نگاهی کوتاه به شعبده بازی چپ پوپولیستی کردستان و کنفرانس انان

بافت ناهمگون نیروهایی که سال ها همدیگر را به وحشیانه ترین شکل ممکن به «ضد انقلاب»، «خائن»، مرتجع و عقب مانده محکوم می کردند، اما امروز سر یک سفره جمع شده اند، تا «آلترناتیو» «سوسیالیستی» برای «فردای» کردستان، تقویت کنند، به خوبی این واقعیت را نشان می دهد، که سیاست از نقطه نظر این نیروها همانطور که ماکس وبر لیبرال و ناسیونالیست می گوید، «شغلی» است که تابع قانون بازار کار می کند. اگر قانون بازار حکم کند، که این چپ های پوپولیست و عقب مانده که دیروز همدیگر را لت و پار می کردند، با همدیگر متحد شوند، انگاه به راحتی مثل اب خوردن همه ی اختلافات «استراتژیک»، «تاکتیکی» و حتی «ایدئولوژیک» شان را کنار گذاشته و دوباره سر در چایخانه ی «سیاسی» خود دور هم جمع می شوند. این احزاب و جریانات سیاسی بیش از سی سال است از اتفاقات، کشمکش ها و قطب بندی های سیاسی اجتماعی و طبقاتی در داخل ایران غافل هستند و هر یک از این جریانات به خاطر نداشتن درک عینی و سوسیالیستی از مسائل اجتماعی، دنبال این یا ان جنبش اجتماعی ضد کمونیستی رفته و می روند و بعد از انکه سرشان به سنگ خورد، در اوج سرخوردگی و افسردگی سیاسی نا امیدتر از هر زمانی بر می گردند و به جای اقرار به اشتباهات محاسباتی و سیاسی خود، از موضع طلبکار ظاهر شده و بسان «کموناردهای» «فراری» دیگرانی که نقشی در رفتن این جریان به دامن ارتجاع نداشته را به باد توهین و بی حرمتی گرفته و می گیرند و تمام عقده های خود که ناشی از درماندگی و افسردگی سیاسی مکرر است، سر دیگران خالی می کنند.

کومه له در این میان به مثابه ی «چتر»ی که پوپولیسم راست و چپ را با هم متحد می کند، عمل می کند. همین جریان کومه له چند سال پیش زیر فشار جریان کمونیستی و رادیکال داخل این جریان که ما نماینده ی ان بودیم و رادیکالیزه شدن مبارزات اجتماعی و کارگری در ایران، با شیوه هایی سرکوبگرانه و به دور از پرنسیپ سیاسی و کمونیستی «روند» «سوسیالیستی» «کومه له» را اخراج کردند و بعد از ان هم کار جریان نوپای کمونیستی و رادیکالی که ما بودیم، با کثیف ترین شیوه های سرکوب و اهرم های تشکیلاتی یک سره کردند. ولی امروز همین «اخراجی های دیروز» وابسته به «روند سوسیالیستی» «کومه له» را به این چایخانه ی کوردی دعوت می کنند و با انان در مورد «اینده ی» «سوسیالیستی» کردستان صحبت می کنند. این میزان از اپورتونیسم و دورویی تنها از بازاریان قالتاق و منفعت طلب بر می اید، که به هر شیوه یی تلاش می کنند جنس های بنجل و گندیده ی خود را به مشتری بفروشند. ما کمونیست های متشکل در گفتمان رادیکال، به عنوان یک جریان کمونیست رادیکال و متعهد به منافع طبقه ی کارگر، که در تماس تنگاتنگ با جنبش کارگری در ایران و کردستان بوده و هستیم، این احزاب و جریانات را نه تنها جدی نمی گیریم، بلکه این شیوه ی قهوه خانه داری و جمع اوری ریش سفیدهای این احزاب سیاسی را به باد سخره می گیریم.

روند «سوسیالیستی» (ناسیونالیستی) «کومه له» را همین کومه له_ سازمان کردستان حزب کمونیست ایران، با اردنگی از در بیرون کرد، حالا دوباره از پنجره واردشان می کند. این میزان از اپورتونیسم را حتی در بین نیروهای راست نمی توان دید. حزب کمونیست کارگری ایران شاخه ی تقوایی رسما یک جریان انتی کمونیست و ضد کارگر است. با این سیرک ها می خواهید برای آینده ی کردستان «الترناتیو» «سوسیالیستی» درست کنید؟! جمع کنید این دکان بدون مشتری را. شب نشینی هایتان را سیاسی و سوسیالیستی نخوانید. طبقه ی کارگر کردستان و کمونیست های داخل دست رد به سینه ی همه ی شما زده گذاشته اند.

عروج مجدد جنبش رادیکال کارگری بعد از سرکوب های گسترده ی دانشجویان ازادی خواه و برابری طلب با عبور از الترناتیوهای ارتجاعی بورژوازی حاکم از جمله اصلاح طلبی سبز و بنفش، در دی ماه سال گذشته استارت خورد و با اعتراضات و اعتصابات پیاپی در فولاد و هفت تپه و دیگر مناطق ایران، اعتصابات کامیون رانان و معلمان و اعتصاب عمومی در کردستان ایران، مبارزه ی طبقاتی را چند گام به پیش برده است و کلیت نظام جمهوری اسلامی را نشانه گرفته است. شکل گیری تشکلات رادیکال کارگری در داخل کشور، گسترش ادبیات مارکسیستی از طریق انتشار و ترجمه در سطح وسیع و از بین رفتن ثبات دولت در نتیجه ی فشار از پایین و بیرون، بحران های اقتصادی پیاپی و عدم کنترل دولت بر این بحران ها همه و همه دست به دست هم داده اند، تا سرنگونی جمهوری اسلامی به یک ضرورت و حتی واقعیت تبدیل شود. در همین راستا چپ و راست به دنبال درست کردن الترناتیو اند. فاشیست های وطنی گروه ها و فرقه های اسپرم پرست و مزدور پهلویست های چهار پهلو و وابسته به امپریالیسم جهانی و سازمان های جاسوسی دولت های امپریالیستی را با امکانات مالی ایی که دارند دور هم جمع می کنند و می خواهند این مرتجعین خون اشام را به عنوان الترناتیو برای فردای سرنگونی به خورد مردم بدهند و مجاهدین این فرقه ی فاشیستی و مضر برای مدنیت و بشریت هم سعی می کند با تن دادن به مزدوری های مکررش به عنوان یک کاریکاتور از الترناتیو با مسلح کردن چند تا تفنگچی افسرده و درست کردن اردوگاه نظامی در کردستان عراق زیر نظر دولت امریکا، برای فردای تحولات سیاسی در ایران الترناتیو شود و از طرف دیگر احزاب چپ و کمونیستی اپوزیسیون در خارج کشور هم اختلافات خود را کنار گذاشته و با همدیگر بیانیه ی مشترک امضا کرده و از رسانه ی مشترک صحبت می کنند. کنفرانس اخیر نیروهای «چپ» کردستان ایران را هم باید در چارچوب همین رئال پولتیک خاورمیانه و رقابت ها و شعبده بازی برای رسیدن به قدرت دید. سازمان دهی انقلابی و کارگری برای جلوگیری از قدرت گیری راست، مساله یی است که باید در سطح وسیع به الترناتیو تبدیل شود و این امر یک وظیفه ی خطیر است که بر روی شانه های طبقه ی کارگر و فعالین کمونیست و ازادی خواه در داخل ایران گذاشته شده است. گفتمان رادیکال ضمن دراز کردن دست همکاری به سوی تمام تشکل های رادیکال، کمونیستی و کارگری در داخل و حمایت از مبارزات اجتماعی رادیکال از اعتصابات اخیر گرفته تا تشکیل کمیته های مخفی کمونیستی و مسلحانه، ضمن تاکید بر جدا کردن کار مخفی و علنی، از هرگونه همکاری با احزاب چپ پلاسیده ی رئال پولیتیک ایران و کردستان خودداری کرده و سرنگونی جمهوری اسلامی را نه از طریق فشارهای بیرونی اپوزیسیون از خارج، بلکه در نتیجه ی مبارزات پایدار، انقلابی و رادیکال در داخل ایران ارزیابی می کند. ما از همین تریبون اعلام می کنیم که در حال حاضر هم در حال تشکیلات سازی در خارج از ایران برای بازگرداندن نیروهای چپ و کمونیست انقلابی و اموزش توده ها برای کار کردن با اسلحه در شرایط اعتلای انقلابی و تسلیح توده یی هستیم.

هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال
28.01.2019

Historisch-materialistische Auseinandersetzung mit der Religion und der Befreiung des Menschen von der Religion

1. Einleitung

In dieser Arbeit wird versucht, eine historisch-materialistische Auseinandersetzung mit der Religion darzustellen. Gleichzeitig werde ich in Bezug auf unterschiedliche Diskurse in der Geschichte des historischen Materialismus, der heute Marxismus genannt wird, die Debatte um die Religion als eine illusorische Weltanschauung und Hoffnung der Menschen herausarbeiten. Außerdem wird die Debatte um Nationalität und Nationalismus in Verbindung mit Religion sowie ihre Gemeinsamkeiten und Kontroversen angerissen. Der historische Materialismus von Marx soll eine befreiende, emanzipatorische Rolle in der Auseinandersetzung mit der Gesellschaft spielen und muss den Menschen vor Augen führen, dass die Befreiung von Identität nicht mit der Schaffung neuer Identität vollzogen werden kann. Eines der zentralen Themen in dieser Auseinandersetzung ist das Judentum als Religion und Juden als eine Gruppe von Menschen, aus deren Religion nicht nur eine Nation, sondern auch „Race“ gemacht wird.  Warum darf eine Religion zur „Race“ und Nationalität sowie die Konstrukte, die in der Realität nicht existieren, eine Realität werden? Diese Frage wir in dieser Arbeit mit Bezug auf das Judentum bearbeitet.

