فاشیسم در پوشش طنز

 

یکی از ایده های فاشیستی پیش داوری در مورد افرادی است که انها را نمی شناسید. فاشیسم سعی می کند همیشه یک ترس موهوم درست کند، ترسی که بر هیچ پایه و اساس منطقی و واقعی شکل نگرفته است. برای نمونه ترس از کودکان خانواده های یهودی یا مسلمان و غیره. فاشیست های اسرائیلی و مدافعین تروریسم جنگی در اسرائیل می گویند که کودکان فلسطینی ایی که توسط دولت جنایتکار و فاشیست اسرائیل به قتل می رسند (سالانه میانگین 1500 کودک از سال 2006 به بعد)، ممکن است زمانی بزرگ شوند و به تروریست های حماس بپیوندند. انها اینگونه این خشونت وحشیانه و فاشیستی را توجیه می کنند و “وجدان” کثیف خود را از هر گونه “عذاب” ی راحت می کنند.

فاشیست های اروپایی متشکل در احزاب نئونازیستی و جنبش فاشیستی پگیدا هم می گویند که “مسلمانان” گریخته از دست تروریسم اسلامی (صادره ی غرب) می توانند باعث اسلامیزه شدن غرب شده و برای مسیحیت که دینی “احساسی” و “اخلاقی” است ( و در قرون وسطی با گیوتن ادم را هزاران بار وحشیانه تر از داعش به مرگ محکوم می کرد)، خطر ایجاد می کنند.

مجله ی فکاهی شارلی ابدو مبلغ کثیف ترین نوع فاشیسم

خطرناک ترین اتفاقی که ممکن است در هر جامعه بیفتد ان است که گفتمان فاشیستی و راسیستی به گفتمان روزمره تبدیل شود و دیگر مردم از راسیست بودن شرم نکنند! امروز در غرب مردم نه تنها از راسیست بودن شرم نمی کنند، بلکه حتی به راسیست بودن خود افتخار هم می کنند. گفتمان فاشیستی امروز در کشورهای غربی رایج ترین گفتمان است و رسانه ها شب و روز در بوق و کرنا می کنند که خارجی ها وحشی اند و تجاوزگر و حتی رئیس حزب چپ المان که سابقا یکی از چپ ترین و فعال ترین چپ های المان بود از بازسازی سوریه و بازگرداندن سوری ها به سوریه صحبت کرد.( البته سارا واگن کنشت به خاطر مطرح کردن این حرف شدیدا از جانب حزب چپ مورد انتقاد قرار گرفته شد. من واقعا نمی دانم خانم مرکل چه چیزی را به سارا واگن کنشت گفته است که اینگونه صد و هشتاد درجه تغییر موضع داده که اینگونه از بازگرداندن پناهجویان سوری صحبت می کند! فرضیه ی من در این زمینه این است که ایشان خود را برای انتخابات صدر اعظمی در اینده ی المان اماده می کند و در تلاش است با تبلیغات راست و پوپولیستی مردم بیشتری از قطب راست جامعه را متقاعد کند که او را به عنوان صدر اعظم اتی المان انتخاب کنند، اما هر دلیلی که سارا واگن کنشت از مطرح کردن چنین حرف هایی داشته باشد، چیزی جز افتادن به دام راسیسم سیستماتیک دولتی نیست.)

امروز در المان و اروپا فاشیسم همه جا حضور دارد، در خیابان در دانشگاه، در محیط کار، در میان دم و دستگاه دولت و پلیس و غیره و به ویژه در رسانه ها!
کافی است تلویزیونت را روشن کنی یا در فیس بوک سری به صفحه های فیس بوکی مختلف بزنید، ان موقع است خواهی دید که هزاران “هیتلر” جدید در پوشش مدرن با افسار تمدن مشغول تنفرپراکنی از پناهجویان و خارجیان هستند. فاشیسم در المان به دولت، پلیس و رسانه گره خورده است و فاشیسم برای ابراز وجود، دنبال سوژه می گردد و اگر سوژه یی هم در کار نباشد، همیشه یک سوژه ی خواهد ساخت که ان را دلیل ابراز وجود خود قرار دهد.

در دیگر کشورهای داروپایی وضع بهتر نیست. کافی است نگاهی به نشریه ی شارلی ابد (بخوانید شارلی فاشیست) بیاندازید، ان موقع خواهید دید که فاشیسم چگونه خود را در قالب طنز نشان داده است.
نشریه ی شارلی ابدو در قالب طنز با پخش عکسی از “آیلان کوردی” کودک سه ساله ی سوری که جنازه اش به همره برادر دیگرش در سواحل ترکیه پیدا شد، به همراه نوشته یی که در ان امده بود، آیلان کوردی اگر بزرگ می شد، دختران المانی را دنبال می کرد، نشان داد که مواضعش فاشیستی تر از ماری لوپن و پگیدا در المان است.

جالب تر از این جو گیری مردم سطحی چپ متاثر از مدیا است. کسانی که ماه ها به خاطر محکوم کردن کشتار وحشیانه در پاریس، در اینترنت مقاله نوشتند و اعلام کردند که شارلی ابدو هستند و صفحات فیس بوکشان را به عکس قربانیان اراسته کردند، لطف کنند الان هم شارلی ابدو باشند!!

حسن معارفی پور14.06.16

993870_963010097101626_7240763797730105048_n

افشاگری در مورد باند سناریو سیاهی چاقوکشان و تلاش برای ترور رحمان حسین‌ زاده

شورش خراسانه از اعضای سابق باند چاقوکشان مهتدی در برنامه ی لایو بختیار بلوری به زبان کوردی می گوید که بهرام رضایی سال 2004 یا 2005 از او درخواست کرده است که رحمان حسین زاده را ترور کند و اعلام کرده است که دفتر سیاسی چاقوکشان و باند مهتدی این تصمیم را گرفته است. وقتی شورش با رضا کعبی در این زمینه صحبت می کند، رضا کعبی هم صحت این مساله را تایید می کند. دلیل این مساله را دفتر سیاسی باند مافیایی و چاقوکش مهتدی “توهین” رحمان حسین زاده و چند نفر دیگر در رهبری حزب حکمتیست به عبداله مهتدی اعلام می کنند. شورش حاضر نبوده تن به این کار بدهد و در یک افشاگری طولانی کل واقعیت را بیان کرده است و قبل از ان هم مساله را با رحمان حسین زاده در میان گذاشته است.

شورش در این برنامه می گوید که من به دفتر سیاسی باند قمه کشان اعلام کردم که چرا ما باید رهبری حزب حکمتیست و کسانی چون رحمان حسین زاده که مخالف جمهوری اسلامی اند را ترور کنیم. در جواب سوالش می گویند که انها به کاک عبداله مهتدی توهین می کنند و این تصمیم دفتر سیاسی حزب است و او موظف است به تصمیمات حزبی عمل کند.

لازم به ذکر است که باند قمه کشان یک بار با اسلحه ی سبک و سنگین به مقر کومه له سازمان کردستان حزب کمونیست ایران هم حمله کرده و چندین بار فعالین و پیشمرگان این حزب را با چاقو و پنجه بکس در شهر سلیمانیه کتک کاری کرده اند.

افشای این باند سناریو سیاهی، جنایتکار، مزدور امپریالیسم و کاسه لیس سابق اصلاح طلبان حکومتی، کاسه لیس نوری زاده و سازگارا و خانواده ی منفور و ملعون شاهنشاهی وظیفه ی تمام کسانی است که اینده یی بدون ترور و سرکوب فعالین سیاسی و کمونیست را خواستارند.

ما در خیابان های شهرهای کردستان ایران جواب این چاقوکشان و باندهای سناریو سیاهی را میدهیم و هر گونه خشونت تروریستی و شبه تروریستی این جریانات ملعون را با مبارزه ی قهرامیز انقلابی و کمونیستی خواهیم داد.

حزب چاقوکش دمکرات کردستان ایران که در گذشته به قلدری و اقدامات خان مائابانه برای سرکوب کمونیست ها و ازادی خواهان در کردستان دست برده بود، در میدان مبارزه ی مسلحانه، سیاسی و توده یی به بدترین شکل ممکن زمین گیر شد و برای جامعه ی کردستان ایران رسوا شد.

سازمان چاقوکشان در ادامه ی سیاست های قلدرمنشی و ایل گرایانه ی حزب چاقوکش و کمونیست کش دمکرات کردستان سال هاست که در راستای سرکوب کمونیست ها و مخالفین این جریان قدم بر میدارد، اما همیشه شکست خورده است.

اقدامات تروریستی و شبه تروریستی از جانب نیروهای اپوزیسیون علیه دیگر نیروهای مخالف نظام باید شدیدا در سطح توده یی محکوم شود و پاسخ مناسب بگیرد.

حسن معارفی پور

برنامه ی زنده ی فیس بوکی “بختیار بلوری” و بیانیه های پی در پی سازمان زحمتکشان علیه شرکت اعضایش در این برنامه

 

مدتی است که یک لیبرال ناسیونالیست ابله و بی سواد سیاسی که از فرط دمکراتیک بودن با کله در فاضلاب ارتجاع شیرجه برده است، یک دکان فیس بوکی باز کرده است، که در ان زیر نام برنامه های لایف مبلغ نوعی پلورالیسم پاسیفیستی در چارچوب رئال پولتیک کوردی شده است. این شخص کسی جز بختیار بلوری نیست، انسانی بی سواد از لحاظ سیاسی، ساده لوح و در یک کلام بی شعور ناسیونالیست و احساسی است. این شخص یک بار قران را به اتش کشید و زمانی که ملا کریکار تروریست مشهور کورد و معروف به بن لادن کردستان عراق او را تهدید کرد، در یک برنامه ی لایف معذرت خواهی کرد و با گذاشتن یک برگ گل روی قران اینگونه چاکرمنشی خود به اسلام و تروریسم اسلامی اثبات کرد.

جالبی قضیه این است که بختیار بلوری خود ادعا می کند که در تمام عمرش حتی یک کتاب هم نخوانده است و ظاهرا تمام اطلاعاتش را مثل پیامبران از “خدا” الهام گرفته است.

این مجنون دیوانه که شب و روز برنامه ی لایف می گذارد، به جای اینکه به کسانی که در این برنامه شرکت می کنند، مجال صحبت کردن دهد، خود فقط لاف زنی بی محتوا می کند. زمانی که حرفی برای گفتن ندارد و یک نفر با عقایدش که بیشتر به عرفان نزدیک است تا عقلانیت، مخالفت کند، فورا حرفش را قطع کرده است و او را در فیس بوک و فضای مجازی بلاک می کند.

جالب تر از این، این است که این مردک بی مغز، قهوه خانه یی اینترنتی فراهم کرده است که اعضا و هواداران سرخورده از احزاب ناسیونالیست و مزدور امپریالیسم کورد، از طریق ان بتوانند کثافت کاری ها و جنایتکاری های احزابشان را افشا کنند و به صدایشان را به گوش جامعه ی کردستان ایران برسانند. مورد اخیر افشاگری درست شورش خراسانه در مورد تلاش باند مهتدی موسوم به سازمان زحمتکشان، در مورد توطئه ی ترور رحمان حسین زاده و چند نفر دیگر از حزب حکمتیست است.

زمانی که احزاب سناریو سیاهی و چاقو کش کرد، مزدوران عربستان سعودی، ترکیه و امریکا خطر افشا شدن خود از جانب اعضایشان را دارند، تلاش می کنند از طریق بیانیه دادن و تهدید اعضایشان برای عدم شرکت در این برنامه ها جلو افشای کثافت کاری و برنامه های مخفی خود برای ترور مخالفین سیاسی خود را بگیرند. این سنت در بین نیروهای ناسیونالیست کورد همیشه وجود داشته و خود رهبری حزب دمکرات کردستان ایران همواره اعلام می کرد که پیشمرگان ما احمق هستند و سیاسی نیستند و تنها بلدند تفنگ بر دوش بکشند و بکشند. فارغ از تحمیق سیستماتیک اعضا از جانب احزاب ناسیونالیست کورد این میزان از توهین به اعضا و تفنگچی هایشان غیر قابل تحمل و چندش اور است.

در همین راستا لازم می دانیم به عنوان کمونیست هایی متشکل که بارها از جانب این احزاب چاقو کش و سناریو سیاهی تهدید شده اند، از همین صحفه به این احزاب و جریانات بگوییم، که من با عنوان کمونیست های معتقد به ازادی بیان و عقیده، ترسی از سرکوب و ارعاب دیگر احزاب و جریانات سیاسی نداشته و نداریم و جواب خشونت را از جانب هر حزب و سازمانی با قهر می دهیم و برای گفتگوی متمدمانه با هر جریانی برای نشان دادن ماهییت ش به جامعه اماده هستیم.

سازمان زحمتکشان، حزب دمکرات و دیگر احزاب ناسیونالیست کرد در دنیای سیاست و رئال پولتیک و شیفت کردن از جمهوری اسلامی به غرب و عربستان مغلوب مبارزات توده یی و رادیکال کارگری برای سرنگونی جمهوری اسلامی شده اند و زمانی که افق و چشم اندازهایشان با شکست های مفتتضحانه روبرو شده است و به بن بست سیاسی رسیده اند، سعی می کنند که اعضا و تفنگچیان شان را ناچار کنند که جلو گفتن واقعییت های تشکیلاتی شان از جانب اعضایشان به جامعه را بگیرند و انان را به انسان هایی توسری خور مثل بسیجی های درون حاکمیت تبدیل کنند. جلوگیری این احزاب و سازمان ها از تلاش های اعضایشان برای اشنایی با مسائل تئوریک و سیاسی را باید در راستای سیاست های جمهوری اسلامی برای درست کردن بسیجی بی ترمز و بی شعور ارزیابی کرد.

زمانی که پای مسائل امنیتی همچون تلاش برای ترور اعضا و فعالین دیگر احزاب و جریانات سیاسی اپوزیسیون جمهوری اسلامی در میان است لازم است که اعضای احزاب و جریانات سیاسی مختلف و خود احزاب در سطح رسمی همکاری های لازم را با یکدیگر داشته باشند، و دیگر جریانات اپوزیسیون از این مسائل باخبر شوند، در غیر این صورت ما تفاوتی بین یک جریان سناریو سیاهی موسوم به اپوزیسیون و جمهوری اسلامی نمی بینم و باید با همان سیاستی که به جمهوری اسلامی برخورد می کنیم به این احزاب و جریانات برخورد کنیم.

هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال
27.12.2018

پوپولیسم راست و چپ را باید منزوی کرد و از کمونیسم با صراحت دفاع کرد

 

این روزها از جانب هر دو جناح کومه له_سازمان کردستان حزب کمونیست ایران، چه جناح راست و ناسیونالیستی این جریان و چه جناح “چپ” که مدعی نوعی سوسیالیسم سطحی و محافظه کار است، عکسی که در ضمیمه ی این مطلب می اورم در فضای مجازی منتشر و دست به دست می شود. این عمل با هر انگیزه یی از جانب هر کس و طرفدار هر کدام از جناحین صورت بگیرد، اوج پوپولیست بودن فرد و جریان را نشان می دهد. پشت انتشار این عکس یک پیام پوپولیستی پنهان است و پیام این است که به جامعه اعلام شود که بین این دو جناح اختلاف سیاسی وجود ندارد و صلاح مازوجی و سید ابراهیم علیزاده با هم می نشینند و چای می نوشند و قهقه می زنند. خب همیشه پوپولیست ها و انسان های احمق به عکس و نقاشی و استعاره و بیان غیر مستقیم به جای بیان مستقیم و رک یا برهان علمی و سیاسی پناه می برند. البته باید شرایط سرکوب را در نظر گرفت. در شرایط اختناق سیاسی استعاره، شعر، هنر، نقاشی و کاریکاتور زبان بیان مخالفین یک نظام علیه ان نظام می شود. در شرایط فعلی در اروپا اتفاقا این گونه کارها را راست ها، فاشیست ها و پوپولیست های اروپایی اختراع کردند و در سطح وسیع هم دنبال می کنند. کافی است سری به صفحات فیس بوکی یا سایت های جریانات فاشیستی اروپایی از حزب الترناتیو برای المان گرفته تا پگیدا به عنوان پایه ی خیابانی این حزب و یا دیگر جریانات بزنید، انزمان متوجه خواهید شد که این جریانات حتی یک صفحه، یک پاراگراف، یک جمله اصلا یک کلمه حرف حساب ندارند و همواره با انتشار عکس خشونت فردی مثلا در یک کشور افریقایی و ربط دادن ان به مسائل پناهجویان فاشیسم و پوپولیسم ارتجاعی خود را توجیه می کنند.

پوپولیسم راست یا چپ ارتجاعی است و نباید مکانی در سیاست داشته باشد. باید احزاب را ناچار کرد با آرم و مشخصات واقعی خود ظاهر شوند و اگر اپورتونیستی برخورد کردند و تلاش کردند لقمه را دور سرشان بچرخانند، لقمه را به زور در دهانشان چپاند. اینگونه مردم جامعه می توانند به راحتی ماهیت این احزاب را تشخیص دهند و قطب بندی های اجتماعی و طبقاتی روشن تر می شود. از این طریق دیگر لازم نیست مثل ناصر بابامیری اردوگاه تمام احزاب سیاسی کوردی را تجربه کنی و برای هر حزب نیم دهه یا یک دهه تفنگچی گری کنی، تا متوجه شوی که این حزب ان حزبی نبود که دنبالش می گشتی.

تا امروز کم نیستند کسانی که خود را چپ و رادیکال خوانده و خواهان رفع ستم ملی و رهایی ملی از طریق انقلاب سوسیالیستی هستند ولی هنوز به باند چاقوکش مهتدی و ایلخانی زاده توهم دارند. دلیل این مساله اپورتونیسم و پوپولیسم راست این دو فرقه ی ارتجاعی و انسان خوار است. اگر این احزاب به جای گذاشتن اسم کومه له بر روی خود از همان روز اول پرچم کوردایه تی و سازش با جمهوری اسلامی و نوکری برای امپریالیسم را بلند کرده بودند، بی گمان حتی یک نفر از هواداران و اعضای کومه له در داخل با انان همراه نمی شد، به جز کسانی که از همان ابتدا اشتباهی توی کومه له بودند، اما در واقع به دلیل در دسترس نبودن حزب دمکرات کومه له یی شده بودند وگرنه تفاوتی با حزب دمکرات ها نداشتند.

در این شکی نیست که جناح صلاح مازوجی با هر تعبیری که از سوسیالیسم دارد، در شرایط فعلی به صورت اپوزیسیون در کومه له به سر می برد و از این موضع باید ازادی های کامل را به صورت یک فراکسیون داشته باشد و در عمل بتواند از این ازادی ها بهره بگیرد تا بتواند حتی در تشکیلات کردستان اکثریت شود، اگرچه جناح مازوجی در تشکیلات خارج کشور اکثریت است، اما کومه له تشکیلات خارج کشور را پشم هم حساب نمی کند و دو دستی به اردوگاه و مقرریی ماهانه یی که از احزاب چاقوکش حاکم در کردستان عراق می گیرد چسپیده است. با توجه به اینکه جناح سید ابراهیم علیزاده و فالانژیست های ناسیونالیست کورد، از جمله حسن رحمان پناه و فرهاد شعبانی در تشکیلات کردستان با قلدری و عربده کشی به سبک سازمان چاقوکشان و مثل همیشه مخالفانش را سرکوب و منزوی می کنند، نباید جناح صلاح مازوجی در ان گیر و دار تنها به ناله و شکایت تشکیلاتی اکتفا کند و لازم است برای اینکه اعضایی که به این جناح در تشکیلات کردستان سمپاتی دارند، از زیر فشار خارج کنند، اختلافاتشان را به بیرون از مجراهای تشکیلاتی کشیده و ان را علنی کنند، در غیر این صورت سرکوب های درونی در تشکیلات کردستان بسیار اسان است. با یک اتهام امنیتی و حتی “اخلاقی” یا به قول ناسیونالیست های درون این سازمان “اتهام” “ناموسی” طرف را مثل اب خوردن اخراج کرده و در کردستان عراق اواره می کنند.

توصیه ی من به تمام کسانی که مخالف قلدرمنشی و یکه تازی سازمان زحمتکشان جدید درون کومه له یعنی باند سید ابراهیم و رحمان پناه هستند، این است که در سطح وسیع در فضای مجازی به جای برخوردهای پوپولیستی و عقب مانده و سرپوش گذاشتن بر این اختلافات، کل اختلافات را بر سر استراتژی متفاوت در برخورد به احزاب سیاسی یا انقلابی بودن و نبودن جناح ناسیونالیست منتشر کنند و مردم جامعه را در اظهار نظر در مورد خود و جناح راست شرکت کنند، وگرنه به راحتی بازنده اند.

برخوردهای نرم، دیپلماتیک و بخشا محافظه کارانه ی صلاح مازوجی یا سکوت و سازشش با باند راست این حزب به ضرر کمونیست هایی است که در نبود الترناتیو، خط ایشان را به عنوان تنها خط رادیکال واقعا موجود در کومه له پذیرفته اند.

جناح راست کومه له، فرشید شکری را تحت فشارهای فراوان گذاشت و او را زیرزمینی از تشکیلات کردستان بیرون راند. اعضای تشکیلات کردستان که به کومه له ی قدیم نوستالژی دارند و فکر می کنند که می شود کومه له را کمونیستی نگه داشت، من را در جریان برخوردهای فالانژیستی حسن رحمان پناه و باندش قرار داده اند و اعلام کردند در صورتی که جناح صلاح مازوجی به صورت قوی و یکدست علیه این قلدری های لات مائابانه نایستد، انان دیر یا زود تشکیلات کردستان را ترک خواهند کرد، چون دیگر تاب و تحمل این همه فشار روانی و تشکیلاتی را ندارند. در چنین شرایطی کم نیستند کسانی از دو جناح که در اوج وقاحت پوپولیستی برای سرپوش گذاشتن بر این اختلافات این عکس را در فضای مجازی و فیس بوک و تلگرام و غیره منتشر می کنند، تا با زبان بی زبانی اعلام کنند که اختلافی در کار نیست و مردم را از این طریق تحمیق کنند. دوستان اگر اختلافی در کار نیست، پس این همه فشار و تهدید به اخراج و اخراج و حذف مخالفین چیست؟ به خودتان بیایید و پوپولیسم تان را کنار بگذارید و رک باشید و در مقابل مخالف با برهان علمی و سیاسی صحبت کنید، به جای اینکه اختلاف را زیر پتو کنید!

حسن معارفی پور
3.01.2019
آمستردامصلاح مازوجی ابراهیم علیزاده

بیگانگی از نظر مارکس

نگاهی گذار به یک مقوله ی اقتصادی، فلسفی

حسن معارفی پور

 

مقوله ی بیگانگی و از خود بیگانگی از زمره ی مفاهیم مهمی که از زوایای مختلفی بررسی شده و توجه بسیاری از صاحبنظران، فیلسوفان و اقتصاددانان را در گذشته و حال به خود جلب کرده است. از هگل و فوئرباخ گرفته تا مارکس،مزاروش و سایر مارکسیست ها و صاحبنظران مختلف هر کدام از زاویه ای به بررسی این مفهوم پرداخته اند و در این زمینه اظهار نظر کرده اند. هگل بیگانگی را عینیت طبیعت می داند و آن را نه، ناشی از شرایط اجتماعی بلکه ناشی از سرشت و ذات ادمی می داند. نزد فوئرباخ از خود بیگانگی انسان بیشتر به شکل مذهبی نمایان می شود. او معتقد است که آدمی ذات خود را از خود جدا کرده و در سوژه ای به نام خدا عینیت می بخشد.

مارکس اولین کسی است که این مقوله را از زاویه ی نقد اقتصاد سیاسی و مناسبات اجتماعی در محیط کار، محلی که در آن انسان ها شیئیت می یابند و کالاها شیئیت.

مارکس بیگانگی را از سه جهت مورد بررسی قرار می دهد :۱٫به مثابه ی بیگانگی کارگر از محصول مادی و عینی خویش. ۲٫ به مثابه ی بیگانگی از کار خویش، در هنگام کار کارگر به خود تعلق ندارد بلکه از آن کس دیگری است (کسی که که کار او را خریده است ) و ۳٫نهایتابه عنوان بیگانگی از سایر ادمها یعنی بیگانگی از ابزار تولید یعنی صاحبان سرمایه.(دستنوشته های اقتصادی فلسفی،کارل مارکس)

در زمینه ی از خود بیگانگی فلسفی مارکس معتقد است که آدمی به هر میزان خود را وقف خدا کند، به همان میزان از خود بیگانه شده و کمتر به خود می پردازد، این شکل از بیگانگی در درون انسان اتفاق می افتدا،اما پیامد های اجتماعی مخربی را نیز به دنبال دارد، این شکل از خودبیگانگی بیشتر در آثار اولیه مارکس نمود بیشتری دارد، اما شکل دیگر از خود بیگانگی که از خود بیگانگی در محیط کار است بیشتر از سایر اشکال از خود بیگانگی برجسته است.

این شکل از خود بیگانگی زمانی اتفاق می افتد که کارگر در محیط کار و کارخانه به دلیل آنکه کار او نه داوطلبانه، بلکه از روی اجبار و ناچاری است، بنابراین در این شرایط کارگر احساس آرامش نمی کند، به جای خرسندی احساس رنج می می کند، در این شرایط کارگر نه تنها انرژی و پتانسیل خود را بروز نمی دهد، بلکه کار اجباری (کاری که محصول آن به شخص دیگری تعلق دارد )،باعث می شود که کارگر تنها زمانی احساس آرامش کند که خارج از محیط کار است و کار نمی کند. کار کارگر در این شرایط نیازی را برآورده نمی سازد، بلکه ابزاری صرف است برای برآورده ساختن نیازهای دیگران است.

کار بیگانه شده نیز با بیگانه ساختن ادمی از طبیعت و از خود یعنی از کارکرد های عملی و فعالیت های حیاتی اش نوع انسان را از ادمی بیگانه می کند. کار بیگانه شده تنزل فعالیت خودجوش آدمی به یک وسیله ی صرف و زندگی نوعی را ابزاری برای حیات اجتماعیش می کند.(همانجا)

مالکیت خصوصی به عنوان محصول و پیامد ضروری کار بیگانه شده در رابطه ی خارجی کارگر با طبیعت و خویش است.بدین سان مالکیت خصوصی اساس تحلیل از مفهوم کار بیگانه شده،انسان بیگانه شده ،زندگی بیگانه شد و انسان از خود بیگانه استنتاج می شود. (همانجا)

مالکیت خصوصی به عنوان نمودی مادی و فشرده ی کار بیگانه شده، دو رابطه را شامل می شود :رابطه ی کارگر با کار و محصول کارش و رابطه ی غیر کارگر با کارگر و محصول کارش. زمانی که ذات انسانی در ارزش یا پول از آدمی بیگانه می شود،ذهنیت ادمی، انرژی فیزیکی و ذهنی و توانمندی او از او ربوده می شود. زمانی که محصول کار کارگر به عنوان دارایی شخص دیگر در مقابل او قرار می گیرد، ابزار هستی و فعالیت او در دست سرمایه دار قرار می گیرد. در این شرایط کارگر تا حد یک ماشین تنزل یافته و از جودی انسانی به فعالیتی انتزاعی تبدیل می شود.

هر چه کارگر محصول بیشتری تولید می کند خود فقیرتر می شود، هرچه کالای بیشتری می افریند خود به کالای ارزانتری تبدیل می شود، کارگر فقط کالا تولید نمی کند بلکه خود را نیز به عنوان کالا عرضه می کند. یعنی شی ( ابژه ای ) که کار تولید می کند یعنی محصول کار در تقابل با کار ، به عنوان چیزی بیگانه و قدرتی مستقل از تولید کننده قد علم می کند. (همانجا)

باتوجه به اظهارات فوق از خود بیگانگی پیامد و نتیجه ی ضروری جوامعی است که در آن مناسبات طبقاتی حاکم بوده و محصول کار نه به تولید کننده بلکه به شخص دیگری تقلق دارد در این شرایط است که کارگر از محصول کار خویش، از سرمایه دار و کار احساس بیگانگی می کند، در این شرایط کارگر احساس ارامش نکرده و کار اجباری او نه تنها کمکی به رشد و نمو استعدادهای او نمی کند بلکه حتی مانعی بر سر راه رشد و شکوفایی آن می شود. بنا به مباحثی که مطرح شد برای آنکه بتوانیم از خودبیگانگی را به عنوان یکی از معضلات جوامع طبقاتی از صحنه ی جوامع بزدایم باید ریشه ی مالکیت خصوصی و کار مزدی را نشانه بگیریم .تا زمانی که مالکیت خصوصی و کار دستمزدی حاکم است انسان در عصر مدرنیته و سرمایه داری گرفتار پیامد های ناگوار این جوامع همچون بیگانگی و از خود بیگانگی خواهد بود و در بسیاری موارد استثمار بی رویه و وحشیانه ی سرمایه داران در محیط کار کامپیوتریزه در کشورهای پیشرفته ای چون ژاپن که در آنجا(یعنی در محیط کار کارگر ) ثانیه ها و دقایقی را که کارگر کار نمی کند توسط این دستگاه ها ثبت و مجموع این ثانیه ها و دقایق از ساعات کار او کم، در نتیجه دستمزد روزانه ی کارگر کاهش می یابد، این شکل از استثمار برای بالا بردن بیش از حد بارآوری کار و افزایش استثمار و کسب سود بیشتر به شکلی وحشیانه بوده و باعث شده که کارگران بیش از هر عصر و دوره ای احساس از خودبیگانگی کنند در مواقعی که در محیط کار هستند و کار می کنند.

برای فرا رفتن از بیگانگی و از خود بیگانگی به عنوان شکلی از اشکال بردگی انسان و برای بازگرداندن هویت انسان به خود انسان،همچنین برای رسیدن به جامعه ای که در انجا شیئت انسان از بین برود و شخصیت انسانی او به عنوان انسان به او برگردد، کمونیسم به مثابه ی یک جنبش اجتماعی و یک گرایش سیاسی قوی در جامعه ی طبقاتی و در بین طبقه ی کارگر و به عنوان تنها آلترناتیو موجود برای رهایی انسان مدرن از پیامد های ناگوار و ضد بشری نظام سرمایه داری، با اتکا به نیروی طبقه ی کارگر( به عنوان محرک جامعه به طرف یک جامعه ی بی طبقه و بدور از استثمار و بیگانگی انسان) عمل نموده و تلاش خواهد نمود که با انقلابی اجتماعی و قهر آمیز سوسیالیسم را استقار نموده و جامعه را به طرف یک جامعه ی کمونیستی به پیش ببرد. جامعه ای که در ان اجباری در کار نبوده و زمینه ی شکوفایی تمامی استعداد های انسانی فراهم خواهد بود جامعه ای که در آن کار بیگانه شده جای خود را به کار اختیاری و کار به اندازه ی توانای هر فرد خواهد داد. تنها در چنین جامعه ای است که انسان برای همیشه از دام مناسبات ضد بشری نظام سرمایه داری رها خواهد شد ،مالکیت خصوصی بر ابزار تولید به عنون محصول و پیامد کار بیگانه شده جای خود را به مالکیت همگانی خواهد داد و پول به عنوان یکی از اشکال بیگانگی انسان نقش خود را برای همیشه از دست خواهد داد. تنها در این جامعه است که جایی برای بیگانگی نیست و جمله ی از هر کس به اندازه ی توانش و به هر کس به اندازه ی نیازش به صورت عملی متحقق می شود.

دنیای مجازی دنیای لایکیسم و فیکیسم

 

من به هیچ وجه با ورود به دنیای مجازی مشکلی ندارم و اتفاقا خود من یکی از پایه های ثابت دنیای مجازی به ویژه فیس بوک هستم و برخلاف صوفی مسلکان انارشیست و پارانوید یا فیل سوف های فاشیست ضد تکنولوژی مانند هایدگر بر این عقیده نیستم که نباید از تکنیک بهره گرفت یا باید مانند دوران نوسنگی به جای استفاده از مدنیت و شهرنشینی شهر گریزی و زندگی در تنهایی را برگزید. ابدا هم بر این عقیده نیستم که دنیای مجازی را با دنیای واقعی اشتباه باید گرفت. درست است که دنیای مجازی به بخشی از زندگی ما و بخشا به کل زندگی بخشی از بشریت تبدیل شده است، اما توهم به اینکه بتوان با دنیای مجازی جهان را تغییر داد و یا دنیای مجازی می تواند سرچشمه ی “انقلاب” باشد، چیزی جز یاس و سر خوردگی سیاسی و چرخیدن به راست را در پی نخواهد داشت.

مورد دیگر که لازم است اشاره کنم، چیزی که هابرماس در یک مصاحبه هم اشاره کرده بود این است که با گسترش دنیای مجازی انواع و اقسام متون بی مایه، بی محتوا، ارزان از لحاظ حتی سبک نگارشی و علمی هزاران لایک فیک (جعلی) را با پرداخت چند یورو و یا بستن قرار داد با این یا ان شرکت انحصاری وابسته به مافیای فیس بوک را به خود اختصاص می دهند و متون علمی، رادیکال، قوی، فلسفی و غیره زیر لگد گرد و خاک می خورند و مشتری ایی ندارند. دنیای مجازی در واقع بازتاب دنیای واقعی است، اما یک چهره ی کثیف تر، وحشتناک تر و اگرسیو تر از دنیای واقعی را به نمایش می کشد.

در طویله ی اکادمی بورژوایی هم می توان انچه که در دنیای مجازی اتفاق می افتد را مشاهده کرد. اکادمی های نئولیبرال، تحقیقات ارزان قیمت کالایی شده را به بازار عرضه می کنند و این تحقیقات به نسبت تحقیقات اصولی و رادیکال بیشترین مشتری را به خود اختصاص می دهند. دنیای مجازی و دنیای اکادمیک تابع قوانین بازار به جلو حرکت می کند و هر انچه در چارچوب بازار نگنجد را حاشیه یی می کند و مافیای بازار هر چیزی را در خود می بلعد. مساله ی انحصار و رقابت به قول مارکس در دنیای واقعی به عنوان دو روی یک سکه که وجود یکی بدون وجود دیگری غیر ممکن است، به بهترین شکل خود را در دنیای مجازی نشان می دهند.

اگر بخواهم یک مثال ساده بیاورم، می توانم سوپرمارکت های ارزان قیمت المان مانند آلدی را که مواد خوراکی بی کیفیت را به بازار عرضه می کنند و میلیون ها مشتری را به خود اختصاص می دهند نمونه بگیرم. وقتی جورج ریتزر برای اولین بار تزه مکدونالیزیشن خود را مطرح کرد، به یک واقعیت اشاره می کرد و ان این بود که سرمایه داری رقابتی در عرصه ی خدمات به سمت نوعی سرمایه داری انحصاری می رود که در ان شرکت های زنجیره یی بقالی ها و دکه های کوچک را یکی پس از دیگری به خاک سیاه می نشانند.

ولفگانگ فریتز در امتداد این نظریه نظریه ی آلدیزیسیرون (آلدیزیشن) را مطرح می کند و از این طریق به بررسی وضعیت شرکت ها و فروشگاه های زنجیره یی می رود. ما کاری به نتیجه گیری های ارتجاعی جورج ریتزر و ولفگانگ فریتز نداشته و بر این عقیده اییم که این مسائل را یک قرن و نیم قبل از این ها دیگران هم بیان کرده اند. برای اگاهی بیشتر مراجعه شود به نامه ی مارکس به اننکوف ترجمه ی جمشید هادیان در مورد رقابت و انحصار و کتاب امپریالیسم اخرین مرحله ی سرمایه داری نوشته ی لنین با ترجمه ی محمد پورهرمزان

اگر از دنیای واقعی کمی فراتر رویم و به این عرصه ی رقابت و انحصار در دنیای فیک فیسبوکیسم و مجازی برویم خواهیم دید که منطق بازار در دنیای فعالین سیاسی و متونی که این فعالین می نویسند، در انجا هم حاکم است. ما از تبلیغات شرکت ها و صنایع و بانک ها در این خر تو خر دنیای مجازی می گذریم و تنها به فیکیسم سیاسی می پردازیم.

