سوسیالیسم علیه تئوری توطئه

هر میزان از تنفر ما از بورژوازی دلیلی ندارد، که ما به تئوری توطئه علیه این سیستم پناه ببریم. تئوری توطئه مثل شبه علوم بورژوایی و مذهب بر پایه ی فاکت و برهان عقلانی بنا گذاشته نشده است. ما نمی توانیم تنها بر اساس یک سری حدس و گمان در مورد ویروس کرونا اعلام کنیم که بورژوازی غرب یا ایالات متحده ی امریکا این ویروس را تولید کرده است و به جان بشریت انداخته است. وقتی جنایتکارترین جنایتکاران معاصر مانند رئیس جمهور فاشیست برزیل بولسنراوو، متحد جنبش های فاشیستی در سطح جهانی و سرمایه ی مالی، شخصیتی سوپر راست و خون اشامی مثل فریدرش مرتز مولتی ملیونر راست گرا و فاشیست از حزب سوسیال مسیحی المان به این ویروس کشنده گرفتار می شوند، نمی تواند مساله یی ساختگی توسط خود بورژوازی جهانی و امپریالیسم باشد. چه لزومی دارد امپریالیست ها متحدان خود را قتل عام کنند، وقتی همین متحدان به بهترین شکل ممکن سیاست سرمایه ی مالی و صنعتی امپریالیستی و در کنار آن سازماندهی جنبش های فاشیستی جهانی را به پیش می برند، بکشند؟ مساله این است که ویروس ها مدام در حال تغییر و تکامل هستند و بخشا منقرض می شوند، همانطور که انسان در گذشته تکامل پیدا کرده است و در شرایط امروز دارد به سمت انقراض می رود.
من همیشه برای اثبات هر ادعایی، این ادعا چه از جانب مارکس، چه عیسی مسیح و چه هر کس دیگری طرح شده باشد، به مدارک و شواهد و برهان های عقلانی قوی و کافی نیازمندم، تا بتوانم ان ادعا را باور کنم و از ان دفاع کنم. واقعیت این است که علوم بورژوایی در بسیاری از مواقع انچنان امیخته به کثافت و منفعت است، که شبه علم به جای علم نشانده می شود و برهان عقلانی جای خود را به پروپاگاند و نوعی تهییج احساسی و احمقانه ی ژورنالیستی می دهد. مساله ی قدرت دولتی برای به حقانیت نشاندن یک ادعا و استخوان لیسی روشنفکران خودفروش بورژوازی را به این شبه علوم بورژوایی و فیک اضافه کنید، تا بدانید که جامعه تا چه درجه یی سقوط کرده است.
مساله برای ما روشن است. ما کمونیست ها از منطق، عقلانیت، برهان عقلانی و کافی دفاع می کنیم و در مقابل شبه علوم فیک ایستاده و می ایستیم. این شبه علوم اگر توسط یک کمونیست هم تولید و بازتولید شود، باید به شدت با ان مبارزه شود. ما نیازمند دانش و نه شعار هستیم. بدون اگاهی و خوداگاهی می توان هر خزعبلاتی را باور کرد. رسیدن به اگاهی و خوداگاهی از مرحله ی پیچ در پیچی می گذرد که هگل ان را به بهترین شکل ممکن در فنومنولوژی روح توضیح داده است. اگاهی ایی که بر اساس مشاهده ی صرف تولید می شود، اگاهی نیست بیگانگی است، این بیگانگی از اگاهی تنها زمانی تبدیل به اگاهی (خودآگاهی) می شود که در یک پروسه ی جنگی بین مرگ و زندگی بتواند خود را از سطح به عمق رسانده و حقانیت خود را ثابت کند. برای این کار سوژه لازم است علاوه بر مشاهدات سطحی دست به انتزاع بزند. بدون انتزاع فهم مسائل بسیار پیچیده خواهد بود. فلسفه ی تاریخ روح که هگل ان را بازگشت روح به سوی خود می خواند، توسط مارکس به شیوه ی ماتریالیستی در دستنوشته های پاریس نقد و بررسی شده است و مارکس این پروسه را پروسه ی بازگشت انسان بیگانه به خود می خواند، تا بتواند از بیگانگی خود رها شود. سوالی که برای من پیش میاید و جلو مارکسیست ها و هگل گرایان می گذارم این است، که ایا در یک مرحله از تاریخ می توان از وجود انسانیت صحبت کرد؟ ایا اصلا در گذشته انسانیت در سطح عمومی وجود داشته است؟ ایا بازگشت به انسانیت مورد نظر مارکس و رهایی از بیگانگی، بازگشتی ارتجاعی به گذشته یا جامعه ی «بی طبقه» ی دوران ماقبل برده داری است؟ بی گمان تا آنجا که من فهمیدم، مارکس چنین منظوری نداشته و به هیچ وجه با رمانتیسیست ها همسو نبود، اگر چه او اوایل در دوران نوجوانی از طریق پدرزنش با سوسیالیست های خیالپرداز اشنا شده بود و به شدت به رمانتیسیسم علاقه مند بود و تا آخر عمر رمان های بالزاک و دیگر مرتجعین را می خواند و به آن علاقمند بود، اما قبل از این دوران مارکس برای عیسی مسیح شعر می نوشت و در دفاع از مسیحیت مقاله می نوشت. هدف من از باز کردن این بحث بازگشت به دوران نوجوانی و جوانی مارکس نیست، بلکه مبحثی است که در دستنوشته های پاریس توسط مارکس مطرح می شود، اما ناکامل باقی می ماند. دستنوشته های پاریس سال ها بعد از مرگ لنین و بعد از انتشار کتاب تاریخ و اگاهی طبقاتی پیدا می شود. این دستنوشته های مارکس به هیچ وجه برای انتشار نوشته نشده بودند، اما انتشار ان سوالاتی را در ذهن هر خواننده ی ایجاد می کند، که یافتن جواب ان بدون خواندن کل هستی شناسی حیات اجتماعی لوکاچ غیر ممکن است.

زیبایی شناسی مرگ

در این مطلب به طور خلاصه به بررسی زیبایی شناسانه ی مرگ می پردازم. مرگ در کشورهای اسلامزده نه یک اتفاق طبیعی، حادثه یی که برای هر کس دیر یا زود اتفاق می افتد، بلکه بیشتر محملی برای پیچاندن مردگان در هاله یی از مقدسات و توهمات عرفانی و مذهبی است. مرده پرستی نقطه مقابل زنده کشی نیست، بلکه عین زنده کشی است. انسان ها تا زمانی که زنده اند، در جوامع ما کمترین ارزشی ندارند، اما به محض اینکه می میرند، قهرمان می شوند. برایشان تاریخ جعلی درست می کنند. وقتی از لمپن ها قهرمان ساخته می شود و هزاران نفر بر سر قبر یک آدمکش سکسیست مثل احمد ایرانی موسوم به احا چته (راهزن) در مریوان حاضر می شوند و بر روی جنازه ی متعفن این آدمکش قاتل اشک می ریزند، باید متوجه شد که یک جای کار می لنگد. مساله این است که مناسبات اجتماعی در جامعه ی ما آغشته به خرافات دین اسلام و مذهب شیعه و سنی و غیره است و این خرافات انچنان بر روی زندگی انسان ها تاثیر گذاشته است، که مرگ انسان را تبدیل به قهرمان می کند.
در جوامع غربی برعکس مرگ به عنوان یک پدیده ی کاملا طبیعی همچون افزایش سن، پیری و غیره در نظر گرفته می شود و همین مساله باعث می شود که انسان ها در هنگام خاک سپاری عزیزانشان تا حدود زیادی واقع بینانه به اشتباهات و نقاط مثبت و منفی شان اشاره کنند و به جای گریه و زاری و خودزنی با هم دیگر یک استکان مشروب بنوشند.
