معضلی به نام شهلا حیدری، پارازیت در „نقد“، „نقد“ از جنس پارازیت

حسن معارفی پور

 شهلا حیدری با گیر دادن به جناح راست کومه له به رهبری سید ابراهیم علیزاده، چنان مغلطه یی درست کرده است، که انسان عاقل انگشت به دماغ می شود.“نقد“ شهلا حیدری نقد نیست، بلکه توهین به نقد است. او پارازیت وار در تلاش است هر گونه نقد رادیکال و مارکسیستی به جناح راست کومه له و بررسی مارکسیستی چرخش این جناح به طرف راست را در شلم شوربای فحاشی و توهین و بی حرمتی، بپیچاند، همانطور که رژیم اسلامی با اخلاقی کردن مسائل سیاسی فعالین سیاسی می خواهد آب را گل کند. گل کردن آب از جانب شهلا حیدری، کسی که بردادر خودش بنا به اطلاعاتی که مینو همیلی منتشر کرده است در ترکیه سال ها مشغول جاسوسی برای جمهوری اسلامی است، به شدت سوال برانگیز است. اگر شهلا حیدری با رژیم جمهوری اسلامی ایران مشکل جدی دارد و خود در تیم برادرش نیست، چرا مدت هاست این مساله را پنهان کرده است و تاکنون هم انکار می کند و همچنین تا به امروز رابطه ی „خواهر- برادری“ را با او قطع نکرده است. این گرد و خاکی که شهلا به پا می کند، برای پیدا کردن صورت مساله نیست، بلکه دقیقا برعکس

 پوشاندن صورت مساله با لجنیاتی به اسم „نقد“ است.

اینکه آیا شهلا حیدری همچون برادرش به شیوه یی سیستماتیک از جانب رژیم ایران سازمان داده شده است تا فضای نقد سیاسی و اصولی را آلوده کند، هنوز مشخص نیست. اما اگر شهلا حیدری در تیم اطلاعاتی رژِیم باشد، آن موقع هم کسانی که از او دفاع کردند و „مسائل“ عشیره یی و خانوادگی اش را مطرح کردند، باز هم حاضر خواهند بود از او دفاع کنند؟ آیا ان موقع ایرج فرزاد به خاطر پس گرفتن „اتهام“ ش در مورد اینکه شهلا حیدری مزدور است، پشت دست خود را گاز نخواهد گرفت؟ ایا رئوف افسایی و حسن سندیکا و کسانی که خود را به جناح صلاح مازوجی نزدیک می دانند، به معلق زدن و لکنت زبان نخواهند افتاد؟

چرا. همه ی این اتفاقات خواهد افتاد.

 شهلا حیدری بیست بار برای من پیام داد و گفت از من دفاع کن، چون شهرام امانتی به من گفته قحبه ی سیاسی و ایرج فرزاد من را مزدور خوانده. من همان موقع با صراحت گفتم من این کار را نمی کنم، اگر حتی کار انان را در حالت عادی زشت بدانم، چون من همیشه یک امکانی برای خیانت کسانی که خود را سیاسی می دانند، در نظر می گیرم. بدون تعارف می گویم، من دورانی که پارتیزان بودم، به سایه ی خودم هم اعتماد نداشتم و به قول چگوارا تنها به کلاشینکفم اعتماد داشتم. الان هم در خارج کشور به هیچ کس صد در صد اعتماد ندارم و این امکان را همیشه می گذارم که طرف امروز یا فردا خیانت کند. بی دلیل هم کسی را به مزدور و مشکوک بودن محکوم نمی کنم. احتیاط شرط عقل است، کسی که تفاوت احتیاط و ترس را نمی داند احمق است. من از تروریست های خون اشام رژِیم اسلامی، از نازی ها و فاشیست های ایرانی موسوم به سلطنت طلب و فاشیست های کُرد کمترین ترسی ندارم، اما همیشه احتیاط می کنم که این فاشیست ها با ماشین من را زیر نگیرند.

شهلا حیدری دقیقا مانند رژیم جمهوری اسلامی تلاش می کند تا فضای یک گفتمان سیاسی سالم و انتقادی را به لجن بکشد و فعالین سیاسی و اعضای کومه له را از نقد رادیکال سیاست های ارتجاعی و قومی درون کومه له دور کند و انان را به خزعبلاتی به اسم ستاتوس های کوتاه در مورد سید ابراهیم و شیخ و غیره مشغول کند. اینجا هر انسان عاقلی که مغز تو کله ش باشه باید به شهلا بگه، خانم جان سید را ول کن امیر حیدری برادر اطلاعاتی ات را بچسپ.

 برادر شهلا حیدری، امیر حیدری سال هاست در ترکیه برای سازمان اطلاعات کار می کند و مدارک کافی در زمینه ی همکاری او با رژیم تروریستی و فاشیستی ایران وجود دارد. افشاگری به موقع مینو همیلی بدجوری شهلا حیدری و امیر برادرش را بر اشفته است. هیچکدام از این دو همکاری امیر حیدری با سازمان اطلاعات را انکار نکرده اند و این خود نشان می دهد، که یک کاسه یی باید زیر نیم کاسه باشد.

در این وسط چند هیپوتز وجود دارد که به ذهن هر انسان عاقلی خطور می کند:

یک:

 شهلا حیدری از جریان همکاری برادرش با سازمان اطلاعات هیچ اطلاعی ندارد. این هیپوتز تقریبا برای هر کس که به کار و فعالیت سیاسی مشغول باشد و به صورت اکتیو در دنیای سیاست دخالت کند، رد شده است. شهلا حیدری چطور از جزئی ترین مسائل داخل اردوگاه کومه له و تمام نقل و انتقالات پولی و بانکی اطلاع دارد، اما اطلاعی از مزدور بودن برادرش ندارد؟!! هیچ احمقی چنین چیزی را باور نمی کند، که شهلا حیدری از این مساله بی خبر باشد.

دوم

شهلا حیدری بخشا در جریان این مساله قرار گرفته است ولی تاکنون ان را انکار کرده است، تا دلیلی برای حمله به او از جانب جناح راست کومه له نشود. هر دلیلی که پنهان کاری شهلا حیدری داشته باشد، باعث می شود که او تا حد یک مزدور سقوط کند. هیچ دلیلی ندارد که فعالین سیاسی علنی فعالیت اعضای خانواده شان با رژیم جمهوری اسلامی پنهان کنند و اگر این مساله را از چشم جامعه و فعالین سیاسی مخفی کنند، شک و گمان به خودشان تبدیل به واقعیت می شود.

فرضیه ی سوم

فرشته (شهلا) حیدری در تیم وزارت اطلاعات به عنوان همکار برادرش مسئولیت نزدیک شدن به احزاب و جریانات چپ و درست کردن مشغله برای فعالین این احزاب را به عهده گرفته است. او همکار برادرش امیر حیدری است و به احتمال زیاد با افراددیگری که هنوز لو نرفته اند و چراغ خاموش در کشورهای مختلف اروپایی به عنوان تیم از جانب وزارت اطلاعات سازمان داده شده اند، تا با درست کردن مشغله های بی ربط و حاشیه یی در میان نیروهای اپوزیسیون سرنگونی طلب، مسیر نقد انقلابی و رادیکال به این اپوزیسیون و مبارزات رادیکال و انقلابی اپوزیسیون در خارج کشور را منحرف و کُند کنند. این هیپوتز قوی ترین هیپوتزی است که می تواند وجود داشته باشد و با بررسی مباحثی که این خانم به ان دامن زده است، مقایسه ی این مباحث با مشغله سازی های عوامل مزدور و اطلاعاتی در اردوگاه های این احزاب در کردستان عراق، مشغله سازی هایی همچون سوراخ کردن افتابه و غیره، در شرایطی که حذف فیزیکی مخالفین سیاسی نظام، برای رژیم تروریستی و فاشیستی ایران مطرح نیست، اینگونه مشغله سازی ها باعث می شود، که فعالیت های سیاسی جدی به فعالیت سطحی و پشت سرگویی، مشغله های روزمره در مورد سوراخ شدن تانکر آّ و غیره تقلیل پیدا کند و رژیم از این طریق به هدف خودش برسد.

از نظر من به عنوان کسی که سال ها تجربه ی کار و فعالیت زیرزمینی، علنی، عضویت در یک تشکیلات مسلح و فعالیت تئوریک و غیره داشته ام، این هیپوتز اخر از هر هیپوتزی به واقعیت نزدیک تر است، به همین خاطر هم من فرشته حیدری موسوم به شهلا حیدری را از تمام حوزه های دنیای مجازی به بیرون پرت کرده و از راه دور نظاره گر فعالیت های او هستم.

چاره ی کار پرولتاریا دیکتاتوری پرولتاریا یا حکومت شورایی است

رفیقی این سوال را برایم ارسال کرد، که ظاهرا کس دیگری از او پرسیده بود و او نتوانست بود این دوست جویای دانش را متقاعد کند، به همین خاطر سوال را به من پاس داد و من سعی کردم به صورت خلاصه این سوال را جواب دهم.

سوال
دوستی از ایران : چه ضمانتی هست که جامعه سوسیالیستی در نبود مالکیت خصوصی به سمت دیکتاتوری نره؟

