سوسیالیسم علیه تئوری توطئه

هر میزان از تنفر ما از بورژوازی دلیلی ندارد، که ما به تئوری توطئه علیه این سیستم پناه ببریم. تئوری توطئه مثل شبه علوم بورژوایی و مذهب بر پایه ی فاکت و برهان عقلانی بنا گذاشته نشده است. ما نمی توانیم تنها بر اساس یک سری حدس و گمان در مورد ویروس کرونا اعلام کنیم که بورژوازی غرب یا ایالات متحده ی امریکا این ویروس را تولید کرده است و به جان بشریت انداخته است. وقتی جنایتکارترین جنایتکاران معاصر مانند رئیس جمهور فاشیست برزیل بولسنراوو، متحد جنبش های فاشیستی در سطح جهانی و سرمایه ی مالی، شخصیتی سوپر راست و خون اشامی مثل فریدرش مرتز مولتی ملیونر راست گرا و فاشیست از حزب سوسیال مسیحی المان به این ویروس کشنده گرفتار می شوند، نمی تواند مساله یی ساختگی توسط خود بورژوازی جهانی و امپریالیسم باشد. چه لزومی دارد امپریالیست ها متحدان خود را قتل عام کنند، وقتی همین متحدان به بهترین شکل ممکن سیاست سرمایه ی مالی و صنعتی امپریالیستی و در کنار آن سازماندهی جنبش های فاشیستی جهانی را به پیش می برند، بکشند؟ مساله این است که ویروس ها مدام در حال تغییر و تکامل هستند و بخشا منقرض می شوند، همانطور که انسان در گذشته تکامل پیدا کرده است و در شرایط امروز دارد به سمت انقراض می رود.
من همیشه برای اثبات هر ادعایی، این ادعا چه از جانب مارکس، چه عیسی مسیح و چه هر کس دیگری طرح شده باشد، به مدارک و شواهد و برهان های عقلانی قوی و کافی نیازمندم، تا بتوانم ان ادعا را باور کنم و از ان دفاع کنم. واقعیت این است که علوم بورژوایی در بسیاری از مواقع انچنان امیخته به کثافت و منفعت است، که شبه علم به جای علم نشانده می شود و برهان عقلانی جای خود را به پروپاگاند و نوعی تهییج احساسی و احمقانه ی ژورنالیستی می دهد. مساله ی قدرت دولتی برای به حقانیت نشاندن یک ادعا و استخوان لیسی روشنفکران خودفروش بورژوازی را به این شبه علوم بورژوایی و فیک اضافه کنید، تا بدانید که جامعه تا چه درجه یی سقوط کرده است.
مساله برای ما روشن است. ما کمونیست ها از منطق، عقلانیت، برهان عقلانی و کافی دفاع می کنیم و در مقابل شبه علوم فیک ایستاده و می ایستیم. این شبه علوم اگر توسط یک کمونیست هم تولید و بازتولید شود، باید به شدت با ان مبارزه شود. ما نیازمند دانش و نه شعار هستیم. بدون اگاهی و خوداگاهی می توان هر خزعبلاتی را باور کرد. رسیدن به اگاهی و خوداگاهی از مرحله ی پیچ در پیچی می گذرد که هگل ان را به بهترین شکل ممکن در فنومنولوژی روح توضیح داده است. اگاهی ایی که بر اساس مشاهده ی صرف تولید می شود، اگاهی نیست بیگانگی است، این بیگانگی از اگاهی تنها زمانی تبدیل به اگاهی (خودآگاهی) می شود که در یک پروسه ی جنگی بین مرگ و زندگی بتواند خود را از سطح به عمق رسانده و حقانیت خود را ثابت کند. برای این کار سوژه لازم است علاوه بر مشاهدات سطحی دست به انتزاع بزند. بدون انتزاع فهم مسائل بسیار پیچیده خواهد بود. فلسفه ی تاریخ روح که هگل ان را بازگشت روح به سوی خود می خواند، توسط مارکس به شیوه ی ماتریالیستی در دستنوشته های پاریس نقد و بررسی شده است و مارکس این پروسه را پروسه ی بازگشت انسان بیگانه به خود می خواند، تا بتواند از بیگانگی خود رها شود. سوالی که برای من پیش میاید و جلو مارکسیست ها و هگل گرایان می گذارم این است، که ایا در یک مرحله از تاریخ می توان از وجود انسانیت صحبت کرد؟ ایا اصلا در گذشته انسانیت در سطح عمومی وجود داشته است؟ ایا بازگشت به انسانیت مورد نظر مارکس و رهایی از بیگانگی، بازگشتی ارتجاعی به گذشته یا جامعه ی „بی طبقه“ ی دوران ماقبل برده داری است؟ بی گمان تا آنجا که من فهمیدم، مارکس چنین منظوری نداشته و به هیچ وجه با رمانتیسیست ها همسو نبود، اگر چه او اوایل در دوران نوجوانی از طریق پدرزنش با سوسیالیست های خیالپرداز اشنا شده بود و به شدت به رمانتیسیسم علاقه مند بود و تا آخر عمر رمان های بالزاک و دیگر مرتجعین را می خواند و به آن علاقمند بود، اما قبل از این دوران مارکس برای عیسی مسیح شعر می نوشت و در دفاع از مسیحیت مقاله می نوشت. هدف من از باز کردن این بحث بازگشت به دوران نوجوانی و جوانی مارکس نیست، بلکه مبحثی است که در دستنوشته های پاریس توسط مارکس مطرح می شود، اما ناکامل باقی می ماند. دستنوشته های پاریس سال ها بعد از مرگ لنین و بعد از انتشار کتاب تاریخ و اگاهی طبقاتی پیدا می شود. این دستنوشته های مارکس به هیچ وجه برای انتشار نوشته نشده بودند، اما انتشار ان سوالاتی را در ذهن هر خواننده ی ایجاد می کند، که یافتن جواب ان بدون خواندن کل هستی شناسی حیات اجتماعی لوکاچ غیر ممکن است.

زیبایی شناسی مرگ

در این مطلب به طور خلاصه به بررسی زیبایی شناسانه ی مرگ می پردازم. مرگ در کشورهای اسلامزده نه یک اتفاق طبیعی، حادثه یی که برای هر کس دیر یا زود اتفاق می افتد، بلکه بیشتر محملی برای پیچاندن مردگان در هاله یی از مقدسات و توهمات عرفانی و مذهبی است. مرده پرستی نقطه مقابل زنده کشی نیست، بلکه عین زنده کشی است. انسان ها تا زمانی که زنده اند، در جوامع ما کمترین ارزشی ندارند، اما به محض اینکه می میرند، قهرمان می شوند. برایشان تاریخ جعلی درست می کنند. وقتی از لمپن ها قهرمان ساخته می شود و هزاران نفر بر سر قبر یک آدمکش سکسیست مثل احمد ایرانی موسوم به احا چته (راهزن) در مریوان حاضر می شوند و بر روی جنازه ی متعفن این آدمکش قاتل اشک می ریزند، باید متوجه شد که یک جای کار می لنگد. مساله این است که مناسبات اجتماعی در جامعه ی ما آغشته به خرافات دین اسلام و مذهب شیعه و سنی و غیره است و این خرافات انچنان بر روی زندگی انسان ها تاثیر گذاشته است، که مرگ انسان را تبدیل به قهرمان می کند.
در جوامع غربی برعکس مرگ به عنوان یک پدیده ی کاملا طبیعی همچون افزایش سن، پیری و غیره در نظر گرفته می شود و همین مساله باعث می شود که انسان ها در هنگام خاک سپاری عزیزانشان تا حدود زیادی واقع بینانه به اشتباهات و نقاط مثبت و منفی شان اشاره کنند و به جای گریه و زاری و خودزنی با هم دیگر یک استکان مشروب بنوشند.
من به شدت از شرکت در مراسم ختم و „فاتحه خوانی“ و خاکسپاری دوری می کنم، نه به این خاطر که جان انسان ها برایم مهم نیست، بلکه به این خاطر که تحمل فضای وداع با مردگان را ندارم. بسیار سخت است زمانی که یک عزیزی را از دست می دهی و دیگر مطمئنی هیچ وقت او را نخواهی دید، جنازه ی او را به قبرستان همراهی کنی و خاکسپاری او را مشاهده کنی.
مساله یی که مرا وادار کرد با تمام مشغله های شخصی و سیاسی این یادداشت را بنویسم، مرگ فریبرز رئیس داناست. من فریبرز رئیس دانا را دورادور می شناختم و از مرگش بسیار ناراحت شدم، هرچند هیچ وقت او را از نزدیک ندیده بودم، ولی با مواضعش اشنایی داشتم و همیشه او را در جناح راست جنبش کارگری (سوسیال دمکراسی غیر انقلابی) قرار می دادم. او بی گمان دلش برای کارگران می سوخت و انگیزه های هومانیستی داشت، اما سیاستی که او دنبال می کرد، در عمل در تقابل با رهایی کارگران از کار مزدی و بردگی بود. او از قانون اهنین دسمتزدهای لاسال دفاع می کرد و زمانی که محمد قراگوزلو شخصیت شناخته شده ی جنبش کارگری ایران، کتاب „کیفر خواست دستمزد“ را نوشت و حداقل حقوق پنج میلیونی را مطالبه یی کاملا رئالیستی در مبارزه ی روزمره ی کارگران برای عبور از خط فقر قلمداد می کرد، رئیس دانا و هم فکرانش پرداخت حقوق 5 میلیون تومانی به کارگران را مطالبه یی اتوپویستی قلمداد کرده و از حقوق دو میلیونی صحبت می کردند. ادعای انان شبیه نظریات لاسال و مالتوس بود. لاسال به مثابه ی یک سوسیالیست مالتوسیانیستی از قانون اهنین دسمتزدها و ضرورت پایین نگه داشتن دستمزدها تا جایی که برای „دولت مقرراتی“ مورد نظر بیسمارک ممکن بود، دفاع می کرد و افزایش دستمزد را به ضرر جنبش کارگری می دانست. فراتر از ان لاسال مساله ی رفاه را قومیزه می کرد و معتقد بود که اگر رفاهی هم صورت بگیرد باید برای „نژاد“ آلمانی و نه پناهجویان و فراریان باشد. اینکه امروز فاشیست های نژادپرستی مانند تیلو سارازین به عنوان یکی از طرفداران سر سخت لاسال در حزب سوسیال دمکرات المان پناهجویان و مسلمانانی که به المان می ایند، را انگل و وحشی می خواند و از پایان المان صحبت می کند و همزمان خود را لاسالیست می داند، نباید زیاد جای تعجب باشد. ادعای رئیس دانا این بود که بارآوری کار در ایران به حدی پایین است، که بورژوازی ایران قدرت پرداخت حقوق ۵ میلیونی را به کارگران ندارد. دولت امپریالیستی ایران در کشورهای مختلف منطقه از طریق سودهای کلان شرکت نفت، بنیاد مستضعفان و بانک سینا مشغول جنگ است و بودجه های چند صد میلیون یورویی به سپاه قدس اختصاص می دهد، ولی همین بورژوازی نمی تواند دستمزدهای معوقه ی کارگران را پرداخت کند، چون به قول رئیس دانا بارآوری کار در ایران پایین است! عجبا! اگر مالتوس و لاسال زنده می شدند، بی گمان با شنیدن این نظریات خودکشی می کردند.
مارکس و انگلس هنگامی که لاسال بر سر یک دوئل احمقانه به خاطر معشوقه ی زیر سنش کشته شد، چند نامه ی کوتاه به همدیگر می نویسند که در این نامه ها ضمن اشاره به اینکه لاسال را به تمسخر گرفته و می گویند „لاسال به درک واصل شد، انطور که شایسته ی او بود“، اعلام می کنند که لاسال هیچ گاه رفیق و همفکر انان نبود، ولی دشمن مشترک زیادی داشتند.
حالا ما اعلام می کنیم که رئیس دانا از لحاظ فکری ذره یی از لاسال „مترقی“ تر بود و به خاطر دوئل هم کشته نشد و برای مرگش اظهار تاسف می کنیم، چون دشمن مشترکی به اسم جمهوری اسلامی داریم. این اما تنها بخشی از قضیه است. اگر ما یک دشمن مشترک به اسم جمهوری اسلامی داریم، به عنوان کمونیست و طبقه ی کارگر دشمنان رنگارنگ دیگری داریم که در قالب دوست خود را به ما نزدیک می کنند، ولی در حقیقت سیاست دشمن را به پیش می برند. یکی از این دشمنان قسم خورده ی کمونیست ها که در شرایط امروز ایران به خاطر نداشتن چشم انداز پروتستانتیزه کردن رژیم ایران، تا حدودی رادیکالیزه شده است، سوسیال دمکراسی با تمام جناح های ان است. اگر در گذشته حزب توده و بعدها احزاب و جریاناتی مانند حزب دمکرات کردستان ایران نماینده ی سوسیال دمکراسی شدند، امروز جریان سوسیال دمکراسی ایران لیبرال های برگشتی ایی همچون رئیس دانا، پرویز صداقت، محمد مالجو و نیچه گرایان برگشتی همچون مراد فرهادپور هستند. بی دلیل نیست که خط امثال پولانزانس، کارل پولانی و دیگر سوسیال رفورمیست ها در ایران تبلیغ می شود و کتاب های این سوسیال دمکرات های رفورمیست و رادیکال در سطح وسیع تبلیغ می شوند.
کانت در جایی می گوید اگر کسی از روی نیت خیر دست به یک امر شر بزند، باز هم یک مجرم است، اما اگر کسی با انگیزه های خبیث دست به یک امر خبیت بزند او به تمام معنا مجرم است. حالا ما فرض می گیریم که دفاعیات رئیس دانا و همفکرانش از خط اهنین دسمتزدها از روی ساده لوحی و با نیت „خیر“ بوده است. ایا بازدهی این سیاست خبیث ضد کارگری به ضرر طبقه ی کارگر نیست؟ ایا کارگران در این شرایط به خاطر این موضع گیری ها خسارت فراوانی نمی بینند؟ چرا؟
جورج لوکاچ در مجموعه مقالاتی که به اسم „تزهای بلوم“ منتشر شده است، در بخشی مربوط به فلسفه ی اخلاق موضعی را می گیرد که از نظر من از هر گونه موضع گیری مارکسیستی در زمینه ی فلسفه ی اخلاق دقیق تر است و من خود را پیرو این خط و مشی می دانم. او می گوید که هر کس با تصمیمات فردی خود می تواند کاری را بکند که به ضرر یا به نفع جامعه باشد. زمانی که من به مثابه ی یک فرد تصمیم می گیرم رفورمیسم را اگاهانه یا ساده لوحانه تبلیغ و ترویج کنم، در واقع قانون اخلاقیات مارکسیستی را زیر پا گذاشته و به طبقه ی کارگر خیانت کرده ام و لذا مجرم هستم.
در نهایت می توان به حال کسانی که به شکل پوپولیستی و ساده لوحانه تصمیم گرفته اند، به خاطر مسائل مرامی و اخلاقیات پیش پا افتاده، تمام تفاوت های بنیادین سوسیالیسم و کمونیسم را با سوسیال دمکراسی در هاله یی از ادبیات سوپر پوپولیستی، مرده پرستانه و زنده کشانه خط خطی کنند، تاسف خورد. آنان ماهییت واقعی خود را نشان می دهند. می توان به دلایل شخصی و نه الزاما سیاسی و تئوریک از مرگ کسی ناراحت شد، همانطور که من از مرگ رئیس دانا غمگینم، اما این حق را هیچ کس ندارد که او را به عنوان رهبر رادیکال، انقلابی و کمونیست جنبش کارگری جا بزند. هر کس این کار را بکند، دست به رویزیونیسم در تاریخ زده است و این خلاف منطق و عقلانیت است. این واقعا از نقطه نظر فلسفه ی اخلاق مارکسیسم یک جرم سنگین است و باید در مقابل ان ایستاد.
مساله ی دیگر این است که سوسیال دمکراسی در اگر رادیکالیزه می شود و اگر خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی می شود، به این خاطر نیست که تئوری های سوسیال دمکراتیک سرنگونی طلب یا انقلابی هستند. سوسیال دمکرات ها تاریخا مشاوران بورژوازی بودند. از اتو بائر، کائوتکسی و لاسال و کارل فوگت گرفته تا سران گور به گور حزب توده و سازمان اکثریت و رهبران حزب دمکرات کردستان، همیشه در سنگر ضد انقلاب علیه رهایی پرولتاریا و کمونیسم جنگیده اند.
به زندگان احترام بگذارید. زمانی که مردند دیگر احترام گذاشتن بی فایده است. انسان تا زمانی که زنده است لایق احترام و ارج نهادن است. تاریخ مردگان را به نفع منافع امروزتان جعل نکنید، چون انان اگر زنده بودند از خود دفاع می کردند و به شما می گفتند که انان طور دیگری می اندیشیدند. پوپولیست نباشید. پوپولیست بودن رگه های رومانتیستیسم و فاشیسم را در خود دارد، چه از نوع چپ و چه از نوع راست ان.
حرف نهایی من این است که نقد مردگان چوب زدن به مرده نیست. هدف من زدن فضای پوپولیستی و اخلاق گرایانه ی به شدت مرده پرستانه ی حاکم بر جامعه ی چپ ایران است. چپ باید با سنت های اسلامی و رفورمیستی تسویه حساب کند.
حسن معارفی پور
16.03.2020

