جایزه ی نوبل صلح یا جایزه ی قبول ابژه بودن؟

 

“جایزه نوبل صلح امسال به نادیا مراد و دنیس موک وگه رسید!”

این خبر سر تیر تمام رسانه های دولتی، امپریالیستی، چپ لیبرال و در کلیت خود رسانه های دنیا شد. امپریالیسم غرب در تلاش است که از طریق “رومانتیزه” کردن قربانی، جنگ های نیابتی خود را روکشی بکشد، تا افکار عمومی را از نقد مناسبات ساختاری سرمایه داری و کارکرد این نظام به عنوان یک نظام استعمارگر و امپریالیست منحرف کند و از طریق درست کردن تئاتر ها و شوهایی که بیشتر از هر چیز به تئاتر مزخرفی شبیه است، تئاتری به اسم پارلمان، اتحادیه ی اروپا، سازمان ملل و دیگر طویله هایی که در ان فقط خوک صفتان انسان خوار راه پیدا می کنند، بربریت و توحش، کشتار سیستماتیک انسان و جنگ ها را مشروع جلوه دهد و اگر هم مشروع جلوه ندهد، نشان دهد اگر ما جنگ را درست می کنیم، بلاخره پارلمانی هم داریم که از “حقوق بشر” دفاع می کند و قربانیان هم می توانند به این طویله ی خوک ها یعنی پارلمان های بورژوایی راه پیدا کنند و در انجا در ازای مزدوری و توجیه این نظام برده دارانه اجازه ی مع مع و بع بعی پیدا کنند.

لنین شاید بزرگترین متفکری بود که فانکشن نظام سرمایه داری انحصاری و امپریالیسم را به دقیق ترین شیوه در کتاب امپریالیسم اخرین مرحله ی سرمایه داری توصیف می کند و اعلام می کند که جنگ همیشه یکی از راه های سرمایه داری انحصاری از بحران و برای کنترل بحران است.

“نئو” انتی لنینیست هایی همچون دیوید هاروی نظریه ی امپریالیسم لنین را برای توصیف مناسبات امروز امپریالیسم کافی نمی دانند و اعلام می کنند، در شرایطی که طبقه ی کارگر نمی تواند در سطح جهانی ماشین فرادولتی امپریالیسم را متوقف کند، بهتر است تلاشمان را روی مساله ی رفورم و رفورمیسم و بازگشت به اقتصاد کینزی و دولت رفاه متمرکز کنیم. من این نظر هاروی را ارتداد در مارکسیسم اعلام می کنم ولی از مارکسولوژها چیزی از این فراتر انتظار ندارم، همانطور که از کاندیاهای احزاب چپ اروپایی انتظار بیشتری از چریدن در طویله ی پارلمان و تلاش برای عقلانی کردن سرمایه داری از طریق بازگشت به دولت رفاه، ندارم.

ادوارد سعید به عنوان یکی از متفکران پست مدرنیست و یکی از نمایندگان اصلی کنستروکتیویسم (ساختگرایی) در کتاب خود به اسم اروینتالیسم ( در فارسی شرق شناسی ترجمه شده است، اما در واقع می توان شرق گرایی ترجمه کرد) می نویسد که غربی ها انچنان تصویر وارونه یی از شرق ارائه می دهند که مردم شرق در نزد افکار عمومی همچون جانورانی انسان خوار جلوه داده می شوند که بویی از تمدن و شهرنشینی نبرده اند و تنها کاری که می کنند، کشتن زن و سر بریدن و غیره است. (نقل به مضمون از ادوارد سعید، شرق شناسی)

اینکه در کشورهای اسلامی زن ها همچون گوسفند چه از جانب دولت و چه از جانب مردان “غیور” ناموس پرست خشک مغز قتل عام می شوند، پدیده ی روشنی است و نباید ان را انکار کرد و شرق ستایی کرد، اما مساله این است که امپریالیسم غربی در تلاش است چنین تصویری از مردم کشورهای خاورمیانه به خورد افکار عمومی بدهد که در ان شرق منبع “شر” و غرب و منبع “خیر” و تمدن خوانده می شود. تاریخ شناسان اروپایی که اغلب اروپا محور و اروپا مدار هستند، با تفکرات مسیحی و اروپایی از دوران بعد از رفورماسیون شدیدا در تلاش برای ارائه تصویر انسانی تر و بهتر از مسیحیت و اروپا بوده اند ولی فراموش می کنند، جنایاتی که مسیحیت در اروپا در قرون وسطی و در دوران جنگ های صلیبی، در دوران فراماسونری، در دوران استعمار و امپریالیسم در حق مردمان دیگر کشورها انجام داده است، ده ها برابر بیشتر از توحش “شرق” است. ( برای مطالعه ی بیشتر رجوع کنید به کتاب سمیر امین به اسم اروپا مداری و کتاب کاوه یزدانی به اسم هندوستان، مدرنیسم و انحراف بزرگ. این کتاب یکی از مهمترین تحقیقاتی است که تاکنون در زمینه ی هندوستان انجام گرفته است و کاوه یزدانی رفیق انقلابی ما ده سال از زندگی خود را به صورت بی وقفه صرف نوشتن این کتاب کرده است. تاکنون صدها خلاصه نویسی توسط بزرگترین اساتید دانشگاه های معتبر جهان از این کتاب منتشر شده است و اگر کسی علاقمند باشد ان را به فارسی برگرداند می تواند با من تماس بگیرد تا نسخه ی پی دی اف را با اجازه ی نویسنده برایش ارسال کنم.India, Modernity and the Great Divergence: Mysore and Gujarat (17th to 19th C.))

نباید تعجب کرد که “آشغال هایی” که به اسم پروفسور و محقق برای سازمان های اطلاعاتی اروپایی مشغول جاسوسی و گسترش افکار ارتجاعی جنگ طلبانه و امپریالیستی هستند، کسانی همچون ساموئل هانتیگتون این فاشسیت تمام عیار که دنیا را به جنگ بین فرهنگ ها تقسیم می کند و شرق را مکانی برای توحش و غرب و مسیحیت و بازگشت به بنیادهای اولیه ی مسیحی را می ستاید، از جانب امپریالیسم غربی تا این اندازه پوشش داده می شوند.

من پیرو فلسفه ی اخلاق مارکسیستی و به ویژه دوره ی مارکسیستی جورج لوکاچ این فیلسوف و متفکر برجسته هستم که در کتاب تزهای بلوم دقیق ترین تز خود در مورد فلسفه ی اخلاق را فرمول بندی می کند و می گوید که هر شهروندی از هر طبقه ی اجتماعی که باشد، مادام در مقابل توحش و بربریت سرمایه داری سکوت کند و با عمل خود یا سکوتش این مناسبات را بازتولید کند، یک مجرم است و باید محاکمه شود. نقل به مضمون از لوکاچ، تزهای بلوم

امثال ساموئل هانتیگتون که سمیر امین او و دانیل بل را مزدور سی ای ای معرفی کرده بود، از نقطه نظر فلسفه ی اخلاق مارکسیستی پیرو لوکاچ تنها مجرمان عادی نیستند، بلکه جنایتکاران جنگی هستند که نظریاتشان به کشتار سیستماتیک میلیون ها انسان مشروعیت داده است و با انان لازم است به عنوان جنایتکار جنگی همچون سران دولت های، مسئولین صنایع بزرگی که صنایعشان را در اختیار جنگ طلبی و انسان کشی قرار داده اند رفتار شود.

در مورد اعطای جایزه ی نوبل صلح به دو تا قربانی، قربانیانی که بلاهت و تجاهل و مناسبات برده دارانه ی سرمایه داری، ابژه بودن و شرق گرایی که غرب تبلیغ می کند، را بازتولید می کنند و به گفتمان های ارتجاعی تنوع فرهنگی نئولیبرالیستی و پست مدرنیستی را با عمل و پراکسیس خود دامن می زنند، تا اگاهانه یا ابلهانه نشان دهند که اروپاییان و دولت های اروپایی تنها غارتگران، جنگ طلبان، مسئولین فجایع انسانی در شرق واستعمارگران کشورهای موسوم به جهان سوم نیستند، بلکه تمدن و جامعه ی مدنی ایی هم در اینجا وجود دارد که در اینجا به یک “سیاه پوست” و “رنگین پوست” هم این امکان را می دهد، بعد از انکه قربانی بردگی و توحش جنگ طلبانه ی سرمایه داری غربی و امپریالیسم شد، یک جایزه ی نوبل و صلح هم بدهد، تا ریشه ی مساله را به فراموشی بسپارد. در این راستا بازگشت به نقد اقتصاد سیاسی و بررسی رادیکال جنگ طلبی و عروج بربریت و توحش داعش به عنوان محصول سرمایه داری غربی و صادره ی پست مدرنیسم نئولیبرال، نقد توجیه زن کشی و زن ستیزی زیر نام مالتی کالچرالیسم، تبلیغ و توجیه می شود، به صورت ریشه یی ضروری می شود.

ابژه یی که همیشه به عنوان ابژه دیده شده است، نمی تواند خود را از ابژه بودن رها کند، مادام برای براندازی سیستمی که ابژه گی را به خاطر موقعیت اقتصادی، شرایط جغرافیایی، “ملت” و “قومیت” به انسان تحمیل می کند، اقدام کند و قدم بردارد.

از نظر یک ابله بی شعور ممکن است این نشان از ترقی خواهی غرب باشد که جایزه ی نوبل صلح را به یک زن ایزدی و یک سیاه پوست می دهد، اما از نظر من این مساله نشان از اوج کثافت، دورویی و اخلاقیات ریاکارانه ی بورژوازی است، سیستم سرمایه داری غربی همان سیستمی است، که جنگجویان قهرمان ی پ گ و ی پ ژ، را که بر پوزه ی فاشیست های اسلامی و داعش افسار زدند، تروریست می خواند و پرچمشان را ممنوع اعلام می کند، اما به فاشیست های داعشی و نازی ها اجازه می دهد که در روز روشن با پرچم داعش و صلیب شکسته در خیابان های اروپا تظاهرات کنند.
رفیق ما ارش اذر را به خاطر نشر پرچم ی پ گ و ی پ ژ در المان دستگیر و زندانی کردند.

ما این کثافت و ریاکاری را نه می بخشیم و نه گول ان را خواهیم خورد. در زیر روکش سرمایه داری دمکراتیک یک سیستم هیولایی خوابیده است که توسط سرمایه مالی و صنعتی در حال جهانخواری است.

ساده لوح نباشیم!

حسن معارفی پور

درباره ی “ترور” های اخیر در ایران

 
 
حسن معارفی پور
 
کمونیست ها هیچگاه مخالف “ترور” علیه سرکوبگران دولتی نبوده و نیستند. لنین در کتاب چه باید کرد و در فصل اول ان به اسم “از کج شروع کنیم؟” اعلام می کند که ” ما اساسا هیچگاه ترور را رد نکرده ایم و رد هم نمی کنیم”. او در ادامه می نویسد که ترور یکی از تاکتیک های مبارزاتی است که در شرایط مشخص ضروری است و باید به عنوان یک تاکتیک به ان نگریسته شود. نقد لنین در این فصل از کتاب که در ترجمه ی المانی ان به عنوان بخش اول کتاب چه باید کرد امده است به اتحادیه ی سوسیال دمکرات های روس بود که گرایشات اکونومیستی، شبه انارشیستی و دهقانی را نمایندگی می کرد و چند نشریه مختلف در ژنو منتشر می کردند. رابوچیه دئیلو (هدف کارگری مهمترین نشریه ی این جریانات پراکنده ی شبه انارشیستی بود) (رجوع کنید به چه باید کرد؟ فصل اول ترجمه ی المانی) از نظر لنین اشتباه این جریانات در این بود که انان ترور را به عنوان استراتژی و نه تاکتیک انتخاب کرده بودند، اما برای سوسیال دمکراسی (بخوانید کمونیسم، چون انزمان تمام احزاب کمونیستی خود را سوسیال دمکرات می خوانند) از جنس حزب سوسیال دمکرات روسیه، ترور فقط یک تاکتیک مبارزاتی بود که باید در شرایط خاص و برای مرعوب کردن دشمن و عقب راندنش از ان بهره گرفته می شد. (نقل به مضمون از چه باید کرد؟ لنین)
 
مساله این است که ترور با چه اهداف و مقاصدی، در راستای چه تاکیتک و استراتژی ایی و توسط چه گروه، سازمان، تشکیلات و حزبی انجام می گیرد. رد “ترور” به صورت عام، به مثابه ی تاکتیکی برای عقب راندن دشمن یعنی تروریست دولتی و در تنگنا قرار دادن او از جانب هر جریان و حزبی که صورت بگیرد، اوج وقاحت و بهتر است بگویم رفورمیستی بودن و عدم درک از تروریسم دولتی و انحصاری را نشان میدهد. ملسم است که ما از اقدامات “ترور” امیز برای مرعوب کردن دشمن مان یعنی جمهوری اسلامی، به مثابه ی دولتی که انحصار ترور را به اختیار خود در اورده است باید استفاده کنیم و نباید بالبداهه این قضیه را نفی کنیم. هر فعال جدی اپوزیسیونی، در هر کجای کره ی خاکی که باشد، اگر دستش به اوباش جمهوری اسلامی برسد و انان را ترور نکند، به نظر من یک خائن به بشریت است و باید به عنوان خائن و همدست مستقیم یا غیر مستقیم رژیم جمهوری اسلامی نگاه شود، چون جمهوری اسلامی هم از کشتن هیچ کدام از مخالفین خود نمی گذرد، در صورتی که امکان ان را داشته باشد.
 
عملیات مسلحانه اهواز که از جانب جمهوری اسلامی، مدیای نوکر، احزاب و جریان چپ و راست، ژورنالیست های نان به نرخ روز خور و فعالین منفرد، به عنوان ترور شناخته شد و محکوم شد، از جانب هر جریان و فرقه و سازمانی صورت گرفته باشد، اگر توسط خود رژیم برای مهندسی افکار توده یی و گسترش دامنه ی سرکوب سازمان دهی نشده باشد، که به احتمال زیاد کار رژیم است، نشان از اگرسیون و واکنش به تروریسم دولتی جمهوری اسلامی است و محکوم کردن ان در صورتی که توسط نیروهای اپوزیسیون یا فعالین اجتماعی با هر گرایشی که دارند، انجام شده باشد، از جانب اپوزیسیون جمهوری اسلامی از چپ تا راست، نشان از اوج وقاحت و بی سوادی و گژفهمی سیاسی است.
 
مردم در سطح وسیع در ایران به خاطر سیاست های جنگ طلبانه، تروریستی، نئولیبرالی، فاشیستی، امپریالیستی رژیم به ستوه امده اند و این رژیم جنایتکار و انسان خوار، خواب خوش از چشم کودکان سوریه یی، یمنی، فلسطینی، عراقی و کلیت مردم ایران به جز سرمایه داران و پاسداران حافظ این نظام گرفته است و به همراه متحدان و دشمنان جهانی اش، منطقه ی خاورمیانه و ایران را به گورستانی برای طبقه ی کارگر تبدیل کرده است. رژیم جمهوری اسلامی تا امروز با ترور مخالفین خود از کشتار سیستماتیک و قتل عام های دسته جمعی گرفته تا قتل های زنجیره یی و حمله به کوی دانشگاه و کشتن اعضای اپوزیسیون در خارج کشور و اعدام و شکنجه و گسترش جنگ در منطقه ی خاورمیانه، بزرگترین اقدامات تروریستی در سطح ساختاری را انجام داده است و تاکنون هم به پیش می برد، بنابراین مظلوم نمایی کردن پاسداران جنایتکار و فاشیست جمهوری اسلامی پس از حمله ی مسلحانه ی اهواز زیادی چندش اور و فرصت طلبانه است. توده ی مردم به ستوه امده از این دولت فاشیست و تروریست، نباید مظلوم نمایی جمهوری اسلامی را جدی بگیرند. بی گمان جمهوری اسلامی از این طریق در تلاش به نوعی حس ملی و میهن پرستانه دامن بزند تا عمر خود را مدت کوتاهی تمدید کند و از بحران ساختاری فعلی و مبارزات چند ماه اخیر که حاکمیت را به لرزه در اورده بودند و هر ان ممکن بود نظام و سران ان را برای همیشه به گورستان بسپارد، عبور کند و نفسی تازه کند. نباید به جمهوری اسلامی و جانیان این نظام اجازه داد، دوباره نفس بگیرند و این عملیات را بهانه یی برای کسب مشروعیت از طریق تشعشع احساسات فاشیستی و وطن پرستانه کنند.
 
جمهوری اسلامی به عنوان یک ذاتا تروریست و جنایتکار که دست به نسل کشی و جنوساید زده است و دهها و صدها هزار انسان را سیستماتیک به قتل رسانده است، باید توسط توده های مردم در اینده ی نه چندان دور محاکمه شود و سران این رژیم بعد از دادگاه های انقلابی و مردمی در مراکز شهرها با موشک روانه ی کره های دیگر شوند تا جنازه ی متعفنشان کره ی زمین را بیش از این به گند نکشد.
 
کسانی که اعدام را بی قید و شرط حتی برای سران جنایتکار جمهوری اسلامی و شکنجه گران این نظام رد می کنند، نه تنها پایه یی ترین مسائل مارکسیستی را درک نکرده، بلکه دشمن فاشیست و جانی خود را دست کم گرفته اند.
 
در همین روزها با خبر شدم که جریانات نئوفاشیست ایرانی که خود را “لیبرال” و طرفدار دخالت نظامی به ایران اعلام می کنند و در کمال بی شرمی علیرغم تبلیغات سالیان اخیرشان برای ارتجاع سبز و بنفش امروز دست به دامان ترامپ فاشیست و دولت امریکا برای دخالت نظامی به ایران شده اند، شبکه یی فاشیستی به اسم فرشگرد را تشکیل داده که از همین امروز برای کمونیست ها شاخه شونه می کشد و ما کمونیست ها را غیر مستقیم تهدید به مرگ و جنوساید می کند. من به عنوان یک کمونیست فعال در عرصه های مختلف در المان از همین صفحه اعلام می کنم، که من به همان میزان در حال جنگ با جمهوری اسلامی هستم، به همان اندازه هم در حال جنگ با جریانات فاشیستی و نئوفاشیستی و شبکه های ارتجاعی مزدوری و مزدورپروری وابسته به عربستان سعودی، میت ترکیه و سازمان تروریستی سیا امریکا و غیره هستم و هر کدام از این اوباش را در اینده ی ایران ببینم به عنوان یک دشمن خونی می شناسم که یا باید با لودر از روی جنازه م رد شود، یا اگر موفق نشوم دستگیر شده راهی اردوگاه کار اجباری اش کنم، مجبور می شوم به راهکار های دیگری بر خلاف میل باطنی ام متکی شوم. به تمام طرفداران فرشگرد اعلام می کنم که ما دشمن هستیم و من با فاشیست ها وارد گفتگو نخواهم شد. تنها گفتگوی ما و شما فقط با یک زبان اعلام می شود و ان زبان قهر است. اگر شما نتوانی از ان زودتر بهره بگیری بازنده ایید.
 
مساله ی دیگر مساله ی دلقک قمارباز لمپنی به اسم رضا پهلویی که شب و روز در قمارخانه های مختلف امریکا با پول های که پدر جنایتکار و مزدورش از مردم ایران دزدیده بود، هنوز هم عشق و حال می کند است و برخورد این کره ی جد و اباد جلاد به عملیات مسلحانه ای اهواز است. نباید فراموش کرد که رژیم فاشیستی اسلامی ایران از دامن نظام شاهنشاهی زاده شد و پدر همین کره … کثافت کاخش را به مکان سینه زنی تبدیل کرده بود و هر چند سال یک بار سری هم به مکه می زد. این پفیوز های لجن بودند که اسلامی ها را در دامن خود پرورش دادند و اینگونه هیولای فاشیسم اسلامی را به جان بشریت انداخته و باعث به شکست کشانده شدن انقلاب 57 ایران شدند. ما اگر انتقامی بگیریم اول از اجداد رژیم فاشیست ایران یعنی ساواکی ها و اطرافیان کره ی محمد رضا پهلوی و بعد سران جمهوری اسلامی و اپوزیسیون فاشیست و ارتجاعی و جریانات نئوفاشیستی موسوم به سکولار دمکرات و مزدور غرب خواهد بود.
 
زنده باد دیکتاتور پرولتاریا
زنده باد اعدام انقلابی سران جمهوری اسلامی
مرگ بر رژیم جنایتکار، تروریست و امپریالیستی ایران
زنده باد سوسیالیسم
 

دستگیری آرش آذر در مونیخ آلمان تعرض افسار گسیخته به تمام آزادی های دمکراتیک است و باید به مقابله با ان برخاست!

رفیق مان آرش پناهجوی سیاسی و فعال کمونیست پناهندگی در آلمان، ساکن شهر مونیخ در شرایطی و به خاطر انتشار یک عکس از خودش با در دست داشتن یک پرچم از ی پ گ و ی پ ژ در فضای مجازی در همبستگی با کریم شامبرگر (رفیقی که به خاطر مورد مشابه بارها دادگاهی شده است) در اداره ی خارجیان المان دستگیر می شود، که فاشیست ها و نازی های المانی با همکاری مستقیم و غیر مستقیم دولت و پلیس در خیابان های این کشور عربده کشان مشغول شکار خارجیان و پناهجویان هستند و دولت و پلیس سرکوبگر نه تنها جلو تعرض فاشیستی و نژادپرستانه این تروریتس ها را نمی گیرد، بلکه بخشا بنزین بر روی اتش فاشیسم و نازیسم می ریزد و اتش ان را بیش از پیش تقویت می کند. در چند هفته ی اخیر مشخص شد که چگونه بالاترین مقامات پلیسی و اطلاعاتی المانی به همکاری با فاشیست ها محکوم شدند و دست انان یکی پس از دیگری جلو افکار عمومی رو شد. رئیس سازمان اطلاعات و امنیت المان “مااسن” چند سالی است مشغول همکاری مستقیم با حزب نئوفاشیستی “آلترناتیو برای المان” بوده است و زمانی که گند این رسوایی بالا زد، به جای زندانی کردن این فاشیست، شغل مناسب تری با سه هزار حقوق بیشتر از حقوق ماهیانه اش به عنوان رئیس سازمان اطلاعات امنیت (ب ان د) داده شد و حقوقش از 11 هزار و پانصد یورو به 14 هزار و پانصد یوروی ناقابل در ماه افزایش پیدا کرد. در شرایطی که فاشیسم و جنبش های نئوفاشیستی در سراسر اروپا مشغول سازماندهی و ایجاد فضای رعب و ترور هستند و دولت به عنوان ابزار سرکوب سرکوب شدگان و استثمار شدگان به فاشیسم نزدیک می شود و راهکارهای فاشیستی دوران هیتلر را در دمکراسی ریاکارانه ی بورژوایی دوباره ادغام می کند و با پناهجویان همچون حیواناتی که در باغ وحش اسیر هستند، رفتار می کند، در شرایطی که روزنامه های پرتیراژ المانی همچون بیلد تسایتونگ به صورت فاشیستی به پناهجویان حمله می کند و انان را انگل هایی می خواند که از سیستم رفاهی اروپا سوءاستفاده می کنند و دولت جلو ان را نمی گیرد، در دست گرفتن پرچم نیروهای ی پ گ و ی پ ژ که ارتجاع فاشیسم اسلامی و الترناتیوسازی فاشیستی ناتو را در هم شکستند، جرم می شود و تعقیب و زندانی در پی دارد. زمانی که زیهوفر این انگل راسیست و ضد انسان در راس حزب دست راستی و افراطی سوسیال مسیحی و وزیر کشور المان تولد 69 سالگی خود را با دیپورت 69 پناهجوی افغان جشن می گیرد، باید اعلام کرد که در چند قدمی فاشیسم هستیم.

آرش آذر یک نفر نیست، دولت المان با صدها آرش آذر طرف است. آن ها می توانند ما را به صورت فیزیکی حذف کنند، اما به هیچ وجه نمی توانند حقانیت مبارزه ی ما برای رهایی از سرمایه داری و فاشیسم و جنبش اجتماعی ایی که در مقابل تمام الترناتیوهای موجود در رئال پولتیک بورژوازی ایستاده است را نابود کنند. من شخصا هیچ گاه سمپاتی به ی پ گ و ی پ ژ نداشته و برخوردهای انان با ایران و رژیم اسد و بازی در رئال پولتیک خاورمیانه بین روسیه و امریکا و غیره را نمی توانم با هیچ منطقی قبول کنم و مرزبندی جدی با ناسیونالیسم چپ و ناسیونالیسم در هر شکلش دارم، اما اگر قرار است، حمل کردن پرچم ی پ گ و ی پ ژ، بهانه یی برای تعرض به ازادی های سیاسی و محدود کردن دامنه ی فعالیت های کمونیستی وبرابری طلبانه و پناهجویی ما باشد، ما باید از فردا برای زیر پا گذاشتن قوانین راسیستی و ضد بشری دولت المان و در اعتراض به کثافت و دورویی دمکراسی بورژوایی و در همبستگی با رفیقمان آرش آذر در سطح وسیع با پرچم ی پ گ و ی پ ژ به خیابان بیاییم. اگر نجنبیم این شتر دم در تک تک ما خواهد خوابید.

در مورد دولت مرتجع و سوسیال مسیحی بایرن که من مدتها پی شاین استان را استان قم اما از فرمت مسیحی ان خوانده بودم، باید بگوییم که تفاوتش با جمهوری اسلامی در این است که این مرتجعین هنوز به کشتار مخالفین سیاسی شان روی نیاورده اند، اگر امروز این ارتجاع را متوقف نکنیم فردا دیر است و فردا ممکن است به جای دستگیری ما را در منازل و محیط کار و رفت و امدمان ترور کنند.

همبستگی با آرش آذر
مرگ بر دولت مسیحی بایرن
حسن معارفی پور

جمهوری جهل، جنایت، تروریست و فاشیست اسلامی را باید با قهر انقلابی به زیر کشید!

