جامعه ی ایران در آستانه ی یک انفجار اجتماعی

حسن معارفی پور

جمهوری اسلامی با تعرض بیش از پیش به سفره ی خالی مردم می خواهد بحران های اقتصادی خود را کنترل کند و از این طریق تبعات تحریم های اقتصادی کمر شکن را بر گرده ی طبقه ی کارگر و اقشار تحت ستم جامعه بیاندازد. دولت جنایتکار روحانی چهار نعل به سوی نئولیبرالیزه تر کردن جامعه ی ایران گام بر می دارد و با تمام قدرت در تلاش برای تعرض افسارگسیخته تر به سفره ی مردم است.

رژیم ایران از همان ابتدای سر کار امدن در امتداد الترناتیوسازی های نئولیبرالی بود و پروسه ی نئولیبرالیزه کردن اقتصاد ایران از همان روزهای سر کار امدن دولت بازگان، بنی صدر و بعدها رفسنجانی، خاتمی، احمدی نژاد و جدیدا هم روحانی به پیش می رود.

از انجایی که رژیم ایران یک رژیم بناپارتیستی با ایدئولوژی فاشیستی و اسلامی است، نه به عنوان دولتی متشکل از „شهروندان“ جامعه یا نماینده ی بخشی از جامعه و حتی نه به مثابه ی دولتی نماینده ی طبقه ی بورژوازی مثل دولت های بورژوا-لیبرال غربی، بلکه به مثابه ی طاعونی بر سر جامعه و یک دولت الیگارشی خانوادگی مدافع منافع چندین خانواده ی بورژوا عمل می کند. فاصله ی مردم و رژیم و حتی ارتش و نیروی انتظامی با نهادهای امنیتی و انحصارات اقتصادی دولت همچون سپاه پاسداران، سازمان اطلاعات و بنیاد مستضعفان و غیره روز به روز بیشتر می شود و رژیم حتی اعتماد خود را به نیروهایی همچون ارتش و نیروی انتظامی از دست داده است. در این شرایط رژیم در واکنش به هر تلاش برای تغییر وضع موجود به وحشیانه ترین شکل ممکن عکس العمل نشان می دهد و نیروهای سپاه و لباس شخصی های امنیتی دور و بر بیت رهبری به عنوان نیروهای عقیدتی برای سرکوب مردم در شرایط بحرانی و انفجار اجتماعی از جانب رژیم قبل به کار گیری ارتش و نیروی انتظامی استفاده می شوند. احتمال اینکه بخش هایی از ارتش و نیروی انتظامی به مبارزات توده یی بپیوندند بسیار بالاست، چون فاصله ی بسیار زیادی بین این نیروها با نیروهای معتمد و عقیدتی رژیم وجود دارد. رژیم هم به خوبی از این مساله اگاهی دارد. اعتراضاتی که به گران شدن قیمت بنزین در شهرهای مختلف ایران شروع شده اند، نه مثل اکثریت جنبش ارتجاعی سبز به دنبال برگرداندن „رای“ شان هستند و نه مثل دی ماه یک جنبش خودجوش خودبخودی است. این اعتراضات اعتراض به نظامی است که با تمام سرعت علیه منافع اکثریت جامعه سیاست رانی‌‌می کند. مردم‌از دی ماه را به بستری برای یک پرش بزرگتر و فکر شده تر استفاده می کنند. اگاهی طبقاتی و سوسیالیستی در جامعه تا حدودی به خاطر اکتیو شدن فعالین کارگری و انتقال اگاهی به درون کارگران مزدبگیر از بیرون و انتشار نشریات مختلف و ترجمه ی تجربه ی دیگر انقلابات و شوراهای کارگری و همچنین در نتیجه ی یادگیری از جنبش های اعتراضی کشورهای مختلف از جمله شیلی، لبنان و عراق در این اواخر و همچنین در نتیجه ی درس گرفتن از جریانات موسوم به „بهار عربی“ بالا رفته است و مردم در این شرایط با اگاهی و احتیاط بیشتری به خیابان امدند و دولت روحانی را نشانه گرفته اند. بازتاب شعار مرگ بر روحانی به جای مرگ بر ولایت فقیه، دقیقا نتیجه ی گسترش اگاهی طبقاتی علیه دولت دماگوژیستی روحانی و کلیت نظام است. آگاهی شکل گرفته باید گسترش یابد و ترجمه ی عملی آن سازمان دهی مخفی و مسلحانه و توده یی باشد.

در این شرایط لازم است مردم به جای حمله به پمپ بنزین ها، اماکن دولتی و نهادهای امنیتی را نشانه بگیرند و با به دست اوردن اسلحه و توزیع ان بین خود، تعرض مجدد را از سر بگیرند. رژیم اسلامی ایران ابایی از کشتن هیچ معترضی ندارد و هر معترض به این نظام هم نباید ابایی از کشتن اراذل و اوباش وابسته به این نظام داشته باشد. حمله به مراکز بسیج و سازمان اطلاعات و سپاه پاسدارن و توزیع اسلحه های به دست امده در نتیجه ی تسخیر این مراکز باید به اولویت مبارزه ی توده های مردم تبدیل شود. مردم باید بدانند که بعد از این حکومت، هیچ رژیم بورژوایی دیگر نمی تواند منافع طبقات کارگر و ستمکش جامعه را اشباع کند و در راستای رفع مشکلات اقتصادی و اجتماعی مردم براید، بنابراین لازم است با فرمول بندی مطالبات خود به صورت کنکرت، گفتمان ضرورت انقلاب سوسیالیستی و خلق یک نظام جدید بدون بهره کشی انسان از انسان را در پیش بگیرند.

زنده باد انقلاب

مرگ بر جمهوری اسلامی ایران

15.11.2019

سوسیال‌دمکراسیِ ضدانقلابی در اتریش

بررسیِ کوتاهِ تاریخِ سوسیال‌دمکراسیِ اتریشی که به اشتباه به آن لقبِ „مارکسیسمِ اتریشی“ داده‌اند.

حسن معارفی پور، 14 نوامبر 2019

در این بخش از مطلب به‌هیچ‌وجه مجالِ یک بررسی دقیق و کرنولوژیک از سَرْ برآوردنِ جریانِ سوسیال‌دمکراتیکِ اتریشی وجود ندارد. از آنجایی که سوسیال‌دمکراسی از همان دورانِ جنگِ امپریالیستی موسوم به جنگِ‌جهانی‌اول، به جناحِ امپریالیسم در آلمان، درغلتیده بود، نیروهای مشابهِ حزبِ سوسیال‌دمکراتِ آلمان، در خارج از آلمان، به‌خاطرِ تاثیرپذیری از حزبِ سوسیال‌دمکراتِ آلمان و از ترسِ تکرار انقلاب اکتبر در اروپا، یکی پس از دیگری به دامن ارتجاع درغلتیده و به بخشی از بدنه‌ی دولت‌های امپریالیستی تبدیل شدند و زمینه را برای سرِ کار آمدنِ جریانات بناپارتیستی و فاشیستی فراهم کردند. اگرچه در سال‌های 1905، لنین ایده‌ی انقلابِ بورژوا دمکراتیک، آنچه سوسیال‌دمکراسیِ اروپایی و روس به دنبال آن بود، را رد می‌کند و به دنبال پیدا کردنِ متحدانی در میان طبقاتِ تحتانی همچون دهقانان به مثابه‌ی متحدِ استراتژیک و تاکتیکی پرولتاریا بود و از این طریق نظریه‌ی انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا و دهقانان را فرمول‌بندی کرد، سوسیال‌دمکراسی اروپایی به خاطرِ هراس از انقلاب و ترس از اینکه „نکند بورژوازی بِرَمَد“، به دمکراسیِ نمایندگی و پارلمانتاریستی سفت و سخت چسبیده بود و به مرور زمان به بخشی از سیستم دولتی بورژوا امپریالیستی دولت‌های اروپایی تبدیل شد. در سالِ 1914، یکی از نمایندگان اصلی سوسیال‌دمکراسیِ اتریشی، ویکتور آدلر، به سبکِ کائوتسکی مرتد اعلام می‌کند: „ما تاکنون زیاد علیه جنگ تبلیغات و مبارزه کرده‌ایم، اما از این پس هیچ انتظاری از ما نداشته باشید که علیه جنگ مبارزه کنیم“، این اتفاق هم افتاد. سوسیال‌دمکراسی دیگر هیچ واکنشی علیه جنگِ امپریالیستی اول نشان نداد و به یک جریان امپریالیستی جنگ‌طلب که از زاویه‌ی منافع ملی و امپریالیستی به جنگ نگاه می‌کرد تبدیل شد. در نتیجه‌ی سیاست جنگ‌طلبانه‌اش و عدم مقاومت در مقابل جنگ امپریالیستی و تایید ضمنی و صریح این جنگ، سوسیال‌دمکراسی، بین سال‌های 1914 و 1916 در وین و استان‌های شمالی اتریش، 65 درصد از اعضایش را از دست می‌دهد و در مناطق دیگر تا 80 درصد اعضایش از این حزب جدا می‌شوند. طبقه‌ی کارگر و اتحادیه‌های کارگری که همواره چشم‌به‌راهِ فراخوان به اعتصابات کارگری از جانبِ رهبری حزبِ سوسیال‌دمکرات بودند، زمانی‌که متوجه شدند سوسیال‌دمکراسی به همراه سلطنت و پشتِ سلطنت، سیاست‌های جنگ‌طلبانه‌ی امپریالیستی را پیشه کرده است، به‌شدت از سوسیال‌دمکراسی فاصله می‌گیرند. سوسیال‌دمکراسیِ اتریش اعلام می‌کرد که جنگ بهتر از بحران و فقرِ عمومی است. البته منظور آنان از بحران و فقر عمومی، وضعیت بعد از انقلاب بود.
سوسیال‌دمکراسی در آلمان به وحشیانه‌ترین شکل ممکن، انقلابِ 19/1918 را به کمکِ جریانات فاشیستی در هم می‌کوبد و در نتیجه‌ی اتحاد با ارتجاعِ سلطنتی و جریاناتِ فاشیستی موسوم به فرای‌کورپ، دولتِ متزلزلِ „جمهوری وایمار“ را تشکیل می‌دهد. در اتریش با اینکه حزب سوسیال‌دمکرات قوی‌ترین حزبِ میدانِ مبارزه‌ی سیاسی بود، و در وین بیشترین پایگاه را داشت، به خاطر سیاست‌های ضدانقلابی، ارتجاعی و امپریالیستی‌اش، به سبک سوسیال‌دمکراسیِ آلمان، بر روی قیام کارگران آتش می‌گشاید و سریع انقلاب را سرکوب می‌کند. در جریانِ به خون کشیده‌شدنِ کارگرانِ کمونیست و کمونیست‌های اسپارتاکیست در پروسه‌ی انقلاب 19/1918 توسط فاشیست‌های فرای‌کورپس و حزبِ سوسیال‌دمکراتِ آلمان، حزب سوسیال‌دمکراتِ اتریش خفه‌خون می‌گیرد و حتی این جنایت را محکوم نمی‌کند.
نمایندگانِ اصلی سوسیال‌دمکراسیِ اتریشی، اتو باور، ویکتور آدلر، رودولف هلفردینگ، فریدریش آدلر، ماکس ادلر، کارل رنر، تریزه شلیسینگر و گابریلا پروفت بودند. نمایندگان جناح چپ سوسیال‌دمکراسی، ویکتور آدلر، فریدریش آدلر، تریزه شلیسینگر و گابریلا پروفت بودند. اتو باور، اندیشه‌های به‌شدت ناسیونالیستی و ارتجاعی داشت. رودولف هیلفردینگ، رفورمیستی تمام‌عیار بود و زمانی‌که تروتسکی در منزلِ او مخفی بود و بحث‌هایی با „دکتر هیلفردینگ“ داشت و تروتسکی مخالفت خود را با جنگ اعلام کرده بود، به دنبالِ آن، گزارشِ تروتسکی را به پلیس رد می‌کند و تروتسکی به طرز عجیبی آنجا جان سالم به در می‌برد. فریدریش آدلر که از مخالفانِ سرسخت جنگ امپریالیستی و نمایندگان اصلی جناح چپ سوسیال‌دمکراسی اتریشی بود، در سال 1918 وزیر جنگ اتریش، گراف شتورگخ را در یک کافه به علامتِ اعتراض به جنگ امپریالیستی به قتل می‌رساند و پروسه‌ی دادگاهی‌اش را تبدیل به یک مساله‌ی سیاسی علیه جنگ می‌کند. در اکتبر سال 1918، قیصر، فدارلیسم را اعلام می‌کند. در نوامبر 1918، سوسیال‌دمکراسی، جمهوریِ فدرال را الغا می‌کند و همبستگی خود را با آلمان اعلام می‌کند. حزب سوسیال‌دمکرات اتریش به‌ویژه جناحِ راست و مخصوصاً شخص اتو باور و اطرافیانش نماینده‌ی یک گرایش ناسیونالیستی آلمانی بودند.

