چرا من از „کمونیست“ های قلابی متعلق به طبقات متزلزل خرده بورژوازی و طبقه ی بورژوازی تا این میزان بیزارم؟

یکی از دلایل تنفرم از این به اصطلاح کمونیست ها این است که „کمونیسم“ شان را مصنوعی می دانم و این به اصطلاح روشنفکران که هر کدام یک کتاب مارکس زیر بغل شان گذاشته و سگی در دست در کافه تریا ها می چرخند و از رهایی طبقه ی کارگر دم می زنند، نه باوری به رهایی دارند و نه عملا برای رهایی انسان و طبقه ی کارگر می جنگند. انان تنها پٌز می دهند.

دلیل دیگر تنفرم کاملا طبقاتی است. یعنی من از انسان هایی که از طبقات سلطه گر هستند متنفرم و به این انسان ها اعتماد ندارم، این تنفر غریزی است، اما من سعی می کنم خط و جهت کاملا اگاهانه به ان بدهم. البته لازم به ذکر است که استثنائاتی در میان همین طبقات وجود دارند. بخشا مشاهده کرده اییم و می کنیم، که طرف تمام منافع طبقاتی خود را فدای رهایی انسان های تحت ستم کرده است، اما به قول آلمانی استثنائات از قوانین پیروی می کنند. هر کس در عمل و نظر یکدست عمل نکند، برای من با یک تاپاله یکسان است. آن کس که شب و روز دم از حقوق زن می زند و زنش را مانند خانواده ی بارزانی مخفی می کند، هر ادعایی داشته باشد، برای من یک انسان ضد زن مرتجع و عشیره است. یک لمپن به اسم ارام احمد وابسته به جریانات اسلامی گوران و حزب جماعت اسلامی کردستان در یک برنامه ی لایو گفت که ایا اصلا در بین ایل بارزانی زن وجود دارد؟ گفت ایا کسی اصلا زنان این ها را دیده است؟ واقعا من یکی ندیده ام اگر شما دیدین خبر دهید. این البته مساله ی دیگری است، اما در اینجا قصد دارم تفاوت ادعا و عمل را نشان دهم.

مساله ی „کمونیست“ های قلابی برخاسته از طبقات مرفه که بخشا ممکن است شبه انقلابی گری پوچ را هم نمایندگی کنند، به هیچ وجه رهایی نهایی انسان از مناسبات برده دارنه ی مدرن نیست. انان تنها به خاطر همراهی با موج های اجتماعی به اصطلاح روشنفکری به جنبش های چپ روی می اورند. جنش چپ دانشجویی، جنبشی که لنین ماهیت به شدت خرده بورژوایی و ارتجاعی ان را شناخته بود، در سال های گذشته در ایران نشان داد که ماهییت واقعی انسان ها چیست. انانی که کمونیست هایی چون ما را که از طبقات تحت ستم جامعه و طبقه ی کارگر امده بودیم را „چپ سنتی“ می خوانند، خود میکروب هایی از آب در امدند که سوسیال دمکراسی نئولیبرالی غربی را ستایش می کنند و به محض رسیدن به اروپا به زیر مجموعه ی کثافت نئولیبرالی و امپریالیسم جهانی تبدیل شدند و به طبقه ی خود بازگشتند. کسانی که در ایران ماندند امثال گرایلوها هم به تئوریسین سپاه پاسداران تبدیل شده و مستقیم و غیرمستقیم جذب فاشیستی ترین و جنایتکارترین نهادهای حکومتی شدند. من در سال 2006 به رفیق نازنینی گفتم که من به این کمونیست های „سوسول“ اعتماد ندارم، ان رفیق گفت حسن تو نباید این طور ادم ها را قضاوت کنی. واقعا هم هنوز هم بر این عقیده ام که تحت هیچ شرایطی به انسان های سوسول فارغ از مرام و عقیده شان اعتماد ندارم. یک سوسول وقتی از طرف پلیس یک سیلی می خورد، رفقای خود سهل است حاضر است برای اینکه سیلی دوم را بهش نزنند، بشریت را هم بفروشد.

رفیق نازنینی تعریف می کرد، که در مسجد سلیمان مناسبات کارگری اگاهی کارگری و سوسیالیستی را در بین کارگران شرکت نفت اتوماتیک شکل می داد و وقتی کودکان طبقات فقیر مناسبات اریستوکراتیک و به شدت طبقاتی انجا را مشاهده می کردند، مناسباتی که ورود کودکان طبقات فقیر به محلات کارمندان و مهندسین و غیره را ممنوع کرده بود و از حضور کودکان محلات فقیر حتی در مدارسی که برای کارمندان عالی رتبه ساخته شده بودند، جلوگیری می کرد، باعث می شد که انان دنبال جواب قانع کننده و تئوریک دلایل این نابرابری های طبقاتی و این اریستوکراسی ضد بشری بگردند و این مساله انان را به سوی تئوری های مارکسیستی می کشاند. بی دلیل نبود که هسته ی اصلی رزمندگان در مسجد سلیمان شکل می گیرد و متفکرین کمونیست و کمونیست های راستینی چون داریوش کائدپورها، کوروش سلحشورها و شهناز کائدپورها از مسجد سلیمان می ایند. همه ی این رفقا از مناسبات کارگری برخاسته اند و به خانواده های کارگری تعلق دارند.

از کمونیسم کارگری „کمونیسم“ سوسول ها به خاطر مسائل طبقاتی و مسائلی که بالاتر اشاره کردم تنفر شدید و طبقاتی دارم، این کمونیسم را دکترین خرده بورژوازی می دانم و با ان دشمنی طبقاتی دارم، چون علیرغم اینکه شبه انقلابی گری نیهلیستی و خرده بورژوایی را تبلیغ می کند، به شدت لمپنیستی است و هر ان ممکن است به فاشیسم تبدیل شود. در این جا مشخصا منظورم جریان تقوایی است که در به صورت غیر رسمی در جبهه ی نئوفاشیستی اروپایی قرار گرفته است و به صورت رسمی رهبری این جریان به یک جریان پروغرب پرو امپریالیست تبدیل شده است. به این جانوران اعتماد نکنید و انان را منزوی و رسوا کنید.

حسن معارفی پور

عباس یگانه را بایکوت کنید!

 

این آدم مهره ی سوخته ی رژیم اسلامی است، مهره یی که حاکمیت بعد از استفاده اش از او همچون یک تفاله به بیرون پرت کرده است و هم اکنون به سازمان شبه رژیمی پژاک وابسته است و شب و روز مشغول فحاشی جنسی و سکسیستی علیه کمونیست هاست.

عباس یگانه کارش تمام است، نه رژیم او را می پذیرد و نه فعالین جدی اپوزیسیون. پ ک ک و پژاک هم به خاطر رابطه ی همیشگی خود با رژیم فاشیست و جنایتکار اسلامی همواره در تلاش بوده اند این رژیم را سر عقل اورده تا خود هم به عنوان نیروهایی در چارچوب این نظام به فعالیت سیاسی و فرهنگی در کردستان بپردازند و سهم خود را از کیک داشته باشند، به همین خاطر هر اراذلی که از این رژیم جدا می شود، به راحتی می تواند به پ ک ک و پژاک بپیوندد. پ ک ک و پژاک نه تئوری دارند و نه سیاست، نه استراتژی و نه تاکتیک مشخصی که یک روز بتوان روی ان تکیه کرد. خزعبلاتی که از مغز بیمار اوجالان بیرون می اید یا توسط اوباش زندان بان نوشته می شود، یا ترهاتی مالیخولیایی هستند که به اندازه ی خطبه خواندن یک آخوند در یکی از دهات های کردستان ارزش ندارند. پ ک ک تنها یک پرنسیپ دارد و ان پرنسیپ بی پرنسیپی است، به همین خاطر است که پ ک ک و زیرشاخه ی ایرانی اش، پژاک چنین اوباش فحاش، مزدور سابق و سکسیستی را که به خاطر یک کامنت که من در صفحه ی یکی از اعضای سابق کومه له در مورد عباس یگانه نوشته بودم، اینگونه به فحش می بندد و دهها فحش سکسیستی به من دهد را به عنوان عضو و هوادار می پذیرند. هم رژیم جمهوری اسلامی شکست خورد و هم پروژه ی پروتسناتیزه کردن اسلام سیاسی و فاشیسم اسلامی در ایران. این را هم اراذل و اوباش رژیم حس کرده اند و هم مردم ایران و به همین خاطر است که گله گله اصلاح طلبانی که افسار سبز بردگی بر گردن می اویختند و اسم موسوی جلاد و کروبی را فریاد می زدند به عنوان پناهنده ی „سیاسی“ به همراه دیگر وابستگان به نظام تروریستی و فاشیستی اسلامی و سپاه پاسداران به خارج کشور گریخته و درخواست پناهندگی می دهند.

