مصاحبه ی آرش کمانگر با من در مورد وضعیت ونزوئلا

مصاحبه ی ارش کمانگر با من در مورد وضعیت ونزوئلا

نگاهی کوتاه به شعبده بازی چپ پوپولیستی کردستان و کنفرانس انان

بافت ناهمگون نیروهایی که سال ها همدیگر را به وحشیانه ترین شکل ممکن به “ضد انقلاب”، “خائن”، مرتجع و عقب مانده محکوم می کردند، اما امروز سر یک سفره جمع شده اند، تا “آلترناتیو” “سوسیالیستی” برای “فردای” کردستان، تقویت کنند، به خوبی این واقعیت را نشان می دهد، که سیاست از نقطه نظر این نیروها همانطور که ماکس وبر لیبرال و ناسیونالیست می گوید، “شغلی” است که تابع قانون بازار کار می کند. اگر قانون بازار حکم کند، که این چپ های پوپولیست و عقب مانده که دیروز همدیگر را لت و پار می کردند، با همدیگر متحد شوند، انگاه به راحتی مثل اب خوردن همه ی اختلافات “استراتژیک”، “تاکتیکی” و حتی “ایدئولوژیک” شان را کنار گذاشته و دوباره سر در چایخانه ی “سیاسی” خود دور هم جمع می شوند. این احزاب و جریانات سیاسی بیش از سی سال است از اتفاقات، کشمکش ها و قطب بندی های سیاسی اجتماعی و طبقاتی در داخل ایران غافل هستند و هر یک از این جریانات به خاطر نداشتن درک عینی و سوسیالیستی از مسائل اجتماعی، دنبال این یا ان جنبش اجتماعی ضد کمونیستی رفته و می روند و بعد از انکه سرشان به سنگ خورد، در اوج سرخوردگی و افسردگی سیاسی نا امیدتر از هر زمانی بر می گردند و به جای اقرار به اشتباهات محاسباتی و سیاسی خود، از موضع طلبکار ظاهر شده و بسان “کموناردهای” “فراری” دیگرانی که نقشی در رفتن این جریان به دامن ارتجاع نداشته را به باد توهین و بی حرمتی گرفته و می گیرند و تمام عقده های خود که ناشی از درماندگی و افسردگی سیاسی مکرر است، سر دیگران خالی می کنند.

کومه له در این میان به مثابه ی “چتر”ی که پوپولیسم راست و چپ را با هم متحد می کند، عمل می کند. همین جریان کومه له چند سال پیش زیر فشار جریان کمونیستی و رادیکال داخل این جریان که ما نماینده ی ان بودیم و رادیکالیزه شدن مبارزات اجتماعی و کارگری در ایران، با شیوه هایی سرکوبگرانه و به دور از پرنسیپ سیاسی و کمونیستی “روند” “سوسیالیستی” “کومه له” را اخراج کردند و بعد از ان هم کار جریان نوپای کمونیستی و رادیکالی که ما بودیم، با کثیف ترین شیوه های سرکوب و اهرم های تشکیلاتی یک سره کردند. ولی امروز همین “اخراجی های دیروز” وابسته به “روند سوسیالیستی” “کومه له” را به این چایخانه ی کوردی دعوت می کنند و با انان در مورد “اینده ی” “سوسیالیستی” کردستان صحبت می کنند. این میزان از اپورتونیسم و دورویی تنها از بازاریان قالتاق و منفعت طلب بر می اید، که به هر شیوه یی تلاش می کنند جنس های بنجل و گندیده ی خود را به مشتری بفروشند. ما کمونیست های متشکل در گفتمان رادیکال، به عنوان یک جریان کمونیست رادیکال و متعهد به منافع طبقه ی کارگر، که در تماس تنگاتنگ با جنبش کارگری در ایران و کردستان بوده و هستیم، این احزاب و جریانات را نه تنها جدی نمی گیریم، بلکه این شیوه ی قهوه خانه داری و جمع اوری ریش سفیدهای این احزاب سیاسی را به باد سخره می گیریم.

روند “سوسیالیستی” (ناسیونالیستی) “کومه له” را همین کومه له_ سازمان کردستان حزب کمونیست ایران، با اردنگی از در بیرون کرد، حالا دوباره از پنجره واردشان می کند. این میزان از اپورتونیسم را حتی در بین نیروهای راست نمی توان دید. حزب کمونیست کارگری ایران شاخه ی تقوایی رسما یک جریان انتی کمونیست و ضد کارگر است. با این سیرک ها می خواهید برای آینده ی کردستان “الترناتیو” “سوسیالیستی” درست کنید؟! جمع کنید این دکان بدون مشتری را. شب نشینی هایتان را سیاسی و سوسیالیستی نخوانید. طبقه ی کارگر کردستان و کمونیست های داخل دست رد به سینه ی همه ی شما زده گذاشته اند.

عروج مجدد جنبش رادیکال کارگری بعد از سرکوب های گسترده ی دانشجویان ازادی خواه و برابری طلب با عبور از الترناتیوهای ارتجاعی بورژوازی حاکم از جمله اصلاح طلبی سبز و بنفش، در دی ماه سال گذشته استارت خورد و با اعتراضات و اعتصابات پیاپی در فولاد و هفت تپه و دیگر مناطق ایران، اعتصابات کامیون رانان و معلمان و اعتصاب عمومی در کردستان ایران، مبارزه ی طبقاتی را چند گام به پیش برده است و کلیت نظام جمهوری اسلامی را نشانه گرفته است. شکل گیری تشکلات رادیکال کارگری در داخل کشور، گسترش ادبیات مارکسیستی از طریق انتشار و ترجمه در سطح وسیع و از بین رفتن ثبات دولت در نتیجه ی فشار از پایین و بیرون، بحران های اقتصادی پیاپی و عدم کنترل دولت بر این بحران ها همه و همه دست به دست هم داده اند، تا سرنگونی جمهوری اسلامی به یک ضرورت و حتی واقعیت تبدیل شود. در همین راستا چپ و راست به دنبال درست کردن الترناتیو اند. فاشیست های وطنی گروه ها و فرقه های اسپرم پرست و مزدور پهلویست های چهار پهلو و وابسته به امپریالیسم جهانی و سازمان های جاسوسی دولت های امپریالیستی را با امکانات مالی ایی که دارند دور هم جمع می کنند و می خواهند این مرتجعین خون اشام را به عنوان الترناتیو برای فردای سرنگونی به خورد مردم بدهند و مجاهدین این فرقه ی فاشیستی و مضر برای مدنیت و بشریت هم سعی می کند با تن دادن به مزدوری های مکررش به عنوان یک کاریکاتور از الترناتیو با مسلح کردن چند تا تفنگچی افسرده و درست کردن اردوگاه نظامی در کردستان عراق زیر نظر دولت امریکا، برای فردای تحولات سیاسی در ایران الترناتیو شود و از طرف دیگر احزاب چپ و کمونیستی اپوزیسیون در خارج کشور هم اختلافات خود را کنار گذاشته و با همدیگر بیانیه ی مشترک امضا کرده و از رسانه ی مشترک صحبت می کنند. کنفرانس اخیر نیروهای “چپ” کردستان ایران را هم باید در چارچوب همین رئال پولتیک خاورمیانه و رقابت ها و شعبده بازی برای رسیدن به قدرت دید. سازمان دهی انقلابی و کارگری برای جلوگیری از قدرت گیری راست، مساله یی است که باید در سطح وسیع به الترناتیو تبدیل شود و این امر یک وظیفه ی خطیر است که بر روی شانه های طبقه ی کارگر و فعالین کمونیست و ازادی خواه در داخل ایران گذاشته شده است. گفتمان رادیکال ضمن دراز کردن دست همکاری به سوی تمام تشکل های رادیکال، کمونیستی و کارگری در داخل و حمایت از مبارزات اجتماعی رادیکال از اعتصابات اخیر گرفته تا تشکیل کمیته های مخفی کمونیستی و مسلحانه، ضمن تاکید بر جدا کردن کار مخفی و علنی، از هرگونه همکاری با احزاب چپ پلاسیده ی رئال پولیتیک ایران و کردستان خودداری کرده و سرنگونی جمهوری اسلامی را نه از طریق فشارهای بیرونی اپوزیسیون از خارج، بلکه در نتیجه ی مبارزات پایدار، انقلابی و رادیکال در داخل ایران ارزیابی می کند. ما از همین تریبون اعلام می کنیم که در حال حاضر هم در حال تشکیلات سازی در خارج از ایران برای بازگرداندن نیروهای چپ و کمونیست انقلابی و اموزش توده ها برای کار کردن با اسلحه در شرایط اعتلای انقلابی و تسلیح توده یی هستیم.

هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال
28.01.2019

Historisch-materialistische Auseinandersetzung mit der Religion und der Befreiung des Menschen von der Religion

1. Einleitung

In dieser Arbeit wird versucht, eine historisch-materialistische Auseinandersetzung mit der Religion darzustellen. Gleichzeitig werde ich in Bezug auf unterschiedliche Diskurse in der Geschichte des historischen Materialismus, der heute Marxismus genannt wird, die Debatte um die Religion als eine illusorische Weltanschauung und Hoffnung der Menschen herausarbeiten. Außerdem wird die Debatte um Nationalität und Nationalismus in Verbindung mit Religion sowie ihre Gemeinsamkeiten und Kontroversen angerissen. Der historische Materialismus von Marx soll eine befreiende, emanzipatorische Rolle in der Auseinandersetzung mit der Gesellschaft spielen und muss den Menschen vor Augen führen, dass die Befreiung von Identität nicht mit der Schaffung neuer Identität vollzogen werden kann. Eines der zentralen Themen in dieser Auseinandersetzung ist das Judentum als Religion und Juden als eine Gruppe von Menschen, aus deren Religion nicht nur eine Nation, sondern auch „Race“ gemacht wird.  Warum darf eine Religion zur „Race“ und Nationalität sowie die Konstrukte, die in der Realität nicht existieren, eine Realität werden? Diese Frage wir in dieser Arbeit mit Bezug auf das Judentum bearbeitet.

Es wird in dieser Arbeit auch die Verwirrung über Antisemitismus, rechte und linke Analysen und Kritik an der Religion aufgegriffen und gezeigt, wie die rechten Kräften Religion bekämpft haben und bekämpfen wollen und was im Gegensatz dazu radikale linke Kritik an Religion ist. Deshalb beschäftige ich mich in dieser Arbeit mit dem Antisemitismus als eine brutal unmenschliche Form des Rassismus, der sich in der Geschichte in den letzten Jahrhunderten immer wieder auf unterschiedliche Weisen reproduziert hat. Die Geschichte des Antisemitismus ist, wie viele Autoren wie Marx, Engels und Lukacs bestätigen, mit der Geschichte des Christentums eng verbunden. Daher sage ich wie Engels, dass der Antisemitismus „Merkzeichen einer zurückgebliebenen Kultur“ ist und insbesondere in deutschsprachigen Ländern existiert (Engels 1972, S. 49). Der Antisemitismus nach Engels ist nicht mehr „als eine Reaktion mittelalterlicher untergehender Gesellschaftsschichten gegen die moderne Gesellschaft“ und gehört daher zum feudalen Sozialismus (Engels 1972, S. 50–51) als eine reaktionäre modernefeindliche Ideologie des Kleinbürgertums mit konservativer Ideologie und christlichen Werten. Er gehört nicht in die „moderne“ Gesellschaft, aber wie Marx beschreibt, ist  die „moderne“ Welt eine verkehrte Welt, in der Antisemitismus, Rassismus, Judenhass, Muslimphobie, Religion und verkehrte Ideologie durch die herrschende Klasse nicht nur propagiert, sondern auch sehr stark durch die Indoktrinierung der Bevölkerung restauriert und reproduziert wird. Wenn wir die Religiosität des Staates als Überbau der vorkapitalistischen und der feudalen Herrschaft betrachten, müssen wir davon ausgehen, dass die bürgerlichen Revolutionen wie die Französische Revolution eine antireligöse Form des Widerstandes umsetzten, die Religiosität des Staates in Frage stellten, um die Hegemonie der herrschenden Klassen in der Zeit des revolutionären Umbruches zu bekämpften und den Säkularismus zumindest in den Westen zu bringen. Es ist aber eine Illusion, wenn wir davon ausgehen, dass der Kapitalismus als eine Form der Herrschaft, in der eine bestimmte Klasse Macht über die Gesellschaft und damit die anderen Klassen ausübte, ausübt und ausüben wird und Religion als ein Mittel das Aufrechterhalten dieser Macht und für das Zufriedenhalten der Unterdrückten braucht, säkular und religionskritisch wird und bleibt. (Lenin, 404ff) USA wurde als das Land der Religiosität bezeichnet, was schon Marx in Bezug auf die Reiseberichte von Tocqueville Über die Demokratie in Amerika von 1835/40 beschrieb, dass die USA trotz der formalen Säkularisierung des Staates seit der dortigen Revolution die Religionsfrage in der realen Lebenswelt nicht lösen konnten. Diese Frage der Religiosität in den USA spielt bis heute eine große Rolle in der Realpolitik. Auf diese Untersuchungen von Tocqueville berufen sich sowohl Marx als auch Weber (Rehmann 2013, S. 44). Die Kontrarevolution im Kapitalismus als eine konservative Kraft war und ist immer eine Tatsache innerhalb dieses Systems. Die bonapartistischen Regime in Frankreich und Deutschland waren kontrarevolutionäre Kräfte, die den Säkularismus bekämpften und bekämpfen wollen, um die Herrschaft des Kapitals durch die Religion zu rechtfertigen.

Der Antisemitismus ist nur eine Art des Rassismus, der nicht unbedingt mit heutigem Rassismus direkt verbunden ist. Die Geschichte der Diskriminierung und Unterdrückung der Juden und Jüdinnen ist eine lange Geschichte, die in dieser Arbeit nicht ausführlich dargestellt werden kann. Diese Aufgabe ist die der Historiker und Historikerinnen. Was ich aber hier darstellen möchte, ist eine Herangehensweise. In dieser Arbeit werden soziologische und theoretische Perspektiven klargemacht und es wird gezeigt, inwiefern diese Argumentation sowohl wissenschaftlich als auch marxistisch vernünftig ist. Deshalb werden anstelle einer rein geschichtlichen Untersuchung des Antisemitismus die theoretischen und wissenschaftlichen Hintergründe erwähnt mit unterschiedlichen Theorien aus marxistisch kritischer Perspektive verbunden.

Die Judenfrage ist eine Frage, die häufig in Bezug auf Religionskritik, Nationalismus und Identität des Menschen gestellt und aus zahlreichen Perspektiven beantwortet wurde. Sie war, ist und wird eine Frage der einer Minderheit sein, die damals sehr stark diskriminiert wurde. Mit der Entstehung des deutschen Faschismus und mit dem Holocaust wurde die Judenfrage auf eine andere, absolut menschenverachtende und -vernichtende Ebene gebracht. Was Marx jedoch mit der Judenfrage ansprach, war Religionskritik im allgemeinen Sinne am spezifischen Beispiel und die Frage nach der Emanzipation der Juden des Judentums, der Menschen von der Religion.

In dieser Arbeit geht es auch darum, Verschwörungstheoretikerinnen und Verschwörungstheoretikern darzulegen, dass Antizionismus nicht das gleiche wie Antisemitismus sein darf und wer Antizionismus mit Antisemitismus gleichsetzt nicht als Wissenschaftlerin oder Wissenschaftler anerkannt werden sollte. Zurzeit erleben wir sowohl in Deutschland als auch in den USA und anderen westlichen Ländern, dass die konservativsten christlichen, imperialistischen Parteien als rechter Flügel der bürgerlichen Politik und die linken, zionistischen Gruppierungen in der Gleichsetzung von Antisemitismus und Antizionismus zusammenkommen und jede wissenschaftliche und sachliche Diskussion um die Kritik des Judentums und des Zionismus als konservative, rassistischen, menschenverachtende Ideologie blockieren.

Die Geschichte des Antisemitismus ist wie bereits erwähnt eine lange Geschichte und der deutsche Faschismus war die menschenverachtendste Form des Antisemitismus weltweit. In dieser Arbeit wird gleichzeitig mit Bezug auf die marxistische Theorie gezeigt, dass der Zionismus als eine imperialistische Bewegung ihre faschistische Ideologie gegenüber Palästinenserinnen und Palästinenser durch militärische Ansätze, Assimilationspolitik, Vertreibung der Palästinenserinnen und Palästinenser sowie Siedlungspolitik ihre faschistischen Angriffe und menschenverachtende Politik als Reparation des Holocausts legitimieren will. Die Geschichte des Zionismus als eine Form des Imperialismus wird kurz dargestellt und anhand der „Kritik der politischen Ökonomie“ von Marx, Engels und Lenin wird die imperialistische Bewegung, besonders die neue kolonialistische Politik der USA und westlichen Politik, im Bereich Zionismus kritisiert.

Antisemitismus ist heutzutage zu einem Vorwurf geworden, mit dem jegliche Art der Kritik an der israelischen Politik und am Judentum blockiert wird. Nach den Terroranschlägen der vergangenen Jahre in Europa offenbarten Regierungen und bürgerliche Parteien ihre grotesken bis rassistischen Positionierungen: Auf einer Seite wurden täglich hunderte von Menschen in Palästina, in Afghanistan, im Irak, im Iran, in Syrien, in Pakistan und in afrikanischen Ländern von islamistischen Terrorgruppen und islamistischen Staaten ermordet, erschossen oder erhängt, wogegen es in Europa keinen sichtbaren Protest durch herrschende Politiker gab. Auf der anderen Seite werden islamistische Terroristen teilweise direkt, aber zumindest indirekt mit Waffen aus westlichen Ländern beliefert und damit radikale Bewegungen aus ökonomischen und politischen Interessen ausgenutzt. Zu sehen war, dass der französische Komiker „Dieudonné“ wegen „antisemitischer Äußerungen“ zwei Tage vor dem Anschlag an „Charlie Hebdo“ von französischen Polizist*innen in seiner Wohnung festgenommen wurde.  Die Frage steht im Raum: Weshalb darf man die Religion „Islam“ kritisieren und sich daraus die Bewegung „Je suis Charlie“ formieren, während ein Komiker aufgrund der Kritik an einer anderen Religion festgenommen wird. (Vgl. Kalagh Magazine, 4. Ausgabe, S. 5, aus dem Persischen) Dieser Widerspruch ist die Heuchelei der Doppelmoral im Kapitalismus, in der bürgerlichen Demokratie und im Parlamentarismus. Im Kapitalismus können Menschen mit der Kritik an Flüchtlingen Zuspruch erhalten, aber Menschen werden Antisemitinnen und Antisemiten genannt, wenn sie Israel oder das Judentum kritisieren oder über Juden und Jüdinnen satirisch behandeln.

Bei Antizionismus handelt es sich um eine linke, radikale Bewegung und Kommunistinnen und Kommunisten, die nach dem Fall der Berliner Mauer und nach dem Zusammenbruch der Sowjetunion, nach dem Neoliberalismus und nach dem Postmodernismus, Positivismus und der Philosophie von Heidegger, ihre kommunistische Position behalten haben. Sie Antisemitinnen und Antisemiten zu nennen, ist in meinen Augen eine Verschwörungstheorie. Die Analyse, die Antideutsche gegen ihre Feinde benutzen, ist teilweise rassistisch oder viel rechter als die „Analyse“, die von der rechten Szene auf Kommunistinnen und Kommunisten angewandt wird. Obwohl die Antideutschen sich in der linken Szene verorten, gehören sie praktisch zu Verschwörungstheoretikerinnen und Verschwörungstheoretikern und passen sie nicht ins linke Spektrum.

Zu Weiterlesen: Klieken Sie hier.

Hassan Maarfi Pour

religionskritik-marxistische-auseinadersetzung-mit-der-religion-hassan-maarfi-poor

 

!محمود صالحی در مقام بازجو یا فعال کارگری

رادیو پیام کانادا طی مصاحبه ی اخیر با محمود صالحی در مورد “مستند” “طراحی سوخته” ی جمهوری اسلامی در مورد زندانیان سیاسی و تایید مستقیم و غیر مستقیم مواضع صالحی ما را وادار کرد که در مقابل موضع پرو رژیمی محمود صالحی و تحلیل های انتی کمونیستی ایشان که به اسم کمونیسم و دفاع از کمونیسم و طبقه ی کارگر بیان می شوند، موضع بگیریم.