جواب من

در جواب به سوالت باید بگویم که مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، محصول دیکتاتوری سرمایه دارنه و شیوه ی تولید سرمایه داری است، که در یک مرحله از تاریخ با وحشیانه ترین شکل ممکن خود را به جامعه تحمیل کرده است و تا امروز دیکتاتوری سرمایه دارانه را با زور اسلحه و پلیس و قانون و مذهب نگه داشته است. قبل از اینکه جواب سوالت را بدهم باید بگویم که ما دیکتاتوری را لازم است توضیح دهیم. دیکتاتوری یعنی حکومت کردن بر جامعه با ابزار قهر. اگر ما این تعریف را بپذیریم، پس تمام حکومت ها در تاریخ حکومت های دیکتاتوری بوده و خواهند بود. حتی حکومت های غربی که در ادعا دمکرات، اما در واقع برای حفظ سلطه ی سرمایه بر جهان بزرگترین دیکتاتورهای جهانی هستند. اگر به جی بیست (بیست قدرت اقتصادی جهان) و نشست های مخفیانه ی انان، یا کنفرانس های امنیتی دولت های دمکراتیک غربی و شرقی نگاه کنید و به قدرتی که این اقتصاد این دولت ها در سیاست بین المللی به انان داده است نگاه کنید، چیزی جز توحش و بردگی نمی بینی. آنان دیکتاتورانی هستند که به خاطر نقشی که در اقتصاد دارند می توانند برای کل جهان تصمیم گیری کنند، بدون اینکه نظر شهروندانش را بپرسند. جنگ های امپریالیستی موسوم به „مداخلات“ „بشر دوستانه“ (بخوان بشر ستیزانه) با رضایت شهروندان صورت نمی گیرد و هیچ وقت از هیچ شهروندی نمی پرسند که ایا جنگ خوب است یا نه، پس ما حتی در دمکراتیک ترین جوامع غربی یک دیکتاتوری هار و عریان را تجربه می کنیم، که اسم ان را حکومت گلادیاتورهای مدرن می توان گذاشت. سازمان های جاسوسی که شب و روز از شهروندان اطلاعات خصوصی شان را می دزدند و دوربین های مدار بسته و غیره عملا تمام آزادی های ما را در مدرن ترین جوامع از ما سلب کرده اند و ازادی انسان را به صلیب کشیده اند. پس به این نتیجه می رسیم، که پیش داوری ایی که پشت سوال تو هست، اشتباه است. البته یک ایدئولوژی بورژوایی کاذب پشت چنین سوالاتی هست، که در دوران جنگ سرد توسط متفکران بورژوازی از جمله هانا ارنت به خورد جامعه داده شد. در مورد اینکه چه تضمینی وجود دارد که حکومت سوسیالیستی به یک حکومت دیکتاتوری از جنس دیکتاتوری های بوروژوایی که من اشاره کردم نشود، باید بگویم که حکومت کارگری دیکتاتوری پرولتاریا است. یعنی پرولتاریا (کارگران) حاکمیت جامعه را به عهده می گیرند، پس دیکتاتوری است، چون هنوز دولت ضروری است، اما این دیکتاتوری دیکتاتوری از جنس دیکتاتوری بوژوایی موسوم به دمکراسی و پارلمانتاریسم لیبرالی نیست، بلکه حکومت تولید کنندگان جامعه بر خود و جامعه است. دیکتاتوری پرولتاریا را بسیاری حکومت شورایی می خوانند. این درست است، شورا برخلاف پارلمان منافع توده های کارگر را به صورت مستقیم نمایندگی می کند و انتخابات در شورا برخلاف پارلمان نیابتی نیست، بلکه مستقیم است. همه ی شهروندان در یک سیستم شورایی از حقوق اقتصادی و سیاسی برابر برخوردار هستند، بنابراین دیگر نابرابری اقتصادی این عامل دیکتاتوری در سیستم سرمایه داری انجا برچیده شده است و انتخابات دیگر کالایی نیست که شما با تبلیغات بتوانید ان را بخرید یا بفروشید. نمایندگان کارگران و زحمتکشان در حکومت شورایی، انسان هایی هستند که قابل اعتماد و شناخت جامعه هستند و در هر منطقه و محله و کمونی نمایندگانی که انتخاب شده و می شوند، به صورت کاملا مستقیم و دمکراتیک انتخاب می شوند و تمام کسانی که انتخاب هم نمی شوند، حق دخالت مستقیم و برابر در سیاست را دارند. این سیستم اگرچه اسمش دیکتاتوری پرولتاریاست، اما به قول لنین دمکراتیک ترین سیستم جهان است، دیکتاتوری است، چون هنوز حاکمیت یک طبقه یعنی طبقه ی کارگر بر جامعه وجود دارد. دمکراتیک است، چون برخلاف دمکراسی پوشالی بورژوازی دنبال منافع بانک ها و صنایع نیست، بلکه منافع توده ی مردم را به صورت مستقیم نمایندگی می کند. اگر با ادبیات مارکسیستی اشنایی داشته باشید و متون مارکس در مورد دیکتاتوری پرولتاریا را خوانده باشید و دولت و انقلاب اثر سترگ لنین هم مطالعه کنی، می توانی این پیش داوری ها و برداشت های بورژوایی که منشاء در ایدئولوژی بورژوایی دارند را کنار گذاشته و به مفهوم دقیق دیکتاتوری که من اینجا به صورت مختصر به ان اشاره کردم برسی. دیکتاتوری یعنی حکومت کردن، تا زمانی که حکومتی بر جامعه وجود داشته باشد، دیکتاتوری حاکم است، زمانی که مناسبات طبقاتی و نابرابری و فقر و بردگی و بیگانگی و توحش رنگ ببازد، حکومت دیگر بی معنی می شود و زوال پیدا می کند. زوال حکومت به معنی تسویه حساب کردن با حکومت نیست، بلکه از بین کارکرد خودش به مثابه ی یک ارگان بر بالای سر این یا ان طبقه است. البته این مساله را نباید اشتباه فهمید و به این نتیجه رسید که جامعه ی کمونیستی (جامعه یی که در ان مالکیت خصوصی و دولتی بر ابزار تولید الغا شده است) یک جامعه ی متشکل از هرج و مرج است، ابدا! جامعه ی کمونیستی بر یک تقسیم کار خلاق استوار است، که در ان خلاقیت انسان ها و منعطف بودن ساعت کار، کاهش ساعت کار روزانه و افزایش تفریح و ورزش و غیره، تبدیل به یک پدیده ی روتین زندگی می شود، اما مدیریت جامعه از بین نمی رود، بلکه شکوفا می شود.

حسن معارفی پور

          ضرورت افشا و حاشیه یی کردن چپ اسلامی

مقدمه

چپ اسلامی در واقع فرمتی از سوسیالیسم ارتجاعی است که مارکس نمونه ی ان را در مانیفست کمونیسم زیر نام سوسیالیسم فئودالی و ارتجاعی و المانی با تمام قدرت به نقد می کشد و در آثار مختلف دیگر از جمله خانواده ی مقدس، ایدئولوژی المانی که با همکاری انگلس و جنی مارکس نوشته شده اند، نقد خود را به این جریانات ارتجاعی رفیق تر می کند. چپ فئودالی و غیره شباهت بسیار زیادی به ایدئولوژی های فاشیستی دارد. این چپ علیرغم اینکه راهنمای چپ می زند، به شدت مرتجع است. رهایی اینده را در ارجاع به گذشته می بیند. (فاشیسم هم دقیقا در این زمینه با چپ فئودالی مشترک است). این چپ ضد انقلاب است، اما به رولته (طغیان پوچ و نیهلیستی) پایبند است. محافظه کار است، چون دگرگونی در مناسبات موجود را تنها زمانی می پذیرد که شرایط نه به جلو برود، بلکه به عقب بر گردد. در میان شخصیت های ضد انقلاب جهانی، کسانی که در فضای فارسی زبان ناشناخته مانده اند، می توان نمونه ی فراوانی از این „چپ“ های فاشیست و دیگر ضد انقلابیون یافت . در دوران مارکس این سوسیالیسم ارتجاعی به اشکال مختلف بروز کرد، اما مارکس و انگلس با درایت کامل ارتجاعی بودن این چپ را افشا و ان را حاشیه یی کردند.

نگاهی گذار به نظریات مجموعه یی از متفکران حوزه ی فلسفه ی ضد انقلاب و سوسیالیسم ارتجاعی

در میان متفکران غیر چپ و ضد انقلاب ناشناخته در ایران می توان به ادموند بورکه نویسنده ی مرتجع کتاب „بازتاب های  انقلاب در فرانسه“  اشاره کرد.

Reflexions on the Revolution in France

یکی از مرتجع ترین و ضد انقلاب ترین متفکرین که انقلاب را با تمام قدرت محکوم می کند و ان را خلاف شریعت کاتولیسیم می خواند و در مقایسه یی که با انقلاب انگلیس  انجام می دهد، انقلاب انگلیس را „عقلانی“ و انقلاب کبیر فرانسه را به خاطر تلاش این انقلاب برای نابودی دم و دستگاه ارتجاع کلیسا، تروریستی می خواند.

یکی دیگر از این مرتجعین ضد انقلاب جوزف دمیستره است. او در کتاب „مشاهداتی بر فرانسه“ موضع اولترا ارتجاعی خود را و دفاع خود از بربریت کلسیای کاتولیک اعلام می کند.

de Maistre, Joseph (2004): Betrachtungen über Frankreich

دمیستره هم به سبک ادموند برکه و در راستای همان برهان های ارتجاعی که انقلاب و تغییر خوب نیست، نظریات ارتجاعی و به شدت مذهبی خود را توجیه می کند. او با درست کردن یک دشمن از پرودون در تلاش است کلیت سوسیالیسم را انارشیسم میهن پرستانه ی پرودونی خلاصه کند و کاتولیسیسم را راه رهایی بشر بخواند و در مقابل ان سوسیالیسم و لیبرالیسم را بردگی معرفی کند.

مرتجع تر و خطرناک تر از این دو متفکر ضد انقلاب کسی نیست جز دونوسو کورتز که مقاله ی „کاتولیسیم، لیبرالیسم و سوسیالیسم“ به شکل افسارگسیخته تری به سوسیالیسم و انقلاب حمله می کند و انقلاب برای تغییر وضعیت موجود را با برده داری مقایسه می کند و ضرورت تن دادن توده ی مردم به اقتدار وحشیانه ی کلیسای کاتولیک را یک وظیفه می خواند که خدا بر دوش بندگانش گذاشته است. جالب است که این آدم که تا مغز استخوان مرتجع است، به جای آوردن برهان های عقلانی برای دفاعش از توحش کاتولیسیم به سبک خمینی به فرامین مذهبی و الهی اتکا می کند. زمانی که این مقاله را از این مرتجع خواندم حس می کردم دارم قران می خوانم.

Donoso Cortés, Juan (2007): „Essay über den Katholizismus, den Liberalismus und den Sozialismus“

این شخصیت های ضد انقلاب فوق الذکر شاید در ایران برای 99 درصد „روشنفکران“ ناشاخته مانده باشند. البته بهتر. خزعبلات این مرتجعین ارزش خواندن ندارد و اکسی که با یک نگاهی به شدت انتقادی و رادیکال به سراغ این متون که زباله یی بیش نیستند، نرود بی گمان مغزش در ارتجاع مذهبی منجمد می شود و این توجیه توحش و بربریت را „عقلانی“ خواهد خواند.

یکی دیگر از متفکرین ضد انقلاب و طرفدار حکومت مطلقه کارل شمیت است. کارل شمیت همانطور که در مقاله ی قبلی به ان پرداختم شخصیتی به شدت جنجال برانگیز است. او رگه هایی از گرایش چپ را علیرغم عضویتش در حزب نازی و دفاعیاتش از قوانین بربریستی یهودی ستیزانه و پاکسازی قومی در نظریات خود بازخوانی می کرد و با اینکه „تئولوژی کاتولیسیم“ را نوشت، اما در واقع از کاتولیسیم یک نوعی آتئیسم ساخت که به تنها اقتدار مورد نظر او به کاتولیسیسم نزدیک بود و نه ماهییت نظریاتش . در واقع می توان گفت که شمیت از لحاظ نقطه نظر تئوریک در نقدهای عمیقی که به لیبرالیسم و ریاکاری سیستم پارلمانتاریسی وارد می کند، ده ها گام از چپ های لیبرال پروفاشیست امروزی و حتی نمایندگان مکتب ارتجاعی فرانکفورت جلوتر است. اگرچه شمیت توحش و بربریت فاشیستی هیتلری را ستایش کرد، پاکسازی قومی را حقوقی می خواند و ان را جنایت نمی دانست و بخشی از سیستم فلسفی او بر پاکسازی قومی بنیاد نهاده شده بود.

شخصیت ضد انقلاب دیگری که می خواهم به خوانندگان فارسی زبان معرفی کنم ورنر سومبارت است. سومبارت تا سال 1911 مارکسیست بود و نظریات بسیار عمیق و رادیکال داشت. بعد از ان به نظریات ماکس وبر علاقه مند شد و یک کتاب هزار صفحه یی در نقد سرمایه ی مارکس نوشت و بعدها به حزب نازی پیویست.

متفکر دیگری که نظریات انسان شناسانه ی دقیقی داشت، اما بکگراوند نازی داشت، کسی جز آرنولد گهلن نیست که نقد بسیار قویی ایی بر اونیورسالیسم نوشت. او به شدت تحت تاثیر بررسی های مارکسیستی انشان شناسانه ی جوامع بود و بعدها لوکاچ با دقت نظریات او را خواند و او را ده ها بار بیشتر از مکتب فرانکفورتی های سطحی جدی گرفت. در میان چپ های لوکاچی و هگلی گهلن طرفداران زیادی پیدا کرد و همانطور که نظریات کارل شمیت از زاویه ی چپ بازخوانی شد، نظریات او توسط مارکسیست ها بازخوانی و بازسازی شد. کتاب آرنولد گهلن „اخلاق و دوربینی اخلاقی، یک بررسی پلورالیستی اخلاقیات“، تا به امروز یکی از قوی ترین متون در حوزه ی انسان شناسی فلسفه است. خود او اما یک نازی بود و برده داری نازیسم هیتلری را به با تئوری پلورالیسم اخلاقی توجیه می کرد.

شخصیت های فراوان دیگری را می توان در اینجا ذکر کرد که جزو متفکرین ضد انقلاب و ارتجاع هستند، اما بخشا تحت عنوان چپ شناخته می شوند. یکی از این شخصیت های محافظه کار و ضد انقلاب کسی جز هانا ارنت نیست، که توسط چپ های پلورالیست کودن به عنوان چپ معرفی می شود. هانا آرنت شخصیتی محافظه کار و حتی مرتجع بود، که انقلاب سوسیالیستی را امتداد „توتالیتاریسم“ استالینی می خواند و با اینکه تا دو سال قبل از انتشار کتابش، زمانی که به عنوان یک متفکر „انتی فاشیست“ (بخوانید صهیونیست) برو بیایی داشت، استالین را زیر نام سیاستمدار زبده و ملی می ستود، بعدها در کتاب توتالیتاریسم به تاختن به رژیم استالینی به شدت به کمونیسم و انقلاب می تازد و انقلاب سوسیالیستی را محکوم به تبدیل شدن به رژیم استالینی می کند. او توسط اوباش ترین اوباشان وابسته به سازمان های ارتجاعی و تروریستی همچون سازمان سیا (در این مورد توسط دانیل بل، جامعه شناس امریکایی ناشناخته در ایران) به عنوان مرکز ثقل ایدئولوژی و ارزش های بورژوایی معرفی شد و چپ های صهیونیست غربی از او یک کاریزما ساختتند که „قالب“ „مشخص“ ی به خود نمی گیرد. مکتب فرانکفورتی ها این شارلاتان های ضد انقلاب و مرتجع که از مارکسیسم یک نظریه ی پست مدرن فرهنگی ساختند و صهیونیسم را رهایی „قوم“ „یهود“ می دانستند، همیشه چاکرمنش آرنت بودند.