عباس یگانه یکی از این اوباش است. با او به عنوان اوباش اطلاعاتی سابق، مزدور این نظام و کارمند یکی از تروریستی ترین و فاشیستی ترین رژیم های اوایل قرن بیست و یک باید برخورد کنیم.

از همین تریبون از تمام کسانی که مخالف رژیم فاشیست اسلامی ایران هستند، درخواست دارم ارتباط خود را با این شارلاتان و مهره ی سوخته ی نظام فاشیستی و تروریستی ایران قطع کرده و در برنامه ی های فیس بوکی او شرکت نکنند. ادبیات این شیاد شارلاتان دقیقا مثل ادبیات بازپرس های رژیم اسلامی در زندان هاست. فحاشی جنسی و تهدید به تجاوز تنها می تواند کار کسی باشد، که در فرهنگ این رژیم جلاد پرورش پیدا کرده است.

لازم به ذکر است که مجموعه یی انسان ابله و بی منطق، هر شب در برنامه های زنده ی فیس بوکی این شارلاتان مزدور سابق، کسی که کاری جز توهین و اتهام زنی به کمونیست ها و چهره های سیاسی خوشنام در کردستان ندارد، شرکت کرده و در دام این لات بی سر و پای مزدور سابق می افتند. برای من مهم نیست که عباس یگانه در حال حاضر در تیم جاسوسی جمهوری اسلامی ایران است یا نه، انچه برای من مهم است این است که او برای من تفاوتی با یک جلاد تیرخلاص زن ندارد. با او به مثابه ی یک فاشیست اسلامی برخورد کنید.

بایکوتش کنید، اگر بایکوتش نمی کنید، من حق دارم به شما مشکوک باشم. هر کس در برنامه های این مردک زن ستیز فاشیست و جاش سابق شرکت می کند، برای من تفاوتی با او ندارد.

حسن معارفی پور
04.09.2019

Bild könnte enthalten: TextKeine Fotobeschreibung verfügbar.
Bild könnte enthalten: SchuheKeine Fotobeschreibung verfügbar.

جایگاه مفهوم دولت در ادبیات مارکسیستی

حسن معارفی پور

به همراه ضمیمه ی در مورد کمونیسم و رابطه ی دولت با سوسیالیسم

بخش اول مطلب را سال ها پیش نوشته ام، بخش دوم ان حمع اوری مجموعه یی کامنت است.

