پناهندگی از تن دادن به سخیف ترین تحقیر ها تا هویت های جعلی و بیگانه

حسن معارفی پور

مقدمه

من در اینجا پناهنده را به مفهوم فراری مورد نظر برتولت برشت به کار می برم. متاسفانه در سال های اخیر پناهندگی بازار چرب و نرمی برای بورژوازی نئولیبرال در کشورهای مختلف جهان منجمله کشورهای اروپای غربی، اروپای شمالی و شمال امریکا شده است. در زمینه ی تبدیل شدن پناهندگی به یک بیزنس قبلا نوشتم و اینجا نیازی به تکرار گفته های خودم نمی بینم. در کنار تبدیل شدن پناهندگی به یک بیزنس بین دولت های و قاچاقچیان انسان به عنوان دشمن ظاهری و رفیق پشت درهای بسته، ما شاهد موج گسترده ی جنبش های نئوفاشیستی و هویت گرای مذهبی، ملی قومی و نژادی به بهانه ی مساله ی پناهندگی هستیم. در این زمینه هم قبلا مطالب زیادی را منتشر کرده ام.

در زمینه ی “هویت” هم از مباحث بندیکت اندرسون در کتاب “اجتماع های خیالی” و نظریات هابسبام در مورد ناسیونالیسم در کتاب “ملت و ناسیونالیسم” بهره گرفته ام. بدون درک نظریه ی فتشیسم مارکس درک تئوری ناسیونالیسم و هویت گرایی غیر ممکن است، در این رابطه هم کوتاه در مورد فتشیسم و رابطه ی پول و فتشیسم صحبت خواهم کرد.
برشت در کتاب “گفتگوی پناهجویان” که در فارسی زیر نام “گفتگوی فراریان” ترجمه شده است، از اهمیت پاسپورت و بی اهمیتی انسان صحبت می کند. بندیکت اندرسون و هابسبام که کاملا به نظرات همدیگر و مباحث برشت اگاهی داشتند هم چنین کانتکسی را در زمینه ی مساله ی ناسیونالیسم به کار می گیرند. منصور حکمت از نظریات هابسبام و اندرسون بهره ی زیادی گرفته است، بدون اینکه حتی یک بار خواننده را به متون اصلی رجوع دهد. (کمی امانت داری در نوشتن نشان از پرنسیپ است). مساله ی اهمیت پیدا کردن کالاها و بی اهمیت بودن انسان را در بخشی که در ان به فتشیسم پرداخته ام بررسی کرده ام.

زمانی که هویت انسانی توسط هویت جعلی لگدمال می شود

من بر این عقیده ام که پناهندگی مساله ی هویت انسان پناهجو را به شدت متحول می کند. شما به عنوان پناهجو ناچار هستید قبل از هر چیز به هویت ها، داستان ها، خاطرات خیالی و ساختگی پناه ببرید که هیچ گاه در واقعیت اتفاق وجود خارجی نداشته و ندارند. شما ناچارید هویت دیگری را برای خود انتخاب کنید که هویت واقعی شما در نتیجه ی این ناچاری زیر گرد و غبار دروغ های ضروری له و لورده و به کلی گم می شود. این مساله هم برای پناهجویان واقعا فراری و هم ب برای پناهجویان “دروغین” و مهاجران صدق می کند. در مورد مهاجرانی که ادعای فراری بودن می کنند وضعیت به مراتب وحشتناک تر است. انان در کابوس به سر می برند، کابوسی که زندگی واقعی در کشور دیگر به انان تحمیل کرده است. انان ممکن است ناچار نبوده باشند از دست دولت ها و سیستم پلیس و خشونت مستقیم متواری شوند، اما هر کس دلایل خاص خودش را برای مهاجرت دارد و از نظر من مهاجرت نه تنها ایرادی ندارد، بلکه حق بی قید و شرطی است که همگان باید از ان برخوردار باشند، بدون اینکه درگیر مسائل بروکراتیک و کنترل های کثیف پلیسی شوند. در دنیای واقع ما نه با یک سیستم حقوقی که حقوق انسان ها را بدون تبعیض و راسیستم به رسمیت بشناسد، روبرو نیستیم، بلکه با نظامی روبرو هستیم که دنبال نیروی کار ارزان، تحصیل کرده و خاموش است که مثل گوسفند سرش را پایین بیاندازد و برای جامعه مولد باشد، بدون اینکه اسایش حاکمان را بر هم بزند. به همین خاطر است که ایرانیانی که ازطبقات مرفه تر در ایران هستند و با پاس واقعی و ویزا بدون هیچ مشکلی با ویزا و از راه هوایی به اروپا میایند، کیس سراپا دروغین مسیحیت تنظیم می کنند، بدون کوچکترین مشکل بعد از مدت کوتاهی به عنوان پناهجو به رسمیت شناخته می شوند و مردم جنگ زده و فراری افغانستانی که از جنگ و بردگی و تروریسم دولتی و فاشیستی اسلامی متواری شده اند، در اوج بی رحمی توسط دولت های تروریست بین المللی مدعی حقوق بشر همچون برده با زور پلیس و خشونت سازمان یافته و سیستماتیک دولتی دولت های اروپایی سوار هواپیما شده و به کشور خود دیپورت می شوند. برخوردهای دولت های غربی به پناهجویان افغانستانی و پناهجویان موسوم از کشورهای بالکان یاداور برخوردهای نازی ها با یهودیان است، با این تفاوت که نازی ها در کوره های ادم سوزی ادم ها را می سوزاندند و یا با باز کردن شیر گاز صدها نفر را در چند لحظه اعدام گروهی می کردند، ولی دولت های اروپایی با بریدن نان پناهجویان اواره انان را به صورت تدریجی می کشند. به قول برتولت برشت مرگ اشکال مختلفی دارد. کسی را ممکن است با چاقو بکشند و نان کس دیگر را ببرند. این مساله تغییری در ماهییت مرگ سیستماتیک نمی دهد.

بندیکت اندرسون و اریک هابسبام بر این عقیده اند که با فروپاشی شوروی سابق ملت از مفهوم اولیه خود “دولت-ملت” خارج شده است و بیش از هر زمانی این مفهوم دستخوش تحول شده است. هر دو بر این عقیده اند که پاسپورت نقش حیاتی در تعیین ملت شما دارد. برای نمونه بعد از فروپاشی شوروی و ارتجاع امپریالیستی موسوم به انقلاب رنگی که با جن های قومی و خط کشی های موزاییکی در یوگسلاوی سابق شروع شد، مفهوم ناسیونالیسم دستخوش تحول شدیدی شد. کم نیستند کسانی که خود را از ملیت روس، قزاق، اذربایجانی، البانیای، اسلوونیایی یا هر کشور دیگری می دانند ولی چون در پاسپورت انان ملیت دیگری قید شده است، هیچ دولت و نهادی به گفته های انان توجه نمی کند و تنها پاس انان است که اهمیت دارد. این مساله در مورد اکراد و فلسطینی ها و دیگر “ملیت” های بدون دولت هم صدق می کند. من شخصا علاقه یی به مسائل “هویتی” و برساخت های ضد بشری مانند ملیت ندارم، اما چون در پاس من ایرانی قید شده است، اگر حتی در ادارات کشور المان با صدای بلند هم داد بزنم که من کورد هستم و ایرانی نیستم، کسی این مساله را جدی نمی گیرد. فلسطینیان هم لازم است تحت سلطه ی یک دولت اشغالگر پاس اسرائیلی داشته باشند، در صورتی که بخواهند به خارج از فلسطین قانونی سفر کنند لازم است پاس اسرائیلی شان را همراه خود داشته باشند، وگرنه در هیچ فرودگاه معتبر جهانی پاسپورت فلسطینی را به رسمیت نمی شناسند، چون فلسطین این قلب تپنده ی بشریت مظلوم به عنوان دولت به رسمیت شناخته نمی شود. این مساله را می توان از نقطه نظر مارکسیستی تحت عنوان فتشیسم نقد و بررسی کرد. به طور خلاصه فتشیسم یا بت وارگی چیزی جز این نیست که کالاها شخصیت (بخوانید هویت) پیدا می کنند و انسان ها و انسان ها بی هویت و بی شخصیت می شوند. به تعبیر دیگر می توان گفت که من مهم هستم ، نه به خاطر اینکه یک انسان هستم، بلکه به این خاطر که یک پاس المانی در جیب دارم که با ان به بالای 170 کشور جهان بدون ویزا می توانم سفر کنم، البته در صورتی که پول سفر را داشته باشم. در رابطه با پول مارکس عمیق ترین نظریات خود را اینگونه بیان می کند که پول رابطه ی ما با جهان اطرافمان است. بدون پول دسترسی به بسیاری از کالاها و مکان های جهان غیر مکن است. یک کارتن خواب المانی که پاس المانی دارد ولی پول خریدن یک بلیط قطار یا اتوبوس را ندارد، نمی تواند بدون ترس و دلهره از دستگیر شدن در قطار و اتوبوس از یک محله به محله ی دیگر با قطار یا اتوبوس برود. بدون پول نمی تواند به کالاهای پشت ویترین مغازه ها و سوپرمارکت ها دسترسی داشته باشد، با اینکه ممکن است پاسپورت المانی هم داشته باشد. مفهوم فتشیسم مارکس را باید در رابطه ی با تئوری پول و سرمایه ی مارکس بررسی کرد وگرنه به نتایج درستی نمی رسیم.

پناهندگی و حقارت

زمانی که پناهنده می شوی، در صورتی که پول لازم برای سفر را نداشته باشی، باید به هر کس و ناکسی برای گرفتن پول حالا قرض یا کمک مالی رجوع کنی. این مساله انسان را حقیر می کند، از خودت متنفر می شوی و احساس از خودبیگانگی می کنی، به ویژه زمانی که از یک آشغال درخواست کمک مالی یا قرض می کنی و جواب ناشایستی می شنوی. برای یک از رفقای اواره و پناهجو در یکی از کشورهای اروپایی کمک مالی جمع می کردیم، من شخصا از یک آشغال به اسم “دکتر” فرشید فریدونی درخواست کردم که به این رفیق که بسیار رفیق فعال و جدیی ایی هم بوده و هست مبلغی کمک کند، همین لمپن بی سر و پا بعد از چند سال در فیس بوک نوشت، که چرا من بهش نقد می کنم، مگر یادم رفته ان موقع از او درخواست “گدایی” کردم. هدف من از اوردن این مثال نشان دادن حقارت و پستی برخی از این “روشنفکران” کارتونی است که رویشان نمی شود خود را راست، فاشیست و ضد انسان خطاب کنند و مفهومی گله گشادتر از چپ هم در این دنیا پیدا نمی شود، به همین خاطر به چپ اویزان می شوند، اما زمانی که انسان های شریفی مثل این رفیق که اعلام کردم به کمک چنین انسان پستی احتیاج پیدا می کنند، این فالانژها به جای کمک سال ها بعد از این مساله اینگونه برخورد می کنند.

کسی که پناهجو است و پول ندارد، زندگی واقعی او را ناچار می کند به هر طناب پوسیده یی اویزان شود تا بتواند زندگی خود را بازتولید کند و به راه خود که چیزی جز یک اینده ی نامشخص نیست، ادامه بدهد. ممکن است حتی از کسی متنفر باشد ولی ناچار شود، برخوردش با او را عوض کند تا شاید به پولی برسد. این مسائل انسان پناهجو را از هویت انسانی تهی می کنند و او را خرد و شکسته می کنند. بی دلیل نیست که پناهجویانی که در کشور خود قبراق و سر حال بوده و هستند به محض رسیدن به مقصد دچار دهها نوع بیماری از جمله افسردگی های کشنده شده و می شوند. افسردگی، بی هویتی، هویت ساختگی، تحقیر، درجه دوم بودن، تن دادن به بردگی پیش همشهری و هم محل و همزبان و هم کشوری، بخش جدایی ناپذیری از زندگی پناهجویان است. اکثریت پناهجویان با این معضلات دست و پنجه نرم کرده و می کنند.

در کشور مقصد دولت و اکثریت مردم شما را به عنوان یک انسان بی هویت، بی ریشه، خطرناک و ممکن است سکسیست و حتی فراتر از ان انگلی نگاه کنند که از امکانات حداقلی موسوم به کمک هزینه های سوسیالی سوء استفاده می کنید نگاه کنند. کمتر کسی گفته های واقعی شما و تجربه ی گذشته و مبارزاتی شما را جدی می گیرد، به همین خاطر است که شما ناچارید بخشا هویت دیگری را برای خود درست کنید که خیالی است. هویتی چون “ملیت” که پدیده یی جعلی است، ساختگی است، اما تبدیل به واقعیت اجتماعی شده است. تمام پناهندگانی که از دست فاشیسم هیتلری به امریکا متواری شده بودند و بخشا خاطرات انان توسط خودشان یا دیگران نوشته شده است هم شامل این کیس می شوند. انان یک بار خودشان هستند و یک بار کیس شان. بی دلیل نیست که امروز بسیاری از دختران ایرانی و جهان سومی که کیس تجاوز و غیره می دهند، بعد از گرفتن قبولی و پیدا کردن دوست پسر همیشه اصرار دارند که کیس انان خودشان نیست و انچه که در مصاحبه ی پناهندگی گفته اند تنها به خاطر پذیرش به عنوان پناهنده بوده است و در واقع به انان تجاوز نشده است.

پناهندگی شما را ناچار به اسمیلاسیون می کند. شما مجبورید خود را با سیستم های جدید تطبیق دهید در صورتی که ممکن است هیچ علاقه یی به این سیستم جدید نداشته باشید. شما ناچارید وقت غذا خوردن، شیوه ی کار کردن، کلاس رفتن و حتی ذائفه ی غذایی تان را عوض کنید، چون شرایط مادی و ماتریالیستی به شما تحمیل می کند. (این مساله در مورد ایرانیانی و غیر ایرانیانی که از ایران زن برای اشپزی می گیرند صدق نمی کند، انان اغلب همان غذاهای ملی و میهنی خود را می خورند، چون یک برده به اسم زن در اشپزخانه اسیر کرده اند که شب و روز برای انان می پزد و می شورد. به نظر من ازدواج های پستی را باید ممنوع کرد.)

نتیجه گیری

شما به عنوان پناهنده و مهاجر اگرچه از هویت اولیه خود فاصله می گیرید و مجبورید یک هویت میانی بین هویت سابق و هویت جدید برای خودتان برگزینید، اما جامعه ی جدید برخلاف یاوه گویی های سیاستمداران روده دراز در مورد سیاست ادغام هیچوقت شما را در خود حل نمی کند و لهجه و رنگ پوست و مو و موقعیت شغلی شما کافی است که شما را تا ابد به عنوان خارجی و نه شهروند بشناسند. اینجاست که راسیسم و طبقه بندی انسان ها بر اساس رنگ و نژاد و شغل و کلاسیسم دست به دست هم می دهند که بار دیگر هویت انسانی و شهروندی شما را لگد مال کنند.

پناهجویان از یک طرف ناچارند برای تصاحب پاس اروپایی به هر طناب پوسیده یی اویزان شوند و از طرف دیگر زمانی که موفق به اخذ پاس اروپایی وحقوق شهروندی شدند، جامعه انان را نه به عنوان شهروند اروپایی، بلکه مهمانانی که باید بلاخره برگردند و به ریشه و هویت اصلی خود رجوع کنند، نگاه می کند، دست و پنجه نرم کنند. این وضعیت برای پناهجویان مرگبار است، بی دلیل نیست که بسیاری از پناهجویان علیرغم تنفر از سنت ها، عرف ها، ملیت ، مذهب، دولت و مناسبات جامعه یی که از ان فرار کرده اند، بعد از پس زده شدن از جانب جوامع غربی علیرغم سال ها زندگی در این جوامع به شیوه یی بسیار “فوندمنتال” و ارتجاعی به ان هویت هایی که از ان متواری بوده برگشته و برای خود کامیونتی و اجتماعاتی ملی، میهنی، قومی، مذهبی، قبیله یی و غیره تا “هویت” گم شده ی خود را پیدا کنند، چون هویت انسانی انان لگدمال شده است و این انسان ها همانطور که کنستانتین وکر خواننده ی انارشیست المانی در پلاتفرم خود در سال 2018 علیه راست های فاشیست اعلام کرد، به خاطر بیگانگی با هویت عمیق انسانی خود و درک نکردن خود به عنوان انسان به هویت های قومی و ملی و خلقی پناه می برند. کنستانتین وکر می گوید: “کسی که هویت انسانی خود را در وجود خود به صورت عمیق در نیابد، به دنبال هویت در بین هویت گرایان طرفدار “ملت”، خلق و سرزمین پدری می گردد”.

کومه له ی “کمونیست”، سازمان جدید زحمتکشان

کومه له – سازمان کردستان حزب “کمونیست” ایران ادعا داشته و دارد، که ما به خاطر اختلافات سیاسی مانند سازمان ها و احزاب ناسیونالیست دست به خشونت نزده و نمی زند. حوادث سه روز پیش در اردوگاه کومه له نشان می دهد، که کومه له – سازمان کردستان حزب “کمونیست” ایران و جناح راست این جریان وابسته به علیزاده و رحمان پناه به همان جایگاه سازمان زحمتکشان سقوط کرده است. در سازمان زحمتکشان حل اختلاف سیاسی با اسلحه و چاقو صورت گرفته، می گرفت و می گیرد و امروز در کومه له این مساله در شکل دیگری تکرار می شود. یکی از کسانی که در گذشته از فالانژیست های درون کومه له بود و الان به دلیل مسائل خانوادگی و غیره به جناح چپ درون کومه له خزیده است، آرمان پویا است. ایشان در هنگام سرکوب فراکسیون کمونیستی ایی که ما در سال های 2008 تا 2010 نمایندگی می کردیم، به همراه دو تا شعبان بی مخ به اسم علی اسماعیلی و ستار اویهنگ شبانه روز در فیس بوک علیه ما شانتاژ می کرد و از کومه له به خاطر برخوردهای سرکوبگرانه اش به جریان ما که امروز در قالب گفتمان رادیکال به فعالیت خود ادامه می دهد، تشکر و قدردانی می کرد. همین شخص در پستی که دیروز در فیس بوک منتشر کرده است از جناح راست کومه له به خاطر برخوردهای فیزیکی به زنان داخل اردوگاه انتقاد کرده است و اعلام کرده است که جناح راست کومه له که در تشکیلات کردستان دست بالا را دارد، بعید نیست بعد از کتک کاری فعالین جناح چپ، انان را اخراج نکنند. اخباری که به دست رفقای گفتمان رادیکال رسیده است، نشان می دهد که شش زن در د اخل ارودگاه توسط یکی از فالانژیست های وابسته به جناح راست در روز مورد برخورد فیزیکی جدی و شدید قرار گرفته شده اند و یکی از این زنان به اسم گلاله لگنش ضربه ی جدی خورده است و هم اکنون هم کومه له حکم اخراجش را داده است. اسامی این افراد به شرح زیل است: نسیم کاکه، بریوان رشید پور، دریا زندی، گلاله بادافره وشلیر یوسفی. این افراد توسط یک زنی به اسم روناک امجدی از فالانژیست های دور و بر خط راست و ناسیونالیستی درون کومه له کتک کاری شده اند. لازم به ذکر است که روناک امجدی مسئول “کمیته ی زنان” درون کومه له بوده و مستقیم از سروه ی ناصری، همسر سید ابراهیم علیزاده خط می گیرد. کومه له و حزب کمونیست ایران ممکن است تلاش کند این برخورد فیزیکی را به یک مساله ی شخصی و  درگیری بین “چند زن” تقلیل دهد، اما ما این عمل را کاملا سازمان یافته از جانب جناح راست برای خفه کردن جریان چپ و کمونیست درون این جریان و کسانی که متوهم هستند کومه له می تواند کمونیست باشد، در پیش گرفته است، ارزیابی می کنیم.

گفتمان رادیکال ضمن محکوم کردن این برخوردهای ارتجاعی و لمپنیستی در برخورد به مخالفین سیاسی درون کومه له، اخلاقیات ریاکارانه و دوگانه ی رهبری کومه له در برخورد به پدیده هایی همچون برخورد فیزیکی را شدیدا به نقد می کشد. تصورش را بکنید که یکی از مخالفین چپ درون کومه له دست به چنین اقدامی زده بود، الان دبیرخانه ی کومه له اطلاعیه صادر کرده بود و در “زن” پناهی سکسیستی خود را در قالب دفاع از زن در لفافه ی ادبیات اخلاقی و پرمتیو فئودالی زمزه می کرد. فراموش نشود که این حزب سال های سال است در جواب به نقد های رادیکال و بی پروای حسن معارفی پور به افشاگری اخلاقی و پلیسی پرداخته و می پردازد و تاکنون حتی یک مقاله ی دقیق از جانب کومه له یی ها در نقد حسن معارفی پور نوشته نشده است که ذره یی سیاسی باشد، این  در حالی است که در مقابل برخورد فیزیکی یکی از فالانژیست های وابسته به خط راست و ناسیونالیستی اینگونه سر خود را در برف فرو کرده است. اگر برخورد فیزیکی وقیح است که هست، پس چرا برای طرفداران شما مشروع و برای دیگران تابو است؟ زمانی که رفقای امروزی گفتمان رادیکال در کومه له قدرت داشتند، کومه له اراذل و اوباشی همچون سیروان پرتونوری و اسعد رستمی که جزو شعبان بی مخ های درون اردوگاه بودند، تحریک می کرد علیه رفقای ما تبلیغات کنند. زمانی که لات و چاقوکش سکسیست و لمپن کادر یک حزب سیاسی می شود و سخنگوی کومه له علیه مخالفین سیاسی می شوند، این حزب تفاوتی با قهوه خانه ی جلو ترمینال ندارد.

هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال

5.03.2019

ﭼﻨﺪ ﻧﻜﺘﻪ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺧﻠﻊ ﺳﻼﺡ پ ك ك

ﻣﻦ ﻣﺎﻧﺪﻡ ﺗﻮﻱ پ ك ك ﻳﻚ اﻧﺴﺎﻥ ﭘﻴﺪا ﻧﻤﻲ ﺷﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﮕﻮﻳﺪ اﻳﻦ اﻭﻫﺎﻣﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ اﺳﻢ اﻭﺟﻼﻥ ﻳﺎ ﻭاﻗﻌﺎ اﺯ ﺯﺑﺎﻥ او ﻣﻨﺘﺸﺮ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ, ﭼﺮﻧﺪﻳﺎﺗﻲ ﺑﻴﺶ ﻧﻴﺴﺖ و ﺧﻠﻊ ﺳﻼﺡ پ ك ك ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﺟﺮﻳﺎﻧﻲ ﺑﻪ ﺟز ﺩﻭﻟﺖ ﻓﺎﺷﻴﺴﺖ ﺗﺮﻛﻴﻪ ﺧﺪﻣﺖ ﻧﻤﻲ ﻛﻨﺪ!

ﺣﺰﺑﻲ ﻛﻪ اﻣﻜﺎﻥ ﻓﻌﺎﻟﻴﺖ ﻓﺮاﻛﺴﻴﻮﻥ ﻣﻨﺘﻘﺪ و ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺭا ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻥ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﻜﻨﺪ, ﺗﻔﺎﻭﺗﻲ ﺑﺎ “ﺗﻜﻴﻪ ي” ﺷﻴﻮﺥ و ﺻﻮﻓﻴﺎﻥ ﻧﺪاﺭﺩ!

اﻳﻦ ﻫﻤﻪ اﻧﺴﺎﻥ ﺩﺭ ﻧﻘﺎﻁ ﻣﺨﺘﻠﻒ و ﻛﺸﻮﺭﻫﺎﻱ ﻣﺨﺘﻠﻒ اﺯ پ ك ك و اﭘﻮ ﭘﻴﺮﻭﻱ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ, ﻳﻌﻨﻲ ﻫﻴﭽﻜﺪاﻡ ﻧﻤﻲ ﺗﻮاﻧﻨﺪ ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻨﺪ و “ﻣﻨﺎﻓﻊ ” ﺟﻨﺒﺶ و ﺣﺰﺑﺸﺎﻥ ﺭا ﺗﺸﺨﻴﺺ ﺩﻫﻨﺪ!??!!

اﻳﻦ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺩﺭﻭﻳﺸﻲ ﺑﺎﻳﺪ ﺗﻀﻌﻴﻒ ﺷﻮﺩ و اﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺩﺭ اﺣﺰاﺏ ﺳﻴﺎﺳﻲ اﻣﻜﺎﻥ ﺭﺷﺪ و ﺗﺮﻗﻲ ﻓﻜﺮﻱ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ, ﺩﺭ ﻏﻴﺮ اﻳﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﻧﻤﻲ ﻓﻬﻤﺪ ﺑﺮاﻱ ﭼﻲ اﺳﻠﺤﻪ ﺑﺮﺩاﺷﺘﻪ اﺳﺖ,ﺁﻥ ﺭا ﻫﻢ ﺩﺭﻙ ﻧﻤﻲ ﻛﻨﺪ, ﻛﻪ. ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺕﺑﺮ ﺯﻣﻴﻦ ﮔﺬاﺷﺘﻦ اﻳﻦ اﺳﻠﺤﻪ ﭼﻪ ﻣﺨﺎﻃﺮاﺗﻲ ﻣﻤﻜﻦ اﺳﺖ, ﺑﺮاﻱ اﻭ و ﺣﺰﺑﺶ ﺭا ﺗﻬﺪﻳﺪ ﻛﻨﺪ!!!

ﻣﻦ پ ك ك ﺭا ﺻﺮﻓﺎ ﻳﻚ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﻣﺴﻠﺢ ﻣﻲ ﺷﻨﺎﺳﻢ و اﺯ ﻧﻆﺮ ﻣﻦ پ ك ك ﺑﺪﻭﻥ ﺳﻼﺡ ﻳﻌﻨﻲ ﻫﻴﭻ, ﭼﻮﻥ پ ك ك اﺻﻼ ﺳﻴﺎﺳﺖ ﻣﺸﺨﺼﻲ ﻧﺪاﺭﺩ!

ﻣﻦ ﺩﻟﻢ ﺑﺮاﻱ اﻳﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ و ﺑﺪﺑﺨﺖ و ﭼﭗ ﻫﺎﻳﻲ ﻣﻲ ﺳﻮﺯﺩ ﻛﻪ ﻧﻘﻂﻪ اﻣﻴﺪ و ﻗﺒﻠﻪ ﮔﺎﻫﺸﺎﻥ پ ك ك ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ,ﻭﻟﻲ اﻻﻥ ﺑﺎﻳﺪ ﭼﻮﺏ ﺳﻴﺎﺳﺖ ﻫﺎﻱ ﻣﻤﺎﺷﺎﺕ ﺟﻮﻳﺎﻧﻪ ي اﻳﻦ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﻧﺎﺳﻴﻮﻧﺎﻟﻴﺴﺖ ﭘﻮﭘﻮﻟﻴﺴﺖ ﺭا ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ!!!

ﻭاﻗﻌﺎ اﻳﻦ ﻣﺮﺩﻡ اﺯ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﻧﻤﻲ ﭘﺮﺳﻨﺪ ﻛﻪ اﻳﻦ” ﺳﻪ ﺭﻭﻙ ﺁﭘﻮ ” ﻣﻤﻜﻦ اﺳﺖ اﺻﻼ ﺩﺭ ﺯﻧﺪاﻥ ﺩﭼﺎﺭ ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺭﻭﺣﻲ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻋﺮﺽ ﻳﻚ ﻫﻔﺘﻪ ﭼﻨﺪﻳﻦ ﻣﻮﺿﻊ ﻣﺘﻨﺎﻗﺾ و ﻣﺘﻀﺎﺩ اﺯ ﺯﺑﺎﻥ ااﻳﺸﺎﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ ﮔﺮﻳﻼﻫﺎ و ﺟﺎﻣﻌﻪ اﻋﻼﻡ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ?!!!

ﻭاﻗﻌﺎ ﻛﻪ ﻧﺎﺳﻴﻮﻧﺎﻟﻴﺴﻢ ﻛﺮﺩ ﻧﻴﺮﻭﻳﻲ ﻣﻤﺎﺷﺎﺕ ﺟﻮ و ﻣﻀﺮ ﺑﺮاﻱ ﺟﺎﻣﻌﻪ ي ﻛﺮﺩﺳﺘﺎﻥ و ﻣﻨﻂﻘﻪ اﺳﺖ و پ ك ك اﮔﺮ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺣﻴﺎﺗﺶ ﭼﻬﺎﺭ ﻛﺎﺭ ﻣﺜﺒﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ, ﺑﺎ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﻮﺿﻊ ﮔﻴﺮﻱ ﻫﺎﻳﻲ ﻫﻤﻪ ﺭا ﺑﺮ ﺑﺎﺩ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ!

ﺗﻼﺵ ﻣﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﺳﺎﺯﻣﺎﻧﺪﻫﻲ ﻧﻴﺮﻭﻱ ﭼﭗ و ﻛﻤﻮﻧﻴﺴﺖ ﺩﺭ ﻛﺮﺩﺳﺘﺎﻥ ﺗﺮﻛﻴﻪ ﺑﺎﺷﺪ, ﺗﺎ اﺯ اﻳﻦ ﻃﺮﻳﻖ ﺟﻠﻮ ﻣﻤﺎﺷﺎﺕ ﺟﻮﻳﻲ ﻫﺎﻱ پ ك ك ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﻮﺩ!

ﺑﻪ ﻧﻆﺮ ﻣﻦ اﮔﺮ ﺑﺨﺶ ﻫﺎﻳﻲ اﺯ پ ك ك ﻫﺴﺖ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﺭا ﭘﺎﻳﺒﻨﺪ ﺑﻪ اﻭﻫﺎﻡ ﭘﻮﭘﻮﻟﻴﺴﺘﻲ اﻭﺟﻼﻥ ﻧﻤﻲ ﺩاﻧﺪ, ﺳﺮﻳﻌﺎ اﻋﻼﻡ ﻣﻮﺟﻮﺩﻳﺖ ﻛﻨﺪ و ﺟﻠﻮ اﻳﻦ ﺧﻮﺩﻛﺸﻲ ﺳﻴﺎﺳﻲ ﺭا ﺑﮕﻴﺮﺩ!!!

اﻳﻦ اﻭﻟﻴﻦ ﺑﺎﺭ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺁﭘﻮ ﭼﻨﻴﻦ ﻓﺮﻣﺎﻳﺸﺎﺗﻲ ﻣﻲ ﻓﺮﻣﺎﻳﺪ و ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎر ﻫﻢ ﻧﺨﻮاﻫﺪ ﺑﻮﺩ!

ﻣﻮاﺿﻊ پ ك ك ﺑﺮاﻱ ﻃﺮﻓﺪاﺭاﻧﺶ ﻣﺜﻞ ﺑﺎﺯﻱ ﻣﺎﺭ و ﭘﻠﻪ ﺷﺪﻩ اﺳﺖ ﻭﻗﺘﻲ ﻣﻬﺮﻩ ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﺑﺎﻻ ﺗﺮﻓﻴﻊ ﭘﻴﺪا ﻣﻲ ﻛﻨﺪ, ﺗﻮﺳﻄ ﻣﺎﺭﻩ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ و ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ “ﺗﻘﻂﻪ ﺳﺮ ﺧﻄ ” ﺑﺮ ﻣﻴﮕﺮﺩﺩ!

ﺑﺪﺑﺨﺘﻲ ﺧﺮﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﺧﻮﺩ “ﻣﻬﺮﻩ ” ﻧﻴﺴﺖ, ﺑﻠﻜﻪ ﻛﺸﺎﻧﺪﻥ ﻛﻞ ﺟﻤﻌﻴﺖ ﻃﺮﻓﺪاﺭ پ ك ك ﺑﻪ ﺩاﻣﻦ اﮊﺩﻫﺎﻱ ﻓﺎﺷﻴﺴﻢ اﺭﺩﻭﻏﺎﻧﻲ و ﺗﺒﺪﻳﻞ ﻛﺮﺩﻥ اﻳﻦ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﺑﻪ ﻛﺒﺮﻳﺖ ﺑﻲ ﺧﻂﺮ اﺳﺖ!

انقلاب منفعل گرامشی یا “وضعیت آستانه یی” آرنولد ون گنپ

بیش از حد از علیه کارناوال
بیش از حد علیه از خودبیگانگی انسان

ویکتور ترنر یکی از اولین کسانی بود که در انسان شناسی در مورد وضعیت لیمینال صحبت کرد. وضعیت لیمنال را ارنولد ون گنپ از ویکتور ترنر می گیرد و ان را به نظریه ی وضعیت استانه یی “بینابینی” یا در المانی کمونیتاس بسط می دهد. از نظر ارلوند ون گنپ ما در جامعه نیازمند این وضعیت استانه یی هستیم و در بیشتر جوامع این وضعیت وجود دارد. نمونه ی روشن ان در غرب عاشورای اروپایی موسوم به کارناوال یا فاشینگ و در ایران سینه زنی و خر تو خر مذهبی است. وضعیت کمونیتاس یا استانه یی به وضعیتی می گوید که برای زمانی کوتاه مرزهای هنجاری و فرهنگی جامعه رنگ بر می تابند و انسان ها رفتارهای متفاوتی از خود نشان می دهند که هیچ سنخیتی با رفتار انان در حال عادی ندارد. مثلا در المان در هنگام کارناوال رابطه ی جنسی باز عادی می شود و ادم ها علیرغم اینکه در یک رابطه هستند در هنگام کارناوال ممکن است با ادم های دیگر رابطه ی جنسی داشته باشند که قبلا تمایل جنسی به انان داشته یا به خاطر نوشیدن مفرط الکل تمایل پیدا کرده اند. (تحقیقات نشان می دهد که ادم بعد از نوشیدن ده ابجو به همجنس خودش هم تمایل جنسی پیدا می کند، اگر حتی گرایشات همجنگسرایانه نداشته باشد، این البته بیشتر شوخی جدی است)
وضعیت لیمینال یا استانه یی که ما در انسان شناسی به عنوان کمونیتاس می شناسیم در واقع یک وضعیت پساهنجاری است. در ایران طرف هنگام عاشورا با چاقو به سر و کله ی خود می کوبد و خود را زخمی می کند، اگر همین فرد در روز عادی غیر از عاشورا تاسوعا دست به این حماقت بزند توسط همین پلیس جنایتکار ایران دستگیر و با افسار روانه ی زندان می شود. در ایران چیزی به اسم مراقب از انسان های بیمار روانی بی معنی است. جامعه ی ایران برخوردش با معلولین و مجانین بهتر از برخورد دوران تحت تعقیب قرار دادن زنان در قرون وسطی نیست که تحت عنوان جن توسط کلیسا به عنوان مدافع بربریت کشته می شدند. در زمینه ی تحت تعقیب قرار دادن مجانین و زنانی که به عنوان جن کشته می شدند می توانید کتاب میشل فوکو “جنون و تمدن” و کتاب سیلیویا فدریچی به اسم کالیبان و ساحره را مطالعه کنید.
گنپ در واقع وضعیت کمونیتاس یا لیمینالی را برای جامعه ضروری می داند، چون در غیر این صورت امکان انفجار اجتماعی به وجود می اید. گنپ فاز مینمالی را تنها یک مرحله ی گذار در نظر می گرفت برای رفتن به فاز پسالیمینمالی که چیزی جز همان فاز پیشالیمینالی نبوده و نیست. نظریات گنپ هیچ گونه ترقی خواهی ایی با خود نداشته و اتفاقا در توجیه مناسبات ارتجاعی کار و سرمایه هستند. گرامشی اما علیرغم تحلیل درستش در انقلاب منفعل از سوسیالیسم و انقلاب سوسیالیستی دفاع می کرد و راهکار دائمی برای عبور از خودبیگانگی داشت. اگر فرض را بر این بگیریم که از خودبیگانگی از طریق مصرف بی رویه ی الکل و انارشی جنسی برای یک شب مردم را از بیگانگی یک سالشان نجات دهد، با پریدن مستی از کله و بازگشت به شرایط عادی، بیگانگی دوباره بازتولید می شود، بنابراین وضعیت بینابینی یا گذار گنپی نه تنها کمکی به رفع بیگانگی نمی کند، بلکه فردی که در این وضعیت قرار دارد، از ترس بازتولید بیگانگی در فردای بعد از شرایط گذار، خوشی سطحی دوران گذار برایش به زهر مار تبدیل می کند، به ویژه وقتی کسی که ان شب را با یک پارتنر جنسی دیگر به سر می برد و فرداش پارتنرش از او جدا می شود، باید مایه ی سنگین تری از نیم ساعت لذت جنسی با کسی دیگر بدهد. در هنگام کارناوال در المان هزاران رابطه ی رومانتیک به خاطر بی قید و بندی مردم و به ویژه مردان متاهل از هم می پاشد.

