گلوله را باید با گلوله پاسخ داد

مردم انقلابی از این توحش های رژیم جمهوری اسلامی نخواهند گذشت و به محض اینکه این اعتراضات در روزهای اتی به سنگربندی مسلحانه و خیابانی و جنگ تن به تن مسلحانه با اوباش رژیم تبدیل شود، هر کس که علیه معترضین دست به اسلحه ببرد را به گلوله می بندند و در شهرهای ایران جویبار خون راه خواهند انداخت.

ما تحت هیچ شرایطی جلوی مردم معترض برای به کارگیری قهر انقلابی علیه رژیم را نخواهیم گرفت و هر کس سعی کند در این وضعیت با شعارهای ارتجاعی و حقوق بشری مانع به قدرت رسیدن مردم انقلابی شود را در کنار جنایتکاران رژیم اسلامی قرار خواهیم داد و حقش را همین مردم در کف دستش خواهند گذاشت. جنگی شروع شده است که امکان عقب نشینی برای مردم وجود ندارد. رژیم تروریستی و فاشیست اسلامی با تمام قدرت همچون ماشینی که ترمز بریده است به طرف جلو حرکت می کند و این ماشین بلاخره چپ می شود و سرنشینان ان به رادیکال ترین شکل ممکن سرکوب می شوند. ما از تیرباران اوباش سپاهی و ضد انقلاب اسلامی و تمام نیروهایی که از حفظ وضع موجود یا بازگشت این وضعیت به دوران تعفن سلطنتی دفاع کرده با تمام قدرت پشتیبانی می کنیم.

رومانیک شدن و رفتارهای عشقولانه با اوباشی که چهل سال تمام به صورت سیستماتیک در سرکوب و کشتار مردم، در خالی کردن سفره ی کارگران و زحمتکشان، در استثمار و بهره کشی انسز انسان نقش داشته اند، اگر حماقت نباشد، نشان از تبهکاری است و باید با قهرامیزترین شکل ممکن پاسخ بگیرد.

پیش به سوی تسخیر اماکن نظامی رژیم، به اتش کشیدن مراکز پلیس و سپاه و اطلاعات، تسخیر پادگان ها و تقسیم سلاح ها بین مردم معترض

کسانی که امکان کار کردن با اسلحه را دارند می توانند بر فراز بام های بلند نشسته و به مامورین امنیتی رژیم که با اسلحه به معترضین حمله می کنند شلیک کنند. هر کس کار کردن با اسلحه را بلد نیست، می تواند از کسانی که با اسلحه کار کردن سوال کند تا کار کردن با ان را یاد بگیرد. ما نیازمند تشکیلات ها مسلح کوچک و پراکنده ی چریکی برای جنگ های خیابانی هستیم. هر کنشی ضد انقلابی از جانب رژیم یا هر نیروی دیگر با قهرامیزترین شکل ممکن و با کنش انقلابی و مسلحانه باید پاسخ بگیرد.

اطلاعاتی ها و سپاهی را شناسایی کنید و کله ی انان را با قناسه نشانه بگیرید.

ارتش و نیروی انتظامی لازم است در این زمینه با معترضین همراهی کند و اسلحه ها یشان را بدون مقاومت در اختیار معترضین انقلابی قرار دهند.

از کومه له سازمان کردستان حزب کمونیست ایران به صورت رسمی درخواست می کنم که تمام امکانات لجسیتیکی و مهمات خود را در اختیار مردم شهرهای مختلف کردستان و خارج از کردستان قرار دهد، قبل از اینکه ما خودمان مجبور بشیم بدون هماهنگی با کومه له زاخه های مهمات انان را تسخیر کرده و اسلحه ها را بین مردم تقسیم کنیم.

هر کس در کردستان اسلحه ی قدیمی دارد ان از زیر خاک بیرون بکشد و بعد از روغن کاری و ازمایش در بیرون شهر علیه اوباش رژیم به کار بگیرد.

برای دسترسی به مقداری مهمات می توانید روی ما حساب کنید.

جامعه ی ایران در آستانه ی یک انفجار اجتماعی

حسن معارفی پور

جمهوری اسلامی با تعرض بیش از پیش به سفره ی خالی مردم می خواهد بحران های اقتصادی خود را کنترل کند و از این طریق تبعات تحریم های اقتصادی کمر شکن را بر گرده ی طبقه ی کارگر و اقشار تحت ستم جامعه بیاندازد. دولت جنایتکار روحانی چهار نعل به سوی نئولیبرالیزه تر کردن جامعه ی ایران گام بر می دارد و با تمام قدرت در تلاش برای تعرض افسارگسیخته تر به سفره ی مردم است.

رژیم ایران از همان ابتدای سر کار امدن در امتداد الترناتیوسازی های نئولیبرالی بود و پروسه ی نئولیبرالیزه کردن اقتصاد ایران از همان روزهای سر کار امدن دولت بازگان، بنی صدر و بعدها رفسنجانی، خاتمی، احمدی نژاد و جدیدا هم روحانی به پیش می رود.

از انجایی که رژیم ایران یک رژیم بناپارتیستی با ایدئولوژی فاشیستی و اسلامی است، نه به عنوان دولتی متشکل از “شهروندان” جامعه یا نماینده ی بخشی از جامعه و حتی نه به مثابه ی دولتی نماینده ی طبقه ی بورژوازی مثل دولت های بورژوا-لیبرال غربی، بلکه به مثابه ی طاعونی بر سر جامعه و یک دولت الیگارشی خانوادگی مدافع منافع چندین خانواده ی بورژوا عمل می کند. فاصله ی مردم و رژیم و حتی ارتش و نیروی انتظامی با نهادهای امنیتی و انحصارات اقتصادی دولت همچون سپاه پاسداران، سازمان اطلاعات و بنیاد مستضعفان و غیره روز به روز بیشتر می شود و رژیم حتی اعتماد خود را به نیروهایی همچون ارتش و نیروی انتظامی از دست داده است. در این شرایط رژیم در واکنش به هر تلاش برای تغییر وضع موجود به وحشیانه ترین شکل ممکن عکس العمل نشان می دهد و نیروهای سپاه و لباس شخصی های امنیتی دور و بر بیت رهبری به عنوان نیروهای عقیدتی برای سرکوب مردم در شرایط بحرانی و انفجار اجتماعی از جانب رژیم قبل به کار گیری ارتش و نیروی انتظامی استفاده می شوند. احتمال اینکه بخش هایی از ارتش و نیروی انتظامی به مبارزات توده یی بپیوندند بسیار بالاست، چون فاصله ی بسیار زیادی بین این نیروها با نیروهای معتمد و عقیدتی رژیم وجود دارد. رژیم هم به خوبی از این مساله اگاهی دارد. اعتراضاتی که به گران شدن قیمت بنزین در شهرهای مختلف ایران شروع شده اند، نه مثل اکثریت جنبش ارتجاعی سبز به دنبال برگرداندن “رای” شان هستند و نه مثل دی ماه یک جنبش خودجوش خودبخودی است. این اعتراضات اعتراض به نظامی است که با تمام سرعت علیه منافع اکثریت جامعه سیاست رانی‌‌می کند. مردم‌از دی ماه را به بستری برای یک پرش بزرگتر و فکر شده تر استفاده می کنند. اگاهی طبقاتی و سوسیالیستی در جامعه تا حدودی به خاطر اکتیو شدن فعالین کارگری و انتقال اگاهی به درون کارگران مزدبگیر از بیرون و انتشار نشریات مختلف و ترجمه ی تجربه ی دیگر انقلابات و شوراهای کارگری و همچنین در نتیجه ی یادگیری از جنبش های اعتراضی کشورهای مختلف از جمله شیلی، لبنان و عراق در این اواخر و همچنین در نتیجه ی درس گرفتن از جریانات موسوم به “بهار عربی” بالا رفته است و مردم در این شرایط با اگاهی و احتیاط بیشتری به خیابان امدند و دولت روحانی را نشانه گرفته اند. بازتاب شعار مرگ بر روحانی به جای مرگ بر ولایت فقیه، دقیقا نتیجه ی گسترش اگاهی طبقاتی علیه دولت دماگوژیستی روحانی و کلیت نظام است. آگاهی شکل گرفته باید گسترش یابد و ترجمه ی عملی آن سازمان دهی مخفی و مسلحانه و توده یی باشد.

در این شرایط لازم است مردم به جای حمله به پمپ بنزین ها، اماکن دولتی و نهادهای امنیتی را نشانه بگیرند و با به دست اوردن اسلحه و توزیع ان بین خود، تعرض مجدد را از سر بگیرند. رژیم اسلامی ایران ابایی از کشتن هیچ معترضی ندارد و هر معترض به این نظام هم نباید ابایی از کشتن اراذل و اوباش وابسته به این نظام داشته باشد. حمله به مراکز بسیج و سازمان اطلاعات و سپاه پاسدارن و توزیع اسلحه های به دست امده در نتیجه ی تسخیر این مراکز باید به اولویت مبارزه ی توده های مردم تبدیل شود. مردم باید بدانند که بعد از این حکومت، هیچ رژیم بورژوایی دیگر نمی تواند منافع طبقات کارگر و ستمکش جامعه را اشباع کند و در راستای رفع مشکلات اقتصادی و اجتماعی مردم براید، بنابراین لازم است با فرمول بندی مطالبات خود به صورت کنکرت، گفتمان ضرورت انقلاب سوسیالیستی و خلق یک نظام جدید بدون بهره کشی انسان از انسان را در پیش بگیرند.

زنده باد انقلاب

مرگ بر جمهوری اسلامی ایران

15.11.2019

سوسیال‌دمکراسیِ ضدانقلابی در اتریش

بررسیِ کوتاهِ تاریخِ سوسیال‌دمکراسیِ اتریشی که به اشتباه به آن لقبِ “مارکسیسمِ اتریشی” داده‌اند.

حسن معارفی پور، 14 نوامبر 2019

در این بخش از مطلب به‌هیچ‌وجه مجالِ یک بررسی دقیق و کرنولوژیک از سَرْ برآوردنِ جریانِ سوسیال‌دمکراتیکِ اتریشی وجود ندارد. از آنجایی که سوسیال‌دمکراسی از همان دورانِ جنگِ امپریالیستی موسوم به جنگِ‌جهانی‌اول، به جناحِ امپریالیسم در آلمان، درغلتیده بود، نیروهای مشابهِ حزبِ سوسیال‌دمکراتِ آلمان، در خارج از آلمان، به‌خاطرِ تاثیرپذیری از حزبِ سوسیال‌دمکراتِ آلمان و از ترسِ تکرار انقلاب اکتبر در اروپا، یکی پس از دیگری به دامن ارتجاع درغلتیده و به بخشی از بدنه‌ی دولت‌های امپریالیستی تبدیل شدند و زمینه را برای سرِ کار آمدنِ جریانات بناپارتیستی و فاشیستی فراهم کردند. اگرچه در سال‌های 1905، لنین ایده‌ی انقلابِ بورژوا دمکراتیک، آنچه سوسیال‌دمکراسیِ اروپایی و روس به دنبال آن بود، را رد می‌کند و به دنبال پیدا کردنِ متحدانی در میان طبقاتِ تحتانی همچون دهقانان به مثابه‌ی متحدِ استراتژیک و تاکتیکی پرولتاریا بود و از این طریق نظریه‌ی انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا و دهقانان را فرمول‌بندی کرد، سوسیال‌دمکراسی اروپایی به خاطرِ هراس از انقلاب و ترس از اینکه “نکند بورژوازی بِرَمَد”، به دمکراسیِ نمایندگی و پارلمانتاریستی سفت و سخت چسبیده بود و به مرور زمان به بخشی از سیستم دولتی بورژوا امپریالیستی دولت‌های اروپایی تبدیل شد. در سالِ 1914، یکی از نمایندگان اصلی سوسیال‌دمکراسیِ اتریشی، ویکتور آدلر، به سبکِ کائوتسکی مرتد اعلام می‌کند: “ما تاکنون زیاد علیه جنگ تبلیغات و مبارزه کرده‌ایم، اما از این پس هیچ انتظاری از ما نداشته باشید که علیه جنگ مبارزه کنیم”، این اتفاق هم افتاد. سوسیال‌دمکراسی دیگر هیچ واکنشی علیه جنگِ امپریالیستی اول نشان نداد و به یک جریان امپریالیستی جنگ‌طلب که از زاویه‌ی منافع ملی و امپریالیستی به جنگ نگاه می‌کرد تبدیل شد. در نتیجه‌ی سیاست جنگ‌طلبانه‌اش و عدم مقاومت در مقابل جنگ امپریالیستی و تایید ضمنی و صریح این جنگ، سوسیال‌دمکراسی، بین سال‌های 1914 و 1916 در وین و استان‌های شمالی اتریش، 65 درصد از اعضایش را از دست می‌دهد و در مناطق دیگر تا 80 درصد اعضایش از این حزب جدا می‌شوند. طبقه‌ی کارگر و اتحادیه‌های کارگری که همواره چشم‌به‌راهِ فراخوان به اعتصابات کارگری از جانبِ رهبری حزبِ سوسیال‌دمکرات بودند، زمانی‌که متوجه شدند سوسیال‌دمکراسی به همراه سلطنت و پشتِ سلطنت، سیاست‌های جنگ‌طلبانه‌ی امپریالیستی را پیشه کرده است، به‌شدت از سوسیال‌دمکراسی فاصله می‌گیرند. سوسیال‌دمکراسیِ اتریش اعلام می‌کرد که جنگ بهتر از بحران و فقرِ عمومی است. البته منظور آنان از بحران و فقر عمومی، وضعیت بعد از انقلاب بود.
سوسیال‌دمکراسی در آلمان به وحشیانه‌ترین شکل ممکن، انقلابِ 19/1918 را به کمکِ جریانات فاشیستی در هم می‌کوبد و در نتیجه‌ی اتحاد با ارتجاعِ سلطنتی و جریاناتِ فاشیستی موسوم به فرای‌کورپ، دولتِ متزلزلِ “جمهوری وایمار” را تشکیل می‌دهد. در اتریش با اینکه حزب سوسیال‌دمکرات قوی‌ترین حزبِ میدانِ مبارزه‌ی سیاسی بود، و در وین بیشترین پایگاه را داشت، به خاطر سیاست‌های ضدانقلابی، ارتجاعی و امپریالیستی‌اش، به سبک سوسیال‌دمکراسیِ آلمان، بر روی قیام کارگران آتش می‌گشاید و سریع انقلاب را سرکوب می‌کند. در جریانِ به خون کشیده‌شدنِ کارگرانِ کمونیست و کمونیست‌های اسپارتاکیست در پروسه‌ی انقلاب 19/1918 توسط فاشیست‌های فرای‌کورپس و حزبِ سوسیال‌دمکراتِ آلمان، حزب سوسیال‌دمکراتِ اتریش خفه‌خون می‌گیرد و حتی این جنایت را محکوم نمی‌کند.
نمایندگانِ اصلی سوسیال‌دمکراسیِ اتریشی، اتو باور، ویکتور آدلر، رودولف هلفردینگ، فریدریش آدلر، ماکس ادلر، کارل رنر، تریزه شلیسینگر و گابریلا پروفت بودند. نمایندگان جناح چپ سوسیال‌دمکراسی، ویکتور آدلر، فریدریش آدلر، تریزه شلیسینگر و گابریلا پروفت بودند. اتو باور، اندیشه‌های به‌شدت ناسیونالیستی و ارتجاعی داشت. رودولف هیلفردینگ، رفورمیستی تمام‌عیار بود و زمانی‌که تروتسکی در منزلِ او مخفی بود و بحث‌هایی با “دکتر هیلفردینگ” داشت و تروتسکی مخالفت خود را با جنگ اعلام کرده بود، به دنبالِ آن، گزارشِ تروتسکی را به پلیس رد می‌کند و تروتسکی به طرز عجیبی آنجا جان سالم به در می‌برد. فریدریش آدلر که از مخالفانِ سرسخت جنگ امپریالیستی و نمایندگان اصلی جناح چپ سوسیال‌دمکراسی اتریشی بود، در سال 1918 وزیر جنگ اتریش، گراف شتورگخ را در یک کافه به علامتِ اعتراض به جنگ امپریالیستی به قتل می‌رساند و پروسه‌ی دادگاهی‌اش را تبدیل به یک مساله‌ی سیاسی علیه جنگ می‌کند. در اکتبر سال 1918، قیصر، فدارلیسم را اعلام می‌کند. در نوامبر 1918، سوسیال‌دمکراسی، جمهوریِ فدرال را الغا می‌کند و همبستگی خود را با آلمان اعلام می‌کند. حزب سوسیال‌دمکرات اتریش به‌ویژه جناحِ راست و مخصوصاً شخص اتو باور و اطرافیانش نماینده‌ی یک گرایش ناسیونالیستی آلمانی بودند.

عروجِ فاشیسم در اتریش در نتیجه‌ی سیاستِ ارتجاعیِ سوسیال‌دمکراسی
در انتخابات سال 1919، حزبِ سوسیال‌دمکرات، به سختی 34 درصد آراء را به‌دست می‌آورد. مناطقِ روستانشینِ اتریش به‌شدت به حزبِ کنسرواتیوِ سوسیال‌مسیحی روی می‌آورند و سوسیال‌دمکرات‌ها با حزبِ سوسیال‌مسیحی برای تشکیلِ دولت، ائتلاف می‌کنند. وین همچنان پایگاه سوسیال‌دمکراسی باقی می‌ماند. در سال 1923، حزبِ ارتجاعیِ سوسیال‌مسیحی، ائتلافش را با سوسیال‌دمکراسی لغو می‌کند و خودش در تمام مناطق به جز وین به‌تنهایی حکومت می‌کند. یکی از دلایلی که در وین، به عنوان یکی از بزرگترین شهرهای جهان در آن دوران، باعثِ گرایش به سوسیال‌دمکراسی می‌شد، قضیه‌ی حل مساله‌ی مسکن و درست کردنِ مساکنِ اشتراکی در سطحِ وسیع، با معماری فوق‌العاده و امکاناتِ بسیار بالا، برای طبقه‌ی کارگرِ مولتی‌ناسیونال، در شهر و در منطقه دوبلینگر کارل مارکس هوف (حیاط) وین بود. تا سال 1933، تعداد این مساکن به 61 هزار واحد می‌رسد. مساکنی که در قسمت‌هایی از شهر، نه تنها هیچ قرابتی به مساکن کارگری نداشتند، بلکه به‌شدت بزرگ بودند و با امکاناتی همچون ماشین‌های لباس‌شویی جمعی، مدرسه و مهدکودک و کتابخانه و پارک و دیگر امکانات، زندگی را برای طبقه‌ی کارگر راحت‌تر کرده بودند. از نطقه‌نظرِ سوسیال‌دمکراسی، این سبکِ زندگی در مساکن اشتراکی، نوعی سوسیالیسمِ کمونال بود. علاوه بر مساله‌ی مسکن، سوسیال‌دمکراسیِ اتریشی، روی مسائل دیگری کار می‌کرد و آن مساله‌ی آموزش و پروش و علوم تربیتی بود. هدفِ سوسیال‌دمکراسی این بود که در مناسباتِ سرمایه‌داری، “انسانِ نوین” خلق کند. حداقل، اتو گلوکیلس چنین ادعایی داشت. در این شکی نیست که رفورم‌های وسیعی در زمینه‌های مختلف از جمله اجتماعی شدن کارگری و از بین بردن سیستم ارتجاعی و سلسله‌مراتبی و نژادپرستانه و طبقاتیِ تحصیلی و پایان‌دادن به تنبیهِ بدنیِ کودکان در مدارس، انجام گرفته شده بود. اتو گلوکیلس، مناسبات سلسله‌مراتبی در مدارس و تنبیهِ بدنیِ کودکان را به طور کل در شهر وین الغا کرد و تحصیل را برای همه‌ی انسان‌ها، از طبقاتِ مختلف اجتماعی و ملل مختلف، در یک مدرسه و زیر یک سقف، بدون جدا کردن انسان‌ها بر اساسِ پایگاهِ طبقاتی‌شان در یک مدرسه و حداقل در شهر وین فراهم کرد. این مسائل باعث می‌شد که سوسیال‌دمکراسی در وین همچنان پایگاه و جایگاهی داشته باشد.
در سال 1926، حزبِ ارتجاعی و پروفاشیستیِ هایمور و جریاناتِ نزدیک به حزب نازی در آلمان، تقویت می‌شوند. در سال 1927، اتو باور، همچنان سوسیالیسم را نتیجه‌ی مبارزه‌ی پارلمانی علیه راست می‌دانست و تمامِ قدرتِ سوسیال‌دمکراسی را روی مبارزه‌ی پارلمانی گذاشته بود. این در حالی بود که کارگران و اتحادیه‌های کارگری و بدنه‌ی سوسیال‌دمکراسی، از پایین، همواره در تلاش برای رادیکالیزه‌تر شدنِ حزب، برای مبارزه‌ی انقلابی با جریاناتِ ارتجاعی و فاشیستی بودند و از آنجایی که بدنه‌ی سوسیال‌دمکراسی، دانشِ تئوریک زیادی نداشت، همکاری با سوسیال‌دمکراسی علیرغم نقدهای درونی به پیش می‌رفت و بدنه هم امید داشت که بالاخره رهبریِ سوسیال‌دمکراسی سر عقل بیاید و تاکتیک‌های انقلابی در پیش بگیرد. اتو باور معتقد بود که شرایطِ اتریش برای انقلاب سوسیالیستی فراهم نیست و به همین خاطر لازم است اول مسیرِ صنعتی‌شدن را درپیش بگیریم و بعد می‌توانیم از سوسیالیسم صحبت کنیم. (جالب است که تمام سوسیال‌دمکرات‌های مرتجع ایرانی، از جمله قاسملو عضو سابق حزب توده و رهبر بعدی حزب دمکرات، همین برهان را علیه کمونیست‌ها و کومه‌له به کار می‌برد.)
زمانی که جریاناتِ پروفاشیستی، پارلمان را از کار انداخته و سوسیال‌دمکراسی را بیرون انداختند، اتو باور اعلام می‌کند که باید دولت دوباره به شرایطِ قبلی برگردد، اما دولت جدید باید “ائتلافی” از آدم‌های بی‌طرف باشد. زمانی‌که در نتیجه‌ی فشار از پایین، حزبِ سوسیال‌دمکراسی یک اعتصاب سراسری 24 ساعته اعلام می‌کند، پلیس به معترضین شلیک کرده و بالای هشتاد نفر را به قتل می‌رساند. علیرغمِ تمام این مسائل و علیرغم بیرون راندن رهبرانِ سوسیال‌دمکراسی از پارلمان با خشونت و بی حرمتی، سوسیال‌دمکراسی همچنان به دنبالِ “عقلانی کردن” فاشیسم است.
در انتخابات سال 1932، در مقایسه با انتخابات سال 1930، حزب فاشسیتی به رهبری دلفوس، 200 هزار رای را به‌دست می‌آورند. این درحالی بود که در انتخابات سال 1930، جریانات نازی فقط 27 هزار و پانصد رای را به‌دست آورده بودند. دلفوسِ فاشیست در ابتدا در پی اتحاد با سوسیال‌دمکرات‌ها و تشکیل دولت مشترک بر می‌آید، اما اتو باور این پیشنهاد را رد می‌کند، به دنبالِ آن با جریانِ راستِ‌افراطیِ هایمور، دولت تشکیل می‌دهد و یک فاشیستِ تمام‌عیار به اسمِ امیل فی را به‌عنوانِ وزیر داخلی انتخاب می‌کند. بعد از این مساله، اتحاد مجدد سوسیال‌دمکراسی با فاشیسم ادامه پیدا می‌کند، چون اتو باور معتقد است که او برای اینکه با بلشویک‌ها تداعی نشود و احترامش به “آزادیِ فردی” را از دست ندهد، حاضر است هر کاری برای حفظ دمکراسی (بورژوایی) بکند. اینجا به روشنی می‌بینم که چگونه سوسیال‌دمکراسی به مثابه‌ی جناحِ چپِ لیبرالیسم، و فاشیسم به مثابه‌ی جناحِ راستِ لیبرالیسم، با همدیگر علیه انقلاب و طبقه‌ی کارگر متحد می‌شوند، تا جلوی بلشویزه شدنِ اروپا و احزابِ سوسیال‌دمکراتیک غربی را بگیرند. حزبِ دمکراتِ کردستان هم با جمهوری اسلامی علیه ادامه‌ی انقلاب در کردستان اتحاد کرد و اوباشِ تفنگچیِ حزبِ دمکرات کردستان به رهبری قاسملو، راهنمای سپاه پاسداران اسلامی برای ورود به شهرهای کردستان و سرکوب مردم انقلابی کردستان و کومه‌له شدند. تاریخِ سوسیال‌دمکراسی همواره تاریخی پر از جنایت و انسان‌کشی و همکاری با فاشیسم علیه بشریت و سوسیالیسم و انقلاب بوده و هست.
ارنست فیشر به عنوان نماینده‌ی اپوزیسیون چپ در سوسیال‌دمکراسیِ اتریشی، به ضرورتِ بلشویزه شدنِ حزب انگشت می‌گذارد و از ضرروتِ همکاری با نیروهای کمونیست، از جمله حزبِ کمونیست آلمان، صحبت می‌کند. این گرایش اگرچه هیچگاه به گرایشِ اکثریت در رهبریِ سوسیال‌دمکراسی تبدیل نشد، اما بخش‌هایی از کارگرانِ رادیکال در بدنه‌ی سوسیال‌دمکراسی، این گرایش را نمایندگی می‌کردند و فرسنگ‌ها با سیاست‌های ارتجاعی رهبریِ سوسیال‌دمکراسی اتریشی فاصله داشتند. همین مساله‌ی فاصله‌ی بدنه و رهبری، باعث می‌شد که بدنه در بسیاری از مواقع، خود دست به اقداماتِ انقلابی همچون اعلام اعتصاب در واکنش به سیاست‌های سرکوبگرانه‌ی دلفوس بزند. در سال 1933، دلفوس اعلام کرد که کارگران راه آهن، حقوقشان کم می‌شود. کارگران راه آهن، به صورت خودجوش دست به اعتصاب می‌زنند و ارتش تمام ایستگاه‌های قطار را می‌گیرد و کارگرانِ زیادی را دستگیر می‌کند. در مقابلِ این توحش، حزبِ سوسیال‌دمکراتِ اتریش، به جای فرمانِ مقاومتِ مسلحانه، از ضرورتِ یک جلسه‌ی پارلمانی برای صلح بین کارگران و ارتش و آزادی کارگرانِ اعتصابیِ دستگیر شده، دفاع می‌کند. دلفوس در سال 1933 دستورِ لغو پارلمانتاریسم را صادر می‌کند و این مساله بحث‌هایی را در میان رهبری سوسیال‌دمکراسی دامن می‌زند. اتو باور اعلام می‌کند که خشونت در مقابل دلفوس ضروری نیست و ما از دلفوس می‌خواهیم دوباره پارلمان را به رسمیت بشناسد. بخش‌های دیگری از سوسیال‌دمکراسی، از جمله کسانی مثل کارل رنر و آدولف شرف، از ضرورت آمادگی برای مقابله با فاشیسم صحبت می‌کنند. در انتها، فاشیسم، بدونِ مقاومتِ سوسیال‌دمکراسی، در اتریش به قدرت می‌رسد.
دلفوس که از جانب موسولینی به‌شدت از نقطه‌نظرِ نظامی و مالی حمایت می‌شد، به آخرین سنگرهایی که طبقه‌ی کارگر در نتیجه‌ی مبارزه‌ی مداوم فتح کرده بود تعرض می‌کند و تمام دستاوردهای طبقه‌ی کارگر را یکی پس از دیگری پس می‌گیرد. یکی از آخرین درگیری‌ها در شهرِ لینزِ اتریش بود. زمانی‌که ارتش می‌خواست به آخرین پایگاه‌های اپوزیسیونِ چپ دسترسی پیدا کند و اسلحه‌ها را به اختیار خود درآورد، یک جنگ چندروزه آغاز می‌شود و سوسیال‌دمکرات‌های چپ و کمونیست‌ها از آخرین پایگاه‌های چپ در لینز دفاع می‌کنند و به روی ارتشِ فاشیست آتش می‌گشایند. حزبِ سوسیال‌دمکراتِ اتریش، نیروهای کمونیست و رادیکالی که در حالِ یک جنگِ تن‌به‌تن با فاشیسم بودند، را تنها گذاشت و حتی یک فراخوان برای دفاع از این انسان‌های انقلابی صادر نکرد. بالاخره بعد از چهار روز مقاومت در مقابل یک ارتش فاشیستی، نیروهای کمونیست و سوسیال‌دمکرات‌های رادیکال و چپ شکست می‌خورند و فاشیسم در اتریش بعد از این شکست بیش از هر زمانی به یک مساله‌ی واقعی تبدیل می‌شود.

Sayed Morteza Hosseinis Abschiebung im letzten Moment gestoppt

11.11.2019

PRESSEMITTEILUNG

Am 04.11.2019 gaben wir eine Pressemitteilung heraus, weil unser Genosse Sayed Morteza Hosseini in Abschiebehaft saß und am Mittwoch, 06.11., nach Afghanistan abgeschoben werden sollte, wo zwar seine Eltern herkamen, er aber nie gewesen war. Gleichzeitig zu unserer Öffentlichkeitsarbeit arbeitete Hosseinis Anwalt mit allen Mitteln daran, die Abschiebung noch zu stoppen. Mittwochmittag rief Hosseini uns an, dass er gerade aus dem Knast abgeholt würde. Eine Stunde später war er nicht mehr erreichbar. Mehrere Personen arbeiteten weiterhin daran, die Abschiebung zu stoppen. Außer ein paar Telefonaten blieb uns aber nicht mehr viel zu tun.
Gegen 17:30 wurden wir dann endlich aus der Anwaltskanzlei angerufen: „Sie werden es nicht glauben. Herr Hosseini steigt gerade aus dem Flugzeug aus.“ Was eine Freude! Und gleichzeitig so eine Wut: Wir leben in Zeiten in Deutschland, in denen es ein Grund zum Jubel ist, dass ein Mensch doch nicht gezwungen wird, sein Leben in einem Kriegsland zu leben, das er nie zuvor betreten hatte, in dem er keine sozialen Kontakte, keine Arbeit, kein zu Hause, nicht einmal ein Dach über dem Kopf hat. Und aus einem voll besetzten Flugzeug – dem 29. seit Dezember 2016 nach Kabul – konnte eine einzige Person wieder aussteigen. Deswegen ist diese Freude über die verhinderte Abschiebung verbunden mit Trauer und Wut.
Als Hosseini ausgestiegen war, wurde überprüft, wie viel Geld er dabeihatte, und 50€ wurden als genug befunden, ihn am Abend um 18:00 in Leipzig am Bahnhof abzusetzen (die Abschiebung fand entgegen unserer Erwartungen von Leipzig aus statt): ohne Information darüber, was gerade überhaupt geschehen war und was er jetzt tun solle. Diese Demütigung wollte man sich wohl nicht nehmen lassen. Nun folgt wieder ein schwerer, demütigender Prozess, in dem Hosseini für sein Bleiberecht kämpfen muss.
Was am Mittwoch in Leipzig geschah, ist für uns aber nicht nur ein Grund zur Freude und zur Wut, es ist vor allem ein Grund weiterzukämpfen. Wieder einmal haben wir gesehen, was wir erreichen können mit starker Solidarität und politischem Willen. Davon brauchen wir noch viel mehr, um nicht nur einzelne Abschiebungen zu stoppen, sondern die gesamten Verhältnisse zu stürzen, in denen Menschen nach dem ökonomischen Gewinn gemessen und behandelt werden, den sie einbringen; die Verhältnisse, in denen die Lebenschancen der Menschen von ihrer Herkunft und ihrem Wert für die Gewinnerwirtschaftung abhängen.

Freund*innen und Genoss*innen Mortezas
Kontakt: Hassan Maarfi Poor, 0176 21887621, hassan.maarfipoor@gmail.com
Nora Bräcklein, 0157 74966802, nora.braecklein@gmail.com

ارتش سرخ منطقه ی روهر

منطقه ی روهر تاریخا به بخش هایی از آلمان غربی گفته می شود که در دو طرف رود راین بخش هایی از استان نوردراین وستفالن امروزی و قسمت هایی از دیگر استان های المان که در این منطقه ی صنعتی که سابقا یکی از صنعتی ترین مناطق المان بود، گفته می شود. در منطقه ی روهر در گذشته بیشترین جمعیت تمرکز داشت و تراکم جمعیتی در این منطقه تاریخا به نسبت دیگر استان های المان به شدت بالا است.

تمرکز جمعیت در این منطقه قبل از هر چیز دلایل مادی و ماتریالیستی داشت. کارگران زیادی تاریخا در معادن زغال سنگ کار می کردند و صنعت زغال سنگ باعث می شد که مردم برای گذران زندگی خود در این منطقه کار کنند. از طرف دیگر به خاطر اینکه این منطقه به مرزهای فرانسه نزدیک بود و قبلا توسط ناپلئون اول اشغال شده بود و قوانین ناپلئونی متاثر از انقلاب کبیر فرانسه به قانون منطقه یی تبدیل شده بودند، نفس کشیدن برای نیروهای اپوزیسیون رادیکال در اواخر قرن هیجدهم و اوایل قرن نوزدهم اسان تر بود. این مساله هم باعث شده بود که مردم این منطقه رادیکال تر از مناطق دیگر المان باشند و شهرنشینی و فرهنگ کارگری یک فرهنگ حاکم در این منطقه بود که ریشه در انقلاب کبیر فرانسه و تمرکز کارگران در شهرهای بزرگی چون کلن، دوسلدورف، اسن، دورتموند و بوخوم و دیگر شهرهای منطقه داشت.

زمانی که انقلاب نوامبر 1918/19 توسط فاشیست های اولیه یعنی فاشیست های فرای کورپس و حزب سوسیال دمکرات المان که یک حزب بورژوایی و ضد کارگر شده بود، به وحشیانه ترین شکل ممکن به شکست کشانده شده بود، مقاومت در منطقه ی روهر المان در سال 1920 برای به سرانجام رساندن انقلاب نوامبر 1918 ارتش سرخ تشکیل می شود. در سال 1920 جریان فاشیستی فرای کورپس در برلین اقدام به کودتا می کند، کودتایی که بدون خونریزی انجام گرفت و دولت متزلزل فریدریش ابرت که ائتلافی از ارتجاع سلطنتی، سوسیال دمکراسی رفورمیستی و فاشیسم نظامی فرای کورپس بود. اگرچه اتحادیه های کارگری در برلین برای مقابله با کودتای فاشیستی فرای کورپس فراخوان اعتصاب سراسری می دهند، اما نیروهای وابسته به حزب سوسیال دمکرات المان که یک حزب ارتجاعی و بورژوایی بود، اعلام کردند که انان حاضر نیستند به برادارن خود در ارتش فاشیستی و کودتاچی فرای کورپس شلیک کنند. سوسیال دمکراسی یک بار دیگر بعد از دفاع از جنگ امپریالیستی اول، سرکوب انقلاب سوسیالیستی نوامبر 1918 به کمک فرای کورپس (نیروهای فاشیستی درون ارتش)، برای بار سوم خوشخدمتی خود را به ارتجاع اثبات کردند و نشان دادند که سوسیال دمکراسی از دوران جنگ امپریالیسم موسوم به جنگ جهانی اول عملا یک جریان امپریالیستی و ارتجاعی است و ربطی به منافع طبقه ی کارگر و زحمتکش جامعه ی نداشت. بی دلیل نبود که استالین بعدها تز “فاشیسم سوسیالیستی” را در مورد سوسیال دمکراسی نوشت و سوسیال دمکراسی را خطرناک تر از فاشیسم قلمداد کرد.

در هنگام این کودتا از راست، کودتایی که توسط فاشیست های ارتشی و قاتلان رزا لوگزامبورگ و کارل لیبکنشت صورت گرفته بود، مقاومت هایی در منطقه ی روهر المان شکل می گیرد. با توجه به اینکه در این منطقه تاریخا نیروهای سندیکالیست دست بالا را داشتند و همچنین با توجه به اینکه بعد از قرارداد ورسای قسمت هایی از این منطقه به عنوان یک منطقه ی حفاظت شده از ارتش فاشیستی پاکسازی شده بود، امکان مقاومت در این منطقه بالا رفته بود. ارتش سرخ منطقه ی روهر هم از این فرصت استفاده کرده و تلاش کرده کارگران را مسلح کند.

قیام کارگران ارتش سرخ منطقه ی روهر یک قیام کاملا خودجوش و اتفاقی بود. کارگرانی که از جنگ برگشته بودند و اسلحه های خود را هنوز تحویل دولت ندادند با همین اسلحه ها توانستند قیام را سازمان دهند. کارگران مسلح با هدف به قدرت رسیدن به صورت خودجوش قیام می کنند و در پی اشغال شهرداری ها در شهرهای مختلفی چون دورتموند، اسن، هاگن و بوخوم بر می ایند.

زمانی که کودتاچیان فاشیست ارتش را از برلین روانه ی منطقه ی روهر می کنند، تا این حرکت انقلابی را به شکست بکشانند، کارگران مسلح سازمان یافته در ارتش سرخ در ایستگاه قطار منتظر رسیدن ارتش هستند و قطار ها را متوقف کرده و هر کس که بدون مقاومت تسلیم شده را دستگیر و ژنرال های فاشیستی که حاضر نبودند خود را تسلیم کنند، بدون هیچ تزلزلی می کشند.

حاکمیت ارتش سرخ منطقه ی روهر در کل چهارده روز طول کشید. در شهرهایی مثل هاگن جریانات نسبتا رفورمیستی سوسیال دمکرات های مستقل دست بالا را داشتند. در شهرهای دیگر مانند اسن و بوخوم این جریانات کمونیستی نزدیک به حزب کمونیست المان بودند که دست بالا را داشته، جریاناتی که در رابطه یی تنگاتنگ با دفاتر حزب کمونیست المان در برلین بودند. لازم به ذکر است که اتحادیه های وابسته به کلیسا در کنار کمونیست ها برای سوسیالیسم و دمکراسی سوسیالیستی جنگیدند، اما سوسیال دمکرات ها در کنار ارتجاع فاشیستی ایستادند. در مولهایم این نیروهای سندیکالیست بودند که قدرت را در دست داشتند. کسانی که از درون ارتش سرخ جان سالم به در برده و خاطرات خود را تعریف می کنند. کسانی که خود قبلا در جنگ به عنوان سرباز شرکت داشته و به صورت دقیق از مناسبات درون ارتش اگاهی داشتند، حتی روزنامه نگاران مرتجعی که این وقایع را ثبت کرده اندف این را به خوبی تایید می کنند که در ارتش سرخ منطقه ی روهر سلسله مراتب سازمانی وجود نداشت. ارتش سرخ روهر به هیچ وجه با ارتش های بورژوایی قابل مقایسه نبود.

تاریخ آلمان تاریخی است که توسط حاکمان نوشته شده است. بیشتر مورخان المانی ایدئولوژی حاکم در جامعه را تبلیغ کرده و می کنند. به ندرت کسانی پیدا می شوند که این تاریخ را از زاویه ی منافع طبقات تحت ستم بازنویسی کرده باشند. سباستیان هافنر مورخ و ژورنالیست برجسته در کتاب های متعدد خود از جمله کتاب “خیانت” (انقلاب 1918 و 1919) به دقیقترین شکل ممکن این تاریخ را بازخوانی کرده است.

ارتش سرخ روهر توانست در عرض یک هفته بیشتر مناطق را به حوزه ی زیر نفوذ خود دراورد ولی منتاسفانه بعد از 14 روز این مقاومت در نتیجه ی تعرض فاشیسم به شکست کشانیده شد.

بازنویسی تاریخ کمونیست ها، تاریخی که کمونیست ها با خون و با مبارزات خود، با عمل انقلابی خود ساخته اند، وظیفه ی کمونیست هاست. بورژوازی این تاریخ را انکار و یا سانسور می کند.