شخصیت دیگری که می خواهم معرفی کنم، جان کلاوده میشیا است.

Michéa, Jean-Claude (2014): Das Reich des kleineren Übels. Über die liberale Gesellschaft. Berlin (L’Empire du moindre mal: Essai sur la civilisation libérale; Paris 2007)

میشاء یک فرانسوی چپ است که راهنمای آنارشیستی می زند، اما به جنبش های راست جدید، که در تلاش برای بازسازی فاشیسم در فرمت امروزی هستند، نزدیک است. او مثل کارل شمیت دو رویی بورژوازی لیبرال را نشان می دهد و نقد های اخلاقی و نرماتیک زیادی به لیبرالیسم و پارلمانتاریسم دارد، عاشق آنارشیسم است ولی در نهایت به جنبش نئوفاشیستی موسوم به راست جدید می پیوندد و در نظریات خود با دفاع از کمونال پاتریوتیسم (میهن پرستی کمونی) و منطقه یی می پردازد.

جالب اینجاست که تمام این شخصیت های ضد انقلاب که بخشا رگه های نازی دارند و بخشا راهنمای چپ هم می زدند، در شخصیت یک نئوفاشیست بنیان گذار جنبش راست نوین (راست جدید) به اسم ارمین مولیر، جمع می شوند. مولیر به دنبال یک حکومت مقتدر فاشیستی است که نژاد را محور سیاست خود نمی داند. او فاشیسم را بازسازی کرده و ان را با فرمت جدید در جامعه ی امروز تطبیق داده است. مولیر می گوید که جریانی که او نمایندگی می کند ربطی به نازیسیم هیتلری ندارد، اما نازی ها می توانند در راس سازمان و جریان فکری ایی باشند که او به ان تعلق دارد. مولیر معتقد است از انجایی که آلمان بعد از جنگ موسوم به جهانی دوم و بعد از سقوط نازی به دست ارتش سرخ توسط امریکا „اشغال“ شده است، پس ناسیونالیسم المانی برای رهایی پدیده یی بر حق است. فاشیسم او بر محور ناسیونالیسم و ملی گرایی در دولت های امپریالیستی بنا نهاده شده است.

Mohler, Armin (2010): Gegen die Liberalen. Schnellroda, Antaios.

شخصیت دیگری و یکی از محافظه کاران افراطی که اینجا معرفی می کنم، کسی نیست جز میشائیل اوکیشوت. او شخصیتی است که کتاب „عقلانیت گرایی در سیاست“ را نوشت و با تمام قدرت علیه سوسیالیسم تبلیغ کرد. ایدئولوژی مورد نظر او که خود ان را کنسرواتیو و عقلانی می خواند، تنها توسط یک دولت مقتدر در جامعه می تواند به پیش برود و هر گونه تغییری در راستای سوسیالیسم از نظر او می تواند به این عقلانیت خسارت وارد کند.

Oakeshott, Michael (1991): Rationalism in Politics and other Essays. New and Expanded Edition. Indianapolis: Liberty Fund (deutsch: Rationalismus in der Politik, Berlin, Neuwied 1966). 164 Oak 1

شخصیت دیگری که از تاثیرگذاران اصلی جنبش دانشجویی دهه ی شصت المان بود که بعدها فاشیست شد، کسی جز رولف پیتر زیفله نیست. یک مورخ بسیار برجسته ی چپ سابق و مرتد شده که در سال 2013 به حزب فاشیستی الترناتیو برای المان پیوست و در سال 2016 به زندگی خود خاتمه داد. زیفله تاریخ دانی زبده است که تغییر و تحولات تاریخ معاصر اروپا و به ویژه المان را با دقت تمام ثبت می کند. نظریات او در مورد مهاجرت که در کتابی به اسم پایان  (سقوط آلمان)

 منتشر شدند به خوبی گرایش اولترا فاشیستی این متفکر و مورخ مرتجع راFinis Germania

به نمایش می کشند. این کتاب زمانی که برای اولین بار در مجله ی دست راستی شپیگل انلاین منتشر شد، چهارم کتاب پرخواننده ی آلمان شد و به خاطر انتقادات فراوانی که از طرف جامعه ی مدنی به شپیگل شد، کتاب را از صفحه ی اینترنتی شپیگل بعد از میلیون ها کلیک روی ان برداشتند. او یک مرتجع تمام عیار و یک نژادپرست بود که شروع مهاجرت با جهانی شدن سرمایه را به معنی سقوط آلمان و پایان نژاد المانی خواند.

Sieferle, Rolf Peter (2017): Epochenwechsel. Die Deutschen an der Schwelle zum 21. Jahrhundert. Berlin, Landtverlag.

آخرین شخصیتی که می خواهم به علاقمندان به مباحث فلسفه ی ضد انقلاب معرفی کنم، کسی نیست جز یک چپ برگشتی، نماینده ی پارلمان اروپای حزب چپ المان، ناشر اصلی انتشارات کمپاکت و مجله ی کمپاکت یعنی یورگن الزیزر. یورگن الزیزر را من شخصی در یک جلسه دیده و نظریات به شدت ارتجاعی و فئودالی این سوسیالیست برگشتی را نقد کرده ام. یورگن الزیزر در حال حاضر از سخنگویان اصلی جریان نئوفاشیستی پگیدا و از اعضای اکتیو حزب آلترناتیو برای آلمان است. او در المان به عنوان نظریه پرداز نظریه ی توطئه شناخته می شود. فاشیستی است که از چپ پشیمان است و به سان دیگر محافظه کاران و مرتجعین فاشیست همچون ارمین مولیر معقتد است که المان هنوز ازاد نشده است و در اشغال امریکاست. نظریات او اگرچه همچنان ریشه های زبانی ادبیات چپ را با خود دارد، اما امیخته یی با فاشیسم نوین و تعالیم ارتجاعی مسیحیت است. او خواهان ارتباط دوستانه ی المان با پوتین است و خود را ضد امپریالیست (انتی امریکا) می داند. این فاشیست جنایتکار جرات ندارد در هیچ محفل چپ در المان حضور پیدا کند، فورا شلوارش را در اورده و به گردنش می اندازند.

چپ „انتی امپریالیست“ ایرانی، چپ لیبرال سر و ته یک کرباس

چپ انتی امپریالیست ایرانی که با تئوری ارتجاعی مبارزه با „امپریالیسم“ امریکا، در دامن جمهوری اسلامی غلتیده است، امروز دیگر از لحاظ موضع تفاوتی با بیت رهبری و سپاه پاسداران ندارد. این جریان که خود شامل محافل و جریانات متعدد، از زباله های باقیمانده از حزب توده و اکثریت گرفته تا محفل توفان و محافلی که درو محفل بهمن شفیق و مجله ی هفته گرد امده اند، تنها و تنها با فاشیست ها، محافظه کاران ضد انقلاب و مرتجعینی که من در بالا اورده ام قابل مقایسه هستند. این جریانات به ظاهر به خاطر مبارزه با امپریالیسم امریکا، امپریالیسم و فاشیسم جمهوری اسلامی را در راستای سوسیالیسم می دانند و از سپاه پاسداران و بیت رهبری دفاع می کنند. یکی از سخنگویان اصلی مجله ی هفته مهدی گرایلو، زندانی تواب و چپ برگشتی از زبان خود و همکارانش در سایت مجله ی هفته اعلام کرد که سپاه پاسداران تنها نیرویی است که فعلا توانسته است در خاورمیانه جلو قدرقدرتی امریکا را بگیرد، به همین خاطر باید از سپاه پاسدارن دفاع کرد. باخبر شده ام که مهدی گرایلو این رفیق سابق و پاسدار امروزی در شهر مریوان، پایگاه سابق کمونیست های پراتیک محافلی از جوانان سابق اصولگرا و اصلاح طلب را دور خود جمع کرده و با چراغ سبز حاکمیت مشغول تبلیغات برای سپاه پاسداران و رژیم اسلامی به اسم دفاع از سوسیالیسم است و عده یی کودن بی مغز و محافظه کار خودفروش (جاش سابق و امروزی) دور این مردک خائن به جنبش کمونیستی ایران جمع شده اند.

مهدی گرایلو این کمونیست برگشته که در زندان با دو سیلی به قول خود از „بلشویک به منشویک“ می پیوندد، مشخص نیست که در حال حاضر توسط سپاه پاسداران مامور شده باشد یا نه تا سیاست مشخصی را در ایران به پیش ببرد، اما او چه توسط رژیم ساپورت شود، چه نشود، چه همکاری مستقیم با قاسم سلیمانی داشته باشد و چه نداشته باشد، خطی را نمایندگی می کند که قاسم سلیمانی در عمل پیاده می کند. این شخصیت منفور و چپ برگشتی مرتجع نئوفاشیست اسلامی را که از سوسیالیسم و اسلامی حوثی و سپاه قدس دفاع می کند، افسار تئوریک زد و فعالیت و رفت و امد او به شهرهای کردستان را با تظاهرات متوفف کرد. کسانی که در مریوان با این سپاهی سپاهی تر از قاسم سلیمانی رابطه دارند، باید رسوا و بایکوت و منزوی کرد.

بهمن شفیق همکار این شارلاتان، از او شارلاتان تر است و با اینکه در خارج کشور به سر می برد و تاریخچه ی ننگینی سر اوردن یک اطلاعاتی به المان (خواهر زنش) دارد، هم از لحاظ موضعی همان خط ارتجاعی سوسیالیسم اسلامی که از نظر من با فاشیسم و جنبش های راست جدید قابل مقایسه هستند، نمایندگی می کند.

حزب چپ ایران و توده و اکثریت و یکی دو نفر از محفل توفان معرف خدمت همگی هست. این ها پدران و مادران جریان شفیق و مجله ی هفته هستند. این محافل پرو امپریالیست (امپریالیسم رژیم جمهوری اسلامی) و پرو فاشیست (فاشیسم اسلامی) همچنان همچون طاعونی خود را به جنبش چپ اویزان می کنند. این محافل را باید در همه جا منزوی کرد. فعالین این ادم فروشان سپاهی و ادمکش را از تظاهرات ها در اروپا بیرون کرد. آبروی انان را جلو چپ های اروپایی برد و اگر کسی نااگاهانه از این خط دفاع می کند، را تفهیم کرد و او را نجات داد.

