دربارهٔ ‌Hassan Maarfi Pour

Hassan Maarfi Pour, Poltischer Aktivist und Forscher des Marxismus حسن معارفی پور نویسنده ی مارکسیست و فعال سیاسی

فاشیسم اسلامی در افغانستان

آنچه در افغانستان در حال جریان است، یعنی قدرت گیری طالبان، اتفاقی که بدون کوچکترین مقاومت نیروهای دولتی و حتی شلیک یک گلوله از طرف ارتش بالای سیصد هزار نفری علیه طالبان افتاد، مدت ها بود که قابل انتظار بود. حکومت دست نشانده و مزدور بی قید و شرط ناتو، حکومتی مافیایی از یک لایه ی انگل مزدور که محصول ساختن “دولت-ملت” مصنوعی از بیرون و تلاش برای شکل دادن به یک آلترناتیو دست نشانده غربی بود، نه می توانست ارتش سیصد هزار نفری افغانستان را قانع کند که در مقابل طالبان بجنگد و نه جایگاه و پایگاهی در میان مردم و جامعه ی مدنی داشت که بتواند مردم را علیه طالبان بسیج کند. بی دلیل نبود که به محض نزدیک شدن نیروهای طالبان به کابل اشرف غنی با ماشین های پر از دلار و یک هلی کوپتر پر از پول افغانستان را ترک کرد، قبل از اینکه طالبان گردنش را بزنند. بعد از نشست آمریکا با سران طالبان در دوحه در سال 2020 چراغ سبز به قدرت رسیدن طالبان از جانب ناتو و آمریکا به طالبان داده شده بود و به دنبال آن دولت های منطقه از جمله رژیم فاشیستی جمهوری اسلامی ایران سعی کردند طالبان را به عنوان آلترناتیو علیه دولت اشرف غنی بپذیرند و نشست سران رژیم فاشیست ایران از جمله ظریف با طالبان در تهران چراغ سبز بعدی از جانب یکی از رژیم های امپریالیستی منطقه که نه تنها در افغانستان، بلکه در بسیاری از کشورهای منطقه از جمله فلسطین، لبنان، عراق و سوریه در حال توسعه ی سیاست های امپریالیستی خود از طریق صدور جنگ و میلیتاریسم است، بود. جمهوری اسلامی ایران بعد از همان سال های اولیه پس از سقوط رژیم صدام حسین در عراق تا جایی در این کشور نفوذ کرده بود و پیش رفته بود که در سال 2011 نیروهای آمریکایی ناچار شدند در دوران اوباما عراق را ترک کنند و نیروهای خود را از عراق خارج کنند و قدرت سیاسی را دو دستی تقدیم رژیم جمهوری اسلامی و نیروهای وابسته به این رژیم کنند. عروج فاشیسم اسلامی داعش آخرین تلاش و تقلای آمریکا در عراق بود که از در بیرون انداخته شده بود و می خواست از پنجره دوباره وارد شود. در این وضعیت بود که آمریکا تمام امکان را برای بازسازی نیروهای کهنه بعثی، جهادگرایان و فاشیست های اسلامی سنی و عشایر عربی که به صورت سیستماتیک از جانب حکومت عراق در دوران نوری مالکی، حکومتی که دست نشانده ی رژیم جمهوری اسلامی تحت فشارهای نژادپرستانه و مذهبی قرار گرفته بودند، فراهم کرد و به دنبال آن بود که اسرائیل جدیدی (حکومت اسلامی شام و عراق یعنی داعش) اما این بار نه یک رژیم صهیونیستی، بلکه یک رژیم فاشیستی اسلامی بود، رژیمی که بتواند به صورت غیر مستقیم جنگ های نیابتی را به نفع ناتو و امپریالیسم جهانی به پیش ببرد و مانعی بر سر قدرقدرتی های امپریالیستی و جنگ های ملیتاریستی و دخالت نظامی و هژمونیک ایران در عراق و منطقه شود، تا امریکا خود به صورت مستقیم وارد جنگ نشود. زمانی که داعش توانست در بخش هایی از سوریه و عراق یک منطقه ی جغرافیایی بزرگتر از بریتانیا را به زیر سلطه ی خود در آورد و به یک قدرت در منطقه تبدیل شده بود، دیگر نیازی به کمک های مالی و لجستیکی آمریکا نداشت و اینجا بود که داعش وارد جنگ با خود امریکا شد و روزنامه نگار آمریکایی را به علامت هشدار به امریکا جلو دوربین سر برید. داعش زمانی که توانسته بود از طریق فروش نفت عراق و سوریه به اروپا از طریق ترکیه منبع درامد قوی داشته باشد، از بسیاری از کشورهای اروپایی و غیر اروپایی مدرن ترین سلاح ها را از طریق بازار سیاه و دولت ترکیه تهیه می کرد و خود درآمد نفتی به منبعی برای ادامه ی حاکمیت و قدرقدرتی این نیروی فاشیستی و سیاه اندیش انسان خوار تبدیل شود. توحش و بربریت داعش و تلاش برای جنگ در جبهه های مختلف، برخوردهای خشک و سختگیرانه با مردم عادی باعث شد که حتی نیروهایی همچون اوباش بارزانی که در اوایل از زبان نچیروان بارزانی به داعش خوشامد گفتند و با سران داعش از تله ویزیون فاشیستی وابسته به میت ترکیه یعنی تله ویزیون رووداو (رویداد) مصاحبه می کردند و همچنین از طریق تسلیم مخمور و شنگال به داعش علیرغم مستقر بودن شش هزار ملیشیای بارزانی در این منطقه در تلاش بودند جلو پیشروی های بی رویه ی داعش به طرف شهرهای مهم و حیاتی کردستان را بگیرند. تحویل شنگال (سنجار) و مخمور به داعش تلاش برای همکاری مستقیم از جانب الیگارشی فاسد و حاکمیت در کردستان عراق با داعش بود، جنایتی که به نسل کشی ایزدیان انجامید و با دخالت به موقع نیروهای پ ک ک توانست جلو نسل کشی و به بردگی گرفتن ایزدیان در سطح ده ها هزار نفری گرفته شود. علیرغم تمایل اوباش بارزانی و طالبانی و حاکمیت اقلیم کردستان به همکاری با داعش برای زیر فشار گذاشتن دولت مرکزی و تحمیل خواسته هایشان از طریق حمایت مسقیم و غیر مستقیم از داعش، داعش هیچ تمایلی به همکاری با فاشیست های کٌرد در حاکمیت کردستان که مناطق ایزدی نیشن را دو دستی تقدیم داعش کرده بودند، نداشت و تلاش کرد تا اربیل را هم بگیرد. این جا بود که نیروهای کرد در حاکمیت کردستان عراق به ناچار وارد جبهه ی جنگ شدند. در دوره یی که داعش در کردستان سوریه جنگ کوچه به کوچه را به نیروهای ی پ گ و ی پ ژ تحمیل کرده بود و تلاش داشت یک از شهرهای استراتژیک روژاوا یعنی کوبانی را بگیرد، اوباش حاکم در کردستان عراق کردستان سوریه و ی پ گ و ی پ ژ را تحریم اقتصادی کرده بودند و برای جلوگیری از فرار پناهجویان سوری به کردستان در مرز کردستان با روژاوا خندق درست کردند. مقاومت نیروهای کٌرد و حمایت کمونیست ها و آنارشیست ها از سراسر جهان توانست پروژه ی داعش را به شکست بکشاند و داعش را در کوبانی در هم بکوبد. پیشروی نیروهای ی پ گ و ی ی پ ژ باعث شد که پایتخت داعش یعنی رقه علیرغم تلفات چند هزار نفری برای نیروهای ی پ گ و ی پ ژ توسط نیروهای انقلابی وابسته به ی پ گ و ی پ ژ از داعش پس گرفته شود و به کنترل نیروهای ی پ گ در بیاید. جنگ کوبانی یاداورد جنگ داخلی در اسپانیا بود، با این تفاوت که در اسپانیا این فاشیست های فرانکو بودند که در نهایت توانستند نیروهای انقلابی، آنارشیست و کمونیست در نهایت به خاطر عقب نشینی شوروی و عدم حمایت لجستیکی استالین از نیروهای انقلابی بعد از قرارداد هیتلر و استالین و ادامه ی حمایت فرانسه و بریتانیا از فاشیست های فرانکو علیرغم حمایت های بین المللی از نیروهای انقلابی، انقلابیون کمونیست و آنارشیست مغلوب فاشیسم شدند، چون از لحاظ امکانات لجستیکی و توازن قوا به مراتب ضعیف تر از فاشیست ها بودند. ریشه های سر کار آمدن فاشیسم اسلامی در افغانستان آنچه در افغانستان اما اتفاق افتاد یعنی قدرت گیری طالبان در روز پانزده ی آگوست 2021 بعد از بیست سال دور بودن این نیروهای فاشیست اسلامی از قدرت و فعالیت این گروه در حاشیه ی جامعه، دقیقا محصول سیاست های ملیتاریستی و امپریالیسم دولت های غربی است که با مردم خاورمیانه همچون پلی استیشن نگاه می کنند و جان این مردم برای آن به اندازه ی جان یک گنجشک هم اهمیت ندارد. بنابراین دخالت های و جنگ های “بشردوستانه” تنها روکشی است برای سیاست های فاشیستی در حوزه ی مسائل خارجی و امپریالیستی دولت های غربی در خاورمیانه. در شرایطی که چین در حال تبدیل شدن به بزرگترین قدرت امپریالیستی جهان است، دولت های غربی دیگر اهمیتی به خاورمیانه به عنوان مکانی برای پیشبرد جنگ های مستقیم و نیابتی در شرایط فعلی نمی بینند و در رسانه های کنسرواتیو دولتی دولت های اروپایی گفتمان تشکیل یک قطب اروپایی و غربی علیه چین به عنوان بزرگترین قدرت اقتصادی که به دنبال بازسازی جاده ی ابریشم است، شکل گرفته است. رادیو دویچلاند فونک به عنوان یک رسانه ی دولتی دولت امپریالیست آلمان در کنار دیگر رسانه های دولتی، دولتی که سال های سال بود ارتش خود را در کنار ارتش امریکا مستقر کرده بود، به فکر تشکیل یک جبهه ی غربی علیه تبدیل شدن چین به اقتصاد اول جهان هستند و تمرکز خود را از مسائل خاورمیانه کمتر و روی چین تمرکز کرده اند. جنگ افغانستان برای آمریکا و ناتو غیر از تلفات سنگین و بودجه های میلیارد دلاری چیزی باقی نگذاشت و نتوانست به تثیبت هژمونی آمریکا و ناتو در این منطقه کمک کند. اتفاقا دول فاشیست اسلامی از جمله جمهوری اسلامی و سپاه قدس که به دنبال تشکیل هلال شیعی در منطقه ی خاورمیانه در مقابل قدرقدرتی آمریکا بودند، برای بخش های از مردم به مراتب هژمون تر از آمریکا شد و این مساله باعث شده بود که بخشی از چپ های مدافع حرم را به مدافعین سرسخت فاشیسم اسلامی تبدیل کند. ریشه ی سر کار آمدن فاشیسم اسلامی در افغانستان در سیاست های جنگ طلبانه ی امپریالیستی است که آلترناتیو فاشیستی را همواره علیه سوسیالیسم و کمونیسم به عنوان گزینه ی مورد نظر غرب ترجیح داده است و این مساله بنیادی ترین مساله برای نابودی مقاومت جامعه ی مردمی علیه فاشیسم اسلامی بوده است. چرا طالبان به قدرت رسید؟ در این شکی نیست نیست که نمی توان قدرت گیری طالبان را تنها به دخالت نظامی غرب تقلیل داد، اگرچه در مورد طالبان یکی از دلایل قدرت گیری طالبان همین دخالت نظامی و شکل دادن به نیروهای فاشیستی از همان دورانی که شوروی در افغانستان بود، تا به امروز یکی از فاکتور های اصلی قدرت گیری فاشیسم اسلامی طالبان بوده است و امریکا و غرب همیشه فاشیسم را به سوسیالیسم ترجیح داده است و می دهد. جنگ علیه کمونیسم و ترس از “خطر” کمونیسم آمریکا را از یک طرف به دخالت نظامی و تحمیل جنگ و نسل کشی به مردم ویتنام واداشت، جنگی که به شکست سنگینی برای امریکا تمام شد، از طرف دیگر همین سیاست های آنتی کمونیستی باعث شد که آمریکا دست به دامن مجاهدین و طالبان شود، تا بتواند از این وحوش اسلامی علیه الترناتیو سوسیالیستی و نیروهای مترقی طرفدار شوری سابق بهره بگیرد. در این شکی نیست که جمهوری خواهان و دمکرات ها هر دو در دامن زدن به ایدئولوژی آنتی کمونیستی و جنگ علیه “خطر” سوسیالیسم، حمایت از فاشیسم در خارج از مرزهای امریکا برای رفتن به جنگ کمونیسم هر دو متفق القول و متحد بودند. اما در کنار این مساله باید به مسائلی همچون تغییرات ایدئولوژیک به مرور در میان مردم افغانستان، که در رابطه ی دیالکتیکی با ویران کردن جامعه ی مدنی از طریق امپریالیسم غرب و بازسازی نوعی از حاکمیت قرون وسطایی توسط امپریالیسم بود، توجه کرد. لویی جرگه اشکالی از حاکمیت قرون وسطایی که به عنوان یک حاکمیت موازی در کنار حاکمیت تثبیت شده، عمل می کردند. لویی جرگه حاکمان ریش سفیدی هستند که قدرت آنان ریشه در جایگاه شان به عنوان یک لایه یی از خوانین دارد که قدرت مادی و مالکیت بر زمین به آنان قدرت و هژمونی سیاسی داده است و این مرتجعین و محافظه کاران سنتی خود را به عنوان نماینده ی اراده ی مردم معرفی می کنند و می توان این جریان را نوعی قدرت و اقتدار سنتی در تعریف ماکس وبری خواند. لویه جرگه یی که ریشه در حاکمیت فئودالی و پیشاسرمایه داری دارد و همچنین برخوردهای وحشیانه ی نیروهای آمریکایی و حمله به غیرنظامیان و قتل عام مردم بی دفاع به بهانه ی جنگ با طالبان، سوزاندن قرآن از جانب سربازان نژادپرست ارتش آمریکا و آلمان در پارتی های شبانه و پخش فیلم آن به تنفر عمیقی از حکومت اشرف غنی به مثابه ی یک رژیم وابسته و مصنوعی و همچنین تنفر از نیروهای غربی دامن زده بود. از طرف دیگر آخوندهای محلی در دهات و شهرها این رفتارهای توهین امیز سربازان نژادپرست مست را به عنوان ابزاری برای تبلیغ و توجیه تلاش های طالبان و یا دفاع مستقیم از طالبان استفاده می کردند. حکومت فاسد و مافیایی مزدور اشرف غنی و رفتارهای ضد بشری افراد فاسد و متجاوزی همچون ژنرال دوستم در حاکمیت و ارتش یکی دیگر از عوامل تنفر و بیگانگی مردم با ساختار حاکمیت بود. حاکمیت اشرف غنی تنها به کمک نیروها و سربازان ناتو نگه داشته شده بود و یک حکومت بی ریشه در جامعه بدون برخورداری از کوچکترین مشروعیت بود. در میان ارتش 300 هزار نفری افغانستان که یک ارتش اجاره یی ناتو بود، کمترین علاقه یی برای دفاع از اشرف غنی وجود نداشت. هیچ سربازی دوست نداشت از یک رژیم فاسد و مافیایی که زندگی ش را به گرو گرفته و به تباهی کشیده بود، دفاع کند و جانش را بدهد و به همین خاطر مقاومتی در مقابل بربریت فاشیستی طالبان صورت نگرفت. در کنار همه ی این مسائل باید یک مساله ی دیگر را اشاره کرد و آن هم گسترش ایدئولوژی طالبانی در میان ارتش افغانستان و وارد شدن طالبان به شهر کابل در قالب لباس شخصی و بدون سلاح قبل از فاجعه ی پانزده ی اگوست است. همه این مسائل در کنار مسائل منطقه یی و جهانی شرایط را به قدرت رسیدن یک جریان فاشیستی و یکی از جنایتکارترین و تاریک اندیش ترین نیروهای منطقه فراهم کرد. این تصور را برخی از رسانه و احزاب راستگرا و مرتجع گسترش می دهند که طالبان به نسبت بیست سال گذشته تغییر کرده است. این توهمی بیش نیست و چیزی جز توجیه بربریت فاشیستی طالبان نمی تواند باشد. دولت های غربی و سازمان ملل به زودی طالبان را به عنوان یک دولت به رسمیت می شناسند و برای سران طالبان فرش سرخ پهن خواهند کرد. دو روز از قدرت گیری این نیروی فاشیستی نگذشته است که اوباش آدمخوار طالبان در به در و منزل به منزل دنبال فعالین سیاسی و چپ و مدافعین حقوق زن می گردند و قدرت خود را به نمایش می گذارند و به مردم در خیابان شلیک می کنند. ممکن است فضای سیاسی شهر کابل این اجازه را به اوباش طالبان ندهد که همان جنایاتی که در شهرهای دیگر می کردند را آنجا هم جلو چشم مردم انجام دهند، چون از شورش های مردمی هراس دارند و هر چقدر خشک مغز و مرتجع هم باشند حساب این را می کنند که سرکوب بیش از حد در روزها و ماه های اولیه سر کار آمدنشان می تواند به شورش های خیابانی و مبارزه ی مسلحانه ی مردمی علیه طالبان بکشد. طالبان به دنبال آن است که خود را به عنوان یک رژیم منطقه یی تثبیت کند و در تلاش است مسیری را برود که خمینی جلاد و فاشیست بعد از به شکست کشاندن انقلاب ایران جلو پای دیگر نیروهای فاشیست اسلامی قرار داده بود. از بهمن پنجاه و هفت تا سی خرداد شصت طول کشید تا جمهوری اسلامی بتواند به شیوه ی افسار گسیخته به آزادی های سیاسی تعرض کند و از سی خرداد شصت تا سال شصت دو هم رژیم نتوانست تمام فعالیت های سیاسی نیروهای اپوزیسیون در ایران را غیر قانونی کند. برخی از شهرهای کردستان تا سال شصت و چهار در دست نیروهای چپ و کمونیست بود و آخرین شهر کردستان یعنی شهر بوکان با همکاری حزب دمکرات با رژیم ایران توسط رژیم فاشیستی خمینی اشغال شد. حزب دمکرات کردستان لکه ی ننگی است بر پیشانی جنبش کرد، همانطور که اوباش بارزانی و طالبانی جریاناتی شبیه طالبان در فرمتی دیگر هستند و مایه ننگ برای جامعه ی کردستان و بشریت هستند. اینکه طالبان هم به چند سال نیاز دارد که بتواند تمام آزادی های اجتماعی ایی که در سالیان اخیر به رژیم مزدور و مافیایی حامد کرزای و اشرف غنی تحمیل شده بود، را از مردم پس بگیرد، مشخص نیست و ممکن است این مساله در یک فاصله ی زمانی بسیار سریع تری اتفاق بیفتد و در ماه های آینده افغانستان به دوره یی شبیه دوران نازیسم هیتلری در سال های 1938 تا 1939 تبدیل شود. احزاب و جریانات موسوم به اپوزیسیون و نیروهای پروغرب جبهه ی فاشیست سلطنتی و مشروطه خواه، نیروهایی که در تلاشند از طریق دخالت نظامی غرب در ایران به قدرت برسند، وضعیت فعلی افغانستان را برای آینده ی ایران در نظر دارند. در این راستا جا دارد که جامعه ی مدنی در ایران و تمام نیروهای مترقی و آزادی خواه در کنار پناهجویان افغان و علیه تمام جریانات فاشیستی و سلطنتی، مجاهد و دیگر جریانات مزدور شبه اپوزیسیون وابسته به نهادهای امنیتی غرب، عربستان سعودی و اسرائیل بایستند و برای سرنگونی انقلابی رژیم جمهوری اسلامی با مبارزات توده یی و کارگری وارد میدان شوند و توهم سر عقل آمدن فاشیست های سلطنتی را به زباله دان بیاندازند. دولت های اروپایی که در تمام این مدت علیرغم اینکه از مسائل مربوط به خروج ناتو از افغانستان اطلاع داشتند، بی وقفه پناهجویان بی پناه افغانستانی را به افغانستان دیپورت می کردند و با آنان همچون حیوان رفتار می کردند و همه ی این پناهجویانی که در تمام سالیان اخیر توسط دولت های نژادپرست به اصطلاح مدافع “حقوق” بشر اتفاق افتاده است، تفاوتی با نسل کشی سیستماتیک و کشتار یهودیان به دست نازی و تحویل یهودیان به رژیم فاشیست هیتلری در سال های جنگ امپریالیستی دوم ندارد. در این راستا من به عنوان یک کمونیست و کسی که در تمام این سال ها مدافع پیگیر حقوق پناهندگی بوده ام، از همین جا اعلام می کنم که تمام افغانستانی هایی باید فورا از این کشور خارج شوند و به کشورهای غربی، همان کشورهایی که افغانستان را به این روز انداختند پناهنده شوند و بدون پروسه ی پناهندگی پذیرفته شوند. پروسه ی “دولت-ملت” سازی از بیرون شکست خورده است و هیچ کس نمی تواند از بالا برای مردم تصمیم بگیرد. آمریکا و ناتو اما جهان بیرون از خودشان را همچون کامپیوتری می بینند که فکر می کنند می توانند هر برنامه یی که دوست داشتند روی آن بریزند. این توهم را باید اتاق فکر های مهندسی افکار در غرب یک بار برای همیشه کنار بگذارند که می توانند الگوی زندگی و رفتاری غربی را از طریق صدور امپریالیسم و صدور سرمایه و کالای غربی به دیگر کشورها می توانند به مردم تحمیل کنند. مرتجعین و کنسرواتیو ها همیشه کمونیست ها را سرزنش می کنند که به دنبال یکسان سازی انسان ها هستند، اما واقعیت این است که سیاست یکسان سازی انسان ها، ان هم یکسان سازی به قیمت جنگ و نسل کشی توسط خود این جریانات بورژوایی و محافظه کار تا مغز استخوان مرتجع و فاشیست صورت گرفته است. جهان انسانی کامپیوتر نیست و انسان ها در جایگاه های یکسان و غیر یکسان برداشت های متفاوتی از پدیده ها و مفاهیم دارند و کسی که این را به رسمیت نمی شناسد، اگر فاشیست نباشد، یک احمق است. فاجعه ی افغانستان نشان داد که جهان بیش از هر زمانی به سوسیالیسم نیازمند است تا بتواند از بربریت فاشیسم یک بار برای همیشه نجات پیدا کند. فاشیسم در هر شکل و قالبی که به خود می گیرد، چه در فرم اسلامی اش و چه در فرم غربی اش، نماینده ی بربریت است و برای عبور از بربریت فاشیستی، بربریت لیبرالی نمی تواند الترناتیو باشد، بلکه این سوسالیسم است که لیبرالیسم و فاشیسم را به مثابه ی روبناهای سرمایه داری با ساختار های اقتصادی و سیاسی و دولتی و بروکراتیک ان در هم می کوبد، تا رهایی جمعی و فردی را متحقق کند. حسن معارفی پور 18.08.2021





