روانشناسی را باید از حوزه ی علوم بیرون راند

 

تاکنون هیچ دیسپلین „علمی“ (بخوانید ضد علمی دانشگاهی) را ندیده ام که به اندازه ی روانشناسی، ضد انسانی، مرموز، راسیستی، امپریالیستی و کلونیالیستی باشد. قبلا این حاکمان اروپایی جلاد از „جن“ گیران و مسیونرهایشان برای تحمیق مردم استفاده می کرد، زمانی که کلیسا حاکم بلامنازع بود، بعد از دوران „جهالت“ روشنگری، فلسفه ی لیبرالی و بورژوایی کانت که „نقطه تعالی“ ایده های بورژوایی در سطحی ابستراکت بود، تبدیل به دین جدید بورژوازی شد و لیبرالیسم اقتصادی اقتصاددانانی چون ریکاردو و اسمیت زیربنای فکری فلسفه ی ایدئالیستی کانت شدند، امروز هم سر هر کوچه و هر محله یک دفتر روانکاوی گذاشته اند، تا مردم را از طریق مخدر ضد علمی روانشناسی و روانکاوی از خود بیخود کنند و به جای اینکه مشکلات و معضلات روحی انسان ها را نتیجه ی بازتاب ناملایمتی های اقتصادی ایی بدانند که این سیستم انسان خوار بردگی مدرن کاپیتالیستی به ما تحمیل کرده است، در ناهنجاری های شخصیتی فردی انسان ها جستجو کنند و „راه حل“ فردی برای ان ارائه دهند. در این راستا خارجیان به عنوان ضعیف ترین لایه های غیر متشکل در حاشیه ی طبقه ی کارگر گوشت دم توپ این ماشینری (سیستم) شده اند.

زمانی که کودکان شما مثل کودکان اروپایی های سفید پوست گوسفند و سر به زیر نیستند، این سیستم انسان خوار که در ظاهر ادعای دمکراتیک بودن می کند، فورا از طریق معلم و مددکار و کشیش و هر الاغ دیگری که در این سیستم انتگره شده است، به شما توصیه می کند که کودکتان را به روانشناس معرفی کنید، تا امکان انتگره شدنش در جامعه فراهم شود.

روانشناسان این رمالان و „جن گیران“ معاصر، جزو بیشعورترین انسان های روی کره ی زمین هستند، چون به جای تلاش برای حل معضلات اجتماعی با مبارزه و همبستگی جمعی، تلاش می کنند از طرق فردی روی انسان ها و به ویژه کودکان کار کنند. کاری که این روانشناسان کودک می کنند و برای ان پول هنگفتی هم دریافت می کنند، بازی با کودکان و گپ زدن است. خب احمق تو برای اینکه شغلت که به قول دیوید گربر یک شغل تخمی است، مشروعیت ببخشی از ما می خواهی که کودکانمان با شما بازی کنند، انگار ما بلد نیستیم با کودکانمان بازی کنیم.

بسیاری از مشاغل را باید در سوسیالیسم برچید، یکی از این مشاغل روانشناسی و روانکاوی است، چون این شغل نه تنها هیچ بازدهی ایی برای جامعه ندارد، بلکه دقیقا مثل شغل رمال ها و جن گیر ها یک شغل انگلی است که از طریق طفیلی گری و توضیح خزعبلات به مردم یک عده رمال و جن گیر را پول دار کرده است.

مشاغل سخت و طاقت فرسا در همین المان مثل کار در ساختمان ها و تعمیر جاده و خیابان، تمیز کردن رستوران ها و شستن پیرزنان و پیرمردان و معلولین به عنوان مشاغل پست به حساب می ایند و کمترین درامد به این مشاغل تعلق می گیرند، اما یک روانشناس پفیوز و رمال می تواند به خاطر توضیح دادن بدیهی ترین بدهیات یا بازی با یک کودک ساعتی بالای دویست یورو به جیب بزند.

یکی از دلایل راسیستی، امپریالیستی بودن این دیسیپلین ضد علمی و ضد انسانی این است که همیشه خارجیان را به عنوان طعمه ی این بیزنس طفیلی گری خود قرار می دهد و اگر شما حاضر نباشید، بچه هایتان که توسط مدرسین و مربیانش در مدرسه به عنوان „بیمار“ روانی تشخیص داده شده اند، به روانشناس معرفی کنید، دادگاه های دولتی به عنوان حامیان اصلی این رمالان شما را ناچار به این کار می کنند و اگر باز هم این کار را نکنید مثل اب خوردن بچه ی شما را از شما می گیرند.

اینجاست که خدا، دولت، سیستم اموزشی و بیزنس طفیلی گری روانشناسی دست به دست هم می دهند، تا شمای خارجی را ناچار به پذیرش قوانین بردگی مدرن خودشان کنند. خواندن میشل فوکو کمک می کند که این مسائل را بهتر بتوان درک کرد، هر چند من شخصا از این ویروس نئولیبرال متنفرم، اما متون اولیه ش را در مورد قدرت باید خواند.

روانشناسی یکی از ضد علمی ترین „علوم“ معاصری است که صدها زیر شاخه برای خود درست کرده است و جدیدا حوزه ی روانکاوی را به فراموشی می سپارد و وارد تحقیقات زیست شناسی و پزشکی می شود. فراموش نکنیم در قرون گذشته به خصوص در قرن 19 و بیست تحقیقات روانشناسی و در این اواخر روانشناسی پزشکی بر روی کله ی انسان ها، از „نژاد“ های مختلف، بزرگترین کمک را به نابودی عقل کردند و توانستند ابزاری در دست فاشیست ها، اولوسیونیست ها و جنایتکاران در سیستم های پلیسی برای حاشیه یی کردن انسان ها و کشتن دیگر انسان ها از اقوام و ملیت های متفاوت شوند.

حسن معارفی پور

ضرورت بازنشستگی سیاسی به جای کانفورمیسم سیاسی

کم نیستند کسانی که سابقا تحت تاثیر تحولات انقلابی دوران انقلاب 57، موج انقلاب انان را بخشا با خودشان برده بود و به گروه ها و احزاب چپ پیوستند. این انسان ها بعد از متواری شدن از کشور و رسیدن به خارج کشور، زمانی که قدرت گیری ضد انقلاب اسلامی را با چشم خود مشاهده کردند و از انقلاب مایوس شدند، یکی پس از دیگری به جنبش های ارتجاعی سبز، جنبش حیوان دوستان و گیاهخواران اروپایی و جنبش اصلاح طلبانه و پاسیفیستی برای“عقلانی کردن“ سرمایه داری و جمهوری اسلامی پیوسته و هر کدامشان از مارتین لوتر و کالوین لوتر تر و کالوین تر شدند. اکثریت این خرده „روشنفکران“ خرده بورژوایی پوشالی، „انقلابی گری“ پوشالی و کارتونی شان را کنار گذاشته و به احزاب و جریانات „دمکرات“، اما مرتجع از جمله سلطنت طلبان، مشروطه خواهان، حزب توده، بقایایی سازمان اکثریت که چیزی جز لاشه ی گندیده و متعفن جمهوری اسلامی در خارج کشور نبوده و نیست، به حزب دمکرات کردستان ایران، به سازمان های ارتجاعی و سناریو سیاهی همچون کومه له ی زحمتکشان کردستان، الاحواز و اخیرا جنبش سکولار دمکراسی ایران، حزب „چپ“ ایران، به کمپین هایی گله گشاد ارتجاعی همچون ایران اگزیت (راه سوم) و غیره پیوستند و انقلابی گری را برای همیشه بوسیده، روی تاقچه گذاشته و به بخشی از جریانات راست و لیبرالی که دنبال فشار از پایین برای چانه زنی از بالا هستند، پیوستند. در این راستا حزبی که بیش از هر جریانی تلفات عضو داده است سازمان سناریو سیاهی و سوپر فاشیستی مجاهدین خلق است و کمتر کسی به جز چند تا „هنرمند“ دلقک بی دست و پا با این سازمان همراهی نکرده اند.

کانفورمیست بودن که در فارسی به حزب باد ی بودن ترجمه شده است، در ادبیات سیاسی مارکسیستی اپورتونیسم خوانده می شود. اپورتونیسم در زبان محاوره همان فرصت طلبی ترجمه شده است و فرصت طلبی را خیلی ها با افتابگردان و افتابپرست هم مقایسه می کنند. در زبان کوردی یک ضرب المثل زیبا هست که در المانی هم معادل ان وجود دارد و ان این است که می گویند از هر طرف که باد بیاد طرف به ان طرف شن می کند. در المانی می گویند که طرف کاپشن را در جهت باد اویزان می کند. بگذریم از این ضرب المثل هایی که زندگی صدها هزار „روشنفکر“ و میلیون ها انسان منفعت طلب را به دقیقی توصیف می کنند.

جورجیو گابر در اهنگ کانفورمیست خود به دقیق ترین شیوه اپورتونیسم „روشنفکران“ کوته اندیش خرده بورژوازی خود فروش را توصیف می کند و به نقد می کشد.

مساله یی که وجود دارد این است که هر انسانی نمی تواند انقلابی حرفه یی باشد و اگر هم زمانی بوده، انقلابی حرفه یی بماند و اصلا ضرورتی ندارد که کل جامعه انقلابیون حرفه یی باشند تا زمینه های انقلاب فراهم شود. مساله به هیچ وجه این نیست. مساله این است که بخش وسیعی از مردم و به ویژه „روشنفکران“ مرتجع طبقه ی مسلط یا مزدور طبقه ی سلطه گر ساعتشان را با ساعت طبقه ی حاکم کوک می کنند و تحت تاثیر جنبش های مختلفی که در دوره های مختلف از طرف طبقه ی حاکم برای مبارزه با جنبش های رادیکال اجتماعی به راه انداخته می شوند، به کار گرفته می شوند و به انان اجازه می دهند تا حدودی در چارچوب قوانین بازی و میدان بورژوازی بع بع و مع معی هم بکنند و مدارکی هم به انان داده می شود، تا دیگر خفه شوند و سهم خواهی نکنند. بسیاری از این مدارک به درد کاغذ توالت هم نمی خورند و به اندازه ی یک کاغذ تو سطل زباله هم ارزش ندارند، اما بورژوازی از طریق بروکراتیزه کردن تمام حوزه ی های زندگی انسان و تبدیل کردن اکثریت جامعه به نیروی کار مزدوری به راحتی با دادن امتیازات و تایتل هایی به بخشی از جامعه که ممکن است علیه این سیستم دست به مبارزه بزنند، پتانسیل های مبارزاتی را در انان به راحتی می کشد و دهانشان را می بندد. البته بورژوازی انواع و اقسام رشته های مختلف دانشگاهی هم اختراع می کند، تا این ابلهان و جاهلان، به عنوان „مدرس“ در این زمینه ها برای تحمیق توده یی به کار گرفته شوند و زیر نام اینکه „علم“ حوزه ی مستقل و بی تفاوت به دولت است، شیره ی این انسان ها را کشیده و اگر هم نقدی داشته باشند، فراتر از نقدهای خودی و درون خانوادگی به سیستم نیست، به همین دلیل ضرری هم برای طبقه ی حاکم ندارد  و این نقدها تا حدودی از جانب خود سیستم تحمل می شوند، چون ضرری برای قواعد بازی طبقه ی حاکم و انباشت سرمایه و سیاست های امپریالیستی دولت ها ندارند و اتفاقا طبقه ی حاکم در کشورهای غربی به این گرایشات که نماینده ی جنبش های رفورمیستی و پاسیفیستی هستند و بردگی مدرن بورژوازی را از طریق به کارگیری قواعد زبانی رومانتیزه کرده و ان را در چارچوب زبانی زیبا توصیف می کنند و مانعی سر را بازتولید این „نظم“ ارتجاعی نیستند و تنها اهرم فشارهایی بسیار کوچک هستند، که بورژوازی برای خالی کردن خشم توده یی مردم از انان به نفع خود بهره می گیرد تا از یک طرف „پایبندی“ خود به „آزادی بیان“ را نشان دهد و از طریف دیگر کل اعتراضات اجتماعی را در اعتراض این دلقک ها به سیستم خلاصه کند. این نوع گرایشات درون سیستم علمی، اکادمیک، درون جنبش های اجتماعی از جنبش های انارشیستی گرفته تا عرفانی و درویشی گیاهخواران و انیمالیستی، از شام شب برای بورژوازی و بازتولید مشروعیت این نظام جنایتکارانه ضروری تر اند. بی دلیل نیست که از بین هزاران پروفسور و استاد دانشگاه مارکسیست در المان قبل از فروپاشی دیوار برلین، معدود اساتیدی پیدا می شوند، که امروز خود را حتی بخوانند، حالا مارکسیسم پیشکش!

