حسن معارفی‌پور

سیاسی، تحلیلی، تئوریک و انتقادی

حسن معارفی‌پور

بهمن شفیق از “نقد فاشیسم و لیبرالیسم” تا کویرفرونتیسم

حسن معارفی پور

بهمن شفیق با انتشار دو فایل صوتی (انتشار برای بار دوم) تحلیلی از فاشیسم ارائه می‌دهد، که بخش زیادی از این تحلیل، به ویژه جاهایی که درست اند و نه جاهایی که بر اساس شک و گمانه‌زنی یک بحث‌هایی را به دیگران بدون مدرک نسبت می‌دهد، را بسیاری از نویسندگان برجسته‌ی آنتی‌فاشیست سال‌ها و دهه‌ها قبل از او نوشته و منتشر کرده‌اند. از مهمترین این نظریه‌پردازان که بحث رابطه‌ی فاشیسم و لیبرالیسم را مطرح کرده‌است راینهارد کوئنل است که در کتاب “اشکال حاکمیت بورژوایی” به بررسی لیبرالیسم و فاشیسم به عنوان دو شیوه‌ی حاکمیت بورژوایی به صورت دقیق پرداخته است. در دهه‌ها و سال‌های اخیر نویسندگان مارکسیست دیگری از جمله دومنیکو لوسوردو از طریق پرداختن به آثار هانا آرنت و لیبرال‌ها و عقل‌ستیزانی چون نیچه تئوری فاشیسم را از همین زاویه‌ی لوکاچی با تفاوت‌هایی بررسی کرده‌است. یشای لاندا در سال‌های اخیر کتاب “شاگرد و استادش” (سنت لیبرالی و فاشیسم) تحقیق بسیار جالب توجهی را در قالب کتاب منتشر کرده‌است، که همین رابطه‌ی فاشیسم و لیبرالیسم را به خوبی نشان داده‌است. هانا آرنت تا اواسط دهه‌ی چهل لیبرالیسم و امپریالیسم را نمود واقعی توتالیتاریسم و جاده صاف‌کن فاشیسم خوانده بود. من شخصا در مقاله‌ی کویرفرونت که بخشی از یک کتاب نزدیک به یک هزار صفحه‌یی است از زوایای مختلف به بررسی فاشیسم پرداخته‌ام و اینجا نمی‌خواهم کارهای قبلی‌ام را تکرار کنم. من علاوه بر اینکه با سابقه‌ی سیاسی و نه شخصی بهمن شفیق مشکل جدی دارم، با دیدگاه‌های امروزی‌اش به عنوان یک “چپ” “محور‌مقاومتی” شرمگین هم مشکل جدی دارم، ولی مساله‌ی مطرح کردن کارل شمیت به عنوان نماینده‌ی نئولیبرالیسم در جمهوری وایمار واقعیتش بیشتر به جوک شبیه است. کارل شمیت در آثار مختلف خود به ویژه در اثر “درباره‌ی مفهوم امر سیاسی” به شدیدترین شکل ممکن به لیبرالیسم حمله‌ می‌کند و حتی به رتوریک مارکسیستی در نقد لیبرالیسم نزدیک می‌شود، تا جایی که اگر نتیجه‌گیری و سرنوشت سیاسی خود شمیت را مبنای تحلیل‌مان قرار ندهیم، می‌توانیم نقد شمیت را یک نقد مارکسیستی روشن و تمام عیار به لیبرالیسم و امپریالیسم بخوانیم. مشکل این است که کارل شمیت مثل بهمن شفیق به عنوان یک کویرفرونت به نتیجه‌گیری مارکسیستی از نقد لیبرالیسم نمی‌رسد، بلکه دقیقا به دنبال شکل دادن به دفاع از یک دولت مطلق در شکل بناپارتیستی و یا فاشیستی آن است. شمیت ممکن است همانند متفکرین نزدیک به خودش که جزو جریان مدافعین “انقلاب” محافظه‌کارانه به حساب می‌آمدند یعنی امثال اسوالد شپنگلر و ارنست یونگر از هیتلر و نازی‌های پرمتیو متنفر بوده باشد، اما اقتدارگرایی افراطی نازیسم و دشمنی نازیسم با لیبرالیسم حاکم در جمهوری لرزان وایمار (به قول لوکاچ لرزان در مقابل ارتجاع گذشته و وحشی در مقابل آینده و کمونیسم) باعث می‌شود، که شمیت جایگاه یک “روشنفکر” “ارگانیک” فاشیست را برای حزب نازی داشته باشد و خودش هم به حزب نازی بپوندد. پیوستن شمیت به حزب نازی هیچ ربطی به رابطه‌ی نئولیبرال‌های مکتب اتریش به فاشیسم اتریشی دلفوس ندارد. این تحلیل من درآوردی شفیق اینجا واقعا خنده‌دار است. همچنین دفاع بهمن شفیق از هانا آرنت به عنوان لیبرال باوجدان نشان از اوج نادانی و حماقت و بی‌دانشی این آدم در مورد هانا آرنت است. گلو مان فرزند توماس مان که یک کنسرواتیو تمام عیار بود، نقدهای بسیار جدی‌یی به هانا آرنت مطرح کرده است که به شدت جای دفاع دارند. گٌلو مان اولین کسی بود که تلاش آرنت برای نشان دادن یک قربانی از یک تبهکار و به ابتذال کشیدن نقد به فاشیسم از طریق پرمتیو خواندن فاشیست‌ها و ساده سازی یا به شکلی توجیه جنایت فاشیست‌ها از صوی هانا در کتاب آیشمن در اوشلیم پرداخت و آن را به جدی نقد کرد. توماس مان معقتد بود که کسانی که فاشیسم و اتحاد جماهیر شوروی را یکسان می‌پندارند فاشیست های شرمگین هستند. هانا آرنت تمام عمر خود را شاگرد هایدگر یکی از فیلسوفان اصلی فلسفه‌ی اگزیستانسیالیسم فاشیستی می‌دانست. آرنت همچنین شمیت، جوزف دمیستره، ادموند بٌرک و رومانو گوردینی به عنوان نمایندگان محافظه‌کاری افراطی گذشته و معاصر را جزو پیشقراولان به حساب می‌آورد و بارها با احترام از این محافظه‌کاران افراطی و ضدانقلاب اسم برده است. اتفاقا آرنت هم به اندازه‌ی شمیت اقتدارگرا و راست و التقاطی بود. هم از جدایی نژادی در آمریکا دفاع می‌کرد و هم انقلاب آمریکا را الگوی خود در برخورد به انقلابات می‌دانست. شمیت همچون پیروان راست جدیدش در دهه‌های اخیر از جمله آرمین مٌهلر و آلان دوبنوا از لیبرالیسم و نئولیبرالیسم متنفر است. مهلر می‌گوید در تمام زندگی‌اش آنتی‌کمونیست نبوده‌است و آلان دوبنوا هم می‌گوید سراسر عمرش به حزب کمونیست فرانسه رای داده‌است.
علاقه به چپ و مارکسیسم و جذاب دانستن اندیشه‌های مارکسیستی انسان را اتوماتیک به کمونیست تبدیل نمی‌کند. جناب شفیق که فاشیسم را در اوکراین می‌بیند، اما در مقابل یک اقتدارگرای راست افراطی برخاسته از یک جریان اولترا آنتی‌کمونیستی الیگارش روسی که یک نازی را مشاور خود کرده است و با فاشیست‌های اسلامی چچنی و شبکه‌های شبه‌نظامی فاشیستی روسی کار می‌کند، یعنی پوتین را نمی‌بیند و حتی بی‌شرمانه از این اقتدارگرای افراطی آنتی‌کمونیست همچون پوتین دفاع می‌کند، چگونه می‌تواند منتقد لیبرالیسم و فاشیسم باشد! جناب شفیق جایی که بحث به بررسی فاشیسم اسلامی که اتفاقا جمهوری اسلامی ایران نماینده‌ی بی قید و شرط فاشیسم اسلامی و پدر ناتنی داعش و جریانات اسلامی فاشیستی منطقه‌ی خاورمیانه، حداقل در محور موسوم به هلال شیعی است، می‌رسد، بحثی که من تا حدودی به تفصیل در کتابم با برهان‌های منطقی تشریح کرده ام، جایگاه بحث مارکسیستی و منطقی را رها کرده و به به موضع اخلاقی، احساسی و پرمتیو پناه برده و اعلام‌ می‌کند، که کسانی که جمهوری اسلامی را فاشیستی خطاب می‌کنند و از فاشیسم اسلامی صحبت می‌کنند، هدفشان تقویت لیبرالیسم و جنگ “لیبرالیسم در مقابل فاشیسم” است و از این ترهات من درآوردی.
اینجاست که آن بخش درست تحلیل‌های جناب شفیق به راحتی پودر می‌شود و به هوا می‌رود و دفاع غیرمستقیم از فاشیسم اسلامی و بناپارتیسم پوتینیستی تبدیل به پرنسیپ آنتی‌فاشیستی این مدافعین “تدارک””کمونیستی” می‌شود. البته وقعی کویرفرونت‌های نیمه‌فاشیستی چون شفیق که هم فاشیسم اسلامی را به عنوان “محور‌مقاومت” می‌بیند و هم “قلبش‌” برای “سوسیالیسم” می‌تپد به تحلیل مشخص از شرایط مشخص می‌رسند، به جای دفاع از تدارک انقلاب سوسیالیستی در عمل به نیروی تدارکچی حداقل در ساحت تئوریک سپاه قدس تبدیل می‌شوند و آن قسمت راست نیمکره‌ی مغزشان بر قسمت چپ آن نیمکره‌ی دیگر غالب می‌شود و با کله در لجنزار راست افراطی فاشیستی فرو می‌روند، همانطور که آن “چپ” لیبرال طرفدار “ارزش”‌های غربی با کله در فاضلاب فاشیسم صهیونیستی و لجنزار جریانات فاشیستی اروپایی و اوکراینی فرو می‌رود. کویرفرونت هرگز چپ نبوده، نیست و نخواهد بود. کویرفرونت یک جریان راست افراطی است که از لحاظ هستی‌شناختی و معرفت‌شناختی راست و فاشیست است، اما از لحاظ فرم و شکل و شمایل و اخلاقی ممکن است، خود را نماینده‌ی چپ و سوسیالیسم معرفی کند. بی دلیل نیست که ولفگانگ فریتز هاوگ در کتاب “نقد زیبایی شناسی کالایی” فاشیسم را “شبه سوسیالسیم”‌ی می خواند که به مردم وعده‌ی زیبایی شناسی مصرفی می‌دهد، وعده‌یی که هیچ انطباقی بین فرم و محتوای آن نیست. فاشیسم به اسم خوشبختی میاید و تبهکاری را به حقیقت زندگی انسان‌ تبدیل می‌کند.
لینک سخنرانی بهمن شفیق

http://tinyurl.com/3y5xseuy

!محور مقاومت یا محور فاشیسم

محور شرارت فاشیستی مدافع امپریالیسم منطقه‌یی جمهوری اسلامی چه به جناح “چپ” سپاه تعلق داشته باشد، چه به جناح راست و ایرانشهری ناسیونالیسم افسارگسیخته‌ی نژادمحور، در نهایت مدافع بربریت فاشیستی اسلامیستی جمهوری اسلامی و اقتدارگرایی سرمایه‌دارانه‌ی انحصارهای سیاسی-نظامی همچون سپاه پاسداران و بیت‌رهبری و بنیادهای امپریالیستی نزدیک به بیت‌رهبری است، به همین خاطر باید از این جریان آشکارا به عنوان دشمن طبقاتی و ایدئولوژیک اسم برده شود و تحت هیچ شرایطی نباید کوچکترین اعتمادی به کسانی که با جریانات محور‌مقاومتی احساس نزدیکی می‌کنند، داشت. “نقد” نئولیبرالیسم این جریان شبه سوسیالیستی و “نقد” امپریالیسمش به همان اندازه دروغین و متبذل است که نقد هیتلر و نازی‌ها، ناسیونال‌بلشویک‌ها و انقلابیون‌محافظه‌کار جمهوری وایمار به امپریالیسم و سرمایه‌داری مبتذل بود

