مراقبت و کنترل احساسات بازمانده ی بربریت دوران ویکتوریایی

سیاست دیسپلینیزه کردن طبقه ی کارگر و انسان های تحت ستم، سیاستی بود که در دوران ویکتوریایی در اروپا به شدیدترین شکل ممکن به پیش رفت و از طبقه ی کارگر کشورهای اروپای غربی انسان های ترسو، حمال، بی خاصیت و سر به زیر ساخت که با عینک بورژوازی به جامعه نگاه می کردند. این سیاست به اشکال دیگری در کشورهای دیگر و حتی کشورهای ما در خاورمیانه و حتی امریکای بی تاریخ هم به پیش رفته است.
 
در عصر ویکتوریایی و دوران حاکمیت ملکه ویکتوریا بین سال های 1837 تا 1901 ما شاهد یک عصر ارتجاعی در تاریخ بشرهستیم که تنها با حکومت های بناپارتیستی مانند لوئیس بناپارت (ناپلئون سوم در فرانسه) و بیسمارک در المان قابل مقایسه است. فرهنگ ویکتوریایی در عصر ویکتوریایی البته مختص انگلستان نبوده و نیست، بلکه در کل اروپا ما شاهد دوره یی افول „انقلابی گری“ بورژوازی و بازگشت ارتجاع مذهبی و سلطنت مطلقه هستیم. به قول مارکس پرولتاریا موتور انقلاب بورژوایی را به حرکت دراورد اما خود نتوانست رهبری انقلاب را به دست بگیرد و بورژوازی سر کار امده نمی توانست تا ابدالدهر انقلابی بماند، چون ان خاصیت تاریخی خود را از دست داده بود. بورژوازی تنها برای در هم کوبیدن فئودالیسم و اقتدار خدا بر روی زمین، اقتداری که با خونریزی و انگیزیسیون کلیسا و زور شمشیر بر روی گردن بردگان و دهقانان نگه داشته شده بود، می توانست به حیات خود ادامه دهد.
 
تصور ابلهانه یی است که انقلابی گری بورژوازی اولیه و قیام علیه فئودالیسم، ازادی انسان دهقان از زمین و دادن بردگی مدرن به او را رهایی بخوانیم. نباید گول ساختار زبانی لیبرالی را خورد وگرنه در این حالت هر چی باشیم مثل کسی که توسط یک قمار باز به بازی گرفته می شود و می بازد، به مدافعان و حافظان نظم موجود که برهان های لیبرالی را به کار می گیرند، باخته ایم.
 
یکی از ویژگی های دوران ویکتوریایی که به عصر ویکتوریایی شناخته شده است، کنترل احساسات انسانی از جمله احساسات جنسی، عطسه کردن و حتی خمیازه کشیدن بود. دولت نماینده ی ارتجاع،هنجارهای به شدت ضد انسانی را از طریق سیاست دیسپلیینزه کردن طبقه ی کارگر و اقشار تحت ستم برای کنترل این طبقه به کار گرفته بود، تا هر از طریق این اهرم های روانشناسانه و هنجارهای کثیف و ضد بشری زمینه ی قیام اجتماعی انسان های تحت ستم را از بین ببرد. فرهنگی منسوخی که بازمانده ی ان هنوز در مدارس، کودکستان ها، دانشگاه ها، ارتش، زندان ها، تیمارستان ها، در کافه و رستوران و… به شدت قابل مشاهده است.
 
باید میشل فوکو را به خاطر ارائه تصویری روشن از این دوره در کتاب اشتیاق به دانایی و سکسوالیتی و حقیقت از دوران ویکتوریایی و سیاست دیسپلینیزه کردن جامعه در سرمایه داری امروز ستود، اما نباید موضع کسموپولتیک و سرگردانانه ی او را قبول کرد. میشل فوکو به عنوان کسی که بیشترین تاثیر را روی موج های مختلف فمینیسم از جمله موج ساختگرایی فمینیستی و حتی بخشا فمینیست های مارکسیست گذاشته است، خود شدیدا ضد فمینیسم بود، اما این کتابش به واقع کمک شایانی به شناخت نرم ها و هنجارهای رایج که توسط دولت ها در جوامع مختلف به ویژه در رابطه با مساله ی سکس بازتولید می شوند، می کند.
 
میل جنسی طبیعی ترین و قوی ترین میل در درون انسان است، اما این میل طبیعی توسط سیاست کنترل می شود. همین چند روز پیش در المان که مسائل جنسی به اصطلاح از قرن بیستم به این طرف به ظاهر تبدیل به پدیده یی خصوصی شده است، یک زن و شوهر را که در قطار سکس دهانی داشتند (زنه برای شوهرش ساک میزده) به هفت هزار و پانصد یورو جریمه محکوم کردند، این در حالی است که شما می توانید ساعت ها در قطار لب بگیرید و یا حتی جلو کلیسا بعد از نماز خواندن با هر کسی که دوست داشتید لب بگیرد، بدون اینکه ناچار باشید جریمه پرداخت کنید. مساله این است که بسیاری از هنجارها و رفتارهایی که ما داریم، بدون اینکه خودمان بدانیم، ریشه در تاریخ عصر ویکتوریایی یا تاریخ مشابه ان دارند. برای درک دقیق عصر ویکتوریایی باید علاوه بر اثار فوکو که بخشا از یک موضع متافیزیکی و ازوتریک به تاریخ می نگرند، لازم است کتاب هیجدهم برومر لوئیس بناپارت مارکس را خواند، تا مشاهده کنید که چطور مارکس بازگشت ارتجاع نماینده ی کلیسا توسط یک دلقک را به دنبال شکست انقلاب کبیر فرانسه به تصویر می کشد. یک تحلیل دقیق و ماتریالیستی از عصر ویکتوریایی نمی تواند خود را در چارچوب های تحلیل فرهنگی جوامع بدون در نظر گرفتن مناسبات تولیدی، اقتصادی و رابطه ی بین ایدئولوژی و مناسبات تولیدی در نظر بگیرد. کاری که میشل فوکو و شرق شناسانی مانند ادوار سعید و کل جریان پست مدرنیسم می کنند این است که مسائل تاریخی و فرهنگی را از بستر تاریخی خود جدا کرده و به نوعی از تحلیل های متافیزیکی کانت هم عقب تر می روند و نوعی ازوتری صوفی مسلکانه را بنیاد نظریات خود قرار می دهند، که بر هیچ پایه ی مادی و ماتریالیستی بنیاد نهاده نشده است. هر مساله یی را باید در بستر تاریخی ان و تکامل مناسبات تولیدی، رابطه ی دولت و اقتصاد سیاسی و غیره باید بررسی کرد، در غیر این صورت تحلیل مان فراتر از یک درد دل نمی رود. نمایندگان مکتب فرانکفورت هم به ویژه والتربنیامین در برخورد به مساله ی تاریخ دچار این اشتباه تئوریک می شوند و از تاریخ و ماتریالیسم تاریخ، کاریکاتور می سازند.
 