بررسی اماری جهش روشنفکران غربی و نشان دادن کارنامه ی ننگین انان با فاکت از حوصله ی شخص من خارج است، اما مطالعه ی اثار این اساتید و مقایسه ی کتاب هایشان در دوران قبل از فروپاشی با دوران امروز به خوبی ما را به این نتیجه می رساند که این „روشنفکران“ کانفورمیست در واقع تنها دنبال سهم خود از کیک بوده و هستند و هر کس استخوان بهتری جلوشان پرت کند، برای او پارس می کنند. این ها سگ های وفادار به صاحبانش هستند و هر کس این ها را بخرد، بعد از مدت زمان کوتاهی به او وفادار شده و همچون سگ براش پارس می کنند.

در میان به اصطلاح „روشنفکران“، „شاعران“، „هنرمندان“ و „فعالین سیاسی“ کم نیستند کسانی که دقیقا همین مسیر را طی کرده اند. یکی از این „شاعران“ کسی جز „اسماعیل خویی“ نیست، که سابقا خود را „چپ“ و „مارکسیست“ معرفی می کرد و در خارج کشور به خاطر افسردگی سیاسی و غیر سیاسی به الکل و مخدرات روی اورد و این روزها بدون الکل خاموش می شود، کسی که امروز به پاچه خواری برای اراذل و اوباش وابسته به ایل شاهنشاهی از جلمه اسپرم پهلوی (رضای پسر) پناه برده است و از موضعی کاملا „دمکراتیک“، این فاشیست های منفور و مزدور نهادهای امنیتی امریکا را ستایش می کند و از خود انتقاد می کند، که در گذشته علیه شاه ایستاده است. در اوج وقاحت و کثافت اعلام میکند امروز در کنار شاه ایستاده است. نباید فراموش کرد، سازمان بروکراتیک و عریض و طویل جنایتکار ساواک رفقای سابق اسماعیل خویی را دستگیر و مثل اب خوردن انان را می کشت یا زیر شکنجه های قرون وسطایی می گذاشت، چرا چون یک جزوه ی مارکسیستی را مطالعه کرده بودند.

مورد دیگر „دکتر“ گلمراد مرادی، یکی از سران اصلی امروزی دراویش گنابادی در خارج کشور است که هرازگاهی در اوج بی شرمی از „اسپرم پهلوی“ تعریف و تمجید های چندش اور می کند که گویا ایشان چون در خارج کشور بزرگ شده اند، پس خیلی „دمکرات“ هستند و باید از ایشان دفاع کرد. سوالی که باید پیش گلمراد مرادی و امثالهم گذاشت این است که ایا نئونازی های انسان خوار در المان (غرب) بزرگ نشده اند؟! پس چرا نه تنها „دمکرات“ نیستند و نخواهند شد، بلکه به خون من و شما تشنه هستند و هر وقت امکانش را داشته باشند، از قتل ما نمی گذرند. اقای مرادی را باید جزء کانفورمیست ترین کانفورمیست های قرن قرار داد، چون از „مارکسیسم“ بخوانید توده ایسم، به حزب دمکرات کردستان ایران (قاسملو) و عراق (بارزانی)، به „اتحادیه ی انقلابیون کردستان“ جریان دو نفری علی قاضی، پسر قاضی محمد، اخوند گور به گور و مرتجع و بعدها سازمان زحمتکشان مهتدی و امروز هم سلطنت طلبان شیف کرده است و در حال حاضر رابطه ی بسیار حسنه یی با سکولار دمکرات های فاشیست ایرانی دارد که همواره از „سوسیال دمکراسی“ دم می زنند و پرچم فاشیستی شیر و خورشید را بر می افرازند. البته گلمراد مرادی در واقع یک ساده لو ح سیاسی بیش نیست که کوچکترین مفاهیم سیاسی را درک نکرده است و سابقه اش در ارتش در دوران شاه به شکلی از اشکال ایشان را توی رودرباسی با خانواده ی خون اشام سلطنتی گذاشته است. روابط گلمراد مرادی و ابو کریمی گور به گور با بنی صدر جنایتکار رئیس جمهور وقت و صادر کننده ی فرمان حمله به کردستان، در سال های زندگی در „تبعید“ خود مساله ی دیگری است که در چارچوب این مقاله نمی گنجد.

تعریف و تمجید ایشان از وزیر سابق فرهنگ کردستان عراق یعنی اقای فلکه دین کاکه یی مزدرو قسم خورده ی ایل بارزانی دیگر چندش اور و غیر قابل تحمل است. بگذریم!

بازنشستگی سیاسی باید اجباری شود

زمانی که انسان ها سنشان بالا میرود، در بسیاری از موارد تا حدود زیادی منطق و عقلانیت در انان از بین می رود و این را باید به عنوان یک مساله ی عادی قبول کرد. این بیماری نیست و یک تحول بیولوژیک در انسان است و نمی توان جلو ان را هم گرفت. یک جامعه ی سوسیالیستی و رها به هیچ وجه نباید انسان را به خاطر سن و سال، معلولیت یا هر مسائل دیگری مورد تبعیض قرار دهد و اتفاقا سوسیالیسم باید انسانی ترین اشکال برخورد، بدون توجه به سن و سال و مولد بودن (کارایی) یا نبودن یک انسان به انسان ها داشته باشد و این برای همه ی کسانی که به اصول پایه یی کمونیسم باور دارند و یا برای تحقق این اصول مبارزه می کنند، باید یک اصل غیرقابل بحث باشد. مساله یی که ازار دهنده است سنت ریش سفید گرایی در سیاست است، سنتی که مختص جوامع موسوم به جهان سوم هم نیست. متاسفانه همین سنت در کشورهای اروپایی هم هنوز حاکم است، اما به میزان کمتری. سنت ریش سفید گرایی و کاریزما سازی سنتی پوسیده و فئودالی است و به بربریت فئودالی متعلق است و هیچ جایی در نگرش مارکسیستی و بین مارکسیست ها که دیالکتیکی می اندیشند نباید داشته باشد.

بتینا وگنر یکی از مهمترین شخصیت های دنیای موسیقی رادیکال و سوسیالیستی در سن هفتاد سالگی با اجرای اخرین اهنگش به اسم „هر چی برای گفتن داشتم را تاکنون گفته ام“ برای همیشه از دنیای موسیقی و سیاست دور شد و عرصه ی هنر انقلابی و رادیکال را برای نسل های جوانتر به جا گذاشت و خالی کرد. دست بتینا وگنر را شخصا به گرمی می فشارم و این کارش را قابل ستایش می دانم. در خاورمیانه هنرمندان „مردمی“ که بیشتر دراویش تنها هستند که در تنهایی خود سعی می کنند رابطه ی روحی با خدای خود برقرار کنند و اشعار „عاشقانه“ ی خود را در اوهام عرفان بپیچند، تا روزی که زنده هستند، می خواهند در مورد هر مساله یی و نه فقط هنر اظهار نظر کنند و وقتی مغزشان دیگر قدرت تحلیل مسائل ندارد، به یاوه گویی، کلی گویی و چرندیات روی می اورند. جالب تر این قضیه این است که این یاوه گویان دیوانه انتظار دارند که نسل جدید به خاطر سن و سال و „تجربه ی“ „مبارزاتی“ شان، یاوه های انان را قبول کنند و برای این مجانین بله قربان بله قربان بکنند!

نسل جدید کمونیست ها مثل نسل های سابق از روی احساسات و تحت تاثیر امواج خانوادگی و رفیق بازی کمونیست نشده است، بلکه با مطالعه ی دقیق و پیوسته ی مارکسیسم به این نتیجه رسیده است که کمونیسم تنها راهکار بشر برای عبور از سرمایه داری است و هر انچه غیر از ان است ضد عقلانی و جنون امیز است. بنابراین انتظار این که من به „تجربه ی مبارزاتی“ بخوانید تجربه ی زیگزاگ های اپورتونیستی دیگرانی که در تمام زندگی خود حتی یک موضع عقلانی کمونیستی نگرفته اند و اگر هم گرفته باشند، طوطی وار گفته های دیگران را تکرار کرده اند، ستایش کنم و به ان احترام بگذارم، زیادی ضد عقلانی و گستاخانه است.

فرهنگ کناره گیری از کار سیاسی در اپوزیسیون ایران

کوروش مدرسی یکی از کسانی که در تاریخ مبارزاتی خود در جریانات چپ و کمونیستی بیشترین زیگزاگ ها را زده است، چند سال پیش پس از طرح مباحثی به اسم „تحزب کمونیستی طبقه ی کارگر“ مباحثی که از جانب اکثریت حزب جواب رد گرفت، بحثی که کلیت خزعبلات کمونیسم کارگری و منصور حکمت و تصورات پارانویک او در مورد برگزاری کنگره های بعدی در تهران و توده یی بودن „کمونیسم کارگری“ را زیر سوال برد، در حزب خودش در اقلیت بود و به بهانه های مختلف پزشکی و غیره از فعالیت سیاسی به عنوان لیدر حزب حکمتیست و جریان اقلیت حزب حکمتیست یعنی خط „رسمی“ کناره گیری کرد و گفت که من دوست ندارم به صورت اکتیو در سیاست دخیل باشم و سعی می کنم از بیرون اوضاع را پیگیری کنم. این اقدام کوروش مدرسی با اما و اگرهایی که خود او به کار برد در مقایسه با صندلی پرستی رهبران احزاب چپ و غیر چپ اپوزیسیون و پوزیسیون ایران در شکل فرمال ان یک گام به جلو بود و ایشان در واقع به صورت نیمه ناتمام به  دیگران هم راه نشان دادند که بازنشسته ی سیاسی شوند و دست از یاوه گویی در دوران پیری بردارند وگرنه مردم همچون دلقک به انان نگاه می کند تا یک شخصیت سیاسی جدی و انقلابی.

یکی از کسانی که بیش از همه خود را به کاریکاتور سیاسی تبدیل کرده است، آذر ماجدی است. ایشان از مردم انتظار دارد که چون „زن“ منصور حکمت بوده است، پس باید دیگران تمام خزعبلات رنگارنگ و عقب مانده یی که ایشان بر روی کاغذ می اورد را قبول کنند و اگر این کار را نکنند حتما منصور حکمت را قبول ندارند و کمونیست خوبی نیستند!

ایشان حتی با شخص خودش هم در تناقض است و در هر حزب و جریانی می خواهد صدای „مخالف“ باشد! „مخالف“ به هر قیمتی! حتی اگر حق با طرف مقابل باشد، ایشان مخالفت را بهانه یی برای ابراز وجود می کند. انشعاب می کرد که دوباره دو تا حزب را به هم پیوند بزند، با حزبی پیوند می خورد و دوباره فراکسیون می شود. جا دارد که رهبری حزب حکمتیست از ایشان درخواست کنند که به صورت محترمانه بازنشسته ی سیاسی بشوند، قبل از اینکه به خاطر نوشته هایش از جانب دیگران به عنوان مجنون شناخته شود و به یک دارالمجانین معرفی شود.

من در واقع وقتی برای بررسی رهبران سیاسی تمام احزاب و جریانات سیاسی ندارم و فقط این چند مورد را فاکتور گرفتم، تا درک عینی به خواننده بدهم که جنبش „چپ“ و „فرهنگ“ „مبارزاتی“ در بین نیروهای اپوزیسیون و پوزیسیون در خارج کشور تا چه اندازه پایین است و کانفورمیست تا چه اندازه بالا و چگونه سنن فئودالی و ماقبل „مدرن“ درون حتی „اولترا“ چپ ترین احزاب سیاسی اپوزیسیون تولید و بازتولید می شود.

لطفا کانفورمیست نشوید! خودتان را بازنشسته ی سیاسی کنید و در جریان مباحث سیاسی دخالت نکنید، چون ابروی گذشته یتان هم خواهد رفت در صورتی که در شرایط فعلی به جای بحث و تحلیل جدی به یاوه گویی سیاسی روی بیاورید!

