) در کردستان یا خود نهادهای رژیم اسلامی (سازمان اطلاعات و یا شورای شهر مریوان)، جریاناتی مانند پژاک و پ ک ک و زحمتکشان امده، با تحریک احساسات جاهلان بی مغز کورد و فاشیست های لمپن از جنس خودشان فضای مجازی را به میدانی برای اتحاد نامقدس فاشیسم و سوسیالیسم تبدیل کرده اند. نیروهای چپ و کمونیست جدی باید در مقابل این نیروهای پراکنده که با هم وارد اتحاد می شوند ایستاده و به صورت تئوریک انان را افسار بزند، تا زیر نام انقلابی گری همه با هم و تشکیل اتحاد خلقی مسیر مبارزه ی طبقاتی را به لجن نکشند. جنگ ما با این نیروها یک جنگ طبقاتی است، چون انان علیرغم دفاع پوشالی شان از انقلاب و انقلابی گری عملا به جبهه ی فاشیسم تعلق دارند و همانطور که مشخصا در مورد آلمان نشان دادم، تاریخا این جریانات به فاشیسم ختم شده اند. از همین امروز باید یک جنگ بی امان علیه کویرفرونت های کورد و فارس و عرب و ایرانی و بین المللی شروع کنیم، تا این جانوران با انقلابی گری پوشالی شان نتوانند ضد انقلاب را به جای انقلاب جا بزنند و به خورد مردم بدهند.

حسن معارفی پور
06.10.2019

ماه محرم ماه بلاهت مردم از خودبیگانه شده

هر سال در ماه محرم جمهوری اسلامی مثل هر سال سنت بازتولید مذهب و توحش بربریتی خود و مهندسی افکار توده ی مردم را به کار می گیرد و اراذل و اوباش قمه کش و لمپن و پیر و جوان و کلا متوهمین به این نظام را همچون گله ی گوسفند به خیابان ها و حسینه ها اورده تا با قمه زنی، شمشیر زنی، زنجیر زنی، سینه زنی و غیره این توده ی مردم „عاطفی“ اما بی شعور را بیش از پیش از خود بیگانه کند. سنت سینه زنی و قمه زنی مخصوص ایرانیان داخل کشور نیست، بکله این سنت به بین ایرانیان خارج کشور و کسانی که تحت نام پناهنده حالا به هر دلیلی راهی غرب شده اند می شوند، هم کشیده شده است و هر ساله خیابان های فرانکفورت و هانوفر و تورنتو و استکهلم و لندن، با مارش سیاه پوشان سیاه اندیشان طرفدار جمهوری اسلامی و شیعه ی اثنی عشری سیاه می شود و افکار پوسیده ی هزار و چند سال پیش توسط کسانی بازتولید می شود، که خود اغلب مصرف کنندگان مواد مخدر، مشروبات الکلی و بازدیدکننده ی اماکن „توریسم“ جنسی (بخوانید تروریسم روحی علیه وجود زن) در خارج کشور هستند و هر سال یکی دو بار برای تفریح و نشان دادن اینکه در اروپا زندگی می کنند، به ایران سفر کرده و جدا از دادن اطلاعات به سازمان های جاسوسی و خونخوار رژیم، برای مردم تحت ستم ایران قمپز در کرده که ما خارج کشور نشین هستیم و در اروپا و امریکا صاحب „شرکت“ هستیم! من نمی دونم چرا ایرانیان اروپا به خصوص غیر سیاسی های و سیاسی های طرفدار جنازه ی متعفن سلطنت تا این اندازه عاشق واژه ی „شرکت“ هستند. این بماند که اکثریت پناهندگان از جمله خود من در اروپا و کشورهای غربی به پست ترین مشاغل اجتماعی تن داده اند و سال ها کار سیاه و ظرف شویی و توالت مردم شستن و پیرزن و پیرمرد شستن را تجربه کرده اند. به شخصه ایرانیانی را می شناسم که اینجا ادعا می کنند که در ایران چندین شرکت و ماشین گران قیمت داشته ولی برای شستن توالت و ساعتی 6 یورو کار سیاه حاضرند تن به هر حقارتی بدهند. این قضیه را می گذارم برای فرصتی دیگر.

اما دلیل این خودزنی در ماه محرم چیست؟
مردم ایران در داخل کشور به پارتی و جشن و سرگرمی و مشروب خوری و کارناول و سکس خارج از ازدواج و غیره نیازمندند، اما تمام این مسائل باید در خفا صورت بگیرد و مردم از سایه ی پلیس هم می ترسند. دولت در ایران تا خصوصی ترین مکان های زندگی انسان ها یعنی تخت خواب هم پیش می رود و مردم تا حدود زیادی این را قبول کرده اند، اگر قبول نکرده بودند چهل سال این حکومت وحشی و فاشیست را تحمل نمی کردند و در مراسم های مذهبی ایی که این حکومت نفرین شده و منحوس سازمان می دهد، شرکت نمی کردند. بلاخره مردم ایران به همین „آزادی های یواشکی“ و بردگی آشکار در بیرون از محیط تن داده اند و با خودزنی و تیکه پاره کردن وجود خود بدجوری به ارگاسم روحی می رسند، همانطور که با مصرف تریاک و هروئین به ارگاسم روحی می رسند.

در بین تمام توده هایی مردم از کشورهای مختلف که تاکنون شناخته ام، تاکنون بی جربزه تر، ترسو تر و دورو تر از توده ی مردم ایران ندیدم. در ایران توده ی مردم در سطح وسیع هم راسیست اند، هم مذهبی اند، هم مسلمانند، هم از اسلام متنفرند، هم در خفا از „ازادی یواشکی“ و سکس خارج از ازدواج اگر برایشان ممکن باشد، بهره می گیرند و عرق و تریاکشان هم می زنند و هم مسجد و حسینه و می روند و تسبیح و مهر دارند. هم به امام رضا و ابوالفضل قسم می خورند و هم یک صلیب بزرگتر از افسار شتر مالک اشتر به گردن اویزان می کنند. هم به اعراب فحش فاشیستی می دهند و هم به عربی نماز می خوانند و اسم کودکانشان را عربی و اسلامی انتخاب می کنند. به کوروش شتر می نازند، بدون اینکه یک کتاب تاریخی تا اخر خوانده باشند. در واقع هم می توان گفت که این ها قربانی هستند و هم می توان گفت در وجود هر کدام از این ها یک فاشیست خوابیده است. ربط دادن این همه تناقض به فرهنگ حاکمیت نمی تواند درست باشد، باید تاثیرات کانال های لس انجسلی و فیلم پرنو و غیره هم به ان اضافه کرد که شخصیت بی کاراکتر یک ایرانی بی همه چیز را نشان می دهد.

های مردم های بیچارگان خر نشوید و در مراسم توحش و قمه زنی شرکت نکنید و به بازتولید جهالت و از خودبیگانگی کمک نکنید.
من زبانم خیلی تلخ است، چون رفتار این جانورها هزار بار تلخ تر از زبان من است. فاجعه زمانی است که قربانی خود جانی می شود! به دیگران رحم نمی کنی به تن خودت رحم کن! اگر خودزنی می کنی خودزنی تو در خفا بکن و با یک گلوله مغز خودت را بترکان و این توحش را از میدان شهرها و محیط عمومی دور کن!

حسن معارفی پور

ضرورت تعریف مفاهیم

حسن معارفی پور

در ایران بسیاری از مفاهیم هیچ گاه یا تعریف نشده و یا درست تعریف نشده اند. یکی از این مفاهیم زیبایی شناسی است. مفهوم دیگر سکسیسم است. وقتی معیار زیبایی شناسی در ایران پرنوستارها می شوند، دخترتان ایرانی خود را به شکل تن فروش های و پورن ستارها در می اورند و در کله ی مردان ایرانی زیبایی شناسی جنسی با فتشیسم پورن تداعی می شود. آن زمان است که می توان به راحتی متوجه شد، که ما در چه بحرانی به سر می بریم. هگل زمانی که „علم منطق“ را نوشت، با تعریف دقیق مفاهیم بزرگترین انقلاب را در فلسفه به وجود اورد. علم منطق را می توان دانشنامه ی فلسفه ی و تاریخ فلسفه تا دوران خود هگل خواند. یک نفر در ایران پیدا نمی شود که یک کتاب فلسفی به درد بخور نوشته باشد و پایه یی ترین مفاهیم که به زندگی روزمره ی انسان مرتبط اند توضیح داده باشد. یک احمقی به اسم دارویش آشوری یک دانشنامه ی سیاسی نوشته بود، سال ها این دانشنامه „مرجع“ „تعریف“ „مفاهیم“ „سیاسی“ شده بود.

