مارکسیست بودن

مقاله ی مارکسیست بودن ولفانگ فریتز هاوگ را با ترجمه ی ایمانوئل شکریان و مقدمه یی از من می توانید در این لینک بخوانید. ترجمه ی من چون از ترجمه ی مقاله ی کوتاه شده ی این مقاله ی عظیم برگرفته شده است و قسمت های مهم و حیاتی مقاله در مقاله ی کوتاه شده منتشر شده در سایت بنیاد رزا لوگزامبورگ حذف شده بود، زیاد مفهوم نیست، به همین خاطر ترجمه ی مقاله را از انگلیسی به فارسی به رفیق دیگری یعنی ایمانوئل شکریان سپردم. لازم به ذکر است که این مقاله به اندازه ی چند تا کتاب اطلاعات را در خود دارد و گرهی ترین مقاله برای آشنایی با مارکسیسم حداقل در ده سال گذشته در المان است. خواندن ترجمه ی ایمانوئل را علیرغم سختی ترجمه ی نوشته ی ولفگانگ فریتز هاوگ به همه توصیه می کنم. در ضمن ترجمه ی خودم را هم در زیر می اورم. البته این ترجمه مال دو سال پیش است و اگر امروز از نو ترجمه کنم بدون شک ترجمه ی به مراتب بهتری از آب در میاید. این ترجمه را یک سال پیش شروع کردم، منتها به خاطر مشکلات فراوان شخصی و مصائبی که سر راهم قرار گرفت، به دلیل ضرورت به پایان رساندن دانشگاهم در رشته ی جامعه شناسی و انسان شناسی، تحویل پایان نامه و چند کار تحقیقی دیگر، نصف ترجمه را به رفیق نریمان زمانزاده سپردم، اما متاسفانه او هم وقتی برای ترجمه ی این متن فوق العاده سخت نداشت و صفحه یی از متن را ترجمه کرد که، صفحه یی که خودم هم ترجمه کرده بودم. در نهایت ناچار شدم ترجمه ی این صفحه را ترکیبی از ترجمه ی رفیق نریمان و خودم در این ترجمه ترکیب کنم. این مقاله در اصل در دانشنامه ی تاریخی انتقادی مارکسیسم برای اولین بار در سال 2015 جلد 8.IIمنتشر شده است. مقاله ی اصلی یک کتابچه است که در اینترنت هم منتشر شده است. این ترجمه از سایت بیناد رزا لوزامبورگ گرفته شده است که توسط خود هاوگ خلاصه شده و خود هاوگ به جای قسمت های حذف شده (…) گذاشته است. در این متن ترجمه شده هم، به جای تمام قسمت های حذف شده پرانتز (…) گذاشته ام. عنوان این مقاله همانطور که در مشاهده می کنید در آلمانی مارکسیست بودن و مارکسیست بودن است. دلیل ان این است که در المانی برای زن مارکسیست Marxistin و مرد مارکسیست Marxist به کار می رود، چیزی که در زبان های دیگر مانند زبان انگلیسی و فارسی وجود ندارد. تمام جملات داخل پرانتز با (*) از مترجم است.در باره ی ولفگانگ فریتز هاوگولفگانگ فریتز هاوگ در تاریخ 23.03.1936 در شهر اسلینگن آلمان در حوالی شتوتگارت به دنیا امد و دوران مدرسه تا پایان دبیرستان را در اسلینگن گذراند. در هیجده سالگی با معلمی اشنا می شود که یک نیچه گرای بی دین بوده و به خاطر رفت و امدی که با این معلم داشته، به نیچه علاقه مند می شود و از عضویت در کلیسا بیرون می اید. بعد از پایان دبیرستان در کلاس های مختلف در دانشگاه توبینگن به عنوان مهمان شرکت می کند و بعد از مدتی به دانشگاه توبینگن، یکی از مهمترین دانشگاه های المان می رود. در توبینگن به خواندن زبان فرانسوی و رومانستیک (ادبیات عاشقانه) می پردازد و بعد در برلین فلسفه و تاریخ و غیره می خواند. مدتی در شتوتگارت به عنوان شاگرد مکانیک به دوره ی کارآموزی می پردازد. سال 1959 انتشارات آرگومنت را بنیان گذاشت. از شصت شال گذشته تاکنون نشریه ی داس آرگومنت قوی ترین نشریه ی تئوریک مارکسیستی المان است و می توان گفت بی رقیب است. ولفگانگ فریتز هاوگ سال 1979 پروژه ی تحقیقاتی تئوری ایدئولوژی را بنیان گذاشت و بعد از گرفتن مدرک دکترایش در دانشگاه های مختلف جهان به خصوص در ایتالیا و فرانسه به تدریس می پردازد و در نهایت با وجود تحت تعقیب بودن کمونیست ها و ممنوعیت شغلی برای انان در سال 1979 در دانشگاه برلین به عنوان پروفسور استخدام می شود و تا سال 2001 در این سمت باقی می ماند. در دوران جوانی و با شکل گیری جنبش دانشجویی در فعالیت های دانشجویی فعال بود و نشریه ی داس آرگومنت یکی از ارگان های تئوریک جنبش دانشجویی آلمان در دهه ی شصت می شودو به همراه فریگا هاوگ، ولفگانگ کوتکلر و پیتر یاله انستیتوی برلین برای تئوری های انتقادی و دانشنامه ی تاریخی انتقادی مارکسیسم را بنیان گذاری کرد. ولفگانگ فریتز هاوگ در حال حاضر یکی از متفکرین اصلی مارکسیسم در سطح جهانی است، که متاسفانه همچنان در ایران تا حدود زیادی ناشناخته مانده است. در انستیتوی تئوری های انتقادی این گفتمان وجود دارد که ولفگانگ کسی است همه چیز را می داند. شاید این کمی اغراق باشد، اما با توجه به شناختی که شخصا از او دارم، بی گمان یکی از پرکارترین و بزرگترین متفکرین معاصر به ویژه در حوزه ی ادبیات مارکسیستی است. هاوگ صدها مقاله ی علمی و ده ها کتاب تاکنون منتشر کرده است. از ناشرین اصلی نشریه ی داس ارگومنت و دانشنامه ی تاریخی-انتقادی مارکسیسم Historisch-kritisches Wörterbuch des Marxismus (HKWM) است. هاوگ ناشر اصلی دفترهای زندان گرامشی هم هست که در یک مجموعه ی ده جلدی توسط انتشارات آرگومنت منتشر شده است و کتاب او در به اسم فلسفیدن با گرامشی و برشت، در حوزه ی فلسفه ی مارکسیستی و بازخوانی گرامشی و برشت بی مانند است. هاوگ یکی از بزرگترین برشت شناسان جهان و فسلفه شنان حوزه ی فلسفه ی مارکسیستی است.ولفگانگ فریتز هاوگ اما در برخورد به رئال پولتیک شخصیتی به شدت جنجال برانگیز و اپورتونیست است. او به جناح راست حزب چپ المان تعلق دارد و از همکاری حزب چپ که خودش یک حزب سوسیال دمکرات اپورتونیست است، با حزب سوسیال دمکرات(حزبی که یک جریان نئولیبرال راست جنگ طلب و امپریالیستی است، دفاع می کند. در رابطه با اوضاع روز برخوردی به شدت اپورتونیستی و نان به نرخ روز خور دارد و این مساله باعث می شود که توجه چندانی از جانب چپ کمونیست به نظریات او نشود. با تمام نقدهایی که به دیدگاه های به شدت ارتجاعی او در سیاست روز وجود دارد، نمی توان مباحث تئوریک او رادر زمینه های مختلف مارکسیسم نادیده گرفت. هاوگ را باید خواند و به جامعه ی فارسی زبان معرفی کرد. مترجم این سطور نه یک مترجم حرفه یی است و نه هرگز چنین ادعایی داشته است. من به کار ترجمه علاقه یی نداشته و ندارم و فکر می کنم انرژی فوق العاده زیادی از من می گیرد. ترجمه برای منی که سالهاست شغلم ترجمه ی مکالمات پناهجویان با ادارات دولتی است، کاری نفس گیر و طاقت فرساست. من المانی را به المانی می فهمم، همانطور که فارسی را به فارسی می فهم. زبان المانی را به خوبی می فهمم و همچنین به زبان فارسی هم تسلط کامل دارم، اما ترجمه ی یکی از سخت ترین متونی که تاکنون مطالعه کرده ام، از یک زبان نسبتا سخت مثل المانی به فارسی، برای یک مترجم آماتور مثل من کار بسیار سختی است و به قول آلمانی مانند زایمانی سخت بود.با تمام این مسائل امیدوارم ترجمه ی این مقاله بتواند به خوانندگان فارسی زبان کمک کند، که برای برگرداندن ترجمه ی متون تئوریک مارکسیستی از زبان های دیگر اقدام کنند.