عبور از فرهنگ ویکتوریایی در جامعه ی معاصر نیازمند دستیابی به اگاهی طبقاتی و سیاسی از ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیک، تشکل و سازمان یابی کارگری و تحزب، برای تعرض به دولت، سیاست و مناسبات اجتماعی ایی است که این فرهنگ منسوخ را در اشکال پوسیده بازتولید می کند.
 
می خواهیم به عنوان عناصری پاسیو در تاریخ همچون یک توپ فوتبال شوت شویم و با بی تفاوتی از کنار این مسائل بگذریم، یا می خواهیم به طور ریشه یی فرهنگ مردگان را به گور بسپاریم؟ این سوالی است که هر کس باید خود را به ان مشغول کند، سوالی که جواب جمعی نه فردی و یا گروهی دارد و می طلبد.
 
حسن معارفی پور

کشف یک زن جوان Entdeckung an einer jungen Frau

برتولت برشت

ترجمه ی: حسن معارفی پور

وداع ناشتای صبح، زنی سرد و بی قرار، بی قرار به نظر می رسید.
.از انجایی که یک رشته از موهایش خاکستری بود، نمی توانستم دیگر تصمیم بگیرم که بروم

در حالت سکوت سینه هایش را گرفتم و زمانی که سوال کردم که چرا من، مهمان یک شب، چرا بعد از گذراندن یک شب تمایلی به رفتن ندارم، در صورتی که قرار بر این بود، تنها همین یک شب باشد
:نگاهی بهش انداخته و بی تعارف این را گفتم

ایا فقط همین یک شب است، می خواهم بمانم یا بروم
از وقتت استفاده کن؛ این بد است که تو بی قرار باشی

و بگذار گفتگوی مان را سریعتر انجام دهیم
چون ما فراموش خواهیم کرد، که تو رفتنی هستی

.و این مساله اهنگ اشتیاق (میل جنسی) را در من گلویم خفه می کند

Entdeckung an einer jungen Frau

 

Bertolt Brecht

Des Morgens nüchterner Abschied, eine Frau
Kühl zwischen Tür und Angel, kühl besehn.
Da sah ich: eine Strähn in ihrem Haar war grau
Ich konnt mich nicht entschließen mehr zu gehn.

Stumm nahm ich ihre Brust, und als sie fragte
Warum ich, Nachtgast, nach Verlauf der Nacht
Nicht gehen wolle, denn so war’s gedacht
Sah ich sie unumwunden an und sagte:

Ist’s nur noch eine Nacht, will ich noch bleiben
Doch nütze deine Zeit; das ist das Schlimme
Daß du so zwischen Tür und Angel stehst

Und laß uns die Gespräche rascher treiben
Denn wir vergaßen ganz, daß du vergehst.
Und es verschlug Begierde mir die Stimme.

قلعه ی آدمخواران یا سازمان ملل؟

 

در مطلبی که مدتی قبل در رابطه با اهدای جایزه ی نوبل صلح به نادیا مراد منتشر کردم، کثافت، دورویی، اپورتونیسم و جنایتکاری سازمان ملل و دولت های بورژوایی که از یک طرف با سیاست های جنگ طلبانه ی خود داعش را به عنوان الترناتیو در دنیای „بی الترناتیوی“ پس از فروپاشی شوروی برای بشریت نوید می دهند و از طرف دیگر یک طویله برای آدمخواران به اسم سازمان ملل درست کرده اند، تا این سیاست ها را رومانتیزه کرده و هرازگاهی یک قربانی ابله را دوباره قربانی کنند، پرداخته و با دقت کامل این اخلاقیات مبتذل بورژوایی که تابع منطق و عقلانیت بورژوایی که از نظر من چیزی جز ویرانی عقل نیست، بررسی کرده ام.