Es wird in dieser Arbeit auch die Verwirrung über Antisemitismus, rechte und linke Analysen und Kritik an der Religion aufgegriffen und gezeigt, wie die rechten Kräften Religion bekämpft haben und bekämpfen wollen und was im Gegensatz dazu radikale linke Kritik an Religion ist. Deshalb beschäftige ich mich in dieser Arbeit mit dem Antisemitismus als eine brutal unmenschliche Form des Rassismus, der sich in der Geschichte in den letzten Jahrhunderten immer wieder auf unterschiedliche Weisen reproduziert hat. Die Geschichte des Antisemitismus ist, wie viele Autoren wie Marx, Engels und Lukacs bestätigen, mit der Geschichte des Christentums eng verbunden. Daher sage ich wie Engels, dass der Antisemitismus „Merkzeichen einer zurückgebliebenen Kultur“ ist und insbesondere in deutschsprachigen Ländern existiert (Engels 1972, S. 49). Der Antisemitismus nach Engels ist nicht mehr „als eine Reaktion mittelalterlicher untergehender Gesellschaftsschichten gegen die moderne Gesellschaft“ und gehört daher zum feudalen Sozialismus (Engels 1972, S. 50–51) als eine reaktionäre modernefeindliche Ideologie des Kleinbürgertums mit konservativer Ideologie und christlichen Werten. Er gehört nicht in die „moderne“ Gesellschaft, aber wie Marx beschreibt, ist  die „moderne“ Welt eine verkehrte Welt, in der Antisemitismus, Rassismus, Judenhass, Muslimphobie, Religion und verkehrte Ideologie durch die herrschende Klasse nicht nur propagiert, sondern auch sehr stark durch die Indoktrinierung der Bevölkerung restauriert und reproduziert wird. Wenn wir die Religiosität des Staates als Überbau der vorkapitalistischen und der feudalen Herrschaft betrachten, müssen wir davon ausgehen, dass die bürgerlichen Revolutionen wie die Französische Revolution eine antireligöse Form des Widerstandes umsetzten, die Religiosität des Staates in Frage stellten, um die Hegemonie der herrschenden Klassen in der Zeit des revolutionären Umbruches zu bekämpften und den Säkularismus zumindest in den Westen zu bringen. Es ist aber eine Illusion, wenn wir davon ausgehen, dass der Kapitalismus als eine Form der Herrschaft, in der eine bestimmte Klasse Macht über die Gesellschaft und damit die anderen Klassen ausübte, ausübt und ausüben wird und Religion als ein Mittel das Aufrechterhalten dieser Macht und für das Zufriedenhalten der Unterdrückten braucht, säkular und religionskritisch wird und bleibt. (Lenin, 404ff) USA wurde als das Land der Religiosität bezeichnet, was schon Marx in Bezug auf die Reiseberichte von Tocqueville Über die Demokratie in Amerika von 1835/40 beschrieb, dass die USA trotz der formalen Säkularisierung des Staates seit der dortigen Revolution die Religionsfrage in der realen Lebenswelt nicht lösen konnten. Diese Frage der Religiosität in den USA spielt bis heute eine große Rolle in der Realpolitik. Auf diese Untersuchungen von Tocqueville berufen sich sowohl Marx als auch Weber (Rehmann 2013, S. 44). Die Kontrarevolution im Kapitalismus als eine konservative Kraft war und ist immer eine Tatsache innerhalb dieses Systems. Die bonapartistischen Regime in Frankreich und Deutschland waren kontrarevolutionäre Kräfte, die den Säkularismus bekämpften und bekämpfen wollen, um die Herrschaft des Kapitals durch die Religion zu rechtfertigen.

Der Antisemitismus ist nur eine Art des Rassismus, der nicht unbedingt mit heutigem Rassismus direkt verbunden ist. Die Geschichte der Diskriminierung und Unterdrückung der Juden und Jüdinnen ist eine lange Geschichte, die in dieser Arbeit nicht ausführlich dargestellt werden kann. Diese Aufgabe ist die der Historiker und Historikerinnen. Was ich aber hier darstellen möchte, ist eine Herangehensweise. In dieser Arbeit werden soziologische und theoretische Perspektiven klargemacht und es wird gezeigt, inwiefern diese Argumentation sowohl wissenschaftlich als auch marxistisch vernünftig ist. Deshalb werden anstelle einer rein geschichtlichen Untersuchung des Antisemitismus die theoretischen und wissenschaftlichen Hintergründe erwähnt mit unterschiedlichen Theorien aus marxistisch kritischer Perspektive verbunden.

Die Judenfrage ist eine Frage, die häufig in Bezug auf Religionskritik, Nationalismus und Identität des Menschen gestellt und aus zahlreichen Perspektiven beantwortet wurde. Sie war, ist und wird eine Frage der einer Minderheit sein, die damals sehr stark diskriminiert wurde. Mit der Entstehung des deutschen Faschismus und mit dem Holocaust wurde die Judenfrage auf eine andere, absolut menschenverachtende und -vernichtende Ebene gebracht. Was Marx jedoch mit der Judenfrage ansprach, war Religionskritik im allgemeinen Sinne am spezifischen Beispiel und die Frage nach der Emanzipation der Juden des Judentums, der Menschen von der Religion.

In dieser Arbeit geht es auch darum, Verschwörungstheoretikerinnen und Verschwörungstheoretikern darzulegen, dass Antizionismus nicht das gleiche wie Antisemitismus sein darf und wer Antizionismus mit Antisemitismus gleichsetzt nicht als Wissenschaftlerin oder Wissenschaftler anerkannt werden sollte. Zurzeit erleben wir sowohl in Deutschland als auch in den USA und anderen westlichen Ländern, dass die konservativsten christlichen, imperialistischen Parteien als rechter Flügel der bürgerlichen Politik und die linken, zionistischen Gruppierungen in der Gleichsetzung von Antisemitismus und Antizionismus zusammenkommen und jede wissenschaftliche und sachliche Diskussion um die Kritik des Judentums und des Zionismus als konservative, rassistischen, menschenverachtende Ideologie blockieren.

Die Geschichte des Antisemitismus ist wie bereits erwähnt eine lange Geschichte und der deutsche Faschismus war die menschenverachtendste Form des Antisemitismus weltweit. In dieser Arbeit wird gleichzeitig mit Bezug auf die marxistische Theorie gezeigt, dass der Zionismus als eine imperialistische Bewegung ihre faschistische Ideologie gegenüber Palästinenserinnen und Palästinenser durch militärische Ansätze, Assimilationspolitik, Vertreibung der Palästinenserinnen und Palästinenser sowie Siedlungspolitik ihre faschistischen Angriffe und menschenverachtende Politik als Reparation des Holocausts legitimieren will. Die Geschichte des Zionismus als eine Form des Imperialismus wird kurz dargestellt und anhand der „Kritik der politischen Ökonomie“ von Marx, Engels und Lenin wird die imperialistische Bewegung, besonders die neue kolonialistische Politik der USA und westlichen Politik, im Bereich Zionismus kritisiert.

Antisemitismus ist heutzutage zu einem Vorwurf geworden, mit dem jegliche Art der Kritik an der israelischen Politik und am Judentum blockiert wird. Nach den Terroranschlägen der vergangenen Jahre in Europa offenbarten Regierungen und bürgerliche Parteien ihre grotesken bis rassistischen Positionierungen: Auf einer Seite wurden täglich hunderte von Menschen in Palästina, in Afghanistan, im Irak, im Iran, in Syrien, in Pakistan und in afrikanischen Ländern von islamistischen Terrorgruppen und islamistischen Staaten ermordet, erschossen oder erhängt, wogegen es in Europa keinen sichtbaren Protest durch herrschende Politiker gab. Auf der anderen Seite werden islamistische Terroristen teilweise direkt, aber zumindest indirekt mit Waffen aus westlichen Ländern beliefert und damit radikale Bewegungen aus ökonomischen und politischen Interessen ausgenutzt. Zu sehen war, dass der französische Komiker „Dieudonné“ wegen „antisemitischer Äußerungen“ zwei Tage vor dem Anschlag an „Charlie Hebdo“ von französischen Polizist*innen in seiner Wohnung festgenommen wurde.  Die Frage steht im Raum: Weshalb darf man die Religion „Islam“ kritisieren und sich daraus die Bewegung „Je suis Charlie“ formieren, während ein Komiker aufgrund der Kritik an einer anderen Religion festgenommen wird. (Vgl. Kalagh Magazine, 4. Ausgabe, S. 5, aus dem Persischen) Dieser Widerspruch ist die Heuchelei der Doppelmoral im Kapitalismus, in der bürgerlichen Demokratie und im Parlamentarismus. Im Kapitalismus können Menschen mit der Kritik an Flüchtlingen Zuspruch erhalten, aber Menschen werden Antisemitinnen und Antisemiten genannt, wenn sie Israel oder das Judentum kritisieren oder über Juden und Jüdinnen satirisch behandeln.