حسن معارفی پور

67640115_441082476735389_4842470008699224064_n

Antinomien der reinen Vernunft Kants primitiver Versuch zur Überwindung der primitiven transzendentalen Dialektik

1.      Einleitung

In dieser Arbeit versuche ich zuerst, einen kurzen Überblick über die kantische Theorie zu geben und dabei seine grundlegende Theorie sowie den Hintergrund seiner Analyse in „Kritik der reinen Vernunft“ und anderen Schriften kurz zusammenzufassen. In den Kapiteln 3 und 4 greife ich seine transzendentale Dialektik und deren Unterschied zur hegelschen und marxschen Dialektik auf (Kapitel 3) und rekonstruiere die Antinomien nach Kant (Kapitel 4). Abschließend werde ich die Arbeit zusammenfassen und Kant aus einer historisch-materialistischen Perspektive kritisieren. Kant gehört zu einem der meistgelesenen Philosophen, dessen Lehre und Philosophie als eine kosmopolitische Weltanschauung in verschiedenen Bereichen (im monarchischen und bürgerlichen Staatsapparat, in der Moralphilosophie innerhalb der bürgerlichen Ordnung, der Justiz, den Schulen, Universitäten,  in den NGOs und anderen Organisationen, in der Ästhetik, der Geografie, Physik und teilweise der Mathematik) rezipiert, unterrichtet und angewandt wird. Wegen seiner Analyse in Bezug auf die kopernikanische Wende (Revolution) wird Kant häufiger als andere Denker seiner Zeit verwendet, obwohl Kant im Gegensatz zu Vertretern der kopernikanischen Wende wieder den Menschen als Subjekt in den Mittelpunkt seiner Philosophie stellte. Die kantische Analyse der Metaphysik lehnt die klassische Metaphysik ab und versucht, die Metaphysik durch ihre Erneuerung wieder lebendig zu machen. In der Vorrede von „Die Kritik der reinen Vernunft“ bezeichnet er die Metaphysik als die einzige Wissenschaft und den Kampfplatz, der über die Grenzen der Erfahrungen hinausgeht und die Widersprüche und die Dunkelheit anerkennt, die nicht durch die Erfahrung zu begreifen sind. (Kant 1970, A VII, VIII, IX, 11) Er war der Meinung, dass die Metaphysik durch die Dogmatiker ihren Ruf verloren hatte, obwohl sie zu anderer Zeit die Königin aller Wissenschaften genannt wurde. (Kant 1970, Ebd, AX 11-12)

Kant versucht die Vernunft vom Verstand zu unterscheiden und sie über den Verstand zu stellen. Vernunft versteht Kant als ein abstrahiertes Bild von den Zusammenhängen und Widersprüchen der Dinge sowie einer logischen Harmonie in den Dingen, die man nicht durch die Erfahrung und Empirie bilden könne. So braucht man nach Kant die transzendentale Dialektik und die Metaphysik, damit die Vernunft überhaupt funktionieren kann. Die kantische Analyse und Theorie basieren auf der transzendentalen Philosophie. Um die transzendentale Philosophie zu verstehen, muss man die Geschichte dieser Philosophie vor Kant in der Antike und in der mittelalterlichen Philosophie untersuchen. Da die Kapazität dieser Arbeit begrenzt ist, kann ich die Entwicklung der transzendentale Philosophie nur kurz aufgreifen, ihren Unterscheid zur kantischen transzendentalen Philosophie aufzeigen und im Laufe der Arbeit die Idee der Transzendenz nach Kant klären. Es ist wichtig zu erwähnen, dass das Transzendenzproblem als Problem des Ungenügens an Wirklichkeit formuliert wird. (Handbuch philosophischer Grundbegriffe 1973, S. 1541)  Hegel kritisiert die kantische transzendentale Weltanschauung und findet seine Theorie zu abstrakt und losgelöst von der Wirklichkeit. Indem Kant von dem Zurückgehen des Individuums auf ein unsichtbares Ichs spricht, wovon er sich die absolute Freiheit und das Sich Erkennen des Menschen erhofft, spricht er nicht mehr von der Wirklichkeit, sondern von einer abstrahierten Vorstellung von der Freiheit des Individuums, die nie in der Wirklichkeit vorstellbar ist. (Hegel 1975a, 228 ff) Die marxsche Philosophie greift im Gegensatz zu der kantschen und hegelschen die gesellschaftliche Wirklichkeit auf, indem Marx die Entwicklung der Gesellschaft historisch-materialistisch betrachtet; eine Entwicklung, die durch den dauerhaften Antagonismus und  Zusammenstoß der Klassen zustande kommt. Anstatt sich mit Fragen der Endlichkeit oder Unendlichkeit der Welt zu befassen, versucht er, die Philosophie als Kampfplatz in der revolutionären Praxis des Menschen für die Überwindung der Herrschaft der Unterdrücker über die Unterdrückten zu nutzen. Aus diesem Grund wird seine Philosophie auch „Philosophie der Praxis“ genannt.

2.      Ein kurzer Überblick über die kantische Theorie

Kant veröffentlichte sein Werk und seine Auseinandersetzung mit der Entstehung der Welt, des Sonnensystems und der Endlichkeit oder Unendlichkeit der Welt ziemlich genau 50 Jahre vor Hegels „Phänomenologie des Geistes“(1807) und 100 Jahre vor Darwins Buch „Die Entstehung der Arten“(1859). (Haug 2008) Er wirkte lange vor Feuerbachs Auseinandersetzung mit der Religion in „Das Wesen des Christentums“ (1841) und großen Entwicklungen in der Physik, Chemie etc., die auch wesentliche Erkenntnisse über die Entstehung der Welt mit sich brachten. Kant beschäftigt sich in einer Zeit mit hoch komplexen philosophischen, physikalischen und mathematischen Themen, in der die Erkenntnisse der Menschheit über die Welt im Vergleich zu heute sehr gering waren. (Kant 1995) Kants setzte sich einerseits mit den Dingen an sich und unseren Erfahrungen und Erkenntnissen mit diesen auseinander, andererseits mit der Erscheinung der Dinge auf transzendentaler Ebene. In diesem Zusammenhang versucht Kant in den Antinomien der reinen Vernunft, den Empirismus und Rationalismus des 17. Und 18. Jahrhundert zu kritisieren. (Ludwig 2017, S. 16) Die neuen Erkenntnisse der heutigen Zeit sind im Vergleich zu Kants Lebzeiten mit großen Entwicklungen in der Astronomie verbunden, die es mittlerweile, am 10.04.2019, bewerkstelligen konnte, das erstes Bild eines Schwarzen Loches aufzunehmen. Vor 100 Jahren entwickelte Albert Einstein seine Relativitätstheorie, die heute von Astronomen und Physikern genutzt wird. (Seidler 2019) Die Entwicklung der Physik und der Astronomie in der Gegenwart mit Hilfe von Forschungen von Stephen Hawking, der sich auf die Relativitätstheorie und die Rolle der Schwerkraft bezieht, haben viele Fragen beantwortet, mit denen Kant sich beschäftigte. Hawking ging davon aus, dass „Der Wegfall von Ereignishorizonten bedeutet, dass es keine Schwarzen Löcher gibt – im Sinn von Systemen, aus denen Licht nicht ins Unendliche entkommen kann“. (Spektrum Kompakt 2016, S. 50)  Obwohl die Erkenntnisse von Raum und Zeit, über die Astronomie und die Komplexität des Universums in der Zeit von Kant sehr gering waren, beschäftigte Kant sich auf sehr komplexe philosophische Art und Weise mit diesen Erkenntnissen und versuchte durch seine Auseinandersetzungen in der „Kritik der reinen Vernunft“, eine philosophische Antwort auf diese Auseinandersetzung zu geben. (Kant 1995) In der Vorrede der „Kritik der reinen Vernunft“ schreibt Kant: „ich versuche aber hierrunter nicht eine Kritik der Bücher und Systeme, sondern des Vernunftvermögens überhaupt, in Ansehung aller Erkenntnisse, zu denen sie, unabhängig von aller Erfahrung, streben mag, mithin die Entscheidung der Möglichkeit oder Unmöglichkeit einer Metaphysik überhaupt die Bestimmung so wohl der Quellen, als des Umfangs und der Grenzen derselben, alles aber aus Prinzipien.“ (Kant 1995, A XII)

Bevor ich mich mit der kantischen Kritik des Empirismus und Rationalismus des 17. und 18. Jahrhundert beschäftige, muss ich verstehen, was Kant unter Vernunft verstand. Kant definiert selbst: „Die menschliche Vernunft hat das besondere Schicksal in einer Gattung ihrer Erkenntnisse: daß sie durch Fragen belästigt wird, die sie nicht abweisen kann, denn sie sind ihr durch die Natur der Vernunft selbst aufgegeben, die sie aber auch nicht beantworten kann, denn sie übersteigen alles Vermögen der menschlichen Vernunft.“ (Kant 1995, A VII, 11) Kant ist der Meinung, dass die Vernunft des Menschen mit der Erfahrung und den nie aufhörenden, immer neuen Fragen in enger Verbindung steht, aber über sie hinausgeht. Insofern sei  die gesamte Menschenvernunft mit der Erfahrung und Infragestellung der Erfahrung verbunden, weshalb sie widersprüchlich sei. Er ist der Meinung, dass der Kampfplatz dieser endlosen Streitigkeiten Metaphysik heißt. (Kant 1995, A VII, IX, 11)

Kants rationalistische Metaphysik ist in seiner Zeit eine radikale, zerstörerische, transzendental-philosophische Erneuerung und eine scharfe Kritik an verschiedenen philosophischen Richtungen seiner Zeit. Newtons mechanisch-physikalische Theorie bilden die Grundlage seines entfalteten kosmologischen Weltbild. (Haug 2008, S. 88)

Die kantische Philosophie bildet eine Grundlage für den deutschen Idealismus, der später von Hegel restauriert wurde. Kant ist für die kopernikanische Wende in der Philosophie berühmt. Er stellte das Subjekt (den Menschen) in den Mittelpunkt seiner Philosophie. Die kopernikanische Wende in den Naturwissenschaften lehnte alle Erkenntnisse der vorherigen und damaligen Wissenschaftler von der Antike bis zum Mittelalter ab, die der Meinung waren, dass die Erde im Zentrum der Universums stehe. Mit den Werken von Kepler (1571-1630), Kopernikus (1473-1543), Galileo (1564-1642), Newton (1643-1727) etc. wurden die Theorien und Hypothesen anderer Denker ihrer Zeit und der Antike widerlegt und die Idee von der Sonne im Zentrum des Universums zur neuen Theorie gegen die Lehre der Religion gemacht. Daraus entstand eine große Revolution, die sogenannte kopernikanische Revolution. Was Kopernikus und seine Mitstreiter mit den Naturwissenschaften vollzogen, wandte Kant auf die Philosophie an: Hier vertrieb die Sonne die Erde aus dem Zentrum des Universums, dort der Mensch Gott aus dem Zentrum des menschlichen Lebens.

Kant leitete eine neue Zeit in der deutschen und modernen Philosophie ein. Er ist einer der einflussreichsten Philosophen bis heute. Seine theoretischen und rechtlichen Überlegungen spielen weiterhin in vielen Bereichen wie der Justiz, dem Staatsapparat, in der Moralphilosophie, in den Universitäten etc. eine große Rolle und werden auch häufig in Zusammenhang mit dem Asylrecht und der Immigration zitiert und verwendet. Kant wurde auch häufig sowohl von den Rechten als auch von den Linken kritisiert und widerlegt. Viele von Kants Kritikern sind ihm gegenüber ungerecht und versuchen, aus Kant einen Philosophen zu machen, der die Welt nur metaphysisch betrachtete. Andere Kritiker, die Kant aus linker Perspektiv kritisieren, widerlegen diese Vorwurfe an Kant. Auch im Kontext der russischen Revolution wurde diese Diskussion geführt: Die Machisten (Anhänger von Ernst Mach 1838-1916) waren die rechten Kritiker von Kant und die Sozialisten die linken Kritiker. (Lenin 1962, 191)

Hegel bezeichnet die Entwicklung der Philosophie mit dem Bild der Knospen, die sich aus der Negation der Knospen heraus zu Blütenblättern entwickeln können. Ich möchte dieses Bild auf die kantische Philosophie übertragen, die die Rolle der Knospen in der Geschichte der Philosophie spielt, aus deren Negation Hegels spekulative Dialektik und Marx‘ historisch-materialistische Dialektik entsteht. Hegel schreibt: „Dies bessere Los betrifft jedoch nur das äußere Schicksal; denn ihre Gestalt und Inhalt ist derselbe geblieben, als er sich durch eine lange Tradition fortgeerbt, jedoch in dieser Überlieferung immer mehr verdünnt und abgemagert hatte; der neue Geist, welcher der Wissenschaft nicht weniger als der Wirklichkeit aufgegangen ist, hat sich in ihr noch nicht verspüren lassen. Es ist aber ein für allemal vergebens, wenn die substantielle Form des Geistes sich umgestaltet hat, die Formen früherer Bildung erhalten zu wollen; sie sind welke Blätter, welche von den neuen Knospen, die an Ihren Wurzeln schon erzeugt sind, abgestoßen werden.“ (Hegel 1975b, S. 4–5) „Die Knospe verschwindet in dem Hervorbrechen der Blüte und man könnte sagen, daß jene von dieser widerlegt wird; ebenso wird durch die Frucht die Blüte für ein falsches Dasein der Pflanze erklärt […].“ (Hegel 2017, S. 12)

Hegel kritisiert einerseits Kants Auseinandersetzung und hält seine Philosophie für unwissenschaftlich. Andererseits, wie in den Zitaten von Hegel gezeigt, spielt die Philosophie vor Hegel die Rolle einer Knospe, die durch die Blüte negiert wird, welche diese Philosophie zur Wissenschaft machen. Die Kants Arbeiten, insbesondere die „Kritik der reinen Vernunft“, bilden eine ursprüngliche Art der Dialektik, die Kant transzendentale Dialektik nennt. Die Dialektik als Begriff und Herangehensweise wurde nicht erst von Kant verwendet, sondern bereits in der Antike, in der arabischen Philosophie etc. auf eine andere Art. (Kahl und Ibn-Sahl 1994, 189ff) Aufgrund der geringen Kapazität dieser Arbeit, kann die Erforschung der ursprünglichen Dialektik nicht vertieft werden. Um aber die kantische Dialektik zu verstehen, muss man die ursprüngliche Dialektik in der Antike und die arabische Philosophie untersuchen, die eine Grundlage der transzendentalen Dialektik bilden. Im Folgenden wird Kants dialektische Methode bearbeitet, die in der „Kritik der reinen Vernunft“ neben seinen analytischen Darstellungen verwendet wurde, und die Unterschiede seiner Dialektik zur hegelschen und marxschen Dialektik herausgearbeitet, die über die Grenzen der transzendentalen Dialektik von Kant hinausgehen und sich in der spekulativen Dialektik bei Hegel sowie der materialistischen Dialektik bei Marx darstellen.