لازم به ذکر است که این جانیان و همکاران همدیگر یک بار به اسم سیاست های „صلح“ بخوانید جنگ وتروریسم رسمی „بشردوستانه“ مردم بی دفاع را قربانی کرده و بار دیگر یکی از قربانیان توسط همکاران و مغزهای فاشیست و جنگ طلب عضو طویله ی ادمخواران یعنی سازمان ملل، قربانی را همچون یک میمون سیرک در یک جلسه جلو دوربین اورده و با اهدای جایزه یی به او می خواهند کلیت تروریسم شان را توجیه و رومانتیزه کنند. نادیا مراد البته سه بار قربانی شده است. یک بار قربانی سیاست های تروریستی تروریسم دولتی و جنگ های امپریالیستی و جنایتکارانه ی دولت های امپریالیستی غربی که داعش را همچون هیولای ادم خواری به جان مردم انداخته و هزاران و صدها خانواده ی بیگناه را نابود کرده و زنان بی دفاع را به عنوان برده گان جنسی فروختند و نادیا هم یکی از این زبان بود، بار دیگر زمانی که در سازمان ملل به عنوان „قهرمان“ (بخوانید دلقک سیرک) معرفی کرده و به او جایزه داده و بار سوم زمانی است که یوان (سازمان ملل) این قلعه ی ادمخواران و موسسه ی سازمان های تروریستی و جاسوسی از جمله ابزار دست دولت فاشیست و تروریست امریکا زیر فشار او را ناچار کردند که ازمایش پزشکی بدهد، تا ثابت شود که مورد تجاوز بربرهای تروریست و وحوش اسلامی (البته اسلام امریکایی و قرن بیست و یکمی) داعش قرار گرفته شده است. زمانی که نتایج ازمایشات پزشکی، ازمایشاتی که توسط پزشکان مزدور و وابسته به همین سازمان های جنگ طلب و تروریست انجام گرفته، نشان می دهند که نادیا مراد مورد تجاوز قرار گرفته نشده است، در همین طویله ی ادمخواران، در اوج جنایتکاری و توحش (غیرقابل وصف با کلمات) توسط همین „مغزهای“ تروریست و فاشیست در برخورد به این قربانی، جایزه ی نوبل را بعد از سه ساعت بحث و رای گیری ساختگی از او پس گرفتند. نادیا مراد البته چهار بار قربانی شده است و بار چهارم به خاطر جهالت و نادانی سیاسی خود او بوده است. جورج اورول در رمان قلعه ی حیوانات و 1984 تلاش می کند تا تصویری وحشیانه و حیوانی از سرمایه داری دولتی تحت حاکمیت استالین جلاد ارائه دهد، این تصویر ممکن است در بسیاری موارد در مورد استالینیسم صدق کند، اما جورج اورول رمان های خود را تحت فضای انتی کمونیستی که ضدیت خود را در ضدیت با شوروی سابق نشان می داد، منتشر می کرد و بورژوازی ادمخوار و موسسات حقوق بشری را که فاشیسم را به عنوان الترناتیو به خورد مردم می دادند، انچنان تند و تیز زیر ذره بین قرار نمی داد. اگر جورج اورول زنده بود و می دید که چگونه دولت های تروریستی و فاشیستی غربی که فاشیسم را در سیاست بین المللی خود در اشکال مختلف، از جمله جنگ های نیابتی و تسلیح و حمایت از نیروهای فاشیستی در عراق و سوریه و اکراین و سریلانکا و همچنین در برخورد به پناهجویان در دریای مدیترانه و غیره می دید، شاید رمان هایش را ضد بورژوازی دمکرات غربی منتشر می کرد و به جای قلعه ی حیوانات اسم ان را قلعه ی ادمخواران می گذاشت. در اینجا توجه ی شما را به مقاله یی که قبلا نوشته و همچنین گزارش سایت گاردین به زبان انگلیسی در مورد بازپسگیری این جایزه و تحقیر بی شرمانه ی این قربانی قربانی ها جلب می کنم.
…….

جایزه ی نوبل صلح یا جایزه ی قبول ابژه بودن؟

„جایزه نوبل صلح امسال به نادیا مراد و دنیس موک وگه رسید!“

این خبر سر تیر تمام رسانه های دولتی، امپریالیستی، چپ لیبرال و در کلیت خود رسانه های دنیا شد. امپریالیسم غرب در تلاش است که از طریق „رومانتیزه“ کردن قربانی، جنگ های نیابتی خود را روکشی بکشد، تا افکار عمومی را از نقد مناسبات ساختاری سرمایه داری و کارکرد این نظام به عنوان یک نظام استعمارگر و امپریالیست منحرف کند و از طریق درست کردن تئاتر ها و شوهایی که بیشتر از هر چیز به تئاتر مزخرفی شبیه است، تئاتری به اسم پارلمان، اتحادیه ی اروپا، سازمان ملل و دیگر طویله هایی که در ان فقط خوک صفتان انسان خوار راه پیدا می کنند، بربریت و توحش، کشتار سیستماتیک انسان و جنگ ها را مشروع جلوه دهد و اگر هم مشروع جلوه ندهد، نشان دهد اگر ما جنگ را درست می کنیم، بلاخره پارلمانی هم داریم که از „حقوق بشر“ دفاع می کند و قربانیان هم می توانند به این طویله ی خوک ها یعنی پارلمان های بورژوایی راه پیدا کنند و در انجا در ازای مزدوری و توجیه این نظام برده دارانه اجازه ی مع مع و بع بعی پیدا کنند.

لنین شاید بزرگترین متفکری بود که فانکشن نظام سرمایه داری انحصاری و امپریالیسم را به دقیق ترین شیوه در کتاب امپریالیسم اخرین مرحله ی سرمایه داری توصیف می کند و اعلام می کند که جنگ همیشه یکی از راه های سرمایه داری انحصاری از بحران و برای کنترل بحران است.

„نئو“ انتی لنینیست هایی همچون دیوید هاروی نظریه ی امپریالیسم لنین را برای توصیف مناسبات امروز امپریالیسم کافی نمی دانند و اعلام می کنند، در شرایطی که طبقه ی کارگر نمی تواند در سطح جهانی ماشین فرادولتی امپریالیسم را متوقف کند، بهتر است تلاشمان را روی مساله ی رفورم و رفورمیسم و بازگشت به اقتصاد کینزی و دولت رفاه متمرکز کنیم. من این نظر هاروی را ارتداد در مارکسیسم اعلام می کنم ولی از مارکسولوژها چیزی از این فراتر انتظار ندارم، همانطور که از کاندیاهای احزاب چپ اروپایی انتظار بیشتری از چریدن در طویله ی پارلمان و تلاش برای عقلانی کردن سرمایه داری از طریق بازگشت به دولت رفاه، ندارم.

