زیبایی شناسی قیام آبان ماه

کانت به مثابه ی یکی از اولین متفکرین تاریخ بشر است که یک سیستم زیبایی شناسی منسجم را ارائه داد. کتاب «نقد قوه ی حکم» کانت زیبایی شناسی را قضاوت در مورد «زیبایی و نیکی» پدیده های تعریف می کند. زیبایی و نیکی ایی که توسط سوژه ی انسانی تشخیص داده می شود. کانت اما با تناقض لاینحلی روبرو می شود و ان این است که ایا می توان از یک زیبایی شناسی در سطح عمومی در جامعه صحبت کرد؟ پاسخ او به این سوال اره است. تناقض انجا بروز می کند که کانت سوژه را به مثابه ی افراد در جامعه تعریف می کند و «انقلاب» کپرنیکی کانت، انقلاب در فلسفه ی زمان خودش که عقلانیت و نه مذهب را محور بررسی پدیده های اجتماعی مبنا قرار می داد و مذهب و ماوراء طبیعه را به صورت نیم بند رد می کرد، بدون اینکه بتواند خود را از قید و بند متافیزیک رها کند، دقیقا خواستی است که به حوزه ی مباحث زیبایی شناسی او راه پیدا می کند و این تناقض را لاینحل باقی می گذارند که ایا سوژه (فرد) می توانند بدون جامعه سوژه به حساب بیاید، زمانی که ابژه یی در کار نیست؟ کانت پاسخ این سوال را نمی دهد، چون درک او تابع تکامل مادی شرایط دوران خود بود و نمی توانست یا گرایشات محافظه کارانه اش اجازه نمی داد، راه حرکت رو به جلو را برای برقراری رابطه بین سوژه و ابژه را فراهم کند. از طرف دیگر کانت به تبدیل شدن زیبایی شناسی به یک ذائقه ی عمومی (بخوانید ایدئولوژی حاکم) می پردازد، زمانی که زیبایی شناسی عمومی به عنوان یک مبنا نزد اکثریت جامعه پذیرفته می شود، پس سوژه ی (فرد) مورد نظر کانت یا سلایق و ذائقه ی زیبایی شناسانه اش کاملا فردی است و یا تحت تاثیر شرایط مناسبات اجتماعی عصر خودش. اگر کانت معتقد است که این سلیقه و ذائقه فردی است، پس صحبت کردن او از یک درک عمومی و غالب از زیبایی شناسی چرند است، اگر هم به ذائقه ی عمومی باور دارد، پس نمی تواند اعلام کند، هر سوژه به فرد به عنوان عنصر آگاه و منطقی به تنهایی تشخیص دهد چه چیزی زیبا و چه چیزی زشت است، چون همین سوژه ی آگاه و منطقی محصول شرایط مادی و تاریخی عصر خود است و نمی توان او را از شرایط تاریخی جدا کرد. مساله ی مهمتر این است، که اگر ما زیبایی شناسی را به قضاوت «هارمونیک» در ذهن سوژه بدون کشف «هارمونی» در ابژه تقلیل دهیم، آن زمان ما با زیبایی شناسی طرف نیستیم بلکه با برداشت های مزاجی مسلکانه ی فردی از ابژه طرفیم، چیزی که ایدئولوگ های پساساختارگرا از ان دفاع می کنند. این زیبایی شناسی پسن مدرنیستی یا پساساختارگرایانه هر چی هست، زیبایی شناسی نیست. تناقض اینجا اشکار می شود که کانت از یک طرف با «انقلاب کپرنیکی»، سوژه ی انسانی و نه خدا را محور عقلانیت می داند، از طرف کانت این سوژه ی انسانی را یک سوژه ی انسانی مستقل نمی داند که به عنوان فرد خارج از جامعه نیکی و بدی و زیبایی و زشتی را تشخیص دهد. اینجاست که فلسفه ی زیبایی شناسی کانت در بین زیبایی شناسی به مثابه ی یک ذائقه ی فردی و زیبایی شناسی به مثابه ی ذائقه ی جمعی سرگردان باقی می ماند، بدون اینکه راه برون رفت را نشان دهد. کانت در مهمترین اثر خود «نقد عقل محض» می نویسد که ما اشیاء را هیچگاه نمی توانیم بشناسیم، چون تلاش برای کشف و شناختن اشیاء تا بی نهایت ادامه پیدا می کند. این محور ایدئالیستی فلسفه ی کانت که ما را به لاادری می فرستاد و از «شی برای خود» یک پدیده ی ذهنی غیرقابل شناسایی درست می کرد، توسط هگل رفع می شود. هگل با تغییر ماهییت سوژه ی مورد نظر کانت از سوژه ی فردی به «روح جمعی» از یک طرف و از طرف دیگر با اتکا به دیالکتیک به عنوان منطق فلسفه ی خود، علیه فردگرایی لیبرالی مورد نظر کانت طغیان می کند و همزمان سوژه را از انزوای فردگرایانه و لیبرالی کانتی می رهاند. سوژه برای هگل این به مثابه ی هستی اجتماعی آگاه بروز پیدا می کند. هگل می گوید زمانی که انسان خودش یک شی را خلق کرده باشد، نمی توانیم اعلام کنیم که او شناختی از ان «شی به برای خود، ندارد، چون خود سوژه ی خالق به تمام زیر و بم های ان شی وارد است. گرایشات ایدئالیستی کانت به حدی بر تحلیل های ماتریالیستی او غالب بودند که خود فوئرباخ می نویسد که کاش کمی بیشتر ماتریالیستی تحلیل می کرد. مارکس مساله ی رابطه و ابژه را در تزهای سوم فوئرباخ حل می کند و چند گام از هگل فراتر می رود. مساله ی تزهای فوئرباخ مارکس تنها عبور از ماتریالیسم حسی فوئرباخ که چیزی جز ایدئالیسم در پوشش ماتریالیسم نبود، نیست، بلکه مساله ی تغییر جامعه از طریق تغییر خود و تغییر خود برای تغییر جامعه است. اینجاست که ما به عنوان انسان هم می توانیم در نقش سوژه ظاهر شویم و هم برای دیگران ابژه باشیم. ما از طریق بهره گیری از طبیعت محیط زیست را تغییر می دهیم و با تغییر طبیعت هم باید زندگی مادی خود را با طبیعت خلق شده ی محصول پراکسیس خود تطبیق دهیم. تضادها و تناقضاتی که مارکس با ماتریالیسم تاریخی و فلسفه ی دیالکتیکی خود رفع می کند، نه برای کانت، نه هگل و نه فوئرباخ حل نشده بودند. آنجا که مارکس در ایدئولوژی آلمانی آگاهی انسان را محصول مناسبات تولیدی و رابطه دیالکتیکی ابژه و سوژه می داند، رابطه ی که ساختارگرایان و پساساختارگرایان تبدیل به روابطی مکانیکی و کارتونی نه متضاد و پویا کرده اند، در متون مختلف از جمله نقد پیشگفتار نقد اقتصاد سیاسی جلد ۱۳ م مجموعه آثار مارکس و انگلس در امتداد ماتریالیسم تاریخی ایدئولوژی آلمانی آمده اند و به مرور توسط مارکس و انگلس تکمیل شده اند.
فلسفه ی کانت به عنوان یکی از روبناهای مناسبات تولید بورژوایی با تناقضاتی روبرو شد که انقلابیون بورژوایی در انقلاب کبیر فرانسه و بعد از تثبیت بورژوازی روبرو شدند.
اگر فلسفه ی کانت بنیاد خود را بر منطق، اخلاق، حقوق بشر ووو گذاشته بود، انقلابیون و متفکرین دوران قبل از انقلاب ایده هایی چون آزادی، برابری و برادری را مطرح کرده بودند. بورژوازی سر کار آمده با انقلابی که بر دوش ستمکشان جامعه به سرانجام رسانده شده بود را به همراه مطالبات انقلاب توسط قوانین وحشیانه و استثمارگرانه ی بورژوایی حاشیه یی کرد و فلسفه ی کانت را تبدیل به ایدئولوژی دولتی برای توجیه این بربریت و ستمگری علیه کارگران کرد.

کانت به جای تلاش برای نابودی مذهب یا نقد ماتریالیستی مذهب، به نقد ایدئالیستی مذهب، یعنی تلاش برای تطبیق مذهب با معیارهای «عقلانی» بخوانید بورژوایی گام بر می دارد. اگرچه مناسبات ضد عقلانی دوران کانت خود او را به عنوان فیلسوف و متفکر عصر روشنگری در المان از حرکت به جلو باز می داشتند و حتی پادشاه وقت آلمان فریدریش ویلهلم دوم با اوباشان سانسور چی اش دست به سانسور کتاب کانت «مذهب، تنها در چارچوب عقلانیت» می زنند، اما کانت تا اخر عمر به عنوان انسانی محافظه کار که مناسبات سلطنتی و سلطه ی کلیسا را زیر سوال نبرد، باقی ماند و در بهترین شرایط از ایده ی جمهوری دمکراتیک در چارچوب مناسبات سلطنتی با حفظ قدرت پادشاه، اما پایبندی پادشاه به معیارهای «عقلانیت» باقی ماند. کانت به مثابه ی یکی از مهمترین فلاسفه ی عصر روشنگری، به شدت تابع نظریات روسو به ویژه نظریه ی «دولت به مثابه ی یک قرارداد اجتماعی» بود. پایبندی به این نظریه که دولت در نتیجه ی یک قرارداد بین توده ی مردم به مثابه ی حکومت شوندگان و بخشی از مردم به مثابه ی حکومت کنندگان کانت و همچنین ترس و واهمه ی کانت از نقد رادیکال بربریت زمان خود و محافظه کاری او، گرایشات میهن پرستانه و ضد زنش، ترس از آشنایی با دنیای غیر اروپایی او را به یک ضد انقلاب به معنی واقعی کلمه تبدیل کرد، ضد انقلابی که حق مبارزه برای تغییر وضع موجود در دوران خود را به رسمیت نمی شناخت و از «انقلاب در شیوه ی اندیشه» دفاع می کرد.

فلسفه ی زیبایی شناسی کانت علیرغم کمبودهای جدی و افق محافظه کارانه اش، یک قدم ما را از فلسفه ی زیبایی شناسی باومگارتن به عنوان بنیان گذار رسمی علمی زیبایی شناسی جلوتر می برد. این گام به پیش این جاست که ما لازم است در چارچوب عقلانیت حرکت کنیم و به سبک باومگارتن زیبایی شناسی را به «علم شناخت حسی» تقلیل ندهیم. سوالی که در مقابل کانت و طرفدارانش باید قرار داد این است که این عقلانیت مورد نظر ایشان چیست؟ جواب کانت جمهوری دمکراتیک با حفظ شاه و پایبندی شاه به قوانین جمهوری دمکراتیک است. اگر بخواهیم طول و عرض این جمهوری دمکراتیک را بررسی کنیم، به چیزی فراتر از دولت بورژوایی اولیه یا همان ایده ی دولت-ملت نمی رسیم. سوال دیگر اینجاست که دولت-ملت ها در کدام مقطع از تاریخ و در کدام کشور توانسته اند، منافع توده های مردم را رفع کنند و یا به ان پاسخ دهند؟ جواب هیچ کجای دنیا و در هیچ مقطعی از تاریخ است. بنابراین وقتی ما با یک پدیده ی تاریخی سر و کار داریم که در هیچ مقطعی از تاریخ منافع توده های ستمکش و کارگر و دهقان را رفع نکرده است، پس این چه عقلانیتی است که به من می گوید از طبقه ی ستمگر حاکم دفاع کنم، چون باید تابع «قانون» رفتار کنم؟ اینجاست که فلسفه ی کانت و کل فلسفه ی بورژوازی به یک بن بست می خورد و در ضد عقلانی گرایی مطلق غرق می شود. وقتی که جریانات بورژوایی مدافع این فلسفه از «حقوق» بشر در چارچوب مناسبات بورژوایی صحبت می کنند، من را یاد همان کتاب کانت «مذهب، تنها در چارچوب عقلانیت» می اندازند.
هم مذهب تاریخا و بورژوازی از گذشته تا الان حقوق بشر را به اشکال مختلف پایمال کرده اند، پس چطور می توانیم از یک «مذهب عقلانی» یا مناسبات بوروژوایی «انسانی» صحبت کنیم؟ برای حل این مساله مارکس راه رهایی را به ما نشان میدهد. ما باید برای گرفتن حقوق انسانی خود، برای رسیدن به حقوق پایه یی هر انسان (از هر کس به اندازه ی توانش و به هر کس به اندازه ی نیازش) از مناسبات و دولت و مذاهب که بردگی انسان را مشروعیت می بخشند فراتر رویم و از این منظر است که انقلاب نه تنها امری حقوقی و یک حق انسانی است، بلکه امری ضروری برای رسیدن به این حقوق انسانی است. تمام ایدئولوژی ها و پروفسورهای بورژوایی تابع «عقلانیت» بورژوایی در تلاشند همانطور که لنین می گوید از مناسبات فرسوده و ضد بشری سرمایه داری چهره یی انسانی نمایش دهند. این شامل تمام جریانات بورژوایی و سوسیال دموکرات و فاشیست و محافظه کار و نئولیبرال و لیبرال غیره هم می شود.

مساله ی بسیار مهم دیگری که کانت به علم زیبایی شناسی اضافه می کند مساله ی قدرت «قضاوت» زیبایی و نیکی است. اگر ما توانایی قضاوت زیبایی و نیکی را با معیارهای عقلانیت و رهایی نداشته باشیم، در قضاوت جنبش های اجتماعی به شدت دچار سرگردانی و اشتباه می شویم و سره را از ناسره، زیبا را از نازیبا، نیکی را از شر و اپورتونیسم را از سوسیالیسم نمی توانیم تشخیص دهیم.

در خیزش و قیام چند روزه ی دی ماه مشاهده کردیم که چطور جریانات تا مغز استخوان مرتجع و فاشیست طرفدار اسپرم مقدس، جریانات سلطنت طلب و رسانه های امپریالیستی در تلاش بودند، یک دلقک لمپن قمارباز به اسم رضا پهلوی را به عنوان «رهبر» و «سازمانده» ی این قیام به مردم حقنه کنند. اگر مردم به اگاهی و هشیاری طبقاتی مسلح نباشند و از طریق دسیابی به عنصر اگاهی طبقاتی نتوانند نقد «ایدئولوژیک» خود را به یک نقد ضد هژمونیک و سازمان یابی توده یی در سطح وسیع علیه هژمونی ضد انقلابی رژیم ساقط شده ی سابق و رژیم جنایتکار فعلی تبدیل کنند، می توانند به راحتی از طریق تبلیغات احساسی و عوامفریبانه بسان انقلاب 57 مغلوب ضد انقلاب شوند.