گرامشی به عنوان مارکسیست معتقد است که دولت بورژوایی در غرب توانسته است پتانسیل های مبارزاتی توده ی مردم را از طریق انقلاب از بالا از بین ببرد و اعتراضاتی که پتانسیل تبدیل شدن به یک انقلاب اجتماعی را دارند در ساختار دولت بورژوایی انتگره کند. برای نمونه خشم توده یی مردم از این سیستم در اروپا از طریق پدیده یی به اسم فاشینگ یا کارناوال خالی می شود و مردم به جای اینکه یک بار به صورت سمبلیک از ازادی های سمبلیک برخوردار شوند، می توانند پتانسیل خود را برای سرنگونی سرمایه داری به کار بگیرند و کل سیستم را با اعتراضات عظیم سرنگون کنند. اما دولت به طوری سازمان یافته از طریق فتشیسم و صنعت فرهنگی این پتانسیل را قورت داده است که تمام حرکات و فعل و انفعالات روزهای کارناوال در چارچوب سیاست های دولت به پیش می رود و غیر ممکن است این پتانسیل عظیم به یک جنبش اجتماعی تبدیل شود که بتواند جامعه را یک گام به پیش ببرد. برای همین گرامشی امکان انقلاب قهرامیز در غرب و انقلابی از جنس انقلاب اکتبر را تقریبا غیر محتمل می دانست، چون دولت از طریق یک انقلاب نرم خشم و تنفری که ممکن است به انقلاب و انفجار اجتماعی تبدیل شود را از بین برده است. حالا این شکل از انقلاب منفعل می تواند بیمه های بیکاری و سوسیالی و بازنشستگی باشد یا کارناوال یا هر جشن مذهبی و ملی دیگر

حسن معارفی پور

برنامه ی مطالعاتی برای تمام کسانی که خواهان اشنایی با کمونیسم هستند

برنامه ی مطالعاتی برای تمام کسانی که خواهان اشنایی با کمونیسم هستند

مطالعه ی دقیق مارکس و انگلس نیازمند زمانی طولانی است. بسیاری از مباحثی که مارکس و انگلس در نامه ها و مکاتبات بین خود یا با دیگران منتشر کرده اند، به زبان فارسی ترجمه نشده اند، گرچه اهمییت این نامه ها و مکاتبات کمتر از اثار و کتب مشترک این دو متفکر برجسته و بینان گذاران اصلی سوسیالیسم علمی نیست.
سوسیالیسم علمی انچه مارکس و انگلس ان را بنیان گذاری کردند، چیزی جز فرمول بندی تئوریک منافع ستم کشان و فروشندگان نیروی کار، جنبش اجتماعی طبقه ی کارگر و تمام ستمکشان، نقد ساختاری مناسبات ساختاری سرمایه داری و ایدئولوژی های بورژوایی، خرده بورژوایی، رفورمیستی، ارتجاعی و خیال پردازانه نیست، به همین دلیل مهم است که کتاب های دست اول مارکس، انگلس و دیگر مارکسیست های وفادار به جنبش طبقه ی کارگر و کمونیسم به مثابه ی تئوری این طبقه مطالعه کرد.
کسانی که مارکس و انگلس و دیگر مارکسیست هایی همچون لنین، لوکاچ، لوگزامبورگ، گرامشی، کارل کرش، هال دریپر، استیوان مساروش و دیگر مارکسیست ها را مطالعه کرده باشند یا بخواهند مطالعه کنند، تنها با تئوری کمونیستی این افراد روبرو نمی شوند، بلکه با انبوهی از نقد های رادیکال و بی پروا به گذشتگان، معاصران خود و مدافعین و نمایندگان جنبش های اجتماعی روبرو هستند. ما هیچ وقت نمی توانیم تنها با خواندن اثار مارکسیستی تصویری دقیق از مدافعان دیگر مکاتب، جنبش های اجتماعی و تئوری ها پیدا کنیم، چون هر کمونیستی به ناچار به صورت گزینشی به بررسی و نقد اثار دیگر متفکران پرداخته است و هیچگاه کلیت این اثار و مکاتب را با جزئیات نقد نکرده است.
همان طور که بارها و بارها از جانب مارکسیست ها و غیر مارکسیست ها در مورد بررسی اثار مارکس و انگلس تکرار شده و می شود، این دو بر شانه های سه جریان سیاسی، اجتماعی و فکری قبل و هم عصر خود ایستاده و با نقد رادیکال این سه جریان ماتریالیسم تاریخی (بررسی مادی و ماتریالیستی تاریخ) و ماتریالیسم دیالکتیک (نفی نفی به نفع یک شرایط بهتر در زندگی اجتماعی) را بنا نهادند. مطالعه ی اثار اولیه ی مارکس و انگلس متاثر بودن این دو متفکر از سنت دیالکتیکی هگلی که در المان به دو گروه رادیکال، انقلابی (هگلی های چپ) و کنسرواتیو (هگلی های راست) تقسیم شده بودند، را نشان می دهد. همزمان ما شاهد تاثیر فراوان متون فوئرباخ، برنو بائر و سوسیالیست های خیالی همچون شارل فوریه و حتی پرودون و بلانکی و سایر سوسیالیست های خیال پرداز و انارشیست بر اثار مارکس و انگلس هستیم. مارکس بعد از اشنایی با انگلس و مطالعه ی کتاب او یعنی “وضعیت طبقه ی کارگر در انگلستان” با متفکران حوزه ی اقتصاد سیاسی اشنا می شود و از به مرور از فلسفه ی حق فاصله می گیرد، چون خود مارکس بر این عقیده بود که با فلسفه ی سیاسی و حقوق نمی توانست بسیاری از مسائل اقتصادی همچون دزدی چوب از جانب کارگران جنگل در منطقه ی نورد راین وستفالن را توضیح دهد.

قبل از اشنایی مارکس با نمایندگان اقتصاد سیاسی انگلیسی از جمله ادام اسمیت و ریکاردو و خواندن اثار این دو متفکر و همچنین سایر متفکرین مارکس تز دکتری خود را در سن بیست و سالگی در مورد فلسفه ی اپیکور و دمکریت نوشت و وقت زیادی را به خواندن فلسفه ی یونان باستان اختصاص داد.
به دنبال ان مارکس به سراغ فلسفه ی ایدئالیسم المانی از جمله کانت و هگل می رود و با نقد ایدئالیسم المانی و همچنین ماتریالیسم مکانیکی فوئرباخیستی با بهره گیری از دیالکتیک هگل و توسعه ی ان از یک سری مباحث انتزاعی و بازی زبانی با کلمات ثقیل به دنیای کشمکش طبقاتی و مبارزه واقعی کشیده و این دیالکتیک را در انتاگونیسم طبقات مختلف اجتماعی و نه انتاگونیسم ذهنی بررسی می کند. بیرون کشیدن دیالکتیک از زیر اوار گفتمان ایدئالیستی و بازسازی این دیالکتیک به شیوه یی ماتریالیستی را مارکس در کاپیتال و دیگر اثارش از جمله مقدمه ی نقد اقتصاد سیاسی به بهترین شکل ممکن فرموله می کند. به قوق لنین هیچ جای نوشته های مارکس نیست که در ان از متد دیالکتیکی استفاده نشده باشد. تفاوت متد دیالکتیکی هگل با مارکس تفاوت در بررسی رابطه ی عین و ذهن است، تفاوت در بررسی رابطه ی دیالکتیکی تئوری و پراکسیس است، بی دلیل نیست که مارکس از “متد دیالکتیکی من” در مقابل متد دیالکتیکی هگلی سخن می گوید.
در اینجا یک نقل قول از مارکس را می اورم تا این مساله را روشن کنم
…”در تولید اجتماعی زندگی خود، انسان ها وارد روابطی مشخص می شوند که خدشه ناپذیر و مستقل از خواسته ی آنانست، روابط تولیدی که با مرحله یی از توسعه ی نیروهای تولید مادی آنان مطابقت دارد. مجموعه ی این روابط تولیدی ساختار اقتصادی جامعه را تشکیل می دهد، بنیاد واقعی، که بر آن روبنای قانونی و سیاسی بر پا می شود که شکل های آگاهی اجتماعی مشخصی را یدک می کشند. ابزار تولیدزندگی مادی فرایند زندگی اجتماعی، سیاسی و روشنفکری را شکل می بخشند. این آگاهی آدمیان نیست که هستی شان را تعیین می کند، بلکه ـ بر عکس ـ هستی اجتماعی آنانست که آگاهی شان را می سازد.در مرحله ی معینی از این توسعه، نبروهای تولید مادی جامعه با روابط موجود اجتماعی تولید ـ و یا بعبارت دیگر با آنچه که در اصطلاح قانونی به همان معنی است ـ یعنی با روابط مالکیت که تا این لحظه با آن هماهنگی داشته در تخاصم قرار می گیرند. با گسترش شکل های نیروهای تولید، این روابط به مانعی بر سر راهشان تبدیل می شود. سپس دوره ی انقلاب اجتماعی فرا می رسد. با تغییر زیربنای اقتصادی مجموعه ی عظیم رو بنا کم و بیش به سرعت فرو می پاشد. در ملاحظات مربوط به این استحاله باید میان دگرگونی مادی شرایط اقتصادی تولید – که به دقت علوم طبیعی قابل تعیین شدن است ـ و دگرگونی شکل های قانونی، مذهبی، زیبایی شناسی و فلسفی ـ و یا مختصر بگوییم، ایدیولوژیکی کهانسان از این طریق به آگاهی می رسد و با آن می جنگد وآن را نابود می کند ـ همواره تفاوت گذاشت.”
(کارل مارکس، برخوردی انتقادی بر اقتصاد سیاسی، 1859)
این پارگراف از مارکس در مقدمه ی نقد اقتصاد سیاسی به درستی گویای برخورد دیالکتیکی و ماتریالیستی مارکس به رابطه ی دیالکتیکی عین و ذهن است. در این رابطه او خوانش دیالکتیکی کانت گرایانه را که پدیده های خارج از ذهن انسان را به عنوان مثل (افلاطونی) در نظر می گیرد که ذهن بین ان رابطه برقرار می کند، شدیدا رد می کند و همچنین مارکس در واقع عین و ذهن را برخلاف پست مدرنیست های ساختگرای امروزی از هم جدا نمی کند و پدیده های اجتماعی را تنها برساخت هایی که ذهن انسان درست کرده است نمی داند، در عین حال هم مارکس خوانش ساختارگرایی را که عین را مقدم بر ذهن می داند رد می کند . در این شکی نیست که هیچ انسانی نمی تواند در تمام رشته های مختلف اگاهی کسب کند، به همین خاطر لازم است هر کسی یک یا چند حوزه را برای مطالعه و تحقیق جدی انتخاب کند. از انجایی که ما در خاورمیانه چیزی به اسم تخصص نداریم و علوم انسانی در بحران عدم فکر و اندیشه به سر می برند، لازم است که فعالین سیاسی جدی و کمونیست با متون متفاوت سر و کله بزنند و این باعث می شود که ما هیچ گاه متون عمیق و کار شده یی را نتوانیم منتشر کنیم که از لحاظ کیفیت علمی با متونی که متخصصین مارکسیست و مارکسیست های اروپایی منتشر می کنند، قابل مقایسه باشد. این مساله باعث می شود که اکثر مارکسیست های ایرانی در سطح باقی بمانند و مقالاتشان در نشریات معتبر اروپایی منتشر نشود و ما بیشتر مترجم ادبیات مارکسیستی دیگر کشورها باشیم، به جای اینکه ادبیات تئوریک مارکسیستی را خودمان تولید کنیم. این یک معضل است و نبودن فعالین و کنشگران کافی در رشته های مختلف علوم انسانی، فلسفه و علوم اجتماعی این بحران را دامن زده است. وقتی ما نمی توانیم همزمان رمان های مهم جهان را بخوانیم و متون فلسفی و اقتصادی و تاریخی و غیره، لازم است به صورت کاملا گزیشنی رفتار کنیم و از آشغال خوانی و سطحی خوانی دوری کنیم. برای این کار نیازمند یک برنامه ی مطالعاتی جدی و موضوع تحقیق جدی هستیم. من در اینجا سعی می کنم با تنظیم این برنامه ی مطالعاتی کمک ولو کوچکی به فعالین سیاسی و جویندگان حقیقت بکنم، تا بتوانند از تجربیات ناقص من بهره گرفته و از این طریق راحت تر یک برنامه ی مطالعاتی برای خود تنظیم کنند که به مراتب قوی تر از این برنامه یی باشد که من نوشتم.

به نظر من کسانی که مارکس و مارکسیسم را مطالعه نکرده اند، یک بخش عظیمی از حافظه ی بشری را نادیده گرفته اند. این را نمی گویم چون خودم مارکسیست هستم، این یک واقعیتی است که حتی مارکس شناسان انتی مارکسیست هم به ان اقرار می کنند. کاپیتال مارکس خلاصه ی تاریخ شکل گیری سرمایه داری و مناسبات تولید سرمایه داری است و کسی که کاپیتال را نخوانده باشد، به هیچ وجه نمی تواند درک درستی از مناسبات سرمایه داری داشته باشد. بی دلیل نیست که نئولیبرال ترین نئولیبرال ها هم به مارکس و به ویژه کاپیتال مراجعه می کنند. برای متوجه شدن کاپیتال، لازم است قبل از هر چیز با متد دیالکتیکی مارکس اشنا بود و برای این کار باید تفاوت متد دیالکتیکی مارکسی را از متد دیالکتیکی هگل، فیخته و دیالکتیک استعلایی کانت شناخته و این دیالکتیک ها را از هم جدا کرد، برای اینکه بتوان ان را جدا کرد، لازم است قبل از رفتن سراغ مارکس، اثار کانت که زیاد هم نیستند به ویژه نقد عقل محض هر دو جلد را با دقت تمام خواند و بعد از ان سراغ علم منطق هگل رفت. بدون خواندن و فهم علم منطق هگل فهم کاپیتال تقریبا غیر ممکن است، به همین خاطر باید هگل را به خوبی شناخت. اکثریت مارکسیست های ایرانی نه کانت را مطالعه کرده و نه هگل را و به محض اینکه اسم این دو متفکر بزرگ می اید یک کیلو فحش روانه ی هر دو می کنند و اینگونه فکر می کنند خیلی رادیکال هستند، این حماقت است، درویشیسم است. این نشان از اوج نادانی است. برای اینکه فلسفید باید به نادانی خود اقرار کرد. کسی که اقرار نمی کند نادان است، واقعا فراتر از نادان است، او موجود خطرناکی است که ممکن است ایمانش قوی باشد، اما عقلانیت در او غائب باشد. بسیاری از به اصطلاح مارکسیست های ایرانی با خواندن مطالب من خونشان به جوش می اید، چون تصور می کنند که موجودیت انسانی و نه شیوه ی اندیشه ی احمقانه ی شان را زیر سوال برده ام.
مطالعات کانت در کتاب نقد عقل محض، فارغ از اینکه یک بحث عمیق فلسفی و نقد به همعصران و متفکران قبل از کانت است، سوالاتی را پیش پای خواننده قرار می دهد که فلسفی هستند. اینکه عقلانیت چیست؟ اینکه ایا جهان اغاز مشخص و پایانی خواهد داشت. تلاش کانت برای پاسخ دادن به این سوالات به نتیجه ی دقیقی نمی رسد، اما بحث عمیق کانت در این زمینه فراتر از فلسفه است و از علوم انسانی تا علوم تجربی، فیزیک، فضاشناسی، ستاره شناسی، منطق و غیره را در بر می گیرد. کانت پنجاه سال قبل از اینکه هگل کتاب فنومنولوژی روح را بنویسد اثار خود را منتشر کرده است، کتاب های کانت دقیقا صد سال قبل از کتاب داروین منشاء انوع داروین منتشر شده است و اصلا صحبتی از تحقیقات فیزیک و شیمی و نظریه ی نسبیت انشتین و ماخ در میان نبود. کانت را می توان جمع تفکر دوران خود خواند و همینطور هگل را. این دو مغز کل جوامع خود بودند و با هر میزان نقدی که ما کمونیست ها به انان داشته باشیم، بدون خواندن اثار این دو متفکر ،درک مارکسیسم برایمان غیر ممکن است. این به این معنی نیست که ما مثل طوطی کانت و هگل را مطالعه کرده و ان را استفراغ کنیم، ابدا. بحث من این است که ما باید متفکرانی که نقش بسیاری برجسته یی در جمع اوری و بازنویسی تفکرات عصر خود داشته را مطالعه کنیم تا بتوانیم به یک درک درستی از تفکر اجتماعی ان دوران دست پیدا کنیم. خود مارکس برای اشنایی با فلسفه ی یونان باستان تز دکترایش را در مورد اپیکور نوشت. تمام اثاری که تاکنون اسم بردم به زبان فارسی ترجمه شده و اکثرا در دنیای مجازی به صورت پی دی اف منتشر شده اند. لازم نیست که ادم حتما کتاب بخرد تا بتواند کتاب بخواند، وارد شدن به فیس بوک و اینترنت یعنی وارد شدن به دنیایی که هزاران کتاب پی دی اف در ان منتشر شده است که با یک کلیک می توان فورا این کتاب ها را دانلود کرد و خواند.

مطالعه ساختار می خواهد. پراکنده خوانی و مطالعه ی مقالات فست فودی ادم را متوهم و احمق و تنبل بار می اورد. شما نمی توانید با خواندن یک مقاله در مورد مارکس با ایده های عمیق مارکس که در ده ها هزار صفحه منتشر شده اند اشنایی پیدا کنید، به همین خاطر لازم است که یک موضوع را برای مطالعه انتخاب کنید، راجع به ان تحقیق کنید و با دقت کامل در این زمینه بهترین اثار را بخوانید.

برای نمونه اگر علاقمند به مساله ی تاریخ هستید نمی توانید به عنوان مارکسیست اثار اریک هابسبام را نخوانده باشید.
اگر به مسائل زنان علاقمند هستید باید نوشته های مارکس و انگلس در این زمینه را مطالعه کرده باشید، باید اگوست ببل را خوب خوانده باشید، کولنتای، دونا هاراوی، فریگا هاوگ و مهمتر از همه اولین رید و کلارا زتکین را. خواندن اثار پست مدرنیستی می تواند به شما کمک کند که از زاویه ی دیگری به مساله زنان نگاه کنید اما نگاه ساختگرایانه و سوبژکتیویستی پست مدرنیست ها و فمینسیت های مالتی کالچرالیست و انترسکنال در نهایت بن بست را جلو شما قرار می دهد. راهکاری برای رهایی زن ارائه نمی دهد.
اگر به فلسفه ی مارکسیستی علاقمند هستید لازم است که فقر فلسفه، خانوداده ی مقدس، ایدئولوژی المانی، دفترهای فلسفی در باره ی هگل از لنین، انتی دورینگ و دیالکتیک طبیعت از انگلس و اثار جورج لوکاچ را مطالعه کرده باشید. لازم است کارل کرش و گرامشی و برتولت برشت را بخوانید.
اگر به سیاست کمونیستی و اشنایی مختصر با اصول و مبانی کمونیسم علاقمندید لازم است که مبانی کمونیسم انگلس، مانیفست حزب کمونیست، تکامل سوسیالیسم از تخیل به علم و غیره را مطالعه کنید.
اگر به مسائل اقتصادی در مورد اقتصاد کلان علاقمندید لازم است مطالب شومپیتر، هیلفردینگ، کائوتسکی، لوگزامبوررگ و مهمتر از همه لنین و نظریات جدید در مورد امپریالیسم و اقتصاد از دیوید هاروی در دو کتاب تاریخ مختصر نئولیبرالیسم و نظریه ی جدید در مورد امپریالیسم را بخوانید.
اگر به نقد مارکسیستی به مذهب علاقمندید لازم است که نقد فلسفه ی حق هگل و سوسیالیسم و کلیسا از لوگزامبورگ و سوسیالیسم و مساله ی مذهب از لنین را مطالعه کنید. برخوردهای هیستریک و فوئرباخیستی به مذهب توسط چپ های احمق و اتئیست های ایرانی نوعی جنگ با سایه هاست به جای جنگ با مذهب به عنوان یک نهاد سرکوب و تحمیق توده یی.
برای اشنایی با موضع گیری درست در قبال ناسیونالیسم و رهایی ملی ،کتاب اریک هابسبام در این زمینه کم نظیر است. اثر مهم دیگری اثر بندیکت اندرسون است. مطالعات هال دریپر در مورد رهایی ملی کم نظیرند. موضع مارکس در مورد رهایی مردم ایرلند درست است و برخورد لنین به رهایی ملی هم می تواند از زاویه ی انتقادی بررسی شود. تا زمانی که نخوانده باشید، نمی توانید در این زمینه ها نظر بدهید، اگر نظر بدهید، بدون اینکه خوانده باشید، قاعدتا نظرتان اشتباه خواهد بود. پس بهتر است بخوانید به جای اینکه نخوانده محکوم کنید. کمونیست ها باید یک تفاوتی با مرتجعین مذهبی و ناسیونالیست داشته باشند و ان این است که ما باید به صورت رادیکال دست به مطالعه می زنیم. کمونیستی که علاقه یی به مطالعه و تحقیق جدی و رادیکال ندارد، کمونیست نیست، درویش است. تمام!
هر کس این کتاب ها را خوانده باشد و درک کرده باشد، می تواند یک کمونیست باشد، کسی که با خواندن یک متن احساسی از یک رهبر حزبی رگ گردنش به اندازه ی یک خیار چمبر راست می شود و فکر می کند حقیقت را کشف کرده است، با درویشی که دست درویش بزرگتر از خودش را می بوسد، تفاوتی ندارد.
خواهش می کنم به جای اینکه به شیوه های احساسی به متفکران عظیم تاریخ بشری حمله کنید و همه را به مرتجع بودن متهم کنید، اثار انان را بخوانید و بفهمید و بعد نقدتان را من شخصا به عنوان منبع می اورم.

امیدوارم این نوشته بتواند به انسان های جدی جویای دانش سوسیالیستی و کمونیستی کمک کوچکی بکند.

حسن معارفی پور

عشق، عرصه ی تضاد و کشمکش احساسات و عقلانیت

بعد از سال ها مطالعه در زمینه ی مسائل عشق جنسی به نتایجی رسیده ام که در بسیاری از مواقع تحلیل هایی که در گذشته در این زمینه منتشر کرده ام را نقض می کنند.
1. تمام مطالبی که در زمینه ی عشق منتشر شده و من انان را خوانده ام به هیچ وجه نتوانسته اند یک تصویر عقلانی و ابژکتیو از عشق ارائه دهند، چون عشق اساسا نمی تواند به صورت ابژکتیو وجود داشته باشد. عشق عرصه یی است که در ان ابژه و سوژه، احساس و عقلانیت، ترس و گمان، غیرت و اعتماد، گرایش جنسی به دیگران در عین اینکه عاشق یک شخص هستی، خود را به صورت همزمان در یک تناقض لاینحل بروز می دهند. (نوشته ها و کتاب های ویلهلم رایش در این زمینه با اتکا به تحقیقات میدانی، ازمایشگاهی و مراجعه به تجارب متعدد جنسی و عشقی خود نویسنده و بهره گیری از نظریات مارکسیستی، انسان شناسانه، روانکاوانه و پزشکی، از نوشته های معدود کسانی است، که به من کمک کرده است به نتایج متفاوتی از قبل برسم)

2. تمام کسانی که در زمینه ی عشق نوشته و می نویسند، تلاش کرده اند تجربه های شخصی خود را در فازهای مختلف عاشقی (هیجان اولیه ی عشقی با تغییرات هورمونی، بحران عشقی، دعوا با معشوق و در نهایت شکست عشقی) را مبنا بگیرند و تابع عواطف و احساسات خود در دوره های مختلفی که در پرانتز اورده ام، تفاسیر و تعابیر متفاوتی از عشق ارائه دهند که با تعابیر و تفاسیر دیگرشان خوانایی نداشته باشد. (این تناقضات در نوشته های برتولت برشت به وفور مشاهده می شود)

3. عشق در واقع چیزی جز یک رابطه ی عمیق جنسی و درونی به ابژه یی نیست که سوژه ایدئال های شخصیتی خود را در ان پیدا می کند و ابژه به سطح سوژه ارتقا پیدا می کند. (من شدیدا علیه برخوردهای صوفی مسلکانه ی زن ستیزانه که از جانب شعرا، دراویش و مرتجعین شرق گرا، که زن را تبدیل به ابژه یی برای خالی کردن عقده های جنسی زیر نام ابژه ی عشقی (معشوق و به زبان بهتر ابژه ی جنسی) کرده اند، بوده و هستم و خوانش من از عشق در این زمینه هیچ همخوانی و همسویی ایی با تفکرات خبیث شرق شناسانه، راسیستی، اروپا سنتریستی و ساختارگرایانه و پساساختارگرایانه ندارد. (من به هیچ وجه تفاوت جدی بین ساختارگرایی و پساساختارگرایی قائل نیستم و هر دوی این جریانات را که از فرانسه سر براورده و سیستم اکادمیک جهانی در عصر نئولیبرال را به ویژه در رشته های انسان شناسی، جامعه شناسی و مطالعات زنان به خود اختصاص داده و توسط دانشگاه های نئولیبرال از این دیسپیلین های ضد عقلی برای زدن مارکسیسم استفاده شده را مترقی نمی دانم و معتقدم که ابژگی انسان توسط ساختارگرایان و پساساختارگرایان (پست مدرنیست ها، کنستروکتیویست ها (ساخت گرایان)، اورینتالیست ها و طرفداران نظریات پسااستعماری به رادیکال ترین شکل ممکن به پیش رفته است. زمانی که یکی از بنیان گذاران اصلی ساختارگرایی یعنی لویی ستروس در توجیه مبادله ی زن با زن در کشورهای اسیایی می نویسد و این روابط را نه روابطی کالایی، بلکه معاوضه ی سوژه با سوژه می خواند و برای ان توجیه مالتی کالچرالیستی می اورد، باید کل دیسپلینی که او تئوری خود را بر ان بنا نهاده است، بی پروا به نقد کشید. پساساختارگرایان و پست مدرنیست ها که همچون زباله یی توسط ساختارگرایی دفع شدند، با پذیریش گفتمان مالتی کالچرالیستی (نسبیت فرهنگی) ساختارگرایان،اگر چه به ظاهر به نقد بررسی های ابژکتیویستی ساختارگرایان از موضعی سوبژکتیویستی رفته اند، اما با اتکا به سوبژکتیویسم سطحی، خود دچار همان اشتباهات ساختارگرایان شدند و هیچگاه نتوانستند، تناقض سوژه و ابژه را حل کنند، به همین خاطر پساساختارگرایان نه در مقابل ساختارگرایان، بلکه دقیقا در امتداد کار انان حرکت کرده و می کنند. در زمینه ی مسائل عشقی (ازدواج های اجباری، زن به زن، چند همسری و دیگر اشکال بردگی زن که ما فعالین سیاسی و دانشجویان جهان سومی هزار بار استفراغش کرده اییم، ساختارگرایان و پساساختارگرایان همچنان بر تپل و دهل نسبیت فرهنگی می کوبند و اعلام می کنند ما حق نداریم برای نمونه مناسبات بردگی و فاشیستی اسلامی، سکسیسم اسلامی در اندونزی را نقد کنیم، چون این دوستان انسان شناس ساختارگرا و پساساختارگرا با برخی از زنانی که شوهرانشان در کشوری مانند اندونزی همزمان چهار تا زن دارند صحبت کرده و ان زن گفته که من راضی هستم و این بهتر است که شوهرم چهار تا زن داشته باشد تا یک زن، چون من مجبور نیستم هر شب شلوارم را پایین بکشم و مثل سرباز اماده ی گاییده شدن باشم. این عین برهانی است که یکی از پروفسورهای نماینده ی پساساختارگرایی در مورد تعدد زوجات به نفع مردان در اندونزی برای من اورد، من هم در جوابش گفتم وقتی که رابطه ی جنسی دو طرفه برقرار نیست و مساله اجرای امورات مذهبی است، در واقع حق با ان زن است که این مساله را به شما گفته چون دیگر هر شب بهش تجاوز نمی شود و هر چهار شب یکبار بهش تجاوز می شود. این اشکال از رابطه ی بردگی را نمایندگان هر دو مکتب فکری ساختارگرایی و پساساختارگرایی، رابطه ی عاشقانه می خوانند و حتی لویی ستروس خودش می گوید که روابط معاوضه کردن زن در مقابل زن به انسجام ساختار جامعه کمک می کند و در جوامع اسیایی حفظ این مناسبات ضروری است.)

4. عشق یک امر یکتاهمسرانه است. به محض اینکه نفر سومی وارد رابطه ی عاشقانه ی دو نفر بشود، رابطه ی هارمونیک و عشقی خاتمه پیدا کرده است، این نفر سوم می تواند در قالب یک رابطه ی باز و با اگاهی کامل سه طرف وارد شده باشد، یا نتیجه ی خیانت و یک بار همخوابگی باشد. زمانی که انسان میل جنسی رادیکال تری به شخص دیگر با گرایش درونی و هارمونیک تولید می کند، بی گمان رابطه ی اول خاتمه پیدا کرده است، اگرچه ممکن است رابطه ی اول در شکل فرمال به حیات خود ادامه پیدا کند، اما این رابطه به صورت قلبی تمام شده است. این اما به معنی این نیست که انسان ها فانتزی های جنسی با دیگران در هنگام رابطه ی جنسی با معشوقشان نداشته باشند. به قول یک انسان شناس امریکایی به اسم هلن فیشر ما در حین کار و در بیرون هر روز انسان هایی را می بینیم و با اینکه خودمان در یک رابطه هستیم اما دوست داریم انچنان انان را در حین سکس تکان بدهیم که تصور این تکان ها برای پارتنر خودمان غیر منتظره است. اما همین انسان شناس می گوید که یک ادم عاقل وارد چند رابطه به صورت همزمان نمی شود، چون هر رابطه زمان بسیار زیادی از انسان می گیرد و در صورتی که انسان همزمان در چند رابطه به سر ببرد، دچار سطحی نگری جنسی می شود و عشق و ترحش هورمون های عشقی را تجربه نخواهد کرد.

در این مورد می توانم با تجربیات شخصی خودم این مساله را تایید کنم و هر زمان در چند رابطه ی باز بوده ام، طعم عشق و ترشح هورمون های عشقی را نچشیده ام.

5. مساله ی دیگر مساله ی کالایی شدن عشق در رادیکال ترین شکل ان با عروج گلوبالیزاسیون و جهانی شدن سرمایه است. این البته به این معنی نیست که قبل از گلوبالیزاسیون روابط عشقی کالایی نبوده باشد، در کل تاریخ سرمایه داری رابطه ی عشقی در اکثریت موارد کالایی بوده است، اما با گسترش جهانی شدن و امکان سفر و جابجایی جمعیت، مهاجرت و غیره بسیاری از انسان ها راوبط ضربدری فراوانی دارند. نمونه ی روشن این مساله دانشجویان اروپایی است که در کشور خود بخشا روابط عشقی دارند و هنگامی که برای شش ماه یا یک سال به کشور دیگری به کمک پروژه ی ارسموس (معاوضه ی دانشجو) به کشور دیگری رفته، روابط جدیدی پیدا کرده و بخشا روابط قبلی شان را به فراموشی می سپارند و یا زمانی که برگشتند دوباره به رابطه ی قبلی برمی گردند. البته لازم به ذکر است که پارتنرهای انان هم که در کشور خود مانده یا به کشور دیگری برای یک سال مهاجرت کرده، بیکار نخواهند نشست و دست روی دست نمی گذارند، بلکه انان هم روابط جدیدی را شروع می کنند. این گونه روابط گریزناپذیر و محصول تکامل مادی نیروهای مولده، حمل و نقل و جهانی شدن است و هر میزان تعهد و سند ازدواج و قسم خوردن هم نمی تواند جلو اشباع شدن نیازهای جنسی انان را بگیرد. این مساله در مورد پناهجویانی که به اروپا می ایند هم صدق می کند. بسیاری از این پناهجویان به ویژه مردان نرسیده به اروپا دم در تن فروش خانه ها مشغول لاس زدن و چانه زدن بر سر قیمت با تن فروشان هستند و یا در کمپ و بیرون کمپ روابط موقتی با یک همزبان و غیره پیدا می کنند و بخشا این روابط را تا اوردن همسرشان مخفی می کنند. این هم مساله یی گریز ناپذیر است و به قول معروف قدرت میل جنسی ازهر ایمانی قوی تر است.