عروجِ فاشیسم در اتریش در نتیجه‌ی سیاستِ ارتجاعیِ سوسیال‌دمکراسی
در انتخابات سال 1919، حزبِ سوسیال‌دمکرات، به سختی 34 درصد آراء را به‌دست می‌آورد. مناطقِ روستانشینِ اتریش به‌شدت به حزبِ کنسرواتیوِ سوسیال‌مسیحی روی می‌آورند و سوسیال‌دمکرات‌ها با حزبِ سوسیال‌مسیحی برای تشکیلِ دولت، ائتلاف می‌کنند. وین همچنان پایگاه سوسیال‌دمکراسی باقی می‌ماند. در سال 1923، حزبِ ارتجاعیِ سوسیال‌مسیحی، ائتلافش را با سوسیال‌دمکراسی لغو می‌کند و خودش در تمام مناطق به جز وین به‌تنهایی حکومت می‌کند. یکی از دلایلی که در وین، به عنوان یکی از بزرگترین شهرهای جهان در آن دوران، باعثِ گرایش به سوسیال‌دمکراسی می‌شد، قضیه‌ی حل مساله‌ی مسکن و درست کردنِ مساکنِ اشتراکی در سطحِ وسیع، با معماری فوق‌العاده و امکاناتِ بسیار بالا، برای طبقه‌ی کارگرِ مولتی‌ناسیونال، در شهر و در منطقه دوبلینگر کارل مارکس هوف (حیاط) وین بود. تا سال 1933، تعداد این مساکن به 61 هزار واحد می‌رسد. مساکنی که در قسمت‌هایی از شهر، نه تنها هیچ قرابتی به مساکن کارگری نداشتند، بلکه به‌شدت بزرگ بودند و با امکاناتی همچون ماشین‌های لباس‌شویی جمعی، مدرسه و مهدکودک و کتابخانه و پارک و دیگر امکانات، زندگی را برای طبقه‌ی کارگر راحت‌تر کرده بودند. از نطقه‌نظرِ سوسیال‌دمکراسی، این سبکِ زندگی در مساکن اشتراکی، نوعی سوسیالیسمِ کمونال بود. علاوه بر مساله‌ی مسکن، سوسیال‌دمکراسیِ اتریشی، روی مسائل دیگری کار می‌کرد و آن مساله‌ی آموزش و پروش و علوم تربیتی بود. هدفِ سوسیال‌دمکراسی این بود که در مناسباتِ سرمایه‌داری، „انسانِ نوین“ خلق کند. حداقل، اتو گلوکیلس چنین ادعایی داشت. در این شکی نیست که رفورم‌های وسیعی در زمینه‌های مختلف از جمله اجتماعی شدن کارگری و از بین بردن سیستم ارتجاعی و سلسله‌مراتبی و نژادپرستانه و طبقاتیِ تحصیلی و پایان‌دادن به تنبیهِ بدنیِ کودکان در مدارس، انجام گرفته شده بود. اتو گلوکیلس، مناسبات سلسله‌مراتبی در مدارس و تنبیهِ بدنیِ کودکان را به طور کل در شهر وین الغا کرد و تحصیل را برای همه‌ی انسان‌ها، از طبقاتِ مختلف اجتماعی و ملل مختلف، در یک مدرسه و زیر یک سقف، بدون جدا کردن انسان‌ها بر اساسِ پایگاهِ طبقاتی‌شان در یک مدرسه و حداقل در شهر وین فراهم کرد. این مسائل باعث می‌شد که سوسیال‌دمکراسی در وین همچنان پایگاه و جایگاهی داشته باشد.
در سال 1926، حزبِ ارتجاعی و پروفاشیستیِ هایمور و جریاناتِ نزدیک به حزب نازی در آلمان، تقویت می‌شوند. در سال 1927، اتو باور، همچنان سوسیالیسم را نتیجه‌ی مبارزه‌ی پارلمانی علیه راست می‌دانست و تمامِ قدرتِ سوسیال‌دمکراسی را روی مبارزه‌ی پارلمانی گذاشته بود. این در حالی بود که کارگران و اتحادیه‌های کارگری و بدنه‌ی سوسیال‌دمکراسی، از پایین، همواره در تلاش برای رادیکالیزه‌تر شدنِ حزب، برای مبارزه‌ی انقلابی با جریاناتِ ارتجاعی و فاشیستی بودند و از آنجایی که بدنه‌ی سوسیال‌دمکراسی، دانشِ تئوریک زیادی نداشت، همکاری با سوسیال‌دمکراسی علیرغم نقدهای درونی به پیش می‌رفت و بدنه هم امید داشت که بالاخره رهبریِ سوسیال‌دمکراسی سر عقل بیاید و تاکتیک‌های انقلابی در پیش بگیرد. اتو باور معتقد بود که شرایطِ اتریش برای انقلاب سوسیالیستی فراهم نیست و به همین خاطر لازم است اول مسیرِ صنعتی‌شدن را درپیش بگیریم و بعد می‌توانیم از سوسیالیسم صحبت کنیم. (جالب است که تمام سوسیال‌دمکرات‌های مرتجع ایرانی، از جمله قاسملو عضو سابق حزب توده و رهبر بعدی حزب دمکرات، همین برهان را علیه کمونیست‌ها و کومه‌له به کار می‌برد.)
زمانی که جریاناتِ پروفاشیستی، پارلمان را از کار انداخته و سوسیال‌دمکراسی را بیرون انداختند، اتو باور اعلام می‌کند که باید دولت دوباره به شرایطِ قبلی برگردد، اما دولت جدید باید „ائتلافی“ از آدم‌های بی‌طرف باشد. زمانی‌که در نتیجه‌ی فشار از پایین، حزبِ سوسیال‌دمکراسی یک اعتصاب سراسری 24 ساعته اعلام می‌کند، پلیس به معترضین شلیک کرده و بالای هشتاد نفر را به قتل می‌رساند. علیرغمِ تمام این مسائل و علیرغم بیرون راندن رهبرانِ سوسیال‌دمکراسی از پارلمان با خشونت و بی حرمتی، سوسیال‌دمکراسی همچنان به دنبالِ „عقلانی کردن“ فاشیسم است.
در انتخابات سال 1932، در مقایسه با انتخابات سال 1930، حزب فاشسیتی به رهبری دلفوس، 200 هزار رای را به‌دست می‌آورند. این درحالی بود که در انتخابات سال 1930، جریانات نازی فقط 27 هزار و پانصد رای را به‌دست آورده بودند. دلفوسِ فاشیست در ابتدا در پی اتحاد با سوسیال‌دمکرات‌ها و تشکیل دولت مشترک بر می‌آید، اما اتو باور این پیشنهاد را رد می‌کند، به دنبالِ آن با جریانِ راستِ‌افراطیِ هایمور، دولت تشکیل می‌دهد و یک فاشیستِ تمام‌عیار به اسمِ امیل فی را به‌عنوانِ وزیر داخلی انتخاب می‌کند. بعد از این مساله، اتحاد مجدد سوسیال‌دمکراسی با فاشیسم ادامه پیدا می‌کند، چون اتو باور معتقد است که او برای اینکه با بلشویک‌ها تداعی نشود و احترامش به „آزادیِ فردی“ را از دست ندهد، حاضر است هر کاری برای حفظ دمکراسی (بورژوایی) بکند. اینجا به روشنی می‌بینم که چگونه سوسیال‌دمکراسی به مثابه‌ی جناحِ چپِ لیبرالیسم، و فاشیسم به مثابه‌ی جناحِ راستِ لیبرالیسم، با همدیگر علیه انقلاب و طبقه‌ی کارگر متحد می‌شوند، تا جلوی بلشویزه شدنِ اروپا و احزابِ سوسیال‌دمکراتیک غربی را بگیرند. حزبِ دمکراتِ کردستان هم با جمهوری اسلامی علیه ادامه‌ی انقلاب در کردستان اتحاد کرد و اوباشِ تفنگچیِ حزبِ دمکرات کردستان به رهبری قاسملو، راهنمای سپاه پاسداران اسلامی برای ورود به شهرهای کردستان و سرکوب مردم انقلابی کردستان و کومه‌له شدند. تاریخِ سوسیال‌دمکراسی همواره تاریخی پر از جنایت و انسان‌کشی و همکاری با فاشیسم علیه بشریت و سوسیالیسم و انقلاب بوده و هست.
ارنست فیشر به عنوان نماینده‌ی اپوزیسیون چپ در سوسیال‌دمکراسیِ اتریشی، به ضرورتِ بلشویزه شدنِ حزب انگشت می‌گذارد و از ضرروتِ همکاری با نیروهای کمونیست، از جمله حزبِ کمونیست آلمان، صحبت می‌کند. این گرایش اگرچه هیچگاه به گرایشِ اکثریت در رهبریِ سوسیال‌دمکراسی تبدیل نشد، اما بخش‌هایی از کارگرانِ رادیکال در بدنه‌ی سوسیال‌دمکراسی، این گرایش را نمایندگی می‌کردند و فرسنگ‌ها با سیاست‌های ارتجاعی رهبریِ سوسیال‌دمکراسی اتریشی فاصله داشتند. همین مساله‌ی فاصله‌ی بدنه و رهبری، باعث می‌شد که بدنه در بسیاری از مواقع، خود دست به اقداماتِ انقلابی همچون اعلام اعتصاب در واکنش به سیاست‌های سرکوبگرانه‌ی دلفوس بزند. در سال 1933، دلفوس اعلام کرد که کارگران راه آهن، حقوقشان کم می‌شود. کارگران راه آهن، به صورت خودجوش دست به اعتصاب می‌زنند و ارتش تمام ایستگاه‌های قطار را می‌گیرد و کارگرانِ زیادی را دستگیر می‌کند. در مقابلِ این توحش، حزبِ سوسیال‌دمکراتِ اتریش، به جای فرمانِ مقاومتِ مسلحانه، از ضرورتِ یک جلسه‌ی پارلمانی برای صلح بین کارگران و ارتش و آزادی کارگرانِ اعتصابیِ دستگیر شده، دفاع می‌کند. دلفوس در سال 1933 دستورِ لغو پارلمانتاریسم را صادر می‌کند و این مساله بحث‌هایی را در میان رهبری سوسیال‌دمکراسی دامن می‌زند. اتو باور اعلام می‌کند که خشونت در مقابل دلفوس ضروری نیست و ما از دلفوس می‌خواهیم دوباره پارلمان را به رسمیت بشناسد. بخش‌های دیگری از سوسیال‌دمکراسی، از جمله کسانی مثل کارل رنر و آدولف شرف، از ضرورت آمادگی برای مقابله با فاشیسم صحبت می‌کنند. در انتها، فاشیسم، بدونِ مقاومتِ سوسیال‌دمکراسی، در اتریش به قدرت می‌رسد.
دلفوس که از جانب موسولینی به‌شدت از نقطه‌نظرِ نظامی و مالی حمایت می‌شد، به آخرین سنگرهایی که طبقه‌ی کارگر در نتیجه‌ی مبارزه‌ی مداوم فتح کرده بود تعرض می‌کند و تمام دستاوردهای طبقه‌ی کارگر را یکی پس از دیگری پس می‌گیرد. یکی از آخرین درگیری‌ها در شهرِ لینزِ اتریش بود. زمانی‌که ارتش می‌خواست به آخرین پایگاه‌های اپوزیسیونِ چپ دسترسی پیدا کند و اسلحه‌ها را به اختیار خود درآورد، یک جنگ چندروزه آغاز می‌شود و سوسیال‌دمکرات‌های چپ و کمونیست‌ها از آخرین پایگاه‌های چپ در لینز دفاع می‌کنند و به روی ارتشِ فاشیست آتش می‌گشایند. حزبِ سوسیال‌دمکراتِ اتریش، نیروهای کمونیست و رادیکالی که در حالِ یک جنگِ تن‌به‌تن با فاشیسم بودند، را تنها گذاشت و حتی یک فراخوان برای دفاع از این انسان‌های انقلابی صادر نکرد. بالاخره بعد از چهار روز مقاومت در مقابل یک ارتش فاشیستی، نیروهای کمونیست و سوسیال‌دمکرات‌های رادیکال و چپ شکست می‌خورند و فاشیسم در اتریش بعد از این شکست بیش از هر زمانی به یک مساله‌ی واقعی تبدیل می‌شود.