حسن معارفی پور

16.12.2018

هر انچه برای گفتن داشتم

بتینا وگنر
هر انچه برای گفتن داشتم را گفتم!
ترجمه ی: حسن معارفی پور
 
ترجمه ی این اهنگ فوق العاده زیبا، رادیکال، انقلابی و انتقادی با مضمونی انسانی و مارکسیستی را به خواهرم بهار که در تمام دوره های سخت زندگی ام همراه و همدم من بوده و از حمایت مالی و معنوی به من و دیگر کمونیست هایی که در شرایط سخت بوده اند، دریغ نکرده است، به خواهری که نطفه های شخصیت انقلابی اش از همان کودکی شکل گرفت و مخالفت خود با نظام پوسیده ی مردسالارانه ی ارتجاعی در کردستان ایران در اشعار دوران راهنمایی اش در دفترچه ی شعرش به دقیق ترین شیوه ی ممکن بیان می کرد و هیچگاه در مقابل توحش و بردگی جامعه ی ارتجاعی و عقب مانده ی کردستان ایران و فرهنگ سنتی اسلامی سر فرود نیاورد، تقدیم می کنم.
 
بتینا وگنر در سال 2007 در سن 70 سالگی برای همیشه دنیای موسیقی را با این اهنگ بعد از پنجاه سال کار و فعالیت سیاسی، نوشتن کتاب های شعر فراوان و خواندن برای انسان های تحت ستم در سطح جهانی بدرود گفت و از سال 2007 تاکنون از دنیای موسیقی کناره گیری کرده است. بتینا وگنر شخصیتی منحصر به فرد و غیرقابل توصیف است. کلمات از بیان شخصیت این انسان انقلابی و مبارز قاصر هستند و من در این شکی ندارم که در طول تاریخ موزیک انقلابی و رادیکال کمتر کسی توانسته است به اندازه ی بتینا وگنر سهم خود را در زمینه ی موسیقی انترناسیونالیستی و کمونیستی ایفا کرده باشد. بتینا وگنر صدای توده های ستم کش، پناهجویان بی پناه که به کارهای سخت و طاقت فرسا برای به دست اوردن چلقوزکی پول تن می دادند بود. بتینا صدای سرکوب شدگان علیه سرمایه داری و امپریالیسم بود و به درست خیانت های مکرر امپریالیسم به „ملت“ های تحت ستم، از جمله مردم کرد تشخیص داد و اعلام کرد که هر بار این ها (امپریالیست های غربی) جلادان خود را به عنوان الترناتیو به مبارزات مردمی تحمیل می کنند. بتینا وگنر به درستی سیاست های امپریالیسم غرب در دامن زدن به جنگ های قومی در یوگسلاوی تحت نام انقلاب مخملی را تشخیص داد و در همین اهنگ به نقد کشید. بتینا وگنر همچنین فرهنگ پرمتیو و ارتجاعی مردم غرب و شرق که به جای تلاش برای مبارزه ی رادیکال و انقلابی علیه وضع موجود با دادن لباس های کهنه ی خود به مردم کشورهای فقیر افریقایی و غیره، این بردگی سرمایه دارانه را رومانتیزه می کردند، نه تنها به نقد کشید، بلکه ان را نوعی خودارضایی روحی قلمداد کرد. بتینا وگنر یکی از مخالفین سرسخت جنگ های امپریالیستی بوده و هست و هیچگاه در این زمینه موضع ش را عوض نکرد. او بر این عقیده بود که با گریه و زاری و شعر نمی توان این وضعیت را تغییر داد، به همین خاطر همواره بر عنصر پراکسیس تاکید داشت. متاسفانه بتینا وگنر برای بسیاری از مردم در المان و خارج از المان ناشناخته ماند، چون هیچگاه خود را به تله ویزیون های بورژوایی نفروخت و هیچگاه از کمونیست بودن خود اعلام پشیمانی نکرد.
 
دلقک ترین و شارلاتان ترین سکیست های موسوم به خواننده توسط همین رسانه های ارتجاعی به عنوان خواننده به مردم حقنه می شوند، در صورتی که سراسر موسیقیشان توهین به حرمت و کرامت انسانی انسان و به ویژه زنان است. اگر موسیقی سکسیستی ایی که در رسانه های جمعی تبلیغ و ترویج می شود، با مذهب مقایسه کنیم باید به مارکس رجوع کنیم. مارکس در مورد مذهب می گوید که مذهب یک ایدئولوژی وارونه در دنیایی وارونه است. موسیقی شرکتی ایی که در رسانه های جمعی به خورد مردم داده می شود، موسیقی وارونه در جهان وارونه است، جهانی که مردمانش انسان هایی از خودبیگانه هستند و اکثریتشان تفاوتی با رباط ندارند. بی دلیل نیست که یک لمپن درباری مثل شجریان در ایران، عزیز ویسی در کردستان عراق ووو تبدیل به خواننده ی توده یی می شوند و بتینا وگنر همچنان در ایران ناشناخته می ماند.
 
من به سهم خودم از رفیق عزیز و پایدار نریمان زمانزاده به عنوان اولین کسی که اهنگ ها و ترانه های بتینا وگنر را به فارسی برگرداند، تشکر می کنم و دستش را به گرمی می فشارم.
 
هر انچه برای گفتن داشتم!
بتینا وگنر
 
هر انچه برای گفتن داشتم را گفتم
و از گفتن این اخرین کلمات در هراسم
زبان قاصر از گفتن، من را رنجور کرده است
هرگز لجبازی و امید در من غائب نبوده اند
 
به نظر می رسد که دنیا با خروج از ریلش به
صورت غیر منتظره یی در حال خودکشی است
خیلی از جنگ ها را دیگر نمی توان شمرد
این المان جدید بزرگ (بعد از فروپاشی دیوار برلین)
من را به سکوت وا میدارد
خشم و عصبیت کلمات تهی باقی می مانند
 
یک یوگسلاوی در حال مرگ است،
یوگسلاویی ایی که در واقع وجود ندارد
فقط انسان ها در بعد وسیع می میرند و مرگ است که واقعیت دارد
برای کوردها هم جلادانشان را می فرستند
در افریقا قحطی بیداد می کند
انسان های خیر لباس هایی را به دیگران هدیه می دهند
که خود نمی پوشند
این اقدامات به هیچ وجه نمی توانند تمام گرسنگان را سیر کنند
زکات هایی که ما می دهیم کلاه سر خود گذاشتن است
این نیرنگ بازی ها به راحتی
به ما نشان می دهند که کی چه چیزی دارد
جهان به ارامی در حال مردن است
فریاد سکوت را دیگر کسی نمی شنود
سیاره ی دیگر برای فرار به ان وجود ندارد
نه گریه و نه شعر هیچکدام کمکی نمی کنند
با این وجود ارزو می کند که زانو نزنم
هر کس یک انسان را نجات دهد،
از این طریق جهان را نجات داده است
در نهایت این ما هستیم که زنده خواهیم ماند
فقط ما هستیم که می توانیم تعین کنیم
که کی اخرین پرده خواهد افتاد
و عشق همچنان در ما زندگی می کند (زنده است)
هر کس یک انسان را نجات دهد،
از این طریق جهان را نجات داده است
در نهایت این ما هستیم که زنده خواهیم ماند (زنده است)
و فقط ما هستیم که تعین می کنیم، که
کی اخرین پرده خواهد افتاد
و عشق همچنان در ما زندگی می کند(زنده است)…

کارگر پناهی را خاتمه دهید، زنده باد حقیقت طبقاتی!

 

مقدمه
هگل در „فنومنولوژی روح“ حقیقت را امری مطلق می داند که به صورت ابستراکت در ذهن نقش می بندد. حقیقت مورد نظر هگل برخلاف یاوه گویی دراویش پست مدرن تکه پاره نبود، بلکه یک مساله ی مطلق بود که در ان اجزا و کل در نهایت از طریق برداشتن تناقضات به یک هارمونی می رسند، است. پیرو دیالکتیک هگل و در نقد پلورالیسم و پست مدرنیسم این طاعون هایی که به عنوان روبنای سیاسی و گفتمانی نئولیبرالیسم ظاهر شدند، ما از زاویه ی دیالکتیکی به جامعه می نگریم با این تفاوت که ما مثل هگل حقیقت را متشکل از یک سری مفاهیم انتزاعی نمی دانیم، بلکه حقیقت را نتیجه ی پراکسیس انقلابی می دانیم که باید با همین پراکسیس خلق شود و به واقعیت تبدیل شود. ما معتقدیم که کمونیسم یک حقیقت است، به چند دلیل کنکرت و واقعی:1. بنا به تحلیل های لنین در کتاب دفترهای فلسفی در مورد هگل، حقیقت چیزی است که بیش از هر چیز نفی می شود، هیچ چیزی در این دنیای طبقاتی به اندازه ی کمونیسم نفی نشده است. (قانون نفی نفی یا دیالکتیک، قانونی بود که توسط هگل اختراع می شود، چیزی که بیش از هر چیز نفی شود، می تواند نزدیک ترین چیز به حقیقت باشد. در مورد دیالکتیک فلاسفه ی یونان باستان باید بگویم که دیالکتیک مورد نظر انان همان چیزی نیست که مورد نظر هگل و بعد ها مارکس است، بلکه به تعبیر مارکس می توان ان را کودکی دیالکتیک خواند، به همین خاطر تقدیر از این دیالکتیک توسط کسانی که امروز خود را مارکسیست می دانند، مضحک ومی دانیم).2. مورد دوم این است که کمونیسم در نتیجه ی نفی یک سیستم حقیقی به اسم سرمایه داری، شکستن دیوار مقدس مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و اشتراکی ان شکل می گیرد، لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید نباید به عنوان دولتی کردن سرمایه در نظر گرفته شود. بنابراین با همان نگرش مارکسی در مورد حقیقت به عنوان محصول پراکسیس، کمونیسم می تواند تنها حقیقت باشد. 3. مساله ی سوم این است که حقیقت چیزی است که منافع انسان ها به طور عام را اشباع کند. منفعت اینجا با ایدئولوژی و تئوری متفاوت است، منفعت متشکل از یک سری نیازهاست که باید پاسخ بگیرد و نه می توان ان را درست و نه می توان غلط خواند، بلکه چیزی است که باید سیر شود. کمونیسم تنها نظامی است که منفعت انسان ها را می تواند در تئوری و عمل دنبال اشباع کند و ان هم منفعت کل جامعه را. مقوله ی رهایی انسان از بیگانگی و صحبت کردن از سوسیالیسم و کمونیسم به مثابه ی جنبش بازگرداندن اراده ی انسان به خود انسان در چارچوب همین بحث است و ربطی به مسائل اخلاقی و پیش پا افتاده ی اتوپی گرایان ندارد. البته نباید این تصور ابلهانه را داشت که کمونیسم خواهان بازگشت به عصر نو سنگی و بربریت و شکار یا کشاورزی است و یا کمونیست هایی چون مارکس بر این عقیده بوده اند که در دوران ماقبل بورژوازی انسان اراده یی داشته است که بورژوازی ان را از بین برده است، ابدا! اگر کسی کمترین زحمت را به خود بدهد و مانیفیست حزب کمونیست را با دقت مطالعه کند به این پی می برد که مارکس نه همچون ابله مرتجعی چون اوجالان که خواهان بازگشت به دوران حمورابی است، فکر می کرد و نه چون سوسیالیست های تخیلی که صرفا به نقد اخلاقی سرمایه داری اتکا می کردند و از وضع موجود ناله و شکایت داشتند و نه همچون پست مدرن های „چپ“ و نیچه گرا به دنبال تحریک احساسات مردم علیه سرمایه داری بود، بلکه عروج سرمایه داری را „انقلاب“ و „تحول“ علیه شیوه ی تولید فئودالیستی خوانده و معتقد بود که انقلابات بورژوای بزرگترین تحول ها را با خود همراه اورده اند، اما این تحولات نه در خدمت کل جامعه و رهایی انسان، بلکه به نفع طبقه ی مسلط بوده است و بحث کمونیسم این است که اراده یی انسانی را که در تمام جوامع طبقاتی تا به امروز از انسان گرفته شده است را به انسان بدهد.
ما به عنوان کمونیست های متشکل در یک جنبش سیاسی خاص جنبش طبقه ی کارگر به دنبال تحقق حقیقتی هستیم که منافع بشریت به طور عام و قبل از همه خلع ید شدگان را نمایندگی کند. از این زاویه لازم است اشاره کنیم که حقیقت کمونیسم تحقق رسیدن انسان مدرن به تمام خواسته های انسانی خود است. مارکس هیچگاه برخلاف سوسیالیست های تخیلی به خیالبافی در مورد کمونیسم روی نیاورد و یکی از دلایل علمی بودن نظریات مارکس تا به امروز اتفاقا همین است. البته لازم به ذکر است که مارکس متد دیالکتیکی هگل را در مورد شناسایی حقیقت به کار می گیرد، بدون انکه یک هگلی باقی بماند. مارکس همیشه در مقابل دیالکتیک هگل از روش دیالکتیکی خودش „روش دیالکتیکی من“ صحبت می کرد و این روش را همیشه مقابل روش هگلی و دیگر دیالکتیسین های قبل از خودش قرار می داد.