علیه مارکسیسم مبتذل و عامیانه، علیه مارکسیسم اکادمیک

سخت ترین چیز برای یک انسان که بی منطقی احساسی را به عنوان منطق خود انتخاب کرده است، این است که از او بخواهی منطقی بیاندیشد. این مساله می تواند برای او کشنده باشد. این انتظار از انتظار کنار گذاشتن یک شاه از تاج و تخت سنگین تر است. آیا در تاریخ شاهی را دیده ایید که با زبان خوش تاج و تخت را کنار گذاشته باشد؟! من نمی شناسم، اگر کسی می شناسد معرفی کند.
مقایسه ی بالا شاید مقایسه ی خیلی جالبی نباشد، اما می تواند به فهم انسان ها از مسائل تا حدودی کمک کند.
تمام مردم جهان اگر با احساسات برای من برهان بیاورند، نمی توانند من را قانع کنند. من برای هر برهانی دلایل کافی و اثباتی می خواهم. شما می توانید صد دلیل احساسی و هزار توجیه برای اثبات یک برهان احساسی و غیرعقلائی بیاورید، من یکی را نمی توانید قانع کنید. یکی از مشکلات چپ ایران به طور عام نبود عقلانیت و اگاهی سوسیالیستی متکی بر دانش تئوریک، اما آغشتگی این چپ به شعار و احساسات ضد عقلائی است.
از خودم شروع می کنم و بعد یقه ی دیگران را می چسپم. ما در سطح ایران واقعا کمونیستی که اگاهی تئوریک داشته باشد و بتواند یک رابطه ی هارمونیک بین تمام اجزای „نظریات“ خود و پراتیک روزمره و مبارزاتی اش برقرار کند، نداریم. اگر شما سراغ دارید به من هم معرفی کنید. ما با موجی پراکنده از انسان های چپی که هر کدام یک خرده اطلاعاتی که در ویکپدیا و وبلاگ های بی مایه ی چپ هم پیدا می شود، دارند، بدون اینکه دانش شان به اطلاعات عمیق تئوریک و برهان هایی که در تکمیل و نه نقض همدیگرند پایبند باشد، سر و کار داریم. عده ی دیگری کارشان شده ترجمه ی متونی از سایت های مختلف و ثبت و ضبط این متون به اسم خود، بدون فهم و درک ان.
مجموعه ی دیگری شب و روز در فیس بوک و دیگر رسانه های جمعی مشغول نشخوار ادبیات بی مایه ی ژورنالیستی هستند و به عنوان „پژوهشگر“ و „ژورنالیست“ کار می کنند.
وضعیت چپ در المان بهتر از این نیست. اینجا سیاست و فعالیت سیاسی تا حدود زیادی موسساتی شده است. احزاب سیاسی دقیقا شبیه کمپانی ها و شرکت ها هستند و در رقابت بر سر سود با هم در حال جنگند. اعضای این احزاب بیشتر شبیه کارمندهای بروکرات دولتی هستند، تا فعالین سیاسی و مبارزین خواستار رهایی انسان. این مساله شامل تمام احزاب چپ و راست می شود. ماکس وبر صد در صد حق داشت، زمانی که از تبدیل سیاست به شغل صحبت می کرد. البته مارکس و انگلس هم در مانیفست کمونیست پروسه ی تبدیل شدن کشیسشان و راهبه ها را به کسانی که فروشندگان نیروی کار بیان کرده اند و این پروسه ی موسساتی شدن را که توسط سرمایه داری به پیش می رفت، به خوبی مشاهده کردند.
مساله این است که با این فرم از فعالیت سیاسی به قول هاینریش هاینه گربه هم نمی توان کشت، حالا سرنگونی دولت بورژوایی پیشکش!
چپ اینجا منظورم جنبش کمونیستی و جریانات مشابه بخصوص انارشیستی است، به فکر قدرت سیاسی و به میدان امدن به عنوان الترناتیو نیست. او می خواهد همیشه یک اهرم فشار بماند. به توجه ی بورژوازی به خودش خیلی اهمیت می دهد. وقتی روزنامه ی کیهان شریعتمداری در مورد حزب حکمتیست می نویسد، رهبران این حزب از خوشحالی اشک شوق از چشمانشان سرازیر می شود. در آلمان هم دقیقا همینطور است و زمانی که سازمان اطلاعات امنیت المان در گزارش سالانه ی خود اسم انتی فا را میارد، در تظاهرات های انتی فاشیستی بیانیه ی سازمان اطلاعات و امنیت المان توسط بر و بچ انتی فا دست به دست می شود و همگی به همدیگر خبر می دهند که ب ان د (سازمان اطلاعات امنیت المان) انان را جدی گرفته است. تمام مبارزه ی جریانات چپ و کمونیستی و انارشیستی در ایران و المان نه تلاشی برای براندازی دولت بورژوایی و جایگزینی مناسبات تولید بورژوایی با مناسبات تولید سوسیالیستی در و براندازی مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و اجتماعی کردن پروسه ی تولید، بلکه تلاشی برای به رسمیت شناخته شدن به عنوان اهرم فشار است.
انانی که به انتظار انقلاب خودبخودی و سقوط دول بورژوایی به خاطر „گرایش نزولی نرخ سود“ نشسته و استفراغ تئوریک می کنند، قبل از اینکه مارکسیست باشند، پوزیتویست هایی هستند که به خط ادوارد برنشتاین و نئوکانتی ها از خط مارکس نزدیک تراند.
به انتظار انقلاب نشستن و عدم گسترش اگاهی طبقاتی و سوسیالیستی در میان توده ها، نداشتن تئوری انقلابی برای دوران های ارتجاعی، سازمان پیدا نکردن در تشکیلات و تشکلات های محلی انقلابی مسلح به تئوری انقلابی در دوره های بحرانی، یعنی تسلیم فاشیسم شدن و با پای خود جلو دست قصاب رفتن.
انقلاب محصول پراتیک انقلابی توده هایی مردمی است که قدرت بالایی ها را به رسمیت نمی شناسند و برای پایینی ها برنامه ی سلبی و ایجابی دارند. یک انقلابی نمی تواند تنها در دوران های اعتلای انقلابات رادیکال انقلابی شود، او لازم است در اوج ناامیدی، در اوج ارتجاع، در اوج توحش و بربریت، در اوج رفاه و اسایش توده ها درون مناسبات سرمایه داری، انقلاب و تئوری انقلابی را تبلیغ و ترویج کند و بتواند رابطه یی هارمونیک بین مناسبات سیاسی خود به عنوان یک عنصر انقلابی و نظریات خود برقرار کند، در غیر این صورت ژاژخاییدن را هر اکادمیسینی که اثار مارکس را چند بار جدی خوانده باشد، بهتر از من و شمای مارکسیست بلد است. تفاوت ما به قول گرامشی با مارکس شناسان و اکادمیسین هایی که همچون خوره لای کتاب ها می چرخند تا به این نتیجه برسند که روش مارکس در کاپیتال نه منطقی تاریخی بلکه روش منطقی بوده است، در این است که ما مارکسیسم را زندگی می کنیم و انان با مارکسیسم خودارضایی تئوریک می کنند. حالا گیرم حق با این مارکس شناسان باشد و مارکس در کاپیتال روش منطقی را به پیش گرفته باشد، نه منطقی تاریخی. بازدهی این کشف „تئوریک“ برای توده های کارگر چه خواهد بود؟
ناگفته نماند که بسیاری از متون بی دست و پای مارکس که تنها نکته برداری های خود او از کتاب ها و روزنامه های مختلف بود، توسط رفیق ژنرال ش، یاور و یار همیشگی اش، اموزگار ماتریالیسم پراتیک یعنی انگلس به صورت متن درامده است. اگر انگلس نبود، ما شاید هیچ وقت جلد دوم و سوم کاپیتال و نظریات مارکس در مورد ارزش اضافی را نمی توانستیم بخوانیم. تلاش برای متقاعد کردن یک انسان بی سواد که مارکس را هیچگاه نخوانده است، بسیار اسان تر از متقاعد کردن یک شارلاتان اکادمیک است که نه تنها با یک سری متون انتزاعی سر و کار دارد. این در حالی است که همین منتقدان انگلس، کسانی که به دنبال گرفتن خطای تئوریک از انگلس هستند، انچنان در مسائل رفاقت با سوسیال دمکرات های امروزی غرق هستند، که گاو اهن را در چشم خود نمی بینند ولی مژه را در چشم دیگران می بینند.
کسی که در تمام عرصه ی های زندگی مبارزاتی اش نتواند هارمونی برقرار کند، نمی تواند انسان قابل اتکایی برای فعالیت انقلابی باشد.
بین سوسیالیسم و بربریت راه سومی وجود ندارد. این را لوگزامبورگ، مزاروش، ولفگانگ ابندروت و مارکسیست های برجسته ی دیگری گفته اند