حسن معارفی پور

نکاتی کوتاه د ر مورد “قرارداد اجتماعی فدراسیون دمکراتیک شمال سوریه”

حسن معارفی پور

در قرارداد اجتماعی فدراسیون دمکراتیک شمال سوریه به خوبی می توان رد پای ایده های انارشیستی (لیبرالیسم چپ یا سوسیال دمکراسی) را مشاهده کرد. این قرارداد اما در مقایسه با تمام قوانین دولت های بورژوایی  منطقه و حتی جهان یک گام به پیش است. قراردادی که در عمل به هیچ وجه اجرا نشده و نمی شود. مشکلات و موانع فرهنگی و مسائل استراتژیک و تاکتیکی در منطقه، خطر حملات پی در پی خارجی و مقاومت عشایر در مقابل خلع ید شدن عملا اجرای بندهای این قرارداد را غیر ممکن کرده است. از آنجایی که جامعه ی کردستان سوریه تاریخا به صورت سیستماتیک و فاشیستی سرکوب شده است، زمینه ی شکل گیری طبقه ی کارگر اگاه و مسلح به اگاهی طبقاتی و تئوری مارکسیسم در انجا به صورت ابژکیتو شکل نگرفته است و پ ک ک به عنوان یک نیروی به شدت پوپولیست مالیخولیایی کویرفرونت ی بین چپ و راست و ایدئولوژی خرده بورژوازی شبه فاشیستی و انارشیستی گیج می زند، تنها اپوزیسیون در دسترس مردم این منطقه بوده است، توانسته است خود را به عنوان الترناتیو به مردم حقنه کند و  این قرارداد اجتماعی به شدت از اندیشه های التقاطی اوجالان رهبر پ ک ک در زندان تاثیر پذیرفته است.  اساسی ترین مشکلات این “قرارداد اجتماعی” این است که این قرارداد نه از موضع نقد اقتصاد سیاسی بورژوایی بلکه از موضع شرمگینانه ی سوسیال دمکراسی شبه انارشیستی به حل مساله ی نابرابری اجتماعی در جامعه نگاه می کند و از انجایی که کل این برنامه در سطح کلی گویی باقی می ماند و به صورت کنکرت مسائل را بررسی نمی کند، زمینه ی بهره برداری های گوناگون از ان فراهم می شود.

بندهای به شدت متناقض این قرارداد را در زیر می اورم و سعی می کنم بی ربطی ان را به سوسیالیسم و مالکیت اشتراکی بر ابزار تولید بیان کنم.

مادّه‌ی ۶ 

سوگند:

 

«من به خداوندِ بزرگ و خونِ شهدا سوگند می‌خورم که به این قراردادِ اجتماعی و مفادِّ آن وفادار بمانم، حافظِ حقوقِ دموکراتیکِ مردم و ارزش‌های شهدا باشم، از آزادی، سلامت و امنیتِ مناطقِ «فدراسیونِ دموکراتیکِ شمالِ سوریه» حراست کنم، حافظِ سوریه‌ی متّحد باشم و برای تحقّقِ عدالتِ اجتماعی بر اساسِ اصولِ ملّتِ دموکراتیک تلاش کنم.»

نقد ماده ی ششم

در این ماده همانطور که می بینید ایدئولوژی خرافی و ارتجاعی مذهبی حاکم است. سوگند یاد کردن به “خداوند بزرگ” و “خون شهدا”، اگر حتی یک امر تاکتیکی باشد، که نیست، تا اینکه توده ی مردم “نرمند”، به شدت ارتجاعی و خرافی است. هر نیروی مترقی که از آزادی و رهایی انسان صحبت کند، نمی تواند به ایدئولوژی ارتجاعی و مذهبی باور داشته باشد و به  در هاله ی تقدس پیچیدن جانباختگان اعتقادی داشته باشد. اگر این بند را با بندهای کمون پاریس یا شوروی سابق بعد از انقلاب اکتبر مقایسه کنیم و سیاست نیروهای حاکم در روژاوا را با کمون و شوروی دوران لنین مقایسه کنیم، متوجه خواهیم شد که کمون و اکتبر هزاران گام پیشرو تر از نیروهای کویرفرونت در روژاوا بودند. در کمون پاریس نقش مذهب در سیاست به کلی از بین رفت و مذهب به یک امر کاملا خصوصی تبدیل شد. بعد از انقلاب اکتبر علیرغم اینکه اقلیت های مذهبی از حقوق برابر با تمام شهروندان برخوردار بودند، اما بلشویک ها حتی یک ثانیه از تبلیغ و ترویج علیه مذهب و ارتجاع دینی باز نایستادند. نیروهای حاکم در کوردستان سوریه به جای سوسیالیسم و رهایی انسان هنوز “خداواند بزرگ” و “خون شهدا” را عامل مشروعیت خود می دانند. ارتجاع در این بند بیداد می کند.

ماده ی 11

فدراسیونِ دموکراتیکِ شمالِ سوریه» بر پایه‌ی اصولِ مالکیتِ اشتراکی زمین، آب و انرژی بنا شده است، مبتنی بر اِکوصنعت و اقتصادِ اجتماعی است، اجازه‌ی استثمار، انحصار و شئ‌انگاری زنان را نمی‌دهد و بیمه‌ی سلامت و تأمینِ اجتماعی را برای همه‌ی افراد تحقّق می‌بخشد.

نقد ماده ی یازده

در اینجا باید اعلام کرد که اگر مالکیت اشتراکی زمین وجود دارد، پس چرا از سران عشایر و صاحبان زمین خلع ید نشده است؟ چرا باید در این زمینه اسثنئاء وجود داشته باشد؟ آیا عدم خلع ید از مالکان زمین و عشایر و خان های منطقه اجازه دادن به انان برای بازتولید شیوه های تولید ماقبل سرمایه داری یعنی شیوه ی تولید فئودالی نیست؟

مشکل اینجاست که درک نیروهای حاکم در انجا از استثمار یک درک به شدت بورژوایی و اخلاقی و نه مارکسیستی است. استثمار برای ان به مفهوم مارکسیستی اش به کار نمی رود، بلکه وقتی که انان از عدم اجازه ی استثمار زنان صحبت می کنند، منظورشان بیشتر بهره کشی جنسی از زنان است، نه اینکه زنان به عنوان نیروهای کاری که در ازای فروش نیروی کار دستمزد دریافت می کنند و دستمزد انان با کاری که انجام داده اند یکسان نیست. در اینجا باید توضیح داده شود که این اکو صنعت چیست و اقتصاد اجتماعی چگونه عمل می کند. این کلی گویی ها بدون توضیح دقیق این مفاهیم به شدت خطرناک است. یکی از قسمت های پیشرو این بند پایان دادن به شی انگاری زنان است.

مادّه‌ی ۱۷

«فدراسیونِ دموکراتیکِ شمالِ سوریه» به اعلامیه‌ی جهانی حقوقِ بشر و تمامی منشورهای حقوقِ بشر وفادار است

نقد ماده ی هفدهم

ماده ی هفدهم بیشتر یک ماده برای لاس زدن دیپلماتیک با دول بورژوایی غربی و عاملان اصلی تروریسم بین المللی، استثمار جهانی، جنگ های نیابتی و نابود کنندگان اصلی محیط زیست است و به شدت پوپولیستی است. اعلامیه ی جهانی حقوق بشر یک اعلامیه ی کاملا بورژوایی است که از زاویه ی منافع طبقه ی بورژوازی نوشته شده است، اعلامیه یی که مالکیت خصوصی بر ابزار تولید را مقدس می شمارد. اگر نیروهای حاکم به تمام بندهای این اعلامیه و مشور حقوق بشر وفادار هستند، پس لطف کنند دیگر خود را به عنوان نیروی چپ و الترناتیو جا نزنند و در میان مردم توهم ایجاد نکنند که شکل دیگری از مناسبات تولیدی در شمال سوریه حاکم است. من قبلا به نقد اعلامیه ی جهانی حقوق بشر پرداخته ام و در اینجا نیازی به تکرار مباحث قبلی ام نمی بینم. 

مادّه‌ی ۴۳

حقِّ مالکیتِ خصوصی تا آنجا تضمین می‌شود که با منافعِ عمومی در تضاد نباشد. چگونگی آن را قانون مشخّص می‌کند.

در این بند می توان به تناقض بنیادین ایدئولوژی کویرفرونتی نیروهای حاکم در روژاوا و شمال سوریه و درک بورژوایی انان از مالکیت خصوصی بر ابزار تولید پی برد. این ماده از این برنامه حتی از ماده هایی که در برنامه ی گوتا (برنامه ی حزب سوسیال دمکرات آلمان که توسط مارکس به شدت نقد شد) عقب تر است.

اولا نیروهای حاکم در انجا تفاوتی بین مالکیت خصوصی و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید قائل نیستند. مالکیت خصوصی (شخصی) مالکیت خصوصی بر ابزار تولید نیست و باید این دو را از هم جدا کرد. دوما اگر تعبیر این ها از مالکیت خصوصی همان مالکیت خصوصی بر ابزار تولید باشد (من حدس می زنم همین است)، پس مالکیت خصوصی بر ابزار تولید با منافع عمومی در تضاد است، چون کسانی که در جامعه از مالکیت خصوصی بر ابزار تولید محروم هستند، اتوماتیک از حق برابر در دسترسی به امکانات اجتماعی و رفاهی بی بهره شده اند و باید به عنوان کارگر و برده ی مدرن برای صاحبان ابزار تولید کار کنند. بنابراین این تناقض را باید نیروهای حاکم در انجا با خودشان حل کنند. آنان یا از قوانین بورژوایی و اقتصاد سیاسی بورژوایی که بر اساس اسثتمار نیروی کار و بهره کشی از کارگران بنیاد گذاشته شده است، پیروی می کنند یا اگر بهره کشی انسان از انسان را عملی ضد انسانی و غیرحقوقی می دانند، لازم است به نقد اقتصاد سیاسی بورژوایی بپردازند و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید را از طریق خلع ید از صاحبان ابزار تولید و سرمایه و زمین اجرایی کنند. اگر به خاطر مسائل استراتژیک، تاکتیکی، شرایط منطقه یی، امکان شورش عشایر صاحب ابزار تولید، (عشایری که هزاران نفر نیروی مسلح دارند و میلیون ها دلار سرمایه در اختیار دارند) در حال حاضر امکان اجرای این کار را ندارند، پس پناه بردن به فرمول بندی های متناقض و بورژوایی برای نگه  داشتن این نیروها به نظر من اگر احمقانه نباشد، شارلاتانیسم و اپورتونیسم است.

بقیه ی بندهای این برنامه را می توان در برنامه ی احزاب سوسیال دمکرات اروپایی، احزاب سبز و حتی قانون اساسی دولت های غربی کم و بیش پیدا کرد.

نقد اساسی به این برنامه و ماده های ان یک نقد از موضع نقد اقتصاد سیاسی باید باشد. این برنامه مثل همه ی برنامه ی احزاب و دولت های بورژوایی غربی، مانند منشور جهانی حقوق بشر و غیره در پوپولیسم زبانی و تناقضات بنیادین موج می زند و سعی می کند با حفظ مناسبات سرمایه دارانه یک مناسبات “انسانی” تر و قابل تحمل تر “عقلانی” برای مردم فراهم کند، بدون اینکه دست به ریشه ی قضایا ببرد و الغای مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و اشتراکی کردن منابع تولید را تبلیغ و ترویج کند. با تمام نقدهایی که به این برنامه وارد است، می توان گفت که در کل و در مقایسه با قوانین دولتی دولت های تروریستی و فاشیستی در منطقه پیشروتر است و شاید بتوان گفت که بندهای پیشرو زیادی در کنار بندهای ارتجاعی در این برنامه مشاهده می شود، اما در نهایت این برنامه در افق کسموپولتیک بورژوایی سرگردان باقی می ماند و راه رهایی و حرکت به سوی رهایی و سوسیالیسم و کمونیسم را پای جامعه نمیگذارد. ما کمونیست ها همیشه اعلام می کنیم که بین سوسیالیسم و بربریت هیچ راه میانبری وجود ندارد. هیچ دولت و اقتصاد بورژوایی حتی در “رفاهی” ترین کشورهای جهان نمی تواند ادعا کند به استثمار پایان داده است، مادام که کارگران ناچار به فروش نیروی کار خودشان برای ادامه ی حیات هستند و مادام که عده یی انگل از استثمار نیروی کار دیگران برای خود سرمایه انباشت می کنند.نکاتی کوتاه د ر مورد

یا سوسیالیسم یا بربریت

لینک ترجمه ی این قرارداد را در زیر می توانید مشاهده کنید

http://problematicaa.com/social-contract/?fbclid=IwAR2zPr931O48MeU8HAS0-birxDxTp_iDlMqj6f_CheUBATtTy_hko-br2Ac

Freiheit und unbefristeter Aufenthalt für Sayed Morteza Hosseini und alle Inhaftierten in den Abschiebeknästen!

PRESSEMITTEILUNG

Deutsch-afghanische Kooperation in der Abschiebemaschinerie: Afghanisches Konsulat erstellt falsche Dokumente für staatenlosen linken Aktivisten aus dem Iran, damit Deutschland ihn am 06.11. nach Afghanistan abschieben kann.

Als Afghane im Iran unterdrückt und diskriminiert, als politischer Aktivist im Iran verfolgt und als Flüchtling in deutsch-afghanischer Zusammenarbeit verfolgt und bald abgeschoben: Sayed Morteza Hosseini wurde als Sohn afghanischer Eltern in Teheran im Iran geboren, wuchs dort auf und erhielt die iranische Staatsbürgerschaft. Nach seiner Teilnahme an Protesten 2009 inhaftierte der iranische Geheimdienst Etela‘at ihn und erkannte seine Staatsbürgerschaft ab. Als er nach Jahren des illegalen Aufenthalts im Iran wieder festgenommen wurde, wurde ihm nur eine Möglichkeit gelassen, im Iran zu bleiben: Er musste für den Iran im Krieg in Syrien gegen Daesh (IS) kämpfen. Als er die Gewalt und die Grausamkeiten dort nicht mehr ertrug, floh er Anfang 2015 nach Deutschland.

Der deutsche Staat will ihn als linken Aktivisten wie schon andere vor ihm loswerden, sodass er nicht gegen die Ausbeutung und Unterdrückung hier aktiv werden kann. In den Iran kann man ihn als politisch Verfolgten nicht abschieben, weil ihm dort Haft, Folter oder Tod drohen würden. Deswegen drängte der deutsche Staat das afghanische Konsulat in Deutschland, Hosseini „andere“ Papiere auszustellen. Sayed Morteza Hosseini, geboren am 14.04.1991 in Teheran als Sohn von Sayed Gholamali, soll am 06.11.2019 mit einem afghanischen Reisepass abgeschoben werden als Sayed Mirhasan, geboren am 01.01.1995 in Mazarsharif, Afghanistan, als Sohn von Sayed Akbar.

Wer bei der Passbeschaffung „nicht mitwirkt“ oder mit gefälschten Papieren einreist, erhöht damit das Risiko, abgeschoben zu werden. Wer aber einen Pass hat, mit dem er nicht abgeschoben werden kann, kriegt einen passenden Pass zur Abschiebung erstellt. Eine ähnliche Politik wird u.a. auch mit den Ländern des Balkans und mit Nigeria betrieben, in die Rücknahmeabkommen und staatlich angeordnete falsche Papiere zahlreiche Abschiebungen ermöglichen. Wir sehen mal wieder, wie „Recht und Ordnung“ nur für die Untergeordneten gelten, nicht für die Vollstrecker des „Rechts“.

Hosseini alias Mirhasan wird momentan im Abschiebeknast Pforzheim festgehalten. Von hier soll er in ein Land abgeschoben werden, das er nicht kennt und das seit Jahrzehnten in einem Krieg zerstört wird, an dem Deutschland seit 2001 beteiligt ist. Die Flucht der Menschen aus Afghanistan ist eine Folge der Politik imperialistischer Staaten, Banken und Unternehmen. Die Vertriebenen werden hier unmenschlich behandelt und dahin zurückgeschickt, wo sie herkommen oder nicht herkommen. Wo welche Menschen unter welchen Umständen leben können, hängt im Kapitalismus vom Bedarf an ökonomisch verwertbarer Arbeitskraft ab. Vom deutschen Staat können wir uns keinen „humanen“ Umgang mit seinen Staatsbürger*innen und erst recht nicht mit seinen Nicht-Bürger*innen erwarten. Trotzdem überschreitet dieses Vorgehen selbst den Rahmen des bürgerlichen Rechtes des deutschen Staates und der Genfer Flüchtlingskonvention.

Wir fordern, dass unser Genosse Sayed Morteza Hosseini mit dem deutsch-afghanischen Alias Sayed Mirhasan den Flüchtlingsstatus und einen unbefristeten Aufenthalt in Deutschland erhält!

Freiheit und unbefristeter Aufenthalt für Sayed Morteza Hosseini und alle Inhaftierten in den Abschiebeknästen!

 

Freund*innen und Genoss*innen Sayeds

Kontakt: Hassan Maarfi Poor, 0176 21887621, hassan.maarfipoor@gmail.com

Nora Bräcklein, 0157 74966802, nora.braecklein@gmail.com

دست فاشیسم از مردم شمال سوریه کوتاه

این را باید هر کسی به درستی بداند که تحولات اجتماعی منتظر هیچ جریانی نخواهند ماند تا “تحلیل” های خود را تکمیل کند. هر انسان انقلابی و هر جریان رادیکالی باید در هر شرایطی امادگی داشته باشد، پاسخ روشن و رادیکال به مسائل بدهد و جامعه را در انتظار اتمام تحلیل هایش نگه ندارد. به قول برتولت برشت جنگ ها سریعتر از ان اتفاق می افتند که یک نویسنده نوشته اش را تمام کند. زمانی که صاحبان قدرت از صلح صحبت می کنند باید منتظر جنگ بود. جنگ در ذات نظام های طبقاتی است و همچون بنزین برای ماشین سرکوب دولتی عمل می کند. هر نظام طبقاتی و به ویژه سیستم های سرمایه داری جنگ را به عنوان ادامه ی سیاست خود به پیش می برند.جنگی که به مردم شمال سوریه به مردم این منطقه تحمیل شده است، تنها از زاویه ی نقد اقتصاد سیاسی قابل توضیح است. هر گونه مباحث و تحلیل های اخلاقی و نرماتیو (هنجاری)، تحلیل هایی که نقش اقتصاد سیاسی و همچنین هژمونی سیاسی و منطقه یی را در نظر نگیرند، نمی توانند به هیچ وجه واقعیت جنگ را توضیح دهند. تاریخ سرمایه داری و حتی ماقبل سرمایه داری با جنگ گره خورده است. جنگ هایی که به بهانه های متفاوتی همچون پیروزی “خیر بر شر”، “دخالت بشردوستانه” , به بهانه ی”نقض” “حقوق بشر” در دیگر کشورها از جانب طبقات حاکم در کشورهای امپریالیستی به پیش برده شده اند و توسط ایدئولوژی حاکم در کشورهای جنگ طلب تحت نام جنگ های “مشروع” به جامعه حقنه شده اند، چیزی جز توحش و بربریت علیه مردم بی دفاع کشورهای دیگر نبوده و نیستند. جنگ هایی که در یک قرن گذشته شکل گرفته اند را می توان در چارچوب جنگ های امپریالیستی دسته بندی و تابع سیاست های سرمایه دارانه ی عصر امپریسالیسم خواند. جنگ های موسوم به جنگ های قومی و مذهبی تنها در رابطه با اقتصاد سیاسی بورژوازی در عصر امپریالیسم قابل توضیح هستند. به همین دلیل لازم است که از تحلیل های روبنایی جنگ و مشغول شدن به موضوعات به شدت پرت و بی ربط دوری گزید و به دلایل واقعی جنگ دوری کرد و سراغ ریشه ی قضیه یعنی اقتصاد سیاسی رفت. اقتصاد سیاسی سرمایه داری معاصر در عصر سرمایه داری دیجیتال تا به امروز و در دهه ی دوم قرن بیست و یکم متکی به نفت است. بدون نفت خام به عنوان مهمترین منبع انرژی چراغ خانه ها در پیشرفته ترین کشورهای اروپایی خاموش می شوند، کارخانه ها از کار می افتند، قطار ها از حرکت می ایستند، کشتی ها در سواحل می پوسند و 99 درصد ماشین ها حتی نمی توانند یک متر حرکت کنند. بدون نفت زندگی میلیارد ها نفر در سراسر جهان مختل می شود و تمام روابط تجاری بین المللی و غیره متوقف می شوند. بدون جنگ هواپیماها از حرکت می ایستند و مهمتر از همه کارخانه های اسلحه سازی دیگر توانایی تولید اسلحه را ندارند. بی دلیل نیست که زندگی مردم خاورمیانه توسط دولت های جنایتکار و امپریالیستی “مدافع” “حقوق” بشر به تبهکارانه ترین شکل ممکن در نتیجه ی جنگ بر سر نفت به نابودی کشیده می شود، تا هر کدام از دولت های امپریالیستی جهانی از طریق سلطه ی اقتصادی بر این منطقه و تسلط بر صنعت نفت، سیاست کشورهای نفت خیز خاورمیانه و دیگر مناطق را تحت تاثیر قرار دهند و هژمونی خود را به راه اندازی جنگ های قومی و مذهبی به هژمونی غالب تبدیل می کنند. سیاست استعمارگران انگلیسی در گذشته بر امر “تفرقه انداختن و حکومت کردن” متکی بود، سیاستی که امپریالیسم امریکا در حال حاضر به شکل دیگری در خاورمیانه به پیش می برد. ما در شرایط فعلی در خاورمیانه در یک جنگ جهانی به سر می بریم، جنگی که طرفین درگیر خود به صورت مستقیم مانند جنگ های امپریالیستی بین نیروهای امپریالیستی “جهانی” اول و دوم، درگیر نیستند، بلکه سعی می کنند نیروهای نزدیک به خود را همچون بازی شطرنج در منطقه به کار گیرند، تا خود به عنوان تماشاچی جنگ از نتایج بازی جنگ صدمه ی مستقیم نبینند و از نیروهای دیگر در منطقه به عنوان سربازان پیاده نظام خود استفاده کنند. در این شرایط است که امریکا و غرب روزی روی فاشیسم اسلامی سرمایه گذاری می کنند و روز بعد در نتیجه ی ناچاری دست به دامن نیروهای ی پ گ و ی پ ژ برای سرکوب ویروسی که خود تولید کرده اند یعنی داعش می شوند. در کل جهان و خاورمیانه ما در دورانی به سر می بریم که می توان این دوران را دوران ویرانی عقل خواند. پست مدرنیسم به مثابه ی ایدئولوژی نئولیبرالی نماینده ی نابودی عقل اگرچه بخشا در اروپا و غرب از جانب بخشی از جامعه بارها استفراغ شده است، اما فرمت افراطی ان به دقیق ترین شکل در پیکر داعش و به عنوان یک باکتری نئولیبرالی و محصول اقتصاد سیاسی امپریالیستی با چند دهه تاخیر در خاورمیانه ظهور می کند و وحشیانه ترین شکل خشونت را برای ارضای روح انسان های بی شعور پست مدرن فاشیست و نئولیبرال عملی می کند. پست مدرنیسم شرقی یک بار در قالب صوفی گرایی در بین شعرا و نویسندگان قومی قبیله ی کُرد همچون بختیار علی و مریوان وریا قانع و ملابختیار و غیره خود را نشان می دهد، بار دیگر در مباحث ارتجاعی اوجالان که رهایی اینده را در بازگشت به گذشته می بیند و شیوه ی حاکمیت فئودالی و ارباب رعیتی قرون وسطایی را “اخلاقی” تر از سرمایه داری متوحش می داند، اما فرمت واقعی پست مدرنیسم شرقی در چارچوب ایدئولوژی فاشیسم اسلامی داعشی و سبک فعالیت سیاسی انان نقش می بندد و پیکر پیدا می کند. مردم شمال سوریه و یک مقایسه ی تاریخی وضعیت مردم شمال سوریه در شرایط فعلی بیش از هر زمانی با وضعیت طبقه ی کارگر فرانسه در دوران ضد انقلاب بورژوایی لوئیس بناپارات قابل مقایسه است. انقلاب کبیر فرانسه 1789توانسته بود تا حدود زیادی کثافات کلیسا و مناسبات فئودالی را به گور سپرده بود، اما با فروکش کردن انقلابات بورژوایی و شکل گیری بحران اقتصادی سال 1845 در بریتانیا، بحران اقتصادی ایی که سریع به خارج از بریتانیا و از جمله فرانسه و المان سرایت کرد و بحران های سیاسی عظیمی را به دنبال داشت، بحران هایی که شبح کمونیسم را در اروپا دامن زده بودند، بورژوازی خود به یک جریان ارتجاعی تبدیل می شود و بازگشت به گذشته را به جای حرکت رو به جلو در پیش می گیرد. جنبش های کمونیستی طبقه ی کارگر که شبح کمونیسم را به امر واقع در جامعه ی ان دوران تبدیل کرده بودند در نتیجه ی ضد انقلابات بورژوایی در اروپا به وحشیانه ترین شکل ممکن سرکوب شدند. مهمترین اسناد ژورنالیستی و گزارشات دقیق از این تحولات را مارکس و انگلس در اثار مختلف خود از جمله هیجدهم برومر، مبارزه ی طبقاتی در فرانسه، انقلاب و ضد انقلاب در المان و مقالات مارکس به اسم بورژوازی و ضد انقلاب منتشر کرده اند. در انقلابات 1848 در اروپا طبقه ی کارگر به عنوان یک نیروی انقلابی وارد میدان شد، ولی از انجاییکه این طبقه نمی توانست با دست بردن به استراتژی درست از “طبقه در خود به طبقه برای خود” تبدیل شود یعنی قدرت سیاسی را به دست بگیرد، تمام طبقات ذیگر همچون دهقانان، بورژوازی، خرده بورژوازی و تمام احزاب و جریانات سیاسی به عنوان دشمنان طبقه ی کارگر وارد میدان شده و انقلابی که بدون حضور طبقه ی کارگر نمی توانست به سرانجام برسد را در نطفه خفه کرده و ضد انقلابی ترین و هارترین نیروها بر گرده ی شکست انقلاب و در نتیجه ی در هم کوبیدن انقلابات پرولتاری طبقه ی کارگر به قدرت رسیده، هزاران نفر را تیرباران کرده و یا به زندان و تبعید محکوم کردند. در فرانسه سر دسته ی اشرار و لمپن های فرانسوی لویی بناپارت به عنوان ناپلئون سوم با سرکوب وحشیانه ی طبقه ی کارگر به عنوان “نماینده ی حزب نظم” به قدرت می رسد. مارکس در هیجدهم برومر به دقیق ترین شکل ممکن قدرت گیری ضد انقلاب در فرانسه را به تصویر می کشد و نشان می دهد که انقلابات بورژوایی چگونه به ضد ارمان های اولیه ی خود (آزادی، برابری و برادری) تبدیل می شوند و دلقک لمپنی مثل لوئی بناپارت که مردم او را سوسیس خطاب می کردند و با تمسخر شعار زنده باد “ناپلئون” زنده باد سوسیس سر می دادند، را به قدرت می رساند. مردم شمال سوریه در شرایط فعلی وضعیت مشابهی با طبقه ی کارگر فرانسه در سال های بین 1848 تا 1851 را دارند، چون تمام جهانیان این مردم را تنها گذاشته اند، تا انان توسط یک دلقک لمپن اسلامیست و فاشیست که بازگشت به امپراتوری عثمانی و دوران سلاطین را در سر می پروراند، قتل عام شوند. خون اشامی فاشیسم تورک و اردوغان جنایتکار تنها با خون اشامی “ناپلئون” بناپارت و هیتلر و سلاطین انسان خوار عثمانی، اتاتورک و موسولینی و صدام و خمینی جلاد و پینوشه و دیگران قابل مقایسه است. خاورمیانه به مثابه ی یک دستگاه کامپیوتر من همیشه دولت های خاورمیانه را با یک دستگاه کامپیوتر مقایسه می کنم که توسط شرکت “ایکس” تولید شده است، همین کامپیوتر بعد از یک مدت ویروسی از شرکت ایکس دریافت می کند و شما باید برای از بین بردن این ویروس دوباره دست به دامن شرکت “ایکس” شوید. دولت های حاکم در کشورهای تاریخا نیمه مستعمره ی خاورمیانه را می توان همین محصول شرکت امپریالیسم و استعمار جهانی خواند، امپریالیسمی که هر چند سال یک بار برای سلطه بر این منطقه یک ویروس فاشیستی، اسلامی و یا قومی تولید کرده و ان را به جان مردم می اندازد، بعد از مدتی چپ و راست جامعه به امید اینکه که امپریالیسم دوباره به داد مردمی که از دست ویروس فاشیسم اسلامی و قومی به ستوه امده اند، رهایی یابند بی صبرانه برای دخالت های امپریالیستی در منطقه لحظه شماری می کنند. این برنامه ده های متوالی است از جانب شرکت های چند ملیتی امپریالیستی نه تنها علیه مردم خاورمیانه بلکه علیه کل کشورهای تحت سلطه ی امپریالیسم اجرا می شود. پروژه هایی که در چارچوب “الترناتیو سازی” و “رژیم چنج” قرار می گیرند، با همین منطق به پیش می روند. در این وضعیت توده ی مردم به خاطر نداشتن اگاهی طبقاتی روشن، در بند و بست های منطقه یی زندگی شان به تباهی کشیده می شود و به صورت سیستماتیک قتل عام می شوند. امپریالیسم و سرمایه داری متاخر اگرچه از لحاظ تکنیکی در بالاترین مرحله ی خود است، اما کشتار جمعی مردم کشورهای “پیرامونی” را با بمب های کشتار جمعی جایگزین کشتار با گیوتن در قرون وسطی کرده است و به اوج گندیدگی خود از لحاظ سیاسی و اخلاقی رسیده است. شما اگر به موزه های قرون وسطایی در اروپا مراجعه کنید، گیوتن هایی را می بینید که به مثابه ی سمبل های دوران توحش کلیسا در اروپا در انجا به نمایش گذاشته می شوند، اما همین سرمایه دارانی که گیوتن را در غرب به موزه سپرده و اعدام را برای شهروندان خود لغو کرده اند، هر ثانیه، دقیقه، روز، هفته، ماه و سال مردمان دیگر از کشورهای دیگر به ویژه کشورهای نفت خیز و بحرانی را به صورت جمعی سیستماتیک با بمب هایی که هزاران برابر خطرناکتر و وحشیانه تر از گیوتن است قتل عام می کنند، بدون اینکه صاحبان قدرت عذاب وجدان بگیرند و به عنوان وحشی، قاتل و یا تروریست شناخته شوند. در اینجا باید یک جابجای ایی در مفاهیم شکل گرفته باشد و ان جابجایی این است که ایدئولوژی بورژوایی کشتار جمعی مردمان غیر اروپایی را امر روتین و عادی مثل نوشیدن ابجو در بارهای اروپای می داند، اما گیوتن را که با ان فقط می توان یک نفر را کشت به عنوان سمبل توحش کلیسا به موزه می سپارد. ایدئولوژی بورژوایی، جنایت و توحش را به اسم “انحصاری کردن خشونت در دستان دولت”، چیزی که ماکس وبر ملعون و نژادپرست بروکرات ان را فرمول بندی کرده و از ان دفاع می کند، را امری کاملا عادی می خواند، اما مقاومت توده ی مردم در مقابل سیاست های فاشیستی و انسان ستیزانه ی سرمایه داری و دست بردن به قهر و اسلحه در مقابل تعرض فاشیسم به جامعه را تروریسم می خواند. در اینجا کمونیست ها و رادیکال های جامعه باید با شعار زنده باد تروریسم و نابود باد انحصار سرکوب به خیابان بیایند، در صورتی که به اگاهی طبقاتی مسلح باشند. در مورد تلاش های فاشیسم تورک برای جنوساید مردم بی دفاع سوریه، انچه جنایتکارترین و تروریستی ترین سازمان و نهاد بین المللی یعنی ناتو ان را تلاش دولت ترکیه برای حفظ امنیت و ثبات در منطقه خوانده است، می توان مقاومت نیروهای قهرمان مردمی از ی پ گ و ی پ ژ گرفته تا دیگر نیروهای مردمی وابسته به اقلیت های قومی و مذهبی دیگر خواند، نیروهایی که از جانب همین ناتوی تروریست و دولت های جنایتکار و انسان کش امپریالیستی غربی به عنوان تروریسم شناخته می شوند را باید پاسخ انقلابی به تروریسم منطقه یی و رژیم فاشیستی ترکیه خواند. کسانی که در این میدان تحت هر عنوانی تعرض امپریالیستی رژیم فاشیست تورک به خاک سوریه را توجیه می کنند و یا مستقیم و غیر مستقیم از ان دفاع می کنند، در منتهی الیه خط فاشیسم ایستاده اند و بسان جلادانی که در کشتار مردم سهیم هستند، باید به عنوان تبهکار شناخته شوند. تمام انسان های ازادی خواه و برابری طلب در سطح جهانی باید در مقابل این تعرض ایستاده و به هر طریق ممکن به این وظیفه ی اخلاقی و انقلابی پایبند باشند که تعرض به مرزهای دیگر سرزمین ها از جانب هر دولتی که صورت پذیرد، جنایتی نابخشودنی است که تنها پاسخ دقیق به ان مقاومت مسلحانه در مقابل نیروی مهاجم و قتل عام مهاجمین است. تعرض دولت فاشیستی تورک به شمال سوریه فارغ از اینکه یک تعرض امپریالیستی است، قلدری جنایتکارانه ایی است، که باید به شکست کشانده شود. این تعرض مانند تعرض مجموعه یی لمپن چاقوکش به انسان های ضعیف و بی دفاع است، انسان های بی دفاعی که هیچ جرمی علیه دیگران مرتکب نشده اند. در این شرایط هر کس که ذره یی شرافت انسانی در وجودش باشد، باید در مقابل نیروی مهاجم و قلدر و لمپن ایستاده و این ایستادگی را به عنوان یک مسئولیت اخلاقی به رسمیت بنشاسد. اخلاق حکم می کند به کسانی که در یک جنگ نابرابر قلدر مائابانه از جانب یک نیروی مهاجم قتل عام می شوند حمله نشود. حمله به انسان های ضعیف، فارغ از ایدئولوژی و مرامی که دارند، جنایت جنایت هاست. اگر من تعرض بوداییان فاشیست به مسلمانان برمه و برمودا را محکوم کرده و از حق زیست اقلیت مسلمان و حق تسلیح انان در مقابل وحوش فاشیست بودایی دفاع کردم، به هیچ وجه اشتباه نکردم. کسانی که به موضع من در ان زمان حمله کردند، فاشیست های انسان نمایی بوده که به جبهه ی “چپ رادیکال” به تعبیر لنینی از رادیکالیسم کارتونی در “بیماری چپ روی کودکانه در کمونیسم” تعلق دارند که راهنمای چپ می زنند، اما با طبقه ی حاکم و با فاشیسم همراه می شوند. جنگی که به روژاوا تحمیل شده است، یک جنگ به شدت نابرابر است. دولت فاشیست تورک اما با اراده ی بیش از پنج میلیون نفر از مردم شمال سوریه که بین مردن در مبارزه و جدال مسلحانه و مرگ بعد از اسارت و حقارت اولی را ترجیح می دهند، روبروست. در این شرایط که تمام قدرت های امپریالیستی منطقه یی و جهانی مردم روژاوا را تنها گذاشته اند، نیروهای مردمی مسلح در این منطقه تا اخرین فشنگ با فاشیست های تورک خواهند جنگید، اما حاضر به تسلیم شدن در مقابل فاشیسم تورک نخواهند شد. تمام نیروهای ازادی خواه و برابری طلب جهانی باید با تشکیل جبهه های انتی فاشیستی مانند جنگ داخلی در اسپانیا به یاری نیروهای روژاوا رفته و در مقابل فاشیسم تورک و امپریالیسم امریکا یک قطب انترناسیونالیستی و انتی فاشیستی از بریگاردهای سرخ و مسلح را تشکیل دهند. نیروهای حاکم در روژاوای کردستان هم لازم است به شدت از مواضع پاسیفیستی پ ک ک فاصله گرفته و رادیکالیزه شوند و مخالفین خود را به صورت فیزیکی نابود کنند. در شرایطی که خطر ازاد شدن ده ها هزار زندانی داعشی از زندان های روژاوا وجود دارد، تیرباران این جنایتکاران می تواند مانع از پیوستنشان به نیروهای فاشیست اسلامی تحت سلطه ی رژیم فاشیست تورک شود. پروسه ی اعدام جنایتکاران داعشی اسیر در زندان های ی پ گ و ی پ ژ باید از همین امروز به اجرا دراید. در جنگ باید با دشمن بسان دشمن رفتار کرد و قانون جنگ را رعایت کرد وگرنه هر نوع لیبرال منشی و “انسان دوستی” ابلهانه می تواند به کشتار نیروهای خودی بیانجامد. در شرایطی که نسل کشی در جریان است، نیروهای نژادپرست و فاشیست ایرانی و عظمت طلب از سلطنت طلب گرفته تا سکولار دمکرات و مشروطه خواه و دیگر اراذل و اوباش دور و بر کٌره ی محمد رضا شاه پهلوی یعنی رضا پهلوی و بریدگان از این مزدور بی خاصیت از جمله رئیس سکولار دمکرات های ایرانی یعنی اسماعیل نوری علا و هم اخوری هایش دست به تبلیغات فاشیستی علیه کًردها زده و از ترس اینکه تحمیل جنگ از جانب ترکیه به روژاوا به احساسات ملی گرایانه در میان کٌردهای دیگر کشورها و از جمله ایران دامن بزند، چیزی که یک مساله ی طبیعی است، مشغول نشخوار ادبیات فاشیستی در مورد “ضرورت حفظ تمامیت ارضی” و مبارزه با “تجزیه طلبی” بر امده اند. جریان این جنایتکاران فاشیست به سرنوشت یک مرد کٌرد در کردستان عراق شبیه است که خانه اش داشت می سوخت و رهگذری که از انجا می گذشت و دنبال فندک می گشت، از مردمی که در تلاش برای خاموش کردن خانه ی در حال سوختن این مرد بوده درخواست می کند که لطفا فعلا اتش را خاموش نکنند، تا او سیگارش را روشن می کند. این فاشیست ها هم در این شرایط جنوساید و نسل کشی مردم شمال سوریه را وقتی به دست اردوغان جلاد می بینند، به جای محکوم کردن ان از “تجزیه ی” ایران می ترسند. من از همین جا اعلام می کنم: در صورت سرنگونی جمهوری اسلامی چپ و کمونیسم اگر کل قدرت را به دست نگیرد، بی گمان بخش عظیمی از قدرت سیاسی را به دست می گیرد. ما می توانیم ده ها و چند صد هزار نفر را در ایران مسلح کنیم و ارتش سرخ کمونیستی تشکیل دهیم، ارتشی که هر نیروی مسلحی که قصد تعرض به او را داشته باشد، تار و مار می کند. در شرایطی که ما با اتکا به نیروی طبقه ی کارگر و بدون پشتوانه ی دولت های غربی می توانیم تنها در کردستان ایران بالای 500 هزار نفر را مسلح کنیم، اوباش “سکولار فاشیست” و سلطنت طلب که مدام مشغول چکمه لیسی برای غرب هستند، اصلا جرات بازگشت به ایران را نخواهند داشت. ان زمان به اوباش فاشیست سلطنت طلب و “سکولار” فاشیست اعلام می کنیم که به قوانین سوسیالیستی ایی که ما تدوین می کنیم احترام گذاشته و در عمل هم ان را اجرا کنند، در غیر این صورت اردوگاه های کار اجباری منتظرشان خواهد بود. سلطنت طلبانی که به خاطر رابطه ی خونی با اوباش خون اشام و جنایتکار یعنی خانواده ی شاهنشاهی در خارج کشور با پول های باداورده ی مردم بی چیز برای خود سرمایه دار شده اند، در صورتی که به کشور برگردند، دستگیر شده و تمام ثروت و سرمایه شان را اجتماعی می کنیم. حقوق دمکراتیک مردم تحت ستم از جمله حق تعین سرنوشت مردم تمام مناطق ایران از کٌرد و عرب گرفته تا ترک و بلوچ و ترکمن و غیره را برای تشکیل دولت مستقل به انتخاب توده ی مردم مناطق مختلف ایران گذاشته، ان را با تمام قدرت به رسمیت شناخته و از ان دفاع می کنیم و هر کس به حقوق دمکراتیک این مردم احترام نگذارد و علیه ان مبارزه کند و دست به اسلحه ببرد را افسار می زنیم. ان زمان اوباش فاشیست و سلطنت طلب و “سکولار فاشسیت” می توانند برای خود ژاژخایی کنند. جالب تر از همه این است که عده یی خیالپرداز احمق که در مجموع کل ایران دویست نفر هوادار ندارند، به صورت “رهبران” خودخوانده به “نمایندگی” از مردم ایران “شورایی” از بالا درست کرده اند، که مثل مجلس خبرگان رژیم اسلامی ایران است. این “شورای گذار” در تلاش است در صورت “براندازی” “نرم” جمهوری اسلامی، “حکومت موقت” را به دست بگیرد، بدون اینکه حتی یک نفر این “شورای” “نگهبان” را انتخاب کرده باشد. این خیالپردازان احمق، ابله تر از انند که چیزی به اسم “براندازی” “نرم” برای یک رژیم فاشیستی تا دندان مسلح مانند رژیم فاشیست اسلامی ایران، خیال خام است. رژیم جمهوری اسلامی ایران تنها با اعتصابات طولانی کارگری و مبارزه ی قهرامیز خیابانی و سنگر به سنگر توسط طبقه ی کارگر و توده ی مردم در یک پروسه ی انقلابی و قهرامیز می تواند سرنگون شود. هر چیزی غیر از این برای سهم خواهی از حاکمیت و سهیم شدن در جلادی است. این “شورای” “گذار” به اندازه ی “شورای نگهبان” دمکراتیک است و از نظر اکثریت توده های مردم هیچ مشروعیتی ندارد و چیزی فراتر از خودارضایی یک مجموعه مشنگ با روح خود نیست. این دایی جان ناپلئون ها در”غربت” به خاطر مصرف بالای شیره ی خالص ایرانی که توسط سوپرمارکت ها و قالی فروشی های ایرانی در خارج کشور توزیع می شود، در اوج نشئگی علیرغم تاکید بر “دمکرات بودن” و تبلیغ “دمکراسی” دست به اقدامات خیالی دیکتاتور مائابانه زده و بعد از پریدن نشئگی از کله شان و بازگشت به واقعیت سفت و سخت دوباره دست به دامن بقال های خرده بورژوای ایرانی برای تهیه کردن شیره ی خالص می شوند. حسن معارفی پور 14.10.2019

دست فاشیسم از مردم شمال سوریه کوتاه

این را باید هر کسی به درستی بداند که تحولات اجتماعی منتظر هیچ جریانی نخواهند ماند تا “تحلیل” های خود را تکمیل کند. هر انسان انقلابی و هر جریان رادیکالی باید در هر شرایطی امادگی داشته باشد، پاسخ روشن و رادیکال به مسائل بدهد و جامعه را در انتظار اتمام تحلیل هایش نگه ندارد. به قول برتولت برشت جنگ ها سریعتر از ان اتفاق می افتند که یک نویسنده نوشته اش را تمام کند. زمانی که صاحبان قدرت از صلح صحبت می کنند باید منتظر جنگ بود. جنگ در ذات نظام های طبقاتی است و همچون بنزین برای ماشین سرکوب دولتی عمل می کند. هر نظام طبقاتی و به ویژه سیستم های سرمایه داری جنگ را به عنوان ادامه ی سیاست خود به پیش می برند.جنگی که به مردم شمال سوریه به مردم این منطقه تحمیل شده است، تنها از زاویه ی نقد اقتصاد سیاسی قابل توضیح است. هر گونه مباحث و تحلیل های اخلاقی و نرماتیو (هنجاری)، تحلیل هایی که نقش اقتصاد سیاسی و همچنین هژمونی سیاسی و منطقه یی را در نظر نگیرند، نمی توانند به هیچ وجه واقعیت جنگ را توضیح دهند. تاریخ سرمایه داری و حتی ماقبل سرمایه داری با جنگ گره خورده است. جنگ هایی که به بهانه های متفاوتی همچون پیروزی “خیر بر شر”، “دخالت بشردوستانه”، “نقض” “حقوق بشر” در دیگر کشورها از جانب طبقات حاکم و ایدئولوژی حاکم در کشورهای جنگ طلب تحت نام جنگ های “مشروع” به جامعه حقنه شده اند، چیزی جز توحش و بربریت علیه مردم بی دفاع کشورهای دیگر نبوده و نیستند. جنگ هایی که در یک قرن گذشته شکل گرفته اند را می توان در چارچوب جنگ های امپریالیستی دسته بندی و تابع سیاست های سرمایه دارانه ی عصر امپریسالیسم خواند. جنگ های موسوم به جنگ های قومی و مذهبی تنها در رابطه با اقتصاد سیاسی بورژوازی در عصر امپریالیسم قابل توضیح هستند. به همین دلیل لازم است که از تحلیل های روبنایی جنگ و مشغول شدن به موضوعات به شدت پرت و بی ربط دوری گزید و به دلایل واقعی جنگ دوری کرد و سراغ ریشه ی قضیه یعنی اقتصاد سیاسی رفت.