Sayed Morteza Hosseinis Abschiebung im letzten Moment gestoppt

11.11.2019

PRESSEMITTEILUNG

Am 04.11.2019 gaben wir eine Pressemitteilung heraus, weil unser Genosse Sayed Morteza Hosseini in Abschiebehaft saß und am Mittwoch, 06.11., nach Afghanistan abgeschoben werden sollte, wo zwar seine Eltern herkamen, er aber nie gewesen war. Gleichzeitig zu unserer Öffentlichkeitsarbeit arbeitete Hosseinis Anwalt mit allen Mitteln daran, die Abschiebung noch zu stoppen. Mittwochmittag rief Hosseini uns an, dass er gerade aus dem Knast abgeholt würde. Eine Stunde später war er nicht mehr erreichbar. Mehrere Personen arbeiteten weiterhin daran, die Abschiebung zu stoppen. Außer ein paar Telefonaten blieb uns aber nicht mehr viel zu tun.
Gegen 17:30 wurden wir dann endlich aus der Anwaltskanzlei angerufen: „Sie werden es nicht glauben. Herr Hosseini steigt gerade aus dem Flugzeug aus.“ Was eine Freude! Und gleichzeitig so eine Wut: Wir leben in Zeiten in Deutschland, in denen es ein Grund zum Jubel ist, dass ein Mensch doch nicht gezwungen wird, sein Leben in einem Kriegsland zu leben, das er nie zuvor betreten hatte, in dem er keine sozialen Kontakte, keine Arbeit, kein zu Hause, nicht einmal ein Dach über dem Kopf hat. Und aus einem voll besetzten Flugzeug – dem 29. seit Dezember 2016 nach Kabul – konnte eine einzige Person wieder aussteigen. Deswegen ist diese Freude über die verhinderte Abschiebung verbunden mit Trauer und Wut.
Als Hosseini ausgestiegen war, wurde überprüft, wie viel Geld er dabeihatte, und 50€ wurden als genug befunden, ihn am Abend um 18:00 in Leipzig am Bahnhof abzusetzen (die Abschiebung fand entgegen unserer Erwartungen von Leipzig aus statt): ohne Information darüber, was gerade überhaupt geschehen war und was er jetzt tun solle. Diese Demütigung wollte man sich wohl nicht nehmen lassen. Nun folgt wieder ein schwerer, demütigender Prozess, in dem Hosseini für sein Bleiberecht kämpfen muss.
Was am Mittwoch in Leipzig geschah, ist für uns aber nicht nur ein Grund zur Freude und zur Wut, es ist vor allem ein Grund weiterzukämpfen. Wieder einmal haben wir gesehen, was wir erreichen können mit starker Solidarität und politischem Willen. Davon brauchen wir noch viel mehr, um nicht nur einzelne Abschiebungen zu stoppen, sondern die gesamten Verhältnisse zu stürzen, in denen Menschen nach dem ökonomischen Gewinn gemessen und behandelt werden, den sie einbringen; die Verhältnisse, in denen die Lebenschancen der Menschen von ihrer Herkunft und ihrem Wert für die Gewinnerwirtschaftung abhängen.

Freund*innen und Genoss*innen Mortezas
Kontakt: Hassan Maarfi Poor, 0176 21887621, hassan.maarfipoor@gmail.com
Nora Bräcklein, 0157 74966802, nora.braecklein@gmail.com

ارتش سرخ منطقه ی روهر

منطقه ی روهر تاریخا به بخش هایی از آلمان غربی گفته می شود که در دو طرف رود راین بخش هایی از استان نوردراین وستفالن امروزی و قسمت هایی از دیگر استان های المان که در این منطقه ی صنعتی که سابقا یکی از صنعتی ترین مناطق المان بود، گفته می شود. در منطقه ی روهر در گذشته بیشترین جمعیت تمرکز داشت و تراکم جمعیتی در این منطقه تاریخا به نسبت دیگر استان های المان به شدت بالا است.

تمرکز جمعیت در این منطقه قبل از هر چیز دلایل مادی و ماتریالیستی داشت. کارگران زیادی تاریخا در معادن زغال سنگ کار می کردند و صنعت زغال سنگ باعث می شد که مردم برای گذران زندگی خود در این منطقه کار کنند. از طرف دیگر به خاطر اینکه این منطقه به مرزهای فرانسه نزدیک بود و قبلا توسط ناپلئون اول اشغال شده بود و قوانین ناپلئونی متاثر از انقلاب کبیر فرانسه به قانون منطقه یی تبدیل شده بودند، نفس کشیدن برای نیروهای اپوزیسیون رادیکال در اواخر قرن هیجدهم و اوایل قرن نوزدهم اسان تر بود. این مساله هم باعث شده بود که مردم این منطقه رادیکال تر از مناطق دیگر المان باشند و شهرنشینی و فرهنگ کارگری یک فرهنگ حاکم در این منطقه بود که ریشه در انقلاب کبیر فرانسه و تمرکز کارگران در شهرهای بزرگی چون کلن، دوسلدورف، اسن، دورتموند و بوخوم و دیگر شهرهای منطقه داشت.

