کانال یوتیوب من را دنبال کنید

https://www.youtube.com/channel/UCw4rfdcSqB7xnzBX-TJqXQA

دربارهٔ زیبایی‌شناسی قیامZur Ästhetik des Widerstands

Quelle des Bildes: https://buchantiquariat.com/de/geist/156052-stephan-die-aesthetik-des-widerstands.html




“زیبایی‌شناسی قیام” اثر پیتر وایس یکی مهمترین رمان‌ها و اسنادِ تاریخیِ جنبش کمونیستی است. خواندن این کتاب از شام شب برای کمونیست‌ها ضروری‌تر است. پیتر وایس در رمانِ سه‌جلدی و سترگ‌اش به بررسیِ نقاطِ ضعف و قوّتِ جنبش کمونیستی جهانی، مقاومت‌های قهرمانانهٔ کمونیست‌ها، نقاط ضعف، شکست و سرخوردگی‌ها، حاکم‌شدنِ دیدگاه‌های بعضاً ارتجاعی و مکانیکی بر اندیشهٔ مارکسیستی و عروجِ فاشیسم و بررسی انتقادیِ تجربهٔ شکست در برابرِ فاشیسم می‌پردازد و این تاریخ را به صورتی ماتریالیستی با دقّتِ هرچه تمام‌تر به تصویر می‌کشد.

 زبان “زیبایی‌شناسی قیام” یا “زیبایی‌شناسی مقاومت” زبانی بی‌نهایت زیبا و هنرمندانه است. پیتر وایس به مثابه یک هنرمند انقلابی و کمونیستی از “مکتب کٌرش-لوگزمبورگ” – آن طور که او خودش را معرفی می‌کرد – تلاش دارد با برخوردی تاریخمندانه و ضمن وفاداری به حقیقت، پدیده‌های تاریخی را به شکلی بازنمایی کند که هر انسان خردمند که دغدغهٔ حقیقت دارد، تصویری روشن از دلایل شکست جنبش کارگری جهانی پیدا کند. این اثر عظیم که پیتر وایس برای نگارش آن بیش از ده سال از زندگی‌اش در تبعید را صرف جمع آوری اطلاعات و مصاحبه با هزاران فعال سیاسی‌ای که از دست فاشیسم هیتلری گریخته بودند کرده بود، در روزنامه‌های دست راستیِ بورژوایی آلمان زیر نام “پروپاگاندای کمونیستی” تخطئه شد.

علیرغم تبلیغات “دمکرات‌های” فاشیست در آلمان پسافاشیستی به قول هانس یورگن کرال[1]، علیه این اثر ارزنده و سترگ، “زیبایی‌شناسی قیام” در سطح وسیع بارها و بارها در هسته‌های مطالعاتی، در کلاس‌های درس در رشته‌های مختلف بازخوانی شده و ده ها و صدها نظر دربارهٔ آن در روزنامه‌های چپ و نشریات مارکسیستی از جمله نشریهٔ مارکسیستی Das Argument منتشر شده است. هدف نگارندهٔ این سطور به عنوان یکی از علاقمندان به پیتر وایس و رمان زیبایی‌شناسی قیام بازخوانی این اثر سترگ نیست، بلکه خوانشی مارکسیستی در برخورد با هنر است که بازنمایی واقعیات اجتماعی را در کلیت خود در رابطه با جزء و کل بررسی می‌کند و هر گونه بازنمایی را بدون توجه به ساختار و کلیت واقعیت اجتماعی مردود می‌داند. در این زمینه لازم است که به آثار چرنیشفسکی که متاسفانه در زمان نگارش این مقاله نخوانده بودم، به عنوان بنیان‌گذار اصلی زیبایی‌شناسی ماتریالیستی اشاره کنم. چرنیشفسکی را می‌توان به خاطر بازنمایی واقعیت اجتماعی به شکل ماتریالیستی و تحلیل ماتریالیستی زیبایی‌شناسی در برخورد با جنبش‌های اجتماعی و کارگری در روسیهٔ قرن نوزده به عنوان مهمترین شخصیتِ حوزهٔ زیبایی‌شناسی ماتریالیستی خواند.

زیبایی‌شناسی به صورتِ نظام‌مند توسط السکاندر گوتلیب باومگارتن با کتاب Aesthetica (1750/58) آغاز می‌شود. باومگارتن زیبایی‌شناسی را “علم برداشت‌های احساسی انسان” تعریف می‌کند و بررسی احساسات زیبایی‌شناختی به صورت نظام‌مند را می‌توان علم خواند. تا زمانی که پرداختن به احساسات انسانی مرزهای عرفان را پشت سر نگذاشته و نظام پیدا نکرده است، صحبت از علم زیبایی‌شناسی مردود است. بنابراین همان‌طور که هگل ادعا می‌کند با کتاب پدیدارشناسی روح، فلسفه را از عشق به دانایی به علم دانایی تبدیل کرده است، باید این را برای باومگارتن نیز به عنوان کسی که برای نخستین‌بار به شکلی کاملاً نظامند به بررسی زیبایی‌شناسی می‌پردازد قائل شویم که زیبایی‌شناسی را از حوزهٔ صرفاً عشق به زبیایی به دانش بررسی زشتی و زیبایی تبدیل کرده است. زیبایی‌شناسی باومگارتن اما یک زیبایی‌شناسیِ ایدئالیستی است که بعدها توسط دیگر ایدئالیست‌های آلمانی مانند کانت به طربقِ دیگری ادامه پیدا می‌کند و در آثارمختلف هگل از جمله درسگفتارهایی در بابِ زیبایی‌شناسی و فلسفهٔ هنر، پدیدارشناسی و دیگر آثار تعمیق داده می‌شود و بعدها مارکسیست‌های برجسته‌ای چون لوکاچ و برتولت برشت آن را به حوزهٔ مباحث مارکسیسم منتقل می‌کنند. هدف من در اینجا بررسی این متفکران و آثار زیبایی شناختی‌شان نیست بلکه تمرکز بر روشِ مارکسیستی و ماتریالیستی‌ای است که پیتر وایس از آن برای بازنماییِ واقعیت اجتماعی و تاریخ بهره می‌گیرد تا خواننده از طریق به دست آوردنِ یک فهم روشن از مسائل تاریخی به نتیجه‌گیریِ متفاوت در فعالیت و پراکسیس اجتماعیِ خود دست پیدا کند.

زیباشناسی در افکار عمومی با بررسی زیباییِ کالاها، اشیا و آثار هنری و ظاهر انسان‌ها اشتباه گرفته می‌شود. این تصور عامیانه از زیبایی‌شناسی به اندازهٔ تصوّرِ اقتصادِ عامیانه از اقتصاد سیاسی، مبتذل و بی‌ربط به زیبایی‌شناسی است.
من زیبایی‌شناسی را به سبک پیتر وایس به حوزهٔ مسائل سیاسی و سیاست مرتبط می‌دانم و از طریق پژوهش در باب رابطهٔ میانِ کل و جزء در پدیده‌های سیاسی تلاش دارم تاریخ را به مثابه عرصهٔ انتاگونیسم طبقاتی بررسی کنم و جریانات تاریخی، مباحث ایدئولوژیک و احزاب و سازمان‌های سیاسی‌ای که گرایشات‌شان برگرفته از کشمکش طبقاتی و واکنش به این کشمکش‌هاست، به صورت رادیکال مورد ارزیابیِ زیبایی‌شناسانه قرار دهم. لازم به ذکر است که کشمکش‌های گفتمانی و نوشتاری و ایدئولوژیک در جامعه، محصول واکنش به مبارزهٔ طبقاتی است. زیبایی‌شناسی‌ای که قادر به قضاوت در حوزهٔ مبارزهٔ طبقاتی میان طبقات مختلف نباشد، مانند اقتصاد عامیانه باید از اساس به چالش کشیده و با تمام قدرت نقد شود.


از نقطه‌نظرِ زیبایی‌شناسی به طور عام هر پدیده زمانی زیبا محسوب می‌شود که رابطه‌ای هارمونیک بین اجزاء و کلیّتِ آن پدیده برقرار باشد. این هارمونی آیا در طبیعت وجود دارد؟ به هیچ وجه. اگر یک پدیده از اختیار، اراده و آزادی بی‌بهره باشد، چگونه می‌توان مسالهٔ هارمونی را برای آن در نظر گرفت. بنابراین صحبت از زیباییِ طبیعی تنها زمانی ممکن است که زیبایی را به مثابهٔ یک پدیدهٔ سوبژکتیو و انسانی که همراه با احساس خوشی و لذت است ربط بدهیم. باید گفت که زیبایی‌شناسی ایدئالیستی بدون زیبایی‌شناسی ماتریالیستی و زیبایی‌شناسی ماتریالیستی بدون زیبایی‌شناسی ایدئالیستی ممکن نیست. زیبایی‌شناسی ماتریالیستی تنها وارونه کردن زبیایی شناسی ایدئالیستی نیست، بلکه گرفتن ایده‌های ایدئالیسم و کاربستِ آن در حوزهٔ بازخورد و بازنماییِ واقعیت اجتماعی و تلاش برای نشان‌دادنِ مسیر رهایی از چرخهٔ شکّاکیّت و آنتی‌نومی وتضادهایی است که منطق بورژوایی آن را لاینحل می‌داند و در تمام حوزه‌های زندگی انسان از جمله هنر و زیبایی‌شناسی نیز بازتولید می‌کند.

یکی از اشکالات عمدهٔ زیبایی‌شناسی ایدئالیستی این است که زیبایی را تنها سوبژکتیویستی می‌نگرد، زیبایی در اشیاء و پدیده‌ها را به‌کل انکار می‌کند و رابطهٔ زیبایی را تنها مربوط به انعکاس چیزها در ذهن می‌داند. آنان (امثال کانت) معتقدند ” این سوژه است که رابطهٔ بین اجزاء اشیاء را در ذهن خویش برقرار می‌کند” و “هیچ رابطه‌ای در طبیعت و در خودِ اشیاء و پدیده‌ها برقرار نیست”.

این تصوّر غلط است. چرا؟ چون اگر اشیاء چیزهایی باشند که در طبیعت وجود دارند، مانند کوه، درخت، آبشار و جنگل و غیره و انسان هیچ نقشی در شکل‌گیری آنان نداشته باشد، می‌توان گفت که ما تنها به صورت سوبژکتیو می‌توانیم در مورد زیبایی و عدم زیبایی آنان قضاوت کنیم، اما وقتی ابزاری توسط انسان ساخته می‌شود، طبیعت از طریقِ کار انسانی شکل پیدا می‌کند. به تعبیر دیگر انتزاع انسانی در قالب ابزار و اثر هنری شکل یافته و مادیّت پیدا می‌کند و آن زمان می‌توان از هارمونی میان اجزای آن که به صورتی آگاهانه توسط هنرمند از طریق به کارگیریِ رنگ و ترکیبات شیمیایی و طبیعی مختلف، ترکیباتی که اغلب برای هنرمند قابل شناخت هستند، نقش بسته است سخن گفت. بنابراین ادعای کانت در مورد این که اشیاء به خودی خود قابل شناخت نیستند و هارمونی در اشیاء را ذهن انسان می‌سازد مردود است چرا که اشیایی که محصول کار انسانی هستند، پدیده‌هایی داده‌شده و طبیعی نیستند.