حسن معارفی پور

مذهب و دولت چگونه „دیالکتیک“ طبیعت را به نفع خود بهره برداری می کنند؟

مقدمه
در اینجا مجموعه یی از مطالبی که در سال های اخیر به مناسبت نوروز و سال نو میلادی و دیگر اعیاد نوشته ام را دوباره جمع آوری کرده و بدون کوچکترین تغییری منتشر می کنم. من به هیچ وجه علاقه یی به تغییرات محتوایی در متونی که در گذشته نوشته ام ندارم، چون این مطالب برای من مطالب جدی هستند که در زمان خاصی نوشته شده اند و نشان از بلوغ یا عدم بلوغ فکری من در آن زمان است و از طرف دیگر پروسه ی تکامل فکری من در یک فاصله ی زمانی مشخص را نشان می دهند. من تا حدود زیادی به مسائلی که در گذشته نوشته ام، پایبند هستم و مطالبی که در شرایط حال می نویسم یا در آینده خواهم نوشت بدون شک از لحاظ کیفیتی بهتر از مطالبی خواهند بود که در گذشته نوشته ام. این مساله نشان می دهد، که من به عنوان یک انسان مثل هر کس دیگر روندی را طی می کنم که ممکن است گاها پروگرسیو و مترقی و بخشا رگرسیو(ارتجاعی)باشد.
در این هم نباید شک کرد که هر انسانی در عین تلاش برای از بین بردن تمام تناقضات در خود، هیچ گاه نمی تواند تضادها و تناقضات بین افکار و رفتار یا عمل خود را به صفر برساند. دلیل اینکه این تناقضات در ما تولید و بازتولید می شوند، را می توان در برخورد ما به عنوان سوژه و ابژه به خود و شرایط اجتماعی اطرافمان بررسی کرد. ما در مناسباتی زندگی می کنیم که سراپا از تضاد و تناقض تشکیل شده است. این مناسبات بر روی ما به عنوان سوژه و ابژه تاثیر می گذارند و رفتار و مناسبات ما با جهان اطرافمان را متاثر می کنند.
من همیشه به عنوان یک انسان انقلابی خلاف جریان و یک کمونیست به مسائلی که توده ی مردم دنبالش رفته و می روند، حساسیت دارم، چون تعقل را در توده متاسفانه ندیدم و نمی بینم. توده بیشتر از روی منفعت های انی دنبال مسائل می رود و از انجایی که اکثریت انسان ها در میان توده های کارگر و زحمتکش بری از آگاهی طبقاتی و سوسیالیستی، بری از دانش تاریخی، فلسفی و اجتماعی هستند، خود را از لحاظ فکری نقطه مقابل آنان می دانم، اما با تمام قدرت هم تلاش می کنم که منافع آنان را شکل آگاهی و تئوری ترجمه کنم و دوباره به آنان بدهم، تا بتوانند به آگاهی طبقاتی درست و نه آگاهی کاذب دسترسی پیدا کنند.
مساله یی که وجود دارد این است که بخش وسیعی از جریانات چپ و کمونیست ایرانی، نه جریانات مترقی بلکه جریاناتی به معنی واقعی کلمه پوپولیست و خلقی هستند و به هیچ وجه کاری نمی کنند، که دل توده بشکند و یا باعث آزردگی توده ها شود.
من خودم را با این جریانات بیگانه می دانم و به قول رزا لوگزامبورگ (زمانی که در زندان در مورد حزب سوسیال دمکرات المان بیگانگی خود را توصیف کرد) هر میزان به این جریانات سوسیال دمکرات نزدیک تر می شم، بیشتر احساس بیگانگی می کنم، چون آنان به معنی واقعی کلمه دنبال رهایی توده ها نیستند و همیشه دنباله روی مزه ی دهان توده ها و اجتماع هستند.
لازم است اینجا برای هزارمین بار به یک عده منطق ستیز اعلام کنم که من تمام زندگی خود را برای رهایی و خوشبختی انسان ها قربانی کردم و با تمام قدرت هر جا بودم مبارزه کرده ام، تا هیچ کس در سختی و بدبختی زندگی نکند و همیشه یار و یاور انسان های بی پناه و زحمتکش بوده ام و تلاشم این بوده که انسان ها اگر برای چند ساعتی هم بوده است خوشحال باشند. بنابراین اعلام اینکه مخالفت من با جشن های ملی، مذهبی، مخالفت با خوشحالی مردم است، شارلاتانیسمی بیش نیست

بقیه ی  متن را در پی دی اف بخوانید.

به مناسبت نوروز

.

The situation of Kurdish women

Dear comrades,

after my 3 weeks‘ stay in Kurdish Iran you asked me about my idea of “Kurdish women”. I am very happy this is an important topic to you and that you think, my impressions can bring you forward in your political work. Yet, I have some remarks before getting to the core of the question.

  1. I will not tell you anything about “the Kurdish women” just as I would never say anything about “the German women” or “the European women”. This is, because human beings are never simply their nature, but cultural and social beings embedded in society and the historical context. What I want to say is that the question we have to ask is about “the situation of Kurdish women”, not about “Kurdish women” as such. On the one hand this focusses on the fact, that millions of women are forced to a way of life, which is not their natural determination. It is a fundamental injustice that society burdens on them. On the other hand, the fact that this injustice is socially made also gives us the perspective to change the situation. If we are responsible for a culture, that is taking away women’s humanity, we can also bring back our humanity.

I know you probably are very aware of this and this inaccuracy was mainly a difficulty of language. Still it is important to me to emphasize the difference between the question of “the Kurdish women” and “the situation of Kurdish women”. It may seem pedantic and hairsplitting, but in fact it is the difference between the idea of natural and the idea of social human life and therefore the question whether we can change the existing injustice or not.

Although, when I got the chance to compare the goaty and the human patriarchal fights, I was very tempted to throw away all I’ve learned from social theories so far and believe that humans are animals just like any other animal. This experience makes it even more important to think about how patriarchal culture works to oppress women and picture it as a natural order.

  1. I find it quite interesting that you asked me about Kurdish women. There are so many fields of social and political life. But obviously you considered me as an ‘expert’ on the women’s question without knowing very much about my political conviction or expertise. I wonder what you would have asked me about if I was a man. Probably you would have been very interested in my view on other social relations such as economy, political and workers’ movement and the like – fields that are generally understood as more general than the women’s question, as if patriarchy was not determining all our lives in the production and reproduction of society.

You also could have asked me about my impressions of education and raising children in Kurdistan, which is the major topic of my studies. I made some very interesting observations on that and it is, without doubt, an essential question in culture and reproduction of human life. But apparently you saw me as an expert on the women’s question, as far as I can judge only for the reason that I’m a woman. But I am also a worker, a mother, a pedagogue, etc.

Please don’t get me wrong: As I already said I am very happy, that you care about the topic and that you want to understand my perspective. Nevertheless, isn’t it also part of the degradation of women, that we are asked for our perspective on our own oppression only – as experts on what we experience directly and on the opposite side from men? And not on our perspective on fields of social life, in which men and women have more in common? Apparently, female expertise cannot get a perspective that is general enough for general social theory, so we are pushed to the field of women’s oppression and women’s emancipation only. But we as women are just as human as men. So, our perspective on social relations is just as general as a male perspective and therefore an essential counterpart to androcentric (male-centred) ‘general’ social theory.

  1. I have some difficulties in finding my role in writing this letter. I don’t want to write another ethnological report that in the end just functions to show white and western supremacy over other cultures in a colonial tradition. I did not come from outside to visit Kurdistan like a zoo and later on tell my observations of Kurdish behavior. This may sound ridiculous, but I actually see this as a danger in writing from my perspective as a visitor to Kurdistan, especially as I came with very little knowledge of the Kurdish language. Therefore, I could only observe social relations and interactions on a mostly non-verbal level and must have missed many details of oppression but also of resistance.

So why am I writing this letter despite these problems? This is, because I am not only an observer from outside. I was in Kurdistan as a woman and therefore was integrated in the male-female-relations. Though, I was put into an interesting position in between. Apparently, as a visitor from the west, I was not supposed to fulfill all the domestic work other women did, including other visiting, but local women. Social rules of behavior applied to me in an alleviated way. There seemed to be a conflict between my position in the patriarchal system and my position in the system of global inequality. In the one system I am the oppressed, in the other system I am the glorified privileged. While I was supposed, as a woman, to integrate into doing the domestic work, I was also, as a white westerner, supposed not to do too much work, respectively to be served by the local women (and partly men).

This conflict also affected my reaction to the oppression of Kurdish women: On the one hand I wanted to give my solidarity to the women who have to serve the men, on the other hand I did not want to integrate into serving those who were sitting on the carpet giving orders to the subordinated beings in the house – or not even giving the orders because everybody already knows the female house duties: make the table, prepare and bring the food, wait for all men and visitors to finish to eat their leftovers, clean the table, bring the tea, …

In this regard, we also have to consider that I spent a lot of time in a small village close to Marivan. This is where I saw the most extreme forms of women’s oppression that struck me so much. So, what I am writing here might in parts seem unjust or exaggerated for wider parts of Kurdish society. On the other hand, the oppression in other places and settings was only slightly more subtle. I can’t find an essential difference between an order addressed to a woman or a woman fulfilling an order, that was not explicitly expressed, because everybody knows her role and duties. Of course, it is true that in very few exceptions – in some communist urban households – I actually saw men taking part in domestic work. This can at least give us some hope. But it is just a very small group of people in Kurdistan who live in such rudimentary emancipated relationships. And as long as there is even one woman being oppressed because of her gender, we have to fight patriarchy! So, we have a very long way to go.

