فاشیسم، پیش زمینه ها ، عناصر و پیامدهای آن در دنیای امروز

برای دانلود روی لینک کلیک کنید

حسن معارفی پور

انقلاب لوکومتیو تاریخ است، انقلاب بهترین تراپی جمعی توده یی است

حسن معارفی پور

کائوتسکی می گوید که برای اینکه لوکومتیو را به حرکت درآورد باید گواهی نامه ی انقلاب را گرفت، تروتسکی در پاسخ به کائوتسکی پاسخ می دهد که چطور می توان یک انقلاب را به جریان انداخت وقتی هرگز در عمل برای به حرکت درآوردن انقلاب کاری نکرده و هرگز در این لوکومتیو ننشسته باشیم و تمام زندگی در خانه و کابینه ی حکومتی نشسته باشیم، چطور می توانیم این لوکومتیو را به حرکت در بیاوریم.

والتر بنیامین تلاش کرد استعاره ی مارکس در مورد انقلاب را وارونه کند و انقلاب را نه به عنوان لوکومتیو را به عنوان ترمز اضطراری برای توقف سرمایه داری که با تمام قدرت حاکمیت خود را به جهان می گستراند به کار ببرد. بنابراین نزد بنیامین انقلاب نه لوکومتیو تاریخ بلکه ترمز نگه داشتن سرمایه داری است.

رزا لوگزمبورگ از طریق بررسی تجربه ی انقلابات فرانسه و روسیه تلاش کرد، مساله را طور دیگری ترجمه کند و استعاره ی مارکس از انقلاب به عنوان انقلاب را تکمیل تر کند. برای لوگزمبورگ انقلاب لوکومتیو تاریخ است، اما لوکومتیوی که از تند پیچ های تاریخی، سربالایی ها و مسیرهای صعب العبور عبور می گذرد و اگر نتواند با تمام سرعت این تندپیچ ها و سربالایی های تاریخ را رد کند، از طرف نیروهای ارتجاعی وابسته به گذشته به عقب رانده می شود و وقتی لوکومتیو در مسیر سربالایی به عقب برگرد، نه تنها تمام سرنشینان آن یعنی نیروهای انقلابی، بلکه تمام کسانی که تلاش کرده اند، استارت یک انقلاب را بزنند و با آن همراهی کنند، توسط ضد انقلاب اعدام و یا به تبعید محکوم می شوند. بی دلیل نیست که والتر بنامین فاشیسم را محصول شکست انقلاب می دانست. رزا لوگزمبورگ از طریق بررسی تجربه های جدید انقلاب و ضد انقلاب، از جمله تجربه ی سوسیال دمکراسی در فنلاند، جریانی که مثل سوسیال دمکراسی در دیگر کشورها در تلاش بود از طریق مسیر پارلمانی به قدرت برسد و به نوعی فتیش دولت داشت و نتوانست دولت را مثل بلشویک ها در هم بکوبد، به تکامل نظریه ی مارکس در مورد انقلاب بپردازد. مماشات جویی جناح “چپ” سوسیال دمکراسی در فنلاند با دولت بورژوایی و دفاع جناح راست از به صورت آشکارا از ارتجاع گذشته باعث شکست انقلاب و پیروزی ضدانقلاب شد. این تئوری رزا لوگزمبورگ در مورد روسیه هم صدق می کند، چون در شهر سامارا در انقلاب اکتبر 1917 اکثریت با منشویک ها و سوسیال دمکراتیک همراهی کردند و هژمونی سوسیال دمکراسی بر هژمونی انقلاب غالب شد.

سوسیال دمکراسی ضد انقلابی در آلمان که خود یکی از عاملین اصلی ضد انقلاب و کشتار انقلابیون کمونیست و کارگران در انقلاب 1919 از جمله از عاملین اصلی قتل رزا لوگزمبورگ و کارل لیبکنشت بود، هم اگرچه با منشویسم و سوسیال دمکراسی فنلاندی و حتی سوسیال دمکراسی اتریشی از یک خاستگاه می آمدند، اما جنایتکارترین و سرکوب گرترین نیرو در بین تمام نیروهای سوسیال دمکرات اروپا شد.

سوسیال دمکراسی آنچنان در ارتجاع گذشته ذوب شده بود که جنگ امپریالیستی را بر انقلاب سوسیالیستی ترجیح داد و حاضر بود به صورت مستقیم به نیروهای انقلابی و کارگران سوسیالیست شلیک کند و حتی برای اولین بار در تاریخ بشر برای کشتار کارگران کمونیست و انقلابی در میدان الکساندر برلین از هواپیمای جنگی استفاده کند، اما حاضر نبود راست افراطی و نیروهای فاشیست اولیه یعنی کلاه خودپوشانی که برای اولین بار صلیب شکسته را به عنوان سمبل کشتار یهودیان می پوشیدند، را منزوی کند. سوسیال دمکراسی نه تنها این نیروهای فاشیست اولیه از جمله ارتش آزاد موسوم به فرای کورپس، و اس آ و کلاه خودپوشان که بخشی از رهبری اینها بعدها جزو سران نازی و زندان بان های فاشیست و قاتلین یهودیان شدند، را منزوی کند، بلکه این جانیان را برای قتل عام انقلابیون کمونیست و آنارشیست در فاصله ی انقلاب نوامبر 1918 تا شکست انقلاب در سال های 1925 در منطقه ی روهر، در مونیخ، در برمن، در برلین و هامبورگ به کار گرفت.

با قدرت گیری ضد انقلاب فاشیستی و نازیسم هیتلری بخشی از سوسیال دمکرات ها هم خود قربانی فاشیسم هیتلری شدند. سوسیال دمکراسی ولی به دلیل خاستگاه طبقاتی بورژوایی و متزلزل اش و به خاطر ایدئولوژی ایی که نمایندگی می کند، به خاطر ذوب شدن در ارتجاع گذشته، به خاطر اعتقاد به دولت بورژوایی و عقلانیت ابزاری بورژوایی حاضر است بارها و بارها خود قربانی فاشیسم شود، اما هرگز انقلابی را به پیش نبرد و با انقلابیون همراه نشود.

انقلاب به عنوان تراپی کلکتیو

مبنای روانشناسی مارکسیستی که لوسین سو یکی از مهمترین چهره های اصلی آن است بر تزهای فوئرباخ به ویژه تز سوم و ماتریالیسم تاریخی بنا نهاده شده است.

“آموزهي ماترياليستي مبني بر اين كه انسانها محصول محيط و تربيت اند و بنابراين انسانهاي دگرگون شده محصول محيطي ديگر و تربيتي ديگراند، فراموش ميكند كه محيط به وسيله ي انسان ها دگرگون و مربي خود بايد تربيت شود. از اين رو ضرورتا به اين نتيجه ميرسد كه جامعه را به دو بخش تقسيم كند، كه يكي از آن دو بر جامعه فرادستي دارد ( مثلاً در نزد رابرت اون). تقارن دگرگون سازي محيط و فعاليت انساني، يا خوددگرگونسازي صرفاً ميتواند همچون پراكسيس دگرگون كننده دريافته و به نحو عقلاني فهميده شود”. (تزهای فوئرباخ تز سوم*)

انقلاب اگرچه از تغیر خود شروع می شود و یک انقلاب درونی است، بر اساس آنچه هگل در علم منطق هگل، می گوید، لازم است یک جایی جنبه ی بیرونی پیدا می کند و خود را به نمایش می گذارد. “ذات باید خود را پدیدار کند” (هگل، علم منطق)

انقلاب نه تنها جنبه ی بیرونی یک تحول و انقلاب درونی در انسان انقلابی است، انسانی که دیگر به وضع حاکم و موجود تن نمی دهد، بلکه بهترین نوع تراپی جمعی و کلکتیو در دورانی است که انسان در افسردگی و ناامیدی، یاس و سرخوردگی، بیگانگی، فتشیسم و سرگردانی رنج می برد. بیگانگی، یاس، سرگردانی، فقر و تباهی انسان و فتشیسم و سلطه ی انسان بر انسان نه با سوسیال دمکراسی و نه با یکی دیگر از اشکال حاکمیت بورژوایی و نه از کانال پارلمان بلکه از طریق یک انقلاب اجتماعی رادیکال و سوسیالیستی برای حاکم کردن یک حاکمیت شورایی از پایین، شکل دادن به زندگی همبسته، حاکمیت انسان بر خود و نیروی کارش و برای پایان دادن به حاکمیت سرمایه داری ممکن است.