من به شدت از شرکت در مراسم ختم و «فاتحه خوانی» و خاکسپاری دوری می کنم، نه به این خاطر که جان انسان ها برایم مهم نیست، بلکه به این خاطر که تحمل فضای وداع با مردگان را ندارم. بسیار سخت است زمانی که یک عزیزی را از دست می دهی و دیگر مطمئنی هیچ وقت او را نخواهی دید، جنازه ی او را به قبرستان همراهی کنی و خاکسپاری او را مشاهده کنی.
مساله یی که مرا وادار کرد با تمام مشغله های شخصی و سیاسی این یادداشت را بنویسم، مرگ فریبرز رئیس داناست. من فریبرز رئیس دانا را دورادور می شناختم و از مرگش بسیار ناراحت شدم، هرچند هیچ وقت او را از نزدیک ندیده بودم، ولی با مواضعش اشنایی داشتم و همیشه او را در جناح راست جنبش کارگری (سوسیال دمکراسی غیر انقلابی) قرار می دادم. او بی گمان دلش برای کارگران می سوخت و انگیزه های هومانیستی داشت، اما سیاستی که او دنبال می کرد، در عمل در تقابل با رهایی کارگران از کار مزدی و بردگی بود. او از قانون اهنین دسمتزدهای لاسال دفاع می کرد و زمانی که محمد قراگوزلو شخصیت شناخته شده ی جنبش کارگری ایران، کتاب «کیفر خواست دستمزد» را نوشت و حداقل حقوق پنج میلیونی را مطالبه یی کاملا رئالیستی در مبارزه ی روزمره ی کارگران برای عبور از خط فقر قلمداد می کرد، رئیس دانا و هم فکرانش پرداخت حقوق 5 میلیون تومانی به کارگران را مطالبه یی اتوپویستی قلمداد کرده و از حقوق دو میلیونی صحبت می کردند. ادعای انان شبیه نظریات لاسال و مالتوس بود. لاسال به مثابه ی یک سوسیالیست مالتوسیانیستی از قانون اهنین دسمتزدها و ضرورت پایین نگه داشتن دستمزدها تا جایی که برای «دولت مقرراتی» مورد نظر بیسمارک ممکن بود، دفاع می کرد و افزایش دستمزد را به ضرر جنبش کارگری می دانست. فراتر از ان لاسال مساله ی رفاه را قومیزه می کرد و معتقد بود که اگر رفاهی هم صورت بگیرد باید برای «نژاد» آلمانی و نه پناهجویان و فراریان باشد. اینکه امروز فاشیست های نژادپرستی مانند تیلو سارازین به عنوان یکی از طرفداران سر سخت لاسال در حزب سوسیال دمکرات المان پناهجویان و مسلمانانی که به المان می ایند، را انگل و وحشی می خواند و از پایان المان صحبت می کند و همزمان خود را لاسالیست می داند، نباید زیاد جای تعجب باشد. ادعای رئیس دانا این بود که بارآوری کار در ایران به حدی پایین است، که بورژوازی ایران قدرت پرداخت حقوق ۵ میلیونی را به کارگران ندارد. دولت امپریالیستی ایران در کشورهای مختلف منطقه از طریق سودهای کلان شرکت نفت، بنیاد مستضعفان و بانک سینا مشغول جنگ است و بودجه های چند صد میلیون یورویی به سپاه قدس اختصاص می دهد، ولی همین بورژوازی نمی تواند دستمزدهای معوقه ی کارگران را پرداخت کند، چون به قول رئیس دانا بارآوری کار در ایران پایین است! عجبا! اگر مالتوس و لاسال زنده می شدند، بی گمان با شنیدن این نظریات خودکشی می کردند.