Nora Braecklein

The fulltext in PDF: The situation of Kurdish women

در باره ی وضعیت زنان کُرد در کردستان ایران

پیشگفتار
حسن معارفی پور
همان طور که امروز هنگام انتشار متن انگلیسی این نامه قول داده بودم ترجمه ی فارسی را منتشر کنم، امشب ترجمه ی فارسی را در اختیار خوانندگان می گذارم. یکی از اهمیت های خواندن این نامه این است که یک زن اروپایی کمونیست و نه یک انسان شناس با پیش داوری های نژادپرستانه، علیرغم شناخت فوق العاده ابتدایی از زبان کُردی با دو تا بچه، تنهایی از طریق کردستان عراق به ایران سفر می کند. این عمل نیازمند شجاعت فراوانی است، زمانی که ما با یک رژیم دیکتاتور و جلاد و فاشیست روبرو هستیم که ممکن بود بچه های ما را گروگان بگیرد و اعلام کند که تا پدرشان خودش را تحویل ندهد، ما این بچه ها و مادرشان را ازاد نمی کنیم. البته این را اشاره کنم که من شخصا با نورا قبل از رفتن راجع به تمام این مسائل صحبت کرده و حتی زمانی که کنسولگری تروریستی اسلامی ایران حاضر نبودند به خاطر هویت نامشخص پدر به بچه هایم ویزا بدن، راه های „فراقانونی“ را در پیش گرفتم و با یک تلفن و چهار تا حرف حساب با زبانی بی پروا ازشون ویزا گرفتیم. این مساله ی دیگری است و البته به متن این نامه زیاد ربطی ندارد. به هر حال ما هیچ توهمی به رژیم فاشیست اسلامی نداریم و این رژیم وقتی چند ماه بعد از سفر رفیق پارتنرم در همین شهر مریوان معترضان عادی را به گلوله می بندد، قابل انتظار بود که نورا و بچه های من را هم همانجا نگه دارند، البته اگر این کار را می کردند بی گمان من پاسخ دیگری بهشون می دادم که با گریه و زاری و رفتن جلو سفارت و نامه نویسی به این یا ان جلاد در سازمان ملل و امنستی متفاوت بود. این را اوباش فاشیست در کنسولگری ایران از قبل شنیده بودن و به خوبی من را می شناختند، با وجود این ها هنگامی که از ترس به بچه هام ویزا دادند، اسم پدر در ویزا نیامده بود و از این بابت خیال من هم کمی راحت شد.
یکی از نقاط مهم جایگاه و وضعیت زن است. از خودم بارها و بارها سوال کردم که ایا اصلا زن در جامعه ی ایران به مثابه ی سوژه ی انسانی به حساب امده و می اید؟ این معضل و ستم بر زن به حدی سیستماتیک و نظامند است که حتی منتقدین وضع موجود و حتی دو اتشه ترین کمونیست های این جامعه پا روی پا گذاشته و به خواهران و همسران و مادرنشان در اوج گستاخی دستور می دهند، چای و غذا بیار و غیره. کار خانگی در این جامعه ی ملعون و نفرین شده کاری کاملا زنانه است و فیلم های مزخرفی که از صدا و سیمای رژیم فاشیستی ایران پخش می شوند، ابژگی زن خانه دار را به عنوان سرویس دهنده ی جنسی و جسمی در اوج فتشیسم به نمایش می کشند.
یکی از دلایلی که مرا واداشت تا این مقدمه را بنویسم خواندن زندگی نامه ی لوکاچ بود. لوکاچ به عنوان یکی از مهمترین و شاید مهترین فیلسوف و متفکر عرصه ی زیبایی شناسی در تاریخ بشر در زندگی نامه ی شخصی اش می نویسد که هنگامی که کمونیست ها در مجارستان به قدرت می رسند، اطلاعات او به عنوان یکی از روشنفکران برجسته ی ان دوران در زمینه ی مسائل تربیتی، علم مارکسیسم و تکامل مارکسیسم از جانب لنین به شدت محدود بود و این مساله باعث می شد که انان اشتباهات عظیمی در دوره ی حاکمیت شان مرتکب بشوند. لوکاچی که به مقام و جایگاه وزیر فرهنگ ارتقا پیدا می کند و علیرغم تمام فراز و نشیب هایی که در زندگی داشته به یکی از مهمترین فلاسفه و منتقدین ادبی جهان تبدیل می شود، کسی که در دانشگاه های نئولیبرال دیگر از او حرفی زده نمی شود. به هر حال همین انسان در اوج فروتنی به جهالت خود در دوره یی که تازه کمونیست شده بود اشاره می کند. قصد من این است که تفاوت فرهنگ مترقی یک انسان مثل لوکاچ را با گنده دماغ های اپوزیسیون ایرانی و بلانکیست های فراری که حتی توانایی تکان دادن یک فنجان و یا استکان چای را ندارند، کسانی که تمام کارهای خانگی را حتی در همین اروپا زنانه می دانند و با شنیدن هر نقدی به این بازتولید بردگی جهان و عالم را به فحش می بندند و همه را به „ایدئالیست“ بودن محکوم می کنند، نشان دهم. ما باید فرهنگ انتقاد از خود را یاد بگیریم. باید این جرقه در ما بلاخره شکل بگیرد. ما از لحاظ پداگوگیک و مسائل فرهنگی و تربیتی به شدت عقب هستیم. زمانی که خودم در دبیرستان بودم یک دانش اموز بی تربیت بیش نبودم بدون درکی از پداگوگیک و تربیت مترقی. به یاد دارم بیشتر معلم های پرورشی، انسان های پدوفیل بودند. حداقل چند مورد را می شناسم که پسرهای خوشگل را به خانه شان دعوت می کردند. من خودم را با تمام سختی ها تا حدودی پرورش دادم و یکی از دلایلی که این همه نکوهش می شوم این است، که با هیچ نوع فرهنگ منسوخی سر سازش ندارم و بسان کسانی که نظریات پسااستعماری را نمایندگی می کنند سعی نمی کنم بربریت و برده داری در فرهنگ های دیگر را توجیه کنم و ان را به پای نسبیت فرهنگی بنویسم، اما در عین حال راسیسم و نژادپرستی و زن سیتزی را با این شکل موضع گیری در فرم دیگری بازتولید کنم.
برای من به عنوان کسی که همیشه از یک موضع اعتماد به نفس صحبت کرده و تا حدودی به مواضع خودم و دیگران اشنایی داشته ام و از مواضع خودم تا حدودی مطمئن بوده ام و همیشه امید و نه ناامیدی را در دل مردم می پرورانم و جنگجویی با من ادغام شده است، انتقاد از خود بخشی از زندگی سیاسی و فردی ام شده است. ولی اگر تو به یکی از دراویش این ان حزب موسوم به کمونیست که هنوز فرهنگ ارتشی در ان حاکم است، کوچکترین انتقاد بکنی، همه ی دوستان و رفقایش را جمع می کند و به انان زنگ می زند که به تو در فیس بوک و فضای مجازی حمله کنند. من این فرهنگ را فرهنگ تباهی عقل می نامم. تغییر و انتقاد از خود از نظر انسان های خشک مغز فارغ از ایدئولوژی ایی که دارند، زشت و نشان از حقارت است، عدم تغییر از نظر من نشان از اوج جهالت و حقارت است. کسی که تغییر نمی کند در زمان منجمد شده است. این فرهنگ جنون امیز و اسلامی، این فرهنگ پست را باید بر انداخت و در عین حال همانطور که رفیقم نورا نوشته جنبه های انسانی یک فرهنگ همچون مراقبت از کودکان به صورت جمعی را تقویت کرد و ان را تبدیل به یک وظیفه ی اجتماعی کرد. رفقا به خودتان بیایید، فردا دیر است. ما باید فرهنگ اداره ی جامعه را یاد بگیرم وگرنه فاشیست ها و جلادان تا ابد بر ما حکومت خواهند کرد و اگر ما هم به حکومت برسیم و وقتی نتوانیم جامعه را کنترل کنیم، بی شک از راهکارهای فاشیستی برای جلوگیری از مبارزات مردمی بهره می گیریم. فیدل کاسترو انسانی بود که در اوج بحران اقتصادی و شورش های شهری در کوبا خود شخصا به خیابان امد و به عنوان رئیس جمهور با مردمی که به طرف پلیس و دولت سنگ پرتاب می کردند، از یک موضع کاملا برابر صحبت کرد و گفت اگر فقری هست بین همه ی ما تقسیم شده است و ما در شرایط بحرانی هستیم و اتحاد جماهیر شوروی دیگر از ما حمایت نمی کند و غیره. اگر شما زجر می کشید من هم می کشم و وقتی مردم تفاوتی بین خود و کاسترو در عمل نمی دیدند به خانه هایشان برگشتند. ما باید از کاستروها یاد بگیریم تا فردا استالین ها به اسم سوسیالیسم برده داری را با زور شمشیر و تفنگ به جامعه تحمیل نکنند.
حسن معارفی پور
07.02.2020

