Featured

برنامه مطالعاتی برای علاقه‌مندان به مارکسیسم و مبارزه‌ی طبقاتی

برتولت برشت گفته بود که یک مطالعه‌ی جامع آثار مارکس به چهار سال کار و فعالیت پیگیرانه و چند ده هزار مارک نیازمند است. بی‌گمان آن زمان برشت حق داشت، اما بعد از کشف و انتشار آثار جدید مارکس ما حداقل به چهار تا پنج برابر وقتی و پولی که برشت پیش بینی کرده بود، نیازمند هستیم. فهم مارکس و مارکسیسم بدون فهم روش مارکس هم تقریباً غیرممکن است. مارکس در پیش‌درآمد نقد اقتصاد سیاسی روش خود را در تقابل با روش اقتصاد سیاسی مطرح‌ ‌می‌کند و نشان می‌دهد که اقتصاد سیاسی همچون ایدئالیسم آلمانی و نیز ماتریالیسم از تکیه‌گاه غلط و انتزاعی حرکت می‌کند، در طول پروسه‌ی تحقیق به ذات پدیده نزدیک نمی‌شود و در نتیجه‌گیری هم دچار اشکال می‌شود. روش مارکس حرکت از مسائل کنکرت به سمت مسائل انتزاعی و تبدیل کردن مسائل انتزاعی به مسائلی کنکرت از طریق شکستن آنان برای رسیدن به ذات و جوهر پدیده‌هاست. در این شکی نیست که یک مطالعه‌ی جامع و دقیق مارکس و انگلس نیازمند زمانی طولانی و تحمل فراوان است

قطار مٌهر و موم شده‌ی لنین

نویسنده: شتفان تسوایگ

مترجم: حسن معارفی‌پور

پیش‌گفتار مترجم

هدف از ترجمه‌ی داستان رئالیستی قطار مُهر‌‌و‌موم‌شده، نشان‌دادن شخصیت حقیقی «ولادیمیر ایلیچ اولیانوف لنین» به‌عنوان یکی از مهم‌ترین چهره‌های تأثیرگذار تاریخ بشر از دیدگاه نویسنده‌ی توانا و رئالیست اتریشی، شتفان تسوایگ است. این داستان در کتابی به نام «لحظات سرنوشت‌ساز» (یا “لحظات درخشان تاریخ”) درسال 1927 منتشر شد و مجموعه‌ای‌ست از چهارده روایت تاریخی‌ که هریک به بررسی و توصیف یک لحظه سرنوشت‌ساز و تعیین‌کننده در تاریخ جهان می پردازد. کتاب نقاط عطف و حوادث مهمی را توصیف می‌کند که حیات و سرنوشت یک ملت و کلِ تاریخ را به‌گونه‌ای دیگر شکل دادند. تسوایگ با پرداختن به نقاط عطف تاریخی، تحلیل‌های اجتماعی و سبک روایی رئالیستی و جذاب، خواننده را به سفری در گذشته‌ی جهان دعوت می‌کند و نشان می‌دهد که یک تصمیم کوچک چگونه می‌تواند سرنوشت یک فرد، یک ملت یا حتا کل بشریت را تغییر دهد. داستان قطار مُهر‌‌و‌موم‌شده نیز به توصیف یکی از مهم‌ترین تصمیم‌های تاریخ بشر می‌پردازد که به انقلاب سوسیالیستی اکتبر 1917 منجر شد و نقش لنین را در قامت یک شخصیت انقلابی برجسته در انقلاب بلشویکی بررسی می‌کند. تسوایگ با سبک روایی منحصربه‌فرد خود، این لحظه را چنان بازگو می‌کند که خواننده را درگیر هیجان و اهمیت این واقعه می‌سازد. او رخدادِ انقلابِ کبیر اکتبر را با نگاهی متفاوت نگریسته و با هنر نویسندگیِ قابل تحسین‌اش، این واقعه‌ی تاریخی را از زاویه‌ای جدید به تصویر می‌کشد. از رفیق گرامی و عزیزم «سیما صراف» برای ویرایش این ترجمه صمیمانه تشکر می‌کنم و از آنجاکه داستان گویای همه‌چیز است، از هرگونه نقد محتوایی خودداری کرده و تنها به دو نکته‌ی بسیار مهم اشاره می کنم.

 نکته‌ی اول: این داستان خط بُطلانی‌ست بر تمام تئوری‌های توطئه درمورد همکاری لنین با آلمان که همواره ازسوی جریانات آنتی‌کمونیست تبلیغ می‌شود. برخلاف این تبلیغات و همان‌طور که نویسنده با تحلیل و روانشناسی عمیق خود نشان می‌دهد، لنین از جایگاه قدرت با دولت آلمان وارد گفت‌وگو می‌شود و هیچ‌گونه همکاری امنیتی میان بلشویک‌ها و لودندورف وجود نداشته است.

 نکته‌ی دوم: آنچه قطار مُهر‌‌و‌موم‌شده را به‌یادماندنی می‌کند و خواننده را به تأمل درمورد آن وامی‌دارد، این است که درطول تاریخ، دیپلمات‌ها، دولت‌مردان و سیاست‌مداران یا سلبریتی‌ها و افراد مشهور نیستند که بزرگ‌ترین انقلاب‌ها را رقم می‌زنند، بلکه کسانی هستند که در خفا و گمنامی به سازماندهی‌ می‌پردازند. به‌واقع، این یک پیام جهانی‌ست درمورد اهمیت لحظات سرنوشت‌ساز و نقش گمنامان در شکل‌دهی به تاریخ. مدتی پیش یکی از اوباش دور و بر رضا پهلوی این جنازه‌ی متعفن و این مومیایی یعنی رضا پهلوی را با لنین مقایسه می‌کرد. این مقاله را برای یک مجله در مورد لنین ترجمه کرده بودم، ولی به خاطر این ترهات این فاشیست‌های ضدانقلاب پهلوی که از فاشیسم را انقلاب ملی‌ می‌خوانند لازم دانستم منتشر کنم. شاید این داستان واقعی نقشی ولو کوچک روی ذهن مخاطب بگذارد.