هنگامی که کمونیست ها از مفهوم دولت صحبت میکنند ازاَن به عنوان یک ابزار در خدمت منافع طبقه ی حاکم و برای تثبیت یا حفظ قدرت اَن طبقه(منظور طبقه ی مسلط است)،یاازآن به عنوان یک قدرت همگانی جدا از توده ی مردم یاد میکنند.نزد مارکس،انگلس و لنین این مفهوم یکی از مفاهیم پایه ای است و در آثار خود بارها و بارها به درازا از ان صحبت کرده رفیق لنین بارها در جلسات و نشست ها در این زمینه سخن رانده اند. در آثاری همچون مانیفست کمونیست مارکس و انگلس،منشاء خانواده ،مالکییت خصوصی و دولت اثرانگلس واثر جاودانه ی لنین دولت وانقلاب و هچنیین در دیگر آثار مارکس،انگلس و لنین به طور گذار در این زمینه صحبت شده است.دولت از نقطه نظر مارکسیسم شامل یک سیستم حکمرانی است که از طریق اعمال قهر قدرت طبقه ی حاکم را حفظ می نماید و این قدرت را از گزند حوادث حفظ میکند.
دولت به قول انگلس به هیچ روی نه قدرتی است که از بیرون جامعه تحمیل شده باشد، و نه« واقعیت ایده ی اخلاقی »،«تصویر و واقعیت عقل»چنان که هگل میگوید، بلکه دولت یک محصول جامعه در مرحله ی معینی از تکامل است؛پذیرش این است که جامعه در تضاد حل ناشدنی با خود درگیر شده است و از این رو به ستیز های آشتی ناپذیری که توان از میان بردن انها را ندارد،تقسیم گشته است.ولی برای این که این ستیزها،طبقات با منافع اقتصادی در تضاد، خود و جامعه را در یک مبارزه ی ناسودمند ناتوان نسازد،میبایست قدرتی پیدا آید که در ظاهر بر سر جامعه بایستد،تا برخوردها را کاهش دهد و آن را در محدوده ی نظم نگه دارد؛و این قدرت از جامعه بر میخیزد، ولی خود را بر سر آن میگذارد، و خود را بیش از پیش از آن بیگانه میکند، دولت است.
برخلاف پرت و پلا گویی های لیبرال ها و کل جریانات راست، دولت یک سیستم ماوراء طبقاتی نیست که اداره ی جامعه رابدون توجه به منافع ظبقات برعهده داشته وکاری به منافع طبقات اجتماعی نداشته یا نقش میانجیگری را داشته باشد،بلکه در واقع دولت ها در تمام مقاطع تاریخی حافظین منافع طبقات حاکم و حافظین وضع موجود به نفع ظبقات مسلط در جامعه بود ه اند،فارغ از تمام د تفاوت های دولت های مختلف در مقاطع مختلف زمانی و تاریخی و ضعف ها ،اشکالات و نقاط قوت ان یک وظیفه ی اساسی را بر عهده دارد و ان مصادره ی اموال جامعه به نام جامعه و به نفع طبقات مسلط و حاکم همراه حفظ قدرت آنان است. شکل گیری دولت ها در آغاز برخلاف ساخت تیره ای ازطریق تقسیم سرزمینی اتباع در مملکت های مختلف بود.از نطر انگلس سازماندهی بر پایه ی محل و منطقه یک ویژگی مشترک همه ی دولت هاست.
از ویژگی های دیگر دولت از نظر انگلس میتوان به یک قدرت همگانی که دیگر آشکارا خود را به عنوان نیرویی که به صورت یک نیروی نظامی سازمان میدهد و دارای قوه ی قهریه، زندان و غیره است که در ساخت تیره ای و قبیله ایی از این چیزها خبری نبود. انگلس در منشاء خانواده اشاره میکند که»دولت از نیاز به زیر فرمان داشتن ستیزهای طبقاتی برخاست» در نتیجه دولت تبدیل شد به ابزار سیاسی برای سرکوب طبقات تحت ستم در دست طبقه ی قوی تر برای حفظ سیطره ی اقتصادی ای که در نتیجه ی تقسیم کار اجتماعی و پیشرفت جوامع به وجود آمده بود. بنا به گفته ی انگلس» دولت رشته ی پیوند جامعه با تمدن است که در همه ی دوران ها نمونه ی دولت طبقه ی فرمان رواست وبه درستی در همه ی موارد ماشینی برای سرکوب طبقه ی تحت ستم است» (منشاء خانواده)
باید اشاره کنم که دولت ها از ازل وجود نداشته بلکه همانطور که اشاره شد در یک مقطع مشخص تاریخی در نتیجه ی پیشرفت جوامع به صورت ضرورت گریز ناپذیر به وجود امدند ،در یک مقطع تاریخی نیز بر اساس یک ضرورت تاریخی دولت زاید گردیده و بی ربطی خود را به جامعه و منافع مردم نشان میدهد .در ان شرایط است که جامعه تولید را بر پایه ی همکاری آزاد وبرابر تولید کنندگان سازمان دهی میکند و تقسیم کار فعلی که بر اساس منافع طبقه ی مسلط است جای خود را به همکاری همگانی به نفع جامعه میدهد.
دولت ها در تمام مقاطع نه تنها دولت باستانی و فئودالی ،بلکه دولت انتخابی معاصر هم آلتی برای استثمار کار فردی و سرمایه است.انگلس در نامه اش به ببل مینویسد که دولت چیزی نیست جز ماشین سرکوب یک طبقه توسط طبقه ی دیگر ،در جمهوری دمکراتیک نیز دولت همین نقش را ایفا میکند و نقش دولت کمتر از سلطنت مطلقه نیست.(پیشگفتار انگلس بر جنگ داخل در فرانسه )
لنین در دولت و انقلاب نظرات اپورتونیست هایی چون کائوتسکی و آنارشیست ها در زمینه ی دولت را آماج حملات شدید خود قرار میدهد ونقطه نظر مارکسیستی را در زمینه ی دولت بیان میکند.کائوتسکی با مرتد شدنش و نظرات راست و اپورتونیستی اش با یدک کشیدن سوسیالیسم بر روی نظرات خود و با موضع گیری ارتجاعیش در قبال جنگ در زمینه ی دولت نیز نظریات راست و اپورتونیستی ایی را مطرح نمود.از آنجا که از نقطه نظر مارکسیستی دولت موسسه ایی گذرنده است که در جریان مبارزه و انقلاب از آن بهره میگیرند تا دشمنان طبقه ی کارگر را با آن قهرا سرکوب کنند،لذا گفته های کائوتسکی در مورد» دولت آزاد خلقی» چرندیاتی بیش نبود که در خدمت گرایش بورژوا_ناسیونالیستیش قرار داشت. تا زمانی که پرولتاریا به دولت نیاز دارد آن را صرفا برای سرکوب دشمنان خود به کار میگیرد و نیاز به دولت به قول لنین از لحاظ مصالح آزادی نبوده و نیست.
سخن گفتن در مورد آزادی زمانی ممکن است که دولت به معنای اخص کلمه موجودیت خود را از دست دهد.(لنین انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد)
کمونیست ها برخلاف آنارشیست ها که از همان ابتدا با شعار مبارزه علیه هرگونه دولتی مبارزه میکنند و بی دولتی را در هر شرایط زمانی تبلیغ میکنند، به وجود دولت انقلابی یعنی دیکتاتوری پرولتاریا،یعنی دیکتاتوری طبقه ایی که طی قرون متمادی تحت ستم بوده معتقدند و علیرغم اینکه کمونیست ها به زوال دولت معتقدند اما این زوال تنها در شرایطی ممکن است که نابرابری های اجتماعی به طور کل از بین رفته و آزادی به معنای حقیقی و عینی خود، برای طبقه ی کارگر و کل اجتماع تحقق پذیرفته باشد و ان شرایط کمونیسم است. در جامعه ی کمونیستی به قول انگلس دولت منحل نمیشود بلکه به صورت تدریجی زوال مییابد.
بعداز کمون پاریس کمونیست ها و طبقه ی کارگر فرانسه به دلیل آنکه از یک دولت قهری و قدرتمند بی بهره بود نتوانستد قدرت طبقه ی کارگر را بیش از چند ماه بیشترحفظ کند و به دلیل آنکه بورژوازی از دولت و قدرت قهری بیشتری برخوردار بود توانست باعث از هم پاشیده شدن انقلاب شود و قدرت را دوباره به کمک متحدین خود باز ستاند.مارکس ضمن بررسی و دفاع همه جانبه از قدرت طبقه ی کارگر در فرانسه در مقطع کمون پاریس در کتاب» جنگ داخلی در فرانسه» اشکالات کمون که مهمترین آن عدم داشتن یک دولت قهری پرولتری یعنی» دیکتاتوری پرولتاریا» بود را بر میشمارد.این اثر برجسته مارکس راهنمای کمونیست هایی شد که بعدها در روسیه به قدرت رسیدند.
انقلاب پرولتری نمیتواند بدون انهدام ماشین دولتی بورژوازی و جایگزینی آن با ماشین جدیدی که بقول انگلس به معنای اخص کلمه دولت نیست محال است.(لنین،همانجا)
دولت از نظر کمونیست ها که در مرحله ی انتقالی جامعه ی کمونیستی یا فاز پایینی جامعه ی کمونیستی( که بعدها در کمونیسم روسی به سوسیالیسم مشهور شد)لازم بوده و متناسب با این مرحله انتقالی یک دوران انتقالی سیاسی هم وجود دارد که دولت آن دیکتاتوری پرولتاریاست. برای تاکید در مورد اهمیت بحث در باره ی این مفهوم برخلاف بسیاری از کمونیست های امروزی که سعی دارند به نوعی از به کار بردن مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا دوری کنند،باید بگویم که، دیکتاتوری پرولتاریا، دیکتاتوری فرد نیست؛ بلکه دیکتاتوری طبقه ای است که منافع واقعی اکثریت مردم جامعه یعنی کارگران و زحمتکشان را نمایندگی میکند.این دیکتاتوری حتی در دوران انقلابی برخلاف دمکراسی بورژوایی که در واقع دیکتاتوری اقلیت بر اکثریت است،دمکراسی را برای اکثریت مردم در جامعه یعنی فروشندگان نیروی کار نوید میدهد و به قول مارکس در کاپیتال از خلع ید کنندگان خلع ید میکند.
بنابراین از نظر من کاربرد این مفهوم نه تنها نباید باعث کج فهمی شود و نمیشود،بلکه عدم روشنگری در این زمینه خود یکی از دلایل کج فهمی در زمینه ی مفاهیم بنیادین مارکسیستی همچون این مفهوم مهم (دیکتاتوری پرولتاریا) است.
فریدریش انگلس در اثر برجسته ی خود آنتی دورینگ اشاره میکندکه با دگرگونی در شیوه ی تولید سرمایه داری پرولتاریا در ابتدا ناچار است که»برای تبدیل هرچه بیشتر وسایل تولید بزرگ و اجتماعی شده را به مالکیت دولتی روی میآورد، خود طریقه ی اجرایی این دگرگونی نشان میدهد که پرولتاریا خود قدرت دولتی را در دست میگیرد و وسایل تولید را ابتدا به مالکیت دولتی تبدیل میکند.اما به این وسیله پرولتاریا خود به عنوان پرولتاریا از میان برمیدارد و ازاین طریق کلیه تفاوت ها و تناقضات طبقاتی و سرانجام دولت به مثابه ی دولت را از میان میبرد.»(آنتی دورینگ ،انگلس، فصل سوم، سوسیالیسم).
او در ادامه اشاره میکند که جامعه ایی که تا به حال در تعارضات طبقاتی سیر میکرد،به وجود دولت احتیاج داشت،یعنی به وجود تشکیلات طبقه ی استثمار کننده برای حفظ شرایط خارجی تولید و مشخصا برای نگه داشتن استثمار شونده در شرایط ستم مطابق با شیوه ی تولید موجود(بهره برداری،سرواژ،یا فرمانبرداری و کار مزدوری)
دولت نماینده ی رسمی کل جامعه و تجمع آن در یک هیات قابل روئیت بود،اما و فقط تا وقتی چنین بود که دولت آن طبقه ای بود در زمان خود نمایندگی کل جامعه را بر عهده داشت.در دوران باستان،دولت اتباع برده دار،در قرون وسطی دولت اشراف فئودالی و در زمان ما دولت بورژوایی، ولی سرانجام زمانی که دولت نماینده ی کل جامعه میگردد وجود خود راسا» زاید میگردد.(همانجا)
با از بین رفتن تصادمات و تناقضات طبقاتی و تنازع بقای فردی درجامعه وجود دولت به مثابه ی یک سیستیم برای تعدی به حقوق دیگران یا داور امور یا نماینده ی کل جامعه زاید گردیده و دیگر لازم نیست که سیستمی برای تصاحب وسایل تولید به نام جامعه و بر فراز سرجامعه وجود داشته باشد.در چنین شرایطی است که به قول انگلس اراده ی اشیاء و هدایت پروسه ی تولید جایگزین حکومت بر انسان میگردد،در این شرایط دولت برچیده نمیشود اما همانطور که اشاره شد را زوال را در پیش میگیرد.