رفقای گرامی
بعد از گذشت سه هفته از اقامت من در کردستان ایران شما رفقا خواهان نظرات من درباره زنان کرد شده اید. از این که این موضوع برای شما دارای اهمیتی خاص است و همچنین فکر می کنید که نظرات من می تواند کمکی رو به جلو در فعالیت سیاسی شما باشد بسیار خوشحال هستم.
با این حال قبل از ورود به هسته و مرکز اصلی سوالات، چند موضوع را باید روشن سازم.
من در مورد مفهوم زنان کرد نظری نخواهم داد همانطور که در مورد زنان آلمانی و زنان اروپايی. این به این دلیل است که انسانها یک موجود طبیعی نیستند بلکه موجوداتی فرهنگی و اجتماعی هستند که بر بستر اجتماعی و تاریخی مشخصی قرار دارند.
نکته ای را که می خواهم مطرح کنم این است که سئوال باید در مورد وضعیت زنان کرد پرسیده شود نه در باره زنان کرد آن گونه که مطرح شده است. از یک طرف این براین حقیقت متمرکز است که میلیونها زن مجبور به زندگی به شیوه ای هستند که انتخاب خودشان نیست. این یک بی عدالتی اساسی است که جامعه بر دوش آنها تحمیل می کند. از طرف دیگر همین بی عدالتی که توسط جامعه ساخته می شود چشم انداز تغییر شرایط را هم با خود به همراه می آورد. اگر ما احساس مسئولیت در قبال فرهنگی می کنیم که هویت انسانی زنها را می گیرد ما می توانیم هویت انسانی خود را باز یابیم.
من می دانم که شما بسیار خوب نسبت به این نکته که من اشاره کردم آگاه هستید و این عدم دقت می تواند ناشی از مشکلات زبانی باشد. هنوز برای من تاکید بر این نکته که پرسش زنان کرد متفاوت از پرسش موقعیت زنان کرد است مهم است. این ممکن است ملا لغتی بودن و یا سفسطه بازی به نظر آید اما در حقیقت بین ایده زندگی طبیعی انسان و زندگی اجتماعی او تفاوت وجود دارد و بنابراین سئوال اینگونه است که می توانیم بی عدالتی موجود را عوض کنیم یا نه.
هر چند وقتی که شانس این رو پیدا کردم که مقایسه ای داشته باشم بین جنگهای پدرسالارانه بزها و انسانها ،خیلی وسوسه شدم که تمام چیزهای را که تا کنون از تئوریهای اجتماعی آموخته بودم دور بریزم و باور کنم که انسان ها هم حیوانات هستند مانند بقیه حیوانات. این تجربه حتی باعث شد که عمیق تر در باره اینکه چگونه یک فرهنگ پدرسالارانه در سرکوب زنان نقش بازی می کند و چگونه این را به عنوان یک نظم طبیعی به تصویر می کشد، فکر کنم.
2. برای من خیلی جالب بود که شما درباره زنان کرد از من پرسش کردید. خیلی از زمینه های سیاسی و اجتماعی دیگر هم وجود دارد اما پیداست که شما من رو به عنوان یک متخصص در مورد مسائل زنان ارزیابی کردید بدون اینکه چیز زیادی در مورد عقاید و تخصص سیاسی من بدانید. کنجکاو هستم بدانم که اگر من یک مرد بودم ، چه نوع سئوالاتی را از من می کردید. احتمالا شما علاقمند به این بودید که نظر من را در مورد دیگر روابط اجتماعی مانند اقتصاد سیاست و جنبش کارگری زمینه های از این دست که به طور عمومی به عنوان پرسشهای کلی تر درک می شوند جویا شوید که در آن صورت پدر سالاری نقش تعیین کننده در تولید و باز تولید زندگی ما نمی داشت.
شما همچنین می توانستید در مورد عقیده یا احساس من در باره آموزش و بزرگ کردن بچه ها در کردستان سئوال کنید که موضوع اصلی مطالعات من است. من مشاهدات خیلی خوبی در این زمینه داشتم و این بدون شک یک سئوال اساسی در مورد فرهنگ و باز تولید زندگی اجتماعی انسان است. اما ظاهرا شما من رو به عنوان یک متخصص در زمینه مسائل زنان دیدید و تا جائی که من می توانم قضاوت کنم این به خاطر زن بودن من است. اما من همچنین یک کارگر، یک مادر، یک آموزگار و غیره و غیره… هستم.
لطفاً اشتباه برداشت نکنید: همانطور که گفتم خیلی خوشحالم که این موضوع برای شما مهم است و خواهان نظرات و دیدگاه من هستید. با این حال، این به معنای تنزل زنان نیست که در باره ظلمی که بر خودمان می شود-به عنوان متخصصان که چیزها را مستقیما تجربه می کنند و در نقطه مقابل مردان هستند, مورد سوال قرار گیریم؟ و نه بر اساس دیدگاه مان در زمینه زندگی اجتماعی که مردان و زنان زمینه های مشترک بیشتری دارند؟ ظاهرا زنان ماهر و کارشناس قادر به داشتن یک درک کافی کلی برای تئوری اجتماعی عمومی نیستند, بنابراین ما فقط سوق داده می شویم به عرصه ظلم بر زنان و رهائی آنان. اما ما به عنوان زن هم مانند مردان انسان هستیم. بنابراین برداشت ما از روابط اجتماعی در کل همانند مردان است و بنابراین همتای ضروری و اساسی برای تئوری اجتماعی عمومی مرد محوری است.
3. من برای دریافت نقش خودم در نوشتن این نامه کمی مشکلات دارم. من قصد ندارم که یک گزارش قوم نگاری و انسان شناسی که درآخر کارکردش هم نشان دادن برتری سفیدها و غربی ها بر دیگر فرهنگها در سنت استعماری است را بنویسم. من از خارج وارد کردستان نشدم که به آن مانند یک باغ وحش بنگرم و بعد مشاهد اتم از رفتار مردم کرد بنویسم. این ممکن است مضحک به نظر برسد اما در واقع این را من به عنوان یک بازدید کننده از کردستان که قرار است دیدگاهش را بنویسد یک خطر می بینم، به ویژه برای من که با دانش بسیار کمی از زبان کردی به آنجا آمدم. بنابراین من فقط توانستم روابط اجتماعی و فعل و انفعالات را در سطح غیر کلامی مشاهده کنم و در نتیجه باید خیلی از جزئیات مسائل مربوط به ظلم و ستم بر زن و همچنین مقاومت علیه ان را از دست داده باشم.
پس چرا علی رغم وجود این مشکلات این نامه را می نویسم؟ این به این دلیل است که من فقط یک ناظر خارجی نیستم. من به عنوان یک زن در کردستان بودم و بنابراین من در ارتباط با روابط مردان و زنان بودم. به هر حال در این بین من در موقعیتی جالب قرار داده شده بودم. ظاهرا به عنوان یک ملاقات کننده از غرب قرار نبود که من هم همه کارهائی خانگی را که دیگر زنان، حتی شامل زنان همان منطقه به عنوان ملاقات کننده می شد، انجام دهم. قوانین اجتماعی نحوه رفتار،در مورد من هم به درجاتی خفیف تر وارد بود. این گونه به نظر می آمد که بین نقش من در یک نظام پدر سالاری و نقش من در یک نظام نابرابر جهانی تضاد وجود دارد. در یک سیستم من مورد ظلم واقع شدم و در دیگری به طور برجسته ای ممتاز و دارای شرایط ویژه ای هستم. هنگامی که به عنوان یک زن قرار بود که در امور مربوط به کار خانگی مشارکت می داشتم هم زمان باید به عنوان یک زن سفید پوست کار زیادی انجام نمی دادم و بیشتر توسط زنها پذیرائی بشوم و بخشا مردها.
این تناقض بر عکس العمل من در مورد ظلم به زنان کرد تاثیر داشت: از طرفی می خواستم همبستگی خودم را با زنانی که مجبور به خدمتگزاری به مردان بودند نشان دهم، و از طرف دیگر نمی خواستم در پذیرائی آنهائی که چه بر روی فرش نشسته و به زیر دستانی که در خانه بودند دستور می دادند و چه آنها که دستور نمی دادند چون به طور طبیعی همه می دانستند که این وظایف زن خانه است، دخالت کنم: آماده کردن میز، درست کردن و آوردن آن، منتظر ماندن تا مردان و مهمانان غذا خوردنشان تمام شود و آنان پس ماند های غذا را بخورند، تمیز کردن میز،آوردن چای،….
در این رابطه نیز باید در نظر داشته باشیم که من زمان زیادی را در یک روستای کوچک نزدیک مریوان گذراندم. اینجاست که من شدیدترین اشکال ستم زنان را دیدم که مرا بسیار تحت تأثیر قرار داد. بنابراین ، آنچه من در اینجا می نویسم ممکن است برای بخش های گسترده تری از جامعه کرد غیرمنصفانه یا اغراق آمیز به نظر برسد. از طرف دیگر ، ظلم و ستم در مکانها و مناطق دیگر فقط کمی نا محسوس تربود. من نمی توانم بین دستوراتی که به یک زن داده می شود یا یک زن که یک دستور را که صریحاً بیان نشده است تحقق می بخشد ، تفاوت اساسی پیدا کنم ، زیرا همه نقش و وظایف خود را می دانند.
البته ، درست است که در استثنائات بسیار اندک – در برخی از خانوارهای شهری کمونیست – در واقع دیدم مردانی که در کارهای خانکی مشارکت می کنند. این حداقل می تواند کمی امیدوار کننده باشد. اما این فقط گروه بسیار کوچکی از مردم کردستان هستند که در چنین مناسبات نسبتا آزاد زندگی می کنند. و تا زمانی که حتی یک زن به دلیل جنسیتش مورد ستم واقع شود ، ما باید با مردسالاری مبارزه کنیم! بنابراین ، ما راه خیلی طولانی را باید طی کنیم.
برده داری مردسالارانه به عنوان نظم خدشه ناپذیر ؟!
من می دانم که به شما چیزی جدید نمی گویم. این فقط زندگی روزمره است. اما این چیزی است که من مشاهده کردم ، و چیزی که عمیقاً مرا تحت تأثیر قرار داده است – زیرا این زندگی روزمره در دنیای من نیست. البته ، ظلم و ستم زنان در خانه و خارج از خانه نیز جزئی از زندگی روزمره در آلمان است ، اما در وسیع ترین بخش جامعه نه به این افراط و نه به این آشکاری وجود دارد. البته این در دهه های اینگونه بود. توجه به این موضوع خیلی مهم است چون به این معنا است که ما می توانیم شرایط را عوض کنیم و این به هیچ وجه روندی طبیعی نیست.
آن گونه که من متوجه شدم بخش هایی از ظلم و ستم زنان وجود دارد ، که بسیاری از مردم کاملاً از آن آگاه بوده و از آنها شکایت داشتند. اما همان مردانی که از رژیم جمهوری اسلامی شکایت می کردند در برخورد با مسئله روسری و ممنوعیت مشروبات الکلی همسو با جمهوری اسلامی بودند و هنگامی که حاجی را برای چای صدا می زدند یا از جوانترین خواهر به طور ملامت باری طلب چای می کردند، گویی یک مرد – به عنوان مثال برادر بزرگتر – نمی تواند چای خود و خانواده را به تنهایی تهیه کند. در چنین شرایطی ، همبستگی مردسالاری و روابط نسلی نیز آشکار می شود: این امر نه تنها بر حاکمیت مردان بر زنان بلکه بر افراد پیرتر نسبت به جوان تر هم تاثیر می گذارد. گرچه زنان سالخورده به همان اندازه زنان جوان در خانه مشغول به کار هستند ، اما دستوراتی از این دست فقط به زنان جوان تر خطاب می شود. آیا این خطر وجود ندارد که این فرمانبرداری افراد جوان تراز مسن تر ها نشان دهنده فرمانبرداری عقاید جدید از شیوه های قدیمی و سنت ها است؟ این بدان معنی است که حتی مزایای اندک و قدرت کمی که زنان مسن تر نسبت به جوانها دارند ، جزئی از تثبیت مردسالاری است. وقتی دیدم که چقدر آشکارا و عادی به زنان در کردستان ایران ظلم می شود، جدا شوکه شدم. به محض اینکه اولین عضو خانواده بیدار میشود ستم آغاز می شود و با خوابیدن آخرین عضو خانواده پایان می پذیرد و اگر یک کودک یا شخص مریض در خانه باشد این ظلم ممکن است در سراسر شب ادامه پیدا کند. منظور من چیست؟ در تمام مدت روز زن مشغول خدمتگزاری به مرد است هر گاه که مرد درخواست کند. من لیستی از نمونه های آن اعمال سرکوب گرانه را برای شما ذکر خواهم کرد که تا کنون کامل نیست: روز برای زن با آماده کردن صبحانه و مرتب کردن تختخواب آغاز می شود، هنگامی که صبحانه تمام شد او ظروف و آشپزخانه را تمیز می کند، سپس تمام مراحل تهیه غذا را در طول روز یا حداقل مطلق بخشی که باید در خانه انجام شود را انجام می دهد. او لباسهای مرد، زن و بچه ها را می شوید و خشک می کند. حتی هنگامی که این کارها را هم انجام می دهد او باید حواسش جمع باشد که همه چای داشته باشند. درادامه همین مسیر، او از کودکان و سالخوردگان مراقبت می کند. در ضمن بچه ها که بیرون مشغول بازی هستند: دختران وسایل آشپزخانه در شکل اسباب بازی دارند و پسران دوچرخه و چیزهای شبیه به آن. این امور کل روز را پر می کند و در شب مجددا مردها مورد پذیرائی قرار می گیرند و میز، ظروف و کف اتاق تمیز می شوند و بعد از همه اینها چای آورده می شود و ظروف دوباره برداشته می شوند. در این میان مردان در گوشه ای نشسته و به راحتی پس از این که همه نیازهایشان برآورده شد می روند.روز زنان با مهیا کردن رختخواب و یا ملحفه به پایان می رسد.
همچنین من هیچ مردی را ندیدم که پوشک بچه را عوض کند. هنگامی که من از یک مردی خواستم که این کار را انجام دهد او نپذیرفت چون ایده زشت و ناجوری به نظر آمد.
با این حال ، این منطقی ترین کار برای یک مرد نخواهد بود؟ این زن وقت زیادی را برای شیر دادن صرف می کند ، بنابراین باید به وضوح مشخص باشد که وظیفه مرد است که بقیه کارها را برای کودک انجام دهد. درعوض ، شیر مادر برای پیوند زدن زن به خانه و بچه ها استفاده می شود. به نظر می رسد تغذیه با شیر مادر نشانگر این است که چگونه زنان به طور مستقل می توانند در یک مکان زندگی کنند. به عنوان مثال ، در فرانسه و هلند ، نوزادان از سن سه ماهگی با شیر از بطری (ساخته شده از پودر یا دوشیده شده از پستان) تغذیه می شوند. مراقبت سازمانی در آن کشورها معمولاً از سه ماهگی شروع می شود ، این هم در شرایطی است که بیشتر مادران دوباره کار دستمزدی را شروع می کنند و به همین دلیل از نظر مالی و اجتماعی دوباره مستقل تر می شوند.