 

رژیم هار و نفرین شده ی اسلامی ایرانی، در شرایطی که به طور کل، مشروعیت سیاسی و اجتماعی خود را در میان اقشار و طبقات مختلف اجتماعی حتی بازاریان و بورژوازی “وطنی” در سراسر ایران از دست داده است و نمی توانست در ارامش کامل سه زندانی سیاسی یعنی زانیار، لقمان مرادی و رامین حسین پناهی را اعدام کند، از طریق هجوم تروریستی و موشک باران مقر حزب دمکرات به صورت همزمان، در تلاش بود که افکار عمومی را از مساله ی اعدام این سه زندانی سیاسی منحرف کند و به شکلی از اشکال در ارامش کامل این فعالین سیاسی و زندانی را اعدام کند. این تحرکات تروریستی و وحشیانه ی جمهوری اسلامی و حمله ی موشکی به مقرهای احزاب دمکرات کردستان و دمکرات کردستان ایران، اخرین دست و پا زدن های نظامی است که همچون مرغ سر بریده یی به این طرف و ان طرف لگد پرتاب می کند. حزب دمکرات البته با تمام جناح ها و دم و دستگاهش همواره از رگ گردن به جمهوری اسلامی نزدیک تر بوده است و بارها سر این نزدیکی، توهم به اصلاح جمهوری اسلامی مغلوب تروریسم رژیم فاشیستی ایران شده است و هیچگاه از گذشته درس نگرفته است، چون افق و استراتژی این حزب نمی تواند فراتر از نظامی از جنس نظام جمهوری اسلامی رود، به همین خاطر است که احزاب دمکرات ضمن در دست داشتن اسلحه و زندگی در “تبعید” در اردوگاه های نظامی در خارج کشور، شب و روز در بین استراتژی “جنگ-سازش” “سازش-جنگ” با جمهوری اسلامی معلق می زنند، در توهم کامل به نظام جمهوری اسلامی به سر می برند و بارها از مردم کردستان خواسته اند که در انتخابات فرمایشی و کارتونی جمهوری اسلامی شرکت کرده و کاندیداهای اصلاح طلب را برگزینند. همزمان احزاب دمکرات همیشه مشغول چکمه لیسی برای غرب، دولت های تروریستی منطقه از جمله ترکیه و عربستان سعودی که مخالف استراتژیک نظام جمهوری اسلامی هستند، بوده است و این مساله باعث شده است که جمهوری اسلامی این جریانات بورژوایی از جنس خودش را هیچگاه به عنوان متحد استراتژیک با اغوش باز نپذیرد و هرازگاهی به انان ضربات جبران ناپذیر وارد کند. حمله ی تروریستی و جنایتکارانه ی جمهوری تروریست و فاشیست اسلامی ایران به حزب دمکرات و کتشار اعضا و پیشمرگان این حزب باید در سطح وسیع محکوم شود و علیه ان لازم است با قهر انقلابی در داخل و خارج کشور شیرازه ی رژیم را از هم پاشید، اما با سیاست و استراتژی بورژوایی نمی توان بورژوازی را سرنگون کرد، حزب دمکرات نمی تواند الترناتیو جمهوری اسلامی در کردستان باشد، اگر حتی جمهوری اسلامی سرنگون شود و حزب دمکرات به نان و نوایی برسد، باز هم از جمهوری اسلامی امروز بهتر نخوهد بود. جمهوری اسلامی به عنوان نماینده ی بورژوازی ایران در حاکمیت است و حزب دمکرات به عنوان نماینده ی بورژوازی کرد در کردستان ایران در حاشیه ی قدرت و در “تبعید”! تفاوت احزاب دمکرات کردستان ایران با جمهوری اسلامی در همین است که یکی در قدرت و دیگری در “اپوزیسیون” است. فراموش نکنیم که حزب دمکرات کمتر از جمهوری اسلامی در کردستان ایران کمونیست نکشته است. اگر بیشتر نکشته باشد، کمتر نکشته است، اما الان حزب دمکرات قربانی است، جریانی با خصائل فاشیستی و بورژوایی از جنس جمهوری اسلامی، خود مغلوب و مقهور رژیمی شده است که حزب دمکرات بارها و بارها برای ماندگاری این رژیم فاشیستی تلاش کرده است. در دوران انتخابات سال 2009 وقتی کروبی و موسوی جنایتکار به عنوان اصلاح طلب ظاهر شدند و کروبی در یکی از بندهایش برای تبلیغات انتخابات از حقوق اقلیت های قومی صحبت کرده بود، احزاب دمکرات کردستان از حول حلیم در دیگ افتاده و خالد عزیزی رهبر وقت حزب دمکرات اعلام کرد، در صورتی که جمهوری اسلامی صندوق های رای را روانه ی کوی سنجق کند، او و حزبش به کروبی رای خواهند داد. امروز جمهوری اسلامی صندوق رای را روانه ی کوی سنجق نکرد، بلکه با موشک باران و بمباران اردوگاه های حزب دمکرات باعث مرگ بالای بیست نفر و زخمی شدن دهها نفر شد. قاسملوی پاسیفیست و پرو خمینی هم سر سازش با جمهوری جهل و جنایت اسلامی، مانند اب خوردن کشته شد، اما حزب دمکرات هیچ گاه از گذشته یاد نگرفته است. حزب دمکرات به عنوان یک سازمان بورژوایی مخالف انقلاب رادیکال حاضر است با فاشیسم اسلامی بسازد و بسوزد و ده ها و صدها عضوش را از دست بدهد، اما نمی تواند افق انقلابی داشته باشد.

پوپولیسم و کردایه تی و قومپرستی را باید رسوا کرد و نباید اجازه داد، که مظلوم نمایی کردن حزب دمکرات باعث ایجاد توهم در جامعه نسبت به این جریان مرتجع شود. ما تروریسم رژیم هار و جنایتکار جمهوری اسلامی را با مبارزه ی رادیکال، قهرامیز و مسلحانه باید پاسخ دهیم، اما به هیچ وجه زیر پرچم ارتجاع احزاب دمکرات به اصطلاح سکولار،ا ما اسلامی و ارتجاعی مزدور جمهوری اسلامی، غرب، عربستان سعودی و ترکیه نمی شویم.

الان ممکن است خیلی از پوپولیست های کورد اسمان را به زمین بیاورند و اعلام کنند که وقت ان نیست که از گذشته و حال ننگین حزب دمکرات صحبت کرد! نخیر دوستان، اتفاقا در هیچ شرایطی نباید دشمنان طبقاتی تان را دست کم بگیرید و از نقد انان کوتاه بیایید. ما به هر بهانه یی دشمنانم را نقد می کنیم و تعارفی با کسی هم نداریم. اگر دشمنت در موقعیت قربانی هم باشد، باز هم دشمن است و چیزی از دشمن بودنش کم نمی شود. منتها موقعی که یک دشمن قوی تر دشمن ضعیف تر را زمین گیر می کند، باید اول دشمن قوی را نابود کرد بعد سراغ بعدی رفت. این از لحاظ استراتژیک، منطقی و “اخلاقی” درست است.

مرگ بر جمهوری اسلامی
مرگ بر اصلاحات
زنده باد سوسیالیسم

حسن معارفی پور

Faschismus stoppen aber radikal!

Verfasst von Nora Bräcklein und Hassan Maarfi Pour

Wir erleben seit einigen Tagen ein neues, oder besser gesagt wiederaufkeimendes Ausmaß an menschenverachtender Gewalt von Teilen der Bevölkerung in Deutschland. Gleichzeitig erleben wir von vielen Seiten, dass Menschen, Gruppen und Parteien unterschiedlichster Ausrichtung sich gegen diese Form der Menschenverachtung aussprechen.  Als isoliertes Phänomen betrachtet erscheint das berechtigt und kann Hoffnung machen auf einen breiten Zusammenschluss gegen Rechtsextremismus und Faschismus. Betrachten wir diese Gewalt aber in ihren Zusammenhängen und ihrer Verortung in politischen und gesellschaftlichen Verhältnissen, müssen wir feststellen, dass sie nur der extreme Ausdruck einer zunehmenden menschenverachtenden Unterteilung der Menschen in Gruppen unterschiedlicher Wertigkeit ist, wie sie von vielen Akteuren aktiv oder passiv vorangetrieben wird.

Die breite Bewegung, die sich gegen die nazistischen Auswüchse formiert, verschleiert diesen Zusammenhang. Rassistische und nationalistische Ressentiments werden von Parteien wie der CDU/DSU und SPD, aber auch den Grünen und sogar Teilen der Linken zum einen weiter geschürt, zum anderen aufgegriffen, um die eigene Macht zu vergrößern.

Im Kampf gegen die rechtsextremistischen Entwicklungen können wir uns nicht auf Akteur*innen verlassen, denen es letztlich um die Sicherung und den Ausbau ihrer Macht geht. Stattdessen bedarf es einer Bewegung von unten, die den immer stärker aufkommenden Nazismus in seiner Verwobenheit mit kapitalistischer Produktion und Unterdrückung versteht und bekämpft.

Wir müssen den Nazis den Raum und die Straße nehmen, ihnen ihr Gefährdungspotenzial nehmen, indem wir uns an den Stellen auch physisch verteidigen, an denen es nötig ist, und an den Stellen kapitalistische Strukturen zerschlagen und neue aufbauen, an denen es uns möglich ist. Zu verstehen, welche Unterdrückung und Ungleichheit Menschen zu nazistischen Ideologien und Handlungen treibt, bedeutet nicht, dies zu tolerieren oder gar zu legitimieren. Es bedeutet aber, gegen diese Unterdrückung und Ungleichheit vorzugehen, mit allen Waffen, derer es bedarf.

Die nazistische Bewegung in Chemnitz legitimiert sich durch eine unmenschliche Handlung Einzelner (den Mord an einer Person), gegen die auf individueller Ebene vorgegangen werden muss. Stattdessen nutzen die Nazis diese eine Handlung aber als Vorwand, um eine Gruppe zum Sündenbock zu machen, sich selbst als Kollektiv wahrzunehmen und ihre ohnehin schon existierende Ideologie zu legitimieren. Während individuelle Gewalt zwischen Menschen auf individueller Ebene angegangen werden muss, müssen wir dieses sich formierende Kollektiv auch kollektiv bekämpfen.

Dabei müssen wir beide Formen der Gewalt, die individuelle wie bei dem Mord in Chemnitz und die mehr oder weniger organisierte im Fall der Nazis, als Produkt der unterdrückerischen Verhältnisse verstehen.  Wenn Ausländer*innen in Deutschland täglich damit konfrontiert werden, dass sie weder auf staatlich-institutioneller noch auf zwischenmenschlicher Ebene als Menschen und Teil der Gesellschaft angenommen werden, ist es nicht verwunderlich, dass dieser Frust und die Wut sich in einzelnen Situationen entladen. Dies ist weder legitim noch progressiv im Sinne von gesellschaftlicher Veränderung. Unsere Aufgabe muss es sein, aus diesem individuellen Handeln ein Kollektiv zu formieren, das den strukturellen Charakter der Unterdrückung erkennt und bekämpft.

Faschismus ist eine Form der bürgerlichen Herrschaft im Kapitalismus und darf nicht als separat von der Bourgeoisie betrachtet werden. Jede kapitalistische Gesellschaft trägt in sich das Potenzial des Faschismus. Daraus ergibt sich, dass zur Abschaffung des Faschismus der Kapitalismus zerschlagen werden muss.

tag-der-befreiung

سازمان های مدافع حقوق بشر و زیست بین شکاف کار و سرمایه

حقوق بشر یا حقوق پایه یی انسان با ان چیزی که سازمان های به اصطلاح مدافع این حقوق ادعا می کنند، دو چیز کاملا متفاوت است. دفاع این سازمان ها از حقوق بشر، سازمان هایی که اغلب وابسته به جنایتکارترین و تروریست ترین دولت ها هستند، مانند دفاع یک جلاد شکنجه گر از حقوق انسان است. این دیگر بسیار مسخره و تهوع اور است که شما در موضع جلاد انسان کش از انسان دفاع کنی.
سازمان های حقوق بشری بخش عظیم بودجه شان را از دولت های امپریالیستی و خونخوار، کلیساهایی که مراکز عمده ی پدوفیلی هستند، از استثمار نیروی کار جوان و بی تجربه و تحریک این نیرو برای گدایی کسب می کنند و درصد ناچیزی از ان را در اختیار مردمان سیل زده، جنگ زده، فقرا و غیره قرار می دهند. بخش عظیم درامد این سازمان ها به جیب کسانی که در راس این سازمان ها قرار دارند، می ریزد. امار دقیقی در این مورد در دست نیست و این سازمان های ریاکار و فرصت طلب مافیایی بر روی خون کودکان سوری و افریقایی و اتیوپیایی بیزینس کثیف پول قاپی باز کرده اند. من خود به شخصه از نزدیک با چندین سازمان کار کرده ام و از نزدیک با بند و بست های مالی ایی که این سازمان ها هیچ گاه حاضر به انتشار ان نیستند اشنا هستم و می دانم که این سازمان ها یک مونارشی فاصد از مجموعه یی انگل خونخوار درست کرده اند و رئیس روسای انان اگر با صاحبان کارخانجات از لحاظ درامدی رقابت نکنند بی شک کمتر از انان صاحب سرمایه و پول نیستند. حتی شکل کمک کردن این سازمان ها به مردم به مراتب ضدانسانی، راسیستی و تحقیر امیز است، ان هم اگر یک درصد کمک کنند. کاسه ی گدایی به دست گرفتن و گدایی را سیستماتیزه کرد، تغییری در ماهییت گدایی که به نظر من شدیدا تحقیرامیز و ضد انسانی است نمی دهد. شما به عنوان یک گدا در خیابان بارها تحقیر خواهی شد، اما در اروپا همین سازمان ها به گدایی فرمت “مقولانه” تر و نهادینه بخشیده اند و حتی برای گدایان کارت شناسایی و انیفورم درست کرده اند تا گدایی از مسیر موسساتی بگذرد و دید مردم به نسبت این شکل از گدایی تغییر کند و این شکل از گدایی ظاهرا در سراسر اروپا “مشروع” و مقبول به نظر می رسد. کمک های خیریه به هیچ وجه نمی توانند راه حل بحران های اقتصادی مردم فقر زده، نابرابری های اقتصادی و اجتماعی باشند و این سازمان ها در واقع در شکاف بین کار و سرمایه همچون الاغ می چرند.
دو سازمان فاصد به اصطلاح مدافع حقوق بشر که من شخصا از نزدیک با انان تماس داشتم و به محض اینکه متوجه شدم که چه کثافتی پشت پرده می گذرد، از انان شدیدا فاصله گرفتم و مسیر سخت و طاقت فرصای مبارزه ی طبقاتی بدون دادن کوچکترین امتیازی به یک سازمان فاسد را در پیش گرفتم. بدون شک در اینده با امار و مستندات کثافت کاری های این مافیاهای خونخوار و جلاد که از نوجوانان و جوانان سوء استفاده می کنند و همچون مافیای اخاذی، رمالی، گدایی به زندگی خود ادامه می دهند را افشا خواهم کرد و با امار و مستندات به مردم نشان خواهم داد که دفاع از حقوق پایه یی انسان فرسنگ ها با دفاع فرصت طلبانه، ریاکارانه و فاسد سازمان های به اصطلاح مدافع حقوق بشر فاصله دارد.

من به مرور زمان بعد از سال ها مبارزه به این نتیجه رسیده ام که هر سازمانی از حقوق بشر و غیره دفاع کرد و در عین حال ضد کمونیست بود را باید به زباله دان تاریخ انداخت و رسوا کرد.

هر کس کمونیست نباشد و سازمان یافته در یک سازمان غیرکمونیستی کار کند، بدون شک مدافع بربریتی است که بورژازی درست کرده است و بر روی لاشه ی مردها نشخوار می کند.

هر انسان عاقلی اگر عقل در کله اش باشد کمونیست خواهد شد و اگر کسی عقل نداشته باشد، پس اصلا فکر نمی کند. هیچ کس نمی تواند به “عقلانیت” به “حقوق انسان” باور داشته باشد و در عین حال ضد کمونیست باشد. کمونیسم تنها راه برای نجات بشر از فاضلاب بربریت بورژوازی است و هر چیزی غیر از ان لجنزاری بیش نیست.
زنده باد کمونیسم
حسن معارفی پور

“دولت پنهان” فاشیستی به دولت فاشیستی اشکار تبدیل می شود، اگر ما جلوش را نگیریم

در رابطه با حوادث المان

حسن معارفی پور

تنها یک زبان باید علیه فاشیست ها به کار برد و ان زبان قهر انقلابی علیه خشونت فاشیستی، سیستماتیک و سازمان یافته ی فاشیست ها و پلیس هم اخور انان است. فاشیسم را باید در زمین مبارزه ی طبقاتی لت و پار کرد و نباید منتظر بود که طویله ی بورژوازی از طریق ابزارهایی که خود درست کرده است و بسیاری از انان در دست فاشیست ترین و راست ترین قطب جامعه هستند، به داد خارجیان و پناهجویانی که قربانی خشونت فاشیستی می شوند، برسد. جنگ ما با فاشیسم به عنوان یکی از کثیف ترین و ضد بشری ترین ایدئولوژی های بورژوایی، ایدئولوژی ایی که به دنبال حفظ سلطه ی بورژوازی و حل و فصل مسائل اجتماعی و نابرابری های اقتصادی از طریق نژادی کردن ان است، از دالان ها و طویله های قانونی و بورژوایی در بورژوازی لیبرال دمکرات به پیش نمی رود. بورژوازی لیبرال دمکرات خود بزرگترین دشمن ما به عنوان طبقه ی کارگر و کل ستمکشان در سطح جهانی است. ما فاشیسم را تنها و تنها یکی از اشکال حکومت بورژوایی می دانیم و ازاد گذاشتن نئونازی ها و فاشیست ها برای افتادن به جان پناهجویان و خارجیان در المان را سازمان یافته و ساختاری از جانب دولت به صورت مستقیم، نیمه مستقیم و غیر مستقیم می دانیم و تریبون دادن دولت لیبرال دمکرات کنسرواتیو المان به احزاب سوپر فاشیستی و انسان ستیز راه دادن این جانیان به طویله یی به اسم پارلمان را دلیلی بر طفیلی گری و گندیدگی و ناشی نشان از ارتجاعی بودن دمکراسی بورژوایی می دانیم، دمکراسی ایی که چیزی جز یک بیزنس چرب و نرم برای مجموعه یی انسان زالو صفت پارلمانتاریست لابی و سیاستمداران خود فروش استخوان لیس نیست.

طارق علی به دقیقی در تحقیقات خود اشاره می کند که چگونه نازی های بازمانده از جنگ جهانی دوم جذب سیستم های دولتی و قضایی لیبرال دمکراسی المانی و احزاب پارلمانتاریست مسیحی می شوند و تاکنون نوادگان این جانیان و شبکه ها و انجمن های برادری در المان به عنوان هسته های فاشیستی بزرگترین تاثیر را در مسائل قضایی، حقوقی و پزشکی دارند.

حزب سوسیال مسیحی و دمکرات مسیحی و بخشا سوسیال دمکرات، لیبرال دمکرات، سبز و بخشا حزب چپ سال ها مکانی برای فاشیست ها و شبه فاشیست ها شده اند و فاشیست های انسان خوار و جنایتکار به راحتی در این احزاب بورژوایی و گله گشاد و ابزار دست بانک ها و صنایع و کلیسا انتگره می شوند، بدون اینکه به مشکل بر بخورند.

زمانی که حزب دمکرات مسیحی که یک حزب سوپر ارتجاعی و کنسرواتیو است نتوانست به دنبال بحران های اقتصادی، جنبش فاشیستی ایی که در واکنش به این بحران ها شکل گرفته بود را در سطح وسیع سازمان دهد و حزب ان پ د هم شانسی نداشت، کل طیف ارتجاع فاشیستی، راست افراطی، نازی، مسیحیان بنیادگرایی مسلمان فوب، همجنسگرا ستیزان، زن ستیزان، خارجی ستیزان و نئولیبرال ها و سوپر فاشیست ها در حزب آلترناتیو برای المان به هم پیوستند و جنبش نئونازیستی پگیدا هم جنبش خیابانی این حزب فوق فاشیستی شد.

در کنار این مساله ما شاهدیم که در طول سال های اخیر چگونه سوسیال مسیحی ها و دمکرات مسیحی در استان های مختلف المان به ویژه استان بایرن (حزب سوسیال مسیحی) و استان های شرقی المان (ساکسن، تورینگن ووو) یک جریان ارتجاعی کنسرواتیو (حزب دمکرات مسیحی) که در دولت ایالتی بیشتر مواقع دست بالا را دارد، چگونه یار و یاور فاشیست ها و جانیان نئونازی که کاری جز کشتن خارجیان و اتش زدن خانه ها و کمپ های پناهجویان ندارند، بوده است و چگونه دولت راست و ارتجاعی المان، پلیس راسیست این کشور، سیستم قضایی راست و قضات اموزش دیده در انجمن های برادری (شبکه های دانشجویی و غیردانشجویی فاشیستی)، چشم بر روی کشتار و تعقیب خارجیان و پناهجویان بسته اند و همگی دست در دست نئونازی ها به جان خارجی ها افتاده اند. فاجعه ی انسانی ان اس او کشتن چندین خارجی و سرپوش گذاشتن بالاترین دادگاه المان بر این مساله، اوج رسوایی را برای سیستم قضایی و دولتی در پی داشته است و برخورد با جانیان نئونازی و پشت پرده بودن مجموعه یی انسان که در سیستم پلیسی انتگره شده بودند و پلیس برای انان اسلحه فراهم کرده و دادگاه قضایی المان هم در جریان مساله بوده است، باعث شده است که از انتشار اطلاعات مربوط به این فاجعه ی انسانی از جانب دولت المان جلوگیری به عمل اید. این دولت ارتجاعی و راست اما در اوج وقاحت به خود اجازه می دهد، چت های خصوصی شهروندان را در شبکه های اجتماعی تعقیب کند و کل مکالمات تلفنی را شنود کند، از طرف دیگر همین دولت بر تپل و دهل دمکراسی می کوبد و جانورانی که هر چهارسال یک بار مثل گاوی که خیش بهشان اویزان است، به پای صندوق های رای می روند این بردگی و توحش را در اوج خوشحالی جشن می گیرند و ان را در خدمت حفظ امنیت شهروندان و دمکراسی می دانند. برده یی که از بردگی لذت می برد، لایق رهایی و ازادی نیست!

در المان به دنبال فاجعه ی ان اس او در نشریه ی وایلدکات که یک نشریه ی انارشیستی است مجموعه مقالاتی منتشر شد که یک مقاله ی ان هم به فارسی ترجمه شده است و عنوان ان هست دولت پنهان! فاشیسم امروز دیگر دولت پنهان در المان نیست بلکه بخشی از دولت پارلمانتاریست است.

ایرج فرزاد در یک مقاله ی نسبتا خوب این سیستم از دولت را مای برازر ستیتMy brother state می خواند، دولتی که تا خصوصی ترین حوزه های زندگی مردم جلو می رود.

رفقا، کارگران، زحمتکشان، خارجیان، کمونیست ها، سوسیالیست ها، ازادی خواهان و برابری طلبان، برای متوقف کردن فاشیسم و بربریت بورژوایی و فاشیستی متحد شویم! به قول برتولت برشت کسانی که در مقابل فاشیسم نمی جنگند در زندان های فاشیسم همدیگر را ملاقات می کنند! اگر می خواهید زنده بمانی پس بجنگ! متحد شو! یک گروه درست کن! سازمان پیدا کن و سازمان بده، چون این تنها راه برای مقاومت در مقابل این تعرض افسارگسیخته ی فاشیست هایی است که به دنبال بازگرداندن دوران هیتلر هستند. ایدئولوژی فاشیسم را باید در عرصه ی مبارزه ی اجتماعی شکست داد و اگر لازم باشد، کله ی فاشیست ها را به آسفالت خیابان کوبید!

زنده باد اتحاد علیه سرمایه داری و فاشیسم

فرصت طلبی حزب دمکرات را باید افشا کرد و مشت محکمی بر دهان ارتجاع ناسیونالیستی کوبید

Quote

über فرصت طلبی حزب دمکرات را باید افشا کرد و مشت محکمی بر دهان ارتجاع ناسیونالیستی کوبید

فرصت طلبی حزب دمکرات را باید افشا کرد و مشت محکمی بر دهان ارتجاع ناسیونالیستی کوبید

حسن معارفی پور

جنبش توده یی شهر مریوان در اعتراض به مرگ شریف باجور و رفقایش در انجمن سبز چیا، رادیکالیسم و انقلابی گری این جنبش، حزب مرتجع دمکرات کردستان ایران را، حزبی که همواره حامی جمهوری جنایتکار اسلامی بوده است و در سازشکاری گوی سبفت از ارتجاعی ترین نیروی های اصلاح طلب برده است، ناچار کرده است، که به کثیف ترین اشکال ممکن، در تلاش برای مصادره ی این جنبش عظیم توده یی بر اید. مریوان تاریخا پایگاه نیروهای چپ و کمونیست بوده است و حزب دمکرات در طول تاریخ همواره در این شهر در حاشیه ی سیاست بوده است. مردم مریوان حزب دمکرات را همچون یک نیروی ارتجاعی و قومپرست، که به سبک سپاه پاسداران حامی سرمایه داران، فئودال های از قدرت خلع شده و مرتجعین مذهبی بوده است، می شناسند و این حزب در تاریخ خود با باج گیری از مردم به تنفر مردم این منطقه از این جریان مرتجع و مزدور بیش از پیش دامن زده است. مردم مریوان حزب دمکرات را حزب سازشکاری با جمهوری اسلامی، حزب لبیک گفتن به خمینی جلاد و انسان خوار و رژیم فاشیستی جمهوری اسلامی ایران، حزب حمله ی مسلحانه به کمونیست ها و انقلابیون حامی ستمکشان، حزب زن ستیزی، حزب سازش با اسلام سیاسی، حزب قومی عشیره یی و در یک کلام حزب ارتجاع می دانند. در مقابل حزب دمکرات مردم مریوان همیشه حامی کومه له ی کمونیست سابق و انقلابی گری و رادیکالیسم بوده اند. مریوان همیشه یکی از پایگاه های اصلی نیروهای چپ و کمونیست، به ویژه کومه له ی کمونیست و احزاب چپ و کمونیستی رادیکال مانند حزب حکمتیست و غیره بوده است. حزب دمکرات زمانی که چشم دیدن رادیکالیسم انقلابی مردم مترقی، فعالین کارگری و طبقه ی کارگر به میدان امده، فعالین کارگری دیگر شهرهای ایران و کردستان که به خاطر تشیع جنازه ی شریف باجور و رفقایش به مریوان امده اند را ندارد، در تلاش است از طریق ربط دادن شریف باجور به حزب دمکرات و اعلام اینکه شریف باجور عضو حزب دمکرات بوده است، کل جنبش توده یی رادیکال و انقلابی و پتانسیل های ان را به نفع ناسیونالیسم کاسه لیس کوردی مصادره کند، اما حزب دمکرات کور خوانده است. حزب دمکرات نه تنها پایگاه و جایگایی در میان مردم خشمگین مریوان، مردمی که از کلیت نظام سرمایه داری اسلامی و نکبت فاشیسم اسلامی، اصلاح طلبی و سازشکاری بیزارند، ندارد، بلکه تاریخا مردم این حزب را نه یار و یاور ستمکشان و دوست و همکار جانیان و سرکوبگران (سران جمهوری اسلامی، فئودال های سابق، اخوند ها، صاحبان ابزار تولید در کوره پز خانه ها ووو) می دانند. مریوان مکانی است که هسته های اولیه کومه له در ان شکل می گیرد که در اتحادیه ی دهقانان این شهر علیه فئودالیسم و سیستم ارباب رعیتی متشکل شدند، فئودال های خون اشام را خلع قدرت کردند و با تقسیم اراضی بین اقشار بی چیز یعنی دهقانان و کارگران فصلی، بر روی زمین سفت برای یک نیروی کمونیستی مانند کومه له ی دوران انقلاب 57، با هر تعبیری که این حزب از کمونیسم داشت، پایگاه توده یی درست کردند و حزب دمکرات حزبی بود که علیه دهقانان بی چیز و در دفاع از سلطه ی فئودال های خون اشام بر روی کمونیست ها و دهقانان اتش می گشود. حزب دمکرات حزبی است که مترقی ترین و رادیکال ترین مبارزان کمونیست و انقلابی را به گلوله می بست و به جنازه ی زنان کمونیست متشکل در کومه له تجاوز می کرد. حزب دمکرات، حزبی برای رئال پولتیک ارتجاعی خاورمیانه است و همواره بین قدرت های تروریستی، فاشیستی منطقه و جهانی که به اشکال مختلف سیاست های امپریالیستی را در خاورمیانه به پیش می برند، مشغول بند و بیست برای سهیم شدن در قدرت سیاسی است و سر هیمن بند و بست های ارتجاعی ضد مردمی، کلیدی ترین اعضای رهبری ش را از دست داد. حزب دمکرات تاریخا و همواره از یک طرف به طویله ی مجلس شورای اسلامی و پاسدارن کورد شلوار کوردی پوش امید بسته است، از طرف دیگر به امید دخالت نظامی تروریسم دولتی، و عراقیزه کردن ایران از جانب امریکا و متحدان منطقه یی اش در اردوگاهایش ثانیه شماری می کند. حزب دمکرات نه ربطی به مردم معترض در خیابان های مریوان دارد و نه ربطی به فعالین کارگری محیط کار. حزب دمکرات از صاحبان ابزار تولید در کوره های اجر پزی علیه کارگرانی که به شکل برده وار در این کوره پز خانه ها کار می کنند و استثمار می شوند، بوده و هست و هیچ گاه در تاریخ این حزب مرتجع و ضد انقلابی، دفاع از منفعت ستمکشان جایی نداشته و ندارد. اشک تمساح ریختن های این حزب برای شریف باجور و دیگر اعضای انجمن سبز چیا، چیزی جز تلاش برای گدایی و سهیم شدن در این جنبش توده یی نیست.