سکسیسم چیست؟

سکسیسم هر نوع تبعیض انسان ها به خاطر جنسیت شان است. درسته که سکسیسم از Sex (جنس) می اید، اما سکسیسم در واقع تبعیض انسان بیشتر به خاطر Gender (جنسیت، جنبه ی روانشناختی جنسیت) است. سکسیسم یکی از اشکال خشونت علیه انسان است و این خشونت و تبعیض می تواند از طرف زن علیه مرد یا از طرف مرد علیه زن صورت بگیرد. البته لازم است اشاره کنم که بیشتر برخوردهای سکسیستی از جانب مردان علیه زنان است. کلیت مناسبات سرمایه داری به شدت سکسیستی اند، چو پیش داوری های ضد انسانی در مورد زنان به خاطر جنسیت شان وجود دارد، پیش داوری هایی که قرن هاست وجود دارد و به نوعی پراتیک ضد زن دامن زده اند. وقتی در „مدرن ترین“ مناسبات برده دارانه ی سرمایه داری غربی، زنان دستمزد کمتری از مردان می گیرند، این پدیده یی است که می توان سکسیستی خواند. وقتی زنان باید چند برابر بیشتر از مردان تلاش کنند، تا به موقعیت مشابه مردان برسند، این هم سکسیسم محض است. وقتی که یک مرد به یک زن می گوید تو به خاطر زن بودن نمی فهمی این هم کاملا سکسیستی است. البته ما ممکن است ناچار باشیم در مبارزات روزمره برای افزایش دستمزد یا دستمزد برابر برای زنان و مردان در ازای کار برابر بجنگیم، اما هدف نهایی ما جامعه یی بدون مزد و کار مزدی است.

یکی از جنبه های دیگر سکسیسم، استفاده ی ابزاری و یا سوء استفاده از جنسیت و روابط جنسی است. هر گونه سلطه در روابط جنسی، هر گونه استفاده از جنسیت و جنس برای منافع اگویستی و حفظ سلطه بر دیگر انسان ها و یا تحقیر دیگران سکسیسم است. وقتی یک پیرزن اروپایی به خاطر پولدار و سفید پوست بودن به شیوه یی هدفمند دنبال پسران پناهجوی معمولا سیاه پوست یا اسیایی می رود، با خلق سلطه و قدرت در رابطه به یکی کثافت ترین اشکال سکسیسم روی می اورد. وقتی آن مردک احمق با افتخار تجربیات جنسی خودش را تعریف می کند و خیانت به همسر یا دوست دخترش را به پای زرنگی می نویسد، یک سکسیست است، این سکسیست مغزپوک نمی تواند حتی به روابط دوست دخترش قبل از رابطه با او فکر کند، چون به جنون مبتلا می شود. افتخار به رابطه ی جنسی برای مردان و تحقیر زنان به خاطر رابطه ی جنسی یکی از کثیف ترین و ضد انسانی ترین اشکال سکسیسم است.

وقتی کسی موجودیت یک انسان را در جنس و ظاهرش خلاصه می کند، به عملی سکسیستی مرتکب شده است. انسان می تواند به کسی گرایش جنسی داشته باشد یا با دیدن یک نفر احساسات جنسی اش تحریک شود، این به هیچ وجه سکسیستی نیست، تا زمانی که مساله ی سلطه در رابطه و سوء استفاده از سکس و جنسیت در میان نباشد. وقتی یک زن می گوید که من چون زن هستم و از انجایی که پیدا کردن رابطه ی جنسی برای زن در این جامعه ی سکسیست بسیار اسان است، پس با تمام „ملیت ها“ و مردم از پنج قاره ی جهان بخوابم، به عملی سکسیستی مرتکب شده است.

وقتی ان دختر یا پسر ایرانی زیبایی را در بور بودن می بیند و برای همخوابگی با یک سفید پوست اروپایی حاضر است دست به هر حقارتی بزند، یک سکسیست است.

ما باید مفاهیم را تعریف کنیم و بعضی مواقع اینقدر بدیهات را تعریف کنیم که برای هر کس این بدیهات کاملا روشن شود.