انچه روشن است این است که فلسفه ی کانت بعدها توسط نئوکانتی ها و پوزیتویست ها بسان لیبرالیسم ادام سمیت و ردیکاردو که توسط نئولیبرال ها به زباله یی تبدیل شد، هم به زباله یی برای مبارزه با جریانات سوسیالیستی که رهایی انسان را در چارچوب مناسبات سرمایه داری غیر ممکن می دیدند، تبدیل شد. نئوکانتیانیسم به یک جریان ضدعقلانی نماینده ی ویرانی عقل و دشمن قسم خورده ی کمونیسم تبدیل شد، همانطور که ایده های لیبرالیسم اولیه که بخشا برای ان دوران یک گام به «پیش» بودند، توسط هارترین نمایندگان لیبرالیسم جدید به ایدئولوژی امپریالیستی ترین دولت ها و نهادها برای سلطه بر جهان و تعرض به حقوق و ازادی های فردی به اسم دفاع از آزادی اقتصادی در سراسر جهان تبدیل شد. لازم به ذکر است لیبرالیسم کلاسیک به مثابه ی روبنای دولتی بورژوازی دوران خود در کشوری مانند امریکا برده داری را نه تنها الغا نکرد، بلکه به طور واقعی تثبیت کرد. آمار بردگان در دوران قبل از لیبرالیسم با دوران سلطه ی لیبرالیسم به مراتب کمتر از دوران لیبرالیسم است. اگر امروز جریانات مختلف فاشیست و محافظه کار و مرتجع و ضد انقلاب هر کدام مدال افتخار «لیبرال-دمکراسی» را به سینه اویزان می کنند و اگر چپ های ناسیونالیست و مهین پرستی مثل احمد سیف و جریانات مشابه از لیبرالیسم اولیه در مقابل نئولیبرالیسم دفاع می کنند، باید از تثبیت برده داری توسط لیبرالیسم اولیه هم دفاع کنند. چون مناسبات بازار آزاد وجود برده را برای صاحبان ابزار تولید ضروری می کرد و انجا اقتصاد بود که سیاست را تعیین می کرد و نه برعکس. سیاست های دولت های لیبرال تابع منافع اقتصادی دوران خود قرار می گرفتند و هر روز به شمار بردگان در زیر سایه ی حاکمیتی که وعده ی رسیدن مردم به رفاه از طریق ایجاد رقابت در بازار را داده بود، عملی می شد. نمایندگان فلسفه ی لیبرالیسم در امریکا، فاشیست هایی مانند جان راولز بودند که با اتکا به فلسفه ی کانت تئوری فاشیستی «جنگ های بشر دوستانه» را گسترش داده، تئوری ایی که توسط جرج بوش برای دخالت نظامی در عراق در کنار انجیل منبع مشروعیتی برای تروریسم امپریالیستی امریکا شد. بگذریم!

حالا اگر ما به فلسفه ی زیبایی شناسی برگردیم و بخواهیم با معیارهایی که کانت برای سنجیدن «زیبایی و نیکی» یا عدم ان در نظر می گیرد، دست به قضاوت در مورد تاریخ لیبرالیسم بزنیم، مشاهده خواهیم کرد که لیبرالیسم چیزی جز بازسازی بربریت ماقبل لیبرالیستی و حتی تثبیت بردگی و یا تطبیق بردگی با مناسبات جدید تولیدی و اقتصادی نیست. در این زمینه دومنیکو لوسوردو فیلسوف برجسته ی مارکسیست کتاب های فراوانی با فاکت های تاریخی زیادی نوشته است که سقم و صحت گفته ی من را اثبات می کنند.

قیام آبان ماه، رژیم تا دندان مسلح و مردم غیر آماده

قیام آبان ماه قیامی قابل انتظار بود، اما مردم هنوز در سطح توده یی به یک هماهنگی کامل برای به سرانجام رساندن قیام و تبدیل آن به انقلابی رادیکال نبودند. قیام دی ماه 96 اولین تکانی بود که بعد از سی و هشت سال سرکوب در یک بعد وسیع به یک رژیم تا دندان مسلح تروریست و انسان کش فاشیستی در ایران وارد امد. قیام 96 رژیم را با یک شوک روبرو کرد. رژیم تا حدود زیادی در لاک خود فرو رفت و عقب نشینی هایی به رژیم تحمیل شد. ابعاد مختلف این قیام خود را در شورش های شهری، بعدها اعتراضات کارگری و شکل گیری ایده ی کنترل شورایی تولید و کنترل بر تولید از جانب کارگران از یک سو و از طرف دیگر اعتراضات فردی زنان «انقلاب» را به همراه خود خلق کرد. شجاعت و اعتماد بنفس اکثریت مردم جامعه را بالا برد. این قیام از نقطه نظر زیبایی شناسی هنوز قیام در چارچوب زیبایی شناسی مارکسیستی (در آینده ی نزدیک زیبایی شناسی مارکسیستی را توضیح می دهم) نبود، اما نطفه های یک جریان رادیکال در این قیام شکل گرفت. ملیتانسی جامعه بالا رفت، اما تشکل و تشکیلات سراسری کارگری و انقلابی به گفتمان توده یی و واقعیت اجتماعی تبدیل نشد. هماهنگی بین مردم در شهرها و استان های مختلف وجود نداشت و سطح قیام در بسیاری از شهرها به شدت رادیکالیزه شده بود، این در حالی بود که در برخی شهرها مردم هنوز به اعتراضات نپیوسته بودند و یا در شهرهایی مانند مشهد، اصفهان و یزد، عده یی سلطنت طلب بی مغز فاشیست شعار «رضا شاه روحت شاد» سر می دادند. قیام آبان ماه بر بستر همان قیام، قیامی که در واقع برای عبور نهایی از رژیم شکل گرفته بود، سعی می کردند سوار شوند، تا ارتجاع ضد انقلاب گری فاشیستی را در قالب دفاع از سلطنت زنده کنند. رژیم هم که با تمام قدرت از یک طرف به سفره ی مردمی که چیزی در سفره شان باقی نمانده بود حمله می کرد و از طرف دیگر اوباش انسان کش خود را برای سرکوب مردم اماده می کرد. مردم اما همچنان به شکل غریزی و نه سازمان یافته عمل می کردند. رهبران کارگری نقشی در این اعتراضات به صورت فیزیکی و سازمان یافته نداشتند، همانطور که رضا پهلوی قمارباز لمپن نقشی نداشت. مردم سال هاست فقر و تنگدستی را حس کرده اند، از تبعات سیاست های اقتصادی و سرکوبگرانه ی این رژیم به ستوه امده اند. سال هاست در جامعه ی ایران بحران حاکم است و رژیم تلاش می کنند به هر طریق ممکن حاکمیت و سلطه ی خود را چه از طریق تخریب خلاقانه (جنگ) و چه از طریق سرکوب وحشیانه و کالایی تر کردن جامعه حفظ کند. در این میان بی گمان ضربه پذیرترین لایه های جامعه اقشار تحتانی طبقه ی کارگر یا به تعبیری یقه چرکین ها هستند که دست به شورش می زنند. یقه چرکین ها که در ایران به اسم حاشیه نشینان از انان اسم برده می شود، نیروی مادی این قیام بودند. طبقه ی خرده بورژوازی در این قیام اخیر خفه خون گرفته بود و با روزنامه ی شرق در دست و صبحانه ی کم چربی پشت صفحه ی تلویزیون قتل عام مردم توسط رژیم جنایتکار جمهوری را تماشا می کرد. تصور اینکه بحران به تنهایی می تواند به سرنگونی یک رژیم بیانجامد زیادی پوزیتیویستی و احمقانه است، همانطور تصور شکل گیری اگاهی طبقاتی در روند پروسه ی مبارزات خودبخودی هم اکونومیستی و خوشباوری ابلهانه است.
اگر بحران ها اتوماتیک به انقلاب ختم می شدند، حالا در تمام جهان انقلابات اجتماعی شکل گرفته بود. بحران ها ممکن است به انفجارات اجتماعی ختم شوند، اما انفجار اجتماعی تنها زمانی تبدیل به انقلاب می شود که در چارچوب عقلانیت نه به تعبیر کانتی، منافع توده های مردم، سازمان دهی و کنترل این انفجار برای تبدیل ان به یک انقلاب حرکت کند. برای این امر تشکیلات انقلابی ضروری است. تشکیلاتی که از طریق اژیتاسیون و تبلیغات، از طریق گسترش اگاهی طبقاتی بتواند توده ها را تبدیل به انسان هایی سازمانده و مسلح به اگاهی طبقاتی آماده کند، توده یی که به راحتی توسط فیک نیوز و اگاهی طبقاتی کاذب (ایدئولوژی های بورژوایی و ضد انقلابی) علیه منافع خودشان به کار گرفته نشوند و ضد انقلاب بر گرده ی انان از طریق گسترش رادیکالیسم پوشالی به قدرت نرسد.
شورش های شهری با لشکر کشی گله های انسان کش سپاهی، موقتا در بسیاری از شهرها خاموش شدند. این خاموش شدن اما خاموش شدن همیشگی نیست، این یک گام به پس برای برداشتن گام های بعدی به پیش است. بنابراین سرکوب و کشت و کشتار و ایجاد فضای رعب و وحشت نمی تواند این قیام را تا ابد خاموش کند و خاموشی موقتی ان یا رفتن زیر خاکستر به سبک اخگر موقتی است، چون اکثریت جامعه به این قیام نپیوست، لذا خاموش کردن آن هم تا حدودی ممکن شد. در عین حال رژیم نمی تواند طولانی مدت شصت میلیون مردم را از این طریق ساکت نگه دارد. تبعات سیاست های ریاضت کشی اقتصادی دیر یا زود دامن لایه های مرفه تر طبقه ی کارگر یقه سفید و بخش هایی از خرده بورژوازی را خواهد گرفت، چون رژیم پاسخی برای حل بحران جز تلاش برای حل بحران از طریق دامن زدن به بحران جدید و تعمیق بحران را ندارد.
مردم اگر در کشورهایی مثل شیلی و عراق کشته دادند ولی رژیم های جنایتکار را ناچار به عقب نشینی کردند و میدان شهرها در دست مردم است. در شیلی معترضین از حکومت فعلی درخواست کردند که کناره گیری کند و مردم درخواست قانون اساسی جدید را می کنند. این مطالبات اگرچه بورژوایی و رفورمیستی اما حکومت های عراق و شیلی را عقب رانده است و انان را ناچار کرده است که میدان شهرها را برای مردم تخیله کنند. شهرهای بزرگ همچون سانتیاگو و بغداد در کنترل معترضین هستند. در ایران اما تروریست های انسان خوار سپاه پاسداران و بسیجی و سازمان اطلاعات مستقیم به مردم شلیک می کنند، چون از یک طرف به شدت هراس دارند که خودشان توسط این مردم قتل عام نشوند و از طرف دیگر این رژیم جنایتکار به راحتی دست از قدرت سیاسی نمی کشد و به اوباشی که در این رژیم انتگره شده اند، دستور قتل عام مردم را می دهد.

ارتجاع فاشیستی در پوشش انقلابی گری پوشالی

در تاریخ در هر دوره ی همیشه سه جنبش اجتماعی بنیادین در حال مبارزه و یا زیست در کنار هم دیگر بودند: جنبش ارتجاعی و ضدانقلابی، جنبش محافظه کارانه و جنبش انقلابی.
اگر بخواهیم با بررسی قیام ابان ماه این جنبش ها را دسته بندی کنیم و اپوزیسیون را بر این سه جریان صلی تقیسم کنیم به راحتی می توانیم با مراجعه به گذشته و مواضع و برنامه و پراتیک انان جایگاهی در بین این سه جریان اصلی برای هر کدامی از جریانات اپوزیسیون پیدا کنیم.

در بسیاری از مواقع تفاوتی بین نیروهای مرتجع ضد انقلاب (جریانات فاشیستی) با جریانات کنسرواتیو (محافظه کار و حافظ نظم حاکم) وجود ندارد و اشتراکات زیادی بین این دو نیرو وجود دارد. تا جایی که به اشتراکات بر می گردد، هر دوی این نیروها همیشه انقلاب و انقلابی گری را نکوهش می کنند و علیه منافع طبقات تحت ستم و رهایی انسان تبیلغ کرده و انقلاب و رهایی انسان را رویا و اتوپی می خوانند. یکی از دلایل تبلیغات این ها علیه کمونیسم و رهایی انسان، تلاش برای متقاعد کردن مردم برای ماندن در چارچوب وضع موجود یا در صورت تغییر بازگشت به گذشته است. آنتی کمونیسم، زن ستیزی، ضدیت با رهایی جنسی و آزادی های اجتماعی و برابری اقتصادی و اجتماعی و دخالت توده ی مردم در سیاست نقاط اصلی اشتراک ارتجاع فاشیستی و محافظه کاری اند. نطقه ی اختلاف این نیروها این است که بخشی از جریانات ارتجاعی و فاشیستی ممکن است از جانب دولت بورژوایی به بیرون از حاکمیت پرت شده باشند و به همین خاطر این نیروی ارتجاعی در حاشیه ی قدرت یا رانده شده به اپوزیسیون تلاش می کند، تا جایی که ممکن است از راه های «صلح امیز» یا با اتکا به یک قدرت خارجی و نظامی ضد انقلابی قدرت را به دست بگیرد و انجایی که از این الترناتیوها ناامید می شود و شورش ها و قیام های رادیکال مردم برای سرنگونی نظام های محافظه کار بورژوایی را می بیند، تلاش می کند از طریق موج سواری با اتکا به احساسات ضدعقلانی قومی، میهن پرستانه و ایدئولوژی فاشیستی به مثابه ی یک انتزاع پیکریافته که ترجمه ی خود را در تبلیغات پوپولیستی و فاشیستی بدون ارائه ی راهکار نشان می دهد به جامعه حقنه کند. نیروهای سلطنت طلب، مجاهد، مشروطه خواه و جریاناتی ارتجاعی ایی که در گذشته از قدرت ساقط شده و یا توسط رژیم فاشیستی اسلامی ایران به بیرون از حوزه ی قدرت سیاسی پرت شده اند، جزو نیروهای ضد انقلاب و جریانات فاشیستی به حساب می ایند، چون از یک طرف راهکار متفاوتی از راهکار حاکمان فعلی برای حل مساله ی بحران ندارند و از طرف دیگر سعی می کنند با تبلیغات میهن پرستانه و احساسی به جای تاکید روی عقلانیت و رهایی، انسان ها را مجددا در شکل دیگر و حتی در شکل وحشیانه تری به بردگی بگیرند. رژیم های بناپارتیستی و فاشیستی در این زمینه نقطه ی اشتراک دارند که با تبلیغات پوچ ضد بشری و ضد رهایی جامعه را علیه انقلابی گری بسیج می کنند‌ و بر بستر انقلاب ضد انقلاب را به قدرت می رسانند.