مارکس و انگلس هنگامی که لاسال بر سر یک دوئل احمقانه به خاطر معشوقه ی زیر سنش کشته شد، چند نامه ی کوتاه به همدیگر می نویسند که در این نامه ها ضمن اشاره به اینکه لاسال را به تمسخر گرفته و می گویند «لاسال به درک واصل شد، انطور که شایسته ی او بود»، اعلام می کنند که لاسال هیچ گاه رفیق و همفکر انان نبود، ولی دشمن مشترک زیادی داشتند.
حالا ما اعلام می کنیم که رئیس دانا از لحاظ فکری ذره یی از لاسال «مترقی» تر بود و به خاطر دوئل هم کشته نشد و برای مرگش اظهار تاسف می کنیم، چون دشمن مشترکی به اسم جمهوری اسلامی داریم. این اما تنها بخشی از قضیه است. اگر ما یک دشمن مشترک به اسم جمهوری اسلامی داریم، به عنوان کمونیست و طبقه ی کارگر دشمنان رنگارنگ دیگری داریم که در قالب دوست خود را به ما نزدیک می کنند، ولی در حقیقت سیاست دشمن را به پیش می برند. یکی از این دشمنان قسم خورده ی کمونیست ها که در شرایط امروز ایران به خاطر نداشتن چشم انداز پروتستانتیزه کردن رژیم ایران، تا حدودی رادیکالیزه شده است، سوسیال دمکراسی با تمام جناح های ان است. اگر در گذشته حزب توده و بعدها احزاب و جریاناتی مانند حزب دمکرات کردستان ایران نماینده ی سوسیال دمکراسی شدند، امروز جریان سوسیال دمکراسی ایران لیبرال های برگشتی ایی همچون رئیس دانا، پرویز صداقت، محمد مالجو و نیچه گرایان برگشتی همچون مراد فرهادپور هستند. بی دلیل نیست که خط امثال پولانزانس، کارل پولانی و دیگر سوسیال رفورمیست ها در ایران تبلیغ می شود و کتاب های این سوسیال دمکرات های رفورمیست و رادیکال در سطح وسیع تبلیغ می شوند.
کانت در جایی می گوید اگر کسی از روی نیت خیر دست به یک امر شر بزند، باز هم یک مجرم است، اما اگر کسی با انگیزه های خبیث دست به یک امر خبیت بزند او به تمام معنا مجرم است. حالا ما فرض می گیریم که دفاعیات رئیس دانا و همفکرانش از خط اهنین دسمتزدها از روی ساده لوحی و با نیت «خیر» بوده است. ایا بازدهی این سیاست خبیث ضد کارگری به ضرر طبقه ی کارگر نیست؟ ایا کارگران در این شرایط به خاطر این موضع گیری ها خسارت فراوانی نمی بینند؟ چرا؟
جورج لوکاچ در مجموعه مقالاتی که به اسم «تزهای بلوم» منتشر شده است، در بخشی مربوط به فلسفه ی اخلاق موضعی را می گیرد که از نظر من از هر گونه موضع گیری مارکسیستی در زمینه ی فلسفه ی اخلاق دقیق تر است و من خود را پیرو این خط و مشی می دانم. او می گوید که هر کس با تصمیمات فردی خود می تواند کاری را بکند که به ضرر یا به نفع جامعه باشد. زمانی که من به مثابه ی یک فرد تصمیم می گیرم رفورمیسم را اگاهانه یا ساده لوحانه تبلیغ و ترویج کنم، در واقع قانون اخلاقیات مارکسیستی را زیر پا گذاشته و به طبقه ی کارگر خیانت کرده ام و لذا مجرم هستم.
