محور شرارت فاشیستیِ مدافع رژیم امپریالیستی منطقهای جمهوری اسلامی، چه متعلق به جناح «چپ» سپاه و چه سمپات جناح راست و ایرانشهریِ نژادمحور باشد، در نهایت مدافع بربریت فاشیستی-اسلامی و اقتدارگرایی سرمایهدارانهی رژیم جمهوری اسلامی، مدافع انحصارهای سیاسی-نظامی همچون سپاه پاسداران و بیترهبری و بنیادهای امپریالیستی نزدیک به بیترهبری نظیر آستان قدس رضوی، بنیاد مستضعفان، شبکههای بسازبفروش وابسته به سپاه و بانک سینا است. به همین خاطر باید از این جریان آشکارا به عنوان دشمن طبقاتی و ایدئولوژیک اسم برده شود و تحت هیچ شرایطی نباید کوچکترین اعتمادی به کسانی که به هر دلیلی به این یا آن محفل محورمقاومتی احساس نزدیکی میکنند، داشت. نیروهای انقلابی و کمونیست باید افشای این جریانات ارتجاعی شبهسوسیالیستی و نمایش ماهییت ارتجاعی و فاشیستی جریان محور مقاومت را وظیفهی خود بدانند.
پیدیاف را دانلود کنید و بخوانید!
Author Archives: Hassan Maarfi Pour (Poor)
از مسالهی یهود تا فاشیسم صهیونیستی
بازنشر
در این مقاله تلاش میشود از زاویۀ دید مارکسیستی به بررسی مسائل اخیر و جنگ بین رژیم فاشیست اسرائیل و فرقۀ فاشیستی اسلامیستی حماس پرداخته و به عنوان یک کمونیست مدافع ستمکشان به دفاع از مردم فلسطین برای رهایی از چنگال فاشیسم اسلامی و صهیونیستی و دیگر آلترناتیوهای امپریالیستی در چارچوب رئال پولیتیک بپردازم. در این شکی نباید داشت که جنگ اخیر که از هفتم اکتبر 2023 در واکنش به جنایات حماس که در پنجم اکتبر به یک پارتی حمله کردهبود و غیرنظامیان را دستگیر و سلاخی کرده بود، یکی از جنگهایی است که فاشیسم صهیونیستی در حال انشقاق بر سر فساد نتانیاهو را دوباره با هم متحد کرده است و تنفر نژادپرستانۀ وسیعی در جامعۀ اسرائیل علیه فلسطینیها و همچنین یکدست شدن دولتها و احزاب رئالپولیتیک چپ و راست و فاشیست در پارلمانهای کشورهای اروپایی را در پی داشتهاست و به شکلی از اشکال شرایط را برای شکل دادن به یک حکومت نظامی مطلق در اسرائیل و جنایی کردن فعالیت سیاسی همبسته با مردم فلسطین در کشورهای به ظاهر دمکراتیک غربی را در پی داشته است. برای چندمین بار (2008، 2012،2014 و در نهایت سال 2021 و 2022 و این جنگ اخیر اکتبر 2023)
برای مطالعهی مقالات و کتابهایم به کانال تلگرامی شخصیام بپیوندید.
مارکسیسم و رئالپولیتیک انقلابی
از مبارزهی انقلابی تودههای به ستوه آمده تا
کاراناوال ابتذال اپوزیسیون بورژوا-لیبرال و محافل فاشیستی
رئالپولیتیک چیزی جز سیاست روز در چارچوب مناسبات موجود نیست. سیاست روز به مجموعهی استراتژی و تاکتیک و برنامههایی گفته میشود که از جانب حامیان وضع موجود و نیروهایی که در چارچوب وضع موجود فعالیت میکنند و در چارچوب مناسبات بین دولتی، در پارلمانها و مجالس بورژوایی، در سازمانهای بینالمللی بین دول بورژوایی و در بین احزاب و نیروهای سیاسی بورژوایی تولید و بازتولید میشوند.
مفهوم رئالپولیتیک انقلابی از یک طرف بر روی سیاست روز تاکید دارد و از طرف دیگر سیاست روز را در چارچوب مناسبات تولید کاپیتالیستی متوقف نمیکند، بلکه برعکس تلاش میکند مبارزهی روزمرهی کارگران را از یک طرف به یک افق انقلابی و رهاییبخش پیوند بزند و از طرف دیگر برخلاف سیاستهای درویشمسلکانه، مبارزهی روزمره را تعطیل اعلام نمیکند، بلکه از هر ابزاری که در تقابل با افق و آرمان رهایی انسان از بردگی سرمایهدارانه نباشد، بهره میگیرد تا بتواند وضع موجود را متناسب با منافع کارگران و ستمکشان تغییر دهد. رئالپولیتیک انقلابی همانطور که رُزا لوگزمبورگ تاکید میکند از دوران مارکس به بعد وارد فضای سیاست شده است. به تعبیر دیگر، رئالپولیتیک انقلابی پیوندی تنگاتنگ با مارکسیسم دارد. هر نیروی سیاسیای که با مارکسیسم و کمونیسم دشمنی کند، نمیتواند مدعی رئالپولیتیک انقلابی باشد
ادامه را در فایل پی دی اف زیر بخوانید
مارکسیسم: از تئوری تا پراکسیس!
هگل بر این باور است که هستی به صورت بلاواسطه هیچ است و کشف هستی نیازمند روش دیالکتیکی برای یی بردن به ذات هستی است و ذات هستی در نهایت در قالب مفاهیم و زبان قابل بازنمایی است. مارکس این ایدهی هگل را به درستی میگیرد و آن را برای توضیح و بررسی نظام سرمایهداری و کشف ذات استثمارگرانهی این نظام استفاده میکند. بی دلیل نیست که مارکس تا این میزان از نمایندگان اقتصاد عامیانه بیزار بود و در جلد سوم کایپتال به آنان میتازد که اقتصاد عامیانه در واقع هیچ چیزی را توضیح نمیدهد و فقط بداههگویی میکند؛ اگر توضیح مسایل و مفاهیم اینقدر آسان بود، تمام علوم کارایی خود را از دست میدادند. مارکسیسم یک دانش و دستگاه نظری چند بعدی است و علم در مفهوم پوزیتویستی آن که نئوکانتیهای پوزیتیویست انترناسیونال دوم یا ساختارگرایانی همچون آلتوسر برداشت میکردند، یعنی علم جدیدی که با فلسفه تسویهحساب کرده، نیست. مارکسیسم علم است، چون از طریق به کارگیری روش علمی به شکل سیستماتیک در پی کشف واقعیت اجتماعی بر میآید و به مثابهی علم مثل تمام علوم دیگر از خاستگاه طبقاتی یک طبقهی مشخص به بررسی مسایل مختلف اجتماعی، طبقاتی، سیاسی، فرهنگی و اخلاقی میپردازد و منافع یک طبقهی مشخص را دنبال میکند. .
دربارهی امکان جنگ بین ایران و اسرائیل
یک تحلیل کوتاه و مقدماتی
تحلیل من این است که نه جمهوری اسلامی به عنوان یک رژیم امپریالیستی منطقهیی با ایدئولوژی فاشیستی و ساختار دولتی بناپارتیستی (دیکتاتوری فاقد مشروعیت تودهیی) و نه اسرائیل به عنوان یک رژیم امپریالیستی و آخرین رژیم استعماری حال حاضر دنیا با ایدئولوژی و ساختار فاشیستی که مدعی تنها دمکراسی خاورمیانه است، علاقهیی به ورود به جنگ تمام عیار با یکدیگر دارند. هر دو رژیم به یکدیگر برای امتداد حیات خود نیاز دارند. هر دو رژیم تا مغز استخوان ضعیفکش اند و با اربابان خود در یک رابطهی مرید مٌرادی هستند. هر دو رژیم تا مغز استخوان ضد دمکراتیک و آنتیکمونیست اند. هر دو رژیم از فلسفهی فاشیستی “سپر بلاساختن” پیروی میکنند. هر دو رژیم نمود بارز این ضربالمثل هستند: “زورش به خر نمیرسید، پالانش را میگرفت”. ارتش فاشیست رژیم استعمارگر و نژادپرست اسرائیل فوقش زورش به کودکان غزه میرسد و سپاه فاشیست پاسداران هم در بهترین حالت زورش به احزاب کٌردی و مردم غیرنظامی کٌردستان عراق و مردمان غیرمسلحی که برای تغیر رژیم به خیابان میآیند میرسد. هارت و پورت فرستادن پهپاد و حملهی موشکی به اسرائیل تقریبا با حمله به عین الاسد شبیه است، وگرنه نیرویی که هدفش وارد شدن به جنگ تمام عیار باشد، ضربهی اول را چنان سنگین وارد میکند که طرف مقابل در یک موقعیت دفاعی قرار بگیرد. آیا جمهوری اسلامی به عنوان رژیمی که مشروعیت داخلیش به طور مطلق در بین مردم زیر سوال است، توانایی ورود به جنگ را دارد؟ آیا رژیمی که از لحاظ امکانات لٌجستیکی نظامی با کشتی امپریالیستی ناتو در خاورمیانه و یکی از مسلحترین دولتهای دنیا که از لحاظ تجهیزات نظامی میتوان گفت مجهزترین دولت دنیاست و متحدین جهانی در ناتو دارد، میتواند به شکل نظامی مقابله کند؟ آیا غرب و ناتو علاقه به باز کردن جبههی دیگری علیه ایران را دارند، در شرایطی است که شکست مفتضحی را در اوکراین دارند تجربه میکنند؟ علیرغم اینکه تمام دولتهای عضو ناتو علیه یک رژیم مثل روسیه بسیج شدند، رژیمی که درآمد ناخالص ملی اش با ایتالیا، بلژیک و هلند قابل مقایسه است، در نهایت ناچار خواهند شد، در مقابل روسیه جام زهر را بالا بکشند و بخشی از اوکراین عملا به روسیه الحاق شده است
آیا ناتو قصد ورود به جنگ را دارد، در حالی که ممکن است گسترش جنگ باعث ورود روسیه، چین و قطب امپریالیستی شرقی هم به این جنگ شود؟ ایا دولتهای امپریالیستی جهان و کلان سرمایهداران انگل حاضرند جنگ جهانی سوم که به معنی نابودی خودشان و کٌرهی زمین یا به تعبیر جنگ آخرزمانی خواهد بود، بشوند؟
آیا ارزشیهای سپاه پاسداران و وابسته به بیت رهبری و بنیادهای امپریالیستی آدمخواران همچون بنیاد مستضعفان و آستان قدس رضوی و غیره که در کشورهای مختلف اروپایی و آمریکایی شمالی و دیگر مناطق جهان سرمایهگذاریهای میلیارد دلاری در حوزههای مختلف کرده و میکنند، مثل دوران جنگ هشت ساله تمایلی به ورود به جنگ و حفاظت از “میهن” و “ارزش”های “معنونی” فاشیسم اسلامی را دارند؟
آیا برای سران جمهوری اسلامی که خود با فرهنگ اسلامی و شرقی در زندگی شخصی خود بیگانه اند و در چاردیواری خانه از “آزادی”های “یواشکی” مورد علاقهی انگلهایی مثل مسیح علینژاد بهره میبرند و ارزش نه در روزه گرفتن و زنجیر زنی و شرکت در نماز جماعت، بلکه در شماره حساب پٌر از پول، انباشت سرمایه و روابط جنسی ضربدری و گرفتن سکس پارتی و غیره میبینند، ورود به جنگ تمام عیار ضروی است؟
به نظر من جواب به تمام این سوالات خیر است. همین سوالاتی که سران رژیمهای بورژوایی هم از خودشان میپرسند و دقیقا به آن جواب خیر میدهند، به همین خاطر است که سران سپاه و جمهوری اسلامی و سران دول غربی و اسرائیل در اظهارات خود قضیه را تمام شده میخوانند و تا این لحظه ظاهرا قرار است قضیه به نمایش قدرت در شکل پوشالی خلاصه شود و جنگ فقط به عنوان یک جنگ رسانهیی خلاصه شود.
اوباش تروریست سپاه پاسداران توسط رژیم تروریست و فاشیست اسرائیل سلاخی میشوند و رژیم فاشیست اسلامی ایران پهپادهایش را بر فراز کٌردستان عراق به پرواز در میآورد. آیا اگر حکومت اقلیم کٌردستان عراق مثل اسرائیل دارای موشک دوربٌرد بود و امکانات ضدهوایی و دفاعی قوی داشت، جمهوری اسلامی جرات این کار را داشت؟ مسلم است نه! به همین خاطر است که این ضرب المثل خیلی دقیق صدق میکند: “جمهوری اسلامی زورش به خر نمیرسد، پالانش را میگیرد”.
در این وسط یک عده محور مقاومتی سپاهی مزدور ماهیت خود را بیش از پیش نمایش میدهند و بیش از هر زمانی چکمهلیسی خود را برای آدمکشان تروریست سپاه پاسداران به نمایش گذاشتند و از طرف دیگر در طرف مقابل جریانات موسوم به اپوزیسیون بورژوایی به اصطلاح “مدافع” “حقوق” “بشر” برای جنگ اتمی و حملهی نظامی اسرائیل و آمریکا به ایران ثانیه شماری میکنند. دو طرف نمایندهی تباهی شعور و تبهکاری هستند. هر دو طرف را جامعه باید به عنوان مدافع بربریت و فاشیسم بشناسد و با هر دو طرف اعلام دشمنی آشکار کند.
نه به جنگ
مرگ بر فاشیسم اسلامی
مرگ بر فاشیسم صهیونیستی
زنده باد سوسیالیسم

جنبش سوسیالیستی، تنها جنبش متعلق به رئالپولیتیک انقلابی
رهایی زن در چهار منظر
بدون رهایی زنان رهایی دیگر ستمکشان ممکن نیست و بدون رهایی تمام ستمکشان رهایی زنان هم ممکن نیست
در اینجا قسمتهایی از کتابم زیر نام “جستارهایی در باره ی رهایی زن از زاویهی دید مارکسیستی” را که با حمایتهای بیدریغ رفیق ندیده و ناشر جوان توحید منصور در ایران امکان چاپ پیدا کرد، به مناسبت هشت مارس منتشر میکنم، تا هم سهمی به مناسبت این روز ادا کرده باشم و هم به کسانی که تاکنون به هر دلیلی این کتاب را تهیه نکردهاند توصیه کنم، که این کتاب را حتما بخوانند و نقد خود را با ما در میان بگذارند.
عکس را از صفحهی رفیق ناشر توحید منصورفر گرفتهام.
Featured
برنامه مطالعاتی برای علاقهمندان به مارکسیسم و مبارزهی طبقاتی
برتولت برشت گفته بود که یک مطالعهی جامع آثار مارکس به چهار سال کار و فعالیت پیگیرانه و چند ده هزار مارک نیازمند است. بیگمان آن زمان برشت حق داشت، اما بعد از کشف و انتشار آثار جدید مارکس ما حداقل به چهار تا پنج برابر وقتی و پولی که برشت پیش بینی کرده بود، نیازمند هستیم. فهم مارکس و مارکسیسم بدون فهم روش مارکس هم تقریباً غیرممکن است. مارکس در پیشدرآمد نقد اقتصاد سیاسی روش خود را در تقابل با روش اقتصاد سیاسی مطرح میکند و نشان میدهد که اقتصاد سیاسی همچون ایدئالیسم آلمانی و نیز ماتریالیسم از تکیهگاه غلط و انتزاعی حرکت میکند، در طول پروسهی تحقیق به ذات پدیده نزدیک نمیشود و در نتیجهگیری هم دچار اشکال میشود. روش مارکس حرکت از مسائل کنکرت به سمت مسائل انتزاعی و تبدیل کردن مسائل انتزاعی به مسائلی کنکرت از طریق شکستن آنان برای رسیدن به ذات و جوهر پدیدههاست. در این شکی نیست که یک مطالعهی جامع و دقیق مارکس و انگلس نیازمند زمانی طولانی و تحمل فراوان است

فراتر رفتن از مارکس
بدون اغراق میتوان گفت تمام کسانی که ادعا دارند از مارکس فراتر رفتهاند دارند به شکلی لمپنمائابانه از خودشان تعریف میکنند. وقتی آثار و ترهات این هارت و نگری و حتی آثار متفکرینی همچون مزاروش را میخوانی و همهی این پستمدرنهای چپنمای نیچهگرا، متوجه میشوی که آنان نه تنها از مارکس فراتر نرفته، بلکه اصلا مارکس را کامل نخوانده و اگر هم خوانده نفهمیده و به همین خاطر در بهترین حالت به سوسیالیسم فئودالی، سوسیالیسم خیالی، سوسیالیسم مسیحی، عرفانی و درویشگرایی که توسط خود مارکس به شدت نقد شده بر میگردند. این مدعیان فراتر رفتن از مارکس از لحاظ منطقی، هستیشناختی، معرفتشناختی و غیره راست هستند و از لحاظ احساسی و عاطفی چپ. نتیجهگیری سیاسیایی که از آثار اینها میتوان بیرون کشید یا پاسیفیسم است، یا سازش با وضع موجود و یا رمانتیسیسم. تمام این مسائل زیر نام فرارفتن از مارکس مطرح میشود. این واقعا شارلاتانیسم نیست؟ پس چیست؟تنها متفکری که میتوان ادعا کرد در حوزهی مربوط به زیباییشناسی مارکسیستی و بنا نهادن هستیشناسی مارکسیستی از مارکس فراتر رفته است، جٌرج لوکاچ است، اگرچه لوکاچ هرگز ادعای فراتر رفتن از مارکس را نداشت. بی دلیل نیست، که پیتر لودز یکی از شاگردان لوکاچ به لوکاچ به درست عنوان “مارکس زیباییشناس” میدهد. مزخرفترین و خندهدارترین چیزی که در این میان باهاش برخورد کردم، دادن عنوان مارکس زمانه به منصور حکمت از جانب دراویش وابسته به طیف کمونیسم کارگری است. دادن چنین عنوانی به منصور حکمت به همان اندازه احمقانه است، که فرشید فریدونی خودش به خودش عنوان “دٌکتر” میدهد.به قول ولفگانگ فریتز هاوگ این دوستان مدعی فراتر رفتن از مارکس باید هر روز صد بار این جملهی مشهور گوته در فاوست (فقط لمپنها متواضع اند) را پیش خود تکرار کنند، که اینگونه گستاخانه با کمترین دانش در مورد مارکس ادعای فراتر رفتن از مارکس را طرح میکنند. من از مارکس بت نمیسازم، برخلاف این مذهبیانی که از آنتیمارکسیسم ایدئولوژی و مذهب میسازند، اما این را میدانم که هرگز هیچ محققی در کل تاریخ جهان پیدا نشده، که یک اثر جامع و همه جانبه مثل داس کاپیتال را تولید کرده باشد و تا زمانی که کسی این کار را نکرده است، طرح مسالهی فراتررفتن از مارکس چیزی جز یک شیادی و بیاخلاقی سیاسی نیست.
“فراتر” رفتن از مارکس!

بهمن شفیق از “نقد فاشیسم و لیبرالیسم” تا کویرفرونتیسم
حسن معارفی پور
بهمن شفیق با انتشار دو فایل صوتی (انتشار برای بار دوم) تحلیلی از فاشیسم ارائه میدهد، که بخش زیادی از این تحلیل، به ویژه جاهایی که درست اند و نه جاهایی که بر اساس شک و گمانهزنی یک بحثهایی را به دیگران بدون مدرک نسبت میدهد، را بسیاری از نویسندگان برجستهی آنتیفاشیست سالها و دههها قبل از او نوشته و منتشر کردهاند. از مهمترین این نظریهپردازان که بحث رابطهی فاشیسم و لیبرالیسم را مطرح کردهاست راینهارد کوئنل است که در کتاب “اشکال حاکمیت بورژوایی” به بررسی لیبرالیسم و فاشیسم به عنوان دو شیوهی حاکمیت بورژوایی به صورت دقیق پرداخته است. در دههها و سالهای اخیر نویسندگان مارکسیست دیگری از جمله دومنیکو لوسوردو از طریق پرداختن به آثار هانا آرنت و لیبرالها و عقلستیزانی چون نیچه تئوری فاشیسم را از همین زاویهی لوکاچی با تفاوتهایی بررسی کردهاست. یشای لاندا در سالهای اخیر کتاب “شاگرد و استادش” (سنت لیبرالی و فاشیسم) تحقیق بسیار جالب توجهی را در قالب کتاب منتشر کردهاست، که همین رابطهی فاشیسم و لیبرالیسم را به خوبی نشان دادهاست. هانا آرنت تا اواسط دههی چهل لیبرالیسم و امپریالیسم را نمود واقعی توتالیتاریسم و جاده صافکن فاشیسم خوانده بود. من شخصا در مقالهی کویرفرونت که بخشی از یک کتاب نزدیک به یک هزار صفحهیی است از زوایای مختلف به بررسی فاشیسم پرداختهام و اینجا نمیخواهم کارهای قبلیام را تکرار کنم. من علاوه بر اینکه با سابقهی سیاسی و نه شخصی بهمن شفیق مشکل جدی دارم، با دیدگاههای امروزیاش به عنوان یک “چپ” “محورمقاومتی” شرمگین هم مشکل جدی دارم، ولی مسالهی مطرح کردن کارل شمیت به عنوان نمایندهی نئولیبرالیسم در جمهوری وایمار واقعیتش بیشتر به جوک شبیه است. کارل شمیت در آثار مختلف خود به ویژه در اثر “دربارهی مفهوم امر سیاسی” به شدیدترین شکل ممکن به لیبرالیسم حمله میکند و حتی به رتوریک مارکسیستی در نقد لیبرالیسم نزدیک میشود، تا جایی که اگر نتیجهگیری و سرنوشت سیاسی خود شمیت را مبنای تحلیلمان قرار ندهیم، میتوانیم نقد شمیت را یک نقد مارکسیستی روشن و تمام عیار به لیبرالیسم و امپریالیسم بخوانیم. مشکل این است که کارل شمیت مثل بهمن شفیق به عنوان یک کویرفرونت به نتیجهگیری مارکسیستی از نقد لیبرالیسم نمیرسد، بلکه دقیقا به دنبال شکل دادن به دفاع از یک دولت مطلق در شکل بناپارتیستی و یا فاشیستی آن است. شمیت ممکن است همانند متفکرین نزدیک به خودش که جزو جریان مدافعین “انقلاب” محافظهکارانه به حساب میآمدند یعنی امثال اسوالد شپنگلر و ارنست یونگر از هیتلر و نازیهای پرمتیو متنفر بوده باشد، اما اقتدارگرایی افراطی نازیسم و دشمنی نازیسم با لیبرالیسم حاکم در جمهوری لرزان وایمار (به قول لوکاچ لرزان در مقابل ارتجاع گذشته و وحشی در مقابل آینده و کمونیسم) باعث میشود، که شمیت جایگاه یک “روشنفکر” “ارگانیک” فاشیست را برای حزب نازی داشته باشد و خودش هم به حزب نازی بپوندد. پیوستن شمیت به حزب نازی هیچ ربطی به رابطهی نئولیبرالهای مکتب اتریش به فاشیسم اتریشی دلفوس ندارد. این تحلیل من درآوردی شفیق اینجا واقعا خندهدار است. همچنین دفاع بهمن شفیق از هانا آرنت به عنوان لیبرال باوجدان نشان از اوج نادانی و حماقت و بیدانشی این آدم در مورد هانا آرنت است. گلو مان فرزند توماس مان که یک کنسرواتیو تمام عیار بود، نقدهای بسیار جدییی به هانا آرنت مطرح کرده است که به شدت جای دفاع دارند. گٌلو مان اولین کسی بود که تلاش آرنت برای نشان دادن یک قربانی از یک تبهکار و به ابتذال کشیدن نقد به فاشیسم از طریق پرمتیو خواندن فاشیستها و ساده سازی یا به شکلی توجیه جنایت فاشیستها از صوی هانا در کتاب آیشمن در اوشلیم پرداخت و آن را به جدی نقد کرد. توماس مان معقتد بود که کسانی که فاشیسم و اتحاد جماهیر شوروی را یکسان میپندارند فاشیست های شرمگین هستند. هانا آرنت تمام عمر خود را شاگرد هایدگر یکی از فیلسوفان اصلی فلسفهی اگزیستانسیالیسم فاشیستی میدانست. آرنت همچنین شمیت، جوزف دمیستره، ادموند بٌرک و رومانو گوردینی به عنوان نمایندگان محافظهکاری افراطی گذشته و معاصر را جزو پیشقراولان به حساب میآورد و بارها با احترام از این محافظهکاران افراطی و ضدانقلاب اسم برده است. اتفاقا آرنت هم به اندازهی شمیت اقتدارگرا و راست و التقاطی بود. هم از جدایی نژادی در آمریکا دفاع میکرد و هم انقلاب آمریکا را الگوی خود در برخورد به انقلابات میدانست. شمیت همچون پیروان راست جدیدش در دهههای اخیر از جمله آرمین مٌهلر و آلان دوبنوا از لیبرالیسم و نئولیبرالیسم متنفر است. مهلر میگوید در تمام زندگیاش آنتیکمونیست نبودهاست و آلان دوبنوا هم میگوید سراسر عمرش به حزب کمونیست فرانسه رای دادهاست.