در آلمان به مادران توسط پرستارها و سایر عوامل گفته می شود كه به مدت یک سال به فرزندشان شیر بدهند. مرخصی با حقوق والدین در اینجا دقیقاً یک سال طول می کشد و بیشترامکانات مراقبتی روزانه از سن یک سالگی شروع می شوند. در کردهای ایران زنان دو سال یا بیشتربه کودکان شیر می دهند. مرخصی والدین به مدت 9 ماه ، با یا بی حقوق ، در اینجا کمکی نمی کند ، زیرا تقریباً هیچ امکانات مراقبتی روزانه وجود ندارد وفقط چند مهد کودک گران قیمت آن هم از سه سالکی وجود دارد. تا زمانی که مجبور باشم در طول روز از کودک مراقبت کنم ، نمی توانم کار مزدی را انجام دهم. من درآمد کسب نمی کنم ، بنابراین به پدر کودک یا اعضای دیگری از خانواده وابسته هستم. اما همچنین ، من برای خودم یا فعالیت های اجتماعی بدون کودک وقت ندارم. این همچنین بر احتمال تعامل سیاسی تأثیر می گذارد. از طرف دیگر ، این مسئله باعث می شود که مادران مجبور شوند خیلی زود پس از زایمان به دلایل مالی به کار دستمزدی خود برگردند ، که در فرانسه یا هلند با پرداخت خیلی کوتاه یا کم مرخصی والدین همراه است. با این حال ، با بازگشت به وضعیت مادران در کردستان ، شرایط مادی ، اجتماعی و قانونی آنها را وادار می کند که وابسته به دیگران باشند-اساسا به شوهرانشان- در امور مالی و مسائل مربوط به تعامل سیاسی ،که همین آنها را به یک موقعیت ضعیف تر با قدرت کمتر سوق می دهد. موضوع تغذیه با شیر مادر نیز یک مسئله وابستگی جسمی است. در دوران شیردهی ، من به انسان دیگری غذا می دهم به بدیعی ترین مفهوم. اما با بدنم می توانم نیازها و خواسته های دیگران را نیز تامین کنم. بنابراین ، این تنها می تواند به نفع پدر کودک باشد اگرمادرمجبور بشود که زندگی خودش را بر اساس در اختیار قرار دادن بدنش به شخص دیگری سازمان دهد. در یک رابطه مردسالارانه در یک جامعه سرمایه داری ، زن هرگز صاحب کامل بدن خود نخواهد بود.این تجربه زیبایی نیست، اما ممکن است که تحملش آسان ترشود اگربخشی از آن در اختیار قرار دادن بدنت به نوزاد یا کودک(چون یک بچه دو ساله دیگر یک نوزاد نیست) محتاج به تو است.منظور من را اشتباه متوجه نشوید:شیر دادن به یک نوزاد می تواند یک تجربه بسیار زیبایی هم برای مادر و هم برای بچه باشد.اما آن همچنین می تواند ابزاری باشد برای نگهداشتن مادر در منزل و بدنش به ترتیب برای مرد و خانواده.در خارج از خانه ، در خیابان ها ، به ویژه در مریوان ، می توانید تقریباً با مردانی روبرو شوید که زندگی آنها بر اساس اصولی ساخته و نگهداری می شود که زنان درایجاد می کنند. در زمانی که زنان در خانه می مانند به منظور این که بازتولید اجتماعی صورت گیرد، مردان در خارج از خانه هستند و جامعه را در مقیاس بزرگتر شکل می دهد. و البته ، این بر زندگی همه افراد در این جامعه ، همچنین در خانه ها تأثیر می گذارد. بنابراین ، این یک جامعه مردانه شکل گرفته بر روی ستون های زنانه است. بدون این ستون ها ، جامعه از هم پاشیده می شود.
این یک الگوی رایج برای توضیح این تفاوت بین زن و مرد با ضعف فرضی زنان است. زن باید محافظت شود و بنابراین باید در خانه بماند. اما اگر ماندن او در خیابانها ، رفتن به بخشهای از ساختمان یا برداشتن یک موتور سیکلت برایش خیلی خطرناک است ، چرا بیشتر این زنان هستند که سخت ترین کارها را در کردستان انجام می دهند: کشاورزی بدون هیچ گونه کمک ماشینی زیرافتاب گرم و خشک ؟ شیردوشیدن گاوها و تمیز کردن اصطبل آنها؟ سازماندهی و بررسی کلی در مورد زندگی کل خانواده و سلامت هر یک از اعضا؟
همانطور که از این مسئله می توان دریافت ، تفاوت در قدرت جسمی یا روحی نیست. در مقابل ، زنان بار کار مضاعفی را بر دوش می کشند ،داشتن کار کشاورزی تمام وقت یا کار مزدی به اضافه کار تمام وقت در خانه که در مجموع بیشتر از 8 ساعتی است که یک فرد دارای شغل تمام وقت دارا است . تفاوت در مکان و هدف کار است. مرد تمام کارهایی را انجام می دهد که در زندگی نقش تعیین کننده را درگستره بیشتری از جامعه داراست ، در حالی که زن شرایط ذهنی رابا حمایت هایش برای مرد فراهم می کند. او برده خانگی است ، که دستمزدش لطفی است که به او می شود ، همیشه آماده خدمت به مرد است تا تمام نیازهای او را برآورده سازد.
قوانین فرهنگی – قوانین ظا لمانه پوشش
ستم بر زن از حقایق کاملاً آشکار بدست می آید و آشکارا وظایف زن را نسبت به روشهای ظریف ونا محسوس ظلم بیان می کند. یکی از این روشها مقررات پوشش است. من عمداً در مورد مقررات لباس پوشیدن صحبت نمی کنم زیرا در ایران این قانون و سرکوب دولت است که مقررات پوشش را در قالب فرهنگ ترسیم می کند . با این وجود ، پذیرش (تا حدی) قوانین پوشش دولتی درمقررات پوشش فرهنگی ، همانطور که من به ویژه در روستا ها دیدم ، به دولت نیز اجازه می دهد تا به سیاست سرکوب خود ادامه دهد.
در زیر به روش های مشخص ظلم از طریق قوانین لباس پوشیدن خواهم پرداخت. اما ابتدا می خواهم یک کلمه و پیام صریح و ضمنی آن را که به مقررات لباس پوشیدن مربوط است، برجسته کنم. ابتدا ، من فقط شنیده ام كه بچه ها مورد خطاب قرار می گیرند ، اما بعداً فهمیدم كه زنان نیز می توانند به عنوان گستاخ و بی شرم مورد خطاب قرار بگیرند . پیش از این در مورد بچه ها که به دفعات با گفتن این که عیب است هنگامی که آنها در زنده ترین شکل کودکانه اشان با دیگران معاشرت کرده یا اینکه به مانند یک بالغ کوچک نبوده اند، شگفت زده شدم.
ازنظر من این مسئله برای بچه ها مهم است که راه های خاص خود را پیدا کنند ، بازی های خود را انجام دهند و هر قانونی را که بر آنها تحمیل می شود نپذیرند. این رفتارباید برای ما در مورد قوانین و نگرش های جهانی سئوال ایجاد کند به جای اینکه آن را به عنوان این که عیب است پاک کند. اگر با این نوع رابطه بین کودکان و بزرگسالان احساس ناراحتی می کردم، با درک این موضوع که ،این نه فقط کودکان هستند که همیشه گستاخ اند بلکه زنان هم همچنین وقتی که بدنشان را نمی پوشانند وبه مردان خدمت نمی کنند در زمانی که در حال خود رها شده اند، لال شده و قادر به سخن گفتن نیستم. در اینجا مجدداً شاهد ارتباط درونی بین حکومت مردسالارانه و نسلی هستیم. آیا یک زن ، که تحت ظلم و ستم خویش ، خود را تسلیم نمی کند ، واقعاً مانند یک بچه کوچک گستاخ است؟ این اقدامات کوچک مقاومت فردی ، نه تنها توسط مردان بلکه توسط زنان و کودکان که این نقش را انتخاب می کنند مورد سرزنش قرار می گیرد. اما من یک مبارز ننر کوچک نیستم! من یک انسان هستم! و اگر من یک مبارز ننر کوچک بودم ، هزار بار قوی تر و آزادتر از آن می شدم که اگرمن کاری را انجام می دادم که جامعه و اعضای آن از من انتظار دارند.
بنابراین کلمه عیب یا همان گستاخی زنها را وادار به پیروی کردن از قوانینی می کند که به آنها تحمیل شده است وآنها را تا سطح یک فرمانبردار که نمی تواند برای نحوه پوشش و زندگیش تصمیم بگیرد تنزل می دهد. اما تأثیرظالمانه مقررات لباس پوشیدن تنها این واقعیت نیست که به مردم گفته می شود چه باید بپوشند. قوانین نحوه پوشش نیز از طریق شکل لباس هایی که به زنان و مردان تحمیل می شود تأثیر دارد. و این اثر دوم حتی با لباس های سنتی و اجبار اجتماعی برای پوشیدن آن لباس ها افزایش می یابد. با یک دامن بلند ، بسیاری از کارها بسیار سخت تر می شوند. روسری باید کاملاً محکم دور سربسته شود تا بتوانند بدون اینکه روسری از سرشان بیافتد ، بر سر زمین و مزرعه کارکنند. در اینجا قانون بر عادات و فرهنگ تأثیر می گذارد: به خصوص زنانی که درروستاها فعالیت كشاورزی زیادی انجام می دهند ، عادت دارند كه روسری خود را به روشی بر سر کنند كه تمام موهایشان را بپوشاند ، زیرا فقط با این شکل ازبستن روسری می توانند ، بدون اینکه مواظب روسری خود باشند درهمه ساعات کار کنند. در نتیجه ، آنها از قانون درشکل ایده اولیه آن خارج از ضروریات مادی ، و نه خارج از اطاعت شرمگینانه پیروی می کنند. خارج از ضروریات مادیشان ، آنها قادر نخواهند بود اعمالی را در همان حد فاصل باریک بین اطاعت و نافرمانی انجام دهند ، همانطور که زنان دیگر روسریشان را تا جائی که امکان دارد شل می بندند .
و همچنین شل بستن روسری بر روی سرهمان مشکلات گذشته را بوجود می آورد که زنان کشاورز رو مجبور می کنند تا آن را محکم ببندند. تمام وقت زنان باید مواظب باشند که موهایشان تا حدودی پوشیده باشد. من بعضی اوقات آنقدر با نحوه سر کردن روسری سرگرم شده بودم که نتوانستم کارهایی را که می خواستم انجام بدهم: بازی با بچه ها ، از تاکسی پباده شدن در زمان کوتاهی برای خرید چیزی (و برهم زدن فضای کاملا مردانه). به سرعت کیف پولم رو در بیارم تا شخص پرداخت کننده پول باشم (و اجازه ندهم که مردان به جای من همیشه پرداخت کنند) ، … زنانی که با روسری بزرگ شده اند ، مطمئناً مهارت بیشتری دارند در پوشیدن آن دارند و توانایی ایفای نقش بیشتری دارند – مهارتی که احتمالاً من می توانستم به دست بیاورم ، اما من قصد این کار را نداشتم. اما هنوز روسری یک بارمسئولیتی در زندگی روزمره به معنای بسیار عملی آن است ، چه رسد به عملکرد آن در ستم بر زنان. و همانطور که در مثالهایی که در داخل پرانتزهای آزار دهنده اما ضروری اشاره کردم می بینیم ، محدودیت عملی بسیار مرتبط و درهم آمیخته با ستم برزنان است.
جنبه دیگر ستم بر زنان بواسطه لباس پوشیدنشان، غیر ممکن بودن حمل بیش از یک تلفن همراه و یک مقدار پول کم است. همچنین در مدل لباسهای غربی، شلوار و دامن زنانه دارای جیب های کوچکی هستند. بنابراین، هر گاه زنان چیزهای را جداگانه می خواهند با خود حمل کنند مجبور هستند که یک کیف را با خود ببرند- که این کیف به گونه ای برای زنان طراحی شده که همیشه یک دست آنها را اشغال می کند. پس دوباره تحرک ما را کمتر می کند. مضافا، ما زنها همچنین به فضای بیشتری برای حمل وسائل مورد نیاز دیگران مانند خوراکی و نوشیدنی، پوشاک و لباس اضافی و غیره و غیره بچه ها(و مردان) نیاز داریم.همچنین کفشهای زنانه به گونه ای طراحی شده اند که زندگی عملی و کارکردن را پیچیده کند و مطمئنم که می توان مثالهای بیشتری را یافت.
در مقایسه قوانین پوشش غرب وقوانین پوشش ایران یا مسلمانان ما دو روش ستم بر زنان را که در دو طرف متضاد یک طیف است را می بینیم که مبتنی بر ایده زنان به عنوان شیی جنسی (خطرناک) است. در کردستان زنان مجبورند همه قسمتهای بدنشان را که می تواند جنسی تلقی شود پنهان کنند.در غرب بویژه در رسانه ها و تبلیغات غربی این خطرناک بودن زن آن را جذاب تر و آتشین تر می کند- یا به عبارت دیگر اشیاء مختلف که او خود را با آنها تزیین می کند ارزش او را کمتر از همان اشیاء می کند:تزیین اشیاء.بنا براین، در یک جا زنان باید جذابیت های جنسی خود را پنهان کنند تا اطمینان حاصل کنند که هیچ مردی اموال مرد دیگر را تصاحب نمی کند ، در جای دیگر زنان مجبورند جذابیت جنسی خود را نشان دهند تا اطمینان حاصل کنند که مصرف کننده محصول تولید کننده سرمایه داری را خریداری می کند.
بسیار اشکال دیگر سرکوب زنان به عنوان یک شیء جنسی بین این دو شکل افراطی که اشاره کردم وجود دارد که من آنها را لیست نخواهم کرد. آنچه که من وقتی درباره جنسی کردن بدن زن فکر می کنیم ضروری یافتم اینست که دقیقاً به خاطر چهره های بیشمار و بسیار متفاوت آن ، ما باید بسیار مراقب باشیم که چگونه در برابر آن مقاومت کنیم. در اماكن اسلامی دقیقا شبیه اماکن سخت گیرانه مسیحی ، زنان مجبورند به همان اندازه كه طبقه حاكم می تواند آنها را مجبور كند ، بدن خود را بپوشانند. اما جواب نمی تواند تلاش برای جامعه ای باشد که زنان مجبور هستند برهنه یا (نیمه برهنه) راه بروند. و فقط به این دلیل که زنان به جنسیت شان تقلیل پیدا کرده اند و انتظار می رود که آن را به معرض نمایش بگذارند ، ما نمی توانیم آنها مجبوربه مخفی کردن جنسیت و بدن خودشان درآن محل ها کنیم. زنان و همه انسانها باید این شانس را داشته باشند که خودشان تصمیم بگیرند که چقدرمقداراز بدن خود را در کدام مکان و به چه کسی نشان دهند وجنسیت چه معنای برای آنها دارد. این ما را به این سؤال سوق می دهد که چگونه با ظلم و ستم زنان مبارزه کنیم.