تصورش را بکنید که شما یک متن که ماه ها و شاید دو سال روی ان کرده باشید و با دقت کامل جزئیات درون کتاب ها و تحقیقات سایر متفکرین را نقد و بررسی کرده و بعد از ان متن یا مقاله یتان را در فیس بوک منتشر می کنید. کسانی که به این مقاله لایک می زنند، از انگشت های دست و پای شما کمتر خواهند بود، اما کافی است یک عکس فیک از یک دختر فیک که وجود خارجی هم ندارد، روی پروفایلتان گذاشته و با اسم فیک خارجی وارد فیس بوک شوید، ان موقع هزاران نفر برای شما درخواست دوستی می فرستند و عکس شما را لایک می کنند و قلب گذاشته و پشت لپ تاب جلق می زنند.

مساله ی دیگر این است که فیس بوک امکانی به شما می دهد که شما در ازای دادن پول هزاران شنونده ی غیر واقعی و جعلی یا لایکیست های “حرفه یی” فیک، کسانی که در واقع وجود خارجی ندارند، پیدا کنید. جریانات ارتجاعی، رسانه های غول اسای سرمایه داری جهانی مانند بی بی سی و صدای امریکا، ژورنالیست های خود فروش مانند علی ناجوانمردی و احزاب و فرقه های کارتونی مانند سازمان مجاهدین خلق، سلطنت طلبان و مشروطه خواهان و دیگر اوباش راست از این منطق پیروی می کنند و از طریق به پا کردن جنجال های الکی در فضای مجازی به ارگاسم روحی می رسند و اینگونه پروکاسیون می کنند که این ها طرفدار، بیننده، شنونده و عضو زیاد دارند.

متاسفانه باخبر شده ام که تعدادی از رفقای چپ و کمونیست سابق هم از این منطق کثیف و کالایی کردن سیاست بهره می گیرند و خود را به دلقک هایی بی تاثیر و بی خاصیت تبدیل کرده اند.

برای پی بردن به ماهییت دروغین و فیک لایک ها و قلب هایی که گذاشته می شود، کافی است از این انسان ها، رسانه ها، احزاب سیاسی فیکیستی و غیره بخواهیم یک تشکل شش نفره را تشکیل دهند و برای مدت طولانی ان را سر پا نگه دارند. کافی است از انان بخواهیم برای کمک به فلان فعال سیاسی زندانی یک اکسیون اعتراضی سازمان دهی کنند و کمک مالی جمع اوری کنند، زمانی که این ادم ها و جریانات نمی توانند حتی دو نفر را بسیج کنند، نمی توانند یک پاتوق سه چهار نفری را در دنیای واقعی اداره کنند، نمی توانند از پشت کامپیوترشان تکان بخورند و در یک تظاهرات در بغل گوششان شرکت کنند و ده نفر دیگر را به این تظاهرات دعوت کنند، زمانی که اعتبار 10 یورو و حتی 10 سنت هم ندارند و نمی توانند برای یک کارگر زندانی ده سنت خالی جمع اوری کنند، کافی است ازشون سوال کنید، که اخرین تظاهراتی که در ان شرکت کرده اند، کی بوده است ووو. ان موقع باید گفت که کل وجود این افراد فیک است و بازتولید این فیکیسم و لایکیسم در دنیای مجازی به اندازه ی گوز پاپ در توالتش در واتیکان روی رئال پولتیک تاثیر مثبت یا مخرب می گذارد.

فعالیت سیاسی جدی، کار تئوریک و عملی به صورت در هم امیخته اند، وجود یکی بدون دیگری غیر ممکن است. هیچ فعالیت جدی عملی، بدون تئوری رادیکال و انقلابی نمی تواند صورت پذیرد و هیچ تئوری انقلابی، تئوری ایی، که نتواند در عمل و در انتاگونیسم طبقاتی و اجتماعی پایه ی خود را میان کارگران و زحمتکشان تثبیت و خود را ابدیده کند، نمی تواند ارزش حتی یک پشم را هم داشته باشد. اینجاست که مشت یک بکسر فرانسوی بر صورت یک پلیس در تظاهرات جلقه زرد ها در پاریس به اندازه ی یک قرن فعالیت لایکیستی و فیکیستی در فیس بوک می تواند روی پیشرفت مبارزه ی طبقاتی و ملیتانت تر شدن توده های مردم، شکستن دیوارمخوف قانون و دولت و پلیس تاثیر گذار باشد.

ان “روشنفکر” چپول کتابخانه یی که کارگران را همچون سربازانی پیاده نظام می بیند که در کشمکش های طبقاتی و سیاسی با دولت ها خود را به کشتن بدهند، تا این “روشنفکر” چپول و فیک به قدرت برسد، با ان فیل سوف آریستوکراتی که توده های مردم و کارگر را لایق بردگی ابدی می دانست (یعنی نیچه) تفاوتی ندارد.

کارگران اگاه و انقلابی بر پوزه ی فعالین چپول فیکیست و لایکیست، بر پوزه ی کسانی که از بالا به انان برخورد می کنند و انان را پیاده نظام انقلابی می دانند که این چپول ها را به قدرت می رساند، چپول هایی که با فکر کردن به قدرت اغوا می شوند، افسار تمدن می بندند و انان را برای همیشه ادب خواهند کرد، تا افکار فاشیستی و اریستوکراتیک خود را که به اسم کارگرپناهی در واقع کارگرستیزی مطلق است، به گور بسپارند و همچون انسان هایی برابر با دیگر انسان ها در جامعه یک زندگی غیر اریستوکراتیک داشته باشند، در غیر این صورت طبقه ی کارگری که دیکتاتوری پرولتاریا را بنیاد می نهد، انان را روانه ی اردوگاه های کار اجباری برای بازگشت به زندگی اجتماعی و انسانی بدون سلسله مراتبی می کند.

حسن معارفی پور

بیانیه ی هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال به توده های مردم کردستان ایران

مردم انقلابی و مبارز کردستان ایران، همانطور که کم و بیش در جریان هستید احزاب و نیروهای مرتجع سناریو سیاهی موسوم به اپوزیسیون به ویژه جریاناتی مانند سازمان زحمتکشان کردستان ایران با تمام شاخه هایش و حزب دمکرات هر دو شاخه اش، در سالیان اخیر تلاش هایی در زمینه ی ترور و ارعاب مخالفین سیاسی خود در اپوزیسیون انجام داده اند،که چند تا از این موارد توسط اعضای سابق این جریانات در روز های اخیر افشا شده اند. نمونه ی روشن ان افشاگری شورش خراسانه در مورد تلاش باند مهتدی برای ترور رحمان حسین زاده و دیگر اعضای رهبری حزب حکمتیست در سال 2005 است، که در یک برنامه ی زنده ی فیس بوکی با بختیار بلوری اعلام شده است.
حزب دمکرات هم بارها رفقای کمونیست و اعضای شناخته شده ای امروزی “هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال” را تهدید کرده است که در صورت ادامه دادن به نقد سیاست های این حزب به صورت فیزیکی حذف خواهد کرد. زمانی که ما در کردستان عراق بودیم و وبلاگ “علیه ناسیونالیسم” را اداره می کردیم، اعضای حزب دمکرات از طریق تماس های تلفنی مکرر باعث آزار و اذیت رفقای ما شده و با تهدید به ترور سعی می کردند رفقای ما را از ادامه ی فعالیت بازدارند. ما همان موقع با ادامه ی نقدهای رادیکال و تئوریک خود، بدون هیچ واهمه یی توانستیم این تهدید و ارعاب ها را پاسخ دهیم و بی باکانه به کار و فعالیت سیاسی و تئوریک خود در قالب وبلاگ های مختلف از جمله وبلاگ “علیه ناسیونالیسم” که مدت هاست از دسترس خارج شده است، ادامه دادیم.
مساله ی دیگر این است که این جریانات ارتجاعی و مزدور دولت هایتروریستی بین المللی و منطقه، به تهدید و ارعاب در خارج کشور و تلاش برای ترور نیروهای اپوزیسیون سرنگونی طلب و کمونیست، اکتفا نکرده و به صورت موازی در داخل کشور، از طریق سازمان دادن اراذل و اوباش شهرهای کردستان، مواد فروشان جلو سینما، کفتربازان، قاچاقچیان انسان و باج گیران و انسان های پدوفیل و ادم کش و نفوذ در مقامات محلی شهرهای کردستان در تلاش بوده و هستند به هر قیمت ممکن،صدای ازادی خواهی و برابری طلبی، صدای برابری زن و مرد، صدای مبارزه برای سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی و در یک کلام گرایش سوسیالیستی و کمونیستی را قلع و قمع کنند و خود یکه تاز میدان چانه زنی با سران جمهوری اسلامی از طریق فشار از پایین و همسویی با دخالت نیروهای امپریالیستی و جنایتکار شوند. بی دلیل نیست که سران این احزاب و جریانات از جمله جریان مصطفی هجری و باند مافیایی عبداله مهتدی به چکمه لیسی برای درجه دارهای فاشیست و تروریست امریکایی، به زانو زدن در مقابل شیوخ انسان خوار عربستان سعودی ومزدوری برای میت ترکیه و اردوغان افتاده اند.
در قطب بندی های سیاسی خاورمیانه این احزاب و جریانات سناریو سیاهی با تاریخچه ی پر از جنایت در حق توده ی مردم از همکاری با جمهوری اسلامی گرفته و نشست های مخفیانه با سران رژیم امپریالیستی و تروریستی ایران در قم، تهران و وین اتریش گرفته تا مزدوری شان برای دولت های مرتجع منطقه و دولت های امپریالیستی غربی سعی کرده و می کنند، بین سیاست سازشکارانه ی تلاش و تقلا برای اصلاح جمهوری اسلامی، فشار از پایین از طریق شعبان بی مخ هایشان برای چانه زنی از بالا و دفاع از دخالت نظامی امپریالیسم غرب و ناتو، نوعی رابطه ی “هارمونیک” برقرار کنند. این احزاب و نیروهای سیاسی و باندها و فرقه های موذی ضد مردم تلاش می کنند در میان “روشنفکران” بی مایه ی کورد، کسانی که هنوز کاملا پاسدار و بسیجی رژیم جمهوری اسلامی نشده اند، از طریق دادن امتیازهای حقیرانه و تعریف و تمجید از انان،پایگاهی برای خود دست و پا کنند تا بتوانند در محیط “علمی” و اکادمیک شهرهای کردستان هم نفوذ پیدا کنند و اسم و رسمی برای خود دست و پا کنند. اخبار و گزارشاتی که به دست ما رسیده اند، نشان می دهند که این احزاب توانسته اند تا حدودی از طریق سیاست لمپن پروری و ارعاب چپ ها و کمونیست ها، با اتکا به لمپن های چاقوکششان، کسانی که بخشا یک سرشان به سازمان اطلاعات و سر دیگرشان به این احزاب و باندهای لمپن پرور وصل است، سیاست های خود را تا حدودی در جامعه ی کردستان به پیش ببرند و لایه های چاقو کش و لمپن شان را به عنوان بادیگارد همچون شعبان جعفری ها، برای این “روشنفکران” جاهل و بی مایه ی خود فروش و مزدور، اجیر کنند، تا در صورت مخالفت کمونیست ها و فعالین سیاسی با سیاست های ارتجاعی شان، بتوانند با تهدید و ضرب و شتم فعالین چپ و کمونیست، یکه تاز میدان فعالیت سیاسی در شهرهای کردستان ایرانشوند.
همزمان با این مساله ما شاهد شکل گیری جریانات ارتجاعی سلفیستی کوردی و باندهای مافیایی وابسته به جریان مفتی زاده هستیم که در داخل و خارج کشور به شکلی از اشکال در راستای همین سیاست های سناریو سیاهی احزاب ناسیونالیست کورد برای به بربریت کشیدن جامعه و تبدیل جامعه کردستان ایران به عربستان سعودی تلاش و کوشش می کنند.زمانی که مذهب و دین در میان اکثریت مردم کردستان جایگاهی ندارد و مردم تا مغز استخوان از حکومت جمهوری اسلامی که بنیاد خود را بر دین و مذهب قرار داده است و بربریت امپریالیستی و سرمایه دارانه اش را با اتکا به همین مذهب توجیه می کند، بیزارند، نیروهای وابسته به جریانات ارتجاعی اسلامی، کسانی که رهبرانشان (احمد مفتی زاده ها) در دوران انقلاب 57 مزدور خمینی جلاد و جنایتکار بوده اند، امروز به گفتمان ناسیونالیستی و میهن پرستی از جنس کوردی ان روی اورده اند و تحت پوشش احزاب ناسیونالیست کورد و در رابطه ی تنگاتنگ با این احزاب کار و فعالیت می کنند.
اینجاست که فراکسیون های بورژوازی کورد علیرغم اختلافات جزئی ایی که داشته و دارند، بر سر مبارزه با انقلابی گری رادیکال و سوسیالیستی، بر سر به قهقرا کشیدن جامعه ی کردستان ایران، حفظ مناسبات برده دارانه ی سرمایه داری و تقسیم ثروت و قدرت در صورت به قدرت رسیدنشان در اینده ی سرنگونی جمهوری اسلامی، موقتا و تاکتیکی یا به صورت طولانی مدت با هم متحد می شوند و مقامات محلی شهرهای کردستان، از فرماندار و شهردار و دیگر اوباش حکومتی از جمله پاسداران کورد موسوم به “پیشمرگ مسلمان” به سر دیگر این توافق “مقدس” ناسیونالیستی، مذهبی، فاشیستی و پرو امپریالیستی تبدیل شده و می شوند.
بی دلیل نیست که امکان فعالیت “سیاسی” و “فرهنگی” در یک جامعه ی اختناق زده مثل جامعه ی ایران و زیر حاکمیت یکی از جانی ترین و فاشیستی ترین حکومت های اواخر قرن بیست و اوایل قرن بیست و یکم، تا این میزان در یک فضای “باز” و “ازادانه” البته در چارچوب رژیم جمهوری اسلامی، برای این دشمنان قسم خورده ی کمونسم و طبقه ی کارگر فراهم شده است.
اراذل و اوباش پاسدار و مزدورین محلی به این پی برده اند که دیر یا زود این رژیم ملعون و جنایتکار خواهد رفت و در صورتی که یک انقلاب رادیکال و اجتماعی کل جامعه ی ایران را زیر و رو کند، اگر شانس بیاورند و زنده بمانند، باید سال ها در زندان به سر ببرند و کار اجباری و بدون اجر و مزد انجام دهند، لذا همسویی با احزاب سیاسی ناسیونالیست کورد و جریانات مافیایی سناریو سیاهی به صورت نیم بند را به پیوستن به مردم و اعلام پشیمانی از جنایت هایشان ترجیح می دهند، چون از این طریق هم می توانند توسط حاکمیت جنایتکار تحمل شوند و به کار و زندگی انگلی شان ادامه دهند و هم از جانب احزاب و جریانات سناریو سیاهی موسوم به اپوزیسیون به ویژه باندهای ارتجاعی سازمان زحمتکشان و حزب دمکرات، به راحتی از گذشته ی پر از جنایات انان، به خاطر همکاری های فعلی شان با این احزاب چشم پوشی شود.

سلفیسم ناسیونالیستی و اوباش سابق رژیم را باید به همراه احزاب سناریو سیاهی افشا کرد

یکی از افرادی که در خارج کشور به این باند چاقوکش مفتی زاده وابسته است و شب و روز برنامه ی زنده ی فیس بوکی می گذارد کسی جز پیمان حیدری یک لمپن سلفیست و یک مرتجع تمام عیار نیست، که مجموعه یی لات بی سر و پا و قاچاقچی انسان، متجاوز، کلاه بردار و کلاش از جمله طیب حیدری را دور خود جمع کرده است و در داخل کشور هم در شهر سنندج چند نفری همین خط را به پیش می برند.
مورد دیگر که لازم می دانیم اشاره کنیم این است که اراذل و اوباش شهرهای کردستان، کسانی که سال ها با رژیم جمهوری اسلامی همکاری کرده اند و هر گاه مسئولیت خود را به درستی انجام نداده اند، توسط رژیم به صورتشان سیلی زده شده است، زندانی شده اند و دوباره قول همکاری داده اند، این روزها به عنوان “پناهنده” ی سیاسی به کشورهایی از جمله المان مراجعه کرده اند و در المان پناهندگی گرفته اند. یکی از این اراذل و اوباش کسی جز توفیق داباشی، لمپن باجگیر و متجاوز، چاقو کش و اسلحه کش جمهوری اسلامی نیست، که این روزها در المان به سر می برد و به عنوان پناهنده پذیرفته شده است. مورد دیگر یک مزدور جنایتکار به اسم سیوان کریم ئاسه است، کسی که با اسلحه ی هیوا تاب به کولبران حمله می کرده و بارها به کولبران تجاوز جنسی کرده است.
افشای این افراد و مزدورین سابق جمهوری اسلامی یک وظیفه ی خطیر کمونیستی است. احزاب و سازمان های سیاسی ایی که به این اوباش چاقوکش و قلدر متجاوز مجال می دهند که امکان عضویت در این سازمان ها را پیدا کنند، رهبرانشان از این اراذل و اوباش پست ترند.

ما به عنوان جمعی از فعالین رادیکال و کمونیست ایران که سال ها در ایران و کردستان فعالیت سیاسی و کمونیستی داشته اییم، بخشا زمانی عضو احزاب کمونیستی از کومه له و حزب کمونیست ایران گرفته تا حکمتیست ها بوده ایم، از این صفحه از همه ی اعضای سازمان های سناریو سیاهی، مرتجع و شبه تروریستی مانند باندهای زحمتکشان و غیره که برنامه ریزی کرده اند، جواب مخالفین سیاسی شان در اپوزیسیون را با ترور بدهند، درخواست می کنیم، که این سازمان ها را ترک کنند.
کم نیستند کسانی که به خاطر مسائل نوستالژیک و عاطفه و احساسات برای رسیدن به یک شرایط انسانی به دور از بهره کشی انسان از انسان، به دور از تبعیض و حاشیه یی کردن دیگر انسان ها، برای رسیدن به شرایطی به دور از راسیسم و فاشیسم مذهبی و قومی به این احزاب و سازمان ها پیوسته اند و هنوز در جریان جزئیات بسیاری از مسائل سیاسی و توطئه برای ترور مخالفان سیاسی و همکاری این احزاب و باندهای قومی با دولت های ارتجاعی نیستند، کسانی که قلبشان برای رهایی انسان از چنگال بردگی سرمایه داری می تپد، اما ظرف نامناسبی را برای فعالیت انتخاب کرده اند، یا به هر دلیلی تاکنون در این احزاب مانده اند، از کسانی که به خاطر روابط قوم و خویشی با این یا ان رهبر فلان جریان ناسیونالیستی، جان باختن یکی از اعضای خانواده شان در این یا ان جریان به این باندها پیوسته و هنوز توهم دارند که این سازمان ها بلاخره یک روز سر عقل بیایند و کاری در راستای خدمت به بشریت انجام دهند، در اشتباه مطلق به سر می برند، لذا درخواست می کنیم که بی وقفه و فورا به صورت جمعی این سازمان ها را ترک کنند و با صادر کردن بیانیه در فضای مجازی صدای خود را به گوش جامعه و طبقه ی کارگر کردستان برسانند. ما از تمام کسانی که خواهان ترک این باندهای ارتجاعی و سناریو سیاهی هستند، بدون هیچ چشم داشتی حمایت می کنیم و در کنار انان علیه این باندهای شبه تروریستی و چاقوکش لمپن پرور خواهیم ایستاد.

نقد از جهان اطراف با نقد از خود اغاز می شود

به خودتان بیایید و به اطرافتان نگاه کنید، به تجربه ی احزاب ناسیونالیست کرد کردستان عراق نگاه کنید که دخالت نظامی امریکا در عراق را با سرچوپی جشن می گرفتند و در تله ویزیون های وابسته به احزابی مانند اتحادیه ی میهنی و حزب دمکرات بارزانی شب و روز دخالت نظامی امریکا در عراق و نابودی مدنیت و انسانیت را جشن می گرفتند و تبلیغ می کردند. دخالت نظامی امریکا و غرب در عراق باعث اوارگی میلیون ها انسان و کشته شدن بیش از یک میلیون انسان بی گناه شد. دخالت نظامی امریکا در عراق باعث سر بر اوردن انواع مختلف باند ها و فرقه های قومی، مذهبی فاشیستی، عروج داعش و فاشیسم سنی و شیعی شد. احزاب ناسیونالیست کرد کردستان ایران در تلاشند امریکا و غرب را متقاعد کنند،که ایران را مانند عراق و سوریه به نابودی بکشاند، تا اوباشی مانند عبداله مهتدی، عمر ایلخانی زاده، مصطفی هجری، خالد عزیزی و دیگر سیاستمدارن تشنه ی قدرت، خون و ثروت به هر قیمتی از طریق مکیدن خون کارگر کورد برای خود سرمایه و ثروت انباشت کنند، ان را همچون اوباش ناسیونالیست کورد کردستان عراق در حاکمیت بین خود تقسیم کنندو به عنوان مقامات محلی در کردستان ایران حکومت کنند. همین امروز باید تصمیم گرفت، فردا دیر است، باید با ترک کردن گروهی این احزاب و سازمان ها جواب دندان شکنی به انان داد و اعلام کرد که با سیاست های جنگ طلبانه و دفاع انان از تروریسم دولتی و بین المللی غرب و ناتو، با سیاست مزدوری برای شیوخ خلیج و سلطان اردوغان، با سیاست نشست های پی در پی با سازمان اطلاعات در کردستان عراق به دور از چشم جامعه و مردم، با سیاست ترور مخالفین سیاسی در اپوزیسیون، با سیاست تحمیق اعضا و تفنگچی های حزبی، با سیاست قاب گرفتن عکس عبداله مهتدی و نصب کردنش در اتاق داوطلبان جدید، با سیاست دیپورت مخالفین سیاسی درون حزبی همراهی نباید کرد و با ترک این سازمان ها در داخل خاک عراق و در خارج کشور، به صورت گروهی به انان نشان داده شود، که می توان مستقل اندیشید و خارج از چارچوب های سازمانی این باندهای سناریو سیاهی برای رسیدن به یک دنیای بدور از فقر و بندگی، سرمایه داری و راسیسم و مذهب مبارزه کرد. ماندن در این باندهای ارتجاعی خدمت به بازتولید ارتجاع و تروریسم دولتی، دخالت نظامی غرب در ایران، دفاع از بازتولید مناسبات سرمایه داری در چارچوب جمهوری اسلامی و در بهترین حالت جایگزینی این نظام منفور و ملعون با یک شکل دیگر از برده داری سرمایه دارانه، تحت نام فدرالیسم، سلطنت طلبی یا بورژوازی لیبرال و نئولیبرال است. ماندن در این احزاب و سازمان ها، خیانت به منفعت طبقاتی مردم کردستان، ایران و خاورمیانه و در یک کلام خیانت به بشریت است.

مرگ بر جمهوری اسلامی
زنده باد سوسیالیسم
هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال
28.12.2018

چند نکته در مورد مواضع پاپ جنایتکار!

رهبر ﭘﺪﻭفیلی مسیحیان( کاتولیک ) جهان پاپ فرانچسکو،مزدور جنایتکار دولت های بورژوایی ،

پیش برنده ی سیاست های ریاضت کشی اقتصادی دولت های نئولیبرال، چکمه لیس جنایتکاران مدافع حقوق ” بشر” که حقوق ” بشرشان ” در تضاد کامل با اصولی ترین و ابتدایی ترین حقوق انسانی است، اینگونه مواضع ارتجاعی خود در مورد گرسنگانی که به خاطر انکه از گرسنگی نمیرند، ناچارند درون زباله ها دنبال یک لقمه نان بگردند اعلام می کند!

دین ، مذهب، بودیسم، اسلام، مسیحیت ، یهودیت، و هر کثافت مذهبی دیگری که انسان را تبدیل به برده یی بی اراده و حقیر می کند، به مراتب کثیف تر از یک افیون مخرب است.

امروز در شرایطی که بورژوازی از یک طرف از ” مدرنیسم” و حقوق ” بشر” و دیگر خزعبلات دم می زند، از طرف دیگر ابزار کثیف مذهب را به عنوان یک ابزار سرکوبگر ، یک ابزار تحمیق توده یی، یک ابزار اقناع ابلهان، یک ابزار ضد بشری که احساسات عقب مانده را جایگزین تعقل انسانی و بینش طبقاتی می کند، به کار گرفته و میلیون ها و میلیاردها نفر اغلب نااگاهانه و بعضا اگاهانه این خزعبلات را اجرا می کنند و پیش می برند! اگر بخش وسیعی از مردم قربانی سیستم ارتجاعی مذهبی، اموزش و پرورش و فرهنگی که محصول مناسبات طبقاتی عصر است می باشند، دولتمردان بورژا و صاحبان قدرت، خود نه تنها تره یی برای خزعبلات مذهبی خرد نکرده و در زندگی شخصی کوچکترین ارزشی برای خزعبلات دینی قائل نیستند، بلکه انگلی ترین شکل زندگی را در پیش گرفته و ادامه می دهند!

پاپ فرانچسکوی کودک باز، با سابقه ی ننگینش همانند اخوندهای جنایتکار، تنها تلاشش حفظ مناسبات کثیف و طبقاتی موجود است.
بنابراین نباید زیاد جای تعجب باشد که چنین مواضعی را بگیرد!!!

میلیون ها نفری که علیرغم اینکه از ” سکولاریسم” و” ازادی فردی ” دم می زنند و در جامعه طبقاتی سرمایه داری موجود از ” ازادی بیان ” و احزاب و اجتماعات به ظاهر دفاع کرده و می کنند، باید از جشن گرفتن سال نو ” میلادی ” که چیزی جز ارتجاع و خرافات مذهبی و کثافت ارتجاعی نیست خجالت بکشند!
!
میلیونها نفری که علیرغم ظاهر ” مدرن ” و” اراسته”، روز تولد عیسی به کلیسا رفته اند و برای عیسی دعا کرده اند، به مانند پاپ فرانچسکوی جنایتکار تبهکار هستند! انها حافظین وضع موجود هستند! انها نمی توانند کمترین همسویی ایی حتی با” مدرنیسم “بورژوایی ، با پایه یی ترین اصول انسانی حتی با تعاریف رایج در جامعه ی طبقاتی موجود داشته باشند!

بورژازی در مقطعی که سر بر اورد مذهب و کلیسا را به عنوان روبنای طبقاتی جامعه ی فئودالی نشانه گرفت و به بیرحمانه ترین شکل به ان حمله کرد! بورژوازی در ان مقطع به نسبت فئودالیسم نقش انقلابی را ایفا کرد و ناچار بود روبنای سیاسی فئودالی را از بین ببرد، اما بورژوازی گندیده ی عصر امپریالیسم برای تحمیق و بی هوش کردن میلیون ها میلیون نیروی کار ارزان و اکثریت جامعه دوباره به اشکال ظاهرا مدرن همان مخدری که در دوره ی سر براوردن بورژوازی به زباله دان تاریخ سپرده شد را زنده کرده و از طریق مدیای مافیایی و اموزش و پرورشش به خورد مردم داده و ذهن کودکان را از همان کودکی برای پذیرش این مخدرات مذهبی اماده می کند!

بورژوازی فعلی در منتها الیه بربریت ایستاده و میلیونها قدم عقب مانده تر از بورژوازی در دو سه قرن پیش از لحاظ فکری است. برای همین است که کمونیست ها در سراسر جهان شعار یا سوسیالیسم یا بربریت را سر می دهند!

بربریت همینی است که ما روزانه می بینیم!
طبقه ی کارگر باید انتخاب کند!

حسن معارفی پور
هایدلبرگ
26.12.13

گزارشی از برخورد های فاشیستی با پناهجویان در کشورهای مختلف اروپایی

مقدمه

مدت چهار سال است که در دفتر مشاوره ی برای پناهجویان در شهر هایدلبرگ مشغول به کار هستم و هفته یی یک یا دو روز به صورت داوطلبانه به پناهجویان مشاوره می دهم. مشکلات انان را رفع می کنم و برایشان کار ترجمه انجام می دهم.

تاکنون در هیچ جای دنیا شغلی را ندیده ام که به اندازه ی این کار از لحاظ روحی طاقت فرسا باشد و انسان را با خودش ببرد. بارها با پناهجویان مختلف برخورد داشته ام که از لحاظ روحی در وضعیت فوق العاده وخیمی بودند و کل اعضای خانواده شان توسط داعش در شنگال به شکل وحشیانه قتل عام شده اند. به پناهجویان افغانستانی زیادی برخورد کرده ام که پدر و مادرشان توسط طالبان و داعش در روز روشن قتل عام شده اند و خواهر زیر سنشان به عقد یکی از تروریست های انسان خوار محصول “دمکراسی” امریکایی یعنی طالبان درامده است.

جنگ برای دولت های امپریالیستی بهترین نعمت برای عبور از بحران های اقتصادی ساختاری نظام سرمایه داری، فروش اسلحه به سناریو سیاهی ترین و جنایتکارترین نیروهای متحد خودشان، دسترسی به مواد خام طبیعی در کشورهای خاورمیانه و مهمتر از ان مشروعیت دادن به ماندگاری خود در منطقه و بازتولید هژمونی امپریالیستی در مناطق مختلف جهان غیر از اروپا و امریکاست.

جنگ راهی برای فائق امدن به بحران های سیاسی که منشاء اقتصادی دارند، درون خود کشورهای امپریالیستی هم هست. سرمایه داری امپریالیست و نئولیبرال از یک طرف با گلوبالیزه کردن سرمایه ی مالی و صنعتی توانسته است، زیر عناوین مزخرفی چون سیاست های حمایتی از کشورهای ضعیف و ان جی او سازی به سبک مسیونرهای مسیحی دوران کلونیالیسم به کشورهای از لحاظ اقتصادی عقب مانده تر راه پیدا کند و با تحمیق توده ی مردم و رشوه دادن به دولت ها نیروی کار ارزان و خاموش را همچون اژدهایی ببلعد و از طریق درست کردن تفرقه های قومی و مذهبی، شرایط اضطراری و جنگی را اعلام کند و به طرفین جنگ همزمان اسلحه بفروشد تا همدیگر را لت و پار کنند و خود به راحتی در این شرایط همانطور که بالاتر اشاره شد، دست به دخالت نظامی برای رسیدن به اهداف اقتصادی و هژمونیکش بزند.

جنگ بی گمان تروریسم عریان است و هر نوع دفاع از جنگ علیه یک کشور، توده ی مردم، به هر بهانه یی و با اتکا به هر فلسفه یی چیزی جز دفاع از تروریسم و جنایتکاری نیست. اراذل و اوباش مسئول در دولت های اروپایی با اتکا به فلسفه ی پوسیده و لیبرالی کانت و یک لیبرال فاشیست به , ) با نظریه ی دولت “خوفناک” به جرج بوش پسر این امکان و مشروعیت را داد که به John Rawls(

عراق حمله کند. جالبی قضیه اینجاست که تمام هیپوتزهای دولت تروریستی و امپریالیستی امریکا در مورد عراق و اینکه دولت این کشور به سلاح های کشتار جمعی مسلح است، دروغ از اب درامد. هیچ فیلسوف لیبرال و “طرفدار” “حقوق” “ّبشر” ی هم از مردم بی گناهی که کشته شدند، معذرت خواهی نکرد و تاوان این جنایت و کشتار میلیونی را پس نداد. قبل از حمله ی بزرگترین دولت تروریستی جهان یعنی امریکا به عراق، در سال 2001 ما مساله یی به اسم یازده ی سپتامبر را داریم، که بسیاری از محققان، مورخین و نظریه پردازان غربی ان را مساله یی ساختگی برای کسب مشروعیت دخالت امپریالیستی امریکا در جهان می خوانند. دولت های جنایتکار و امپریالیست غربی تنها تفاوتشان با شیوخ سعودی و جمهوری تروریست اسلامی این است که شیوه ی کشتارشان فرق می کند. اعدام یک فرد در ملاء عام یا در خفا از جانب سازمان ها و ان جی او های مزدور دولت های امپریالیستی از جمله امنستی انترناسیونال و “سازمان ملل” به عنوان قهوه خانه ی بزرگترین تروریست های جهان، که می خواهند پشت ویترین این قهوه خانه یک تصویر دیگری از رژیم های انسان خوارشان نشان بدهند و بگویند اگر ما جنگ می کنیم و انسان ها را به صورت سیستماتیک با بمباران و موشک های قاره پیما جنوساید می کنیم، اینجا هم گذاشته ییم برای “اقلیت” ها و دولت ها تا بتوانند، انجا گفتمان هایشان در مورد “حقوق” “بشر” مطرح کنند. رومانتیزه کردن و ازوتریزه کردن سیاست بربرییستی سرمایه داری توسط حتی چپ های “حقوق بشری”، امر تازه یی نیست و نزدیک به دو قرن است چه توسط سوسیالیست های خیالی، چه توسط سوسیال دمکرات های جانی ضد انقلاب و چه توسط چپ های پست مدرن امروزی صورت می گیرد. در مورد حق و حقوق انسان در چارچوب های سرمایه داری لیبرال لازم است اشاره کنم، که جانیان و انسان خوارانی که جنگ ها را شروع می کنند، در قتل عام هزاران و حتی میلیونی نقش داشته اند، به عنوان “قهرمان”، “صلح طلب” و “مدافع حقوق بشر” به خورد مردمی که تفاوت سیاست و گوز را تشخیص نمی دهند، داده و از طریق تزریق اگاهی واروانه ی بورژوایی به طبقه ی کارگر ماندگاری خود را بازتولید و تمدید می کنند.

طبقه ی کارگر بدون اگاهی طبقاتی، طبقه یی اخته است که نمی تواند هیچ نقشی در رهایی خود داشته باشد و به همین دلیل ضروری است که کمونیست ها و مدافعین این طبقه به تئوری انقلابی لنین در مورد انتقال اگاهی از خارج از طبقه به درون طبقه پایبند باشند و برخلاف سوسیال دمکرات های اولوسیونیست و ملعون، ان را “رویزیونیستی” نخوانند.

فلسفه ی حقوق بورژوایی، یک فلسفه ی کور است و برخلاف ادعایش که می گوید منافع و ازادی “فرد” در جامعه را نمایندگی می کند، عملا فردیت و انسانیت را در وجود بالای نود درصد افراد در جامعه از اقشار طبقه ی پایین کشته و می کشد. بنابراین تعابیر کانت این مرتجع ضد زن راسیست، که به اقرار خودش، مردمان دیگر کشورها لیاقت حقوق شهروندی را ندارند، اگر حتی “پزشک” باشند، ولی یک المانی نجار می تواند “شهروند” باشد و جای زن اشپزخانه است، آزادی لیبرالی، یک برداشت ناقص، دست و پا شکسته از ازادی است و اگرچه ممکن است “جذابیت” ظاهری داشته باشد، اما هسته ی ان چیزی جز بردگی انسان نیست.

کانت تابع همین نظریات ارتجاعی و محافظه کارانه اش و پایبندی اش به “قانون” خدا و قانون “خرد”، خود انقلاب کبیر فرانسه را امی “نامشروع” می دانست و معتقد بود که باید از طریق رفرم حاکمیت کلیسا بر روی زمین را تغییر داد و انقلاب خط قرمز او بود، چون او انقلاب را “نقض” “حقوق” “بشر” می خواند و اتفاقاتی که در انقلاب می افتاد را “خطرناک” و ضد “حقوق بشر” ارزیابی می کرد.