علاقه به چپ و مارکسیسم و جذاب دانستن اندیشههای مارکسیستی انسان را اتوماتیک به کمونیست تبدیل نمیکند. جناب شفیق که فاشیسم را در اوکراین میبیند، اما در مقابل یک اقتدارگرای راست افراطی برخاسته از یک جریان اولترا آنتیکمونیستی الیگارش روسی که یک نازی را مشاور خود کرده است و با فاشیستهای اسلامی چچنی و شبکههای شبهنظامی فاشیستی روسی کار میکند، یعنی پوتین را نمیبیند و حتی بیشرمانه از این اقتدارگرای افراطی آنتیکمونیست همچون پوتین دفاع میکند، چگونه میتواند منتقد لیبرالیسم و فاشیسم باشد! جناب شفیق جایی که بحث به بررسی فاشیسم اسلامی که اتفاقا جمهوری اسلامی ایران نمایندهی بی قید و شرط فاشیسم اسلامی و پدر ناتنی داعش و جریانات اسلامی فاشیستی منطقهی خاورمیانه، حداقل در محور موسوم به هلال شیعی است، میرسد، بحثی که من تا حدودی به تفصیل در کتابم با برهانهای منطقی تشریح کرده ام، جایگاه بحث مارکسیستی و منطقی را رها کرده و به به موضع اخلاقی، احساسی و پرمتیو پناه برده و اعلام میکند، که کسانی که جمهوری اسلامی را فاشیستی خطاب میکنند و از فاشیسم اسلامی صحبت میکنند، هدفشان تقویت لیبرالیسم و جنگ “لیبرالیسم در مقابل فاشیسم” است و از این ترهات من درآوردی.
اینجاست که آن بخش درست تحلیلهای جناب شفیق به راحتی پودر میشود و به هوا میرود و دفاع غیرمستقیم از فاشیسم اسلامی و بناپارتیسم پوتینیستی تبدیل به پرنسیپ آنتیفاشیستی این مدافعین “تدارک””کمونیستی” میشود. البته وقعی کویرفرونتهای نیمهفاشیستی چون شفیق که هم فاشیسم اسلامی را به عنوان “محورمقاومت” میبیند و هم “قلبش” برای “سوسیالیسم” میتپد به تحلیل مشخص از شرایط مشخص میرسند، به جای دفاع از تدارک انقلاب سوسیالیستی در عمل به نیروی تدارکچی حداقل در ساحت تئوریک سپاه قدس تبدیل میشوند و آن قسمت راست نیمکرهی مغزشان بر قسمت چپ آن نیمکرهی دیگر غالب میشود و با کله در لجنزار راست افراطی فاشیستی فرو میروند، همانطور که آن “چپ” لیبرال طرفدار “ارزش”های غربی با کله در فاضلاب فاشیسم صهیونیستی و لجنزار جریانات فاشیستی اروپایی و اوکراینی فرو میرود. کویرفرونت هرگز چپ نبوده، نیست و نخواهد بود. کویرفرونت یک جریان راست افراطی است که از لحاظ هستیشناختی و معرفتشناختی راست و فاشیست است، اما از لحاظ فرم و شکل و شمایل و اخلاقی ممکن است، خود را نمایندهی چپ و سوسیالیسم معرفی کند. بی دلیل نیست که ولفگانگ فریتز هاوگ در کتاب “نقد زیبایی شناسی کالایی” فاشیسم را “شبه سوسیالسیم”ی می خواند که به مردم وعدهی زیبایی شناسی مصرفی میدهد، وعدهیی که هیچ انطباقی بین فرم و محتوای آن نیست. فاشیسم به اسم خوشبختی میاید و تبهکاری را به حقیقت زندگی انسان تبدیل میکند.
لینک سخنرانی بهمن شفیق
ناسیونالیسم تحت سلطه و ناسیونالیسم سلطه گر یک افق و دو فرم
ناسیونالیسم تحت سلطه و ناسیونالیسم سلطه گر یک افق و دو فرم
حسن معارفی پور
خوانش ناسیونالیسم لیبرال و لیبرالیسم چپ که از لحاظ معرفت و هستیشناختی راست و از لحاظ احساسی چپ به نظر میرسد، از قیام تودههای کارگر به پاخاسته در ایران در جریان موسوم به “قیام ژینا»!
نقدی کوتاه بر گفتگوی رادیو زمانه با کامران متین در مورد جنبش ژینا و مسالهی ملل در ایران
طرف برای اینکه ناسیونالیسم و ملیگرایی بورژوایی و سیستم معرفت و هستیشناختی بورژوا-ناسیونالیستی خود را پنهان کند، به تصور و رکنستروکسیون خودش از “مارکسیسم” (بخوانید مارکسیسم عامیانه)، حمله میکند و با اتکا به مفاهیمی چون “روند رشد ناموزون سرمایهداری” از تروتسکی و ابتذال مزخرف و التقاطی “انترسکشنالیتی” و “ژانوس مٌدرن” پناه میبرد، تا محتوای به شدت عقبمانده و ناسیونالیستی “ناسیونالیسم تحت سلطه”ی خود، که به چیز جز حقارت فروخفتهی ناسیونالیستی برای رسیدن به یک “دولت-ملت” کاپیتالیستی در چارچوب رئالپولیتیک موجود و یا حتی رسیدن به خودمختاری و فدرالیسم در چارچوب نظم سرمایهداری با حاکمیت جمهوری اسلامی یا نوع سرمایهداری لیبرال و حتی فاشیستی سلطنتی نیست، را به عنوان بررسی “چپ” به خورد “مردم” و به ویژه مدافعان سیاست هویتی بفروشد. این افراد به اصطلاح آکادمیسین چپ، که توسط رسانههای چپ لیبرال، رسانهی طرفدار سیاستهای هویتی و پستمٌدرن به عنوان تحلیلگر و متفکر معرفی میشوند، یک کلمه از ضرورت مبارزهی انقلابی و ضرورت تسلیح تودهیی و کارگری در مقابل فاشیسم اسلامی و فاشیسم سلطنتی صحبت نمیکنند، هرگز هدفشان لغو مالکیتخصوصی بر ابزار تولید، شکل دادن به یک جامعه فارغ از بندگی و ستم طبقاتی، جنسیتی و ملیتی و مذهبی نبوده و نیست و به قول گرامشی این “مارکسولوژ”ها هرگز مثل مارکسیستها مارکسیسم را زندگی نمیکنند، بلکه درون کتابها لول میخورند.
به تعبیر دیگری چپ بودن این افراد فقط یک مارک تجاری است، چون در هر صورت راست بودن در اروپا با فاشیست بودن تداعی میشود و فاشیسم نزد اکثریت مردم یک پدیدهی وقیح است. به همین خاطر تمام پستمدرنهای نیچهگرا خود را چپ میخوانند و مارکسیستهای انقلابی و ارتدکس در مفهومی که کارل کٌرش برای لابریولا به کار میبرد را همین مدافعین چپ عامیانه و لیبرال چپ مارکسیسم ارتدکس را در کنار مارکسیسم عامیانه و جریان فاشیستی اسلامیستی محور مقاومت قرار میدهند، تا بتوانند جنس بنجٌل خود را به عنوان یک کالای اصل به صورت فرمال معرفی کنند و به مردم به قول هاوگ وعدهی زیباییشناختی مصرفی بدهند.
مارکسیسم ارتدکس همانطور که لوکاچ میگوید، برای ما کیش و آیین نیست، بلکه یک روش است، روشی برای فهم بهتر جهان و تغیر این جهان متناسب با منافع کارگران و زحمتکشان.
پس مارکسیسم اصیل و ارتدکس برخلاف پستمدرنیست نیچهگرای چپ جریان چپ لیبرال و چپ استالیشمنت و سوسیالدمکراتهایی که به زور خود را به مارکسیسم میچسبانند، هرگز ماتریالیسم تاریخی یعنی فلسفهی پراکسیس و روش دیالکتیکی را کنار نگذاشته است و نمیگذارد، تا تٌرهاتی به اسم انترسکشنالیتی را بپذیرد و به عنوان “دیالکتیکی” و “مارکسیستی” به مردم بفروشد.
در ضمن روش بررسی ماتریالیستی تاریخ که در کتاب “تکامل سرمایهداری در روسیه” از لنین، قبل از آن در کتاب “ایدئولوژی آلمانی” و بعدها در آثار مارکسیستهای دیالکتیکی مثل لوکاچ و کتاب “اروپا و مردمان بدون تاریخ” اریک ولف تئوریزه شده است، به بهترین شکل ممکن روند رشد ناموزون سرمایه و مسالهی همزمانی و ناهمزمانی را تئوریزه کرده است. ماتریالیسم تاریخی به تعبیری تئوری بررسی روند همزمانی و ناهمزمانی است و هر کس این تئوری را کنار بگذراد، اصلا مارکسیست چه عرض کنم، چپ هم نیست.
لینک گفتگوی کامران متین
https://www.radiozamaneh.com/802137/
مختصر در مورد زبان مادری و ناسیونالیسم سلطهگر
شکلگیری در شکل ابتدایی خود نتیجهی کار و فعالیت انسانی و سوختوساز انسان با طبیعت و تلاش برای خلق ابزار برای کنترل بر طبیعت بود. انسان زبان را بر بنیادهای ماتریالیستیترین به عنوان یک ابزار ماتریالیستی برای تفاوت گذاری در مورد مفاهیم پدیدهها خلق کرد. اگر بخواهم با مفاهیم هگلی صحبت کنم، واقعیت بیرونی یا وجود یا هستی، تا زمانی که ذات آن کشف نشده باشد، به خودی خود هیچ است و توضیح این هیچی هستی، هستی که چیزی جز نیستی نیست، تنها از طریق نفی یا نگاسیون هستی بلاواسطه، از طریق متد دیالکتیکی و منطقی و در چارچوب مفاهیم قابل توضیح اند. مفاهیم تنها زمانی شکل میگیرند، که زبان وجود داشته باشد، خود زبان محصول برهمکنشی دوگانه بین هستی اجتماعی و آگاهی است. بدون دیدن و فهم این برهمکنشی هر تلاشی برای توضیح جهان راه به جایی نمیبرد.
در اینجا برای وارد شدن به عنوان مقاله قبل از هر چیز اعلام کنم که من یکی از سر سختترین مدافعین کمونیسم یعنی سوسیالیسم علمی، انترناسیونالیسم پرولتری و مارکسیسم هستم و برخلاف کویرفرونتهای مدافع این یا آن جناح بورژوازی خود را لنینیستی پیگیر حق تمام انسانهای تحت ستم میدانم و تمام مواضع و خطوط سیاسی من در سطح توانم در راستای تبلیغ اندیشههای انقلابی و رادیکال مارکسیستی و منطبق با فلسفهی پراکسیس لنینی است. همچنین اعلام کنم که در طول دورهی مبارزاتی خود از هنگامی که آگاهانه و نه از روی احساسات عقب مانده و غیره سیاست کمونیستی را انتخاب کرده، همواره با ناسیونالیسم به مثابهی یک ایدئولوژی کثیف بورژوایی و ضد انسانی مخالفت کرده و در هیچ مکانی و هیچ زمانی از این یا آن سیاست ناسیونالیستی دفاع نکردهام. ممکن است در یک شرایطی به خاطر حفظ جان یا بیهوده بودن وارد شدن به یک بداههگویی و مباحث بیهوده و بی ارزش در مقابل ناسیونالیستهای مختلف به جای موضع گیری، سکوت معنادار را پیشه کرده باشم، اما این به هیچ وجه به معنای تأیید سیاست های ناسیونالیستی آنان نبوده و نیست، بلکه بعضی مواقع این سکوت برای جلوگیری از پخش بوی برهم زدن کثافت است. جایی که لازم باشد، با تمام قدرت وارد شدهام و مواضع خود را بیپروا گفتهام.
بسترهای شکلگیری تاریخی مانیفست حزب کمونیست
اتحادیهی عدالت یک اتحادیهی آلمانی متشکل از مجموعهای بورژوایی خَیر و سوسیالیستهای خیالی در تبعید بود که پایگاه آن در لندن بود. این اتحادیه بعدها به اتحادیهی کمونیستها تغییر نام داده و به مرور به یک سازمان بین المللی تبدیل میشود. اتحادیهی کمونیستها نوشتن یک برنامهی تئوریک با راهکارهای عملی و غیره را در نوامبر سال 1847 به مارکس و انگلس واگذارد میکند و مانیفست کمونیست به عنوان برنامهی این سازمان توسط مارکس و انگلس نوشته شد. در نتیجهی مباحث فراوان و تلاشهای مارکس و انگلس مانیفست کمونیست تبدیل به برنامهی اتحادیهی کمونیستها میشود. نسخهی اصلی مانیفست کمونیست چند هفته قبل از انقلاب فوریه 1848 برای چاپ به لندن فرستاده شد و منتشر میشود یک ترجمهی فرانسوی آن در همان سال در دوران اتفاقات انقلاب 1848 در پاریس منتشر میشود. ترجمهی انگلیسی آن که در سال 1850 زیر نام “جمهوریخواهان سرخ” توسط هلن مکفارلن[1] در منتشر شد . نخستین چاپ روسی آن در دههی شصت قرن نوزدهم با ترجمهی باکونین منتشر میشود. بر نسخهی روسی مارکس و انگلس مقدمهای نوشتهاند که پاراگراف آخرش برای از بنیاد کندن کل خزعبلاتی که آنتیکمونیستها به مارکس و انگلس نسبت میدهند کافی است. تئودر شانین[2] و دیگرانی همچون پری اندرسون[3] این پاراگراف آخر بر مقدمهی مارکس و انگلس بر چاپ روسی مانیفست را در کنار مکاتبات مارکس با ورا زاسولیچ[4] و بحثهای مارکس متأخر به عنوان مبنایی برای خوانش دیگری از مارکس قرار دادهاند که زیر نام “مارکس و راه روسی” شناخته میشود.
در سال 1871 همانطور که انگس میگوید ترجمهی مانیفست به چندین زبان زندهی دنیا از جمله فرانسوی و روسی، دانمارکی و غیره منتشر و پخش میشود. ترجمهی لهستانی آن در فاصلهی زمانی کوتاهی بعد از انتشار متن اصلی در سال 1848 منتشر میشود.
انگلس در مقدمهای که سال 1872 بر انتشار مجدد متن آلمانی مانیفست نوشته است، اشاره میکند کهالان وقتی بعد از بیست و پنج سال دوباره برمیگردم و نگاه میکنم، میتوانم بگویم که بخشی از جنبههای عملی و مطالباتی مانیفست دیگر برای شرایط حاضر به روز بودن خود را از دست دادهاند و میتوانند مجدداً نوشته شوند یا بهتر شوند، اما بنیادهای نظری و اصلی مانیفست حزب کمونیست هم اکنون حقانیت و درستیشان حفظ شده است. مطالبات عملی مانیفست متناسب با شرایط زمانیای نوشته شدهاند که در نتیجهی تغییر مناسبات صنعتی و پیشرفتهای پیاپی، شکست انقلاب 1848، سر کار آمدن دولتهای بناپارتیستی، تغییر فرم سازماندهی کارگری در اروپا و مهمتر از همه در نتیجهی یادگیری از تجربهی کمونیست پاریس، نمیتوانند به شکل سابق باقی بمانند
[1] Helen Macfarlane (1818-1860)
[2] Teodor Shanin (1930-2020)
[3] Francis Rory Peregrine “Perry” Anderson (1938-)
[4] Vera Zasulich (1849-1919)
!محور مقاومت یا محور فاشیسم
محور شرارت فاشیستی مدافع امپریالیسم منطقهیی جمهوری اسلامی چه به جناح “چپ” سپاه تعلق داشته باشد، چه به جناح راست و ایرانشهری ناسیونالیسم افسارگسیختهی نژادمحور، در نهایت مدافع بربریت فاشیستی اسلامیستی جمهوری اسلامی و اقتدارگرایی سرمایهدارانهی انحصارهای سیاسی-نظامی همچون سپاه پاسداران و بیترهبری و بنیادهای امپریالیستی نزدیک به بیترهبری است، به همین خاطر باید از این جریان آشکارا به عنوان دشمن طبقاتی و ایدئولوژیک اسم برده شود و تحت هیچ شرایطی نباید کوچکترین اعتمادی به کسانی که با جریانات محورمقاومتی احساس نزدیکی میکنند، داشت. “نقد” نئولیبرالیسم این جریان شبه سوسیالیستی و “نقد” امپریالیسمش به همان اندازه دروغین و متبذل است که نقد هیتلر و نازیها، ناسیونالبلشویکها و انقلابیونمحافظهکار جمهوری وایمار به امپریالیسم و سرمایهداری مبتذل بود
مرثیهای برای رفیق ارجمند و کمونیستِ خستگیناپذیر
سیامک ستوده
با مرگ سیامک ستوده، جنبش کمونیستی و کارگری ایران یکی از وفادارترین یاران و حامیان ایدئولوژیک و سیاسی خود را از دست داد و ستارهای سرخ در آسمان شب سوسیالیسم خاموش شد. با رفتن این رفیقِ مبارز بر آن شدم متنی هر چند کوتاه به پاس نکوداشت او منتشر کنم.
سیامک ستوده در سال 1323 خورشیدی 1944 میلادی در تهران به دنیا آمد و بعد از سالها دست و پنجه نرم کردن با بیماریهای مختلف، به ویژه پارکینسون روز جمعه شانزدهم فوریه 2024 در تورنتوی کانادا چشم از جهان فروبست. سیامک به حق از معدود مارکسیستهای ایرانی است که نوشتار و کتابهایی را با منتشر کرده است که با هر سطح فهم و درکی میتوان با آن ارتباط برقرار کرد و نثری ساده دارد به گونهای که ادبیات نوشتاری آن را شما در هیچ دانشگاهی، مدرسه، آکادمی و در محیط به اصطلاح “روشنفکری”ای با آن سر و کار ندارید و نخواهید داشت، چرا که این ادبیات نه در راستای تفکرات اروپامحورانهی حاکم بر دانشگاههای نئولیبرال هستند و نه از زاویهی”چپ” اورینالیست و “شرقگرا”ی مدافع مطالعات پسااستعماری به نقد “فرهنگی” سرمایهداری و امپریالیسم پرداختهاند، بلکه از زاویهی دید مارکسیستی و نقد اقتصاد سیاسی به بررسی مناسبات طبقاتی سرمایهدارانه و نقد زنستیزی، ناسیونالیسم و تفکرات ارتجاعی پرداختهاند.
صبح شنبه 17.02.2024 وقتی از خواب بیدار شدم و طبق روال نگاهی به گوشیام انداختم، اولین خبری که در میان دهها خبر به دستم رسید، خبر مرگ این رفیق بزرگوار، این نویسندهی مارکسیستِ انقلابیِ خستگیناپذیر و رادیکال و یکی از پرکارترین فعالین جنبش کمونیستی در ایران بود. او کمونیستی بود که چه توسط رژیم بناپارتایست شاهنشاهی و چه توسط رژیم فاشیست اسلامی دستگیر، زندانی و شکنجه شد. او در کنار رفقای جانباختهای چون رفیق داریوش کائدپور از زمرهی منتقدین جدی مشی چریکی و مدافع خط موسوم به “منش سیاسی” بود که به کار و فعالیت کارگری و سازماندهی کارگران برای انقلاب سوسیالیستی پایبند بود. او مبارزهی مسلحانهی بیرون از توده را بدون بازدهی میدانست و سازماندهی را برای مبارزات چریکی ضروری میخواند..
وقتی در ویکیپدیا و گوگل اسم سیامک ستوده را سرچ کردم، حتی یک صفحه در ویکیپدیا به اسم او وجود نداشت. به سختی توانستم پیدا کنم که در چه سالی به دنیا آمده است. روز تولدش را متأسفانه نتوانستم پیدا کنم. او هرگز حتی یک بیوگرافی در مورد خودش ننوشت. سیامک علیرغم آگاهی بالا انسانی به شدت خاکی و متواضع بود. او مانند یک کارگر زندگی میکرد و هیچگاه از مبارزات خود علیه بورژوازی دور نشد. در مدت چند ماهی که در آلمان به سر میبرد، زمانیکه با او ملاقاتی از نزدیک داشتم، بیشتر از قبل متوجه شدم که تا چه اندازه انسانی با شخصیت انقلابی و اصیل است.