براندازی ساختاری و فرهنگی مردسالاری

مسئله آزادی زنان بیش از آن وسیع است که بتوان در متن کوتاهی مانند این بدان پرداخت. در این باره کتابها نوشته شده است، و موضوع به شرایط مشخصی ارتباط دارد که واقعا نمی توانم ارزیابی قانع کننده ای از آن به دست بدهم. بنابراین، فقط سعی می کنم بعضی ایده های کلی را در اینجا فرمول بندی کنم که باید بر آن ها تاکید کرد و آنها را به وضعیت خاص کردستان ایران انطباق داد.
همانطور که سعی کردم نشان دهم، استثمار زنان و ستم بر آنان دو امر جدا ولی به هم آمیخته اند. کار خانگی زنان بدون پرداخت یا در ازای پرداخت ناچیز انجام می شود که آن ها را به صورت اقتصادی به مردان وابسته می کند که در جامعه در حال ساختن پایه های زندگی خویشند. در همان زمان ، ستم فرهنگی آن ها را به موقعیت اجتماعیشان زنجیر می کند. این به آن معناست که باید شیوه ای که جامعه با آن کار می کند را عوض کنیم. ما نمی توانیم منتظر تغییر آرام فرهنگی و آموزش و توضیح ایده برابری مردان و زنان بنشینیم. همچنین ما نمی توانیم به سادگی شرایط مادی زندگی را تغییر بدهیم و منتظر تغییر خودبخودی فرهنگ باشیم. باید هم زمان اندیشه و پیکار در عرصه های اقتصادی، حقوق و فرهنگی را به پیش ببریم.
در سطح اقتصادی، باید آن چیزی که در رابطه با آزادی زنان بسیار رادیکال به نظر می رسد را انجام دهیم. باید مالکیت خصوصی وسایل تولید، و همراه با آن سود و روابط طبقاتی به عنوان زیربنای زندگی و روابط انسانی را ملغی کنیم.
این یعنی الغای سرمایه داری. مادامی که طبقه حاکم از استثمار و ستم بر زنان و سایر گروه ها سود می برد آزادی واقعی را به دست نخواهیم آورد. این دلیل دیگری است که چرا مردان نیز باید با مردسالاری مبارزه کنند. در سپهر خرد خانواده، ستم بر زنان ممکن است محصول قدرت مردان به نظر برسد اما در مقیاس بزرگ تر ستم بر زنان ارتباط نزدیکی با سرمایه داری و سلطه تعدادی اندک بر بسیاری دیگر دارد.
در نظام قضایی باید دو حوزه را مورد توجه قرار دهیم: حقوق اقتصادی و حقوق تولید مثل. زنان باید حائز حق استقلال کامل مالی از مردان – پدران، برادران و شوهران – شوند. ما باید حق کامل تسلط بر بدنهایمان را داشته باشیم که شامل حق کنترل تولید مثل است. ما هستیم که باید تصمیم بگیریم که میخواهیم صاحب بچه شویم یا نه. حق سقط جنین در جنبش های فمینیستی مورد تاکید فراوان قرار گرفته است و قطعا نقش کلیدی در آزادی زنان بازی می کند. اما در این مورد گاه فراموش می کنیم که ما فقط حق بچه دار نشدن را نمی خواهیم بلکه ما حق و شرایط بچه داشتن بدون قربانی کردن زندگیمان را نیز طلب می کنیم. این به شرایط مادی به همان میزانی که به شرایط فرهنگی ربط دارد ارتباط دارد. من باید بتوانم برای بچه هایم و خودم خوراک و پوشاک مناسب فراهم کنم. همچنین من باید بتوانم آموزش و پروش، امکانات ورزشی و فراغت مناسب در اختیار آنها بگذارم که نقطه ملتقای فرهنگ و اقتصاد است.
اغلب تصور می شود که فرهنگ به طور خودکار با تغییرات اقتصادی و سیاسی در جامعه همراه می شود. اما عکس این درست است، سخت ترین نبرد برای آزادی نبرد در عرصه های فرهنگی از طریق مقاومت و آموزش است. آزادی واقعی زنان از ستم فرهنگی نسل ها به طول خواهد انجامید تا آن زمان که دیگر یک نقش و وظیفه خاص به کسی به خاطر جنسیت او تحمیل نخواهد شد و نیز زمانی که ویژگی های جسمی از قبیل عادت ماهانه، بارداری و یائسگی به عنوان اموری مربوط به تولید و بازتولید زندگی در جامعه مورد احترام و توجه قرار خواهد گرفت.
در یک جامعه که از لحاظ فرهنگی آزاد شده، من باید اطمینان داشته باشم که من، فقط به این دلیل که (جوانترین) دختر یا همسر هستم، تنها فرد مسئول مراقبت از خانواده نیستم و به این دلیل که مادر هستم مسئولیت رفاه بچه ها نیستم. ما باید جامعه ای بسازیم که در آن وظیفه مراقبت به طور مساوی بین جنسیت ها و طبقات گوناگون تقسیم شده و نگهداری از اعضای جامعه وظیفه کل آن جامعه است. این به آن معنا نیست که مراقبت کودکان از بام تا شام به نهادهای مراقبتی محول شود و والدین آن ها را تنها هنگام به رختخواب بردنشان ببینند. این شیوه نه تنها به نیازهای کودکان برای داشتن رابطه پایدار و نزدیک با والدین آسیب وارد می کند بلکه ما را از تجربه به شدت زیبای سپری کردن با انسان های کوچکی که آن ها را به دنیا آورده ایم یا قیم آنها هستیم محروم می کند. برعکس، ما باید دوباره خانواده را به محلی برای عشق ورزی و تجمع تبدیل کنیم که اکنون تحت جبر اقتصاد سرمایه داری با خطر از دست دادن آن مواجهیم. اما ما همچنین باید امکان زندگی جدای از خانواده را داشته باشیم. این آن جاست که مسئولیت جامعه خود را نشان می دهد.
از این نظر، من تا حد زیادی از فرهنگ کردی الهام گرفته ام و از آن متاثر شده ام. این فقط واحد کوچک خانواده نیست که از کودکان و سایر „دغدغه های“ خانواده مراقبت می کند بلکه هر کسی در اطراف و در محله، محل کار، مدرسه، و غیره این کار را انجام می دهد. این شانس بزرگی بود، و برای من مانند آن بود که به طرز تلقی جامعه در یک شرایط آزاد از روابط خصوصی نظری بیندازم. من همسایه هایی دیدم که از کودکان که در خیابان بازی می کردند مراقبت می کردند، با هم خانه می ساختند، غذا می پختند و تقسیم می کردند. در آلمان، بعضی چپها در تلاشند که زندگی جمعی بدین شیوه را در „پروژه های اسکان“ سازمان دهند و پایه بگذارند اما تا حد زیادی موضوعاتی چون همبستگی، با هم بودگی و مسئولیت نسبت به یکدیگر را در این پروژه ها لحاظ نکرده اند.
همچنین، این „فرهنگ محله ای“ به نظر می رسد که مانند یک تصویر کوچک از ایده های کمونیستی برای سازمان دادن نهادهای مراقبتی از قبیل مراکز مراقبت روزانه یا کافه ها باشد. البته باید بسیار مواظب باشیم که به تعریف و تمجید از این فرهنگی مبتلا نشویم و آن را نقطه نهایی آزادی نبینیم. نکته این است: این حقیقتی است که همه با هم کار می کنند. در این جامعه در روستاها و محلات کردی واقعیت آن است که کار مراقبت منحصرا مسئولیتی زنانه است در حالی که کار خارج از خانه، از قبیل ساخت و ساز، تحت تسلط مردان قرار داد. این تنها ستمی بر زنان نیست بلکه مردان را از تجربه زیبای مراقبت و ارضای عاطفی حاصل از مراقبت دیگران نیز محروم می کند. نکته دیگر: این نوع از جامعه در یک محیط استثمارگرانه، ستمگرانه و جابرانه شکل می گیرد. به نظر می رسد که نیاز فرهنگی و اقتصادی برای سازمان دادن جامعه به این روش خاص فرهنگ محله ای و سازمان دادن واحد خانواده پیرامون زوجیت دیگرجنسی (هتروسکسوال) بدون آن که آدمها توان واقعی برای شکل دادن شیوه زندگی در سطح روابط خصوصی و اجتماعی عمل می کند.
بعضی تغییرات رهایی بخش در نظام قضای و فرهنگ را می توان حتی در نظم موجود به دست آورد و بسیار اهمیت دارد که بدانیم جنگیدین برای این تغییرات و اصلاحات آسان تر از نیل به ساختن یک جامعه اساسا آزاد است. بنابراین، در طول مسیر طولانی و خسته کننده انقلاب و سوسیالیسم – کمونیسم به کنار – اصلاحات می تواند به موفقیت های مشخصی منتهی شود. در این مسیر، توسط اصلاحات می توان آلام زنان، به خاطر رفاه زنان و به همان میزان نیاز برای خلق شرایطی که در آن زنان بتوانند در یک نبرد بزرگ تر شرکت کنند، را تا جایی که می توانیم کاهش دهیم. اما در این نبرد برای اصلاحات، نباید نبرد عمومی برای یک تغییر آزادی بخش جهانی، برای یک انقلاب سوسیالیستی، و همزمان انجام کار طاقت فرسا و طولانی مدت برای غلبه بر جوانب گوناگون فرهنگ مردسالارانه را فراموش کنیم.
تابستان 2019
هایدلبرگ آلمان
نورا برکلاین
ترجمه ی آرمان کوشا