قبلا همین رادیو یک مصاحبه با رفیقمان حسن معارفی پور از دست اندرکاران اصلی و اولیه گروه مارکسیستی گفتمان رادیکال در مورد اعتراضات مردم علیه نشست جی 20 داشت که بعد از مدتی این مصاحبه توسط مسئول این رادیو از روی اینترنت، یوتیوب پاک شد و زمانی که رفیقمان حسن معارفی پور دلیل این مساله را جویا شد، مسئول این رادیو اعلام کرد که به صورت اشتباهی این مصاحبه را حذف کرده و دیگر قابل برگشت نیست. ما دست اندرکاران گروه مارکسیستی گفتمان رادیکال توجیه رادیو پیام کانادا و سیاست سانسورش را نه تنها به باد سخره می گیرم، بلکه ان را ناشی از سیاست های شدیدا سکتاریستی و حتی برخورد شخصی مسئول این رادیو به رفیق حسن معارفی پور می دانیم. در جزئیات دلایل سیاست سانسور و حذف مخالفین سیاسی توسط مسئول این رادیو هستیم و کاملا بر این امر واقفیم که مساله نه صرفا سکتاریستی، بلکه فراتر از ان برخوردی غیر سیاسی و شخصی هم هست که به گذشته ی مسئول رادیو زمانی که در ترکیه پناهجو بوده بر می گردد. ما از اعلام هر گونه اطلاعات دقیق به خاطر مسائل امنیتی خودداری می کنیم اما همین را لازم دانستیم که اشاره کنیم که این اقای پیام که امروز خیلی پلورالیست شده است، خادم جریان حمید تقوایی است.

به هر حال می رویم سر اصل مطلب

طبقه بندی شکنجه نشان از توهم به “عقلانی” شدن رژیم است

محمود شکنجه را طبقه بندی ورنگ امیزی می کند.درک او از شکنجه ابله هانه ترین برداشتی است، که انسان می تواند داشته باشد. این کار خود مشروعیت بخشیدن به شکنجه به عنوان یکی از راه های سلطه ی انسان بر انسان است.   خسارات جبران ناپذ یر برجسم وروان فرد اسیب پذیر وخانواده او را که هیچ وقت فراموش نخواهد شد،فقط در شکنجه های جسمی می بیند.کسی که شکنجه را محدود به برخورد فیزیکی کند، ومدعی رهبری وپیشرو جنبش اجتماعی باشد، دربهترین حالت ابله واحمقی بیش نیست که گفتمان طبقه ی حاکم و سردمداران جنایتکار جمهوری اسلامی، شکنجه گران و شریعتمداری ها را پذیرفته و علاوه بر ان به اسم فعال کارگری این گفتمان ضد بشری را بازتولید می کند.

یکی از ضد انسانی ترین اشکال شکنجه تحمیل فقر، ناچار کردن انسان ها به ماندن در چارچوب مناسبات وحشیانه و بربریستی سرمایه داری واسیبهای روانی ناشی از فقر وبندگی است که مثل خوره تمام لحظه های زندگی انسان را نابود می کند.محمود صالحی همانند نوکران وچاپلوسان فرقه ها وجریانات سرمایه داری شکنجه را درچند ضربه شلاق و مشت ولگد یا اتو کشیدن فعالین سیاسی و ناخن کشی های دهه ی شصت شمسی خلاصه می کند.درصورتی که انچه بیشترین آسیب را به زندانی وجامعه وارد می کند جنبه روانی شکنجه است، که اثرات ان سال ها بر روی فعالین سیاسی باقی می ماند. اعتراف گیری یکی از خشن ترین شکنجه های دوران بربریت است، که عوارض جبران ناپزیرش تا آخرین لحظه های زندگی برفرد،خانواده واجتماع باقی خواهد ماند و فراموش کردن ان نه با تراپی و نه بروکراتیزه کردن سیستم مشاوره ی روانی عملی نمی شود. میشل فوکو در پایان نامه ی دکترای خود که در زبان فارسی زیر نام “مراقبت و تنبیه” ترجمه شده است، به بررسی وضعیت زندانیان در زندان های سوئد به ویژه ابسالا پرداخته و اشکال کنترل بر بدن انسان را به عنوان یکی از روش هایی که حکومت های “مدرن” اروپایی برای تطبیق دادن انسان ها با شرایط مطلوب خود به کار می گیرند بررسی کرده است. تطبیق انسان با مناسبات بردگی بورژوایی یکی از اشکال وحشیانه ی شکنجه است که دولت های به اصطلاح مدرن و در واقع بربریستی حامی سرمایه در غرب به ان دست می برند، چیزی که محمود صالحی ان را شکنجه ی “سفید” می خواند. میشل فوکو در ان دوران به خاطر تمایلات شبه چپ نمایانه و شبه انارشیستی خود در مقابل سلطه ی دولت های غربی روز که نقش شکارچیانی را داشته که به جای شکار جانوران، ایزولاسیون و کنترل بر بدن این جانوران (این جا منظور فوکو زندانیان است) به سبک صاحبان باغ وحش را به پیش برده اند، در مقایسه با حاکمیت فئودالی که هدفشان حذف فیزیکی انسان بود به پیش می کشد و به صورت نیم بند به نقد ان می پردازد. کاری که میشل فوکو انجام داده است، را می توان هزار گام جلو تر از برخورد صالحی به شکنجه خواند، چون فوکو هر نوع کنترل بر بدن را غیر موجه می داند، اما صالحی از طریق طبقه بندی شکنجه به شکنجه ی “سفید” و “غیر سفید” به شکنجه ی “نرم” در مقابل شکنجه ی بربریستی مشروعیت می بخشد. نیاز به ذکر است در مقابل این همه خزعبلات مسئول رادیو پیام به جای جواب دادن به صالحی خفه خون می گیرد و حتی یکی از این گزاره های ارتجاعی و پرو شکنجه را نقد و یا رد نمی کند.

محمود صالحی در این مصاحبه علاوه بر تایید مواضع روزنامه ی کیهان اطلاعات در مورد نبود شکنجه در زندان های جمهوری اسلامی، به شیوه یی اپورتونیستی از شکنجه ی “سفید” صحبت می کند. محمود صالحی با چنان اطمینانی از این صحبت می کند که از سال 1373 شکنجه های جسمانی در جمهوری اسلامی به پایان رسیده است، انگار ایشان در کنار بازجوهای اسماعیل بخشی قرار گرفته است. این چرندیات پرو رژیمی را سه نفر از فعالین اجتماعی ایی که در جریان اعتراضات هفت تپه دستیگر شده اند، یعنی سپیده قلیان، عسل محمدی و اسماعیل بخشی با تمام قدرت رد کرده اند و سپیده قلیان و اسماعیل بخشی به خاطر کشاندن کیس شکنجه ی وحشیانه و قرون وسطایی اسماعیل بخشی و وارد کردن شوک الکترونیک به بیزه های ایشان در حین بازپرسی توسط بازجویان همکار محمود صالحی ها، دوباره دستگیر شده اند و در زندان به سر می برند.

عسل محمدی اعلام کرده است که حاضر است شهادت دهد که اسماعیل بخشی و سپیده قلیان به شیوه های وحشیانه جسمانی و روحی (چیزی که محمود صالحی شکنجه ی “سفید” می خواند) شده اند. محمود صالحی با این مصاحبه  در تلاش است توحش و انسان کشی رژیم فاشیستی جمهوری اسلامی ایران، رژیم 150 هزار اعدام سیاسی و هزاران اعدام دیگر به بهانه های دیگر، به رژیم کنترل تلفن و شکنجه ی “سفید” تقلیل دهد. چه خدمتی می تواند از این بزرگتر به جمهوری اسلامی باشد وقتی بربریت فاشیستی جمهوری اسلامی از جانب یک “فعال کارگری” تا این حد تقلیل داده می شود. بعید نیست که کیهان شریعتمداری فردا این مصاحبه را پیاده نکند و در صفحه ی اول این روزنامه ی فاشیستی درج نکند.

علاوه بر این اظهارات پرو رژیمی، صالحی در اوج حماقت اعلام می کند که هر فعال کارگری ایی که برای بهبود شرایطش و افزایش دستمزد به خیابان می اید، یک کمونیست است، چون کمونسیت ها تنها کسانی هستند که از طبقه ی کارگر دفاع می کنند. در ادامه اشاره می کند که کمونیسم یعنی الغای مالکیت خصوصی و چون کارگران یکی از شعارهایشان پایان دادن به خصوصی سازی در شرکت ها بوده است، پس کمونیست هستند و خزعبلاتی از این قبیل. باید اشاره کنیم که محمود صالحی الفبای کمونیسم را نفهمیده است و مسئول رادیو پیام کانادا هم از او احمق تر است که در این گونه مواقع به جای اینکه توضیح دهد، کمونیسم الغای مالکیت خصوصی نیست، بلکه پایان دادن به مالکیت بورژوایی و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید است. اتفاقا مرحله ی اول کمونیسم که با خلع ید از صاحبان ابزار تولید از طریق قیام توده یی پرولتاریا و تصاحب قدرت صورت می گیرد، چیزی جز سلب مالکیت از مالکان و دادن ان به بی چیزان نیست، به تعبیر دیگر کمونیست ها باید در فاز اول کمونیسم یعنی سوسیالیسم و در دوران اعتلای انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا مالکیت خصوصی را به کارگران و زحمتکشان و در یک کلام بی چیزان برگردانند و مالکان و صاحبان ابزار تولید را خلع مالکیت کنند. یکی دیگر از تفاوت های بنیادی که مارکس بین مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، مالکیت خصوصی و یا مالکیت شخصی می گذارد این است که مالکیت شخصی و خصوصی یک حقوق انسانی است و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید یک حقوق اجتماعی است که یک طبقه این حق را از طبقات دیگر خلع کرده است، ما نمی توانیم بر اساس فلسفه ی حق مارکسیستی پیراهن و شورت مردم را به بهانه ی “الغای مالکیت خصوصی” از تنشان در بیاوریم، اما می توانیم با ابزار قهر زمین، کارخانه، ماشین الات، راه اهن، اتوبان، پارک، جنگل، مسکن و تمام امکانات مولد را اجتماعی کنیم و هر کس در مقابل اجتماعی کردن این امکانات مقاومت کرد، تلاش کنیم که اول قانع شود تن به اجتماعی کردن تولید بدهد و اگر قانع نشد، به اجبار و قهر متکی خواهیم شد.

محمود صالحی که جنبش کارگری را همچون دکانی برای کار و کاسبی می بیند، چشم دیدن اسماعیل بخشی ها و سپیده قلیان ها و دیگران را ندارد، که همچون قارچ سر بر می اورند و در فاصله ی زمانی کوتاه صاحب اعتبار و شخصیت اجتماعی و توده یی می شوند. ایشان می خواهد در این گیر و دار یک بار به کمپین کارتونی “من هم شکنجه شدم” یا به تعبیر دیگری سهم من هم بدهید و من هم مثل اسماعیل بخشی ها و سپیده قلیان ها مهم هستم، می پیوندد تا بی اعتباری خود را به خاطر کثافت کاری هایش در سال های اخیر که در صفحه ی گفتمان رادیکال به اندازه ی کافی به ان پرداختیم، توجیه و جبران کند و بار دیگر از قافله یی که راه افتاده است جا نماند. این شیوه ی برخورد های کاسبکارانه به جنبش های اجتماعی و مبارزه ی طبقاتی از بنیاد در تقابل با اصول پایه یی سوسیالیسم علمی و مبارزه ی کارگری و سوسیالیسم در جنبش کارگری است. همین محمود صالحی خود در چند روز گذشته تحت تاثیر کمپین های فیک و فیس بوکی “من هم شکنجه شدم”، خود اعلام کرد که شکنجه شده است، حالا انسان عاقل نمی داند به کدام یک از حرف های ایشان باور کند، نکند منظور ایشان از “من هم شکنجه شده ام” همان شکنجه ی “سفید” و “مطلوب” است که دولت “عقلانی” شده ی سرمایه داری اسلامی علیه مخالفین خود به کار می گیرد.

محمود صالحی از کجا اطلاع دارد که از سال 1373 سیستم شکنجه های وحشیانه را برچیده اند، مگر بارها در همین سال های اخیر کم نبودند کسانی که زیر شکنجه های وحشیانه جان باخته اند و یا بعد از ازادی از زندان به شکلی از اشکال کشته شده اند. اظهارات محمود صالحی کاملا امنیتی و در خدمت جمهوری اسلامی است، اگر فرض را بر این بگیرم که ایشان از روی ساده لوحی هم این اظهارات را مطرح می کند. تناقض گویی و پرت و پلا پراکنی در سراپای این مصاحبه بیداد می کند.

اظهارات محمود صالحی در حالی بیان می شود که فارغ از ماجرای بخشی و قلیان پارسال در جریان اعتراضات دی ماه چندین نفر زیر شکنجه کشته شدند. چطور و بر چه اساسی این ادم چنین گستاخانه این بیانات را مطرح می کند؟ سوالی است که هر انسانی که مغز در کله اش باشد، را باید به خود مشغول کند. آیا محمود صالحی از بازجویان وزارت اطلاعات خط می گیرد یا اینکه از ترس دستگیری مجدد دست به مطرح کردن چنین افاضاتی می زند! در این زمینه ما مدرکی در دسترس نداریم وگرنه مثل مدارک دیگر منتشر می کردیم.

هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال

25.01.2019

لینک مصاحبه با محمود صالحی را در زیر میاوریم

کمونیسم کارگری چیزی جز تفاله ی نئولیبرالیسم نیست

کمونیسم کارگری در نتیجه ی فروپاشی سوسیال رئالیسم واقعا موجود، جنگ اول خلیج، عقب نشینی مبارزه ی مسلحانه ی پیشمرگ از داخل ایران به درون کردستان عراق، پایان دوران انتظار اردوگاه نشینی و به شکست کشاندن جنبش شورایی در کردستان عراق و تقدیم دودستی این جنبش به ناسیونالیسم کورد، ناسیونالیسمی که با کفش های پلاستیکی و شلوار کوردی از کوه به شهر برگشته و چهار نعل جنگ خلیج را جشن می گرفت، شکل گرفت. منصور حکمت، ایرج آذرین و رضا مقدم به عنوان نمایندگان اولیه ی “کمونیسم کارگری” در کومه له بدون اینکه به روی خود بیاورند که هدف انان از تشکیل “کمونیسم کارگری” عقب نشینی از جنبش کمونیستی به یک جنبش بورژوایی و ارتجاعی به اسم “کمونیسم کارگری” اما در واقع سوسیالیسم خیالی و بورژوایی است، سوسیالیسمی که در ظاهر “رادیکال ترین” اسم یعنی “کمونیسم کارگری” را انتخاب کرده، اما در ماهییت چیزی جز عبور از کمونیسم نبود.

انان اما با پرچم “کمونیسم کارگری” بخوانید ضد کارگری به جنگ علیه سوسیالیسم علمی مارکس، انگلس و لنین رفته و رادیکالیسم سطحی و نهیلیستی بورژوایی که در ظاهر رادیکال اما در بطن خود تا اعماق قهر ارتجاعی بود، را نمایندگی می کردند. بی دلیل نبود که “عقلانی” کردن “کمونیسم”، انچه مدافعان “کمونیسم کارگری” به اسم “رقیق کردن” و “کارگری کردن” “کمونیسم” از ان اسم می بردند، چیزی جز دشمنی با عقلانیت مورد نظر مارکسیسم یعنی مبارزه ی طبقاتی، رادیکال، انقلابی و در صورت لزوم تسلیح توده یی و اعمال قهر طبقاتی نیست، نبود. به همین خاطر رومانتیزه کردن کمونیسم با الهام از ایده های ضد عقلانی نیچه گرایان، فرویدیست ها، مکتب فرانکفورتی ها، میشل فوکویی ها و در یک کلام پست مدرنیسم “ضدعقلانی، در کنار تئوری های عقلانیزه کردن سرمایه داری و امتداد سنت “مدرنیته” و “عصر روشنگری” زیر نام سکولاریزیشن و امتداد این سنت ها توسط منصور حکمت و حزب کمونیست کارگری ایران به “رادیکال” ترین شکل ممکن به پیش می رود.

در هنگام انشعاب کمونیسم کارگری، پیشمرگان خسته از اردوگاه نشینی، که دیگر امکان تحرک نظامی دهه ی شصت شمسی و هشتاد میلادی را نداشتند، همگی به امید رسیدن به جهان غرب و تصاحب پاسپورت اروپایی، یکی پس از دیگری به جبهه ی “کمونیسم کارگری” می پیوستند، اسلحه را بر زمین گذاشته و همچون یک لشکر شکست خورده با گریه و زاری روانه ی مرزهای ترکیه می شدند.

گفتنی است که در این گیر و دار فوق العاده احساسی رحمان حسین زاده یکی از نمایندگان امروز کمونیسم کارگری حکمتیسم، که انزمان خط سانتر سید ابراهیم را نمایندگی می کرد، تنها در نتیجه ی یک گفت گوی تلفنی با منصور حکمت، به جریان “کمونیسم کارگری” می پیوندد و ایرج فرزاد از جناح راست و ناسیونالیستی کومه له، به عنوان کسی که از مواضع یک ساده لوح ناسیونالیست ابله به اسم عمر ایلخانی زاده دفاع می کرده، هم به فراکسیون کمونیسم کارگری ملحق می شود.

به دنبال شکست سوسیال رئالیسم حاکم در شوروی، احزاب چپ و کمونیست اروپایی یکی پس از دیگری از برنامه های انقلابی و کمونیستی خود دست کشیده و به جریانات طرفدار هیپیسم، محیط زیست، طرفداران جمع اوری سگ و گربه ی ولگرد از خیابان های اروپای شرقی و جنوبی و اوردن ان به اروپای غربی، خلاصی فرهنگی، انقلاب جنسی و غیره تبدیل می شدند و یکی پس از دیگری در دولت سرکوبگر امپریالیستی و بورژوایی کشورشان ادغام و ذوب می شدند.

“کمونیسم کارگری” به عنوان پرچمدار مدرنیسم بورژوایی، اگرچه امکان ادغام در دولت بوروژوایی اسلامی ایران را نداشت، اما خود این جریان چیزی جز تقلا برای تطبیق سوسیالیسم رادیکال و انقلابی مارکسیسم انقلابی، با ایده های “عقلانی” ماکس وبری و هابرماسی نبود، خطی که “کمونیسم کارگری” ان را نمایندگی می کرد، چیزی جز عقب نشینی در چارچوب همان عقب نشینی ایی که به کل جریانات چپ و کمونیستی اروپایی تحمیل شده بود و انان را دست به دامان جنبش های حقوق بشری و حقوق حیوانات، جنبش های سبز محیط زیستی و رنگین کمانی کرده بود، نبود. “کمونیسم کارگری” اما در اوج وقاحت تمام این عقب نشینی ها را در چارچوب “ضرورت” عبور از مارکسیسم انقلابی، “رقیق” کردن “کمونیسم” و “کارگری” کردن ان، در مقابل “کمونیسم” “بورژوایی” می خواند. سوالی که در ذهن هر کس که ذره یی با اصول پایه یی کمونیسم اشنایی داشته باشد، نقش می بندد، این است که ایا کمونیسم می تواند بورژوایی باشد، که منصور حکمت این گونه گستاخانه دست به مانیپولیشن کمونیسم برای مشروع جلوه دادن “کمونیسم کارگری” خود، که در واقع چیزی جز شبه سوسیالیسم نیهلیستی شبه انقلابی نیست، زده است.

در پاسخ به این سوال باید گفت که کمونیسم و بورژوازی مانند روغن و اب اند، که هیچ گاه در همدیگر حل نمی شوند، بنابراین بورژوازی خواندن کمونیسم در نفس خود یک جعل بزرگ و نشان از تبهکاری جاعلانه است. در این شکی نیست که احزاب و جریانات بورژوایی، خرده بورژوایی و ضد کارگری بیش از دو قرن است که کمونیسم را به عنوان اتیکت و ارمی برای توجیه کردن و مشروع جلوه دادن جنبش ضد کارگری خود به کار می گیرند و از ان سوء استفاده می کنند، اما ما کمونیست های مدافع سوسیالیسم علمی هیچ گاه این جریانات را کمونیستی خطاب نکرده و واژه ی کمونیسم را به لجن نمی کشیم.