ترجمه ی این مقاله هم الزاما به معنی این نیست که دیدگاه حاکم بر این مقاله را، که من در جاهایی ان را به شدت چالش برانگیز می دانم، تایید کنم. اصل مقاله بسیار طولانی تر از این مقاله است و حاوی اطلاعاتی است که در ده تا کتاب هم نمی تواند ان را پیدا کند، اما این اطلاعات الزاما از لحاظ تئوریک دقیق نیستند و در چارچوب مارکسیسمی که من می می فهمم قرار نمی گیرند. یکی از اشتباهات هاوگ این است که سیستم حاکم بر شوروی را سوسیالیسم دولتی می خواند، من این سیستم را سوسیالیسم دولتی نمی دانم، بلکه ان را سرمایه داری دولتی می دانم. زمانی که هاوگ خشت اصلی را در بررسی اقتصاد سیاسی شوروی اشتباه می گذارد، در تحلیل های دیگرش دچار اشتباه تئوریک می شود. مساله این است که سرمایه داری در قالب دولتی اقتصاد شوروی را اداره می کرد، این سیستم سرمایه داری چه از جانب حزب کمونیست روسیه ادراره شده باشد یا حزب نئولیبرال، یک مناسبات سرمایه داری و کالایی در شوروی سابق حاکم بود. یکی از دلایلی که هاوگ شوروی را سرمایه داری نمی داند، از بین بردن بازار ازاد بود. من اما می گویم برای سرمایه داری نبودن یک اقتصاد به غیر از نابودی بازار ازاد و رقابت، الغای استثمار و مناسبات کالایی و مالکیت خصوصی و دولتی بر ابزار تولید ضروری است. در صورتی که این اتفاقات در جامعه ی شوروی نیفتاد، لذا سوسیالیستی خواندن ان و حتی سوسیالیسم دولتی نامیدن این جامعه به شدت سفیهانه و ساده لوحانه است و اگر ساده لوحانه نباشد، نوعی بازبینی و بازاندیشی اپورتونیستی تئوری مارکسیسم است. با شناختی که از هاوگ به عنوان یک متفکر مسلح به تاریخ و فلسفه و مارکسیسم دارم، نمی توانم قبول کنم که او از روی سفاهت اینگونه در تئوری مارکسیسم بازبینی کند. هاوگ در عین حال یک مارکسیست است که مارکسیسم را با دیدگاهی شدیدا پلورالیستی بازخوانی می کند. در خوانش او رد پای جریانات مختلف مارکسیستی از مارکسیسم ساختارگرای آلتوسری گرفته تا پولانزانسی، از لنینیسم و استالینیسم گرفته تا گورباچفیسم و از گرامشی و برشت گرفته تا مارکس و انگلس و بخشا جریانات آنارشیستی ایتالیایی و مارکسیست هایی همچون آنتونیو لابریولا Antonio Labriola ، ارنست بلوخ و بنیامین و دهها مارکسیست دیگر.بهره گیری هاوگ از مارکسیسم و مارکسیست ها و غیر مارکسیست ها، بازگویی اکادمیسین نیست، بلکه یک نوع ارتقای تئوریک عمیق به مرحله ی تازه تری است. او بی دلیل یک مارکسیست را تایید یا رد نمی کند، بلکه تلاش می کند تئوری این شخصیت های تاریخی و مهم را بازسازی کند و به مرحله ی دیگری ارتقا دهد. تحقیقات هاوگ از این زاویه با بازخوانی بسیاری از اکادمیسین ها که طوطی گونه برای حفظ و بازگویی اثار متفکران دیگر از جلمه مارکس استفاده می کنند، به شدت متفاوت است. این مساله باعث می شود که خواندن هاوگ ضروری شود. متد تئوریک او را باید از متد سیاسی اش جدا کرد و در عین حال به شدت به نقد برخوردهای سیاسی او پرداخت. او در سطح تئوریک به یک نوع بررسی ماتریالیستی و تاریخی از مارکسیسم می پردازد و تلاش می کند با بهره گیری از چارچوب مارکسیسم، مسائل دنیای امروز و سرمایه داری متاخر را تحلیل و نقد کند.حسن معارفی پور تابستان 2019مارکسیست بودن و مارکسیست بودنMARXIST SEIN/MARXISTIN SEINولفگانگ فریتز هاوگترجمه: حسن معارفی پوردر مورد سوال >مارکسیست بودن < (م[1]) سوژه ها ثقل تمرکز و فوکوس هستند. امر سیاسی بازتاب خود را در شخصیت انسانی نمایان می کند (…) انسان های بی شماری خود را مارکسیست می دانستند. در بالاترین مرحله ی انقلابی در قرن بیستم، میلیون ها نفر خود را مارکسیست می شمردند. در مقابل هجوم تاریخی شرایط اجتماعی، انان (مارکسیست ها) از نسل های متفاوت و مناطق مختلف جهان مارکسیسم را پاس می داشتند. همانطور نورمن گراس می گوید » در این گیر و دار مساله ی وجودی ایی شده بود که هر کس یک انتخابی بکند. (2011, 5)اگر چه در مورد مارکسیسم و کمونیسم بر خلاف مارکسیست بودن و کمونیست بودن، بسیار نوشته وبحث شده است، اما مارکسیست بودن، عوامل محرک مارکسیست شدن و پراکسیس مارکسیستی، تناقضاتش و بحران مارکسیست بودن و مارکسیست شدن و کارائی و متنوع بودن جریانات مختلف مارکسیستی کمتر در تئوری انعکاس پیدا کرده است کرده است و فهمیده شده است.»دوران پساکمونیسم« (هاوگ 1993) به مثابه آزاد سازی نئولیبرالی سرمایه (کاپیتال) از زنجیر هایی که تحت شرایط مبارزاتی از پایین به عنوان نوعی توافق اجتماعی به سرمایه داری رقابتی تحمیل شده بود، عمل کرد، کش و قوس و موانع حفاظتی دولت ملت را به نفع تغییر سریع در راستای بازار جهانی کنار زد و سرمایه داری را تا حد یک مرحله ی بالایی سرمایه داری فراملیتی مسلح به تکنولوژی پیشرفته به پیش برد. بحران سرمایه داری پسا کمونیستی سناریوهای جنگی را با خود همراه آورد و جهان را وارد مرحله ی خطرناکی کرده است (…) گئورگ فولبرت موقعیت مارکسیسم را اینگونه توصیف می کند« اگر در این وضعیت مارکسیسم نتواند خود را با محتوای علمی خود یعنی »نقد اقتصاد سیاسی و ماتریالیسم تاریخی« وفق دهد، آن (مارکسیسم) اگر به به طور کامل از بین نرود، تبدیل به یک علم اکادمیک می شود«. (2013)لحظه ی مارکسیست بودن و مارکسیست شدن نظر تئوریک نه مختص اکادمیسین ها به تنهایی است و نه به تنهایی به محیط اکادمی گره خورده است، چون همانطور که لویی آلتوسر می نویسد یک مارکسیست نه (می تواند) هم در انچه می نویسد و هم در انچه (در بعد نظری و عملی)، برایش مبارزه می کند، (مارکسیسم باشد*)، (…) بدون اینکه پشت مارزه اش اندیشه باشد. (54.1975) (…)در عین حال M(مارکسیست بودن (به مثابه ی شکلی سیاسی_اخلاقی است، زیرا هر کس به صورت فردی در قبال شرایط اجتماعی در سطح جهانی و طبیعت (شرایط طبیعت*) پاسخگو است.در نتیجه اعلام موضع فعال در موقعیت های و جهت گیری روزانه، مفهوم امر مطلق را در زندگی روزمره بنیادی و ضروری می شود، در نتیجه لازم است که انسان تمام مناسباتی که او در ان به ذلت و خواری، بردگی و انزوا کشیده می شود را به دور اندازد. ((KHR,1/358 و به همراه ان بنا به ضرورت، لازم است که جهان را برای »نسل های بعدی در شرایط مناسبی به جا بگذارد«. (K III, 25/784), ، این یک ارزش بنیادی امر مطلق است. (در عین حال ترجمه ی مارکسیستی امر مطلق کانت است*).Franz Mehring فرانتس مهرینگ (متولد 1846) به عنوان یکی از اولین کسانی که این مساله را مطرح کرده است، در این زمینه اشاره می کند » اقرار به ماتریالیسم تاریخی نیازمند ایدئالیسم (ارمان گرایی*) اخلاقی بالاست، چون اقرار به ان (ماتریالیسم تاریخی)، باعث می شود که به صورت غیرقابل باور فقر، تعقیب و افترا به انسانی که به ان اقرار می کند روی بیاورد، و حال انکه ایدئالیسم تاریخی مکانی برای پیدا کردن فرصت های شغلی جویندگان شغل و قوی ترین نقطه ی اتصال برای جویندگان بخت و اقبال در مشاغل ( Sinekuren) و مناصب چرب و نرم بدون زحمت است « (1893, 442)..(…) بنابراین تصمیم در این مورد از روی از خودگذشتگی و فداکاری نیست.»هرکس در مقابل پایمال شدن حق فردی اش، به خشم نیاید، به سختی می تواند مبارزه کند. هر کس ،اما در مقابل پایمال شدن حقوق شخصی دیگران به خشم نیاید، او هیچ وقت نمی تواند برای نظم بزرگ مبارزه کند (Brecht, GW 12, 576) (…)«زمانی که ما از مارکسیست بودن صحبت می کنیم، واضح است که صحبت از >مارکسیسم< بدون هیچ درافزوده یی نمی تواند باشد.» umzuschaffen das Geschaffne, damit sich’s nicht zum Starren waffne«.پدیده یی که تولید شده (خلق شده) است، لازم است دگرگون شود، تا همچون سلاح سردی باقی نماند، چون اگر غیر از این باشد، خطرناک می شود. (Eins und Alles, BA 1, 540)این خطر وجود دارد، که جسارت و دگرگونی مارکسیسم که بتواند رسوبات مارکسیسم را کنار بزند تا بتواند ان (مارکسیسم) را برای گام برداشتن و جهش به جلو کمک کند و از این طریق وارد یک پروسه ی تغییر واقعی شود، می تواند چیز دیگری از ان بیرون بیاید. همین مساله به صورت اجتناب ناپذیر کشمکش و جدال در پی خود خواهد اورد (…) از همین جاست که تناقضات اشکار می شود، به تعبیر دیگر دیالکتیکٍ زندگی و سر زندگی« مارکسیستی اندیشیدن، است. Lefebvre 1959) 683) همچنین کمشکش در میان خود مارکسیست ها و نه فقط کشمکش مارکسیست بودن در محیط بورژوازیی در سرمایه داری به تبارشناسی نه مارکسیست بودن، بلکه انتی مارکسیست بودن بر می گردد. مخالفان مارکس در جنبش چپ کسانی بودند که پیروانشان، » مارکسیست« ها را غسل تعمید می دادند تا انان را در جامعه منزوی کنند (…) به همین خاطر است که هانری لوفور می گوید که انسان قبل از هر چیز باید در مورد »مارکسیست بودن« و »کمونیست بودن« درک روشنی داشته باشد و تصویر درستی ارائه دهد. »اغلب یک روش و طریقت هستی شناسانه از ( das Sein ) یعنی وجود به جای شدن (Werden) و جریان حرکت، انطور که مارکس مورد نظرش بود، معرفی شده است« (1959, 683f)انسان