مردم مریوان با شعار ها و مطالبات رادیکال شان، با اعتراض به کلیت حاکمیت جمهوری اسلامی، با شعار ها و مطالبات رادیکال، با سرودهای انقلابی و کمونیستی و با پلاکارت های سرخ، مشت محکمی بر دهان هم جمهوری اسلامی و هم حزب دمکرات کوبیده اند. مردم مریوان تجربه ی کوچ تاریخی را دارند. مردم مریوان با هزاران چهره ی کمونیست و انقلابی از این شهر و شهرهای اطراف اشنایی دارند و برای تبلیغات ناسیونالیستی و قومپرستانه ی ریاکارانه حزب دمکرات پیشزی ارزش قائل نمی شوند.

حزب دمکرات در مریوان مشتری ندارد و بهتر است که جای دیگر به دنبال سهم خود بگردد. ما بر پوزه ی رهبری حزب دمکرات در مریوان افسار خواهیم زد و اجازه ی نخواهیم داد که این حزب مرتجع موی دماغ نیروهای رادیکال و انقلابی در این شهر بشود.

ما کمونیست ها و فعالین رادیکال شهر مریوان، نسل انقلابی گری رادیکال و کمونیستی، نسلی که شکست انقلاب رادیکال توده هایی مردم ایران در سال 57 را تجربه کرده است و بیشترین مقاومت را، از سازماندهی توده یی تا مبارزه ی مسلحانه و رادیکال علیه حاکمیت رژیم فاشیستی اسلامی ایران، تجربه کرده است، اجازه نخواهیم داد که احزاب و جریانات ارتجاعی لاشخور همچون حزب دمکرات و دیگر جریانات ناسیونالیست کورد، محصول مبارزات توده یی و سازمان یافته ی دو نسل از وفادارترین کمونیست ها به ارمان رهایی بشر یعنی سوسیالیسم و کمونیسم را مصادره کنند.

زنده باد مبارزات رادیکال و انقلابی مردم مریوان و ایران

مرگ بر جمهوری اسلامی ایران

جمهوری اسلامی در آستانه ی سقوط

Quote

über جمهوری اسلامی در آستانه ی سقوط

جمهوری اسلامی در آستانه ی سقوط

 

حسن معارفی پور

در چهل سال گذشته هیچگاه تا این اندازه مشروعیت سیاسی نظام سرکوبگر و فاشیستی جمهوری اسلامی زیر سوال نرفته است. تظاهرات دی ماه سال گذشته نشان داد که مردم از کلیت نظام جمهوری اسلامی عبور کرده اند و مطالبات انان با هیچ وعده وعیدی و عوض کردن این یا ان چهره، برداشتن رفع حصر از روی جنایتکاران تروریست دهه ی شصت همچون موسوی و مبلغان بازگشت به اسلام راستین خمینیستی، نمی تواند اعتراضات رادیکال و ساختار شکنانه ی مردم را از مسیر سرنگونی جمهوری اسلامی به طرف رفراندوم های کارتونی برای حفظ نظام باز دارد. البته نباید فراموش کرد که جریانات موسوم به اپوزیسیون لاشخور هم که توسط جنایتکارترین جنایتکاران جنگی و دولت های تروریستی از جمله تروریست ترین دولت جهان یعنی امریکا از لحاظ مالی اشباع می شوند، تا حدودی بر روی شعار ها و مطالبات بخش هایی از خرده بورژوازی شهری تاثیر گذاشته اند، اما نقش برجسته یی هم ندارند و نباید از ان هم بزرگنمایی شود. رسانه های مزدور غول اسا همچون بی بی سی و صدای امریکا و من و تو و دیگر رسانه های زرد و نوکر و سایت های ملی اسلامی ایی همچون امد نیوز را در اختیار اپوزیسیون راست ( اپوزیسیونی که یکی به میخ و یکی به نع می زند) قرار دارند، اما با توجه به اینکه راست تمام امکانات مالی، لجستیکی و امکان حمایت نظامی غرب را هم در اختیار دارد، نمی تواند پرچم دار چنین قیام توده یی و ساختارشکنانه یی باشد. راست به دلیل خصلت محافظه کارانه و ارتجاعی اش، یک سرش به بیت رهبری وصل است، سر دیگرش به دولت های تروریستی و امپریالیستی غربی و منطقه یی و همچنین سعی می کند از طریق خیابان به نفع چانه زنی در بالا بهره بگیرد. با تمام این مسائل می توان گفت که راست و نیروهای ا رتجاعی موسوم به اپوزیسیون و در واقع لاشخورهای ضد انقلابی و انسان خوار، هچون مجاهدین، سلطنت طلبان به طور کل، ناسیونالیست های قومی قبیله یی، سناریو سیاهی ها، توده و اکثریتی های سابق پراکنده و متشکل، هیچ کدام نتوانسته اند، ساختارشکنی و رادیکالیسم جنبش گرسنگان و طبقه ی کارگر را از مسیر انقلابی گری منحرف کنند.

اعتراضات اخیر می رود تا رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی را از بنیاد براندازد، اما تاکنون مطالبات کاملا روشن نیست. بخشا شعارهای مترقی و رادیکال در شهرهای مختلف ایران به گوش می رسد، اما شعار به تنهایی نمی تواند الترناتیو تعیین کند. جمهوری اسلامی از درون ریزش کرده است و پایین امدن سقوط ارز، بحران اقتصادی نظام را چند برابر کرده است و به دنبال این مساله است که اراذل و اوباش وابسته به نظام به راهکارهای خیالی و ابلهانه برای رفع بحران ساختاری اقتصادی در ایران پناه می برند. برای نمونه محسن رضایی پاسدار جنایتکار می گوید “که اگر امریکا به ایران حمله کند در لحظات اول هزار سرباز امریکایی را اسیر می کنیم و به ازای هر سرباز هزاران دلار می گیریم و از این طریق می توانیم به بحران اقتصادی مان فائق اییم”! این راهکارها بیشتر شبیه جوک هستند و نمی توانند توده ی به ستوه امده که در نتیجه ی فقر و گرانی کمربندهایشان را هر روز بیشتر سفت می کنند، قانع کند. اکثریت مردم ایران بین مردن از گرسنگی در نتیجه ی امتداد حیات نظام جمهوری اسلامی و مبارزه ی رادیکال برای سرنگونی این نظام گیر کرده اند و در این شکی نیست که مردم مسیر دوم را انتخاب می کنند.

مراحلی که این اعتراضات باید طی کند تا به سرانجام موفقیت امیز برسد:

ضرورت تشکیل شوراهای محلات از پایین در این شرایط بسیار حیاتی است. جمهوری اسلامی دیگر کنترل خود را بر اوضاع از دست داده است و مردم با اردنگی بسیجی و پاسدار و نیروی انتظامی را فرار می دهند. این مردم باید متشکل شوند و شورای محلات را تاسیس کنند. این شوراها باید کنترل سیاسی محلات را به عهده بگیرند و به شوراهای دیگر محلات وصل شوند. این فاز اول برای تشکیلات و سازماندهی است. شوراها باید از میان معتمد ترین افراد جامعه انتخاب شود و به انتخابات لازم است به صورت مستقیم و نه نمایندگی باشد.

مرحله ی دوم تسلیح جوانان و نیروهای انقلابی در محلات و شهرها است. اسلحه به خودی خود قدرت می اورد و گرفتن انحصار اسلحه از دولت در مراحل اعتلای انقلابی ضروری است. در کردستان ایران صدها هزار اسلحه وجود دارند و توده های انقلابی در شرایط لازم ان را علیه دشمنانشان به کار می گیرند. در این شرایط اگر مردم در کردستان دست به اسلحه ببرند و نظام جمهوری اسلامی با اوباش حامی ان را از این منطقه با زور اسلحه بیرون برانند، پاسگاه ها و مراکز امنیتی رژیم را تسیخیر کنند و اسلحه ی بیشتر به دست اورده و ان را در اختیار مردم قرار دهند، شجاعت مردم در سطح سراسری بیشتر خواهد شد و رژیم از هر منطقه تحت منگنه قرار می گیرد. در این شرایط است که سران رژیم یکی پس از دیگری تلاش می کنند متواری شوند. مردم مسلح و انقلابی باید جلو فرار این جانیان خون اشام را بگیرند و اگر موفق نشدند انان را زنده دستیگر کنند، به گلوله ببندند.

مرحله ی سوم تشکیل دولت موقت انقلابی است. تا تشکیل یک دولت موقت انقلابی رادیکال و سوسیالیستی ممکن است کمی طول بکشد، اما شوراهای کارگری و محلات که لازم است به یک کنگره ی سراسری شوراها در کل کشور وصل شوند، می توانند دولت موقت را اعلام کنند. دولت موقت هم لازم است کارکرد شورایی داشته باشد. مالکیت خصوصی بر ابزار تولید ( زمین و کارخانجات) لازم است در ابتدای انقلاب منحل شود و مساله ی برابری اقتصادی و حقوقی فورا پیاده شود. سلطه ی انسان بر انسان به خاطر دستیابی به ابزار تولید باید فورا الغا شود. حکومت رادیکال و انقلابی شورایی باید منافع ستم کشان و کارگران را به عنوان منافع کل جامعه در نظر بگیرد و دیگر اقشار و طبقات لازم است منافع خود را تابع منافع ستمکشان و کارگران قرار دهند. خلع ید از بورژوازی و سرمایه داران در همان مراحل اولیه ی انقلاب ضروری است. هیچ کس حق ندارد از طریق استثمار کار انسان های دیگر برای خود سرمایه و ثروت انباشت کند و انباشت سرمایه باید متوقف شود و تولید به کلی باید در خدمت کلیت جامعه قرار بگیرد.

یکی از مهمترین مسائل مساله ی محدودیت اب اشامیدنی در ایران است. حکومت شورایی اتی در ایران باید مساله ی اب را به عنوان حقوق انسان در اولویت کار خود قرار دهد و از طریق سرمایه گذاری دولتی در این زمینه اب اشامیدنی سالم و تصفیه شده را در همان سال های اولیه ی در اختیار کلیت جامعه قرار دهد.

مساله ی دیگر حل انقلابی مساله ی مسکن است. مسکن هم مانند اب جزو حقوق ابتدایی انسان است و هیچ انسانی نباید در مساکن نا امن و یا در خیابان و زیر پل ها زندگی کند. باید مسکن به شیوه یی کاملا عادلانه بین مردم تقسیم شود و به تمام کارگران و زحمتکشان جامعه که سال ها و دهه ها طعم بی مسکنی و اجاره نشنیی را با گوشت و پوست و استخوان لمس کرده اند، مسکن امن برسد. فاصله ی بین شهر و دهات باید به کلی از بین برود و با افکار عقب مانده ی اریستوکراتیک و منطقه گرایی هم باید مبارزه شود.

مساله ی پایان دادن به رفع تبعیض ملی، مذهبی، قومی، جنسی باید در دستور نیروهای انقلابی قرار بگیرد. هیچ انسانی نباید به خاطر زبان، ملت، جنس، جبر جغرافیایی، قومیت، مذهب و غیره مورد تبعیض قرار بگیرد. انسان ها قبل از اینکه هر عقیده و مرام و جنسیت و قومیتی داشته باشند، انسان هستند و باید به عنوان شهروندان برابر با انان رفتار شود.

مساله ی اعدام سران جنایتکار جمهوری اسلامی، یکی از مسائلی است که امروز بسیاری از احزاب و جریانات راست و چپ ان را نفی می کنند. اینکه ما کمونیست ها و انقلابیون نفس اعدام را به طور کلی رد می کنیم، اما کشتن و اعدام سران جنایتکار جمهوری اسلامی را باید تابع ضرورت های مبارزاتی طبقه ی کارگر قرار داد و از امروز نباید اعلام کرد که ما حتی از کشتن خامنه یی هم دست نگه می داریم. نخیر اگر لازم باشد تمام شکنجه گران نظام، تمام جنایتکاران عقیدتی و فاشیست های درون این نظام لازم است تیرباران شوند و این نه تنها خلاف حقوق انسان نیست، بکله خدمت به بشریت است.

اگر یک جریان رادیکال کمونیستی در داخل کشور بتواند استارت تشکیل شوراهای سراسری را بزند و برنامه های رادیکال و انقلابی که منافع طبقات تحت ستم و کلیت جامعه را پوشش می دهند، پیش پای مردم قرار دهد و راهکارهای عملی هم برای ان داشته باشد، بی گمان می تواند توده ی به خشم امده ی گرسنه و بیزار از نظام منفور جمهوری اسلامی را سازماندهی کند و از تبدیل شدن انقلاب اتی ایران به انقلابی از جنس انقلاب 57 جلوگیری کند.

زنده باد انقلاب
زنده باد سوسیالیسم
سازش نکنید، انقلاب کنید!

چگونه بورژوازی از انسان یک موجود پاسیو بی خاصیت می سازد؟!

حسن معارفی پور

طبقه ی کارگر را در اروپا با سوسیال دمکراسی، پست مدرنیسم و مدیتیشن و یوگا (صوفیسم) و الکل عقیم کرده اند. در تظاهرات هایی مانند جی 20 کم نبودند کسانی که اعتراض خود را با “دوچرخه سواری” و “یوگا” به بربریت سرمایه داری نشان می دادند و یا به جای اعتراض ساختار شکنانه و ساختار برافکن به کلیت سیستم “می رقصیدند” و خود را به دلقک تبدیل کرده بودند.

در المان تنها چیزی که می تواند این طبقه را به خیابان بکشاند، ممنوع کردن ابجو است. در این شرایط باید گفت زنده باد ممنوعیت ابجو برای مردمی که تاکنون یک انقلاب موفقیت امیز را حتی از نوع بورژوایی ان به سرانجام نرسانده است و مدام مشغول تحلیل انقلاب دیگر مردمان بوده است. فلسفه ی المان فلسفه ی انتزاعی است که تغییرات را تنها در ذهن ها جستجو می کند، پست مدرنیسم به عنوان محصولی فرانسوی در واکنش به رادیکالیسم بورژوایی و کارگری، انقلاب را در شورت ها دنبال می کند. وضعیت طبقه ی کارگر ایران بدتر است، اما این طبقه تجربه ی دو انقلاب رادیکال که شکست خورده اند را پشت سر خود دارد. اپوزیسیون ایران در خارج کشور، اما بی دست و پا و مفلوک است. این اپوزیسیون در سطح وسیعی به طرف ارتجاع پست مدرنیسم در عمل خیزش برداشته است. (من در اینجا منظورم از اپوزیسیون نیروهای و جریانات چپ است، چون اصلا جریانات راست را اپوزیسیون نمی دانم). حزب کمونیست کارگری ایران اگرچه بارها در گفتمان سیاسی به نقد پست مدرنیسم رفته است، اما پست ترین گرایش پست مدرنیسم را این جریان چپ نمای مجاهد، نمایندگی می کند. این ها بودند که انقلابی گری را در شورت ها تبلیغ می کردند و به جای تلاش برای تکان دادن خودشان به دنبال تکان دادن شورت دیگران بودند و با اکسیون های مزخرف لختیستی می خواستند اوج پاسیفیسم خود در مبارزه را نشان دهند و حوزه ی صوفی گرایی پست مدرن را به عنوان مکانی برای “انقلاب” پاسیو کشف کنند.

ابلهانی که این روزها تمام توجه ی خود را از اعتصابات کامیون رانان و کارگران بی چیز به رقص یک ملخ جلب کرده، بدجوری مغلوب تاکتیک های ضد انقلابی جمهوری اسلامی برای خنثی سازی تحولات رادیکال از پایین می شوند و مغزشان به اندازه ی مغز یک قورباغه قدرت تحلیل ندارد!

کسانی که با پرداختن به چرندیات پست مدرنیستی به اسم انترسکشنالیتی، به دنبال ادغام مبارزات رادیکال، انقلابی، مسلحانه، قهرامیز با “مبارزه” در شورت ها و تخت ها هستند، اگر چه ممکن است در ظاهر “مدرن” به نظر برسند، اما صوفی مسلکانی بیش نیستند که ضدیت خود را با انقلابی گری رادیکال به این گونه نشان می دهند و هر گونه حرکت رادیکال و اعتراضی توده های بی چیز مزدبگیر و بیکار در اشکال قهرامیز ان علیه کلیت نظام سرمایه داری اسلامی را عقب مانده و “سنتی” جلوه می دهند، اما رقص یک دختر از طبقه ی مرفه خرده بورژوازی ایران را به “سوژه” ی “انقلاب” شان تبدیل می کنند و به لختیسم و پرمیتویسم ناتورالیستی پناه می برند.

اگر این مرتجعان همچنان بر تپل و دهل این حرکات ارتجاعی می کوبند و سعی می کنند، این تحرکات بی تاثیر و بخشا مضر به حال طبقه ی کارگر را “سوژه” ی “انقلاب” پست مدرنیستی و صوفی مسلکانه شان قرار دهند، ما از همین تریبون دست بردن به اسلحه و کشتن جنایتکاران جمهوری اسلامی را تبلیغ می کنیم و جزو ا ولین نیروهایی خواهیم بود، که این مساله را عملی خواهیم کرد. هر کس توانایی داشته باشد و اوباش وابسته به جمهوری اسلامی را نکشد، یک جانی است که باید محاکمه شود.

زنده باد قهر نقلابی
مرگ بر پست مدرنیسم

روانشناسی دشمن عقلانیت و صافکار بورژوازی

حسن معارفی پور

میشل فوکو در کتاب “زایش کلینیک” که در فارسی به پیدایش کلینیک هم ترجمه شده است، با تمرکز بر روی بیماران و پزشکان گرچه شدیدا بحث هایی ضد منطقی و ضد عقلانی ارائه می دهد که بیش از انکه به علم و دانش بشری نزدیک باشند با روحانیت و صوفیسم قرابت دارند، او اما رابطه ی قدرت بین پزشک و بیمار را بررسی می کند. یک نفر به عنوان ابژه و دیگر به عنوان سوژه، فوکو در این کتاب مثل تمام کتاب های دیگرش دیسکوس قدرت را بررسی می کند. در کتاب دیگر به اسم جنون و تمدن اعلام می کند که در مراحلی از تکامل تاریخ بشر چیزی به اسم بیمار روانی وجود نداشته است و تمام انسان ها بدون اینکه تفاوتی بین دیوانه و انسان عادی قائل باشند با همدیگر زندگی می کردند. لازم به ذکر است که فوکو در این کتاب به صورت دقیق تری روی این مساله فوکوس می کند و مجانین را همواره بخشی از جمعیت انسانی در جامعه دانسته که در مراحل مختلف تاریخی برخوردهای متفاوتی با انان صورت گرفته شده است. یکی از وحشیانه ترین برخورد سیستم ها با مجانین در دوران قرون وسطی است که در ان زمان تحت تعقیب قرار دادن مجانین و کشتن و بعضا سوزاندن و یا انداختنشان توی اب از جانب نهاد پوسیده ی کلیسا به جرم “جادوگر” بودن، صورت می گرفته است. زنانی که موهای قرمز داشتند را در اب انداخته و اگر غرق می شدند می گفتند که این غرق شد و رفت و اگر غرق نمی شدند انها را به جرم جادوگر بودن می سوزانند. سلیویا فدریچی فمینیست مارکسیست “پست مدرن” (من به چیزی به اسم مارکسیسم پست مدرن معتقد نیستم و اصلا چنین چیزی نمی تواند وجود داشته باشد) در بخشی از کتاب مشهوری خود، با مراجعه به فوکو به مساله ی تحت تعقیب قرار گرفته شدن زنان به عنوان جادوگر پرداخته و ان را نوعی کنترل حکومتی بر بدن زنان خوانده است، چیزی که میشل فوکو می گوید. جامعه ی جدید و به اصطلاح مدرن که میشل فوکو منتقد سر سخت ان است، از نظر فوکو چندان هم در حق مجانین خیانت نکرده است و زایش درمانگاه و تیمارستان های روانی را او در راستای “حقوق بشر” ارزیابی می کند. تناقضات فکری در اثار میشل فوکو این صوفی فرانسوی که در سراسر جهان به غلط به عنوان فیل سوف معرفی می شود، موج می زند. فوکو منتقد شدید “مدرنیته” و حامی “روحانی” بودن انسان و بازگشت ضمنی به دوران ماقبل مدرنتیه بود. فوکو بنیان گذار مکتبی شد که به غلط پست مدرنیسم نام نهاده شد. پست مدرنیسم در واقع چیزی جز پری مدرنیسم یعنی ماقبل مدرنیسم نیست. من تا مغز استخوان با مفاهیمی مانند مدرنیسم و پست مدرنیسم مخالفم. نمی توان توحش و بردگی را بازسازی کرد و عنوان بی مسمایی برای ان انتخاب کرد تا ماهییت توحش را پنهان کرد. سرمایه داری و مدرنیسم و پست مدرنیسم از نظر من چیزی جز بازسازی و صافکاری توحش و بربریت فئودالی و برده داری نیستند. دمکراسی هم چیزی جز سیستم اریستوکراتیک صافکاری شده نیست. در واقع می توان گفت که فوکو چندان هم از مدرنیسم بیزار نیست، چون زایش درمانگاه در دوران “مدرنیته” را مترقی می داند!!

به موضوع اصلی برگردیم. روانشناسی یک دیسیپلین ضد علمی و ضد عقلانیت بورژوایی، از جانب بورژوازی برای تعمیر کارگرانی که در نتیجه ی بیگانگی از محصول کار و از موجودیت انسانی خودشان، دچار بیماری های درونی شده بودند، پا به عرصه ی وجود گذاشت. روانشناسی راه حل معضل نیست، بلکه خود معضل است. صورت مساله ی روانشناسی اشتباه است. زمانی که صورت مساله و خود سوال غلط است نمی توان دنبال جواب درست گشت. روانشناسی به دنبال تحلیل مناسباتی که انسان را بیمار می کند نیست، او دنبال انسان بیمار است که از طریق بیمار شدن او بیزنس راه بیاندازد. بقالی در شهر مریوان بود که به مجید خروس شناخته شده بود. انسانی خصیص و پست بود. یک بار یک نفر با موتور تصادف کرد و چهار تا انگشتش زخمی شد. مغازه ی همسایه ی مجید که یک مرغ فروش و مرد شریفی بود، گفت الان مجید خروس دوست داشت به جای چهار تا انگشت هر ده تا انگشتش زخمی می شد، تا به جای چهار تا چسپ زخم ده تا می فروخت. این مثال در مورد روانشناسان هم صدق می کند. روانشناسان ارزو میکنند که بیشتر جامعه مریض روانی باشند، تا انان بیزینس رمالی شان را نگه دارند. مورد دیگر این است که شما نمی توانید معضلات کلکتیو جامعه ی بشری را به صورت اندویدوالیستی حل کنید و نمی توان با کندن شاخه یی از یک درخت، کل درخت را خشکاند. از این منظر می توان اعلام کرد که روانشناسی نه تنها سطحی و ضد علمی است، بکله شدیدا لیبرالی و راست است. روانشناسانی هم بوده اند که ادعای چپ بودن کرده اند از جمله اریش در بین مکتب فرانکفورتی ها و بخشا روانشناسان فرویدی! اینکه روانشناسی ضد عقلانیت و بزرگترین جنایت در حق رادیکالیسم فلسفی برای کشف ریشه ی مسائل است، را امروزه نه فقط مارکسیست ها بلکه خود لیبرال ها هم می گویند.

روانشناسان دقیقا نقش مکانیک هایی و صافکارانی را ایفا می کنند که ماشین های مستهلک را تعمیر می کنند. کارگران در پروسه ی کار به دلیل بیگانگی با محصولات کارشان از وجود انسانی خود هم بیگانه می شوند و فشارهای روانی ناشی از بیگانگی انسان از خود، خود را به اشکال جسمانی نشان می دهند. انسان های افسرده و ضعیف از لحاظ روحی در معرض بیماری های زیادی همچون معده درد، سرماخوردگی شدید و سریع، غیر ایمن بودن بدن قرار گرفته و هر لحظه ممکن است به بیماری های جسمی متفاوت گرفتار ایند. مارکس به درستی اعلام می کند که بیماری های روحی خود را به صورت جسمانی بروز می دهند.