در شرایط انقلابی و اعتراض به حاکمیت آنچنان آدرینالین در بدن انسان سطح بالا ترشح می شود، هورمون های خوشحالی ناشی از هیجان انقلابی ترشح می شوند، مساله یی که تاثیرات واقعی بر روح و روان انسان می گذارد. مساله یی که امید به زندگی جدید و انسانی، امید به تغیر وضع بردگی موجود را بیدار می کند، میلیون ها برابر از اتاق های تراپی “روانشناسان” “انتقادی” مفیدتر و کارا تر باشد.

اگر خواهی خود را تغیر دهی جهان را تغیر بده و اگر به دنبال تغیر جهان هستی خودت را تغیر بده وانقلابی شو و به صف پرولتاریا و معترضین بپیوند، به جای اینکه به روضه خوانی تخدیرگرانه ی روانشناسان زرد و جن گیران مدرن دولتی و غیر دولتی در مورد کنترل خشم گوش دهی و یا ژاژخایی اصلاح طلبان فاشیست و قاتل، سوسیال دمکرات های مزدور سرمایه و آخوندها را گوش دهی. خشمت را با دیگران به اشتراک بگذار و آن را در جنبش انقلابی برای در هم شکستن فاشیسم و نظام سرمایه داری سرمایه گذاری کن و تف کن به تمام توصیه های روانشناسان متجاوز به روح و روان انسان و این مذهب جدید دعوت انسان به قبول بردگی.

در این مقاله از منابع مختلفی از جمله از بحث رفیق بنی آدمچاک در مورد انقلاب استفاده شده است. از کتاب مارکسیسم و تئوری شخصیت لوسین سو، از کتاب دیگر او جهان را تغیر بده، تا زندگی تغیر کند مقاله ی رزا لوگزمبورگ در مورد انقلاب اکتبر و منابع دیگری استفاده شده است که در این شرایط پیشا انقلابی وقت و زمان نوشتن کارهای آکادمیک در مورد انقلاب را ندارم، چون انقلاب بر هم زدن نظم دولتی و اکادمیک بورژوایی هم هست.

ما این لوکومتیو را تا آخرین ایستگاه انقلاب خواهیم برد

انقلاب به مثابه ی “پدرکشی”

برخی از روانشناسان فرویدی بر این عقیده اند که انقلاب نوعی “پدرکشی” یا همان عقده ی ادیپ است. اولا عقده ی ادیپ را فروید بر اساس افسانه و اسطوره های یونانی گرفته است و هیچ منبع تاریخی و تجربی برای آن وجود ندارد، دوما اگر هم وجود می داشت، بگذار بکشند مردم پدرانی را که زندانبان، جلاد و فاشیست، آدمکش و تیرخلاص بودند.

اگر نازی هایی که در کشتار میلیون ها یهودی سهیم بودند، دستگیر و تیرباران شدند، پدرکشی بود، خوب بگذار به این پدرکشی زنده باد بگوییم! جهان بدون نازی ها قابل تحمل تر است، وقتی بازپروری این جلادان ممکن نیست.

البته این را باید بگویم که برخلاف افسانه و اسطوره سرایی بورژوازی لیبرال هیچ وقت فاشیست ها را در غرب با سقوط دولت های فاشیستی و نازیسم هیتلری از بین نرفتند و همانطور که هانس یورگن کرال می گوید دولت آلمان بعد از ساقط شدن نازیسم همچنان یک دولت پسافاشیستی بود، چون دولتی به ظاهر دمکراتیک اما بدون پارلمانتارهای دمکرات و ساختار دمکراتیک بود. به تعبیری اگرچه پارلمان در المان پسافاشیستی وجود داشت، در پارلمان حتی یک فرد دمکرات هم وجود نداشت و پارلمان توسط نازی های بازمانده از رژیم فاشیست هیتلری اداره می شد.

اگر انقلاب در ایران را “روانشناسان” متجاوز به روح و روان مردم “پدر کشی” ترجمه می کنند بگذار بکنند. اگر پدرکشی به معنی کشتن فاشیست های تیرخلاص زن، لاجوردی ها، خلخالی ها، شریعتمداری و خامنه یی و سپاهی هاست، بگذار بکشند مردم بی لبخند این پدران فاشیسم اسلامی را. “پدری” که قصاب انسان های آزادی خواه و کمونیست، زنان آزاده و کارگران انقلابی، زندانیان سیاسی و حاشیه نشیان آبان بوده است، بگذار سلاخی شود. هر کس با جلاد احساس همدردی و همسرنوشتی می کند، جاهل نیست، تبکهاری است که به دنبال حفاظت از جلادان انسان و بازتولید سیستم جلادی است.

انقلاب جارو کردن ارتجاع گذشته و محافظه کاری حال است. انقلاب پایان دادن به یک سیستم و خلق یک سیستم دیگر با مناسبات تولیدی دیگر و فرهنگ و اخلاق متفاوت است. انقلاب بازگشت به گذشته و ستایش ارتجاع و بربریت نیست، بلکه در هم کوبیدن بربریت مدرن و ارتجاع گذشته یک بار برای همیشه و به صورت رادیکال است. هر کس سر راه انقلاب قرار بگیرد، توسط ارابه ی انقلاب له می شود و به تاریخ می پیوندد.

اگر روانشناسان مبتذل و فرویدی انقلاب را “پدرکشی” می خوانند، به خاطر این است که می خواهند مانع انقلاب شوند و ارتجاع حاکم را حفظ کنند. به تعبیر دیگر آنان ضدیت خود را اینگونه با انقلاب اعلام می کنند، که باید جلو بازتولید این سیستم خشونت و “عقده ادیپی” “پدرکشی” برای رسیدن به مرحله ی سوژگی است، گرفته شود. اما همانطور که هگل در پدیدارشناسی روح می گوید، رسیدن به مرحله ی به رسمیت شناسی نیازمند جنگ بر سر مرگ و زندگی است و برده تنها زمانی می تواند به سوژگی برسد که ارباب را در این جنگ شکست دهد و او را ناچار به انجام کارهایی کند، که خود برده تاکنون به آن مشغول بوده است، در این جنگ اگر اربابان تسلیم شدند، آنان را باید به کار بگیریم و اگر حاضر نبودند تسلیم شوند، یا کشته می شوند و یا ما را می کشند. انقلاب میدان واقعی جابجایی قوا و تحمیل سوژگی است و همانطور که مارکس می گوید در میدان مبارزه ی طبقاتی وقتی کشمکش و تضاد به حدی می رسد که هر دو طرف خود را نماینده ی “حق” می دانند، آن زمان تلاش برای حل مسائل طبقاتی از راه های قانونی ممکن نیست و این جبر و زور یا همان قهر است که تعین می کند، چه کسی در این میدان پیروز می شود و به مرحله ی سوژگی می رسد.