مارکسیست نیست، همانطور که لوسین سوی هم تاکید می کند، بلکه او انسان بلکه مارکسیست می شود. در واقعیت (پروسه) ی شدن هیچگاه پایانی ندارد. بنابراین مارکسیست بودن به معنی این نیست که یک برنامه ی از قبل داده شده را به سرانجام برسانی، بلکه این است که، باور و مسیر پراکسیس پروسه ایی طولانی را کشف کنی« (…)انگیزه ی مارکسیست ماندنLabriola لابریولا بعد از مرگ انگلس گفت که بحران مارکسیسم را اعلام می کند و برای اولین بار به این نتیجه رسید که »مجموعه ی خاصی از انسان ها، ما (مارکسیست ها) را ترک گفتند و بقیه هم در مسیر راه (مارکسیسم) ضعیف می شوند«. »ایا لازم است که به گروه اول اجازه دهیم که بروند و برای گروه دوم ارزوی تقویت اراده کنیم« (نقل قول غیر مستقیم از متن. Luxemburg, GW 6, 265) منظور او از اروزی موفقیت این است که این انسان های متزلزل به اگاهی دسترسی پیدا کنند» که چه چیزی پشت این جنجال و جر و بحث این گروه وجود دارد«: امید های روشن، سر زنده و شتابانی که انسان ها سال ها داشته اند و از ان محافظت کرد اند. این آرزوها با جزئیات دقیق و روشنشان و به همراه گوشه های متفاوت شان » با وجود تمام معضلات و مشکلات« در نیمه راه متوقف و ماندگار می شوند و از مسیر خارج می شود(« (264f.اگر انسان سوال کند که چرا مارکسیست بماند، به این نتیجه می رسد که مارکسیسم »کارایی« انسان را بالا می برد)…) بنابراین همانطور که برشت اشاره می کند هر شخص (ایندیویدوم) یک »[2]Dividuum«, دیویدوم است: یک نفر یا بیشتر از یک نفر در جریان مبارزات گوناگون و متعدد (GA 22.2, 691)..موجودیت فردی انسان متنوع است و ضد و نقیض تعیین شده است.از طریق مارکسیست بودن، انسان به بهره وری ایی دست می یابد که رهایی، ترقی و تعامل و اندیشیدن را برای او در پی دارد و این بهره وری و کارایی باعث غالب شدن او بر اوضاع از پیش تعیین شده (اوضاعی که توسط طبقات حاکم و شرایط اجتماعی[3] تعیین شده است) می شود، و به احتمال زیاد این سوال پیش می اید که علیرغم تمام مسائلی که بالاتر اشاره شد، چرا در موارد مشخص نه اقتصاد خصوصی و نه اقتصاد صنفی (کئوپراسیونی) نمی تواند پاسخگوی »منافع طبقاتی« باشد، بلکه »نقطه ی تعالی« ان (منافع طبقاتی)، امادگی کسب هژمونی به صورت عمومی است( گرامشی دفتر های زندان (Gramsci, Gef, 10.II, §6, 1259 (…)برای مزدبگیران، مارکسیست بودن چیزی جز تقسیم اشتراکی، دگرگونی در مناسبات رقابتی به نفع مناسبت رفیقانه و اشتراکی و دگرگونی از عدم قدرت به قدرت طبقاتی نیست. انان (مزدبیگران، اینجا منظور تمام کسانی است که نیروی کار خود را در مقابل مزد می فروشند، یعنی طبقه ی کارگر یدی و فکری*) همزمان در پروسه ی مشارکت اجتماعی سهیم می شوند (…) آموزه های مارکس به ما می گوید که کارگران منفرد »تنها می توانند به صورت کلکتیو و جمعی به مطالباتشان برسند. طبقه ی کارگر در سال های 1860 این تجربه را در اموزه های متوالی کسب کرده است […] بنابراین در چنین شرایطی لازم است که اقشار و طبقات اجتماعی علاقمند به سیاست، به صورت بی وقفه خود را درگیر این مساله کنند« (Eisler, Gespräche,[4] 124)از انجایی که »همبستگی در شکل متفاوت ان لازم است شکل بگیرد. این همبستگی لازم است شکلی از همبستگی باشد که بردگی و تحت ستم بودن (طبقه ی کارگر) از جانب طبقه ی سلطه گر را رفع کند، همانطور که هانس یورگن کرال به درستی Hans-Jürgen Krahl (1969/1971, 21f) اشاره می کند.تئوری و پراکسیس (پراتیک)تئوری های مارکس، انگلس و پیروانشان توانسته اند و می توانند: »تنها تا جایی که »یک قدرت تاریخی« ( قانع کننده: از نقطه نظر عملی زیربط) با یک قدرت معنوی و سیاسی تبدیل شوند، « که»به حمایت از توده ها و اقشار مردم تحت ستم بپردازند. در واقع تنها در این شرایط است که این تئوری به عنوان تئوری رهایی اکتساب، ترجمه و شناخته« می شود.(Deppe 1991, 27)این پیوستگی مارکسیسم، مارکسیسم را از یک گرایش صرف فکری بالاتر برده و یک ویژگی منحصر به فرد به آن می بخشد، که خود را در دو حوزه به صورت همزمان به اثبات برساند، یک بار به عنوان یک تئوری علمی و یک بار به عنوان دانش مبارزه ی طبقاتی. یگانگی تئوری و پراکسیس به عنوان »نیاز بنیادی و اساسی» مارکسیست بودن است، مارکسیست بودنی که در خود مجموعه ی زیادی از تناقضات را حمل می کند. تجرب به ما نشان می دهد، که تئوری علمی و پراکسیس (سازمانیافته) ی سیاسی همیشه بدون هیچ گونه شکافی در جوار همدیگر حرکت نکرده و نمی کنند، بلکه هرازگاهی قواعد متضادی را دنبال می کنند، قواعدی که از همان ابتدا تا امروز مارکسیسم را همراهی می کند. حتی نزد مارکس و انگلس هم، وقتی که تئوری و پراکسیس به عنوان دو قطب جدایی ناپذیر مارکسیست بودن در هم تنیده می شوند، این تفاوت (تفاوت تئوری و پراکسیس*) خود را اشکار می سازد. این تفاوت را می توان در نامه ی ویکتور آدلر بنیان گذار سوسیال دمکراسی اتریش مشاهده کرد، نامه یی که در ان به انگلس می نویسد:»همانطور که همه ی ما در اتریش از لحاظ عاطفی به تو احساس نزدیکی می کنیم و [..] بیشتر از مارکس به تو تشکر و قدردانی بدهکاریم و خود را موظف می دانیم که به خاطر”» سیاست و تاکتیک. به کارگیری تئوری در یک جسم زنده corpore vivo ازت قدردانی کنیم.« , III.30/169)) .« (21.1.1890مارکس در اصل به عنوان تئوریسین شناخته شده است و انگلس به عنوان پراتیسین.از این دیدگاه تفاوت تئوری و پراکسیس و اختلافات ان اشکار و مشخص می شود و این تفاوت خود را در تفاوت »تئوریسین و سیاستمدار« نمایان می کند، همانطور که لوکاچ در سال 1965 این تفاوت را به صورت فوق العاده به تصویر می کشد.» اولین جنبش های کارگری بی گمان از این شانس برخوردار بودند که مارکس، بعد از او انگلس و لنین مردانی بودند که توانایی تئوریسین بودن را در کنار سیاستمدار ممتاز بودن در خود داشتند […] امروز کسی نمی تواند بگوید که ایا در جنبش امروزمان، کسانی می توانند وجود داشته باشند که در کنار تئوریسین و رهبر بودن، شخصیت های برجسته ی سیاسی باشند، کسانی که اموزه های جنبش را نمایندگی کنند […] بنابراین لازم است که ما […] تمرکز خود را به »دوالیسم « [تئوری و پراکسیس] بگذاریم، [برای انکه] بتوانیم در راستای منافع جنبش و فعالیت مشترک ایدئال، در هر حزبی، همزمان تئورئیسین ها و سیاستمداران وجود داشته باشند که در دسترس جامعه باشند.«(W 18, 378)همانطور که گرامشی اموختیم باید یک جابجایی در صورت مساله، پشت پرده در جریان باشد. در حال حاضر مناسبات تاکتیکی دو نمونه از دخالت روشنفکران به عنوان نقطه تمرکز و محل پوشش دهی استراتژیک مشکل مناسبات بین مردم »عادی« و »روشنفکران« یا توده،« با رهبری در عین با خود حمل کردن تناقضات در تئوری و پراتیک مارکسیست بودن افراد به عنوان شخص وجود دارد (…)؟پس با این اوصاف می توان گفت که ما با یک تضاد دوم روبرو هستیم. اموزش تئوریک به عنوان پیش فرض مارکسیست بودن، از تئوریک نبودن به عنوان لحظه ی بیگانگی- عدم لیاقت، تبعیت و پیروی را به همراه خود خواهد اورد و همانطور که انگلس می گوید:»به صورت ویژه می توان گفت که وظیفه ی یک رهبر […] این است که خود به صورت مدام در زمینه ی مسائل تئوریک کوشا باشد و اگاه شود و […] همیشه این را در نظر داشته باشد، که سوسیالیسم، از زمانی که تبدیل به علم شد، لازم است همچون یک علم نمایندگی (با ان برخورد شود*) تحصیل و بازخوانی شود «و» تنها در چنین شرایطی است که یک بینش روشن در میان توده ی کارگر باعث بالا رفتن اشتیاق انان به سوسیالیسم خواهد شد (1874, 18/517).«بنابراین و بر اساس این تئوری می توان گفت که جنبش کارگری دچار نوعی »بیگانگی« می شود، چیزی که همیشه دوگانگی و دوجانبگی اش آشکار می شود. این دوگانگی در نتیجه ی بیگانگی را می توان در افزایش دشمنی با روشنفکران و یا دشمنی افراطی با فرهنگ رهبری درون طبقه ی کارگر مشاهده نمود. از خصوصیات ذاتی و بنیادی مارکسیست بودن، یگانگی تئوری و پراتیک است. »التوسر در سال 1985برخلاف انچه که او در سال 1974 به عنوان »انحراف تئوریک« از ان اسم برده بود،در نقد از خود Selbstkritik, 35 u.