سیامک ستوده در سالهای اخیر به ویژه بعد از عود کردن بیماری پارکینسونش در شرایط سخت جسمانی بود، با اینحال از مبارزه و فعالیت سیاسی غافل نشد. داروهایی که سیامک به خاطر پارکینسون مصرف میکرد، تأثیر بسیار زیادی بر خلقیات او میگذاشتند و که باعث میشد برخی مواقع برداشتهای اشتباهی از گفتار و رفتارهای او شود یا سوءاستفادهی برخی از افراد شیاد از او را در پی داشته باشد.
سیامک این متفکرّ مارکسیست تمام عیار ، روشنفکر ارگانیگ در مفهوم گرامشی و انقلابی حرفهای تمام وقت در معنای لنینی آن بود که تمام زندگی خود را حداقل از روزی که کمونیست شد، وقف مبارزه با سرمایهداری، خرافات مذهبی و ناسیونالیسم باستانگرا و مدرن کرد. کتابهای سیامک نه برای آکادمیسینها، بلکه برای مردم عادی و کارگران و ستمکشانی نوشته شدهاند که سرنوشت سیاسیشان مانع این شده است به تحصیلات خود ادامه دهند، بنابراین سیامک تلاش میکرد تا جایی که ممکن است ساده بنویسد و این یکی از دلایل اصلی تبدیل شدن سیامک به یک شخصیت تودهای است که او را از محافل چپ به درون جامعهی مدنی برده است.
سیامک در دورانی که در پاکستان پناهنده بود، رهبریِ یک اعتصاب غذای ده روزه را به عهده داشت. در این اعتصاب غذا سیامک تلاش کرد، UN را زیر فشار بگذارد که، شرایط بهتری برای پناهجویان مقیم پاکستان فراهم کند. او همچنین رابطهی نزدیکی با کشاورزان مبارز مکزیکی برقرار کرد و در سازماندهی کشاورزان مکزیکی با کمک یک رفیق گامهای جدیایی برداشت. سیامک در ایران در میان فعالین کارگری و چپ و حتی فراتر از این در محافل مختلف از محبوبیت بالایی برخوردار بود. روابط بسیار گستردهای با فعالین سیاسی مختلف از طریق نشریهی روشنگر داشت و این یکی از دلایلی بود که سیامک به یک شخصیت مردمی تبدیل کرد. در توییتر (شبکه اجتماعی ایکس) برخی از ساواکیها و فاشیستهای وابسته به “آدمخواران تاجدار” به قول براهنی در مورد سیامک ستوده نوشتهاند و مرگش را به عنوان یک نویسندهی ضدمذهب تسلیت گفتهاند. آنان ظاهراً هرگز اسمِ کتابِ “بازیگران عصر تمدن، کوروش، محمد، چنگیز” را نشنیدهاند، چون سیامک ستوده کوروش خدای این باستانگرایان فاشیست را در کتابش به عنوان یک جلاد دیگر ملل معرفی کرده است.
سیامک یک انترناسیونالیست به معنی واقعی کلمه بود، کسی که روی مسائلی همچون دفاع بی قید و شرط از پناهجویان افغانستانی مقیم ایران تأکید زیاد داشت و از طریق برنامهی تلویزیونیاش با فعالین کارگری افغانستانی مقیم ایران رابطهی بسیار نزدیک برقرار میکرد و همواره آنان را به سازماندهی تشکلات مستقل و انقلابی مخفی خودشان تشویق میکرد.
او با اینکه با تحقیقات مختلف خود اعماق کشف نشدهی تاریخ را شکافته است و آن را برای مردم عادی قابل رویت کرده است، هرگز مثل خیلی از این متفکران آکادمیک به شهرت جهانی نرسیده، این در حالی است که آثار سیامک از هر لحاظ از آثار “مارکسیست”های پستمدرنی همچون فردریک جیمسون و مارکسیستی همچون آیجاز احمد رساتر و صد البته برتر است. نبود رد پایی از او در ویکیپدیا نشان میدهد که جهان سرمایهداری- جهانی که سیامک با آن در تا آخرین لحظهی زندگیاش در یک مبارزهی بیامان بود – علیرغم هر ادعایی که مدافعین این نظام داشته باشند، هیچ جایی برای انسانهایی که خواستار دستیابی در این نظام به برابری حقوقی، سیاسی و طبقاتی هستند، نخواهد داشت. بر اساس گزارشی که از تلویزیون Arte منتشر شده است، اکثریت کسانی که در ویکیپدیا اطلاعات خود را منتشر میکنند، خودشان در مورد خودشان مینویسند یا به تعبیری از خودشان تعریف و تمجید میکنند. این افراد اغلب آکادمیسینهای سفیدپوست اروپایی و مرد هستند که خود و اروپا را در مرکز عالم میبینند و دیگران را به رسمیت نمیشناسند. فضای مبتذل مجازی و وعدهی زیبایی شناسیمصرفی در این فضا باعث میشود که لمپنهای وابسته به طبقهی بورژوازی و خرده بورژوازی سفید به عنوان متخصص و متفکر تداعی شوند، اما انسانهای برجسته و محققین حقیقی مانند سیامک ستوده گمنام بمانند. سیامک از جنس به اصطلاح روشنفکران مبتذل بورژوایی نبود، او یک روشنفکر ارگانیک بود.
کتاب “زن و سکس در تاریخ”، “تاریخ گفته نشدهی اسلام”، بازیگران عصر تمدن، کوروش، محمد و چنگیز” “تئوری انقلاب جهانی و مسئلهی شرق”، “راهکارهای تاریخ” و دیگر آثار او در مورد تروریسم اسلامی، تاریخ انقلابات و تحقیقات تاریخی و انسانشناسانهاش لازم است به تمام زبانهای زندهی دنیا ترجمه و در تمام دانشگاهها و مدارس تدریس شوند. آثار سیامک ستوده از زاویهی دید مارکسیستی روی مسائلی انگشت میگذارند که “آکادمیسین”های چپ لیبرال و به اصطلاح مارکسیست (بخوانید مارکوسوژ) هرگز جرأت نزدیک شدن به این موضوعات را ندارند.
سیامک ستوده بیگمان جزو مهمترین مورخین ماتریالیست و تاریخ دنیا میشد، در صورتی که او یک پروفسور اروپایی یا اهل آمریکای شمالی میبود، یا به قول ادوارد سعید در جای اشتباه به دنیا نیامده بود. فضای نژادپرستانه، یوروسنتریستی (اروپامحور) و کمونیسمفوبیای حاکم بر آکادمیهای یورسنتریست یکی از دلایل گمنام ماندن این محقق و پژوهشگر برجستهی بینظیر مارکسیست و غیراروپایی شده است.
در اینجا نقل قولی را از سایت “گذار” میآورم، چیزی که سیامک بارها با من و دیگر رفقا هم صادقانه در میان گذاشته است و از آنجایی که کل این اطلاعات در این سایت مکتوب شده است، لزومی به بازنویسی مجدد آن نمیبینم. در اینجا صرفا برخی اشتباهات املایی اصلاح شده است.
“سیامک ستوده تحصیلات ابتدائی خود را در دبستان اهلی و تحصیلات متوسط خود را در دبیرستانهای راشدی، علمیه و ناصر خسرو در رشته ریاضیات به پایان رساند. وی تحصیلات دانشگاهی خود را در دانشگاه ملی در رشته اقتصاد تمام کرد. از همان اوان جوانی، هنگامی که در دبیرستان علمیه تهران در سال چهارم دبیرستان تحصیل می کرد، به صف مبارزه پیوست و در جریان یک اعتصاب صنفی به نمایندگی از جانب دانش آموزان برای مذاکره با مسئولین بخش انتخاب شد. سال بعد در دبیرستان ناصر خسرو به عضویت سازمان جوانان جبهه ملی در آمد و بزودی مسئولیت تشکیلات دبیرستان ناصر خسرو و سپس تعدادی از دبیرستان های تهران بعهده او گذارده شد. وی بزودی به عضویت حزب سوسیالیستهای خداپرست، یکی از احزاب جبهه ملی ایران در آمد. در قیام پانزده خرداد ۱۳۴۲، هنگامی که سال پایانی دبیرستان را میگذراند، شرکت فعال داشت. پس از سرکوب قیام و انحلال جبهه ملی و حزب سوسیالیستهای خداپرست به جناح چپ آن، جاما (جبهه آزادی بخش ملت ایران) به رهبری دکتر حبیب پیمان و دکتر سامی پیوست. این سازمان که یک تشکیلات زیرزمینی بود، بزودی در پی دستگیری رهبران آن متلاشی و منحل شد. ولی او به همراه تعداد دیگری از اعضا که یکی از شاخههای تشکیلات مزبور را تشکیل میدادند، همچنان به فعالیت زیرزمینی خود ادامه دادند. گروه مزبور طی سالهای چهل، تحت تاثیر تجریه قیام ۱۵ خرداد و سرکوب خشن و خونین آن، و همچنین در اثر مطالعات مارکسیستی، پس از چند سال به یک گروه مارکسیستی تحت نام گروه رازلیق مبدل شد. وی در زمستان پنجاه و دو در حالیکه بعنوان رهبر و بنیانگذار گروه به زندگی مخفی روی آورده بود، بطور اتفاقی دستگیر و پس از شکنجههای فراوان به ده سال زندان محکوم شد.
وی پس از پنج سال در جریان انقلاب ۵۷ در ۲۸ مرداد این سال به همراه دیگر زندانیان آزاد شد و بلافاصله، به همراه بقایای تشکیلات رازلیق که از خطر دستگیری در امان مانده بود، گروه رهائی زحمتکشان را تشکیل داد. در سال شصت و دو به دنبال انشعاب و تلاشی گروه مزبور به کردستان و به مناطق آزاد شدهی کومهله رفت. پس از چندی مجدداً و مخفیانه به تهران بازگشت و زیر فشار سرکوبهای وحشیانه جمهوری اسلامی، در اواخر سال ۶۳ از طریق مرز پاکستان مجبور به خروج از کشور شد و یک سال بعد به حزب تازه تأسیس کمونیست ایران پیوست ولی در سال شصت و نه (۱۹۹۰) از این حزب استعفا داد. از این به بعد او بخش عمدهی انرژی خود را صرف تحقیق، تألیف کتب و مباحثات تلویزیونی مینماید. در فوریه ۲۰۰۲ کتاب تروریسم اسلامی، اهداف و انگیزهها، و در سال ۲۰۰۳ جلد اول زن و سکس در تاریخ، در ۲۰۰۵ ترجمه کتاب Ben Laden, the only Real Muslim (تروریسم اسلامی) تحت عنوان جلد اول تاریخ گفته نشده اسلام و در ۲۰۰۷ جلد دوم آنرا منتشر میکند. در همین سال از کالیفرنیا به شهر تورنتو در کانادا منتقل و در سال بعد ماهنامه روشنگر را که یک نشریهی رادیکال و ضد مذهبی است به سردبیری خود بنیان مینهد. در سال ۲۰۱۰ کتاب راهکارهای تاریخ، و در ۲۰۱۱ کتاب بازیگران عصر تمدن، کورش، محمد، چنگیز را منتشر میسازد. در ضمن، طی سالهای اخیر بدنبال برنامههای جنجالی تلویزیونی خود، به یکی از چهرههای شناخته شده تلویزیونی در داخل و خارج کشور تبدیل میشود. مضاف بر این، در سالهای بعد کتاب زن و سکس در تاریخ در خارج کشور به زبان کردی ترجمه، و سایر کتابهای وی نیز در داخل ایران تماماً بطور زیر زمینی متنشر میشوند. در حال حاضر وی چند سالی است که در تورنتوی کانادا زندگی میکند” (معرفی سیامک ستوده، برگرفته از سایت گذار، لینک )
سیامک ستوده که فعالیت سیاسی خود را از جبههی ملی شروع کرده بود، بعد از اینکه به محدودیتهای اندیشهی ناسیونالیستی و ارتجاعی بودن سوسیالیسم خداپرستانه، که از اندیشههای بورژوازیی فراتر نمیرفتند میرسد، به مائوئیسم گرایش پیدا میکند و بعد از آن با کومهله آشنا شده و به کومهله نزدیک میشود. همانطور که بالا هم آمدهاست، او بعد از خارج شدن از ایران به حزب کمونیست ایران میپیوندد و تا سال 1990 عضو این حزب بود. سیامک بیش از سه دهه از زندگی خود را وقف تحقیق و مطالعهی جدی، آژیتاسیون و تبلیغات ایدئولوژیک از طریق کانالهای ماهوارهای و نشریهی روشنگر کرد.
او انسانی توانا و مبارز بود، مورخی بینظیر و تمام عیار بود، که از زاویهی دید ماتریالیستی آثار بینظیری را خلق کرده است. در سالهای اخیر علیرغم اختلاف نظر بر سر مسائل سلیقهای و ایدئولوژیک با سیامک رابطهی خیلی نزدیکی داشتم و تا زمانی که حالش به کلی بد نشده بود، بسیار از مواقع تلفنی صحبت میکردیم. همچنین چند بار تلفنی و تصویری با برنامهی دیدگاه مصاحبه کردم. هر از گاهی برای ماهنامهی روشنگر مطلب مینوشتم. سیامک اصرار داشت که ماهنامهی روشنگر را به هر قیمتی ادامه دهیم و آن را تبدیل به یک نشریهی تئوریک کنیم و من سردبیری نشریه را به عهده بگیرم. متأسفانه شرایط زندگی من مانع این شد که برنامهی سیامک برای انتشار “روشنگر تئوریک” به سرانجام برسد و من خودم از این مسئله جداً متأسفم.
سیامک هم مبارز بود و هم تنسانی شوخطبع. خوشبختانه این امکان را داشتم که بعد سالها او را در آلمان ملاقات کنم. همراه با پسرم یانی که آن موقع تنها هفت سال داشت به دیدن او رفتیم و سیامک به راحتی با پسرم ارتباط برقرار کرد بطوری که یانی از این ملاقات خوشحال بود و با فردی که سن پدربزرگش را داشت احساس دوستی میکرد. او در پیشبرد کمونیسم از هیچ کمکی تا حد امکان دریغ نکرد، زمانیکه من از او درخواست کمک مالی برای چاپ یک کتاب زیرزمینی داشتم هزینه چاپ را به طور کامل برعهده گرفت.
سیامک با اینکه نقدهای جدی به حزب توده و سازمان اکثریت و حزب کمونیست کارگری داشت، اما او همواره تفاوت بین دوستی شخصی و مسائل تئوریک قائل بود. یکی از دلایلی که امروز جریان راست افراطی حمید تقوایی یا نزدیکان حزب توده از او به خوبی یاد میکنند، دقیقاً همین برخوردهای دوستانهی سیامک در روابط شخصی و جدا کردن حوزهی شخصی از حوزهی سیاسی بود. حتی سلبریتیها و راستهای افراطی فاشیست هم از سیامک به خوبی یاد میکنند.
من به سیامک با تمام احترامی که براش قائل بودم، نقدهای جدی چه در برخوردش به مسئلهی ملی و چه در برخورد به مسئلهی انقلاب داشتم و این مسائل را بدون تعارف با خودش به صورت علنی و شفاف در میان گذاشتهام. سیامک علیرغم تولید آثار ماتریالیستی برجسته، متأسفانه هنوز به صورت دقیق به دیالتیک مسئلهی ملی یعنی رابطهی بین رهاییِ ملی و هژمونی سوسیالیستی دقیق پی نبرده بود و تأثیرات “مارکسیسم رسمی” روسی به شکلی از اشکال همچنان بر افکارش باقی مانده بود. این مسئله در مورد برخورد او به انقلاب ژینا هم میتوان دید.
سیامک متأسفانه تصور میکرد که در مرحلهی فعلی باید برای یک “انقلابدمکراتیک” مبارزه کرد که بورژوازی طبقهی کارگر را به رسمیت بشناسند و شرایط بعد از سرنگونی جمهوری اسلامی را به شرایطی برای قدرتگیری طبقهی کارگر تبدیل کرد. این را سیامک در کتاب “تئوری انقلاب جهانی و مسئلهی شرق” تئوریزه کرده است، ولی سیامک نتوانسته است یک گام از بحثهای لنین سال 1915 در “دو تاکتیک سوسیال دمکراسی در انقلاب دمکراتیک” که برای یک شرایط خاص نوشته شده بودند، فراتر رود.
علیرغم هر نقدی که امروز به این یا آن بخش از تئوری و دیدگاههای سیامک ستوده داشته باشیم، نباید تحت هیچ شرایطی این مسئله را انکار کرد که او یکی از مهمترین متفکران جنبش کمونیستی ایران در کل تاریخ مبارزهی سوسیالیستی در این کشور است و جا دارد از او به خاطر مبارزات انقلابی و تلاشهای پیگیرانهاش برای رهایی کارگران و ستمدیدگان و آثار مارکسیستی بینظیرش قدردانی شود. او فردی بود که تا آخرین لحظهی زندگی برای یک جهان بدون طبقه، بدون ستم و استثمار، به دور از راسیسم و نژادپرستی، بدون جنسیتزدگی و بندگی مبارزه کرد. بررسی دقیقتر آثار سیامک ستوده، کاری که مدتها در برنامهام هست، را به یک زمان دیگری موکول میکنم، این مطلب صرفاً تلاشی است برای زنده نگه داشتن یاد و خاطرهی این رفیق مبارز و خستگیپذیر کمونیست.
یاد و راه سیامک ستوده برای همیشه گرامی است
از رفتن سیامک به شدت غمگینم
حسن معارفی پور
هایدلبرگ 18.02.2024
فرزندان کارل مارکس و کوکاکولا
دیالکتیک اتوپی رهایی جمعی و بازتولید بردگی جمعی و فردی
این متن فقط چرکنویسی است که در فاصلهای کوتاه به خاطر درخواست رفیقی نوشتم. از آنجایی که درگیریهای دانشگاهی تمام توان تحقیق در حوزههای دیگر را از من گرفته است، از پرداختن به جزئیات تاریخی قیام دههی شصت میلادی معذورم. شاید در آینده امکانی فراهم آمد تا پژوهشی جدیتر و گسترده در این زمینه انجام دهم. در حال نگارش مقالهای به زبان آلمانی هستم که متاسفانه هنوز تکمیل نشده است و امیدوارم در آیندهی نزدیک به زبان فارسی ترجمه شود. در آن مقالهی آلمانی نیز به بررسی “چپ نو” در اروپا پرداختهام که به موضوع حاضر مرتبط است. امیدوارم در آینده بتوانم آن مقاله را نیز تکمیل و ترجمه کنم؛ بنابراین بخاطر کمبودها عذرخواهی مرا بپذیرید رفقا
حسن معارفی پور
023
[1] .عنوان مقاله از کتاب نوربرت کوچنسکی گرفته شده است. محتوای مقاله اما ربطی به کتاب ایشان ندارد.
[2] . دخالتهایی که بعضا با مقاومتهای عمومی روبرو شد و در کشوری مانند مجارستان به انقلاب ختم شد
[3] . Imre Nagy
[4] . آپو در آلمانی یعن تشکیلات فراپارلمانی
[5] . Benno Ohnesorg
[6] . Rudi Dutschke
[7] . Kurfürstendamm
“شهید”خوری موقوف!
اطلاعیهی کوتاهمحفل جمعآوری اراذل و اوباش لمپن و چاقوکش موسوم به “ئاخیز”
وابسته به یک کهنهمسلمان پرورشیافته در مکتب قرآن به اسم پیمان حیدری، به شکلی
به دور از هر پرنسیپ تلاش کرده اند، رفیق رفتهی ما کاک سلام را به نفع
“انسان” “کٌردی” و ناسیونالیسم نژادمحور لمپنیستی مصادره
کنند. متاسفانه کاک سلام خودش زنده نیست، که بتواند جواب این اراذل و اوباش که هر
کدام دهها شاکی شخصی دارند را بدهد. کاک سلام تا روزی که زنده بود، انسانی وفادار
به آرمان کمونیسم بود، او انسانی انقلابی و آگاه بود. منافع طبقاتی کارگران و
زحمتشکان را به خوبی درک کرده بود و از این زاویه به جهان مینگریست. تمام کسانی
که روزی راهشان به آلاچیق کاک سلام افتاده و حتی یک بار با کاک سلام گفتگو داشتهاند،
به خوبی میدانند، که کاک سلام هرگز از ناسیونالیسم دفاع نکرده و کوچکترین توهمی
به ایدئولوژی ناسیونالیستی و احزاب ناسیونالیست نداشت. کاک سلام مسالهی ملی را به
درستی به عنوان یک مسالهی حل نشده در مورد کٌردستان و فلسطین کاملا به رسمیت میشناخت،
ولی او همیشه مخالف سیاستهای احزاب ناسیونالیست کٌرد از جمله حزب دمکرات، سازمان
زحمتکشان کٌردستان ایران، پژاک و پکک و دیگر احزاب و فرقههای اسلامی-ناسیونالیستی
کٌردی و غیرکٌردی بود، چون این احزاب را از لحاظ افق سیاسی اتفاقا همسو با رئالپولیتیک
حاکم در منطقه میدانست. فاشیستها ولی همیشه عادت دارند “شهید”خوری کنند.
هزاران شاهد عینی و مبارز انقلابی و کمونیست در کردستان و دیگر شهرهای ایران وجود
دارند، که میتوانند عکس ادعای اراذل و اوباش لمپن را شهادت دهند، که کاک سلام هیچ
ربطی به ناسیونالیسم و نژادپرستی مورد نظر اراذل و اوباش لمپن فاشیست مورد نظر “ئاخیز”
نداشت.یاد و خاطرهی رفیق مبارز و کمونیست انقلابی کاک سلام محمدی
گرامی! نابود باد فاشیسم و لمپنیسم!
حسن معارفیپور
در سوگ رفیق کمونیست و انقلابی کاک سلام محمدی
با نهایت تاسف امروز باخبر شدم که یکی از رفقای وفادار دیرینه و کمونیست، همسایه، هممحل و رفیق تمام دوران سختی و خوشیها، کمونیست انقلابی و آزادیخواه در مریوان و حومه، سلام محمدی در اوایل پنجاه سالگی بر اثر ایست قلبی ناشی از بیماریهای مکرر، در حین کار در مزرعه جانش را از دست داد و با مرگ او ما یکی از بهترین و وفادارترین رفقای رهرو سوسیالیسم و کمونیسم را از دست دادیم. رفیق سلام را از همان دوران کودکی میشناختم، در هنگام تعطیلات مدرسه بیشتر اوقات به ویژه بعد از زمان کاری تا دیروقت را در خانهباغی او و زیر آلاچیق به سر میبردیم و تا دیروقت و برخی مواقع تا نیمه شب جلو آتش بغل آلاچیق در حین سرو چای داغ زغالی و غذاهای ساده با رفقا صحبت میکردیم و میخندیدیم.