پیرو سنت مارکس و مارکسیسم که در مقالات قبلی به ان رجوع کردیم و جوابیه اتشین کارل مارکس به کارل فوگت و نقد برنامه ی گوتا به عنوان نقدی بر نظریات وطن پرستانه و ارتجاعی فردیناند لاسال را مبنای نقد خود قرار دادیم، از این صفحه اعلام می کنیم هر کس یا کسانی که منافع بشریت در این مورد خاص منافع یک طبقه ی اجتماعی خیانت کنند را فورا نقد و افشا می کنیم ، چون منافع جمعی برای ما بر ایدئولوژی و منافع فرقه یی و غیره اولویت دارد و ما حق داریم و ضروری می دانیم در چنین مواردی برای کشف حقیقت دست به هر اقدامی که به منفعت جمعی خدمت می کند، بزنیم.

یکی از اشتباهات فاحشی که تاکنون چپ پوپولیست و ناسیونالیسم چپ که متاسفانه یا بدبختانه به اسم چپ و کمونیسم شناخته شده است، مرتکب شده است و مدام مرتکب می شود عدم فهم مقولات پایه یی مارکسیستی از جمله برداشتن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید است. کم نبوده و نیستند، کسانی که مالکیت شخصی را با مالکیت خصوصی بر ابزار تولید اشتباه گرفته و اشتراکی کردن مسواک را سوسیالیستی قلمداد می کرده و کرده اند. ما هیچ نوع همسویی ایی با این سوسیالیست های ارتجاعی نداریم و با روش مارکسی به نقد مالکیت خصوصی بر ابزار تولید (زمین، کارخانه و هر منبع دیگری که ثروت تولید کند، ار جمله مسکن) می رویم. ما برخلاف پرودون سوسیالیست خیالپرداز و زن ستیز وطن پرست و انارشیست فرانسوی و یکی از بنیان گذاران اصلی جنبش کئوپراتیویستی به هیچ وجه به دنبال حل مساله ی مالکیت از طریق دادن مالکیت به طبقه ی کارگر و ارتقای این طبقه به یک طبقه ی خرده بورژوا نیستم و علاوه بر ان این اندیشه را ارتجاعی و اتوپیستی می دانیم. بعد از انقلاب چین پیرو همین متد مائو تسه تونگ از طریق دادن مالکیت زمین به زنان توانست تا حدودی خلع مالکیت از زنان را جبران کند و به نوعی پاسخی شایسته به جامعه ی ان موقع چین بدهد، اما خلع مالکیت از صاحبان ابزار تولید در مراحل انقلابی همواره با اقدامات مشابهی از شکل اقدام مائو تسه تونگ هماهنگی دارد. نمونه ی عینی گرفتن زمین های زراعی از فئودال ها و خان های کردستان در دوران انقلاب 57 ایران و واگذاری ان به دهقانان از جانب کومه له بود. این عمل از نظر من عملی به موقع انقلابی و رادیکال بود که توانست جایگاه و پایگاه کومه له را در جامعه تثبیت کند.

در مورد کمونیسم هم لازم است که به چند مورد اشاره کنم. اولا کمونیسم همانطور که مارکس اعلام می کند، ایده یی نیست که واقعیت خود را با ان تحقق ببخشد، بلکه برعکس جنبشی است که واقعیت را از طریق پراتیک تحقق می بخشد.
در این بخش دوم از بیانیه سعی می کنیم با دادن یک سری اطلاعات مفید به فعالین جدی جنبش کارگری ایران و احزاب و نیروهای چپ و کمونیست، تفکر پوسیده ی کارگر پناهی و کارگر پرستی رایج که جای مبارزه ی سوسیالیستی طبقه ی کارگر برای رهایی را گرفته است، را بدون توهم و بی رحمانه نقد کنیم.
ما پیرو خط و متدلوژی لنین بر این عقیده هستیم که در سیاست برخوردهای اخلاقی جایگاهی ندارند و هر نوع اپورتونیسم را باید بی رحمانه در هم کوبید، به همین خاطر مستقیم سر اصل موضوع می رویم قبل از اینکه لقمه را دور سرمان بچرخانیم.

محمود صالحی فعال کارگری یا „بیزنس من“ جنبش کارگری

قبل از هر چیز باید بگوییم برخلاف اظهارات برخی از دوستان و شرکای محمود صالحی که ادعا دارند، ایشان ده سال زندانی سیاسی بوده است، چنین چیزی صحت ندارد. محمود صالحی ده سال زندانی کشیده است، اما نه زندانی سیاسی
و نه به خاطر فعالیت سیاسی، بلکه به خاطر مسائل دیگری که ما در اینجا ذکر می کنیم.
جریان زندانی محمود صالحی
محمود صالحی در زمان شاه یک بار به خاطر بچه بازی دستگیر شده بود و کله ش را هم با تیغ زده بودند، بار دیگر که طولانی ترین دوران زندانی محمود صالحی است بین سال 64 تا 67 به جرم سرقت مسلحانه و دزدیدن یک کلاشینکف کومه له به همراه ع کچل، ر ح ش، م ح بوده است. کلاشینکف توسط یک نفر در یک گونی حمل می شود و تحویل محمود صالحی داده می شود. با این کلاشینکف محمود صالحی و شرکایش تصمیم به سرقت مسلحانه می گیرند و بعد از سرقت دستگیر می شوند. این مساله باعث شد که محمود صالحی به زندانی طولانی مدت محکوم شود و بعدها زندانی او تخفیف پیدا می کند. لازم به ذکر است که محمود صالحی در دهه ی شصت دو بار از جانب کومه له زندانی شده است.

محمود صالحی و مدافعینی که از او رسواترند
یکی از کسانی که از محمود صالحی دفاع می کند، کسی جز محمد محمدی مسئول سایت کارگران ایران که در شهر سقز به ملا مشهور بود، نیست. ملا (محمد محمدی) زمانی که در ایران بود مدتی برای نانوایی محمود صالحی آرد حمل و نقل می کرد و بیشتر مواقع اردها را می دزدید و در بازار سیاه می فروخت.
ملا ان موقع بدهی زیادی داشت و به یک نفر به اسم حمه گلابی (حمه چاوشین) که بعدها اعدام شد، پناه می برد تا او را برای اوردن بار قاچاق ضمانت کند. یک بار ملا با حمه چاوشین در مسیر سقز -بانه با ماشین در راه بودند که برای مشروب خوردن یک جایی کنار جاده نگه می دارند و مشروب می خورند. ان موقع یک جوان پانزده ساله در ان نزدیکی چوپان بوده و ملا از او می خواهد که باهاش سکس داشته باشد. پسر جوان شروع به داد و فریاد زدن می کند و فورا از مردم را صدا می زند. ملا محمد محمدی همین مسئول سایت کارگران ایران به همراه حمه چاوشین با ماشین فرار می کنند و چون مست بوده اند در مسیر با یک ماشین تصادف می کنند و سیزده نفر را که در ماشین دیگر بود فلج و لت و پار میکنند. ملا می گوید که حمه چاوشین راننده بوده و حمه چاوشین هم می گه ملا راننده بوده. هر دو به خاطر مساله ی دیه زندانی می شوند و ملا در زندان به حمه چاوشین پیشنهاد می دهد که او این مساله را به عهده بگیرد، چون او دیر یا زود اعدام می شود و غیره، اما حمه چاوشین حاضر به تن دادن به این عمل نمیشود. تاکنون ملا دیه ی این سیزده نفر را پرداخت نکرده است. این مساله بماند.

تاریخچه ی فعالیت سیاسی محمود صالحی
در مورد محمود صالحی و تاریخچه ی فعالیت های سیاسی او لازم است بگوییم که ایشان برای اولین بار در سال 83 با تشکیل انجمن صنفی کارگران خباز در شهر سقز به فعالیت سیاسی گرایش پیدا می کند. این انجمن بعدها به سندیکا تبدیل می شود و محمود صالحی به عنوان بازرس سندیکا در کنار کسانی همچون عطا سلیمی، خلیل ولی پور، محمد عبدی پور به عنوان بنیان گذاران انجمن صنفی خباز به کار و فعالیت می پردازد. سال 83 زمانی که محسن حکیمی و خانم انا بیوندی به سقز امدند و محکسن حکیمی انجا سخنرانی کرد، محمود صالحی در کنار انان بود.
یکی از مواردی که لازم است اشاره کنم زندانی شدن محمود صالحی، محمود، حسن و محمد محمدی مشهور به ملا به جرم دزدی از مرغداری بود. در ان زمان در زندان سقز یک لات بی سر و پا هم وجود داشت، به اسم پهلوان امین. این سه نفر جریان دزدی های خود از جمله دزدی عسل، دزدی از مرغداری، آرد دزدی و غیره را به پهلوان امین گفته بودند و زمانی که رفقای کارگر و اکتیویست دیگر دستگیر شده بودند، پهلوان امین به انان می گوید که „صالحی، حسنی و ملا که اصلا سیاسی نیستند، اینها تنها کاری که کرده اند دزدی بوده است، لطفا این دزدها به زور این ها را سیاسی نکنید“. پهلوان امین جلو خود این سه نفر به رفقای دستگیر شده ی کارگر می گوید که این ها همه چیز را برای پهلوان امین تعریف کرده و خود به دزدی اعتراف کرده اند.
یکی از کسانی که در کمیته ی هماهنگی همواره بر این تاکید می کرد که فعال کارگری لازم است کارگر باشد و صاحب کار نمی تواند کارگر باشد، محمود صالحی بود. این در حالی بود که بیشتر رفقای اکتیو در انجمن صنفی خبازان یا همان سندیکا کارگران محمود صالحی بود و محمود صالحی خود سال ها کارفرمای انان بوده. حتی خود ملای آرد دزد، آرد نانوایی بنیاد جانبازان، نانوایی متعلق به محمود صالحی که جمهوری اسلامی در اختیار او قرار داده بود، را برای نانوایی تهیه می کرد و هر موقع گونی های آرد زیاد می شدند، ملا انها را می دزدید و در بازار سیاه می فروخت. این مساله با اعتراض محمود صالحی روبرو شد و صدای او را دراورد، اما ملا به خاطر گذشته ی کثیفش امروز از محمود صالحی دفاع می کند، چون می ترسد که محمود صالحی همه چیز را لو بدهد و ملای پدوفیل رسواتر از رسوا شود. بنابراین نباید دفاعیات ملا و امثال ملا که خودشان الوده به کثافت کاری، دزدی و بچه بازی هستند و محمود صالحی هم بهتر از هر کسی این را می داند، از محمود صالحی را به خاطر „صداقت“ و „منفعت طبقه ی کارگر“ در نظر گرفت. این دورویی و اپورتونیسم برای فعالین داخل روشن است و فعالین کارگری جدی و قدیمی همگی از تمام جزئیات این مسائل باخبر هستند.
یکی از مسائل دیگر که کومه له یی ها و مدافعین منطقه گرای محمود صالحی و همشهری و هم محله یی های او در خارج کشور مطرح می کنند و علیه دیگران به کار می گیرند مساله ی „زن“ و „زن ستیزی“ است. کسانی که به رفقای ما اتهام زن ستیزی می زنند خود، سکیست ترین و ضد زن ترین انسان های روی زمین هستند. انان زن را به عنوان یک مفعول بی خاصیت نگاه می کنند و دفاعشان از زن نه از موضع دفاع از انسانیت زن به عنوان سوژه یی مستقل، بلکه دفاع اززن از موضع اسلام پناهی و مفعولیت بودن زن است، چیزی که جمهوری اسلامی هم در فیلم های مزخرفش در صدا و سیما شب و روز در مورد زن بازتاب میدهد. زن به عنوان یک انسان دست پا چلفتی که در مهمانی همیشه پیشقدم است و مردان باید در را برای انان باز کنند و نگه دارند. این مساله چیزی جز سکیسم مبتذل اسلامی نیست که در جامعه ی ما در بعد وسیع وجود دارد.
محمود صالحی این فعال کارگری که برای اپوزیسیون پلاسیده ی ناسیونالیسم چپ ایرانی در خارج کشور به خدا تبدیل شده است یک زن ستیز به معنی واقعی کلمه است. محمود صالحی در سال 88 زنش را با بیل حسابی کتک کاری می کند و زمانی که زنش از کشور خارج می شود و به اردوگاه کومه له در نزدیکی سلیمانیه پناه می برد و مساله را با انان در میان می گذارد، ریش سفید های ضد زن رهبری کومه له زن محمود صالحی را متقاعد می کنند که به ایران برگردد تا „آبروی“ این „فعال سرشناس“ نرود. در سال 2010 یک جریان نوپای رادیکال و مارکسیستی درون کومه له شکل گرفت که می رفت ناسیونالیسم چپ درون کومه له را برای همیشه حاشیه یی کند که متاسفانه به خاطر اپورتونیسم کسانی که معتقد بودند که کومه له و حزب کمونیست ایران استراتژی خود را انچه بر روی کاغذ قید شده است، را عملا به پیش نمی برد و لذا لازم است کومه له را زیر فشار گذاشت که این „استراتژی“ را به پیش ببرد، همان سال در هنگام علنی شدن اختلافات، ناصر بابامیری که می خواست فراکسیون کمونیستی که نمایندگان دیگری داشت را به اسم خود تمام کند و زیر پای دیگر رفقایی که استارت این فراکسیون اعلام نشده را نمایندگی می کردند خالی کند، اما خود بابامیری مثل اب خوردن از کومه له اخراج شد و بعد از هفت سال از گذشتن اخراجش مثل „توابین“ به دامن کومه له و حزب کمونیست ایران برگشت و هم اکنون عضو این جریان ناسیونالیست چپ است. یکی از کسانی که همان موقع با اسامی مختلف از جمله بهنام جهانی و … رادمنش علیه حسن معارفی پور، یکی از سرشناس ترین کمونیست های ایران در سطح بین المللی سم پاشی می کرد، کسی جز ناصر بابامیری نبود، که همان موقع توسط حسن معارفی پور رسوا و افشا شد و جواب شایسته گرفت.