ö.) این مساله را نه انحراف تئوریک (بلکه اصول اساسی و پرنسیپ ماتریالیستی و مارکسیستی) در عمل خواند« (L’avenir, 160)سیوه Sèveبا تاکید بر روی این مساله (پراکسیس) از جانب التوسر موافقت می کند، اما بدون اینکه پراکسیس را در مقابل تئوری قرار دهد.تفاوت اصلى ميان ماركسيست ها و ماركس شناسان در اینجا خود را نشان می دهد که آنان (مارکس شناسان*) ممكن است شناخت بيشترى از اثار ماركس داشته باشند ولى همچنان به اين اثار همچون كلماتى مرده مينگرند، در صورتيكه ويژگى اصلى ماركسيست بودن اين است كه اين اثار نه دانش محض بلكه يك شيوه زيست عملى است كه من را “شيوه فرديت تاريخى ” (geschichtliche Individualitätsform) می نامم، درست همان گونه كه در “تز يازدهم فويرباخ” به عنوان مسأله “تغيير جهان” مطرح ميشود، در جنبش براى تغيير جهان زندگى را هم بايد تغيير داد، 2014) (…) و اين جنبش همچون پرتاب شدن به اعماق آب هاى تاريخ است، لذا لازم است شنا كردن را اموخت). ماركسيست بودن با اين حقيقت درك ميشود كه شخص نه تنها خود را در مبارزات در حال جريان درگير كند، بلكه قادر به تفكر و تغيير انتقادى ان نيز باشد.(Sève 2014) اين واقعيت يك مضمون را در ماركسيست بودن ميرساند، كه بودن در اينجا همان “شدن” است، و اين تنها با تغيير خود ممكن است. وفادارى به انگيزه اصلى ماركس به معناى فراتر رفتن از ماركس است و وفادارترين ترجمه يا انگيزه اين شيوه تغيير يافته رفتارى را تشويق ميكند يا خيان در اصل را در پی دارد. . (…)لومباردو راديس و الدو ناتولى اين واقعيت را خاطر نشان ميكردند كه (به طور مثال براى مقطع تاريخى زمان خود در ايتاليا) ، دقيقا همانطور كه لنين يك انقلاب را در برابر “كاپيتال ماركس” (انطور كه گرامشى نوشت) پيش برد انها هم بايد يك انقلاب را در مقابل “دولت و انقلاب لنين ” پيش ببرند. (…) براى دانشمند ماركسيست بودن لازم است كه همواره براى تجديد نظر (رويزيونيسم) اماده بود. “در همه چيز ترديد وجود دارد” اين اعتقاد علمى ماركس بود. مطمئنا نبايد به تمام تئورى ها و أيده هاى ماركس شك كرد. اما اگر قرار است ماركسيسم زنده بماند و مبناى كلى شناخت علم زندگى اجتماعى انسان باشد ميبايست همواره براى شك كردن به ان اماده بود.(Robert Havemann (1978b, 33). چشم پوشى استالينينيستى از هسته رهايى بخش انگيزه اصلى “ضرورت اصلاح در ماركسيسم در دستور كار روز قرار داد. (Albers 1983/1987, 47/34)اصلاحاتی که با تاخیر در دوران گورباچف برای اصلاح سوسياليسم واقعا موجود صورت گرفت، نشان داد كه زمان برای اصلاح از دست رفته و همین مساله منجر به سقوط آن (سوسیالیسم واقعا موجود*) شد. ما شاهد یک وخامت و تعمیق تضاد و بالاگرفتن پتانسیل کشمکش در جامعه بعد از با شکل گیری موج دوم جنبش زنان در سال های 68 در بین نیروهایی که خود را مارکسیست می خواندند، در بین جریانات وابسته به کلیسا، اتحادیه های کارگری و جنبش زنان هستیم. هرجايى كه زنان چه نيمى از افق هايشان و چه تمام حقوق جنسيتى خود را به شكل تئوريك و در پراتيك خواستار شدند و اشکال دیگری از روابط جنسی را در صدر مطالبه خود قرار داده اند، شاهد تجزيه و انشعاب در احزاب کمونیستی اروپایی بودیم. درست در رديف احزاب كمونيست اروپايى شاهد کشمکش و انشعاب در نشریات و مجلات هم هستیم و شکل گیری مجله ( بررسى چپ نو New Left Review) در همین راستا بود. توسعه فمنيستى ماركسيسم يك پروسه طولانى و مدت و نفس گیر است. دين شناس سوسياليست فمنيست دروته سوله”(Dorothee Sölle (1983, 122” بعد از ديدار از ارامگاه كارل ماركس شعرى اينگونه سرود؛ اگر زن بودن را از ان جهت كه يك سوسياليست خوب باشم برای زمانی طولانی فراموش کردم، ميتوانم دوباره ان را به خاطر بياورم و ديگر بار ان را نشان دهم. […] انگاه كه ما زنانه انديشيدن را مياموزيم تمام مفاهيم شما را همچون دامن[5] گسترش دهیم و به مفاهیم شما اضافه کنیم، چرا كه ما بى وقفه در موقعيت ديگرى هستيم..!.تحت تعقیب قرار دادن مارکسیست هانباید انتظار دیگری غیز از این داشت که سرمایه داری در مارکسیست ها را جز به چشم دشمن بنگرد، این مساله ریشه در اعلام پایان »مالکیت خصوصی بر ابزار تولید» دارد. (Lefebvre 1959, 685) در واقع الغای مبانی جامعه ی طبقاتی بورژوایی. (…) اگر حتی اقلیت محدودی از مارکسیست ها برای نمونه تحت سلطه ی فاشیسم آلمانی »با عریان ترین، ، گستاخانه ترین، طاقت فرسا ترین و وحشیانه ترین« شکل سرمایه داری مواجه بودند،( نتیجه ی همین تلاش مارکسیست ها برای الغای مالکیت خصوصی بر ابزار تولید بود*). (Brecht, Fünf Schwierigkeiten, 1934, GA 22.1, 78)کمونیست هایی چون Hans Coppi (Jg. 1916), Hilde Coppi (Jg. 1909) und Arvid Harnack (Jg. 1901) هانس کوپی متولد سال 1916، هیلده کوپی متولد سال 1909 و آروید هارناک متولد 1901 همچنین دیگر اعضای ارکستر سرخ، کسانی که از اهداف والای خود به ذلت کشیده> شدند، همانطور که پتر وایس Peter Weiss’ در >زیبایی شناسی قیام< به ان پرداخته است (1983, Bd. 3, 218) که به شکل وحشیانه و حیوانی قتل عام شدند. اینگونه مارکسیست های نسل های مختلف به خاطر مبارزاتشان علیه سلطه ی سرمایه هر یک به شکلی از اشکال سرکوب شدند و توحش را لمس کردند.مارکسیست بلژیکی الاصل زاده ی فرانکفورت ارنست مندل متولد 1923، کسی که توسط فاشیسم هیتلری دستگیر زندانی و دیپورت شد، وقتی در سال 1972 در دانشگاه آزاد برلین به عنوان پروفسور باید استخدام می شد، پست پروفسوری او از جانب سنای برلین غربی رد شد و سنای برلین غربی از دادن کرسی استادی به او در دانشگاه خودداری کرد، همچنین دولت المان غربی او را ممنوع الخروج کرد. این مورد و موارد دیگری از این قبیل دامنگیر اذهان (متفکران) انتقادی و خلاق بوده اند. >استقلال فکری همیشه با سرکوب همراه بوده است، چه درون احزاب کمونیستی و چه خارج از ان.< (Fernández Buey 2010, XXXIV) (…)گرامشی مانند خیلی از دیگر مارکسیست های متاثر از انقلاب اکتبر و مطلع از این انقلاب، در نوامبر 1917 برخورد باز و ازادانه ی و خلاق لنین را با درک تاریخی و تاریخ گرایانه ی مارکس و به روز کردن مارکس می ستاید:>اگرچه بلشویک ها برخی از بررسی های >سرمایه < (ی مارکس) را انکار می کنند، اما انان هسته ی نظری و زندگی بخش ان را انکار نمی کنند. انان »مارکسیست« نیستند، کسانی که از مبانی نظری استادشان ادعاهایی انکار ناپذیر را به صورت دگماتیک کپی برداری کرده باشند. آنان تفکر مارکس را زندگی می کنند، چیزی که هرگز مردنی نیست.<(1991, 32).»مارکسیست نبودن« در شرایط امروز به نوعی انعکاسی در واکنش به وضعیت کنکرت روسیه و در عین حال خود نوعی به روز شدن مارکسیسم است.«اما با توجه به ستایش گرامشی در این همین زمینه، او وضعیتی را توصیف می کند که در ان تحت سلطه ی استالین مارکسیستی اندیشیدن باعث مرگ (بسیاری از رققای لنین) شد. تضاد بین مارکسیست شدن و از “مارکسیست چیز دیگری شدن” (به تعبیر دیگری از مارکسیسم چی شدن) خود به اوج انتاگونیسم می رسد، جایی که، مارکسیسم-لنینیسم تبدیل به یک پیکره ی تاریخی ویژه، نهادینه شده و دولت حزبی شد. (…) این سم خارج از بلوک سوسیالیسم دولتی هم تاثیرات خود را به جای گذاشت. (…)با یک اتوپی مشخص زندگی کردنهر مارکسیست بودنی نفی را در مبارزه علیه ستم و اسثمار، با مراجعه به مارکس اغاز می کند. اگرچه نفی چنین مناسباتی نباید به معنی شبه انقلابی گری نیهلیستی ترجمه شود، بلکه به عنوان >لغو، و نقض و ارتقای< این مناسبات به مرحله ی بالاتری فهیمده شود. این باید (…) در برداشت و ادراک توده ی مردم از مناسبات لنگر بیاندازد و خودمختاری، همبستگی اجتماعی، کرامت انسانی و »ضمانت های اجتماعی زندگی« بر روی زمین واقع نیاز های ضروری هر کسی را تحقق ببخشد. (Luxemburg, GW 4, 361, Fn. 1). بلوخ قطب دافعه و جاذبه را به تصویر می کشد »جریان سرد« در مقابل »جریان گرم« (PH, GA 5, 235ff). با چشم انداز نهایی و تعبیر اخر می توان گفت که مارکسیست بودن در یک پروسه ی »هنوز (مارکسیست*) نبودن« لنگر انداخته است( PH, GA 5, 235) (…)پاسخ لوگزامبورگ در رابطه ی بلاواسطه ی از هم گسیختگی رفورم و انقلاب به یک جهت یابی می رسد، که نتیجه ی ان یک “رئال پولتیک انقلابی” است. ( (GW 1/2, 373چیزی که فریگا هاوگ آن را به عنوان مبارزه یی در نظر می گیرد که >نقش واسطه گری میانجی گرایانه بین هدف کوتاه- و طولانی مدت برای رسیدن به یک شرایط تعادلی در تنگ تر کردن حلقه ی رئال پولیتیک در جامعه و کنترل از پایین « کمک می کند، تعبیر می کند.