جریانات محافظه کار هم شامل تمام جریاناتی می شوند که به هر قیمت ممکن از تغییرات بنیادین در نظام حاکم دوری می کنند و تمام تلاش انان برای عقلانی کردن سیستم حاکم در مناسبات منطق سرمایه داری و طبقه ی حاکم است. انان هم مثل فاشیست ها و ضد انقلابیون، انقلاب را خشونت نام می نهند و علیه انقلابی گری و قهر انقلابی تبلیغات می کنند، اما کوچکترین مشکلی با قهر ضد انقلابی رژیم های جنایتکار مثل رژیم جمهوری اسلامی، زندان و شکنجه و استثمار و بهره کشی انسان از انسان ندارند. این جریانات از بخش هایی از بدنه ی رژیم حاکم گرفته تا جریانات توده یی اکثریتی، محور مقاومت و دیگر اوباش پرو رژیم را شامل می شوند. این نیروها به راحتی در دستگاه جنایت رژیم جمهوری اسلامی ادغام شده و به بخشی از شکنجه گران مردم تبدیل می شوند. جناح های «چپ» و خرده بورژوایی این نیروی ضد انقلابی و محافظه کار به یوگا و گیاه خواری پناه می برند و رهایی جامعه را در «رهایی» روح فردی خود (بخوانید رفع بیگانگی فعلی از طریق دامن زدن به بیگانگی جدید) ترجمه می کنند. جریانات خارج کشوری انان مثل توده و اکثریت و محور مقاومت به همراه بخشی از سوسیال دمکرات های داخل کشور که در اکادمی های بورژوایی مشغول استفراغ تئوری های کارل پولانی و انتونی گیدنز و هابرماس و غیره هستند، به عنوان مشاوران غیر رسمی جمهوری اسلامی برای کنترل بحران ظاهر می شوند و علیرغم انتقادات جزئی به رژیم جمهوری اسلامی عملا بخشی از بدنه ی رژیم جمهوری اسلامی هستند و علیه طبقات کارگر و ستمکش جامعه ایستاده اند. بخشی از این نیروها رسما تفاوتی با سپاه پاسداران ندارند و تنها مثل شکنجه گران اطلاعات سپاه امکان ادم کشی ندارند وگرنه هیچ ابایی از دست زدن به جنایت نداشتند. حزب منفور و منحوس فاشیستی ایران یعنی حزب کمونیست کارگری بین محافظه کارگری و ارتجاع فاشیستی در حال حرکت است و هنوز به طور کامل در یکی از این دو جریان ادغام نشده است.

نیروهای انقلابی

تا آنجا که به نیروهای انقلابی و جنبش انقلابی بر می گردد، این بخش نه رهایی اینده را مثل فاشیست ها از طریق رجوع و بازگشت به افسانه و اسطوره های احساسی در گذشته جستجو می کند و نه مناسبات حاکم را مناسباتی برحق و انسانی می داند، به همین خاطر با تمام قدرت برای سرنگونی رژیم و الغای مناسبات بردگی و مبارزه با قهرامیز برای استقرار سوسیالیسم تلاش می کند. این بخش از جنبش لایه ی انقلابی و مسلح به اگاهی طبقاتی است که توانسته است بین حس کردن نابرابری، عقلانیت و هژمونی طبقه ی خود رابطه ی درستی برقرار کند و خود را حول رهایی از وضعیت موجود با پس زدن تمام جنبش های ارتجاعی و محافظه کارانه سازمان داده است. این بخش همواره ممکن است یک اقلیت محدودی از جامعه باشد، اقلیتی که از طریق استراتژی و تاکتیک درست، از طریق پاسخ رادیکال و درست به بحران می تواند اکثریت را با خود همراه کند. این جنبش نمی تواند به شکل اپورتونیستی از رادیکالیسم و انقلابی گری پوشالی دفاع کند و یا مبنای حرکت خود را افسانه و اسطوره و نژادپرستی، قومپرستی، میهن پرستی و غیره قرار دهد. از آنجایی که این نیرو الترناتیو دیگری غیر از مناسبات تولید بورژوایی را نمایندگی می کند، باید بتواند تفاوت آلترناتیو خود را با جریانات ارتجاعی روشن کند و برای توده ی مردم کارگر و زحمتکش به زبانی قابل فهم ترجمه کند، تا بتواند مطالبات توده ی مردم را نمایندگی کند و توده ی مردم را حول محور رهایی انسان سازمان دهد. اینجاست که مساله ی سلبی باید به مساله ی اثباتی تبدیل شود. سرنگونی رژیم به خودی خود بدون داشتن الترناتیو و چشم انداز می تواند به سر کار امدن جریانات فاشیستی خدمت کند، اما زمانی که ما بتوانیم مطالبات مردم را در تئوری و عمل نمایندگی کنیم و در عمل در تلاش برای رفع بحران های اقتصادی و اجتماعی از طریق اجتماعی کردن تولید و پایان دادن به مناسبات کالایی براییم، مسکن را از حالت کالایی در بیاوریم، کار مزدوری را خاتمه دهیم و یک حکومت شورایی با دمکراسی رادیکال از پایین تشکیل دهیم، ان زمان میلیون ها نفر خود را در جبهه ی ما می بینند و علیه محافظه کاری و ارتجاع با تمام قدرت وارد عرصه ی مبارزه می شوند.

اگر بخواهیم با فهم زیبایی شناسی قیام به نتیجه گیری این بحث بپردازیم خواهیم دید که زیبایی شناسی چگونه به ما کمک می کند که ما در چارچوب منطق و رهایی عمل کنیم. عقل محض همانطور که امین قضایی هم در کتابش اشاره می کند، بر دو پایه استوار است، دو پایه یی که اصل رهایی یا آزادی را تبدیل به ضرورت می کنند: 1. اصل عدم تناقض> ما نمی توانیم دو گزاره را که ناقض همدیگر هستند همزمان قبول کنیم. قبول یکی الزاما به معنی رد شدن دیگر است. 2. اصل دلیل کافی> ما تنها می توانیم گزاره یی را قبول کنیم که دلیل و فاکت کافی برای اثبات ان وجود داشته باشد، در غیر این صورت خلاف عقلانیت عمل کرده اییم.
3. اصل آزادی» بر اساس این اصل ما در انجام هر عملی آزادیم تا زمانی که آزادی ما آزادی دیگران را نقض نکرده باشد و هیچ کس و هیچ نهادی نمی تواند حوزه ی آزادی ما را محدود کند. نه شاه، نه شیخ، نه مذهب، نه قانون. اگر هر کدام از این نهادها بی دلیل دست به نقض آزادی ما بزنند، ان زمان حق 4. یعنی حق مباررزه برای الغای مناسباتی که آزادی و حقوق ما را می گیرند، تبدیل به یک حق ضروری انسان تبدیل می شود. حقی که پراکسیس انقلابی از آن منتج می شود. از آنجایی که فلسفه ی کانت حق قیام توده ی مردم علیه بی حقوقی خود و محدود کردن آزادی شان از جانب سرکوبگران را به رسمیت نمی شناسد، به زباله دان تاریخ باید ریخته شود.

همانطور که همه ی ما بر این امر واقفیم در طول تاریخ تمام حکومت های طبقاتی حقوق و ازادی و برابری انسان ها را از انان گرفته و انسان ها را تبدیل به ابژه هایی برای استمرار حیات رژیم های خود کرده اند و هیچ رژیم بورژوایی در جهان پیدا نمی شود که بر اساس قرارداد اجتماعی روسویی شکل گرفته باشد و حقوق و قانون ان توسط مردم عادی به حاکمان دیکته شده باشند. پس نتیجه می گیریم که هیچ رژیم بورژوایی در چارچوب های زیبایی شناسی قرار نمی گیرند و سرنگونی و الغای نظام های بورژوایی ضرورتی تاریخی است که با پراتیک میلیونی توده های کارگر و تحت ستم تحقق پیدا کند. قانون و حقوق تا زمانی که مدافع ستمگران و جانیان است، هیچ ارزشی برای ما کارگران و زحمتکشان ندارد و باید علیه ان با تمام قدرت مبارزه کرد.
فاشیسم اما سعی می کند همانطور که والتر بنیامین می گوید سیاست را زیبا کند و به ذائقه ی عمومی جامعه تبدیل کند، با اتکا به اصل تناقض و مقابله با آزادی انسان بربریت خود را توجیه کند. جریانات فاشیستی همچون سلطنت طلبان انگل و خون آشام در تلاشند به سبک نازی های آلمانی قبل از به قدرت رسیدن، ایدئولوژی فاشیستی را از طریق تاکید به گذشته ی غیرتاریخی و افسانه و ستایش دوران شکنجه و سرکوب ساواک تحت عنوان کارخانه ی آدم سازی (آنچه اوباشی مثل نوری زاده در مورد زندان های ساواک می گویند)، تاکید بر میهن به مثابه ی یک برساخت و مبارزه با «تجزیه طلبی» به سبک خمینی جلاد و هیتلر، فاشیست هایی که مسائلی مشابه همچون «بازگشت به میهن یعنی حفاظت از مادر»، «بهشت زیر پای مادران است» و غیره، توانستد سوار موج بحران شوند و به قدرت برسند، دوباره در پوشش قرون وسطایی به قدرت برسد. فاشیسم شاهنشاهی دیگر نمی تواند با تاکیه بر زیبایی شناسانه کردن فاشیسم از طریق تبلیغات احساسی و تعرض به انقلابیون و کمونیست ها به خاطر سرنگونی نظام منفور شاهنشاهی، جایگاهی در میان مردم پیدا کند، چون این ایدئولوژی به صورت عملی در مقابله با قیام و مطالبات ان قرار گرفته است و کارگر، این برده ی مدرن «آزاد شده» دیگر حاضر نیست به عنوان موجودیت انسانی همین بردگی مدرن را به بردگی مطلق و موجودیت غیر انسانی، که خود به عنوان انسان در تصاحب شاه در بیاید، تغییر دهد.

انقلاب آتی ایران انقلابی برای پاکسازی تمام بقایای رژیم سابق و رژیم فعلی خواهد بود، اگر حتی در این انقلاب ما ناچار باشیم خون های زیادی از هم طبقه یی هایمان ریخته شود. این خون ها بلاخره درخت انقلاب را آبیاری می کنند و تعرض بعدی به رژیم بعد از یک دوره از به خود امدن و تلاش برای سازمان پیدا کردن، تعرضی به شدت رادیکال و انقلابی با تمام قدرت و در بعدی بسیار بزرگتر، وسیع تر و تعرضی خواهد بود. از سال 1905 تا 1917 ما انقلاب بورژوا دمکراتیک 1905 و انقلاب فوریه ی 1917 را در روسیه داریم، انقلاباتی که همچون زمین لرزه ی دی ماه 96 و قیام آبان ماه رژیم تزاری را به لرزه درآوردند و با انقلاب اکتبر 1917 رژیم هار تزاری را پاکسازی کردند. مردم ایران در قیام آبان ماه همچون بوکسری عمل می کردند که تمرین کافی در بوکس ندارد، اما حریف علاوه بر مشت هایش پنجه بوکس هم در دست داشت. این بار مردم اماده تر می شوند و از طریق تمرین بوکس خود را برای شکست دادن حریف اماده می کنند. خیزش بعدی ممکن است دیر یا زود دوباره اغاز شود، چون مردم به این نتیجه رسیده اند که تنها زبانی که بشود با ان با این رژیم جنایتکار و تروریست گفتگو کرد، زبان اسلحه و قهر است. اینجاست که ضرورت به کارگیری اسلحه، اسلحه یی که توسط خود رژیم علیه مردم بی دفاع به کار گرفته شد، از جانب مردم علیه رژیم در سطح وسیع به کار گرفته می شود. شورش بعدی پایان رژیم جمهوری اسلامی است، اگر حتی این شورش به جنگ داخلی طولانی مدت ختم شود و رژیم به راحتی تسلیم نشود، اما در این شکی ندارم که انقلاب اتی در ایران یکی از قهرامیزترین انقلاب های قرن خواهد بود و ضد انقلاب با تمام قدرت به صورت فیزیکی نابود خواهد شد.

حسن معارفی پور

درس های قیام روزهای اخیر

روزهای اخیر ایران را به شدت تکان داد

قیام خودجوش مردم ایران در روزهای اخیر انچنان حاکمیت را ترسانده است که تمام اراذل واوباش مفت خور و جانی این رژیم را برای سرکوب مردم بسیج کرده اند و تلاش می کنند با کشت و کتشار، دستگیری های وسیع، شکنجه و قطع اینترنت (برای جلوگیری از بازتاب این میزان از سرکوب و خشونت سیستماتیک دولتی و فاشیستی به جامعه به بیرون از مرزها و همچنین تاثیرات جریانات اپوزیسیون بر رادیکالیزه شدن جریانات داخل از طریق اینترنت) رژیم در تلاش بوده است کنترل اوضاع را دوباره به دست بگیرد.

حوادث روزهای اخیر تمام توهمات مردم در مورد جناح های ادمخوار حکومتی و اپوزیسیون لاشخور پرو رژیم و فاشیست و سلطنت طلب و کل جبهه ی «اپوزیسیون» انتی انقلابی را بیش از هر زمانی نشان داد. فرخ نگهدار همکار رسمی جنایتکاران حکومتی در تله ویزیون بی بی سی رژیم را سرزنش می کرد که چرا یک دفعه قیمت بنزین را بالا برده است و به رژیم راهکارهای نئولیبرالی ایی که در غرب به پیش می روند برای بالا بردن قیمت ها توصیه می کرد. اسپرم پهلوی از ترس شکل گیری جریانات انقلابی در مناطق مختلفی مانند کردستان و از ترس پاکسازی کردستان از فاشیسم حکومتی اعلام می کرد که ایران را پس می گیرد و ان هم بدون اینکه حاضر باشد یک میلیمتر از این گربه کم شود.

مجاهدین فاشیست ضد خلق، ده ها میکروب و شعبان بی مخ را با اسامی فیک همچون خر ولگرد در فضای مجازی ول کرده بود تا برای «حضرت» مریم و فاشیسم اسلامی مجاهدین تبلیغ کنند و با تظاهرکننده ی اجاره یی تظاهرات فیک «علیه» رژیم «اخوندی» و برای سر کار آوردن رژیم «اخوندی» جدید سازمان می داد.

حزب آنتی کمونیست ضد کارگری ایران در کنار فاشیست های سلطنت طلب و زیر پرچم ساواک سرود فاشیستی می خواند.

کومه له منتظر بود که مردم اول رژیم را بیاندازند بعد سید ابراهیم علیزاده مثل خمینی نه با هواپیما بلکه با لاندکروزر وارد ایران شود و منطقه یی از کردستان را به او بسپارند.

حزب تاریخا مزدور دمکرات کردستان که برای تمام جنایتکاران منطقه و جهان مزدوری کرده است، یک بار از زبان مصطفی هجری این آخوندک بی شرف پست فطرت مردم را به «تظاهرات» «مسالمت آمیز» با فاشیسم تا دندان مسلح دعوت می کرد و شاخه ی دیگر این حزب که خواب دیکتاتوری کُردی را در سر می پروراند، در اوج سرکوب های فاشیستی و سیستماتیک دولتی، از ضرورت ادامه ی گفتگو با رژیم صحبت می کرد.