Bei Antizionismus handelt es sich um eine linke, radikale Bewegung und Kommunistinnen und Kommunisten, die nach dem Fall der Berliner Mauer und nach dem Zusammenbruch der Sowjetunion, nach dem Neoliberalismus und nach dem Postmodernismus, Positivismus und der Philosophie von Heidegger, ihre kommunistische Position behalten haben. Sie Antisemitinnen und Antisemiten zu nennen, ist in meinen Augen eine Verschwörungstheorie. Die Analyse, die Antideutsche gegen ihre Feinde benutzen, ist teilweise rassistisch oder viel rechter als die „Analyse“, die von der rechten Szene auf Kommunistinnen und Kommunisten angewandt wird. Obwohl die Antideutschen sich in der linken Szene verorten, gehören sie praktisch zu Verschwörungstheoretikerinnen und Verschwörungstheoretikern und passen sie nicht ins linke Spektrum.

Zu Weiterlesen: Klieken Sie hier.

Hassan Maarfi Pour

religionskritik-marxistische-auseinadersetzung-mit-der-religion-hassan-maarfi-poor

 

!محمود صالحی در مقام بازجو یا فعال کارگری

رادیو پیام کانادا طی مصاحبه ی اخیر با محمود صالحی در مورد «مستند» «طراحی سوخته» ی جمهوری اسلامی در مورد زندانیان سیاسی و تایید مستقیم و غیر مستقیم مواضع صالحی ما را وادار کرد که در مقابل موضع پرو رژیمی محمود صالحی و تحلیل های انتی کمونیستی ایشان که به اسم کمونیسم و دفاع از کمونیسم و طبقه ی کارگر بیان می شوند، موضع بگیریم.

قبلا همین رادیو یک مصاحبه با رفیقمان حسن معارفی پور از دست اندرکاران اصلی و اولیه گروه مارکسیستی گفتمان رادیکال در مورد اعتراضات مردم علیه نشست جی 20 داشت که بعد از مدتی این مصاحبه توسط مسئول این رادیو از روی اینترنت، یوتیوب پاک شد و زمانی که رفیقمان حسن معارفی پور دلیل این مساله را جویا شد، مسئول این رادیو اعلام کرد که به صورت اشتباهی این مصاحبه را حذف کرده و دیگر قابل برگشت نیست. ما دست اندرکاران گروه مارکسیستی گفتمان رادیکال توجیه رادیو پیام کانادا و سیاست سانسورش را نه تنها به باد سخره می گیرم، بلکه ان را ناشی از سیاست های شدیدا سکتاریستی و حتی برخورد شخصی مسئول این رادیو به رفیق حسن معارفی پور می دانیم. در جزئیات دلایل سیاست سانسور و حذف مخالفین سیاسی توسط مسئول این رادیو هستیم و کاملا بر این امر واقفیم که مساله نه صرفا سکتاریستی، بلکه فراتر از ان برخوردی غیر سیاسی و شخصی هم هست که به گذشته ی مسئول رادیو زمانی که در ترکیه پناهجو بوده بر می گردد. ما از اعلام هر گونه اطلاعات دقیق به خاطر مسائل امنیتی خودداری می کنیم اما همین را لازم دانستیم که اشاره کنیم که این اقای پیام که امروز خیلی پلورالیست شده است، خادم جریان حمید تقوایی است.

به هر حال می رویم سر اصل مطلب

طبقه بندی شکنجه نشان از توهم به «عقلانی» شدن رژیم است

محمود شکنجه را طبقه بندی ورنگ امیزی می کند.درک او از شکنجه ابله هانه ترین برداشتی است، که انسان می تواند داشته باشد. این کار خود مشروعیت بخشیدن به شکنجه به عنوان یکی از راه های سلطه ی انسان بر انسان است.   خسارات جبران ناپذ یر برجسم وروان فرد اسیب پذیر وخانواده او را که هیچ وقت فراموش نخواهد شد،فقط در شکنجه های جسمی می بیند.کسی که شکنجه را محدود به برخورد فیزیکی کند، ومدعی رهبری وپیشرو جنبش اجتماعی باشد، دربهترین حالت ابله واحمقی بیش نیست که گفتمان طبقه ی حاکم و سردمداران جنایتکار جمهوری اسلامی، شکنجه گران و شریعتمداری ها را پذیرفته و علاوه بر ان به اسم فعال کارگری این گفتمان ضد بشری را بازتولید می کند.

یکی از ضد انسانی ترین اشکال شکنجه تحمیل فقر، ناچار کردن انسان ها به ماندن در چارچوب مناسبات وحشیانه و بربریستی سرمایه داری واسیبهای روانی ناشی از فقر وبندگی است که مثل خوره تمام لحظه های زندگی انسان را نابود می کند.محمود صالحی همانند نوکران وچاپلوسان فرقه ها وجریانات سرمایه داری شکنجه را درچند ضربه شلاق و مشت ولگد یا اتو کشیدن فعالین سیاسی و ناخن کشی های دهه ی شصت شمسی خلاصه می کند.درصورتی که انچه بیشترین آسیب را به زندانی وجامعه وارد می کند جنبه روانی شکنجه است، که اثرات ان سال ها بر روی فعالین سیاسی باقی می ماند. اعتراف گیری یکی از خشن ترین شکنجه های دوران بربریت است، که عوارض جبران ناپزیرش تا آخرین لحظه های زندگی برفرد،خانواده واجتماع باقی خواهد ماند و فراموش کردن ان نه با تراپی و نه بروکراتیزه کردن سیستم مشاوره ی روانی عملی نمی شود. میشل فوکو در پایان نامه ی دکترای خود که در زبان فارسی زیر نام «مراقبت و تنبیه» ترجمه شده است، به بررسی وضعیت زندانیان در زندان های سوئد به ویژه ابسالا پرداخته و اشکال کنترل بر بدن انسان را به عنوان یکی از روش هایی که حکومت های «مدرن» اروپایی برای تطبیق دادن انسان ها با شرایط مطلوب خود به کار می گیرند بررسی کرده است. تطبیق انسان با مناسبات بردگی بورژوایی یکی از اشکال وحشیانه ی شکنجه است که دولت های به اصطلاح مدرن و در واقع بربریستی حامی سرمایه در غرب به ان دست می برند، چیزی که محمود صالحی ان را شکنجه ی «سفید» می خواند. میشل فوکو در ان دوران به خاطر تمایلات شبه چپ نمایانه و شبه انارشیستی خود در مقابل سلطه ی دولت های غربی روز که نقش شکارچیانی را داشته که به جای شکار جانوران، ایزولاسیون و کنترل بر بدن این جانوران (این جا منظور فوکو زندانیان است) به سبک صاحبان باغ وحش را به پیش برده اند، در مقایسه با حاکمیت فئودالی که هدفشان حذف فیزیکی انسان بود به پیش می کشد و به صورت نیم بند به نقد ان می پردازد. کاری که میشل فوکو انجام داده است، را می توان هزار گام جلو تر از برخورد صالحی به شکنجه خواند، چون فوکو هر نوع کنترل بر بدن را غیر موجه می داند، اما صالحی از طریق طبقه بندی شکنجه به شکنجه ی «سفید» و «غیر سفید» به شکنجه ی «نرم» در مقابل شکنجه ی بربریستی مشروعیت می بخشد. نیاز به ذکر است در مقابل این همه خزعبلات مسئول رادیو پیام به جای جواب دادن به صالحی خفه خون می گیرد و حتی یکی از این گزاره های ارتجاعی و پرو شکنجه را نقد و یا رد نمی کند.

محمود صالحی در این مصاحبه علاوه بر تایید مواضع روزنامه ی کیهان اطلاعات در مورد نبود شکنجه در زندان های جمهوری اسلامی، به شیوه یی اپورتونیستی از شکنجه ی «سفید» صحبت می کند. محمود صالحی با چنان اطمینانی از این صحبت می کند که از سال 1373 شکنجه های جسمانی در جمهوری اسلامی به پایان رسیده است، انگار ایشان در کنار بازجوهای اسماعیل بخشی قرار گرفته است. این چرندیات پرو رژیمی را سه نفر از فعالین اجتماعی ایی که در جریان اعتراضات هفت تپه دستیگر شده اند، یعنی سپیده قلیان، عسل محمدی و اسماعیل بخشی با تمام قدرت رد کرده اند و سپیده قلیان و اسماعیل بخشی به خاطر کشاندن کیس شکنجه ی وحشیانه و قرون وسطایی اسماعیل بخشی و وارد کردن شوک الکترونیک به بیزه های ایشان در حین بازپرسی توسط بازجویان همکار محمود صالحی ها، دوباره دستگیر شده اند و در زندان به سر می برند.

عسل محمدی اعلام کرده است که حاضر است شهادت دهد که اسماعیل بخشی و سپیده قلیان به شیوه های وحشیانه جسمانی و روحی (چیزی که محمود صالحی شکنجه ی «سفید» می خواند) شده اند. محمود صالحی با این مصاحبه  در تلاش است توحش و انسان کشی رژیم فاشیستی جمهوری اسلامی ایران، رژیم 150 هزار اعدام سیاسی و هزاران اعدام دیگر به بهانه های دیگر، به رژیم کنترل تلفن و شکنجه ی «سفید» تقلیل دهد. چه خدمتی می تواند از این بزرگتر به جمهوری اسلامی باشد وقتی بربریت فاشیستی جمهوری اسلامی از جانب یک «فعال کارگری» تا این حد تقلیل داده می شود. بعید نیست که کیهان شریعتمداری فردا این مصاحبه را پیاده نکند و در صفحه ی اول این روزنامه ی فاشیستی درج نکند.