اخلاق دوگانه را به زباله بریزید
کومه له _سازمان کردستان حزب کمونیست ایران، جریان ناسیونالیست چپی که مدام مشغول بند و بست با احزاب عشیره پرست و مرتجع اسلام پناه و اسلامی قومپرست کردستان ایران است، جریانی که در اپورتونیسم و دروغگویی و اخلاق دوگانه دست جریانات راست را از پشت بسته است. مساله ی برخورد فیزیکی به ویژه برخورد فیزیکی به زن حتی در میان کمیته ی مرکزی کومه له پدیده ی جدیدی نیست و برخوردهای فیزیکی ایی که درون این حزب صورت گرفته در بدترین حالت با یک قدم زدن مسئول دبیرخانه با طرف خطاکار حل شده است و یا با یک توبیخ غائله ش خوابیده است. در بسیاری مواقع مثل مورد نجیبه صالح زاده همسر محمود صالحی که توسط محمود با بیل کتک کاری شده بود، کومه له به سبک عشایر کردستان چهار تا ریش سفید موسوم به کمیته مرکزی که به صورت مادام العمر در کمیته ی مرکزی هستند را جمع می کند و تصمیم می گیرد که به جای درست کردن جنجال در مورد این مساله غائله را بخواباند و قضیه را تمام کنند. این مورد بارها در مورد „ر س“ عضو کمیته ی مرکزی حزب کمونیست ایران و دیگران هم اتفاق افتاده بود و „س پ“ از اعضای این حزب که بعدها به جریان منحط و ضد کارگری اتحاد سوسیالیستی کارگری پیویست، زمانی که در کومه له بود، یک حوله در دهان زنش تپانده بود. این مورد هم تنها با یک توبیخ کتبی پایان یافت.
یکی دیگر از کسانی که از لحاظ سیاسی به حزب توده و سازمان اکثریت نزدیک بود و به عنوان مهمان در مقر کومه له زندگی می کرد و برنامه های „تله“ ویزیون کومه له را مونتاژ می کرد، کسی جز بایز افروزی نبود. این فرد نه تنها یک دختر کم سن را در ایران گول زده بود و با وعده وعید اینکه می خواهم تو را بازیگر کنم و در سطح جهانی مطرحت کنم، از او اوکی ازدواج گرفته بود و او را با خود به اردوگاه کومه له اورده بود، بلکه بارها در اردوگاه کومه له این دختر را کتک کاری کرده و مثل برده با او رفتار می کرد، اما کومه له چون برای مونتاژ برنامه ی تله ویزیون کومه له به بایز افروزی نیاز داشت، هیچگاه برخورد جدی به او نکرد و همیشه در مقابل این پدوفیل اسلامیست و توده یی سکوت کرد. هدف از طرح این مسائل نشان دادن اپورتونیسم سازمان ناسیونالیست چپ و کارگرپناهی چون کومه له است که در حرف دم از حقوق زن می زند ولی در عمل تفاوتی با حزب دمکرات و سازمان های ناسیونالیستی دیگر و حتی عشایر کردستان عراق در برخورد به زن ندارد. این دورویی و دوالیته در برخوردهای اخلاقی نسبت به مسائل مختلف و به ویژه مساله ی زن در کومه له پدیده ی جدیدی نیست و فرهنگ حاکم بر این تشکیلات در این مورد صدها گام از فرهنگ نیروهای و احزاب بورژوایی عقب تر است.
به محمود صالحی و قضیه ی فسادش برمی گردیم. مساله دزدی و فساد محمود صالحی را در مورد سرقت مسلحانه ی او مطرح کردیم. یکی دیگر از موارد دزدی محمود صالحی دزدی از شرکت تعاونی بود، شرکتی که کلیدش در دست محمود صالحی بود. زمانی که خواربار را به شرکت تعاونی اوردند، یک بار محمود صالحی به همکارانش می گوید که روغن ها را تا سقف تعاونی بچینند. روز بعد از این مساله از شرکت تعاونی دزدی می شود و تمام گاو صندوق خالی می شود. صالحی یک نفر به اسم اقبال را محکوم به دزدی می کند. بچه های شرکت تعاونی دنبال این فرد تا پیرانشهر رفته او را گرفته به پلیس تحویل می دهند و بعد از چهل و پنج روز مشخص می شود که این فرد بی گناه است و هیچ جرمی مرتکب نشده است. صالحی ان زمان برای اینکه ذهن رفقایش را منحرف کند این شخص و اشخاص دیگری را محکوم به دزدی می کند ولی به قول یکی از رفقا می گفت ما احمق بودیم، دزد اصلی یعنی صالحی بغل ما بود ما در ارومیه و پیرانشهر دنبال دزد می گشتیم. تاکنون صالحی به این مورد دزدی اقرار نکرده است، اما این مساله برای رفقا از روز روشن تر است که کار خود او بوده است.

پوپولیسم را منزوی باید کرد
یکی از تاکتیک هایی که محمود صالحی همواره با ان به پول دست پیدا کرده و می کند، پوپولیسم است. با همین پوپولیسم تلاش می کند اشخاص دیگری همچون عثمان اسماعیلی را هم الوده کند، اما این پوپولیسم تاکنون برای او جواب داده است، چون رفقای خارج کشور اغلب خود پوپولیست هستند و به راحتی هم گول پوپولیست ها را می خورند و منافع فرقه یی، اپورتونیستی و سازمانیشان ایجاب می کند، در بسیاری مواقع سکوت را به هر چیزی ترجیح دهند.

بیزنس با بیماری محکوم است

قبل از هر چیز باید اعلام کنیم که مساله ی کلیه های محمود صالحی، که به یک بیزنس چرب و نرم برای کاک محمود تبدیل شده اند، نه به خاطر مبارزات کارگری و زندانی شدن، بلکه پدیده یی ارثی هستند. سامرند پسر کوچک صالحی هم به بیماری کلیوی گرفتار است و دقیقا از این بیماری رنج می برد. ما علیرغم نقد دیدگاه های اپورتونیستی و برخوردهای کاسبکارانه با بیماری شان از جانب خود صالحی برای انان ارزوی بهبود و سلامتی را داریم، اما بیماری انسان ها نباید تبدیل به دلیلی برای سوء استفاده از احساسات دیگران و رفقایشان شود، لذا ما با فاکت و دلایل کافی سعی می کنیم با نشان دادن واقعیات این انگل های جنبش کارگری را نقد کنیم و گرایش مترقی را در درون جنبش کارگری به پیش ببریم. زمانی که رفقای ما فراخوان جمع اوری کمک مالی برای خرید کلیه برای محمود صالحی را از تله ویزیون کارگر تی وی که ان موقع روی خط هاتبرد و از همان کانال تله ویزیون کومه له پخش می شد را دادند، خود محمود صالحی صاحب سه قطعه زمین بود که با فروش هر کدام از انان می توانست برای خود کلیه تهیه کند، اما با این حال رفقای ما از طریق این فراخوان کمک مالی هنگفتی را برای خرید کلیه جمع اوری کردند و پول را در اختیار ایشان قرار دادند. مبلغی بالغ بر سی و پنج هزار یورو. محمود صالحی نه تنها کلیه یی نخرید، بلکه با پول باد اورده ی کسانی که برای ان پول، در اروپا توالت شسته بودند و پیرمرد و پیرزن تمیز کرده بودند، برای پسرش در جزیره ی کیش عروسی و ماه عسل سازماندهی می کند و پول را بالا می کشد. زمانی که یکی از رفقای ما از داخل به تله ویزیون کارگر تی وی برنامه ی زنده زنگ زده و درخواست می کند که دیگر پول نفرستند خود صالحی یقه ی او را گرفته و می گه تو غلط کردی این کار را کردی، این پول ها برای من است نه برای تو! پس حق نداری چنین درخواستی را بکنی. این رفیق می گوید پول هایی که جمع شده برای خریدن چهار تا کلیه هم کافی اند، چه برسد به یک کلیه و زمانی که کمیته ی هماهنگی از محمود صالحی بعد از نخریدن کلیه در مورد پول هایی که دریافت کرده سوال می کنند، این „قهرمان“ جنبش کارگری بخوانید لمپن پرولتاریای دله دزد، میگوید که پول برای کلیه ی من جمع شده و من اصلا کلیه لازم ندارم، به همین خاطر پول ها را برای خودم سرمایه گذاری کرده ام و با همین پول ها قطعه زمین خریده و وارد شغل بساز بفروش می شود.
مساله ی دیگر که در میان چپول های خارج کشور به خصوص جریان شفیق و عباس فرد که نزدیک به خط قاسم سلیمانی و سپاه پاسدارن است، مساله ساز شد مساله ی اهدای کلیه ی یک نفر به اسم ح ک به صورت رایگان به محمود صالحی بود. در مورد سوء استفاده ی صالحی از این انسان می توان کتاب نوشت. ما روی این مساله زیاد تاکید نمی کنیم و از بغل ان رد می شویم