دولت سوسیالیسم و کمونیسم

لازم است اشاره کنیم که صحبت کردن از کمونیسم بدون صحبت کردن از مرحله ی گذار یعنی مرحله ی دیکتاتوری پرولتاریا و سوسیالیسم غیر ممکن است. خود مارکس تفات کیفی بین مرحله ی پایینی و بالایی کمونیسم قائل است. در نقد برنامه ی گوتا این بحث را تا حدودی باز می کند، البته او بسان رمالان دست به اینده نگری و پیش بینی نمی زند، بلکه با نقد تصورات لاسال و حزب سوسیال دمکرات المان و نفی این موضع ارتجاعی کمونسیم را تا حدودی توصیف می کند. جمله ی مشهور تاریخی مارکس:« هر کس به اندازه ی توانش کار کند و به هر کس
به اندازه ی نیازش از امکانات جامعه برخوردار باشد»، متلق به دوران فاز بالایی کمونیسم است. از زمان یک انقلاب کارگری تا دوران کمونیسم ما با یک دولت مقتدر کارگری در عین حال دمکراتیک ترین فرم دولت طرف هستیم. انچه در شوروی بود، مرحله ی گذار بود که سال های اول ان به ماه عسل انقلاب تشبیه می شود. اگر دیکتاتوری پرولتاریا ماه عسل انقلاب است، کمویسم باید خود عسل باشد. تصورا عجیب غریبی در مورد فاز اول کمونیسم و یا سوسیالیسم وجود دارد، که بیشتر به برزخ مسلمانان شبیه است. من شخصا مخالف این نوع تصورات هستم. به نظر من کمونیسم رسیدن به رهایی از تمام مناسباتی است که انسان را تبدیل به رباط از خودبیگانه یی می کند و رسیدن به این مناسبات ممکن نیست، مگر از طریق نفی مناسبات بورژوایی قبل از هر چیز و بعد از ان نفی مناسبات دولتی سوسیالیستی و کارگری. الغای مناسبات دولتی سوسیالیستی و کارگری هم ممکن نیست، مگر اینکه کمونیست ها اخرین دشمنان کمونیسم و رهایی انسان را به زانو دراورده و اخرین بازمانده های ضد انقلاب بورژوایی را در سطح کشوری و مهمتر از ان جهانی نابود کرده باشند. ان زمان به قول انگلس دولت تسویه حساب نمی کند، بلکه زوال پیدا می کند. از انجاییکه که در گذشته انقلابات سوسیالیستی در محاصره ی ضد انقلاب جهانی و منطقه یی قرار گرفته اند، هیچ انقلابی نتوانسته است از مرحله ی ماه عسل انقلاب به فاز بالاتر کمونیسم ارتقا پیدا کند و در نتیجه ی فشارهای داخلی و خارجی دولت کارگری به سمت دولت های بروکراتیک و بورژوایی برای پیروز شدن در رقابت بین کشوری گام برداشته است و سرمایه داری در شکل دیگری خود را به دولت های کارگری نوپا تحمیل کرده است. این اتفاق از سال های اواخر دهه ی بیست افتاد، در چین هم اواخر دهه ی شصت، در کوبا هم ما شاهد نئولیبرالیزه شدن اقتصاد این کشور از طریق باز کردن درها به روی سرمایه ی خارجی هستیم. پس کمونیسم هیچگاه وجود نداشته است و مباحثی که در مورد شکست کمونیسم به مثابه ی کمونیسم دولتی مطرح می شوند، به شدت پا در هوا و بی ربط به هر گونه نقد سوسیالیسم علمی و آرمان و جنبش کمونیستی هستنتد. البته جنبش های کمونیستی در نتیجه ی همین شکست های سوسیالیسم های اردوگاهی به شدت عقب نشینی کرده اند، اما این بحث جداگانه ایی است.

کسی در یک جامعه ی رها دیگران را ناچار نمی کند که به فعالیت هنری نپردازند و یا شعر ننویسند یا خود را به مسائل فکری و فرهنگی و فلسفی و غیره مشغول نکنند. هر کس ازاد است در اوقات فراغتش به کارهای فکری و هنری و فرهنگی بپردازه .مساله ی کمونیسم پایان دادن به مناسبات کالایی، کار بیگانه شده و اجباری، الغای مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و منعطف کردن زمان کار است. کار در کمونیسم ضروری است، اما کارهایی که در مناسبات تولید بورژوایی کار به حساب می ایند در کمونیسم می توانند تنها یک خلاقیت فردی باشند. از این منظر ما باید درک بورژوای از کار را در کمونیسم به طور کل کنار بگذاریم و از درک کمونیستی از کار جدا کنیم. اما از انجایی که ما جامعه ی اینده را تجربه نکرده اییم، خیالبافی در مورد ان می تواند خطرناک باشد و به پیشگویی ها صوفی مسلکانه و مذهب گونه بیانجامد. ما یک مساله داریم به اسم کار مادی و کار غیر مادی. کار مادی مجموعه کارهایی هستند که به صورت مستقیم پرودکتیویتی دارند، کار غیر مادی به کارهای ذهنی گفته می شوند که پرودکتیوتی مستقیم ندارند. تمام کارهای ذهنی از نویسندگی و نقاشی و شعر گفتن و غیره به این حوزه تعلق دارند. کار مادی تمام کارهایی را شامل می شوند که عرصه ی تولید جامعه را شکل می دهند و کارهایی ضروری در جامعه به حساب می ایند. کارهایی که به حوزه ی بازتولید اجتماعی اختصاص دارند از جمله کارهای پرستاری و مراقبت از کودکان و سالمندان، از انجایی که کارهای ضروری هستند به طور غیر مستقیم به حوزه ی تولید اجتماعی سر و کار دارند و بدون این کارها عرصه ی تولیدی هم از کار می افتد، بنابراین به عنوان کارهایی به حساب می ایند که برای جامعه پرودکیتویتی دارند، اما حوزه ی هنر و سینما و فرهنگ و غیره متفاوت از عرصه ی تولیدی و بازتولید اجتماعی هستند، یعنی تنها سرگرمی های فردی در اوقات فراغت حساب می شوند و به کارهای کاملا داوطلبانه تبدیل می شوند.

یکی از مهمترین تغییراتی که جامعه ی کمونیستی با خود باید بیارد، تغییر مساله ی زمان، منعطف کردن تقسیم کار و کاهش ساعت کار روزانه است. وقتی که ما در طول شبانه روز بیشتر از سه ساعت کار نکنیم، بسیاری از مشاغلی که باراوری مستقیم برای جامعه ندارند، مشاغلی که دیوید گربر Bullshit Jobs می خواند یا اتوماتیک الغا می شوند و یا به حوزه ی شخصی منتقل می شوند. کسی که در سرمایه داری از طریق دلقک بودن زندگی خود را تامین می کند و یا در حوزه مشاغلی که به مشاغل یقه سفید نامگذاری شده اند، کار می کند، در کمونیسم نمی تواند از این طریق به تامین زندگی خود ادامه دهد. مشاغلی که در سرمایه داری به صورت غیر مستقیم به حوزه ی باراوری کار یا کارهای باراور تعلق ندارند، در کمونیسم در پروسه ی تولید اجتماعی قرار نمی گیرند. به همین خاطر نقاش بودن یا هنرمند بودن در کمونیسم شغل حساب نمی شوند. وقتی یک انسان وقت کافی فراغت فراوان داشته باشد می تواند از اوقات فراغتش به هر شکل که دوست دارد بهره بگیرد نقاشی کند یا به کارهای دیگری بپردازد.