علاوه بر این اظهارات پرو رژیمی، صالحی در اوج حماقت اعلام می کند که هر فعال کارگری ایی که برای بهبود شرایطش و افزایش دستمزد به خیابان می اید، یک کمونیست است، چون کمونسیت ها تنها کسانی هستند که از طبقه ی کارگر دفاع می کنند. در ادامه اشاره می کند که کمونیسم یعنی الغای مالکیت خصوصی و چون کارگران یکی از شعارهایشان پایان دادن به خصوصی سازی در شرکت ها بوده است، پس کمونیست هستند و خزعبلاتی از این قبیل. باید اشاره کنیم که محمود صالحی الفبای کمونیسم را نفهمیده است و مسئول رادیو پیام کانادا هم از او احمق تر است که در این گونه مواقع به جای اینکه توضیح دهد، کمونیسم الغای مالکیت خصوصی نیست، بلکه پایان دادن به مالکیت بورژوایی و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید است. اتفاقا مرحله ی اول کمونیسم که با خلع ید از صاحبان ابزار تولید از طریق قیام توده یی پرولتاریا و تصاحب قدرت صورت می گیرد، چیزی جز سلب مالکیت از مالکان و دادن ان به بی چیزان نیست، به تعبیر دیگر کمونیست ها باید در فاز اول کمونیسم یعنی سوسیالیسم و در دوران اعتلای انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا مالکیت خصوصی را به کارگران و زحمتکشان و در یک کلام بی چیزان برگردانند و مالکان و صاحبان ابزار تولید را خلع مالکیت کنند. یکی دیگر از تفاوت های بنیادی که مارکس بین مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، مالکیت خصوصی و یا مالکیت شخصی می گذارد این است که مالکیت شخصی و خصوصی یک حقوق انسانی است و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید یک حقوق اجتماعی است که یک طبقه این حق را از طبقات دیگر خلع کرده است، ما نمی توانیم بر اساس فلسفه ی حق مارکسیستی پیراهن و شورت مردم را به بهانه ی «الغای مالکیت خصوصی» از تنشان در بیاوریم، اما می توانیم با ابزار قهر زمین، کارخانه، ماشین الات، راه اهن، اتوبان، پارک، جنگل، مسکن و تمام امکانات مولد را اجتماعی کنیم و هر کس در مقابل اجتماعی کردن این امکانات مقاومت کرد، تلاش کنیم که اول قانع شود تن به اجتماعی کردن تولید بدهد و اگر قانع نشد، به اجبار و قهر متکی خواهیم شد.

محمود صالحی که جنبش کارگری را همچون دکانی برای کار و کاسبی می بیند، چشم دیدن اسماعیل بخشی ها و سپیده قلیان ها و دیگران را ندارد، که همچون قارچ سر بر می اورند و در فاصله ی زمانی کوتاه صاحب اعتبار و شخصیت اجتماعی و توده یی می شوند. ایشان می خواهد در این گیر و دار یک بار به کمپین کارتونی «من هم شکنجه شدم» یا به تعبیر دیگری سهم من هم بدهید و من هم مثل اسماعیل بخشی ها و سپیده قلیان ها مهم هستم، می پیوندد تا بی اعتباری خود را به خاطر کثافت کاری هایش در سال های اخیر که در صفحه ی گفتمان رادیکال به اندازه ی کافی به ان پرداختیم، توجیه و جبران کند و بار دیگر از قافله یی که راه افتاده است جا نماند. این شیوه ی برخورد های کاسبکارانه به جنبش های اجتماعی و مبارزه ی طبقاتی از بنیاد در تقابل با اصول پایه یی سوسیالیسم علمی و مبارزه ی کارگری و سوسیالیسم در جنبش کارگری است. همین محمود صالحی خود در چند روز گذشته تحت تاثیر کمپین های فیک و فیس بوکی «من هم شکنجه شدم»، خود اعلام کرد که شکنجه شده است، حالا انسان عاقل نمی داند به کدام یک از حرف های ایشان باور کند، نکند منظور ایشان از «من هم شکنجه شده ام» همان شکنجه ی «سفید» و «مطلوب» است که دولت «عقلانی» شده ی سرمایه داری اسلامی علیه مخالفین خود به کار می گیرد.

محمود صالحی از کجا اطلاع دارد که از سال 1373 سیستم شکنجه های وحشیانه را برچیده اند، مگر بارها در همین سال های اخیر کم نبودند کسانی که زیر شکنجه های وحشیانه جان باخته اند و یا بعد از ازادی از زندان به شکلی از اشکال کشته شده اند. اظهارات محمود صالحی کاملا امنیتی و در خدمت جمهوری اسلامی است، اگر فرض را بر این بگیرم که ایشان از روی ساده لوحی هم این اظهارات را مطرح می کند. تناقض گویی و پرت و پلا پراکنی در سراپای این مصاحبه بیداد می کند.

اظهارات محمود صالحی در حالی بیان می شود که فارغ از ماجرای بخشی و قلیان پارسال در جریان اعتراضات دی ماه چندین نفر زیر شکنجه کشته شدند. چطور و بر چه اساسی این ادم چنین گستاخانه این بیانات را مطرح می کند؟ سوالی است که هر انسانی که مغز در کله اش باشد، را باید به خود مشغول کند. آیا محمود صالحی از بازجویان وزارت اطلاعات خط می گیرد یا اینکه از ترس دستگیری مجدد دست به مطرح کردن چنین افاضاتی می زند! در این زمینه ما مدرکی در دسترس نداریم وگرنه مثل مدارک دیگر منتشر می کردیم.

هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال

25.01.2019

لینک مصاحبه با محمود صالحی را در زیر میاوریم

کمونیسم کارگری چیزی جز تفاله ی نئولیبرالیسم نیست

کمونیسم کارگری در نتیجه ی فروپاشی سوسیال رئالیسم واقعا موجود، جنگ اول خلیج، عقب نشینی مبارزه ی مسلحانه ی پیشمرگ از داخل ایران به درون کردستان عراق، پایان دوران انتظار اردوگاه نشینی و به شکست کشاندن جنبش شورایی در کردستان عراق و تقدیم دودستی این جنبش به ناسیونالیسم کورد، ناسیونالیسمی که با کفش های پلاستیکی و شلوار کوردی از کوه به شهر برگشته و چهار نعل جنگ خلیج را جشن می گرفت، شکل گرفت. منصور حکمت، ایرج آذرین و رضا مقدم به عنوان نمایندگان اولیه ی «کمونیسم کارگری» در کومه له بدون اینکه به روی خود بیاورند که هدف انان از تشکیل «کمونیسم کارگری» عقب نشینی از جنبش کمونیستی به یک جنبش بورژوایی و ارتجاعی به اسم «کمونیسم کارگری» اما در واقع سوسیالیسم خیالی و بورژوایی است، سوسیالیسمی که در ظاهر «رادیکال ترین» اسم یعنی «کمونیسم کارگری» را انتخاب کرده، اما در ماهییت چیزی جز عبور از کمونیسم نبود.

انان اما با پرچم «کمونیسم کارگری» بخوانید ضد کارگری به جنگ علیه سوسیالیسم علمی مارکس، انگلس و لنین رفته و رادیکالیسم سطحی و نهیلیستی بورژوایی که در ظاهر رادیکال اما در بطن خود تا اعماق قهر ارتجاعی بود، را نمایندگی می کردند. بی دلیل نبود که «عقلانی» کردن «کمونیسم»، انچه مدافعان «کمونیسم کارگری» به اسم «رقیق کردن» و «کارگری کردن» «کمونیسم» از ان اسم می بردند، چیزی جز دشمنی با عقلانیت مورد نظر مارکسیسم یعنی مبارزه ی طبقاتی، رادیکال، انقلابی و در صورت لزوم تسلیح توده یی و اعمال قهر طبقاتی نیست، نبود. به همین خاطر رومانتیزه کردن کمونیسم با الهام از ایده های ضد عقلانی نیچه گرایان، فرویدیست ها، مکتب فرانکفورتی ها، میشل فوکویی ها و در یک کلام پست مدرنیسم «ضدعقلانی، در کنار تئوری های عقلانیزه کردن سرمایه داری و امتداد سنت «مدرنیته» و «عصر روشنگری» زیر نام سکولاریزیشن و امتداد این سنت ها توسط منصور حکمت و حزب کمونیست کارگری ایران به «رادیکال» ترین شکل ممکن به پیش می رود.

در هنگام انشعاب کمونیسم کارگری، پیشمرگان خسته از اردوگاه نشینی، که دیگر امکان تحرک نظامی دهه ی شصت شمسی و هشتاد میلادی را نداشتند، همگی به امید رسیدن به جهان غرب و تصاحب پاسپورت اروپایی، یکی پس از دیگری به جبهه ی «کمونیسم کارگری» می پیوستند، اسلحه را بر زمین گذاشته و همچون یک لشکر شکست خورده با گریه و زاری روانه ی مرزهای ترکیه می شدند.

گفتنی است که در این گیر و دار فوق العاده احساسی رحمان حسین زاده یکی از نمایندگان امروز کمونیسم کارگری حکمتیسم، که انزمان خط سانتر سید ابراهیم را نمایندگی می کرد، تنها در نتیجه ی یک گفت گوی تلفنی با منصور حکمت، به جریان «کمونیسم کارگری» می پیوندد و ایرج فرزاد از جناح راست و ناسیونالیستی کومه له، به عنوان کسی که از مواضع یک ساده لوح ناسیونالیست ابله به اسم عمر ایلخانی زاده دفاع می کرده، هم به فراکسیون کمونیسم کارگری ملحق می شود.