جریانات پرو روس و توده یی های سابق و امروزی متشکل و پراکنده از یک طرف برای سپاهیان تروریست و ادمخوار دل می سوزاندند و از طرف دیگر از انقلاب قهرامیز رادیکال به شدت در هراس بودند و بخشا هم ضرورت دفاع از خود مردم را با استناد به بندهای معاهده های «حقوق» بشر بورژوایی در «مشروعیت» دفاع از خود در شرایطی که دشمن حمله کرده است، توضیح می دادند.

عبداله مهتدی این کاسه لیس سلطنت طلبان و چکمه لیس امپریالیسم غرب و «عضو» «شورای» کاریکاتوری «گذار» مدام از جانب رسانه های ارتجاعی و دست راستی دعوت می شد و می خواست خیابان را برای چانه زنی از بالا به کار گیرد.

رژیم هم که خشم توده های مردم، خشم فروختفه یی که نتیجه ی چهل سال استثمار، سرکوب، جنایت، جنوساید، زن کشی، تجاوز، محدود کردن تمام ازادی های اجتماعی و فردی و در یک کلام فاشیسم است را مشاهده کرده بود، دست و پای خود را گم کرده بود و همچون ماری زخمی به هر طرف زهر می پاشید. این ترس و خوفی که به رژیم وارد امده بود، خود را در عرعر کردن خامنه یی، روحانی، «امام» جمعه های شهرهای مختلف، مسئولین قضایی و اراذل و اوباش بسیجی، پلیس و غیره نشان می داد. رژیم در یک حالت دفاعی عجیبی قرار گرفته است، مثل بوکسری که به خاطر ضربات سنگینی که به کله ش وارد امده است، کنترل اوضاع را از دست داده است و تنها کاری که می کند گارد گرفتن و ضربه زدن در صورت توان است.

اعتراضات روزهای اخیراگرچه قابل انتظار بود و مانند دی ماه هم برای اپوزیسیون و هم برای رژیم غیر منتظره نبود، اما به شکلی از اشکال هنوز سازماندهی لازم را پیدا نکرده بود. کشتارها و سرکوب وحشیانه ی رژیم اما به مردم این درس را داد که برای ضربه ی نهایی باید سازمان یافته و تعرضی عمل کرد. باید از حالت دفاعی بیرون امد و با به دست گرفتن اسلحه در سطح توده یی تمام میکروب هایی که از این رژیم دفاع می کنند و برای این رژیم می جنگند را بی رحمانه پاک کرد. وقتی رژیم مردم غیر مسلح را می کشد، مردم باید هم کشتن تمام نیروهای وابسته به این رژیم که به صورت اکتیو و یا حتی پاسیو از این رژیم دفاع می کنند، را نه تنها مشروع، بلکه ضروری بدانند.

تکانی که این قیام نامنظم به رژیم داد، هیچ جنگ و حمله ی نظامی نمی توانست بدهد. مردم اگر بخواهند و اراده کنند می توانند رژیم های به مراتب سرکوبگر تر و جنایتکار از رژیم فاشیست اسلامی ایران را سرنگون کنند. این امر باید عملی شود و عملی هم خواهد شد. قیام مدرسه ی ارتقای اگاهی طبقاتی است، اما اگر فکر کنیم توده های مردم و کارگران به صورت خود به خودی به اگاهی می رسند و لذا سازماندهی پیدا می کنند، به قعر اکونومیسم سقوط کرده ایم. من همیشه به سبک لنین به انتقال اگاهی طبقاتی از بیرون طبقه توسط روشنفکران ارگانیک طبقه ی کارگر به قول گرامشی اعتقاد داشته و دارم و این مساله را کاملا ضروری می دانم. گرامشی می گوید برای رسیدن به نقطه ی تبدیل ضد هژمونی انقلابی به هژمونی انقلابی، حس کردن ظلم به خودی خود کافی نیست، حس باید با فهم و شعور ادغام شود، تا بتواند هژمونی طبقه ی حاکم را به شکست بکشاند و خود به صورت هژمونی تحقق پیدا کند و در این شرایط وجود روشنفکران ارگانیک برای تبدیل حس ظلم و ستم به اگاهی و فهم و در نهایت تشکیلات و به دست گرفتن قدرت سیاسی در نتیجه ی سرکوب دولت حاکم فعلی، ساقط کردن ان برای همیشه و استقرار سوسیالیسم ضروری است.

سرنگونتان خواهیم کرد و دانه به دانتان را محاکمه می کنیم
گولاگ برای شما دیسکو خواهد بود جانیان

حسن معارفی پور

انقلابات و ضد انقلابات

بخش دوم: تحلیلی گذار در مورد انقلاب 57 و اوضاع جاری

آنچه در ایران در حال حاضر در جریان است بیشتر از یک قیام است

حسن معارفی پور

همانطور که در جریان هستید قیام مردم ایرانی که بر فراز اعتراضات دی ماه دو سال پیش، دوباره به صورت خودجوش به بهانه ی گران شدن قیمت بنزین، خشم فروخفته یی که نتیجه ی چهل سال سرکوب و استثمار وحشیانه ی اکثریت مردم ایران به ویژه اقشار تحت ستم جامعه یعنی کارگران و زحمتکشان در ایران بود، همچون آتشفشان زیر دریا بیرون امده و با سرعت تمام به طرف سرنگونی رادیکال و انقلابی جمهوری اسلامی به پیش می رود. توده های به ستوه امده ی مردم در طول چهل سال حاکمیت فاشیستی و ننگین یکی از جنایتکارترین نظام های اواخر قرن بیست و اوایل قرن بیست و یکم، به اشکال مختلف اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و غیره زیر فشار و سرکوب قرار گرفته شده اند. فشار و سرکوبی که در اوایل حاکمیت رژیم فاشیستی اسلامی ایران بعد از سرنگونی رژیم منفور شاهنشاهی و برچیدن حاکمیت سلطنتی در ایران بر فراز انقلاب رادیکال و توده یی مردم ایران، فاشیسم اسلامی را به عنوان ضد انقلاب و الترناتیو ارتجاعی تبدیل کرد و با شروع هشت سال جنگ خانمان برانداز به مردم ایران و عراق، توانست از یک طرف به بهانه های واهی همچون ضرورت «حفظ تمامیت ارضی» و جابجایی در صورت مساله (شروع جنگ برای جلوگیری از به سرانجام رسیدن انقلاب) اما در واقع با انگیزه های امپریالیستی(راه قدس از کربلا می گذرد) اخرین شریان های انقلاب ایران را در نتیجه ی تعرض به نیروهای انقلابی و کمونیست و تمام جریانات اپوزیسیون در کردستان و ترکمن صحرا و منطقه ی قشقایی نشین شیراز و از طرف دیگر سرکوب جنبش کارگری رادیکال و انقلابی که در سال های اولیه انقلاب در بسیاری از کارخانه های کشور کنترل کارگری بر تولید را شکل داده بودند، همچنین با تعرض افسارگسیخته و فاشیستی به تمام جریانات اپوزیسیون، تعرضی که بعد از سرکوب های اوایل سر کار آمدن رژیم در کردستان و ترکمن شروع شده بود و از سی خرداد شصت به بعد ادامه پیدا کرد و تا ممنوعیت جریانات پرو رژیم همچون توده و اکثریت در سال 62 ادامه پیدا کرد و این توحش عریان فاشیستی با نسل کشی زندانیان سیاسی چپ و کمونیست در تابستان 67 اوج بربریت نظام را به نمایش گذاشت. احزاب و جریاناتی که در سر کار اوردن رژیم جمهوری اسلامی و تبلیغ برای این رژیم کمتر از فاشیست های اسلامی نقش ایفا نکرده بودند، توانست پایه های یک رژیم بناپارتیستی با ایدئولوژی فاشیستی اسلامیستی را به یک واقعیت تبدیل کند. سر کار آمدن فاشیسم اسلامی در ایران از یک طرف در امتداد پروژه ی نیولیبرالیزه کردن اقتصاد جهانی و به شکست کشاندن جریانات چپ و سوسیالیست وابسته به شوروی سابق و کمونیسم به طور کلی بود، از طرف دیگر سر کار آمدن این جریان فاشیستی نتیجه ی حاکم بودن آگاهی طبقاتی کاذب (ایدئولوژی بورژوایی) و ویرانی عقل در سطح کلی بر جامعه ی ایران بود. بی دلیل نبود که بعد از کنفرانس جی 7 در بن آلمان و به دنبال کنفرانس گوادلوپ مسئولین بلند بالای دولت های غربی با یک اخوندک بی شعوری مثل خمینی تماس گرفته و او را به عنوان آلترناتیو علیه جنبش چپ و کمونیستی حاکم بر ان دوران و انقلاب رادیکال و کارگری سال 57 و از طریق تبدیل کردن گفتمان اسلامی و ضد عقلانی به گفتمان رسمی در جامعه فاشیسم اسلامی را به جامعه ی ایران حقنه می کنند. در کنار این مساله باید به نقش نهادهای فاشیستی اسلامی که حول حسینه ی ارشاد جمع شده بودند و مشغول نشخوار ادبیات فاشیستی اسلامیستی علی شریعتی بودند، هم اشاره نمود. این نهادها که بنیه های اولیه جریان فاشیسم اسلامی را در ایران تشکیل دادند، فاشیسم اسلامی را از طریق «مستضعف پناهی» دروغین و دماگوژیک و تاکید بر «بازگشت به گذشته و معنویات» به جای چسپیدن به «زندگی مادی» و تبلیغ زندگی ساده و روستایی (زندگی بر روی حصیر) و غیره که خصلت «تئوریک» ان خود را در خزعبلات استفراغ گونه ی خمینی همچون «ما پول نفت را روی سفره ی مردم میاوریم»، «اقتصاد مال خر است»، «مردم به معنویات نیاز دارند و نه مادیات» نشان می داد، توانست بستر یکی از جنایتکارترین رژیم های فاشیستی معاصر را فراهم کند. بررسی انقلاب 57 ایران تنها از زاویه ی نقد اقتصاد سیاسی و در یک بستر بین المللی، در دوران جنگ سرد و جهان دو قطبی سرمایه داری دولتی (چپ بورژوایی و ناسیونالیست که به دنبال راه رشد غیر سرمایه داری از طریق ساپورت جریانات شبه «انتی امپریالیستی» و در واقع آنتی امریکایی بود) می تواند صورت بگیرد. فاشیسم اسلامی (خمینیسم) جریانی شبیه جریان فاشیستی سوهارتو در سال 1967 و پینوشه 1973 در شیلی بود، چون به شکل این جریانات فاشیستی در کشورهای نامبرده، توسط رژیم امپریالیستی امریکا حمایت شد و برای به شکست کشاندن انقلاب رادیکال ایران، جریان فاشیستی اسلامی (خمینیسم) به عنوان یک الترناتیو نئولیبرالی و فاشیستی علیه مردم و برای رژیم خمینی با منطق نئولیبرالیسم جهانی بود. پیش بینی های امریکا و غرب در مورد رژیم فاشیستی اسلامی ایران غلط از کار در امد و زمانی که دانشجویان پیرو خط خمینی به سفارت امریکا حمله کردند، فاشیسم اسلامی تسویه حساب خود را با جریان امپریالیسم غربی کرد. رژیم امریکا اگر حتی از اوایل بر این امر واقف بود که خمینی، سوهارتو و پینوشه نمی شود، باز هم فاشیسم اسلامی را به یک انقلاب سوسیالیستی و یک دولت سوسیالیستی مقتدر در ایران ترجیح می داد. بنابر به منابع مشترک بورژوازی جهانی در حفظ بهره کشی و استثمار بر مردمان کره ی زمین، برای حفظ سلطه ی خود، بورژوازی جهانی و امپریالیسم به هیچ وجه منفعتی در بریدن حلقه ی سرمایه داری جهانی و خلق شیوه های تولید غیر سرمایه داری حتی در یک نقطه ی کوچک از جهان ندارد، اما با فاشیستی ترین نظام های بورژوایی علیه کمونیسم و سوسیالیسم اتحاد خواهد کرد، چون بریدن یک حلقه از زنجیر سرمایه داری جهانی و امپریالیسم و خلق شکل دیگری از زندگی و یک شیوه ی تولیدی جدید در یک نقطه از این کره ی خاکی می تواند نقطه امید برای انقلابات مداوم جهانی برای خلق نظام های سوسیالیستی دیگر باشد، برای همین تمام دولت های بورژوایی جهان از سوسیالیسم و کمونیسم حتی در دورافتاده ترین کشورهای جهان و حتی از رفورمیستی ترین اشکال سوسیالیسم هم هراس دارند.

در شرایط فعلی رژیم جمهوری اسلامی در یک بحران اقتصادی کمر شکن به خاطر تحریم های اقتصادی بین المللی علیه این رژیم، بحران مشروعیت داخلی و درونی و بحران مشروعیت بین المللی رنج می برد. در این شرایط رژیم جمهوری اسلامی همچون یک لاشخور بر فراز سر جامعه برای جبران بحران اقتصادی اش به دنبال مکیدن بیشتر خون طبقه ی کارگر و انداختن تبعات این بحران بر گرده ی مردم است. مردم ایران هم که کاردشان به استخوان رسیده است، تعرض بیش از پیش جمهوری اسلامی به سفره ی خود را بهانه یی برای روشن کردن شعله ی آتشفشان خشم خود دانسته و از این طریق در سطح توده یی برای سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی به میدان امده است. اکثریت مردم ایران چیزی به جز جانشان برای از دست دادن ندارند و این مساله رادیکالیسم و ملیتانسی جنبش و قیام اخیر را بالا می برد. مردم در ابتدا به پمپ بنزین ها و بانک ها حمله می کنند و بعد نهادهای مذهبی را نشانه می گیرند. در مرحله ی بعدی این مردم از طریق تسخیر نهادهای نظامی و امنیتی رژیم و به دست اوردن سلاح و شروع جنگ کوچه به کوچه با مزدوران رژیم به پیش خواهند برد. این وضعیت انقلابی تا تسلیم یا فراری شدن اوباش جمهوری اسلامی ادامه پیدا می کند. به احتمال زیاد اکثریت قریب به اتفاق ارتشی ها و بخش وسیعی از نیروی انتظامی در مراحل اولیه این قیام تسلیم مردم شوند و اسلحه هایشان را بر روی رژیم بگیرند و یا اسلحه هایشان را تحویل مردم دهند. سپاه پاسداران و نیروهای امنیتی و لباس شخصی اطلاعاتی و تمام کسانی که سرشان در آخور بیت رهبری و الیگارشی مالی امپریالیستی سپاه پاسداران و بیت رهبری است، جزو نیروهایی هستند که به با تمام قدرت از این حاکمیت فاشیستی دفاع می کنند، اما از انجایی که پول های میلیاردی به جیب زده اند، خود دوست ندارند به صورت فیزیکی از بین بروند و می خواهند دیگران را گوشت دم توپ کنند. در این شرایط پاسدارانی که سهمی در این الیگارشی مالی ندارند و سلسله مراتب و فرصت طلبی اوباش سپاهی میلیاردر و اقا زاده هایی که خود در خوش گذرانی مطلق زندگی می کنند و دیگران را گوشت دم توپ می کنند، می بینند، هم علاقه یی به دفاع از این رژیم جنایتکار ندارند و به همین خاطر توازن قوای عمومی، علیرغم اینکه همچنان انحصار سرکوب در دست رژیم است، به نفع مردم است. مردم ایران در سطح ده ها میلیونی وارد خیابان شده اند و با تمام جناح های رژیم و جریاناتی که یکی از دو جناح را می خواهند تسویه حساب کرده اند. «چپ» های انتی امپریالیستی ایی که به بهانه ی عقب راندن امپریالیسم امریکا به شاخه ی سپاه پاسداران تبدیل شده بودند، امروز در مقابل مردم قرار گرفته اند و طولی نمی کشد که توسط مردم به عنوان مزدور و سپاهی محاکمه و حتی پای دیوار اندخته شوند. «اپوزیسیون» راست و بورژوایی، جریانات توده یی و اوباش ناسیونالی که همواره از «اعتراضات» «صلح امیز» خیابانی برای گرفتن امتیاز از بالا استفاده می کرد، امروز چشم رادیکالیسم و انقلابی گری جنبش را ندارد و هر میزان که جنبش و قیام مردمی رادیکالیزه تر می شود، این «اپوزیسیون» ها و سوپاپ های اطمینان بورژوازی جمهوری اسلامی بیشتر معنی خود را از دست می دهند. در این میدان تنها چیزی که برای این اوباش باقی می ماند، فراخوان به «تظاهرات» «مسالمت آمیز» است، این در حالی است که اوباش رژیم با کلاشینکف به مردم غیر مسلح شلیک می کنند و مردم بی دفاع را به گلوله می بندند.