ملاحظاتی در باب رابطه‌ی سرمایه و منطق ذات هگل ‌


توضیح مترجم


این مقاله نخستین بار توسط «اٌسکار نگت»، رفیق دیرینه و وفادار«هانس یورگن کرال»، ویرایش شد و در مجموعه‌ مقالاتی باعنوان «روزآمدبودن و پیامدهای فلسفه‌ی هگل»، درسال 1970 ازسوی انتشارات «زورکامپ» فرانکفورت انتشار یافت. (صفحات ۱۳۷ تا ۱۵۰)´.

 هانس-یورگن کرال، آگاه‌ترین و باسوادترین شاگرد آدورنو، این مقاله را به‌عنوان بخشی از تز دکترای خود در یکی از کلاس‌های درس آدورنو ارائه داد و هم‌چنان یکی از آثار مهم در تأکید پیوندهای هگلیِ اندیشه‌ی مارکس به‌شمار می‌رود.

 مرگ ناگهانی  کرال دریک تصادف رانندگی در بیست‌وهفت سالگی، آثار، اندیشه‌ها و پراکسیس انقلابی او را که از نگاه دشمنان‌اش هم بسیار قابل تأمل و غیرقابل انکار بودند، نیمه‌تمام گذاشت. چنان‌که هورکهایمر، پس از مرگ کرال در نامه‌ای به خانوادهاش نوشت: «اگر پسر شما زنده می‌ماند، یک متفکر برجسته می‌شد». نکته‌ی دیگر آن‌که، تاکنون مطلب زیادی از کرال به فارسی ترجمه نشده و تنها مطالب موجود، دو مقاله است که توسط  «امین حصوری» و «امید مهرگان» به فارسی ترجمه شده و در اینترنت موجود است. کرال درواقع کتابی از خود به‌جا نگذاشت و پایان‌نامه‌ی دکتری‌اش نیز که قراربود باعنوان «قوانین طبیعی توسعه‌ی سرمایه‌داری در آموزه‌های مارکس»، درباره محتوای تاریخی-فلسفی ماتریالیسم تاریخی نزد آدورنو ارائه شود، بهدلیل مرگ زودهنگام این متفکر برجسته و انقلابی، به پایان نرسید.

درحال حاضر، تنها  بخشهایی از نوشته‌های او که در قالب مقاله و سخنرانی ارائه شده بود و توسط رفقایش جمعآوری شده، درکتابی به نام «قانون اساسی و مبارزه‌ی طبقاتی» منتشر شده‌است. مقاله‌ی پیش‌ِرو نیز درواقع بخشی از رساله‌ی دکترای کرال است و همه‌ی آن نیست.

به‌عنوان کسی که تا حدود زیادی تحتِ تأثیر اندیشههای کرال قرار گرفتهام و در سال‌های اخیر درمورد این شخصیت برجستهی انقلابی و مارکسیست سخنرانیهایی داشته‌ام، باید اشاره کنم که کرال در این مقاله (و در نوشته‌های دیگرش)، هم‌چون مارکسِ جوان، برخی مسائل کلیشهای درمورد هگل را تکرار میکند که مارکس نیز در آثار جوانی خود بیان کرده بود؛ موضوعات و مسائلی که در طول زمان به تدریج کنار گذاشته شدند. یکی از این مسائل، قراردادن ماتریالیسم و ایده‌آلیسم درمقابل هم است. به باور من، این مسئله یک اشتباه معرفت‌شناختی است که در دوره‌ای ازسوی مارکس رخ داده، اما مدعیان مارکسیسم عامیانه بدون تأمل در دیگر آثار او و بدون توجه به منتفی‌شدن ضمنی و صریح این موضوع نزد مارکس، آن را چنان تکرار کردهاند که حتا متفکران برجسته، انقلابی و مارکسیست مانند کرال را نیز تحت تأثیر قرار دادند. حال‌آن‌که ماتریالیسم نه‌تنها نقطه‌ی مقابل ایده‌آلیسم نیست، بلکه درمقابل معنویت‌گرایی یا “شپیرتوالیسم” قرار دارد. با این‌حال، مقاله‌ی درخشان کرال مسائل بسیار پیچیده‌ی فلسفی را با جمله‌هایی کوتاه و روان، به بهترین شکل بیان می‌کند. موضوع حیاتی و مهمی که کرال بر آن تأکید می‌ورزد، بازتاب علمِ منطقِ هگل، روشِ‌ هگلی و به‌ویژه منطقِ ذات و پدیدارِ هگلی در سرتاسر نقد اقتصاد سیاسی مارکس و نیز انتقال مفاهیم مربوط به منطقِ ذات و پدیدارِ هگلی به حوزه‌ی نقد اقتصاد سیاسی مارکس است؛ همان مسئله‌ای که مارکسیسم عامیانه و ساختارگرا و دیگر جریانات ضدفلسفی و ضد دیالکتیکی همواره آن را انکار می‌کنند.

 ( واژه‌های داخل کروشه از مترجم‌اند.)

فاشیسم، ژانوسِ مدرنِ سرمایه‌داریِ معاصر

پیش‌گفتار

کتابچه‌ی پیش‌رو تلاشی انتقادی برای بازنمایی چهره‌ی فاشیسم‌های متفاوت و ارائه‌ی فهم بنیادین پدیده‌ی از این ژانوس[1] مدرن با اتکا به نظریات متفکرین مختلف و بررسی جنبش‌های اجتماعی و ایدئولوژی‌های متفاوت فاشیستی است. نگارنده از یک طرف با برجسته کردن نگاه والتر بنیامین[2] در این زمینه یعنی تعریف فاشیسم به عنوان شکلی از زیباجلوه دادن شرارت یا زیبا نشان دادن امر سیاست به ویژه در ارتباط با جنگ و ملیتاریسم تلاش می‌کند در گام اول یک تعریف کلی برای بازنمایی جریانات فاشیستی مختلف ارائه دهد. همچنین تلاش می‌شود که فاشیسم را به عنوان یک واکنش ملیتانت و ضدانقلابی به وضعیت بحرانی در نظام سرمایه‌داری معرفی شود که در قالب اقتدارگرایی افراطی بروز می‌کند.