اقتصاد سیاسی سرمایه داری معاصر در عصر سرمایه داری دیجیتال تا به امروز و در دهه ی دوم قرن بیست و یکم متکی به نفت است. بدون نفت خام به عنوان مهمترین منبع انرژی چراغ خانه ها در پیشرفته ترین کشورهای اروپایی خاموش می شوند، کارخانه ها از کار می افتند، قطار ها از حرکت می ایستند، کشتی ها در سواحل می پوسند و 99 درصد ماشین ها حتی نمی توانند یک متر حرکت کنند. بدون نفت زندگی میلارد ها نفر در سراسر جهان مختل می شود و تمام روابط تجاری بین المللی و غیره متوقف می شوند. بدون جنگ هواپیماها از حرکت می ایستند و مهمتر از همه کارخانه های اسلحه سازی دیگر توانایی تولید اسلحه را ندارند.  بی دلیل نیست که زندگی مردم خاورمیانه توسط دولت های جنایتکار “مدافع” “حقوق” بشر به تبهکارانه ترین شکل ممکن در نتیجه ی جنگ بر سر نفت به نابودی کشیده می شود، تا هر کدام از دولت های امپریالیستی جهانی از طریق سلطه ی اقتصادی بر این منطقه و تسلط بر صنعت نفت، سیاست کشورهای نفت خیز خاورمیانه و دیگر مناطق را را تحت تاثیر قرار دهند و هژمونی خود را به راه اندازی جنگ های قومی و مذهبی به هژمونی غالب تبدیل می کنند. سیاست استعمارگران انگلیسی در گذشته بر امر “تفرقه انداختن و حکومت کردن” متکی بود، سیاستی که امپریالیسم امریکا در حال حاضر به شکل دیگری در خاورمیانه به پیش می برد.

ما در شرایط فعلی در خاورمیانه در یک جنگ جهانی به سر می بریم، جنگی که طرفین  درگیر خود به صورت مستقیم مانند جنگ های امپریالیستی بین نیروهای امپریالیستی “جهانی” اول و دوم، درگیر نیستند، بلکه سعی می کنند نیروهای نزدیک به خود را همچون بازی شطرنج در منطقه به کار گیرند، تا خود به عنوان تماشاچی جنگ از نتایج بازی جنگ صدمه ی مستقیم نبینند و از نیروهای دیگر در منطقه به عنوان سربازان پیاده نظام خود استفاده کنند. در این شرایط است که امریکا و غرب روزی روی فاشیسم اسلامی سرمایه گذاری می کنند و روز بعد در نتیجه ی ناچاری دست به دامن نیروهای ی پ گ و ی پ ژ برای سرکوب ویروسی که خود تولید کرده اند یعنی داعش می شوند. در کل جهان و خاورمیانه ما در دورانی به سر می بریم که می توان این دوران را دوران ویرانی عقل خواند. پست مدرنیسم به مثابه ی ایدئولوژی نئولیبرالی اگرچه بخشا در اروپا و غرب از جانب بخشی از جامعه بارها استفراغ شده است، اما فرمت افراطی ان به دقیق ترین شکل در پیکر داعش و به عنوان یک باکتری نئولیبرالی و محصول اقتصاد سیاسی امپریالیستی با چند دهه تاخیر در خاورمیانه ظهور می کند و وحشیانه ترین شکل خشونت را برای ارضای روح انسان های بی شعور پست مدرن فاشیست و نئولیبرال عملی می کند. پست مدرنیسم شرقی یک بار در قالب صوفی گرایی در بین شعرا و نویسندگان قومی قبیله ی کُرد همچون بختیار علی و مریوان وریا قانع و ملابختیار و غیره خود را نشان می دهد، بار دیگر در مباحث ارتجاعی اوجالان که رهایی اینده را در بازگشت به گذشته می بیند و شیوه ی حاکمیت فئودالی و ارباب رعیتی قرون وسطایی را “اخلاقی” تر از سرمایه داری متوحش می داند، اما فرمت واقعی پست مدرنیسم شرقی در چارچوب ایدئولوژی فاشیسم اسلامی داعشی و سبک فعالیت سیاسی انان نقش می بندد و پیگر پیدا می کند.

مردم شمال سوریه و یک مقایسه ی تاریخی

وضعیت مردم شمال سوریه در شرایط فعلی بیش از هر زمانی با وضعیت طبقه ی کارگر فرانسه در دوران ضد انقلاب بورژوایی لوئیس بناپارات قابل مقایسه است. انقلاب کبیر فرانسه  1789توانسته بود تا حدود زیادی کثافات کلیسا و مناسبات فئودالی را به گور سپرده بود، اما با فروکش کردن انقلابات بورژوایی و شکل گیری بحران اقتصادی سال 1845 در بریتانیا، بحران اقتصادی ایی که سریع به خارج از بریتانیا و از جمله فرانسه و المان سرایت کرد و بحران های سیاسی عظیمی را به دنبال داشت، بحران هایی که شبح کمونیسم را در اروپا دامن زده بودند. جنبش های کمونیستی طبقه ی کارگر که شبح کمونیسم را به امر واقع در جامعه ی ان دوران تبدیل کرده بودند در نتیجه ی ضد انقلابات بورژوایی در اروپا به وحشیانه ترین شکل ممکن سرکوب شدند. مهمترین اسناد ژورنالیستی و گزارشات دقیق از این تحولات را مارکس و انگلس در اثار مختلف خود از جمله هیجدهم برومر، مبارزه ی طبقاتی در فرانسه، انقلاب و ضد انقلاب در المان و مقالات مارکس به اسم بورژوازی و ضد انقلاب منتشر کرده اند. در انقلابات 1848 در اروپا طبقه ی کارگر به عنوان یک نیروی انقلابی وارد میدان شد ولی از انجاییکه این طبقه نمی توانست با دست بردن به استراتژی درست از طبقه در خود به طبقه برای خود تبدیل شود یعنی قدرت سیاسی را به دست بگیرد، تمام طبقات دهقان، بورژوا، خرده بورژوا و تمام احزاب و جریانات سیاسی به عنوان دشمنان طبقه ی کارگر وارد میدان شده و انقلابی که بدون حضور طبقه ی کارگر نمی توانست به سرانجام برسد را در نطفه خفه کرده و ضد انقلابی ترین و هارترین نیروها بر گرده ی شکست انقلاب و در نتیجه ی در هم کوبیدن انقلابات پرولتاری طبقه ی کارگر را کنار زدند، هزاران نفر را تیرباران کرده و یا به زندان و تبعید محکوم کردند. در فرانسه سر دسته ی اشرار و لمپن های فرانسوی لویی بناپارت به عنوان ناپلئون سوم با سرکوب وحشیانه ی طبقه ی کارگر به عنوان “نماینده ی حزب نظم” به قدرت می رسد. مارکس در هیجدهم برومر به دقیق ترین شکل ممکن قدرت گیری ضد انقلاب در فرانسه را به تصویر می کشد و نشان می دهد که انقلابات بورژوایی چگونه به ضد ارمان های اولیه ی خود تبدیل می شوند و دلقک لمپنی مثل لوئیس بناپارت که مردم او را سوسیس خطاب می کردند و با تمسخر شعار زنده باد  “ناپلئون” زنده باد سوسیس سر می دادند، را به قدرت می رساند.

مردم شمال سوریه در شرایط فعلی وضعیت مشابهی با طبقه ی کارگر فرانسه در سال های بین 1848 تا 1851 را دارند، چون تمام جهانیان این مردم را تنها گذاشته اند، تا انان توسط یک دلقک لمپن اسلامیست و فاشیست که بازگشت به امپراتوری عثمانی و دوران سلاطین را در سر می پروراند، قتل عام شوند. خون اشامی فاشیسم تورک و اردوغان جنایتکار تنها با خون اشامی “ناپلئون” بناپارت و هیتلر و سلاطین انسان خوار عثمانی، اتاتورک و موسولینی و صدام و خمینی جلاد و پینوشه و دیگران قابل مقایسه است.

خاورمیانه به مثابه ی یک دستگاه کامپیوتر

من همیشه دولت های خاورمیانه را با یک دستگاه کامپیوتر مقایسه می کنم که توسط شرکت ایکس تولید شده است، همین کامپیوتر بعد از یک مدت ویروسی از شرکت ایکس دریافت می کند و شما باید برای از بین بردن این ویروس دوباره دست به دامن شرکت ایکس شوید. دولت های حاکم در کشورهای تاریخا نیمه مستعمره ی خاورمیانه را می توان همین محصول شرکت امپریالیسم و استعمار جهانی خواند، امپریالیسمی که هر چند سال یک بار برای سلطه بر این منطقه یک ویروس فاشیستی، اسلامی و یا قومی تولید کرده و ان را به جان مردم می اندازد، بعد از مدتی چپ و راست جامعه به امید اینکه که امپریالیسم دوباره به داد مردمی که از دست ویروس فاشیسم اسلامی و قومی به ستوه امده اند، رهایی یابند بی صبرانه برای دخالت های امپریالیستی در منطقه لحظه شماری می کنند. این برنامه ده های متوالی است از جانب شرکت های چند ملیتی امپریالیستی نه تنها علیه مردم خاورمیانه بلکه علیه کل کشورهای تحت سلطه ی امپریالیسم اجرا می شود. پروژه هایی که در چارچوب “الترناتیو سازی” و “رژیم چنج” قرار می گیرند، با همین منطق به پیش می روند. در این وضعیت توده ی مردم به خاطر نداشتن اگاهی طبقاتی روشن، در بند و بست های منطقه یی زندگی شان به تباهی کشیده می شود و به صورت سیستماتیک قتل عام می شوند. امپریالیسم و سرمایه داری متاخر اگرچه از لحاظ تکنیکی در بالاترین مرحله ی خود است، اما کشتار جمعی مردم کشورهای “پیرامونی” را با بمب های کشتار جمعی جایگزین کشتار با گیوتن در قرون وسطی کرده است. شما اگر به موزه های قرون وسطایی در اروپا مراجعه کنید، گیوتن هایی را می بینید که به مثابه ی سمبل های دوران توحش کلیسا در اروپا در انجا به نمایش گذاشته می شوند، اما همین سرمایه دارانی که گیوتن را در غرب به موزه سپرده و اعدام را برای شهروندان خود لغو کرده اند، هر ثانیه، دقیقه، روز، هفته، ماه و سال مردمان دیگر از کشورهای دیگر به ویژه کشورهای نفت خیز و بحرانی را به صورت جمعی سیستماتیک با بمب هایی که هزاران برابر خطرناکتر و وحشیانه تر از گیوتن است قتل عام می کنند، بدون اینکه عذاب وجدان بگیرند و به عنوان وحشی، قاتل و یا تروریست شناخته شوند. در اینجا باید یک جابجای ایی در مفاهیم شکل گرفته باشد و ان جابجایی این است که ایدئولوژی بورژوایی کشتار جمعی مردمان غیر اروپایی را امر روتین و عادی مثل نوشیدن ابجو در بارهای اروپای می داند، اما گیوتن را که با ان فقط می توان یک نفر را کشت به عنوان سمبل توحش کلیسا به موزه می سپارد.

ایدئولوژی بورژوایی، جنایت و توحش را به اسم “انحصاری کردن خشونت در دستان دولت”، چیزی که ماکس وبر ملعون و نژادپرست بروکرات ان را فرمول بندی کرده و از ان دفاع می کند، را امری کاملا عادی می خواند، اما مقاومت توده ی مردم در مقابل سیاست های فاشیستی و انسان ستیزانه ی سرمایه داری و دست بردن به قهر و اسلحه در مقابل تعرض فاشیسم به جامعه را تروریسم می خواند. در اینجا کمونیست ها و رادیکال های جامعه باید با شعار زنده باد تروریسم و نابود باد انحصار سرکوب به خیابان بیایند، در صورتی که به اگاهی طبقاتی مسلح باشند.

در مورد تلاش های فاشیسم تورک برای جنوساید مردم بی دفاع سوریه، انچه جنایتکارترین و تروریستی ترین سازمان و نهاد بین المللی یعنی ناتو ان را تلاش دولت ترکیه برای حفظ امنیت و ثبات در منطقه خوانده است، می توان مقاومت نیروهای قهرمان مردمی از ی پ گ و ی پ ژ گرفته تا دیگر نیروهای مردمی وابسته به اقلیت های قومی و مذهبی دیگر خواند، نیروهایی که از جانب همین ناتوی تروریست و دولت های جنایتکار و انسان کش امپریالیستی غربی به عنوان تروریسم شناخته می شوند را باید پاسخ انقلابی به تروریسم منطقه یی و رژیم فاشیستی ترکیه خواند. کسانی که در این میدان تحت هر عنوانی تعرض امپریالیستی رژیم فاشیست تورک به خاک سوریه را توجیه می کنند و یا مستقیم و غیر مستقیم از ان دفاع می کنند، در منتهی الیه خط فاشیسم ایستاده اند و بسان جلادانی که در کشتار مردم سهیم هستند، باید به عنوان تبهکار شناخته شوند.

تمام انسان های ازادی خواه و برابری طلب در سطح جهانی باید در مقابل این تعرض ایستاده و به هر طریق ممکن به این وظیفه ی اخلاقی و انقلابی پایبند باشند که تعرض به مرزهای دیگر سرزمین ها از جانب هر دولتی که صورت پذیرد، جنایتی نابخشودنی است که تنها پاسخ  دقیق به ان مقاومت مسلحانه در مقابل نیروی مهاجم و قتل عام مهاجمین است.

تعرض دولت فاشیستی تورک به شمال سوریه فارغ از اینکه یک تعرض امپریالیستی است، قلدری جنایتکارانه ایی است، که باید به شکست کشانده شود. این تعرض مانند تعرض مجموعه یی لمپن چاقوکش به انسان های ضعیف و بی دفاع است، انسان های بی دفاعی که هیچ جرمی علیه دیگران مرتکب نشده اند. در این شرایط هر کس که ذره یی شرافت انسانی در وجودش باشد، باید در مقابل نیروی مهاجم و قلدر و لمپن ایستاده و این ایستادگی را به عنوان یک مسئولیت اخلاقی به رسمیت بنشاسد. اخلاق حکم می کند به کسانی که در یک جنگ نابرابر قلدر مائابانه از جانب یک نیروی مهاجم قتل عام می شوند حمله نشود. حمله به انسان های ضعیف، فارغ از ایدئولوژی و مرامی که دارند، جنایت جنایت هاست. اگر من تعرض بوداییان فاشیست به مسلمانان برمه و برمودا را محکوم کرده و از حق زیست اقلیت مسلمان و حق تسلیح انان در مقابل وحوش فاشیست بودایی دفاع کردم، به هیچ وجه اشتباه نکردم. کسانی که به موضع من در ان زمان حمله کردند، فاشیست های انسان نمایی بوده که به جبهه ی “چپ رادیکال” به تعبیر لنینی از رادیکالیسم کارتونی در “بیماری چپ روی کودکانه در کمونیسم” تعلق دارند که راهنمای چپ می زنند، اما با طبقه ی حاکم و با فاشیسم همراه می شوند.

جنگی که به روژاوا تحمیل شده است، یک جنگ به شدت نابرابر است. دولت فاشیست تورک اما با اراده ی بیش از پنج میلیون نفر از مردم شمال سوریه که بین مردن در مبارزه و جدال مسلحانه و مرگ بعد از اسارت و حقارت اولی را ترجیح می دهند، روبروست. در این شرایط که تمام قدرت های امپریالیستی منطقه یی و جهانی مردم روژاوا را تنها گذاشته اند، نیروهای مردمی مسلح در این منطقه تا اخرین فشنگ با فاشیست های تورک خواهند جنگید، اما حاضر به تسلیم شدن در مقابل فاشیسم تورک نخواهند شد. تمام نیروهای ازادی خواه و برابری طلب جهانی باید با تشکیل جبهه های انتی فاشیستی مانند جنگ داخلی در اسپانیا به یاری نیروهای روژاوا رفته و در مقابل فاشیسم تورک و امپریالیسم امریکا یک قطب انترناسیونالیستی و انتی فاشیستی از بریگاردهای سرخ و مسلح را تشکیل دهند. نیروهای حاکم در روژاوای کردستان هم لازم است به شدت از مواضع پاسیفیستی پ ک ک فاصله گرفته و رادیکالیزه شوند و مخالفین خود را به صورت فیزیکی نابود کنند. در شرایطی که خطر ازاد شدن ده ها هزار زندانی داعشی از زندان های روژاوا وجود دارد، تیرباران این جنایتکاران می تواند مانع از پیوستنشان به نیروهای فاشیست اسلامی تحت سلطه ی رژیم فاشیست تورک شود. پروسه ی اعدام جنایتکاران داعشی اسیر در زندان های ی پ گ و ی پ ژ باید از همین امروز به اجرا دراید. در جنگ باید با دشمن بسان دشمن رفتار کرد و قانون جنگ را رعایت کرد وگرنه هر نوع لیبرال منشی و “انسان دوستی” ابلهانه می تواند به کشتار نیروهای خودی بیانجامد.

در شرایطی که نسل کشی در جریان است، نیروهای نژادپرست و فاشیست ایرانی و عظمت طلب از سلطنت طلب گرفته تا سکولار دمکرات و مشروطه خواه و دیگر اراذل و اوباش دور و بر کٌره ی محمد رضا شاه پهلوی یعنی رضا پهلوی و بریدگان از این مزدور بی خاصیت از جمله رئیس سکولار دمکرات های ایرانی یعنی اسماعیل نوری علا و هم اخوری هایش دست به تبلیغات فاشیستی علیه کًردها زده و از ترس اینکه تحمیل جنگ از جانب ترکیه به روژاوا به احساسات ملی گرایانه در میان کٌردهای دیگر کشورها و از جمله ایران دامن بزند، چیزی که یک مساله ی طبیعی است، مشغول نشخوار ادبیات فاشیستی در مورد “ضرورت حفظ تمامیت ارضی” و مبارزه با “تجزیه طلبی” بر امده اند. جریان این جنایتکاران فاشیست به سرنوشت یک مرد کٌرد در کردستان عراق شبیه است که خانه اش داشت می سوخت و رهگذری که از انجا می گذشت و دنبال فندک می گشت، از مردمی که در تلاش برای خاموش کردن خانه ی در حال سوختن این مرد بوده درخواست می کند که لطفا فعلا اتش را خاموش نکنند، تا او سیگارش را روشن می کند. این فاشیست ها هم در این شرایط جنوساید و نسل کشی مردم شمال سوریه را وقتی به دست اردوغان جلاد می بینند، به جای محکوم کردن ان از “تجزیه ی” ایران می ترسند.

من از همین جا اعلام می کنم: در صورت سرنگونی جمهوری اسلامی چپ و کمونیسم اگر کل قدرت را به دست نگیرد، بی گمان بخش عظیمی از قدرت سیاسی را به دست می گیرد. ما می توانیم ده ها هزار نفر را در ایران مسلح کنیم و انان را ارتش سرخ کمونیستی تشکیل دهیم، ارتشی که هر نیروی مسلحی که قصد تعرض به او را داشته باشد، تار و مار می کند. در شرایطی که ما با اتکا به نیروی طبقه ی کارگر و بدون پشتوانه ی دولت های غربی می توانیم تنها در کردستان ایران بالای 500 هزار نفر را مسلح کنیم، اوباش “سکولار فاشیست” و سلطنت طلب که مدام مشغول چکمه لیسی برای غرب هستند، اصلا جرات بازگشت به ایران را نخواهند داشت. ان زمان به اوباش فاشیست سلطنت طلب و “سکولار” فاشیست اعلام می کنیم که به قوانین سوسیالیستی ایی که ما تدوین می کنیم احترام گذاشته و در عمل هم ان را اجرا کنند، در غیر این صورت اردوگاه های کار اجباری منتظرشان خواهد بود. سلطنت طلبانی که به خاطر رابطه ی خونی با اوباش خون اشام و جنایتکار یعنی خانواده ی شاهنشاهی در خارج کشور با پول های باداورده ی مردم بی چیز برای خود سرمایه دار شده اند، در صورتی که به کشور برگردند، دستگیر شده و تمام ثروت و سرمایه شان را اجتماعی می کنیم. حقوق دمکراتیک مردم تحت ستم از جمله حق تعین سرنوشت مردم تمام مناطق ایران از کٌرد و عرب گرفته تا ترک و بلوچ و ترکمن و غیره را برای تشکیل دولت مستقل به انتخاب توده ی مردم مناطق مختلف ایران گذاشته، ان را با تمام قدرت به رسمیت شناخته و هر کس به حقوق دمکراتیک این مردم احترام نگذارد و علیه ان مبارزه کند و دست به اسلحه ببرد را افسار می زنیم. ان زمان اوباش فاشیست و سلطنت طلب و “سکولار فاشسیت” می توانند برای خود ژاژخایی کنند. جالب  تر از همه این است که عده یی خیالپرداز احمق که در مجموع کل ایران دویست نفر هوادار ندارند، به نمایندگی از مردم ایران شورایی از بالا درست کرده اند، که مثل مجلس خبرگان رژیم اسلامی ایران است. این “شورای گذار” در تلاش است در صورت “براندازی” نرم جمهوری اسلامی، “حکومت موقت” را به دست بگیرد، بدون اینکه حتی یک نفر این “شورای” “نگهبان” را انتخاب کرده باشد. این خیالپردازان احمق، ابله تر از انند که چیزی به اسم “براندازی” “نرم” برای یک رژیم فاشیستی تا دندان مسلح مانند رژیم فاشیست اسلامی ایران، خیال خام است. رژیم جمهوری اسلامی ایران تنها با اعتصابات طولانی کارگری و مبارزه ی قهرامیز خیابانی و سنگر به سنگر توسط طبقه ی کارگر و توده ی مردم در یک پروسه ی انقلابی و قهرامیز می تواند سرنگون شود. هر چیزی غیر از این برای سهم خواهی از حاکمیت و سهیم شدن در جلادی است. این “شورای” “گذار” به اندازه ی “شورای نگهبان” دمکراتیک است و از نظر اکثریت توده های مردم هیچ مشروعیتی ندارد و چیزی فراتر از خودارضایی یک مجموعه مشنگ با روح خود نیست. این دایی جان ناپلئون ها در”غربت” به خاطر مصرف بالای شیره ی خالص ایرانی که توسط سوپرمارکت ها و قالی فروشی های ایرانی در خارج کشور توزیع می شود، در اوج نشئگی علیرغم تبلیغ “دمکراسی” دست به اقدامات خیالی دیکتاتور مائابانه زده و بعد از پریدن نشئگی از کله شان و بازگشت به واقعیت سفت و سخت دوباره دست به دامن بقال های خرده بورژوای ایرانی برای تهیه کردن شیره ی خالص می شوند.

حسن معارفی پور

14.10.2019

درباره ی کویرفرونت های کورد

کویرفرونت Querfront از دو واژه ی Quer در زبان آلمانی یعنی خط راست، اریب، عرضی و Front یعنی جبهه، خط مقدم و یا خط اول تشکیل شده است، ولی در زبان سیاسی معنی دیگری دارد. در زبان فارسی هیچ ترجمه ی دقیقی برای این دو کلمه ی که به صورت دقیقی ترکیب شده اند وجود ندارد، به همین خاطر من اینجا خود این مفهوم رابه زبان آلمانی می اورم. اگر بخواهیم کویرفرونت را به زبان سیاسی ترجمه کنیم می توانیم ان رابرداشتن هر گونه تعارض و تناقض در بین جریانات راست و چپ و تشکیل یک جریان کاملا خلقی بدون استراتژی طبقاتی بخوانیم. نمایندگان این ایدئولوژی در دوران جمهوری وایمار از “انقلاب” محافظه کارانه و یا به تعبیر دیگری از ضد انقلاب دفاع می کردند. آنان بسان فاشیست های اسلامی در ایران قبل از انقلاب 57 انقلابی نبودند، بلکه به شدت محافظه کار و فاشیست بودند، اما از طغیان و شورش و قیام به نفع تثبیت یک سیستم فاشیستی بهره می گرفتند و طغیان انقلابی مردم برای رهایی را در چارچوب سیستم های فاشیستی به شکست می کشاندند. کویرفرونت به ترکیب سوسیالیسم و ناسیونالیسم (بخوانید نازیسم) معتقد است و در تلاش است از این طریق راه را برای ضد انقلاب و تسخیر پتانسیل انقلابی باز کند. در سال های 1920 به بعد این مساله به صورت تئوریک مطرح شد و ترجمه ی عملی ان در شخصیت یک سیاستمدار جنایتکار به اسم Kurt von Schleicher صدراعظم مشروطه ی سلطنتی در المان تا سال 1932 دید.

کویرفرونت گرچه برای دومین بار در سال 2015 در فضای سیاسی آلمان به عنوان یک ایدئولوژی و یک استراتژی بعد از سال ها مطرح شد، اما ریشه ی ان به انقلاب 1918/19 در آلمان بر می گردد و گرایش کوئرفرونت یک گرایش و استراتژی و در عین حال ایدئولوژیی بود که در تلاش برای ترکیب فاشیسم و سوسیالیسم و ساختن تئوری جدید از ان بود و این ایدئولوژی همیشه در جوامع مختلف وجود داشته است.

نمایندگان این ایدئولوژی در گذشته را می توان کارل شمیت، فیسلوف سیاسی و حقوق دان عضو حزب فاشیست، بخشا در تئوری به شدت چپ، اما در عمل به شدت فاشیست، راینهارد گهلن از افسران فاشیست و بنیان گذار سازمان اطلاعات و امنیت المان بعد از سقوط فاشیسم (تحلیل های انسان شناسی گهلن به شدت به تحلیل های ماتریالیستی و مارکسیستی در تئوری نزدیک است. بی دلیل نبود که لوکاچ علیرغم تنفر از این فاشیست جنایتکار به طور جدی به مطالعه ی کتاب های او پرداخت) و در سال های اخیر کسانی چون یورگن الزیز،( از فعالین قدیمی چپ و ژورنالیستی که در نشریات مختلف چپ در المان می نوشت و جزو رهبری حزب چپ در پارلمان اروپا بود) کن جبسون (روزنامه نگاری که طرفدار تئوری توطئه است و همیشه در تلاش است چپ و راست را با هم ادغام کند)، میشائل فوگت (نماینده ی جریانات فاشیستی موسوم به انجمن های برادری و طرفداری تئوری توطئه) و مهمتر از همه یک فاشیست به اسم تیلو سارازین که با تئوری های نژادپرستانه ی خود مهاجرت را به سبک یک چپ برگشتی فاشیست شده مثل خودش به اسم زیلفرعامل نابودی المان و پایان ابهت المانی می خواند. نظریات تیلو سارزاین فلسفه ی “حق” امیخته با فاشیسم و تئوری توطئه است. او اگرچه تاکنون عضو حزب سوسیال دمکرات المان است، اما نظریاتش به شدت به نظریات نازیست ها نزدیک است. البته نباید فراموش کرد که سارازین خود را شاگرد فردیناند لاسال ملعون و مزدور بیسمارک می داند که در تلاش بود سوسیالیسم “قومی” پیاده کند و مارکس در نقد برنامه ی گوتا افسارش زد.

این میزان از تبهکاری ایدئولوژیک در سال های اخیر که امروز به اسم کویرفرونت شناخته می شود محصول شکل گیری جنبش های خلقی و قومی همه با هم مسلمان ستیزانه، جنبش دوشنبه ها و تشکیل حزب آلترناتیو برای المان بر فراز این جنبش های خیابانی در سال های اخیر بود. ایدئولوزی کویرفروت به عنوان تئوری توطئه و نوعی تبهکاری در جامعه از جانب تبهکاران در المان تبلیغ و ترویج می شود و فاشیست های بی مغز هم با اقدام به عملی کردن ان جنایت پشت جنایت خلق می کنند. ترجمه ی عملی این ایدئولوژی ضد بشری در شکل حزب الترناتیو برای المان نقش می بست.
درون حزب چپ المان هم کم نبودند کسانی که به این ایدئولوژی به شدت انسان ستیزانه روی اورده و عقلانیت و اگاهی طبقاتی را کنار گذاشته و به فاشیست ها نزدیک شدند.

کویرفرونت کوردی

در خاورمیانه و به خصوص در مناطق کرد نشین پ ک ک نماینده ی بی چون چرای کویرفرونت است. پ ک ک ترکیبی از انقلابی گری پوشالی، ایدئولوژی ناسیونالیستی با چاشنی های از سوسیالیسم فئودالی و انارشیسم و در عمل هم نماینده ی حاکمیت خلق است.
مدت زمانی است که مجموعه یی از این کویرفرونت های کورد در فیس بوک و فضای مجازی با راه اندازی مباحث به شدت سطحی، مبتذل، احساسی در برنامه های زنده ی فیس بوکی، بحث هایی که در ان سوسیالیسم و ناسیونالیسم را با هم قاطی کرده و هر گونه جدایی منافع طبقاتی و تاکید بر تضاد طبقاتی را اشتباه می خوانند. این افراد با تبلیغ یک جنبش همه با همی از چپ و کمونیست و فاشیست و سلفیست کورد و ناسیونالیست و غیره عملا به جریان فاشیستی کویرفرونتی جهانی پیوسته اگرچه نمایندگان آلمانی این جنبش به شدت به تئوری های مختلف تسلط دارند اما “نمایندگان” کوردی این جریان به جز عبداله اوجالان که هرازگاهی خزعبلاتی “تئوریک” را به صورت کتابی قطور ولی بی مایه منتشر می کند، در “عدم” “تئوری” دست و پا زده، در پراگماتیسم مطلق و پاسخ های احساسی دست و پا زده و کاری جز ژاژخایی در فیس بوک و پشت سرگویی به سبک لات و لوت ها ندارند.

این افراد کسانی همچون خالد علی پناه، پیشمرگ سابق کومه له و سرگردان سیاسی بین کمونیسم کارگری و سازمان زحمتکشان و “بیزنس من” امروزی و مجموعه یی تاکسی ران لمپن دور و برش و یک مزدور سابق به اسم عباس یگانه و یک سلفیست فاشیست به اسم پیمان حیدری هستند. یک ابله یوانه به اسم بختیار بلوری را باید به این طیف اضافه کرد. این ها برخلاف کویرفرونت های اروپایی و المانی نه دانش تئوریک دارند و نه اصلا کتاب می خوانند. این ابلهان که بخشا تفنگچی کومه له بوده و بخشا از دامن فاشیسم اسلامی سنی (مفتی زاده) در کردستان یا خود نهادهای رژیم اسلامی (سازمان اطلاعات و یا شورای شهر مریوان)، جریاناتی مانند پژاک و پ ک ک و زحمتکشان امده، با تحریک احساسات جاهلان بی مغز کورد و فاشیست های لمپن از جنس خودشان فضای مجازی را به میدانی برای اتحاد نامقدس فاشیسم و سوسیالیسم تبدیل کرده اند. نیروهای چپ و کمونیست جدی باید در مقابل این نیروهای پراکنده که با هم وارد اتحاد می شوند ایستاده و به صورت تئوریک انان را افسار بزند، تا زیر نام انقلابی گری همه با هم و تشکیل اتحاد خلقی مسیر مبارزه ی طبقاتی را به لجن نکشند. جنگ ما با این نیروها یک جنگ طبقاتی است، چون انان علیرغم دفاع پوشالی شان از انقلاب و انقلابی گری عملا به جبهه ی فاشیسم تعلق دارند و همانطور که مشخصا در مورد آلمان نشان دادم، تاریخا این جریانات به فاشیسم ختم شده اند. از همین امروز باید یک جنگ بی امان علیه کویرفرونت های کورد و فارس و عرب و ایرانی و بین المللی شروع کنیم، تا این جانوران با انقلابی گری پوشالی شان نتوانند ضد انقلاب را به جای انقلاب جا بزنند و به خورد مردم بدهند.

حسن معارفی پور
06.10.2019

ماه محرم ماه بلاهت مردم از خودبیگانه شده

هر سال در ماه محرم جمهوری اسلامی مثل هر سال سنت بازتولید مذهب و توحش بربریتی خود و مهندسی افکار توده ی مردم را به کار می گیرد و اراذل و اوباش قمه کش و لمپن و پیر و جوان و کلا متوهمین به این نظام را همچون گله ی گوسفند به خیابان ها و حسینه ها اورده تا با قمه زنی، شمشیر زنی، زنجیر زنی، سینه زنی و غیره این توده ی مردم “عاطفی” اما بی شعور را بیش از پیش از خود بیگانه کند. سنت سینه زنی و قمه زنی مخصوص ایرانیان داخل کشور نیست، بکله این سنت به بین ایرانیان خارج کشور و کسانی که تحت نام پناهنده حالا به هر دلیلی راهی غرب شده اند می شوند، هم کشیده شده است و هر ساله خیابان های فرانکفورت و هانوفر و تورنتو و استکهلم و لندن، با مارش سیاه پوشان سیاه اندیشان طرفدار جمهوری اسلامی و شیعه ی اثنی عشری سیاه می شود و افکار پوسیده ی هزار و چند سال پیش توسط کسانی بازتولید می شود، که خود اغلب مصرف کنندگان مواد مخدر، مشروبات الکلی و بازدیدکننده ی اماکن “توریسم” جنسی (بخوانید تروریسم روحی علیه وجود زن) در خارج کشور هستند و هر سال یکی دو بار برای تفریح و نشان دادن اینکه در اروپا زندگی می کنند، به ایران سفر کرده و جدا از دادن اطلاعات به سازمان های جاسوسی و خونخوار رژیم، برای مردم تحت ستم ایران قمپز در کرده که ما خارج کشور نشین هستیم و در اروپا و امریکا صاحب “شرکت” هستیم! من نمی دونم چرا ایرانیان اروپا به خصوص غیر سیاسی های و سیاسی های طرفدار جنازه ی متعفن سلطنت تا این اندازه عاشق واژه ی “شرکت” هستند. این بماند که اکثریت پناهندگان از جمله خود من در اروپا و کشورهای غربی به پست ترین مشاغل اجتماعی تن داده اند و سال ها کار سیاه و ظرف شویی و توالت مردم شستن و پیرزن و پیرمرد شستن را تجربه کرده اند. به شخصه ایرانیانی را می شناسم که اینجا ادعا می کنند که در ایران چندین شرکت و ماشین گران قیمت داشته ولی برای شستن توالت و ساعتی 6 یورو کار سیاه حاضرند تن به هر حقارتی بدهند. این قضیه را می گذارم برای فرصتی دیگر.

اما دلیل این خودزنی در ماه محرم چیست؟
مردم ایران در داخل کشور به پارتی و جشن و سرگرمی و مشروب خوری و کارناول و سکس خارج از ازدواج و غیره نیازمندند، اما تمام این مسائل باید در خفا صورت بگیرد و مردم از سایه ی پلیس هم می ترسند. دولت در ایران تا خصوصی ترین مکان های زندگی انسان ها یعنی تخت خواب هم پیش می رود و مردم تا حدود زیادی این را قبول کرده اند، اگر قبول نکرده بودند چهل سال این حکومت وحشی و فاشیست را تحمل نمی کردند و در مراسم های مذهبی ایی که این حکومت نفرین شده و منحوس سازمان می دهد، شرکت نمی کردند. بلاخره مردم ایران به همین “آزادی های یواشکی” و بردگی آشکار در بیرون از محیط تن داده اند و با خودزنی و تیکه پاره کردن وجود خود بدجوری به ارگاسم روحی می رسند، همانطور که با مصرف تریاک و هروئین به ارگاسم روحی می رسند.

