در دفاع از کارل شمیت، علیه جریانات موسوم به اپوزیسیون چپ و راست ایرانی

حسن معارفی پور

مارکس می گوید منتقدین هگل از او یک لاشه ی سگ درست کرده اند، ما در مقابل این منتقدین لازم است از این لاشه ی سگ دفاع کنیم. نیروهای موسوم به اپوزیسیون ایرانی به ویژه چپ های لیبرالی که از جناح های مختلف امپریالیسم و فاشیسم به دلایل مختلف دفاع می کنند، از مارکس یک لاشه ی مردار ساخته اند، ما برای زدن انان و دفاع از مارکس به خود مارکس رجوع نمی کنیم، بلکه به یکی از شخصیت های اصلی نازی یعنی کارل شمیت Carl Schmitt مراجعه کرده و با نقدهای او به پارلمانتاریسم و لیبرالیسم این چپ های پرو رژیم (توده و اکثریت، حزب چپ طوفان، مجله ی هفته و غیره) یا چپ های لیبرال طرفدار امپریالیسم فاشیستی آمریکا و غرب (حزب کمونیست کارگری ایران و شاخه های مختلف لیبرالیسم چپ)، همچنین به نقد نیروهای مرتجع موسوم به اپوزیسیون ناسیونالیسم کورد می رویم. نشست چهار حزب ناسیونالیست کورد و تلاش کومه له برای همکاری با دشمن مستقیم مردم ایران و کردستان یعنی جمهوری اسلامی ایران را با تئوری “دوست- دشمن” کارل شمیت به رادیکال ترین شکل ممکن به نقد می کشیم.

کوتاه در مورد کارل شمیت

کارل شمیت (1888-1985)شخصیت بسیار بحث برانگیزی در تاریخ فلسفه و حقوق در قرن گذشته است. کارل شمیت از کودکی به خاطر پیش زمینه های کاتولیسیستی اش به شدت ضدیهود بود و همین مساله و مساله ی کاریکاتوری بودن جمهوری وایمار که از نوعی سلطنت مطلقه و دمکراسی پارلمانتاریستی تشکیل شده بودند، باعث شدند که او به فاشیسم آلمانی و حزب نازی گرایش پیدا کند و جذب فاشیسم آلمانی شود. شمیت در سال 1933 به عضویت حزب نازی آلمان درامد و تا سقوط فاشیسم به دست ارتش سرخ و همکاری امریکا، عضو این حزب بود. او در سال 1934 به خاطر نظریه ی “اقتدار گذشته” اش به کودتاچیان روهم ربط داده شد و به زندان محکوم شد. در زندان به اسم مستعار Schlaues Karlchen (کارل کوچک و زرنگ) به نوشتن ادامه داد و اثار متعدد اما کوتاهی نوشت. نوشته های شمیت علیرغم کوتاه و بخشا پراکندگی موضوعات آن بودن ان به شدت عمیق اند و همه ی مسائل سیاسی و فلسفی را از یک زاویه ی حقوقی بررسی می کنند. شمیت قانون فاشیستی موسوم به قانون نورنبرگ که به شدت یهودی ستیزانه بود، را ارج نهاد و از ان تحت نام “قانون آزادی” یاد کرد. بعد از سقوط فاشیسم توسط آمریکایی ها دستگیر و برای بار دوم زندانی شد. کارل شمیت به خاطر همکاری با فاشیسم سال ها در زندان به سر برد. او علیرغم پراکنده گویی و بخشا تکرار مکررات یک نوع خوانش تئوریک و عمیق را در کتاب هایش می توان پیدا کرد. اما کارل شمیت تنها کارل شمیت فاشیست نیست، بلکه شخصیتی به شدت دو پهلو و ضد و نقیض است که از رادیکالترین نقدها به لیبرالیسم و امپریالیسم و دمکراسی پارلمانی گرفته تا دفاع از دمکراسی مستقیم در کنار دفاع او از اقتدار فاشیستی ازش منتشر شدند. شمیت معتقد بود که لیبرالیسم به معنی نابودی دمکراسی و دیکتاتوری اقلیتی ممتاز بر اکثریتی خاموش است. کارل شمیت یک شخصیت به شدت اقتدارگرا بود که با تئوریزه کردن نظریه ی “دوست-دشمن” خوانش جدیدی در علم کشف می کند که با مبارزه ی طبقاتی بین پرولتاریا و بورژوازی به عنوان دو دشمن ذاتی نزدیک است. تفاوت شمیت در این بحث اینجاست که این نظریه را نه از موضع طبقاتی، بلکه از موضع ملی بین دولت ها ملت ها به کار می گیرد.

شمیت و نقد لیبرالیسم، بازخوانی چپ از یک فاشیست

پیرو نقدهای رادیکال شمیت به لیبرالیسم ما شاهد بازخوانی تحلیل های شمیت و بازسازی او از یک موضع چپ هستیم. ارنست فرانکل، اتو کیرشهایمر و فرانس نویمان از شاگردان از یک موضع چپ به بازخوانی و بازسازی نظریات شمیت پرداخته و هسته ی های رادیکال این تئوری را قابل دفاع خوانده اند. جنبSش دانشجویی 68 در آلمان به خصوص جریان دانشجویی اس د اس (تشکل سوسیالیستی دانشجویان آلمانی) هم به نظریات و نقدهای شمیت در مورد پارلمانتاریسم تمایل پیدا کرد و سعی کرد در راستای بازخوانی ها و بازسازی های چپی که تاکنون از نظریات شمیت در نقد پارلمانتاریسم و دمکراسی بورژوایی مطرح شده است، دست به بازسازی این نظریات و به کارگیری ان علیه سرمایه داری لیبرالی بزند. یکی از شخصیت های برجسته ی این جنبش که اقدام به بازسازی شمیت کرد الکساندر کویوه بود که یک هگل شناس مطرح بود و سوسیالیسم خود را تنها سوسیالیسم راستین معرفی می کرد. او معتقد بود که کارل شمیت تنها کسی است که می توان با او به صورت اصولی صحبت کرد و راه نشان می دهد. هلموت لیتم و گونتر ماشکه هم از فعالین جنبش چپ دانشجویی بودند که به مباحث شمیت علاقمند شدند. گونتر ماشکه بعدها به کوبا پناهنده شد و به عنوان یکی از متفکرین راست جدید شناخته می شود.

هابرماس به عنوان یکی از نمایندگان مکتب فرانکفورت و چپ لیبرال به شدت به نقد کسانی که در دهه ی شصت به دفاع از بحث های شمیت در نقد لیبرالیسم پرداخته بودند، پرداخت و انان را زیر نام “چپ فاشیستی” دسته بندی کرد. نقد هابرماس از یک موضع کاملا ارتجاعی بود، چون او از دولت بورژوایی در مقابل تلاش نیروهای چپ برای نابودی دولت، دفاع می کرد.
بالیبار در بین چپ های پست مدرن فرانسوی به بازخوانی شمیت پرداخت و اثار شمیت را با لویاتان هابز مقایسه کرد.

بحثی که من در اینجا مطرح می کنم نه از دفاع صد در صد از تمام نظریات کارل شمیت فاشیست و مرتجع، کسی که تئولوگی کاتولیکی را سکولاریزه کرد، بلکه از موضع نقد چپ لیبرال و سوسیال دمکرات های خائنی است، که به مراتب مرتجع تر و خطرناک تر از کارل شمیت هستند.

این گروه هایی که من در ابتدا دسته بندی کردم، اگرچه خود را به قطب چپ و یا بخشا به ناف سوسیال دمکراسی وصل می کنند، اما نیروهایی به شدت اپورتونیست هستند، که از نظر من جملگی در چارچوب جریانات نئوفاشیستی غربی قرار می گیرند، پس در مقابل این شارلاتان های طرفدار دولت بورژوایی و لیبرالیسم برده دارانه، در مقابل این نیروهایی که هر کدام این یا ان جناح امپریالیسم جهانی یا منطقه یی را حمایت کرده و منافع توده ی مردم را به دولت های ارتجاعی و جنایتکار می فروشند، لازم نیست به مارکس رجوع کرد، تا انان را تار و مار کنیم، بلکه کافی است به مهمترین کتاب شمیت “درباره ی امر سیاسی” و نقدهای بسیار دقیق و نزدیک به نقدهای مارکسیستی او را که از نظریات مارکسیست ها و سوسیالیست های غیر مارکسیست همچون سومپیتر گرفته است، را علیه اوباش چپ لیبرال و سوسیال دمکرات نئوفاشیست، از حزب چپ ایران گرفته تا احزاب دمکرات کردستان و سازمان های زحمتکشان و محفل سپاهی مجله ی هفته و به ویژه حزب کمونیست کارگری ایران که همچون سگ برای ترامپ دم تکان می دهد، تا یک استخوانی جلوش پرت شود به کار گیریم.

لیبرالیسم به عنوان یکی از روبناهای نظام سرمایه داری برخلاف ادعایش نه برابری حقوقی و نه برابری اقتصادی را با خود همراه کرده است و نه می تواند همراه کند. لیبرالیسم مکانی است، همانطور که شمیت می گوید که در ان دوست و دشمن به گفتگو می نشیند و در اوج بی شرمی همین دشمنان قسم خورده، دولت ائتلافی به اسم دمکراسی تشکیل می دهند. شمیت این را خلاف دمکراسی می خواند و معتقد است که بین دوست و دشمن گفتمانی نمی تواند وجود داشته باشد و من هم بر این مساله مهر تایید می گذارم. اگر ما در یک موقعیت قانون طبیعی باشیم، بی گمان یا دشمنانمان را باید نابود کنیم یا انان ما را نابود می کنند. گفتمانی بین دوست و دشمن در موقعیت طبیعی نمی تواند وجود داشته باشد، بنابراین پارلمانتاریسم و پارلمان به عنوان مکانی برای دیسکورس بین دشمن توسط بورژوازی و دولت بورژوایی برای جمع اوری تناقض منافع زیر نام دمکراسی علیه دمکراسی تشکیل می شود. برای رسیدن به دمکراسی راه دیگری جز نابودی قهرامیز سیستم بورژوایی دولت یعنی پارلمانتاریسم نه وجود دارد و نه می تواند وجود داشته باشد، به همین خاطر بحث شمیت در اینجا به شدت به مباحث مارکسیستی نزدیک می شود. یکی از نقدهای بسیار دقیق شمیت نقد به جنگ های امپریالیستی است که در گذشته به عنوان جنگ های برحق و امروزه زیر نام دخالت بشردوستانه (بخوانید دخالت بشرکشانه) توسط بورژوازی امپریالیستی به خورد مردم داده و توجیه می شود است. شمیت جنگ های امپریالیستی را به شدت محکوم می کند، حزب کمونیست کارگری ایران اما از جنگ های امپریالیستی دفاع می کند. شمیت گفتگو با دشمن را نفی می کند، حزب کمونیست کارگری دنبال لاس زدن با پمپئو است. احزاب کوردی با دشمن قسم خورده ی توده ی مردم به دور از چشم جامعه نشست دارند. یک بار برای درجه دارهای امریکایی می رقصند و یک بار برای اوباش تروریست رژیم ایران و یا رژیم ترکیه. احزابی که تحت عنوان اپوزیسیون ایرانی در اینجا اسم بردیم، نمونه ی واقعی جریانات لیبرال هستند، جریاناتی که توسط شمیت به دقیق ترین شکل ممکن نقد شده اند.

نتیجه گیری

نقد شمیت به لیبرالیسم نقدی بسیار عمیق است که می توان ان را در چند بستر خلاصه کرد: لیبرالیسم نابودی دمکراسی است، لیبرالیسم مساله ی دوست و دشمن را در نظر نمی گیرد، لیبرالیسم لاابالی گری را برای انسان به وجود می اورد و سیاست زدایی می کند. لیبرالیسم مصرف گرایی را برای سوژه و سطحی نگری را به دنبال خود می اورد. شمیت می گوید که انسان باید برای آرمانش حاضر باشد جانش را بدهد، لیبرالیسم این اراده را از انسان می گیرد، اراده ی سیاسی بودن و سوژه گی در سیاست.
این تحلیل های عمیق شمیت را با مباحث یک دلقک دیوانه مانند حمید تقوایی و بهمن شفیق و نئولیبرال های حزب کمونیست کارگری ایران مثل مصطفی صابر و سایرین مقایسه کنید، تا متوجه شوید، که حتی یک فاشیست مثل کارل شمیت از تمام این ها مترقی تر و رادیکال تر به نقد وضع موجود نشسته است.
لوکاچ شمیت را یکی از نمایندگان ویرانی عقل معرفی می کند، بسیاری از متفکرین او را با ماکیاولی مقایسه می کنند. نقد شمیت به ماکیاولی اما این است که ماکیاولی از یک موضع دفاعی به مساله ی سیاست نگاه می کرد و شمیت از یک موضع تعرضی.

در این شکی نیست که شمیت یک راست فاشیست بود، که حرف های درستی هم زده است و در این شکی نیست که در نهایت او را بایستی شخصیتی به شدت متناقض، جنجال برانگیز و در کلیت خود نماینده ی نابودی عقل خواند، اما تمام این مسائل نباید دلیلی باشند که ما در مقابل لاشه ی متعفن چپ لیبرال امپریالیستی از بحث ها و نقدهای او به لیبرالیسم، دمکراسی بورژوایی و نقد امپریالیسم یاد نگیریم.
ما کمونیست ها باید دشمن خود را جدی گرفته و با دشمن با تمام قدرت مبارزه کنیم. هر گونه گفتگو با دشمن طبقاتی را ما باید با تمام قدرت رد کنیم و برای زمین زدن دشمن در میدان مبارزه ی طبقاتی و قهرامیز تلاش کنیم. هر توهمی به دشمن خودکشی و نابودی امر سوژگی سیاسی است. ما در حال جنگ با جمهوری اسلامی هستیم و احزاب موسوم به اپوزیسیون در حال لاس زدن با تروریست های این رژیم فاشیستی و آدمخوار در خارج کشور. ما شبانه روز در حال مبارزه با سیاست های تروریستی و امپریالیستی دولت های جنگ طلب و فاشیست غربی هستیم، اما امثال حزب کمونیست کارگری ایران در حال دم تکان دادن برای ترامپ و پمپئو و دفاع از یک مزدور دولت امریکا به اسم مسیح علینژاد.
ما در حال جنگ با جمهوری اسلامی هستیم، اما اوباش سایت مجله ی هفته در حال تبلیغ برای سپاه پاسداران، به عنوان تنها نیروی “رهایی بخش” در منطقه اند.
ما در حال جنگ با سرمایه داری هستیم و اوباش و جنایتکاران دهه ی شصت که در حزب نئوفاشیستی موسوم به حزب چپ ایران جمع شده اند، در حال تلاش برای نجات دادن جمهوری اسلامی و تلاش برای متقاعد کردن چپ استالینیست اروپایی برای دفاع از ایران.
این احزاب موسوم به اپوزیسیون که در این مقاله به انان اشاره شد، با همان تئوری شمیت جزو دشمن قرار می گیرند. ما این جنایت های این احزاب را نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم.
در اینده ی نه چندان دور حقتان را کف دستتان خواهیم گذاشت. گفتگو با این احزاب نئوفاشیستی دشمن توده ی مردم موقوف!

ترور مخالفین سیاسی فاشیستی است

یکی از دلایل روی آوری احزاب ناسیونالیست کورد به تروریسم کور، حاشیه یی شدن چپ و کمونیسم در جامعه ی کردستان و ناسیونالیستیزه و قومیزه شدن کومه له است.

کومه له ان نیروی سیاسی و انقلابی کمونیست که در دهه ی شصت هزاران و دهها هزار کارگر و زحمتکش از ان دفاع می کردند نیست و به همین خاطر سیاست مماشات با این نیروهای تروریست و وحشی قومی را برگزیده است. چند روز پیش در روستای گویزه کویره ی مریوان اوباش وابسته به پژاک یک نفر را بعد از بی حرمتی به کرامت انسانی او و در اوردن بند شلوارش به شیوه یی وحشیانه ترور کردند و او را جاش (مزدور) خواندند و دیشب حزب اولترا فاشیستی جنایتکار دمکرات کردستان، قاتل ده ها و صدها کمونیست انقلابی از رفقای سازمان پیکار گرفته تا کومه له و فدایی.
فعالین کمونیست و رادیکال در کردستان بر پوزه ی رهبران حزب دمکرات در عرصه ی تئوریک افسار بسته اند و در میدان عمل در کشمکش های اتی کردستان در صورتی که حزب دمکرات یا احزاب مشابه به سوی فعالین سیاسی اسلحه بگیرند، کلیت حزبشان را با تمام اعضایشان تا اخرین نفر نابود خواهند کرد و هر کس از این حزب طرفداری کند را به همراه اعضای این حزب روانه ی گورستان فاشیست ها خواهند کرد.

جواب تروریسم کور قهر انقلابی است. حزب دمکرات باید اماده ی پاسخ از جانب جامعه باشد.

از تمام فعالین مبارز و کمونیست در کردستان ایران درخواست می کنم، علیه سیاست های تروریستی احزاب فالانژیست و فاشیست کوردی از پژاک و چاقوکشان گرفته تا حزب دمکرات و سازمان اسلامی خه بات به میدان بیایند و این اقدامات تروریستی را به شدیدترین شکل ممکن پاسخ دهند.

مرگ بر جمهوری اسلامی

مرگ بر احزاب ناسیونالیسم کرد

حسن معارفی پور

بیانیه ی گفتمان رادیکال علیه ترور بزدلانه ی یک فعال سیاسی به دست اوباش تروریست حزب دمکرات کردستان ایران را در زیر می خوانید

اراذل و اوباش تفنگچی حزب دمکرات کردستان ایران واحد دوستی را در روستای تنگیسر ترور کردند

بنا به خبری که رفقای چپ و کمونیست این روستا به دست مسئولین گفتمان رادیکال رسانده اند، اوباش تروریست و انسان کش حزب دمکرات کردستان، در یک اقدام تروریستی از شکل تروریسم جمهوری اسلامی یکی از مخالفین سرسخت حزب دمکرات را به شیوه یی بزدلانه ترور کردند. حزب دمکرات کردستان نشان داد که بویی از دمکرات بودن نبرده است و به شدت گرایشات فاشیستی قومی را با خود حمل می کند. واحد دوستی از چهره های خوشنام منطقه بود و ربطی به جمهوری اسلامی ندارد. تنها مشکل واحد دوستی تبلیغات علیه حزب دمکرات و دفاع او از پ ک ک بود. گفتمان رادیکال با هر میزان از مرزبندی عقیدتی، ایدئولوژیک و سیاسی با پ ک ک و دیگر احزاب کردستانی، ترور هر فعال سیاسی مخالف جمهوری اسلامی و مخالف سیاست های دیگر احزاب را به شدت محکوم می کند و ان را تروریسم کور و وحشیانه می خواند.

مرگ بر جمهوری اسلامی ایران
مرگ بر حزب دمکرات کردستان و حزب دمکرات کردستان ایران

هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال

18.07.2019

حل مساله ی مسکن کار بورژوازی نیست، خود بورژوازی مساله است

حسن معارفی پور

این مطلب را به عنوان کامنت جایی نوشته بودم، از انجایی که یکی از رفقا درخواست کرد که ان را در فیس بوک پست کنم، من هم به این درخواست جواب داده و مطلب را اینجا با دوستانم شر می کنم، تا چند نفر بیشتر مطالعه ش کنند.

مساله ی مسکن به نظر من یکی از حیاتی ترین مسائل حال حاضر جهان است. پرودون می گفت قرارداد خانه برای مستاجر مثل خون است در رگ هایش. کسی که نمی تواند به هر دلیلی یک مسکن برای زندگی پیدا کند و یا قدرت بستن قرارداد با صاحب خانه را نداشته باشد، مثل این است که خون در رگ هایش جاری نباشد. من چند سال است در فضای المانی و انگلیسی زبان مباحث چپ ها را در این زمینه دنبال می کنم. از بحث هایی که راجع به حق بر شهر برگرفته از مباحث لوفور گرفته تا مباحثی که در رابطه با جنبش اشغال وال استریت توسط هاروی و گربر منتشر شدند و همچین کل خانواده ی چپ ناسونالیست و ناسیونالیسم چپ در نشریاتی مانند جاکوبین مگازین و بحث هایی که در نشریه ی رزا لوگزامبورگ و بخشا در سایت دیالکتیک و فضا منتشر می شن. باور کن هنوز جواب دقیق مارکسیستی توی این بحث ها پیدا نکرده ام و هنوز هیچ کدام از این بازخوانی های لوفور و هاروی و دیگران نتوانسته است من را قانع کند به راهکار حل مساله ی مسکن برسم. حل مساله ی مسکن با راهکارهای بورژوایی و رفورمیستی غیر ممکن است، چون بورژوازی ممکن است در مراحل رونق اقتصادی به خاطر تولید انبوه مسکن را از حالت لوکس در بیاورد و راحت تر مسکن را در اختیار مردم قرار بدهد، اما پروسه یی که ما در غرب و شرق مشاهده می کنیم پروسه ی کالایی تر شدن مسکن است. در ابتدا هم کالایی بود، اما کالایی تر شده و فراتر از ان به کالایی لوکس و غیر قابل پرداخت برای طبقه ی کارگر و تحت ستم جامعه تبدیل شده است. مساله ی به حاشیه راندن طبقه ی کارگر و دور کردن انان از مراکز شهر، مراکزی که امروزه از بانک ها و موسسات تجاری انگلی پر شده اند و این مساله به صورت سیستماتیک طبقه ی کارگر و انسان های تحت ستم، مهاجرین و غیره را ناچار کرده است که گورشان از مراکز شهرها گم کنند و اگر هم حاضر نیستند در بیرون و حاشیه ی شهرها زندگی کنند، باید به زندگی زیر پل رضایت دهند. در دوران قبل از تعرض افسارگسیخته ی نئولیبرالیسم، دولت های اروپایی صاحب بخشی از مساکن بودند. پروژه ی واگذاری مسکن به بخش خصوصی و شرکت های امپریالیستی (انحصاری مدعی سوسیالی بودن، اغلب وابسته به کلیسا ها) باعث شد که قمیت مسکن در اروپا به شدت افزایش پیدا کند. از سال 2010 تا 2019 اجاره ی شرکت GGH که یک شرکت امپریالیستی-“سوسیال” ی در المان است، چهل و پنج درصد افزایش پیدا کرده است. این افزایش نرخ اجاره در تاریخ اروپا بی سابقه بوده است. اعتراضات پراکنده یی به این تعرض وحشیانه و بربریستی به زندگی طبقه ی کارگر و اقشار تحتانی صورت گرفته است، اما این اعتراضات تبدیل به یک جنبش رادیکال سراسری برای کالایی زدایی مساله ی مسکن نشده است.

راهکار بورژوایی و سوسیالیستی

بدبختی این جاست که چپ اروپایی مساله “مالکیت” را با “مالکیت” حل می کند. دفیقا حل مساله ی مالکیت از طریق مالکیت باعث می شود که ما شاهد یک پروسه ی کالایی سازی مجدد توسط این رفورمیست های رفورمیست تر از پرودون که می گویند مسکن باید دوباره به مالکیت دولت در بیاید، باشیم. دولت در سرمایه داری اگرچه تمام ابزارهای مختلف از سرکوب و اموزش و پرورش و غیره گرفته در دست دارد، اما خود یکی از رقبای اصلی سرمایه داران خصوصی است. در سرمایه داری دولت علاوه بر در اختیار داشتن انحصار سرکوب یک شرکت اقتصادی عظیم است که به شدت در عرصه ی رقابت سرمایه دارانه سهیم است. مساکن وابسته به اداره ی سوسیال در آلمان همچون مساکن وابسته به بخش خصوصی اجاره شان در حال رشد تصاعدی است و رسیدگی بخش دولتی به مسکن در واقع می توان گفت در حد صفر است. تفاوت پرودون با سوسیالیست های چپ نمای اروپایی (جناح چپ بورژوازی) در این بود که می گفت هر کارگری لازم است صاحب یک مسکن شود. اینجاست که می توان گفت که پرودون مساله ی مالکیت را با مالکیت حل می کند. انگلس این برهان احمقانه ی پرودون را به سخره می گیرد و ان را راهکار بورژوایی حل مساله ی مسکن می داند. چپ بورژوایی در اروپا حتی از این هم عقب تر است، چپ بورژوایی و پارلمانتاریست می گوید باید مسکن را دوباره دولتی کرد، من می گویم دولت یک شرکت امپریالیستی است که ساز و برگ ایدئولوژیک و سرکوب و اموزشی و غیره هم در اختیار دارد. شرکت های خصوصی ممکن است از راهکارهای مختلف برای از جمله مارکتینگ برای فروش کالاهایشان استفاده کنند، اما انان ایدئولوژی حاکم را تعیین نمی کنند و انحصار سرکوب را هم در دست ندارند، پس چطور دولتی کردن مسکن می تواند راهکار باشد؟ بنابراین دولتی کردن مجدد مساله ی مسکن از نظر من یک مطالبه ی ارتجاعی است، همانطور که بازگشت به دولت-ملت در عصر جهانی شدن مطالبه یی ارتجاعی است. حزب نازی در المان با شعار و مطالبه ی خوداستقلالی (ملی سازی و دولتی سازی) اقتصاد توانست جامعه ی المان را پشت سر خود بسیج کند، تحولات اقتصادی در دوران نازی نشان می دهد که چیزی به اسم خوداستقلالی صورت نگرفته است، بلکه سرمایه در آلمان دقیقا مسیری کاملا امپریالیستی را طی کرده است و سرمایه در دست شرکت های بزرگتر انحصاری تر شده است. دقیقا چیزی که ارنست مندل ان را بازسازی مجدد سرمایه و نه دولتی شدن می خواند. مساله ی مسکن در بورژوازی با راهکارهای بورژوازی حل شدنی نیست و نیروهای مترقی، چپ، رادیکال ها و طبقه ی کارگر باید این توهم را برای همیشه دور بیاندازند که در چارچوب مناسبات سرمایه داری و کالایی بتوانند مساله ی مسکن که کالایی ترین کالاها شده است را با منطق بورژوایی حل کنند. هر گونه تلاش برای حل مساله ی مسکن در چارچوب این مناسبات به حل مساله ی مسکن نمی انجامد، اگر حتی تظاهرات میلیونی باعث شود قیمت مسکن بیست درصد تخفیف پیدا کند، از طرف دیگر بورژوازی با مبارزه ی طبقاتی از بالا با تعرض به سفره ی مردم (دستمزد) و بالا بردن قمیت کالاهای دیگر تلاش می کند، کاهش قیمت اجاره ها را جبران کند. چاره چیست؟ ما باید مسکن را از بازتولید کالایی شدن و پاس دادن صورت مساله (کالایی بودن مساله ی مسکن، در مناسبات کالایی) از یک مرحله به مرحله ی دیگر دوری کنیم. در واقع باید مسکن از یک پدیده ی لوکس و از کالا به وسیله یی برای رفع نیاز انسان تبدیل شود. در جامعه ی بورژوایی که اکسیژن هم کالایی شده است، این مساله اتفاق نمی افتد. هر کس توهم داشته باشد که می تواند مساله ی مسکن را در بورژوازی حل کند از پرودون عقب تر است. این را هم بگویم که اخیرا مباحثی به شدت ارتجاعی و پرودونیستی در بین نیروهای چپ ایرانی در مورد بازگرداندن مردم از شهر به ده و مالکیت بر زمین مطرح شده است، که من ان را به شدت عقب مانده و خیالی می دانم. ما برای رهایی از وضعیت فعلی نمی توانیم بازگشت به گذشته را پیش پای مردم قرار دهیم. اتفاقا اتکا به گذشته یی که سپری شده است به عنوان مسیری که بازگشت به ان غیر ممکن است، نه از جانب نیروهای مترقی بلکه از جانب نیروهای به شدت ارتجاعی مطرح می شود. از فاشیست ها و کنسرواتیوهای ضد انقلاب گرفته تا نئوفاشیست های امروزی همواره رهایی مردم را در بازگشت به گذشته می دانند. من می گویم که تمام کالاها باید از مناسبات کالایی (مناسبات تولید سرمایه داری) رهایی یابند، این امر ممکن نیست مگر این که مناسبات کالایی را بر چینیم، برای برچیدن مناسبات کالایی باید کل ساختار موجود با ساز و برگ دولتی و ایدئولوژیک ووو را زیرو رو کنیم و جامعه را از کالایی شدن نجات دهیم. در سوسیالیسم مسکن نه جزو مالکیت شخصی است و نه جزو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، پس نمی تواند کالا باشد. هر کس تا هر زمانی دوست داشت در یک مسکن می تواند زندگی کند و هر وقت دلش خواست از انجا برود می تواند با کس دیگری عوض کند. زمانی که در یک پروسه ی کالایی زدایی در دوران سوسیالیسم فاصله ی شهر و روستا از بین می رود، فاصله ی بین پایین شهر و بالا شهر از بین می رود و یا جابجایی مردم از یک منطقه به منطقه ی دیگر بخشا داوطلبانه صورت می گیرد و بخشا اجباری انگاه کسی دیگر جرات نخواهد کرد دیگری را به خاطر پایین شهری بودن تحقیر کند یا مورد تمسخر قرار دهد. مسکن و محل سکونت الان به ابزاری برای تحقیر اریستوکراتیک طبقه ی کارگر شده است.

سرمایه داری و مسئله ی مسکن!
سرمایه داری و مسئله ی مسکن!
مدتها بود که موضوع کمبود مسکن در نظام سرمایه داری به خصوص کشورهای موسوم به اصطلاح دولت رفاهی،
فکر من را شدیدن به خودش مشغول کرده بود، تلاش می کردم یک برخورد طبقاتی و مارکسیستی به این مسئله داشته باشم. خیلی دنبال منابع مارکسیستی در این زمینه گشتم، متاسفانه پیدا نکردم. اما با توجه به مطالعات و تحقیقاتی که در این مدت انجام داده ام سعی می کنم حتی الامکان یک درک طبقاتی و مارکسیستی در این زمینه بدست بدهم.
سرمایه داری و نیاز انسان!

برخلاف چرند گویی اقتصاد دانان بورژوا، منابع طبیعی نه تنها محدود نیست،اضافی هم هست. نیازهای انسان هم برخلاف یاوه گویی این دوستان ابدن نامحدود نیست. این سیستم کثیف طبقاتی است که انسان را در طی سالیان دراز از انسان تبدیل به اژدها کرده است که با هیچ چیزی سیر نمی شود و به هیچ چیزی رضایت نمی دهد. این فرهنگ کثیف جامعه ی طبقاتی است که خصلت های ضد بشری خود را به این جامعه تحمیل کرده است. در جامعه یی که سرمایه داری ان را به جهنم برای اکثریت مردم تبدیل کرده است، اکثریت مردم از پایه یی ترین نیازهای خود محروم هستند. اکثریت مردم هنوز گرسنه اند. اکثریت مردم دسترسی به استانداردهای معمولی زندگی حتی در کشورهای به اصطلاح رفاهی، را ندارند. اکثریت مردم برای ابتدایی ترین نیاز های زندگی خود ناچار به فروش نیروی کار خود برای ساعات طولانی هستند، اکثریت کسانی که میخواهند یک ذره بهتر زندگی کنند ناچارند شبانه رزو کار کنند. در این شرایط صحبت کردن از رفاه کشک است. صحبت کردن از زندگی زیر حاکمیت دولت های رفاهی چرند است.

باید بگویم هیچ نیازی نیست که در سراسر جهان که با همین امکانات موجود، قابل پاسخگویی نباشد، امکانات طبیعی و ثروتی که در این جامعه ی کثیف طبقاتی وجود دارد، از هر لحاظ برای تمام ساکنین مردم کره ی خاکی در صورتی که به صورت مساوی تقیسم شود کافی است و حتی اضافی هم هست. اگر این ثروت به صورت مساوی تقیسم شود کسی در انتظار غذا از گرسنگی نمی میرد. کسی گرسنه سر بر بالین نمی نهد. کسی به خاطر یک لقمه نان جان نمی سپرد. هیچ کودکی سوء تغذیه نمی گیرد. هیچ کس برای در اوردن یک لقمه نان ناچار نیست، ساعت های روز را با استرس سپری کند و دهها بیماری که نتیجه ی این استرس و فشار روانی است دامن او را نمی گیرد.

البته باید بگویم که سوسیالیسم یک سیستم مدیریت شده ی برای تقسیم امکانات و مواد غذایی نیست. سوسیالیسم یک سیستم اجتماعی است که در ان مالکیت خصوصی تبدیل به مالکیت اجتماعی و همگانی می شود. کار ضروری می شود و خلاقیت امکان بروز می یابد. کار انسان برای نجات جان خود نیست بلکه برای خوشبختی همگانی است.

نیازهای پایه یی تمام انسان به راحتی قابل پاسخ گویی است. امکانات کافی است،اما این سرمایه داری و نظام وراونه ی کثیف است که سرمایه داران گرسنه چشم کثیف که خون طبقه ی کارگر را به شیشه کرده اند،پرورش داده و با غالب کردن فرهنگ خود، این را عمومیت داده که باید دیگران را به لجن کشید تا بتوانیم خود را بالا بکشیم. باید خون همه را به شیشه کرد تا خود راحت زندگی کرد. باید بر سرمایه خود افزود و افزود و سرمایه گذاری کرد و دوباره گسترش داد و باز هم سرمایه گذاری کرد. چون اساس این نظام بر یک چیز استوار است،ان هم سود سرمایه داران و بالا بردن ان تا حد ممکن است.

سوسیالیسم پاسخی طبقاتی و کارگری به وضع نابرابر موجود به وضع ضد بشری کاپیتالیستی است.

در سوسیالیسم کار به نیاز ضروری انسان تبدیل شده و همگان به صورت اتوماتیک خود را موظف می انند برای خوشبختی جامعه کار کنند. چون کسانی که کار نمی کنند نمی توانند از امکانات جامعه بهره مند شوند. برای همین است در یک مرحله کار تبدیل به اجبار می شود. کسانی که تا دیروز از طریق تولید دیگران انگل وار زندگی می کردند امروز خود ناچارند برای گذران زندگیشان کار کنند.

سوسیالیسم راه حل انقلابی و سیاسی و اقتصادی وضع موجود است.

در زیر مطلبی را می خوانید که سال 2013 نوشته ام.
…

سرمایه داری و مسئله ی مسکن!

معمولا سرمایه داری تلاش می کند تا امکانات را همیشه دور از دست انسان ها نگه دارد، تا قیمت کالاها را همچنان بالا نگه دارد. در امریکا سالانه میلیون ها تن تولید اضافی گندم به دریا ریخته می شود، این در شرایطی است که در این قسمت دیگر جهان یعنی افریقا و اسیا روزانه هزاران نفر از گرسنگی جان می سپارند. از طرفی سرمایه داری و ادعای حقوق بشری دروغین و کثافتش گوش فلک را کر می کند و از طرف دیگر دست به چنین اعمال جنایت کارانه یی می زند. سرمایه داری و سرمایه داران جملگی به یک چیز فکر می کنند و ان هم نرخ سود است. جان میلیون ها انسان قربانی نرخ سود می شود، چون اساس این سیستم بر ان استوار است.

در مورد مسکن هم مسئله به این شکل است. در شرایطی که در سراسر جهان و به خصوص در کشورهای به اصطلاح رفاهی داشتن یک سرپناه ضروری ترین و حیاتی ترین حق هر فردی است، سرمایه داری این حق را تبدیل به یک نیاز تقریبن غیر قابل دستیابی تبدیل کرده است. هزاران خانواده سرگردان هستند. میلیون ها نفر در انتظار دریافت منازل دولتی به مدت چندین سال هر روزه به ادارات بروکراتیک لعنتی مراجعه کرده و جواب رد می گیرند. پرداخت هزینه ی منازل شخصی برای بخشی از جامعه غیر ممکن است. هزاران و میلیون ها منزل خالی هستند و هزاران نفر در منازل جمعی زندگی با فامیل اقوام و دوستانشان زندگی می کنند.

هزاران نفر کارتن خواب شده اند. هزاران نفر به مواد مخدر و الکل پناه برده اند. شرایط روزبه روز سخت تر می شود و در این میان سرمایه داری و دولت های مرتجع به اصطلاح رفاهی تنها یک چیز را می خواهند و ان بالا نگه داشتن اجاره ی مساکن شخصی و دولتی است.

مدت چند سال است که در استان بادن ورتمبرگ از استانهای جنوب المان هراز گاهی اعتراضاتی مردمی علیه دولت و برای تحویل مساکنی که دولت بنا به هر دلیلی انها را سالها خالی نگه داشته صورت می گیرد. مدت چند سال است که گاه و بیگاه مردم اعتراض می کنند و سیاست های کثیف دولت های مرتجع محلی و سراسری را به چالش کشیده و خواهان فراهم کردن مسکن برای تمام مردم هستند. دولت های مرتجع یک سیاست کثیف و ضد انسانی را به سیاست عمومی تبدیل کرده اند و از طریق بنگاه های کلاه برداری مسکن این سیاست را پیش می برند. برای انکه یک مسکن معمولی به شما تعلق بگیرد، لازم است شما کار کنید و به دولت مالیات دهید، در شرایطی که تعداد کثیری از مردم امکان پیدا کردن کار را به دلایل مختلف نداشته و ندارند.اگر شما روزانه هشت ساعت کار کنید و یک کار معمولی داشته باشید، به سختی می توانید هزینه ی اجاره مسکن و زندگی معمولی تان را پرداخت کنید. در این شرایط چگونه ممکن است انسان ها را صرفن به دلیل نداشتن کار از داشتن مسکن و سر پناه محروم کرد؟ این سوال را باید پیش پای دولت های ضد خارجی و فاشیسم ملایم پارلمانی گذاشت.

در صورتی که دولت ظاهرن از برابری تمام شهروندان صحبت می کند، اما همواره شهروندان خارجی شهروندان درجه دوم محسوب می شوند. شهروندان خارجی شانس کمتری برای دریافت منزل مناسب و حتی منزل دارند. باید علیه این سیاست های کثیف فاشیستی و راسیستی ایستاد. باید فاشیسم را به زباله دان تاریخ ریخت. نیروهای به اصطلاح مدافع انترناسیونالیسم و چپ تاکنون هیچ کار جدی ایی نکرده اند. این نیروها نیروهای جدی ایی در معادلات سیاسی به حساب نمی ایند. توده های مردم باید متشکل شوند و به صورت خودجوش برای تغییر وضع موجود تلاش کنند.

در چارچوب سرمایه داری، خوشبختی انسان، یک زندگی شایسته ممکن نیست. سرمایه داران و دولت های مرتجع همواره تلاش می کنند که طبقات پایین اجتماعی را زیر پا له کرده و خود از تمام امکانات بهرمند باشند.

ما این بساط ارتجاعی را به هم می زنیم. ما برای ازادی انسان از قید مناسباتی که کار او را به کالا تبدیل کرده است مبارزه می کنیم. ما برای الغای از خودبیگانگی انسان تلاش می کنیم. ما برای دستیابی انسان به امکانات لازم در زندگی هر انسانی مبارزه می کنیم. ما تلاش می کنیم مالکیت خصوصی بر ابزار تولید را الغا کنیم و مالکیت اجتماعی بر ابزار تولید را برقرار کنیم. ما تلاش می کنیم یک زندگی کاملن بدور از فاصله ی طبقاتی برای انسان ها فراهم کنیم و از نظر ما این نه تنها ممکن است بلکه ضروری و حتمی شده است. ضرورتی که طرف مقابل ان توحش و بربریت است. توحشی که امروزه می بینیم نتیجه عدم پیشروی ما کمونیست بوده است.