مدافع دیگر محمود صالحی کیست
یکی از مرموز ترین شخصیت هایی که در خارج کشور از محمود صالحی دفاع می کند، کسی جز خسرو بوکانی نیست. این فرد پیشمرگ سابق کومه له بود که در دهه ی شصت در هنگام درگیری در منطقه ی بوکان مهاباد، با اینکه امکان فرار داشته خود را تسلیم نیروهای سپاه می کند و در تله ویزیون جمهوری اسلامی اعتراف می کند. سعید یزدیان یکی از کسانی که دستیگر شده بود و در تله ویزیون اطلاعات کسانی که دستیگر شده بودند را داد و بعدها اعدام شد، امروز از البوم جان باختگان حزب کمونیست ایران و کومه له حذف شده است، اما یک انسان متزلزل مثل خسرو بوکانی کمیته ی مرکزی حزب کمونیست ایران و کومه له می شود. خسرو بوکانی زمانی که در ایران بود تحت تاثیر جنبش کارگری دوباره به فعالیت کارگری روی می اورد و از ابتدا اصلا ربطی به کومه له نداشت، اما پیرو سیاست کارگرپناهی و کارگرپرستی کومه له به محض ترک ایران و ورود به کومه له علیرغم سوابق امنیتی و اخلاقی به کمیته ی مرکزی کومه له و حزب کمونیست ایران راه پیدا می کند و در حال حاضر یکی از مدافعین پر و پا قرص کاک محمود صالحی است. جنبش کارگری ایران و کمیته ی هماهنگی سال هاست که محمود صالحی و امثال خسرو بوکانی را بایکوت کرده است و کسی چرندیات این ها را اصلا به رسمیت نمی شناسد.
تمام جریاناتی که اینجا مطرح کردیم بر اساس فاکت و سند مطرح شده اند و در این جا ما هیچ اتهام شخصی به کسی وارد نکرده ایم و مشکل شخصی و اخلاقی با کسی نداریم، اما زمانی که یک جریان سیاسی بخواهد اطلاعات شخصی دیگرانی که به این جریان پیوسته اند و بعدها به خاطر مسائل سیاسی از این جریان جدا شده اند را منتشر کند، این مساله کاملا مشروع است که افرادی که اطلاعات امنیتی و شخصی شان منتشر شده از خود دفاع کنند و با همین روشی که با انان برخورد شده است، برخورد کنند.
مساله ی دیگری که این کارگر پناهان کارگر پرست مطرح می کنند، این است که نقد امسال صالحی و دیگر فعالین کارگری یا افشای کسانی که به رفقای ما اتهام زده اند و یا اطلاعات خصوصی شان را منتشر کرده اند، تف بالای سر و خدمت به رژیم است، ما این خزعبلات را رد می کنیم و برای ان پشیزی ارزش قائل نیستیم. ما از همین جا اعلام می کنیم که اگر انتشار اطلاعات محرمانه ی فعالین سیاسی خوشنام از جانب کومه له در سایت های این حزب خدمت به جمهوری اسلامی نیست، مسلما ارتباط های مداوم اعضایی که تا حد کمیته ی مرکزی کومه له پیش رفتن اند، با نادر کیانی و دادن اطلاعات به این مهره ی سوخته ی جمهوری اسلامی و انتشار ان در سایت های مختلف همچون اکام نیوز و کومه له از درون، نشان از رخنه کردن جمهوری اسلامی تا بالاترین ارگان های تشکیلاتی کومه است و در خدمت ماندگاری رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی است.
ما فعالین کمونیست و متعهد به رهایی طبقه ی کارگر مطرح کردن مسائل مربوط به فساد در جنبش کارگری را نه تنها کار پلیسی نمی دانیم، بلکه ان را وظیفه ی خطیر هر انسان انقلابی و کمونیست می دانیم که برای رسیدن به یک دنیای بدون ستمکشی از انسان مبارزه می کند. افشای نخاله های جنبش کارگری و کمونیستی ایران یک امر خطیر است که بر شانه های هر کمونیستی سنگینی می کند، این نه تنها خدمت به جمهوری اسلامی و تف بالای سر نیست، بلکه برعکس تیشه به ریشه ی نظامی است که این لمپن پرولتاریا ها و خائنین به طبقه ی کارگر را می خواهد به مردم به عنوان „رهبر“ جنبش کارگری حقنه کند و در اوج گستاخی و وقاحت „اپوزیسیون“ „چپ“ در خارج کشور این „رهبران“ لمپن را به عنوان قهرمان به جامعه معرفی می کند.
افشای اپورتونیسم تنها افشای چهره های مخرب و خائن جنبش کارگری و کمونیستی نیست و به هیچ وجه هم نباید به عنوان کار پلیسی قلمداد شود. افشای اپورتونیسم در واقع تو دهنی محکم به پلیس جمهوری اسلامی و کسانی است که به بهانه ی ترس از پلیسی شدن از کثافت ترین و انگل ترین لمپن های جنبش کارگری دفاع می کنند و کثافت کاری اعضای خود را تا زمانی که بله قربان گو هستند، می پوشانند و اطلاعات بسیار خصوصی و شخصی کسانی که به خاطر مسائل سیاسی از انان جدا شده اند، را منتشر می کنند.

ما به عنوان هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال، به عنوان یک شبکه ی کمونیستی که متشکل از چهره های علنی و فعالین مخفی داخل کشور است، به عنوان کسانی که در بین جنبش کارگری ایران و اروپا شناخته شده هستیم و بخشا در ایران و اروپا زندانی شده اییم، به عنوان کسانی که به دنبال تشکل های کارگری رادیکال و سرخ شورایی هستیم، از هر گونه نقد سیاسی رادیکال و کمونیستی پذیرایی می کنیم و فحاشی و توهین و افترا را به باد سخره می گیریم.
ما از همین شبکه اعلام می کنیم که سوء استفاده ی چپ پوپولیست از مارکتینگ و ارم کمونیستی، سوء استفاده ی فعالین کارگری از موقعیت خود، سوء استفاده ی جریانات سیاسی از بی خبری جامعه و برخوردهای پوپولیستی، کاسبکارانه و فرصت طلبانه ی احزاب و نیروهای سیاسی „چپ“ به خائنین درون جنبش کارگری را شدیدا محکوم می کنیم و برای رسیدن به واقعیت از گفتن هیچ حقیقتی ابایی نداریم. کسانی که از ما می خواهند با بهانه یی از این قبیل که جمهوری اسلامی از این طرح این مسائل بهره برداری می کند و غیره، و تلاش می کنند ما را از پیگیری و گفتن حقایق باز دارند، برای ما مثل همان جانیانی هستند که به بهانه ی سوریه یی نشدن ایران و „ضرورت حفظ ثبات سیاسی“ از رژیم منفور و ملعون جمهوری تروریست و فاشیست اسلامی ایران دفاع می کنند. ما خود را مدافع پرولتاریای انقلابی می دانیم و خواهان رسیدن این طبقه به اگاهی طبقاتی و سوسیالیستی به جای تحمیق این طبقه از طریق پوپولیسم و اپورتونیسم هستیم، پیرو همین سیاست از لنینیسم به عنوان مارکسیسم و کمونیسم قرن بیست که به گسترش اگاهی طبقاتی از خارج طبقه به داخل طبقه معتقد بود، باور داریم و کارگر پناهی و کارگر پرستی به سبک دراویش گنابادی را با قاطعیت کامل رد کرده و به این فرهنگ پوسیده ی قرون وسطایی پوزخند می زنیم.

این بیانیه توسط هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال و با همکاری جمع چشمگیری از فعالین داخل کشور تنظیم شده است و قبل از انتشار توسط رفقای داخل با دقت ادیت شده است.
زنده باد سوسیالیسم
هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال
15.12.2018

سکوت معنادار محمود صالحی

نامه یی از یکی از رفقای داخل کشور به گفتمان رادیکال

گفتمان رادیکال یک صفحه ی فیس بوکی صرف نیست که پشت ان ارواح قرار گرفته باشند. این صفحه توسط مجموعه یی از فعالین داخل و خارج کشور به صورت گروهی اداره می شود و در این صفحه مقالات و مطالبی بازتاب پیدا می کنند که  گرایشات پوپولیستی، ناسیونالیستی چپ، رفورمیستی و ارتجاعی را از موضع مارکسیستی به نقد رادیکال می کشد.

در این صفحه چندین مقاله در مورد کثافت کاری های محمود صالحی و دیگر فعالین کارگری خودفروخته یا پوپولیست منتشر شده است که تلاش کرده اند به اسم کارگر و فعال کارگری بر چشم طبقه ی کارگر خاک بپاشند.

ما دست اندرکاران این گروه اطلاع دقیق نداریم که محمود صالحی جزو نیروهای جمهوری اسلامی باشد ،اما زمانی که تمام تکه پاره های یک پازل را بغل هم دیگر می گذاریم به نتیجه یی غیر از این نمی رسیم که اگر محمود صالحی حتی مستقیم خود را به نهاد های امنیتی رژیم از جمله خانه ی کارگر و نیروهای سرکوبگر نفروخته باشد، عملا خط متفاوتی با این نهاد ها ندارد، لذا لازم دانستیم این سوال به جا و دقیق را از یکی از فعالین داخل کشور که با یکی از ادمین های اصلی این صفحه یعنی حسن معارفی پور تماس گرفته و این مساله را با او در میان گذاشته است، منتشر کنیم.

هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال
15.12.2018

یک سوال از آقای محمود صالحی و چند ملاحظه درباره سکوتش در قبال دستگیر شدگان هفت تپه