در بین تمام توده هایی مردم از کشورهای مختلف که تاکنون شناخته ام، تاکنون بی جربزه تر، ترسو تر و دورو تر از توده ی مردم ایران ندیدم. در ایران توده ی مردم در سطح وسیع هم راسیست اند، هم مذهبی اند، هم مسلمانند، هم از اسلام متنفرند، هم در خفا از “ازادی یواشکی” و سکس خارج از ازدواج اگر برایشان ممکن باشد، بهره می گیرند و عرق و تریاکشان هم می زنند و هم مسجد و حسینه و می روند و تسبیح و مهر دارند. هم به امام رضا و ابوالفضل قسم می خورند و هم یک صلیب بزرگتر از افسار شتر مالک اشتر به گردن اویزان می کنند. هم به اعراب فحش فاشیستی می دهند و هم به عربی نماز می خوانند و اسم کودکانشان را عربی و اسلامی انتخاب می کنند. به کوروش شتر می نازند، بدون اینکه یک کتاب تاریخی تا اخر خوانده باشند. در واقع هم می توان گفت که این ها قربانی هستند و هم می توان گفت در وجود هر کدام از این ها یک فاشیست خوابیده است. ربط دادن این همه تناقض به فرهنگ حاکمیت نمی تواند درست باشد، باید تاثیرات کانال های لس انجسلی و فیلم پرنو و غیره هم به ان اضافه کرد که شخصیت بی کاراکتر یک ایرانی بی همه چیز را نشان می دهد.

های مردم های بیچارگان خر نشوید و در مراسم توحش و قمه زنی شرکت نکنید و به بازتولید جهالت و از خودبیگانگی کمک نکنید.
من زبانم خیلی تلخ است، چون رفتار این جانورها هزار بار تلخ تر از زبان من است. فاجعه زمانی است که قربانی خود جانی می شود! به دیگران رحم نمی کنی به تن خودت رحم کن! اگر خودزنی می کنی خودزنی تو در خفا بکن و با یک گلوله مغز خودت را بترکان و این توحش را از میدان شهرها و محیط عمومی دور کن!

حسن معارفی پور

ضرورت تعریف مفاهیم

حسن معارفی پور

در ایران بسیاری از مفاهیم هیچ گاه یا تعریف نشده و یا درست تعریف نشده اند. یکی از این مفاهیم زیبایی شناسی است. مفهوم دیگر سکسیسم است. وقتی معیار زیبایی شناسی در ایران پرنوستارها می شوند، دخترتان ایرانی خود را به شکل تن فروش های و پورن ستارها در می اورند و در کله ی مردان ایرانی زیبایی شناسی جنسی با فتشیسم پورن تداعی می شود. آن زمان است که می توان به راحتی متوجه شد، که ما در چه بحرانی به سر می بریم. هگل زمانی که “علم منطق” را نوشت، با تعریف دقیق مفاهیم بزرگترین انقلاب را در فلسفه به وجود اورد. علم منطق را می توان دانشنامه ی فلسفه ی و تاریخ فلسفه تا دوران خود هگل خواند. یک نفر در ایران پیدا نمی شود که یک کتاب فلسفی به درد بخور نوشته باشد و پایه یی ترین مفاهیم که به زندگی روزمره ی انسان مرتبط اند توضیح داده باشد. یک احمقی به اسم دارویش آشوری یک دانشنامه ی سیاسی نوشته بود، سال ها این دانشنامه “مرجع” “تعریف” “مفاهیم” “سیاسی” شده بود.

سکسیسم چیست؟

سکسیسم هر نوع تبعیض انسان ها به خاطر جنسیت شان است. درسته که سکسیسم از Sex (جنس) می اید، اما سکسیسم در واقع تبعیض انسان بیشتر به خاطر Gender (جنسیت، جنبه ی روانشناختی جنسیت) است. سکسیسم یکی از اشکال خشونت علیه انسان است و این خشونت و تبعیض می تواند از طرف زن علیه مرد یا از طرف مرد علیه زن صورت بگیرد. البته لازم است اشاره کنم که بیشتر برخوردهای سکسیستی از جانب مردان علیه زنان است. کلیت مناسبات سرمایه داری به شدت سکسیستی اند، چو پیش داوری های ضد انسانی در مورد زنان به خاطر جنسیت شان وجود دارد، پیش داوری هایی که قرن هاست وجود دارد و به نوعی پراتیک ضد زن دامن زده اند. وقتی در “مدرن ترین” مناسبات برده دارانه ی سرمایه داری غربی، زنان دستمزد کمتری از مردان می گیرند، این پدیده یی است که می توان سکسیستی خواند. وقتی زنان باید چند برابر بیشتر از مردان تلاش کنند، تا به موقعیت مشابه مردان برسند، این هم سکسیسم محض است. وقتی که یک مرد به یک زن می گوید تو به خاطر زن بودن نمی فهمی این هم کاملا سکسیستی است. البته ما ممکن است ناچار باشیم در مبارزات روزمره برای افزایش دستمزد یا دستمزد برابر برای زنان و مردان در ازای کار برابر بجنگیم، اما هدف نهایی ما جامعه یی بدون مزد و کار مزدی است.

یکی از جنبه های دیگر سکسیسم، استفاده ی ابزاری و یا سوء استفاده از جنسیت و روابط جنسی است. هر گونه سلطه در روابط جنسی، هر گونه استفاده از جنسیت و جنس برای منافع اگویستی و حفظ سلطه بر دیگر انسان ها و یا تحقیر دیگران سکسیسم است. وقتی یک پیرزن اروپایی به خاطر پولدار و سفید پوست بودن به شیوه یی هدفمند دنبال پسران پناهجوی معمولا سیاه پوست یا اسیایی می رود، با خلق سلطه و قدرت در رابطه به یکی کثافت ترین اشکال سکسیسم روی می اورد. وقتی آن مردک احمق با افتخار تجربیات جنسی خودش را تعریف می کند و خیانت به همسر یا دوست دخترش را به پای زرنگی می نویسد، یک سکسیست است، این سکسیست مغزپوک نمی تواند حتی به روابط دوست دخترش قبل از رابطه با او فکر کند، چون به جنون مبتلا می شود. افتخار به رابطه ی جنسی برای مردان و تحقیر زنان به خاطر رابطه ی جنسی یکی از کثیف ترین و ضد انسانی ترین اشکال سکسیسم است.

وقتی کسی موجودیت یک انسان را در جنس و ظاهرش خلاصه می کند، به عملی سکسیستی مرتکب شده است. انسان می تواند به کسی گرایش جنسی داشته باشد یا با دیدن یک نفر احساسات جنسی اش تحریک شود، این به هیچ وجه سکسیستی نیست، تا زمانی که مساله ی سلطه در رابطه و سوء استفاده از سکس و جنسیت در میان نباشد. وقتی یک زن می گوید که من چون زن هستم و از انجایی که پیدا کردن رابطه ی جنسی برای زن در این جامعه ی سکسیست بسیار اسان است، پس با تمام “ملیت ها” و مردم از پنج قاره ی جهان بخوابم، به عملی سکسیستی مرتکب شده است.

وقتی ان دختر یا پسر ایرانی زیبایی را در بور بودن می بیند و برای همخوابگی با یک سفید پوست اروپایی حاضر است دست به هر حقارتی بزند، یک سکسیست است.

ما باید مفاهیم را تعریف کنیم و بعضی مواقع اینقدر بدیهات را تعریف کنیم که برای هر کس این بدیهات کاملا روشن شود.

انسان از منطق و احساسات متناقض تشکیل شده است

هر انسانی می تواند هرازگاهی منطقی باشد، اما در بسیاری از مواقع تصمیمات خود را بر اساس احساسات احمقانه بگیرد. بیشتر تصمیم هایی که اکثریت اعضای جامعه می گیرند، از روی احساسات احمقانه و نه منطق و عقلانیت است. تصورش را بکنید که شما با اینکه به گوشی جدید نیاز ندارید اما با دیدن تبلیغات برای گوشی های مدل بالاتر از جانب شرکت های تجاری امپریالیستی از خود بیخود شده و فورا گوشی جدیدی از روی احساس می خرید. این عمل شما چیزی جز حماقت نیست و این حماقت به بازتولید مناسبات سرمایه دارانه و امپریالیستی کمک می کند.
هر انسانی یک چیز به اسم اگو و یک چیز دیگر به اسم وجدان دارد. اگو (خودخواهی) ما همیشه نقش یک وکیل مدافع شارلاتان را دارد که دروغ را به واقعیت و واقعیت را به دروغ تبدیل می کند، چون پای مساله یی به اسم منفعت وسط است. وقتی مساله منفعت شخصی و لذت های زودگذر خود ماست، ان موقع اگوی ما وکیل مدافع شده و هر لاابالی گری ایی که از ما سر می زند را توجیه می کند. یک انسان اگویست ممکن است به راحتی در روابط زناشویی و رفاقت و حزبی و غیره به خاطر منفعت شخصی دست به خیانت بزند و با اگوی خود ان را توجیه کند، اما همین انسان یک چیز دیگر به اسم وجدان دارد که نقش قاضی درستی را در وجود او ایفا می کند. ممکن است وجدان اکثریت انسان ها در جامعه نابود شده باشد و مناسبات اجتماعی به ما تحمیل کرده اند، تخریب و گوی ما به مراتب قوی تر از وجدان مان عمل کند، اما این وجدان اگر حتی یک ذره هم باشد، باز هم هرازگاهی با به کار افتادن منطق انسانی (چیزی که ما را از حیوانات جدا می کند) به ما برگشته و ما به وجدان مان رجوع کرده و در مورد رفتار و مناسبات خود ما دست به قضاوت در مورد خودمان می زنیم. زمانی که وجدان ما قوی تر عمل کند، ان موقع اعمال اگوئیستی خود را نکوهش می کنیم و از خودمان بیگانه می شویم. انسان های با وجدان و درک و منطق اغلب افسرده می شوند، چون فکر می کنند و حیوانی زندگی نمی کنند، چون اعمال زشت، اگوئیستی و ضد انسانی خود را نکوهش کرده و از ان پشیمان می شوند. انسان هایی که مانند حیوان تمام مسائل را به صورت غریزی و اگوئیستی می بینند، کمتر افسرده می شوند، چون منطق و وجدانشان نابود شده است و کمتر فکر می کنند.
یک نفر لاابال حالا با هر عقیده و مرامی، بدون کوچکترین درک از آزادی ممکن است بگوید که من آزادم به هر کاری که دوست دارم دست بزنم. مناسبات اجتماعی اما انچنان آزادی او را محدود می کنند، که او حتی به بردگی هم تن در می دهد ولی در اوج گستاخی ممکن است بگوید که من آزادانه بردگی را انتخاب کرده ام یا این بردگی نیست و غیره. آزادی انسان یک خط بی انتها نیست، بلکه در محدوده ی مشخصی است که با ازادی و حقوق دیگران گره خورده است. پس من ازاد نیستم دست به هر کاری بزنم، چون اگر من اعلام کنم ازادم هر کاری که دوست دارم بکنم، قاعدتا باید بتوانم همین امشب به سفارت جمهوری اسلامی حمله کنم و اوباش این رژیم را به گور بسپارم، اما مناسبات اجتماعی جامعه ی المان، دولت و پلیس این ازادی را از من گرفته است. در شرایط عادی ما در حال جنگ با رژیم ایران هستیم و اگر ما مثلا در مرزهای کردستان عراق با پاسدارهای ایرانی برخورد می کردیم، یا انان را می کشتیم یا انان باید ما را می کشتند، چون ما در شرایط جنگی دائم با هم هستیم و شرایط جنگی شرایط ویژه ایی است که هیچ قانونی به جز قانون جنگ در انجا حاکم نیست. در جوامع لیبرال و امپریالیست غربی، دولت این حق را از ما می گیرد که ازادانه و به دلخواه دست به کشتن تروریست های خون اشام رژیم ایران بزنیم، گفتمانی هم در بین ما با این فاشیست های جلاد برگزار نمی شود، اما یک حالت جنگی اماده باش وجود دارد. قصد من از اوردن این مثال ها این است که به انسان های ساده لوح نشان دهم که انان برخلاف تصوراتشان ازاد نیستند و اصلا ازادی کامل یک رویای احمقانه است. حتی در کمونیسم که ازادی به حد اعلی خود باید برسد، من شهروند جامعه حق ندارم زندگی دیگر شهروندان را بگیرم.
در رابطه با مسائل زناشویی هم لازم است به یک چیزی خیلی مهمی اشاره کنم که اکثریت انسان های بیگانه از خود و بیگانه از جامعه و انسانیت این مساله را نمی فهمند. انان فکر می کنند که ازادی انارشیک جنسی یک نوع ترقی خواهی است، چون درکی از ازادی ندارند. آزادی مورد نظر من همان ازادی مورد نظر مارکسیسم یعنی ازادی ضرورت است. بر اساس ازادی ضرورت هیچ انسانی به طور مطلق ازاد نیست، بلکه همیشه موانعی سر راه ما هست که ازادی ما را به درست محدود می کنند. اگر من به جنون گرفتار بیایم و به هر کسی در خیابان حمله کنم، قاعدتا باید ازادی ایجاد خطر برای دیگران از جانب من توسط نهادی از من گرفته شود، این نهاد در جامعه ی سرمایه داری دولت و پلیس است، در سوسیالیسم ممکن است شورای محل یا ارتش سرخ باشد. من بر روی کاغذ می توانم ازاد باشم با صدها نفر به صورت همزمان رابطه ی جنسی داشته باشم، اما زمانی که مساله ی ضرورت و پایبندی به به ضرورت هایی که شرایط خلق کرده است و می کند پیش میاید، لازم است برای حفظ هارمونی در روابط انسانی با نزدیک ترین نزدیکانم از جمله پارتنرم، ازادی انارشی جنسی را برای خودم با ازادی ضرورت جایگزین کنم. انسان هایی که مدام از ازادی مطلق صحبت می کنند، نه درکی از اندیشه و منطق دارند و نه ازادی را می فهمند. انان به بردگی و بیانگی ایی که در نتیجه ی استفاده یا بهتر است بگویم سوء استفاده از آزادی و اعتماد (اگر حتی توسط دولت و جامعه هم سرزنش نشوند)، گرفتار می ایند، زمانی که وجدانشان قاضی شان می شود و اگویشان منطقا نمی تواند ازشان دفاع کند. ان زمان است که به مرحله ی بیگانگی با موجودیت انسانی خود می رسند. من این را به صورت میدانی هم بررسی کرده ام و ماه ها روی گروه های ازوتریک کار کرده ام که جهان را در الت تناسلی خلاصه می کنند و افق دیدشان از افق سوراخ واژن یا پینسشان فراتر نمی رود. بعد از گفتگوهای فراوان با اعضای این گروه ها به این نتیجه رسیدم که اکثریت قریب به اتفاق اعضای این گروه ها به خاطر رابطه ی جنسی ضربدری و عوض کردن پارتنرهایشان و دیدن رابطه ی پارتنرشان با افراد دیگر و غیره حداقل یک بار زندگی در تیمارستان را تجربه کرده اند. تمامی اعضای این گروه ها به صورت مکرر به روانشناس مراجعه می کنند و تمام زندگی شان مختل شده است و تنها مشغله شان مساله ی رابطه ی همسرشان با دیگران است. به شدت به الکل و مواد مخدر وابستگی دارند، چون می خواهند بیگانگی دائمشان را با بیگانگی دیگری به صورت مقطعی از بین ببرند، غافل از انکه بیگانگی خود را تعمیق می بخشند. این میزان از بیگانگی را این افراد ازادی و استفاده از ازادی می خواندند. اگر انسان ازاد است و ازادی یک پدیده ی لوکس است، به قول مارکس که هر کس لیاقت ان را ندارد که به دستش بیاورد، پس بیگانگی انسان از خود باید با دستیابی به ازادی از بین برود. ایا غیر از این است؟ پس چرا مدعیان این نوع ازادی ها بیگانه ترین انسان ها با جامعه ی انسانی و موجودیت انسانی خود هستند؟
مساله ی مهمتر این است که بالاتر هم اشاره کردم و ان هم این است که ما ان چیزی را که خود به خاطر غالب شدن احساسات اگویستی بر ما خود در کمال راحتی انجام داده و می دهیم برای دیگران تابو و جرم و جنایت می خوانیم. مثلا شوهری که هر شب به زنش خیانت می کند یا زنی که با شوهرش همین کار را می کند. ایا این فرد یا افراد خود حاضرند همین اتفاق برای خودشان بیفتد؟ با صراحت کامل می توانم بگویم که 99.99 درصد مردم جامعه از ته دل با این مساله مخالفند ولی بعضی ها ممکن است به زبان نیاورند. کسانی که می گویند اره، یا در یک رابطه ی جدی نیستند و یا از تنها در حرف ان را قبول می کنند. زمانی که این افراد در عمل انجام شده افتاده، ان زمان متوجه خواهند شد، که قضیه به این راحتی ها هم نیست و ان زمان است که بحران روحی شروع می شود، بحرانی که در بسیاری از مواقع طرف را به سمت جدایی یا تیمارستان می برد.
مارکس می گوید همه خواهان آزادی هستند، اما هر کس ازادی را برای خودش می خواهد نه دیگران. اگر ما وجدان و منطق داشته باشیم، نمی توانیم مانند اخوندها از فضیلت فقر و فضیلت سرکوب میل جنسی و غیره صحبت کنیم اما خود در ناز و نعمت زندگی کنیم و هر شب یک پارتنر عوض کنیم. کمونیستی که شب و روز از لغو استثمار و مبارزه با سرمایه داری دم می زند، اگر به عنوان صاحب کار مناسبات انسانی ایی با کارگرانش نداشته باشد، از اخوندی که اینجا مثال اوردم پست تر است.
حسن معارفی پور

جامعه ی ایران در آستانه ی یک انفجار اجتماعی

خشم فروخورده یی که در نتیجه ی چهل سال سرکوب و خشونت عریان فاشیستی رژیم اسلامی ایران در این روزها شکل گرفته است، می رود که به یک انفجار عظیم اجتماعی در سطح سراسری تبدیل شود. هنوز تشکیلات سراسری کارگری و کمونیستی در ایران شکل نگرفته است که بتواند این خشم و این انفجار را به یک انقلاب قهرامیز اجتماعی تبدیل کند، اما نبود تشکیلات کمونیستی و کارگری سراسی نمی تواند مانعی برای کنترل خشم فروخفته ی مردم باشد. خشم فروخورده ی مردم در بعد وسیع خود را در اگرسیون توده ی مردم در دنیای مجازی و واقعی به حاکمیت فاشیستی و جنایتکار اسلامی بعد از خودسوزی یک دختر (دختر آبی پوش) که قصد تماشای فوتبال را داشته و با احکام سنگین زندان روبرو شده بود و بعد با بنزین خودش را به آتش کشید، بعد از دادن احکام بسیار سینگین به کارگران هفته و فعالین صنفی نشریه ی گام خود را نشان می دهد. این اگرسیون و این خشم رادیکال را می توان در بیانیه ی کارگران هفته در پاسخ به احکام سنگین زندان برای فعالین کارگری هفت تپه مشاهده کرد. حاکمیت با تمام قدرت تصمیم به سرکوب جامعه گرفته است و جامعه دیگر نه مشروعیت این رژیم فاشیستی را به رسمیت می شناسد و نه از زندان و شکنجه و سرکوب ابایی دارد. هم حاکمیت در سرکوب ترمز بریده است و هم مردم دیگر به خاطر فشارهای اقتصادی و سیاسی چهل ساله ی این حاکمیت کنترل خشم خود را از دست داده اند و مردم با تمام قدرت به سمت مبارزه ی قهرامیز و سرکوب انقلابی این جنایتکاران در حرکت هستند. حوادث دی ماه نشان داد که مردم تصمیم به سرنگونی انقلابی رژیم گرفته و هیچ چیزی، نه خوف و ترس، نه ترور و شکنجه و زندان نه پروتستانتیزه کردن حاکمیت و نه دادن رفورم های اقتصادی و عقب نشینی های سیاسی از جانب حاکمیت، نه شیفت حاکمیت از فاشیسم مذهبی به فاشیسم قومی و ملی ایرانشهرگرایی و نه تبدیل کردن مساجد و اماکن مذهبی به دیسکو، کاباره و مشروب فروشی و حتی تن فروش خانه می تواند این مردم گرسنه ی جویای کار، نان و آزادی را از مسیری که در پیش گرفته اند، منحرف کند. طغیان دیگری اگر از جنس خیزش انقلابی دی ماه شکل بگیرید، پدیده یی که در حال شکل گرفتن است، حاکمیت را به قهرامیزترین شکل ممکن به گور خواهد سپرد.
بی دلیل نیست که اوباش خون اشام و تروریست حاکمیت که سال ها جزوی از سیستم سرکوب سازمان یافته و فاشیستی دولتی بوده، یکی پس از دیگری به اروپا و امریکای شمالی فرار کرده و درخواست پناهندگی می دهند. تمام کسانی که با این رژیم همکاری کرده را باید شناسایی کنیم و بر اساس پرونده یی که دارند محاکمه کنیم.

اپوریسیون ایران که در طول چهل سال گذشته در بسیاری از مواقع عقب دار مبارزات محدود، مقطعی و بخشا توده یی مردم بوده است، همچون نجات غریق کنار استخر ایستاده و اوضاع را از دور مشاهده می کند. این نجات غریق منتظر انقلاب توده ی مردم علیه حاکمیت و منتظر نجات این انقلاب از یک انفجار اجتماعی بدون “خط و جهت” است. انفجار عظیم اجتماعی در راه است. اگر نیروهای مترقی و رادیکال اجتماعی، کارگران انقلابی، سوسیالیست و کمونیست، دانشجویان مترقی و رادیکال، زنان تحت ستم و کل جنبش های اجتماعی مترقی دست به دست هم ندهند و برای سرنگونی انقلابی رژیم جمهوری اسلامی در راستای یک انقلاب سوسیالیستی گام بر ندارند، بی گمان انفجار این خشم باعث می شود که مردم ایران به سرنوشت مردم کشورهایی مثل تونس و مصر گرفتار ایند. “اپوزیسیون” راست و فاشیست از سلطنت طلبان گرفته تا مجاهدین و سکولار دمکرات ها و حزب چپ ایران و دیگر احزاب قومی قبیله یی همچون الاحواز و حزب دمکرات و سازمان زحمتکشکان کردستان با تمام زیرشاخه هایش، جملگی همچون لاشخور و کرکس در تلاش برای مصادره ی انقلاب مردم ایران برامده و از انجاییکه این احزاب و جریانات شبه تروریستی و جنایتکار امکان دست بردن به هر جنایتی برای سهیم شدن در قدرت را داشته و از حمایت مالی و لجستیکی امریکا و دولت های جنایتکار و فاشیست منطقه همچون اسرائیل، عربستان سعودی، ترکیه و غیره برخوردار هستند، می توانند برای توده ی مردم انقلابی و نیروهای چپ و کمونیست موی دماغ شوند. تنها راه جلوگیری از به قدرت رسیدن الترناتیوهای ضد انقلابی بر شانه های انقلاب آتی در ایران، تشکیلات مستحکم و عظیم سراسری کمونیستی و کارگری است. تشکیلاتی که تمام مطالبات طبقه ی کارگر و ستمکشان جامعه را پوشش دهد و با تشکیل ارتش سرخ کارگران و زحمتکشان بتواند جلو هر گونه اقدامات تروریستی و دخالت جریانات فاشیستی پرو غرب را بگیرد.

حسن معارفی پور
11.09.2019

چرا من از “کمونیست” های قلابی متعلق به طبقات متزلزل خرده بورژوازی و طبقه ی بورژوازی تا این میزان بیزارم؟

یکی از دلایل تنفرم از این به اصطلاح کمونیست ها این است که “کمونیسم” شان را مصنوعی می دانم و این به اصطلاح روشنفکران که هر کدام یک کتاب مارکس زیر بغل شان گذاشته و سگی در دست در کافه تریا ها می چرخند و از رهایی طبقه ی کارگر دم می زنند، نه باوری به رهایی دارند و نه عملا برای رهایی انسان و طبقه ی کارگر می جنگند. انان تنها پٌز می دهند.

دلیل دیگر تنفرم کاملا طبقاتی است. یعنی من از انسان هایی که از طبقات سلطه گر هستند متنفرم و به این انسان ها اعتماد ندارم، این تنفر غریزی است، اما من سعی می کنم خط و جهت کاملا اگاهانه به ان بدهم. البته لازم به ذکر است که استثنائاتی در میان همین طبقات وجود دارند. بخشا مشاهده کرده اییم و می کنیم، که طرف تمام منافع طبقاتی خود را فدای رهایی انسان های تحت ستم کرده است، اما به قول آلمانی استثنائات از قوانین پیروی می کنند. هر کس در عمل و نظر یکدست عمل نکند، برای من با یک تاپاله یکسان است. آن کس که شب و روز دم از حقوق زن می زند و زنش را مانند خانواده ی بارزانی مخفی می کند، هر ادعایی داشته باشد، برای من یک انسان ضد زن مرتجع و عشیره است. یک لمپن به اسم ارام احمد وابسته به جریانات اسلامی گوران و حزب جماعت اسلامی کردستان در یک برنامه ی لایو گفت که ایا اصلا در بین ایل بارزانی زن وجود دارد؟ گفت ایا کسی اصلا زنان این ها را دیده است؟ واقعا من یکی ندیده ام اگر شما دیدین خبر دهید. این البته مساله ی دیگری است، اما در اینجا قصد دارم تفاوت ادعا و عمل را نشان دهم.

مساله ی “کمونیست” های قلابی برخاسته از طبقات مرفه که بخشا ممکن است شبه انقلابی گری پوچ را هم نمایندگی کنند، به هیچ وجه رهایی نهایی انسان از مناسبات برده دارنه ی مدرن نیست. انان تنها به خاطر همراهی با موج های اجتماعی به اصطلاح روشنفکری به جنبش های چپ روی می اورند. جنش چپ دانشجویی، جنبشی که لنین ماهیت به شدت خرده بورژوایی و ارتجاعی ان را شناخته بود، در سال های گذشته در ایران نشان داد که ماهییت واقعی انسان ها چیست. انانی که کمونیست هایی چون ما را که از طبقات تحت ستم جامعه و طبقه ی کارگر امده بودیم را “چپ سنتی” می خوانند، خود میکروب هایی از آب در امدند که سوسیال دمکراسی نئولیبرالی غربی را ستایش می کنند و به محض رسیدن به اروپا به زیر مجموعه ی کثافت نئولیبرالی و امپریالیسم جهانی تبدیل شدند و به طبقه ی خود بازگشتند. کسانی که در ایران ماندند امثال گرایلوها هم به تئوریسین سپاه پاسداران تبدیل شده و مستقیم و غیرمستقیم جذب فاشیستی ترین و جنایتکارترین نهادهای حکومتی شدند. من در سال 2006 به رفیق نازنینی گفتم که من به این کمونیست های “سوسول” اعتماد ندارم، ان رفیق گفت حسن تو نباید این طور ادم ها را قضاوت کنی. واقعا هم هنوز هم بر این عقیده ام که تحت هیچ شرایطی به انسان های سوسول فارغ از مرام و عقیده شان اعتماد ندارم. یک سوسول وقتی از طرف پلیس یک سیلی می خورد، رفقای خود سهل است حاضر است برای اینکه سیلی دوم را بهش نزنند، بشریت را هم بفروشد.

رفیق نازنینی تعریف می کرد، که در مسجد سلیمان مناسبات کارگری اگاهی کارگری و سوسیالیستی را در بین کارگران شرکت نفت اتوماتیک شکل می داد و وقتی کودکان طبقات فقیر مناسبات اریستوکراتیک و به شدت طبقاتی انجا را مشاهده می کردند، مناسباتی که ورود کودکان طبقات فقیر به محلات کارمندان و مهندسین و غیره را ممنوع کرده بود و از حضور کودکان محلات فقیر حتی در مدارسی که برای کارمندان عالی رتبه ساخته شده بودند، جلوگیری می کرد، باعث می شد که انان دنبال جواب قانع کننده و تئوریک دلایل این نابرابری های طبقاتی و این اریستوکراسی ضد بشری بگردند و این مساله انان را به سوی تئوری های مارکسیستی می کشاند. بی دلیل نبود که هسته ی اصلی رزمندگان در مسجد سلیمان شکل می گیرد و متفکرین کمونیست و کمونیست های راستینی چون داریوش کائدپورها، کوروش سلحشورها و شهناز کائدپورها از مسجد سلیمان می ایند. همه ی این رفقا از مناسبات کارگری برخاسته اند و به خانواده های کارگری تعلق دارند.

از کمونیسم کارگری “کمونیسم” سوسول ها به خاطر مسائل طبقاتی و مسائلی که بالاتر اشاره کردم تنفر شدید و طبقاتی دارم، این کمونیسم را دکترین خرده بورژوازی می دانم و با ان دشمنی طبقاتی دارم، چون علیرغم اینکه شبه انقلابی گری نیهلیستی و خرده بورژوایی را تبلیغ می کند، به شدت لمپنیستی است و هر ان ممکن است به فاشیسم تبدیل شود. در این جا مشخصا منظورم جریان تقوایی است که در به صورت غیر رسمی در جبهه ی نئوفاشیستی اروپایی قرار گرفته است و به صورت رسمی رهبری این جریان به یک جریان پروغرب پرو امپریالیست تبدیل شده است. به این جانوران اعتماد نکنید و انان را منزوی و رسوا کنید.

حسن معارفی پور

عباس یگانه را بایکوت کنید!

 

این آدم مهره ی سوخته ی رژیم اسلامی است، مهره یی که حاکمیت بعد از استفاده اش از او همچون یک تفاله به بیرون پرت کرده است و هم اکنون به سازمان شبه رژیمی پژاک وابسته است و شب و روز مشغول فحاشی جنسی و سکسیستی علیه کمونیست هاست.

عباس یگانه کارش تمام است، نه رژیم او را می پذیرد و نه فعالین جدی اپوزیسیون. پ ک ک و پژاک هم به خاطر رابطه ی همیشگی خود با رژیم فاشیست و جنایتکار اسلامی همواره در تلاش بوده اند این رژیم را سر عقل اورده تا خود هم به عنوان نیروهایی در چارچوب این نظام به فعالیت سیاسی و فرهنگی در کردستان بپردازند و سهم خود را از کیک داشته باشند، به همین خاطر هر اراذلی که از این رژیم جدا می شود، به راحتی می تواند به پ ک ک و پژاک بپیوندد. پ ک ک و پژاک نه تئوری دارند و نه سیاست، نه استراتژی و نه تاکتیک مشخصی که یک روز بتوان روی ان تکیه کرد. خزعبلاتی که از مغز بیمار اوجالان بیرون می اید یا توسط اوباش زندان بان نوشته می شود، یا ترهاتی مالیخولیایی هستند که به اندازه ی خطبه خواندن یک آخوند در یکی از دهات های کردستان ارزش ندارند. پ ک ک تنها یک پرنسیپ دارد و ان پرنسیپ بی پرنسیپی است، به همین خاطر است که پ ک ک و زیرشاخه ی ایرانی اش، پژاک چنین اوباش فحاش، مزدور سابق و سکسیستی را که به خاطر یک کامنت که من در صفحه ی یکی از اعضای سابق کومه له در مورد عباس یگانه نوشته بودم، اینگونه به فحش می بندد و دهها فحش سکسیستی به من دهد را به عنوان عضو و هوادار می پذیرند. هم رژیم جمهوری اسلامی شکست خورد و هم پروژه ی پروتسناتیزه کردن اسلام سیاسی و فاشیسم اسلامی در ایران. این را هم اراذل و اوباش رژیم حس کرده اند و هم مردم ایران و به همین خاطر است که گله گله اصلاح طلبانی که افسار سبز بردگی بر گردن می اویختند و اسم موسوی جلاد و کروبی را فریاد می زدند به عنوان پناهنده ی “سیاسی” به همراه دیگر وابستگان به نظام تروریستی و فاشیستی اسلامی و سپاه پاسداران به خارج کشور گریخته و درخواست پناهندگی می دهند.

عباس یگانه یکی از این اوباش است. با او به عنوان اوباش اطلاعاتی سابق، مزدور این نظام و کارمند یکی از تروریستی ترین و فاشیستی ترین رژیم های اوایل قرن بیست و یک باید برخورد کنیم.

از همین تریبون از تمام کسانی که مخالف رژیم فاشیست اسلامی ایران هستند، درخواست دارم ارتباط خود را با این شارلاتان و مهره ی سوخته ی نظام فاشیستی و تروریستی ایران قطع کرده و در برنامه ی های فیس بوکی او شرکت نکنند. ادبیات این شیاد شارلاتان دقیقا مثل ادبیات بازپرس های رژیم اسلامی در زندان هاست. فحاشی جنسی و تهدید به تجاوز تنها می تواند کار کسی باشد، که در فرهنگ این رژیم جلاد پرورش پیدا کرده است.

لازم به ذکر است که مجموعه یی انسان ابله و بی منطق، هر شب در برنامه های زنده ی فیس بوکی این شارلاتان مزدور سابق، کسی که کاری جز توهین و اتهام زنی به کمونیست ها و چهره های سیاسی خوشنام در کردستان ندارد، شرکت کرده و در دام این لات بی سر و پای مزدور سابق می افتند. برای من مهم نیست که عباس یگانه در حال حاضر در تیم جاسوسی جمهوری اسلامی ایران است یا نه، انچه برای من مهم است این است که او برای من تفاوتی با یک جلاد تیرخلاص زن ندارد. با او به مثابه ی یک فاشیست اسلامی برخورد کنید.

بایکوتش کنید، اگر بایکوتش نمی کنید، من حق دارم به شما مشکوک باشم. هر کس در برنامه های این مردک زن ستیز فاشیست و جاش سابق شرکت می کند، برای من تفاوتی با او ندارد.

حسن معارفی پور
04.09.2019

Bild könnte enthalten: TextKeine Fotobeschreibung verfügbar.
Bild könnte enthalten: SchuheKeine Fotobeschreibung verfügbar.

جایگاه مفهوم دولت در ادبیات مارکسیستی

حسن معارفی پور

به همراه ضمیمه ی در مورد کمونیسم و رابطه ی دولت با سوسیالیسم

بخش اول مطلب را سال ها پیش نوشته ام، بخش دوم ان حمع اوری مجموعه یی کامنت است.

هنگامی که کمونیست ها از مفهوم دولت صحبت میکنند ازاَن به عنوان یک ابزار در خدمت منافع طبقه ی حاکم و برای تثبیت یا حفظ قدرت اَن طبقه(منظور طبقه ی مسلط است)،یاازآن به عنوان یک قدرت همگانی جدا از توده ی مردم یاد میکنند.نزد مارکس،انگلس و لنین این مفهوم یکی از مفاهیم پایه ای است و در آثار خود بارها و بارها به درازا از ان صحبت کرده رفیق لنین بارها در جلسات و نشست ها در این زمینه سخن رانده اند. در آثاری همچون مانیفست کمونیست مارکس و انگلس،منشاء خانواده ،مالکییت خصوصی و دولت اثرانگلس واثر جاودانه ی لنین دولت وانقلاب و هچنیین در دیگر آثار مارکس،انگلس و لنین به طور گذار در این زمینه صحبت شده است.دولت از نقطه نظر مارکسیسم شامل یک سیستم حکمرانی است که از طریق اعمال قهر قدرت طبقه ی حاکم را حفظ می نماید و این قدرت را از گزند حوادث حفظ میکند.
دولت به قول انگلس به هیچ روی نه قدرتی است که از بیرون جامعه تحمیل شده باشد، و نه« واقعیت ایده ی اخلاقی »،«تصویر و واقعیت عقل»چنان که هگل میگوید، بلکه دولت یک محصول جامعه در مرحله ی معینی از تکامل است؛پذیرش این است که جامعه در تضاد حل ناشدنی با خود درگیر شده است و از این رو به ستیز های آشتی ناپذیری که توان از میان بردن انها را ندارد،تقسیم گشته است.ولی برای این که این ستیزها،طبقات با منافع اقتصادی در تضاد، خود و جامعه را در یک مبارزه ی ناسودمند ناتوان نسازد،میبایست قدرتی پیدا آید که در ظاهر بر سر جامعه بایستد،تا برخوردها را کاهش دهد و آن را در محدوده ی نظم نگه دارد؛و این قدرت از جامعه بر میخیزد، ولی خود را بر سر آن میگذارد، و خود را بیش از پیش از آن بیگانه میکند، دولت است.
برخلاف پرت و پلا گویی های لیبرال ها و کل جریانات راست، دولت یک سیستم ماوراء طبقاتی نیست که اداره ی جامعه رابدون توجه به منافع ظبقات برعهده داشته وکاری به منافع طبقات اجتماعی نداشته یا نقش میانجیگری را داشته باشد،بلکه در واقع دولت ها در تمام مقاطع تاریخی حافظین منافع طبقات حاکم و حافظین وضع موجود به نفع ظبقات مسلط در جامعه بود ه اند،فارغ از تمام د تفاوت های دولت های مختلف در مقاطع مختلف زمانی و تاریخی و ضعف ها ،اشکالات و نقاط قوت ان یک وظیفه ی اساسی را بر عهده دارد و ان مصادره ی اموال جامعه به نام جامعه و به نفع طبقات مسلط و حاکم همراه حفظ قدرت آنان است. شکل گیری دولت ها در آغاز برخلاف ساخت تیره ای ازطریق تقسیم سرزمینی اتباع در مملکت های مختلف بود.از نطر انگلس سازماندهی بر پایه ی محل و منطقه یک ویژگی مشترک همه ی دولت هاست.
از ویژگی های دیگر دولت از نظر انگلس میتوان به یک قدرت همگانی که دیگر آشکارا خود را به عنوان نیرویی که به صورت یک نیروی نظامی سازمان میدهد و دارای قوه ی قهریه، زندان و غیره است که در ساخت تیره ای و قبیله ایی از این چیزها خبری نبود. انگلس در منشاء خانواده اشاره میکند که»دولت از نیاز به زیر فرمان داشتن ستیزهای طبقاتی برخاست» در نتیجه دولت تبدیل شد به ابزار سیاسی برای سرکوب طبقات تحت ستم در دست طبقه ی قوی تر برای حفظ سیطره ی اقتصادی ای که در نتیجه ی تقسیم کار اجتماعی و پیشرفت جوامع به وجود آمده بود. بنا به گفته ی انگلس» دولت رشته ی پیوند جامعه با تمدن است که در همه ی دوران ها نمونه ی دولت طبقه ی فرمان رواست وبه درستی در همه ی موارد ماشینی برای سرکوب طبقه ی تحت ستم است» (منشاء خانواده)
باید اشاره کنم که دولت ها از ازل وجود نداشته بلکه همانطور که اشاره شد در یک مقطع مشخص تاریخی در نتیجه ی پیشرفت جوامع به صورت ضرورت گریز ناپذیر به وجود امدند ،در یک مقطع تاریخی نیز بر اساس یک ضرورت تاریخی دولت زاید گردیده و بی ربطی خود را به جامعه و منافع مردم نشان میدهد .در ان شرایط است که جامعه تولید را بر پایه ی همکاری آزاد وبرابر تولید کنندگان سازمان دهی میکند و تقسیم کار فعلی که بر اساس منافع طبقه ی مسلط است جای خود را به همکاری همگانی به نفع جامعه میدهد.
دولت ها در تمام مقاطع نه تنها دولت باستانی و فئودالی ،بلکه دولت انتخابی معاصر هم آلتی برای استثمار کار فردی و سرمایه است.انگلس در نامه اش به ببل مینویسد که دولت چیزی نیست جز ماشین سرکوب یک طبقه توسط طبقه ی دیگر ،در جمهوری دمکراتیک نیز دولت همین نقش را ایفا میکند و نقش دولت کمتر از سلطنت مطلقه نیست.(پیشگفتار انگلس بر جنگ داخل در فرانسه )
لنین در دولت و انقلاب نظرات اپورتونیست هایی چون کائوتسکی و آنارشیست ها در زمینه ی دولت را آماج حملات شدید خود قرار میدهد ونقطه نظر مارکسیستی را در زمینه ی دولت بیان میکند.کائوتسکی با مرتد شدنش و نظرات راست و اپورتونیستی اش با یدک کشیدن سوسیالیسم بر روی نظرات خود و با موضع گیری ارتجاعیش در قبال جنگ در زمینه ی دولت نیز نظریات راست و اپورتونیستی ایی را مطرح نمود.از آنجا که از نقطه نظر مارکسیستی دولت موسسه ایی گذرنده است که در جریان مبارزه و انقلاب از آن بهره میگیرند تا دشمنان طبقه ی کارگر را با آن قهرا سرکوب کنند،لذا گفته های کائوتسکی در مورد» دولت آزاد خلقی» چرندیاتی بیش نبود که در خدمت گرایش بورژوا_ناسیونالیستیش قرار داشت. تا زمانی که پرولتاریا به دولت نیاز دارد آن را صرفا برای سرکوب دشمنان خود به کار میگیرد و نیاز به دولت به قول لنین از لحاظ مصالح آزادی نبوده و نیست.
سخن گفتن در مورد آزادی زمانی ممکن است که دولت به معنای اخص کلمه موجودیت خود را از دست دهد.(لنین انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد)
کمونیست ها برخلاف آنارشیست ها که از همان ابتدا با شعار مبارزه علیه هرگونه دولتی مبارزه میکنند و بی دولتی را در هر شرایط زمانی تبلیغ میکنند، به وجود دولت انقلابی یعنی دیکتاتوری پرولتاریا،یعنی دیکتاتوری طبقه ایی که طی قرون متمادی تحت ستم بوده معتقدند و علیرغم اینکه کمونیست ها به زوال دولت معتقدند اما این زوال تنها در شرایطی ممکن است که نابرابری های اجتماعی به طور کل از بین رفته و آزادی به معنای حقیقی و عینی خود، برای طبقه ی کارگر و کل اجتماع تحقق پذیرفته باشد و ان شرایط کمونیسم است. در جامعه ی کمونیستی به قول انگلس دولت منحل نمیشود بلکه به صورت تدریجی زوال مییابد.
بعداز کمون پاریس کمونیست ها و طبقه ی کارگر فرانسه به دلیل آنکه از یک دولت قهری و قدرتمند بی بهره بود نتوانستد قدرت طبقه ی کارگر را بیش از چند ماه بیشترحفظ کند و به دلیل آنکه بورژوازی از دولت و قدرت قهری بیشتری برخوردار بود توانست باعث از هم پاشیده شدن انقلاب شود و قدرت را دوباره به کمک متحدین خود باز ستاند.مارکس ضمن بررسی و دفاع همه جانبه از قدرت طبقه ی کارگر در فرانسه در مقطع کمون پاریس در کتاب» جنگ داخلی در فرانسه» اشکالات کمون که مهمترین آن عدم داشتن یک دولت قهری پرولتری یعنی» دیکتاتوری پرولتاریا» بود را بر میشمارد.این اثر برجسته مارکس راهنمای کمونیست هایی شد که بعدها در روسیه به قدرت رسیدند.
انقلاب پرولتری نمیتواند بدون انهدام ماشین دولتی بورژوازی و جایگزینی آن با ماشین جدیدی که بقول انگلس به معنای اخص کلمه دولت نیست محال است.(لنین،همانجا)
دولت از نظر کمونیست ها که در مرحله ی انتقالی جامعه ی کمونیستی یا فاز پایینی جامعه ی کمونیستی( که بعدها در کمونیسم روسی به سوسیالیسم مشهور شد)لازم بوده و متناسب با این مرحله انتقالی یک دوران انتقالی سیاسی هم وجود دارد که دولت آن دیکتاتوری پرولتاریاست. برای تاکید در مورد اهمیت بحث در باره ی این مفهوم برخلاف بسیاری از کمونیست های امروزی که سعی دارند به نوعی از به کار بردن مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا دوری کنند،باید بگویم که، دیکتاتوری پرولتاریا، دیکتاتوری فرد نیست؛ بلکه دیکتاتوری طبقه ای است که منافع واقعی اکثریت مردم جامعه یعنی کارگران و زحمتکشان را نمایندگی میکند.این دیکتاتوری حتی در دوران انقلابی برخلاف دمکراسی بورژوایی که در واقع دیکتاتوری اقلیت بر اکثریت است،دمکراسی را برای اکثریت مردم در جامعه یعنی فروشندگان نیروی کار نوید میدهد و به قول مارکس در کاپیتال از خلع ید کنندگان خلع ید میکند.
بنابراین از نظر من کاربرد این مفهوم نه تنها نباید باعث کج فهمی شود و نمیشود،بلکه عدم روشنگری در این زمینه خود یکی از دلایل کج فهمی در زمینه ی مفاهیم بنیادین مارکسیستی همچون این مفهوم مهم (دیکتاتوری پرولتاریا) است.
فریدریش انگلس در اثر برجسته ی خود آنتی دورینگ اشاره میکندکه با دگرگونی در شیوه ی تولید سرمایه داری پرولتاریا در ابتدا ناچار است که»برای تبدیل هرچه بیشتر وسایل تولید بزرگ و اجتماعی شده را به مالکیت دولتی روی میآورد، خود طریقه ی اجرایی این دگرگونی نشان میدهد که پرولتاریا خود قدرت دولتی را در دست میگیرد و وسایل تولید را ابتدا به مالکیت دولتی تبدیل میکند.اما به این وسیله پرولتاریا خود به عنوان پرولتاریا از میان برمیدارد و ازاین طریق کلیه تفاوت ها و تناقضات طبقاتی و سرانجام دولت به مثابه ی دولت را از میان میبرد.»(آنتی دورینگ ،انگلس، فصل سوم، سوسیالیسم).
او در ادامه اشاره میکند که جامعه ایی که تا به حال در تعارضات طبقاتی سیر میکرد،به وجود دولت احتیاج داشت،یعنی به وجود تشکیلات طبقه ی استثمار کننده برای حفظ شرایط خارجی تولید و مشخصا برای نگه داشتن استثمار شونده در شرایط ستم مطابق با شیوه ی تولید موجود(بهره برداری،سرواژ،یا فرمانبرداری و کار مزدوری)
دولت نماینده ی رسمی کل جامعه و تجمع آن در یک هیات قابل روئیت بود،اما و فقط تا وقتی چنین بود که دولت آن طبقه ای بود در زمان خود نمایندگی کل جامعه را بر عهده داشت.در دوران باستان،دولت اتباع برده دار،در قرون وسطی دولت اشراف فئودالی و در زمان ما دولت بورژوایی، ولی سرانجام زمانی که دولت نماینده ی کل جامعه میگردد وجود خود راسا» زاید میگردد.(همانجا)
با از بین رفتن تصادمات و تناقضات طبقاتی و تنازع بقای فردی درجامعه وجود دولت به مثابه ی یک سیستیم برای تعدی به حقوق دیگران یا داور امور یا نماینده ی کل جامعه زاید گردیده و دیگر لازم نیست که سیستمی برای تصاحب وسایل تولید به نام جامعه و بر فراز سرجامعه وجود داشته باشد.در چنین شرایطی است که به قول انگلس اراده ی اشیاء و هدایت پروسه ی تولید جایگزین حکومت بر انسان میگردد،در این شرایط دولت برچیده نمیشود اما همانطور که اشاره شد را زوال را در پیش میگیرد.