زیبایی‌شناسی مارکسیستی برخلاف زیبایی‌شناسی کانت و سوبژکتیویست‌های ایدئالیسیت، رابطهٔ بین سوژه و ابژه را یک رابطهٔ دیالکتیکی می‌داند و سوژه و ابژه را جدا از هم بررسی نمی‌کند. از آنجا که مارکسیسم به بررسی تاریخی و ماتریالیستی پدیده‌ها و از جمله تحوّلِ خودِ مفهوم زیبایی‌شناسی در پروسهٔ تاریخی می‌پردازد، نمی‌تواند مانند بررسی‌های ایدئالیستی همه چیز را به ذهن و فعل و انفعالات سوژه خلاصه کند و نیز نمی‌تواند بسان ساختارگراها پدیده‌های اجتماعی را ساختا‌رهایی ابدی و ازلی بخواند.

اهمیت مارکسیسم در بررسی پدیده‌های اجتماعی از این منظر است که مارکسیسم به هیچ وجه در پی این نیست که پدیده‌های اجتماعی را که محصول تکامل مادی تاریخی و رابطهٔ دیالکتیکی ذهن و عین هستند به سوبژکتیویته یا ابژکتیویته تقلیل دهد بلکه از منظر کاملاً دیالکتیکی به سراغ بررسی خود مفهوم زیبایی‌شناسی و تحوّل این مفهوم در طول تاریخ می‌رود. با تحولات تاریخی و اجتماعی، ذهن هم متحول می‌شود، اگر جز این بود ما هم اکنون با تفکر دوران برده داری زندگی می‌کردیم. ذهن آگاه هم می‌تواند عینیت پدیده‌های اجتماعی را تغییر دهد. برای نمونه آگاهی طبقاتی می‌تواند عاملی برای تشکل‌یابیِ کارگران و تحزب و درنهایت انقلاب اجتماعی شود. رابطه ذهن و عین، زمانی که به صورت یک رابطهٔ هارمونیک بروز پیدا می‌کند، خود یک امر زیبایی‌شناسانه است. می‌توان همین رابطهٔ زیبایی‌شناسانه را را به رابطهٔ تئوری و پراکسیس هم ترجمه کرد. زیبایی‌شناسی مارکسیستی را می‌توان در انقلاب برتولت برشت در تئاتر پی گرفت. ذهن آگاه و دیالکتیکیِ برشت فاصلهٔ میان تماشاگر و بازیگر را از میان برد و با این کار او را به یکی از بیانگذاران اصلی زیبایی‌شناسی مارکسیستی تبدیل کرد. مساله این است که هر انسانی باید سوژه باشد و سوژگی خود عین ابژگی است. به تعبیر دیگر یک سوژه می‌تواند در یک رابطه سوژه باشد و در رابطهٔ بعدی ابژه. مثلاً من می‌توانم به عنوان سوژه به بررسی مفهوم زیبایی‌شناسی قیام بپردازم و زمانی که خود به عنوان یک عنصر فیزیکی که در پروسهٔ تاریخی شکل گیری جریانات چپ در ایران نقش داشته، ابژهٔ تحقیق سوژه (خودم) یا دیگران باشم. در آلمانی ما با یک مفهوم موسوم به Gegenstand  برخورد می‌کنیم که در زبان‌های دیگر ترجمه‌ای برای آن پیدا نمی‌شود. مفهوم Gegenstand هم شامل اشیاء می‌شود و هم انسان‌ها را در بر می‌گیرد. شما به مثابهٔ انسان سیاسی موضوع تحقیق من، Gegenstand هستید. همانطور که یک اثر تاریخی و یا هنری می‌تواند Gegenstand باشد. در زبان انگلیسی Gegenstand به Subject, Object, topic, materie و material ترجمه شده است ولی هیچ کدام از این ترجمه‌ها دقیق نبوده و نمی‌تواند Gegenstand را به درستی وصف کنند.

مارکسیسم عامیانه و همچنین “مکتب انتقادی” موسوم به مکتب فرانکفورت، از آنجا که هیچ ربطی به ماتریالیسم تاریخی مارکس ندارند، ماتریالیسم را در آثار ماتریالیسم عامیانهٔ فرانسوی از جمله هولباخ، لامتری و هلوتیوس، دیدرو و غیره می‌دیدند، ماتریالیسم را همان تقدم و تأخر ذهن و ماده و فرم و محتوا قلمداد می‌کردند. زمانی که مارکس تزهای فوئرباخ را می‌نوشت، به صورت مطلق نه تنها از این ماتریالیسم سطحی و عامیانه بلکه از ماتریالیسم حسی فوئرباخ که جهان مادی و پراکسیس انسانی را تنها به صورت حسی برداشت می‌کرد، عبور می‌کند و مسالهٔ همزمانی را مطرح می‌کند. همزمانی تئوری و پراکسیس، وجود و ماهیت، فرم و محتوا وغیره. در ایدئولوژی آلمانی این تئوری تکامل پیدا می‌کند و نظریهٔ همزمانی یا ناهمزمانی توسط مارکسیست برجسته‌ای مانند کارل کٌرش در کتاب “مارکسیسم و فلسفه” طرح و در آثار مارکسیست‌های دیالکتیکی که توسط مارکسیسم مبتذل و عامیانه به عنوان “مارکسیسم ایدئالیستی” بایکوت شده بودند، از جمله آثار لوکاچ، گرامشی و بعدها در بخش‌هایی از نظریات ارنست بلوخ علیه ماتریالیسم عامیانه به کار گرفته می‌شود.


لازم می دانم اشاره کنم که بحث من در اینجا ابداً بر سر لغت شناسی و ریشه یابی مفهوم زیبایی‌شناسی نیست، بلکه بر سر یک قضاوت دقیق زیبایی شناسانه و مارکسیستی از احزاب و جریانات سیاسی و “شخصیت” های سیاسی مستقل در اپوزیسیون ایران و در داخل کشور است. بسیاری از متفکرین بورژوایی، احزاب و جریانات سیاسی، “شخصیت” های سیاسی مستقل و غیره ممکن است زمانی که در مورد جزئیات برخی مسائل سیاسی و تئوریک صحبت می‌کنند، اینجا و آنجا قضاوت‌های درستی انجام دهند، اما وقتی کل جزئیات مباحث انان را در کنار کلیتی که “سیستم” “نظری” (اگر سیستم نظری‌ای در کار باشد) قرار می‌دهید، متوجه خواهید شد، که با معیار زیبایی‌شناسی مارکسیستی همخوانی ندارند و مواضعی هستند که در آن “کل” “جزء” را به کلی رد می‌کند و یا جزء در تقابل با کل قرار می‌گیرد. به تعبیر دیگری رابطهٔ هارمونیک میان جزء و کل برقرار نمی‌شود. این مساله میان متفکرین بورژوازی به یک پدیدهٔ عادی و پذیرفته شده تبدیل شده است، اما در میان متفکرین و سازمان‌های سیاسی چپ، طرح این بحث تابو محسوب می‌شود.

 
ممکن است قضاوت این احزاب و سازمان‌ها و متفکرین از موضع زیبایی‌شناسی مارکسیستی بسیار تنگ نظرانه به نظر برسد، اما برای جلوگیری از افتادن این احزاب و جریانات به دامان بورژوازی و اپورتونیسم این تنها راه ممکن است. اگر “ماتریالیسم و امپریوکریستیسم” لنین را خوانده باشید، متوجه خواهید شد که لنین در این اثر قضاوتی زیبایی شناسانه در مورد فلسفهٔ مارکسیسم می‌کند، قضاوتی که “روشنفکران” شبه چپ و شبه کمونیست را شدیداً برمی‌آشوبد. لنین می‌گوید که فلسفهٔ مارکسیسم تحت هیچ شرایطی نمی‌تواند با انواع و اقسام فلسفهٔ ایدئالیستی، متافیزیکی و غیره ادغام شود و از آن مخرج مشترک به دست بیاد، چون این فلسفه همچون قطعه فولادی است که به ماتریالیسم تاریخی مسلح است. بسیاری از آنتی لنین‌ها از جلمه خانوادهٔ اندرسون اگرچه نقش لنین در گسترش فلسفهٔ مارکسیستی را نمی‌توانند انکار کنند و “دفترهای فلسفی” لنین در مورد هگل را می‌ستایند، اما با شنیدن اسم کتاب “ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم” چنان بر آشفته می‌شوند که عقل و منطق نزد ایشان رنگ می‌بازد.


در جریان قرار گرفته‌ام که مجموعه‌ای به اصطلاح مارکسیست ایرانی، از جمله فرشید فریدونی و تعدادی دیگر در تلاش برای زدن کمونیسم پراتیک، فلسفهٔ پراکسیس و مارکسیسم انقلابی لنین و انگلس برآمده و از طریق حمله به لنین و جدیداً انگلس و “دفاع” از مارکس در مقابل این دو، در تلاشند نگرش تا مغز استخوان رفورمیستی و اپورتونیستی خود را تحتِ نام مارکسیسم به خورد مردم بدهند. همین افراد یک مارکسیست صوفی مسلک از مکتب فرانکفورت رانده شده، مانند ارنست بلوخ، کسی که به دنبال بازگشت به مسیحیت اولیه و پیدا کردن رگه‌های رهایی در این دینِ تاریخاً بدنام بود را علیه لنین و کمونیست‌های پراتیک به کار می‌گیرند و یا با مراجعه به یک مارکسیست سطحی شبه رفورمیست به اسم پیتر هیودس که به ناحق رزا لوگزامبورگ را در مقابل لنین قرار می‌دهد، در تلاش‌اند سوسیال رفورمیسم خود را زیر پوشش مارکسیسم تبلیغ و ترویج کنند. این دوستان، پیتر هیودس، کوین و پری اندرسون را نمایندهٔ کمونیسم و انگلس و لنین را سطحی و عامل اشتباهات مارکسیست‌های بعدی معرفی می‌کنند.

 اگر فرشید فریدونی این “چپ” پرو اسرائیل و متوهم به مکتب فرانکفورت و جریانات صهیونیستی نئوفاشیستی موسوم به “آنتی دویچ” Anti Deutsch  به شکلی افسارگسیخته این حمله را به انگلس و لنین شروع کرده است، مارکسیست‌ها و سوسیال دمکرات های دیگری به صورت چراغ خاموش به جنگ انگلس و لنین رفته‌اند. فارغ از اینکه خود شخصاً نقدهایی به ساده سازی‌های انگلس برای آسان فهم تر کردن مارکسیسم و حتی نقد جدی به بخش‌هایی از کتاب “ماتریالیسم و امپریوکریتیسم”، جایی که لنین ماتریالیسم عامیانهٔ لانگه را به خاطر بی خبری از کتاب ایدئولوژی آلمانی مارکس و انگلس علیه ماخیست های روسی به کار می‌گیرد، دارم  لازم است با تمام قدرت از پراکسیس انقلابی و اتحاد و همسویی سیاسی مارکس، انگلس و لنین علیرغم اختلافات جزئی در برداشت‌های آنان دفاع کرد و هر گونه تلاش برای زدن تیشه به ریشهٔ مارکسیسم از طریق حمله به انگلس و لنین و در نهایت مارکس را با تمام قدرت پس زد. در حوزهٔ نقد فکری می‌توان به شکلی کاملاً انتقادی و همبسته به متفکرین مارکسیسم نقد داشت، اما نباید تحت هیچ شرایطی اجازه داد که دشمنان بشریت به شکل افسارگسیخته به رهبران انقلابی و کمونیست ما حمله کنند و کثیف‌ترین و سخیف‌ترین اتهامات را روانهٔ این انسان‌ها که تمام زندگی‌شان مبارزه در راه رهایی طبقهٔ کارگر و ستمکشان بود کنند.