زمانی که انقلاب نوامبر 1918/19 توسط فاشیست های اولیه یعنی فاشیست های فرای کورپس و حزب سوسیال دمکرات المان که یک حزب بورژوایی و ضد کارگر شده بود، به وحشیانه ترین شکل ممکن به شکست کشانده شده بود، مقاومت در منطقه ی روهر المان در سال 1920 برای به سرانجام رساندن انقلاب نوامبر 1918 ارتش سرخ تشکیل می شود. در سال 1920 جریان فاشیستی فرای کورپس در برلین اقدام به کودتا می کند، کودتایی که بدون خونریزی انجام گرفت و دولت متزلزل فریدریش ابرت که ائتلافی از ارتجاع سلطنتی، سوسیال دمکراسی رفورمیستی و فاشیسم نظامی فرای کورپس بود. اگرچه اتحادیه های کارگری در برلین برای مقابله با کودتای فاشیستی فرای کورپس فراخوان اعتصاب سراسری می دهند، اما نیروهای وابسته به حزب سوسیال دمکرات المان که یک حزب ارتجاعی و بورژوایی بود، اعلام کردند که انان حاضر نیستند به برادارن خود در ارتش فاشیستی و کودتاچی فرای کورپس شلیک کنند. سوسیال دمکراسی یک بار دیگر بعد از دفاع از جنگ امپریالیستی اول، سرکوب انقلاب سوسیالیستی نوامبر 1918 به کمک فرای کورپس (نیروهای فاشیستی درون ارتش)، برای بار سوم خوشخدمتی خود را به ارتجاع اثبات کردند و نشان دادند که سوسیال دمکراسی از دوران جنگ امپریالیسم موسوم به جنگ جهانی اول عملا یک جریان امپریالیستی و ارتجاعی است و ربطی به منافع طبقه ی کارگر و زحمتکش جامعه ی نداشت. بی دلیل نبود که استالین بعدها تز „فاشیسم سوسیالیستی“ را در مورد سوسیال دمکراسی نوشت و سوسیال دمکراسی را خطرناک تر از فاشیسم قلمداد کرد.

در هنگام این کودتا از راست، کودتایی که توسط فاشیست های ارتشی و قاتلان رزا لوگزامبورگ و کارل لیبکنشت صورت گرفته بود، مقاومت هایی در منطقه ی روهر المان شکل می گیرد. با توجه به اینکه در این منطقه تاریخا نیروهای سندیکالیست دست بالا را داشتند و همچنین با توجه به اینکه بعد از قرارداد ورسای قسمت هایی از این منطقه به عنوان یک منطقه ی حفاظت شده از ارتش فاشیستی پاکسازی شده بود، امکان مقاومت در این منطقه بالا رفته بود. ارتش سرخ منطقه ی روهر هم از این فرصت استفاده کرده و تلاش کرده کارگران را مسلح کند.

قیام کارگران ارتش سرخ منطقه ی روهر یک قیام کاملا خودجوش و اتفاقی بود. کارگرانی که از جنگ برگشته بودند و اسلحه های خود را هنوز تحویل دولت ندادند با همین اسلحه ها توانستند قیام را سازمان دهند. کارگران مسلح با هدف به قدرت رسیدن به صورت خودجوش قیام می کنند و در پی اشغال شهرداری ها در شهرهای مختلفی چون دورتموند، اسن، هاگن و بوخوم بر می ایند.

زمانی که کودتاچیان فاشیست ارتش را از برلین روانه ی منطقه ی روهر می کنند، تا این حرکت انقلابی را به شکست بکشانند، کارگران مسلح سازمان یافته در ارتش سرخ در ایستگاه قطار منتظر رسیدن ارتش هستند و قطار ها را متوقف کرده و هر کس که بدون مقاومت تسلیم شده را دستگیر و ژنرال های فاشیستی که حاضر نبودند خود را تسلیم کنند، بدون هیچ تزلزلی می کشند.

حاکمیت ارتش سرخ منطقه ی روهر در کل چهارده روز طول کشید. در شهرهایی مثل هاگن جریانات نسبتا رفورمیستی سوسیال دمکرات های مستقل دست بالا را داشتند. در شهرهای دیگر مانند اسن و بوخوم این جریانات کمونیستی نزدیک به حزب کمونیست المان بودند که دست بالا را داشته، جریاناتی که در رابطه یی تنگاتنگ با دفاتر حزب کمونیست المان در برلین بودند. لازم به ذکر است که اتحادیه های وابسته به کلیسا در کنار کمونیست ها برای سوسیالیسم و دمکراسی سوسیالیستی جنگیدند، اما سوسیال دمکرات ها در کنار ارتجاع فاشیستی ایستادند. در مولهایم این نیروهای سندیکالیست بودند که قدرت را در دست داشتند. کسانی که از درون ارتش سرخ جان سالم به در برده و خاطرات خود را تعریف می کنند. کسانی که خود قبلا در جنگ به عنوان سرباز شرکت داشته و به صورت دقیق از مناسبات درون ارتش اگاهی داشتند، حتی روزنامه نگاران مرتجعی که این وقایع را ثبت کرده اندف این را به خوبی تایید می کنند که در ارتش سرخ منطقه ی روهر سلسله مراتب سازمانی وجود نداشت. ارتش سرخ روهر به هیچ وجه با ارتش های بورژوایی قابل مقایسه نبود.

تاریخ آلمان تاریخی است که توسط حاکمان نوشته شده است. بیشتر مورخان المانی ایدئولوژی حاکم در جامعه را تبلیغ کرده و می کنند. به ندرت کسانی پیدا می شوند که این تاریخ را از زاویه ی منافع طبقات تحت ستم بازنویسی کرده باشند. سباستیان هافنر مورخ و ژورنالیست برجسته در کتاب های متعدد خود از جمله کتاب „خیانت“ (انقلاب 1918 و 1919) به دقیقترین شکل ممکن این تاریخ را بازخوانی کرده است.

ارتش سرخ روهر توانست در عرض یک هفته بیشتر مناطق را به حوزه ی زیر نفوذ خود دراورد ولی منتاسفانه بعد از 14 روز این مقاومت در نتیجه ی تعرض فاشیسم به شکست کشانیده شد.

بازنویسی تاریخ کمونیست ها، تاریخی که کمونیست ها با خون و با مبارزات خود، با عمل انقلابی خود ساخته اند، وظیفه ی کمونیست هاست. بورژوازی این تاریخ را انکار و یا سانسور می کند.

حسن معارفی پور

نکاتی کوتاه د ر مورد „قرارداد اجتماعی فدراسیون دمکراتیک شمال سوریه“

حسن معارفی پور

در قرارداد اجتماعی فدراسیون دمکراتیک شمال سوریه به خوبی می توان رد پای ایده های انارشیستی (لیبرالیسم چپ یا سوسیال دمکراسی) را مشاهده کرد. این قرارداد اما در مقایسه با تمام قوانین دولت های بورژوایی  منطقه و حتی جهان یک گام به پیش است. قراردادی که در عمل به هیچ وجه اجرا نشده و نمی شود. مشکلات و موانع فرهنگی و مسائل استراتژیک و تاکتیکی در منطقه، خطر حملات پی در پی خارجی و مقاومت عشایر در مقابل خلع ید شدن عملا اجرای بندهای این قرارداد را غیر ممکن کرده است. از آنجایی که جامعه ی کردستان سوریه تاریخا به صورت سیستماتیک و فاشیستی سرکوب شده است، زمینه ی شکل گیری طبقه ی کارگر اگاه و مسلح به اگاهی طبقاتی و تئوری مارکسیسم در انجا به صورت ابژکیتو شکل نگرفته است و پ ک ک به عنوان یک نیروی به شدت پوپولیست مالیخولیایی کویرفرونت ی بین چپ و راست و ایدئولوژی خرده بورژوازی شبه فاشیستی و انارشیستی گیج می زند، تنها اپوزیسیون در دسترس مردم این منطقه بوده است، توانسته است خود را به عنوان الترناتیو به مردم حقنه کند و  این قرارداد اجتماعی به شدت از اندیشه های التقاطی اوجالان رهبر پ ک ک در زندان تاثیر پذیرفته است.  اساسی ترین مشکلات این „قرارداد اجتماعی“ این است که این قرارداد نه از موضع نقد اقتصاد سیاسی بورژوایی بلکه از موضع شرمگینانه ی سوسیال دمکراسی شبه انارشیستی به حل مساله ی نابرابری اجتماعی در جامعه نگاه می کند و از انجایی که کل این برنامه در سطح کلی گویی باقی می ماند و به صورت کنکرت مسائل را بررسی نمی کند، زمینه ی بهره برداری های گوناگون از ان فراهم می شود.

بندهای به شدت متناقض این قرارداد را در زیر می اورم و سعی می کنم بی ربطی ان را به سوسیالیسم و مالکیت اشتراکی بر ابزار تولید بیان کنم.

مادّه‌ی ۶ 

سوگند:

 

«من به خداوندِ بزرگ و خونِ شهدا سوگند می‌خورم که به این قراردادِ اجتماعی و مفادِّ آن وفادار بمانم، حافظِ حقوقِ دموکراتیکِ مردم و ارزش‌های شهدا باشم، از آزادی، سلامت و امنیتِ مناطقِ «فدراسیونِ دموکراتیکِ شمالِ سوریه» حراست کنم، حافظِ سوریه‌ی متّحد باشم و برای تحقّقِ عدالتِ اجتماعی بر اساسِ اصولِ ملّتِ دموکراتیک تلاش کنم.»