6. مساله ی عشق و میل جنسی را باید در رابطه با مناسبات طبقاتی و اجتماعی در هر عصری و در هر جامعه یی در نظرگرفت. یک فرمول عام و جهانی برای این مساله وجود ندارد چون مناسبات مادی و تاریخی در هر جامعه یی به همراه اخلاق دولتی و حکومتی شکل متفاوتی از فرهنگ غالب را در جامعه تولید و بازتولید می کنند. این البته به هیچ وجه به این معنی نیست که انسان ها عناصری پاسیو هستند که می توان با هر فرهنگی که دوست داشت را تزریق کرد. ابدا! اگر این بود این همه مبارزه و تلاش علیه سیستم های حکومتی و دولتی، این همه انتاگونیسم طبقاتی و سیاسی از گذشته تا امروز نمی توانست وجود داشته باشد. ما در یک جامعه در کنار فرهنگ حاکم فرهنگ های دیگری داریم که علیه فرهنگ حاکم هستند و محصول پراتیک انسانی و مبارزه ی انسان هایی است که کم و بیش این فرهنگ را نمایندگی کرده و از این ارزش های مترقی پاسداری کرده و می کنند. مساله یی که می خواهم بگویم این است که تصورات انسان ها در جوامعه مختلف از عشق تصوراتی سوبژکتیو هستند، چون مناسبات مادی جامعه یی مثل ایران فرهنگ متفاوتی از یک جامعه مثل المان تولید می کند. بی دلیل نبود که مارکس بخش زیادی از زندگی خود را صرف شناخت شیوه های تولید دیگر از جمله شیوه ی تولید اسیایی کرد و انگلس برای اینکه بتواند به این فرهنگ ها و نوشته های انان دسترسی پیدا کند و به مارکس کمک کند، زبان های مختلف اسیایی از جمله زبان فارسی یاد گرفت. مساله ی خانواده، عشق، چند همسری، خیانت، برخورد به خیانت، غیرت و غیره را باید در رابطه با تکامل مادی و ماتریالیستی نیروهای مولده در هر جامعه و تاثیر متقابل حاکمیت بر تکامل این نیروها بررسی کرد وگرنه دچار یک ساده لوحی کشنده خواهیم شد.

7. غیرت یک چیز کاملا طبیعی است ولی شیوه ی برخورد با ان یک مساله ی فرهنگی است. ما اگر مطالعات ژان پیاژه در مورد مراحل تکامل در کودکان را بررسی کنیم، مشاهده خواهیم کرد که غیرت در کودکان یک مساله ی کاملا طبیعی است. با مشاهدات و بررسی های خودم به این نتیجه رسیده ام که واقعا غیرت در کودکان کاملا طبیعی است، کنترل رفتاری در برخورد به غیرت در بزرگسالان نتیجه ی اجتماعی شدن در جامعه ی متفاوت است. برای نمونه اگر یک ایرانی حتی مترقی همسرش را در حال بوسیدن با یک نفر دیگر در یک دیسکو ببیند، امکان اینکه بتواند خود را کنترل کند، تقریبا از صد صفر است، ولی یک نفر اروپایی صد در صد حس حسادت و رقابت و مقایسه ی خود با طرف مقابل بهش دست می دهد، اما امکان اینکه چاقو بکشد و یا دعوا به پا کند، خیلی کم است. این هم با تجربه برام اثبات شده است و در برخی موارد طرف گفته عشق من امیدوارم لذت برده باشی.

8. عشق این نیروی سرگردان که قرار است سوژه را در ابژه پیدا کند، امروز در این وضعیت معلق مانده است و هر روز به یک طرف کشیده می شود. شکل گیری گروه های چند عشقی در اروپا و قانونی شدن چند همسری برای زنان و مردان در کشوری مثل هلند، نتیجه ی تغییراتی است که مناسبات سرمایه داری متاخر در زندگی عشقی انسان ها ایجاد کرده است.
حالا این روابط بخشا در این خانه های تیمی و گروه های پولی اموری (چند عشقی)، در پارتی های شبانه و روابط انارشیک جنسی با انسان های مختلف در کنار پارتنرهای اصلی شان تا حد تن فروشی و حتی فراتر از ان تن فروشی همراه با سادومازوخیسم سقوط کرده است. این نوع روابط را طرفداران نئولیبرالیسم و پست مدرنیسم عشق همزمان به چند نفر تعریف می کنند.

حسن معارفی پور

کوتاه درباره ی تن‌ فروشی

کوتاه درباره ی تن‌ فروشی

بخش دیگری از مطلب را که در قالب کامنت منتشر شده بود، به این مطلب اضافه کردم، تا لابلای کامنت ها گم نشود.

دوست عزیزی سوالی مطرح کرده است که من در صفحه یی فیس بوکی به ان جواب داده ام.
سوال: به نظر شما اگر زنی برای پول داوطلبانه و بدون زور و فشار کسی یا موقعیتی بدن فروشی کنه یعنی برای رابطه جنسی پول بگیره, برای ارزش های انسانی مقبوله و اوتونومی زن بر بدن خودش دیده میشه یا اینکه رده چون کالا سازی از بدن زن بشمار میاد؟

صورت مساله غلط است نگین جان! سوال را باید طور دیگری مطرح کرد. سوال این است که ایا تن فروشی بدون قدرت استعلایی و خارق العاده ی پول می تواند وجود داشته باشد؟ اگر کسی روابط جنسی معتددی به صورت همزمان بدون رد و بدل کردن پول یا هر جنسی که ارزش مادی و معنوی داشته باشد، جنسی که در قبال سکس پرداخت شود، داشته باشد، این را می توان یک نوع رابطه ی انارشیک خواند، اما این به هیچ وجه تن فروشی نیست. تن فروشی اساسا با انگیزه ی دیگری صورت می گیرد و تن فروشی در واقع جزو رابطه ی جنسی دو طرفه و داوطلبانه حساب نمی شود، همانطور که برده داری و کار بردگی مزدی را ما نمی توانیم رابطه ی ازاد و دو طرفه بین برده دار و برده، کارفرما و کارگر بدانیم. فلسفه ی لیبرالیسم این بردگی را ازادی می خواند و مارکس هم می گوید که کارگر از بردگی و وابستگی به زمین ازاد شد، اما ازادی او به معنی ازادی از قدرت مناسبات مادی و مزدوری نبود. کارگر ازاد شد نیروی کارش را بفروشد، اما به ازادی دست پیدا نکرد. تن فروشی اما یکی از وحشیانه ترین اشکال بردگی انسان است. در کار مزدی مثل کارگری و کارهای خدماتی دیگر درست است که ماهییت کار نوعی تن فروشی است، اما کدام صاحب کار می تواند بدون اجازه ی یک زن به حساس ترین نقاط بدن ش باسن، پستان و واژنش دست بزند. حتی قوانین بردگی بورژوایی این را تعرض جنسی به حساب اورده و برای ان جریمه های سنگینی در نظر می گیرند، اما مشتری یک تن فروش در قبال پرداخت پول به تن فروشی که به قول شما ممکن است آزادانه این شغل کثیف را انتخاب کرده باشد، درخواست سکس مقعدی، دهانی و غیره را در اوج وقاحت می کند و اگر تن فروش اعتراض کند، می گوید من پول داده ام و این حق من است که به هر جای بدنت دست بزنم و غیره. من خودم تحقیقات میدانی در المان انجام داده و با تن فروشان مختلفی صحبت کرده ام. هیچ تن فروشی وجود ندارد که این را اعلام نکند، که از او درخواست سکس معقدی شده است. هیچ تن فروشی نیست که نگوید بدون پرداخت پول رابطه ی جنسی با مشتری برقرار می شود. کسی که بخواهد تن فروشی را از زاویه یی رادیکال نقد کند، باید مسلح به نقد اقتصاد سیاسی و نقد کار مزدی باشد. کم نیستند فمینیست های لیبرالی که تن فروشی را نشان از رهایی زن می دانند. این ها فهمی از رهایی و مناسبات مزدی ندارند و با این مواضعشان به بازتولید بربریستی ترین شکل بربریت کمک می کنند. تن فروشی به همان میزان ازادانه است که فروش کار مزدی ازادانه است. کارگر بین مردن از گرسنگی و تن دادن به استثمار به ناچار دومی را انتخاب می کند و تن فروشان برای بازتولید حیات خود به مثابه ی موجودی انسانی به این شکل از بردگی مزدی تن می دهند، “کاری” که مقام اول را در بردگی کسب کرده است. یک جامعه شناس امریکایی پست مدرن به اسم الیزابت برنشتاین تحقیقات میدانی زیادی در این زمینه انجام داده است که من در یک مقاله که مدتی پیش به المانی نوشته ام این خط خبیث حاکم بر گرایش فکری ایشان را که از تن فروشی در جوامع “پساصنعتی” حمایت کرده است، را پودر کرده ام.

مارکس در دستنوشته های اقتصادی فلسفی می نویسد که کارگران در نتیجه ی تبدیل شدن کارشان به کالا از موجودیت خود بیگانه می شوند و خود هم کالا می شوند. اگر تن فروش را با یک کارگر مزدی معمولی هم مقایسه کنیم متوجه خواهیم شد که کالایی شدن موجودیت انسانی یک تن فروش در رادیکال ترین فرمت خود تحقق پیدا می کند. زن تن فروش با موجودیت انسانی خود بیگانه می شود، چون احساس تعلق خاطر به خودش را از دست می دهد، با محیط اطرافش، یعنی اتاق و محیطی که در ان تن فروشی می کند هم بیگانه است، با جاکش ها هم بیگانه است، چون پیش انان هم احساس امنیت نمی کند و با پولی که در ازای تن فروشی می گیرد هم بیگانه است، چون سهم بیشتر ان توسط جاکش از او ربوده می شود، بخشی از ان سهم بازتولید زندگی اجتماعی می شود، بخشی را برای مالیات و اجاره ی خونه و فیش اب و برق و غیره پرداخت می کند و در اخر سر در واقع چیزی از ان باقی نمی ماند که او با ان بیگانه نباشد. شاید این نقد به مارکس وارد شود که نظریه ی بیگانگی مارکس یک نظریه ی اخلاقی و نرماتیو است و به همین خاطر نمی توان زیاد روی این نظر برای نقد تن فروشی اتکا کرد، اما من می گویم که این نقد اگر حتی بخشا درست باشد، باز هم رهایی انسان در نقطه نظر مارکس و کمونیسم یک نقش حیاتی را ایفا می کند و مادام که انسان ها به هر دلیلی از خودبیگانه باشند، یعنی احساس رهایی نمی کنند و برای اینکه رها شوند باید مناسباتی را خلق کرد، که در ان از خودبیگانگی رنگ ببازد. عملی شدن یا نشدن این مساله یک چیز دیگر است و تابع شرایط اجتماعی خاص است و ما نمی توانیم از همین الان برای کمونیسم نسخه بپیچیم که جامعه ی کمونیستی چگونه خواهد بود، اما در بدترین حالت به قول کمال خسروی سوسیالیسم باید بهتر از مدرن ترین شکل کاپیتالیسم باشد. بنابراین نقدی که نظریات پسااستعماری به نظریه ی بیگانگی مارکس وارد می کنند و اعلام می کنند که کمونیست ها می خواهند برای دیگرانی که برده هستند تصمیم بگیرند، بردگی خود را کنار بگذارند و اگر این بردگی را کنار نگذارند، ما ان را کنار می گذاریم و به همین خاطر مارکسیسم را اروپا محوری می خوانند، نشان از اوج جهالت این پساساختارگرایان طرفدار بربریت است. انها می گویند که بگذارید مسلمانان و وحوش مذهبی دخترانشان را قتل عام کنند، چون این متعلق به فرهنگ انان است. من می گویم فرهنگی که در ضدیت با حقوق پایه ای انسان است به زباله تعلق دارد و مساله ی من رومانتیزه کردن فرهنگ بربریستی به خاطر تحت ستم بودن مردمانی که سالیان درازی است تحت سلطه ی حکومت های جنایتکاری که این فرهنگ را به فرهنگ جامعه تبدیل کرده اند است و نه کشیدن خایه ی هر مسلمان و مذهبی ایی.

این پساساختارگرایان احمق و جریانات پسااستعماری به طور واقعی تفاوتی بین فرهنگ حاکم در کشورهای تحت ستم و فرهنگ مترقی قائل نیستند. انان اصلا نه نقدی به اقتصاد سیاسی دارند و نه اصلا اقتصاد سیاسی سرمایه داری و سوسیالیستی را می فهمند، انان را می توان کالچرالیست های لیبرال و پرمتیوهایی خواند که در کالچرالیسم افراطی شان به تناقضات لاینحلی افتاده اند که یک روز دست به دامان خمینی جلاد می شوند و روز دیگر حزب اله لبنان.

نقد تن فروشی همان طور که اشاره شد، لازم است از زاویه نقد اقتصاد سیاسی سرمایه داری و نظام های طبقاتی دیگر بررسی شود و هر نوع برخورد ماوراء طبقاتی، پسااستعماری، پست مدرنیستی، کالچرالیستی به این شکل از بربریت، موجب توجیه، تولید و بازتولید این شکل از بردگی مطلق انسان می شود.

تن فروشی یکی از تحقیرامیزترین اشکال بهره کشی از انسان است. در کار مزدی شما ازادید نیروی بدنی و یا فکریان را در ازای پولی که در واقع بخش کوچکی از محصول کار تان است بفروشید، اما در تن فروشی، بدنت، وجود انسانی ات و انسانیتت را در مقابل کاغذی به اسم پول مبادله می کنی.
مارکس برخلاف اقتصاددانان قبل از خودش بر این عقیده بود که در کار مزدی استثمار وجود دارد و به هیچ وجه این نظر که شما کار را در مقابل مزد معاوضه می کنید را نمی توانست قبول کند. امثال اسمیت و ریکاردو بر این عقیده بودند یا حداقل در نوشته های خود این را می گفتند که بازار مکانی است که انسان در ان می تواند از طریق فروش نیروی کار و یا هر جنس دیگری به برابری برسد. البته انان برابری در فروش نیروی کار و ان هم نیروی کار مردان را مد نظر داشتند. برابری از ابتدا برای به دست اوردن سود برای طبقه ی کارگر و مزدبگیران وجود نداشت، چون انان فقط نیروی کارشان را برای فروش داشته و دارند. مارکس با تمام قدرت این نظریات ساده لوحانه ی لیبرال ها و اقتصاددانان بورژوازی را رد می کند که بازار محلی است که برابری در ان می تواند وجود داشته باشد و می گوید که یک کارگر که روزانه 12 ساعت نیروی کار خود را می فروشد، در شش ساعت اول کارش محصولی تولید کرده است که برابر با حقوقی است که 12 ساعت می گیرد و این کارگر باید شش ساعت دیگر کار کند. مارکس می گوید که یا 12 برابر 6 است و یا شش ساعت از وقت یک کارگر در طول روز دزدیده شده است. حالا هر کسی معتقد باشد که 12 و شش برابرند باید مغزش واقعا خراب باشد و کسی که این شش ساعت کار روزانه ی کارگر را که دزدیده شده است و توسط قانون و پلیس و خدا و کلیسا از دزد حمایت می شود را نادیده بگیرد و استثمار نخواند هم یک تبهکار است و همدست تمام جانیانی که در بالا اوردیم. همان طور که بهره کشی از یک کار ضد انسانی است و این بهره کشی تابع اقتصاد سیاسی سرمایه داری است، اقتصادی که توسط سیاست و پلیس بورژوایی و بروکراسی و قوه ی مقننه و مجریه و ان کشیش مزدوری که در ازای گرفتن پولش گه خوری می کند، حمایت می شود و به عنوان اقتصادی که برابری در “فرصت” ها را دنبال می کند، خوانده می شود، تن فروشی هم به عنوان شکلی از بردگی مزدی که توسط پساساختارگرایان به عنوان فعالیت خدماتی خوانده می شود، تابع قوانین نابرابر نظامی است که از بنیاد زیر سوال است. تن فروشی تابع مزد است، یک تن فروش کار مولدی انجام نمی دهد، او سرویس جنسی در ازای پول می دهد. این سرویس در یک رابطه ی بروکراتیک با صاحب کار و دولت و هتل داری و اجاره و غیره به اقتصاد سیاسی و دولت گره می خورد. دولت از این طریق ارزش افزونه ی اجتماعی به جیب می زند و صاحب کار و جاکش هم همینطو. به تعبیر مارکس کار غیر مولد مانند تن فروشی در یک رابطه و قرارداد کاری به کار مولد تبدیل می شود. تن فروشی از نظر ما به همان میزان مولد است که مارکس در گروندریسه مثال می اورد که طرف دنبال شپش در سر صاحب کارش بگردد و یا با دولش بازی کند. تن فروشی اما چون برای دولت ها و سرمایه داران و صاحبان هتل و تاکسی داران و غیره سود هنگفتی به بار می اورد همچون کازینو توسط دولت های لیبرال و نئولیبرال با تمام قدرت از ان حمایت می شود. گفتمان این که طرف خودش داوطلبانه تن به این بردگی داده است، احمقانه است. طرح این سوال به همان میزان خریت است که طرفداران بورژوازی و اکادمیسن های قلم به مزد و خود فروش اعلام می کنند، سرمایه داری سیستم برابری فرصت هاست. کسی که به تئوری سوسیالیسم علمی و نقد اقتصاد سیاسی مارکس مسلح نباشد، دچار مغلطه یی می شود که طرفداران وضع موجود یا بربریست های پست مدرن به ان دامن می زنند و ان هم گفتمان لیبرالی در مورد ازادی است. ازادی بردگی یک تناقض است که تنها با الغای بردگی حل می شود. نمی توان هم برده بود بود و هم ازاد. بلاخره ما یا ازادیم یا برده، اگر ازادیم پس نباید برده باشیم و اگر برده ی مزدی هستیم و اسیر مناسبات و قواعد بردگی مزدی سرمایه داری پس ازاد نیستیم. مغلطه ی زبانی که توسط نمایندگان نابودی عقل همچون نیچه، کی یرکگارد و سایرین گذشته ی نه چندان دور و در ادامه سوفسطایان یونان باستان به پیش می رفت، امروزه توسط نمایندگان پست مدرنیسم به رادیکال ترین شکل ممکن به پیش می رود. مساله ی اصلی اما سر جای خود باقی می ماند و ان رابطه ی سرمایه و کار مزدی است. ادغام این دو غیر ممکن است، چون تا نابودی یکی به معنی نابودی دیگری هم هست. کمونیسم با تعرض رادیکال به مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و اجتماعی کردن زمین و کارخانجات هر نوع مناسبات کالایی را برای همیشه به گور می سپارد.

حسن معارفی پور

مغلطه ی “چپ سنتی” و معضل “کمونیسم” “کارگری”

مغلطه ی “چپ سنتی” و معضل “کمونیسم” “کارگری”

بی خبری کمونیسم کارگری از تحولات تئوریک و اجتماعی جهانی

در مقاله ی قبلی کمونیسم کارگری را به عنوان تفاله ی نئولیبرالیسم معرفی کردم[1]. سوال اینجاست که چرا این تفاله ی نئولیبرالیسم هنوز می تواند جوانان چپ به ویژه چپ دانشجویی را به متقاعد کند. برای پاسخ به این سوال لازم است وضعیت جهانی جنبش های چپ بعد از فروپاشی شوروی را بررسی کنیم تا با مشاهدات و مطالعات علمی و دقیق بتوانیم نشان دهیم که وضعیت چپ جهانی هم تفاوت چندانی با کمونیسم کارگری و چپ ایران ندارد. من در یکی دو مقاله در مورد وضعیت حزب چپ المان[2] به صورت گذار اما دقیق و از نزدیک با تکیه بر مطالعات میدانی و فعالیت های جدی و سیاسی خودم یک تصویر گویا و روشن از وضعیت چپ و کمونیسم در المان ارائه دادم و در اینجا نیازی به تکرار گفته های خودم نمی بینم. تنها چیزی که لازم می دانم اشاره کنم این است که پست مدرنیسم و به ویژه اثار پست مدرنیست هایی چون فوکو، دریدا، ژیژک و سایرین به عنوان محصولات ارزان مایه ی دوران نئولیبرالیسم و انارشی بازار در سرمایه داری متاخر بعد از فروپاشی شوروی، بیشترین خوانندگان را در میان نسل جوان به خود اختصاص داده اند و هر کس این روزها فوکو این نئولیبرال دو اتشه ی صوفی مسلک را چپ نداند، در مجامع چپ اروپایی به عنوان تیمار شناخته می شودند، همانطور که در بین برخی از جوانان چپ در جنبش های دانشجویی مقالات و مطالب منصور حکمت در لایه های نازکی از این جنبش طرفدارانی پیدا کرده است و هر کس منصور حکمت را انتی کمونیست بخواند و یا حتی نظریات او را نقد کند، از جانب وابستگان سیاسی به او به عنوان “چپ سنتی” سنگسار اینترنتی می شود.

من در شرایط فعلی درگیر مسائل تئوریک دیگری هستم که هزاران برابر برای من مهمتر از مقالات سیاسی منصور حکمت و هواداران اوست، بنابراین وقت وارد شدن به جدل انلاین های دو نفره و گفتگوهای گوشخراش و بی مایه را ندارم. همین را بگویم که پروژه ی نقد منصور حکمت، اوجالان و سایر پست مدرنیست های منطقه پروژه یی است که در فصل های پایانی کتابی که روی ان کار می کنم را با شدت تمام به پیش خواهم برد، در نتیجه وقتی برای نقل قول اوردن و بردن در شرایط فعلی نداشته و اصلا امکانش برای من مهیا نیست.

در مورد جعل مفاهیم

کمونیسم کارگری به خاطر بی خبری از کشمکش های درون نیروهای چپ جهانی، به خاطر بی خبری از به کار گیری مفاهیم تاریخی و فلسفی، این مفاهیم را بدون توجه به کاربرد جهانی ان مثل نقل و نبات به کار می برد و با بومی کردن مفاهیم جهانی دست به جعل در مفاهیم می زد. یکی از این مفاهیم مفهوم “چپ سنتی” است. زمانی که از “چپ سنتی” صحبت می شود، منظور مارکسیست هایی است که به سنت های ابتدایی مارکسیسم پایبند بوده و بخشا این مفهوم را در اروپا برای هوادارن اتحاد جماهیر شوروی سابق و طرفداران سوسیالیسم اردوگاهی به کار می برند. نقطه مقابل “چپ سنتی” (مارکسیسم ارتدکس به تعبیر لوکاچی)، “چپ مدرن” (انچه به غلط در اوایل اورو کمونیسم نام نهاده شده بود و گرامشی بیچاره را کمونیسم کارگری به خاطر طرفداری اش از اورو کمونیسم محاکمه می کنند، بدون اینکه اصلا گرامشی را خوانده باشند. لازم به ذکر است بزرگترین گرامشی شناسان جهان در انستیتوی برلین برای تئوری های انتقادی این اتهام را که گرامشی اروکمونیست بوده است به شدت رد می کنند، این البته موضوع دیگری است و در اینجا به ان نمی پردازم)، است. چپ مدرن در اروپا دقیقا همان جریانی است که با جنبش دانشجویی در سال های 67 و 68 شکل گرفت، چپی که در اعتراض به جنگ ویتنام، در دفاع از جنبش چریکی در کوبا، فلسطین و غیره به میدان امده بود. در کنار این چپ “مدرن” که متشکل از هیپیسم، گروه های انارشیستی و انارکوسندیکالیستی، سوسیالیست های خیال پرداز مدرن و غیره بود، ما همزمان و حتی قبل از ان شاهد شکل گیری خوانش های ضد انقلابی (غیر انقلابی) فرویدیستی، کانت گرایانه، ماکس وبری و پست مدرنیستی از مارکسیسم هستیم که در المان مکتب فرانکفورت و در فرانسه پساساختارگرایان و بخشا ساختارگرایان نمایندگی می کردند. اگزیستانسیالیسم فرانسوی هم ان زمان تحت تاثیر اوضاع جهانی در فرانسه به چپ چرخیده بود در صورتی که اگزیستانسیالیسم در المان همواره به ویژه فرمت نیچه گرایانه و هایدگری ان با نازیسم و فاشیسم امیخته بود. در این دوره چپ “مدرن” دانشجویی در مقابل “چپ” مدرن (بخوانید پست مدرن) قد علم می کند و حتی گفتنی است که فعالین چپ دانشجویی در کلاس ادورنو در فرانکفورت در اعتراض به مواضع محافظه کارانه ی او لخت می شوند و ادورنو ناچار می شود کلاس درس را رها کند. یکی از برجسته ترین شخصیت های جنبش دانشجویی در ان دوران کسی جز رودی دوچکه نبود که دوره ی دکترای خود را پیش ارنست بلوخ از بنیان گذاران سوسیالیسم مسیحی “مدرن” می گذرااند. وحید ولی زاده از زمره ی کسانی است که به صورت نیم بند از منصور حکمت دفاع می کند و در گفتگو با حسن مرتضوی می نویسد که منصور حکمت با رجوع به مارکس خواهان جدا کردن جریان خود از چپ “سنتی” ایی بود که از مارکس عبور کرده بود. این گفته واقعیت ندارد، مدت ها قبل از منصور حکمت لوکاچ در تاریخ و اگاهی طبقاتی با دفاع از مارکسیسم ارتدکس علیه کائوتسکیسم و چپ سوسیال دمکرات و پوزیتویست المانی بازگشت به مارکس را ضرورت خوانده بود، اما خود لوکاچ از نقطه نظر هواداران حکمت از زمره ی “چپ سنتی” ها به حساب می اید. مساله به روشنی این است که منصور حکمت به شکل به غایت اپورتونیستی مفاهیم را جعل می کند، تا جنس بنجل خود را در بازار به فروش برساند. انتخاب کمونیسم کارگری به عنوان یک مفهوم پرطمطراق و جذاب منشاء در خصلت اپورتونیستی جریان کمونیسم کارگری دارد، که با عبور از سوسیالیسم علمی و کمونیسم و با استفاده از ساختار زبانی و ان در “رادیکال ترین” فرم خود، مخاطب را از پی بردن به ماهییت پست مدرنیستی این جریان خرده بورژوایی دور می کرد، همانطور که با بومی کردن مفهوم “چپ سنتی” ضمن حمله به “چپ مدرن” و “نو” که در ایران به اشتباه از جانب کمونیسم کارگری به عنوان “چپ سنتی” شناخته شده بود، همزمان کمونیسم و مارکسیسم را می زدند.

در المان همزمان با شکل گیری خوانش های رفورمیستی و کالچرالیستی از مارکسیسم ما شاهد موج مبارزات ملیتانت در چارچوب فراکسیون ارتش سرخ در المان هستیم و شخصیت های برجسته یی چون اولریکه مایهوف در راس این فراکسیون قرار داشتند. این فراکسیون محصول اگرسیون چپ ملیتانت جامعه و عدم توانایی سازماندهی رادیکال جامعه شکل می گیرد و تعرض مسلحانه به پلیس و دولت و سرمایه داران را به عنوان راهکاری برای رسیدن به قدرت در شرایطی که سازماندهی توده یی و رادیکال ممکن نبود در پیش می گیرد.

مساله ی چپ “نو” یا چپ “مدرن” در یک کلام مساله ی التقاطی از کالچرالیسم، پست مدرنیسم، مالتی کالچرالیسم نئولیبرال و هیپیسم بود. تمام این گرایشات در قالب چپ نو و “مدرن” در مقابل چپ “سنتی” و مارکسیسم کلاسیک صف کشیده و مارکس را به دگماتیست بودن متهم کردند و اعلام کردند که دوران انقلاب کارگری به پایان رسیده است و طبقه ی کارگر دیگر نمی تواند سوژه ی انقلاب کارگری باشد، به همین خاطر باید سراغ جنبش های هویتی رفت.

هربرت مارکوزه که از “رادیکال” ترین ها در میان مکتب فرانفکورتی ها بود، در مطلبی به اسم “تلاش برای رهایی”[3] سوژگی طبقه ی کارگر در انقلاب کارگری از زبان خود و همکارانش رد کرد و اعلام کرد که جنبش های هویتی مانند همجنسگرایان، جنبش اقلیت های قومی و ملی و غیره باید با همدیگر متحد شوند تا کاری از پیش ببرند. اساس نظریه ی انترسکشنالیتی پست مدرنیستی هم از این جا میاید. ژیژک و الن وود و سایرین هم همین خزعبلات مکتب فرانکفورتی ها و پست مدرن ها را به تعابیر دیگری در مورد مساله ی مهاجرت و همجنسگرایان و غیره بلغور می کنند. جذابیت این “چپ” پست مدرن که خود را با تعابیر مختلف مانند “چپ نو”، چپ “مدرن” و غیره به جامعه می شناساند، برای مردم نه ماهییت و محتوای ان بلکه انارشی زبانی ان است که در میان جوانان طرفدار پیدا می کند. جنبش های جوانان و دانشجویی البته همچون قارچ هستند و عمر زیادی ندارند. تمرکز حکمیست ها و کمونیسم کارگری بر روی جنبش دانشجویی در سال های اخیر در امتداد سنت های پست مدرنیستی چپ اروپایی است. منصور حکمت خود اعلام کرد که کارگران پیر می شوند و کنسرواتیو می شوند و غیره، پس باید سراغ اقلیت رفت و با پنج درصد و غیره انقلاب کرد. فارغ از اینکه کمونیسم کارگری در حرف چه چیزی در مورد پست مدرنیسم می گوید، در عمل این جریان پست مدرن تر از پست مدرنیست ترین جریانات غربی است. زمانی که دانشجویان ازادی خواه و برابری طلب برو و بیایی داشت، حکمتیست ها نقشه ی به قدرت رسیدن را از طریق جنبش دانشجویی در سر می پروراندند. حالا بفرمایید که کی چپ “سنتی” به مفهومی که خودتان به کار می برید است؟ بگذریم

“بومی کردن” مفاهیم جهانی احمقانه است

کسی که یک مفهوم را اختراع می کند و یا یک وسیله ی نقلیه یا هر چیزی دیگری، اسمی که روی ان می گذارد در بیشتر زبان های جهان بدون ترجمه همان اسم منتقل می شود. من مشکلی با ترجمه ی دقیق مفاهیم ندارم، اما با جعل مفاهیم به شدت مشکل دارم. نمی تواند مفاهیم فلسفی، تاریخی و غیره را بومی کرد و تعریف دیگری برای مثلا یک مفهوم مثل اخلاق، حق، ازادی و غیره در یک کشور دیگر ارائه داد. اگر کسی این کار را بکند، یک تبهکار است که دقیقا مالتی کالچرالیسم را پیاده می کند. منصور حکمت اما “چپ سنتی” را برای زدن مارکسیست های ایرانی که دقیقا فرمت “چپ مدرن” اروپایی بودند، مانند انان تحت تاثیر تحولات کوبا و ویتنام و چین و فلسطین و غیره بودند به کار می برد، تا جنس خود را راحت تر در بازار عرضه کند. تفاوت مارکس و انگلس با دلقک هایی مانند منصور حکمت، در این بود، که انان متفکران قبل از خود را به طور کامل نفی نمی کردند، بکله همیشه سعی در تکمیل سیستم های فکری و نقد خلاقانه و مولد و موشکافانه ی انان را داشتند، اگر اینطور نیست، پس چرا کانت را تا این حد می خواندند و به هگل و فوئرباخ و پرودون و حتی بالزاک رجوع فراوان می کردند. منصور حکمت اعلام می کرد که چپ ایران قبل از من هر چی بوده، احمق بودن و من الان همه چی را کشف کرده ام و دیگران نفهم بودند و حتی بلد نبودند مسواک بزنند. انان خواهان اشتراکی کردن مسواک بوده و غیره. خوب یک انسان عاقل در بین کمونیسم کارگری پیدا نمی شد به این مردک بگوید، خفه شو! تو اولا غلط کردی تا این اندازه گستاخانه و بی شرمانه در مورد کسانی صحبت می کنی که زیر شکنجه و تیغ اعدام بودند، دوما ما خودمان محصول همین جامعه بودیم و از انسان های برجسته و شریف و کمونیستی چون داریوش کائدپورها، تقی شهرام ها و دیگران به مراتب بیشتر از توی جوجه فکلی یاد گرفتیم، سوما این تعریف تو از “چپ سنتی” و چپ “مدرن” سراپا جعل است. نبود انسان منتقد و خلاق در درون کمونیسم کارگری معضلی بوده و هست که تا امروز ادامه دارد. کافی است یک نقد به این دراویش بکنی، فورا مانند مجاهدین فاشیست خلق تو را در صف جمهوری اسلامی قرار می دهند. هر انسان منتقد و جدی کمونیستی بخواهد کاری از پیش ببرد، سازمانی تشکیل دهد، حزب بسازد، لازم است از کمونیسم کارگری عبور کند. اتفاقا تمام افتضاحاتی که این روزها امثال تقوایی و فرقه ی خط رسمی و دیگر جریانات کمونیسم کارگری به بار می اورند نتیجه ی تحلیل های ارتجاعی منصور حکمت است. منصور حکمت سناریوی سفید را نوشت تا با شاهنشاهی ها و مشروطه خواهان و فاشیست های ساواکی سابق در گفتگو را باز کند. بی دلیل نیست که امروز حمید تقوایی از یک مزدور امریکا مانند مسیح علی نژاد تعریف می کند. بی دلیل نبود که کوروش مدرسی سال ها پیش اعلام کرد که خواهان تشکیل حکومت با حجاریان است. این پراتیک ارتجاعی محصول نظریه یی ارتجاعی است که تنها اسم ان را پست مدرنیسم چپ می توان گذاشت. هیچ اسم دیگری نمی تواند کمونیسم کارگری را تا این اندازه دقیق توصیف کند.

در نهایت باید بگویم که کمونیسم کارگری در واقع اگر جمهوری اسلامی حکومتی بود که مثل دولت های غربی امکان حل کردن اپوزیسیون در خود را به قول گرامشی در نتیجه ی انقلاب منفعل داشت، الان سال های سال بود که کمونیسم کارگری بخشی از نظام حاکم در ایران و انتگره شده در دستگاه سرکوب جمهوری اسلامی شده بود. چانه زنی نیروهای کمونیست کارگری و نامه و طومار نویسی به بزرگترین جانیان امپریالیست جهان که به صورت سیستماتیک در جنگ علیه 420 میلیون کودک و کشتار سیستماتیک ضعیف ترین لایه های جامعه ی جوامع موسوم به جهان سوم سهیم اند، نشان از واقعیت نظریه ی گرامشی به اسم انقلاب منفعل است. سنت ان جی او سازی و فعالیت به اسم سازمان های “فمینیستی” و اکس مسلم را باید محصول انقلاب منفعل و نتیجه ی تطبیق دادن کمونیسم کارگری با منطق بازار ازاد در عصر سرمایه داری جهانی و دوران نئولیبرالیسم خواند.