در نهایت می توان به حال کسانی که به شکل پوپولیستی و ساده لوحانه تصمیم گرفته اند، به خاطر مسائل مرامی و اخلاقیات پیش پا افتاده، تمام تفاوت های بنیادین سوسیالیسم و کمونیسم را با سوسیال دمکراسی در هاله یی از ادبیات سوپر پوپولیستی، مرده پرستانه و زنده کشانه خط خطی کنند، تاسف خورد. آنان ماهییت واقعی خود را نشان می دهند. می توان به دلایل شخصی و نه الزاما سیاسی و تئوریک از مرگ کسی ناراحت شد، همانطور که من از مرگ رئیس دانا غمگینم، اما این حق را هیچ کس ندارد که او را به عنوان رهبر رادیکال، انقلابی و کمونیست جنبش کارگری جا بزند. هر کس این کار را بکند، دست به رویزیونیسم در تاریخ زده است و این خلاف منطق و عقلانیت است. این واقعا از نقطه نظر فلسفه ی اخلاق مارکسیسم یک جرم سنگین است و باید در مقابل ان ایستاد.
مساله ی دیگر این است که سوسیال دمکراسی در اگر رادیکالیزه می شود و اگر خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی می شود، به این خاطر نیست که تئوری های سوسیال دمکراتیک سرنگونی طلب یا انقلابی هستند. سوسیال دمکرات ها تاریخا مشاوران بورژوازی بودند. از اتو بائر، کائوتکسی و لاسال و کارل فوگت گرفته تا سران گور به گور حزب توده و سازمان اکثریت و رهبران حزب دمکرات کردستان، همیشه در سنگر ضد انقلاب علیه رهایی پرولتاریا و کمونیسم جنگیده اند.
به زندگان احترام بگذارید. زمانی که مردند دیگر احترام گذاشتن بی فایده است. انسان تا زمانی که زنده است لایق احترام و ارج نهادن است. تاریخ مردگان را به نفع منافع امروزتان جعل نکنید، چون انان اگر زنده بودند از خود دفاع می کردند و به شما می گفتند که انان طور دیگری می اندیشیدند. پوپولیست نباشید. پوپولیست بودن رگه های رومانتیستیسم و فاشیسم را در خود دارد، چه از نوع چپ و چه از نوع راست ان.
حرف نهایی من این است که نقد مردگان چوب زدن به مرده نیست. هدف من زدن فضای پوپولیستی و اخلاق گرایانه ی به شدت مرده پرستانه ی حاکم بر جامعه ی چپ ایران است. چپ باید با سنت های اسلامی و رفورمیستی تسویه حساب کند.
حسن معارفی پور
16.03.2020

علیه مارکسیسم مبتذل و عامیانه، علیه مارکسیسم اکادمیک

سخت ترین چیز برای یک انسان که بی منطقی احساسی را به عنوان منطق خود انتخاب کرده است، این است که از او بخواهی منطقی بیاندیشد. این مساله می تواند برای او کشنده باشد. این انتظار از انتظار کنار گذاشتن یک شاه از تاج و تخت سنگین تر است. آیا در تاریخ شاهی را دیده ایید که با زبان خوش تاج و تخت را کنار گذاشته باشد؟! من نمی شناسم، اگر کسی می شناسد معرفی کند.
مقایسه ی بالا شاید مقایسه ی خیلی جالبی نباشد، اما می تواند به فهم انسان ها از مسائل تا حدودی کمک کند.
تمام مردم جهان اگر با احساسات برای من برهان بیاورند، نمی توانند من را قانع کنند. من برای هر برهانی دلایل کافی و اثباتی می خواهم. شما می توانید صد دلیل احساسی و هزار توجیه برای اثبات یک برهان احساسی و غیرعقلائی بیاورید، من یکی را نمی توانید قانع کنید. یکی از مشکلات چپ ایران به طور عام نبود عقلانیت و اگاهی سوسیالیستی متکی بر دانش تئوریک، اما آغشتگی این چپ به شعار و احساسات ضد عقلائی است.