کاک سلام انسانی با قلبی پر از مهر و محبت، رفیقی مهماننواز و دست و دل باز و سخاوتمند بود که در مزرعهاش یک خانه باغی درست کرده بود که مکانی برای تمام جوانان و انسانهای انقلابی محل و روستاها و شهرهای اطراف بود. تمامی کسانی که توسط خانواده، ارتجاع مذهبی و جامعهی سنتی پس زده میشدند، میتوانستند سرزده به مزرعهی کاک سلام بروند و رفیقی را داشته باشند که به درد دلشان گوش دهد. کاک سلام را تمام رفقای چپ و کمونیستی که روزی راهشان به مریوان افتاده باشد، میشناختند. او در مهماننوازی بینظیر بود، در تمام زندگی اش به پول اهمیت نمیداد. انسانی بی نهایت سخاوتمند بود که تمام امکاناتی که داشت را با دیگران و به ویژه رفقای چپ و کمونیست شریک میشد و هر آنچه در دسترسش بود با دیگران تقسیم میکرد. هرگاه جایی نبود که خلوت کنیم و کسی نبود باهاش درد دل کنیم، به صورت کاملا سرزده به مزرعهی کاک سلام میرفتیم، جایی که چای زغالی تمام وقت آماده بود و همواره غذایی ولو کاملا غذای ساده مثل خیار و گوجهی کبابی با نان تنوری و چیزی برای نوشیدن، از نوشیدنی الکلی گرفته تا غیرالکلی موجود بود.
مزرعهی کاک سلام برای من مکانی همچون مرکز فرهنگی، سیاسی، تفریحی و حتی مرکزی همچون مرکز مددکاری اجتماعی و مشاوره بود. کاک سلام به حدی قابل اعتماد بود که ما هر چیزی را با او در میان میگذاشتیم، مسائلی که جرات نمیکردیم با خانوادهمان در میان بگذاریم. کاک سلام رفیقی به معنی واقعی کلمه وفادار، متعهد به آرمان سوسیالیسم و رهایی کارگران و زحمتشکان بود و برای رهایی جمعی و همبستگی در میان کارگران و زحمتکشان از هیچ تلاش و کوششی دریغ نمیکرد. بسیاری از رفقای همسن و حتی یک دهه بزرگتر یا کوچکتر از من نزد کاک سلام سیاسی شدند و با ریشههای واقعی نابرابریهای اجتماعی و فقر و بدبختی و تبعیض ملی و جنسی آشنا شدند. نزد کاک سلام ما همواره اشعار انتقادی و مارکسیستی را با ضبط صوت قدیمیاش و نوارهای غیرقانونی گوش میدادیم. با بدبختی بعضی مواقع میتوانستیم ساعاتی رادیو کومهله و رادیو حزب کمونیست ایران را گوش دهیم و با ادبیات مارکسیستی از راه رادیو و نوارهای صوتی آشنا شویم. کاک سلام برای همه وقت میگذاشت. کسی را الکی قضاوت نمیکرد. انسان به شدت دمکراتی بود، رفتارش با همسایگان بسیار انسانی و دوستانه بود، اگر حتی با او همفکر نبودند، در هبستگی اجتماعی در روستا و محل همواره پیشقدم بود.
کاک سلام همواره در دعوا و نزاعهای الکیایی که بین افراد پیش میآمد سعی میکرد از طریق پادرمیانی مساله را قبل از کشیدن به پلیس حل کند، تا پای پلیس سرکوبگر جمهوری اسلامی به روستا باز نشود.
آخرین باری که با کاک سلام تصویری صحبت کردم، حالش خوب نبود و خیلی گریه کردیم هر دو. مرگ کاک سلام قلبم را به درد آورد. مرگ این رفیق را به خانوادهی عزیز کاک سلام، آمنهی عزیز، آلان و آریز و الیناز عزیز صمیمانه تسلیت میگویم. مرگ کاک سلام خسارتی جبران ناپذیر برای تک تک رفقایی است که او را از دور و نزدیک میشناختند.
با رفتن کاک سلام بعد از مرگ رفیق عزیزم آرام زمانزاده، یکی از رفقای بسیار عزیز و وفادارم را از دست دادم و یک بار دیگر از جان افتادم. مارکس همواره یک جملهیی از اپیکور را نقل میکرد. این نقلقول بیان حال و احوال من بعد از مرگ کاک سلام است.
” “مرگ برای کسی که میمیرد بدبختی نیست، بلکه برای بازماندگان است که شوربختی است.”( مارکس)
یاد کاک سلام گرامی
زنده باد سوسیالیسم
حسن معارفی پور
هایدلبرگ آلمان
17.12.2023
In Trauer um den kommunistischen und revolutionären Genossen Kak[1] Salam Mohammadi
[1] Kak auf Kurdisch wird sowohl für die männlichen Genossen als auch für den großen Bruder verwendet
Mit großem Bedauern habe ich heute Abend erfahren, dass einer unserer treuen und langjährigen kommunistischen Genossen und Nachbarn im Iran, ein Genosse in schwierigen und schönen Zeiten, Kak Salam Mohamadi, durch einen Herzstillstand bei der Arbeit gestorben ist. Kak Salam blieb bis zum letzten Atemzug ein treuer und revolutionärer Kommunist. Er war innerhalb der Linken und Marxisten sowohl in Marivan als auch in den Vororten bekannt. Kak Salam Mohammadi litt jahrelang unter chronischen Krankheiten, die sehr wahrscheinlich der Grund seines Todes waren. Kak Salam war Anfang fünfzig und dieser frühe Tod ist ein echter Verlust.
Mit dem Tod von Kak Salam verloren wir einen der besten und treuesten Genossen des Sozialismus und Kommunismus. Ich kannte Kak Salam seit meiner Kindheit. In den Schulferien, besonders nach dem Feierabend im Sommer, verbrachten wir die meiste Zeit in seinem Gartenhaus und unter dem Pavillon und redeten, tranken und lachten bis spät in die Nacht mit Freunden und Genossen. Die Hütte von Kak Salam war ein sicherer Ort für uns alle und für alle Genossen, die einen Rückzugsraum suchten.
Kak Salam war ein Mensch mit einem Herzen voller Liebe und Zuneigung, ein gastfreundlicher, aufgeschlossener und großzügiger Freund, der alles mit uns teilte, was er auf seinem Feld und im Garten anbaute. Die Hütte von Kak Salam war ein Ort für alle jungen Menschen und revolutionären Marxisten und Kommunisten aus der Umgebung und ab und zu auch von weit weg.
Alle Genossen und Freunde, die von ihrer Familie, der religiösen, reaktionären und traditionellen Gesellschaft abgelehnt wurden, konnten bei Kak Salam in seiner Hütte einen sicheren Ort finden. Kak Salam hat uns rebellischen Jugendlichen zugehört und immer wieder Rat gegeben, wie wir mit der traditionellen Gesellschaft und Repression durch Polizei und Familie umgehen können.
Kak Salam war allen linken und kommunistischen Genossen bekannt, allen die einmal ihren Weg nach Marivan fanden. In seiner Gastfreundschaft war Kak Salam einzigartig. Er fand immer sofort eine Lösung, egal ob er Geld von anderen leihen musste oder nicht. Geld war ihm sein ganzes Leben lang egal. Er war ein äußerst großzügiger Mensch, der alles, was er hatte, im Sinne echter Solidarität seinen Gästen und Ratsuchenden zur Verfügung stellte.
Sein Verhalten zu den kommunistischen Genossen war freundschaftlich. Er teilte alles mit uns und wir teilten alles mit ihm. Als ich nicht mehr in meiner Heimatstadt lebte, sondern über tausend Kilometer entfernt von zuhause studiere, besuchte ich immer zuerst Kak Salam, wenn ich nach Marivan kam. Bei meinen Eltern fand ich selten Ruhe, da wir ständig Besuch hatten und ich in einer großen Familie geboren war, sodass die Hütte von Kak Salam ein zweites Zuhause für mich wurde.
In der Hütte von Kak Salam gab es immer etwas zu Essen und zu Trinken. Es gab rund um die Uhr Tee, der auf dem Feuer köchelte. Bier, Whisky und andere alkoholische Getränke hielt Kak Salam immer für seine Gäste bereit und die meisten Gäste brachten selbst auch alkoholische Getränke mit. Zumindest gab es bei Kak Salam Butterbrot, Gurken, gegrillte Tomaten und regionales Brot. Kak Salam war für uns alle nicht nur ein Genosse, zu dem wir immer Zugang hatten, sondern ein Vorbild, ein sozialer Berater, ein Mensch, dem wir alle dankbar sind. Der Verlust unseres Genossen Kak Salam ist ein Verlust nicht nur für mich persönlich, sondern für alle, die ihn einmal kennenlernen durften. Es ist ein großer Verlust für die sozialistische Solidarität in unserer Gesellschaft.
Für mich war Kak Salams Feld und die Hütte ein kulturelles, politisches, freundschaftliches, dichterisches, literarisches, persönliches Zentrum, und sogar wie ein Sozialarbeits- und Beratungszentrum, die bei uns im Iran und besonders in Kurdistan unter der Herrschaft der faschistischen Islamisten alle fehlen. Wir hatten in unserer Jugend weder einen Ort zum Trinken und Tanzen noch einen Ort, um unsere Probleme mit den Sozialarbeitern und Psychologen zu besprechen. Bei Kak Salam haben wir alles auf einmal gefunden. Kak Salam war für uns alles, was wir nicht von der Gesellschaft bekamen. Wir haben uns bei Kak Salam politisiert. Wir haben gelernt, dass der Kapitalismus Ursache aller gesellschaftlichen Probleme unserer Zeit ist, wir haben gelernt, dem Staat und religiösen Institutionen nicht zu vertrauen. Wir haben die Geschichte, die wir in den Schulbüchern nicht lesen konnten, dort gelernt.
Kak Salam war eine so vertrauenswürdige Person für uns, dass wir über alle persönlichen Dingen reden konnten, die Dinge, die wir unserer Familie nicht mitteilen wollten, weil wir Angst hatten, verurteilt zu werden. Kak Salam war im wahrsten Sinne des Wortes ein loyaler Genosse und Freund, der die Sache des Sozialismus und der Befreiung der arbeitenden Klasse zu seinem langfristigen Ziel machte. Er war ein sehr reflektierter Mensch und interessierte sich für die kollektive Befreiung und Solidarität unter den Arbeitenden und allen anderen Unterdrückten.
Bei den Problemen, die im Dorf zwischen einfachen Menschen entstanden, war Kak Salam immer vertraute Person von beiden Seiten und versuchte, den Streit direkt zu schlichten, bevor die Polizei sich einmischte. Er war immer dagegen, in solchen Fällen eine Anzeige bei einem illegitimen Staat wie dem islamischen zu stellen.
Als ich das letzte Mal mit Kak Salam sprach, ging es ihm nicht gut und wir weinten beide viel. Der Tod von Kak Salam hat mir im Herzen wehgetan. Mein aufrichtiges Beileid gilt der lieben Familie von Kak Salam, seiner Frau Amina, seinen Töchtern Ala und Elinaz und seinem Sohn Arez, und natürlich allen Genossen und Genossinnen, die mit uns beiden befreundet waren.
Der Tod von Kak Salam ist ein unwiederbringlicher Verlust für jeden einzelnen Genossen und Genossin, der ihn von nah und fern kannte und natürlich für die sozialistische Solidarität in Marivan.
Erinnern heißt Kämpfen!
Kampf bis zum Sozialismus! Wir geben nie auf!
Hassan Maarfi Pour
Heidelberg
17.12.2023
انقلاب لوکومتیو تاربخ و انقلاب بهترین تراپی تودهیی است
معضلات روششناختی روانشناسی بورژوایی و مبتذل در فهم بیگانگی انسان
این نوشته را به تمام کسانی که در قیام ژینا به خاطر تبعات ناشی از سرکوب وحشیانه و بیرحمانهی قیام دچار بحرانهای روحی روانی شدهاند تقدیم میکنم.
این مطلب بعد از ویرایش جزئی دوباره منتشر می شود. فایل قبلی را به خاطر داشتن چند تا غلط نگارشی حذف خواهم کرد.
روانشناسی انتقادی و مارکسیستی اما ریشههای استثمار، فقر، سیهروزی و ناملایمتیهای انسان را میشناسد، از راهکارهایی همچون درمان فردی بهره میگیرد، ولی رهایی جامعه از بیگانگی و معضلات روانی را در درمان فردی جستجو نمیکند، بلکه به دنبال حل ریشهای معضلات بشر و رسیدن به وضعیتی است که بیگانگی انسان رنگ ببازد، روانشناسی مارکسیستی به دنبال تغییر جهان و تغییر انسان به صورت همزمان است.
لینک در تلگرام برای دانلود https://t.me/Communismfornow/1360
فمینیسم عامیانه و مبتذل، بازتولید کنندهی ایدئولوژی زن ستیزی و سکسیسم ساختاری
بازخوانی یک قیام از دید مارکسیستی
قیام توده های کارگر و زحمت کش ایران موسوم به «انقلاب ژینا»، نقطعه عطفی تاریخی از مبارزه و مقاومت تودههای به ستوه آمده در تاریخ مدرن ایران است که ریشه عمیق در بحران اقتصادی سرمایه داری در این کشورو ناتوانی بورژازی وطنی در پاسخ به مطالبات تودههاست
در فایل زیر مقاله کامل را بخوانید
کویرفرونت به مثابهی شکلی از تئوری فاشیستی و فاشیستی کردن تئوری
نوشتار حاضر شامل متن هایست که بخشهایی از آن پیشتر به صورت پراکنده بحث و در قالب ایدههایی در فضای مجازی از جمله کلابهاوس منتشر شده است. نوشتار زیر اما اهداف متفاوتی را دنبال میکند که خواننده میتواند در پروسۀ خواندن آنها را به صورتی ملموستر دریابد. در مرحلۀ اول تلاش میشود تا جایی که ممکن است ماهیت و دیدگاههای التقاطی و نقاط اشتراک جریانات کنسرواتیو و راست پوپولیستی را که در فرمتهای مختلف پدیدار میشوند، هرچند بهصورتی فشرده، اما از زاوی ۀ دید مارکسیستی مورد نقد و بررسی قرار دهد. هدف اصلی این مطلب اما نشاندادن پدیدهای به اسم “Querfront” است. که اشکال مختلف آن را بهصورتی خلاصه در اینجا مورد واکاوی قرار خواهد گرفت. با وجود اینکه بخشی از نمایندگان این تفکر التقاطی (راست و چپ) در ظاهر میخواهند خود را مخالف طرف مقابل نشان دهند و بهعنوان دشمن علیه دیگری وارد جنگی ایدئولوژیک شوند، اما هستۀ اصلی تفکر جریانات کویرفرونت بر یک منطق استوار است و آن منطق “عقلستیزی” است؛ عقلستیزیای که خود مرحلهای پیشرفتهتر از “عقلانیت ابزاری” است، به همان صورتی که فاشیسم مرحلهای اعلیتر از لیبرالیسم است. عقلستیزی کیفیت متفاوتی از عقلانیت ابزاری تمامیتخواه را جایگزین منطق عقلانیت ابزاری و شیءواره میکند. عقلانیت ابزاری منطقی کاپیتالیستیست که به “عقلایی” کردن مناسبات تولیدی در خدمت منافع سرمایهداری و سرمایهداران در چارچوب نظام کاپیتالیستی تأکید میورزد و به معنی واقعی کلمه شیءوارگی آگاه را نمایندگی میکند و فتیشیسم کالایی را بهعنوان “ترقیخواهی” ارائه میدهد. لیبرالیسم بهعنوان یکی از اشکال شیو ۀ حاکمیت سرمایهداری نمایند ۀ این منطق ابزاریست. عقلستیزی یا ویرانیِ عقل اما صورتی افراطیتر از عقلانیت ابزاری است، صورتی که برای حفظ مناسبات تولید کاپیتالیستی حاضر است هر رقیبی را از میدان به در کند. در فصل اول “اشکال مختلف حاکمیت بورژوایی از گذشته تا امروز؛ لیبرالیسم و فاشیسم” این مسئله را به شکل تاریخی اما مختصر توضیح خواهم داد.
Iran at the Outbreak of the Revolution
Interview with Hassan Maarfi Pour activist from Iran
This interview was conducted with a magazine, but for various reasons the magazine will not be mentioned!
What is the reason for the recent protests in Iran? What was the main trigger? What are the social contradictions that take place in the Iranian community? What are the reasons for the current revolutionary protests and resistance in Iran?
The reasons for the revolutionary uprisings in Iran are manifold. On the one hand, the oppressed and all sections of the wage earners are dealing with a sharp crisis and catastrophic economic situation; on the other hand, for about 44 years, we have been experiencing one of the most repressive and authoritarian forms of government, which I personally can only call fascism. [One can say] that the state machinery with all its organs is suspended. The only organ of the state that functions is the apparatus of violence, and it does not function as it used to. The population in Iran has been in a permanent state of emergency for more than 43 years. In a country like Iran, with an incredible amount of raw materials such as oil, natural gas, gold, silver, and copper, the state is not able to improve the life of the working class. Still, this state invests millions and billions of euros in terrorism and terrorizes the entire region of the Middle East. This brutal terrorism for spreading the hegemony of Islamic fascism and developing a regional imperialist rule is considered and supported as “anti-imperialist” by the traditional “left” and orientalist postmodernism. Even someone like Samir Amin did not give up this “cross-front” ideology until the end of his life. I will not separate the social, economic, political, ideological, and moral tendencies that only together play their role in these uprisings. As a Marxist, one must see, analyze, and criticize the totality of the capitalist mode of production and organize for the abolition of capitalism with people who follow the same interest and stand for actual emancipation, representing a proletarian class standpoint with the working class.
Aban 98 (a time reference to the Persian calendar indicating the month of Aban 1398 equivalence roughly to November 2019) is one of the critical turning points in the history of Iran. The uprising of November 2019 is unprecedented in the history of modern Iran. Here, we discuss the aesthetics of the Aban uprising, the position of different forces in this uprising, the role of the opposition, and the role of other alternatives. The goal is to redefine these narratives. It is essential to understand that the Aban uprising was formed upon the foundation of a preceding uprising (in Dec-2017) which itself had negated all bourgeois alternative movements such as the “Khordadi’s Second Reformation,” the “Green Movement” and the “Heroic Compromise” of Violet movement. What made the Aban Uprising more noticeable was the following facts: it was carried out on a broader dimension, more radical and militant, and had a deeper reflection of the slogans & demands of the laborers and marginalized people. Although Aban Uprising was suppressed by bloodshed and mass killings, it became the basis for the workers and the urban laborers to reflect deeper on their struggles. The continuous protests and strikes of workers, teachers, women, and retirees between 2017 – 2019 clearly show that the working class considers the “one step forward, two steps back” policy (a tactic that has been effective to a large extent) as a logical and revolutionary tactic and as a tactic which allows them to look back to their positionality and struggles.
Within two years (2017-2019), we witnessed different political developments, such as the intensification of the class struggles of the workers on the one hand and the increase of the struggle of the bourgeois classes against the workers on the other hand. The bourgeoisie of Islamic Iran manifests itself to the workers through the imposition of inflation, increased cost of housing & food, and commodification of various areas of people’s lives. On the other hand, the “proletariat” tried to dissolve and expose the pro-regime labor structures by radicalizing and deepening the labor struggles, ideological war with the defenders of capitalism and the labor “aristocracy” and advancing the genuine communist line in the society and among the workers.
Iran’s society has undergone serious changes in the past year. The balance of power has changed in favor of the workers. We can never compare the uprising of Aban 1398 (Nov 2019) with the uprising of Dey 1396 (Dec 2017). On the one hand, Iran’s bourgeois political structure has reached a politico-economic dead-end and has no desire to resolve the people’s economic problems. On the other hand, it uses the current condition of the economic crisis and the sanctions in favor of accumulating more capital to spread regional terrorism. The primary victims of economic sanctions were the weakest strata of the working class. Over time, these sanctions generally led to the proletarianization of society, poverty, and misery of the vast majority of people, which comprises about ninety percent of the country’s population. It also led to the proletarianization of the petty bourgeoisie and the destruction of the vast majority of the middle class. Except for an ostentation nostalgia, nothing is left of the petty bourgeoisie (the middle class) in Iran. Iran’s bourgeoisie, hoping to return to the era when gasoline was cheap, has also some sort of mental orgasm with the memories of the past. This is very similar to the pre-Covid condition of Europe and similar to the crisis of the petty bourgeoisie in Germany (in 2008) who had nostalgia for the good old times of “Mark” before the formation of the European Union.
Islamic fascism in Iran is experiencing the worst kind of defeat. The hegemony of the regime and all other right-wing and conservative forces, from monarchists to liberals, has been defeated. The majority of the population is radical and militant. In contrast to other uprisings in the last four years, notably Dec 2017 and Nov 2019, as well as a series of other strikes that lasted more than a hundred days in the petrochemical (oil) industry.
Due to the constant and long-lasting strikes in the sugar industry, locally known as “Haft-Tappeh” in the last decades, the establishment of the teachers’ union and the continuation of its activity, women’s activities, and women’s movement, etc., the current protests and uprisings are becoming more and more radical. People are attacking the police directly before they are attacked themselves.
The riots may have had this or that trigger. Still, eventually, the death of Mahsa Amini at the hands of the “morality” police spurred the population to vent their pent-up anger and take to the streets en masse across Iran. The demands are becoming more radical and broader, and the form of the movement is changing every day and becoming more and more radical.
The population will not come to terms with the “rationalization” of Islamic fascism, nor with the right-wing and conservative opposition. There is only one answer, and that is a socialist revolution and the abolition of the bourgeois state through the establishment of council democracy.
Does any well-organized opposition or resistance exist in Iran, an opposition that wants to get rid of the theocratic character of the state?
In Iran, there is no freedom for the political work of oppositional parties, and there is no freedom at all for political work in civil society. For this reason, I can say no. In the country, there is no political organization that can lead this revolutionary uprising alone to a revolution. All that we have achieved in Iran in the political struggles have been achieved through political illegal or semi-illegal work. In fascism, you cannot talk about legal organization. We have been living under the rule of Islamic fascism for 44 years. This does not mean that all these uprisings in the last five years were spontaneous and unorganized, and we could not form any organization in Iran. In Iran, many different organizations either did or do underground work or are active in the trade union and other fields. Since the reformists and the followers of Khatami have tried to create space for reformist political activities within the logic of the regime, the Marxists and communists, activists, and radical people have also taken advantage of this situation.