حسن معارفی پور

18.02.2019

[1]کمونیسم کارگری چیزی جز تفاله ی نئولیبرالیسم نیست، حسن معارفی پور https://hassan-maarfipour.com/2019/01/24/%DA%A9%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%AC%D8%B2-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D8%A6%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%B1/

[2]حسن معارفی پور، نگاهی به حزب چپ المان https://lefttribune.com/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%B2%D8%A8-%DA%86%D9%BE-%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86-die-linke/

https://hassan-maarfipour.com/2018/06/11/1051/ اپورتونیسم در پوشش چپ

[3]Herbert Marcuse,  Versuch über die Befreiung, Frankfurt a.M. 1969.

روابط پدر و برادرسالارانه کثیف ترین شکل روابط انسانی با زنان است

سکسیسم خود را در اشکال مختلف نشان می دهد. یکی از کثیف ترین اشکال سکسیسم روابط پدر و برادرسالارانه است. این رابطه یک رابطه ی سلسله مراتبی است و پشت ان می تواند منافع شدیدا سکسیستی پنهان باشد. یکی از این منافع منفعت جنسی و سوء استفاده ی جنسی است. وقتی که یک مرد میانسال یا کهنسال به یک دختر گرایش جنسی دارد و به خاطر اختلاف سنی، جرات بروز گرایش جنسی و علاقه اش را ندارد، همواره سعی می کند، مسیر دیگری را برای نزدیکی به زنانی که از لحاظ سن و سال با او اختلاف دارند در پیش بگیرد. یکی از این راه ها این است که به این زنان می گوید “خواهر” م و یا “دختر”م! این نوع رابطه خبیث ترین شکل رابطه است که در میان جریانات سوپر کنسرواتیو مانند حزب فاشیستی آاف د در المان و یا حزب دمکرات کردستان ایران وجود دارد. طرف دنبال سکس است، ولی به رفیق همکارش خواهر و دختر می گوید. اینگونه به او نزدیک می شود و طولی نمی کشد که به شیوه یی کاملا نامشروع سکسیسم و نه گرایش خود را به رابطه ی جنسی بدون سلسله مراتب بروز می دهد. زمانی که در سکس یک رابطه ی سلسله مراتبی چه از طرف زن و چه از طرف مرد وجود دارد، این رابطه رابطه یی سالم نیست، بلکه رابطه یی ابزاری است و زمانی که یک رابطه ابزاری می شود، این رابطه دیگر چیزی جز سکسیسم نیست. این نوع روابط هیچگاه نمی تواند بدون تنش پایان یابد و معمولا با بدترین شکل ممکن یعنی جریحه دار شدن احساسات دو طرف تمام می شود.

رفیق نازنینی تعریف می کرد که یکی از این سکسیست ها از او خواسته است که پناهجویان زن را به او معرفی کند، تا او از این زنان به عنوان ضربه پذیرترین اقشار جامعه پذیرایی کند. در واقع این ادمک دنبال سکس است، اما زمانی که در جامعه ی اروپایی امکان پیدا کردن سکس از مسیر مشروع را ندارد، به پناهجویان زن به عنوان ضعیف ترین لایه های اجتماعی برای اشباع میل جنسی اش پناه می برد. مبارزه با این شکل از روابط قدرت، روابط سلسله مراتبی جزئی از مبارزه ی انسان های رادیکال و کمونیست است. هر کس به هر کس دیگری گرایش جنسی دارد، اگر این گرایش می تواند از کانال انسانی، بدون سوء استفاده ی ابزاری و بدون پناه بردن به روابط پدرسالارانه به پیش رود، می تواند ان را بیان کند و اگر می داند این مساله نمی تواند از یک کانال درست به پیش برود می تواند میل جنسی خود را کنترل کند، نه اینکه به اسم دخترم و خواهرم دیگران را وارد یک رابطه ی سلسله مراتبی کثیف و سکسیستی کند.

سکسیسم تبهکاری است و هیچ توجیهی ندارد. سوء استفاده از دیگران برای اشباع نیازهای جنسی و اگوئیستی خود باید به عنوان جرم و جنایت توسط تمام انسان های ازادی خواه و برابری طلب به رسمیت شناخته شود و دولت های بورژوایی را باید تحت فشار گذاشت این شکل از روابط را جنایی کند.

دوست گرامی اگر سکس می خواهی باید راه درستش را پیدا کنی، اگر به ارتجاع مذهبی، روابط پدرسالارانه، برادرسالارانه و هیرارشیک پناه می بری، این کار تو هر دلیلی که داشته باشد، تو یک تبهکار هستی و لازم است به جرم تبهکاری محاکمه شوی!

حسن معارفی پور

کنفرانس گوادلوپ دیگری ممکن نیست تکرار شود

علیه کنفرانس ورشو

الترناتیو سازی کارتونی کنفرانس وروشو نشان داد که نه اپوزیسیون داخل ایران اپوزیسیون سال 57 است و نه اپوزیسیون راست می تواند مانند خمینی جامعه را بسیج کند.
اخر یک ادم مزدور مثل علی ناجوانمردی و یک دیوانه که نیمی از عمر خود را در تیمارستان به سر برده مثل مصطفی دادار می توانند برای اینده ی ایران آلترناتیو شوند که امریکا روی این ها سرمایه گذاری می کند؟!
علی ناجوانمردی تنها کاری که بلد است خریدن لایک فیک و بیننده ی فیک در فیس بوک است. اگر علی ناجوانمردی پایش به کردستان ایران برسد، بی گمان تکه ی بزرگش گوشش خواهد بود. مردم کردستان ایران از چنین مزدورهایی تا مغز استخوان متنفرند. امریکا یک دستی خورد.

اپوزیسیون چپ و رادیکال جامعه دیگر پشت خمینی دیگری بسیج نمی شود و از مجاهدین فاشیست بخاری بلند نمی شود و سلطنت مشروطه و غیر مشروطه به اسم الترناتیو در ایران جواب نمی دهد. گزینه ی دخالت نظامی هم تنها یک اهرم فشار برای ترساندن ایران است، در صورتی که امریکا اصلا توانایی وارد شدن به یک جنگ با کشوری با وسعتی چهار برابر المان را ندارد و از طرف دیگر غرب و به ویژه المان و دیگر کشورهای عضو ناتو برای وارد شدن امریکا به جنگ با ایران همراهی نمی کنند. امریکا برای هر نوع شروع جنگی لازم است چین و روسیه را متقاعد کند، امری که غیر ممکن است. افکار عمومی جوامع غربی هم حتی جریانات فاشیستی و راست هم از جنگ طرفداری نمی کنند. حزب فاشیست الترناتیو برای المان با تمام قوا علیه جنگ است، چون اعلام می کند که جنگ باعث “هجوم” پناهجویان می شود و می گویند که بهتر است دولت المان با یک حکومت اخوندی سازش کند، به جای اینکه پناهجویان زیادی به المان سرازیر شوند. در این وسط سر امریکا بی کلاه مانده است. امریکا در تلاش است بحران های سیاسی و اقتصادی خود را از طریق گسترش اگرسیون به بیرون کنترل کند، اما این گزینه برای ایران جوابگو نیست و مسلح کردن چند صد ملیشایی فاشیست وابسته به مجاهدین خلق هم ابی گرم نمی کند.

تازه زمانی که مجاهدین صدها تانک و حتی هلی کوپتر از رژیم بعث گرفته بود، در جنگ مسلحانه توسط جمهوری اسلامی فاشیست زمین گیر شد، الان که ریزش وسیعی داشته است، دیگر اصلا اپوزیسیون حساب نمی شود و تلاش های این جریان برای مانور دادن با پناهجویان کرایه یی در پاریس اوج بی افقی و ریزش درونی این جریان را نشان می دهد. سلطنت طلبان و مشروطه خواهان هم حضرت اسپرم نیم پهلوی را نه یک شخصیت “کاریزماتیک” مثل خمینی، بلکه بیشتر یک دلقک قمارباز مفت خور انگل می دانند و هیچ تمایل جدی ایی در میان جریانات مشروطه خواه و سکولار دمکرات (فاشیست) با اقای اسپرم نیم پهلوی وجود ندارد. فاشیسم فرشگردی و غیره هم جوابگو نیست. طبقه ی کارگر ایران در یک روند رادیکال مبارزاتی با اعتصابات و مبارزات رادیکال و توده یی خود، نه تنها جمهوری اسلامی بلکه کل اپوزیسیون بورژوایی و الترناتیوسازی های امپریالیستی را به شدت پس زده است و هیچ امیدی به سوریه یی شدن ایران نبسته است. معلمان ایران، کامیون رانان و دیگر اقشار و طبقات پایین جامعه شدیدا به چپ چرخیده اند و روند معکوس اگاهی طبقاتی که در شعار های مرگ بر کارگر و درود بر ستمگر خود را نشان می داد، امروز در شکل مرگ بر ستمگر و درود بر کارگر بیان می شوند. در شرایطی که جمهوری اسلامی زیر فشار های توده یی طبقه ی کارگر، بحران های اقتصادی ساختاری، بحران مشروعیت و غیره اخرین نفس های خود را می کشد، نیروهای چپ و کمونسیت در حال شکل دادن به یک جبهه ی سراسری برای مقابله با سناریوهای دست راستی و امپریالیستی هستند و در همین راستا می توان کنفرانس های استکهلم و مونیخ را اسم برد. چپ به ضرورت تشکیل تشکیلات سراسری برای سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی پی برده است.

فعالین چپ و کمونیست در داخل کشور در حال انسجام دادن به مبارزات تئوریک و پراتیک خود بوده و هستند و مساله ی رهبری در صورت سرنگونی جمهوری اسلایم به یک مساله ی گرهی تبدیل شده است. از انجایی که چپ ها و کمونیست ها به هیچ وجه حاضر نیستند فاجعه ی سال 57 را تکرار کنند، مساله ی قدرت سیاسی و تعیین رهبری جمعی از میان نیروهای چپ و کمونیست را مطرح کرده اند. این امر در صورتی ممکن است که حزب کمونیست طبقه ی کارگر ایران از تحولات فعلی و اتی سر بر اورد و خود را به عنوان الترناتیو اصلی به جامعه تحمیل کند و با دست بردن به قدرت سیاسی، خلع ید از طبقه ی حاکم و در هم شکستن سیستم بروکراتیک دولت و پلیس بر انقلاب اتی ایران را رهبری کند. این امر ممکن نیست مگر این که طبقه، حزب و شورا به عنوان سه ارگان انقلاب سوسیالیستی وظایف خود را به رسمیت شناخته و قدرت خود را دست کم نگیرند.

در این راستا لازم است کمونیست ها مطالبات روشن، رادیکال و عینی ایی پیش پای جامعه و طبقه ی کارگر گذاشته و تمام تلاش خود را کرده تا در صورت قدرت گیری به تمام وعده هایشان عمل کنند. یک جنبش توده یی بدون رهبری می تواند به هر مسیری برود، یک جنبش توده یی با رهبری رادیکال و سوسیالیستی بی گمان جامعه را به طرف سوسیالیسم خواهد برد. تصمیم نهایی با خود جامعه است. جامعه و طبقه ی کارگر باید انتخاب کنند ،که ایا می خواهند مطالبات خود را از راست ها و فاشیست ها بخواهند، یا خود قدرت سیاسی را از طریق تشکیل ارگان های کمونیستی به دست بگیرد و تمام مسائلی که دنبال ان هستند، را عملی کنند.

حسن معارفی پور

برای دفاع از رفیق حسن معارفی پور

در روزها و ماه های اخیر، کم نبودند کسانی که از احزاب و جریانات ایرانی، به من حسن معارفی پور به صورت شخصی و نه سیاسی حمله کرده و می کنند. دلیل این حملات نوعی حسودی پرمتیو عقب مانده است که مقالات رادیکال و بی پروای من علیه جریانات ضد کمونیستی که در پوشش کمونیسم فعالیت می کنند، که این حسودی را دامن زده است. این اولین بار نیست که احزاب و جریانات سیاسی و دراویش وابسته به این احزاب به جای نقد خط و رسم تئوریکی که من نماینده ی ان بوده و هستم، به موجودیت انسانی من و شخصیت من تعرض می کنند. کم نیستند کسانی که در کومه له فعالیت می کنند و مقالات من را خوانده و حتی قبول دارند، اما به خاطر گرایشات شدیدا فرقه گرایانه شان به من حملات شخصی را شروع می کنند. در این شکی نیست که کل جریانات اپوزیسیون چپ از لحاظ تئوریک فلج اند و این جریانات شدیدا به این مساله حساسیت دارند که جوانانی مانند ما مسلط بر تئوری مارکسیسم و دیگر تئوری های غیرمارکسیستی با برهان و بحث جدی ماهییت بورژوایی انان را به چالش کشیده و می کشیم. از نظر این جریانات هر نوع نقد به انان برابر با همسویی با جمهوری اسلامی است. این ها زمانی که انشعاب می کنند، همدیگر را به کثیف ترین شکل ممکن با شیوه های پلیسی و به دور از هر پرنسیپی لت و پار می کنند و فکر می کنند می توانند این برخورد را با کسی مثل من هم که در نوشتن از هر تایپیست ایرانی سریعتر هستم بکنند. برای من تایپ یک مقاله ی یک صفحه یی کار پنج دقیقه است. به همین خاطر به راحتی می توانم به خاطر تسلطم بر تاریخ سوسیالیسم علمی و کشمکش بین این جریانات خرده بورژوایی و ماهییت انان، به تنهایی یا با همکاری گروهی که در ان فعالیت می کنم، یعنی گفتمان رادیکال، در عرض نیم ساعت همه ی این جریانات را به شکل هیپنوتز گونه مچاله کنم و در سطل زباله بیاندازم. من تاکنون به تمام کمونیست های واقعی در سراسر جهان احترام گذاشته ام و در اینده هم خواهم گذاشت، اما هیچ اپورتونیستی از دست من در امان نخواهد بود. کمونیست نیستی، اسم کمونیسم را از روی خودت بردار و با پرچم خودت ظاهر شو، ان موقع من تو را به عنوان راست نقد می کنم و نه نماینده ی قلابی سوسیالیسم و کمونیسم.

من علاقه یی به جدل انلاین و چت کردن و کامنت نویسی و بی حرمتی ندارم، هر کس حرفی برای گفتن دارد علیه من مقاله ی علمی و تئوریک بنویسد، من به مع مع و بع بع کسی جواب نمی دهم.

در زیر مقاله ی رفیق ماریا کارگر را مطالعه می کنید

………
من یک کمونیستم، من خودم را دوست دارم

چون یک کمونیستم خودم را دوست دارم، افکارم را که دوست دارم و مطالبی را مینویسم دوست دارم و عاشق کلمه به کلمه اش هستم.
من خودم را لایک میکنم و برای خودم قلب میگذارم، چون از میان ملیونها انسان سردست و زیردست راه کمونیسم انقلابی را برای خاتمه به سردستی و زیردستی انتخاب کردم. من عاشق خودم هستم و به وجودم خودم افتخار میکنم چون من یک کمونیست انقلابی هستم و جنگ من برای رهای بشر است.
خودم برای من مهم و عزیز است، چرا که همه مثل من از منافع شخصیشان نمیگذرند تا ناعدالتیها و ظلمها را به باد انتقاد بگیرند.
من حسن را از نزدیک میشناسم در خانه اش، سر سفره اش، با او و دوست دخترش و بچه هایش مسافرت رفته ام، باهاش در جلاست خودمانی همچنین کنفرانسها و کنگره های مهم بین المللی مارکسیستی شرکت کرده ام، با او بر سر مسائل تاریخی، اقتصادی، سیاسی و فعالیتهای کمونیستی ساعتها کفتگو کرده ام با هم مشروب خورده ایم، باهم سیگار کشیده ایم باهم دعوا کرده ایم همدیگر را به باد انتقاد گرفته ایم و ……. اما حسن یکی از نادرترین کسانیست که در تمام طول زندگی سیاسیم که تقریبا از 13 سالگی شروع شد، هماهنگ و موازات با اعتقادات و تفکرات سیاسیش همان چیزی را که میگوید در خانواده خودش با شریک زندگیش، با بچه هایش و با رفقایش و انسانهای دیگر انجام میدهد. حسن یکی از نادرترین فعالین سیاسی و کمونیست است که به خاطر منافع شخصیش با هیچ کس و به هیچ قیمتی سر سازش ندارد و همیشه اشتباهات و راههای مرتجعانه احزاب سیاسی و کمونیست ایرانی و آلمانی را و حتی رفقای صمیمی خودش بدون هیچ تعارفی به باد انتقاد علمی قرار داده است. این رادیکالیزم علمی بدون شک برای حسن بیشتر از دوست یابی دشمن تراشی کرده است.
درویش مسکلی و بت پرستی و در کل ایدئالیسم از خصوصیات بارز درونی انسانهای شرقیست. انسانهای شرقی در جامعه ای که تحت تاثیر فلسفه و منطق پرورش نیافته اند بلکه تحت تاثیر شیوی پرورشی و آموزشی ادیان و میتولوژی بزرگ شده اند. یعنی ما شرقیها به جای فلسفه منطق با قصه ها و افسانه ها بزرگ شده ایم. بت پرستی و درویش مسلکی و فدایی بودن بدون فلسفه در هر کدام از ما قاتلانی هستند که هر لحظه بنای نابودی فکر و دانش را در ما بنیاد میگذارند. این خصوصیات درونی در فعالیتهای سیاسی ما هم به طرز زننده ای نمایانند.
با احزاب و رهبرانش را هم که ما عضو آن میشویم، به همان دید و احساس دینی و متافیزیکی برخورد میکنیم. وقتی عضو یک حزب چپ میشویم خدا را از آسمان برمیداریم و روی کرسی رهبریت حزب مینشانیم. کسی حق انتقاد به این خدای زمینی را ندارد همه باید دوستش بدارند و به حرفهایش گوش بدهند و به حرفهایش جامه عمل بپوشانند. و اما اگر کسی در کمال جسارت به این خدای قابل لمس و دم ودستگاهش انتقادی وارد کرد اگر شد باید فیزیکی از بین برده شود اگر نشد باید آنقد به حریم حصوصیش و شخصیتش یورش برد تا دست بردارد.
در اروپا چون از دورانی دیگر افسانه ها در سطل آشغال تاریخ انداخته شدند و فلسفه جای آن را گرفت و افراد تحت تاثیر این دگرگونی فکری و اجتماعی پرورش یافته اند، هنگامی از یک حزب از سیاستش و رهبریتش انتقاد میشود از این انتقاد دلیل و مدرک و مستند میخواهند. به شخص با گروه منتقد نمگویند “آهای ما میدونیم دیشب با کی خوابیدی، یا اینکه یارو خودشو دوس داره واسه خودش لایک و قلب میزاه” بهش میگن برو دلایل و مدارکتو بیار تا با هم حرف بزنیم.
این نوع انتقادات اوج نفهمی و بی شعوری سیاسی را نشان میدهد. این که کسی مطلب “خودشو لایک کنه یا زیر مطلب یا پوست خودش قلب بزاره” که نقد نیست یا جوابی برای انتقاد نیست این ابلهیست، وقت کشیست، به انحراف کشیدن افکاره برای فکر نکردن به چیزهای مهمتر. این خیانته به طبقه ای که با شکنجه و گرستنگیرو سرکوب دسته پنجه نرم میکنه و تویی که خودت را منجی و رهایی بخش این مردم میدانی میایی و اینجوری جو سیاسی را مسوم میکنی. اگر که اینقدر وقت خود را صرف این اراجیف و وقت کشیهای ابلهانه نمیکردین و بت پرستی و درویش مسلکی و ابله سالاری سیاسی را پیشه خود نمیکردید ممکن بود امروز خودتان و حزبتان در موقعیت بهتر و پیشرفته تر و انقلابیتری بودید.
این که من برای پستهای خودم لایک یا قلب بزارم به جای هیکل شما برمخورد که سبب آزار روانی شما باشد که شروع به حمله دسته جمعی و طنزپردازی جمعی بکنید، این اتحادتان را اگر در راه آموزش و پرورش انقلابی خودتان و احزابتان میکرید بدون شک اینهمه انشعاب و مشکلات داخلی نداشتید.
لطفا بیش از این گوسفند نباشید

لودگی را متوقف کنید

با تبدیل شدن گفتمان رادیکال به یک جریان مهم کمونیستی در جنبش چپ و کمونیستی ایران، به عنوان جریانی که نه تنها خلاف جریان سیاست های بورژوایی و رئال پولتیک در خاورمیانه حرکت کرده و می کند، بلکه به عنوان خلاف جریان کل احزاب و جریانات چپ نمای اپوزیسیون هم عمل کرده کرده است، شانتاژهای پلیسی، لودگی، حمله ی شخصی به فعالین متشکل در گفتمان رادیکال به جای نقد ساختاری و ریشه یی خطی که ما دنبال می کنیم، به مشغله ی بسیاری از “فعالین” “چپ” و اعضای “احزاب” “سیاسی” چپ تبدیل شده است. این اولین بار نبوده و اخرین بار هم نخواهد بود که اعضا و وابستگان به احزاب و جریانات چپ به هجوم های کینه توزانه و شخصی پرمتیو به جای نقد سیاسی پناه می برند. ما فعالین سیاسی و کمونیست متشکل در گفتمان رادیکال، ضمن نقد این نوع سیاست پلیسی، لودگی احزاب و سازمان های “سیاسی” “چپ”، اعضا و هوادارانشان، از وارد شدن بیشتر به این پلمیک خودداری کرده و به ریش این ابلهان بی مشغله و کامنت گذار می خندیم.

گفتمان رادیکال با تمام قدرت برای سازماندهی طبقه ی کارگر، گسترش شبکه های کمونیستی در داخل و خارج به پیش می رود و هر نیروی زباله یی که بخواهد چوب لای چرخ ما بکند را از سر راه بر می دارد.
گفتمان رادیکال تنها یک شبکه ی اینترنتی نیست، بلکه متشکل از فعالین حقیقی و حقوقی با اسم و رسم مشخص کمونیستی است. تعدادی از رفقای ما از جمله رفیق ژوبین خضری، حسن معارفی پور و چند نفر دیگر قبلا در احزاب سیاسی “چپ” و “کمونیست” از جمله کومه له و حزب حکمتیست (شاخه ی اکثریت) در فاصله ی زمانی کوتاه بوده و بعد از ان به شدت به نقد این احزاب و جریانات پرداخته اند و نقدهای این رفقا در صفحه ی گفتمان رادیکال هم موجود است.
این احزاب و جریانات سیاسی که دکانی بیش نیستند، با سیاستی شدیدا کاسبکارانه به اعضا و منتقدین خود برخورد کرده و تا زمانی که اعضایشان بدون کم و کاست خزعبلات رهبری این جریانات را تکرار کنند، به عنوان قهرمان نگاه می شوند و به محض اینکه منتقد این یا ان سیاست این جریانات می شوند، همچون دشمن نگریسته می شوند. این احزاب و جریانات سیاسی کاری چون احمق و درویش پروری نداشته و ندارند و از اگاه شدن اعضا و ارتقای تئوریکشان شدیدا هراس دارند. لازم به ذکر است که در کومه له، رهبری این جریان و اعضای کمیته ی اجرایی حزب کمونیست ایران به رفقای ما که ان زمان یک فراکسیون اعلام نشده بودند، گفته بودند، که چرا ایدئولوژی المانی و انتی دورینگ را می خوانید! ما اعضایی نمی خواهیم که تئوریک تر از کمیته ی مرکزی باشند، ما پیشمرگی می خواهیم که کارهای روزمره ی اردوگاه را انجام دهد (به زبان دیگر ما کارگر می خواهیم برای اینکه رهبری در کمال خیال راحتی، به کار خود ادامه دهد). رفقای ما همان موقع به رهبری کومه له گفتند که بهتر است به جای احمق و لمپن پروری کارگران بیکار کردستان عراق را برای نگهبانی و انجام کارهای روزانه استخدام کند. اگر چه ما به شدیدترین شکل ممکن و بی پروا به نقد سیاست های کومه له پرداخته اییم اما کومه له را با این حال از تمام جریانات کمونیست کارگری علیرغم سیاست های سرکوبگرانه اش در قبال رفقای ما از جمله در قبال رفیق مان حسن معارفی پور، رفیق ژوبین خضری و دیگران، یک سر و گردنی بالاتر بوده و “ذره” یی با “پرنسیپ” تر می دانیم.
کمونیسم کارگری با تمام شاخه هایش چیزی جز قی کردن لیبرالیسم چپ، پست مدرنیسم به عنوان روبنای سرمایه داری نئولیبرال و جناح چپ بورژوازی نیست. کومه له یک جریان سوسیال دمکرات است، که همچنان کمونیست ها و فعالین رادیکال و انقلابی به دلایل نوستالژیک و غیره به این جریان مراجعه می کنند، اما کمونیسم کارگری تبدیل به محفل خانوادگی و قوم و خویشی شده است و به محض این که مقدسات قوم و ایل شکسته شود، این جریانات دیگران را به مزدور و مشکوک محکوم کرده و لودگی را شروع می کنند.

ما با تمام قدرت علیه لودگی و سیاست پلیسی خواهیم ایستاد و هر گونه نقد سیاسی و جدی را به شیوه ی سیاسی و جدی جواب خواهیم داد.

هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال
04.02.2019

زمانی که ساده لوحی، سکسیسم و مالتی کالچرالیسم با هم پیوند می خورند

این مقاله که لینک ان را در زیر اورده ام، را باید به تمام زبان های زنده ی دنیا ترجمه کرد و به همگان داد تا بخوانند تا دچار ساده لوحی سیاسی نشوند!

امروز برای یک خانواده ی افغانی یک مرد با دو تا زن پیش وکیل ترجمه می کردم. خانواده یی با چهار تا فرزند، که یکی از این فرزندان چند روز پیش در المان به دنیا امده و اسم او را “آنگلا مرکل” گذاشته اند. این خانواده بعد از سه سال زندگی در سوئد حکم دیپورت گرفته و یک روز قبل از دیپورتشان به المان فرار کرده اند. در المان قانون تعدد زوجات به صورت “قانونی” ممنوع است، اما دولت المان به عنوان یک دولت بورژوایی که اساس قانونش بر تناقضات و دورویی بنا نهاده شده است، همواره در برخورد به تعدد زوجات یک راه حل “هنجاری” و “فراقانونی” پیدا می کند. یکی از زنان این مرد را دولت به عنوان “دوست دختر” و “زن غیر رسمی” این مرد و زن دیگر را به عنوان “زن رسمی” ثبت کرده بودند. قبلا هم به چنین مواردی برخورد داشته بودم و زمانی که پناهجویان زیادی از سوریه و افغانستان به المان می امدند، اغلب برای کسانی ترجمه می کردم که دو، سه و حتی چهار زن به صورت همزمان داشتند. یکی از مردان افغانستانی که سر همین مساله جواب رد گرفته بود، در مصاحبه اش با اداره ی مهاجرت تنها در مورد دلایل اینکه چرا ایشان دو زن به صورت همزمان دارد سوال شده بود و اداره ی مهاجرت به غیر از این مساله به مساله ی دیگر یعنی دلایل پناهندگی اش توجه نکرده بود و به همین خاطر ردش کرده بودند. به هر حال این مرد به من گفت حسن اقا من حاضرم اعدام شوم، اما حاضر نیستم مرا از “ناموسم” جدا کنند.

مردی که امروز براش ترجمه کردم، می گفت که یکی از زنانش را خانواده اش به زور براش گرفتند و زن بعدی را چون دوست داشته با او به ایران فرار کرده است و بعدا زن اولش به او ملحق شده است و تحت هیچ شرایطی حاضر نیست، یکی از زنانش را رها کند.

من به وکیل این خانواده گفتم که دولت های المان سال ها مالتی کالچرالیسم را تبلیغ می کردند، خوب اگر به تبلیغات خودشان پایبند هستند، لازم است که این نوع روابط را که من شخصا سکسیسم محض می دانم، به رسمیت بشناسند!

یکی از روزنامه های فاشیستی المان به اسم روزنامه ی بیلد که به درد کون پاک کردن هم نمی خورد، هرازگاهی از روابط “چند عشقی” و مردان و زنان المانی که با هم به صورت گروهی در رابطه هستند و “احساس خوشبختی” می کنند، گزارش می دهد. همین روزنامه ی سوپرفاشیستی که تنها با کیهان اطلاعات ایران و فاکس نیوز قابل مقایسه است، کاری جز توهین و بی حرمتی فاشیستی به پناهجویان ندارد.

معضلاتی که دولت های اروپایی به ان دامن زده اند، امروز دامن خودشان را گرفته است. تسلیح نیروهای فاشیستی اسلامی، تقویت اسلام سلفی و طالبانیسم و داعشیسم برای مبارزه با نیروهای چپ و مترقی، امروز پناهجویانی را به اروپا فرستاده است که هر کدامشان محصول خود سیاست های این دولت ها هستند و این دولت ها باید راه حلی برای این مسائل پیدا کنند، راه حلشان چیزی جز ادامه دادن به سکسیسم مذهبی و تبدیل کردن زن به کالایی برای جواب دادن نیازهای جنسی مرد نیست.

گروه های صوفیستی و ازوتریک زیادی در المان در حال حاضر روابط ضربدری و سکس گروهی دارند و دولت المان این را علیرغم این که به صورت “قانونی” به رسمیت نشناخته است، اما از کنار ان به راحتی می گذرد، چون این صوفیان معاصر هیچ خطری برای قدرت سیاسی ایجاد نکرده و نمی کنند و تنها خطری که ایجاد می کنند، خطر برای موقعیت روانی و روحی خودشان است. برای همین رسانه های بورژوایی حتی برای این صنعت سکسیسم تبلیغ هم می کنند و مانند صنعت فحشا ان را گسترش می دهند، تا بتوانند از طریق ان به انباشت سرمایه بپردازند. در این زمینه مقالاتی به زبان المانی و فارسی منتشر کرده ام و از پرداختن مجدد به ان در این مطلب خودداری می کنم.

مساله یی که من می خواهم در اینجا اشاره کنم دو مورد است، یک مورد ساده لوحی بی پایان مردمان اورینتال است که امپریالیست های درنده یی چون دولت المان و شخص مرکل را به عنوا ناجی “بشریت” قلمداد می کنند و مساله ی دیگر بازتولید سکسیسم و زن ستیزی در مناسبات مدرن اروپایی، زیر نام “مالتی کالچرالیسم” و “نسبیت فرهنگی” و “احترام به دیگر فرهنگ” ها و غیره است.

سکسیسم در نظام سرمایه داری یکی از عادی ترین پدیده هاست و بازتولید ان در اشکال مختلف صورت می گیرد. علاوه بر ان، دولت المان به عنوان دولت “جاکش” اروپا و المان به عنوان “فاحشه خانه” ی اروپا شناخته شده است. در یک مقاله به زبان المانی در مورد فحشا به صورت کاملا دقیق این مساله را باز کرده ام. در المان بر اساس امارهای غیر رسمی بیش از یک میلیون تن فروش مشغول به کار هستند و اگر تن فروش های دیگر در گروه های سکس گروهی که در یک روابط بسیار نزدیک با صنعت فحشا، هتل داری، تاکسی رانی و غیره هستند، به این یک میلیون اضافه کنیم، می توان گفت که بین یک و نیم تا دو میلیون تن فروش زن و مرد در این کشور وجود دارد. اگر برای فهم مفهوم تن فروشی به انگلس مراجعه کنیم می توانیم بگوییم که 95 درصد روابط بورژوایی تن فروشی مطلق هستند، چون روابط بین انسان ها نه بر اساس عشق و هارمونی، بلکه بر اساس مصلحت های اقتصادی و اجتماعی بنا نهاده شده اند.

مساله ی دیگری که می خواهم اشاره کنم، قبل از اینکه فراموش کنم این است که فرویدیست ها و پست مدرنیست ها به ان اشاره می کنند و ان مساله ی قدرت در رابطه ی جنسی و زناشوئی است. بدون شک من با پست مدرنیست هایی الیزابت برنشتاین به عنوان یکی از نظریه پردازان حوزه ی مساله ی تن فروشی به هیچ وجه موافق نیستم که مساله ی تن فروشی تنها مساله ی قدرت مرد بر زن است، اما در این شکی ندارم که قدرت در روابط جنسی بین انسان ها نقش برجسته یی دارد و اکثریت مردم جهان سوم به ویژه مردان همیشه زنان را همچون قلعه ی جنگجویان می بینند که باید ان را فتح کنند.

این مساله حتی در رمان ها و ادبیات منتقدان “اورینتالیسم” ادوارد سعید و اورینتالیسم ایرانی متفکران مزدوری چون جلال ال احمد شدید نقد شده است. در واقع مردان اورینتالیست، اغلب با قصد لذت جنسی و هارمونیک وارد رابطه ی جنسی و یا “عشقی” با زنان به ویژه زنان اروپایی نمی شود، بلکه زنان را همیشه به عنوان ابژه های جنسی نگاه می کنند و زمانی که رابطه یی با زنان اروپایی برقرار می کنند، می خواهند با این کار تاوان تمام جنایات دولت های اروپایی در دوران کلونیالیسم و امپریالیسم را از یک دختر اروپایی ساده که در اوج صداقت با انان وارد رابطه می شود، را بگیرند.

البته نباید فراموش کرد که زنان سکسیست سن بالای اروپایی هم مردان رنگین پوست را به شیوه یی کاملا کلونیالیستی مورد بهره کشی جنسی قرار داده و می دهند و قدرت خود را از طریق یک رابطه ی کاملا هیرارشیک و سلسله مراتبی به انان اعمال می کنند.

سکسیسم وحشتناک است، ساده لوحی اما می تواند خطرناکتر باشد و مالتی کالچرالیسم هر کثافتی را به شیوه یی امپریالیستی رومانتیزه می کند، مادام که موقعیت دولت بورژوایی را به خطر نیاندازد!

هر کس از مالتی کالچرالیسم دفاع کند یا یک راست مرتجع است که می خواهد ارتجاع خود را به شیوه یی اپورتونیستی پنهان کند و یا ساده لوحی است که آ را از ب تشخیص نمی دهد!

حسن معارفی پور

https://lefttribune.com/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%84%D9%88%D8%AD%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C/

علیه اتهامات سخیف بختیار خضری از جریان منحط حکمتیست خط رسمی

فرقه ی چند نفره ی حکمتیست (خط رسمی)، جریانی که به زور خود را به کوروش مدرسی می چسپاند، امروز در سراشیب سقوط به دامن جمهوری اسلامی افتاده است. این جریان خود را به زور به  کوروش مدرسی اویزان کرده است، کورش مدرسی ایی که بعد از سلسله مباحتی زیر نام “تحزب کمونیستی طبقه ی کارگر”، نه تنها تمام ارزیابی های مالیخولیایی منصور حکمت در مورد “برگزاری کنگره” در ایران و “قدرت گیری” “زورد رس” “حزب کمونیست کارگری” در ایران را با این سخنرانی توی سطل زباله انداخت و “کمونیسم کارگری” منصور حکمت را وداع گفت، بلکه خود او به عنوان “لیدر” جریان حکمتیست بعد از این سلسه مباحث، برای همیشه از دنیای سیاست کناره گیری کرد.