معضلات روش‌شناختی روانشناسی بورژوایی و مبتذل در فهم بیگانگی انسان

این نوشته را به تمام کسانی که در قیام ژینا به خاطر تبعات ناشی از سرکوب وحشیانه و بیرحمانه‌ی قیام دچار بحران‌های روحی روانی شده‌اند تقدیم می‌کنم.

این مطلب بعد از ویرایش جزئی دوباره منتشر می شود. فایل قبلی را به خاطر داشتن چند تا غلط نگارشی حذف خواهم کرد.

روان‌شناسی انتقادی و مارکسیستی اما ریشه‌های استثمار، فقر، سیه‌روزی و ناملایمتی‌های انسان را می‌شناسد، از راهکارهایی همچون درمان فردی بهره می‌گیرد، ولی رهایی جامعه از بیگانگی و معضلات روانی را در درمان فردی جستجو نمی‌کند، بلکه به دنبال حل ریشه‌ای معضلات بشر و رسیدن به وضعیتی است که بیگانگی انسان رنگ ببازد، روان‌شناسی مارکسیستی به دنبال تغییر جهان و تغییر انسان به صورت هم‌زمان است.


لینک در تلگرام برای دانلود https://t.me/Communismfornow/1360

بازخوانی یک قیام از دید مارکسیستی

قیام توده های کارگر و زحمت کش ایران موسوم به «انقلاب ژینا»، نقطعه عطفی تاریخی از مبارزه و مقاومت توده‌های به ستوه آمده در تاریخ مدرن ایران است که ریشه عمیق در بحران اقتصادی سرمایه داری در این کشورو ناتوانی بورژازی وطنی در پاسخ به مطالبات توده‌هاست


در فایل زیر مقاله کامل را بخوانید

زیبایی شناسی قیام پساآبان


حسن معارفی پور


مقدمه
آبان 98 یکی از نقاط عطف حیاتی در تاریخ ایران است. قیام آبان 98 در تاریخ ایران مدرن بی‌نمونه است. در مقاله‌ای که در پیشرو است به زیبایی شناسی قیام آبان ماه و جایگاه نیروهای متفاوت در این قیام، نقش اپوزیسیون و آلترناتیو های مختلف پرداخته می‌شود. هدف این است که این مباحث را از نو باز تعریف شود. آنچه اهمیت دارد طرح این مساله است که قیام آبان 98 بر بستر یک خیزش و قیام دیگری شکل گرفت. قیامی که در دی ماه سال 1396 خط بطلان بر آلترناتیوهای بورژوایی همچون “اصلاح طلبی دوم خردادی”، “جنبش سبز” و “نرمش قهرمانانه” ی بنفش کشیده بود. قیام آبان 98 اما از این منظر اهمیت دارد که در ابعاد وسیع تری با “ملیتانسی” و “رادیکالیسم” بیشتر و با تعمق بیشتر شعارها و مطالبات کارگران و زحمتکشان و حاشیه نشینان به پیش رفت. قیام آبان اگرچه با خونریزی و کشتار وسیعی خاموش شد، اما زمینه ساز تعمق بیشتر کارگران و زحمتکشان شهری در مبارزات شان شد. اعتراضات و اعتصابات پیاپی کارگری و معلمان، زنان و بازنشستگان در بین سال های 1396تا 1398 به خوبی نشان می دهد که طبقه ی کارگر سیاست “یک گام به پیش, دو گام به پس” را به عنوانی تاکتیکی منطقی و انقلابی برای بازخورد از جایگاه خود و مبارزاتش به کار گرفته بود و تا حدود زیادی این تاکتیک هم جواب داده است.

در بین سال 1396 الی 1398 یعنی در دو سال ما شاهد تحولات سیاسی متفاوتی از قبیل تشدید مبارزات طبقاتی کارگران از یک سو و افزایش نبرد طبقات بورژوا علیه کارگران از سوی دیگر بودیم. بروژواری اسلامی_ ایرانی از طریق تحمیل تورم به کارگران که با بالا رفتن قیمت مسکن و مواد خوراکی خود را در زندگی توده ها نشان میدهد و همچنین کالائی تر کردن حوزه های مختلف زندگی افراد نبرد خود را پیش میربدند. از طرف دیگر “پرولتریا” با رادیکالیزه کردن و تعمیق مبارزات کارگری، جنگ ایدئولوژیک با مدافعین سرمایه‌داری و “آریستوکراسی” کارگری سعی در انحلال و افشای ساختار های کارگر پرو رژیم و همچنین به پیش بردن خط اصیل کمونیستی در جامعه و در بین کارگران داشت.
جامعه ی ایران در طول یک سال گذشته دچار تغییر و تحولات جدی‌ای شده است. توازن قوا به نفع کارگران و زحمتکشان تغییر کرده است. آبان 1398 هرگز با دی 1396 قابل مقایسه نیست. از یک طرف حاکمیت سیاسی و بورژوازی ایران از لحاظ سیاسی و اقتصادی به بن بست رسیده است و هیچ تمایلی به حل معضلات و مشکلات اقتصادی مردم ندارد. از طرف دیگر از وضعیت بحران اقتصادی و تحریم‌ها به نفع فربه تر شدن و انباشت بیشتر سرمایه در جهت گسترش تروریسم منطقه‌ای بهره میگیرد. قربانیان اصلی تحریم‌های اقتصادی؛ ضعیف ترین لایه های طبقه‌ای کارگر بودند و به مرور زمان این تحریم ها به طور کلی به پرولتاریزه شدن جامعه و فقر و بدبختی کمرشکن اکثریت قریب به اتفاق مردم چیزی در حدود نود درصد جمعیت کشور و پرولتاریزه شدن خرده بورژوازی و نابودی اکثریت قریب به اتفاق طبقات میانی، موسوم به “خرده‌بورژوازی” شد. از خرده‌بورژوازی در ایران چیزی جز پز دادن و تعریف و تمجید از گذشته باقی نمانده است، همانطور که بحران‌های پیشاکرونا و کرونا در اروپا و همچنین بحران سال 2008 خرده‌بورژوازی آلمانی را یاد دوران خوش “مارک” و قبل از تشکیل اتحادیه‌ُ اروپا می‌اندازد، خرده بورژوازی ایرانی هم در حال حاضر به امید بازگشت به دوران بنزین دو تومانی دارد با خاطرات گذشته به ارگاسم روحی می رسد.

زیبایی شناسی مارکسیستی

زیبایی شناسی در اینجا ابزاری برای قضاوت در مورد زشتی و زیبایی، خوبی و بدی، اپورتونیسم و مارکسیسم و نشان دادن ماهیت جوهری پدیده ها از طریق فراتر رفتن از فرم آنان است. خوانش زیبایی شناختی ایی که در چارچوب خوانشی که مارکسیسم عامیانه از زیبایی شناسی یا تقسیم بندی زیبایی شناسی به “ماتریالیستی” یا “ایدئالیستی” نمی گنجد. زیبایی شناسی مارکسیستی که در واقع بر خلاف زیبایی شناسی ماتریالیستی عامیانه تقابل مکانیکی فرم و جوهر، تقدم روح و ماده و جنبه های ابژکتیو یا سوبژکتیو پدیده ها به تنهایی بررسی نمی کند، بلکه تلاش می کند از طریق بررسی رابطه ی جز و کل، عام و خاص امور ویژه را به عنوان یک ویژگی منحصر به فرد زیبایی شناختی شناسایی کند تا آن را برای کسانی که قابل روئیت نیست، قابل روئیت کند. بنابراین برداشت “کانتی” از زیبایی شناسی به مثابه ی یک دادگاه قضایی یا قوه ی صدور حکم برای شناخت پدیده ها به شدت ضروری است. در زیبایی شناسی مارکسیستی می توان رگه های زیبایی شناسی ایده آلیستی کانت را در “نقد قوه ی حکم” پیدا کرد. به‌طور مثال در زیبایی شناسی ماتریالیستی “چرنیشفسکی” و زیبایی شناسی “هگل” و همچنین “جٌرج لوکاچ” در کتاب “ویژه گی های منحصر به فرد امر زیبایی شناختی” و هم رگه های اندیشه‌ای یک مارکسیست انقلابی مدافع خط لوگزمبورگ و کٌرش به اسم “پیتر وایس” در کتاب “زیبایی شناسی قیام” و هم تاثیر اثر کم نظیر نویسنده‌ی برجسته‌ی مارکسیست “ولفگانگ فریتز هاوگ” به اسم “نقد زیبایی شناسی کالایی” را میتوان موارد برگرفته از نقد قوه حکم کانت دانست.
در این راستا لازم به ذکر است که برخلاف مارکسیسم مبتذل و عامیانه که از طریق شکل دادن به یک الگوی بی ربط به مارکس و مارکسیسم در مورد “تقدم و تاخر” ، “روح یا ماده” یا الگوی “ایدئالیسم، ماتریالیسم”،”زیربنا و روبنا” “فرم و جوهر”، “وجود و ماهیت” هرگز به پیشی گرفتن یکی بر دیگری صحت ندارد. باید اذعان نمود عناصر سوبژکتیو و ابژکتیو در یک رابطه ی دیالکتیکی با یکدیگر هستند و ما در مارکسیسم و آنچه به اسم “روش ماتریالیسم تاریخی مارکس” می‌شناسیم، با یک پروسه ی “همزمانی” که برای اولین بار توسط “کٌرش” طرح می‌شود طرف هستیم. همان چیزی که مارکس و انگلس در کتاب “ایدئولوژی آلمانی” طرح کرده اند: “آگاهی چیزی نیست جز هستی آگاه”.
در چنین وضعیتی مارکس و انگلس تمام مباحثی که مدافعین ماتریالیسم عامیانه فرانسوی مثل “هولباخ” و “لامتری” و “هلوتیوس” و دیگران در مورد “تقدم و تاخر” ، ” فرم و محتوا”، “ماده و ذهن” و غیره طرح کرده بودند، بحث هایی که توسط “لانگه” در آلمان به شکل دیگری ادامه پیدا کرد و مبنایی برای کج فهمی در میان مارکسیسم” داروینستی، ارتجاع کانتیانیستی” و مکانیکی شد و بعدها همین ابتذال ارتجاعی و “ضد دیالکتیکی” که به نوعی “ماتریالیسم مکانیکی” است ؛ به اسم “ماتریالیسم دیالکتیک” مفهومی که نزد مارکس وانگلس هرگز وجود نداشت و برای اولین بار “دوست جوزف دیتزگن” به کار میرود و توسط “پلخانف” تکرار می شود و در میان “مارکسیست‌های عامیانه” رواج پیدا می کند و همین خوانش از مارکسیسم که به شدت عامیانه و بی ربط به “ماتریالیسم تاریخی” و “روش دیالکتیکی” است در کنار “رئالیسم سوسیالیستی” به مبتذل ترین شکل ممکن از طریق “استالین” و استالینیسم گسترش داده می شود.