ادوارد سعید به عنوان یکی از متفکران پست مدرنیست و یکی از نمایندگان اصلی کنستروکتیویسم (ساختگرایی) در کتاب خود به اسم اروینتالیسم ( در فارسی شرق شناسی ترجمه شده است، اما در واقع می توان شرق گرایی ترجمه کرد) می نویسد که غربی ها انچنان تصویر وارونه یی از شرق ارائه می دهند که مردم شرق در نزد افکار عمومی همچون جانورانی انسان خوار جلوه داده می شوند که بویی از تمدن و شهرنشینی نبرده اند و تنها کاری که می کنند، کشتن زن و سر بریدن و غیره است. (نقل به مضمون از ادوارد سعید، شرق شناسی)

اینکه در کشورهای اسلامی زن ها همچون گوسفند چه از جانب دولت و چه از جانب مردان „غیور“ ناموس پرست خشک مغز قتل عام می شوند، پدیده ی روشنی است و نباید ان را انکار کرد و شرق ستایی کرد، اما مساله این است که امپریالیسم غربی در تلاش است چنین تصویری از مردم کشورهای خاورمیانه به خورد افکار عمومی بدهد که در ان شرق منبع „شر“ و غرب و منبع „خیر“ و تمدن خوانده می شود. تاریخ شناسان اروپایی که اغلب اروپا محور و اروپا مدار هستند، با تفکرات مسیحی و اروپایی از دوران بعد از رفورماسیون شدیدا در تلاش برای ارائه تصویر انسانی تر و بهتر از مسیحیت و اروپا بوده اند ولی فراموش می کنند، جنایاتی که مسیحیت در اروپا در قرون وسطی و در دوران جنگ های صلیبی، در دوران فراماسونری، در دوران استعمار و امپریالیسم در حق مردمان دیگر کشورها انجام داده است، ده ها برابر بیشتر از توحش „شرق“ است. ( برای مطالعه ی بیشتر رجوع کنید به کتاب سمیر امین به اسم اروپا مداری و کتاب کاوه یزدانی به اسم هندوستان، مدرنیسم و انحراف بزرگ. این کتاب یکی از مهمترین تحقیقاتی است که تاکنون در زمینه ی هندوستان انجام گرفته است و کاوه یزدانی رفیق انقلابی ما ده سال از زندگی خود را به صورت بی وقفه صرف نوشتن این کتاب کرده است. تاکنون صدها خلاصه نویسی توسط بزرگترین اساتید دانشگاه های معتبر جهان از این کتاب منتشر شده است و اگر کسی علاقمند باشد ان را به فارسی برگرداند می تواند با من تماس بگیرد تا نسخه ی پی دی اف را با اجازه ی نویسنده برایش ارسال کنم.India, Modernity and the Great Divergence: Mysore and Gujarat (17th to 19th C.))

نباید تعجب کرد که „آشغال هایی“ که به اسم پروفسور و محقق برای سازمان های اطلاعاتی اروپایی مشغول جاسوسی و گسترش افکار ارتجاعی جنگ طلبانه و امپریالیستی هستند، کسانی همچون ساموئل هانتیگتون این فاشسیت تمام عیار که دنیا را به جنگ بین فرهنگ ها تقسیم می کند و شرق را مکانی برای توحش و غرب و مسیحیت و بازگشت به بنیادهای اولیه ی مسیحی را می ستاید، از جانب امپریالیسم غربی تا این اندازه پوشش داده می شوند.

من پیرو فلسفه ی اخلاق مارکسیستی و به ویژه دوره ی مارکسیستی جورج لوکاچ این فیلسوف و متفکر برجسته هستم که در کتاب تزهای بلوم دقیق ترین تز خود در مورد فلسفه ی اخلاق را فرمول بندی می کند و می گوید که هر شهروندی از هر طبقه ی اجتماعی که باشد، مادام در مقابل توحش و بربریت سرمایه داری سکوت کند و با عمل خود یا سکوتش این مناسبات را بازتولید کند، یک مجرم است و باید محاکمه شود. نقل به مضمون از لوکاچ، تزهای بلوم

امثال ساموئل هانتیگتون که سمیر امین او و دانیل بل را مزدور سی ای ای معرفی کرده بود، از نقطه نظر فلسفه ی اخلاق مارکسیستی پیرو لوکاچ تنها مجرمان عادی نیستند، بلکه جنایتکاران جنگی هستند که نظریاتشان به کشتار سیستماتیک میلیون ها انسان مشروعیت داده است و با انان لازم است به عنوان جنایتکار جنگی همچون سران دولت های، مسئولین صنایع بزرگی که صنایعشان را در اختیار جنگ طلبی و انسان کشی قرار داده اند رفتار شود.

در مورد اعطای جایزه ی نوبل صلح به دو تا قربانی، قربانیانی که بلاهت و تجاهل و مناسبات برده دارانه ی سرمایه داری، ابژه بودن و شرق گرایی که غرب تبلیغ می کند، را بازتولید می کنند و به گفتمان های ارتجاعی تنوع فرهنگی نئولیبرالیستی و پست مدرنیستی را با عمل و پراکسیس خود دامن می زنند، تا اگاهانه یا ابلهانه نشان دهند که اروپاییان و دولت های اروپایی تنها غارتگران، جنگ طلبان، مسئولین فجایع انسانی در شرق واستعمارگران کشورهای موسوم به جهان سوم نیستند، بلکه تمدن و جامعه ی مدنی ایی هم در اینجا وجود دارد که در اینجا به یک „سیاه پوست“ و „رنگین پوست“ هم این امکان را می دهد، بعد از انکه قربانی بردگی و توحش جنگ طلبانه ی سرمایه داری غربی و امپریالیسم شد، یک جایزه ی نوبل و صلح هم بدهد، تا ریشه ی مساله را به فراموشی بسپارد. در این راستا بازگشت به نقد اقتصاد سیاسی و بررسی رادیکال جنگ طلبی و عروج بربریت و توحش داعش به عنوان محصول سرمایه داری غربی و صادره ی پست مدرنیسم نئولیبرال، نقد توجیه زن کشی و زن ستیزی زیر نام مالتی کالچرالیسم، تبلیغ و توجیه می شود، به صورت ریشه یی ضروری می شود.