نکتهٔ دیگری که می خواهم به آن اشاره کنم این است که هیچ کس در تاریخ بشر به اندازهٔ لنین در عرصهٔ مبارزهٔ عملی نتوانسته است برای مارکسیسم و جنبش کمونیستی مفید باشد. علیرغم هر نقدی که به اندیشه‌های فلسفی او داشته باشیم (اگرچه لنین در سال 1908 در اوج تواضع می‌گوید که او هرگز خود را فیلسوف نمی‌داند)، لازم است در حوزهٔ مسائل سیاسی و سازمانی همچنان لنینیست باقی بمانیم، چرا که مارکسیسم فلوکسودوکس و آکادمیک که لنین و لنینیسم را می‌خواهد از تاریخ جنبش کمونیستی پاک کند، در واقع در تلاش برای پاکسازی هرگونه نگرش و عمل انقلابی از مارکسیسم است. تمام مارکسیست‌های آکادمیک جهان به اندازهٔ یک میلیاردم لنین برای من اهمیت ندارند.


چاره چیست؟

هر که بخواهد دردنیای مبارزه‌ی طبقاتی، مبارزه‌ای که به صورت کشمکش‌های “نظری” و سیاسی در سطح گفتمانی و ایدئولوژیک هم بروز پیدا می‌کند، جدی گرفته شود، نیازمند یک سیستم منسجم تئوریک است که از نقطه نظر زیبایی شناسانه بتواند رابطهٔ جزء و کل و هارمونی[2] و تقارن در مواضع روزانه و “تئوریک” ش برقرار کند. هر کس در جدال رئال پولتیک، پوپولیستی، اپورتونیستی، سازشکارانه، بورژوایی و یا رفورمیستی برخورد کند، نمی‌تواند اعلام کند از نظر تئوریک مارکسیست است و اگر هم چنین ادعایی را مطرح کند، من به شخصه او را جدی نمی‌گیرم. هارمونی اینجا برای من به معنی تلاشی پلورالیستی برای رسیدن به یک نقطهٔ تعادلی بین اجزا و کلیتی که همدیگر را نقض می‌کنند، آنطور که زیبایی‌شناسی آدورنو به دنبال آن است، نیست، بلکه دقیقاً پایان دادن به تمام تناقضاتی در تئوری و پراکسیس، حرف و عمل، فرم و محتوا و رسیدن به یک جوهر کلی است که تمام اجزای پدیده‌ها را به شکل دقیق بازنمایی می‌کند. زیبایی‌شناسی ایدئالیستی و بورژوایی، ماتریالیسم عامیانه و مارکسیسم مبتذل، رئالیسم سوسیالیستی و تمام مکاتبی از این قبیل از پس این کار برنیامده و نمی‌آیند، کاری که پیتر وایس در زیبایی‌شناسی قیام به بهترین شکل ممکن انجام می‌دهد.

ممکن است کسی پیدا شود و بگوید که انسان موجودی است که از تناقضات مختلف تشکیل شده است و از آنجا که جامعه‌ی انسانی آغشته به تناقض است، لذا لازم است به دلیل مسائل استراتژیک و تاکتیکی از تنگ نظری در برخورد با انسان‌های حامل تناقض حذر کرد. در این شکی نیست که جامعهٔ طبقاتی بر تناقضات ماهوی استوار است. هدف کمونیسم و کمونیست‌ها الغای تضاد طبقاتی است. اگر در جامعهٔ طبقاتی تضادها و تناقضات به صورت همزمان در کنار یکدیگر به زیست خود ادامه می‌دهند و عاملی برای تضادهای ایدئولوژیک و تئوریک می‌شوند، به این معنا نیست که ما کمونیست‌ها و مارکسیست‌ها به عنوان کسانی که ادعای پیشرو بودن داریم این مساله را توجیه کنیم و همرنگ جماعت شویم. پس تناقض در مارکسیست‌هایی که در برخورد با رئال پولتیک به مواضع به شدت اپورتونیستی می‌گیرند، اما در تئوری خود را “مارکسیست” می‌دانند، لازم است به صورت کاملاً رادیکال نقد شوند و نقد این افراد از زاویهٔ زیبایی‌شناسی نباید تحت هیچ شرایطی تنگ نظری به حساب آید. من به‌شخصه به عنوان یک کمونیست زیبایی‌شناسی را به حوزهٔ مارکسیسم و مبارزهٔ طبقاتی و نقد اپورتونیسم وارد می‌کنم تا بتوانم با ان به قضاوت نیروهای سیاسی و موضع گیری درست و یا اپورتونیستی شان بپردازم.شما نمی‌توانید از یک طرف به عنوان قصاب در قصابی کار کنید و بعد از کار در تظاهرات برای دفاع از حقوق حیوانات پلاکارت ” به کشتار حیوانات خاتمه دهید” را حمل کنید.


نمی‌توانید در زندگی روزمره همچون یک آخوند با همسر و اطرافیانت برخورد کنید و شب‌ها در فضای مجازی مارکسیست شوید و مثل داور میدان مسابقه راست و چپ به دیگرانی که مانند شما اپورتونیست نیستند، کارت زرد و قرمز بدهید. یکی از راهکارهایی که می‌توان جلو این تناقضات بین جز و کل و تئوری و پراکسیس را گرفت، این است که انسان یا به صورت جدی به بازخوانی اثار کلاسیک مارکسیستی بپردازد و یا گروه و تشکیلاتی درست کند و مباحثش را با این تشکیلات در میان بگذارد و در یک پروسهٔ زمانی افکار و مناسبات ارتجاعیش را چکش کاری و با سیستم زیبایی شناسانهٔ مارکسیستی هماهنگ کند. انسان‌های منفرد و مستقل چپ با دانش تئوریک پایین همچون پرچمی هستند که باد به هر سویشان می‌برد.

اگر می‌خواهید جدی گرفته شوید، باید بتوانید یک رابطهٔ هارمونیک بین رفتار و گفتارتان برقرار کنید. اگر از پس چنین کاری بر نمیایید لطف کنید اسم کمونیست و مارکسیست را از روی خود بردارید و به جای آن بگویید چپ لیبرال هستیم.


حسن معارفی پور


[1] هانس یورگن کرال رهبر کاریزماتیک جنبش دانشجویی دههٔ شصت در آلمان وتئوریسین چپ جوان در نظریهٔ خود در نقد دولت اقتدارگرا دولت آلمان پسافاشیستی را یک دمکراسی بدون دمکرات‌ها خوانده بود. بخش زیادی از بدنهٔ دولت و پارلمان این کشور نازی‌های قدیمی ایی بودند که در فاصله یی کوتاه همه به یکباره “دمکرات” شده بودند!

[2] هارمونی در اینجا به معنی برقراری رابطه بین عمل و نظر و اصل عدم تناقض است که با بهره گیری از منطق ذات هگلی آن را به حوزه ی زیبایی شناسایی کردن رابطه ی تئوری و پراکسیس آورده ام، است. این هارمونی هیچ ربطی به تلاش سوسیال دمکراسی و کنسرواتیوهای مکتب فرانکفورت برای برقراری آشتی طبقاتی میان طبقات از طریق هنر و جهان هنری و فراخوان به ترمز کردن  جنبش های انقلابی و پذیرش وضع موجود ندارد. این هارمونی دقیقا مساوی است با ساختارشکنی انقلابی برای خلق جهانی است که از نفی جهان نامتقارن سرمایه داری و نه در تعدیل آن شکل می گیرد. کمونیسم جهان هارمونیک من است، و مارکسیسم را زندگی کردن به قول گرامشی، برقراری رابطه بین تئوری و پراکسیس است. از آنجایی که “مارکسولوژ” و “مارکسیست فلوکسودکس تنها با متن کار دارد و هیچ چیز دیگری جز تفسیر متن برای او معنی ندارد، مارکسیسم برای او تنها یک نظریه است که باید به شکل “ابژکتیو” و “بی طرفانه” قضاوت شود، اما برای پرولتاریا سلاحی تئوریک برای شناخت تاریخ تکامل مبارزه ی طبقاتی، ریشه های رنج کشیدن انسان و تغیر این وضعیت از طریق نفوذ مارکسیسم یا به قول گرامشی نفوذ این فلسفه ی پراکسیس در توده های کارگر برای رهایی پرولتاریا و در نهایت رهایی کل بشر است. بنابراین خوانش بی طرفانه ی مارکسیسم، کاری که مارکسولوژهای آکادمیک و پوزیتویست به آن دست می زنند، تهی کردن مارکسیسم از ماتریالیسم تاریخی و فلسفه ی پراکسیس به عنوان اسلحه ی کارگران و کمونیست ها برای پایان دادن به این جهان ضدبشری است.