دولت سوسیالیسم و کمونیسم

لازم است اشاره کنیم که صحبت کردن از کمونیسم بدون صحبت کردن از مرحله ی گذار یعنی مرحله ی دیکتاتوری پرولتاریا و سوسیالیسم غیر ممکن است. خود مارکس تفات کیفی بین مرحله ی پایینی و بالایی کمونیسم قائل است. در نقد برنامه ی گوتا این بحث را تا حدودی باز می کند، البته او بسان رمالان دست به اینده نگری و پیش بینی نمی زند، بلکه با نقد تصورات لاسال و حزب سوسیال دمکرات المان و نفی این موضع ارتجاعی کمونسیم را تا حدودی توصیف می کند. جمله ی مشهور تاریخی مارکس:« هر کس به اندازه ی توانش کار کند و به هر کس
به اندازه ی نیازش از امکانات جامعه برخوردار باشد»، متلق به دوران فاز بالایی کمونیسم است. از زمان یک انقلاب کارگری تا دوران کمونیسم ما با یک دولت مقتدر کارگری در عین حال دمکراتیک ترین فرم دولت طرف هستیم. انچه در شوروی بود، مرحله ی گذار بود که سال های اول ان به ماه عسل انقلاب تشبیه می شود. اگر دیکتاتوری پرولتاریا ماه عسل انقلاب است، کمویسم باید خود عسل باشد. تصورا عجیب غریبی در مورد فاز اول کمونیسم و یا سوسیالیسم وجود دارد، که بیشتر به برزخ مسلمانان شبیه است. من شخصا مخالف این نوع تصورات هستم. به نظر من کمونیسم رسیدن به رهایی از تمام مناسباتی است که انسان را تبدیل به رباط از خودبیگانه یی می کند و رسیدن به این مناسبات ممکن نیست، مگر از طریق نفی مناسبات بورژوایی قبل از هر چیز و بعد از ان نفی مناسبات دولتی سوسیالیستی و کارگری. الغای مناسبات دولتی سوسیالیستی و کارگری هم ممکن نیست، مگر اینکه کمونیست ها اخرین دشمنان کمونیسم و رهایی انسان را به زانو دراورده و اخرین بازمانده های ضد انقلاب بورژوایی را در سطح کشوری و مهمتر از ان جهانی نابود کرده باشند. ان زمان به قول انگلس دولت تسویه حساب نمی کند، بلکه زوال پیدا می کند. از انجاییکه که در گذشته انقلابات سوسیالیستی در محاصره ی ضد انقلاب جهانی و منطقه یی قرار گرفته اند، هیچ انقلابی نتوانسته است از مرحله ی ماه عسل انقلاب به فاز بالاتر کمونیسم ارتقا پیدا کند و در نتیجه ی فشارهای داخلی و خارجی دولت کارگری به سمت دولت های بروکراتیک و بورژوایی برای پیروز شدن در رقابت بین کشوری گام برداشته است و سرمایه داری در شکل دیگری خود را به دولت های کارگری نوپا تحمیل کرده است. این اتفاق از سال های اواخر دهه ی بیست افتاد، در چین هم اواخر دهه ی شصت، در کوبا هم ما شاهد نئولیبرالیزه شدن اقتصاد این کشور از طریق باز کردن درها به روی سرمایه ی خارجی هستیم. پس کمونیسم هیچگاه وجود نداشته است و مباحثی که در مورد شکست کمونیسم به مثابه ی کمونیسم دولتی مطرح می شوند، به شدت پا در هوا و بی ربط به هر گونه نقد سوسیالیسم علمی و آرمان و جنبش کمونیستی هستنتد. البته جنبش های کمونیستی در نتیجه ی همین شکست های سوسیالیسم های اردوگاهی به شدت عقب نشینی کرده اند، اما این بحث جداگانه ایی است.

کسی در یک جامعه ی رها دیگران را ناچار نمی کند که به فعالیت هنری نپردازند و یا شعر ننویسند یا خود را به مسائل فکری و فرهنگی و فلسفی و غیره مشغول نکنند. هر کس ازاد است در اوقات فراغتش به کارهای فکری و هنری و فرهنگی بپردازه .مساله ی کمونیسم پایان دادن به مناسبات کالایی، کار بیگانه شده و اجباری، الغای مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و منعطف کردن زمان کار است. کار در کمونیسم ضروری است، اما کارهایی که در مناسبات تولید بورژوایی کار به حساب می ایند در کمونیسم می توانند تنها یک خلاقیت فردی باشند. از این منظر ما باید درک بورژوای از کار را در کمونیسم به طور کل کنار بگذاریم و از درک کمونیستی از کار جدا کنیم. اما از انجایی که ما جامعه ی اینده را تجربه نکرده اییم، خیالبافی در مورد ان می تواند خطرناک باشد و به پیشگویی ها صوفی مسلکانه و مذهب گونه بیانجامد. ما یک مساله داریم به اسم کار مادی و کار غیر مادی. کار مادی مجموعه کارهایی هستند که به صورت مستقیم پرودکتیویتی دارند، کار غیر مادی به کارهای ذهنی گفته می شوند که پرودکتیوتی مستقیم ندارند. تمام کارهای ذهنی از نویسندگی و نقاشی و شعر گفتن و غیره به این حوزه تعلق دارند. کار مادی تمام کارهایی را شامل می شوند که عرصه ی تولید جامعه را شکل می دهند و کارهایی ضروری در جامعه به حساب می ایند. کارهایی که به حوزه ی بازتولید اجتماعی اختصاص دارند از جمله کارهای پرستاری و مراقبت از کودکان و سالمندان، از انجایی که کارهای ضروری هستند به طور غیر مستقیم به حوزه ی تولید اجتماعی سر و کار دارند و بدون این کارها عرصه ی تولیدی هم از کار می افتد، بنابراین به عنوان کارهایی به حساب می ایند که برای جامعه پرودکیتویتی دارند، اما حوزه ی هنر و سینما و فرهنگ و غیره متفاوت از عرصه ی تولیدی و بازتولید اجتماعی هستند، یعنی تنها سرگرمی های فردی در اوقات فراغت حساب می شوند و به کارهای کاملا داوطلبانه تبدیل می شوند.

یکی از مهمترین تغییراتی که جامعه ی کمونیستی با خود باید بیارد، تغییر مساله ی زمان، منعطف کردن تقسیم کار و کاهش ساعت کار روزانه است. وقتی که ما در طول شبانه روز بیشتر از سه ساعت کار نکنیم، بسیاری از مشاغلی که باراوری مستقیم برای جامعه ندارند، مشاغلی که دیوید گربر Bullshit Jobs می خواند یا اتوماتیک الغا می شوند و یا به حوزه ی شخصی منتقل می شوند. کسی که در سرمایه داری از طریق دلقک بودن زندگی خود را تامین می کند و یا در حوزه مشاغلی که به مشاغل یقه سفید نامگذاری شده اند، کار می کند، در کمونیسم نمی تواند از این طریق به تامین زندگی خود ادامه دهد. مشاغلی که در سرمایه داری به صورت غیر مستقیم به حوزه ی باراوری کار یا کارهای باراور تعلق ندارند، در کمونیسم در پروسه ی تولید اجتماعی قرار نمی گیرند. به همین خاطر نقاش بودن یا هنرمند بودن در کمونیسم شغل حساب نمی شوند. وقتی یک انسان وقت کافی فراغت فراوان داشته باشد می تواند از اوقات فراغتش به هر شکل که دوست دارد بهره بگیرد نقاشی کند یا به کارهای دیگری بپردازد.

برخوردهای متفاوت با انسان ها نشان از تناقض نیست، بلکه نشان از صداقت است

حسن معارفی پور
 
وقتی زندگی خصوصی مارکس را می خونم یک شباهت های جالبی بین زندگی خصوصی او و زندگی خودم می بینم. این به هیچ وجه به این معنی نیست که من خودم را در جایگاه مارکس قرار بدم. بلکه بیشتر سعی می کنم از منظر خصوصیات اخلاقی و رفتاری به این مساله نگاه کنم. من خود را کمونیست می دانم و تا حدود زیادی پیرو متدولوژی مارکس. این را هم بگویم که بیشتر از هر کسی با متون لنین و خصایل انقلابی و پراتیک او می توانم رابطه برقرار کنم. من انسان یاغی ایی هستم، مانند پیروان مسیح نیستم که تابع “خشونت گریزی” باشم و اعلام کنم که اگر یکی یک سیلی به صورتم زد بهش بگم یک سیلی دیگر به ان طرف صورتم بزند. من با انسان ها مثل مارکس برخورد می کنم. اگر کسی با من گفتگوی تئوریک کند، باهاش گفتگوی تئوریک می کنم، اگر بحث سیاسی کند بحث سیاسی می کنم، اما اگر اراذل و اوباشی چه در جریانات چپ و چه بیرون از ان به من تعرض شخصی کنند، مثل مارکس در برخورد به کارل فوگت لت و پارش می کنم.
 
در اینجا زندگی نامه ی خصوصی مارکس را نقل می کنم که توسط پل لافارگ داماد خانواده ی مارکس و از کمونیست ها و فعالین کارگری در فرانسه که گرایشات انارکوکمونیستی داشت و دختر مارکس لاورا هم تحت تاثیر این گرایشات انارکوکمونیستی پل لافارگ هم قرار گرفت.
 
در اینجا یک نقل قول از زندگی نامه ی مارکس که توسط پل لافارگ نوشته شده و رضا نافعی ان را ترجمه کرده است می اورم:
 
“این کلام بوفون Buffon (1707-1788 طبیعی دان فیلسوف فرانسوی. از هواداران روشنگری و ماتریالیسم در فرانسه) که » معرف مرد قلم اوست » اگر در مورد فردی مصداق یافته باشد، در مورد مارکس است. قلم مارکس یعنی خود او. مردی که تا اعماق وجودش یک انسان ناب بود که هیچ کیشی نمی شناخت، مگر کیش حقیقت جوئی. او آنچه را با رنج آموخته و بدان دل بسته بود، بمحض آن که از نادرستی اش مطمئن می گشت، در یک چشم بر هم زدن به دور می انداخت، چنین آدمی باید در برابر نوشته های خود نیز همین روش را داشته باشد. او نه قادر به تزویر بود و نه قیافه گرفتن، همیشه خودش بود، هم در نوشته هایش و هم در زندگی اش.
 
بدیهی است قلم مردی چنان ذوجوانب، با آن احاطه وسیع و آن طبیعت پر تنوع نمی تواند چون افراد ساده و فاقد تنوع ذوق، یکسان و یک نواخت باشد.
 
مارکسی که در سرمایه می بینیم با مارکسی که در » هجدهم برومر » می بینیم و مارکسی که در » آقای فوگت » ( Carl Vogt1817-1895، طبیعی دان و سیاستمدار آلمانی، نماینده ماتریالیسم عامیانه، مارکس در کتاب خود » آقای فوگت» او را به عنوان دشمن جنبش کارگری و عامل ناپلئون سوم افشاء می کند.م ) می بینیم یکی نیست. ما با سه مارکس گوناگون روبرو هستیم، با سه مارکس که در عین حال یک نفرند- که علی رغم آن سه گانگی، یگانه است- یگانگی شخصیتی بزرگ که در عرصه های مختلف، بیانی متفاوت دارد و معهذا همیشه همان است که هست. البته شیوه نگارش » سرمایه » پیچیده است و سخت فهم ولی آیا فهم موضوع مورد بحث آن آسان است؟ شیوه نگارش فقط معرف شخص نیست، معرف موضوع نگارش هم هست، شیوه باید خود را با موضوع مورد بحث نیز هماهنگ سازد. در عرصه بزرگ علم راه هموار وجود ندارد. در این عرصه هر کس باید به خود زحمت بدهد و خود را پله پله بالا برد، حتی اگر مهم ترین راهبر را داشته باشد. شکوه کردن از سخت فهمی یا حتی صعب الهضم بودن سبک » سرمایه » یعنی به تنبلی فکری و یا ناتوانی فکری خویش اذعان کردن.
 
آیا » هجدهم برومر » را نمی توان فهمید؟ آیا تیری که از کمان بسوی آماج می پرد و در گوشت فرو می رود، درک شدنی نیست؟ آیا نیزه ای که با دستی پرتوان پرتاب می شود و بر قلب دشمن فرو می رود، فهمیدنی نیست؟ واژه های » برومر» تیرند و نیزه. سبک » برومر» سبکی است که دام می گذارد، از پای در می آورد. اگر نفرت سوزان، تحقیر نابود کننده و اگر عشق آتشین تعالی بخشنده به آزادی، هرگز به جامه لفظ در آمده باشد در «هجدهم برومر» است، که در آن حیثیت خشمآگین مردی چون تاسی توس( 55 قبل از میلاد تا 15 میلادی، تاریخ نویس برجسته رومی که تاثیر فوق العاده بر تاریخ نویسی قرون 18 و 19 گذاشت) با طنز زهر آگین فردی چون ژوونال ( طنز نویس رومی) و خشم مقدس مردی چون دانته به هم آمیخته است. قلم ( سبک) در اینجا آن چیزی است که در آغاز در دست رومی ها قرار می گرفت ( استیلوس) که عبارت بود از یک قلم نوک تیز فولادین برای نوشتن و کندن. قلم خنجری است که برای فروبردن قطعی در قلب به کار می رود.
 
شادی مکتوم در » آقای فوگت «- این طنز خندان – شادی شکسپیر را از یافتن فالستاف به یاد می آورد. این «آقای فوگت» گنجینه ای است بی کران برای ایجاد زرادخانه ای از تمسخر.” (پل لافارگ، خاطرات شخصی از مارکس)
 
مقالات تئوریکی که من نوشته ام با مقالات سیاسی ام و در عین حال افشاگری هایم سه شخصیت متفاوت من را به نمایش می گذارند که در یک موجودیت انسانی و فیزیکی نقش بسته اند، این شخصت را همانطور که پل لافارگ می نویسد در مارکس به درستی هم وجود داشته و از انجایی که من خودم هستم و به شدت تحت تاثیر اندیشه و قلم مارکس هستم این سه شخصیت را که در یک نفر نقش می بندند، را نه تناقض بلکه عین دیالکتیک می بینم. کسی که این را نمی فهمد و می خواهد همیشه یک شخصیت ثابت و پایدار بدون احساسات مانند جوجه ی ماشینی و رباط از خود ارائه دهد، برده ی از خودبیگانه یی است، که ذره یی از منطق و احساسات انسانی بو نبرده است.
 
انسان هایی که همیشه سعی می کنند دامن خود را از الودگی به بحث های “شخصی” با دشمن پاک نگه دارند، انسان های شارلاتان و از خودبیگانه یی هستند که خصایل شدیدا اپورتونیستی دارند. انان سعی می کنند به طرف بیرون شخصیت دیگری در فضای مجازی از خود نشان دهد، اما مناسبات شخصی و اجتماعی شان به شدت عقب مانده است. انسان های چپ و کمونیستی را می شناسم که به شدت راسیست و نژادپرست، ضد زن و عقب مانده هستند و هنوز با رنگ پوست انسان مشکل دارند و قضاوت خود را بر روی رنگ پوست انسان ها و ظاهرشان بدون شناخت از انان و پیش زمینه ی ذهنی می گذارند، اما همیشه سعی می کنند خود را چپ و کمونیست
جلوه دهند. این انسان ها در نهایت رسوا می شوند و سر تندپیچ های تاریخی ماهییت متناقض و کثیف خود را به نمایش می گذارند
لینک ترجمه ی مطلب پل لافارگ

تفکرات نژادپرستانه و اروپا محور در آثار هگل و مارکس

درس های “فلسفه ی تاریخ” هگل، به روشنی نشان می دهد که او تا چه اندازه تحت تاثیر الهیات مسیح و تفکر نژادپرستانه ی اروپامحور بوده است. در این درس ها هگل با تمام قدرت انقلاب را در کشورهای پروتستان مثل المان نفی می کند، چون پروتستانیسم را نشان از عقلانیت، قانومند بود و ازادی می خواند.

این افکار ارتجاعی و نژادپرستانه ی اروپا محور بر مارکس و انگلس هم در دوران جوانیش تاثیر گذاشت و مارکس و انگلس هم تا شکل گیری کمون پاریس هنوز نتوانسته بودند، زباله های افکار نژادپرستانه و اروپا محور را که از “استاد” (هگل) به ارث برده بودند، از افکار خود بزدایند، بی دلیل نبود که مارکس در نامه به اننکوف اشکارا از جنبه های “مثبت” برده داری در امریکا دفاع می کند و می گوید “اگر بخواهیم برده داری را از امریکا حذف کنیم، باید امریکا را از تاریخ جهان حذف کنیم” و بی دلیل نیست که انگلس به تعرض جنایتکارانه ی ارتش فرانسه به شمال افریقا تبریک می فرستد و مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست از “ملت” های بربر و وحشی صحبت می کنند که با توسعه ی سرمایه داری به تمدن کشانده می شوند. مارکس تحت تاثیر این افکار شووینیستی هگل اشغال هندوستان توسط بریتانیا را به شکلی دوپهلو ستایش می کند. او گرچه از طرفی از انگیزه های “کثیف و کلونیالیستی” انان صحبت می کند، اما از طرف دیگر استعمار را عامل برچیدن دوک های نخ ریسی و جایگزینی ان با کارخانجات نساجی و توسعه ی صنعتی شدن می داند.

کسانی که از مارکس و انگلس یک پیامبر درست کرده اند، با یک خشک مغزهایی که شب و روز با یک تسبیح دعای خیر می کنند، تفاوتی ندارند.
کم نیستند کسانی که افکار نژادپرستانه ی فلاسفه ی غربی به ویژه هگل و کانت و دیگران را توجیه می کنند. برخورد من به مورخین و متفکران گذشته یک برخورد ماتریالیستی و تاریخی است. من این متفکران را محصول عصر و زمانه ی خود و متاثر از ایدئولوژی های حاکم در هر عصری می دانم و انان را همیشه در یک پروسه ی “شدن” یعنی دگرگونی می بینم. مارکس و انگلس تا سال های اوایل دهه ی هفتاد هنوز این تفکرات به شدت خبیث را علیرغم عشق عمیق شان به رهایی انسان در افکار و تئوری های خود حفظ کرده بودند. دوستان بیاندیشید و هیچ اندیشه یی را بدون تحقیق قبول نکنید.

از چپ ها و کمونیست های ایرانی تمنا دارم کتاب بخوانند و دیگر دست از نشخوار احمقانه ی نقل قول های سر و ته بریده بردارند. بخوانید بخوانید بخوانید و بیاندیشید.

سرکوب “گفتمان” بازمانده ی دوران ویکتوریایی

میشل فوکو در بحث های خود در مورد گفتمان به بررسی سرکوب شدن گفتمان های ویژه در دوران مشخص از تاریخ به ویژه در عصر ویکتوریایی می پردازد. علاوه بر ان فوکو اشاره می کند که اشکال مختلف رفتاری به شدت تحت سرکوب و مراقبت قرار می گرفتند از جمله عطسه کردن و خمیازه کشیدن. صحبت کردن در مورد مسایل جنسی در دوره ی ویکتوریایی به شدت تقبیح می شد و کسانی که این گفتمان ها را باز می کردند به شدت مورد سرزنش قرار گرفته می شدند. در اواخر عصر ویکتوریایی ما شاهد نوعی طغیان اجتماعی علیه این سرکوب های سیستماتیک و ایدئولوژیک که به اشکال مختلف از جمله در قالب هنجارهای اجتماعی و قضاوت های اخلاقی پشت این هنجارها به جامعه تحمیل می شدند، هنجارهایی که با تحمیل ان از جانب دولت به شهروندان یکی از اشکال سرکوب جامعه به وحشیانه ترین شکل ممکن بود، بدون انکه شهروندان به خاطر عدم رعایت این هنجارهای ضد ارزش شکنجه شوند. این هنجارها به مرور زمان از جانب اکثریت مردم جامعه در عصر ویکتوریایی پذیرفته شده بودند. شکست این هنجارها اما خود نوعی انقلاب فرهنگی بود و جامعه ی تشنه ی ازادی، جامعه یی که به خاطر سرکوب های نرم و خشک عقده یی شده بود، راهی جز تعرض مستقیم به این نرم های اجتماعی و فرهنگی نداشت. اگرچه اعتراض به بربریت و توحش ویکتوریایی یک انقلاب اجتماعی رادیکال و ساختارشکن نبود، اما از انسان های جان به لب رسیده در یک مقعطی دیگر تاب تحمیل این توحش از جانب بالایی ها برای سرکوب پایینی ها را نداشته و به شکل نرم طغیان خود را در تغییر فرم لباس و غیره نشان دادند. بی دلیل نبود که ما در همان اواخر دوران ویکتوریایی شاهد تغییر در فرم لباس پوشیدن مردم (مردان لباس زنانه م پوشیدند و زنان هم لباس مردانه) گسترش روابط جنسی ازاد و انارشیک و حتی همجنگسرایی به عنوان نوعی “دیالکتیک” منفی هستیم. میشل فوکو می نویسد؛ درسال های اخیرعصر ویکتوریایی “گفتمان” حتی در مورد شکستن تابوهایی که در عمل شکسته شده بودند یعنی شکستن فرم لباس پوشیدن، حاکم شدن روابط جنسی ازادانه و انارشیستی در غرب، باز هم به صورت غیر مستقیم بیان می شد. به قول مارکس انسان ها تفکر مردگان را قرن ها بعد از سوسیالیسم با خود حمل می کنند. این انسان هایی که توانسته بودند در عمل خود را از گفتمان های ارتجاعی دوران ویکتورایی و سرکوب گفتمان رها کنند یا به تعبیر مناسب تر توانسته بودند اعمالی که در گذشته جزو تابوها حساب می شدند را پشت سر بگذارند، اما گفتمان در مورد همین اعمال زشت و زننده به حساب می امد. همان جمله ی تاریخی مارکس در هیجدهم برومر که در بالا نقل به مضمون کردم، دقیقا وضعیت دوران رهایی از فرهنگ ویکتوریایی و بازتولید ارتجاع ویکتوریایی در دوران پسا ویکتوریایی را نشان می دهد که به صورت ایدئولوژیک از طریق ممنوعیت گفتمان یا تن دادن به ان را نشان می دهد. فارغ از اینکه میشل فوکو این مساله را از زوایه ی به شدت سطحی و صرفا “گفتمانی” با اهداف و انگیزه های دیگری بررسی می کند، ما می توانیم از کتاب های او به ویژه کتاب سکسوالیته و حقیقت (اراده به دانایی) برای فهم اوضاع و مناسبات مادی و واقعی دوره ی ویکتوریایی بهره بگیریم. هدف من از مراجعه به فوکوی نیچه گرا که بعدها نئولیبرال و طرفدار خمینی جلاد شد، دفاع از سیستم فکری و سیاسی او نیست، بلکه بهره گیری از متون و نوشته های او برای اگاهی پیدا کردن از مناسبات واقعی و ماتریالیستی بین انسان ها در دوره های یی از تاریخ است.

در اینجا لازم است اشاره کنم که هدف از این بحث این است که این کانتکس را به وضعیت امروز کومه له تعمیم داده و نشان دهم که چگونه در کومه له گفتمان های ویژه یی شدیدا سرکوب می شوند. اگر گفتمان در مورد نقد کمونیسم کارگری و منصور حکمت به صورت زیرزمینی تا حدودی در کومه له وجود داشت، این گفتمان در مورد کسانی همچون من (حسن معارفی پور) و رفقای دیگری که به اشکال مختلف سرکوب شدند،( چه گفتمان انتقادی و چه گفتمان دفاعی) به طور کل در تمام کومه له با بیشترین سرکوب و فشارهای سیاسی و منزوی کردن روبرو خواهد شد. کومه له در چند سال اخیر از طریق اجیر کردن اعضای شعبان بی مخ خود در تلاش بود شهرت و جایگاه اجتماعی من و دیگر رفقای فعال در “گفتمان رادیکال” را در جنبش کمونیستی ایران تخریب کند، بدون اینکه حتی یک نقد سیاسی از جریان کومه له علیه من و دیگر رفقا منتشر شده باشد. تمام بحث های کومه له علیه ما، بحث هایی به شدت سطحی و مبتذل، در حد پشت سرگویی و فحاشی جنسی با اسم فیک و تهدید و شاخه شونه کشیدن در فضای مجاز بوده و هست. زمانی که کومه له در باتلاقی که خود درست کرده بود تا در ان من و رفقایم را غرق کند، با افتادن خود کومه له به گرداب باتلاق (در یک جنگ تئوریک و سیاسی) این حزب به راحتی جنگ را باخت و رسوا شد، چون کومه له شنا کردن بلد نبود و قوانین بازی در برخورد به مخالفینش را هم رعایت نمی کرد و از طرف دیگر ما این حزب را به گرداب بحث سیاسی و تئوریک دعوت کرده بودیم. وقتی که کومه له به جای نقد و بررسی نظریات ما، به اجیر کردن مجموعه یی شعبان بی مخ ادامه دهنده ی فرهنگ بسیجی های بی ترمزی که شب و روز به گور و استخوان جانباختگان و “ناموس” و “شرف” قسم می خورند، پرداخت، عملا شکست مفتضحانه ی خود را قبول کرده بود. مردم انقلابی و مترقی در جامعه، تحت هیچ شرایطی این میزان از سقوط سیاسی و نزول دادن بحث های تئوریک به مباحث مبتذل پیش پا افتاده یی که در دهات های کردستان ایران هم قبیح هستند، را نمی توانند زیر نام “گفتمان” “انتقادی” از کومه له قبول کنند و در گذشته هم نپذیرفته اند. این مساله باعث شد که کومه له با بالا بردن پرچم سفید و ممنوعیت و تابوئیزه کردن گفتمان در مورد شخص من، شکست خود در مقابل ده ها مقاله ی رادیکال و تئوریکی که به چرخش بخشی از بدنه ی این جریان به چپ و به طرف مباحث من را دامن زده بود، را اعلام کند و مثل لاک پشت توی لاک خود فرو رود. مساله به این هم ختم نشد، آوردن اسم من در کومه له از جانب رهبری کومه له ممنوع اعلام شد و فرهنگ منسوخ عصر ویکتوریایی، چیزی که منتقدان رادیکال ان را به شدت مورد نقد و بررسی قرار داده اند، این بار به خاطر جلوگیری از دامن زدن به گفتمان رادیکال در این حزب، زنده می شود و سرکوب گفتمان به عنوان سنتی ویکتوریایی به پرنسیپ نانوشته یی در تشکیلات کومه له تبدیل می شود. همین مساله ی سرکوب گفتمان نوعی طغیان نرم “پسا ویکتوریایی” را در کومه له در پی داشت. زمانی که فعالین چپ و کمونیست درون این جریان، رهبری کومه له را در فضای مجازی ناسیونالیست و مرتجع می خوانند، زیر عکس من در حین سخنرانی پناهندگی در شهر مانهایم، از جانب یکی از رفقای کمونیست بدنه ی کومه له در داخل اردوگاه نوشته شده بود: «بهترین و صادق ترین کمونیستی که دیده ام»! این کامنت در فیس بوک یک جواب انقلابی به سال ها تبلیغات کثیف و بعد تابوئیزه کردن تبلیغات و ممنوعیت گفتمان در کومه له در مورد من بود. کامنتی که به مراتب بیشتر از هشت موشکی که جمهوری اسلامی ایران به مقر حزب دمکرات شلیک کرد، به کومه له خسارت وارد اورد.

حسن معارفی پور

کرکس های حزب دمکرات کردستان ایران بار دیگر در تلاش برای مصادره ی مردگان

کرکس های حزب دمکرات کردستان ایران بار دیگر در تلاش برای مصادره ی مردگان

حزب فاشیست، ناسیونالیست، قومپرست، مزدور، انسان ستیز، اسلامی و شبه سکولار دمکرات کردستان ایران سال گذشته بعد از مرگ پنج نفر از فعالین محیط زیست در مریوان تلاش کرد اعتراضات توده یی به توحش و بربریت سرمایه داری جمهوری اسلامی و فاشیستی ایران و سرمایه داری به طورعام که حزب دمکرات خودی یکی از زیر مجموعه های این سیستم برده دارانه و متوحش است، بسان کرکس بر روی جنازه ی انسان های آزادی خواه و مخالف آلودگی محیط زیست، با راه اندازی گریه و زاری دروغین و اشک تمساح ریختن برای شریف باجور و دیگران، برای خود جایگاهی و پایگاهی ان هم در مریوان، یکی مراکز سرخ و یکی از کانون های اصلی جنبش کمونیستی ایران دست و پا کند. این حزب تروریست و فرقه ی فاشیستی که جدیدا به ترور مخالفین سیاسی و زهر چشم گرفتن از فعالین سیاسی و کمونیست در کردستان ایران روی اورده است، حزبی که چند هفته پیش یکی از فعالین پ ک ک به اسم واحد دوستی در روستای تنگیسر را ترور کرد، زمانی که یک سال پیش و بعد از مرگ این فعالین با تظاهرات ده ها هزار نفری مردم مریوان با شعارهای ضد سرمایه دارانه و رادیکال روبرو شد، یک تو دهنی عظیم خورد و سرش را توی لاک خود فرو کرد. اوباش متوهم به سیاست های این حزب به همراه رهبری این فرقه ی تروریستی، فرقه یی از جنس جمهوری اسلامی اما در “اپوزیسیون” در تلاش بودند در سالگرد مرگ شریف باجور و دیگر رفقایش شکست مفتضحانه ی سال گذشته را جبران کنند و شعارهای قوم پرستانه و انسان ستیزانه خود را به این مراسم تحمیل کنند. این حزب همچون یک کرکس تنها به مرده پرستی و ساختن سابقه ی دروغین برای مردگان روی آورده است، مشغول لاشخوری است و از طریق بازتولید ادبیات اسلامی در تلاش است رادیکالیسم جنبش کمونیستی و مبارزات کارگری در کردستان را کنترل کند، ان را در چارچوب افق و سیاست رژیم فاشیستی ایران نگه دارد و مثل رهبری جنبش ارتجاعی سبز شعارهای خود را به جامعه حقنه کند. حزب دمکرات اما کور خوانده است. مردم مریوان تاریخا با حزب دمکرات دشمنی دیرینه دارند و اگرچه حزب دمکرات در تلاش بوده است مجموعه یی شعبان بی مخ اپورتونیست نان به نرخ روز خور که یک پایشان در نهادهای امنیتی رژیم (از شهرداری و فرمانداری گرفته تا شبکه های بسیج و گشت امر به معروف) و پای دیگرشان در مقرهای حزب دمکرات است را قانع کند و از طریق نفوذ در نهادهای محلی حاکمیت فاشیستی ایران با هدف جلوگیری از انقلاب قهرامیز برای خود به نوعی اعتبار دست و پا کند، اما این سیاست ها به تنفر عمیق تر و ریشه دار تر در میان توده های مردم از حزب دمکرات دامن زده است. اگر مجموعه یی احمق با لباس کوردی و جامانه و پوزوانه در این تابستان گرم بر سر قبر شریف باجور حاضر شده و سعی می کنند برای جلوگیری از مباحث انتقادی و سخنرانی های رادیکال علیه نظامی که با سیاست هایش نه تنها طبیعت بلکه جامعه ی انسانی ایران را به خطر انداخته است، شعارهای فاشیستی و قومی بدهند و بر احساسات فاشیستی و قومپرستانه به جای تعقل و تعمق در مبارزه ی طبقاتی و ریشه های فقر و بدبختی، تاکید می کنند، دلیلی ندارد که جامعه ی کردستان ایران و به خصوص مریوان با این حرکت های ارتجاعی همین نیمه پاسدارهای نیمه دمکراتی همراهی کند. مردم مریوان و فعالین سیاسی چپ و کمونیست به خوبی این اوباش دست نشانده ی رژیم و متوهم به حزب دمکرات و اصلاح طلبان حکومتی را می شناسند و کوچکترین توهمی به این شارلاتان ها نداشته و ندارند. مردم کردستان ایران به طور عموم و مردم مریوان به طور ویژه دشمنی خونینی با نظام سراپا جنایت و انسان کشی فاشیستی اسلامی ایران دارند و هر حزب و سازمانی، هر فعال سیاسی و اجتماعی و هر نیروی که بخواهد به توهم مردم به حاکمیت در ایران دامن بزند، فورا توسط مردم به عنوان یک نیروی مشابه حاکمیت شناخته شده و از این نیرو یا اشخاص تحت عنوان “جاش” یعنی مزدور محلی و خائن یاد می شود. همانطور که تاریخا حزب دمکرات و سپاه پاسداران در مریوان و شهرهای اطراف همیشه با همدیگر مقایسه شده و تا امروز هم می شوند. بنابراین گرد و خاکی که حزب دمکرات بسان کرکسی که روی جنازه ی این رفقای جانباخته به پا کرده است، تنها و تنها به خفه شدن خود این حزب و اعضای می انجامد. چون فعالین متوهم به حزب دمکرات و یا سمپات این حزب همان “جاش” های محلی هستند که در انتخابات شهرداری ها و طویله ی موسوم به مجلس شورای اسلامی برای جناح اصلاح طلبان همیشه مشغول تبلیغ و نیرو گیری بوده و هستند و از انجاییکه شرکت در انتخابات از نقطه نظر اکثریت مردم کردستان با مزدوری و جاسوسی (جاش بودن) یکسان گرفته می شود و خیانت به توده های تحت ستم مردم کردستان محسوب می شود، حزب دمکرات بازنده ی این میدان “جاش” (مزدور) پروری است. ریشه های تنفر مردم این منطقه از حزب دمکرات کاملا طبقاتی و اصولی اند. با تقسیم اراضی کومه له دهقانان بی چیز صاحب زمین شدند و حزب دمکرات چون یک نیروی محافظه کار و مرتجع بودبه زور اسلحه زمین ها را مجددا از دهقانان می گرفت و به خوانین و اوباش خون اشام بر می گرداند. کومه له در کردستان ایران عوض کردن دختر (سنت کثیف و زن ستیز زن به زن) را ممنوع اعلام می کرد، حزب دمکرات ان را قانونی می خواند و برای خوانین خون اشام جاکشی می کرد. کومه له اسلام را منزوی می کرد، حزب دمکرات از آخوندها و مرتجعین دفاع می کرد. کومه له به مردم کارگر و بی چیز کمک می کرد، حزب دمکرات به زور از انان باج می گرفت. مسلم است که مردم بی چیز و کارگر و زحمتکش یا دهفانان این منطقه با این اوصاف از حزب ارتجاعی و ضد انقلاب دمکرات تنفر پیدا می کنند و این حزب را با سپاه خون اشام پاسداران مقایسه می کنند.