تابع همین نظریه ی ارتجاعی او در کتاب “مذهب، تنها در چارچوب های عقلانیت” به اشتی مذهب و کلیسا و عقلانی کردن قدرت “خدا” در روی زمین معتقد بود. کانت مذهب را هیچ گاه رد نمی کرد و معتقد بود که یک شهروند می تواند هم اتوریته ی کلیسا را قبول کند و همزمان هم به قوانین بورژوایی پایبند باشد و اتوپی مورد نظر او این بود که قانون خدا بر روی زمین عقلانی شود.

فارغ از این خزعبلاتی که امروز کل فلسفه ی لیبرالی خود را به ان وصل می کند، باید اعلام کنم، که هیچ مذهبی در جهان از گذشته تاکنون عقلانی نبوده اند و هیچ سیستم اقتصادی و لیبرالی نه در تئوری و نه در عمل توانسته است منافع بشر به طور عام را پوشش دهد و یا ان را اشباع کند. همین ابلهانی که سوسیالیسم را اتوپی قلمداد می کند، خود جزو اتوپیست ترین هایی هستند که فکر می کنند حقوق انسان ها در چارچوب نظام بورژوایی با “رعایت” “قانون” می تواند تحقق پیدا کند و غیره!

در فرانسه وکلای این کشور کتاب قانون اساسی را به زباله می اندازند و اعلام می کنند، که این قانون بورژوایی منفعت طبقات ستمکش و اکثریت جامعه را نمی تواند نمایندگی کند.

زمانی که مردم گرسنه اند و دست به قیام می زنند، ان زمان تمام قوانینی که توسط مرتجعین محافظه کار مدافع وضع موجود نوشته است را به زباله دان خواهند انداخت و قوانین جدیدی با هر انقلاب به عنوان قانون اساسی نوشته خواهند شد. بنابراین تصورات محافظه کارانه ی کانت و لیبرال ها در مورد پایبندی به قانون تنها در خدمت جنایتکاران جنگی و طبقه ی مسلط عمل کرده است و کوچکترین ربطی به حقوق کارگران و زحمتکشان نداشته و نمی تواند داشته باشد.

قوانین لیبرالی و مساله ی پناهندگی

سال هاست که سرمایه داری غربی قوانین گرفتن پناهندگی بر اساس کیس سیاسی را عملا به یک کاریکاتور تبدیل کرده است و قانون پناهندگی مربوط به کنسوانسیون ژنو را زیر پا لگدمال کرده است و تمام حقوق انسان های پناهجو را کالایی کرده است. پناهجویان را تنها زمانی قبول می کنند، که دولت کشور پناهنده پذیر به این نتیجه رسیده باشد که فرد پناهجو برده ی مناسبی برای خدمت به وضع موجود است و می تواند بازدهی خوبی داشته باشد، در غیر این صورت اگر شما به عنوان پناهجو به کشورهای “مدافع حقوق” “بشر” مراجعه کنید، اگر پتانسیل و زمینه ی بازدهی کاری و خدمت به پروسه ی انباشت سرمایه را نداشته باشید، همچون زباله یی شما را به کشورتان بر می گردانند.

کسانی که با اوهام و خوش خیالی برای رسیدن به “بهشت” غرب بخوانید بردگی سیستماتیک مدرن سرمایه دارنه، خانه و کاشانه و زندگی خود را ول کرده و ول می کنند، اینجا سال های طولانی در طاقت فرسا ترین شرایط زندگی کرده و سرشان به سنگ خورده است. تاکنون پناهنده ایی را ندیده ام که معضل افسردگی نداشته باشد. تاکنون به پناهنده یی برخورد نکرده ام که به خودکشی فکر نکرده باشد ووو

زمانی که قوانین این نظام وارونه و بردگی مزدی به نفع شما نیست، شما را نه به عنوان شهروند درجه دو بلکه اصلا به عنوان انگل هم نمی پذیرند، صحبت کردن از “حقوق” “بشر” زیادی زمخت و تهوع اور است. “حقوق بشر” و “قانون اساسی”، “آزادی” و “قوانین” سوسیالی” این ها تنها برای رنگین کردن تاقچه ی سیستم بردگی مزدی همچون طویله ی سازمان ملل گذاشته شده اند، تا شما را تحمیق و از خود بیخود کنند. لفطا به این خزعبلات باور نکنید و ابله نشوید.

هر کس بخواهد به عنوان پناهجو به اروپا و به ویژه به المان مراجعه کند، باید حساب این را با خود بکند که در مسیر رسیدن به این ویرانه یی که بر روی ویرانه های کشوری که بعد از فاشیسم هیتلری با کار کارگر ترک، اسپانیایی و ایتالیایی امروز بازسازی شده است، مدت های مدید در کمپ های زندان مانند، همچون زندانی زندگی کند (تدریجی بمیرد). کارگرانی که این کشور را با دستان خود بازسازی کردند، امروز حاشیه یی شده اند و فاشیسم به خون انان تشنه است.

شما اگر شانس این را داشته باشید که مانند مراجعان ما در، صربستان، کرواسی، مجارستان و اتریش توسط دولت و پلیس فاشیست این کشور، شکنجه های قرون وسطایی نشده باشید و از یک مسیر هوایی خودتان را به اینجا رسانده باشید، باز هم لازم است تا دوران اتمام پروسه پنهاهندگی در کمپ موقت زندگی کنید، کمپ هایی که شبیه پادگان عجبشیر اند و در بیرون شهرها برای ایزوله کردن سیستماتیک انسان های پناهجو ساخته شده اند، همچنین ناچارید در یک محدوده یی که سی کیلومتر مربع است، زندانی باشید و اگر پایتان را از ان فراتر نهید ممکن است توسط پلیس دستگیر و جریمه شوید. این قوانین کرایس گذاشتن برای خارجی ها توسط هیتلر از سال 1939 به بعد اختراع شد و دولت محافظه کار و امپریالیست المان که اسلحه های کشتار جمعی و فردی اش را به سراسر جهان صادر می کند و ارتشش در همه جای کره ی خاکی انسان می کشد و مرز کشورهای دیگر را پشت سر می گذارد، هنوز این قوانین فاشیستی را اجرا می کنند.

گزارشی از یک خانواده ی پناهجوی افغانستانی

مدتی پیش یکی خانواده ی پناهجو، یک زن حامله و یک مرد به من مراجعه کردند. انسان هایی کاملا مترقی، مدرن و با افکاری پیشرو.

وضعیت روحی این خانواده داغان بود و استخوان های صورت این مرد مشخص بود. زمانی که ازشان سوال کردم که چه کمکی می توانم بهشون بکنم، هر دوتایشان اشک از چشمانشان جاری شد و شروع به گریه کردن کردند.

موقعی که توانستند برایم توضیح دهند که چه اتفاقی افتاده است، توانستم به این نتیجه برسم که فاشیسم در اروپا یک مساله ی واقعی است و مدت هاست که در کشورهای اروپای شرقی سیستم های فاشیستی قدرت را در دست دارند. انها ماه ها در یک زندان در کشور مجارستان بودند. پلیس این کشور بهشان گفته بود که خانواده ها می توانند به کمپ ازاد بروند و مجردها باید زندانی شوند و منتظر دیپورت باشند. با اینکه زنه حامله بوده اما پلیس انان را زندانی می کند. هر دو تای این انسان ها شش ماه کامل در زندانی که به اردوگاه اوشویتس شبیه بوده است مورد ازار و اذیت و شکنجه های روحی و جسمی قرار می گیرند، تا جایی که مرد خانواده بعد از شش ماه وزنش از 68 کیلوگرم به 32 کیلوگرم می رسد و همسرش بارها به خودکشی فکر می کند.

وقتی برایم تعریف کردند، که پلیس چه برخوردهای وحشیانه یی با انها داشته است، دوست داشتم پلیس ها را پای دیوار بندازم و خودم ماشه را بچکانم.

“هر شب چند بار ما را از خواب بیدار می کردند و تمام لباس ها و زیر پتوی ما را می گشتند. با اینکه خودشان می دانستند، هیچی نداریم و تمام امکاناتمان را هنگام ورود به زندان از ما گرفته بودند. اجازه نداشتیم در کل شبانه روز برق زندان را خاموش کنیم و حتی پتو روی سرمان باشد، تا انان بتوانند بیست و چهار ساعت شبانه روز ما را ببیند. من یک بار در خواب اتفاقی پتو افتاده بود روی سرم، همان موقع پنج شش تا پلیس با باتوم به من حمله کردند و چشم راستم را مجروح کردند، مجروحیتی که تا امروز ادامه دارد و اگر در المان بعد از رسیدن به اینجا عمل نکرده بودم الان چشمم را از دست دادم، چون انجا اجازه ی رفتن به دکتر را نداشتیم. تمام مژه هایمان در این زندان ریخت. خانمم دچار سوء تغذیه و دیابت شد و زمانی که بچه اش در شکمکش داشت می مرد، بعد از شش ماه اجازه پیدا کردیم به دادگاه مراجعه کنیم. زمانی که قاضی من را دید گفت به شوهر این زن بگویید بیاد داخل و من گفتم من شوهرش هستم، قاضی که همان زنی بود که ما را حکم داد، باور نمی کرد و فورا خودش یک وکیل برای بچه یی که در شکم خانمم بود گرفت و  ما را بعد از چند روز ازاد کرد و بهمان برگه ی ترک خاک دادند که در عرض چهل و هشت ساعت مجارستان را ترک کنیم قبل از اینکه به افغانستان دیپورت شویم. تمام وقت گرسنه بودیم و ازشون خواهش می کردیم که غذا را توی سطل زباله نیاندازند و به ما بدهند تا بخوریم اما این کار را نمی کردند. هنگامی که دوش می گرفتیم اب را قطع می کردند و ما مجبور می شدیم با کف خودمان را خشک کنیم. هر روز بازجویی می شدیم و اگر می گفتیم که ما حاضر نیستیم به افغانستان برگردیم، چون انجا جایی نداریم و جانمان در خطر است به وحشیانه ترین شکل ممکن شکنجه می شدیم. تمام اثار شکنجه هنوز روی بدنم و کله ام وجود دارد” (بخشی از صحبت های مرد خانواده در گفتگو با من)

با شنیدن این مسائل خونم به جوش امد و دوست داشتم این امکان را داشتم که در یک دادگاه فوری تمام این جنایتکاران فاشیست را به همراه اوربان رئیس جمهور فاشیست این کشور به مرگ محکوم کنم. ابلهان پست مدرنی که شب و روز تبلیغات جانیان “حقوق بشری” در مورد “لغو” اعدام را بلغور و تکرار میکنند، نه فهمی از قهر انقلابی دارند و نه الفبای فلسفه ی مارکسیسم را فهیمده اند. بگذریم

این مورد یکی از هزاران مواردی است که در این چند سال گذشته با ان برخورد داشته ام. بازگو کردن این مسائل برای این است که یک درک عینی از مسائل به کسانی که سال ها مثل گاو در اروپا سر خود را پایین انداخته و بردگی کرده اند و پیش خانواده یشان از خوبی های “حقوق” “ّبشر” اروپایی و “ازادی” و “حقوق سوسیالی” تعریف می کنند، داده باشم، تا این ابلهان یک بار به خود امده و از این از خودبیگانگی رهایی یابند. کم نیستند کسانی که شب و روز خوبی های اروپا را برای خانواده یشان تعریف می کنند، در صورتی که خود در وضعیت مشابهی زندگی کرده اند.

دوست گرامی، اگر می خواهی مهاجرت کنی، خودت را برای این بردگی اماده کن. فاشیسم و برده داری سرمایه دست در دست هم داده تا بتوانند، انسانیت را به تباهی بکشانند و ان ها موجود ضعیف تری از تو سراغ ندارند. در ضمن یادت نره در صورتی که امکان این را داشته باشی که به عنوان پناهنده هم پذیرفته شوی، باید به پست ترین و سخت ترین مشاغلی که از عهده ی ماشین و شتر هم بر نمی ایند تن در دهی. هر مدرکی داری، هر سطح تحصیلاتی که داری، اگر کارت به اینجا رسید که پناهنده بشی، باید خود را برای شستن توالت، کار در رستوران ها، شستن پیرزنان و ملعولین اماده کنی، وگرنه با کاغذ بازی خفه ات می کنند.

مبارزه کنید! پناهنده نشید! جامعه ی ما به انسان مبارز و انقلابی نیاز دارد، نه پناهنده ی افسرده یی که به خاطر افسردگی یا الکلی می شود یا بنگی و اگر خودکشی هم نکند، باز هم تفاوتی با یک مرده ندارد.

هر پفیوزی را ببینم که از خوبی های پناهندگی و “زندگی” خوب پناهجویان در غرب صحبت کند، اگر خواهر خودم هم باشد، تا ابد اینگورش می کنم و با اردنگی از فیس بوک بیرونش می اندازم.

حسن معارفی پور

19.12.2018

تعرض سرکوبگرانه ی کومه له و حزب کمونیست ایران به جناح چپ این جریان محکوم است و باید پاسخ رادیکال بگیرد

سرکوب مخالفان کمونیست تان را خاتمه دهید

مقدمه

یکی از لمپن ترین شخصیت هایی که در کومه له و حزب کمونیست ایران دیده ام، ارمان پویا نویسنده ی این متن عقب مانده، بی استخوان با ادبیاتی شبه اسلامی و ارتجاعی است. من در اینجا یک نقد اصولی به برخوردهای رهبری کومه له مطرح کرده ام که خواندن ان را به همگی توصیه می کنم.

سال 2010 وقتی کومه له فراکسیون ما را قلع و قمع کرد و همه ی ما را سرکوب کرد و می خواستند ما را تحویل جمهوری اسلامی بدهند. (مکاتبات تشکیلات مخفی با رهبری کومه له را دارم، که می خواستند شر من را کم کنند، به وقت خودش منتشر می کنم.)، همین لمپن بی سر و پا ارمان پویا شب و روز به ما توهین و بی حرمتی می کرد. این ادمک بی شعور که به اندازه ی یک گاو از سیاست نفهمیده و همیشه درویش بوده است، بارها و بارها با ستار اویهنگ و علی اسماعیلی سه تا از لمپن قالتاخ های چاقو کش درون کومه له مشکل و مزاحمت ایجاد کردند، تا جایی که مجبور شدم در همین فیس بوک با افسار به یک تیر برقشان ببندم، تا بار دیگر مزاحم من نشوند. وقتی که کثیف ترین فحاشی ها را به من می کردند، بی گمان جواب شایسته می گرفتند و به من می گفتند تو چرا توهین می کنی؟ گفتم که از خودت بپرس، یکیشون گفت اخر من لاتم، خرم، بزم، گاو هستم، سیاسی نیستم، ولی تو سیاسی هستی چرا توهین می کنی!
بگذریم!

بی گمان دفاع از انسان هایی که در شرایط فعلی در “قهوه خانه ی” کومه له، قهوه خانه یی که قهوه هم ندارند، ببخشید چای خانه ی کومه له در اردوگاه زرگویز تحت فشار و سرکوب اند، یک وظیفه ی انقلابی و انسانی است. کسانی که امکان داشتند و قبل از اخراج و فشارهای طاقت فرسا مانند این مورد اخیر، از کردستان عراق متواری بشن و خود را به کشورهای اروپایی برسانند، تا حدودی نجات پیدا کرده اند، کسانی که هنوز در اردوگاه هستند، واقعا جانشان در گرو کومه له است و کومه له سعی می کند از این “قدرت” و وضعیت ضعیف این انسان ها بهره بگیرد، تا انان را به انسان های بله قربان گو و سر به زیر، تهی از یک شخصیت انقلابی و نگهبان سیم خاردار تبدیل کند.

استقلال در فکر کردن برای هر کمونیستی ضروری است و اتفاقا یک حزب سیاسی پویا و چپ باید این امکان را به فعالین و اعضای خود بدهد که بتوانند در اوج ازادی اندیشه و انتقاد خلاقیت های سیاسی و فردی خود را شکوفا کنند، نه این که روحیه ی انقلابی گری و حقیقت جویی را در انان بکشد. احزاب چپ و کمونیست ایرانی با سنت های اسلامی و پیش پا افتاده ی فئودالی، انسان های درویش و سر به زیر را به راحتی در خود ادغام می کنند و روحیه ی یاغی گری و انقلابی گری را در اعضایی که تلاش می کنند، مستقلانه بیاندیشند، می کشند.

این مرگ تدریجی برای انسان است که نتواند ازادانه فکر کند و عقایدش را بیان کند.
در مقابل این تعرض به انسان از جانب هر حزب و جریانی که اتفاق بیفتد، باید ایستاد و بر پوزه ی رهبری ان جریان افسار زد. جناح اردوگاه دار و اردوگاه نشین کومه له که کاری جز چای پزی برای اراذل و اوباش در رهبری احزاب ناسیونالیست و چاقو کش کردستانی ایرانی و عراقی ندارد و ماهی یک بار برای گرفتن مقرری ماهانه دست تروریست های اتحادیه ی میهنی و غیره را می بوسد، مسئول اصلی سرکوب فعالین کمونیست و جناح چپ درون کومه له هستند. جا دارد صلاح مازوجی و دیگر کسانی که در راس این جناح چپ هستند، در اولین فرصت به صورت علنی علیه این وحشیگری ها اعلام موضع کنند و سکوتشان را بشکنند. سکوت و سرپوش گذاشتن بر این مسائل عین تایید ان است و غیر قابل تحمل است.

مدت دو سالی است که اختلافات درون کومه له و حزب کمونیست ایران بر سر همکاری با احزاب و سازمان های سیاسی کردستانی و نزدیک شدن شاخه ی ابراهیم علیزاده، حسن رحمان پناه و فرهاد شعبانی با شاخه ی صلاح مازوجی که بر ضرورت همکاری با احزاب و سازمان های کمونیستی ایرانی پافشاری می کند، شکل گرفته است و در ماه های اخیر این اختلافات به اوج خود رسیده است.

تعدادی از اعضا و فعالین کومه له در داخل ایران، در اردوگاه و خارج کشور با من تماس گرفته و وضعیت را به دقیقی توضیح داده اند. اختلافات تا حدی پیش رفته است که دو جناح ناسیونالیستی و “کمونیستی” همدیگر را در فیس بوک بلاک کرده اند و هیچ نوع گفتگویی با هم ندارند. شاخه ی ناسیونالیستی که با اتکا به لمپنیسم همیشه در میدان درون اردوگاه، جناح چپ را مثل تمام دوران های گذشته در تاریخ این جریان بعد از انشعاب کمونیسم کارگری، نه تنها تحت فشار های روحی روانی شدید قرار می دهد، بلکه تلاش می کند با اخراج فعالین کمونیست و اکتیو باد این اختلافات را بخواباند. با توجه به اینکه رهبری جناح چپ حزب کمونیست ایران در خارج کشور مستقر است و تنها اعضای این جریان در تشکیلات کردستان و در بدنه ی کومه له امکان فعالیت دارند، سرکوب این جریان چپ برای رهبری ناسیونالیست کومه له بسیار اسان است. اگر سال 2010 با هزار پاپوش و تبلیغات دروغ و کثیف علیه ما توانستند ما را حذف کنند و اخراج کنند و اگرچه صلاح مازوجی خود یکی از امضا کنندگان اخراج شخص من بود، اما امروز جناح چپ حزب کمونیست ایران دوباره دست به دامن من و رفقایی شده اند که خودشان در اخراجشان نقش داشتند.

من به شخصه به عنوان یک کمونیست انقلابی و رادیکال هیچ ربطی به دعوای طرفین نداشته و به هیچ وجه نمی خواهم بر روی اتش این دعواهای تا حدودی پرمتیو و عقب مانده بنزین بریزم، قصد من اینجا به عنوان یک انسان که از بیرون به این مساله نگاه می کند، این است که این سرکوب گری های ارتجاعی محکوم شود و این وظیفه ی هر انسان رادیکال و کمونیستی است که برای ازادی و برابری انسان مبارزه می کند، که سرکوبگری های درون حزبی را درون احزاب چپ شدیدا محکوم کند و علیه ان بایستد و مبارزه کند.

فارغ از میزان نزدیکی و دوری دوستان جناح چپ به من یا خطی که من به پیش برده و پیش می برم، دفاع بی قید و شرط از ازادی بیان درون حزبی به ویژه به نفع کمونیسم ضروری است و جزو پرنسیپ های انقلابی است.

دیروز من و دیگر رفقا را سرکوب کردند و برایمان پرونده سازی های کثیف و غیر واقعی ساختند، امروز نوبت م ع و ه م و دیگران است. از تمام کمونیست ها و ازادی خواهان و برابری طلبان درخواست می کنم که در مقابل این قلدری و سرکوبگری جناح راست کومه له که تفاوت چندانی با حزب دمکرات ندارد، موضع گیری کنند و این جریان ارتجاعی ریش سفید گرا را حاشیه یی و رسوا کنند.

یکی از اپورتونیست ترین و بی خاصیت ترین انسان هایی که دیروز با اردنگی از کومه له از در بیرون انداخته شد و امروز از در اوج وقاحت دوباره از پنجره وارد شده است، کسی جز ناصر بابامیری پیشمرگ سابق حزب دمکرات کردستان و پیشمرگ سابق سازمان چاقوکشان مهتدی نیست. این مردک مرموز در سال 2010 به زور خود را به جریانی که من و  چند تن دیگر از رفقا نمایندگی می کردیم، چسپاند و موقعی که دست رد به سینه اش زدیم، همچون مزدورین جمهوری اسلامی با اسامی مختلف و مستعار و فیس بوک های فیک جفتک زنی به من و دیگر رفقا را شروع ولی من شخصا همان موقع بر پوزه اش افسار محکمی زدم و تاکنون خفه خون گرفته است.

این مردک اپورتونیست تاکنون حتی یک خط در مورد این اختلافات ننوشته است. دوستان کومه له یی با من در میان گذاشتند که هیچ کس در تشکیلات خارج کشور کومه له ناصر بابامیری را به رسمیت نمی شناسد و بهش محل نمی گذارد و در واقع به زور در اوج بی شرمی و اپورتونیسم بعد از سرک کشیدن به تمام جریان اپوزیسیون به کومه له برگشته است. جا دارد از ناصر بابامیری درخواست کنیم که موضع خود را در این زمینه بیان کند.

رفقای چپ و کمونیستی که هنوز به کمونیسم و رهایی انسان معتقدند شخصا به من اعلام کردند، که تا چه اندازه خلاء انسان های بی پروا و رادیکالی مثل من در این جریان احساس می شود و اگر ان موقع صلاح مازوجی و سایرین در مقابل اخراج ما مقاومت می کردند، امروز خودشان را اینگونه در منگنه نمی گذاشتند. افسوس خوردن دیگر فایده یی ندارد، جناح چپ باید با همین امکانات و محدودیت هایی که دارد برای توده یی شدن درون کومه له مبارزه کند و عرصه را برای راست ها تنگ تر کند. فشار از بیرون اگرچه ضروری است، اما سرنوشت ساز نیست، چون مساله ی قدرت درون حزبی در جریان است.

از تمام فعالین و تشکیلات داخل شهرهای کومه له که در گذشته با هم فعالیت مشترک داشتیم و هر کدام از انان امروز در جایگاه متفاوتی با من هستند، درخواست دارم که رهبری کومه له و جناح سید ابراهیم علیزاده و حسن رحمان پناه را تحت فشار قرار دهند، تا به سرکوب هایش پایان دهد.

اخراج انسان ها به خاطر اختلافات سیاسی از یک حزب سیاسی چپ یا کمونیستی، بیرون از چارچوب های پایه یی ترین اصول سازمانی و سانترالیسم دمکراتیک است. انسان هایی که در خارج از اردوگاه و کشورهای اروپایی هستند، را کومه له نمی تواند مثل کسانی که در اردوگاه هستند تحت فشار بگذارد، به همین خاطر دفاع از انسان هایی که در اردوگاه هستند باید در اولویت کار کمونیست های درون و بیرون این حزب قرار بگیرد.

حسن معارفی پور

19.12.2018

روانشناسی را باید از حوزه ی علوم بیرون راند

 

تاکنون هیچ دیسپلین “علمی” (بخوانید ضد علمی دانشگاهی) را ندیده ام که به اندازه ی روانشناسی، ضد انسانی، مرموز، راسیستی، امپریالیستی و کلونیالیستی باشد. قبلا این حاکمان اروپایی جلاد از “جن” گیران و مسیونرهایشان برای تحمیق مردم استفاده می کرد، زمانی که کلیسا حاکم بلامنازع بود، بعد از دوران “جهالت” روشنگری، فلسفه ی لیبرالی و بورژوایی کانت که “نقطه تعالی” ایده های بورژوایی در سطحی ابستراکت بود، تبدیل به دین جدید بورژوازی شد و لیبرالیسم اقتصادی اقتصاددانانی چون ریکاردو و اسمیت زیربنای فکری فلسفه ی ایدئالیستی کانت شدند، امروز هم سر هر کوچه و هر محله یک دفتر روانکاوی گذاشته اند، تا مردم را از طریق مخدر ضد علمی روانشناسی و روانکاوی از خود بیخود کنند و به جای اینکه مشکلات و معضلات روحی انسان ها را نتیجه ی بازتاب ناملایمتی های اقتصادی ایی بدانند که این سیستم انسان خوار بردگی مدرن کاپیتالیستی به ما تحمیل کرده است، در ناهنجاری های شخصیتی فردی انسان ها جستجو کنند و “راه حل” فردی برای ان ارائه دهند. در این راستا خارجیان به عنوان ضعیف ترین لایه های غیر متشکل در حاشیه ی طبقه ی کارگر گوشت دم توپ این ماشینری (سیستم) شده اند.

زمانی که کودکان شما مثل کودکان اروپایی های سفید پوست گوسفند و سر به زیر نیستند، این سیستم انسان خوار که در ظاهر ادعای دمکراتیک بودن می کند، فورا از طریق معلم و مددکار و کشیش و هر الاغ دیگری که در این سیستم انتگره شده است، به شما توصیه می کند که کودکتان را به روانشناس معرفی کنید، تا امکان انتگره شدنش در جامعه فراهم شود.

روانشناسان این رمالان و “جن گیران” معاصر، جزو بیشعورترین انسان های روی کره ی زمین هستند، چون به جای تلاش برای حل معضلات اجتماعی با مبارزه و همبستگی جمعی، تلاش می کنند از طرق فردی روی انسان ها و به ویژه کودکان کار کنند. کاری که این روانشناسان کودک می کنند و برای ان پول هنگفتی هم دریافت می کنند، بازی با کودکان و گپ زدن است. خب احمق تو برای اینکه شغلت که به قول دیوید گربر یک شغل تخمی است، مشروعیت ببخشی از ما می خواهی که کودکانمان با شما بازی کنند، انگار ما بلد نیستیم با کودکانمان بازی کنیم.

بسیاری از مشاغل را باید در سوسیالیسم برچید، یکی از این مشاغل روانشناسی و روانکاوی است، چون این شغل نه تنها هیچ بازدهی ایی برای جامعه ندارد، بلکه دقیقا مثل شغل رمال ها و جن گیر ها یک شغل انگلی است که از طریق طفیلی گری و توضیح خزعبلات به مردم یک عده رمال و جن گیر را پول دار کرده است.

مشاغل سخت و طاقت فرسا در همین المان مثل کار در ساختمان ها و تعمیر جاده و خیابان، تمیز کردن رستوران ها و شستن پیرزنان و پیرمردان و معلولین به عنوان مشاغل پست به حساب می ایند و کمترین درامد به این مشاغل تعلق می گیرند، اما یک روانشناس پفیوز و رمال می تواند به خاطر توضیح دادن بدیهی ترین بدهیات یا بازی با یک کودک ساعتی بالای دویست یورو به جیب بزند.

یکی از دلایل راسیستی، امپریالیستی بودن این دیسیپلین ضد علمی و ضد انسانی این است که همیشه خارجیان را به عنوان طعمه ی این بیزنس طفیلی گری خود قرار می دهد و اگر شما حاضر نباشید، بچه هایتان که توسط مدرسین و مربیانش در مدرسه به عنوان “بیمار” روانی تشخیص داده شده اند، به روانشناس معرفی کنید، دادگاه های دولتی به عنوان حامیان اصلی این رمالان شما را ناچار به این کار می کنند و اگر باز هم این کار را نکنید مثل اب خوردن بچه ی شما را از شما می گیرند.

اینجاست که خدا، دولت، سیستم اموزشی و بیزنس طفیلی گری روانشناسی دست به دست هم می دهند، تا شمای خارجی را ناچار به پذیرش قوانین بردگی مدرن خودشان کنند. خواندن میشل فوکو کمک می کند که این مسائل را بهتر بتوان درک کرد، هر چند من شخصا از این ویروس نئولیبرال متنفرم، اما متون اولیه ش را در مورد قدرت باید خواند.

روانشناسی یکی از ضد علمی ترین “علوم” معاصری است که صدها زیر شاخه برای خود درست کرده است و جدیدا حوزه ی روانکاوی را به فراموشی می سپارد و وارد تحقیقات زیست شناسی و پزشکی می شود. فراموش نکنیم در قرون گذشته به خصوص در قرن 19 و بیست تحقیقات روانشناسی و در این اواخر روانشناسی پزشکی بر روی کله ی انسان ها، از “نژاد” های مختلف، بزرگترین کمک را به نابودی عقل کردند و توانستند ابزاری در دست فاشیست ها، اولوسیونیست ها و جنایتکاران در سیستم های پلیسی برای حاشیه یی کردن انسان ها و کشتن دیگر انسان ها از اقوام و ملیت های متفاوت شوند.

حسن معارفی پور

ضرورت بازنشستگی سیاسی به جای کانفورمیسم سیاسی

کم نیستند کسانی که سابقا تحت تاثیر تحولات انقلابی دوران انقلاب 57، موج انقلاب انان را بخشا با خودشان برده بود و به گروه ها و احزاب چپ پیوستند. این انسان ها بعد از متواری شدن از کشور و رسیدن به خارج کشور، زمانی که قدرت گیری ضد انقلاب اسلامی را با چشم خود مشاهده کردند و از انقلاب مایوس شدند، یکی پس از دیگری به جنبش های ارتجاعی سبز، جنبش حیوان دوستان و گیاهخواران اروپایی و جنبش اصلاح طلبانه و پاسیفیستی برای”عقلانی کردن” سرمایه داری و جمهوری اسلامی پیوسته و هر کدامشان از مارتین لوتر و کالوین لوتر تر و کالوین تر شدند. اکثریت این خرده “روشنفکران” خرده بورژوایی پوشالی، “انقلابی گری” پوشالی و کارتونی شان را کنار گذاشته و به احزاب و جریانات “دمکرات”، اما مرتجع از جمله سلطنت طلبان، مشروطه خواهان، حزب توده، بقایایی سازمان اکثریت که چیزی جز لاشه ی گندیده و متعفن جمهوری اسلامی در خارج کشور نبوده و نیست، به حزب دمکرات کردستان ایران، به سازمان های ارتجاعی و سناریو سیاهی همچون کومه له ی زحمتکشان کردستان، الاحواز و اخیرا جنبش سکولار دمکراسی ایران، حزب “چپ” ایران، به کمپین هایی گله گشاد ارتجاعی همچون ایران اگزیت (راه سوم) و غیره پیوستند و انقلابی گری را برای همیشه بوسیده، روی تاقچه گذاشته و به بخشی از جریانات راست و لیبرالی که دنبال فشار از پایین برای چانه زنی از بالا هستند، پیوستند. در این راستا حزبی که بیش از هر جریانی تلفات عضو داده است سازمان سناریو سیاهی و سوپر فاشیستی مجاهدین خلق است و کمتر کسی به جز چند تا “هنرمند” دلقک بی دست و پا با این سازمان همراهی نکرده اند.

کانفورمیست بودن که در فارسی به حزب باد ی بودن ترجمه شده است، در ادبیات سیاسی مارکسیستی اپورتونیسم خوانده می شود. اپورتونیسم در زبان محاوره همان فرصت طلبی ترجمه شده است و فرصت طلبی را خیلی ها با افتابگردان و افتابپرست هم مقایسه می کنند. در زبان کوردی یک ضرب المثل زیبا هست که در المانی هم معادل ان وجود دارد و ان این است که می گویند از هر طرف که باد بیاد طرف به ان طرف شن می کند. در المانی می گویند که طرف کاپشن را در جهت باد اویزان می کند. بگذریم از این ضرب المثل هایی که زندگی صدها هزار “روشنفکر” و میلیون ها انسان منفعت طلب را به دقیقی توصیف می کنند.

جورجیو گابر در اهنگ کانفورمیست خود به دقیق ترین شیوه اپورتونیسم “روشنفکران” کوته اندیش خرده بورژوازی خود فروش را توصیف می کند و به نقد می کشد.

مساله یی که وجود دارد این است که هر انسانی نمی تواند انقلابی حرفه یی باشد و اگر هم زمانی بوده، انقلابی حرفه یی بماند و اصلا ضرورتی ندارد که کل جامعه انقلابیون حرفه یی باشند تا زمینه های انقلاب فراهم شود. مساله به هیچ وجه این نیست. مساله این است که بخش وسیعی از مردم و به ویژه “روشنفکران” مرتجع طبقه ی مسلط یا مزدور طبقه ی سلطه گر ساعتشان را با ساعت طبقه ی حاکم کوک می کنند و تحت تاثیر جنبش های مختلفی که در دوره های مختلف از طرف طبقه ی حاکم برای مبارزه با جنبش های رادیکال اجتماعی به راه انداخته می شوند، به کار گرفته می شوند و به انان اجازه می دهند تا حدودی در چارچوب قوانین بازی و میدان بورژوازی بع بع و مع معی هم بکنند و مدارکی هم به انان داده می شود، تا دیگر خفه شوند و سهم خواهی نکنند. بسیاری از این مدارک به درد کاغذ توالت هم نمی خورند و به اندازه ی یک کاغذ تو سطل زباله هم ارزش ندارند، اما بورژوازی از طریق بروکراتیزه کردن تمام حوزه ی های زندگی انسان و تبدیل کردن اکثریت جامعه به نیروی کار مزدوری به راحتی با دادن امتیازات و تایتل هایی به بخشی از جامعه که ممکن است علیه این سیستم دست به مبارزه بزنند، پتانسیل های مبارزاتی را در انان به راحتی می کشد و دهانشان را می بندد. البته بورژوازی انواع و اقسام رشته های مختلف دانشگاهی هم اختراع می کند، تا این ابلهان و جاهلان، به عنوان “مدرس” در این زمینه ها برای تحمیق توده یی به کار گرفته شوند و زیر نام اینکه “علم” حوزه ی مستقل و بی تفاوت به دولت است، شیره ی این انسان ها را کشیده و اگر هم نقدی داشته باشند، فراتر از نقدهای خودی و درون خانوادگی به سیستم نیست، به همین دلیل ضرری هم برای طبقه ی حاکم ندارد  و این نقدها تا حدودی از جانب خود سیستم تحمل می شوند، چون ضرری برای قواعد بازی طبقه ی حاکم و انباشت سرمایه و سیاست های امپریالیستی دولت ها ندارند و اتفاقا طبقه ی حاکم در کشورهای غربی به این گرایشات که نماینده ی جنبش های رفورمیستی و پاسیفیستی هستند و بردگی مدرن بورژوازی را از طریق به کارگیری قواعد زبانی رومانتیزه کرده و ان را در چارچوب زبانی زیبا توصیف می کنند و مانعی سر را بازتولید این “نظم” ارتجاعی نیستند و تنها اهرم فشارهایی بسیار کوچک هستند، که بورژوازی برای خالی کردن خشم توده یی مردم از انان به نفع خود بهره می گیرد تا از یک طرف “پایبندی” خود به “آزادی بیان” را نشان دهد و از طریف دیگر کل اعتراضات اجتماعی را در اعتراض این دلقک ها به سیستم خلاصه کند. این نوع گرایشات درون سیستم علمی، اکادمیک، درون جنبش های اجتماعی از جنبش های انارشیستی گرفته تا عرفانی و درویشی گیاهخواران و انیمالیستی، از شام شب برای بورژوازی و بازتولید مشروعیت این نظام جنایتکارانه ضروری تر اند. بی دلیل نیست که از بین هزاران پروفسور و استاد دانشگاه مارکسیست در المان قبل از فروپاشی دیوار برلین، معدود اساتیدی پیدا می شوند، که امروز خود را حتی بخوانند، حالا مارکسیسم پیشکش!