برخوردهای متفاوت با انسان ها نشان از تناقض نیست، بلکه نشان از صداقت است

حسن معارفی پور
 
وقتی زندگی خصوصی مارکس را می خونم یک شباهت های جالبی بین زندگی خصوصی او و زندگی خودم می بینم. این به هیچ وجه به این معنی نیست که من خودم را در جایگاه مارکس قرار بدم. بلکه بیشتر سعی می کنم از منظر خصوصیات اخلاقی و رفتاری به این مساله نگاه کنم. من خود را کمونیست می دانم و تا حدود زیادی پیرو متدولوژی مارکس. این را هم بگویم که بیشتر از هر کسی با متون لنین و خصایل انقلابی و پراتیک او می توانم رابطه برقرار کنم. من انسان یاغی ایی هستم، مانند پیروان مسیح نیستم که تابع „خشونت گریزی“ باشم و اعلام کنم که اگر یکی یک سیلی به صورتم زد بهش بگم یک سیلی دیگر به ان طرف صورتم بزند. من با انسان ها مثل مارکس برخورد می کنم. اگر کسی با من گفتگوی تئوریک کند، باهاش گفتگوی تئوریک می کنم، اگر بحث سیاسی کند بحث سیاسی می کنم، اما اگر اراذل و اوباشی چه در جریانات چپ و چه بیرون از ان به من تعرض شخصی کنند، مثل مارکس در برخورد به کارل فوگت لت و پارش می کنم.
 
در اینجا زندگی نامه ی خصوصی مارکس را نقل می کنم که توسط پل لافارگ داماد خانواده ی مارکس و از کمونیست ها و فعالین کارگری در فرانسه که گرایشات انارکوکمونیستی داشت و دختر مارکس لاورا هم تحت تاثیر این گرایشات انارکوکمونیستی پل لافارگ هم قرار گرفت.
 
در اینجا یک نقل قول از زندگی نامه ی مارکس که توسط پل لافارگ نوشته شده و رضا نافعی ان را ترجمه کرده است می اورم:
 
„این کلام بوفون Buffon (1707-1788 طبیعی دان فیلسوف فرانسوی. از هواداران روشنگری و ماتریالیسم در فرانسه) که » معرف مرد قلم اوست » اگر در مورد فردی مصداق یافته باشد، در مورد مارکس است. قلم مارکس یعنی خود او. مردی که تا اعماق وجودش یک انسان ناب بود که هیچ کیشی نمی شناخت، مگر کیش حقیقت جوئی. او آنچه را با رنج آموخته و بدان دل بسته بود، بمحض آن که از نادرستی اش مطمئن می گشت، در یک چشم بر هم زدن به دور می انداخت، چنین آدمی باید در برابر نوشته های خود نیز همین روش را داشته باشد. او نه قادر به تزویر بود و نه قیافه گرفتن، همیشه خودش بود، هم در نوشته هایش و هم در زندگی اش.
 
بدیهی است قلم مردی چنان ذوجوانب، با آن احاطه وسیع و آن طبیعت پر تنوع نمی تواند چون افراد ساده و فاقد تنوع ذوق، یکسان و یک نواخت باشد.
 
مارکسی که در سرمایه می بینیم با مارکسی که در » هجدهم برومر » می بینیم و مارکسی که در » آقای فوگت » ( Carl Vogt1817-1895، طبیعی دان و سیاستمدار آلمانی، نماینده ماتریالیسم عامیانه، مارکس در کتاب خود » آقای فوگت» او را به عنوان دشمن جنبش کارگری و عامل ناپلئون سوم افشاء می کند.م ) می بینیم یکی نیست. ما با سه مارکس گوناگون روبرو هستیم، با سه مارکس که در عین حال یک نفرند- که علی رغم آن سه گانگی، یگانه است- یگانگی شخصیتی بزرگ که در عرصه های مختلف، بیانی متفاوت دارد و معهذا همیشه همان است که هست. البته شیوه نگارش » سرمایه » پیچیده است و سخت فهم ولی آیا فهم موضوع مورد بحث آن آسان است؟ شیوه نگارش فقط معرف شخص نیست، معرف موضوع نگارش هم هست، شیوه باید خود را با موضوع مورد بحث نیز هماهنگ سازد. در عرصه بزرگ علم راه هموار وجود ندارد. در این عرصه هر کس باید به خود زحمت بدهد و خود را پله پله بالا برد، حتی اگر مهم ترین راهبر را داشته باشد. شکوه کردن از سخت فهمی یا حتی صعب الهضم بودن سبک » سرمایه » یعنی به تنبلی فکری و یا ناتوانی فکری خویش اذعان کردن.
 
آیا » هجدهم برومر » را نمی توان فهمید؟ آیا تیری که از کمان بسوی آماج می پرد و در گوشت فرو می رود، درک شدنی نیست؟ آیا نیزه ای که با دستی پرتوان پرتاب می شود و بر قلب دشمن فرو می رود، فهمیدنی نیست؟ واژه های » برومر» تیرند و نیزه. سبک » برومر» سبکی است که دام می گذارد، از پای در می آورد. اگر نفرت سوزان، تحقیر نابود کننده و اگر عشق آتشین تعالی بخشنده به آزادی، هرگز به جامه لفظ در آمده باشد در «هجدهم برومر» است، که در آن حیثیت خشمآگین مردی چون تاسی توس( 55 قبل از میلاد تا 15 میلادی، تاریخ نویس برجسته رومی که تاثیر فوق العاده بر تاریخ نویسی قرون 18 و 19 گذاشت) با طنز زهر آگین فردی چون ژوونال ( طنز نویس رومی) و خشم مقدس مردی چون دانته به هم آمیخته است. قلم ( سبک) در اینجا آن چیزی است که در آغاز در دست رومی ها قرار می گرفت ( استیلوس) که عبارت بود از یک قلم نوک تیز فولادین برای نوشتن و کندن. قلم خنجری است که برای فروبردن قطعی در قلب به کار می رود.
 
شادی مکتوم در » آقای فوگت «- این طنز خندان – شادی شکسپیر را از یافتن فالستاف به یاد می آورد. این «آقای فوگت» گنجینه ای است بی کران برای ایجاد زرادخانه ای از تمسخر.“ (پل لافارگ، خاطرات شخصی از مارکس)
 
مقالات تئوریکی که من نوشته ام با مقالات سیاسی ام و در عین حال افشاگری هایم سه شخصیت متفاوت من را به نمایش می گذارند که در یک موجودیت انسانی و فیزیکی نقش بسته اند، این شخصت را همانطور که پل لافارگ می نویسد در مارکس به درستی هم وجود داشته و از انجایی که من خودم هستم و به شدت تحت تاثیر اندیشه و قلم مارکس هستم این سه شخصیت را که در یک نفر نقش می بندند، را نه تناقض بلکه عین دیالکتیک می بینم. کسی که این را نمی فهمد و می خواهد همیشه یک شخصیت ثابت و پایدار بدون احساسات مانند جوجه ی ماشینی و رباط از خود ارائه دهد، برده ی از خودبیگانه یی است، که ذره یی از منطق و احساسات انسانی بو نبرده است.
 