حزب دمکرات کردستان را باید نه تنها در مریوان بلکه در تمام شهرهای کردستان افسار کرد. انسان های متوهم به حزب دمکرات از اقشار پایینی جامعه را باید به سیاست های فاشیستی و ضد انسانی این حزب و بند و بست های این حزب فاشیست و تروریست با جمهوری فاشیست و تروریست اسلامی، دولت ترکیه، عربستان سعودی، اسرائیل، امریکا و دیگر دولت های تروریست و امپریالیست منطقه و جهان اشنا کرد و به انان فهماند منفعت انان در تشکل یابی کارگری و سازمان یابی کمونیستی از پایین به نفع یک جامعه ی رها و نه در همسویی با سیاست های امپریالیستی برای عراقیزه کردن ایران است.

همچنین لازم است عناصر و عوامل متوهم به سپاه پاسدارن و کسانی که”خطر” “سوریه یی شدن” ایران را همچون اهرمی علیه مردم استفاده می کنند، تا برای یکی از تروریستی ترین و انسان کش ترین نیروهای اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یک یعنی سپاه پاسدارن و یکی از جنایتکارترین دولت های فاشیستی یعنی جمهوری اسلامی ایران مشروعیت بازتولید کنند، به شدت منزوی و حاشیه یی کرد.

طبقه ی کارگر و توده های انقلابی و ازادی خواه کردستان و شهر مریوان باید در این وضعیت خطیر به جای سکوت و سیاست انزوای خود، سیاست دخالت بیش از پیش، روشنگری و افشاگری علیه این میکروب های فاشیست در جامعه را در پیش گرفته و با تمام قدرت علیه جریانات اولترا فاشیستی و ارتجاعی، نیروهای تروریستی و شبه تروریستی همسو با جمهوری اسلامی یا یکی از دولت های امپریالیستی منطقه ایستاده و سیاست دخالت فعال برای تعیین سرنوشت سیاسی خود را در پیش بگیرند. نیروهایی مانند حزب دمکرات کردستان با تمام شاخه هایش، سازمان های زحمتکشان با تمام شاخه هایش، پژاک و کومه له- سازمان کردستان حزب “کمونیست” ایران، حزب کمونیست کارگری تقوایی، حزب حکمتیست- خط رسمی، محفل سپاهی بهمن شفیق و محور مقاومت و دیگر سازمان ها و جریانات بی تاثیر مانند خبات و اتحادیه ی “انقلابیون” کردستان، جملگی در بازی رئال پولیتیک خاورمیانه، مردم را پلی برای بند و بست های خود با این یا ان جناح امپریالیسم جهانی و منطقه یی کرده اند. کومه له و حزب کمونیست ایران در حال حاضر به خاطر همسویی با سیاست های پ ک ک و پژاک تبدیل به یک پوزیسیون جمهوری اسلامی شده است و اپورتونیسم و ناسیونالیسم حاکم بر رهبری این جریان، این سازمان را دو دستی در اغوش جمهوری اسلامی قرار داده است.

در این شرایط خطیر ضرورت تشکیل یک حزب کمونیستی توده یی و تلفیق کار علنی و مخفی برای جلوگیری از تعرض پلیس، تشکیل هسته های مطالعاتی مارکسیستی، اموزش و روشنگری و افشاگری و تشکیل هسته های مسلح کمونیستی در داخل ایرن و به ویژه در کردستان برای جلوگیری از تعرض دشمن (جمهوری اسلامی یا حزب دمکرات و دیگر احزاب مشابه) از شام شب ضروری تر است.

69662900_2400595653343056_8077698955279859712_nحسن معارفی پور

فرصت طلبی حزب دمکرات را باید افشا کرد و مشت محکمی بر دهان ارتجاع ناسیونالیستی کوبید

جنبش توده یی شهر مریوان در اعتراض به مرگ شریف باجور و رفقایش در انجمن سبز چیا، رادیکالیسم و انقلابی گری این جنبش، حزب مرتجع دمکرات کردستان ایران را، حزبی که همواره حامی جمهوری جنایتکار اسلامی بوده است و در سازشکاری گوی سبفت از ارتجاعی ترین نیروی های اصلاح طلب برده است، ناچار کرده است، که به کثیف ترین اشکال ممکن، در تلاش برای مصادره ی این جنبش عظیم توده یی بر اید. مریوان تاریخا پایگاه نیروهای چپ و کمونیست بوده است و حزب دمکرات در طول تاریخ همواره در این شهر در حاشیه ی سیاست بوده است. مردم مریوان حزب دمکرات را همچون یک نیروی ارتجاعی و قومپرست، که به سبک سپاه پاسداران حامی سرمایه داران، فئودال های از قدرت خلع شده و مرتجعین مذهبی بوده است، می شناسند و این حزب در تاریخ خود با باج گیری از مردم به تنفر مردم این منطقه از این جریان مرتجع و مزدور بیش از پیش دامن زده است. مردم مریوان حزب دمکرات را حزب سازشکاری با جمهوری اسلامی، حزب لبیک گفتن به خمینی جلاد و انسان خوار و رژیم فاشیستی جمهوری اسلامی ایران، حزب حمله ی مسلحانه به کمونیست ها و انقلابیون حامی ستمکشان، حزب زن ستیزی، حزب سازش با اسلام سیاسی، حزب قومی عشیره یی و در یک کلام حزب ارتجاع می دانند. در مقابل حزب دمکرات مردم مریوان همیشه حامی کومه له ی کمونیست سابق و انقلابی گری و رادیکالیسم بوده اند. مریوان همیشه یکی از پایگاه های اصلی نیروهای چپ و کمونیست، به ویژه کومه له ی کمونیست و احزاب چپ و کمونیستی رادیکال مانند حزب حکمتیست و غیره بوده است. حزب دمکرات زمانی که چشم دیدن رادیکالیسم انقلابی مردم مترقی، فعالین کارگری و طبقه ی کارگر به میدان امده، فعالین کارگری دیگر شهرهای ایران و کردستان که به خاطر تشیع جنازه ی شریف باجور و رفقایش به مریوان امده اند را ندارد، در تلاش است از طریق ربط دادن شریف باجور به حزب دمکرات و اعلام اینکه شریف باجور عضو حزب دمکرات بوده است، کل جنبش توده یی رادیکال و انقلابی و پتانسیل های ان را به نفع ناسیونالیسم کاسه لیس کوردی مصادره کند، اما حزب دمکرات کور خوانده است. حزب دمکرات نه تنها پایگاه و جایگایی در میان مردم خشمگین مریوان، مردمی که از کلیت نظام سرمایه داری اسلامی و نکبت فاشیسم اسلامی، اصلاح طلبی و سازشکاری بیزارند، ندارد، بلکه تاریخا مردم این حزب را نه یار و یاور ستمکشان و دوست و همکار جانیان و سرکوبگران (سران جمهوری اسلامی، فئودال های سابق، اخوند ها، صاحبان ابزار تولید در کوره پز خانه ها ووو) می دانند. مریوان مکانی است که هسته های اولیه کومه له در ان شکل می گیرد که در اتحادیه ی دهقانان این شهر علیه فئودالیسم و سیستم ارباب رعیتی متشکل شدند، فئودال های خون اشام را خلع قدرت کردند و با تقسیم اراضی بین اقشار بی چیز یعنی دهقانان و کارگران فصلی، بر روی زمین سفت برای یک نیروی کمونیستی مانند کومه له ی دوران انقلاب 57، با هر تعبیری که این حزب از کمونیسم داشت، پایگاه توده یی درست کردند و حزب دمکرات حزبی بود که علیه دهقانان بی چیز و در دفاع از سلطه ی فئودال های خون اشام بر روی کمونیست ها و دهقانان اتش می گشود. حزب دمکرات حزبی است که مترقی ترین و رادیکال ترین مبارزان کمونیست و انقلابی را به گلوله می بست و به جنازه ی زنان کمونیست متشکل در کومه له تجاوز می کرد. حزب دمکرات، حزبی برای رئال پولتیک ارتجاعی خاورمیانه است و همواره بین قدرت های تروریستی، فاشیستی منطقه و جهانی که به اشکال مختلف سیاست های امپریالیستی را در خاورمیانه به پیش می برند، مشغول بند و بیست برای سهیم شدن در قدرت سیاسی است و سر هیمن بند و بست های ارتجاعی ضد مردمی، کلیدی ترین اعضای رهبری ش را از دست داد. حزب دمکرات تاریخا و همواره از یک طرف به طویله ی مجلس شورای اسلامی و پاسدارن کورد شلوار کوردی پوش امید بسته است، از طرف دیگر به امید دخالت نظامی تروریسم دولتی، و عراقیزه کردن ایران از جانب امریکا و متحدان منطقه یی اش در اردوگاهایش ثانیه شماری می کند. حزب دمکرات نه ربطی به مردم معترض در خیابان های مریوان دارد و نه ربطی به فعالین کارگری محیط کار. حزب دمکرات از صاحبان ابزار تولید در کوره های اجر پزی علیه کارگرانی که به شکل برده وار در این کوره پز خانه ها کار می کنند و استثمار می شوند، بوده و هست و هیچ گاه در تاریخ این حزب مرتجع و ضد انقلابی، دفاع از منفعت ستمکشان جایی نداشته و ندارد. اشک تمساح ریختن های این حزب برای شریف باجور و دیگر اعضای انجمن سبز چیا، چیزی جز تلاش برای گدایی و سهیم شدن در این جنبش توده یی نیست.

مردم مریوان با شعار ها و مطالبات رادیکال شان، با اعتراض به کلیت حاکمیت جمهوری اسلامی، با شعار ها و مطالبات رادیکال، با سرودهای انقلابی و کمونیستی و با پلاکارت های سرخ، مشت محکمی بر دهان هم جمهوری اسلامی و هم حزب دمکرات کوبیده اند. مردم مریوان تجربه ی کوچ تاریخی را دارند. مردم مریوان با هزاران چهره ی کمونیست و انقلابی از این شهر و شهرهای اطراف اشنایی دارند و برای تبلیغات ناسیونالیستی و قومپرستانه ی ریاکارانه حزب دمکرات پیشزی ارزش قائل نمی شوند.

حزب دمکرات در مریوان مشتری ندارد و بهتر است که جای دیگر به دنبال سهم خود بگردد. ما بر پوزه ی رهبری حزب دمکرات در مریوان افسار خواهیم زد و اجازه ی نخواهیم داد که این حزب مرتجع موی دماغ نیروهای رادیکال و انقلابی در این شهر بشود.

ما کمونیست ها و فعالین رادیکال شهر مریوان، نسل انقلابی گری رادیکال و کمونیستی، نسلی که شکست انقلاب رادیکال توده هایی مردم ایران در سال 57 را تجربه کرده است و بیشترین مقاومت را، از سازماندهی توده یی تا مبارزه ی مسلحانه و رادیکال علیه حاکمیت رژیم فاشیستی اسلامی ایران، تجربه کرده است، اجازه نخواهیم داد که احزاب و جریانات ارتجاعی لاشخور همچون حزب دمکرات و دیگر جریانات ناسیونالیست کورد، محصول مبارزات توده یی و سازمان یافته ی دو نسل از وفادارترین کمونیست ها به ارمان رهایی بشر یعنی سوسیالیسم و کمونیسم را مصادره کنند.

زنده باد مبارزات رادیکال و انقلابی مردم مریوان و ایران

مرگ بر جمهوری اسلامی ایران

حسن معارفی پور

Bild könnte enthalten: 2 Personen, Menschenmasse und im FreienBild könnte enthalten: 10 Personen, Personen, die lachen, Menschenmasse und im FreienBild könnte enthalten: eine oder mehrere Personen, Berg, Himmel, im Freien und Natur

پایان شعبده بازی و جنگ زرگری درون کومه له و  بازگشت “جناحین” به دیپلماسی بورژوایی

حسن معارفی پور

کومه له- سازمان کردستان حزب “کمونیست” ایران، در چند سال گذشته و به طور ویژه ماه های اخیر با یک شعبده بازی و جنگ زرگری بین صلاح مازوجی و سید ابراهیم علیزاده در تلاش بود توجه ی بیرونی ها را به خود جلب کند و در این راستا یک عده استعفا داده و یکی دو نفر هم که حکم اخراجشون هنوز قطعی نشده بود، سر برخوردهای “نادرست” شان در فضای مجازی اما با دلایل پشت پرده ی دیگر اخراج شدند. این جنگ زرگری دقیقا عین جنگ بین دولت ها و جناح های مختلف بورژوازی بود. دو جناح پوشالی کومه له هر دو فراکسیون هایی بورژوایی درون سیستم حاکم بر کومه له بودند و این جناح بندی های مقطعی بدون افق و چشم انداز متفاوت به نقدهای آبکی همدیگر می پرداختند، لذا دلیلی نمی شد که جناح به اصطلاح “چپ” راه انشعاب را در پیش بگیرد و “جناح” راست با “جناح” “چپ” تسویه حساب نهایی کند. این جنگ و جدال پوشالی دقیقا شبیه جبهه بندی های درون اتحادیه ی میهنی کردستان یعنی جناح مام جلال طالبانی و جناح نوشیروان مصطفی بود. شخصیت ابراهیم علیزاده بیش از حد به شخصیت اپورتونیستی و بلغمی مزاجانه ی جلال طالبانی شبیه است و صلاح مازوجی به خاطر اپورتونیسم نهان و رادیکالیسم پوشالی اش، به شدت به نوشیروان مصطفی شباهت دارد.

سال های طولانی جناح بندی طالبانی و نوشیروان مصطفی درون یکیتی )اتحادیه ی میهنی کردستان عراق) وجود داشت و این مساله تا اوایل سال 2009 طول کشید تا جریان تغییر (گوران) از اتحادیه ی میهنی انشعاب کرد و یک حزب جدید تشکیل داد. این مساله را می توان جداگانه بررسی کرد ولی از انجاییکه که کشمکش بین جناح های مختلف اتحادیه ی مهینی به ویژه جناح طالبانی و مصطفی کشمکش بین بالایی ها بود، لازم است از موضع مارکسیستی و زاویه ی منافع پایینی ها نقد و بررسی شود، وگرنه هر تحلیل روبنایی و سطحی در مورد تاریخ کشمکش های اتحادیه ی میهنی به توهم به ناسیونالیسم کُرد می انجامد.

چرا من اختلافات درون کومه له را دو سال پیش در یک مقاله “هیاهویی برای هیچ” خواندم؟ چون هر دو “جناح” اعلام نشده را همان زمان بورژوایی و به شدت اپورتونیستی می دانستم و به درستی هم نه سال پیش تشخیص دادم جریان کومه له سر سوزنی به کمونیسم ربط ندارد. کمونیست هایی مانند من اگر به هر دلیلی به این جریان راه پیدا کنند، یا به وحشیانه ترین و بیرحمانه ترین شکل ممکن سرکوب، بایکوت، منزوی و در نهایت اخراج می شوند، یا لازم است ناسیونالیست شوند و در این حزب ادغام شوند یا برای همیشه سکوت کنند. در مقالاتی که در ماه های اخیر نوشته ام، به جرات می توانم بگویم که جزو معدود کسانی بودم، که کوچکترین توهمی به این جنگ زرگری بین دو “جناح” سوسیال دمکراسی درون کومه له نداشتم. در یک مقاله به اسم “پوپولیسم راست و چپ را باید منزوی کرد و از کمونیسم با صراحت دفاع کرد” آب سرد روی دست کسانی ریختم که به صلاح مازوجی و رادیکالیسم خرده بورژوایی او توهم داشتند و با تمام قدرت اعلام کردم، که جنگ کمونیست ها باید به بیرون از این کشمکش های درون فراکسیونیسم خرده بورژوایی، سوسیال دمکراتیک و ناسیونالیستی منتقل شود.

من “جنگ” فراکسیون های درون کومه له را با جنگ بین فراکسیون های دولت های بورژوایی مقایسه می کنم. در جنگ بین دولت های بورژوایی زمانی که بالایی ها با همدیگر شامپاین می نوشند، کارگران دیگر کشورها همدیگر را به توپ بسته و لت و پار می کنند. در مورد کومه له وضعیت مشابه است، چون کومه له به عنوان حزبی برای رئال پولیتیک و نه علیه رئال پولیتیک، همان منطق بورژوایی جنگ و دیپلماسی را در سیاست روز و در اختلافات داخلی دنبال می کند. زمانی که اختلافات سحطی و تا حدود زیادی بی ربط به تئوری و منطق مارکسیستی، سراپا احساسی و در نهایت جنگ بین دو جریان چپ لیبرالی (سوسیال دمکرات) در جریان بود، پایینی ها و پیشمرگان ساده قربانی بند و بست و جنگ بالایی ها می شدند. ایا کومه له و رهبری ان می تواند صلاح مازوجی را به راحتی مانند هژیر نینا اخراج کند؟ مسلم است که نمی تواند این کار را بکند. در جنگ بین دولت های بورژوایی هم سربازان یک دولت رهبران دیگر دولت ها را نمی کشند، بلکه انسان هایی با جایگاه و موقعیت مشابه را به گلوله می بندند. جنگ پایینی ها درون کومه له جنگ انسان هایی با منافع طبقاتی یکسان در خدمت مجموعه یی بروکرات با افق و چشم انداز بورژوایی و رویکردهای پارلمانتاریستی است. نقد کارل شمیت از این منظر به پارلمانتاریسم و دیپلماسی لیبرالی برای چپ و کمونیست ها جذاب و قابل دفاع می شود. کارل شمیت این کثافت و دورویی، اپورتونیسم و ریاکاری بالایی ها با همدیگر را با تمام قدرت به نقد می کشد و اعلام می کند، که خنده رویی دروغین در پارلمان های بورژوایی و روابط دیپلماتیک بین نیروهای مختلف، نیروهایی که در دنیای واقع دشمن همدیگر هستند، توسط لیبرالیسم به جامعه تحمیل شد و پارلمانتاریسم و دیپلماسی بورژوایی روبنایی این سیستم لیبرالی ریاکارانه شد. کارل شمیت عضو حزب نازی در نقد خود به پارلمانتاریسم، از لنین و تروتسکی هم فراتر می رود و از یک موضع شبیه موضع حزب بلشویک به نقد بورژوازی لیبرال می پردازد. قاعدتا شمیت به شدت تحت تاثیر ادبیات کمونیستی عصر انتی امپریالیسم و به ویژه بحث های شومپیتر و لنین در مورد امپریالیسم بود.

اگر بخواهیم کومه له را مورد ارزیابی و قضاوت قرار دهیم، می توانیم با تحلیلی که کارل شمیت در مورد پارلمانتاریسم و دمکراسی بورژوایی و دیپلماسی طرح می کند، این جریان را به عنوان یک جریان لیبرال چپ با منطق بورژایی انچنان در هم بکوبیم که هیچ گاه نتواند، کمر از زیر بار نقد تئوریک و مارکسیستی راست کند.

این بار هم دو جناح سوسیال دمکراسی (لیبرالیسم چپ و ناسیونالیسم سوسیال دمکرات) درون کومه له با راه اندازی جنگ زرگری بسان دولت ها و احزاب بورژوایی حاکم در کردستان عراق، احزابی مانند اتحادیه ی میهنی و حزب دمکرات بارزانی پایینی ها را قربانی جنگ زرگری و بند و بست خود می کنند. دو حزب قومی و قبلیه یی ناسیونالیست کرد در کردستان عراق بالای شش هزار انسان از طبقات پایین و اغلب لمپن پرولتاریا کردستان تار و مار شدند و بعد از یک جنگ چند ساله این دو حزب سر حکومت فیفتی فیفتی (پنجاه پنجاه) بر سر تقسیم کردستان به دو ناحیه تحت نفوذ سبز و زرد توافق کرده و رهبری عشیره ی این دو حزب با هم اشتی می کنند و کباب بره و گوشت بوقلمون تو رگ می زنند. لمپن پرولتاریای شهر و دها که در این جنگ زرگری دو قبیله ی بارزانی و طالبانی گوشت دم توپ سیاست های این جریانات قومی قبیله یی شدند، در کردستان عراق به “شهدای گوز ته برکه” مشهور شدند. به تعبیر دیگری مرگشان به اندازه ی یک گوز ته برکه برای جامعه ارزش داشت.

از انجاییکه که کومه له هم تفاوت ماهوی و طبقاتی با این احزاب ندارد، از استراتژی و تاکتیک های این احزاب به شکل نرم استفاده می کند. در این گیر و دار و جنگ زرگری پیشمرگان کومه له از دو “جناح” پوشالی دعوا همدیگر را در دنیای مجازی بایکوت و بلاک می کنند و در عالم واقع روابط اجتماعی شان را با همدیگر قطع می کنند. “جناح” حاکم در تشکیلات کردستان، از اهرم تشکیلاتی و دبیرخانه نه علیه امثال مازوجی، بلکه علیه پیشمرگان بی دفاعی بهره می گیرد که در این جنگ زرگری طرف مازوجی را گرفته اند، اما زمانی که مازوجی در یک مصاحبه ی تله ویزیونی با تله ویزیون دمکراسی شورایی وجود اختلاف را انکار کرد و به انسجام کل کومه له تاکید گذاشت، پیشمرگان ساده و کسانی که از بیرون به او توهم داشتند، سرشان به سنگ خورد و نا امید تر از همیشه راه استعفا و سکوت با فاصله گرفتن چراغ خاموش را در پیش گرفتند و بیش از هر زمانی به نهلیستی بودن این رادیکالیسم خرده بوژروایی و شبه انقلابی مازوجی پی برده و در نتیجه ی این نیهلیسم شبه انقلابی سرشان به سنگ خورد. زمانی که راهی برای خروج از تشکیلات کردستان هم ندارند، باید تحقیر هر روزه و حقارت و بی حرمتی رهبری ناسیونالیست و سرکوبگر کومه له را با جان و تن بخرند، تا بازتولید معیشت شان به خطر نیفتد.

در چنین وضعیت کشنده ایی تنها راه برون رفت، کناره گیری دسته جمعی کسانی که هنوز به کمونیسم باور دارند، تنها راه عبور از این وضعیت اسفبار است. هر کس برای کمونیسم مبارزه می کند، باید یا ظرف کمونیستی انتخاب کند و یا ان را بسازد. توهم اینکه بتوان با فعالیت درون یک حزب لیبرال چپ (سوسیال دمکرات) ناسیونالیست، برای رسیدن به سوسیالیسم و کمونیسم مبارزه کرد، آب در هاون کوبیدن است.

من در اینجا لینک مقالات مرتبط به این بحث را می اورم تا همچون سندی برای کمونیست ها و مدافعین حقیقت روشن شود که من از معدود کسانی بودم که از همان ابتدا هیچ توهمی به عروج یک جریان چپ ان هم به رهبری یک اپورتونیست به اسم صلاح مازوجی که تمام بحث هایش را از روی مباحث یک شارلاتان اصلاح طلب به اسم ایرج آذرین کپی برداری می کند، نداشته و راسخانه علیه جناح های مختلف بورژوازی و خرده بورژوازی مبارزه کرده و ایستاده ام.

لازم به ذکر است، ما در گروه گفتمان رادیکال نه به عنوان یک جریان صرفا انتی کومه له، بلکه به مثابه ی یک جریان انتی اپورتونیست عمل کرده و با نقدهای بی پروا و رادیکال، با افشاگری و روشنگری تمام جریانات اپورتونیستی در داخل و “اپوزیسیون” “چپ” را به نقد جدی کشیده ایم. گفتمان رادیکال عملا با سابقه ی چند ساله ی خود ثابت کرده است، که یکی از تریبون اصلی مبارزه با تروریسم در بین جریانات چپ و کمونیستی ایرانی است. گفتمان رادیکال تنها یک صفحه ی فیس بوکی نیست، پست این صفحه رفقای کمونیست زیادی از جمله من  قرار داریم که مسلح به تئوری سوسیالیسم علمی، باورمند به رهایی انسان و کمونیسم و مخالف  .  منتقد تمام جناح های راست و چپ لیبرالیسم هستند.

از این پس فایل پی دی اف تمام نوشته هایم را منتشر می کنم، تا اراذل و اوباش وابسته به جمهوری اسلامی و جریانات مشابه از ان سوء استفاده نکند. فایل پی دی اف مطلب را در زیر می خوانید.

پایان شعبده بازی و جنگ زرگری درون کومه له

در صفحه ی گفتمان رادیکال تمام مباحث ما، مباحثی که به صورت فردی و یا جمعی در چند سال اخیر نوشته شده اند، موجود اند. در زیر لینک گفتمان رادیکال را می اورم:

لینک گفتمان رادیکال در فیس بوک

https://www.facebook.com/%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%84-Radical-Discourse-1624040851179570/

پوپولیسم راست و چپ را باید منزوی کرد و از کمونیسم با صراحت دفاع کرد

https://www.facebook.com/permalink.php?story_fbid=2155987727984877&id=1624040851179570

هیاهویی برای هیچ!

https://hassan-maarfipour.com/2017/08/21/%d9%87%db%8c%d8%a7%d9%87%d9%88%db%8c%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%87%db%8c%da%86/

در باره ی اختلافات درون کومه له

https://www.facebook.com/permalink.php?story_fbid=2234335393483443&id=1624040851179570

https://www.facebook.com/permalink.php?story_fbid=2302436796673302&id=1624040851179570&__xts__[0]=68.ARAo0zBQ10ahSsNAWkb2oPqtvL7uK4jwBr6-VJZewHJ1J64r2OxrSVkbQSq7_mLP-Lx-P2eJgqsu-o21oaH9WEafTuB_F7Lr1CAtuWer821gdmSm6sPX_MPPFljUPfT1MPtSvy7rHQNnHneVDrAzvRs-XozZp_2M-Zl3r9rSckgfKz6jftL3Iuk89g51i3eXyPUd9M0zXcJDcyseNbVPgmTjNf5qD2yPw9rs31Krcsftside4YyHDFcfqhUzr8nDm_pNgCA8Lwk61qt4X1LCVlC4kgj8bj91lALvmVFxEB5iTbiEzFZ3a-3Gjdu3TzFueqCEld6ZzdkH6dUTF3-mEhLB&__tn__=-R

در دفاع از کارل شمیت، علیه جریانات موسوم به اپوزیسیون چپ و راست ایرانی

https://www.facebook.com/permalink.php?story_fbid=2284942271756088&id=1624040851179570&__xts__[0]=68.ARDqbhMnFXAwyZFK22KcJGFL9Roi0yFq3JdiuJPoQxYjOo-b-PURn7E6b-KhCjO6Qv8GACBul__D2VrGZ8LemqBMDhU_qBkoiTEI2GsURLoCMFQRG1nWr9hgn5l_FQfsgLO1CQzWCe8F-HQLv-WIdit-FcGWe2LNgt6-kYaM5N6oUZxtR9FGGeZJRSBjZ1slzqwOWVDQnvBuVo_zp670oAlxnQScj6axtBzt34Qkn5-IFdOZtW2cqInNVX-JiTfx5Rz4fYu2Gy_rj6XI7qXbLMZI1k2vNjaWnkOfU8BcTvrLFWzqc6gCkCKZZ5JO4ExUjVFUgBjG4KyvDwMypJ36bSun&__tn__=-R

کومه له “دمکرات” شد!

https://www.facebook.com/1624040851179570/photos/a.1687461828170805/2281830372067278/?type=3&theater

زمینه های کودتای جناح راست در کومه له

https://www.facebook.com/permalink.php?story_fbid=2226867740896875&id=1624040851179570&__xts__[0]=68.ARDGpnYOyp4RTJrs7KVYKQG0TxVH-J29qthzZ9sJZipVb6l8-21XoyJeKxFq2WXHZqciJJP9FpGBDYPxKWZuyGZN4zBdreqCpTSMECTltJ1IkTvSq4po80Z-W63Mn5a6jnY-t5c1SEEj83bLrUxcmkfEXJIkhx8v6mimlG5QJIDOb63dEX-0XZ1655Hxd5Pu6PbqWOGKDJ23PSgGQwRJsldU1h32T4nFsApyHOy_S2Px0JGV4O2GdpQCsXlwXz6Na8xsAdwOkSQbpRHiMSODh4NXD4thl29-wWJ1ESpJadb2HNCPsttoB5qN8egPwcjyOwcFWSm2JedG3DkshBtG6Wp3q_CQFt96lcIh6JVTJhx7YFBMECdoJa8nrjQX2pV-4cDCv9lUt1r79Fbjnk3bzpI7Ir65HcZ-aONcah9saZZODXKgAv6dotAF86RGMEALZXRS0myZtB4f1bU5gC0EtEwMeCbprvepJM0Sizkxp0lYo7lEe_Z_nPT-Aw&__tn__=H-R

کومه له ی ” کمونیست” و یک فراکسیون ناسیونالیستی دیگر!

https://www.facebook.com/permalink.php?story_fbid=2300589090191406&id=1624040851179570&__xts__[0]=68.ARBfZu_9gP8lvDQMBWI9vdsjiuPvUp9g9CiKzEcm4VUipUIVzfoOCC6ecLHjL2d0cFFGR2LVTAIOSI4D3aVSKv0TaY37GmBtw-__xdgqntlDNe89O1_Bn5cGxPbTqLl59pomw7xd5mi86vckfTlbBw9-mOF5bgQA_vFVsP4gX8TRmK7UjRhMfx8jONT9yyyxke7Q3xRCUinaa35pWZbRWBXuSUsYNlBvAeeh19ao7y4APZjKy-GiRc0hYtfBQJoJLYSfF1bSt10_H9_uU4jBRbD907dLNkdXdX4YC-jY-L-2dc9kOpWkpHOyPesdFr94XO7zMvg8u1BFt4B2U-vFeS-z&__tn__=-R

درباره ی زیبایی شناسی مبارزه

“زیبایی شناسی قیام” اثر پیتر وایس جزو مهمترین رمان ها و اسناد تاریخی جنبش کمونیستی است. خواندن این کتاب از شام شب برای کمونیست ها ضروری تر است. پیتر وایس در رمان دو جلدی و سترگش به بررسی نقاط ضعف و قوت جنبش کمونیستی می پردازد و این تاریخ را به شکلی ماتریالیستی با دقیق ترین شکل ممکن به تصویر می کشد.

زیبایی شناسی در فلسفه یکی از مهمترین مکاتب فلسفی است که از باومگارتن شروع می شود، با کانت و دیوید هیوم ادامه پیدا می کند، توسط هگل تعمیق بخشیده می شود و مارکسیست های برجسته یی چون لوکاچ و برتولت برشت ان را به حوزه ی مباحث مارکسیسم منتقل می کنند.

زیبایی شناسی نزد افکار عمومی با بررسی زیبایی کالاها، اشیا و اثار هنری و ظاهر انسان ها اشتباه گرفته می شود. این تصور عامیانه از زیبایی شناسی به اندازه ی تصور اقتصاد عامیانه از اقتصاد سیاسی، مبتذل و بی ربط به زیبایی شناسی است.

من زیبایی شناسی را به سبک پیتر وایس به حوزه ی مسائل سیاسی و سیاست می برم. از طریق قضاوت رابطه ی بین کل و جزء در پدیده های سیاسی سعی می کنم تاریخ را به مثابه ی عرصه ی انتاگونیسم طبقاتی بررسی کنم و جریانات تاریخی، مباحث ایدئولوژیک و احزاب و سازمان های سیاسی ایی که گرایشاتشان برگرفته از کشمکش طبقاتی و واکنش به این کشمکش هاست، به صورت رادیکال مورد ارزیابی زیبایی شناسانه قرارد دهم. لازم به ذکر است که کشمکش های گفتمانی و نوشتاری و ایدئولوژیک در جامعه، محصول واکنش به مبارزه ی طبقاتی است. زیبایی شناسی ایی که نتواند در حوزه ی مبارزه ی طبقاتی بین طبقات مختلف دست به قضاوت بزند، مانند اقتصاد عامیانه باید رادیکال به چالش کشیده شود و با تمام قدرت نقد شود.

از نقطه نظر زیبایی شناسی به طور عام هر پدیده یی زمانی زیبا محسوب می شود که یک رابطه ی هارمونیک بین اجزاء و کل ان پدیده برقرار باشد. کسانی که به زیبایی شناسی از موضعی ایدئالیستی یا سوبژکتیویستی می نگرند، زیبایی در اشیاء و پدیده ها را به طور کل انکار می کنند و رابطه ی زیبایی را تنها مربوط به انعکاس شی در ذهن سوژه می دانند. انان (امثال کانت) معتقدند”این سوژه است که رابطه ی بین اجزا اشیاء را در ذهن خودش برقرار می کند”، در صورتی که براساس این خوانش سوبژکتویستی کانت گرایانه “هیچ رابطه یی در طبیعت و در خود اشیاء و پدیده ها برقرار نیست”. زیبایی شناسی مارکسیستی برخلاف زیبایی شناسی کانت و سوبژکتیویست های ایدئالیسیت، رابطه ی بین سوژه و ابژه را یک رابطه ی دیالکتیکی می داند و سوژه و ابژه را جدا از هم نمی داند به سبک کانتی بررسی نمی کند. از انجاییکه مارکسیسم به بررسی تاریخی و ماتریالیستی پدیده ها و از جمله خود تغیر مفهوم زیبایی شناسی در پروسه ی تاریخی می پردازد، نمی تواند مانند بررسی های ایدئالیستی همه چی را به ذهن و فعل و انفعالات در ذهن سوژه خلاصه کند و همچنین نمی تواند بسان ساختارگرا پدیده های اجتماعی را ساختارهایی ابدی و ازلی بخواند. اهمیت مارکسیسم در بررسی پدیده های اجتماعی از این منظر است که مارکسیسم به هیچ وجه به دنبال این نیست پدیده های اجتماعی که محصول تکامل مادی تاریخی و رابطه ی دیالکتیکی ذهن و عین هستند، به سوبژکتیویته یا ابژکتیویته تقلیل دهد و دقیقا از منظر کاملا دیالکتیکی به سراغ بررسی  خود مفهوم زیبایی شناسی و تغیر این مفهوم در طول تاریخ می رود. با تغیر و تحولات تاریخی و اجتماعی ذهن هم متحول می شود، اگر غیر این بود ما هم اکنون با تفکر دوران برده داری زندگی می کردیم. ذهن اگاه هم می تواند عینیت پدیده های اجتماعی را تغییر دهد. برای نمونه اگاهی طبقاتی می تواند عاملی برای تشکیل یابی کارگران و تحزب و در نهایت انقلاب و تغیر بنیادین اجتماعی شود. رابطه ذهن و عین، زمانی که به صورت یک رابطه ی هارمونیک بروز پیدا می کند، خود یک امر زیبایی شناسانه است که به شکل دیگری می توان همین رابطه ی زیبایی شناسانه را را به رابطه ی تئوری و پراکسیس هم ترجمه کرد. زیبایی شناسی مارکسیستی را می توان در انقلاب برتولت برشت در تئاتر مشاهده و دنبال کرد. ذهن اگاه و دیالکتیکی برشت فاصله ی بین تماشاگر و بازیگر را به طور کل در تئاتر از بین برد و با این کار او را به یکی از بیانگذاران اصلی زیبایی شناسی مارکسیستی تبدیل شد. مساله این است که هر انسانی باید سوژه باشد و سوژگی خود عین ابژگی است. به تعبیر دیگر یک سوژه می تواند در یک رابطه سوژه باشد و در رابطه ی بعدی ابژه. مثلا من می توانم به عنوان سوژه به بررسی مفهوهم زیبایی شناسی قیام بپردازم و زمانی که خود به عنوان یک عنصر فیزیکی که در پروسه ی تاریخی شکل گیری جریانات چپ در ایران نقش داشته، ابژه ی تحقیق سوژه (خودم) و یا دیگران باشم. در المانی ما با یک مفهوم به اسم Gegenstand برخورد می کنیم که در زبان های دیگر ترجمه یی برای  آن پیدا نمی شود. مفهوم Gegenstand هم شامل اشیاء می شود و هم انسان ها را در بر می گیرد. شما به مثابه ی انسان سیاسی موضوع تحقیق من Gegenstand هستید. همانطور که یک اثر تاریخی و یا هنری ایی که توسط یک سوژه خلق شده است، می تواند Gegenstand باشد. در زبان انگلیسی Gegenstand به Subject, Object, topic, materie و material ترجمه شده است ولی هیچ کدام از این ترجمه ها دقیق نبوده و نمی تواند Gegenstand را به درستی توصیف کنند.

لازم می دانم اشاره کنم که بحث من در اینجا ابدا بر سر لغت شناسی و ریشه یابی مفهوم زیبایی شناسی نیست، بلکه بر سر یک قضاوت دقیق زیبایی شناسانه و مارکسیستی از احزاب و جریانات سیاسی و “شخصیت” های سیاسی مستقل در اپوزیسیون ایران و در داخل کشور است. بسیاری از متفکرین بورژوایی، احزاب و جریانات سیاسی، “شخصیت” های سیاسی مستقل و غیره ممکن است زمانی که در مورد جزئیات برخی مسائل سیاسی و تئوریک صحبت می کنند، اینجا و انجا قضاوت های درستی انجام دهند، اما وقتی کل جزئیات مباحث انان را در کنار کلیتی که “سیستم” “نظری” (اگر سیستم نظری ایی در کار باشد)، قرار می دهید، متوجه خواهید شد، که با معیار زیبایی شناسی مارکسیستی به همخوانی ندارند و مواضعی هستند که “کل” “جزء” را به کلی رد می کند و یا جزء در تقابل با کل قرار می گیرد. به تعبیر دیگری رابطه ی هارمونیک بین جزء و کل برقرار نمی شود. این مساله در میان متفکرین بورژوازی به یک پدیده ی عادی و پذیرفته شده تبدیل شده است، اما در میان متفکرین و سازمان های سیاسی چپ، طرح این بحث تابو محسوب می شود.

ممکن است قضاوت این احزاب و سازمان ها و متفکرین از موضع زیبایی شناسی مارکسیستی بسیار تنگ نظرانه به نظر برسد، اما این تنها راه ممکن است، برای جلوگیری از افتادن این احزاب و جریانات به دامان بورژوازی و اپورتونیسم. اگر “ماتریالیسم و امپریوکریستیسم” لنین را خوانده باشید، متوجه خواهی شد که لنین انجا قضاوتی زیبایی شناسانه در مورد فلسفه ی مارکسیسم می کند، قضاوتی که “روشنفکران” شبه چپ و شبه کمونیست را شدیدا برآشفته می کند. لنین می گوید که فلسفه ی مارکسیسم تحت هیچ شرایطی نمی تواند با انواع و اقسام فلسفه ی ایدئالیستی، متافیزیکی و غیره ادغام شود و از ان مخرج مشترک به دست بیاد، چون این فلسفه همچون قطعه فولادی است که به ماتریالیسم تاریخی مسلح است. بسیاری از آنتی لنین ها از جلمه خانواده ی اندرسون اگرچه نقش لنین در گسترش فلسفه ی مارکسیستی را نمی توانند انکار کنند و “دفتر های فلسفی” لنین در مورد هگل را می ستایند، اما با شنیدن اسم کتاب “ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم” چنان بر آشفته می شوند، که عقل و منطق پیش انان رنگ می بازد.

در جریان قرار گرفته ام که مجموعه یی به اصطلاح مارکسیست ایرانی، از جمله فرشید فریدونی و تعدادی دیگر در تلاش برای زدن کمونیسم پراتیک، فلسفه ی پراکسیس و مارکسیسم انقلابی لنین و انگلس برامده و از طریق حمله به لنین و جدیدا انگلس و “دفاع” از مارکس در مقابل این دو، در تلاشند نگرش تا مغز استخوان رفورمیستی و اپورتونیستی خود را زیر نام مارکسیسم به خورد مردم بدهند. همین افراد یک مارکسیست صوفی مسلک از مکتب فرانکفورت رانده شده، مانند ارنست بلوخ، کسی که به دنبال بازگشت به مسیحیت اولیه و پیدا کردن رگه های رهایی در این دین سراسر کثافت و ادم کشی بود، را علیه لنین و کمونیست های پراتیک به کار می گیرند و یا با مراجعه به یک مارکسیست سطحی شبه رفورمیست به اسم پیتر هیودس که به ناحق رزا لوگزامبورگ را در مقابل لنین قرار می دهد، در تلاشند سوسیال رفورمیسم خود را زیر نام مارکسیسم تبلیغ و ترویج کنند. این دوستان، پیتر هیودس، کوین و پری اندرسون را نماینده ی کمونیسم و انگلس و لنین را سطحی و عامل اشتباهات مارکسیست های بعدی معرفی می کنند. اگر فرشید فریدونی این “چپ” پرو اسرائیل و متوهم به مکتب فرانکفورت و جریانات صهیونیستی نئوفاشیستی موسوم به “آنتی دویچ” Anti Deutsch به شکل افسارگسیخته این حمله را به انگلس و لنین شروع کرده است، مارکسیست های دیگری همچون فریدا افاری، حسن مرتضوی، کمال خسروی و فروغ اسدپور به صورت چراغ خاموش به جنگ انگلس و لنین رفته اند.