بررسی اماری جهش روشنفکران غربی و نشان دادن کارنامه ی ننگین انان با فاکت از حوصله ی شخص من خارج است، اما مطالعه ی اثار این اساتید و مقایسه ی کتاب هایشان در دوران قبل از فروپاشی با دوران امروز به خوبی ما را به این نتیجه می رساند که این “روشنفکران” کانفورمیست در واقع تنها دنبال سهم خود از کیک بوده و هستند و هر کس استخوان بهتری جلوشان پرت کند، برای او پارس می کنند. این ها سگ های وفادار به صاحبانش هستند و هر کس این ها را بخرد، بعد از مدت زمان کوتاهی به او وفادار شده و همچون سگ براش پارس می کنند.

در میان به اصطلاح “روشنفکران”، “شاعران”، “هنرمندان” و “فعالین سیاسی” کم نیستند کسانی که دقیقا همین مسیر را طی کرده اند. یکی از این “شاعران” کسی جز “اسماعیل خویی” نیست، که سابقا خود را “چپ” و “مارکسیست” معرفی می کرد و در خارج کشور به خاطر افسردگی سیاسی و غیر سیاسی به الکل و مخدرات روی اورد و این روزها بدون الکل خاموش می شود، کسی که امروز به پاچه خواری برای اراذل و اوباش وابسته به ایل شاهنشاهی از جلمه اسپرم پهلوی (رضای پسر) پناه برده است و از موضعی کاملا “دمکراتیک”، این فاشیست های منفور و مزدور نهادهای امنیتی امریکا را ستایش می کند و از خود انتقاد می کند، که در گذشته علیه شاه ایستاده است. در اوج وقاحت و کثافت اعلام میکند امروز در کنار شاه ایستاده است. نباید فراموش کرد، سازمان بروکراتیک و عریض و طویل جنایتکار ساواک رفقای سابق اسماعیل خویی را دستگیر و مثل اب خوردن انان را می کشت یا زیر شکنجه های قرون وسطایی می گذاشت، چرا چون یک جزوه ی مارکسیستی را مطالعه کرده بودند.

مورد دیگر “دکتر” گلمراد مرادی، یکی از سران اصلی امروزی دراویش گنابادی در خارج کشور است که هرازگاهی در اوج بی شرمی از “اسپرم پهلوی” تعریف و تمجید های چندش اور می کند که گویا ایشان چون در خارج کشور بزرگ شده اند، پس خیلی “دمکرات” هستند و باید از ایشان دفاع کرد. سوالی که باید پیش گلمراد مرادی و امثالهم گذاشت این است که ایا نئونازی های انسان خوار در المان (غرب) بزرگ نشده اند؟! پس چرا نه تنها “دمکرات” نیستند و نخواهند شد، بلکه به خون من و شما تشنه هستند و هر وقت امکانش را داشته باشند، از قتل ما نمی گذرند. اقای مرادی را باید جزء کانفورمیست ترین کانفورمیست های قرن قرار داد، چون از “مارکسیسم” بخوانید توده ایسم، به حزب دمکرات کردستان ایران (قاسملو) و عراق (بارزانی)، به “اتحادیه ی انقلابیون کردستان” جریان دو نفری علی قاضی، پسر قاضی محمد، اخوند گور به گور و مرتجع و بعدها سازمان زحمتکشان مهتدی و امروز هم سلطنت طلبان شیف کرده است و در حال حاضر رابطه ی بسیار حسنه یی با سکولار دمکرات های فاشیست ایرانی دارد که همواره از “سوسیال دمکراسی” دم می زنند و پرچم فاشیستی شیر و خورشید را بر می افرازند. البته گلمراد مرادی در واقع یک ساده لو ح سیاسی بیش نیست که کوچکترین مفاهیم سیاسی را درک نکرده است و سابقه اش در ارتش در دوران شاه به شکلی از اشکال ایشان را توی رودرباسی با خانواده ی خون اشام سلطنتی گذاشته است. روابط گلمراد مرادی و ابو کریمی گور به گور با بنی صدر جنایتکار رئیس جمهور وقت و صادر کننده ی فرمان حمله به کردستان، در سال های زندگی در “تبعید” خود مساله ی دیگری است که در چارچوب این مقاله نمی گنجد.

تعریف و تمجید ایشان از وزیر سابق فرهنگ کردستان عراق یعنی اقای فلکه دین کاکه یی مزدرو قسم خورده ی ایل بارزانی دیگر چندش اور و غیر قابل تحمل است. بگذریم!

بازنشستگی سیاسی باید اجباری شود

زمانی که انسان ها سنشان بالا میرود، در بسیاری از موارد تا حدود زیادی منطق و عقلانیت در انان از بین می رود و این را باید به عنوان یک مساله ی عادی قبول کرد. این بیماری نیست و یک تحول بیولوژیک در انسان است و نمی توان جلو ان را هم گرفت. یک جامعه ی سوسیالیستی و رها به هیچ وجه نباید انسان را به خاطر سن و سال، معلولیت یا هر مسائل دیگری مورد تبعیض قرار دهد و اتفاقا سوسیالیسم باید انسانی ترین اشکال برخورد، بدون توجه به سن و سال و مولد بودن (کارایی) یا نبودن یک انسان به انسان ها داشته باشد و این برای همه ی کسانی که به اصول پایه یی کمونیسم باور دارند و یا برای تحقق این اصول مبارزه می کنند، باید یک اصل غیرقابل بحث باشد. مساله یی که ازار دهنده است سنت ریش سفید گرایی در سیاست است، سنتی که مختص جوامع موسوم به جهان سوم هم نیست. متاسفانه همین سنت در کشورهای اروپایی هم هنوز حاکم است، اما به میزان کمتری. سنت ریش سفید گرایی و کاریزما سازی سنتی پوسیده و فئودالی است و به بربریت فئودالی متعلق است و هیچ جایی در نگرش مارکسیستی و بین مارکسیست ها که دیالکتیکی می اندیشند نباید داشته باشد.

بتینا وگنر یکی از مهمترین شخصیت های دنیای موسیقی رادیکال و سوسیالیستی در سن هفتاد سالگی با اجرای اخرین اهنگش به اسم “هر چی برای گفتن داشتم را تاکنون گفته ام” برای همیشه از دنیای موسیقی و سیاست دور شد و عرصه ی هنر انقلابی و رادیکال را برای نسل های جوانتر به جا گذاشت و خالی کرد. دست بتینا وگنر را شخصا به گرمی می فشارم و این کارش را قابل ستایش می دانم. در خاورمیانه هنرمندان “مردمی” که بیشتر دراویش تنها هستند که در تنهایی خود سعی می کنند رابطه ی روحی با خدای خود برقرار کنند و اشعار “عاشقانه” ی خود را در اوهام عرفان بپیچند، تا روزی که زنده هستند، می خواهند در مورد هر مساله یی و نه فقط هنر اظهار نظر کنند و وقتی مغزشان دیگر قدرت تحلیل مسائل ندارد، به یاوه گویی، کلی گویی و چرندیات روی می اورند. جالب تر این قضیه این است که این یاوه گویان دیوانه انتظار دارند که نسل جدید به خاطر سن و سال و “تجربه ی” “مبارزاتی” شان، یاوه های انان را قبول کنند و برای این مجانین بله قربان بله قربان بکنند!

نسل جدید کمونیست ها مثل نسل های سابق از روی احساسات و تحت تاثیر امواج خانوادگی و رفیق بازی کمونیست نشده است، بلکه با مطالعه ی دقیق و پیوسته ی مارکسیسم به این نتیجه رسیده است که کمونیسم تنها راهکار بشر برای عبور از سرمایه داری است و هر انچه غیر از ان است ضد عقلانی و جنون امیز است. بنابراین انتظار این که من به “تجربه ی مبارزاتی” بخوانید تجربه ی زیگزاگ های اپورتونیستی دیگرانی که در تمام زندگی خود حتی یک موضع عقلانی کمونیستی نگرفته اند و اگر هم گرفته باشند، طوطی وار گفته های دیگران را تکرار کرده اند، ستایش کنم و به ان احترام بگذارم، زیادی ضد عقلانی و گستاخانه است.

فرهنگ کناره گیری از کار سیاسی در اپوزیسیون ایران

کوروش مدرسی یکی از کسانی که در تاریخ مبارزاتی خود در جریانات چپ و کمونیستی بیشترین زیگزاگ ها را زده است، چند سال پیش پس از طرح مباحثی به اسم “تحزب کمونیستی طبقه ی کارگر” مباحثی که از جانب اکثریت حزب جواب رد گرفت، بحثی که کلیت خزعبلات کمونیسم کارگری و منصور حکمت و تصورات پارانویک او در مورد برگزاری کنگره های بعدی در تهران و توده یی بودن “کمونیسم کارگری” را زیر سوال برد، در حزب خودش در اقلیت بود و به بهانه های مختلف پزشکی و غیره از فعالیت سیاسی به عنوان لیدر حزب حکمتیست و جریان اقلیت حزب حکمتیست یعنی خط “رسمی” کناره گیری کرد و گفت که من دوست ندارم به صورت اکتیو در سیاست دخیل باشم و سعی می کنم از بیرون اوضاع را پیگیری کنم. این اقدام کوروش مدرسی با اما و اگرهایی که خود او به کار برد در مقایسه با صندلی پرستی رهبران احزاب چپ و غیر چپ اپوزیسیون و پوزیسیون ایران در شکل فرمال ان یک گام به جلو بود و ایشان در واقع به صورت نیمه ناتمام به  دیگران هم راه نشان دادند که بازنشسته ی سیاسی شوند و دست از یاوه گویی در دوران پیری بردارند وگرنه مردم همچون دلقک به انان نگاه می کند تا یک شخصیت سیاسی جدی و انقلابی.

یکی از کسانی که بیش از همه خود را به کاریکاتور سیاسی تبدیل کرده است، آذر ماجدی است. ایشان از مردم انتظار دارد که چون “زن” منصور حکمت بوده است، پس باید دیگران تمام خزعبلات رنگارنگ و عقب مانده یی که ایشان بر روی کاغذ می اورد را قبول کنند و اگر این کار را نکنند حتما منصور حکمت را قبول ندارند و کمونیست خوبی نیستند!

ایشان حتی با شخص خودش هم در تناقض است و در هر حزب و جریانی می خواهد صدای “مخالف” باشد! “مخالف” به هر قیمتی! حتی اگر حق با طرف مقابل باشد، ایشان مخالفت را بهانه یی برای ابراز وجود می کند. انشعاب می کرد که دوباره دو تا حزب را به هم پیوند بزند، با حزبی پیوند می خورد و دوباره فراکسیون می شود. جا دارد که رهبری حزب حکمتیست از ایشان درخواست کنند که به صورت محترمانه بازنشسته ی سیاسی بشوند، قبل از اینکه به خاطر نوشته هایش از جانب دیگران به عنوان مجنون شناخته شود و به یک دارالمجانین معرفی شود.

من در واقع وقتی برای بررسی رهبران سیاسی تمام احزاب و جریانات سیاسی ندارم و فقط این چند مورد را فاکتور گرفتم، تا درک عینی به خواننده بدهم که جنبش “چپ” و “فرهنگ” “مبارزاتی” در بین نیروهای اپوزیسیون و پوزیسیون در خارج کشور تا چه اندازه پایین است و کانفورمیست تا چه اندازه بالا و چگونه سنن فئودالی و ماقبل “مدرن” درون حتی “اولترا” چپ ترین احزاب سیاسی اپوزیسیون تولید و بازتولید می شود.

لطفا کانفورمیست نشوید! خودتان را بازنشسته ی سیاسی کنید و در جریان مباحث سیاسی دخالت نکنید، چون ابروی گذشته یتان هم خواهد رفت در صورتی که در شرایط فعلی به جای بحث و تحلیل جدی به یاوه گویی سیاسی روی بیاورید!

حسن معارفی پور

16.12.2018

هر انچه برای گفتن داشتم

بتینا وگنر
هر انچه برای گفتن داشتم را گفتم!
ترجمه ی: حسن معارفی پور
 
ترجمه ی این اهنگ فوق العاده زیبا، رادیکال، انقلابی و انتقادی با مضمونی انسانی و مارکسیستی را به خواهرم بهار که در تمام دوره های سخت زندگی ام همراه و همدم من بوده و از حمایت مالی و معنوی به من و دیگر کمونیست هایی که در شرایط سخت بوده اند، دریغ نکرده است، به خواهری که نطفه های شخصیت انقلابی اش از همان کودکی شکل گرفت و مخالفت خود با نظام پوسیده ی مردسالارانه ی ارتجاعی در کردستان ایران در اشعار دوران راهنمایی اش در دفترچه ی شعرش به دقیق ترین شیوه ی ممکن بیان می کرد و هیچگاه در مقابل توحش و بردگی جامعه ی ارتجاعی و عقب مانده ی کردستان ایران و فرهنگ سنتی اسلامی سر فرود نیاورد، تقدیم می کنم.
 
بتینا وگنر در سال 2007 در سن 70 سالگی برای همیشه دنیای موسیقی را با این اهنگ بعد از پنجاه سال کار و فعالیت سیاسی، نوشتن کتاب های شعر فراوان و خواندن برای انسان های تحت ستم در سطح جهانی بدرود گفت و از سال 2007 تاکنون از دنیای موسیقی کناره گیری کرده است. بتینا وگنر شخصیتی منحصر به فرد و غیرقابل توصیف است. کلمات از بیان شخصیت این انسان انقلابی و مبارز قاصر هستند و من در این شکی ندارم که در طول تاریخ موزیک انقلابی و رادیکال کمتر کسی توانسته است به اندازه ی بتینا وگنر سهم خود را در زمینه ی موسیقی انترناسیونالیستی و کمونیستی ایفا کرده باشد. بتینا وگنر صدای توده های ستم کش، پناهجویان بی پناه که به کارهای سخت و طاقت فرسا برای به دست اوردن چلقوزکی پول تن می دادند بود. بتینا صدای سرکوب شدگان علیه سرمایه داری و امپریالیسم بود و به درست خیانت های مکرر امپریالیسم به “ملت” های تحت ستم، از جمله مردم کرد تشخیص داد و اعلام کرد که هر بار این ها (امپریالیست های غربی) جلادان خود را به عنوان الترناتیو به مبارزات مردمی تحمیل می کنند. بتینا وگنر به درستی سیاست های امپریالیسم غرب در دامن زدن به جنگ های قومی در یوگسلاوی تحت نام انقلاب مخملی را تشخیص داد و در همین اهنگ به نقد کشید. بتینا وگنر همچنین فرهنگ پرمتیو و ارتجاعی مردم غرب و شرق که به جای تلاش برای مبارزه ی رادیکال و انقلابی علیه وضع موجود با دادن لباس های کهنه ی خود به مردم کشورهای فقیر افریقایی و غیره، این بردگی سرمایه دارانه را رومانتیزه می کردند، نه تنها به نقد کشید، بلکه ان را نوعی خودارضایی روحی قلمداد کرد. بتینا وگنر یکی از مخالفین سرسخت جنگ های امپریالیستی بوده و هست و هیچگاه در این زمینه موضع ش را عوض نکرد. او بر این عقیده بود که با گریه و زاری و شعر نمی توان این وضعیت را تغییر داد، به همین خاطر همواره بر عنصر پراکسیس تاکید داشت. متاسفانه بتینا وگنر برای بسیاری از مردم در المان و خارج از المان ناشناخته ماند، چون هیچگاه خود را به تله ویزیون های بورژوایی نفروخت و هیچگاه از کمونیست بودن خود اعلام پشیمانی نکرد.
 
دلقک ترین و شارلاتان ترین سکیست های موسوم به خواننده توسط همین رسانه های ارتجاعی به عنوان خواننده به مردم حقنه می شوند، در صورتی که سراسر موسیقیشان توهین به حرمت و کرامت انسانی انسان و به ویژه زنان است. اگر موسیقی سکسیستی ایی که در رسانه های جمعی تبلیغ و ترویج می شود، با مذهب مقایسه کنیم باید به مارکس رجوع کنیم. مارکس در مورد مذهب می گوید که مذهب یک ایدئولوژی وارونه در دنیایی وارونه است. موسیقی شرکتی ایی که در رسانه های جمعی به خورد مردم داده می شود، موسیقی وارونه در جهان وارونه است، جهانی که مردمانش انسان هایی از خودبیگانه هستند و اکثریتشان تفاوتی با رباط ندارند. بی دلیل نیست که یک لمپن درباری مثل شجریان در ایران، عزیز ویسی در کردستان عراق ووو تبدیل به خواننده ی توده یی می شوند و بتینا وگنر همچنان در ایران ناشناخته می ماند.
 
من به سهم خودم از رفیق عزیز و پایدار نریمان زمانزاده به عنوان اولین کسی که اهنگ ها و ترانه های بتینا وگنر را به فارسی برگرداند، تشکر می کنم و دستش را به گرمی می فشارم.
 
هر انچه برای گفتن داشتم!
بتینا وگنر
 
هر انچه برای گفتن داشتم را گفتم
و از گفتن این اخرین کلمات در هراسم
زبان قاصر از گفتن، من را رنجور کرده است
هرگز لجبازی و امید در من غائب نبوده اند
 
به نظر می رسد که دنیا با خروج از ریلش به
صورت غیر منتظره یی در حال خودکشی است
خیلی از جنگ ها را دیگر نمی توان شمرد
این المان جدید بزرگ (بعد از فروپاشی دیوار برلین)
من را به سکوت وا میدارد
خشم و عصبیت کلمات تهی باقی می مانند
 
یک یوگسلاوی در حال مرگ است،
یوگسلاویی ایی که در واقع وجود ندارد
فقط انسان ها در بعد وسیع می میرند و مرگ است که واقعیت دارد
برای کوردها هم جلادانشان را می فرستند
در افریقا قحطی بیداد می کند
انسان های خیر لباس هایی را به دیگران هدیه می دهند
که خود نمی پوشند
این اقدامات به هیچ وجه نمی توانند تمام گرسنگان را سیر کنند
زکات هایی که ما می دهیم کلاه سر خود گذاشتن است
این نیرنگ بازی ها به راحتی
به ما نشان می دهند که کی چه چیزی دارد
جهان به ارامی در حال مردن است
فریاد سکوت را دیگر کسی نمی شنود
سیاره ی دیگر برای فرار به ان وجود ندارد
نه گریه و نه شعر هیچکدام کمکی نمی کنند
با این وجود ارزو می کند که زانو نزنم
هر کس یک انسان را نجات دهد،
از این طریق جهان را نجات داده است
در نهایت این ما هستیم که زنده خواهیم ماند
فقط ما هستیم که می توانیم تعین کنیم
که کی اخرین پرده خواهد افتاد
و عشق همچنان در ما زندگی می کند (زنده است)
هر کس یک انسان را نجات دهد،
از این طریق جهان را نجات داده است
در نهایت این ما هستیم که زنده خواهیم ماند (زنده است)
و فقط ما هستیم که تعین می کنیم، که
کی اخرین پرده خواهد افتاد
و عشق همچنان در ما زندگی می کند(زنده است)…

کارگر پناهی را خاتمه دهید، زنده باد حقیقت طبقاتی!

 

مقدمه
هگل در “فنومنولوژی روح” حقیقت را امری مطلق می داند که به صورت ابستراکت در ذهن نقش می بندد. حقیقت مورد نظر هگل برخلاف یاوه گویی دراویش پست مدرن تکه پاره نبود، بلکه یک مساله ی مطلق بود که در ان اجزا و کل در نهایت از طریق برداشتن تناقضات به یک هارمونی می رسند، است. پیرو دیالکتیک هگل و در نقد پلورالیسم و پست مدرنیسم این طاعون هایی که به عنوان روبنای سیاسی و گفتمانی نئولیبرالیسم ظاهر شدند، ما از زاویه ی دیالکتیکی به جامعه می نگریم با این تفاوت که ما مثل هگل حقیقت را متشکل از یک سری مفاهیم انتزاعی نمی دانیم، بلکه حقیقت را نتیجه ی پراکسیس انقلابی می دانیم که باید با همین پراکسیس خلق شود و به واقعیت تبدیل شود. ما معتقدیم که کمونیسم یک حقیقت است، به چند دلیل کنکرت و واقعی:1. بنا به تحلیل های لنین در کتاب دفترهای فلسفی در مورد هگل، حقیقت چیزی است که بیش از هر چیز نفی می شود، هیچ چیزی در این دنیای طبقاتی به اندازه ی کمونیسم نفی نشده است. (قانون نفی نفی یا دیالکتیک، قانونی بود که توسط هگل اختراع می شود، چیزی که بیش از هر چیز نفی شود، می تواند نزدیک ترین چیز به حقیقت باشد. در مورد دیالکتیک فلاسفه ی یونان باستان باید بگویم که دیالکتیک مورد نظر انان همان چیزی نیست که مورد نظر هگل و بعد ها مارکس است، بلکه به تعبیر مارکس می توان ان را کودکی دیالکتیک خواند، به همین خاطر تقدیر از این دیالکتیک توسط کسانی که امروز خود را مارکسیست می دانند، مضحک ومی دانیم).2. مورد دوم این است که کمونیسم در نتیجه ی نفی یک سیستم حقیقی به اسم سرمایه داری، شکستن دیوار مقدس مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و اشتراکی ان شکل می گیرد، لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید نباید به عنوان دولتی کردن سرمایه در نظر گرفته شود. بنابراین با همان نگرش مارکسی در مورد حقیقت به عنوان محصول پراکسیس، کمونیسم می تواند تنها حقیقت باشد. 3. مساله ی سوم این است که حقیقت چیزی است که منافع انسان ها به طور عام را اشباع کند. منفعت اینجا با ایدئولوژی و تئوری متفاوت است، منفعت متشکل از یک سری نیازهاست که باید پاسخ بگیرد و نه می توان ان را درست و نه می توان غلط خواند، بلکه چیزی است که باید سیر شود. کمونیسم تنها نظامی است که منفعت انسان ها را می تواند در تئوری و عمل دنبال اشباع کند و ان هم منفعت کل جامعه را. مقوله ی رهایی انسان از بیگانگی و صحبت کردن از سوسیالیسم و کمونیسم به مثابه ی جنبش بازگرداندن اراده ی انسان به خود انسان در چارچوب همین بحث است و ربطی به مسائل اخلاقی و پیش پا افتاده ی اتوپی گرایان ندارد. البته نباید این تصور ابلهانه را داشت که کمونیسم خواهان بازگشت به عصر نو سنگی و بربریت و شکار یا کشاورزی است و یا کمونیست هایی چون مارکس بر این عقیده بوده اند که در دوران ماقبل بورژوازی انسان اراده یی داشته است که بورژوازی ان را از بین برده است، ابدا! اگر کسی کمترین زحمت را به خود بدهد و مانیفیست حزب کمونیست را با دقت مطالعه کند به این پی می برد که مارکس نه همچون ابله مرتجعی چون اوجالان که خواهان بازگشت به دوران حمورابی است، فکر می کرد و نه چون سوسیالیست های تخیلی که صرفا به نقد اخلاقی سرمایه داری اتکا می کردند و از وضع موجود ناله و شکایت داشتند و نه همچون پست مدرن های “چپ” و نیچه گرا به دنبال تحریک احساسات مردم علیه سرمایه داری بود، بلکه عروج سرمایه داری را “انقلاب” و “تحول” علیه شیوه ی تولید فئودالیستی خوانده و معتقد بود که انقلابات بورژوای بزرگترین تحول ها را با خود همراه اورده اند، اما این تحولات نه در خدمت کل جامعه و رهایی انسان، بلکه به نفع طبقه ی مسلط بوده است و بحث کمونیسم این است که اراده یی انسانی را که در تمام جوامع طبقاتی تا به امروز از انسان گرفته شده است را به انسان بدهد.
ما به عنوان کمونیست های متشکل در یک جنبش سیاسی خاص جنبش طبقه ی کارگر به دنبال تحقق حقیقتی هستیم که منافع بشریت به طور عام و قبل از همه خلع ید شدگان را نمایندگی کند. از این زاویه لازم است اشاره کنیم که حقیقت کمونیسم تحقق رسیدن انسان مدرن به تمام خواسته های انسانی خود است. مارکس هیچگاه برخلاف سوسیالیست های تخیلی به خیالبافی در مورد کمونیسم روی نیاورد و یکی از دلایل علمی بودن نظریات مارکس تا به امروز اتفاقا همین است. البته لازم به ذکر است که مارکس متد دیالکتیکی هگل را در مورد شناسایی حقیقت به کار می گیرد، بدون انکه یک هگلی باقی بماند. مارکس همیشه در مقابل دیالکتیک هگل از روش دیالکتیکی خودش “روش دیالکتیکی من” صحبت می کرد و این روش را همیشه مقابل روش هگلی و دیگر دیالکتیسین های قبل از خودش قرار می داد.

پیرو سنت مارکس و مارکسیسم که در مقالات قبلی به ان رجوع کردیم و جوابیه اتشین کارل مارکس به کارل فوگت و نقد برنامه ی گوتا به عنوان نقدی بر نظریات وطن پرستانه و ارتجاعی فردیناند لاسال را مبنای نقد خود قرار دادیم، از این صفحه اعلام می کنیم هر کس یا کسانی که منافع بشریت در این مورد خاص منافع یک طبقه ی اجتماعی خیانت کنند را فورا نقد و افشا می کنیم ، چون منافع جمعی برای ما بر ایدئولوژی و منافع فرقه یی و غیره اولویت دارد و ما حق داریم و ضروری می دانیم در چنین مواردی برای کشف حقیقت دست به هر اقدامی که به منفعت جمعی خدمت می کند، بزنیم.

یکی از اشتباهات فاحشی که تاکنون چپ پوپولیست و ناسیونالیسم چپ که متاسفانه یا بدبختانه به اسم چپ و کمونیسم شناخته شده است، مرتکب شده است و مدام مرتکب می شود عدم فهم مقولات پایه یی مارکسیستی از جمله برداشتن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید است. کم نبوده و نیستند، کسانی که مالکیت شخصی را با مالکیت خصوصی بر ابزار تولید اشتباه گرفته و اشتراکی کردن مسواک را سوسیالیستی قلمداد می کرده و کرده اند. ما هیچ نوع همسویی ایی با این سوسیالیست های ارتجاعی نداریم و با روش مارکسی به نقد مالکیت خصوصی بر ابزار تولید (زمین، کارخانه و هر منبع دیگری که ثروت تولید کند، ار جمله مسکن) می رویم. ما برخلاف پرودون سوسیالیست خیالپرداز و زن ستیز وطن پرست و انارشیست فرانسوی و یکی از بنیان گذاران اصلی جنبش کئوپراتیویستی به هیچ وجه به دنبال حل مساله ی مالکیت از طریق دادن مالکیت به طبقه ی کارگر و ارتقای این طبقه به یک طبقه ی خرده بورژوا نیستم و علاوه بر ان این اندیشه را ارتجاعی و اتوپیستی می دانیم. بعد از انقلاب چین پیرو همین متد مائو تسه تونگ از طریق دادن مالکیت زمین به زنان توانست تا حدودی خلع مالکیت از زنان را جبران کند و به نوعی پاسخی شایسته به جامعه ی ان موقع چین بدهد، اما خلع مالکیت از صاحبان ابزار تولید در مراحل انقلابی همواره با اقدامات مشابهی از شکل اقدام مائو تسه تونگ هماهنگی دارد. نمونه ی عینی گرفتن زمین های زراعی از فئودال ها و خان های کردستان در دوران انقلاب 57 ایران و واگذاری ان به دهقانان از جانب کومه له بود. این عمل از نظر من عملی به موقع انقلابی و رادیکال بود که توانست جایگاه و پایگاه کومه له را در جامعه تثبیت کند.

در مورد کمونیسم هم لازم است که به چند مورد اشاره کنم. اولا کمونیسم همانطور که مارکس اعلام می کند، ایده یی نیست که واقعیت خود را با ان تحقق ببخشد، بلکه برعکس جنبشی است که واقعیت را از طریق پراتیک تحقق می بخشد.
در این بخش دوم از بیانیه سعی می کنیم با دادن یک سری اطلاعات مفید به فعالین جدی جنبش کارگری ایران و احزاب و نیروهای چپ و کمونیست، تفکر پوسیده ی کارگر پناهی و کارگر پرستی رایج که جای مبارزه ی سوسیالیستی طبقه ی کارگر برای رهایی را گرفته است، را بدون توهم و بی رحمانه نقد کنیم.
ما پیرو خط و متدلوژی لنین بر این عقیده هستیم که در سیاست برخوردهای اخلاقی جایگاهی ندارند و هر نوع اپورتونیسم را باید بی رحمانه در هم کوبید، به همین خاطر مستقیم سر اصل موضوع می رویم قبل از اینکه لقمه را دور سرمان بچرخانیم.

محمود صالحی فعال کارگری یا “بیزنس من” جنبش کارگری

قبل از هر چیز باید بگوییم برخلاف اظهارات برخی از دوستان و شرکای محمود صالحی که ادعا دارند، ایشان ده سال زندانی سیاسی بوده است، چنین چیزی صحت ندارد. محمود صالحی ده سال زندانی کشیده است، اما نه زندانی سیاسی
و نه به خاطر فعالیت سیاسی، بلکه به خاطر مسائل دیگری که ما در اینجا ذکر می کنیم.
جریان زندانی محمود صالحی
محمود صالحی در زمان شاه یک بار به خاطر بچه بازی دستگیر شده بود و کله ش را هم با تیغ زده بودند، بار دیگر که طولانی ترین دوران زندانی محمود صالحی است بین سال 64 تا 67 به جرم سرقت مسلحانه و دزدیدن یک کلاشینکف کومه له به همراه ع کچل، ر ح ش، م ح بوده است. کلاشینکف توسط یک نفر در یک گونی حمل می شود و تحویل محمود صالحی داده می شود. با این کلاشینکف محمود صالحی و شرکایش تصمیم به سرقت مسلحانه می گیرند و بعد از سرقت دستگیر می شوند. این مساله باعث شد که محمود صالحی به زندانی طولانی مدت محکوم شود و بعدها زندانی او تخفیف پیدا می کند. لازم به ذکر است که محمود صالحی در دهه ی شصت دو بار از جانب کومه له زندانی شده است.

محمود صالحی و مدافعینی که از او رسواترند
یکی از کسانی که از محمود صالحی دفاع می کند، کسی جز محمد محمدی مسئول سایت کارگران ایران که در شهر سقز به ملا مشهور بود، نیست. ملا (محمد محمدی) زمانی که در ایران بود مدتی برای نانوایی محمود صالحی آرد حمل و نقل می کرد و بیشتر مواقع اردها را می دزدید و در بازار سیاه می فروخت.
ملا ان موقع بدهی زیادی داشت و به یک نفر به اسم حمه گلابی (حمه چاوشین) که بعدها اعدام شد، پناه می برد تا او را برای اوردن بار قاچاق ضمانت کند. یک بار ملا با حمه چاوشین در مسیر سقز -بانه با ماشین در راه بودند که برای مشروب خوردن یک جایی کنار جاده نگه می دارند و مشروب می خورند. ان موقع یک جوان پانزده ساله در ان نزدیکی چوپان بوده و ملا از او می خواهد که باهاش سکس داشته باشد. پسر جوان شروع به داد و فریاد زدن می کند و فورا از مردم را صدا می زند. ملا محمد محمدی همین مسئول سایت کارگران ایران به همراه حمه چاوشین با ماشین فرار می کنند و چون مست بوده اند در مسیر با یک ماشین تصادف می کنند و سیزده نفر را که در ماشین دیگر بود فلج و لت و پار میکنند. ملا می گوید که حمه چاوشین راننده بوده و حمه چاوشین هم می گه ملا راننده بوده. هر دو به خاطر مساله ی دیه زندانی می شوند و ملا در زندان به حمه چاوشین پیشنهاد می دهد که او این مساله را به عهده بگیرد، چون او دیر یا زود اعدام می شود و غیره، اما حمه چاوشین حاضر به تن دادن به این عمل نمیشود. تاکنون ملا دیه ی این سیزده نفر را پرداخت نکرده است. این مساله بماند.