انسان از منطق و احساسات متناقض تشکیل شده است

هر انسانی می تواند هرازگاهی منطقی باشد، اما در بسیاری از مواقع تصمیمات خود را بر اساس احساسات احمقانه بگیرد. بیشتر تصمیم هایی که اکثریت اعضای جامعه می گیرند، از روی احساسات احمقانه و نه منطق و عقلانیت است. تصورش را بکنید که شما با اینکه به گوشی جدید نیاز ندارید اما با دیدن تبلیغات برای گوشی های مدل بالاتر از جانب شرکت های تجاری امپریالیستی از خود بیخود شده و فورا گوشی جدیدی از روی احساس می خرید. این عمل شما چیزی جز حماقت نیست و این حماقت به بازتولید مناسبات سرمایه دارانه و امپریالیستی کمک می کند.
هر انسانی یک چیز به اسم اگو و یک چیز دیگر به اسم وجدان دارد. اگو (خودخواهی) ما همیشه نقش یک وکیل مدافع شارلاتان را دارد که دروغ را به واقعیت و واقعیت را به دروغ تبدیل می کند، چون پای مساله یی به اسم منفعت وسط است. وقتی مساله منفعت شخصی و لذت های زودگذر خود ماست، ان موقع اگوی ما وکیل مدافع شده و هر لاابالی گری ایی که از ما سر می زند را توجیه می کند. یک انسان اگویست ممکن است به راحتی در روابط زناشویی و رفاقت و حزبی و غیره به خاطر منفعت شخصی دست به خیانت بزند و با اگوی خود ان را توجیه کند، اما همین انسان یک چیز دیگر به اسم وجدان دارد که نقش قاضی درستی را در وجود او ایفا می کند. ممکن است وجدان اکثریت انسان ها در جامعه نابود شده باشد و مناسبات اجتماعی به ما تحمیل کرده اند، تخریب و گوی ما به مراتب قوی تر از وجدان مان عمل کند، اما این وجدان اگر حتی یک ذره هم باشد، باز هم هرازگاهی با به کار افتادن منطق انسانی (چیزی که ما را از حیوانات جدا می کند) به ما برگشته و ما به وجدان مان رجوع کرده و در مورد رفتار و مناسبات خود ما دست به قضاوت در مورد خودمان می زنیم. زمانی که وجدان ما قوی تر عمل کند، ان موقع اعمال اگوئیستی خود را نکوهش می کنیم و از خودمان بیگانه می شویم. انسان های با وجدان و درک و منطق اغلب افسرده می شوند، چون فکر می کنند و حیوانی زندگی نمی کنند، چون اعمال زشت، اگوئیستی و ضد انسانی خود را نکوهش کرده و از ان پشیمان می شوند. انسان هایی که مانند حیوان تمام مسائل را به صورت غریزی و اگوئیستی می بینند، کمتر افسرده می شوند، چون منطق و وجدانشان نابود شده است و کمتر فکر می کنند.
یک نفر لاابال حالا با هر عقیده و مرامی، بدون کوچکترین درک از آزادی ممکن است بگوید که من آزادم به هر کاری که دوست دارم دست بزنم. مناسبات اجتماعی اما انچنان آزادی او را محدود می کنند، که او حتی به بردگی هم تن در می دهد ولی در اوج گستاخی ممکن است بگوید که من آزادانه بردگی را انتخاب کرده ام یا این بردگی نیست و غیره. آزادی انسان یک خط بی انتها نیست، بلکه در محدوده ی مشخصی است که با ازادی و حقوق دیگران گره خورده است. پس من ازاد نیستم دست به هر کاری بزنم، چون اگر من اعلام کنم ازادم هر کاری که دوست دارم بکنم، قاعدتا باید بتوانم همین امشب به سفارت جمهوری اسلامی حمله کنم و اوباش این رژیم را به گور بسپارم، اما مناسبات اجتماعی جامعه ی المان، دولت و پلیس این ازادی را از من گرفته است. در شرایط عادی ما در حال جنگ با رژیم ایران هستیم و اگر ما مثلا در مرزهای کردستان عراق با پاسدارهای ایرانی برخورد می کردیم، یا انان را می کشتیم یا انان باید ما را می کشتند، چون ما در شرایط جنگی دائم با هم هستیم و شرایط جنگی شرایط ویژه ایی است که هیچ قانونی به جز قانون جنگ در انجا حاکم نیست. در جوامع لیبرال و امپریالیست غربی، دولت این حق را از ما می گیرد که ازادانه و به دلخواه دست به کشتن تروریست های خون اشام رژیم ایران بزنیم، گفتمانی هم در بین ما با این فاشیست های جلاد برگزار نمی شود، اما یک حالت جنگی اماده باش وجود دارد. قصد من از اوردن این مثال ها این است که به انسان های ساده لوح نشان دهم که انان برخلاف تصوراتشان ازاد نیستند و اصلا ازادی کامل یک رویای احمقانه است. حتی در کمونیسم که ازادی به حد اعلی خود باید برسد، من شهروند جامعه حق ندارم زندگی دیگر شهروندان را بگیرم.
در رابطه با مسائل زناشویی هم لازم است به یک چیزی خیلی مهمی اشاره کنم که اکثریت انسان های بیگانه از خود و بیگانه از جامعه و انسانیت این مساله را نمی فهمند. انان فکر می کنند که ازادی انارشیک جنسی یک نوع ترقی خواهی است، چون درکی از ازادی ندارند. آزادی مورد نظر من همان ازادی مورد نظر مارکسیسم یعنی ازادی ضرورت است. بر اساس ازادی ضرورت هیچ انسانی به طور مطلق ازاد نیست، بلکه همیشه موانعی سر راه ما هست که ازادی ما را به درست محدود می کنند. اگر من به جنون گرفتار بیایم و به هر کسی در خیابان حمله کنم، قاعدتا باید ازادی ایجاد خطر برای دیگران از جانب من توسط نهادی از من گرفته شود، این نهاد در جامعه ی سرمایه داری دولت و پلیس است، در سوسیالیسم ممکن است شورای محل یا ارتش سرخ باشد. من بر روی کاغذ می توانم ازاد باشم با صدها نفر به صورت همزمان رابطه ی جنسی داشته باشم، اما زمانی که مساله ی ضرورت و پایبندی به به ضرورت هایی که شرایط خلق کرده است و می کند پیش میاید، لازم است برای حفظ هارمونی در روابط انسانی با نزدیک ترین نزدیکانم از جمله پارتنرم، ازادی انارشی جنسی را برای خودم با ازادی ضرورت جایگزین کنم. انسان هایی که مدام از ازادی مطلق صحبت می کنند، نه درکی از اندیشه و منطق دارند و نه ازادی را می فهمند. انان به بردگی و بیانگی ایی که در نتیجه ی استفاده یا بهتر است بگویم سوء استفاده از آزادی و اعتماد (اگر حتی توسط دولت و جامعه هم سرزنش نشوند)، گرفتار می ایند، زمانی که وجدانشان قاضی شان می شود و اگویشان منطقا نمی تواند ازشان دفاع کند. ان زمان است که به مرحله ی بیگانگی با موجودیت انسانی خود می رسند. من این را به صورت میدانی هم بررسی کرده ام و ماه ها روی گروه های ازوتریک کار کرده ام که جهان را در الت تناسلی خلاصه می کنند و افق دیدشان از افق سوراخ واژن یا پینسشان فراتر نمی رود. بعد از گفتگوهای فراوان با اعضای این گروه ها به این نتیجه رسیدم که اکثریت قریب به اتفاق اعضای این گروه ها به خاطر رابطه ی جنسی ضربدری و عوض کردن پارتنرهایشان و دیدن رابطه ی پارتنرشان با افراد دیگر و غیره حداقل یک بار زندگی در تیمارستان را تجربه کرده اند. تمامی اعضای این گروه ها به صورت مکرر به روانشناس مراجعه می کنند و تمام زندگی شان مختل شده است و تنها مشغله شان مساله ی رابطه ی همسرشان با دیگران است. به شدت به الکل و مواد مخدر وابستگی دارند، چون می خواهند بیگانگی دائمشان را با بیگانگی دیگری به صورت مقطعی از بین ببرند، غافل از انکه بیگانگی خود را تعمیق می بخشند. این میزان از بیگانگی را این افراد ازادی و استفاده از ازادی می خواندند. اگر انسان ازاد است و ازادی یک پدیده ی لوکس است، به قول مارکس که هر کس لیاقت ان را ندارد که به دستش بیاورد، پس بیگانگی انسان از خود باید با دستیابی به ازادی از بین برود. ایا غیر از این است؟ پس چرا مدعیان این نوع ازادی ها بیگانه ترین انسان ها با جامعه ی انسانی و موجودیت انسانی خود هستند؟
مساله ی مهمتر این است که بالاتر هم اشاره کردم و ان هم این است که ما ان چیزی را که خود به خاطر غالب شدن احساسات اگویستی بر ما خود در کمال راحتی انجام داده و می دهیم برای دیگران تابو و جرم و جنایت می خوانیم. مثلا شوهری که هر شب به زنش خیانت می کند یا زنی که با شوهرش همین کار را می کند. ایا این فرد یا افراد خود حاضرند همین اتفاق برای خودشان بیفتد؟ با صراحت کامل می توانم بگویم که 99.99 درصد مردم جامعه از ته دل با این مساله مخالفند ولی بعضی ها ممکن است به زبان نیاورند. کسانی که می گویند اره، یا در یک رابطه ی جدی نیستند و یا از تنها در حرف ان را قبول می کنند. زمانی که این افراد در عمل انجام شده افتاده، ان زمان متوجه خواهند شد، که قضیه به این راحتی ها هم نیست و ان زمان است که بحران روحی شروع می شود، بحرانی که در بسیاری از مواقع طرف را به سمت جدایی یا تیمارستان می برد.
مارکس می گوید همه خواهان آزادی هستند، اما هر کس ازادی را برای خودش می خواهد نه دیگران. اگر ما وجدان و منطق داشته باشیم، نمی توانیم مانند اخوندها از فضیلت فقر و فضیلت سرکوب میل جنسی و غیره صحبت کنیم اما خود در ناز و نعمت زندگی کنیم و هر شب یک پارتنر عوض کنیم. کمونیستی که شب و روز از لغو استثمار و مبارزه با سرمایه داری دم می زند، اگر به عنوان صاحب کار مناسبات انسانی ایی با کارگرانش نداشته باشد، از اخوندی که اینجا مثال اوردم پست تر است.
حسن معارفی پور

جامعه ی ایران در آستانه ی یک انفجار اجتماعی

خشم فروخورده یی که در نتیجه ی چهل سال سرکوب و خشونت عریان فاشیستی رژیم اسلامی ایران در این روزها شکل گرفته است، می رود که به یک انفجار عظیم اجتماعی در سطح سراسری تبدیل شود. هنوز تشکیلات سراسری کارگری و کمونیستی در ایران شکل نگرفته است که بتواند این خشم و این انفجار را به یک انقلاب قهرامیز اجتماعی تبدیل کند، اما نبود تشکیلات کمونیستی و کارگری سراسی نمی تواند مانعی برای کنترل خشم فروخفته ی مردم باشد. خشم فروخورده ی مردم در بعد وسیع خود را در اگرسیون توده ی مردم در دنیای مجازی و واقعی به حاکمیت فاشیستی و جنایتکار اسلامی بعد از خودسوزی یک دختر (دختر آبی پوش) که قصد تماشای فوتبال را داشته و با احکام سنگین زندان روبرو شده بود و بعد با بنزین خودش را به آتش کشید، بعد از دادن احکام بسیار سینگین به کارگران هفته و فعالین صنفی نشریه ی گام خود را نشان می دهد. این اگرسیون و این خشم رادیکال را می توان در بیانیه ی کارگران هفته در پاسخ به احکام سنگین زندان برای فعالین کارگری هفت تپه مشاهده کرد. حاکمیت با تمام قدرت تصمیم به سرکوب جامعه گرفته است و جامعه دیگر نه مشروعیت این رژیم فاشیستی را به رسمیت می شناسد و نه از زندان و شکنجه و سرکوب ابایی دارد. هم حاکمیت در سرکوب ترمز بریده است و هم مردم دیگر به خاطر فشارهای اقتصادی و سیاسی چهل ساله ی این حاکمیت کنترل خشم خود را از دست داده اند و مردم با تمام قدرت به سمت مبارزه ی قهرامیز و سرکوب انقلابی این جنایتکاران در حرکت هستند. حوادث دی ماه نشان داد که مردم تصمیم به سرنگونی انقلابی رژیم گرفته و هیچ چیزی، نه خوف و ترس، نه ترور و شکنجه و زندان نه پروتستانتیزه کردن حاکمیت و نه دادن رفورم های اقتصادی و عقب نشینی های سیاسی از جانب حاکمیت، نه شیفت حاکمیت از فاشیسم مذهبی به فاشیسم قومی و ملی ایرانشهرگرایی و نه تبدیل کردن مساجد و اماکن مذهبی به دیسکو، کاباره و مشروب فروشی و حتی تن فروش خانه می تواند این مردم گرسنه ی جویای کار، نان و آزادی را از مسیری که در پیش گرفته اند، منحرف کند. طغیان دیگری اگر از جنس خیزش انقلابی دی ماه شکل بگیرید، پدیده یی که در حال شکل گرفتن است، حاکمیت را به قهرامیزترین شکل ممکن به گور خواهد سپرد.
بی دلیل نیست که اوباش خون اشام و تروریست حاکمیت که سال ها جزوی از سیستم سرکوب سازمان یافته و فاشیستی دولتی بوده، یکی پس از دیگری به اروپا و امریکای شمالی فرار کرده و درخواست پناهندگی می دهند. تمام کسانی که با این رژیم همکاری کرده را باید شناسایی کنیم و بر اساس پرونده یی که دارند محاکمه کنیم.

