مارکسیسم عامیانه طاعونی برای جنبش کمونیستی

حسن معارفی پور

استالین و استالینیسم در کنار مارکسیسم عامیانه ی انترناسیونال دوم و سوسیال دمکراسی اتریشی و کلا «مارکسیست» های کانت گرا، پوزیتویست و داروینیست و بعدها کسانی چون آلتوسر در کنار احزاب مدافع مارکسیسم عامیانه و مبتذل تلاش کردند که ریشه های فلسفی فلسفه ی هگل را از مارکسیسم بزدایند. سوسیال دمکراسی سال ها اثار دوران جوانی مارکس از جمله دستنوشته های اقتصادی فلسفی و ایدئولوژی المانی را گروگان گرفته بودند تا این که ریازانف با پرداخت پول هنگفتی به این اوباش پروامپریالیست و «سوسیالیست» های منحط طرفدار پوزیتیویسم کانت و داروینیسم بتواند این نوشته ها را به دست بیارد و به کمک جورج لوکاچ در انستیتوی مارکسیسم لنینسم در شوری بازنویسی و منتشر کند. مارکسیست های عامیانه از جمله کسانی چون پلخانف به کرات اعلام کرده اند که ریشه ی مارتریالیسم مارکس نه در «ایدئالیسم» و فلسفه ی دیالکتیکی تحلیلی هگل، بلکه در ماتریالیسم فرانسوی سده ی هجدهم یعنی ماتریالیسم کسانی چون هولباخ، هلوتیوس و لا متری است. در این شکی نیست که مارکس و انگلس در خانواده ی مقدس دیدگاه تقریبا مثبتی به ماتریالیسم فرانسوی و انگلسی دارند، اما این به معنی این نیست که آنان فلسفه و دستگاه فلسفی شان را بر این ماتریالیسم سطحی و عامیانه بنیاد گذاشته باشند. آنان حتی در دوره یی به شدت جذب فوئرباخیسم شدند، اما تزهای فوئرباخ و ایدئولوژی المانی که بعدها (ایدئولوژی المانی در سال 1932 منتشر شد) نشان از یک تسویه حساب نهایی با ماتریالیسم حسی فوئرباخ که خود چیزی جز امتداد ایدئالیسم آلمانی پیشاهگلی نبود، است.یکی از دلایلی که انتشار مجدد دفترهای فلسفی لنین در باره ی هگل در شوروی دوران استالین ممنوع شد، خوانش هگلی لنین از مارکسیسم بود. در ضمن لازم است اشاره کنم که اگرچه ایدئولوژی المانی و دستنوشته های اقتصادی فلسفی در شوروی منتشر شدند، اما نظریه ی هیچ کس اجازه نداشت از نظریه بیگانگی مارکس برای جامعه ی شوروی بهره بگیرد و جامعه ی شوروی را با این نظریه توضیح دهد. مساله ی دیگر نظریه ی ارزش مارکس بود که توسط ملعون های استالینیست به فراموشی سپرده شد و شخصیت برجسته یی چون ایزاک ایلیچ روبین اقتصاددان برجسته ی مارکسیست به خاطر دفاع از نظریه ی ارزش مارکس جانش را داد.آثار آنتونیو لابریولا بنیان گذار فلسفه ی پراکسیس یعنی کسی که فلسفه ی مارکسیسم را تبدیل به یک دیسپلین دانشگاهی کرد در شوروی دوران استالین مطلقا ممنوع بود و جورج لوکاچ را تنها به خاطر استفاده از آثار این متفکر کبیر یعنی لابریولا رفیق نزدیک انگلس به مرگ محکوم کردند، ولی خوشبختانه لوکاچ بعد از سه ماه بازداشت رهایی پیدا کرد. مارکسیسم عامیانه را باید ریشه کن کرد، چون برای کمونیست ها از فاشیسم کشنده تر است. فاشیسم دشمنان خودش را می کشت، اما مارکسیسم عامیانه پیروان واقعی مارکس و مارکسیسم را.اگر لنین در کتاب ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم دچار اشتباهی می شود که مارکس در خانواده ی مقدس شده است و آن یک اشتباه مطلق فلسفی که ماتریالیسم را تنها با حرکت ماده و غیره توضیح می دهد، به خاطر ان بود که لنین نه تزهای فوئرباخ را خوانده بود، نه ایدئولوژی آلمانی و نه دست نوشته های اقتصادی فلسفی را. لنین در هنگام جنگ امپریالیستی موسوم به جنگ جهانی اول به صورت خودجوش شروع به خواندن فلسفه ی هگل می کند، تا از دیالکتیک هگلی بر نفی بنیان گذاشته است، یک سیستم فلسفی پراکسیس در ارتباط با رئال پولیتک درست کند و از طریق نفی جنگ، بریدن از انترناسیونال دوم به صورت قطعی و تلاش برای درست کردن انترناسیونال دیگری و در نهایت تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ داخلی ملل تحت ستم علیه بورژوازی خودی کند. اینجاست که لنین به معنی واقعی اولین مارکسیست هگلی عصر خودش می شود و راه را برای مارکسیست های هگلی برجسته یی چون لوکاچ، گرامشی و کارل کرش برای بازخوانی ماتریالیستی فلسفه ی هگل و گسترش آن به فلسفه ی پراکسیس فراهم می کند. نقش برجسته ی لنین (کسی که بزرگترین شخصیت انقلابی قرن بیستم لقب گرفته است)در بازگرداندن فلسفه ی هگل در دورانی که کانتیانیسم و پوزیتویتیسم، به مثابه ی ایدئولوژی امپریالیستی سیاست جهانی را تعین می کرد و هگل تابع این سیاست ارتجاعی به پشت قفسه ی کتابخانه ی دانشگاه ها منتقل شده بود و مرگ فلسفه ی دیالکتیکی اش اعلام شده بود، تاکنون از جانب شارلاتان های آکادمیسین «هگلی» و «هگل شناسان» آکادمیسین انکار می شود و در کمترین دانشگاه ها در این زمینه تحقیقی صورت گرفته و می گیرد. حتی اشاره به نقش کارل کُرش، گرامشی و لوکاچ هم به خاطر کمونیست بودن، تابو محسوب می شود.