انسان هایی که همیشه سعی می کنند دامن خود را از الودگی به بحث های „شخصی“ با دشمن پاک نگه دارند، انسان های شارلاتان و از خودبیگانه یی هستند که خصایل شدیدا اپورتونیستی دارند. انان سعی می کنند به طرف بیرون شخصیت دیگری در فضای مجازی از خود نشان دهد، اما مناسبات شخصی و اجتماعی شان به شدت عقب مانده است. انسان های چپ و کمونیستی را می شناسم که به شدت راسیست و نژادپرست، ضد زن و عقب مانده هستند و هنوز با رنگ پوست انسان مشکل دارند و قضاوت خود را بر روی رنگ پوست انسان ها و ظاهرشان بدون شناخت از انان و پیش زمینه ی ذهنی می گذارند، اما همیشه سعی می کنند خود را چپ و کمونیست
جلوه دهند. این انسان ها در نهایت رسوا می شوند و سر تندپیچ های تاریخی ماهییت متناقض و کثیف خود را به نمایش می گذارند
لینک ترجمه ی مطلب پل لافارگ

تفکرات نژادپرستانه و اروپا محور در آثار هگل و مارکس

درس های „فلسفه ی تاریخ“ هگل، به روشنی نشان می دهد که او تا چه اندازه تحت تاثیر الهیات مسیح و تفکر نژادپرستانه ی اروپامحور بوده است. در این درس ها هگل با تمام قدرت انقلاب را در کشورهای پروتستان مثل المان نفی می کند، چون پروتستانیسم را نشان از عقلانیت، قانومند بود و ازادی می خواند.

این افکار ارتجاعی و نژادپرستانه ی اروپا محور بر مارکس و انگلس هم در دوران جوانیش تاثیر گذاشت و مارکس و انگلس هم تا شکل گیری کمون پاریس هنوز نتوانسته بودند، زباله های افکار نژادپرستانه و اروپا محور را که از „استاد“ (هگل) به ارث برده بودند، از افکار خود بزدایند، بی دلیل نبود که مارکس در نامه به اننکوف اشکارا از جنبه های „مثبت“ برده داری در امریکا دفاع می کند و می گوید „اگر بخواهیم برده داری را از امریکا حذف کنیم، باید امریکا را از تاریخ جهان حذف کنیم“ و بی دلیل نیست که انگلس به تعرض جنایتکارانه ی ارتش فرانسه به شمال افریقا تبریک می فرستد و مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست از „ملت“ های بربر و وحشی صحبت می کنند که با توسعه ی سرمایه داری به تمدن کشانده می شوند. مارکس تحت تاثیر این افکار شووینیستی هگل اشغال هندوستان توسط بریتانیا را به شکلی دوپهلو ستایش می کند. او گرچه از طرفی از انگیزه های „کثیف و کلونیالیستی“ انان صحبت می کند، اما از طرف دیگر استعمار را عامل برچیدن دوک های نخ ریسی و جایگزینی ان با کارخانجات نساجی و توسعه ی صنعتی شدن می داند.

کسانی که از مارکس و انگلس یک پیامبر درست کرده اند، با یک خشک مغزهایی که شب و روز با یک تسبیح دعای خیر می کنند، تفاوتی ندارند.
کم نیستند کسانی که افکار نژادپرستانه ی فلاسفه ی غربی به ویژه هگل و کانت و دیگران را توجیه می کنند. برخورد من به مورخین و متفکران گذشته یک برخورد ماتریالیستی و تاریخی است. من این متفکران را محصول عصر و زمانه ی خود و متاثر از ایدئولوژی های حاکم در هر عصری می دانم و انان را همیشه در یک پروسه ی „شدن“ یعنی دگرگونی می بینم. مارکس و انگلس تا سال های اوایل دهه ی هفتاد هنوز این تفکرات به شدت خبیث را علیرغم عشق عمیق شان به رهایی انسان در افکار و تئوری های خود حفظ کرده بودند. دوستان بیاندیشید و هیچ اندیشه یی را بدون تحقیق قبول نکنید.

از چپ ها و کمونیست های ایرانی تمنا دارم کتاب بخوانند و دیگر دست از نشخوار احمقانه ی نقل قول های سر و ته بریده بردارند. بخوانید بخوانید بخوانید و بیاندیشید.

سرکوب „گفتمان“ بازمانده ی دوران ویکتوریایی

میشل فوکو در بحث های خود در مورد گفتمان به بررسی سرکوب شدن گفتمان های ویژه در دوران مشخص از تاریخ به ویژه در عصر ویکتوریایی می پردازد. علاوه بر ان فوکو اشاره می کند که اشکال مختلف رفتاری به شدت تحت سرکوب و مراقبت قرار می گرفتند از جمله عطسه کردن و خمیازه کشیدن. صحبت کردن در مورد مسایل جنسی در دوره ی ویکتوریایی به شدت تقبیح می شد و کسانی که این گفتمان ها را باز می کردند به شدت مورد سرزنش قرار گرفته می شدند. در اواخر عصر ویکتوریایی ما شاهد نوعی طغیان اجتماعی علیه این سرکوب های سیستماتیک و ایدئولوژیک که به اشکال مختلف از جمله در قالب هنجارهای اجتماعی و قضاوت های اخلاقی پشت این هنجارها به جامعه تحمیل می شدند، هنجارهایی که با تحمیل ان از جانب دولت به شهروندان یکی از اشکال سرکوب جامعه به وحشیانه ترین شکل ممکن بود، بدون انکه شهروندان به خاطر عدم رعایت این هنجارهای ضد ارزش شکنجه شوند. این هنجارها به مرور زمان از جانب اکثریت مردم جامعه در عصر ویکتوریایی پذیرفته شده بودند. شکست این هنجارها اما خود نوعی انقلاب فرهنگی بود و جامعه ی تشنه ی ازادی، جامعه یی که به خاطر سرکوب های نرم و خشک عقده یی شده بود، راهی جز تعرض مستقیم به این نرم های اجتماعی و فرهنگی نداشت. اگرچه اعتراض به بربریت و توحش ویکتوریایی یک انقلاب اجتماعی رادیکال و ساختارشکن نبود، اما از انسان های جان به لب رسیده در یک مقعطی دیگر تاب تحمیل این توحش از جانب بالایی ها برای سرکوب پایینی ها را نداشته و به شکل نرم طغیان خود را در تغییر فرم لباس و غیره نشان دادند. بی دلیل نبود که ما در همان اواخر دوران ویکتوریایی شاهد تغییر در فرم لباس پوشیدن مردم (مردان لباس زنانه م پوشیدند و زنان هم لباس مردانه) گسترش روابط جنسی ازاد و انارشیک و حتی همجنگسرایی به عنوان نوعی „دیالکتیک“ منفی هستیم. میشل فوکو می نویسد؛ درسال های اخیرعصر ویکتوریایی „گفتمان“ حتی در مورد شکستن تابوهایی که در عمل شکسته شده بودند یعنی شکستن فرم لباس پوشیدن، حاکم شدن روابط جنسی ازادانه و انارشیستی در غرب، باز هم به صورت غیر مستقیم بیان می شد. به قول مارکس انسان ها تفکر مردگان را قرن ها بعد از سوسیالیسم با خود حمل می کنند. این انسان هایی که توانسته بودند در عمل خود را از گفتمان های ارتجاعی دوران ویکتورایی و سرکوب گفتمان رها کنند یا به تعبیر مناسب تر توانسته بودند اعمالی که در گذشته جزو تابوها حساب می شدند را پشت سر بگذارند، اما گفتمان در مورد همین اعمال زشت و زننده به حساب می امد. همان جمله ی تاریخی مارکس در هیجدهم برومر که در بالا نقل به مضمون کردم، دقیقا وضعیت دوران رهایی از فرهنگ ویکتوریایی و بازتولید ارتجاع ویکتوریایی در دوران پسا ویکتوریایی را نشان می دهد که به صورت ایدئولوژیک از طریق ممنوعیت گفتمان یا تن دادن به ان را نشان می دهد. فارغ از اینکه میشل فوکو این مساله را از زوایه ی به شدت سطحی و صرفا „گفتمانی“ با اهداف و انگیزه های دیگری بررسی می کند، ما می توانیم از کتاب های او به ویژه کتاب سکسوالیته و حقیقت (اراده به دانایی) برای فهم اوضاع و مناسبات مادی و واقعی دوره ی ویکتوریایی بهره بگیریم. هدف من از مراجعه به فوکوی نیچه گرا که بعدها نئولیبرال و طرفدار خمینی جلاد شد، دفاع از سیستم فکری و سیاسی او نیست، بلکه بهره گیری از متون و نوشته های او برای اگاهی پیدا کردن از مناسبات واقعی و ماتریالیستی بین انسان ها در دوره های یی از تاریخ است.