اپوریسیون ایران که در طول چهل سال گذشته در بسیاری از مواقع عقب دار مبارزات محدود، مقطعی و بخشا توده یی مردم بوده است، همچون نجات غریق کنار استخر ایستاده و اوضاع را از دور مشاهده می کند. این نجات غریق منتظر انقلاب توده ی مردم علیه حاکمیت و منتظر نجات این انقلاب از یک انفجار اجتماعی بدون „خط و جهت“ است. انفجار عظیم اجتماعی در راه است. اگر نیروهای مترقی و رادیکال اجتماعی، کارگران انقلابی، سوسیالیست و کمونیست، دانشجویان مترقی و رادیکال، زنان تحت ستم و کل جنبش های اجتماعی مترقی دست به دست هم ندهند و برای سرنگونی انقلابی رژیم جمهوری اسلامی در راستای یک انقلاب سوسیالیستی گام بر ندارند، بی گمان انفجار این خشم باعث می شود که مردم ایران به سرنوشت مردم کشورهایی مثل تونس و مصر گرفتار ایند. „اپوزیسیون“ راست و فاشیست از سلطنت طلبان گرفته تا مجاهدین و سکولار دمکرات ها و حزب چپ ایران و دیگر احزاب قومی قبیله یی همچون الاحواز و حزب دمکرات و سازمان زحمتکشکان کردستان با تمام زیرشاخه هایش، جملگی همچون لاشخور و کرکس در تلاش برای مصادره ی انقلاب مردم ایران برامده و از انجاییکه این احزاب و جریانات شبه تروریستی و جنایتکار امکان دست بردن به هر جنایتی برای سهیم شدن در قدرت را داشته و از حمایت مالی و لجستیکی امریکا و دولت های جنایتکار و فاشیست منطقه همچون اسرائیل، عربستان سعودی، ترکیه و غیره برخوردار هستند، می توانند برای توده ی مردم انقلابی و نیروهای چپ و کمونیست موی دماغ شوند. تنها راه جلوگیری از به قدرت رسیدن الترناتیوهای ضد انقلابی بر شانه های انقلاب آتی در ایران، تشکیلات مستحکم و عظیم سراسری کمونیستی و کارگری است. تشکیلاتی که تمام مطالبات طبقه ی کارگر و ستمکشان جامعه را پوشش دهد و با تشکیل ارتش سرخ کارگران و زحمتکشان بتواند جلو هر گونه اقدامات تروریستی و دخالت جریانات فاشیستی پرو غرب را بگیرد.

حسن معارفی پور
11.09.2019

چرا من از „کمونیست“ های قلابی متعلق به طبقات متزلزل خرده بورژوازی و طبقه ی بورژوازی تا این میزان بیزارم؟

یکی از دلایل تنفرم از این به اصطلاح کمونیست ها این است که „کمونیسم“ شان را مصنوعی می دانم و این به اصطلاح روشنفکران که هر کدام یک کتاب مارکس زیر بغل شان گذاشته و سگی در دست در کافه تریا ها می چرخند و از رهایی طبقه ی کارگر دم می زنند، نه باوری به رهایی دارند و نه عملا برای رهایی انسان و طبقه ی کارگر می جنگند. انان تنها پٌز می دهند.

دلیل دیگر تنفرم کاملا طبقاتی است. یعنی من از انسان هایی که از طبقات سلطه گر هستند متنفرم و به این انسان ها اعتماد ندارم، این تنفر غریزی است، اما من سعی می کنم خط و جهت کاملا اگاهانه به ان بدهم. البته لازم به ذکر است که استثنائاتی در میان همین طبقات وجود دارند. بخشا مشاهده کرده اییم و می کنیم، که طرف تمام منافع طبقاتی خود را فدای رهایی انسان های تحت ستم کرده است، اما به قول آلمانی استثنائات از قوانین پیروی می کنند. هر کس در عمل و نظر یکدست عمل نکند، برای من با یک تاپاله یکسان است. آن کس که شب و روز دم از حقوق زن می زند و زنش را مانند خانواده ی بارزانی مخفی می کند، هر ادعایی داشته باشد، برای من یک انسان ضد زن مرتجع و عشیره است. یک لمپن به اسم ارام احمد وابسته به جریانات اسلامی گوران و حزب جماعت اسلامی کردستان در یک برنامه ی لایو گفت که ایا اصلا در بین ایل بارزانی زن وجود دارد؟ گفت ایا کسی اصلا زنان این ها را دیده است؟ واقعا من یکی ندیده ام اگر شما دیدین خبر دهید. این البته مساله ی دیگری است، اما در اینجا قصد دارم تفاوت ادعا و عمل را نشان دهم.

مساله ی „کمونیست“ های قلابی برخاسته از طبقات مرفه که بخشا ممکن است شبه انقلابی گری پوچ را هم نمایندگی کنند، به هیچ وجه رهایی نهایی انسان از مناسبات برده دارنه ی مدرن نیست. انان تنها به خاطر همراهی با موج های اجتماعی به اصطلاح روشنفکری به جنبش های چپ روی می اورند. جنش چپ دانشجویی، جنبشی که لنین ماهیت به شدت خرده بورژوایی و ارتجاعی ان را شناخته بود، در سال های گذشته در ایران نشان داد که ماهییت واقعی انسان ها چیست. انانی که کمونیست هایی چون ما را که از طبقات تحت ستم جامعه و طبقه ی کارگر امده بودیم را „چپ سنتی“ می خوانند، خود میکروب هایی از آب در امدند که سوسیال دمکراسی نئولیبرالی غربی را ستایش می کنند و به محض رسیدن به اروپا به زیر مجموعه ی کثافت نئولیبرالی و امپریالیسم جهانی تبدیل شدند و به طبقه ی خود بازگشتند. کسانی که در ایران ماندند امثال گرایلوها هم به تئوریسین سپاه پاسداران تبدیل شده و مستقیم و غیرمستقیم جذب فاشیستی ترین و جنایتکارترین نهادهای حکومتی شدند. من در سال 2006 به رفیق نازنینی گفتم که من به این کمونیست های „سوسول“ اعتماد ندارم، ان رفیق گفت حسن تو نباید این طور ادم ها را قضاوت کنی. واقعا هم هنوز هم بر این عقیده ام که تحت هیچ شرایطی به انسان های سوسول فارغ از مرام و عقیده شان اعتماد ندارم. یک سوسول وقتی از طرف پلیس یک سیلی می خورد، رفقای خود سهل است حاضر است برای اینکه سیلی دوم را بهش نزنند، بشریت را هم بفروشد.

رفیق نازنینی تعریف می کرد، که در مسجد سلیمان مناسبات کارگری اگاهی کارگری و سوسیالیستی را در بین کارگران شرکت نفت اتوماتیک شکل می داد و وقتی کودکان طبقات فقیر مناسبات اریستوکراتیک و به شدت طبقاتی انجا را مشاهده می کردند، مناسباتی که ورود کودکان طبقات فقیر به محلات کارمندان و مهندسین و غیره را ممنوع کرده بود و از حضور کودکان محلات فقیر حتی در مدارسی که برای کارمندان عالی رتبه ساخته شده بودند، جلوگیری می کرد، باعث می شد که انان دنبال جواب قانع کننده و تئوریک دلایل این نابرابری های طبقاتی و این اریستوکراسی ضد بشری بگردند و این مساله انان را به سوی تئوری های مارکسیستی می کشاند. بی دلیل نبود که هسته ی اصلی رزمندگان در مسجد سلیمان شکل می گیرد و متفکرین کمونیست و کمونیست های راستینی چون داریوش کائدپورها، کوروش سلحشورها و شهناز کائدپورها از مسجد سلیمان می ایند. همه ی این رفقا از مناسبات کارگری برخاسته اند و به خانواده های کارگری تعلق دارند.