(2007, 62) این >رابطه ی بین مسیر و هدف< (63) بین امروز و یک آینده ی نامشخص همه چیز را با خود همراه می کند، حتی مارکسیست بودن. (…) بلوخ تلاش می کند این دوگانگی را در “اتوپی مشخص” جمع بندی کند (1975, 234). از آنجایی که لحظه ی اتوپی در مارکسیست بودن زیر عناوین ایدئولوژیک دگم و مطلق گریانه ی “علمی” به علم تحمیل شده و سرکوب را به همراه داشت، او (بلوخ*)در >آلمان شرقی دچار مشکلات فراوانی شد، زمانی که او می خواست این مفهوم را به مارکسیسم اضافه کند<. (همانجا) (…) در واقع می توان گفت نقد مارکسیستی مسخ شرایط و امکانات اجتماعی و ابژکتیو(…) که توسط مناسبات حاکم عملی شده بودند، را نشانه می گیرد و تکیه گاه و نقطه تعالی این نقد عملی کردن امکان هایی است که تحقق پیدا نکرده اند. (…)وضعیت اما در سوسیالیسم دولتی، جایی که به نظر می رسید شرایط آماده باشند، به صورت ابژکتیو امکان ها فراهم می شود، متفاوت بود؟ اینجا نشان داده می شود که این مساله به این آسانی ها نبود. تنها پیششرط های سیاسی ان هم به صورت انتزاعی برای تحقق این امر وجود داشتند، زیرا فرم قهر دولتی به کلی از جامعه جدا شده بود. در اتحاد جماهیر شوروی همانطور که میخائیل گورباچف (م1931) می گوید، سیستم حاکم مناسبات تولیدی را خلق کرده بود که این مناسبات نفرین شده نوعی >بروکراسی و اقتصاد کاذب، بی تفاوتی و بی مسئولیتی اجتماعی< را به دنبال داشت (1988;Haug 1989, 156). همان چیزی که آنتونیو بوکتو (م 1925) >ویرانی غول آسای عوامل انسانی< می نامد، چیزی است که به عنوان خودانسدادی اتوریته ی دولتی (1988) نتوانست، در سیستم توازن قوای جهانی، سیستمی که در مناسبات اقتصادی از طریق تمام شکاف هایی که درست می کند، هر روز بیشتر در حال ادغام (جهانی شدن سرمایه*)در همدیگر اند، مسیر متفاوت و یا معکوسی را طی کند و در انتهای پروسه ی اجتماعی کردن خود به بن بست رسید. آن (خوداجتماعی شدن) در واقع لحظه ی کمونیستی است.(…) اندکی از ان (لحظه ی کمونیستی) لازم است همین جا بلافاصله آغاز شود. آز انجاییکه فاصله تا هدف نهایی به خودی خود رفغ نمی شود (الغا نمی شود)، لوتار کوئنه تمرکز خود را روی توانایی های فردی و تلاش و قدرت او می گذارد، تا تناقضات بین ایدئال و واقعیت را به صورت پیوسته و لاینقطع به بحث بگذارد. (1981, 267) همان چیزی که او شرایط بازتولید مناسبات کمونیست به صورت سوبژکتیو می خواند. (همانجا)، چیزی که ویژگی مارکسیست بودن را مشخص می کند. مارکسیسم- لنینیسم در قدرت، این مساله (بازتولید سوبژکتیو مناسبات کمونیستی) را به اتکا به هدف توجیه می کند و از این طریق تلاش برای ریشه یابی ان را مسدود می کند، جایی که بررسی و بازگشت مبتکرانه نیروهای اجتماعی ضروری بود. این مساله برای مارکسیست بودن فاجعه امیز بود.شبح مارکسمساله یی که ستوارت هال 1983 به ان می پردازد «مارکسیسم بدون ضمانت« بیش از هر چیز پدیده ی مربوط به سکتاریست هاست. از انجایی که این (مارکسیست*) هیچ تضمینی ارائه نمی دهد، یک منبعی برای دانش روشنفکرانه نیست، دانشی که همزمان منبع مبارزات است. این (مارکسیسم بدون ضمانت*) با »مناسبات رفتاری انسان در عمل، با تناقضات و تحمل هزیمت ها روبرو است«( Gramsci, Gef, H. 1, §63, 136) این (مارکسیسم بدون ضمانت *) در عمل (روش) نوعی لجاجت طبیعی، نوعی امید واهی و همانطور که بلوخ می گوید ناامیدی پایدار است. (PH, GA 5, 5)ژاک دریدا این مساله را برای روشنفکران انتقادی به بهترین شکل ممکن روشن می کند، که چرا در شرایط حاضر بی چون و چرا ضروری و ممکن است بعد از سقوط اتحاد جماهیر شوروی مارکسیست بود: اولا سرمایه داری همچنان در سطح جهانی به عنوان یک موقعیت اقتصادی حاکم است. ثانیا در تاریخ تکامل بشر و کره ی زمین در گذشته هیچ گاه […] خشونت، نابرابری، محرومیت، گرسنگی و فشار اقتصادی مرتبط با آن (سرمایه داری *) تا این اندازه در بعد وسیع وجود نداشته است و موجودیت انسانی را لگدمال نکرده است. (1996, 139) “در همین رابطه او از وجود یک بیداری »بیداران بین المللی به عنوان« یک جریان بی سر و صدا و مخفیانه، دقیقا چیزی مشابه سال های 1848 […] بدون موقعیت، بدون نشانه و حتی نام، به سختی قابل رویت اگرچه نه چندان هم نهان […] جریانی که با این علیرغم این وضعیت، شرایطی که مارکس در مانیفست به صورت یک شبح وصف می کند( از این شبح در شرایط فعلی نمونه های متفاوت و بیشتری وجود دارد)، در خود حمل می کند، و طیف های گوناگونی را الهام می بخشد. (4/461) –).” (Derrida 1996, 139).(…)شدنبا توسعه ی نیروهای مولده در سرمایه داری بحران زایHightech (سرمایه داری با فنّاوری پیشرفته)، اشکال زندگی انسان ها، شیوه ی زیست اجتماعی و اشکال کنونی سیاست و اقتصاد جهانی، اشکال فرهنگی و مناسبات قدرت را دگرگون کرده است. (…) چنین وضعیتی از مارکسیست های (زن و مرد*) هم طلب می کند، که انان در پروسه ی شدن (دگرگونی*) بمانند. نباید از نظر دور داشت که مارکسیست ها در یک موقعیت بحران زده و نابرابری افراطی در جهان غرق شده در فساد سرمایه داری جهانی »امپریوم« (امپریالیستی*) قرن بیست یکم به سر می برند و بنابراین لازم است یک بار دیگر نگاهی به گذشته انداخته و مارکسیسم و مارکسیست ها را با مسیح و اپیکور و یا فلسفه ی اخلاقی روم در زمان قیصر مقایسه کنیم. به عنوان یک شکل فردی از رفتار موثق و قابل اطمینان و آمادگی خدمت در مقابل عوام در یک جامعه ی در حال فروپاشی، به مثابه ی فعالیت های منطقه یی و محلی همان چیزی که توسط یک شاعر روسی Jewgeni Jewtuschenko (Jg. 1932) یوگنی جوتشنکو، »میهن پرستان بشریت« خوانده شده است« به این وظیفه عمل کنند. (2014).مارکسیست لازم است رفتارش خودش را در یک مناسبات اخلاقی نشان دهد، که مناسبات اجتماعی انسان را با تمام مناسبات طبیعی انان شامل می شود. زندگی انان و تاثیرات مارکسیست ها در یک زندگی ناتمام و مردد شکوفا می شود. همسو با این مساله ی شکوفایی مناسبات اجتماعی، مسائل دیگر سیاسی و اخلاقی پشت دیوار (درهای بسته*) قدرت در جریان اند، در شرایطی که در کنار ان مساله ی فاجعه ی محیط زیست و بازی قدیمی امپریالیستی اکنون اما با سلاح تکنولوژی پیشرفته دوباره از سر گرفته می شود. بله دیالکتیک اما برای سورپرایز کردن خوب است.ترجمه ی این مقاله از این سایت گرفته شده است.https://www.zeitschrift-luxemburg.de/marxist…/[1] M از آنجایی که این مقاله برای فرهنگ لغت انتقادی تاریخی مارکسیسم نوشته شده است و برای اینکه از تکرار مکرر مارکیسست بودن Marxist sein Marxistin sein ، خودداری شود، هاوگ از M استفاده می کند.[2] »Dividuum«, در اینجا منظور این است که شخص در خود متشکل از یک ایندیویدوم یعنی اگوی فردی نیست، بلکه هر انسانی متشکل از انواع فردیت و خلاقیت خاص است. دیویدیم یعنی فردی که تقسیم شده است. ایندیویدوم یعنی فردی که تقسیم پذیر نیست.[3] در اینجا توضیح داخل پرانتز از مترجم است. تمام توضیحات داخل پرانتز که با * مشخص شده اند از مترجم اند.[4] Gespräche گفتگوها[5] منظورش دامن زنانه است. این یک استعاره است، که دامن را می توان کوتاه تر کرد یا بلند تر کرد.