در اینجا روانشناسی به عنوان نه یک کار مولد بلکه به عنوان یک شغل غیر مولد که مشروعیت خود را از بیمار شدن و مستهلک شدن کارگر و مشتری کسب می کند، پا به عرصه ی ظهور می گذارد. نفس به میدان امدن روانشناسی ممکن است مانند گفتمان های حقوق بشری و غیره، “انسانی” و “مولد” به نظر اید، اما روانشناسی به صورت انگلی بین نیروی کار فرسوده از لحاظ روحی و سرمایه جا خوش می کند و از بیمار شدن کارگران سودهای کلان به جیب می زند. مافیای مواد مخدر قانونی (داروی های روان گردان) که توسط روانپزشکان و نه روانشناسان تجویز می شوند را به زنجیره ی کثافت روانشناسی اضافه کنید تا متوجه شوید که بورژوازی چگونه از تار و مار شدن روحی کارگران از هر طرف سود می برد. از یک طرف کارگر را تا حد مرگ استثمار می کند، تا جایی که بعد از مدتی به کلی بیمار می شود و امکان ادامه به کار ندارد، از طرف دیگر مافیای روانشناسی را که یک دیسپلین ضد فلسفی است که تنها با تعمیم یک نوع بیماری به کل کسانی که مشکلات مشابه دارند، کار می کند، اختراع کرده و کارگران افسرده و بیمار شده توسط این سیستم را نزد این رمالان “مدرن” می فرستد. همزمان که پول های هنگفتی بابت تراپی درمانی گرفته می شود، در بسیاری از مواقع مواد مخدر فشرده که به صورت دارو توسط سیستم سیاسی بورژوایی “مشروع” جلوه داده می شوند، را با بالاترین قیمت ها به این مشتریان می فروشد و انان را وابسته به این مخدرات کثیف می کند و در صورت لازم، زمانی که دیگر این کارگران کارایی خود را از دست دادند، وارد قصابخانه های روحی به اسم تیمارستان می کند. در این تیمارستان ها قرار بود، “حقوق بشر” خفظ شود، اما مناسبات کاری این تیمارستان ها وحشیانه است و برخوردهای وحشیانه با کسانی که تا دیروز سالم بوده اند و توسط این سیستم نابود شده اند و الان در زندانی به اسم تیمارستان به سر می برند، صورت می گیرد و روح و روان انان به صورت سیستماتیک قصابی می شود. نام این جنایت کاری را حقوق بشر می گذارند و گفتمان حاکم در جامعه این توحش را به عنوان پیشرفت و ترقی خواهی تبلیغ می کند و اکثریت مردم ابله هم این گفتمان را پذیرفته و تکرار میکنند.

به روانشناسان این رمالان “مدرن” اعتماد نکنید، چون اغلب این ادم ها مجانینی بیش نیستند که در یک جامعه ی ازاد و برابر جایشان نه جامعه بلکه باید زندان باشد.

مرگ بر روانشناسی
زنده باد فلسفه ی رادیکال و عقلانیت

در این سخنرانی شرکت کنید

خاطره نویسی: چگونه از گذشته و تاریخچه ی خودمان شروع کنیم و با ان تئوری خلق کنیم؟

در این سخنرانی روبرت از رفقای ما به معرفی پروژه ی فریگا هاوگ در مورد فعالیت تئوریک از طریق خاطره نویسی می پردازد.

از تمام علاقمندان به تئوری سوسیالیسم و کمونیسم دعوت می شود در این سخنرانی شرکت کنند. https://www.facebook.com/events/920567134769528/

کمونیست ها همیشه با طرفداران سوسیالیسم ارتجاعی در حال جنگ خواهند بود

Quote

über کمونیست ها همیشه با طرفداران سوسیالیسم ارتجاعی در حال جنگ خواهند بود

صدی پای انقلاب در ایران

Quote

über صدی پای انقلاب در ایران

صدی پای انقلاب در ایران

حسن معارفی پور

مدت هاست که بخش وسیعی از توده های به ستوه امده از سیاست های سرمایه دارانه، نئولیبرالی، فاشیستی و اسلامیستی حاکمیت ملعون و وحشی فاشیستی سرمایه داری اسلامی به ستوه امده اند و دیگر تحمل این میزان از سرکوب اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی را ندارند.

مردم به دنبال هر بهانه یی هستند تا بتوانند، خشم فروخفته ی خود را علیه این حاکمیت هار و فاشیست به کار بگیرند و کلیت نظام را با کل جناح های ان به زیر بکشند. به اصطلاح روشنفکران مغزپوک خود فروش وابسته به طبقه ی حاکم و دولت در تلاش برای “عقلائی” کردن سیستم فاشیستی امپریالیستی جمهوری اسلامی، از پناه بردن به هر تئوری ارتجاعی ایی از “کنش متقابل سمبلیک” هابرماس این “فیل” سوف بورژوازی تا عرفان پست مدرنیستی میشل فوکو در زمینه ی قدرت که چیزی جز تعالی روح و مدیتیشن نیست، تا خزعبلات مکتب فرانکفورت به طور عام از جمله دیالکتیک منفی ادورنو و خزعبلات ماکس وبر در اخلاق پروتستانی و روحیه ی سرمایه داری، پناه می برند تا “مشروعیت” ماندگاری این نظام را تثبیت کنند. این به اصطلاح روشنفکران استخوان لیس طبقه ی حاکم، به هر میزان که کتاب خوانده باشند و به هر میزان کتاب نوشته باشند، باز هم از دو حالت خارج نیستند: یا اینکه انان ابلهانی مغزپوک هستند که همچون طوطی خزعبلات را تکرار می کنند و یا اینکه تبهکارانی هستند که در ازای مبلغی پول و پست و مقام خود را به جانیان فروخته اند. من در حماقت، جهالت و تهاجل این جانیان شکی ندارم، اما احتمال تبهکار بودن این جانیان بیشتر از حماقت شان بیشتر می دانم.

مردم ایران این بار رادیکال تر از هر زمانی کلیت حاکمیت و سیستم مشروعیت دادن به این حاکمیت یعنی نهاد مذهب را نشانه گرفته اند. سال های سال بود که این حاکمیت هار در تلاش بود از طریق مهندسی افکار عمومی از طریق مذهب جامعه را تبدیل به یک سربازخانه ی نظامی کند، اما در مقابل این سیات توحش و بردگی میلیون ها نفر مقاومت کردند، صدها هزار نفر جان دادند و صدها هزار نفر زندانی و یا متواری شده اند.

ما اگر زندانی شدیم، شکنجه شدیم، ازار و اذیت روحی و شرایط سخت و طاقت فرسا و تبعید و اوراگی در کشورهای مختلف را با گوشت و پوست و استخوان تحمل کردیم، اما هیچ گاه تسیلم نشدیم و در مقابل این جانیان سر فرود نیاوردیم.

ما نه بسان اپورتونیست ها به انتظار انقلاب خودبخودی در خارج کشور مشغول ترشی گذاشتن و شب نشینی های مزخرف بودیم و نه دنبال زندگی فردی و انباشت سرمایه از طریق استثمار نیروی کار دیگران رفتیم. سال های سال حتی یک روز از مبارزه و تقلا برای رهایی انسان کوتاه نیامده اییم و حق گذشتگان و نسل امروز را در اینده ی نه چندان دور از تبهکاران حاکم و همدستانشان به اصولی ترین شکل ممکن خواهیم گرفت.

انقلاب همواره یک پدیده ی رادیکال و از پایین است، انقلابی که در ایران پیش روی ماست، جرقه هایش از مدت ها پیش نمایان بوده است و اعتراضات دی ماه سال گذشته راهی پیش پای مردم گذاشت، که نه جنبش ارتجاعی سبز و نه جنبش های سطحی و سانتی مانتال پست مدرنیستی، جنبش هایی همچون جمع اوری امضا برای کوتاه کردن مانتو و کمپین های اینترنتی گذاشته بود.

مردم تحت ستم در ایران در نتیجه ی چهل سال تجربه ی اختناق سیاسی، سرکوب و توحش فاشیستی، چهل سال سخت تر کردن زندگی شان و فشار به معیشت شان، جنگ و اوراگی و کشتار فله ی مردم توسط این حاکمیت، به این نتیجه رسیده اند که راهی جز سرنگونی انقلابی و قهرامیز این نظام وجود ندارد.

هر کس که از این نظام به صورت فعال حمایت می کند و برای ماندگاری ان تلاش می کند، در صف ضد انقلاب است و باید تاوان پس دهد. هر کجا هستید تشکیلات های کوچک و بزرگ مسلح و انقلابی درست کنید و با گرفتن امکان حساس رژِیم از جمله پاسگاه ها و مراکز اطلاعات، برای خود اسلحه جور کنید و ان را بین مردم تقسیم کنید و مردم را مسلح کنید.
با کمترین امکانات باید بیشترین دستاورد را داشت. به بانک ها حمله کنید، ان را اشغال کنید و با پول ها را بین مردم تقسیم کنید.

این بار دیگر همه چی به نفع اکثریت مردم است، بخش وسیعی از مردم ایران به ویژه طبقه ی کارگر و لایه های ضعیف خرده بورژوازی چیزی برای از دست دادن ندارند.

 

طویله ی موسوم به مجلس شورای اسلامی تعطیل شد

دیر یا زود حقتان را کف دستتان می گذاریم. کسانی که حتی یک روز با این نظام ملعون و جانی همکاری کرده اند، باید حساب پس بدن. کسانی که به زندگی خود علاقمند هستند و نمی خواهند در اینده به ضرب گلوله ی انقلابیون، رادیکال ها، کمونیست ها و طبقه ی کارگر تلف شوند، بهتر است همین الان به صف مردم خشمگین بپیوندند و کسانی که اسلحه دارند و از این نظام بیزارند، ان را علیه حاکمین و جنایتکاران تروریست و خون اشام اسلامی به کار بگیرند. اخوند ها را باید گرفت و با همان عبای اخوندیشان به دار اویخت و پاسدار و بسیجی و مزدور و اطلاعاتی و لباس شخصی را شناسایی و تیرباران کرد. از کشتن هیچ جنایتکار اسلامی نباید دست نگه داشت. این موش کور بلاخره از زیر زمین بیرون خواهد امد. انقلاب طبقه ی کارگر نیروهای مرتجع سلطنت طلب، اسهال طلب، اسلامی لیبرال، چپ لیبرال و ضد انقلاب فرانکفورتی، سوسیال دمکرات میهنی، سوسیال فاشیست، مشروطه خواه و ناسیونالیسم ملی و قومی را برای همیشه به زباله دان تاریخ خواهند انداخت و هویت انسانی را به انسان ها خواهد بخشید. سازمان ها و فرقه های فاشیستی اسلامی و جنایتکار مزدور همه ی دولت های امپریالیستی مثل سازمان مجاهدین اگر جرات داشته باشند در بین مردم حضور پیدا کنند، به سرنوشت سران جمهوری اسلامی گرفتار خواهند امد. بهتر است فاشیست های اسلامی چکمه لیس امپریالیسم و فاشیسم اروپایی، مثل مجاهدین، سلطنت طلب های طرفدار کره ی محمد رضا شاه، سکولار دمکرات های فاشیست ایرانی و دار و دسته ی سایت استکهلمیان و دیگر نئونازی های ایرانی خارج کشور در اوضاع انقلابی از سفر به ایران و ایجاد مزاحمت برای توده ی مردم دست نگه دارند، وگرنه مردم خشمگین انان را لت و پار خواهند کرد و در کنار سران جمهوری اسلامی دفنشان می کنند، مردمی که چیزی به جزیک گلوله برای از دست دادن ندارند.

جمهوری اسلامی دیگر هیچ جایگاهی در میان مردم ندارد و دیر یا زود سرنگون می شود. در این شکی ندارم که سران جمهوری اسلامی در میادین شهرها توسط مردم خشمگین تیرباران انقلابی می شوند و من به شخصه جلو هیچ انسان خشمگینی که از دست این نظام ملعون به ستوه امده است را نخواهم گرفت و اگر شخصا هم این تروریست های خون اشام فاشیست اسلامی را تیرباران نکنم که می کنم، به هیچ وجه ممانعتی برای کسی که این ملعون ها را می کشد، ایجاد نمی کنم.
مراکز تروریستی و جاسوسی را در خارج کشور را باید اشغال کرد و اراذل و اوباش موسوم به سفیر و کارمندان سفارتخانه ها و کنسول گری ها، که همچون الاغ ولگرد در خارج کشور مشغول چریدن وسط جوی اب هستند را باید با افسار محکم و زنجیر به یک تیر برق بست

مرگ بر جمهوری اسلامی
زنده باد مبارزه مسلحانه
زنده باد سوسیالیسم

کمونیست ها همیشه با طرفداران سوسیالیسم ارتجاعی در حال جنگ خواهند بود

حسن معارفی پور

راه کارگر سوسیالیسم عرفانی، درویش مسلکانه، ازوتری و صوفی گرایانه تخیلی، اخلاقی، رفورمیستی، عقب مانده و پیش پا افتاده ی مذهبی ان هم از جنس مذهب شیعی اثنی عشری را نمایندگی می کند و به هیچ وجه نماینده ی طبقه ی کارگر، ستمکشان و کل مزدبگیران جامعه نبوده، نیست و نخواهد بود. کسانی که پای این بیانه های احساسی، اما بی محتوا، پوچ و اخلاق گرایانه را امضا می کنند، اگرچه ممکن است راهنمای چپ بزنند، اما عملا جزو لایه های رفورمیست چپ طبقه ی خرده بورژوازی و بعضا بورژوایی هستند که با پوپولیسم و اخلاقیات پیش پا افتاده، در پی بنیاد نهادن نظامی هستند، که از جمهوری اسلامی “اخلاقی” ترو “عقلایی” تر باشد، اما به هیچ وجه خواهان ان نیستند، که مشروعیت مذهب شیعه که مذهبی “روحانی” است، را زیر سوال ببرند. محمد رضا شالگونی مرتجع که در مورد “انواع” مختلف “سوسیالیسم” کتاب می نویسد، در مرگ منتظری اخوند جلاد، گریه و زاری کرد و نتوانست جلو “احساسات” عرفانی خودش را بگیرد، زمانی که یک جنایتکار جلاد و یکی از بینان گذاران این نظام به توالت عمومی تاریخ پیوست.

من راه کارگر را به ویژه شاخه ی شالگونی همیشه یک جریان مرتجع خرده بورژوایی، ضد انقلاب انتی کمونیست دانسته و می دانم و هیچ گاه این جریان چپ پوپولیست شیعی را به خاطر دفاع از حزب دمکرات کردستان ایران، در دورانی که کمونیست ها به دست این حزب یعنی حزب دمکرات کردستان، قتل عام می شدند و چادر کمونیست های متشکل در کومه له توسط اراذل و اوباش موسوم به پیشمرگ حزب دمکرات کردستان و به دستور قاسملوی جنایتکار در شرایطی که پیشمرگان کومه له در خواب بودند، سوزانده می شد و پیشمرگان کومه له زنده زنده در اتش فاشیسم کردی می سوختند، تا ابد نمی بخشم و این جنایت و خیانت راه کارگر را نه نتیجه ی اشتباه تاکتیکی یا عدم شناخت دقیق از وضعیت منطقه، بلکه ناشی از انتخاب ایدئولوژیک و اگاهانه ی این لایه ی متعفن خرده بورژوازی که راهنمای چپ می زد و قلبش برای جنگ امپریالیستی ایران هم می تپید و خمینی را هم بدجوری به سبک حزب دمکرات ستایش می کرد، می دانم.

جالبی قضیه اینجاست که یک احمق به اسم “دودکش” بخشید دکتر فرشید فریدونی (استاد رشته ی علوم سیاسی و مدیر “پژوهش جنبش های اجتماعی ایران” و سایت “آرمان و اندیشه”)، با یک تریلی تایتل هم این نامه ی چرند و مزخرف را امضا کرده است و جالب تر از ان، امضای مینو همیلی و مینو همتی است! من این گارد باز مینو همیلی رو به تمام نیروهای اپوزیسیون و پوزیسیون ایران از احزاب موسوم به کمونیسم کارگری گرفته، تا “شاهزاده” “جون” و سطل عن طلبان ملعون و فاشیست تا راه کارگر و مجاهد و غیره را نمی فهمم. به نظر من مینو باید شدیدا در مناسبات سیاسی اش با احزاب ارتجاعی بازبینی جدی کند.

شرم خودش بزرگترین انقلاب است! ایرانی جماعت به سبک المانی ها شرم نمی کنند، اگر شرم داشتند، چهل سال حاکمیت جلاد ترین حکومت خاورمیانه را قبول نمی کردند

لینک بیانیه ی 220 فعال چپ نما که پای بیانیه ی راه کارگر امضا گذاشته اند

http://www.rahekargar.net/browsf.php?cId=1091&Id=35&pgn=

 

کمونیسم حد وسط است

برتولت برشت

کمونیسم حد وسط است
“فراخوان برای برندازی تمام نظم حاکم ظاهرا وحشتناک به نظر می رسد.
اما نظم رایج و حاکم به هیچ وجه نظم نیست.
پناه بردن به قهر( قهر انقلابی) ظاهرا خطرناک (بد) به نظر می رسد.
اما جایی که خشونت مداوم به کار گرفته می شود، قهر (انقلابی) نباید چیز ویژه (عجیبی) یی باشد.
کمونیسم ایده یه ی مفرطی(افراط گرایی) نیست، چیزی که بخش کوچکی از واقعیت خود را با ان تطبیق دهد( جامه ی عمل بگیرد)، بلکه کمونیسم از قبل و کاملا تحقق یک واقعییت است.
موقعیتی وجود ندارد که خود از شرایط دور و بر متاثر نباشد و بدون تاثیر پذیرفتن از محیط قابل تحمل باشد.
کمونیسم در واقع چیزی جز مطالبه ی کوچک، حد وسط و عقلانی نیست.
هر کس با کمونیسم مخالف است در واقع کسی نیست که متفاوت فکر می کند، بلکه کسی است که فکر نمی کند و یا ظاهربینانه می اندیشد، او دشمن بشریت است

وحشتناک
خطرناک
غیرحساس بودن
ویژه
خواسته ی مفرط، خواسته ایی که در بخش های کوچکی واقعییت پیدا می کند و تمام بشریت را به طرف سقوط و تباهی می برد.
ترجمه: حسن معارفی پور

Der Kommunismus ist das Mittlere (Bertolt Brecht)

“Zum Umsturz aller bestehenden Ordnung aufzurufen
Scheint furchtbar.
Aber das Bestehende ist keine Ordnung.

Zur Gewalt seine Zuflucht nehmen
Scheint böse.
Aber da, was ständig geübt wird, Gewalt ist
Ist es nichts Besonderes.

Der Kommunismus ist nicht das Äußerste
Was nur zu einem kleinen Teil verwirklicht werden kann, sondern
Vor er nicht ganz und gar verwirklicht ist
Gibt es keinen Zustand, der
Selbst von einem Unempfindlichen ertragbar wäre.

Der Kommunismus ist wirklich die geringste Forderung
Das Allernächstliegende, Mittlere, Vernünftige.
Wer sich gegen ihn stellt, ist nicht ein Andersdenkender
Sondern ein Nichtdenker oder ein Ansichdenkender
Ein Feind des Menschengeschlechtes

Furchtbar
Böse
Unempfindlich

Das Äußerste wollend, was selbst zum kleinsten Teil
verwirklicht
Die ganze Menschheit ins Verderben stürzte.”

در باره ی زبان “تند” و “گزنده”

حسن معارفی پور

یکی از بزرگترین مشکلاتی که من با ایرانی جماعت دارم این است که به جای نقد ماهییت مطالبم به فرم نوشتاری و کاربرد کلمات گیر می دن. رفیق عزیز، دوست من، برادر، خواهر، اشنا، اقوام و خویشاوندان، اکبر گنجی تروریست و فاشیست هم به لنین گیر داده که زبانش “خشن” است. پوپولیست نباشید و مطالب را سطحی مطالعه نکنید. اگر نقد محتوایی دارید، در خدمتیم، وگرنه گفتن اینکه، این کلمه را به کار بردی و ان کلمه را به کار نبردی و اینکه به جای جنایتکار و تروریست و فاشیست باید بگیم “نامهربان” و “ذره یی خطرناک” و “راست پوپولیست” که نقد نشد. من دوستان و رفقایم را با زبان “محترمانه” اما اصولی و سیستماتیک نقد میکنم و برای نابودی دشمنانم می جنگم و هیچ گونه دیپلماسی ایی با دشمن ندارم. دیپلماسی چیزی جز دو رویی و ریاکاری اپورتونیستی و ضدیت با اخلاقیات مترقی و پیشرو سوسیالیستی و کمونیستی نیست. من دیپلماتیک نبودم، نیستم و نخواهم شد و این ربطی به سن و سال هم ندارد. الان 32 سالم است، 12 سال پیش خیلی ها می گفتند وقتی که این شور و شوق انقلابی ات تمام شد، دیپلماتیک برخورد خواهی کرد و ادبیاتت را علیه دشمنانت تغییر خواهی داد، از ان زمان تاکنون نه تنها دیپلماتیک تر نشده ام، بلکه رادیکال تر، ملیتانت تر، عمیق تر، انقلابی تر و یاغی تر شده ام و هر روز که می گذرد بیشتر از دیپلماسی این ابزار کثیف فئودالی که روکش مدرن بر روی ان کشیده اند، متنفر می شوم. من نه دیپلماتم نه سیاستمدار بورژوایی و نه پارلمانتاریست و نه اکادمیسن و نه روشنفکر ژیگولی! من یک کمونیست انقلابی هستم و اگر کمونیست بودن، در دو دهه ی گذشته بعد از فروپاشی شوروی، سقوط دیوار برلین، عروج نئولیبرالیسم جهان خوار و گفتمان ارتجاع پساساختارگرایی و پسا استعماری ننگ به حساب می امد، ما در همان دوران نوجوانی این پی را به تن خود مالیده بودیم و “ننگ” کمونیست بودن را با افتخار قبول کرده بودیم. کسانی که تلاش می کردند با جعل تاریخ از کمونیسم و کمونیست ها هیولا بسازند، را در عرصه ی مبارزه ی روزمره در محیط کار و زندگی و دانشگاه و احزاب سیاسی به شدیدترین شیوه ی ممکن نقد کردیم و در مقابل پاچه گرفتن این سگ های هار بورژوازی ایستادیم و بر حقانیت “هویت” کمونیستی خود، پافشاری کردیم و بر دهان خیلی ها مشت محکمی کوبیدیم و تسلیم ترساندن از دیپورت به ایران و گرفتن معاش روزمرگی، سرکوب پلیسی و زندان و ازار و اذیت هم نشدیم و به ان افتخار هم می کنم که امروز بعد از سال ها مبارزه علیه این وضعیت مرگبار همچنان راسخانه و بدون ترس از اشتباه کردن، با تعابیر خودم از کمونیسم مارکسی، کمونیست، انقلابی و رادیکال بودم، هستم و خواهم ماند. تا روزی که ستم و استثمار هم وجود داشته باشد، من کمونیست خواهم ماند، چون هیچ الترناتیو دیگری غیر از کمونیسم نمی تواند به بهره کشی انسان از انسان پایان دهد. اگر حرفی برای گفتن داشتین، لطف کنید نقد محتوایی کنید، وگرنه من بحث های اخلاقی با معیارهای اخلاقی جامعه ی عقب مانده را پشت گوش خواهم گذاشت و نقدهای درست و اصولی را روی چشم. من نقد می کنم تو فحش بده، اما در میان فحاشی هایت یک نقد اصولی بکن!

تحلیل یا دوشاب؟!

حسن معارفی پور

در جواب به خزعبلات فرهاد شعبانی که به اسم تحلیل تئوریک منتشر کرده بودند!

این تحلیل که چه عرض کنم، هیچی نیست. چنین چرندیاتی را تحلیل خواندن توهین به تحلیل است. اولا لیبرالیسم ایدئولوژی سرمایه داری و بازار است و متفکران اصلی لیبرالیسم از جلمه ادام اسمیت برخلاف لیبرال ها و نئولیبرال های خون خوار امروزی بر این عقیده بودند که بازار مکانی است که در ان رقابت به صورت برابر و ازادانه صورت می گیرد و خود این رقابت باعث شکل گیری فرصت های برابر و رسیدن به برابری می شود.فارغ از اینکه این اندیشه ی اسمیت چرندیاتی بیش نیست و انسان ها بنا به شرایط اجتماعی و اقتصادی نابرابر در بسیاری از موارد امکان وارد شدن به بازار برای رقامت و سرمایه گذاری را ندارند، لازم است اشاره کنم که حماقت امثال اسمیت و ریکاردو و حتی سوسیالیسم ماقبل مارکسیسم در این بود که انان سرمایه را به عنوان یک رابطه ی اجتماعی نگاه نمی کردند، بلکه ان را به عنوان کالا می دیدند. انها تفاوتی میان پول انباشت شده ی زیر بالش و سرمایه ی در جریان را درک نکردند. کشف مهم مارکس اما نظریه یا قانون ارزش اضافی او بود. مارکس با بررسی متون ادام اسمیت، ریکاردو، جان لاک و سن سیمون و سیسموندی، ضمن نقدهای اتشین به ان ها، یک چیز را اشاره می کند که هیچکدام از ان ها به ان نرسیده بودند و ان این است که سرمایه به عنوان یک رابطه ی اجتماعی از طریق بهره کشی از نیروی کار و مکیدن نیروی کار بسان انگلی خود را بازتولید می کند و کار به صورت برابر در مقابل سرمایه عوض نمی شود. بخشی از سرمایه ی متغیر درست است که به صورت دستمزد به کارگر پرداخت می شود، اما پرداخت این بخش یک رابطه ی برابر و دری یک شرایط برابر نیست. تصور ادام اسمیت این بود که فروش نیروی کار و گرفتن دستمزد یک رابطه ی برابر ایجاد می کند و جان لاک اگرچه مالکیت خصوصی را دزدی خوانده بود، اما معتقد بود که فروش نیروی کار ازادانه است، انچه جان لاک و فلسفه ی سیاسی لیبرالیسم کلاسیک نفهمیده بودند، این بود که یک کارگر بین مردن از گرسنگی و تن دادن به استثمار و بردگی باید یکی را انتخاب کند و در بیشتر موارد دومی را انتخاب می کرد. اما مارکس نشان می دهد که یک کارگر در یک شرایط نابرابر ناچار است برای بازتولید زندگی خودش نیروی کار خود را که به کالا تبدیل شده است به سرمایه دار بفروشد و ان هم به صورتی کاملا نابرابر. مارکس در اولین اثر خود در باره ی اقتصاد سیاسی به اسم کار مزدی و سرمایه یک سوال پیش پای طرفداران اقتصاد سیاسی و اسمیت می گذارد و می گوید یک کارگر برای تولید ارزش مثلا ایکس لازم است شش ساعت کار کند و دستمزدی که به کارگر تعلق می گیرد دستمزد شش ساعت است اما همین کارگر دوزاده ساعت کار می کند، مارکس می گوید یا شش برابر با دوازده است و یا شش ساعت از کار روزانه ی کارگر از جانب سرمایه دار دزیده شده است. با این بحث مارکس قانون (نظریه ی) ارزش را کشف کرد و ماهیت استثمار را در سرمایه داری نشان داد و به نقد کشید. نقد مارکس اما نه یک نقد اخلاقی از یک موضع ضعیف بلکه یک نقد اقتصادی در نقد اقتصادی سیاسی و حقوقی بود. لیبرالیسم به عنوان ایدئولوژی اشکال تولید کاپیتالیستی بر استثمار سرپوش می گذارد و ان را حقوقی و قضایی می داند.لیبرالیسم برای دفاع از قانون استثمار، قوی ی قهریه، مجریه و قضاییه هم درست کرد و قانون اساسی هم نوشت. نئولیبرالیسم انسان خوار، این ایدئولوژی امپریالیستی و جنایتکارانه، انچه نیروهای راست در پوزیسیون ایران به ان پابند هستند، هزاران بار وحشیانه تر و ضد انسانی تر از ایدئولوژی اولیه لیبرالی جان لاک و ادام اسمیت است. اگر جان لاک و ادام اسمیت از ازادی های فردی صحبت می کردند و بر اساس تصورات ابلهانه و بورژوایی خود، در این مورد مشخصا اسمیت ادعا می کردند که مارکت یا بازار باعث بهره وری به نفع کل جامعه و شکل گیری برابری می شود، نئولیبرالیسم به عنوان یکی از وحشیانه ترین و ضد بشری ترین الگوهای اقتصادی کاپیتالیستی، به عنوان یک ایدئولوژی بربریستی، تنها از یک منطق و از یک ازادی دفاع می کند و ان منطق استثمار و بهره کشی از طبقه ی کارگر و ازادی برای استثمار و بهره کشی به وحشیانه ترین شکل ممکن است. فرهاد شعبانی اگرچه خود را چپ و کمونیست می داند، اما در ساده لوحی سیاسی از لیبرال ترین لیبرال های کلاسیک و شاگردان اسمیت و ریکاردو هم سبقت گرفته است و تصور می کند، لیبرالیسم “این دوره” ان چه ما نئولیبرالیسم می نامیم، به دنبال عبور از سرمایه داری یا عبور دادن سرمایه داری از بحران و اوردن نان به سر سفره ی طبقه ی کارگر است. زمانی که چنین انسان های ساده لوح و بی سواد سیاسی ایی “تئوریسین” احزاب “چپ” و “کومونیست” اپوزیسیون ایران یعنی کومه له می شوند، باید ما یک گام بزرگ به جلو بنهیم و این ها را حاشیه یی کنیم. فرهاد شعبانی بی خبر از ان است که لیبرالیسم این دوره به عنوان روبنای سیاسی سرمایه داری حال خود یکی از منشاء های اصلی بحران و افزایش نجومی نابرابری های اقتصادی و گسترش فقر، بالا بردن ساعت کار، پایین اوردن دستمزدها، فشار اوردن به لایه های تحتانی طبقه ی کارگر برای جبران بحران اقتصادی وساختاری سرمایه داری است. فهم این مسائل چندان دشوار نیست. یعنی بعد از ترجمه ی این همه اثر خوب مارکسیستی امثال شعبانی به خود زحمت نمی دهد که حداقل نگاهی به اثار مارکسیستی بیاندازد، تا این پایه یی ترین مسائل را درک کند. اگر نمی فهمد مشکلی نیست، می تواند به جای ادعای “تئوریک” بودن در زرگویز کارهای روزمره ی تشکیلاتی اش را بکند، اما ادعای تئوریک بودن و متفکر بودن نکند. فرهاد شعبانی بعد از سی چهل سال فعالیت سیاسی و نظامی هنوز پایه یی ترین اصول مارکسیسم و تفاوت ان مارکسیسم با لیبرالیسم را کشف نکرده است و برای مردم و شعبان بی مخ هایی که به جای کار سیاسی و سازمان یافته در داخل کشور بر روی کوه ابیدر لاستیک میشلن می سوزانند، چرندیات این چنینی را به عنوان “مقاله” ی “تئوریک” می نویسد. راستش من علاقه ندارم با همه سر شاخ شوم، اما با دیدن این میزان از نفهمی ناچار شدم، این کامنت را بنویسم. دوستان کومه له یی در داخل در کیلانه و باوه ریز و اطراف سنندج لطفا کار جدی بکنید و به تنها درخت روی ابیدر (تاقه دار بان ئاویر) رحم کنید و این قدر در روز کومه له لاستیک مشلن اتش نزنید.