زیبایی شناسی خیزش خوزستان

فاشیسم حکومتی مطالبات برحق مردم خوزستان را با گلوله جواب می دهد و اصلاح طلبان فاشسیت دوست همچنان بر دهل «تغییر» نرم از بالا می کوبند و مردم را به «مبارزه» ی صلح آمیز، یعنی به تسلیم شدن در مقابل فاشیسم حکومتی برای سر بریده شدن دعوت می کنند. نیروهای فاشیست و ارتجاعی، اصلاح طلب و جمهوری خواه، «براندازان»، سوسیال دمکرات های وطنی و کل جبهه ی ارتجاع و محافظه کاری در دو مساله ی بنیادی با هم دیگر شریک اند: 1. آنان مردم را تا زمانی نیاز دارند که از انان به عنوان سیاه لشکر برای رسیدن به مطالبات خودشان و چانه زنی از بالا برای حفظ مناسبات تولیدی سرمایه دارانه و سهیم شدن خود در حاکمیت فعلی استفاده کنند. 2. آنان افق متفاوتی با حاکمیت فعلی ندارند و هر دو کارگر ستیز و ضد مردمی اند و آینده یی که پیش پای مردم قرار می دهند، چیز متفاوتی با آنچه امروز رژیم فاشیست اسلامی جلو پای مردم قرار داده است نیست. هر سیستم و حاکمیت بورژوای در اینده ی ایران چه با براندازی نرم سر کار بیاد چه از طریق دخالت نظامی و با حمایت عربستان، اسرائیل و آمریکا و غیره به قدرت برسد، از آنجایی که انباشت سرمایه و رساندن سود به حداکثر خودش را به عنوان منطق خود برگزیده است، نمی تواند سیستم متفاوتی از جمهوری اسلامی باشد. بنابراین ادعاهایی همچون پایبندی به «حقوق بشر»، «آزادی بیان»، «آزادی بی قید و شرط سیاسی» (نمی دانم چه احمقی این مفهوم ارتجاعی آزادی بی قید و شرط سیاسی را برای اولین بار به عنوان شعار انتخاب کرد)، سکولاریسم، «دمکراسی» تنها روکشی زیبا برای یک جوهر ضد بشری به اسم مناسبات شیوه ی تولید سرمایه دارنه هستند و از آنجایی که سرمایه در ایران و خاورمیانه برای اینکه بتواند از گرده ی طبقه ی کارگری که زیر فقر و بدبختی کمرش خم شده است، بیشتر سود و ارزش اضافی تولید کند، نمی تواند مثل غرب از روش های «مشروع» (قانونی) بهره بگیرد، بنابراین لازم است به اقتدار، سرکوب و یک سیستم پلیسی پناه ببرد، سیستمی که امروز سپاه پاسداران نماینده ی آن بلامنازع ان است. طبقه ی کارگر ایران و مردم خوزستان باید به خوبی این را بدانند که نه ساواکی های سابق و نه مزدوران عربستان و سی ای ای و اسرائیل و نه جمهوری خواهان سکولار دمکرات، از لحاظ ماهییت و محتوا چیز جدایی از شیوه ی مناسبات تولیدی بورژوایی، شیوه ی مناسباتی که همین الان وجود دارد، به عنوان الترناتیو اقتصادی اتی برای مردم ندارند و به همین خاطر هم هست، که در زمینه ی مسائل اقتصادی و شیوه ی تولید اغلب خفه خون گرفته اند و اگر هم خفه خون نگیرند می گویند، دولت در ایران نئولیبرال خالص نیست و ما باید نئولیبرالیسم را خالص تر کنیم و بازار آزاد «واقعی» را متحقق کنیم، تا همه به فرصت های «برابر» دست پیدا کنند. این شارلاتان ها اما نمی گویند که دولت می تواند خود به مثابه ی یکی از رقبا در میدان حاضر شود و بخشی از دولت همچون سپاه نماینده ی بخش خصوصی باشد. بخش خصوصی ایی که به مدرن ترین سلاح ها برای کشتار مردم و تحمیل قدرت و هژمونی خود در تمام مناطق اقتصادی ایران مجهز است و هر رقیبی را می تواند مثل آب خوردن از بازار بیرون بیاندازد و یا حذف کند. وقتی سپاه از لحاظ اقتصادی همان منطق بانک جهانی و صندوق بین المللی پول را به پیش می برد و همزمان هم مهمترین ارگان سرکوب حاکمیت است، این برای لیبرال های جاهل و شارلاتان در چارچوب منطق نئولیبرالیسم «خالص» نمی گنجد. آنان اینقدر غرق در فرم قضایا هستند که هرگز نمی خواهند و نمی توانند جوهر و ذات پدیده ها را اشکار کند، چون اشکار کردن ذات پدیده ها یعنی نابودی خودشان، به همین خاطر تلاش می کنند از طریق تبلیغات ایدئولوژیک یک تصویر وارونه از واقعیت اجتماعی را به عنوان حقیقتی در ذهن سوژه وارد کنند. زمانی که وارونگی این اگاهی خود را به شکل اگاهی حقیقی نشان دهد، ان زمان است که ما از شی واره شدن اگاهی طبقه ی کارگر اسم می بریم. شی وارگی آنجا اتفاق می افتد که یک کالای ایدئولوژیک بدل را یک سوژه ی انسانی بی بهره از اگاهی طبقاتی به عنوان جنس اصل می خرد، بدون اینکه بداند پشت این پدیدار و روکش طلایی چه جوهر کثیفی است. تئوری ولفگانگ فریتز هاوگ در مورد «زیبایی شناسی کالا» و نقد تبلیغات تجاری می تواند برای فهم مساله ی اگاهی طبقاتی راهگشا باشد. آنجایی که هاوگ می گوید تبلیغات تجاری و بسته بندی یک وعده ی زیبایی شناختی به مشتری است، تنها مانیپولاسیون اتفاق نیفتاده است، بلکه یک اگاهی سطحی و مبتذل به اسم اگاهی واقعی در ذهن توده بازتولید شده است، اگاهی ایی که علیه منافع توده ی ی مردم و مشتری و در عین حال حامل جوهر پدیده نیست.

آنجا که سلطه هست، مقاومت در مقابل سلطه هم هست، وقتی سلطه بخواهد با زور سلاح و کشتار خود را به جامعه حقنه کند، دست بردن به سلاح برای در هم شکستن سلطه از شام شب ضروری تر است. جایی که مسائل و معضلات اقتصادی و اجتماعی را نمی شود از راه های «مشروع» حل کرد، زور و قهر است که سرنوشت ساز می شود. مردم برای اینکه بتوانند در این جنگ سیاسی و جنگ بین مرگ و زندگی پیروز و سر بلند بیرون بیایند، لازم است مدافعین وضع موجود، دولت و دستگاه بروکراتیک دولتی، ایدئولوژی حاکم و ساز و برگ های آن، ارتش و پلیس و سپاه را خلع سلاح کنند و هر گونه مقاومت بالایی ها را با سلاح نقد جواب دهند.