از کمونیسم کارگری „کمونیسم“ سوسول ها به خاطر مسائل طبقاتی و مسائلی که بالاتر اشاره کردم تنفر شدید و طبقاتی دارم، این کمونیسم را دکترین خرده بورژوازی می دانم و با ان دشمنی طبقاتی دارم، چون علیرغم اینکه شبه انقلابی گری نیهلیستی و خرده بورژوایی را تبلیغ می کند، به شدت لمپنیستی است و هر ان ممکن است به فاشیسم تبدیل شود. در این جا مشخصا منظورم جریان تقوایی است که در به صورت غیر رسمی در جبهه ی نئوفاشیستی اروپایی قرار گرفته است و به صورت رسمی رهبری این جریان به یک جریان پروغرب پرو امپریالیست تبدیل شده است. به این جانوران اعتماد نکنید و انان را منزوی و رسوا کنید.

حسن معارفی پور

عباس یگانه را بایکوت کنید!

 

این آدم مهره ی سوخته ی رژیم اسلامی است، مهره یی که حاکمیت بعد از استفاده اش از او همچون یک تفاله به بیرون پرت کرده است و هم اکنون به سازمان شبه رژیمی پژاک وابسته است و شب و روز مشغول فحاشی جنسی و سکسیستی علیه کمونیست هاست.

عباس یگانه کارش تمام است، نه رژیم او را می پذیرد و نه فعالین جدی اپوزیسیون. پ ک ک و پژاک هم به خاطر رابطه ی همیشگی خود با رژیم فاشیست و جنایتکار اسلامی همواره در تلاش بوده اند این رژیم را سر عقل اورده تا خود هم به عنوان نیروهایی در چارچوب این نظام به فعالیت سیاسی و فرهنگی در کردستان بپردازند و سهم خود را از کیک داشته باشند، به همین خاطر هر اراذلی که از این رژیم جدا می شود، به راحتی می تواند به پ ک ک و پژاک بپیوندد. پ ک ک و پژاک نه تئوری دارند و نه سیاست، نه استراتژی و نه تاکتیک مشخصی که یک روز بتوان روی ان تکیه کرد. خزعبلاتی که از مغز بیمار اوجالان بیرون می اید یا توسط اوباش زندان بان نوشته می شود، یا ترهاتی مالیخولیایی هستند که به اندازه ی خطبه خواندن یک آخوند در یکی از دهات های کردستان ارزش ندارند. پ ک ک تنها یک پرنسیپ دارد و ان پرنسیپ بی پرنسیپی است، به همین خاطر است که پ ک ک و زیرشاخه ی ایرانی اش، پژاک چنین اوباش فحاش، مزدور سابق و سکسیستی را که به خاطر یک کامنت که من در صفحه ی یکی از اعضای سابق کومه له در مورد عباس یگانه نوشته بودم، اینگونه به فحش می بندد و دهها فحش سکسیستی به من دهد را به عنوان عضو و هوادار می پذیرند. هم رژیم جمهوری اسلامی شکست خورد و هم پروژه ی پروتسناتیزه کردن اسلام سیاسی و فاشیسم اسلامی در ایران. این را هم اراذل و اوباش رژیم حس کرده اند و هم مردم ایران و به همین خاطر است که گله گله اصلاح طلبانی که افسار سبز بردگی بر گردن می اویختند و اسم موسوی جلاد و کروبی را فریاد می زدند به عنوان پناهنده ی „سیاسی“ به همراه دیگر وابستگان به نظام تروریستی و فاشیستی اسلامی و سپاه پاسداران به خارج کشور گریخته و درخواست پناهندگی می دهند.

عباس یگانه یکی از این اوباش است. با او به عنوان اوباش اطلاعاتی سابق، مزدور این نظام و کارمند یکی از تروریستی ترین و فاشیستی ترین رژیم های اوایل قرن بیست و یک باید برخورد کنیم.

از همین تریبون از تمام کسانی که مخالف رژیم فاشیست اسلامی ایران هستند، درخواست دارم ارتباط خود را با این شارلاتان و مهره ی سوخته ی نظام فاشیستی و تروریستی ایران قطع کرده و در برنامه ی های فیس بوکی او شرکت نکنند. ادبیات این شیاد شارلاتان دقیقا مثل ادبیات بازپرس های رژیم اسلامی در زندان هاست. فحاشی جنسی و تهدید به تجاوز تنها می تواند کار کسی باشد، که در فرهنگ این رژیم جلاد پرورش پیدا کرده است.

لازم به ذکر است که مجموعه یی انسان ابله و بی منطق، هر شب در برنامه های زنده ی فیس بوکی این شارلاتان مزدور سابق، کسی که کاری جز توهین و اتهام زنی به کمونیست ها و چهره های سیاسی خوشنام در کردستان ندارد، شرکت کرده و در دام این لات بی سر و پای مزدور سابق می افتند. برای من مهم نیست که عباس یگانه در حال حاضر در تیم جاسوسی جمهوری اسلامی ایران است یا نه، انچه برای من مهم است این است که او برای من تفاوتی با یک جلاد تیرخلاص زن ندارد. با او به مثابه ی یک فاشیست اسلامی برخورد کنید.

بایکوتش کنید، اگر بایکوتش نمی کنید، من حق دارم به شما مشکوک باشم. هر کس در برنامه های این مردک زن ستیز فاشیست و جاش سابق شرکت می کند، برای من تفاوتی با او ندارد.

حسن معارفی پور
04.09.2019

Bild könnte enthalten: TextKeine Fotobeschreibung verfügbar.
Bild könnte enthalten: SchuheKeine Fotobeschreibung verfügbar.

جایگاه مفهوم دولت در ادبیات مارکسیستی

حسن معارفی پور

به همراه ضمیمه ی در مورد کمونیسم و رابطه ی دولت با سوسیالیسم

بخش اول مطلب را سال ها پیش نوشته ام، بخش دوم ان حمع اوری مجموعه یی کامنت است.