طولی نمی کشد که لانه های جاسوسی رژیم در خارج کشور یکی پس از دیگری به خاطر رادیکالیزه شدن فضای خارج در نتیجه ی تاثیرپذیری از داخل برچیده شوند و به کمیته ی موقت انقلاب واگذار شوند.

گلوله را باید با گلوله پاسخ داد

مردم انقلابی از این توحش های رژیم جمهوری اسلامی نخواهند گذشت و به محض اینکه این اعتراضات در روزهای اتی به سنگربندی مسلحانه و خیابانی و جنگ تن به تن مسلحانه با اوباش رژیم تبدیل شود، هر کس که علیه معترضین دست به اسلحه ببرد را به گلوله می بندند و در شهرهای ایران جویبار خون راه خواهند انداخت.

ما تحت هیچ شرایطی جلوی مردم معترض برای به کارگیری قهر انقلابی علیه رژیم را نخواهیم گرفت و هر کس سعی کند در این وضعیت با شعارهای ارتجاعی و حقوق بشری مانع به قدرت رسیدن مردم انقلابی شود را در کنار جنایتکاران رژیم اسلامی قرار خواهیم داد و حقش را همین مردم در کف دستش خواهند گذاشت. جنگی شروع شده است که امکان عقب نشینی برای مردم وجود ندارد. رژیم تروریستی و فاشیست اسلامی با تمام قدرت همچون ماشینی که ترمز بریده است به طرف جلو حرکت می کند و این ماشین بلاخره چپ می شود و سرنشینان ان به رادیکال ترین شکل ممکن سرکوب می شوند. ما از تیرباران اوباش سپاهی و ضد انقلاب اسلامی و تمام نیروهایی که از حفظ وضع موجود یا بازگشت این وضعیت به دوران تعفن سلطنتی دفاع کرده با تمام قدرت پشتیبانی می کنیم.

رومانیک شدن و رفتارهای عشقولانه با اوباشی که چهل سال تمام به صورت سیستماتیک در سرکوب و کشتار مردم، در خالی کردن سفره ی کارگران و زحمتکشان، در استثمار و بهره کشی انسز انسان نقش داشته اند، اگر حماقت نباشد، نشان از تبهکاری است و باید با قهرامیزترین شکل ممکن پاسخ بگیرد.

پیش به سوی تسخیر اماکن نظامی رژیم، به اتش کشیدن مراکز پلیس و سپاه و اطلاعات، تسخیر پادگان ها و تقسیم سلاح ها بین مردم معترض

کسانی که امکان کار کردن با اسلحه را دارند می توانند بر فراز بام های بلند نشسته و به مامورین امنیتی رژیم که با اسلحه به معترضین حمله می کنند شلیک کنند. هر کس کار کردن با اسلحه را بلد نیست، می تواند از کسانی که با اسلحه کار کردن سوال کند تا کار کردن با ان را یاد بگیرد. ما نیازمند تشکیلات ها مسلح کوچک و پراکنده ی چریکی برای جنگ های خیابانی هستیم. هر کنشی ضد انقلابی از جانب رژیم یا هر نیروی دیگر با قهرامیزترین شکل ممکن و با کنش انقلابی و مسلحانه باید پاسخ بگیرد.

اطلاعاتی ها و سپاهی را شناسایی کنید و کله ی انان را با قناسه نشانه بگیرید.

ارتش و نیروی انتظامی لازم است در این زمینه با معترضین همراهی کند و اسلحه ها یشان را بدون مقاومت در اختیار معترضین انقلابی قرار دهند.

از کومه له سازمان کردستان حزب کمونیست ایران به صورت رسمی درخواست می کنم که تمام امکانات لجسیتیکی و مهمات خود را در اختیار مردم شهرهای مختلف کردستان و خارج از کردستان قرار دهد، قبل از اینکه ما خودمان مجبور بشیم بدون هماهنگی با کومه له زاخه های مهمات انان را تسخیر کرده و اسلحه ها را بین مردم تقسیم کنیم.

هر کس در کردستان اسلحه ی قدیمی دارد ان از زیر خاک بیرون بکشد و بعد از روغن کاری و ازمایش در بیرون شهر علیه اوباش رژیم به کار بگیرد.

برای دسترسی به مقداری مهمات می توانید روی ما حساب کنید.

جامعه ی ایران در آستانه ی یک انفجار اجتماعی

حسن معارفی پور

جمهوری اسلامی با تعرض بیش از پیش به سفره ی خالی مردم می خواهد بحران های اقتصادی خود را کنترل کند و از این طریق تبعات تحریم های اقتصادی کمر شکن را بر گرده ی طبقه ی کارگر و اقشار تحت ستم جامعه بیاندازد. دولت جنایتکار روحانی چهار نعل به سوی نئولیبرالیزه تر کردن جامعه ی ایران گام بر می دارد و با تمام قدرت در تلاش برای تعرض افسارگسیخته تر به سفره ی مردم است.

رژیم ایران از همان ابتدای سر کار امدن در امتداد الترناتیوسازی های نئولیبرالی بود و پروسه ی نئولیبرالیزه کردن اقتصاد ایران از همان روزهای سر کار امدن دولت بازگان، بنی صدر و بعدها رفسنجانی، خاتمی، احمدی نژاد و جدیدا هم روحانی به پیش می رود.

از انجایی که رژیم ایران یک رژیم بناپارتیستی با ایدئولوژی فاشیستی و اسلامی است، نه به عنوان دولتی متشکل از «شهروندان» جامعه یا نماینده ی بخشی از جامعه و حتی نه به مثابه ی دولتی نماینده ی طبقه ی بورژوازی مثل دولت های بورژوا-لیبرال غربی، بلکه به مثابه ی طاعونی بر سر جامعه و یک دولت الیگارشی خانوادگی مدافع منافع چندین خانواده ی بورژوا عمل می کند. فاصله ی مردم و رژیم و حتی ارتش و نیروی انتظامی با نهادهای امنیتی و انحصارات اقتصادی دولت همچون سپاه پاسداران، سازمان اطلاعات و بنیاد مستضعفان و غیره روز به روز بیشتر می شود و رژیم حتی اعتماد خود را به نیروهایی همچون ارتش و نیروی انتظامی از دست داده است. در این شرایط رژیم در واکنش به هر تلاش برای تغییر وضع موجود به وحشیانه ترین شکل ممکن عکس العمل نشان می دهد و نیروهای سپاه و لباس شخصی های امنیتی دور و بر بیت رهبری به عنوان نیروهای عقیدتی برای سرکوب مردم در شرایط بحرانی و انفجار اجتماعی از جانب رژیم قبل به کار گیری ارتش و نیروی انتظامی استفاده می شوند. احتمال اینکه بخش هایی از ارتش و نیروی انتظامی به مبارزات توده یی بپیوندند بسیار بالاست، چون فاصله ی بسیار زیادی بین این نیروها با نیروهای معتمد و عقیدتی رژیم وجود دارد. رژیم هم به خوبی از این مساله اگاهی دارد. اعتراضاتی که به گران شدن قیمت بنزین در شهرهای مختلف ایران شروع شده اند، نه مثل اکثریت جنبش ارتجاعی سبز به دنبال برگرداندن «رای» شان هستند و نه مثل دی ماه یک جنبش خودجوش خودبخودی است. این اعتراضات اعتراض به نظامی است که با تمام سرعت علیه منافع اکثریت جامعه سیاست رانی‌‌می کند. مردم‌از دی ماه را به بستری برای یک پرش بزرگتر و فکر شده تر استفاده می کنند. اگاهی طبقاتی و سوسیالیستی در جامعه تا حدودی به خاطر اکتیو شدن فعالین کارگری و انتقال اگاهی به درون کارگران مزدبگیر از بیرون و انتشار نشریات مختلف و ترجمه ی تجربه ی دیگر انقلابات و شوراهای کارگری و همچنین در نتیجه ی یادگیری از جنبش های اعتراضی کشورهای مختلف از جمله شیلی، لبنان و عراق در این اواخر و همچنین در نتیجه ی درس گرفتن از جریانات موسوم به «بهار عربی» بالا رفته است و مردم در این شرایط با اگاهی و احتیاط بیشتری به خیابان امدند و دولت روحانی را نشانه گرفته اند. بازتاب شعار مرگ بر روحانی به جای مرگ بر ولایت فقیه، دقیقا نتیجه ی گسترش اگاهی طبقاتی علیه دولت دماگوژیستی روحانی و کلیت نظام است. آگاهی شکل گرفته باید گسترش یابد و ترجمه ی عملی آن سازمان دهی مخفی و مسلحانه و توده یی باشد.

در این شرایط لازم است مردم به جای حمله به پمپ بنزین ها، اماکن دولتی و نهادهای امنیتی را نشانه بگیرند و با به دست اوردن اسلحه و توزیع ان بین خود، تعرض مجدد را از سر بگیرند. رژیم اسلامی ایران ابایی از کشتن هیچ معترضی ندارد و هر معترض به این نظام هم نباید ابایی از کشتن اراذل و اوباش وابسته به این نظام داشته باشد. حمله به مراکز بسیج و سازمان اطلاعات و سپاه پاسدارن و توزیع اسلحه های به دست امده در نتیجه ی تسخیر این مراکز باید به اولویت مبارزه ی توده های مردم تبدیل شود. مردم باید بدانند که بعد از این حکومت، هیچ رژیم بورژوایی دیگر نمی تواند منافع طبقات کارگر و ستمکش جامعه را اشباع کند و در راستای رفع مشکلات اقتصادی و اجتماعی مردم براید، بنابراین لازم است با فرمول بندی مطالبات خود به صورت کنکرت، گفتمان ضرورت انقلاب سوسیالیستی و خلق یک نظام جدید بدون بهره کشی انسان از انسان را در پیش بگیرند.

زنده باد انقلاب

مرگ بر جمهوری اسلامی ایران

15.11.2019

سوسیال‌دمکراسیِ ضدانقلابی در اتریش

بررسیِ کوتاهِ تاریخِ سوسیال‌دمکراسیِ اتریشی که به اشتباه به آن لقبِ «مارکسیسمِ اتریشی» داده‌اند.