یک روشنگری کوچک اما ضروری در مورد یک اتفاق در برنامه ی زنده ی تلویزیونی

مدتی پیش سیامک ستوده از من درخواست کرد که با تلویزیون دیدگاه در بخشی که روزهای سه شنبه به او اختصاص دارد، در زمینه ی مواضع کمونیست ها در قبال اشغال روژاوا توسط ارتش فاشیستی ترکیه مصاحبه یی داشته باشم. من معمولا مصاحبه هایی که بین ساعت سه بعد از ظهر تا ده شب باشد را مدت هاست رد می کنم، چون این قسمت از روز و شب را به نگه داری از دو تا بچه ام اختصاص می دم و عملا کار دیگری به جز بچه داری نمی کنم. برخی از روزها یکی دو ساعت در این فاصله ی زمانی به کتابخانه ی دانشگاه یا دانشگاه مراجعه می کنم تا بتوانم هر چه زودتر تز پایان نامه ام را تمام کنم، اما معمولا این وقت را برای نگه داری از بچه هایم می گذارم.
من یک کمونیست هستم و از نقطه نظر عملی به کمونیسم بودن وفادارم و پایبند اصول نظری و رفتاری یک انسان کمونیست و انقلابی هستم. در این شکی نیست که فشار کاری (کار دانشگاهی، کار مزدی و پرورش کودک و فعالیت سیاسی و سازماندهی) بر روی من بسیار زیاد است. این مساله را هر کس که من را از نزدیک بشناسد به خوبی می داند و نیازی به بازگو کردن ان نمی بینم.
از انجایی که پسر کوچکم یامور به شدت به من وابسته است و بیشتر وقت را به جز اوقاتی که در مهد کودک به سر می برد، با من به سر می برد و زمانی که من خونه باشم، تنها من می توانم او را بخوابانم، لذا نمی تواند درک کند که مصاحبه دارم، چون همین امروز دو سال شده است. بعضی مواقع وقتی من با کسی تلفنی یا سکایپی صحبت می کنم او هم دوست دارد صحبت کند و شخص را ببیند و از انجایی که تفاوت مصاحبه با تله ویزیون و سکایپ با دوستان را نمی تواند تشخیص دهد، کی مصاحبه است ‌و کی گفتگوی سکایپی و غیر رسمی. در شب مصاحبه کل وقت با این که من تمام اتاق ها را از اتاق خواب و کار و پذیرایی گرفته تا اتاق کودک استفاده نکرده بودم و در اشپزخانه با سیامک ستوده مصاحبه می کردم، با گریه و زاری در آشپزخانه را باز کرد و می خواست در وسط مصاحبه ی زنده پیش من بیایید. گریه های پیاپی یامور در حین مصاحبه عملا تمرکز را از من گرفته و من به خاطر عدم تمرکز و فشار بی پایانی که معلوم نیست کی پایان پیدا می کند، به شدت عصبی شدم و زمانی که متوجه شدم نورا رفیق پارتنرم با تاخیر رسید، سر نورا داد زده و به زبان المانی گفتم که :این کاری که تو کردی غیر ممکن است و عملی غیر اجتماعی است و به احتمال زیاد عمدی است.“ این کل حرفی بود که من در حالت عصبانیت به او زدم. مجموعه یی اراذل و اوباش موسوم به فعال سیاسی از جمله بهروز رضوانی که پرونده ش برای من مشخص است، با یک شارلاتان بی شرافت که تاریخ احزاب سیاسی چپ و کمونیست را جعل می کند و خزعبلات بیمارگونه و سادومازوخیستی خود را به اسم تحلیل در فیس بوک منتشر می کند، به اسم مهرنوش موسوی، کسی که به زمین و زمان فحش می دهد و مشکلات روانی خود را روی مردم خالی می کند، این فیلم را برای دوستان فیس بوکی فرستاده و خواسته اند من را با ان تخریب کنند. من با سابقه ی بیش از هیجده سال فعالیت کمونیست فراز و نشیب های فراوانی داشته و هر روز از لحاظ تئوریک برخلاف این آدمک ها قوی تر شده ام و خودم را پخته تر کرده ام و از انجایی که انسان هستم و به جز مسائل سیاسی، احساس و عاطفه و منطق و غیره هم دارم ممکن است مثل هر کس دیگری در شرایطی عصبی شوم و اتفاقا عصبی نشدن در شرایطی که من در قرار گرفته ام، نشان از بیماری و نه سلامت است.
من همون شب بعد از مصاحبه و روز بعدش از نورا و پسر کوچکم به خاطر برخوردم معذرت خواهی کردم و حتی نورا یک فیلم از مصاحبه ی بی بی سی با یک نفر به زبان انگلیسی برایم فرستاد که طرف مصاحبه شونده با مشکل مشابهی روبرو شد، اما او پسر کوچکش را با دست از خودش دور کرد. بعد از دیدن ان فیلم به شدت متاثر شدم و زمانی که سیامک ستوده برای بار دوم درخواست کرد با من مصاحبه کند، بهش اعلام کردم که به جای من با نورا به زبان انگلیسی مصاحبه کند، چون من در وقت برنامه ی او امکان مصاحبه و حتی گفتگوی کوتاه تلفنی ندارم. اتفاقا رفقای زیادی از جمله خود رفیق ستوده اعلام کردند که تو بیشتر وقت هایی که باهات کار داریم مشغول نگه داری از بچه هستید.
من نه نیازی به تعریف کردن از خودم می بینم و نه اغراق، اما رفقای زیادی می توانند شهادت دهند که در بسیاری از مواقع من علاوه بر پخت و پز برای کل خانواده و نظافت و غیره بیشتر وقت را به نگهداری کودکانم می پردازم و علیرغم اینکه صدها کار و فعالیت تئوریک تمام نشده دارم، اولویتم را نگه داری و پرورش کودکانم گذاشته ام. این مساله باعث شده است که من شب ها تا دیر وقت بیدار بمانم و تمام کارهای اداری و سازماندهی را به شب ها از ساعت ده به بعد به وقت اروپای مرکزی بیاندازم. با فشار بالای کاری و مطالعات گسترده و کار کردن بر روی یک کتاب و پایان نامه و پاسخ دادن به ایمیل های فراوان و کار مزدی ایی، عملا یک ثانیه وقت استراحت برای من باقی نمانده است. من ماه هاست که حتی یک بار نتوانسته ام در شب بیرون بروم و با رفیقی کافی یا ابجویی بنوشم.
این وضعیت زندگی خصوصی من است. من برخلاف اکثریت فعالین موسوم به کمونیست که یک زن را برده ی آشپزخانه کرده اند، زن پاسیو و آشپز که تنها بپزد، تمیز کند، از کودک مراقبت کند و تمام زندگی اش محصور فضای اشپزخانه و اتاق خواب باشد و سرویس جنسی بدهد، انتخاب نکردم و چنین سبک زندگی ارتجاعی را قبول ندارم. انتخاب من کاملا اگاهانه و بر اساس اصول و پرنسیپی است که سعی می کنم حتی الامکان در زندگی ام رعایت کنم است. رفیق پارتنر من انسان کمونیست و رهایی است و خود علاوه بر کار مزدی مشغول تحقیق برای پروژه ی دکترایش در مورد „رابطه ی تئوری مارکسیستی با معلولیت“ است. بنابراین او هم عملا وقتی ندارد و ما در منزل بر اساس یک تقسیم کار کاملا عادلانه و بر اساس ضرورت از همدیگر حمایت می کنیم، اگر او زمان بیشتری را برای خواندن نیاز داشته باشد، قاعدتا این فرصت را دارد و اگر من هم به زمان بیشتری نیاز داشته باشم، او هم به من کمک می کند و بعضی مواقع با بچه ها به منزل مادریش می رود، تا من در کمال ارامش به کار و فعالیتم ادامه دهم. لذا دخالت اراذل و اوباشی که بخواهند، از آب گلالود ماهی بگیرند در زندگی خصوصی ما، چیزی جز رسوایی برای انان به بار نخواهد اورد.
یک روز یک زن آنتی دویچ (ضد المانی پرو اسرائیل) مهمان ما بود و زمانی که من تفکراتش را فاشیستی خواندم و او را به شدت نقد کردم، به نورا پیام داده بود که اگر به کمک نیاز داری و می خواهی از این مرد کله شق دگماتیک جدا شوی می توانی روی کمک من حساب کنی و نورا هم در یک پیام آب سرد روی سرش ریخته بود و بهش گفته بود که درسته من و حسن بر سر برخی مسائل تفاوت دیدگاهی داریم یا با همدیگر مشکلات دیگری داریم ولی حسن یکی از صادق ترین و مبارزترین رفقای من است و اگر هم پارتنرم نبود رفاقت سیاسی ام با او را تا ابد ادامه می دادم.
زمانی که کسی نباشی و هیچ کاره باشی و سر از مسائل سیاسی و تئوریک در نیاوری، در عرصه ی مبارزه ی نظری و عملی حضور نداشته باشی و جدیت به خرج ندهی، قاعدتا کسی موی دماغت نمی شود و علیه ت نمی نویسد، اما زمانی که مصرانه و در عین حال اگاهانه از یک عقیده و مرام که خلاف جریان هم هست دفاع کنی و احزاب رئال پولیتیک چپ و راست را با نقد اتشین و تئوریک تار و مار کنی، ده ها اراذل و اوباش با اسم مستعار و غیره در این فضای سبک مغزی مجازی پیدا می شوند که مثل سگ هار قلاب پاتو گاز می گیرند و سعی می کنند تو را به زمین بازی خودشان یعنی „خاله زنک بازی“ بکشند. من با این اوباش همسو نمی شوم و از متد انان بهره نمی گیرم وگرنه می توانم کل زندگی نامه ی انان را از زبان نزدیک ترین رفقایشان منتشر کنم و نشان دهم که چه موجودات پست و کثیفی بوده و هستند.
لازم به ذکر است که جریان کومه له از سال 2010 تا سال 2012 تلاش کرد از طریق تبلیغات شخصی علیه من، من را از نقد رادیکال این جریان منحرف کند، اما هر بار که انان حمله ی شخصی می کردند، با نقد تئوریک و اتشین جواب می گرفتند و وقتی کل کومه له با همدیگر نمی توانستند به اندازه ی یک نفر که ان زمان سن و سالی نداشت، ادبیات و مقاله ی تئوریک تولید کنند، کومه له به صورت رسمی در گفتگو با اعضای خود و به صورت غیر رسمی با من اعلام شکست و اتش بس کرد. تاکنون کومه له بابت تبلیغات کثیفی که علیه من کرده است از من به صورت رسمی معذرت خواهی نکرده است.
در سال های اخیر هم حتی یک نفر از کومه له جرات نکرده است با اسم و مشخصات واقعی خود علیه من موضع بگیرد و همیشه بودند و هستند کسانی از این جریان که با ای دی فیک هرازگاهی به من حمله ی شخصی می کنند و زمانی که من می توانم تشخیص دهم که پشت این ای دی فیک چه کسی است، فورا این ای دی هم حذف کرده و از فضای مجازی کوچ می کنند.
هر کس بحث سیاسی نظری با من دارد می تواند ایمیل بزند و برای گفتگو اعلام آمادگی کند. کسی که بخواهد با لودگی های و „خاله زنک بازی“ و سرک کشیدن به زندگی خصوصی من، علیه من تبلیغات کند، پوزه اش را به شیوه ی تئوریک خرد می کنم و اطلاعات خصوصی اش را در صورتی که لازم باشد، منتشر کنم. سنت مذهبی و ارتجاعی را باید کنار گذاشت که انسان های „انقلابی“ گریه نمی کنند و زیر شکنجه جیغ نمی کشند و مشروب نمی خورند و عصبی نمی شوند و غیره. این سنت اگرچه در گذشته در چپ ایران ریشه دار بود، اما امروز نیروهای کمونیست و سوسیالیست های طرفدار سوسیالیسم علمی مارکس وانگس به این سنت سراپا مذهبی و ارتجاعی می خندند.
من یک قانون برای خودم دارم که به نظر خودم تا حدودی درست است و ان این است که نقد و گفتگوی متمدنانه را حتی اگر با دشمن باشد با نقد و گفتگو جواب می دهم و در جنگ هم قانون جنگ را رعایت می کنم. در جنگ تنها یک قانون وجود دارد، بکش تا کشته نشی. اگر تو تصمیم گرفته ایی که موجودیت انسانی من را نابود کنی، مطمئن باش من هم برای نابودی تو جانم را می دهم.
با تمام این مسائل از همه ی کسانی این ویدئو را دیده و متاثر شدن از صمیم قلب عذرخواهی می کنم.
حسن معارفی پور