آقای محمود صالحی. امید است که تندرست، شاد و سالم باشید. این سوال را طرح میکنم زیرا دیده ام که در موارد مختلفی در مورد مسایل جنبش کارگری اظهار نظر میکنید. اینطور به نظر میرسد که خود را مقید میدانید در رابطه با مسایل مهمی واکنش نشان دهید اما مدت هاست متوجه شده ام که این مسایل، به نوعی گزینشی و دلبخواهی و هدفمند هستند. منجمله است سکوت شما درباره بخشی و نجاتی.
شاید این تصور به وجود بیاید که با توجه به اینکه کارگر بازنشسته هستید، در زمینه ی فعالیت کارگری نیز به مقدار زیادی جز مواردی دلخواه، خود را بازنشسته کرده اید. یعنی علت چیست که در باره مسایلی در دوردست ها وارد اظهار نظر میشوید و در مسایلی دیگر نه؟ اگر برای کارگرانی در جاهایی اظهار نظر میکنید که کارگر بازنشسته حق نمایندگی کارگر را ندارد پس چطور خودتان به عنوان یک کارگر بازنشسته، برای کارگران جواب ها و نسخه های مطمئن و قطعی صادر میکنید؟ بنده به شخصه انتظار ندارم که شما یا هر فرد دیگر از میان فعالین کارگری خود را در باره مسایل همه مناطق، فعال نگه دارند اما باز سوال پیش می آید که در اینصورت چطور است که شما طراحی و پییشنهاد تشکل سراسری هم میدهید؟ به نظر می آید در اینصورت هنوز خود را در عرصه ی فعالیت های سراسری در تمام کشور، فعال فرض میکنید اما باز سوال پیش می آید که چطور در مواردی بسیار بسیار مهم سکوت کرده و در واقع گزینشی رفتار میکنید؟ آیا اینطور است که این گزینش ها بر اساس دایره ی خاصی از روابط شخصی و دوستی با خود شماست؟ یعنی هر کسی با شما دوست باشد و شما را قاطعانه و بدون کوچکترین نقدی تایید کند، در هنگام دشواری و مثلا بازداشت، مورد تایید و حمایت شما قرار میگیرد؟ مثلا زانیار ده باغیان که بیش از شصت روز در حبس بوده و در نزدیکی شما هم هست یعنی در شهر سنندج؛ چرا درباره او نوشته ای مسقل، منتشر نکرده اید؟ چون جزو حلقه ی نزدیکان شما نیست؟ اما مثال مهمی در این زمینه برای بنده باعث تایید این تصور و ملاحظه شده است و آن هم سکوت شما در قبال ماجرای هفت تپه است؛ بدین شرح:
در تمام مدت اعتصاب هفت تپه تا پایان آن و تا به امروز ( پنجشنبه ٢٢ آذر)، یک مطلب مستقل به امضای خودتان در حمایت از دستگیر شدگان هفت تپه در صفحه فیسبوکی خود منتشر نکردید؛ هیچ مطلبی شخصی با امضای محمود صالحی حتا یک مطلب مستقل ( پُست فیسبوکی ) در حمایت از اسماعیل بخشی، در حمایت از علی نجاتی و در حمایت از سپیده قلیان منتشر نشده است. دوست و دشمن میدانند ماجراهای هفت تپه در چند ماه اخیر یکی از مهم ترین حوادث کارگری در کل کشور بوده است. حال آنکه مثلا صفحه فیسبوکی شما در زمان اجرای پروژه سندیکاسازی دولتی بسیار فعال بود؛ جالب است که درکنار این سندیکاسازی دولتی علاوه بر عوامل اصلی که مجری پروژه بودند، افرادی مانند ثقفی و رضا رخشان نیز حضور داشتند. این دو فرد، معرف حضور تمام فعالین کارگری هستند. اولی همکار و یاور مهدی کوهستانی و صاحب تشکلی خانوادگی که به قول زنده یاد شاهرخ زمانی تشکلی است که نمایندگی سولیداریتی سنتر در ایران را میکند. دومی نیز-رخشان- که در فحاشی و لمپنیسم یکی از موارد کم نظیر بوده و هست. رخشان برای شما تقدیر نامه ها مینوشت در حالی که تقریبا تمامی طیف های مختلف که علیه این پروژه امنیتی بودند را فحش میداد. ثقفی هم همکار این پروژه بود و پسرش را برای تایید پروژه به محل اجرای خیمه شب بازی سندیکاسازی دولتی اعزام کرد و شما در وصف همین فرد گفتید که او را به نفع جنبش کارگری ارزیابی میکنید! در این موارد شما سکوت نکردید و با طرح مسایل فنی و مثلا اساس نامه ای عملا بحث تشکل سازی دولتی را به بحثی اساس نامه ای تقلیل دادید. خوب. آن موقع موضع شما مشخص شد. اما در این یادداشت، صحبت من این است که علت چیست که در آنچنان پروژه ای فعال هستید اما در هنگام اتفاق مهمی مانند هفت تپه و آنهمه دستاورد به یکباره شما هیچ نامی از دستگیرشدگان هفت تپه نمی آوری و صفحه فیسبوکی شما در این زمینه خالی از اسم این عزیزان است؟ در زمان پروژه سندیکاسازی دولتی، به سوال های شهرام-همراه سعید ترابیان که دست اندرکار سندیکا سازی دولتی بودند سوال و جواب منتشر کردید-. در دفاع از دوستان نزدیک خود که حکم گرفتند مطلب مستقل نوشتید اما درباره نام دستگیر شدگان هفت تپه کماکان سکوت برقرار است. الا یک طومار دسته جمعی که در آن نامی از اسماعیل بخشی و نجاتی و … وجود ندارد. نام هایی چون شهرام و ثقفی برای شما حائز اهمیت است اما نام هایی چون بخشی و نجاتی نه؟ یا مثلا در دستگیری شهابی-سعیدی- آزرم وند و …، از جانب شما سکوت برقرار بود. لابد کسی ممکن است تصور کنند چون شهرام از شما سوال کرده بود اما اسماعیل بخشی نه؟ یعنی یک فعال کارگری که زندانی میشود باید قبل از زندانی شدن یک سوال از شما پرسیده باشد که بعدا اسمش را بیاورید و مثلا در حمایتتش چند سطر بنویسید؟!
آقای صالحی، اگر به صفحه فیسبوکی سپیده قلیان که مدعی فعال کارگری بودن هم نبوده، نگاهی کنید میبینید حداقل چهار مطلب در حمایت از محمود صالحی و خانم نجیبه صالحزاده همسر گرامی ایشان مطلب نوشته است. اما در عوض، هیچ مطلبی در دفاع از سپیده قلیان و سایر دستگیر شدگان هفت تپه در صفحه شما-آقای صالحی- درج نشده است. علت این سکوت آقای صالحی چیست؟ ممکن است ایشان بگویند وظیفه خود نمیدانند از همه مبارزات کارگری و همه دستگیر شدگان حمایت کنند. در اینصورت سوال میشود که چطور است که برای اهواز و فولاد این وظیفه را نزد خود احساس میکنند؟ یا چطور است که به ناگهان در مقطع پروژه سندیکاسازی دولتی این احساس وظیفه را در خود دارند و بحث تقابل یک سندیکای مستقل با یک پروژه دولتی را در قالب مسایل اساس نامه ای تشریح میکنید و چندین مطلب در اینباره مینویسید؟ چطور است که در آن پروژه سکوت نکردید و مساله شما بود اما هفت تپه نه؟ آیا تهران و هفت تپه فرق ویژه ای دارند؟ مبارزات شکوهمند در هفت تپه و دستگیر شدگان آن به اندازه کافی برای شما مهم نیست؟ ممکن است کسانی بگویند که ایشان دوست ندارند در مورد هفت تپه اظهار نظر کند، دوست ندارد و یا فکر میکند لازم نیست از بخشی، قلیان، نجاتی-دستگیر شدگان هفت تپه به طور مشحص نام بیاورند و دفاع کند. شاید بگویند در دفاع از بازداشتی های کارگری ترجیح میدهند نامش در لیستی از امضا کنندگان در یک طومار جمعی باشد که تازه در آن طومار هم، نام هیچ فردی از بازداشت شدگان ذکر نشود؛ در اینصورت سوال میشود که چطور نام دوستان نزدیک خود را می آورید و برایشان مطلب مستقل فیسبوکی هم درج میکنید؟ و اگر تمایل دارند خوب است علت این تفکیک و فرق قائل شدن ها را توضیح دهند تا بی اهمیت یا کم اهمیت بودن مبارزات هفت تپه و فعالین دستگیر شده برای دیگران نیز روشن شود. اگر نوشتن سه خط مطلب در مقطع یکی از بزرگترین اتفاقات مبارزاتی در جنبش کارگری –یعنی اعتصابات کارگران هفت تپه و طرح شعار شورای کارگری- و حمایت از اسماعیل بخشی و سایر دستگیر شدگان، دغدغه و مساله آقای صالحی نیست پس چطور است که ایشان درباره ضرورت تشکل سراسری کارگران در چند سال قبل نوشته ها منتشر کردند و نشست ها گذاشتند؟ یعنی هفت تپه و فعالین آن، دستگیر شدگان چند روز پیش از سندیکای واحد، جزوی از جنبش کارگری نیستند؟ در حالی که هر دو این موارد جزو مهم ترین ها در جنبش کارگری هستند. و یا اینکه ممکن است کسی بگوید آقای صالحی قبلا دغدغه کل جنبش کارگری را داشته اما الان نه و یعنی در آن موقع تشکل سراسری مساله ایشان بود اما الان نیست؟ پس چطور است که همین چند ماه پیش یعنی در تاریخ ٢٤ شهریور ٩٧ هم در باره ضرورت تشکل سراسری با رادیو پیام کانادا مصاحبه کردند؟ پس مساله ی تشکل سراسری هنوز هم مد نظر ایشان هست اما چطور است که یکی از مهم ترین اتفاقات جنبش کارگری یعنی مبارزات هفت تپه مساله ایشان نیست؟ این در حالی است که از کوردستان و تهران و خوزستان و همه جا و از تمام دنیا و تشکلات مختلف و رسانه ها به زبان های مختلف از کوردی و فارسی و انگلیسی و فرانسوی و آلمانی و … درباره اعتصابات هفت تپه و دستگیری بخشی و قلیان و دیگر نماینده ها و نیز درباره دستگیری علی نجاتی مطلب نوشته و موضع گرفتند.
شاید مبارزات هفت تپه مساله ایشان هست اما دفاع مشخص از اسماعیل بخشی، علی نجاتی و سپیده قلیان، مساله ایشان نیست؟ دست کم اسماعیل بخشی که از رهبران عملی اعتصاب بود و شعار ایجاد شورای کارگری را طرح میکرد نمیتواند مساله ی هیچ کسی در جنبش کارگری نباشد. حتا رسانه های سرمایه داری از بخشی و نجاتی و … گفتند و نوشتند. در خارج از جنبش کارگری نیز هر کسی بنا به فراخور جایگاه طبقاتی خود از این افراد نام برد، تمام فعالین و تشکلات کارگری در ایران نام برده و حمایت کردند اما آقای صالحی نامشان را نیاورد. آیا دفاع از اسماعیل بخشی هم مساله ایشان نیست؟ پس مساله ی ایشان چطور مسائلی است؟ ممکن است کسانی بگویند در طول نزدیک به دو ماه از زمان اعتصاب و سپس تا دستگیری بخشی، قلیان و سایر نمایندگان کارگری هفت تپه و در بازداشت ماندن علی نجاتی و قلیان، آقای صالحی به لحاظ مشکلات جسمی شرایط نوشتن حتا یک مطلب مستقل سه خطی در این باره را نداشته اند. در اینصورت باز هم سوال میشود که چطور دقیقا در همین مدت، خوشبختانه از نظر جسمی در وضعیت مناسبی هستند و شرایط جسمی سفر از سقز به اهواز و حضور در میان کارگران فولاد و فیلم گرفتن و پخش کردن آنرا داشته اند اما شرایط جسمی نشستن در منزل و تایپ کردن سه خط درباره دستگیرشدگان هفت تپه را نداشته اند؟ زیرا از نظر تبلیغی حضور در میان جمع کثیر تظاهرات کننده در اهواز، بُرد بهتری داشته و خطر کمتری دارد که یک نفر در میان هزار نفر تظاهرات کننده حضور داشته باشد؟ در اینصورت خواهم گفت حق ایشان است که خطر نکند و در فعالیت های بی خطر و تبلیغاتی حضور داشته باشد. البته ایشان در همین مقطع، شرایط جسمی و انگیزه کافی برای نوشتن در فیسبوک را داشته اند و مثلا در کامنت هایی به مسائلی واکنش نشان داده اند و طبعا علت عدم فعالیت فیسبوکی ایشان درباره بازداشتی های هفت تپه این نبوده که از نظر جسمی نتوانسته اند و یا به فیسبوک دسترسی نداشته اند یا اینکه کلا فیسبوک را محلی برای اظهار نظر نمی دانسته اند. آیا عدم واکنش در قبال دستگیری بازداشتی های هفت تپه و مثلا اسماعیل بخشی این نیست که اسماعیل بخشی پیشنهاد دیدار با ایشان را رد کرده است؟ ( از جانب یکی از دوستان آقای صالحی به اسماعیل بخشی پیشنهاد شده که دیداری با آقای صالحی داشته باشد و مثلا با ایشان درباره سندیکاسازی دولتی صحبت کند و اسماعیل بخشی، این پیشنهاد را رد کرده است. بعلاوه اسماعیل بخشی، علیه سندیکا سازی دولتی موضع گرفت و از سندیکای واحد دفاع کرد اما آقای صالحی چنین نکرد و موضعی دیگر داشت). آیا اگر اسماعیل بخشی قبول میکرد که با شما دیدار کند یا موضعی مشابه شما داشت، آنوقت هنگامی که دستگیر شده بود در مورد او سکوت نمیکردید؟
جهت اطلاع و یادآوری به آقای صالحی، مطالب منتشره شما در این مدت و در فیسبوک شخصی تان از این قرار بوده است: امروز پنجشنبه آلبوم تصاویر فیسبوکی را منتشر کردید با این تیتر که نوشته شماست : “ ممنون از فیسبوک. خاطره ای به یاد ماندنی“ . مطلب قبلی تر، خبر سه خطی با ٨٥ کلمه است درباره خبر زندانی شدن آقای عزت نصری. مطلب قبلی بیانیه جمعی در دفاع از کارگران فولاد و هفت تپه است که مطلب شخصی شما نیست اما نام شما در لیست امضا کنندگان آمده. قابل ذکر است که در این بیانیه حتا از آوردن نام اسماعیل بخشی و سپیده قلیان امتناع شده است. در حالی که در تمام کانال های تلگرامی، صفحات مجازی و غیره نام کامل تمام افراد دستگیر شده ذکر شده بود. این بیانیه در روز ٢٨ آبان توسط آقای صالحی در صفحه فیسبوکشان منتشر شده که فردای روز دستگیری است و لیست تمام افراد دستگیر شده منجمله اسماعیل بخشی در تمام جهان منتشر شده است. اما کماکان شما نامی از او و سایر دستگیر شدگان نیاورده اید. مطلب قبلی یک ویدئوی رقص پرستاران در یک بیمارستان است. البته زیباست. مطلب قبلی تر: در تاریخ ١٨ آبانماه، بازنشر یک تصویر از روز خاکسپاری زنده یاد کورش بخشنده است. تصویر خود شما در این عکس هست. مطلب قبلی هم خبر رسانی درباره حکمی است که برای آقای عثمان اسماعیلی گرامی، دوست شما صادر شده است. مطلب قبل تر، اشتراک یک مراسم جشن تولد چشم نواز در صفحه فیسبوک شماست؛ ضمن تبریک تولد امید است که همه ی کارگران و فعالان کارگری همیشه در مراسم های شادی شرکت کنند. قبل تر از اینها هم مطالب میرسد به نوشته های شما در مقطع پروژه سندیکا سازی دولتی و پاسخ های شما به “ شهرام عزیز“ یعنی یکی از عوامل اجرایی سندیکاسازی دولتی. و قبل تر مطالبی درباره شرکت تعاونی و مسکن و امثالهم در سقز و یا مطالبی که دیگران در صفحه شما اشتراک کرده اند. و همچنین مطالب متعدد از سوی شما درباره مجمع عمومی و یا اشتراک گذاری دیگران، که در این مورد نوشته ی شما را در صفحه شما اشتراک کرده اند.
سهم مشارکت شما در نوشتن حتا یک مطلب مستقل درباره این روزهای پر التهاب در اعتصاب هفت تپه و دستگیری چندین نفر، تا به همین امروز که اسماعیل بخشی آزاد شده اما هنوز نجاتی و قلیان و عسل محمدی در بازداشت هستند، بله سهم شما از آوردن نام این افراد در حتی یک مطلب مستقل فیسبوکی، صفر بوده است؛ هیچ. قابل ذکر است که به عنوان مثال، نوشتن این سطر ٩ کلمه ای به عنوان یک مطلب مستقل فیسبوکی، حتا برای شخصی که کمترین مهارت در تایپ کردن را داشته باشد نهایتا یک دقیقه هم طول نمیکشد.“ اسماعیل بخشی، علی نجاتی، سپیده قلیان آزاد باید گردند“. شما حتا در این حد هم در حمایت این افراد مطلبی نگذاشتید. ممکن است کسانی بگویند در فلان یا بهمان کامنت گذاشته اید. اما عجیب نیست که درباره یک قطعه زمین شخصی خودتان بارها و صفحه ها مطلب مستقل فیسوبکی نوشته اید؟ ولی اعتصابات هفت تپه و بخشی ها و نجاتی ها اینمقدار اهمیت نداشته اند که یک مطلب مستقل در حمایت از آنها بنویسید؟ و یا عجیب نیست که مثلا در جواب شهرام، همدست ترابیان( مجری سندیکاسازی دولتی-امنیتی)، نه کامنت، بلکه چند مطلب مستقل گذاشته باشید اما در مورد هفت تپه و این دستگیری ها حتا یک مطلب مستقل با امضای شما نیست. به راستی علت چیست؟
از نظر بنده و خیلی ها، مواضع شما از چند سال پیش به سمت هایی رفته – که در این یادداشت فرصت شرح آن نیست و به واقع شرحش هم ضرورتی ندارد زیرا که اصلا و دیگر موضوع مهمی در جنبش کارگری نیست- و مثلا در متحد شدن با ثقفی که او خود همدست کوهستانی بوده و هست و هر جا هست جز اختلاف و توطئه نمیکند، متحد شدن شما با همین شخص در پروژه تشکل سراسری، اختلافات شخصی که با افراد داشته اید و متاسفانه موفق نبوده اید آنرا به نحوی مدیریت کنید تا به مسایل جمعی کارگری- و حتی با آن افراد و خودتان و دیگران- لطمه وارد نشود؛ متاسفانه موضعگیری شما در قبال سندیکاسازی امنیتی و دولتی که جای آن داشت با قاطعیت توسط شما- و هر فرد دیگری حتا در جناح راست جنبش کارگری- این سندیکاسازی دولتی محکوم شود، زیرا اینکار و این موضع، دیگر الزاما ربطی به جناح چپ و راست جنبش کارگری نداشت چونکه، بسیار روشن و واضح، رویارویی مستقیم دستگاه امنیتی بود با سندیکای واحد و…و مسایل بسیاری از این دست مشخص کرده است که شما سال هاست خود را در جایگاهی بسیار دورتر از- و اساسا در تقابل با- آنچه پیش تر ها بودید، قرار داده اید. انتظاری از شما برای دفاع از بخشی و نجاتی و کارگران هفت تپه و فعال کارگری در نزدیک خودتان، آقای زانیار ده باغیان و … امثالهم ندارم. سوالی که طرح کردم، اگر جوابی هم نگیرد، خود، پاسخی است برای چند نفری که به نامی در قدیم دلخوش داشته اند. آن نام و آن نشانی با آن تصور و اعتبار پیشین، متاسفانه دیگر موجود نیست. ای کاش بود. عمیقا امیدوارم با تغییر در خط و مشی و رویه، باز هم به همان ریل اصلی دفاع از جنبش مستقل کارگری و نه ریل های حاشیه ای و محفلی و نه دفاع ها، نقد ها و نفی های گزینشی، بازگردید.
امیدوارم بتوانید به این سوال پاسخ دهید که شما که برای دوستان نزدیک خود و حتا برای یک پیامک یک خطی از سوی دادگاه برای یکی از دوستان نزدیک تان، یک بیانیه مستقل با امضای خود منتشر میکنید چرا برای بخشی ها و نجاتی ها و کارگران هفت تپه مطلبی مستقل منتشر نکرده و سکوت پیشه کرده اید؟