ابژه یی که همیشه به عنوان ابژه دیده شده است، نمی تواند خود را از ابژه بودن رها کند، مادام برای براندازی سیستمی که ابژه گی را به خاطر موقعیت اقتصادی، شرایط جغرافیایی، „ملت“ و „قومیت“ به انسان تحمیل می کند، اقدام نکند و قدم برندارد.

از نظر یک ابله بی شعور ممکن است این نشان از ترقی خواهی غرب باشد که جایزه ی نوبل صلح را به یک زن ایزدی و یک سیاه پوست می دهد، اما از نظر من این مساله نشان از اوج کثافت، دورویی و اخلاقیات ریاکارانه ی بورژوازی است، سیستم سرمایه داری غربی همان سیستمی است، که جنگجویان قهرمان ی پ گ و ی پ ژ، را که بر پوزه ی فاشیست های اسلامی و داعش افسار زدند، تروریست می خواند و پرچمشان را ممنوع اعلام می کند، اما به فاشیست های داعشی و نازی ها اجازه می دهد که در روز روشن با پرچم داعش و صلیب شکسته در خیابان های اروپا تظاهرات کنند.
رفیق ما ارش اذر را به خاطر نشر پرچم ی پ گ و ی پ ژ در المان دستگیر و زندانی کردند.

ما این کثافت و ریاکاری را نه می بخشیم و نه گول ان را خواهیم خورد. در زیر روکش سرمایه داری دمکراتیک یک سیستم هیولایی خوابیده است که توسط سرمایه مالی و صنعتی در حال جهانخواری است.

ساده لوح نباشیم!

حسن معارفی پور

Das hätte ich mir von Anfang an gedacht! Fuck UN, Fuck USA

Über diese Website

THEGUARDIAN.COM
Measure on sexual violence in conflict passes after Trump administration threatened to veto document over references to reproductive health

چند کلمه در مورد اختلافات درون کومه له و حزب کمونیست ایران

به عنوان کسی که در گذشته به جرم کمونیست بودن و به بهانه هایی واهی و دروغین از حزب کمونیست ایران و کومه له اخراج شدم و یک کودتای راست علیه جریان کمونیستی ایی که من و دیگر رفقا( من بی پروا از خط خودم دفاع می کرده و کرده ام و دیگران نیم بند) نمایندگی می‌ کردیم، را پشت سر گذاشته ام، معتقدم که در حال حاضر نماینده ی واقعی کمونیسم و سوسیالیسم علمی در کومه له وجود ندارد و اختلافاتی که وجود دارد به شدت غیرتئوریک و صرفا استراتژیک، تاکتیکی و سازمانی اند. همچین معتقدم که جناح راست تصمیم خود را برای قبضه کردن تشکیلات کردستان و تسویه حساب نهایی با طرفداران جناح مازوجی گرفته است. بحث هایی که تاکنون منتشر شده، تاکنون نتوانسته اند از چارچوب بحث های استراتژیک و تاکتیکی در برخورد به جریان بورژوایی فراتر روند و هنوز هیچ نطفه یی از نقد تئوریک مارکسیستی درون کومه له نقش نبسته است.

عباس منصوریان تلاش کرده است با رجوع به یک گفته ی حسن رحمان پناه مساله را تئوریک کند، اما فارغ از تکرار مباحث مربوط به انترناسیونال دوم و بلشویک ها و اختلافات چپ و راست چیزی نگفته که حرف خودش حساب بشود، چیزی که بتوان به عنوان بحث تئوریک به آن اکتفا کرد. صلاح مازوجی هم در یک بحثی در مورد انحلال حزب کمونیست ایران به نفع کیست؟ مباحثی را در نقد نظریات نانوشته ی جمال بزرگپور از شوونیست های کورد درون کومه له مطرح کرده است و همین طور بحث هایی از جانب محمد نبوی و پویا محمدی مطرح شده اند، که جملگی حرف تئوریکی برای گفتن ندارد. این متاسفانه تنها مشکل ‌کومه له و حزب کمونیست ایران نیست، معضل کل اپوزسیون موسوم به کمونیست ایران است.

دیروز برای کلاس های بازخوانی کاپیتال م در دانشگاه هایدلبرگ بازخوانی های ‌کاپیتال از فعالین سیاسی مختلف از جمله منصور حکمت را مجدد بررسی می کردم. زمانی که با بازخوانی کاپیتال ولفگانگ فریتز هاوگ و دیوید هاروی و دیگران مقایسه می کنم می توانم بگویم که „تئوریک“ ترین رهبران کمونیست ایرانی درکی فوق العاده ابتدایی از تئوری مارکسیسم دارند.

منصور حکمت و دیگر رهبران ایرانی باید بیست سال پیش هاروی درس کاپیتال را بگذرانند، تا به این درک از کاپیتال برسند.‌

تحلیل من این است که در اختلاف نظرهای سیاسی در بین چپ ایران نه درک تئوریک و علمی از سوسیالیسم و کمونیسم، بلکه این سیاست هویتی است که نقش دارد .سیاست هویتی به این معنا که من نوعی خود را با „محفل“، تیم، گروه، هم محل، هم شهری، هم زبان، همکار، هم پیک، دوستان عشقی ام ووو را تعریف کرده و ارزیابی های سیاسی و تئوریک در انتخاب سیاسی ام نقشی ندارد، بلکه این هویت گروهی و محفلی است، که بر اعتقادات سیاسی و نظری من پیشی دارند. این مساله باعث می شود، که انسان های صادق‌، مبارز، „مومن“ و کمونیستی که درک مبتدی از کمونیسم دارند، در این اختلافات در کنار فالانژیست های انتی کمونیست و شووینیست هایی چون جمال بزرگپور و حسن رحمان پناه قرار بگیرند و در مقابل بخشا انسان های لمپن و عربده کشی که به قول خودشان در ایران خیابان می بستند، در کنار صلاح مازوجی قرار بگیرند.