 بعد از خلائی که به دنبال بحران در این جریان پیش امد، بحرانی که منتج از سیاست های مرموزانه، پلیسی و خطرناک در قبال جنبش دانشجویی و دیگر جنبش های اجتماعی در پیش گرفته بودند، در این جریان به اختلافات “سیاسی” دامن زده بود، بحرانی که به دنبال سیاست های احمقانه و پلیسی شان شکل گرفته بود و در نتیجه ی این سیاست های پلیسی ده ها نفر از دانشجویان ازادی خواه و برابری طلب را دست جمهوری اسلامی داده بودند، به شکل دیگری و به بهانه های دیگری این بحران خود را در قالب درگیری “سیاسی” بین جناح های حزب بروز می دهد.

 حزب حکمتیست در نتیجه ی اشتباهات محاسباتی و توهم به سرکوبگری جمهوری اسلامی بود که فعالین جوان و بی تجربه ی جنبش دانشجویی متشکل در گروه دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب را به راحتی و مثل اب خوردن دست پلیس داد و خود در نتیجه ی شکست افق و استراتژی احمقانه و نیهلیستی اش که بر پوچی تمام بنیان گذاشته بود، دچار اختلاف و دو دستگی شد. این جریان و فرقه ی سوپر سکتاریست و مذهبی گونه به جای اقرار به اشتباهات محاسباتی و “سیاسی اش” و معذرت خواهی از دانشجویان ازادی خواه و برابری طلب و تمام کسانی که در ارتباط با کاریکاتور “گارد ازادی” دستگیر و زندانی شده بودند، از موضعی طلبکارانه هر منتقدی را به باد فحش و ناسزا می گرفت و بهانه ی اختلاف و دودستگی درون حزبی شان را  نه ناشی از برخوردهای پلیسی حزب به جنبش دانشجویی و کاریکاتوری از مبارزه ی مسلحانه که زیر نام “گارد آزادی”، تبلیغ می کردند، بلکه ان را به مباحث کوروش مدرسی در مورد “تحزب کمونیستی طبقه ی کارگر”، ربط می دادند.

 کوروش مدرسی در سلسله مباحث خود اظهاراتی را مطرح کرد، که در تاریخ “کمونیسم کارگری” بی سابقه بودند و ان بی تاثیری “کمونیسم کارگری و حکمتیسم ” به جنبش های اجتماعی و به ویژه جنبش کارگری بود و این بحث ها باعث شد که کل اختلافات را به این سخنرانی کوروش مدرسی  ربط بدهند، به جای اینکه طرفین درگیر در این جدال صادقانه و رو به جامعه اعلام کنند ،که مساله بر سر برخوردهای امنیتی به اعضا و وفاداران این حزب در داخل کشور بوده، کسانی که، یکی پس از دیگری به خارج کشور مهاجرت کردند و تنها به جمعیت کارگران مهاجر بدون تشکل، مشغول در بازار بردگی و کار سیاه و پیتزایی ها و تاکسی ران های اروپا اضافه شدند. در واقع کمونیسم کارگری سیاستی جز اضافه کردن پناهجو به جمع بردگان مدرن نداشته، ندارد و نخواهد داشت، چون هر کس به این جریانات منحط سمپاتی نشان دهند، فورا خودشان به جمهوری اسلامی کد می دهند، که فرد را دستگیر کنند. از بحث های کوروش مدرسی و بهرام مدرسی در مورد “بالا رفتن حکمتیسم” از سر و کول دانشگاه گرفته تا صد و پنجاه مصاحبه ی اخیر فرقه ی فوئرباخیستی مرتجع تقوایی در مورد “عضویت” اسماعیل بخشی در “حزب کمونیست کارگری ایران” گویای حقانیت این گفته ی ماست.

 فارغ از اینکه ما بحث های کوروش مدرسی در مورد “تحزب کمونیستی طبقه ی کارگر” برای مناسبات ایران را نوعی “مارکسیسم قانونی” در چارچوب “قوانین جمهوری اسلامی می خوانیم، اما در این شکی نداریم که گفته های ایشان در مورد بی ربطی کمونیسم کارگری به طبقه ی کارگر واقعیتی انکار ناپذیر اند. جالبی قضیه این است که جناح اکثریت که از لحاظ پرنسیپی به مراتب بهتر از دیگر شاخه های “کمونیسم کارگری” بوده و هست، به جای اقرار مستقیم به اشتباهات خود سعی می کرد، کل قضیه را به سبک جناح اقلیت (خط رسمی)  به بحث های کوروش مدرسی ربط بدهد، تا از یک طرف جنبه ی “تئوریک” و “سیاسی” به این اختلافات بدهند و از طرف دیگر این دو دستگی و اختلاف را توجیه سیاسی کنند.

 در واقع منشاء اختلافات را نباید در برخورد به بحث “تحزب کمونیستی طبقه ی کارگر” که از یک منظر، “درست” بود (کمونیسم کارگری بی ربط به طبقه ی کارگر است)، در نظر گرفت، بلکه باید منشاء این بحران را بحران کلیت “کمونیسم کارگری” به عنوان یک گرایش بورژوایی و خرده بورژوایی که یک هویت جعلی به اسم بی مسمای کمونیسم کارگری، روی خود گذاشته شده بود، دید. “کمونیسم کارگری” شکست خورد، چون با فروپاشی شوروی چپ هپروتی و کارتونی که تحت تاثیر تحولات جهانی چپ شده بود و با سقوط شوروی قاعدا بدون هیچ گونه مقاومتی از سیاست چپ و کمونیستی بریده، سر عقل امده و در منطق بازار نئولیبرال حل شده بود، کارایی خود را دیگر از دست داده بود.

قبل از انشعاب در حزب حکمتیست و تبدیل شدن این حزب به دو جریان اقلیت (خط رسمی) و اکثریت (موسوم به هیئت دائم)، دو جریان “کانون کمونیسم” و “مبارزان کمونیست” به خاطر اختلافات سلیقه یی سر یک “سخنرانی” کوروش، که در ان مردسالاری حاکم در حزب خود را شدیدا نقد کرده بود و حسین مرادبیگی (حمه سور) را به صورت شخصی مورد انتقاد قرار داده بود، بر می گشت. در ان “سخنرانی” کوروش مدرسی اعلام کرده بود، که زن های رفقای کمیته مرکزی هیچ حق و حقوق انسانی ندارند و همگی سبیل در اوردند و غیره. این مسئله و مسائلی از این قبیل باعث عصبانیت ریش سفیدان کمیته ی مرکزی شده بود و موجب دلخوری شخصی تعدادی شده بودند که در نهایت این دو محفل از حزب حکمتیست کناره گیری کردند و هر یک از انان به مرور زمان تلاش کردند که اختلافات شخصی خود با کوروش مدرسی بر سر حاضر نبودن کوروش مدرسی به معذرت خواهی بابت “توهین” به حسین مرادبیگی و “کمیته مرکزی” های ریش سفید زن ستیز عضو این جریان، سیاسی و تئوریک جلوه دهند. در صورتی که دلیل اختلاف و انشعاب نه سیاسی و نه “تئوریک”، بلکه بر سر نقد کوروش مدرسی به اعضای کمیته مرکزی مرد بود که با زنانشان همچون بردگان خانگی رفتار می کردند، زنانی که شب و روز را در اشپزخانه و چای پزخانه به سر می بردند و برای این “مردان” “قهرمان” و “سیاسی” چای می اورند و دولمه درست می کردند، و مردان هم بعد از چرب کردن سبیل به بحث سیاسی در مورد “رهایی زن” و “تغییر دنیا” می پرداختند!! به قول مارکس کسی که نتواند خود را تغییر دهد، نمی تواند دنیا را هم تغییر دهد! البته لازم است اشاره کنیم که یک قالتاق لمپن به اسم ایرج فرزاد که تمام کمونیست های دنیا را به “انحراف” در کمونیسم متهم می کند، سعی کرد جریان “کانون کمونیسم” را در نشریه ی “بستر اصلی” و سایت شخصی خودش تلاش می کرد، مسائل شخصی را فرمول سیاسی ببخشد، اما ایشان به همراه محفلش همچون درویشی منزوی به کنج انزوا خزیده شدند و دیگر مشتری ایی ندارند.

در سال 2013 درون حزب حکمتیست اختلاف بین دو جناح اقلیت نزدیک به خط کوروش مدرسی و اکثریت وابسته به خط رحمان حسین زاده و فاتح شیخ بالا گرفت و در جریان این اختلاف جناح اقلیت به شیوه یی کودتاچیانه و به دور از هر پرنسیپ سیاسی از طریق عوض کردن پسورد سایت های رسمی حزب در تلاش بود جریان اکثریت را که از لحاظ عددی و چه از لحاظ مشروعیت خط اصلی حزب را تشکیل می داد، دور بزند و جریان مقابل با این که در اقلیت بودند تلاش کردند که جریان “حکمتیست” را به اسم خود تمام کنند و زمانی که متوجه شدند، شکست خوردند با اضافه کردن یک “پسوند” “خط رسمی” تلاش داشتند خود را جریان اصلی “حکمتیست” و گرایشی که اکثریت حزب و محفل “اتحاد کمونیسم کارگری” را با خود برد، “انحرافی” جلوه دهند. فارغ از اینکه ما نظریات شخص منصور حکمت و به ویژه نظریات متاخرش را شدیدا انتی کمونیستی قلمداد می کنیم و او به عنوان نماینده ی چپ لیبرال و لیبرالیسم چپ به رسمیت شناخته و به جامعه معرفی کرده و می کنیم، می توان با مراجعه به مباحث کوروش مدرسی در زمینه ی “تحزب کمونیستی طبقه ی کارگر” بی ربطی این مباحث را به کلیات نظریات منصور حکمت در مورد “کمونیسم کارگری”، “قدرت کمونیسم کارگری” و مقایسه ی “کمونیسم کارگری” با بلشویک ها را اثبات نمود و تناقضات بین نظریات کوروش مدرسی و منصور حکمت متاخر طرفدار “سناریو ی سفید” به خوبی نشان داد. در این زمینه در اینده ی نه چندان دور به صورت مفصل تر خواهیم نوشت.

لازم به ذکر است که در جریان انشعاب و انشقاق حزب حکمتیست اعضایی مانند مظفر محمدی که وابسته به جریان اقلیت کودتاچی بودند، موضعی میانجی گرانه و ریش سفیدانه نمایندگی می کردند و با اینکه قلبش با کودتاچیان بود، سعی می کرد جلو انشعاب را بگیرد. بعد از انشعاب هم همانطور که گفته شد، کوروش مدرسی به بهانه های شخصی و پزشکی دنیای سیاست را وداع گفت و افرادی چون اسد گلچینی هم سال ها انفعال سیاسی را در پیش گرفتند و بعد از انفعال سیاسی و چراغ  خاموشی دوباره یک دفعه مثل مهدی موعود “ظهور” کرده اند و همکاری مجدد با جریان بی پرنسیپ و مجاهدینی “خط رسمی” را از سر گرفته اند. لازم به ذکر است که اسد گلچینی در برخورد های شدیدا ارتجاعی اش به گفتمان رادیکال، توسط رفقای ما رسوا شد و دفاع ایشان از محمود صالحی، شناخته شده به اسم “سرهنگ جنبش” کارگری ایران و “رهبر خود خوانده” بی جایگاه و پایگاه در این جنبش، کسی که کثافت کاری و کلاه برداری ها و مواضع ارتجاعی اش در مورد زندان و شکنجه در جمهوری اسلامی توسط ما به بیرحمانه ترین شکل ممکن نقد شده است، نقدهایی که در ارشیو ما موجود است، ماهییت خود و جریان منحطش را که قبلا از یک فاسد پفیوز و سلطنت طلب خودفروش به اسم منصور اسانلو هم دفاع کرده بود، نشان داد.

“حزب حکمتیست” “خط رسمی”، حزبی که سایت پیشوند را اداره می کند، در این سایت اخبار شدیدا ارتجاعی و پرو رژیمی را از رسانه های جمهوری اسلامی، اولترا کنسرواتیو بورژوایی و شبه فاشیستی گرفته و بدون هیچگونه دستکاری این اخبار، اخباری که کاملا برای مهندسی افکار و مغزشویی توده ها تنظیم شده اند، را بازنشر می دهند. در این مورد رفیق سیف خدایاری، نویسنده و مترجم مارکسیست هشدار داده بود که “سایت پیشوند استفراغ رسانه های جمهوری اسلامی را قی می کند”. به دنبال ان یکی از اعضای “کمیته مرکزی” جریان منحط و مجاهدینی “خط رسمی” به جای قبول انتقادات رفیق سیف خدایاری، در اوج بی پرنسیپی و لمپنیسم برای سیف می نویسد که “چند تا فش ناموسی هم بده” و به دنبال ان در کامنت دیگری تهدید می کند، که در صورتی سیف ادامه دهد “سوتی های حزبشان را یکی پس از دیگری افشا می کند”. این برخورد پرمتیو، ارتجاعی، احمقانه و پلیسی نشان از اوج شکست سیاسی و ارتجاع محض است. در واکنش به کامنت های رفقای ما و از جمله واکنش هیستریک به کامنت رفیق حسن معارفی پور، از بنیان گذاران گفتمان رادیکال، ما شاهد برخورد پلیسی و مجاهدینی بختیار پیرخضری هستیم که در انجا اتهامات کثیف، سخیف، پلیسی و فاشیستی ایی را روانه ی رفیق حسن معارفی پور و سیف خدایاری می کند.

ما در اینجا اصل کامنت بختیار پیرخضری را خواهیم اورد تا فاشیستی بودن برخورد ایشان به مخالفین سیاسی حزبشان را ثابت کنیم:

“من معمولا کسی را آنفرند میکنم بهش خبر میدم که بفهمد چرا آنفرندش کردم. این کامنت را هم برای این نوشتم والا من کجا و جواب این چرندیات کجا. از نه نفری که پست را لایک کرده اند با پنج نفرشان دوستم که الان آنفرند شان میکنم. جواب این ادبیات مستی و نشئگی و این حرکات مشکوک یا در بهترین حالت سایکو را چهار سال پیش دادم و خوشبختانه از اون موقع هیچی ازش نمیبینم. کسی هم که یه سر سوزن انصاف داشته باشد کامنت من را هم ردیف با کامنت یک آدم به شدت مشکوک یا در بهترین حالت سایکو مقایسه نمیکند. حالا هر چی دوست دارید واسه خودتان بنویسید و قلب و لایک نثار هم کنید” (بختیار پیرخضری در بحث با سیف خدایاری)

“چی مونده بگی، میخوای یه فش “ناموسی؛” هم بده سبک شی! خجالت هم خوب چیزی ه با این کار قبیحت. فکر میکردم تفاوت داری با شارلاتان ها اما ثابت کردی اشتباه میکردم. قمپز در میکنی از اینجا و آنجا خبرها را پیگیری نمیکنی اما تو کمین نشستی یه اشتباه از مسئول این سایت سر بزنه و آن را ابزاری کنی برای حمله به حزب ما. این انرژی را در جهت رفع سوتی های پی در پی حزبتان بکار ببر نه برای ایجاد فضای کینه و نفرت پراکنی.
پرنسیبم بهم اجازه نمیده که خروار خروار سوتی های حزبتان را بکوبم تو صورتت که ببینی از باهوشی ت نیست این یک مورد اشتباه رو دیدی و با این لحن زشت تو بوق و سرناش کردی بلکه از بی ظرفیتی ت است. اینجاهاست که میتوان دید پرنسیب و ظرفیت هایمان اصلا قابل مقایسه نیستند و شما کجا و ما کجا! ضمنا تبریک که فضایی را ایجاد کردی ضد کمونیسم کارگری هایی که صحفاتشون پر است از فش و ناسزا به کمونیسم کارگری از صحفه تو هم برای این امرشان استفاده میکنند. کمونیسم کارگری چهار تا مثل تو را داشته باشد دشمن لازم ندارد!” (بختیار پیرخضری در بحث با سیف خدایاری)

این کامنت ها نشان از اوج افتضاح سیاسی جریانی هستند، که بختیار پیرخضری این لمپن بنگی که به اعتراف خود بدون حشیش نمی تواند به زندگی ادامه دهد، را تا سطح رهبری راه می دهد، جریانی که افسار این عضو کمیته مرکزی اش که به احتمال زیاد ادمین همین سایت پیشوند باشد، که اخبارش با اخبار سایت های وابسته به جمهوری اسلامی تفاوتی ندارد، را اینگونه ازاد گذاشته است تا هر مخالفی را به شیوه یی فاشیستی و مجاهد گونه بیمار روانی یا مزدور و مشکوک بخواند.

ما به عنوان جمعی از کمونیست ها و مبارزین انقلابی رادیکال در ایران و متشکل حول گفتمان رادیکال این برخوردهای پلیسی را بازتولید سیاست کثیف و فاشیستی جمهوری اسلامی، سازمان مجاهدین و اپوزیسیون ارتجاعی و فاشیستی خوانده و در مقابل ان با تمام قوا خواهیم ایستاد.

هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال

01.02.2019

مصاحبه ی آرش کمانگر با من در مورد وضعیت ونزوئلا

مصاحبه ی ارش کمانگر با من در مورد وضعیت ونزوئلا

نگاهی کوتاه به شعبده بازی چپ پوپولیستی کردستان و کنفرانس انان

بافت ناهمگون نیروهایی که سال ها همدیگر را به وحشیانه ترین شکل ممکن به “ضد انقلاب”، “خائن”، مرتجع و عقب مانده محکوم می کردند، اما امروز سر یک سفره جمع شده اند، تا “آلترناتیو” “سوسیالیستی” برای “فردای” کردستان، تقویت کنند، به خوبی این واقعیت را نشان می دهد، که سیاست از نقطه نظر این نیروها همانطور که ماکس وبر لیبرال و ناسیونالیست می گوید، “شغلی” است که تابع قانون بازار کار می کند. اگر قانون بازار حکم کند، که این چپ های پوپولیست و عقب مانده که دیروز همدیگر را لت و پار می کردند، با همدیگر متحد شوند، انگاه به راحتی مثل اب خوردن همه ی اختلافات “استراتژیک”، “تاکتیکی” و حتی “ایدئولوژیک” شان را کنار گذاشته و دوباره سر در چایخانه ی “سیاسی” خود دور هم جمع می شوند. این احزاب و جریانات سیاسی بیش از سی سال است از اتفاقات، کشمکش ها و قطب بندی های سیاسی اجتماعی و طبقاتی در داخل ایران غافل هستند و هر یک از این جریانات به خاطر نداشتن درک عینی و سوسیالیستی از مسائل اجتماعی، دنبال این یا ان جنبش اجتماعی ضد کمونیستی رفته و می روند و بعد از انکه سرشان به سنگ خورد، در اوج سرخوردگی و افسردگی سیاسی نا امیدتر از هر زمانی بر می گردند و به جای اقرار به اشتباهات محاسباتی و سیاسی خود، از موضع طلبکار ظاهر شده و بسان “کموناردهای” “فراری” دیگرانی که نقشی در رفتن این جریان به دامن ارتجاع نداشته را به باد توهین و بی حرمتی گرفته و می گیرند و تمام عقده های خود که ناشی از درماندگی و افسردگی سیاسی مکرر است، سر دیگران خالی می کنند.

کومه له در این میان به مثابه ی “چتر”ی که پوپولیسم راست و چپ را با هم متحد می کند، عمل می کند. همین جریان کومه له چند سال پیش زیر فشار جریان کمونیستی و رادیکال داخل این جریان که ما نماینده ی ان بودیم و رادیکالیزه شدن مبارزات اجتماعی و کارگری در ایران، با شیوه هایی سرکوبگرانه و به دور از پرنسیپ سیاسی و کمونیستی “روند” “سوسیالیستی” “کومه له” را اخراج کردند و بعد از ان هم کار جریان نوپای کمونیستی و رادیکالی که ما بودیم، با کثیف ترین شیوه های سرکوب و اهرم های تشکیلاتی یک سره کردند. ولی امروز همین “اخراجی های دیروز” وابسته به “روند سوسیالیستی” “کومه له” را به این چایخانه ی کوردی دعوت می کنند و با انان در مورد “اینده ی” “سوسیالیستی” کردستان صحبت می کنند. این میزان از اپورتونیسم و دورویی تنها از بازاریان قالتاق و منفعت طلب بر می اید، که به هر شیوه یی تلاش می کنند جنس های بنجل و گندیده ی خود را به مشتری بفروشند. ما کمونیست های متشکل در گفتمان رادیکال، به عنوان یک جریان کمونیست رادیکال و متعهد به منافع طبقه ی کارگر، که در تماس تنگاتنگ با جنبش کارگری در ایران و کردستان بوده و هستیم، این احزاب و جریانات را نه تنها جدی نمی گیریم، بلکه این شیوه ی قهوه خانه داری و جمع اوری ریش سفیدهای این احزاب سیاسی را به باد سخره می گیریم.

روند “سوسیالیستی” (ناسیونالیستی) “کومه له” را همین کومه له_ سازمان کردستان حزب کمونیست ایران، با اردنگی از در بیرون کرد، حالا دوباره از پنجره واردشان می کند. این میزان از اپورتونیسم را حتی در بین نیروهای راست نمی توان دید. حزب کمونیست کارگری ایران شاخه ی تقوایی رسما یک جریان انتی کمونیست و ضد کارگر است. با این سیرک ها می خواهید برای آینده ی کردستان “الترناتیو” “سوسیالیستی” درست کنید؟! جمع کنید این دکان بدون مشتری را. شب نشینی هایتان را سیاسی و سوسیالیستی نخوانید. طبقه ی کارگر کردستان و کمونیست های داخل دست رد به سینه ی همه ی شما زده گذاشته اند.

عروج مجدد جنبش رادیکال کارگری بعد از سرکوب های گسترده ی دانشجویان ازادی خواه و برابری طلب با عبور از الترناتیوهای ارتجاعی بورژوازی حاکم از جمله اصلاح طلبی سبز و بنفش، در دی ماه سال گذشته استارت خورد و با اعتراضات و اعتصابات پیاپی در فولاد و هفت تپه و دیگر مناطق ایران، اعتصابات کامیون رانان و معلمان و اعتصاب عمومی در کردستان ایران، مبارزه ی طبقاتی را چند گام به پیش برده است و کلیت نظام جمهوری اسلامی را نشانه گرفته است. شکل گیری تشکلات رادیکال کارگری در داخل کشور، گسترش ادبیات مارکسیستی از طریق انتشار و ترجمه در سطح وسیع و از بین رفتن ثبات دولت در نتیجه ی فشار از پایین و بیرون، بحران های اقتصادی پیاپی و عدم کنترل دولت بر این بحران ها همه و همه دست به دست هم داده اند، تا سرنگونی جمهوری اسلامی به یک ضرورت و حتی واقعیت تبدیل شود. در همین راستا چپ و راست به دنبال درست کردن الترناتیو اند. فاشیست های وطنی گروه ها و فرقه های اسپرم پرست و مزدور پهلویست های چهار پهلو و وابسته به امپریالیسم جهانی و سازمان های جاسوسی دولت های امپریالیستی را با امکانات مالی ایی که دارند دور هم جمع می کنند و می خواهند این مرتجعین خون اشام را به عنوان الترناتیو برای فردای سرنگونی به خورد مردم بدهند و مجاهدین این فرقه ی فاشیستی و مضر برای مدنیت و بشریت هم سعی می کند با تن دادن به مزدوری های مکررش به عنوان یک کاریکاتور از الترناتیو با مسلح کردن چند تا تفنگچی افسرده و درست کردن اردوگاه نظامی در کردستان عراق زیر نظر دولت امریکا، برای فردای تحولات سیاسی در ایران الترناتیو شود و از طرف دیگر احزاب چپ و کمونیستی اپوزیسیون در خارج کشور هم اختلافات خود را کنار گذاشته و با همدیگر بیانیه ی مشترک امضا کرده و از رسانه ی مشترک صحبت می کنند. کنفرانس اخیر نیروهای “چپ” کردستان ایران را هم باید در چارچوب همین رئال پولتیک خاورمیانه و رقابت ها و شعبده بازی برای رسیدن به قدرت دید. سازمان دهی انقلابی و کارگری برای جلوگیری از قدرت گیری راست، مساله یی است که باید در سطح وسیع به الترناتیو تبدیل شود و این امر یک وظیفه ی خطیر است که بر روی شانه های طبقه ی کارگر و فعالین کمونیست و ازادی خواه در داخل ایران گذاشته شده است. گفتمان رادیکال ضمن دراز کردن دست همکاری به سوی تمام تشکل های رادیکال، کمونیستی و کارگری در داخل و حمایت از مبارزات اجتماعی رادیکال از اعتصابات اخیر گرفته تا تشکیل کمیته های مخفی کمونیستی و مسلحانه، ضمن تاکید بر جدا کردن کار مخفی و علنی، از هرگونه همکاری با احزاب چپ پلاسیده ی رئال پولیتیک ایران و کردستان خودداری کرده و سرنگونی جمهوری اسلامی را نه از طریق فشارهای بیرونی اپوزیسیون از خارج، بلکه در نتیجه ی مبارزات پایدار، انقلابی و رادیکال در داخل ایران ارزیابی می کند. ما از همین تریبون اعلام می کنیم که در حال حاضر هم در حال تشکیلات سازی در خارج از ایران برای بازگرداندن نیروهای چپ و کمونیست انقلابی و اموزش توده ها برای کار کردن با اسلحه در شرایط اعتلای انقلابی و تسلیح توده یی هستیم.

هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال
28.01.2019

Historisch-materialistische Auseinandersetzung mit der Religion und der Befreiung des Menschen von der Religion

1. Einleitung

In dieser Arbeit wird versucht, eine historisch-materialistische Auseinandersetzung mit der Religion darzustellen. Gleichzeitig werde ich in Bezug auf unterschiedliche Diskurse in der Geschichte des historischen Materialismus, der heute Marxismus genannt wird, die Debatte um die Religion als eine illusorische Weltanschauung und Hoffnung der Menschen herausarbeiten. Außerdem wird die Debatte um Nationalität und Nationalismus in Verbindung mit Religion sowie ihre Gemeinsamkeiten und Kontroversen angerissen. Der historische Materialismus von Marx soll eine befreiende, emanzipatorische Rolle in der Auseinandersetzung mit der Gesellschaft spielen und muss den Menschen vor Augen führen, dass die Befreiung von Identität nicht mit der Schaffung neuer Identität vollzogen werden kann. Eines der zentralen Themen in dieser Auseinandersetzung ist das Judentum als Religion und Juden als eine Gruppe von Menschen, aus deren Religion nicht nur eine Nation, sondern auch „Race“ gemacht wird.  Warum darf eine Religion zur „Race“ und Nationalität sowie die Konstrukte, die in der Realität nicht existieren, eine Realität werden? Diese Frage wir in dieser Arbeit mit Bezug auf das Judentum bearbeitet.

Es wird in dieser Arbeit auch die Verwirrung über Antisemitismus, rechte und linke Analysen und Kritik an der Religion aufgegriffen und gezeigt, wie die rechten Kräften Religion bekämpft haben und bekämpfen wollen und was im Gegensatz dazu radikale linke Kritik an Religion ist. Deshalb beschäftige ich mich in dieser Arbeit mit dem Antisemitismus als eine brutal unmenschliche Form des Rassismus, der sich in der Geschichte in den letzten Jahrhunderten immer wieder auf unterschiedliche Weisen reproduziert hat. Die Geschichte des Antisemitismus ist, wie viele Autoren wie Marx, Engels und Lukacs bestätigen, mit der Geschichte des Christentums eng verbunden. Daher sage ich wie Engels, dass der Antisemitismus „Merkzeichen einer zurückgebliebenen Kultur“ ist und insbesondere in deutschsprachigen Ländern existiert (Engels 1972, S. 49). Der Antisemitismus nach Engels ist nicht mehr „als eine Reaktion mittelalterlicher untergehender Gesellschaftsschichten gegen die moderne Gesellschaft“ und gehört daher zum feudalen Sozialismus (Engels 1972, S. 50–51) als eine reaktionäre modernefeindliche Ideologie des Kleinbürgertums mit konservativer Ideologie und christlichen Werten. Er gehört nicht in die „moderne“ Gesellschaft, aber wie Marx beschreibt, ist  die „moderne“ Welt eine verkehrte Welt, in der Antisemitismus, Rassismus, Judenhass, Muslimphobie, Religion und verkehrte Ideologie durch die herrschende Klasse nicht nur propagiert, sondern auch sehr stark durch die Indoktrinierung der Bevölkerung restauriert und reproduziert wird. Wenn wir die Religiosität des Staates als Überbau der vorkapitalistischen und der feudalen Herrschaft betrachten, müssen wir davon ausgehen, dass die bürgerlichen Revolutionen wie die Französische Revolution eine antireligöse Form des Widerstandes umsetzten, die Religiosität des Staates in Frage stellten, um die Hegemonie der herrschenden Klassen in der Zeit des revolutionären Umbruches zu bekämpften und den Säkularismus zumindest in den Westen zu bringen. Es ist aber eine Illusion, wenn wir davon ausgehen, dass der Kapitalismus als eine Form der Herrschaft, in der eine bestimmte Klasse Macht über die Gesellschaft und damit die anderen Klassen ausübte, ausübt und ausüben wird und Religion als ein Mittel das Aufrechterhalten dieser Macht und für das Zufriedenhalten der Unterdrückten braucht, säkular und religionskritisch wird und bleibt. (Lenin, 404ff) USA wurde als das Land der Religiosität bezeichnet, was schon Marx in Bezug auf die Reiseberichte von Tocqueville Über die Demokratie in Amerika von 1835/40 beschrieb, dass die USA trotz der formalen Säkularisierung des Staates seit der dortigen Revolution die Religionsfrage in der realen Lebenswelt nicht lösen konnten. Diese Frage der Religiosität in den USA spielt bis heute eine große Rolle in der Realpolitik. Auf diese Untersuchungen von Tocqueville berufen sich sowohl Marx als auch Weber (Rehmann 2013, S. 44). Die Kontrarevolution im Kapitalismus als eine konservative Kraft war und ist immer eine Tatsache innerhalb dieses Systems. Die bonapartistischen Regime in Frankreich und Deutschland waren kontrarevolutionäre Kräfte, die den Säkularismus bekämpften und bekämpfen wollen, um die Herrschaft des Kapitals durch die Religion zu rechtfertigen.

Der Antisemitismus ist nur eine Art des Rassismus, der nicht unbedingt mit heutigem Rassismus direkt verbunden ist. Die Geschichte der Diskriminierung und Unterdrückung der Juden und Jüdinnen ist eine lange Geschichte, die in dieser Arbeit nicht ausführlich dargestellt werden kann. Diese Aufgabe ist die der Historiker und Historikerinnen. Was ich aber hier darstellen möchte, ist eine Herangehensweise. In dieser Arbeit werden soziologische und theoretische Perspektiven klargemacht und es wird gezeigt, inwiefern diese Argumentation sowohl wissenschaftlich als auch marxistisch vernünftig ist. Deshalb werden anstelle einer rein geschichtlichen Untersuchung des Antisemitismus die theoretischen und wissenschaftlichen Hintergründe erwähnt mit unterschiedlichen Theorien aus marxistisch kritischer Perspektive verbunden.

Die Judenfrage ist eine Frage, die häufig in Bezug auf Religionskritik, Nationalismus und Identität des Menschen gestellt und aus zahlreichen Perspektiven beantwortet wurde. Sie war, ist und wird eine Frage der einer Minderheit sein, die damals sehr stark diskriminiert wurde. Mit der Entstehung des deutschen Faschismus und mit dem Holocaust wurde die Judenfrage auf eine andere, absolut menschenverachtende und -vernichtende Ebene gebracht. Was Marx jedoch mit der Judenfrage ansprach, war Religionskritik im allgemeinen Sinne am spezifischen Beispiel und die Frage nach der Emanzipation der Juden des Judentums, der Menschen von der Religion.

In dieser Arbeit geht es auch darum, Verschwörungstheoretikerinnen und Verschwörungstheoretikern darzulegen, dass Antizionismus nicht das gleiche wie Antisemitismus sein darf und wer Antizionismus mit Antisemitismus gleichsetzt nicht als Wissenschaftlerin oder Wissenschaftler anerkannt werden sollte. Zurzeit erleben wir sowohl in Deutschland als auch in den USA und anderen westlichen Ländern, dass die konservativsten christlichen, imperialistischen Parteien als rechter Flügel der bürgerlichen Politik und die linken, zionistischen Gruppierungen in der Gleichsetzung von Antisemitismus und Antizionismus zusammenkommen und jede wissenschaftliche und sachliche Diskussion um die Kritik des Judentums und des Zionismus als konservative, rassistischen, menschenverachtende Ideologie blockieren.

Die Geschichte des Antisemitismus ist wie bereits erwähnt eine lange Geschichte und der deutsche Faschismus war die menschenverachtendste Form des Antisemitismus weltweit. In dieser Arbeit wird gleichzeitig mit Bezug auf die marxistische Theorie gezeigt, dass der Zionismus als eine imperialistische Bewegung ihre faschistische Ideologie gegenüber Palästinenserinnen und Palästinenser durch militärische Ansätze, Assimilationspolitik, Vertreibung der Palästinenserinnen und Palästinenser sowie Siedlungspolitik ihre faschistischen Angriffe und menschenverachtende Politik als Reparation des Holocausts legitimieren will. Die Geschichte des Zionismus als eine Form des Imperialismus wird kurz dargestellt und anhand der „Kritik der politischen Ökonomie“ von Marx, Engels und Lenin wird die imperialistische Bewegung, besonders die neue kolonialistische Politik der USA und westlichen Politik, im Bereich Zionismus kritisiert.