جریانات “کمونیسم کارگری” در طول سالیان اخیر بارها دست به دامن جنبش های ارتجاعی بورژوایی، از جنبش “سرنگونی” گرفته تا “خلاصی فرهنگی”، لمپنیسم هیپی گرایانه، لختیسم، هیپییسم، جنبش های همه با هم، دفاع از موسوی و کروبی، دفاع از اصلاح طلبان حکومتی و تبلیغ اینکه ما با حجاریان وارد ائتلاف برای تشکیل دولت می شویم، دفاع از جنبش های فوئرباخیستی و “اتئیستی محض”، ان جی او سازی برای دریافت پول از سازمان های سوپر ارتجاعی و کنسرواتیو دولت های امپریالیستی، دفاع از سنت های مجاهدینی و حمله ی گروهی همچون گله ی گرگ به مخالفینشان در فیس بوک و غیره تنها بخشی از پراتیک این احزاب و جریانات انتی کمونیست است. در این میان جریان حمید تقوایی به عنوان راست ترین جناح بین این جبهه وضعیت به مراتب مفتضحانه تری از بقیه دارد. البته لازم به ذکر است که وضعیت دیگر جریانات هم تعریف چندانی ندارد.

فعالین نزدیک و عضو این “جبهه” با دیدن تظاهرات بزرگ راست ها و فاشیست ها در ونزوئلا، بخشا از حول حلیم در دیگ افتاده اند و قافیه را باخته و هر نقدی را به باد فحاشی می بنند. این دوستان با دیدن تظاهرات سازمان یافته ی نئولیبرال فاشیستی پرو امریکایی، امریکایی که سال هاست روی اپوزیسیون سوپر فاشیستی در ونزوئلا سرمایه گذاری می کند و نمایندگان این جنبش نئولیبرالیستی و نئوفاشیستی از حمایت های مالی و معنوی امریکا برخوردار می شوند، تا یک پینوشه ی دیگری را این بار دریک کشور که سال ها توسط یک حکومت شبه سوسیالیستی از نوع سوسیال کاتولیسم اداره می شود، سر کار بیاورد. این دوستان به بهانه ی اینکه نباید از دولت مادورو حمایت کرد، چون این دولت نماینده ی سوسیالیسم نیست، مستقیم یا غیر مستقیم قدرت گیری احتمالی فاشیسم نئولیبرالی که توسط امریکا و برزیل با تمام قدرت حمایت می شود، را جشن می گیرند و ان را در چارچوب همان عقلانیت بورژوایی و پست مدرنیسم رنگین کمانی شان تحلیل و تفسیر می کنند.

در این نباید شک کرد که دولت فعلی و دولت قبلی چاوز هیچکدام نماینده ی سوسیالیسم ما و مارکس و انگلس نیستند، اما هیچ انسان عاقلی جلاد خود را حمایت نمی کند. تنها ابلهان و انارشیست های ساده لوح و غیر سیاسی که به جای عقل با احساس مبارزه می کنند، از هر گونه قیام علیه هر گونه دولت حمایت می کنند. انسان عاقل و کمونیست نمی تواند از فاشیسم که نوع یاغی گری انقلابی مائابانه را علیه دولت حتی دولت بورژوا دمکراتیک، نمایندگی کند، مستقیم یا غیر مستقیم حمایت کند و اسم ان را موضع گیری کمونیستی بگذارد. حالا دولت ونزوئلا دولتی است که در اوج بحران های اقتصادی و فشارهای بین المللی توانسته است دستاوردهای نه چندان بزرگی برای مردم و به ویژه طبقه ی کارگر این کشور داشته باشد، که تنها با دولت های کینزی و سوسیال دمکرات موسوم به دولت رفاهی اروپایی قابل مقایسه است. فراموش نشود که دولت های اروپایی که بر تولید انبوه خوابیده بودند و می خواستند طبقه ی کارگر را با رفرم از بالا خفه کنند تا این طبقه دیگر دهانش را ببنند و هر روز در خیابان ظاهر نشود و با اعتصاب کمر بورژوازی را نشکند، این رفرم های جزئی را داده اند، اما دولت سوسیال دمکرات و شبه سوسیالیستی چاوز و مادورو با تمام مشکلات و معضلات اقتصادی و بین المللی یک زندگی نسبتا رفاهی برای مردم این کشور فراهم کرده است، اگرچه در ونزوئلا نه تولید انبوهی در کار است، نه ارسال سلاح به سراسر جهان و نه صنعت ماشین الات به شکل پیشرفته و نه صنعت جنگ و غیره.

“کمونیسم کارگری” ایی که در سالیان اخیر بارها و بارها از جنگ لیبی گرفته تا سوریه و غیره دفاع کرده است، با دفاع خجولانه ی خود از اپوزیسیون فاشیستی در ونزوئلا و توده یی خواندن مخالفت با کودتا علیه دولت فعلی که 67 درصد مردم به مادورو رای داده اند، لکه ی ننگینی بر لکه های دیگری که بر روی پیشنانی است به جای گذاشت.

در این شکی نیست که اگر تمام فارسی زبانان جهان به زبان فارسی در مورد تلاش کودتاچیان، دفاع و یا مخالفت با این کودتا بنویسند هم باز کوچکترین تاثیری بر روی تحولات ونزوئلا ندارد، اما چیزی که این تحلیل ها روشن می کند، این است که ما در کجا ایستاده اییم، در کنار فاشیست ها و کودتا چیانی که یازده ی سپتامبر شیلی را می خواهند تکرار کنند، یا علیه انان و به صورت موقتی در کنار دولتی که گام ها از دولت های به اصطلاح سوسیال دمکرات اروپایی هم جلوتر است. مساله بر سر حل یک مساله ی اضطراری در شرایط رئال پولتیک فعلی است و انقلاب سوسیالیستی یا شکل دادن به جنبش پارتیزانی کمونیستی و تشکیل شوراهای کارگری و کمونیستی در این شرایط حساس نه می تواند واقعی باشد و نه می تواند به ذهن حتی رادیکال ترین کمونیست ها هم خطور کند. اگر دولت فعلی ونزوئلا دیر بجنبد، فاشیسم جویبار خون راه خواهد انداخت.

من به شخصه به خاطر اینکه در کل پروسه ی زندگی ام مدت یکی دو سال به خط منصور حکمت و کمونیسم کارگری اولیه سمپات داشته و با این جریانات همکاری داشته و حتی عضو حزب “اتحاد کمونیسم کارگری” که یک محفل کوچک بیش نبود بوده و در جریان الغا و پیوستن این حزب به حزب حکمتیست بوده و یکی دو هفته هم در حزب حکمتیست اسما حضور داشته ام، از تمام مدافعین سوسیالیسم علمی و کمونیست های واقعی در ایران عذرخواهی می کنم.

این را هم می گویم که من کوچکترین سمپاتی به شبه سوسیالیسم بولیواریستی که شدیدا الوده به ایده های کاتولیسیسم است، نه از نوع کوبایی و نه نوع ونزوئلایی ان نداشته و ندارم و به هیچ وجه به دنبال پیاده کردن این شکل از سوسیالیسم در اینده ی ایران و در هیچ جای این کره ی خاکی نبوده و نخواهم بود، اما اگر قرار باشد مرتجع ترین سوسیالیست ها و حتی انارشیست ها توسط بورژوازی و جنبش های ارتجاعی مورد حمله، ازار و اذیت قرار بگیرند، من به شخصه جناح سوسیالیست ها، خیالی یا انارشیستی و یا حتی سوسیالیست های بولیواریستی را خواهم گرفت. همانطور که در مقابل فاشیسم اسرائیلی از مردم بی دفاع فلسطین دفاع می کنم، بدون اینکه الزاما ناسیونالیسم فلسطینی را حمایت کنم.

حسن معارفی پور

“اگر اهنگ های من دیگر درست نباشند”

 

“اگر اهنگ های من دیگر درست نباشند”

این اهنگ بتینا وگنر اعتراضی انقلابی به واکنش های ارتجاعی دو بلوک سرمایه داری دولتی روسیه به ویژه دولت المان شرقی و سرمایه داری امپریالیستی بخصوص المان غربی است. بتینا وگنر در این اهنگ سیستم زیبایی شناسی بورژوایی را به رادیکال ترین شکل ممکن به نقد می کشد و “هنرمندان” خود فروخته و ارزان مایه را که اهنگ های بی کیفیت سطحی تولید کرده و همچون عنتری بر روی سن حاضر می شوند، کسانی با اهنگ های ارزان قیمت و نمایش همزمان سینه و ران هایشان تماشاگران سطحی را حشری می کنند، به باد نقد می گیرد و می گوید، اگر قرار باشد من هم ناچار باشم مسائل عمیق اجتماعی که جهانیان را به ستوه اورده، مسائل و معضلاتی که بشریت با ان دست و پنجه نرم می کند و به معضلات تمام جهان تبدیل شده است، را کنار بگذارم و به جای ان در مورد مسائل سطحی و پرمتیو که کثافتی بیش نیستند، بخوانم، بهتر است از همین الان گیتارم را در اب انداخته که برای خود شنا کند و خودم هم بازنشسته شوم.

در مورد اشعار، اهنگ ها و موزیک بتینا وگنر می توان صد ها کتاب نوشت. عظمت کار وگنر در این است که مهمترین و دقیق ترین مسائل اجتماعی را در اهنگ هایی بسیار کوتاه به دقیق ترین شکل ممکن به تصویر می کشد و نوک تیز پیکان را به طرف سرمایه داری جهانی و مناسبات ساختاری که ارتجاعی ترین و سکسیستی ترین شکل از اشکال موسیقی را در سیستم “زیبایی شناسی” خود جای می دهند می گیرد و همزمان نقد رادیکال و دیالکتیکی خود را متوجه مردمی که تحت تاثیر “صنعت فرهنگ” حاکم از خود بیگانه شده اند، نیز می کند. دو لبه ی تیز نقد وگنر را می توان در اثار مارکسیستی به ویژه تز سوم مارکس در مورد فوئرباخ، ایدئولوژی المانی، و تزهای بلوم لوکاچ و دیگر اثار مارکسیستی مطالعه کرد.
وگنر در عین حال منتقد سرسخت پست مدرنیسم است. پست مدرنیسمی که از موزیسین های دلقک می خواهد به شکل عنتر یک بار در لباس زن و یک بار دیگر در لباس مرد ظاهر شوند، چون منطق بازار این است که تو خود را در قالب های متفاوت نشان دهی و در اشکال مختلف ظاهر شوی. نقد وگنر به این شکل از فتشیسم سرمایه داری را که پست مدرنیسم به عنوان روبنای ایدئولوژیک سرمایه داری متاخر و نئولیبرال تبلیغ و هدایت می کند، را به عنوان هموفوب یا ترنس فوب بودن ترجمه کرد، بلکه این نقد را باید در راستای نقد مارکس به فتشیسم و بیگانگی انسان برده ی سیستم مزدوری سرمایه دارانه در محیط کار خواند.

در زیر ترجمه ی این اهنگ زیبا را می اورم
ترجمه هایی که داخل پرانتز امده است تفسیر خودم از متن المانی برای بهتر فهمیدن تکست است.

حسن معارفی پور

اسم اهنگ این است:

“اگر اهنگ های من دیگر درست نباشند”
و کسی دیگر به من گوش ندهد
ان موقع گیتار را در آب انداخته تا شناور باشد
و خودم هم می رم پی کارم (دنیای موسیقی را برای همیشه کنار می گذارم و بازنشسته می شوم).

بیشتر کسانی که من می شناسم
انان زیبا به خاطر شغل شان می خوانند
تعدادشان به حدی زیاد است که من نمی توانم اسم شان را بیاوم
انان شهرت صداقت را با اهنگ هایشان به کثافت کشیده اند

بارها و بارها این سال را می شنوم: که چکار باید بکنم؟
چون صداقت “امکانات مالی و شهرت” نمیاورد
“بهم توصیه می کنند” که بهتر است چرندیات سطحی بخوانم
پولم را در بیاورم و نه نگویم.

انگاه بر روی سن رفته و
و یک اهنگ گهی می خوانم
هی ادم بهتر است که من پولی در نیاورم
به جای اینکه اهنگی را بخوانم که هیچ است.

همیشه هستند کسانی که اینگونه می خواهند چیز نشان دهند
انها در واقع نمی خوانند، بلکه خود را خالی (رها) می کنند
انان همیشه به این توتتجه می کنند، که هنگام تعظیم
بخشی از بدنشان را بیرون بیاندازند.

در حین اینکه سینه های و ران هایشان را نشان می دهند
این در حالی است که واقعیت های دیگری غیر از ان وجود دارند
که به خاطر این مشکلات و واقعیت ها تمام خلق ها گریه می کنند.
بدبختی این است که این خوانندگان: محبوب هستند.

من معتقدم، که این چنان تلخ نیست
که هر کسی مرا نخواهد (به اهنگ های من توجه نکند).
من نمی خواهم مثل یک ادم که دو جنسی بخوانم
که تابع سوال از قبل: که ایا این اهنگ شنونده دارد؟ باشم

اگر اهنگ های من دیگر درست نباشند
و هر کسی به من گوش بدهد
انگاه گیتار را در اب انداخته تا شناور باشد و
خودم هم می روم پی کارم (دنیای موسیقی را برای همیشه ترک می کنم و بازنشسته می شوم).

Bettina Wegner – Wenn meine Lieder nicht mehr stimmen Songtext

Wenn meine Lieder nicht mehr stimmen
und keiner hört mir zu
da lass ich die Gitarre schwimmen
und setze mich zur Ruh.

So viele Leute, die ich kenne
die singen schön und aus Beruf
zuviel, als dass ich Namen nenne
versaue der Ehrlichkeit den Ruf.

Wie oft hör ich: Was soll ich machen?
Ach, Ehrlichkeit bringt nicht viel ein
da sing ich lieber seichte Sachen
kassier mein Geld und sag nicht nein.

Dann stelle sie sich auf eine Bühne
und singen irgendwelchen Mist.
Mensch, besser dass ich nichts verdiene
eh ich was singe, was nicht ist.

Dann gibt’s noch solche, die was zeigen
die singen nicht, die machen frei
und achten drauf, dass beim Verneigen
vom Körper was zu sehen sei.

Vergessen über Brust und Beinen
dass es noch Wirklichkeiten gibt
worüber ganze Völker weinen.
Das Schlimme ist: Die sind beliebt.

Ich glaube, es ist nicht so bitter
dass mich incht jeder brauchen kann.
Ich will nicht singen wie ein Zwitter
nur vorher fragen: Kommt das an?

Wenn meine Lieder nicht mehr stimmen
und jeder hört mir zu
da lass ich die Gitarre schwimmen

und setze mich zur Ruh.

Über die Liebe und Freundschaft

Es ist ein weit verbreiteter Unfug, daß die Liebe über die Freundschaft gestellt wird und außerdem als etwas völlig anderes betrachtet. Die Liebe ist aber nur soviel wert, als sie Freundschaft enthält, aus der allein sie sich immer wieder herstellen kann. Mit der Liebe der üblichen Art wird man nur abgespeist, wenn es zur Freundschaft nicht reicht.

Bertolt Brecht

در مورد عشق و رفاقت

آن یک شرارت بی حد و مرز است، که عشق برتر از رفاقت پنداشته شود، علاوه بر ان، عشق تا زمانی می تواند ارزش داشته باشد، که رفاقت را حفظ کند، تنها از طریق رفاقت است، که عشق همواره خود را سر پا نگه داشته و بازسازی می کند‌. با اشکال مرسوم عشق انسان تنها به صورت ظاهری سیر (اشباع) می شود، در شرایطی که آن (عشق) به رفاقت ختم نشود.

برتولت برشت
ترجمه ی: حسن معارفی پور

مطلبی از نورا برکلاین و حسن معارفی پور در مورد “مستند” “طراحی سوخته”ی جمهوری اسلامی

در این مقاله که به زبان المانی مطالعه می کنید، نورا برکلاین و من این پروژه ی “مستندسازی” رژیم جمهوری اسلامی را نشان از شکست مفتضحانه ی رژیم جمهوری اسلامی در میدان مبارزه ی سیاسی و طبقاتی و به هم ریختن توازن قوا به نفع توده ی مردم و کارگران ارزیابی کرده و همچنین اعلام کردیم که طرحی که جمهوری اسلامی ریخته است با نظریه ی توطئه ی نازیسم در مورد بلشویسم که در ان انقلاب بلشویکی روسیه را تلاش برای به قدرت رساندن یهودی ها می خواندند، مقایسه کرده، علاوه بر ان به ارتقای فرهنگ چپ و کمونیسم ایران و اپوزیسیون به طور عام در مقایسه با دهه ی شصت و سرکوب های فله یی و “تواب سازی” و عوض کردن جای قربانی و جنایتکار پرداخته اییم و اعلام کرده که با گسترش مبارزه ی طبقاتی و بالا رفتن فرهنگ سیاسی اپوزیسیون چپ و به ویژه کمونیست های انقلابی در برخورد به زندانیان سیاسی و کارگرانی که زیر شکنجه های وحشیانه و قرون ، وسطایی اطلاعاتی ارائه داده و می دهند، امروز کسی از قربانی جنیاتکار و مجرم نمی سازد و نمی تواند بسازد. همزمان به مساله ی بحران مشروعیت جمهوری اسلامی بعد از چهل سال سرکوب و جنوساید کمونیست ها و مخالفین سیاسی پرداخته و اشاره کرده ایم، که رژیم جمهوری اسلامی با چنین طرح های سوخته یی پروسه سوخته شدن خود در اتش خشم مبارزه ی طبقاتی و انقلاب تسریع می کند.

این مقاله در سایت پرسپکتیو انلاین یک سایت وابسته به گروه انقلابی و کمونیستی “بنای کمونیسم” منتشر شده است

https://perspektive-online.net/2019/01/iran-propaganda-doku-gegen-arbeiterinnen-kaempfe/?fbclid=IwAR35J23jTRtFwXzn-_b_Zt2nBINNmu7fYPefJ7yI_AM8VzOLYGCc8HQeXOg

حقارت بی پایان نئوکنسراوتیست های امروزی کرد

 

حسن معارفی پور

بیچاره هگل اگر الان این مقاله را می خواند خودش را حلق اویز می کرد. برای توجیه بربریت فاشیستی اسماعیل خان سمیتقو (سمکو) قاتل مردم اذری و برای توجیه یاغی شدن یک خان و عشیره ی مذهبی و اخوند به اسم قاضی محمد (یاغی شدن اریستوکراتیک و از بالا) دست به دامن دیالکتیک هگل شوی و هگل بیچاره را در خدمت ارتجاع تفسیر کنی تا بتوانی ارتجاع و کثافت قومپرستانه و فاشیستی خود و قاسملوی جنایتکار صادر کننده ی اصلی فرمان کشتار کمونیست ها در کردستان را مشروع جلوه دهی.

تفسیر راست گرایانه، ناسیونالیستی، محافظه کارانه و ارتجاعی از هگل پدیده ی جدیدی نیست که این “دکتر” ناسیونالیست “کرد” اخریش باشد. من تنها به یک جمله از لنین اتکا می کنم و ان این است که لنین می گوید: فلسفه ی دیالکتیکی هگل در هسته ی نظری خود انقلابی بود، اما هگل به عنوان شخص خود محافظه کار بود. برادران و خواهران حزب دمکرات، حزبی که پیشمرگان خود را احمق و شعبان بی مخ و لات و چاقوکش خطاب می کرد، پیشمرگانی که تحمل نقد ندارند و در صورتی که نقد شوند دعوا می کنند و اسلحه می کشند و غیره. هگل محافظه کار، هگلی که دولت پروسی را ستایش کرد مال شما، دیالکتیک را شما مدافعین تطورگرایی و اولوسیونیسم اسپنسری و لیبرالیسم راسیستی اگوست کنتی، نمی توانید مصادره کنید و قورت بدهید، چون همچون اژدهایی شکم های شما را پاره کرده و بیرون می اید.
لطفا عرعر کردنتان در مورد هگل و دیالکتیک او نفی نفی به نفع ارتقا به یک مرحله ی بهتر را کنار بگذارید، چون شما علیه ماتریالیسم دیالکتیک و کمونیسم در کردستان ایران دست به اسلحه بردید و کمونیست های پراتیکی که به دنبال ارتقای جامعه به یک مرحله ی مترقی تر (سوسیالیسم) بودند را زنده زنده در اتش می سوزاندید، به جنازه ی دختران کمونیست و پارتیزان های انقلابی متشکل در جنبش کمونیستی تجاوز می کردید و در کنار فئودال ها و علیه دهقانان و کارگران بودید. ما در اینده ی نزدیک بر پوزه ی تمام رهبران حزب دمکرات و دیگر احزاب ناسیونالیست و چاقوکش کردستانی و غیر کردستانی افسار تمدن خواهیم زد و دست و پا زدن های اخر شما را برای حفظ مناسبات بردگی سرمایه داری را با ماتریالیسم پراتیک و فلسفه ی عمل یعنی مبارزه ی طبقاتی پرولتاریا یک بار برای همیشه متوقف خواهیم کرد.