کسانی که با انقلاب با این گزاره که انقلاب بازتولید چرخه ی خشونت و یا بازتودلید قدرت است، مقابله می کنند، نمی دانند که انقلاب خشونت نیست، بلکه در هم شکستن خشونت سیستماتیک و قهر انحصاری دولتی است.

آنان عملا مردم را به هیچ کاری نکردن دعوت می کنند، هیچ کاری نکردن کاهلی است، طفیلی گری است، بازتولید فاشیسم و ارتجاع و خشونت سیستماتیک و سازمان یافته و بروکراسی دولتی و تروریسم عریان انحصاری دولتی است. پس بگذارید از قهر انقلابی به عنوان “خشونت” گذار برای گذر از خشونت مداوم طبقه ی حاکم بهره بگیرم و از طریق قطع کردن زنجیر خشونت به شکل قهرآمیز و یک باره، جلو بازتولید چرخه ی این خشونت را بگیریم به جای اینکه از طریق بی عملی به بازتولید آن کمک کنیم.

قهر انقلابی مامای تاریخ است، قهر انقلابی همچون عمل سزارین است. مقطعی است و اگرچه درد دارد، اما زایمان بعد از این قهر نسل فعلی و آینده را از فاشیسم نجات می دهد. (والتر بنیامین به درست می گفت که فاشیسم از درون شکست انقلابات و ضد انقلاب زاییده می شود)

پس زنده باد قهر انقلابی برای نجات نسل آتی و فعلی و مرگ بر محافظه کاری و بازتولید سلطه ی طبقه ی حاکم و خشونت سیستماتیک

صلح همانطور که کانت می گوید چیزی نیست جز موقعیت بین دو جنگ. برای پایان دادن به جنگ ابدی سرمایه علیه ستمکشان باید وارد جنگ طبقاتی شد و با انقلاب کارگری و استقرار سوسیالیسم، پایان دادن به مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، روابط برده وارانه ی انسان کارگر و تمام مزدبگیران، روابط سوژگی و ابژگی در بین جنس زن و مرد و دیگر جنسیت ها، روابط سوژگی و ابژگی بین “ملیت” های مختلف پایان، پایان دادن به بردگی و شی وارگی کالایی و در نهایت تحقق کمونیسم به صلح ابدیت بخشید. صلح در جامعه ی طبقاتی، در جامعه یی که تضادو اسثتمار انسان بر انسان حاکم است، در جامعه یی که زنان و اقلیت های ملی و جنسی نه به عنوان شهروند و سوژه ی انسانی بلکه به عنوان ابژه به حساب می آیند، در جامعه یی که نابرابری طبقاتی بین کشورها حاکم است، در جامعه یی که دول امپریالیستی خود را کلانتر جهان می دانند ممکن نیست. صلح ابدی تنها با کمونیسم متحقق می شود، همان طور که آزادی جوهری تنها از طریق کمونیسم خلق می شود. پیش به سوی انقلاب، سوسیالیسم و کمونیسم

مطالبات بورژوایی محصول تعارضات اندیشه ی بورژوایی و آگاهی وارونه

مطالبه ی “کثافت گشت ارشاد را جمع کنید” مطالبه یی رفورمیستی، اصلاح طلبانه، مطالبه یی در چارچوب جمهوری اسلامی است و ریشه در یک منطق ابزاری بورژوایی یا آگاهی کاذب و وارونه دارد. مساله بر سر جمع کردن این یا آن شاخه ی فاشیسم اسلامی نیست، مساله بر سر نابودی کلیت فاشیسم و شیوه ی تولید کاپیتالیستی است، شیوه ی تولیدی که نیازمند روبنای دولتی سرمایه دارانه یا در شکل لیبرالی یا فاشیستی آن است.

لیبرال ها و اصلاح طلبان تلاش می کنند مساله ی فاشیسم اسلامی در ایران را تا حد “کثافت گشت ارشاد” تقلیل دهند. جمهوری اسلامی بدون گشت ارشاد، بدون کمیته های آدم کشی، بدون آخوند و عمامه، حتی بدون سازمان اطلاعات و حوزه ی علمیه ی قم، اگر حتی به یک رژیم “سکولار” ناسیونالیستی و نژادپرست با پارلمان بورژوایی و انتخابات آزاد تبدیل شود، که هرگز نخواهد شد، باز هم این رژیم را باید ساقط کرد و نه اینکه دنبال بهبود آن بود. اما از آنجایی که ایدئولوژی بورژوایی و لیبرالی بر منطق بخش وسیعی از جامعه سنگینی می کند، اصلاح طلبان به ظاهر برانداز شده به راحتی می توانند مطالبات ارتجاعی و صلح طلبانه ی خود را به عنوان مطالبه ی کل جامعه به خورد مردم بدهند. توده های کارگر و زحمتکش در سراسر ایران باید به مراتب آگاهتر از این باشند که گول این وعده های زیبایی شناختی مصرفی این یا آن فراکسیون بورژوازی و اصلاح طلبان حکومتی به حاشیه رانده شده را بخورند.

مساله اصلاح نظام نیست، همانطور که در آبان نود و هشت هم این مساله با دقت در شعار “(اصلاح طلب، اصول گرا دیگر تمامه ماجر)” طرح شد، بلکه پایان دادن به حاکمیت فاشیسم اسلامی و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید در نظام سرمایه داری فاشیستی ایران و نه “متعارف” کردن سرمایه داری ایران و تبدیل فاشیسم اسلامی به یک لیبرالیسم پروغرب است. سرمایه داری در هیچ جای دنیا متعارف نیست. سرمایه داری لیبرالی هر وقت لازم باشد، به سفره ی مردم تعرض می کند، جیب مردم را از طریق بالا بردن هزینه ی زندگی و مسکن و پایین اوردن دستمزدها خالی میکند. همین سرمایه داری غرب که قبله ی لیبرال ها و اصلاح طلب ایرانی است، هزینه ی تروریسم بین المللی و جنگ اوکراین را از کارگران و زحمتکشان اروپا می گیرد و از طریق گران کردن زندگی مردم و هزینه ی سوخت و مواد غذایی و تمام امکانات حیاتی برای زندگی انسان در تلاش است، هزینه ی جنگ و تروریسم غربی را از جیب طبقه ی کارگر می گیرد. اختصاص صد میلیارد یورو از طرف پارلمان آلمان به ارتش این کشور که متشکل از صدها شبکه ی راست افراطی و نئونازیستی است، از جیب کارگران و زحمتکشان پرداخت میشود. افزایش چند درصدی هزینه ی سوخت از ماه اکتبر تعرض افسارگسیخته ی این بورژوازی “متعارف” به سفره و زندگی کارگران و زحمتکشان است. بنابراین سرمایه داری به عنوان سیستمی که کلیت آن بر استثمار و بهره کشی انسان از انسان، بر تعرض افسارگسیخته به زندگی کارگران بنا نهاده شده است، حتی در “دمکراتیک” ترین کشورهای جهان حاضر است برای حفاظت از منافع سرمایه داران و حفظ استثمار و بردگی انسان، معترضین و مخالفین این نظام را با تانک زیر بگیرد.