Antisemitismus ist heutzutage zu einem Vorwurf geworden, mit dem jegliche Art der Kritik an der israelischen Politik und am Judentum blockiert wird. Nach den Terroranschlägen der vergangenen Jahre in Europa offenbarten Regierungen und bürgerliche Parteien ihre grotesken bis rassistischen Positionierungen: Auf einer Seite wurden täglich hunderte von Menschen in Palästina, in Afghanistan, im Irak, im Iran, in Syrien, in Pakistan und in afrikanischen Ländern von islamistischen Terrorgruppen und islamistischen Staaten ermordet, erschossen oder erhängt, wogegen es in Europa keinen sichtbaren Protest durch herrschende Politiker gab. Auf der anderen Seite werden islamistische Terroristen teilweise direkt, aber zumindest indirekt mit Waffen aus westlichen Ländern beliefert und damit radikale Bewegungen aus ökonomischen und politischen Interessen ausgenutzt. Zu sehen war, dass der französische Komiker „Dieudonné“ wegen „antisemitischer Äußerungen“ zwei Tage vor dem Anschlag an „Charlie Hebdo“ von französischen Polizist*innen in seiner Wohnung festgenommen wurde.  Die Frage steht im Raum: Weshalb darf man die Religion „Islam“ kritisieren und sich daraus die Bewegung „Je suis Charlie“ formieren, während ein Komiker aufgrund der Kritik an einer anderen Religion festgenommen wird. (Vgl. Kalagh Magazine, 4. Ausgabe, S. 5, aus dem Persischen) Dieser Widerspruch ist die Heuchelei der Doppelmoral im Kapitalismus, in der bürgerlichen Demokratie und im Parlamentarismus. Im Kapitalismus können Menschen mit der Kritik an Flüchtlingen Zuspruch erhalten, aber Menschen werden Antisemitinnen und Antisemiten genannt, wenn sie Israel oder das Judentum kritisieren oder über Juden und Jüdinnen satirisch behandeln.

Bei Antizionismus handelt es sich um eine linke, radikale Bewegung und Kommunistinnen und Kommunisten, die nach dem Fall der Berliner Mauer und nach dem Zusammenbruch der Sowjetunion, nach dem Neoliberalismus und nach dem Postmodernismus, Positivismus und der Philosophie von Heidegger, ihre kommunistische Position behalten haben. Sie Antisemitinnen und Antisemiten zu nennen, ist in meinen Augen eine Verschwörungstheorie. Die Analyse, die Antideutsche gegen ihre Feinde benutzen, ist teilweise rassistisch oder viel rechter als die „Analyse“, die von der rechten Szene auf Kommunistinnen und Kommunisten angewandt wird. Obwohl die Antideutschen sich in der linken Szene verorten, gehören sie praktisch zu Verschwörungstheoretikerinnen und Verschwörungstheoretikern und passen sie nicht ins linke Spektrum.

Zu Weiterlesen: Klieken Sie hier.

Hassan Maarfi Pour

religionskritik-marxistische-auseinadersetzung-mit-der-religion-hassan-maarfi-poor

 

!محمود صالحی در مقام بازجو یا فعال کارگری

رادیو پیام کانادا طی مصاحبه ی اخیر با محمود صالحی در مورد “مستند” “طراحی سوخته” ی جمهوری اسلامی در مورد زندانیان سیاسی و تایید مستقیم و غیر مستقیم مواضع صالحی ما را وادار کرد که در مقابل موضع پرو رژیمی محمود صالحی و تحلیل های انتی کمونیستی ایشان که به اسم کمونیسم و دفاع از کمونیسم و طبقه ی کارگر بیان می شوند، موضع بگیریم.

قبلا همین رادیو یک مصاحبه با رفیقمان حسن معارفی پور از دست اندرکاران اصلی و اولیه گروه مارکسیستی گفتمان رادیکال در مورد اعتراضات مردم علیه نشست جی 20 داشت که بعد از مدتی این مصاحبه توسط مسئول این رادیو از روی اینترنت، یوتیوب پاک شد و زمانی که رفیقمان حسن معارفی پور دلیل این مساله را جویا شد، مسئول این رادیو اعلام کرد که به صورت اشتباهی این مصاحبه را حذف کرده و دیگر قابل برگشت نیست. ما دست اندرکاران گروه مارکسیستی گفتمان رادیکال توجیه رادیو پیام کانادا و سیاست سانسورش را نه تنها به باد سخره می گیرم، بلکه ان را ناشی از سیاست های شدیدا سکتاریستی و حتی برخورد شخصی مسئول این رادیو به رفیق حسن معارفی پور می دانیم. در جزئیات دلایل سیاست سانسور و حذف مخالفین سیاسی توسط مسئول این رادیو هستیم و کاملا بر این امر واقفیم که مساله نه صرفا سکتاریستی، بلکه فراتر از ان برخوردی غیر سیاسی و شخصی هم هست که به گذشته ی مسئول رادیو زمانی که در ترکیه پناهجو بوده بر می گردد. ما از اعلام هر گونه اطلاعات دقیق به خاطر مسائل امنیتی خودداری می کنیم اما همین را لازم دانستیم که اشاره کنیم که این اقای پیام که امروز خیلی پلورالیست شده است، خادم جریان حمید تقوایی است.

به هر حال می رویم سر اصل مطلب

طبقه بندی شکنجه نشان از توهم به “عقلانی” شدن رژیم است

محمود شکنجه را طبقه بندی ورنگ امیزی می کند.درک او از شکنجه ابله هانه ترین برداشتی است، که انسان می تواند داشته باشد. این کار خود مشروعیت بخشیدن به شکنجه به عنوان یکی از راه های سلطه ی انسان بر انسان است.   خسارات جبران ناپذ یر برجسم وروان فرد اسیب پذیر وخانواده او را که هیچ وقت فراموش نخواهد شد،فقط در شکنجه های جسمی می بیند.کسی که شکنجه را محدود به برخورد فیزیکی کند، ومدعی رهبری وپیشرو جنبش اجتماعی باشد، دربهترین حالت ابله واحمقی بیش نیست که گفتمان طبقه ی حاکم و سردمداران جنایتکار جمهوری اسلامی، شکنجه گران و شریعتمداری ها را پذیرفته و علاوه بر ان به اسم فعال کارگری این گفتمان ضد بشری را بازتولید می کند.

یکی از ضد انسانی ترین اشکال شکنجه تحمیل فقر، ناچار کردن انسان ها به ماندن در چارچوب مناسبات وحشیانه و بربریستی سرمایه داری واسیبهای روانی ناشی از فقر وبندگی است که مثل خوره تمام لحظه های زندگی انسان را نابود می کند.محمود صالحی همانند نوکران وچاپلوسان فرقه ها وجریانات سرمایه داری شکنجه را درچند ضربه شلاق و مشت ولگد یا اتو کشیدن فعالین سیاسی و ناخن کشی های دهه ی شصت شمسی خلاصه می کند.درصورتی که انچه بیشترین آسیب را به زندانی وجامعه وارد می کند جنبه روانی شکنجه است، که اثرات ان سال ها بر روی فعالین سیاسی باقی می ماند. اعتراف گیری یکی از خشن ترین شکنجه های دوران بربریت است، که عوارض جبران ناپزیرش تا آخرین لحظه های زندگی برفرد،خانواده واجتماع باقی خواهد ماند و فراموش کردن ان نه با تراپی و نه بروکراتیزه کردن سیستم مشاوره ی روانی عملی نمی شود. میشل فوکو در پایان نامه ی دکترای خود که در زبان فارسی زیر نام “مراقبت و تنبیه” ترجمه شده است، به بررسی وضعیت زندانیان در زندان های سوئد به ویژه ابسالا پرداخته و اشکال کنترل بر بدن انسان را به عنوان یکی از روش هایی که حکومت های “مدرن” اروپایی برای تطبیق دادن انسان ها با شرایط مطلوب خود به کار می گیرند بررسی کرده است. تطبیق انسان با مناسبات بردگی بورژوایی یکی از اشکال وحشیانه ی شکنجه است که دولت های به اصطلاح مدرن و در واقع بربریستی حامی سرمایه در غرب به ان دست می برند، چیزی که محمود صالحی ان را شکنجه ی “سفید” می خواند. میشل فوکو در ان دوران به خاطر تمایلات شبه چپ نمایانه و شبه انارشیستی خود در مقابل سلطه ی دولت های غربی روز که نقش شکارچیانی را داشته که به جای شکار جانوران، ایزولاسیون و کنترل بر بدن این جانوران (این جا منظور فوکو زندانیان است) به سبک صاحبان باغ وحش را به پیش برده اند، در مقایسه با حاکمیت فئودالی که هدفشان حذف فیزیکی انسان بود به پیش می کشد و به صورت نیم بند به نقد ان می پردازد. کاری که میشل فوکو انجام داده است، را می توان هزار گام جلو تر از برخورد صالحی به شکنجه خواند، چون فوکو هر نوع کنترل بر بدن را غیر موجه می داند، اما صالحی از طریق طبقه بندی شکنجه به شکنجه ی “سفید” و “غیر سفید” به شکنجه ی “نرم” در مقابل شکنجه ی بربریستی مشروعیت می بخشد. نیاز به ذکر است در مقابل این همه خزعبلات مسئول رادیو پیام به جای جواب دادن به صالحی خفه خون می گیرد و حتی یکی از این گزاره های ارتجاعی و پرو شکنجه را نقد و یا رد نمی کند.

محمود صالحی در این مصاحبه علاوه بر تایید مواضع روزنامه ی کیهان اطلاعات در مورد نبود شکنجه در زندان های جمهوری اسلامی، به شیوه یی اپورتونیستی از شکنجه ی “سفید” صحبت می کند. محمود صالحی با چنان اطمینانی از این صحبت می کند که از سال 1373 شکنجه های جسمانی در جمهوری اسلامی به پایان رسیده است، انگار ایشان در کنار بازجوهای اسماعیل بخشی قرار گرفته است. این چرندیات پرو رژیمی را سه نفر از فعالین اجتماعی ایی که در جریان اعتراضات هفت تپه دستیگر شده اند، یعنی سپیده قلیان، عسل محمدی و اسماعیل بخشی با تمام قدرت رد کرده اند و سپیده قلیان و اسماعیل بخشی به خاطر کشاندن کیس شکنجه ی وحشیانه و قرون وسطایی اسماعیل بخشی و وارد کردن شوک الکترونیک به بیزه های ایشان در حین بازپرسی توسط بازجویان همکار محمود صالحی ها، دوباره دستگیر شده اند و در زندان به سر می برند.

عسل محمدی اعلام کرده است که حاضر است شهادت دهد که اسماعیل بخشی و سپیده قلیان به شیوه های وحشیانه جسمانی و روحی (چیزی که محمود صالحی شکنجه ی “سفید” می خواند) شده اند. محمود صالحی با این مصاحبه  در تلاش است توحش و انسان کشی رژیم فاشیستی جمهوری اسلامی ایران، رژیم 150 هزار اعدام سیاسی و هزاران اعدام دیگر به بهانه های دیگر، به رژیم کنترل تلفن و شکنجه ی “سفید” تقلیل دهد. چه خدمتی می تواند از این بزرگتر به جمهوری اسلامی باشد وقتی بربریت فاشیستی جمهوری اسلامی از جانب یک “فعال کارگری” تا این حد تقلیل داده می شود. بعید نیست که کیهان شریعتمداری فردا این مصاحبه را پیاده نکند و در صفحه ی اول این روزنامه ی فاشیستی درج نکند.

علاوه بر این اظهارات پرو رژیمی، صالحی در اوج حماقت اعلام می کند که هر فعال کارگری ایی که برای بهبود شرایطش و افزایش دستمزد به خیابان می اید، یک کمونیست است، چون کمونسیت ها تنها کسانی هستند که از طبقه ی کارگر دفاع می کنند. در ادامه اشاره می کند که کمونیسم یعنی الغای مالکیت خصوصی و چون کارگران یکی از شعارهایشان پایان دادن به خصوصی سازی در شرکت ها بوده است، پس کمونیست هستند و خزعبلاتی از این قبیل. باید اشاره کنیم که محمود صالحی الفبای کمونیسم را نفهمیده است و مسئول رادیو پیام کانادا هم از او احمق تر است که در این گونه مواقع به جای اینکه توضیح دهد، کمونیسم الغای مالکیت خصوصی نیست، بلکه پایان دادن به مالکیت بورژوایی و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید است. اتفاقا مرحله ی اول کمونیسم که با خلع ید از صاحبان ابزار تولید از طریق قیام توده یی پرولتاریا و تصاحب قدرت صورت می گیرد، چیزی جز سلب مالکیت از مالکان و دادن ان به بی چیزان نیست، به تعبیر دیگر کمونیست ها باید در فاز اول کمونیسم یعنی سوسیالیسم و در دوران اعتلای انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا مالکیت خصوصی را به کارگران و زحمتکشان و در یک کلام بی چیزان برگردانند و مالکان و صاحبان ابزار تولید را خلع مالکیت کنند. یکی دیگر از تفاوت های بنیادی که مارکس بین مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، مالکیت خصوصی و یا مالکیت شخصی می گذارد این است که مالکیت شخصی و خصوصی یک حقوق انسانی است و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید یک حقوق اجتماعی است که یک طبقه این حق را از طبقات دیگر خلع کرده است، ما نمی توانیم بر اساس فلسفه ی حق مارکسیستی پیراهن و شورت مردم را به بهانه ی “الغای مالکیت خصوصی” از تنشان در بیاوریم، اما می توانیم با ابزار قهر زمین، کارخانه، ماشین الات، راه اهن، اتوبان، پارک، جنگل، مسکن و تمام امکانات مولد را اجتماعی کنیم و هر کس در مقابل اجتماعی کردن این امکانات مقاومت کرد، تلاش کنیم که اول قانع شود تن به اجتماعی کردن تولید بدهد و اگر قانع نشد، به اجبار و قهر متکی خواهیم شد.

محمود صالحی که جنبش کارگری را همچون دکانی برای کار و کاسبی می بیند، چشم دیدن اسماعیل بخشی ها و سپیده قلیان ها و دیگران را ندارد، که همچون قارچ سر بر می اورند و در فاصله ی زمانی کوتاه صاحب اعتبار و شخصیت اجتماعی و توده یی می شوند. ایشان می خواهد در این گیر و دار یک بار به کمپین کارتونی “من هم شکنجه شدم” یا به تعبیر دیگری سهم من هم بدهید و من هم مثل اسماعیل بخشی ها و سپیده قلیان ها مهم هستم، می پیوندد تا بی اعتباری خود را به خاطر کثافت کاری هایش در سال های اخیر که در صفحه ی گفتمان رادیکال به اندازه ی کافی به ان پرداختیم، توجیه و جبران کند و بار دیگر از قافله یی که راه افتاده است جا نماند. این شیوه ی برخورد های کاسبکارانه به جنبش های اجتماعی و مبارزه ی طبقاتی از بنیاد در تقابل با اصول پایه یی سوسیالیسم علمی و مبارزه ی کارگری و سوسیالیسم در جنبش کارگری است. همین محمود صالحی خود در چند روز گذشته تحت تاثیر کمپین های فیک و فیس بوکی “من هم شکنجه شدم”، خود اعلام کرد که شکنجه شده است، حالا انسان عاقل نمی داند به کدام یک از حرف های ایشان باور کند، نکند منظور ایشان از “من هم شکنجه شده ام” همان شکنجه ی “سفید” و “مطلوب” است که دولت “عقلانی” شده ی سرمایه داری اسلامی علیه مخالفین خود به کار می گیرد.

محمود صالحی از کجا اطلاع دارد که از سال 1373 سیستم شکنجه های وحشیانه را برچیده اند، مگر بارها در همین سال های اخیر کم نبودند کسانی که زیر شکنجه های وحشیانه جان باخته اند و یا بعد از ازادی از زندان به شکلی از اشکال کشته شده اند. اظهارات محمود صالحی کاملا امنیتی و در خدمت جمهوری اسلامی است، اگر فرض را بر این بگیرم که ایشان از روی ساده لوحی هم این اظهارات را مطرح می کند. تناقض گویی و پرت و پلا پراکنی در سراپای این مصاحبه بیداد می کند.

اظهارات محمود صالحی در حالی بیان می شود که فارغ از ماجرای بخشی و قلیان پارسال در جریان اعتراضات دی ماه چندین نفر زیر شکنجه کشته شدند. چطور و بر چه اساسی این ادم چنین گستاخانه این بیانات را مطرح می کند؟ سوالی است که هر انسانی که مغز در کله اش باشد، را باید به خود مشغول کند. آیا محمود صالحی از بازجویان وزارت اطلاعات خط می گیرد یا اینکه از ترس دستگیری مجدد دست به مطرح کردن چنین افاضاتی می زند! در این زمینه ما مدرکی در دسترس نداریم وگرنه مثل مدارک دیگر منتشر می کردیم.

هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال

25.01.2019

لینک مصاحبه با محمود صالحی را در زیر میاوریم

کمونیسم کارگری چیزی جز تفاله ی نئولیبرالیسم نیست

کمونیسم کارگری در نتیجه ی فروپاشی سوسیال رئالیسم واقعا موجود، جنگ اول خلیج، عقب نشینی مبارزه ی مسلحانه ی پیشمرگ از داخل ایران به درون کردستان عراق، پایان دوران انتظار اردوگاه نشینی و به شکست کشاندن جنبش شورایی در کردستان عراق و تقدیم دودستی این جنبش به ناسیونالیسم کورد، ناسیونالیسمی که با کفش های پلاستیکی و شلوار کوردی از کوه به شهر برگشته و چهار نعل جنگ خلیج را جشن می گرفت، شکل گرفت. منصور حکمت، ایرج آذرین و رضا مقدم به عنوان نمایندگان اولیه ی “کمونیسم کارگری” در کومه له بدون اینکه به روی خود بیاورند که هدف انان از تشکیل “کمونیسم کارگری” عقب نشینی از جنبش کمونیستی به یک جنبش بورژوایی و ارتجاعی به اسم “کمونیسم کارگری” اما در واقع سوسیالیسم خیالی و بورژوایی است، سوسیالیسمی که در ظاهر “رادیکال ترین” اسم یعنی “کمونیسم کارگری” را انتخاب کرده، اما در ماهییت چیزی جز عبور از کمونیسم نبود.

انان اما با پرچم “کمونیسم کارگری” بخوانید ضد کارگری به جنگ علیه سوسیالیسم علمی مارکس، انگلس و لنین رفته و رادیکالیسم سطحی و نهیلیستی بورژوایی که در ظاهر رادیکال اما در بطن خود تا اعماق قهر ارتجاعی بود، را نمایندگی می کردند. بی دلیل نبود که “عقلانی” کردن “کمونیسم”، انچه مدافعان “کمونیسم کارگری” به اسم “رقیق کردن” و “کارگری کردن” “کمونیسم” از ان اسم می بردند، چیزی جز دشمنی با عقلانیت مورد نظر مارکسیسم یعنی مبارزه ی طبقاتی، رادیکال، انقلابی و در صورت لزوم تسلیح توده یی و اعمال قهر طبقاتی نیست، نبود. به همین خاطر رومانتیزه کردن کمونیسم با الهام از ایده های ضد عقلانی نیچه گرایان، فرویدیست ها، مکتب فرانکفورتی ها، میشل فوکویی ها و در یک کلام پست مدرنیسم “ضدعقلانی، در کنار تئوری های عقلانیزه کردن سرمایه داری و امتداد سنت “مدرنیته” و “عصر روشنگری” زیر نام سکولاریزیشن و امتداد این سنت ها توسط منصور حکمت و حزب کمونیست کارگری ایران به “رادیکال” ترین شکل ممکن به پیش می رود.

در هنگام انشعاب کمونیسم کارگری، پیشمرگان خسته از اردوگاه نشینی، که دیگر امکان تحرک نظامی دهه ی شصت شمسی و هشتاد میلادی را نداشتند، همگی به امید رسیدن به جهان غرب و تصاحب پاسپورت اروپایی، یکی پس از دیگری به جبهه ی “کمونیسم کارگری” می پیوستند، اسلحه را بر زمین گذاشته و همچون یک لشکر شکست خورده با گریه و زاری روانه ی مرزهای ترکیه می شدند.

گفتنی است که در این گیر و دار فوق العاده احساسی رحمان حسین زاده یکی از نمایندگان امروز کمونیسم کارگری حکمتیسم، که انزمان خط سانتر سید ابراهیم را نمایندگی می کرد، تنها در نتیجه ی یک گفت گوی تلفنی با منصور حکمت، به جریان “کمونیسم کارگری” می پیوندد و ایرج فرزاد از جناح راست و ناسیونالیستی کومه له، به عنوان کسی که از مواضع یک ساده لوح ناسیونالیست ابله به اسم عمر ایلخانی زاده دفاع می کرده، هم به فراکسیون کمونیسم کارگری ملحق می شود.

به دنبال شکست سوسیال رئالیسم حاکم در شوروی، احزاب چپ و کمونیست اروپایی یکی پس از دیگری از برنامه های انقلابی و کمونیستی خود دست کشیده و به جریانات طرفدار هیپیسم، محیط زیست، طرفداران جمع اوری سگ و گربه ی ولگرد از خیابان های اروپای شرقی و جنوبی و اوردن ان به اروپای غربی، خلاصی فرهنگی، انقلاب جنسی و غیره تبدیل می شدند و یکی پس از دیگری در دولت سرکوبگر امپریالیستی و بورژوایی کشورشان ادغام و ذوب می شدند.

“کمونیسم کارگری” به عنوان پرچمدار مدرنیسم بورژوایی، اگرچه امکان ادغام در دولت بوروژوایی اسلامی ایران را نداشت، اما خود این جریان چیزی جز تقلا برای تطبیق سوسیالیسم رادیکال و انقلابی مارکسیسم انقلابی، با ایده های “عقلانی” ماکس وبری و هابرماسی نبود، خطی که “کمونیسم کارگری” ان را نمایندگی می کرد، چیزی جز عقب نشینی در چارچوب همان عقب نشینی ایی که به کل جریانات چپ و کمونیستی اروپایی تحمیل شده بود و انان را دست به دامان جنبش های حقوق بشری و حقوق حیوانات، جنبش های سبز محیط زیستی و رنگین کمانی کرده بود، نبود. “کمونیسم کارگری” اما در اوج وقاحت تمام این عقب نشینی ها را در چارچوب “ضرورت” عبور از مارکسیسم انقلابی، “رقیق” کردن “کمونیسم” و “کارگری” کردن ان، در مقابل “کمونیسم” “بورژوایی” می خواند. سوالی که در ذهن هر کس که ذره یی با اصول پایه یی کمونیسم اشنایی داشته باشد، نقش می بندد، این است که ایا کمونیسم می تواند بورژوایی باشد، که منصور حکمت این گونه گستاخانه دست به مانیپولیشن کمونیسم برای مشروع جلوه دادن “کمونیسم کارگری” خود، که در واقع چیزی جز شبه سوسیالیسم نیهلیستی شبه انقلابی نیست، زده است.

در پاسخ به این سوال باید گفت که کمونیسم و بورژوازی مانند روغن و اب اند، که هیچ گاه در همدیگر حل نمی شوند، بنابراین بورژوازی خواندن کمونیسم در نفس خود یک جعل بزرگ و نشان از تبهکاری جاعلانه است. در این شکی نیست که احزاب و جریانات بورژوایی، خرده بورژوایی و ضد کارگری بیش از دو قرن است که کمونیسم را به عنوان اتیکت و ارمی برای توجیه کردن و مشروع جلوه دادن جنبش ضد کارگری خود به کار می گیرند و از ان سوء استفاده می کنند، اما ما کمونیست های مدافع سوسیالیسم علمی هیچ گاه این جریانات را کمونیستی خطاب نکرده و واژه ی کمونیسم را به لجن نمی کشیم.

جریانات “کمونیسم کارگری” در طول سالیان اخیر بارها دست به دامن جنبش های ارتجاعی بورژوایی، از جنبش “سرنگونی” گرفته تا “خلاصی فرهنگی”، لمپنیسم هیپی گرایانه، لختیسم، هیپییسم، جنبش های همه با هم، دفاع از موسوی و کروبی، دفاع از اصلاح طلبان حکومتی و تبلیغ اینکه ما با حجاریان وارد ائتلاف برای تشکیل دولت می شویم، دفاع از جنبش های فوئرباخیستی و “اتئیستی محض”، ان جی او سازی برای دریافت پول از سازمان های سوپر ارتجاعی و کنسرواتیو دولت های امپریالیستی، دفاع از سنت های مجاهدینی و حمله ی گروهی همچون گله ی گرگ به مخالفینشان در فیس بوک و غیره تنها بخشی از پراتیک این احزاب و جریانات انتی کمونیست است. در این میان جریان حمید تقوایی به عنوان راست ترین جناح بین این جبهه وضعیت به مراتب مفتضحانه تری از بقیه دارد. البته لازم به ذکر است که وضعیت دیگر جریانات هم تعریف چندانی ندارد.

فعالین نزدیک و عضو این “جبهه” با دیدن تظاهرات بزرگ راست ها و فاشیست ها در ونزوئلا، بخشا از حول حلیم در دیگ افتاده اند و قافیه را باخته و هر نقدی را به باد فحاشی می بنند. این دوستان با دیدن تظاهرات سازمان یافته ی نئولیبرال فاشیستی پرو امریکایی، امریکایی که سال هاست روی اپوزیسیون سوپر فاشیستی در ونزوئلا سرمایه گذاری می کند و نمایندگان این جنبش نئولیبرالیستی و نئوفاشیستی از حمایت های مالی و معنوی امریکا برخوردار می شوند، تا یک پینوشه ی دیگری را این بار دریک کشور که سال ها توسط یک حکومت شبه سوسیالیستی از نوع سوسیال کاتولیسم اداره می شود، سر کار بیاورد. این دوستان به بهانه ی اینکه نباید از دولت مادورو حمایت کرد، چون این دولت نماینده ی سوسیالیسم نیست، مستقیم یا غیر مستقیم قدرت گیری احتمالی فاشیسم نئولیبرالی که توسط امریکا و برزیل با تمام قدرت حمایت می شود، را جشن می گیرند و ان را در چارچوب همان عقلانیت بورژوایی و پست مدرنیسم رنگین کمانی شان تحلیل و تفسیر می کنند.

در این نباید شک کرد که دولت فعلی و دولت قبلی چاوز هیچکدام نماینده ی سوسیالیسم ما و مارکس و انگلس نیستند، اما هیچ انسان عاقلی جلاد خود را حمایت نمی کند. تنها ابلهان و انارشیست های ساده لوح و غیر سیاسی که به جای عقل با احساس مبارزه می کنند، از هر گونه قیام علیه هر گونه دولت حمایت می کنند. انسان عاقل و کمونیست نمی تواند از فاشیسم که نوع یاغی گری انقلابی مائابانه را علیه دولت حتی دولت بورژوا دمکراتیک، نمایندگی کند، مستقیم یا غیر مستقیم حمایت کند و اسم ان را موضع گیری کمونیستی بگذارد. حالا دولت ونزوئلا دولتی است که در اوج بحران های اقتصادی و فشارهای بین المللی توانسته است دستاوردهای نه چندان بزرگی برای مردم و به ویژه طبقه ی کارگر این کشور داشته باشد، که تنها با دولت های کینزی و سوسیال دمکرات موسوم به دولت رفاهی اروپایی قابل مقایسه است. فراموش نشود که دولت های اروپایی که بر تولید انبوه خوابیده بودند و می خواستند طبقه ی کارگر را با رفرم از بالا خفه کنند تا این طبقه دیگر دهانش را ببنند و هر روز در خیابان ظاهر نشود و با اعتصاب کمر بورژوازی را نشکند، این رفرم های جزئی را داده اند، اما دولت سوسیال دمکرات و شبه سوسیالیستی چاوز و مادورو با تمام مشکلات و معضلات اقتصادی و بین المللی یک زندگی نسبتا رفاهی برای مردم این کشور فراهم کرده است، اگرچه در ونزوئلا نه تولید انبوهی در کار است، نه ارسال سلاح به سراسر جهان و نه صنعت ماشین الات به شکل پیشرفته و نه صنعت جنگ و غیره.

“کمونیسم کارگری” ایی که در سالیان اخیر بارها و بارها از جنگ لیبی گرفته تا سوریه و غیره دفاع کرده است، با دفاع خجولانه ی خود از اپوزیسیون فاشیستی در ونزوئلا و توده یی خواندن مخالفت با کودتا علیه دولت فعلی که 67 درصد مردم به مادورو رای داده اند، لکه ی ننگینی بر لکه های دیگری که بر روی پیشنانی است به جای گذاشت.

در این شکی نیست که اگر تمام فارسی زبانان جهان به زبان فارسی در مورد تلاش کودتاچیان، دفاع و یا مخالفت با این کودتا بنویسند هم باز کوچکترین تاثیری بر روی تحولات ونزوئلا ندارد، اما چیزی که این تحلیل ها روشن می کند، این است که ما در کجا ایستاده اییم، در کنار فاشیست ها و کودتا چیانی که یازده ی سپتامبر شیلی را می خواهند تکرار کنند، یا علیه انان و به صورت موقتی در کنار دولتی که گام ها از دولت های به اصطلاح سوسیال دمکرات اروپایی هم جلوتر است. مساله بر سر حل یک مساله ی اضطراری در شرایط رئال پولتیک فعلی است و انقلاب سوسیالیستی یا شکل دادن به جنبش پارتیزانی کمونیستی و تشکیل شوراهای کارگری و کمونیستی در این شرایط حساس نه می تواند واقعی باشد و نه می تواند به ذهن حتی رادیکال ترین کمونیست ها هم خطور کند. اگر دولت فعلی ونزوئلا دیر بجنبد، فاشیسم جویبار خون راه خواهد انداخت.

من به شخصه به خاطر اینکه در کل پروسه ی زندگی ام مدت یکی دو سال به خط منصور حکمت و کمونیسم کارگری اولیه سمپات داشته و با این جریانات همکاری داشته و حتی عضو حزب “اتحاد کمونیسم کارگری” که یک محفل کوچک بیش نبود بوده و در جریان الغا و پیوستن این حزب به حزب حکمتیست بوده و یکی دو هفته هم در حزب حکمتیست اسما حضور داشته ام، از تمام مدافعین سوسیالیسم علمی و کمونیست های واقعی در ایران عذرخواهی می کنم.

این را هم می گویم که من کوچکترین سمپاتی به شبه سوسیالیسم بولیواریستی که شدیدا الوده به ایده های کاتولیسیسم است، نه از نوع کوبایی و نه نوع ونزوئلایی ان نداشته و ندارم و به هیچ وجه به دنبال پیاده کردن این شکل از سوسیالیسم در اینده ی ایران و در هیچ جای این کره ی خاکی نبوده و نخواهم بود، اما اگر قرار باشد مرتجع ترین سوسیالیست ها و حتی انارشیست ها توسط بورژوازی و جنبش های ارتجاعی مورد حمله، ازار و اذیت قرار بگیرند، من به شخصه جناح سوسیالیست ها، خیالی یا انارشیستی و یا حتی سوسیالیست های بولیواریستی را خواهم گرفت. همانطور که در مقابل فاشیسم اسرائیلی از مردم بی دفاع فلسطین دفاع می کنم، بدون اینکه الزاما ناسیونالیسم فلسطینی را حمایت کنم.

حسن معارفی پور

“اگر اهنگ های من دیگر درست نباشند”

 

“اگر اهنگ های من دیگر درست نباشند”

این اهنگ بتینا وگنر اعتراضی انقلابی به واکنش های ارتجاعی دو بلوک سرمایه داری دولتی روسیه به ویژه دولت المان شرقی و سرمایه داری امپریالیستی بخصوص المان غربی است. بتینا وگنر در این اهنگ سیستم زیبایی شناسی بورژوایی را به رادیکال ترین شکل ممکن به نقد می کشد و “هنرمندان” خود فروخته و ارزان مایه را که اهنگ های بی کیفیت سطحی تولید کرده و همچون عنتری بر روی سن حاضر می شوند، کسانی با اهنگ های ارزان قیمت و نمایش همزمان سینه و ران هایشان تماشاگران سطحی را حشری می کنند، به باد نقد می گیرد و می گوید، اگر قرار باشد من هم ناچار باشم مسائل عمیق اجتماعی که جهانیان را به ستوه اورده، مسائل و معضلاتی که بشریت با ان دست و پنجه نرم می کند و به معضلات تمام جهان تبدیل شده است، را کنار بگذارم و به جای ان در مورد مسائل سطحی و پرمتیو که کثافتی بیش نیستند، بخوانم، بهتر است از همین الان گیتارم را در اب انداخته که برای خود شنا کند و خودم هم بازنشسته شوم.

در مورد اشعار، اهنگ ها و موزیک بتینا وگنر می توان صد ها کتاب نوشت. عظمت کار وگنر در این است که مهمترین و دقیق ترین مسائل اجتماعی را در اهنگ هایی بسیار کوتاه به دقیق ترین شکل ممکن به تصویر می کشد و نوک تیز پیکان را به طرف سرمایه داری جهانی و مناسبات ساختاری که ارتجاعی ترین و سکسیستی ترین شکل از اشکال موسیقی را در سیستم “زیبایی شناسی” خود جای می دهند می گیرد و همزمان نقد رادیکال و دیالکتیکی خود را متوجه مردمی که تحت تاثیر “صنعت فرهنگ” حاکم از خود بیگانه شده اند، نیز می کند. دو لبه ی تیز نقد وگنر را می توان در اثار مارکسیستی به ویژه تز سوم مارکس در مورد فوئرباخ، ایدئولوژی المانی، و تزهای بلوم لوکاچ و دیگر اثار مارکسیستی مطالعه کرد.
وگنر در عین حال منتقد سرسخت پست مدرنیسم است. پست مدرنیسمی که از موزیسین های دلقک می خواهد به شکل عنتر یک بار در لباس زن و یک بار دیگر در لباس مرد ظاهر شوند، چون منطق بازار این است که تو خود را در قالب های متفاوت نشان دهی و در اشکال مختلف ظاهر شوی. نقد وگنر به این شکل از فتشیسم سرمایه داری را که پست مدرنیسم به عنوان روبنای ایدئولوژیک سرمایه داری متاخر و نئولیبرال تبلیغ و هدایت می کند، را به عنوان هموفوب یا ترنس فوب بودن ترجمه کرد، بلکه این نقد را باید در راستای نقد مارکس به فتشیسم و بیگانگی انسان برده ی سیستم مزدوری سرمایه دارانه در محیط کار خواند.

در زیر ترجمه ی این اهنگ زیبا را می اورم
ترجمه هایی که داخل پرانتز امده است تفسیر خودم از متن المانی برای بهتر فهمیدن تکست است.

حسن معارفی پور

اسم اهنگ این است:

“اگر اهنگ های من دیگر درست نباشند”
و کسی دیگر به من گوش ندهد
ان موقع گیتار را در آب انداخته تا شناور باشد
و خودم هم می رم پی کارم (دنیای موسیقی را برای همیشه کنار می گذارم و بازنشسته می شوم).