لینک مقاله ی این برادر حزب دمکراتیکی را در زیر می اورم.

 

 

چند نکته در مورد “مستند” جمهوری اسلامی به نام “طراحی سوخته”

حسن معارفی پور
 
قبل از هر چیز لازم است اعلام کنم که، “مستند” “طراحی سوخته” ی جهموری اسلامی نشان بارز بی خبری جمهوری اسلامی از قطب بندی اپوزیسیون راست و چپ و بی خبری کامل از کشمکش های و قطب بندی های اجتماعی و طبقاتی در داخل ایران است و این از هر لحاظ به نفع ما کمونیست ها و طبقه ی کارگر است. در این “مستند” کارتونی نتانیاهو و ترامپ در کنار دست کمونیست ها قرار گرفته شده اند و این نشان می دهد که سازندگان این “مستند”، به اندازه ی همان بسیجی های بی ترمزی که با کلیدی که خمینی بهشون داده بود تا با کشته شدن در جنگ رژیم ایران با رژیم بعث عراق، روانه ی بهشت شوند، از مسائل و اوضاع سیاسی داخلی و بین المللی با خبر هستند.
 
مساله ی دیگر این است که فعالین دستگیر شده، بلاخره زیر شکنجه های قرون وسطایی بخشی از اطلاعات سوخته و نیمه سوخته را به رژیم جمهوری اسلامی داده اند و این باعث شده است که رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی روی فعالین سیاسی متشکل در نشریه ی گام تمرکز کند و تلاش کند این فعالین را یکی پس از دیگری دستگیر کند.
 
مورد دیگری که لازم است به ان اشاره شود، نابودی جمهوری اسلامی از درون و عدم توانایی بیشتر برای سرکوب فعالین چپ و کمونیست، کارگران و زحمتکشانی است که برای عبور از این رژیم در اشکال مختلف دست به مبارزه از پایین زده اند، از جانب این رژیم در مقطع فعلی است. تصورش را بکنید که جمهوری اسلامی مانند دهه ی شصت قدرت داشت، انزمان بعید نبود که این رژیم هر کدام از این فعالین را به راحتی به زندان ابد و اعدام محکوم کند، اما توازن قوا عوض شده است و جمهوری اسلامی امروز رژیمی دهه ی شصت نیست و مردم ایران هم مانند دهه ی شصت بربریت و توحش فاشیستی این نظام را قبول نمی کنند. در دهه ی شصت این رژیم جنایتکار توانسته بود از طریق سرکوب اخرین نطفه های انقلاب در دوران جنگ با رژیم بعث هر گونه مقاومت توده ی مردم و کمونیست ها را با اعدام های فله یی و جنوساید از بین ببرد. امروز اما جمهوری اسلامی سال هاست در یک بحران اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و مشروعیت به سر می برد. این رژیم وجهه ی بین المللی اش را به کلی از دست داده است، پایینی ها به راحتی اقتدار و اتوریته ی بالایی ها را نمی پذیرند و اعتراضات دی ماه سال گذشته، نقطه شروع اقتدار زدایی از این رژیم بود، اعتراضاتی که بیشترین و طولانی ترین اعتصابات کارگری از اعتصابات کامیون رانان گرفته معلمان و کارگران و اعتصاب عمومی در کردستان را به دنبال خود اورد و رژیم را از نقطه نظر اقتصادی و سیاسی شدیدا زیر فشار گذاشت. جمهوری اسلامی از درون سقوط کرده است، منتهی سوسیالیسم هنوز به یک الترناتیو اجتماعی و همه گیر تبدیل نشده است، اما جنبش کارگری و سوسیالیستی در حال حاضر در مقابل تمام جنبش های اجتماعی، احزاب و جریانات دیگر و الترناتیوهای بورژوایی قوی ترین جنبش است و در صورت سرنگونی جمهوری اسلامی چپ ها و کمونیست ها بیش از هر جریانی امکان قدرت گیری را دارند.
 
نیروهای مرتجع و فاشیست سلطنت طلب و اوباش ساواکی دور و بر رضا پهلوی و بریده از خاندان پهلوی به همراه اصلاح طلبان حکومتی خارج کشور و همکاران سابق رژیم در سرکوب کمونیست ها همچون حزب توده و سازمان اکثریت سابق، نیروهایی هستند که مشغول بازسازی درونی خود در قالب نیروهای سکولار دمکرات، “حزب چپ” “جدید” و غیره هستند. کل این جریانات به همراه مجاهدین آبی گرم نمی کنند و تمام نقطه امیدشان به تروریست های بین المللی و اربابان تروریست شان همچون ترامپ و شیخ سعودی و نتانیاهو و دیگر تروریست های بین المللی و منطقه یی و تصمیمات سیاسی امریکا و ترامپ پس از برجام است. احزاب ناسیونالیست به ظاهر مدافع اقلیت های ملی و مذهبی هم چه از نوع کوردی و عربی و ترکی و سلفی و اسلامی ان هم جایگاهی درون جامعه ی ایران ندارند، چون مردم ایران و به ویژه کارگران و زحمتکشان در سطح وسیع با سیلی صورت این ها را سرخ کرده و دست رد به سینه ی این ها زده اند، همچنین لازم است اشاره کنم که تجربه ی چهل سال حکومت فاشیستی و اسلامی مردم ایران را در سطح وسیع از حکومت های دینی و فاشیستی متنفر کرده است، به همین خاطر الترناتیوهای مذهبی و قومی شانس زیادی در اینده ی ایران نخواهند داشت.
 
تنها کاری که این احزاب و جریانات می توانند می توانند انجام دهند این است که در اینده گروه های فالانژیستی و فاشیستی مسلح کوچک با همکاری اربابانشان و با سلاح های مدرن غربی تشکیل دهند و از این طریق امنیت و مدنیت جامعه را به خطر بیاندازند و یا چوب لای چرخ طبقه ی کارگر و کمونیست ها بکنند. بی دلیل نیست که امریکا در حال گشایش اردوگاه های نظامی برای یک نیروی فوق ارتجاعی، سوپر فاشیستی و اسلامیستی نوکر و حلقه به گوش مانند مجاهدین خلق در کردستان عراق است. امریکا و اروپا امیدی به سلطنت طلبان ندارند و روی خوشی هم به انان نشان نمی دهند و رضا پهلوی بی پهلو را از لحاظ اتوریته به مراتب ضعیف تر از ان می دانند که روی او سرمایه گذاری کنند، به همین خاطر مسیر خود را به طرف مجاهدین که یک فرقه ی فوق العاده خطرناک فاشیستی است که می تواند در مجموع هزار و چند صد نفر نیروی مسلح سازمان دهد، کج کرده و بیشترین سرمایه گذاری را روی این میکروب های فاشیست و همفکران سابق خمینی جلاد می کنند.
 
عبداله مهتدی و مصطفی هجری هم کاری جز چکمه لیسی برای اردوغان و درجه داران امریکایی ندارند و تمام امیدشان را به این بسته اند که از جانب امریکا بسان مجاهدین مورد حمایت مالی و معنوی قرار گرفته شوند. با افشا شدن توطئه های تروریستی سازمان زحمتکشان و مقابله ی وسیع کمونیست ها و نیروهای ازادی خواه و برابری طلب با این سازمان، این فرقه ی مزدور امریکا، غرب، عربستان سعودی و ترکیه در میان توده های مردم در کردستان در سطح وسیع رسوا و افشا شده است و دیگر نمی تواند با سی سال کار سیاسی این شکست مفتضحانه را جبران کند.
 
“حزب کمونیست کارگری ایران” شاخه ی حمید تقوایی که یک جریان “فوئرباخیست”، پوپولیست و آتئیستی صرف است که روی دیگرسکه ی و فرمت آتئیستی مجاهدین فالانژ و فاشیست مذهبی است، هنوز به یک حزب مزدور تمام و کامل و حلقه به گوش از جنس مجاهدین تبدیل نشده است و از انجایی که این حزب علاقه یی به مبارزه ی مسلحانه نداشته و تمام فعالیت خود را صرف کارهای حقوق بشری و دکانداری و بیزنس به اسم “اکس مسلم” و “کمپین” های مختلف علیه “اعدام” کرده و می کند، برای امریکا و غرب جریانی نیست که بخواهند روی ان به عنوان الترناتیو سرمایه گذاری کنند. این جریان نه می تواند بازوی مسلح تشکیل دهد و نه اصلا علاقه یی به کار مسلحانه دارد و خودش به صورت صریح و ضمنی این مساله را اعلام می کند. تنها امید این جریان این است که کارهای مسلحانه را کومه له در کردستان برای انان انجام دهد و اعضا و رهبران این جریان در فردای انقلاب در قدرت سیاسی سهیم شوند و کارهای بروکراتیک و اداری را کومه له بعد از گرفتن قدرت، به انان بسپارند. این حزب و جریان سوپر اپورتونیست و فوق پوپولیست با شنیدن اخبار در مورد اینکه اسماعیل بخشی به کمونیسم کارگری وابستگی دارد، دهها مقاله و مصاحبه منتشر کرده است و به صورت ضمنی اعلام می کند، که اسماعیل بخشی عضو این حزب است. البته این مساله را در پوشش گفتمان زبانی سوپر پوپولیستی اینگونه بیان می کنند، که “هر کارگری که در ایران دست به مبارزه بزند اتوماتیک عضو حزب کمونیست کارگری است و لازم نیست از حزب کمونیست کارگری تقاضای عضویت کرده باشد”. لازم به ذکر است، که گرایش سوسیالیستی درون طبقه ی کارگر، گرایشی رادیکال و انقلابی است و همین گرایش فرسنگ ها با پوپولیسم ارتجاعی و بیزنس با سیاست حزب کمونیست کارگری متفاوت است، به همین دلیل کل اظهارات “حزب کمونیست کارگری ایران” چه به صورت صریح و ضمنی در مورد “عضویت اتوماتیک” کارگران در این حزب اعلام شده باشد، را می توان تنها خودفریبی و گول زدن خود خواند. رهبران و اعضای این حزب ضد کمونیست و ضد کارگر، با شنیدن اخبار و اطلاعاتی که جمهوری اسلامی در زمینه ی وابستگی فعالین کارگری به این جریان منتشر می کند، از خوشحالی دچار دق کرده و دست و پایشان به لرزش می افتد.
 
به موضوع این “مستند” سوخته ی “طراحی سوخته” بر می گردم. “طراحی سوخته” در واقع نمایش اوج ضعف، ناتوانی جمهوری اسلامی و دست و پا زدن های اخر این رژیم در حال مرگ است. رژیم جمهوری اسلامی مانند یک مار زخمی است، که از ناحیه ی سر زخمی شده است و به هر طرف زهر می پاشد، بدون اینکه نقطه ی درست را نشانه بگیرد. از این منظر می توان گفت که این رژیم می تواند در شرایط فعلی خطرناک شود، در صورتی که طبقه ی کارگر و مخالفین نظام جمهوری اسلامی کله این مار را به کلی له نکنند.
 
انگلس به عنوان تئوریسین قیام های مسلحانه و شهری می گوید، زمانی که تصمیم گرفتی دشمنت را در یک مبارزه ی مسلحانه زمین گیر کنی یا باید این مبارزه را شروع نکنی یا باید مطمئن باشی که او را زمین گیر می کنی، لذا هر گونه عقب نشینی چیزی جز کشتار نیروهای (خودی) مخالف این نظام را در پی نخواهد داشت.
 
مردم ایران با مبارزات رادیکال و توده یی خود در یک سال اخیر مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی را تا مرحله ی برگشت ناپذیری به پیش برده اند، عقب نشینی در چنین شرایطی خطرناک، به نفع دشمن و به دشمن در حال مرگ مجال می دهد، تا نفس تازه کند و با نفس گرفتن مجدد حمله ی گسترده و مجدد خود را از سر بگیرد. من سال پیش در هنگام اعتراضات دی ماه و بعد از ان بارها به ضرورت تسلیح توده یی انگشت گذاشته و اعلام کردم که در این شرایط تشکیل هسته های مسلح و ورزیده برای حمله ی بی امان به دشمن می تواند دشمن را نابود کند. تشکل های مخفی مسلحانه رادیکال، کمونیستی و توده یی سه تا پنج نفره در داخل ایران در این شرایط می تواند همچون اتش زیر خاکستری عمل کند، که با امدن یک باد دوباره جان می گیرد و این بار رژیم را برای همیشه به گور می سپارد.
 
در نهایت باید خوشحال بود که رژیم ملعون و جنایتکار جمهوری اسلامی، تا این اندازه از اوضاع اپوزیسیون چپ و کمونیست مخالف نظام بی خبر است که امثال هژیر پلاسچی که در تمام زندگی اش ربطی به کمونیسم کارگری نداشته را به حزب کمونیست کارگری وصل می کند. همچنین باید خوشحال بود که اطلاعات این نظام در مورد هسته های کمونیستی در داخل و خارج کشور تقریبا در حد صفر است و هر انچه به صورت نیم بند می دانند، از این یا ان بسیجی بی ترمز و فعال حلقه به گوش سایبری بی سواد سیاسی گرفته اند یا از حرف های این فعالین زندانی بیرون کشیده اند، چیزهایی که هر دانش اموز راهنمایی با مراجعه به فیس بوک می تواند این اطلاعات را در عرض نیم ساعت به دست بیاورد.
 
رژیمی که سابقه ی چهل سال سرکوب و ادمکشی و مزدور پروری و تروریسم را دارا می باشد، اسکلتی از ان باقی نمانده است که بتواند خودش را سر پا نگه دارد و کل اسکلتی هم که از ان باقی مانده است، با یک فوت فرو می ریزد.
 
ما منتظر فوت نهایی هستیم
مرگ بر جمهوری اسلامی
زنده باد مبارزه ی مسلحانه ی توده یی
زنده باد سوسیالیسم
 
 
 

افشاگری کمونیستی با کارآگاه بازی متفاوت است

مسئول سایت آزادی بیان به شیوه یی پلیسی و کارآگاه گونه تلاشی احمقانه را اغاز کرده است برای پیدا کردن مسئول ترور محمد راستی و صالح سرداری یعنی ریبوار شیروانی که از جانب سازمان زحمتکشان اجیر شده بود، تا این ترور را به سرانجام برساند شروع کرده است. این اقدامات پلیسی و کارآگاه مائابانه، کار پلیس انترپل و پلیس بین المللی مانند اف بی ای است. کمونیست ها باید خود را از شیوه فعالیت های پلیسی دور نگه دارند و به گفتمان پلیسی علیه مخالفین خود دامن نزنند.
وظیفه ی کمونیست ها و فعالین سیاسی کردستان شناساندن ماهییت ارتجاعی سازمان زحمتکشان به جامعه و افشای ماهییت انتی کمونیستی، پوپولیستی و ضد انقلابی این سازمان، انگیزه های سیاسی این سازمان برای تبدیل کردن جامعه ی کردستان ایران به یک کردستان عراق جدید و افشای همکاری این سازمان با دولت های تروریستی جهانی و منطقه یی از جمله امریکا و عربستان سعودی است. نقد برنامه و استراتژی لیبرالی و پرو امپریالیستی این سازمان باید در اولویت کار کمونیست ها قرار بگیرد. وارد شدن به اقدامات پلیسی و کارآگاه مائابانه، تحت هیچ شرایطی نباید در دستور کار فعالین سیاسی چپ و کمونیست، احزاب و نیروهای سیاسی قرار بگیرد.
ما جمعی از کمونیست های داخل و خارج کشور متشکل در قالب گفتمان رادیکال، ضمن محکوم کردن این اقدامات مذبوحانه، در تلاشیم که سازمان زحمتکشان و دیگر جریانات ارتجاعی و ضد کارگر را در مبارزه ی سیاسی و طبقاتی شکست دهیم و با مبارزه ی توده یی و رادیکال تلاش های انقلابی شکست دهیم و با بسیج توده یی مردم و توده های کارگر و زحمتکش علیه این احزاب، با بالا بردن اگاهی طبقاتی و سوسیالیستی، از طریق تبلیغ و آژیتاسیون سوسیالیستی، زمینه های بازتولید ادبیات، افکار و جنبش های ارتجاعی، نژادپرستانه ،بورژوایی و شبه تروریستی را گرفته و این احزاب را به فرقه هایی بی تاثیر بر روی کشمکش های سیاسی در کردستان تبدیل کنیم.
اگر حتی کمونیست بتوانند در دادگاه های بورژوایی هم سازمان زحمتکشان را به پرداخت جریمه محکوم کنند و رهبران این سازمان هم به زندان بیاندازند، باز هم به معنی موفقیت برای کمونیست ها نخواهد بود. کمونیست ها، کارگران، زحمتکشان و کمونیست های کردستان لازم است در پروسه ی مبارزه و انتاگونیسم طبقاتی و سیاسی این احزاب را شکست بدهند، در غیر این صورت برنده شدن از لحاظ حقوقی در یک دادگاه بورژوایی به معنی موفقیت در عرصه ی مبارزه ی طبقاتی نبوده و نخواهد بود.

ما به عنوان دست اندر کاران گفتمان رادیکال، هسته ی مرکزی این شبکه ی کمونیستی و رادیکال، از تمام کارگران و زحمتکشان و توده های مردم کردستان ایران دعوت می کنیم، سازمان زحمتکشان و احزابی ناسیونالیست همچون حزب دمکرات کردستان با تمام شاخه هایش، نیروهای سلفیستی و اسلامیستی در کردستان فاصله گرفته و این احزاب و جریانات سوپر ارتجاعی بورژوایی ملی-مذهبی را به عنوان دشمنان خود شناخته و در سطح وسیع علیه انان به میدان بیایند.
از نظر ما جمهوری اسلامی و اپوزیسیون بورژوایی کورد، احزاب و نیروهای اصلاح طلب، پرو غرب، سلفیست و در یک کلام جریان جبهه ی ملی-مذهبی کورد در تقابل با رهایی جامعه و اکثریت مردم کردستان هستند و مبارزه با انان لازم است در سطح وسیع در خیابان و محیط کار و زندگی توده های کارگر صورت بگیرد.

هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال
18.01.2019

لینک بحث مسئول سایت ازادی بیان در فیس بوک:
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=608844676196462&set=a.106654236415511&type=3&theater

نقد یا خزعبلات

کوتاه در مورد ویدئوی سازمان زحمتکشان مهتدی

جوابیه ی سازمان واقعا چاقوکشان به احزاب و نیروهای چپ و کمونیست که توطئه های تروریستی این سازمان و تلاش برای ترور کمونیست ها را محکوم کرده اند. در این ویدئو پوپولیسم عریان فاشیستی سازمان چاقوکشان بیداد می کند. پشت این ویدئو عبداله مهتدی خوابیده است. خزعبلات این سیاستمدار حلقه به گوش و مزدور بین المللی در این ویدئو با چاشنی احساسات قوم پرستانه، فاشیستی ، نژاد پرستی و مسخره کردن کسانی که نمی خواهند مثل قرن بوق با شلوار کوردی گشاد که تنها فانکشن ان رساندن هوای تازه به الت تناسلی است، زندگی کنند، با این میزان از حقارت فرمول بندی می شود.
این در حالی است که عبداله خود در لندن صاحب خونه ی میلیون پوندی است. این در حالی است که عبداله مهتدی خود و خانواده اش در رفاه کامل “مدرنیستی” در قلب سیاست جهان “لندن” زندگی می کنند و مجموعه یی تفنگچی را در زرگویزله برای نگهبانی دادن از چهار تا سیم خاردار با این احساسات فاشیستی و نژادپرستانه نگه داشته اند.

از تمام انسان های شریف عضو سازمان و فرقه ی چاقوکشان درخواست دارم که این حزب را ترک کنند و ان هم به صورت گروهی با انتشار اعلامیه های رادیکال و انقلابی. از همه ی هواداران و تشکیلاتی های این باند جنایتکار و مجاهدینی درخواست می کنم که رابطه ی تشکیلاتی خود را با این فرقه ی سوپر فاشیستی قطع کرده و برای ازادی و برابری، عبور از جمهوری اسلامی به شیوه یی انقلابی به شکل دیگری مبارزه کنند.

من با تمام قدرت از تمام کسانی که می خواهند این باند چاقوکش و سخیف را ترک کنند حمایت می کنم و برای حمایتم هیچ چشم داشت سیاسی و شخصی ندارم.