The supporters of 2nd Khordad (reformists within the regime and supporters of Khatami like Siad Hajarian and Katuzian etc., as classical intellectuals in the sense of Gramsci, tried to carry out this conservative attempt and so-called “passive revolution” based on “the discourse” again with Gramsci spoken by the counter-revolutionary method. On the one hand, they tried to propagate this “master-servant relationship” in the Hegelian sense and in terms of diplomacy to the outside and foreign policy as a “Dialogue among Civilizations” and translate it as “Discourse Free of Domination.” However, from the beginning, there was nothing except a subordination of the fascist state in Iran to the Western capital and Western imperialism.
Between 1998 and the early 2000s, we witness in Iran, on the one hand, a discourse for the “reformation” of the fascist state through a passive revolution, as well as resistance and struggles within society. As Mohammad Khatami, with the help of “traditional intellectuals” in the sense of Gramsci, such as Said Hajjarian, we witness a broad discourse for the restoration of the regime and its adaptation. This neoliberal policy was an attempt for the integration of the economy into the world economy and the implementation of the projects of the World Bank and International Monetary Fund, hiding behind the cloak of Habermas’ “Communicative Action.”
The role of Germany and Heinrich Böll Foundation and Habermas in the integration and legitimization of the fascist rule of the Iranian regime and the relativization of the mass murder of political prisoners to the Western “world,” or rather Western states, especially Germany, must not be forgotten. Habermas, who was called the state philosopher of German imperialism by the green former foreign minister, had not only not celebrated in the totality of his normative naive “theories” the imperialism and fetishism of the West but also supported the ultra-conservative fascistoid forces like the so-called reformists in Iran, but received the murderers and co-founders of the fascist apparatus, so-called Revolutionary Guard (Sepah Pasdaran) Akbar Ganji, who had personally often attacked the women with acid, in Vienna during his “escape” to “exile.” I will not reduce the analysis of Habermas to his political actions, but every political action has a theoretical background, and this must not be reduced to his naivety. And these things must be mentioned, of course, because Habermas and Heinrich Böll Foundation, by relativizing the crime of fascist Islamism in Iran, have contributed greatly to the illusion within the intellectuals, at least in Germany. The Berlin conference in early April 2000, organized and financed by Heinrich Böll Foundation, was disrupted by Iranian communists and opponents of the regime in exile and ended without success. Habermas and Heinrich Böll Foundation, who fought for the “representation” of a “rational” Iranian regime within the population in Germany, were called traitors and opponents of democracy by revolutionary communists and communists from Iran.
In Iran, in the period of “reformation” (1997-2005) of Islamic fascism and passive revolution, we witnessed active persecution of political activists and chain murders of many activists and left intellectuals such as Mohamad Jaafar Pouyandeh and Mohammad Mokhtari, who were active “members of Iranian Writers Union” with many other left intellectuals were murdered. In the period of the government of the “reformists” on July 9, 1999, the university was attacked by armed troops, partly by Hezbollah from Lebanon; using tanks and heavy weapons, many students were killed and seriously injured, and some were even thrown down from the roof. The further consequence of the oppression and killings, both the killings and oppressions of the workers and students, happen exactly under the rule of a government that presented itself as “Rational” to the western countries. On 24.1.2004, the striking workers of the copper industry in southern Iran were shot with helicopters, and their strike was brutally put down, killing four workers.
Should we consider the situation a revolutionary one?
Yes. There is no need to emphasize that the objective situation in Iran is revolutionary, but a revolutionary situation needs revolutionary theory and practice. As Lenin described: “To the Marxist, it is indisputable that a revolution is impossible without a revolutionary situation; furthermore, it is not every revolutionary situation that leads to revolution. What, generally speaking, are the symptoms of a revolutionary situation? We shall certainly not be mistaken if we indicate the following three major symptoms: (1) when it is impossible for the ruling classes to maintain their rule without any change; when there is a crisis, in one form or another, among the “upper classes,” a crisis in the policy of the ruling class, leading to a fissure through which the discontent and indignation of the oppressed classes burst forth. For a revolution to take place, it is usually insufficient for “the lower classes not to want” to live in the old way; it is also necessary that “the upper classes should be unable” to live in the old way; (2) when the suffering and want of the oppressed classes have grown more acute than usual; (3) when, as a consequence of the above causes, there is a considerable increase in the activity of the masses, who uncomplainingly allow themselves to be robbed in “peacetime,” but, in turbulent times, are drawn both by all the circumstances of the crisis and by the “upper classes” themselves into independent historical action”( Lenin, V. I.The Collapse of the Second International, 1915).
The objective situation for a revolution is there. For years there has been a sharp economic crisis, inflation, poverty, and unemployment, which cannot be solved by the ruling class on the one hand. On the other hand, the ruling class cannot hold its legitimacy anymore in society; the legitimation crisis by itself is another condition for revolution. By principle, the working class needs to understand its class interest and positionality, i.e., that their interest is not compatible with the interest of the bourgeoisie; now, we can see that the working class of Iran has developed a partial (if not full) class consciousness. So, one of the observations during the current uprising is that the right-wing forces are gradually manifesting their true anti-revolutionary nature. Similarly, the working class is presenting its revolutionary nature. Therefore, yes, we are in a revolutionary situation, but to implement a revolution, we need a revolutionary understanding of revolution; and speaking ontologically, this understanding of the revolution and the formation of the class consciousness is not developed aposteriori but apriori. Such uprisings, though they are formed and raised spontaneously, can’t remain so; an uprising would either get suppressed or get organized. So, for an uprising to transition toward getting organized, it has to get this class consciousness. We are experiencing an ontological moment and an ontological turn. This ontological turn is presented in the politicization of most of the population on the one hand and on the other hand in the development of the class consciousness and class standpoint; so, there is a need to overcome the populist positions in the struggle against the domination of capital and a need to differentiate between left and right or bourgeois (fascist and liberal opposition) and communist. The revolutionary uprisings have socio-economic reasons and want emancipation in different areas; they want a revolution and demand the destruction of the state. The right-wing opposition wants to maintain the current state apparatus and to continue more radically the neoliberalism that for years has dragged the working class in Iran into poverty. All right-wing, fascist, conservative, and liberal parties and groups, regardless of what they say about themselves, do not represent any alternative except neoliberalism. Their irrational argument says that in neoliberalism, the state is sharply diminished. Since in Iran “Revolution Guard” is involved as a part of the state in the investment big time, neoliberalism cannot exist in Iran despite brutal attack on the livelihood of the working class, commodification of interpersonal relations, privatization of almost all possible spheres of life from education and medicine to housing to reproductive labor, etc. all have been reified and commodified.
The situation in Iran is revolutionary, but merely one revolutionary situation can’t be able to develop a revolution. We need a revolutionary realpolitik with ideological, strategic, and tactical methods that can prevent any attempt to change this revolution into a counterrevolution; we need a kind of regime change that can lead this revolution to the abolition of the capitalist state and seizure of power by the proletarian councils and develop a kind of Council Republic. The proletariat must become a class by itself and for itself; that is, to be “the state” and no longer remain in opposition or on the margins of society.
Do national minorities play any role there?
In the revolutionary uprisings, we do not see nationalist slogans, promotions focusing on the independence of national minorities, or fighting for autonomy and independence. Of course, the oppressed from all walks of life, including ethnic minorities, are very much involved because of the precarious situations in the areas like Kurdistan and Baluchistan. The main reason for the uprisings is socio-economic. The economic situation of most of the society in Iran is catastrophic. In Iran, most of the population lives below the poverty line. More than 75 million people can barely finance their rent and food. There is absolute inflation, and thousands of people suffer from homelessness. There are people in Iran who don’t have a place to sleep. Thousands of children work for a few euro cents a day in Iran. Most of the population has no money to pay for medical and health care.
If I go specifically to the question, I can say no. The revolution in Iran has the emancipation of all oppressed groups like women, the working class, etc., which is why the uprisings are internationalist instead of nationalist. There is mutual support from the working class in Kurdistan, Tabriz, Baluchistan, Tehran, and other regions. Some slogans read: “Kurdistan is the eye and light of Iran,” or slogans read: “Yashasin Kurdistan, Beji Azerbaijan,” meaning long live Kurdistan, long live Azerbaijan. This mutual support of national minorities and all oppressed in Iran is a crucial moment in this revolutionary phase. For this reason, there is no place for racist and nationalist agitation within the oppressed and national minorities or majorities.
What is the position of other countries towards the protests? What policy do Saudi Arabia and Israeli authorities pursue?
In some countries, especially in European parliaments, this revolution is romanticized. Some female politicians try to show their fake solidarity by cutting their own hair. The women-despising and anti-communist parties and politicians like the Greens in Germany and Annalena Baerbock as a propagandist of the war, want to “support” the “women” in Iran. The world appears with these people as a pseudo-reality. All bourgeois parties no matter in Germany, the USA, Israel, or Russia, have similar ends; this is true for the Iranian regime; they all are anti-revolution. For example, the SPD of Germany suppressed a revolutionary uprising that was forming in 1918–1919. History tells us that the social democrats did shoot the revolution in the leg, and they will do the same now if we give space to the social democrats’ jargon in Iran; almost all Iranian bourgeois parties are siding and apologists of the imperialists. The majority of them are supporters/apologists of Nato and the West, and some others are apologists for Russia and Iran; they all look at society from a bourgeois outlook.
The states like Saudi Arabia and Israel, like their masters in the U.S. and Europe, support the right-wing fascist opposition and invest millions of euros and dollars in the right-wing and fascist groups like the Monarchists in Iran or the People’s Mujahedin group [Mujahedin Khalq]. They support the television channels like “Manoto”, “Iran International” etc. These TVs directly or subliminally try to present the fascist monarchy as the alternative and restore the barbarism of the past and the master-servant relationship. These oppositions get millions of euros. The imperialist countries and reactionary states do not invest capital in the pro-Western opposition without reason. No imperialist or capitalist state that follows the logic of capital and exploitation will support a radical socialist revolution. They always support the anti-communist forces inside and outside the country. They may sell this support behind the guise of “human rights” or “just wars.” Still, for the revolutionary people and the working class, this support is no different except for creating the counter-revolution from the outside. Israel and Saudi Arabia, the USA, and Europe should pay attention to the human rights and the demand of the working class in their country. A state like Israel, which enforces racist and inhuman policies against Palestinians and has forced millions of people to leave their country and has turned Gaza into an open-air prison, or a country like Saudi Arabia, which enforces the death penalty by the sword, or a country like the USA, which has waged and is waging wars all over the world, or even Russia, which works very closely with the fascist regime in Iran and enforces anti-working class policies and wages wars, cannot talk about “human rights.”
Let us ask you about the Islamic revolution. Was it in the interest of the local Iranian capital? As far as we know, many of the resources, both natural and technical, had been expropriated for the Iranian people’s sake.
There was no Islamic revolution. The Islamic fascists were the counter-revolution. The counter-revolution had developed because the working class and communist parties could not continue the revolution and become a class for itself. The revolution of 1979 failed from the beginning. The reasons for the failure of this revolution are different. The first reason is that Shah’s regime supported the Islamists against the communists and left the opposition, and at a time when the communists were arrested, tortured, and shot, the Islamists quietly carried out their political work. The other reason is the so-called White Revolution/[Enqelab-e-Safid], a term referring to the Iran Monarchy’s land reforms [when Mohammad Reza Shah was ruling]; they formed a top-down passive revolution against the revolutionary uprisings that were happening then by the peasants. Through this so-called white revolution, the monarchs created the condition for the peasants to sell their lands, and because the peasants could not pay the interest and loans they received from the bank and couldn’t take care of the land on their own, there was a great displacement within the country. The peasants who moved to the bigger cities did not have the perspective to find a permanent job and did not find an apartment. The cities were unprepared for this great emigration from the country to accommodate many peasants. For this reason, large slams were formed on the outskirts of the cities. The peasants who formed the lumpenproletariat formed the basis for the Islamic counter-revolution.
The starting point of this oppression and exploitation was the crushing of the leftist, radical revolution of the working class in 1979 by the fascistic Islamic counterrevolution, which presented itself as revolutionary and enabled the ground for the transfer of power to the fascist Islamists through populist-demagogic propaganda. The new provisional government in Iran began a destructive 8-year war against the Ba’athist regime in Iraq immediately after taking power, to create a crisis in which any opposition could be delegitimized as a threat to “national security” and immediately crushed. The overarching goal of the war was to secure imperialist domination of the region for Iran. As Khomeini put it, “The road to Jerusalem passes through Karbala,” meaning “If we want to conquer Jerusalem, we must occupy Iraq on the way.” The ostensible reason for this campaign of conquest was to spread the Shiite religion as the “true” Islam. Islam was used as a doctrine of legitimacy for imperialist attacks and capital expansion. The analyses that portray the Iranian regime as pre-capitalist or Islam as an ideology incompatible with capitalism lack any scientific and empirical basis. We have seen that Islam has adapted to the most brutal forms of capitalism (neoliberalism and fascism) both in Iran and in countries such as Indonesia, Turkey, and even Saudi Arabia. The Iranian regime came to power through the counter-revolutionary bourgeoisie. It could only survive by adapting to the logic of capitalist domination and imperialist world politics and becoming a pole of regional imperialism. The first attempt of imperialist war was made by the Iranian regime at the beginning of the transfer of power through the fascistic counterrevolution we call “Khomeinism.”
With the imperialist war against Iraq under Saddam Hossein, the domestic war against any opposition also began. Especially with the attacks on the communist resistance in Kurdistan, in northern Iran on the Caspian Sea in Türkmen Sahra, and in the south near Shiraz among the nomadic Turkish Ghashghai minority, the last breath of the real revolution was extinguished. Shortly after, all factory councils were criminalized, and workers’ control over production was finally abolished by 1982. The councils were renamed “Islamic Councils” (Khane Kargar and Shoraei Islamie Kar), and all leftists and communists in the workers’ councils were arrested or wiped out. In the spring of 1982, the first mass extermination began. Thousands of People’s Mujahideen and members of leftist parties were murdered. This brutal extermination of opposition people continued from the spring of 1982 until the summer of 1988, taking the lives of more thousands of people. The mass killing peaked in the summer of 1988 when 5,000 people were exterminated within a few weeks without trial and buried with the help of excavators in mass graves in Khavaran.
The so-called leftist parties such as the Tudeh Party, Aksariat (People’s Fedayeen Organization as the supposedly largest “socialist” party in Iran), and other small parties and groups that had supported the Soviet Union and contributed with their propaganda, strategy, and tactics to the takeover of the fascist Islamic regime were also banned in 1984. Their members and central committees were imprisoned, and the leaders betrayed many of their supporters, who were then brutally tortured and put up against the wall.
The establishment and consolidation of Islamic fascism in Iran is, on the one hand, a consequence of the global neo-liberalization of the economy. It was supported by Western neoliberal imperialism during the anti-communist fight against the socialist and leftist movements close to the Soviet Union. After the G7 summit in Bonn in 1978, in the interests of so-called world security, the talk was mainly about Iran and Japan. The heads of government of the Western countries joined forces to talk to Khomeini and strengthen him as an alternative to the leftist and communist movements in Iran. However, by supporting Khomeini, the G7 imperialist countries achieved not only the crushing of the socialist opposition in Iran but also the crushing of the previously strong socialist movement in Iraq. Khomeini was the only power-seeker who promised the G7 states the war against Iraq, which had to weaken any domestic opposition. In this way, the G7 countries could banish the threat of communism in the Middle East.
Khomeini promised to support the oppressed, to grant freedom to the communists as well, and to “bring the money from the oil to the table of the workers” and to eliminate inequality. In his meeting with the biggest imperialists, he waffled to the public about his and their anti-imperialist stance. This abuse of leftist discourse by Islamic fascism had a great effect, pulling the rug out from under the leftist opposition. At the same time, he claimed that the economy belonged “to the donkey” (in the dustbin), thus propagating a return to spirituality and promising progress in regression. This was accompanied by his propaganda for the return to life in miniature against modernity with its bourgeois liberal ideals of the West.
On the other hand, the propaganda of the religious site Hosseinieh Ershad anchored the ideology of Islamic fascism as the representation of the workers in the population. Khomeini and his followers used the false consciousness of the population that amounted to the destruction of reason. Khomeini translated the ideology into simple language, making it accessible to an even wider audience. In a chauvinistic and misanthropic manner, he spoke of the “suffering workers” and repeatedly emphasized, “We do not need the material; we only need our spirituality.” In this way, he shrank the basic material needs of the workers to trifles and legitimized the perpetuation of these needs. With these statements, he laid the spiritual and practical foundation of one of the most brutal fascistic forms of domination at the end of the 20th century and the beginning of the 21st century on the shoulders of the working class through a revolution from below.
The revolution could only come about with the strike of the workers in the oil industry and the permanent protests. The Islamists never actively opposed the monarchy in Iran. During the Shah’s regime, people were sentenced to death for writing a Marxist book, but the Islamists always had the freedom to publish their books. The Shah himself visited Mecca, and even Mossadegh considered himself a liberal Muslim. Mossadegh, unfortunately, is often portrayed in the West as a “progressive” or even a “socialist.” However, he supported both the monarchy and Islam, and his government crushed the resistance of the dispossessed and peasants and workers on his direct or indirect orders and jailed several activists of the oppressed classes and sometimes supporters of the Tudeh Party. Mossadegh, who is highly regarded as a “national character” like Jaml Aldin Abdolnaser both by nationalist counter-revolutionary forces in Iran and by bourgeois leftist politicians in the west, nationalized oil only under radical pressure from below (from the trade unions and workers). However, the nationalization of oil had been a just demand since the emergence of the labor movement in the oil industry, supported by workers 25 years before Mossadegh. After the coup against Mossadegh, the Shah’s regime slid into a crisis that eventually led to the 1979 revolution.
The analysis of the 1979 revolution in Iran can only succeed from the perspective of the critique of political economy on the global economic and political connection between the bloc of state capitalism (so-called socialism) and the imperialist bloc of the West in the Cold War period. During the Cold War, the Soviet Union tried to weaken the U.S. and the Western imperialist bloc by supporting reactionary, nationalist, religious, and sometimes fascist movements that presented themselves as anti-imperialist and as “national liberation struggles.” Behind this was the ideology of the “national road to socialism,” which postulated that national liberation movements would automatically lead to “socialism” in a partnership with the state-capitalist Soviet Union. With this mechanical and highly simplified belief, the Soviet Union thus effectively contributed to the establishment of fascist rule in countries such as Iraq, Iran, and Syria. In Iran, this was more than evident when the counterrevolution, posing as the revolution, adopted neoliberal policies immediately after seizing power. At the same time, Khomeini also disappointed the hopes of the Western imperialist states that he would continue their imperialist policies in Iran like a puppet. Shortly after seizing power, Khomeini’s supporters occupied the U.S. Embassy in Tehran and deported its diplomats to the United States. But even if the U.S. had known from the beginning that Khomeini would not become another Suharto (1965) or Pinochet (1973), it would still have supported him to prevent the emergence of a socialist state. For this purpose, all means seem to be justified to them. Even though capitalist states have conflicts among themselves, there is a common interest among all capitalist actors that is above all intra-capitalist conflicts: The maintenance of the capitalist mode of production and domination. That is why capitalist states come together where they are concerned about crushing socialist projects that lead to a different, non-capitalist mode of production and threaten the capitalist mode of production with the possibility of expansion to other regions. Thus, they either try to smash socialist projects brutally or integrate them into capitalism, thus also destroying them step by step. In Europe, through a passive revolution from above (social reforms), the counterrevolution often integrated the left opposition into the bourgeois state apparatus without having to smash it brutally and act against the members of the left and communist parties with a policy of extermination as in Iran, Chile, or Indonesia. Since the first socialist movements and revolutions, an anti-communist policy has been pursued in the West by social democracy and conservative parties against the communist parties that did not want to conform.
Do you see any particular candidates having their own interest in the fall of the Islamic Republic?
There are different groups and parties, currents, and attempts from the right and left in the Iranian opposition abroad. Many conservative directions subordinate them under the monarchy. From the so-called Republicans to constitutional monarchists and “social democrats,” secular democrats and all bourgeois and liberal parties form the right-wing bloc and support the monarchy. The People’s Mujahedin, as a fascist-Islamist party, is outside this bloc, not because it is not sufficiently right-wing, but for other reasons. People’s Mujahedin is ideologically in the tradition of Khomeini’s Islamic fascism. Since the right-wing, fascist, and monarchist opposition has realized that they cannot find a base with religion, they are marginalizing themselves from parties like People’s Mujahedin and trying to present themselves as secular. However, they have made nationalism and racism their ideology.
On the left, we have many communist parties and groups that show solidarity with the working class and the oppressed and see themselves as part of the working class. The opposition that is abroad may present themselves as they want. The revolution is developing in Iran and does not rely on the right-wing opposition abroad. The further development of the revolution in Iran is an abyss for the fascist monarchy. The right-wing opposition has never been revolutionary, and no revolution can come out of the right. All forms of taking power by the right relate to the crushing of the revolution. The takeover of power by the fascists in Italy to Germany, Spain, Indonesia, Chile, Iran, etc. were all different types of fascist counter-revolution. One must not call this takeover of power by the counter-revolution a revolution, as the fascists do. The fascists present revolution as counter-revolution by changing course and vice versa. In other words, we can represent fascism as a bourgeois ideology capable of reconstructing an inverted image of reality, similar to what Marx was saying, capable of developing a false consciousness. If you do not understand this, you have given the hegemony to fascists.
In Iran, many different leftist groups have formed illegally or semi-legally and are involved in organizing the uprisings. There are the unions of the working class that have penetrated or could penetrate with permanent struggle, and these organizations form the real cells of the revolution. They can take the lead so that we do not repeat the mistakes of 1979.
In the 80s, Ayatollah Khomeini claimed that Islam should be rationalized within the country. What differences between Iranian Islam and radical Islam might you notice? Should we take Iranian Islam into account as a religion or rather a national ideology?
Khomeini became a leader of Islamic fascism who actually came to power out of the failure of the 1979 revolution. I tried to clarify this issue during the interview. There is no rational Islam, and the talk of rationalization of Islam by Khomeini was a rhetoric that was accompanied by assimilation of the other interpretations of Islam on the one hand, and brutal attack on the parties such as People’s Mujahedin who held a similar view of Islam on the other hand. In the spring of 1980, these fascist attacks on the People’s Mujahedin began. However, they were actually very close to Khomeini and even Masoud Rajavi, as the head of People’s Mujahedin, put himself on the list of candidates for the presidency. Khomeini’s Islamic fascism wanted not only to defeat the leftist, communist, and other oppositional but also to eliminate any liberal group that did not follow the “fundamentalist” ideas of Khomeini and, in time to form a unified state. Khomeini as an Islamic fascist, is actually very similar to Hitler in this respect. NSDAP and SS also wanted to form a unified state with a permanent state of emergency and shut down all forms of resistance in Nazi Germany; they started with communists and then social democrats who were not able to submit, and after that, shut down the closest allies of NSDAP like SA. Ernst Rohm as a representative of the “left” wing of German fascism was arrested, imprisoned and shot in 1934 with the instruction of Hitler, although SA made a great contribution for Hitler’s coming to power.