هر کس، از هر نقطه ی دنیا که امده باشد، هر رنگ پوستی که داشته باشد، هر ” ملیتی ” که داشته باشد، بر اساس چرندیاتی که دولت های مرتجع بورژوایی به اصطلاح رفاهی بر روی کاغذ نوشته اند از این حق برخوردار است که،مادام که در کشور خود در خطر است، در کشور پناهنده پذیر، یک زندگی معمولی داشته باشد، از امکانات این جامعه بهرمند باشد، مسکن که چه عرض کنم اولین و ابتدایی ترین حق است که باید داشته باشد، اما چرا دولت های مرتجع بورژوایی ناسیونال رفاه به این مسائلی که خود تعهد داده پایبند نیستند؟ به دلیل ضعف جنبش کمونیستی و قطب چپ جامعه، به دلیل نبود تشکل یابی رادیکال طبقه ی کارگر اروپا، به دلیل عدم حضور توده یی ما کمونیست ها در اعتراضات اجتماعی و دهها دلیل دیگر

حسن معارفی پور

11.02.2013

آلمان

!کومه له “دمکرات” شد

مقدمه و توضیحی کوتاه
 
منظور از دمکرات شدن تبدیل شدن به حزب دمکرات کردستان است و نباید با دمکراتیک شدن اشتباه گرفته شود. دمکرات از نقطه نظر توده های کارگر و زحمتکش در کردستان ایران با سپاه پاسداران تفاوتی ندارد و اکثریت توده های کارگر و زحمتکش کردستان ایران به خصوص در مناطق جنوبی تر کردستان به همان میزان که از مکتب قران و سپاه پاسداران (پیشمرگ مسلمان کورد) متنفرند، به همان میزان از حزب دمکرات این جریان دیکتاتور و قاتل کمونیست ها متنفرند. این مطلب تلاش می کند تبدیل شدن کومه له به جریانی از جنس حزب دمکرات کردستان را توضیح دهد. هر نیروی سوسیالیست و کمونیستی لازم است دمکراتیک باشد و سانترالیسم دمکراتیک را به عنوان برنامه ی خود انتخاب کند.
 
تکرار تجربه ی شکست
 
راهی که کومه له در سالیان گذشته رفته است، مسیری است که حزب دمکرات از اول طی کرده است. حزب دمکرات تمام تلاشش را از ابتدا بر یک سیاست “لیبرالی” البته نه از نوع لیبرالیسم غربی، بلکه شرقی، اغشته به فرهنگ اسلامی و شدیدا محافظه کارانه قرار داده بود، یعنی فشار با پایینی ها، برای چانه زنی با بالایی هاو گرفتن امتیاز از بالایی ها. رهبران مرتجع و متوهم به جمهوری اسلامی حزب دمکرات، رهبران این حزب مرتجع و محافظه کار که به دنبال به قدرت رسیدن در کنار جمهوری اسلامی و زیر حاکمیت رژیم ایران بوده و به جنایتکار آدمخوار و فاشیستی مانند خمینی لبیک و خوشامدگویی می گفتند، سال های سال و تا به امروز با این سیاست فعالیت کرده اند. فشار به کمک پایینی ها به بالایی ها، برای گرفتن امتیاز از بالایی ها. این سیاست لیبرالی، محافظه کارانه و ارتجاعی برخلاف ادعای حزب فئودالی دمکرات کردستان که بعدها بورژوایی شد، به هیچ وجه در چارچوب سوسیال دمکراسی اولیه نمی گنجد. (حزب دمکرات کردستان ایران و حزب دمکرات کردستان به همراه زیرشاخه های ان و احزاب منشعب از “کومه له” های زحمتکشان خود را احزابی سوسیال دمکراتیک می خوانند. سوسیال دمکراسی تا دوران خیانت حزب سوسیال دمکرات آلمان و دفاع این حزب از جنگ امپریالیستی اول، به جای کمونیسم به کار می رفت و اگر علاقمندان به مسائل مارکسیسم اثار مختلف لنین و دیگر کمونیست ها از جمله لوگزامبورگ و لیبکنشت و سایرین را دنبال کرده باشند، متوجه خواهند شد که این رهبران جنبش کمونیستی سوسیال دمکراسی را تا این مقطع دقیقا به جای کمونیسم به کار می برند.). سوسیال دمکراسی اروپایی و خائن به طبقه ی کارگر در دوران جنگ امپریالیستی اول سیاست خبیث و ضد بشری راست و محافظه کارانه ی فشار با پایین برای چانه زنی با بالایی ها را از اندیشه های یک راست مرتجع به اسم ماکس وبر جامعه شناس مشهور المانی گرفت، ماکس وبری که در اوایل قرن بیست علیه حزب سوسیال دمکرات المان و سوسیال دمکراسی بی پروا با ماریانه وبر از هیچ تلاشی، از تبلیغ برای جنگ اول و تئوریزه کردن “خوبیات” جنگ گرفته تا مبارزه ی بی امان تئوریک علیه کمونیسم و سوسیالیسم دریغ نمی کردند. زمانی که وبر روانی شد، ماریانه وبر (همسرش) بی پروا و در اوج بی شرمی تئوریسین جنگ طلبی و دفاع از جنگ امپریالیستی اول شد. ماریا وبر لکه ی ننگی بر پیشانی فمینیسم بورژوایی و بر پیشانی تمام کسانی است که از فمینیسم بورژوایی دفاع می کنند. این مساله بسیار طولانی است و می تواند موضوع تحقیق دیگری باشد. در مقابل ماریانه وبر و ماکس وبر کم نبودند کمونیست های انقلابی و مترقی ایی همچون کلارا زتکین، الکساندار کولنتای (در صد و ده شهر امریکا علیه جنگ سخنرانی های بزرگی را با هماهنگی لنین انجام داد.) لوگزامبورگ و ده ها شخصیت برجسته ی زن کمونیست علیه جنگ و سیاست لیبرالی ایی که کل احزاب سوسیال دمکرات لیبرال شده در پیش گرفته بودند، مبارزه کردند و ایستادند و لیبکنشت اولین کسی بود که کشتار ارامنه به دست دولت عثمانی سابق را جنوساید خواند و جنگ امپریالیستی اول را به شدت در رایشتاگ محکوم و در ضدیت کامل با منفعت طبقه ی کارگر خواند. سوسیال دمکرات های مرتد ان زمان دوش به دوش لیبرالیسم و سلطنت مطلقه برای شعله ور تر شدن آتش جنگ تئوری ارتجاعی می بافتند و جنگ را برای حفظ مستعمره های پروس ضروری می دانستند. انان طبقه ی کارگر را تبدیل به گوشت دم توپ یک جنگ ارتجاعی کردند، جنگی که به شکست المان انجامید و با قیام ملوانان شهر کیل در سال 1918 شعله ی انقلاب سوسیالیستی در المان را روشن کرد ولی متاسفانه توسط سوسیال دمکراسی و در نتیجه ی همکاری سوسیال دمکراسی المانی با سلطنت طلبان و نیروهای راست فاشیستی موسوم به فرای کورب به شکست کشانیده شد و به قتل عام کارگران و کمونیست ها انجامید. حزب دمکرات کردستان رهبری اش در نروژ با تروریست های جمهوری اسلامی مشغول نشخوار ادبیات پوسیده ی چهل سال گذشته بر سر سازشکاری است و تفنگچیانش توسط هواپیماهای بی سرنشین جمهوری اسلامی در مرزهای کردستان ایران و داخل خاک کردستان عراق بمباران می شوند. سازمان موسوم به زحمتکشان فتوکپی حزب دمکرات است و هیچ تفاوتی با این حزب مرتجع و جنایتکار مزدور قاتل کمونیست ها و انقلابیون کردستان ندارد و بر پوزه ی رهبران سازمان موسوم به زحمتکشان و حزب دمکرات، در اینده ی نه چندان دور زحمتکشان کورد افسار تمدن خواهند زد.
 
کومه له چگونه دمکرات شد؟
 
وضعیت این احزاب مرتجع که با خون اعضا و تفنگچی های خود بازی می کنند و انان را گوشت دم توپ می کنند، روشن است. این احزاب دشمنان قسم خورده ی طبقه ی کارگر کورد و مزدوران واقعی دولت های منطقه و از متحدان طبقاتی طبقه ی سرمایه دار حاکم در ایران بوده و هستند. این ها دیکتاتورها و قاتلان کمونیست ها در گذشته ی نه چندان دور بوده و در اینده هم اگر با مبارزه ی انقلابی این نیروها را متوقف نکنیم به جنایت و پاکسازی کمونیست ها و انقلابیون دست خواند زند. همین الان رهبران و تفنگچیان این احزاب برای ترور کمونیست ها و مخالفین سیاسی خود نقشه کشیده و می کشند و فانتزی کشتن کمونیست ها را در اینده در سر دارند. وضعیت این احزاب مشخص است. این ها را باید به عنوان دشمن نگاه کرد. با اعضای کارگر و زحمتکش اما نادانشان صحبت کرد و انان را از این احزاب جنایتکار مزدور و انسان خوار جدا کرد و رهبری انان را در اینده در صورت تعرض به ازادی های اجتماعی، ازادی بیان و اجتماعات و غیره با رادیکال ترین شیوه ی ممکن قلع و قمع کرد. ما با دشمنان خود هیچ گفتگویی نداریم و یا انان را ناچار می کنیم که به اصول پایه یی رهایی انسان از چنگال سرمایه داری در عمل پایبند باشند، یا انان را وارد اردوگاه های کار اجباری و زندان خواهیم کرد، در صورتی که برای بازگرداندن چرخه ی مناسبات سرمایه داری و ارتجاع دست به اسلحه ببرند.
 
کومه له را که مردم به عنوان یک نیروی کمونیستی و رادیکال که در مقابل جمهوری اسلامی، حزبی که اولین هسته های مقاومت علیه تعرض رژیم به کردستان را تشکیل داد و پنج سال کامل در مقابل قلدری و قدرقدرتی اراذل و اوباش وابسته به حزب دمکرات که به شیوه یی دیکتاتور مائابانه و تروریستی یک جنگ سراسری را به کومه له تحمیل کردند، به صورت سیاسی و نظامی مقاومت کرد، و حزب دمکرات را در میدان مبارزه ی سیاسی و نظامی تار و مار کرد، اکنون سال هاست تفاوت چندانی با این احزاب به ویژه حزب دمکرات ندارد ندارد و با فاصله گرفتن کومه له از اصول و مبانی سوسیالیسم علمی و کمونیسم، با پذیرش خوانش سوسیال دمکراسی راست و تولید و بازتولید ناسیونالیسم کورد، این ویروس متعفن و کشنده، با اتکا به سیاست هایی همچون دیپلماسی با جمهوری اسلامی و گفتگو، جا در جای پای حزب دمکرات گذاشته است و عملا به یک حزب دمکرات نوین، یعنی سوسیال دمکرات راست و لیبرال ناسیونالیستی تبدیل شده است. کومه له از طرف دیگر به سیاست های دیکتاتور منشانه در برخورد به اعضای خود و سرکوب کمونیست های طغیان گر سال هاست که روی اورده است و “دله گه وره که ی کومه له” (قلب بزرگ کومه له، آنچه کومه له در مورد خود تبلیغ می کند، در مقابل کمونیست ها به اندازه ی عن یک شپش هم نیست). کومه له کمونیست ها را سانسور و سرکوب می کند و با پژاک این نیروی مشکوک و مزدور روابط خواهر برادری دارد. راهکار حل مساله ی کورد برای کومه له به یک سیاست استراتژیک تبدیل شده است و پاسخ کومه له به ان نه سوسیالیستی، بلکه بورژوایی و در راستای همان پاسخ ناسیونالیسم کورد با اختلافات جزئی است. زمانی که فعالین وابسته به کومه له و حزب کمونیست ایران و اعضای این سازمان سیاست های این سازمان را نقد می کنند، شدیدا بایکوت و منزوی می شوند و چهار تا شعبان بی مخ را که در ازای چهار بطری راکی حاضرند انسان های مبارز و انقلابی را خرد و تحقیر کنند، سخنگوی مبارزه با “کمونیسم کارگری” های درون کومه له می کنند. مبارزه با”کمونیسم کارگری” اسم رمزی برای سرکوب کمونیست های داخل کومه له است. کمونیسم کارگری خود از کومه له راست تر و ارتجاعی تر است. این در حالی است که جریان چپ درون کومه له و جریانات دیگری که در سال های اخیر به صورت اپوزیسیونی کمونیستی در کومه له بودند، به شدت با کمونیسم کارگری مرزبندی دارند و اتفاقا خط امروزی جریان مازوجی که به صورت نیم بند و دست به عصا از سوسیالیسم دفاع می کند، بیش از انکه به کمونیسم کارگری (لیبرالیسم کارگری درست تر است) نزدیک باشد، به خط جریان رفورمیستی و مرتد آذرین-مقدم که مانیفست خود را سال ها پیش به اسم “چشم انداز و تکالیف” برای آشتی با اصلاح طلبان نوشته و منتشر کردند، نزدیک است.
 
امروز باخبر شدم که کومه له یک نفر به اسم “پیشرو دوستی” را چند سال پیش سه روز زندانی می کند، چون گویا این دوست از “عشق آزاد” درون کومه له صحبت کرده است. کومه له به صورت مخفیانه با ان جی اوی امپریالیستی و ادم خوار مزدور دولت های تروریستی نشست داشته و با جمهوری اسلامی هم همینطور، اما رهبری این جریان بسان قاسملوی مرتجع و متوهم به رژیم ایران، این مساله را حتی از کمیته ی مرکزی کومه له و کمیته ی اجرایی کاریکاتور حزب کمونیست ایران مخفی کرده است. این دیگر مساله یی نیست که تنها به “سید” ابراهیم علیزاده و “شیخ” و “ملا” عثمان و “درویش” حه مه ربط پیدا کند. مساله یی است که صلاح مازوجی هم به عنوان یکی از اعضای اصلی رهبری کاریکاتور موسوم به حزب کمونیست ایران در جریان ان بوده و ان را همچون سید ابراهیم و دیگران از اعضای کمیته مرکزی و اعضای این حزب مخفی کرده است. وقتی حزبی یک نشست را اعضای حزبش مخفی می کند، مانند کسی است که در روابط جنسی تعهد دو طرفه را شکسته است و این رابطه بعد از شکستن تعهد به بن بست می خورد و طرف مقابل احساس می کند که یکدستی خورده است. وقتی مساله برای کسی که مورد خیانت قرار گرفته روشن می شود، بی گمان فاز بحران شروع می شود. با علنی شدن نشست کومه له و درخواست ان جی اوی امپریالیستی نورف از این جریان برای صلح با جمهوری اسلامی و تلاش برای برقراری اشتی بین کومه له و رژیم فاشیستی اسلامی ایران، رهبری کومه له همچون مردی که به زنش خیانت کرده است، به جای معذرت خواهی و توضیح دلایل این خیانت، از یک موضع بالا و برادرسالارانه برای اعضایش خط و نشان می کشد، که اگر نقدی دارند تنها به صورت درون تشکیلاتی مطرح کنند، در غیر این صورت با انان برخورد جدی می شود. این برخورد کومه له به مراتب وحشتناک تر از کسی است که قوانین و مقررات رابطه ی زناشویی را رعایت نمی کند و علیرغم اینکه رهبری کومه له خیانت کرده است، می خواهد قربانی را به خاطر اعتراض به این خیانت سرکوب کند. زن یا مردی که در رابطه ی زناشویی احساس می کند، از اعتماد او سوء استفاده شده است، یا رابطه شو به طور کل به عنوان یک رابطه ی باز نگاه خواهد کرد، یا انتقام خیانت را می گیرد، یا می بخشد و یا جدا می شود. این مثال در مورد مسائل زناشویی به وضعیت مفتضح کومه له شبیه است. رهبری کومه له خیانت کار است و باید تاوان این خیانت را پس بدهد. من به شخصه تنها راهی جلو اعضای این حزب می گذارم، ان هم این است که فورا از این حزب جدا شده و تشکیلات را برای خائنین تنها بگذارند.
 
در تشکیلات کردستان کومه له این اهرم سرکوب ممکن است به گرو گرفتن زندگی پیشمرگان و ترساندن انان از دیپورت به ایران، جواب بدهد، اما در اروپا اعضای این جریان دیگر معضل در گرو گرفته شدن نان و اب را ندارند و اگر کومه له بهشان فشار بیاورد، نه تنها این مسائل بلکه ممکن است بسیاری از مسائل دیگر را که علنی کردن ان برای کومه له ممکن است عواقب خوبی نداشته باشد، را علنی می کنند و ما می بینیم که با علنی شدن بسیاری از اطلاعات چطور کومه له به دست و پا زدن افتاده است و زهرش را به طرف اعضایش می پاشد. رفیقی باهام تماس گرفت و خبر داد که یک نفر از اعضای رهبری جریان راست کومه له در یک جلسه یی مدت ها قبل از این مسائل اعلام کرده است، که هیچ کس حق ندارد نقدهایش را به کومه له به سایت ها بکشاند، چون امثال حسن معارفی پور از این نقدها سوء استفاده می کنند. فرض را بر این بگیریم که نقدهای من به کومه له از نقطه نظر این دروایش سوء استفاده باشد، سرکوب اعضای کومه له از جانب رهبری این جریان و ناچار کردنشان به سکوت را ما سوء استفاده نمی نامیم، بلکه ان را اعمال سیاست دیکتاتوری درون حزبی و اختناق سیاسی در حزب می خوانیم؛ کاری که جمهوری اسلامی هم با مردم در جامعه ی ایران می کند. حق اعتراض نداری چون وضعیت حساس است. حق اعتراض نداری چون امنیت ملی در خطر است و خزعبلاتی از این قبیل بهانه یی شده اند که رژیم فاشیستی و تروریستی ایران چهل سال تمام سرکوب مردم و اختناق سیاسی را توجیه کند.
حزبی مانند کومه له اگر در گوشه یی از کردستان ایران قدرتی در دست داشته باشد، با مردم چه برخوردی خواهد کرد؟ ایا ان زمان هم سعی می کند دهان مخالفین سیاسی اش را با ترس از بریدن نان و زندانی کردن ببندد؟ این سوالی است که پیش پای هر فعال سیاسی متوهم به کومه له و احزاب رئال پولتیک قرار می گیرد و جواب کنکرت می طلبد.
 
خلاصه وضعیت کومه له مثل وضعیت حزب دمکرات شده است و حتی از وضعیت حزب دمکرات مفتضح تر است. کومه له به طور کل هژمونی خود را در کردستان ایران از دست داده است و کسی این تفنگچیان را جدی نمی گیرد. در مقابل جریانات نئوفاشیستی مانند پ ک ک و پژاک به خاطر سیاست پراگماتیستی خود و نژادی کردن مسائل اقتصادی و اجتماعی، جای پای کومه له و دیگر احزاب سنتی را گرفته اند و همواره در تلاشند روژاوا را به عنوان الگوی برای دیگر مناطق کردستان توصیه کنند. کومه له هم در این گیر و دار یک بار با کله در دامن اوجالان سجده می برد و بار دیگر مخفیانه در تلاش برای نشست جمهوری اسلامی برامده و وقتی مچ رهبری این سازمان را به خاطر این خیانت می گیرند، اگرسیونش و زهرش را همچون یک مار زخمی به طرف اعضای رادیکال و مترقی ترش پرت می کند و بیرونی هایی که به نقد انان می پردازند را به شدیدترین شیوه مورد هجوم هیستریک و حمله ی شخصی و لمپنیستی قرار می دهد.
 
در این میدان جناح چپ این جریان که خود را به اسم حزب کمونیست خیالی ایران می شناسد، به جای علنی کردن این کثافات ان از چشم جامعه و اعضا و تفنگچیان این حزب در یک سال و نیم گذشته پنهان کرده اند. این جناح با یک سال و نیم تاخیر بیانیه صادر می کند و نشست با جمهوری اسلامی را محکوم می کند! آفرین!
هر کس ذره یی پرنسیپ دارد و هنوز به اندازه ی سر سوزنی به رهایی انسان و سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی معتقد است، لازم است صفوف کومه له ی دمکرات را ترک کند و به دنبال تشکیل یک حزب و جریان دیگر باشد.
 
جناح صلاح مازوجی مسئول است، برای انتقال تمام کسانی که در تشکیلات کردستان خود را به قطب چپ و خط ایشان متعلق می دانند، یا احساس نزدکی می کنند فورا اقدام جدی کند و بیش از این زندگی این بدبخت ها را در گرو مناسبات دیپلماتیک با کومه له ی دمکرات نکند واز هیچ کمکی به این رفقا که با توهم کمونیستی بودن کومه له سالهاست تفنگچی گری می کنند، اقدام کند.
 
حسن معارفی پور
 
این مطلب برای گفتمان رادیکال نوشته شده است، تا گفتمان رادیکال در برخورد به این احزاب و سازمان جا بیفتد.

درک “ایرانیان” از تاریخ

در فرهنگ اکثریت قریب به اتفاق ایرانی ها اسطوره سازی و اغراق تا مغز استخوان ریشه دوانیده است.
ایرانی از یک پشکل اژدها می سازد! از یک مزدور قهرمان، از جلاد و لات و چاقوکش شخصیت کاریزماتیک و از فلسفه سوفیسم و فراتر از ان فاشیسم.

تاریخ نویسی ایرانی الوده به انواع اشکال افسانه و اسطوره سرایی و مهمل بافی است. چیزی که در تاریخ نویسی ایرانی غائب است، درک ماتریالیستی و تاریخی از تاریخ به عنوان یک پدیده است.

“شخصیت” های “قهرمان ” “تاریخ” ایرانی دلقک های حلقه به گوشی بیش نیستند که همچون شعبان جعفری در قبال دو سیخ جگر با نون سنگک، یک کله پاچه و چهار سیخ دمبلان انسان می کشتند.

هویت ایرانی هویت بی هویتی است، برای همین افسانه و اسطوره هایی که هیچ منبع تاریخی نمی تواند ان را ثابت کند، برای ایرانی این موجود بی هویت بی خاصیت تبدیل به تاریخ می شود و تکرار خزعبلات افسانه یی و اسطوره یی آمیخته به عرفان و شعر به مرور زمان تبدیل به ایدئولوژی می شود و جنبش های فاشیستی را به صف می کند. به قول کمال خسروی ایدئولوژی چیزی جز انتزاعیات پیکریافته نیست. این انتزاع پیکریافته انچنان در ذهن های بیگانه با منطق و روحیه ی انتقادی نقش می بندد، که تبدیل به مذهب می شود. پوپولیسم شووینیستی و نئوفاشیستی ایرانی می تواند هزاران انسان بیگانه با عقل و منطق و تاریخ و دیالکتیک و ماتریالیسم را روانه ی مقبره ی کوروش کند، اما گرسنگی و فقر و منفعت مشترک در سرنگونی نظامی که خون همین مردم را به شیشه کرده است، نمی تواند به یک تشکیلات وسیع اجتماعی و اگاهی طبقاتی تبدیل شود.

انسانی که با منطق و عقلانیت و اگاهی بیگانه است و فاشیسم قومپرستانه ی ایرانی، شهرگرایی و افسانه و اسطوره را به عنوان واقعیت قبول می کند، اگر شارلاتان نباشد، ابلهی است که بلاهتش او را به یک تبهکار تبدیل کرده است.

من در تمام زندگی ام نه به فرهنگ و تاریخ بند شلوار کوردی افتخار کردم و نه این مجیزگویان دربار سلطنت و آفتابه به دستان دم در حسینیه ها را جدی گرفته ام و نه هوش و عقلانیت را یک پدیده ی ملی و قومی دانسته ام. اگر یک ایرانی به دختری در اروپا تجاوز کند و کیسش علنی شود، ماه ها ایرانی ها سرشان را مثل لاک پشت تو لاک خودشان می کنند، ولی کافی است یک جلاد جنایتکار مزدور مرتجع مثل دکتر حسابی یا دکتر سمیعی یا هر کثافت دیگری یک چرت و پرتی بنویسد یا بگوید، انزمان است که ایرانیان بی منطق و مغزپوک روحیه ی فاشیستی و میهن پرستانه شان گل کرده و رگ گردنشان به اندازه ی یک لوله ی فاضلاب کلفت می شود.

احساسات را حیوانات هم دارند و با احساسات می توانند حیوان هم بسیج کرد، عقلانیت را اغلب ایرانی ها ندارند، اگر داشتند چهل سال رژیم فاشیستی و جنایتکار جمهوری اسلامی را تحمل نمی کردند. برای اینکه اگاهی در این انسان بیدار شود، انسان باید قبل از هر چیز به نادانی خود پی ببرد و به ان اقرار کند. زمانی که به ان اقرار کرد، زمینه ی شکل گیری اگاهی در او ایجاد شده و می تواند به صورت عملی برای رفع نادانی وارد میدان شود.

هر وقت ایرانی های احمق با افسار و صلیب و خالکوبی های فاشیستی و فروهر و تاتوی شعبان جعفری در این اروپا می بینم تنها کاری که می کنم از این ها دور می شوم، چون تحمل شنیدن چرندیات بی منطق و فاشیستی این احمق ها را ندارم و اگر دهانشان را جلو من باز کنند و به تعریف و تمجید از اسپرم خوب و نژاد برتر ایرانی و خانواده ی پهلوی بپردازند و من بهشان برخورد شایسته نکنم، خودم را مجرم می دانم.

ایرانی، آریایی، فاشیست، شووینیست، احمق!
بخوان و یاد بگیر!
احساسی نباش، عقلانی فکر کن!
هر چیزی که خارج از مرزهای منطق بود و دلایل کافی برای اثبات ان وجود نداشت را قبول نکن. کسی که یک گزاره را بیاورد بدون انکه بتواند ان را اثبات کند، یا باید ناچارش کرد گزاره اش را پس بگیرد و معذرت خواهی کند، یا برای اثبات ان تحقیق جدی انجام دهد.

TELEGRA.PH
علامه ذوالفنون، پدر علم نوین در ایران، همکار و شاگرد آلبرت آینشتین، بزرگترین فیزیکدان ایرانی، صاحب نظریه‌ای بدیع در فیزیک ذرات و … این‌ها چند نمونه از القاب رنگار….

نقد ماتریالیستی تزهای بنیامین درباره مفهوم تاریخ

 ترهایی در باره ی مفهوم تاریخ :نوشته‌ی والتر بنیامین
ترجمه و تالیف: آرش دوست‌حسین

برگرفته از سایت نقد

توضیح «نقد»: متن پیش رو ترجمه‌ی تازه‌ای است از تزهای والتر بنیامین زیر عنوان «درباره‌ی مفهوم تاریخ» از سوی آرش دوست‌حسین، همراه با یادداشت‌های انتقادی او درباره‌ی هر تز و «مقدمه»ای پیرامون این متن و ترجمه‌ی آن.  بر این متن، حسن معارفی‌پور که در کار ترجمه و تألیفِ یادداشت‌ها با مترجم همکاری داشته است، «پیش‌گفتار»ی نوشته است که در آغاز متن می‌آید.

 

پیش گفتار

والتر بنیامین کسی که همیشه در حاشیه‌ی «سروران»اش (1) یعنی آدورنو و هورکهایمر بوده است را باید به عنوان یکی از متفکرین اصلی این مکتب به‌رسمیت شناخت و بررسی کرد. در این متن تلاش شده است که نگرش ایده‌آلیستی و صوفیستی والتر بنیامین به تاریخ در (تزهایی) «در باره‌ی مفهوم تاریخ»  به شیوه‌ای ماتریالیستی و تاریخی موشکافی شود و از زاویه‌ای مارکسیستی، نقد و بررسی شود. در این شکی نیست که این مطلب بنیامین را باید در رابطه با دیگر مطالب و نوشته‌های او بررسی کرد، اما از آنجایی‌که مشخصا به سراغ نقد این مطلب رفته‌ایم، تلاش کرده‌ایم از پرداختن به دیگر نوشته‌ها و مطالب بنیامین حتی الامکان خودداری کنیم.

تزهای او پیش‌درآمد «دیالکتیک روشنگری» و  «دیالکتیک منفی» هستند که بعدها توسط آدورنو و هورکهایمر منتشر شدند. این دو اثر علاوه بر تلاش برای التقاط پوزیتیویستی مکاتب مختلف با همدیگر و معدل‌گیری از این مکاتب است، چیزی جز عبور از دیالکتیک ماتریالیستی و ماتریالیسم پراکسیس در نقد رادیکالیسم انقلابی، سوژگی طبقه کارگر، ضرورت رفرم و تغییرات جزئی به‌جای انقلاب به‌خاطر ترس از تکرار تجربه‌ی استالینیسم نیست. مکتب فرانکفورت با وجودی که از گفتمان چپ بهره می‌گیرد اما در واقع در خدمت پاسیفیسم بورژوایی است و می‌توان آنرا نوعی رومانتیزه‌کردن بردگی مدرن به نفع حفظ وضع موجود به‌حساب آورد. اگرچه در دیالکتیک روشنگری، به‌ویژه بخش صنعت فرهنگ اعلام می‌کنند تفاوت ماهوی بین لیبرالیسم آمریکایی و فاشیسم آلمانی در دامن زدن به صنعت فرهنگ و مهندسی افکار نمی‌بینند، اما آنان مبارزه‌ی انقلابی برای عبور از فاشیسم را با تمام قدرت نقد می‌کنند و در بهترین حالت از چارچوب بحث‌های لیبرال هانا آرنت در «توتالیتاریسم» فراتر نمی‌روند. هربرت مارکوزه که از «رادیکال»ترین‌ها در میان مکتب فرانکفورت بود، در «تلاش برای رهایی» همچنین «پایان اتوپی» سوژگی طبقه کارگر در انقلاب کارگری را از زبان خود و همکارانش رد کرد و اعلام کرد که جنبش‌های هویتی مانند همجنس‌گرایان، جنبش‌های ملی و غیره باید با همدیگر متحد شوند تا کاری از پیش ببرند.

موضع بنیامین جدا از موضع همکارانش در مکتب فرانکفورت نبوده و اتفاقا این مواضع در تأیید همدیگر بودند. آویزان‌شدن بنیامین به ماتریالیسم تاریخی و ساختن یک عروسک از ماتریالیسم تاریخی در واقع برای توجیه افکار صوفی‌مسلکانه و نهیلیستی و ایدئالیستی خود است، که رهایی را در ادغام ماتریالیسم تاریخی در تئولوژی می‌بیند. بنیامین در دهه‌ی چهل، زمانی که ضرورت مبارزه ی مسلحانه انقلابی و قطب‌دادن به یک قطب جهانی آنتی‌فاشیستی در اروپا ضروری بود به‌جای آن‌که راه‌کارهای عملی و مبارزاتی را پیش پای جامعه قرار دهد، ادغام ماتریالیسم تاریخی را در روحانیت جستجو می‌کرد. بنیامین در «در نقد خشونت» که در ۱۹۲۱ منتشر شده با استناد به ارنست بلوخ در کتاب «روح اتوپی»، مردم را به روحانیت و عرفان دربرابر خشونت دعوت می‌کند.

بنیامین در مقایسه با کسی مانند بلوخ به‌هیچ وجه متفکر برجسته‌ای به‌حساب نمی‌آید. بلوخ در تلاش بود ماتریالیسم تاریخی مارکس را با تئولوگی (الهیات) و رگه‌هایی از مسیحیت ادغام کند، چون او بر این باور بود که در میان مسیحیت، گرایش شاخه‌هایی را می‌توان یافت که رهایی انسان را دنبال می‌کنند و باید مارکسیسم را با این عقیده‌ها ادغام کرد تا بتوان رهایی را سریع‌تر به سرانجام رساند. بنیامین هم موضعی که ارنست بلوخ نماینده‌ی آن بود را تکرار می‌کند. این موضع نه رو به جلو بلکه به عقب و حتی عقب‌تر از ایدئالیسم آلمانی و بویژه نظریات کانت در «نقد عقل محض» بود. لنین در «ماتریالیسم و امپریوکریتی‌سیسم» می‌نویسد:  «زمانی که کانت ازشئِ برای خود صحبت می‌کند، شئ را نه به عنوان یک پدیده‌ی واقعی (Gegenstand)  و نه «مثلی» از یک پدیده‌ی واقعی بررسی نمی‌کند، تا اینجا ماتریالیستی تحلیل می‌کند. وهمزمان می‌گوید: «وقتی که کانت اهمیت پدیده ذهنی (Erscheinung)  شئ را بر خودِ شئ مقدم می‌داند است که به نتیجه‌گیری ایدئالیستی می‌رسد. فوئرباخ یکی از نقدهایی که به کانت دارد این است که کانت به اندازه‌ی کافی ماتریالیستی ننوشته است.»(2)

انگلس در «لودویگ فوئرباخ و پایان فلسفه‌ی کلاسیک آلمانی» می‌نویسد که  فلسفه‌ی آلمانی به فلسفه‌ی دولتی تبدیل شده است و کتاب‌های این فلاسفه جزو کتب درسی و آکادمیک شده‌اند. این مسئله در مورد مکتب فرانکفورت از دوران بعد از فروپاشی فاشیسم و حتی شرایط فعلی در آلمان و دیگر کشورهای اروپایی صدق می‌کند. بی‌دلیل نیست که این فلسفه به‌خاطر خصلت غیرانقلابی و پوزیتیویستی خود در سیستم دولتی هضم می‌شود، امکان تبدیل‌شدن به فلسفه دولت پسافاشیستی و نئولیبرال، چپ لیبرال و آنتی‌مارکسیست (3) و استفاده علیه کمونیسم در دانشگاه‌های نئولیبرال را دارد. مکتب فرانکفورت نه تنها از نقطه‌نظر انگلس به ایدئالیسمی گرفتار شد که  فوئرباخ خاتمه‌ی آن را اعلام کرد بلکه به‌خاطر درکِ اِزوتریک [Esoterik]، خوشبختی آینده را در رجوع به گذشته می‌دید. پیرو این گرایش در مکتب فرانکفورت است که میشل فوکو نماینده معاصرتر پساساختارگرایی، روحانیت شیعه را رهایی‌بخش می‌دانست.(4)

پست‌مدرنیسم که همچون مروارید در قالب صدف پساساختارگرایی فرانسه دهه‌ی شصت شروع شد و بعدها به‌شکل رادیکال‌تر در فضای جامعه در قالب پراتیک صوفیستی و نهیلیستی جنبش هیپی و پانک دهه ۶۰-۸۰ اوج گرفت، نزد ما تنها روبنایی است که در زیربنا ریشه در مبانی اندیشه‌هایی دارد که پیش‌تر در «دیالکتیک منفی» و «دیالکتیک روشنگری» بنیان گذاشته شده بود. بی‌دلیل نبود که فوکو یکی از نمایندگان اصلی پساساختارگرایی فرانسوی، زمانی که با نوشته‌های نمایندگان این مکتب آشنا می‌شود، می‌گوید که اگر زودتر با آثار این جریان فکری آشنا می‌شد، از نوشتن بسیاری از کتاب‌هایش صر‌ف‌نظر می‌کرد و زمان خود را به مساله‌ی دیگری اختصاص می‌داد.

 پست‌مدرنیسم برخلاف تصورات محافظه‌کارهایی چون دانیل بل، نقد ارزش‌های مدرنیته و لیبرالیسم عریان هانا آرنتی و دیگران نبود، بلکه علی‌رغم ضدیت با مدرنیته به‌طورعام و دشمنی با عصر روشنگری، نتیجه‌ی سرخوردگی از بورژوازی بود، به‌دلیل پس‌‌رفتن دستاوردهای اولیه‌اش و ارتجاعی که به جامعه تحمیل کرده بود. این تزهای بنیامین هم چیزی بیش از سرخوردگی از روحانی‌نشدن فاشیسم نیست که بربریت غیرقابل باوری که فقط ۵ سال طول کشید تا قابل باورشود را پیشاپیش متصور شده است و به‌جای راهکار انقلابی و عملی برای مبارزه با فاشیسم، بازگشت به مذهب و عرفان و ادغام این‌دو در ماتریالیسم تاریخی را برای نجات بشر پیش پای جامعه قرارمی‌دهد. پست‌مدرنیسم استوار بر بستر اندیشه‌های فرانکفورتی‌ها با اتکا به نهیلیسم نیچه‌گرایانه و نوعی اگرسیون  (تهاجم) زبانی به‌صورت سطحی علیه وضع موجود بر فراز بورژوازی متاخر در دوران عروج «ویرانی عقل» سر برآورد و بازگشت به گذشته را به‌جای حرکت رو به‌جلو موعظه می‌کند.

گئورک لوکاچ متفکر مارکسیست در بررسی فاشیسم به عنوان یکی از اشکال حاکمیت بورژوایی در کتاب نابودی عقل در تقابل با کلیت بررسی‌های مکتب فرانکفوتی‌ها از فاشیسم قرارمی‌گیرد، بررسی‌هایی که فاشیسم را به عنوان یک گرایش انحرافی در سرمایه‌داری معرفی کرده بودند. لوکاچ این اشتباه را به نمایندگان مکتب فرانکفورت گوشزد کرده بود که  فاشیسم، ایدئولوژی ویرانی عقل و محصول سرمایه‌داری در حال بحران است، نه یک گرایش انحرافی درون سرمایه‌داری.

نمایندگان مکتب فرانکفورت که از یک بورژوازی عقلانی و رفرمیزه شده دفاع می‌کنند، سوسیالیسم و مبارزه برای تغییر وضع موجود توسط یک انقلاب رادیکال و اجتماعی را نفی کرده و در تلاش برای عقلانی‌کردن سرمایه‌داری بودند. نمونه‌ی متاخرشان هابرماس این مرتجع تمام‌عیار است‌که تئوری‌هایش در خدمت تثبیت بربریت سرمایه‌داری قرار گرفته است و در تلاش است یک فرمت «متعارف» از سرمایه‌داری که در نتیجه‌ی «کنش متقابل» شکل می‌گیرد را به عنوان اوج رهایی بشر مطرح کند. فارغ از اندیشه‌های ساده‌لوحانه‌ی هابرماس در مورد «کنش متقابل» و بهره‌گیری از این تئوری در رژیم‌هایی مثل جمهوری اسلامی در دوران اصلاحات، نظریات هابرماس ادامه‌ی نظریات «عقلانیزه»کردن سرمایه‌داری کانتی و ماکس وبری است که در طول تاریخ همیشه توسط همه جناح‌های سرمایه‌داری برای مبارزه با رادیکالیسم اجتماعی و کمونیسم طبقه‌ی کارگر از آن بهره گرفته شده است.

(تزهایی) «در باره‌ی مفهوم تاریخ» تلاش برای نشان‌دادن یک تصویر انتزاعی از تاریخ است که به تبارشناسی نیچه‌گرایانه و فوکویی از مفهوم مربوط می‌شود.