مطالبات مردم برحق است و حاکمیت علیه این مطالبات برحق. حاکمیت تنها برای حل مطالبات مردم خوزستان از یک ابزار بهره می گیرد و ان ابزار اسلحه است. اسلحه اما اگر در سطح وسیع به دست مردم برحق بیفتد، انگاه سکه بر می گردد و قهر علیه این جانیان فاشیست نه تنها برحق و مشروع جلوه می نماید، بلکه به ضرورتی برای رسیدن به رهایی و حل این مطالبات تبدیل می شود. آنجا که گفتمانی بین دو نیروی متقابل و متضاد شکل نمی گیرد و تنها گفتمان گفتمان خشونت است، قهر ضروری می شود. به کارگیری قهر در سطح وسیع برای در هم شکستن دولت بورژوایی و اشتراکی کردن مناسبات تولید و حل مسائل اقتصادی، اجتماعی و غیره نیازمند یک سازماندهی اجتماعی بر سر هدف و منافع مشترک است، هدف و منافع مشترکی که می توانند از طریق ارائه ی راهکار مشترک به صورت ایدئولوژیک و ساقط کردن حاکمیت به صورت عملی، آینده ی جامعه ی ایران را رقم بزند. در این راستا لازم است مردم تمام شهرهای ایران به صورت همزمان به میدان ایند تا تمرکز حاکمیت برای سرکوب مردم خوزستان از بین برود. مردم اما از آنجایی که مسائل سیاسی را به صورت بلاواسطه در مرحله ی اول درک می کنند، نیازمند یک بازاندیشی در برداشت های بلاواسطه ی خود از مسائل هستند. این مساله می تواند یک کارکرد هستی شناسانه داشته باشد. هستی شناسی ایی که مردم را به صورت اگاهانه در مقابل حاکمیت قرار می دهد. مردم وقتی رابطه ی سوژگی و ابژگی را درک کنند، ان زمان است که از طریق واسطه یی به اسم عقل و منطق می توانند از یک سرنوشت همسرنوشتی خود با دیگر ابژگان تاریخ یعنی مردم خوزستان، مردمی که دیگر نمی خواهند ابژه باشند را درک کنند و به جای این که مسائلی که فاشیسم حکومتی و دیگر نیروهای فاشیست در مورد «جدایی طلبی» مردم خوزستان تبلیغ می کنند، را باور کنند و از این طریق به دشمن مردم خوزستان و دوست حاکمیت تبدیل شوند، سرنوشت مشترک خودشان و اشتراکاتشان را با مردم خوزستان را در مرکز قرار دهند و حاکمیت و نیروهای مدافع وضع موجود را به عنوان دشمن خود معرفی کنند. اینجاست که همسرنوشتی طبقاتی می تواند از طریق روندی هستی شناسانه در رسیدن به اگاهی طبقاتی تبدیل یک دگرگونی ایدئولوژیک در ابژه شود، ابژه یی که در تلاش برای رفع ابژگی بر می اید و این تغییر ایدئولوژیک می تواند مبنایی برای اتحاد و سازمان یابی و سازماندهی طبقاتی علیه طبقه ی حاکم و دولت و دستگاه های نظامی و بروکراتیک آن شود و به یک انقلاب اجتماعی بیانجامد. پیش شرط پیروزی یک انقلاب رهبری مصمم، سازمان دهی رادیکال و انقلابی با رهبری انقلابی، به کارگیری قهر و عدم تزلزل در رهبری و بدنه ی نیروهای انقلابی در مقابل نیروهای پاسیفیست ملعون مدافع طبقه ی حاکم است.

شکست انقلاباتی مانند کمون پاریس و انقلاب 1918 ی آلمان و شکست مقاومت نیروهای انقلابی (کمونیست و آنارشیست) در جنگ داخلی اسپانیا نشان می دهد، که برحق بودن مطالبات مردم انقلابی و طبقه ی کارگر و نیروهای چپ و کمونیست به تنهایی کافی نیست، اگرچه لازمه ی پیشبرد یک انقلاب است. یکی از دلایل شکست انقلاباتی مانند کمون پاریس و انقلاب آلمان، انقلاب اسپانیا در سال 1938، نبود یک سازمان دهی انقلابی یکدست و مصمم، تزلزل برخی از جریانات آنارشیستی و آنارکوسندیکالیستی و شاخه هایی از سوسیال دمکراسی بخصوص در دوره ی قیام ارتش سرخ منطقه ی روهر آلمان، عدم تسلیح مردم در سطح عمومی به سلاح های مدرن، عدم اموزش کافی برای در هم شکستن ارتش دشمن و عدم حمله به دشمن در جاهایی که حمله تبدیل به ضرورت شده بود، است. در جنگ یک قانون وجود دارد و ان این است که بهترین شکل دفاع حمله به دشمن است. وقتی مردمی اسلحه به دست می گیرند، باید از طریق حملات مداوم بتوانند دشمن را در حالت تدافعی قرار دهند، تا بتواند دشمن را ناچار به تسلیم و خلع سلاح شدن کنند و اگر کسی حاضر نباشد خود را تسلیم کند، یک نیروی انقلابی نباید هرگز ابایی از کشتنش داشته باشد و یا اینکه هر خیزش و قیامی که به صورت نیم بند به پیش می رود، به شکست می انجامد و کسانی که در این نیمه انقلابات سهیم بودند، تاوان سنگینی پس خواهند داد، چون وقتی ضد انقلاب فاشیستی بتواند یک انقلاب را به شکست بکشاند، ابایی از کشتار جمعی هم نخواهد داشت. زمانی که کمون پاریس به شکست کشانده شد، بر طبق آمار رسمی بیست و هفت هزار نفر را تیرباران کردند.

حسن معارفی پور

Der Klassenkampf geht weiter

Nach den Wahlen: Der Faschismus verteidigt das Kapital mit allen Mitteln, die arbeitende Klasse nimmt den Kampf auf

Hassan Maarfi Poor

Im Iran regen sich nach den pseudo-demokratischen Präsidentschaftswahlen erneut Unruhen. Die arbeitende Klasse scheint wichtige Lehren aus den Aufständen der letzten Jahre gezogen zu haben und greift da an, wo es den Herrschenden wirklich wehtut.

Nach der Präsidentschaftswahl im Iran verteidigte der neu-„gewählte“ Präsident Ebrahim Raissi den Genozid an tausenden Menschen im Sommer 1988, den er wesentlich mit verantwortete. Daraufhin traten die Arbeiter der Ölindustrie in den Streik. Die Organisierung ging aus den Arbeitern der „Tehran Oil Refining Company“. Innerhalb kürzester Zeit schlossen sich die Arbeiter verschiedener Industrien und der Petrochemie dem Streik an. Bis jetzt wurden in 28 Betrieben (Stand 23.06.) insbesondere der Ölindustrie Streik organisiert. Die unabhängige Gewerkschaft „Haft Tappeh“, die ihren Betrieb in den letzten acht Jahren immer wieder teils monatelang lahmlegte, veröffentlichte ein Statement zur Unterstützung dieser Streiks.

Überkommenes Herrschaftssystem

Die faschistische Regierung antwortet wie immer in den letzten 42 Jahren nur mit Unterdrückung, Ausschluss und Niederschlagung, Kündigung und Klassenkampf von oben. Löhne wurden teilweise seit Monaten nicht ausgezahlt, die Inflation entwickelt sich rasant, die arbeitende Klasse leidet Hunger, mehr als 40 Millionen Menschen leben unter der Armutsgrenze. Die Regierung hat auf die Probleme keine Antwort außer ihrer Brutalität. Das akkumulierte Kapital investiert sie in ihren Terror, statt in Soziales.

Es tritt immer deutlicher zutage, dass das herrschende politische und Wirtschaftssystem nicht mehr zu den materiellen und kulturellen Entwicklungen im Land passt. Beinahe die gesamte Gesellschaft orientiert sich kulturell an der „westlichen Lebensweise“. Während die Hijab noch in den 70er Jahren, ideologisch gestützt auf die Postcolonial Studies, als eine Emanzipation vom westlichen Imperialismus dargestellt werden konnte, haben vier Jahrzehnte brutalen Zwangs dieses vermeintlich emanzipatorische Potenzial islamischer Lebensweise unterwandert. Indem die Vertreter*innen der Postcolonial Studies den Imperialismus auf die Durchsetzung kultureller Hegemonie reduzierten, konnte ihre Theorie in die reaktionärsten Staatsapparate integriert werden, die ihre Unterdrückung legitimierten als Gegenmacht zum westlichen Imperialismus. Der Ausbreitung des Kapitals ist es zunächst egal, ob die Arbeiterinnen Hijab oder Minirock tragen.

Das iranische Regime hat die islamistische Unterdrückung aber so untrennbar zu ihrer ideologischen Stütze gemacht, dass es sich davon kaum lösen kann. Gleichzeitig kann ihr neoliberales Wirtschaften nicht mehr übereingebracht werden mit massiven kulturellen Restriktionen. Die Menschen im Iran spüren diesen schreienden Widerspruch jeden Tag. Auch diese Erfahrung fließt in jede neue Protestwelle ein wenig stärker ein.

Streiks in der Ölindustrie

Am 23.06. veröffentlichte ein Zusammenschluss der Zeitarbeiter ein Statement zu ihrem Aufruf zum Streik, das als eine Warnung an die Regierung verstanden werden solle. Die Beschäftigten der Ölindustrie kündigten an, zunächst eine Woche lang zu streiken, bis ihre Forderungen akzeptiert werden. Falls der kapitalistische Staat und Arbeitgeber nicht in der Lage seien, diese Forderungen zu erfüllen, werde der Streik verlängert.