It may be that Khomeini was ignorant of the history of Italian and German fascism, but he was, of course, in the tradition of fascist counter-revolution and was an essential practical “leader” of Islamic fascism. He tried over time to wipe out all liberals from the government, although they were close to Islamic fascism and supported Khomeini by all means. He spoke out against “Meli Mazihabi” (in English national-religious) groups and portrayed them as the enemy. Khomeini legalized the so-called leftist parties such as Tudeh Party and Aksariat, which backed Khomeini and portrayed this fascist as anti-imperialist, sent their members to jail, forced their leadership to talk on Iranian TV about the similarities between Islam and communism, and had hundreds of their members shot as well. To distinguish such a brutally fascist power and religion from Mujahedin, Taliban, and IS is an illusion and is an expression of the antinomy of bourgeois thinking. What later Taliban did in Afghanistan and IS in Iraq and Syria was done in Iran in the 80s by Islamic fascism of Iran against the opposition. There is a difference only in the form. Khomeini regime shot masses of prisoners and buried them in mass graves in a time when there were no smartphones and internet, and therefore this brutality was not shown to the public inside the population outside Iran, IS and Taliban slaughter their opponents for the camera, and you can see this brutality directly everywhere.
One may hear Khomeini or the regime in Iran babbling about national religion or Islam, rationalization of Islam, etc. Still, for most of the population, Islam is not an ideology they identify with. In the last days and weeks and years, the mosques and the religious holy places are attacked and burned, and the turbans of mullahs are attacked. Islamic ideology is experiencing a crisis of legitimacy, and this crisis can only be solved through revolutionary violence. All these fights against Islamic ideology show that the population will never again accept Islamist parties and groups with Islamic ideology as an alternative; exactly for this reason, the religious Islamic parties and “intellectuals” from the right-wing milieu have tried to make nationalism their new ideology. From Ahmadinejad to other fascists like the so-called “Revolution Guard” and the representatives of the new right in Iran like Seyyed Javad Tabatabai and his followers and monarchists, republicans, social democrats, secular democrats are united in terms of shifting from Islam to nationalism.
Ayatollah Khomeini called for people to fight against imperialism. Do you think he tried to deceive the working class? Or shall we consider it as a left rhetoric that would have helped to fight the western capital?
Khomeini was himself a fascist, as I have already explained. Fascism is a pseudo-socialism and an aesthetic promise of use as Wolfgang Fritz Haug in his book “Critique of the Aesthetics of Commodities” in reference to Walter Benjamin’s essay “The Work of Art in the Age of its Technical Reproducibility” presents fascism as a pseudo-socialism that wants to enforce the “aestheticization of politics” and present its politics consumable and pleasant for people without questioning private property. Fascism wants to organize the proletariat in its sense without doing anything against private property. Hitler also had exactly such ideas as Khomeini. He used socialism as a sham, although he had Atatürk and Mussolini and fascism as a goal. He spoke to the “Germans” that everyone can own a “VW”, in a time of world economic crisis. Khomeini had also made such promises before coming to power, and his anti-imperialism was a sham socialism for justifying his essential fascism. In other words, I can say that Khomeini was never against imperialism, but he himself wanted to impose a capitalist rule that could end up becoming regional imperialism. Khomeini had talked about the conquest of the Islamic world and about an Islamic state and “Ommat” (nation) in the beginning, he had talked about the conquest of Jerusalem by Karbala in the time of the war between the Khomeini regime and the Ba`th regime. All capitalist states have equally imperialist tendencies. Khomeini reduced imperialism to the USA, which nowadays many cross-front “leftists” but better said fascists with the leftist appearance also do.
The definition of imperialism on the basis of the historical development of capitalism to a higher station, which on the one hand, globalizes the capitalist mode of production, on the other hand, combines the enforcement of the interests of the imperialist states with the hegemony and physical violence by monopoly capitalism or monopoly capitalisms. All these developments must be considered within the framework of the critique of political economy (critique of the bourgeois mode of production in general, critique of fetishism, and critique of false consciousness and bourgeois and reactionary ideologies) and with historical materialism (as a method for determining the situation of the working class and changing this situation in the sense of the emancipation of the working class). Any moral, cultural, and reactionary criticism of imperialism, (as in the sense of orientalism of Edward Said who conceives imperialism as a kind of cultural dispossession or Philo-colonialism, expressed with Losurdo, as is the case with the Frankfurt School, especially Adorno and Horkheimer), must not be understood as anti-imperialist and communist or Marxist.
Georg Lukacs in his book “Lenin” spoke of Lenin’s analysis of imperialism and believes that his analysis of imperialism was not a purely theoretical superiority of “practical genius” or “practical perspicacity”, but Lenin had studied realpolitik and, in this way, developed for the “Concrete Political Situation” a “concrete analysis that described the situation very clearly from a Marxist point of view.” (Lukacs 1924)
Imperialism is the political expression of the process of capital accumulation in its competitive struggle for the remnants of the non-capitalist world milieu that has not yet been seized. Geographically, this milieu still encompasses the widest areas of the earth today. (Luxemburg 1975, p. 391)”
Fascism is no more than hyper capitalism, and hyper capitalism cannot be against imperialism because it is itself imperialist. When the fascists use the leftist rhetoric, we must not give up using our terms, but show exactly why these barbarians use the pseudo-socialism as an aesthetic use-promise to use exactly the form as an appearance to convey another being.
“If the shortest possible definition of imperialism were required, it would have to be said that imperialism is the monopolistic stage of capitalism. Such a definition would contain the main thing, because, on the one hand, finance capital is the banking capital of a few monopolistic big banks merged with the capital of monopolistic industrialist associations, and, on the other hand, the division of the world is the transition from a colonial policy extending unhindered to territories not yet conquered by any capitalist power to a colonial policy of monopolistic domination of the territory of the earth divided without rest. (Lenin 1972, p. 270)”
In many respects, this definition by Lenin applies to the Iranian bourgeoisie under the rule of fascist Islamists. The Iranian state is in many ways more imperialist than Germany of 1911. It is more imperialist than Japan in 1917 and Russia before the October Revolution. We as communists must not be swayed by this bullshit rhetoric of the fascists about imperialism and anti-imperialism, but attack English-style capitalism and want to abolish it.
The Aesthetics of the post-Aban Uprising

- Written by: Hassan Maarif Pour
- Translated by: Frahad Sharífi
- Introduction:
- Aban 98 (a time reference to the Persian calendar indicating the month of Aban 1398 equivalence roughly to November 2019) is one of the critical turning points in the history of Iran. The uprising of November 2019 is unprecedented in the history of modern Iran. This article discusses the aesthetics of the Aban uprising, the position of different forces in this uprising, the role of the opposition, and the role of other alternatives. The goal is to redefine these narratives. It is essential to understand that the Aban uprising was formed upon the foundation of a preceding uprising (in Dec-2017) which itself had negated all bourgeois alternative movements such as the “Khordadi’s Second Reformation,” the “Green Movement” and the “Heroic Compromise” of Violet movement. What made the Aban Uprising more noticeable was the following facts: it was carried out on a broader dimension, more radical and militant, and had a deeper reflection of the slogans & demands of the laborers and marginalized people. Although Aban Uprising was suppressed by bloodshed and mass killings, it became the basis for the workers and the urban laborers to reflect deeper on their struggles. The continuous protests and strikes of workers, teachers, women, and retirees between 2017 – 2019 clearly show that the working class considers the “one step forward, two steps back” policy (a tactic that has been effective to a large extent) as a logical and revolutionary tactic and as a tactic which allows them to look back to their positionality and struggles.
- Within two years (2017-2019), we witnessed different political developments, such as the intensification of the class struggles of the workers on the one hand and the increase of the struggle of the bourgeois classes against the workers on the other hand. The bourgeoisie of Islamic Iran manifests itself to the workers through the imposition of inflation, increased cost of housing & food, and commodification of various areas of people’s lives. On the other hand, the “proletariat” tried to dissolve and expose the pro-regime labor structures by radicalizing and deepening the labor struggles, ideological war with the defenders of capitalism and the labor “aristocracy” and advancing the genuine communist line in the society and among the workers.
- Iran’s society has undergone serious changes in the past year. The balance of power has changed in favor of the workers. We can never compare the uprising of Aban 1398 (Nov 2019) with the uprising of Dey 1396 (Dec 2017). On the one hand, Iran’s bourgeois political structure has reached a politico-economic dead-end and has no desire to resolve the people’s economic problems. On the other hand, it uses the current condition of the economic crisis and the sanctions in favor of accumulating more capital to spread regional terrorism. The primary victims of economic sanctions were the weakest strata of the working class. Over time, these sanctions generally led to the proletarianization of society, poverty, and misery of the vast majority of people, which comprises about ninety percent of the country’s population. It also led to the proletarianization of the petty bourgeoisie and the destruction of the vast majority of the middle class. Except for an ostentation nostalgia, nothing is left of the petty bourgeoisie (the middle class) in Iran. Iran’s bourgeoisie, hoping to return to the era when gasoline was cheap, has also some sort of mental orgasm with the memories of the past. This is very similar to the pre-Covid condition of Europe and similar to the crisis of the petty bourgeoisie in Germany (in 2008) who had nostalgia for the good old times of “Mark” before the formation of the European Union.
Marxist aesthetics
Aesthetics here is a tool to judge what is ugly, beautiful, good & bad, opportunism, Marxism, and showing the essential nature of phenomena by going beyond their apparent form. An aesthetic that does not fit within the framework of vulgar Marxism or the division of aesthetics into “materialist” or “idealist.” Here we talk about Marxist aesthetics, which does not examine a mechanical opposition of form and substance or the primacy of spirit over matter, and neither it examines the objective and subjective aspects of phenomena separate from each other; but, as a unique aesthetic, tries to examine the relationship between parts and the totality, the general and the particular features of things to make [these relationships] visible to those who cannot see it otherwise. For a better cognition of phenomena, we need a Kantian aesthetics of power of judgment. Therefore, in Marxist aesthetics, one can find traces of Kant’s idealistic aesthetics elaborated in his book the Critique of the Power of Judgment.
For example, in the materialistic aesthetics of “Chernyshevsky,” in the aesthetics of “Hegel” as well as George Lukács book “Unique features of aesthetic”; one can find the same lines of thought in “Aesthetics of the uprising,” a book by Peter Weiss who is also another revolutionary Marxist and who defends Luxemburg and Karl Korsch. Similarly, the unique work of another prominent Marxist [Critique of commodity aesthetics, a book by Wolfgang Fritz Haug] can be considered works influenced by Kant’s Critique of the Power of Judgment.
Very un-related to Marx/Marxism, we see a trending model attributed to Marxism by the vulgar Marxists, discussions on [a priori & posterior/or Primary & Secondary], “spirit & matter,” “idealism, materialism,” the base (or substructure) & superstructure, “form and substance,” “existence and essence,” none of which is true to surpass one over the other. It must be acknowledged that the subjective and objective elements are in a dialectical relationship with each other; in Marxism, and in what we know as “Marx’s method of historical materialism,” we have what we call a “simultaneous” process which was proposed for the first time by Karl Korsch. The same thing that Marx and Engels proposed in the German Ideology: “Consciousness can never be anything else than conscious existence.”
In such a situation, Marx and Engels [criticized] all the [un-Marxist] narratives propagated by the defenders of French vulgar materialism; they [criticized] writings of Baron d’Holbach, La Mettrie, Helvétius and others who were talking about [a priori & posterior/or Primary & Secondary], form and substance, matter & mind and so on; these were the debates that were continued by [Friedrich Albert Lange] in Germany in a different form and became the basis for misunderstanding between Darwinist Marxism and reactionary-mechanical Kantians. Later, this same reactionary vulgarity and anti-dialectical narrative, which is a kind of mechanical materialism, was used for the first time by Peter Josef Dietzgen and was repeated by Georgi Plekhanov and became popular among vulgar Marxists in the name of dialectical materialism, a concept that never existed with Marx and Engels. This reading of Marxism, along with a socialist-realism narrative, which is extremely popular but unrelated to historical materialism and dialectical method, spread in the most vulgar way possible through Stalin and Stalinism.
In other words: dialectic is nothing but a method for the relationship between the general and the particular, the part and the whole in a totality. It can be said that dialectics is a method that considers the truth as a whole. Through the examination of this whole, by applying a substantial principle, the dialectic method tries to discover what is behind the curtains of phenomena; it reveals the nature of social movements, political parties, and events, modes of production, and different ideologies contrary to their apparent forms and brings people one step closer to the truth. Hegel founded the dialectical method or essentialist dialectic with his book on Logic. A method used in its best form in Marx’s Capital and Grundrisse to illustrate the nature of capitalism. The summary of Hegel’s logic is this: “Being by itself is nothing but nothingness”; when we do not understand the essence of being, and in order to understand the essence of existence, it is necessary to have “concepts” that can reveal the essence of existence through these concepts. Hegel finally says: “Being must present itself in the form.”
Examination of post-Aban political changes with a Marxist aesthetics
The fact that more than 1,500 revolutionary people (mainly urban workers and toilers) were killed is as painful for real revolutionaries as a broken bone in the wound. It is necessary to mention that in the thinking of the anti-working-class aristocrat, influenced by the ideology of the bourgeoisie, these people were nothing but a series of numbers. After the mass slaughter in Aban, we witnessed the Ukrainian-Plane disaster shot down by the Revolutionary Guards. Those who previously were looking away from the killing of more than 1500 working people suddenly became defenders of human rights and advocates. What is the matter [and why such a blatant double standard?] Is it personal advocacy? Were the marginal workers’ lives less worthy than those killed in the Ukrainian plane? The disgruntled laborers had only lost any prospect of commuting to work due to the sudden 300% price increase of gasoline and, as a result, had spontaneously come to the streets on a large scale.
The problem is the bourgeois ideology which still contains the inhuman thoughts of the ancient “aristocracy” and does not recognize workers as subjects or capable human beings. To the bourgeoise, the number of those killed is of no value, no matter if 1500 or 100 thousand people are dead, because, in their thought, workers are only numbers that resemble other numbers such as profit or cost of production.
After only three years, that is, from Aban 1398 to Shahrivar 1401 [from Nov 2019 to Aug 2022], the working class of Iran learned and suffered from the lack of organization. [the oppressor] who then had these unorganized laborers, had an easy task to massacre 1500 of them in November 2019; however, that experience led the non-partisan workers to get self-organized and [in some part radicalized] during those three years.
At the same time, as briefly mentioned above, disruptive activities: those affiliated with the police, staged alternatives by the government such as the Basijis (a paramilitary volunteer militia established in Iran in 1979 by order of Ayatollah Khomeini), the so-called Justice-Seekers fascists, the thugs of the Sepah (army of Guardians of the Islamic Revolution also Sepāh or Pasdaran for short), the lumpen affiliated with the Workers House and the Islamic Labor Council, other sections and layers of the Workers’ aristocracy, and in general the defenders of Iran’s fascist capitalism like that of “Reza Rokhshan” who tried to stand by the fascists with all their strength for smear campaigns and dirty work against the workers. Scoundrels like Reza Rakhshans and other Sepahi mobs of the “resistance axis” for the Islamic fascists are doing the same work as that of the thugs affiliated with the “Mahdi Kohestani” group in his “Solidarity Center.” Wherever a group or an organization wants to organize itself, the regime organizes dozens of fascist disruptors and mercenaries to stop it. Disruption and liquidation, opportunism, and dirty work were not limited to thugs in labor organizations formed in the Haft Tappeh area, similar things happened in the teachers’ movements also.
A series of destructive parasites like the self-proclaimed intellectual celebrities of the government reformers, the traitorous social democrats in favor of the [Communication Action Theory] or defenders of trade unionists; generally, the entire Frankfurt left, as well as lovers of “cultural criticism” and the school of critical theory all of which formed a seeming opposition with a reformist tendency had turned into a stinking corpse. They were suddenly sent to the dustbin of history by revolutionary people who radically came to the streets in Aban and Dey [November & Jan-December].
It was the uprising of Aban and Dey that forced the boot-licking reformers of fascism to turn into abolitionists once and for all; because the demand of the marginalized workers and the poorest part of the proletariat was not to reform Islamic fascism but to end it. The crystallization of this demand was brought to the fore in the general slogan: “the principled reformer, the story is over.” This revolutionary demand, which came from the depths of the boiling society and the heart of class struggles, gave such a shock to the reformists that it turned them all into pseudo-abolitionists.
In a situation where the counter-revolutionary “Social Democracy,” the “Khordad the Second Supporter,” the “Green Movement,” and the “Purple Scream,” along with fascism, shed tears and lit candles for the victims of the shooting tragedy of the Ukrainian passenger plane but doesn’t show the slightest sympathy to the massacre in Aban 98 [November 2019] which was almost ten times the number of those killed in the Ukrainian plane, in such a situation, one should doubt their defense of “human rights” and their crocodile tears for “humanity.” One of the reasons for the indifference of the reformist, the petit bourgeoisie, the old greens, and the advisors of the fascist government, i.e., social democrats, towards the marginalized proletariat who protested in Aban [November] is the fact that these groups did not identify themselves with this class; a class without which no revolution and no change will be possible. The petty-bourgeoisie, who by now have become proletarianized after the Covid 19 crisis, have nothing left of itself except a pretentious petty-bourgeois and petty-bourgeois lifestyle; they are the ones who identify themselves with those who were on the Ukrainian passenger plane but do not feel any kinship with the excluded and the oppressed.
Let’s examine the history of labor and communist struggles and compare bourgeois historiography with materialist historiography. We will see that thousands of workers, who have paved the way for human liberation with their blood in revolutionary and labor uprisings, have remained almost completely unknown. No one knows their names or gravestones. But a cheap “intellectual” who defends fascism can be engraved in the minds of the masses for centuries and become a “national and historical hero”. The one for whom the blood of workers, communists, and revolutionary people is the least important and does not show the slightest sympathy, but turns into a twenty-four-hour advocate and “human rights” defender for others shows the double standards and their vileness; [understandably enough, it could be due to the “objectification” of their ideology as a result of “studying abroad”].
Based on the Marxist methodology, communists do not adhere to the general concept of “man,” “masses,” and “nation” without addressing the class status and class interests of individuals. Therefore they do not attach the slightest value to bourgeois human rights. They believe that merely calling man in general and humanity in general is just a bourgeois ideological fantasy; just as “nation” and “national interests” are nothing more than myths and legends, which the rulers use to suppress the working classes and impose [false consciousness] on the workers. Communists are the voice of the proletariat and want the liberation of the human through the liberation of the proletariat and all marginalized people; because in the bourgeois world and the commodity relations, where even human right has become a commodity, no one wants and does not want to be their voice and advocate for them.
When the middle class (i.e., the parasites) who had and have a common sense of class solidarity and identify themselves with the “educated” and the “specialists” inside the Ukrainian plane, but cannot understand that a child laborer is starving, shows that they do not want to understand the reasons for poverty and misery. They don’t know and don’t want to know why millions of people in Iran can’t afford to pay their rent; these people are members of the legendary petty bourgeoisie who can’t understand what it means for daily wage workers to return home after waiting full day in the city square, but can’t find anyone for whom he can work and receive a wage; the petty bourgeoisie cannot understand the worker who has to return home empty-handed and is ashamed in front of his children that he has not been able to find work again. If one cannot understand what economic sanctions have done to the working class, cannot understand what it means to live under the domination of fascism that implements the most predatory neoliberal policies, cannot understand that in Iran we have more than seventy million people below the poverty line (based wholly on a poverty line set by the ruling fascist government for whom such issues are not of concern and defend even more sanctions), cannot understand that misogyny is a class issue and the upper classes of society have a completely bourgeois and aristocratic lifestyle, cannot understand how much a person is humiliated as a second class citizen under the rule of fascism, cannot show any sympathy to the Afghan migrant workers but with the death of people who were one-tenth of those killed in Aban 98 loses all hopes and dreams of studying in the West to become “modern” and live “modern,” such a person cannot be in the line of the proletarian revolution. He can never represent from the standpoint of the working class and its revolutionary and liberational view; such a person is a charlatan who can become a celebrity easily hired with money and the promise of the comfortable facility to promote the most anti-human policies through him and his ilk.
The German revolution of 1919 and the post-revolutionary period that was ultimately defeated. Thousands of workers were massacred by the extreme right, the SS-Helmets, the free army, and the early fascists who later became criminals and Nazi officials in Hitler’s crematoriums and death camps; few people might have accurate statistics on the number of people killed because those killed were workers and a less number of “bourgeois intellectuals,” less number of “journalists,” a less number of “organizations/parties” felt a sense of belonging toward them. Thousands of communists have been massacred by the bourgeoisie without their names and traces recorded in official historiography. If there is any discussion about them, they are mentioned only as a series of estimated numbers. For example, it is said that in the uprising of the Red Army in the Ruhr area, in North Rhine-Westphalia, Germany, after the events related to the 1919 German revolution and the revolutionization of various German regions, more than a thousand Red Army soldiers were killed. Communist historians have recorded the names of more than 1,200 communist soldiers and “revolutionary anarchists,” but the estimates are higher; however, from the point of view of the ideology of the ruling class, these are just a series of numbers, a few hundred more or less does not matter in the slightest.
The middle class, i.e., more prosperous layers of government payroll employees in Iran, is largely immersed in the contradictions of bourgeois thought. This class reproduces the ideology of bourgeois slavery. This class, which has accepted bourgeois ideology as embodied abstraction in its mind, is constantly reproducing bourgeois relations through bourgeois praxis. Their biggest political act is “not eating fat” and “reading Sharq newspaper.”
For years, they have voted for the regime that executed and shot tens of thousands of left-wing, communist, and Islamist political prisoners without a trial. Even today, they ideologically defend this fascist regime. Now that the horizon of the revolutionary overthrow of the Islamic Republic and the destruction of Islamic fascism has become a reality in society with the formation of the revolutionary uprising of the masses, these layers of the parasite attached to the reformists and, in many cases have aligned themselves with royal fascism or attracted to the discourse of western liberal democracy. [This means similar] to the economic and imperialist policies that the government thugs in the Revolutionary Guards have promoted and are promoting as the biggest economic monopoly and a type of regional imperialism far more extreme than any neoliberal model in the world.