من صلاح مازوجی را کمونیست نمی دانم، تا زمانی که علنی و صریح از سوسیالیسم علمی و مارکسیسم دفاع نکند و به طور علنی علیه جریان دوم خردادی هابرماسی اتحاد سوسیالیستی کارگری موضع نگیرد، و سرکوب ها و تسویه حساب هایی که کومه له با شخص من کرد را علنی نقد نکند و از خودش به خاطر این مسائل انتقاد نکند، به عنوان کسی که در اخراج شخص من نقش داشته است، نمی توانم مواضعش را به عنوان موضع کمونیستی قابل دفاع بدانم.

صلاح مازوجی آن موقع که در تشکیلات کردستان علیه ما کودتا شد، خود مستقیم در این کودتا نقش داشت. امروز هم مازوجی و هم دیگر رفقایش به این نتیجه رسیده اند، که بزرگترین اشتباه را مرتکب شدند، که حکم اخراج من و دیگران را امضا کردند. چون با این کار زمینه ی تعرض بیش از پیش راست به چپ و کمونیسم را فراهم کردند. البته ممکن است این مسائل را علنی اعلام نکرده باشند و یا نکنند، اما تسویه حساب با ما تسویه حساب کومه له با کمونیسم بود، در این روند همه ی کسانی که در مقابل اخراج من و دیگر رفقا سکوت کردند، مسئول هستند و باید از خود علنی انتقاد کنند.

شکی ندارم که انشعاب خواهد شد و تشکیلات کردستان کومه له به سازمان زحمتکشان دیگری تبدیل خواهد شد، همه ی کمونیست ها اخراج می شوند و ناسیونالیسم کرد خود را به کلی تثبیت می کند. اکثریت تشکیلات خارج‌ کشور با حزب کمونیست ایران خواهد رفت و تشکیلات کردستان از دست این اسم حزب کمونیست ایران خلاص خواهد شد.

تشکیلات خارج کشور حزب کمونیست ایران در قبال جان تمام کسانی که به جریان چپ وابسته اند و در حال حاضر در اردوگاه کومه له هستند، کسانی که امروز فردا چه قبل و چه بعد از انشعاب از اردوگاه بیرون انداخته می شوند مسئول است و باید تمام این اعضا را به کشورهای امن تر‌ منتقل کند. اردوگاه سازی و دکان و ویترین گذاشتن در کردستان عراق در میان گله ی فاشیست ها و قومپرستان به اسم یک جریان کمونیستی خودکشی سیاسی است.

حسن معارفی پور

درباره ی سوختن کلیسای نوتردام در پاریس

 

درباره ی سوختن کلیسای نوتردام در پاریس

میشل فوکو در مقدمه ی کتاب „کنترل (حفاظت) و تنبیه“ که در فارسی به اسم „مراقبت و تنبیه“ ترجمه شده است، می نویسد که در تاریخ 2 مارچ 1757 در جلو در ورودی کلیسای بزرگ پاریس ( به احتمال زیاد همین کلیسای نوتردام)، همین کلیسایی که دیروز خوشبختانه نصفش در اتش سوخت، „دامی ین“ به این محکوم شده بود که در یک دادگاه انگیزیسیون اعلام پشیمانی کند، چون او با چاقو قصد کشتن پادشاه را داشته بود. مدافعین بربریت همانطور که در عکسی که از این صفحه ی کتاب میشل فوکو گرفته ام، قابل روئیت است، او را قرار بود با چهار اسب به چهار قطعه تقسیم کنند و زمانی که با چهار اسب نتوانستند این کار را بکنند، دو تا اسب دیگر به ان اضافه کردند و با شش اسب او را قطعه قطعه کردند ووو