حتی مارکسیست های قانونی و کارکشته یی چون ولفگانگ فریتز هاوگ که در مورد همه چی می نویسد جز لنین تاکنون به این مساله نپرداخته اند. نشریه ی داس آرگومنت در مورد دراویش و صوفیان مارکسیست و ازوتریک مطلقا مسیحی ایی چون ارنست بلوخ می نویسد و کل یک شماره را به بلوخ و حتی کسانی چون جورج اورول و نویسندگان دیگری همچون پیتر وایس اختصاص می دهد، اما تاکنون در مورد دستنوشته های فلسفی لنین در مورد هگل چیزی منتشر نکرده است، یا اگر هم منتشر کرده من نمی شناسم. نشریه ی ذ (نشریه ی برای بازسازی مارکسیسم) جدیدا از لنین به عنوان اولین مارکسیست هگلی اسم برده است و بعد از گذشت بیش از صد و شش سال از دستنوشته های فلسفی لنین بلاخره یک نفر پیدا شد که در آلمان در این زمینه چیزی بنویسد و واقعیت را بیان کند.من می دانم تحقیق کردن در مورد لنین تاوان دارد و ممکن است از جانب فاشیست ها و کنسرواتیوهایی که افکار عمومی و دانشگاه و دولت را کنترل می کنند، تا آخر عمر نان م بریده شود، اما یک کمونیست نمی تواند برای رسیدن به نان و کرسی از گفتن واقعیت دست نگه دارد. من با توجه به اینکه با بازخوانی ارتجاعی هگل های راست از هگل شدیدا مرزبندی داشته و دارم و هگل را نه تنها کشیش نمی دانم بلکه بزرگترین فیلسوف تا زمان خودش می دانم و در کنار ارسطو، مارکس و لوکاچ او را یکی از چهار متفکر بزرگ کل تاریخ می دانم قصد دارم از یک طرف ضمن نور افکن انداختن به تمام جوانب فلسفه ی هگل، نقش کمونیست ها در دوران های حساس تاریخی در بازگشت به هگل،( یک بار توسط مارکس و انگلس برای زدن ریشه ی ماتریالیسم عامیانه و شارلاتانیسم کانت گرایانه ی دوران خودشان و همچنین برای زدن تیشه به ریشه ی کسانی که فلسفه ی هگل را تبدیل به دین کرده بودند و تنها این یا آن بخش از مباحث فلسفی هگل که در خدمت مسیحیت بود را برای تحلیل های خود به کار می گرفتند) و (یک بار دیگر توسط لنین بزرگترین انقلابی کمونیست تاریخ بشر) برای مبارزه با سوسیال دمکراسی ارتجاعی و امپریالیستی و متحول کردن جامعه به سمت انقلاب، را با فاکت و سندهای تاریخی و برهان های عقلانی نشان دهم و بازگشت هگل به فضای آکادمی در جامعه ی معاصر امروزی را تنها محصول مبارزه ی بی امان کمونیست ها برای دفاع از «جنبه های عقلانی هسته ی فلسفه ی هگل» معرفی کنم.این بحث ها می توانند همزمان با تمرکز روی مباحث مارکسیست های هگلی برجسته یی چون جورج لوکاچ، انتونیو گرامشی، قبل از همه ی این مارکسیست ها آنتونیو لابریولا، کارل کوسیک، تا حدودی ایرینگ فتچر، لئو کُفلر و مارکسیست و شخصیت کاریزماتیک جوان مرگ یعنی رهبر تئوریک و عملی جنبش دانشجویی در دهه ی شصت (هانس یورگن کرال) صورت بگیرد و در آینده به منبعی قابل رجوع برای علاقه مندان به مارکسیسم هگلی شود. از انجاییکه من به مبارزه ی جمعی اعتقاد دارم، نوشتن جمعی را کاری بسیار درست و مهم می دانم. بحث روی تمام جوانب این قضایا و روشن کردن تمام قضیه ممکن است از پس یک یا دو نفر بر نیاید، لذا همکاری برای کار مشترک می تواند ما را از تکرار اشتباهات مضحکی که استالینیسم و سوسیال دمکراسی ارتجاعی که از لحاظ ماهییت تفکر فلسفی چیزی جز لیبرالیسم افسارگسیخته نبوده و نیستند، به ما تحمیل کردند نجات دهد. من می توانم با مدرک و سند نشان دهم که تفاوتی هویتی در نگرش و بینش فلسفی تاریخی الکسیس دتوکویل، استالین، کائوتسکی، برنشتاین، ماکس آدلر و یک نئولیبرال مرتجع آنتی کمونیست به اسم کارل پوپر در برخورد به تاریخ و ماتریالیسم وجود ندارد. تمام این احمق ها به تئوری بازتاب در تاریخ بدون میانجی گری عقل معتقدند و تفکر را محصول شرایط اجتماعی بدون قید و شرط می دانند. این یعنی فاجعه و کسی که از این عقل ستیزی پیروی کند، می تواند همین الان به جنبش فاشیستی بپیوندد.