بیشتر کسانی که من می شناسم
انان زیبا به خاطر شغل شان می خوانند
تعدادشان به حدی زیاد است که من نمی توانم اسم شان را بیاوم
انان شهرت صداقت را با اهنگ هایشان به کثافت کشیده اند

بارها و بارها این سال را می شنوم: که چکار باید بکنم؟
چون صداقت “امکانات مالی و شهرت” نمیاورد
“بهم توصیه می کنند” که بهتر است چرندیات سطحی بخوانم
پولم را در بیاورم و نه نگویم.

انگاه بر روی سن رفته و
و یک اهنگ گهی می خوانم
هی ادم بهتر است که من پولی در نیاورم
به جای اینکه اهنگی را بخوانم که هیچ است.

همیشه هستند کسانی که اینگونه می خواهند چیز نشان دهند
انها در واقع نمی خوانند، بلکه خود را خالی (رها) می کنند
انان همیشه به این توتتجه می کنند، که هنگام تعظیم
بخشی از بدنشان را بیرون بیاندازند.

در حین اینکه سینه های و ران هایشان را نشان می دهند
این در حالی است که واقعیت های دیگری غیر از ان وجود دارند
که به خاطر این مشکلات و واقعیت ها تمام خلق ها گریه می کنند.
بدبختی این است که این خوانندگان: محبوب هستند.

من معتقدم، که این چنان تلخ نیست
که هر کسی مرا نخواهد (به اهنگ های من توجه نکند).
من نمی خواهم مثل یک ادم که دو جنسی بخوانم
که تابع سوال از قبل: که ایا این اهنگ شنونده دارد؟ باشم

اگر اهنگ های من دیگر درست نباشند
و هر کسی به من گوش بدهد
انگاه گیتار را در اب انداخته تا شناور باشد و
خودم هم می روم پی کارم (دنیای موسیقی را برای همیشه ترک می کنم و بازنشسته می شوم).

Bettina Wegner – Wenn meine Lieder nicht mehr stimmen Songtext

Wenn meine Lieder nicht mehr stimmen
und keiner hört mir zu
da lass ich die Gitarre schwimmen
und setze mich zur Ruh.

So viele Leute, die ich kenne
die singen schön und aus Beruf
zuviel, als dass ich Namen nenne
versaue der Ehrlichkeit den Ruf.

Wie oft hör ich: Was soll ich machen?
Ach, Ehrlichkeit bringt nicht viel ein
da sing ich lieber seichte Sachen
kassier mein Geld und sag nicht nein.

Dann stelle sie sich auf eine Bühne
und singen irgendwelchen Mist.
Mensch, besser dass ich nichts verdiene
eh ich was singe, was nicht ist.

Dann gibt’s noch solche, die was zeigen
die singen nicht, die machen frei
und achten drauf, dass beim Verneigen
vom Körper was zu sehen sei.

Vergessen über Brust und Beinen
dass es noch Wirklichkeiten gibt
worüber ganze Völker weinen.
Das Schlimme ist: Die sind beliebt.

Ich glaube, es ist nicht so bitter
dass mich incht jeder brauchen kann.
Ich will nicht singen wie ein Zwitter
nur vorher fragen: Kommt das an?

Wenn meine Lieder nicht mehr stimmen
und jeder hört mir zu
da lass ich die Gitarre schwimmen

und setze mich zur Ruh.

Über die Liebe und Freundschaft

Es ist ein weit verbreiteter Unfug, daß die Liebe über die Freundschaft gestellt wird und außerdem als etwas völlig anderes betrachtet. Die Liebe ist aber nur soviel wert, als sie Freundschaft enthält, aus der allein sie sich immer wieder herstellen kann. Mit der Liebe der üblichen Art wird man nur abgespeist, wenn es zur Freundschaft nicht reicht.

Bertolt Brecht

در مورد عشق و رفاقت

آن یک شرارت بی حد و مرز است، که عشق برتر از رفاقت پنداشته شود، علاوه بر ان، عشق تا زمانی می تواند ارزش داشته باشد، که رفاقت را حفظ کند، تنها از طریق رفاقت است، که عشق همواره خود را سر پا نگه داشته و بازسازی می کند‌. با اشکال مرسوم عشق انسان تنها به صورت ظاهری سیر (اشباع) می شود، در شرایطی که آن (عشق) به رفاقت ختم نشود.

برتولت برشت
ترجمه ی: حسن معارفی پور

مطلبی از نورا برکلاین و حسن معارفی پور در مورد “مستند” “طراحی سوخته”ی جمهوری اسلامی

در این مقاله که به زبان المانی مطالعه می کنید، نورا برکلاین و من این پروژه ی “مستندسازی” رژیم جمهوری اسلامی را نشان از شکست مفتضحانه ی رژیم جمهوری اسلامی در میدان مبارزه ی سیاسی و طبقاتی و به هم ریختن توازن قوا به نفع توده ی مردم و کارگران ارزیابی کرده و همچنین اعلام کردیم که طرحی که جمهوری اسلامی ریخته است با نظریه ی توطئه ی نازیسم در مورد بلشویسم که در ان انقلاب بلشویکی روسیه را تلاش برای به قدرت رساندن یهودی ها می خواندند، مقایسه کرده، علاوه بر ان به ارتقای فرهنگ چپ و کمونیسم ایران و اپوزیسیون به طور عام در مقایسه با دهه ی شصت و سرکوب های فله یی و “تواب سازی” و عوض کردن جای قربانی و جنایتکار پرداخته اییم و اعلام کرده که با گسترش مبارزه ی طبقاتی و بالا رفتن فرهنگ سیاسی اپوزیسیون چپ و به ویژه کمونیست های انقلابی در برخورد به زندانیان سیاسی و کارگرانی که زیر شکنجه های وحشیانه و قرون ، وسطایی اطلاعاتی ارائه داده و می دهند، امروز کسی از قربانی جنیاتکار و مجرم نمی سازد و نمی تواند بسازد. همزمان به مساله ی بحران مشروعیت جمهوری اسلامی بعد از چهل سال سرکوب و جنوساید کمونیست ها و مخالفین سیاسی پرداخته و اشاره کرده ایم، که رژیم جمهوری اسلامی با چنین طرح های سوخته یی پروسه سوخته شدن خود در اتش خشم مبارزه ی طبقاتی و انقلاب تسریع می کند.

این مقاله در سایت پرسپکتیو انلاین یک سایت وابسته به گروه انقلابی و کمونیستی “بنای کمونیسم” منتشر شده است

https://perspektive-online.net/2019/01/iran-propaganda-doku-gegen-arbeiterinnen-kaempfe/?fbclid=IwAR35J23jTRtFwXzn-_b_Zt2nBINNmu7fYPefJ7yI_AM8VzOLYGCc8HQeXOg

حقارت بی پایان نئوکنسراوتیست های امروزی کرد

 

حسن معارفی پور

بیچاره هگل اگر الان این مقاله را می خواند خودش را حلق اویز می کرد. برای توجیه بربریت فاشیستی اسماعیل خان سمیتقو (سمکو) قاتل مردم اذری و برای توجیه یاغی شدن یک خان و عشیره ی مذهبی و اخوند به اسم قاضی محمد (یاغی شدن اریستوکراتیک و از بالا) دست به دامن دیالکتیک هگل شوی و هگل بیچاره را در خدمت ارتجاع تفسیر کنی تا بتوانی ارتجاع و کثافت قومپرستانه و فاشیستی خود و قاسملوی جنایتکار صادر کننده ی اصلی فرمان کشتار کمونیست ها در کردستان را مشروع جلوه دهی.

تفسیر راست گرایانه، ناسیونالیستی، محافظه کارانه و ارتجاعی از هگل پدیده ی جدیدی نیست که این “دکتر” ناسیونالیست “کرد” اخریش باشد. من تنها به یک جمله از لنین اتکا می کنم و ان این است که لنین می گوید: فلسفه ی دیالکتیکی هگل در هسته ی نظری خود انقلابی بود، اما هگل به عنوان شخص خود محافظه کار بود. برادران و خواهران حزب دمکرات، حزبی که پیشمرگان خود را احمق و شعبان بی مخ و لات و چاقوکش خطاب می کرد، پیشمرگانی که تحمل نقد ندارند و در صورتی که نقد شوند دعوا می کنند و اسلحه می کشند و غیره. هگل محافظه کار، هگلی که دولت پروسی را ستایش کرد مال شما، دیالکتیک را شما مدافعین تطورگرایی و اولوسیونیسم اسپنسری و لیبرالیسم راسیستی اگوست کنتی، نمی توانید مصادره کنید و قورت بدهید، چون همچون اژدهایی شکم های شما را پاره کرده و بیرون می اید.
لطفا عرعر کردنتان در مورد هگل و دیالکتیک او نفی نفی به نفع ارتقا به یک مرحله ی بهتر را کنار بگذارید، چون شما علیه ماتریالیسم دیالکتیک و کمونیسم در کردستان ایران دست به اسلحه بردید و کمونیست های پراتیکی که به دنبال ارتقای جامعه به یک مرحله ی مترقی تر (سوسیالیسم) بودند را زنده زنده در اتش می سوزاندید، به جنازه ی دختران کمونیست و پارتیزان های انقلابی متشکل در جنبش کمونیستی تجاوز می کردید و در کنار فئودال ها و علیه دهقانان و کارگران بودید. ما در اینده ی نزدیک بر پوزه ی تمام رهبران حزب دمکرات و دیگر احزاب ناسیونالیست و چاقوکش کردستانی و غیر کردستانی افسار تمدن خواهیم زد و دست و پا زدن های اخر شما را برای حفظ مناسبات بردگی سرمایه داری را با ماتریالیسم پراتیک و فلسفه ی عمل یعنی مبارزه ی طبقاتی پرولتاریا یک بار برای همیشه متوقف خواهیم کرد.

لینک مقاله ی این برادر حزب دمکراتیکی را در زیر می اورم.

 

 

چند نکته در مورد “مستند” جمهوری اسلامی به نام “طراحی سوخته”

حسن معارفی پور
 
قبل از هر چیز لازم است اعلام کنم که، “مستند” “طراحی سوخته” ی جهموری اسلامی نشان بارز بی خبری جمهوری اسلامی از قطب بندی اپوزیسیون راست و چپ و بی خبری کامل از کشمکش های و قطب بندی های اجتماعی و طبقاتی در داخل ایران است و این از هر لحاظ به نفع ما کمونیست ها و طبقه ی کارگر است. در این “مستند” کارتونی نتانیاهو و ترامپ در کنار دست کمونیست ها قرار گرفته شده اند و این نشان می دهد که سازندگان این “مستند”، به اندازه ی همان بسیجی های بی ترمزی که با کلیدی که خمینی بهشون داده بود تا با کشته شدن در جنگ رژیم ایران با رژیم بعث عراق، روانه ی بهشت شوند، از مسائل و اوضاع سیاسی داخلی و بین المللی با خبر هستند.
 
مساله ی دیگر این است که فعالین دستگیر شده، بلاخره زیر شکنجه های قرون وسطایی بخشی از اطلاعات سوخته و نیمه سوخته را به رژیم جمهوری اسلامی داده اند و این باعث شده است که رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی روی فعالین سیاسی متشکل در نشریه ی گام تمرکز کند و تلاش کند این فعالین را یکی پس از دیگری دستگیر کند.
 
مورد دیگری که لازم است به ان اشاره شود، نابودی جمهوری اسلامی از درون و عدم توانایی بیشتر برای سرکوب فعالین چپ و کمونیست، کارگران و زحمتکشانی است که برای عبور از این رژیم در اشکال مختلف دست به مبارزه از پایین زده اند، از جانب این رژیم در مقطع فعلی است. تصورش را بکنید که جمهوری اسلامی مانند دهه ی شصت قدرت داشت، انزمان بعید نبود که این رژیم هر کدام از این فعالین را به راحتی به زندان ابد و اعدام محکوم کند، اما توازن قوا عوض شده است و جمهوری اسلامی امروز رژیمی دهه ی شصت نیست و مردم ایران هم مانند دهه ی شصت بربریت و توحش فاشیستی این نظام را قبول نمی کنند. در دهه ی شصت این رژیم جنایتکار توانسته بود از طریق سرکوب اخرین نطفه های انقلاب در دوران جنگ با رژیم بعث هر گونه مقاومت توده ی مردم و کمونیست ها را با اعدام های فله یی و جنوساید از بین ببرد. امروز اما جمهوری اسلامی سال هاست در یک بحران اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و مشروعیت به سر می برد. این رژیم وجهه ی بین المللی اش را به کلی از دست داده است، پایینی ها به راحتی اقتدار و اتوریته ی بالایی ها را نمی پذیرند و اعتراضات دی ماه سال گذشته، نقطه شروع اقتدار زدایی از این رژیم بود، اعتراضاتی که بیشترین و طولانی ترین اعتصابات کارگری از اعتصابات کامیون رانان گرفته معلمان و کارگران و اعتصاب عمومی در کردستان را به دنبال خود اورد و رژیم را از نقطه نظر اقتصادی و سیاسی شدیدا زیر فشار گذاشت. جمهوری اسلامی از درون سقوط کرده است، منتهی سوسیالیسم هنوز به یک الترناتیو اجتماعی و همه گیر تبدیل نشده است، اما جنبش کارگری و سوسیالیستی در حال حاضر در مقابل تمام جنبش های اجتماعی، احزاب و جریانات دیگر و الترناتیوهای بورژوایی قوی ترین جنبش است و در صورت سرنگونی جمهوری اسلامی چپ ها و کمونیست ها بیش از هر جریانی امکان قدرت گیری را دارند.
 
نیروهای مرتجع و فاشیست سلطنت طلب و اوباش ساواکی دور و بر رضا پهلوی و بریده از خاندان پهلوی به همراه اصلاح طلبان حکومتی خارج کشور و همکاران سابق رژیم در سرکوب کمونیست ها همچون حزب توده و سازمان اکثریت سابق، نیروهایی هستند که مشغول بازسازی درونی خود در قالب نیروهای سکولار دمکرات، “حزب چپ” “جدید” و غیره هستند. کل این جریانات به همراه مجاهدین آبی گرم نمی کنند و تمام نقطه امیدشان به تروریست های بین المللی و اربابان تروریست شان همچون ترامپ و شیخ سعودی و نتانیاهو و دیگر تروریست های بین المللی و منطقه یی و تصمیمات سیاسی امریکا و ترامپ پس از برجام است. احزاب ناسیونالیست به ظاهر مدافع اقلیت های ملی و مذهبی هم چه از نوع کوردی و عربی و ترکی و سلفی و اسلامی ان هم جایگاهی درون جامعه ی ایران ندارند، چون مردم ایران و به ویژه کارگران و زحمتکشان در سطح وسیع با سیلی صورت این ها را سرخ کرده و دست رد به سینه ی این ها زده اند، همچنین لازم است اشاره کنم که تجربه ی چهل سال حکومت فاشیستی و اسلامی مردم ایران را در سطح وسیع از حکومت های دینی و فاشیستی متنفر کرده است، به همین خاطر الترناتیوهای مذهبی و قومی شانس زیادی در اینده ی ایران نخواهند داشت.
 
تنها کاری که این احزاب و جریانات می توانند می توانند انجام دهند این است که در اینده گروه های فالانژیستی و فاشیستی مسلح کوچک با همکاری اربابانشان و با سلاح های مدرن غربی تشکیل دهند و از این طریق امنیت و مدنیت جامعه را به خطر بیاندازند و یا چوب لای چرخ طبقه ی کارگر و کمونیست ها بکنند. بی دلیل نیست که امریکا در حال گشایش اردوگاه های نظامی برای یک نیروی فوق ارتجاعی، سوپر فاشیستی و اسلامیستی نوکر و حلقه به گوش مانند مجاهدین خلق در کردستان عراق است. امریکا و اروپا امیدی به سلطنت طلبان ندارند و روی خوشی هم به انان نشان نمی دهند و رضا پهلوی بی پهلو را از لحاظ اتوریته به مراتب ضعیف تر از ان می دانند که روی او سرمایه گذاری کنند، به همین خاطر مسیر خود را به طرف مجاهدین که یک فرقه ی فوق العاده خطرناک فاشیستی است که می تواند در مجموع هزار و چند صد نفر نیروی مسلح سازمان دهد، کج کرده و بیشترین سرمایه گذاری را روی این میکروب های فاشیست و همفکران سابق خمینی جلاد می کنند.
 
عبداله مهتدی و مصطفی هجری هم کاری جز چکمه لیسی برای اردوغان و درجه داران امریکایی ندارند و تمام امیدشان را به این بسته اند که از جانب امریکا بسان مجاهدین مورد حمایت مالی و معنوی قرار گرفته شوند. با افشا شدن توطئه های تروریستی سازمان زحمتکشان و مقابله ی وسیع کمونیست ها و نیروهای ازادی خواه و برابری طلب با این سازمان، این فرقه ی مزدور امریکا، غرب، عربستان سعودی و ترکیه در میان توده های مردم در کردستان در سطح وسیع رسوا و افشا شده است و دیگر نمی تواند با سی سال کار سیاسی این شکست مفتضحانه را جبران کند.
 
“حزب کمونیست کارگری ایران” شاخه ی حمید تقوایی که یک جریان “فوئرباخیست”، پوپولیست و آتئیستی صرف است که روی دیگرسکه ی و فرمت آتئیستی مجاهدین فالانژ و فاشیست مذهبی است، هنوز به یک حزب مزدور تمام و کامل و حلقه به گوش از جنس مجاهدین تبدیل نشده است و از انجایی که این حزب علاقه یی به مبارزه ی مسلحانه نداشته و تمام فعالیت خود را صرف کارهای حقوق بشری و دکانداری و بیزنس به اسم “اکس مسلم” و “کمپین” های مختلف علیه “اعدام” کرده و می کند، برای امریکا و غرب جریانی نیست که بخواهند روی ان به عنوان الترناتیو سرمایه گذاری کنند. این جریان نه می تواند بازوی مسلح تشکیل دهد و نه اصلا علاقه یی به کار مسلحانه دارد و خودش به صورت صریح و ضمنی این مساله را اعلام می کند. تنها امید این جریان این است که کارهای مسلحانه را کومه له در کردستان برای انان انجام دهد و اعضا و رهبران این جریان در فردای انقلاب در قدرت سیاسی سهیم شوند و کارهای بروکراتیک و اداری را کومه له بعد از گرفتن قدرت، به انان بسپارند. این حزب و جریان سوپر اپورتونیست و فوق پوپولیست با شنیدن اخبار در مورد اینکه اسماعیل بخشی به کمونیسم کارگری وابستگی دارد، دهها مقاله و مصاحبه منتشر کرده است و به صورت ضمنی اعلام می کند، که اسماعیل بخشی عضو این حزب است. البته این مساله را در پوشش گفتمان زبانی سوپر پوپولیستی اینگونه بیان می کنند، که “هر کارگری که در ایران دست به مبارزه بزند اتوماتیک عضو حزب کمونیست کارگری است و لازم نیست از حزب کمونیست کارگری تقاضای عضویت کرده باشد”. لازم به ذکر است، که گرایش سوسیالیستی درون طبقه ی کارگر، گرایشی رادیکال و انقلابی است و همین گرایش فرسنگ ها با پوپولیسم ارتجاعی و بیزنس با سیاست حزب کمونیست کارگری متفاوت است، به همین دلیل کل اظهارات “حزب کمونیست کارگری ایران” چه به صورت صریح و ضمنی در مورد “عضویت اتوماتیک” کارگران در این حزب اعلام شده باشد، را می توان تنها خودفریبی و گول زدن خود خواند. رهبران و اعضای این حزب ضد کمونیست و ضد کارگر، با شنیدن اخبار و اطلاعاتی که جمهوری اسلامی در زمینه ی وابستگی فعالین کارگری به این جریان منتشر می کند، از خوشحالی دچار دق کرده و دست و پایشان به لرزش می افتد.
 
به موضوع این “مستند” سوخته ی “طراحی سوخته” بر می گردم. “طراحی سوخته” در واقع نمایش اوج ضعف، ناتوانی جمهوری اسلامی و دست و پا زدن های اخر این رژیم در حال مرگ است. رژیم جمهوری اسلامی مانند یک مار زخمی است، که از ناحیه ی سر زخمی شده است و به هر طرف زهر می پاشد، بدون اینکه نقطه ی درست را نشانه بگیرد. از این منظر می توان گفت که این رژیم می تواند در شرایط فعلی خطرناک شود، در صورتی که طبقه ی کارگر و مخالفین نظام جمهوری اسلامی کله این مار را به کلی له نکنند.
 
انگلس به عنوان تئوریسین قیام های مسلحانه و شهری می گوید، زمانی که تصمیم گرفتی دشمنت را در یک مبارزه ی مسلحانه زمین گیر کنی یا باید این مبارزه را شروع نکنی یا باید مطمئن باشی که او را زمین گیر می کنی، لذا هر گونه عقب نشینی چیزی جز کشتار نیروهای (خودی) مخالف این نظام را در پی نخواهد داشت.
 
مردم ایران با مبارزات رادیکال و توده یی خود در یک سال اخیر مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی را تا مرحله ی برگشت ناپذیری به پیش برده اند، عقب نشینی در چنین شرایطی خطرناک، به نفع دشمن و به دشمن در حال مرگ مجال می دهد، تا نفس تازه کند و با نفس گرفتن مجدد حمله ی گسترده و مجدد خود را از سر بگیرد. من سال پیش در هنگام اعتراضات دی ماه و بعد از ان بارها به ضرورت تسلیح توده یی انگشت گذاشته و اعلام کردم که در این شرایط تشکیل هسته های مسلح و ورزیده برای حمله ی بی امان به دشمن می تواند دشمن را نابود کند. تشکل های مخفی مسلحانه رادیکال، کمونیستی و توده یی سه تا پنج نفره در داخل ایران در این شرایط می تواند همچون اتش زیر خاکستری عمل کند، که با امدن یک باد دوباره جان می گیرد و این بار رژیم را برای همیشه به گور می سپارد.
 
در نهایت باید خوشحال بود که رژیم ملعون و جنایتکار جمهوری اسلامی، تا این اندازه از اوضاع اپوزیسیون چپ و کمونیست مخالف نظام بی خبر است که امثال هژیر پلاسچی که در تمام زندگی اش ربطی به کمونیسم کارگری نداشته را به حزب کمونیست کارگری وصل می کند. همچنین باید خوشحال بود که اطلاعات این نظام در مورد هسته های کمونیستی در داخل و خارج کشور تقریبا در حد صفر است و هر انچه به صورت نیم بند می دانند، از این یا ان بسیجی بی ترمز و فعال حلقه به گوش سایبری بی سواد سیاسی گرفته اند یا از حرف های این فعالین زندانی بیرون کشیده اند، چیزهایی که هر دانش اموز راهنمایی با مراجعه به فیس بوک می تواند این اطلاعات را در عرض نیم ساعت به دست بیاورد.
 
رژیمی که سابقه ی چهل سال سرکوب و ادمکشی و مزدور پروری و تروریسم را دارا می باشد، اسکلتی از ان باقی نمانده است که بتواند خودش را سر پا نگه دارد و کل اسکلتی هم که از ان باقی مانده است، با یک فوت فرو می ریزد.
 
ما منتظر فوت نهایی هستیم
مرگ بر جمهوری اسلامی
زنده باد مبارزه ی مسلحانه ی توده یی
زنده باد سوسیالیسم
 
 
 

افشاگری کمونیستی با کارآگاه بازی متفاوت است

مسئول سایت آزادی بیان به شیوه یی پلیسی و کارآگاه گونه تلاشی احمقانه را اغاز کرده است برای پیدا کردن مسئول ترور محمد راستی و صالح سرداری یعنی ریبوار شیروانی که از جانب سازمان زحمتکشان اجیر شده بود، تا این ترور را به سرانجام برساند شروع کرده است. این اقدامات پلیسی و کارآگاه مائابانه، کار پلیس انترپل و پلیس بین المللی مانند اف بی ای است. کمونیست ها باید خود را از شیوه فعالیت های پلیسی دور نگه دارند و به گفتمان پلیسی علیه مخالفین خود دامن نزنند.
وظیفه ی کمونیست ها و فعالین سیاسی کردستان شناساندن ماهییت ارتجاعی سازمان زحمتکشان به جامعه و افشای ماهییت انتی کمونیستی، پوپولیستی و ضد انقلابی این سازمان، انگیزه های سیاسی این سازمان برای تبدیل کردن جامعه ی کردستان ایران به یک کردستان عراق جدید و افشای همکاری این سازمان با دولت های تروریستی جهانی و منطقه یی از جمله امریکا و عربستان سعودی است. نقد برنامه و استراتژی لیبرالی و پرو امپریالیستی این سازمان باید در اولویت کار کمونیست ها قرار بگیرد. وارد شدن به اقدامات پلیسی و کارآگاه مائابانه، تحت هیچ شرایطی نباید در دستور کار فعالین سیاسی چپ و کمونیست، احزاب و نیروهای سیاسی قرار بگیرد.
ما جمعی از کمونیست های داخل و خارج کشور متشکل در قالب گفتمان رادیکال، ضمن محکوم کردن این اقدامات مذبوحانه، در تلاشیم که سازمان زحمتکشان و دیگر جریانات ارتجاعی و ضد کارگر را در مبارزه ی سیاسی و طبقاتی شکست دهیم و با مبارزه ی توده یی و رادیکال تلاش های انقلابی شکست دهیم و با بسیج توده یی مردم و توده های کارگر و زحمتکش علیه این احزاب، با بالا بردن اگاهی طبقاتی و سوسیالیستی، از طریق تبلیغ و آژیتاسیون سوسیالیستی، زمینه های بازتولید ادبیات، افکار و جنبش های ارتجاعی، نژادپرستانه ،بورژوایی و شبه تروریستی را گرفته و این احزاب را به فرقه هایی بی تاثیر بر روی کشمکش های سیاسی در کردستان تبدیل کنیم.
اگر حتی کمونیست بتوانند در دادگاه های بورژوایی هم سازمان زحمتکشان را به پرداخت جریمه محکوم کنند و رهبران این سازمان هم به زندان بیاندازند، باز هم به معنی موفقیت برای کمونیست ها نخواهد بود. کمونیست ها، کارگران، زحمتکشان و کمونیست های کردستان لازم است در پروسه ی مبارزه و انتاگونیسم طبقاتی و سیاسی این احزاب را شکست بدهند، در غیر این صورت برنده شدن از لحاظ حقوقی در یک دادگاه بورژوایی به معنی موفقیت در عرصه ی مبارزه ی طبقاتی نبوده و نخواهد بود.

ما به عنوان دست اندر کاران گفتمان رادیکال، هسته ی مرکزی این شبکه ی کمونیستی و رادیکال، از تمام کارگران و زحمتکشان و توده های مردم کردستان ایران دعوت می کنیم، سازمان زحمتکشان و احزابی ناسیونالیست همچون حزب دمکرات کردستان با تمام شاخه هایش، نیروهای سلفیستی و اسلامیستی در کردستان فاصله گرفته و این احزاب و جریانات سوپر ارتجاعی بورژوایی ملی-مذهبی را به عنوان دشمنان خود شناخته و در سطح وسیع علیه انان به میدان بیایند.
از نظر ما جمهوری اسلامی و اپوزیسیون بورژوایی کورد، احزاب و نیروهای اصلاح طلب، پرو غرب، سلفیست و در یک کلام جریان جبهه ی ملی-مذهبی کورد در تقابل با رهایی جامعه و اکثریت مردم کردستان هستند و مبارزه با انان لازم است در سطح وسیع در خیابان و محیط کار و زندگی توده های کارگر صورت بگیرد.

هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال
18.01.2019

لینک بحث مسئول سایت ازادی بیان در فیس بوک:
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=608844676196462&set=a.106654236415511&type=3&theater

نقد یا خزعبلات

کوتاه در مورد ویدئوی سازمان زحمتکشان مهتدی

جوابیه ی سازمان واقعا چاقوکشان به احزاب و نیروهای چپ و کمونیست که توطئه های تروریستی این سازمان و تلاش برای ترور کمونیست ها را محکوم کرده اند. در این ویدئو پوپولیسم عریان فاشیستی سازمان چاقوکشان بیداد می کند. پشت این ویدئو عبداله مهتدی خوابیده است. خزعبلات این سیاستمدار حلقه به گوش و مزدور بین المللی در این ویدئو با چاشنی احساسات قوم پرستانه، فاشیستی ، نژاد پرستی و مسخره کردن کسانی که نمی خواهند مثل قرن بوق با شلوار کوردی گشاد که تنها فانکشن ان رساندن هوای تازه به الت تناسلی است، زندگی کنند، با این میزان از حقارت فرمول بندی می شود.
این در حالی است که عبداله خود در لندن صاحب خونه ی میلیون پوندی است. این در حالی است که عبداله مهتدی خود و خانواده اش در رفاه کامل “مدرنیستی” در قلب سیاست جهان “لندن” زندگی می کنند و مجموعه یی تفنگچی را در زرگویزله برای نگهبانی دادن از چهار تا سیم خاردار با این احساسات فاشیستی و نژادپرستانه نگه داشته اند.

از تمام انسان های شریف عضو سازمان و فرقه ی چاقوکشان درخواست دارم که این حزب را ترک کنند و ان هم به صورت گروهی با انتشار اعلامیه های رادیکال و انقلابی. از همه ی هواداران و تشکیلاتی های این باند جنایتکار و مجاهدینی درخواست می کنم که رابطه ی تشکیلاتی خود را با این فرقه ی سوپر فاشیستی قطع کرده و برای ازادی و برابری، عبور از جمهوری اسلامی به شیوه یی انقلابی به شکل دیگری مبارزه کنند.

من با تمام قدرت از تمام کسانی که می خواهند این باند چاقوکش و سخیف را ترک کنند حمایت می کنم و برای حمایتم هیچ چشم داشت سیاسی و شخصی ندارم.

زمانی که نقد سیاسی تا این اندازه نزول پیدا می کند، عقلانیت به طور کل رنگ می بازد و این زبان سخیف و تهدید امیز و تروریستی جای بحث و گفتمان متمدنانه را می گیرد. سازمان زحمتکشان یک فرقه ی فاشیستی و جلاد است و باید از ان دوری کرد.

نباید هیچ توهمی به این سازمان داشت. کف گیرشان به ته دیگ خورده است، این گونه اگرسیون و سرخوردگی خود را با این زبان پوپولیستی در قالب شر و ور به بیرون پرت می کنند. این لجن پراکنی باید جواب سیاسی بگیرد و ان هم از جانب اعضای سازمان زحمتکشان و توده های مردم و کارگران زحمتکش کردستان ایران. کسانی که با این سازمان قمه کش و باند شبه تروریستی همراهی نمی کنند و نمی خواهند در اینده به عنوان تروریست و جانی توسط توده های مردم در کردستان محاکمه شوند، باید در مقابل سازمان زحمتکشان ایستاده و از این سازمان دوری کنند. باید راسخانه و بی پروا به عبداله مهتدی و اوباش دور و برش گفت اینجا دیگر خط قرمز است و عبور از خط قرمز تمام پرنیسپ های سیاسی و انسانی محکوم است.

حسن معارفی پور

در مورد پیچیدگی مردمان “شرق”، به ویژه ایرانیان

تجربه ی 17 سال کار و فعالیت سیاسی در ایران در عراق و در اروپا بهم ثابت کرده است، که سازمان دهی فعالین سیاسی کشورهای موسوم به جهان سوم، به ویژه ایرانی از سازماندهی هر انسانی سخت تر است. ایرانی ها سال ها در اروپا زندگی می کنند وقتی بخواهند در یک جلسه شرکت کنند، باید صد بار بهشون توضیح داد که از چه کوچه یی عبور کنند و توی اون کوچه رنگ خونه ها چجوریه، ایا کلیسا اون نزدیکی ها هست یا نه و غیره.

غیرجدی بودن، غیر متعهد بودن در مقابل قول و قرار، فراموش کردن قول و قرار، دیر امدن سر قرار و غیره خود بخش دیگری از این فاجعه است. کافی است با رفیقم که اروپایی است تصمیم بگیریم در یک جلسه شرکت کنیم، چند روز قبلش تمام اطلاعات را در اینترنت سرچ کرده و بعد از ان راه های رفتن به جلسه را نگاه می کند، به تاخیر قطار ها توجه می کند و همیشه نیم ساعت یا پانزده دقیقه قبل از جلسه خود را می رساند.

سرمایه داری غرب درست است که بشریت را در کشورهای دیگر به خاک سیاه نشانده است و درست است که من نوعی تا مغز استخوان با ان دشمنی دارم، اما نمی توان از دستاوردهایی که این سیستم برای مردم به طور عام داشته هم صرف نظر کرد و گفت که همه چی کشکی است. اگر اینطور است و تفاوتی بین المان و ایتالیا یا المان و ترکیه نیست، پس چرا کسانی که مدعی این گزاره هستند که همه ی کشورهای سرمایه داری یک شکل اند، در ترکیه نمی مانند. به دلایل بسیار عملی و من هم خودم این دلایل را قبول دارم. خوب اینجا بچه ی من می تونه مدرسه بره، در ترکیه ممکنه معلمش کتک کاریش کند، واالا اگر در ترکیه من حق و حقوق ابتدایی ایی که در همین المان دارم را انجا داشتم، مغز خر که نخوردم خطر کنم و از دریای مدیترانه یا هر دریای دیگری با هزار ترس و لرز خود را به اروپای غربی برسانم. من علاقه یی به تعریف کردن از این بربریت ندارم، این در واقع بازسازی سرمایه داری از طریق یک انقلاب منفعل است و من می خواهم انقلاب اجتماعی اکتیو سازمان دهم. بگذریم!