Bild könnte enthalten: Text

Der Prozess der Selbstpolitisierung der Geflüchteten in Heidelberg

über Der Prozess der Selbstpolitisierung der Geflüchteten in Heidelberg

Der Prozess der Selbstpolitisierung der Geflüchteten in Heidelberg

Hassan Maarfi Poor (Pour) Der Artikel im Word könnt ihr hier herunterladen: In diesem Artikel habe ich viele Sachen von anderen Schriften genommen, die ich gleichzeitig oder davor geschrieben habe. Hassan Maarfi Pour

Hassan.maarfipoor@gmail.com

 

Inhalt

  1. Einleitung. 1
  2. Die Problematik beim Praktikum im PHV Heidelberg. 3
  3. Überwachung als ein Mittel zur Verhinderung der Selbstpolitisierung der Geflüchteten. 6
  4. Repressive Hilfe gegen die Selbstpolitisierung der Geflüchteten. 8
  5. Die Selbstpolitisierung der Geflüchteten und deren Kampf mit antifaschistischen Initiativen in Heidelberg 10
  6. Fazit. 14

6.1. Kurze persönliche Anmerkung. 14

6.2. Allgemeines Fazit. 14

  1. Quellenverzeichnis. 17

1.      Einleitung

Die Politisierung der Geflüchteten ist ein irreführender und unzutreffender Ausdruck, weil die Geflüchteten als „Objekt“ betrachtet werden. Oft häre ich diesen Ausdruck von deutschen Aktivist*innen und politischen Gruppen. Geflüchtete Menschen sind aber keine Objekte, die von anderen Menschen politisiert werden. Jeder Mensch in der Gesellschaft ist automatisch ein politischer Mensch, weil jedes Verhalten politisch ist und durch die Politik bestimmt wird. Das politische Engagement der Menschen ist unterschiedlich, aber alle sind auf verschiedene Arten politisiert. Auch die Gleichgültigkeit der Menschen in der Gesellschaft muss als eine Art der Politisierung verstanden werden, die die Menschen von der aktiven Teilhabe und Teilnahme in der politischen Arbeit entfernt. Diese Form der Politisierung ist mit dem Nihilismus, der Hoffnungslosigkeit, dem Postmodernismus, Neoliberalismus, „Alternativlosigkeit“, etc. verbunden, die Menschen immer wieder über die politische Arbeit für die Veränderung der Verhältnisse täuschen und darzustellen versuchen, dass es keine Veränderung geben kann und keine Alternative existiert. Diese erwähnten Ideologien sind die Ideen, die von den Herrschenden produziert und reproduziert werden, damit die Herrschaft des Systems und die Macht des Kapitalismus über die Unterdrückten geschützt wird. Für die politische Teilnahme und Teilhabe der Geflüchteten in Deutschland und im Patrick-Henry-Village (PHV), der Unterkunft, in der ich seit der Wiedereröffnung als Asylunterkunft als Übersetzer und Begleiter Geflüchteter arbeite, gibt es verschiedene Hindernisse und Probleme, mit denen sich jede Person auseinandersetzen muss, die sich mit dem Thema beschäftigen will. Erstens verstehen die meisten der Geflüchteten kein Deutsch. Zweitens leben sie dort in der Isolation. Drittens erleben sie täglich unterschiedliche Arten der Repression wie beispielsweise Überwachung, Kontrolle durch die Security und Polizei, verbale Beleidigungen, Rassismus und Ausgrenzung, Verdächtigungen ohne Grund usw. Die staatliche Gewalt wird durch die Institutionen durchgesetzt, die die Menschen ablehnen und abschieben. Das Bundesamt für Migration und Flüchtlinge, das Regierungspräsidium, die Polizei und insgesamt der Staatsapparat arbeiten zusammen an der Unterdrückung der Geflüchteten. Andere Akteure wie Office 1 und Office 2 (zuständig für die Ausgabe von Essen und Waschmittel), Kleiderkammer, Kirche, Krankenhaus, Deutsche Rotes Kreuz, Diakonie, Caritas, Schule, Kindergarten etc. versuchen unterschiedliche Arten der „repressiven Hilfe“ und Macht auf die Flüchtlinge auszuüben. Die kolonialistische Ideologie, die wir hier in Europa unter dem Namen „Eurozentrismus“, „Leitkultur“, „christliche Werte“ usw. erleben, hat seine Geschichte. Die Geschichte des Kolonialismus und Imperialismus ist sehr stark mit den Missionaren verbunden. Die Kolonialherren, die in dem Zeitalter der Piraterie und Seefahrerei andere Länder eroberten, hatten immer ihr Kreuz und ihre Bibel in der Hand. Die Hilfsorganisationen, die Kirchen, die Krankenhäuser usw. versuchen diese kolonialistische Ideologie, „christliche Werte“, die „Leitkultur“ unter dem Begriff „Integration“ und im Grunde „Assimilation“ direkt oder indirekt zu reproduzieren.

Ich kam selbst im Oktober 2010 als Flüchtling nach Deutschland. Nach drei Jahren Exil im Nordirak musste ich auch diesen aus politischen Gründen verlassen und in ein anderes Land auswandern. Meine Ex-Freundin und ich waren beide überzeugte Marxist*innen, die weder die Autorität der iranischen Regierung noch den Nationalismus im Nordirak und politische Verfolgungen aushalten und akzeptieren konnten. Deshalb mussten wir außerhalb der Region leben, um überleben zu können. Wir waren in der „Heimat“ nicht nur politisiert, sondern haben die Gesellschaft durch politische Aktionen und Demonstrationen politisiert. Wir sind ein Beispiel von hunderttausenden Fällen, die gezwungen sind auszuwandern. Warum muss ich von anderen politisiert werden, wenn ich selber politisiert bin? Ich brauche nur die Sprache, um mich den politisch-aktiven Menschen anzuschließen. Ab dem ersten Monat meiner Flucht nach Deutschland organisierten wir gegen die Marginalisierung der Geflüchteten einen Hungerstreik in der Unterkunft in Malmsheim in der Nähe der Stadt Reingingen (Landkreis Böblingen) im Bundesland Baden-Württemberg und bekamen und akzeptierten eine Woche lang weder Geld noch Essen vom Staat. Wir hatten in dieser Zeit ganz klare Forderungen wie die Beendung der Isolation, die Abschaffung der Marginalisierung der Geflüchteten, das Recht auf einen Deutschkurs für alle, das Recht auf ein Leben in einer Stadt ohne Ausgrenzung von der Gesellschaft etc. Dieser Protest wurden von Geflüchteten organisiert und niemand hat uns politisiert. Aus diesen Gründen kann ich den Begriff der „Politisierung der Geflüchteten“ nicht akzeptieren.

In diesem Bericht wird von der Problematik bei dem Praktikum berichtet, mit der ich während meines Praktikums und ehrenamtlicher Arbeit mit Geflüchteten konfrontiert sah. Danach wird ausführlich dargestellt, wie sich Geflüchtete trotz tausender Schwierigkeiten in der Region für ihre Rechte engagierten und versuchten ihre Rechte zu erlangen. Am Ende der Arbeit wird von der ehrenamtlichen humanitären Arbeit von Studierenden der Universität Heidelberg und der Pädagogischen Hochschule Heidelberg gesprochen, die ihre eigene Aktivität nicht als politisch verstehen. Es wird auch von der gemeinsamen Arbeit mit antifaschistischen Aktivisten*innen gesprochen und am Ende wird die Arbeit zusammengefasst.

2.      Die Problematik beim Praktikum im PHV Heidelberg

Flüchtlinge kommen aus verschiedenen Ländern und besitzen unterschiedliche Merkmale, die meistens Konstrukte sind. Sie sind eine heterogene Gruppe verschiedener Menschen, die zu unterschiedlichen „Ethnien“, „Nationalitäten“ „Bevölkerungsgruppen“, „Geschlechtern“, religiösen und nicht religiösen Gruppen, Klassen im „Heimatland“ gehören. Aufgrund dieser Vielfalt kann man nicht von einer „ethnografischen“ Forschung oder einem „ethnografischen“ Praktikum sprechen, da „Ethnografie“ eine bestimmte „Ethnie“ untersuchen soll. Wenn ich auch ethnografische Forschung machen möchte und meinen Fokus auf eine bestimmte „Ethnie“ setzen möchte, zum Beispiel Iraner*innen, habe ich trotzdem die gleichen Schwierigkeiten. Unter Iraner*innen gibt es unterschiedliche „Ethnien“ und andere Zugehörigkeiten, die die „ethnologische oder ethnografische“ Forschung verhindern. Aus diesem Grund kann ich nicht von der „ethnografischen“ Feldforschung sprechen, sondern muss von der Forschung über Geflüchtete reden, die tausende Unterschiede, aber alle das gleiche Interesse haben. Die erwähnten Unterschiede sind teilweise Konstrukte, die von der Gesellschaft und von der herrschenden Klasse entwickelt werden, um bestimmte Menschen auszugrenzen. Begriffe wie „Nationalität“, „Rasse“, teilweise „Geschlecht“ sind solche Konstrukte.

Das zweite Problem ist die psychische Lage der Geflüchteten. Die Mehrheit der Geflüchteten leidet in PHV unter starken Depressionen und hat sehr schwere traumatisierende Situationen erlebt. Aus diesem Grund ist der Zugang zu Geflüchteten teilweise sehr schwer. Für mich als eine Person mit Flüchtlingshintergrund und als Übersetzer für Flüchtlinge sowie als eine Person, die ihr ganzes Leben für den Kampf und die Unterstützung der Unterdrückten und in den letzten vier Jahren sehr speziell für die Geflüchteten investiert hat und viele politische und persönliche Kontakt zu Flüchtlingen hat, ist diese Schwierigkeit verringert. Was mich aber während meiner Forschung stark gestört und auch emotional belastet hat, war die psychische Situation der Geflüchteten. Obwohl ich bereits vor sechs Jahren als Flüchtling anerkannt wurde, keinen Flüchtlingsstatus mehr habe und nicht in der Unterkunft der Geflüchteten lebe, identifiziere ich mich mit dieser „Identität“ und kann mich nicht aus diesem Status lösen. Auch wenn ich bis zum Ende des Lebens unterschiedliche Status in Deutschland haben werde, werde ich mich als Flüchtling bezeichnen. Deshalb konnte ich bei den Treffen mit Geflüchteten meine Emotionen nicht kontrollieren und habe oft angefangen zu weinen, als ich ihre traumatischen Geschichten gehörte habe. Ich habe mehr oder weniger gleiche Erfahrungen wie die Mehrheit der Geflüchteten gemacht.  Es gibt einen Spruch auf Deutsch: „Einmal Jude, immer Jude“. Das gilt genauso für Flüchtlinge: einmal Flüchtling, immer Geflüchtete*r.

Das nächste Problem der ethnografischen Feldforschung und des Praktikums ist, dass wie bei jeder anderen ethnologischen und ethnografischen Arbeit in vielen Punkten individuelle Eigenschaften nicht berücksichtigt werden. Für mich als Person mit Flüchtlingshintergrund, die in unterschiedlichen Ländern im Exil gelebt hat und aus einer Region mit hohem politischen Bewusstsein kommt, in der in jeder Familie unterschiedliche Personen mit verschiedenen Weltanschauungen leben, die teilweise aktiv gegeneinander kämpfen, ist es unmöglich zu akzeptieren, dass eine „ethnografische“ Feldforschung oder ein „ethnografisches“ Praktikum auf eine bestimmte Ethnie übertragen wird. Ich habe seit Jahren Kontakt zu einer Familie aus dem Iran, die gerade in Deutschland und teilweise in Heidelberg leben, in der die Mitglieder der Familie in fünf unterschiedlichen politischen Parteien aktiv sind. Die Mutter ist Muslimin, der Vater war Kommunist, bis zu seinem Tod aktiv in den Gewerkschaften und Anhänger von Komala[1], der größere Bruder ist Mitglied der „Iranischen Arbeiter-kommunistischen Partei[2]“, die zwei Schwestern sind Mitglieder der „Hekmatist“[3] (Arbeiterkommunistische Partei Irans), ein anderer Bruder ist mit der YPG[4] in Rojava[5] verbunden. Die anderen Teile der Familie sind mit anderen Parteien verbunden. Dieses Beispiel zeigt, dass eine richtige ethnografische Untersuchung nie ganz auf einen Teil der Gesellschaft oder eine bestimmte „Ethnie“, Bevölkerungsgruppe und sogar eine Gruppe oder politische Partei mit gleichem Ziel übertragen werden kann. Insofern müssen wir als Menschen, die Feldforschung und das Praktikum betreiben, die Komplexität der Gesellschaft, des Menschen, der Gruppen, „Ethnien“ und „Nationen“ berücksichtigen, damit wir keine falschen Informationen an andere Menschen weitergeben.

Bei meinem Praktikum sowohl bei der ehrenamtlichen Arbeit als auch bei der Arbeit als Übersetzer und Deutschlehrer der Geflüchteten habe ich Menschen getroffen, die absolut launisch waren und nach ihren Gefühlen argumentiert haben. Beispielsweise kenne ich Geflüchtete, die morgens konservativ und religiös waren und am Abend nach zwei, drei Bier revolutionär argumentiert haben. Für mich als eine Person mit klarer Weltanschauung ist es sehr schwer, diese Menschen einzuordnen. Die Ursache solcher Probleme sollten wir in der Widersprüchlichkeit und der Komplexität der Gesellschaft betrachten und die Menschen als Produkt ihrer Umwelt nicht verurteilen. In „modernen“ Gesellschaften wie in Deutschland sehen wir täglich diese Widersprüche. Manche Menschen gehen am Sonntag in die Kirche und besuchen am Tag darauf ein Bordell.

3.      Überwachung als ein Mittel zur Verhinderung der Selbstpolitisierung der Geflüchteten

Innerhalb des PHV gibt es sowohl staatliche Ausgrenzung und strukturellen Rassismus, die vom BAMF, vom Regierungspräsidium, der Polizei, dem Office 1 (Essensverteilung), und dem Office 2 (Kleidungs- und Geldverteilung) auf Flüchtlinge ausgeübt werden als auch systematische Machtausübung des Sicherheitspersonals, die die Geflüchteten durch tägliche Papier- und Ausweiskontrollen unter Druck setzen und Kontroversen auf dem Gelände produzieren und reproduzieren. Die Formen der Unterdrückung sind sehr unterschiedlich und haben unterschiedliche Auswirkungen. Beim BAMF und dem Regierungspräsidium ist die Unterdrückung eher psychischer Natur, aber es wird oft körperliche Gewalt von der Security ausgeübt. Die Polizei dort kann wegen ihrer Position als staatstreue Organisation und der Monopolisierung der Gewalt jeder Zeit Flüchtlinge festnehmen und gegen sie Gewalt anwenden. Das Regierungspräsidium und das BAMF sind für die Dublin-Fälle und die deutschlandweite Bearbeitung der Asylverfahren zuständig. Wenn die Flüchtlinge abgelehnt und abgeschoben werden sollen, werden sie zuerst von der Polizei eingesperrt und danach zum Flughafen gebracht. Andere Formen der Unterdrückung wurden von Office 1 und 2 ausgeübt, z.B. als die Geflüchteten drei Tage lang kein Essen bekommen haben. Wenn Geflüchtete ihre BüMA (Bescheinigung über die Meldung als Asylsuchende, auf der alle Informationen stehen) nicht stempeln lassen, wird automatsch ihr Asylverfahren gestoppt. Deswegen haben die Geflüchteten Angst, am Wochenende das PHV zu verlassen und über Nacht jemanden in der Stadt zu besuchen. Die Security, die auf dem Gelände Tag und Nacht die Menschen überwacht und ohne Grund die privaten Räume der Geflüchteten betritt oder vor der Eingangstür Tag und Nacht jeden Eintritt und Austritt im System aufnimmt, nehmen Geflüchteten jede Möglichkeit Kontakt zu Heidelberger*innen aufzunehmen und versuchen, die Beziehung der Geflüchteten zu anderen Menschen zu kontrollieren und sie wie verdächtige kriminelle Menschen zu behandeln. Aus diesen Gründen existiert großes Misstrauen. Die Menschen, die ihre Asylverfahren im PHV durchlaufen, müssen zwischen zwei Wochen und sechs Monaten dortbleiben und manchmal leben zwei bis sechs Personen in einem Zimmer. Sie haben keine Möglichkeit zu kochen und es gibt meistens keinen Kühlschrank. Sie bekommen oft kaltes, ungenießbares Essen, das kaum variiert, weshalb viele der Geflüchteten dieses Essen nicht zu sich nehmen können. Aber das Taschengeld, das sie bekommen ist mit 112 Euro im Monat pro Person so gering, dass sie nichts damit anfangen können. Manchmal bekommen Geflüchtete monatelang aus unterschiedlichen Gründen kein Taschengeld und müssen in purer Armut leben. Ich habe persönlich hunderte Geflüchtete getroffen, die monatelang ohne Grund kein Taschengeld bekommen hatten. Wenn sie regelmäßig Zigaretten rauchen, wird ihre Lage schwierig. Ich habe eine Familie aus dem Nordirak mit zwei Kindern mit Behinderung neun Monate lang begleitet. Sie erhielten oft aus unerfindlichen Gründen kein Taschengeld und trotz eines langen Kampfes erst nach neun Monaten einen Transfer. Wenn ich sie persönlich jeden Freitag vor der Tür von unserer Organisation traf, war ich psychisch belastet, weil ich ihre grausame Situation nicht sehen wollte. Diese strukturelle Unterdrückung produziert bei einigen Geflüchteten Hass und Wut gegenüber staatlichen Organisationen, die im PHV Macht haben. Auf der einen Seite sind die Mehrheit der Geflüchteten normale Bürger*innen ohne politische Bildung und politischen Hintergrund, auf der anderen Seite werden sie teilweise im PHV politisiert, weil sie sich zum einen als Individuum und zum anderen als eine Gruppe von Menschen mit bestimmten konstruierten Merkmalen wie „Nationalität“ „Ethnie“ usw. angegriffen fühlen und kollektiv und pauschal als Flüchtlinge behandelt und ausgegrenzt werden. Sie entwickeln dadurch politisches Bewusstsein gegen Unterdrückung und manchmal beschimpfen die Geflüchteten die Formen der Unterdrückung und versuchen ihre Aggression und Hass auf eine unpolitische Art auszudrücken. Ein Geflüchteter aus Syrien hat beispielsweise oft die „unabhängige Organisation“, in der ich arbeite, besucht. Als er sah, dass die Organisation keine Macht hat, seine Probleme zu lösen, fing er an Diakonie und Caritas zu beschimpfen, weil sie diese Organisation finanziell unterstützen und sagte, dass diese Organisation eine Organisation wie jede andere sei, ihre Macht auf Flüchtlinge ausüben wolle und nichts mit der Unterstützung von Menschenrechten und Geflüchteten zu tun habe. Er behauptete, wir würden die ganze Zeit lügen und Geflüchteten nur Hoffnung geben, damit sie diese unmenschliche Unterdrückung akzeptieren usw. Im folgenden Kapitel schreibe ich darüber ausführlich.

4.      Repressive Hilfe gegen die Selbstpolitisierung der Geflüchteten

Repressive Hilfe ist eine paternalistische Form der Hilfe. Den Menschen wird in einer Situation gezielt geholfen, damit bestimmte Organisationen ihre Macht akkumulieren können. Hilfe ist in diesen Fällen fragwürdig und heuchlerisch. Die Hilfe ist nicht das Ziel, sondern die Hilfe wird angeboten, um andere Ziele erreichen zu können. Deshalb sage ich, dass diese Art der Hilfe keine Menschenrechte schützt, sondern mit Menschenrechten Geschäfte macht. Staatliche Organisationen wie das Sozialamt, die NGOs wie Amnesty International, die UN, Diakonie, Caritas usw. helfen den Menschen, um Kapitalakkumulation und Ausbeutung zu reproduzieren und zu legitimieren. Im PHV funktioniert repressive Hilfe sehr stark. Diakonie, Caritas und das Deutsche Rote Kreuz sind die Organisationen, die dort durch ihre Arbeit gewissermaßen repressive Hilfe anbieten und sich gleichzeitig als unabhängig von Staat und Menschenrechtsorganisationen darstellen. Diese Organisationen wollen ihre Existenz innerhalb des kapitalistischen Staates schützen und zwischen Armut und Akkumulation von Kapital leben. Wie ich am Anfang der Arbeit beschrieben habe, existieren diese Organisationen aus unterschiedlichen Gründen: 1. weil Armut existiert, 2. weil Staaten nicht ihre Aufgaben ausführen, wie sie es sollten und 3. weil die Kirchen und religiösen Verbände ihre Hegemonie innerhalb des kapitalistischen Systems und der demokratischen Strukturen suchen und aus der Ungleichheit in der Gesellschaft Kapital akkumulieren können. Diese Organisationen sind nicht direkt abhängig vom Staat, aber sie schützen das Interesse des Staates und des Kapitals. Als Arbeitnehmer*in bei der Diakonie und Caritas darf man sich nicht politisch gegen Staat und Kapitalismus engagieren und muss die Autorität des Staates in Deutschland und das Interesse des Kapitalismus schützen oder zumindest nicht in Frage stellen, neutral bleiben. Die Arbeitnehmer*innen bei diesen Organisationen müssen unterschreiben, dass sie nicht aktiv gegen das Interesse des deutschen Staates kämpfen. Man muss aber bestimmte individuelle Personen mit emanzipatorischen Positionen, die sich für die Emanzipation der Gesellschaft und Unterdrückten engagieren, von Institutionen unterscheiden und diese Menschen unterstützen. Durch die Monopolisierung der Sozialarbeit durch die Kirche aber sind diejenigen, die menschliche Arbeit leisten wollen, ebenfalls stark von diesen Instituten geprägt. Aus Mangel an „nichtabhängigen“ NGOs in Deutschland sind linke radikale Menschen gezwungen, mit kirchlichen Organisationen und NGOs zusammen zu arbeiten und die Arbeitnehmer*innen mit einer kritischen Perspektive müssen entweder die Autorität der Organisation schriftlich akzeptieren oder werden entlassen, wenn sie aktiv etwas gegen staatliche Repression unternehmen wollen. Die Neoliberalisierung der Arbeit bei diesen Organisationen und die Repression von oben gegen Arbeitnehmer*innen durch Lohndruck zeigt, dass diese Organisationen die Rechte ihrer Arbeitnehmer*innen nicht schützen wollen oder können. Insofern kann ich sagen, dass die repressive Hilfe von NGOs und Menschenrechtsorganisationen unterstützt wird. Sie dürfen und können nicht von den Menschenrechten sprechen, wenn sie die Menschenrechte ihrer Arbeitnehmer*innen tagtäglich bedrohen und verletzen. Die bürgerlichen Menschenrechtsorganisationen sind ein Geschäft und eine Industrie, die wir in unserer Gesellschaft erleben. Sie werden von den großen Mächtigen wie Staaten, Firmen, Banken unterstützt, damit diese ihre Macht legitimieren können. Weil sie Geld bekommen, sollen sie loyal bleiben und Treue erwidern.