هنگامی که کمونیست ها از مفهوم دولت صحبت میکنند ازاَن به عنوان یک ابزار در خدمت منافع طبقه ی حاکم و برای تثبیت یا حفظ قدرت اَن طبقه(منظور طبقه ی مسلط است)،یاازآن به عنوان یک قدرت همگانی جدا از توده ی مردم یاد میکنند.نزد مارکس،انگلس و لنین این مفهوم یکی از مفاهیم پایه ای است و در آثار خود بارها و بارها به درازا از ان صحبت کرده رفیق لنین بارها در جلسات و نشست ها در این زمینه سخن رانده اند. در آثاری همچون مانیفست کمونیست مارکس و انگلس،منشاء خانواده ،مالکییت خصوصی و دولت اثرانگلس واثر جاودانه ی لنین دولت وانقلاب و هچنیین در دیگر آثار مارکس،انگلس و لنین به طور گذار در این زمینه صحبت شده است.دولت از نقطه نظر مارکسیسم شامل یک سیستم حکمرانی است که از طریق اعمال قهر قدرت طبقه ی حاکم را حفظ می نماید و این قدرت را از گزند حوادث حفظ میکند.
دولت به قول انگلس به هیچ روی نه قدرتی است که از بیرون جامعه تحمیل شده باشد، و نه« واقعیت ایده ی اخلاقی »،«تصویر و واقعیت عقل»چنان که هگل میگوید، بلکه دولت یک محصول جامعه در مرحله ی معینی از تکامل است؛پذیرش این است که جامعه در تضاد حل ناشدنی با خود درگیر شده است و از این رو به ستیز های آشتی ناپذیری که توان از میان بردن انها را ندارد،تقسیم گشته است.ولی برای این که این ستیزها،طبقات با منافع اقتصادی در تضاد، خود و جامعه را در یک مبارزه ی ناسودمند ناتوان نسازد،میبایست قدرتی پیدا آید که در ظاهر بر سر جامعه بایستد،تا برخوردها را کاهش دهد و آن را در محدوده ی نظم نگه دارد؛و این قدرت از جامعه بر میخیزد، ولی خود را بر سر آن میگذارد، و خود را بیش از پیش از آن بیگانه میکند، دولت است.
برخلاف پرت و پلا گویی های لیبرال ها و کل جریانات راست، دولت یک سیستم ماوراء طبقاتی نیست که اداره ی جامعه رابدون توجه به منافع ظبقات برعهده داشته وکاری به منافع طبقات اجتماعی نداشته یا نقش میانجیگری را داشته باشد،بلکه در واقع دولت ها در تمام مقاطع تاریخی حافظین منافع طبقات حاکم و حافظین وضع موجود به نفع ظبقات مسلط در جامعه بود ه اند،فارغ از تمام د تفاوت های دولت های مختلف در مقاطع مختلف زمانی و تاریخی و ضعف ها ،اشکالات و نقاط قوت ان یک وظیفه ی اساسی را بر عهده دارد و ان مصادره ی اموال جامعه به نام جامعه و به نفع طبقات مسلط و حاکم همراه حفظ قدرت آنان است. شکل گیری دولت ها در آغاز برخلاف ساخت تیره ای ازطریق تقسیم سرزمینی اتباع در مملکت های مختلف بود.از نطر انگلس سازماندهی بر پایه ی محل و منطقه یک ویژگی مشترک همه ی دولت هاست.
از ویژگی های دیگر دولت از نظر انگلس میتوان به یک قدرت همگانی که دیگر آشکارا خود را به عنوان نیرویی که به صورت یک نیروی نظامی سازمان میدهد و دارای قوه ی قهریه، زندان و غیره است که در ساخت تیره ای و قبیله ایی از این چیزها خبری نبود. انگلس در منشاء خانواده اشاره میکند که»دولت از نیاز به زیر فرمان داشتن ستیزهای طبقاتی برخاست» در نتیجه دولت تبدیل شد به ابزار سیاسی برای سرکوب طبقات تحت ستم در دست طبقه ی قوی تر برای حفظ سیطره ی اقتصادی ای که در نتیجه ی تقسیم کار اجتماعی و پیشرفت جوامع به وجود آمده بود. بنا به گفته ی انگلس» دولت رشته ی پیوند جامعه با تمدن است که در همه ی دوران ها نمونه ی دولت طبقه ی فرمان رواست وبه درستی در همه ی موارد ماشینی برای سرکوب طبقه ی تحت ستم است» (منشاء خانواده)
باید اشاره کنم که دولت ها از ازل وجود نداشته بلکه همانطور که اشاره شد در یک مقطع مشخص تاریخی در نتیجه ی پیشرفت جوامع به صورت ضرورت گریز ناپذیر به وجود امدند ،در یک مقطع تاریخی نیز بر اساس یک ضرورت تاریخی دولت زاید گردیده و بی ربطی خود را به جامعه و منافع مردم نشان میدهد .در ان شرایط است که جامعه تولید را بر پایه ی همکاری آزاد وبرابر تولید کنندگان سازمان دهی میکند و تقسیم کار فعلی که بر اساس منافع طبقه ی مسلط است جای خود را به همکاری همگانی به نفع جامعه میدهد.
دولت ها در تمام مقاطع نه تنها دولت باستانی و فئودالی ،بلکه دولت انتخابی معاصر هم آلتی برای استثمار کار فردی و سرمایه است.انگلس در نامه اش به ببل مینویسد که دولت چیزی نیست جز ماشین سرکوب یک طبقه توسط طبقه ی دیگر ،در جمهوری دمکراتیک نیز دولت همین نقش را ایفا میکند و نقش دولت کمتر از سلطنت مطلقه نیست.(پیشگفتار انگلس بر جنگ داخل در فرانسه )
لنین در دولت و انقلاب نظرات اپورتونیست هایی چون کائوتسکی و آنارشیست ها در زمینه ی دولت را آماج حملات شدید خود قرار میدهد ونقطه نظر مارکسیستی را در زمینه ی دولت بیان میکند.کائوتسکی با مرتد شدنش و نظرات راست و اپورتونیستی اش با یدک کشیدن سوسیالیسم بر روی نظرات خود و با موضع گیری ارتجاعیش در قبال جنگ در زمینه ی دولت نیز نظریات راست و اپورتونیستی ایی را مطرح نمود.از آنجا که از نقطه نظر مارکسیستی دولت موسسه ایی گذرنده است که در جریان مبارزه و انقلاب از آن بهره میگیرند تا دشمنان طبقه ی کارگر را با آن قهرا سرکوب کنند،لذا گفته های کائوتسکی در مورد» دولت آزاد خلقی» چرندیاتی بیش نبود که در خدمت گرایش بورژوا_ناسیونالیستیش قرار داشت. تا زمانی که پرولتاریا به دولت نیاز دارد آن را صرفا برای سرکوب دشمنان خود به کار میگیرد و نیاز به دولت به قول لنین از لحاظ مصالح آزادی نبوده و نیست.
سخن گفتن در مورد آزادی زمانی ممکن است که دولت به معنای اخص کلمه موجودیت خود را از دست دهد.(لنین انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد)
کمونیست ها برخلاف آنارشیست ها که از همان ابتدا با شعار مبارزه علیه هرگونه دولتی مبارزه میکنند و بی دولتی را در هر شرایط زمانی تبلیغ میکنند، به وجود دولت انقلابی یعنی دیکتاتوری پرولتاریا،یعنی دیکتاتوری طبقه ایی که طی قرون متمادی تحت ستم بوده معتقدند و علیرغم اینکه کمونیست ها به زوال دولت معتقدند اما این زوال تنها در شرایطی ممکن است که نابرابری های اجتماعی به طور کل از بین رفته و آزادی به معنای حقیقی و عینی خود، برای طبقه ی کارگر و کل اجتماع تحقق پذیرفته باشد و ان شرایط کمونیسم است. در جامعه ی کمونیستی به قول انگلس دولت منحل نمیشود بلکه به صورت تدریجی زوال مییابد.
بعداز کمون پاریس کمونیست ها و طبقه ی کارگر فرانسه به دلیل آنکه از یک دولت قهری و قدرتمند بی بهره بود نتوانستد قدرت طبقه ی کارگر را بیش از چند ماه بیشترحفظ کند و به دلیل آنکه بورژوازی از دولت و قدرت قهری بیشتری برخوردار بود توانست باعث از هم پاشیده شدن انقلاب شود و قدرت را دوباره به کمک متحدین خود باز ستاند.مارکس ضمن بررسی و دفاع همه جانبه از قدرت طبقه ی کارگر در فرانسه در مقطع کمون پاریس در کتاب» جنگ داخلی در فرانسه» اشکالات کمون که مهمترین آن عدم داشتن یک دولت قهری پرولتری یعنی» دیکتاتوری پرولتاریا» بود را بر میشمارد.این اثر برجسته مارکس راهنمای کمونیست هایی شد که بعدها در روسیه به قدرت رسیدند.
انقلاب پرولتری نمیتواند بدون انهدام ماشین دولتی بورژوازی و جایگزینی آن با ماشین جدیدی که بقول انگلس به معنای اخص کلمه دولت نیست محال است.(لنین،همانجا)
دولت از نظر کمونیست ها که در مرحله ی انتقالی جامعه ی کمونیستی یا فاز پایینی جامعه ی کمونیستی( که بعدها در کمونیسم روسی به سوسیالیسم مشهور شد)لازم بوده و متناسب با این مرحله انتقالی یک دوران انتقالی سیاسی هم وجود دارد که دولت آن دیکتاتوری پرولتاریاست. برای تاکید در مورد اهمیت بحث در باره ی این مفهوم برخلاف بسیاری از کمونیست های امروزی که سعی دارند به نوعی از به کار بردن مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا دوری کنند،باید بگویم که، دیکتاتوری پرولتاریا، دیکتاتوری فرد نیست؛ بلکه دیکتاتوری طبقه ای است که منافع واقعی اکثریت مردم جامعه یعنی کارگران و زحمتکشان را نمایندگی میکند.این دیکتاتوری حتی در دوران انقلابی برخلاف دمکراسی بورژوایی که در واقع دیکتاتوری اقلیت بر اکثریت است،دمکراسی را برای اکثریت مردم در جامعه یعنی فروشندگان نیروی کار نوید میدهد و به قول مارکس در کاپیتال از خلع ید کنندگان خلع ید میکند.
بنابراین از نظر من کاربرد این مفهوم نه تنها نباید باعث کج فهمی شود و نمیشود،بلکه عدم روشنگری در این زمینه خود یکی از دلایل کج فهمی در زمینه ی مفاهیم بنیادین مارکسیستی همچون این مفهوم مهم (دیکتاتوری پرولتاریا) است.
فریدریش انگلس در اثر برجسته ی خود آنتی دورینگ اشاره میکندکه با دگرگونی در شیوه ی تولید سرمایه داری پرولتاریا در ابتدا ناچار است که»برای تبدیل هرچه بیشتر وسایل تولید بزرگ و اجتماعی شده را به مالکیت دولتی روی میآورد، خود طریقه ی اجرایی این دگرگونی نشان میدهد که پرولتاریا خود قدرت دولتی را در دست میگیرد و وسایل تولید را ابتدا به مالکیت دولتی تبدیل میکند.اما به این وسیله پرولتاریا خود به عنوان پرولتاریا از میان برمیدارد و ازاین طریق کلیه تفاوت ها و تناقضات طبقاتی و سرانجام دولت به مثابه ی دولت را از میان میبرد.»(آنتی دورینگ ،انگلس، فصل سوم، سوسیالیسم).
او در ادامه اشاره میکند که جامعه ایی که تا به حال در تعارضات طبقاتی سیر میکرد،به وجود دولت احتیاج داشت،یعنی به وجود تشکیلات طبقه ی استثمار کننده برای حفظ شرایط خارجی تولید و مشخصا برای نگه داشتن استثمار شونده در شرایط ستم مطابق با شیوه ی تولید موجود(بهره برداری،سرواژ،یا فرمانبرداری و کار مزدوری)
دولت نماینده ی رسمی کل جامعه و تجمع آن در یک هیات قابل روئیت بود،اما و فقط تا وقتی چنین بود که دولت آن طبقه ای بود در زمان خود نمایندگی کل جامعه را بر عهده داشت.در دوران باستان،دولت اتباع برده دار،در قرون وسطی دولت اشراف فئودالی و در زمان ما دولت بورژوایی، ولی سرانجام زمانی که دولت نماینده ی کل جامعه میگردد وجود خود راسا» زاید میگردد.(همانجا)
با از بین رفتن تصادمات و تناقضات طبقاتی و تنازع بقای فردی درجامعه وجود دولت به مثابه ی یک سیستیم برای تعدی به حقوق دیگران یا داور امور یا نماینده ی کل جامعه زاید گردیده و دیگر لازم نیست که سیستمی برای تصاحب وسایل تولید به نام جامعه و بر فراز سرجامعه وجود داشته باشد.در چنین شرایطی است که به قول انگلس اراده ی اشیاء و هدایت پروسه ی تولید جایگزین حکومت بر انسان میگردد،در این شرایط دولت برچیده نمیشود اما همانطور که اشاره شد را زوال را در پیش میگیرد.