 در کنار این تلاش تئوریک برای تعریف فاشیسم‌ها، بازنمایی فاشیسم تاریخی و فاشیسم معاصر تلاش می‌شود که راهکار برون رفت از بن‌بست سیاسی‌ایی، که جامعه‌ی بورژوایی به بشریت تحمیل کرده و می‌کند  بن‌بستهایی که پاسخ سیاسی بورژوایی به آن چیزی جز فاشیسم تولید نمی‌کند، نشان داده شود.

این مطلب به هیچ وجه نباید به عنوان یک تحقیق تاریخی در مورد فاشیسم نگریسته شود، اگرچه نگارنده ناچار است اینجا و آنجا به بررسی تاریخ این آن جریان فاشیستی بپردازد. در این تحقیق اگرچه تلاش شده است با فاکتور گرفتن نازیسم به عنوان وحشیانه‌ترین و درنده‌ترین شکل فاشیسم، اشکال مختلف فاشیسم نقد و بررسی شوند، اما نگارنده بر این باور است که تقلیل فاشیسم‌ها به نازیسم کاری نادرست است و باعث کج‌فهمی برای فهم فاشیسم‌های متفاوت می‌شود. از آنجایی که صاحب این قلم در آلمان زندگی می‌کند بررسی فاشیسم آلمانی، آلمان پسافاشیستی بعد از جنگ و و همچنین جنبش‌های فاشیستی معاصر در آلمان جایگاه ویژه‌یی در این تحقیق دارند. همچنین تلاش شده است بررسی آینده‌ی فاشیسم از سپهر تحلیلی از اوضاع معاصر آلمان و اروپا به شکلی رئالیستی بازنمایی شود تا جایگاه واقعی احزاب و نیروهای سیاسی راست بیشر مشخص شود و خطر مجدد فاشیسم در شکل دیگری مطرح شود. شاید اینجا مجال نباشد که تمام اشکال مختلف فاشیسم مورد ارزیابی دقیق قرار گرفته شوند و حتما نیست، صاحب این قلم در مقالات و مطالب مختلف اما تلاش کرده است زوایای مختلف و پنهان جریانات فاشیستی چه فاشیسم آریایی و رومانتیک، چه فاشیسم صهیونیستی و اسلامی و چه فاشیسم اروپایی معاصر یعنی نئوفاشیسم فرهنگی را قابل رویت کند. این مجموعه اما تصویری موجز و در عین حال تئوریک از فاشیسم‌های مختلف و تعاریف مختلف از فاشیسم است. از نظر نگارنده خواندن این مجموعه می‌تواند کمک بزرگی به داشتن یک تصویر کلی از فاشیسم بکند.


[1]  در افسانه‌های یونانی ژانوس اسطوره‌ای است که دو تا صورت دارد و هم می‌تواند پشت سر خود را نگاه کند و هم چلو پای خود را. ژانوس را معمولاً در مورد ناسیونالیسم به کار می‌برند. من اینجا از ژانوس هزار چهره برای نمایش چهره‌های متعدد فاشیسم نژادی، فاشیسم ملی‌گرا، فاشیسم بنیادگرا،، فاشیسم کلریکال، فاشیسم نئولیبرال، فاشیسم فرهنگی، فاشیسم مکارتیستی، فاشیسم آنتی‌کمونیستی و فاشیسم صهیونیستی استفاده کرده‌ام. امیدوارم نگارنده با خواندن این جزوه تصویر تقریباً کاملی از فاشیسم‌های مختلف را به دست بیاورد.

[2] Walter Bendix Schönflies Benjamin (1892 – 1940)

جستارهایی درباره‌ی رهایی زن

از دیدگاه مارکسیستی

پیشگفتار

مجموعه‌جُستارهای پیشٍ رو، تلاشی‌ست برای فهم ریشه‌های بنیادین مسئله‌ی ستم‌کِشی زنان و اندیشیدن برای پاسخ‌گویی به پرسش‌های کسانی که دغدغه‌ی رهایی زن در تئوری و پراکسیس را دارند. نگارنده ‌کوشیده است با بهره‌گیری از روش ماتریالیسم تاریخی مارکس و انگلس، پروسه‌ی ستم‌کِشی زن را در سپهر تاریخیٍ و در پرتو جوامع طبقاتی واکاوی کند. همچنین تلاش کرده با بازخوانی انقلاب اکتبر و رابطه‌ی آن با مسئله‌ی زن، اتوپیایی‌کردن رهایی حقیقی زنان را در حوزه‌های اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، هنری و حوزه‌ی بازتولید اجتماعی مورد تعمق و تأمل قراردهد تا نشان دهد، چرا راهکارهای بورژوایی درچارچوب نظام سرمایه‌داری، به رهایی زنان ستم‌کش نمی‌انجامد؟

به‌علاوه‌، این مباحث نقد جدی‌‌ فمینیسم عامیانه و بورژوایی‌ست و درمقابل فمینیسم لیبرال، که پشت پرده‌ی دفاع از سوژه‌گی زنان، تن‌فروشی و کارِ مزدی آنان یا رئال‌پولیتیک بورژوایی را تبلیغ می‌کند، از نوعی رئال‌پولیتیک انقلابی دربرخورد با مسئله‌ی زن، دفاع کرده است.