سرمایه دای سیستمی است که به صورت مداوم برای انباشت سرمایه حاضر است مرزهای کشورهای دیگر را درنوردد و مردمان دیگر کشورها را به بردگی بگیرد، تا بتواند خود را بازتولید کند. بهترین سرمایه داری سیستمی است که به گورستان سپرده شده باشد. بنابراین به جای مطالبات رفورمیستی و اصلاح طلبانه لازم است سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی و پایان دادن به حاکمیت سرمایه بر نیروی کار را به عنوان رئال پولیتیک انقلابی انتخاب کرد و به جای توهم بهبود شرایط زندگی انسان در چارچوب فاشیسم اسلامی از طریق لغو حجاب اجباری، “پایان دادن به گشت ارشاد” و غیره را از سر بیرون کنیم.

بین ما کارگران و جمهوری اسلامی دریایی از خون (سی خرداد شصت، نسل کشی ها در کردستان و سرکوب مردم ترکمن صحرا، حمله به کردستان، به مناطق قشقایی نشین شیراز، کشتار زندانیان سیاسی، قتل های زنجیره یی، کشتار کارگران خاتون آباد و هرازان کشتار و اعدام دیگر) است، ما حق نسل های گذشته را از آقازاده ها، فاشیست های اسلامی، آدمکشان این نظام و تمام کسانی که به شکل اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، اخلاقی و نظامی در بازتولید این نظام ترور و خشونت دولتی، این نظام حکومت نظامی مدوام و این نظام فاشیستی نقش داشته اند، خواهیم گرفت.

اصلاح طلبان حکومتی و غیرحکومتی رجزخوان و فراخوان دهندگان رواداری با فاشیسم، مدافعان “حقوق” “بشر” بورژوایی و “اراده” ی “انسان”، رای دهندگان به فاشیسم اسلامی و لابی های رژیم، محور مقاومتی، سلبریتی های کوکی و شارژی و تمام کسانی که به صورت مستقیم و غیرمستقیم از این رژیم فاشیسی دفاع کرده و می کنند، قاتل میسا امینی ها و شلیر رسولی ها هستند. برای گرفتن حق تمام کشته شدگان ۴۳ سال گذشته ما باید در فردای انقلاب تمام این آشغال ها را بر اساس میزان جنایت های اکتیو و پاسیوی که انجام دادند، محاکمه کنیم و دمار از روزگارشان در بیاریم. همه ی این ها پایه های فاشیسم اسلامی و دلیل بازتولید این نظام ترور و خشونت، تجاوز و آدم‌کشی اند.

محور مقاومت و “چپ” ناتویی هر دو از یک منطق اند. هر دو کثافتی هستند که بورژوازی مثل حباب روی آب تولید می کند. هر سم هایی هسنتد که به اسم چپ از فاشیسم، امپریالیسم غربی و شرقی دفاع می کنند. هر دو از زاویه ی منافع دولت های کاپیتالیستی و کارگرستیز به مساله ی قدرت سیاسی می نگرند. هر دو از این یا آن جناح سرمایه دفاع می کنند.

مسیر بی بازگشت

مبارزات مردم ایران وارد مرحله یی شده است که هیچ راه بازگشتی نیست. ما به سربالایی انقلابی در ایران رسیدیم و باید لوکومتیو تاریخ را از این تندپیچ تاریخی رد کرد و از سربالایی عبور داد و هر نیروی که سر راه انقلاب قرار گرفت را باید زیر چرخ دنده های انقلاب له کرد.

موش کور تاریخ از زیر زمین بیرون آمده است و دیگر قابل کنترل نیست. این موش کور یک بار در دی ماه 96 از زیر زمین بیرون آمد و بار دیگر در آبان 98 و این بار موش کور با قدرت بیشتری به حرکت خود ادامه می دهد.

تفاوت قیام فعلی با خیزش دی ماه و قیام آبان ماه در فرم مبارزه و اتحاد بیشتر توده های کارگر و ستمکش، رادیکالیزه تر و روشن تر شدن شعارها و تعرضی تر شدن مردم است. اگر در قیام دی ماه رژیم فاشیست در فاصله ی چند روز بالای هزار و پانصد نفر را قتل عام کرد، این بار فرم تعرضی مبارزه و حمله ی مستقیم به پلیس و لباس شخصی امکان کشتار وسیع به سبک آبان ماه 98 را از رژیم گرفته است. مساله ی دیگر اتحاد طبقاتی و ایدئولوژیک مردم از یک طرف و شکست مطلق ایدئولوژیک رژیم و دشمنان رنگارنگ طبقه ی کارگر یعنی اپوزیسیون بورژواژی از طرف دیگر است. اصلاح طلبان حکومتی از یک طرف می خواهند مردم را از قیام دور کنند و از طرف دیگر علیرغم اینکه تاریخا بخشی از حاکمیت فاشیستی بوده اند و تمام تلاششان را می کنند این سیستم را نگه دارند، اما به طور مطلق آنان هم شکست هژمونیک خورده اند و کارشان تمام است

.

تنها نیرویی که به صورت ایدئولوژیک و سیاسی از ماندگاری این رژیم با چنگ و دندان در مقابل اعتراض مردم ایستاده است، نیروهای عقیدتی رژیم و اراذل و اوباش سپاه پاسداران، لباس شخصی ها، اطلاعاتی ها و دور و بری های بیت رهبری هستند. بخش زیادی از نیروهای انتظامی و ارتش حاضر نیستند پای جنگ مرگ و زندگی بروند، چون خود در این سیستم از جمله ی نیروهایی هستند که قربانی فقر و بدبختی و سیاست های نئولیبرالی رژیم و سپاه پاسدارن شده اند. سپاه پاسداران و لباس شخصی های امنیتی دور و بر بیت رهبری هم یک اقلیت خون آشام الیگارش هستند که به تنهایی از پس سرکوب این قیام بر نمیایند.

بنابراین این قیام توده یی تر و گسترده تر خواهد شد و تمام مناطق شهری و روستایی را در بر می گیرد. زمین زیر پای حاکمیت در حال ذوب شدن است و حاکمان و فاشیست های حکومتی هرگز تا این اندازه احساس ترس نکرده اند و هرگز تا این میزان دست و پاچلفتی نبوده اند. خشم مردم به منطق و اگاهی طبقاتی گره خورده است و بیشتر گره می خورد، ترکیب خشم و منطق به سازمان یابی انقلابی وسراسری و تغیر هژمونیک به نفع طبقه ی کارگر و در نهایت انقلاب می شود.

شعارهایی همچون :کردستان است قلب انقلاب ایران” نشان از شکست مطلق هژمونی فاشیستی اسلامی و سلطنتی و پاسخی رادیکال به تمام نیروهای ناسیونالیست و نژادپرست، افسانه و اسطوره های فاشیسم خمینی و ارتجاع نژادپرستانه ی شاهنشاهی است.

کمتر کسی هست به این تبلیغات فاشیستی خمینی روبرو نشده باشد و این جمله به گوشش نخورده باشد که “کُردها سر می برند”.

کمتر کسی هم در کردستان پیدا می شود، که شروع برنامه های رادیو کومه له با صدای محمد کمالی را نشنیده باشد. برنامه ی رادیو کومه ی قدیم (نه این زحمتکشان ابراهیم علیزاده ی موسوم به کومه ی امروزی) اینگونه شروع می شد: “صدای انقلاب ایران را از کردستان می شنوید”.

این جمله البته آگاهانه توسط کومه له ی کمونیست قدیم و نماینده ی مارکسیسم انقلابی به کار می رفت. یک بار به این مفهوم که صدای انقلاب در کردستان خفه نشده و بار دیگر اشاره به مکان پخش برنامه ی کومه له از کردستان بود.