نقد ماده ی ششم

در این ماده همانطور که می بینید ایدئولوژی خرافی و ارتجاعی مذهبی حاکم است. سوگند یاد کردن به „خداوند بزرگ“ و „خون شهدا“، اگر حتی یک امر تاکتیکی باشد، که نیست، تا اینکه توده ی مردم „نرمند“، به شدت ارتجاعی و خرافی است. هر نیروی مترقی که از آزادی و رهایی انسان صحبت کند، نمی تواند به ایدئولوژی ارتجاعی و مذهبی باور داشته باشد و به  در هاله ی تقدس پیچیدن جانباختگان اعتقادی داشته باشد. اگر این بند را با بندهای کمون پاریس یا شوروی سابق بعد از انقلاب اکتبر مقایسه کنیم و سیاست نیروهای حاکم در روژاوا را با کمون و شوروی دوران لنین مقایسه کنیم، متوجه خواهیم شد که کمون و اکتبر هزاران گام پیشرو تر از نیروهای کویرفرونت در روژاوا بودند. در کمون پاریس نقش مذهب در سیاست به کلی از بین رفت و مذهب به یک امر کاملا خصوصی تبدیل شد. بعد از انقلاب اکتبر علیرغم اینکه اقلیت های مذهبی از حقوق برابر با تمام شهروندان برخوردار بودند، اما بلشویک ها حتی یک ثانیه از تبلیغ و ترویج علیه مذهب و ارتجاع دینی باز نایستادند. نیروهای حاکم در کوردستان سوریه به جای سوسیالیسم و رهایی انسان هنوز „خداواند بزرگ“ و „خون شهدا“ را عامل مشروعیت خود می دانند. ارتجاع در این بند بیداد می کند.

ماده ی 11

فدراسیونِ دموکراتیکِ شمالِ سوریه» بر پایه‌ی اصولِ مالکیتِ اشتراکی زمین، آب و انرژی بنا شده است، مبتنی بر اِکوصنعت و اقتصادِ اجتماعی است، اجازه‌ی استثمار، انحصار و شئ‌انگاری زنان را نمی‌دهد و بیمه‌ی سلامت و تأمینِ اجتماعی را برای همه‌ی افراد تحقّق می‌بخشد.

نقد ماده ی یازده

در اینجا باید اعلام کرد که اگر مالکیت اشتراکی زمین وجود دارد، پس چرا از سران عشایر و صاحبان زمین خلع ید نشده است؟ چرا باید در این زمینه اسثنئاء وجود داشته باشد؟ آیا عدم خلع ید از مالکان زمین و عشایر و خان های منطقه اجازه دادن به انان برای بازتولید شیوه های تولید ماقبل سرمایه داری یعنی شیوه ی تولید فئودالی نیست؟

مشکل اینجاست که درک نیروهای حاکم در انجا از استثمار یک درک به شدت بورژوایی و اخلاقی و نه مارکسیستی است. استثمار برای ان به مفهوم مارکسیستی اش به کار نمی رود، بلکه وقتی که انان از عدم اجازه ی استثمار زنان صحبت می کنند، منظورشان بیشتر بهره کشی جنسی از زنان است، نه اینکه زنان به عنوان نیروهای کاری که در ازای فروش نیروی کار دستمزد دریافت می کنند و دستمزد انان با کاری که انجام داده اند یکسان نیست. در اینجا باید توضیح داده شود که این اکو صنعت چیست و اقتصاد اجتماعی چگونه عمل می کند. این کلی گویی ها بدون توضیح دقیق این مفاهیم به شدت خطرناک است. یکی از قسمت های پیشرو این بند پایان دادن به شی انگاری زنان است.

مادّه‌ی ۱۷

«فدراسیونِ دموکراتیکِ شمالِ سوریه» به اعلامیه‌ی جهانی حقوقِ بشر و تمامی منشورهای حقوقِ بشر وفادار است

نقد ماده ی هفدهم

ماده ی هفدهم بیشتر یک ماده برای لاس زدن دیپلماتیک با دول بورژوایی غربی و عاملان اصلی تروریسم بین المللی، استثمار جهانی، جنگ های نیابتی و نابود کنندگان اصلی محیط زیست است و به شدت پوپولیستی است. اعلامیه ی جهانی حقوق بشر یک اعلامیه ی کاملا بورژوایی است که از زاویه ی منافع طبقه ی بورژوازی نوشته شده است، اعلامیه یی که مالکیت خصوصی بر ابزار تولید را مقدس می شمارد. اگر نیروهای حاکم به تمام بندهای این اعلامیه و مشور حقوق بشر وفادار هستند، پس لطف کنند دیگر خود را به عنوان نیروی چپ و الترناتیو جا نزنند و در میان مردم توهم ایجاد نکنند که شکل دیگری از مناسبات تولیدی در شمال سوریه حاکم است. من قبلا به نقد اعلامیه ی جهانی حقوق بشر پرداخته ام و در اینجا نیازی به تکرار مباحث قبلی ام نمی بینم. 

مادّه‌ی ۴۳

حقِّ مالکیتِ خصوصی تا آنجا تضمین می‌شود که با منافعِ عمومی در تضاد نباشد. چگونگی آن را قانون مشخّص می‌کند.

در این بند می توان به تناقض بنیادین ایدئولوژی کویرفرونتی نیروهای حاکم در روژاوا و شمال سوریه و درک بورژوایی انان از مالکیت خصوصی بر ابزار تولید پی برد. این ماده از این برنامه حتی از ماده هایی که در برنامه ی گوتا (برنامه ی حزب سوسیال دمکرات آلمان که توسط مارکس به شدت نقد شد) عقب تر است.

اولا نیروهای حاکم در انجا تفاوتی بین مالکیت خصوصی و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید قائل نیستند. مالکیت خصوصی (شخصی) مالکیت خصوصی بر ابزار تولید نیست و باید این دو را از هم جدا کرد. دوما اگر تعبیر این ها از مالکیت خصوصی همان مالکیت خصوصی بر ابزار تولید باشد (من حدس می زنم همین است)، پس مالکیت خصوصی بر ابزار تولید با منافع عمومی در تضاد است، چون کسانی که در جامعه از مالکیت خصوصی بر ابزار تولید محروم هستند، اتوماتیک از حق برابر در دسترسی به امکانات اجتماعی و رفاهی بی بهره شده اند و باید به عنوان کارگر و برده ی مدرن برای صاحبان ابزار تولید کار کنند. بنابراین این تناقض را باید نیروهای حاکم در انجا با خودشان حل کنند. آنان یا از قوانین بورژوایی و اقتصاد سیاسی بورژوایی که بر اساس اسثتمار نیروی کار و بهره کشی از کارگران بنیاد گذاشته شده است، پیروی می کنند یا اگر بهره کشی انسان از انسان را عملی ضد انسانی و غیرحقوقی می دانند، لازم است به نقد اقتصاد سیاسی بورژوایی بپردازند و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید را از طریق خلع ید از صاحبان ابزار تولید و سرمایه و زمین اجرایی کنند. اگر به خاطر مسائل استراتژیک، تاکتیکی، شرایط منطقه یی، امکان شورش عشایر صاحب ابزار تولید، (عشایری که هزاران نفر نیروی مسلح دارند و میلیون ها دلار سرمایه در اختیار دارند) در حال حاضر امکان اجرای این کار را ندارند، پس پناه بردن به فرمول بندی های متناقض و بورژوایی برای نگه  داشتن این نیروها به نظر من اگر احمقانه نباشد، شارلاتانیسم و اپورتونیسم است.

بقیه ی بندهای این برنامه را می توان در برنامه ی احزاب سوسیال دمکرات اروپایی، احزاب سبز و حتی قانون اساسی دولت های غربی کم و بیش پیدا کرد.

نقد اساسی به این برنامه و ماده های ان یک نقد از موضع نقد اقتصاد سیاسی باید باشد. این برنامه مثل همه ی برنامه ی احزاب و دولت های بورژوایی غربی، مانند منشور جهانی حقوق بشر و غیره در پوپولیسم زبانی و تناقضات بنیادین موج می زند و سعی می کند با حفظ مناسبات سرمایه دارانه یک مناسبات „انسانی“ تر و قابل تحمل تر „عقلانی“ برای مردم فراهم کند، بدون اینکه دست به ریشه ی قضایا ببرد و الغای مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و اشتراکی کردن منابع تولید را تبلیغ و ترویج کند. با تمام نقدهایی که به این برنامه وارد است، می توان گفت که در کل و در مقایسه با قوانین دولتی دولت های تروریستی و فاشیستی در منطقه پیشروتر است و شاید بتوان گفت که بندهای پیشرو زیادی در کنار بندهای ارتجاعی در این برنامه مشاهده می شود، اما در نهایت این برنامه در افق کسموپولتیک بورژوایی سرگردان باقی می ماند و راه رهایی و حرکت به سوی رهایی و سوسیالیسم و کمونیسم را پای جامعه نمیگذارد. ما کمونیست ها همیشه اعلام می کنیم که بین سوسیالیسم و بربریت هیچ راه میانبری وجود ندارد. هیچ دولت و اقتصاد بورژوایی حتی در „رفاهی“ ترین کشورهای جهان نمی تواند ادعا کند به استثمار پایان داده است، مادام که کارگران ناچار به فروش نیروی کار خودشان برای ادامه ی حیات هستند و مادام که عده یی انگل از استثمار نیروی کار دیگران برای خود سرمایه انباشت می کنند.نکاتی کوتاه د ر مورد

یا سوسیالیسم یا بربریت

لینک ترجمه ی این قرارداد را در زیر می توانید مشاهده کنید

قراردادِ اجتماعی فدراسیونِ دموکراتیکِ شمالِ سوریه

Freiheit und unbefristeter Aufenthalt für Sayed Morteza Hosseini und alle Inhaftierten in den Abschiebeknästen!

PRESSEMITTEILUNG

Deutsch-afghanische Kooperation in der Abschiebemaschinerie: Afghanisches Konsulat erstellt falsche Dokumente für staatenlosen linken Aktivisten aus dem Iran, damit Deutschland ihn am 06.11. nach Afghanistan abschieben kann.