با آرزوی پیروزی برای جنبش کارگری، فواد- مریوان، پنجشنبه

توضیح تکمیلی:
انتظار میرود که به احتمال قوی و مطابق معمول، آقای محمد محمدی ئاخکند( ساکن کانادا ) شروع به واکنش رفیق بازانه و هیستریک علیه این نوشته ساده و بی غرض کند (ایشان در هر زمینه ای وظیفه خود میداند که فارغ از موضع و موضوع و بدون توجه به حقایق، فقط به دفاع هیستریک از آقای صالحی بپردازد و البته آقای صالحی هم به نحو مقتضی در یک یادداشت از ایشان تشکر خاصی کرده و ضمنا گفته پولی که بابت خرید یک قطعه زمین داشته از سوی آقای آخکند به ایشان داده شده است)؛ و یا دوست جوان آقای صالحی، یدی صمدی به جای خودش یا به جای فواد فتحی و یا به جای جمعی از کارگران کردستان، تهران و خوزستان، مطلبی علیه این نوشته بنویسد و … یا چند تن معدود دیگر. اما واقعا تا چه وقت و حقیقتا چه سود؟ امید است که آقای صالحی نگاهی نقادانه به این حلقه از دوستانش( در مقاسه با دوستان و هم رزمان پیشین) و راهی که میرود داشته باشند و کمی به گذشته، حال و آینده خود نگاهی کنند، امید که حال را تغییر داده و آینده شان حداقل به وضعیت گذشته درآید. امید، گاهی دل آدم را گرم می کند. آیا این امید، راه به واقعیتی خواهد برد؟

اتاقش در ته خانه است

ترجمه ی: حسن معارفی پور

بتینا وگنر ترانه نویس، سوسیالیست و انقلابی المانی در المان شرقی به خاطر ترانه های انتقادی ش به زندان محکوم شد و ترانه هایش زیرمینی شدند.
بتینا همیشه برای انسان های تحت ستم می خواند. از کارگران مهاجر در المان که به کثافت ترین مشاغل تن می دادند تا ملت های تحت ستم که همیشه توسط امپریالیسم به بازی گرفته می شدند.

بتینا وگنر، اگرچه از نظر من تاکنون مهمترین ترانه نویس المانی است که هیچ وقت نه در المان شرقی تحت سلطه ی استالینیست های مغز خشک جایگاهی توده یی پیدا کرد و نه در المان غربی و امپریالیستی تحت سلطه ی محافظه کاران راست بازمانده از فاشیسم که با افسار دمکراتیک در پارلمان علیه کمونیسم عرعر می کردند، اما شکی در این نیست که صدای وگنر برای همیشه جاودانه خواهد ماند.

…..

اتاقش در ته خانه است
زمستان ها سرد بود
از انجایی که زغال های (بخاری اش) خاموش می شدند
او امد و زود هم رفت
او با موهای بلندش امد
ترانه های ارامش را خواند
او زخم های چشمانش را می بوسید
و انان با هم مدام آواز می خواندند

اتاقش در ته خانه است
فصل بهار گرم بود
انان هزاران گلاس با هم نوشیدند
به صورت باور نکردنی عاشق هم بودند
او با موهای قهوه یی اش امد
و اوازهای بلندش را خواند
زمانی که باران شدید می امد
او به سمتش می رفت

اتاقش در ته خانه است
تابستان ها گرم بود
او حیات را نگاه می کرد
و جنگل و عرق را می بویید
او با موهای خورشیدی اش امد
ان دو اوازهای ابی می خوانند
او موهایش را سریع خشک می کرد
با بوسه و گل یاس بنفش

اتاقش در ته خانه است
فصل پاییز هوایش معتدل بود
از آنجایی که پرچم های سفید بیرون اویزان بودند
بر روی گونی های زغال رفت
او با موهای بارانیش امد
انان اوازهای تلخ می خواندند
انان یکدیگر را بدرود گفتند
و همدیگر را هیچ وقت دوباره ندیدند

اتاقش در ته خانه است
در زمستان سرد بود
او اما دیگر با چشم انداز رو به جلو زندگی می کند
و خیلی وقت است که پیر شده است
با بخاری موهایش را خشک می کند
آوازهایش دیگر راکد شده اند
خودش را در طبقه ی ششم گرم می کند
و از انجا او را در پایین می پاید

Sein Zimmer ist im Hinterhaus
Im Winter war es kalt
Da gingen ihm die Kohlen aus
Sie kam und ging auch bald
Sie kam mit ihrem langen Haar
Sang ihre leisen Lieder
Er küsste ihr die Augen wund
Sie sangen immer wieder

Sein Zimmer ist im Hinterhaus
Im Frühling war es warm
Sie tranken tausend Gläser aus
Und liebten sich ganz arm
Sie kam mit ihrem braunen Haar
Sang ihre lauten Lieder
Wenn großer Regen hinne war
Ging er auf sie hernieder

Sein Zimmer ist im Hinterhaus
Im Sommer war es heiß
Sie schaute auf den Hof hinaus
Und roch nach Wald und Schweiß
Sie kam mit ihrem Sonnenhaar
Sie sangen blaue Lieder
Er trocknete die Haare schnell
Mit Küssen und mit Flieder

Sein Zimmer ist im Hinterhaus
Im Herbst da war es lau
Da hing er weiße Fahnen raus
Und ging auf Kohlenklau
Sie kam mit ihrem Regenhaar
Sie sangen bitt’re Lieder
Sie sagten sich Adieu und dann
Sah’n sie sich nicht mehr wieder

Sein Zimmer ist im Hinterhaus
Im Winter ist es kalt
Sie aber wohnt nach vorne raus
Und ist schon lange alt
Am Ofen trocknet jetzt ihr Haar
Und flau sind ihre Lieder
Sie wärmt sich jetzt im sechsten Stock
Und schaut auf ihn hernieder

ده فرمان برای زندگی ام…

بتینا وگنر
ده فرمان برای زندگی ام…

ترجمه ی: حسن معارفی پور

بلاخره، هر کس فرمان هایی برای ادامه ی زندگی اش نیاز دارد
اگرچه او مدام احکام و فرمان های جدیدی را خلق می کند
تا به دنیایی (نسل هایی) که بعد از او می ایند واگذار کند و به عنوان میراث از خود به جای بگذارد،
چون با وجود این احکام انسان راحت تر چشم از جهان فرو می بندد.

من در مدرسه یاد گرفتم، که کسی نباید دروغ بگوید
به همین خاطر مطمئن بودم که کسی فریبکاری نمی کند
البته در طول 40 سال گذشته به اندازه ی کافی این را فهمیدم:
که فرمان (زندگی) را انسان برای طفره رفتن از مسائل خلق می کند.
انچه او (انسان) موعظه می کرد یک نمایشی بیش نبود، چون قوانین اینگونه حکم می کند.

به همین دلایل خودم را ناچار می دیدم، که من هم مجموعه یی فرمان (زندگی) برای خودم خلق کنم-

10 قانون زندگی من به عنوان اخرین سلاح هایم

ایستاده و صاف بایست، زمانی که دیگران نشسته اند
نقش باد را ایفا کن، وقتی که دیگران عرق کرده اند
بلندتر فریاد بزن، زمانی که دیگران سکوت کرده اند
هنگامی که دیگران قایم و شک بازی می کنند، خودت را نشان بده
هیچ وقت نقش دیگران را بازی نکن
هنگامی که جریحه دار شدی، دیگر گریه نکن
در هنگام غرق شدن، امیدت را از دست نده
غرق رفاهیات زندگی نشو
همیشه با دشمن به مثابه ی دشمن برخورد کن
با انسان های ضعیف همبستگی نشان بده (متحد شو)

من این احکام را به جز یکی از انها هیچ گاه زیر پا نگذاشتم:
هنگامی جراحت (جریحه دار شدن) گریه می کنم، چیزی که بر خودم ممنوع کرده ام…

10 Gebote für mein Leben…

Bettina Wegner

Na, Gebote braucht der Mensch wohl um zu überleben
Also schafft er ständig neue – sie zu übergeben:
An die Welt, die nach ihm sein wird, und an seine Erben,
denn es lässt sich mit Geboten wirklich leichter sterben.
Lernte ich doch in der Schule, niemand solle lügen
Und so war ich völlig sicher, keiner wird betrügen.
Doch im Lauf von 40 Jahren lernte ich verstehn:
Das Gebot kreiert man ja nur, um es zu umgehn.
Was er predigt war ein Gelage – so stehn die Gesetze,
und wer heut Moral noch fordert, ruft schon auf zur Hetze.
Darum sah ich mich gezwungen, eigne mir zu schaffen –

10 Gebote für mein Leben als die letzten Waffen…
 aufrecht stehn, wenn andre sitzen
 Wind zu sein, wenn andre schwitzen
 lauter schrein, wenn andre schweigen
 beim Versteckspiel sich zu zeigen
 nie als andrer zu erscheinen
 bei Verletzung nicht mehr weinen
 Hoffnung haben beim ertrinken
 nicht im Wohlstand zu versinken
 einen Feind zum Feinde machen
 Solidarität mit Schwachen
Und ich hab sie nie gebrochen, bis auf ein Gebot:
Bei Verletzung wein ich manchmal, was ich mir
… verbot.