به بیانی دیگر: دیالکتیک چیزی جز روشی برای رابطه ی عام و خاص، جز و کل در یک تولالیتی (کل) نیست. می‌توان گفت دیالکتیک: متدی است که حقیقت را یک کل می داند و از طریق بررسی کل، تلاش می کند با بکارگیری یک قاعده ی سوبستانسیالیستی (جوهرگرایانه) پشت پرده‌ی اشکال پدیداری را کشف کند و ماهیت جنبش های اجتماعی، احزاب و جریانات سیاسی، شیوه های تولیدی، ایدئولوژی های مختلف را برخلاف اَشکال پدیداری شان نشان دهد و مردم را یک گام به حقیقت نزدیکتر کند. روش دیالکتیکی یا دیالکتیک جوهرگرایانه (ذات گرا) را هگل با کتاب “منطق” خود بنیان گذاری کرد. روشی که در سراسر کتاب‌های “کاپیتال” و “گروندریسه” از مارکس به بهترین شکل ممکن برای نشان دادن ماهیت سرمایه داری به کار گرفته شد. خلاصه منطق هگل این است که: “هستی به خودی خود هیچ چیزی جز نیستی نیست” وقتی ما به ذات هستی پی نبرده باشیم ؛ برای پی بردن به ذات هستی لازم است مفاهیمی داشته باشیم که بتوانیم از طریق این مفاهیم ذات هستی را آشکار کنیم. هگل در نهایت می گوید: “هستی باید خودش را در قالب فرم به نمایش بگذارد”.

بررسی تغییر و تحولات سیاسی پساآبان با زیبایی شناسی مارکسیستی

فارغ از اینکه کشته شدن بیش از 1500 نفر انسانِ انقلابی، کارگر و زحمتکش شهری همچون استخوان لایه زخم انقلابیون واقعی را همچنان می‌آزارد. لازم است که اشاره شود در تفکر آریستوکراتِ کارگرستیز که متاثر از ایدئولوژی بورژوازی است این انسان ها چیزی جز یک سری اعداد ارقام نیستند. بعد از کشت و کشتار وسیع آبان ماه، ما شاهد فاجعه ی هواپیمای اوکراینی با شلیک سپاه پاسداران هستیم. کسانی که در مقابل کشته شدن بیش از 1500 نفر انسان کارگر و زحمتکش حاشیه نشین سکوت کرده بودند، به یک باره مدافع حقوق بشر و دادخواه شدند. قضیه بر سر چیست؟ آیا مساله دادخواهی شخصی است؟ آیا خون کارگران حاشیه نشینی که با گران شدن یک روزه سیصد درصدی بنزین هر گونه چشم اندازی برای رفت و آمد به سر کار را از دست دادند در نتیجه در سطح وسیعی به شکل خودجوش به میدان آمده‌اند، از خون کسانی که در هواپیمای اوکراینی کشته شدند کمرنگ تر بود؟

مساله بر سر ایدئولوژی بورژوایی است که تفکرات ضدبشری “آریستوکراسی” باستانی را همچنان در خود دارد و کارگران را به عنوان انسانِ سوبژکتیو به رسمیت نمی‌شناسد. حال میخواهد تعداد کشته شدگان هزارپانصد یا صد هزار نفر باشد. برای حامیان اندیشه بورژوازی کارگران تنها اعدادی هستند که به اعداد دیگر مانند سود یا هزینه تولید… شباهت دارند. از آبانماه 1398 تا شهریورماه1401 اگرچه سه سال می‌گذرد، طبقه کارگر ایران که از عدم سازمان یافتگی در سال 1398 رنج میبرد و این عدم سازمان یابی در زحمتکشان باعث قتل عام 1500 نفری آنان در آبان 1398 شد بصورت خودانگیخته در ایران پساآبان شروع به رادیکال شدن و سازمان یابی غیر حزبی در طول این سه سال شد.
در عین حال همانطور که بالاتر هم به صورت خلاصه اشاره شد، جریانات اخلال گر، پلیسی، آلترناتیوهای حکومتی همچون بسیجی ها، عدالت خواهان فاشیست، اراذل و اوباش سپاهی و لمپن‌های وابسته به خانه ی کارگر و شورای اسلامی کار، بخش‌ها و لایه‌هایی از آریستوکراسی کارگری و در کل مدافعین سرمایه داری فاشیستی ایران، افرادی مثل “رضارخشان” ها تلاش کرده اند با تمام قدرت در کنار فاشیست‌ها به‌ایستند و علیه کارگران دست به افشاگری و کثافت کاری بزنند. همان کاری که اراذل و اوباش وابسته به محفل “مهدی کوهستانی” برای “سولیداریتی سنتر” انجام می داد را رضا رخشان ها و دیگر اوباش سپاهی “محور مقاومتی” برای فاشیست های اسلامی انجام می دهند. هر جا یک گروه و تشکیلاتی بخواهد به خود سر و سامانی بدهد، رژیم ده ها اخلال‌گر فاشیست و مزدور را سازمان می دهند که جلو آن را بگیرد. امر اخلال‌گری و انحلال‌طلبی، فرصت‌سوزی و کثافت‌کاری به اوباش درون تشکلات کارگری مانند هفت تپه محدود نمی شد و در جنبش معلمان هم اتفاقات مشابه می‌افتاد.