Als Afghane im Iran unterdrückt und diskriminiert, als politischer Aktivist im Iran verfolgt und als Flüchtling in deutsch-afghanischer Zusammenarbeit verfolgt und bald abgeschoben: Sayed Morteza Hosseini wurde als Sohn afghanischer Eltern in Teheran im Iran geboren, wuchs dort auf und erhielt die iranische Staatsbürgerschaft. Nach seiner Teilnahme an Protesten 2009 inhaftierte der iranische Geheimdienst Etela‘at ihn und erkannte seine Staatsbürgerschaft ab. Als er nach Jahren des illegalen Aufenthalts im Iran wieder festgenommen wurde, wurde ihm nur eine Möglichkeit gelassen, im Iran zu bleiben: Er musste für den Iran im Krieg in Syrien gegen Daesh (IS) kämpfen. Als er die Gewalt und die Grausamkeiten dort nicht mehr ertrug, floh er Anfang 2015 nach Deutschland.

Der deutsche Staat will ihn als linken Aktivisten wie schon andere vor ihm loswerden, sodass er nicht gegen die Ausbeutung und Unterdrückung hier aktiv werden kann. In den Iran kann man ihn als politisch Verfolgten nicht abschieben, weil ihm dort Haft, Folter oder Tod drohen würden. Deswegen drängte der deutsche Staat das afghanische Konsulat in Deutschland, Hosseini „andere“ Papiere auszustellen. Sayed Morteza Hosseini, geboren am 14.04.1991 in Teheran als Sohn von Sayed Gholamali, soll am 06.11.2019 mit einem afghanischen Reisepass abgeschoben werden als Sayed Mirhasan, geboren am 01.01.1995 in Mazarsharif, Afghanistan, als Sohn von Sayed Akbar.

Wer bei der Passbeschaffung „nicht mitwirkt“ oder mit gefälschten Papieren einreist, erhöht damit das Risiko, abgeschoben zu werden. Wer aber einen Pass hat, mit dem er nicht abgeschoben werden kann, kriegt einen passenden Pass zur Abschiebung erstellt. Eine ähnliche Politik wird u.a. auch mit den Ländern des Balkans und mit Nigeria betrieben, in die Rücknahmeabkommen und staatlich angeordnete falsche Papiere zahlreiche Abschiebungen ermöglichen. Wir sehen mal wieder, wie „Recht und Ordnung“ nur für die Untergeordneten gelten, nicht für die Vollstrecker des „Rechts“.

Hosseini alias Mirhasan wird momentan im Abschiebeknast Pforzheim festgehalten. Von hier soll er in ein Land abgeschoben werden, das er nicht kennt und das seit Jahrzehnten in einem Krieg zerstört wird, an dem Deutschland seit 2001 beteiligt ist. Die Flucht der Menschen aus Afghanistan ist eine Folge der Politik imperialistischer Staaten, Banken und Unternehmen. Die Vertriebenen werden hier unmenschlich behandelt und dahin zurückgeschickt, wo sie herkommen oder nicht herkommen. Wo welche Menschen unter welchen Umständen leben können, hängt im Kapitalismus vom Bedarf an ökonomisch verwertbarer Arbeitskraft ab. Vom deutschen Staat können wir uns keinen „humanen“ Umgang mit seinen Staatsbürger*innen und erst recht nicht mit seinen Nicht-Bürger*innen erwarten. Trotzdem überschreitet dieses Vorgehen selbst den Rahmen des bürgerlichen Rechtes des deutschen Staates und der Genfer Flüchtlingskonvention.

Wir fordern, dass unser Genosse Sayed Morteza Hosseini mit dem deutsch-afghanischen Alias Sayed Mirhasan den Flüchtlingsstatus und einen unbefristeten Aufenthalt in Deutschland erhält!

Freiheit und unbefristeter Aufenthalt für Sayed Morteza Hosseini und alle Inhaftierten in den Abschiebeknästen!

 