 مجموعه‌جُستارهای پیشٍ رو، تلاشی‌ستبرای فهم ریشه‌های بنیادین مسئله‌ی ستم‌کِشی زنان  و اندیشیدن برای پاسخ‌گویی به پرسش‌های یکسانی که دغدغه‌ی رهایی زن در تئوری و پراکسیس را دارند. از سوی دیگر، نگارنده‌کوشیده است با بهره‌گیری از روش ماتریالیسم تاریخی مارکس و انگلس، پروسه‌ی ستم‌کِشی زن را در سپهر تاریخیٍ و در پرتو جوامع طبقاتی واکاودی کند. همچنین با  بازخوانی انقلاب اکتبر و رابطه‌ی آن با مسئله‌ی زن، اتوپیایی‌کردن رهایی حقیقی زنان را در حوزه‌های اقتصادی، سیاسی، فرهنگی-هنری و حوزه‌ی بازتولید اجتماعی مورد تعمق و تأمل قرار داده تا  نشان دهد که چرا راهکارهای بورژوایی در چارچوب نظام سرمایه‌داری، به رهایی زنان ستم‌کش نمی‌انجامند و چرا سوسیالیسم و جنبش سوسیالیستی نه در حوزه‌ی مسائل زنان، بلکه در تمام حوزه‌های دیگر تنها جنبشی است که علیه رئال‌پولیتیک بورژوایی قد علم کرده است و زیباسازی شرارت به شکل رادیکال در نظریه و عمل به چالش کشیده و می‌کشد.

ازدیگر سو، این سلسله جستارها، یک نقد جدی‌‌ به فمینیسم عامیانه، فمینیسم لیبرال و بورژوایی هم هست، فمینیسمی که پشت پرده‌ی دفاع از سوژه‌گی زنان، تن‌فروشی و کارِ مزدی آنان یا رئال‌پولیتیک بورژوایی را تبلیغ می‌کند. 

 نویسنده برای چاپ دوم تنها به ویرایش ادبی، نگارشی اکتفا کرده است و دستی در محتوا نبرده است. بسیاری از اشکالات نگارشی برطرف شده و نسخه‌ی فعلی در واقع از لحاظ کیفیت نگارشی به مراتب از چاپ اول بهتر است. رفقا و دوستانی که این کتاب را چندین بار خوانده و ادیت کرده به ویژه رفیق بسیار نازنین س به خاطر زحماتش و ویرایش نهایی بی‌نهایت متشکرم. امید است این سلسله جستارها خدمتی ولو کوچک برای آگاهگری از مساله‌ی باشد.

زیبایی‌شناسی قیام و آسیب‌شناسی ضدانقلاب و فاشیسم

مقدمه

     این مجموعه مقالات را به صورت فایل‌های متفاوت در قالب مجموعه‌مقالات یا به صورت مقاله‌ی منفرد قبلا منتشر کرده‌ام، ولی تاکنون به صورت یک سلسله مقالات پیوسته منتشر نشده است. لازم دانستم با توجه به تلاش‌های ضدانقلابی جریانات راست و فاشیست برای حمله به مبارزات انسان‌های تحت‌ستم و کارگران و ستمکشان در دوره‌های مختلف، این مجموعه مقالات زیر را یک بار به صورت پیوسته و با ساختار منظم منتشر کنم که منبعی برای مدافعین سوسیالیسم و انقلاب کارگری در مقابل فاشیست‌های هزارنقاب و ضدانقلاب ایرانی باشد. امیدوارم انتشار این جزوه به بخشی از سوالات ذهنی و عملی علاقه‌مندان به رهایی طبقه‌ی کارگر و ستمکشان پاسخ دهد. خوانندگانی که مقالات و مطالب من را به صورت پراکنده در اینترنت دنبال کرده‌اند، ممکن است بخش‌هایی از این جزوه برایشان آشنایی داشته باشد و یا با نظرات عمومی من تا حدودی آشنایی داشته باشند، اما این جزوه را می‌توان به عنوان تاریخ ماتریالیستی انقلاب و ضدانقلاب معاصر در ایران قلمداد کرد. نگارنده این سطور هرگز در هیچ کار و تحقیقی بی‌طرف نبوده است و برخلاف مدعیان بی‌طرفیِ طرفدار طبقات حاکم و انتلکتوئل‌های خودفروش و قلم به مزد همواره خود را مدافع بی‌قید و شرط طبقه‌ی کارگر و تمام ستمکشان در سراسر جهان دانسته و از زاویه‌ی دیدِ مرتبط با حقوق آن‌ها به مسائل سیاسی روز نگریسته است. بنابراین این مجموعه مقالات که به این شکل منتشر می‌شود تلاشی سیاسی و ماتریالیستی برای مقابله با ضدانقلاب فاشیستی و اصلاح‌طلب، جریانات لیبرالی و پروغرب، مزدوران دولت‌های امپریالیستی شرقی و غربی و همچنین تلاشی انقلابی برای زدن ریشه‌های ارتجاع فاشیستی موسوم به محور مقاومت و جریان اوباشان موسوم به عدالتخواه هم هست. در اینجا نیازی به مقدمه‌ی محتوایی نمی‌بینم، چون این مجموعه مقالات خود دوره‌های مختلف خیزش‌ها و قیام‌های سال‌های اخیر را تا حدود زیادی روشن می‌کنند. نگارنده تا جایی که امکان داشته تلاش کرده است، که جایگاه و خواستگاه طبقاتی نیروهای مختلف در کشمکش‌های اجتماعی و خیزش‌های اخیر را بازنمایی کند. هدف این مجموعه‌ مقالات جمع‌آوری شده نشان دادن ماهیت انقلاب و ضدانقلاب در خیزش‌های یک دهه‌ی اخیر و نتیجه‌گیری انضمامی از تحلیل انتزاعی است.