یک سری انگل‌ مخرب؛ مانند سلبریتی‌های خود روشنفکر پندار چکمه لیس اصلاح طلبان حکومتی و مجموعه‌ای از سوسیال دمکرات های خائنِ طرفدار “کنش ارتباطی متقابل” یا مدافعین “مبارزات صنفی”در کل مجموعه‌ی “چپ” فرانکفورتی همچنین عاشقان “نقد فرهنگی” و “مکتب انتقادی” که در کل بمثابه یک پوزیسیون به ظاهر اپوزیسیون با فرم اصلاح طلبی‌ای که به یک جنازه ی متعفن تبدیل شده بود. توسط انسان هایی انقلابی‌ که به شکل رادیکال در دی ماه و آبان ماه به میدان آمده بودند به یک‌باره به زباله‌دان تاریخ فرستاده شدند.
همین دی ماه و آبان ماه بود که اصلاح طلبان چکمه لیس فاشیسم را ناچار کرد یک بار برای همیشه از اصلاح طلب دو آتشه به یک‌باره به “برانداز” تبدیل شوند. چون مطالبه‌ی کارگران حاشیه نشین و فقیرترین بخش پرولتاریا نه اصلاح فاشیسم اسلامی بلکه پایان دادن به آن بود. که تبلور این خواسته در شعار همگانی “اصلاح طلب اصول گرا ،دیگر تمومه ماجرا” به منحصه ظهور گذاشته شد. این مطالبه‌ی انقلابی که از اعماق جامعه‌ی در حال جوش و خروش و از دل مبارزات طبقاتی بر می‌خواست، چنان رعشه‌ی به جان اصلاح‌طلبان حکومت وارد کرد که همگانشان را به براندازان دروغین نظام تبدیل کرد.
در شرایطی که “سوسیال دمکراسی” ضد انقلابی و “طرفدار دوم خرداد” و “جنبش سبز” و “جیغ بنفش” همراه با فاشیسم که برای کشته شدگان فاجعه ی شلیک به هواپیمای مسافربری اکراین اشک می‌ریخت و شمع روشن می‌کرد ولی کوچکترین سمپاتی‌ای به حاشیه نشینان کشته شده در آبان 98 که تقریبا ده برابر کشته شدگان هواپیمای اوکراینی بود، نشان نمی‌داد، باید به “دفاعیات” اش از “حقوق‌بشر” و اشک تمساح ریختن‌اش برای “انسان” شک کرد. یکی از عللی که برای بی‌تفاوتی خرده‌بورژوازی اصلاح‌طلب و سبزهای قدیمی و مشاورین فاشیسم حکوتی یعنی سوسیال‌دمکرات‌های میهنی نسبت به پرولتاریای حاشیه نشینی که در آبان به میدان آمد و خونشان جاری شد ‌می‌توان شمرد، عدم همذات پنداری با این طبقه است. طبقه‌ای که بدون حضور او هیچ انقلابی و هیچ تغیری به سرانجام نخواهد رسید. خرده‌بورژوازی که با بحران کرونا تقریبا خود به شدت پرولتاریزه شده است و از او چیزی جز پز خرده‌بورژوا بودن و لایف استایل خرده‌بورژوایی باقی نمانده است، و با کسانی که در هواپیما بودند همذات پنداری می کند اما با محذوفین و ستمکشان هیچ قرابتی را احساس نمیکند.
اگر تاریخ مبارزات کارگری و کمونیستی را بررسی کنیم و تاریخ‌ نویسی بورژوایی را با تاریخ نویسی ماتریالیستی مقایسه کنیم، خواهیم دید که؛ هزاران کارگری که در قیام های انقلابی و کارگری با خونشان مسیر رهایی بشر را همواره کرده اند. اما تقریبا به طور کامل گمنام باقی مانده اند و کسی نه اسمی و نه سنگی قبری از آنان نمی شناسد. ولی یک “انلکچوال” دو قَران‌یِ مدافع فاشیسم می تواند قرن ها در ذهن توده ها حکاکی شود و به “قهرمان ملی” و تاریخی تبدیل شود. آن‌کس که خون کارگران، خون کمونیست ها و انسان ها انقلابی برایش کمترین اهمیتی ندارد و در مقابل قتل عام های وسیع این کارگران و کمونیست‌ها خفه خون می گیرد و کوچکترین سمپاتی‌ای نشان نمی دهد، ولی با کشته شدن انسان‌هایی که در ایدئولوژی “شئی واره‌گی” او ،به خاطر کار و تحصیل قربانیان در خارج کشور، او را تبدیل به “فعال” بیست و چهار ساعته‌ی “دادخواهی” و “حقوق‌بشر” می‌کند. این “آپارتاید” در اندوهگین شدن و دست به واکنش زدن نشان از دودوزه بازی و رذالت اینگونه افراد دارد.
کمونیست ها بر اساس متدولوژی مارکسیستی به مفهوم کلی و عام به اسم “انسان” “خلق” “ملت” بدون پرداختن به جایگاه طبقاتی و منافع طبقاتی افراد پایبند نیستند و به همین خاطر هم کوچکترین “ارزشی” برای “حقوق‌بشر” بورژوایی قائل نیستند. معتقدند که انسان عام و بشر عام یک فانتزی ایدئولوژیی بورژوایی است، همانطور که “ملت” و “منافع ملی” افسانه و اسطوره‌هایی بیش نیستند، که حاکمان برای سرکوب طبقات کارگر و تحمیل “آگاهی وارونه” به کارگران از آن بهره می گیرند. کمونیست‌ها صدای پرولتاریا و خواهان رهایی انسان از طریق رهایی پرولتاریا و تمامی انسان های حاشیه نشین هستند. که در جهان وارونه‌ی بورژوایی و مناسبات کالایی ؛که “حق” انسان هم کالایی شده است، کسی نمی‌خواست، و نمی‌خواهد صدای آنان باشد و برای آنان “دادخواهی” کند.
اگر انگل هایی که خود را جزو طبقه متوسط به حساب می‌آورند، احساس مشترک طبقاتی و همذات پنداری با “متخصیصن” “تحصیل کرده” ی داخل هواپیمای اوکراین داشتند و دارند ولی اصلا نمی توانند درک کنند که کودک کار گرسنگی می کشد، دلایل فقر و بدبختی را نمی‌خواهند بفهمند. آنان نمی‌دانند و نمی خواهند بدانند چرا میلیون ها نفر در ایران امکان و توانایی پرداخت اجاره هایشان را ندارند، این افراد عضو خرده‌بورژوازی افسانه‌ای هستند و نمی توانند درک کنند که وقتی بعد از یک روز انتظار کشیدن در میدان شهرها به عنوان کارگر ، کسی پیدا نمی‌شود کارگر را به بردگی بگیرد و به او مزدی پرداخت کند و کارگر ناچار دست خالی به منزل بر می گردد و جلو فرزندان خجالت می کشد که دوباره مزدی دستگیرش نشده است. اگر کسی نمی تواند درک کند که تحریم های اقتصادی چه بلایی بر سر طبقه‌ی کارگر آورده است، اگر کسی نمی توانند درک کند که زندگی تحت سلطه‌ی فاشیسمی که درنده خوترین سیاست های نئولیبرالی را اجرا می کند یعنی چه. اگر کسی نمی تواند درک کند که ما در ایران با بیش از هفتاد میلیون نفر انسان زیر خط فقر آنهم بر اساس خط فقری که دولت فاشیستی حاکم تعیین کرده است،داریم. یا این مسائل مشغله‌اش نیست و از تحریم بیشتر علیه مردم ایران دفاع می‌کند. اگر کسی نمی تواند درک کند که زن ستیزی یک امر طبقاتی است و طبقات فوقانی جامعه سبک زندگی کاملا بورژوایی و آریستوکراتیک دارند. اگر کسی نمی تواند درک کند که فرد به عنوان یک شهروند درجه دو در حاکمیت فاشیسم تا چه اندازه مورد تحقیر و حقارت و بی حرمتی قرار می‌گیرد. اگر کسی هیچ سمپاتی‌ای به کارگران مهاجر افغانستانی نشان نمی‌دهد، ولی با کشته شدن انسان هایی که یک دهم کشته شدگان آبان ماه 98 بودند، تمام آمال و آرزوهای خود برای تحصیل در غرب و “مدرن” شدن و “مدرن” زندگی کردن را از دست داده می‌بیند. او نمی‌تواند در صف انقلابِ پرولتاریا باشد. او نمی تواند هرگز خاستگاه طبقات کارگری و دیدگاه رهاییِ انقلابی او را نمایندگی کند. او شارلاتانی است که می تواند تبدیل به یک سلبریتی شود که با پول و امکانات راحت او را به کار گرفت و ضدبشری ترین سیاست ها را از طریق او و امثال او به پیش برد.
انقلاب 1919 آلمان و دوران پساانقلابی‌ای که در نهایت به شکست کشیده شد. هزاران کارگر توسط “راست افراطی”، “کلاه خود پوشان”، “ارتش آزاد” و فاشیست های اولیه‌ای که اغلب بعدها جنایتکاران و مسئولین نازی در کوره های آدم سوزی و اردوگاه های مرگ و بردگی هیتلری بودند، قتل عام شدند و کمتر کسی آمار دقیقی از میزان کشته شدگان دارد. زیرا این انسانها کارگرانی بودند که کمتر “روشنفکر بورژوایی”، کمتر “روزنامه‌نگاری”، کمتر “سازمانی/حزبی” به آنان احساس تعلق داشت. هزاران کمونیست توسط بوروژازی تاکنون قتل عام شده‌اند، بدون اینکه نام و اثری از آنان در تاریخ نگاری رسمی ثبت شده باشد. اگر هم از آنان بحثی باشد، صرفا به عنوان یک سری عدد تخمینی از آنان اسم برده می شود. مثلا گفته می شود که در قیامی که ارتش سرخ منطقه‌ی “روهر در نوردراین وستفالن” پس از حوادث مربوط به انقلاب 1919 آلمان و انقلابی شدن مناطق مختلف آلمان اتفاق افتاد، بالای هزار سرباز ارتش سرخ کشته شده اند. مورخین کمونیست اسامی بالای 1200 سرباز کمونیست و “آنارشیست انقلابی” را ثبت کرده‌اند ولی تخمین ها بر آمار بیشتری است، ولی از نقطه نظر ایدئولوژی طبقه ی حاکم این ها صرفا یک سری عدد هستند، چند صد تا کمتر یا بیشتر کوچکترین اهمیتی ندارد.
“طبقه‌ی متوسط” یا بهتر است بگویم اقشار مرفه‌تر مزدبگیران و کارمندان دولتی در ایران در سطح وسیع در تناقضات اندیشه‌ی بورژوایی غرق است. این طبقه بازتولید کننده‌ی ایدئولوژی بردگی بورژوایی است. این طبقه که ایدئولوژی بورژوای را به مثابه‌ یک انتزاع پیکریافته در ذهن خود قبول کرده است، به صورت مداوم در حال بازتولید مناسبات بوژوایی از طریق پراکسیس بورژوایی است. بزرگترین اکت سیاسی این ها “نخوردن چربی” و “خواندن روزنامه ی شرق” است. این‌ها سال‌های سال به رژیمی که ده ها هزار زندانی سیاسی چپ و کمونیست و اسلام گرایان مجاهد را بدون محاکمه اعدام و تیرباران کرد، رای داده‌اند. امروز هم به صورت ایدئولوژیک از این رژیم فاشیستی دفاع می کنند. الان که افق سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی و نابودی فاشیسم اسلامی با شکل گیری قیام انقلابی توده ها به یک امر واقع در جامعه تبدیل شده است، این لایه های انگل وابسته به اصلاح‌طلبان و در بسیاری از موارد با فاشیسم سلطنتی همسویی پیدا کرده‌اند و یا جذب گفتمان لیبرال‌دمکراسی‌غرب می‌شوند. یعنی سیاست های اقتصادی و امپریالیستی که اوباش حکومتی در سپاه پاسداران به عنوان بزرگترین انحصار اقتصادی و یک نوع امپریالیسم منطقه‌ای به مراتب افراطی‌تر از هر الگوی نئولیبرالیستی در جهان به پیش برده و می برند.
فاشیست های حکومتی و قاتلان کارگران بی پناه در دی ماه 96 و آبان ماه 98 و انقلاب جاری ایران، همان کسانی که به صورت مستقیم به کارگران و زحمتکشان انقلابی در ایران شلیک کرده و می کنند باید بدانند که این دوزخیان این سرزمین بردگی دیر یا زود در سطح توده‌ای مسلح می شوند. آن زمان، زمین برای فاشیست ها چنان تنگ خواهد شد که یکی پس از دیگری خواهند گریخت. قبل از آنکه توسط انقلابیون در دادگاه های انقلابی محاکمه شوند. تمام کارگرانی که در طول تاریخ حیات ننگین فاشیسم اسلامی جان عزیزشان را برای رهایی جمعی انسان تقدیم کرده‌اند، به ویژه کسانی که در دی ماه و آبان ماه با شعارهای انقلابی “اصلاح طلب، اصول گرا، دیگر تمامه ماجرا” به میدان آمدند و یک بار برای همیشه تمام قداست ایدئولوژی بورژوایی فاشیست اسلامی در ایران را درهم شکستند و هرگونه توهم به اصلاح‌طلبی و اصلاح نظام به جای در هم کوبیدن آن را به گور سپردند و اصلاح‌طلبان را به برانداز هرچند با حفظ همان گرایشات ضد انقلابی و ارتجاعی گذشته تبدیل کردند.
“زیبایی شناسی مارکسیستی” به عنوان یک دستگاه قضاوت “اپورتونیسم” و “مارکسیسم”، دستگاه بررسی فلسفه ی هنر، سیستم تئوریک جدا کردن مارکسیسم از اپورتونیسم و فرصت طلبی است. دستگاه فکری تشخیص سلبریتی از روشنفکر ارگانیک و انقلابی حرفه‌ای می‌باشد. ابزار شناخت مواضع مشعشع خرده بورژوایی از مواضع و دیدگاه های انقلابی و پرولتری محسوب می‌شود. ابزاری برای قضاوت تاریخ ؛که ماهیت واقعی جنبش‌ها، جریانات، مواضع سیاسی افراد را از طریق بررسی رابطه ی کل و جز، عام و خاص و پیدا کردن امور خاص در عامیت، بشناساند و جایگاه احزاب و نیروهای سیاسی، جایگاه افراد در مبارزه ی طبقاتی را تشخیص دهد و خائنین به طبقه ی کارگر و کمونیسم را به جامعه بشناساند.