از خودم شروع می کنم و بعد یقه ی دیگران را می چسپم. ما در سطح ایران واقعا کمونیستی که اگاهی تئوریک داشته باشد و بتواند یک رابطه ی هارمونیک بین تمام اجزای «نظریات» خود و پراتیک روزمره و مبارزاتی اش برقرار کند، نداریم. اگر شما سراغ دارید به من هم معرفی کنید. ما با موجی پراکنده از انسان های چپی که هر کدام یک خرده اطلاعاتی که در ویکپدیا و وبلاگ های بی مایه ی چپ هم پیدا می شود، دارند، بدون اینکه دانش شان به اطلاعات عمیق تئوریک و برهان هایی که در تکمیل و نه نقض همدیگرند پایبند باشد، سر و کار داریم. عده ی دیگری کارشان شده ترجمه ی متونی از سایت های مختلف و ثبت و ضبط این متون به اسم خود، بدون فهم و درک ان.
مجموعه ی دیگری شب و روز در فیس بوک و دیگر رسانه های جمعی مشغول نشخوار ادبیات بی مایه ی ژورنالیستی هستند و به عنوان «پژوهشگر» و «ژورنالیست» کار می کنند.
وضعیت چپ در المان بهتر از این نیست. اینجا سیاست و فعالیت سیاسی تا حدود زیادی موسساتی شده است. احزاب سیاسی دقیقا شبیه کمپانی ها و شرکت ها هستند و در رقابت بر سر سود با هم در حال جنگند. اعضای این احزاب بیشتر شبیه کارمندهای بروکرات دولتی هستند، تا فعالین سیاسی و مبارزین خواستار رهایی انسان. این مساله شامل تمام احزاب چپ و راست می شود. ماکس وبر صد در صد حق داشت، زمانی که از تبدیل سیاست به شغل صحبت می کرد. البته مارکس و انگلس هم در مانیفست کمونیست پروسه ی تبدیل شدن کشیسشان و راهبه ها را به کسانی که فروشندگان نیروی کار بیان کرده اند و این پروسه ی موسساتی شدن را که توسط سرمایه داری به پیش می رفت، به خوبی مشاهده کردند.
مساله این است که با این فرم از فعالیت سیاسی به قول هاینریش هاینه گربه هم نمی توان کشت، حالا سرنگونی دولت بورژوایی پیشکش!
چپ اینجا منظورم جنبش کمونیستی و جریانات مشابه بخصوص انارشیستی است، به فکر قدرت سیاسی و به میدان امدن به عنوان الترناتیو نیست. او می خواهد همیشه یک اهرم فشار بماند. به توجه ی بورژوازی به خودش خیلی اهمیت می دهد. وقتی روزنامه ی کیهان شریعتمداری در مورد حزب حکمتیست می نویسد، رهبران این حزب از خوشحالی اشک شوق از چشمانشان سرازیر می شود. در آلمان هم دقیقا همینطور است و زمانی که سازمان اطلاعات امنیت المان در گزارش سالانه ی خود اسم انتی فا را میارد، در تظاهرات های انتی فاشیستی بیانیه ی سازمان اطلاعات و امنیت المان توسط بر و بچ انتی فا دست به دست می شود و همگی به همدیگر خبر می دهند که ب ان د (سازمان اطلاعات امنیت المان) انان را جدی گرفته است. تمام مبارزه ی جریانات چپ و کمونیستی و انارشیستی در ایران و المان نه تلاشی برای براندازی دولت بورژوایی و جایگزینی مناسبات تولید بورژوایی با مناسبات تولید سوسیالیستی در و براندازی مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و اجتماعی کردن پروسه ی تولید، بلکه تلاشی برای به رسمیت شناخته شدن به عنوان اهرم فشار است.
انانی که به انتظار انقلاب خودبخودی و سقوط دول بورژوایی به خاطر «گرایش نزولی نرخ سود» نشسته و استفراغ تئوریک می کنند، قبل از اینکه مارکسیست باشند، پوزیتویست هایی هستند که به خط ادوارد برنشتاین و نئوکانتی ها از خط مارکس نزدیک تراند.