فاشیسم اسلامی در افغانستان

فاشیسم اسلامی در افغانستان

آنچه در افغانستان در حال جریان است، یعنی قدرت گیری طالبان، اتفاقی که بدون کوچکترین مقاومت نیروهای دولتی و حتی شلیک یک گلوله از طرف ارتش بالای سیصد هزار نفری علیه طالبان افتاد، مدت ها بود که قابل انتظار بود. حکومت دست نشانده و مزدور بی قید و شرط ناتو، حکومتی مافیایی از یک لایه ی انگل مزدور که محصول ساختن “دولت-ملت” مصنوعی از بیرون و تلاش برای شکل دادن به یک آلترناتیو دست نشانده غربی بود، نه می توانست ارتش سیصد هزار نفری افغانستان را قانع کند که در مقابل طالبان بجنگد و نه جایگاه و پایگاهی در میان مردم و جامعه ی مدنی داشت که بتواند مردم را علیه طالبان بسیج کند. بی دلیل نبود که به محض نزدیک شدن نیروهای طالبان به کابل اشرف غنی با ماشین های پر از دلار و یک هلی کوپتر پر از پول افغانستان را ترک کرد، قبل از اینکه طالبان گردنش را بزنند. بعد از نشست آمریکا با سران طالبان در دوحه در سال 2020 چراغ سبز به قدرت رسیدن طالبان از جانب ناتو و آمریکا به طالبان داده شده بود و به دنبال آن دولت های منطقه از جمله رژیم فاشیستی جمهوری اسلامی ایران سعی کردند طالبان را به عنوان آلترناتیو علیه دولت اشرف غنی بپذیرند و نشست سران رژیم فاشیست ایران از جمله ظریف با طالبان در تهران چراغ سبز بعدی از جانب یکی از رژیم های امپریالیستی منطقه که نه تنها در افغانستان، بلکه در بسیاری از کشورهای منطقه از جمله فلسطین، لبنان، عراق و سوریه در حال توسعه ی سیاست های امپریالیستی خود از طریق صدور جنگ و میلیتاریسم است، بود. جمهوری اسلامی ایران بعد از همان سال های اولیه پس از سقوط رژیم صدام حسین در عراق تا جایی در این کشور نفوذ کرده بود و پیش رفته بود که در سال 2011 نیروهای آمریکایی ناچار شدند در دوران اوباما عراق را ترک کنند و نیروهای خود را از عراق خارج کنند و قدرت سیاسی را دو دستی تقدیم رژیم جمهوری اسلامی و نیروهای وابسته به این رژیم کنند. عروج فاشیسم اسلامی داعش آخرین تلاش و تقلای آمریکا در عراق بود که از در بیرون انداخته شده بود و می خواست از پنجره دوباره وارد شود. در این وضعیت بود که آمریکا تمام امکان را برای بازسازی نیروهای کهنه بعثی، جهادگرایان و فاشیست های اسلامی سنی و عشایر عربی که به صورت سیستماتیک از جانب حکومت عراق در دوران نوری مالکی، حکومتی که دست نشانده ی رژیم جمهوری اسلامی تحت فشارهای نژادپرستانه و مذهبی قرار گرفته بودند، فراهم کرد و به دنبال آن بود که اسرائیل جدیدی (حکومت اسلامی شام و عراق یعنی داعش) اما این بار نه یک رژیم صهیونیستی، بلکه یک رژیم فاشیستی اسلامی بود، رژیمی که بتواند به صورت غیر مستقیم جنگ های نیابتی را به نفع ناتو و امپریالیسم جهانی به پیش ببرد و مانعی بر سر قدرقدرتی های امپریالیستی و جنگ های ملیتاریستی و دخالت نظامی و هژمونیک ایران در عراق و منطقه شود، تا امریکا خود به صورت مستقیم وارد جنگ نشود. زمانی که داعش توانست در بخش هایی از سوریه و عراق یک منطقه ی جغرافیایی بزرگتر از بریتانیا را به زیر سلطه ی خود در آورد و به یک قدرت در منطقه تبدیل شده بود، دیگر نیازی به کمک های مالی و لجستیکی آمریکا نداشت و اینجا بود که داعش وارد جنگ با خود امریکا شد و روزنامه نگار آمریکایی را به علامت هشدار به امریکا جلو دوربین سر برید. داعش زمانی که توانسته بود از طریق فروش نفت عراق و سوریه به اروپا از طریق ترکیه منبع درامد قوی داشته باشد، از بسیاری از کشورهای اروپایی و غیر اروپایی مدرن ترین سلاح ها را از طریق بازار سیاه و دولت ترکیه تهیه می کرد و خود درآمد نفتی به منبعی برای ادامه ی حاکمیت و قدرقدرتی این نیروی فاشیستی و سیاه اندیش انسان خوار تبدیل شود. توحش و بربریت داعش و تلاش برای جنگ در جبهه های مختلف، برخوردهای خشک و سختگیرانه با مردم عادی باعث شد که حتی نیروهایی همچون اوباش بارزانی که در اوایل از زبان نچیروان بارزانی به داعش خوشامد گفتند و با سران داعش از تله ویزیون فاشیستی وابسته به میت ترکیه یعنی تله ویزیون رووداو (رویداد) مصاحبه می کردند و همچنین از طریق تسلیم مخمور و شنگال به داعش علیرغم مستقر بودن شش هزار ملیشیای بارزانی در این منطقه در تلاش بودند جلو پیشروی های بی رویه ی داعش به طرف شهرهای مهم و حیاتی کردستان را بگیرند. تحویل شنگال (سنجار) و مخمور به داعش تلاش برای همکاری مستقیم از جانب الیگارشی فاسد و حاکمیت در کردستان عراق با داعش بود، جنایتی که به نسل کشی ایزدیان انجامید و با دخالت به موقع نیروهای پ ک ک توانست جلو نسل کشی و به بردگی گرفتن ایزدیان در سطح ده ها هزار نفری گرفته شود. علیرغم تمایل اوباش بارزانی و طالبانی و حاکمیت اقلیم کردستان به همکاری با داعش برای زیر فشار گذاشتن دولت مرکزی و تحمیل خواسته هایشان از طریق حمایت مسقیم و غیر مستقیم از داعش، داعش هیچ تمایلی به همکاری با فاشیست های کٌرد در حاکمیت کردستان که مناطق ایزدی نیشن را دو دستی تقدیم داعش کرده بودند، نداشت و تلاش کرد تا اربیل را هم بگیرد. این جا بود که نیروهای کرد در حاکمیت کردستان عراق به ناچار وارد جبهه ی جنگ شدند. در دوره یی که داعش در کردستان سوریه جنگ کوچه به کوچه را به نیروهای ی پ گ و ی پ ژ تحمیل کرده بود و تلاش داشت یک از شهرهای استراتژیک روژاوا یعنی کوبانی را بگیرد، اوباش حاکم در کردستان عراق کردستان سوریه و ی پ گ و ی پ ژ را تحریم اقتصادی کرده بودند و برای جلوگیری از فرار پناهجویان سوری به کردستان در مرز کردستان با روژاوا خندق درست کردند. مقاومت نیروهای کٌرد و حمایت کمونیست ها و آنارشیست ها از سراسر جهان توانست پروژه ی داعش را به شکست بکشاند و داعش را در کوبانی در هم بکوبد. پیشروی نیروهای ی پ گ و ی ی پ ژ باعث شد که پایتخت داعش یعنی رقه علیرغم تلفات چند هزار نفری برای نیروهای ی پ گ و ی پ ژ توسط نیروهای انقلابی وابسته به ی پ گ و ی پ ژ از داعش پس گرفته شود و به کنترل نیروهای ی پ گ در بیاید. جنگ کوبانی یاداورد جنگ داخلی در اسپانیا بود، با این تفاوت که در اسپانیا این فاشیست های فرانکو بودند که در نهایت توانستند نیروهای انقلابی، آنارشیست و کمونیست در نهایت به خاطر عقب نشینی شوروی و عدم حمایت لجستیکی استالین از نیروهای انقلابی بعد از قرارداد هیتلر و استالین و ادامه ی حمایت فرانسه و بریتانیا از فاشیست های فرانکو علیرغم حمایت های بین المللی از نیروهای انقلابی، انقلابیون کمونیست و آنارشیست مغلوب فاشیسم شدند، چون از لحاظ امکانات لجستیکی و توازن قوا به مراتب ضعیف تر از فاشیست ها بودند. ریشه های سر کار آمدن فاشیسم اسلامی در افغانستان آنچه در افغانستان اما اتفاق افتاد یعنی قدرت گیری طالبان در روز پانزده ی آگوست 2021 بعد از بیست سال دور بودن این نیروهای فاشیست اسلامی از قدرت و فعالیت این گروه در حاشیه ی جامعه، دقیقا محصول سیاست های ملیتاریستی و امپریالیسم دولت های غربی است که با مردم خاورمیانه همچون پلی استیشن نگاه می کنند و جان این مردم برای آن به اندازه ی جان یک گنجشک هم اهمیت ندارد. بنابراین دخالت های و جنگ های “بشردوستانه” تنها روکشی است برای سیاست های فاشیستی در حوزه ی مسائل خارجی و امپریالیستی دولت های غربی در خاورمیانه. در شرایطی که چین در حال تبدیل شدن به بزرگترین قدرت امپریالیستی جهان است، دولت های غربی دیگر اهمیتی به خاورمیانه به عنوان مکانی برای پیشبرد جنگ های مستقیم و نیابتی در شرایط فعلی نمی بینند و در رسانه های کنسرواتیو دولتی دولت های اروپایی گفتمان تشکیل یک قطب اروپایی و غربی علیه چین به عنوان بزرگترین قدرت اقتصادی که به دنبال بازسازی جاده ی ابریشم است، شکل گرفته است. رادیو دویچلاند فونک به عنوان یک رسانه ی دولتی دولت امپریالیست آلمان در کنار دیگر رسانه های دولتی، دولتی که سال های سال بود ارتش خود را در کنار ارتش امریکا مستقر کرده بود، به فکر تشکیل یک جبهه ی غربی علیه تبدیل شدن چین به اقتصاد اول جهان هستند و تمرکز خود را از مسائل خاورمیانه کمتر و روی چین تمرکز کرده اند. جنگ افغانستان برای آمریکا و ناتو غیر از تلفات سنگین و بودجه های میلیارد دلاری چیزی باقی نگذاشت و نتوانست به تثیبت هژمونی آمریکا و ناتو در این منطقه کمک کند. اتفاقا دول فاشیست اسلامی از جمله جمهوری اسلامی و سپاه قدس که به دنبال تشکیل هلال شیعی در منطقه ی خاورمیانه در مقابل قدرقدرتی آمریکا بودند، برای بخش های از مردم به مراتب هژمون تر از آمریکا شد و این مساله باعث شده بود که بخشی از چپ های مدافع حرم را به مدافعین سرسخت فاشیسم اسلامی تبدیل کند. ریشه ی سر کار آمدن فاشیسم اسلامی در افغانستان در سیاست های جنگ طلبانه ی امپریالیستی است که آلترناتیو فاشیستی را همواره علیه سوسیالیسم و کمونیسم به عنوان گزینه ی مورد نظر غرب ترجیح داده است و این مساله بنیادی ترین مساله برای نابودی مقاومت جامعه ی مردمی علیه فاشیسم اسلامی بوده است. چرا طالبان به قدرت رسید؟ در این شکی نیست نیست که نمی توان قدرت گیری طالبان را تنها به دخالت نظامی غرب تقلیل داد، اگرچه در مورد طالبان یکی از دلایل قدرت گیری طالبان همین دخالت نظامی و شکل دادن به نیروهای فاشیستی از همان دورانی که شوروی در افغانستان بود، تا به امروز یکی از فاکتور های اصلی قدرت گیری فاشیسم اسلامی طالبان بوده است و امریکا و غرب همیشه فاشیسم را به سوسیالیسم ترجیح داده است و می دهد. جنگ علیه کمونیسم و ترس از “خطر” کمونیسم آمریکا را از یک طرف به دخالت نظامی و تحمیل جنگ و نسل کشی به مردم ویتنام واداشت، جنگی که به شکست سنگینی برای امریکا تمام شد، از طرف دیگر همین سیاست های آنتی کمونیستی باعث شد که آمریکا دست به دامن مجاهدین و طالبان شود، تا بتواند از این وحوش اسلامی علیه الترناتیو سوسیالیستی و نیروهای مترقی طرفدار شوری سابق بهره بگیرد. در این شکی نیست که جمهوری خواهان و دمکرات ها هر دو در دامن زدن به ایدئولوژی آنتی کمونیستی و جنگ علیه “خطر” سوسیالیسم، حمایت از فاشیسم در خارج از مرزهای امریکا برای رفتن به جنگ کمونیسم هر دو متفق القول و متحد بودند. اما در کنار این مساله باید به مسائلی همچون تغییرات ایدئولوژیک به مرور در میان مردم افغانستان، که در رابطه ی دیالکتیکی با ویران کردن جامعه ی مدنی از طریق امپریالیسم غرب و بازسازی نوعی از حاکمیت قرون وسطایی توسط امپریالیسم بود، توجه کرد. لویی جرگه اشکالی از حاکمیت قرون وسطایی که به عنوان یک حاکمیت موازی در کنار حاکمیت تثبیت شده، عمل می کردند. لویی جرگه حاکمان ریش سفیدی هستند که قدرت آنان ریشه در جایگاه شان به عنوان یک لایه یی از خوانین دارد که قدرت مادی و مالکیت بر زمین به آنان قدرت و هژمونی سیاسی داده است و این مرتجعین و محافظه کاران سنتی خود را به عنوان نماینده ی اراده ی مردم معرفی می کنند و می توان این جریان را نوعی قدرت و اقتدار سنتی در تعریف ماکس وبری خواند. لویه جرگه یی که ریشه در حاکمیت فئودالی و پیشاسرمایه داری دارد و همچنین برخوردهای وحشیانه ی نیروهای آمریکایی و حمله به غیرنظامیان و قتل عام مردم بی دفاع به بهانه ی جنگ با طالبان، سوزاندن قرآن از جانب سربازان نژادپرست ارتش آمریکا و آلمان در پارتی های شبانه و پخش فیلم آن به تنفر عمیقی از حکومت اشرف غنی به مثابه ی یک رژیم وابسته و مصنوعی و همچنین تنفر از نیروهای غربی دامن زده بود. از طرف دیگر آخوندهای محلی در دهات و شهرها این رفتارهای توهین امیز سربازان نژادپرست مست را به عنوان ابزاری برای تبلیغ و توجیه تلاش های طالبان و یا دفاع مستقیم از طالبان استفاده می کردند. حکومت فاسد و مافیایی مزدور اشرف غنی و رفتارهای ضد بشری افراد فاسد و متجاوزی همچون ژنرال دوستم در حاکمیت و ارتش یکی دیگر از عوامل تنفر و بیگانگی مردم با ساختار حاکمیت بود. حاکمیت اشرف غنی تنها به کمک نیروها و سربازان ناتو نگه داشته شده بود و یک حکومت بی ریشه در جامعه بدون برخورداری از کوچکترین مشروعیت بود. در میان ارتش 300 هزار نفری افغانستان که یک ارتش اجاره یی ناتو بود، کمترین علاقه یی برای دفاع از اشرف غنی وجود نداشت. هیچ سربازی دوست نداشت از یک رژیم فاسد و مافیایی که زندگی ش را به گرو گرفته و به تباهی کشیده بود، دفاع کند و جانش را بدهد و به همین خاطر مقاومتی در مقابل بربریت فاشیستی طالبان صورت نگرفت. در کنار همه ی این مسائل باید یک مساله ی دیگر را اشاره کرد و آن هم گسترش ایدئولوژی طالبانی در میان ارتش افغانستان و وارد شدن طالبان به شهر کابل در قالب لباس شخصی و بدون سلاح قبل از فاجعه ی پانزده ی اگوست است. همه این مسائل در کنار مسائل منطقه یی و جهانی شرایط را به قدرت رسیدن یک جریان فاشیستی و یکی از جنایتکارترین و تاریک اندیش ترین نیروهای منطقه فراهم کرد. این تصور را برخی از رسانه و احزاب راستگرا و مرتجع گسترش می دهند که طالبان به نسبت بیست سال گذشته تغییر کرده است. این توهمی بیش نیست و چیزی جز توجیه بربریت فاشیستی طالبان نمی تواند باشد. دولت های غربی و سازمان ملل به زودی طالبان را به عنوان یک دولت به رسمیت می شناسند و برای سران طالبان فرش سرخ پهن خواهند کرد. دو روز از قدرت گیری این نیروی فاشیستی نگذشته است که اوباش آدمخوار طالبان در به در و منزل به منزل دنبال فعالین سیاسی و چپ و مدافعین حقوق زن می گردند و قدرت خود را به نمایش می گذارند و به مردم در خیابان شلیک می کنند. ممکن است فضای سیاسی شهر کابل این اجازه را به اوباش طالبان ندهد که همان جنایاتی که در شهرهای دیگر می کردند را آنجا هم جلو چشم مردم انجام دهند، چون از شورش های مردمی هراس دارند و هر چقدر خشک مغز و مرتجع هم باشند حساب این را می کنند که سرکوب بیش از حد در روزها و ماه های اولیه سر کار آمدنشان می تواند به شورش های خیابانی و مبارزه ی مسلحانه ی مردمی علیه طالبان بکشد. طالبان به دنبال آن است که خود را به عنوان یک رژیم منطقه یی تثبیت کند و در تلاش است مسیری را برود که خمینی جلاد و فاشیست بعد از به شکست کشاندن انقلاب ایران جلو پای دیگر نیروهای فاشیست اسلامی قرار داده بود. از بهمن پنجاه و هفت تا سی خرداد شصت طول کشید تا جمهوری اسلامی بتواند به شیوه ی افسار گسیخته به آزادی های سیاسی تعرض کند و از سی خرداد شصت تا سال شصت دو هم رژیم نتوانست تمام فعالیت های سیاسی نیروهای اپوزیسیون در ایران را غیر قانونی کند. برخی از شهرهای کردستان تا سال شصت و چهار در دست نیروهای چپ و کمونیست بود و آخرین شهر کردستان یعنی شهر بوکان با همکاری حزب دمکرات با رژیم ایران توسط رژیم فاشیستی خمینی اشغال شد. حزب دمکرات کردستان لکه ی ننگی است بر پیشانی جنبش کرد، همانطور که اوباش بارزانی و طالبانی جریاناتی شبیه طالبان در فرمتی دیگر هستند و مایه ننگ برای جامعه ی کردستان و بشریت هستند. اینکه طالبان هم به چند سال نیاز دارد که بتواند تمام آزادی های اجتماعی ایی که در سالیان اخیر به رژیم مزدور و مافیایی حامد کرزای و اشرف غنی تحمیل شده بود، را از مردم پس بگیرد، مشخص نیست و ممکن است این مساله در یک فاصله ی زمانی بسیار سریع تری اتفاق بیفتد و در ماه های آینده افغانستان به دوره یی شبیه دوران نازیسم هیتلری در سال های 1938 تا 1939 تبدیل شود. احزاب و جریانات موسوم به اپوزیسیون و نیروهای پروغرب جبهه ی فاشیست سلطنتی و مشروطه خواه، نیروهایی که در تلاشند از طریق دخالت نظامی غرب در ایران به قدرت برسند، وضعیت فعلی افغانستان را برای آینده ی ایران در نظر دارند. در این راستا جا دارد که جامعه ی مدنی در ایران و تمام نیروهای مترقی و آزادی خواه در کنار پناهجویان افغان و علیه تمام جریانات فاشیستی و سلطنتی، مجاهد و دیگر جریانات مزدور شبه اپوزیسیون وابسته به نهادهای امنیتی غرب، عربستان سعودی و اسرائیل بایستند و برای سرنگونی انقلابی رژیم جمهوری اسلامی با مبارزات توده یی و کارگری وارد میدان شوند و توهم سر عقل آمدن فاشیست های سلطنتی را به زباله دان بیاندازند. دولت های اروپایی که در تمام این مدت علیرغم اینکه از مسائل مربوط به خروج ناتو از افغانستان اطلاع داشتند، بی وقفه پناهجویان بی پناه افغانستانی را به افغانستان دیپورت می کردند و با آنان همچون حیوان رفتار می کردند و همه ی این پناهجویانی که در تمام سالیان اخیر توسط دولت های نژادپرست به اصطلاح مدافع “حقوق” بشر اتفاق افتاده است، تفاوتی با نسل کشی سیستماتیک و کشتار یهودیان به دست نازی و تحویل یهودیان به رژیم فاشیست هیتلری در سال های جنگ امپریالیستی دوم ندارد. در این راستا من به عنوان یک کمونیست و کسی که در تمام این سال ها مدافع پیگیر حقوق پناهندگی بوده ام، از همین جا اعلام می کنم که تمام افغانستانی هایی باید فورا از این کشور خارج شوند و به کشورهای غربی، همان کشورهایی که افغانستان را به این روز انداختند پناهنده شوند و بدون پروسه ی پناهندگی پذیرفته شوند. پروسه ی “دولت-ملت” سازی از بیرون شکست خورده است و هیچ کس نمی تواند از بالا برای مردم تصمیم بگیرد. آمریکا و ناتو اما جهان بیرون از خودشان را همچون کامپیوتری می بینند که فکر می کنند می توانند هر برنامه یی که دوست داشتند روی آن بریزند. این توهم را باید اتاق فکر های مهندسی افکار در غرب یک بار برای همیشه کنار بگذارند که می توانند الگوی زندگی و رفتاری غربی را از طریق صدور امپریالیسم و صدور سرمایه و کالای غربی به دیگر کشورها می توانند به مردم تحمیل کنند. مرتجعین و کنسرواتیو ها همیشه کمونیست ها را سرزنش می کنند که به دنبال یکسان سازی انسان ها هستند، اما واقعیت این است که سیاست یکسان سازی انسان ها، ان هم یکسان سازی به قیمت جنگ و نسل کشی توسط خود این جریانات بورژوایی و محافظه کار تا مغز استخوان مرتجع و فاشیست صورت گرفته است. جهان انسانی کامپیوتر نیست و انسان ها در جایگاه های یکسان و غیر یکسان برداشت های متفاوتی از پدیده ها و مفاهیم دارند و کسی که این را به رسمیت نمی شناسد، اگر فاشیست نباشد، یک احمق است. فاجعه ی افغانستان نشان داد که جهان بیش از هر زمانی به سوسیالیسم نیازمند است تا بتواند از بربریت فاشیسم یک بار برای همیشه نجات پیدا کند. فاشیسم در هر شکل و قالبی که به خود می گیرد، چه در فرم اسلامی اش و چه در فرم غربی اش، نماینده ی بربریت است و برای عبور از بربریت فاشیستی، بربریت لیبرالی نمی تواند الترناتیو باشد، بلکه این سوسالیسم است که لیبرالیسم و فاشیسم را به مثابه ی روبناهای سرمایه داری با ساختار های اقتصادی و سیاسی و دولتی و بروکراتیک ان در هم می کوبد، تا رهایی جمعی و فردی را متحقق کند. حسن معارفی پور 18.08.2021