Die Emanzipation der Frau im Zusammenhang der Oktoberrevolution. Hassan Maarfi Poor

553241 01.04.1970 Художник А.Лурье. Портрет Инессы Арманд. Репродукция акварели. Михаил Филимонов/РИА Новости

Vor allem muss ich erwähnen, dass mit der Oktoberrevolution als eine radikale Revolution, welche die Illusion der Menschen über die Gerechtigkeit der bestehenden Ordnung des Kapitalismus gebrochen hat, in einem ziemlich rückständigen Land wie Russland die höchste Form der Emanzipation (gemessen daran, was die Menschheit bis heute erlebt hat) für die Frau erreicht wurde.  Ebenso wurde der Mythos vom Sozialismus als einer unrealisierbaren Utopie, der von der herrschenden Klasse und deren Anhängern propagiert wurde, durch eine radikale Veränderung und einen revolutionären Aufstand gebrochen, die in der Zeit des imperialistischen Krieges der europäischen Staaten über die Verteilung der Welt zu Stande kamen, ein Krieg, der bis heute ungerechterweise als „Erster Weltkrieg“ bezeichnet wird. In diesen Entwicklungen wurde der Grundstein gelegt für eine andere Welt, in der die Herrschaft der Menschen über Menschen aufhören sollte. Die Oktoberrevolution hat die Macht zumindest in den ersten Jahren der Revolution an die Arbeiterklasse weitergegeben. Diese Arbeit schreibe ich aus unterschiedlichen Gründen:
1. In unserer Wissenschaft (Ethnologie) wurden seit den 70er Jahren marxistische Theorien beschränkt und durch eine Form des Strukturalismus, Kulturrelativismus, der Postmoderne und vor allem neoliberalem „Multikulti“ verdrängt. An zahlreichen Universitäten wurde und wird marxistische Wissenschaft sofort als „Ideologie“ verurteilt und als „politisch“ dargestellt und abgelehnt.
2. Ich beschäftige mich persönlich seit mehr als 12 Jahren mit der Debatte um die gesellschaftliche Rolle der Frau und ihre Emanzipation sowohl an der Universität als auch in meinem politischen Leben und habe bis jetzt wenige universitäre Abhandlungen zur Emanzipation der Frau im Zusammenhang mit der Oktoberrevolution gelesen, die sowohl die sozialistische Revolution von 1917 als auch die Wirklichkeit der Emanzipation der Frau als Fortschritt hervorgehoben haben. Die Gründe dafür, dass die WissenschaftlerInnen im gegenwärtigen gesellschaftlichen Kontext die Oktoberrevolution nicht als Erfolg bezeichnen wollen, kann man nur mit dem historischen Materialismus von Marx erklären.
3. Wie Frigga Haug in ihrem Buch „Die Vier-in-einem-Perspektive“ beschreibt, ist die Frauenfrage leider oft innerhalb der ArbeiterInnenklasse als Nebenwiderspruch angesehen worden und bis heute existieren besonders innerhalb der Arbeiterbewegung in Deutschland patriarchale Verhältnisse. Aus diesem Grund ist es wichtig, dass wir uns mit der Frauenfrage, der Emanzipation und ihrem Zusammenhang mit dem Sozialismus (in diesem Fall in der ehemaligen Sowjetunion) beschäftigen.
4. In der Oktoberrevolution spielten die Frauen eine große Rolle vor und während der Revolution und bis zur Entstehung der Konterrevolution und Barbarei des „Stalinismus“. Die Oktoberrevolution entwickelte sich auf den Schultern der „bürgerlich-demokratischen“ Revolution von 1905 und der Februarrevolution 1917, die mit dem Streik der Textilarbeiterinnen am 8. März angefangen hat. Dieser 8. März, der blutige Sonntag, zerschlug die Illusion der Bevölkerung über den Charakter des bürgerlich-demokratischen Staates und bereitete den Weg für die sozialistische Revolution im Oktober 1917. Es waren also die Frauen, die mit ihrem Streik die Lage für die Revolution vorbereiten, was in der Literatur zur Februar- und Oktoberrevolution von der herrschenden Klassen verschwiegen und in Vergessenheit gedrängt wird.
In diesem Zusammenhang wird die kommunistische und sozialistische Auseinandersetzung in der Theorie und Praxis mit der Emanzipation der Frau als abstraktes Individuum und der Frauen als Hälfte der Menschheit von der bürgerlichem feministischen Herangehensweisen und von dem Anarchismus unterschieden. Das Wort Kommunismus, das für viele in unserer gegenwärtigen Gesellschaft nach dem Fall der Sowjetunion abschreckend wirkt, wird in dieser Arbeit bewusst verwendet, um zu zeigen, wie der Kommunismus als wissenschaftlicher Sozialismus, der später unter dem Namen des Marxismus anerkannt wurde, sich von vom linken bürgerlichen Sozialismus unterscheidet.
Ich bedanke mich vor allem bei meiner Freundin Nora Bräcklein, einer emanzipierten Frau, die, während ich diese Arbeit schrieb, mit viel Geduld und Aufmerksamkeit meine Arbeit las, korrigierte und Anregungen gab und mir den Rücken freihielt, indem sie auch während ihrer Vorbereitung auf ihr Staatsexamen mehr Zeit mit unseren zwei Kindern Yanni und Yamur verbrachte, damit ich meine Arbeit in Ruhe schreiben kann. Gleichzeitig zeigt sich in der Tatsache, dass ich über die Emanzipation der Frau schreibe, während meine Freundin einen Großteil der Sorgearbeit übernimmt und viel Zeit und Muße auch in diese Arbeit steckt, die hinterher nur unter meinem Namen erscheint, wie schwierig die Überwindung der traditionellen, patriarchalen Rollenverteilung auch für mich als Mann und sie als Frau ist, die für die Emanzipation der Frauen kämpfen. Aus der Ironie, die in diesem Verhältnis steckt, bleibt uns nur zu betonen und uns immer wieder vor Augen zu führen, wie schwierig und wichtig sowohl die radikale Veränderung der Verhältnisse als auch der gesellschaftlichen und individuellen Herangehensweisen ist.
Außerdem möchte ich mich bedanken bei Thilo Rösch, Jannis Ehling und Halis Yildirim, die diese Arbeit aufmerksam korrekturlasen und wichtige Anregung, Kritik und Rückmeldung gaben. Mein ganzes Studium konnte ich nur verwirklichen durch die dauerhafte Unterstützung durch Prof. Dr. Hanne Heckmann und Dr. Bernd Braun, weshalb ihnen mein besonderer Dank gilt.