 اریک هابسبام در آثار مختلف خود در امتداد تاریخ‌نویسی به سبک مارکس، موضع تاریخی را دقیقاً در تقابل این شکل از تاریخ و استعاره‌های کارتونی امثال بنیامین قرارمی‌دهد. اریک هابسبام در آثار متعددش تاریخ را از یک موضع تاریخی و ماتریالیستی بازخوانی می‌کند و تفکری که از تاریخ، مفهوم می‌سازد را شدیداً زیر سوال می‌برد. در کتاب «عصر نهایت‌ها» درباره آنچه جنگ جهانی گفته می‌شود، می‌گوید: هیچ گاه جنگ جهانی‌ای در کار نبوده بلکه این جنگ امپریالیست‌های اروپایی برای تقسیم جهان بوده است. این تاریخ، مفاهیم را محصول کشمکش و آنتاگونیسم طبقاتی می‌داند، نه محصول کشمکش مفاهیم. نزد او مفاهیم، محصول پروسه‌ی تکامل مادی و اجتماعی در دوره‌های مختلف تاریخی نزد طبقات متفاوت هستند، برخلاف تفکری که تاریخ را مفهومی انتزاعی و محصول کشمکش مفاهیم می‌داند در نتیجه واقعیت‌های اجتماعی – طبقاتی را از بستر مادی و اجتماعی طبقات مختلف در تاریخ، تجرید می‌کند و در انتزاع توضیح یا نقد و بررسی می‌کند

حسن معارفی پور 

به جای مقدمه

هیچ مقدمه‌ای بر نقد به (تزهایی) «در باره‌ی مفهوم تاریخ» نمی‌تواند بهتر از قراردادن بنیامین و این آخرین مکتوب نظری او در بستر عینی همان تاریخی که در آن زندگی و اندیشه‌اش را مکتوب کرد، به شکلی رسا در محتوایی ماتریالیستی – تاریخی، به مثابه مقدمه این نقد به‌حساب آید.

اول: سال ۱۹۴۰ -سال نوشته‌شدن این تزها – برای جامعه آلمان مصادف با آغاز جنگ امپریالیستی دوم و ۷ سال پس از قدرت‌گیری هیتلر و نازیسم است. دوره‌ای که تمام مقاومت‌ها و تلاش‌های کلیت جبهه «چپ» از کمونیست‌های حزب کمونیست آلمان KPD لوکزامبورگیست تا سوسیال دموکرات‌های SPD  گرفته تا آنارشیست‌ها و آنتی‌فاشیست‌های دموکرات و لیبرال (چپ) همه از یک سو به اضافه احزاب دموکرات و لیبرال همه و همه توسط موج عظیم و اجتماعی ناسیونالیسم آریایی حزب نازی تار و مار شده‌اند. کادرها و نیروهای رزمنده و انقلابی کمونیست یا اعدام شده‌اند یا به همراه یهودی‌ها – روما و سینتی‌ها (1)  و همچنین همجنس‌گرایان در مدل‌های ابتدایی اردوگاه‌های کار اجباری که در آن دوره‌ی قبل از جنگ به اردوگاه‌های تعلیم و بازتربیت نامیده می‌شدند، محبوس هستند. تمام روشنفکران آلمان نیز از احزاب کمونیست، سازمان‌های چپ و حزب سوسیال دموکراتSPD  در کنار لیبرال‌ها و دموکرات‌ها، همه و همه نوک پیکان حمله و انتقاد خود را به‌جای خودشان به‌سمت طبقه کارگر گرفته‌اند و مجرم و مسبب اصلی این فاجعه (روی کارآمدن نازیسم) را نه گند‌ها و اشتباهات نابخشودنی خودشان بلکه طبقه کارگری می‌دانستند که به‌جای آنها، نازی‌ها را انتخاب کرد.

این درحالی است که در همان دوران که KPD با توجه به سیاست‌های مسکو و کمینترن، سیاست مسامحه با حزب نازیNSPD  به رهبری هیتلر را برگزیده بود که در پیمان صلح با استالین به‌سر می‌برد. رهبران این حزب حتی حاضر به پیوستن به پلاتفرم ائتلاف و اتحاد علیه حزب  NSPDنشدند. از سوی دیگر KPD نیزهمزمان با این‌که تروتسکی لزوم مسلح‌شدن شوراهای کارگری تشکیل شده از سوی کارگران سوسیال دموکرات و کمونیست دربرابر دستجات مسلح کارگری – فاشیستی حامی حزب نازی را پیش می‌کشید، اما KPD با توهمی آسمانی به اصول دموکراتیک مندرج در قوانین اساسی آلمان (محصول انقلاب ۱۹۱۸) در کنار حزب سوسیال دموکراتِ مسامحه‌جو و مصالحه‌گر که رویارویی با حزب نازی را در برگزاری تظاهرات‌های بزرگ‌تر از آنها و رقابت بر سر صندلی بیش‌تر در رایش‌تاگ (پارلمان آلمان)  مبارزه می‌کردند.

دوم: جامعه آلمان در ۱۹۴۰ شب کریستالی ۱۹۳۸ را پشت سر گذاشته است، اشغال لهستان اول سپتامبر ۱۹۳۹ را توسط هیتلر و استالین زیر نام معاهده «صلح» دیده است. لهستانی که به‌واسطه انقلاب ۱۹۱۸، و همچنین به‌میمنت موج انقلابی اکتبر ۱۹۱۷ استقلال خود را از امپراتوری تزار و پروس کسب کرده بود. ایجاد اولین گتوهای جهود – کولی‌ها را در لهستان ۱۹۳۹ و فقط چند ماه پس از اشغال را می‌دید. خاموش‌شدن سوسوی امید انقلاب اسپانیا که با مشارکت استالین و هیتلر توسط فاشیست‌های فرانکیست سرکوب شد را می‌دید. سرکوبی که بارسلون را هیتلر بمباران می‌کرد و جبهه‌های مقاومت آنارشیست‌هایی که هنوز خیال تسلیم‌شدن نداشتند را استالین بمباران می‌کرد. سال ۱۹۴۰ سالی است که  جامعه آلمان تحولات بسیار عمیق و جدی اجتماعی – سیاسی را تنها ۷ سال پس از کودتای حزب نازی علیه همان تاتر دموکراسی که به‌واسطه آن به قدرت رسیده بود را تجربه کرده بود. والتر بنیامین که هرگز نه کمونیست بود و نه سوسیالیست و هرگز در مبارزات سیاسی و طبقاتی سالهای دهه ۳۰ شرکت نداشت و تنها روشنفکری آکادمیک بیش نبود، این تزها را در این فضای دهشت‌انگیز و ناامید از هر تغییری به‌رشته تحریر درآورد. و در نهایت چند ماه پس از مکتوب‌کردن این تزها نیز به زندگی خود پایان داد و خودکشی کرد.

سوم: والتر بنیامین در سال ۱۸۹۲ در خانواده‌ای بسیار مرفه (2) و روشنفکرکه به مسیحیت پروتستان گرویده بودند در منطقه شازده و لردنشین شارلوتن بورگ برلین – پایتخت امپراتوری پروس بدنیا آمد. دایی او ویلیام اشترن، روانشناس آلمانی از بنیان‌گذاران و تکمیل‌کنندگان نظریه IQ و همچنین پسردایی‌اشگونتر اندرس (اشترن) (3) فیلسوف، از شاگردان مارتین هایدگر و فیلسوف پدیدارشناس ادموند هوسرل بود. هایدگر در ابتدا استادیاری کلاس‌های هوسرل را به‌عهده داشت. پس از روی کار آمدن نازی‌ها در سال ۱۹۳۳ در تصفیه  دانشگاه از یهودیان با آنها همکاری کرد و هوسرل از دانشگاه اخراج شد و در سال ۱۹۳۸ قبل از آغاز جنگ فوت شد.

والتر بنیامین درسال‌های دانشجویی برلین ۱۹۱۲-۱۹۱۴ که تاریخ و هنر می‌خواند و قبل از آغاز جنگ به تشکیلات (حلقه وست اِند Westender Kreis)  شاخه چپ تشکیلات دانشجویی لیبرال پرنده مهاجر را تشکیل می‌دادند، پیوست. پرنده مهاجر سازمان جوانان لیبرال بود که از جنگ امپریالسیتی اول و حق آلمان به جنگ دفاع کردند. حلقه غربی، فراکسیون چپ دانشجویی این تشکیلات بود که باوجود مخالفت با جنگ ولی با هیچ‌کدام از سازماندهی‌های ضد جنگ خواه پاسیفیست‌های اتحادیه صلح یا خواه رادیکال‌های فراکسیون انترناسیونالیست (هواداران لوکزامبورگ و لیبکنشت در دو حزب سوسیالیستSPD  و سوسیال دموکرات‌های مستقل) یا خواه با لیگ آلمان برای حقوق بشر متحد نشدند.

بنیامین در ۱۹۱۵ و پس از آغاز جنگ به سوئیس (کشور بی‌طرف)  نقل مکان کرد. از ۱۹۱۵ در شهر برن سوئیس ادامه تحصیل داد. احتمالاً بین سال‌های ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۰ پس از پایان جنگ و پس از شکست انقلاب آلمان دوباره به آلمان بازگشت و با حلقه روشنفکری ماکس هورکهایمر و هانس گئورگ گادامر(شاگرد مارتین هایدگر)که خودشان را مارکسیست‌های انتقادی یا مکتب انتقادی می‌نامیدند آشنا شد. و همین آشنایی سبب نزدیکی اندیشگانی او به مارکسیسم شد. قبل از سال‌های سوئیس کمی با فضای فکری حلقه غربی آشنا شویم.

اعضای این فراکسیون حول مطالب و نظریه‌پرداز آن فریتز کلات جمع شدند. کلات که از دانشجویان قدیمی پرنده‌های مهاجر و شاگرد فلسفه آلیوس ریهل که مدافع فلسفه نئوکانتی و منتقد استاد فلسفه خودش فیلسوف محافظه‌کار نئوکانتی ویلهلم ویندلباند بود. ویندلباند به همراه هاینریش ریکرت تئوریسین مکتب نئوکانتیان بادن ووتنبرگ دربرابر نئوکانتی‌های امپریست مکتب ماربورگ بودند. ترم‌های فلسفی نوموتتیش [nomothetisch] و ایدیوگرافیش [idiographisch] ابداعی او در فلسفه است که در تز دکترایش «تاریخ و علم طبیعت»( ۱۸۹۴) آن را دربرابر مکتب ماربورگ، فلسفه انتقادی نام داد. همچنین ریچارد هونیگز والداستاد فلسفه هانس گئورگ گادامر از شاگردان ویندلباند در دانشگاه فرایبورگ بود. امیل لاسک استاد هایدگر در دانشگاه فرایبورگ نیز شاگرد ویندلبالد و هاینریش ریکرت بود. حالا می‌توان بسترهای انتخاب نام «مارکسیسم انتقادی»  از سوی حلقه هورکهایمر و گادامر را تا نئوکانتی‌های انتقادی تعقیب کرد.

بازگردیم به خروج او از آلمان (۱۹۱۴) و دوره دانشجویی و تحصیل فلسفه در سوئیس. سال ۱۹۱۵ باگرشوم شولم ریاضیدان، مورخ مذاهب  و از فعالین جنبش صهیونیسم آشنا شد. همین آشنایی سبب شد تا در حلقه آشنایان او با خانواده لئون کلنئر از فعالین به‌نامِ جنبش صهیونیسم آشنا شود و با دختر او سوفیا کلنئر ازدواج کند. در سال ۱۹۱۹ از تز دکترای خود «مفهوم نقد هنر در رومانتیک آلمانی» تحت نظرریچارد هربرتز استاد فلسفه دانشگاه برن دفاع کرد.

بین سال‌های ۱۹۲۰ تا ۲۱ دوباره به آلمان بازگشت و در سال ۱۹۲۲ در دانشگاه شهر فرانکفورت با حلقه آدورنو و هورکهایمر آشنا شد که هر دو از شاگردان فلسفه نزد هانس کورنلیوس فیلسوف نئوکانتیست بودند.

این مختصری از فضای نظری – سیاسی بود که بنیامین در دهه ۲۰ زندگی خود یعنی بین سال‌های ۱۹۱۲ تا  ۱۹۲۲ پشت سر گذاشت و دهه سوم زندگی خود به مثابه یک نظریه‌پرداز و فیلسوف در جمعی که خودشان را مکتب فرانکفورت می‌نامیدند، آغاز کرد. بسترهای نظری – اندیشگانی بنیامین در سال‌های ۱۹۲۰ تا ۱۹۲۶ روی بحث‌ها و نظریات ماکس هورکهایمر و هانس گئورگ گادامر و تحت تاثیر همکاری در این حلقه بود. در ادامه و سال‌های ۱۹۲۴ تا ۱۹۳۰ با آدورنو و هورکهایمر آشنا شد و محتوای نظری – اندیشگانی دهه آخر زندگی‌اش (تا سال ۱۹۴۰ و خودکشی)  روی بحث‌ها و نظریات آدورنو و هورکهایمر و تحت تاثیر همکاری در این حلقه است.

چهارم: چرا تزهایی درباره «مفهوم تاریخ» و نه تزهایی درباره تاریخ؟ قبل از بنیامین بسیار بودند کسانی که به مسئله تاریخ به اشکال مختلف وارد شده‌اند؛ ازهگل و «مباحثی پیرامون فلسفه تاریخ» تا اندیشمندی مارکسیست همچون جورج لوکاچ  «تاریخ و آگاهی طبقاتی». از آنجایی که بنیامین یکی از گزیده‌گوترین و باوسواس‌ترین اندیشمندان مکتب فرانکفورت در پرداختن به مسائل، انتخاب و جمله‌بندی مفاهیم است(3)، مسئله مد نظر بنیامین در این تزها نه خود تاریخ به مثابه حتی یک انتزاع، بلکه منظور او به‌صورت مشخص مفهوم تاریخ است. والتر بنیامین تاریخ را نه عرصه‌ی کشمکش‌های طبقاتی طبقات متخاصم، بلکه عرصه‌ی کشمکش مفاهیم می‌داند و از این‌طریق در تلاش است یک دیدگاه فوق ایده‌آلیستی که حتی از ایده‌آلیسم آلمانی کانت فراتر رفته است و تئولوژی را در خود انتگره می‌کند را به عنوان بررسی مفهوم تاریخ معرفی کند. درهمین انتخابِ نام تعیین می‌کند که برای تفهیم تاریخ، باید مفهوم آن را بدرستی فهمید. به عبارت دیگر زیربنای صحیح جهت تحلیل مشخص از شرایط مشخص، فهم صحیح از مفهوم تاریخ است و نه خود تاریخ. در این شکی نیست که این مطلب بنیامین را باید در رابطه با دیگر مطالب و نوشته‌های او بررسی کرد، اما از آنجایی‌که در این مقاله به سراغ نقد (تزهایی) «در باره‌ی مفهوم تاریخ» رفته‌ام به‌همین دلیل که او مفهوم تاریخ را دغدغه خود در این تزها اعلام می‌کند که امیدوارم قبل از نقد به تزها، خواننده خود به واسطه ترجمه و توضیحات بعضاً طولانی زیر هر تز، به این اصرار بنیامین در انتخاب آگاهانه این نام دست یابد.

پنجم :ترجمه فارسی این تزها سابق براین انجام شده، ولی بنا بر دلایلی بالاجبار این متن را از روی سه نسخه آلمانی – ترکی  و انگلیسی ترجمه کردم (4)  که ابتدا تزها خوانده شود و سپس نقد اینجانب به آنها و از آنجایی که از منظر تاریخی  (تزهایی) درباره مفهوم تاریخ (۱۹۴۰) را به طریقه علی بستر مادی و پیش‌درآمد دیالکتیک روشنگری (۱۹۴۷) آدورنو و هورکهایمر می‌دانم معتقد هستم که نقد به این تزها می‌تواند پیش درآمد نقد دیالکتیک روشنگری باشد. همچنین برای پراکنده‌نشدن ذهن خواننده، تصمیم گرفتم به‌جای این‌که ابتدا تزها و سپس نقدهای به آن باشد، پس از پایان هر تز نقد به آن را بنویسم.

ششم: برای ترجمه متن اصلی و رویارویی با افسانه‌های «زبان سخت و فلسفی»  و «دشواری فهم»  مطالبی از این دست، شیوه‌ای که از آن استفاده کردم این بود که ابتدا آلمانی به فارسی، سپس ترکی به فارسی و در آخر انگلیسی به فارسی را ترجمه کردم. در این پروسه رفیقی ترک زبان و رفیقی انگلیسی زبان نیز ترجمه‌های ترکی و انگلیسی را برایم بازخوانی کردند. در نهایت سه ترجمه فارسی شده را با هم مقایسه و در نهایت نسخه قابل قبول برای خودم را در اینجا می‌خوانید.

هفتم: جمله‌های قبل از آغاز تزها در اصل تزهایی هستند که بنیامین می‌خواهد آنها را نقد و نفی کند. جمله – تزی از کسی می‌گوید و در تز آن را به نقد می‌کشد.

هشتم:

  • در تمام ترجمه [کروشه] از من است و (پرانتز) از نویسنده .
    • درون کروشه برای راحت‌تر خوانده‌شدن متن حروف ربط /اضافه را که بجای مفاهیم استفاده می‌شود نوشته‌ام یا برعکس.مثال تز۱: مطمئنا در دوربعدی به یک ضد حمله او [حریف] که به برنده‌شدنش منجر شود.
    • همچنین به دلیل استفاده از معنی دیگری در ترجمه انگلیسی یا ترکی، آن را در کروشه لحاظ کرده‌ام.مثال: تز ۲ :… رهایی دهندگی ضعیف نیز داده شده است [رسیده است.]
  • توضیحات پایانی تزها: TR در ترجمه ترکی و EN در ترجمه انگلیسی است.
  • توضیحات پایانی تزها حتماً قبل از نقد به آن تز خوانده شود تا فهم تز آن‌گونه که در ذهن بنیامین فرمول‌بندی داشته است برای ما نیز مفهوم شود. همچنین در نقدها نیز یا به بسیاری از نکات در توضیحاتِ ارائه داده‌شده مراجعه نمی‌شود یا آنجایی هم که استناد می‌شود دیگر شرح بیش‌تری از توضیحاتِ ارائه داده‌شده صورت نمی‌گیرد.

نهم: با تشکر از: رفقا حسن معارفی‌پور برای مقایسه‌ی ترجمه فارسی با متن آلمانی؛  نورا برکلاین برای مقایسه‌ی برگردان ترجمه فارسی به آلمانی با متن آلمانی؛  نرگس نسیمی برای بازخوانی و ادیت املایی متن؛  سوپی توپراک برای مقایسه‌ی ترجمه ترکی با ترجمه فارسی و با متن آلمانی؛ و  پاول کلود برای مقایسه‌ی ترجمه انگلیسی با ترجمه فارسی و با متن آلمانی.

اینک پس از این پیش‌درآمد کوتاه و این‌که من هم نمی‌خواهم بیش‌تر وارد موضوعاتی در پیرامون تزها شوم (تحقیق بیش‌تر را به خود خواننده می‌سپارم)، وارد شکافتن و کالبدشکافی تزها می‌شویم که ببینیم این پیامبر بی‌معجزه اصلاً چه می‌گوید.

 

آرش دوست حسین

 زمستان ۹۷

متن کامل (پی دی اف) را اینجا بخوانید

یادداشت‌های پیشگفتار:

(1) «سرور من» (Mein Herr) شیوه‌ای از جمله‌بندی برای آغاز نامه‌نگاری‌های رسمی با احترام بسیار زیاد از یک پایین مقام برای یک بالا مقام است. پس از اصلاحات در زبان آلمانی در دهه ۶۰، چون «Herr»  در ابتدای جمله به معنای آقا (مرد) است،«بانوان» (Damen) نیز به این شیوه از جمله‌بندی اضافه شد.

بنیامین همیشه از «سرور من» در نامه‌نگاری‌هایش به آدورنو و هورکهایمر استفاده می‌کرد.

(2) مجموعه آثار لنین، جلد چهارده، ص 193-201.

(3) چپ‌های حامی اسرائیل در اروپا با نظریات فرانکفورتی، خود را تئوریزه می‌کنند.

(4) Foucault and the Iranian Revolution ‐ by Janet Afary and Kevin B. Anderson

لینک پی دی اف مطلب را در زیر می توانید دانلود کنید. 

naghd-benjamin (1)

Diakonie und Caritas gegen Arbeiter*innen und Flüchtlinge

Pressemitteilung!

Diakonie und Caritas gegen Arbeiter*innen und Flüchtlinge

Diakonie und Caritas kündigen ihren Dolmetscher*innen, weil sie sich für bessere Arbeitsbedingungen in der sogenannten „Unabhängigen Sozial- und Verfahrensberatung“ in der Landeserstaufnahmeeinrichtung Patrick-Henry-Village (PHV) in Heidelberg zusammenschließen.

Anfang Juni schloss sich etwa die Hälfte der Dolmetscher*innen zusammen, die in der „Unabhängigen Sozial- und Verfahrensberatung“ im PHV für Asylsuchende in Heidelberg arbeiteten. Sie forderten u.a. eine feste Anstellung und festen Lohn für mindestens ein Jahr statt monatlicher Honorarverträge, Kranken-, Urlaubs- und Weihnachtsgeld sowie regelmäßige Supervision. Reguläre Arbeitsbedingungen für Dolmetscher*innen gingen den barmherzigen Kirchen dann aber doch zu weit. Kurzerhand kündigten die Diakonie und Caritas denjenigen fristlos, die die Forderungen unterschrieben hatten.
Damit verloren nicht nur eine Handvoll Dolmetscher*innen ihr ohnehin schon unregelmäßiges Zusatzeinkommen von maximal 350€ monatlich. Seitdem steht auch der Großteil der Asylsuchenden der Beratungsstelle sprachlos gegenüber – und damit auch den für sie lebenswichtigen Behörden. Denn gefeuert wurden fast alle Dolmetscher*innen für die häufigsten Sprachen in dem Lager: Arabisch, Persisch, Paschtu, Dari und die verschiedenen kurdischen Dialekte.
In der Beratung Asylsuchender geht es der Diakonie und Caritas vor allem ums Geld. Politische Einmischung in ein enorm politisches Arbeitsfeld ist nicht erwünscht und wird sanktioniert: Einerseits mit dem Arbeitsverlust der Dolmetscher*innen, die oft selbst als Asylsuchende nach Deutschland gekommen waren. Andererseits mit der Beraubung der Sprache Asylsuchender.
Auch früher schon wurde die politische Einbindung Asylsuchender aus dem PHV zu unterbinden versucht. So wurde einem der nun gefeuerten Dolmetscher untersagt, die Bewohner*innen des PHV zu Demos und anderen Aktivitäten zum Erkämpfen ihrer Rechte zu mobilisieren. Nun haben sie endlich einen Grund gefunden, ihn als erfahrensten Dolmetscher aus dem PVH zu entfernen: weil er die Dolmetscher*innen organisierte und mit ihnen reguläre Arbeitsbedingungen forderte.
Die Kirche arbeitet hier nach kapitalistischer Logik mit dem Staat zusammen, anstatt tatsächlich eine unabhängige Beratung anzubieten. Wer das Interesse der Unterdrückten vertritt, muss Ausbeutung lohnabhängiger Arbeiter*innen und Asylsuchender beenden, anstatt sie fortzusetzen und zu verschärfen, wie die Kirche es tut.

Kontakt:
Hassan Maarfi Poor, Sprecher der gekündigten Dolmetscher*innen
0176 21887621
Hassan.maarfipoor@gmail.com

در باره ی فرهنگ

در باره ی فرهنگ

شیوه ی زیست انسان ها در هر عصری فرهنگ مردم جامعه را شکل می دهد و فرهنگ طبقه ی حاکم از طریق ایدئولوژی و نهادهای دولتی و غیر دولتی تابع منطق دولت در هر عصر و دوره ی به فرهنگ حاکم در جامعه تبدیل می شود.

مارکس میزان مترقی بودن هر جامعه را در شیوه ی برخورد جامعه به زنان ارزیابی می کند، اما او فراموش می کند که این مساله را بسط دهد و ترقی خواهی جامعه و افراد جامعه را در برخورد جامعه به معلولین، کودکان، کهنسالان، اقلیت های جنسی، قومی، مذهبی و غیر مذهبی و غیره بخواند.

جامعه یی که ارزشی برای گروه های نامبرده و در کل انسان های تحت ستم قائل نیست، بری از فرهنگ انسانی و مترقی است. افرادی که برخوردشان به معلولین، کودکان و در کل انسان های تحت ستم انسانی نیست، نمی توانند ادعا کنند که مترقی هستند و اگر ادعا هم بکنند، ادعایشان ادعایی توخالی و پوچ است. کانت کسی است که مفهوم امر مطلق ( Categorical imperative) در المانی (kategorische Imperativ) را جایگزین فرامین مذهبی همچون ده فرمان موسی می کند. این عمل کانت در کنار انقلاب کپرنیکی اش در فلسفه، فارغ از نقدهای سیاسی ایی که به دیدگاه های رفورمیستی کانت از موضع رادیکال و مارکسیستی وجود دارد، یک گام رو به پیش در فلسفه ی غرب است. مارکس امر مطلق کانت را در “نقد فلسفه ی حق هگل” اینگونه ترجمه می کند: “باید تمام روابطی را که در ان انسان موجودی تحقیر شده، اسیر و برده، ترک شده و نکوهش شده است، براندازد”. (مقدمه ی نقد فلسفه ی حق هگل) مارکس در ادامه می نویسد: “رهایی در المان یک رهایی ذهنی است که توسط فلاسفه به پیش می رود و ان را با رهایی راهب در دوران نهضت رفورماسیون مقایسه می کند. مارکس در مورد لوتر می نویسد: لوتر به بردگی ناشی از سر سپردگی چیره گشت، چرا که بردگی ناشی از اعتقاد را به جای ان نشاند؛ او ایمان به اقتدار را در هم شکست، چرا که اقتدار ایمان را بازگردانید؛ او کشیش را به فردی عامی تبدیل کرد، چرا که مذهبیت را به درون انسان کشانید، او کالبد را از بند زنجیرها رهانید، چرا که قلب را در زنجیر نهاد.” (همانجا)

مارکس رفورماسیون لوتری را اگرچه به شیوه یی ایرونیک “انقلاب” می خواند، اما تناقض این انقلاب ذهنی را به شیوه یی کاملا دیالکتیکی به نمایش می کشد. اینجاست که تفاوت مارکس با هگل علیرغم بهره گیره او از هگل اشکار می شود. از نظر هگل رفورماسیون همان نقش انقلاب فرانسه را در المان و دیگر کشورهای پروتستان شده ایفا کرده است، برای همین ضرورت وداع انقلابی با گذشته را پروتستانتیسم و رفورماسیون از راه رفورمیستی و سازشکارانه به کنار نهاد. اینجاست که سیستم نظری هگل به شکلی دوپهلو عمل می کند. هگل در المان ضد انقلاب می شود، اما همین ضد انقلاب انقلاب کبیر فرانسه را می ستاید و هر سال به سلامتی انقلاب کبیر جام شرابش را به طرف فرانسه سر می کشد. مارکس اما به ضرورت انقلاب عملی در مفهوم عام خود و وداع با سیستمی که انسانیت را از انسان گرفته است، تا اخر عمر خود و در تمام نوشته هایش وفادار بود و یکی از دلایلی که مارکس به سازماندهی جنبش های رادیکال اجتماعی و کارگری دیگر کشورها روی اورد ناامیدی او از جامعه ی کنسرواتیو آلمانی بود که هیچگاه در ان انقلابی کامل اتفاق نیفتاده است و تمام انقلابات به خاطر حاکم بودن این ایدئولوژی محافظه کارانه ی انقلاب ذهنی و ضد انقلابی گری در پراتیک به شکست انجامیده است.

این البته بحث دیگری است، که به صورت جداگانه در فرصت مناسب به ان خواهم پرداخت. هدف من از اوردن این مباحث اشاره اما فرهنگ به عنوان روبنا است که زیربنای ان را مناسبات تولیدی شکل می دهد و فرهنگ ارتجاعی می تواند مناسبات تولیدی ارتجاعی را تولید و بازتولید کند و ان را از طریق ایدئولوژی و انحصار سرکوب تثبیت کند.

برخورد ایرانیان به زنان، کودکان، معلولین، همجنسگرایان و اقلیت های قومی، مذهبی، لائیک و غیره نشان از فرهنگ منحطی است که کوچکترین ترقی خواهی در ان مشاهده نمی شود. اکثریت ایرانیان حتی رادیکال ترین ارتدکس های شان هنوز به سوژگی کودک، به سوژه بودن ادم معلول، همجنگسرا، به سوژگی انسان های وابسته به اقلیت های قومی و ملی و غیره کمترین اعتقادی ندارند و برخوردشان به انسان های نام برده قرون وسطایی است. علیرغم این میزان از ارتجاع و ضد ترقی خواهی در سطح وسیع در ایران، ما امروزه شاهد هستیم که نئوفاشیست هایی همچون طباطبایی با وارونه کردن هگل نوعی از فاشیسم عریان آریایی را زیر نام ایرانشهرگرایی تبلیغ و ترویج می کنند و با چراغ سبز حاکمیتی که دیگر با مذهب نمی تواند کسی را فریب دهد، ایدئولوژی فاشیستی و قومپرستانه را به گفتمان تبدیل کنند. این ضد فرهنگ فاشیستی امروز به صورت خوداگاه و ناخوداگاه در بین جامعه ی ایرانی خارج و داخل رخنه کرده است و استارت ان را نه سید جواد طباطبایی این “هگل شناس” شارلاتان، بلکه احمدی نژاد با بلند کردن استوانه ی کوروش زد. احمدی نژاد در تمام جهالت و نادانی خود، با این کار جریانات فاشیستی از سلطنت طلب گرفته تا مشروطه خواه و سکولار دمکرات و مصدقیست و غیره را از اپوزسیون به پوزیسیون راند و کلیه ی این جریانات را به بخشی از نیروهای زیرمجموعه ی طرفدار و سیاهی لشکر خود تبدیل کرد.

ما در جامعه ی ایران در حال حاضر با ضد فرهنگ های فاشیستی، سکسیستی و انسان ستیزانه ی فراوانی طرف هستیم، که نه در امتداد خط خمینی جلاد و بیت رهبری، بلکه دقیقا به عنوان نوعی Restauration یعنی تمعیر و ترمیم مذهب و جایگزینی مذهب با ناسیونالیسم و فاشیسم هستیم. اگر فلسفه ی کانت، مسیحیت را ترمیم کرد و ان را تا حدودی سکولاریزه کرد، خود این فلسفه به دین دولت المانی تبدیل شد. جنبش اجتماعی ایی که کانت و هگل و دیگر فلاسفه ی المانی بر ان متکی بودند، توسط پروتستانتیسم برای آشتی دادن مسیحیت به عنوان یک دگم مذهبی با مناسبات سرمایه داری و دولت مدرن (سلطنت مطلقه) به پیش رفته بود و فلاسفه ی المانی همچون مغز و این جنبش اجتماعی پاهای این بدن عمل می کرد. فلسفه ی کانت و هگل اما برخلاف یاوه سرایی های پوپر فاشیستی نبودند. “فلسفه” ی طباطبایی و جنبش ایرانشهرگرایی اما فاشیستی است.

ما در ایران با وضعیتی مشابه رفورماسیون لوتری روبرو هستیم و مغز این جریان تا مغز استخوان ارتجاعی و فاشیستی، “فیل” سوفانی چون طباطبایی مشهور به کارل شمیت ایران هستند. من برخلاف تحلیل های آبکی جریانات موسوم به کمونیسم کارگری که از نظر من جریان تقوایی خود در چارچوب جریانات نئوفاشیستی موسوم به اپوزیسیون قرار می گیرد، به هیچ وجه بر این عقیده نیستم که اسلام و جمهوری اسلامی مانند مسیحیت رفورماسیون را نمی پذیرند. زمانی که ضرورت حکم کند و جمهوری اسلامی ماندگاری خود را به طور جدی در خطر ببیند، از اسلام و فاشیسم اسلامی به راحتی به طرف فاشیسم ناسیونالیستی مورد نظر احمدی نژاد و طباطبایی شیفت می کند. همانطور که مشاهده می کنیم این رژیم در سال های اخیر به اشکال مختلف و به صورت نیم خیز این شیفت را انجام داده است و برای ماندگاری خود حاضر است به صورت بسیار رادیکال تر ان را عملی کند.

فرهنگ منحط حاکم در جامعه ی ایران، چه از نوع اسلامی و چه فاشیسم نئولیبرالی اش، بازتاب خود را در خارج از مرزها هم نشان داده است. بی دلیل نیست که رضا پهلوی خواهان پیدا کردن سپاهی های وطن پرست و “خوش قلب” در میان سپاهیان “بد” و ضرورت همکاری با سپاهی “بامرام” است.

به اصطلاح نیروهای موسوم به اپوزیسون چپ و کمونیست هم از این ضد فرهنگ نماینده ی ویرانی عقل مبرا نیستند. رفیق نازنینی که از معلولیت جسمانی رنج می برد، با یکی از این احمق های چپ نما که قلبش به قول مارکس زنجیر “ایدئولوژی” ایی که خود کمترین درکی از ان ندارد شده است، تعریف می کرد که این مردک آخوند او را نه همچون انسان و سوژه ی مستقل بلکه به عنوان ابژه نگاه کرده است و برای او تصمیم گرفته است، که مشروب بنوشد یا نه. این مردک که چهار شعار را مثل طوطی حفظ کرده و تکرار می کند، مدتی به هر دلیلی خود را کمونیست می دانست و الان آپوئیست شده است.

یکی از مواردی که به شدت آزاردهنده است، برخوردهای ابژه یی به کودکان است. کودکان در هر مرحله ی سنی نیازمند میزانی از به رسمیت شناختن، استقلال و ازادی هستند. هیچ انسانی حق ندارد، بدون اجازه ی کودکان به انان نزدیک شود. نزدیکی به کودک با نزدیک شدن به معشوق متفاوت است. پسر بزرگ من هر وقت کسی دست به موهایش می کشد، به شدت اعتراض می کند و عصبی می شود و می گوید بابا من که گربه نیستم. زمانی که اطرافیانم به زور دو تا فرزندنم را بغل کرده یا طوری انان می بوسند و ناز می کنند، که کودک خود را در منگنه می بیند، احساس می کنم که به کرامت انسانی فرزندم تجاوز می شود. یکی از دلایلی که خانواده ی خود را به المان دعوت نمی کنم، ترس از برخوردهای افراطی، عشق ورزیدن افراطی و ریاکارانه ی خانواده ی خودم به کودکانم است، چیزی که من را تا مرز جنون می برد. هفت سال پیش وقتی یانی پسرم خانواده ام را ملاقات کرده بود، می گفت بابا انان بدون اجازه من را می بوسیدند. تاکنون پسرم هیچ علاقه یی با برقراری ارتباط با خانواده ی من ندارد.

فرهنگ سازی را از خودمان شروع کنیم. اگر نمی توانیم با خانواده و اطرافیانمان سر این مسائل صحبت کنیم، که انان حق ندارند کودک را همچون یک تیکه گوشت خوشمزه نگاه کنند که هر احمقی به خود اجازه بدهد مثل سگ این تیکه گوشت را بلیسد، پس بهتر است دم از مبارز بودن، کمونیست و رادیکال و مترقی بودن نزنیم و سیاست را برای همیشه کنار بگذاریم. اگر نمی توانیم قبول کنیم که انسان ها با معلولیت جسمی و ذهنی سوژه های انسانی هستند، پس تفاوتی با فاشیست هایی مانند هیتلر و طباطبایی از لحاظ فکری نداریم. هیتلر معلولین را می سوزاند و طباطبایی برای اقلیت های ملی و قومی خواهان حقوق انسانی و برابرخط و نشان می کشد و برای مشروعیت دادن به سیستم نظری فاشیستی اش به وحدت کثرت های هگل پناه می برد. با این تفاوت که هگل دقیقا از زاویه ی دیگری یعنی زاویه ی زیبایی شناسانه به مساله می نگرد و کارل شمیت ایران از زاویه سیاست اسمیله کردن اقلیت ها با جبر فاشیستی در “وحدت” ساختگی ایران شهری.

حسن معارفی پور

عروج مجدد قتل های فاشیستی و زنجیره یی توسط دولت پنهان فاشیستی

در رابطه با ترور رئیس دولت استان هسن والتر لوبک Walter Lübcke به دست فاشیست ها

حسن معارفی پور

آیا موج دیگری از ترور و آدمکشی با همکاری دولت آلمان و سازمان اطلاعات و جاسوسی این کشور در راه است؟ بی شک جواب این سوال آری است.

با توجه به اینکه ده ها شبکه ی فاشیستی و انسان کش درون پلیس و ارتش آلمان از طریق چت های اینترنتی کشف و شناسایی شده اند و پلیس “غیرفاشیست” در حال “کنترل” پلیس فاشیست و “تلاش” برای “عقلانی” کردن فاشیسم دولتی و پلیسی است، بعید نمی دانم که در این گیر و دار سیاسی و کشمکش بین فراکسیون های مختلف بورژوازی، جناح فاشیسم میدان را به دست گرفته و نیروهای به ظاهر مخالف فاشیسم درون دولت را ناچار کند، که یا خود را با فاشیسم تطبیق دهند، یا همچون والتر لوبک رئیس دولت استان هسن و مدافع حقوق پناهجویان که وابسته به یک حزب راست و محافظه کار (دمکرات مسیحی) بود و تنها جرمش دفاع از پناهنده بود، مرگ را با جان بخرند. بدون شک این ترور ها در ادامه ی ترورهای زنجیره یی در سال های 1999 تا 2001 است. در این سال ها ما شاهد قتل های زنجیره یی به دست نیروی های فاشیست وابسته به سازمان جاسوسی آلمان هستیم که در مجموع 9 نفر قربانی می شوند. این قتل ها که به قتل دونر من (مرد ساندویج فروش) مشهور شده اند، در مجموع جان هشت نفر خارجی و یک پلیس زن را می گیرند. شبکه های فاشیستی تا دندان مسلح و تسلیح شده توسط سازمان جاسوسی آلمان هدف دیگری جز ترساندن جامعه از طریق کشتن خارجیان و مدافعین حقوق پناهندگی نداشته و ندارند. فاشیست ها و دولت پنهان فاشیستی درون دولت بورژوایی می خواهند از جامعه زهر چشم بگیرند و بگویند: اگر از خارجی ها دفاع می کنید باید مرگ را با جان بخرید. این سیاست به شکل دیگری توسط احزاب نئوفاشیستی همچون حزب آلترناتیو برای آلمان، نشریات نئوفاشیستی همچون مجله ی کمپاکت و یونگه فرایهایت، جنبش نئوفاشیستی پگیدا و جریانات موسوم به راست جدید و گروهای هویتی موسوم به ایدنتیتر در سطح گفتمانی در چارچوب رئال پولیتک بورژوازی المان دنبال می شود. وقتی رئیس سازمان جاسوسی آلمان ماآسن به همکاری با گروه های فاشیستی و نئوفاشیستی محکوم شد، نه تنها زندانی شد، بلکه ارتقای شغلی گرفت و دوهزار و چند صد یورو به حقوق ماهیانه اش به عنوان وزیر کابینه ی یکی از جنایتکارترین و فاشیست ترین سیاستمداران آلمان یعنی هورست زیهوفر، کسی تولد 69 سالگی اش را با دیپورت 69 پناهجویی افغانستانی جشن گرفت، منتصب شد.