کردستان ایران تا امروز سنگر انقلاب ایران و مقاومت قهرمانانه در مقابل فاشیسم اسلامی و ارتجاع محلی بوده و هست و امروز مردم در دیگر نقاط کشور به این درک عمیق و جوهری رسیده اند، که باید تمام کشور را مانند کردستان انقلابی کنند، تا بتوانند فاشیسم اسلامی را به زیر بکشند و هم‌زمان در مقابل ارتجاع ملی و محلی بایستند.

اگر هیتلر کمونیست ها و یهودیان را به عنوان دشمن اصلی قلمداد می کرد، چون اندیشه ی فاشیستی اش بر این بنا نهاده شده بود که انقلاب اکتبر برای رهایی یهود بود. انقلاب اکتبر اگرچه رهایی یهود را از بیگانگی قومی، مذهبی همچون رهایی طبقه ی کارگر و زنان از استثمار و بردگی جنسی و رهایی تمام ملل از ملی گرایی و ارتجاع بورژوایی را مد نظر داشت ولی هرگز به مساله ی یهود ختم نمی شد.

خمینی فاشیست هم کردها را دشمن قلمداد می کرد، نه به این خاطر که ناسیونالیست های کرد خواهان حکومت محلی خودمختار زیر چکمه ی فاشیسم اسلامی بودند، بلکه به این خاطر کردستان سنگر کمونیست های ماکزیمالیستی بود، کمونیست هایی که به چیزی جز سرنگونی انقلابی فاشیسم اسلامی و حاکمیت بورژوازی رضایت نمی دادند.

امروز کردستان این سنگر انقلاب ایران به رمز اتحاد و مبارزه ی انقلابی توده های کارگر و زحمتکش در سراسر کشور تبدیل شده است. رهایی کردستان بدون رهایی کل مردم ایران از بورژوازی و فاشیسم ممکن‌ نیست. رهایی مردم کرد، همچنین رهایی از ناسیونالیسم و قومگرایی خواهد بود، همانطور که رهایی دیگر ملل همین مسیر را بالجبار باید طی کند، تا رهایی جمعی و جوهری صورت پذیرد.

رفقا به سمت اسلحه ها

مارش ماکس هولز

شعر از اریش موهزام

ترجمه ی: حسن معارفی پور

رفقا به سمت اسلحه ها حرکت کنید

از کارخانه ها بیرون بیایید

بشتاتبید، مارش، مارش!

زنده باد جمهوری شورایی

زنده باد کمونیسم

زنده باد عمل

زنده باد کسی که جانش را برای پرولتاریا می دهد

می بینید که زمان پیروزی نزدیک است

ماکس هولز دوباره اینجاست

او پرچم سرخ را برافراشته است

و آن را در هوا به حرکت در آورده است! هورا

نارنجکی دستی به فانوسقه اش آویزان است

اسلحه یی در دست

اینگونه ارتش مارکس هولز در ساسن لاند (منطقه یی در مرکز آلمان*) به حرکت در آمده است

به خاطر این (به حرکت در آمدن ارتش ماکس هولز) بورژوازی به زانو در آمده است

او (هولز) گاوصندوق را باز می کند

با کشیدن کلت

پس روز پیروزی نزدیک است

ماکس هولز دوباره اینجاست

او پرچم سرخ را برافراشته و

آن را تکان می دهد! هورا

اینجا اسلحه ها به کار انداخته می شوند

آنجا انقلاب به جریان در میاید

بورژوا از ترس خود را خیس می کنند

و برای سود عرق می کند

زیپو (پلیس جمهوری وایمار، Sipo تصویری که مردم از پلیس جمهوری وایمار داشتند این بود که موجوداتی هستند که از چوب ساخته شدند و جان توی وجودشان کردند) باید به او (سرمایه دار) کم کند!

باید به دادش برسد

همینطور ژنرال ارتش آلمان (رایشسور)

اراذل و اوباش در خدمت سرمایه

برای سرمایه ی مقدس

خوب پیروزی ما نزدیک است

بورژوازی برای انتقام نفس نفس می زند

او هنوز قطر کیف پولش قطور است

هر کس سر هولز را جدا کند و (تحویل دهد)

صد هزار مارک دریافت می کند

شما جلادان و جاسوسان

را این بذر سرخ در هم می کوبد

چون پرولتاریا برای آزادی اش می جنگد

پس روز پیروزی نزدیک است

مگر اینکه رفقا مرده باشند یا دیگر توان نداشته باشند

هر کس برای آزادی جنگید

او کاری انجام داده است

کارگران به سمت اسلحه ها

از کارخانه ها بیرون بیایید

برپاخیزید، مارش، مارش!

زنده باد جمهوری شورایی

اریش موهزام

این شعر را در زندان نیدرشوننفلد در آپریل 1920 برای ماکس هولز فرمانده ی انقلابی و کمونیست ارتش سرخ ساسکسن لند مشهور به رابین هود سرخ که توسط مدافعین بربریت. در جمهوری وایمار بعد از شورش مسلحانه یی که به رهبری او صورت گرفت، شکست خود و در نهایت دستگیر شد، سروده است. هولز بعد از دستگیری ابتدا به اعدام، بعد حکمش زندان ابد تقلیل پیدا کرد و در نهایت در سال 1928 بعد از اینکه نویسندگانی بزرگ از برتولت برشت گرفته تا توماس من و اریش موهزام و سازمان هایی همچون کمک سرخ و حزب کمونیست آلمان برای آزادی هولز تلاش کردند، او در سال 1928 آزاد شد و صدها هزار نفر به پیشوازش رفتند.

احزاب ناسیونالیست و رفورمیست کُردی، احزابی که به مردم فراخوان اعتصاب و بازگشت از خيابان به خانه هایشان را صادر می کنند، خجالت نمی کشند که اخبار و گزارش ویدیویی اعتراضات مردمی در واکنش به قتل ژینا امینی را در فضای مجازی پوشش می دهند. آشغال ها انگار رهبری شون در تهران است و حاکمیت بهشون دستور می دهد که مردم را به سکوت دعوت کنند. بعد یک عده شعبان بی مخ وابسته به این جریانات می‌آیند و این پاسیفیسم عریان و فرصت طلبی رفرمیستی را توجیه می کنند و برای ان فلسفه می بافند.

تعطیلی محیط کار بله! تعطیل کردن محیط کار در این شرایط باید همراه بشه با تظاهرات خیابانی و شورش و مبارزه ی مسلحانه ی توده یی. رفقا کار را تعطیل کنید و به سمت تسخیر مراکز پلیس و دیگر مراکز امنیتی هجوم بیاورید و با تسخیر این اماکن اسلحه را به مردم برسانید و نیروی مسلح توده یی تشکیل دهید. این تنها پاسخ فاشیسم است، نه بازگشت به خانه و سکوت در مقابل تعرض فاشیسم.

هر کس در مقابل اعتراض مردم و خیزش فعلی بایستد، هر کس دنبال راه های قانونی برای گرفتن حق توده های ستم کش جامعه باشد، هر کس مردم را به رواداری دعوت کند، هر کس مردم را به بازگشت از خیابان به خانه فرا بخواند و هر کس دنبال تظاهرات با مجوز باشد، بدانید یا امنیتی است و ریگی به کفش دارد و یا اصلاح طلب و ضد انقلاب. او در کنار فاشیسم‌ ایستاده است.