زمانی که نقد سیاسی تا این اندازه نزول پیدا می کند، عقلانیت به طور کل رنگ می بازد و این زبان سخیف و تهدید امیز و تروریستی جای بحث و گفتمان متمدنانه را می گیرد. سازمان زحمتکشان یک فرقه ی فاشیستی و جلاد است و باید از ان دوری کرد.

نباید هیچ توهمی به این سازمان داشت. کف گیرشان به ته دیگ خورده است، این گونه اگرسیون و سرخوردگی خود را با این زبان پوپولیستی در قالب شر و ور به بیرون پرت می کنند. این لجن پراکنی باید جواب سیاسی بگیرد و ان هم از جانب اعضای سازمان زحمتکشان و توده های مردم و کارگران زحمتکش کردستان ایران. کسانی که با این سازمان قمه کش و باند شبه تروریستی همراهی نمی کنند و نمی خواهند در اینده به عنوان تروریست و جانی توسط توده های مردم در کردستان محاکمه شوند، باید در مقابل سازمان زحمتکشان ایستاده و از این سازمان دوری کنند. باید راسخانه و بی پروا به عبداله مهتدی و اوباش دور و برش گفت اینجا دیگر خط قرمز است و عبور از خط قرمز تمام پرنیسپ های سیاسی و انسانی محکوم است.

حسن معارفی پور

در مورد پیچیدگی مردمان “شرق”، به ویژه ایرانیان

تجربه ی 17 سال کار و فعالیت سیاسی در ایران در عراق و در اروپا بهم ثابت کرده است، که سازمان دهی فعالین سیاسی کشورهای موسوم به جهان سوم، به ویژه ایرانی از سازماندهی هر انسانی سخت تر است. ایرانی ها سال ها در اروپا زندگی می کنند وقتی بخواهند در یک جلسه شرکت کنند، باید صد بار بهشون توضیح داد که از چه کوچه یی عبور کنند و توی اون کوچه رنگ خونه ها چجوریه، ایا کلیسا اون نزدیکی ها هست یا نه و غیره.

غیرجدی بودن، غیر متعهد بودن در مقابل قول و قرار، فراموش کردن قول و قرار، دیر امدن سر قرار و غیره خود بخش دیگری از این فاجعه است. کافی است با رفیقم که اروپایی است تصمیم بگیریم در یک جلسه شرکت کنیم، چند روز قبلش تمام اطلاعات را در اینترنت سرچ کرده و بعد از ان راه های رفتن به جلسه را نگاه می کند، به تاخیر قطار ها توجه می کند و همیشه نیم ساعت یا پانزده دقیقه قبل از جلسه خود را می رساند.

سرمایه داری غرب درست است که بشریت را در کشورهای دیگر به خاک سیاه نشانده است و درست است که من نوعی تا مغز استخوان با ان دشمنی دارم، اما نمی توان از دستاوردهایی که این سیستم برای مردم به طور عام داشته هم صرف نظر کرد و گفت که همه چی کشکی است. اگر اینطور است و تفاوتی بین المان و ایتالیا یا المان و ترکیه نیست، پس چرا کسانی که مدعی این گزاره هستند که همه ی کشورهای سرمایه داری یک شکل اند، در ترکیه نمی مانند. به دلایل بسیار عملی و من هم خودم این دلایل را قبول دارم. خوب اینجا بچه ی من می تونه مدرسه بره، در ترکیه ممکنه معلمش کتک کاریش کند، واالا اگر در ترکیه من حق و حقوق ابتدایی ایی که در همین المان دارم را انجا داشتم، مغز خر که نخوردم خطر کنم و از دریای مدیترانه یا هر دریای دیگری با هزار ترس و لرز خود را به اروپای غربی برسانم. من علاقه یی به تعریف کردن از این بربریت ندارم، این در واقع بازسازی سرمایه داری از طریق یک انقلاب منفعل است و من می خواهم انقلاب اجتماعی اکتیو سازمان دهم. بگذریم!

ایرانی ها همیشه یهویی تصمیم می گیرند. یهویی تصمیم می گیرند سیاسی شوند، یهویی سیاست را ترک می کنند، یهویی از دنیای مجازی می رن، یهوی افسرده می شن و راست می شوند، یهویی فیلسوف و سیاستمدار می شن، یهویی هم انقلاب می کنند، اما این یهویستان عزیز نمی توانند پنج نفر را سازماندهی کنند، یا اصلا خود جایی سازمان پیدا کنند. همه شون هم مدعی دانایی و فیلسوف بودن هستند. من ایرانی ایی تاکنون ندیدم که بگوید من هیچ اطلاعی از این موضوع ندارم و نمی دانم، اما اساتید و پروفسورهای فراوانی در همین المان دیدم که بارها و بارها به من گفتند که من مارکس را نخواندم و اگر شما علاقه داری می توانید بیایید اینجا تدریس کنید و من به عنوان دانشجو به شما گوش میدم. این اتفاق حداقل ده بار در کلاس های مختلف برای من افتاده است و علاقه یی به بازگو کردن ان ندارم. باید یاد بگیریم که از خود انتقاد کنیم، جدی باشیم، وقتی می خواهیم کاری را انجام بدیم تا اخرش بریم و انجام بدیم، وقتی نمی خواهیم بی خیالش بشیم. من خودم شش سال پیش حتی یک نفر نمی شناختم که من را راهنمایی کند که چکار کنم، تنها کسی که در این المان بارها و بارها به من کمک کرده یک رفیق عزیز همسایه ی ما بود که در همان خیابانی که کمپ ما قرار داشت زندگی می کرد. با هزار و یک مشکل شخصی و خانوادگی و بدبختی و بی خانمانی و غیره تمام کارهای خودم را خودم انجام می دادم. از شرکت در کلاس زبان خصوصی و گرفتن مدارک برای ورود به دانشگاه تا جستجو در سایت ها برای پیدا کردن اطلاعات دقیق در مورد ثبت نام. بابا جون الان همه چی را می توان به زبان های مختلف در گوگل جستجو کرد، اگر در گوگل جستجو کردی و پیدا نکردی با من تماس بگیر با کمال میل کمکت می کنم، ولی من نمی توانم با هزار و یک کار و زندگی و دو تا بچه که باید بیست و چهار ساعت در شبانه روز را به انها اختصاص بدم، بیست و چهار ساعته دنبال کار تو و این و ان باشم. امکانش را ندارم و اگر داشته باشم هم نمی کنم، چون هر کسی بلاخره باید بعد از سه بار عبور از یک مسیر بتواند ان مسیر را بشناسد. گوسفندان وقتی به صورت مکرر از یک مسیر رد می شوند، به ان مسیر عادت می کنند. یاد بگیریم مستقل باشیم و مستقل تصمیم بگیریم. از خودمان انتقاد کنیم. کارهای خودمان را حتی الامکان خودمان انجام دهیم و مهمتر از همه در کار سازمان دهی زندگی اجتماعی و سیاسی جدی باشیم.

گزاره هایی مثل ببینم چی می شود و غیره را از زندگی اجتماعی مان دور بندازیم. بدون اجازه ی گرفتن از طرف عکس هایش را در فیس بوک شر نکنیم و شماره تلفنش را به کسی ندهیم. یادگیری این چیزها باور کنید به نفع خود ماست.
انتقاد از خود شروع نقد از جهان است. کسی که از خودش انتقاد نکند و خودش را به خاطر انجام کارهای احمقانه سرزنش نکند، نمی تواند از دیگران هم انتقاد کند واگر انتقاد کند کسی او را جدی نمی گیرد.

بابا یک کم مارکس بخونید باور کن به نفع خودتان است.

خواهشمندم جدی باشید!

تجربه ی 17 سال کار و فعالیت سیاسی در ایران در عراق و در اروپا بهم ثابت کرده است، که سازمان دهی فعالین سیاسی کشورهای موسوم به جهان سوم، به ویژه ایرانی از سازماندهی هر انسانی سخت تر است. ایرانی ها سال ها در اروپا زندگی می کنند وقتی بخواهند در یک جلسه شرکت کنند، باید صد بار بهشون توضیح داد که از چه کوچه یی عبور کنند و توی اون کوچه رنگ خونه ها چجوریه، ایا کلیسا اون نزدیکی ها هست یا نه و غیره.

غیرجدی بودن، غیر متعهد بودن در مقابل قول و قرار، فراموش کردن قول و قرار، دیر امدن سر قرار و غیره خود بخش دیگری از این فاجعه است. کافی است با رفیقم که اروپایی است تصمیم بگیریم در یک جلسه شرکت کنیم، چند روز قبلش تمام اطلاعات را در اینترنت سرچ کرده و بعد از ان راه های رفتن به جلسه را نگاه می کند، به تاخیر قطار ها توجه می کند و همیشه نیم ساعت یا پانزده دقیقه قبل از جلسه خود را می رساند.

سرمایه داری غرب درست است که بشریت را در کشورهای دیگر به خاک سیاه نشانده است و درست است که من نوعی تا مغز استخوان با ان دشمنی دارم، اما نمی توان از دستاوردهایی که این سیستم برای مردم به طور عام داشته هم صرف نظر کرد و گفت که همه چی کشکی است. اگر اینطور است و تفاوتی بین المان و ایتالیا یا المان و ترکیه نیست، پس چرا کسانی که مدعی این گزاره هستند که همه ی کشورهای سرمایه داری یک شکل اند، در ترکیه نمی مانند. به دلایل بسیار عملی و من هم خودم این دلایل را قبول دارم. خوب اینجا بچه ی من می تونه مدرسه بره، در ترکیه ممکنه معلمش کتک کاریش کند، واالا اگر در ترکیه من حق و حقوق ابتدایی ایی که در همین المان دارم را انجا داشتم، مغز خر که نخوردم خطر کنم و از دریای مدیترانه یا هر دریای دیگری با هزار ترس و لرز خود را به اروپای غربی برسانم. من علاقه یی به تعریف کردن از این بربریت ندارم، این در واقع بازسازی سرمایه داری از طریق یک انقلاب منفعل است و من می خواهم انقلاب اجتماعی اکتیو سازمان دهم. بگذریم!

ایرانی ها همیشه یهویی تصمیم می گیرند. یهویی تصمیم می گیرند سیاسی شوند، یهویی سیاست را ترک می کنند، یهویی از دنیای مجازی می رن، یهوی افسرده می شن و راست می شوند، یهویی فیلسوف و سیاستمدار می شن، یهویی هم انقلاب می کنند، اما این یهویستان عزیز نمی توانند پنج نفر را سازماندهی کنند، یا اصلا خود جایی سازمان پیدا کنند. همه شون هم مدعی دانایی و فیلسوف بودن هستند. من ایرانی ایی تاکنون ندیدم که بگوید من هیچ اطلاعی از این موضوع ندارم و نمی دانم، اما اساتید و پروفسورهای فراوانی در همین المان دیدم که بارها و بارها به من گفتند که من مارکس را نخواندم و اگر شما علاقه داری می توانید بیایید اینجا تدریس کنید و من به عنوان دانشجو به شما گوش میدم. این اتفاق حداقل ده بار در کلاس های مختلف برای من افتاده است و علاقه یی به بازگو کردن ان ندارم. باید یاد بگیریم که از خود انتقاد کنیم، جدی باشیم، وقتی می خواهیم کاری را انجام بدیم تا اخرش بریم و انجام بدیم، وقتی نمی خواهیم بی خیالش بشیم. من خودم شش سال پیش حتی یک نفر نمی شناختم که من را راهنمایی کند که چکار کنم، تنها کسی که در این المان بارها و بارها به من کمک کرده یک رفیق عزیز همسایه ی ما بود که در همان خیابانی که کمپ ما قرار داشت زندگی می کرد. با هزار و یک مشکل شخصی و خانوادگی و بدبختی و بی خانمانی و غیره تمام کارهای خودم را خودم انجام می دادم. از شرکت در کلاس زبان خصوصی و گرفتن مدارک برای ورود به دانشگاه تا جستجو در سایت ها برای پیدا کردن اطلاعات دقیق در مورد ثبت نام. بابا جون الان همه چی را می توان به زبان های مختلف در گوگل جستجو کرد، اگر در گوگل جستجو کردی و پیدا نکردی با من تماس بگیر با کمال میل کمکت می کنم، ولی من نمی توانم با هزار و یک کار و زندگی و دو تا بچه که باید بیست و چهار ساعت در شبانه روز را به انها اختصاص بدم، بیست و چهار ساعته دنبال کار تو و این و ان باشم. امکانش را ندارم و اگر داشته باشم هم نمی کنم، چون هر کسی بلاخره باید بعد از سه بار عبور از یک مسیر بتواند ان مسیر را بشناسد. گوسفندان وقتی به صورت مکرر از یک مسیر رد می شوند، به ان مسیر عادت می کنند. یاد بگیریم مستقل باشیم و مستقل تصمیم بگیریم. از خودمان انتقاد کنیم. کارهای خودمان را حتی الامکان خودمان انجام دهیم و مهمتر از همه در کار سازمان دهی زندگی اجتماعی و سیاسی جدی باشیم.

گزاره هایی مثل ببینم چی می شود و غیره را از زندگی اجتماعی مان دور بندازیم. بدون اجازه ی گرفتن از طرف عکس هایش را در فیس بوک شر نکنیم و شماره تلفنش را به کسی ندهیم. یادگیری این چیزها باور کنید به نفع خود ماست.
انتقاد از خود شروع نقد از جهان است. کسی که از خودش انتقاد نکند و خودش را به خاطر انجام کارهای احمقانه سرزنش نکند، نمی تواند از دیگران هم انتقاد کند واگر انتقاد کند کسی او را جدی نمی گیرد.

بابا یک کم مارکس بخونید باور کن به نفع خودتان است.

خواهشمندم جدی باشید!

روئیای رسیدن به اروپا برای “فعالیت کمونیستی”

زمانی که در کومه له بودیم، قبل از اینکه کومه له باهامون تسویه حساب کند و یکی یکی ما را به خاطر کمونیست بودن و به بهانه های مختلف حذف کند، از گروهی که با هم کار مشترک می کردیم و به صورت یک فراکسیون اعلام نشده مشغول فعالیت بودیم، درخواست کردم که یک بیانیه ی جمعی بنویسم و منتشر کنیم، تا هم به عنوان فراکسیون رو به بیرون رسمیت پیدا کنیم و هم کومه له نتواند به راحتی ما را حذف و سرکوب کند. اتفاقا من بیانیه را نوشتم. اکثریت قریب به اتفاق کسانی که در ان جلسه بودند به صورت نیم بند مخالفت کردند و گفتند: “ببینیم چی می شود” و “فعلا وقت داریم” و از این خزعبلات. یکی از رفقا می گفت بزار خودمان را به اروپا برسانیم انجا رفت و امد اسونه می تونیم هر هفته همدیگر را توی هلند، المان یا کشورهای اطراف ببینم، دیگری می گفت هر وقت دوستم رسید اروپا و قبولی گرفت موضع گیری کنیم، ان یکی هم یک سرش به ما وصل بود و سر دیگرش به محفل لمپنیستی داخل اردوگا، یکی دیگر می ترسید دیپورت بشه ایران و ان یکی دیگر هم سطح سوادش در حدی نبود که بتواند متنی که من نوشته بودم را درک کند و از این مسائل.

بیشتر کسانی که به این فراکسیون اعلام نشده وصل بودند، یا اخراج شدند یا تسلیم جمهوری اسلامی شدند و یا از یک طریقی توانستند خود را به اروپا برسانند و یا به بدبختی و پناهندگی در کشورهای مجاور عراق پناه بردند. یکی از کسانی که هیچگاه در جریان مباحث و اختلافات ما با کومه له نبود و همیشه سعی می کرد با ما نزدیکی داشته باشد و همزمان برای ابراهیم علیزاده چاکرمنشی می کرد و بغل “دست چپ” او می نشست، کسی جز ناصر بابامیری نبود، کسی که می خواست کل این تشکیلات و فراکسیونی که من شخصا بنیان گذاری کرده بودم و بدون من چنین فراکسیونی نمی توانست وجود داشته باشد، را به اسم خود ثبت کند. این ادم اپورتونیست و قالتاق که امروز در اوج بی شرمی مثل یک تواب سرش را انداخته پایین و در کمال حقارت به کومه له برگشته است، ان زمان بعد از دست و پنجه نرم کردن با مساله ی پناهندگی و خطر دیپورت به یونان و غیره در اوج اپورتونیسم و فرصت طلبی می خواست همچون عنتر سیرک دست خود را جلو انداخته و همه ی ما را دور بزند. این در حالی بود که همان موقعی که این ادم اپورتونیست بیانیه می داد و خود را به عنوان پیشقراول قلمداد می کرد، من در زندان یونان به سر می بردم و هیچ خبری از اوضاع و اتفاقات نداشتم و این مردک دلقک، فرصت را غنیمت شمرده و سعی کرده مهر خود را به کل این حرکت بزند. ما همان موقع در چارچوب چند مقاله بر این مردک افسار تئوریک زدم و برای همیشه خفه خون گرفت.

به هر حال این مسائل گذشت و ناصر بابامیری در میدان مبارزه ی عملی حاشیه یی شد و الان هم کسی درون کومه له برای این ناسیونالیست سابق و کومه له یی امروزی تره خرد نمی کند. بحث من با ناصر بابامیری هم تمام شد، چون من پر و بالش را چیدم. مشکل من با کسانی است که شب و روز در کردستان عراق ادعا می کردند که به محض رسیدن به اروپا تشکیلات سازی می کنند و انجا فعالیت های “جدی و کمونیستی “را از سر می گیرند. هیچ کدام از این انسان ها تاکنون زبان کشوری که در ان زندگی می کنند را در حد مبتدی یاد نگرفته اند، یک تظاهرات کوچک و حتی یک اکسیون ده نفری سازمان نداده اند. اگر فاشیسم در به در به دنبال خارجی بگردد و بخواهد انان را از تخت خوابشان بیرون بکشد و روانه ی اردوگاه های مرگ کند، باز هم فکر می کنند که پلیس امده دنبالشان و به خاطر کار “سیاه” دستگیر شدند. هیچکدام در یک تظاهرات پناهندگی شرکت اکتیو نداشتند، اکثرا “انقلاب” فیس بوکی می کنند و هر شب را با خواب انقلاب در دنیای واقع سر بر بالین می نهند و روز بعد وقتی می بینند اتفاقی نیفتاده است، به امید انقلاب در روز بعدی وارد فضای مجازی می شوند و با کیبورد شلیک می کنند. فعالیت سیاسی برای اکثریت انان و بیشتر چپ های ایرانی مثل بازی پلی استیشن شده است.

یکی از کسانی که از اوایل ورودش به کومه له خود را به ما وصل کرده بود کسی جز شاهو نعمتی نبود، بعد از اخراجش از کومه له به منطقه ی تحت نفوذ بارزانی رفت و انجا به طرفداری و مزدوری ایل بارزانی مشغول شد و برای یک فیلم ساز سکسیست کلاه بردار کورد به اسم بهمن قبادی که خود او هم مزدور بارزانی بود کار می کرد. تله ویزیون فاشیستی رووداو وابسته به ایل بارزانی و میت ترکیه در یک برنامه ی تله ویزیونی بهمن قبادی را به دزدی و کلاه برداری محکوم کرد و این مردک دلقک بی ابرو چیزی برای دفاع از خودش نداشت و چیزی جز رسوایی برایش باقی نماند. شاهو نعمتی که امروز مقیم المان است همان زمان که در منطقه ی تحت سلطه ی بارزانی در اربیل بود به سفارت جمهوری اسلامی مراجعه می کند و پاس ایرانی اش را می گیرد. بعدها زمانی که به المان رسید یک بار به شخص خودم این مسائل را گفت و گفت اگر قرار باشد بین کومه له و جمهوری اسلامی یکی را انتخاب کند، بی شک جمهوری اسلامی را انتخاب می کند. من ان موقع در جریان کثافت کاری های این مردک مشکوک نبودم و زمانی که در جریان قرار گرفتم برای همیشه از خودم دورش کردم. شاهو نعمتی در المان برای روحانی تبلیغ می کرد و گفتنی است که در انتخابات رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی هم شرکت کرده است. (در مورد شرکت او در انتخابات جمهوری اسلامی خبر دقیق و موثق ندارم)

دوستان، رفقا، عزیزان

باور کنید فعالیت کمونیستی اینگونه نیست، کسی که نتواند پنج نفر را در دنیای واقعی سازماندهی کند، کسی که نتواند یک تظاهرات سازمان دهد، یک بلندگو اجاره کند، یک ماشین و دوربین عکاسی اجاره کند، یک بلیط هواپیما از اینترنت بخرد و یا خود را به یک تظاهرات و جلسه ی سیاسی مهم برساند، باور کن صد انقلاب هم بشود، او از حوادث جا مانده است. وقتی پشت لپ تاب و توی خونه ی گرم با نوشیدن یک ابجو و زدن دو پوک به ماری جوانا انقلابی می شوی، ایا جرات داری در خیابان در جلو تظاهرات انتی فاشیستی مقابل پلیس تا دندان مسلح بایستی و باتوم بخوری و خشونت پلیس را با مشت و لگد و چوب دستی جواب بدی؟! باور کن نمی تونی. در تظاهرات انتی فاشیستی در شهر کلن به چند تا از بچه های چپ ایرانی که هر کدام در یکی از این احزاب کوردی چند سال تفنگچی گری کردند گفتم که بریم توی بلوک رفقای سیاه پوش “بلاک بلوک” چون درگیری واقعی با پلیس اونجاست، یک احمق بی سواد و بزدل به اسم نظام صادقی که توی صف سوسیال دمکرات ها و حزب چپ المان بود، چند هفته بعد توی فیس بوک نوشته بود که حسن معارفی پور انارشیست شده. واقعا خنده داره! مبارزه با فاشیسم با دعا کردن و شمع اتش زدن و شعار دادن صورت نمی گیرد. فاشیست ها پناهنده ها را زنده زنده در اتش می سوزانند و کمپ هایشان را به اتش می کشند. زمانی که رفقای چپ کمونیست و انارشیست ما شلوار فاشیست های وابسته به حزب ا اف د را در اورند، حتی یک نفر از بچه های کومه له یی و کمونیست های ایرانی را ندیدم که به صورت اکتیو با خشونت سیستماتیک پلیسی مبارزه کند.