به دنبال شکست سوسیال رئالیسم حاکم در شوروی، احزاب چپ و کمونیست اروپایی یکی پس از دیگری از برنامه های انقلابی و کمونیستی خود دست کشیده و به جریانات طرفدار هیپیسم، محیط زیست، طرفداران جمع اوری سگ و گربه ی ولگرد از خیابان های اروپای شرقی و جنوبی و اوردن ان به اروپای غربی، خلاصی فرهنگی، انقلاب جنسی و غیره تبدیل می شدند و یکی پس از دیگری در دولت سرکوبگر امپریالیستی و بورژوایی کشورشان ادغام و ذوب می شدند.

«کمونیسم کارگری» به عنوان پرچمدار مدرنیسم بورژوایی، اگرچه امکان ادغام در دولت بوروژوایی اسلامی ایران را نداشت، اما خود این جریان چیزی جز تقلا برای تطبیق سوسیالیسم رادیکال و انقلابی مارکسیسم انقلابی، با ایده های «عقلانی» ماکس وبری و هابرماسی نبود، خطی که «کمونیسم کارگری» ان را نمایندگی می کرد، چیزی جز عقب نشینی در چارچوب همان عقب نشینی ایی که به کل جریانات چپ و کمونیستی اروپایی تحمیل شده بود و انان را دست به دامان جنبش های حقوق بشری و حقوق حیوانات، جنبش های سبز محیط زیستی و رنگین کمانی کرده بود، نبود. «کمونیسم کارگری» اما در اوج وقاحت تمام این عقب نشینی ها را در چارچوب «ضرورت» عبور از مارکسیسم انقلابی، «رقیق» کردن «کمونیسم» و «کارگری» کردن ان، در مقابل «کمونیسم» «بورژوایی» می خواند. سوالی که در ذهن هر کس که ذره یی با اصول پایه یی کمونیسم اشنایی داشته باشد، نقش می بندد، این است که ایا کمونیسم می تواند بورژوایی باشد، که منصور حکمت این گونه گستاخانه دست به مانیپولیشن کمونیسم برای مشروع جلوه دادن «کمونیسم کارگری» خود، که در واقع چیزی جز شبه سوسیالیسم نیهلیستی شبه انقلابی نیست، زده است.

در پاسخ به این سوال باید گفت که کمونیسم و بورژوازی مانند روغن و اب اند، که هیچ گاه در همدیگر حل نمی شوند، بنابراین بورژوازی خواندن کمونیسم در نفس خود یک جعل بزرگ و نشان از تبهکاری جاعلانه است. در این شکی نیست که احزاب و جریانات بورژوایی، خرده بورژوایی و ضد کارگری بیش از دو قرن است که کمونیسم را به عنوان اتیکت و ارمی برای توجیه کردن و مشروع جلوه دادن جنبش ضد کارگری خود به کار می گیرند و از ان سوء استفاده می کنند، اما ما کمونیست های مدافع سوسیالیسم علمی هیچ گاه این جریانات را کمونیستی خطاب نکرده و واژه ی کمونیسم را به لجن نمی کشیم.

جریانات «کمونیسم کارگری» در طول سالیان اخیر بارها دست به دامن جنبش های ارتجاعی بورژوایی، از جنبش «سرنگونی» گرفته تا «خلاصی فرهنگی»، لمپنیسم هیپی گرایانه، لختیسم، هیپییسم، جنبش های همه با هم، دفاع از موسوی و کروبی، دفاع از اصلاح طلبان حکومتی و تبلیغ اینکه ما با حجاریان وارد ائتلاف برای تشکیل دولت می شویم، دفاع از جنبش های فوئرباخیستی و «اتئیستی محض»، ان جی او سازی برای دریافت پول از سازمان های سوپر ارتجاعی و کنسرواتیو دولت های امپریالیستی، دفاع از سنت های مجاهدینی و حمله ی گروهی همچون گله ی گرگ به مخالفینشان در فیس بوک و غیره تنها بخشی از پراتیک این احزاب و جریانات انتی کمونیست است. در این میان جریان حمید تقوایی به عنوان راست ترین جناح بین این جبهه وضعیت به مراتب مفتضحانه تری از بقیه دارد. البته لازم به ذکر است که وضعیت دیگر جریانات هم تعریف چندانی ندارد.

فعالین نزدیک و عضو این «جبهه» با دیدن تظاهرات بزرگ راست ها و فاشیست ها در ونزوئلا، بخشا از حول حلیم در دیگ افتاده اند و قافیه را باخته و هر نقدی را به باد فحاشی می بنند. این دوستان با دیدن تظاهرات سازمان یافته ی نئولیبرال فاشیستی پرو امریکایی، امریکایی که سال هاست روی اپوزیسیون سوپر فاشیستی در ونزوئلا سرمایه گذاری می کند و نمایندگان این جنبش نئولیبرالیستی و نئوفاشیستی از حمایت های مالی و معنوی امریکا برخوردار می شوند، تا یک پینوشه ی دیگری را این بار دریک کشور که سال ها توسط یک حکومت شبه سوسیالیستی از نوع سوسیال کاتولیسم اداره می شود، سر کار بیاورد. این دوستان به بهانه ی اینکه نباید از دولت مادورو حمایت کرد، چون این دولت نماینده ی سوسیالیسم نیست، مستقیم یا غیر مستقیم قدرت گیری احتمالی فاشیسم نئولیبرالی که توسط امریکا و برزیل با تمام قدرت حمایت می شود، را جشن می گیرند و ان را در چارچوب همان عقلانیت بورژوایی و پست مدرنیسم رنگین کمانی شان تحلیل و تفسیر می کنند.

در این نباید شک کرد که دولت فعلی و دولت قبلی چاوز هیچکدام نماینده ی سوسیالیسم ما و مارکس و انگلس نیستند، اما هیچ انسان عاقلی جلاد خود را حمایت نمی کند. تنها ابلهان و انارشیست های ساده لوح و غیر سیاسی که به جای عقل با احساس مبارزه می کنند، از هر گونه قیام علیه هر گونه دولت حمایت می کنند. انسان عاقل و کمونیست نمی تواند از فاشیسم که نوع یاغی گری انقلابی مائابانه را علیه دولت حتی دولت بورژوا دمکراتیک، نمایندگی کند، مستقیم یا غیر مستقیم حمایت کند و اسم ان را موضع گیری کمونیستی بگذارد. حالا دولت ونزوئلا دولتی است که در اوج بحران های اقتصادی و فشارهای بین المللی توانسته است دستاوردهای نه چندان بزرگی برای مردم و به ویژه طبقه ی کارگر این کشور داشته باشد، که تنها با دولت های کینزی و سوسیال دمکرات موسوم به دولت رفاهی اروپایی قابل مقایسه است. فراموش نشود که دولت های اروپایی که بر تولید انبوه خوابیده بودند و می خواستند طبقه ی کارگر را با رفرم از بالا خفه کنند تا این طبقه دیگر دهانش را ببنند و هر روز در خیابان ظاهر نشود و با اعتصاب کمر بورژوازی را نشکند، این رفرم های جزئی را داده اند، اما دولت سوسیال دمکرات و شبه سوسیالیستی چاوز و مادورو با تمام مشکلات و معضلات اقتصادی و بین المللی یک زندگی نسبتا رفاهی برای مردم این کشور فراهم کرده است، اگرچه در ونزوئلا نه تولید انبوهی در کار است، نه ارسال سلاح به سراسر جهان و نه صنعت ماشین الات به شکل پیشرفته و نه صنعت جنگ و غیره.

«کمونیسم کارگری» ایی که در سالیان اخیر بارها و بارها از جنگ لیبی گرفته تا سوریه و غیره دفاع کرده است، با دفاع خجولانه ی خود از اپوزیسیون فاشیستی در ونزوئلا و توده یی خواندن مخالفت با کودتا علیه دولت فعلی که 67 درصد مردم به مادورو رای داده اند، لکه ی ننگینی بر لکه های دیگری که بر روی پیشنانی است به جای گذاشت.

در این شکی نیست که اگر تمام فارسی زبانان جهان به زبان فارسی در مورد تلاش کودتاچیان، دفاع و یا مخالفت با این کودتا بنویسند هم باز کوچکترین تاثیری بر روی تحولات ونزوئلا ندارد، اما چیزی که این تحلیل ها روشن می کند، این است که ما در کجا ایستاده اییم، در کنار فاشیست ها و کودتا چیانی که یازده ی سپتامبر شیلی را می خواهند تکرار کنند، یا علیه انان و به صورت موقتی در کنار دولتی که گام ها از دولت های به اصطلاح سوسیال دمکرات اروپایی هم جلوتر است. مساله بر سر حل یک مساله ی اضطراری در شرایط رئال پولتیک فعلی است و انقلاب سوسیالیستی یا شکل دادن به جنبش پارتیزانی کمونیستی و تشکیل شوراهای کارگری و کمونیستی در این شرایط حساس نه می تواند واقعی باشد و نه می تواند به ذهن حتی رادیکال ترین کمونیست ها هم خطور کند. اگر دولت فعلی ونزوئلا دیر بجنبد، فاشیسم جویبار خون راه خواهد انداخت.

من به شخصه به خاطر اینکه در کل پروسه ی زندگی ام مدت یکی دو سال به خط منصور حکمت و کمونیسم کارگری اولیه سمپات داشته و با این جریانات همکاری داشته و حتی عضو حزب «اتحاد کمونیسم کارگری» که یک محفل کوچک بیش نبود بوده و در جریان الغا و پیوستن این حزب به حزب حکمتیست بوده و یکی دو هفته هم در حزب حکمتیست اسما حضور داشته ام، از تمام مدافعین سوسیالیسم علمی و کمونیست های واقعی در ایران عذرخواهی می کنم.