Freund*innen und Genoss*innen Sayeds

Kontakt: Hassan Maarfi Poor, 0176 21887621, hassan.maarfipoor@gmail.com

Nora Bräcklein, 0157 74966802, nora.braecklein@gmail.com

دست فاشیسم از مردم شمال سوریه کوتاه

این را باید هر کسی به درستی بداند که تحولات اجتماعی منتظر هیچ جریانی نخواهند ماند تا „تحلیل“ های خود را تکمیل کند. هر انسان انقلابی و هر جریان رادیکالی باید در هر شرایطی امادگی داشته باشد، پاسخ روشن و رادیکال به مسائل بدهد و جامعه را در انتظار اتمام تحلیل هایش نگه ندارد. به قول برتولت برشت جنگ ها سریعتر از ان اتفاق می افتند که یک نویسنده نوشته اش را تمام کند. زمانی که صاحبان قدرت از صلح صحبت می کنند باید منتظر جنگ بود. جنگ در ذات نظام های طبقاتی است و همچون بنزین برای ماشین سرکوب دولتی عمل می کند. هر نظام طبقاتی و به ویژه سیستم های سرمایه داری جنگ را به عنوان ادامه ی سیاست خود به پیش می برند.جنگی که به مردم شمال سوریه به مردم این منطقه تحمیل شده است، تنها از زاویه ی نقد اقتصاد سیاسی قابل توضیح است. هر گونه مباحث و تحلیل های اخلاقی و نرماتیو (هنجاری)، تحلیل هایی که نقش اقتصاد سیاسی و همچنین هژمونی سیاسی و منطقه یی را در نظر نگیرند، نمی توانند به هیچ وجه واقعیت جنگ را توضیح دهند. تاریخ سرمایه داری و حتی ماقبل سرمایه داری با جنگ گره خورده است. جنگ هایی که به بهانه های متفاوتی همچون پیروزی „خیر بر شر“، „دخالت بشردوستانه“ , به بهانه ی“نقض“ „حقوق بشر“ در دیگر کشورها از جانب طبقات حاکم در کشورهای امپریالیستی به پیش برده شده اند و توسط ایدئولوژی حاکم در کشورهای جنگ طلب تحت نام جنگ های „مشروع“ به جامعه حقنه شده اند، چیزی جز توحش و بربریت علیه مردم بی دفاع کشورهای دیگر نبوده و نیستند. جنگ هایی که در یک قرن گذشته شکل گرفته اند را می توان در چارچوب جنگ های امپریالیستی دسته بندی و تابع سیاست های سرمایه دارانه ی عصر امپریسالیسم خواند. جنگ های موسوم به جنگ های قومی و مذهبی تنها در رابطه با اقتصاد سیاسی بورژوازی در عصر امپریالیسم قابل توضیح هستند. به همین دلیل لازم است که از تحلیل های روبنایی جنگ و مشغول شدن به موضوعات به شدت پرت و بی ربط دوری گزید و به دلایل واقعی جنگ دوری کرد و سراغ ریشه ی قضیه یعنی اقتصاد سیاسی رفت. اقتصاد سیاسی سرمایه داری معاصر در عصر سرمایه داری دیجیتال تا به امروز و در دهه ی دوم قرن بیست و یکم متکی به نفت است. بدون نفت خام به عنوان مهمترین منبع انرژی چراغ خانه ها در پیشرفته ترین کشورهای اروپایی خاموش می شوند، کارخانه ها از کار می افتند، قطار ها از حرکت می ایستند، کشتی ها در سواحل می پوسند و 99 درصد ماشین ها حتی نمی توانند یک متر حرکت کنند. بدون نفت زندگی میلیارد ها نفر در سراسر جهان مختل می شود و تمام روابط تجاری بین المللی و غیره متوقف می شوند. بدون جنگ هواپیماها از حرکت می ایستند و مهمتر از همه کارخانه های اسلحه سازی دیگر توانایی تولید اسلحه را ندارند. بی دلیل نیست که زندگی مردم خاورمیانه توسط دولت های جنایتکار و امپریالیستی „مدافع“ „حقوق“ بشر به تبهکارانه ترین شکل ممکن در نتیجه ی جنگ بر سر نفت به نابودی کشیده می شود، تا هر کدام از دولت های امپریالیستی جهانی از طریق سلطه ی اقتصادی بر این منطقه و تسلط بر صنعت نفت، سیاست کشورهای نفت خیز خاورمیانه و دیگر مناطق را تحت تاثیر قرار دهند و هژمونی خود را به راه اندازی جنگ های قومی و مذهبی به هژمونی غالب تبدیل می کنند. سیاست استعمارگران انگلیسی در گذشته بر امر „تفرقه انداختن و حکومت کردن“ متکی بود، سیاستی که امپریالیسم امریکا در حال حاضر به شکل دیگری در خاورمیانه به پیش می برد. ما در شرایط فعلی در خاورمیانه در یک جنگ جهانی به سر می بریم، جنگی که طرفین درگیر خود به صورت مستقیم مانند جنگ های امپریالیستی بین نیروهای امپریالیستی „جهانی“ اول و دوم، درگیر نیستند، بلکه سعی می کنند نیروهای نزدیک به خود را همچون بازی شطرنج در منطقه به کار گیرند، تا خود به عنوان تماشاچی جنگ از نتایج بازی جنگ صدمه ی مستقیم نبینند و از نیروهای دیگر در منطقه به عنوان سربازان پیاده نظام خود استفاده کنند. در این شرایط است که امریکا و غرب روزی روی فاشیسم اسلامی سرمایه گذاری می کنند و روز بعد در نتیجه ی ناچاری دست به دامن نیروهای ی پ گ و ی پ ژ برای سرکوب ویروسی که خود تولید کرده اند یعنی داعش می شوند. در کل جهان و خاورمیانه ما در دورانی به سر می بریم که می توان این دوران را دوران ویرانی عقل خواند. پست مدرنیسم به مثابه ی ایدئولوژی نئولیبرالی نماینده ی نابودی عقل اگرچه بخشا در اروپا و غرب از جانب بخشی از جامعه بارها استفراغ شده است، اما فرمت افراطی ان به دقیق ترین شکل در پیکر داعش و به عنوان یک باکتری نئولیبرالی و محصول اقتصاد سیاسی امپریالیستی با چند دهه تاخیر در خاورمیانه ظهور می کند و وحشیانه ترین شکل خشونت را برای ارضای روح انسان های بی شعور پست مدرن فاشیست و نئولیبرال عملی می کند. پست مدرنیسم شرقی یک بار در قالب صوفی گرایی در بین شعرا و نویسندگان قومی قبیله ی کُرد همچون بختیار علی و مریوان وریا قانع و ملابختیار و غیره خود را نشان می دهد، بار دیگر در مباحث ارتجاعی اوجالان که رهایی اینده را در بازگشت به گذشته می بیند و شیوه ی حاکمیت فئودالی و ارباب رعیتی قرون وسطایی را „اخلاقی“ تر از سرمایه داری متوحش می داند، اما فرمت واقعی پست مدرنیسم شرقی در چارچوب ایدئولوژی فاشیسم اسلامی داعشی و سبک فعالیت سیاسی انان نقش می بندد و پیکر پیدا می کند. مردم شمال سوریه و یک مقایسه ی تاریخی وضعیت مردم شمال سوریه در شرایط فعلی بیش از هر زمانی با وضعیت طبقه ی کارگر فرانسه در دوران ضد انقلاب بورژوایی لوئیس بناپارات قابل مقایسه است. انقلاب کبیر فرانسه 1789توانسته بود تا حدود زیادی کثافات کلیسا و مناسبات فئودالی را به گور سپرده بود، اما با فروکش کردن انقلابات بورژوایی و شکل گیری بحران اقتصادی سال 1845 در بریتانیا، بحران اقتصادی ایی که سریع به خارج از بریتانیا و از جمله فرانسه و المان سرایت کرد و بحران های سیاسی عظیمی را به دنبال داشت، بحران هایی که شبح کمونیسم را در اروپا دامن زده بودند، بورژوازی خود به یک جریان ارتجاعی تبدیل می شود و بازگشت به گذشته را به جای حرکت رو به جلو در پیش می گیرد. جنبش های کمونیستی طبقه ی کارگر که شبح کمونیسم را به امر واقع در جامعه ی ان دوران تبدیل کرده بودند در نتیجه ی ضد انقلابات بورژوایی در اروپا به وحشیانه ترین شکل ممکن سرکوب شدند. مهمترین اسناد ژورنالیستی و گزارشات دقیق از این تحولات را مارکس و انگلس در اثار مختلف خود از جمله هیجدهم برومر، مبارزه ی طبقاتی در فرانسه، انقلاب و ضد انقلاب در المان و مقالات مارکس به اسم بورژوازی و ضد انقلاب منتشر کرده اند. در انقلابات 1848 در اروپا طبقه ی کارگر به عنوان یک نیروی انقلابی وارد میدان شد، ولی از انجاییکه این طبقه نمی توانست با دست بردن به استراتژی درست از „طبقه در خود به طبقه برای خود“ تبدیل شود یعنی قدرت سیاسی را به دست بگیرد، تمام طبقات ذیگر همچون دهقانان، بورژوازی، خرده بورژوازی و تمام احزاب و جریانات سیاسی به عنوان دشمنان طبقه ی کارگر وارد میدان شده و انقلابی که بدون حضور طبقه ی کارگر نمی توانست به سرانجام برسد را در نطفه خفه کرده و ضد انقلابی ترین و هارترین نیروها بر گرده ی شکست انقلاب و در نتیجه ی در هم کوبیدن انقلابات پرولتاری طبقه ی کارگر به قدرت رسیده، هزاران نفر را تیرباران کرده و یا به زندان و تبعید محکوم کردند. در فرانسه سر دسته ی اشرار و لمپن های فرانسوی لویی بناپارت به عنوان ناپلئون سوم با سرکوب وحشیانه ی طبقه ی کارگر به عنوان „نماینده ی حزب نظم“ به قدرت می رسد. مارکس در هیجدهم برومر به دقیق ترین شکل ممکن قدرت گیری ضد انقلاب در فرانسه را به تصویر می کشد و نشان می دهد که انقلابات بورژوایی چگونه به ضد ارمان های اولیه ی خود (آزادی، برابری و برادری) تبدیل می شوند و دلقک لمپنی مثل لوئی بناپارت که مردم او را سوسیس خطاب می کردند و با تمسخر شعار زنده باد „ناپلئون“ زنده باد سوسیس سر می دادند، را به قدرت می رساند. مردم شمال سوریه در شرایط فعلی وضعیت مشابهی با طبقه ی کارگر فرانسه در سال های بین 1848 تا 1851 را دارند، چون تمام جهانیان این مردم را تنها گذاشته اند، تا انان توسط یک دلقک لمپن اسلامیست و فاشیست که بازگشت به امپراتوری عثمانی و دوران سلاطین را در سر می پروراند، قتل عام شوند. خون اشامی فاشیسم تورک و اردوغان جنایتکار تنها با خون اشامی „ناپلئون“ بناپارت و هیتلر و سلاطین انسان خوار عثمانی، اتاتورک و موسولینی و صدام و خمینی جلاد و پینوشه و دیگران قابل مقایسه است. خاورمیانه به مثابه ی یک دستگاه کامپیوتر من همیشه دولت های خاورمیانه را با یک دستگاه کامپیوتر مقایسه می کنم که توسط شرکت „ایکس“ تولید شده است، همین کامپیوتر بعد از یک مدت ویروسی از شرکت ایکس دریافت می کند و شما باید برای از بین بردن این ویروس دوباره دست به دامن شرکت „ایکس“ شوید. دولت های حاکم در کشورهای تاریخا نیمه مستعمره ی خاورمیانه را می توان همین محصول شرکت امپریالیسم و استعمار جهانی خواند، امپریالیسمی که هر چند سال یک بار برای سلطه بر این منطقه یک ویروس فاشیستی، اسلامی و یا قومی تولید کرده و ان را به جان مردم می اندازد، بعد از مدتی چپ و راست جامعه به امید اینکه که امپریالیسم دوباره به داد مردمی که از دست ویروس فاشیسم اسلامی و قومی به ستوه امده اند، رهایی یابند بی صبرانه برای دخالت های امپریالیستی در منطقه لحظه شماری می کنند. این برنامه ده های متوالی است از جانب شرکت های چند ملیتی امپریالیستی نه تنها علیه مردم خاورمیانه بلکه علیه کل کشورهای تحت سلطه ی امپریالیسم اجرا می شود. پروژه هایی که در چارچوب „الترناتیو سازی“ و „رژیم چنج“ قرار می گیرند، با همین منطق به پیش می روند. در این وضعیت توده ی مردم به خاطر نداشتن اگاهی طبقاتی روشن، در بند و بست های منطقه یی زندگی شان به تباهی کشیده می شود و به صورت سیستماتیک قتل عام می شوند. امپریالیسم و سرمایه داری متاخر اگرچه از لحاظ تکنیکی در بالاترین مرحله ی خود است، اما کشتار جمعی مردم کشورهای „پیرامونی“ را با بمب های کشتار جمعی جایگزین کشتار با گیوتن در قرون وسطی کرده است و به اوج گندیدگی خود از لحاظ سیاسی و اخلاقی رسیده است. شما