دولت سوسیالیسم و کمونیسم

لازم است اشاره کنیم که صحبت کردن از کمونیسم بدون صحبت کردن از مرحله ی گذار یعنی مرحله ی دیکتاتوری پرولتاریا و سوسیالیسم غیر ممکن است. خود مارکس تفات کیفی بین مرحله ی پایینی و بالایی کمونیسم قائل است. در نقد برنامه ی گوتا این بحث را تا حدودی باز می کند، البته او بسان رمالان دست به اینده نگری و پیش بینی نمی زند، بلکه با نقد تصورات لاسال و حزب سوسیال دمکرات المان و نفی این موضع ارتجاعی کمونسیم را تا حدودی توصیف می کند. جمله ی مشهور تاریخی مارکس:« هر کس به اندازه ی توانش کار کند و به هر کس
به اندازه ی نیازش از امکانات جامعه برخوردار باشد»، متلق به دوران فاز بالایی کمونیسم است. از زمان یک انقلاب کارگری تا دوران کمونیسم ما با یک دولت مقتدر کارگری در عین حال دمکراتیک ترین فرم دولت طرف هستیم. انچه در شوروی بود، مرحله ی گذار بود که سال های اول ان به ماه عسل انقلاب تشبیه می شود. اگر دیکتاتوری پرولتاریا ماه عسل انقلاب است، کمویسم باید خود عسل باشد. تصورا عجیب غریبی در مورد فاز اول کمونیسم و یا سوسیالیسم وجود دارد، که بیشتر به برزخ مسلمانان شبیه است. من شخصا مخالف این نوع تصورات هستم. به نظر من کمونیسم رسیدن به رهایی از تمام مناسباتی است که انسان را تبدیل به رباط از خودبیگانه یی می کند و رسیدن به این مناسبات ممکن نیست، مگر از طریق نفی مناسبات بورژوایی قبل از هر چیز و بعد از ان نفی مناسبات دولتی سوسیالیستی و کارگری. الغای مناسبات دولتی سوسیالیستی و کارگری هم ممکن نیست، مگر اینکه کمونیست ها اخرین دشمنان کمونیسم و رهایی انسان را به زانو دراورده و اخرین بازمانده های ضد انقلاب بورژوایی را در سطح کشوری و مهمتر از ان جهانی نابود کرده باشند. ان زمان به قول انگلس دولت تسویه حساب نمی کند، بلکه زوال پیدا می کند. از انجاییکه که در گذشته انقلابات سوسیالیستی در محاصره ی ضد انقلاب جهانی و منطقه یی قرار گرفته اند، هیچ انقلابی نتوانسته است از مرحله ی ماه عسل انقلاب به فاز بالاتر کمونیسم ارتقا پیدا کند و در نتیجه ی فشارهای داخلی و خارجی دولت کارگری به سمت دولت های بروکراتیک و بورژوایی برای پیروز شدن در رقابت بین کشوری گام برداشته است و سرمایه داری در شکل دیگری خود را به دولت های کارگری نوپا تحمیل کرده است. این اتفاق از سال های اواخر دهه ی بیست افتاد، در چین هم اواخر دهه ی شصت، در کوبا هم ما شاهد نئولیبرالیزه شدن اقتصاد این کشور از طریق باز کردن درها به روی سرمایه ی خارجی هستیم. پس کمونیسم هیچگاه وجود نداشته است و مباحثی که در مورد شکست کمونیسم به مثابه ی کمونیسم دولتی مطرح می شوند، به شدت پا در هوا و بی ربط به هر گونه نقد سوسیالیسم علمی و آرمان و جنبش کمونیستی هستنتد. البته جنبش های کمونیستی در نتیجه ی همین شکست های سوسیالیسم های اردوگاهی به شدت عقب نشینی کرده اند، اما این بحث جداگانه ایی است.

کسی در یک جامعه ی رها دیگران را ناچار نمی کند که به فعالیت هنری نپردازند و یا شعر ننویسند یا خود را به مسائل فکری و فرهنگی و فلسفی و غیره مشغول نکنند. هر کس ازاد است در اوقات فراغتش به کارهای فکری و هنری و فرهنگی بپردازه .مساله ی کمونیسم پایان دادن به مناسبات کالایی، کار بیگانه شده و اجباری، الغای مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و منعطف کردن زمان کار است. کار در کمونیسم ضروری است، اما کارهایی که در مناسبات تولید بورژوایی کار به حساب می ایند در کمونیسم می توانند تنها یک خلاقیت فردی باشند. از این منظر ما باید درک بورژوای از کار را در کمونیسم به طور کل کنار بگذاریم و از درک کمونیستی از کار جدا کنیم. اما از انجایی که ما جامعه ی اینده را تجربه نکرده اییم، خیالبافی در مورد ان می تواند خطرناک باشد و به پیشگویی ها صوفی مسلکانه و مذهب گونه بیانجامد. ما یک مساله داریم به اسم کار مادی و کار غیر مادی. کار مادی مجموعه کارهایی هستند که به صورت مستقیم پرودکتیویتی دارند، کار غیر مادی به کارهای ذهنی گفته می شوند که پرودکتیوتی مستقیم ندارند. تمام کارهای ذهنی از نویسندگی و نقاشی و شعر گفتن و غیره به این حوزه تعلق دارند. کار مادی تمام کارهایی را شامل می شوند که عرصه ی تولید جامعه را شکل می دهند و کارهایی ضروری در جامعه به حساب می ایند. کارهایی که به حوزه ی بازتولید اجتماعی اختصاص دارند از جمله کارهای پرستاری و مراقبت از کودکان و سالمندان، از انجایی که کارهای ضروری هستند به طور غیر مستقیم به حوزه ی تولید اجتماعی سر و کار دارند و بدون این کارها عرصه ی تولیدی هم از کار می افتد، بنابراین به عنوان کارهایی به حساب می ایند که برای جامعه پرودکیتویتی دارند، اما حوزه ی هنر و سینما و فرهنگ و غیره متفاوت از عرصه ی تولیدی و بازتولید اجتماعی هستند، یعنی تنها سرگرمی های فردی در اوقات فراغت حساب می شوند و به کارهای کاملا داوطلبانه تبدیل می شوند.

یکی از مهمترین تغییراتی که جامعه ی کمونیستی با خود باید بیارد، تغییر مساله ی زمان، منعطف کردن تقسیم کار و کاهش ساعت کار روزانه است. وقتی که ما در طول شبانه روز بیشتر از سه ساعت کار نکنیم، بسیاری از مشاغلی که باراوری مستقیم برای جامعه ندارند، مشاغلی که دیوید گربر Bullshit Jobs می خواند یا اتوماتیک الغا می شوند و یا به حوزه ی شخصی منتقل می شوند. کسی که در سرمایه داری از طریق دلقک بودن زندگی خود را تامین می کند و یا در حوزه مشاغلی که به مشاغل یقه سفید نامگذاری شده اند، کار می کند، در کمونیسم نمی تواند از این طریق به تامین زندگی خود ادامه دهد. مشاغلی که در سرمایه داری به صورت غیر مستقیم به حوزه ی باراوری کار یا کارهای باراور تعلق ندارند، در کمونیسم در پروسه ی تولید اجتماعی قرار نمی گیرند. به همین خاطر نقاش بودن یا هنرمند بودن در کمونیسم شغل حساب نمی شوند. وقتی یک انسان وقت کافی فراغت فراوان داشته باشد می تواند از اوقات فراغتش به هر شکل که دوست دارد بهره بگیرد نقاشی کند یا به کارهای دیگری بپردازد.