5.      Die Selbstpolitisierung der Geflüchteten und deren Kampf mit antifaschistischen Initiativen in Heidelberg

Die meisten Geflüchteten leiden unter schweren Depressionen. Sie kommen nach Deutschland, um in „Sicherheit“ ein neues Leben zu beginnen, aber es ist für sie unglaublich schwer, sich zu politisieren. Sie verlieren ihr soziales Netzwerk, wenn sie als Flüchtlinge hier sind und die Schwierigkeiten, die ich in Laufe dieser Arbeit erwähnte, zeigen, dass die Geflüchteten monatelang in einer starken Isolation bleiben müssen. Diese Isolation und die Schwierigkeiten auf der Flucht verschärfen die Depression der Geflüchteten. In diesem Zusammengang kann man sagen, dass die Politisierung der Geflüchteten durch diese Probleme sehr schwierig ist. Wir leben in einer Zeit, in der die Gesellschaft immer nach rechts blickt und überall von Alternativlosigkeit gesprochen wird, in einer Gesellschaft, in der durch die Neoliberalisierung der Marktwirtschaft auch die Politik stark neoliberalisiert wurde und linke Gruppierungen ebenfalls immer mehr nach rechts blicken. Die Kirchen, die religiösen Verbände, die unpolitischen NGOs etc. versuchen, die Politisierung der Geflüchteten zu vermeiden. Die meiste emanzipatorische Arbeit von Aktivist*innen wird von linken Gruppen ausgeführt, die antirassistisch und antifaschistisch sind. Das Vertrauen der Geflüchteten zu gewinnen ist nicht einfach, besonders wenn es keine gemeinsame Sprache gibt und wenn die Flüchtlinge täglich von christlichen Missionaren angesprochen werden. Wenn man als deutsche*r linke*r Aktivist*in unter Geflüchteten Vertrauen gewinnen oder sie zur politischer Arbeit motivieren will, dauert dies lange, weil die Geflüchteten einen manchmal mit Missionaren oder staatlichen rechten Organisationen verwechseln. In dieser Situation ist die Rolle der Aktivist*innen mit Flüchtlingshintergrund sehr wichtig. Ich schreibe von meinen politischen Erfahrungen, die ich mit Geflüchteten machte.  Ich habe in den letzten zwei Jahren, seitdem ich im PHV als Übersetzer arbeite, hunderte von Menschen erreicht, mit denen ich auf ihrer Sprache sprechen konnte und kann. Ich habe für die Geflüchteten mit Hilfe anderer aktiver Menschen aus der Region (Lehrkräfte und Studierenden der Pädagogischen Hochschule Heidelberg und der Universität Heidelberg) bei American Junior Year in der Hauptstraße 133 mit der Hilfe von Prof. Dr. Hanne Heckmann, die uns Räumlichkeiten und Hilfe angeboten hat, Deutschkurse organisieret und ein Jahr lang zweimal pro Woche Deutsch unterrichtet.

Ich habe im Sommer 2016 als Übersetzer und Lehrkraft für drei Tage in einem Dorf (Hettigenbeuern) im Landkreis Buchen im Odenwald mit Geflüchteten ehrenamtlich gearbeitet und ein Projekt unterstützt, das von einem Verwandten Prof. Hanne Heckmanns für die „Integration“ der Geflüchteten angeboten wurde. Er hat sein Hotel in diesem Dorf für zu Verfügung gestellt, damit die Geflüchteten schneller die Sprache lernen und sich in Deutschland und die deutsche Gesellschaft integrieren.

In dem wöchentlichen Deutschkurs des American Junior Year habe ich neben dem Sprachunterricht versucht, die Geflüchteten, die ich im PHV kennengelernt habe, mittwochs abends nach dem Kurs zu unseren politischen Sitzungen mitzunehmen. Es waren manchmal bis zu 70 Geflüchtete dabei, die sich engagiert haben und versuchten, sich zu informieren, um ihre Rechte besser zu kennen und einzufordern. Die Space Initiative Heidelberg ist eine politische Organisation, die für eine politische Auseinandersetzung mit den Rechten Geflüchteter von linken aktiven Geflüchteten und Nichtgeflüchteten gegründet worden ist. Als im Sommer 2015 die Bürger*innen des Stadtteiles Kirchheim in Heidelberg sich rassistisch gegen Geflüchtete (RNZ 2015), die in der Nähe des Friedhofs gelaufen sind, geäußert hatten und dies in den regionalen Zeitungen und der deutschen Presse zum Thema wurde, hat die Initiative in Heidelberg, die auf der Seite der Flüchtlinge stand, eine Veranstaltung „Flucht im Fokus, warum Menschen fliehen?“ organisiert, die ich als Übersetzer mitgestaltet habe. Ich habe für Geflüchtete, die von Rassismus, Hass und Aggression der Bürger*innen betroffen waren, übersetzt (Arbeitskreis Fluchtursachen 2015; Studierendenparlament PH Heidelberg 2015).  Nach dieser Veranstaltung überlegten die Initiator*innen, Space-Heidelberg[6] zu gründen. Am 23. April 2016 organisierte die Space Initiative Heidelberg ihre erste Veranstaltung (ein Workshop für Geflüchtete: “Ausgesetzt in Deutschland. Herausforderungen und Möglichkeiten innerhalb des Gesetzes”), zu der ich viele Flüchtlinge aus dem PHV eingeladen und für sie übersetzt habe. Nach diesem Workshop habe ich mich dieser neugegründeten Gruppe angeschlossen und war bis zum 09.08.17 Mitglied. Ab diesem Datum bin ich aus politischen Gründen ausgetreten (Maarfi Poor 2017b).

Wir haben innerhalb eines Jahres unterschiedliche Workshops, Veranstaltungen, Demonstrationen organisiert und versucht, die Lage der Geflüchteten zu zeigen und den Bürger*innen mitzuteilen, dass Flucht kein Verbrechen ist, sondern dass die Ursachen, die zur Flucht führen, bekämpft werden müssen. Wir haben die größte Demonstration in Heidelberg am 01.10.2016 (Antira-Netzwerk Baden-Württemberg gegen das Registrierungszentrum PHV und die Ausgrenzung von Geflüchteten in Heidelberg gemeinsam mit dem Antirassistischen Netzwerk Baden-Württemberg organisiert und 800 Menschen auf die Straße gebracht. Außerdem haben wir viele andere politische Veranstaltungen, Filmabende usw. organisiert. Bei diesen Veranstaltungen (Space Initiative Heidelberg 2017c) kamen viele Geflüchtete zu Wort und kämpften aktiv für ihre Rechte. Wir organisierten mit Geflüchteten beim traditionellem antifaschistischen Straßenfest (AIHD 2017) am 30.04.2017 einen Infostand und sprachen uns aus der Perspektive der Geflüchteten für die Aufhebung jeder Art von Unterdrückung, Ausgrenzung und Rassismus aus (Maarfi Poor 2017a). Wir mobilisierten die Geflüchteten für unterschiedliche Aktionen außerhalb Heidelbergs, z.B. vom 06. bis 10. August 2016 in Bamberg (Space Initiative Heidelberg 2016a) für einen Protest gegen Abschiebungen der Roma und eine Woche später fuhren wir mit einer großen Gruppe von Heidelberg nach Frankfurt (Space Initiative Heidelberg 2016b), um mit der Gruppe „Refugees 4 change“ für gleiche Rechte aller Geflüchteten zu kämpfen.  In Mannheim (Space Initiative Heidelberg 2017a) am 25.02.17 demonstrierten wir mit dem Bündnis gegen Abschiebung und zeigten, dass wir die Abschiebemaschinerie nicht akzeptieren werden. Wir haben neben der politischen Arbeit mit Geflüchteten viele andere interessante Projekte unterstützt, z.B. den Antifaschistischen Fußballcup (Albert-Fritz-Gedächtniscup am 08.10.2016), der von der DGB- Hochschulgruppe Heidelberg organisiert wurde (Space Initiative Heidelberg 2016c). In dieser Gruppe arbeite ich parallel. Es war eine ganz andere Form der Arbeit, über die Geflüchtete mehr Zugang zu anderen antifaschistischen Gruppen aus Heidelberg und Mannheim erhielten. Trotz aller Schwierigkeiten wie Geldproblemen und anderen Problemen, die erwähnt wurden, kann ich sagen, dass die Politisierung der Geflüchteten nicht unmöglich ist und Flüchtlinge ebenfalls Menschen mit unterschiedlichen Weltanschauungen sind. Die Geflüchteten, die eine radikalere Perspektive haben, sich von Herrschaft befreien wollen und in ihrer „Heimat“ auch politisiert waren, können schneller Zugang zur politischen Arbeit finden und diejenigen, die weniger politisiert sind, kann man schwieriger erreichen, motivieren und organisieren. Auf der anderen Seite muss man sagen, dass konservative religiöse Geflüchtete, anstatt sich mit der linken antifaschistischeren Politik zu beschäftigen, konservative Menschen aus dem „Heimatland“ oder religiöse Verbände und Moscheen suchen. Sie unterstützen die konservative Politik direkt oder indirekt. Damit unterstützen sie eine Politik, die gegen sie als Ausländer*innen und Flüchtlinge arbeitet und reproduzieren mit ihrer Position oder Gleichgültigkeit mehr Unterdrückung und Isolation und Gettoisierung der Geflüchteten.

Was ich noch erwähnen will ist die Tradition des Widerstandes der Geflüchteten sowohl in Deutschland als auch weltweit. Jahrelang gab es unorganisierte „Kämpfe“ der Geflüchteten in Form von Hungerstreiks, Selbstmorden, Zunähen des Mundes oder der Augen. Aber ab 2012 gab es große politische Widerstände von Geflüchteten besonders in München und Berlin. Geflüchtete fingen an sich zu organisieren und monatelange fanden Proteste statt (unter anderem ein „trockener Hungerstreik“) (Zeit Online 2013), die von ihnen in der Stadtmitte von München, Berlin und andernorts organisiert wurden. Einzelne Proteste wurden schließlich durch Polizeigewalt aufgelöst. Die Flüchtlinge entwickelten aus diesen Protesten ein anderes politisches Bewusstsein und gründeten teilweise politische Organisationen (Daily Resistance 2017), die bis heute existieren und weiter für die Rechte der Geflüchteten kämpfen. In Heidelberg haben wir in den letzten Jahren versucht, alle Kräfte von Geflüchteten und Nichtgeflüchteten zusammenzubringen, um selbstzerstörerische Formen des Widerstands wie zum Beispiel Hungerstreik, Selbstmord usw. zu beseitigen und durch politische Organisationen die Rechte der Geflüchteten mit Protesten und Demonstrationen zu erkämpfen. Unsere letzte Demonstration fand am 27.05.2017 unter dem Motto „Freiheit und gleiche Rechte für Geflüchtete und alle Unterdrückten“ (Beobachter News 2017) statt.

6.      Fazit

6.1. Kurze persönliche Anmerkung

Es ist für mich sehr schwierig über die Themen zu schreiben, die mich emotional belasten, weshalb ich oft die Beendung meines Berichts unterbrochen habe. Wenn ich über Kleinigkeiten und meine persönlichen Erfahrungen als Geflüchteter und mit Geflüchteten schreiben, muss ich ein Buch schreiben. Ich habe während meines Studiums bereits unterschiedliche Arbeiten sowohl in der Soziologie als auch in der Ethnologie geschrieben und habe eine Vielzahl an Aktivitäten mit Geflüchteten organisiert und mich zur Unterstützung ihrer Rechte eingesetzt. Ich bin einer von wenigen Aktivisten für Geflüchtete, die ihr privates Leben für die Emanzipation der Unterdrückten und besonders Geflüchteter opferte und opfern kann. Ich bin Tag und Nacht für alle Geflüchteten, die Hilfe, Übersetzung, Schlafplatzt etc. brauchen erreichbar ohne gleiches von ihnen zu erwarten. Bei mir Zuhause sind oft Aktivist*innen, die das Leben im Flüchtlingscamp nicht aushalten können. Es gab Fälle, in denen Geflüchteten mich um zwei Uhr oder auch vier Uhr morgens angerufen haben und Hilfe bekommen haben. Ich bin keine Person, die einfach einen Praktikumsbericht über Flüchtlinge schreibt. Ich war wie bereits gesagt selbst in der gleichen Situation und erlebte mit meinem Blut und Knochen diese Ungleichheit, Ausgrenzung, Marginalisierung, repressive Hilfe, Mission in der Unterkunft durch die christlichen Kirchen, Unterdrückung, Probleme bei der Wohnungssuche und viele andere Formen der Unterdrückung und der Objektivierung, der Erniedrigung etc. Ich bin auch keine Person, die den „postkolonialen Ansatz“ vertritt. um als in die Schuhe des „weißen Mannes“ zu schieben. Kolonialismus war eine vorkapitalistische Ideologie, die sich im Kapitalismus reproduziert hat und sich dem modernen Kapitalismus angepasst hat. Meine Kritik an Kapitalismus kann daher keine emotionale und moralische Kritik sein. Ich kritisiere den Kapitalismus als eine strukturelle, systematische Form der Ausbeutung, Ungleichheit und Unterdrückung weltweit. Deshalb versuche ich trotz starker Emotionen und Aggressionen gegen das System eine dauerhaft vernünftige Art des Widerstandes zu leisten, der die Menschheit und Unterdrückten emanzipieren kann, damit meine Arbeit, mein politisches Interesse nicht ausgenutzt werden.

6.2. Allgemeines Fazit

Eine solche Arbeit in kurzen Worten zusammenzufassen ist sehr schwierig, aber ich versuche es so gut wie möglich. Erstens ist es, wie ich oft erwähnte, sehr schwierig, von ethnografischer Feldforschung zu sprechen, wenn ich mit mehr als 30 „Nationalitäten“ in einer Unterkunft zu tun habe.  Zweitens konnte ich keine für „ethnografische“ Feldforschung passende Unterkunft finden, da Menschen immer in unterschiedlichen Umwelten und Gesellschaften sozialisiert wurden. Deswegen kann man diese Forschung nicht als „ethnografisch“ bezeichnen, sondern eher als Forschung über eine vielfältige Gruppe von Menschen mit unterschiedlichen Kontroversen und partiellen Gemeinsamkeiten. Drittens muss man den sozialen und politischen Hintergrund innerhalb einer Gruppe, die zur gleichen „Ethnie“, „Nationalität“ oder Bevölkerungsgruppe mit gleicher Sprache gehört, in der „ethnografischen“ Forschung berücksichtigen und darf die Menschen aus der gleichen Region nicht mit der gleichen Sprache oder „Nationalität“ pauschalisieren. Individuelle Merkmale von individuellen Menschen müssen berücksichtigt und in der Forschung erwähnt werden. Die Gesellschaft ist sehr komplex und die Beziehungen zwischen den Menschen sind genauso komplex, weil sie von der Gesellschaft beeinflusst werden.  Viertens kann man die Lage der Menschen innerhalb des PHV als eine große Unterkunft nicht unabhängig von Repression und den herrschenden Verhältnissen betrachten, sondern muss die Forschung als eine Untersuchung betrachten, die alle Verhältnisse vor Ort beobachten und kritisch damit umgehen sollte. Fünftens darf man die Rechte und Interessen der Geflüchteten nicht verletzen und als Forscher vor Ort nie gegen ihr Interesse arbeiten. Aber ich muss gleichzeitig sagen, dass ich als eine Person mit einem marxistischen, kritischen Hintergrund und starken Emotionen gegenüber Repression vonseiten des Staates gegen Flüchtlinge, gegenüber Rassismus, Sexismus von Beamten und Security und auch Geflüchteten nicht gleichgültig bleiben kann. Deswegen habe ich diese Verhältnisse oft auf radikale Weise auf beiden Seiten abgelehnt. Sechstens muss ich sagen, dass eines der größten Probleme, das immer wieder auftaucht, das Problem der Übersetzung und Vermittlung der Informationen durch die Übersetzer*innen auf der einen Seite ist und auf der anderen Seite die Aussagen, die man gar nicht übersetzen kann.  Ein Beispiel ist, wenn ein Flüchtling sich bei uns beraten lässt und sexistische Ausdrücke benutzt, die nicht ganz aus sexistischen Gründen, sondern aus Ärger über die Verhältnisse und auch teilweise kulturellen Gründen benutzt werden. Wie kann ich so etwas explizit von Wort zu Wort übersetzen? Ich habe viele Fälle erlebt, bei denen die Geflüchteten Angela Merkel beschimpft haben und wörtlich gesagt haben, sie würden Merkel f****, die Polizei f**** und Hitler als Held darstellen. In solchen Situationen konnte ich entweder gar nicht übersetzen oder musste die Übersetzung ändern. Siebtens behaupte ich, dass die strukturelle Ausgrenzung Geflüchteter und ihre systematische Unterdrückung durch den Staat und andere Behörden den Geflüchteten nicht hilft, sondern sie mehr ausgrenzt. Aus diesem Grund wird Hass und Aggression unter Geflüchteten gegenüber dem Staat und anderen Geflüchteten produziert und reproduziert. Der Staat hat in Deutschland die Möglichkeit für alle Geflüchteten normale Wohnungen zu organisieren, aber der Staatapparat verwirklicht das nicht aus Angst, dass mehr Flüchtlinge nach Deutschland kommen werden, wenn die Lage der Geflüchteten hier verbessert wird. Flüchtlinge müssen monate- und manchmal jahrelang warten, damit sie ihre Erfahrungen mit anderen teilen und nicht mehr Menschen nach Deutschland kommen. Die Gelder, die vom Staat zur Ausgrenzung der Geflüchteten an andere Staaten wie die Türkei, Bulgarien und andere europäische Länder geschickt werden, oder das Geld, das für die Kontrolle der Asylunterkünfte bezahlt wird, damit Geflüchteten der Weg blockiert wird, ist ausreichend für den Wohnungsbau für Millionen von Menschen und Geflüchteten. Insofern kann ich sagen, dass ich die Aussagen von Politiker*innen in Deutschland über Menschenrechte für falsch halte und kann sagen, dass sie keine Menschenrechte schützen, sondern sie in der Praxis systematisch durch ihre Gesetze und ihre Politik zerstören. Eine Politik, die täglich Menschen im Mittelmeer ertrinken und in der Sahara verdursten lässt, ist menschenverachtend, rassistisch und verbrecherisch. Deshalb müssen die Geflüchteten sich politisieren und als Geflüchtete gegen diese menschenfeindlichen Gesetze kämpfen und die Gesetze, die ihnen ihre Rechte nehmen, brechen. Sie sollten für eine Gesellschaft kämpfen, in der niemand ausgegrenzt, ausgebeutet und rassistisch behandelt wird. Sie müssen die Grenzen überwinden, die Menschen voneinander trennen, sie müssen gegen eine Politik kämpfen, die heuchlerisch ist und im Namen der Menschenrechte das Recht der Menschen auf Gleichheit, Freiheit und globale Bewegungsfreiheit bekämpft. Außerdem müssen sie vorgehen gegen die Ausbeutung, den Imperialismus, die Kriege und „Steuerflüchtlinge“ die auf der Suche nach billigen Arbeitskräften alle Grenzen überwinden und Kinder in Asien, Afrika, Südamerika ausbeuten und verhungern lassen, um mehr Kapital akkumulieren zu können. Die Emanzipation der Geflüchteten ist die Emanzipation vom Flüchtlingsein. Wenn die Geflüchteten sich emanzipieren wollen, müssen sie sich mit den Unterdrückten in Deutschland zusammenschließen und gemeinsam für die Überwindung des Systems und die Aufhebung privater Anteile an Produktionsmitteln kämpfen. Deutschlandweit müssen sie von der Arbeitern*innenklasse als schwächerer Teil der internationalen Arbeiter*innenklasse betrachtet, unterstützt und begleitet werden, anstatt als Konkurrenz betrachtet und gehasst zu werden. Letzteres wünschen sich rechte Parteien und der Staat. Der kapitalistische Staat in Deutschland lenkt immer mehr nach rechts und die staatliche und bürgerliche Presse hat sehr großen Einfluss auf die „Volkspsychologie“ der Bürger*innen aus unterschiedlichen Klassen. Versucht wird, die Geflüchteten als Feinde der deutschen Arbeiter*innenklasse darzustellen, die Schuld an der Senkung der Löhne tragen, die Arbeitsplätze wegnehmen oder auf Kosten der Bürger*innen leben. Die Geflüchteten leben in dieser Situation in einem sogenannten „Teufelskreis“ (Maarfi Poor 2015). Wenn sie arbeiten wollen, nehmen sie Arbeitsplätze weg, wenn sie arbeitslos bleiben, lassen sie sich von Deutschen finanzieren, aber dass vom deutschen Staat Milliarden von Euro in Krieg und Zerstörung investiert werden, ist aus der Sicht der meisten „Bürger*innen“ völlig egal.

Wenn ich meine Arbeit zusammenfassen will, kann ich sagen, dass die Emanzipation der Menschen die Emanzipation von Identitäten sein muss, die als Konstrukte immer wieder innerhalb der klassischen Gesellschaft produziert und reproduziert werden. Deshalb muss dieses System endlich durch eine revolutionäre Bewegung von unten gegen die Herrschenden zerschlagen und ein neues System daraus entwickelt werden: Ein System, das sowohl in der Theorie als auch in der Praxis Gleichheit, Freiheit und Menschlichkeit unterstützt und verwirklicht. Wie gesagt kann dieses System nicht kapitalistisch sein und wird sowohl Geflüchtete als auch alle andere Unterdrückten emanzipieren.

7.      Quellenverzeichnis

AIHD (Antifaschistische Initiative Heidelberg) (2017): Antifaschistisches Straßenfest Heidelberg. Verfügbar am 29.08.2017 https://www.facebook.com/events/1813581245589769

Antira-Netzwerk Baden-Württemberg (2016): ‚Gegen jede Form von Rassismus und Ausgrenzung‘. Verfügbar am 29.08.2017: http://www.aktionbleiberecht.de/?p=9777

Arbeitskreis Fluchtursachen (2015): Flucht im Fokus – Warum fliehen Menschen? Verfügbar am 29. 08.2017: https://www.facebook.com/events/788949647878234/?acontext=%7B%22ref%22%3A%223%22%2C%22ref_newsfeed_story_type%22%3A%22regular%22%2C%22action_history%22%3A%22null%22%7D

Beobachter News (2017): Kein Mensch kann illegal sein. Space-Demonstration in Heidelberg für Freiheit und gleiche Rechte Geflüchteter. Verfügbar am 30.08.2017: http://www.beobachternews.de/2017/05/30/kein-mensch-kann-illegal-sein/

Daily Resistance (2017), verfügbar am 30.08.2017: https://dailyresistance.oplatz.net/

IPFS (2017), aufrufbar am 16.08.2017: https://ipfs.io/ipfs/QmXoypizjW3WknFiJnKLwHCnL72vedxjQkDDP1mXWo6uco/wiki/Komalah_(CPI).html

Maarfi Poor, Hassan (2015). Die Integration der Flüchtlinge in Deutschland. Verfügbar am 14.09.2017: https://hassan-maarfipour.com/die-integration-der-fluechtlinge-in-deutschland/

Maarfi Poor, Hassan (2017a): Ein Teil vom Hassan Maarfipour Beitrags beimantifaschistischen Straßenfest. 29.08.2017 https://www.facebook.com/permalink.php?story_fbid=1541554192552924&id=802409089800775

Maarfi Poor, Hassan (2017b): Austritt aus Space Initiative. Verfügbar am 29.08.2017: https://www.facebook.com/permalink.php?story_fbid=1670386046336404&id=802409089800775

RNZ (Rhein-Neckar-Zeitung) (2015): Flüchtlinge in PHV und Heidelberg-Kirchheim: „Die Beschwerden gehen gegen Null“. Verfügbar am 29.08.2017: https://www.rnz.de/nachrichten/heidelberg_artikel,-Heidelberg-Fluechtlinge-in-PHV-und-Heidelberg-Kirchheim-Die-Beschwerden-gehen-gegen-Null-_arid,158484.html

Space Initiative Heidelberg (2016a): Protest camp Bamberg 04.-07.08.2016. Verfügbar am 29.08.2017 https://www.facebook.com/spaceheidelberg/photos/a.612926158888447.1073741831.564570490390681/612926528888410/?type=3&theater

Space Initiative Heidelberg (2016b): Demonstration 13.08.2016 – Für Bildung und das Recht zu bleiben. Verfügbar am 29.08.2017: https://www.facebook.com/spaceheidelberg/photos/a.616232211891175.1073741832.564570490390681/616234175224312/?type=3&theater

Space Initiative Heidelberg (2016c): Albert-Fritz-Gedächtniscup 08.10.2016. Verfügbar am 29.08.2017: https://www.facebook.com/pg/spaceheidelberg/photos/?tab=album&album_id=642192842628445

Space Initiative Heidelberg (2017a): Kundgebung „Keine Abschiebungen – Bleiberecht für alle!“ Verfügbar am 29.08.2017: https://www.facebook.com/spaceheidelberg/photos/a.715232681991127.1073741839.564570490390681/715243411990054/?type=3&theater

Space Initiative Heidelberg (2017b), verfügbar am 29.08.2017: https://www.facebook.com/spaceheidelberg/

Space Initiative Heidelberg (2017c): Veranstaltungen. Verfügbar am 29.08.2017: https://www.facebook.com/pg/spaceheidelberg/events/?ref=page_internal

Studierendenparlament PH Heidelberg (2015): Flucht im Fokus – Warum fliehen Menschen? Verfügbar am 29. 08.2017: http://stupa.ph-heidelberg.net/?q=node/182

The Kurdish Project (2017), aufrufbar am 16.08.2017: http://thekurdishproject.org/history-and-culture/kurdish-democracy/rojava-democracy/

Worker-communist Party Hekamtist (2017), aufrufbar am 16.08.2017: http://www.hekmatist.com/English/english-index.htm

WPI (2017), aufrufbar am 16.08.2017: http://wpiran.org/deutsch/

YPG (2017), aufrufbar am 16.08.2017: https://www.ypgrojava.org/english

Zeit Online (2013): Radikaler als die Polizei erlaubt. Münchner Flüchtlingsproteste. Verfügbar am 30.08.2017: http://www.zeit.de/gesellschaft/zeitgeschehen/2013-06/muenchen-fluechtlinge-protest

[1]Komala ist die kommunistische Organisation des iranischen Kurdistan und ist ein Teil einer iranischen kommunistischen Partei, die im Nordirak (Kurdistan) in einem Lager lebt und bewaffnet ist (IPFS 2017).

[2]Die Arbeiterkommunistische Partei Irans hat sich 1991 von der iranischen kommunistischen Partei abgespalten und ist europaweit aktiv (WPI 2017).

[3]Die Hekmatist hat sich 2004 von der Arbeiterkommunistischen Partei Iran abgespalten und hat sich nach „Mansoor Hekmat“, dem Vorstand der arbeiterkommunistischen Partei Irans, benannt. In der Hekmatist gab es 2013 weitere Aufspaltungen und es gibt zurzeit zwei Parteien, die sich als Hekmatist bezeichnen (Worker-communist Party Hekamtist 2017).

[4]YPG ist die bewaffnete Organisation der PYD (Demokratische Kräfte Syriens), die gegen den Islamischen Staat (Isis) kämpfen und der PKK nahesteht (YPG 2017).

[5]Rojava ist die kurdische Region in Nordsyrien, die seit dem Protest gegen Baschar-Al-Asad von 2011 und dem Bürgerkrieg danach von der PYD regiert wird (The Kurdish Project 2017).