Konkreter Auslöser der Streiks war die Erhöhung der Arbeitszeit. Auf ihrer grundlegenden Forderung nach einer Rückkehr zu 20 Arbeitstagen bei zehn freien Tagen monatlich bauen die Arbeiter*innen folgende Forderungen auf:

  1. Mindestens zwölf Millionen Toman (450 €) monatlich für alle Arbeiter*innen in der Ölindustrie. Das sei die unterste Grenze, um ausreichend Lebensmittel kaufen zu können. Die direkt gewählten Vertreter der arbeitenden Klasse (statt der staatlich eingesetzten) müssen mit den Herrschenden in Lohnverhandlungen treten und die Löhne regelmäßig der Inflation angepasst werden.
  2. Die gesetzlich geregelte Verschiebung der Lohnzahlungen sei Diebstahl und ein Verbrechen gegen die Arbeiter*innen. Die befristeten Verträge müssen sofort aufgehoben und durch dauerhafte, sichere Anstellungen ersetzt werden. Kündigungen müssen sofort beendet werden. Die Beschäftigten müssen ihre Arbeitsverträge mitgestalten.
  3. Aufhebung der Gesetze, die Beschäftigte des gleichen Unternehmens durch Subunternehmen und Betriebsverlegungen spalten. Aufhebung zwischen unterschiedlichen Schichten der Arbeiter*innen und der Sklaverei der prekärsten Teile der Arbeiter*innen, die von außerhalb kommen und in Sammelunterkünften des Betriebs leben. Dieses System ermögliche es den Arbeitgebern, wie Schmarotzer von der Arbeit der arbeitenden Klasse zu leben.
  4. Gesundheitsschutz am Arbeitsplatz: Ständig drohen Explosionen, Feuer und Stürze aus großer Höhe, die Lärmbelastung sei enorm und die Arbeiter*innen müssen den ganzen Tag giftige Gase einatmen. Neben den offensichtlichen körperlichen Gefährdungen belaste das auch die psychologische Gesundheit der Beschäftigten stark. Die Ölindustrie sei die reichste Industrie des Landes und müsse in der Lage sein, Luftfilter, Ventilatoren, Beheizung im Winter, gute hygienische Sanitäranlagen und andere Maßnahmen des Gesundheitsschutzes einzuführen.
  5. Man habe die Nase voll von der Kriminalisierung der Arbeiter*innenviertel und der Betriebsversammlungen. Betriebsversammlungen und Gewerkschaftsbildung sei das Recht der Beschäftigten.
  6. Man schließe sich mit allen Arbeiter*innen der Ölindustrie zusammen. Wenn die Forderungen nicht umgesetzt würden, werden sie sich ab dem 30.06.2021 in größeren Massen versammeln und organisieren.

Unterdrückung, Prekarisierung und Gewalt seit vier Jahrzehnten

Was sind die Hintergründe der Streiks? Der Iran befindet sich in einer schweren wirtschaftlichen und sozialen Krise. Der Staat hat längst versagt und ist nicht in der Lage selbst im Rahmen der kapitalistischen „Ordnung“ die Wirtschaft zu regulieren. Aus diesem Grund wird die Methode der sogenannten „ursprünglichen Akkumulation“ im Sinne des Marxschen Kapitals durch die Unternehmer durchgesetzt, die sowohl die „Regulation“ der Wirtschaft als auch die Durchsetzung der Politik in ihren Händen monopolisiert haben.

Die sogenannte „Revolutionsgarde“ (Sepah Pastaran) ist ein Gespenst, das wie die Pest durch die Gesellschaft geistert und die Hauptträgerin der Wirtschaft im Iran ist. Diese bonapartistische Organisation mit faschistischer Ideologie ist in der Lage, die gesamte Region des Nahen Osten für die Unterdrückten verschiedener Länder zur Hölle zu machen, indem sie eine sogenannte „Verteidigungseinheit“ (Helale Shi’i) bildet und sich als Verteidigerin gegen den westlichen Imperialismus im Nahen Osten darstellt, um das Interesse des iranischen regionalen Imperialismus durchzusetzen. Diese Verkehrung versucht, aus dem terroristischen Staat den Retter der Region zu machen.

Seit 42 Jahren verschlechtert sich die Lage der arbeitenden Klasse im Iran kontinuierlich. Die Brutalität des Staates hat nie abgenommen. In den letzten Jahrzehnten erlebte der Iran eine neoliberale Wende, die mit Privatisierungen, Prekarisierung, der Einführung von Zeitarbeit, ständigen Kündigungen und unbezahlten Löhnen einhergingen. Der Inflation soll durch die Unterdrückung der arbeitenden Klasse und ihre Verdammung zur Armut begegnet werden.

Vom Aufstand zur Revolution?

Die zwei massiven iranweiten Aufstände innerhalb der letzten vier Jahre im Dezember 2017 und im Oktober 2019 sind Ausdruck einer zunehmenden Unzufriedenheit innerhalb der Bevölkerung, die sich zusehends auf mehrere Klassen ausweitet. Spontane und unorganisierte Demonstrationen werden blutig niedergeschlagen, in den letzten Jahren wurden mehrere tausend Menschen in Zusammenhang mit den Aufständen getötet.

In dieser Situation haben die Arbeiterinnen und Arbeiter verstanden, dass jede noch so kleine Verbesserung in ihrem Leben mit der Zerschlagung des islamischen Faschismus und Staatsapparats verbunden sein muss. Sie haben aus den Erfahrungen der letzten Jahre gelernt und setzen ihr mächtigstes Mittel ein: Streiks in der Ölindustrie, der Schlagader der iranischen Wirtschaft. Das iranische Regime hat jede Grundlage seiner Herrschaft verloren. Es ist nur noch eine Frage der Zeit, bis das gesamte politische und wirtschaftliche System von der arbeitenden Bevölkerung revolutioniert oder noch brutaler restauriert wird.

Internationale Solidarität ist gefragt

Den Streikenden im Iran steht kein leichter Weg bevor, auch wenn die Massen der arbeitenden Klasse hinter ihnen steht. Als Arbeiterinnen und Arbeiter mit politischem Hintergrund im Exil fordern wir die arbeitende Klasse und die Gewerkschaften in Deutschland dazu auf, sich hinter ihre Klassenbrüder und -schwestern zu stellen, statt über die Unterstützung dieses oder jenes Klassenfeindes, dieser oder jener Regierung im Nahen Osten zu streiten.

عقل ستیزی و شارلاتانیسم «جنبش» «می تو» ی ایرانی!

گالری

در ایران همه چی نصفه ناتمام وارد شده است. فلسفه سه پا و نیمش در ایران ناقص است، اما جمعیت «فیل سوفان» ایرانی از فلاسفه ی غربی بیشتر است. مارکس هرگز به طور کامل خوانده نشده است، در صورتی که … به خواندن ادامه دهید

فاشیست های خانه کارگر در تلاش برای پیشبرد یک انقلاب منفعل

حسن معارفی پور

مقدمه

در این مقاله تلاش می کنم که به صورت خلاصه به پدیده یی بپردازم، که در این اواخر در ایران دارد از جانب حاکمیتی که در اوج گندیدگی به سر به می برد، به پیش می رود و آن پدیده ی «انقلاب منفعل» است. «انقلاب منفعل» را گرامشی برای ادغام پتانسیل انقلابی جنبش های اجتماعی از طریق مدرنیزاسیون از بالا و ادغام پایینی ها به کار می برد. من هم سعی می کنم که با بهره گیری از ایده های گرامشی در این زمینه نشان دهم، که چگونه فاشیسم اسلامی در ایران از هر طریقی برای جذب و ادغام پتانسیل انقلابی در یک پروسه ی ضد انقلابی یعنی «مدرنیزاسیون» به پیش ببرد. پروسه ی انقلاب منفعل در ایران البته پدیده ی جدیدی نیست و حاکمیت فاشیسم اسلامی از همان سال های سر کار آمدنش سعی کرد که بخشی از اپوزیسیون را در خود حل کند و در این زمینه هم تا حدود زیادی موفق بود. ادغام جریاناتی مانند حزب مزدور و منفور توده و سازمان اکثریت و همچنین بخشی از سازمان های کوچک موسوم به چپ و کل جریان ناسیونالیستی ایرانی در کنار پاچه خواری و دم تکان دادن احزاب ناسیونالیست و مذهبی کٌرد همچون حزب دمکرات کردستان و مکتب فاشیستی قران برای خمینی مهر تاییدی بر این تئوری گرامشی هستند.

در یک مقاله ی کوتاه در مورد تبدیل شدن مارکسیسم به کالا در ایران نوشته ام که د ر اینجا کپی ان را می آورم، چون این مقاله می تواند برای خود بخشی از مقاله ی فعلی باشد.

چگونه مارکسیسم در ایران به کالایی اقتصادی تبدیل شد؟

بورژوازی ایران زمانی که نتوانست با حذف فیزیکی کمونیست و پاکسازی نیروهای اپوزیسیون خطر کمونیسم را از سر خود کم کند، تلاش کرد جنبش انقلابی را در بدنه ی حاکمیت جذب کند و برای این کار راهی جز کالایی کردن و «دولتی» کردن مارکسیسم نداشت. از یک طرف مارکسیسم را به کالایی قابل خرید و فروش برای «روشنفکران» بیگانه با مارکسیسم در ایران تبدیل کرد و از طرف دیگر سعی کرد با تشکیل جریانات حکومتی و موازی موسوم به چپ از جنس محور مقاومت و جریان سوسیال دمکرات مشاور حاکمیت مارکسیسم را از انقلابی گری تهی کند و به آن فرمت قانونی ببخشد. همزمان هم از طریق فروش مارکسیسم کالایی شده در بازار ارزش افزونه انباشت کند. در این مقاله به این مساله خواهم پرداخت.

 

چگونه این کالا به اسلحه ی کارگران و زحمتکشان علیه بازار و مناسبات کالایی تبدیل می شود؟

جمهوری ملعون، منفور و فاشیستی اسلامی ایران بعد از سر کار آمدن و تثبیت پایه های قدرت خود در جامعه ی ایران از همان سال های اول دهه ی شصت تصمیم به پاکسازی کمونیسم، جنبش کمونیستی، آثار مارکسیستی و نسل کشی کمونیست ها گرفت. در یک دوره یی کتاب های جلد سفید مارکسیستی را اگر با کسی می گرفتند، فورا برای او کیس قلابی و جعلی درست کرده و در بی دادگاه های شان محکوم به مرگ یا زندان طولانی مدت می کردند. جمهوری اسلامی که در فرم خود را جریانی انقلابی می دانست بر یک انقلاب ریشه یی و رادیکال همچون فاشیسم هیتلری سوار می شود و از فرم انقلابی اما اولترا پوپولیستی برای پنهان کردن ماهییت سراپا ارتجاعی و اولترا فاشیستی خود بهره می گیرد، تا بتواند جایگاه و پایگاه خود را در میان کارگران بیگانه با دانش و آگاهی طبقاتی و سوسیالیستی و بازاریان، کسبه و خرده بورژوازی شهری، زمین داران کوچک و روستائیان مرتجع و همچنین سرمایه داران تثبیت کند.