این را هم می گویم که من کوچکترین سمپاتی به شبه سوسیالیسم بولیواریستی که شدیدا الوده به ایده های کاتولیسیسم است، نه از نوع کوبایی و نه نوع ونزوئلایی ان نداشته و ندارم و به هیچ وجه به دنبال پیاده کردن این شکل از سوسیالیسم در اینده ی ایران و در هیچ جای این کره ی خاکی نبوده و نخواهم بود، اما اگر قرار باشد مرتجع ترین سوسیالیست ها و حتی انارشیست ها توسط بورژوازی و جنبش های ارتجاعی مورد حمله، ازار و اذیت قرار بگیرند، من به شخصه جناح سوسیالیست ها، خیالی یا انارشیستی و یا حتی سوسیالیست های بولیواریستی را خواهم گرفت. همانطور که در مقابل فاشیسم اسرائیلی از مردم بی دفاع فلسطین دفاع می کنم، بدون اینکه الزاما ناسیونالیسم فلسطینی را حمایت کنم.

حسن معارفی پور

«اگر اهنگ های من دیگر درست نباشند»

 

«اگر اهنگ های من دیگر درست نباشند»

این اهنگ بتینا وگنر اعتراضی انقلابی به واکنش های ارتجاعی دو بلوک سرمایه داری دولتی روسیه به ویژه دولت المان شرقی و سرمایه داری امپریالیستی بخصوص المان غربی است. بتینا وگنر در این اهنگ سیستم زیبایی شناسی بورژوایی را به رادیکال ترین شکل ممکن به نقد می کشد و «هنرمندان» خود فروخته و ارزان مایه را که اهنگ های بی کیفیت سطحی تولید کرده و همچون عنتری بر روی سن حاضر می شوند، کسانی با اهنگ های ارزان قیمت و نمایش همزمان سینه و ران هایشان تماشاگران سطحی را حشری می کنند، به باد نقد می گیرد و می گوید، اگر قرار باشد من هم ناچار باشم مسائل عمیق اجتماعی که جهانیان را به ستوه اورده، مسائل و معضلاتی که بشریت با ان دست و پنجه نرم می کند و به معضلات تمام جهان تبدیل شده است، را کنار بگذارم و به جای ان در مورد مسائل سطحی و پرمتیو که کثافتی بیش نیستند، بخوانم، بهتر است از همین الان گیتارم را در اب انداخته که برای خود شنا کند و خودم هم بازنشسته شوم.

در مورد اشعار، اهنگ ها و موزیک بتینا وگنر می توان صد ها کتاب نوشت. عظمت کار وگنر در این است که مهمترین و دقیق ترین مسائل اجتماعی را در اهنگ هایی بسیار کوتاه به دقیق ترین شکل ممکن به تصویر می کشد و نوک تیز پیکان را به طرف سرمایه داری جهانی و مناسبات ساختاری که ارتجاعی ترین و سکسیستی ترین شکل از اشکال موسیقی را در سیستم «زیبایی شناسی» خود جای می دهند می گیرد و همزمان نقد رادیکال و دیالکتیکی خود را متوجه مردمی که تحت تاثیر «صنعت فرهنگ» حاکم از خود بیگانه شده اند، نیز می کند. دو لبه ی تیز نقد وگنر را می توان در اثار مارکسیستی به ویژه تز سوم مارکس در مورد فوئرباخ، ایدئولوژی المانی، و تزهای بلوم لوکاچ و دیگر اثار مارکسیستی مطالعه کرد.
وگنر در عین حال منتقد سرسخت پست مدرنیسم است. پست مدرنیسمی که از موزیسین های دلقک می خواهد به شکل عنتر یک بار در لباس زن و یک بار دیگر در لباس مرد ظاهر شوند، چون منطق بازار این است که تو خود را در قالب های متفاوت نشان دهی و در اشکال مختلف ظاهر شوی. نقد وگنر به این شکل از فتشیسم سرمایه داری را که پست مدرنیسم به عنوان روبنای ایدئولوژیک سرمایه داری متاخر و نئولیبرال تبلیغ و هدایت می کند، را به عنوان هموفوب یا ترنس فوب بودن ترجمه کرد، بلکه این نقد را باید در راستای نقد مارکس به فتشیسم و بیگانگی انسان برده ی سیستم مزدوری سرمایه دارانه در محیط کار خواند.

در زیر ترجمه ی این اهنگ زیبا را می اورم
ترجمه هایی که داخل پرانتز امده است تفسیر خودم از متن المانی برای بهتر فهمیدن تکست است.

حسن معارفی پور

اسم اهنگ این است:

«اگر اهنگ های من دیگر درست نباشند»
و کسی دیگر به من گوش ندهد
ان موقع گیتار را در آب انداخته تا شناور باشد
و خودم هم می رم پی کارم (دنیای موسیقی را برای همیشه کنار می گذارم و بازنشسته می شوم).

بیشتر کسانی که من می شناسم
انان زیبا به خاطر شغل شان می خوانند
تعدادشان به حدی زیاد است که من نمی توانم اسم شان را بیاوم
انان شهرت صداقت را با اهنگ هایشان به کثافت کشیده اند

بارها و بارها این سال را می شنوم: که چکار باید بکنم؟
چون صداقت «امکانات مالی و شهرت» نمیاورد
«بهم توصیه می کنند» که بهتر است چرندیات سطحی بخوانم
پولم را در بیاورم و نه نگویم.

انگاه بر روی سن رفته و
و یک اهنگ گهی می خوانم
هی ادم بهتر است که من پولی در نیاورم
به جای اینکه اهنگی را بخوانم که هیچ است.

همیشه هستند کسانی که اینگونه می خواهند چیز نشان دهند
انها در واقع نمی خوانند، بلکه خود را خالی (رها) می کنند
انان همیشه به این توتتجه می کنند، که هنگام تعظیم
بخشی از بدنشان را بیرون بیاندازند.

در حین اینکه سینه های و ران هایشان را نشان می دهند
این در حالی است که واقعیت های دیگری غیر از ان وجود دارند
که به خاطر این مشکلات و واقعیت ها تمام خلق ها گریه می کنند.
بدبختی این است که این خوانندگان: محبوب هستند.

من معتقدم، که این چنان تلخ نیست
که هر کسی مرا نخواهد (به اهنگ های من توجه نکند).
من نمی خواهم مثل یک ادم که دو جنسی بخوانم
که تابع سوال از قبل: که ایا این اهنگ شنونده دارد؟ باشم

اگر اهنگ های من دیگر درست نباشند
و هر کسی به من گوش بدهد
انگاه گیتار را در اب انداخته تا شناور باشد و
خودم هم می روم پی کارم (دنیای موسیقی را برای همیشه ترک می کنم و بازنشسته می شوم).

Bettina Wegner – Wenn meine Lieder nicht mehr stimmen Songtext

Wenn meine Lieder nicht mehr stimmen
und keiner hört mir zu
da lass ich die Gitarre schwimmen
und setze mich zur Ruh.

So viele Leute, die ich kenne
die singen schön und aus Beruf
zuviel, als dass ich Namen nenne
versaue der Ehrlichkeit den Ruf.

Wie oft hör ich: Was soll ich machen?
Ach, Ehrlichkeit bringt nicht viel ein
da sing ich lieber seichte Sachen
kassier mein Geld und sag nicht nein.

Dann stelle sie sich auf eine Bühne
und singen irgendwelchen Mist.
Mensch, besser dass ich nichts verdiene
eh ich was singe, was nicht ist.

Dann gibt’s noch solche, die was zeigen
die singen nicht, die machen frei
und achten drauf, dass beim Verneigen
vom Körper was zu sehen sei.

Vergessen über Brust und Beinen
dass es noch Wirklichkeiten gibt
worüber ganze Völker weinen.
Das Schlimme ist: Die sind beliebt.

Ich glaube, es ist nicht so bitter
dass mich incht jeder brauchen kann.
Ich will nicht singen wie ein Zwitter
nur vorher fragen: Kommt das an?

Wenn meine Lieder nicht mehr stimmen
und jeder hört mir zu
da lass ich die Gitarre schwimmen

und setze mich zur Ruh.

Über die Liebe und Freundschaft

Es ist ein weit verbreiteter Unfug, daß die Liebe über die Freundschaft gestellt wird und außerdem als etwas völlig anderes betrachtet. Die Liebe ist aber nur soviel wert, als sie Freundschaft enthält, aus der allein sie sich immer wieder herstellen kann. Mit der Liebe der üblichen Art wird man nur abgespeist, wenn es zur Freundschaft nicht reicht.

Bertolt Brecht

در مورد عشق و رفاقت

آن یک شرارت بی حد و مرز است، که عشق برتر از رفاقت پنداشته شود، علاوه بر ان، عشق تا زمانی می تواند ارزش داشته باشد، که رفاقت را حفظ کند، تنها از طریق رفاقت است، که عشق همواره خود را سر پا نگه داشته و بازسازی می کند‌. با اشکال مرسوم عشق انسان تنها به صورت ظاهری سیر (اشباع) می شود، در شرایطی که آن (عشق) به رفاقت ختم نشود.