Der historische Materialismus als Waffe des Proletariats

In dieser Arbeit versuche ich, die Entwicklung des historischen Materialismus oder der materialistischen Geschichtsauffassung bei Marx und Engels auszuarbeiten und zu zeigen, wie er zu einer bedeutsamen eigenartigen Beschreibung und Analyse der Welt und einer neuen Art des Philosophierens wurde. Die Philosophie der Praxis, die später von Labriola beschrieben und von Gramsci übernommen und weiter ausgearbeitet wurde, baut auf dem historischen Materialismus auf und entwickelt diesen weiter (Haug 2006, 31ff). Der historische Materialismus bietet auch die Grundlage einer marxistischen Antwort darauf, ob die Emanzipation der Unterdrückten in der bürgerlichen Gesellschaft oder im Kommunismus möglich ist. Er ermöglicht ein umfassendes Verständnis von Arbeit, Verdinglichung, Klassenkampf, Emanzipation und der Rolle des Klassenbewusstseins. Indem der historische Materialismus die kapitalistische Gesellschaftsordnung mitsamt ihrer Ideologie durchleuchtet, ist er „infolge der Klassenlage des Proletariats ein Kampfmittel geworden“ (Lukács 1970, 358).
Wenn man die Marxsche Analyse in der „Kritik der politischen Ökonomie“ (Das Kapital) im allgemeinen Sinne verstehen will, muss man sich vor allem mit den Grundelementen seiner Theorie, dem historischen Materialismus auseinandersetzen, der in „Die deutsche Ideologie“ intensiv ausgearbeitet wurde. Der historische Materialismus erscheint als Knackpunkt in der marxistischen Wissenschaft. Entsprechend viel wurde er diskutiert und in unterschiedlicher Weise auszulegen und anzuwenden versucht, was zu einer breit gefächerten Diskussion unter Marxisten und Marxistinnen, Vulgärmarxistinnen und -marxisten sowie Antikommunistinnen und Antikommunisten führte, die alle versuchten, den historischen Materialismus so darzustellen, wie sie ihn für ihre Ideologie und Politik brauchten. Auch unterschiedliche Marxistinnen und Marxisten sind sich über die Entwicklung des historischen Materialismus bei Marx und Engels nicht einig. Uneinigkeit besteht insbesondere in der Frage darüber, in welcher ihrer Schriften der Ursprung dieser Entwicklung zu suchen ist und ob Hegel oder Feuerbach ihre Grundlage bildet. Viele sehen einen großen Einfluss der Theorie Feuerbachs auf Marx und Engels, insbesondere des Buches „Das Wesen des Christentums“, in dem Feuerbach seinen Sinnlichen Materialismus darstellt und Religiosität entschieden ablehnt. Von Feuerbach zu lösen begannen sich Marx und Engels während ihrer Arbeit mit den Deutsch-Französischen Jahrbüchern. Von Feuerbachs wenig definiertem Bezug zum Diesseits gingen sie dazu über, die gesellschaftlichen und ökonomischen Verhältnisse ins Zentrum des Materialismus zu stellen und damit vom Sinnlichen zum historischen Materialismus voranzuschreiten (Bloch 1968, 56ff). Andere wiederum lehnen den Einfluss Feuerbachs ab und sehen den Ursprung des historischen Materialismus in Hegels Philosophie, deren dialektische Methode sich durch sein gesamtes Werk ziehe (Reichelt und Fetscher 1973; Krahl 1970; Mensching 1970). Marx und Engels schrieben in der „Deutsche [n] Ideologie“ und anderen Schriften teilweise auf einer ironische Art und Weise. Diese Ironie wurde häufig von den Vulgärmarxisten nicht verstanden und als ernst dargestellt. (Hall 2004, S. 10)

Von Hegels Herr-Knecht Dialektik zur Verdinglichung bei Marx

Von Hegels Herr-Knecht Dialektik zur Verdinglichung bei Marx , 2021Die Auseinandersetzung mit Hegels Dialektik von Herr und Knecht und der Marxschen Revolutionstheorie vom Klassenkampf als Motor und Dialektik der Veränderung der Gesellschaft wäre ein Thema für eine Dissertation. In dieser knappen Arbeit versuche ich, die Gemeinsamkeiten und Widersprüche der Hegelschen und Marxschen Philosophie zu veranschaulichen. Als Marxist mit Hegelschen Tendenzen und beeinflusst von verschiedenen Richtungen im Marxismus, muss ich gerecht mit Hegel umgehen, was nur in einer Ausarbeitung seiner gesamten Werke gelingen kann. Was die Junghegelianer machten, war Hegel gegenüber ungerecht und eine Art der Vitalisierung seiner Theorie. Diejenigen, die Hegel von rechts und links rezipierten, litten meist unter vielen Schwierigkeiten. Sie konnten mystifizierende und häufig doppeldeutige dialektische Sätze von Hegel nicht ignorieren, aus denen man sowohl radikale revolutionäre Gedanken als auch eine stark christlich geprägte Weltanschauung herauslesen kann. Die Junghegelianer beriefen sich häufig auf die Teile der Hegelschen Philosophie, in denen Begriffe wie Gott, das Absolute, etc. nicht vorkommen, oder sie versuchten, diese Begriffe zu ignorieren oder auch in ihrem Interesse zu interpretieren. Zwischen all diesen Menschen, die sich mit Hegels Philosophie beschäftigten, erkannte einer die Doppeldeutigkeit der Hegelschen Philosophie, lange bevor Marx und Engels sie erkannten. Dieser Mann war Heinrich Heine. Die deutschen Philosophen verwendeten häufig eine komplexe Sprache. Durch ihre doppelseitige Sprache versuchten sie, die Zensur zu überwinden, die ihre Äußerungen in Deutschland stark einschränken sollte. Diese Form der Sprache war somit materialistisch bedingt.
Ein anderes Problem war der Konflikt zwischen den Philosophen und Intellektuellen selbst. Nach jedem Konflikt warfen sie einander vor, die jeweils andere Position nicht richtig verstanden zu haben. Heinrich Heine verweist aber auch auf die eigene Verantwortung Fichtes und Hegels für ihr Nichtverstandenwerden. Diese liege einerseits in ihrer unklaren Sprache, andererseits aber auch darin, dass sie ihre Kritiker des Nichtverstehens bezichtigten, auch wenn sie sie noch des Verstehens gelobt hatten, als sie gleicher Meinung gewesen waren. (Heine, S. 152)