به انتظار انقلاب نشستن و عدم گسترش اگاهی طبقاتی و سوسیالیستی در میان توده ها، نداشتن تئوری انقلابی برای دوران های ارتجاعی، سازمان پیدا نکردن در تشکیلات و تشکلات های محلی انقلابی مسلح به تئوری انقلابی در دوره های بحرانی، یعنی تسلیم فاشیسم شدن و با پای خود جلو دست قصاب رفتن.
انقلاب محصول پراتیک انقلابی توده هایی مردمی است که قدرت بالایی ها را به رسمیت نمی شناسند و برای پایینی ها برنامه ی سلبی و ایجابی دارند. یک انقلابی نمی تواند تنها در دوران های اعتلای انقلابات رادیکال انقلابی شود، او لازم است در اوج ناامیدی، در اوج ارتجاع، در اوج توحش و بربریت، در اوج رفاه و اسایش توده ها درون مناسبات سرمایه داری، انقلاب و تئوری انقلابی را تبلیغ و ترویج کند و بتواند رابطه یی هارمونیک بین مناسبات سیاسی خود به عنوان یک عنصر انقلابی و نظریات خود برقرار کند، در غیر این صورت ژاژخاییدن را هر اکادمیسینی که اثار مارکس را چند بار جدی خوانده باشد، بهتر از من و شمای مارکسیست بلد است. تفاوت ما به قول گرامشی با مارکس شناسان و اکادمیسین هایی که همچون خوره لای کتاب ها می چرخند تا به این نتیجه برسند که روش مارکس در کاپیتال نه منطقی تاریخی بلکه روش منطقی بوده است، در این است که ما مارکسیسم را زندگی می کنیم و انان با مارکسیسم خودارضایی تئوریک می کنند. حالا گیرم حق با این مارکس شناسان باشد و مارکس در کاپیتال روش منطقی را به پیش گرفته باشد، نه منطقی تاریخی. بازدهی این کشف «تئوریک» برای توده های کارگر چه خواهد بود؟
ناگفته نماند که بسیاری از متون بی دست و پای مارکس که تنها نکته برداری های خود او از کتاب ها و روزنامه های مختلف بود، توسط رفیق ژنرال ش، یاور و یار همیشگی اش، اموزگار ماتریالیسم پراتیک یعنی انگلس به صورت متن درامده است. اگر انگلس نبود، ما شاید هیچ وقت جلد دوم و سوم کاپیتال و نظریات مارکس در مورد ارزش اضافی را نمی توانستیم بخوانیم. تلاش برای متقاعد کردن یک انسان بی سواد که مارکس را هیچگاه نخوانده است، بسیار اسان تر از متقاعد کردن یک شارلاتان اکادمیک است که نه تنها با یک سری متون انتزاعی سر و کار دارد. این در حالی است که همین منتقدان انگلس، کسانی که به دنبال گرفتن خطای تئوریک از انگلس هستند، انچنان در مسائل رفاقت با سوسیال دمکرات های امروزی غرق هستند، که گاو اهن را در چشم خود نمی بینند ولی مژه را در چشم دیگران می بینند.
کسی که در تمام عرصه ی های زندگی مبارزاتی اش نتواند هارمونی برقرار کند، نمی تواند انسان قابل اتکایی برای فعالیت انقلابی باشد.
بین سوسیالیسم و بربریت راه سومی وجود ندارد. این را لوگزامبورگ، مزاروش، ولفگانگ ابندروت و مارکسیست های برجسته ی دیگری گفته اند

حسن معارفی پور

مذهب و دولت چگونه «دیالکتیک» طبیعت را به نفع خود بهره برداری می کنند؟

مقدمه
در اینجا مجموعه یی از مطالبی که در سال های اخیر به مناسبت نوروز و سال نو میلادی و دیگر اعیاد نوشته ام را دوباره جمع آوری کرده و بدون کوچکترین تغییری منتشر می کنم. من به هیچ وجه علاقه یی به تغییرات محتوایی در متونی که در گذشته نوشته ام ندارم، چون این مطالب برای من مطالب جدی هستند که در زمان خاصی نوشته شده اند و نشان از بلوغ یا عدم بلوغ فکری من در آن زمان است و از طرف دیگر پروسه ی تکامل فکری من در یک فاصله ی زمانی مشخص را نشان می دهند. من تا حدود زیادی به مسائلی که در گذشته نوشته ام، پایبند هستم و مطالبی که در شرایط حال می نویسم یا در آینده خواهم نوشت بدون شک از لحاظ کیفیتی بهتر از مطالبی خواهند بود که در گذشته نوشته ام. این مساله نشان می دهد، که من به عنوان یک انسان مثل هر کس دیگر روندی را طی می کنم که ممکن است گاها پروگرسیو و مترقی و بخشا رگرسیو(ارتجاعی)باشد.