ضرورت مقاومت مسلحانه در مقابل فاشیسم دیر یا زود به ما کمونیست ها و خارجی های مدافع آزادی و برابری تحمیل شود، چون دولت راستگرا و محافظه کار آلمان و دولت های امپریالیستی و نئوفاشیستی دیگر کشورها، نه جانب ما، بلکه جانب فاشیست ها و انسان کشان را خواهند گرفت و وقتی که دستگاه های اطلاعاتی مانند ترورهای زنجیره یی اسلحه و امکانات برای تروریست های فاشیست جور کنند، پناه بردن به جلاد تروریست و فاشیست همکار ان جلاد دیگر در این وضعیت حماقت محض است. همبستگی طبقاتی و توده یی در مقابل این موج ترور فاشیستی ضروری تر از شام شب است. دیر یا زود راست جامعه تلاش خواهد کرد با این موج ترور به صورت جنبشی همکاری کند و همین سیاست مدارن که با افسار تمدن (کراوات) در پارلمان های اروپا گفته های راسیستی را در “شرایط” “دمکراتیک” بی ترس و واهمه بیان می کنند و مورد تشویق قرار می گیرند، پس فردا با یوزی و کلاشینکف به همراه شعبان بی مخ های فاشیست دور و برشان به جان من و توی نوعی نیفتند. هر کجا هستید شبکه های انقلابی و رادیکال برای مقاومت در مقابل فاشیسم و ترور فاشیستی و دولتی سازمان دهید. دست مردم را در دست هم داده و با جلسات هفتگی و راه اندازی بحث سیاسی هم خود و هم دیگران را سازماندهی کند. باید امادگی ذهنی مقاومت در مقابل هیولای فاشیسم پدید اید در غیر این صورت جامعه مثل یهودی های دوران هیتلر بدون کوچکترین مقاومتی تسلیم مرگ می شود.

فاشیسم عقیده نیست، تبهکاری است. تبهکاری جرم است، پس یک فاشیست بالفعل مجرم است و جای مجرم نه در جامعه، بلکه پشت میله های زندان است. وقتی دولت با فاشیسم همکار است و بخشی از دولت به ویژه بخش های فوق پلیسی اش فاشیستی است، پس نمی توان از فاشیست و تبهکار انتظار بازگرداندن حقوق کسانی که در این جامعه حقوقشان پایمال شده و می شود، را داشت. بنابراین باید قانونی که از فاشیست حمایت می کند و یا توسط فاشیست ها اجرا می شود، با تمام قدرت لجن مال کرد و به صورت فراقانونی برای نابودی فاشیسم سیستماتیک، دولتی و اجتماعی وارد مبارزه ی قهرامیز شد. قهر انقلابی خشونت نیست، بلکه در هم شکستن خشونت سازمان یافته ی دولتی و پلیسی است. قهر انقلابی بر خلاف خشونت فاشیستی و ضد انقلابی به رهایی ختم می شود. اگر مجموعه یی فاشیست مانع سر ما برای رسیدن به رهایی هستند، چاره یی جز برداشتن انان به روش های انقلابی و با قهر برای رسیدن به رهایی نداریم.

می خواهی برده بمانی و توسط فاشیست ها تکه پاره شوی قهر انقلابی را خشونت خطاب کن، نمی خواهی مثل گوساله گردنت را بزنند، انقلابی شو، به یک تشکیلات انتی فاشیستی بپوند، اگر نیست یک تشکیلات کمونیستی و انتی فاشیستی درست کن و دیگران را به جنگ علیه فاشیسم دعوت کن و سازمان بده. ما با فاشیست ها در حال جنگ دائمی هستیم و بین ما و انان نمی تواند گفتمانی برقرار شود. تنها قانونی که بین ما و انان وجود دارد، قانون طبیعت است، یا آنان ما را می کشند و یا ما انان را برای همیشه به گور خواهیم سپرد.

زنده باد انقلاب سوسیالیستی
مرگ بر فاشیسم
نابود باد دولت بورژوایی عامل اصلی بازتولید فاشیسم

“تفاوت کمونیست های اروپایی با کمونیست های “اورینت

حسن معارفی پور

من به شدت به کلمه ی “اورینت” که زمانی مفهومی ضد عقلانی برای تحقیقات بی مایه ی اکادمیک ابلهان پست مدرنیست نماینده ی نابودی عقل برای مشروعیت پیدا کردن این گفتمان نولیبرالی در کنار گفتمان امپریالیستی حاکم شده بود، حساسیت دارم و حتی الامکان سعی می کنم از به کار بردن این ادبیات ضد انسانی پرهیز کنم. در اینجا هم این کلمه را در گیومه گذاشته ام تا مرزبندی خود را با به کار بردن این کلمه نشان دهم

خوشبختانه با گسترش اینترنت همه به انبوهی از اطلاعات دسترسی پیدا کرده اند، بدبختانه اکثریت مردم این اطلاعات را یا نمی خوانند و یا اگر بخوانند مثل بقال ها و رانندگان تاکسی یک نوکی به هر قسمت از روزنامه زده و بعد ان را توی سطل زباله می ریزند. جریان اکثریت قریب به اتفاق “روشنفکران” و “متفکران” ما هم همین شده است. هر کدام نوکی به یک استاتوس فیس بوکی زده و ان را به کلی رها می کنند. هر کسی یک خرده اطلاعاتی دارد که می توان گفت در حد صفر است. همه در مورد هر چیزی اظهار نظر می کنند، اظهار نظرها البته بی نهایت سطحی و به دور از هر گونه منطق و اندیشه و عمق است. کسی دیگر به دنبال توضیح و تشریح انتقادی مفاهیم نیست. در میان “نویسندگان” و “صاحب نظران” فارسی زبان وضعیت واقعا فاجعه است. انان هر روز بیشتر سطحی تر می شوند و سطحی تر می نویسند. بیشتر “چپ” ها و “کمونیست” های “اورینت” تصور می کنند که خواننده مفاهیمی همچون سوسیالیسم، کمونیسم، مبارزه ی طبقاتی، دیکتاتوری پرولتاریا، حزب، انقلاب، طبقه ی کارگر ووو را می دانند و در مورد ان اطلاعات دارند، لذا کسی خود را موظف به توضیح این مسائل نمی داند، البته اگر کمونیست های “اورینت” خود اطلاعاتی در این زمینه داشته باشند، که به نظر من اطلاعات خودشان هم اغلب ناقص، وارونه و امیخته به ایدئولوژی بورژوایی است. یکی از رفقا تعریف می کرد که اعضای رهبری حزب “کمونیست” “کارگری” ایران (بخوانید مجاهدین آتئیست و پان ایرانیست) از حزب سوسیال دمکرات آلمان دفاع کرده اند و وقتی این رفیق که الان خوشبختانه از این محفل ارتجاعی موسوم به کمونیست جدا شده است، سوال کرده است که شما به چه دلیل از حزب سوسیال دمکرات آلمان که یک جریان نئولیبرال و امپریالیستی است، دفاع می کنید؟ در جواب بهش گفته بودن که اعضای این حزب هنوز به همدیگر را Genosse یعنی رفیق خطاب می کنند و چون رفیق یک واژه ی چپ است و چپ ها به کار می برند، پس باید نتیجه گرفت که حزب سوسیال دمکرات آلمان هم چپ است!!! آدم زمانی که این میزان از بی شعوری را در جواب این اعضای کمیته ی مرکزی این حزب که به مفهوم کمونیسم و کارگر همچون کنه اویزان شده است، می بیند و می شنود، تنها می تواند حزب کمونیست کارگری ایران را یک جریان ارتجاعی نئولیبرالی بخواند.

کمونیست های اروپایی ممکن است در برخورد به رئال پولیتیک مانند ما رادیکال و انقلابی عمل نکنند و بخشا به خاطر شغل و زندگی و یا ترس خود را با این شرایط تطبیق داده و بدهند، اما انان جدی هستند، تئوری تولید می کنند، روی مفاهیم سال ها مطالعه می کنند، حرف مفت و بی ارزش و بی مایه نمی زنند، راجع به مساله یی که اطلاع ندارند، نمی نویسند. اول مطالعه ی جدی می کنند و بعد وقتی فهمیدند می نویسند. تفاوت اینجاست. الان اگر تله ویزیون بی بی سی با هر کدام از چپ های ایرانی تماس بگیرد و بگوید نظرت راجع به سیاه چاله ها چیست؟ یا دیالکتیک استعلایی کانت را توضیح بده و یا چیزی در این مایه ها. این چپ های ایرانی بدون اینکه یک ثانیه فکر کنند و یا از این تله ویزیون امپریالیستی وقت بخواهند که حداقل در این زمینه مطالعه کنند، فورا شروع به نظر دادن می کنند. نکنید دوستان. دست از پراکنده خوانی و پراکنده گویی و پرت و پلاگویی بردارید. با خودتان و جامعه صادق باشید تا مردم جدی تان بگیرند وگرنه من شخصا وقت ندارم خزعبلات شما را بخوانم و با گوش دادن به برنامه های تله ویزیونی شما تنها می توانم به حماقت، جهالت و احمق فرض کردن مخاطب از جانب شما بخندم.

سربازان

 

بتینا وگنر
ترجمه ی حسن معارفی پور
مقدمه ی از مترجم
ترجمه ی این آهنگ را در شرایطی که خطر جنگ بر روی سر جامعه ی ایران و خاورمیانه همچون شمشیر داموکلس در حال گشت و گذار است، به تمام مخالفین جنگ، به تمام کسانی که علیه بربریت و توحش سرمایه داری مبارزه کرده و می کنند و حاضر نیستند برای حاکمان و سرکوبگرانی که به اسم سرزمین پدری فرزندان مردم، پدر و مادر کودکان را بی پناه را به جنگ می فرستند، خود را به کشتن دهند، تقدیم می کنم. این اهنگ تقدیم به تمام کسانی که نه علیه سربازان دیگر کشورها، بلکه علیه دولت “خودی”، یعنی بورژوازی ناسیونالیست و ناسیونالیسم بورژوایی “ملی ” و میهنی دست به اسلحه می برند و برای سرنگونی سیستم سرمایه داری از هیچ مبارزه ی ولو مبارزه ی مسلحانه دریغ نمی کنند، هم تقدیم می کنم.
یکی از دلایلی که من آهنگ های بتینا وگنر را ترجمه می کنم، محتوای بسیار قوی در قالب کلمات بسیار محدود است. بی شک بتینا وگنر تنها یک ترانه سرای رادیکال و انقلابی نیست، بلکه او یک متفکر است که فکر انقلابی و رادیکال تولید می کند و خلاقیت او در این است که پیچیده ترین مفاهیم را در قالب کوتاه ترین متون تشریح می کند.
یکی از دلایل دیگری که من به سراغ ترجمه ی این آهنگ ها می روم این است که ما در عصری زندگی می کنیم که نابودی عقل از طریق دولت در قالب ایدئولوژی در ذهن میلیون ها نفر از شهروندان ریخته می شود و بیگانگی انسان با انسانیت از طریق الودگی به ایدئولوژی طبقات دیگر شکل می گیرد. بدبختانه احزاب و نیروهای سیاسی به اصطلاح چپ و کمونیست ایرانی هم از این مساله جدا نیستند. اکثریت این جریانات به اصطلاح چپ و کمونیست نماینده ی بازتولید نابودی عقل از طریق چسپیدن به فرم و رها کردن ماهییت هستند. اکثریت اعضای کمیته ی مرکزی و رهبری این احزاب هیچ دانش مارکسیستی و کمونیستی نداشته و ندارند و همانطور که بتینا وگنر در این آهنگ اشاره می کند، شعارهای توخالی جای فهم و شعور را در میان آنان گرفته است.
هر کدام از این احزاب و نیروها شب و روز شعار زنده باد سوسیالیسم و مرگ بر جمهوری اسلامی می دهند، بدون اینکه سوسیالیسم را بفهمند و ماهییت جمهوری اسلامی را به عنوان یک دولت مدرن بورژوایی با سیاست های فاشیستی و نئولیبرالی بفهمند. اینجاست که این نفهمی و نداشتن دانش تئوریک باعث می شود، کلی گویی های احمقانه، جای تحلیل های عمیق و طبقاتی متکی به عقلانیت و فهم را بگیرند. در این شرایط و با توجه به اینکه ما در دوران نابودی عقل به سر می بریم، رجوع به عقلانیت را اگرچه دشوار اما محتمل می دانم. من حاضرم سال ها منزوی باشم، ولی حاضر نیستم با مالتی توده ی نماینده ی ایدئولوژی بورژوایی، نماینده ی شعارهای کلی و در یک کلام نماینده ی نابودی عقل همراهی کنم. من خلاف جریانم، شما هم به خلاف جریان بپیوندید!
علیه جنگ وعلیه تروریسم دولتی و بین المللی سازمان یافته ی دولت های بورژوایی باید مردم را قبل از هر چیز اگاه کرد، که گوشت دم توپ طبقه ی بورژوازی نشوند.
….
سربازان
هر کشور فرزندانش (پسرانش) را به حوزه غیرت (ناموس) قسم می ده، با سلاح و کلاه خود و اونیفورم غرور.
و در دایره ی لغات سربازان یک “نه” بلند غائب است،
چون این کلمه ی (نه) شامل روحیه ی جنگجویی نمی شود
یکی برای هیتلر جانش را فدا می کند و دیگری برای سرزمین پدری اش آلمان،
آمریکا هم سربازانش را در ویتنام رها می کنند تا کشته شوند
آنکه اسم استالین را نجوا می کند، تا امروز ناشناس مانده است.
همه برای یک برنامه یی کشته شدند.
یکی به نام عیسی مسیح شمشیر می کشید، دیگری برای محمد (پیامبر اسلام) می جنگد
در این میان هم شعار جای خود را به فهم می دهد.
یکی برای ایده هایی می کشد، که خودش نمی فهمد.
آیا او کور است؟ آیا او تنوشته ی روی دیوار را نمی بیند؟
در میان یادبوهای قهرمانان، هیچ مرده یی برنده نیست،
سربازی که بر زمین افتاده است، پیروزی برایش بی معنی است.
اگر او سیاه، زرد، سرخ پوست یا سفید پوست باشد، یک چیز انان را گرد هم می اورد:
همگی برای صاحبان قدرت (دولتمردانشان) در جنگ کشته شدند.
یک سرباز هم (می تواند) یک پدر باشد، پسر کسی و شوهر کسی دیگر،
او عاشق مادرش، زنش و بچه اش است.
این دیگر جنون است که یک عاشق هم می تواند انسان بکشد،
کسی که دیگران بهش عشق می ورزند.
اگر سربازان همگی در سطح هزاران نفری با گفتن نه “برادرانه” متحد شوند
و از پشت کانال های جنگ دست اتحاد به سوی هم دراز کنند،
آن زمان زندگی بر روی زمین بلاخره انسانی تر (انسان دوستانه تر) خواهد شد،
در این وضعیت دیگر نیازی به اخطاریه ی روی دیوار نخواهد بود

….

 

SOLDATEN SONGTEXT

Jedes Land schwört seine Söhne auf das Feld der Ehre ein
mit Gewehr und Helm und stolzer Uniform.
Und im Wortschatz des Soldaten fehlt des lautgesproch’ne “Nein”,
denn dies Wort entspricht nicht kämpferischer Norm.Einer starb für Adolf Hitler und für’s Deutsche Vaterland,
und Amerika ließ sterben in Vietnam.
Der den Namen Stalins hauchte, blieb bis heute unbekannt.
Alle starben sie für irgendein Programm.

Einer focht im Namen Christi, einer kämpft für Mohammed
und Parole wird Ersatz für den Verstand.
Einer tötet für Ideen, die er selber nicht versteht.
Ist er blind? Sieht er die Schrift nicht an der Wand?

An dem Denkmal für die Helden hat kein Toter je geweint,
ein gefallener Soldat kennt keinen Sieg.
Ob sie schwarz, gelb, rot, ob Weiße, hat sie eines doch geeint:
Jeder starb für seine Mächtigen im Krieg.

Ein Soldat ist auch ein Vater, jemands Sohn und jemands Mann,
liebt die Mutter, liebt die Frau und liebt sein Kind.
Es ist Wahnsinn, dass ein Liebender auch Menschen töten kann,
die genauso wie er selber liebend sind.

Wenn Soldaten sich verbrüdern durch ein tausendfaches “Nein”
und sie reichen über’n Graben sich die Hand,
kann das Leben auf der Erde endlich menschenfreundlich sein,
und es braucht nicht mehr die Mahnung an der Wand.

 

فلسفه ی جنگ

حسن معارفی پور

مقدمه

تمام جنگ هایی که در تاریخ جامعه ی انسانی به وقوع پیوسته اند، با نظریه ی ارتجاعی “پیروزی خیر بر شر” مشروعیت یافته و توجیه شده اند. ایمانوئل کانت به عنوان کسی که با بازسازی تئولوگی و “سکولاریزه” کردن مسیحیت نقشی به مراتب بیشتر از مارتین لوتر داشته است، در کتاب “به سوی صلح ابدی” می نویسد که “ما همیشه در موقعیت جنگ به سر می بریم”. کانت که ایده ی صلح ابدی را از یک موضع بورژوایی بررسی می کرد و توهم صلح ابدی بین دولت هایی که جنگ یکی از اصلی ترین استراتژی انان است، در سر داشت، هیچ گاه نتوانست از موضع اقتصاد سیاسی و نقد اقتصاد سیاسی به جنگ برخورد کند و همیشه از یک موضع حقوقی و روبنایی این مساله و مسائل دیگری از این قبیل را بررسی می کرد. نظریه ی کانت که تاکنون در تمام سیستم های دولتی، حقوقی، ان جی او های بورژوایی، اکادمی های مختلف در سطح جهان به کار گرفته می شود، اتوپوپی بورژوازی “پاسیفیست” تازه به دوران رسیده بود، که بعد از کانت توسط خود همین بورژوازی که مرحله ی “انقلابی” خود را پشت سر گذاشته، ارتجاعی و محافظه کار شده بود، همین نظریات در ابعاد مختلف و وسیع، از جانب “بورژوازی” هومانیست” برای “صلح” بین دولت های بورژوایی و همچنین “جنگ های بشردوستانه” به کار گرفته می شوند. کانت را باید به عنوان یکی از نمایندگان اصلی عصر روشنگری و ایدئالیسم استعلایی المانی به رسمیت شناخت، همان کانتی که علیرغم تلاشش برای جدا کردن اکادمی فلسفه از “اکادمی” (بخوانید طویله) ی تئولوژی در کتاب “دین تنها در محدوده ی عقل” تمام تلاشش را به کار گرفت، تا از جنبه “ضد عقلانی” دین بکاهد و مسیحیت را „”عقلانی” کند و از جنبه های وحشیانه و بربریستی آیین مسیحیت به نفع جنبه های “هومانیستی” ان بکاهد. کانت اما خود به مانند دیگر فلاسفه ی المانی قبل و بعد از خود، وامدار جدی مسیحیت و به ویژه پروتستانیسم بود، او علیه انقلاب های بورژوایی از جمله انقلاب کبیر فرانسه 1789 بود و خود را پیرو پر و پا قرص “انقلاب در اندیشه” می دانست. کتاب های او از جمله همین کتاب “دین تنها در محدوده ی عقل”، “متافیزیک اخلاق”، “نقد عقل محض” و دیگر اثارش، به شدت متاثر از یک خوانش “عقلانی” از دین و ان هم مسیحیت و پروتستانتیسم بودند و تابع همین نگرش مثبتش به آیین مسیحیت، اعلام کرد که “انسان ذاتا شر است” و ما باید او را به طرف “عقلانیت” و “خیر” هدایت کنیم. در واقع می توان گفت که کانت به مثابه ی فیلسوف و “روح” زمانه ی خود، به عنوان نماینده ی “عقلانیت گرایی” در چارچوب منطق بورژوازی، محصول شرایط عصر روشنگری و شکل گیری نظام های بورژوایی در فرمت پرمتیو و ابتدای ان خواند. “عقلانیت” نظری و عملی کانت، که در اثار مختلفش از جمله “نقد عقل محض”، “نقد عقل عملی”، “دین تنها در محدوده ی عقل”، “متافیزیک اخلاق” و کتاب “به سوی صلح ابدی” بارها و بارها تکرار شده است، نیم میلیمتر فراتر از جمهوری دمکراتیک (بخوانید بورژوازی) نرفته و نمی رود. کانت حتی در برخورد به سیستم مونارشی (سلطنت مطلقه) و شاه به شدت ارتجاعی برخورد می کرد و به نگهداشتن شاه در سمت خود در چارچوب یک سیستم قضایی جمهوری بورژوایی و دمکراتیک معتقد بود. اگر بورژوازی “انقلابی” فرانسه با انقلاب 1879 شاه را حاشیه یی کرده و او را به گیوتن سپرده بود، “حضرت” کانت به شدت مخلص پادشاه بود و در نامه های مختلفی که به فریدریش ویلهلم دوم نوشته است این خلوصی نیت به پادشاه را به شکلی حقیر امیز بیان کرده و نشان می دهد و همچنین اعلام می کند که در جمهوری دمکراتیک مورد نظر او هیچ اشکالی ندارد، که شاه در قدرت بماند. او می گوید، که حتی شاه لازم است در جمهوری دمکراتیک، به قانون اساسی جمهوری دمکراتیک احترام بگذارد و حق ندارد قانون اساسی را زیر پا بگذارد. در واقع می توان کانت را نماینده ی نوعی بورژوازی با ساختار سلطنت مشروطه خواند. هگل در کتاب “فلسفه ی تاریخ انسانی” موضع دوپهلوی خود در مقابل انقلاب فرانسه و اتکا به محافظه کاری در مورد عدم نیاز به انقلاب در المان، اگرچه فلسفه ی کانت را به شدت نقد می کند و یک گام از او جلو تر می رود، اما خود هگل بسان کانت در مورد ویژه ی المان به شدت مجذوب پروتستانتیسم است و معتقد است که پروتستانیسم همان کار انقلاب فرانسه را در المان به پیش برده است و دیگر اینجا نیازی به انقلاب نیست. بی دلیل نیست که برخی هگل را به درست مرتجع و محافظه کار در برخورد به پدیده ی انقلاب در المان خوانده و برخی از جمله مارکسیست ها هسته ی نظری دیالکتیکی او را انقلابی و خود او را یک مرتجع می خوانند. فلسفه ی حقوق بورژوایی، یک فلسفه ی محافظه کارانه است و برخلاف ادعایش که می گوید منافع و ازادی “فرد” در جامعه را نمایندگی می کند، عملا فردیت و انسانیت را در وجود بالای نود درصد افراد در جامعه از اقشار طبقه ی پایین کشته و نابود می کند. بنابراین تعابیر کانت این مرتجع ضد زن با گرایشات ارتجاعی و میهن پرستانه، (که به اقرار خودش، مردمان دیگر کشورها لیاقت حقوق شهروندی را ندارند، اگر حتی “پزشک” باشند، ولی یک المانی نجار می تواند “شهروند” باشد و جای زن اشپزخانه است و غیره)، آزادی لیبرالی، یک برداشت ناقص، دست و پا شکسته از ازادی است و اگرچه ممکن است “جذابیت” ظاهری داشته باشد، اما هسته ی ان چیزی جز بردگی اقتصادی برای انسان نیست.

کانت تابع همین نظریات ارتجاعی و محافظه کارانه اش و پایبندی اش به “قانون” خدا و قانون “خرد”، خود انقلاب کبیر فرانسه را امری “نامشروع” می دانست و معتقد بود که باید از طریق رفرم حاکمیت کلیسا بر روی زمین را تغییر داد و انقلاب خط قرمز او بود، چون او انقلاب را “نقض” “حقوق” “بشر” می خواند و اتفاقاتی که در انقلاب می افتاد را “خطرناک” و ضد “حقوق بشر” ارزیابی می کرد. پیرو همین نظریه ی ارتجاعی او در کتاب “دین، تنها در چارچوب های عقلانیت” به اشتی مذهب و کلیسا و عقلانی کردن قدرت “خدا” در روی زمین معتقد بود. کانت به عنوان یک آگنوسیست، برخلاف آگوستین نه تلاشی برای اثبات خدا می کرد و نه وجود یک خالق را رد می کرد. او هیچ گاه به نقد ماتریالیستی و رادیکال مذهب نپرداخت و معتقد بود که یک شهروند می تواند هم اتوریته ی کلیسا را قبول کند و همزمان هم به قوانین بورژوایی پایبند باشد و اتوپی مورد نظر او این بود که قانون خدا بر روی زمین عقلانی شود.
فارغ از این خزعبلاتی که امروز کل فلسفه ی لیبرالی خود را به ان وصل می کند، باید اعلام کنم، که هیچ مذهبی در جهان از گذشته تاکنون عقلانی نبوده اند و هیچ سیستم اقتصادی و لیبرالی نه در تئوری و نه در عمل توانسته است منافع بشر به طور عام را پوشش دهد و یا ان را اشباع کند. در نقض برهان ابلهان و جریانات بورژوایی که سوسیالیسم را اتوپی قلمداد می کند، باید بگویم که نمایندگان بورژوازی و کسانی که موضع بورژوایی و لیبرالی را نمایندگی می کنند، خود جزو اتوپیست ترین هایی هستند که فکر می کنند حقوق انسان ها در چارچوب نظام بورژوایی با “رعایت” “قانون” می تواند تحقق پیدا کند و و غیره! آنان نیازی به تغییرات رادیکال و انقلابی در نظام سرمایه داری نمی بینند و در اتوپی یک سرمایه داری “انسانی” و “عقلانی” در بهترین حالت به سر می برند. مساله ی قانون مداری و پایبندی به قانون اساسی برای کسی که معضل و مشکل نان دارد، نمی تواند کوچکترین اهمیتی داشته باشد، چون حیاتی ترین منافع او از جمله نان توسط سیستمی که در اقتصاد بر سر اساس بهره کشی انسان از انسان بنا نهاده شده است، اشباع نمی شوند. برای یک کارگری که قانون مداران پایه ترین حقوق انسانی او را لگدمال می کنند، قاعدتا مسخره است که ازش درخواست کنیم به این قوانین احترام بگذراد. فلسفه ی لیبرالی و بورژوایی اتوپی صلح و زندگی انسانی را از طریق ایدئولوژی رسمی و دولتی بازسازی می کند و به ایدئولوژی عمومی در جامعه تبدیل می کند. در مقابل این تفکر محافظه کارانه، لیبرالی و قانون مدارانه که در المان شدیدا ریشه دوانیده است، ما شاهد هستیم که، در فرانسه وکلای این کشور کتاب قانون اساسی را به زباله می اندازند و اعلام می کنند، که این قانون بورژوایی منفعت طبقات ستمکش و اکثریت جامعه را نمی تواند نمایندگی کند.
زمانی که مردم گرسنه اند و دست به قیام می زنند، ان زمان تمام قوانینی که توسط مرتجعین محافظه کار مدافع وضع موجود نوشته شده است را به زباله دان خواهند انداخت و قوانین جدیدی با هر انقلاب به عنوان قانون اساسی تدوین خواهند شد. بنابراین تصورات محافظه کارانه ی کانت و لیبرال ها در مورد پایبندی به قانون تنها در خدمت جنایتکاران جنگی و طبقه ی مسلط استثمارگر برای امتداد به حیات نظامی که نابودی ان یک ضرورت برای انسان های تحت ستم است، عمل کرده است و کوچکترین ربطی به حقوق کارگران و زحمتکشان نداشته و نمی تواند داشته باشد.

با شکل گیری بازخوانی مجدد کانت در قرن 20 ما شاهد یک موج ضد عقلانی هستیم که در جامعه شناسی زیر نام “نئوکانتیسم” یا نئو کانت گرایی شناخته شده است. از جمله برجسته ترین متفکران این عرصه کسانی جز ماکس وبر جامعه شناس لیبرال، وطن پرست، طرفدار امپریالیسم و جنگ و جورج زیمل نیستند. لوکاچ در اثار مختلف خود از جمله کتاب سه جلدی “ویرانی عقل”، این نمایندگان ویرانی عقل و امپریالیسم را با شدت تمام نقد کرده است و مواضع انان را در راستای خدمت به امپریالیسم خوانده است. به جز ماکس وبر، ماریا وبر همسر ایشان، یکی از زنان مطرح عصر خود، کسی که ماکس وبر در سند ازدواجش از او رسما درخواست کرده بود وارد دنیای فلسفه ی معرفت شناسی نشود و او هم امضا کرده است، چون وبر زنان را در این حد نمی دانست، که معرفت شناسی را درک کنند، از طرفداران و مبلغین پرو پا قرص جنگ بود. ماکس وبر این خدای جامعه شناسی بورژوایی و چپ های لیبرال در دوران جنگ به همراه همسرش، تئوری پرداز جنگ امپریالیستی اول و میهن پرستی المانی بودند و روابط بسیار خصمانه یی حتی با حزب سوسیال دمکرات المان به رهبری کائوتسکی مرتد و طرفدار پر و پا قرص جنگ، داشتند. این در حالی بود که حزب سوسیال دمکرات المان عملا به جبهه ی راست و ارتجاع پیوسته بود و مدافع پر و پا قرص جنگ بود و زیر نام دفاع از وطن و ضرورت حفظ کلونی (مستعمرات) کمونیست های مخالف جنگ و طرفدار انقلاب را خیانت محکوم می کرد و در سال های 1918 تا 1919 با همین تئوری های ضد بشری و شووینیستی، با همکاری حزب سوسیال دمکرات با سلطنت مطلقه و فاشیست های فرای کورپ، مبارزات کمونیستی و انقلابی برای سرنگونی شاه و سلطنت مطلقه را به خاک و خون کشاندند.
بازخوانی دیگر‌ی که از کانت ارائه شد، توسط مکتب فرانکفورت صورت گرفت. آدورنو و هورکهایمر در کتاب مشترکشان دیالکتیک روشنگری، تلاش کردند کانت را بازسازی کنند و با اذعام فلسفه ی کانت، هگل، بخشا مارکس و روانکاوی فروید، تفسیر مثبتی از کانت ارائه دهند. هابرماس از بازماندگان مکتب فرانکفورت از آدورنو و هورکهایمر فراتر رفته و تلاش می کند، فلسفه ی کانت را برای “کنش متقابل” “عقلانی” بین دولتمردان به کار بگیرد. هابرماس برخلاف ارزیابی های راستگرایان و سوسیال دمکرات های ایرانی به مراتب از کانت مرتجع تر و محافظه کار تر است.

سرمایه داری و جنگ

جنگ برای نظام سرمایه داری به قول لنین ادامه ی سیاست، با ابزارهای دیگر است. جنگ در واقع پیرو نظریه ی “سوسیالیست” انتی مارکسیست یعنی جوزف شومپیتر چیزی جز “تخریب خلاق” یا “خلاقانه” با هدف بازسازی سرمایه داری نیست. چه خلاقیتی در تخریب و نابودی بشریت و کره ی زمین وجود دارد، من یکی نمی دانم. یک ماشین به همان میزان که به سوخت نیاز دارد، سرمایه داری هم به همان میزان به جنگ نیازمند است و سرمایه داری و جنگ بدون یکدیگر غیر قابل تصور اند. برای درک دلایل جنگ در سرمایه داری لازم است نظریه ی بحران مارکس را خواند. بحران در سرمایه داری غیر قابل پیشگیری است و جنگ در واقع پاس دادن بحران از طریق نابودی بخشی از سرمایه ی ثابت برای بازسازی نظام سرمایه داری و عبور از مرحله ی بحران از طریق نفس تازه کردن و سرمایه گذاری مجدد بعد از جنگ است. منطق سرمایه داری برای کنترل بحران چیزی جز جنگ و سیاست توسعه طلبی مدافعین “خیر” علیه نمایندگان “شر” نیست. این نظریه در کتاب امپریالیسم اخرین مرحله ی سرمایه داری به دقیق ترین شیوه توسط لنین فرمول بندی شده است. لنین یکی از ویژگی های اصلی سرمایه داری امپریالیستی را جنگ طلبی و شروع جنگ برای صدور سسرمایه ی به جای کالا می خواند. او اویژگی های دیگری چون انحصاری شدن سرمایه در دست شرکت های مولتی ناسیونال و ادغام سرمایه ی صنعتی در سرمایه ی مالی و غیره را بر شمرده و همچنین به اتمام تقسیمات ارضی دیگر سرزمین ها بین دولت ملت ها و تقسیم مجدد بین تراست های انحصاری اشاره می کند.
فلسفه ی لیبرالی و بورژوایی، این فلسفه ی وارونه و ضد بشری ضرورت پیروزی “خیر بر شر” را همیشه در بوق و کرنا کرده است و از این طریق جنگ ها را “مشروع” و “بشردوستانه” خوانده است. اکثریت مردم هم یا این فلسفه و تئوری که در واقع ایدئولوژی دولت سلطه گر و طبقه ی سرمایه دار است یا پذیرفته اند، یا در مقابل این نظریه ی توطئه که توسط باندهای جنایتکار و تروریستی علیه مردم بی دفاع دیگر کشورها، به بهانه ی مبارزه با تروریسم و غیره تبلیغ و ترجویح و در ادامه ی ان جنگ ها به جریان می افتند،کوچکترین واکنشی نشان نمی دهند و پاسیو هستند. هزاران سرباز امریکایی به امید گرفتن بورسیه ی تحصیلی و برای جنگ با “شر” و دفاع از “خیر” با همین فلسفه و ایدئولوژی وارونه روانه ی کارزار مرگ می شوند و بر روی انسان های بی گناه بدبخت تر از خودشان اتش می افروزند.
در این شکی نیست که رژیم سراپا تروریست جمهوری اسلامی ایران، یکی از نظام های جنایتکار و شرور بورژوایی در اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم است، اما رژیم تروریست و جنایتکار امریکا که تنها به خاطر در اختیار داشتن امکانات لجستیکی و بمب های هسته یی و موشک قاره پیما، به خاطر اینکه از لحاظ اقتصادی و تکنیکی قوی تر است، به عنوان کلانتر جهان، بعد از فروپاشی شوروی سابق ظاهر شده و به هر کشوری که خواسته حمله ی نظامی کرده است. رژیم امریکا در قرن بیستم در دهها کشور جهان جنگ راه انداخته و ارتش فاشیست و تروریست امریکا در ویتنام توسط کمونیست ها زمین گیر شد، اما بعد از فروپاشی شوروی با حمله به عراق و شروع جنگ اول خلیج این زورازمایی وارد فاز تازه یی شد، فازی که تا امروز توده های مردم بی دفاع و بیشتر فقیرترین لایه های و اقشار طبقه ی کارگر در عراق، سوریه، لیبی، فلسطین، یمن، افغانستان و ده ها کشور دیگر باید تاوان ان را پس بدهند. در این شرایط دیگر بحث بر سر صلح نیست و بر خلاف تصورات ساده لوحانه ی کانت در مورد “صلح ابدی”، ما به قول یک نویسنده و گزارشگر جنگ به اسم “دکستر فیلکینس” در دوران “جنگ ابدی” به سر می بریم، جنگی که یا کره ی زمین را با تمام جانداران ان به نابودی می کشد، یا باید بشریت ساده لوح امروزی از بلاخره ایدئولوژی طبقه ی حاکم را به دور انداخته و از طریق گرفتن لوله های تفنگ به سوی جانیان جنگ طلب به جای مردم بی گناه دیگر کشورها، سرنوشت این نابودی بشریت را عوض خواهند کرد و جهان بهتری را با مبارزه ی خود خلق می کنند.