خیزشی که شکل گرفته است قابل پیش بینی بود. این خیزش امتداد قیام آبان است و به سرعت سراسر کشور را در می نوردد و به یک جنبش اصیل با رهبری انقلابی و سوسیالیستی و کارگری تبدیل می شود، چون اکثریت مطلق جامعه ی ایران کارگر و مزدبگیر یا بیکار هستند و قربانی سیاست های اقتصادی نئولیبرالی و حاکمیت فاشیستی. بنابراین و با توجه به گسترش اندیشه ی رادیکال و انقلابی در جامعه و تعرضی شدن جامعه، این توده های کارگر و زحمتکش و کلا مزدبگیر به هیچ چیزی جز نابودی و در هم کوبیدن فاشیسم اسلامی رضایت نمی دهند.

اتحاد و تشکل طبقاتی نمود بیرون آگاهی جوهری و طبقاتی از وضع موجود و تلاش برای عبور از سرمایه داری و فاشیسم اسلامی است

مشروعیت جمهوری اسلامی ایران حتی نزد خانواده ی اراذل و اوباش حکومتی هم زیر سوال رفته است. یعنی از یک طرف خود اعضای خانواده ی جلادان فاشیست اسلامی علاقه یی به سبک زندگی ایی که فاشیسم اسلامی برایشان تعین می کند، ندارند و از طرف دیگر خود اعضای خانواده ی این جلادان اسلامی و آقازاده ها مبتذل ترین فرم زندگی انگلی ایی که تنها لایه های از بورژوازی سنتی و خرده بورژوازی سنتی مقیم غرب به آن علاقه مند، است را دارند می زیند و فراتر از آن، این سبک زندگی انگلی که به اشتباه لایف ستایل غربی خوانده می شود، اما در واقع بیشتر سبک زندگی جاکش ها و اراذل و اوباش قمارباز و صاحبان تن فروش خانه ها و قمارخانه ها و مشاغل سرکاری است، را در اوج بی شرمی در صفحات فیس بوکی و اینستاگرامی خود تبلیغ می کنند.

هر کدام از این آقازاده ها و اعضای خانواده ی سفیر سفرای ایران در خارج کشور چندین تن فروش پرایوت (خصوصی برای اجاره) دارند که هر کدام شبی بین پانصد تا هزار یورو فقط پول می گیرند به اضافه مخارج جانبی و استخر و مشروبات الکلی و مواد و غیره. به معنی دیگر ایدئولوژی فاشیسم اسلامی و فاشیستی کردن حوزه ی خصوصی از طریق نکوهش رابطه ی جنسی خارج از ازدواج و توصیه ی حجاب و غیره به طور مطلق حتی در میان انگلی ترین لایه های سپاه پاسداران هم شکست خورده است. در این میان گشت ارشاد و روضه خوانی های آخوندهای بچه باز، متجاوز و جانی در مورد اخلاقیات اسلامی و غیره بیشتر تلاشی شکست خورده برای حفظ هژمونی ایی شکست خورده، هژمونی ایی که دیگر حتی نمی تواند خانواده ی خود این آخوندها را بسیج کند چه به جامعه ی میلیونی که بالای هفتاد و پنج درصد آن به صورت بالقوه آماده ی سرنگونی این رژیم فاشیستی و آخوند، سپاهی و بسیجی کشی است

در این شرایط تقابل بین توده های کارگر و زحمتکش مردم، کسانی که تحت حاکمیت فاشیسم اسلامی از هر قشر و طبقه یی مورد آزار و اذیت قرار گرفته شدند و از تبعات سیاست های اقتصادی این رژیم جنایتکار رنج برده اند، با سران رژیم به شدت قهرآمیز خواهد بود و روزها و ماه های بعدی اگر سران رژیم فرار نکنند، یکی پس از دیگری در خیابان ها سلاخی می شوند.

شهریور 1401

این مطلب تقدیم به تمام کسانی که با خون و مبارزه شان راه رسیدن به سوسیالیسم را هموار کرده اند و یک گام ما را به انقلاب سوسیالیستی نزدیک کردند.

Der Abgrund des islamischen Faschismus

Einige Anmerkungen zu den aktuellen Aufständen im Iran

Hassan Maarfi Poor, politischer Aktivist

Das iranische Kurdistan war immer die Bastion der Revolution. Der islamische Faschismus von Khomeini wollte die Kurden als Sündenbock darstellen, um ihren barbarischen brutalen Angriff und Massenmord rechtfertigen zu können. Khomeini propagierte die Mythologie, der zufolge die Kurden den Kopf ihrer Gegner abschneiden, um die kurdische Bevölkerung zu delegitimieren. Im Moment erleben wir aber eine radikale Solidarität der Arbeiterklasse in allen anderen Gebieten des Iran mit der Bevölkerung in den kurdischen Gebieten. Kurdistan wird als das Augenlicht und die Bastion der Revolution dargestellt.

Der islamische Faschismus im Iran erlebt gerade die schlimmste Art der Niederlage. Die Hegemonie des Regimes und aller anderen rechten und konservativen Kräfte von Monarchisten bis zu Liberalen ist geschlagen. Die Masse der Bevölkerung ist radikal und militant. Im Gegenteil zu anderen Aufständen in den letzten vier Jahren, besonders vom Dezember 2017 und Oktober 2019 sowie eine Reihe von Streiks, der in der Petrochemie (Ölindustrie) mehr als hundert Tage andauerte. Durch den ständigen und dauerhaften Streik in der Zuckerindustrie „Haft-Tappeh“ in den letzten Jahrzehnten, die Gründung der Gewerkschaft der LehrerInnen und Weiterführung ihrer Aktivität, Frauenaktivitäten und Frauenbewegung etc. werden die aktuellen Proteste und Aufstände immer radikaler und die Leute greifen die Polizei direkt an, bevor sie selbst angegriffen werden.

Die Aufstände mögen diesen oder jenen Auslöser gehabt haben, aber schließlich brachte der Tod von Mahsa Amini durch die „Moral“-Polizei die Bevölkerung dazu, ihre angestaute Wut auszudrücken und in großen Massen überall im Iran auf die Straße zu gehen. Die Forderungen werden radikaler und breiter und die Form der Bewegung verändert sich tagtäglich und wird immer radikaler.  

Die Bevölkerung wird weder mit der “Rationalisierung” des islamischen Faschismus klar kommen noch mit der rechten und konservativen Opposition. Es gibt nur eine Antwort und zwar die sozialistische Revolution und die Abschaffung des bürgerlichen Staates durch die Errichtung einer Rätedemokratie.

Wie Marx und Engels im „Manifest der kommunistischen Partei“ schrieben: “Die Waffen, womit die Bourgeoisie den Feudalismus zu Boden geschlagen hat, richten sich jetzt gegen die Bourgeoisie selbst.
Aber die Bourgeoisie hat nicht nur die Waffen geschmiedet, die ihr den Tod bringen; sie hat auch die Männer gezeugt, die diese Waffen führen werden – die modernen Arbeiter, die Proletarier.” (MEW 4. S. 468)

Die Bourgeoisie hat natürlich nicht nur die Männer, sondern auch die Frauen gezeugt, die zum Proletariat gehören, und gerade im Iran einen großen Teil des Proletariats bilden, die täglich in großen Massen gegen die Bourgeoisie auf die Straße gehen. Diese Frauen sind in der Lage, die Waffen, mit denen sie erschossen werden, zu tragen und genau diese Waffen gegen die Faschisten und Mörder des Regimes einzusetzen.

Kurdistan hat in der Geschichte des bewaffneten Widerstands eine Spur in der Geschichte der kommunistischen Bewegung hinterlassen, die heute die Frauen im ganzen Iran fortschreiben.