دوستان

باور کنید می دانم که شکل واقعی زندگی شما مناسبات شما و روابط شما با دنیای اطرافتان را تعیین می کند و در این هم شکی ندارم که اکثریت قریب به اتفاق سیاسی های چپ ایرانی با خریدن یک تاکسی سیاست را برای همیشه کنار می گذارند و اگر جمهوری اسلامی یک تاکسی به این ها می داد نه سیاسی می شدند و نه فعالیت سیاسی را ادامه می دادند. می دانم که شرایط اقتصادی اکثریت ما بسیار وخیم است و ناچاریم هزار کار بردگی که ماشین هم نمی تواند انجام دهد را انجام بدیم تا پدر و مادر و ننه و پدر بزرگمان را که در فقر و بدبختی زندگی می کنند، از گرسنگی نجات دهیم و غیره، اما یک فعال سیاسی حرفه یی باید اولویتش کار و فعالیت سیاسی باشد. من بارها از رفقای کمونیست ایرانی به صورت رسمی دعوت کرده ام که در کنگره ی بین المللی مارکسیسم شرکت کنند ولی تاکنون به جز یکی دو نفر حتی یک کمونیست ایرانی شرکت نکرده است. خوب من هم مشکل مالی دارم و با هزار و یک مشکل اقتصادی و غیره دست و پنجه نرم می کنم، اما یادگیری و کمونیست شدن و کمونیست ماندن متاسفانه نیازمند پول است، باید امادگی داشته باشی برای یادگیری پول خرج کنی، باید امادگی داشته باشی برای رهایی انسان از زندگی شخصی خودت بگذری در غیر این صورت هیچ تاثیری روی محیط اطرافت نداری. کم نیستند کسانی که تنها کارشان فعالیت در این شبکه های اجتماعی است و هرازگاهی یکی دو سال یک بار یک مقاله یی می نویسند و منتظر انقلابی خودبخودی صورت بگیرد و این ها با کله توی ایران شیرجه ببرند و بگویند که ما هم مبارزه کردیم و الان سهم خودمون را می خواهیم. باور کنید اینگونه کسی شما را نه تنها جدی نمی گیرد بلکه بهتون می خندند، اگر شانس بیاورید و توسط کمونیست های داخل به جرم خیانت به طبقه ی کارگر و کمونیسم دستگیر و زندانی نشوی.

توهمات تان را کنار بگذارید، جدی باشید، سازمان پیدا کنید، سازماندهی کنید و اول یاد بگیرید که سازماندهی یعنی چی. سازمان دهی پنج نفر ایرانی به اندازه ی سازمان دهی پانصد نفر اروپایی زمانبر است. ما برای کنگره ی بین المللی مارکسیسم یک ایمیل به کل اعضای انترناسیونال ارسال می کنیم و هشتاد درصد اعضا شرکت می کنند. کسانی که شرکت نمی کنند، ماه ها قبل اطلاع می دهند و دلایل خاص خود را دارند. کسی که هر سال از نیویورک برای کنگره می اید یان رمان است، انسانی توانا و یکی از مهمترین فیلیسوفان و جامعه شناسان مارکسیست معاصر، صاحب دو فرزند و استاد پرواز دانشگاه های مختلف جهان. یان رمان حاضر است هر سال درس و دانشگاه و خانواده اش را ول کند و خود را از نیویورک به برلین برساند، شما نمی توانی چهار نفر را در اطراف منزلت سازمان دهی و در یک جلسه ی سیاسی جدی شرکت کنی؟ انسان واقعا انگشت به دهان می ماند که جامعه ی ایران چه بلایی سر ما اورده است که بعد از سال ها زندگی در کشورهای اروپایی هنوز نتوانسته اییم پایه یی ترین مسائلی که به نفع خود ما هستند را در زندگی خود پیاده کنیم. من از خودم شروع می کنم. از خودم نقد می کنم و بعد یقه ی دیگران را می گیرم.

امیدوارم این استاتوس و استاتوس هایی از این قبیل باعث دلخوری کسی نشوند. هدف من بیدار کردن انسان هاست و نه نقد مغرضانه و شخصی.

حسن معارفی پور

چه کسی به ما خیانت کرد، چه کسی ما را فروخت؟

ترجمه ی ترانه یی از مارک اوه کلینک از زبان المانی
این ترانه توسط خود خواننده در این اهنگ تاحدودی ابدیت شده و یک سری بیت به ان اضافه شده است که من در ترجمه ی فارسی اورده ام ولی در متن المانی نیست.
ترجمه: حسن معارفی پور

زمانی من شخصا آرزوی سرطان کردم. از همان موقع تصمیم گرفتم این ترانه را در مورد

اس پ د (حزب سوسیال دمکرات آلمان) بنویسم
یک ضرب المثل هست از کمونیست های قدیمی است، از کسانی که سال 1918 دوستان عوضی خود را انتخاب کرده بودند.
مسلما امروز ما در یک شرایط سیاسی دیگر به سر می بریم اما این ضرب المثل بیانگوی شرایط امروز هم هست.

چه کسانی به ما خیانت کردند؟! سوسیال دمکرات ها!
چه کسانی به ما خیانت کردند؟! چه کسانی ما را فروختند؟!
چه کسانی به ما خیانت کردند؟! سوسیال دمکرات ها!
انها بودند که به ما خیانت کردند و ما را فروختند!
به نظرم باید یک شعر بگویم با کر کودکان طبقه ی کارگر، کسانی که می توانند این اهنگ را برای پدر و مادران بیکارشان بخوانند و ترویج کنند، دانشجویان، کارمندان و دهقانان هم می توانند بخوانند، این اهنگ را حتی کسانی که همچنان به لودویک ارهارد اعتماد دارند، می خوانند.

چه کسی به ما خیانت کرد! سوسیال دمکرات ها
چه کسی به ما خیانت کرد و چه کسی ما را فروخت
این را گروه موزیک کودکان طبقه ی کارگر می گویند
انها به ما خیانت کردند و حتی فراتر از ان ما را فروختند
کارل لیبکنشت همین ضرب المثل را روی میزکارش گذاشته بود و امروز به عنوان پوستر همین ضرب المثل در اتاق اسکار لافونتین (کسی که از هر لحاظ به سوسیال دمکرات ها نزدیک است) اویزان است.
و همچنین در شلوسیگ هولشتاین(منطقه یی در شمال آلمان) معنی ان را به خوبی می فهمند. همین ضرب المثل بر زبان هایده سیمونه هم در هنگام رقص تانگو زمزمه می شود

چه کسانی به ما خیانت کردند؟ سوسیال دمکرات ها!
چه کسانی به ما خیانت کردند؟! چه کسانی مرا فروختند؟
چه کسانی به ما خیانت کردند؟! سوسیال دمکرات ها!
آنان به ما خیانت کردند و ما را هم فروختند!
هایده سیمونه بچه ی از گروه موسیقی متشکل از کودکان طبقه ی کارگر:
در انتخابات جدید بازنده شدند و با ان باید مقابله می کردند!
همین الان می توان با تمام قوا و قلبی پر از تنفر، تنفر خود را از دولت ابراز کرد.
کشتی در حال غرق شدن بود و موش کورها (سوسیال دمکرات ها) متواری می شوند!
البته همین موش کورها دوباره برگشته و با خود طاعون سیاه را به قاره می اورند (این یک ضرب المثل است و در مناطق مختلف المان به اشکال مختلف استفاده می شود)، بعد از انکه شرودر کشتی شکسته را بازسازی می کند!

اینگه گروه موسیقی من هر روز بزرگتر می شود. دقیقا مانند باند موسیقی بر روی کشتی تایتانیک که از دست من عصبانی بود و اهنگ می توانی برگردی را خواند.

چه کسانی، چه کسانی، چه کسانی، چه کسانی به ما خیانت کردند؟!
سوسیال دمکرات ها بودند! بگو که سوسیال دمکرات … ها نبودند.
سان کورنا در گوانتانامو مانش بمب در کوسوو، هم سوسیال دمکرات بودند
بله این سوسیال دمکرات ها بودند که به ما خیانت کردند!
انان به ما خیانت کردند و ما را فروختند!
دولت رفاه و سوسیالیسم شان هر دو مرده اند!
چیزی که از انان باقی مانده است کلمات توخالی و یک (گالن سرخ) روکش سرخ است!
چه کسی کنار قبرهای انان (سوسیالیسم و دولت رفاه) ایستاده است و با لبخند بیل می زند!
نگو که بگذار مشورت کنم … با سوسیال دمکرات ها!
چه کسانی پول های هنگفت را در اختیار سرمایه داران قرارد داد و ان را به هدر دادند؟
نگو که آنان سوسیال دمکرات ها نبودند! انان سوسیال دمکرات ها بودند
چه کسی تمام اطلاعات شخصی من را چه کسی به هانس بکر آ داد؟
چه کسی ویژگی اصلی صدر اعظم شدن دارد؟

چه کسانی به ما خیانت کردند؟ صاحبان پول چه کسانی هستند؟
چه کسانی به ما خیانت کردند! چه کسانی چه کسانی! سوسیال دمکرات ها انها سوسیال دمکرات ها بودند!
چه کسانی به ما خیانت کردند؟ صاحبان پول چه کسانی هستند؟
چه کسانی رنگارنگ هستند؟ چه کسی سفارش این همه رنگ ها را داده؟
چه کسانی به ما خیانت کردند! چه کسانی چه کسانی! سوسیال دمکرات ها انها سوسیال دمکرات ها بودند

چه کسانی به ما توصیه کرد برای اداره ی کار و بروکرات های دولتی؟
چه کسانی به ما توصیه ی بالا رشد اقتصادی از طریق ارائه ی امار نادرست را داد؟
چه کسانی توصیه پیوستنمان به بانک جهانی را دادند؟

چه کسانی به ما خیانت کردند!

چه کسانی چه کسانی ما را فروختند؟

کوتاه در مورد سخنرانی من به زبان المانی در “دکان” سیاست و فرهنگ در شهر هایدلبرگ Laden für Politik und Kultur

کوتاه در مورد سخنرانی من به زبان المانی در “دکان” سیاست و فرهنگ در شهر هایدلبرگ
Laden für Politik und Kultur
حسن معارفی پور

به خاطر درخواست چند تن از رفقای نازنین خلاصه یی از این سخنرانی را طولانی را اینجا می اورم. ترجمه ی کل سخنرانی در این وضعیت از عهده ی شخص من با دو تا بچه و هزار و یک گرفتاری دیگر خارج است. امیدوارم این خلاصه بتواند کمک کوچکی به فهم دقیق تر موضع گیری کمونیستی در مقابل اوضاع جاری در ایران بکند.

در این سخنرانی به بررسی اعتراضات و تظاهرات های ضد حکومتی مردم ایران در شهرهای مختلف، شورش های شهری از دی ماه سال گذشته پرداخته و علاوه بر ان یک بررسی ماتریالیستی و تاریخی از شکل گیری جنبش اسلامیستی، جنگ اسلام علیه بشریت و ایده های آزادی خواهانه در دوره ی انقلاب مشروطه، شکل گیری فاشیسم اسلامی و حکومت اسلامی در فرمت مدرن و امروزی ان پرداخته و علاوه بر ان به بررسی قطب بندی های اجتماعی و طبقاتی در جامعه ی ایران، پلاریزه شدن جامعه، اعتراضات ضد حکومتی و سرنگونی طلبانه ی مردم و در یک کلام به بررسی وضعیت ایران بین الترناتیو های مختلف پرداختم.

برای شرکت کنندگان در این سخنرانی لازم بود ابتدا یک تصویر عینی، تاریخی و ماتریالیستی از شکل گیری سرمایه داری در ایران، جنبش های دهقانی علیه سیستم ارباب رعیتی و ایده ی شکل گیری مدرنیته به عنوان روبنای سیاسی سرمایه داری ارائه داده شود، به همین خاطر از انقلاب مشروطه و شکل گیری اولین گروه های چپ و کمونیست به خصوص حزب کمونیست سابق ایران، گروه پنجاه و سه نفر، حزب توده و جنبش چریکی شروع کرده، به تقابل و تشابهات بخشی از این جنبش ها با جنبش امپریالیستی اسلام سیاسی مدرن که زیر نام “انتی امپریالیستی” بودن بخشی از چپ را به زیر شاخه ی خود تبدیل کرده بود، پرداخته شود و همزمان موقعیت جنبش ارتجاعی سبز در سال های 2009 و تفاوت این جنبش با جنبش اعتراضی ساختار بر افکن دی ماه سال گذشته مشخص شود و همزمان مساله ی اعترا ضات خیابانی و اعتصابات کارگری مطرح شود.

در مورد پلاریزه شدن سیاسی و طبقاتی جامعه ی ایران صحبت های فراوان ارائه داده و همچنین به بررسی الترناتیوهای راست (شبه انقلابی گری “ضد آخوندی” و نیهلیستی)، ارتجاع سلطنتی و مشروطه خواهی و در مقابل ان الترنایتو چپ و سوسیالیستی که ضرورت مبارزه برای رسیدن به سوسیالیسم را در حرف و عمل دنبال می کند، پرداخته ام.

در نتیجه گیری نهایی وضعیت اتی ایران را از سه حالت خارج ندانسته و اعلام کردم که یا جمهوری اسلامی از طریق یک انقلاب توده یی و قهرامیز به نمایندگی طبقه ی کارگر و نیروهای چپ و کمونیست جامعه ی ایران و اپوزیسیون چپ خارج کشور زمین گیر خواهد شد، یا در نتیجه ی یک رفراندوم فرمال توسط نیروهای محافظه کار و پاسیفیست موافق ادامه ی حاکمیت جمهوری اسلامی رفورمیزه و پروتستانتیزه خواهد شد و یا در نتیجه ی دخالت نظامی غرب در ایران، نیروهای فاشیستی و اپوزیسیون انسان خوار مانند مجاهد، سلطنت طلب، مشروطه خواه، ناسیونالیسم قومی، قبیله یی و مذهبی به دوران قبل از انقلاب 57 برخواهد گشت.

اعلام کردم که من به شخصه احتمال یک انقلاب توده یی را با توجه به شکل گیری تشکیلات های کارگری و اگاهی طبقاتی، گسترش ادبیات مارکسیستی و سوسیالیستی در ایران، تنفر مردم از سیستم مزدور شاهنشاهی و وحوش فاشیست و اسلامی، نا امیدی کامل از هر گونه تغییر در جمهوری اسلامی چه در قالب رفراندوم و چه در شکل رفورماسیونیزه کردن جمهوری اسلامی بیشتر می دانم و اتفاقا اعتراضات دی ماه سال گذشته را نتیجه ی خشم فرو خفته ی توده های مردمی که در سطح وسیع از توحش و بربریت فاشیسم اسلامی و سرمایه داری نئولیبرال جمهوری اسلامی به ستوه امده و از طرف دیگر هیچ تمایلی به پذیرش شکل و فرم دیگری از بربریت اسلامی و فاشیسم سلطنتی، خواه در پوشش مجاهد و دیگر فرقه های فاشیستی نداشته و همزمان هم علاقه یی به نشخوار کردن استفراغ خود یعنی طاعون سلطنتی نداشته و ندارند، می دانم و خود من به شخصه از تسلیح توده یی علیه جمهوری اسلامی، به اتش کشیدن تمام دم و دستگاه پلیس سرکوبگر این نظام و به کار گیری قهر انقلابی در رادیکال و ملیتانت ترین شکل ممکن دفاع کرده و به هیچ وجه خود را پیرو نظریات پاسیفیستی ارتجاعی گفتمان بدون خشونت و انقلاب بدون قهر و غیره ندانسته و نمی دانم.

در جواب به سوال یکی از کسانی که در این جلسه شرکت کرده بود و سوال کردند که ایا در صورت قدرت گیری کمونیست ها ما مانند رضا شاه به زور حجاب را از سر زنان جدا می کنیم یا نه؟! اعلام کردم که ما به هیچ وجه به روش های فاشیستی برای توده یی کردن سوسیالیسم و ایده های سوسیالیستی پناه نمی بریم و مبارزه ی ما با مذهب مبارزه با مناسباتی است که مذهب را به یک ضرورت تبدیل کرده است و نه با شبح و سایه ی مذهب.

نکاتی هم در مورد شباهت های سازمان مجاهدین خلق و پ ک ک به عنوان دو نیروی خرده بورژوایی اپورتونیست مطرح کردم که به مذاق مدافعین این دو سازمان خوش نیامد و به همین خاطر با اعتراض به صحبت های من جلسه را ترک کردند.

در انجا اعلام کردم که بر خلاف تصورات ابلهانه ی چپ های اروپایی در مورد پ ک ک یا سازمان های ملی مذهبی و حتی فاشیستی مانند مجاهدین یا سازمان خرده بورژوایی و ناسیونالیست چپ، طبقه ی کارگر ایران و کمونیست های مدافع این طبقه نباید تحت هیچ شرایطی به این الترناتیوهای رئال پولتیک امید ببندند و یا سعی کنند تجربه ی روژاوا را در ایران و کردستان ایران کپی برداری کنند، چون مساله ی ما با جمهوری اسلامی و سرمایه داری مساله ی صرفا ازادی های فردی و دمکراتیک و غیره نیست، بلکه مساله به مراتب عمیق تر از این هاست. مساله ی طبقه ی کارگر و کمونیست ها در ایران پایان دادن به استثمار انسان به دست انسان، در هم شکستن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید از طریق سرنگونی دولت بورژوایی، دیکتاتوری پرولتاریا و استقرار سوسیالیسم است و هر نیروی سیاسی ایی که این مسائل را رد کند، از نظر من در زمره ی ضد انقلاب و “مرتدین” قرار گرفته و نمی تواند نماینده ی چپ و کمونیسم در جامعه باشد.

 

لینک مصاحبه در فیس بوک

 

فاشیسم در پوشش طنز

 

یکی از ایده های فاشیستی پیش داوری در مورد افرادی است که انها را نمی شناسید. فاشیسم سعی می کند همیشه یک ترس موهوم درست کند، ترسی که بر هیچ پایه و اساس منطقی و واقعی شکل نگرفته است. برای نمونه ترس از کودکان خانواده های یهودی یا مسلمان و غیره. فاشیست های اسرائیلی و مدافعین تروریسم جنگی در اسرائیل می گویند که کودکان فلسطینی ایی که توسط دولت جنایتکار و فاشیست اسرائیل به قتل می رسند (سالانه میانگین 1500 کودک از سال 2006 به بعد)، ممکن است زمانی بزرگ شوند و به تروریست های حماس بپیوندند. انها اینگونه این خشونت وحشیانه و فاشیستی را توجیه می کنند و “وجدان” کثیف خود را از هر گونه “عذاب” ی راحت می کنند.