Der Klassenkampf geht weiter

Nach den Wahlen: Der Faschismus verteidigt das Kapital mit allen Mitteln, die arbeitende Klasse nimmt den Kampf auf

Hassan Maarfi Poor

Im Iran regen sich nach den pseudo-demokratischen Präsidentschaftswahlen erneut Unruhen. Die arbeitende Klasse scheint wichtige Lehren aus den Aufständen der letzten Jahre gezogen zu haben und greift da an, wo es den Herrschenden wirklich wehtut.

Nach der Präsidentschaftswahl im Iran verteidigte der neu-„gewählte“ Präsident Ebrahim Raissi den Genozid an tausenden Menschen im Sommer 1988, den er wesentlich mit verantwortete. Daraufhin traten die Arbeiter der Ölindustrie in den Streik. Die Organisierung ging aus den Arbeitern der „Tehran Oil Refining Company“. Innerhalb kürzester Zeit schlossen sich die Arbeiter verschiedener Industrien und der Petrochemie dem Streik an. Bis jetzt wurden in 28 Betrieben (Stand 23.06.) insbesondere der Ölindustrie Streik organisiert. Die unabhängige Gewerkschaft „Haft Tappeh“, die ihren Betrieb in den letzten acht Jahren immer wieder teils monatelang lahmlegte, veröffentlichte ein Statement zur Unterstützung dieser Streiks.

Überkommenes Herrschaftssystem

Die faschistische Regierung antwortet wie immer in den letzten 42 Jahren nur mit Unterdrückung, Ausschluss und Niederschlagung, Kündigung und Klassenkampf von oben. Löhne wurden teilweise seit Monaten nicht ausgezahlt, die Inflation entwickelt sich rasant, die arbeitende Klasse leidet Hunger, mehr als 40 Millionen Menschen leben unter der Armutsgrenze. Die Regierung hat auf die Probleme keine Antwort außer ihrer Brutalität. Das akkumulierte Kapital investiert sie in ihren Terror, statt in Soziales.

Es tritt immer deutlicher zutage, dass das herrschende politische und Wirtschaftssystem nicht mehr zu den materiellen und kulturellen Entwicklungen im Land passt. Beinahe die gesamte Gesellschaft orientiert sich kulturell an der „westlichen Lebensweise“. Während die Hijab noch in den 70er Jahren, ideologisch gestützt auf die Postcolonial Studies, als eine Emanzipation vom westlichen Imperialismus dargestellt werden konnte, haben vier Jahrzehnte brutalen Zwangs dieses vermeintlich emanzipatorische Potenzial islamischer Lebensweise unterwandert. Indem die Vertreter*innen der Postcolonial Studies den Imperialismus auf die Durchsetzung kultureller Hegemonie reduzierten, konnte ihre Theorie in die reaktionärsten Staatsapparate integriert werden, die ihre Unterdrückung legitimierten als Gegenmacht zum westlichen Imperialismus. Der Ausbreitung des Kapitals ist es zunächst egal, ob die Arbeiterinnen Hijab oder Minirock tragen.