از آنجایی‍که جریانات راست و فاشیست، اصلاح‌طلب و اصولگرا هر بار و با سر برآوردن هر خیزش به روش‌های متفاوت در تلاش برای مصادره‌ی خیزش برحق توده‌های تحت‌ستم در ایران خیز برمی‌دارند و از طریق رسانه‌های مزدورشان تلاش می‌کنند، خیزش را به ضد خود تبدیل کنند، لازم است با تمام قوا برعلیه هژمونی‌سازی فاشیستی ایستاد.

به امید اینکه این مقالات و مقالاتی از این دست بتواند به ابزاری برای روشنگری در شکل‌گیری آگاهی طبقاتی، سازمانیابی کارگری و سوسیالیستی برای انهدام ماشین دولتی بورژوازی و مقابله‌ی انقلابی و رادیکال با جریانات فاشیستی و لیبرال در اپوزیسیون و جریانات اصلاح‌طلب و ارزشی موسوم به عدالت‌خواه و محور مقاومتی شود. ‌

هایدلبرگ 19 دسامبر 2025

تحلیلی مقدماتی در ارتباط با اعتراضات ایران

تا آنجا که به اعتراضات ایران از بیست‌و‌نهم دسامبر ۲۰۲۵، برمی‌گردد، باید تأکید کرد که این اعتراضات، نه پاسخی به فراخوان جریان فاشیست و ضدانقلاب وابسته به خاندان تاجدار پهلوی ــ یعنی سامانه‌ی حامی رژیم فاشیست صهیونیستی اسرائیل ــ بلکه محصول شرایطی بحرانی و لاینحل در چارچوب سیاست روز جمهوری اسلامی و جریان‌های بورژوایی اپوزیسیون پرو غرب است. این اعتراضات محصول نوعی استیصال و در عین حال بن‌بست سیاسی بورژوازی است.

بحرانی که جمهوری اسلامی، به‌عنوان دولتی اقتدارگرا، فاشیستی و نماینده‌ی بورژوازی ایران، با آن دست‌و‌پنجه نرم می‌کند، بحرانی چندبعدی و چندجانبه است. از یک سو، این دولت به دلایل تاریخی و عقب‌ماندگی اقتصادی و تکنولوژیک، در مقایسه با دولت‌های بورژوایی غربی و کشورهای موسوم به جهان دوم، در موقعیتی به‌مراتب عقب‌تر قرار دارد. این واقعیت را می‌توان به‌روشنی در مقایسه‌ی تولید ناخالص داخلی ایران با کشوری مانند آلمان، با جمعیتی تقریباً مشابه، مشاهده کرد؛ جایی که تولید ناخالص داخلی ایران حدود یک‌دهم آلمان است. به تعبیر دیگر، درآمد ناخالص ملی آلمان ده برابر ایران است. این در حالی است که حتی در آلمان نیز با بحران مسکن، بی‌خانمانی، دستمزدهای زیر خط فقر، تورم افسارگسیخته و فقر گسترده در میان بازنشستگان روبه‌رو هستیم.

کشوری مانند آلمان، از یک‌سو، دارای سابقه‌ی دیرینه‌ی استعمار است و از طریق غارت منابع طبیعی دیگر سرزمین‌ها، بهره‌کشی از مردمان دیگر، استفاده از نیروی کار ارزان و کار رایگان بردگان، و ترکیب ارزش اضافی مطلق و نسبی، به سطوحی از فوق‌انباشت دست یافته است که به‌مراتب فراتر از آن چیزی است که در کشوری مانند ایران وجود دارد. با این حال، حتی چنین کشوری نیز حاضر نیست زندگی‌ای واقعاً انسانی و شایسته برای کارگران و بازنشستگان خود فراهم کند. اگر دولت‌هایی مانند آلمان در دوره‌های بحرانی تاریخی، به‌دلیل ترس از تکرار انقلاب‌های سوسیالیستی از کمون پاریس تا انقلاب اکتبر ناچار به عقب‌نشینی‌هایی موسوم به «انقلاب منفعل»، «سرمایه‌داری رفاهی» یا «دولت رفاه» شدند، این عقب‌نشینی‌ها نه از سر نوع‌دوستی، بلکه حاصل توازن قوای طبقاتی بود.

در مقابل، بورژوازی ملی ایران از همان آغاز، با اتکا به سرنیزه، چکمه، کودتا، ترور و خشونت عریان، و از طریق ترکیب ارزش اضافی مطلق (افزایش ساعات کار، بهره‌کشی بی‌رویه و سرکوب مطالبات کارگری) و ارزش اضافی نسبی (مدرنیزه‌سازی ابزار تولید بدون بهبود شرایط زیست کارگران)، و همچنین غارت منابع طبیعی، توانست به نفع لایه‌ای انگلی پیرامون حاکمیت، فوق‌انباشت‌هایی شکل دهد؛ هرچند این فوق‌انباشت‌ها، در مقایسه با کشوری کوچک چون آلمان، هم از نظر کمی و هم کیفی، به‌مراتب محدودتر بوده‌اند.

از این‌رو، اگر کشورهای مرفه‌تر اروپایی در مقاطعی به اعطای بیمه‌های بیکاری، بازنشستگی و حمایت‌های اجتماعی تن داده‌اند، این امر را به‌هیچ‌وجه نباید به حساب دست‌و‌دل‌بازی بورژوازی آن کشورها گذاشت. همان‌گونه که بیسمارک، این دیکتاتور غارتگر و کلونیالیست، صراحتاً در رایشستاگ اعلام کرده بود، سیاست «نان شیرین و شلاق» به‌صورت هم‌زمان، ابزاری برای مهار طبقه‌ی کارگر است. به بیان او، اعطای بیمه‌های اجتماعی بسیار ارزان‌تر از مواجهه با یک جنگ داخلی تمام‌عیار برای طبقه‌ی حاکم است. سیاست‌های پس از جنگ جهانی دوم در اروپا و آمریکا، از جمله نیودیل، نیز دقیقاً با هدف جلوگیری از الگوبرداری از انقلاب اکتبر و تکرار تجربه‌ی اتحاد جماهیر شوروی در کشورهای متروپل امپریالیستی اتخاذ شد، نه از موضع دفاع واقعی از منافع طبقه‌ی کارگر.