در اینجا لازم است اشاره کنم که هدف از این بحث این است که این کانتکس را به وضعیت امروز کومه له تعمیم داده و نشان دهم که چگونه در کومه له گفتمان های ویژه یی شدیدا سرکوب می شوند. اگر گفتمان در مورد نقد کمونیسم کارگری و منصور حکمت به صورت زیرزمینی تا حدودی در کومه له وجود داشت، این گفتمان در مورد کسانی همچون من (حسن معارفی پور) و رفقای دیگری که به اشکال مختلف سرکوب شدند،( چه گفتمان انتقادی و چه گفتمان دفاعی) به طور کل در تمام کومه له با بیشترین سرکوب و فشارهای سیاسی و منزوی کردن روبرو خواهد شد. کومه له در چند سال اخیر از طریق اجیر کردن اعضای شعبان بی مخ خود در تلاش بود شهرت و جایگاه اجتماعی من و دیگر رفقای فعال در „گفتمان رادیکال“ را در جنبش کمونیستی ایران تخریب کند، بدون اینکه حتی یک نقد سیاسی از جریان کومه له علیه من و دیگر رفقا منتشر شده باشد. تمام بحث های کومه له علیه ما، بحث هایی به شدت سطحی و مبتذل، در حد پشت سرگویی و فحاشی جنسی با اسم فیک و تهدید و شاخه شونه کشیدن در فضای مجاز بوده و هست. زمانی که کومه له در باتلاقی که خود درست کرده بود تا در ان من و رفقایم را غرق کند، با افتادن خود کومه له به گرداب باتلاق (در یک جنگ تئوریک و سیاسی) این حزب به راحتی جنگ را باخت و رسوا شد، چون کومه له شنا کردن بلد نبود و قوانین بازی در برخورد به مخالفینش را هم رعایت نمی کرد و از طرف دیگر ما این حزب را به گرداب بحث سیاسی و تئوریک دعوت کرده بودیم. وقتی که کومه له به جای نقد و بررسی نظریات ما، به اجیر کردن مجموعه یی شعبان بی مخ ادامه دهنده ی فرهنگ بسیجی های بی ترمزی که شب و روز به گور و استخوان جانباختگان و „ناموس“ و „شرف“ قسم می خورند، پرداخت، عملا شکست مفتضحانه ی خود را قبول کرده بود. مردم انقلابی و مترقی در جامعه، تحت هیچ شرایطی این میزان از سقوط سیاسی و نزول دادن بحث های تئوریک به مباحث مبتذل پیش پا افتاده یی که در دهات های کردستان ایران هم قبیح هستند، را نمی توانند زیر نام „گفتمان“ „انتقادی“ از کومه له قبول کنند و در گذشته هم نپذیرفته اند. این مساله باعث شد که کومه له با بالا بردن پرچم سفید و ممنوعیت و تابوئیزه کردن گفتمان در مورد شخص من، شکست خود در مقابل ده ها مقاله ی رادیکال و تئوریکی که به چرخش بخشی از بدنه ی این جریان به چپ و به طرف مباحث من را دامن زده بود، را اعلام کند و مثل لاک پشت توی لاک خود فرو رود. مساله به این هم ختم نشد، آوردن اسم من در کومه له از جانب رهبری کومه له ممنوع اعلام شد و فرهنگ منسوخ عصر ویکتوریایی، چیزی که منتقدان رادیکال ان را به شدت مورد نقد و بررسی قرار داده اند، این بار به خاطر جلوگیری از دامن زدن به گفتمان رادیکال در این حزب، زنده می شود و سرکوب گفتمان به عنوان سنتی ویکتوریایی به پرنسیپ نانوشته یی در تشکیلات کومه له تبدیل می شود. همین مساله ی سرکوب گفتمان نوعی طغیان نرم „پسا ویکتوریایی“ را در کومه له در پی داشت. زمانی که فعالین چپ و کمونیست درون این جریان، رهبری کومه له را در فضای مجازی ناسیونالیست و مرتجع می خوانند، زیر عکس من در حین سخنرانی پناهندگی در شهر مانهایم، از جانب یکی از رفقای کمونیست بدنه ی کومه له در داخل اردوگاه نوشته شده بود: «بهترین و صادق ترین کمونیستی که دیده ام»! این کامنت در فیس بوک یک جواب انقلابی به سال ها تبلیغات کثیف و بعد تابوئیزه کردن تبلیغات و ممنوعیت گفتمان در کومه له در مورد من بود. کامنتی که به مراتب بیشتر از هشت موشکی که جمهوری اسلامی ایران به مقر حزب دمکرات شلیک کرد، به کومه له خسارت وارد اورد.