Lukács Politisierung der Ästhetik und Ästhetisierung der Politik

1.    Einleitung

Wenn man über die Ästhetik Lukács sprechen will, muss man sich fragen, was bei Lukács keine Ästhetik ist. Man kann zweifellos sagen, dass Lukács gesamte Schriften mehr oder weniger mit der Theorie der Ästhetik, der ästhetischen Theorie und vor allem der marxistischen Ästhetik verbunden sind und aus ästhetischer Perspektive gelesen werden können. Von seiner Jugend bis zum Tod versucht Lukács, seine Kenntnisse zu vertiefen und die Wissenschaft weiterzuentwickeln. Von seiner Ästhetik sprechend, muss man aber spezifizieren, welche Ästhetik gemeint ist. Die ästhetischen Theorien Georg Lukács sind ein vielfältiges und kompliziertes Feld. Sie unterscheiden sich in den unterschiedlichen Phasen seines intellektuellen Lebens voneinander und seine unterschiedlichen Herangehensweisen beeinflussen auch unterschiedliche ästhetische Theorien anderer Richtungen in der Ästhetik und anderer Wissenschaften. So spielt Lukács „Die Seele und die Formen“ laut Lucien Goldmann eine große Rolle in der Entwicklung des modernen Existentialismus, obwohl Lukács selbst sich nie als Existentialisten im Sinne Heideggers, Jaspers oder Sartres verstand. (Goldmann 1974a, S. 44) In den vierziger Jahren wendet Lukács sich sehr scharf gegen den Existentialismus und die abstrakte Vorstellung von der Freiheit bei Sartre. Er interpretiert den Existentialismus als „dritten Weg“ zwischen dem US-Modell und der Sowjetunion, wobei Sartres abstrakte Vorstellung der Freiheit, die ursprünglich als „Mythos des Widerstands“ gedacht war, zu einer Art Propaganda  der „amerikanischen Lebensform“ geworden sei. (Lukács 1951, S. 6) Auch der westliche Marxismus und die neue linke Bewegung wurden von Lukács Denken geprägt, insbesondere durch seine Analyse in „Geschichte und Klassenbewusstsein“. (Dannemann 2005, S. 11)

Diese Arbeit kann keine chronologische ausführliche Auseinandersetzung mit dem intellektuellen Leben und den verschiedenen ästhetischen Theorien Georg Lukács sein. Vielmehr soll sie einen Überblick über den „jungen“ Lukács und seine früheren ästhetischen Theorien sowie deren Interpretation bis zur Anfangsphase seines politisch und ästhetisch fruchtbaren Lebens geben. Die Prägung des „jungen“ Lukács zeigt sich in unterschiedlichen wissenschaftlichen und politischen Richtungen. Diese Arbeit soll in weiterführenden Arbeiten vertieft und erweitert werden, besonders in meiner Masterarbeit. Hier versuche ich einen allgemeinen Überblick über das ästhetische Leben Lukács, seine frühe Ästhetik von der „Entwicklungsgeschichte des modernen Dramas“ bis zur „Heidelberger Ästhetik“ oder „Heidelberger Kunst- oder Lebensphilosophie“ zu geben und den Übergang zum Marxismus zu untersuchen. Weil „Die Entwicklungsgeschichte des modernen Dramas“ häufig von Lukács selbst widerlegt und als reaktionär dargestellt wurde, werde ich auf diese Schrift nicht ausführlich eingehen. Auf Lukács marxistische Ästhetik gehe ich kurz ein, aber ausführlich kann Lukács marxistische Ästhetik, die sich selbst in verschiedene ästhetische Theorien untergliedert, weder in dieser Arbeit noch in den weiterführenden Arbeiten wie meiner Masterarbeit ausgearbeitet werden. Die Ausarbeitung der verschieden marxistischen ästhetischen Theorien Lukács können Projekt langjähriger Forschungen und ggf. einer Dissertation sein. Selbst für eine ausführliche Auseinandersetzung mit seiner marxistischen „Spätästhetik“, vor allem „Die Eigenart des Ästhetischen“, worin Lukács wieder seine frühere Ästhetik und Lebensphilosophie aus „Die Seele und die Formen“ aufnimmt, würden hunderte Seiten kaum ausreichen. Lukács kommt in „Die Eigenart des Ästhetischen“ noch einmal auf die Lebensphilosophie und die Widerspiegelung des Alltagslebens im Kopf des Subjekts (Widerspiegelung im Bewusstsein) zurück, indem er die Mimesis theoretisiert. die Frage, die er in seiner früheren Ästhetik mit Hilfe der idealistischen Philosophie nicht lösen kann und ungelöst stehen lässt, löst er diesmal mit Hilfe des historischen Materialismus. (Lukács 1963, 33f)