تاریخچه ی فعالیت سیاسی محمود صالحی
در مورد محمود صالحی و تاریخچه ی فعالیت های سیاسی او لازم است بگوییم که ایشان برای اولین بار در سال 83 با تشکیل انجمن صنفی کارگران خباز در شهر سقز به فعالیت سیاسی گرایش پیدا می کند. این انجمن بعدها به سندیکا تبدیل می شود و محمود صالحی به عنوان بازرس سندیکا در کنار کسانی همچون عطا سلیمی، خلیل ولی پور، محمد عبدی پور به عنوان بنیان گذاران انجمن صنفی خباز به کار و فعالیت می پردازد. سال 83 زمانی که محسن حکیمی و خانم انا بیوندی به سقز امدند و محکسن حکیمی انجا سخنرانی کرد، محمود صالحی در کنار انان بود.
یکی از مواردی که لازم است اشاره کنم زندانی شدن محمود صالحی، محمود، حسن و محمد محمدی مشهور به ملا به جرم دزدی از مرغداری بود. در ان زمان در زندان سقز یک لات بی سر و پا هم وجود داشت، به اسم پهلوان امین. این سه نفر جریان دزدی های خود از جمله دزدی عسل، دزدی از مرغداری، آرد دزدی و غیره را به پهلوان امین گفته بودند و زمانی که رفقای کارگر و اکتیویست دیگر دستگیر شده بودند، پهلوان امین به انان می گوید که “صالحی، حسنی و ملا که اصلا سیاسی نیستند، اینها تنها کاری که کرده اند دزدی بوده است، لطفا این دزدها به زور این ها را سیاسی نکنید”. پهلوان امین جلو خود این سه نفر به رفقای دستگیر شده ی کارگر می گوید که این ها همه چیز را برای پهلوان امین تعریف کرده و خود به دزدی اعتراف کرده اند.
یکی از کسانی که در کمیته ی هماهنگی همواره بر این تاکید می کرد که فعال کارگری لازم است کارگر باشد و صاحب کار نمی تواند کارگر باشد، محمود صالحی بود. این در حالی بود که بیشتر رفقای اکتیو در انجمن صنفی خبازان یا همان سندیکا کارگران محمود صالحی بود و محمود صالحی خود سال ها کارفرمای انان بوده. حتی خود ملای آرد دزد، آرد نانوایی بنیاد جانبازان، نانوایی متعلق به محمود صالحی که جمهوری اسلامی در اختیار او قرار داده بود، را برای نانوایی تهیه می کرد و هر موقع گونی های آرد زیاد می شدند، ملا انها را می دزدید و در بازار سیاه می فروخت. این مساله با اعتراض محمود صالحی روبرو شد و صدای او را دراورد، اما ملا به خاطر گذشته ی کثیفش امروز از محمود صالحی دفاع می کند، چون می ترسد که محمود صالحی همه چیز را لو بدهد و ملای پدوفیل رسواتر از رسوا شود. بنابراین نباید دفاعیات ملا و امثال ملا که خودشان الوده به کثافت کاری، دزدی و بچه بازی هستند و محمود صالحی هم بهتر از هر کسی این را می داند، از محمود صالحی را به خاطر “صداقت” و “منفعت طبقه ی کارگر” در نظر گرفت. این دورویی و اپورتونیسم برای فعالین داخل روشن است و فعالین کارگری جدی و قدیمی همگی از تمام جزئیات این مسائل باخبر هستند.
یکی از مسائل دیگر که کومه له یی ها و مدافعین منطقه گرای محمود صالحی و همشهری و هم محله یی های او در خارج کشور مطرح می کنند و علیه دیگران به کار می گیرند مساله ی “زن” و “زن ستیزی” است. کسانی که به رفقای ما اتهام زن ستیزی می زنند خود، سکیست ترین و ضد زن ترین انسان های روی زمین هستند. انان زن را به عنوان یک مفعول بی خاصیت نگاه می کنند و دفاعشان از زن نه از موضع دفاع از انسانیت زن به عنوان سوژه یی مستقل، بلکه دفاع اززن از موضع اسلام پناهی و مفعولیت بودن زن است، چیزی که جمهوری اسلامی هم در فیلم های مزخرفش در صدا و سیما شب و روز در مورد زن بازتاب میدهد. زن به عنوان یک انسان دست پا چلفتی که در مهمانی همیشه پیشقدم است و مردان باید در را برای انان باز کنند و نگه دارند. این مساله چیزی جز سکیسم مبتذل اسلامی نیست که در جامعه ی ما در بعد وسیع وجود دارد.
محمود صالحی این فعال کارگری که برای اپوزیسیون پلاسیده ی ناسیونالیسم چپ ایرانی در خارج کشور به خدا تبدیل شده است یک زن ستیز به معنی واقعی کلمه است. محمود صالحی در سال 88 زنش را با بیل حسابی کتک کاری می کند و زمانی که زنش از کشور خارج می شود و به اردوگاه کومه له در نزدیکی سلیمانیه پناه می برد و مساله را با انان در میان می گذارد، ریش سفید های ضد زن رهبری کومه له زن محمود صالحی را متقاعد می کنند که به ایران برگردد تا “آبروی” این “فعال سرشناس” نرود. در سال 2010 یک جریان نوپای رادیکال و مارکسیستی درون کومه له شکل گرفت که می رفت ناسیونالیسم چپ درون کومه له را برای همیشه حاشیه یی کند که متاسفانه به خاطر اپورتونیسم کسانی که معتقد بودند که کومه له و حزب کمونیست ایران استراتژی خود را انچه بر روی کاغذ قید شده است، را عملا به پیش نمی برد و لذا لازم است کومه له را زیر فشار گذاشت که این “استراتژی” را به پیش ببرد، همان سال در هنگام علنی شدن اختلافات، ناصر بابامیری که می خواست فراکسیون کمونیستی که نمایندگان دیگری داشت را به اسم خود تمام کند و زیر پای دیگر رفقایی که استارت این فراکسیون اعلام نشده را نمایندگی می کردند خالی کند، اما خود بابامیری مثل اب خوردن از کومه له اخراج شد و بعد از هفت سال از گذشتن اخراجش مثل “توابین” به دامن کومه له و حزب کمونیست ایران برگشت و هم اکنون عضو این جریان ناسیونالیست چپ است. یکی از کسانی که همان موقع با اسامی مختلف از جمله بهنام جهانی و … رادمنش علیه حسن معارفی پور، یکی از سرشناس ترین کمونیست های ایران در سطح بین المللی سم پاشی می کرد، کسی جز ناصر بابامیری نبود، که همان موقع توسط حسن معارفی پور رسوا و افشا شد و جواب شایسته گرفت.

اخلاق دوگانه را به زباله بریزید
کومه له _سازمان کردستان حزب کمونیست ایران، جریان ناسیونالیست چپی که مدام مشغول بند و بست با احزاب عشیره پرست و مرتجع اسلام پناه و اسلامی قومپرست کردستان ایران است، جریانی که در اپورتونیسم و دروغگویی و اخلاق دوگانه دست جریانات راست را از پشت بسته است. مساله ی برخورد فیزیکی به ویژه برخورد فیزیکی به زن حتی در میان کمیته ی مرکزی کومه له پدیده ی جدیدی نیست و برخوردهای فیزیکی ایی که درون این حزب صورت گرفته در بدترین حالت با یک قدم زدن مسئول دبیرخانه با طرف خطاکار حل شده است و یا با یک توبیخ غائله ش خوابیده است. در بسیاری مواقع مثل مورد نجیبه صالح زاده همسر محمود صالحی که توسط محمود با بیل کتک کاری شده بود، کومه له به سبک عشایر کردستان چهار تا ریش سفید موسوم به کمیته مرکزی که به صورت مادام العمر در کمیته ی مرکزی هستند را جمع می کند و تصمیم می گیرد که به جای درست کردن جنجال در مورد این مساله غائله را بخواباند و قضیه را تمام کنند. این مورد بارها در مورد “ر س” عضو کمیته ی مرکزی حزب کمونیست ایران و دیگران هم اتفاق افتاده بود و “س پ” از اعضای این حزب که بعدها به جریان منحط و ضد کارگری اتحاد سوسیالیستی کارگری پیویست، زمانی که در کومه له بود، یک حوله در دهان زنش تپانده بود. این مورد هم تنها با یک توبیخ کتبی پایان یافت.
یکی دیگر از کسانی که از لحاظ سیاسی به حزب توده و سازمان اکثریت نزدیک بود و به عنوان مهمان در مقر کومه له زندگی می کرد و برنامه های “تله” ویزیون کومه له را مونتاژ می کرد، کسی جز بایز افروزی نبود. این فرد نه تنها یک دختر کم سن را در ایران گول زده بود و با وعده وعید اینکه می خواهم تو را بازیگر کنم و در سطح جهانی مطرحت کنم، از او اوکی ازدواج گرفته بود و او را با خود به اردوگاه کومه له اورده بود، بلکه بارها در اردوگاه کومه له این دختر را کتک کاری کرده و مثل برده با او رفتار می کرد، اما کومه له چون برای مونتاژ برنامه ی تله ویزیون کومه له به بایز افروزی نیاز داشت، هیچگاه برخورد جدی به او نکرد و همیشه در مقابل این پدوفیل اسلامیست و توده یی سکوت کرد. هدف از طرح این مسائل نشان دادن اپورتونیسم سازمان ناسیونالیست چپ و کارگرپناهی چون کومه له است که در حرف دم از حقوق زن می زند ولی در عمل تفاوتی با حزب دمکرات و سازمان های ناسیونالیستی دیگر و حتی عشایر کردستان عراق در برخورد به زن ندارد. این دورویی و دوالیته در برخوردهای اخلاقی نسبت به مسائل مختلف و به ویژه مساله ی زن در کومه له پدیده ی جدیدی نیست و فرهنگ حاکم بر این تشکیلات در این مورد صدها گام از فرهنگ نیروهای و احزاب بورژوایی عقب تر است.
به محمود صالحی و قضیه ی فسادش برمی گردیم. مساله دزدی و فساد محمود صالحی را در مورد سرقت مسلحانه ی او مطرح کردیم. یکی دیگر از موارد دزدی محمود صالحی دزدی از شرکت تعاونی بود، شرکتی که کلیدش در دست محمود صالحی بود. زمانی که خواربار را به شرکت تعاونی اوردند، یک بار محمود صالحی به همکارانش می گوید که روغن ها را تا سقف تعاونی بچینند. روز بعد از این مساله از شرکت تعاونی دزدی می شود و تمام گاو صندوق خالی می شود. صالحی یک نفر به اسم اقبال را محکوم به دزدی می کند. بچه های شرکت تعاونی دنبال این فرد تا پیرانشهر رفته او را گرفته به پلیس تحویل می دهند و بعد از چهل و پنج روز مشخص می شود که این فرد بی گناه است و هیچ جرمی مرتکب نشده است. صالحی ان زمان برای اینکه ذهن رفقایش را منحرف کند این شخص و اشخاص دیگری را محکوم به دزدی می کند ولی به قول یکی از رفقا می گفت ما احمق بودیم، دزد اصلی یعنی صالحی بغل ما بود ما در ارومیه و پیرانشهر دنبال دزد می گشتیم. تاکنون صالحی به این مورد دزدی اقرار نکرده است، اما این مساله برای رفقا از روز روشن تر است که کار خود او بوده است.

پوپولیسم را منزوی باید کرد
یکی از تاکتیک هایی که محمود صالحی همواره با ان به پول دست پیدا کرده و می کند، پوپولیسم است. با همین پوپولیسم تلاش می کند اشخاص دیگری همچون عثمان اسماعیلی را هم الوده کند، اما این پوپولیسم تاکنون برای او جواب داده است، چون رفقای خارج کشور اغلب خود پوپولیست هستند و به راحتی هم گول پوپولیست ها را می خورند و منافع فرقه یی، اپورتونیستی و سازمانیشان ایجاب می کند، در بسیاری مواقع سکوت را به هر چیزی ترجیح دهند.

بیزنس با بیماری محکوم است

قبل از هر چیز باید اعلام کنیم که مساله ی کلیه های محمود صالحی، که به یک بیزنس چرب و نرم برای کاک محمود تبدیل شده اند، نه به خاطر مبارزات کارگری و زندانی شدن، بلکه پدیده یی ارثی هستند. سامرند پسر کوچک صالحی هم به بیماری کلیوی گرفتار است و دقیقا از این بیماری رنج می برد. ما علیرغم نقد دیدگاه های اپورتونیستی و برخوردهای کاسبکارانه با بیماری شان از جانب خود صالحی برای انان ارزوی بهبود و سلامتی را داریم، اما بیماری انسان ها نباید تبدیل به دلیلی برای سوء استفاده از احساسات دیگران و رفقایشان شود، لذا ما با فاکت و دلایل کافی سعی می کنیم با نشان دادن واقعیات این انگل های جنبش کارگری را نقد کنیم و گرایش مترقی را در درون جنبش کارگری به پیش ببریم. زمانی که رفقای ما فراخوان جمع اوری کمک مالی برای خرید کلیه برای محمود صالحی را از تله ویزیون کارگر تی وی که ان موقع روی خط هاتبرد و از همان کانال تله ویزیون کومه له پخش می شد را دادند، خود محمود صالحی صاحب سه قطعه زمین بود که با فروش هر کدام از انان می توانست برای خود کلیه تهیه کند، اما با این حال رفقای ما از طریق این فراخوان کمک مالی هنگفتی را برای خرید کلیه جمع اوری کردند و پول را در اختیار ایشان قرار دادند. مبلغی بالغ بر سی و پنج هزار یورو. محمود صالحی نه تنها کلیه یی نخرید، بلکه با پول باد اورده ی کسانی که برای ان پول، در اروپا توالت شسته بودند و پیرمرد و پیرزن تمیز کرده بودند، برای پسرش در جزیره ی کیش عروسی و ماه عسل سازماندهی می کند و پول را بالا می کشد. زمانی که یکی از رفقای ما از داخل به تله ویزیون کارگر تی وی برنامه ی زنده زنگ زده و درخواست می کند که دیگر پول نفرستند خود صالحی یقه ی او را گرفته و می گه تو غلط کردی این کار را کردی، این پول ها برای من است نه برای تو! پس حق نداری چنین درخواستی را بکنی. این رفیق می گوید پول هایی که جمع شده برای خریدن چهار تا کلیه هم کافی اند، چه برسد به یک کلیه و زمانی که کمیته ی هماهنگی از محمود صالحی بعد از نخریدن کلیه در مورد پول هایی که دریافت کرده سوال می کنند، این “قهرمان” جنبش کارگری بخوانید لمپن پرولتاریای دله دزد، میگوید که پول برای کلیه ی من جمع شده و من اصلا کلیه لازم ندارم، به همین خاطر پول ها را برای خودم سرمایه گذاری کرده ام و با همین پول ها قطعه زمین خریده و وارد شغل بساز بفروش می شود.
مساله ی دیگر که در میان چپول های خارج کشور به خصوص جریان شفیق و عباس فرد که نزدیک به خط قاسم سلیمانی و سپاه پاسدارن است، مساله ساز شد مساله ی اهدای کلیه ی یک نفر به اسم ح ک به صورت رایگان به محمود صالحی بود. در مورد سوء استفاده ی صالحی از این انسان می توان کتاب نوشت. ما روی این مساله زیاد تاکید نمی کنیم و از بغل ان رد می شویم

مدافع دیگر محمود صالحی کیست
یکی از مرموز ترین شخصیت هایی که در خارج کشور از محمود صالحی دفاع می کند، کسی جز خسرو بوکانی نیست. این فرد پیشمرگ سابق کومه له بود که در دهه ی شصت در هنگام درگیری در منطقه ی بوکان مهاباد، با اینکه امکان فرار داشته خود را تسلیم نیروهای سپاه می کند و در تله ویزیون جمهوری اسلامی اعتراف می کند. سعید یزدیان یکی از کسانی که دستیگر شده بود و در تله ویزیون اطلاعات کسانی که دستیگر شده بودند را داد و بعدها اعدام شد، امروز از البوم جان باختگان حزب کمونیست ایران و کومه له حذف شده است، اما یک انسان متزلزل مثل خسرو بوکانی کمیته ی مرکزی حزب کمونیست ایران و کومه له می شود. خسرو بوکانی زمانی که در ایران بود تحت تاثیر جنبش کارگری دوباره به فعالیت کارگری روی می اورد و از ابتدا اصلا ربطی به کومه له نداشت، اما پیرو سیاست کارگرپناهی و کارگرپرستی کومه له به محض ترک ایران و ورود به کومه له علیرغم سوابق امنیتی و اخلاقی به کمیته ی مرکزی کومه له و حزب کمونیست ایران راه پیدا می کند و در حال حاضر یکی از مدافعین پر و پا قرص کاک محمود صالحی است. جنبش کارگری ایران و کمیته ی هماهنگی سال هاست که محمود صالحی و امثال خسرو بوکانی را بایکوت کرده است و کسی چرندیات این ها را اصلا به رسمیت نمی شناسد.
تمام جریاناتی که اینجا مطرح کردیم بر اساس فاکت و سند مطرح شده اند و در این جا ما هیچ اتهام شخصی به کسی وارد نکرده ایم و مشکل شخصی و اخلاقی با کسی نداریم، اما زمانی که یک جریان سیاسی بخواهد اطلاعات شخصی دیگرانی که به این جریان پیوسته اند و بعدها به خاطر مسائل سیاسی از این جریان جدا شده اند را منتشر کند، این مساله کاملا مشروع است که افرادی که اطلاعات امنیتی و شخصی شان منتشر شده از خود دفاع کنند و با همین روشی که با انان برخورد شده است، برخورد کنند.
مساله ی دیگری که این کارگر پناهان کارگر پرست مطرح می کنند، این است که نقد امسال صالحی و دیگر فعالین کارگری یا افشای کسانی که به رفقای ما اتهام زده اند و یا اطلاعات خصوصی شان را منتشر کرده اند، تف بالای سر و خدمت به رژیم است، ما این خزعبلات را رد می کنیم و برای ان پشیزی ارزش قائل نیستیم. ما از همین جا اعلام می کنیم که اگر انتشار اطلاعات محرمانه ی فعالین سیاسی خوشنام از جانب کومه له در سایت های این حزب خدمت به جمهوری اسلامی نیست، مسلما ارتباط های مداوم اعضایی که تا حد کمیته ی مرکزی کومه له پیش رفتن اند، با نادر کیانی و دادن اطلاعات به این مهره ی سوخته ی جمهوری اسلامی و انتشار ان در سایت های مختلف همچون اکام نیوز و کومه له از درون، نشان از رخنه کردن جمهوری اسلامی تا بالاترین ارگان های تشکیلاتی کومه است و در خدمت ماندگاری رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی است.
ما فعالین کمونیست و متعهد به رهایی طبقه ی کارگر مطرح کردن مسائل مربوط به فساد در جنبش کارگری را نه تنها کار پلیسی نمی دانیم، بلکه ان را وظیفه ی خطیر هر انسان انقلابی و کمونیست می دانیم که برای رسیدن به یک دنیای بدون ستمکشی از انسان مبارزه می کند. افشای نخاله های جنبش کارگری و کمونیستی ایران یک امر خطیر است که بر شانه های هر کمونیستی سنگینی می کند، این نه تنها خدمت به جمهوری اسلامی و تف بالای سر نیست، بلکه برعکس تیشه به ریشه ی نظامی است که این لمپن پرولتاریا ها و خائنین به طبقه ی کارگر را می خواهد به مردم به عنوان “رهبر” جنبش کارگری حقنه کند و در اوج گستاخی و وقاحت “اپوزیسیون” “چپ” در خارج کشور این “رهبران” لمپن را به عنوان قهرمان به جامعه معرفی می کند.
افشای اپورتونیسم تنها افشای چهره های مخرب و خائن جنبش کارگری و کمونیستی نیست و به هیچ وجه هم نباید به عنوان کار پلیسی قلمداد شود. افشای اپورتونیسم در واقع تو دهنی محکم به پلیس جمهوری اسلامی و کسانی است که به بهانه ی ترس از پلیسی شدن از کثافت ترین و انگل ترین لمپن های جنبش کارگری دفاع می کنند و کثافت کاری اعضای خود را تا زمانی که بله قربان گو هستند، می پوشانند و اطلاعات بسیار خصوصی و شخصی کسانی که به خاطر مسائل سیاسی از انان جدا شده اند، را منتشر می کنند.

ما به عنوان هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال، به عنوان یک شبکه ی کمونیستی که متشکل از چهره های علنی و فعالین مخفی داخل کشور است، به عنوان کسانی که در بین جنبش کارگری ایران و اروپا شناخته شده هستیم و بخشا در ایران و اروپا زندانی شده اییم، به عنوان کسانی که به دنبال تشکل های کارگری رادیکال و سرخ شورایی هستیم، از هر گونه نقد سیاسی رادیکال و کمونیستی پذیرایی می کنیم و فحاشی و توهین و افترا را به باد سخره می گیریم.
ما از همین شبکه اعلام می کنیم که سوء استفاده ی چپ پوپولیست از مارکتینگ و ارم کمونیستی، سوء استفاده ی فعالین کارگری از موقعیت خود، سوء استفاده ی جریانات سیاسی از بی خبری جامعه و برخوردهای پوپولیستی، کاسبکارانه و فرصت طلبانه ی احزاب و نیروهای سیاسی “چپ” به خائنین درون جنبش کارگری را شدیدا محکوم می کنیم و برای رسیدن به واقعیت از گفتن هیچ حقیقتی ابایی نداریم. کسانی که از ما می خواهند با بهانه یی از این قبیل که جمهوری اسلامی از این طرح این مسائل بهره برداری می کند و غیره، و تلاش می کنند ما را از پیگیری و گفتن حقایق باز دارند، برای ما مثل همان جانیانی هستند که به بهانه ی سوریه یی نشدن ایران و “ضرورت حفظ ثبات سیاسی” از رژیم منفور و ملعون جمهوری تروریست و فاشیست اسلامی ایران دفاع می کنند. ما خود را مدافع پرولتاریای انقلابی می دانیم و خواهان رسیدن این طبقه به اگاهی طبقاتی و سوسیالیستی به جای تحمیق این طبقه از طریق پوپولیسم و اپورتونیسم هستیم، پیرو همین سیاست از لنینیسم به عنوان مارکسیسم و کمونیسم قرن بیست که به گسترش اگاهی طبقاتی از خارج طبقه به داخل طبقه معتقد بود، باور داریم و کارگر پناهی و کارگر پرستی به سبک دراویش گنابادی را با قاطعیت کامل رد کرده و به این فرهنگ پوسیده ی قرون وسطایی پوزخند می زنیم.

این بیانیه توسط هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال و با همکاری جمع چشمگیری از فعالین داخل کشور تنظیم شده است و قبل از انتشار توسط رفقای داخل با دقت ادیت شده است.
زنده باد سوسیالیسم
هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال
15.12.2018

سکوت معنادار محمود صالحی

نامه یی از یکی از رفقای داخل کشور به گفتمان رادیکال

گفتمان رادیکال یک صفحه ی فیس بوکی صرف نیست که پشت ان ارواح قرار گرفته باشند. این صفحه توسط مجموعه یی از فعالین داخل و خارج کشور به صورت گروهی اداره می شود و در این صفحه مقالات و مطالبی بازتاب پیدا می کنند که  گرایشات پوپولیستی، ناسیونالیستی چپ، رفورمیستی و ارتجاعی را از موضع مارکسیستی به نقد رادیکال می کشد.

در این صفحه چندین مقاله در مورد کثافت کاری های محمود صالحی و دیگر فعالین کارگری خودفروخته یا پوپولیست منتشر شده است که تلاش کرده اند به اسم کارگر و فعال کارگری بر چشم طبقه ی کارگر خاک بپاشند.

ما دست اندرکاران این گروه اطلاع دقیق نداریم که محمود صالحی جزو نیروهای جمهوری اسلامی باشد ،اما زمانی که تمام تکه پاره های یک پازل را بغل هم دیگر می گذاریم به نتیجه یی غیر از این نمی رسیم که اگر محمود صالحی حتی مستقیم خود را به نهاد های امنیتی رژیم از جمله خانه ی کارگر و نیروهای سرکوبگر نفروخته باشد، عملا خط متفاوتی با این نهاد ها ندارد، لذا لازم دانستیم این سوال به جا و دقیق را از یکی از فعالین داخل کشور که با یکی از ادمین های اصلی این صفحه یعنی حسن معارفی پور تماس گرفته و این مساله را با او در میان گذاشته است، منتشر کنیم.

هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال
15.12.2018

یک سوال از آقای محمود صالحی و چند ملاحظه درباره سکوتش در قبال دستگیر شدگان هفت تپه

آقای محمود صالحی. امید است که تندرست، شاد و سالم باشید. این سوال را طرح میکنم زیرا دیده ام که در موارد مختلفی در مورد مسایل جنبش کارگری اظهار نظر میکنید. اینطور به نظر میرسد که خود را مقید میدانید در رابطه با مسایل مهمی واکنش نشان دهید اما مدت هاست متوجه شده ام که این مسایل، به نوعی گزینشی و دلبخواهی و هدفمند هستند. منجمله است سکوت شما درباره بخشی و نجاتی.
شاید این تصور به وجود بیاید که با توجه به اینکه کارگر بازنشسته هستید، در زمینه ی فعالیت کارگری نیز به مقدار زیادی جز مواردی دلخواه، خود را بازنشسته کرده اید. یعنی علت چیست که در باره مسایلی در دوردست ها وارد اظهار نظر میشوید و در مسایلی دیگر نه؟ اگر برای کارگرانی در جاهایی اظهار نظر میکنید که کارگر بازنشسته حق نمایندگی کارگر را ندارد پس چطور خودتان به عنوان یک کارگر بازنشسته، برای کارگران جواب ها و نسخه های مطمئن و قطعی صادر میکنید؟ بنده به شخصه انتظار ندارم که شما یا هر فرد دیگر از میان فعالین کارگری خود را در باره مسایل همه مناطق، فعال نگه دارند اما باز سوال پیش می آید که در اینصورت چطور است که شما طراحی و پییشنهاد تشکل سراسری هم میدهید؟ به نظر می آید در اینصورت هنوز خود را در عرصه ی فعالیت های سراسری در تمام کشور، فعال فرض میکنید اما باز سوال پیش می آید که چطور در مواردی بسیار بسیار مهم سکوت کرده و در واقع گزینشی رفتار میکنید؟ آیا اینطور است که این گزینش ها بر اساس دایره ی خاصی از روابط شخصی و دوستی با خود شماست؟ یعنی هر کسی با شما دوست باشد و شما را قاطعانه و بدون کوچکترین نقدی تایید کند، در هنگام دشواری و مثلا بازداشت، مورد تایید و حمایت شما قرار میگیرد؟ مثلا زانیار ده باغیان که بیش از شصت روز در حبس بوده و در نزدیکی شما هم هست یعنی در شهر سنندج؛ چرا درباره او نوشته ای مسقل، منتشر نکرده اید؟ چون جزو حلقه ی نزدیکان شما نیست؟ اما مثال مهمی در این زمینه برای بنده باعث تایید این تصور و ملاحظه شده است و آن هم سکوت شما در قبال ماجرای هفت تپه است؛ بدین شرح:
در تمام مدت اعتصاب هفت تپه تا پایان آن و تا به امروز ( پنجشنبه ٢٢ آذر)، یک مطلب مستقل به امضای خودتان در حمایت از دستگیر شدگان هفت تپه در صفحه فیسبوکی خود منتشر نکردید؛ هیچ مطلبی شخصی با امضای محمود صالحی حتا یک مطلب مستقل ( پُست فیسبوکی ) در حمایت از اسماعیل بخشی، در حمایت از علی نجاتی و در حمایت از سپیده قلیان منتشر نشده است. دوست و دشمن میدانند ماجراهای هفت تپه در چند ماه اخیر یکی از مهم ترین حوادث کارگری در کل کشور بوده است. حال آنکه مثلا صفحه فیسبوکی شما در زمان اجرای پروژه سندیکاسازی دولتی بسیار فعال بود؛ جالب است که درکنار این سندیکاسازی دولتی علاوه بر عوامل اصلی که مجری پروژه بودند، افرادی مانند ثقفی و رضا رخشان نیز حضور داشتند. این دو فرد، معرف حضور تمام فعالین کارگری هستند. اولی همکار و یاور مهدی کوهستانی و صاحب تشکلی خانوادگی که به قول زنده یاد شاهرخ زمانی تشکلی است که نمایندگی سولیداریتی سنتر در ایران را میکند. دومی نیز-رخشان- که در فحاشی و لمپنیسم یکی از موارد کم نظیر بوده و هست. رخشان برای شما تقدیر نامه ها مینوشت در حالی که تقریبا تمامی طیف های مختلف که علیه این پروژه امنیتی بودند را فحش میداد. ثقفی هم همکار این پروژه بود و پسرش را برای تایید پروژه به محل اجرای خیمه شب بازی سندیکاسازی دولتی اعزام کرد و شما در وصف همین فرد گفتید که او را به نفع جنبش کارگری ارزیابی میکنید! در این موارد شما سکوت نکردید و با طرح مسایل فنی و مثلا اساس نامه ای عملا بحث تشکل سازی دولتی را به بحثی اساس نامه ای تقلیل دادید. خوب. آن موقع موضع شما مشخص شد. اما در این یادداشت، صحبت من این است که علت چیست که در آنچنان پروژه ای فعال هستید اما در هنگام اتفاق مهمی مانند هفت تپه و آنهمه دستاورد به یکباره شما هیچ نامی از دستگیرشدگان هفت تپه نمی آوری و صفحه فیسبوکی شما در این زمینه خالی از اسم این عزیزان است؟ در زمان پروژه سندیکاسازی دولتی، به سوال های شهرام-همراه سعید ترابیان که دست اندرکار سندیکا سازی دولتی بودند سوال و جواب منتشر کردید-. در دفاع از دوستان نزدیک خود که حکم گرفتند مطلب مستقل نوشتید اما درباره نام دستگیر شدگان هفت تپه کماکان سکوت برقرار است. الا یک طومار دسته جمعی که در آن نامی از اسماعیل بخشی و نجاتی و … وجود ندارد. نام هایی چون شهرام و ثقفی برای شما حائز اهمیت است اما نام هایی چون بخشی و نجاتی نه؟ یا مثلا در دستگیری شهابی-سعیدی- آزرم وند و …، از جانب شما سکوت برقرار بود. لابد کسی ممکن است تصور کنند چون شهرام از شما سوال کرده بود اما اسماعیل بخشی نه؟ یعنی یک فعال کارگری که زندانی میشود باید قبل از زندانی شدن یک سوال از شما پرسیده باشد که بعدا اسمش را بیاورید و مثلا در حمایتتش چند سطر بنویسید؟!
آقای صالحی، اگر به صفحه فیسبوکی سپیده قلیان که مدعی فعال کارگری بودن هم نبوده، نگاهی کنید میبینید حداقل چهار مطلب در حمایت از محمود صالحی و خانم نجیبه صالحزاده همسر گرامی ایشان مطلب نوشته است. اما در عوض، هیچ مطلبی در دفاع از سپیده قلیان و سایر دستگیر شدگان هفت تپه در صفحه شما-آقای صالحی- درج نشده است. علت این سکوت آقای صالحی چیست؟ ممکن است ایشان بگویند وظیفه خود نمیدانند از همه مبارزات کارگری و همه دستگیر شدگان حمایت کنند. در اینصورت سوال میشود که چطور است که برای اهواز و فولاد این وظیفه را نزد خود احساس میکنند؟ یا چطور است که به ناگهان در مقطع پروژه سندیکاسازی دولتی این احساس وظیفه را در خود دارند و بحث تقابل یک سندیکای مستقل با یک پروژه دولتی را در قالب مسایل اساس نامه ای تشریح میکنید و چندین مطلب در اینباره مینویسید؟ چطور است که در آن پروژه سکوت نکردید و مساله شما بود اما هفت تپه نه؟ آیا تهران و هفت تپه فرق ویژه ای دارند؟ مبارزات شکوهمند در هفت تپه و دستگیر شدگان آن به اندازه کافی برای شما مهم نیست؟ ممکن است کسانی بگویند که ایشان دوست ندارند در مورد هفت تپه اظهار نظر کند، دوست ندارد و یا فکر میکند لازم نیست از بخشی، قلیان، نجاتی-دستگیر شدگان هفت تپه به طور مشحص نام بیاورند و دفاع کند. شاید بگویند در دفاع از بازداشتی های کارگری ترجیح میدهند نامش در لیستی از امضا کنندگان در یک طومار جمعی باشد که تازه در آن طومار هم، نام هیچ فردی از بازداشت شدگان ذکر نشود؛ در اینصورت سوال میشود که چطور نام دوستان نزدیک خود را می آورید و برایشان مطلب مستقل فیسبوکی هم درج میکنید؟ و اگر تمایل دارند خوب است علت این تفکیک و فرق قائل شدن ها را توضیح دهند تا بی اهمیت یا کم اهمیت بودن مبارزات هفت تپه و فعالین دستگیر شده برای دیگران نیز روشن شود. اگر نوشتن سه خط مطلب در مقطع یکی از بزرگترین اتفاقات مبارزاتی در جنبش کارگری –یعنی اعتصابات کارگران هفت تپه و طرح شعار شورای کارگری- و حمایت از اسماعیل بخشی و سایر دستگیر شدگان، دغدغه و مساله آقای صالحی نیست پس چطور است که ایشان درباره ضرورت تشکل سراسری کارگران در چند سال قبل نوشته ها منتشر کردند و نشست ها گذاشتند؟ یعنی هفت تپه و فعالین آن، دستگیر شدگان چند روز پیش از سندیکای واحد، جزوی از جنبش کارگری نیستند؟ در حالی که هر دو این موارد جزو مهم ترین ها در جنبش کارگری هستند. و یا اینکه ممکن است کسی بگوید آقای صالحی قبلا دغدغه کل جنبش کارگری را داشته اما الان نه و یعنی در آن موقع تشکل سراسری مساله ایشان بود اما الان نیست؟ پس چطور است که همین چند ماه پیش یعنی در تاریخ ٢٤ شهریور ٩٧ هم در باره ضرورت تشکل سراسری با رادیو پیام کانادا مصاحبه کردند؟ پس مساله ی تشکل سراسری هنوز هم مد نظر ایشان هست اما چطور است که یکی از مهم ترین اتفاقات جنبش کارگری یعنی مبارزات هفت تپه مساله ایشان نیست؟ این در حالی است که از کوردستان و تهران و خوزستان و همه جا و از تمام دنیا و تشکلات مختلف و رسانه ها به زبان های مختلف از کوردی و فارسی و انگلیسی و فرانسوی و آلمانی و … درباره اعتصابات هفت تپه و دستگیری بخشی و قلیان و دیگر نماینده ها و نیز درباره دستگیری علی نجاتی مطلب نوشته و موضع گرفتند.
شاید مبارزات هفت تپه مساله ایشان هست اما دفاع مشخص از اسماعیل بخشی، علی نجاتی و سپیده قلیان، مساله ایشان نیست؟ دست کم اسماعیل بخشی که از رهبران عملی اعتصاب بود و شعار ایجاد شورای کارگری را طرح میکرد نمیتواند مساله ی هیچ کسی در جنبش کارگری نباشد. حتا رسانه های سرمایه داری از بخشی و نجاتی و … گفتند و نوشتند. در خارج از جنبش کارگری نیز هر کسی بنا به فراخور جایگاه طبقاتی خود از این افراد نام برد، تمام فعالین و تشکلات کارگری در ایران نام برده و حمایت کردند اما آقای صالحی نامشان را نیاورد. آیا دفاع از اسماعیل بخشی هم مساله ایشان نیست؟ پس مساله ی ایشان چطور مسائلی است؟ ممکن است کسانی بگویند در طول نزدیک به دو ماه از زمان اعتصاب و سپس تا دستگیری بخشی، قلیان و سایر نمایندگان کارگری هفت تپه و در بازداشت ماندن علی نجاتی و قلیان، آقای صالحی به لحاظ مشکلات جسمی شرایط نوشتن حتا یک مطلب مستقل سه خطی در این باره را نداشته اند. در اینصورت باز هم سوال میشود که چطور دقیقا در همین مدت، خوشبختانه از نظر جسمی در وضعیت مناسبی هستند و شرایط جسمی سفر از سقز به اهواز و حضور در میان کارگران فولاد و فیلم گرفتن و پخش کردن آنرا داشته اند اما شرایط جسمی نشستن در منزل و تایپ کردن سه خط درباره دستگیرشدگان هفت تپه را نداشته اند؟ زیرا از نظر تبلیغی حضور در میان جمع کثیر تظاهرات کننده در اهواز، بُرد بهتری داشته و خطر کمتری دارد که یک نفر در میان هزار نفر تظاهرات کننده حضور داشته باشد؟ در اینصورت خواهم گفت حق ایشان است که خطر نکند و در فعالیت های بی خطر و تبلیغاتی حضور داشته باشد. البته ایشان در همین مقطع، شرایط جسمی و انگیزه کافی برای نوشتن در فیسبوک را داشته اند و مثلا در کامنت هایی به مسائلی واکنش نشان داده اند و طبعا علت عدم فعالیت فیسبوکی ایشان درباره بازداشتی های هفت تپه این نبوده که از نظر جسمی نتوانسته اند و یا به فیسبوک دسترسی نداشته اند یا اینکه کلا فیسبوک را محلی برای اظهار نظر نمی دانسته اند. آیا عدم واکنش در قبال دستگیری بازداشتی های هفت تپه و مثلا اسماعیل بخشی این نیست که اسماعیل بخشی پیشنهاد دیدار با ایشان را رد کرده است؟ ( از جانب یکی از دوستان آقای صالحی به اسماعیل بخشی پیشنهاد شده که دیداری با آقای صالحی داشته باشد و مثلا با ایشان درباره سندیکاسازی دولتی صحبت کند و اسماعیل بخشی، این پیشنهاد را رد کرده است. بعلاوه اسماعیل بخشی، علیه سندیکا سازی دولتی موضع گرفت و از سندیکای واحد دفاع کرد اما آقای صالحی چنین نکرد و موضعی دیگر داشت). آیا اگر اسماعیل بخشی قبول میکرد که با شما دیدار کند یا موضعی مشابه شما داشت، آنوقت هنگامی که دستگیر شده بود در مورد او سکوت نمیکردید؟
جهت اطلاع و یادآوری به آقای صالحی، مطالب منتشره شما در این مدت و در فیسبوک شخصی تان از این قرار بوده است: امروز پنجشنبه آلبوم تصاویر فیسبوکی را منتشر کردید با این تیتر که نوشته شماست : ” ممنون از فیسبوک. خاطره ای به یاد ماندنی” . مطلب قبلی تر، خبر سه خطی با ٨٥ کلمه است درباره خبر زندانی شدن آقای عزت نصری. مطلب قبلی بیانیه جمعی در دفاع از کارگران فولاد و هفت تپه است که مطلب شخصی شما نیست اما نام شما در لیست امضا کنندگان آمده. قابل ذکر است که در این بیانیه حتا از آوردن نام اسماعیل بخشی و سپیده قلیان امتناع شده است. در حالی که در تمام کانال های تلگرامی، صفحات مجازی و غیره نام کامل تمام افراد دستگیر شده ذکر شده بود. این بیانیه در روز ٢٨ آبان توسط آقای صالحی در صفحه فیسبوکشان منتشر شده که فردای روز دستگیری است و لیست تمام افراد دستگیر شده منجمله اسماعیل بخشی در تمام جهان منتشر شده است. اما کماکان شما نامی از او و سایر دستگیر شدگان نیاورده اید. مطلب قبلی یک ویدئوی رقص پرستاران در یک بیمارستان است. البته زیباست. مطلب قبلی تر: در تاریخ ١٨ آبانماه، بازنشر یک تصویر از روز خاکسپاری زنده یاد کورش بخشنده است. تصویر خود شما در این عکس هست. مطلب قبلی هم خبر رسانی درباره حکمی است که برای آقای عثمان اسماعیلی گرامی، دوست شما صادر شده است. مطلب قبل تر، اشتراک یک مراسم جشن تولد چشم نواز در صفحه فیسبوک شماست؛ ضمن تبریک تولد امید است که همه ی کارگران و فعالان کارگری همیشه در مراسم های شادی شرکت کنند. قبل تر از اینها هم مطالب میرسد به نوشته های شما در مقطع پروژه سندیکا سازی دولتی و پاسخ های شما به ” شهرام عزیز” یعنی یکی از عوامل اجرایی سندیکاسازی دولتی. و قبل تر مطالبی درباره شرکت تعاونی و مسکن و امثالهم در سقز و یا مطالبی که دیگران در صفحه شما اشتراک کرده اند. و همچنین مطالب متعدد از سوی شما درباره مجمع عمومی و یا اشتراک گذاری دیگران، که در این مورد نوشته ی شما را در صفحه شما اشتراک کرده اند.
سهم مشارکت شما در نوشتن حتا یک مطلب مستقل درباره این روزهای پر التهاب در اعتصاب هفت تپه و دستگیری چندین نفر، تا به همین امروز که اسماعیل بخشی آزاد شده اما هنوز نجاتی و قلیان و عسل محمدی در بازداشت هستند، بله سهم شما از آوردن نام این افراد در حتی یک مطلب مستقل فیسبوکی، صفر بوده است؛ هیچ. قابل ذکر است که به عنوان مثال، نوشتن این سطر ٩ کلمه ای به عنوان یک مطلب مستقل فیسبوکی، حتا برای شخصی که کمترین مهارت در تایپ کردن را داشته باشد نهایتا یک دقیقه هم طول نمیکشد.” اسماعیل بخشی، علی نجاتی، سپیده قلیان آزاد باید گردند”. شما حتا در این حد هم در حمایت این افراد مطلبی نگذاشتید. ممکن است کسانی بگویند در فلان یا بهمان کامنت گذاشته اید. اما عجیب نیست که درباره یک قطعه زمین شخصی خودتان بارها و صفحه ها مطلب مستقل فیسوبکی نوشته اید؟ ولی اعتصابات هفت تپه و بخشی ها و نجاتی ها اینمقدار اهمیت نداشته اند که یک مطلب مستقل در حمایت از آنها بنویسید؟ و یا عجیب نیست که مثلا در جواب شهرام، همدست ترابیان( مجری سندیکاسازی دولتی-امنیتی)، نه کامنت، بلکه چند مطلب مستقل گذاشته باشید اما در مورد هفت تپه و این دستگیری ها حتا یک مطلب مستقل با امضای شما نیست. به راستی علت چیست؟
از نظر بنده و خیلی ها، مواضع شما از چند سال پیش به سمت هایی رفته – که در این یادداشت فرصت شرح آن نیست و به واقع شرحش هم ضرورتی ندارد زیرا که اصلا و دیگر موضوع مهمی در جنبش کارگری نیست- و مثلا در متحد شدن با ثقفی که او خود همدست کوهستانی بوده و هست و هر جا هست جز اختلاف و توطئه نمیکند، متحد شدن شما با همین شخص در پروژه تشکل سراسری، اختلافات شخصی که با افراد داشته اید و متاسفانه موفق نبوده اید آنرا به نحوی مدیریت کنید تا به مسایل جمعی کارگری- و حتی با آن افراد و خودتان و دیگران- لطمه وارد نشود؛ متاسفانه موضعگیری شما در قبال سندیکاسازی امنیتی و دولتی که جای آن داشت با قاطعیت توسط شما- و هر فرد دیگری حتا در جناح راست جنبش کارگری- این سندیکاسازی دولتی محکوم شود، زیرا اینکار و این موضع، دیگر الزاما ربطی به جناح چپ و راست جنبش کارگری نداشت چونکه، بسیار روشن و واضح، رویارویی مستقیم دستگاه امنیتی بود با سندیکای واحد و…و مسایل بسیاری از این دست مشخص کرده است که شما سال هاست خود را در جایگاهی بسیار دورتر از- و اساسا در تقابل با- آنچه پیش تر ها بودید، قرار داده اید. انتظاری از شما برای دفاع از بخشی و نجاتی و کارگران هفت تپه و فعال کارگری در نزدیک خودتان، آقای زانیار ده باغیان و … امثالهم ندارم. سوالی که طرح کردم، اگر جوابی هم نگیرد، خود، پاسخی است برای چند نفری که به نامی در قدیم دلخوش داشته اند. آن نام و آن نشانی با آن تصور و اعتبار پیشین، متاسفانه دیگر موجود نیست. ای کاش بود. عمیقا امیدوارم با تغییر در خط و مشی و رویه، باز هم به همان ریل اصلی دفاع از جنبش مستقل کارگری و نه ریل های حاشیه ای و محفلی و نه دفاع ها، نقد ها و نفی های گزینشی، بازگردید.
امیدوارم بتوانید به این سوال پاسخ دهید که شما که برای دوستان نزدیک خود و حتا برای یک پیامک یک خطی از سوی دادگاه برای یکی از دوستان نزدیک تان، یک بیانیه مستقل با امضای خود منتشر میکنید چرا برای بخشی ها و نجاتی ها و کارگران هفت تپه مطلبی مستقل منتشر نکرده و سکوت پیشه کرده اید؟