مخاطرات دخالت نظامی در ایران

من بارها به این مساله اشاره کرده ام، که امکان دخالت نظامی امریکا و غرب در ایران به مثابه ی یک احتمال، هیچ گاه از روی میز تروریست های بین المللی بر داشته نشده است و همواره امریکا و غرب در تلاش هستند، از طریق درست کردن فضای پروکاسیون جنگی، جمهوری اسلامی ایران را وادار به مذاکره و عقب نشینی از کشورهایی منطقه کنند. جمهوری اسلامی به عنوان یک نظام امپریالیستی منطقه یی هم حاضر نیست به راحتی از یک لقمه ی چرب و نرمی که در نتیجه ی تضعیف هژمونی سیاسی و قدرت اقتصادی و جنگی امریکا به دست اورده است وشکل گیری خلائی که بعد از سرنگونی رژیم بعث عراق شکل گرفت، ایجاد شد، دست بکشد. زمانی که کشتی امریکا در جنگ عراق عملا به گل نشست و احزاب و جریانات ارتجاعی و تروریستی وابسته به جمهوری اسلامی ایران و خود جمهوری اسلامی جای امریکا را تنگ کرده، امریکا عملا ناچار شد در دوران ریاست جمهوری اوباما نیروهای خود را از خاک عراق بیرون بکشد و از طریق درست کردن “الترناتیو” داعش دوباره برگردد. مهمانی (امریکا) که از در به بیرون پرت شده بود یعنی امریکا، این بار از طریق یک شرکت انترناسیونال از نیروهای تروریستی و فاشیستی اسلامی به اسم داعش که اغلب توسط خود امریکا و موساد اموزش دیده بودند، به عراق برگردد، تا هژمونی جمهوری امپریالیستی اسلامی را دوباره ضعیف کند و این بار به صورت غیرمستقیم هژمونی خود را دوباره به دست بیاورد. اما پروژه ی داعش و فاشیسم اسلامی به دلایل مختلفی از جمله تناقض این سیستم وحشی، فاشیستی و بی رحم با مناسبات زندگی مردم در عراق و سوریه و دیگر کشورهای منطقه و همچنین ناهماهنگی بین فاشیسم اسلامی داعش به عنوان یک نیروی انحصارگر با سیاست های امپریالیستی امریکا، همچنین به خاطر و در نتیجه ی مقاومت مردمی، علیرغم هزینه ی سنگینی که برای مردم و دولت امریکا و دیگر دولت های منطقه و احزاب و سازمان های سیاسی مانند پ ک ک داشت، به شکست انجامید. امریکا البته در سیاست های خود در طول حداقل چهل سال گذشته استراتژی “الترناتیو سازی” علیه الترناتیو رادیکال و انقلابی را به پیش برده است. از دفاع مستقیم از فاشیسم پینوشه یی علیه دولت چپ گرای النده گرفته و همکاری مستقیم در کودتا علیه کمونیست ها و دمکرات ها در شیلی، تا همکاری با دولت فاشیست اسلامی سوهارتو علیه سوکارنو و براندازی دولت چپ نمای دکتر نجیب در افغانستان و تقویت جریان تروریستی اسلامی طالبان و مجاهدین، تا دخالت مستقیم نظامی در عراق در دوران جنگ اول خلیج و همچنین جنگ دوم در سال 2003، دخالت در اوضاع لیبی و براندازی یکی از نزدیکترین همکاران سابق خود به کمک دولت هایی چون فرانسه و ایتالیا یعنی معمر قذافی، تا تقویت جریانات فاشیستی و اسلامی در مصر و دیگر کشورهای منطقه ی خاورمیانه تنها جزئی از سیاست تروریستی امریکا و دولت های عضو ناتو بوده و هستند.
اینکه ایا جنگ شروع می شود یا نه بسته به واکنش جمهوری اسلامی ایران و نیروهای وابسته به رژیم ایران به حضور نیروهای نظامی امریکا و انگلیس در خلیج موسوم به فارس است. اگر نیروهای وابسته به سپاه پاسداران به طرف نیروهای امریکایی که در اوج قلدری به سبک لات های محلات و قلدرهای لمپن و چاقوکش در بعد بسیار وسیع و بزرگتر از لات بازی درون محلات در منطقه ی تحت نفوذ رژیم اسلامی ایران با کشتی های مسلح به هواپیماهای جنگی و دیگر جنگ افزارها حضور پیدا کرده اند، حتی یک گلوله شلیک کنند، امکان دارد، جنگی شروع شود که سال ها پایان پیدا نکند. جمهوری اسلامی ایران اما به خاطر تحریم های کمر شکن در شرایط بسیار سختی قرار گرفته است، به همین خاطر امکان شروع جنگ از طرف جمهوری اسلامی تقریبا غیر محتمل است. از طرف دیگر این رژیم به خاطر اینکه سرمایه های کشور را در دستان یک سازمان شبه نظامی و کاملا تروریستی به اسم سپاه پاسدارن قبضه کرده است و سپاه پاسدارن به عنوان نماینده ی نوعی سرمایه ی مالی در ایران عمل کرده و اراذل و اوباش وابسته به نظام به اسم اقازاده های تازه به دوران رسیده، پول های میلیاردی را از کشور خارج کرده و تبعیت کشورهای اروپایی و امریکای شمالی را دارند و این مساله هم از چشم اکثریت مردم نمی تواند پنهان بماند، توده ی مردم هم حاضر نیستند به خاطر این اراذل و اوباش جانی و انسان کش، که فرزندانشان در اروپا زندگی شاهی دارند، به جبهه ی جنگ بروند و جان خود را بدهند. دیگر میهن پرستی و اسلام و تلاش های دماگوژیستی رژیم فاشیست اسلامی، کسی را برای شرکت در جنگ بسیج نمی کند. رژیم جمهوری اسلامی در صورت جنگ باخته است. توده ی مردم ممکن است در شرایط هرج و مرج جنگ به اسلحه دسترسی بیشتری پیدا کنند و تمام وابستگان به این نظام را با اسلحه هایی که به دست اورده اند، تار و مار کنند. بنابراین رژیم از ترس اینکه این جنگ تبدیل به جنگ داخلی مردم علیه حاکمیت شود و از ترس اینکه امریکا اپوزیسیون مزدور مانند مجاهدین و سلطنت طلبان و دیگر نیروهای قومی قبیله یی و فاشیستی را به مدرن ترین سلاح ها و تجهیزان علیه رژیم ایران مسلح کند، تقریبا غیر محتمل است که رژیم ایران در این جنگ پیشدستی کند و تلاش کند، آتش جنگ را روشن کند. اینکه دونالد ترامپ به عنوان لمپن ترین شخصیت سیاسی تاریخ به شکلی جنون امیز ایران را تهدید به نابودی می کند، را نباید زیاد جدی گرفت، چون اگر امریکا به دنبال جنگ بود و از انتقام جمهوری اسلامی نمی ترسید، مدت ها بود که جنگ را شروع کرده بود. امریکا به دنبال مذاکره و وادار کردن جمهوری اسلامی به مذاکره پشت درهای بسته است و به همین خاطر هم مردم ایران علیرغم هارت و پورت اپوزیسیون آشغال و فاشیست طرفدار دخالت نظامی و تهدیدهای مکرر امریکا، بدون واهمه می خوابند و به زندگی عادی (بخوانید بردگی برای اکثریت و زندگی برای صاحبان ثروت و سرمایه) ادامه می دهند. در این شرایط ما شاهد بالا گرفتن تنش های گفتمانی و زبانی بین دو سر تروریسم بین المللی، یعنی تروریسم “قانونی” و “مشروع” بین المللی امریکا و غرب از یک طرف و تروریسم اسلامی و فاشیستی جمهوری اسلامی از طرف دیگر،( رژیمی که به عنوان دولتی امپریالیستی در بعد محلی با اتکا به همین سیاست های تروریستی توانسته است در مرزهای خارج از ایران به یک نیروی هژمونیک تبدیل شود)، هستیم. اینکه ایا این تنش ها به جنگی خانمان برانداز برای توده ی مردم در ایران تبدیل می شوند یا نه، برای ماهایی که مانند دولت های تروریست و فاشیست نمی توانیم به سیستم اطلاعاتی سازمان ها و دولت ها دسترسی پیدا کنیم، مانند شرط بندی بر روی قمار است. ما تنها کاری که می توانیم بکنیم این است که بر اساس ارزیابی های واقع بینانه و مشاهده ی موقعیت اقتصادی و هژمونیک دو طرف، هیپوتزهایی در مورد عدم یا امکان وقوع جنگ منتشر کنیم که ممکن است درست یا غلط از اب در بیایند، اما در این شکی نیست که هیچ کسی به جز جانیان و تروریست های دو طرف با دقت ریاضی نمی تواند در مورد وقوع یا عدم وقوع جنگ صحبت کند.
یکی از دلایلی که امریکا وارد جنگ با رژیم ایران نمی شود و تاکنون وارد جنگ نشده است، موقعیت مفتضحانه ی اقتصادی امریکا بعد از شکست هژمونیک و اقتصادی این نظام بعد از جنگ عراق و همچنین بحران اقتصادی جهانی سال ۲۰۰۷ و ۲۰۰۸ است و همانطور که به خاطر دارید، امریکا در جنگ لیبی زمانی وارد جنگ شد، که دیگر کشورهای اروپایی از جمله فرانسه و ایتالیا بمباران لیبی را شروع کرده بودند. مساله ی بدهی های میلیاردی امریکا به چین به عنوان یکی از رقبای اصلی و بین المللی خود و موضع نامشخص چین در مورد جنگ امریکا با ایران در کنار رابطه ی نزدیک دولت روسیه با جمهوری اسلامی ایران، عملا به موانع جدی بر سر راه جنگ امریکا با ایران تبدیل شده اند. اگر امریکا خطر چین و روسیه و یا خطر دست بردن جمهوری اسلامی به سلاح اتمی (ان هم اگر سلاح اتمی ایی وجود داشته باشد)، احتمال حمله ی ایران به اسرائیل (خطر حمله ی ایران به اسرائیل کابوسی است که دولتمردان امریکایی همیشه داشته و دارند چون اسرائیل به عنوان ماهواره ی مولتی ناسیونال غرب و امریکا در منطقه ی خاورمیانه عمل می کند و در صورت وقوع جنگ امریکا علیه ایران، احتمال بمباران گسترده ی اسرائیل توسط ایران را این کابوس را ممکن است به واقعیت تبدیل کند)، از جمله مواردی هستند که امریکا را از پیشدستی در این جنگ باز می دارند. مساله ی دیگر موقعیت جغرافیایی کشوری به بزرگی ایران است که تنها در صورت به میدان اوردن بمب اتمی از جانب امریکا می تواند نابود شود و در صورت وقوع جنگ هسته یی، بی گمان امریکا هم بازنده ی این جنگ است، چون ممکن است آن وقت روسیه هم مستقیم وارد جنگ شود و منافع خود را در منطقه در خطر ببیند و روسیه با پرتاب کردن چند کلاهک هسته یی نصف امریکا را از روی کره ی زمین پاک کند. این ها مسائلی هستند که عملا امریکا را ناچار می کنند، که پروکاسیون جنگ طلبانه را به جای شروع جنگ به پیش ببرد. روسیه به عنوان یکی از متحدین اصلی ایران در جنگ سوریه، هر ان ممکن است در صورت دخالت امریکا در ایران وارد جنگ شود و اگر امریکا بخواهد ضربه یی به روسیه وارد کند، ممکن است ضربه یی به خودش وارد شود که به مراتب سنگین تر از انی است که فکر میکند. این مسائل جملگی دست به دست هم داده که یک نوع “نقطه ی تعادلی” در سیاست برخورد به ایران و روسیه، علیرغم تنفر عمیق دولت امریکا از رژیم روسیه و دولت ایران، در رئال پولیتیک شکل بگیرد که صلح و سازش و بند و بست و گفتگو به شروع یک جنگ نفس گیر، جنگی که زندگی را بر همه تیره و تار خواهد کرد، اولویت داشته باشد. این‌ تبلیغات جنگ افروزانه ی ترامپ یادآور دوران جنگ سرد است.
با تمام مسائلی که در این مقاله مطرح شد و با تمام نقدهایی که به پاسفیسم بورژوایی، پاسیفیسمی که در نهایت جنگ طلب می شود، داریم، باید به صورت اکتیو و عملی در مقابل جنگ ایستاد و جنگ را نقض حقوق انسان ها خواند. باید در این شرایط ویژه علیه جنگ و خونریزی روشنگری و سازماندهی کرد و در صورت شروع جنگ پایان جنگ را خواستار شد. جنگ را باید به عنوان تروریسم مستقیم دولتی علیه مردم بی دفاع به رسمیت شناخت و مطالبات ضد جنگ و ضد دولتی پایینی ها را به مطالبه ی کل توده ی مردم تبدیل کرد. باید در دامن زدن به اگاهی طبقاتی کوشا بود و علیه تبلیغات قومپرستانه، جنگ طلبانه، میهن پرستی، نژادپرستانه، فاشیستی، امپریالیستی و غیره ایستاد، و مردم را حول منافع طبقاتی خود در مبارزه علیه دولت “خودی” و دولت اشغال گری که از طریق تلاش برای راه اندازی جنگ می خواهد پروسه ی انقلاب رادیکال اجتماعی را به شکست بکشاند و هژمونی خود را به هژمونی غالب تبدیل کند، ایستاد و جنگید. هیچ کارگر و زحمتکشی نفعی در جنگ و انسان کشی، کشتن انسان هایی که هیچ گاه آنان را در زندگی ندیده است، ندارد. هیچ سیاستمدار گردن کلفت و لمپنی در این جنگ ها خود شخصا اسلحه به دست نمی گیرد و فرزندان خود را به جبهه ی جنگ نمی فرستد. زمانی که انان در کاباره ها مشغول اغوای شوهران و زنان همدیگر هستند، اقشار فقیر و زحمتکش جامعه که از بی بدیلی یا به امید رسیدن به یک سری منافع به ارتش پیوسته اند، باید گوشت دم توپ بشوند. زمانی که انان به قول راینهارد می بر روی بالش های نرم نشسته و شامپاین می نوشند، انسان هایی از طبقه ی کارگر به هم طبقه یی های خود شلیک می کنند و انان را می کشند، انان کسانی را می کشند، که می توانند متحدان طبقاتی خود سربازان دشمن علیه جنگ طلبان واقعی و تروریست های مدافع جنگ و شر باشند. زمانی که طبقه ی کارگر اگاهی طبقاتی کاذب یعنی اگاهی بورژوایی و ایدئولوژی این طبقه را به دور افکند و با تشخیص منافع خود به عنوان طبقه در تلاش باشد از “طبقه در خود” به :طبقه برای خود” تبدیل شود، انزمان اسلحه ها را به جای اینکه به روی سینه ی کارگران هم طبقه یی خود، (کارگرانی که به دلایل مختلف و غیر قابل توجیه در جنگ شرکت کرده و می کنند)، بگیرد اسلحه را برگردانده و بر روی سینه ی سرمایه داران و دولتمردان “خودی”، یعنی دشمنان طبقاتی خود خواهد گرفت و با شلیک به سینه ی این جانیان و تروریست های واقعی و انسان خوار، با شلیک به این دشمنان قسم خورده ی طبقه ی کارگر و این انگل های تفاله، زمینه را برای رهایی خود مهیا می کند. برده یی که به بردگی خود پی برده باشد، همانطور که لنین می گوید نصفی از بردگی خود را برطرف کرده است. کارگرانی که به نیروهای ملیشیای نظامی و ارتش و سپاه و پاسدار و جیش و دیگر ارگان های مسلح دولتی می پیوندند، مانند گوسفندانی هستند، که با پای خود پیش قصاب می روند، تا قصاب انان را ذبح کند. آنان به دلیل اینکه از پشت عینک طبقه ی حاکم به سیاست می نگرند و ایدئولوژی این طبقه را نمایندگی می کنند، از ذبح شدن لذت غریبی می برند.

جنگ برای دولت های امپریالیستی بهترین نعمت برای عبور از بحران های اقتصادی ساختاری نظام سرمایه داری، جنگ فروش اسلحه به سناریو سیاهی ترین و جنایتکارترین نیروهای متحد خودشان، دسترسی به مواد خام طبیعی در کشورهای خاورمیانه و مهمتر از ان مشروعیت دادن به ماندگاری دولت های امپریالیستی و تروریست به بهانه ی “ضرورت حفظ امنیت” در منطقه را توجیه می کند و به بازتولید هژمونی امپریالیستی در مناطق مختلف جها می انجامد. جنگ برای طبقه ی بورژوا عبور از بحران است و به رفرش کردن سرمایه ی صنعتی و مالی از طریق تولید بی رویه ی سلاح های کشتار جمعی و غیره می انجامد. جنگ امکانی بیزینس با خون انسان های بیگناه را برای جانیان و سرمایه داران فراهم تر می کند.
جنگ راهی برای فائق امدن به بحران های سیاسی که منشاء اقتصادی دارند، درون خود کشورهای امپریالیستی هم هست. سرمایه داری امپریالیست و نئولیبرال از یک طرف با گلوبالیزه کردن سرمایه ی مالی و صنعتی توانسته است، زیر عناوین مزخرفی چون سیاست های “حمایتی” از کشورهای ضعیف و ان جی او سازی به سبک مسیونرهای مسیحی دوران کلونیالیسم به کشورهای از لحاظ اقتصادی عقب مانده تر راه پیدا کند و با تحمیق توده ی مردم و رشوه دادن به دولت های تا مغز استخوان فاسد و خودفروش، نیروی کار ارزان و خاموش را همچون اژدهایی ببلعد و از طریق درست کردن تفرقه های قومی و مذهبی، شرایط اضطراری و جنگی را اعلام کند و به طرفین جنگ همزمان اسلحه بفروشد تا همدیگر را لت و پار کنند و خود به راحتی در این شرایط همانطور که بالاتر اشاره شد، دست به دخالت نظامی برای رسیدن به اهداف اقتصادی و هژمونیکش بزند.

نتیجه گیری

جنگ بی گمان تروریسم عریان است و هر نوع دفاع از جنگ یک دولت علیه توده ی مردم یک کشور، به هر بهانه یی و با اتکا به هر فلسفه یی، چیزی جز دفاع از تروریسم و جنایتکاری عریان نیست. اراذل و اوباش مسئول در دولت های اروپایی و غربی و سازمان ملل با اتکا به فلسفه ی پوسیده و لیبرالی کانت و یک لیبرال فاشیست به اسم “جان راولس” (نظریه ی مشروعیت جنگ علیه دولت “خوفناک”) به جرج بوش پسر این امکان و مشروعیت را دادند، که حمله ی نظامی خود به عراق را با مراجعه به فلسفه ی فوق فاشیستی جان راولس توجیه کند و ان را مشروع بخواند. نظریات مشاهبی به اسم “دخالت بشردوستانه” برای نابودی بشر در راستای همین فلسفه حرکت می کنند و به تروریسم فاشیستی و امپریالیستی مشروعیت جنگ علیه مردم بی دفاع را داده و می دهند. سازمان ملل در تمام این جنگ ها همکار و همدست امریکا و دیگر متحدان تروریست ش بوده است. جالبی قضیه اینجاست که تمام هیپوتزهای دولت تروریستی و امپریالیستی امریکا در مجهز بودن دولت عراق به سلاح های کشتار جمعی، دروغ از اب درامد. هیچ فیلسوف لیبرال و “طرفدار” “حقوق” “ّبشر” ی هم از خانواده ی بازمانده ی مردم بی گناهی که با این تئوری های و در نتیجه ی جنگ کشته شدند، معذرت خواهی نکرد و خواستار پس گرفتن تاوان این جنایت و کشتار میلیونی از جانیان نشد. قبل از حمله ی بزرگترین دولت تروریستی جهان یعنی امریکا به عراق، در سال 2001 ما مساله یی به اسم یازده ی سپتامبر را داریم، که بسیاری از محققان، مورخین و نظریه پردازان غربی ان را مساله یی ساختگی برای کسب مشروعیت و توجیه دخالت امپریالیستی امریکا در جهان و به ویژه عراق می خوانند. دولت های جنایتکار و امپریالیست غربی تنها تفاوتشان با شیوخ سعودی و جمهوری تروریست اسلامی این است که شیوه ی کشتارشان فرق می کند. اعدام یک فرد در ملاء عام یا در خفا، از جانب سازمان ها و ان جی او های مزدور دولت های امپریالیستی از جمله امنستی انترناسیونال و “سازمان ملل” (سازمان هایی که نقش ویترین سرمایه داری را دارند و به عنوان قهوه خانه، بخوانید طویله ی بزرگترین تروریست های جهان عمل می کنند، دولت هایی که می خواهند پشت ویترین این قهوه خانه یک تصویر به اصطلاح انسانی از رژیم های انسان خوارشان نشان بدهند و بگویند اگر ما جنگ می کنیم و انسان ها را به صورت سیستماتیک با بمباران و موشک های قاره پیما جنوساید می کنیم، اینجا هم گذاشته ییم برای “اقلیت” هایی که در این جنگ ها با انان برخورد غیر انسانی شده است تا در کنار نمایندگان دولت ها نشسته و بتوانند برای دفاع از خود و قومیتشان، انجا گفتمان هایشان در مورد “حقوق” “بشر” و ضرورت برخورد “بشردوستانه” در جنگ را مطرح کنند و با همدیگر به گفتگو بنشینند. در کنار این جانیان کم نیستند انانی در حال رومانتیزه کردن و ازوتریزه کردن سیاست بربرییستی سرمایه داری و توجیه بربریت و توحش نظام سرمایه داری از طریق دامن زدن به “گفتمان” “دمکراتیک” و پاستوریزه ی “حقوق بشری” در قالب نظام سرمایه داری هستند و این سیاست توسط حتی چپ های “حقوق بشری” تولید و بازتولید می شود. ازوتریزه و رومانتیزه کردن سیاست امر تازه یی نیست و نزدیک به دو قرن است چه توسط سوسیالیست های خیالی، چه توسط سوسیال دمکرات های جانی ضد انقلاب و چه توسط چپ های پست مدرن امروزی صورت می گیرد)، محکوم می شود، اما در همین سازمان ملل تصمیمات کشتار جمعی و جنگ علیه مردم عراق به تصویب رسید و می رسند. جنگ ها توجیه می شوند و تروریسم عریان مداخله ی “بشر دوستانه” خوانده می شود. در مورد حق و حقوق انسان در چارچوب های سرمایه داری لیبرال لازم است اشاره کنم، که جانیان و انسان خوارانی که جنگ ها را شروع می کنند، استمثارگران و حاکمانی که در قتل عام هزاران و حتی میلیونی نقش داشته اند، به عنوان “قهرمان”، “صلح طلب” و “مدافع حقوق بشر” معرفی و به خورد مردم داده میشوند، انان به خورد مردمی که پایه یی ترین مفاهیم سیاسی را تشخیص نمی دهند، داده شده، چون منفعت بورژوازی در این است که طبقات تحت ستم ایدئولوژی این نظام را نمایندگی کنند و حاکمان این ایدئولوژی را از طرق مخلتفی به عنوان یک اگاهی واروانه ی بورژوایی به مردم جامعه تزریق می کنند تا همین مردم و انسان های تحت ستم منافع خود را تشخیص ندهند و علیه حاکمان و استثمارگران طغیان نکنند. تزریق همین آگاهی وارونه به جامعه، تولید و بازتولید ان در پراکسیس توده ی مردم، باعث ماندگاری و بازتولید نظامی می شود، که تاریخا علیه منفعت طبقه ی کارگر عمل‌‌کرده است و می کند. در این شرایط، زمانی که طبقه ی کارگر و اکثریت جامعه با سموم ایدئولوژی بورژوایی از خود و منافعش بیگانه شده است، جنگ “خوب” می شود و انقلاب “خشونت” تفریف می شود. اکبر گنجی جلاد زندان اوین و قاتل کمونیست ها قهرمان بورژوازی لیبرال می شود، جایزه ی نوبل صلح می گیرد و “متفکرین” تبهکاری چون هابرماس و “فمینیست” های “با احساس” و لیبرال های چپی چون نانسی فریز به پیشواز گنجی این قاتل جلاد می روند و او را می ستایند. وقتی ایدئولوژی طبقه ی حاکم به ایدئولوژی اکثریت جامعه تبدیل شده است، جنگ “بشر دوستی تعریف می شود و انقلاب “توحش”. جنگ جنایت جنایت هاست. فلسفه ی جنگ، فلسفه ی کشتار سیستماتیک انسان های بی گناه ک بی دفاع در بعد هزاران و میلیون نفری است. جنگ جنوساید است. باید علیه جنگ با تمام قدرت مبارزه کرد و بر پوزه ی تمام کسانی که به هر بهانه یی از این یا ان طرف در جنگ دفاع می کنند، افسار تمدن زد.

نه به جنگ، نه به تروریسم دولتی و اسلامی
مرگ بر جمهوری اسلامی
زنده باد سوسیالیسم

یک توضیح کوتاه برای خوانندگان این مطلب

برای نوشتن این مقاله از منابع فراوانی بهره گرفته ام، اما با توجه به اینکه نقل قول مستقیم و غیر مستقیم از اثار و کتاب ها و ژورنال ها و ترجمه ی تک تک این نقل قول ها از لحاظ زمانی برای من در این شرایط با مشغله های دیگری که دارم و با توجه به اینکه این مقاله در این شرایط حساس فعلی باید به دست مردم برسد، کار بسیار سختی است، ناچارا از اوردن این نقل قول های مستقیم خودداری کرده و سعی کرده ام نقل قول را به صورت غیر مستقیم و ضمنی استفاده کنم. بخشی از این مقاله را از یک مطلب دیگری که سال گذشته نوشته بودم کپی کرده ام و ان را در این مطلب به طوری که مشهود نباشد، ادغام کرده ام، تا یکدستی مطلب حفظ شود، چون نقل قول هایی که از خودم اوردم، قبلا خودم نوشته ام و نقل قول مستقیم هم هستند، نیازی ندیدم که به عین‌نقل قول مستقیم بیاورم. در جاهایی جمله بندی نقل قول های خودم را عوض کرده ام.
منابع آلمانی:
Literaturverzeichnis
Anderson, Benedict R. O’G. (2016): Imagined communities. Reflections on the origin and spread of nationalism. Revised edition. London, New York: Verso.
Baumgarten, Eduard (1964): Max Weber Werke und Personen. Dokumente ausgewählt und kommentiert: J.C.B. MOH (PAUL SIEBEK) TÜBINGEN.
Baumgarten, Eduard; Weber, Max (1964): Max Weber Werke und Personen. Dokumente ausgewählt und kommentiert. In: Eduard Baumgarten (Hg.): Max Weber Werke und Personen. Dokumente ausgewählt und kommentiert, Bd. 1. Unter Mitarbeit von Eduard Baumgarten. Tübingen: J.C.B Mohr (Paul Siebeck), V-720.
Berlin, Isaiah (Hg.) (2002): The power of ideas. Unter Mitarbeit von Henry Hardy. 2. print. and 1. paperback print. Princeton, N.J.: Princeton Univ. Press.
Berlin, Isaiah (2006): Freiheit. Vier Versuche. Ungekürzte Ausg. Frankfurt am Main: Fischer-Taschenbuch-Verl. (Fischer, 16860).
Bülow, Friedrich (Hg.) (1970a): Hegel Recht, Staat, Geschichte. Eine Auswahl aus seinen Werken. Herausgegeben und Erläutert von Friedrich Bülow. Stuttgart: Alfred Kröner.
Bülow, Friedrich (Hg.) (1970b): Recht, Staat, Geschichte. Eine Auswahl aus seinen Werken. 7. Aufl. 1 Band: Kröner.
Dietrich, Frank (Hg.) (2017): Ethik der Migration. Philosophische Schlüsseltexte. Suhrkamp Verlag. Originalausgabe, erste Auflage. Berlin: Suhrkamp (Suhrkamp Taschenbuch Wissenschaft, 2215).
Engels, Friedrich (1962): Herrn Eugen Dühring’s Umwälzung der Wissenschaft. In: Institut für Marxismus-Leninismus (Hg.): MEW 20. Herrn Eugen Dühring’s Umwälzung der Wissenschaft Einleitung, Bd. 20. 5. Aufl. 44 Bände. Berlin: Dietz (20). Online verfügbar unter 32-135.
Engels, Friedrich (1973): Dialektik der Natur. Berlin: Dietz.
Engels, Friedrich (1975): Ludwig Feuerbach und der Ausgang der klassischen deutschen Philosophie. In: Institut für Marxismus-Leninismus (Hg.): MEW 21. Der Ursprung der Familie, des Privateigentums und des Staats, Bd. 21. 5. Aufl. Berlin: Dietz (21), S. 259–307.
Friedrich, Sebastian (2017): Die AfD. Analysen – Hintergründe – Kontroversen. Berlin: Bertz + Fischer (Politik aktuell, 5).
Habermas, Jürgen (1971): Strukturwandel der Öffentlichkeit. Berlin: Hermann Luchterhand.
Handbuch philosophischer Grundbegriffe (1973): 4. Mensch – Relation. Unter Mitarbeit von Hermann Kings und Baumgartner, Hans Michael und Eild Christoph. Studienausg. München: Kösel (Handbuch philosophischer Grundbegriffe, 4).
Haug, Wolfgang; Chomsky, Noam (Hg.) (2003): Angriff auf die Freiheit? Die Anschläge in den USA und die “Neue Weltordnung”; Hintergründe, Analysen, Positionen. 3. Aufl. Grafenau: Trotzdem-Verl.-Genossenschaft.
Haug, Wolfgang Fritz (2006): Philosophieren mit Brecht und Gramsci. Erweiterte Ausgabe, 2., erweiterte Auflage. Hamburg: Argument.
Haug, Wolfgang Fritz (2008): Historisch-kritisches Wörterbuch des Marxismus. Unter Mitwirkung von mehr als 800 Mitarbeiterinnen und Mitarbeitern. Unter Mitarbeit von Frigga Haug, Peter Jehle und Wolfgang Küttler. Hamburg: Argument (Historisch-kritisches Wörterbuch des Marxismus, Bd, 7/I).
Haug, Wolfgang Fritz (Hg.) (2018): Historisch-kritisches Wörterbuch des Marxismus. Eine Veröffentlichung des Berliner Instituts für Kritische Theorie (InkriT). Unter Mitarbeit von Frigga Haug, Peter Jehle und Wolfgang Küttler. Berliner Institut für Kritische Theorie; Argument-Verlag. Hamburg: Argument.
Hegel, Georg Wilhelm Friedrich (2017): Phänomenologie des Geistes. 14. Auflage. Frankfurt am Main: Suhrkamp (Suhrkamp-Taschenbuch Wissenschaft, 603).
Herzog, Roman (1993): Staat und Recht im Wandel. Einreden zur Verfassung und ihrer Wirklichkeit. Goldbach: Keip (Bibliotheca eruditorum Hohe Gerichtsbarkeit, 1).
Hobsbawm, Eric J. (1995): History in the “Age of Extremes”. A Conversation with Eric Hobsbawm (1995). Unter Mitarbeit von Michael Hanagan, Lise Grande, Nasser Mohajer and Behrooz Moazami. Online verfügbar unter https://www.cambridge.org/…/557C6E8624788D1B97F5833A248728C…, zuletzt geprüft am 18.03.2019.
Hobsbawm, Eric J. (2005): Nationen und Nationalismus. Mythos und Realität seit 1780. Unter Mitarbeit von Dieter Langewiesche. Lizenzausg. der 3. Aufl. Bonn: Bundeszentrale für Politische Bildung (Schriftenreihe / Bundeszentrale für Politische Bildung, 521).
Kant, Immanuel (1977a): Die Metaphysik der Sitten. 2. Aufl. 12 Bände. Frankfurt a.M.: Holziger (8). Online verfügbar unter http://www.zeno.org/…/Erster+…/Einleitung+in+die+Rechtslehre, zuletzt geprüft am 18.03.2019.
Kant, Immanuel (1977b): Die Metaphysik der Sitten. In: Immanuel Kant: Die Metaphysik der Sitten, Bd. 8. 2. Aufl. Frankfurt a.M.: Holziger (8), 309-633ff, zuletzt geprüft am 18.03.2019.
Kant, Immanuel (1984): Zum ewigen Frieden. Mit Texten zu Rezeptionen 1796-1800. Leipzig: Philipp Reclam jun.
Kant, Immanuel (2017): Die Religion innerhalb der Grenzen der bloßen Vernunft. 2., durchgesehene Auflage ; Jubiläumsausgabe zum 150jährigen Bestehen der “Philosophischen Bibliothek. Hg. v. Bettina Stangneth. Hamburg: Felix Meiner Verlag (Philosophische Bibliothek, Band 545).
Lenin, W.I (1971): Philosophische Hefte. In: Institut für Marxismus-Leninismus (Hg.): Lenin Werke Band 38. Philosophische Hefte, Bd. 38. 4. Aufl. 40+ Bände. Berlin: Dietz, VII-838.
Leutgöb, Andreas (2015): Der Begriff Race und seine wissenschaftlichen Wurzeln bei Immanuel Kant. Eine Zeitreise in die Epoche der Aufklärung und seiner Rassismusdebatte. Norderstedt: Books on Demand.
Marx, Karl (1969): Die These über Feuerbach. In: Institut für Marxismus-Leninismus (Hg.): MEW 3. Die Thesen über Feuerbach, Bd. 3. 40+ Bände. Berlin: Dietz, 5ff.
Marx, Karl (1971a): Das Kapital. Band 1. In: Institut für Marxismus-Leninismus (Hg.): MEW 23. Das Kapital, Bd. 23. 40+ Bände. Berlin: Dietz (23), II-995.
Marx, Karl (1971b): Kritik der politischen Ökonomie. Vorwort. In: Institut für Marxismus-Leninismus (Hg.): MEW 13. Kritik der politischen Ökonomie, Bd. 13. 7. Aufl. 40+ Bände. Berlin: Dietz (13), 7-11.
Marx, Karl (1976): Zur Kritik der Hegelschen Rechtsphilosophie. In: Institut für Marxismus-Leninismus beim ZK der SED (Hg.): MEW 1, Bd. 1. Berlin: Dietz, S. 378-391.
Marx, Karl; Engels, Friedrich (1969): Die deutsche Ideologie. In: Institut für Marxismus-Leninismus (Hg.): MEW 3. Die deutsche Ideologie, Bd. 3. 40+ Bände. Berlin: Dietz, S. 5–530.
Marx, Karl; Engels, Friedrich (1972): Manifest der Kommunistischen Partei. In: Institut für Marxismus-Leninismus (Hg.): MEW 4. Manifest der Kommunistischen Partei, Bd. 4. Berlin: Dietz (4), S. 459–493.
Menke, Christoph (2012): Recht und Gewalt. 2. Aufl. Berlin: August-Verl. (Kleine Edition, 4).
Rawls, John (2002): Das Recht der Völker. Enthält: “Nochmals: Die Idee der öffentlichen Vernunft”. Unter Mitarbeit von Wilfried Hinsch. Berlin: De Gruyter (Ideen & Argumente).
Rawls, John (2017): Eine Theorie der Gerechtigkeit. 20. Auflage. Frankfurt am Main: Suhrkamp (Suhrkamp-Taschenbuch Wissenschaft, 271).
Rousseau, Jean-Jacques (Hg.) (2011): Vom Gesellschaftsvertrag oder Grundsätze des Staatsrechts. Unter Mitarbeit von Hans Brockard. Vollst. überarb. und erg. Ausg. Stuttgart: Reclam (Reclams Universal-Bibliothek, 1769).
Sarrazin, Thilo (2018): Die Massen-Zuwanderung war Unrecht. Das ist kein Mythos. Online verfügbar unter https://www.achgut.com/…/die_massenzuwanderung_war_unrecht_…, zuletzt geprüft am 27.03.2019.
Stalin, J.W (1950): Marxismus und nationale Frage. In: Institut für Marxismus-Leninismus (Hg.): Stalin Werke Band 2. Marxismus und nationale Frage, Bd. 2. Berlin: Dietz, 266-333.
Weber, Max (1922): Wirtschaft und Gesellschaft. Grundriß der verstehenden Soziologie. Online verfügbar unter https://www.textlog.de/weber_wirtschaft.html, zuletzt geprüft am 20.03.2019.

ترجمه و گسترش ادبیات مارکسیستی از اکسیژن برای شرایط امروز ایران حیاتی تر است

ترجمه و گسترش ادبیات مارکسیستی از اکسیژن برای شرایط امروز ایران حیاتی تر است

یکی از اهداف “انستیتوی برلین برای تئوری های انتقادی” (اینکریت)، انتشار دانشنامه ی تاریخی- انتقادی مارکسیسم به زبان های مختلف در سطح جهانی است و برای این کار بنیاد رزا لوگزامبورگ در آلمان، سالی 200هزار یورو اختصاص میدهد. تاکنون بخش هایی از مقالات این دانشنامه ی معتبر به چینی، انگلیسی، فرانسه و یا اسپانیولی ترجمه شده اند. در صورتی که ما بتوانیم یک گروه مترجم زبده و واقعا اهل کار جدی تشکیل دهیم، اسم و مشخصات این مترجمین را به انستیتیو داده و لیست مقالاتی که می خواهیم به فارسی برگردانده هم به آنان بدهیم تا در پلنومی که در ماه های آتی برگزار می شود درخواست ما را مطرح کنند، شانس زیادی هم برای گرفتن یک بودجه ی عظیم در سال و هم ترجمه ی مهمترین دانشنامه ی مارکسیستی دنیا خواهیم داشت. با توجه به اینکه میان من با بنیان گذاران اصلی این دانشنامه و انستیتو ارتباط مستقیم وجود دارد، این امکان وجود دارد که بتوانیم هر سال برای ترجمه ی این آثار چند ده هزار یورو از بنیاد رزا لوگزامبورک برای رفقای مترجم همیاری مالی دریافت کنیم تا بتوانیم در اسرع وقت هم این مطالب را به فارسی برگردانیم و هم تزریق این رقم درون جنبش کمونیستی فارسی زبان قطعن کمک جدی برای رفقای داخل است.
بدون شک ترجمه ی کل این اثار در شرایط فعلی غیر ممکن است و کار چندین سال و چندین مترجم حرفه یی و وارد به زبان آلمانی و انگلیسی و غیره است، اما در شرایط فعلی ما می توانیم یک لیست از مقالات و نوشته ها را که در دانشنامه به ترتیب حروف الفبا امده اند، را به انستیتو بدهیم، تا انان این مساله را در پلنوم مطرح کرده و ان را با بنیاد رزا لوگزامبورگ در میان بگذارند و بودجه یی را به ما برای ترجمه ی مقالات اختصاص بدهند. هر کس مایل به همکاری است و به ویژه به زبان المانی یا انگلیسی ، چینی و فرانسوی یا اسپانیولی شناخت دقیق دارد و از پس متون تئوریک مارکسیستی بر می اید می تواند با من تماس بگیرد و به من بگوید که به چه متنی علاقه مند است تا من یک متن را برایش ارسال کنم و او یک صفحه از ان را ترجمه آنرا برای من بفرستد، تا با متن المانی مقایسه کنم و در صورتی که ترجمه ی قابل فهم و دقیقی بود، می توانیم بعد از تصویب بودجه سر مساله ی ادامه کاری صحبت کنیم و به شخصی که می خواهد ترجمه کند اعلام کنیم که در ازای هر مقاله چقدر دریافت می کند.
مساله یی که هست این است که تمام قراردادها یا باید به اسم من باشد، یا به اسم یک نهادی که من در آلمان ثبت کنم و از طریق این نهاد تمام مسائل مربوط به حوزه ی رد و بدل کردن پول و جابجایی و انتقال آن صورت بگیرد. در هر صورت ما شانس بسیار بالایی برای گرفتن بودجه ی سالانه داریم و تمام رفقا و اعضای مسئول این انستیتو در رابطه ی بسیار نزدیک رفیقانه با من هستند و رفقای مسئول بنیاد رزا لوگزامبورگ هم من را شخصا می شناسند و از پیشنهاد من حمایت کرده و می کنند.
مساله در شرایط حاضر استارت یک کار بزرگ است، کاری که می تواند چند سال طول بکشد ولی ما در شرایط فعلی آزادیم مقالاتی که خودمان برای مناسبات ایران و منطقه ضروری می دانیم را ترجمه و به صورت دیجیتال و یا در قالب کتاب یا دائره المعارف منتشر کنیم.
همکاری شما باعث گسترش عقلانیت مارکسیستی، ادبیات مارکسیستی، اگاهی طبقاتی و مباحث عمیق تئوریک در جامعه ی ایران خواهد شد.
هر کس علاقمند به همکاری است مستقیم می تواند از طریق صفحه ی فیس بوکی ام
https://www.facebook.com/hassanmaarefipour
یا ایمیل
Hassan.maarfipoor@gmail.com
و یا صفحه ی کتابخانه ی کوچک سوسیالیسم در فیس بوک تماس بگیرد.
با درودهای رفیقانه
دست تمام کسانی که حاضر به همکاری هستند را به گرمی می فشارم.

در زیر آدرس سایت انستیتو را می توانید در لینک زیر مشاهده کنید.
http://www.inkrit.de/neuinkrit/index.php/de/
حسن معارفی پور
14.05.2019 هایدلبرگ

Bild könnte enthalten: Text

در باره ی اختلافات درون کومه له

در باره ی اختلافات درون کومه له

باید بی قید و شرط از نسل جوان، رادیکال و کمونیست درون کومه له دفاع کرد و از سازش و نقد نیم بند جناح مازوجی، از چسپیدن اطرافیان او به نقد سطحی یک فالانژیست شووینیست کرد به اسم جمال بزرگپور دوری کرد. مواضع جمال بزرگپور را من ده سال پیش با مواضع رهبری حزب دمکرات مقایسه کردم. همان موقع رهبری کومه له و کسانی که دور و بر خط مازوجی بودند، نقد مرا غیر منصفانه ارزیابی کردند و جمال بزرگپور را با آغوش باز در رهبری کومه له جا دادند.