همبستگی طبقاتی و انسانی یا بازتولید فرهنگ گدایی و گداپروری؟

احساس باید به کنترل منطق در آید وگرنه خطرناک می شودی

کی از ارتجاعی ترین و تحقیر آمیز ترین شیوه های کمک به انسان ها، کمک های سرکوبگرانه با فرهنگ گدایی و گداپروری است. میلیون ها نفر در کشورهای مختلف از جمله ایران در زیر خط فقر مطلق به سر می برند. هزاران پناهجوی ایرانی در کشورهای دوم شام شب ندارند و علاوه برا ان به بیماری های متعددی که به خاطر استرس و نداشتن تغذیه ی کافی مبتلا شده و با این بیماری ها دست و پنجه نرم می کنند. اغلب این انسان ها حاضرند در فقر و بدبختی زندگی کنند، اما حاضر نیستند از مردم درخواست کمک مالی کنند، چون ذره یی غرور و شرافت انسانی دارند.ما به عنوان گروهی از فعالین سیاسی چپ و کمونیست تبعیدی از دو سال قبل یک صندوق همیاری و همبستگی درست کرده ایم و در تلاشیم که کمک به انسان های تحت ستم و مبارز را از قالب کمک های سرکوبگرانه و گداپرورانه بیرون بکشیم و به نوعی همبستگی را سیستماتیک کنیم. قبلا مردم از ما درخواست کمک می کردند، اما ما به این نتیجه رسیدیم که ما باید از انسان های انقلابی و مبارزی که در شرایط سختی هستند درخواست کنیم که همبستگی های انسانی و طبقاتی ما را قبول کنند. به تعبیر دیگری ما خودمان به صورت اکتیو دنبال کسانی می گردیم که واقعا در شرایط سختی هستند و با همبستگی های مالی ما تبدیل به انسان های بی خودی نخواهند شد، بلکه می توانند زندگی خود را برای جنگ با این سیستم آدمخوار بازتولید کنند. در این میان کسانی پیدا می شوند که یک بلندگو به دست گرفته و در این فیس آباد از صبح تا شب به آدم شناس و ناشناس (انسان های فیکی که ممکن است مامور رژیم جمهوری اسلامی باشند) زنگ می زنند و درخواست کمک می کنند. این شیوه ی جمع آوری کمک هیچ تفاوتی با گدایی در خیابان ندارد و از آنجایی که ما خواهان سیستمی هستیم که گدایی را برای همیشه ریشه کن کند، نمی توانیم خود با کمک خود به تولید و بازتولید گدایی کمک کنیم. این مساله برای ما در صندوق همیاری غیر قابل تصور و غیر قابل قبول است، در صورتی که ما چند بار به این قبیل انسان ها هم کمک کردیم. مساله روشن است، ما از فرهنگ سخیف گداپروری دفاع نمی کنیم و گدایی و کمک های سرکوبگرانه را ناقض حقوق انسانی انسان می دانیم، اما برای همبستگی با انسان های انقلابی و مبارز متناسب با توانایی مان کمک می کنیم. ما نه قول پول های گنده به کسی می دهیم و نه کسی را سر کار گذاشته و می گذاریم. هر وقت به کسی گفته باشیم که براش این مبلغ را واریز می کنیم و مبلغ را تصویب کرده اییم، مبلغ دیر یا زود واریز شده است و حساب ما با اعضای صندوق و رفقایی که به آنان کمک شده است روشن است. اسامی کسانی که به آنان کمک شده است، پیش رفقای شورای صندوق که یک شورای پنج نفره است، محفوظ است، مگر اینکه کسی به ما فشار آورده باشد که چرا به فلانی کمک نمی کنید و ما هم گفتیم ما کمک کرده اییم و حتی فراتر از چیزی که در اساسنامه ی صندوق امده است کمک کرده اییم. ما همبستگی را سیستماتیزه