Kants kosmopolitische Weltanschauung verhinderte jede direkte Überwindung der Unterdrückung durch die Monarchie. Kant wurde häufig auf eine oberflächliche Art dafür kritisiert, dass er seine Heimatstadt nie verlassen habe. Meine Kritik an Kant wird sich nicht auf diese Ebene berufen, sondern ist eine scharfe Kritik an seinen Umgang mit der Monarchie als eine unfassbar menschenverachtende Form der Staatlichkeit. In seinen häufigen Briefen an Monarchen ordnete sich Kant als Wissenschaftler unter und wollte aufgrund seiner konservativen Einstellung keine klare Position gegen die Barbarei der Monarchie beziehen. Im Gegenteil legitimiert er die Monarchie, will ihre Macht allerdings einer bürgerlichen, republikanischen Verfassung unterordnen. Kant spricht in „Religion innerhalb der Grenzen der bloßen Vernunft“ von der „Revolution der Denkungsart“, vertritt eine kontrarevolutionäre Position über die Monarchie und verachtet gleichzeitig die französische Revolution. Kant unterscheidet die Tugendpflicht von der Freiheit des Handelns, aber er hält Pflicht und bürgerliche Gesetze für sinnvoll, die auf die Menschen Zwang ausüben und ihre Freiheit beschränken. Für Kant spielen der kategorische Imperativ und die Vernunft eine zentrale Rolle, die nur in einem republikanischen Staat durchgesetzt werden können. (Kant 1984, 15ff) Seine reformistische Analyse drückt Kant in „Die Religion innerhalb der Grenzen der Vernunft“ aus und geht davon aus, dass der Mensch von Natur aus böse sei, weswegen er eine Revolution der Denkungsart brauche. (Kant 2017, 57ff) Kant schreibt: „Wenn der Mensch aber im Grunde seiner Maximen verderbt ist, wie ist es möglich, daß er durch eigene Kräfte zu Stande bringe, und von selbst ein guter Mensch werde? Und doch gebietet die Pflicht es zu sein, sie gebietet uns aber nichts, als was uns tunlich ist. Diese ist nicht anders zu vereinigen, als daß die Revolution für die Denkungsart, die allmähliche Reform aber für die Sinnesart (welche jener Hindernisse entgegenstellt), notwendig, und daher auch dem Menschen möglich sein muß.“ (Kant 2017, 62 B55) Gegen solch konservative Darstellung, wie auch Feuerbach sie wiederholt, schreibt Marx in der dritten These über Feuerbach: „Die materialistische Lehre von der Veränderung der Umstände und der Erziehung vergißt, daß die Umstände von den Menschen verändert und der Erzieher selbst erzogen werden muß. Sie muß daher die Gesellschaft in zwei Teile – von denen der eine über ihr erhaben ist – sondieren. Das Zusammenfallen des Ändern[s] der Umstände und der menschlichen Tätigkeit oder Selbstveränderung kann nur als revolutionäre Praxis gefaßt und rationell verstanden werden.“ (Marx 1969, 5ff) Friedrich Engels ist der Meinung, dass die deutsche Philosophie – im Gegensatz zur Philosophie der Franzosen, die sie im Kampf gegen das System eingesetzt haben – durch Professoren zur Lehre des Staates und anerkannter Lehrbücher gemacht werde, die an den Universitäten von diesen Professoren weitergegeben wurden, was mit Kant beginnt und mit Hegel auf andere Weise weitergeht. (Engels 1975, 265ff) Engels Kritik betrifft nicht nur die kantische Philosophie als Lehre der Despotie des deutschen Staates und als eine neue Religion, die den Absolutismus der Religion und der Kirche durch die Vernunft und Moralkritk aufgriff und versuchte, diese Philosophie zur neuen Religion des deutschen Staates zu machen, sondern sie richtet sich auch gegen den gesamten deutschen Idealismus, insbesondere gegen Hegel und Feuerbach. (Engels 1975)

Zum Unterschied zwischen französischer und deutscher Philosophie schreibt Engels: „Wie in Frankreich im achtzehnten, so leitete auch in Deutschland im neunzehnten Jahrhundert die philosophische Revolution den politischen Zusammenbruch ein. Aber wie verschieden sahn die beiden aus! Die Franzosen in offnem Kampf mit der ganzen offiziellen Wissenschaft, mit der Kirche, oft auch mit dem Staat; ihre Schriften jenseits der Grenze, in Holland oder England gedruckt, und sie selbst oft genug drauf und dran, in die Bastille zu wandern. Dagegen die Deutschen – Professoren, vom Staat eingesetzte Lehrer der Jugend, ihre Schriften anerkannte Lehrbücher, und das abschließende System der ganzen Entwicklung, das Hegelsche, sogar gewissermaßen zum Rang einer königlich preußischen Staatsphilosophie erhoben! Und hinter diesen Professoren, hinter ihren pedantisch-dunklen Worten, in ihren schwerfälligen, langweiligen Perioden sollte sich die Revolution verstecken? Waren denn nicht grade die Leute, die damals für die Vertreter der Revolution galten, die Liberalen, die heftigsten Gegner dieser die Köpfe verwirrenden Philosophie? Was aber weder die Regierungen noch die Liberalen sahen, das sah bereits 1833 wenigstens ein Mann, und der hieß allerdings Heinrich Heine.“ (Engels 1975, S. 265)

Dass Kants Philosophie kein echtes emanzipatorisches oder revolutionäres Potenzial beinhaltet, zeigt sich allein darin, dass sie von der Monarchie bis zum bürgerlichen Staat sowie in den Institutionen der bürgerlichen Bildung eine tragende Rolle spielt. Diese Vertreter der Ungerechtigkeit nutzen Kants Rechtsbegriff zur Legitimation ihrer Herrschaft. Eine solche Rezeption und Inanspruchnahme ist nur möglich, da die kantische Philosophie selbst dafür die Grundlage legt.

Freiheitstheorie

Für Kant steht die Erscheinung der Dinge über den Dingen an sich. Nach Kant kann der Mensch nicht über seine Erfahrung die Dinge erkennen, sondern durch die Vernunft und den Verstand, die über der Erfahrung stehen. Kant argumentiert in der „Kritik der reinen Vernunft“ nicht nur gegen die ehemalige Metaphysik, sondern auch gegen Empiristen wie David Hume (1711-1776). Er versucht, die transzendentale Philosophie und Metaphysik als die vernünftigste Erklärung darzustellen, die jemals existiert hat. (Kant 1995, B 490ff, 440) Die Auseinandersetzung von Kant mit der Dialektik bezieht sich auf eine extrem abstrahierte Auseinandersetzung mit den Dingen, die Dinge an sich abstrahieren und ihre Erscheinung beim Subjekt, die auf einer vernünftigen Weise im Kopf von Subjekt sich befinden als zentral darstellen und damit gegen die kopernikanische Wende argumentiert er, warum die Harmonie nur beim Subjekt und nicht in der Objekt steckt. In einem anderem Buch „Kritik des Urteilskraft“ „Transzendentale Ästhetik“ führt Kant seine Argumentation über die Harmonie und die Symmetrie beim Subjekt weiter und entwickelt seine ästhetische Theorie, die wiederum wieder den Subjekt in den Mittelpunkt stecken. (Kant 1970)

Download  Kritik an Dialektik von Kant

در دفاع از کارل شمیت، علیه جریانات موسوم به اپوزیسیون چپ و راست ایرانی

حسن معارفی پور

مارکس می گوید منتقدین هگل از او یک لاشه ی سگ درست کرده اند، ما در مقابل این منتقدین لازم است از این لاشه ی سگ دفاع کنیم. نیروهای موسوم به اپوزیسیون ایرانی به ویژه چپ های لیبرالی که از جناح های مختلف امپریالیسم و فاشیسم به دلایل مختلف دفاع می کنند، از مارکس یک لاشه ی مردار ساخته اند، ما برای زدن انان و دفاع از مارکس به خود مارکس رجوع نمی کنیم، بلکه به یکی از شخصیت های اصلی نازی یعنی کارل شمیت Carl Schmitt مراجعه کرده و با نقدهای او به پارلمانتاریسم و لیبرالیسم این چپ های پرو رژیم (توده و اکثریت، حزب چپ طوفان، مجله ی هفته و غیره) یا چپ های لیبرال طرفدار امپریالیسم فاشیستی آمریکا و غرب (حزب کمونیست کارگری ایران و شاخه های مختلف لیبرالیسم چپ)، همچنین به نقد نیروهای مرتجع موسوم به اپوزیسیون ناسیونالیسم کورد می رویم. نشست چهار حزب ناسیونالیست کورد و تلاش کومه له برای همکاری با دشمن مستقیم مردم ایران و کردستان یعنی جمهوری اسلامی ایران را با تئوری „دوست- دشمن“ کارل شمیت به رادیکال ترین شکل ممکن به نقد می کشیم.

کوتاه در مورد کارل شمیت

کارل شمیت (1888-1985)شخصیت بسیار بحث برانگیزی در تاریخ فلسفه و حقوق در قرن گذشته است. کارل شمیت از کودکی به خاطر پیش زمینه های کاتولیسیستی اش به شدت ضدیهود بود و همین مساله و مساله ی کاریکاتوری بودن جمهوری وایمار که از نوعی سلطنت مطلقه و دمکراسی پارلمانتاریستی تشکیل شده بودند، باعث شدند که او به فاشیسم آلمانی و حزب نازی گرایش پیدا کند و جذب فاشیسم آلمانی شود. شمیت در سال 1933 به عضویت حزب نازی آلمان درامد و تا سقوط فاشیسم به دست ارتش سرخ و همکاری امریکا، عضو این حزب بود. او در سال 1934 به خاطر نظریه ی „اقتدار گذشته“ اش به کودتاچیان روهم ربط داده شد و به زندان محکوم شد. در زندان به اسم مستعار Schlaues Karlchen (کارل کوچک و زرنگ) به نوشتن ادامه داد و اثار متعدد اما کوتاهی نوشت. نوشته های شمیت علیرغم کوتاه و بخشا پراکندگی موضوعات آن بودن ان به شدت عمیق اند و همه ی مسائل سیاسی و فلسفی را از یک زاویه ی حقوقی بررسی می کنند. شمیت قانون فاشیستی موسوم به قانون نورنبرگ که به شدت یهودی ستیزانه بود، را ارج نهاد و از ان تحت نام „قانون آزادی“ یاد کرد. بعد از سقوط فاشیسم توسط آمریکایی ها دستگیر و برای بار دوم زندانی شد. کارل شمیت به خاطر همکاری با فاشیسم سال ها در زندان به سر برد. او علیرغم پراکنده گویی و بخشا تکرار مکررات یک نوع خوانش تئوریک و عمیق را در کتاب هایش می توان پیدا کرد. اما کارل شمیت تنها کارل شمیت فاشیست نیست، بلکه شخصیتی به شدت دو پهلو و ضد و نقیض است که از رادیکالترین نقدها به لیبرالیسم و امپریالیسم و دمکراسی پارلمانی گرفته تا دفاع از دمکراسی مستقیم در کنار دفاع او از اقتدار فاشیستی ازش منتشر شدند. شمیت معتقد بود که لیبرالیسم به معنی نابودی دمکراسی و دیکتاتوری اقلیتی ممتاز بر اکثریتی خاموش است. کارل شمیت یک شخصیت به شدت اقتدارگرا بود که با تئوریزه کردن نظریه ی „دوست-دشمن“ خوانش جدیدی در علم کشف می کند که با مبارزه ی طبقاتی بین پرولتاریا و بورژوازی به عنوان دو دشمن ذاتی نزدیک است. تفاوت شمیت در این بحث اینجاست که این نظریه را نه از موضع طبقاتی، بلکه از موضع ملی بین دولت ها ملت ها به کار می گیرد.