Auf die weiteren ästhetischen Schriften, die er in der Zeit zwischen der „Heidelberger Ästhetik“ und der „Eigenart des Ästhetischen“ schreibt, kann ich teilweise kurz Bezug nehmen, aber nicht genau darauf eingehen. Jede dieser ästhetischen Schriften wie „Moskauer Schriften“, „Probleme des Realismus“ (darin u.a. „Der historische Roman“), oder seine Schriften über Literaturkritik,  wie „Faust und Faustus“, „Die Grablegung des alten Deutschlands“ und zahlreiche Essay-Sammlungen, die in unterschiedlichen Büchern wie „Beiträge zur Geschichte der Ästhetik“, „Schriften zur Literatursoziologie“, „Über die Vernunft in der Kultur“ , „Schicksalswende“ etc.  veröffentlicht wurden, kann leider nicht in dieser Arbeit ausgeführt werden. Dieser Arbeit beschäftigt sich mit Lukács früher Ästhetik, seinem Übergang vom Kantianismus zu Hegel und schließlich dem Marxismus sowie der Ästhetisierung seiner früheren Theorien und Überlegungen, insbesondere der radikalen Wende von der kantianischen kosmopolitischen Einstellung in „Heidelberger Ästhetik“ zum Marxismus. Diese knappe Arbeit bietet nicht die Kapazität, um Lukács ästhetische Theorie in Verbindung zu bringen mit seinen zahlreichen Forschungen in unterschiedlichen Bereichen wie der Literaturkritik, Geschichte der Philosophie, Politik und Kulturwissenschaften.

Lukács gehört zu den wenigen Philosophen, die eine so harte Zeit wie die der zwei „Weltkriege“[1] durchlebten und sich trotz der Unterdrückung, Verzweiflung, Flucht vor dem Faschismus, Deportation und der Gefahr des Todes weder von der revolutionären Realpolitik noch von der philosophischen und literarischen Forschung zurückzogen. Meine persönliche Begeisterung für Georg Lukács als Philosophen der Praxis, dessen Philosophie von konservativen positivistischen Wissenschaftlern abgelehnt und als Dogma dargestellt wird, rührt nicht nur von seinen ästhetischen Schriften. Lukács Früh- und Spätästhetik ist unter den linken Intellektuellen immer noch teilweise bekannt. Bis jetzt wurde aber seine marxistische Ontologie („Zur Ontologie des gesellschaftlichen Seins“) nicht ausführlich ausgearbeitet. Seine Spätästhetik („Die Eigenart des Ästhetischen“) wurde ebenso wie seine „Ontologie des gesellschaftlichen Seins“ von den meisten auch linken Intellektuellen entweder vergessen oder in ihre wissenschaftlichen Ausarbeitungen nicht aufgenommen.

Mit Lukács Philosophie kam ich wie viele andere Menschen erstmals durch „Geschichte und Klassenbewusstsein“ in Berührung. „Lenin: Studie über den Zusammenhang seiner Gedanken“ und „Der junge Hegel“, die vor vielen Jahren im Iran übersetzt und veröffentlicht wurden, habe ich mit großem Interesse gelesen. Der Übersetzer von „Geschichte und Klassenbewusstsein“ und „Lenin: Studie über den Zusammenhang seiner Gedanken“ Mohammad Ja‘ far Pouyandeh war iranischer Soziologe, Übersetzer und Mitglied der „Assoziation der Schriftsteller Irans“. Er wurde am 8. oder 9. Dezember 1998 vom iranischen Geheimdienst abgeholt und in den Kettenermordungen in der Zeit von Khatamis Präsidentschaft auf brutalsten Weise ermordet, während letzterer sich für eine „Offene Gesellschaft“ und den „Dialogue among Civilizations“ aussprach, aufbauend auf Habermas Theorie des „Kommunikativen Handelns“, die dieser im Widerspruch zu S. Huntingtons Theorie „Der Kampf der Kulturen“ entwickelte. Diese Arbeit schreibe ich im Gedenken an Mohammad Ja´ far Pouyandeh, der mit seinen großartigen Übersetzungen meine Generation zu tieferen Gedanken und in Verbindung mit Theorien von Georg Lukács brachte.


[1]Ich bin der Meinung, dass es nie einen Weltkrieg gab. Es gab zwei Kriege der westlichen imperialistischen Mächte gegen die anderen Staaten. Wenn jemand diese Kriege bewusst Weltkrieg nennt, bezeichnet er oder sie den Teil der Welt, den wir Westen nennen, als gesamte Welt. Hinter dieser Ideologie verbirgt sich eine eurozentristische Vorstellung, die die Welt in Europa und Nordamerika zusammenfasst.

Revolution und Konterrevolution in Kurdistan

Anfang Dezember lebten die Proteste im Nordirak, dem irakischen Kurdistan, wieder auf und entwickelten sich zu regelrechten Aufständen. Hinter der Wut über nicht ausgezahlte Löhne, die der Auslöser der Proteste war, steht eine schwere Enttäuschung von der herrschenden Politik und ihren bürgerlichen Parteien, sowohl derer an der Macht als auch in der Opposition. Dem Mythos des befreienden kurdischen Nationalismus, verkleidet als nationale Selbstbestimmung, glauben die Menschen immer weniger. Die Suche nach Alternativen endet nicht mit dem Ende der Proteste der ersten beiden Dezemberwochen.

Was sich in den ersten Dezember-Wochen im irakischen Kurdistan ereignet, war kein verzweifelter Aufstand der „Hungernden“, wie manche ihn beschreiben. Vielmehr handelte es sich um einen revolutionären Aufstand der Unterdrückten, Arbeitern und Arbeiterinnen, Lohnabhängigen in den „Bullshitjobs“ der Bürokratie, die für einen revolutionären Bruch mit der reaktionären „autonomen“ Regierung und ihrer Partner (bürgerlich-islamische Parteien, die sich als „Opposition“ verstehen) kämpfen.

Die sogenannte kurdische „föderale“ Regierung ist eine Konsequenz der Konterrevolution gegen die von 1966 bis 1991 andauernden revolutionären Aufstände im Kampf der Zivilgesellschaft. Die Bevölkerung des Nordirak kämpfte damals gegen die faschistische Politik des Baath-Regimes unter Saddam Hussein, das Kurd*innen nicht nur zu assimilieren suchte, sondern sie aus ihren Gebieten, aus ihren Häusern vertrieb, und sie im „Austausch“ mit der arabischen Bevölkerung anderer Regionen des Iraks zwangsumsiedelte, meist auch gegen deren Willen. Dabei kam es zum Genozid an hunderttausenden Menschen, u.a. durch den Giftgasangriff auf Halabdscha 1988, bei dem das Baath-Regime mit deutschem Giftgas der Firma Karl Kolb GmbH 5.000 Menschen tötete.

Die kurdischen nationalistischen Parteien und Klans spielten dabei eine widersprüchliche bis heuchlerische Rolle. Die Eigentumsverhältnisse in Kurdistan entsprechen dem, was Marx und Engels in „Deutsche Ideologie“ als Stammeigentum beschreiben. Die gesamte Wirtschaft und Akkumulation wird in Kurdistan hautsächlich von zwei Klans reguliert und organisiert. Der kapitalistische „Staat“ Kurdistan wird von den Klans Barzani und Talabani geführt, sodass eine Art Klan-Kapitalismus mit neoliberalen Zügen entstanden ist. Wer von der Akkumulation des Kapitals profitieren will, muss sich unterordnen und darf die Legitimität ihrer Macht nicht infrage stellen. Außerdem betreiben die Vertreter des Klans eine pure Sklaverei, indem sie insbesondere Frauen als Mägde aus den Philippinen und Indien nach Kurdistan holen, die nur gegen Rückzahlung eines hohen Kredits das Land wieder verlassen dürfen. Solange sind sie praktisch im Besitz der Familie, bei der sie wohnen und für die sie den gesamten Haushalt sowie die Betreuung und Pflege von Kindern und anderen Angehörigen übernehmen.

Vor den Aufständen von 1991 und ihrer darauffolgenden Machtübernahme verstanden sich die Parteien der Klans (Barzanis PDK und Talabanis PUK) als links oder maoistisch. Solange die Sowjetunion bestand, waren selbst die reaktionärsten kurdisch-nationalistischen Parteien ihrem (offiziellen) Selbstverständnis nach sozialistisch und beriefen sich auf eine nach ihren Interessen verbogene Version des „Selbstbestimmungsrechts der Nationen“. Die Bildung eines eigenständigen Staates versuchten sie aber nie ernsthaft anzugehen. Vielmehr nutzten sie die Parole, um Druck auf die Regierung in Bagdad auszuüben und gleichzeitig Nutznießer ihrer Opferrolle und Hilfsbedürftigkeit als unterdrückte Nation zu sein.