از نقطه نظر زیبایی شناسی مارکسیستی اگر بخواهیم به قضاوت این افراد و گرایشات دست بزنیم، فرشید فریدونی را می توانیم نماینده اپورتونیسم و شارلاتانیسم و چند نفر اخر را چپ های شبه مارکسیست پرکاری بخوانیم که به اشتباه در کانال جنگ علیه لنین و انگلس افتاده اند و نمی توانند نمایندگان خوبی برای مارکسیسم و سوسیالیسم علمی در ایران باشند.

لازم به ذکر است که احزاب و جریانات و افراد منشعب از حزب کمونیست کارگری، کومه له و غیره از نقطه نظر زیبایی شناسی مارکسیستی در انتهای صف بررسی های من هستند و مباحثی که این جریانات مطرح می کنند، تا حدی به مارکسیسم و تئوری مارکسیستی بی ربط است، که در چارچوب بررسی های بحث زیبایی شناسی مارکسیستی نمی گنجند.

هستند کسانی که هرازگاهی چراغ خاموش از این یا ان جریان موسوم به کمونیسم کارگری و حکمتیسم دفاع کرده و بعد با دیدن مواضع ارتجاعی جریانی همچون جریان تقوایی سرخورده شده و افسردگی سیاسی می گیرند، چون هیچ هارمونی و تقارنی در مباحث سیاسی روز و “نظریات” و برنامه ی حزب نمی بینند. یکی از دلایل ریزش کمونیسم کارگری را می توان همین عدم هارمونی و تقارن کل و جزء در این حزب خواند.

چاره چیست؟

هر انسانی که بخواهد دردنیای مبارزه ی طبقاتی، مبارزه یی که به صورت کشمکش های “نظری” و سیاسی در سطح گفتمانی و ایدئولوژیک هم بروز پیدا می کند، جدی گرفته شود، نیازمند یک سیستم منسجم تئوریک است، که از نقطه نظر زیبایی شناسانه بتواند رابطه ی جزء و کل و هارمونی و تقارن در مواضع روزانه و “تئوریک” ش برقرار کند. هر کس در جدال رئال پولتیک، پوپولیستی، اپورتونیستی، سازشکارانه، بورژوایی و یا رفورمیستی برخورد کند، نمی تواند اعلام کند از نظر تئوریک مارکسیست است و اگر هم چنین ادعایی را مطرح کند، من به شخصه او را جدی نمی گیرم.

ممکن است کسی پیدا شود و بگوید که انسان موجودی است که از تناقضات مختلف تشکیل شده است و از نجایی که جامعه انسانی جامعه ی آغشته به تناقض است، لذا لازم است به خاطر مسائل استراتژیک و تاکتیکی از تنگ نظری در برخورد به انسان های حامل تناقض حذر کرد. در این شکی نیست که جامعه ی طبقاتی اساس آن بر تناقضات طبقاتی و تضاد نهاده شده است. هدف کمونیسم و کمونیست های الغای تضاد طبقاتی است. اگر در جامعه ی طبقاتی تضادها و  تناقضات به صورت همزمان در کنار همدیگر به زیست خود ادامه می دهند و عاملی برای تضادهای ایدئولوژیک و تئوریک می شوند، دلیلی نیست که ما کمونیست ها و مارکسیست ها به عنوان کسانی که ادعای پیشرو بودن داریم این مساله را توجیه کنیم و همرنگ جماعت شویم. پس تناقض در مارکسیست هایی که در برخورد به رئال پولتیک به شدت اپورتونیستی موضع می گیرند، اما در تئوری خود را “مارکسیست” می دانند، لازم است به صورت کاملا رادیکال نقد شوند و نقد این افراد از زاویه ی زیبایی شناسی نباید تحت هیچ شرایطی تنگ نظری به حساب بیاید. من به شخصه به عنوان یک کمونیست زیبایی شناسی را به حوزه ی مارکسیسم و مبارزه ی طبقاتی و نقد اپورتونیسم وارد می کنم تا بتوانم با ان به قضاوت نیروهای سیاسی و موضع گیری درست و یا اپورتونیستی شان بپردازم.

شما نمی توانید از یک طرف به عنوان قصاب در قصابی کار کنید و بعد از کار در تظاهرات برای دفاع از حقوق حیوانات پلاکارت ” به کشتار حیوانات خاتمه دهید” را حمل کنید.

نمی توانید در زندگی روزمره همچون یک آخوند با همسر و اطرافیانت برخورد کنید و شب ها در فضای مجازی مارکسیست شوید و مثل داور میدان مسابقه راست و چپ به دیگرانی که مانند شما اپورتونیست نیستند، کارت زرد و قرمز بدهید. یکی از راهکارهایی که می توان جلو این تناقضات بین جز و کل و تئوری و پراکسیس را گرفت، این است که انسان یا به صورت جدی به بازخوانی اثار کلاسیک مارکسیستی بپردازد و یا گروه و تشکیلاتی درست کند و مباحث ش را با این تشکیلات در میان بگذارد و در یک پروسه ی زمانی افکار و مناسبات ارتجاعیش را چکش کاری کند و با سیستم زیبایی شناسانه ی مارکسیستی هماهنگ کند. انسان های منفرد و مستقل چپ با دانش تئوریک پایین همچون پرچمی هستند که باد به هر سویشان می برد.
اگر می خواهید جدی گرفته شوید، باید بتوانید یک رابطه ی هارمونیک بین رفتار و گفتارتان برقرار کنید. اگر از پس چنین کاری بر نمیایید لطف کنید اسم کمونیست و مارکسیست را از روی خود بردارید و به جای ان بگویید که چپ لیبرال هستیم.

حسن معارفی پور

24.08.2019

مجاهدین و پ ک ک دو جریان راست پوپولیست و نئوفاشیست

راست پوپولیست در اروپای غربی به جای فاشیسم به کار می رود.

تصورات به شدت احمقانه و مبتذل عامیانه یی در اروپای غربی سابقا در مورد مجاهدین و اکنون در مورد پ ک ک وجود دارد، که گویا این دو سازمان به جبهه ی “چپ” متعلق اند. این تصورات به همان اندازه باطل اند، که پل پوت را نماینده ی مارکسیسم و کامبوج و کره ی شمالی را کمونیستی بخوانید. چپ های غربی زمانی که در مورد مسائل تئوریک و اجتماعی کشورهای غربی صحبت می کنند، ممکن است عمیق تر از دیگران باشند، اما وقتی در مورد مسائل دیگر کشورها به خصوص اسیا صحبت می کنند دقیقا در کنار پوپولیستی ترین و راست ترین جریانات قرار می گیرند.

بسیاری از “روشنفکران” جاهل غربی که خود را چپ و کمونیست، انارشیست یا پست مدرنیست می دانستند، از پل پوت و خمینی دفاع کردند. سال هاست که جریانات موسوم به جبهه ی “چپ رادیکال” (به تعبیر لنین در بیماری چپ روی کودکانه) در اروپای غربی از پ ک ک به عنوان نیروی چپ و رهایی بخش اسم می برند، در شرایطی که پ ک ک چه در اروپا و چه در خاورمیانه یک سازمان شبه فاشیستی با تئوری های به شدت پوپولیستی است که رهایی اینده را در رجوع به گذشته می بیند. اگر کتاب های اوجالان را مطالعه کنید، متوجه خواهید شد که اوجالان هیچ راهی برای عبور از مصائب و توحشی مدرنی که سرمایه داری به بشریت تحمیل کرده است ندارد، لذا رهایی انسان را به دوران حمورابی و قرون وسطا و بازگشت به نوعی حکومت محلی که در دوران فئودالیسم و برده داری حاکم بود، پاس می دهد. این تفکر که من آن را ایدئولوژی نئوفاشیستی می دانم را پ ک ک و رهبر این جریان با مراجعه به بوکچین “کنفدرالیسم دمکراتیک” می نامد. این تفکر فاشیستی است، چون دقیقا مثل تمام ایدئولوژی های ارتجاعی دیگر مسیری رو به جلو پیش پای بشر نمی گذارد و همیشه گذشته و بازگشت به گذشته یا تکرار گذشته در اینده را پیش پای جامعه می گذارد.

بازدهی سیاسی این سیاست فاشیستی چپ نما را می توان در مطالبات و شکل مبارزه ی نیروهای پ ک ک در روژاوا و به قول خودشان “باکور” یعنی کردستان ترکیه دید. زمانی که اوجالان اعلام کرد که تشکیل کردستان بزرگ، پروژه یی که با ان بیش از بیست سال سر میلیون ها نفر در اقصی نقاط مختلف جهان و به ویژه مناطق کرد نشین در کشورهایی همچون ترکیه، عراق، ایران و سوریه شیره مالیدند، را به کلی کنار گذاشتند و به کنفدرالیسم دمکراتیک و حاکمیت محلی زیر سایه ی دولت ملت فاشیستی ترک را سر دادند، دولت فاشیست ترک به جای جدی گرفتن این خواب و رویای ابلهانه ی اوجالان و پ ک ک شهرهای کردستان ترکیه را با توپخانه و تانک با خاک یکسان کرد. در روژاوا پ ک ک با همین سیاست با اسد و جمهوری اسلامی لاس می زند و در پایتخت روژوا قامیشلی هنوز نیروهای رژیم اسد کنترل مهمترین اماکن از جمله فرودگاه روژاوا را در دست دارند. رژیم جنایتکار اسد تا امروز در مناطق تحت نفوذ پ ک ک ارتش و پلیس دارد و یکی از دلایلی که تاکنون پ ک ک را تحمل کرده است، نداشتن قدرت نظامی در مقابل پ ک ک و مسائل استراتژیک منطقه یی دیگر است که پ ک ک را نه در جبهه ی مخالف بلکه تا حدود زیادی در کمشکش های رئال پولیتیک خاورمیانه در کنار اسد، جمهوری اسلامی و روسیه قرار داده است و از طرف دیگر پ ک ک به خاطر شرایط منطقه یی و ضرورت حفظ رئال پولتیک و شکاف هایی که نیرویی مثل پ ک ک را تبدیل به یک ضرورت کرده است، روابط دیپلماتیک و لجستیکی با امریکا هم دارد. اپورتونیسم پ ک ک در برخورد به رئال پولتیک از حد گذشته است و تنها نیرویی که می توان با پ ک ک مقایسه کرد، سازمان اولترا فاشیستی مجاهدین خلق است.

پ ک ک در اروپا نیروهای خود را نه بر اساس تفاهم بر سر منفعت طبقاتی یا درک مشترک از مبارزه علیه رژیم اردوغان یا رژیم های دیگر، بلکه با تکیه بر احساسات کوردی و به شدت نژادپرستانه، با تلاش برای وادار کردن تمام کوردهای کردستان ترکیه به پرداخت مالیات گرد هم می اورد. درست کردن انجمن های کوردی در شهرها و کشورهای مختلف اروپایی یا چایخانه های کوردی و غیره همگی در راستای این سیاست های به شدت پوپولیستی راست و برای عملی کردن و بازتولید این سیاست ها هستند.

مساله ی دیگر ترجمه ی “تئوری” پوپولیستی پ ک ک در اروپا در قالب شعارهای راست و پوپولیستی و به شدت سطحی است. تاکنون حتی یک شعار ضد سرمایه دارانه از این سازمان ندیده ام. حتی یک شعار. مساله ی بسیج نیرو علیه فاشیسم در اروپا و قدرت گیری نیروهای فاشیستی اروپایی اصلا در موضوع کار پ ک ک نیست. تنها شعارهایی که می توان از این نیرو در تظاهرات ها دید این شعارها هستند: اردوغان تروریست، اردوغان فاشیست!

این شعارها نشان ازخط و جهت سیاسی پ ک ک است. به یاد دارم که وقتی مساله ی صلح در جریان بود، کم نبودند کسانی در پ ک ک تحت تاثیر همین سیاست های راست پوپولیستی (نئوفاشیستی) آب از لب و لوچه شان اویزان شده بود و اگر کسی اردوغان و سیاست های فاشیستی و اسلامی ش را که جامعه ی تقریبا سکولار ترکیه را به سمت عربستان سعودی می برد، فورا توسط اوباش پ ک ک یی متوهم به اردوغان به عنوان خائن و طرفدار جنگ قومی محکوم می شد. همین پ ک ک امروز تنها مشکلش با خود اردوغان است.

سازمان اولترا فاشیستی و جنایتکار مجاهدین خلق که در حق زنان و مردان عضو این سازمان مرتکب صدها و هزاران جنایت شده است و بارها و بارها انسان هایی که به هر دلیلی به این سازمان پیوسته اند را گوشت دم توپ سیاست های فاشیستی خود کرده است، از ابتدا تنها مشکلش با شخص خمینی بود و اتفاقا با خمینی هم زمانی مشکل پیدا کرد، که خمینی سهم این فاشیست های فاشیست تر از رژیم ایران را نداد و ان زمان رجوی قهر کرد و خمینی هم جنایی کردن نه تنها سازمان مجاهدین بلکه کل سازمان هایی سیاسی و احزاب و نیروهای مختلف را در پیش گرفت.

یک بار با یکی از اعضای سابق این جریان که هم اکنون به مزدور سلطنت طلبان فاشیست تبدیل شده است به اسم ایرج مصداقی در دانشگاه سوآز لندن صحبت می کردم و در جریان صحبت هایش ازش سوال کردم اگر جمهوری اسلامی و خمینی به شما سهم می داد ولی دیگر احزاب سیاسی چپ و کمونیست را قلع و قمع می کرد، ایا باز هم با رژیم فاشیستی ایران مشکل داشتی. گفت نه من مشکلی با اسم ندارم، برای من ماهییت مهم است. اگر رژیم ایران مجاهدین را سرکوب نمی کرد، بدون شک هیچ مشکلی با این رژیم و اسلامی بودنش نداشتم.

قصد من در این مطلب این است به خیلی ها بگویم، شعارهایی که سازمان مجاهدین فاشیست خلق در اعتراضات روزهای اخیر در خارج کشور و در واکنش به سفر ظریف می دهد، شعارهایی مترقی ایی نیستند. کسی که نیمه خالی لیوان را نمی بیند، نمی تواند یک قضاوت دقیق در مورد لیوان کند. ما انسان هایی سیاسی ایی هستیم و باید با بررسی کلیت یک مساله دست به قضاوت بزنیم. شعارهای سلبی مرگ بر دیکتاتور و مرگ بر تروریست، هیچ گونه در مرحله ی اول نگرش مشخصی را دنبال نمی کنند، اما زمانی که روی این شعارها که از جانب مجاهدین داده می شود با دقت خم شد، ان زمان متوجه خواهیم شد که چرا این شعارهای سلبی ایجابیتی به جز فاشیسم اسلامی از جنس رژیم ایران با خود نمی آورند، به همین خاطر به شدت ارتجاعی اند. جریانی که مشکلش با دیکتاتوری انحصاری در دستان رژیم سرمایه داری اسلامی است، ولی آلترناتیو متفاوتی برای جامعه ندارد و خود سیاستی مشابه و حتی خوفناک تر از رژیم اسلامی ایران را به عنوان الترناتیو به خورد جامعه می دهد، جایگاهش زباله دان تاریخ و نه میدان مبارزه ی سیاسی است.

مجاهدین هم به سبک پ ک ک جامعه ی “توحیدی” بی طبقه را از طریق بازگشت به “ذات” واقعی اسلام نوید می دهد. بنابراین مجاهدین هم نیروی فاشیستی است.

بنابراین تقاضایی که از نیروهای چپ و کمونیست دارم این است: به جای دنباله روی از جریانی فاشیستی مانند مجاهدین سعی کنید مجاهدین را به دنباله ی سیاست کمونیستی تبدیل کنید. باید با اعضای ساده ی سازمان مجاهدین که توسط این سیاست فاشیستی اسلامیستی خبیث به بردگی کشیده شده اند، صحبت کرد، قانعشان کرد که از مجاهدین جدا شوند و کله ی رهبران مزدور و جنایتکار این سازمان فاشیستی را با تمام قدرت به همراه کله ی ظریف و دیگر جنایتکاران رژیم ایران به آسفالت خیابان کوبید و اجازه نداد، ویروس و میکروب فاشیسم اسلامی این بار در قالب اعتراض به فاشیسم اسلامی رژیم ایران برای خود مشروعیت دست و پا کند.

حسن معارفی پور

تعرض پلیس فاشیست سوئد “مهد” “دمکراسی” غربی به فعالین چپ و کمونیست ایرانی

حسن معارفی پور

یک بار دیگر بورژوازی امپریالیست اروپا و سگ هار بورژوازی یعنی پلیس با تعرض به مجموعه ی فعال سیاسی چپ و کمونیست ایرانی در استکهلم نشان داد، که این بورژوازی حاضر است به خاطر حفظ مسائل “دیپلماتیک” بر سر منافع اقتصادی از فاشیستی ترین و جنایتکارترین رژیم ها حمایت کند و با تمام قدرت به جنگ اپوزیسیون سرنگونی طلب و انقلابی برود. سال های زیادی است که جریانات لیبرال، ملی اسلامی، فاشیست و پرو غربی این توهم را در جامعه ی ایران می کارند که بورژوازی ایران را باید “متعارف” کرد و یک رژیم بورژوایی از جنس رژیم های بورژوایی غربی سر کار اورد. این نیروها همیشه دولت سوئد را به عنوان “گل سر سبد” بورژوازی جهانی به ما کمونیست ها می خروختند و ما را نکوهش می کردند که حاضر نیستیم “مدنیت” “بورژوازی متعارف” را بپذیریم. توهم پراکنی در میان توده ها از جانب نیروهای مختلف و رنگارنگ موسوم به اپوزیسیون بورژوایی و لیبرال (بخوانید فاشیست) در نتیجه ی داشتن افق مشترک جریانات موسوم به اپوزیسیون بورژوایی ایرانی با بورژوازی امپریالیستی جهانی است. ما همواره با تمام قدرت این توهم پراکنی را رد کرده و هر گونه تغییر از بالا را با تمام قدرت نقد کرده اییم. ما کمونیست ها همواره اعلام کرده اییم که این پایینی ها و طبقه ی کارگر و اقشار تحت ستم جامعه هستند که لازم است سرنوشت سیاسی خود را به دست بگیرند و هر گونه تغییر با اتکا به بالایی ها یا دخالت نظامی، چیزی جز بازتولید توحش و بربریت سرمایه دارنه نیست و هر نیروی از الترناتیو تغییر از بالا دفاع کند، در زمره ی این وحوش است.

برخلاف توهم پراکنی های سوسیال دمکراسی راست، که گویا می توان بین لیبرالیسم به مثابه ی یکی از روبناهای ایدئولوژیک و سیاسی سرمایه داری و فاشیسم به مثابه ی روبنای دیگر این نظام به یک نقطه ی تعادلی رسید و ان را “راه سوم” به قول آنتونی گیدنز خواند و یا به اتکا به ارای کارل پولانی سوسیال دمکراسی انتی نئولیبرالیسم خواند ما معتقدیم که شیوه ی تولید بورژوایی روبنایی غیر از فاشیسم و لیبرالیسم در تاریخ نداشته و در آینده هم نخواهد داشت.

این توهم که با حفظ مناسبات تولید سرمایه دارانه می توان یک سیستم متکی به مناسبات انسانی برقرار کرد، جریانات مختلفی حتی از کمونیست های سابق را تبدیل به لیبرال و بخشا فاشیست کرد. بورژوازی دو روبنای سیاسی بیشتر ندارد، یا روبنای فاشیستی و یا لیبرال. زمانی که بورژوازی به بحران اقتصادی، سیاسی و مشروعیت روبرو می شود، ظاهر فاشیستی اش را نشان می دهد و به طرف اقتدار و دولت پلیسی می رود و زمانی که شرایط مبارزاتی در جامعه وجود ندارد، وجهه ی لیبرالی (در شکل سوسیال دمکراتیک، دولت رفاهی و غیره) را نشان می دهد. بورژوازی غربی در اسکاندیناوی، در اروپای غربی و بخشا شمال امریکا اگر تا امروز حداقلی ترین حقوق سوسیالی را به اسم دولت “رفاهی” به ما می فروشد، دلیلش انسانی بودن و انسان دوستانه بودن این بورژوازی نیست، بلکه ریشه ی این مساله را باید در تولید انبوه و ابر سودهایی که در نتیجه ی به نابودی کشیدن بشریت در خارج از کشورهای غربی از طریق سیاست های امپریالیستی و جنگ طلبانه، صدور اسلحه و کشتار سیستماتیک مردم غیر اروپایی به دست اورده است و همچنین برای کنترل پتانسیل طبقاتی جامعه برای جلوگیری از یک جنگ طبقاتی و برای اخته کردن جنبش کارگری دید. دولت رفاهی اتفاقا نوعی مبارزه ی طبقاتی از بالا یا بهتر است بگویم نوعی سازش با مبارزه ی طبقاتی پایینی ها بود، دولت رفاهی که با گسترش نئولیبرایسم اخرین بازمانده های ان به صورت عملی در حال نابودی است و تعرض سرمایه داری نئولیبرال از یک طرف و پلیسی شدن جامعه از طرف دیگر سیاست های نئوفاشیستی حکومت های و دولت ها و فاشیستی شدن این دولت ها را شکل می دهند.

رسانه های وابسته به اوباش فاشیست ایرانی زمانی که مقاومت نیروهای چپ و کمونیست در مقابل سفر ظریف را مشاهده کردند، با پیر و پاتال خواندن این انسان ها که بعد از سال ها زندگی در تبعید هنوز امید خود به سرنگونی انقلابی رژیم فاشیستی ایران را از دست نداده اند، در تلاش بود نفس این اعتراض رادیکال را زیر سوال ببرد و این تظاهرات را نامشروع جلوه دهد. در جواب به نیروهای مدافع رژیم تروریستی و فاشیستی اسلامی و کل جریانات موسوم به اپوزیسیون راست و تمام کسانی که اینگونه به شکل ضد انسانی به این انسان های مبارز حمله کردند، لازم است بگویم که اگر رفقای ما پیر و پاتال هستند، جنایتکاران و تیرخلاص زن های زندان های ایران، تروریست ها و ادمکشان و قاتلان کمونیست ها و در کل حاکمان ایران هم پیر و پاتال هستند. رفقای “پیر و پاتال” ما در دفاع از تاریخ انقلابی و کمونیستی، در دفاع از سوسیالیسم و کمونیسم و علیه فاشیسم شما و رژیم شما به جنگ رفته اند و کوچکترین توهمی به الترناتیوهای بورژوایی و رژیم چنج و غیره هم ندارند، شماها نیروهای بورژوایی یک روز از آخور اصلاح طلبان می چرید، روز بعد سینه چاک ترامپ می شوید، هفته ی بعدش کفش شاه سعودی را با زبان لیس می زنید و چند هفته بعدش از ناتانیاهوی فاشیست و رژیم آپارتاید اسرائیل دفاع می کنید. با اردوغان جلاد و فاشیست همکاری می کنید و با جنبش های نئوفاشیستی در اروپا هم احساس نزدیکی می کنید و بخشا همکاری می کنید. حساب شما جریانات فاشیستی ایرانی موسوم به اپوزیسیون و رژیم تروریستی فاشیستی اسلامی را با هم خواهیم رسید.

منتظر قهر انقلابی ما باشید فاشیست ها

Bild könnte enthalten: 1 Person, steht
Bild könnte enthalten: 1 Person, schläft und BabyBild könnte enthalten: 1 Person, sitzt und im Freien

 

معضلی به نام شهلا حیدری، پارازیت در “نقد”، “نقد” از جنس پارازیت

حسن معارفی پور

 شهلا حیدری با گیر دادن به جناح راست کومه له به رهبری سید ابراهیم علیزاده، چنان مغلطه یی درست کرده است، که انسان عاقل انگشت به دماغ می شود.”نقد” شهلا حیدری نقد نیست، بلکه توهین به نقد است. او پارازیت وار در تلاش است هر گونه نقد رادیکال و مارکسیستی به جناح راست کومه له و بررسی مارکسیستی چرخش این جناح به طرف راست را در شلم شوربای فحاشی و توهین و بی حرمتی، بپیچاند، همانطور که رژیم اسلامی با اخلاقی کردن مسائل سیاسی فعالین سیاسی می خواهد آب را گل کند. گل کردن آب از جانب شهلا حیدری، کسی که بردادر خودش بنا به اطلاعاتی که مینو همیلی منتشر کرده است در ترکیه سال ها مشغول جاسوسی برای جمهوری اسلامی است، به شدت سوال برانگیز است. اگر شهلا حیدری با رژیم جمهوری اسلامی ایران مشکل جدی دارد و خود در تیم برادرش نیست، چرا مدت هاست این مساله را پنهان کرده است و تاکنون هم انکار می کند و همچنین تا به امروز رابطه ی “خواهر- برادری” را با او قطع نکرده است. این گرد و خاکی که شهلا به پا می کند، برای پیدا کردن صورت مساله نیست، بلکه دقیقا برعکس

 پوشاندن صورت مساله با لجنیاتی به اسم “نقد” است.

اینکه آیا شهلا حیدری همچون برادرش به شیوه یی سیستماتیک از جانب رژیم ایران سازمان داده شده است تا فضای نقد سیاسی و اصولی را آلوده کند، هنوز مشخص نیست. اما اگر شهلا حیدری در تیم اطلاعاتی رژِیم باشد، آن موقع هم کسانی که از او دفاع کردند و “مسائل” عشیره یی و خانوادگی اش را مطرح کردند، باز هم حاضر خواهند بود از او دفاع کنند؟ آیا ان موقع ایرج فرزاد به خاطر پس گرفتن “اتهام” ش در مورد اینکه شهلا حیدری مزدور است، پشت دست خود را گاز نخواهد گرفت؟ ایا رئوف افسایی و حسن سندیکا و کسانی که خود را به جناح صلاح مازوجی نزدیک می دانند، به معلق زدن و لکنت زبان نخواهند افتاد؟

چرا. همه ی این اتفاقات خواهد افتاد.

 شهلا حیدری بیست بار برای من پیام داد و گفت از من دفاع کن، چون شهرام امانتی به من گفته قحبه ی سیاسی و ایرج فرزاد من را مزدور خوانده. من همان موقع با صراحت گفتم من این کار را نمی کنم، اگر حتی کار انان را در حالت عادی زشت بدانم، چون من همیشه یک امکانی برای خیانت کسانی که خود را سیاسی می دانند، در نظر می گیرم. بدون تعارف می گویم، من دورانی که پارتیزان بودم، به سایه ی خودم هم اعتماد نداشتم و به قول چگوارا تنها به کلاشینکفم اعتماد داشتم. الان هم در خارج کشور به هیچ کس صد در صد اعتماد ندارم و این امکان را همیشه می گذارم که طرف امروز یا فردا خیانت کند. بی دلیل هم کسی را به مزدور و مشکوک بودن محکوم نمی کنم. احتیاط شرط عقل است، کسی که تفاوت احتیاط و ترس را نمی داند احمق است. من از تروریست های خون اشام رژِیم اسلامی، از نازی ها و فاشیست های ایرانی موسوم به سلطنت طلب و فاشیست های کُرد کمترین ترسی ندارم، اما همیشه احتیاط می کنم که این فاشیست ها با ماشین من را زیر نگیرند.

شهلا حیدری دقیقا مانند رژیم جمهوری اسلامی تلاش می کند تا فضای یک گفتمان سیاسی سالم و انتقادی را به لجن بکشد و فعالین سیاسی و اعضای کومه له را از نقد رادیکال سیاست های ارتجاعی و قومی درون کومه له دور کند و انان را به خزعبلاتی به اسم ستاتوس های کوتاه در مورد سید ابراهیم و شیخ و غیره مشغول کند. اینجا هر انسان عاقلی که مغز تو کله ش باشه باید به شهلا بگه، خانم جان سید را ول کن امیر حیدری برادر اطلاعاتی ات را بچسپ.

 برادر شهلا حیدری، امیر حیدری سال هاست در ترکیه برای سازمان اطلاعات کار می کند و مدارک کافی در زمینه ی همکاری او با رژیم تروریستی و فاشیستی ایران وجود دارد. افشاگری به موقع مینو همیلی بدجوری شهلا حیدری و امیر برادرش را بر اشفته است. هیچکدام از این دو همکاری امیر حیدری با سازمان اطلاعات را انکار نکرده اند و این خود نشان می دهد، که یک کاسه یی باید زیر نیم کاسه باشد.

در این وسط چند هیپوتز وجود دارد که به ذهن هر انسان عاقلی خطور می کند:

یک:

 شهلا حیدری از جریان همکاری برادرش با سازمان اطلاعات هیچ اطلاعی ندارد. این هیپوتز تقریبا برای هر کس که به کار و فعالیت سیاسی مشغول باشد و به صورت اکتیو در دنیای سیاست دخالت کند، رد شده است. شهلا حیدری چطور از جزئی ترین مسائل داخل اردوگاه کومه له و تمام نقل و انتقالات پولی و بانکی اطلاع دارد، اما اطلاعی از مزدور بودن برادرش ندارد؟!! هیچ احمقی چنین چیزی را باور نمی کند، که شهلا حیدری از این مساله بی خبر باشد.

دوم

شهلا حیدری بخشا در جریان این مساله قرار گرفته است ولی تاکنون ان را انکار کرده است، تا دلیلی برای حمله به او از جانب جناح راست کومه له نشود. هر دلیلی که پنهان کاری شهلا حیدری داشته باشد، باعث می شود که او تا حد یک مزدور سقوط کند. هیچ دلیلی ندارد که فعالین سیاسی علنی فعالیت اعضای خانواده شان با رژیم جمهوری اسلامی پنهان کنند و اگر این مساله را از چشم جامعه و فعالین سیاسی مخفی کنند، شک و گمان به خودشان تبدیل به واقعیت می شود.

فرضیه ی سوم

فرشته (شهلا) حیدری در تیم وزارت اطلاعات به عنوان همکار برادرش مسئولیت نزدیک شدن به احزاب و جریانات چپ و درست کردن مشغله برای فعالین این احزاب را به عهده گرفته است. او همکار برادرش امیر حیدری است و به احتمال زیاد با افراددیگری که هنوز لو نرفته اند و چراغ خاموش در کشورهای مختلف اروپایی به عنوان تیم از جانب وزارت اطلاعات سازمان داده شده اند، تا با درست کردن مشغله های بی ربط و حاشیه یی در میان نیروهای اپوزیسیون سرنگونی طلب، مسیر نقد انقلابی و رادیکال به این اپوزیسیون و مبارزات رادیکال و انقلابی اپوزیسیون در خارج کشور را منحرف و کُند کنند. این هیپوتز قوی ترین هیپوتزی است که می تواند وجود داشته باشد و با بررسی مباحثی که این خانم به ان دامن زده است، مقایسه ی این مباحث با مشغله سازی های عوامل مزدور و اطلاعاتی در اردوگاه های این احزاب در کردستان عراق، مشغله سازی هایی همچون سوراخ کردن افتابه و غیره، در شرایطی که حذف فیزیکی مخالفین سیاسی نظام، برای رژیم تروریستی و فاشیستی ایران مطرح نیست، اینگونه مشغله سازی ها باعث می شود، که فعالیت های سیاسی جدی به فعالیت سطحی و پشت سرگویی، مشغله های روزمره در مورد سوراخ شدن تانکر آّ و غیره تقلیل پیدا کند و رژیم از این طریق به هدف خودش برسد.

از نظر من به عنوان کسی که سال ها تجربه ی کار و فعالیت زیرزمینی، علنی، عضویت در یک تشکیلات مسلح و فعالیت تئوریک و غیره داشته ام، این هیپوتز اخر از هر هیپوتزی به واقعیت نزدیک تر است، به همین خاطر هم من فرشته حیدری موسوم به شهلا حیدری را از تمام حوزه های دنیای مجازی به بیرون پرت کرده و از راه دور نظاره گر فعالیت های او هستم.

چاره ی کار پرولتاریا دیکتاتوری پرولتاریا یا حکومت شورایی است

رفیقی این سوال را برایم ارسال کرد، که ظاهرا کس دیگری از او پرسیده بود و او نتوانست بود این دوست جویای دانش را متقاعد کند، به همین خاطر سوال را به من پاس داد و من سعی کردم به صورت خلاصه این سوال را جواب دهم.

سوال
دوستی از ایران : چه ضمانتی هست که جامعه سوسیالیستی در نبود مالکیت خصوصی به سمت دیکتاتوری نره؟

جواب من

در جواب به سوالت باید بگویم که مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، محصول دیکتاتوری سرمایه دارنه و شیوه ی تولید سرمایه داری است، که در یک مرحله از تاریخ با وحشیانه ترین شکل ممکن خود را به جامعه تحمیل کرده است و تا امروز دیکتاتوری سرمایه دارانه را با زور اسلحه و پلیس و قانون و مذهب نگه داشته است. قبل از اینکه جواب سوالت را بدهم باید بگویم که ما دیکتاتوری را لازم است توضیح دهیم. دیکتاتوری یعنی حکومت کردن بر جامعه با ابزار قهر. اگر ما این تعریف را بپذیریم، پس تمام حکومت ها در تاریخ حکومت های دیکتاتوری بوده و خواهند بود. حتی حکومت های غربی که در ادعا دمکرات، اما در واقع برای حفظ سلطه ی سرمایه بر جهان بزرگترین دیکتاتورهای جهانی هستند. اگر به جی بیست (بیست قدرت اقتصادی جهان) و نشست های مخفیانه ی انان، یا کنفرانس های امنیتی دولت های دمکراتیک غربی و شرقی نگاه کنید و به قدرتی که این اقتصاد این دولت ها در سیاست بین المللی به انان داده است نگاه کنید، چیزی جز توحش و بردگی نمی بینی. آنان دیکتاتورانی هستند که به خاطر نقشی که در اقتصاد دارند می توانند برای کل جهان تصمیم گیری کنند، بدون اینکه نظر شهروندانش را بپرسند. جنگ های امپریالیستی موسوم به “مداخلات” “بشر دوستانه” (بخوان بشر ستیزانه) با رضایت شهروندان صورت نمی گیرد و هیچ وقت از هیچ شهروندی نمی پرسند که ایا جنگ خوب است یا نه، پس ما حتی در دمکراتیک ترین جوامع غربی یک دیکتاتوری هار و عریان را تجربه می کنیم، که اسم ان را حکومت گلادیاتورهای مدرن می توان گذاشت. سازمان های جاسوسی که شب و روز از شهروندان اطلاعات خصوصی شان را می دزدند و دوربین های مدار بسته و غیره عملا تمام آزادی های ما را در مدرن ترین جوامع از ما سلب کرده اند و ازادی انسان را به صلیب کشیده اند. پس به این نتیجه می رسیم، که پیش داوری ایی که پشت سوال تو هست، اشتباه است. البته یک ایدئولوژی بورژوایی کاذب پشت چنین سوالاتی هست، که در دوران جنگ سرد توسط متفکران بورژوازی از جمله هانا ارنت به خورد جامعه داده شد. در مورد اینکه چه تضمینی وجود دارد که حکومت سوسیالیستی به یک حکومت دیکتاتوری از جنس دیکتاتوری های بوروژوایی که من اشاره کردم نشود، باید بگویم که حکومت کارگری دیکتاتوری پرولتاریا است. یعنی پرولتاریا (کارگران) حاکمیت جامعه را به عهده می گیرند، پس دیکتاتوری است، چون هنوز دولت ضروری است، اما این دیکتاتوری دیکتاتوری از جنس دیکتاتوری بوژوایی موسوم به دمکراسی و پارلمانتاریسم لیبرالی نیست، بلکه حکومت تولید کنندگان جامعه بر خود و جامعه است. دیکتاتوری پرولتاریا را بسیاری حکومت شورایی می خوانند. این درست است، شورا برخلاف پارلمان منافع توده های کارگر را به صورت مستقیم نمایندگی می کند و انتخابات در شورا برخلاف پارلمان نیابتی نیست، بلکه مستقیم است. همه ی شهروندان در یک سیستم شورایی از حقوق اقتصادی و سیاسی برابر برخوردار هستند، بنابراین دیگر نابرابری اقتصادی این عامل دیکتاتوری در سیستم سرمایه داری انجا برچیده شده است و انتخابات دیگر کالایی نیست که شما با تبلیغات بتوانید ان را بخرید یا بفروشید. نمایندگان کارگران و زحمتکشان در حکومت شورایی، انسان هایی هستند که قابل اعتماد و شناخت جامعه هستند و در هر منطقه و محله و کمونی نمایندگانی که انتخاب شده و می شوند، به صورت کاملا مستقیم و دمکراتیک انتخاب می شوند و تمام کسانی که انتخاب هم نمی شوند، حق دخالت مستقیم و برابر در سیاست را دارند. این سیستم اگرچه اسمش دیکتاتوری پرولتاریاست، اما به قول لنین دمکراتیک ترین سیستم جهان است، دیکتاتوری است، چون هنوز حاکمیت یک طبقه یعنی طبقه ی کارگر بر جامعه وجود دارد. دمکراتیک است، چون برخلاف دمکراسی پوشالی بورژوازی دنبال منافع بانک ها و صنایع نیست، بلکه منافع توده ی مردم را به صورت مستقیم نمایندگی می کند. اگر با ادبیات مارکسیستی اشنایی داشته باشید و متون مارکس در مورد دیکتاتوری پرولتاریا را خوانده باشید و دولت و انقلاب اثر سترگ لنین هم مطالعه کنی، می توانی این پیش داوری ها و برداشت های بورژوایی که منشاء در ایدئولوژی بورژوایی دارند را کنار گذاشته و به مفهوم دقیق دیکتاتوری که من اینجا به صورت مختصر به ان اشاره کردم برسی. دیکتاتوری یعنی حکومت کردن، تا زمانی که حکومتی بر جامعه وجود داشته باشد، دیکتاتوری حاکم است، زمانی که مناسبات طبقاتی و نابرابری و فقر و بردگی و بیگانگی و توحش رنگ ببازد، حکومت دیگر بی معنی می شود و زوال پیدا می کند. زوال حکومت به معنی تسویه حساب کردن با حکومت نیست، بلکه از بین کارکرد خودش به مثابه ی یک ارگان بر بالای سر این یا ان طبقه است. البته این مساله را نباید اشتباه فهمید و به این نتیجه رسید که جامعه ی کمونیستی (جامعه یی که در ان مالکیت خصوصی و دولتی بر ابزار تولید الغا شده است) یک جامعه ی متشکل از هرج و مرج است، ابدا! جامعه ی کمونیستی بر یک تقسیم کار خلاق استوار است، که در ان خلاقیت انسان ها و منعطف بودن ساعت کار، کاهش ساعت کار روزانه و افزایش تفریح و ورزش و غیره، تبدیل به یک پدیده ی روتین زندگی می شود، اما مدیریت جامعه از بین نمی رود، بلکه شکوفا می شود.

حسن معارفی پور

          ضرورت افشا و حاشیه یی کردن چپ اسلامی

مقدمه

چپ اسلامی در واقع فرمتی از سوسیالیسم ارتجاعی است که مارکس نمونه ی ان را در مانیفست کمونیسم زیر نام سوسیالیسم فئودالی و ارتجاعی و المانی با تمام قدرت به نقد می کشد و در آثار مختلف دیگر از جمله خانواده ی مقدس، ایدئولوژی المانی که با همکاری انگلس و جنی مارکس نوشته شده اند، نقد خود را به این جریانات ارتجاعی رفیق تر می کند. چپ فئودالی و غیره شباهت بسیار زیادی به ایدئولوژی های فاشیستی دارد. این چپ علیرغم اینکه راهنمای چپ می زند، به شدت مرتجع است. رهایی اینده را در ارجاع به گذشته می بیند. (فاشیسم هم دقیقا در این زمینه با چپ فئودالی مشترک است). این چپ ضد انقلاب است، اما به رولته (طغیان پوچ و نیهلیستی) پایبند است. محافظه کار است، چون دگرگونی در مناسبات موجود را تنها زمانی می پذیرد که شرایط نه به جلو برود، بلکه به عقب بر گردد. در میان شخصیت های ضد انقلاب جهانی، کسانی که در فضای فارسی زبان ناشناخته مانده اند، می توان نمونه ی فراوانی از این “چپ” های فاشیست و دیگر ضد انقلابیون یافت . در دوران مارکس این سوسیالیسم ارتجاعی به اشکال مختلف بروز کرد، اما مارکس و انگلس با درایت کامل ارتجاعی بودن این چپ را افشا و ان را حاشیه یی کردند.