در این هم نباید شک کرد که هر انسانی در عین تلاش برای از بین بردن تمام تناقضات در خود، هیچ گاه نمی تواند تضادها و تناقضات بین افکار و رفتار یا عمل خود را به صفر برساند. دلیل اینکه این تناقضات در ما تولید و بازتولید می شوند، را می توان در برخورد ما به عنوان سوژه و ابژه به خود و شرایط اجتماعی اطرافمان بررسی کرد. ما در مناسباتی زندگی می کنیم که سراپا از تضاد و تناقض تشکیل شده است. این مناسبات بر روی ما به عنوان سوژه و ابژه تاثیر می گذارند و رفتار و مناسبات ما با جهان اطرافمان را متاثر می کنند.
من همیشه به عنوان یک انسان انقلابی خلاف جریان و یک کمونیست به مسائلی که توده ی مردم دنبالش رفته و می روند، حساسیت دارم، چون تعقل را در توده متاسفانه ندیدم و نمی بینم. توده بیشتر از روی منفعت های انی دنبال مسائل می رود و از انجایی که اکثریت انسان ها در میان توده های کارگر و زحمتکش بری از آگاهی طبقاتی و سوسیالیستی، بری از دانش تاریخی، فلسفی و اجتماعی هستند، خود را از لحاظ فکری نقطه مقابل آنان می دانم، اما با تمام قدرت هم تلاش می کنم که منافع آنان را شکل آگاهی و تئوری ترجمه کنم و دوباره به آنان بدهم، تا بتوانند به آگاهی طبقاتی درست و نه آگاهی کاذب دسترسی پیدا کنند.
مساله یی که وجود دارد این است که بخش وسیعی از جریانات چپ و کمونیست ایرانی، نه جریانات مترقی بلکه جریاناتی به معنی واقعی کلمه پوپولیست و خلقی هستند و به هیچ وجه کاری نمی کنند، که دل توده بشکند و یا باعث آزردگی توده ها شود.
من خودم را با این جریانات بیگانه می دانم و به قول رزا لوگزامبورگ (زمانی که در زندان در مورد حزب سوسیال دمکرات المان بیگانگی خود را توصیف کرد) هر میزان به این جریانات سوسیال دمکرات نزدیک تر می شم، بیشتر احساس بیگانگی می کنم، چون آنان به معنی واقعی کلمه دنبال رهایی توده ها نیستند و همیشه دنباله روی مزه ی دهان توده ها و اجتماع هستند.
لازم است اینجا برای هزارمین بار به یک عده منطق ستیز اعلام کنم که من تمام زندگی خود را برای رهایی و خوشبختی انسان ها قربانی کردم و با تمام قدرت هر جا بودم مبارزه کرده ام، تا هیچ کس در سختی و بدبختی زندگی نکند و همیشه یار و یاور انسان های بی پناه و زحمتکش بوده ام و تلاشم این بوده که انسان ها اگر برای چند ساعتی هم بوده است خوشحال باشند. بنابراین اعلام اینکه مخالفت من با جشن های ملی، مذهبی، مخالفت با خوشحالی مردم است، شارلاتانیسمی بیش نیست

بقیه ی  متن را در پی دی اف بخوانید.

به مناسبت نوروز

.