برتولت برشت
ترجمه ی: حسن معارفی پور

مطلبی از نورا برکلاین و حسن معارفی پور در مورد «مستند» «طراحی سوخته»ی جمهوری اسلامی

در این مقاله که به زبان المانی مطالعه می کنید، نورا برکلاین و من این پروژه ی «مستندسازی» رژیم جمهوری اسلامی را نشان از شکست مفتضحانه ی رژیم جمهوری اسلامی در میدان مبارزه ی سیاسی و طبقاتی و به هم ریختن توازن قوا به نفع توده ی مردم و کارگران ارزیابی کرده و همچنین اعلام کردیم که طرحی که جمهوری اسلامی ریخته است با نظریه ی توطئه ی نازیسم در مورد بلشویسم که در ان انقلاب بلشویکی روسیه را تلاش برای به قدرت رساندن یهودی ها می خواندند، مقایسه کرده، علاوه بر ان به ارتقای فرهنگ چپ و کمونیسم ایران و اپوزیسیون به طور عام در مقایسه با دهه ی شصت و سرکوب های فله یی و «تواب سازی» و عوض کردن جای قربانی و جنایتکار پرداخته اییم و اعلام کرده که با گسترش مبارزه ی طبقاتی و بالا رفتن فرهنگ سیاسی اپوزیسیون چپ و به ویژه کمونیست های انقلابی در برخورد به زندانیان سیاسی و کارگرانی که زیر شکنجه های وحشیانه و قرون ، وسطایی اطلاعاتی ارائه داده و می دهند، امروز کسی از قربانی جنیاتکار و مجرم نمی سازد و نمی تواند بسازد. همزمان به مساله ی بحران مشروعیت جمهوری اسلامی بعد از چهل سال سرکوب و جنوساید کمونیست ها و مخالفین سیاسی پرداخته و اشاره کرده ایم، که رژیم جمهوری اسلامی با چنین طرح های سوخته یی پروسه سوخته شدن خود در اتش خشم مبارزه ی طبقاتی و انقلاب تسریع می کند.

این مقاله در سایت پرسپکتیو انلاین یک سایت وابسته به گروه انقلابی و کمونیستی «بنای کمونیسم» منتشر شده است

https://perspektive-online.net/2019/01/iran-propaganda-doku-gegen-arbeiterinnen-kaempfe/?fbclid=IwAR35J23jTRtFwXzn-_b_Zt2nBINNmu7fYPefJ7yI_AM8VzOLYGCc8HQeXOg

حقارت بی پایان نئوکنسراوتیست های امروزی کرد

 

حسن معارفی پور

بیچاره هگل اگر الان این مقاله را می خواند خودش را حلق اویز می کرد. برای توجیه بربریت فاشیستی اسماعیل خان سمیتقو (سمکو) قاتل مردم اذری و برای توجیه یاغی شدن یک خان و عشیره ی مذهبی و اخوند به اسم قاضی محمد (یاغی شدن اریستوکراتیک و از بالا) دست به دامن دیالکتیک هگل شوی و هگل بیچاره را در خدمت ارتجاع تفسیر کنی تا بتوانی ارتجاع و کثافت قومپرستانه و فاشیستی خود و قاسملوی جنایتکار صادر کننده ی اصلی فرمان کشتار کمونیست ها در کردستان را مشروع جلوه دهی.

تفسیر راست گرایانه، ناسیونالیستی، محافظه کارانه و ارتجاعی از هگل پدیده ی جدیدی نیست که این «دکتر» ناسیونالیست «کرد» اخریش باشد. من تنها به یک جمله از لنین اتکا می کنم و ان این است که لنین می گوید: فلسفه ی دیالکتیکی هگل در هسته ی نظری خود انقلابی بود، اما هگل به عنوان شخص خود محافظه کار بود. برادران و خواهران حزب دمکرات، حزبی که پیشمرگان خود را احمق و شعبان بی مخ و لات و چاقوکش خطاب می کرد، پیشمرگانی که تحمل نقد ندارند و در صورتی که نقد شوند دعوا می کنند و اسلحه می کشند و غیره. هگل محافظه کار، هگلی که دولت پروسی را ستایش کرد مال شما، دیالکتیک را شما مدافعین تطورگرایی و اولوسیونیسم اسپنسری و لیبرالیسم راسیستی اگوست کنتی، نمی توانید مصادره کنید و قورت بدهید، چون همچون اژدهایی شکم های شما را پاره کرده و بیرون می اید.
لطفا عرعر کردنتان در مورد هگل و دیالکتیک او نفی نفی به نفع ارتقا به یک مرحله ی بهتر را کنار بگذارید، چون شما علیه ماتریالیسم دیالکتیک و کمونیسم در کردستان ایران دست به اسلحه بردید و کمونیست های پراتیکی که به دنبال ارتقای جامعه به یک مرحله ی مترقی تر (سوسیالیسم) بودند را زنده زنده در اتش می سوزاندید، به جنازه ی دختران کمونیست و پارتیزان های انقلابی متشکل در جنبش کمونیستی تجاوز می کردید و در کنار فئودال ها و علیه دهقانان و کارگران بودید. ما در اینده ی نزدیک بر پوزه ی تمام رهبران حزب دمکرات و دیگر احزاب ناسیونالیست و چاقوکش کردستانی و غیر کردستانی افسار تمدن خواهیم زد و دست و پا زدن های اخر شما را برای حفظ مناسبات بردگی سرمایه داری را با ماتریالیسم پراتیک و فلسفه ی عمل یعنی مبارزه ی طبقاتی پرولتاریا یک بار برای همیشه متوقف خواهیم کرد.

لینک مقاله ی این برادر حزب دمکراتیکی را در زیر می اورم.

 

 

چند نکته در مورد «مستند» جمهوری اسلامی به نام «طراحی سوخته»

حسن معارفی پور
 
قبل از هر چیز لازم است اعلام کنم که، «مستند» «طراحی سوخته» ی جهموری اسلامی نشان بارز بی خبری جمهوری اسلامی از قطب بندی اپوزیسیون راست و چپ و بی خبری کامل از کشمکش های و قطب بندی های اجتماعی و طبقاتی در داخل ایران است و این از هر لحاظ به نفع ما کمونیست ها و طبقه ی کارگر است. در این «مستند» کارتونی نتانیاهو و ترامپ در کنار دست کمونیست ها قرار گرفته شده اند و این نشان می دهد که سازندگان این «مستند»، به اندازه ی همان بسیجی های بی ترمزی که با کلیدی که خمینی بهشون داده بود تا با کشته شدن در جنگ رژیم ایران با رژیم بعث عراق، روانه ی بهشت شوند، از مسائل و اوضاع سیاسی داخلی و بین المللی با خبر هستند.
 
مساله ی دیگر این است که فعالین دستگیر شده، بلاخره زیر شکنجه های قرون وسطایی بخشی از اطلاعات سوخته و نیمه سوخته را به رژیم جمهوری اسلامی داده اند و این باعث شده است که رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی روی فعالین سیاسی متشکل در نشریه ی گام تمرکز کند و تلاش کند این فعالین را یکی پس از دیگری دستگیر کند.
 
مورد دیگری که لازم است به ان اشاره شود، نابودی جمهوری اسلامی از درون و عدم توانایی بیشتر برای سرکوب فعالین چپ و کمونیست، کارگران و زحمتکشانی است که برای عبور از این رژیم در اشکال مختلف دست به مبارزه از پایین زده اند، از جانب این رژیم در مقطع فعلی است. تصورش را بکنید که جمهوری اسلامی مانند دهه ی شصت قدرت داشت، انزمان بعید نبود که این رژیم هر کدام از این فعالین را به راحتی به زندان ابد و اعدام محکوم کند، اما توازن قوا عوض شده است و جمهوری اسلامی امروز رژیمی دهه ی شصت نیست و مردم ایران هم مانند دهه ی شصت بربریت و توحش فاشیستی این نظام را قبول نمی کنند. در دهه ی شصت این رژیم جنایتکار توانسته بود از طریق سرکوب اخرین نطفه های انقلاب در دوران جنگ با رژیم بعث هر گونه مقاومت توده ی مردم و کمونیست ها را با اعدام های فله یی و جنوساید از بین ببرد. امروز اما جمهوری اسلامی سال هاست در یک بحران اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و مشروعیت به سر می برد. این رژیم وجهه ی بین المللی اش را به کلی از دست داده است، پایینی ها به راحتی اقتدار و اتوریته ی بالایی ها را نمی پذیرند و اعتراضات دی ماه سال گذشته، نقطه شروع اقتدار زدایی از این رژیم بود، اعتراضاتی که بیشترین و طولانی ترین اعتصابات کارگری از اعتصابات کامیون رانان گرفته معلمان و کارگران و اعتصاب عمومی در کردستان را به دنبال خود اورد و رژیم را از نقطه نظر اقتصادی و سیاسی شدیدا زیر فشار گذاشت. جمهوری اسلامی از درون سقوط کرده است، منتهی سوسیالیسم هنوز به یک الترناتیو اجتماعی و همه گیر تبدیل نشده است، اما جنبش کارگری و سوسیالیستی در حال حاضر در مقابل تمام جنبش های اجتماعی، احزاب و جریانات دیگر و الترناتیوهای بورژوایی قوی ترین جنبش است و در صورت سرنگونی جمهوری اسلامی چپ ها و کمونیست ها بیش از هر جریانی امکان قدرت گیری را دارند.
 