فاشیسم هیتلری در یک دوره یی به اسم ناسیونال سوسیالیسم از طریق تبلیغات ایدئولوژیک از یک طرف و فعالیت در میان کارگران و خرده بورژوازی آلمانی از طرف دیگر فرم انقلابی گری پوشالی را جایگزین انقلابی گری واقعی کرده بود و از طریق آشپزخانه های خلقی و توزیع سوپ مجانی در میان کارگران توانسته بود، زمینه ی قهر فاشیستی را فراهم کند و امکان انقلاب سوسیالیستی را از بین ببرد.

رژیم فاشیستی اسلامی هم قبل از سر کار آمدن توانسته بود از طریق تشکیلات های عظیم دور و بر حسینه ی ارشاد، همان کاری که نازی ها می کردند، را انجام دهد. ایدئولوژی فاشیستی اسلامی و آش شله زرد و نذری، پایه های ایدئولوژیک و مادی قهر ضد انقلابی و فاشیستی در ایران بودند.

در دفاع از قهر علیه ارتجاع

وقتی نیروهای ناپلئون وارد ینا شدند هگل داشت فنومنولوگی روح را که به احتمال زیاد در بزرگداشت انقلاب کبیر فرانسه نوشته است، به پایان می رساند. هگل آن زمان در نامه یی به یکی از دوستانش می گوید که من روح جهان (ناپلئون) را بر روی یک اسب دیدم. این در حالی است که شیلر در سال 1794 در نامه هایش در باره ی تربیت زیبایی شناسی انسان به شدت ناامیدی و بیگانگی خود را از انقلاب فرانسه بیان کرده بود و هگل هم با این نامه ها آشنایی داشت.هگل در جایی می نویسد که شیلر عارف بود ولی عرفان هم بخشی از پروسه ی تکامل روح جهان است. شیلر در جایی می نویسد که اگر او در فرانسه زندگی می کرد حاضر بود علیه ترورهای روبسپیر بایستد و اسلحه در دست بگیرد و بجنگد. رومانتیکی مثل شیلر که به قول لوکاچ گذشته را معیار های اخلاقی معاصر قضاوت می کرد، وقتی مساله ی دادگاه های انقلابی و سرکوب ضد انقلاب فئودالی در کار بود به یک باره به دشمن انقلاب تبدیل می شود و از آرزوی دولت «منطق» و «آزادگی» را در سر می پرواند، چیزی که جز خودارضایی با عرفان نیست، چون دولت چیزی جز بردگی نیست و دولت آزاده بردگی را به این یا آن طبقه تحمیل می کند. ماکس وبر در جمع های دوستانه بارها گفته بود که بزرگترین اشتباهات آلمانی ها این بود که هیچ پادشاهی را گردن نزدند. این را لوکاچ در مقدمه ی کتاب از نیچه تا هیتلر نقل می کند. البته ماکس وبر خودش در دوران جنگ «جهانی» اول به یک لیبرال امپریالیست دو آتشه تبدیل شد و همسرش ماریانه وبر شهر به شهر می گشت و برای مردم سخنرانی در دفاع از جنگ امپریالیستی می گذاشت. چند تن از پروفسورهای وقت دانشگاه هایدلبرگ و از کرایس ماکس وبر که تحت تاثیر این تبلیغات جنگی قرار می گیرند، به صورت عمودی روانه ی جنگ می شوند و به صورت افقی بر می گردند. در همان دوره زن برجسته و کمونیستی چون الکساندر کولنتای خود را به سویس می رساند و لنین را ملاقات می کند و با این که در آن دوران عضو حزب بلشویک نبود، اما با لنین بر سر ایستادن در مقابل جنگ هماهنگ بود و لنین به او ماموریت می دهد که به امریکا برود و در بالای صد شهر آمریکا برای مردم به زبان انگلیسی علیه جنگ سخنرانی کند. سوسیال دمکراسی ضد انقلاب و ارتجاعی نه تنها به جنگ آری گفت، بلکه به مدافع پر و پا قرص جنگ تبدیل شد و در سال های 1918 زمانی که ملوانان کیل شورش می کنند و انقلاب 1918 شلکل می گیرد به وحشیانه ترین شکل ممکن در نتیجه ی همکاری با فاشیست های اولیه، راست های افراطی و مرتجعین سلطنت طلب همکاری می کند و شورش انقلابی سربازان و ملوانان را در هم می شکند. بعد از به شکست کشاندن انقلاب 1918/19 ی آلمان نه تنها قیصر را گردن نزد، بلکه محترمانه او را با اسب و درشکه اش به «تبعید» در هلند به همراه خانواده اش فرستاد و یک حقوق بازنشستگی چرب و نرم ابدی هم برای او خانواده ش تعیین کرد. تنفر من از سوسیال دمکراسی غیرقابل وصف است. این ها گرگ های فاشیستی هستند در پوشش دوست طبقه ی کارگر که دنبال دولت مقرراتی هستند. در مقابل گذشته لرزان و در مقابل ترقی خواهی وحشی و فاشیست اند. رزا لوگزامبورگ را سه بار قتل عام می کنند ولی به پادشاه خون آشام و قیصر حقوق بازنشستگی چرب می دهند.سوسیال دمکرات های وطنی این را بدانید که ما اسپارتاکیست های المانی نیستیم، اگر انقلاب شود، یا ناچارتان می کنیم از انقلاب دفاع کنید یا کاری که آلمان ها هرگز با پادشاهان نکردند با شما خواهیم کرد، قبل از اینکه شما این کار را با ما کمونیست ها بکنید. این مساله را جدی بگیرید. شوخی ایی با کسی نداریم!

Schlacht um die Grenzarbeit

Blutige Zusammenstöße zwischen ArbeiterInnen der Baluchen-Minderheit und dem iranischen Regime

Seit dem 22.02. kommt es in Baluchistan im südöstlichen Iran zu teils tödlichen Zusammenstößen zwischen den prekärsten Teilen der arbeitenden Klasse und dem islamisch-faschistischen Regime. Die brutale Unterdrückung der ArbeiterInnen und Minderheiten im Iran ist ebenso wenig neu wie die Proteste dagegen. Angriffe aus der Luft und mit derart schweren Waffen wie aktuell in Baluchistan sind jedoch auch vonseiten des iranischen Regimes eine seltene Ausnahme.

Wie jeden Tag machten sich auch am 22.02. Baluchen, die in Baluchistan lebende Minderheit, auf den Weg, den Treibstoff vom iranischen Baluchistan über die Grenze nach Pakistan zu bringen. Was vielen Menschen in der Region als einzige Einkommensquelle bleibt, wird vom iranischen Regime als illegal deklariert. Dieser Gesetzeslage verlieh die „Revolutionsgarde“ Sepah (auf Iranisch Sepah Pasdaran Islami, kurz Sepah) am 22.02. lebensbedrohlichen Nachdruck: Sie schloss die Grenze und eröffnete dann das Feuer auf die protestierenden Waren-Transporteure. Sie tötete mehrere Menschen aus den ärmsten Familien in der Region und verletzte viele weitere zum Teil schwer. Die getöteten und verletzten Menschen sind weder die Besitzer der Waren noch der Autos. Sie mussten als Autofahrer ihre Arbeitskraft täglich und stündlich verkaufen, um ihr Leben zu finanzieren. Für eine Fahrt erhielten sie 50 Cent.

Die Lage der arbeitenden Klasse und Minderheit in Baluchistan

Die Lage in Baluchistan ist ähnlich wie die Lage im iranischen Kurdistan und in den Städten, in denen die Mehrheit der Bevölkerung direkt oder indirekt und mit großen Schwierigkeiten vom Transport von Waren über die Grenze lebt. Baluchistan im Südosten des Iran ist eine der ärmsten Region des Landes. Die meisten Menschen in Baluchistan haben weder einen festen Arbeitsplatz noch Zugang zu institutioneller Bildung. Es fehlt an Schulgebäuden und selbst an genügend sauberem Trinkwasser. Die Mehrheit der ArbeiterInnen ist entweder arbeitslos oder verdient ihren Unterhalt durch die Arbeit an der Grenze zu Pakistan. Die ArbeiterInnen transportieren Treibstoff vom Iran über die Grenze nach Pakistan und bringen teilweise Reis aus Pakistan in den Iran. Der Staat befindet das für illegal und bekämpft diese Arbeit: Ein Staat wohlgemerkt, an dessen Spitze die sogenannte „Revolutionsgarde“ (Sepah) die größte Verteilerin von Opium und anderen harten Drogen ist. Sepah ist in ihrer Funktion vergleichbar mit einer faschistischen Organisation wie der SS. Als Drogen-Mafia und terroristische Organisation macht sie Jagd auf Kommunisten und Partisanen in den Bergen Kurdistans und terrorisiert die gesamte Region des Nahen Osten neben anderen faschistischen Organisationen und Armeen wie die türkische, saudi-arabische und israelische Armee, die Freie Syrische Armee, ISIS und die US-Truppen.

Diese Armee (die sogenannte iranische Revolutionsgarde) beschoss am 22.02.2021 Menschen in Baluchistan, weil sie Treibstoff über die Grenze transportierten. Die Schüsse auf den ärmsten Teil der Arbeiterklasse des Iran sind nicht einfach Schüsse auf die „Schmuggler“, wie sie von den Anhängern des Regimes bezeichnet werden. Es ist ein Angriff auf die gesamte Arbeiterklasse im Iran und eine Warnung an die Arbeiterklasse, gegen die Politik des Regimes keinen Widerstand zu leisten. Es ist gleichzeitig ein rassistischer Angriff auf die Bevölkerungsgruppe der Baluchen, die weder in der Zeit des Shah-Regimes noch im islamischen Regime der letzten 42 Jahren die minimalsten Grundrechte gesichert bekommen haben.

Die präfaschistische Assimilationspolitik des Shah-Regimes machte Khomeini mit seinem islamischen Regime zu einer rassistischen, menschfeindlichen Ausgrenzung aufgrund der Religion oder Konfession der Minderheiten und erweiterte sie. Die Menschen werden weiterhin aufgrund ihrer Klassenzugehörigkeit und ethnischen Zugehörigkeit unterdrückt und angegriffen. Hinzu kommt unter Khomeini die Unterdrückung bis Vernichtung aufgrund von religiöser oder konfessioneller Zugehörigkeit. U.a. in Kurdistan und Turkmen Sahra marschierte in den 1980er Jahren die Armee ein, besetzte die Gebiete und metzelte alle Menschen nieder, die sich ihnen in den Weg stellten oder der sunnitischen Konfession, einer ethnischen Minderheit und dem kommunistischen Widerstand angehörten. Die kurdischen Dörfern Gharni und Ghalatan löschten sie komplett aus. Was aktuell in Baluchistan passiert, reiht sich damit in eine lange grausame Tradition ein und erinnert an ihre dunkelsten Zeiten.