نگاهی گذار به نظریات مجموعه یی از متفکران حوزه ی فلسفه ی ضد انقلاب و سوسیالیسم ارتجاعی

در میان متفکران غیر چپ و ضد انقلاب ناشناخته در ایران می توان به ادموند بورکه نویسنده ی مرتجع کتاب “بازتاب های  انقلاب در فرانسه”  اشاره کرد.

Reflexions on the Revolution in France

یکی از مرتجع ترین و ضد انقلاب ترین متفکرین که انقلاب را با تمام قدرت محکوم می کند و ان را خلاف شریعت کاتولیسیم می خواند و در مقایسه یی که با انقلاب انگلیس  انجام می دهد، انقلاب انگلیس را “عقلانی” و انقلاب کبیر فرانسه را به خاطر تلاش این انقلاب برای نابودی دم و دستگاه ارتجاع کلیسا، تروریستی می خواند.

یکی دیگر از این مرتجعین ضد انقلاب جوزف دمیستره است. او در کتاب “مشاهداتی بر فرانسه” موضع اولترا ارتجاعی خود را و دفاع خود از بربریت کلسیای کاتولیک اعلام می کند.

de Maistre, Joseph (2004): Betrachtungen über Frankreich

دمیستره هم به سبک ادموند برکه و در راستای همان برهان های ارتجاعی که انقلاب و تغییر خوب نیست، نظریات ارتجاعی و به شدت مذهبی خود را توجیه می کند. او با درست کردن یک دشمن از پرودون در تلاش است کلیت سوسیالیسم را انارشیسم میهن پرستانه ی پرودونی خلاصه کند و کاتولیسیسم را راه رهایی بشر بخواند و در مقابل ان سوسیالیسم و لیبرالیسم را بردگی معرفی کند.

مرتجع تر و خطرناک تر از این دو متفکر ضد انقلاب کسی نیست جز دونوسو کورتز که مقاله ی “کاتولیسیم، لیبرالیسم و سوسیالیسم” به شکل افسارگسیخته تری به سوسیالیسم و انقلاب حمله می کند و انقلاب برای تغییر وضعیت موجود را با برده داری مقایسه می کند و ضرورت تن دادن توده ی مردم به اقتدار وحشیانه ی کلیسای کاتولیک را یک وظیفه می خواند که خدا بر دوش بندگانش گذاشته است. جالب است که این آدم که تا مغز استخوان مرتجع است، به جای آوردن برهان های عقلانی برای دفاعش از توحش کاتولیسیم به سبک خمینی به فرامین مذهبی و الهی اتکا می کند. زمانی که این مقاله را از این مرتجع خواندم حس می کردم دارم قران می خوانم.

Donoso Cortés, Juan (2007): „Essay über den Katholizismus, den Liberalismus und den Sozialismus“

این شخصیت های ضد انقلاب فوق الذکر شاید در ایران برای 99 درصد “روشنفکران” ناشاخته مانده باشند. البته بهتر. خزعبلات این مرتجعین ارزش خواندن ندارد و اکسی که با یک نگاهی به شدت انتقادی و رادیکال به سراغ این متون که زباله یی بیش نیستند، نرود بی گمان مغزش در ارتجاع مذهبی منجمد می شود و این توجیه توحش و بربریت را “عقلانی” خواهد خواند.

یکی دیگر از متفکرین ضد انقلاب و طرفدار حکومت مطلقه کارل شمیت است. کارل شمیت همانطور که در مقاله ی قبلی به ان پرداختم شخصیتی به شدت جنجال برانگیز است. او رگه هایی از گرایش چپ را علیرغم عضویتش در حزب نازی و دفاعیاتش از قوانین بربریستی یهودی ستیزانه و پاکسازی قومی در نظریات خود بازخوانی می کرد و با اینکه “تئولوژی کاتولیسیم” را نوشت، اما در واقع از کاتولیسیم یک نوعی آتئیسم ساخت که به تنها اقتدار مورد نظر او به کاتولیسیسم نزدیک بود و نه ماهییت نظریاتش . در واقع می توان گفت که شمیت از لحاظ نقطه نظر تئوریک در نقدهای عمیقی که به لیبرالیسم و ریاکاری سیستم پارلمانتاریسی وارد می کند، ده ها گام از چپ های لیبرال پروفاشیست امروزی و حتی نمایندگان مکتب ارتجاعی فرانکفورت جلوتر است. اگرچه شمیت توحش و بربریت فاشیستی هیتلری را ستایش کرد، پاکسازی قومی را حقوقی می خواند و ان را جنایت نمی دانست و بخشی از سیستم فلسفی او بر پاکسازی قومی بنیاد نهاده شده بود.

شخصیت ضد انقلاب دیگری که می خواهم به خوانندگان فارسی زبان معرفی کنم ورنر سومبارت است. سومبارت تا سال 1911 مارکسیست بود و نظریات بسیار عمیق و رادیکال داشت. بعد از ان به نظریات ماکس وبر علاقه مند شد و یک کتاب هزار صفحه یی در نقد سرمایه ی مارکس نوشت و بعدها به حزب نازی پیویست.

متفکر دیگری که نظریات انسان شناسانه ی دقیقی داشت، اما بکگراوند نازی داشت، کسی جز آرنولد گهلن نیست که نقد بسیار قویی ایی بر اونیورسالیسم نوشت. او به شدت تحت تاثیر بررسی های مارکسیستی انشان شناسانه ی جوامع بود و بعدها لوکاچ با دقت نظریات او را خواند و او را ده ها بار بیشتر از مکتب فرانکفورتی های سطحی جدی گرفت. در میان چپ های لوکاچی و هگلی گهلن طرفداران زیادی پیدا کرد و همانطور که نظریات کارل شمیت از زاویه ی چپ بازخوانی شد، نظریات او توسط مارکسیست ها بازخوانی و بازسازی شد. کتاب آرنولد گهلن “اخلاق و دوربینی اخلاقی، یک بررسی پلورالیستی اخلاقیات”، تا به امروز یکی از قوی ترین متون در حوزه ی انسان شناسی فلسفه است. خود او اما یک نازی بود و برده داری نازیسم هیتلری را به با تئوری پلورالیسم اخلاقی توجیه می کرد.

شخصیت های فراوان دیگری را می توان در اینجا ذکر کرد که جزو متفکرین ضد انقلاب و ارتجاع هستند، اما بخشا تحت عنوان چپ شناخته می شوند. یکی از این شخصیت های محافظه کار و ضد انقلاب کسی جز هانا ارنت نیست، که توسط چپ های پلورالیست کودن به عنوان چپ معرفی می شود. هانا آرنت شخصیتی محافظه کار و حتی مرتجع بود، که انقلاب سوسیالیستی را امتداد “توتالیتاریسم” استالینی می خواند و با اینکه تا دو سال قبل از انتشار کتابش، زمانی که به عنوان یک متفکر “انتی فاشیست” (بخوانید صهیونیست) برو بیایی داشت، استالین را زیر نام سیاستمدار زبده و ملی می ستود، بعدها در کتاب توتالیتاریسم به تاختن به رژیم استالینی به شدت به کمونیسم و انقلاب می تازد و انقلاب سوسیالیستی را محکوم به تبدیل شدن به رژیم استالینی می کند. او توسط اوباش ترین اوباشان وابسته به سازمان های ارتجاعی و تروریستی همچون سازمان سیا (در این مورد توسط دانیل بل، جامعه شناس امریکایی ناشناخته در ایران) به عنوان مرکز ثقل ایدئولوژی و ارزش های بورژوایی معرفی شد و چپ های صهیونیست غربی از او یک کاریزما ساختتند که “قالب” “مشخص” ی به خود نمی گیرد. مکتب فرانکفورتی ها این شارلاتان های ضد انقلاب و مرتجع که از مارکسیسم یک نظریه ی پست مدرن فرهنگی ساختند و صهیونیسم را رهایی “قوم” “یهود” می دانستند، همیشه چاکرمنش آرنت بودند.

شخصیت دیگری که می خواهم معرفی کنم، جان کلاوده میشیا است.

Michéa, Jean-Claude (2014): Das Reich des kleineren Übels. Über die liberale Gesellschaft. Berlin (L’Empire du moindre mal: Essai sur la civilisation libérale; Paris 2007)

میشاء یک فرانسوی چپ است که راهنمای آنارشیستی می زند، اما به جنبش های راست جدید، که در تلاش برای بازسازی فاشیسم در فرمت امروزی هستند، نزدیک است. او مثل کارل شمیت دو رویی بورژوازی لیبرال را نشان می دهد و نقد های اخلاقی و نرماتیک زیادی به لیبرالیسم و پارلمانتاریسم دارد، عاشق آنارشیسم است ولی در نهایت به جنبش نئوفاشیستی موسوم به راست جدید می پیوندد و در نظریات خود با دفاع از کمونال پاتریوتیسم (میهن پرستی کمونی) و منطقه یی می پردازد.

جالب اینجاست که تمام این شخصیت های ضد انقلاب که بخشا رگه های نازی دارند و بخشا راهنمای چپ هم می زدند، در شخصیت یک نئوفاشیست بنیان گذار جنبش راست نوین (راست جدید) به اسم ارمین مولیر، جمع می شوند. مولیر به دنبال یک حکومت مقتدر فاشیستی است که نژاد را محور سیاست خود نمی داند. او فاشیسم را بازسازی کرده و ان را با فرمت جدید در جامعه ی امروز تطبیق داده است. مولیر می گوید که جریانی که او نمایندگی می کند ربطی به نازیسیم هیتلری ندارد، اما نازی ها می توانند در راس سازمان و جریان فکری ایی باشند که او به ان تعلق دارد. مولیر معتقد است از انجایی که آلمان بعد از جنگ موسوم به جهانی دوم و بعد از سقوط نازی به دست ارتش سرخ توسط امریکا “اشغال” شده است، پس ناسیونالیسم المانی برای رهایی پدیده یی بر حق است. فاشیسم او بر محور ناسیونالیسم و ملی گرایی در دولت های امپریالیستی بنا نهاده شده است.

Mohler, Armin (2010): Gegen die Liberalen. Schnellroda, Antaios.

شخصیت دیگری و یکی از محافظه کاران افراطی که اینجا معرفی می کنم، کسی نیست جز میشائیل اوکیشوت. او شخصیتی است که کتاب “عقلانیت گرایی در سیاست” را نوشت و با تمام قدرت علیه سوسیالیسم تبلیغ کرد. ایدئولوژی مورد نظر او که خود ان را کنسرواتیو و عقلانی می خواند، تنها توسط یک دولت مقتدر در جامعه می تواند به پیش برود و هر گونه تغییری در راستای سوسیالیسم از نظر او می تواند به این عقلانیت خسارت وارد کند.

Oakeshott, Michael (1991): Rationalism in Politics and other Essays. New and Expanded Edition. Indianapolis: Liberty Fund (deutsch: Rationalismus in der Politik, Berlin, Neuwied 1966). 164 Oak 1

شخصیت دیگری که از تاثیرگذاران اصلی جنبش دانشجویی دهه ی شصت المان بود که بعدها فاشیست شد، کسی جز رولف پیتر زیفله نیست. یک مورخ بسیار برجسته ی چپ سابق و مرتد شده که در سال 2013 به حزب فاشیستی الترناتیو برای المان پیوست و در سال 2016 به زندگی خود خاتمه داد. زیفله تاریخ دانی زبده است که تغییر و تحولات تاریخ معاصر اروپا و به ویژه المان را با دقت تمام ثبت می کند. نظریات او در مورد مهاجرت که در کتابی به اسم پایان  (سقوط آلمان)

 منتشر شدند به خوبی گرایش اولترا فاشیستی این متفکر و مورخ مرتجع راFinis Germania

به نمایش می کشند. این کتاب زمانی که برای اولین بار در مجله ی دست راستی شپیگل انلاین منتشر شد، چهارم کتاب پرخواننده ی آلمان شد و به خاطر انتقادات فراوانی که از طرف جامعه ی مدنی به شپیگل شد، کتاب را از صفحه ی اینترنتی شپیگل بعد از میلیون ها کلیک روی ان برداشتند. او یک مرتجع تمام عیار و یک نژادپرست بود که شروع مهاجرت با جهانی شدن سرمایه را به معنی سقوط آلمان و پایان نژاد المانی خواند.

Sieferle, Rolf Peter (2017): Epochenwechsel. Die Deutschen an der Schwelle zum 21. Jahrhundert. Berlin, Landtverlag.

آخرین شخصیتی که می خواهم به علاقمندان به مباحث فلسفه ی ضد انقلاب معرفی کنم، کسی نیست جز یک چپ برگشتی، نماینده ی پارلمان اروپای حزب چپ المان، ناشر اصلی انتشارات کمپاکت و مجله ی کمپاکت یعنی یورگن الزیزر. یورگن الزیزر را من شخصی در یک جلسه دیده و نظریات به شدت ارتجاعی و فئودالی این سوسیالیست برگشتی را نقد کرده ام. یورگن الزیزر در حال حاضر از سخنگویان اصلی جریان نئوفاشیستی پگیدا و از اعضای اکتیو حزب آلترناتیو برای آلمان است. او در المان به عنوان نظریه پرداز نظریه ی توطئه شناخته می شود. فاشیستی است که از چپ پشیمان است و به سان دیگر محافظه کاران و مرتجعین فاشیست همچون ارمین مولیر معقتد است که المان هنوز ازاد نشده است و در اشغال امریکاست. نظریات او اگرچه همچنان ریشه های زبانی ادبیات چپ را با خود دارد، اما امیخته یی با فاشیسم نوین و تعالیم ارتجاعی مسیحیت است. او خواهان ارتباط دوستانه ی المان با پوتین است و خود را ضد امپریالیست (انتی امریکا) می داند. این فاشیست جنایتکار جرات ندارد در هیچ محفل چپ در المان حضور پیدا کند، فورا شلوارش را در اورده و به گردنش می اندازند.

چپ “انتی امپریالیست” ایرانی، چپ لیبرال سر و ته یک کرباس

چپ انتی امپریالیست ایرانی که با تئوری ارتجاعی مبارزه با “امپریالیسم” امریکا، در دامن جمهوری اسلامی غلتیده است، امروز دیگر از لحاظ موضع تفاوتی با بیت رهبری و سپاه پاسداران ندارد. این جریان که خود شامل محافل و جریانات متعدد، از زباله های باقیمانده از حزب توده و اکثریت گرفته تا محفل توفان و محافلی که درو محفل بهمن شفیق و مجله ی هفته گرد امده اند، تنها و تنها با فاشیست ها، محافظه کاران ضد انقلاب و مرتجعینی که من در بالا اورده ام قابل مقایسه هستند. این جریانات به ظاهر به خاطر مبارزه با امپریالیسم امریکا، امپریالیسم و فاشیسم جمهوری اسلامی را در راستای سوسیالیسم می دانند و از سپاه پاسداران و بیت رهبری دفاع می کنند. یکی از سخنگویان اصلی مجله ی هفته مهدی گرایلو، زندانی تواب و چپ برگشتی از زبان خود و همکارانش در سایت مجله ی هفته اعلام کرد که سپاه پاسداران تنها نیرویی است که فعلا توانسته است در خاورمیانه جلو قدرقدرتی امریکا را بگیرد، به همین خاطر باید از سپاه پاسدارن دفاع کرد. باخبر شده ام که مهدی گرایلو این رفیق سابق و پاسدار امروزی در شهر مریوان، پایگاه سابق کمونیست های پراتیک محافلی از جوانان سابق اصولگرا و اصلاح طلب را دور خود جمع کرده و با چراغ سبز حاکمیت مشغول تبلیغات برای سپاه پاسداران و رژیم اسلامی به اسم دفاع از سوسیالیسم است و عده یی کودن بی مغز و محافظه کار خودفروش (جاش سابق و امروزی) دور این مردک خائن به جنبش کمونیستی ایران جمع شده اند.

مهدی گرایلو این کمونیست برگشته که در زندان با دو سیلی به قول خود از “بلشویک به منشویک” می پیوندد، مشخص نیست که در حال حاضر توسط سپاه پاسداران مامور شده باشد یا نه تا سیاست مشخصی را در ایران به پیش ببرد، اما او چه توسط رژیم ساپورت شود، چه نشود، چه همکاری مستقیم با قاسم سلیمانی داشته باشد و چه نداشته باشد، خطی را نمایندگی می کند که قاسم سلیمانی در عمل پیاده می کند. این شخصیت منفور و چپ برگشتی مرتجع نئوفاشیست اسلامی را که از سوسیالیسم و اسلامی حوثی و سپاه قدس دفاع می کند، افسار تئوریک زد و فعالیت و رفت و امد او به شهرهای کردستان را با تظاهرات متوفف کرد. کسانی که در مریوان با این سپاهی سپاهی تر از قاسم سلیمانی رابطه دارند، باید رسوا و بایکوت و منزوی کرد.

بهمن شفیق همکار این شارلاتان، از او شارلاتان تر است و با اینکه در خارج کشور به سر می برد و تاریخچه ی ننگینی سر اوردن یک اطلاعاتی به المان (خواهر زنش) دارد، هم از لحاظ موضعی همان خط ارتجاعی سوسیالیسم اسلامی که از نظر من با فاشیسم و جنبش های راست جدید قابل مقایسه هستند، نمایندگی می کند.

حزب چپ ایران و توده و اکثریت و یکی دو نفر از محفل توفان معرف خدمت همگی هست. این ها پدران و مادران جریان شفیق و مجله ی هفته هستند. این محافل پرو امپریالیست (امپریالیسم رژیم جمهوری اسلامی) و پرو فاشیست (فاشیسم اسلامی) همچنان همچون طاعونی خود را به جنبش چپ اویزان می کنند. این محافل را باید در همه جا منزوی کرد. فعالین این ادم فروشان سپاهی و ادمکش را از تظاهرات ها در اروپا بیرون کرد. آبروی انان را جلو چپ های اروپایی برد و اگر کسی نااگاهانه از این خط دفاع می کند، را تفهیم کرد و او را نجات داد.

حسن معارفی پور

67640115_441082476735389_4842470008699224064_n

Antinomien der reinen Vernunft Kants primitiver Versuch zur Überwindung der primitiven transzendentalen Dialektik

1.      Einleitung

In dieser Arbeit versuche ich zuerst, einen kurzen Überblick über die kantische Theorie zu geben und dabei seine grundlegende Theorie sowie den Hintergrund seiner Analyse in „Kritik der reinen Vernunft“ und anderen Schriften kurz zusammenzufassen. In den Kapiteln 3 und 4 greife ich seine transzendentale Dialektik und deren Unterschied zur hegelschen und marxschen Dialektik auf (Kapitel 3) und rekonstruiere die Antinomien nach Kant (Kapitel 4). Abschließend werde ich die Arbeit zusammenfassen und Kant aus einer historisch-materialistischen Perspektive kritisieren. Kant gehört zu einem der meistgelesenen Philosophen, dessen Lehre und Philosophie als eine kosmopolitische Weltanschauung in verschiedenen Bereichen (im monarchischen und bürgerlichen Staatsapparat, in der Moralphilosophie innerhalb der bürgerlichen Ordnung, der Justiz, den Schulen, Universitäten,  in den NGOs und anderen Organisationen, in der Ästhetik, der Geografie, Physik und teilweise der Mathematik) rezipiert, unterrichtet und angewandt wird. Wegen seiner Analyse in Bezug auf die kopernikanische Wende (Revolution) wird Kant häufiger als andere Denker seiner Zeit verwendet, obwohl Kant im Gegensatz zu Vertretern der kopernikanischen Wende wieder den Menschen als Subjekt in den Mittelpunkt seiner Philosophie stellte. Die kantische Analyse der Metaphysik lehnt die klassische Metaphysik ab und versucht, die Metaphysik durch ihre Erneuerung wieder lebendig zu machen. In der Vorrede von „Die Kritik der reinen Vernunft“ bezeichnet er die Metaphysik als die einzige Wissenschaft und den Kampfplatz, der über die Grenzen der Erfahrungen hinausgeht und die Widersprüche und die Dunkelheit anerkennt, die nicht durch die Erfahrung zu begreifen sind. (Kant 1970, A VII, VIII, IX, 11) Er war der Meinung, dass die Metaphysik durch die Dogmatiker ihren Ruf verloren hatte, obwohl sie zu anderer Zeit die Königin aller Wissenschaften genannt wurde. (Kant 1970, Ebd, AX 11-12)

Kant versucht die Vernunft vom Verstand zu unterscheiden und sie über den Verstand zu stellen. Vernunft versteht Kant als ein abstrahiertes Bild von den Zusammenhängen und Widersprüchen der Dinge sowie einer logischen Harmonie in den Dingen, die man nicht durch die Erfahrung und Empirie bilden könne. So braucht man nach Kant die transzendentale Dialektik und die Metaphysik, damit die Vernunft überhaupt funktionieren kann. Die kantische Analyse und Theorie basieren auf der transzendentalen Philosophie. Um die transzendentale Philosophie zu verstehen, muss man die Geschichte dieser Philosophie vor Kant in der Antike und in der mittelalterlichen Philosophie untersuchen. Da die Kapazität dieser Arbeit begrenzt ist, kann ich die Entwicklung der transzendentale Philosophie nur kurz aufgreifen, ihren Unterscheid zur kantischen transzendentalen Philosophie aufzeigen und im Laufe der Arbeit die Idee der Transzendenz nach Kant klären. Es ist wichtig zu erwähnen, dass das Transzendenzproblem als Problem des Ungenügens an Wirklichkeit formuliert wird. (Handbuch philosophischer Grundbegriffe 1973, S. 1541)  Hegel kritisiert die kantische transzendentale Weltanschauung und findet seine Theorie zu abstrakt und losgelöst von der Wirklichkeit. Indem Kant von dem Zurückgehen des Individuums auf ein unsichtbares Ichs spricht, wovon er sich die absolute Freiheit und das Sich Erkennen des Menschen erhofft, spricht er nicht mehr von der Wirklichkeit, sondern von einer abstrahierten Vorstellung von der Freiheit des Individuums, die nie in der Wirklichkeit vorstellbar ist. (Hegel 1975a, 228 ff) Die marxsche Philosophie greift im Gegensatz zu der kantschen und hegelschen die gesellschaftliche Wirklichkeit auf, indem Marx die Entwicklung der Gesellschaft historisch-materialistisch betrachtet; eine Entwicklung, die durch den dauerhaften Antagonismus und  Zusammenstoß der Klassen zustande kommt. Anstatt sich mit Fragen der Endlichkeit oder Unendlichkeit der Welt zu befassen, versucht er, die Philosophie als Kampfplatz in der revolutionären Praxis des Menschen für die Überwindung der Herrschaft der Unterdrücker über die Unterdrückten zu nutzen. Aus diesem Grund wird seine Philosophie auch „Philosophie der Praxis“ genannt.

2.      Ein kurzer Überblick über die kantische Theorie

Kant veröffentlichte sein Werk und seine Auseinandersetzung mit der Entstehung der Welt, des Sonnensystems und der Endlichkeit oder Unendlichkeit der Welt ziemlich genau 50 Jahre vor Hegels „Phänomenologie des Geistes“(1807) und 100 Jahre vor Darwins Buch „Die Entstehung der Arten“(1859). (Haug 2008) Er wirkte lange vor Feuerbachs Auseinandersetzung mit der Religion in „Das Wesen des Christentums“ (1841) und großen Entwicklungen in der Physik, Chemie etc., die auch wesentliche Erkenntnisse über die Entstehung der Welt mit sich brachten. Kant beschäftigt sich in einer Zeit mit hoch komplexen philosophischen, physikalischen und mathematischen Themen, in der die Erkenntnisse der Menschheit über die Welt im Vergleich zu heute sehr gering waren. (Kant 1995) Kants setzte sich einerseits mit den Dingen an sich und unseren Erfahrungen und Erkenntnissen mit diesen auseinander, andererseits mit der Erscheinung der Dinge auf transzendentaler Ebene. In diesem Zusammenhang versucht Kant in den Antinomien der reinen Vernunft, den Empirismus und Rationalismus des 17. Und 18. Jahrhundert zu kritisieren. (Ludwig 2017, S. 16) Die neuen Erkenntnisse der heutigen Zeit sind im Vergleich zu Kants Lebzeiten mit großen Entwicklungen in der Astronomie verbunden, die es mittlerweile, am 10.04.2019, bewerkstelligen konnte, das erstes Bild eines Schwarzen Loches aufzunehmen. Vor 100 Jahren entwickelte Albert Einstein seine Relativitätstheorie, die heute von Astronomen und Physikern genutzt wird. (Seidler 2019) Die Entwicklung der Physik und der Astronomie in der Gegenwart mit Hilfe von Forschungen von Stephen Hawking, der sich auf die Relativitätstheorie und die Rolle der Schwerkraft bezieht, haben viele Fragen beantwortet, mit denen Kant sich beschäftigte. Hawking ging davon aus, dass „Der Wegfall von Ereignishorizonten bedeutet, dass es keine Schwarzen Löcher gibt – im Sinn von Systemen, aus denen Licht nicht ins Unendliche entkommen kann”. (Spektrum Kompakt 2016, S. 50)  Obwohl die Erkenntnisse von Raum und Zeit, über die Astronomie und die Komplexität des Universums in der Zeit von Kant sehr gering waren, beschäftigte Kant sich auf sehr komplexe philosophische Art und Weise mit diesen Erkenntnissen und versuchte durch seine Auseinandersetzungen in der „Kritik der reinen Vernunft“, eine philosophische Antwort auf diese Auseinandersetzung zu geben. (Kant 1995) In der Vorrede der „Kritik der reinen Vernunft“ schreibt Kant: „ich versuche aber hierrunter nicht eine Kritik der Bücher und Systeme, sondern des Vernunftvermögens überhaupt, in Ansehung aller Erkenntnisse, zu denen sie, unabhängig von aller Erfahrung, streben mag, mithin die Entscheidung der Möglichkeit oder Unmöglichkeit einer Metaphysik überhaupt die Bestimmung so wohl der Quellen, als des Umfangs und der Grenzen derselben, alles aber aus Prinzipien.“ (Kant 1995, A XII)

Bevor ich mich mit der kantischen Kritik des Empirismus und Rationalismus des 17. und 18. Jahrhundert beschäftige, muss ich verstehen, was Kant unter Vernunft verstand. Kant definiert selbst: „Die menschliche Vernunft hat das besondere Schicksal in einer Gattung ihrer Erkenntnisse: daß sie durch Fragen belästigt wird, die sie nicht abweisen kann, denn sie sind ihr durch die Natur der Vernunft selbst aufgegeben, die sie aber auch nicht beantworten kann, denn sie übersteigen alles Vermögen der menschlichen Vernunft.“ (Kant 1995, A VII, 11) Kant ist der Meinung, dass die Vernunft des Menschen mit der Erfahrung und den nie aufhörenden, immer neuen Fragen in enger Verbindung steht, aber über sie hinausgeht. Insofern sei  die gesamte Menschenvernunft mit der Erfahrung und Infragestellung der Erfahrung verbunden, weshalb sie widersprüchlich sei. Er ist der Meinung, dass der Kampfplatz dieser endlosen Streitigkeiten Metaphysik heißt. (Kant 1995, A VII, IX, 11)

Kants rationalistische Metaphysik ist in seiner Zeit eine radikale, zerstörerische, transzendental-philosophische Erneuerung und eine scharfe Kritik an verschiedenen philosophischen Richtungen seiner Zeit. Newtons mechanisch-physikalische Theorie bilden die Grundlage seines entfalteten kosmologischen Weltbild. (Haug 2008, S. 88)

Die kantische Philosophie bildet eine Grundlage für den deutschen Idealismus, der später von Hegel restauriert wurde. Kant ist für die kopernikanische Wende in der Philosophie berühmt. Er stellte das Subjekt (den Menschen) in den Mittelpunkt seiner Philosophie. Die kopernikanische Wende in den Naturwissenschaften lehnte alle Erkenntnisse der vorherigen und damaligen Wissenschaftler von der Antike bis zum Mittelalter ab, die der Meinung waren, dass die Erde im Zentrum der Universums stehe. Mit den Werken von Kepler (1571-1630), Kopernikus (1473-1543), Galileo (1564-1642), Newton (1643-1727) etc. wurden die Theorien und Hypothesen anderer Denker ihrer Zeit und der Antike widerlegt und die Idee von der Sonne im Zentrum des Universums zur neuen Theorie gegen die Lehre der Religion gemacht. Daraus entstand eine große Revolution, die sogenannte kopernikanische Revolution. Was Kopernikus und seine Mitstreiter mit den Naturwissenschaften vollzogen, wandte Kant auf die Philosophie an: Hier vertrieb die Sonne die Erde aus dem Zentrum des Universums, dort der Mensch Gott aus dem Zentrum des menschlichen Lebens.

Kant leitete eine neue Zeit in der deutschen und modernen Philosophie ein. Er ist einer der einflussreichsten Philosophen bis heute. Seine theoretischen und rechtlichen Überlegungen spielen weiterhin in vielen Bereichen wie der Justiz, dem Staatsapparat, in der Moralphilosophie, in den Universitäten etc. eine große Rolle und werden auch häufig in Zusammenhang mit dem Asylrecht und der Immigration zitiert und verwendet. Kant wurde auch häufig sowohl von den Rechten als auch von den Linken kritisiert und widerlegt. Viele von Kants Kritikern sind ihm gegenüber ungerecht und versuchen, aus Kant einen Philosophen zu machen, der die Welt nur metaphysisch betrachtete. Andere Kritiker, die Kant aus linker Perspektiv kritisieren, widerlegen diese Vorwurfe an Kant. Auch im Kontext der russischen Revolution wurde diese Diskussion geführt: Die Machisten (Anhänger von Ernst Mach 1838-1916) waren die rechten Kritiker von Kant und die Sozialisten die linken Kritiker. (Lenin 1962, 191)

Hegel bezeichnet die Entwicklung der Philosophie mit dem Bild der Knospen, die sich aus der Negation der Knospen heraus zu Blütenblättern entwickeln können. Ich möchte dieses Bild auf die kantische Philosophie übertragen, die die Rolle der Knospen in der Geschichte der Philosophie spielt, aus deren Negation Hegels spekulative Dialektik und Marx‘ historisch-materialistische Dialektik entsteht. Hegel schreibt: „Dies bessere Los betrifft jedoch nur das äußere Schicksal; denn ihre Gestalt und Inhalt ist derselbe geblieben, als er sich durch eine lange Tradition fortgeerbt, jedoch in dieser Überlieferung immer mehr verdünnt und abgemagert hatte; der neue Geist, welcher der Wissenschaft nicht weniger als der Wirklichkeit aufgegangen ist, hat sich in ihr noch nicht verspüren lassen. Es ist aber ein für allemal vergebens, wenn die substantielle Form des Geistes sich umgestaltet hat, die Formen früherer Bildung erhalten zu wollen; sie sind welke Blätter, welche von den neuen Knospen, die an Ihren Wurzeln schon erzeugt sind, abgestoßen werden.“ (Hegel 1975b, S. 4–5) „Die Knospe verschwindet in dem Hervorbrechen der Blüte und man könnte sagen, daß jene von dieser widerlegt wird; ebenso wird durch die Frucht die Blüte für ein falsches Dasein der Pflanze erklärt […].“ (Hegel 2017, S. 12)

Hegel kritisiert einerseits Kants Auseinandersetzung und hält seine Philosophie für unwissenschaftlich. Andererseits, wie in den Zitaten von Hegel gezeigt, spielt die Philosophie vor Hegel die Rolle einer Knospe, die durch die Blüte negiert wird, welche diese Philosophie zur Wissenschaft machen. Die Kants Arbeiten, insbesondere die „Kritik der reinen Vernunft“, bilden eine ursprüngliche Art der Dialektik, die Kant transzendentale Dialektik nennt. Die Dialektik als Begriff und Herangehensweise wurde nicht erst von Kant verwendet, sondern bereits in der Antike, in der arabischen Philosophie etc. auf eine andere Art. (Kahl und Ibn-Sahl 1994, 189ff) Aufgrund der geringen Kapazität dieser Arbeit, kann die Erforschung der ursprünglichen Dialektik nicht vertieft werden. Um aber die kantische Dialektik zu verstehen, muss man die ursprüngliche Dialektik in der Antike und die arabische Philosophie untersuchen, die eine Grundlage der transzendentalen Dialektik bilden. Im Folgenden wird Kants dialektische Methode bearbeitet, die in der „Kritik der reinen Vernunft“ neben seinen analytischen Darstellungen verwendet wurde, und die Unterschiede seiner Dialektik zur hegelschen und marxschen Dialektik herausgearbeitet, die über die Grenzen der transzendentalen Dialektik von Kant hinausgehen und sich in der spekulativen Dialektik bei Hegel sowie der materialistischen Dialektik bei Marx darstellen.

Kants kosmopolitische Weltanschauung verhinderte jede direkte Überwindung der Unterdrückung durch die Monarchie. Kant wurde häufig auf eine oberflächliche Art dafür kritisiert, dass er seine Heimatstadt nie verlassen habe. Meine Kritik an Kant wird sich nicht auf diese Ebene berufen, sondern ist eine scharfe Kritik an seinen Umgang mit der Monarchie als eine unfassbar menschenverachtende Form der Staatlichkeit. In seinen häufigen Briefen an Monarchen ordnete sich Kant als Wissenschaftler unter und wollte aufgrund seiner konservativen Einstellung keine klare Position gegen die Barbarei der Monarchie beziehen. Im Gegenteil legitimiert er die Monarchie, will ihre Macht allerdings einer bürgerlichen, republikanischen Verfassung unterordnen. Kant spricht in „Religion innerhalb der Grenzen der bloßen Vernunft“ von der „Revolution der Denkungsart“, vertritt eine kontrarevolutionäre Position über die Monarchie und verachtet gleichzeitig die französische Revolution. Kant unterscheidet die Tugendpflicht von der Freiheit des Handelns, aber er hält Pflicht und bürgerliche Gesetze für sinnvoll, die auf die Menschen Zwang ausüben und ihre Freiheit beschränken. Für Kant spielen der kategorische Imperativ und die Vernunft eine zentrale Rolle, die nur in einem republikanischen Staat durchgesetzt werden können. (Kant 1984, 15ff) Seine reformistische Analyse drückt Kant in „Die Religion innerhalb der Grenzen der Vernunft“ aus und geht davon aus, dass der Mensch von Natur aus böse sei, weswegen er eine Revolution der Denkungsart brauche. (Kant 2017, 57ff) Kant schreibt: „Wenn der Mensch aber im Grunde seiner Maximen verderbt ist, wie ist es möglich, daß er durch eigene Kräfte zu Stande bringe, und von selbst ein guter Mensch werde? Und doch gebietet die Pflicht es zu sein, sie gebietet uns aber nichts, als was uns tunlich ist. Diese ist nicht anders zu vereinigen, als daß die Revolution für die Denkungsart, die allmähliche Reform aber für die Sinnesart (welche jener Hindernisse entgegenstellt), notwendig, und daher auch dem Menschen möglich sein muß.“ (Kant 2017, 62 B55) Gegen solch konservative Darstellung, wie auch Feuerbach sie wiederholt, schreibt Marx in der dritten These über Feuerbach: „Die materialistische Lehre von der Veränderung der Umstände und der Erziehung vergißt, daß die Umstände von den Menschen verändert und der Erzieher selbst erzogen werden muß. Sie muß daher die Gesellschaft in zwei Teile – von denen der eine über ihr erhaben ist – sondieren. Das Zusammenfallen des Ändern[s] der Umstände und der menschlichen Tätigkeit oder Selbstveränderung kann nur als revolutionäre Praxis gefaßt und rationell verstanden werden.“ (Marx 1969, 5ff) Friedrich Engels ist der Meinung, dass die deutsche Philosophie – im Gegensatz zur Philosophie der Franzosen, die sie im Kampf gegen das System eingesetzt haben – durch Professoren zur Lehre des Staates und anerkannter Lehrbücher gemacht werde, die an den Universitäten von diesen Professoren weitergegeben wurden, was mit Kant beginnt und mit Hegel auf andere Weise weitergeht. (Engels 1975, 265ff) Engels Kritik betrifft nicht nur die kantische Philosophie als Lehre der Despotie des deutschen Staates und als eine neue Religion, die den Absolutismus der Religion und der Kirche durch die Vernunft und Moralkritk aufgriff und versuchte, diese Philosophie zur neuen Religion des deutschen Staates zu machen, sondern sie richtet sich auch gegen den gesamten deutschen Idealismus, insbesondere gegen Hegel und Feuerbach. (Engels 1975)

Zum Unterschied zwischen französischer und deutscher Philosophie schreibt Engels: „Wie in Frankreich im achtzehnten, so leitete auch in Deutschland im neunzehnten Jahrhundert die philosophische Revolution den politischen Zusammenbruch ein. Aber wie verschieden sahn die beiden aus! Die Franzosen in offnem Kampf mit der ganzen offiziellen Wissenschaft, mit der Kirche, oft auch mit dem Staat; ihre Schriften jenseits der Grenze, in Holland oder England gedruckt, und sie selbst oft genug drauf und dran, in die Bastille zu wandern. Dagegen die Deutschen – Professoren, vom Staat eingesetzte Lehrer der Jugend, ihre Schriften anerkannte Lehrbücher, und das abschließende System der ganzen Entwicklung, das Hegelsche, sogar gewissermaßen zum Rang einer königlich preußischen Staatsphilosophie erhoben! Und hinter diesen Professoren, hinter ihren pedantisch-dunklen Worten, in ihren schwerfälligen, langweiligen Perioden sollte sich die Revolution verstecken? Waren denn nicht grade die Leute, die damals für die Vertreter der Revolution galten, die Liberalen, die heftigsten Gegner dieser die Köpfe verwirrenden Philosophie? Was aber weder die Regierungen noch die Liberalen sahen, das sah bereits 1833 wenigstens ein Mann, und der hieß allerdings Heinrich Heine.“ (Engels 1975, S. 265)

Dass Kants Philosophie kein echtes emanzipatorisches oder revolutionäres Potenzial beinhaltet, zeigt sich allein darin, dass sie von der Monarchie bis zum bürgerlichen Staat sowie in den Institutionen der bürgerlichen Bildung eine tragende Rolle spielt. Diese Vertreter der Ungerechtigkeit nutzen Kants Rechtsbegriff zur Legitimation ihrer Herrschaft. Eine solche Rezeption und Inanspruchnahme ist nur möglich, da die kantische Philosophie selbst dafür die Grundlage legt.

Freiheitstheorie

Für Kant steht die Erscheinung der Dinge über den Dingen an sich. Nach Kant kann der Mensch nicht über seine Erfahrung die Dinge erkennen, sondern durch die Vernunft und den Verstand, die über der Erfahrung stehen. Kant argumentiert in der „Kritik der reinen Vernunft“ nicht nur gegen die ehemalige Metaphysik, sondern auch gegen Empiristen wie David Hume (1711-1776). Er versucht, die transzendentale Philosophie und Metaphysik als die vernünftigste Erklärung darzustellen, die jemals existiert hat. (Kant 1995, B 490ff, 440) Die Auseinandersetzung von Kant mit der Dialektik bezieht sich auf eine extrem abstrahierte Auseinandersetzung mit den Dingen, die Dinge an sich abstrahieren und ihre Erscheinung beim Subjekt, die auf einer vernünftigen Weise im Kopf von Subjekt sich befinden als zentral darstellen und damit gegen die kopernikanische Wende argumentiert er, warum die Harmonie nur beim Subjekt und nicht in der Objekt steckt. In einem anderem Buch „Kritik des Urteilskraft“ „Transzendentale Ästhetik“ führt Kant seine Argumentation über die Harmonie und die Symmetrie beim Subjekt weiter und entwickelt seine ästhetische Theorie, die wiederum wieder den Subjekt in den Mittelpunkt stecken. (Kant 1970)

Download  Kritik an Dialektik von Kant