ایرانی ها همیشه یهویی تصمیم می گیرند. یهویی تصمیم می گیرند سیاسی شوند، یهویی سیاست را ترک می کنند، یهویی از دنیای مجازی می رن، یهوی افسرده می شن و راست می شوند، یهویی فیلسوف و سیاستمدار می شن، یهویی هم انقلاب می کنند، اما این یهویستان عزیز نمی توانند پنج نفر را سازماندهی کنند، یا اصلا خود جایی سازمان پیدا کنند. همه شون هم مدعی دانایی و فیلسوف بودن هستند. من ایرانی ایی تاکنون ندیدم که بگوید من هیچ اطلاعی از این موضوع ندارم و نمی دانم، اما اساتید و پروفسورهای فراوانی در همین المان دیدم که بارها و بارها به من گفتند که من مارکس را نخواندم و اگر شما علاقه داری می توانید بیایید اینجا تدریس کنید و من به عنوان دانشجو به شما گوش میدم. این اتفاق حداقل ده بار در کلاس های مختلف برای من افتاده است و علاقه یی به بازگو کردن ان ندارم. باید یاد بگیریم که از خود انتقاد کنیم، جدی باشیم، وقتی می خواهیم کاری را انجام بدیم تا اخرش بریم و انجام بدیم، وقتی نمی خواهیم بی خیالش بشیم. من خودم شش سال پیش حتی یک نفر نمی شناختم که من را راهنمایی کند که چکار کنم، تنها کسی که در این المان بارها و بارها به من کمک کرده یک رفیق عزیز همسایه ی ما بود که در همان خیابانی که کمپ ما قرار داشت زندگی می کرد. با هزار و یک مشکل شخصی و خانوادگی و بدبختی و بی خانمانی و غیره تمام کارهای خودم را خودم انجام می دادم. از شرکت در کلاس زبان خصوصی و گرفتن مدارک برای ورود به دانشگاه تا جستجو در سایت ها برای پیدا کردن اطلاعات دقیق در مورد ثبت نام. بابا جون الان همه چی را می توان به زبان های مختلف در گوگل جستجو کرد، اگر در گوگل جستجو کردی و پیدا نکردی با من تماس بگیر با کمال میل کمکت می کنم، ولی من نمی توانم با هزار و یک کار و زندگی و دو تا بچه که باید بیست و چهار ساعت در شبانه روز را به انها اختصاص بدم، بیست و چهار ساعته دنبال کار تو و این و ان باشم. امکانش را ندارم و اگر داشته باشم هم نمی کنم، چون هر کسی بلاخره باید بعد از سه بار عبور از یک مسیر بتواند ان مسیر را بشناسد. گوسفندان وقتی به صورت مکرر از یک مسیر رد می شوند، به ان مسیر عادت می کنند. یاد بگیریم مستقل باشیم و مستقل تصمیم بگیریم. از خودمان انتقاد کنیم. کارهای خودمان را حتی الامکان خودمان انجام دهیم و مهمتر از همه در کار سازمان دهی زندگی اجتماعی و سیاسی جدی باشیم.

گزاره هایی مثل ببینم چی می شود و غیره را از زندگی اجتماعی مان دور بندازیم. بدون اجازه ی گرفتن از طرف عکس هایش را در فیس بوک شر نکنیم و شماره تلفنش را به کسی ندهیم. یادگیری این چیزها باور کنید به نفع خود ماست.
انتقاد از خود شروع نقد از جهان است. کسی که از خودش انتقاد نکند و خودش را به خاطر انجام کارهای احمقانه سرزنش نکند، نمی تواند از دیگران هم انتقاد کند واگر انتقاد کند کسی او را جدی نمی گیرد.

بابا یک کم مارکس بخونید باور کن به نفع خودتان است.

خواهشمندم جدی باشید!

تجربه ی 17 سال کار و فعالیت سیاسی در ایران در عراق و در اروپا بهم ثابت کرده است، که سازمان دهی فعالین سیاسی کشورهای موسوم به جهان سوم، به ویژه ایرانی از سازماندهی هر انسانی سخت تر است. ایرانی ها سال ها در اروپا زندگی می کنند وقتی بخواهند در یک جلسه شرکت کنند، باید صد بار بهشون توضیح داد که از چه کوچه یی عبور کنند و توی اون کوچه رنگ خونه ها چجوریه، ایا کلیسا اون نزدیکی ها هست یا نه و غیره.

غیرجدی بودن، غیر متعهد بودن در مقابل قول و قرار، فراموش کردن قول و قرار، دیر امدن سر قرار و غیره خود بخش دیگری از این فاجعه است. کافی است با رفیقم که اروپایی است تصمیم بگیریم در یک جلسه شرکت کنیم، چند روز قبلش تمام اطلاعات را در اینترنت سرچ کرده و بعد از ان راه های رفتن به جلسه را نگاه می کند، به تاخیر قطار ها توجه می کند و همیشه نیم ساعت یا پانزده دقیقه قبل از جلسه خود را می رساند.

سرمایه داری غرب درست است که بشریت را در کشورهای دیگر به خاک سیاه نشانده است و درست است که من نوعی تا مغز استخوان با ان دشمنی دارم، اما نمی توان از دستاوردهایی که این سیستم برای مردم به طور عام داشته هم صرف نظر کرد و گفت که همه چی کشکی است. اگر اینطور است و تفاوتی بین المان و ایتالیا یا المان و ترکیه نیست، پس چرا کسانی که مدعی این گزاره هستند که همه ی کشورهای سرمایه داری یک شکل اند، در ترکیه نمی مانند. به دلایل بسیار عملی و من هم خودم این دلایل را قبول دارم. خوب اینجا بچه ی من می تونه مدرسه بره، در ترکیه ممکنه معلمش کتک کاریش کند، واالا اگر در ترکیه من حق و حقوق ابتدایی ایی که در همین المان دارم را انجا داشتم، مغز خر که نخوردم خطر کنم و از دریای مدیترانه یا هر دریای دیگری با هزار ترس و لرز خود را به اروپای غربی برسانم. من علاقه یی به تعریف کردن از این بربریت ندارم، این در واقع بازسازی سرمایه داری از طریق یک انقلاب منفعل است و من می خواهم انقلاب اجتماعی اکتیو سازمان دهم. بگذریم!

ایرانی ها همیشه یهویی تصمیم می گیرند. یهویی تصمیم می گیرند سیاسی شوند، یهویی سیاست را ترک می کنند، یهویی از دنیای مجازی می رن، یهوی افسرده می شن و راست می شوند، یهویی فیلسوف و سیاستمدار می شن، یهویی هم انقلاب می کنند، اما این یهویستان عزیز نمی توانند پنج نفر را سازماندهی کنند، یا اصلا خود جایی سازمان پیدا کنند. همه شون هم مدعی دانایی و فیلسوف بودن هستند. من ایرانی ایی تاکنون ندیدم که بگوید من هیچ اطلاعی از این موضوع ندارم و نمی دانم، اما اساتید و پروفسورهای فراوانی در همین المان دیدم که بارها و بارها به من گفتند که من مارکس را نخواندم و اگر شما علاقه داری می توانید بیایید اینجا تدریس کنید و من به عنوان دانشجو به شما گوش میدم. این اتفاق حداقل ده بار در کلاس های مختلف برای من افتاده است و علاقه یی به بازگو کردن ان ندارم. باید یاد بگیریم که از خود انتقاد کنیم، جدی باشیم، وقتی می خواهیم کاری را انجام بدیم تا اخرش بریم و انجام بدیم، وقتی نمی خواهیم بی خیالش بشیم. من خودم شش سال پیش حتی یک نفر نمی شناختم که من را راهنمایی کند که چکار کنم، تنها کسی که در این المان بارها و بارها به من کمک کرده یک رفیق عزیز همسایه ی ما بود که در همان خیابانی که کمپ ما قرار داشت زندگی می کرد. با هزار و یک مشکل شخصی و خانوادگی و بدبختی و بی خانمانی و غیره تمام کارهای خودم را خودم انجام می دادم. از شرکت در کلاس زبان خصوصی و گرفتن مدارک برای ورود به دانشگاه تا جستجو در سایت ها برای پیدا کردن اطلاعات دقیق در مورد ثبت نام. بابا جون الان همه چی را می توان به زبان های مختلف در گوگل جستجو کرد، اگر در گوگل جستجو کردی و پیدا نکردی با من تماس بگیر با کمال میل کمکت می کنم، ولی من نمی توانم با هزار و یک کار و زندگی و دو تا بچه که باید بیست و چهار ساعت در شبانه روز را به انها اختصاص بدم، بیست و چهار ساعته دنبال کار تو و این و ان باشم. امکانش را ندارم و اگر داشته باشم هم نمی کنم، چون هر کسی بلاخره باید بعد از سه بار عبور از یک مسیر بتواند ان مسیر را بشناسد. گوسفندان وقتی به صورت مکرر از یک مسیر رد می شوند، به ان مسیر عادت می کنند. یاد بگیریم مستقل باشیم و مستقل تصمیم بگیریم. از خودمان انتقاد کنیم. کارهای خودمان را حتی الامکان خودمان انجام دهیم و مهمتر از همه در کار سازمان دهی زندگی اجتماعی و سیاسی جدی باشیم.

گزاره هایی مثل ببینم چی می شود و غیره را از زندگی اجتماعی مان دور بندازیم. بدون اجازه ی گرفتن از طرف عکس هایش را در فیس بوک شر نکنیم و شماره تلفنش را به کسی ندهیم. یادگیری این چیزها باور کنید به نفع خود ماست.
انتقاد از خود شروع نقد از جهان است. کسی که از خودش انتقاد نکند و خودش را به خاطر انجام کارهای احمقانه سرزنش نکند، نمی تواند از دیگران هم انتقاد کند واگر انتقاد کند کسی او را جدی نمی گیرد.

بابا یک کم مارکس بخونید باور کن به نفع خودتان است.

خواهشمندم جدی باشید!

روئیای رسیدن به اروپا برای “فعالیت کمونیستی”

زمانی که در کومه له بودیم، قبل از اینکه کومه له باهامون تسویه حساب کند و یکی یکی ما را به خاطر کمونیست بودن و به بهانه های مختلف حذف کند، از گروهی که با هم کار مشترک می کردیم و به صورت یک فراکسیون اعلام نشده مشغول فعالیت بودیم، درخواست کردم که یک بیانیه ی جمعی بنویسم و منتشر کنیم، تا هم به عنوان فراکسیون رو به بیرون رسمیت پیدا کنیم و هم کومه له نتواند به راحتی ما را حذف و سرکوب کند. اتفاقا من بیانیه را نوشتم. اکثریت قریب به اتفاق کسانی که در ان جلسه بودند به صورت نیم بند مخالفت کردند و گفتند: “ببینیم چی می شود” و “فعلا وقت داریم” و از این خزعبلات. یکی از رفقا می گفت بزار خودمان را به اروپا برسانیم انجا رفت و امد اسونه می تونیم هر هفته همدیگر را توی هلند، المان یا کشورهای اطراف ببینم، دیگری می گفت هر وقت دوستم رسید اروپا و قبولی گرفت موضع گیری کنیم، ان یکی هم یک سرش به ما وصل بود و سر دیگرش به محفل لمپنیستی داخل اردوگا، یکی دیگر می ترسید دیپورت بشه ایران و ان یکی دیگر هم سطح سوادش در حدی نبود که بتواند متنی که من نوشته بودم را درک کند و از این مسائل.

بیشتر کسانی که به این فراکسیون اعلام نشده وصل بودند، یا اخراج شدند یا تسلیم جمهوری اسلامی شدند و یا از یک طریقی توانستند خود را به اروپا برسانند و یا به بدبختی و پناهندگی در کشورهای مجاور عراق پناه بردند. یکی از کسانی که هیچگاه در جریان مباحث و اختلافات ما با کومه له نبود و همیشه سعی می کرد با ما نزدیکی داشته باشد و همزمان برای ابراهیم علیزاده چاکرمنشی می کرد و بغل “دست چپ” او می نشست، کسی جز ناصر بابامیری نبود، کسی که می خواست کل این تشکیلات و فراکسیونی که من شخصا بنیان گذاری کرده بودم و بدون من چنین فراکسیونی نمی توانست وجود داشته باشد، را به اسم خود ثبت کند. این ادم اپورتونیست و قالتاق که امروز در اوج بی شرمی مثل یک تواب سرش را انداخته پایین و در کمال حقارت به کومه له برگشته است، ان زمان بعد از دست و پنجه نرم کردن با مساله ی پناهندگی و خطر دیپورت به یونان و غیره در اوج اپورتونیسم و فرصت طلبی می خواست همچون عنتر سیرک دست خود را جلو انداخته و همه ی ما را دور بزند. این در حالی بود که همان موقعی که این ادم اپورتونیست بیانیه می داد و خود را به عنوان پیشقراول قلمداد می کرد، من در زندان یونان به سر می بردم و هیچ خبری از اوضاع و اتفاقات نداشتم و این مردک دلقک، فرصت را غنیمت شمرده و سعی کرده مهر خود را به کل این حرکت بزند. ما همان موقع در چارچوب چند مقاله بر این مردک افسار تئوریک زدم و برای همیشه خفه خون گرفت.

به هر حال این مسائل گذشت و ناصر بابامیری در میدان مبارزه ی عملی حاشیه یی شد و الان هم کسی درون کومه له برای این ناسیونالیست سابق و کومه له یی امروزی تره خرد نمی کند. بحث من با ناصر بابامیری هم تمام شد، چون من پر و بالش را چیدم. مشکل من با کسانی است که شب و روز در کردستان عراق ادعا می کردند که به محض رسیدن به اروپا تشکیلات سازی می کنند و انجا فعالیت های “جدی و کمونیستی “را از سر می گیرند. هیچ کدام از این انسان ها تاکنون زبان کشوری که در ان زندگی می کنند را در حد مبتدی یاد نگرفته اند، یک تظاهرات کوچک و حتی یک اکسیون ده نفری سازمان نداده اند. اگر فاشیسم در به در به دنبال خارجی بگردد و بخواهد انان را از تخت خوابشان بیرون بکشد و روانه ی اردوگاه های مرگ کند، باز هم فکر می کنند که پلیس امده دنبالشان و به خاطر کار “سیاه” دستگیر شدند. هیچکدام در یک تظاهرات پناهندگی شرکت اکتیو نداشتند، اکثرا “انقلاب” فیس بوکی می کنند و هر شب را با خواب انقلاب در دنیای واقع سر بر بالین می نهند و روز بعد وقتی می بینند اتفاقی نیفتاده است، به امید انقلاب در روز بعدی وارد فضای مجازی می شوند و با کیبورد شلیک می کنند. فعالیت سیاسی برای اکثریت انان و بیشتر چپ های ایرانی مثل بازی پلی استیشن شده است.

یکی از کسانی که از اوایل ورودش به کومه له خود را به ما وصل کرده بود کسی جز شاهو نعمتی نبود، بعد از اخراجش از کومه له به منطقه ی تحت نفوذ بارزانی رفت و انجا به طرفداری و مزدوری ایل بارزانی مشغول شد و برای یک فیلم ساز سکسیست کلاه بردار کورد به اسم بهمن قبادی که خود او هم مزدور بارزانی بود کار می کرد. تله ویزیون فاشیستی رووداو وابسته به ایل بارزانی و میت ترکیه در یک برنامه ی تله ویزیونی بهمن قبادی را به دزدی و کلاه برداری محکوم کرد و این مردک دلقک بی ابرو چیزی برای دفاع از خودش نداشت و چیزی جز رسوایی برایش باقی نماند. شاهو نعمتی که امروز مقیم المان است همان زمان که در منطقه ی تحت سلطه ی بارزانی در اربیل بود به سفارت جمهوری اسلامی مراجعه می کند و پاس ایرانی اش را می گیرد. بعدها زمانی که به المان رسید یک بار به شخص خودم این مسائل را گفت و گفت اگر قرار باشد بین کومه له و جمهوری اسلامی یکی را انتخاب کند، بی شک جمهوری اسلامی را انتخاب می کند. من ان موقع در جریان کثافت کاری های این مردک مشکوک نبودم و زمانی که در جریان قرار گرفتم برای همیشه از خودم دورش کردم. شاهو نعمتی در المان برای روحانی تبلیغ می کرد و گفتنی است که در انتخابات رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی هم شرکت کرده است. (در مورد شرکت او در انتخابات جمهوری اسلامی خبر دقیق و موثق ندارم)

دوستان، رفقا، عزیزان

باور کنید فعالیت کمونیستی اینگونه نیست، کسی که نتواند پنج نفر را در دنیای واقعی سازماندهی کند، کسی که نتواند یک تظاهرات سازمان دهد، یک بلندگو اجاره کند، یک ماشین و دوربین عکاسی اجاره کند، یک بلیط هواپیما از اینترنت بخرد و یا خود را به یک تظاهرات و جلسه ی سیاسی مهم برساند، باور کن صد انقلاب هم بشود، او از حوادث جا مانده است. وقتی پشت لپ تاب و توی خونه ی گرم با نوشیدن یک ابجو و زدن دو پوک به ماری جوانا انقلابی می شوی، ایا جرات داری در خیابان در جلو تظاهرات انتی فاشیستی مقابل پلیس تا دندان مسلح بایستی و باتوم بخوری و خشونت پلیس را با مشت و لگد و چوب دستی جواب بدی؟! باور کن نمی تونی. در تظاهرات انتی فاشیستی در شهر کلن به چند تا از بچه های چپ ایرانی که هر کدام در یکی از این احزاب کوردی چند سال تفنگچی گری کردند گفتم که بریم توی بلوک رفقای سیاه پوش “بلاک بلوک” چون درگیری واقعی با پلیس اونجاست، یک احمق بی سواد و بزدل به اسم نظام صادقی که توی صف سوسیال دمکرات ها و حزب چپ المان بود، چند هفته بعد توی فیس بوک نوشته بود که حسن معارفی پور انارشیست شده. واقعا خنده داره! مبارزه با فاشیسم با دعا کردن و شمع اتش زدن و شعار دادن صورت نمی گیرد. فاشیست ها پناهنده ها را زنده زنده در اتش می سوزانند و کمپ هایشان را به اتش می کشند. زمانی که رفقای چپ کمونیست و انارشیست ما شلوار فاشیست های وابسته به حزب ا اف د را در اورند، حتی یک نفر از بچه های کومه له یی و کمونیست های ایرانی را ندیدم که به صورت اکتیو با خشونت سیستماتیک پلیسی مبارزه کند.

دوستان

باور کنید می دانم که شکل واقعی زندگی شما مناسبات شما و روابط شما با دنیای اطرافتان را تعیین می کند و در این هم شکی ندارم که اکثریت قریب به اتفاق سیاسی های چپ ایرانی با خریدن یک تاکسی سیاست را برای همیشه کنار می گذارند و اگر جمهوری اسلامی یک تاکسی به این ها می داد نه سیاسی می شدند و نه فعالیت سیاسی را ادامه می دادند. می دانم که شرایط اقتصادی اکثریت ما بسیار وخیم است و ناچاریم هزار کار بردگی که ماشین هم نمی تواند انجام دهد را انجام بدیم تا پدر و مادر و ننه و پدر بزرگمان را که در فقر و بدبختی زندگی می کنند، از گرسنگی نجات دهیم و غیره، اما یک فعال سیاسی حرفه یی باید اولویتش کار و فعالیت سیاسی باشد. من بارها از رفقای کمونیست ایرانی به صورت رسمی دعوت کرده ام که در کنگره ی بین المللی مارکسیسم شرکت کنند ولی تاکنون به جز یکی دو نفر حتی یک کمونیست ایرانی شرکت نکرده است. خوب من هم مشکل مالی دارم و با هزار و یک مشکل اقتصادی و غیره دست و پنجه نرم می کنم، اما یادگیری و کمونیست شدن و کمونیست ماندن متاسفانه نیازمند پول است، باید امادگی داشته باشی برای یادگیری پول خرج کنی، باید امادگی داشته باشی برای رهایی انسان از زندگی شخصی خودت بگذری در غیر این صورت هیچ تاثیری روی محیط اطرافت نداری. کم نیستند کسانی که تنها کارشان فعالیت در این شبکه های اجتماعی است و هرازگاهی یکی دو سال یک بار یک مقاله یی می نویسند و منتظر انقلابی خودبخودی صورت بگیرد و این ها با کله توی ایران شیرجه ببرند و بگویند که ما هم مبارزه کردیم و الان سهم خودمون را می خواهیم. باور کنید اینگونه کسی شما را نه تنها جدی نمی گیرد بلکه بهتون می خندند، اگر شانس بیاورید و توسط کمونیست های داخل به جرم خیانت به طبقه ی کارگر و کمونیسم دستگیر و زندانی نشوی.

توهمات تان را کنار بگذارید، جدی باشید، سازمان پیدا کنید، سازماندهی کنید و اول یاد بگیرید که سازماندهی یعنی چی. سازمان دهی پنج نفر ایرانی به اندازه ی سازمان دهی پانصد نفر اروپایی زمانبر است. ما برای کنگره ی بین المللی مارکسیسم یک ایمیل به کل اعضای انترناسیونال ارسال می کنیم و هشتاد درصد اعضا شرکت می کنند. کسانی که شرکت نمی کنند، ماه ها قبل اطلاع می دهند و دلایل خاص خود را دارند. کسی که هر سال از نیویورک برای کنگره می اید یان رمان است، انسانی توانا و یکی از مهمترین فیلیسوفان و جامعه شناسان مارکسیست معاصر، صاحب دو فرزند و استاد پرواز دانشگاه های مختلف جهان. یان رمان حاضر است هر سال درس و دانشگاه و خانواده اش را ول کند و خود را از نیویورک به برلین برساند، شما نمی توانی چهار نفر را در اطراف منزلت سازمان دهی و در یک جلسه ی سیاسی جدی شرکت کنی؟ انسان واقعا انگشت به دهان می ماند که جامعه ی ایران چه بلایی سر ما اورده است که بعد از سال ها زندگی در کشورهای اروپایی هنوز نتوانسته اییم پایه یی ترین مسائلی که به نفع خود ما هستند را در زندگی خود پیاده کنیم. من از خودم شروع می کنم. از خودم نقد می کنم و بعد یقه ی دیگران را می گیرم.

امیدوارم این استاتوس و استاتوس هایی از این قبیل باعث دلخوری کسی نشوند. هدف من بیدار کردن انسان هاست و نه نقد مغرضانه و شخصی.

حسن معارفی پور

چه کسی به ما خیانت کرد، چه کسی ما را فروخت؟

ترجمه ی ترانه یی از مارک اوه کلینک از زبان المانی
این ترانه توسط خود خواننده در این اهنگ تاحدودی ابدیت شده و یک سری بیت به ان اضافه شده است که من در ترجمه ی فارسی اورده ام ولی در متن المانی نیست.
ترجمه: حسن معارفی پور

زمانی من شخصا آرزوی سرطان کردم. از همان موقع تصمیم گرفتم این ترانه را در مورد

اس پ د (حزب سوسیال دمکرات آلمان) بنویسم
یک ضرب المثل هست از کمونیست های قدیمی است، از کسانی که سال 1918 دوستان عوضی خود را انتخاب کرده بودند.
مسلما امروز ما در یک شرایط سیاسی دیگر به سر می بریم اما این ضرب المثل بیانگوی شرایط امروز هم هست.

چه کسانی به ما خیانت کردند؟! سوسیال دمکرات ها!
چه کسانی به ما خیانت کردند؟! چه کسانی ما را فروختند؟!
چه کسانی به ما خیانت کردند؟! سوسیال دمکرات ها!
انها بودند که به ما خیانت کردند و ما را فروختند!
به نظرم باید یک شعر بگویم با کر کودکان طبقه ی کارگر، کسانی که می توانند این اهنگ را برای پدر و مادران بیکارشان بخوانند و ترویج کنند، دانشجویان، کارمندان و دهقانان هم می توانند بخوانند، این اهنگ را حتی کسانی که همچنان به لودویک ارهارد اعتماد دارند، می خوانند.

چه کسی به ما خیانت کرد! سوسیال دمکرات ها
چه کسی به ما خیانت کرد و چه کسی ما را فروخت
این را گروه موزیک کودکان طبقه ی کارگر می گویند
انها به ما خیانت کردند و حتی فراتر از ان ما را فروختند
کارل لیبکنشت همین ضرب المثل را روی میزکارش گذاشته بود و امروز به عنوان پوستر همین ضرب المثل در اتاق اسکار لافونتین (کسی که از هر لحاظ به سوسیال دمکرات ها نزدیک است) اویزان است.
و همچنین در شلوسیگ هولشتاین(منطقه یی در شمال آلمان) معنی ان را به خوبی می فهمند. همین ضرب المثل بر زبان هایده سیمونه هم در هنگام رقص تانگو زمزمه می شود

چه کسانی به ما خیانت کردند؟ سوسیال دمکرات ها!
چه کسانی به ما خیانت کردند؟! چه کسانی مرا فروختند؟
چه کسانی به ما خیانت کردند؟! سوسیال دمکرات ها!
آنان به ما خیانت کردند و ما را هم فروختند!
هایده سیمونه بچه ی از گروه موسیقی متشکل از کودکان طبقه ی کارگر:
در انتخابات جدید بازنده شدند و با ان باید مقابله می کردند!
همین الان می توان با تمام قوا و قلبی پر از تنفر، تنفر خود را از دولت ابراز کرد.
کشتی در حال غرق شدن بود و موش کورها (سوسیال دمکرات ها) متواری می شوند!
البته همین موش کورها دوباره برگشته و با خود طاعون سیاه را به قاره می اورند (این یک ضرب المثل است و در مناطق مختلف المان به اشکال مختلف استفاده می شود)، بعد از انکه شرودر کشتی شکسته را بازسازی می کند!

اینگه گروه موسیقی من هر روز بزرگتر می شود. دقیقا مانند باند موسیقی بر روی کشتی تایتانیک که از دست من عصبانی بود و اهنگ می توانی برگردی را خواند.

چه کسانی، چه کسانی، چه کسانی، چه کسانی به ما خیانت کردند؟!
سوسیال دمکرات ها بودند! بگو که سوسیال دمکرات … ها نبودند.
سان کورنا در گوانتانامو مانش بمب در کوسوو، هم سوسیال دمکرات بودند
بله این سوسیال دمکرات ها بودند که به ما خیانت کردند!
انان به ما خیانت کردند و ما را فروختند!
دولت رفاه و سوسیالیسم شان هر دو مرده اند!
چیزی که از انان باقی مانده است کلمات توخالی و یک (گالن سرخ) روکش سرخ است!
چه کسی کنار قبرهای انان (سوسیالیسم و دولت رفاه) ایستاده است و با لبخند بیل می زند!
نگو که بگذار مشورت کنم … با سوسیال دمکرات ها!
چه کسانی پول های هنگفت را در اختیار سرمایه داران قرارد داد و ان را به هدر دادند؟
نگو که آنان سوسیال دمکرات ها نبودند! انان سوسیال دمکرات ها بودند
چه کسی تمام اطلاعات شخصی من را چه کسی به هانس بکر آ داد؟
چه کسی ویژگی اصلی صدر اعظم شدن دارد؟

چه کسانی به ما خیانت کردند؟ صاحبان پول چه کسانی هستند؟
چه کسانی به ما خیانت کردند! چه کسانی چه کسانی! سوسیال دمکرات ها انها سوسیال دمکرات ها بودند!
چه کسانی به ما خیانت کردند؟ صاحبان پول چه کسانی هستند؟
چه کسانی رنگارنگ هستند؟ چه کسی سفارش این همه رنگ ها را داده؟
چه کسانی به ما خیانت کردند! چه کسانی چه کسانی! سوسیال دمکرات ها انها سوسیال دمکرات ها بودند

چه کسانی به ما توصیه کرد برای اداره ی کار و بروکرات های دولتی؟
چه کسانی به ما توصیه ی بالا رشد اقتصادی از طریق ارائه ی امار نادرست را داد؟
چه کسانی توصیه پیوستنمان به بانک جهانی را دادند؟

چه کسانی به ما خیانت کردند!

چه کسانی چه کسانی ما را فروختند؟

کوتاه در مورد سخنرانی من به زبان المانی در “دکان” سیاست و فرهنگ در شهر هایدلبرگ Laden für Politik und Kultur

کوتاه در مورد سخنرانی من به زبان المانی در “دکان” سیاست و فرهنگ در شهر هایدلبرگ
Laden für Politik und Kultur
حسن معارفی پور

به خاطر درخواست چند تن از رفقای نازنین خلاصه یی از این سخنرانی را طولانی را اینجا می اورم. ترجمه ی کل سخنرانی در این وضعیت از عهده ی شخص من با دو تا بچه و هزار و یک گرفتاری دیگر خارج است. امیدوارم این خلاصه بتواند کمک کوچکی به فهم دقیق تر موضع گیری کمونیستی در مقابل اوضاع جاری در ایران بکند.

در این سخنرانی به بررسی اعتراضات و تظاهرات های ضد حکومتی مردم ایران در شهرهای مختلف، شورش های شهری از دی ماه سال گذشته پرداخته و علاوه بر ان یک بررسی ماتریالیستی و تاریخی از شکل گیری جنبش اسلامیستی، جنگ اسلام علیه بشریت و ایده های آزادی خواهانه در دوره ی انقلاب مشروطه، شکل گیری فاشیسم اسلامی و حکومت اسلامی در فرمت مدرن و امروزی ان پرداخته و علاوه بر ان به بررسی قطب بندی های اجتماعی و طبقاتی در جامعه ی ایران، پلاریزه شدن جامعه، اعتراضات ضد حکومتی و سرنگونی طلبانه ی مردم و در یک کلام به بررسی وضعیت ایران بین الترناتیو های مختلف پرداختم.

برای شرکت کنندگان در این سخنرانی لازم بود ابتدا یک تصویر عینی، تاریخی و ماتریالیستی از شکل گیری سرمایه داری در ایران، جنبش های دهقانی علیه سیستم ارباب رعیتی و ایده ی شکل گیری مدرنیته به عنوان روبنای سیاسی سرمایه داری ارائه داده شود، به همین خاطر از انقلاب مشروطه و شکل گیری اولین گروه های چپ و کمونیست به خصوص حزب کمونیست سابق ایران، گروه پنجاه و سه نفر، حزب توده و جنبش چریکی شروع کرده، به تقابل و تشابهات بخشی از این جنبش ها با جنبش امپریالیستی اسلام سیاسی مدرن که زیر نام “انتی امپریالیستی” بودن بخشی از چپ را به زیر شاخه ی خود تبدیل کرده بود، پرداخته شود و همزمان موقعیت جنبش ارتجاعی سبز در سال های 2009 و تفاوت این جنبش با جنبش اعتراضی ساختار بر افکن دی ماه سال گذشته مشخص شود و همزمان مساله ی اعترا ضات خیابانی و اعتصابات کارگری مطرح شود.

در مورد پلاریزه شدن سیاسی و طبقاتی جامعه ی ایران صحبت های فراوان ارائه داده و همچنین به بررسی الترناتیوهای راست (شبه انقلابی گری “ضد آخوندی” و نیهلیستی)، ارتجاع سلطنتی و مشروطه خواهی و در مقابل ان الترنایتو چپ و سوسیالیستی که ضرورت مبارزه برای رسیدن به سوسیالیسم را در حرف و عمل دنبال می کند، پرداخته ام.

در نتیجه گیری نهایی وضعیت اتی ایران را از سه حالت خارج ندانسته و اعلام کردم که یا جمهوری اسلامی از طریق یک انقلاب توده یی و قهرامیز به نمایندگی طبقه ی کارگر و نیروهای چپ و کمونیست جامعه ی ایران و اپوزیسیون چپ خارج کشور زمین گیر خواهد شد، یا در نتیجه ی یک رفراندوم فرمال توسط نیروهای محافظه کار و پاسیفیست موافق ادامه ی حاکمیت جمهوری اسلامی رفورمیزه و پروتستانتیزه خواهد شد و یا در نتیجه ی دخالت نظامی غرب در ایران، نیروهای فاشیستی و اپوزیسیون انسان خوار مانند مجاهد، سلطنت طلب، مشروطه خواه، ناسیونالیسم قومی، قبیله یی و مذهبی به دوران قبل از انقلاب 57 برخواهد گشت.

اعلام کردم که من به شخصه احتمال یک انقلاب توده یی را با توجه به شکل گیری تشکیلات های کارگری و اگاهی طبقاتی، گسترش ادبیات مارکسیستی و سوسیالیستی در ایران، تنفر مردم از سیستم مزدور شاهنشاهی و وحوش فاشیست و اسلامی، نا امیدی کامل از هر گونه تغییر در جمهوری اسلامی چه در قالب رفراندوم و چه در شکل رفورماسیونیزه کردن جمهوری اسلامی بیشتر می دانم و اتفاقا اعتراضات دی ماه سال گذشته را نتیجه ی خشم فرو خفته ی توده های مردمی که در سطح وسیع از توحش و بربریت فاشیسم اسلامی و سرمایه داری نئولیبرال جمهوری اسلامی به ستوه امده و از طرف دیگر هیچ تمایلی به پذیرش شکل و فرم دیگری از بربریت اسلامی و فاشیسم سلطنتی، خواه در پوشش مجاهد و دیگر فرقه های فاشیستی نداشته و همزمان هم علاقه یی به نشخوار کردن استفراغ خود یعنی طاعون سلطنتی نداشته و ندارند، می دانم و خود من به شخصه از تسلیح توده یی علیه جمهوری اسلامی، به اتش کشیدن تمام دم و دستگاه پلیس سرکوبگر این نظام و به کار گیری قهر انقلابی در رادیکال و ملیتانت ترین شکل ممکن دفاع کرده و به هیچ وجه خود را پیرو نظریات پاسیفیستی ارتجاعی گفتمان بدون خشونت و انقلاب بدون قهر و غیره ندانسته و نمی دانم.

در جواب به سوال یکی از کسانی که در این جلسه شرکت کرده بود و سوال کردند که ایا در صورت قدرت گیری کمونیست ها ما مانند رضا شاه به زور حجاب را از سر زنان جدا می کنیم یا نه؟! اعلام کردم که ما به هیچ وجه به روش های فاشیستی برای توده یی کردن سوسیالیسم و ایده های سوسیالیستی پناه نمی بریم و مبارزه ی ما با مذهب مبارزه با مناسباتی است که مذهب را به یک ضرورت تبدیل کرده است و نه با شبح و سایه ی مذهب.

نکاتی هم در مورد شباهت های سازمان مجاهدین خلق و پ ک ک به عنوان دو نیروی خرده بورژوایی اپورتونیست مطرح کردم که به مذاق مدافعین این دو سازمان خوش نیامد و به همین خاطر با اعتراض به صحبت های من جلسه را ترک کردند.

در انجا اعلام کردم که بر خلاف تصورات ابلهانه ی چپ های اروپایی در مورد پ ک ک یا سازمان های ملی مذهبی و حتی فاشیستی مانند مجاهدین یا سازمان خرده بورژوایی و ناسیونالیست چپ، طبقه ی کارگر ایران و کمونیست های مدافع این طبقه نباید تحت هیچ شرایطی به این الترناتیوهای رئال پولتیک امید ببندند و یا سعی کنند تجربه ی روژاوا را در ایران و کردستان ایران کپی برداری کنند، چون مساله ی ما با جمهوری اسلامی و سرمایه داری مساله ی صرفا ازادی های فردی و دمکراتیک و غیره نیست، بلکه مساله به مراتب عمیق تر از این هاست. مساله ی طبقه ی کارگر و کمونیست ها در ایران پایان دادن به استثمار انسان به دست انسان، در هم شکستن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید از طریق سرنگونی دولت بورژوایی، دیکتاتوری پرولتاریا و استقرار سوسیالیسم است و هر نیروی سیاسی ایی که این مسائل را رد کند، از نظر من در زمره ی ضد انقلاب و “مرتدین” قرار گرفته و نمی تواند نماینده ی چپ و کمونیسم در جامعه باشد.

 

لینک مصاحبه در فیس بوک