Government fascists and murderers of defenseless workers of Aban 98 and Dey 96 (Nov 2019 and Dec 2017), those who killed the current Iranian revolution, those who directly shot the revolutionary workers in Iran and are doing so, should know that these infernals of this land of slavery, sooner or later, are going to be armed on a mass level. At that time, the ground would be so narrow for the fascists that they would flee one after another before being tried by revolutionaries in revolutionary courts. [victory will be because of] all the workers who sacrificed their lives for the collective liberation of mankind during the shameful history of Islamic fascism, especially those who came to the streets in Aban and Dey with the revolutionary slogans of: ” the principled reformist, the story is over.” They forever destroyed all the sanctity of Islamic Fascist bourgeois ideology in Iran and buried any illusions of reformism and reforming the system by crushing it and turning the reformists into abolitionists, though [these reformers] maintained the same anti-revolutionary and reactionary tendencies of the past.
Marxist Aesthetics is a tool for examining opportunism and Marxism, [is a device for examining the philosophy of art], and is a theoretical system for separating Marxism from opportunism. It is the intellectual apparatus of distinguishing a celebrity from an organic intellectual and a professional revolutionary. It is considered a means of understanding petty-bourgeois and proletarian positions and viewpoints. A tool for judging history, which recognizes the true nature of movements, activities, and political positions of individuals through examining the relationship between the totality & the part, the general & the particular, and finding specific issues in common. It shows the position of political parties and forces, the position of individuals in the class struggle, and lets society know who is the traitors of the working class and communism.
زیبایی شناسی قیام پساآبان
حسن معارفی پور
مقدمه
آبان 98 یکی از نقاط عطف حیاتی در تاریخ ایران است. قیام آبان 98 در تاریخ ایران مدرن بینمونه است. در مقالهای که در پیشرو است به زیبایی شناسی قیام آبان ماه و جایگاه نیروهای متفاوت در این قیام، نقش اپوزیسیون و آلترناتیو های مختلف پرداخته میشود. هدف این است که این مباحث را از نو باز تعریف شود. آنچه اهمیت دارد طرح این مساله است که قیام آبان 98 بر بستر یک خیزش و قیام دیگری شکل گرفت. قیامی که در دی ماه سال 1396 خط بطلان بر آلترناتیوهای بورژوایی همچون “اصلاح طلبی دوم خردادی”، “جنبش سبز” و “نرمش قهرمانانه” ی بنفش کشیده بود. قیام آبان 98 اما از این منظر اهمیت دارد که در ابعاد وسیع تری با “ملیتانسی” و “رادیکالیسم” بیشتر و با تعمق بیشتر شعارها و مطالبات کارگران و زحمتکشان و حاشیه نشینان به پیش رفت. قیام آبان اگرچه با خونریزی و کشتار وسیعی خاموش شد، اما زمینه ساز تعمق بیشتر کارگران و زحمتکشان شهری در مبارزات شان شد. اعتراضات و اعتصابات پیاپی کارگری و معلمان، زنان و بازنشستگان در بین سال های 1396تا 1398 به خوبی نشان می دهد که طبقه ی کارگر سیاست “یک گام به پیش, دو گام به پس” را به عنوانی تاکتیکی منطقی و انقلابی برای بازخورد از جایگاه خود و مبارزاتش به کار گرفته بود و تا حدود زیادی این تاکتیک هم جواب داده است.
در بین سال 1396 الی 1398 یعنی در دو سال ما شاهد تحولات سیاسی متفاوتی از قبیل تشدید مبارزات طبقاتی کارگران از یک سو و افزایش نبرد طبقات بورژوا علیه کارگران از سوی دیگر بودیم. بروژواری اسلامی_ ایرانی از طریق تحمیل تورم به کارگران که با بالا رفتن قیمت مسکن و مواد خوراکی خود را در زندگی توده ها نشان میدهد و همچنین کالائی تر کردن حوزه های مختلف زندگی افراد نبرد خود را پیش میربدند. از طرف دیگر “پرولتریا” با رادیکالیزه کردن و تعمیق مبارزات کارگری، جنگ ایدئولوژیک با مدافعین سرمایهداری و “آریستوکراسی” کارگری سعی در انحلال و افشای ساختار های کارگر پرو رژیم و همچنین به پیش بردن خط اصیل کمونیستی در جامعه و در بین کارگران داشت.
جامعه ی ایران در طول یک سال گذشته دچار تغییر و تحولات جدیای شده است. توازن قوا به نفع کارگران و زحمتکشان تغییر کرده است. آبان 1398 هرگز با دی 1396 قابل مقایسه نیست. از یک طرف حاکمیت سیاسی و بورژوازی ایران از لحاظ سیاسی و اقتصادی به بن بست رسیده است و هیچ تمایلی به حل معضلات و مشکلات اقتصادی مردم ندارد. از طرف دیگر از وضعیت بحران اقتصادی و تحریمها به نفع فربه تر شدن و انباشت بیشتر سرمایه در جهت گسترش تروریسم منطقهای بهره میگیرد. قربانیان اصلی تحریمهای اقتصادی؛ ضعیف ترین لایه های طبقهای کارگر بودند و به مرور زمان این تحریم ها به طور کلی به پرولتاریزه شدن جامعه و فقر و بدبختی کمرشکن اکثریت قریب به اتفاق مردم چیزی در حدود نود درصد جمعیت کشور و پرولتاریزه شدن خرده بورژوازی و نابودی اکثریت قریب به اتفاق طبقات میانی، موسوم به “خردهبورژوازی” شد. از خردهبورژوازی در ایران چیزی جز پز دادن و تعریف و تمجید از گذشته باقی نمانده است، همانطور که بحرانهای پیشاکرونا و کرونا در اروپا و همچنین بحران سال 2008 خردهبورژوازی آلمانی را یاد دوران خوش “مارک” و قبل از تشکیل اتحادیهُ اروپا میاندازد، خرده بورژوازی ایرانی هم در حال حاضر به امید بازگشت به دوران بنزین دو تومانی دارد با خاطرات گذشته به ارگاسم روحی می رسد.
زیبایی شناسی مارکسیستی
زیبایی شناسی در اینجا ابزاری برای قضاوت در مورد زشتی و زیبایی، خوبی و بدی، اپورتونیسم و مارکسیسم و نشان دادن ماهیت جوهری پدیده ها از طریق فراتر رفتن از فرم آنان است. خوانش زیبایی شناختی ایی که در چارچوب خوانشی که مارکسیسم عامیانه از زیبایی شناسی یا تقسیم بندی زیبایی شناسی به “ماتریالیستی” یا “ایدئالیستی” نمی گنجد. زیبایی شناسی مارکسیستی که در واقع بر خلاف زیبایی شناسی ماتریالیستی عامیانه تقابل مکانیکی فرم و جوهر، تقدم روح و ماده و جنبه های ابژکتیو یا سوبژکتیو پدیده ها به تنهایی بررسی نمی کند، بلکه تلاش می کند از طریق بررسی رابطه ی جز و کل، عام و خاص امور ویژه را به عنوان یک ویژگی منحصر به فرد زیبایی شناختی شناسایی کند تا آن را برای کسانی که قابل روئیت نیست، قابل روئیت کند. بنابراین برداشت “کانتی” از زیبایی شناسی به مثابه ی یک دادگاه قضایی یا قوه ی صدور حکم برای شناخت پدیده ها به شدت ضروری است. در زیبایی شناسی مارکسیستی می توان رگه های زیبایی شناسی ایده آلیستی کانت را در “نقد قوه ی حکم” پیدا کرد. بهطور مثال در زیبایی شناسی ماتریالیستی “چرنیشفسکی” و زیبایی شناسی “هگل” و همچنین “جٌرج لوکاچ” در کتاب “ویژه گی های منحصر به فرد امر زیبایی شناختی” و هم رگه های اندیشهای یک مارکسیست انقلابی مدافع خط لوگزمبورگ و کٌرش به اسم “پیتر وایس” در کتاب “زیبایی شناسی قیام” و هم تاثیر اثر کم نظیر نویسندهی برجستهی مارکسیست “ولفگانگ فریتز هاوگ” به اسم “نقد زیبایی شناسی کالایی” را میتوان موارد برگرفته از نقد قوه حکم کانت دانست.
در این راستا لازم به ذکر است که برخلاف مارکسیسم مبتذل و عامیانه که از طریق شکل دادن به یک الگوی بی ربط به مارکس و مارکسیسم در مورد “تقدم و تاخر” ، “روح یا ماده” یا الگوی “ایدئالیسم، ماتریالیسم”،”زیربنا و روبنا” “فرم و جوهر”، “وجود و ماهیت” هرگز به پیشی گرفتن یکی بر دیگری صحت ندارد. باید اذعان نمود عناصر سوبژکتیو و ابژکتیو در یک رابطه ی دیالکتیکی با یکدیگر هستند و ما در مارکسیسم و آنچه به اسم “روش ماتریالیسم تاریخی مارکس” میشناسیم، با یک پروسه ی “همزمانی” که برای اولین بار توسط “کٌرش” طرح میشود طرف هستیم. همان چیزی که مارکس و انگلس در کتاب “ایدئولوژی آلمانی” طرح کرده اند: “آگاهی چیزی نیست جز هستی آگاه”.
در چنین وضعیتی مارکس و انگلس تمام مباحثی که مدافعین ماتریالیسم عامیانه فرانسوی مثل “هولباخ” و “لامتری” و “هلوتیوس” و دیگران در مورد “تقدم و تاخر” ، ” فرم و محتوا”، “ماده و ذهن” و غیره طرح کرده بودند، بحث هایی که توسط “لانگه” در آلمان به شکل دیگری ادامه پیدا کرد و مبنایی برای کج فهمی در میان مارکسیسم” داروینستی، ارتجاع کانتیانیستی” و مکانیکی شد و بعدها همین ابتذال ارتجاعی و “ضد دیالکتیکی” که به نوعی “ماتریالیسم مکانیکی” است ؛ به اسم “ماتریالیسم دیالکتیک” مفهومی که نزد مارکس وانگلس هرگز وجود نداشت و برای اولین بار “دوست جوزف دیتزگن” به کار میرود و توسط “پلخانف” تکرار می شود و در میان “مارکسیستهای عامیانه” رواج پیدا می کند و همین خوانش از مارکسیسم که به شدت عامیانه و بی ربط به “ماتریالیسم تاریخی” و “روش دیالکتیکی” است در کنار “رئالیسم سوسیالیستی” به مبتذل ترین شکل ممکن از طریق “استالین” و استالینیسم گسترش داده می شود.
به بیانی دیگر: دیالکتیک چیزی جز روشی برای رابطه ی عام و خاص، جز و کل در یک تولالیتی (کل) نیست. میتوان گفت دیالکتیک: متدی است که حقیقت را یک کل می داند و از طریق بررسی کل، تلاش می کند با بکارگیری یک قاعده ی سوبستانسیالیستی (جوهرگرایانه) پشت پردهی اشکال پدیداری را کشف کند و ماهیت جنبش های اجتماعی، احزاب و جریانات سیاسی، شیوه های تولیدی، ایدئولوژی های مختلف را برخلاف اَشکال پدیداری شان نشان دهد و مردم را یک گام به حقیقت نزدیکتر کند. روش دیالکتیکی یا دیالکتیک جوهرگرایانه (ذات گرا) را هگل با کتاب “منطق” خود بنیان گذاری کرد. روشی که در سراسر کتابهای “کاپیتال” و “گروندریسه” از مارکس به بهترین شکل ممکن برای نشان دادن ماهیت سرمایه داری به کار گرفته شد. خلاصه منطق هگل این است که: “هستی به خودی خود هیچ چیزی جز نیستی نیست” وقتی ما به ذات هستی پی نبرده باشیم ؛ برای پی بردن به ذات هستی لازم است مفاهیمی داشته باشیم که بتوانیم از طریق این مفاهیم ذات هستی را آشکار کنیم. هگل در نهایت می گوید: “هستی باید خودش را در قالب فرم به نمایش بگذارد”.
بررسی تغییر و تحولات سیاسی پساآبان با زیبایی شناسی مارکسیستی
فارغ از اینکه کشته شدن بیش از 1500 نفر انسانِ انقلابی، کارگر و زحمتکش شهری همچون استخوان لایه زخم انقلابیون واقعی را همچنان میآزارد. لازم است که اشاره شود در تفکر آریستوکراتِ کارگرستیز که متاثر از ایدئولوژی بورژوازی است این انسان ها چیزی جز یک سری اعداد ارقام نیستند. بعد از کشت و کشتار وسیع آبان ماه، ما شاهد فاجعه ی هواپیمای اوکراینی با شلیک سپاه پاسداران هستیم. کسانی که در مقابل کشته شدن بیش از 1500 نفر انسان کارگر و زحمتکش حاشیه نشین سکوت کرده بودند، به یک باره مدافع حقوق بشر و دادخواه شدند. قضیه بر سر چیست؟ آیا مساله دادخواهی شخصی است؟ آیا خون کارگران حاشیه نشینی که با گران شدن یک روزه سیصد درصدی بنزین هر گونه چشم اندازی برای رفت و آمد به سر کار را از دست دادند در نتیجه در سطح وسیعی به شکل خودجوش به میدان آمدهاند، از خون کسانی که در هواپیمای اوکراینی کشته شدند کمرنگ تر بود؟
مساله بر سر ایدئولوژی بورژوایی است که تفکرات ضدبشری “آریستوکراسی” باستانی را همچنان در خود دارد و کارگران را به عنوان انسانِ سوبژکتیو به رسمیت نمیشناسد. حال میخواهد تعداد کشته شدگان هزارپانصد یا صد هزار نفر باشد. برای حامیان اندیشه بورژوازی کارگران تنها اعدادی هستند که به اعداد دیگر مانند سود یا هزینه تولید… شباهت دارند. از آبانماه 1398 تا شهریورماه1401 اگرچه سه سال میگذرد، طبقه کارگر ایران که از عدم سازمان یافتگی در سال 1398 رنج میبرد و این عدم سازمان یابی در زحمتکشان باعث قتل عام 1500 نفری آنان در آبان 1398 شد بصورت خودانگیخته در ایران پساآبان شروع به رادیکال شدن و سازمان یابی غیر حزبی در طول این سه سال شد.
در عین حال همانطور که بالاتر هم به صورت خلاصه اشاره شد، جریانات اخلال گر، پلیسی، آلترناتیوهای حکومتی همچون بسیجی ها، عدالت خواهان فاشیست، اراذل و اوباش سپاهی و لمپنهای وابسته به خانه ی کارگر و شورای اسلامی کار، بخشها و لایههایی از آریستوکراسی کارگری و در کل مدافعین سرمایه داری فاشیستی ایران، افرادی مثل “رضارخشان” ها تلاش کرده اند با تمام قدرت در کنار فاشیستها بهایستند و علیه کارگران دست به افشاگری و کثافت کاری بزنند. همان کاری که اراذل و اوباش وابسته به محفل “مهدی کوهستانی” برای “سولیداریتی سنتر” انجام می داد را رضا رخشان ها و دیگر اوباش سپاهی “محور مقاومتی” برای فاشیست های اسلامی انجام می دهند. هر جا یک گروه و تشکیلاتی بخواهد به خود سر و سامانی بدهد، رژیم ده ها اخلالگر فاشیست و مزدور را سازمان می دهند که جلو آن را بگیرد. امر اخلالگری و انحلالطلبی، فرصتسوزی و کثافتکاری به اوباش درون تشکلات کارگری مانند هفت تپه محدود نمی شد و در جنبش معلمان هم اتفاقات مشابه میافتاد.
یک سری انگل مخرب؛ مانند سلبریتیهای خود روشنفکر پندار چکمه لیس اصلاح طلبان حکومتی و مجموعهای از سوسیال دمکرات های خائنِ طرفدار “کنش ارتباطی متقابل” یا مدافعین “مبارزات صنفی”در کل مجموعهی “چپ” فرانکفورتی همچنین عاشقان “نقد فرهنگی” و “مکتب انتقادی” که در کل بمثابه یک پوزیسیون به ظاهر اپوزیسیون با فرم اصلاح طلبیای که به یک جنازه ی متعفن تبدیل شده بود. توسط انسان هایی انقلابی که به شکل رادیکال در دی ماه و آبان ماه به میدان آمده بودند به یکباره به زبالهدان تاریخ فرستاده شدند.
همین دی ماه و آبان ماه بود که اصلاح طلبان چکمه لیس فاشیسم را ناچار کرد یک بار برای همیشه از اصلاح طلب دو آتشه به یکباره به “برانداز” تبدیل شوند. چون مطالبهی کارگران حاشیه نشین و فقیرترین بخش پرولتاریا نه اصلاح فاشیسم اسلامی بلکه پایان دادن به آن بود. که تبلور این خواسته در شعار همگانی “اصلاح طلب اصول گرا ،دیگر تمومه ماجرا” به منحصه ظهور گذاشته شد. این مطالبهی انقلابی که از اعماق جامعهی در حال جوش و خروش و از دل مبارزات طبقاتی بر میخواست، چنان رعشهی به جان اصلاحطلبان حکومت وارد کرد که همگانشان را به براندازان دروغین نظام تبدیل کرد.
در شرایطی که “سوسیال دمکراسی” ضد انقلابی و “طرفدار دوم خرداد” و “جنبش سبز” و “جیغ بنفش” همراه با فاشیسم که برای کشته شدگان فاجعه ی شلیک به هواپیمای مسافربری اکراین اشک میریخت و شمع روشن میکرد ولی کوچکترین سمپاتیای به حاشیه نشینان کشته شده در آبان 98 که تقریبا ده برابر کشته شدگان هواپیمای اوکراینی بود، نشان نمیداد، باید به “دفاعیات” اش از “حقوقبشر” و اشک تمساح ریختناش برای “انسان” شک کرد. یکی از عللی که برای بیتفاوتی خردهبورژوازی اصلاحطلب و سبزهای قدیمی و مشاورین فاشیسم حکوتی یعنی سوسیالدمکراتهای میهنی نسبت به پرولتاریای حاشیه نشینی که در آبان به میدان آمد و خونشان جاری شد میتوان شمرد، عدم همذات پنداری با این طبقه است. طبقهای که بدون حضور او هیچ انقلابی و هیچ تغیری به سرانجام نخواهد رسید. خردهبورژوازی که با بحران کرونا تقریبا خود به شدت پرولتاریزه شده است و از او چیزی جز پز خردهبورژوا بودن و لایف استایل خردهبورژوایی باقی نمانده است، و با کسانی که در هواپیما بودند همذات پنداری می کند اما با محذوفین و ستمکشان هیچ قرابتی را احساس نمیکند.
اگر تاریخ مبارزات کارگری و کمونیستی را بررسی کنیم و تاریخ نویسی بورژوایی را با تاریخ نویسی ماتریالیستی مقایسه کنیم، خواهیم دید که؛ هزاران کارگری که در قیام های انقلابی و کارگری با خونشان مسیر رهایی بشر را همواره کرده اند. اما تقریبا به طور کامل گمنام باقی مانده اند و کسی نه اسمی و نه سنگی قبری از آنان نمی شناسد. ولی یک “انلکچوال” دو قَرانیِ مدافع فاشیسم می تواند قرن ها در ذهن توده ها حکاکی شود و به “قهرمان ملی” و تاریخی تبدیل شود. آنکس که خون کارگران، خون کمونیست ها و انسان ها انقلابی برایش کمترین اهمیتی ندارد و در مقابل قتل عام های وسیع این کارگران و کمونیستها خفه خون می گیرد و کوچکترین سمپاتیای نشان نمی دهد، ولی با کشته شدن انسانهایی که در ایدئولوژی “شئی وارهگی” او ،به خاطر کار و تحصیل قربانیان در خارج کشور، او را تبدیل به “فعال” بیست و چهار ساعتهی “دادخواهی” و “حقوقبشر” میکند. این “آپارتاید” در اندوهگین شدن و دست به واکنش زدن نشان از دودوزه بازی و رذالت اینگونه افراد دارد.
کمونیست ها بر اساس متدولوژی مارکسیستی به مفهوم کلی و عام به اسم “انسان” “خلق” “ملت” بدون پرداختن به جایگاه طبقاتی و منافع طبقاتی افراد پایبند نیستند و به همین خاطر هم کوچکترین “ارزشی” برای “حقوقبشر” بورژوایی قائل نیستند. معتقدند که انسان عام و بشر عام یک فانتزی ایدئولوژیی بورژوایی است، همانطور که “ملت” و “منافع ملی” افسانه و اسطورههایی بیش نیستند، که حاکمان برای سرکوب طبقات کارگر و تحمیل “آگاهی وارونه” به کارگران از آن بهره می گیرند. کمونیستها صدای پرولتاریا و خواهان رهایی انسان از طریق رهایی پرولتاریا و تمامی انسان های حاشیه نشین هستند. که در جهان وارونهی بورژوایی و مناسبات کالایی ؛که “حق” انسان هم کالایی شده است، کسی نمیخواست، و نمیخواهد صدای آنان باشد و برای آنان “دادخواهی” کند.
اگر انگل هایی که خود را جزو طبقه متوسط به حساب میآورند، احساس مشترک طبقاتی و همذات پنداری با “متخصیصن” “تحصیل کرده” ی داخل هواپیمای اوکراین داشتند و دارند ولی اصلا نمی توانند درک کنند که کودک کار گرسنگی می کشد، دلایل فقر و بدبختی را نمیخواهند بفهمند. آنان نمیدانند و نمی خواهند بدانند چرا میلیون ها نفر در ایران امکان و توانایی پرداخت اجاره هایشان را ندارند، این افراد عضو خردهبورژوازی افسانهای هستند و نمی توانند درک کنند که وقتی بعد از یک روز انتظار کشیدن در میدان شهرها به عنوان کارگر ، کسی پیدا نمیشود کارگر را به بردگی بگیرد و به او مزدی پرداخت کند و کارگر ناچار دست خالی به منزل بر می گردد و جلو فرزندان خجالت می کشد که دوباره مزدی دستگیرش نشده است. اگر کسی نمی تواند درک کند که تحریم های اقتصادی چه بلایی بر سر طبقهی کارگر آورده است، اگر کسی نمی توانند درک کند که زندگی تحت سلطهی فاشیسمی که درنده خوترین سیاست های نئولیبرالی را اجرا می کند یعنی چه. اگر کسی نمی تواند درک کند که ما در ایران با بیش از هفتاد میلیون نفر انسان زیر خط فقر آنهم بر اساس خط فقری که دولت فاشیستی حاکم تعیین کرده است،داریم. یا این مسائل مشغلهاش نیست و از تحریم بیشتر علیه مردم ایران دفاع میکند. اگر کسی نمی تواند درک کند که زن ستیزی یک امر طبقاتی است و طبقات فوقانی جامعه سبک زندگی کاملا بورژوایی و آریستوکراتیک دارند. اگر کسی نمی تواند درک کند که فرد به عنوان یک شهروند درجه دو در حاکمیت فاشیسم تا چه اندازه مورد تحقیر و حقارت و بی حرمتی قرار میگیرد. اگر کسی هیچ سمپاتیای به کارگران مهاجر افغانستانی نشان نمیدهد، ولی با کشته شدن انسان هایی که یک دهم کشته شدگان آبان ماه 98 بودند، تمام آمال و آرزوهای خود برای تحصیل در غرب و “مدرن” شدن و “مدرن” زندگی کردن را از دست داده میبیند. او نمیتواند در صف انقلابِ پرولتاریا باشد. او نمی تواند هرگز خاستگاه طبقات کارگری و دیدگاه رهاییِ انقلابی او را نمایندگی کند. او شارلاتانی است که می تواند تبدیل به یک سلبریتی شود که با پول و امکانات راحت او را به کار گرفت و ضدبشری ترین سیاست ها را از طریق او و امثال او به پیش برد.