Gewaltsame Monopolisierung des Kapitals durch das Regime

In einer Zeit, in der die Mehrheit der Bevölkerung des Iran sechs- bis zwölffach unter der Armutsgrenze leben, versucht Sepah als konkurrenzloses Monopol aufzutreten und von der Ölindustrie bis zum Finanzkapital alles in ihren Händen zu monopolisieren. Die Monopolisierung kann einerseits als ein Versuch im Sinne des sogenannten ursprünglichen Akkumulation durch Gewalt, Raub und Mord nach Marx verstanden werden.  Anderseits ist sie ein Versuch der Beseitigung aller kleinen Konkurrenten und Unternehmer z.B. in der Teppich- und Pistazienindustrie. Sogar die prekärsten Formen der Arbeit werden bekämpft, wie der Waren- und Treibstofftransport über die Grenze im Südosten nach Pakistan oder in den kurdischen Gebieten im Westen aus dem Irak in den Iran.

Laut Gesetz können alle BewohnerInnen der „freien Regionen“ an der iranischen Grenze einen Bewohnerausweis erhalten, der ihnen erlaubt, mit dem Transport von Gütern und Waren über die Grenze Geld zu verdienen. Seit einiger Zeit berichten jedoch Aktivisten aus der Region, dass das Regime nur denjenigen einen solchen Ausweis ausstellt, die sich der Herrschaft des Regimes unterordnen. Nur wer mit dem Geheimdienst Basidsch[1] zusammenarbeitet und dies mit einem Basidschausweis nachweisen kann, darf „gesetzlich“ an der Grenze arbeiten. Weil große Teile der Bevölkerung sich von dem iranischen faschistischen Regime entfremdet fühlt, sind die Menschen nicht dazu bereit, wegen der Arbeit einen Basidschausweis zu beantragen. Wer keinen Basidschausweis hat, kann auch keinen Einwohnerausweis erhalten und keine Waren über die Grenze transportieren.   

Die Besitzer des Treibstoffs arbeiten meist eng mit dem Regime zusammen. Wenn sie nicht selbst den Treibstoff über die Grenze transportieren, verdienen sie sich an dem Transport durch massiv unterbezahlte Arbeiter eine goldene Nase. Bis vor kurzem konnten Personen mit einem Bewohnerausweis diese Arbeit legal ausüben. Seitdem Sepah den Schutz der Grenzen vor einigen Tagen übernommen hat, wollen sie den Großteil des Kuchens haben. Aus diesem Grund wurde die Grenze geschlossen. Nachdem tausende mit Treibstoff beladene Autos an der Grenze Pakistans in Saravan[2] stundenlang von Sepah aufgehalten wurden, brachen Proteste aus. Die Transporteure schafften es, das Grenztor zu öffnen. In Reaktion beschoss Sepah sie mit Maschinengewehren. Bei diesem ersten Protest an der Grenze wurden mehrere Menschen verletzt und ermordet. Seitdem die Bevölkerung der Stadt Saravan sich mit den Prosten der Arbeiter zusammengeschlossen haben, schießt Sepah auf alle: Frauen, Männer und Kinder. Dabei feuert das Regime seine Geschosse auch von Panzern und Hubschraubern. Die Bevölkerung hat die Polizeistationen und das Rathaus erobert und bereitet eine Blockade vor. Denn Verstärkung für das Regime ist bereits aus Isfahan (Hauptstadt der faschistischen Islamisten) und Kerman unterwegs, und scheint einen regelrechten Völkermord vorzubereiten.

Wo die Menschen sich Sepah nicht fügen, setzt die „Revolutionsgarde“ sich mit Gewalt durch. Auch für die Einnahme und Monopolisierung ganzer Wirtschaftsbereiche durch das islamische Regime gibt es in dessen Geschichte Beispiele. Unter ideologischen und religiösen Vorwänden versucht Sepah seit 40 Jahren, die religiöse Minderheit der Bahais aus dem Geschäft zu verdrängen. Iranische Teppiche werden unter barbarischen Bedingungen von Frauen und Arbeiterkindern mit besonders kleinen, feinen Fingern geknüpft. Ein Großteil der Ausbeuter waren jahrelang Bahais, die nicht dazu bereit waren, den absoluten Mehrwert aus ihrer Produktion mit dem Regime und Sepah zu teilen, weswegen sie immer wieder ins Gefängnis kamen, begleitet und als Maßnahm gerechtfertigt durch religiöse Propaganda.

Der entscheidende Unterschied liegt aber darin, dass die Bahais selbst teilweise zur kapitalistischen Klasse im Iran gehören und weltweit verbündete und Missionare haben, die gute Beziehungen zu westlichen Mächten pflegen. Die Mehrheit der Baluchen aber gehört zu den ärmsten Teilen der Arbeiterklasse, die durch prekäre Arbeitsbedingungen und lebensbedrohliche Schießereien regelmäßig ihr Leben riskieren, ohne dass jemand ihre Stimme hört.

Solidarität und Unterstützung der Proteste

Wir haben bei den Protesten vom Januar 2017 und Oktober 2019 gesehen, dass die Proteste schnell blutig niedergeschlagen werden, wenn die Arbeiterklasse nicht landesweit durch Streiks oder einen Generalstreik und dauerhafte Proteste das Regime schwächen. Aus diesen Erfahrungen muss die Arbeiterklasse jetzt Konsequenzen ziehen und im ganzen Land zu Streiks und Protesten aufrufen. Die Menschen müssen in großen Massen auf die Straße gehen und auf internationaler Ebene müssen alle Menschen, die für ein besseres Leben für Alle kämpfen, sich mit diesen Protesten solidarisieren. Nur so kann ein Massenmord an den schwächsten Teilen der Arbeiterklasse durch ein faschistisches Regime verhindert werden, das in seinem 42jährigen Bestehen hunderttausende Menschen hingerichtet und ermordet hat.

Wenn die Bevölkerung im Widerstand zu Waffen greift, muss sie sich entweder durchsetzen, um die alltägliche Gewalt der Herrschenden zu beenden, oder sie wird von den Herrschenden angegriffen, bis jeder Widerstand und jede widerständische Person gebrochen und zerschlagen ist. Das hat die Geschichte der Revolutionen und Konterrevolutionen gezeigt. Den Schritt zu den Waffen sind die Baluchen gegangen. Noch sind sie damit allein gelassen, doch die Menschen in anderen Regionen des Iran beginnen, auf die Straße zu gehen und sich mit den ArbeiterInnen in Baluchistan zu solidarisieren.

Die „linken“ Menschen in Europa, die Sepah unterstützten und sich mit dem iranischen Regime zusammenschließen, vertreten schon längst eine faschistische Ideologie, die ich nur als Ideologie der Zerstörung der Vernunft bezeichne. Das iranisch Regime bekämpft Unterdrückte in ähnlicher Weise wie im deutschen Faschismus. Es treibt in der gesamten Region eine imperialistische Politik und konzentriert das Kapital in Händen der faschistischen Organisation Sepah. Wer dieses imperialistische Regime mit seiner faschistisch-islamistischen Weltanschauung immer noch antiimperialistisch nennen, schlägt sich auf die Seite der Faschisten, die den Völkermord durchsetzen, und macht sich an diesem Völkermord mitschuldig.

Die Arbeiterklasse in allen iranischen Städten und auch international hat ein gemeinsames Interesse. Alle Arbeiter und Arbeiterinnen haben ein gemeinsames Schicksal, unabhängig von ihrer Nationalität, Religion, Weltanschauung und ethnischen Zugehörigkeit. Alle Arbeiter und Arbeiterinnen müssen ihre Zeit und Arbeitskraft verkaufen, um zu überleben. Dieses gemeinsame Schicksal muss die Grundlage zur Bildung von Klassenbewusstsein sein. Klassenbewusstsein ist die Grundlage für die Mobilisierung und Parteibildung zur Zerschlagung des Kapitals und für die internationalistische Solidarität.

Wenn die Arbeiterklasse in einem Teil des Iran geschlagen und geschlachtet wird, dann müssen alle Arbeiter und Arbeiterinnen iranweit und weltweit diesen Angriff als Angriff auf die gesamte Arbeiterklasse verstehen. In den Tagen, in denen das faschistische Regime das Internet in der Region Baluchistan ausgeschaltet hat, um diesen Genozid in Ruhe durchführen zu können, müssen wir internationalistische Solidarität leben. Wir müssen weltweit zu Protesten aufrufen, die Schließung der iranischen terroristischen Behörden und Institutionen in Europa wie Botschaften, Konsulate und Moscheen mit allen Mittel erkämpfen und wenn die Gesetze der europäischen Staaten die faschistische Schlacht rechtfertigen, dann müssen wir übergesetzlich reagieren.

Hassan Maarfi Poor

Politischer Aktivist aus dem Iran


[1] Basidsch ist eine parallele Organisation von Spionen und Anhängern des Regimes, die als Ergänzung zur „Revolutionsgarde“ gedacht ist. „Basidsch“ bedeutet wörtlich „die Masse“. Als Khomeini an die Macht kam, plante er, die Masse der Bevölkerung zu mobilisieren und sie zu Agenten des Regimes zu machen. Basidsch sollten vertraute Menschen des Regimes sein, die Informationen von Regimegegnern an die Behörden weitergeben.

[2] Eine kleine Stadt in der Provinz Sistan und Baluchistan an der Grenze zu Pakistan.