حسن معارفی پور، 14 نوامبر 2019

در این بخش از مطلب به‌هیچ‌وجه مجالِ یک بررسی دقیق و کرنولوژیک از سَرْ برآوردنِ جریانِ سوسیال‌دمکراتیکِ اتریشی وجود ندارد. از آنجایی که سوسیال‌دمکراسی از همان دورانِ جنگِ امپریالیستی موسوم به جنگِ‌جهانی‌اول، به جناحِ امپریالیسم در آلمان، درغلتیده بود، نیروهای مشابهِ حزبِ سوسیال‌دمکراتِ آلمان، در خارج از آلمان، به‌خاطرِ تاثیرپذیری از حزبِ سوسیال‌دمکراتِ آلمان و از ترسِ تکرار انقلاب اکتبر در اروپا، یکی پس از دیگری به دامن ارتجاع درغلتیده و به بخشی از بدنه‌ی دولت‌های امپریالیستی تبدیل شدند و زمینه را برای سرِ کار آمدنِ جریانات بناپارتیستی و فاشیستی فراهم کردند. اگرچه در سال‌های 1905، لنین ایده‌ی انقلابِ بورژوا دمکراتیک، آنچه سوسیال‌دمکراسیِ اروپایی و روس به دنبال آن بود، را رد می‌کند و به دنبال پیدا کردنِ متحدانی در میان طبقاتِ تحتانی همچون دهقانان به مثابه‌ی متحدِ استراتژیک و تاکتیکی پرولتاریا بود و از این طریق نظریه‌ی انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا و دهقانان را فرمول‌بندی کرد، سوسیال‌دمکراسی اروپایی به خاطرِ هراس از انقلاب و ترس از اینکه «نکند بورژوازی بِرَمَد»، به دمکراسیِ نمایندگی و پارلمانتاریستی سفت و سخت چسبیده بود و به مرور زمان به بخشی از سیستم دولتی بورژوا امپریالیستی دولت‌های اروپایی تبدیل شد. در سالِ 1914، یکی از نمایندگان اصلی سوسیال‌دمکراسیِ اتریشی، ویکتور آدلر، به سبکِ کائوتسکی مرتد اعلام می‌کند: «ما تاکنون زیاد علیه جنگ تبلیغات و مبارزه کرده‌ایم، اما از این پس هیچ انتظاری از ما نداشته باشید که علیه جنگ مبارزه کنیم»، این اتفاق هم افتاد. سوسیال‌دمکراسی دیگر هیچ واکنشی علیه جنگِ امپریالیستی اول نشان نداد و به یک جریان امپریالیستی جنگ‌طلب که از زاویه‌ی منافع ملی و امپریالیستی به جنگ نگاه می‌کرد تبدیل شد. در نتیجه‌ی سیاست جنگ‌طلبانه‌اش و عدم مقاومت در مقابل جنگ امپریالیستی و تایید ضمنی و صریح این جنگ، سوسیال‌دمکراسی، بین سال‌های 1914 و 1916 در وین و استان‌های شمالی اتریش، 65 درصد از اعضایش را از دست می‌دهد و در مناطق دیگر تا 80 درصد اعضایش از این حزب جدا می‌شوند. طبقه‌ی کارگر و اتحادیه‌های کارگری که همواره چشم‌به‌راهِ فراخوان به اعتصابات کارگری از جانبِ رهبری حزبِ سوسیال‌دمکرات بودند، زمانی‌که متوجه شدند سوسیال‌دمکراسی به همراه سلطنت و پشتِ سلطنت، سیاست‌های جنگ‌طلبانه‌ی امپریالیستی را پیشه کرده است، به‌شدت از سوسیال‌دمکراسی فاصله می‌گیرند. سوسیال‌دمکراسیِ اتریش اعلام می‌کرد که جنگ بهتر از بحران و فقرِ عمومی است. البته منظور آنان از بحران و فقر عمومی، وضعیت بعد از انقلاب بود.
سوسیال‌دمکراسی در آلمان به وحشیانه‌ترین شکل ممکن، انقلابِ 19/1918 را به کمکِ جریانات فاشیستی در هم می‌کوبد و در نتیجه‌ی اتحاد با ارتجاعِ سلطنتی و جریاناتِ فاشیستی موسوم به فرای‌کورپ، دولتِ متزلزلِ «جمهوری وایمار» را تشکیل می‌دهد. در اتریش با اینکه حزب سوسیال‌دمکرات قوی‌ترین حزبِ میدانِ مبارزه‌ی سیاسی بود، و در وین بیشترین پایگاه را داشت، به خاطر سیاست‌های ضدانقلابی، ارتجاعی و امپریالیستی‌اش، به سبک سوسیال‌دمکراسیِ آلمان، بر روی قیام کارگران آتش می‌گشاید و سریع انقلاب را سرکوب می‌کند. در جریانِ به خون کشیده‌شدنِ کارگرانِ کمونیست و کمونیست‌های اسپارتاکیست در پروسه‌ی انقلاب 19/1918 توسط فاشیست‌های فرای‌کورپس و حزبِ سوسیال‌دمکراتِ آلمان، حزب سوسیال‌دمکراتِ اتریش خفه‌خون می‌گیرد و حتی این جنایت را محکوم نمی‌کند.
نمایندگانِ اصلی سوسیال‌دمکراسیِ اتریشی، اتو باور، ویکتور آدلر، رودولف هلفردینگ، فریدریش آدلر، ماکس ادلر، کارل رنر، تریزه شلیسینگر و گابریلا پروفت بودند. نمایندگان جناح چپ سوسیال‌دمکراسی، ویکتور آدلر، فریدریش آدلر، تریزه شلیسینگر و گابریلا پروفت بودند. اتو باور، اندیشه‌های به‌شدت ناسیونالیستی و ارتجاعی داشت. رودولف هیلفردینگ، رفورمیستی تمام‌عیار بود و زمانی‌که تروتسکی در منزلِ او مخفی بود و بحث‌هایی با «دکتر هیلفردینگ» داشت و تروتسکی مخالفت خود را با جنگ اعلام کرده بود، به دنبالِ آن، گزارشِ تروتسکی را به پلیس رد می‌کند و تروتسکی به طرز عجیبی آنجا جان سالم به در می‌برد. فریدریش آدلر که از مخالفانِ سرسخت جنگ امپریالیستی و نمایندگان اصلی جناح چپ سوسیال‌دمکراسی اتریشی بود، در سال 1918 وزیر جنگ اتریش، گراف شتورگخ را در یک کافه به علامتِ اعتراض به جنگ امپریالیستی به قتل می‌رساند و پروسه‌ی دادگاهی‌اش را تبدیل به یک مساله‌ی سیاسی علیه جنگ می‌کند. در اکتبر سال 1918، قیصر، فدارلیسم را اعلام می‌کند. در نوامبر 1918، سوسیال‌دمکراسی، جمهوریِ فدرال را الغا می‌کند و همبستگی خود را با آلمان اعلام می‌کند. حزب سوسیال‌دمکرات اتریش به‌ویژه جناحِ راست و مخصوصاً شخص اتو باور و اطرافیانش نماینده‌ی یک گرایش ناسیونالیستی آلمانی بودند.

عروجِ فاشیسم در اتریش در نتیجه‌ی سیاستِ ارتجاعیِ سوسیال‌دمکراسی
در انتخابات سال 1919، حزبِ سوسیال‌دمکرات، به سختی 34 درصد آراء را به‌دست می‌آورد. مناطقِ روستانشینِ اتریش به‌شدت به حزبِ کنسرواتیوِ سوسیال‌مسیحی روی می‌آورند و سوسیال‌دمکرات‌ها با حزبِ سوسیال‌مسیحی برای تشکیلِ دولت، ائتلاف می‌کنند. وین همچنان پایگاه سوسیال‌دمکراسی باقی می‌ماند. در سال 1923، حزبِ ارتجاعیِ سوسیال‌مسیحی، ائتلافش را با سوسیال‌دمکراسی لغو می‌کند و خودش در تمام مناطق به جز وین به‌تنهایی حکومت می‌کند. یکی از دلایلی که در وین، به عنوان یکی از بزرگترین شهرهای جهان در آن دوران، باعثِ گرایش به سوسیال‌دمکراسی می‌شد، قضیه‌ی حل مساله‌ی مسکن و درست کردنِ مساکنِ اشتراکی در سطحِ وسیع، با معماری فوق‌العاده و امکاناتِ بسیار بالا، برای طبقه‌ی کارگرِ مولتی‌ناسیونال، در شهر و در منطقه دوبلینگر کارل مارکس هوف (حیاط) وین بود. تا سال 1933، تعداد این مساکن به 61 هزار واحد می‌رسد. مساکنی که در قسمت‌هایی از شهر، نه تنها هیچ قرابتی به مساکن کارگری نداشتند، بلکه به‌شدت بزرگ بودند و با امکاناتی همچون ماشین‌های لباس‌شویی جمعی، مدرسه و مهدکودک و کتابخانه و پارک و دیگر امکانات، زندگی را برای طبقه‌ی کارگر راحت‌تر کرده بودند. از نطقه‌نظرِ سوسیال‌دمکراسی، این سبکِ زندگی در مساکن اشتراکی، نوعی سوسیالیسمِ کمونال بود. علاوه بر مساله‌ی مسکن، سوسیال‌دمکراسیِ اتریشی، روی مسائل دیگری کار می‌کرد و آن مساله‌ی آموزش و پروش و علوم تربیتی بود. هدفِ سوسیال‌دمکراسی این بود که در مناسباتِ سرمایه‌داری، «انسانِ نوین» خلق کند. حداقل، اتو گلوکیلس چنین ادعایی داشت. در این شکی نیست که رفورم‌های وسیعی در زمینه‌های مختلف از جمله اجتماعی شدن کارگری و از بین بردن سیستم ارتجاعی و سلسله‌مراتبی و نژادپرستانه و طبقاتیِ تحصیلی و پایان‌دادن به تنبیهِ بدنیِ کودکان در مدارس، انجام گرفته شده بود. اتو گلوکیلس، مناسبات سلسله‌مراتبی در مدارس و تنبیهِ بدنیِ کودکان را به طور کل در شهر وین الغا کرد و تحصیل را برای همه‌ی انسان‌ها، از طبقاتِ مختلف اجتماعی و ملل مختلف، در یک مدرسه و زیر یک سقف، بدون جدا کردن انسان‌ها بر اساسِ پایگاهِ طبقاتی‌شان در یک مدرسه و حداقل در شهر وین فراهم کرد. این مسائل باعث می‌شد که سوسیال‌دمکراسی در وین همچنان پایگاه و جایگاهی داشته باشد.
در سال 1926، حزبِ ارتجاعی و پروفاشیستیِ هایمور و جریاناتِ نزدیک به حزب نازی در آلمان، تقویت می‌شوند. در سال 1927، اتو باور، همچنان سوسیالیسم را نتیجه‌ی مبارزه‌ی پارلمانی علیه راست می‌دانست و تمامِ قدرتِ سوسیال‌دمکراسی را روی مبارزه‌ی پارلمانی گذاشته بود. این در حالی بود که کارگران و اتحادیه‌های کارگری و بدنه‌ی سوسیال‌دمکراسی، از پایین، همواره در تلاش برای رادیکالیزه‌تر شدنِ حزب، برای مبارزه‌ی انقلابی با جریاناتِ ارتجاعی و فاشیستی بودند و از آنجایی که بدنه‌ی سوسیال‌دمکراسی، دانشِ تئوریک زیادی نداشت، همکاری با سوسیال‌دمکراسی علیرغم نقدهای درونی به پیش می‌رفت و بدنه هم امید داشت که بالاخره رهبریِ سوسیال‌دمکراسی سر عقل بیاید و تاکتیک‌های انقلابی در پیش بگیرد. اتو باور معتقد بود که شرایطِ اتریش برای انقلاب سوسیالیستی فراهم نیست و به همین خاطر لازم است اول مسیرِ صنعتی‌شدن را درپیش بگیریم و بعد می‌توانیم از سوسیالیسم صحبت کنیم. (جالب است که تمام سوسیال‌دمکرات‌های مرتجع ایرانی، از جمله قاسملو عضو سابق حزب توده و رهبر بعدی حزب دمکرات، همین برهان را علیه کمونیست‌ها و کومه‌له به کار می‌برد.)
زمانی که جریاناتِ پروفاشیستی، پارلمان را از کار انداخته و سوسیال‌دمکراسی را بیرون انداختند، اتو باور اعلام می‌کند که باید دولت دوباره به شرایطِ قبلی برگردد، اما دولت جدید باید «ائتلافی» از آدم‌های بی‌طرف باشد. زمانی‌که در نتیجه‌ی فشار از پایین، حزبِ سوسیال‌دمکراسی یک اعتصاب سراسری 24 ساعته اعلام می‌کند، پلیس به معترضین شلیک کرده و بالای هشتاد نفر را به قتل می‌رساند. علیرغمِ تمام این مسائل و علیرغم بیرون راندن رهبرانِ سوسیال‌دمکراسی از پارلمان با خشونت و بی حرمتی، سوسیال‌دمکراسی همچنان به دنبالِ «عقلانی کردن» فاشیسم است.
در انتخابات سال 1932، در مقایسه با انتخابات سال 1930، حزب فاشسیتی به رهبری دلفوس، 200 هزار رای را به‌دست می‌آورند. این درحالی بود که در انتخابات سال 1930، جریانات نازی فقط 27 هزار و پانصد رای را به‌دست آورده بودند. دلفوسِ فاشیست در ابتدا در پی اتحاد با سوسیال‌دمکرات‌ها و تشکیل دولت مشترک بر می‌آید، اما اتو باور این پیشنهاد را رد می‌کند، به دنبالِ آن با جریانِ راستِ‌افراطیِ هایمور، دولت تشکیل می‌دهد و یک فاشیستِ تمام‌عیار به اسمِ امیل فی را به‌عنوانِ وزیر داخلی انتخاب می‌کند. بعد از این مساله، اتحاد مجدد سوسیال‌دمکراسی با فاشیسم ادامه پیدا می‌کند، چون اتو باور معتقد است که او برای اینکه با بلشویک‌ها تداعی نشود و احترامش به «آزادیِ فردی» را از دست ندهد، حاضر است هر کاری برای حفظ دمکراسی (بورژوایی) بکند. اینجا به روشنی می‌بینم که چگونه سوسیال‌دمکراسی به مثابه‌ی جناحِ چپِ لیبرالیسم، و فاشیسم به مثابه‌ی جناحِ راستِ لیبرالیسم، با همدیگر علیه انقلاب و طبقه‌ی کارگر متحد می‌شوند، تا جلوی بلشویزه شدنِ اروپا و احزابِ سوسیال‌دمکراتیک غربی را بگیرند. حزبِ دمکراتِ کردستان هم با جمهوری اسلامی علیه ادامه‌ی انقلاب در کردستان اتحاد کرد و اوباشِ تفنگچیِ حزبِ دمکرات کردستان به رهبری قاسملو، راهنمای سپاه پاسداران اسلامی برای ورود به شهرهای کردستان و سرکوب مردم انقلابی کردستان و کومه‌له شدند. تاریخِ سوسیال‌دمکراسی همواره تاریخی پر از جنایت و انسان‌کشی و همکاری با فاشیسم علیه بشریت و سوسیالیسم و انقلاب بوده و هست.
ارنست فیشر به عنوان نماینده‌ی اپوزیسیون چپ در سوسیال‌دمکراسیِ اتریشی، به ضرورتِ بلشویزه شدنِ حزب انگشت می‌گذارد و از ضرروتِ همکاری با نیروهای کمونیست، از جمله حزبِ کمونیست آلمان، صحبت می‌کند. این گرایش اگرچه هیچگاه به گرایشِ اکثریت در رهبریِ سوسیال‌دمکراسی تبدیل نشد، اما بخش‌هایی از کارگرانِ رادیکال در بدنه‌ی سوسیال‌دمکراسی، این گرایش را نمایندگی می‌کردند و فرسنگ‌ها با سیاست‌های ارتجاعی رهبریِ سوسیال‌دمکراسی اتریشی فاصله داشتند. همین مساله‌ی فاصله‌ی بدنه و رهبری، باعث می‌شد که بدنه در بسیاری از مواقع، خود دست به اقداماتِ انقلابی همچون اعلام اعتصاب در واکنش به سیاست‌های سرکوبگرانه‌ی دلفوس بزند. در سال 1933، دلفوس اعلام کرد که کارگران راه آهن، حقوقشان کم می‌شود. کارگران راه آهن، به صورت خودجوش دست به اعتصاب می‌زنند و ارتش تمام ایستگاه‌های قطار را می‌گیرد و کارگرانِ زیادی را دستگیر می‌کند. در مقابلِ این توحش، حزبِ سوسیال‌دمکراتِ اتریش، به جای فرمانِ مقاومتِ مسلحانه، از ضرورتِ یک جلسه‌ی پارلمانی برای صلح بین کارگران و ارتش و آزادی کارگرانِ اعتصابیِ دستگیر شده، دفاع می‌کند. دلفوس در سال 1933 دستورِ لغو پارلمانتاریسم را صادر می‌کند و این مساله بحث‌هایی را در میان رهبری سوسیال‌دمکراسی دامن می‌زند. اتو باور اعلام می‌کند که خشونت در مقابل دلفوس ضروری نیست و ما از دلفوس می‌خواهیم دوباره پارلمان را به رسمیت بشناسد. بخش‌های دیگری از سوسیال‌دمکراسی، از جمله کسانی مثل کارل رنر و آدولف شرف، از ضرورت آمادگی برای مقابله با فاشیسم صحبت می‌کنند. در انتها، فاشیسم، بدونِ مقاومتِ سوسیال‌دمکراسی، در اتریش به قدرت می‌رسد.
دلفوس که از جانب موسولینی به‌شدت از نقطه‌نظرِ نظامی و مالی حمایت می‌شد، به آخرین سنگرهایی که طبقه‌ی کارگر در نتیجه‌ی مبارزه‌ی مداوم فتح کرده بود تعرض می‌کند و تمام دستاوردهای طبقه‌ی کارگر را یکی پس از دیگری پس می‌گیرد. یکی از آخرین درگیری‌ها در شهرِ لینزِ اتریش بود. زمانی‌که ارتش می‌خواست به آخرین پایگاه‌های اپوزیسیونِ چپ دسترسی پیدا کند و اسلحه‌ها را به اختیار خود درآورد، یک جنگ چندروزه آغاز می‌شود و سوسیال‌دمکرات‌های چپ و کمونیست‌ها از آخرین پایگاه‌های چپ در لینز دفاع می‌کنند و به روی ارتشِ فاشیست آتش می‌گشایند. حزبِ سوسیال‌دمکراتِ اتریش، نیروهای کمونیست و رادیکالی که در حالِ یک جنگِ تن‌به‌تن با فاشیسم بودند، را تنها گذاشت و حتی یک فراخوان برای دفاع از این انسان‌های انقلابی صادر نکرد. بالاخره بعد از چهار روز مقاومت در مقابل یک ارتش فاشیستی، نیروهای کمونیست و سوسیال‌دمکرات‌های رادیکال و چپ شکست می‌خورند و فاشیسم در اتریش بعد از این شکست بیش از هر زمانی به یک مساله‌ی واقعی تبدیل می‌شود.