شمیت و نقد لیبرالیسم، بازخوانی چپ از یک فاشیست

پیرو نقدهای رادیکال شمیت به لیبرالیسم ما شاهد بازخوانی تحلیل های شمیت و بازسازی او از یک موضع چپ هستیم. ارنست فرانکل، اتو کیرشهایمر و فرانس نویمان از شاگردان از یک موضع چپ به بازخوانی و بازسازی نظریات شمیت پرداخته و هسته ی های رادیکال این تئوری را قابل دفاع خوانده اند. جنبSش دانشجویی 68 در آلمان به خصوص جریان دانشجویی اس د اس (تشکل سوسیالیستی دانشجویان آلمانی) هم به نظریات و نقدهای شمیت در مورد پارلمانتاریسم تمایل پیدا کرد و سعی کرد در راستای بازخوانی ها و بازسازی های چپی که تاکنون از نظریات شمیت در نقد پارلمانتاریسم و دمکراسی بورژوایی مطرح شده است، دست به بازسازی این نظریات و به کارگیری ان علیه سرمایه داری لیبرالی بزند. یکی از شخصیت های برجسته ی این جنبش که اقدام به بازسازی شمیت کرد الکساندر کویوه بود که یک هگل شناس مطرح بود و سوسیالیسم خود را تنها سوسیالیسم راستین معرفی می کرد. او معتقد بود که کارل شمیت تنها کسی است که می توان با او به صورت اصولی صحبت کرد و راه نشان می دهد. هلموت لیتم و گونتر ماشکه هم از فعالین جنبش چپ دانشجویی بودند که به مباحث شمیت علاقمند شدند. گونتر ماشکه بعدها به کوبا پناهنده شد و به عنوان یکی از متفکرین راست جدید شناخته می شود.

هابرماس به عنوان یکی از نمایندگان مکتب فرانکفورت و چپ لیبرال به شدت به نقد کسانی که در دهه ی شصت به دفاع از بحث های شمیت در نقد لیبرالیسم پرداخته بودند، پرداخت و انان را زیر نام „چپ فاشیستی“ دسته بندی کرد. نقد هابرماس از یک موضع کاملا ارتجاعی بود، چون او از دولت بورژوایی در مقابل تلاش نیروهای چپ برای نابودی دولت، دفاع می کرد.
بالیبار در بین چپ های پست مدرن فرانسوی به بازخوانی شمیت پرداخت و اثار شمیت را با لویاتان هابز مقایسه کرد.

بحثی که من در اینجا مطرح می کنم نه از دفاع صد در صد از تمام نظریات کارل شمیت فاشیست و مرتجع، کسی که تئولوگی کاتولیکی را سکولاریزه کرد، بلکه از موضع نقد چپ لیبرال و سوسیال دمکرات های خائنی است، که به مراتب مرتجع تر و خطرناک تر از کارل شمیت هستند.

این گروه هایی که من در ابتدا دسته بندی کردم، اگرچه خود را به قطب چپ و یا بخشا به ناف سوسیال دمکراسی وصل می کنند، اما نیروهایی به شدت اپورتونیست هستند، که از نظر من جملگی در چارچوب جریانات نئوفاشیستی غربی قرار می گیرند، پس در مقابل این شارلاتان های طرفدار دولت بورژوایی و لیبرالیسم برده دارانه، در مقابل این نیروهایی که هر کدام این یا ان جناح امپریالیسم جهانی یا منطقه یی را حمایت کرده و منافع توده ی مردم را به دولت های ارتجاعی و جنایتکار می فروشند، لازم نیست به مارکس رجوع کرد، تا انان را تار و مار کنیم، بلکه کافی است به مهمترین کتاب شمیت „درباره ی امر سیاسی“ و نقدهای بسیار دقیق و نزدیک به نقدهای مارکسیستی او را که از نظریات مارکسیست ها و سوسیالیست های غیر مارکسیست همچون سومپیتر گرفته است، را علیه اوباش چپ لیبرال و سوسیال دمکرات نئوفاشیست، از حزب چپ ایران گرفته تا احزاب دمکرات کردستان و سازمان های زحمتکشان و محفل سپاهی مجله ی هفته و به ویژه حزب کمونیست کارگری ایران که همچون سگ برای ترامپ دم تکان می دهد، تا یک استخوانی جلوش پرت شود به کار گیریم.

لیبرالیسم به عنوان یکی از روبناهای نظام سرمایه داری برخلاف ادعایش نه برابری حقوقی و نه برابری اقتصادی را با خود همراه کرده است و نه می تواند همراه کند. لیبرالیسم مکانی است، همانطور که شمیت می گوید که در ان دوست و دشمن به گفتگو می نشیند و در اوج بی شرمی همین دشمنان قسم خورده، دولت ائتلافی به اسم دمکراسی تشکیل می دهند. شمیت این را خلاف دمکراسی می خواند و معتقد است که بین دوست و دشمن گفتمانی نمی تواند وجود داشته باشد و من هم بر این مساله مهر تایید می گذارم. اگر ما در یک موقعیت قانون طبیعی باشیم، بی گمان یا دشمنانمان را باید نابود کنیم یا انان ما را نابود می کنند. گفتمانی بین دوست و دشمن در موقعیت طبیعی نمی تواند وجود داشته باشد، بنابراین پارلمانتاریسم و پارلمان به عنوان مکانی برای دیسکورس بین دشمن توسط بورژوازی و دولت بورژوایی برای جمع اوری تناقض منافع زیر نام دمکراسی علیه دمکراسی تشکیل می شود. برای رسیدن به دمکراسی راه دیگری جز نابودی قهرامیز سیستم بورژوایی دولت یعنی پارلمانتاریسم نه وجود دارد و نه می تواند وجود داشته باشد، به همین خاطر بحث شمیت در اینجا به شدت به مباحث مارکسیستی نزدیک می شود. یکی از نقدهای بسیار دقیق شمیت نقد به جنگ های امپریالیستی است که در گذشته به عنوان جنگ های برحق و امروزه زیر نام دخالت بشردوستانه (بخوانید دخالت بشرکشانه) توسط بورژوازی امپریالیستی به خورد مردم داده و توجیه می شود است. شمیت جنگ های امپریالیستی را به شدت محکوم می کند، حزب کمونیست کارگری ایران اما از جنگ های امپریالیستی دفاع می کند. شمیت گفتگو با دشمن را نفی می کند، حزب کمونیست کارگری دنبال لاس زدن با پمپئو است. احزاب کوردی با دشمن قسم خورده ی توده ی مردم به دور از چشم جامعه نشست دارند. یک بار برای درجه دارهای امریکایی می رقصند و یک بار برای اوباش تروریست رژیم ایران و یا رژیم ترکیه. احزابی که تحت عنوان اپوزیسیون ایرانی در اینجا اسم بردیم، نمونه ی واقعی جریانات لیبرال هستند، جریاناتی که توسط شمیت به دقیق ترین شکل ممکن نقد شده اند.

نتیجه گیری

نقد شمیت به لیبرالیسم نقدی بسیار عمیق است که می توان ان را در چند بستر خلاصه کرد: لیبرالیسم نابودی دمکراسی است، لیبرالیسم مساله ی دوست و دشمن را در نظر نمی گیرد، لیبرالیسم لاابالی گری را برای انسان به وجود می اورد و سیاست زدایی می کند. لیبرالیسم مصرف گرایی را برای سوژه و سطحی نگری را به دنبال خود می اورد. شمیت می گوید که انسان باید برای آرمانش حاضر باشد جانش را بدهد، لیبرالیسم این اراده را از انسان می گیرد، اراده ی سیاسی بودن و سوژه گی در سیاست.
این تحلیل های عمیق شمیت را با مباحث یک دلقک دیوانه مانند حمید تقوایی و بهمن شفیق و نئولیبرال های حزب کمونیست کارگری ایران مثل مصطفی صابر و سایرین مقایسه کنید، تا متوجه شوید، که حتی یک فاشیست مثل کارل شمیت از تمام این ها مترقی تر و رادیکال تر به نقد وضع موجود نشسته است.
لوکاچ شمیت را یکی از نمایندگان ویرانی عقل معرفی می کند، بسیاری از متفکرین او را با ماکیاولی مقایسه می کنند. نقد شمیت به ماکیاولی اما این است که ماکیاولی از یک موضع دفاعی به مساله ی سیاست نگاه می کرد و شمیت از یک موضع تعرضی.

در این شکی نیست که شمیت یک راست فاشیست بود، که حرف های درستی هم زده است و در این شکی نیست که در نهایت او را بایستی شخصیتی به شدت متناقض، جنجال برانگیز و در کلیت خود نماینده ی نابودی عقل خواند، اما تمام این مسائل نباید دلیلی باشند که ما در مقابل لاشه ی متعفن چپ لیبرال امپریالیستی از بحث ها و نقدهای او به لیبرالیسم، دمکراسی بورژوایی و نقد امپریالیسم یاد نگیریم.
ما کمونیست ها باید دشمن خود را جدی گرفته و با دشمن با تمام قدرت مبارزه کنیم. هر گونه گفتگو با دشمن طبقاتی را ما باید با تمام قدرت رد کنیم و برای زمین زدن دشمن در میدان مبارزه ی طبقاتی و قهرامیز تلاش کنیم. هر توهمی به دشمن خودکشی و نابودی امر سوژگی سیاسی است. ما در حال جنگ با جمهوری اسلامی هستیم و احزاب موسوم به اپوزیسیون در حال لاس زدن با تروریست های این رژیم فاشیستی و آدمخوار در خارج کشور. ما شبانه روز در حال مبارزه با سیاست های تروریستی و امپریالیستی دولت های جنگ طلب و فاشیست غربی هستیم، اما امثال حزب کمونیست کارگری ایران در حال دم تکان دادن برای ترامپ و پمپئو و دفاع از یک مزدور دولت امریکا به اسم مسیح علینژاد.
ما در حال جنگ با جمهوری اسلامی هستیم، اما اوباش سایت مجله ی هفته در حال تبلیغ برای سپاه پاسداران، به عنوان تنها نیروی „رهایی بخش“ در منطقه اند.
ما در حال جنگ با سرمایه داری هستیم و اوباش و جنایتکاران دهه ی شصت که در حزب نئوفاشیستی موسوم به حزب چپ ایران جمع شده اند، در حال تلاش برای نجات دادن جمهوری اسلامی و تلاش برای متقاعد کردن چپ استالینیست اروپایی برای دفاع از ایران.
این احزاب موسوم به اپوزیسیون که در این مقاله به انان اشاره شد، با همان تئوری شمیت جزو دشمن قرار می گیرند. ما این جنایت های این احزاب را نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم.
در اینده ی نه چندان دور حقتان را کف دستتان خواهیم گذاشت. گفتگو با این احزاب نئوفاشیستی دشمن توده ی مردم موقوف!

ترور مخالفین سیاسی فاشیستی است

یکی از دلایل روی آوری احزاب ناسیونالیست کورد به تروریسم کور، حاشیه یی شدن چپ و کمونیسم در جامعه ی کردستان و ناسیونالیستیزه و قومیزه شدن کومه له است.

کومه له ان نیروی سیاسی و انقلابی کمونیست که در دهه ی شصت هزاران و دهها هزار کارگر و زحمتکش از ان دفاع می کردند نیست و به همین خاطر سیاست مماشات با این نیروهای تروریست و وحشی قومی را برگزیده است. چند روز پیش در روستای گویزه کویره ی مریوان اوباش وابسته به پژاک یک نفر را بعد از بی حرمتی به کرامت انسانی او و در اوردن بند شلوارش به شیوه یی وحشیانه ترور کردند و او را جاش (مزدور) خواندند و دیشب حزب اولترا فاشیستی جنایتکار دمکرات کردستان، قاتل ده ها و صدها کمونیست انقلابی از رفقای سازمان پیکار گرفته تا کومه له و فدایی.
فعالین کمونیست و رادیکال در کردستان بر پوزه ی رهبران حزب دمکرات در عرصه ی تئوریک افسار بسته اند و در میدان عمل در کشمکش های اتی کردستان در صورتی که حزب دمکرات یا احزاب مشابه به سوی فعالین سیاسی اسلحه بگیرند، کلیت حزبشان را با تمام اعضایشان تا اخرین نفر نابود خواهند کرد و هر کس از این حزب طرفداری کند را به همراه اعضای این حزب روانه ی گورستان فاشیست ها خواهند کرد.