حسن معارفی پور

کرکس های حزب دمکرات کردستان ایران بار دیگر در تلاش برای مصادره ی مردگان

کرکس های حزب دمکرات کردستان ایران بار دیگر در تلاش برای مصادره ی مردگان

حزب فاشیست، ناسیونالیست، قومپرست، مزدور، انسان ستیز، اسلامی و شبه سکولار دمکرات کردستان ایران سال گذشته بعد از مرگ پنج نفر از فعالین محیط زیست در مریوان تلاش کرد اعتراضات توده یی به توحش و بربریت سرمایه داری جمهوری اسلامی و فاشیستی ایران و سرمایه داری به طورعام که حزب دمکرات خودی یکی از زیر مجموعه های این سیستم برده دارانه و متوحش است، بسان کرکس بر روی جنازه ی انسان های آزادی خواه و مخالف آلودگی محیط زیست، با راه اندازی گریه و زاری دروغین و اشک تمساح ریختن برای شریف باجور و دیگران، برای خود جایگاهی و پایگاهی ان هم در مریوان، یکی مراکز سرخ و یکی از کانون های اصلی جنبش کمونیستی ایران دست و پا کند. این حزب تروریست و فرقه ی فاشیستی که جدیدا به ترور مخالفین سیاسی و زهر چشم گرفتن از فعالین سیاسی و کمونیست در کردستان ایران روی اورده است، حزبی که چند هفته پیش یکی از فعالین پ ک ک به اسم واحد دوستی در روستای تنگیسر را ترور کرد، زمانی که یک سال پیش و بعد از مرگ این فعالین با تظاهرات ده ها هزار نفری مردم مریوان با شعارهای ضد سرمایه دارانه و رادیکال روبرو شد، یک تو دهنی عظیم خورد و سرش را توی لاک خود فرو کرد. اوباش متوهم به سیاست های این حزب به همراه رهبری این فرقه ی تروریستی، فرقه یی از جنس جمهوری اسلامی اما در „اپوزیسیون“ در تلاش بودند در سالگرد مرگ شریف باجور و دیگر رفقایش شکست مفتضحانه ی سال گذشته را جبران کنند و شعارهای قوم پرستانه و انسان ستیزانه خود را به این مراسم تحمیل کنند. این حزب همچون یک کرکس تنها به مرده پرستی و ساختن سابقه ی دروغین برای مردگان روی آورده است، مشغول لاشخوری است و از طریق بازتولید ادبیات اسلامی در تلاش است رادیکالیسم جنبش کمونیستی و مبارزات کارگری در کردستان را کنترل کند، ان را در چارچوب افق و سیاست رژیم فاشیستی ایران نگه دارد و مثل رهبری جنبش ارتجاعی سبز شعارهای خود را به جامعه حقنه کند. حزب دمکرات اما کور خوانده است. مردم مریوان تاریخا با حزب دمکرات دشمنی دیرینه دارند و اگرچه حزب دمکرات در تلاش بوده است مجموعه یی شعبان بی مخ اپورتونیست نان به نرخ روز خور که یک پایشان در نهادهای امنیتی رژیم (از شهرداری و فرمانداری گرفته تا شبکه های بسیج و گشت امر به معروف) و پای دیگرشان در مقرهای حزب دمکرات است را قانع کند و از طریق نفوذ در نهادهای محلی حاکمیت فاشیستی ایران با هدف جلوگیری از انقلاب قهرامیز برای خود به نوعی اعتبار دست و پا کند، اما این سیاست ها به تنفر عمیق تر و ریشه دار تر در میان توده های مردم از حزب دمکرات دامن زده است. اگر مجموعه یی احمق با لباس کوردی و جامانه و پوزوانه در این تابستان گرم بر سر قبر شریف باجور حاضر شده و سعی می کنند برای جلوگیری از مباحث انتقادی و سخنرانی های رادیکال علیه نظامی که با سیاست هایش نه تنها طبیعت بلکه جامعه ی انسانی ایران را به خطر انداخته است، شعارهای فاشیستی و قومی بدهند و بر احساسات فاشیستی و قومپرستانه به جای تعقل و تعمق در مبارزه ی طبقاتی و ریشه های فقر و بدبختی، تاکید می کنند، دلیلی ندارد که جامعه ی کردستان ایران و به خصوص مریوان با این حرکت های ارتجاعی همین نیمه پاسدارهای نیمه دمکراتی همراهی کند. مردم مریوان و فعالین سیاسی چپ و کمونیست به خوبی این اوباش دست نشانده ی رژیم و متوهم به حزب دمکرات و اصلاح طلبان حکومتی را می شناسند و کوچکترین توهمی به این شارلاتان ها نداشته و ندارند. مردم کردستان ایران به طور عموم و مردم مریوان به طور ویژه دشمنی خونینی با نظام سراپا جنایت و انسان کشی فاشیستی اسلامی ایران دارند و هر حزب و سازمانی، هر فعال سیاسی و اجتماعی و هر نیروی که بخواهد به توهم مردم به حاکمیت در ایران دامن بزند، فورا توسط مردم به عنوان یک نیروی مشابه حاکمیت شناخته شده و از این نیرو یا اشخاص تحت عنوان „جاش“ یعنی مزدور محلی و خائن یاد می شود. همانطور که تاریخا حزب دمکرات و سپاه پاسداران در مریوان و شهرهای اطراف همیشه با همدیگر مقایسه شده و تا امروز هم می شوند. بنابراین گرد و خاکی که حزب دمکرات بسان کرکسی که روی جنازه ی این رفقای جانباخته به پا کرده است، تنها و تنها به خفه شدن خود این حزب و اعضای می انجامد. چون فعالین متوهم به حزب دمکرات و یا سمپات این حزب همان „جاش“ های محلی هستند که در انتخابات شهرداری ها و طویله ی موسوم به مجلس شورای اسلامی برای جناح اصلاح طلبان همیشه مشغول تبلیغ و نیرو گیری بوده و هستند و از انجاییکه شرکت در انتخابات از نقطه نظر اکثریت مردم کردستان با مزدوری و جاسوسی (جاش بودن) یکسان گرفته می شود و خیانت به توده های تحت ستم مردم کردستان محسوب می شود، حزب دمکرات بازنده ی این میدان „جاش“ (مزدور) پروری است. ریشه های تنفر مردم این منطقه از حزب دمکرات کاملا طبقاتی و اصولی اند. با تقسیم اراضی کومه له دهقانان بی چیز صاحب زمین شدند و حزب دمکرات چون یک نیروی محافظه کار و مرتجع بودبه زور اسلحه زمین ها را مجددا از دهقانان می گرفت و به خوانین و اوباش خون اشام بر می گرداند. کومه له در کردستان ایران عوض کردن دختر (سنت کثیف و زن ستیز زن به زن) را ممنوع اعلام می کرد، حزب دمکرات ان را قانونی می خواند و برای خوانین خون اشام جاکشی می کرد. کومه له اسلام را منزوی می کرد، حزب دمکرات از آخوندها و مرتجعین دفاع می کرد. کومه له به مردم کارگر و بی چیز کمک می کرد، حزب دمکرات به زور از انان باج می گرفت. مسلم است که مردم بی چیز و کارگر و زحمتکش یا دهفانان این منطقه با این اوصاف از حزب ارتجاعی و ضد انقلاب دمکرات تنفر پیدا می کنند و این حزب را با سپاه خون اشام پاسداران مقایسه می کنند.

حزب دمکرات کردستان را باید نه تنها در مریوان بلکه در تمام شهرهای کردستان افسار کرد. انسان های متوهم به حزب دمکرات از اقشار پایینی جامعه را باید به سیاست های فاشیستی و ضد انسانی این حزب و بند و بست های این حزب فاشیست و تروریست با جمهوری فاشیست و تروریست اسلامی، دولت ترکیه، عربستان سعودی، اسرائیل، امریکا و دیگر دولت های تروریست و امپریالیست منطقه و جهان اشنا کرد و به انان فهماند منفعت انان در تشکل یابی کارگری و سازمان یابی کمونیستی از پایین به نفع یک جامعه ی رها و نه در همسویی با سیاست های امپریالیستی برای عراقیزه کردن ایران است.

همچنین لازم است عناصر و عوامل متوهم به سپاه پاسدارن و کسانی که“خطر“ „سوریه یی شدن“ ایران را همچون اهرمی علیه مردم استفاده می کنند، تا برای یکی از تروریستی ترین و انسان کش ترین نیروهای اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یک یعنی سپاه پاسدارن و یکی از جنایتکارترین دولت های فاشیستی یعنی جمهوری اسلامی ایران مشروعیت بازتولید کنند، به شدت منزوی و حاشیه یی کرد.

طبقه ی کارگر و توده های انقلابی و ازادی خواه کردستان و شهر مریوان باید در این وضعیت خطیر به جای سکوت و سیاست انزوای خود، سیاست دخالت بیش از پیش، روشنگری و افشاگری علیه این میکروب های فاشیست در جامعه را در پیش گرفته و با تمام قدرت علیه جریانات اولترا فاشیستی و ارتجاعی، نیروهای تروریستی و شبه تروریستی همسو با جمهوری اسلامی یا یکی از دولت های امپریالیستی منطقه ایستاده و سیاست دخالت فعال برای تعیین سرنوشت سیاسی خود را در پیش بگیرند. نیروهایی مانند حزب دمکرات کردستان با تمام شاخه هایش، سازمان های زحمتکشان با تمام شاخه هایش، پژاک و کومه له- سازمان کردستان حزب „کمونیست“ ایران، حزب کمونیست کارگری تقوایی، حزب حکمتیست- خط رسمی، محفل سپاهی بهمن شفیق و محور مقاومت و دیگر سازمان ها و جریانات بی تاثیر مانند خبات و اتحادیه ی „انقلابیون“ کردستان، جملگی در بازی رئال پولیتیک خاورمیانه، مردم را پلی برای بند و بست های خود با این یا ان جناح امپریالیسم جهانی و منطقه یی کرده اند. کومه له و حزب کمونیست ایران در حال حاضر به خاطر همسویی با سیاست های پ ک ک و پژاک تبدیل به یک پوزیسیون جمهوری اسلامی شده است و اپورتونیسم و ناسیونالیسم حاکم بر رهبری این جریان، این سازمان را دو دستی در اغوش جمهوری اسلامی قرار داده است.

در این شرایط خطیر ضرورت تشکیل یک حزب کمونیستی توده یی و تلفیق کار علنی و مخفی برای جلوگیری از تعرض پلیس، تشکیل هسته های مطالعاتی مارکسیستی، اموزش و روشنگری و افشاگری و تشکیل هسته های مسلح کمونیستی در داخل ایرن و به ویژه در کردستان برای جلوگیری از تعرض دشمن (جمهوری اسلامی یا حزب دمکرات و دیگر احزاب مشابه) از شام شب ضروری تر است.

69662900_2400595653343056_8077698955279859712_nحسن معارفی پور