بسیمارک از یک سمت قانون ممنوعیت فعالیت‌ حزب سوسیال‌دمکرات کارگران آلمان را موسوم به قوانین سوسیالیستی در پیش گرفت و از طرف دیگر به بیمه‌های بیکاری، بازنشستگی و حوادث تن داد. اگر کسی امروز بگوید بیسمارک چپ بوده است، چون دولت اولیه‌ی رفاهی را شکل داده است.

از همین‌رو، کسانی که انقلاب منفعل بورژوایی و این عقب‌نشینی‌های حساب‌شده را نه حاصل ترس بورژوازی از قدرت طبقه‌ی کارگر، بلکه نتیجه‌ی «انجام تکالیف عقب‌مانده‌ی تاریخی» بورژوازی می‌دانند، هرگز نمی‌توانند نماینده‌ی موضعی کارگری باشند.

یکی از تفاوت‌های اساسی میان بورژوازی ایرانی و بخش‌هایی از بورژوازی اروپایی، تفاوت فرهنگی و تاریخی است. بورژوازی اروپایی، دست‌کم در برخی کشورها، محصول روندی پیچیده از انقلاب در اندیشه، گسست از جهالت قرون وسطایی و مبارزه با آریستوکراسی و کلیسا بوده و در مواردی مانند فرانسه، پرچمدار انقلاب و رادیکالیسم انقلابی شده است. این بورژوازی توانسته است متفکرانی چون روسو، دانته، فوریه، سن‌سیمون، روبسپیر، کانت، هگل، شیلر، گوته و هاینه را پرورش دهد. در مقابل، بورژوازی ایرانی عمدتاً مجموعه‌ای لمپن، کودتاچی، قداره‌کش و تروریست ــ از رضاخان تا خمینی ــ تولید کرده است. در ایران، ناف بورژوازی همواره به ناف زمین‌خواران بزرگ، لمپن‌ها و روحانیت وصل بوده و هست و حتی بورژوازی اپوزیسیون نیز تا مغز استخوان ارتجاعی، گذشته‌گرا و اقتدارطلب باقی مانده است.

در شرایط کنونی، بورژوازی حاکم و نهاد دولت، با تمام دستگاه ایدئولوژیک و هژمونیک خود، جایگاهش را در میان اکثریت جامعه از دست داده است. بحران‌های اقتصادی مکرر، طبقه‌ی کارگر را تا مرز گرسنگی مطلق رانده، خرده‌بورژوازی را به‌کلی پرولتاریزه کرده و طبقات میانی را، در اثر تحریم‌های طولانی‌مدت و تورم سرسام‌آور، به ورشکستگی کشانده است. در غیاب یک آلترناتیو رادیکال انقلابی، پناه بردن به اسطوره‌ها و همسویی با جریان‌های فاشیستی جایگزین مبارزه‌ی آگاهانه و سازمان‌یافته در چارچوب یک رئال‌پولیتیک انقلابی می‌شود.

در چنین وضعیتی، فاشیسم ــ به‌ویژه در قالب فاشیسم دیجیتال ــ در کمین است تا از دل مبارزات خودجوش و بی‌سازمان، هژمونی فاشیستی بسازد. اگر طبقه‌ی کارگر آگاه، متشکل و مسلح به آگاهی طبقاتی وارد میدان نشود، این خطر کاملاً واقعی است. شکست فاشیسم در ایران، به شکست هژمونیک اصلاح‌طلبی، اصولگرایی، جریان‌های بورژوا-لیبرال و سلطنت‌طلب گره خورده است. بدون شکل‌گیری یک بلوک تاریخی سوسیالیستی و آنتی‌فاشیستی، جنبش‌های خودبخودی و سوژه‌های منفرد فاقد آگاهی طبقاتی نه‌تنها به انقلاب منتهی نمی‌شوند، بلکه می‌توانند بستر زایش فاشیسم باشند.

جریان منحط و فاشیست پهلوی، فاقد توان سازمانی و میدانی مستقل است و به همین دلیل، بخش‌هایی از نیروهای بریده از حاکمیت عملاً نقش پیاده‌نظام آن را بر عهده گرفته‌اند. این جریان نه به‌عنوان یک اپوزیسیون جدی سرنگونی‌طلب، بلکه به‌مثابه پلتفرمی برای سفیدشویی نیروهای سابق حکومتی و بازتولید قدرت از درون نظام عمل می‌کند. تأکید مکرر رضا پهلوی بر «فروپاشی کنترل‌شده» و هراس از «هرج‌ومرج»، و نیز ارتباطات علنی او با نیروهای سپاه، بسیج و عناصر سابق اصلاح‌طلب و اصولگرا، تصادفی نیست. در چنین شرایطی، امکان آن وجود دارد که بخش‌هایی از حاکمیت، با جابه‌جایی چند مهره و همسویی با دولت‌های غربی و اسرائیل، خطر انقلاب سوسیالیستی را برای مدتی دیگر از خود دور کنند.

هایدلبرگ سی‌ام دسامبر 2025

ترانه علی‌دوستی، از روایت‌های فردی تا بن‌بست طبقاتی خرده‌بورژوایی و سرگردانی چپ‌های مستاصل

در این مقاله تلاش می‌کنم به شکل مارکسیستی به نقد و بررسی روایت ترانه علی‌دوستی، به‌عنوان یک سلبریتی، بپردازم و نشان دهم، گفتمانی که او نمایندگی می‌کند، چیزی جز بازتولید زندگی بیگانه و روزمره در شکلی کاملاً پست‌مدرنیستی در شکلی کاملا عامیانه نیست. اگر بخواهم تصویری واقعی و انتقادی از صحبت‌های ترانه علی‌دوستی ارائه دهم، لازم است به‌عنوان یک منتقد اجتماعی، مثل همیشه، برخلاف همسویی پوپولیستی با این روایت، با تابوهای ذهنی پیکریافته در اذهان سوژه‌های ایدئولوژیک برخورد رادیکال کنم و تا حدود زیادی این تابوها را بشکنم، تا مخاطب به جای نشخوار ابتذال عامیانه به سمت تامل و تعمق برود.