انقلابی حرفه یی، “انتلکتول ارگانیگ یا سلبریتی و اینفلونسر؟

حسن معارفی پور

مفهوم “انقلابی حرفه یی” برای اولین بار به عنوان ایده ی لنین در “چه باید کرد؟” مطرح می شود. انقلابی حرفه یی برخلاف پارلمانتاریست های سوسیال دمکرات عضو سوسیال دمکرات آلمان و احزاب مشابه، که بیشتر در چارچوب کانسپت ماکس وبر در مورد “سیاست به مثابه ی حرفه” می گنجید، به کسی گفته می شود، که انقلابی گری و فعالیت انقلابی در راستای پیشبرد یک انقلاب به حرفه و شغل اصلی او تبدیل شده است، بدون اینکه از دولت یا پارلمان دستمزد بگیرد، بدون اینکه خود را به موسسات خصوصی بفروشد، منبع زندگی انقلابی حرفه ی حمایت و همبستگی رفیقانه و بدون سلسله مراتبی منتج از سیستماتیزه کردن همبستگی طبقاتی و مادی در حزب و تشکیلات است. کسانی که وارد حوزه ی انقلابی گری حرفه یی می شوند، قاعدتا باید توسط حزب سیاسی ایی که به آن تعلق دارند، ساپورت مالی و معنوی شوند تا امکان ادامه ی فعالیت مداوم و مسمتر را داشته باشند. انقلابیون حرفه یی در گسترش آگاهی سوسیالیستی، آگاهی طبقاتی، سازماندهی کارگری، آژیتاسیون و تهیج در دوره های انقلابی سهیم اند و در دوره های که چشم انداز انقلابی حاکم نیست باید تمام تلاششان را برای انقلابی کردن جامعه به پیش ببرند.انقلابی حرفه یی کارمند استخدامی حزب کمونیستی نیست، بلکه حزب کمونیستی برای پیشبرد امر رهایی جمعی کارگران لازم است بر اساس یک تقسیم کار خلاقانه زندگی بخشی از اعضایش که به عنوان مبارزان حرفه یی و اگاه کار می کنند، را حمایت کند، تا این مبلغین سیاست های حزبی و طبقاتی بتوانند بدون مشغله ی مالی، بروکراتیک و غم نان به کار و فعالیت سیاسی در راستای اهداف حزب و تشکیلات ادامه دهند. شکل گیری آریستوکراسی کارگری و استخدامی کردن فعالین کارگری وابسته به اتحادیه ی کارگری برای پیشبرد امر آشتی طبقاتی و سیاست های ضدکارگری موسوم به سه جانبه گرایی اما در واقع یک جانبه گرایی به نفع سرمایه داری و دولت مدافع آن نتیجه ی یک انقلاب پاسیو از بالا و یک ضدانقلاب تعرضی طبقه ی بورژوازی و مبارزه ی طبقاتی از بالا به پایین بود. افرادی که در استخدام اتحادیه های کارگری که تقریبا بخشی از بدنه ی دولت در غرب هستند، هیچ ربطی به انقلابی حرفه یی مورد نظر لنین ندارند، اگر حتی ایده های کمونیستی را نگه داشته باشند و در کنار طبقه ی کارگر بایستند. آنان جزوی از آپارات دولتی بورژوایی و ساز و برگ های ایدئولوژیک بورژوازی اند. این البته به این معنی نیست که من فعالیت سیاسی و حتی به استخدام اتحادیه ی کارگری درآمدن را در کلیت خود رد کنم، مساله بر سر این است که کانسپت انقلابی حرفه یی شامل این لایه های مرفه از آریستوکراسی کارگری نمی شود. اینفلونسر و سلبریتی روحانیون انگل و خودخواه و مانع جدی بر سر همبستگی طبقاتی سیاست به مثابه ی شغل را ماکس وبر به عنوان جامعه شناس بورژوا و یکی از مدافعین سرسخت امپریالیسم و جنگ جهانی اول طرح کرد. مساله ی شغل یا Berufبرای ماکس وبر از یک طرف تعبیر نوعی فراخوان الهی به شخصی است که باید وظایفش را اجابت کند و از طرف دیگر به خاطر خوانش پروتستانیتستی وبر از سرمایه داری نوعی تلاش برای توجیه کالایی شدن مذهب و انطباق مذهب با مناسبات نوین سرمایه داری معاصرش و گسترش روابط کالایی و جایگزینی روابط انسانی با این روابط کالایی جدید، گسترش پروسه ی دیسیپلینیزه کردن جامعه و دفاع از کالایی کردن دانش انسانی در چارچوب مناسبات تولید سرمایه داری و شکل دادن لایه هایی از انسان های حرفه یی موسوم به سیاستمدار است، که از طریق گرفتن دستمزد یک امر خاصی را در خدمت طبقه ی حاکم به پیش می برند. وبر آنچنان مجذوب فتیشیسم کالایی و مناسبات شی واره است که دقیقا در راستای این مناسبات و حفاظت از این مناسبات به قول لوکاچ از یک “دمکرات” “رادیکال” با شکل گیری بحران سرمایه داری در اوایل قرن بیست به یک “امپریالیست” “افراطی” و مدافع سرسخت جنگ امپریالیستی موسوم به جنگ جهانی اول و فراتر از آن مبلغ جنگ می شود. حتی همسرش ماریانه وبر شهر به شهر و محل به محل می چرخید و مردم را به شرکت در جنگ دعوت می کرد. سیاست به مثابه ی شغل یا حرفه، آنچه ما امروز با آن روبرو هستیم چیزی جز بازتولید مشاغل مزخرف و تولید اینفونسر و سلبریتی های مفت خور یا تولید لایه های انگلی از “روشنفکران” کلاسیک در مفهوم گرامشی نیست. روشنفکران کلاسیک را در بخش دیگر مربوط به روشنفکر ارگانیک توضیح می دهم. اما این نکته را لازم است اشاره کنم که انقلابی حرفه یی به عنوان یک انسان از خودگذشته ی مبارز که بنا به ضرورت و برای گسترش همبستگی طبقاتی وارد میدان مبارزه ی سیاسی می شود و مثل سلبریتی های انگل یعنی این روحانیون بی عمامه به فکر پر کردن جیب خود و لگدمال کردن منافع توده ها در راستای انباشت سرمایه و زندگی انگلی به نفع خود نیستند. “روشنفکر” یا انتلکچوال ارگانیکقبل از هر چیز لازم است اشاره کنم که تمام انسان ها نزد گرامشی از انلکلت برخوردار هستن، چون انجام هر کاری از نظر گرامشی حتی کار یدی نیازمند هوش و اینتلکت استد. مفهوم “انلکچوال” یا انتلکتول نزد گرامشی و در زبان های اروپایی برخلاف ترجمه ی فارسی آن به “روشن” “فکر” یک مفهوم کاملا خنثی است. به نظر خودم ما باید به جای روشنفکر از مفهوم انتلکچوال یا انلتلکول استفاده کنیم، چون هر هستند انلکتول های زیادی که نه تنها تفکر روشنی ندارند، بکله تاریک اندیش ترین، فاشیست ترین و جنایتکارترین انسان های جهان هستند. گرامشی انلکتول ارگانیک را در مقابل انتلکتول سنتی به کار می برد. انتلکتول سنتی به ایدئولوگ های نظام های سرمایه داری و کسانی گفته می شود که از آگاهی وارونه یعنی آگاهی بورژوایی برخوردارند و تلاش می کنند تا جایی که ممکن است، مخاطبان خود را به پذیریش وضع موجود دعوت کنند و ایده های ضدانقلابی و کنسرواتیو خود را گسترش دهند و عملا به عامیلن حفاظت از بنیادهای سرمایه داری تبدیل می شوند. انتلکتول ارگانیک مورد نظر گرامشی در واقع بازسازی مفهوم انقلابی حرفه یی لنین است. او کسی است که در نظر و عمل به منافع توده های کارگر و زحمتکش پایبند است و علیه منافع آنان با دشمنان طبقاتی شان یعنی با بورژوازی مثل آریستوکرات های کارگری وارد اتحاد نمی شود و آَشتی طبقاتی را تلیغ نمی کند. بسیاری از کارگران و زحمتکشان بنا به سرنوشت زندگی شان، به خاطر مشاغل سخت و طاقت فرسایشان شان، هرگز امکان این را پیدا نکرده اند که به صورت تئوریک به یک فهم دقیق از قوانین نامرئی نظام سرمایه داری و ریشه های استثمار پی ببرند و آن را برای دیگران توضیح دهند. آنان استثمار و برخوردهای ضدانسانی صاحبکاران و دولت ها را حس می کنند و در مقابل آن هم وارد میدان مبارزه می شوند و برای تخفیف ساعت کار و افزایش دستمزد می جنگند، علیه بردگی و بندگی خود در مقابل اربابانشان می ایستند، اما توضیح قوانین استثمارگرانه و ظالمانه ی سرمایه داریی، که ریشه در منطق مالکیت خصوصی بر ابزارتولید و زمین دارد، را هر کس نمی تواند با دقت درک کند و برای دیگران توضیح دهد، چون توضیح پدیده های اجتماعی نیازمند مفاهیمی است، که جوهره ی پدیده ها را روشن و قابل روئیت کند، از فرم و پوسته ی پدیده ها فرارتر رود و آن را در قالب مفاهیم زبانی بیان کند، چون با حواس پنچگانه نمی توان جهان را درک و توضیح داد. اگر انسان ها به هر دلیلی نتوانند این مفاهیم زبانی را در جایگاه درست خود به کار ببرند، تشخیص ذات و ماهیت پدیده ها نه تنها دشوار، بلکه غیرممکن می شوند.اینجاست که انتلکتول های ارگانیک برخلاف “انتلکتول” های کلاسیک و سنتی، تلاش می کنند در پروسه ی درک و فهم جوهری قوانین نظام سرمایه داری به کسانی که به هر دلیلی این مفاهیم را نمی شناسند، به شکل کاملا داوطلبانه و همبسته همیاری کنند. انتلکچوال های ارگانیک برخلاف “روانشناسان” طبقه ی حاکم و روانشناسان مبتذل ، برخلاف سلبریتی ها، اینفلونسرها، رجزخوانان اصلاح طلب و رابین هودهای اخلاق، انتلکتوال های سنتی و روحانیون انگل، مردم به خشم آمده از ظلم و ستم را به رواداری و مبارزه ی بدون خشونت، “صلح” آمیز و خشونت گریز دعوت نمی کنند، بلکه دقیقا تلاش می کنند حس خشم و تعقل را به هم پیوند بزنند تا جایگاه طبقاتی و خاستگاه طبقاتی بهم پیوند بخورند و در نهایت آگاهی طبقاتی اصیل در پروسه ی کوتاه تری شکل بگیرد و سازمان یابی انقلابی برای قهر انقلابی به موقع جای “خشونت” فردی علیه پلیس و دولت را بگیرد. رابطه ی انتلکتول های ارگانیک با کارگران برخلاف روابط سلبریتی های، اینفلونسرها، انتلکتول های کلاسیک، آخوندها، و دیگر طیف های انگل با مردم را بطه ی سلطه و ارباب رعیتی نیست، بلکه رابطه یی کاملا متقارن و هارمونیک برای فهم جهان بیرون و تغیر این جهان در راستای رهایی کارگران از بندگی و استثمار و در نهایت رهایی کل بشر است.