جمال بزرگپور صورت مساله نیست، صورت مساله رهبری راست کومه له و مواضع اولترا اپورتونیستی سید ابراهیم علیزاده است. جمال بزرگپور سخنگوی کارتونی جناح راست است، جناحی که سید ابراهیم پشت ان است. سید ابراهیم علیزاده در تمام زندگی سیاسی اش مام جلال وار یکی به نعل می زند و یکی به میخ و وسط دو صندلی نشستن را اختیار کرده است، تا “اتوریته” ی “معنوی” و عرفانی اش در کومه له زیر سوال نرود. سید ابراهیم فرمت کوردی کائوتسکی مرتد است، منتهی کائوتسکی متفکر عمیق ولی مرتجع، سوسیال دمکرات و سوسیال شووینیست بود، اما سید ابراهیم متفکر نیست، عمیق هم نیست ولی دیگر خصلت هایی که برای کائوتسکی بر شمردم را داراست. سید ابراهیم یک اپورتونیست به معنی واقعی کلمه است. او تشکیلات داری را خوب یاد گرفته است، اما نه کمونیست است و نه کمونیسم مارکس را فهمیده است. نقدهایی که دوستان صلاح مازوجی و خود مازوجی به جمال بزرگپور مطرح کرده اند، نقدهایی حاشیه یی و خارج از چارچوب سوسیالیسم علمی است. نقدهایی تشکیلاتی اند، که صرفا به مواضع جمال بزرگپور در مورد “وجود” یا عدم وجود حزب کمونیست ایران و برنامه ی حاکمیت کومه له برای کردستان مطرح شده اند. یک جریان کمونیستی و رادیکال انقلابی، جریانی که بخواهد مدعی کمونیسم و سوسیالیسم علمی باشد، باید این برنامه ی سوپر پوپولیستی “حاکمیت مردمی در کردستان” را به دور اندازد و کمونیسم و سوسیالیسم را در تئوری و عمل تبلیغ و ترویج کند.،می توان گفت که جناح چپ کومه له و حزب کمونیست ایران خود در باتلاق نقد استراتژیک و تاکتیکی غرق شده است و هنوز نتوانسته است به یک درک منسجم تئوریک از نقد ماتریالیستی، تاریخی و دیالکتیک برسد. معضل این جریان بی سوادی تئوریک است، به همین دلیل به بازی در میدان حریف که لیبرال و ناسیونالیست است، تن داده و در نهایت بازی را می بازد، اگر بازگشت به اصول پایه یی کمونیسم در تئوری و پراکسیس را تبلیغ نکند.

تقویت خط کمونیستی و رادیکال درون کومه له، در شرایطی که ریش سفید سالاری به عنوان یکی از سنن فئودالی و قرون وسطایی در این جریان حاکم است، در شرایطی که بیسوادی سیاسی و پراگماتیسم سنتی جا افتاده و افتخار آمیز‌ است، در شرایطی که محفلیسم در تمام ارگان های این تشکیلات رسوخ کرده است و اندیشیدن فردی معنایی ندارد، در شرایطی که تحزب با محفلیسم و رگیونالیسم(منطقه گرایی) اشتباه گرفته شده است، کاری بسیار سخت و تقریبا غیر محتمل است، اما شدنی است.

از تمام نسل جوان و نیروهای رادیکال و کمونیست درون کومه له و تشکیلات داخل شهر و خارج کشور این جریان درخواست دارم که با دقت کشمکش های تئوریک انترناسیونال اول و دوم را مطالعه کرده و آثار کلاسیک مارکسیستی اوریجینال را با دقت بخوانند، تا قربانی بند و بست محفلیستی این یا آن جناح نشوند و خود به عنوان فرد به عنوان عناصری کارا و خلاق و نه صرفا پیرو این یا آن ظاهر شوند.

حسن معارفی پور

Über Stalin und „Stalinismus“!

Ich werde oft in Deutschland gefragt, ob ich „Trotzkist“ oder „Stalinist“ bin. Ich passe weder in ier trotzkistischen Kategorie noch in die stalinistische, obwohl ich bestimmte Trotzkisten und teilweise auch bestimmte sogenannte Stalinisten sehr hoch schätze. Unter den sogenannten Stalinisten, die wegen ihrer Sympathie zu bestimmten Zeiten der Sowjetunion als Stalinisten bezeichnet werden, habe ich sehr starke Sympathien für die Schriften von Eric Hobsbawm und Domenico Losurdo. Sie sind nicht nur großartige Denker, sondern auch eine Art Weiterentwickler der Geschichte und Philosophie des Marxismus. Über den Trotzkisten muss ich sagen, dass Trotzkis Positionen während und nach der Revolution 1917 getrennt betrachtet werden müssen von seiner Rezeption. Ich bin sehr begeistert von einigen Schriften bestimmter Trotzkisten wie Hal Draper, Terry Eagleton, John Rees, Tony Cliff, Ernest Mandel, Alex Callinicos etc. Das bedeutet aber nicht, dass ich alles akzeptiere, was diese Autoren geschrieben haben. Von ihrem Sektierertum und dem Versuch, aus dem Marxismus eine Art der Aristokratie zu mache, entferne ich mich aber. Gleichzeitig bin ich auch kein Freund der sogenannten bürgerlich-liberalen Debatte des „Pluralismus“ innerhalb der deutschen und europäischen „Linken“. Für mich als ein Marxist mit dialektischem Hintergrund und Weltanschauung ist wichtig, wie die Menschen theoretisch und ästhetisch die Welt definieren und wie sie den Weg der Emanzipation in ihren Schriften und Aussagen schlüssig darstellen, indem sie die Widersprüche der bürgerlichen Ordnung und bürgerlichen Produktionsweise anschaulich machen und durch die Negation der Negation (Dialektik) versuchen, argumentativ zu überwinden. Meiner Meinung nach kann, wie Lenin schon damals genau gesagt hat, keine revolutionäre Praxis ohne revolutionäre Theorie zustande kommen. Insofern bin ich für eine schlüssige radikale und revolutionäre Theorie. Wir dürfen aber auch nicht vergessen, dass wir als Menschen selbst aus Widersprüchen bestehen. In jeder Theorie und Weltanschauung kann man Widersprüche finden und kritisieren, aber man hat selbst teilweise mehr Widersprüche als die Theorien, die von einem kritisiert werden, Das ist eine Situation, der ich immer wieder begegne, besonders wenn ich die Kritiker von Marx und des Marxismus studiere.

Man muss aber zwischen der Theorie, Strategie und der Taktik unterscheiden. Man kann etwas theoretisch richtig finden, aber strategisch Bullshit oder umgekehrt. Ein Beispiel ist die Sozialfaschismusthese von Stalin, die auf theoretischer Ebene stimmt, aber auf strategischer Ebene das Verbrechen des Faschismus reproduzierte, indem Stalin den gemeinsamen Kampf der Zivilgesellschaft (der Kommunisten mit Sozialdemokraten und anderen Gruppen) ablehnte. Wir wissen, dass die deutsche Sozialdemokratie (SPD) ein großes Verbrechen gegen die Menschheit, gegen die Arbeiterklasse und besonderes gegen die Kommunisten beging. Es ist nicht zu bezweifeln, dass die SPD mehr Kommunisten und revolutionäre Arbeiter ermordete als die Nazis, aber die Arbeiterklasse, die mit der KPD in der Zeit des Faschismus in Verbindung war, war eine Minderheit. Deshalb war der Kampf gegen den deutschen Faschismus nur von Kommunisten, wozu Stalin aufrief, Selbstmord. Das hat die Mehrheit der „deutschen Linken“ bis heute noch nicht verstanden: Die Frage der Theorie einerseits und der Strategie andererseits. Wir müssen immer wieder die Geschichte materialistisch rekonstruieren bis wir die Frage des „Was tun?“ in der heutigen Welt und im heutigen Kapitalismus verstehen und endlich aufhören, von der herrschenden Klasse als Instrument gegen den Kommunismus ausgespielt werden.

Meine Position zu Stalin und zum Stalinismus ist klar! Wenn ich mit Hannah Arendt argumentiere („Wenn ich als Jüdin angegriffen werde, muss ich mich als Jüdin verteidigen“), muss ich mich als Kommunist verteidigen, wenn Stalin zum Inbegriff des Kommunismus gemacht und der Kommunismus damit als gescheitert und totalitär erklärt wird. Wenn ich als Kommunist wegen Stalin angegriffen werde, muss ich vor allem klären, dass Stalins Politik, Stalins Verbrechen gegen die Menschheit nichts mit Kommunismus zu tun haben, auch wenn wir aus einigen seiner Schriften durchaus Wichtiges zur Geschichte und Sprache lernen können. Von Dialektik allerdings hat er nichts verstanden. Obwohl die Verbrechen unter Stalin nicht reduziert auf seinen Charakter oder seine psychische Verfassung zurückgeführt werden können, müssen wir uns als historisch-materialistische, dialektische Marxisten aus theoretischen und strategischen Gründen von Stalin distanzieren.

Gegen bürgerliche Dummheit, antikommunistische Propaganda von den Liberalen und Konservativen, gegen den Geschichtsrevisionismus von bürgerlichen Charakteren wie Hannah Arendt  bis zur Frankfurter Schule verstehe ich, dass viele Kommunisten Stalin gewissermaßen verteidigen. Dann müssen wir aber wiederum Trotzki gegen das Verbrechen von Stalin gegen die Genossen unterstützen. Letztlich geht es in der Frage darum, den Kommunismus gegen Stalin und gegen die Bourgeoisie zu verteidigen.

Das ist eine kurze Zusammenfassung meiner dialektischen Auseinandersetzung mit Stalin, Stalinismus und der Sowjetunion. Das Scheitern des Sozialismus liegt nicht in der Persönlichkeit eines verrückten Mannes. Es ist ein hoch kompliziertes Zusammenwirken verschiedener Faktoren und Entwicklungen, die zum Scheitern der politischen Ökonomie des Sozialismus in der Sowjetunion führten. Dieses Scheitern hat vor Stalin mit dem Kriegskommunimus und NEP (Neue Politische Ökonomie), mit der Konterrevolution der Weißen Armee, mit Kronstadt, mit dem imperialistischen Krieg von außen, dem Scheitern der Revolution in Deutschland begonnen. Das Scheitern des Sozialismus in der Sowjetunion muss in seinem globalen und regionalen Zusammenhang betrachtet werden.

Hassan Maarfi Pour (Poor)

درباره ی اعدام احا چته در شهر مریوان

درباره ی اعدام احا چته در شهر مریوان

امروز صبح از طریق رفقای نزدیک به گفتمان رادیکال با خبر شدیم که همین امروز ساعت پنج صبح احا چته (احمد دزد) یکی از باج گیرهای لمپن و چاقوکش شهر مریوان، سگ دم در خانواده های سرمایه دار شهر مریوان و از سکسیست ترین و لاشی ترین ادم های این شهر، توسط رژیم تروریست و فاشیست جمهوری اسلامی اعدام شده است. خبرها حاکی از ان است که علیرغم تنفر شدید مردم شهر مریوان از جمهوری اسلامی، اکثریت مردم نه تنها از اعدام این لات بی سر و پای جنایتکار ناراحت نیستند، بلکه ابراز خوشحالی می کنند. در یک نگاه سطحی می توان گفت که اره مردم حق دارند خوشحال باشند، که این اراذل و اوباش دست پرورده ی خودشان توسط خودشان نابود می شوند، چون توده ی مردم از یک طرف از سرکوبگری رژیم تروریست اسلامی به ستوه امده و از طرف دیگر هیچ امنیتی به خاطر حاکم بودن حکومت غیر رسمی اوباش چاقوکش و شرخر برای مردم وجود ندارد. رژیم جمهلوری اسلامی این اوباش را اما اعدام می کند، چون دیگر کارایی خود را برای رژیم از دست داده اند. مساله ی دیگر این است که کلانتر بازی به عنوان یک نوع حکومت اعلام نشده در شهر مریوان یک معضل جدی برای توده ی مردم است. فعالین سیاسی و کمونیست اغلب قبل از اینکه از جانب رژیم تهدید و شکنجه شوند، توسط این اوباش و چاقوکشان که رژیم فعلی و سابق به انان میدان داده بود و داده است، تا به نوعی حکومت محلی خود را اعلام کنند، تهدید به شکنجه و تجاوز و کشتن می شوند. بارها در شهر مریوان مشاهده کردیم که چطور این جنایتکاران به کولبران بی گناه تجاوز کرده، چون کولبران حاضر به پرداخت کردن باج به انان نبودند. بارها مشاهده کرده اییم که چطور این اوباش جلو مدرسه ی دخترانه برای دختران مدرسه یی مزاحمت ایجاد کرده و به کرامت انسانی زن تعرض می کردند، کشتن این اوباش اما پاک کردن سمبل جرم است و نه خود جرم. برای جرم زدایی از جامعه باید قبل از هر چیز دولتی که نماینده ی بورژوازی و استثمار انسان بر انسان است را سرنگون کرد. تصور ابلهانه و ساده لوحی است که فکر کنیم با کشتن چهار تا لمپن و سگ دم در بورژوازی کرد، غائله خوابیده است. این اوباش لمپن را شاید خود ما هم کمونیست ها ناچار بشیم در یک شرایطی حذف کنیم وقتی که به صورت عملی به حقوق انسان ها تعرض می کنند و حاضر نیستند تحت هیچ شرایطی به یک زندگی عادی برگردند، اما این موارد برای ما استثناء هستند و هیچ وقت با این سیاست به اراذل و اوباش برخورد نخواهیم کرد.

مساله این است که بورژوازی کورد برای حفاظت از سرمایه اش به نگهبان و سگ دم در نیازمند است و وقتی سپاه پاسدارن در مقایسه با اوباشی که راحت تر و ارزان تر خریده می شوند، سهم بیشتری از این سرمایه داران بخواهد، و این سرمایه داران هم حاضر به باج دهی زیاد به سپاه پاسداران نباشند، چهار تا از این اوباش چاقو کش شرخر مثل احا چته، زاهد ملاقاضی و خانواده ی مینه سمیل (مینیه سبیل) و خانواده های انسان خوار مانند خانواده ی عبدول چاله و داباشی و غیره را همچون سگ زنجیر کرده و هر کس که بخواهد برای سرمایه ی انان خطر ایجاد کند، توسط این اوباش مزدوری که در قبال یک تکه استخوانی که جلوشان پرت شده است، دست به ادم کشی می زنند، سرکوب می شوند.

قبلا حزب دمکرات از فئودال های خلع شده از قدرت، صاحبان زمین و سرمایه دفاع می کرد و این سرمایه داران مرتجع هرازگاهی یک استخوان لیسیده شده جلو رهبری و پیشمرگان حزب دمکرات پرت می کردند و این حزب مرتجع دقیقا نقش همین اوباشی که امروز در شهر مریوان و دیگر شهرهای ایران در قبال مزدوری برای سرمایه داران انسان می کشند، بازی می کرد. بی دلیل نیست که تاکنون صفوف حزب دمکرات و دیگر احزاب ناسیونالیست کرد را لمپن ترین، چاقوکش ترین و بدنام ترین اراذل و اوباش شهرهای کردستان تشکیل می دهند. این مساله در مورد سازمان زحمتکشان هم کاملا صدق می کند. کمونیست ها را که برای مالکیت خصوصی بر ابزار تولید خطر ایجاد می کردند، در گذشته توسط حزب دمکرات قتل عام می شدند. فاجعه ی اورامانات و سوزاندن رفقای کومه له یی، زمانی که در کیسه خواب به سر می برند توسط فالانژیست های تروریست و انسان خوار وابسته به حزب دمکرات، با مشروعیت رهبری جنایتکار و مزدور حزب دمکرات صورت گرفت و این نمونه تنها یکی از فجایع و تبهکاری هایی است که حزب شبه فاشیستی دمکرات کردستان در تاریخ مرتکب شده است. نباید ابلهانه ادبیات زن ستیزانه و اولترافاشیستی حزب دمکرات را تکرار و بازتولید کرد و تحمیل جنگ به کومه له از جانب حزب دمکرات به عنوان نماینده و نگهبان دم در بورژوازی کرد، را جنگ برادر کشی خواند. مساله این است که حزب دمکرات در دفاع از فئودالیسم که ابزار تولید را در گذشته در دست داد و به راحتی حاضر نبود ان را در اختیار دهقانان قرار دهد، حمایت و حفاظت می کرد و از این راه به صورت انگل وار ارتزاق می کرد و کومه له به عنوان یک جریان رادیکال بزرگترین تحولارت انقلابی را در مورد تقسیم اراضی به پیش برده بود. مساله ی تحمیل جنگ به کومه له از جانب حزب مرتجع و محافظه کار دمکرات کردستان، تنها و تنها از موضع نقد اقتصاد سیاسی قابل بررسی است. هر نوع تحلیلی که مساله ی اقتصاد سیاسی را در برخورد به این جنگ در نظر نگیرد، تنها نوع وراجی و دارگویی قومی و ناسیونالیستی است، که به درد درز لای دیوار هم نمی خورد.

مساله ی دیگر این است که حزب دمکرات و احزاب مشابه رابطه ی بسیار نزدیکی با اراذل و اوباش دارند و بسیاری از این راذل و اوباش رابط بین حزب دمکرات و بورژواهای کورد هستند. از طریق این اراذل و اوباش به مقرری ماهیانه یی که سرمایه داران کورد باید به انان بدهند، تا این حزب از مالکیت خصوصی بر ابزار تولید دفاع کند و همچنان جانب این جانواران انسان خوار را بگیرند، رسیده و این گونه انگل وار به فعالیت سیاسی خود ادامه می دهند. شبکه های تشکیلاتی احزاب ناسیونالیست کرد در شهرهای کردستان اغلب متشکل از کفتربازان جلو سینما، موادفروشان، شرخران، چاقوکشان و زن ستیزهای لمپن است. اگر لازم باشد اسم تعدادی از این اراذل و اوباش را که هم اکنون در صفوف این احزاب فعالیت می کنند، خواهیم اورد. اراذل و اوباشی که قبلا در مریوان و دیگر شهرهای کردستان، کاری جز چاقوکشی و باج گیری نداشتند.

برای زدن اراذل و اوباش در شهرهای کوردستان قبل از هر چیز همانطور که پیشتر گفتم لازم است رژیمی که اراذل و اوباش را تولید و بازتولید می کند، مناسباتی که این انگل ها را به جان مردم می اندازد با نقد انقلابی و رادیکال در عمل (انتقاد با اسلحه) در هم کوبید و به دنبال ان احزاب چاقوکش و ناسیونالیست کورد را که این اوباش را به جان مردم می اندازند، حاشیه یی کرد، تا جایی که در جامعه هیچ جایگاهی نداشته باشند و هیچ کس این احزاب را جدی نگیرد.

احزاب ناسیونالیست کرد، سپاه پاسداران و بورژوازی کورد و اوباش شهرهای کردستان چهار پای یک سر هستند. نمی توان با قطع کردن یک پا کله را نابود کرد، باید کله را نشانه گرفت و ان را با یک گلوله ترکاند، این گلوله چیزی جز یک انقلاب رادیکال از پایین نمی تواند باشد. انقلابی که ممکن است به انفجار کله ی صدها نفر از کله گنده های این چهارپای فوق بیانجامد.

هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال

28.04.2019

زمینه های کودتای جناح راست در کومه له

جریان راست و ناسیونالیستی که به زودی با پژاک یکی می شود، تلاش می کند اخرین نبض های یک چپ نیم بند و شبه سوسیالیستی اردوگاهی سرگردان را گرفته و گلویشان را تا جایی که ممکن است فشار دهد، تا دیگر صدایش در نیاید. با خبر شدم که سید ابراهیم علیزاده از دو تن از اعضای این حزب وابسته به جناح چپ درخواست کرده که اعلام فراکسیون کنند، این در حالی است که جریان ناسیونالیستی درون کومه له به رهبری سید ابراهیم علیزاده خود یک فراکسیون ناسیونالیستی درون یک تشکیلات چپ ناسیونالیستی است. فراکسیونی که به خاطر سیطره ی سید ابراهیم بر تشکیلات کردستان و روابط نزدیکش با حاکمیت در کردستان عراق، خود را به عنوان خط اصلی تشکیلات کومه له معرفی می کند و تلاش می کند جریان مقابل را تبدیل به فراکسیون کند. زمانی که بحث های سطحی و جنگ زرگری بر سر اسم حزب کمونیست ایران را می بینم و جای خالی یک نقد رادیکال و مارکسیستی را مشاهده می کنم، به این نتیجه می رسم که مساله ی نگهداری تابلوی حزب کمونیست ایران یک مساله ی کاملا فرعی است، چون این تشکیلات چه اسم خود را کومه له بگذارد، چه حزب کمونیست ایران یک تشکیلات است با انواع و اقسام گرایش غیر سیاسی، شبه سیاسی ووو

مساله ی من با کومه له و حزب کمونیست ایران بر سر اسم حزب کمونیست ایران نیست، این تشکیلات می تواند خود را حزب کمونیست جهان بخواند. مدتی پیش در فیس بوک با یک احمق بحث داشتم که خود را حزب کمونیست کارگران جهان می خواند و به اندازه ی یک قورباغه از مسائل تئوریک اگاهی نداشت. مساله این است که ناسیونالیسم که در رهبری کومه له همیشه لانه کرده بود، الان می خواهد کل تاریخ کومه له را به نفع بورژوازی و ناسیونالیسم کرد تمام کند و تاریخ را جعل کند. با زبان بی زبانی و در بیانیه های ابکی و مقالات بی منطق و احساسی، مدافعان این جریان راست اعلام می شود که سوسیالیسم دیگر به تاریخ پیوسته و چون شوروی شکست خورد باید منتظر انقلاب جهانی بود و لذا لازم است الان به بورژوازی ملی و کوردی بچسپیم. همکاری با یک جریان فالانژیست مشکوک مانند پژاک که تفاوتی با سپاه پاسداران ندارد، به بخشی از سیاست جناح سید ابراهیم و رحمان پناه تبدیل شده است. حالا این جریان با در دست داشتن چند تفنگچی بی سواد سیاسی بله قربان گو در کردستان عراق و پول اتحادیه ی میهنی می خواهد به چپ ها و کمونیست های متوهمی که بلاخره تحت نوستالژی یا روابط خانوادگی به این جریان پیوسته اند، بگوید شما اقلیت هستید و باید فراکسیون تشکیل دهید. در این شکی نیست که سنت های حاکم در جریان کومه له با سنت های حاکم بر جریاناتی مانند اتحادیه ی میهنی و حسک و دیگر جریانات کوردی در کردستان عراق قابل مقایسه هستند و چیزی به اسم فراکسیونیسم را کومه له رسمیت نمی شناسد. من خودم مشاهده کردم که کومه له چطور جریان ناسیونالیستی روند سوسیالیستی را اخراج کردند. خود من و فراکسیونی که من نماینده ی اصلی و بی چون و چرای ان بودم را اخراج کردند و حتی اجزای تشکیل فراکسیون هم به ما ندادند. الان که جریان شبه سوسیالیستی که صلاح مازوجی به خاطر سابقه ی طولانی در کومه له اتوماتیک و نه به صورت انتخابی در راس ان قرار گرفته است ،نه توانایی این را دارد که یک خط منسجم تئوریک مارکسیستی را نمایندگی کند و نه هنوز از جریانات اصلاح طلب مانند اتحاد سوسیالیستی کارگری بریده است، را نمی توانند به راحتی مثل ما قلع و قمع کنند، چون بخش بزرگی ازریش سفیدان کومه له پشت این خط هستند. فراکسیونی که من نمایندگی می کردم و بعدها دیگران می خواستند به اسم خود تمام کنند، حتی یک کمیته مرکزی باهاش نبود. ما دقیقا از پایین سازمان دهی می کردیم. نوعی مبارزه ی طبقاتی را علیه اشراف و فئودال های ریش سفید و کمیته مرکزی های مادام العمر به پیش بردیم، چیزی که برای همین کسانی که الان به جبهه ی چپ پیوستند قابل تحمل نبود. انان ما را انارشیست، خرده بوژوایی و طرفدار کمونیسم کارگری می خوانند، تا سلطه ی ابدی خود را مشروع جلوه دهند. الان هم هستند افرادی که خود را به این جبهه متعلق می دادند و به مراتب بهتر از صلاح مازوجی و بی پروا تر به نقد جریان راست پرداخته اند، اما در واقع چون از یک پایگاه تشکیلاتی قوی برخوردار نیستند، همه ی چشم ها به انتظار مواضع صلاح مازوجی است. صلاح مازوجی هم به خاطر اینکه حاضر نیست دست از تشکیلات کردستان بکشد، مواضع بینابینی گرفته و این مساله به نوعی باعث سرخوردگی رفقای جوان تر که مواضع روشن تری دارد و صراحت در بیان مواضع را می خواهند، می شود.

جریان راست از طریق عوض کردن شماره تلفن های تماس با کومه له، عملا همین کاری را می کند، که جریان به شدت مرموز، اپورتونیست و محفل درویش پرور خانوادگی و عشیرتی خط رسمی با حزب حکمتیست کرد. من به هیچ کدام از این جریانات کوچکترین توهم و سمپاتی ایی ندارم و هیچ توهمی به مواضعشان هم ندارم، اما بی پرنسیپی را باید در هر جا به رادیکال ترین شکل ممکن به نقد کشید. این یک کودتا است و باید محکوم شود و جلو کودتا در جریانات سیاسی گرفته شود. حداقل در جریاناتی که خود را چپ و سوسیالیستی می نامند. امیدوارم جریانات راست همدیگر را قلع و قمع کنند.

کومه له دیر یا زود دچار انشعاب می شود، این انشعاب لازم است در شرایطی بسیار متمدنانه و در نتیجه ی بحث سیاسی جدی صورت بگیرد. بلاک کردن همدیگر در فیس بوک و تلاش برای پرونده سازی و لودگی و بالا اوردن کیس های شخصی و روابط جنسی و غیره انسان هایی که تا دیروز انان را رفیق عزیز صدا می زدید و حاضر بودید خودتان برای انان فدا کنید، به دور از هر پرنسیپ و اخلاقیات مترقی و کمونیستی است. زمانی که دبیرخانه ی کومه له بحث سیاسی در جواب به مواضع من نداشت، با شخصی کردن مساله می خواستند دهان من را ببندند، اما با استناد به تاریخ هشت سال گذشته، هیچ کسی تاکنون در تاریخ به اندازه ی من علیه کومه له نقد نکرده و مطلب ننوشته است. شما نمی توانید مخالفینتان را اینگونه خفه کنید، چون اگر این کار را بکنید خودتان باید خفه خون بگیرد و خودتان را منزوی می کنید. جمهوری اسلامی تلاش می کرد با کشتار کمونیست ها کمونیسم را در ایران ریشه کن کند، اما جنبش کمونیستی فعلی در ایران به مراتب تئوریک تر، عمیق تر، رادیکال تر، سنجیده تر و مترقی تر از جنبش کمونیستی دهه ی شصت و قبل از ان است. یک بار رفیقی در یک جلسه از من دعوت کرده بود برای یک سخنرانی کواه و گفت که به رفیقمون حسن خوشامد می گویم، ایشان متخصص کومه له شناسی هستند. بگذریم

حسن معارفی پور

این سایت به زودی بسته می شود

متاسفانه به خاطر مشغله ی کاری و درسی و نداشتن وقت برای خواندن بسیاری از ایمیل هایم، شرکت وردپرس اعلام کرد که این سایت را به زودی خواهد بست و امکان تمدید ان وجود ندارد. به زودی یک سایت دیگر در یک شبکه ی دیگر که برای ابد کارایی داشته باشد را درست خواهم کرد.

از تمام دوستان و رفقایی که مطالب من را در این سایت پیگیری کردند و با نقدهایی که از طریق ایمیل یا کامنت فرستادند، تشکر می کنم.

زنده باد سوسیالیسم

نابود باد سرمایه داری

حسن معارفی پور

مراقبت و کنترل احساسات بازمانده ی بربریت دوران ویکتوریایی

سیاست دیسپلینیزه کردن طبقه ی کارگر و انسان های تحت ستم، سیاستی بود که در دوران ویکتوریایی در اروپا به شدیدترین شکل ممکن به پیش رفت و از طبقه ی کارگر کشورهای اروپای غربی انسان های ترسو، حمال، بی خاصیت و سر به زیر ساخت که با عینک بورژوازی به جامعه نگاه می کردند. این سیاست به اشکال دیگری در کشورهای دیگر و حتی کشورهای ما در خاورمیانه و حتی امریکای بی تاریخ هم به پیش رفته است.
 
در عصر ویکتوریایی و دوران حاکمیت ملکه ویکتوریا بین سال های 1837 تا 1901 ما شاهد یک عصر ارتجاعی در تاریخ بشرهستیم که تنها با حکومت های بناپارتیستی مانند لوئیس بناپارت (ناپلئون سوم در فرانسه) و بیسمارک در المان قابل مقایسه است. فرهنگ ویکتوریایی در عصر ویکتوریایی البته مختص انگلستان نبوده و نیست، بلکه در کل اروپا ما شاهد دوره یی افول “انقلابی گری” بورژوازی و بازگشت ارتجاع مذهبی و سلطنت مطلقه هستیم. به قول مارکس پرولتاریا موتور انقلاب بورژوایی را به حرکت دراورد اما خود نتوانست رهبری انقلاب را به دست بگیرد و بورژوازی سر کار امده نمی توانست تا ابدالدهر انقلابی بماند، چون ان خاصیت تاریخی خود را از دست داده بود. بورژوازی تنها برای در هم کوبیدن فئودالیسم و اقتدار خدا بر روی زمین، اقتداری که با خونریزی و انگیزیسیون کلیسا و زور شمشیر بر روی گردن بردگان و دهقانان نگه داشته شده بود، می توانست به حیات خود ادامه دهد.
 
تصور ابلهانه یی است که انقلابی گری بورژوازی اولیه و قیام علیه فئودالیسم، ازادی انسان دهقان از زمین و دادن بردگی مدرن به او را رهایی بخوانیم. نباید گول ساختار زبانی لیبرالی را خورد وگرنه در این حالت هر چی باشیم مثل کسی که توسط یک قمار باز به بازی گرفته می شود و می بازد، به مدافعان و حافظان نظم موجود که برهان های لیبرالی را به کار می گیرند، باخته ایم.
 
یکی از ویژگی های دوران ویکتوریایی که به عصر ویکتوریایی شناخته شده است، کنترل احساسات انسانی از جمله احساسات جنسی، عطسه کردن و حتی خمیازه کشیدن بود. دولت نماینده ی ارتجاع،هنجارهای به شدت ضد انسانی را از طریق سیاست دیسپلیینزه کردن طبقه ی کارگر و اقشار تحت ستم برای کنترل این طبقه به کار گرفته بود، تا هر از طریق این اهرم های روانشناسانه و هنجارهای کثیف و ضد بشری زمینه ی قیام اجتماعی انسان های تحت ستم را از بین ببرد. فرهنگی منسوخی که بازمانده ی ان هنوز در مدارس، کودکستان ها، دانشگاه ها، ارتش، زندان ها، تیمارستان ها، در کافه و رستوران و… به شدت قابل مشاهده است.
 
باید میشل فوکو را به خاطر ارائه تصویری روشن از این دوره در کتاب اشتیاق به دانایی و سکسوالیتی و حقیقت از دوران ویکتوریایی و سیاست دیسپلینیزه کردن جامعه در سرمایه داری امروز ستود، اما نباید موضع کسموپولتیک و سرگردانانه ی او را قبول کرد. میشل فوکو به عنوان کسی که بیشترین تاثیر را روی موج های مختلف فمینیسم از جمله موج ساختگرایی فمینیستی و حتی بخشا فمینیست های مارکسیست گذاشته است، خود شدیدا ضد فمینیسم بود، اما این کتابش به واقع کمک شایانی به شناخت نرم ها و هنجارهای رایج که توسط دولت ها در جوامع مختلف به ویژه در رابطه با مساله ی سکس بازتولید می شوند، می کند.
 
میل جنسی طبیعی ترین و قوی ترین میل در درون انسان است، اما این میل طبیعی توسط سیاست کنترل می شود. همین چند روز پیش در المان که مسائل جنسی به اصطلاح از قرن بیستم به این طرف به ظاهر تبدیل به پدیده یی خصوصی شده است، یک زن و شوهر را که در قطار سکس دهانی داشتند (زنه برای شوهرش ساک میزده) به هفت هزار و پانصد یورو جریمه محکوم کردند، این در حالی است که شما می توانید ساعت ها در قطار لب بگیرید و یا حتی جلو کلیسا بعد از نماز خواندن با هر کسی که دوست داشتید لب بگیرد، بدون اینکه ناچار باشید جریمه پرداخت کنید. مساله این است که بسیاری از هنجارها و رفتارهایی که ما داریم، بدون اینکه خودمان بدانیم، ریشه در تاریخ عصر ویکتوریایی یا تاریخ مشابه ان دارند. برای درک دقیق عصر ویکتوریایی باید علاوه بر اثار فوکو که بخشا از یک موضع متافیزیکی و ازوتریک به تاریخ می نگرند، لازم است کتاب هیجدهم برومر لوئیس بناپارت مارکس را خواند، تا مشاهده کنید که چطور مارکس بازگشت ارتجاع نماینده ی کلیسا توسط یک دلقک را به دنبال شکست انقلاب کبیر فرانسه به تصویر می کشد. یک تحلیل دقیق و ماتریالیستی از عصر ویکتوریایی نمی تواند خود را در چارچوب های تحلیل فرهنگی جوامع بدون در نظر گرفتن مناسبات تولیدی، اقتصادی و رابطه ی بین ایدئولوژی و مناسبات تولیدی در نظر بگیرد. کاری که میشل فوکو و شرق شناسانی مانند ادوار سعید و کل جریان پست مدرنیسم می کنند این است که مسائل تاریخی و فرهنگی را از بستر تاریخی خود جدا کرده و به نوعی از تحلیل های متافیزیکی کانت هم عقب تر می روند و نوعی ازوتری صوفی مسلکانه را بنیاد نظریات خود قرار می دهند، که بر هیچ پایه ی مادی و ماتریالیستی بنیاد نهاده نشده است. هر مساله یی را باید در بستر تاریخی ان و تکامل مناسبات تولیدی، رابطه ی دولت و اقتصاد سیاسی و غیره باید بررسی کرد، در غیر این صورت تحلیل مان فراتر از یک درد دل نمی رود. نمایندگان مکتب فرانکفورت هم به ویژه والتربنیامین در برخورد به مساله ی تاریخ دچار این اشتباه تئوریک می شوند و از تاریخ و ماتریالیسم تاریخ، کاریکاتور می سازند.
 
عبور از فرهنگ ویکتوریایی در جامعه ی معاصر نیازمند دستیابی به اگاهی طبقاتی و سیاسی از ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیک، تشکل و سازمان یابی کارگری و تحزب، برای تعرض به دولت، سیاست و مناسبات اجتماعی ایی است که این فرهنگ منسوخ را در اشکال پوسیده بازتولید می کند.
 
می خواهیم به عنوان عناصری پاسیو در تاریخ همچون یک توپ فوتبال شوت شویم و با بی تفاوتی از کنار این مسائل بگذریم، یا می خواهیم به طور ریشه یی فرهنگ مردگان را به گور بسپاریم؟ این سوالی است که هر کس باید خود را به ان مشغول کند، سوالی که جواب جمعی نه فردی و یا گروهی دارد و می طلبد.
 
حسن معارفی پور

کشف یک زن جوان Entdeckung an einer jungen Frau

Quote

via کشف یک زن جوان Entdeckung an einer jungen Frau

کشف یک زن جوان Entdeckung an einer jungen Frau

برتولت برشت

ترجمه ی: حسن معارفی پور

وداع ناشتای صبح، زنی سرد و بی قرار، بی قرار به نظر می رسید.
.از انجایی که یک رشته از موهایش خاکستری بود، نمی توانستم دیگر تصمیم بگیرم که بروم

در حالت سکوت سینه هایش را گرفتم و زمانی که سوال کردم که چرا من، مهمان یک شب، چرا بعد از گذراندن یک شب تمایلی به رفتن ندارم، در صورتی که قرار بر این بود، تنها همین یک شب باشد
:نگاهی بهش انداخته و بی تعارف این را گفتم

ایا فقط همین یک شب است، می خواهم بمانم یا بروم
از وقتت استفاده کن؛ این بد است که تو بی قرار باشی

و بگذار گفتگوی مان را سریعتر انجام دهیم
چون ما فراموش خواهیم کرد، که تو رفتنی هستی

.و این مساله اهنگ اشتیاق (میل جنسی) را در من گلویم خفه می کند

Entdeckung an einer jungen Frau

 

Bertolt Brecht

Des Morgens nüchterner Abschied, eine Frau
Kühl zwischen Tür und Angel, kühl besehn.
Da sah ich: eine Strähn in ihrem Haar war grau
Ich konnt mich nicht entschließen mehr zu gehn.

Stumm nahm ich ihre Brust, und als sie fragte
Warum ich, Nachtgast, nach Verlauf der Nacht
Nicht gehen wolle, denn so war’s gedacht
Sah ich sie unumwunden an und sagte:

Ist’s nur noch eine Nacht, will ich noch bleiben
Doch nütze deine Zeit; das ist das Schlimme
Daß du so zwischen Tür und Angel stehst

Und laß uns die Gespräche rascher treiben
Denn wir vergaßen ganz, daß du vergehst.
Und es verschlug Begierde mir die Stimme.

قلعه ی آدمخواران یا سازمان ملل؟

 

در مطلبی که مدتی قبل در رابطه با اهدای جایزه ی نوبل صلح به نادیا مراد منتشر کردم، کثافت، دورویی، اپورتونیسم و جنایتکاری سازمان ملل و دولت های بورژوایی که از یک طرف با سیاست های جنگ طلبانه ی خود داعش را به عنوان الترناتیو در دنیای “بی الترناتیوی” پس از فروپاشی شوروی برای بشریت نوید می دهند و از طرف دیگر یک طویله برای آدمخواران به اسم سازمان ملل درست کرده اند، تا این سیاست ها را رومانتیزه کرده و هرازگاهی یک قربانی ابله را دوباره قربانی کنند، پرداخته و با دقت کامل این اخلاقیات مبتذل بورژوایی که تابع منطق و عقلانیت بورژوایی که از نظر من چیزی جز ویرانی عقل نیست، بررسی کرده ام.

لازم به ذکر است که این جانیان و همکاران همدیگر یک بار به اسم سیاست های “صلح” بخوانید جنگ وتروریسم رسمی “بشردوستانه” مردم بی دفاع را قربانی کرده و بار دیگر یکی از قربانیان توسط همکاران و مغزهای فاشیست و جنگ طلب عضو طویله ی ادمخواران یعنی سازمان ملل، قربانی را همچون یک میمون سیرک در یک جلسه جلو دوربین اورده و با اهدای جایزه یی به او می خواهند کلیت تروریسم شان را توجیه و رومانتیزه کنند. نادیا مراد البته سه بار قربانی شده است. یک بار قربانی سیاست های تروریستی تروریسم دولتی و جنگ های امپریالیستی و جنایتکارانه ی دولت های امپریالیستی غربی که داعش را همچون هیولای ادم خواری به جان مردم انداخته و هزاران و صدها خانواده ی بیگناه را نابود کرده و زنان بی دفاع را به عنوان برده گان جنسی فروختند و نادیا هم یکی از این زبان بود، بار دیگر زمانی که در سازمان ملل به عنوان “قهرمان” (بخوانید دلقک سیرک) معرفی کرده و به او جایزه داده و بار سوم زمانی است که یوان (سازمان ملل) این قلعه ی ادمخواران و موسسه ی سازمان های تروریستی و جاسوسی از جمله ابزار دست دولت فاشیست و تروریست امریکا زیر فشار او را ناچار کردند که ازمایش پزشکی بدهد، تا ثابت شود که مورد تجاوز بربرهای تروریست و وحوش اسلامی (البته اسلام امریکایی و قرن بیست و یکمی) داعش قرار گرفته شده است. زمانی که نتایج ازمایشات پزشکی، ازمایشاتی که توسط پزشکان مزدور و وابسته به همین سازمان های جنگ طلب و تروریست انجام گرفته، نشان می دهند که نادیا مراد مورد تجاوز قرار گرفته نشده است، در همین طویله ی ادمخواران، در اوج جنایتکاری و توحش (غیرقابل وصف با کلمات) توسط همین “مغزهای” تروریست و فاشیست در برخورد به این قربانی، جایزه ی نوبل را بعد از سه ساعت بحث و رای گیری ساختگی از او پس گرفتند. نادیا مراد البته چهار بار قربانی شده است و بار چهارم به خاطر جهالت و نادانی سیاسی خود او بوده است. جورج اورول در رمان قلعه ی حیوانات و 1984 تلاش می کند تا تصویری وحشیانه و حیوانی از سرمایه داری دولتی تحت حاکمیت استالین جلاد ارائه دهد، این تصویر ممکن است در بسیاری موارد در مورد استالینیسم صدق کند، اما جورج اورول رمان های خود را تحت فضای انتی کمونیستی که ضدیت خود را در ضدیت با شوروی سابق نشان می داد، منتشر می کرد و بورژوازی ادمخوار و موسسات حقوق بشری را که فاشیسم را به عنوان الترناتیو به خورد مردم می دادند، انچنان تند و تیز زیر ذره بین قرار نمی داد. اگر جورج اورول زنده بود و می دید که چگونه دولت های تروریستی و فاشیستی غربی که فاشیسم را در سیاست بین المللی خود در اشکال مختلف، از جمله جنگ های نیابتی و تسلیح و حمایت از نیروهای فاشیستی در عراق و سوریه و اکراین و سریلانکا و همچنین در برخورد به پناهجویان در دریای مدیترانه و غیره می دید، شاید رمان هایش را ضد بورژوازی دمکرات غربی منتشر می کرد و به جای قلعه ی حیوانات اسم ان را قلعه ی ادمخواران می گذاشت. در اینجا توجه ی شما را به مقاله یی که قبلا نوشته و همچنین گزارش سایت گاردین به زبان انگلیسی در مورد بازپسگیری این جایزه و تحقیر بی شرمانه ی این قربانی قربانی ها جلب می کنم.
…….