با آرزوی پیروزی برای جنبش کارگری، فواد- مریوان، پنجشنبه

توضیح تکمیلی:
انتظار میرود که به احتمال قوی و مطابق معمول، آقای محمد محمدی ئاخکند( ساکن کانادا ) شروع به واکنش رفیق بازانه و هیستریک علیه این نوشته ساده و بی غرض کند (ایشان در هر زمینه ای وظیفه خود میداند که فارغ از موضع و موضوع و بدون توجه به حقایق، فقط به دفاع هیستریک از آقای صالحی بپردازد و البته آقای صالحی هم به نحو مقتضی در یک یادداشت از ایشان تشکر خاصی کرده و ضمنا گفته پولی که بابت خرید یک قطعه زمین داشته از سوی آقای آخکند به ایشان داده شده است)؛ و یا دوست جوان آقای صالحی، یدی صمدی به جای خودش یا به جای فواد فتحی و یا به جای جمعی از کارگران کردستان، تهران و خوزستان، مطلبی علیه این نوشته بنویسد و … یا چند تن معدود دیگر. اما واقعا تا چه وقت و حقیقتا چه سود؟ امید است که آقای صالحی نگاهی نقادانه به این حلقه از دوستانش( در مقاسه با دوستان و هم رزمان پیشین) و راهی که میرود داشته باشند و کمی به گذشته، حال و آینده خود نگاهی کنند، امید که حال را تغییر داده و آینده شان حداقل به وضعیت گذشته درآید. امید، گاهی دل آدم را گرم می کند. آیا این امید، راه به واقعیتی خواهد برد؟

اتاقش در ته خانه است

ترجمه ی: حسن معارفی پور

بتینا وگنر ترانه نویس، سوسیالیست و انقلابی المانی در المان شرقی به خاطر ترانه های انتقادی ش به زندان محکوم شد و ترانه هایش زیرمینی شدند.
بتینا همیشه برای انسان های تحت ستم می خواند. از کارگران مهاجر در المان که به کثافت ترین مشاغل تن می دادند تا ملت های تحت ستم که همیشه توسط امپریالیسم به بازی گرفته می شدند.

بتینا وگنر، اگرچه از نظر من تاکنون مهمترین ترانه نویس المانی است که هیچ وقت نه در المان شرقی تحت سلطه ی استالینیست های مغز خشک جایگاهی توده یی پیدا کرد و نه در المان غربی و امپریالیستی تحت سلطه ی محافظه کاران راست بازمانده از فاشیسم که با افسار دمکراتیک در پارلمان علیه کمونیسم عرعر می کردند، اما شکی در این نیست که صدای وگنر برای همیشه جاودانه خواهد ماند.

…..

اتاقش در ته خانه است
زمستان ها سرد بود
از انجایی که زغال های (بخاری اش) خاموش می شدند
او امد و زود هم رفت
او با موهای بلندش امد
ترانه های ارامش را خواند
او زخم های چشمانش را می بوسید
و انان با هم مدام آواز می خواندند

اتاقش در ته خانه است
فصل بهار گرم بود
انان هزاران گلاس با هم نوشیدند
به صورت باور نکردنی عاشق هم بودند
او با موهای قهوه یی اش امد
و اوازهای بلندش را خواند
زمانی که باران شدید می امد
او به سمتش می رفت

اتاقش در ته خانه است
تابستان ها گرم بود
او حیات را نگاه می کرد
و جنگل و عرق را می بویید
او با موهای خورشیدی اش امد
ان دو اوازهای ابی می خوانند
او موهایش را سریع خشک می کرد
با بوسه و گل یاس بنفش

اتاقش در ته خانه است
فصل پاییز هوایش معتدل بود
از آنجایی که پرچم های سفید بیرون اویزان بودند
بر روی گونی های زغال رفت
او با موهای بارانیش امد
انان اوازهای تلخ می خواندند
انان یکدیگر را بدرود گفتند
و همدیگر را هیچ وقت دوباره ندیدند

اتاقش در ته خانه است
در زمستان سرد بود
او اما دیگر با چشم انداز رو به جلو زندگی می کند
و خیلی وقت است که پیر شده است
با بخاری موهایش را خشک می کند
آوازهایش دیگر راکد شده اند
خودش را در طبقه ی ششم گرم می کند
و از انجا او را در پایین می پاید

Sein Zimmer ist im Hinterhaus
Im Winter war es kalt
Da gingen ihm die Kohlen aus
Sie kam und ging auch bald
Sie kam mit ihrem langen Haar
Sang ihre leisen Lieder
Er küsste ihr die Augen wund
Sie sangen immer wieder

Sein Zimmer ist im Hinterhaus
Im Frühling war es warm
Sie tranken tausend Gläser aus
Und liebten sich ganz arm
Sie kam mit ihrem braunen Haar
Sang ihre lauten Lieder
Wenn großer Regen hinne war
Ging er auf sie hernieder

Sein Zimmer ist im Hinterhaus
Im Sommer war es heiß
Sie schaute auf den Hof hinaus
Und roch nach Wald und Schweiß
Sie kam mit ihrem Sonnenhaar
Sie sangen blaue Lieder
Er trocknete die Haare schnell
Mit Küssen und mit Flieder

Sein Zimmer ist im Hinterhaus
Im Herbst da war es lau
Da hing er weiße Fahnen raus
Und ging auf Kohlenklau
Sie kam mit ihrem Regenhaar
Sie sangen bitt’re Lieder
Sie sagten sich Adieu und dann
Sah’n sie sich nicht mehr wieder

Sein Zimmer ist im Hinterhaus
Im Winter ist es kalt
Sie aber wohnt nach vorne raus
Und ist schon lange alt
Am Ofen trocknet jetzt ihr Haar
Und flau sind ihre Lieder
Sie wärmt sich jetzt im sechsten Stock
Und schaut auf ihn hernieder

ده فرمان برای زندگی ام…

بتینا وگنر
ده فرمان برای زندگی ام…

ترجمه ی: حسن معارفی پور

بلاخره، هر کس فرمان هایی برای ادامه ی زندگی اش نیاز دارد
اگرچه او مدام احکام و فرمان های جدیدی را خلق می کند
تا به دنیایی (نسل هایی) که بعد از او می ایند واگذار کند و به عنوان میراث از خود به جای بگذارد،
چون با وجود این احکام انسان راحت تر چشم از جهان فرو می بندد.

من در مدرسه یاد گرفتم، که کسی نباید دروغ بگوید
به همین خاطر مطمئن بودم که کسی فریبکاری نمی کند
البته در طول 40 سال گذشته به اندازه ی کافی این را فهمیدم:
که فرمان (زندگی) را انسان برای طفره رفتن از مسائل خلق می کند.
انچه او (انسان) موعظه می کرد یک نمایشی بیش نبود، چون قوانین اینگونه حکم می کند.

به همین دلایل خودم را ناچار می دیدم، که من هم مجموعه یی فرمان (زندگی) برای خودم خلق کنم-

10 قانون زندگی من به عنوان اخرین سلاح هایم

ایستاده و صاف بایست، زمانی که دیگران نشسته اند
نقش باد را ایفا کن، وقتی که دیگران عرق کرده اند
بلندتر فریاد بزن، زمانی که دیگران سکوت کرده اند
هنگامی که دیگران قایم و شک بازی می کنند، خودت را نشان بده
هیچ وقت نقش دیگران را بازی نکن
هنگامی که جریحه دار شدی، دیگر گریه نکن
در هنگام غرق شدن، امیدت را از دست نده
غرق رفاهیات زندگی نشو
همیشه با دشمن به مثابه ی دشمن برخورد کن
با انسان های ضعیف همبستگی نشان بده (متحد شو)

من این احکام را به جز یکی از انها هیچ گاه زیر پا نگذاشتم:
هنگامی جراحت (جریحه دار شدن) گریه می کنم، چیزی که بر خودم ممنوع کرده ام…

10 Gebote für mein Leben…

Bettina Wegner

Na, Gebote braucht der Mensch wohl um zu überleben
Also schafft er ständig neue – sie zu übergeben:
An die Welt, die nach ihm sein wird, und an seine Erben,
denn es lässt sich mit Geboten wirklich leichter sterben.
Lernte ich doch in der Schule, niemand solle lügen
Und so war ich völlig sicher, keiner wird betrügen.
Doch im Lauf von 40 Jahren lernte ich verstehn:
Das Gebot kreiert man ja nur, um es zu umgehn.
Was er predigt war ein Gelage – so stehn die Gesetze,
und wer heut Moral noch fordert, ruft schon auf zur Hetze.
Darum sah ich mich gezwungen, eigne mir zu schaffen –

10 Gebote für mein Leben als die letzten Waffen…
 aufrecht stehn, wenn andre sitzen
 Wind zu sein, wenn andre schwitzen
 lauter schrein, wenn andre schweigen
 beim Versteckspiel sich zu zeigen
 nie als andrer zu erscheinen
 bei Verletzung nicht mehr weinen
 Hoffnung haben beim ertrinken
 nicht im Wohlstand zu versinken
 einen Feind zum Feinde machen
 Solidarität mit Schwachen
Und ich hab sie nie gebrochen, bis auf ein Gebot:
Bei Verletzung wein ich manchmal, was ich mir
… verbot.

نهال سیب من!

با عشق و محبت

واقعا نمی دانم از کجا شروع کنم،
افکار زیادی در سر دارم و قبلم سرازیر شده است
احساسات زیادی به صورت همزمان (درون من) بروز پیدا می کنند:
خوشحالی و تواضع و قدردانی.

در بغل مادری که تو را در اوج سکوت نگه داشته است،
تو هم در اوج احتیاط در روشنایی دنیا چشمک می زنی،
در اولین صبح زندگی ات و من فکر می کنم:
این بچه ی من است، چه هدیه ی (زیبایی)!

اگر تمام امیدها بر باد رفته باشند،
با تو از اغاز دوباره شروع می کنم،
دست یافتنی های دست نیافتنی را، من به دست خواهم اورد!
تو همان نهال سیبی که من خودم کاشتمت!

به اطرافت نگاه کن، اینک تو بخشی از این جهان هستی،
جهانی که خود را دائم زیر سوال می برد،
جایی که انسان ها مکان زندگی خود را نابود می کنند،
هر اخطاری را با سماجت نشنیده می گیرد،
جایی پر از تناقض، پر از فقر و ثروت
تلخ تر از نشنیده گرفته شدن و فراوانی (ثروت)
جهان جایی برای جنگ ها و مکانی پر از درد و رنج است،
انچه برای انسان ها اهمیت ندارد، انسانیت است!

… تکرار

اگر تمام امیدها بر باد رفته باشند،
با تو از اغاز دوباره شروع می کنم،
دست یافتنی های دست نیافتنی را، من به دست خواهم اورد!
تو همان نهال سیبی که من خودم کاشتمت!

تو چراغی هستی در یک زمان نامطئمن،
یک راه گریز در نبود راه برون رفت،
همچون یک سیگنال مسیرت را ادامه بده،
تا بر چالش های مسیر فائق آیی،
جایی که شک و تردید فراوانی حاکم است،
شک و تردیدهایی که بخشا ناامیدی را با خود خواهند اورد،
آن وقت یک بچه به دنیا بیار تا تمام شک و شبه هایت را فراموش کنی.
آنان (کودکان) در جهانی هستند، که هدفمندی و مهبوت بودند در هم امیخته اند،
کودکان تنها امیدی هستند که برای ما به جا می مانند!

…

اگر تمام امیدها بر باد رفته باشند،
با تو از اغاز دوباره شروع می کنم
دست یافتنی های دست نیافتنی را، من به دست خواهم اورد!
تو همان نهال سیبی که من خودم کاشتمت!

ترجمه ی: حسن معارفی پور

توضیح مترجم: برای فهم بهتر این شعر بخشا کلماتی را خودم به ان اضافه کردم که در متن المانی نیست، این کلمات را داخل پرانتز اورده ام.

این شعر از “راینهارد می” یکی از برجسته ترین خواننده های چپ گرای المانی است، که ترانه های فراوانی را علیه جنگ و بربریت سرمایه داری نوشته است. راینهارد می را می توان از معدود خوانندگان المانی خواند که تاکنون یکی از مخالفان سرمایه داری، از مدافعان پناهجویان و مخالفان راسیسم است.

این شعر را از سایت خود راینهارد می گرفته ام.

این شعر زیبا را به یانی و یامور دو تا نهال سیبم تقدیم می کنم که از همان بچگی با بربریت راسیسم ساختاری سرمایه داری المان و جنبش های نئوفاشیستی دست و پنجه نرم کرده و بارها و بارها تنها به خاطر رنگ پوست و موی سرشان مورد تبعیض قرار گرفته شده اند.

ترجمه ی این شعر و ترانه ی زیبا را همچنین به تمام کودکان کار جهان، کودکان اقشار تحت ستم و کارگر از هر کجای جهان که باشند تقدیم می کنم.
به امید روزی که هیچ کودکی زجر نکشد، هیچ کودکی مورد تبعیض طبقاتی و نژادی قرار گرفته نشود.

به امید سوسیالیسم و جهانی بدون فقر و بندگی

https://www.reinhard-mey.de/start/texte/alben/mein-apfelb%C3%A4umchen

Mein Apfelbäumchen
Mit Lust und Liebe

Ich weiß gar nicht, wie ich beginnen soll,
So viel Gedanken, und mein Herz ist übervoll,
So viel Gefühle drängen sich zur selben Zeit:
Freude und Demut und Dankbarkeit.
Im Arm der Mutter, die dich schweigend hält,
Blinzelst du vorsichtig ins Licht der Welt,
In deinen ersten Morgen, und ich denk‘:
Dies ist mein Kind, welch ein Geschenk!

Wenn alle Hoffnungen verdorr‘n,
Mit dir beginn‘ ich ganz von vorn,
Und Unerreichbares erreichen, ja ich kann‘s!
Du bist das Apfelbäumchen, das ich pflanz‘!

Sieh dich um, nun bist du ein Teil der Welt,
Die sich selbst immerfort in Frage stellt,
Wo Menschen ihren Lebensraum zerstör‘n,
Beharrlich jede Warnung überhör‘n.
Ein Ort der Widersprüche, arm und reich,
Voll bitt‘rer Not und Überfluß zugleich,
Ein Ort der Kriege, ein Ort voller Leid,
Wo Menschen nichts mehr fehlt, als Menschlichkeit!

Du bist ein Licht in ungewisser Zeit,
Ein Ausweg aus der Ausweglosigkeit,
Wie ein Signal, den Weg weiterzugeh‘n,
Herausforderung weiter zu besteh‘n.
Wo vieles voller Zweifel, manches zum Verzweifeln ist,
Da macht ein Kind, daß du alle Zweifel vergißt.
Es sind in einer Welt, die ziel- und ratlos treibt,
Die Kinder doch die einz‘ge Hoffnung, die uns bleibt!

در مورد “چنین گفت زرتشت نیچه”

برتولت برشت
اشعار باند نهم IX

ترجمه ی: حسن معارفی پور
در مورد “چنین گفت زرتشت نیچه”

برتولت برشت یکی از عمیق ترین شاعران، نمایش نامه نویس، تئوریسین تئاتر و فیلسوف عمل زمان خود و تا امروز است. برتولت برشت در این شعر کوتاه کل فلسفه ی دپرسیو و جنون امیز نیچه که چیزی جز ناامیدی و سرخوردگی از اوضاع اجتماعی را که در زبانی پیچیده و بیانی اریستوکراتیک برای ایجاد فاصله بین توده ی مردم و “فیل سوف” نوشته می شوند را به نقد کشیده و ان را با حباب روی ابی که روی کثافت امواج دریا در حرکت است و عمری ندارد مقایسه می کند.

تو ای جان لطیف، نگذار قیل و قال دچار گیجی ات کند
تو که با گفته هایت به عرش رفته یی، از انجایی که
گفته هایت برای همگان نوشته نشده است، تاثیری روی کسی ندارد.
هر انچه در بیرون این بازار باشد، چیزی جز جنون نیست.

یک حباب سفید روی امواج خروشان و چرکین دریا به هوا رفت!
آخ، یک زندانی بر دیوارهای رو به بیرون می کوبد!
شادمانی (در بین اشیاء و انسان ها) رنگ می بازد
در عدم (هیچی)، ناشتایی تبدیل به مخدر می شود.

Bertolt Brecht:

Gedichte Band IX

ÜBER NIETZSCHES „ZARATHUSTRA“

Du zarter Geist, daß dich nicht Lärm verwirre
Bestiegst du solche Gipfel, daß dein Reden
Für jeden nicht bestimmt, nun misset jeden:
Jenseits der Märkte liegt nur noch die Irre.

Ein weißer Gischt sprang aus verschlammter Woge!
Ach, der Gefangene schlägt an Außenwände!
Die Heiterkeit verlässt die Gegenstände!
Im Leeren wird die Nüchternkeit zu Droge

کوتاه در مورد ویلهلم رایش یکی از بزرگترین متفکران حوزه ی مسائل رهایی جنسی

مدت ها بود به این مساله فکر می کردم که چرا تاکنون چپ ایران حتی یک کتاب از کتاب های ویلهلم رایش، متفکر جنجال برانگیز، مارکسیست روانکاو و فیلسوف سیاسی را ترجمه نکرده است. به صورت اتفاقی به این خلاصه ی بهروز صفدری از کتاب های رایش برخوردم. من سه تا از مهمترین کتاب های رایش را خوانده ام، کتاب هایی که خوانش مارکسیستی بر ان غالب است، اما نمی توان تاثیرات فرویدیسم در انان را انکار کرد، یکی از این کتاب ها کتاب انقلاب جنسی است.

ویلهلم رایش در کتاب انقلاب جنسی همانطور که صفدری هم در اینجا اشاره کرده است با تکیه بر مطالعات عظیم روانکاوی، تاریخی، انسان شناسی و غیره از مارکس و انگلس و فروید گرفته تا مالینوفسکی در تلاش است، تصویری “رادیکال” تر از مارکسیست های ماقبل خود در مورد مسائل جنسی و رهایی جنسی ارائه دهد، اما او بسان بسیاری از انارشیست های اخلاق مدار و عارف، همچنان در برخورد عرفانی و اخلاقی به مساله ی جنسی غرق است و تنها راهکاری که در این کتاب و کتاب دیگرش به اسم پایان تسلط اخلاقی بر مسائل جنسی ارائه می دهد این است که انسان ها در دوره هایی که در یک رابطه به سر می برند و به کس دیگری علاقه ی عاطفی و جنسی پیدا می کنند، بهتر است برای مدتی به جای خیانت به همسرشان، صادقانه مساله را با او در میان گذاشته و نوعی “عدم تعهد” مقطعی و وارد شدن به رابطه ی جدید را در پیش بگیرند. این مساله شاید برای دوران رایش یک مساله ی مترقی ایی بوده باشد، اما فریدریش انگلس همین مساله را در منشاء خانواده به شکل دیگری و حتی درست تر هم بیان کرده است. انگلس می نویسد وقتی عشق سابق با عشق پرشور جدید جایگزین می شود، جدایی بهترین گزینه است.

این مسائل شاید برای جامعه ی سرمایه داری نئولیبرال فردگرای غربی امروز خیلی پیش پا افتاده باشند، چون در این جامعه دیگر نه تنها این مطالبات مطرح نیست، بلکه بسیاری از روابط اتوماتیک به خاطر کالایی شدن احساسات و گلوبالیزه شدن سکسوالیتی در نتیجه ی فراهم شدن امکان مسافرت و غیره برای بخشی از جامعه به ویژه بورژوازی، خرده بورژوازی و لایه های مرفه طبقه ی کارگر، شکل دیگری به خود گرفته اند، که چند پارتنری را تبدیل به یک واقعیت غیر قابل انکار کرده اند. مطالبه ی جدایی در صورت علاقه به نفر دیگردیگر مطالبه یی نیست که بتوان با ان کسی را بسیج کرد، چون مراکز مشاوره ی وابسته به کلیسای کاتولیک هم به پارتنرهایی که به چنین مشکلاتی بر می خورند، چنین پیشنهاداتی می کنند، چه برسد به مارکسیست ها و کمونیست ها. در اروپا بیشتر روابط روابطی ضربدری هستند و طرف در عین همخوابگی با پارتنرش دویست بار دوست دختر و دوست پسر دیگرش را زیر و رو می کند. نزدیک 90 درصد مردان المانی یک بار در طول زندگی شان به تن فروش خانه مراجعه کرده اند. در همین المان بالای پنجاه درصد زنان و مردان متاهل در رابطه ی زناشویی خیانت کرده اند. صد ها گروه و شبکه ی سکس گروهی در المان شکل گرفته اند، که بشتر متاثر از فرویدیسم و عرفان هستند. ویلهلم رایش را باید خواند و نقد کرد. او صدها گام جلوتر از فروید است، اما هیچ وقت نتوانست فرویدیسم را از دیدگاه هایش بیرون بیاندازد.

امیدوارم کسانی پیدا شوند که کتاب هایش را به فارسی ترجمه کنند، چون متفکری است که صدها برابر یک شارلاتان لمپن مثل نیچه به بشریت خدمت کرده است و صدها گام از فرویدیسم جلوتر است.

حسن معارفی پور

http://www.behrouzsafdari.com/?p=569&fbclid=IwAR20GsXWJurrGf-2TRZvKByv5ZEsMjk3A7b6nZc7thM5-tqfXGTYFFyh6Xc

 

فرانسه راه نشان می دهد

 

نگاهی گذار به اعتراضات اخیر در فرانسه

مردم تحت ستم، کارگران و اقشار پایینی جامعه در فرانسه خواب را از چشم صاحبان ابزار تولید برده اند. هشتاد و دو درصد مردم خواهان براندازی حکومت ماکرون هستند و این دیکتاتور دلقک، این لمپن ابزار دست بانک ها، این جنایتکار نئولیبرال و وحشی به همراه دولتش که در “بحران مشروعیت” کامل به سر می برند، هنوز قدرت خود را با اتکا به نیروی سرکوب، با اتکا به پلیس و ارتش به عنوان مزدوران طبقه ی حاکم حفظ کرده اند و با تانک و ماشین های اب پاش و گاز اشک اور معترضین را سرکوب می کنند.

شورش های شهری در فرانسه شورش هایی ملیتانت، ساختار برافکن است که تفاوتش با اعتصاب به مثابه ی یکی از اشکال مبارزه ی طبقه ی کارگر در این است که این شورش ها هم اعتصاب و هم شورش خیابانی است. کارگرانی که در خیابان های فرانسه با پلیس سرکوب گر و جنایتکار در حال مبارزه هستند و خواهان براندازی دولت اند، همان کسانی هستند که با اخلال در پروسه ی تولید به خاطر سر کار نرفتن زمینه ی بازتولید سرمایه برای سرمایه داران و دولت را از بین برده و ان را تا سطح حداقلی کاهش داده اند. این یعنی خلل ایجاد کردن در پروسه ی تولید بورژوایی و ناچار کردن دولت برای سرمایه گذاری در زمینه ی سرکوب پلیسی. این مساله باعث شده است که دولت از دو طرف ضربه بخورد. از یک طرف پروسه ی انباشت سرمایه دچار خلل جدی شده است، از طرف دیگر شورش های رادیکال شهری موجب سرمایه گذاری دولت در زمینه ی سرکوب به جای زمینه ی انباشت سرمایه شده است. ادامه ی این اعتراضات چیزی جز سرنگونی انقلابی دولت فرانسه نخواهد بود. دامنگیر شدن این اعتراضات به کشورهای دیگر اروپا به ویژه هلند، که مردمش یکی از محافظه کارترین مردمان دنیا هستند، گردبادی است که کل منطقه ی اروپای غربی را در بر گرفته است و دیر یا زود اریستوکراسی دیکتاتورهای سرمایه دار و خون خوار را که از جانب بسیاری از چپ ها به عنوان دمکراسی از ان نام برده می شود، برای ابد برخواهد چید. من برخلاف سمیر امین بر این عقیده نیستم که زنجیر انباشت جهانی سرمایه در عصر امپریالیسم جدید از کشورهای “پیرامونی” بریده می شود، بلکه بر این عقیده ام که هر جای دنیا می تواند این زنجیر پاره شود و اگر در یک کشوری این اتفاق بیفتد که خود تاریخا یکی از بزرگترین دولت های امپریالیستی بوده است، سرنگونی بورژوازی امپریالیستی را برای مردم کشورهای دیگر راحت تر خواهد کرد.

دفاع از مردم فرانسه از طریق شروع اعتراضات در کشورهای محل زندگی و سکونت خود، امری ضروری و الزامی است و اگر در کشوری که زندگی می کنید، هنوز شعله ی این اتش زیر خاکستر معلوم نشده است، می توانید با پیوستن به اعتراضات خیابانی در حمایت از هم طبقه یی های خود به وظایف مبرم انترناسیونالیستی خود عمل کنید.

چپ ها و کمونیست ها باید تلاش کنند مطالبات رادیکال و انقلابی را به این جنبش تحمیل کنند و این جنبش را از دام افتادن به نوعی ملیتانسی بدون هدف انقلابی و رادیکال نجات دهند، این امر ممکن نیست مگر چپ ها و کمونیست ها خود به صورت فیزیکی مطالبات خود را وارد این جنبش کنند و به چیزی به جز انقلاب رضایت ندهند. ارائه ی برنامه ی ایجابی برای دوران بعد از سرنگونی رژیم هار و انسان خوار ماکرون به عنوان یک رژیم امپریالیستی جنایتکار، از شام شب برای طبقه ی کارگر و مردم معترض ضروری تر است.

نباید فراموش کرد که مبارزه ی طبقاتی عرصه ی انتاگونیسم و کشمکش فیزیکی نیروهای مختلف مدافع طبقات متفاوت است. قهر در این شرایط نه تنها نباید محکوم شود، بلکه باید ستایش شود. اندیشه های حقوق بشری و پاسیفیستی در این شرایط به درد زباله دان تاریخ می خورند. کسی که تنفر طبقاتی فروخورده ی طبقات تحت ستمی که با هزاران مشکل از جمله بیکاری، فقر، نداشتن مسکن مناسب، کارتن خوابی و غیره دست و پنجه نرم می کنند، را نفی می کند و ان را خشونت می نامد، در کنار جنایتکارترین جنایتکاران ایستاده است و باید به وقت خود حساب پس بدهد. او از پلیس پلیس تر است. پلیس اگر در مقابل یک تکه استخوان برای صاحبش پارس می کند و اگر نکند تکه استخوانش را از دست می دهد، این پاسیفیست های به اصطلاح روشنفکر جز متعفن ترین لایه های جامعه هستند، که بدون لیس زدن استخوان هم برای بورژوازی پارس می کنند.

دمکراسی بورژوایی همین است و دولت جنایتکار فرانسه دارد دندان های خود را به طبقه ی کارگر و مردم معترض نشان میدهد تا از انان زهر چشم بگیرد، اما کارگران فرانسه این را دریافته اند که چیزی برای از دست دادن به جز زنجیرهایشان ندارند و به قول برتولت برشت اگر مبارزه نکنند از همان اغاز بازنده اند. ممکن است محافظه کاران چپ نما اعلام کنند، که کارگران جانشان را برای از دست دادن دارند، اما جان را برای چه می خواهند وقتی امکان سیر کردن شکمشان را نداشته باشند و نتوانند لاشه ی خود را شب ها در زیر یک سقف گرم کنند.

یا سوسیالیسم یا بربریت! این نه شعار پر طمطراق است و نه توهم، نه اژیتاسیون و نه پروپاگاند! این واقعیت دنیای امروز است و دو راهی سوسیالیسم یا بربریت مدت هاست که مشخص شده است، اما کم نیستند کسانی که در بربریت زندگی کرده و ان را هم تبلیغ کرده اند، چون از یک چیز بی بهره بوده اند و ان اگاهی طبقاتی.

کسانی که اعلام می کنند سیستم سرمایه داری بربریت نیست و کارگران برده نیستند، چون خود به انتخاب خود قراردادهای موقت و دائم کاری امضا می کنند، در واقع می خواهند با استفاده از ساختار زبانی از برده داری تصویری مخوف تر از سرمایه داری نشان دهند و ازادی امضایی را که یک کارگر در نتیجه ی اجبار شرایط محیطی و اقتصادی و نه به دلخواه خود، پای یک قرارداد زده است را به اسم “ازادی” از بردگی اعلام کنند. هر انسان عاقل و طرفدار کارگری در این شکی ندارد که سرمایه داری وحشیانه ترین شکل برده داری انسان است که به مدرنترین شکل ممکن برده داری را عملی کرده است و اسم ان را “ازادی” برده ی کار مزدی گذاشته است.

طبقه ی کارگر اگر بخواهد برده بماند، لایق مرگ تدریجی است، طبقه ی کارگری که نخواهد برده بماند، گام اول را برای رهایی ابدی بر داشته است.

حسن معارفی پور

نه به ممنوعیت Rote Hilfe

در مقابل تلاش برای ممنوعیت Rote Hilfe باید ایستاد

حسن معارفی پور

وزیر آلمان هورست زیهوفر خواهان ممنوعیت Rote Hilfe یعنی کمک سرخ شد. کمک سرخ متشکل از ۹۰۰۰ فعال سیاسی، به ویژه وکلای مجرب و کار کشته است، که در ارائه ی خدمات مجانی به فعالین سیاسی چپ، کمونیست و آنارشیست در سراسر آلمان اکتیو است.