زیبایی شناسی خیزش خوزستان

حسن معارفی پور

فاشیسم حکومتی مطالبات برحق مردم خوزستان را با گلوله جواب می دهد و اصلاح طلبان فاشسیت دوست همچنان بر دهل “تغییر” نرم از بالا می کوبند و مردم را به “مبارزه” ی صلح آمیز، یعنی به تسلیم شدن در مقابل فاشیسم حکومتی برای سر بریده شدن دعوت می کنند. نیروهای فاشیست و ارتجاعی، اصلاح طلب و جمهوری خواه، “براندازان”، سوسیال دمکرات های وطنی و کل جبهه ی ارتجاع و محافظه کاری در دو مساله ی بنیادی با هم دیگر شریک اند: 1. آنان مردم را تا زمانی نیاز دارند که از انان به عنوان سیاه لشکر برای رسیدن به مطالبات خودشان و چانه زنی از بالا برای حفظ مناسبات تولیدی سرمایه دارانه و سهیم شدن خود در حاکمیت فعلی استفاده کنند. 2. آنان افق متفاوتی با حاکمیت فعلی ندارند و هر دو کارگر ستیز و ضد مردمی اند و آینده یی که پیش پای مردم قرار می دهند، چیز متفاوتی با آنچه امروز رژیم فاشیست اسلامی جلو پای مردم قرار داده است نیست. هر سیستم و حاکمیت بورژوای در اینده ی ایران چه با براندازی نرم سر کار بیاد چه از طریق دخالت نظامی و با حمایت عربستان، اسرائیل و آمریکا و غیره به قدرت برسد، از آنجایی که انباشت سرمایه و رساندن سود به حداکثر خودش را به عنوان منطق خود برگزیده است، نمی تواند سیستم متفاوتی از جمهوری اسلامی باشد. بنابراین ادعاهایی همچون پایبندی به “حقوق بشر”، “آزادی بیان”، “آزادی بی قید و شرط سیاسی” (نمی دانم چه احمقی این مفهوم ارتجاعی آزادی بی قید و شرط سیاسی را برای اولین بار به عنوان شعار انتخاب کرد)، سکولاریسم، “دمکراسی” تنها روکشی زیبا برای یک جوهر ضد بشری به اسم مناسبات شیوه ی تولید سرمایه دارنه هستند و از آنجایی که سرمایه در ایران و خاورمیانه برای اینکه بتواند از گرده ی طبقه ی کارگری که زیر فقر و بدبختی کمرش خم شده است، بیشتر سود و ارزش اضافی تولید کند، نمی تواند مثل غرب از روش های “مشروع” (قانونی) بهره بگیرد، بنابراین لازم است به اقتدار، سرکوب و یک سیستم پلیسی پناه ببرد، سیستمی که امروز سپاه پاسداران نماینده ی آن بلامنازع ان است. طبقه ی کارگر ایران و مردم خوزستان باید به خوبی این را بدانند که نه ساواکی های سابق و نه مزدوران عربستان و سی ای ای و اسرائیل و نه جمهوری خواهان سکولار دمکرات، از لحاظ ماهییت و محتوا چیز جدایی از شیوه ی مناسبات تولیدی بورژوایی، شیوه ی مناسباتی که همین الان وجود دارد، به عنوان الترناتیو اقتصادی اتی برای مردم ندارند و به همین خاطر هم هست، که در زمینه ی مسائل اقتصادی و شیوه ی تولید اغلب خفه خون گرفته اند و اگر هم خفه خون نگیرند می گویند، دولت در ایران نئولیبرال خالص نیست و ما باید نئولیبرالیسم را خالص تر کنیم و بازار آزاد “واقعی” را متحقق کنیم، تا همه به فرصت های “برابر” دست پیدا کنند. این شارلاتان ها اما نمی گویند که دولت می تواند خود به مثابه ی یکی از رقبا در میدان حاضر شود و بخشی از دولت همچون سپاه نماینده ی بخش خصوصی باشد. بخش خصوصی ایی که به مدرن ترین سلاح ها برای کشتار مردم و تحمیل قدرت و هژمونی خود در تمام مناطق اقتصادی ایران مجهز است و هر رقیبی را می تواند مثل آب خوردن از بازار بیرون بیاندازد و یا حذف کند. وقتی سپاه از لحاظ اقتصادی همان منطق بانک جهانی و صندوق بین المللی پول را به پیش می برد و همزمان هم مهمترین ارگان سرکوب حاکمیت است، این برای لیبرال های جاهل و شارلاتان در چارچوب منطق نئولیبرالیسم “خالص” نمی گنجد. آنان اینقدر غرق در فرم قضایا هستند که هرگز نمی خواهند و نمی توانند جوهر و ذات پدیده ها را اشکار کند، چون اشکار کردن ذات پدیده ها یعنی نابودی خودشان، به همین خاطر تلاش می کنند از طریق تبلیغات ایدئولوژیک یک تصویر وارونه از واقعیت اجتماعی را به عنوان حقیقتی در ذهن سوژه وارد کنند. زمانی که وارونگی این اگاهی خود را به شکل اگاهی حقیقی نشان دهد، ان زمان است که ما از شی واره شدن اگاهی طبقه ی کارگر اسم می بریم. شی وارگی آنجا اتفاق می افتد که یک کالای ایدئولوژیک بدل را یک سوژه ی انسانی بی بهره از اگاهی طبقاتی به عنوان جنس اصل می خرد، بدون اینکه بداند پشت این پدیدار و روکش طلایی چه جوهر کثیفی است. تئوری ولفگانگ فریتز هاوگ در مورد “زیبایی شناسی کالا” و نقد تبلیغات تجاری می تواند برای فهم مساله ی اگاهی طبقاتی راهگشا باشد. آنجایی که هاوگ می گوید تبلیغات تجاری و بسته بندی یک وعده ی زیبایی شناختی به مشتری است، تنها مانیپولاسیون اتفاق نیفتاده است، بلکه یک اگاهی سطحی و مبتذل به اسم اگاهی واقعی در ذهن توده بازتولید شده است، اگاهی ایی که علیه منافع توده ی ی مردم و مشتری و در عین حال حامل جوهر پدیده نیست.

آنجا که سلطه هست، مقاومت در مقابل سلطه هم هست، وقتی سلطه بخواهد با زور سلاح و کشتار خود را به جامعه حقنه کند، دست بردن به سلاح برای در هم شکستن سلطه از شام شب ضروری تر است. جایی که مسائل و معضلات اقتصادی و اجتماعی را نمی شود از راه های “مشروع” حل کرد، زور و قهر است که سرنوشت ساز می شود. مردم برای اینکه بتوانند در این جنگ سیاسی و جنگ بین مرگ و زندگی پیروز و سر بلند بیرون بیایند، لازم است مدافعین وضع موجود، دولت و دستگاه بروکراتیک دولتی، ایدئولوژی حاکم و ساز و برگ های آن، ارتش و پلیس و سپاه را خلع سلاح کنند و هر گونه مقاومت بالایی ها را با سلاح نقد جواب دهند.

مطالبات مردم برحق است و حاکمیت علیه این مطالبات برحق. حاکمیت تنها برای حل مطالبات مردم خوزستان از یک ابزار بهره می گیرد و ان ابزار اسلحه است. اسلحه اما اگر در سطح وسیع به دست مردم برحق بیفتد، انگاه سکه بر می گردد و قهر علیه این جانیان فاشیست نه تنها برحق و مشروع جلوه می نماید، بلکه به ضرورتی برای رسیدن به رهایی و حل این مطالبات تبدیل می شود. آنجا که گفتمانی بین دو نیروی متقابل و متضاد شکل نمی گیرد و تنها گفتمان گفتمان خشونت است، قهر ضروری می شود. به کارگیری قهر در سطح وسیع برای در هم شکستن دولت بورژوایی و اشتراکی کردن مناسبات تولید و حل مسائل اقتصادی، اجتماعی و غیره نیازمند یک سازماندهی اجتماعی بر سر هدف و منافع مشترک است، هدف و منافع مشترکی که می توانند از طریق ارائه ی راهکار مشترک به صورت ایدئولوژیک و ساقط کردن حاکمیت به صورت عملی، آینده ی جامعه ی ایران را رقم بزند. در این راستا لازم است مردم تمام شهرهای ایران به صورت همزمان به میدان ایند تا تمرکز حاکمیت برای سرکوب مردم خوزستان از بین برود. مردم اما از آنجایی که مسائل سیاسی را به صورت بلاواسطه در مرحله ی اول درک می کنند، نیازمند یک بازاندیشی در برداشت های بلاواسطه ی خود از مسائل هستند. این مساله می تواند یک کارکرد هستی شناسانه داشته باشد. هستی شناسی ایی که مردم را به صورت اگاهانه در مقابل حاکمیت قرار می دهد. مردم وقتی رابطه ی سوژگی و ابژگی را درک کنند، ان زمان است که از طریق واسطه یی به اسم عقل و منطق می توانند از یک سرنوشت همسرنوشتی خود با دیگر ابژگان تاریخ یعنی مردم خوزستان، مردمی که دیگر نمی خواهند ابژه باشند را درک کنند و به جای این که مسائلی که فاشیسم حکومتی و دیگر نیروهای فاشیست در مورد “جدایی طلبی” مردم خوزستان تبلیغ می کنند، را باور کنند و از این طریق به دشمن مردم خوزستان و دوست حاکمیت تبدیل شوند، سرنوشت مشترک خودشان و اشتراکاتشان را با مردم خوزستان را در مرکز قرار دهند و حاکمیت و نیروهای مدافع وضع موجود را به عنوان دشمن خود معرفی کنند. اینجاست که همسرنوشتی طبقاتی می تواند از طریق روندی هستی شناسانه در رسیدن به اگاهی طبقاتی تبدیل یک دگرگونی ایدئولوژیک در ابژه شود، ابژه یی که در تلاش برای رفع ابژگی بر می اید و این تغییر ایدئولوژیک می تواند مبنایی برای اتحاد و سازمان یابی و سازماندهی طبقاتی علیه طبقه ی حاکم و دولت و دستگاه های نظامی و بروکراتیک آن شود و به یک انقلاب اجتماعی بیانجامد. پیش شرط پیروزی یک انقلاب رهبری مصمم، سازمان دهی رادیکال و انقلابی با رهبری انقلابی، به کارگیری قهر و عدم تزلزل در رهبری و بدنه ی نیروهای انقلابی در مقابل نیروهای پاسیفیست ملعون مدافع طبقه ی حاکم است.