جواب تروریسم کور قهر انقلابی است. حزب دمکرات باید اماده ی پاسخ از جانب جامعه باشد.

از تمام فعالین مبارز و کمونیست در کردستان ایران درخواست می کنم، علیه سیاست های تروریستی احزاب فالانژیست و فاشیست کوردی از پژاک و چاقوکشان گرفته تا حزب دمکرات و سازمان اسلامی خه بات به میدان بیایند و این اقدامات تروریستی را به شدیدترین شکل ممکن پاسخ دهند.

مرگ بر جمهوری اسلامی

مرگ بر احزاب ناسیونالیسم کرد

حسن معارفی پور

بیانیه ی گفتمان رادیکال علیه ترور بزدلانه ی یک فعال سیاسی به دست اوباش تروریست حزب دمکرات کردستان ایران را در زیر می خوانید

اراذل و اوباش تفنگچی حزب دمکرات کردستان ایران واحد دوستی را در روستای تنگیسر ترور کردند

بنا به خبری که رفقای چپ و کمونیست این روستا به دست مسئولین گفتمان رادیکال رسانده اند، اوباش تروریست و انسان کش حزب دمکرات کردستان، در یک اقدام تروریستی از شکل تروریسم جمهوری اسلامی یکی از مخالفین سرسخت حزب دمکرات را به شیوه یی بزدلانه ترور کردند. حزب دمکرات کردستان نشان داد که بویی از دمکرات بودن نبرده است و به شدت گرایشات فاشیستی قومی را با خود حمل می کند. واحد دوستی از چهره های خوشنام منطقه بود و ربطی به جمهوری اسلامی ندارد. تنها مشکل واحد دوستی تبلیغات علیه حزب دمکرات و دفاع او از پ ک ک بود. گفتمان رادیکال با هر میزان از مرزبندی عقیدتی، ایدئولوژیک و سیاسی با پ ک ک و دیگر احزاب کردستانی، ترور هر فعال سیاسی مخالف جمهوری اسلامی و مخالف سیاست های دیگر احزاب را به شدت محکوم می کند و ان را تروریسم کور و وحشیانه می خواند.

مرگ بر جمهوری اسلامی ایران
مرگ بر حزب دمکرات کردستان و حزب دمکرات کردستان ایران

هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال

18.07.2019

حل مساله ی مسکن کار بورژوازی نیست، خود بورژوازی مساله است

حسن معارفی پور

این مطلب را به عنوان کامنت جایی نوشته بودم، از انجایی که یکی از رفقا درخواست کرد که ان را در فیس بوک پست کنم، من هم به این درخواست جواب داده و مطلب را اینجا با دوستانم شر می کنم، تا چند نفر بیشتر مطالعه ش کنند.

مساله ی مسکن به نظر من یکی از حیاتی ترین مسائل حال حاضر جهان است. پرودون می گفت قرارداد خانه برای مستاجر مثل خون است در رگ هایش. کسی که نمی تواند به هر دلیلی یک مسکن برای زندگی پیدا کند و یا قدرت بستن قرارداد با صاحب خانه را نداشته باشد، مثل این است که خون در رگ هایش جاری نباشد. من چند سال است در فضای المانی و انگلیسی زبان مباحث چپ ها را در این زمینه دنبال می کنم. از بحث هایی که راجع به حق بر شهر برگرفته از مباحث لوفور گرفته تا مباحثی که در رابطه با جنبش اشغال وال استریت توسط هاروی و گربر منتشر شدند و همچین کل خانواده ی چپ ناسونالیست و ناسیونالیسم چپ در نشریاتی مانند جاکوبین مگازین و بحث هایی که در نشریه ی رزا لوگزامبورگ و بخشا در سایت دیالکتیک و فضا منتشر می شن. باور کن هنوز جواب دقیق مارکسیستی توی این بحث ها پیدا نکرده ام و هنوز هیچ کدام از این بازخوانی های لوفور و هاروی و دیگران نتوانسته است من را قانع کند به راهکار حل مساله ی مسکن برسم. حل مساله ی مسکن با راهکارهای بورژوایی و رفورمیستی غیر ممکن است، چون بورژوازی ممکن است در مراحل رونق اقتصادی به خاطر تولید انبوه مسکن را از حالت لوکس در بیاورد و راحت تر مسکن را در اختیار مردم قرار بدهد، اما پروسه یی که ما در غرب و شرق مشاهده می کنیم پروسه ی کالایی تر شدن مسکن است. در ابتدا هم کالایی بود، اما کالایی تر شده و فراتر از ان به کالایی لوکس و غیر قابل پرداخت برای طبقه ی کارگر و تحت ستم جامعه تبدیل شده است. مساله ی به حاشیه راندن طبقه ی کارگر و دور کردن انان از مراکز شهر، مراکزی که امروزه از بانک ها و موسسات تجاری انگلی پر شده اند و این مساله به صورت سیستماتیک طبقه ی کارگر و انسان های تحت ستم، مهاجرین و غیره را ناچار کرده است که گورشان از مراکز شهرها گم کنند و اگر هم حاضر نیستند در بیرون و حاشیه ی شهرها زندگی کنند، باید به زندگی زیر پل رضایت دهند. در دوران قبل از تعرض افسارگسیخته ی نئولیبرالیسم، دولت های اروپایی صاحب بخشی از مساکن بودند. پروژه ی واگذاری مسکن به بخش خصوصی و شرکت های امپریالیستی (انحصاری مدعی سوسیالی بودن، اغلب وابسته به کلیسا ها) باعث شد که قمیت مسکن در اروپا به شدت افزایش پیدا کند. از سال 2010 تا 2019 اجاره ی شرکت GGH که یک شرکت امپریالیستی-„سوسیال“ ی در المان است، چهل و پنج درصد افزایش پیدا کرده است. این افزایش نرخ اجاره در تاریخ اروپا بی سابقه بوده است. اعتراضات پراکنده یی به این تعرض وحشیانه و بربریستی به زندگی طبقه ی کارگر و اقشار تحتانی صورت گرفته است، اما این اعتراضات تبدیل به یک جنبش رادیکال سراسری برای کالایی زدایی مساله ی مسکن نشده است.

راهکار بورژوایی و سوسیالیستی

بدبختی این جاست که چپ اروپایی مساله „مالکیت“ را با „مالکیت“ حل می کند. دفیقا حل مساله ی مالکیت از طریق مالکیت باعث می شود که ما شاهد یک پروسه ی کالایی سازی مجدد توسط این رفورمیست های رفورمیست تر از پرودون که می گویند مسکن باید دوباره به مالکیت دولت در بیاید، باشیم. دولت در سرمایه داری اگرچه تمام ابزارهای مختلف از سرکوب و اموزش و پرورش و غیره گرفته در دست دارد، اما خود یکی از رقبای اصلی سرمایه داران خصوصی است. در سرمایه داری دولت علاوه بر در اختیار داشتن انحصار سرکوب یک شرکت اقتصادی عظیم است که به شدت در عرصه ی رقابت سرمایه دارانه سهیم است. مساکن وابسته به اداره ی سوسیال در آلمان همچون مساکن وابسته به بخش خصوصی اجاره شان در حال رشد تصاعدی است و رسیدگی بخش دولتی به مسکن در واقع می توان گفت در حد صفر است. تفاوت پرودون با سوسیالیست های چپ نمای اروپایی (جناح چپ بورژوازی) در این بود که می گفت هر کارگری لازم است صاحب یک مسکن شود. اینجاست که می توان گفت که پرودون مساله ی مالکیت را با مالکیت حل می کند. انگلس این برهان احمقانه ی پرودون را به سخره می گیرد و ان را راهکار بورژوایی حل مساله ی مسکن می داند. چپ بورژوایی در اروپا حتی از این هم عقب تر است، چپ بورژوایی و پارلمانتاریست می گوید باید مسکن را دوباره دولتی کرد، من می گویم دولت یک شرکت امپریالیستی است که ساز و برگ ایدئولوژیک و سرکوب و اموزشی و غیره هم در اختیار دارد. شرکت های خصوصی ممکن است از راهکارهای مختلف برای از جمله مارکتینگ برای فروش کالاهایشان استفاده کنند، اما انان ایدئولوژی حاکم را تعیین نمی کنند و انحصار سرکوب را هم در دست ندارند، پس چطور دولتی کردن مسکن می تواند راهکار باشد؟ بنابراین دولتی کردن مجدد مساله ی مسکن از نظر من یک مطالبه ی ارتجاعی است، همانطور که بازگشت به دولت-ملت در عصر جهانی شدن مطالبه یی ارتجاعی است. حزب نازی در المان با شعار و مطالبه ی خوداستقلالی (ملی سازی و دولتی سازی) اقتصاد توانست جامعه ی المان را پشت سر خود بسیج کند، تحولات اقتصادی در دوران نازی نشان می دهد که چیزی به اسم خوداستقلالی صورت نگرفته است، بلکه سرمایه در آلمان دقیقا مسیری کاملا امپریالیستی را طی کرده است و سرمایه در دست شرکت های بزرگتر انحصاری تر شده است. دقیقا چیزی که ارنست مندل ان را بازسازی مجدد سرمایه و نه دولتی شدن می خواند. مساله ی مسکن در بورژوازی با راهکارهای بورژوازی حل شدنی نیست و نیروهای مترقی، چپ، رادیکال ها و طبقه ی کارگر باید این توهم را برای همیشه دور بیاندازند که در چارچوب مناسبات سرمایه داری و کالایی بتوانند مساله ی مسکن که کالایی ترین کالاها شده است را با منطق بورژوایی حل کنند. هر گونه تلاش برای حل مساله ی مسکن در چارچوب این مناسبات به حل مساله ی مسکن نمی انجامد، اگر حتی تظاهرات میلیونی باعث شود قیمت مسکن بیست درصد تخفیف پیدا کند، از طرف دیگر بورژوازی با مبارزه ی طبقاتی از بالا با تعرض به سفره ی مردم (دستمزد) و بالا بردن قمیت کالاهای دیگر تلاش می کند، کاهش قیمت اجاره ها را جبران کند. چاره چیست؟ ما باید مسکن را از بازتولید کالایی شدن و پاس دادن صورت مساله (کالایی بودن مساله ی مسکن، در مناسبات کالایی) از یک مرحله به مرحله ی دیگر دوری کنیم. در واقع باید مسکن از یک پدیده ی لوکس و از کالا به وسیله یی برای رفع نیاز انسان تبدیل شود. در جامعه ی بورژوایی که اکسیژن هم کالایی شده است، این مساله اتفاق نمی افتد. هر کس توهم داشته باشد که می تواند مساله ی مسکن را در بورژوازی حل کند از پرودون عقب تر است. این را هم بگویم که اخیرا مباحثی به شدت ارتجاعی و پرودونیستی در بین نیروهای چپ ایرانی در مورد بازگرداندن مردم از شهر به ده و مالکیت بر زمین مطرح شده است، که من ان را به شدت عقب مانده و خیالی می دانم. ما برای رهایی از وضعیت فعلی نمی توانیم بازگشت به گذشته را پیش پای مردم قرار دهیم. اتفاقا اتکا به گذشته یی که سپری شده است به عنوان مسیری که بازگشت به ان غیر ممکن است، نه از جانب نیروهای مترقی بلکه از جانب نیروهای به شدت ارتجاعی مطرح می شود. از فاشیست ها و کنسرواتیوهای ضد انقلاب گرفته تا نئوفاشیست های امروزی همواره رهایی مردم را در بازگشت به گذشته می دانند. من می گویم که تمام کالاها باید از مناسبات کالایی (مناسبات تولید سرمایه داری) رهایی یابند، این امر ممکن نیست مگر این که مناسبات کالایی را بر چینیم، برای برچیدن مناسبات کالایی باید کل ساختار موجود با ساز و برگ دولتی و ایدئولوژیک ووو را زیرو رو کنیم و جامعه را از کالایی شدن نجات دهیم. در سوسیالیسم مسکن نه جزو مالکیت شخصی است و نه جزو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، پس نمی تواند کالا باشد. هر کس تا هر زمانی دوست داشت در یک مسکن می تواند زندگی کند و هر وقت دلش خواست از انجا برود می تواند با کس دیگری عوض کند. زمانی که در یک پروسه ی کالایی زدایی در دوران سوسیالیسم فاصله ی شهر و روستا از بین می رود، فاصله ی بین پایین شهر و بالا شهر از بین می رود و یا جابجایی مردم از یک منطقه به منطقه ی دیگر بخشا داوطلبانه صورت می گیرد و بخشا اجباری انگاه کسی دیگر جرات نخواهد کرد دیگری را به خاطر پایین شهری بودن تحقیر کند یا مورد تمسخر قرار دهد. مسکن و محل سکونت الان به ابزاری برای تحقیر اریستوکراتیک طبقه ی کارگر شده است.