[6] Die Space-Heidelberg ist eine linke antirassistische politische Gruppe aus Menschen mit oder ohne Fluchthintergrund, die für das Erreichen politischer Rechte der Geflüchteten in der Region auf politischer Ebene kämpft und versucht, Flüchtlingen Möglichkeiten zu geben, sich politisch zu engagieren und sich mit anderen Aktivist*innen zu vernetzen, damit sich die Politisierung der Geflüchteten, die Lage in der Gesellschaft für alle Unterdrückten, die von Rassismus und Ausgrenzung betroffen sind, verbessert. Space hat den politischen Diskurs über die Emanzipation der Geflüchteten als schwächsten Teil der Unterdrückten aufgegriffen und den Flüchtlingen Mut gegeben, selbst für ihre Rechte zu kämpfen und sich nicht von religiösen kirchlichen und sogenannten Menschenrechtsorganisation bevormunden zu lassen (Space Initiative Heidelberg 2017b).

اپورتونیسم در پوشش “چپ” ، نگاهی مجدد به حزب چپ المان

über اپورتونیسم در پوشش “چپ” ، نگاهی مجدد به حزب چپ المان

اپورتونیسم در پوشش “چپ” ، نگاهی مجدد به حزب چپ المان

حسن معارفی پور

نگاهی مجدد به حزب چپ المان

من قبلا به صورت کاملا دقیق به بررسی گرایشات متفاوت درون حزب چپ المان پرداخته بودم و یک تصویر کاملا واقع بینانه و روشن از این جریان ارائه داده بودم و در این جا به هیچ وجه قصد ندارم که بحث هایی که داشتم را دوباره تکرار کنم و به قول المانی گفته های خودم را نشخوار کنم. قصد من در این مقاله روشن کردن مفهوم “چپ” هم نیست، چون من به عنوان یک کمونیست به این معقتدم که یک انسان، یک جنبش، یک گرایش، یک تشکیلات و یا یک حزب یا کمونیستی است یا ضد کمونیستی! من به گرایشات التقاطی، ضربدری، تقاطعی، پلورالیستی و دمکراتیک بورژایی کمترین اعتقادی ندارم و برای این گرایش کوچکترین ارزشی قائل نیستم. قوانین بورژوایی و سرکوب انحصاری دولتی و قضایی را ابزار طبقه ی مسلط علیه حکومت شدگان و به ویژه طبقه ی تحت سلطه می دانم و تحت هیچ شرایطی نمی توانم خزعبلات مکاتب فرانسوی مارکسیستی یعنی مارکسیست های ساختارگرا همچون التوسر و پولانزانس را قبول کنم، که به نوعی قدرت موازی از پایین، بدون در هم شکستن دستگاه دولت بورژوایی، مقتقد بودند (نظریه ی پولانزانس در زمینه ی دولت)[1] را یک تکه زباله می دانم که از دورن مکتب ارتجاعی محافظه کارانه ی ساختارگرایی دفع شده است. به همین خاطر اینجا با تمرکز بر روی حزب چپ المان و کنگره ی اخیرشان تلاش می کنم، کشمکش هایی که از سال گذشته در این حزب وجود داشته را برای خواننده ی فارسی زبان روشن کنم.

تناقضات تئوریک و عملی در حزب چپ المان

حزب چپ المان به عنوان یک فراکسیون و “اپوزیسیون” پارلمانتاریست، هم بخشی از حکومت است و هم “علیه” حکومت است. هم چپ است و هم چپ نیست. هم قلبش برای سوسیالیسم به تعبیر خود حزب “سوسیالیسم دمکراتیک” (بخوانید سوسیال دمکراسی) می تپد و هم برای دمکراسی بورژوایی می جنگد و هم تلاش دارد سیستم دمکراتیک فعلی را نگه دارد. این میزان از تناقض را باید انعکاس دوالیسم رئال پولتیک سرمایه داری حاضر خواند که بازتاب خود را در احزاب چپ پارلمانتاریست به این شکل به نمایش می گذارد. این البته به این معنی نیست که حزب چپ در سطح رهبری در کلیت خود چرند می گوید. تمام رهبران حزب چپ علیرغم اینکه جناح چپ سرمایه داری را نمایندگی می کنند، حرف های مارکسیستی هم می زنند و از مارکس و لنین هم نقل قول می اورند. هارالد ولف به عنوان یکی از تئوری پردازان حزب چپ المان یک تئوری نوشته است به اسم “دولت دوچرخه نیست”، او در این تئوری رفورمیستی تلاش می کند، به وضعیت چپ پارلمانتاریستی اروپا از سیریزا گرفته تا احزاب دیگر و حزب چپ بپردازد و از این طریق نشان دهد که دولت بورژوایی یک نهاد غیر مستقل نیست که بتوان سوارش شد و ان را هر جور که دوست داشته باشی راند. قبل از او یک نفر دیگر به اسم ورنا کریگر این تئوری را مطرح کرده بود. نتیجه گیری ایی که هارالد ولف می گیرد این است که دولت بورژوایی ائتلافی از تمایلات و منافع طبقاتی است و هر کدام از جناح ها در تلاش برای پیشبرد “منافع طبقاتی” یک “طبقه ی” خاص هستند. [2]

در حزب چپ همانطور که در مقاله ی پیشین اشاره کردم ،[3] ما شاهد انواع و اقسام گرایشات مختلف و بخشا شدیدا متناقض هستیم. وضعیت حزب انعکاسی از پراکندگی طبقه ی کارگر و غلبه ی طاعون پست مدرنیسم نیچه پرستی بر جنبش چپ در اروپا، بازتاب شکست “سوسیالیسم اردوگاهی” و کاپیتالیسم دولتی، نتیجه ی تناقض سوسیالیسم “بومی” متاثر از مکاتب ارتجاعی و فئودالی سوسیالیستی به ویژه سوسیالیسم اتوپیایی و “مارکسیسم” ساختارگرا و پساساختارگرا در فرانسه است. نقد حزب چپ بدون نقد از موضع نقد اقتصاد سیاسی و تنها با پناه بردن به اینکه فلانی چنین موضعی در مورد پناهجویان دارد و یا ندارد، سردرگمی در ارتجاع کاپیتالیستی و الترناتیو بورژوایی است.

لوکاچ این متفکر توانا و دیالکتیسین مارکسیست، واقعا به حق گفته بود که تنها جنبشی که رئال پولتیک را به خطر می اندازد همانا جنبش سوسیالیستی است. [4] منصور حکمت در هم در مقاله ی تاریخ شکست نخوردگان به درستی در مورد شکست بلوک شرق علام می کند “اين پايان سوسياليسم نبود، اما سرنخى بود به اينکه پايان سوسياليسم واقعا چه کابوسى ميتواند باشد و دنيا بدون فراخوان سوسياليسم، بدون اميد سوسياليسم و بدون “خطر” سوسياليسم، به چه منجلابى بدل ميشود. معلوم شد جهان، از حاکم و محکوم، سوسياليسم را با تغيير تداعى ميکند. پايان سوسياليسم را پايان تاريخ خواندند. معلوم شد پايان سوسياليسم پايان توقع برابرى است، پايان آزاد انديشى و ترقى خواهى است، پايان توقع رفاه است، پايان اميد به زندگى بهتر براى بشريت است. پايان سوسياليسم را حاکميت بلامنازع قانون جنگل و اصالت زور در اقتصاد و سياست و فرهنگ معنى کردند. و بلافاصله فاشيسم، راسيسم، مرد سالارى، قوم پرستى، مذهب، جامعه ستيزى و زورگويى از هر منفذ جامعه بيرون زد”. [5]

استیوان مزاروش در مقالات خود که به صورت یک کتاب به اسم “یا سوسیالیسم یا بربریت” به فارسی ترجمه شده است، اعلام می نویسد کسانی که راه سومی را بین سوسیالیسم و بربریت توصیه می کنند ما را به دنیای سوسک ها ارجاع می دهند. دنیای دیگری بین سوسیالیسم و بربریت وجود ندارد و نخواهد داشت. انچه که سوسیال دمکراسی اروپایی، دولت های کینزی، نئوکینزگرایانی چون گیدنز و چپ های رفورمیست و مرتجعی چون برنی سندرز، جرمی کوربین، سارا واگنکشت، گیزی، سیریزا، پودموس، ه د پ، کومه له و دیگر جریانات و جناح های چپ بورژوازی و ناسیونالیسم چپ به دنبال ان هستند، هیچ سنخیتی با سوسیالیسم و کمونیسم مارکسی ندارد و به قول مزاروش می توان گفت که دنیای سوسک ها و پشه هاست. [6]

حزب چپ المان تمام تناقضات رئال پولتیک بورژوایی را با خود حمل می کند و به دنبال نوعی سرمایه داری خوشخیم و بی خطر با حفظ اصول دولت رفاه است، اگرچه خود رهبران حزب یکی پس از دیگری در سخنرانی های اخیرشان در کنگره ی این حزب در لایپزیک[7] اعلام می کردند که سرمایه داری و نابرابری بهم گره خورده اند و اگر کسی بخواهد برابری و حقوق انسانی برابر را به جامعه برگرداند، نمی تواند از سرمایه داری دفاع کند و مسائلی از این قبیل، اما نتیجه یی که رهبری این حزب می گیرد این است که با اعتراضات از پایین، بالایی ها را متقاعد کرد که کمتر استثمار کنند. سیاست این حزب به جای تلاش و مبارزه برای تغییر مناسبات تولیدی از طریق انقلابی، تلاشی مذبوحانه و رفورمیستی برای “عقلانی” کردن سرمایه داری و تغییر و تنظیم مناسبات توزیعی و روبنای جامعه است. گفتن این مساله که در سرمایه داری نابرابری های اجتماعی هر روز افزایش پیدا می کند و ثروت در دست اقلیت مفت خور و انگل انباشت می شود، گفتن اینکه که بانک نقش انگل هایی را دارند که خون طبقه ی کارگر دیگر کشورها و کشورهای متروپل را می مکند، اشاره به مسائلی از جمله گسترش جنگ های امپریالیستی توسط دولت های عضو ناتو که سیاست بانک جهانی و صندوق بین المللی پول را به پیش می برند، مخالفت با نئولیبرالیسم و سیاست های نئولیبرالی و غیره و غیره الزاما یک جریان را تبدیل به یک جریان مترقی و انقلابی نمی کند. حزب چپ همه ی این ها را می گوید. حزب چپ مخالف جنگ است، حزب چپ علیه نئولیبرالیسم است، کارل پولانی سوسیال دمکرات هم این مسائل را اشاره می کند. جان منیارد کینز هم مخالف سیاست های بازار ازاد بود، انتونی گیدنز و دیگر متفکران نئوکینزی هم مخالفند! ایا انها انقلابی و رادیکال بوده و هستند؟ به هیچ وجه نبوده و نیستند. مساله تنها نقد روبنای سرمایه داری و دفاع از سرمایه داری “اومانیستی”، دفاع از “ارزش” های عصر روشنگری (هر چند من به شخصه ارزش های عصر روشنگری را ارتجاعی می دانم. مثلا برادری به عنوان یکی از مفاهیم و ارزش های عصر روشنگری جایگاهی برای زن قائل نیست، لذا ارتجاعی و عقب مانده است)، ارج نهادن به قانون اساسی المان، قانونی که تا به امروز از حق مالکیت خصوصی بر ابزار تولید دفاع می کند و خوشبختی جامعه را امر “خداوند” می داند[8]، از جانب حزب چپ المان و شخص گریگور گیزی، کجایش چپ و مترقی است؟! این ها سوالاتی هستند که هر کس باید جلو حزب چپ و وابستگان به این حزب قرار دهد. من نمی گویم و نگفتم که حزب چپ حزبی  است که حرف خوب چپ نمی زند. اتفاقا این حزب در بسیاری از موضع گیری های روزش، مواضعی چپ، رادیکال و مترقی می گیرد، اما موقعی که سارا واگنکنشت از پاپ نقل قول می اورد و برنی سندرز را راهنمای نظری خود می داند، باید بهش گفت خفه شو! اینجا دیگر جای تو نیست! ایا این حزب این پتانسیل را دارد که جلو راست روی و دفاع بخش هایی از رهبریش از سیستم موجود، از دمکراسی بورژوایی و غیره را بگیرد؟ من به شخصه بعید می دانم و به همین خاطر هیچ گاه عضو این حزب نبوده، نشده ام و نخواهم شد. دمکراسی به عنوان روبنای نظام سرمایه داری، با مراجعه به ارزش های پیش پا افتاده ی جامعه ی اریستوکراتیک یونان باستان و کودکی فلسفه و تاریخ بشر، می خواهد کثافت و جنایت نظام سرمایه داری، از استثمار طبقه ی کارگر گرفته تا توسعه ی جنگ و کشتار را پنهان کند و به مردم بگوید، که خود مردم این سیستم را انتخاب کرده اند و باید قبول کنند، چون خودشان در یک شرایط دمکراتیک انتخاب کردند. مساله ی دمکراسی یک مساله ی چرند است، چون هیتلر و حزب نازی هم در انتخابات دمکراتیک برنده شدند. حزب الترناتیو المان هم در انتخابات دمکراتیک توانست بالای سیزده درصد آرا را به دست بیاورد. ایا باید به مردم فراخوان داد که چون این جنایتکاران فاشیست در شرایط دمکراتیک انتخاب شدند، پس باید بسازند و بسوزند و تحمل کنند؟ نخیر! مساله ی ما کمونیست ها مساله ی رهایی انسان از چنگال ستم و استثمار وحشیانه ی سرمایه داری است، پس اینجاست که باید در مقابل دوالیسم دمکراسی بورژوایی و اخلاقیات ریاکارانه و دروغین احزاب راست ایستادگی کرد و به جنگ انان رفت، چون انان دقیقا نقطه مقابل رهایی انسان و طبقه ی کارگر هستند. انها تلاش دارند که مبارزه برای رهایی را به یک مبارزه ی قانونی در چارچوب سیستم، بدون زیر سوال بردن کلیت سیستم سرمایه داری بکشند و از چپ رادیکال و انقلابی مجموعه ی یی رفورمیست سوسیال دمکرات سر عقل امده بسازند که با کلیت سیستم نمی جنگند، بلکه تنها و تنها خواهان بهبود این سیستم هستند. معضل اینجاست که اگر طبقه ی کارگر با مبارزات روزمرگی و رفورمیستی خود مجموعه یی دستاورد کوچک به بورژوازی تحمیل کند و بورژوازی و دولت حامی طبقه ی بورژوا را در برخی مسائل ناچار به عقب نشینی کند، از طرف مقابل بورژوازی هزار راه و اشکال دیگر برای بازپس گیری دستاورد های این طبقه به کار می گیرد. یک نمونه ی روشن مساله ی مبارزات کارگری اتحادیه ها و سندیکاهای المان برای دو و سه درصد حقوق بیشتر است. اگر اتحادیه ها به بورژوازی تحمیل کنند، که سه درصد دستمزدها را بالا ببرد، بورژوازی از طریق بازار ازاد قیمت مسکن را چهل درصد بالا می برد. از سال 2013 تا امروز قمیت مساکن سوسیالی چهل درصد افزایش پیدا کرده است و مساکن شخصی وابسته به بخش خصوصی به شیوه یی انگلی تمام دارمد طبقه ی را قورت می دهند و طبقه ی کارگر هر روز بیش از پیش ناچار می شود، از مراکز شهرها و محلات خوب شهر دور شود و به بیرون از از شهرها و حاشیه نشینی روی اورد. حزب چپ به جای نقد دمکراسی در کلیت خود به عنوان یکی از روبناهای نظام سرمایه داری، در تلاش است ان را حفظ کند و از طریق حفظ دمکراسی دوکان خود در طویله ی پارلمان را نگه دارد، اما این حزب با اتکا به خیابان و اتحادیه ی کارگری در خیابان در تلاش است که سهم خود را از بیزنس سیاست و سیاست بیزنسی و بودجه های کلان دولتی یی که محصول مالیاتی هایی است که از طبقه ی کارگر گرفته می شوند، بالا ببرد. پارلمانتارهای احزاب سیاسی در پارلمان المان بین هشت تا 12 هزار یورو است، برای گرفتن این حقوق کلان، تنها کاری که این پارلمانتارها می کنند، داد زدن و پاره کردن حنجره ی خودشان است، این در حالی است که یک انسان که مشغول کار طاقت فرسای بدنی همچون ساختمان سازی، تمیزکاری، کشیدن اسفالت و کار در اشپزخانه است، بین هشتصد تا هزار و دویست یورو در ماه حقوق می گیرد. هر پارلمانتار جدا از منزل شخصی خود، می تواند یک دفتر داشته باشد، این در حالی است که میلیون ها نفر در این المان بی خانمان هستند و اصلا سرپناهی برای رساندن شب به صبح ندارند. ماکس وبر این جامعه شناس وطن پرست، لیبرال که بسیار مشتاق بود وارد مسائل سیاسی شود، می گوید تفاوت زیادی هست بین کسانی که از طریق (شغل سیاست) زندگی می کنند با کسانی که برای سیاست زندگی می کنند.  من به شخصه بیشتر پارلمانتارهای حزب چپ را جزو گروه اول می دانم که از طریق سیاست برای خود بیزنس راه انداخته اند و ادعا می کنند که منافع توده های تحت ستم را نمایندگی می کنند.

بیزنس با مهاجرت و اواراگی و اختلاف در حزب چپ

با امدن پناهجویان کثیری در سال 2015، تقریبا یک میلیون و پانصدهزار نفر به المان، ما شاهد گسترش دو موج عظیم اجتماعی در المان هستیم که بازتاب ان را می توان در حزب چپ هم دید. یک موج از انسان های “اومانیست” با ارزش های بورژوایی و بخشا مترقی مدافع پناهجو (نزدیک به شش میلیون انسان به صورت فردی و داوطلبانه در المان به پناهجویان کمک می کنند) موج دیگر یک موج فاشیستی خارجی و پناهنده ستیز که حزب الترناتیو برای المان، پگیدا، جنبش های مسلمان ستیز همچون اکس مسلم و غیره نماینده ی ان بودند. این دو جنبش اولی به صورت بی سازمان و کاملا از روی مواضع انسان دوستانه و فردی و دومی کاملا سازمان یافته، از جانب حزب آ اف[9] د، در مقابل هم قرار گرفتند. تفاوت در اینجاست که پگیدا و حزب الترناتیو متشکل و سازمان یافته در مقابل حرکات اعتراضی جنبش “انتی فاشیستی” که یک جنبش همه باهم و ناهمگون “رنگین کمانی” بود عمل می کرد.  بازتاب جنگ و مرافعه بر سر مساله ی پناهندگی که نه تنها از نظر من خطری برای جامعه ی المان نبود، بلکه سیل عظیم نیروی کار ارزان و خاموش توسری خور خارجی را بسان بردگان وارد این کشور کرده بود، را می توان در حزب چپ مشاهده کرد. یکی از سیاستمدران کهنه کار حزب سوسیال دمکرات المان که از نوعی سوسیالیسم فئودالی و کاتولیکی دفاع می کرد و امروز در جناح راست حزب چپ المان است.

 اولین کسی بود که ایدئولوژی کمک سرکوبگرانه به پناهجویان را عملی کرد، کسی نیست به جز اسکار لافونتین. اسکار لافونتین زمانی که در استان سارلاند المان مقام های بالای دولتی را در دست داشت، قانون دادن ژتون به جای پول به پناهندگان را اجرا کرد، قانونی که خود شخص من تجربه کرده و تحقیر امیز بودن این قانون که چیزی جز کمک سرکوبگرانه و راسیستی نیست، را  با گوشت و پوست و استخوان لمس کرده ام. زمانی که من به المان امدم این قانون همچنان وجود داشت و در استان بادن ورتمبرگ در جنوب المان، به ما به جای پول برای خرید لوازم خوراکی و بهداشتی، لباس و غیره برگه هایی می دادند که مبلغی که ما باید برای یک هفته صرف مخارج زندگی مان می کردیم را روش نوشته بودند و تنها از مکان هایی می توانستیم خرید کنیم که با اداره ی سوسیال کار می کردند. در ان زمان همیشه یکی از مسئولین اداره ی سوسیال با ما می امد و به ما می گفت که تو حق داری برای این هفته فقط سی یورو خرج غذا و مواد بهداشتی بکنی و برای لوازم بهداشتی حق نداشتی بیشتر از هشت یورو خرج کنی. سیگار و مشروبات الکلی هم تحت هیچ شرایطی نمی توانستی بخری. این قانون ضد انسانی، وحشیانه و راسیستی، موجب سرخوردگی، تحقیر و خرد شدن هر کدام از ما می شد. قانونی است که نوعی گدایی سیستماتیک را تبلیغ می کند، به جای اینکه به انسان هایی که از کشور خود متواری شده اند کمک کند. زمانی که شما در خیابان به جای دادن پول به یک گدا او را با خود به رستوران می برید و برایش غذا می خرید، دقیقا از این تاکتیک فاشیستی کمک سرکوبگرانه بهره گرفته ایید و شاید تصور کنید که کار مثبتی انجام داده ایید، اما در واقع با برخورد از بالا به دیگران شخصیت و کرامت انسانی انان را خرد کرده ایید و به همین خاطر هر انگیزه یی که داشته باشید، یک فاشیست هستید.

خلاصه مساله ی پناهندگی به عنوان یکی از بیزنس های اصلی دولت المان، کلیساها، نهادها و موسسات مختلف از جمله نهاد سرکوبگر سکیوریتی (حفاظت)، نهادی که امروز یک نهاد کاملا خصوصی شده است، مساله یی، که ریشه در جنگ ها و کشتارهای گسترده یی دارد که دولت المان همیشه یک پای ان بوده است، موجب اختلافات جدی در برخورد به مساله ی پناهندگی در المان شد. بر اساس امار هر چهارده دقیقه یک انسان با اسلحه های المانی کشته می شود و از هر سه نفری که با سلاح های المانی در هر چهارده دقیقه کشته می شوند، یکی از انان کودک است.

گرایش راست تر درون این حزب یعنی لافونتین و واگنکنشت با تلاش برای کنترل مهاجرت به بهانه های مختلف، صحبت کردن از حقوق مهمان (پناهجو) “خودی و غیر خودی”، گفتمان راست و فاشیستی درون جامعه که توسط حزب فاشیستی المان یعنی ا اف د نمایندگی می شد، را تا حدودی پذیرفته بودند و برای توده یی شدن خود و حزبشان، به راهکارهایی که راست و پوپولیسم فاشیستی به ان به ان متکی شده بودند، به اشکالی سوپر پوپولیستی اما در چارچوب گفتمان چپ و حزب چپ روی اورده بود. هرچند واگنکنشت در کنگره ی حزبشان مواضعش را تا حدودی پس گرفت و در روزهای اخیر بحث هایی مطرح کرد که درست و اصولی است به ویژه بحث راجع به طبقه ی انگل خرده بورژوازی کشورهای جهان سوم که از فرصت استفاده کرده بود و با پول و امکاناتی که داشته بود، خود را به موج انسانی پناهجویان سوری گریخته از جنگ و بردگی حاکم در سوریه گره زده بود، اما هیچ کدام از این مسائل باعث نشد که رهبری حزب در سخنرانی هایشان در زمینه ی مساله ی پناهندگی به او حمله نکنند.

ساده لوحی ایی که وجود دارد این است که، حالت ایده ال را بسیاری از چپول ها و به ویژه انارشیست ها با رئال پولتیک اشتباه می گیرند و تصور می کنند که سرمایه داری باید به این حالت ایده ئال مورد نظر انان برسد، که دیگر مساله ی خودی و غیر خودی و پناهجو و غیر پناهجو وجود نداشته باشد. این نشان از ساده لوحی، حماقت و عدم اشنایی این چپول های انارشیست متفرق در حزب چپ با تئوری مارکسیستی و اوضاع سیاسی خاورمیانه است، که چنین مواضعی گرفته می شود. من به شخصه به عنوان کسی که سال ها در زمینه ی مسائل پناهندگی به صورت حرفه یی، سیاسی، تخصصی و حقوقی کار کرده ام و کار می کنم، نه تنها با پذیرش اراذل و اوباش اطلاعاتی، انگل های طبقه ی خرده بورژوا از ایران، کسانی که در حال رفت و  امد به سفارت هستند و کسانی که بعد از گرفتن پناهندگی به ایران بر می گردند، مخالفم، بلکه اگر قدرت و امکانش را داشتم پاس تمام این موجودات اپورتونیست و رذل را می گرفتم و راهی اردوگاه های کار اجباری می کردم و یا مستقیم به ایران دیپورت می کردم. گفتن این مسائل به چپ های المانی اسان است اما فهم انان از اوضاع سیاسی و اقتصادی ایران پایین است، به همین خاطر نمی توانند درک کنند، در نتیجه در تحلیل های سیاسی خود، دچار نوعی موضع گیری سوپر اخلاقی و صوفی مسلکانه می شوند.  پناهندگی برای لایه های مرفه طبقه ی خرده بورژوازی کشورهای جهان سوم که اغلب تا مغز استخوان از سیستم های حاکم در کشور خود دفاع کرده و می کنند و یا به نظام های مرتجع تر و ارتجاعی تر از نظام حاکم سمپات دارند، یک بیزنس چرب و نرمی شده است. انها به راحتی بدون مشکل با پاس ایرانی خود به یک کشور همجوار المان مانند ایتالیا و فرانسه امده و از انجا با قطار به المان میایند و درخواست پناهندگی داده و مسیحی می شوند و قبولی می گیرند. این انگل های رذل و پست به دلیل اینکه در ایران امکانات مالی برای خریدن مدرک و وارد شدن به دانشگاه و غیره داشته اند، توانسته اند مجموعه یی مدارک جور کنند، تا به عنوان نیروی کار “حرفه” یی اما ارزان از جانب سیستم ضد بشری پناهندگی که اولویتش پذیریش نیروی کار حرفه یی است، پذیرفته شوند. این در حالی است که این انگل ها هر کدام دو سه تا اپارتمان در ایران داشته و ان را با بالاترین قیمت ممکن به ضعیف ترین لایه های طبقه کارگر اجاره می دهند و پای خود را روی حلق این طبقه می گذارند. در خارج کشور هم بعد از گرفتن شهروندی این کشورها بیزنس با ایران را شروع کرده و چرندیات و خرت و پرت های ایران از دوغ ابعلی گرفته تا پفک اشی مشی و کشک به اینجا اورده و می فروشند و همزمان کالاهای اروپایی را به ایران می فرستند و به سفارت رفت و امد دارند و چهار سال یک بار هم در انتخابات مزخرف جمهوری اسلامی هم شرکت می کنند، تا پاس ایرانی شان تمدید شود و رفت و امدشان به ایران متوقف نشود.