شکست انقلاباتی مانند کمون پاریس و انقلاب 1918 ی آلمان و شکست مقاومت نیروهای انقلابی (کمونیست و آنارشیست) در جنگ داخلی اسپانیا نشان می دهد، که برحق بودن مطالبات مردم انقلابی و طبقه ی کارگر و نیروهای چپ و کمونیست به تنهایی کافی نیست، اگرچه لازمه ی پیشبرد یک انقلاب است. یکی از دلایل شکست انقلاباتی مانند کمون پاریس و انقلاب آلمان، انقلاب اسپانیا در سال 1938، نبود یک سازمان دهی انقلابی یکدست و مصمم، تزلزل برخی از جریانات آنارشیستی و آنارکوسندیکالیستی و شاخه هایی از سوسیال دمکراسی بخصوص در دوره ی قیام ارتش سرخ منطقه ی روهر آلمان، عدم تسلیح مردم در سطح عمومی به سلاح های مدرن، عدم اموزش کافی برای در هم شکستن ارتش دشمن و عدم حمله به دشمن در جاهایی که حمله تبدیل به ضرورت شده بود، است. در جنگ یک قانون وجود دارد و ان این است که بهترین شکل دفاع حمله به دشمن است. وقتی مردمی اسلحه به دست می گیرند، باید از طریق حملات مداوم بتوانند دشمن را در حالت تدافعی قرار دهند، تا بتواند دشمن را ناچار به تسلیم و خلع سلاح شدن کنند و اگر کسی حاضر نباشد خود را تسلیم کند، یک نیروی انقلابی نباید هرگز ابایی از کشتنش داشته باشد و یا اینکه هر خیزش و قیامی که به صورت نیم بند به پیش می رود، به شکست می انجامد و کسانی که در این نیمه انقلابات سهیم بودند، تاوان سنگینی پس خواهند داد، چون وقتی ضد انقلاب فاشیستی بتواند یک انقلاب را به شکست بکشاند، ابایی از کشتار جمعی هم نخواهد داشت. زمانی که کمون پاریس به شکست کشانده شد، بر طبق آمار رسمی بیست و هفت هزار نفر را تیرباران کردند.

عقل ستیزی و شارلاتانیسم “جنبش” “می تو” ی ایرانی!

Gallery

حسن معارفی پور در ایران همه چی نصفه ناتمام وارد شده است. فلسفه سه پا و نیمش در ایران ناقص است، اما جمعیت “فیل سوفان” ایرانی از فلاسفه ی غربی بیشتر است. مارکس هرگز به طور کامل خوانده نشده است، … Continue reading

فاشیست های خانه کارگر در تلاش برای پیشبرد یک انقلاب منفعل

حسن معارفی پور

مقدمه

در این مقاله تلاش می کنم که به صورت خلاصه به پدیده یی بپردازم، که در این اواخر در ایران دارد از جانب حاکمیتی که در اوج گندیدگی به سر به می برد، به پیش می رود و آن پدیده ی “انقلاب منفعل” است. “انقلاب منفعل” را گرامشی برای ادغام پتانسیل انقلابی جنبش های اجتماعی از طریق مدرنیزاسیون از بالا و ادغام پایینی ها به کار می برد. من هم سعی می کنم که با بهره گیری از ایده های گرامشی در این زمینه نشان دهم، که چگونه فاشیسم اسلامی در ایران از هر طریقی برای جذب و ادغام پتانسیل انقلابی در یک پروسه ی ضد انقلابی یعنی “مدرنیزاسیون” به پیش ببرد. پروسه ی انقلاب منفعل در ایران البته پدیده ی جدیدی نیست و حاکمیت فاشیسم اسلامی از همان سال های سر کار آمدنش سعی کرد که بخشی از اپوزیسیون را در خود حل کند و در این زمینه هم تا حدود زیادی موفق بود. ادغام جریاناتی مانند حزب مزدور و منفور توده و سازمان اکثریت و همچنین بخشی از سازمان های کوچک موسوم به چپ و کل جریان ناسیونالیستی ایرانی در کنار پاچه خواری و دم تکان دادن احزاب ناسیونالیست و مذهبی کٌرد همچون حزب دمکرات کردستان و مکتب فاشیستی قران برای خمینی مهر تاییدی بر این تئوری گرامشی هستند.

در یک مقاله ی کوتاه در مورد تبدیل شدن مارکسیسم به کالا در ایران نوشته ام که د ر اینجا کپی ان را می آورم، چون این مقاله می تواند برای خود بخشی از مقاله ی فعلی باشد.

چگونه مارکسیسم در ایران به کالایی اقتصادی تبدیل شد؟

بورژوازی ایران زمانی که نتوانست با حذف فیزیکی کمونیست و پاکسازی نیروهای اپوزیسیون خطر کمونیسم را از سر خود کم کند، تلاش کرد جنبش انقلابی را در بدنه ی حاکمیت جذب کند و برای این کار راهی جز کالایی کردن و “دولتی” کردن مارکسیسم نداشت. از یک طرف مارکسیسم را به کالایی قابل خرید و فروش برای “روشنفکران” بیگانه با مارکسیسم در ایران تبدیل کرد و از طرف دیگر سعی کرد با تشکیل جریانات حکومتی و موازی موسوم به چپ از جنس محور مقاومت و جریان سوسیال دمکرات مشاور حاکمیت مارکسیسم را از انقلابی گری تهی کند و به آن فرمت قانونی ببخشد. همزمان هم از طریق فروش مارکسیسم کالایی شده در بازار ارزش افزونه انباشت کند. در این مقاله به این مساله خواهم پرداخت.

 

چگونه این کالا به اسلحه ی کارگران و زحمتکشان علیه بازار و مناسبات کالایی تبدیل می شود؟

جمهوری ملعون، منفور و فاشیستی اسلامی ایران بعد از سر کار آمدن و تثبیت پایه های قدرت خود در جامعه ی ایران از همان سال های اول دهه ی شصت تصمیم به پاکسازی کمونیسم، جنبش کمونیستی، آثار مارکسیستی و نسل کشی کمونیست ها گرفت. در یک دوره یی کتاب های جلد سفید مارکسیستی را اگر با کسی می گرفتند، فورا برای او کیس قلابی و جعلی درست کرده و در بی دادگاه های شان محکوم به مرگ یا زندان طولانی مدت می کردند. جمهوری اسلامی که در فرم خود را جریانی انقلابی می دانست بر یک انقلاب ریشه یی و رادیکال همچون فاشیسم هیتلری سوار می شود و از فرم انقلابی اما اولترا پوپولیستی برای پنهان کردن ماهییت سراپا ارتجاعی و اولترا فاشیستی خود بهره می گیرد، تا بتواند جایگاه و پایگاه خود را در میان کارگران بیگانه با دانش و آگاهی طبقاتی و سوسیالیستی و بازاریان، کسبه و خرده بورژوازی شهری، زمین داران کوچک و روستائیان مرتجع و همچنین سرمایه داران تثبیت کند.

فاشیسم هیتلری در یک دوره یی به اسم ناسیونال سوسیالیسم از طریق تبلیغات ایدئولوژیک از یک طرف و فعالیت در میان کارگران و خرده بورژوازی آلمانی از طرف دیگر فرم انقلابی گری پوشالی را جایگزین انقلابی گری واقعی کرده بود و از طریق آشپزخانه های خلقی و توزیع سوپ مجانی در میان کارگران توانسته بود، زمینه ی قهر فاشیستی را فراهم کند و امکان انقلاب سوسیالیستی را از بین ببرد.

رژیم فاشیستی اسلامی هم قبل از سر کار آمدن توانسته بود از طریق تشکیلات های عظیم دور و بر حسینه ی ارشاد، همان کاری که نازی ها می کردند، را انجام دهد. ایدئولوژی فاشیستی اسلامی و آش شله زرد و نذری، پایه های ایدئولوژیک و مادی قهر ضد انقلابی و فاشیستی در ایران بودند.