کمک سرخ فعلی در سال ۱۹۷۵ تاسیس شد است، اما کمک سرخ دیگر که به مراتب کمونیستی تر، رادیکال تر و انقلابی تر بود، در اوایل قرن بیستم با تلاش های بی وقفه ی کلارا زتکین، یکی‌ از رادیکال ترین و خوشنام ترین کمونیست ها در تاریخ مبارزات کمونیستی تاسیس شد و در دوران بربریت فاشیسم هیتلری یکی از سازمان های زیر زمینی بود که از کمک به کمونیست ها و دیگر فعالین سیاسی تحت سرکوب نازی از هیچ کمکی دریغ نمی کرد. این سازمان در دوران فاشیسم توانسته بود بیشترین تشکیلات خود را در میان زنان تثبیت کند، چون زنان به نسبت مردان کمتر از جانب اس اس تحت تعقیب قرار گرفته می شدند. هزاران کودک از خانواده های کمونیست، کودکانی که پدر و مادرانشان یا توسط بربریت فاشیسم کشته شده بودند و یا در زندان به سر می بردند، توسط کمک سرخ به اتحاد جماهیر شوروی و یتیم خانه های تحت کنترل خود روته هیلفه منتقل شده بودند و بسیاری از آنان برای همیشه در شوروی ماندگار شدند، بخشا هم بعد از سقوط فاشیسم هیتلری به دست ارتش سرخ به آلمان برگشتند.
یکی از شخصیت های کمونیست و مطرح، تاریخدان برجسته و بیوگرافی نویس جنبش کارگری آلمان و از فعالین جدی انتی فاشیست که در آن دوران خانواده اش جزو فعالین کمونیست متواری از فاشیسم بودند و به یتیم خانه ی تحت پوشش روته هیلفه منتقل شده بود، کسی نیست جز Ulla Planer رفیق مهربان و دوست داشتنی که هم اکنون ۸۶ سال سن دارد و مقیم برلین است.

تلاش برای ممنوع کردن روته هیلفه، تلاش برای جنایی کردن کار و فعالیت سیاسی برای چپ ها و کمونیست ها و همچنین باز کردن فضا برای بازگشت فاشیسم است.

در مقابل تعرض بربریت فاشیسم به روته هیلفه باید ایستاد و هر تعرضی به این سازمان را باید تعرض به تمام نیروهای آزادی خواه و برابری طلب خواند.

زنده باد سوسیالیسم
نابود باد فاشیسم و سرمایه داری با تمام اشکالش

در باره ی اعتصاب چهارشنبه در کردستان ایران

 

حسن معارفی پور

در اینجا چند نقل قول را از سه متفکر و فیلسوف در مورد اعتصاب ترجمه می کنم. یکی از این متفکران نیچه بود که او را مدافع طبقات اریستوکرات می خوانند و به حق هم کسی مانند دومنیکو لوسردو او را طغیان گر طبقه ی اریستوکرات می خواند. البته باید اشاره کنم که نیچه اوایل متد دیالکتیکی را به کار می گرفت ولی با اتکا به تبارشناسی و صوفیسم به مرور به منتقد جدی هگل و دیالکتیک هگلی تبدیل شد. نیچه را می توان فیسلوف فاشیست خواند، اما نمی توان از خواندن او عبور کرد.

“Die grössten Ereignisse – das sind nicht unsre lautesten, sondern unsre stillsten Stunden.” – Friedrich Nietzsche
بزرگترین وقایع برای ما پیشمامد های جنجال برانگیز نیستند، بلکه وقایعی هستند که در خاموش ترین ساعت ها به وقوع می پیوندند. فریدریش نیچه

“durch Passivsein zu siegen. Durch Erleiden Macht zu bekommen.” – Bertolt Brecht
با انفعال می تواند برنده شد و با تحمل رنج می توان به قدرت رسید. برتولت برشت.

“Streik als Nicht-Gewalt oder Nicht-Handeln auf eine “reine Gewalt”- Walter Benjammin
اعتصاب به عنوان عدم خشونت یا عدم تعامل کردن در اوج خشونت عریان. والتر بنیامین

نیچه قبل از اینکه به صوفی گرایی و عرفان پناه ببرد متد دیالکتیکی را به کار می گرفت ولی بعد ها او هم راسیست و نژاد پرست، هم پوچ گرا، هم عارف شد و هم اریستوکرات شد. حیف شد! بماند. برای خواندن دیالکتیک نیچه توصیه می کنم این مقاله را مطالعه نمایید. https://www.marxists.org/reference/archive /nietzsche/1874/challenge.htm

تصورات خام و خیالبافانه یی وجود دارد که اعتصاب اخیر در کردستان ایران یک عملی پاسیفیستی و عقب نشینی از یک شورش خیابانی و کشاندن مردم از خیابان به خانه هایشان است، اره می توان گفت بله پاسیفیسم محض و اوج عدم خشونت است، اما ضربه یی که این پاسیفیسم به پیکره ی نظام جمهوری اسلامی وارد می کند، هزاران بار بیشتر از حمله ی لمپن پرولتاریا به یک ساندویجی در ششم بهمن است. چپ روی کودکانه و عدم درک عمیق از مبارزه ی طبقاتی برخی مواقع بسیاری از انسان های کمونیست با پتانسیل رادیکال را به دام مواضعی شدیدا راست می برد. اعتصاب قوی ترین ابزار طبقه ی کارگر علیه بورژوازی است. برای شکست نهایی بورژوازی باید از اعتصاب بهره گرفت و جنگ نهایی را در خیابان به سرانجام رساند. هر مبارزه ی گروهی و تشکیلاتی بدون وصل شدن به اعتصاب های کوتاه و طولانی مدت نمی تواند نبض بورژوازی را ببرد. یک سیستم غیر منسجم متزلزل مانند رژیم افغانستان را شاید بتوان در جنگ خیابانی به زیر کشید، اما یک رژیم جنایتکار با هزاران نیروی لباس شخصی و مسلح و سپاه تروریست و انسان کشش مثل رژیم ا یران را باید در عرصه ی مبارزات اقتصادی و سیاسی در هم کوبید. باید پروسه ی تولید را به کلی متوقف کرد، تا بورژوازی نتواند از طریق بهره کشی از نیروی کار سرمایه انباشت کند و زمانی که در یک سیستم سرمایه داری چند ماه تولیدی در کار نباشد، ان سیستم نابود می شود و اگر نابود نشود، ان وقت می توان با وصل کردن اعتصاب به خیابان و وارد شدن کارگران اعتصابی به صف نیروی مسلح کلیت نظام را در هم کوبید. اعتصاب روز چهارشنبه 12 م ماه سپتامبر در کردستان ایران نه تنها یک گام به عقب نیست و نه تنها نباید پاسیفیستی از نوع پاسیفیسم بورژوایی و سوسیال دمکراتیکی خوانده شود، بلکه باید ان را به سبک لنین یک گام تاکتیکی به عقب برای برداشتن گام های بلند تر و سرنگونی نهایی رژیم جمهوری اسلامی خواند. احزاب چپ و کمونیست با هر درکی که از سوسیالیسم داشته باشند، توانستند میلیون ها نفر را از طریق اعتصاب و متوقف کردن پروسه ی کار بسیج کنند. اعتصاب از این جنبه خوب است که ادم فرصت اندیشیدن به راهکارهای جدی و استراتژیک را در روزهای اعتصاب به صورت جمعی تر و متشکل تر پیدا می کند.

جمهوری اسلامی کارش تمام است و از سر گیری موج بعدی اعتراضات خیابانی و گسترش اعتصابات سراسری می تواند این رژیم را برای همیشه به زباله دان تاریخ بیاندازد. ما حق گذشتگان را در فردای انقلاب ایران از نوادگان جنایتکار اریستوکرات های اسلامی و اجدادشان خواهیم گرفت و جنازه هایشان را با موشک وارد کره ی دیگری خواهیم کرد، تا کره ی زمین را با کثافتشان بیش از این به لجن نکشند.

مرگ بر جمهوری اسلامی
زنده باد اعتصاب
زنده باد سوسیالیسم

نابودی عقل در چارچوب عقلانیت بورژوایی

حسن معارفی پور

با یک “کانت شناسی” در دانشگاه هایدلبرگ در کلاس کانت بر سر عقلانیت بورژوایی کانت که از نظر من تئوریزه کردن تمام مطالبات عصر روشنگری در قالب فلسفه و مذهب جدید سرمایه داری دوره ی روشنگری تا امروز است، یک بحث داشتیم. ایشان در کمال وقاحت اعلام می کرد که کانت بزرگترین متفکر تاریخ بشر بوده است و هیچ گاه در تاریخ یک نفر به اندازه ی کانت پیدا نشده است که تا این اندازه درست و عقلانی و منسجم بنویسد و موضع گیری کند. من هم در اوج بی تعارفی گزاره ی این مرد هفتاد ساله را اوج بی عقلی و بی خبری از اثار دیگر متفکران خواندم و ان را در ضدیت با عقلانیت قلمداد کردم. این مرد که انسانی کنسرواتیو و مرتجع است، گفت که بعد از کلاس منتظر باش که با هم صحبت کنیم. من هم مثل دوران مریوان خودم را برای دعوا اماده کردم. معمولا در مریوان هر کی می گفت اخر کلاس منتظر باش همدیگر را می بینیم، از قبل اماده می شدم که با پنج تا لات و چاقو کش روبرو بشم. خوشبختانه یا متاسفانه هنوز روحیات یاغی گری ایران و مریوان بر مغز و رفتار من شدیدا سنگینی می کند و در هر زمانی امادگی دارم در صورت حمله یا تله گذاشتن برام از طرف دیگران واکنش به موقع نشان بدم، قبل از اینکه ناکارم کنند. اینجا هم جنبش فاشیستی و اراذل و اوباش نازی این روزها خارجی ها را شکار می کنند و تا حالا چندین نفر را شکار کرده قطعه قطع کرده و بعد جنازه اش سوزانده اند. این مسائل دست به دست هم داده که من حتی به سایه ی خودم اعتماد نکنم و هر وقت کسی بخواد حمله کنه باید حساب بیمارستان را با خودش کرده باشه. البته ایشان درست است که خیلی راسیست کنسرواتیو و مرتجع بودند اما از این برنامه ها برای من نداشت. بگذریم!

خلاصه بعد از کلاس تو راهرو دانشگاه بحث مفصلی داشتیم و هر برهانی که ایشان از کانت می اورد و ان را عقلانی می خواند، را من با یک برهان مارکسیستی نقض می کردم و یک برهان قوی تر ارائه می دادم، تا جایی که این مرد “کانت شناس” “عقل گرا” با شنیدن اسم مارکس و انگلس و به خصوص لنین عقل از کله ش پرید و به احساسات و برهان های احساسی عقب مانده متکی شد، که گویا لنین و افکارش مسئول قتل بیست میلیون نفر شوند، انقلاب باعث مرگ مردم بیگناه می شود و نظام ها را همانطور که هستند باید قبول کرد و اگر انتقادی به سیستم سرمایه داری، به راسیسم و تبعیض نژادی هم داشته باشم، باید اعتراضم را در چارچوب گفتمان بورژوایی و رفورمیستی ارائه دهم، چون از نظر ایشان انقلابی بودن و مبارزه برای تغییر غیرعقلانی است.

من بهش گفتم که بر اساس فلسفه ی کانت، داشتن هیچ عقیده یی جرم نیست، تا زمانی که شما سعی نکنید ان عقیده را از راه های نامشروع به مردم تحمیل کنید و در عمل به مردم ضربه برسانید. گفت این درست است. گفتم که نیچه اصول عقاید فاشیسم را فرمول بندی کرده است و هیتلر و حزب نازی میلیون ها انسان را کشته اند، ایا با اعتبار به فلسفه ی کانت، ما باید نیچه را مسئول کشتار بیش از ده میلیون انسان بی گناه بدانیم؟ گفت نه! گفتم یک مثال از تری ایگلتون که خودم شخصا زیاد علاقه یی بهش ندارم را استفاده می کنم: تری ایگلتون در مقدمه ی مانیفست کمونیست می گه که اگر جنایت استالین را به مارکس و انگلس ربط بدهیم باید تمام جنایات کلیسا در قرون وسطی را به ناف عیسی مسیح ببندیم. ازش سوال کردم که ایا شما موافق هستید که ما تمام جنایت مسیحیت و کشتار بیش از 35 میلیون انسان توسط مسیحیت در جنگ های صلیبی و دوران قرون وسطی را به ناف عیسی مسیح ببندیم؟ ایا کانت این را عقلانی می داند. گفت نه!
من هم در جوابش بهش اعلام کردم که چطور موقعی بحث کمونیست هاست شما در اوج عقل ستیزی اعلام می کنید که لنین و مارکس مسئول جنایت های استالین هستند؟

در مورد خشونت و ضرورت قهر هم بحث کوتاهی داشتیم که در انجا از کانت عبور کرد و به پراگماتیست های پست مدرن همچون رورتی نزدیک شد. گفت تنها اکثریت می تواند تعیین کند که چه زمانی خشونت و قهر به کار گرفته شود. گفتم این ضد عقلانی است. اکثریت مردم المان هیتلر را انتخاب کردند! اکثریت مردم ایران به خمینی جلاد رای دادند؟ ایا اکثریت حق داشتند؟ مساله ی اقلیت و اکثریت در کاربرد قهر و خشونت و یا انتخابات در سوسیالیسم مطرح نیست. مساله ی منافع است. اگر اکثریت مردم المان به سرکوب کمونیست ها رای بدهند، من باز هم این اکثریت را بی شعور می دانم. اگر اکثریت مردم به انحصاری شدن خشونت در دست یک نهاد سرکوبگر رای داده باشند که ندادند و مساله ی قهر را به دولت واگذار کرده باشند، باز هم اکثریت مردم در اوج بی شعوری به سر می برند. قهر و انقلاب قهرمیز ضروری است وقتی که طبقه ی مسلط با گفتمان حاضر نیست قدرت را به پرولتاریا بدهد! چیزی که برای این مدافعین عقلانیت خط قرمز است.

طرف جوابی نداشت بگوید و من هم گفتم مساله ی عقلانیت به مساله ی منافع طبقاتی گره خورده است. مفعت شما به عنوان یک بورژوای کنسرواتیو و یا کسی که از حفظ نظم موجود بهره می برد و یا فکر می کند بهره می برد، ایجاب می کند که در برخورد به بورژوازی “عقلانی” یعنی پاسیو برخورد کند و زمانی که بحث انقلاب و کمونیسم در میان است، احساسی و حیوانی و بی عقل شود و هر نوع عقلانیتی حتی عقلانیت مورد نظر کانت پیش او رنگ ببازند.

یک مغز محافظه کار بورژوایی می تواند تفکرات فئودالیستی کانت در برخورد به اقشار تحت ستم، تفکرات وطن پرستانه اش در برخورد به خارجی ها و افکار زن ستیزانه اش در برخورد به زن و توجیهات ارتجاعی اش برای یک مذهب عقلانی را قبول کند، اما چشم دیدن بزرگترین تحولات تاریخ بشر یعنی انقلاب سوسیالیستی اکتبر را ندارد. نمی خواهد قبول کند که انقلاب نقش مامای تاریخ را دارد و بشریت را به رهایی می رساند. محافظه کاران حاضرند با برده دارانه ترین سیستم ها همکاری کنند، تا جلو انقلاب را بگیرند، اما حاضر نیستند یک گام به جلو بگذارند. مارکس در جواب به هگل و کل ایدئالیسم المانی می گوید که فلاسفه ی المانی هیچ غلط دیگری نمی کردند، به جز خلاصه کردن گزارش انقلابات دیگر ملل!

با این تمام این مسایل طرف چیزی برای گفتن نداشت باد کرده بود، داشت می ترکید و بدون خداحافظی رفت! الان دو هفته است با من صحبت نمی کنه!

Die aktuelle politische Lage im Iran im Bezug auf Streiks موقعیت سیاسی فعلی در ایران در رابطه با اعتصابات اخیر

سخنرانی من فردا در مورد تازه ترین تحولات سیاسی در ایران در رابطه با مبارزات و اعتصابات کارگری، معلمان، دانشجویان و رانندگان کامیون

این سخنرانی به صورت زنده از صفحه ی فیس بوکی که در آن سخنرانی به اشتراک گذاشته شده است، به زبان آلمانی پخش خواهد شد.

در این سخنرانی و جریان تبادل نظر بر سر راهکارهای چپ و کمونیستی در آینده ی ایران شرکت کنید. سخنرانی در امتداد دو سخنرانی قبلی در مورد اوضاع سیاسی ایران بعد از وقایع دی ماه است.

سخنرانی اول در هایدلبرگ با حضور ۶۰ نفر برگزار شد و سخنرانی دوم در مرکز شورای پناهندگی استان بادن ورتمبرگ با حضور بیش از ۲۰۰ نفر برگزار شد.

https://www.facebook.com/events/352776675479814/?ti=cl

انقلابات و ضد انقلابات

بررسی سه انقلاب نیمه ناتمام که توسط ضد انقلاب بورژوایی بلعیده شدند و تمام نیروهای رادیکال و انقلابی در پروسه ی سر کار امدن ضد انقلاب تار و مار شده یا مجبور به ترک کشور شدند.

بخش اول

پیش درامد

در این مقاله فرصت کافی برای بررسی “آکادمیک” و دقیق سه انقلاب ناتمام و شکست خورده ی 1918 المان، انقلاب 1979 ایران و تغیر و تحولات موسوم به “بهار عربی” 2011 با ارائه ی جزئیات کامل وجود ندارد. به همین دلیل تلاش می شود به جای ارائه ی یک گزارش “دقیق” “اکادمیک” و یا ژورنالیستی “بی طرفانه”،( بی طرفی یعنی دفاع از وضع موجود به تعبیری دیگر) از متدولوژی مارکسیستی در برخورد به پدیده ی انقلاب و ضد انقلاب، شیوه های سازماندهی و به سرانجام رساندن یک انقلاب ناتمام بهره گرفته و هر نوع بی طرفی در برخورد به پدیده های سیاسی را رد کنم. هدف من به هیچ وجه زیر سوال بردن کل دیسپلین های “علمی-اکادمیک” در برخورد به مسائل مختلف به ویژه پدیده ی انقلاب نیست. من در اینجا تلاش می کنم با بهره گیری از فلسفه ی پراکسیس مارکسیستی که مارکس در تزهای فوئرباخ به شکلی بسیار فشرده به کار برده بود، در ایدئولوژی المانی و دیگر اثارش ان را بسط داده، فلسفه یی که توسط لنین، گرامشی و برتولت برشت در تئوری و عمل به کار گرفته بودند، نشان دهم که این تنها پراکسیس انقلابی است که جهان را به رهایی می رساند و نه انتزاع واقعیات اجتماعی و تبدیل کردن مبارزه ی طبقاتی به یک سری مفهوم ذهنی خشک و بی جان که تنها در طویله های آکادمی بورژوایی توسط انتلکچوال های طبقه ی حاکم، خرده بورژوا  و یا مدافعین این دو طبقه در گروه های بیست سی نفری بازخوانی شده و به بحث و گفتگو گذاشته می شوند. در این راستا می توانم اعلام کنم که کلیت مکتب فرانکفورت با تمام جناح هایش به عنوان مکتبی که فلسفه ی پراکسیس مارکسیسم را تبدیل به ایدئالیسم مبتذل کانتی کرده بود و با بهره گیری از فروید و ماکس وبر در تلاش بود، ارتجاع سکسیستی فروید و امپریالیستی ماکس وبر را در گفتمان چپ و مارکسیستی حل کند و اسم ان را دیالکتیک روشنگری و دیالکتیک منفی بگذارند، به درد زباله دان تاریخ می خورد.  والتر بنیامین به عنوان شخصیتی حاشیه یی، سر به زیر و چاکر منش دیگر نمایندگان مکتب فرانکفورت زمانی که تزهای خود را در مورد تاریخ نوشت، در اوج “دقت” عنوان “تزهایی در مورد مفهوم تاریخ” راه به جای تزهایی در باره ی تاریخ برگزید.  در واقع می توان گفت که والتر بنیامین تاریخ را به عنوان یک واقعیت اجتماعی به یک پدیده ی انتزاعی همچون روح نزد هگل و عقلانیت پیش کانت تبدیل می کند، به جای انکه به شکل ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیک مارکسیستی تاریخ را به عنوان عرصه ی انتاگونیسم طبقاتی طبقات مختلف از گذشته تاکنون بررسی کند. رفیق آرش دوست حسین، در جواب به یک اصلاح طلب مکتب فرانکفورتی نقد جانداری بر تزهایی در باره ی مفهوم تاریخ بنیامین نوشته است که به زودی منتشر می شود و من اینجا لازم نمی دانم وارد تکرار مباحثی شوم که  توسط آرش حسین دوست به درستی فرمول بندی شده اند. این تزهای بنیامین را می توان پیش درامد “دیالکتیک روشنگری” اثر آدورنو و هورکهایمر خواند. کتابی که در بین چپ رفورمیست “خرخوان” جایگاه ویژه یی پیدا کرده است. کتاب دیالکتیک روشنگری را می توان به قول لوکاچ نشان از گرایشی که به سوی نابودی عقل می رود، خواند. خط حاکم بر این کتاب که ترکیبی از روانکاوی فروید، عقل گرایی بورژوایی کانت، مارکسیسم پوزیتیویستی برنشتاین و کائوتسکی، دیالکتیک دوبار وارونه شده ی هگلی و عقلگرایی پرو امپریالیستی ماکس وبر این متفکر مرتجع است، نشان می دهند که “متفکران” و “روشنفکران” طبقه ی مسلط  در مکتب فرانکفورت، کسانی که خود را به زور به چپ چسپانده بودند، چون راست بودن در ان دوران با نازیسم، هایدگریسم، کارل شمیتیسم و غیره تداعی میشد، در واقع در منجلاب پست مدرنیسم و پلورالیسم بورژوایی انچنان معلق می زنند که دست خود را از پایشان نمی شناسند. در واقع می توان مکتب فرانکفورتی ها را راست هایی شرمگینی خواند که خجالت می کشند خود را راست بنامند، به همین خاطر به “چپ” این مفهوم گله گشاد چسپیده اند، تا راست بودن خود را پنهان کنند و همزمان فاشیست خوانده نشوند. لازم به ذکر است که در بین تمام متفکران مکتب فرانفکورت و حتی کسانی که با این مکتب در رابطه ی نزدیک فکری بودند، به جز معدود کسانی چون ارنست بلوخ، لوکاچ و بخشا اریش فروم، حتی یک نفر در بین انان پیدا نمی شود که حرفی در مورد مارکسیسم انقلابی و رادیکال زده باشد. بلوخ و لوکاچ هیچگاه به صورت مستقیم با این جریان ارتجاعی تداعی نشده، اما علیرغم ارتباطات انتقادات جدی از جانب لوکاچ و بلوخ به این مکتب ارائه شده است. بخشی از کتاب نابودی عقل را لوکاچ به نقد مکتب فرانفکورت ارائه داده است. اریش فروم اما اگرچه به صورت اکتیو با این مکتب کار می کرد، اما به خاطر نوشته هایش در دفاع از مارکس و موضع نسبتا رادیکال ترش به نسبت رفورمیست هایی که در راس مکتب فرانکفورت بودند، شدیدا ایزوله شد.

نیمه انقلاب 1918

چرا من در این جا مفهوم نیمه انقلاب را به جای انقلاب به کار می برم. از نظر من انقلاب یک تحول بنیاد برانداز است که کل ساختارهای پیشین را به گور می سپارد و سیستم جدیدی بنا می کند که از هر لحاظ با سیستم قبلی متفاوت است. انقلاب ساختار دولت و پلیس و بروکراسی اداری پیش از خود را در هم می کوبد و به جای ان سیستمی را جایگزین می کند که از هر لحاظ متفاوت و پیشرو تر از سیستم قبلی است. انقلاب محصول یک انتاگونیسم طبقاتی بین طبقات مختلف است که شکل بیان ان در شورش های شهری، اعتراضات، تا مبارزه ی کوچه به کوچه ی مسلحانه ی توده های تحت ستم با طبقه ی حاکم برای رهایی از سیستم سرکوب سیستماتیک دولتی است. اگرچه فاشیست های جنایتکار و مرتجعی انسان خواری همچون هایدگر، رئیس وقت دانشگاه فرایبورگ در دوران فاشیسم هیتلری، تئوریسین و فیلیسوف نازیسم در کنار دیگرانی چون کارل شمیت، مفهوم “انقلاب” را برای نازیسم و فاشیسم المانی به کار می برند، اما ارتجاع فاشیستی را تحت هیچ شرایطی نمی توان بنا به ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیک انقلاب خواند. من بر این عقیده ام که طغیان فاشیستی و ضد انقلابی “رولته” را باید از انقلاب “رولوسیون” جدا کرد. انقلاب اگرچه از نظر مرتجعین اوج “خشونت” و از نظر ما قهر ضروری و انقلابی از پایین علیه خشونت سازمان یافته ی دولتی است، اما زمانی که به مساله ی خشونت بربریستی دولتی و وحشیانه ی فاشیستی می رسد، انگاه طبقه ی مسلط نه تنها خشونت را تروریسم نمی خواند، بلکه ان را ضروری در خدمت حفظ سیستم خودش قلمداد می کند. مساله ی انقلاب در مفهوم مارکسیستی ان از این زاویه قابل دفاع است، که انقلاب رهایی بشر را باید عملی کند. انقلاب همچون عمل سزارین است، ممکن است درداور باشد، اما احساس رهایی بعد از عمل سزاریان و زایمان، باعث به فراموشی سپرده شدن، تمام دردهای قبل از زایمان و سزارین می شود. متفکران استخوان لیس طبقه ی مسلط، چه در ایران و چه در سراسر جهان، همیشه در کنار سرکوب سازمان یافته و سیستماتیک دولتی، (بخوانید تروریسم دولت) علیه توده ها بوده اند و در بهترین حالت به قول لنین سعی کرده اند مناسبات برده دارانه و سرکوبگرانه ی بورژوازی را در چارچوب کلمات زیبا فرمول بندی کنند، کثافات ان را پنهان کنند و در پوششی زیبا ان را به خورد مردم بدهند.

با این مقدمه می روم به سراغ بررسی قیام ملوانان شهر “کیل” در شمال آلمان، شهر محل سکونت اخرین پادشاه آلمان یعنی قیصر ویلهم دوم در نوامبر 1918. در دوران جنگ امپریالیستی موسوم به جنگ جهانی اول، جنگی که به اشتباه تاکنون از جانب چپ و راست جامعه، جنگ جهانی خوانده می شود، اگرچه جنگ بین کشورهای امپریالیستی اروپایی برای تقسیم جهان بین خودشان بود، جنگی که بزرگترین حزب سوسیال دمکرات اروپا یعنی حزب سوسیال دمکرات المان (اس پ د) را با خود برد و به یک جریان امپریالیستی تبدیل کرد. جنگی که تئوری دفاع از ان توسط شخص کائوتسکی مرتد، به عنوان تئوریسین این حزب فرمول بندی شده بود و این جنگ امپریالیستی و جنایتکارانه را به بهانه ی دفاع از سرزمین پدری به اشکال سوسیال شوونیستی توجیه کرد و با این سیاست امپریالیستی طبقه ی کارگر را به گوشت دم توپ این جنگ امپریالیستی و ویران گر تبدیل کرد.

در سال 1918 سربازان و ملوانان به ستوه امده از تبعات جنگ ویرانگر امپریالیستی، کسانی که در سخت ترین شرایط جنگی، اقتصادی و مالی باید گوشت دم توپ می شدند، در روزهای اول نوامبر سال 1918 تصمیم می گیرند که  دیگر در جنگ شرکت نکنند، علیه درجه داران شان و سیستم مونارشی در المان قیام کنند و این سیستم را براندازند. حزب سوسیال دمکرات المان همانطور که اشاره شد، اگرچه از سال 1914 با شروع جنگ به سوپاپ اطمینان بورژوازی امپریالیست المان و سیستم مونارشی رابط بین طبقه ی کارگر برای صلح با بورژوازی و سلطنت مطلقه تبدیل شده بود. این حزب علیرغم خیانت های پی در پی به طبقه ی کارگر، دفاع از جنگ امپریالیستی، سیاست های شووینیستی و ناسیونالیستی و پوزیتویستی اش، هنوز جایگاه خود را در بین طبقه ی کارگر در سال 1918 از دست نداده بود و بخش چشمگیری از این طبقه را نمایندگی می کرد. تا امروز بعد از گذشت بیش از صد سال از جنایات های پی در پی سوسیال دمکرات ها، خیانت های مداومشان به طبقه ی کارگر، کشتار و قتل عام کمونیست ها و مخالفین، تحمیل کردن سیاست های ریاضت اقتصادی به طبقه ی کارگر المان، گسترش جنگ های جدید در مناطق مختلف خاورمیانه و دفاع از تروریسم بین المللی و نئولیبرالیزه شدن حزب، هنوز کم نیستند کسانی که در بین جریانات چپ المان و در خود اس پ د به این حزب توهم دارند و ان را نماینده ی طبقه ی کارگر می دانند. هنوز کم نیستند اتحادیه های کارگری زردی که کاملا در تسخیر این حزب جنایتکار و مرتجع قرار دارند و سیاست سه جانبه گرایی را تبلیغ می کنند ووو. بگذریم.

 با قیام های توده یی ملوانان کیل، بخش کمونیستی جنبش کارگری و ملوانان توانسته بود مهر خود را به کل پروسه ی انقلاب شروع شده بکوبد و بعد از گذشت چند روز هزاران ملوان و سرباز در شهر کیل و اطراف ان توانسته بود شهر کیل را به یک شهر سرخ تبدیل کنند و به تصرف خود در اورند. در تمام اماکن پرچم های سرخ برافراشته شده بود، تا جایی که قیصر ویلهلم دوم ناچارا گوستاف نوسکه این شخصیت منفور و جنایتکار سوسیال دمکرات را برای ارام کردن ملوانان از برلین به کیل فراخواند و از او درخواست نمود که قیام توده یی ملوانان و سربازان را با وعده وعیدهای مختلف ارام کند. ملوانان و سربازان کمونیست که توانسته بود کیل، محل اقامت قیصر را تسخیر کنند و قطار حامی ارتش که به فرمان قیصر از برلین برای سرکوب ملوانان عازم کیل بود، را تسخیر کنند و تمام فرماندهان نظامی را خلع سلاح و زندانی کنند و در انجا ملوانان و سربازان دست در دست هم داده بودند و به عنوان متحدانی که منفعت جمعی خود را در سرنگونی سیستم شاهنشاهی می دیدند، عملا پروسه ی انقلابی را شروع کرده بودند که تنها توسط ضد انقلاب سوسیال دمکراسی می توانست به بیراهه کشیده شود. زمانی که گوستاف نوسکه سخنرانی های پی در پی و اپورتونیستی خود را برای حفظ و نظم امنیت در سیستم در شهر کیل ارائه می داد، بخش وسیعی از ملوانان و مردم عادی متوهم به اس پ د با تب و تاپ از این جنایتکار که به دنبال قدرت گیری کامل اس پ د فرمان قتل عام کمونیست ها و به گلوله بستن اعتراضات کمونیستی برلین را صادر کرد، تعریف می کردند. نیروهای رادیکال و کمونیست وابسته به جریان اسپارتاکیست و حزب کمونیست المان، زمانی که انقلاب تا حدود زیادی به سرانجام رسیده بود و اتوریته ی سیستم سلطنتی را زیر سوال برده بودند، به جای دستگیری قیصر و خانواده اش، لیست بلند بالایی از مطالبات خود را به قیصر ارائه می دادند تا سیستم مونارشی مطالبات رادیکال و مترقی انان را به پیش ببرد، این در حالی بود که می توانستند به راحتی قیصر را زندانی و یا در ملاء عام به گلوله ببندند. بزرگترین اشتباه کمونیست ها این بود که نوسکه و قیصر را در کاخ سلطنتی گلوله باران نکردند تا از اس پ د و ضد انقلاب زهر چشم بگیرند. کمونیست هایی که که در  راس اعتراضات توده یی ملوانان و سربازان بودند، توسط سوسیال دمکراسی ارتجاعی مورد خیانت قرار گرفته شدند. سوسیال دمکرات ها قیصر و خانواده ش را به هلند فراری داده و یک حقوق بازنشستگی چرب و نرم هم تا اخر عمرش برای او و خانواده اش تعیین کرده تا این میکروب ها تا اخر عمرشان به شکل انگلی از خون دیگران تغذیه می کند، بدون دست زدن به سیاه و سفید به زندگی رفاهی خود ادامه دهند. زمانی که بلشویک ها به قدرت رسیدند، خانواده ی تزار توسط سوسیال رولسیونرها با تمام اباد و اجدادشان به تیرباران محکوم شدند و نسلشان منقرض شد و بلشویک ها برای هیچ کدام از انگل های خانواده ی تزاری حقوق بازنشستگی نبریدندتفاوت را باید در اینجا دید.

انقلاب 1918 از همان اغاز به شکست کشیده شد، زمانی که کمونیست ها در کیل و شهرها و روستاهای اطراف قدرت را در دست داشتند، اما حاضر نبودند دشمنان خود یعنی سوسیال دمکرات ها و راست های افراطی متحد سوسیال دمکراسی یعنی فرای کورپ را تار و مار کنند. انقلاب ناتمام 1918 به کیل و شمال المان ختم نشد و به برلین و شهرهای جنوبی به ویژه مونیخ هم کشیده شد. در برلین هنگامی که کارل لیبکنیشت در روزهای اعتلای انقلابی در یک سخنرانی اعلام جمهوری سوسیالیستی کرد، فیلیپ شایدمان از پنجره ی “پارلمان سلطنتی” اعلام جمهوری دمکراتیک کرد. وقتی که شورش های شهری سیستم را در برلین به ستوه اورده بودند، گوستاف نوسکه، فریدریش ابرت به همراه اوباش سلطنت تصمیم گرفتند که از طریق نیروهای مسلح راست افراطی موسوم به فرای کورب (گروه ازاد) سرخ ها و انقلابیون را تار و مار کنند، به دنبال این نشست بود که فرمان قتل رزا لوگزامبورگ و کارل لیبکنشت در 15 ژانویه ی 1919 صادر داده شد و در 15 ژانویه ی 1918 رزا لوگزامبورگ توسط این گروه راست افراطی کشته شد و جنازه ی او را به کانال اب انداختند و بعد ها جنازه ش پیدا شد. کارل لیبکنشت هم به شکل وحشیانه یی توسط همین گروه به قتل رسید. انقلاب ان زمان در وسط راه شکست خورد، زمانی که اس پ د دولت متزلزل نیمه مونارشی و نیمه دمکراتیک که توسط اوباش سوسیال دمکرات تاکنون تحت نام دمکراسی مستقیم دولت ابرت به خورد مردم داده می شود، به قدرت رسیده بود. در مونیخ نیروهای گروه ازاد توانسته بود جویبار خون از خون کمونیست ها جاری کنند. نیمه انقلاب 1918 توانست از طریق مبارزات پایین های و و لایه های تحت ستم جامعه حق رای زن و ازادی های دمکراتیک دیگری از جمله ازادی بیان و انتشارات در چارچوب بورژوازی را به دولت ارتجاعی فریدریش ابرت که نوچه ی سلطنتی ها بود، تحمیل کند. اما انقلاب شکست خورد و ضد انقلاب سوسیال دمکراتیک که در واقع بیش از هر چیزی به مونارشی نزدیک بود، قدرت سیاسی را از طریق سازش با راست و سرکوب کمونیست ها به دست گرفت. شکست انقلاب 1918 و 1919 المان از طریق اتحاد و همکاری تنگاتنگ اس پ د با ارتجاع سلطنتی و راست های افراطی که بعد ها هسته های اصلی فاشیسم شدند، یعنی نیروهای فرای کورب عملی شد. یکی از دلایل سرکار امدن فاشیسم  فاشیسم خیانت اس پ د به طبقه ی کارگر بود که بعد از شکست انقلاب توانسته بود به خاطر دامن زدن به بحران اقتصادی سال های1919 تا 1929، سرخوردگی توده ی مردم  از سوسیال دمکراسی به خاطر سیاست هایی که منجر به این بحران ها شده بودند، راستگرایی افراطی و فاشیسم را در میان طبقه ی کارگر به یک پدیده ی جذاب تبدیل کرده بود. اشتباهات استراتژیک و تاکتیکی حزب کمونیست المان، عدم تلاش برای امتداد مبارزه ی مسلحانه و قهرامیز از جانب کمونیست ها، پذیرش ناسیونالیسم چپ استالنیستی از طرف حزب کمونیست المان در عمل به عنوان سوسیالیسم علمی،باعث شد که ائتلاف انتی فاشیستی مورد نظر تروتسکی اگرچه، ائتلافی که توده ی مردم و به ویژه سوسیال دمکراسی اروپا را به مبارزه علیه فاشیسم دعوت کرده بود، نظریه یی که اغشته به ایده های پوپولیستی هم بود، اما نظریه یی در چارچوب رئال پولتیک ان دوران بود، عملی نشود و عملا زمینه های شکست فاشیسم شکل نگیرد.