این توصیف میشل فوکو از یک واقعه ی تاریخی در یک تاریخ نه چندان دور در کشور „متمدن“ فرانسه ی امروزی است که به مهد „انقلاب“ شناخته شده است، به روشنی ماهییت کلیسا را نشان می دهد، در کشوری که کلیسا تا انقلاب کبیر فرانسه یکه تاز میدان بود و صدای مخالفین حاکمیت خدا بر روی زمین و دهقانان مخالف بربریت فئودالی را در گلو اینگونه خفه می کرد. همین کلیساهایی که امروز به اماکنی برای جذب توریست تبدیل شده اند و در ان افکار بازسازی شده ی بربریستی مسیحیت که در نتیجه ی انقلابات از پایین ناچار شده بود، برای ماندگاری خود، خود را با مناسبات جدید تطبق دهد و به قول معروف „سکولاریزه“ شود. تصور احمقانه یی که بسیاری از نیروهای چپ و راست لیبرال دارند، این است که سکولاریزیشن یا پروسه ی سکولاریزه شدن جامعه با عصر روشنگری اغاز شده است و در انقلاب کبیر فرانسه به اوج خود رسیده است و ما دیگر لازم نیست با مسیحیت این تاپاله ی شیمیایی که از طریق سوسیالیزیشین همچون ذائقه ی غذایی در بین مردم گسترش یافته است، مبارزه کنیم. این تصور احمقانه نشان از جهالت از جنبه های بیزنسی و اقتصادی مذهب و یا ناشی از منفعت داشتن در گرفتن چنین مواضعی است. کسانی که عصر روشنگری (بخوانید عصر جهالت) را می ستایند، نقد مذهب را با مسامحه و مصالحه نمایندگان روشنگری از جمله فلاسفه ی بزرگی چون کانت با مذهب و کلیسا اشتباه گرفته اند. نقد مذهب بی گمان نقد سمبل های مذهبی نمی تواند باشد و سکولاریسم هیچ گاه با بورژوازی عصر روشنگری نتوانست این افیون ویرانگر را از توده های مردم دور کند، چون نمایندگان „روشنگری“ نه از یک زوایه ی ماتریالیستی تاریخی، بلکه از زاویه ی کاملا روبنایی به مذهب „نقد“ داشتند و مذهب را به عنوان یک سیستم اقتصادی مافیا گونه که مشروعیت استثمار و بهره کشی انسان از انسان را صادر می کرد، نگاه نمی کردند. بورژوازی „انقلابی“ اولیه گرچه بزرگترین تحولات را با خود اورد، اما هیچ گاه این ویروس متعفن مذهب را از زندگی مردم نتوانست بزداید و به هیچ وجه نمی خواست بزداید. اتفاقا مذهب و ناسیونالیسم و رگیونالیسم و قومپرستی و میهن پرستی و غیره به عنوان ایدئولوژی هایی برای از خود بیگانه کردن انسان توسط بورژوازی به مراتب بهتر از فئودالیسم به کار گرفته شدند و „هویت“ های کاذب انسان ها را شکل دادند، هویت هایی که از نظر انسان های بی „هویت“ (هویت انسانی منظورم است) مغزپوک هزاران برابر از هویت انسانی و شهروندی اهمیت پیدا کرده و ایدئولوژی بشرستیزانه ی بشر „مدرن“ را شکل دادند. فاشیسم و نژادپرستی، بربریت مسیحی و اسلامی و یهودی و بودیسم در فرمت امروزی شان محصول سرمایه داری دوران بحران و هویت طلبی کاذب عصر سرمایه داری هستند، که به اشکال مختلف توسط این سیستم همچون هیولایی به جان مردم انداخته می شوند. برای فهم بربریت داعش لزومی ندارد به حدیث و قران مراجعه کرد، کافی است داعش این نیروی پست مدرن اسلامی و فاسیست را که هویت فاشیستی اسلامی را به هویت مردم تبدیل می کند و با پول و امکاناتی که داشت فعالین مختلف را از مذاهب و گروه های قومی و ملی مختلف از سراسر جهان جمع می کرد، به عنوان یک نیروی پست مدرن که ریشه های ان در سیاست سرمایه داری امپریالیستی و نئولیبرالیسم غربی به عنوان „الترناتیو“ عصر الترناتیو ستیزی قرار گرفته است، بررسی کنیم به جای اینکه با شمشیر به جنگ سایه هایی که دیگر در خیالات هم وجود ندارند برویم. این مساله در مورد کلیساهای اروپا هم صدق می کند. لازم نیست عیسی ناصری این موجود ناموجود را زیر و رو کنیم تا به ماهیت امروز کلیسا برسیم، کافی است کلیسا را به عنوان یک شرکت مافیایی و انگلی در بازار رقابت سرمایه داری که از تحمیق توده ها سرمایه انباشت می کند، نگاه کنیم. مافیای اقتصادی ایی که برای ماندگاری خودش ناچار است خود را با شرایط جدید تطبیق دهد و الگوهای اقتصادی متفاوت اعصار متفاوت را بپذیرد، تا از گردونه ی روابط اقتصادی حذف نشود و همزمان مذهب را از حالت دگماتیستی اش به یک غذایی قابل خوردن تبدیل کند، تا از طریق رگ ها و خون وارد بدن انسان شود و به هویت انسان فراری از هویت انسانی تبدیل شود.

در اینجا نمی خواهم برای نشان دادن تاریخ پر از جنایت و نسل کشی مسیحیت اسناد تاریخی فراوانی ردیف کنم. تنها خواستم یک هشداری به ان چپ های توده یی و ان انسان های نادانی داده باشم که به خاطر سوختن بخشی از کلیسای نوتردام اشک در چشمانشان حلقه زده است و برای چهار تیکه سنگ و چوبی که بر روی گرده ی بردگانی که در نتیجه ی کار طاقت فرسا و بی اجر و مزد در دوران حاکمیت مطلق کلیسا به عنوان نماینده ی خدا بر روی زمین، بالا رفته است تا این مکان جهل و کهنه پرستی ساخته شود، گریه می کنند و اخبار سوخته شدن این کلیسا را در فضای مجازی دست به دست می کنند.

به یاد دارم که اروپاییان نژادپرست و فاشیست که کشتار مردم به دست داعش را جزو فرهنگ مسلمانان و مردم خاورمیانه می دانستند و هیچ نوع نقدی به این بربریت و توحشی که محصول سیاست های دولت های خودشان بود، دولت هایی که با رای انان حکومت می کرد، نداشتند، اما به محض اینکه داعش اثار باستانی های شهر موصل را تخریب کرد، همه ی این راسیست های کله پوک طرفدار امپریالیسم ناقوس کلیسای واتیکان را به صدا دراورده و در روزنامه های سوپر دست راستی شروع به نقد این اقدام داعش کردند. همان پست مدرنیست هایی که مالتی کالچرالیسم را نمایندگی می کردند، کشتن انسان، نسل کشی، فروش زنان ایزدی به عنوان برده در بازار موصل و غیره را جزو فرهنگ مسلمانان می خوانند و در اوج پاسیفیسم پای تله ویزیون و ابجو نشسته و اخبار نسل کشی و ادم سوزاندن به دست داعش را گوش می دادند و هیچ غلطی نمی کردند، اما همگی علیه شکسته شدن اثار باستانی های موصل بودند. من در همان زمان در مجامع به اصطلاح روشنفکری (روشنفکران بورژوازی کوته اندیش ترین انسان ها هستند) در همین المان اعلام کردم که یک تار موی یک کودک عراقی یا فلسطینی را به تمام اثار باستانی های جهان عوض نمی کنم. بگذار داعش این نیروی بربریستی ساخته ی دست کشورهای شما و مسلح به سلاح های مدرن شما، این اثار باستانی و این سمبل های بربریت نابود کند، اما دست از سر مردم بردارد.