ادامه مقاله را در فایل پی دی اف زیر بخوانید

چطور ناسیونالیست ضد انقلابی درون کومه له صدای “صدای انقلاب ایران” را خفه کرد؟

حسن معارفی پو

ردر این مطلب کوتاه به پروسه ی پیروزی ضد انقلاب ناسیونالیستی و انقلابی گری دروغین و جعلی بر انقلابی گری کمونیستی می پردازم. من بارها و بارها شاید صدها صفحه در مورد کومه له نوشته ام و شاید لازم باشد در آینده هم بیشتر بنویسم. اینجا به هیچ وجه وقت و امکان پرداختن به تاریخچه ی کومه له و حزب کمونیست ایران، مارکسیسم انقلابی و کشمکش های ان نیست. علاقمندان می توانند با خواندن مقالات من در این زمینه که در فاصله ی ده یازده سال گذشته نوشته شده اند، تصویر تقریبا منسجمی از تحلیل من از این تاریخ به دست آورند. کومه له از یک جریان سیاسی که یک جنبش عظیم صدها هزارنفری را در کردستان ایران بسیج می کرد، امروز تبدیل به یک دکان شده است. دکانی که کلید آن دست اوباش فاشیست و آدمکش اقلیم کردستان است. صلاح مازوجی از “جناح” “چپ” همواره تشکیلات کردستان را با یک “ویترین” مقایسه می کرد. این درک کالایی از سیاست یکی از مبتذل ترین و ارتجاعی ترین درک هایی است که ممکن است وجود داشته باشد. این شیوه ی اندیشه حتی گام ها از اندیشه های ماکس وبر در مقاله ی “سیاست به عنوان شغل” هم عقب تر است و به سیاست به مثابه ی کالایی نگاه می کند که در شی وارگی غرق شده است و این شی باید از طریق تبلیغات و رکلام برای فرم آن تبدیل به یک کالای جذاب برای مشتری شود. بدبختی این جاست که سخنگوی “جناح” “چپ” صلاح مازوجی است، کسی که خود به سیاست کاملا فتیشیستی نگاه می کند و می خواهد کالای خود را بهتر از کالای دیگری جلوه دهد و با قیمت بهتری بفروشد. جورج لوکاچ در بین سال های 1919 تا 1923 مجموعه مقالاتی را نوشت که در نهایت در قالب کتاب “تاریخ و اگاهی طبقاتی” منتشر شد. یکی از کلیدی ترین نقدهای جورج لوکاچ در این کتاب که در بخش “شی وارگی و آگاهی” طبقاتی به آن می پردازد، نقد چیزگونگی آگاهی پرولتاریا در سرمایه داری است. لوکاچ با این کتاب به ریشه ی مارکسیسم مبتذل و عامیانه تیشه زد. او نشان می دهد که کارگران چگونه به خاطر نداشتن یک درک هستی شناسانه از خود و جایگاه طبقاتی و تاریخی شان اگاهی و ایدئولوژی دشمن شان یعنی بورژوازی را می پذیرند و خود این اگاهی کاذب (وارونه، اگاهی ایی که سخنیتی با منافع کارگران ندارد) ابزاری برای تمدید بردگی خود کارگران می شود. ایدئولوژی یا تئوری به مثابه ی ابزار قهر مادی که مارکس در “درباره ی نقد فلسفه ی حق هگل” از آن سخن گفته بود و ویلهلم رایش بعدها در کتاب “روانشناسی توده یی فاشیسم” تشریح می کند، از نظر لوکاچ می تواند شکل اگاهی شی واره پیدا کند، اگاهی ایی که کارگران در سرمایه داری به جای اگاهی واقعی و طبقاتی پذیرفته اند. صلاح مازوجی به جای اینکه از اگاهی طبقاتی و پرولتری دفاع کند، با ویترین جلوه دادن تشکیلات کردستان کومه له، اگاهی شی واره و دیدگاه فتیشیستی خود را به نمایش می گذراد. در اینجا قصدم نقد مازوجی نیست، بلکه عدم پخش برنامه یی از محمد کمالی است که برای تله ویزیون کومه له تهیه شده بود. هر کس که در کردستان ایران یک روز زندگی کرده باشد، می داند که هزاران نفر به خاطر صدای رسای حمه ی کمالی به کومه له پیوسته اند. حمه ی کمالی بهترین گوینده ی تاریخ کومه له است و انسانی بسیار متین، رادیکال و با صدای رسا و فراموش نشدنی است. گوش هر دهقان و کارگری با صدای رسای حمه ی کمالی اشناست. اگر درست به یاد داشته باشم، تا چند سال پیش هم برنامه ی بخش کٌردی رادیو کومه له (ده نگی شورشی ئیران) ترجمه ی فارسی (صدای انقلاب ایران) با این گفته ی حمه ی کمالی (ده نگی شورشی ئیران له کوردستانه وه ده بیستن) ترجمه ی فارسی (صدای انقلاب ایران را از کردستان می شنوید) شروع می شد. حزبی که به خاطر صدای حمه ی کمالی صدها و هزاران پیشمرگ در طول سی و چند سال گذشته جذب کرده بود و بخشا از انان به عنوان تفنگچی دم در کمیته مرکزی بهره می گرفت، امروز به شکلی به دور از هر پرنسیپ برنامه ی حمه ی کمالی را سانسور می کند. حمه کمالی هم برنامه را در یوتیوب با آرم تله ویزیون کومه له منتشر می کند و کومه له هم در واکنش به این کار فراخوانی برای اثبات بردگی و چکمه لیسی اش در مقابل حکومت فاشیست و انسان کش کردستان عراق صادر می کند، که گویا این برنامه هیچ ربطی به تله ویزیون کومه له ندارد و از جانب عده یی انسان غیرمسئول تهیه و از تله ویزیون کومه له پخش شده است. این میزان از وقاحت، شارلاتانیسم، بی شرفی و رذلی “مسئولین” تله ویزیون کومه له در خاک کردستان عراق غیر قابل وصف است. تمام حاکمان کردستان عراق، کسانی که رو به آنان کومه له بیانیه ی چکمه لیسی صادر می کنند، به خوبی حمه ی کمالی را می شناسند و می دانند که او انسان غیرمسئولی نیست و کاملا اگاهانه علیه فاشیسم حاکمان کردستان و کارگر کشی ایستاده است. همان هایی که دیروز اعلام انقلابی گری دروغین می کردند، امروز در حکومت اقلیم کردستان به کارگران شلیک می کنند و کومه له نه در کنار کارگران کردستان عراق، بلکه در کنار قاتلان و فاشیست های آدم کش ایستاده است.”انقلابیون” دیروز در کردستان عراق، ضد انقلابیون فاشیست امروزی هستند. (من کاملا اگاهانه واژه ی فاشیسم را برای حکومت اقلیم کردستان به کار می برم، چون بیشتر المنت های یک حکومت فاشیستی را داراست.) مساله برای من سال های سال است که روشن شده است و از همان سال های 2008 تا به امروز من کوچکترین سمپاتی ایی به این یا آن بحث این یا آن جناح کومه له نداشتم و ندارم و وقتی که فراکسیون کمونیستی ایی که خودم در کومه له پایه گزاری کردم را جلو چشم همگان سر بریدند و برای هر کدام از اعضای این فراکسیون شایعات کثیفی که رژیم فاشیست اسلامی ایران هم به ما نبسته بود، درست کردند و پاپوش دوختند و بیانیه دادند، هیچ کدام از “قهرمانان” “جناح” “چپ” امروزی زبانشان را نگشودند و اعتراض نکردند. البته این را بگویم که بسیاری از این “چپ” های امروزی درون کومه له در دورانی که من در تشکیلات کردستان بودم، خود مسئولین سرکوبگر امر به معروف و نهی از منکری و وزارت ارشاد کومه له بودند و در سرکوب فراکسیون ما از فالانژترین فالانژهای درون کومه له یعنی حسن رحمان پناه و فرهاد شعبانی ها وحشیانه تر عمل کردند. سید ابراهیم این مام جلال دنیای سیاست اما خود را همیشه در دوره های بحرانی به کوچه ی علی راست می زد، همانطور که آن دوران هم زده بود. زمانی که صدام را می خواستند اعدام کنند، یک خبرنگار از مام جلال در تله ویزیون سوال کرد که ایا مام جلال به عنوان کسی که خود را مخالف اعدام می داند و بیانیه ی امنستی انترناسیونال برای مخالفت با اعدام هم امضا کرده است و تعهد داده است که کسی هرگز اعدام کسی را امضا نکند، با اعدام صدام موافقت می کند؟ جواب جلال طالبانی این بود: “من در هنگام اعدام صدام به اروپا صفر می کنم و عمل اعدام او را به جانشین هایم واگذار می کنم!” سید ابراهیم علیزاده هم همیشه در هنگام حذف سیاسی و تسویه حساب با مخالفین کمونیست درون این حزب تشکیلات کردستان را در اختیار صلاح مازوجی (نوشیروان مصطفی ی کومه له) قرار می داد و خود به اروپا سفر می کرد. (قبلا در یک مقاله سید ابراهیم علیزاده و صلاح مازوجی را با مام جلال طالبانی و نوشیروان مصطفی مقایسه کرده بودم) لازم به ذکر است که هنگام به خون کشیدن رفقای حزب کمونیست کارگری عراق، جلال طالبانی به شکل “اتفاقی” در اروپا به سر می برد و هنگام حذف شخص من از کومه له و سرکوب فراکسیون ما هم سید ابراهیم علیزاده در کردستان به سر نمی برد! اگر در گذشته منصور حکمت گفته بود که تشکیلات کردستان کومه له نوک قله ی کوه یخ است، و تشکیلات واقعی داخل کردستان ایران است، من سال ها پیش اعلام کردم که کومه له یعنی اردوگاه و کسی که این را درک نمی کند، اصلا کومه له را نشناخته است. امروز اعلام می کنم که کومه له حتی از اردوگاه هم کوچکتر است و چیزی جز سید ابراهیم علیزاده نیست. سید ابراهیم علیزاده، آنچنان بر صندلی قدرت تکیه زده است، که مرگ هم نمی تواند مانع شود که او “اصل” کومه له و “کومه له” ی “اصل” نباشد. تمام تصمیمات سیاسی باید از فیلتر “شورای” تک نفره ی “نگهبان” سید ابراهیم علیزاده بگذرند و دست بوسان سید همواره به عنوان کومه له به حساب می آیند و کسی که دست سید را نبوسد، هر چیزی می تواند باشد، جز کومه له. سید ابراهیم اگر به حزب دمکرات بپیوندد، دمکرات “کومه له” می شود! دست و پا زدن “جناح” “چپ” منشاء در این دارد که “دوست” و “دشمن” سید ابراهیم را کومه له به حساب می آورند و بقیه را کومه له نمی دانند. این وضعیت باعث شده است که “جناح” صلاح مازوجی تا امروز انشعاب نکند و دست به عصا راه برود، در صورتی که انشعاب به صورت غیر رسمی مدت هاست اتفاق افتاده است. البته درگیری بر سر مسائل مالی و تقسیم ملک و میراث اگر دلیل اصلی اختلافات درون این جریان نباشد، یکی از مهمترین دلایل است. اگر “جناح” مازوجی راست می گوید به جای اینکه یک عده جوان بدبخت و آواره که از فقر و نداری و گرسنگی و بدبختی به تشکیلات کردستان روی آوردند را قربانی درگیری های نفسگیر روحی روانی کند، خودشان از اروپا همگی برگردند و در تشکیلات کردستان و با جناح سید ابراهیم تسویه حساب کنند و یا انشعاب کنند و یا قدرت را از چنگال سید ابراهیم و اطرافیانش در بیاورند! نمی کنند، چون اهل این کار نیستند.زمانی که جلال طالبانی شکم پاره به خاطر زیاده روی در مصرف گوشت بوقلمون و خوردن غذای پرچربی مریض شده بود و در بیمارستانی در برلین به سر می برد، همسر مرتجع شان در سالگرد تاسیس حزب اتحادیه ی میهنی در شهر سلیمانیه به کاسه لیسان تروریست و فاشیست وابسته به حزب مام جلال اعلام کرد که “جان همه ی شما فدای مام جلال! آمین” سید ابراهیم دقیقا همان شخصیت مام جلال را دارد و همسر ایشان هم انسانی در مایه های هیرو ابراهیم احمد است. آنان با تمام قدرت بر تشکیلات کردستان چنگ انداخته اند و تحت هیچ شرایطی حاضر نیستند از امکاناتی که اتحادیه ی میهنی و حکومت فاشیست و آدمکش کردستان عراق در اختیارشان می گذارد، دست بکشند. به همین خاطر حاضر اند نه تنها زبان امثال حمه ی کمالی را مثل آب خوردن ببرند، بلکه برای اثبات چاکرمنشی خود در قبال حکومت فاشیست کردستان عراق حتی اعضای مخالف خود را تحویل رژیم فاشیستی ایران دهند.توصیه ی من به کمونیست های درون تشکیلات کردستان، کسانی که پاسپورت اروپایی ندارند، این است سریع تر این حزب را ترک کنند و خود را به یک کشور اروپایی برسانند.