سرمایه داری و مسئله ی مسکن!
سرمایه داری و مسئله ی مسکن!
مدتها بود که موضوع کمبود مسکن در نظام سرمایه داری به خصوص کشورهای موسوم به اصطلاح دولت رفاهی،
فکر من را شدیدن به خودش مشغول کرده بود، تلاش می کردم یک برخورد طبقاتی و مارکسیستی به این مسئله داشته باشم. خیلی دنبال منابع مارکسیستی در این زمینه گشتم، متاسفانه پیدا نکردم. اما با توجه به مطالعات و تحقیقاتی که در این مدت انجام داده ام سعی می کنم حتی الامکان یک درک طبقاتی و مارکسیستی در این زمینه بدست بدهم.
سرمایه داری و نیاز انسان!

برخلاف چرند گویی اقتصاد دانان بورژوا، منابع طبیعی نه تنها محدود نیست،اضافی هم هست. نیازهای انسان هم برخلاف یاوه گویی این دوستان ابدن نامحدود نیست. این سیستم کثیف طبقاتی است که انسان را در طی سالیان دراز از انسان تبدیل به اژدها کرده است که با هیچ چیزی سیر نمی شود و به هیچ چیزی رضایت نمی دهد. این فرهنگ کثیف جامعه ی طبقاتی است که خصلت های ضد بشری خود را به این جامعه تحمیل کرده است. در جامعه یی که سرمایه داری ان را به جهنم برای اکثریت مردم تبدیل کرده است، اکثریت مردم از پایه یی ترین نیازهای خود محروم هستند. اکثریت مردم هنوز گرسنه اند. اکثریت مردم دسترسی به استانداردهای معمولی زندگی حتی در کشورهای به اصطلاح رفاهی، را ندارند. اکثریت مردم برای ابتدایی ترین نیاز های زندگی خود ناچار به فروش نیروی کار خود برای ساعات طولانی هستند، اکثریت کسانی که میخواهند یک ذره بهتر زندگی کنند ناچارند شبانه رزو کار کنند. در این شرایط صحبت کردن از رفاه کشک است. صحبت کردن از زندگی زیر حاکمیت دولت های رفاهی چرند است.

باید بگویم هیچ نیازی نیست که در سراسر جهان که با همین امکانات موجود، قابل پاسخگویی نباشد، امکانات طبیعی و ثروتی که در این جامعه ی کثیف طبقاتی وجود دارد، از هر لحاظ برای تمام ساکنین مردم کره ی خاکی در صورتی که به صورت مساوی تقیسم شود کافی است و حتی اضافی هم هست. اگر این ثروت به صورت مساوی تقیسم شود کسی در انتظار غذا از گرسنگی نمی میرد. کسی گرسنه سر بر بالین نمی نهد. کسی به خاطر یک لقمه نان جان نمی سپرد. هیچ کودکی سوء تغذیه نمی گیرد. هیچ کس برای در اوردن یک لقمه نان ناچار نیست، ساعت های روز را با استرس سپری کند و دهها بیماری که نتیجه ی این استرس و فشار روانی است دامن او را نمی گیرد.

البته باید بگویم که سوسیالیسم یک سیستم مدیریت شده ی برای تقسیم امکانات و مواد غذایی نیست. سوسیالیسم یک سیستم اجتماعی است که در ان مالکیت خصوصی تبدیل به مالکیت اجتماعی و همگانی می شود. کار ضروری می شود و خلاقیت امکان بروز می یابد. کار انسان برای نجات جان خود نیست بلکه برای خوشبختی همگانی است.

نیازهای پایه یی تمام انسان به راحتی قابل پاسخ گویی است. امکانات کافی است،اما این سرمایه داری و نظام وراونه ی کثیف است که سرمایه داران گرسنه چشم کثیف که خون طبقه ی کارگر را به شیشه کرده اند،پرورش داده و با غالب کردن فرهنگ خود، این را عمومیت داده که باید دیگران را به لجن کشید تا بتوانیم خود را بالا بکشیم. باید خون همه را به شیشه کرد تا خود راحت زندگی کرد. باید بر سرمایه خود افزود و افزود و سرمایه گذاری کرد و دوباره گسترش داد و باز هم سرمایه گذاری کرد. چون اساس این نظام بر یک چیز استوار است،ان هم سود سرمایه داران و بالا بردن ان تا حد ممکن است.

سوسیالیسم پاسخی طبقاتی و کارگری به وضع نابرابر موجود به وضع ضد بشری کاپیتالیستی است.

در سوسیالیسم کار به نیاز ضروری انسان تبدیل شده و همگان به صورت اتوماتیک خود را موظف می انند برای خوشبختی جامعه کار کنند. چون کسانی که کار نمی کنند نمی توانند از امکانات جامعه بهره مند شوند. برای همین است در یک مرحله کار تبدیل به اجبار می شود. کسانی که تا دیروز از طریق تولید دیگران انگل وار زندگی می کردند امروز خود ناچارند برای گذران زندگیشان کار کنند.

سوسیالیسم راه حل انقلابی و سیاسی و اقتصادی وضع موجود است.

در زیر مطلبی را می خوانید که سال 2013 نوشته ام.

سرمایه داری و مسئله ی مسکن!

معمولا سرمایه داری تلاش می کند تا امکانات را همیشه دور از دست انسان ها نگه دارد، تا قیمت کالاها را همچنان بالا نگه دارد. در امریکا سالانه میلیون ها تن تولید اضافی گندم به دریا ریخته می شود، این در شرایطی است که در این قسمت دیگر جهان یعنی افریقا و اسیا روزانه هزاران نفر از گرسنگی جان می سپارند. از طرفی سرمایه داری و ادعای حقوق بشری دروغین و کثافتش گوش فلک را کر می کند و از طرف دیگر دست به چنین اعمال جنایت کارانه یی می زند. سرمایه داری و سرمایه داران جملگی به یک چیز فکر می کنند و ان هم نرخ سود است. جان میلیون ها انسان قربانی نرخ سود می شود، چون اساس این سیستم بر ان استوار است.

در مورد مسکن هم مسئله به این شکل است. در شرایطی که در سراسر جهان و به خصوص در کشورهای به اصطلاح رفاهی داشتن یک سرپناه ضروری ترین و حیاتی ترین حق هر فردی است، سرمایه داری این حق را تبدیل به یک نیاز تقریبن غیر قابل دستیابی تبدیل کرده است. هزاران خانواده سرگردان هستند. میلیون ها نفر در انتظار دریافت منازل دولتی به مدت چندین سال هر روزه به ادارات بروکراتیک لعنتی مراجعه کرده و جواب رد می گیرند. پرداخت هزینه ی منازل شخصی برای بخشی از جامعه غیر ممکن است. هزاران و میلیون ها منزل خالی هستند و هزاران نفر در منازل جمعی زندگی با فامیل اقوام و دوستانشان زندگی می کنند.

هزاران نفر کارتن خواب شده اند. هزاران نفر به مواد مخدر و الکل پناه برده اند. شرایط روزبه روز سخت تر می شود و در این میان سرمایه داری و دولت های مرتجع به اصطلاح رفاهی تنها یک چیز را می خواهند و ان بالا نگه داشتن اجاره ی مساکن شخصی و دولتی است.

مدت چند سال است که در استان بادن ورتمبرگ از استانهای جنوب المان هراز گاهی اعتراضاتی مردمی علیه دولت و برای تحویل مساکنی که دولت بنا به هر دلیلی انها را سالها خالی نگه داشته صورت می گیرد. مدت چند سال است که گاه و بیگاه مردم اعتراض می کنند و سیاست های کثیف دولت های مرتجع محلی و سراسری را به چالش کشیده و خواهان فراهم کردن مسکن برای تمام مردم هستند. دولت های مرتجع یک سیاست کثیف و ضد انسانی را به سیاست عمومی تبدیل کرده اند و از طریق بنگاه های کلاه برداری مسکن این سیاست را پیش می برند. برای انکه یک مسکن معمولی به شما تعلق بگیرد، لازم است شما کار کنید و به دولت مالیات دهید، در شرایطی که تعداد کثیری از مردم امکان پیدا کردن کار را به دلایل مختلف نداشته و ندارند.اگر شما روزانه هشت ساعت کار کنید و یک کار معمولی داشته باشید، به سختی می توانید هزینه ی اجاره مسکن و زندگی معمولی تان را پرداخت کنید. در این شرایط چگونه ممکن است انسان ها را صرفن به دلیل نداشتن کار از داشتن مسکن و سر پناه محروم کرد؟ این سوال را باید پیش پای دولت های ضد خارجی و فاشیسم ملایم پارلمانی گذاشت.

در صورتی که دولت ظاهرن از برابری تمام شهروندان صحبت می کند، اما همواره شهروندان خارجی شهروندان درجه دوم محسوب می شوند. شهروندان خارجی شانس کمتری برای دریافت منزل مناسب و حتی منزل دارند. باید علیه این سیاست های کثیف فاشیستی و راسیستی ایستاد. باید فاشیسم را به زباله دان تاریخ ریخت. نیروهای به اصطلاح مدافع انترناسیونالیسم و چپ تاکنون هیچ کار جدی ایی نکرده اند. این نیروها نیروهای جدی ایی در معادلات سیاسی به حساب نمی ایند. توده های مردم باید متشکل شوند و به صورت خودجوش برای تغییر وضع موجود تلاش کنند.

در چارچوب سرمایه داری، خوشبختی انسان، یک زندگی شایسته ممکن نیست. سرمایه داران و دولت های مرتجع همواره تلاش می کنند که طبقات پایین اجتماعی را زیر پا له کرده و خود از تمام امکانات بهرمند باشند.

ما این بساط ارتجاعی را به هم می زنیم. ما برای ازادی انسان از قید مناسباتی که کار او را به کالا تبدیل کرده است مبارزه می کنیم. ما برای الغای از خودبیگانگی انسان تلاش می کنیم. ما برای دستیابی انسان به امکانات لازم در زندگی هر انسانی مبارزه می کنیم. ما تلاش می کنیم مالکیت خصوصی بر ابزار تولید را الغا کنیم و مالکیت اجتماعی بر ابزار تولید را برقرار کنیم. ما تلاش می کنیم یک زندگی کاملن بدور از فاصله ی طبقاتی برای انسان ها فراهم کنیم و از نظر ما این نه تنها ممکن است بلکه ضروری و حتمی شده است. ضرورتی که طرف مقابل ان توحش و بربریت است. توحشی که امروزه می بینیم نتیجه عدم پیشروی ما کمونیست بوده است.

هر کس، از هر نقطه ی دنیا که امده باشد، هر رنگ پوستی که داشته باشد، هر “ ملیتی “ که داشته باشد، بر اساس چرندیاتی که دولت های مرتجع بورژوایی به اصطلاح رفاهی بر روی کاغذ نوشته اند از این حق برخوردار است که،مادام که در کشور خود در خطر است، در کشور پناهنده پذیر، یک زندگی معمولی داشته باشد، از امکانات این جامعه بهرمند باشد، مسکن که چه عرض کنم اولین و ابتدایی ترین حق است که باید داشته باشد، اما چرا دولت های مرتجع بورژوایی ناسیونال رفاه به این مسائلی که خود تعهد داده پایبند نیستند؟ به دلیل ضعف جنبش کمونیستی و قطب چپ جامعه، به دلیل نبود تشکل یابی رادیکال طبقه ی کارگر اروپا، به دلیل عدم حضور توده یی ما کمونیست ها در اعتراضات اجتماعی و دهها دلیل دیگر

حسن معارفی پور

11.02.2013

آلمان