کرده اییم و با کسانی که در فیس بوک جار می زدند و شب نشینی های مجازی می گذاشتند که می خواهند به پناهجویان کمک کنند و بعد هم مثل کلیسای کاتولیک شماره حسابشان را چک می کردند ببینند چقدر از جاهای دیگر کمک دریافت کرده اند، متفاوتیم و در عین حال هم گول هر شارلاتانی که در این فضای مجازی داد و فریاد راه بیاندازد و بخواهد به شیوه یی احساسی و گدامنشانه از مردم سوء استفاده کند، تا پول بگیرد و خانواده ش را در ایران با این پول ها نجات دهد را نمی خوریم. صندوق ما اولویت هایی برای کمک به انسان ها دارد. اولین اولویت این است که طرفی که با او اعلام همبستگی مادی و معنوی می شود، پیش زمینه ی فعالیت های سیاسی کارگری و چپ داشته باشد. دومین این است که با کمک ما تبدیل به انسانی نشود که فرهنگ گدایی را بازتولید کند، که سیستم ملعون سرمایه داری غربی را به خاطر کمک هایی که از اروپا می ایند ستایش کند. به تعبیر دیگر به ضد کمونیست و ستایشگر دولت های امپریالیستی غربی تبدیل نشود. هر کس به دنبال آن است که گدایی را به عنوان یکی از ضد انسانی ترین ویژگی های جوامع طبقاتی از بین ببرد، لازم است برای ریشه کردن کردن فرهنگ گدایی و سیستماتیزه کردن همبستگی اقدام کند. در اروپا هزاران نهاد و بیناد وجود دارند که همبستگی را نهادینه و سیستماتیزه کرده اند. بنیادهایی مانند بنیاد رزا لوگزامبورگ به دانشجویان چپ و کمونیست از خانواده های کارگری و دانشجویانی خارجی و فعال در حوزه های مختلف اجتماعی بورسیه می دهد. کمک سرخ آلمان به عنوان بزرگترین سازمان آنتی فاشیستی اروپا شاید اولین سازمان سرخی باشد که توسط کلارا زتکین برای کمک به خانواده ی فعالین سیاسی و زندانی درست شد. کمک سرخ از طریق جمع اوری کمک مالی برای خانواده های سیاسی و زندانیان کمونیست و انارشیست توانسته بود به یکی از مهمترین سازمان ها برای حفظ همبستگی بین کمونیست ها و ادامه ی مبارزه علیه سوسیال دمکراسی و فاشیسم تبدیل شود. ما در صندوق همیاری می خواهیم جا پای جای امثال کلارا زتکین بزاریم و هیچ سنخیتی با سازمان های خون آشام موسوم به سازمان های حقوق بشری، که تنها دلیل ماندگاری آنان فقر و بدبختی است، نداریم و این سازمان ها را دراکولایی می دانیم که بین فقر و ثروت از خون ستمکشان ارتزاق می کنند. نابودی فقر و پایان دادن به سرمایه داری به معنی پایان دادن به تمام سازمان های حقوق بشری و خون آشام هم خواهد بود. ما به جهان بهتری نیاز داریم، بدون فقر، استثمار، بهره کشی انسان از انسان، جهانی بدون نیاز به مهاجرت و پناهجو، جهانی که در آن مناسبات کالایی پایان بیابد و ارزش اضافی تولید و بازتولید نشود. در جهان ما فرهنگ گدایی نمی تواند جایی داشته باشد. هر کس خواهان کمک به انسان های تحت ستم است، در هر جای دنیا که زندگی می کند، لازم است با انسان های مشابه صندوقی درست کند و کمک های کوچکی که به هم گره می خورند را جمع اوری کند، تا این کمک ها برای مبارزه علیه وضع موجود به کار گرفته شوند و به دست کسانی برسد که با تمام قدرت علیه این وضع می جنگند.