Das iranische Regime hat die islamistische Unterdrückung aber so untrennbar zu ihrer ideologischen Stütze gemacht, dass es sich davon kaum lösen kann. Gleichzeitig kann ihr neoliberales Wirtschaften nicht mehr übereingebracht werden mit massiven kulturellen Restriktionen. Die Menschen im Iran spüren diesen schreienden Widerspruch jeden Tag. Auch diese Erfahrung fließt in jede neue Protestwelle ein wenig stärker ein.

Streiks in der Ölindustrie

Am 23.06. veröffentlichte ein Zusammenschluss der Zeitarbeiter ein Statement zu ihrem Aufruf zum Streik, das als eine Warnung an die Regierung verstanden werden solle. Die Beschäftigten der Ölindustrie kündigten an, zunächst eine Woche lang zu streiken, bis ihre Forderungen akzeptiert werden. Falls der kapitalistische Staat und Arbeitgeber nicht in der Lage seien, diese Forderungen zu erfüllen, werde der Streik verlängert.

Konkreter Auslöser der Streiks war die Erhöhung der Arbeitszeit. Auf ihrer grundlegenden Forderung nach einer Rückkehr zu 20 Arbeitstagen bei zehn freien Tagen monatlich bauen die Arbeiter*innen folgende Forderungen auf:

  1. Mindestens zwölf Millionen Toman (450 €) monatlich für alle Arbeiter*innen in der Ölindustrie. Das sei die unterste Grenze, um ausreichend Lebensmittel kaufen zu können. Die direkt gewählten Vertreter der arbeitenden Klasse (statt der staatlich eingesetzten) müssen mit den Herrschenden in Lohnverhandlungen treten und die Löhne regelmäßig der Inflation angepasst werden.
  2. Die gesetzlich geregelte Verschiebung der Lohnzahlungen sei Diebstahl und ein Verbrechen gegen die Arbeiter*innen. Die befristeten Verträge müssen sofort aufgehoben und durch dauerhafte, sichere Anstellungen ersetzt werden. Kündigungen müssen sofort beendet werden. Die Beschäftigten müssen ihre Arbeitsverträge mitgestalten.
  3. Aufhebung der Gesetze, die Beschäftigte des gleichen Unternehmens durch Subunternehmen und Betriebsverlegungen spalten. Aufhebung zwischen unterschiedlichen Schichten der Arbeiter*innen und der Sklaverei der prekärsten Teile der Arbeiter*innen, die von außerhalb kommen und in Sammelunterkünften des Betriebs leben. Dieses System ermögliche es den Arbeitgebern, wie Schmarotzer von der Arbeit der arbeitenden Klasse zu leben.
  4. Gesundheitsschutz am Arbeitsplatz: Ständig drohen Explosionen, Feuer und Stürze aus großer Höhe, die Lärmbelastung sei enorm und die Arbeiter*innen müssen den ganzen Tag giftige Gase einatmen. Neben den offensichtlichen körperlichen Gefährdungen belaste das auch die psychologische Gesundheit der Beschäftigten stark. Die Ölindustrie sei die reichste Industrie des Landes und müsse in der Lage sein, Luftfilter, Ventilatoren, Beheizung im Winter, gute hygienische Sanitäranlagen und andere Maßnahmen des Gesundheitsschutzes einzuführen.
  5. Man habe die Nase voll von der Kriminalisierung der Arbeiter*innenviertel und der Betriebsversammlungen. Betriebsversammlungen und Gewerkschaftsbildung sei das Recht der Beschäftigten.
  6. Man schließe sich mit allen Arbeiter*innen der Ölindustrie zusammen. Wenn die Forderungen nicht umgesetzt würden, werden sie sich ab dem 30.06.2021 in größeren Massen versammeln und organisieren.

Unterdrückung, Prekarisierung und Gewalt seit vier Jahrzehnten

Was sind die Hintergründe der Streiks? Der Iran befindet sich in einer schweren wirtschaftlichen und sozialen Krise. Der Staat hat längst versagt und ist nicht in der Lage selbst im Rahmen der kapitalistischen „Ordnung“ die Wirtschaft zu regulieren. Aus diesem Grund wird die Methode der sogenannten „ursprünglichen Akkumulation“ im Sinne des Marxschen Kapitals durch die Unternehmer durchgesetzt, die sowohl die „Regulation“ der Wirtschaft als auch die Durchsetzung der Politik in ihren Händen monopolisiert haben.

Die sogenannte „Revolutionsgarde“ (Sepah Pastaran) ist ein Gespenst, das wie die Pest durch die Gesellschaft geistert und die Hauptträgerin der Wirtschaft im Iran ist. Diese bonapartistische Organisation mit faschistischer Ideologie ist in der Lage, die gesamte Region des Nahen Osten für die Unterdrückten verschiedener Länder zur Hölle zu machen, indem sie eine sogenannte „Verteidigungseinheit“ (Helale Shi’i) bildet und sich als Verteidigerin gegen den westlichen Imperialismus im Nahen Osten darstellt, um das Interesse des iranischen regionalen Imperialismus durchzusetzen. Diese Verkehrung versucht, aus dem terroristischen Staat den Retter der Region zu machen.

Seit 42 Jahren verschlechtert sich die Lage der arbeitenden Klasse im Iran kontinuierlich. Die Brutalität des Staates hat nie abgenommen. In den letzten Jahrzehnten erlebte der Iran eine neoliberale Wende, die mit Privatisierungen, Prekarisierung, der Einführung von Zeitarbeit, ständigen Kündigungen und unbezahlten Löhnen einhergingen. Der Inflation soll durch die Unterdrückung der arbeitenden Klasse und ihre Verdammung zur Armut begegnet werden.

Vom Aufstand zur Revolution?

Die zwei massiven iranweiten Aufstände innerhalb der letzten vier Jahre im Dezember 2017 und im Oktober 2019 sind Ausdruck einer zunehmenden Unzufriedenheit innerhalb der Bevölkerung, die sich zusehends auf mehrere Klassen ausweitet. Spontane und unorganisierte Demonstrationen werden blutig niedergeschlagen, in den letzten Jahren wurden mehrere tausend Menschen in Zusammenhang mit den Aufständen getötet.

In dieser Situation haben die Arbeiterinnen und Arbeiter verstanden, dass jede noch so kleine Verbesserung in ihrem Leben mit der Zerschlagung des islamischen Faschismus und Staatsapparats verbunden sein muss. Sie haben aus den Erfahrungen der letzten Jahre gelernt und setzen ihr mächtigstes Mittel ein: Streiks in der Ölindustrie, der Schlagader der iranischen Wirtschaft. Das iranische Regime hat jede Grundlage seiner Herrschaft verloren. Es ist nur noch eine Frage der Zeit, bis das gesamte politische und wirtschaftliche System von der arbeitenden Bevölkerung revolutioniert oder noch brutaler restauriert wird.

Internationale Solidarität ist gefragt

Den Streikenden im Iran steht kein leichter Weg bevor, auch wenn die Massen der arbeitenden Klasse hinter ihnen steht. Als Arbeiterinnen und Arbeiter mit politischem Hintergrund im Exil fordern wir die arbeitende Klasse und die Gewerkschaften in Deutschland dazu auf, sich hinter ihre Klassenbrüder und -schwestern zu stellen, statt über die Unterstützung dieses oder jenes Klassenfeindes, dieser oder jener Regierung im Nahen Osten zu streiten.

Schlacht um die Grenzarbeit

Blutige Zusammenstöße zwischen ArbeiterInnen der Baluchen-Minderheit und dem iranischen Regime

Seit dem 22.02. kommt es in Baluchistan im südöstlichen Iran zu teils tödlichen Zusammenstößen zwischen den prekärsten Teilen der arbeitenden Klasse und dem islamisch-faschistischen Regime. Die brutale Unterdrückung der ArbeiterInnen und Minderheiten im Iran ist ebenso wenig neu wie die Proteste dagegen. Angriffe aus der Luft und mit derart schweren Waffen wie aktuell in Baluchistan sind jedoch auch vonseiten des iranischen Regimes eine seltene Ausnahme.

Wie jeden Tag machten sich auch am 22.02. Baluchen, die in Baluchistan lebende Minderheit, auf den Weg, den Treibstoff vom iranischen Baluchistan über die Grenze nach Pakistan zu bringen. Was vielen Menschen in der Region als einzige Einkommensquelle bleibt, wird vom iranischen Regime als illegal deklariert. Dieser Gesetzeslage verlieh die „Revolutionsgarde“ Sepah (auf Iranisch Sepah Pasdaran Islami, kurz Sepah) am 22.02. lebensbedrohlichen Nachdruck: Sie schloss die Grenze und eröffnete dann das Feuer auf die protestierenden Waren-Transporteure. Sie tötete mehrere Menschen aus den ärmsten Familien in der Region und verletzte viele weitere zum Teil schwer. Die getöteten und verletzten Menschen sind weder die Besitzer der Waren noch der Autos. Sie mussten als Autofahrer ihre Arbeitskraft täglich und stündlich verkaufen, um ihr Leben zu finanzieren. Für eine Fahrt erhielten sie 50 Cent.

Die Lage der arbeitenden Klasse und Minderheit in Baluchistan

Die Lage in Baluchistan ist ähnlich wie die Lage im iranischen Kurdistan und in den Städten, in denen die Mehrheit der Bevölkerung direkt oder indirekt und mit großen Schwierigkeiten vom Transport von Waren über die Grenze lebt. Baluchistan im Südosten des Iran ist eine der ärmsten Region des Landes. Die meisten Menschen in Baluchistan haben weder einen festen Arbeitsplatz noch Zugang zu institutioneller Bildung. Es fehlt an Schulgebäuden und selbst an genügend sauberem Trinkwasser. Die Mehrheit der ArbeiterInnen ist entweder arbeitslos oder verdient ihren Unterhalt durch die Arbeit an der Grenze zu Pakistan. Die ArbeiterInnen transportieren Treibstoff vom Iran über die Grenze nach Pakistan und bringen teilweise Reis aus Pakistan in den Iran. Der Staat befindet das für illegal und bekämpft diese Arbeit: Ein Staat wohlgemerkt, an dessen Spitze die sogenannte „Revolutionsgarde“ (Sepah) die größte Verteilerin von Opium und anderen harten Drogen ist. Sepah ist in ihrer Funktion vergleichbar mit einer faschistischen Organisation wie der SS. Als Drogen-Mafia und terroristische Organisation macht sie Jagd auf Kommunisten und Partisanen in den Bergen Kurdistans und terrorisiert die gesamte Region des Nahen Osten neben anderen faschistischen Organisationen und Armeen wie die türkische, saudi-arabische und israelische Armee, die Freie Syrische Armee, ISIS und die US-Truppen.

Diese Armee (die sogenannte iranische Revolutionsgarde) beschoss am 22.02.2021 Menschen in Baluchistan, weil sie Treibstoff über die Grenze transportierten. Die Schüsse auf den ärmsten Teil der Arbeiterklasse des Iran sind nicht einfach Schüsse auf die „Schmuggler“, wie sie von den Anhängern des Regimes bezeichnet werden. Es ist ein Angriff auf die gesamte Arbeiterklasse im Iran und eine Warnung an die Arbeiterklasse, gegen die Politik des Regimes keinen Widerstand zu leisten. Es ist gleichzeitig ein rassistischer Angriff auf die Bevölkerungsgruppe der Baluchen, die weder in der Zeit des Shah-Regimes noch im islamischen Regime der letzten 42 Jahren die minimalsten Grundrechte gesichert bekommen haben.