Im Iran ist sowohl die objektive als auch subjektive Lage der Bevölkerung bereit für eine radikale proletarische und sozialistische Revolution. Die Revolution steht vor unserer Tür. Der faschistische Staat kann weder diese Masse von Menschen erschießen, noch die über 90 Prozent der Bevölkerung, die zu Lohnabhängigen gehören, und mehr als 70 Prozent, die zum armen Teil der Arbeiterklasse gehören, schlachten, um ihre Herrschaft zu sichern. Die große Mehrheit der Bevölkerung im Iran leidet seit Jahren aufgrund der Wirtschaftskrise, des Wirtschaftsembargos und der Inflation unter brutaler Armut. Die Menschen können nur schwerlich Lebensmittel kaufen und ihre Miete zahlen. Sie haben mit anderen Worten nichts zu verlieren als ihre Ketten! Die Revolution im Iran kann die geopolitische Lage im Nahen Osten scharf verändern und die Arbeiterklasse der anderen Länder der Region des Nahen und Mittleren Osten motivieren die Herrschaft des Kapitals und der Diktatoren in der Region zu beenden und die Kette des globalen Kapitalismus zu brechen!

Der islamische Faschismus im Iran hat seine Basis für immer verloren und das Regime hat einen bonapartistischen Charakter angenommen. Ein Regime, das nur durch Gewalt und Brutalität der sogenannten „Revolutionsgarde“ (Sepah Pasdaran) funktioniert. Sepah ist zu einer Organisation geworden, die sowohl die Wirtschaft als auch die Politik und Macht in ihren Händen monopolisiert und die gesamte Region des Nahen und Mittleren Osten durch ihre aggressive, regionalimperialistische Außenpolitik terrorisiert. Innerhalb des Iran versuchte Sepah im letzten Jahrzehnt durch eine Kombination von „sogenannter ursprünglicher Akkumulation“ (Raub und Vertreibung der kapitalistischen Konkurrenten auf dem Markt) und einer extremen und aggressiven Form des Neoliberalismus, ihre Macht durch die Durchsetzung von Hegemonie ebenso wie brutaler Gewalt zu sichern und die Kontrolle über die Wirtschaft zu erlangen, was sich auch direkt auf die Politik auswirkte, wo die Reformisten aus der Regierung verdrängt und in die Rolle der Opposition gedrängt wurden, die sie in ihrer Treue zum islamischen Faschismus gar nicht sein können.

Es lebe die sozialistische Revolution!

Hoch die internationale Solidarität mit der Arbeiterklasse im Iran!

Einige Texte in Zusammenhang mit den Protesten im Iran von mir

یونیورسالیسم امپریالیستی مارکسیسم نیست

در دفاع از داریوش کائدپور علیه ابتذال امپریالیستی موسوم به “کمونیسم” “کارگری”

به شخصه معتقدم که یکی از معدود تئوریسین های جنبش کمونیستی ایران و “خط سه” در دهه ی شصت داریوش کائدپور بود. کائدپور اگرچه با استالینیسم به صورت کامل تسویه حساب نکرد و این مساله در تمام نوشته هایش مشهود است، اما او یک انقلابی کمونیست و وفادار به منافع طبقه ی کارگر بود و تا جایی که امکان داشت علیرغم اینکه از لحاظ سنی در سن بسیار پایین توسط فاشیسم اسلامی در دوران سیاه فاشیسمی که “اپوزیسیون” اصلاح طلب آن را “دوران طلایی” “امام” می خواند جاودانه شد، توانسته بود بسیاری از متون فلسفی، اقتصادی، سیاسی و تئوریک جنبش کمونیستی از جمله آثار مارکس، انگلس و لنین و بحث هایی که در شوروی وجود داشت را با دقت دنبال کند. داریوش کائدپور تئوریسینی پرکار و توانا و آگاه به ادبیات مارکسیستی بود و بسیاری از آثار مارکسیستی را به زبان انگلیسی خوانده بود. او به اشتباه حزب کمونیست ایران و خطی که توسط منصور حکمت و جریان اتحاد مبارزان کمونیست که به تشکیل حزب کمونیست ایران پیوسته بودند را “فوئرباخیسم” خوانده بود.

بحث های بعدی منصور حکمت در مورد ستایش “مدرنیته” و “فرهنگ” “غربی” که آمیخته یی از پروتستانتیسم لوتری، فلسفه ی عصر روشنگری و “یهودی” ستیزی برونو باوئری بود، در واقع بیشتر از اینکه به نقد “آتئیستی” فوئرباخی مربوط باشد، ریشه در عقل ستیزی یهودستیزانه ی برونو باوئر داشت، اگرچه منصور حکمت شاید هیچ گاه برونو باوئر را نخوانده بود. باوئر بر این عقیده بود که یهودیان باید یهودی بودن خود را کنار بگذارند و به شهروندان آلمانی تبدیل شوند تا به رهایی سیاسی برسند. مارکس در جزوه ی “درباه ی مساله ی یهود” با نقل از باوئر از او می پرسد که آیا آلمانی های غیریهودی ایی که شهروند آلمان هستند و یا آمریکایی هایی که بعد از انقلاب آمریکا شهروند آمریکا شده اند، رهایی پیدا کرده اند؟ جواب خود مارکس به این سوال بدون شک نه است. مارکس معتقد است که پروسه ی سکولاریزاسیون در غرب چیزی جز آشتی دادن کلیسا و مذهب با مناسبات تولیدی سرمایه دارانه “مدرن” نیست و مدرنتیه تیغ دو لبه یی است که از یک طرف همراه با گسترش مناسبات تولیدی جدید و نوآوری و نوسازی ابزار تولید و از طرف دیگر دست اندازی به طبیعت به عنوان یکی از منابع تولید سرمایه، ایجاد “زخم غیرقابل درمان” Unheilbarer Riss در طبعیت است. زخمی که از طریق دست اندازی به طبیعت از طریق تغیر در پروسه ی Stoffwechsel یعنی متابولیسم بین روابط انسانی و طبیعی و غیر طبیعی کردن طبیعت، به کارگیری کودهای شیمیایی به جای کود حیوانی در کشاورزی و مدرنیزه کردن کشاورزی و تولید انبوه برای بالا بردن نرخ سود در کشاورزی صنعتی است. تمام این دست اندازی به طبیعت که در زبان اپیکور و سیسرو چیزی جز طبیعت ثانوی نیست، نزد “کمونیسم” “کارگری” عاشق مدرنیسم “ترقی” خواهی ترجمه می شود و هر کس علیه این تخریب طبیعت یعنی طبیعت ثانوی ایی که در سرمایه داری در افراطی ترین شکل ممکن خود دارد به پیش می رود، بایستد “چپ” “سنتی”، مرتجع، عقب مانده و غیره خوانده می شود.

“کمونیسم” “کارگری” منصور حکمت چنان مجذوب مدرنیسم غربی شد، که فاشیسم را به عنوان محصول مدرنیسم و بیرون آمده از دل مدرنیسم هرگز نقد نکرد و هیچ گاه حتی یک مقاله از منصور حکمت در نقد فاشیسم هیتلری و موسولینی منتشر نشد.