Sayed Morteza Hosseinis Abschiebung im letzten Moment gestoppt

11.11.2019

PRESSEMITTEILUNG

Am 04.11.2019 gaben wir eine Pressemitteilung heraus, weil unser Genosse Sayed Morteza Hosseini in Abschiebehaft saß und am Mittwoch, 06.11., nach Afghanistan abgeschoben werden sollte, wo zwar seine Eltern herkamen, er aber nie gewesen war. Gleichzeitig zu unserer Öffentlichkeitsarbeit arbeitete Hosseinis Anwalt mit allen Mitteln daran, die Abschiebung noch zu stoppen. Mittwochmittag rief Hosseini uns an, dass er gerade aus dem Knast abgeholt würde. Eine Stunde später war er nicht mehr erreichbar. Mehrere Personen arbeiteten weiterhin daran, die Abschiebung zu stoppen. Außer ein paar Telefonaten blieb uns aber nicht mehr viel zu tun.
Gegen 17:30 wurden wir dann endlich aus der Anwaltskanzlei angerufen: „Sie werden es nicht glauben. Herr Hosseini steigt gerade aus dem Flugzeug aus.“ Was eine Freude! Und gleichzeitig so eine Wut: Wir leben in Zeiten in Deutschland, in denen es ein Grund zum Jubel ist, dass ein Mensch doch nicht gezwungen wird, sein Leben in einem Kriegsland zu leben, das er nie zuvor betreten hatte, in dem er keine sozialen Kontakte, keine Arbeit, kein zu Hause, nicht einmal ein Dach über dem Kopf hat. Und aus einem voll besetzten Flugzeug – dem 29. seit Dezember 2016 nach Kabul – konnte eine einzige Person wieder aussteigen. Deswegen ist diese Freude über die verhinderte Abschiebung verbunden mit Trauer und Wut.
Als Hosseini ausgestiegen war, wurde überprüft, wie viel Geld er dabeihatte, und 50€ wurden als genug befunden, ihn am Abend um 18:00 in Leipzig am Bahnhof abzusetzen (die Abschiebung fand entgegen unserer Erwartungen von Leipzig aus statt): ohne Information darüber, was gerade überhaupt geschehen war und was er jetzt tun solle. Diese Demütigung wollte man sich wohl nicht nehmen lassen. Nun folgt wieder ein schwerer, demütigender Prozess, in dem Hosseini für sein Bleiberecht kämpfen muss.
Was am Mittwoch in Leipzig geschah, ist für uns aber nicht nur ein Grund zur Freude und zur Wut, es ist vor allem ein Grund weiterzukämpfen. Wieder einmal haben wir gesehen, was wir erreichen können mit starker Solidarität und politischem Willen. Davon brauchen wir noch viel mehr, um nicht nur einzelne Abschiebungen zu stoppen, sondern die gesamten Verhältnisse zu stürzen, in denen Menschen nach dem ökonomischen Gewinn gemessen und behandelt werden, den sie einbringen; die Verhältnisse, in denen die Lebenschancen der Menschen von ihrer Herkunft und ihrem Wert für die Gewinnerwirtschaftung abhängen.

Freund*innen und Genoss*innen Mortezas
Kontakt: Hassan Maarfi Poor, 0176 21887621, hassan.maarfipoor@gmail.com
Nora Bräcklein, 0157 74966802, nora.braecklein@gmail.com

ارتش سرخ منطقه ی روهر

منطقه ی روهر تاریخا به بخش هایی از آلمان غربی گفته می شود که در دو طرف رود راین بخش هایی از استان نوردراین وستفالن امروزی و قسمت هایی از دیگر استان های المان که در این منطقه ی صنعتی که سابقا یکی از صنعتی ترین مناطق المان بود، گفته می شود. در منطقه ی روهر در گذشته بیشترین جمعیت تمرکز داشت و تراکم جمعیتی در این منطقه تاریخا به نسبت دیگر استان های المان به شدت بالا است.

تمرکز جمعیت در این منطقه قبل از هر چیز دلایل مادی و ماتریالیستی داشت. کارگران زیادی تاریخا در معادن زغال سنگ کار می کردند و صنعت زغال سنگ باعث می شد که مردم برای گذران زندگی خود در این منطقه کار کنند. از طرف دیگر به خاطر اینکه این منطقه به مرزهای فرانسه نزدیک بود و قبلا توسط ناپلئون اول اشغال شده بود و قوانین ناپلئونی متاثر از انقلاب کبیر فرانسه به قانون منطقه یی تبدیل شده بودند، نفس کشیدن برای نیروهای اپوزیسیون رادیکال در اواخر قرن هیجدهم و اوایل قرن نوزدهم اسان تر بود. این مساله هم باعث شده بود که مردم این منطقه رادیکال تر از مناطق دیگر المان باشند و شهرنشینی و فرهنگ کارگری یک فرهنگ حاکم در این منطقه بود که ریشه در انقلاب کبیر فرانسه و تمرکز کارگران در شهرهای بزرگی چون کلن، دوسلدورف، اسن، دورتموند و بوخوم و دیگر شهرهای منطقه داشت.

زمانی که انقلاب نوامبر 1918/19 توسط فاشیست های اولیه یعنی فاشیست های فرای کورپس و حزب سوسیال دمکرات المان که یک حزب بورژوایی و ضد کارگر شده بود، به وحشیانه ترین شکل ممکن به شکست کشانده شده بود، مقاومت در منطقه ی روهر المان در سال 1920 برای به سرانجام رساندن انقلاب نوامبر 1918 ارتش سرخ تشکیل می شود. در سال 1920 جریان فاشیستی فرای کورپس در برلین اقدام به کودتا می کند، کودتایی که بدون خونریزی انجام گرفت و دولت متزلزل فریدریش ابرت که ائتلافی از ارتجاع سلطنتی، سوسیال دمکراسی رفورمیستی و فاشیسم نظامی فرای کورپس بود. اگرچه اتحادیه های کارگری در برلین برای مقابله با کودتای فاشیستی فرای کورپس فراخوان اعتصاب سراسری می دهند، اما نیروهای وابسته به حزب سوسیال دمکرات المان که یک حزب ارتجاعی و بورژوایی بود، اعلام کردند که انان حاضر نیستند به برادارن خود در ارتش فاشیستی و کودتاچی فرای کورپس شلیک کنند. سوسیال دمکراسی یک بار دیگر بعد از دفاع از جنگ امپریالیستی اول، سرکوب انقلاب سوسیالیستی نوامبر 1918 به کمک فرای کورپس (نیروهای فاشیستی درون ارتش)، برای بار سوم خوشخدمتی خود را به ارتجاع اثبات کردند و نشان دادند که سوسیال دمکراسی از دوران جنگ امپریالیسم موسوم به جنگ جهانی اول عملا یک جریان امپریالیستی و ارتجاعی است و ربطی به منافع طبقه ی کارگر و زحمتکش جامعه ی نداشت. بی دلیل نبود که استالین بعدها تز «فاشیسم سوسیالیستی» را در مورد سوسیال دمکراسی نوشت و سوسیال دمکراسی را خطرناک تر از فاشیسم قلمداد کرد.

در هنگام این کودتا از راست، کودتایی که توسط فاشیست های ارتشی و قاتلان رزا لوگزامبورگ و کارل لیبکنشت صورت گرفته بود، مقاومت هایی در منطقه ی روهر المان شکل می گیرد. با توجه به اینکه در این منطقه تاریخا نیروهای سندیکالیست دست بالا را داشتند و همچنین با توجه به اینکه بعد از قرارداد ورسای قسمت هایی از این منطقه به عنوان یک منطقه ی حفاظت شده از ارتش فاشیستی پاکسازی شده بود، امکان مقاومت در این منطقه بالا رفته بود. ارتش سرخ منطقه ی روهر هم از این فرصت استفاده کرده و تلاش کرده کارگران را مسلح کند.

قیام کارگران ارتش سرخ منطقه ی روهر یک قیام کاملا خودجوش و اتفاقی بود. کارگرانی که از جنگ برگشته بودند و اسلحه های خود را هنوز تحویل دولت ندادند با همین اسلحه ها توانستند قیام را سازمان دهند. کارگران مسلح با هدف به قدرت رسیدن به صورت خودجوش قیام می کنند و در پی اشغال شهرداری ها در شهرهای مختلفی چون دورتموند، اسن، هاگن و بوخوم بر می ایند.

زمانی که کودتاچیان فاشیست ارتش را از برلین روانه ی منطقه ی روهر می کنند، تا این حرکت انقلابی را به شکست بکشانند، کارگران مسلح سازمان یافته در ارتش سرخ در ایستگاه قطار منتظر رسیدن ارتش هستند و قطار ها را متوقف کرده و هر کس که بدون مقاومت تسلیم شده را دستگیر و ژنرال های فاشیستی که حاضر نبودند خود را تسلیم کنند، بدون هیچ تزلزلی می کشند.

حاکمیت ارتش سرخ منطقه ی روهر در کل چهارده روز طول کشید. در شهرهایی مثل هاگن جریانات نسبتا رفورمیستی سوسیال دمکرات های مستقل دست بالا را داشتند. در شهرهای دیگر مانند اسن و بوخوم این جریانات کمونیستی نزدیک به حزب کمونیست المان بودند که دست بالا را داشته، جریاناتی که در رابطه یی تنگاتنگ با دفاتر حزب کمونیست المان در برلین بودند. لازم به ذکر است که اتحادیه های وابسته به کلیسا در کنار کمونیست ها برای سوسیالیسم و دمکراسی سوسیالیستی جنگیدند، اما سوسیال دمکرات ها در کنار ارتجاع فاشیستی ایستادند. در مولهایم این نیروهای سندیکالیست بودند که قدرت را در دست داشتند. کسانی که از درون ارتش سرخ جان سالم به در برده و خاطرات خود را تعریف می کنند. کسانی که خود قبلا در جنگ به عنوان سرباز شرکت داشته و به صورت دقیق از مناسبات درون ارتش اگاهی داشتند، حتی روزنامه نگاران مرتجعی که این وقایع را ثبت کرده اندف این را به خوبی تایید می کنند که در ارتش سرخ منطقه ی روهر سلسله مراتب سازمانی وجود نداشت. ارتش سرخ روهر به هیچ وجه با ارتش های بورژوایی قابل مقایسه نبود.

تاریخ آلمان تاریخی است که توسط حاکمان نوشته شده است. بیشتر مورخان المانی ایدئولوژی حاکم در جامعه را تبلیغ کرده و می کنند. به ندرت کسانی پیدا می شوند که این تاریخ را از زاویه ی منافع طبقات تحت ستم بازنویسی کرده باشند. سباستیان هافنر مورخ و ژورنالیست برجسته در کتاب های متعدد خود از جمله کتاب «خیانت» (انقلاب 1918 و 1919) به دقیقترین شکل ممکن این تاریخ را بازخوانی کرده است.

ارتش سرخ روهر توانست در عرض یک هفته بیشتر مناطق را به حوزه ی زیر نفوذ خود دراورد ولی منتاسفانه بعد از 14 روز این مقاومت در نتیجه ی تعرض فاشیسم به شکست کشانیده شد.

بازنویسی تاریخ کمونیست ها، تاریخی که کمونیست ها با خون و با مبارزات خود، با عمل انقلابی خود ساخته اند، وظیفه ی کمونیست هاست. بورژوازی این تاریخ را انکار و یا سانسور می کند.

حسن معارفی پور

نکاتی کوتاه د ر مورد «قرارداد اجتماعی فدراسیون دمکراتیک شمال سوریه»

حسن معارفی پور

در قرارداد اجتماعی فدراسیون دمکراتیک شمال سوریه به خوبی می توان رد پای ایده های انارشیستی (لیبرالیسم چپ یا سوسیال دمکراسی) را مشاهده کرد. این قرارداد اما در مقایسه با تمام قوانین دولت های بورژوایی  منطقه و حتی جهان یک گام به پیش است. قراردادی که در عمل به هیچ وجه اجرا نشده و نمی شود. مشکلات و موانع فرهنگی و مسائل استراتژیک و تاکتیکی در منطقه، خطر حملات پی در پی خارجی و مقاومت عشایر در مقابل خلع ید شدن عملا اجرای بندهای این قرارداد را غیر ممکن کرده است. از آنجایی که جامعه ی کردستان سوریه تاریخا به صورت سیستماتیک و فاشیستی سرکوب شده است، زمینه ی شکل گیری طبقه ی کارگر اگاه و مسلح به اگاهی طبقاتی و تئوری مارکسیسم در انجا به صورت ابژکیتو شکل نگرفته است و پ ک ک به عنوان یک نیروی به شدت پوپولیست مالیخولیایی کویرفرونت ی بین چپ و راست و ایدئولوژی خرده بورژوازی شبه فاشیستی و انارشیستی گیج می زند، تنها اپوزیسیون در دسترس مردم این منطقه بوده است، توانسته است خود را به عنوان الترناتیو به مردم حقنه کند و  این قرارداد اجتماعی به شدت از اندیشه های التقاطی اوجالان رهبر پ ک ک در زندان تاثیر پذیرفته است.  اساسی ترین مشکلات این «قرارداد اجتماعی» این است که این قرارداد نه از موضع نقد اقتصاد سیاسی بورژوایی بلکه از موضع شرمگینانه ی سوسیال دمکراسی شبه انارشیستی به حل مساله ی نابرابری اجتماعی در جامعه نگاه می کند و از انجایی که کل این برنامه در سطح کلی گویی باقی می ماند و به صورت کنکرت مسائل را بررسی نمی کند، زمینه ی بهره برداری های گوناگون از ان فراهم می شود.