حسن معارفی پور

سرمایه داری «دیجیتال» باز هم سرمایه داری است

مدتی است که مباحثی مربوط به سرمایه داری «دیجیتال» و «دیجیتالیزه» کردن کار مطرح است. سال ها قبل هم کسانی چون الوین تافلر از «انقلاب» انفورماتیک صحبت کرده بودند. بعدها مانوئل کاستلز تز سرمایه داری،»عصر» اطلاعات را مطرح کرد. مارکسیست هایی همچون ارنست مندل هم از کاپیتالیسم «متاخر» صحبت کرده بودند. ولفگانگ فریتز هاوگ بحث سرمایه داری «فوق تکنیکی» را تئوریزه کرد. کسانی همچون Dean سرمایه داری «ارتباطی» و داوسون و فوستر از سرمایه داری «مجازی» صحبت کردند، بوتانگ Boutang بحث سرمایه داری هوشمند را پیش کشید، این در حالی بود که یکی از جامعه شناسان اولترا محافظه کار امریکایی به اسم دانیل بل در دهه ی هفتاد و قبل از اینکه اینترنت در کار باشد بحث «جوامع پساصنعتی» را پیش کشید. در بسیاری از موارد به جز مواردی همچون ارنست مندل و ولفگانگ فریتز هاوگ یک مساله ی بنیادی به فراموشی سپرده است و ان این است که تکنیک محصول ضرورت برای انباشت سریع تر سرمایه به نفع سرمایه داران بوده است و با انگیزه ی رفاه توده یی تکنیک و اینترنت و غیره خلق نشده است. هیتلر هم اتوبان های عظیم می ساخت تا سریع تر بتواند کشورهای دیگر را فاشیستی کند و یا جمهوری اسلامی به کوه های مرتفع کردستان جاده های خاکی می کشید تا بتواند نیروهای پیشمرگ را راحت تر شکار کند. طرفداران مدرنیزاسیون یا چیزی از منطق و استثمار نمی فهمند، یا سعی می کنند منطق استثمار سرمایه دارانه را در لابلای خزعبلات به اصطلاح تئوریک پنهان کنند، تا توانسته باشند از طریق مغلطه طرفداران خود را قانع کنند که سرمایه داری «متاخر»، «دیجیتال» «ارتباطی»، «هوشمند» و جوامع «پساصنعتی» از منطق سرمایه داری ایی که مارکس از آن صحبت می کرد، پیروی نمی کنند. آنان نمی دانند که پروسه ی مدرنیزاسیون خود به خاطر جبری است که به سرمایه تحمیل شده است و همین مدرنیزاسیون در دوران کرونا نشان داد که چطور طبقه ی مسلط حتی در دوره های بحرانی و پاندمی می تواند از طریق استثمار دیجیتال به نفع خود سرمایه انباشت کند. وقتی رشد اقتصادی در آلمان در دوران کرونا هفت درصد افزایش پیدا می کند باید متوجه ی یک قضیه ی جدی شد و ان این است که Bullshit Jobs یا کارهای مزخرف و سرکاری به قول گربر هیچ تاثیری در تولید و بازتولید جامعه ندارند و بدون این مشاغل جامعه راحت تر می تواند نفس بکشد. کسانی که در دوره ی کرونا در آلمان اغلب در بیرون خانه کار می کردند، کسانی نبودند که به مشاغل سرکاری و مزخرف مشغول اند، بلکه آنانی بودند که در عرصه ی تولید و بازتولید اجتماعی، توزیع مواد غذایی و