فاشیست های اروپایی متشکل در احزاب نئونازیستی و جنبش فاشیستی پگیدا هم می گویند که “مسلمانان” گریخته از دست تروریسم اسلامی (صادره ی غرب) می توانند باعث اسلامیزه شدن غرب شده و برای مسیحیت که دینی “احساسی” و “اخلاقی” است ( و در قرون وسطی با گیوتن ادم را هزاران بار وحشیانه تر از داعش به مرگ محکوم می کرد)، خطر ایجاد می کنند.

مجله ی فکاهی شارلی ابدو مبلغ کثیف ترین نوع فاشیسم

خطرناک ترین اتفاقی که ممکن است در هر جامعه بیفتد ان است که گفتمان فاشیستی و راسیستی به گفتمان روزمره تبدیل شود و دیگر مردم از راسیست بودن شرم نکنند! امروز در غرب مردم نه تنها از راسیست بودن شرم نمی کنند، بلکه حتی به راسیست بودن خود افتخار هم می کنند. گفتمان فاشیستی امروز در کشورهای غربی رایج ترین گفتمان است و رسانه ها شب و روز در بوق و کرنا می کنند که خارجی ها وحشی اند و تجاوزگر و حتی رئیس حزب چپ المان که سابقا یکی از چپ ترین و فعال ترین چپ های المان بود از بازسازی سوریه و بازگرداندن سوری ها به سوریه صحبت کرد.( البته سارا واگن کنشت به خاطر مطرح کردن این حرف شدیدا از جانب حزب چپ مورد انتقاد قرار گرفته شد. من واقعا نمی دانم خانم مرکل چه چیزی را به سارا واگن کنشت گفته است که اینگونه صد و هشتاد درجه تغییر موضع داده که اینگونه از بازگرداندن پناهجویان سوری صحبت می کند! فرضیه ی من در این زمینه این است که ایشان خود را برای انتخابات صدر اعظمی در اینده ی المان اماده می کند و در تلاش است با تبلیغات راست و پوپولیستی مردم بیشتری از قطب راست جامعه را متقاعد کند که او را به عنوان صدر اعظم اتی المان انتخاب کنند، اما هر دلیلی که سارا واگن کنشت از مطرح کردن چنین حرف هایی داشته باشد، چیزی جز افتادن به دام راسیسم سیستماتیک دولتی نیست.)

امروز در المان و اروپا فاشیسم همه جا حضور دارد، در خیابان در دانشگاه، در محیط کار، در میان دم و دستگاه دولت و پلیس و غیره و به ویژه در رسانه ها!
کافی است تلویزیونت را روشن کنی یا در فیس بوک سری به صفحه های فیس بوکی مختلف بزنید، ان موقع است خواهی دید که هزاران “هیتلر” جدید در پوشش مدرن با افسار تمدن مشغول تنفرپراکنی از پناهجویان و خارجیان هستند. فاشیسم در المان به دولت، پلیس و رسانه گره خورده است و فاشیسم برای ابراز وجود، دنبال سوژه می گردد و اگر سوژه یی هم در کار نباشد، همیشه یک سوژه ی خواهد ساخت که ان را دلیل ابراز وجود خود قرار دهد.

در دیگر کشورهای داروپایی وضع بهتر نیست. کافی است نگاهی به نشریه ی شارلی ابد (بخوانید شارلی فاشیست) بیاندازید، ان موقع خواهید دید که فاشیسم چگونه خود را در قالب طنز نشان داده است.
نشریه ی شارلی ابدو در قالب طنز با پخش عکسی از “آیلان کوردی” کودک سه ساله ی سوری که جنازه اش به همره برادر دیگرش در سواحل ترکیه پیدا شد، به همراه نوشته یی که در ان امده بود، آیلان کوردی اگر بزرگ می شد، دختران المانی را دنبال می کرد، نشان داد که مواضعش فاشیستی تر از ماری لوپن و پگیدا در المان است.

جالب تر از این جو گیری مردم سطحی چپ متاثر از مدیا است. کسانی که ماه ها به خاطر محکوم کردن کشتار وحشیانه در پاریس، در اینترنت مقاله نوشتند و اعلام کردند که شارلی ابدو هستند و صفحات فیس بوکشان را به عکس قربانیان اراسته کردند، لطف کنند الان هم شارلی ابدو باشند!!

حسن معارفی پور14.06.16

993870_963010097101626_7240763797730105048_n

افشاگری در مورد باند سناریو سیاهی چاقوکشان و تلاش برای ترور رحمان حسین‌ زاده

شورش خراسانه از اعضای سابق باند چاقوکشان مهتدی در برنامه ی لایو بختیار بلوری به زبان کوردی می گوید که بهرام رضایی سال 2004 یا 2005 از او درخواست کرده است که رحمان حسین زاده را ترور کند و اعلام کرده است که دفتر سیاسی چاقوکشان و باند مهتدی این تصمیم را گرفته است. وقتی شورش با رضا کعبی در این زمینه صحبت می کند، رضا کعبی هم صحت این مساله را تایید می کند. دلیل این مساله را دفتر سیاسی باند مافیایی و چاقوکش مهتدی “توهین” رحمان حسین زاده و چند نفر دیگر در رهبری حزب حکمتیست به عبداله مهتدی اعلام می کنند. شورش حاضر نبوده تن به این کار بدهد و در یک افشاگری طولانی کل واقعیت را بیان کرده است و قبل از ان هم مساله را با رحمان حسین زاده در میان گذاشته است.

شورش در این برنامه می گوید که من به دفتر سیاسی باند قمه کشان اعلام کردم که چرا ما باید رهبری حزب حکمتیست و کسانی چون رحمان حسین زاده که مخالف جمهوری اسلامی اند را ترور کنیم. در جواب سوالش می گویند که انها به کاک عبداله مهتدی توهین می کنند و این تصمیم دفتر سیاسی حزب است و او موظف است به تصمیمات حزبی عمل کند.

لازم به ذکر است که باند قمه کشان یک بار با اسلحه ی سبک و سنگین به مقر کومه له سازمان کردستان حزب کمونیست ایران هم حمله کرده و چندین بار فعالین و پیشمرگان این حزب را با چاقو و پنجه بکس در شهر سلیمانیه کتک کاری کرده اند.

افشای این باند سناریو سیاهی، جنایتکار، مزدور امپریالیسم و کاسه لیس سابق اصلاح طلبان حکومتی، کاسه لیس نوری زاده و سازگارا و خانواده ی منفور و ملعون شاهنشاهی وظیفه ی تمام کسانی است که اینده یی بدون ترور و سرکوب فعالین سیاسی و کمونیست را خواستارند.

ما در خیابان های شهرهای کردستان ایران جواب این چاقوکشان و باندهای سناریو سیاهی را میدهیم و هر گونه خشونت تروریستی و شبه تروریستی این جریانات ملعون را با مبارزه ی قهرامیز انقلابی و کمونیستی خواهیم داد.

حزب چاقوکش دمکرات کردستان ایران که در گذشته به قلدری و اقدامات خان مائابانه برای سرکوب کمونیست ها و ازادی خواهان در کردستان دست برده بود، در میدان مبارزه ی مسلحانه، سیاسی و توده یی به بدترین شکل ممکن زمین گیر شد و برای جامعه ی کردستان ایران رسوا شد.

سازمان چاقوکشان در ادامه ی سیاست های قلدرمنشی و ایل گرایانه ی حزب چاقوکش و کمونیست کش دمکرات کردستان سال هاست که در راستای سرکوب کمونیست ها و مخالفین این جریان قدم بر میدارد، اما همیشه شکست خورده است.

اقدامات تروریستی و شبه تروریستی از جانب نیروهای اپوزیسیون علیه دیگر نیروهای مخالف نظام باید شدیدا در سطح توده یی محکوم شود و پاسخ مناسب بگیرد.

حسن معارفی پور

برنامه ی زنده ی فیس بوکی “بختیار بلوری” و بیانیه های پی در پی سازمان زحمتکشان علیه شرکت اعضایش در این برنامه

 

مدتی است که یک لیبرال ناسیونالیست ابله و بی سواد سیاسی که از فرط دمکراتیک بودن با کله در فاضلاب ارتجاع شیرجه برده است، یک دکان فیس بوکی باز کرده است، که در ان زیر نام برنامه های لایف مبلغ نوعی پلورالیسم پاسیفیستی در چارچوب رئال پولتیک کوردی شده است. این شخص کسی جز بختیار بلوری نیست، انسانی بی سواد از لحاظ سیاسی، ساده لوح و در یک کلام بی شعور ناسیونالیست و احساسی است. این شخص یک بار قران را به اتش کشید و زمانی که ملا کریکار تروریست مشهور کورد و معروف به بن لادن کردستان عراق او را تهدید کرد، در یک برنامه ی لایف معذرت خواهی کرد و با گذاشتن یک برگ گل روی قران اینگونه چاکرمنشی خود به اسلام و تروریسم اسلامی اثبات کرد.

جالبی قضیه این است که بختیار بلوری خود ادعا می کند که در تمام عمرش حتی یک کتاب هم نخوانده است و ظاهرا تمام اطلاعاتش را مثل پیامبران از “خدا” الهام گرفته است.

این مجنون دیوانه که شب و روز برنامه ی لایف می گذارد، به جای اینکه به کسانی که در این برنامه شرکت می کنند، مجال صحبت کردن دهد، خود فقط لاف زنی بی محتوا می کند. زمانی که حرفی برای گفتن ندارد و یک نفر با عقایدش که بیشتر به عرفان نزدیک است تا عقلانیت، مخالفت کند، فورا حرفش را قطع کرده است و او را در فیس بوک و فضای مجازی بلاک می کند.

جالب تر از این، این است که این مردک بی مغز، قهوه خانه یی اینترنتی فراهم کرده است که اعضا و هواداران سرخورده از احزاب ناسیونالیست و مزدور امپریالیسم کورد، از طریق ان بتوانند کثافت کاری ها و جنایتکاری های احزابشان را افشا کنند و به صدایشان را به گوش جامعه ی کردستان ایران برسانند. مورد اخیر افشاگری درست شورش خراسانه در مورد تلاش باند مهتدی موسوم به سازمان زحمتکشان، در مورد توطئه ی ترور رحمان حسین زاده و چند نفر دیگر از حزب حکمتیست است.

زمانی که احزاب سناریو سیاهی و چاقو کش کرد، مزدوران عربستان سعودی، ترکیه و امریکا خطر افشا شدن خود از جانب اعضایشان را دارند، تلاش می کنند از طریق بیانیه دادن و تهدید اعضایشان برای عدم شرکت در این برنامه ها جلو افشای کثافت کاری و برنامه های مخفی خود برای ترور مخالفین سیاسی خود را بگیرند. این سنت در بین نیروهای ناسیونالیست کورد همیشه وجود داشته و خود رهبری حزب دمکرات کردستان ایران همواره اعلام می کرد که پیشمرگان ما احمق هستند و سیاسی نیستند و تنها بلدند تفنگ بر دوش بکشند و بکشند. فارغ از تحمیق سیستماتیک اعضا از جانب احزاب ناسیونالیست کورد این میزان از توهین به اعضا و تفنگچی هایشان غیر قابل تحمل و چندش اور است.

در همین راستا لازم می دانیم به عنوان کمونیست هایی متشکل که بارها از جانب این احزاب چاقو کش و سناریو سیاهی تهدید شده اند، از همین صحفه به این احزاب و جریانات بگوییم، که من با عنوان کمونیست های معتقد به ازادی بیان و عقیده، ترسی از سرکوب و ارعاب دیگر احزاب و جریانات سیاسی نداشته و نداریم و جواب خشونت را از جانب هر حزب و سازمانی با قهر می دهیم و برای گفتگوی متمدمانه با هر جریانی برای نشان دادن ماهییت ش به جامعه اماده هستیم.

سازمان زحمتکشان، حزب دمکرات و دیگر احزاب ناسیونالیست کرد در دنیای سیاست و رئال پولتیک و شیفت کردن از جمهوری اسلامی به غرب و عربستان مغلوب مبارزات توده یی و رادیکال کارگری برای سرنگونی جمهوری اسلامی شده اند و زمانی که افق و چشم اندازهایشان با شکست های مفتتضحانه روبرو شده است و به بن بست سیاسی رسیده اند، سعی می کنند که اعضا و تفنگچیان شان را ناچار کنند که جلو گفتن واقعییت های تشکیلاتی شان از جانب اعضایشان به جامعه را بگیرند و انان را به انسان هایی توسری خور مثل بسیجی های درون حاکمیت تبدیل کنند. جلوگیری این احزاب و سازمان ها از تلاش های اعضایشان برای اشنایی با مسائل تئوریک و سیاسی را باید در راستای سیاست های جمهوری اسلامی برای درست کردن بسیجی بی ترمز و بی شعور ارزیابی کرد.

زمانی که پای مسائل امنیتی همچون تلاش برای ترور اعضا و فعالین دیگر احزاب و جریانات سیاسی اپوزیسیون جمهوری اسلامی در میان است لازم است که اعضای احزاب و جریانات سیاسی مختلف و خود احزاب در سطح رسمی همکاری های لازم را با یکدیگر داشته باشند، و دیگر جریانات اپوزیسیون از این مسائل باخبر شوند، در غیر این صورت ما تفاوتی بین یک جریان سناریو سیاهی موسوم به اپوزیسیون و جمهوری اسلامی نمی بینم و باید با همان سیاستی که به جمهوری اسلامی برخورد می کنیم به این احزاب و جریانات برخورد کنیم.

هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال
27.12.2018

پوپولیسم راست و چپ را باید منزوی کرد و از کمونیسم با صراحت دفاع کرد

 

این روزها از جانب هر دو جناح کومه له_سازمان کردستان حزب کمونیست ایران، چه جناح راست و ناسیونالیستی این جریان و چه جناح “چپ” که مدعی نوعی سوسیالیسم سطحی و محافظه کار است، عکسی که در ضمیمه ی این مطلب می اورم در فضای مجازی منتشر و دست به دست می شود. این عمل با هر انگیزه یی از جانب هر کس و طرفدار هر کدام از جناحین صورت بگیرد، اوج پوپولیست بودن فرد و جریان را نشان می دهد. پشت انتشار این عکس یک پیام پوپولیستی پنهان است و پیام این است که به جامعه اعلام شود که بین این دو جناح اختلاف سیاسی وجود ندارد و صلاح مازوجی و سید ابراهیم علیزاده با هم می نشینند و چای می نوشند و قهقه می زنند. خب همیشه پوپولیست ها و انسان های احمق به عکس و نقاشی و استعاره و بیان غیر مستقیم به جای بیان مستقیم و رک یا برهان علمی و سیاسی پناه می برند. البته باید شرایط سرکوب را در نظر گرفت. در شرایط اختناق سیاسی استعاره، شعر، هنر، نقاشی و کاریکاتور زبان بیان مخالفین یک نظام علیه ان نظام می شود. در شرایط فعلی در اروپا اتفاقا این گونه کارها را راست ها، فاشیست ها و پوپولیست های اروپایی اختراع کردند و در سطح وسیع هم دنبال می کنند. کافی است سری به صفحات فیس بوکی یا سایت های جریانات فاشیستی اروپایی از حزب الترناتیو برای المان گرفته تا پگیدا به عنوان پایه ی خیابانی این حزب و یا دیگر جریانات بزنید، انزمان متوجه خواهید شد که این جریانات حتی یک صفحه، یک پاراگراف، یک جمله اصلا یک کلمه حرف حساب ندارند و همواره با انتشار عکس خشونت فردی مثلا در یک کشور افریقایی و ربط دادن ان به مسائل پناهجویان فاشیسم و پوپولیسم ارتجاعی خود را توجیه می کنند.

پوپولیسم راست یا چپ ارتجاعی است و نباید مکانی در سیاست داشته باشد. باید احزاب را ناچار کرد با آرم و مشخصات واقعی خود ظاهر شوند و اگر اپورتونیستی برخورد کردند و تلاش کردند لقمه را دور سرشان بچرخانند، لقمه را به زور در دهانشان چپاند. اینگونه مردم جامعه می توانند به راحتی ماهیت این احزاب را تشخیص دهند و قطب بندی های اجتماعی و طبقاتی روشن تر می شود. از این طریق دیگر لازم نیست مثل ناصر بابامیری اردوگاه تمام احزاب سیاسی کوردی را تجربه کنی و برای هر حزب نیم دهه یا یک دهه تفنگچی گری کنی، تا متوجه شوی که این حزب ان حزبی نبود که دنبالش می گشتی.

تا امروز کم نیستند کسانی که خود را چپ و رادیکال خوانده و خواهان رفع ستم ملی و رهایی ملی از طریق انقلاب سوسیالیستی هستند ولی هنوز به باند چاقوکش مهتدی و ایلخانی زاده توهم دارند. دلیل این مساله اپورتونیسم و پوپولیسم راست این دو فرقه ی ارتجاعی و انسان خوار است. اگر این احزاب به جای گذاشتن اسم کومه له بر روی خود از همان روز اول پرچم کوردایه تی و سازش با جمهوری اسلامی و نوکری برای امپریالیسم را بلند کرده بودند، بی گمان حتی یک نفر از هواداران و اعضای کومه له در داخل با انان همراه نمی شد، به جز کسانی که از همان ابتدا اشتباهی توی کومه له بودند، اما در واقع به دلیل در دسترس نبودن حزب دمکرات کومه له یی شده بودند وگرنه تفاوتی با حزب دمکرات ها نداشتند.

در این شکی نیست که جناح صلاح مازوجی با هر تعبیری که از سوسیالیسم دارد، در شرایط فعلی به صورت اپوزیسیون در کومه له به سر می برد و از این موضع باید ازادی های کامل را به صورت یک فراکسیون داشته باشد و در عمل بتواند از این ازادی ها بهره بگیرد تا بتواند حتی در تشکیلات کردستان اکثریت شود، اگرچه جناح مازوجی در تشکیلات خارج کشور اکثریت است، اما کومه له تشکیلات خارج کشور را پشم هم حساب نمی کند و دو دستی به اردوگاه و مقرریی ماهانه یی که از احزاب چاقوکش حاکم در کردستان عراق می گیرد چسپیده است. با توجه به اینکه جناح سید ابراهیم علیزاده و فالانژیست های ناسیونالیست کورد، از جمله حسن رحمان پناه و فرهاد شعبانی در تشکیلات کردستان با قلدری و عربده کشی به سبک سازمان چاقوکشان و مثل همیشه مخالفانش را سرکوب و منزوی می کنند، نباید جناح صلاح مازوجی در ان گیر و دار تنها به ناله و شکایت تشکیلاتی اکتفا کند و لازم است برای اینکه اعضایی که به این جناح در تشکیلات کردستان سمپاتی دارند، از زیر فشار خارج کنند، اختلافاتشان را به بیرون از مجراهای تشکیلاتی کشیده و ان را علنی کنند، در غیر این صورت سرکوب های درونی در تشکیلات کردستان بسیار اسان است. با یک اتهام امنیتی و حتی “اخلاقی” یا به قول ناسیونالیست های درون این سازمان “اتهام” “ناموسی” طرف را مثل اب خوردن اخراج کرده و در کردستان عراق اواره می کنند.

توصیه ی من به تمام کسانی که مخالف قلدرمنشی و یکه تازی سازمان زحمتکشان جدید درون کومه له یعنی باند سید ابراهیم و رحمان پناه هستند، این است که در سطح وسیع در فضای مجازی به جای برخوردهای پوپولیستی و عقب مانده و سرپوش گذاشتن بر این اختلافات، کل اختلافات را بر سر استراتژی متفاوت در برخورد به احزاب سیاسی یا انقلابی بودن و نبودن جناح ناسیونالیست منتشر کنند و مردم جامعه را در اظهار نظر در مورد خود و جناح راست شرکت کنند، وگرنه به راحتی بازنده اند.

برخوردهای نرم، دیپلماتیک و بخشا محافظه کارانه ی صلاح مازوجی یا سکوت و سازشش با باند راست این حزب به ضرر کمونیست هایی است که در نبود الترناتیو، خط ایشان را به عنوان تنها خط رادیکال واقعا موجود در کومه له پذیرفته اند.