حزب چپ اگرچه ضرورت رئال پولتیک جاری است، اما جریانی نیست که خلاف رئال پولتیک حرکت کند. من در این شکی ندارم که وجود این حزب بهتر از وجود نیروهای فاشیستی و خونخوار هستند، که در صورت قدرت انحصاری خارجیان را در روز روشن با کلت و کلاشینکوف در خیابان به گلوله می بندند، اما من همچنان بر این عقیده ام که بهترین برده داری چه مدرن از شکل سرمایه داری اش و چه غیر مدرنش، باز هم بدترین برده داری است. من بر این عقیده ام که اپورتونیسم در پوشش سرخ، علیه سرخ و کمونیسم است و خود مانعی برای شکل گرفتن قطب بندی مبارزاتی و طبقاتی روشن علیه نیروهای بورژوایی است. ما با فاشیست ها متشکل در احزابی همچون ا اف د و ان پ د و غیره در حال جنگیم، ولی به عنوان کمونیست ناچاریم به خاطر نبود یک جریان رادیکال توده یی و انقلابی در اپوزیسیون همکاری های تاکتیکی و مقطعی با جریاناتی از جمله حزب چپ داشته باشیم. ما نه از حزب چپ به مثابه ی بخشی از حاکمیت انتظار داریم که سوسیالیسم را از طریق اختصاص دادن بیشتر کرسی های پارلمانی به خود، از بالا پیاده کند و نه اصلا به تغییر از بالا معتقدیم. حزب چپ به عنوان یک جریان پاسیفیست صلح طلب همیشه به دنبال حل نزاع های طبقاتی و بین المللی از بالاست. زمانی که این جریان از حل بین المللی مشکلات و مسائل صحبت می کند، بی گمان منظورش انترناسیونالیسم پرولتری و مبارزه ی طبقاتی جهانی از پایین و ضرورت همکاری و همبستگی طبقاتی کارگران کشورهای مختلف نیست، بلکه منظورش همکاری فاشیستی چون ترامپ با مرکل و پوتین و خامنه یی و ضرورت حاکم کردن فضای دیپلماتیک و غیرجنگی بین انان است، سیاستی که من تا مغز استخوان ان را ارتجاعی و ضد کمونیستی می دانم، اما همانطور که گفتم و خواهم گفت، حزب چپ المان علیه رئال پولتیک نیست، بلکه بخشی از رئال پولتیک است.

اپورتونیسم در پوشش چپ

[1] کالین بارکر

https://www.facebook.com/socialismpdf/posts/2070131906541134

[2] مراجعه شود به این مقاله

Der Staat ist kein Fahrrad. Problematiken linker Regierungsbeteiligung لینک مقاله

https://www.zeitschrift-luxemburg.de/der-staat-ist-kein-fahrrad/

[3] برای اطلاعات بیشتر مراجعه شود به مقاله ی من در مورد حزب چپ المان

نگاهی کوتاه به حزب چپ المان Die Linke

لینک مقاله http://www.azadi-b.com/G/2017/09/_die_linke.html

[4] مراجعه کنید به تزهای بلوم اثر جورج لوکاچ صفحه ی 22

https://lefttribune.com/%D8%AA%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D9%88%D9%85-__-%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C/

[5] منصور حکمت تاریخ شکست نخوردگان

http://wpiranfa.com/?p=4886

[6] یا سوسیالیسم یا بربریت استیوان مزاروش

لینک https://amirmortasawi.wordpress.com/2016/07/01/mmohi3/

[7] کنگره ی حزب چپ در لایپزیگ المان  لینک هایی که من اینجا ازشون نقل کردم

https://www.facebook.com/linkspartei/videos/10155199433635683/

https://www.facebook.com/linkspartei/videos/10155197645160683/

https://www.facebook.com/linkspartei/videos/10155199192510683/

https://www.facebook.com/linkspartei/videos/10155197960305683/

[8] مراجعه شود به قانون اساسی المان بند 140

https://www.bundestag.de/grundgesetz

[9] حسن معارفی پور، نگاهی به حزب  الترناتیو برای المان

http://www.mobarez-k.com/arshiv/%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D8%B1-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%B2%D8%A8-%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%B1%D9%86/

مقاله را اینجا می توانید به صورت ورد دانلود کنید.

اپورتونیسم در پوشش چپ

رهایی انسان های LGBTQA رهایی از هویت های تصنعی ضد انسانی ساخت طبقه ی حاکم است!

اگر به فیس بوک نگاه کنید، هر کدام از چپ ها و کمونیست ها پروفایل هایشان را با LGBT رنگ امیزی کرده اند و فکر می کنند با این اقدام خدمتی به بشریت می کنند. این انسان ها هر میزان هم خود را چپ بدانند و به آرمان رهایی انسان، سوسیالیسم و کمونیسم پایبند باشند، اگاهانه یا نا اگاهانه گفتمان طبقه ی حاکم و ویروس متعفن پست مدرنیسم به عنوان کثافتی که از درون ساختارگرایی دفع شد و به روبنای ایدئولوژیک نئولیبرالیسم تبدیل شد را بازتولید می کنند. اکادمی های بورژوایی که شبیه سربازخانه و پادگان های نظامی هستند، امروزه در تلاش هستند که عقلانیت را نابود کنند و صوفییسم هایدگری، نیچه یی، فوکویی، دلوزی، دریدایی و دیگر خزعبلات نئولیبرالی پست مدرن که ایدئولوژی ایدئولوژی ستیزی نئولیبرالیسم شده اند، را جایگزین هر گونه تفکر انتقادی رادیکال بکنند و نسل های اینده را همچون سربازانی جنگی برای جنگ علیه منافع طبقه ی تحت ستم اماده کنند. گروه پینک فلوید در اهنگ معلم خود این مساله را به دقیق ترین شکل ممکن به تصویر می کشند. در این راستا کم نیستند جوانان چپول از طیف های مختلفی که گفتمان ارتجاعی “انترسکشنالیتی” (در فارسی این لغت تحت عنوان “هم برش گاهی” ترجمه شده است، من به هیچ وجه با این ترجمه موافق نیستم و به نظر من ترافیک و یا تقاطع ترجمه ی بهتری است) در تلاش اند با مطرح کردن یک سری مسائل مختلف و تلنبار کردن ان روی هم به یک نتیجه گیری ارتجاعی برسند. نتیجه گیری ایی که ابله جوانان کودن بی شعور از نظریه ی ترافیک که یک نظریه ی پست مدرنیستی و نئولیبرالی است، می کنند، این است که کمونیسم و مارکسیسم جوابگو نیست و مارکس ضد زن و ضد همجنگسرا بود، به همین خاطر باید سکسوالیته و حقیقت فوکو را به جای منشاء خانواده و کاپیتال و گروندریسه خواند. تاکنون حتی یک پست مدرن را ندیده ام که به اندازه ی یک کودک مارکسیسم را درک کرده باشد. در مطلب قبلی اشاره کردم که اکثریت قریب به اتفاق انسان های اکادمیک در اکادمی های بورژوایی اغلب نه حکمت دارند، نه شعور و نه عقلانیت. این انسان ها به صورت طوطی وار بدون تحلیل و بررسی رادیکال هر مساله یی، ان را حفظ کرده و در بین دانشجویان دیگر استفراغ می کنند، به چیزهای “نو” واژه های “نو”، تئوری “نو”، فرم “نو” و غیره اهمیت ویژه یی می دهند. سطحی نگری و پراکنده خوانی و پراکنده گویی به عنوان بیماری عصر امروز، یکی از معضلات دیگر این مغزپوک های وراج است. همین اکادمیسین ها که با پول دولت ها و سازمان های ارتجاعی و موسسات سرمایه داری و خونخوار برای پروژه های نئولیبرالی خود (مثلا تحقیق در مورد پدیده ی ال جی بی تی کیو ای( یعنی لسبین گی بیسکشوال ترنسشکوال کوئیر (ترافیک) اسکشوال) پول های کلان گرفته و با این پول های کلان پروژه های خود را به اتمام می رسانند، نه تنها بویی از منطق و عقلانیت نبرده اند، بلکه تنها و تنها به دنبال بیزنس خود هستند. اکادمی برای این ها یک بیزنس است و بس! اگر پول تحقیقاتشان را نگیرند فورا ان را متوقف می کنند. تفاوت شیادی امثال باتلر و دیگر نوچه هایش را با مارکس نگاه کنید تا به ماهییت ارتجاعی این شخصیت های شیاد و مرتجع نئولیبرال پست مدرن ساختگرا که با هویت سازی برای دیگران برای خود بیزنس را انداخته اند پی ببرید. مارکس در شرایطی که حتی یک سیب زمینی هم برای خوردن نداشت و در فقر و بدبختی مطلق به سر می برد، بیش از یک ربع قرن در این شرایط طاقت فرسا برای نوشتن کاپیتال وقت گذاشت و شبانه روز 16 ساعت کار می کرد.

جودیت باتلر به عنوان یکی از لابی های اصلی نئولیبرالیسم انسان خوار، نئولیبرالیسم به مثابه ی یکی از درنده خو ترین و استثمارگرترین الگوهای اقتصادی سرمایه داری که در جنایت و توحش و بربریت از فاشیسم و فئودالیسم هم پیش گرفته است، باید به عنوان متفکر کوئیر ستادی و “فیل” سوف به خورد انسان های کودن اکادمیک داده شود و از طرف دیگر خود ایشان با این خزعبلات هویتی سر مردم را گرم می کند و برای خود مشغول بند و بست اقتصادی با هیلاری کلینتون است.

من به شخصه در تئوری های علمی به یک چیز معتقدم که ممکن است تنها لوکاچ ان را گفته باشد و کمتر کسی بعد از لوکاچ ان را گفته است و ان این است که ما علم داریم تا علم! علم سوسیالیستی و علم بورژوایی زیر مجموعه ی یک علم نیستند! این دو علم متفاوتند با دو منفعت متفاوت و هر کس در دیسپلین علمی خودش (تازه من پست مدرنیسم و صوفی گرایی را حتی علم بورژوایی هم حساب نمی کنم) نتواند یک رابطه ی دیالکتیکی بین جز و کل برقرار کند، نه تنها عالم نیست، بلکه یک وراج ابله است که مثل پیرمردهای دهات که جلو مسجد تحلیل های صد من و یک غازی می دادند، عمل می کند. (قصد من به هیچ وجه توهین به این پیرمردان نیست، من برای انها هزاران برابر از اکادمیسین های بی شعور و بدون حکمت احترام قائلم.)

هویت سازی از انسان ها، یک اپیدمی راست که وارد جنبش چپ هم شده است. همان طور که اشاره کردم مساله ی ال جی بی تی کیو ای یا هویت های قومی و مذهبی، هویت نژادی، هویت های جدید دیگری که هر روزه سر بر می اورند و به هزاران هویت رنگارنگ در جامعه اضافه می شوند. طبقه ی حاکم نه تنها تلاشی برای این نکرده که هویت معنا و مفهومی نداشته باشد، از یک طرف در حال زنده کردن هویت های مرده است و شکاف انداختن درون جامعه است و از طرف دیگر جنبش ها و گرایش های خوش خیم رفورمیستی و پوشالی که همچون حباب روی اب عمل می کنند را تولید می کند و گفتمان را به انان می سپارد. جنبش لاابالی گری پست مدرنیستی، که در دهه های گذشته هزاران انسان استخوان دار مارکسیسم را به پوچی رساند و باعث شد که خیلی از انان خودکشی کنند، با جایگزینی ازوتری و صوفیسم به جای عقل، به سبک فروید جهان را در الت تناسلی خلاصه می کند و به حداکثر رساندن لذت جنسی را راه “رستگاری” روح می داند. به دنبال عروج ویروس متعفن ضد انقلابی پست مدرنیسم ما شاهد “عروج” یک دفعه انواع مختلف هویت های جنسی از همجنسگرایی و دو جنس گرایی و همه جنس گرایی و غیره هستیم. انگار تا قبل از دهه ی شصت همجنگسرایی وجود نداشت. انگار پست مدرنیسم ان را کشف کرده بود. انگار سکس گروهی محصول پست مدرنیسم بود و غیره. تمام این مسائلی که امروز داریم از گرایشات رنگارنگ جنسی از گرایش به جنس مخالف تا و موافق و هر دو جنس و اصلا نداشتن گرایش جنسی و غیره، تاریخی به درازای تاریخ بشر دارند و در مقاطع مختلف تاریخی به اشکال مختلف سرکوب شده اند، همانطور که در سرمایه داری هم سرکوب می شوند.

پست مدرنیسم تنها گفتمان این مسائل را محرح کرد، ان هم به نه به شکلی علمی و رادیکال، بلکه به شکلی صوفیستی. پست مدرنیسم چیزی را کشف نکرد. پست مدرنیسم البته به عنوان یک نوع یاس صوفی مسلکی به جای تلاش برای رهایی بشر در عمل، در اروزی بازگشت به دوران شکار و کشاورزی توانست به عنوان جهان بینی چپ های نیچه یی منفرد و سرخورده که کاری جز استثمنا نداشتند، شود و انان را بیش از هر زمانی در قعر کثافت و لجن ضد انقلابی گری رادیکال فرو برد.

اینجا بود که تغییر در مناسبات تولیدی و ساختاری سرمایه داری، جای خود را به تغییر در فرم سکشوالیته داد. همجنسگرایی سیاسی و سکس گروهی سیاسی شکل می گیرد. هارمونی روابط انسانی (اگرچه هارمونی ایی اصلا وجود نداشت) با میکروب و
پارازیت پست مدرنیسم از بین می رود. یکی از کارهایی که در دهه ی شصت در اروپا صورت می گرفت این بود که طرف برای پارتنرش یک پارتنر جنسی دیگر به خانه می اورد، تا با همسرش بخوابد و به خودش بقبولاند که غیرت کشک است و محصول یادگیری است. برای این عمل قاعدتا مصرف ال س د، ماری جوانا، مشروبات الکی و شاید ترکیبی از این سه در بسیاری از مواقع ضروری می شد و با گسترش این مواد مخدر در سطح وسیع دیسپلین ضد عقلی و ضد بشری روانشناسی و اسایشگاه های روانی به مرکز مجانینی تبدیل شدند که دست به اقدامات این چنینی زده بودند. دو تن از این مجانین که در میان چپ “نو” جایگاه مارکس را گرفته اند، التوسر و فوکو هستند. التوسر همسر خود را به قتل رساند و راهی تیمارستان شد و فوکو هم چندین بار اقدام به خودکشی کرد و مدت ها در تیمارستان بستری بود.

به هر حال من نمی خواهم حرفم به درازا بکشد. بحث من این است که نمی توان یک ایدئولوژِ بیمار و صوفیستی را جایگزین عقلانیت کرد و شرایط ایده ال بی اهمییت بودن هویت را با هویت پرستی و هویت سازی عوض کرد. من نمی خواهم که هیچ انسانی به خاطر “هویت” ش مورد تبعیض قرار گرفته شود و یا “هویتی” که خود دوست دارد با ان تداعی شود زیر پا گذاشته شود، اما در عین حال به هیچ کسی هم توصیه نمی کنم که هویتی که به او تعلق ندارد را به زور با خود حمل کند، تا “پست مدرن” به نظر برسد! کم نیستند رفقای خوبی که همجنگسرا نبوده و نیستند، اما وقتی به خود تحمیل کرده اند که باید ازمایش کنند، سر از تیمارستان دراورده اند. رفیق عزیز لازم نیست یک قورباغه را بخوری وقتی که تو نمی تونی گوشت قورباغه بخوری! چرا به خودت تحمیل می کنی! می خواهی نشان بدی که متفاوتی؟! چی را می خواهی ثابت کنی؟! این سوالاتی است که باید جلو تمام کسانی گذاشت که با فشار روحی به خودشان تلاش می کنند یک هویت دیگر را به خود تحمیل کنند.

هویت های قومی، جنسی، ملی، مذهبی، نژادی ووو محصول شرایط اجتماعی هستند که طبقات حاکم برای شکاف انداختن بین توده و ساختن یک تصویر خطرناک از “دیگری” این هویت های بخشا تصنعی را می سازد و انچنان در تپل و دهل هویت می کوبد که مردم تا حد فاشیسم قومی، جنون جنسی و نژادی و غیره پیش خواهند.

من تنها زمانی از هویت یک گروه اجتماعی، یک توده ی مردم تحت ستم، یک اقلیت جنسی و غیره دفاع می کنم، که موجودیتش از جانب یک سیستم سلطه گر به خطر افتاده باشد و سیستمی که می خواهد سلطه ی خود را تحمیل کند، برای اسمیلاسیون دیگری تلاش کند. من اسمیلاسیون انسان ها را به هر دلیلی فاشیستی می خوانم ولی کوبیدن بر دهل هویت قومی، ملی و جنسی به ویژه از جانب سلطه گران را سوپر ارتجاعی و از جانب حکومت شوندگان و تحت سلطه ها را بخشا گفتمانی راست و ارتجاعی و بخشا ان را چپ و مترقی می خوانم. میزان مترقی یا ارتجاعی بودن این جنبش ها را باید در بسترهای اجتماعی و تاریخی متفاوت بررسی کرد و افق و استراتژی انان، میزان دوری و نزدیکی به مطالبات بین المللی طبقه ی کارگر و چشم انداز رهایی این جنبش ها از مناسبات بردگی سرمایه داری در طولانی مدت با دقت بررسی کرد. هر گونه برخورد سهل انگارانه و ساده لوحانه به این گونه مسائل باعث پرت شدن انسان از جناح چپ به راست ارتجاعی و فاشیستی می شود.

رهایی اقلیت های جنسی رهایی از اقلیت جنسی بودن است. ما باید با برای تغییرات رادیکال در مناسبات تولید از طریق انقلاب رادیکال و قهرامیز کارگری تلاش کنیم، تا به مرحله یی برسیم که در ان دیگر اقلیت بودن و هویت معنی و مفهومی نداشته باشند و همگان به عنوان انسان های عضو جامعه نگاه شوند، به جای اینکه تلاش کنیم که جامعه را هزاران تکه کنیم و هر تکه ی ان تنها و تنها به فکر گروه خود باشد.

حسن معارفی پور

گزارشی از 22 مین کنگره ی بین المللی مارکسیستی در برلین

über گزارشی از 22 مین کنگره ی بین المللی مارکسیستی در برلین

گزارشی از 22 مین کنگره ی بین المللی مارکسیستی در برلین

حسن معارفی پور

از روز 24 ماه مه تا 27 ماه مه 2018 امسال کنگره ی بین المللی مارکسیستی توسط انستیتوی برلین برای تئوری انتقادی در وانسی برلین برگزار شد.

تاریخچه ی انستیتوی برلین برای تئوری انتقادی تاریخی پر از فراز و نشیب ا ست. البته نباید شکل گیری این انستیتو را از از شکل گیری نشریه ی داس ارگومنت جدا کرد. نشریه ی داس ارگومنت (برهان) یک نشریه ی تئوریک چپ بود که سال 1959 توسط ولفگانگ فریتز هاوگ بنیان گذار انستیتوی برلین برای تئوری انتقادی تاسیس شد. زمانی که جنبش دانشجویی چپ در المان به همراه جریانات مسلحانه در واکنش به اشغال ویتنام، جنگ دولت تروریست امریکا در ویتنام شکل می گیرد، فعالین چپ و کمونیست دانشجویی، اساتید چپ و رادیکال همچون ولفگانگ فریتز هاوگ و همسرش فریگا هاوگ تلاش می کنند که جنبش های اجتماعی ایی که در غرب شکل می گیرد را تئوریزه کنند. در ان زمان هاوگ علیرغم تاکیدش بر تئوری به ضرورت حضور اعتراضات خیابانی پی برده بود و با تمام وجود از حضور مردم در خیابان علیه جنگ و علیه سفر شاه ایران به المان دفاع می کرد و به دفاع از جنبش رادیکال دانشجویی برخاست. شماره های اولیه نشریه ی داس ارگومنت تا سال های سال نماینده ی نوعی چپ پلورالیستی است که متاثر از اوضاع چپ جهانی، انقلاب کوبا، جنگ ویتنام، شکل گیری اعتراضات رادیکال در ایران و اروپا، چپ پست مدرن، اگزیستانسیالیسم و غیره است.  چیزی که نشریه ی داس ارگومنت را از دیگر نشریات جدا می کرد، تئوریک بودن ان و انگشت گذاشتن بر عنصر پراتیک بود. نشریه ی ارگومنت حتی متون اگزیستانسیالیستی، پست مدرن، مکتب فرانکفورتی را در اوایل بازتاب می داد. یکی از اولین کسانی که در این نشریه همکاری داشت، در کنگره ی بین المللی مارکسیستی در مورد فریگا هاوگ و ولفگانگ فریتز هاوگ گفت که انان از همان ابتدا موضع روشنی داشتند و تنها کسانی بودند که اپورتونیست نبودند و راست و چپ نمی زدند. می گفت زمانی که تصمیم گرفته شد که اولین شماره ی این نشریه منتشر شود، از 12 نفر فقط سه نفر موافق بودند. ولفگانگ فریتز هاوگ، فریگا هاوگ و من. بقیه مخالفت کردند و بعدها هم شدیدا راست و محافظه کار شدند.

هر نوع بررسی انستیتوی برلین برای ت ئئوری انتقادی بدون بررسی نشریه ی داس ارگومنت که مبنای کار تئوریک و عملی این انستیتو بود، راه به جایی نمی برد. انستیتوی برلین برای تئوری انتقادی بیست و چند سال پیش توسط هاوگ بنیان گذاشته می شود. و ف هاوگ همان زمان اعلام می کند که تنها با نشریه ی داس ارگومنت نمی توان جلو رفت و لازم است که تمام مفاهیم و مقولات مارکسیستی را به روز کنیم و مارکسیسم را با جهان امروز و جهان امروز را با مارکسیسم مطالعه و بازخوانی کنیم. دانشنامه ی تاریخی انتقادی مارکسیسم که عظیم ترین دانشنامه ی مارکسیستی جهان است، محصول این تصمیم درست و به موقع و ف هاوگ بود.

تاکنون از این دانشنامه ی عظیم مارکسیستی 9 جلد منتشر شده است. همانطور که در گزارش سال گذشته نوشته ام، این دانشنامه محصول کار فردی نیست و مقالاتی که در این دانشنامه تهیه می شوند،  در کنگره ی سالانه به بحث و گفتگوی جدی گذاشته می شوند و تمام نظرات و انتقادات درست و مارکسیستی به ان اضافه می شوند، منابع جدید برای نوشتن مقاله دوباره بررسی می شوند و کل نقل قول ها توسط تیم هئیت تحریریه بررسی می شود و در نهایت بعد از نزدیک به چهار سال کار روی یک مطلب در صورتی که هئیت تحریریه موافقت کند، مطلب در دانشنامه ی تاریخی انتقادی مارکسیسم منتشر می شود. تمام این مطالب محصول چند سال کار و مطالعه، فعالیت جدی و پیوسته هستند و با چرندیات فیس بوکی تئوریسین های دنیای فیس بوک فرسنگ ها فاصله دارند.

برای مطالعه ی کل متن می توانید اینجا کلیک کنید

گزارشی در مورد کنگره جهانی مارکسیسم در برلین

 

 

 

بازار مکاره ی “اکادمیسین” های “تئوری” پرداز

بدبختی بسیار از “اکادمیسین” های ابله روزگار ما از جمله یک مزدور وابسته به سی آی ای مانند دانیل بل و بقیه ی اکادمیسین های غیر ایرانی و ایرانی این است، که به چیزهایی اهمیت می دهند که خیلی “نو” باشد. برای نمونه اگر به کتاب های دانیل بل مراجعه کنید، با صد هزار پست برخورد می کند: پست صنعتی، پست مدرن، پست کاپیتالیسم، پست مذهب، پست سکولاریسم، پست پست پست پست پست و ووو پست. این گوساله تصور می کرد با اضافه کردن یک پست به هر مساله ی ماهییت ان را می تواند عوض کند، اما این حماقت محض است که بتوان با اضافه کردن یک پست یا نو یا نئو به مدفوع از ان طلا ساخت. مثلا پست مدرنیسم، اگرچه بازگشت ارتجاعی به ماقبل مدرنیسم و ارزوی بازگرداندن چرخه های تمدن به دوران کشاورزی و شکار است، اما توسط بسیاری از اکادمیسین های ازوتری (صوفی مسلک) به عنوان یک گه مقدس چپ نما در نظر گرفته می شود. اگر کسی مدرنیته را به عنوان یکی از اشکال روبنایی جامعه ی صنعتی و سرمایه داری در نظر نگیرد و از این زاویه به نقد مدرنیته نرود، بی گمان یک محافظه کار عقب مانده است، اما اگر کسی پست مدرنیسم را تنها به خاطر واژه ی پست یعنی پسا، مترقی بخواند، هم یک مرتجع محافظه کار است.

چپ های رفورمیست که امروز مدعی تئوریک بودن هستند و همچون قورباغه هرازگاهی واق واق “تئوریک” می کنند، از این راهکارها برای “مدرن” و “نو” جلوه دادن نظریات خود بهره می گیرند. برای نمونه موشه پوستون که در میان چپ های رفورمیست ایرانی و در میان صهیونیست های نئوفاشیست در اروپا جایگاه ویژه یی پیدا کرده است و پدر انتی دویچ ها (یعنی المانی ستیزان) صهیونیست خوانده می شود،( کسانی که سرشان به موساد وصل است و سالانه میلیون ها پول از جانب دولت اسرائیل برای مبارزه با کمونیسم و توسعه ی صهیونیسم می گیرند)، هم از این راهکار برای تحمیق توده بهره می گرفت. موشه پوستون به سبک نئولیبرال هایی همچون کارل پوپر ملعون، یک کاریکاتور از مارکسیسم که از جانب انستیتوی مارکسیسم لنینیسم و توسط نوادگان استالین به عنوان مارکسیسم به خرد مردم داده می شد، را گرفته بود و با چوب زدن به این کاریکاتور در تلاش بود، کلیت مارکسیسم را زیر سوال ببرد. موشه پوستون سعی می کند به مارکسیسم “سنتی” حمله کند، بدون اینکه مستقیم با مارکس سرشاخ شود. حمله ی پوستون به مارکسیسم سنتی تنها حمله به گرایشات عقب مانده یی که توسط چپ سنتی به اسم مارکسیسم به خورد مردم داده می شد و می شود، نیست، بلکه حمله به کمونیسم و فلسفه ی پراکسیس مارکسیستی است. پوستون تلاش دارد که نظریات و ارای مارکس و انگلس را سنتی قلمداد کند، تا بر مدفوع پست مدرنیستی خود روکش طلا بکشد و ان را در بازار مکاره ی اکادمیک به ابلهان و نه جویندگان دانش و علم به عنوان کالای “نو” بفروشد.

متاسفانه شاهد هستیم که انسان های کار کشته ی “تئوریکی” همچون کمال خسروی، چگونه این روزها به صورت ضمنی از پوستون دفاع می کنند.

موشه پوستون، ادرونو، هورکهایمر، مارکوزه، هابرماس، هونتس، فوکو، دریدا، گوتاری، هارت و نگری، ژیژک، لیوتار ووو دشمنان قسم خورده ی کمونیسم و فلسفه ی پراکسیس هستند و در خرتوخر دنیای اکادمیک همچون گوسفندی که برای علف بیشتر مع مع می کند، دنبال سهم خودشان بودند و هستند.

نباید اجازه داد این پست مدرنیست های پست “فطرت” به عنوان تئوریسین چپ و کمونیست به جامعه معرفی شوند.

حسن معارفی پور

پروپاگاند جنگ طلبانه امپریالیستی و موقعیت “اپوزیسیون” بورژوایی

über پروپاگاند جنگ طلبانه امپریالیستی و موقعیت “اپوزیسیون” بورژوایی