کارهایی مثل رفته گری کار می کردند. تعطیلی ادارات دولتی و کار «دیجیتال» برای بروکرات ها، کارمندان دولت و حوزه های دیگری از این قبیل به ما اثبات کرد که ما این بخش از طبقه ی «کارگر» که چیزی جز لمپن پرولتاریا در تعریف مارکسی نیست را اصلا لازم نداریم، اگرچه ممکن است این انگل ها دستمزدشان ده برابر و بخشا چند صد برابر یک کارگر ساده باشد. (رئیس روسای بانک هایی مانند دویچه بانک حقوق ماهیانه یی صد تا چند صد برابر یک کارگر می گیرند، اگرچه حقوق بگیر به حساب می آیند.) مساله ی دیگری که می خواهم اشاره کنم این است که در عصر «سرمایه داری دیجیتال» ما از یک طرف در اتاق خواب و روی تخت هم مجبوریم کارهای روزانه از جواب دادن به ایمیل های کاری تا بستن قرارداد های تجاری و غیره را انجام بدیم و از طرف دیگر همین «سرمایه داری دیجیتال» همچون برنامه ی تله ویزیون Big Brother به زندگی خصوصی، سیاسی و اقتصادی ما تسلط پیدا کرده است و تمام مناسبات روزمره ی ما را کنترل می کند. از ثبت و ضبط مکالمات تلفنی و ایمیلی ما گرفته تا عکس و فیلم گرفتن از ما توسط دوربین های مدار بسته در شهر ها و داخل قطار و غیره، فضایی را تشکیل داده است که تنها می توان آن را فاشیسم «دیجیتال» خواند. فاشیسم وارد تمام حوزه های زندگی ما شده است و به قول احمد شاملو دهان ها را هم می بویند. همانطور که کریسیتیان فوخس Christian Fuchs می گوید سوسیالیسم آپ نیست که در اینترنت دانلودش کرد، حتی تحت سرمایه داری «دیجیتال» قوانین بربریت سرمایه و استثمار انسان بر انسان حاکم است و ارزش تولید و بازتولید می شود. بسیاری از چپ های ابله «مدرنیست» ایرانی تصور می کردند که «انقلاب» و «سوسیالیسم» از فیس بوک بیرون می زند و همه ی مردم با دانلود آپی مانند اینستاگرام و واتس اپ انقلابی می شوند. این تصور احمقانه به مرور فرو نشست، وقتی که ما مشاهده کردیم که فاشیسم و سرمایه داری «لیبرال» دست در دست هم برای سانسور اندیشه های انقلابی و کمونیستی در فیس بوک و دیگر رسانه های ارتباط فردی و جمعی دست به سانسور می زدند و یا لایک تبدیل به کالایی خریداری شده بود. پول بده، تا پست هایت دیده شود. این است منطق سرمایه داری «دیجیتال»! فقیر هستی کسی تو را به رسمیت نمی شناسد و کسی لایکت نمی کند. حالا ایرانی ها بعضی مواقع از روی مرام و به خاطر مظلومیت گوشه گیرها در فیس بوک یا با اهداف دو به هم زنی پست هایی را لایک می کنند، اما قاعده از قانون پیروی می کند. با توجه به اینکه در زمینه ی سرمایه داری «دیجیتال» در فضای فارسی زبان بحث های زیادی وجود ندارد، دوست دارم نظر دوستانم را در این زمینه بیشتر بدانم.

حسن معارفی پور