اگر به موزه های قرون وسطایی در اروپا مراجعه کنید، گیوتن هایی را می بینید که به مثابه ی سمبل های دوران توحش کلیسا در اروپا در انجا به نمایش گذاشته می شوند، اما همین سرمایه دارانی که گیوتن را در غرب به موزه سپرده و اعدام را برای شهروندان خود لغو کرده اند، هر ثانیه، دقیقه، روز، هفته، ماه و سال مردمان دیگر از کشورهای دیگر به ویژه کشورهای نفت خیز و بحرانی را به صورت جمعی سیستماتیک با بمب هایی که هزاران برابر خطرناکتر و وحشیانه تر از گیوتن است قتل عام می کنند، بدون اینکه صاحبان قدرت عذاب وجدان بگیرند و به عنوان وحشی، قاتل و یا تروریست شناخته شوند. در اینجا باید یک جابجای ایی در مفاهیم شکل گرفته باشد و ان جابجایی این است که ایدئولوژی بورژوایی کشتار جمعی مردمان غیر اروپایی را امر روتین و عادی مثل نوشیدن ابجو در بارهای اروپای می داند، اما گیوتن را که با ان فقط می توان یک نفر را کشت به عنوان سمبل توحش کلیسا به موزه می سپارد. ایدئولوژی بورژوایی، جنایت و توحش را به اسم „انحصاری کردن خشونت در دستان دولت“، چیزی که ماکس وبر ملعون و نژادپرست بروکرات ان را فرمول بندی کرده و از ان دفاع می کند، را امری کاملا عادی می خواند، اما مقاومت توده ی مردم در مقابل سیاست های فاشیستی و انسان ستیزانه ی سرمایه داری و دست بردن به قهر و اسلحه در مقابل تعرض فاشیسم به جامعه را تروریسم می خواند. در اینجا کمونیست ها و رادیکال های جامعه باید با شعار زنده باد تروریسم و نابود باد انحصار سرکوب به خیابان بیایند، در صورتی که به اگاهی طبقاتی مسلح باشند. در مورد تلاش های فاشیسم تورک برای جنوساید مردم بی دفاع سوریه، انچه جنایتکارترین و تروریستی ترین سازمان و نهاد بین المللی یعنی ناتو ان را تلاش دولت ترکیه برای حفظ امنیت و ثبات در منطقه خوانده است، می توان مقاومت نیروهای قهرمان مردمی از ی پ گ و ی پ ژ گرفته تا دیگر نیروهای مردمی وابسته به اقلیت های قومی و مذهبی دیگر خواند، نیروهایی که از جانب همین ناتوی تروریست و دولت های جنایتکار و انسان کش امپریالیستی غربی به عنوان تروریسم شناخته می شوند را باید پاسخ انقلابی به تروریسم منطقه یی و رژیم فاشیستی ترکیه خواند. کسانی که در این میدان تحت هر عنوانی تعرض امپریالیستی رژیم فاشیست تورک به خاک سوریه را توجیه می کنند و یا مستقیم و غیر مستقیم از ان دفاع می کنند، در منتهی الیه خط فاشیسم ایستاده اند و بسان جلادانی که در کشتار مردم سهیم هستند، باید به عنوان تبهکار شناخته شوند. تمام انسان های ازادی خواه و برابری طلب در سطح جهانی باید در مقابل این تعرض ایستاده و به هر طریق ممکن به این وظیفه ی اخلاقی و انقلابی پایبند باشند که تعرض به مرزهای دیگر سرزمین ها از جانب هر دولتی که صورت پذیرد، جنایتی نابخشودنی است که تنها پاسخ دقیق به ان مقاومت مسلحانه در مقابل نیروی مهاجم و قتل عام مهاجمین است. تعرض دولت فاشیستی تورک به شمال سوریه فارغ از اینکه یک تعرض امپریالیستی است، قلدری جنایتکارانه ایی است، که باید به شکست کشانده شود. این تعرض مانند تعرض مجموعه یی لمپن چاقوکش به انسان های ضعیف و بی دفاع است، انسان های بی دفاعی که هیچ جرمی علیه دیگران مرتکب نشده اند. در این شرایط هر کس که ذره یی شرافت انسانی در وجودش باشد، باید در مقابل نیروی مهاجم و قلدر و لمپن ایستاده و این ایستادگی را به عنوان یک مسئولیت اخلاقی به رسمیت بنشاسد. اخلاق حکم می کند به کسانی که در یک جنگ نابرابر قلدر مائابانه از جانب یک نیروی مهاجم قتل عام می شوند حمله نشود. حمله به انسان های ضعیف، فارغ از ایدئولوژی و مرامی که دارند، جنایت جنایت هاست. اگر من تعرض بوداییان فاشیست به مسلمانان برمه و برمودا را محکوم کرده و از حق زیست اقلیت مسلمان و حق تسلیح انان در مقابل وحوش فاشیست بودایی دفاع کردم، به هیچ وجه اشتباه نکردم. کسانی که به موضع من در ان زمان حمله کردند، فاشیست های انسان نمایی بوده که به جبهه ی „چپ رادیکال“ به تعبیر لنینی از رادیکالیسم کارتونی در „بیماری چپ روی کودکانه در کمونیسم“ تعلق دارند که راهنمای چپ می زنند، اما با طبقه ی حاکم و با فاشیسم همراه می شوند. جنگی که به روژاوا تحمیل شده است، یک جنگ به شدت نابرابر است. دولت فاشیست تورک اما با اراده ی بیش از پنج میلیون نفر از مردم شمال سوریه که بین مردن در مبارزه و جدال مسلحانه و مرگ بعد از اسارت و حقارت اولی را ترجیح می دهند، روبروست. در این شرایط که تمام قدرت های امپریالیستی منطقه یی و جهانی مردم روژاوا را تنها گذاشته اند، نیروهای مردمی مسلح در این منطقه تا اخرین فشنگ با فاشیست های تورک خواهند جنگید، اما حاضر به تسلیم شدن در مقابل فاشیسم تورک نخواهند شد. تمام نیروهای ازادی خواه و برابری طلب جهانی باید با تشکیل جبهه های انتی فاشیستی مانند جنگ داخلی در اسپانیا به یاری نیروهای روژاوا رفته و در مقابل فاشیسم تورک و امپریالیسم امریکا یک قطب انترناسیونالیستی و انتی فاشیستی از بریگاردهای سرخ و مسلح را تشکیل دهند. نیروهای حاکم در روژاوای کردستان هم لازم است به شدت از مواضع پاسیفیستی پ ک ک فاصله گرفته و رادیکالیزه شوند و مخالفین خود را به صورت فیزیکی نابود کنند. در شرایطی که خطر ازاد شدن ده ها هزار زندانی داعشی از زندان های روژاوا وجود دارد، تیرباران این جنایتکاران می تواند مانع از پیوستنشان به نیروهای فاشیست اسلامی تحت سلطه ی رژیم فاشیست تورک شود. پروسه ی اعدام جنایتکاران داعشی اسیر در زندان های ی پ گ و ی پ ژ باید از همین امروز به اجرا دراید. در جنگ باید با دشمن بسان دشمن رفتار کرد و قانون جنگ را رعایت کرد وگرنه هر نوع لیبرال منشی و „انسان دوستی“ ابلهانه می تواند به کشتار نیروهای خودی بیانجامد. در شرایطی که نسل کشی در جریان است، نیروهای نژادپرست و فاشیست ایرانی و عظمت طلب از سلطنت طلب گرفته تا سکولار دمکرات و مشروطه خواه و دیگر اراذل و اوباش دور و بر کٌره ی محمد رضا شاه پهلوی یعنی رضا پهلوی و بریدگان از این مزدور بی خاصیت از جمله رئیس سکولار دمکرات های ایرانی یعنی اسماعیل نوری علا و هم اخوری هایش دست به تبلیغات فاشیستی علیه کًردها زده و از ترس اینکه تحمیل جنگ از جانب ترکیه به روژاوا به احساسات ملی گرایانه در میان کٌردهای دیگر کشورها و از جمله ایران دامن بزند، چیزی که یک مساله ی طبیعی است، مشغول نشخوار ادبیات فاشیستی در مورد „ضرورت حفظ تمامیت ارضی“ و مبارزه با „تجزیه طلبی“ بر امده اند. جریان این جنایتکاران فاشیست به سرنوشت یک مرد کٌرد در کردستان عراق شبیه است که خانه اش داشت می سوخت و رهگذری که از انجا می گذشت و دنبال فندک می گشت، از مردمی که در تلاش برای خاموش کردن خانه ی در حال سوختن این مرد بوده درخواست می کند که لطفا فعلا اتش را خاموش نکنند، تا او سیگارش را روشن می کند. این فاشیست ها هم در این شرایط جنوساید و نسل کشی مردم شمال سوریه را وقتی به دست اردوغان جلاد می بینند، به جای محکوم کردن ان از „تجزیه ی“ ایران می ترسند. من از همین جا اعلام می کنم: در صورت سرنگونی جمهوری اسلامی چپ و کمونیسم اگر کل قدرت را به دست نگیرد، بی گمان بخش عظیمی از قدرت سیاسی را به دست می گیرد. ما می توانیم ده ها و چند صد هزار نفر را در ایران مسلح کنیم و ارتش سرخ کمونیستی تشکیل دهیم، ارتشی که هر نیروی مسلحی که قصد تعرض به او را داشته باشد، تار و مار می کند. در شرایطی که ما با اتکا به نیروی طبقه ی کارگر و بدون پشتوانه ی دولت های غربی می توانیم تنها در کردستان ایران بالای 500 هزار نفر را مسلح کنیم، اوباش „سکولار فاشیست“ و سلطنت طلب که مدام مشغول چکمه لیسی برای غرب هستند، اصلا جرات بازگشت به ایران را نخواهند داشت. ان زمان به اوباش فاشیست سلطنت طلب و „سکولار“ فاشیست اعلام می کنیم که به قوانین سوسیالیستی ایی که ما تدوین می کنیم احترام گذاشته و در عمل هم ان را اجرا کنند، در غیر این صورت اردوگاه های کار اجباری منتظرشان خواهد بود. سلطنت طلبانی که به خاطر رابطه ی خونی با اوباش خون اشام و جنایتکار یعنی خانواده ی شاهنشاهی در خارج کشور با پول های باداورده ی مردم بی چیز برای خود سرمایه دار شده اند، در صورتی که به کشور برگردند، دستگیر شده و تمام ثروت و سرمایه شان را اجتماعی می کنیم. حقوق دمکراتیک مردم تحت ستم از جمله حق تعین سرنوشت مردم تمام مناطق ایران از کٌرد و عرب گرفته تا ترک و بلوچ و ترکمن و غیره را برای تشکیل دولت مستقل به انتخاب توده ی مردم مناطق مختلف ایران گذاشته، ان را با تمام قدرت به رسمیت شناخته و از ان دفاع می کنیم و هر کس به حقوق دمکراتیک این مردم احترام نگذارد و علیه ان مبارزه کند و دست به اسلحه ببرد را افسار می زنیم. ان زمان اوباش فاشیست و سلطنت طلب و „سکولار فاشسیت“ می توانند برای خود ژاژخایی کنند. جالب تر از همه این است که عده یی خیالپرداز احمق که در مجموع کل ایران دویست نفر هوادار ندارند، به صورت „رهبران“ خودخوانده به „نمایندگی“ از مردم ایران „شورایی“ از بالا درست کرده اند، که مثل مجلس خبرگان رژیم اسلامی ایران است. این „شورای گذار“ در تلاش است در صورت „براندازی“ „نرم“ جمهوری اسلامی، „حکومت موقت“ را به دست بگیرد، بدون اینکه حتی یک نفر این „شورای“ „نگهبان“ را انتخاب کرده باشد. این خیالپردازان احمق، ابله تر از انند که چیزی به اسم „براندازی“ „نرم“ برای یک رژیم فاشیستی تا دندان مسلح مانند رژیم فاشیست اسلامی ایران، خیال خام است. رژیم جمهوری اسلامی ایران تنها با اعتصابات طولانی کارگری و مبارزه ی قهرامیز خیابانی و سنگر به سنگر توسط طبقه ی کارگر و توده ی مردم در یک پروسه ی انقلابی و قهرامیز می تواند سرنگون شود. هر چیزی غیر از این برای سهم خواهی از حاکمیت و سهیم شدن در جلادی است. این „شورای“ „گذار“ به اندازه ی „شورای نگهبان“ دمکراتیک است و از نظر اکثریت توده های مردم هیچ مشروعیتی ندارد و چیزی فراتر از خودارضایی یک مجموعه مشنگ با روح خود نیست. این دایی جان ناپلئون ها در“غربت“ به خاطر مصرف بالای شیره ی خالص ایرانی که توسط سوپرمارکت ها و قالی فروشی های ایرانی در خارج کشور توزیع می شود، در اوج نشئگی علیرغم تاکید بر „دمکرات بودن“ و تبلیغ „دمکراسی“ دست به اقدامات خیالی دیکتاتور مائابانه زده و بعد از پریدن نشئگی از کله شان و بازگشت به واقعیت سفت و سخت دوباره دست به دامن بقال های خرده بورژوای ایرانی برای تهیه کردن شیره ی خالص می شوند. حسن معارفی پور 14.10.2019