من بر این باورم که رئالیسم انتقادی، در مفهومی که لوکاچ از رئالیسم بسط داده است، تاکنون بهترین ابزار برای بازنمایی حقیقت پشت‌پرده‌ی واقعیت اجتماعی و عریان‌کردن جوهر پدیده‌هاست؛ اینجاست که رئالیسم انتقادی با روش دیالکتیکی پیوند تنگاتنگی با رئالیسم انتقادی دارد. روشی دیالکتیکی روشی است، که رابطه‌ی بین جزء و کل را در ارتباطی تنگاتنگ با بازنمایی کلیت و تناقضات اجتماعی هر عصر ممکن می‌سازد.

روایت ترانه علی‌دوستی در مستندی که پگاه آهنگرانی از زندگی او ساخته و در تلویزیون بی‌بی‌سی منتشر شده است، نمود بارز روایت خرده‌بورژوازی در بن‌بست رئال‌پولیتیک بورژوایی و خرده‌بورژوایی است. در این روایت، شکلی از فمینیسم روزمره، آن هم در سطحی‌ترین و عامیانه‌ترین فرم خود، تنها با اتکا به تجربه‌ی بی‌واسطه‌ی خود فرد، جایگاه یک بازخورد انتقادی و متکی بر تامل و تعمق با در نظر گرفتن جایگاه فرد در ارتباط با اجتماع را گرفته است.

در این مستند قابل روایتی به شدت فردگرا و شخص محور (من من کن)، جای روایت مبارزه و خیزش توده‌یی را گرفته است و جنبش همه‌گیر و توده‌یی زن زندگی آزادی را تا حد یک روایت سطحی و فردی تقلیل می‌دهد. در این روایت که چیزی جز بازنمایی ایدئال‌های ایدئولوژیک خرده‌بورژوایی به عنوان یک  شبه‌طبقه‌ی در حال سقوط  بیش نیست، ترانه علی‌دوستی به شکلی کاملا سلکتیو از زاویه‌ی دید یک زن خرده‌بورژوای دارای مزیت‌های طبقاتی بالا جای بازنمایی مبارزه  انسان‌های تحت‌ستم و کلیت واقعیت اجتماعی مقاومت علیه رژیم فاشیست اسلامی را می‌گیرد.

بخش زیادی از افرادی که با فرهنگ و هنر انتقادی، تاریخ اندیشه و تاریخ مباحث مربوط به رئالیسم انتقادی بیگانه‌اند، این روایت سلکتیو، ایندیویدوالیستی و پست‌مدرن فردمحور را روایت خود قلمداد می‌کنند، بدون آنکه بدانند این روایت نه روایت آنان، بلکه روایت خرده‌بورژوازی در بن‌بست است. خرده‌بورژوازی در ایران در یکی دو دهه‌ی گذشته چنان دچار سقوط جایگاه اقتصادی شده است، که از یک طرف امکان بازگرداندن دوران گذشته برایش تقریبا غیرممکن به نظر می‌رسد و بخشی از خرده بورژوازی از ترس انقلاب دست به دامان فاشیسم، افسانه و اسطوره شده است و از طرف دیگر بخش وسیعی از این طبقه‌ی خرده‌بورژوایی که هنوز فاشیست نشده است اما امید خود را در بورژوازی لیبرال می‌بیند، دیگر امکان مهاجرت هم ندارد، چون با گسترش فاشیسم در کشورهای اروپایی و آمریکای آخرین گزینه‌ی خرده‌بورژوازی ایرانی برای نجات خود هم ظاهرا غیرممکن به نظر می‌رسد. اینجاست که بخشی از این طبقات میانی بریده از اصلاحات به ناچار به جنبش زن زندگی آزادی پیوستند.

روایت ترانه علی‌دوستی حتی در حد روایت رمان‌های بورژوایی قرن نوزدهم نیز نیست، رمان هایی که کشمکش‌های عصر خود را از زاویه‌ی نقل سرنوشت فردی مطرح می‌کردند؛ رمان‌هایی که نمود بارز «بی‌خانمانی استعلایی» سوژه‌ی بورژوایی بودند، همان‌طور که لوکاچ در نظریه‌ی رمان می‌نویسد. این روایت تنها یک روایت روزمره از یک ذهن شی‌واره است که نمی‌تواند حتی به‌اندازه‌ی یک میلی‌متر فراتر از واقعیت شبه‌انضمامی برود. در این روایت، فردیت متورم خرده‌بورژوایی جایگاه روایت مقاومت جمعی کارگران، زحمتکشان و دیگر اقشار اجتماعی در خیزش ژینا علیه فاشیسم اسلامی را می‌گیرد.

گویی این ترانه علی‌دوستی و امثال او هستند که به‌عنوان سوژه‌های منفرد خرده‌بورژوایی تاریخ می‌سازند و جنبش‌های اجتماعی را به حرکت درمی‌آورند، و نه برعکس. اینجاست که قدرت خارق‌العاده‌ی ایدئولوژی، جای واقعیت اجتماعی در جریان را می‌گیرد و واقعیت اجتماعی به‌عنوان یک شبه‌واقعیت انضمامی پدیدار می‌شود. اینجاست که در این خوانش برهم‌کنشی فرد و جامعه جایی ندارد. فرد به عنوان یک موجود انتزاعی دیده می‌شود که از بیرون مسائل اجتماعی روی دنیای بیرونی تاثیر می‌گذارد.