جایزه ی نوبل صلح یا جایزه ی قبول ابژه بودن؟

“جایزه نوبل صلح امسال به نادیا مراد و دنیس موک وگه رسید!”

این خبر سر تیر تمام رسانه های دولتی، امپریالیستی، چپ لیبرال و در کلیت خود رسانه های دنیا شد. امپریالیسم غرب در تلاش است که از طریق “رومانتیزه” کردن قربانی، جنگ های نیابتی خود را روکشی بکشد، تا افکار عمومی را از نقد مناسبات ساختاری سرمایه داری و کارکرد این نظام به عنوان یک نظام استعمارگر و امپریالیست منحرف کند و از طریق درست کردن تئاتر ها و شوهایی که بیشتر از هر چیز به تئاتر مزخرفی شبیه است، تئاتری به اسم پارلمان، اتحادیه ی اروپا، سازمان ملل و دیگر طویله هایی که در ان فقط خوک صفتان انسان خوار راه پیدا می کنند، بربریت و توحش، کشتار سیستماتیک انسان و جنگ ها را مشروع جلوه دهد و اگر هم مشروع جلوه ندهد، نشان دهد اگر ما جنگ را درست می کنیم، بلاخره پارلمانی هم داریم که از “حقوق بشر” دفاع می کند و قربانیان هم می توانند به این طویله ی خوک ها یعنی پارلمان های بورژوایی راه پیدا کنند و در انجا در ازای مزدوری و توجیه این نظام برده دارانه اجازه ی مع مع و بع بعی پیدا کنند.

لنین شاید بزرگترین متفکری بود که فانکشن نظام سرمایه داری انحصاری و امپریالیسم را به دقیق ترین شیوه در کتاب امپریالیسم اخرین مرحله ی سرمایه داری توصیف می کند و اعلام می کند که جنگ همیشه یکی از راه های سرمایه داری انحصاری از بحران و برای کنترل بحران است.

“نئو” انتی لنینیست هایی همچون دیوید هاروی نظریه ی امپریالیسم لنین را برای توصیف مناسبات امروز امپریالیسم کافی نمی دانند و اعلام می کنند، در شرایطی که طبقه ی کارگر نمی تواند در سطح جهانی ماشین فرادولتی امپریالیسم را متوقف کند، بهتر است تلاشمان را روی مساله ی رفورم و رفورمیسم و بازگشت به اقتصاد کینزی و دولت رفاه متمرکز کنیم. من این نظر هاروی را ارتداد در مارکسیسم اعلام می کنم ولی از مارکسولوژها چیزی از این فراتر انتظار ندارم، همانطور که از کاندیاهای احزاب چپ اروپایی انتظار بیشتری از چریدن در طویله ی پارلمان و تلاش برای عقلانی کردن سرمایه داری از طریق بازگشت به دولت رفاه، ندارم.

ادوارد سعید به عنوان یکی از متفکران پست مدرنیست و یکی از نمایندگان اصلی کنستروکتیویسم (ساختگرایی) در کتاب خود به اسم اروینتالیسم ( در فارسی شرق شناسی ترجمه شده است، اما در واقع می توان شرق گرایی ترجمه کرد) می نویسد که غربی ها انچنان تصویر وارونه یی از شرق ارائه می دهند که مردم شرق در نزد افکار عمومی همچون جانورانی انسان خوار جلوه داده می شوند که بویی از تمدن و شهرنشینی نبرده اند و تنها کاری که می کنند، کشتن زن و سر بریدن و غیره است. (نقل به مضمون از ادوارد سعید، شرق شناسی)

اینکه در کشورهای اسلامی زن ها همچون گوسفند چه از جانب دولت و چه از جانب مردان “غیور” ناموس پرست خشک مغز قتل عام می شوند، پدیده ی روشنی است و نباید ان را انکار کرد و شرق ستایی کرد، اما مساله این است که امپریالیسم غربی در تلاش است چنین تصویری از مردم کشورهای خاورمیانه به خورد افکار عمومی بدهد که در ان شرق منبع “شر” و غرب و منبع “خیر” و تمدن خوانده می شود. تاریخ شناسان اروپایی که اغلب اروپا محور و اروپا مدار هستند، با تفکرات مسیحی و اروپایی از دوران بعد از رفورماسیون شدیدا در تلاش برای ارائه تصویر انسانی تر و بهتر از مسیحیت و اروپا بوده اند ولی فراموش می کنند، جنایاتی که مسیحیت در اروپا در قرون وسطی و در دوران جنگ های صلیبی، در دوران فراماسونری، در دوران استعمار و امپریالیسم در حق مردمان دیگر کشورها انجام داده است، ده ها برابر بیشتر از توحش “شرق” است. ( برای مطالعه ی بیشتر رجوع کنید به کتاب سمیر امین به اسم اروپا مداری و کتاب کاوه یزدانی به اسم هندوستان، مدرنیسم و انحراف بزرگ. این کتاب یکی از مهمترین تحقیقاتی است که تاکنون در زمینه ی هندوستان انجام گرفته است و کاوه یزدانی رفیق انقلابی ما ده سال از زندگی خود را به صورت بی وقفه صرف نوشتن این کتاب کرده است. تاکنون صدها خلاصه نویسی توسط بزرگترین اساتید دانشگاه های معتبر جهان از این کتاب منتشر شده است و اگر کسی علاقمند باشد ان را به فارسی برگرداند می تواند با من تماس بگیرد تا نسخه ی پی دی اف را با اجازه ی نویسنده برایش ارسال کنم.India, Modernity and the Great Divergence: Mysore and Gujarat (17th to 19th C.))

نباید تعجب کرد که “آشغال هایی” که به اسم پروفسور و محقق برای سازمان های اطلاعاتی اروپایی مشغول جاسوسی و گسترش افکار ارتجاعی جنگ طلبانه و امپریالیستی هستند، کسانی همچون ساموئل هانتیگتون این فاشسیت تمام عیار که دنیا را به جنگ بین فرهنگ ها تقسیم می کند و شرق را مکانی برای توحش و غرب و مسیحیت و بازگشت به بنیادهای اولیه ی مسیحی را می ستاید، از جانب امپریالیسم غربی تا این اندازه پوشش داده می شوند.

من پیرو فلسفه ی اخلاق مارکسیستی و به ویژه دوره ی مارکسیستی جورج لوکاچ این فیلسوف و متفکر برجسته هستم که در کتاب تزهای بلوم دقیق ترین تز خود در مورد فلسفه ی اخلاق را فرمول بندی می کند و می گوید که هر شهروندی از هر طبقه ی اجتماعی که باشد، مادام در مقابل توحش و بربریت سرمایه داری سکوت کند و با عمل خود یا سکوتش این مناسبات را بازتولید کند، یک مجرم است و باید محاکمه شود. نقل به مضمون از لوکاچ، تزهای بلوم

امثال ساموئل هانتیگتون که سمیر امین او و دانیل بل را مزدور سی ای ای معرفی کرده بود، از نقطه نظر فلسفه ی اخلاق مارکسیستی پیرو لوکاچ تنها مجرمان عادی نیستند، بلکه جنایتکاران جنگی هستند که نظریاتشان به کشتار سیستماتیک میلیون ها انسان مشروعیت داده است و با انان لازم است به عنوان جنایتکار جنگی همچون سران دولت های، مسئولین صنایع بزرگی که صنایعشان را در اختیار جنگ طلبی و انسان کشی قرار داده اند رفتار شود.

در مورد اعطای جایزه ی نوبل صلح به دو تا قربانی، قربانیانی که بلاهت و تجاهل و مناسبات برده دارانه ی سرمایه داری، ابژه بودن و شرق گرایی که غرب تبلیغ می کند، را بازتولید می کنند و به گفتمان های ارتجاعی تنوع فرهنگی نئولیبرالیستی و پست مدرنیستی را با عمل و پراکسیس خود دامن می زنند، تا اگاهانه یا ابلهانه نشان دهند که اروپاییان و دولت های اروپایی تنها غارتگران، جنگ طلبان، مسئولین فجایع انسانی در شرق واستعمارگران کشورهای موسوم به جهان سوم نیستند، بلکه تمدن و جامعه ی مدنی ایی هم در اینجا وجود دارد که در اینجا به یک “سیاه پوست” و “رنگین پوست” هم این امکان را می دهد، بعد از انکه قربانی بردگی و توحش جنگ طلبانه ی سرمایه داری غربی و امپریالیسم شد، یک جایزه ی نوبل و صلح هم بدهد، تا ریشه ی مساله را به فراموشی بسپارد. در این راستا بازگشت به نقد اقتصاد سیاسی و بررسی رادیکال جنگ طلبی و عروج بربریت و توحش داعش به عنوان محصول سرمایه داری غربی و صادره ی پست مدرنیسم نئولیبرال، نقد توجیه زن کشی و زن ستیزی زیر نام مالتی کالچرالیسم، تبلیغ و توجیه می شود، به صورت ریشه یی ضروری می شود.

ابژه یی که همیشه به عنوان ابژه دیده شده است، نمی تواند خود را از ابژه بودن رها کند، مادام برای براندازی سیستمی که ابژه گی را به خاطر موقعیت اقتصادی، شرایط جغرافیایی، “ملت” و “قومیت” به انسان تحمیل می کند، اقدام نکند و قدم برندارد.

از نظر یک ابله بی شعور ممکن است این نشان از ترقی خواهی غرب باشد که جایزه ی نوبل صلح را به یک زن ایزدی و یک سیاه پوست می دهد، اما از نظر من این مساله نشان از اوج کثافت، دورویی و اخلاقیات ریاکارانه ی بورژوازی است، سیستم سرمایه داری غربی همان سیستمی است، که جنگجویان قهرمان ی پ گ و ی پ ژ، را که بر پوزه ی فاشیست های اسلامی و داعش افسار زدند، تروریست می خواند و پرچمشان را ممنوع اعلام می کند، اما به فاشیست های داعشی و نازی ها اجازه می دهد که در روز روشن با پرچم داعش و صلیب شکسته در خیابان های اروپا تظاهرات کنند.
رفیق ما ارش اذر را به خاطر نشر پرچم ی پ گ و ی پ ژ در المان دستگیر و زندانی کردند.

ما این کثافت و ریاکاری را نه می بخشیم و نه گول ان را خواهیم خورد. در زیر روکش سرمایه داری دمکراتیک یک سیستم هیولایی خوابیده است که توسط سرمایه مالی و صنعتی در حال جهانخواری است.

ساده لوح نباشیم!

حسن معارفی پور

Das hätte ich mir von Anfang an gedacht! Fuck UN, Fuck USA

Über diese Website

THEGUARDIAN.COM
Measure on sexual violence in conflict passes after Trump administration threatened to veto document over references to reproductive health

چند کلمه در مورد اختلافات درون کومه له و حزب کمونیست ایران

به عنوان کسی که در گذشته به جرم کمونیست بودن و به بهانه هایی واهی و دروغین از حزب کمونیست ایران و کومه له اخراج شدم و یک کودتای راست علیه جریان کمونیستی ایی که من و دیگر رفقا( من بی پروا از خط خودم دفاع می کرده و کرده ام و دیگران نیم بند) نمایندگی می‌ کردیم، را پشت سر گذاشته ام، معتقدم که در حال حاضر نماینده ی واقعی کمونیسم و سوسیالیسم علمی در کومه له وجود ندارد و اختلافاتی که وجود دارد به شدت غیرتئوریک و صرفا استراتژیک، تاکتیکی و سازمانی اند. همچین معتقدم که جناح راست تصمیم خود را برای قبضه کردن تشکیلات کردستان و تسویه حساب نهایی با طرفداران جناح مازوجی گرفته است. بحث هایی که تاکنون منتشر شده، تاکنون نتوانسته اند از چارچوب بحث های استراتژیک و تاکتیکی در برخورد به جریان بورژوایی فراتر روند و هنوز هیچ نطفه یی از نقد تئوریک مارکسیستی درون کومه له نقش نبسته است.

عباس منصوریان تلاش کرده است با رجوع به یک گفته ی حسن رحمان پناه مساله را تئوریک کند، اما فارغ از تکرار مباحث مربوط به انترناسیونال دوم و بلشویک ها و اختلافات چپ و راست چیزی نگفته که حرف خودش حساب بشود، چیزی که بتوان به عنوان بحث تئوریک به آن اکتفا کرد. صلاح مازوجی هم در یک بحثی در مورد انحلال حزب کمونیست ایران به نفع کیست؟ مباحثی را در نقد نظریات نانوشته ی جمال بزرگپور از شوونیست های کورد درون کومه له مطرح کرده است و همین طور بحث هایی از جانب محمد نبوی و پویا محمدی مطرح شده اند، که جملگی حرف تئوریکی برای گفتن ندارد. این متاسفانه تنها مشکل ‌کومه له و حزب کمونیست ایران نیست، معضل کل اپوزسیون موسوم به کمونیست ایران است.

دیروز برای کلاس های بازخوانی کاپیتال م در دانشگاه هایدلبرگ بازخوانی های ‌کاپیتال از فعالین سیاسی مختلف از جمله منصور حکمت را مجدد بررسی می کردم. زمانی که با بازخوانی کاپیتال ولفگانگ فریتز هاوگ و دیوید هاروی و دیگران مقایسه می کنم می توانم بگویم که “تئوریک” ترین رهبران کمونیست ایرانی درکی فوق العاده ابتدایی از تئوری مارکسیسم دارند.

منصور حکمت و دیگر رهبران ایرانی باید بیست سال پیش هاروی درس کاپیتال را بگذرانند، تا به این درک از کاپیتال برسند.‌

تحلیل من این است که در اختلاف نظرهای سیاسی در بین چپ ایران نه درک تئوریک و علمی از سوسیالیسم و کمونیسم، بلکه این سیاست هویتی است که نقش دارد .سیاست هویتی به این معنا که من نوعی خود را با “محفل”، تیم، گروه، هم محل، هم شهری، هم زبان، همکار، هم پیک، دوستان عشقی ام ووو را تعریف کرده و ارزیابی های سیاسی و تئوریک در انتخاب سیاسی ام نقشی ندارد، بلکه این هویت گروهی و محفلی است، که بر اعتقادات سیاسی و نظری من پیشی دارند. این مساله باعث می شود، که انسان های صادق‌، مبارز، “مومن” و کمونیستی که درک مبتدی از کمونیسم دارند، در این اختلافات در کنار فالانژیست های انتی کمونیست و شووینیست هایی چون جمال بزرگپور و حسن رحمان پناه قرار بگیرند و در مقابل بخشا انسان های لمپن و عربده کشی که به قول خودشان در ایران خیابان می بستند، در کنار صلاح مازوجی قرار بگیرند.

من صلاح مازوجی را کمونیست نمی دانم، تا زمانی که علنی و صریح از سوسیالیسم علمی و مارکسیسم دفاع نکند و به طور علنی علیه جریان دوم خردادی هابرماسی اتحاد سوسیالیستی کارگری موضع نگیرد، و سرکوب ها و تسویه حساب هایی که کومه له با شخص من کرد را علنی نقد نکند و از خودش به خاطر این مسائل انتقاد نکند، به عنوان کسی که در اخراج شخص من نقش داشته است، نمی توانم مواضعش را به عنوان موضع کمونیستی قابل دفاع بدانم.

صلاح مازوجی آن موقع که در تشکیلات کردستان علیه ما کودتا شد، خود مستقیم در این کودتا نقش داشت. امروز هم مازوجی و هم دیگر رفقایش به این نتیجه رسیده اند، که بزرگترین اشتباه را مرتکب شدند، که حکم اخراج من و دیگران را امضا کردند. چون با این کار زمینه ی تعرض بیش از پیش راست به چپ و کمونیسم را فراهم کردند. البته ممکن است این مسائل را علنی اعلام نکرده باشند و یا نکنند، اما تسویه حساب با ما تسویه حساب کومه له با کمونیسم بود، در این روند همه ی کسانی که در مقابل اخراج من و دیگر رفقا سکوت کردند، مسئول هستند و باید از خود علنی انتقاد کنند.

شکی ندارم که انشعاب خواهد شد و تشکیلات کردستان کومه له به سازمان زحمتکشان دیگری تبدیل خواهد شد، همه ی کمونیست ها اخراج می شوند و ناسیونالیسم کرد خود را به کلی تثبیت می کند. اکثریت تشکیلات خارج‌ کشور با حزب کمونیست ایران خواهد رفت و تشکیلات کردستان از دست این اسم حزب کمونیست ایران خلاص خواهد شد.

تشکیلات خارج کشور حزب کمونیست ایران در قبال جان تمام کسانی که به جریان چپ وابسته اند و در حال حاضر در اردوگاه کومه له هستند، کسانی که امروز فردا چه قبل و چه بعد از انشعاب از اردوگاه بیرون انداخته می شوند مسئول است و باید تمام این اعضا را به کشورهای امن تر‌ منتقل کند. اردوگاه سازی و دکان و ویترین گذاشتن در کردستان عراق در میان گله ی فاشیست ها و قومپرستان به اسم یک جریان کمونیستی خودکشی سیاسی است.

حسن معارفی پور

درباره ی سوختن کلیسای نوتردام در پاریس

 

درباره ی سوختن کلیسای نوتردام در پاریس

میشل فوکو در مقدمه ی کتاب “کنترل (حفاظت) و تنبیه” که در فارسی به اسم “مراقبت و تنبیه” ترجمه شده است، می نویسد که در تاریخ 2 مارچ 1757 در جلو در ورودی کلیسای بزرگ پاریس ( به احتمال زیاد همین کلیسای نوتردام)، همین کلیسایی که دیروز خوشبختانه نصفش در اتش سوخت، “دامی ین” به این محکوم شده بود که در یک دادگاه انگیزیسیون اعلام پشیمانی کند، چون او با چاقو قصد کشتن پادشاه را داشته بود. مدافعین بربریت همانطور که در عکسی که از این صفحه ی کتاب میشل فوکو گرفته ام، قابل روئیت است، او را قرار بود با چهار اسب به چهار قطعه تقسیم کنند و زمانی که با چهار اسب نتوانستند این کار را بکنند، دو تا اسب دیگر به ان اضافه کردند و با شش اسب او را قطعه قطعه کردند ووو

این توصیف میشل فوکو از یک واقعه ی تاریخی در یک تاریخ نه چندان دور در کشور “متمدن” فرانسه ی امروزی است که به مهد “انقلاب” شناخته شده است، به روشنی ماهییت کلیسا را نشان می دهد، در کشوری که کلیسا تا انقلاب کبیر فرانسه یکه تاز میدان بود و صدای مخالفین حاکمیت خدا بر روی زمین و دهقانان مخالف بربریت فئودالی را در گلو اینگونه خفه می کرد. همین کلیساهایی که امروز به اماکنی برای جذب توریست تبدیل شده اند و در ان افکار بازسازی شده ی بربریستی مسیحیت که در نتیجه ی انقلابات از پایین ناچار شده بود، برای ماندگاری خود، خود را با مناسبات جدید تطبق دهد و به قول معروف “سکولاریزه” شود. تصور احمقانه یی که بسیاری از نیروهای چپ و راست لیبرال دارند، این است که سکولاریزیشن یا پروسه ی سکولاریزه شدن جامعه با عصر روشنگری اغاز شده است و در انقلاب کبیر فرانسه به اوج خود رسیده است و ما دیگر لازم نیست با مسیحیت این تاپاله ی شیمیایی که از طریق سوسیالیزیشین همچون ذائقه ی غذایی در بین مردم گسترش یافته است، مبارزه کنیم. این تصور احمقانه نشان از جهالت از جنبه های بیزنسی و اقتصادی مذهب و یا ناشی از منفعت داشتن در گرفتن چنین مواضعی است. کسانی که عصر روشنگری (بخوانید عصر جهالت) را می ستایند، نقد مذهب را با مسامحه و مصالحه نمایندگان روشنگری از جمله فلاسفه ی بزرگی چون کانت با مذهب و کلیسا اشتباه گرفته اند. نقد مذهب بی گمان نقد سمبل های مذهبی نمی تواند باشد و سکولاریسم هیچ گاه با بورژوازی عصر روشنگری نتوانست این افیون ویرانگر را از توده های مردم دور کند، چون نمایندگان “روشنگری” نه از یک زوایه ی ماتریالیستی تاریخی، بلکه از زاویه ی کاملا روبنایی به مذهب “نقد” داشتند و مذهب را به عنوان یک سیستم اقتصادی مافیا گونه که مشروعیت استثمار و بهره کشی انسان از انسان را صادر می کرد، نگاه نمی کردند. بورژوازی “انقلابی” اولیه گرچه بزرگترین تحولات را با خود اورد، اما هیچ گاه این ویروس متعفن مذهب را از زندگی مردم نتوانست بزداید و به هیچ وجه نمی خواست بزداید. اتفاقا مذهب و ناسیونالیسم و رگیونالیسم و قومپرستی و میهن پرستی و غیره به عنوان ایدئولوژی هایی برای از خود بیگانه کردن انسان توسط بورژوازی به مراتب بهتر از فئودالیسم به کار گرفته شدند و “هویت” های کاذب انسان ها را شکل دادند، هویت هایی که از نظر انسان های بی “هویت” (هویت انسانی منظورم است) مغزپوک هزاران برابر از هویت انسانی و شهروندی اهمیت پیدا کرده و ایدئولوژی بشرستیزانه ی بشر “مدرن” را شکل دادند. فاشیسم و نژادپرستی، بربریت مسیحی و اسلامی و یهودی و بودیسم در فرمت امروزی شان محصول سرمایه داری دوران بحران و هویت طلبی کاذب عصر سرمایه داری هستند، که به اشکال مختلف توسط این سیستم همچون هیولایی به جان مردم انداخته می شوند. برای فهم بربریت داعش لزومی ندارد به حدیث و قران مراجعه کرد، کافی است داعش این نیروی پست مدرن اسلامی و فاسیست را که هویت فاشیستی اسلامی را به هویت مردم تبدیل می کند و با پول و امکاناتی که داشت فعالین مختلف را از مذاهب و گروه های قومی و ملی مختلف از سراسر جهان جمع می کرد، به عنوان یک نیروی پست مدرن که ریشه های ان در سیاست سرمایه داری امپریالیستی و نئولیبرالیسم غربی به عنوان “الترناتیو” عصر الترناتیو ستیزی قرار گرفته است، بررسی کنیم به جای اینکه با شمشیر به جنگ سایه هایی که دیگر در خیالات هم وجود ندارند برویم. این مساله در مورد کلیساهای اروپا هم صدق می کند. لازم نیست عیسی ناصری این موجود ناموجود را زیر و رو کنیم تا به ماهیت امروز کلیسا برسیم، کافی است کلیسا را به عنوان یک شرکت مافیایی و انگلی در بازار رقابت سرمایه داری که از تحمیق توده ها سرمایه انباشت می کند، نگاه کنیم. مافیای اقتصادی ایی که برای ماندگاری خودش ناچار است خود را با شرایط جدید تطبیق دهد و الگوهای اقتصادی متفاوت اعصار متفاوت را بپذیرد، تا از گردونه ی روابط اقتصادی حذف نشود و همزمان مذهب را از حالت دگماتیستی اش به یک غذایی قابل خوردن تبدیل کند، تا از طریق رگ ها و خون وارد بدن انسان شود و به هویت انسان فراری از هویت انسانی تبدیل شود.

در اینجا نمی خواهم برای نشان دادن تاریخ پر از جنایت و نسل کشی مسیحیت اسناد تاریخی فراوانی ردیف کنم. تنها خواستم یک هشداری به ان چپ های توده یی و ان انسان های نادانی داده باشم که به خاطر سوختن بخشی از کلیسای نوتردام اشک در چشمانشان حلقه زده است و برای چهار تیکه سنگ و چوبی که بر روی گرده ی بردگانی که در نتیجه ی کار طاقت فرسا و بی اجر و مزد در دوران حاکمیت مطلق کلیسا به عنوان نماینده ی خدا بر روی زمین، بالا رفته است تا این مکان جهل و کهنه پرستی ساخته شود، گریه می کنند و اخبار سوخته شدن این کلیسا را در فضای مجازی دست به دست می کنند.

به یاد دارم که اروپاییان نژادپرست و فاشیست که کشتار مردم به دست داعش را جزو فرهنگ مسلمانان و مردم خاورمیانه می دانستند و هیچ نوع نقدی به این بربریت و توحشی که محصول سیاست های دولت های خودشان بود، دولت هایی که با رای انان حکومت می کرد، نداشتند، اما به محض اینکه داعش اثار باستانی های شهر موصل را تخریب کرد، همه ی این راسیست های کله پوک طرفدار امپریالیسم ناقوس کلیسای واتیکان را به صدا دراورده و در روزنامه های سوپر دست راستی شروع به نقد این اقدام داعش کردند. همان پست مدرنیست هایی که مالتی کالچرالیسم را نمایندگی می کردند، کشتن انسان، نسل کشی، فروش زنان ایزدی به عنوان برده در بازار موصل و غیره را جزو فرهنگ مسلمانان می خوانند و در اوج پاسیفیسم پای تله ویزیون و ابجو نشسته و اخبار نسل کشی و ادم سوزاندن به دست داعش را گوش می دادند و هیچ غلطی نمی کردند، اما همگی علیه شکسته شدن اثار باستانی های موصل بودند. من در همان زمان در مجامع به اصطلاح روشنفکری (روشنفکران بورژوازی کوته اندیش ترین انسان ها هستند) در همین المان اعلام کردم که یک تار موی یک کودک عراقی یا فلسطینی را به تمام اثار باستانی های جهان عوض نمی کنم. بگذار داعش این نیروی بربریستی ساخته ی دست کشورهای شما و مسلح به سلاح های مدرن شما، این اثار باستانی و این سمبل های بربریت نابود کند، اما دست از سر مردم بردارد.

من به عنوان کمونیستی که تمام کلیساها و اماکن مقدس جهان را با یک توالت سرپایی کنار جاده عوض می کنم، معقتدم که این اماکن را نباید نابود کرد، بلکه باید این امکان را نگه داشت و تاریخ توحش و بربریت مدافعین مذهب را در این اماکن به جاهلان مذهبی و توده ی مردم نشان داد، بخش هایی از ان را به زندان جنایتکاران مذهبی و پدوفیل تبدیل کرد، باید توالت عمومی های بزرگ در این اماکن مذهبی ساخت، تا هر رهگذری به ان مراجعه کند. باید این اماکن را تبدیل به دانشگاه و کتابخانه و رستوران و مهد کودک ووو کرد و در عین حال تاریخ توحش و جنایت مذاهب را بدون سانسور در تمام اماکن مذهبی به نمایش کشید.

بورژوازی و دولت های مدافع بهره کشی انسان از انسان، همیشه به انسان سر به زیر و دست رو به اسمان نیازمندند، تا خود با خیال راحت به پروسه ی بهره کشی شان از انسان و انباشت سرمایه ادامه دهند، به همین خاطر تحت هیچ شرایطی به شیوه ی مستقیم وارد جنگ با مذهب نمی شوند. انان مذهب را نه تنها بازسازی کردند، بلکه همچون خون به رگ های مردم اروپایی تزریق کرده اند و مسیحیت این طاعون به مراتب خطرناکتر از فاشیسم داعشی را در سیستم اموزشی، از مهد کودک تا دانشگاه طوری انتگره کرده اند، که تنها ادم های تیزبین و مخالفین جدی مذهب ان را می توانند دیده و افشا کنند، بقیه ی کسانی که این را نمی بینند یا نمی خواهند ببینند، چون منفعتشان حکم می کند، که نبینند و یا نادان و جاهل اند و درک و شعورشان به این اندازه نیست که بازتولید مذهب در اشکال مختلف در سیستم اموزشی، خانواده و دولت های به اصطلاح “اتئیستی” یا “سکولاریستی” را مشاهده کنند و یا برای جلوگیری از بازتولید مذهب پراکسیس خود را تغییر دهند.

با شنیدن خبر سوختن این مکان جهل و خرافه پرستی بسیار خوشنود شدم.

حسن معارفی پور

Bild könnte enthalten: Text

Lesekreis „das Kapital“

In all seinen Schriften setzt Marx sich dialektisch materialistisch mit Gesellschaft, Philosophie und Ökonomie auseinander. Die meisten philosophischen Richtungen verstehen Marx Arbeiten nicht als philosophisch, obwohl oder vielleicht gerade weil Marx die abstrakte Philosophie insbesondere Hegels und Feuerbachs auf die gesellschaftlichen Verhältnisse angewandte. Damit machte er das Philosophieren zu einem praktischen, das von dem realen Leben der Menschen ausgeht. Gramsci nennt diese Art, Philosophie auf das gesellschaftliche Leben anzuwenden und vom gesellschaftlichen Leben und dem gesellschaftlichen Menschen ausgehend zu entwickeln, „Philosophie der Praxis“.
Marx gehört zu einem meist diskutieren Philosophen, der sehr kontrovers diskutiert und oft falsch interpretiert wurde. Erich Fromm kritisiert, dass die meisten Akademiker*innen, die von Marx reden und ihn auf oberflächliche Weise diskutieren oder ablehnen, nie im Leben Marx im Original gelesen haben. David Harvey spricht davon, dass das Marxsche Kapital als “Bibel” der Arbeiterklasse bezeichnet wird. Lenin war der Meinung, dass man die Logik von Hegel gelesen haben muss, um das Kapital verstehen zu können.
Im Lesekreis werden wir uns in der ersten Sitzung mit Marx Biographie und seiner historisch-materialistischen und dialektischen Herangehensweise an die Philosophie auseinandersetzen. Wir nähern uns damit den Besonderheiten seiner philosophischen Diskurse in der Wissenschaft, die durch eine übergreifende Analyse unterschiedliche Bereiche in der modernen Wissenschaft decken und gleichzeitig wegen des dialektischen Charakters der Texte immer noch für die Philosophie notwendig sind. Diese Auseinandersetzung bildet die Grundlage, auf der wir dann gemeinsam den ersten Band des Kapitals lesen und philosophisch wie politisch diskutieren. Wir werden also Marx mit Marx lesen, anstatt ihn ohne ihn gelesen zu haben zu verachten.
Marx begründet den „kategorischen Imperativ, alle Verhältnisse umzuwerfen, in denen der Mensch ein erniedrigtes, ein geknechtetes, ein verlassenes, ein verächtliches Wesen ist“ (Zur Kritik der Hegelschen Rechtsphilosophie, 1844). Marx Hauptwerk „Das Kapital“ ist das Projekt herauszufinden, wie genau diese Verhältnisse beschaffen sind: als Grundlage dafür, sie umzuwerfen. Auch wenn wir im letzten Jahr den 150. Jahrestag der Veröffentlichung des Kapitals feierten, ist es weiterhin unabdingbar, um aktuelle kapitalistische Verhältnisse und Strukturen zu verstehen. Es handelt sich um eine hochkomplexe und sehr tiefe Auseinandersetzung mit der bürgerlichen Produktionsweise.
Was das Kapital von Marx anderen Schriften unterscheidet ist, dass es im Gegensatz zu bestimmten politischen Schriften keine aktivistische Sprache benutzt, sondern aus tiefen Beobachtungen und Analysen der kapitalistischen Gesellschaft und kapitalistischer Produktionsweise besteht. Das Kapital ist ein Mikroskop, mit dem man die bürgerliche Gesellschaft untersuchen und von der Warenzirkulation bis zur Theorie der Krise des Kapitalismus lesen kann. Aus diesem Grund wurde das Kapital ab 2008 wieder auf den Markt gebracht und dieses Mal von Kapitalisten gelesen.

Zeit: Dienstag, 14:15-15:45
Ort: Philosophisches Seminar, Raum 117

Die besten Studierenden sind diejenigen, die keine guten Studierenden sind!

Die besten Studierenden sind diejenigen, die keine guten Studierenden sind!

Rebellion gegen die universitäre Entfremdung ist die Notwendigkeit der Zeit. Sollen wir wie Tiere nur mit der Literatur gefüttert werden, die von den Universitäten an uns als Lektüre weitergegeben wird oder selbst nach der Literatur suchen, die diese systematische Gehirnwäsche und “Kulturindustrie” ablehnt und die Emanzipation von der Barbarei anstrebt? Die Literatur, die häufig in den Räumlichkeiten der Universitäten weltweit unterrichtet wird, legitimiert die Barbarei des Kapitalismus oder ist ein Teil der Ideologie des Staatsapparats und sie kriegt ihre Legitimation wiederum durch den Staatsapparat – ein Apparat der, diese moderne Barbarei schützt. Im besten Fall wird die Verwirrung und die Esoterik der Postmoderne als “kritische” “Wissenschaft” unterrichtet und die Befreiung des Geistes durch Joga und Meditation als das Mittel für die Befreiung empfohlen. Aber auch die faschistische Ideologie von Karl Schmidt und Martin Heidegger wird in der bürgerlichen Universität gelehrt, während die kommunistische Auseinandersetzung mit der kapitalistischen Produktionsweise aus der Universität vertrieben wird. Das ist die “Zerstörung der Vernunft” nach Lukács.

همبستگی اسلحه ی ماست

 
حسن معارفی پور
 
در شرایطی که دولت تروریست، امپریالیست و فاشیست جمهوری اسلامی به مردم سیل زده کوچکترین کمکی نمی کند و هیچ مسئولیتی در قبال شهروندان بی پناه سیل زده ندارد، توده ی مردم تنها با ابزار همبستگی متقابل می توانند این فاجعه ی طبیعی را کنترل و جلو فاجعه ی انسانی را بگیرند. در این میان کمک به کودکان، سالمندان، معلولین و انسان هایی که در شرایط سخت هستند، ضروری تر از هر مساله یی است. میزان مترقی بودن یک جامعه ی انسانی را باید در برخورد جامعه به کودکان، معلولین و سالمندان جست. هیچ چیزی به اندازه ی اراده و همبستگی نمی تواند در مقابل حوادث طبیعی مانند سیل و زلزله نقش داشته باشد. همبستگی و اراده ی مردمی می تواند سیستم های حکومتی را به لرزه در اورد. مردم ایران بعد از تجربه ی چهل سال حاکمیت یک رژیم تروریستی و فاشیستی با چشمان خود مشاهده کرده اند که رژیم هیچ گاه در شرایط بحرانی به داد مردم نرسیده و اتفاقا در زلزله ی سال گذشته در سر پل ذهاب این اراذل و اوباش رژیم بودند که مشغول دزدی از کمک های مردمی بودند و کمک هایی که از طرف توده یی مردم به صورت خودجوش جمع اوری شده بود، توسط اراذل و اوباش وابسته به این نظام و اخوندهای جنایتکار و قالتاق دزدیده و ضبط می شدند.
 
توده ی مردم در ایران نه اعتمادی به این رژیم ملعون و منفور دارند و نه کوچکترین توهمی به ان، بنابراین تلاش های مدیای فاشیستی رژیم برای نشان دادن تصویری جعلی و وارونه از این نظام نفرین شده ی جنایتکار هیچ تاثیری روی افکار عمومی نخواهد داشت. باید این دشمنان بشریت را از روی زمین پاکسازی کرد. باید اراده ی توده یی و همبستگی مردمی به یک جنبش اجتماعی ضد رژیمی و ضد سرمایه داری در سطح وسیع تبدیل شود و این رژیم جهل و جنایت فاشیستی و سرمایه داری اسلامی را به زیر بکشد.
 
همبستگی توده یی و طبقاتی باید به عنوان ابزاری برای حاشیه یی کردن این رژیم جنایتکار تبدیل شود و در نهایت با همین سلاح این رژیم را به گور سپارد.
 
زنده باد همبستگی توده یی مردم
مرگ بر رژیم جمهوری اسلامی ایران

فاشیسم پاسخ اولترا ارتجاعی و بربریستی به بحران سرمایه داری در حال بحران

حسن معاری پور

آنچه می خواهم در این مطب به آن بپردازم، عروج جریان فاشیستی در سطح جهانی و به ویژه در کشورهای غربی در اشکال و قالب های متفاوت است. جدا از جریانات فاشیستی و نازیستی زیرزمینی که با همکاری پلیس جنایی در بسیاری از کشورهای اروپایی از جمله المان فعالیت کرده و بدون کوچکترین مشکلی به پول و اسلحه دسترسی پیدا می کنند، فاشیسم امروز فراتر از شبکه های ترور و انسان کشی همچون شبکه ی دولت پنهان ان اس او (شبکه ی زیرزمینی با پیش زمینه های نازیستی) که در کشتار خارجیان در سال های گذشته در المان اکتیو بوده و مستقیما توسط پلیس جنایی و بالاترین مقامات دولتی حمایت شده اند، ما با یک پدیده ی فاجعه بار دیگری به اسم یک جنبش اجتماعی توده یی فاشیستی روبرو هستیم که پارلمان های کشورهای اروپایی را تسخیر می کنند و در مدت زمانی کوتاه اکثریت کرسی ها را به دست می اورند. در این شکی نیست که رابطه ی ارگانیک بین پلیس به مثابه ی نهاد سرکوب سرمایه داری در غرب، لایه هایی از بورژوازی صنعتی یعنی کارخانه داران و سرمایه ی مالی یعنی بانک ها در کنار کلیساها به مثابه ی یک مافیایی اقتصادی انگل وار و خیابان وجود داشته و دارد. اخبار و گزارشاتی که همواره از جانب خود رسانه های بورژوایی و دست راستی در مورد روابط دستگاه سرکوبگر پلیسی و سازمان های اطلاعاتی در المان با نازی ها و بربرهای خونخوار فاشیست منتشر می شود، نشان از واقعیت بربریت امروز در سرمایه داری غربی است.