Die präfaschistische Assimilationspolitik des Shah-Regimes machte Khomeini mit seinem islamischen Regime zu einer rassistischen, menschfeindlichen Ausgrenzung aufgrund der Religion oder Konfession der Minderheiten und erweiterte sie. Die Menschen werden weiterhin aufgrund ihrer Klassenzugehörigkeit und ethnischen Zugehörigkeit unterdrückt und angegriffen. Hinzu kommt unter Khomeini die Unterdrückung bis Vernichtung aufgrund von religiöser oder konfessioneller Zugehörigkeit. U.a. in Kurdistan und Turkmen Sahra marschierte in den 1980er Jahren die Armee ein, besetzte die Gebiete und metzelte alle Menschen nieder, die sich ihnen in den Weg stellten oder der sunnitischen Konfession, einer ethnischen Minderheit und dem kommunistischen Widerstand angehörten. Die kurdischen Dörfern Gharni und Ghalatan löschten sie komplett aus. Was aktuell in Baluchistan passiert, reiht sich damit in eine lange grausame Tradition ein und erinnert an ihre dunkelsten Zeiten.

Gewaltsame Monopolisierung des Kapitals durch das Regime

In einer Zeit, in der die Mehrheit der Bevölkerung des Iran sechs- bis zwölffach unter der Armutsgrenze leben, versucht Sepah als konkurrenzloses Monopol aufzutreten und von der Ölindustrie bis zum Finanzkapital alles in ihren Händen zu monopolisieren. Die Monopolisierung kann einerseits als ein Versuch im Sinne des sogenannten ursprünglichen Akkumulation durch Gewalt, Raub und Mord nach Marx verstanden werden.  Anderseits ist sie ein Versuch der Beseitigung aller kleinen Konkurrenten und Unternehmer z.B. in der Teppich- und Pistazienindustrie. Sogar die prekärsten Formen der Arbeit werden bekämpft, wie der Waren- und Treibstofftransport über die Grenze im Südosten nach Pakistan oder in den kurdischen Gebieten im Westen aus dem Irak in den Iran.

Laut Gesetz können alle BewohnerInnen der „freien Regionen“ an der iranischen Grenze einen Bewohnerausweis erhalten, der ihnen erlaubt, mit dem Transport von Gütern und Waren über die Grenze Geld zu verdienen. Seit einiger Zeit berichten jedoch Aktivisten aus der Region, dass das Regime nur denjenigen einen solchen Ausweis ausstellt, die sich der Herrschaft des Regimes unterordnen. Nur wer mit dem Geheimdienst Basidsch[1] zusammenarbeitet und dies mit einem Basidschausweis nachweisen kann, darf „gesetzlich“ an der Grenze arbeiten. Weil große Teile der Bevölkerung sich von dem iranischen faschistischen Regime entfremdet fühlt, sind die Menschen nicht dazu bereit, wegen der Arbeit einen Basidschausweis zu beantragen. Wer keinen Basidschausweis hat, kann auch keinen Einwohnerausweis erhalten und keine Waren über die Grenze transportieren.   

Die Besitzer des Treibstoffs arbeiten meist eng mit dem Regime zusammen. Wenn sie nicht selbst den Treibstoff über die Grenze transportieren, verdienen sie sich an dem Transport durch massiv unterbezahlte Arbeiter eine goldene Nase. Bis vor kurzem konnten Personen mit einem Bewohnerausweis diese Arbeit legal ausüben. Seitdem Sepah den Schutz der Grenzen vor einigen Tagen übernommen hat, wollen sie den Großteil des Kuchens haben. Aus diesem Grund wurde die Grenze geschlossen. Nachdem tausende mit Treibstoff beladene Autos an der Grenze Pakistans in Saravan[2] stundenlang von Sepah aufgehalten wurden, brachen Proteste aus. Die Transporteure schafften es, das Grenztor zu öffnen. In Reaktion beschoss Sepah sie mit Maschinengewehren. Bei diesem ersten Protest an der Grenze wurden mehrere Menschen verletzt und ermordet. Seitdem die Bevölkerung der Stadt Saravan sich mit den Prosten der Arbeiter zusammengeschlossen haben, schießt Sepah auf alle: Frauen, Männer und Kinder. Dabei feuert das Regime seine Geschosse auch von Panzern und Hubschraubern. Die Bevölkerung hat die Polizeistationen und das Rathaus erobert und bereitet eine Blockade vor. Denn Verstärkung für das Regime ist bereits aus Isfahan (Hauptstadt der faschistischen Islamisten) und Kerman unterwegs, und scheint einen regelrechten Völkermord vorzubereiten.

Wo die Menschen sich Sepah nicht fügen, setzt die „Revolutionsgarde“ sich mit Gewalt durch. Auch für die Einnahme und Monopolisierung ganzer Wirtschaftsbereiche durch das islamische Regime gibt es in dessen Geschichte Beispiele. Unter ideologischen und religiösen Vorwänden versucht Sepah seit 40 Jahren, die religiöse Minderheit der Bahais aus dem Geschäft zu verdrängen. Iranische Teppiche werden unter barbarischen Bedingungen von Frauen und Arbeiterkindern mit besonders kleinen, feinen Fingern geknüpft. Ein Großteil der Ausbeuter waren jahrelang Bahais, die nicht dazu bereit waren, den absoluten Mehrwert aus ihrer Produktion mit dem Regime und Sepah zu teilen, weswegen sie immer wieder ins Gefängnis kamen, begleitet und als Maßnahm gerechtfertigt durch religiöse Propaganda.

Der entscheidende Unterschied liegt aber darin, dass die Bahais selbst teilweise zur kapitalistischen Klasse im Iran gehören und weltweit verbündete und Missionare haben, die gute Beziehungen zu westlichen Mächten pflegen. Die Mehrheit der Baluchen aber gehört zu den ärmsten Teilen der Arbeiterklasse, die durch prekäre Arbeitsbedingungen und lebensbedrohliche Schießereien regelmäßig ihr Leben riskieren, ohne dass jemand ihre Stimme hört.

Solidarität und Unterstützung der Proteste

Wir haben bei den Protesten vom Januar 2017 und Oktober 2019 gesehen, dass die Proteste schnell blutig niedergeschlagen werden, wenn die Arbeiterklasse nicht landesweit durch Streiks oder einen Generalstreik und dauerhafte Proteste das Regime schwächen. Aus diesen Erfahrungen muss die Arbeiterklasse jetzt Konsequenzen ziehen und im ganzen Land zu Streiks und Protesten aufrufen. Die Menschen müssen in großen Massen auf die Straße gehen und auf internationaler Ebene müssen alle Menschen, die für ein besseres Leben für Alle kämpfen, sich mit diesen Protesten solidarisieren. Nur so kann ein Massenmord an den schwächsten Teilen der Arbeiterklasse durch ein faschistisches Regime verhindert werden, das in seinem 42jährigen Bestehen hunderttausende Menschen hingerichtet und ermordet hat.

Wenn die Bevölkerung im Widerstand zu Waffen greift, muss sie sich entweder durchsetzen, um die alltägliche Gewalt der Herrschenden zu beenden, oder sie wird von den Herrschenden angegriffen, bis jeder Widerstand und jede widerständische Person gebrochen und zerschlagen ist. Das hat die Geschichte der Revolutionen und Konterrevolutionen gezeigt. Den Schritt zu den Waffen sind die Baluchen gegangen. Noch sind sie damit allein gelassen, doch die Menschen in anderen Regionen des Iran beginnen, auf die Straße zu gehen und sich mit den ArbeiterInnen in Baluchistan zu solidarisieren.

Die „linken“ Menschen in Europa, die Sepah unterstützten und sich mit dem iranischen Regime zusammenschließen, vertreten schon längst eine faschistische Ideologie, die ich nur als Ideologie der Zerstörung der Vernunft bezeichne. Das iranisch Regime bekämpft Unterdrückte in ähnlicher Weise wie im deutschen Faschismus. Es treibt in der gesamten Region eine imperialistische Politik und konzentriert das Kapital in Händen der faschistischen Organisation Sepah. Wer dieses imperialistische Regime mit seiner faschistisch-islamistischen Weltanschauung immer noch antiimperialistisch nennen, schlägt sich auf die Seite der Faschisten, die den Völkermord durchsetzen, und macht sich an diesem Völkermord mitschuldig.

Die Arbeiterklasse in allen iranischen Städten und auch international hat ein gemeinsames Interesse. Alle Arbeiter und Arbeiterinnen haben ein gemeinsames Schicksal, unabhängig von ihrer Nationalität, Religion, Weltanschauung und ethnischen Zugehörigkeit. Alle Arbeiter und Arbeiterinnen müssen ihre Zeit und Arbeitskraft verkaufen, um zu überleben. Dieses gemeinsame Schicksal muss die Grundlage zur Bildung von Klassenbewusstsein sein. Klassenbewusstsein ist die Grundlage für die Mobilisierung und Parteibildung zur Zerschlagung des Kapitals und für die internationalistische Solidarität.

Wenn die Arbeiterklasse in einem Teil des Iran geschlagen und geschlachtet wird, dann müssen alle Arbeiter und Arbeiterinnen iranweit und weltweit diesen Angriff als Angriff auf die gesamte Arbeiterklasse verstehen. In den Tagen, in denen das faschistische Regime das Internet in der Region Baluchistan ausgeschaltet hat, um diesen Genozid in Ruhe durchführen zu können, müssen wir internationalistische Solidarität leben. Wir müssen weltweit zu Protesten aufrufen, die Schließung der iranischen terroristischen Behörden und Institutionen in Europa wie Botschaften, Konsulate und Moscheen mit allen Mittel erkämpfen und wenn die Gesetze der europäischen Staaten die faschistische Schlacht rechtfertigen, dann müssen wir übergesetzlich reagieren.

Hassan Maarfi Poor

Politischer Aktivist aus dem Iran


[1] Basidsch ist eine parallele Organisation von Spionen und Anhängern des Regimes, die als Ergänzung zur „Revolutionsgarde“ gedacht ist. „Basidsch“ bedeutet wörtlich „die Masse“. Als Khomeini an die Macht kam, plante er, die Masse der Bevölkerung zu mobilisieren und sie zu Agenten des Regimes zu machen. Basidsch sollten vertraute Menschen des Regimes sein, die Informationen von Regimegegnern an die Behörden weitergeben.

[2] Eine kleine Stadt in der Provinz Sistan und Baluchistan an der Grenze zu Pakistan.