ایران به کدام سو می‌رود؟ چند سخنرانی در دانشگاه سوآز لندن در سال 2013

پیش‌گفتار
هفته‌ی آخر مارس 2013 در دانشگاه سوآز لندن یک جلسه از جانب حسن زادگان به مدت یک هفته برگزار شد، که در آن فعالین سیاسی مختلف چپ و راست حضور داشتند. یکی از سخنرانان این همایش من بودم که در آنجا چند تا سخنرانی ارائه دادم. از آنجایی که هیچ اثری از ویدئوهای یوتیوبی آن جلسه در اینترنت وجود ندارد، تصمیم گرفتم که قسمت‌هایی از متن سخنرانی که همچنان در لپ‌تاپم موجود بود را دوباره منتشر کنم، تا به کسانی که در طول این سالیان از چپ به راست افراطی یا فاشیست اسلامی و محور مقاومتی یا سلطنت‌طلب و غیره تبدیل شده‌اند بگویم که ما همچنان بر خاستگاه پرولتاریایی تاکید داریم و تا آخرین قدم برای رسیدن به یک جامعه‌ی سوسیالیستی مبارزه خواهیم کرد و هرگز از مواضع برحق خود عقب نخواهیم نشست. از رفیق شیوا به خاطر بازبینی این سخنرانی‌ها متشکرم. تا جایی که به یاد دارم در آن یک هفته من در مجموع پنج تا سخنرانی ارائه دادم، ولی به احتمال خیلی زیاد فایل پیش رو کل آن سخنرانی‌ها را پوشش نمی‌دهد. صاحب این قلم اگرچه در سال‌های اخیر دچار تغییرات زیادی در اندیشه و جهانی‌بینی مارکسیستی شده است، اما هرگز حاضر نبوده از زاویه‌ی دید طبقات غیرکارگر به سیاست نگاه کند.

بحران محیط‌‌ زیست و مساله‌ی انتقال آب در ایران

مقدمه
مساله‌ی محیط‌زیست همواره یکی از مسائلی بوده است که برای من به عنوان یک فعال مارکسیست و منتقد اجتماعی حاوی اهمیت بسیاری زیادی بوده است و یکی از کسانی بودم که در این حوزه فعالیت‌های کوچکی انجام داده ام. تفاوت یکی از این فعالیت‌ها که در فضای مجازی منتشر شده است، گفتگویی است که با علی‌ زیدونی در سال۱۳۹۷ داشتم. یکی از بنیادی‌ترین مشکلی که من با بسیاری از مدعیان فعالیت در حوزه‌ی محیط داشته و دارم، این است که اکثریت این افراد فاقد یک سیاست عمومی انقلابی در برخورد به تخریب سیستماتیک محیط زیست توسط نظام سرمایه‌داری و مناسبات کالایی بوده و هستند و در بسیاری از مواقع مساله‌ی محیط زیست را تا حد مساله‌ی انرژی تقلیل می‌دهند و بر سر راهکار هم به توصیه‌های اخلاقی به افراد در مورد رعایت در مصرف اکتفا می‌کنند. این مساله اما تنها یک بخش بسیار کوچک از یک پدیده‌یی است که به مراتب بنیادی‌تر از آن است که مدافعین سرمایه‌داری سبز به دنبالش هستند. سرمایه‌داری سبز افسانه‌یی است که مدافع گریل نیودیل راه انداختند. از دوران طرح مساله‌ی محیط‌‌زیست توسط طیف سوسیال‌دمکرات کینزیانیستی تا امروز محیط زیست انسان بیش از کل تاریخ سرمایه‌داری به شکل سیستماتیک تخریب شده است و سوسیال‌دمکراسی نه‌تنها نتوانسته است مانع این تخریب سیستماتیک و بی‌رویه شود، بکله خود یکی از عوامل اصلی این تخریب است.
در اینجا لازم است که تفاوت دیدگاه انقلابی و مارکسیستی و رئال‌پولیتیک انقلابی در برخورد به مسائل مربوط به حوزه‌ی محیط زیست در مقابل تمام دیدگاه و راهکاری بورژوایی دیگر مطرح شود. انتشار این گفتگوی تلویزیونی در قالب متن با این مقدمه تلاشی کوچک برای طرح این مساله در فضای سیاسی مارکسیستی در ایران است.
در زمینۀ اکولوژی بحث‌های زیادی از جانب متفکران مختلف حوزه‌های مختلف، فعالین سیاسی، دولت‌ها و نهادهای سیاسی و غیره مطرح است و هر کس، هر حزب، هر دولت و جریانی در تلاش است از زاویة منافع طبقات و اقشار و گروه‌های مشخص به این مسئله پاسخ دهد. در این شکی نیست که مسئلة محیط‌زیست به عنوان یکی از مسائل بنیادین که جهان را بر سر دو راهی نابودی کرة زمین و رهایی از این نابودی و کمونیسم قرار داده است. کمونیسم سیستمی است که در آن رابطة انسان با طبیعت از حالت رابطة کالایی و سوژه و ابژه رهایی باید بیابد و تبدیل کردن طبیعت به ابزاری برای خلق ارزش اضافی باید نابود یابد. در این میان اما جریانی که صدای بلندتری دارد و شنیده می‌شود، نه جنبش کمونیستی، بلکه آلترناتیوهای بورژوایی مبلغ یک سرمایه‌داری سبز است که گرین نیو دیل و احزاب سبز امپریالیستی است که می‌خواهند از طریق محافظت از سیستم کاپیتالیسم یک کاپیتالیسم سبز را شکل بدهند. جریان دیگری که مسئلة محیط‌زیست را به مبنایی برای بحث و گفتگو تبدیل کرده است، جریان اکوفاشیسم است. نمایندگان اکوفاشیسم خواهان بازگشت به گذشته به جای نجات آینده از ارتجاع گذشته و حال هستند.

کانال تلگرام حسن معارفی‌پور