مارکسیسم عامیانه طاعونی برای جنبش کمونیستی

حسن معارفی پور

استالین و استالینیسم در کنار مارکسیسم عامیانه ی انترناسیونال دوم و سوسیال دمکراسی اتریشی و کلا «مارکسیست» های کانت گرا، پوزیتویست و داروینیست و بعدها کسانی چون آلتوسر در کنار احزاب مدافع مارکسیسم عامیانه و مبتذل تلاش کردند که ریشه های فلسفی فلسفه ی هگل را از مارکسیسم بزدایند. سوسیال دمکراسی سال ها اثار دوران جوانی مارکس از جمله دستنوشته های اقتصادی فلسفی و ایدئولوژی المانی را گروگان گرفته بودند تا این که ریازانف با پرداخت پول هنگفتی به این اوباش پروامپریالیست و «سوسیالیست» های منحط طرفدار پوزیتیویسم کانت و داروینیسم بتواند این نوشته ها را به دست بیارد و به کمک جورج لوکاچ در انستیتوی مارکسیسم لنینسم در شوری بازنویسی و منتشر کند. مارکسیست های عامیانه از جمله کسانی چون پلخانف به کرات اعلام کرده اند که ریشه ی مارتریالیسم مارکس نه در «ایدئالیسم» و فلسفه ی دیالکتیکی تحلیلی هگل، بلکه در ماتریالیسم فرانسوی سده ی هجدهم یعنی ماتریالیسم کسانی چون هولباخ، هلوتیوس و لا متری است. در این شکی نیست که مارکس و انگلس در خانواده ی مقدس دیدگاه تقریبا مثبتی به ماتریالیسم فرانسوی و انگلسی دارند، اما این به معنی این نیست که آنان فلسفه و دستگاه فلسفی شان را بر این ماتریالیسم سطحی و عامیانه بنیاد گذاشته باشند. آنان حتی در دوره یی به شدت جذب فوئرباخیسم شدند، اما تزهای فوئرباخ و ایدئولوژی المانی که بعدها (ایدئولوژی المانی در سال 1932 منتشر شد) نشان از یک تسویه حساب نهایی با ماتریالیسم حسی فوئرباخ که خود چیزی جز امتداد ایدئالیسم آلمانی پیشاهگلی نبود، است.یکی از دلایلی که انتشار مجدد دفترهای فلسفی لنین در باره ی هگل در شوروی دوران استالین ممنوع شد، خوانش هگلی لنین از مارکسیسم بود. در ضمن لازم است اشاره کنم که اگرچه ایدئولوژی المانی و دستنوشته های اقتصادی فلسفی در شوروی منتشر شدند، اما نظریه ی هیچ کس اجازه نداشت از نظریه بیگانگی مارکس برای جامعه ی شوروی بهره بگیرد و جامعه ی شوروی را با این نظریه توضیح دهد. مساله ی دیگر نظریه ی ارزش مارکس بود که توسط ملعون های استالینیست به فراموشی سپرده شد و شخصیت برجسته یی چون ایزاک ایلیچ روبین اقتصاددان برجسته ی مارکسیست به خاطر دفاع از نظریه ی ارزش مارکس جانش را داد.آثار آنتونیو لابریولا بنیان گذار فلسفه ی پراکسیس یعنی کسی که فلسفه ی مارکسیسم را تبدیل به یک دیسپلین دانشگاهی کرد در شوروی دوران استالین مطلقا ممنوع بود و جورج لوکاچ را تنها به خاطر استفاده از آثار این متفکر کبیر یعنی لابریولا رفیق نزدیک انگلس به مرگ محکوم کردند، ولی خوشبختانه لوکاچ بعد از سه ماه بازداشت رهایی پیدا کرد. مارکسیسم عامیانه را باید ریشه کن کرد، چون برای کمونیست ها از فاشیسم کشنده تر است. فاشیسم دشمنان خودش را می کشت، اما مارکسیسم عامیانه پیروان واقعی مارکس و مارکسیسم را.اگر لنین در کتاب ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم دچار اشتباهی می شود که مارکس در خانواده ی مقدس شده است و آن یک اشتباه مطلق فلسفی که ماتریالیسم را تنها با حرکت ماده و غیره توضیح می دهد، به خاطر ان بود که لنین نه تزهای فوئرباخ را خوانده بود، نه ایدئولوژی آلمانی و نه دست نوشته های اقتصادی فلسفی را. لنین در هنگام جنگ امپریالیستی موسوم به جنگ جهانی اول به صورت خودجوش شروع به خواندن فلسفه ی هگل می کند، تا از دیالکتیک هگلی بر نفی بنیان گذاشته است، یک سیستم فلسفی پراکسیس در ارتباط با رئال پولیتک درست کند و از طریق نفی جنگ، بریدن از انترناسیونال دوم به صورت قطعی و تلاش برای درست کردن انترناسیونال دیگری و در نهایت تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ داخلی ملل تحت ستم علیه بورژوازی خودی کند. اینجاست که لنین به معنی واقعی اولین مارکسیست هگلی عصر خودش می شود و راه را برای مارکسیست های هگلی برجسته یی چون لوکاچ، گرامشی و کارل کرش برای بازخوانی ماتریالیستی فلسفه ی هگل و گسترش آن به فلسفه ی پراکسیس فراهم می کند. نقش برجسته ی لنین (کسی که بزرگترین شخصیت انقلابی قرن بیستم لقب گرفته است)در بازگرداندن فلسفه ی هگل در دورانی که کانتیانیسم و پوزیتویتیسم، به مثابه ی ایدئولوژی امپریالیستی سیاست جهانی را تعین می کرد و هگل تابع این سیاست ارتجاعی به پشت قفسه ی کتابخانه ی دانشگاه ها منتقل شده بود و مرگ فلسفه ی دیالکتیکی اش اعلام شده بود، تاکنون از جانب شارلاتان های آکادمیسین «هگلی» و «هگل شناسان» آکادمیسین انکار می شود و در کمترین دانشگاه ها در این زمینه تحقیقی صورت گرفته و می گیرد. حتی اشاره به نقش کارل کُرش، گرامشی و لوکاچ هم به خاطر کمونیست بودن، تابو محسوب می شود.حتی مارکسیست های قانونی و کارکشته یی چون ولفگانگ فریتز هاوگ که در مورد همه چی می نویسد جز لنین تاکنون به این مساله نپرداخته اند. نشریه ی داس آرگومنت در مورد دراویش و صوفیان مارکسیست و ازوتریک مطلقا مسیحی ایی چون ارنست بلوخ می نویسد و کل یک شماره را به بلوخ و حتی کسانی چون جورج اورول و نویسندگان دیگری همچون پیتر وایس اختصاص می دهد، اما تاکنون در مورد دستنوشته های فلسفی لنین در مورد هگل چیزی منتشر نکرده است، یا اگر هم منتشر کرده من نمی شناسم. نشریه ی ذ (نشریه ی برای بازسازی مارکسیسم) جدیدا از لنین به عنوان اولین مارکسیست هگلی اسم برده است و بعد از گذشت بیش از صد و شش سال از دستنوشته های فلسفی لنین بلاخره یک نفر پیدا شد که در آلمان در این زمینه چیزی بنویسد و واقعیت را بیان کند.من می دانم تحقیق کردن در مورد لنین تاوان دارد و ممکن است از جانب فاشیست ها و کنسرواتیوهایی که افکار عمومی و دانشگاه و دولت را کنترل می کنند، تا آخر عمر نان م بریده شود، اما یک کمونیست نمی تواند برای رسیدن به نان و کرسی از گفتن واقعیت دست نگه دارد. من با توجه به اینکه با بازخوانی ارتجاعی هگل های راست از هگل شدیدا مرزبندی داشته و دارم و هگل را نه تنها کشیش نمی دانم بلکه بزرگترین فیلسوف تا زمان خودش می دانم و در کنار ارسطو، مارکس و لوکاچ او را یکی از چهار متفکر بزرگ کل تاریخ می دانم قصد دارم از یک طرف ضمن نور افکن انداختن به تمام جوانب فلسفه ی هگل، نقش کمونیست ها در دوران های حساس تاریخی در بازگشت به هگل،( یک بار توسط مارکس و انگلس برای زدن ریشه ی ماتریالیسم عامیانه و شارلاتانیسم کانت گرایانه ی دوران خودشان و همچنین برای زدن تیشه به ریشه ی کسانی که فلسفه ی هگل را تبدیل به دین کرده بودند و تنها این یا آن بخش از مباحث فلسفی هگل که در خدمت مسیحیت بود را برای تحلیل های خود به کار می گرفتند) و (یک بار دیگر توسط لنین بزرگترین انقلابی کمونیست تاریخ بشر) برای مبارزه با سوسیال دمکراسی ارتجاعی و امپریالیستی و متحول کردن جامعه به سمت انقلاب، را با فاکت و سندهای تاریخی و برهان های عقلانی نشان دهم و بازگشت هگل به فضای آکادمی در جامعه ی معاصر امروزی را تنها محصول مبارزه ی بی امان کمونیست ها برای دفاع از «جنبه های عقلانی هسته ی فلسفه ی هگل» معرفی کنم.این بحث ها می توانند همزمان با تمرکز روی مباحث مارکسیست های هگلی برجسته یی چون جورج لوکاچ، انتونیو گرامشی، قبل از همه ی این مارکسیست ها آنتونیو لابریولا، کارل کوسیک، تا حدودی ایرینگ فتچر، لئو کُفلر و مارکسیست و شخصیت کاریزماتیک جوان مرگ یعنی رهبر تئوریک و عملی جنبش دانشجویی در دهه ی شصت (هانس یورگن کرال) صورت بگیرد و در آینده به منبعی قابل رجوع برای علاقه مندان به مارکسیسم هگلی شود. از انجاییکه من به مبارزه ی جمعی اعتقاد دارم، نوشتن جمعی را کاری بسیار درست و مهم می دانم. بحث روی تمام جوانب این قضایا و روشن کردن تمام قضیه ممکن است از پس یک یا دو نفر بر نیاید، لذا همکاری برای کار مشترک می تواند ما را از تکرار اشتباهات مضحکی که استالینیسم و سوسیال دمکراسی ارتجاعی که از لحاظ ماهییت تفکر فلسفی چیزی جز لیبرالیسم افسارگسیخته نبوده و نیستند، به ما تحمیل کردند نجات دهد. من می توانم با مدرک و سند نشان دهم که تفاوتی هویتی در نگرش و بینش فلسفی تاریخی الکسیس دتوکویل، استالین، کائوتسکی، برنشتاین، ماکس آدلر و یک نئولیبرال مرتجع آنتی کمونیست به اسم کارل پوپر در برخورد به تاریخ و ماتریالیسم وجود ندارد. تمام این احمق ها به تئوری بازتاب در تاریخ بدون میانجی گری عقل معتقدند و تفکر را محصول شرایط اجتماعی بدون قید و شرط می دانند. این یعنی فاجعه و کسی که از این عقل ستیزی پیروی کند، می تواند همین الان به جنبش فاشیستی بپیوندد.