جناح راست کومه له، فرشید شکری را تحت فشارهای فراوان گذاشت و او را زیرزمینی از تشکیلات کردستان بیرون راند. اعضای تشکیلات کردستان که به کومه له ی قدیم نوستالژی دارند و فکر می کنند که می شود کومه له را کمونیستی نگه داشت، من را در جریان برخوردهای فالانژیستی حسن رحمان پناه و باندش قرار داده اند و اعلام کردند در صورتی که جناح صلاح مازوجی به صورت قوی و یکدست علیه این قلدری های لات مائابانه نایستد، انان دیر یا زود تشکیلات کردستان را ترک خواهند کرد، چون دیگر تاب و تحمل این همه فشار روانی و تشکیلاتی را ندارند. در چنین شرایطی کم نیستند کسانی از دو جناح که در اوج وقاحت پوپولیستی برای سرپوش گذاشتن بر این اختلافات این عکس را در فضای مجازی و فیس بوک و تلگرام و غیره منتشر می کنند، تا با زبان بی زبانی اعلام کنند که اختلافی در کار نیست و مردم را از این طریق تحمیق کنند. دوستان اگر اختلافی در کار نیست، پس این همه فشار و تهدید به اخراج و اخراج و حذف مخالفین چیست؟ به خودتان بیایید و پوپولیسم تان را کنار بگذارید و رک باشید و در مقابل مخالف با برهان علمی و سیاسی صحبت کنید، به جای اینکه اختلاف را زیر پتو کنید!

حسن معارفی پور
3.01.2019
آمستردامصلاح مازوجی ابراهیم علیزاده

بیگانگی از نظر مارکس

نگاهی گذار به یک مقوله ی اقتصادی، فلسفی

حسن معارفی پور

 

مقوله ی بیگانگی و از خود بیگانگی از زمره ی مفاهیم مهمی که از زوایای مختلفی بررسی شده و توجه بسیاری از صاحبنظران، فیلسوفان و اقتصاددانان را در گذشته و حال به خود جلب کرده است. از هگل و فوئرباخ گرفته تا مارکس،مزاروش و سایر مارکسیست ها و صاحبنظران مختلف هر کدام از زاویه ای به بررسی این مفهوم پرداخته اند و در این زمینه اظهار نظر کرده اند. هگل بیگانگی را عینیت طبیعت می داند و آن را نه، ناشی از شرایط اجتماعی بلکه ناشی از سرشت و ذات ادمی می داند. نزد فوئرباخ از خود بیگانگی انسان بیشتر به شکل مذهبی نمایان می شود. او معتقد است که آدمی ذات خود را از خود جدا کرده و در سوژه ای به نام خدا عینیت می بخشد.

مارکس اولین کسی است که این مقوله را از زاویه ی نقد اقتصاد سیاسی و مناسبات اجتماعی در محیط کار، محلی که در آن انسان ها شیئیت می یابند و کالاها شیئیت.

مارکس بیگانگی را از سه جهت مورد بررسی قرار می دهد :۱٫به مثابه ی بیگانگی کارگر از محصول مادی و عینی خویش. ۲٫ به مثابه ی بیگانگی از کار خویش، در هنگام کار کارگر به خود تعلق ندارد بلکه از آن کس دیگری است (کسی که که کار او را خریده است ) و ۳٫نهایتابه عنوان بیگانگی از سایر ادمها یعنی بیگانگی از ابزار تولید یعنی صاحبان سرمایه.(دستنوشته های اقتصادی فلسفی،کارل مارکس)

در زمینه ی از خود بیگانگی فلسفی مارکس معتقد است که آدمی به هر میزان خود را وقف خدا کند، به همان میزان از خود بیگانه شده و کمتر به خود می پردازد، این شکل از بیگانگی در درون انسان اتفاق می افتدا،اما پیامد های اجتماعی مخربی را نیز به دنبال دارد، این شکل از خودبیگانگی بیشتر در آثار اولیه مارکس نمود بیشتری دارد، اما شکل دیگر از خود بیگانگی که از خود بیگانگی در محیط کار است بیشتر از سایر اشکال از خود بیگانگی برجسته است.

این شکل از خود بیگانگی زمانی اتفاق می افتد که کارگر در محیط کار و کارخانه به دلیل آنکه کار او نه داوطلبانه، بلکه از روی اجبار و ناچاری است، بنابراین در این شرایط کارگر احساس آرامش نمی کند، به جای خرسندی احساس رنج می می کند، در این شرایط کارگر نه تنها انرژی و پتانسیل خود را بروز نمی دهد، بلکه کار اجباری (کاری که محصول آن به شخص دیگری تعلق دارد )،باعث می شود که کارگر تنها زمانی احساس آرامش کند که خارج از محیط کار است و کار نمی کند. کار کارگر در این شرایط نیازی را برآورده نمی سازد، بلکه ابزاری صرف است برای برآورده ساختن نیازهای دیگران است.

کار بیگانه شده نیز با بیگانه ساختن ادمی از طبیعت و از خود یعنی از کارکرد های عملی و فعالیت های حیاتی اش نوع انسان را از ادمی بیگانه می کند. کار بیگانه شده تنزل فعالیت خودجوش آدمی به یک وسیله ی صرف و زندگی نوعی را ابزاری برای حیات اجتماعیش می کند.(همانجا)

مالکیت خصوصی به عنوان محصول و پیامد ضروری کار بیگانه شده در رابطه ی خارجی کارگر با طبیعت و خویش است.بدین سان مالکیت خصوصی اساس تحلیل از مفهوم کار بیگانه شده،انسان بیگانه شده ،زندگی بیگانه شد و انسان از خود بیگانه استنتاج می شود. (همانجا)

مالکیت خصوصی به عنوان نمودی مادی و فشرده ی کار بیگانه شده، دو رابطه را شامل می شود :رابطه ی کارگر با کار و محصول کارش و رابطه ی غیر کارگر با کارگر و محصول کارش. زمانی که ذات انسانی در ارزش یا پول از آدمی بیگانه می شود،ذهنیت ادمی، انرژی فیزیکی و ذهنی و توانمندی او از او ربوده می شود. زمانی که محصول کار کارگر به عنوان دارایی شخص دیگر در مقابل او قرار می گیرد، ابزار هستی و فعالیت او در دست سرمایه دار قرار می گیرد. در این شرایط کارگر تا حد یک ماشین تنزل یافته و از جودی انسانی به فعالیتی انتزاعی تبدیل می شود.

هر چه کارگر محصول بیشتری تولید می کند خود فقیرتر می شود، هرچه کالای بیشتری می افریند خود به کالای ارزانتری تبدیل می شود، کارگر فقط کالا تولید نمی کند بلکه خود را نیز به عنوان کالا عرضه می کند. یعنی شی ( ابژه ای ) که کار تولید می کند یعنی محصول کار در تقابل با کار ، به عنوان چیزی بیگانه و قدرتی مستقل از تولید کننده قد علم می کند. (همانجا)

باتوجه به اظهارات فوق از خود بیگانگی پیامد و نتیجه ی ضروری جوامعی است که در آن مناسبات طبقاتی حاکم بوده و محصول کار نه به تولید کننده بلکه به شخص دیگری تقلق دارد در این شرایط است که کارگر از محصول کار خویش، از سرمایه دار و کار احساس بیگانگی می کند، در این شرایط کارگر احساس ارامش نکرده و کار اجباری او نه تنها کمکی به رشد و نمو استعدادهای او نمی کند بلکه حتی مانعی بر سر راه رشد و شکوفایی آن می شود. بنا به مباحثی که مطرح شد برای آنکه بتوانیم از خودبیگانگی را به عنوان یکی از معضلات جوامع طبقاتی از صحنه ی جوامع بزدایم باید ریشه ی مالکیت خصوصی و کار مزدی را نشانه بگیریم .تا زمانی که مالکیت خصوصی و کار دستمزدی حاکم است انسان در عصر مدرنیته و سرمایه داری گرفتار پیامد های ناگوار این جوامع همچون بیگانگی و از خود بیگانگی خواهد بود و در بسیاری موارد استثمار بی رویه و وحشیانه ی سرمایه داران در محیط کار کامپیوتریزه در کشورهای پیشرفته ای چون ژاپن که در آنجا(یعنی در محیط کار کارگر ) ثانیه ها و دقایقی را که کارگر کار نمی کند توسط این دستگاه ها ثبت و مجموع این ثانیه ها و دقایق از ساعات کار او کم، در نتیجه دستمزد روزانه ی کارگر کاهش می یابد، این شکل از استثمار برای بالا بردن بیش از حد بارآوری کار و افزایش استثمار و کسب سود بیشتر به شکلی وحشیانه بوده و باعث شده که کارگران بیش از هر عصر و دوره ای احساس از خودبیگانگی کنند در مواقعی که در محیط کار هستند و کار می کنند.

برای فرا رفتن از بیگانگی و از خود بیگانگی به عنوان شکلی از اشکال بردگی انسان و برای بازگرداندن هویت انسان به خود انسان،همچنین برای رسیدن به جامعه ای که در انجا شیئت انسان از بین برود و شخصیت انسانی او به عنوان انسان به او برگردد، کمونیسم به مثابه ی یک جنبش اجتماعی و یک گرایش سیاسی قوی در جامعه ی طبقاتی و در بین طبقه ی کارگر و به عنوان تنها آلترناتیو موجود برای رهایی انسان مدرن از پیامد های ناگوار و ضد بشری نظام سرمایه داری، با اتکا به نیروی طبقه ی کارگر( به عنوان محرک جامعه به طرف یک جامعه ی بی طبقه و بدور از استثمار و بیگانگی انسان) عمل نموده و تلاش خواهد نمود که با انقلابی اجتماعی و قهر آمیز سوسیالیسم را استقار نموده و جامعه را به طرف یک جامعه ی کمونیستی به پیش ببرد. جامعه ای که در ان اجباری در کار نبوده و زمینه ی شکوفایی تمامی استعداد های انسانی فراهم خواهد بود جامعه ای که در آن کار بیگانه شده جای خود را به کار اختیاری و کار به اندازه ی توانای هر فرد خواهد داد. تنها در چنین جامعه ای است که انسان برای همیشه از دام مناسبات ضد بشری نظام سرمایه داری رها خواهد شد ،مالکیت خصوصی بر ابزار تولید به عنون محصول و پیامد کار بیگانه شده جای خود را به مالکیت همگانی خواهد داد و پول به عنوان یکی از اشکال بیگانگی انسان نقش خود را برای همیشه از دست خواهد داد. تنها در این جامعه است که جایی برای بیگانگی نیست و جمله ی از هر کس به اندازه ی توانش و به هر کس به اندازه ی نیازش به صورت عملی متحقق می شود.

دنیای مجازی دنیای لایکیسم و فیکیسم

 

من به هیچ وجه با ورود به دنیای مجازی مشکلی ندارم و اتفاقا خود من یکی از پایه های ثابت دنیای مجازی به ویژه فیس بوک هستم و برخلاف صوفی مسلکان انارشیست و پارانوید یا فیل سوف های فاشیست ضد تکنولوژی مانند هایدگر بر این عقیده نیستم که نباید از تکنیک بهره گرفت یا باید مانند دوران نوسنگی به جای استفاده از مدنیت و شهرنشینی شهر گریزی و زندگی در تنهایی را برگزید. ابدا هم بر این عقیده نیستم که دنیای مجازی را با دنیای واقعی اشتباه باید گرفت. درست است که دنیای مجازی به بخشی از زندگی ما و بخشا به کل زندگی بخشی از بشریت تبدیل شده است، اما توهم به اینکه بتوان با دنیای مجازی جهان را تغییر داد و یا دنیای مجازی می تواند سرچشمه ی “انقلاب” باشد، چیزی جز یاس و سر خوردگی سیاسی و چرخیدن به راست را در پی نخواهد داشت.

مورد دیگر که لازم است اشاره کنم، چیزی که هابرماس در یک مصاحبه هم اشاره کرده بود این است که با گسترش دنیای مجازی انواع و اقسام متون بی مایه، بی محتوا، ارزان از لحاظ حتی سبک نگارشی و علمی هزاران لایک فیک (جعلی) را با پرداخت چند یورو و یا بستن قرار داد با این یا ان شرکت انحصاری وابسته به مافیای فیس بوک را به خود اختصاص می دهند و متون علمی، رادیکال، قوی، فلسفی و غیره زیر لگد گرد و خاک می خورند و مشتری ایی ندارند. دنیای مجازی در واقع بازتاب دنیای واقعی است، اما یک چهره ی کثیف تر، وحشتناک تر و اگرسیو تر از دنیای واقعی را به نمایش می کشد.

در طویله ی اکادمی بورژوایی هم می توان انچه که در دنیای مجازی اتفاق می افتد را مشاهده کرد. اکادمی های نئولیبرال، تحقیقات ارزان قیمت کالایی شده را به بازار عرضه می کنند و این تحقیقات به نسبت تحقیقات اصولی و رادیکال بیشترین مشتری را به خود اختصاص می دهند. دنیای مجازی و دنیای اکادمیک تابع قوانین بازار به جلو حرکت می کند و هر انچه در چارچوب بازار نگنجد را حاشیه یی می کند و مافیای بازار هر چیزی را در خود می بلعد. مساله ی انحصار و رقابت به قول مارکس در دنیای واقعی به عنوان دو روی یک سکه که وجود یکی بدون وجود دیگری غیر ممکن است، به بهترین شکل خود را در دنیای مجازی نشان می دهند.

اگر بخواهم یک مثال ساده بیاورم، می توانم سوپرمارکت های ارزان قیمت المان مانند آلدی را که مواد خوراکی بی کیفیت را به بازار عرضه می کنند و میلیون ها مشتری را به خود اختصاص می دهند نمونه بگیرم. وقتی جورج ریتزر برای اولین بار تزه مکدونالیزیشن خود را مطرح کرد، به یک واقعیت اشاره می کرد و ان این بود که سرمایه داری رقابتی در عرصه ی خدمات به سمت نوعی سرمایه داری انحصاری می رود که در ان شرکت های زنجیره یی بقالی ها و دکه های کوچک را یکی پس از دیگری به خاک سیاه می نشانند.

ولفگانگ فریتز در امتداد این نظریه نظریه ی آلدیزیسیرون (آلدیزیشن) را مطرح می کند و از این طریق به بررسی وضعیت شرکت ها و فروشگاه های زنجیره یی می رود. ما کاری به نتیجه گیری های ارتجاعی جورج ریتزر و ولفگانگ فریتز نداشته و بر این عقیده اییم که این مسائل را یک قرن و نیم قبل از این ها دیگران هم بیان کرده اند. برای اگاهی بیشتر مراجعه شود به نامه ی مارکس به اننکوف ترجمه ی جمشید هادیان در مورد رقابت و انحصار و کتاب امپریالیسم اخرین مرحله ی سرمایه داری نوشته ی لنین با ترجمه ی محمد پورهرمزان

اگر از دنیای واقعی کمی فراتر رویم و به این عرصه ی رقابت و انحصار در دنیای فیک فیسبوکیسم و مجازی برویم خواهیم دید که منطق بازار در دنیای فعالین سیاسی و متونی که این فعالین می نویسند، در انجا هم حاکم است. ما از تبلیغات شرکت ها و صنایع و بانک ها در این خر تو خر دنیای مجازی می گذریم و تنها به فیکیسم سیاسی می پردازیم.

تصورش را بکنید که شما یک متن که ماه ها و شاید دو سال روی ان کرده باشید و با دقت کامل جزئیات درون کتاب ها و تحقیقات سایر متفکرین را نقد و بررسی کرده و بعد از ان متن یا مقاله یتان را در فیس بوک منتشر می کنید. کسانی که به این مقاله لایک می زنند، از انگشت های دست و پای شما کمتر خواهند بود، اما کافی است یک عکس فیک از یک دختر فیک که وجود خارجی هم ندارد، روی پروفایلتان گذاشته و با اسم فیک خارجی وارد فیس بوک شوید، ان موقع هزاران نفر برای شما درخواست دوستی می فرستند و عکس شما را لایک می کنند و قلب گذاشته و پشت لپ تاب جلق می زنند.

مساله ی دیگر این است که فیس بوک امکانی به شما می دهد که شما در ازای دادن پول هزاران شنونده ی غیر واقعی و جعلی یا لایکیست های “حرفه یی” فیک، کسانی که در واقع وجود خارجی ندارند، پیدا کنید. جریانات ارتجاعی، رسانه های غول اسای سرمایه داری جهانی مانند بی بی سی و صدای امریکا، ژورنالیست های خود فروش مانند علی ناجوانمردی و احزاب و فرقه های کارتونی مانند سازمان مجاهدین خلق، سلطنت طلبان و مشروطه خواهان و دیگر اوباش راست از این منطق پیروی می کنند و از طریق به پا کردن جنجال های الکی در فضای مجازی به ارگاسم روحی می رسند و اینگونه پروکاسیون می کنند که این ها طرفدار، بیننده، شنونده و عضو زیاد دارند.

متاسفانه باخبر شده ام که تعدادی از رفقای چپ و کمونیست سابق هم از این منطق کثیف و کالایی کردن سیاست بهره می گیرند و خود را به دلقک هایی بی تاثیر و بی خاصیت تبدیل کرده اند.

برای پی بردن به ماهییت دروغین و فیک لایک ها و قلب هایی که گذاشته می شود، کافی است از این انسان ها، رسانه ها، احزاب سیاسی فیکیستی و غیره بخواهیم یک تشکل شش نفره را تشکیل دهند و برای مدت طولانی ان را سر پا نگه دارند. کافی است از انان بخواهیم برای کمک به فلان فعال سیاسی زندانی یک اکسیون اعتراضی سازمان دهی کنند و کمک مالی جمع اوری کنند، زمانی که این ادم ها و جریانات نمی توانند حتی دو نفر را بسیج کنند، نمی توانند یک پاتوق سه چهار نفری را در دنیای واقعی اداره کنند، نمی توانند از پشت کامپیوترشان تکان بخورند و در یک تظاهرات در بغل گوششان شرکت کنند و ده نفر دیگر را به این تظاهرات دعوت کنند، زمانی که اعتبار 10 یورو و حتی 10 سنت هم ندارند و نمی توانند برای یک کارگر زندانی ده سنت خالی جمع اوری کنند، کافی است ازشون سوال کنید، که اخرین تظاهراتی که در ان شرکت کرده اند، کی بوده است ووو. ان موقع باید گفت که کل وجود این افراد فیک است و بازتولید این فیکیسم و لایکیسم در دنیای مجازی به اندازه ی گوز پاپ در توالتش در واتیکان روی رئال پولتیک تاثیر مثبت یا مخرب می گذارد.

فعالیت سیاسی جدی، کار تئوریک و عملی به صورت در هم امیخته اند، وجود یکی بدون دیگری غیر ممکن است. هیچ فعالیت جدی عملی، بدون تئوری رادیکال و انقلابی نمی تواند صورت پذیرد و هیچ تئوری انقلابی، تئوری ایی، که نتواند در عمل و در انتاگونیسم طبقاتی و اجتماعی پایه ی خود را میان کارگران و زحمتکشان تثبیت و خود را ابدیده کند، نمی تواند ارزش حتی یک پشم را هم داشته باشد. اینجاست که مشت یک بکسر فرانسوی بر صورت یک پلیس در تظاهرات جلقه زرد ها در پاریس به اندازه ی یک قرن فعالیت لایکیستی و فیکیستی در فیس بوک می تواند روی پیشرفت مبارزه ی طبقاتی و ملیتانت تر شدن توده های مردم، شکستن دیوارمخوف قانون و دولت و پلیس تاثیر گذار باشد.

ان “روشنفکر” چپول کتابخانه یی که کارگران را همچون سربازانی پیاده نظام می بیند که در کشمکش های طبقاتی و سیاسی با دولت ها خود را به کشتن بدهند، تا این “روشنفکر” چپول و فیک به قدرت برسد، با ان فیل سوف آریستوکراتی که توده های مردم و کارگر را لایق بردگی ابدی می دانست (یعنی نیچه) تفاوتی ندارد.

کارگران اگاه و انقلابی بر پوزه ی فعالین چپول فیکیست و لایکیست، بر پوزه ی کسانی که از بالا به انان برخورد می کنند و انان را پیاده نظام انقلابی می دانند که این چپول ها را به قدرت می رساند، چپول هایی که با فکر کردن به قدرت اغوا می شوند، افسار تمدن می بندند و انان را برای همیشه ادب خواهند کرد، تا افکار فاشیستی و اریستوکراتیک خود را که به اسم کارگرپناهی در واقع کارگرستیزی مطلق است، به گور بسپارند و همچون انسان هایی برابر با دیگر انسان ها در جامعه یک زندگی غیر اریستوکراتیک داشته باشند، در غیر این صورت طبقه ی کارگری که دیکتاتوری پرولتاریا را بنیاد می نهد، انان را روانه ی اردوگاه های کار اجباری برای بازگشت به زندگی اجتماعی و انسانی بدون سلسله مراتبی می کند.

حسن معارفی پور