نیروهای مرتجع و فاشیست سلطنت طلب و اوباش ساواکی دور و بر رضا پهلوی و بریده از خاندان پهلوی به همراه اصلاح طلبان حکومتی خارج کشور و همکاران سابق رژیم در سرکوب کمونیست ها همچون حزب توده و سازمان اکثریت سابق، نیروهایی هستند که مشغول بازسازی درونی خود در قالب نیروهای سکولار دمکرات، «حزب چپ» «جدید» و غیره هستند. کل این جریانات به همراه مجاهدین آبی گرم نمی کنند و تمام نقطه امیدشان به تروریست های بین المللی و اربابان تروریست شان همچون ترامپ و شیخ سعودی و نتانیاهو و دیگر تروریست های بین المللی و منطقه یی و تصمیمات سیاسی امریکا و ترامپ پس از برجام است. احزاب ناسیونالیست به ظاهر مدافع اقلیت های ملی و مذهبی هم چه از نوع کوردی و عربی و ترکی و سلفی و اسلامی ان هم جایگاهی درون جامعه ی ایران ندارند، چون مردم ایران و به ویژه کارگران و زحمتکشان در سطح وسیع با سیلی صورت این ها را سرخ کرده و دست رد به سینه ی این ها زده اند، همچنین لازم است اشاره کنم که تجربه ی چهل سال حکومت فاشیستی و اسلامی مردم ایران را در سطح وسیع از حکومت های دینی و فاشیستی متنفر کرده است، به همین خاطر الترناتیوهای مذهبی و قومی شانس زیادی در اینده ی ایران نخواهند داشت.
 
تنها کاری که این احزاب و جریانات می توانند می توانند انجام دهند این است که در اینده گروه های فالانژیستی و فاشیستی مسلح کوچک با همکاری اربابانشان و با سلاح های مدرن غربی تشکیل دهند و از این طریق امنیت و مدنیت جامعه را به خطر بیاندازند و یا چوب لای چرخ طبقه ی کارگر و کمونیست ها بکنند. بی دلیل نیست که امریکا در حال گشایش اردوگاه های نظامی برای یک نیروی فوق ارتجاعی، سوپر فاشیستی و اسلامیستی نوکر و حلقه به گوش مانند مجاهدین خلق در کردستان عراق است. امریکا و اروپا امیدی به سلطنت طلبان ندارند و روی خوشی هم به انان نشان نمی دهند و رضا پهلوی بی پهلو را از لحاظ اتوریته به مراتب ضعیف تر از ان می دانند که روی او سرمایه گذاری کنند، به همین خاطر مسیر خود را به طرف مجاهدین که یک فرقه ی فوق العاده خطرناک فاشیستی است که می تواند در مجموع هزار و چند صد نفر نیروی مسلح سازمان دهد، کج کرده و بیشترین سرمایه گذاری را روی این میکروب های فاشیست و همفکران سابق خمینی جلاد می کنند.
 
عبداله مهتدی و مصطفی هجری هم کاری جز چکمه لیسی برای اردوغان و درجه داران امریکایی ندارند و تمام امیدشان را به این بسته اند که از جانب امریکا بسان مجاهدین مورد حمایت مالی و معنوی قرار گرفته شوند. با افشا شدن توطئه های تروریستی سازمان زحمتکشان و مقابله ی وسیع کمونیست ها و نیروهای ازادی خواه و برابری طلب با این سازمان، این فرقه ی مزدور امریکا، غرب، عربستان سعودی و ترکیه در میان توده های مردم در کردستان در سطح وسیع رسوا و افشا شده است و دیگر نمی تواند با سی سال کار سیاسی این شکست مفتضحانه را جبران کند.
 
«حزب کمونیست کارگری ایران» شاخه ی حمید تقوایی که یک جریان «فوئرباخیست»، پوپولیست و آتئیستی صرف است که روی دیگرسکه ی و فرمت آتئیستی مجاهدین فالانژ و فاشیست مذهبی است، هنوز به یک حزب مزدور تمام و کامل و حلقه به گوش از جنس مجاهدین تبدیل نشده است و از انجایی که این حزب علاقه یی به مبارزه ی مسلحانه نداشته و تمام فعالیت خود را صرف کارهای حقوق بشری و دکانداری و بیزنس به اسم «اکس مسلم» و «کمپین» های مختلف علیه «اعدام» کرده و می کند، برای امریکا و غرب جریانی نیست که بخواهند روی ان به عنوان الترناتیو سرمایه گذاری کنند. این جریان نه می تواند بازوی مسلح تشکیل دهد و نه اصلا علاقه یی به کار مسلحانه دارد و خودش به صورت صریح و ضمنی این مساله را اعلام می کند. تنها امید این جریان این است که کارهای مسلحانه را کومه له در کردستان برای انان انجام دهد و اعضا و رهبران این جریان در فردای انقلاب در قدرت سیاسی سهیم شوند و کارهای بروکراتیک و اداری را کومه له بعد از گرفتن قدرت، به انان بسپارند. این حزب و جریان سوپر اپورتونیست و فوق پوپولیست با شنیدن اخبار در مورد اینکه اسماعیل بخشی به کمونیسم کارگری وابستگی دارد، دهها مقاله و مصاحبه منتشر کرده است و به صورت ضمنی اعلام می کند، که اسماعیل بخشی عضو این حزب است. البته این مساله را در پوشش گفتمان زبانی سوپر پوپولیستی اینگونه بیان می کنند، که «هر کارگری که در ایران دست به مبارزه بزند اتوماتیک عضو حزب کمونیست کارگری است و لازم نیست از حزب کمونیست کارگری تقاضای عضویت کرده باشد». لازم به ذکر است، که گرایش سوسیالیستی درون طبقه ی کارگر، گرایشی رادیکال و انقلابی است و همین گرایش فرسنگ ها با پوپولیسم ارتجاعی و بیزنس با سیاست حزب کمونیست کارگری متفاوت است، به همین دلیل کل اظهارات «حزب کمونیست کارگری ایران» چه به صورت صریح و ضمنی در مورد «عضویت اتوماتیک» کارگران در این حزب اعلام شده باشد، را می توان تنها خودفریبی و گول زدن خود خواند. رهبران و اعضای این حزب ضد کمونیست و ضد کارگر، با شنیدن اخبار و اطلاعاتی که جمهوری اسلامی در زمینه ی وابستگی فعالین کارگری به این جریان منتشر می کند، از خوشحالی دچار دق کرده و دست و پایشان به لرزش می افتد.
 
به موضوع این «مستند» سوخته ی «طراحی سوخته» بر می گردم. «طراحی سوخته» در واقع نمایش اوج ضعف، ناتوانی جمهوری اسلامی و دست و پا زدن های اخر این رژیم در حال مرگ است. رژیم جمهوری اسلامی مانند یک مار زخمی است، که از ناحیه ی سر زخمی شده است و به هر طرف زهر می پاشد، بدون اینکه نقطه ی درست را نشانه بگیرد. از این منظر می توان گفت که این رژیم می تواند در شرایط فعلی خطرناک شود، در صورتی که طبقه ی کارگر و مخالفین نظام جمهوری اسلامی کله این مار را به کلی له نکنند.
 
انگلس به عنوان تئوریسین قیام های مسلحانه و شهری می گوید، زمانی که تصمیم گرفتی دشمنت را در یک مبارزه ی مسلحانه زمین گیر کنی یا باید این مبارزه را شروع نکنی یا باید مطمئن باشی که او را زمین گیر می کنی، لذا هر گونه عقب نشینی چیزی جز کشتار نیروهای (خودی) مخالف این نظام را در پی نخواهد داشت.
 
مردم ایران با مبارزات رادیکال و توده یی خود در یک سال اخیر مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی را تا مرحله ی برگشت ناپذیری به پیش برده اند، عقب نشینی در چنین شرایطی خطرناک، به نفع دشمن و به دشمن در حال مرگ مجال می دهد، تا نفس تازه کند و با نفس گرفتن مجدد حمله ی گسترده و مجدد خود را از سر بگیرد. من سال پیش در هنگام اعتراضات دی ماه و بعد از ان بارها به ضرورت تسلیح توده یی انگشت گذاشته و اعلام کردم که در این شرایط تشکیل هسته های مسلح و ورزیده برای حمله ی بی امان به دشمن می تواند دشمن را نابود کند. تشکل های مخفی مسلحانه رادیکال، کمونیستی و توده یی سه تا پنج نفره در داخل ایران در این شرایط می تواند همچون اتش زیر خاکستری عمل کند، که با امدن یک باد دوباره جان می گیرد و این بار رژیم را برای همیشه به گور می سپارد.
 
در نهایت باید خوشحال بود که رژیم ملعون و جنایتکار جمهوری اسلامی، تا این اندازه از اوضاع اپوزیسیون چپ و کمونیست مخالف نظام بی خبر است که امثال هژیر پلاسچی که در تمام زندگی اش ربطی به کمونیسم کارگری نداشته را به حزب کمونیست کارگری وصل می کند. همچنین باید خوشحال بود که اطلاعات این نظام در مورد هسته های کمونیستی در داخل و خارج کشور تقریبا در حد صفر است و هر انچه به صورت نیم بند می دانند، از این یا ان بسیجی بی ترمز و فعال حلقه به گوش سایبری بی سواد سیاسی گرفته اند یا از حرف های این فعالین زندانی بیرون کشیده اند، چیزهایی که هر دانش اموز راهنمایی با مراجعه به فیس بوک می تواند این اطلاعات را در عرض نیم ساعت به دست بیاورد.
 
رژیمی که سابقه ی چهل سال سرکوب و ادمکشی و مزدور پروری و تروریسم را دارا می باشد، اسکلتی از ان باقی نمانده است که بتواند خودش را سر پا نگه دارد و کل اسکلتی هم که از ان باقی مانده است، با یک فوت فرو می ریزد.
 
ما منتظر فوت نهایی هستیم
مرگ بر جمهوری اسلامی
زنده باد مبارزه ی مسلحانه ی توده یی
زنده باد سوسیالیسم