فاشیسم به قول راینهارد کوئنل مفر جامعه ی سرمایه داری در حال بحران است و از نظر لوکاچ فاشیسم ایدئولوژی عصر ویرانی عقل است که نمایندگی جنبشی است که ویرانی عقل را به پیش می برد. فاشیسم ایدئولوژی بورژوازی عصر نئولیبرالیسم هم هست و من بر این عقیده ام که چشم انداز هایی که چپ بی ربط به جامعه، چپ ازوتریک، پارلمانتاریست، چپ مدافع انقلابی گری پوشالی نیهلیستی، جریانات انارشیست و مدافعان سکس گروهی به جای کار و فعالیت سیاسی گروهی، پیش پای جامعه قرار داده اند، چپ را بیش از هر زمانی حاشیه یی کرده است و بی ربطی این جریان به منافع واقعی طبقه ی کارگر و توده های تحت ستم نشان داده است. در نبود یک جریانات رادیکال، انقلابی، کمونیستی و توده یی که توانایی سازماندهی توده یی و میلیونی را داشته باشند و منافع مردم و جامعه را در مطالباتشان و برنامه ی عملی و نظریشان فرمول بندی کنند، فاشیسم بر بحران سرمایه داری سوار شده است و با اتکا به ایدئولوژی های ضد بشری نماینده ی ویرانی عقل، همچون مسیحیت قرون وسطایی، نازیسم هیتلری و ناسیونالیسم قومی و نئولیبرالیسم اقتصادی می خواهد با ارائه ی راه حل های دم دستی و با بهره گیری از ابزار پوپولیسم راست، ساده سازی مسائل پیچیده ی اجتماعی و اعلام اینکه با حذف خارجیان، بیرون راندن انان از کشور، سختگیرانه تر کردن مسائل پناهندگی، حمله به کمپ های پناهندگی و مساجد و غیره، می توان از این بحران عبور کرد، در حال حاضر به یک جریان قوی اجتماعی با پایه های بسیار قوی در بین اقشار و طبقات مختلف اجتماعی تبدیل شده است. دونالد ترامپ به مثابه ی نماینده ی گرایش فاشیسم نئولیبرالی با تبلیغات سوپر پوپولیستی خود و درست کردن تصویر دیواری در بین مکزیک و امریکا توده ی مردم بی بهره از اگاهی طبقاتی را به سیاه لشکر فاشیسم دولتی و پارلمانتاریسم خودش تبدیل کرد. فاشیست های اروپایی هم با ساختن تصاویر فیک از پناهندگان، جعل امار جرم و جنایت در میان خارجیان و غیره، ساختن تصویری که با کنترل مرزها بحران پایان می یابد، خرده بورژوازی، بورژوازی محافظه کار و سنتی، طبقه ی کارگر بی بهره از اگاهی طبقاتی و سوسیالیستی را به سیاه لشکر فاشیسم تبدیل کرده و می کنند.
در این وضعیت چپ های اروپایی به دنبال یوگا، مدیتشن، سر و کله زدن با احساسات عشقی خود برای قبولاندن به خود که عشق باید از تک همسری خلاص یابد، به تنها چیزی که نمی پردازند مبارزه ی جمعی و توده یی علیه فاشیسم و سرمایه داری است و به تنها چیزی که فکر می کنند، سکس و غذای گیاهی است. این فاجعه است.

دمکراسی بورژوایی بار دیگر بعد از فاجعه ی فاشیسم در سال 1933 و سر کار امدن هیتلر در المان از طریق انتخابات پارلمانی، این دفعه هم امتحان خود را پس داده است، اما چپ پلاسیده ی پارلمانتاریست علیرغم اینکه تاریخ پارلمانتاریسم را به خوبی می شناسد و می داند که مساله ی مارکسیسم و رهایی بشر بر سر اقلیت و اکثریت نیست، بلکه مساله نقطه حرکت و چشم اندازی است که اقلیت یا اکثریت نمایندگی می کند، به ماشین پوسیده ی دولت بورژوایی یعنی پارلمانتاریسم و دمکراسی بورژوایی اویزان است. اگرچه راست ها و فاشیست ها دیگر اتکای چنانی به دمکراسی بورژوایی ندارند و دولت “حق” کانتی که امروز دولت پلیسی از جنس دولت پلیسی هیتلر و گشتاپو می توان ترجمه کرد، را می خواهند، اما چپ حاضر نیست خود را رادیکالیزه کند و ایده ی فعالیت در چارچوب پارلمانتاریسم بورژوایی را کنار بگذارد. یکی از نیروهایی که بیشترین فاشیست های را در درون خود در المان جا داده است، حزب دمکرات مسیحی مرکل است. این حزب به مراتب خطرناکتر و ارتجاعی تر از حزب الترناتیو برای المان است، چون در میان مسیحیان مرتجع المانی که اغلب لایه های مرفه ی خرده بورژازی به بالا هستند، برخلاف حزب الترناتیو برای المان ریشه دوانده است و قدمت بسیار طولانی دارد. طارق علی به درستی می گوید که مبارزه با فاشیسم در چارچوب دمکراسی بورژوازی بعد از شکست هیلتر در جنگ موسوم به جهانی دوم و تسخیر برلین تا امروز هیچگاه به پیش نرفته، بلکه برعکس اکثریت نازی ها و ادمکشان فاشیست هیتلری در احزاب دمکرات مسیحی و دیگر احزاب و به ویژه در سیستم های سرکوب و سازمان امنیت “ب ان د” جذب شده و به کار گرفته شدند. بنابراین مبارزه ی انتی فاشیتسی بورژوایی که توسط یک جریان منسوخ و ملعون مانند حزب سوسیال دمکرات (عامل اصلی سر کار امدن فاشیسم هیتلری) به پیش می رود، بیشتر یک تعارف سیاسی و ماساژ رفیقانه ی فاشیست های المانی است تا مبارزه، چون بخش های از سوسیال دمکراسی خود هنوز بدنه ی فاشیستی دارد و کل جریان سوسیال دمکراسی آلمانی آلتنرناتیو فاشیستی را به انقلاب ترجیح می دهد.

جریانات دیگر مانند حزب سبز که در دهه ی هفتاد و هشتاد میلادی اعضایشان را با پای لخت توی جلسات پارلمانی می فرستاند تا کفش هایی که در ان از چرم استفاده شده، را نپوشند و هر کدام یک گونی نخ و سوزن با خودشان می برند تا در جلسات پارلمان برای خود لباس بدوزند و لباس های لوکس نپوشندکه نکند درختان “استثمار” شوند و “محیط زیست” الوده شود، امروز در کنار فاشیست ها و بخشا تندتر از انان خواهان سختگیرانه تر کردن مسائل پناهندگی هستند و علیه پناهجویان به عنوان ضعیف ترین لایه های طبقه ی کارگر بوده و هستند.
گرامشی هزار با حق داشت که با نظریه ی بی نظیرش “انقلاب منفعل”،وضعیت این ملعون ها را در غرب به درستی تشخیص داد و پیش بینی کرد که جنبش های اجتماعی در چارچوب رئال پولیتیک و چپ های غیر انقلابی چگونه توسط دستگاه دولت بلعیده می شوند و خود به بخشی از نیروی سرکوب و بربریت پلیسی تبدیل می شوند.

در اتریش حزب فاشیستی “اف پ او” در قدرت است، در فرانسه ناسیونال فرونت یک جریان بسیار قوی، در المان تمام احزاب کنسرواتیو مغلوب فاشیسم شده اند و فاشیسم را از درون پرورانده و به بیرون می فرستند. در هلند حزب خیرت ویلدرز و در لهستان هم فاشیسم یکه تاز میدان است. در مجارستان فاشیسم تنها کوره های ادم سوزی را دوباره به جریان نیانداخته است. در بریتانیا جریان” ترزا می” به دنبال بریکزیت است و در کشورهای دیگر هم وضعیت بهتر نیست. در استرالیا راست فاشیستی سخنگوی دولت است و در نیوزلند یک فاشیست جنایتکار دست به قتل عام مسلمانان بی دفاع در دو مسجد زده و پنجاه نفر را سر هم قتل عام می کند و چندین نفر دیگر را زخمی می کند. این سوپرمن فاشیست طرفدار ایدئولوژی ضد بشری برتری سفید به اسم برنتو تارانت است. هیچ شکی نباید داشت که سیستم پلیس و گروه های زیرزمینی فاشیستی در این جنایت فاشیستی دست دارند، همانطور که ترورهای “ان اس او” در المان با همکاری مستقیم دستگاه های امنیتی و اسلحه یی که پلیس به فاشیست ها رسانده بود صورت گرفت. این حمله ی تروریستی و فاشیستی فارغ از عقاید و باور انسان های بیگناهی که در این جنایت هولناک به قتل رسیدند، باید توسط تمام انسان هایی که قلبشان برای انسانیت می تپد و به یک دنیای فارغ از ستم طبقاتی قومی و جنسی و مذهبی اعتقاد دارند، محکوم شود و هر کس که ذره یی انسانیت در قلبش باشد، باید علیه این ترور فاشیستی و هولناک موضع گیری کند.

کم نیستند کسانی که از جمله سناتور فاشیست استرالیایی که مساله ی این ترور را به مهاجرت ربط داده و یا کسانی که مسلمان بودن کشته شدگان و قربانیان را. هر کس از قربانی جنایتکار بسازد، یک فاشیست است که تفاوتی با این فاشیست جنایتکار و قاتل این انسان ها ندارد.

مذهب، فاشیسم، دمکراسی و ازادی

در این شکی نیست که پروژه ی مسجد سازی ها در غرب یک پروژه ی امپریالیستی است که توسط عربستان سعودی و ترکیه و دیگر کشورهای اسلامی برای گسترش اسلام ان هم اسلام سیاسی به مثابه ی یک ایدئولوژی ارتجاعی، فاشیستی و امپریالیستی صورت می گیرد. در این هم شکی نیست که بسیاری از امام جمعه های مساجد در غرب وابسته به سازمان های جاسوسی کشورهای اسلامی هستند، اما این مساله دلیلی نیست که فاشیست ها و دولت های اروپایی به مردمی که به مسجد مراجعه می کنند اینگونه تعرض کنند و انسان های بیگناهی که در اوج سرگردانی و بدبختی به این اماکن روی اورده و یا پناهنده های ایزوله یی که حتی یک نفر را در غرب نمی شناسند و برای پیدا کردن یک هم صحبت به مساجد مراجعه کرده را اینگونه وحشیانه قتل عام کرد. مساله ی ازادی مذهب با مساله ی رهایی از مذهب که مارکس به ان پرداخته بود متفاوت است و در این شکی نیست که ازادی مذهب در غرب برای مسیحیان و یهودیان به مراتب از مسلمانان بیشتر است و اتفاقا مسیحی های افراطی جزو گروه های فاشیستی و راست مبارزه با اسلام، مسلمانان و پناهجویان هستند و کلیساهای ازاد وابسته به این گروه های افراطی اماکنی برای تبلیغات فاشیستی و مسلمان و پناهنده فوبیا شده اند. در این هم شکی نیست که از نظر یک فاشیست یک خارجی که از کشورهای خاورمیانه امده باشد، اتوماتیک یک مسلمان است و این ایدئولوژی توسط “صنعت فرهنگ” بورژوازی غرب به حدی گسترش پیدا کرده است که مردم عادی شما را همیشه مسلمان می دانند، اگر حتی توی خاورماینه ایی صد تا کتاب مثل کاپیتال مارکس هم نوشته باشی و یک ستاره ی سرخ کمونیستی هم به تیشرتت اویزان کنی و شب و روز داد بزنی که کمونیستی. بنابراین نباید دچار ساده لوحی تبهکارانه شد و مبارزه با اسلام از جانب مسیحی های افراطی، پگیدا، فاشیست های غربی و غیره را مترقی خواند. حزب کمونیست کارگری با گسترش اعتراضات خیابانی پگیدا، به حدی ذوق زده شده بود که اوایل اشپیگل همیشه اخبار اکس مسلم را پخش می کرد و اعضای حزب کمونیست کارگری اخبار پگیدا را. در جریان سال جدید میلادی 2016 هنگامی که فاشیسم دولتی و رسانه یی در المان مزاحمت های جنسی چند تا خارجی را بهانه یی برای تعرض فاشیستی به پناهجویان قرار داده بود، مینا احدی رئیس اکس ملسم همگام با جریانات راست غربی و جریانات سوپرکنسرواتیو، به جای نقد تبلیغات فاشیستی که در راستای دام نزدن به یک جنبش فاشیستی حرکت می کرد، را نقد کند، دولت المان را نقد می کرد که چرا پلیس کافی برای کنترل جامعه در این وقت “حساس اماده نکرده است. این موضع در راستای منافع راست افراطی و نیروهای فاشیستی علیه مدنیت در جامعه و برای پلیسی تر شدن جامعه و در واقع جوابی بود که راست جامعه می خواست و به این واقعیت داده بود. دولت پلیسی در غرب چیزی است که حزب کمونیست کارگری و راست افراطی و فاشیست هر دو دنبال ان هستند. فعالین و اکتیویست های “گفتمان رادیکال”، جریانی که من خود یکی از بنیان گذاران ان هستم، برخلاف احزاب چپ ایرانی در خارج کشور که عملا یا سرشان در اخور راست افراطی و در بهترین حالت سوسیال دمکراسی است خود را بخشی از جنبش انتی فاشیستی دانسته و در مبارزه علیه فاشیسم سیستماتیک و دولتی به صورت اکتیو در میدان حضور دارند و برای متوقف کردن ترور و خشونت فاشیستی و ارتجاعی اشکال مختلف مبارزه ی رادیکال را در پیش خواهند گرفت.

فاشیسم در هر شکلش، چه در شکل نژادی و قومی و چه در شکل مذهبی ان، منادی بربریت و توحش است و باید با مبارزه ی قهر امیز ان را متوقف کرد. دمکراسی بورژایی اما نه پتانسیل ان را دارد و نه اصلا برای متوقف کردن فاشیسم ساخته شده است، بنابراین برای رسیدن به ازادی به قول اریک هابسبام این متفکر برجسته و برای رهایی از چنگال این سیستم نباید زیاد به دمکراسی بورژوایی اهمییت داد و به ان پایبند بود، بلکه باید دیکتاتوری پرولتاریا را به عنوان دولتی که می تواند ازادی را بعد از سرکوب اقلیت مفت خور برای بشریت نوید دهد، به عنوان دولت خود انتخاب کرد و از این سیستم دولتی دفاع کرد.

نابود باد فاشیسم
زنده باد سوسیالیسم

Menschen- und Umweltverachtung Hand in Hand: Festnahmen iranischer Umweltaktivisten

 

 

Artikel von Hassan Maarfi Poor: Politischer Aktivist aus dem Iran, seit Jahren im Exil

 

In den letzten Wochen wurden im Iran mehrere Umweltaktivisten festgenommen. Diese Repression reiht sich ein in die teils tödliche Verfolgung iranischer Umweltaktivist*innen im vergangenen Jahr. In den politischen Zusammenhängen im Nahen Osten zeigt sich besonders deutlich, dass die Umweltfrage nicht isoliert und unabhängig von kapitalistischen wie imperialistischen Interessen und Konflikten verstanden werden kann; eine Erkenntnis, die in Bewegungen für einen grünen Kapitalismus im Westen häufig verstellt wird.

1.    Zur Vorgeschichte

Im August 2018 kamen vier Umweltaktivisten beim Auslöschen eines Feuers im Wald in der Nähe von Marivan im kurdischen Gebiet im Nordwesten des Iran ums Leben. Seit Jahren löschen sie die Feuer, die vom iranischen Regime im Kampf gegen die Partisanen in der Region gelegt werden. Vieles deutet darauf hin, dass die Aktivisten hier bewusst in ein Feuer gelockt wurden, aus dem sie kaum lebend hätten entkommen können. Einer der Ermordeten war Sharif Bajor, einer der wichtigsten Umweltaktivisten, seit Jahren im Iran aktiv. Die Anhänger des iranischen Regimes propagieren, es sei kein Mord gewesen, sondern ein unglücklicher Unfall, da Minen aus der Kriegszeit mit dem Irak durch das Feuer im Sommer 2018 zur Explosion gebracht wurden – Minen, die die iranische Regierung gelegt hatte und umgehend nach dem Krieg hätte entschärfen und entfernen müssen. Die Aktivisten aus der Region sind überzeugt, dass dieser Fall ein Mord durch das iranische Regime war. Sicher ist jedenfalls, dass die Aktivisten über die Minen weder informiert worden waren noch rechtzeitig aus dem Feuer gerettet wurden, trotz bestehender Möglichkeiten seitens des Regimes durch den Einsatz eines Hubschraubers.

Die Demonstrationen zehntausender Menschen in Marivan griffen diesen Mord auf, um mit radikalen revolutionären Parolen und Forderungen ein Zeichen gegen das iranische Regime als Vertreter des Kapitalismus im Land zu setzen. Zehntausende Menschen gingen mit roten Fahnen und Bannern auf die Straße und beschuldigten das iranische Regime diesen Mordes.

Die Wälder der kurdischen Gebieten werden in den letzten Jahren und Monaten häufig vom iranischen Regime und der sogenannten „Revolutionären Garde“ (Sepah Pasdaran) niedergebrannt, um die Bewegung der kurdischen Partisanen zu verhindern. Insbesondere der PKK-nahen Organisation PJAK und anderen kurdischen Organisationen wie der kurdischen demokratischen Partei Kurdistan oder Komala bieten die Wälder und die Berge Schutz im Kampf gegen das Regime. Unter der Herrschaft eines absolutistischen islamischen und diktatorischen Regime wie dem Iran, unter dem keine Meinungsfreiheit und Freiheit der Parteien existiert, wird der Partisanen-Kampf zur Notwendigkeit. Allerdings agieren die heutigen Partisanen-Bewegungen nicht wie in den 80er Jahren im Interesse der politischen emanzipatorischen Bewegungen, sondern lassen sich oft zum Spielball imperialistischer Mächte aus dem Westen oder der Region des Nahen Osten machen. Diese Partisanen-Kämpfe werden oft von Staaten wie Saudi-Arabien und der Türkei gegen das iranische Regime ausgespielt. Während im Nordirak die Barsani-Truppen diese Mächte im Kampf unterstützen, hindern die Nachfolger von Barsanis Gegenspieler Talabani die Bewegungen von nordirakischen Parteien wie der PUK daran, gegen den Iran vorzugehen. In diese komplexen realpolitischen Zusammenhänge wird nun die Umweltfrage eingebracht und die Aktivität der Umweltaktivist*innen durch ihre Gleichsetzung mit den Partisanen-Kämpfen delegitimiert. Damit schlägt das iranische Regime eine Brücke zwischen den Umweltaktivist*innen, die sich in tatsächlich emanzipatorischen Bewegungen verorten, und den Partisanen, um beide ideell und materiell zu schwächen.

Der Mord im August 2018 war nicht die erste gezielte Vernichtung von Umweltaktivist*innen.  Bereits im Februar 2018 wurde auf einem Flug von Teheran nach Yasudsch im Südiran eine technische Störung nicht hinreichend behoben und so der Tod von 65 Personen, darunter 15 bekannte Umweltaktivist*innen, in Kauf genommen bzw. herbeigeführt. Die Regierung rühmt sich damit, hier nicht ‚unnötig‘ Menschenleben gerettet zu haben, da es sich um Oppositionelle und Marionetten ausländischer Regimefeinde gehandelt habe.

2.    Unterdrückung der Umweltaktivisten in den letzten Wochen im Iran

In den letzten Wochen und Tagen nahmen die iranischen Geheimdienste nun mehr als zehn Umweltaktivisten in den kurdischen Gebieten fest. Das iranische Regime und die iranischen Geheimdienste versuchen, jede Aktivität in den kurdischen Gebieten in Verbindung mit der Opposition im Ausland zu bringen und sie dadurch zu verhindern. Während sie also die Wälder in den kurdischen Gebieten niederbrennen, wird jede Aktivität für eine bessere Umwelt kriminalisiert und verhindert.

Die kurdischen nationalistischen Parteien, die immer zwischen der Reformierung und dem Sturz des Regimes durch militärische, imperialistische Interventionen beispielsweise durch die USA schwanken, versuchen die Umweltaktivisten zu ethnisieren und damit nationalistische Gefühle in der Bevölkerung in den kurdischen Gebieten zu wecken. Damit entstellen auch sie den tatsächlichen und notwendigen Inhalt der radikalen Umweltbewegung.

3.    Die Heuchelei der “Umweltfrage” im Westen

Wie das iranische Regime sind aber auch die westlichen kapitalistischen Staaten, die gerne über die Umweltfrage labern, menschen- und umweltverachtend. Sie zerstören die Welt auf brutalste Weise, indem sie weltweit Kriege führen – in Syrien,  Libyen, Jemen, Afghanistan und anderen Ländern – und dadurch nicht nur die Umwelt zerstören, sondern täglich unschuldige Menschenleben auslöschen. Diese Politik nenne ich eine systematische Todesstrafe für die nicht-westliche Bevölkerung; ein Massenmord, der für die Mehrheit der Bevölkerung der Erde als Normalität angenommen wird. Die Kriegs- und Rüstungspolitik ist eine imperialistische Politik, die als Geschäft für die Herrschenden sowohl die Profitmaximierung des Kapitals als auch die Hegemonie des Imperialismus schützt.

In den westlichen Ländern wird Umweltschutz von der herrschenden Klasse und besonders vom Mittelstand romantisiert und individualisiert. Die Mehrheit der Menschen, die hier in Westen von Umweltschutz reden, meinen nicht, dass sie die kapitalistische Maschinerie und Staaten stürzen, um die Umwelt zu retten, sondern eine passive Form des Widerstandes, die sich auf individuellen ‚ethischen‘ Konsum und Entbehrung stützt. Der Boykott des Genusses durch den Magen ist eine rein moralische und primitive Kritik. Diese gutgemeinten Bewegungen werden durch eine passive Revolution in den kapitalistischen Staat integriert und sind ein Teil der Unterdrückung geworden. In diesem Zusammenhang ende ich hier mit dem überarbeiteten Fazit eines Artikels, den ich vor zwei Jahren über die Umweltfrage und Heuchelei des Kapitalismus geschrieben habe:

 

 

3.1.           Über den bürgerlichen “Umweltschutz”

Die Frage des Umweltschutzes ist keine Frage, mit der die bürgerlichen Parteien sich beschäftigen können. Die Bourgeoise ist mit ihrer Industrie die größte Gefahr für die Welt: Umwelt und Menschheit. Der Bourgeois ist die Person, mit deren Unterstützung der Massenproduktion für den Gewinn statt für den Konsum die Umweltverschmutzung sich automatisch verschärft. Du kannst nicht die Plastiktüten Zuhause lassen, aber deine Stimme den bürgerlichen Parteien geben und damit Waffenexport und Krieg unterstützen. Aus diesem Grund lege ich überhaupt keinen Wert auf die bürgerliche Umweltschutzdebatte.

Die Bourgeoisie beutet täglich die Arbeiter*innenklasse aus, aber versucht mit der “Umweltschutzdebatte” ihr Gewissen zu schützen und zu befreien. Sie trennt ihren Müll, aber wählt die Parteien, die die ganze Welt mit ihren Bomben zerstören wollen; lebt von systematischer und struktureller Umweltverschmutzung und seine Industrie verschmutzt millionenfach mehr die Umwelt.

Die Bourgeoisie ist nicht in der Lage, weniger zu produzieren oder ihren Waffenexport zu stoppen bzw. zu reduzieren, weil sie ihre Profite maximieren will. Diese Heuchelei der grünen Parteien und des bürgerlichen Spektrums dürfen wir nicht ernstnehmen. Individuelles Gewissen hat keinen Wert, sobald darin keine Harmonie mehr besteht.

Euer Habitus und Lebensstil ist mit dieser verdammten Heuchelei verbunden. Die Bourgeoisie hat genug Geld, in “Bio”- und Luxusläden einzukaufen, aber für die Arbeiter*innenklasse mit geringem Einkommen ist es ein täglicher Kampf, einfache Lebensmittel mit schlechter Qualität zu kaufen. Für bessere Arbeitsbedingungen organisieren dürfen sie sich selbstverständlich auch nicht in den „fairen“ „Bio“-Läden, wie jüngst das Beispiel von Alnatura zeigte.

Die einzige Möglichkeit zur Bekämpfung der Umweltverschmutzung ist die kommunistische Bewegung der Arbeiter*innenklasse für den Sozialismus und die Emanzipation, weil im Sozialismus produziert wird, was gebraucht wird und nicht produziert wird, um einer kleinen Ausbeuterklasse Profit zu erwirtschaften. Im Sozialismus wird das Privateigentum an Produktionsmittel abgeschafft, aber die Bourgeoisie (der Kapitalismus) kann weder ohne Profite noch ohne das Privateigentum an Produktionsmitteln existieren. Du kannst nicht in der Metzgerei arbeiten und dich vegan ernähren. Alle utopistischen, moralischen Kritiken von bürgerlichen humanen Anarchisten und den Grünen sind primitive Vorstellung von der Emanzipation und der Befreiung. Diese Kritik und Praxis reproduzieren die Ungleichheit des Kapitalismus mit ihren bürgerlichen Interessen.

Wir haben es hier also mit zwei Seiten einer Medaille zu tun: Im Iran zerstört das Regime systematisch die Wälder und die Umwelt als offenen Teil ihrer Unterdrückungspolitik im Interesse des Kapitals und ohne den heuchlerischen Anspruch der westlichen Parteien, die sich „grün“ geben und den grünen Kapitalismus schützen, aber nicht einen Schritt oder auch nur Gedanken über die zerstörerische kapitalistische Logik hinausgehen können.

 

 

 

بیگانگی Alination یا Entfremdung نامویی

بیگانگی Alination یا Entfremdung نامویی

نوشته یی ناتمام
به خاطر بیگانگی از کار بازتولید اجتماعی ناچارم این نوشته را به صورت جسته گریخته نوشته و به اتمام برسانم.

مقوله یی بیگانگی نزد مارکس یکی از مهمترین مقولاتی است که مارکس شاید اولین کسی بود که تا این اندازه دقیق این مقوله را باز کرد. من قبلا در این زمینه یک سری مطالب منتشر کرده ام و اینجا مفهوم بیگانگی را تعریف و بازتعریف نمی کنم، بلکه قصد دارم رابطه ی بیگانگی انسان با کودک را بیان کنم. مساله ی بیگانگی انسان با کودکان قبل از هر چیز به جنسیت انسان پیوند خورده است. زنان در این زمینه در سطح جهانی ده ها برابر بیشتر با این مساله روبرو هستند.

در اینجا بیگانگی از کودک را من یک بار به عنوان بیگانگی والدین از فرزندان خود و به ویژه مادران و بار دیگر در رابطه ی بیگانگی مربیان مهد کودک، مدرسین در مدرسه و در کل سیستم آموزشی و دولت با کودکان به کار می برم. در مورد بیگانگی سیستم از کودکان شاید بتوان در فرصت دیگری بدان پرداخت.برای من نهاد خانواده و دولت نهادهایی هستند که در تکمیل همدیگر بوده و هستند. شاید خانواده فشرده ی سیستم دولتی باشد و هیرارشی و سلسله مراتبی که در جامعه ی طبقاتی وجود دارد را بتوان در خانواده به شکلی از اشکال دید. من برخلاف انارشیست های ابله که بدون فکر خانواده و عشق و روابط هارمونیک بین دو نفر را زیر سوال می برند، به خانواده، عشق، رفاقت و عشق به کودکان،از زاویه ی دیگری نگاه می کنم و بی دلیل این مسائل را زیر سوال نمی برم. نگاه من بیشتر از هر کسی به نگاه انگلس، لنین و برتولت برشت در این زمینه نزدیک است. به نظر من مخالفین مارکس در دوران خود او که کمونیست ها را به این متهم می کردند که خواهند خانواده را الغا کنند و غیره مارکس را نفهمیده بودند و بیشتر کمونیسم را با عرفان احمقانه ی ماکس شتیرنر اشتباه گرفته بودند. شتیرنر خود به عنوان طرفداران الغای خانواده و از هم پاشاندن ان صاحب همسر و شش فرزند هم بود. این بماند.
مارکس و انگلس به حق خواهان الغای خانواده ی بورژوایی که بر اساس منطق اقتصاد سیاسی و بازار بنا نهاده شده است بودند و من هم خواهان پایان دادن به این سیستم خانوادگی بوده و هستم. این خانواده نیست، کارخانه ی تن فروشی و بردگی انسان است. این مکانی است که در ان مرد نقش رهبر و پلیس را دارد. انگلس می گوید مرد در خانواده مانند پلیس در دولت است. خانواده ی بورژوایی بر اساس سکسیسم و بهره کشی انسان از انسان (مرد از زن یا بخشا برعکس)، سوء استفاده ی مالی و جنسی و غیره بنا نهاده شده است. این خانواده به خاطر ماهیت خود است که بیگانگی والدین با اطفال را دامن می زند. قبل از اینکه فراموش کنم لازم است یک نکته را اشاره کنم که حتی ملیتانت ترین انارشیست ها هم نمی توانند علیه ان موضع بگیرند و ان مسئولیت والدین در قبال کودکان است. کسی که فکر می کند الغای خانواده ی مورد نظر مارکس و مارکسیسم لاابالی گری در مورد سرنوشت اطفال و کودکان است، او نه تنها ربطی به کمونیسم ندارد، بلکه میتواند یک فاشیست باشد. الغای خانواده ی بورژایی به معنی لاابلالی گری جنسی و عدم مسئولیت در مقابل نزدیکترین انسان ها به خود آدم نیست، الغای خانواده به معنی بی مسئولیتی در مقابل کودکان نیست. الغای خانواده یعنی زدن ریشه های اقتصادی ازدواج و الغای فحشای سیستمایتک در خانواده ی بورژوایی.

بیگانگی پدر و مارد از اطفال و کودکان و به ویژه بیگانگی مادر را باید در رابطه با مسائلی مانند “بازتولید اجتماعی” تعریف کرد. مساله ی “بازتولید اجتماعی” که مارکس به کار می برد با کاریکاتور سازی از این مفهوم توسط فمینیست های امروزی کاملا متفاوت است. مارکس پروسه ی بازتولید اجتماعی را به معنی بازتولید موجودیت انسانی فرد بعد از یک روز کاری و آمادگی برای روز بعد می خواند. مفهوم مارکس بسیار گسترده است و از ورزش، تا خوردن و دستشویی رفتن و استراحت و سکس و بچه داری و تمیز کردن و شستشو و پخت و پز و مسواک زدن و غیره را شامل می شود. فمینیست های ابلهی که امروز نماینده ی گرایش چپ فمینیستی هستند و بخشا خود را به مارکس و مارکسیسم نزدیک می دانند علیرغم قارقار کردنشان در مورد ضد زن بودن مارکس و غیره، مجبورند خود را به مارکس اویزان کنند و چون مارکس را با کاپیتال اشتباه گرفته اند و اطلاعات دقیقی از دیگر اثار مارکس ندارند، عامدانه یا احمقانه به یک کژفهمی دامن می زنند و آن این است که سوسیالیست ها می خواهند مساله ی زن را به آینده ی نامعلوم موکول کنند و مکانیکی به مسائل زن نگاه می کنند، همه ی تقصیر از طرف چپ ها و کمونیست هاست که مرد سالار بوده و زنان را در احزاب کمونیستی در سطح وسیع راه ندادند و غیره. ما کاری به فمنیست های ساخت گرا و راست و لیبرال و دیگر زیر شاخه های ارتجاعی ش نداریم و در اینجا از نقد این زباله ها خودداری می کنیم و تنها به نقد فمنیست های مارکسیست می پردازیم. برای فهم دقیق موضع مارکس در مورد تولید و بازتولید اجتماعی خواندن گروندریسه و جلد 25.1 مجموعه اثار مارکس و انگلس لازم و ضروری است، چون در این دو کتاب یا مجموعه نوشته ها مارکس مساله کار مولد و غیر مولد را بسط می دهد، موضوعی که مربوط به کار بازتولید اجتماعی هم می شود.
سخنگوی اصلی فمینیست های مارکسیست در سطح جهانی کسی جز سلیویا فدریچی نیست. کسی که کژفهمی احمقانه ی خود از مارکس و مارکسیسم را به عنوان مارکسیسم معرفی کرده و از طریق ساختن یک کاریکاتور از مارکسیسم به مارکسیسم و کمونیسم حمله می کند، تا حماقت نیچه گرایانه و میشل فوکویی خود را که بیش از عقلانیت به عرفان نزدیک است را توجیه کند و ان را درست جلوه دهد. در سطح المان نماینده ی فمینیسم مارکسیستی کسی جز فریگا هاوگ نیست. فریگا هاوگ را می توان چند گام از فدریچی جلوتر خواند، چون هاوگ بر این عقیده است که در تاریخ جنبش کارگری و کمونیستی زنان همیشه در اقلیت بوده اند و الان هم هستند، هاوگ این را تنها به پای کمونیست های مرد سالار و سبیل کلفت نمی گذارد، بلکه مناسبات را هم مقصر می داند که به مردسالاری دامن زده و آن را بازتولید کرده است. هاوگ در کتاب چهار در یک دیدگاه به این مساله می پردازد که زنان در عرصه های سیاست، اقتصادی، هنری و فرهنگی باید با مردان برابر باشند و این البته درست است. هاوگ معتقد است که مارکسیسم را باید فمینیستی کرد و فمنیستم را هم مارکسیستی. نانسی فریزر از فدریچی و هاوگ به مراتب عقب مانده تر است وسوسیالیسم مورد نظرش را به سوسیالیسم ارتجاعی و سوسیال دمکراتیسم برنی سندرز بیشتر از کمونیسم مارکس نزدیک می زاند.
صحبت کردن در مورد دونا هاراوی را به یک بحث دیگر موکول می کنم. همه ی این کسانی که اسم بردم زیر نام مارکسیسم به مارکس حمله می کند به غیر از هاوگ.
در چپ ایران فروغ اسدپور خود را نماینده ی فمینیسم مارکسیستی می داند. ایشان اگرچه بخشا مسائل درستی را اشاره میکند اما به دلیل همان دیدگاه فمینیستی اش که از نظر من از بنیاد رفورمیستی است، به این نتیجه می رسد که شکست انقلاب 57 تقصیر چپ ها بود. بسیاری از این فمینیست های ضد مرد همیشه چکشی در دست گرفته و با آن بر کله ی چپ ها و مارکسیست ها می کوبند، به جای اینکه مناسبات موجود را نشانه بگیرند و نمایندگان اصلی بورژوازی و فاشیست ها را نقد کنند. خانم اسدپور فراموش می کند که چپ تمام قدرت خود را گذاشت، اما نتوانست یک میلیون نفر را بسیج کند، اما خمینی جلاد و پدوفیل با خزعبلاتی که می گفت چهار و نیم ملیون نفر را می توانست بسیج کنند. انقلاباتی از جنس انقلاب ایران که توسط ضد انقلاب به خون کشیده شد و انقلاب اندونزی که توسط فاشیسم اسلامی و ضد انقلاب قلع و قمع شد را باید از زاویه ی بررسی ایدئولوژی فاشیستی که توسط راینهارد کوئنل به درستی تئوریزه شده نقد و بررسی کرد. کوروش سلحشور مقاله ی بسیار خوبی در این زمینه نوشته است.

مساله ی من با فمینیست هایی همچون فروغ اسدپور و دیگر فمینیست های زن که ممکن است چهار تا چیز خوب و مارکسیستی هم بگویند و یا بنویسند، این است که آنان جای تبهکار و قربانی را اشتباه گرفته اند. انان می خواهد خشتک مردان مارکسیست را کشیده و تمام عقده های خود را سر مردانی که قهرمانانه از جان خود گذشته و بدون هراس به پای چوبه ی دار فاشیست های اسلامی رفتند، بکشند، چون به اندازه ی کافی زن در بین این مردان کمونیست وجود نداشته است. مسیری که این دوستان می روند بیراهه است.

هر فمینیست و “سوسیالیستی” را باید اینگونه ازمایش کرد که موضعش در مورد رئال پولیتیک چیست؟ انقلاب یا اصلاح سرمایه داری؟! زمانی که اکثر این فمنیست های به اصطلاح مارکسیست و سوسیالیست از اصلاح نظام سرمایه داری و بازسازی ان با زبان بی زبانی و یا صریح دفاع می کنند، همانجا باید ما مسیر خود را از انان جدا کنیم و دیگر انان را رفورمیست های بی آزار برای سرمایه بیشتر به حساب نمی اوریم. یا زمانی که از آنان بخواهیم موضعشان را در مورد انقلاب اکتبر اعلام کنند مشخص می شود که اکثر این فمینیست های سوسیالیست و مارکسیست مواضعشان به موضع مشروطه خواهان سلطنتی به اسم کادت ها نزدیک تر است تا به موضع بلشویک ها و اس آر رولوسیونرها. هر کس اعلام کند که لنین و بلشویک ها اشتباه کردند انقلاب کردند، برای من یک مرتجع مشروطه خواه است.

این مقدمه را اوردم تا به موضوع اصلی یعنی بیگانگی والدین از کودکان بپردازم.
بیشتر والدین و به ویژه زنان که بیشترین بخش پرورش کودکان بر عهده ی انان است، شدیدا با کودکان خود بیگانه هستند و تنها زمانی احساس بیگانگی نمی کنند، که کودکانشان در مهد کودک یا مدرسه به سر می برند. تصورش را بکنید در جامعه یی مانند ایران که کار پرورش و تمیز کردن کودک بر عهده ی مادر است و این مساله یک نرم است که توسط اکثریت قریب به اتفاق زنان و مردان پذیرفته شده است، زنان با انجام کار خانگی و به ویژه به عهده گرفتن بخش زیادی از پرورش کودکان به مراتب بیشتر از مردان در این زمینه کار می کنند و به مراتب با کودکانشان بیگانه هستند. زنان تنها زمانی احساس بیگانگی نمی کنند که کودکان را پرورش نمی دهند، البته لازم است اشاره کنم که مساله ی بیگانگی به نوعی به اجبار در پرورش کودکان هم گره خورده است و وقتی مادر و پدر مجبور نباشند 24 ساعت شبانه روز کار مجانی پرورش کودکانشان را انجام بدهند و وقتی دولت مترقی سوسیالیستی سر کار باشد، که مساله پرورش کودکان را اجتماعی کند، بی گمان چیزی به اسم بیگانگی از کودکان و با کودکان شکل نخواهد گرفت. زنانی که در ایران یا هر جای دیگر جهان کار طاقت فرسای خانگی را انجام می دهند، یک بار از محیط خانه و اشپزخانه ی لعنتی بیگانه می شوند، بار دیگر از اطفال و کودکانشان و بار سوم از شوهرانی که در بیرون از خانه پارتنرهای جنسی متعددی دارند و رابطه ی جنسی آزاد برای مرد را افتخار و برای زن تحقیر امیز و حتی نشان از فاحشگی میدانند.

مساله رهایی از بیگانگی در هر بعد آن به مساله ی رهایی از سرمایه گره خورده است. کسی که مواضعش علیه سرمایه و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید نیست، نمی تواند به رفع بیگانگی زنان و مردان کمک کند.

حسن معارفی پور