انقلاب 1919 آلمان و دوران پساانقلابیای که در نهایت به شکست کشیده شد. هزاران کارگر توسط “راست افراطی”، “کلاه خود پوشان”، “ارتش آزاد” و فاشیست های اولیهای که اغلب بعدها جنایتکاران و مسئولین نازی در کوره های آدم سوزی و اردوگاه های مرگ و بردگی هیتلری بودند، قتل عام شدند و کمتر کسی آمار دقیقی از میزان کشته شدگان دارد. زیرا این انسانها کارگرانی بودند که کمتر “روشنفکر بورژوایی”، کمتر “روزنامهنگاری”، کمتر “سازمانی/حزبی” به آنان احساس تعلق داشت. هزاران کمونیست توسط بوروژازی تاکنون قتل عام شدهاند، بدون اینکه نام و اثری از آنان در تاریخ نگاری رسمی ثبت شده باشد. اگر هم از آنان بحثی باشد، صرفا به عنوان یک سری عدد تخمینی از آنان اسم برده می شود. مثلا گفته می شود که در قیامی که ارتش سرخ منطقهی “روهر در نوردراین وستفالن” پس از حوادث مربوط به انقلاب 1919 آلمان و انقلابی شدن مناطق مختلف آلمان اتفاق افتاد، بالای هزار سرباز ارتش سرخ کشته شده اند. مورخین کمونیست اسامی بالای 1200 سرباز کمونیست و “آنارشیست انقلابی” را ثبت کردهاند ولی تخمین ها بر آمار بیشتری است، ولی از نقطه نظر ایدئولوژی طبقه ی حاکم این ها صرفا یک سری عدد هستند، چند صد تا کمتر یا بیشتر کوچکترین اهمیتی ندارد.
“طبقهی متوسط” یا بهتر است بگویم اقشار مرفهتر مزدبگیران و کارمندان دولتی در ایران در سطح وسیع در تناقضات اندیشهی بورژوایی غرق است. این طبقه بازتولید کنندهی ایدئولوژی بردگی بورژوایی است. این طبقه که ایدئولوژی بورژوای را به مثابه یک انتزاع پیکریافته در ذهن خود قبول کرده است، به صورت مداوم در حال بازتولید مناسبات بوژوایی از طریق پراکسیس بورژوایی است. بزرگترین اکت سیاسی این ها “نخوردن چربی” و “خواندن روزنامه ی شرق” است. اینها سالهای سال به رژیمی که ده ها هزار زندانی سیاسی چپ و کمونیست و اسلام گرایان مجاهد را بدون محاکمه اعدام و تیرباران کرد، رای دادهاند. امروز هم به صورت ایدئولوژیک از این رژیم فاشیستی دفاع می کنند. الان که افق سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی و نابودی فاشیسم اسلامی با شکل گیری قیام انقلابی توده ها به یک امر واقع در جامعه تبدیل شده است، این لایه های انگل وابسته به اصلاحطلبان و در بسیاری از موارد با فاشیسم سلطنتی همسویی پیدا کردهاند و یا جذب گفتمان لیبرالدمکراسیغرب میشوند. یعنی سیاست های اقتصادی و امپریالیستی که اوباش حکومتی در سپاه پاسداران به عنوان بزرگترین انحصار اقتصادی و یک نوع امپریالیسم منطقهای به مراتب افراطیتر از هر الگوی نئولیبرالیستی در جهان به پیش برده و می برند.
فاشیست های حکومتی و قاتلان کارگران بی پناه در دی ماه 96 و آبان ماه 98 و انقلاب جاری ایران، همان کسانی که به صورت مستقیم به کارگران و زحمتکشان انقلابی در ایران شلیک کرده و می کنند باید بدانند که این دوزخیان این سرزمین بردگی دیر یا زود در سطح تودهای مسلح می شوند. آن زمان، زمین برای فاشیست ها چنان تنگ خواهد شد که یکی پس از دیگری خواهند گریخت. قبل از آنکه توسط انقلابیون در دادگاه های انقلابی محاکمه شوند. تمام کارگرانی که در طول تاریخ حیات ننگین فاشیسم اسلامی جان عزیزشان را برای رهایی جمعی انسان تقدیم کردهاند، به ویژه کسانی که در دی ماه و آبان ماه با شعارهای انقلابی “اصلاح طلب، اصول گرا، دیگر تمامه ماجرا” به میدان آمدند و یک بار برای همیشه تمام قداست ایدئولوژی بورژوایی فاشیست اسلامی در ایران را درهم شکستند و هرگونه توهم به اصلاحطلبی و اصلاح نظام به جای در هم کوبیدن آن را به گور سپردند و اصلاحطلبان را به برانداز هرچند با حفظ همان گرایشات ضد انقلابی و ارتجاعی گذشته تبدیل کردند.
“زیبایی شناسی مارکسیستی” به عنوان یک دستگاه قضاوت “اپورتونیسم” و “مارکسیسم”، دستگاه بررسی فلسفه ی هنر، سیستم تئوریک جدا کردن مارکسیسم از اپورتونیسم و فرصت طلبی است. دستگاه فکری تشخیص سلبریتی از روشنفکر ارگانیک و انقلابی حرفهای میباشد. ابزار شناخت مواضع مشعشع خرده بورژوایی از مواضع و دیدگاه های انقلابی و پرولتری محسوب میشود. ابزاری برای قضاوت تاریخ ؛که ماهیت واقعی جنبشها، جریانات، مواضع سیاسی افراد را از طریق بررسی رابطه ی کل و جز، عام و خاص و پیدا کردن امور خاص در عامیت، بشناساند و جایگاه احزاب و نیروهای سیاسی، جایگاه افراد در مبارزه ی طبقاتی را تشخیص دهد و خائنین به طبقه ی کارگر و کمونیسم را به جامعه بشناساند.
انقلابی حرفه یی، “انتلکتول ارگانیگ یا سلبریتی و اینفلونسر؟
رئال پولیتیک و اپورتونیسم
علیه فراموشی سیاسی
حسن معارفی پور
احزاب و سازمان های فاشیستی، “شخصیت” های بی شخصیت و موج سوار و اراذل و اوباش وسط باز زیادی در این روزها اکتیو شده اند و همه از “انقلاب” دم می زنند. تحت هیچ شرایطی نباید گول گفتمان اولتراپوپولیستی این جریانات را خورد و نباید اجازه داد فاشیسم خود را به مردم به اسم نماینده ی انقلاب قالب کند.
ولفگانگ فریتز هاوگ معتقد است که فاشیسم یک وعده ی زیبایی شناختی مصرفی شبه سوسیالیستی است، که در بسیاری از مواقع رتوریک گفتمانی سوسیالیستی را به نفع خود مصادره می کند. اما اگر ما به شکل دیالکتیکی به بررسی رابطه ی کل و جز و عام و خاص برای رسیدن ماهیت جریانات فاشیستی برویم، آن موقع پی خواهیم برد که هیچ انطباقی و تقارنی بین وعده ی زیبایی شناسی مصرفی ایی که فاشیسم به اسم انقلاب می دهد، با جوهر ضدانقلابی نیروهای فاشیستی نمی بینیم. کتاب علم منطق هگل شاید بهترین اثر کل تاریخ فلسفه باشد که ابزار منطق دیالکتیکی را در اختیار ما قرار می دهد، تا بتوانیم به ماهیت پدیده ها پی ببریم. منطق هگل از سه جز بنیادین تشکیل شده است: وجود، ذات و مفهوم. (اینجا البته من از منطق کبیر صحبت می کنم)
هگل بر این عقیده است که وجود هیچ و پوچ است، مادام که ذات و جوهر آن قابل شناخت نباشد. این را هگل در همان ابتدای منطق می نویسد. در جای دیگر هگل می نویسد که ذات باید پدیدار شود و در نهایت هم در بخش مهفوم به این نتیجه می رسد که ذات تنها در قالب مفاهیم قابل شناخت اند. بدون داشتن مفهوم و دستگاه مفهومی، بدون درک پدیده ها، بدون استفاده از ساختار زبان به عنوان عنصر بنیادین اندیشه برای جدا کردن پدیده ها از هم دیگر و نشان دادن تمایز این یا آن پدیده از هم، هر گونه درک جوهری از واقعیت اجتماعی غیرممکن است.
بنابراین به جای اینکه فورا با شنیدن واژه ی “انقلاب” غش کنیم، لازم است ببینیم که این واژه توسط چه نیرویی استفاده می شود و ماهیت و ذات این نیرو چیست. وقتی به ماهیت این نیرو پی بردیم، آن موقع می توانیم از “هستی” و وجود بلاواسطه ی این جریان فراتر رویم و ذات آن را در قالب مفاهیم درک و تعریف کنیم.
در اینجا لازم است ماهیت چند جریان و افراد اولترا راست و حتی فاشیستی، اپورتونیست و ضدانقلاب که این روزها مثل نقل و نبات از واژه ی انقلاب برای تحولات سیاسی و قیام انقلابی توده ها استفاده می کنند، روشن کنم، تا خواننده متوجه شود با چه شارلاتان ها، اپورتونیست ها و ضدانقلابی های فاشیستی سروکار دارد.
اولین جریانی که اینجا به آن می پردازم “موسسه ی آموزشی توانا” به عنوان یک موسسه ی اولترا راست، ضد انقلابی و طرفدار و مبلغ سرسخت تروریسم جهانی ناتو است. بنیان گذار و سخنگوی این جریان راست افراطی “مریم معمار صادقی” در یک “سخن رانی” کوتاه از “خوبی های جنگ” می گوید و از “مزیت های بمباران صربستان و کوزو توسط ناتو” و بمباران سوریه برای “صلح” صحبت می کند و مردم را به دفاع از جهنم جنگ دعوت می کند. ایشان البته به عنوان یک لابی فاشیست ظاهرا جنگ را تجربه نکرده است که مرگ را برای همسایه طلب می کند. اگر امثال این را زیر بمباران می گذاشتند، تا موجی، زخمی و یا کشته می شد، از این ترهات تروریستی به خورد مردم نمی داد.
البته برای امثال من پدیده کاملا روشن است، که چنین موجودات رذلی از کجا صحبت می کنند و برای گفتن این ابتذال چطور پول پارو می کنند. وقتی فعالیت سیاسی تبدیل به شغل شد، رئال پولیتیک چنین موجودات رذلی را به عنوان “فعال” “سیاسی” بازتولید می کند.
دوستان “چپ” ساده لوح زیادی خزعبلات مبتذل همین “موسسه” ی پرو ناتو، امپریالیستی و فاشیستی را در فضای مجازی لایک و پخش می کنند، چون در گذشته و حال حاضر این مرتجعین راست افراطی از رتوریک گفتمانی چپ و شبه سوسیالیستی بهره می گیرند این در حالی است که همچون پلنگی برای دریدن شکم انقلابیون و تحمیل ضدانقلاب فاشیستی آمده اند و اگر از واژه ی انقلاب و غیره بهره می گیرند برای به قدرت رساندن مرتجع ترین و ضدبشری ترین نیرو یعنی فاشیسم است، نه باور به انقلاب و متحول کردن مناسبات اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، بروکراتیک و در هم کوبیدن ساختار دولت بورژوایی و غیره.
مریم معمارصادقی به عنوان بنیان گذار و مدیر موسسه ی ضدبشری و ضدانقلابی توانا تنها یکی از هزاران شارلاتان مرتجع و فاشیستی است که از طریق پوپولیسم عریان فاشیستی برای به شکست کشاندن انقلاب ایران برنامه ریزی می کند و اتفاقا رتوریک گفتمانی انقلابی و حتی سوسیالیستی هم از صفحات اینترنتی وابسته به موسسه ی توانا پخش می کند. بنابراین باید گفت هر گردی گردو نیست.
علینژاد، سمبل بردگی و انقیاد
نمونه ی دومی که باید معرفی کنم، کسی جز مسیح علینژاد نیست. مسیح علینژاد که “کاریر” (فرصت شغلی) سیاسی خود را از پاچه لیسی اصلاح طلبی و دوم خرداد و بغل کردن خاتمی شروع کرد، بعد از رسیدن به خارج کشور برای چند سالی هنوز حجاب اسلامی اش را که امروز به مخالفت با آن برخاسته است، را حتی در مصاحبه های تله ویزیونی با تلویزیون های بورژوایی و نوکر حفظ کرد و بعد از آنکه متوجه شد، دنیای لابی گری نیازمند تغیر در فرم و حتی عبور از به ظاهر از اصلاح طلبان است، مثل خیلی از اصلاح طلبان در اوج بی شرمی بدون انتقاد از گذشته ی خود تغیر ریل داد و “برانداز” شد.
با “برانداز” شدن و دفاع از مواضع راستگراترین و جنگ طلب ترین سیاست مداران و احزاب راست افراطی در اروپا و امریکای شمالی به طویله ی اتاق فکر تروریسم جهانی راه پیدا کرد و به لقمه ی چرب و نرم تر از ارتزاق از طریق اصلاح طلبی دست پیدا کرد. برای مدت زمان طولانی مبلغ ترهاتی به اسم آزادی یواشکی (بخوانید توجیه بردگی آشکار و سفیدشویی فاشیسم اسلامی و رژیم آپارتاید جنسی به جنس نسرین ستوده) شد و بعدها مبارزه ی زنان ایران را تا حد همین آزادی های یواشکی و چهارشنبه های سفید تقلیل داد. تمام پروژه ی مسیح علینژاد که چیزی جز ابتذال رئال پولیتیک در چارچوب سرمایه داری امپریالیستی جهانی و کرنش و پاچه لیسی برای این یا آن فراکسیون بورژوازی نبوده و نیست، و هیچ چیز جز فاشیسم تولید نمی کند.
اگر الان یک نفر مثل مسیح علینژاد که پاچه ی رضا پهلوی و فرح هم را لیسیده و از رژیم جنایتکار و بناپارتیست گذشته، دفاع می کند، در گذشته هم از رژیم فاشیست اسلامی دفاع کرده و الان از فاشیست های جنگ طلبی مثل پمپئو دفاع می کند و تمام این کثافت را به اسم فعالیت سیاسی و “انقلاب” و “دفاع” از “حقوق” “زنان” به خورد مردم می دهد. البته این را بگویم که مسیح علینژاد زن را نه به عنوان یک بعد روانشناختی بلکه به عنوان بعد فیزیولوژیک تعریف می کند و زن(در کٌردی ژن) را مثل بسیاری از “مدافعین” “فمینیسم” روزمره تا حد واژن تقلیل می دهد. وقتی دفاع از تروریسم بین المللی و جنگ طلب ترین جنگ طلبان و سکسیست های ضد زن مثل پمپئو و دفاع از مسئولین نسل کشی نزدیک به پانصد هزار کودک و در مجموع یک میلیون و پانصد هزار نفر بر اساس آمارهای غیر رسمی در عراق توسط خانم علینژاد، “انقلابی” گری به حساب می آید، پس ما باید در مقابل این انقلابی گری پوشالی و فاشیستی بگوییم زنده باد “ضدانقلاب”! رژیم فاشیست اسلامی هم به احزاب انقلابی و کمونیست خط سه و کومه له و دیگر سازمان ها هم می گفت “ضدانقلاب” این در حالی بود که خود این رژیم محصول ضدانقلاب فاشیستی و نماینده ی ضدانقلاب اولتراکنسرواتیو اسلامی بود.
حامد اسماعیلیون، “فعال” “اجتماعی” حسی و حساس!
نفر سوم که می خواهم بهش بپردازم کسی نیست جز حامد اسماعیلیون. حامد اسماعیلیون بر اساس گفته ی خودش سیاسی نیست. او و هوادارانش همانطور که خودش می گوید، یک سری “فعال” اجتماعی” هستند، که نمی دانند چه می خواهند و چه نمی خواهند. “جنبش” “دادخواهی” ایی که این ها راه انداخته اند، بی در و پیکر است و قبل از آنکه به دنبال پایان دادن به فاشیسم اسلامی در ایران باشد و بخواهد سران جمهوری اسلامی را در دادگاه های “خلقی” محاکمه کند، بیشتر به دنبال طرح یک سری مطالبات از جمهوری اسلامی و فشار “افکار” “عمومی” (بخوانید فشار اقتصادی دولت های غربی به مردم ایران به جای فاشیست های وابسته به رژیم در داخل و خارج کشور) است. چون در بغل گوش حامد اسماعیلیون ده ها و صدها مزدور جمهوری اسلامی وجود دارند که دولت کانادایی که اسماعیلیون مدام براش کرنش می کند، که ایران را تحریم کنند، وقتی با پول های میلیاردی دزدیده شده از طبقه ی کارگر ایران وارد کانادا می شود، برایشان فرش قرمز می اندازد. قانون بازار آزاد همین است. هر جنایتی که انجام می دهی و چطور سرمایه هایت را به دست آوردی کوچکترین اهمیتی ندارد، مهم این است که مالیات می دهی و به قوانین بازار و منطق سرمایه وفاداری. بنابراین راهی که حامد اسماعیلیون به عنوان یک “فعال” “اجتماعی” که مسائل خانوادگی او را به میدان سیاست احساسی کشیده است، مسائلی که احساسات را سیاسی و سیاست را برای او عرفانی و احساسی کرده اند، جز تنگ تر کردن طناب گلوی اکثریت مردم ایران چیزی برای توده ها ندارد.
حامد اسماعیلیون که فراخوان تظاهرات در تمام شهرهای اروپا علیه جمهوری اسلامی صادر می کند، همچنان خود را نه فعال “سیاسی”، بلکه فعال اجتماعی می داند. انگار سیاسی بودن از نظر او گذراندن کلاس های مبتذل دانشگاهی در رشته ی علوم سیاسی و یادگیری اسم رئیس جمهورها و پایتخت کشورها و تفاوت “پارلمانتاریسم” و دیکتاتوری و غیره است. حامد اسماعیلیون هم از لحاظ خاستگاه سیاسی، از لحاظ دیدگاه طبقاتی به شکل دیگری در کنار علینژاد و موسسه ی توانا ایستاده است، اگر حتی با این افراد مشکل جدی داشته باشد. حامد اسماعیلیون البته ممکن است به خاطر احساسات عرفانی به دام جریانات شیاد فاشیستی مثل اوباش فاشیست مجاهدین و پروژه نویس و پروژه بگیر افتاده باشد، ولی دفاع او از تحریم مردم ایران دقیقا دفاع از نسل کشی مردمی است که به خاطر همین تحریم ها کمرشان، دست و پا زدن در تورم افسارگسیخته، کاهش نرخ ارز و گسترش بیکاری زیر فقر و بدبختی له شده است و دیگر تاب و توان یک زندگی معمولی هم ندارند. حامد اسماعیلیون ممکن است نداند چه می کند، ولی می کند آنچه که برای طبقه ی کارگر ایران یک نسل کشی تدریجی است. در دوران کوران تحریم ها، در دوران کرونا، در دوران بحران اقتصادی کمرشکن، این نه آقازاده های انگل بلکه کارگران و زحمتکشان شهر و ده بودند که بار این فقر و بدبختی را به دوش می کشیدند. در شرایطی که بخش وسیعی از طبقه ی کارگر ایران و درصد بالایی از جامعه ی ایران دسترسی به یک زندگی معمولی را از دست داده است، آقازاده های انگل، تروریست های سرمایه دار وابسته به سپاه و دیگر نهادهای حکومتی بدون کوچکترین مشکلی با گرین کارت و اقامت کشورهای اروپایی مشغول عشق و حال هستند و هر روز فربه و فربه تر می شوند. بنابراین کسی که از منطق بی شعوری، از منطق امپریالیستی، از رئال پولیتیک بورژوایی، از امپریالیسم غرب غیره پیروی می کند و فشار بر توده های تحت ستم و فقیر مردم را به عنوان گزینه سر میز سیاستمداران غربی قرار می دهد، در یک تبهکاری و نسل کشی تدریجی میلیون ها انسان بی دفاع و کارگر و زحمتکشی که تا مغز استخوان از جمهوری اسلامی بیزارند و برای سرنگونی انقلابی این رژیم هم بخشا به میدان آمده اند، سهیم است. اینجاست که زبان و موضع سیاسی از بمب اتم هم کشنده تر می شود.
من در اینجا تلاش کردم که آنتی نومی ها و تعارضات عقل بورژوایی و تباهی عقلی که “اپوزیسیون” راست و کنسرواتیو، فاشیست و سلطنتی، فرشگردی و مجاهد و تمام نیروهای وفادار به رئال پولیتیک را به صورت خلاصه از طریق بررسی مواضع سه نفر از نمایندگان شارلاتان این جریانات فاشیستی و مخرب نشان دهم. مارکس می گوید که آناتومی انسان کلید درک آناتومی میمون است. این سه تا از گونه های انسانی را نگاه کنید، تا به ماهیت واقعی و ذات اپوزیسیون راست و مدافعین رئال پولیتیک پی ببرید. قبل از اینکه با شنیدن بیانات احساسی و شبه “انقلابی” جریانات و افراد فاشیست روحیه ی عارفانه تان تقویت شود و گریه و زاری کنید، لطف کنید به ماهیت کلی این جریانات و افراد بپردازید و برای هر کدام از آنان مفاهیمی پیدا کنید که بتوانید تفاوتشان را با جریانات انقلابی مشخص کنید. این مطلب کوتاه نقدی به کل اپوزیسیون بورژوایی ایرانی است و این سه نفر فقط نمونه وار برداشته شده اند. در آینده اراذل و اوباش موسوم به مدافع حرم یعنی فاشیست های محور مقاومتی را بررسی می کنم، چون آنان هم از همین منطق فاشیستی و رئال پولیتیک پیروی می کنند و به جای این فراکسیون سرمایه یا دولت سرمایه داری، از فراکسیون دیگر و دولت دیگر دفاع می کنند.