من به عنوان کمونیستی که تمام کلیساها و اماکن مقدس جهان را با یک توالت سرپایی کنار جاده عوض می کنم، معقتدم که این اماکن را نباید نابود کرد، بلکه باید این امکان را نگه داشت و تاریخ توحش و بربریت مدافعین مذهب را در این اماکن به جاهلان مذهبی و توده ی مردم نشان داد، بخش هایی از ان را به زندان جنایتکاران مذهبی و پدوفیل تبدیل کرد، باید توالت عمومی های بزرگ در این اماکن مذهبی ساخت، تا هر رهگذری به ان مراجعه کند. باید این اماکن را تبدیل به دانشگاه و کتابخانه و رستوران و مهد کودک ووو کرد و در عین حال تاریخ توحش و جنایت مذاهب را بدون سانسور در تمام اماکن مذهبی به نمایش کشید.

بورژوازی و دولت های مدافع بهره کشی انسان از انسان، همیشه به انسان سر به زیر و دست رو به اسمان نیازمندند، تا خود با خیال راحت به پروسه ی بهره کشی شان از انسان و انباشت سرمایه ادامه دهند، به همین خاطر تحت هیچ شرایطی به شیوه ی مستقیم وارد جنگ با مذهب نمی شوند. انان مذهب را نه تنها بازسازی کردند، بلکه همچون خون به رگ های مردم اروپایی تزریق کرده اند و مسیحیت این طاعون به مراتب خطرناکتر از فاشیسم داعشی را در سیستم اموزشی، از مهد کودک تا دانشگاه طوری انتگره کرده اند، که تنها ادم های تیزبین و مخالفین جدی مذهب ان را می توانند دیده و افشا کنند، بقیه ی کسانی که این را نمی بینند یا نمی خواهند ببینند، چون منفعتشان حکم می کند، که نبینند و یا نادان و جاهل اند و درک و شعورشان به این اندازه نیست که بازتولید مذهب در اشکال مختلف در سیستم اموزشی، خانواده و دولت های به اصطلاح „اتئیستی“ یا „سکولاریستی“ را مشاهده کنند و یا برای جلوگیری از بازتولید مذهب پراکسیس خود را تغییر دهند.

با شنیدن خبر سوختن این مکان جهل و خرافه پرستی بسیار خوشنود شدم.

حسن معارفی پور

Bild könnte enthalten: Text

Lesekreis „das Kapital“

In all seinen Schriften setzt Marx sich dialektisch materialistisch mit Gesellschaft, Philosophie und Ökonomie auseinander. Die meisten philosophischen Richtungen verstehen Marx Arbeiten nicht als philosophisch, obwohl oder vielleicht gerade weil Marx die abstrakte Philosophie insbesondere Hegels und Feuerbachs auf die gesellschaftlichen Verhältnisse angewandte. Damit machte er das Philosophieren zu einem praktischen, das von dem realen Leben der Menschen ausgeht. Gramsci nennt diese Art, Philosophie auf das gesellschaftliche Leben anzuwenden und vom gesellschaftlichen Leben und dem gesellschaftlichen Menschen ausgehend zu entwickeln, „Philosophie der Praxis“.
Marx gehört zu einem meist diskutieren Philosophen, der sehr kontrovers diskutiert und oft falsch interpretiert wurde. Erich Fromm kritisiert, dass die meisten Akademiker*innen, die von Marx reden und ihn auf oberflächliche Weise diskutieren oder ablehnen, nie im Leben Marx im Original gelesen haben. David Harvey spricht davon, dass das Marxsche Kapital als „Bibel“ der Arbeiterklasse bezeichnet wird. Lenin war der Meinung, dass man die Logik von Hegel gelesen haben muss, um das Kapital verstehen zu können.
Im Lesekreis werden wir uns in der ersten Sitzung mit Marx Biographie und seiner historisch-materialistischen und dialektischen Herangehensweise an die Philosophie auseinandersetzen. Wir nähern uns damit den Besonderheiten seiner philosophischen Diskurse in der Wissenschaft, die durch eine übergreifende Analyse unterschiedliche Bereiche in der modernen Wissenschaft decken und gleichzeitig wegen des dialektischen Charakters der Texte immer noch für die Philosophie notwendig sind. Diese Auseinandersetzung bildet die Grundlage, auf der wir dann gemeinsam den ersten Band des Kapitals lesen und philosophisch wie politisch diskutieren. Wir werden also Marx mit Marx lesen, anstatt ihn ohne ihn gelesen zu haben zu verachten.
Marx begründet den „kategorischen Imperativ, alle Verhältnisse umzuwerfen, in denen der Mensch ein erniedrigtes, ein geknechtetes, ein verlassenes, ein verächtliches Wesen ist“ (Zur Kritik der Hegelschen Rechtsphilosophie, 1844). Marx Hauptwerk „Das Kapital“ ist das Projekt herauszufinden, wie genau diese Verhältnisse beschaffen sind: als Grundlage dafür, sie umzuwerfen. Auch wenn wir im letzten Jahr den 150. Jahrestag der Veröffentlichung des Kapitals feierten, ist es weiterhin unabdingbar, um aktuelle kapitalistische Verhältnisse und Strukturen zu verstehen. Es handelt sich um eine hochkomplexe und sehr tiefe Auseinandersetzung mit der bürgerlichen Produktionsweise.
Was das Kapital von Marx anderen Schriften unterscheidet ist, dass es im Gegensatz zu bestimmten politischen Schriften keine aktivistische Sprache benutzt, sondern aus tiefen Beobachtungen und Analysen der kapitalistischen Gesellschaft und kapitalistischer Produktionsweise besteht. Das Kapital ist ein Mikroskop, mit dem man die bürgerliche Gesellschaft untersuchen und von der Warenzirkulation bis zur Theorie der Krise des Kapitalismus lesen kann. Aus diesem Grund wurde das Kapital ab 2008 wieder auf den Markt gebracht und dieses Mal von Kapitalisten gelesen.

Zeit: Dienstag, 14:15-15:45
Ort: Philosophisches Seminar, Raum 117