برخوردهای متفاوت با انسان ها نشان از تناقض نیست، بلکه نشان از صداقت است

حسن معارفی پور
 
وقتی زندگی خصوصی مارکس را می خونم یک شباهت های جالبی بین زندگی خصوصی او و زندگی خودم می بینم. این به هیچ وجه به این معنی نیست که من خودم را در جایگاه مارکس قرار بدم. بلکه بیشتر سعی می کنم از منظر خصوصیات اخلاقی و رفتاری به این مساله نگاه کنم. من خود را کمونیست می دانم و تا حدود زیادی پیرو متدولوژی مارکس. این را هم بگویم که بیشتر از هر کسی با متون لنین و خصایل انقلابی و پراتیک او می توانم رابطه برقرار کنم. من انسان یاغی ایی هستم، مانند پیروان مسیح نیستم که تابع „خشونت گریزی“ باشم و اعلام کنم که اگر یکی یک سیلی به صورتم زد بهش بگم یک سیلی دیگر به ان طرف صورتم بزند. من با انسان ها مثل مارکس برخورد می کنم. اگر کسی با من گفتگوی تئوریک کند، باهاش گفتگوی تئوریک می کنم، اگر بحث سیاسی کند بحث سیاسی می کنم، اما اگر اراذل و اوباشی چه در جریانات چپ و چه بیرون از ان به من تعرض شخصی کنند، مثل مارکس در برخورد به کارل فوگت لت و پارش می کنم.
 
در اینجا زندگی نامه ی خصوصی مارکس را نقل می کنم که توسط پل لافارگ داماد خانواده ی مارکس و از کمونیست ها و فعالین کارگری در فرانسه که گرایشات انارکوکمونیستی داشت و دختر مارکس لاورا هم تحت تاثیر این گرایشات انارکوکمونیستی پل لافارگ هم قرار گرفت.
 
در اینجا یک نقل قول از زندگی نامه ی مارکس که توسط پل لافارگ نوشته شده و رضا نافعی ان را ترجمه کرده است می اورم:
 
„این کلام بوفون Buffon (1707-1788 طبیعی دان فیلسوف فرانسوی. از هواداران روشنگری و ماتریالیسم در فرانسه) که » معرف مرد قلم اوست » اگر در مورد فردی مصداق یافته باشد، در مورد مارکس است. قلم مارکس یعنی خود او. مردی که تا اعماق وجودش یک انسان ناب بود که هیچ کیشی نمی شناخت، مگر کیش حقیقت جوئی. او آنچه را با رنج آموخته و بدان دل بسته بود، بمحض آن که از نادرستی اش مطمئن می گشت، در یک چشم بر هم زدن به دور می انداخت، چنین آدمی باید در برابر نوشته های خود نیز همین روش را داشته باشد. او نه قادر به تزویر بود و نه قیافه گرفتن، همیشه خودش بود، هم در نوشته هایش و هم در زندگی اش.
 
بدیهی است قلم مردی چنان ذوجوانب، با آن احاطه وسیع و آن طبیعت پر تنوع نمی تواند چون افراد ساده و فاقد تنوع ذوق، یکسان و یک نواخت باشد.
 
مارکسی که در سرمایه می بینیم با مارکسی که در » هجدهم برومر » می بینیم و مارکسی که در » آقای فوگت » ( Carl Vogt1817-1895، طبیعی دان و سیاستمدار آلمانی، نماینده ماتریالیسم عامیانه، مارکس در کتاب خود » آقای فوگت» او را به عنوان دشمن جنبش کارگری و عامل ناپلئون سوم افشاء می کند.م ) می بینیم یکی نیست. ما با سه مارکس گوناگون روبرو هستیم، با سه مارکس که در عین حال یک نفرند- که علی رغم آن سه گانگی، یگانه است- یگانگی شخصیتی بزرگ که در عرصه های مختلف، بیانی متفاوت دارد و معهذا همیشه همان است که هست. البته شیوه نگارش » سرمایه » پیچیده است و سخت فهم ولی آیا فهم موضوع مورد بحث آن آسان است؟ شیوه نگارش فقط معرف شخص نیست، معرف موضوع نگارش هم هست، شیوه باید خود را با موضوع مورد بحث نیز هماهنگ سازد. در عرصه بزرگ علم راه هموار وجود ندارد. در این عرصه هر کس باید به خود زحمت بدهد و خود را پله پله بالا برد، حتی اگر مهم ترین راهبر را داشته باشد. شکوه کردن از سخت فهمی یا حتی صعب الهضم بودن سبک » سرمایه » یعنی به تنبلی فکری و یا ناتوانی فکری خویش اذعان کردن.
 
آیا » هجدهم برومر » را نمی توان فهمید؟ آیا تیری که از کمان بسوی آماج می پرد و در گوشت فرو می رود، درک شدنی نیست؟ آیا نیزه ای که با دستی پرتوان پرتاب می شود و بر قلب دشمن فرو می رود، فهمیدنی نیست؟ واژه های » برومر» تیرند و نیزه. سبک » برومر» سبکی است که دام می گذارد، از پای در می آورد. اگر نفرت سوزان، تحقیر نابود کننده و اگر عشق آتشین تعالی بخشنده به آزادی، هرگز به جامه لفظ در آمده باشد در «هجدهم برومر» است، که در آن حیثیت خشمآگین مردی چون تاسی توس( 55 قبل از میلاد تا 15 میلادی، تاریخ نویس برجسته رومی که تاثیر فوق العاده بر تاریخ نویسی قرون 18 و 19 گذاشت) با طنز زهر آگین فردی چون ژوونال ( طنز نویس رومی) و خشم مقدس مردی چون دانته به هم آمیخته است. قلم ( سبک) در اینجا آن چیزی است که در آغاز در دست رومی ها قرار می گرفت ( استیلوس) که عبارت بود از یک قلم نوک تیز فولادین برای نوشتن و کندن. قلم خنجری است که برای فروبردن قطعی در قلب به کار می رود.
 
شادی مکتوم در » آقای فوگت «- این طنز خندان – شادی شکسپیر را از یافتن فالستاف به یاد می آورد. این «آقای فوگت» گنجینه ای است بی کران برای ایجاد زرادخانه ای از تمسخر.“ (پل لافارگ، خاطرات شخصی از مارکس)
 
مقالات تئوریکی که من نوشته ام با مقالات سیاسی ام و در عین حال افشاگری هایم سه شخصیت متفاوت من را به نمایش می گذارند که در یک موجودیت انسانی و فیزیکی نقش بسته اند، این شخصت را همانطور که پل لافارگ می نویسد در مارکس به درستی هم وجود داشته و از انجایی که من خودم هستم و به شدت تحت تاثیر اندیشه و قلم مارکس هستم این سه شخصیت را که در یک نفر نقش می بندند، را نه تناقض بلکه عین دیالکتیک می بینم. کسی که این را نمی فهمد و می خواهد همیشه یک شخصیت ثابت و پایدار بدون احساسات مانند جوجه ی ماشینی و رباط از خود ارائه دهد، برده ی از خودبیگانه یی است، که ذره یی از منطق و احساسات انسانی بو نبرده است.
 
انسان هایی که همیشه سعی می کنند دامن خود را از الودگی به بحث های „شخصی“ با دشمن پاک نگه دارند، انسان های شارلاتان و از خودبیگانه یی هستند که خصایل شدیدا اپورتونیستی دارند. انان سعی می کنند به طرف بیرون شخصیت دیگری در فضای مجازی از خود نشان دهد، اما مناسبات شخصی و اجتماعی شان به شدت عقب مانده است. انسان های چپ و کمونیستی را می شناسم که به شدت راسیست و نژادپرست، ضد زن و عقب مانده هستند و هنوز با رنگ پوست انسان مشکل دارند و قضاوت خود را بر روی رنگ پوست انسان ها و ظاهرشان بدون شناخت از انان و پیش زمینه ی ذهنی می گذارند، اما همیشه سعی می کنند خود را چپ و کمونیست
جلوه دهند. این انسان ها در نهایت رسوا می شوند و سر تندپیچ های تاریخی ماهییت متناقض و کثیف خود را به نمایش می گذارند
لینک ترجمه ی مطلب پل لافارگ