در نبود الترناتیو رادیکال و توده یی در المان از 1918 به ان طرف، الترناتیوی که بتواند به سبک بلشویک ها و تزهای اپریل لنین مساله ی سلبی و ایجابی را برای خلع ید از بورژوازی و دوران بعد از خلع ید پیش پای مردم بگذراد و مطالبات کنکرت که زندگی اکثریت قریب به اتفاق جامعه را در عمل پوشش می داد، مطرح کند، هیتلر این معلون جنایتکار و انسان خوار توانسته بود با سخنرانی های پوپولیستی خود بخش های وسیعی از لایه های فرصت طلب خرده بورژوازی و بخش های از طبقه ی کارگر سرخورده از اس پ د و کمونیست های متزلزل را به نفع فاشیسم به خط کند و زمینه را برای سر کار امدن فاشیسم فراهم کند.

اگر کمونیست های المان که در جریان انقلاب 1918 درگیر بودند، به مانند لنین و بلشویک ها قدرت را در دستان طبقه ی کارگر قبضه می کردند، و سیستم شورایی تاسیس می کردند، ارتش سرخ بنیان گذاری می کردند و ضد انقلاب را تار و مار می کردند امکان نداشت که اس پ د بتواند انقلاب را به سکشت بکشاند  هیتلر چند اقدام ناموفق برای کودتا  انجام دهند، و سرانجام فاشیسم از طریق چهارچوب های دمکراسی بورژوازی در سال 1933 قدرت سیاسی را به دست بگیرند.

یکی از مشکلات اصلی کمونیست ها و انقلابیون در المان و تمام کشورهای دیگری که در ان انقلابات در نیمه ی راه و نیمه ناتمامی که توسط ضد انقلاب بورژوازی بلعیده شدند این بود، که زمانی که کمونیست ها امکان پیدا کردند که قدرت سیاسی را به دست بگیرند و دیگران را از میدان به در کنند و انان را به زندان های طولانی مدت محکوم کنند، فورا روحیات “دمکراتیک” و “رومانتیک” شان بر عقلانیت و منطق مبارزه ی طبقاتی غلبه کرده و دشمنان قسم خورده ی خود را دست کم می گرفتند، به همین خاطر خود قبل از هر کسی توسط ضد انقلاب بورژوایی تار و مار و قلع و قمع می شدند.

گرامشی در تحلیل چرایی به سرانجام رسیدن انقلاب اکتبر و دلیل به سرانجام نرسیدن انقلاب نیمه ناتمام 1918 المان دست به دامن تئوری انقلاب منفعل ش می شود و اعلام می کند که بورژوازی به صورت منفعل کارهایی که انقلاب اکتبر می خواست عملی کند در یک پروسه ی غیر انقلابی در قالب رفورمیستی و از بالا به سرانجام رسانده است و به همین خاطر در این سیستم (بورژوازی غربی)، دولت  توانسته است روانشناسی اجتماعی توده ی مردم  نسبت به پدیده ی انقلاب و قهر تا حدود زیادی تغیر دهد. بی دلیل نیست که در رگ های من غیر اروپایی خون انقلابیگری و قهر جاری است و در بین کمونیست های المانی کمتر انسان انقلابی و رادیکالی پیدا می شود که از دست بردن به قهر نقلابی علیه سیستم دفاع کند. گرامشی تا حدودی حق دارد، طبقه ی کارگر در اروپا بیش از یک قرن است اخته شده است و بخاری از این طبقه بلند نمی شود. این طبقه می تواند یک انقلاب را به راحتی مثل اب خورد به شکست بکشاند و دست فاشیست ها بدهد، اما انقلاب به سرانجام نخواهد رساند.

در ادامه ی این مقاله به تجربه ی مشابه انقلاب نیمه ناتمام 1979 یا 1357 شمسی ایران خواهم پرداخت و به دنبال ان مطلب سوم را به تحولات موسوم به بهار عربی اختصاص می دهم.

عنوان این مقاله را از جزوه ی فریدریش انگلس به اسم “انقلاب و ضد انقلاب در المان” که به بررسی تحولات 1848 پرداخته است گرفته ام.

اگر به زبان المانی اشنایی دارید توصیه می کنم سالنامه ی

Jahrbuch zur Geschichte der Arbeiterbewegung

که جدیدا به اسم

Arbeit, Geschichte, Bewegung

منتشر می شود را مطالعه کنید. همچنین فیلم قیام ملوانان

Aufstand der Matrosen

در سایت تله ویزیون

Arte

را نگاه کنید. اگر هم به زبان المانی اشنایی ندارید حتما این فیلم را نگاه کنید. در این فیلم به  درستی نشان داده می شود که چگونه انقلاب 1918 مغلوب ضد انقلاب سوسیال دمکراسی می شود.

ادامه دارد…

حسن معارفی پور

هایدلبرگ

نوامبر 2018

تحریم اقتصادی علیه ایران یا سیاست نسل کشی!

 
 
حسن معارفی پور
 
کسانی که از سیاست تحریم های اقتصادی غرب علیه ایران دفاع می کنند یا به هر دلیلی ان را توجیه می کنند، یا جاهلانی بی مغز هستند و یا تبهکارانی هستند که از مرگ تدریجی انسان های تحت ستم و بی چیز لذت غریبی می برند. احزاب و جریانات سیاسی ایی که به عنوان سیاه لشکر تروریسم دولتی غرب تحریم ها را راهی برای به زانو دراوردن جمهوری اسلامی می خوانند، جریاناتی فاشیستی و سناریو سیاهی هستند که باید در جامعه ی اتی و فردای انقلاب ایران به عنوان جنایتکار جنگی محاکمه و منزوی شوند. قربانی اصلی این تحریم ها ضعیف ترین لایه های جامعه، طبقه ی کارگر و اقشار تحت ستم و بی چیز هستند. این سیاست سیاست کشتار سیستماتیک انسان ها است. تاریخا در هیچ جای دنیای تحریم اقتصادی علیه یک کشور باعث نشده است که حاکمان لطمه یی بخورند و تنها قربانی اصلی تحریم اقتصادی تنها و تنها انسان های فقیر و بی چیز جامعه بوده اند.
 
جریانات سناریو سیاهی فاشیست که زیر عناوین مزخرف همچون حقوق بشر و دمکراسی، کشتار سیستماتیک و اعلان جنگ تروریستی غرب با مردم ایران را حمایت می کنند، باید در سطح وسیع افشا کرد. باید چهره ی واقعی این فاشیست ها و دشمنان توده ها را به مردم نشان داد و به توده ها گفت که این جانیان نه تنها دوستان انان نیستند، بلکه دشمنان خونی انان هستند که می خواهند از طریق این سیاست های کشتار جمعی به نان و نوایی برسند و از طریق الترناتیوسازی در فردای سقوط و سرنگونی جمهوری اسلامی، با کمک جنایتکارترین جنایتکاران جنگی از جمله دولت تروریست امریکا، ناتو به عنوان بزرگترین سازمان تروریستی جهان و دیگر دولت های غربی و ارتجاع منطقه یی به قدرت برسند.
 
طبقه ی کارگر و کمونیست ها باید مشت محکمی بر پوزه ی این فاشیست های جنایتکار بکوبند. مقابله با سیاست تحریم اقتصادی، تحریم کالاهای پزشکی و غیره اعلان جنگ علیه توده ی مردم بی چیز و بیش از همه طبقه ی کارگر است.

کالایی شدن روابط انسان و سرگیجه ی “چپ” اروپایی در عصر سرمایه داری نئولیبرال!

حسن معارفی پور

در بین تمام الگوهای اقتصادی ماقبل نئولیبرالیسم هیچ سیستم اقتصادی، فکری و سیاسی به اندازه ی نئولیبرالیسم مناسبات بین انسان ها را تا این اندازه کالایی نکرده است. در این شکی نیست که عروج سرمایه داری خود با کالایی شدن و فتشیسم همراه بود، اما نئولیبرالیسم این طاعون دنیای امروز به ویژه بعد از فروپاشی شوروی و سوسیال رئالیسم (من با سوسیالیسم واقعا موجود و دیگر تعابیر برای شوروی مخالفم، به نظر من جامعه ی شوروی ترکیبی از سوسیال رئالیسم و سرمایه داری دولتی بود) مناسبات بین پدر و مادر، زن و شوهر، پدر و مادر و کودکان، مناسبات عشقی، عاطفی و غیره را در “رادیکال ترین” شکل ممکن ان کالایی کرد. به قول دیوید هاروی دیری نخواهد پایید که این سیستم اکسیژن را هم کالایی کند و در قوطی های کوچک مانند قوطی اب معدنی همانطور که منصور حکمت هم اشاره می کند، به ما بفروشد. در اروپای غربی، کم نیستند سوسیال دمکرات های لیبرال دمکراتی که بر این عقیده هستند که هنوز نیمچه دولت رفاه در غرب وجود دارد. در این شکی نیست هنوز یک نیم سایه یی از دولت رفاه در کشورهای اسکاندیناوی و اروپای غربی و شمال غربی وجود دارد، اما در کنار ان به صورت موازی سیستم اقتصادی نئولیبرالیسم چهار نعل به پیش می رود و حتی این نیمچه دولت رفاهی را شدیدا نئولیبرالیزه کرده است. صدور نئولیبرالیسم از جانب دولت های اروپای غربی به خارج از مرزها و با خاک یکسان کردن زندگی اکثریت مردم، بخشی جدایی ناپذیر از اقتصاد سیاسی نئولیبرالیسم و دولت های نئولیبرال به اصطلاح رفاهی است. انان لایه ی نازکی از به اصطلاح دولت رفاه را در کشور خود نگه می دارند، تا با ان توده ی مردم را در مقابل صدور امپریالیسم به خارج از مرزها ساکت نگه دارند. احزاب سوسیال دمکرات سابق که سابقا دولت رفاه را به عنوان ایدئال خود انتخاب کرده بودند، در کشوری مثل المان خود مجری اصلی پیشبرد سیاست های ارتجاعی نئولیبرالی و تطبیق دولت رفاه با الگوهای نئولیبرالی امریکایی هستند. دیوید هاروی در کتاب بسیار مهم “تاریخچه ی مختصر نئولیبرالیسم”، عروج نئولیبرالیسم را در قالب ایدئولوژیک ان که توسط سه تن از مرتجع ترین متفکرانی که توسط لیبرال های وطنی هم ستوده می شوند، یعنی کارل پوپر، میلتن فریدمن و فریدریش اگوست فن هایک با انتشار بیانیه ی جلسه ی مونتپرلی اعلام می کند و با بررسی نئولیبرالیسم در عرصه ی عمل به سراغ اشکار سازی پیوند نئولیبرالیسم فاشیستی در شیلی و گشترش سیاست های جنگ طلبانه ی امریکا برای توسعه ی این سیستم انسان خوار می رود.

در کتاب دیگری به اسم “هفده تناقض و پایان سرمایه داری”، هاوری با فاکت ها و اسناد و برهان های مارکسیستی فراوان ثابت می کند که سیستم اقتصادی سرمایه داری به هیچ وجه نمی توان سیستمی باشد که مسائلی اقتصادی و اجتماعی و سیاسی بشر را حل کند. به همین خاطر لازم است این سیستم را برانداخت و سیستم دیگری جایگزین ان کرد که بر اساس مناسبات فتیشتیستی بنیاد ننهاده شده باشد. در انجا هاروی به سراغ مساله ی مناسبات و روابط زن و مرد، تولید و بازتولید اجتماعی اجتماعی رفته و اعلام می کند که سرمایه داری نئولیبرال با فتشیزه کردن مناسبات بین زن و مرد، باعث کالایی شدن روابط زن و مرد شده، همچنین اعلام می کند که جنبش فمینیستی معاصر از دهه ی شصت و هفتاد که در تلاش برای تحمیل دستمزد برای کار خانگی زنان بود، عملا با این مطالبات و افق به بیشتر کالایی شدن مناسبات زن و شوهر و کار خانگی دامن می زد. همانطور که اشاره کردم کالایی شدن مناسبات انسانی به عروج سرمایه داری بر می گردد و فکر نمی کنم هاروی هم این را انکار کند، اما تاکید بیشتر هاروی در کتاب هفده تناقض سرمایه داری و پایان سرمایه داری، بر سیستم اقتصادی نئولیبرالی است.

در این میان پست مدرنیسم به عنوان یکی از ایدئولوژی های سیستم اقتصادی نئولیبرالیسم و روبنای سیاسی این نظام در سرگردانی و الترناتیو ستیزی ایی که نئولیبرالیسم سالهاست تبلیغ می کند گیج می زند و چپ متزلزل اروپایی متاثر از پست مدرنیسم و نئولیبرالیسم در پذیرش مناسبات فتشیستی و کالایی بین انسان ها از راست ترین جریانات نئولیبرال پیشی گرفته است. سرگردانی احساسات عشقی و جنسی در دنیای “رنگارنگ” نئولیبرالیسم، سکس گروهی، پولی اموری، روابط و مناسبات گروهی و بدوی بدون احساس و به کمک قرص و مخدرات، محصول مناسبات کالایی و فتیشیستی نئولیبرالیستی هستند که امروزه از جانب چپ های سرگردان غربی به عنوان هابیتوس (سبک زندگی) چپ ها و “سمبل چپ بودن” در نظر گرفته شده و عملی می شود و صدها مدل بیماری روانی و جنسی را با خود به همراه اورده است و به بیزینس کثیف نئولیبرالی روانکاوی، روانپزشکی و رمالی مدرن کمک شایانی کرده است.

در حالی که چپ های اروپا هر روز بیشتر از منطق و عقلانیت بشری فاصله می گیرند و زندگی حیوانی و بدوی، صوفی مسلکی و درویشیسم را به عنوان الترناتیو خانواده ی بورژوایی و سیستم بورژوایی بر می گزینند، راست ها و فاشیست ها هر روز از لحاظ سازمان یابی، از لحاظ فیزیکی و بدن، از لحاظ دستیابی و تمرین با اسلحه خود را برای گرفتن قدرت سیاسی اماده می کنند. یکی از ورزش هایی که نازی های اروپایی انجام می دهند، تا خود را برای جنگ های خیابانی اماده کنند، ورزش „Kampf der Nibelungen“ است. این ورزش ترکیبی از انواع مختلف ورزش های رزمی است که توسط فاشیست های روسی اختراع شده اند و در حال حاضر صدها تن از فاشیست های المانی مشغول اماده کردن خود برای جنگ های تن به تن خیابانی با این ورزش هستند.

با دیدن چپ های رنگین کمانی اروپایی که رهایی را در سوراخ پینس یا واژن می بینند، استفراغم می گیرد.

برای مطالعه ی بیشتر رجوع کنید کنید به کتاب تاریخ مختصر نئولیبرالیسم نوشته ی دیوید هاروی و کتاب هفده تناقض و پایان سرمایه داری

در جامعه ی طبقاتی اکسیژن هم طبقاتی است

حسن معارفی پور

هر وقت از محلات پولدار نشین شهر هایدلبرگ با دوچرخه عبور می کنم، متوجه می شوم که هوای انجا همیشه تمیز تر و صاف تر از هوای محلات دیگر است. مدت ها به این مساله فکر می کردم که چرا در شهری به این کوچکی هوای محله ی طبقه ی کارگر و خارجیان از هوای محلات پولدار نشین و انگل های بورژوا به مراتب ناسالم تر و کثیف تر است.

یکی از دلایل اصلی ان این است که در محلات پولدار تنها ماشین هایی می توانند رفت و امد داشته باشند که پلاک سبز دارند و هوا را کمتر الوده می کنند. دلیل دیگرش این است که در این محلات معمولا اگر در بالکن خونه ی خودت سیگار یا قلیان بکشی و یا بخواهی کباب کنی، توسط همان پیرزن ها و پیرمرد های “جاش” (مزدور سازمان اطلاعات موسوم به سازمان مقررات) فورا با این سازمان تماس گرفته و ازت شکایت می کنند، بنابراین خیلی ها جرات ندارند حتی در پشت بام خود یا روی بالکن شان سیگار بکشند.

مساله ی دیگر این است که در بسیاری از این محلات این پولدارهای خونخوار که اغلب صاحبان کارخانه و ملک و املاک هستند، به خاطر داشتن پول کافی دستگاه های برای تصفیه ی هوا نصب کرده اند.

در مقابل در محلات فقیر نشین، نه دولت اهمیتی به سلامت انسان ها می دهد، نه امکانات انچنانی وجود دارد و نه هوای پاک

شما با رد شدن از یک محله ی خارجی نشین و مقایسه ی ان با یک محله ی پولدار نشین فورا متوجه خواهید شد که اکسیژن هم در این جهان لعنتی کالایی شده است و به قول منصور حکمت و دیوید هاروی باید در سال های اتی منتظر باشیم همین اکسیژن را در بطری های کوچک مانند بطری اب معدنی به ما بفروشند، چون اکسیژن کافی به ما نخواهد رسید.

سرمایه داری و نابودی محیط زیست بهم گره خورده اند و عده یی خرده بورژوای انگل ملعون که در حزب سبز المان و دیگر احزاب بورژوایی جمع شده اند، به جای مبارزه با ریشه ی مساله ی محیط زیست و اریستوکراتیزه کردن دست یافتن به اکسیژن و هوای قابل استنشاق، مشغول ارگاسم روحی هستند و شب و روز در مراکز یوگا خودارضایی روحی و جسمی می کنند.

کم نیستند کسانی که به قول بوردیو هابیتوس “لایف ستایل” و یا سبک زندگی خود را از طریق مصرف تعریف می کنند و انتقادشان از وضع موجود را با شکل مصرف کالاها نشان می دهند. این بخش دیگر طفیلی ترین لایه های جامعه هستند که به جای مبارزه با سیستم عملا با تغییر سبک مصرف و ریدنشان مناسبات نابرابر را توجیه و بازتولید می کنند و در خیال خود ارزوی دوران بازگشت به دوران شکار و کشاورزی را دارند، اما دو دستی به موقعیت خرده بورژوایشان چسپیده اند و به هیچ ول حاضر نیستند موقعیت شان سقوط کند. هر گاه خطر سقوط موقعیت اجتماعی شان را حس کنند فاشیست می شوند و هر گاه حالشان خوب است، ماهی پنجاه یورو به کودکان افریقایی کمک خیریه می کنند، تا روحشان به ارگاسم برسد و عضو شبکه های “مدافع حقوق حیوانات” و صوفی گرایی و مدیتیشن و استمنای روحی می شوند. حالم از این طیف بهم می خورد. یکی از دوستان ایرانی تعریف می کرد، می گفت حسن اقا مادر “خدا” بیامرزم ( اون اینجوری می گفت من از کلمه ی خدا هم متنفرم) همیشه می گفت که هر چقدر به شکمت بیشتر برسی هنگام ریدن بوی کثافتت بیشتر است. این خرده بورژوازی که شب و روز دنبال تنظیم شکل مصرف است و نقدی به مناسبات تولید ندارد، بوی کثافتش کل جامعه را گرفته است.

خرده بورژوازی نه با هابیتوس و یوگا می تواند چیزی را عوض کند، نه با خرید از سوپرمارکت های گران قیمت که مواد خوراکی بیولوژیک می فروشند. طبقه ی کارگر حتی قدرت ندارد از بغل این سوپرمارکت ها رد شود و از پشت مواد خوراکی ان را نگاه کند.

زنده باد مبارزه ی طبقاتی
بژی دیکتاتوری پرولتاریا

من انعطاف پذیر نیستم و نخوام بود!

شاید این گزاره برای خیلی ها نشان از “دگماتیست بودن” باشد، اما من به هیچ وجه دگماتیست نیستم ونخواهم بود، ان هم به خاطر اینکه تعریف من از دگماتیست بودن یک تعریف عامیانه و ابلهانه نیست. دگماتیست بودن تنها در مورد کسانی صدق می کند، که بدون دلیل و مدرک کافی، بدون اتکا به “عقلانیت” و تنها از به خاطر اجتماعی شدن در یک محیط مشخص یک ایده یا ایده هایی را بپذیرند. در این راستا می توان گفت که تمام انسان های مذهبی، تمام اکادمیسین های مغز پوک خوره ی لای کتاب و در یک کلام 99 درصد جامعه دگماتیست هستند، کسانی که کمونیست ها را به دگماتیست بودن محکوم می کنند.

ایدئولوژی به مثابه ی مفهومی “ترسناک”

زمانی که از ایدئولوژی صحبت می شود، فورا یک اندیشه ی خشک و مذهب گونه به ذهن اکثریت انسان ها و به ویژه اکادمیسین های “بی طرف” و در واقع “بی شرف” طرفدار وضع موجود یا توجیه کنندگان بربریت سرمایه داری خطور پیدا می کند. به قول رفیقمان سیف خدایاری ایدئولوژی همچون بوی دهان است، همگان اعلام می کنند که ندارند، اما غیر ممکن است کسی نداشته باشد! از این منظر می توان گفت که اکادمیسین های بورژوایی و لایه های متعفن خرده بورژوازی که تحت تاثیر مناسبات مادی و اقتصادی نئولیبرالی قرار گرفته اند و تحت نام دفاع از این یا ان مکتب فکری از پست مدرنیسم گرفته تا هگلیسم و وبریسم ووو نوعی ایدئولوژی ستیزی را در اوج ایدئولوژی ستایی تبلیغ می کنند، اقشار و لایه های متعفن لمپن پرولتاریا، لمپن بورژوا و خرده بورژوا هستند که در شکاف بین کار و سرمایه نفوذ کرده و خود را فرای هر گونه بررسی “هنجاری” مناسبات اجتماعی قلمداد می کنند. در میان این قشر مکتب فرانکفورتی ها و به ویژه هابرماس، این ملعون انتی کمونیست گوی سبقت از پست مدرنیست ترین پست مدرن ها و از نئولیبرال ترین نئولیبرال ها بریده است.

اراذل و اوباش طرفدار هابرماس در ایران همچون اسهال طلبان حکومتی (مکتب حجاریان و خاتمی) که گفتگوی تمدن ها را با بهره گیری از تزهای ارتجاعی هابرماس در “کنش ارتباطی” و با پیروی از افکار ارتجاعی و پرو امپریالیستی و پرو سرمایه داری ماکس وبر در کتاب “سرمایه داری و اخلاق پروتستانی”، کسانی که جملگی تحت نظریات شدیدا ارتجاعی کانت و مکتب “عقلانیت گرایی” به نفع سرمایه، بوده و هستند، در عمل به بازتولید ارتجاع سرمایه داری خدمت کرده و می کنند و تنها و تنها سهم خود را از علوفه می خواهند.

اکادمیسین های “خرخوان” اما بی شعور، در اکادمی های نئولیبرال به قول الکس کالینکوس، تنها و تنها در خدمت بازسازی مناسبات بردگی مزدی عمل می کنند و اگر کسی افکار انتقادی و مارکسیستی داشته باشد، اگر شانس داشته باشد و ممنوعیت شغلی شامل او نشود، باید از “هفت خان رستم” عبور کند، برهان هایش را با مناسبات موجود تطبیق دهد، تا در طویله ی اکادمی بورژوازی صاحب کرسی شود. تنها چیزی که انسان در اکادمی های بورژوایی یاد نمی گیرد، منطق و عقلانیت است، اما چیزی که زیاد است، به قول لنین پفیوزی و لودگی است. به شما یاد می دهند که در مقابل فاشیسم، ارتجاع مسیحی، اسلامی، یهودی و صوفی گرایی نرم تر و مهربان تر باشید. خصلت های انقلابی، انارشیستی، تعرضی، رادیکال، ملیتانت و از همه مهمتر کمونیستی را در وجود شما می کشند و سعی می کنند شما را به یک شهروند معتدل “دمکرات” مهربان در مقابل فاشیسم و غیره تبدیل کنند.

بارها و بارها با اساتید دانشگاه هایدلبرگ مکاتبات ایمیلی و نشست حضوری داشته ام، سر اینکه چرا تا این اندازه راسخانه و بی پروا از کمونیسم دفاع می کنم و تغییر وضع موجود برای من از توصیف و تفسیر ان مهم تر است. ان ها همیشه اعلام می کنند که ما اگر بخواهیم چیزی را تغییر دهیم، قبل از هر چیز باید خوب تفسیر کنیم! جواب من این است که چه انسانی در روی کره ی زمین در طول تاریخ بشر به اندازه ی مارکس توانسته است سرمایه داری این سیستم بردگی مدرن را تفسیر و توصیف کند؟ من به ایده ی مبارزه ی طبقاتی مارکسیسم و تفسیر از سرمایه داری مسلح هستم، لذا می خواهم این وضع را تغییر دهم. زمانی که جوابی برای گفتن نداشتند، اعلام می کردند خوب باید زاویه ی دیدتان را گسترش دهید و با توسعه ی افکارتان متوجه خواهید شد که این تنها مارکس نبوده است که این سیستم را با دقت کامل و از زاویه ی دید خود توصیف و تفسیر کرده است، بلکه سایرین هم دست به این کار زده اند و با خواندن دیگران می توان زاویه ی دیدتان را گسترش دهید!

من به شخصه نه تنها مشکلی با خواندن دیگر متفکران حالا بورژوایی یا سوسیالیستی نداشته و ندارم، بلکه از تمام انسان ها دعوت می کنم که سیر تکامل تفکری بشری و اثار فلسفی، اقتصادی، سیاسی، جامعه شناسی، انسان شناسی و حتی خزعبلات مذهبی را با دقت مطالعه کنند. برای این کار اما لازم است من و شمای نوعی به عنوان کمونیست (مارکسیست یا هر چیز دیگری که شما اسم ان را می گذارید) لازم است که با نقد انقلابی مارکس به فلسفه ی باستان، به ایدئالیسم المانی، به مذهب، به اقتصاد سیاسی، به سوسیالیسم تخیلی ووو اشنایی داشته باشیم، چیزی که متاسفانه بسیاری از کمونیست های ایرانی به هر دلیلی ندارند و این مایه ی تاسف است. زمانی که من یک چارچوب فکری و یک کانسپت نظری داشته باشم، ان زمان به راحتی در مقابل افکار ارتجاعی، سوسیال دمکراتیک، پست مدرنیستی، مذهبی، صوفیستی و سوفیستی انعطاف نشان نخواهم داشت و حق هم دارم که انعطاف نشان ندهم، اما زمانی که من از تمام ادبیات مارکسیستی بی خبر باشم، هر گزاره یی که در یک ساختار زبانی “زیبایی” فرمول بندی شده باشد را فورا به عنوان حقیقت می پذیرم و ان زمان است که عقلانیت در من وجود ندارد و من یک دگماتیست ابله هستم، مانند تمام کسانی که مثل بز علوفه ی مذهب را نشخوار می کنند، بدون اینکه یک صفحه از قران،انجیل، تورات و اوستا خوانده باشند. این مساله در مورد ناسیونالیسم هم صدق می کند. کسانی که بنا بر جبر جغرافیایی در یک جایی بدون انتخاب خود به دنیا امده اند، از روی جهالت یا به هر دلیل دیگری ملی گرایی این ویروس افیون گر را ستایش می کنند. ناسیونالیسم، مذهب و سواد اکادمیک مانند ذائقه ی غذایی است و شما اگر در کودکی هفته یی یک بار قورمه سبزی خورده باشی، مسلم است که در سنین جوانی و بزرگسالی قورمه سبزی را خوشمزه می دانی. به قول حمید تقوایی وقتی شما از یک خانواده ی شیعی اثنی عشری باشی، مادر شیعه ی اثنی عشری، پدر و پدر بزرگ و مادر بزرگ هم شیعه ی اثنی عشری بوده باشند و خودتان هم شیعه ی اثنی عشری بشوید، مانند این است که دوبار جفت شیش اورده باشی!

برگردیم به مساله ی انعطاف و انعطاف پذیری در مقابل از خودبیگانگی اکادمیک

من سیستم اموزشی اکادمیک را یک سیستم بیگانه با خودم می دانم، هر چند بنا به دلایلی ناچارم در این سیستم حضور پیدا کنم. این سیستم مانند سیستم بردگی مزدی است که بیگانگی را با خود می اورد، اما من نمی توانم در جامعه ی سرمایه داری ادعا کنم که تن به بردیگ مزدی نمی دهم و دیگران را به بردگی مزدی نمی گیرم. در مورد سیستم اکادمیک هم همینطور است. من می خواهم به انسان های بی پناه و پناهجو کمک کنم و برای این کار از من مدرک اکادمیک می خواهند، برای همین ناچارم در طویله ی اکادمی باقی بمانم. بگذریم

دلیل اینکه من خزعبلات صوفی مسلکانه را که در چارچوب زبانی انتزاعی در توجیه بربریت سرمایه داری نوشته شده اند را قبول ندارم و در مقابل ان منعطف نیستم، مسلح بودن من به عقلانیت و عدم درک عینی اکثریت قریب به اتفاق اکادمیسین ها از عقلانیت و بی بهرگی شان از ان است.

من در این شکی ندارم که سیستم سرمایه داری با هر میزان از رفورمی که در ان انجام گرفته و باز هم انجام بگیرد، نمی تواند رهایی انسان را با خود بیاورد، چون اساس این سیستم بر استثمار انسان از انسان و حیوان بنا نهاده شده است و اگر کسی بخواهد انسان را رها کند، نمی تواند از سیستمی دفاع کند که بردگی انسان را بازتولید می کند و ان را مدرنیزه می کند. هر حزب، جریان، شخص و جنبشی برای رهایی نهایی انسان از این وضعیت مبارزه نکند، علیرغم داشتن مطالبات به ظاهر مترقی ایی در بخشی حوزه ها، یک حزب، جریان و یا شخص مرتجع و یا محافظه کار است. حالا اسم ان حزب کمونیست بریتانیا باشد یا حزب چپ المان، جنبش مقابله با گوشت خواری و یا میشل فوکو و هابرماس!

من در مقابل این ضد عقلانی گرایی هیچ نوع انعطافی ندارم و علیه ان مبارزه می کنم، توی اکادمیسین “احساسی” نمی توانی قبول کنی که تغییرات نه پشت لپ تاب و کتابخانه ها، بلکه از لوله ی اسلحه بیرون می اید، به همین خاطر ممکن است من برای تو ادم خطرناک و “خشونت” طلبی باشم و تو که بردگی، وحشی گری، جنگ طلبی امپریالیستی و غیره را توجیه می کنی، ادمی “احساسی”، “با مهر و محبت” و “منعطف” در مقابل دیگران و دیگر جنبش های اجتماعی باشی!

در مورد ایدئولوژی باید اعلام کنم که مارکس ایدئولوژی را در کانتکس های مختلف اجتماعی به اشکال مختلف اجتماعی به کار می برد و شاید در این مقاله جایی برای یک بررسی دقیق ان نباشد، اما خود مارکس در ایدئولوژی المانی اعلام می کند که کمونیسم یک جنبش حی و حاضر اجتماعی است که به دنبال ان است که حقیقت را عملی کند و نه اینکه یک ایدئال که حقیقت خود را با ان تطبیق دهد. ایدئولوژی از نظر مارکس در ایدئولوژی المانی درکی وارونه و معکوس شده از وقایع اجتماعی است، اما کمونیسم می خواهد وقایع اجتماعی را ان طور که هست نشان دهد، به جای اینکه ان را معکوس نشان دهد، از این دیدگاه مارکس در این اثر می توان گفت که کمونیسم نه تنها ایدئولوژی نیست، بلکه خود از هم پاشی ایدئولوژی است. در این راستا هانری لوبفور در کتاب جامعه شناسی مارکس نظریه ی مارکس را بازخوانی و تایید می کند.

یان رمان در کتاب تئوری ایدئولوژی مساله ی ایدئولوژی نزد مارکس و دیگران را به دقت بررسی می کند و از زبان گرامشی نقل می کند که تبدیل کردن مارکسیسم به ایدئولوژی، کاری که انترناسیونال دوم با مارکسیسم کرده و تا امروز ادامه دارد، را می توان فتشیسم خواند و ان را با برخورد دگماتیست های به مذهب مقایسه کرد.

خلاصه کنم

اگر پایبندی به مبارزه ی طبقاتی، پایبندی به دیکتاتوری پرولتاریا، پایبندی به تلاش برای تغییر وضع موجود به نفع یک جامعه ی سوسیالیستی و در یک کلام پایبندی به کمونیسم ایدئولوژیک است، پس من ایدئولوژیک ترین فرد دنیا هستم و حاضر نیستم کلاه گشاد اکادمیک که از من یک موجود بی خاصیت، “بی طرف اما بی شرف” و به قول لنین پفیوز می سازد را بر سرم بگذارم. در انتها باید اعلام کنم که همان پدیده ی ترسناکی که بورژوازی ان را به یک هیولا تبدیل کرده است که ایدئولوژیک است و خطرناک، یعنی همانا سوسیالیسم در دوران کوتاه مشهور به “ماه عسل انقلاب” به قول فرانک دپه، این اکادمیسین “کمونیست”، اما رفورمیست، چیزی که ما ان را دیکتاتوری پرولتاریا می نامیم و بی پروا از ان دفاع می کنیم، در فاصله ی سال های 1917 تا 1927 بیشترین ازادی های اجتماعی، فردی، سوبژگی را برای زنان و مردان و همجنسگرایان و اقلیت های قومی و ملی، بیشترین برابری های اجتماعی، بیشترین رهایی از کار بردگی خانگی زنان ووو را در یک کشور سرمایه داری با مناسبات نسبتا عقب مانده ی اقتصادی و فرهنگی در شوروی سابق برای بشریت نوید داد، کاری که هیچ سیستم بورژوایی دمکراتیکی در هیچ نقطه از تاریخ نتوانسته است انجام دهد. در همین راستا من پایان نامه ام را نوشته و به صورت جزئی و دقیق ان را ثابت کرده ام.

مکتب تا مغز استخوان ارتجاعی فرانکفورت، مکتبی که ایدئولوژی ستیزی را تبلیغ و فرمول بندی کرد است، مکتبی که با نقد یک جنازه ی متعفن از “مارکسیسم” که توسط “انستیتوی مارکسیسم-لنینیسم” تبلیغ میشد، می خواهد مارکسیسم را به یک ایدئولوژی خشک تقلیل دهد، در دشمنی با کمونیسم و مارتریالیسم پراکسیس و فلسفه ی عمل لنین و بلشویک ها از ارتجاعی ترین موسسات مغزشویی دولتی دولت ارتجاعی المان یعنی “مرکز سراسری اموزش سیاسی” (Bundeszentrale für politische Bildung
) سبقت گرفته است و بسیار از چپ های اکادمیک “وطنی” را انچنان تحت تاثیر قرار داده است که دشمنی با کمونیسم به جزئی لاینفک از زندگی سیاسیشان شده است.

حسن معارفی پور

هایدلبرگ
23.10.2018