داریوش کائدپور اما به عنوان کسی که در آثار مختلف و اغلب مقالات طولانی و تئوریک به بررسی مسائل تئوریک می پردازد، هرگز از زاویه ی مدرنیسم غربی که چیزی جز فتشیسم کالایی و حاکمیت کالا بر اراده ی انسانی انسان ها نیست، به نقد “سنت” نپرداخت. او تفاوت های روند تکامل جنبش های کمونیستی در سطح بومی با سطح جهانی را به خوبی می دید، به همین خاطر همیشه منتقد جریانات “ازوتریک” و عرفانی تروتسکیستی بود. داریوش کائدپور علیرغم نقدهایی که به اتحاد جماهیر شوروی داشت، وجود این قطب یعنی “رئال سوسیالیسم” را در مقابل حاکمیت بلامنازع امپریالیسم غربی ضروری می دانست. این مساله را می توان در زبان رزا لوگزمبورگ نوعی رئال پولیتیک انقلابی خواند، که با غرق شدن در بین فراکسیونیسم سرمایه داری متفاوت است. منطق “منصور” “حکمت” اما دقیقا عکس این است. او منکر تمام دستاوردهای جنبش کمونیستی، اتحاد جماهیر شوروی، جنبش کمونیستی در چین، در یوگسلاوی سابق و در ویتنام و کوباست. انگار منصور حکمت به عنوان “مارکس زمانه” از فراز ابرها آمده است و هیچ درکی از رئال پولیتیک ندارد، اما واقعیت این است که منصور حکمت و حزب “کمونیست” “کارگری” ایران دقیقا محصول رئال پولیتیک ضد انقلابی پس از فروپاشی شوروی و تبدیل جهان به یک جهان یک قطبی و پذیرفتن هژمونی امپریالیسم جهانی اند. (اینجا لازم است اشاره کنم که در درون حزب “کمونیست” “کارگری” هم این جنگ فراکسیون ها و تناقضات در برخورد به امپریالیسم جهانی همیشه وجود داشته اشت و اینجا نقد من به خط غالب بر این حزب است، که توسط منصور حکمت نمایندگی می شد و امروز حمید تقوایی نماینده ی بلامنازع این خط است. کوروش مدرسی در بحث هایی که راجع به کوبا و کاسترو و همچنین “تحزب کمونیستی طبقه ی کارگر” داشت، بر پوچ بودن تمام بحث های منصور حکمت از گذشته تا آن دوران مهر مردودیت زد. اینجا البته من قصد دفاع از مواضع رنگارنگ کوروش مدرسی به عنوان “تئوریسین” “حکمتیسم” را ندارم، بلکه بحث من این است که حتی کسی که خودش سال ها مبلغ حکمتیسم بود، به پوچ بودن این تفکرات مالیخولیایی “رهبر” و ضدیت حکمت با جنبش های کمونیستی و انقلاب های ضد استعماری مردمان تحت ستم از جمله انقلاب در کوبا و نقش و جایگاه کاسترو پی برد و به صورت کاملا بنیادین در “تئوری های” “مارکس” “زمانه” تجدیدنظر کرد.) حکمت در مقابل جنبش های مختلف سوسیالیستی در کشورهای موسوم به جهان سوم یا بلوک “شرق” از فتشیسم کالایی در غرب و “انقلاب” پاسیو و شکل دادن به یک اجماع (Konsens) ایدئولوژیک عمومی میان به تعبیر گرامشی علیه “سوسیالیسم” یعنی یک سرمایه داری مدرنیزه شده که برای پیشبرد منافع خود تنها به ابزار سلطه ی بیرونی و قهر متکی نیست، بلکه از راه های ایدئولوژیک و جوهری کردن آگاهی وارونه از طریق سیستم آموزشی توانسته است منافع طبقات غیرکارگر را به عنوان منافع عمومی قلمداد کند، دفاع می کرد. دفاع آشکار از این فتیشیسم کالایی را می توان در برنامه ی “یک دنیای بهتر” که چیزی جز پذیرفتن سوسیال دمکراسی کینزانیستی و “دولت” “رفاه” در اسکاندیناوی نیست، مشاهده کرد. تصور حکمت از انسان حتی تصور فوئرباخی نیست. فوئرباخ انسان را به عنوان یک سوژه ی انتزاعی بی ربط به پراکسیس می دید، تصور حکمت از انسان برخلاف تصور انتزاعی فوئرباخی و یا تصور حقوق بشریی رایج در گفتمان های “حقوق” “بشری” کاملا انضمامی است. حکمت به دنبال آن بود که هر “انسان” “شرقی” را به یک “انسان” “غربی” و “مدرن” تبدیل کند که معیارهای زندگی غربی یعنی زندگی فتیشستی و کالایی را پذیرفته باشد. این تصور و برداشت را دومنیکو لوسوردو در ارتباط با آثار آدورنو و هورکهایمر “فلسفه ی کلونیالیستی و جهانشمولی امپریالیستی” قلمداد می کند. بله منصور حکمت نماینده ی یک نوعی جهان شمولی امپریالیستی بود، جهان شمولی ایی که “حزب” “کمونیست” “کارگری” امروزی به رهبری حمید تقوایی را به یک فرقه ی چکمه لیس امپریالیسم غرب و ناتو، مدافع پرو پاقرص جنبش های فاشیستی مسلمان ستیز در غرب و یک فرقه ی اولترا راست متشکل از انسان های تخدیر شده با این ایدئولوژی اولتر راست و فاشیستی تبدیل کرده است.

داریوش کائدپور اما به عنوان یکی از معدود تئوریسین های “خط سه” با تمام قدرت علیه این ایدئولوژی بود، او تلاش کرد ریشه های این ایدئولوژی را تا حدودی توضیح دهد، اما آن را به اشتباه فوئرباخیسم خواند. تلاش داریوش کائدپور ستودنی و مسیری که می رفت به مارکسیسم انقلابی به مراتب از مسیر حزب کمونیست وقت ایران و تمام رهبری ش نزدیک تر بود، اما اعدام این تئوریسین جنبش کمونیستی ایران در سنین جوانی توسط فاشیسم اسلامی، مانع شد که او بتواند نظریات خود را پخته تر تئوریزه کند و به یک متفکر واقعی و یک تئوریسین بزرگ مارکسیست در سطح منطقه و جهان تبدیل شود.

یاد داریوش کائدپور گرامی

Die Hegelsche Wesenslogik in Marxschen Kritik der politiscehn Ökonomie

Für Hans-Jürgen Krah

Hegel und Marx Hintergrund, Methode und Rezeptionen

In diesem Teil der Arbeit versuche ich kurz, den Hegelschen und Marxschen Hintergrund sowie ihre Methode darzustellen, ohne intensiv auf Einzelheiten einzugehen. Mit anderen Worten versuche ich hier die Gemeinsamkeiten und Unterschiede der Hegelschen und Marxschen Philosophie und Methode darzustellen. Auch ihre Rezeption spielt dabei eine gewisse Rolle. Die Auseinandersetzung mit dieser ist wichtig, um zu verstehen, welche Mythen über beide Philosophen und ihre Theorien sich verbreitet und festgesetzt haben, und was sich tatsächlich aus ihren Werken als organische Teile der Totalität ihres Denkens selbst entnehmen lässt.

Es ist schwer, auf wenigen Seiten diese umfassende Frage zu behandeln. Darauf einzugehen ist dennoch wichtig, um besser mit den Hegelschen und Marxschen Schriften umgehen und sie studieren zu können. Dieser Teil der Arbeit soll als ein Einstieg in den Hauptteil meiner Arbeit oder als eine Form Zwischeneinleitung verstanden werden. Eine Vertiefung dieses Teiles sprengt den Rahmen der Arbeit. Was aber geschieht, wenn diese Auseinandersetzung gänzlich außer Acht gelassen wird, sehen wir insbesondere an der Zerstückelung des Hegelschen Erbes und seiner Philosophie, wie Rechtshegelianer und Linkshegelianer, teilweise auch als Alt- und Junghegelianer bezeichnet, sie in ihrem Streit miteinander vornahmen