بندهای به شدت متناقض این قرارداد را در زیر می اورم و سعی می کنم بی ربطی ان را به سوسیالیسم و مالکیت اشتراکی بر ابزار تولید بیان کنم.

مادّه‌ی ۶ 

سوگند:

 

«من به خداوندِ بزرگ و خونِ شهدا سوگند می‌خورم که به این قراردادِ اجتماعی و مفادِّ آن وفادار بمانم، حافظِ حقوقِ دموکراتیکِ مردم و ارزش‌های شهدا باشم، از آزادی، سلامت و امنیتِ مناطقِ «فدراسیونِ دموکراتیکِ شمالِ سوریه» حراست کنم، حافظِ سوریه‌ی متّحد باشم و برای تحقّقِ عدالتِ اجتماعی بر اساسِ اصولِ ملّتِ دموکراتیک تلاش کنم.»

نقد ماده ی ششم

در این ماده همانطور که می بینید ایدئولوژی خرافی و ارتجاعی مذهبی حاکم است. سوگند یاد کردن به «خداوند بزرگ» و «خون شهدا»، اگر حتی یک امر تاکتیکی باشد، که نیست، تا اینکه توده ی مردم «نرمند»، به شدت ارتجاعی و خرافی است. هر نیروی مترقی که از آزادی و رهایی انسان صحبت کند، نمی تواند به ایدئولوژی ارتجاعی و مذهبی باور داشته باشد و به  در هاله ی تقدس پیچیدن جانباختگان اعتقادی داشته باشد. اگر این بند را با بندهای کمون پاریس یا شوروی سابق بعد از انقلاب اکتبر مقایسه کنیم و سیاست نیروهای حاکم در روژاوا را با کمون و شوروی دوران لنین مقایسه کنیم، متوجه خواهیم شد که کمون و اکتبر هزاران گام پیشرو تر از نیروهای کویرفرونت در روژاوا بودند. در کمون پاریس نقش مذهب در سیاست به کلی از بین رفت و مذهب به یک امر کاملا خصوصی تبدیل شد. بعد از انقلاب اکتبر علیرغم اینکه اقلیت های مذهبی از حقوق برابر با تمام شهروندان برخوردار بودند، اما بلشویک ها حتی یک ثانیه از تبلیغ و ترویج علیه مذهب و ارتجاع دینی باز نایستادند. نیروهای حاکم در کوردستان سوریه به جای سوسیالیسم و رهایی انسان هنوز «خداواند بزرگ» و «خون شهدا» را عامل مشروعیت خود می دانند. ارتجاع در این بند بیداد می کند.

ماده ی 11

فدراسیونِ دموکراتیکِ شمالِ سوریه» بر پایه‌ی اصولِ مالکیتِ اشتراکی زمین، آب و انرژی بنا شده است، مبتنی بر اِکوصنعت و اقتصادِ اجتماعی است، اجازه‌ی استثمار، انحصار و شئ‌انگاری زنان را نمی‌دهد و بیمه‌ی سلامت و تأمینِ اجتماعی را برای همه‌ی افراد تحقّق می‌بخشد.

نقد ماده ی یازده

در اینجا باید اعلام کرد که اگر مالکیت اشتراکی زمین وجود دارد، پس چرا از سران عشایر و صاحبان زمین خلع ید نشده است؟ چرا باید در این زمینه اسثنئاء وجود داشته باشد؟ آیا عدم خلع ید از مالکان زمین و عشایر و خان های منطقه اجازه دادن به انان برای بازتولید شیوه های تولید ماقبل سرمایه داری یعنی شیوه ی تولید فئودالی نیست؟

مشکل اینجاست که درک نیروهای حاکم در انجا از استثمار یک درک به شدت بورژوایی و اخلاقی و نه مارکسیستی است. استثمار برای ان به مفهوم مارکسیستی اش به کار نمی رود، بلکه وقتی که انان از عدم اجازه ی استثمار زنان صحبت می کنند، منظورشان بیشتر بهره کشی جنسی از زنان است، نه اینکه زنان به عنوان نیروهای کاری که در ازای فروش نیروی کار دستمزد دریافت می کنند و دستمزد انان با کاری که انجام داده اند یکسان نیست. در اینجا باید توضیح داده شود که این اکو صنعت چیست و اقتصاد اجتماعی چگونه عمل می کند. این کلی گویی ها بدون توضیح دقیق این مفاهیم به شدت خطرناک است. یکی از قسمت های پیشرو این بند پایان دادن به شی انگاری زنان است.

مادّه‌ی ۱۷

«فدراسیونِ دموکراتیکِ شمالِ سوریه» به اعلامیه‌ی جهانی حقوقِ بشر و تمامی منشورهای حقوقِ بشر وفادار است

نقد ماده ی هفدهم

ماده ی هفدهم بیشتر یک ماده برای لاس زدن دیپلماتیک با دول بورژوایی غربی و عاملان اصلی تروریسم بین المللی، استثمار جهانی، جنگ های نیابتی و نابود کنندگان اصلی محیط زیست است و به شدت پوپولیستی است. اعلامیه ی جهانی حقوق بشر یک اعلامیه ی کاملا بورژوایی است که از زاویه ی منافع طبقه ی بورژوازی نوشته شده است، اعلامیه یی که مالکیت خصوصی بر ابزار تولید را مقدس می شمارد. اگر نیروهای حاکم به تمام بندهای این اعلامیه و مشور حقوق بشر وفادار هستند، پس لطف کنند دیگر خود را به عنوان نیروی چپ و الترناتیو جا نزنند و در میان مردم توهم ایجاد نکنند که شکل دیگری از مناسبات تولیدی در شمال سوریه حاکم است. من قبلا به نقد اعلامیه ی جهانی حقوق بشر پرداخته ام و در اینجا نیازی به تکرار مباحث قبلی ام نمی بینم. 

مادّه‌ی ۴۳

حقِّ مالکیتِ خصوصی تا آنجا تضمین می‌شود که با منافعِ عمومی در تضاد نباشد. چگونگی آن را قانون مشخّص می‌کند.

در این بند می توان به تناقض بنیادین ایدئولوژی کویرفرونتی نیروهای حاکم در روژاوا و شمال سوریه و درک بورژوایی انان از مالکیت خصوصی بر ابزار تولید پی برد. این ماده از این برنامه حتی از ماده هایی که در برنامه ی گوتا (برنامه ی حزب سوسیال دمکرات آلمان که توسط مارکس به شدت نقد شد) عقب تر است.

اولا نیروهای حاکم در انجا تفاوتی بین مالکیت خصوصی و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید قائل نیستند. مالکیت خصوصی (شخصی) مالکیت خصوصی بر ابزار تولید نیست و باید این دو را از هم جدا کرد. دوما اگر تعبیر این ها از مالکیت خصوصی همان مالکیت خصوصی بر ابزار تولید باشد (من حدس می زنم همین است)، پس مالکیت خصوصی بر ابزار تولید با منافع عمومی در تضاد است، چون کسانی که در جامعه از مالکیت خصوصی بر ابزار تولید محروم هستند، اتوماتیک از حق برابر در دسترسی به امکانات اجتماعی و رفاهی بی بهره شده اند و باید به عنوان کارگر و برده ی مدرن برای صاحبان ابزار تولید کار کنند. بنابراین این تناقض را باید نیروهای حاکم در انجا با خودشان حل کنند. آنان یا از قوانین بورژوایی و اقتصاد سیاسی بورژوایی که بر اساس اسثتمار نیروی کار و بهره کشی از کارگران بنیاد گذاشته شده است، پیروی می کنند یا اگر بهره کشی انسان از انسان را عملی ضد انسانی و غیرحقوقی می دانند، لازم است به نقد اقتصاد سیاسی بورژوایی بپردازند و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید را از طریق خلع ید از صاحبان ابزار تولید و سرمایه و زمین اجرایی کنند. اگر به خاطر مسائل استراتژیک، تاکتیکی، شرایط منطقه یی، امکان شورش عشایر صاحب ابزار تولید، (عشایری که هزاران نفر نیروی مسلح دارند و میلیون ها دلار سرمایه در اختیار دارند) در حال حاضر امکان اجرای این کار را ندارند، پس پناه بردن به فرمول بندی های متناقض و بورژوایی برای نگه  داشتن این نیروها به نظر من اگر احمقانه نباشد، شارلاتانیسم و اپورتونیسم است.

بقیه ی بندهای این برنامه را می توان در برنامه ی احزاب سوسیال دمکرات اروپایی، احزاب سبز و حتی قانون اساسی دولت های غربی کم و بیش پیدا کرد.

نقد اساسی به این برنامه و ماده های ان یک نقد از موضع نقد اقتصاد سیاسی باید باشد. این برنامه مثل همه ی برنامه ی احزاب و دولت های بورژوایی غربی، مانند منشور جهانی حقوق بشر و غیره در پوپولیسم زبانی و تناقضات بنیادین موج می زند و سعی می کند با حفظ مناسبات سرمایه دارانه یک مناسبات «انسانی» تر و قابل تحمل تر «عقلانی» برای مردم فراهم کند، بدون اینکه دست به ریشه ی قضایا ببرد و الغای مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و اشتراکی کردن منابع تولید را تبلیغ و ترویج کند. با تمام نقدهایی که به این برنامه وارد است، می توان گفت که در کل و در مقایسه با قوانین دولتی دولت های تروریستی و فاشیستی در منطقه پیشروتر است و شاید بتوان گفت که بندهای پیشرو زیادی در کنار بندهای ارتجاعی در این برنامه مشاهده می شود، اما در نهایت این برنامه در افق کسموپولتیک بورژوایی سرگردان باقی می ماند و راه رهایی و حرکت به سوی رهایی و سوسیالیسم و کمونیسم را پای جامعه نمیگذارد. ما کمونیست ها همیشه اعلام می کنیم که بین سوسیالیسم و بربریت هیچ راه میانبری وجود ندارد. هیچ دولت و اقتصاد بورژوایی حتی در «رفاهی» ترین کشورهای جهان نمی تواند ادعا کند به استثمار پایان داده است، مادام که کارگران ناچار به فروش نیروی کار خودشان برای ادامه ی حیات هستند و مادام که عده یی انگل از استثمار نیروی کار دیگران برای خود سرمایه انباشت می کنند.نکاتی کوتاه د ر مورد

یا سوسیالیسم یا بربریت

لینک ترجمه ی این قرارداد را در زیر می توانید مشاهده کنید

قراردادِ اجتماعی فدراسیونِ دموکراتیکِ شمالِ سوریه

Freiheit und unbefristeter Aufenthalt für Sayed Morteza Hosseini und alle Inhaftierten in den Abschiebeknästen!

PRESSEMITTEILUNG

Deutsch-afghanische Kooperation in der Abschiebemaschinerie: Afghanisches Konsulat erstellt falsche Dokumente für staatenlosen linken Aktivisten aus dem Iran, damit Deutschland ihn am 06.11. nach Afghanistan abschieben kann.

Als Afghane im Iran unterdrückt und diskriminiert, als politischer Aktivist im Iran verfolgt und als Flüchtling in deutsch-afghanischer Zusammenarbeit verfolgt und bald abgeschoben: Sayed Morteza Hosseini wurde als Sohn afghanischer Eltern in Teheran im Iran geboren, wuchs dort auf und erhielt die iranische Staatsbürgerschaft. Nach seiner Teilnahme an Protesten 2009 inhaftierte der iranische Geheimdienst Etela‘at ihn und erkannte seine Staatsbürgerschaft ab. Als er nach Jahren des illegalen Aufenthalts im Iran wieder festgenommen wurde, wurde ihm nur eine Möglichkeit gelassen, im Iran zu bleiben: Er musste für den Iran im Krieg in Syrien gegen Daesh (IS) kämpfen. Als er die Gewalt und die Grausamkeiten dort nicht mehr ertrug, floh er Anfang 2015 nach Deutschland.

Der deutsche Staat will ihn als linken Aktivisten wie schon andere vor ihm loswerden, sodass er nicht gegen die Ausbeutung und Unterdrückung hier aktiv werden kann. In den Iran kann man ihn als politisch Verfolgten nicht abschieben, weil ihm dort Haft, Folter oder Tod drohen würden. Deswegen drängte der deutsche Staat das afghanische Konsulat in Deutschland, Hosseini „andere“ Papiere auszustellen. Sayed Morteza Hosseini, geboren am 14.04.1991 in Teheran als Sohn von Sayed Gholamali, soll am 06.11.2019 mit einem afghanischen Reisepass abgeschoben werden als Sayed Mirhasan, geboren am 01.01.1995 in Mazarsharif, Afghanistan, als Sohn von Sayed Akbar.

Wer bei der Passbeschaffung „nicht mitwirkt“ oder mit gefälschten Papieren einreist, erhöht damit das Risiko, abgeschoben zu werden. Wer aber einen Pass hat, mit dem er nicht abgeschoben werden kann, kriegt einen passenden Pass zur Abschiebung erstellt. Eine ähnliche Politik wird u.a. auch mit den Ländern des Balkans und mit Nigeria betrieben, in die Rücknahmeabkommen und staatlich angeordnete falsche Papiere zahlreiche Abschiebungen ermöglichen. Wir sehen mal wieder, wie „Recht und Ordnung“ nur für die Untergeordneten gelten, nicht für die Vollstrecker des „Rechts“.

Hosseini alias Mirhasan wird momentan im Abschiebeknast Pforzheim festgehalten. Von hier soll er in ein Land abgeschoben werden, das er nicht kennt und das seit Jahrzehnten in einem Krieg zerstört wird, an dem Deutschland seit 2001 beteiligt ist. Die Flucht der Menschen aus Afghanistan ist eine Folge der Politik imperialistischer Staaten, Banken und Unternehmen. Die Vertriebenen werden hier unmenschlich behandelt und dahin zurückgeschickt, wo sie herkommen oder nicht herkommen. Wo welche Menschen unter welchen Umständen leben können, hängt im Kapitalismus vom Bedarf an ökonomisch verwertbarer Arbeitskraft ab. Vom deutschen Staat können wir uns keinen „humanen“ Umgang mit seinen Staatsbürger*innen und erst recht nicht mit seinen Nicht-Bürger*innen erwarten. Trotzdem überschreitet dieses Vorgehen selbst den Rahmen des bürgerlichen Rechtes des deutschen Staates und der Genfer Flüchtlingskonvention.

Wir fordern, dass unser Genosse Sayed Morteza Hosseini mit dem deutsch-afghanischen Alias Sayed Mirhasan den Flüchtlingsstatus und einen unbefristeten Aufenthalt in Deutschland erhält!

Freiheit und unbefristeter Aufenthalt für Sayed Morteza Hosseini und alle Inhaftierten in den Abschiebeknästen!

 

Freund*innen und Genoss*innen Sayeds

Kontakt: Hassan Maarfi Poor, 0176 21887621, hassan.maarfipoor@gmail.com

Nora Bräcklein, 0157 74966802, nora.braecklein@gmail.com