Die Emanzipation der Frau im Zusammenhang der Oktoberrevolution. Hassan Maarfi Poor

553241 01.04.1970 Художник А.Лурье. Портрет Инессы Арманд. Репродукция акварели. Михаил Филимонов/РИА Новости

Vor allem muss ich erwähnen, dass mit der Oktoberrevolution als eine radikale Revolution, welche die Illusion der Menschen über die Gerechtigkeit der bestehenden Ordnung des Kapitalismus gebrochen hat, in einem ziemlich rückständigen Land wie Russland die höchste Form der Emanzipation (gemessen daran, was die Menschheit bis heute erlebt hat) für die Frau erreicht wurde.  Ebenso wurde der Mythos vom Sozialismus als einer unrealisierbaren Utopie, der von der herrschenden Klasse und deren Anhängern propagiert wurde, durch eine radikale Veränderung und einen revolutionären Aufstand gebrochen, die in der Zeit des imperialistischen Krieges der europäischen Staaten über die Verteilung der Welt zu Stande kamen, ein Krieg, der bis heute ungerechterweise als „Erster Weltkrieg“ bezeichnet wird. In diesen Entwicklungen wurde der Grundstein gelegt für eine andere Welt, in der die Herrschaft der Menschen über Menschen aufhören sollte. Die Oktoberrevolution hat die Macht zumindest in den ersten Jahren der Revolution an die Arbeiterklasse weitergegeben. Diese Arbeit schreibe ich aus unterschiedlichen Gründen:
1. In unserer Wissenschaft (Ethnologie) wurden seit den 70er Jahren marxistische Theorien beschränkt und durch eine Form des Strukturalismus, Kulturrelativismus, der Postmoderne und vor allem neoliberalem „Multikulti“ verdrängt. An zahlreichen Universitäten wurde und wird marxistische Wissenschaft sofort als „Ideologie“ verurteilt und als „politisch“ dargestellt und abgelehnt.
2. Ich beschäftige mich persönlich seit mehr als 12 Jahren mit der Debatte um die gesellschaftliche Rolle der Frau und ihre Emanzipation sowohl an der Universität als auch in meinem politischen Leben und habe bis jetzt wenige universitäre Abhandlungen zur Emanzipation der Frau im Zusammenhang mit der Oktoberrevolution gelesen, die sowohl die sozialistische Revolution von 1917 als auch die Wirklichkeit der Emanzipation der Frau als Fortschritt hervorgehoben haben. Die Gründe dafür, dass die WissenschaftlerInnen im gegenwärtigen gesellschaftlichen Kontext die Oktoberrevolution nicht als Erfolg bezeichnen wollen, kann man nur mit dem historischen Materialismus von Marx erklären.
3. Wie Frigga Haug in ihrem Buch „Die Vier-in-einem-Perspektive“ beschreibt, ist die Frauenfrage leider oft innerhalb der ArbeiterInnenklasse als Nebenwiderspruch angesehen worden und bis heute existieren besonders innerhalb der Arbeiterbewegung in Deutschland patriarchale Verhältnisse. Aus diesem Grund ist es wichtig, dass wir uns mit der Frauenfrage, der Emanzipation und ihrem Zusammenhang mit dem Sozialismus (in diesem Fall in der ehemaligen Sowjetunion) beschäftigen.
4. In der Oktoberrevolution spielten die Frauen eine große Rolle vor und während der Revolution und bis zur Entstehung der Konterrevolution und Barbarei des „Stalinismus“. Die Oktoberrevolution entwickelte sich auf den Schultern der „bürgerlich-demokratischen“ Revolution von 1905 und der Februarrevolution 1917, die mit dem Streik der Textilarbeiterinnen am 8. März angefangen hat. Dieser 8. März, der blutige Sonntag, zerschlug die Illusion der Bevölkerung über den Charakter des bürgerlich-demokratischen Staates und bereitete den Weg für die sozialistische Revolution im Oktober 1917. Es waren also die Frauen, die mit ihrem Streik die Lage für die Revolution vorbereiten, was in der Literatur zur Februar- und Oktoberrevolution von der herrschenden Klassen verschwiegen und in Vergessenheit gedrängt wird.
In diesem Zusammenhang wird die kommunistische und sozialistische Auseinandersetzung in der Theorie und Praxis mit der Emanzipation der Frau als abstraktes Individuum und der Frauen als Hälfte der Menschheit von der bürgerlichem feministischen Herangehensweisen und von dem Anarchismus unterschieden. Das Wort Kommunismus, das für viele in unserer gegenwärtigen Gesellschaft nach dem Fall der Sowjetunion abschreckend wirkt, wird in dieser Arbeit bewusst verwendet, um zu zeigen, wie der Kommunismus als wissenschaftlicher Sozialismus, der später unter dem Namen des Marxismus anerkannt wurde, sich von vom linken bürgerlichen Sozialismus unterscheidet.
Ich bedanke mich vor allem bei meiner Freundin Nora Bräcklein, einer emanzipierten Frau, die, während ich diese Arbeit schrieb, mit viel Geduld und Aufmerksamkeit meine Arbeit las, korrigierte und Anregungen gab und mir den Rücken freihielt, indem sie auch während ihrer Vorbereitung auf ihr Staatsexamen mehr Zeit mit unseren zwei Kindern Yanni und Yamur verbrachte, damit ich meine Arbeit in Ruhe schreiben kann. Gleichzeitig zeigt sich in der Tatsache, dass ich über die Emanzipation der Frau schreibe, während meine Freundin einen Großteil der Sorgearbeit übernimmt und viel Zeit und Muße auch in diese Arbeit steckt, die hinterher nur unter meinem Namen erscheint, wie schwierig die Überwindung der traditionellen, patriarchalen Rollenverteilung auch für mich als Mann und sie als Frau ist, die für die Emanzipation der Frauen kämpfen. Aus der Ironie, die in diesem Verhältnis steckt, bleibt uns nur zu betonen und uns immer wieder vor Augen zu führen, wie schwierig und wichtig sowohl die radikale Veränderung der Verhältnisse als auch der gesellschaftlichen und individuellen Herangehensweisen ist.
Außerdem möchte ich mich bedanken bei Thilo Rösch, Jannis Ehling und Halis Yildirim, die diese Arbeit aufmerksam korrekturlasen und wichtige Anregung, Kritik und Rückmeldung gaben. Mein ganzes Studium konnte ich nur verwirklichen durch die dauerhafte Unterstützung durch Prof. Dr. Hanne Heckmann und Dr. Bernd Braun, weshalb ihnen mein besonderer Dank gilt.

Der historische Materialismus als Waffe des Proletariats

In dieser Arbeit versuche ich, die Entwicklung des historischen Materialismus oder der materialistischen Geschichtsauffassung bei Marx und Engels auszuarbeiten und zu zeigen, wie er zu einer bedeutsamen eigenartigen Beschreibung und Analyse der Welt und einer neuen Art des Philosophierens wurde. Die Philosophie der Praxis, die später von Labriola beschrieben und von Gramsci übernommen und weiter ausgearbeitet wurde, baut auf dem historischen Materialismus auf und entwickelt diesen weiter (Haug 2006, 31ff). Der historische Materialismus bietet auch die Grundlage einer marxistischen Antwort darauf, ob die Emanzipation der Unterdrückten in der bürgerlichen Gesellschaft oder im Kommunismus möglich ist. Er ermöglicht ein umfassendes Verständnis von Arbeit, Verdinglichung, Klassenkampf, Emanzipation und der Rolle des Klassenbewusstseins. Indem der historische Materialismus die kapitalistische Gesellschaftsordnung mitsamt ihrer Ideologie durchleuchtet, ist er „infolge der Klassenlage des Proletariats ein Kampfmittel geworden“ (Lukács 1970, 358).
Wenn man die Marxsche Analyse in der „Kritik der politischen Ökonomie“ (Das Kapital) im allgemeinen Sinne verstehen will, muss man sich vor allem mit den Grundelementen seiner Theorie, dem historischen Materialismus auseinandersetzen, der in „Die deutsche Ideologie“ intensiv ausgearbeitet wurde. Der historische Materialismus erscheint als Knackpunkt in der marxistischen Wissenschaft. Entsprechend viel wurde er diskutiert und in unterschiedlicher Weise auszulegen und anzuwenden versucht, was zu einer breit gefächerten Diskussion unter Marxisten und Marxistinnen, Vulgärmarxistinnen und -marxisten sowie Antikommunistinnen und Antikommunisten führte, die alle versuchten, den historischen Materialismus so darzustellen, wie sie ihn für ihre Ideologie und Politik brauchten. Auch unterschiedliche Marxistinnen und Marxisten sind sich über die Entwicklung des historischen Materialismus bei Marx und Engels nicht einig. Uneinigkeit besteht insbesondere in der Frage darüber, in welcher ihrer Schriften der Ursprung dieser Entwicklung zu suchen ist und ob Hegel oder Feuerbach ihre Grundlage bildet. Viele sehen einen großen Einfluss der Theorie Feuerbachs auf Marx und Engels, insbesondere des Buches „Das Wesen des Christentums“, in dem Feuerbach seinen Sinnlichen Materialismus darstellt und Religiosität entschieden ablehnt. Von Feuerbach zu lösen begannen sich Marx und Engels während ihrer Arbeit mit den Deutsch-Französischen Jahrbüchern. Von Feuerbachs wenig definiertem Bezug zum Diesseits gingen sie dazu über, die gesellschaftlichen und ökonomischen Verhältnisse ins Zentrum des Materialismus zu stellen und damit vom Sinnlichen zum historischen Materialismus voranzuschreiten (Bloch 1968, 56ff). Andere wiederum lehnen den Einfluss Feuerbachs ab und sehen den Ursprung des historischen Materialismus in Hegels Philosophie, deren dialektische Methode sich durch sein gesamtes Werk ziehe (Reichelt und Fetscher 1973; Krahl 1970; Mensching 1970). Marx und Engels schrieben in der „Deutsche [n] Ideologie“ und anderen Schriften teilweise auf einer ironische Art und Weise. Diese Ironie wurde häufig von den Vulgärmarxisten nicht verstanden und als ernst dargestellt. (Hall 2004, S. 10)

Von Hegels Herr-Knecht Dialektik zur Verdinglichung bei Marx

Von Hegels Herr-Knecht Dialektik zur Verdinglichung bei Marx , 2021Die Auseinandersetzung mit Hegels Dialektik von Herr und Knecht und der Marxschen Revolutionstheorie vom Klassenkampf als Motor und Dialektik der Veränderung der Gesellschaft wäre ein Thema für eine Dissertation. In dieser knappen Arbeit versuche ich, die Gemeinsamkeiten und Widersprüche der Hegelschen und Marxschen Philosophie zu veranschaulichen. Als Marxist mit Hegelschen Tendenzen und beeinflusst von verschiedenen Richtungen im Marxismus, muss ich gerecht mit Hegel umgehen, was nur in einer Ausarbeitung seiner gesamten Werke gelingen kann. Was die Junghegelianer machten, war Hegel gegenüber ungerecht und eine Art der Vitalisierung seiner Theorie. Diejenigen, die Hegel von rechts und links rezipierten, litten meist unter vielen Schwierigkeiten. Sie konnten mystifizierende und häufig doppeldeutige dialektische Sätze von Hegel nicht ignorieren, aus denen man sowohl radikale revolutionäre Gedanken als auch eine stark christlich geprägte Weltanschauung herauslesen kann. Die Junghegelianer beriefen sich häufig auf die Teile der Hegelschen Philosophie, in denen Begriffe wie Gott, das Absolute, etc. nicht vorkommen, oder sie versuchten, diese Begriffe zu ignorieren oder auch in ihrem Interesse zu interpretieren. Zwischen all diesen Menschen, die sich mit Hegels Philosophie beschäftigten, erkannte einer die Doppeldeutigkeit der Hegelschen Philosophie, lange bevor Marx und Engels sie erkannten. Dieser Mann war Heinrich Heine. Die deutschen Philosophen verwendeten häufig eine komplexe Sprache. Durch ihre doppelseitige Sprache versuchten sie, die Zensur zu überwinden, die ihre Äußerungen in Deutschland stark einschränken sollte. Diese Form der Sprache war somit materialistisch bedingt.
Ein anderes Problem war der Konflikt zwischen den Philosophen und Intellektuellen selbst. Nach jedem Konflikt warfen sie einander vor, die jeweils andere Position nicht richtig verstanden zu haben. Heinrich Heine verweist aber auch auf die eigene Verantwortung Fichtes und Hegels für ihr Nichtverstandenwerden. Diese liege einerseits in ihrer unklaren Sprache, andererseits aber auch darin, dass sie ihre Kritiker des Nichtverstehens bezichtigten, auch wenn sie sie noch des Verstehens gelobt hatten, als sie gleicher Meinung gewesen waren. (Heine, S. 152)