چطور ناسیونالیست ضد انقلابی درون کومه له صدای “صدای انقلاب ایران” را خفه کرد؟

حسن معارفی پو

ردر این مطلب کوتاه به پروسه ی پیروزی ضد انقلاب ناسیونالیستی و انقلابی گری دروغین و جعلی بر انقلابی گری کمونیستی می پردازم. من بارها و بارها شاید صدها صفحه در مورد کومه له نوشته ام و شاید لازم باشد در آینده هم بیشتر بنویسم. اینجا به هیچ وجه وقت و امکان پرداختن به تاریخچه ی کومه له و حزب کمونیست ایران، مارکسیسم انقلابی و کشمکش های ان نیست. علاقمندان می توانند با خواندن مقالات من در این زمینه که در فاصله ی ده یازده سال گذشته نوشته شده اند، تصویر تقریبا منسجمی از تحلیل من از این تاریخ به دست آورند. کومه له از یک جریان سیاسی که یک جنبش عظیم صدها هزارنفری را در کردستان ایران بسیج می کرد، امروز تبدیل به یک دکان شده است. دکانی که کلید آن دست اوباش فاشیست و آدمکش اقلیم کردستان است. صلاح مازوجی از “جناح” “چپ” همواره تشکیلات کردستان را با یک “ویترین” مقایسه می کرد. این درک کالایی از سیاست یکی از مبتذل ترین و ارتجاعی ترین درک هایی است که ممکن است وجود داشته باشد. این شیوه ی اندیشه حتی گام ها از اندیشه های ماکس وبر در مقاله ی “سیاست به عنوان شغل” هم عقب تر است و به سیاست به مثابه ی کالایی نگاه می کند که در شی وارگی غرق شده است و این شی باید از طریق تبلیغات و رکلام برای فرم آن تبدیل به یک کالای جذاب برای مشتری شود. بدبختی این جاست که سخنگوی “جناح” “چپ” صلاح مازوجی است، کسی که خود به سیاست کاملا فتیشیستی نگاه می کند و می خواهد کالای خود را بهتر از کالای دیگری جلوه دهد و با قیمت بهتری بفروشد. جورج لوکاچ در بین سال های 1919 تا 1923 مجموعه مقالاتی را نوشت که در نهایت در قالب کتاب “تاریخ و اگاهی طبقاتی” منتشر شد. یکی از کلیدی ترین نقدهای جورج لوکاچ در این کتاب که در بخش “شی وارگی و آگاهی” طبقاتی به آن می پردازد، نقد چیزگونگی آگاهی پرولتاریا در سرمایه داری است. لوکاچ با این کتاب به ریشه ی مارکسیسم مبتذل و عامیانه تیشه زد. او نشان می دهد که کارگران چگونه به خاطر نداشتن یک درک هستی شناسانه از خود و جایگاه طبقاتی و تاریخی شان اگاهی و ایدئولوژی دشمن شان یعنی بورژوازی را می پذیرند و خود این اگاهی کاذب (وارونه، اگاهی ایی که سخنیتی با منافع کارگران ندارد) ابزاری برای تمدید بردگی خود کارگران می شود. ایدئولوژی یا تئوری به مثابه ی ابزار قهر مادی که مارکس در “درباره ی نقد فلسفه ی حق هگل” از آن سخن گفته بود و ویلهلم رایش بعدها در کتاب “روانشناسی توده یی فاشیسم” تشریح می کند، از نظر لوکاچ می تواند شکل اگاهی شی واره پیدا کند، اگاهی ایی که کارگران در سرمایه داری به جای اگاهی واقعی و طبقاتی پذیرفته اند. صلاح مازوجی به جای اینکه از اگاهی طبقاتی و پرولتری دفاع کند، با ویترین جلوه دادن تشکیلات کردستان کومه له، اگاهی شی واره و دیدگاه فتیشیستی خود را به نمایش می گذراد. در اینجا قصدم نقد مازوجی نیست، بلکه عدم پخش برنامه یی از محمد کمالی است که برای تله ویزیون کومه له تهیه شده بود. هر کس که در کردستان ایران یک روز زندگی کرده باشد، می داند که هزاران نفر به خاطر صدای رسای حمه ی کمالی به کومه له پیوسته اند. حمه ی کمالی بهترین گوینده ی تاریخ کومه له است و انسانی بسیار متین، رادیکال و با صدای رسا و فراموش نشدنی است. گوش هر دهقان و کارگری با صدای رسای حمه ی کمالی اشناست. اگر درست به یاد داشته باشم، تا چند سال پیش هم برنامه ی بخش کٌردی رادیو کومه له (ده نگی شورشی ئیران) ترجمه ی فارسی (صدای انقلاب ایران) با این گفته ی حمه ی کمالی (ده نگی شورشی ئیران له کوردستانه وه ده بیستن) ترجمه ی فارسی (صدای انقلاب ایران را از کردستان می شنوید) شروع می شد. حزبی که به خاطر صدای حمه ی کمالی صدها و هزاران پیشمرگ در طول سی و چند سال گذشته جذب کرده بود و بخشا از انان به عنوان تفنگچی دم در کمیته مرکزی بهره می گرفت، امروز به شکلی به دور از هر پرنسیپ برنامه ی حمه ی کمالی را سانسور می کند. حمه کمالی هم برنامه را در یوتیوب با آرم تله ویزیون کومه له منتشر می کند و کومه له هم در واکنش به این کار فراخوانی برای اثبات بردگی و چکمه لیسی اش در مقابل حکومت فاشیست و انسان کش کردستان عراق صادر می کند، که گویا این برنامه هیچ ربطی به تله ویزیون کومه له ندارد و از جانب عده یی انسان غیرمسئول تهیه و از تله ویزیون کومه له پخش شده است. این میزان از وقاحت، شارلاتانیسم، بی شرفی و رذلی “مسئولین” تله ویزیون کومه له در خاک کردستان عراق غیر قابل وصف است. تمام حاکمان کردستان عراق، کسانی که رو به آنان کومه له بیانیه ی چکمه لیسی صادر می کنند، به خوبی حمه ی کمالی را می شناسند و می دانند که او انسان غیرمسئولی نیست و کاملا اگاهانه علیه فاشیسم حاکمان کردستان و کارگر کشی ایستاده است. همان هایی که دیروز اعلام انقلابی گری دروغین می کردند، امروز در حکومت اقلیم کردستان به کارگران شلیک می کنند و کومه له نه در کنار کارگران کردستان عراق، بلکه در کنار قاتلان و فاشیست های آدم کش ایستاده است.”انقلابیون” دیروز در کردستان عراق، ضد انقلابیون فاشیست امروزی هستند. (من کاملا اگاهانه واژه ی فاشیسم را برای حکومت اقلیم کردستان به کار می برم، چون بیشتر المنت های یک حکومت فاشیستی را داراست.) مساله برای من سال های سال است که روشن شده است و از همان سال های 2008 تا به امروز من کوچکترین سمپاتی ایی به این یا آن بحث این یا آن جناح کومه له نداشتم و ندارم و وقتی که فراکسیون کمونیستی ایی که خودم در کومه له پایه گزاری کردم را جلو چشم همگان سر بریدند و برای هر کدام از اعضای این فراکسیون شایعات کثیفی که رژیم فاشیست اسلامی ایران هم به ما نبسته بود، درست کردند و پاپوش دوختند و بیانیه دادند، هیچ کدام از “قهرمانان” “جناح” “چپ” امروزی زبانشان را نگشودند و اعتراض نکردند. البته این را بگویم که بسیاری از این “چپ” های امروزی درون کومه له در دورانی که من در تشکیلات کردستان بودم، خود مسئولین سرکوبگر امر به معروف و نهی از منکری و وزارت ارشاد کومه له بودند و در سرکوب فراکسیون ما از فالانژترین فالانژهای درون کومه له یعنی حسن رحمان پناه و فرهاد شعبانی ها وحشیانه تر عمل کردند. سید ابراهیم این مام جلال دنیای سیاست اما خود را همیشه در دوره های بحرانی به کوچه ی علی راست می زد، همانطور که آن دوران هم زده بود. زمانی که صدام را می خواستند اعدام کنند، یک خبرنگار از مام جلال در تله ویزیون سوال کرد که ایا مام جلال به عنوان کسی که خود را مخالف اعدام می داند و بیانیه ی امنستی انترناسیونال برای مخالفت با اعدام هم امضا کرده است و تعهد داده است که کسی هرگز اعدام کسی را امضا نکند، با اعدام صدام موافقت می کند؟ جواب جلال طالبانی این بود: “من در هنگام اعدام صدام به اروپا صفر می کنم و عمل اعدام او را به جانشین هایم واگذار می کنم!” سید ابراهیم علیزاده هم همیشه در هنگام حذف سیاسی و تسویه حساب با مخالفین کمونیست درون این حزب تشکیلات کردستان را در اختیار صلاح مازوجی (نوشیروان مصطفی ی کومه له) قرار می داد و خود به اروپا سفر می کرد. (قبلا در یک مقاله سید ابراهیم علیزاده و صلاح مازوجی را با مام جلال طالبانی و نوشیروان مصطفی مقایسه کرده بودم) لازم به ذکر است که هنگام به خون کشیدن رفقای حزب کمونیست کارگری عراق، جلال طالبانی به شکل “اتفاقی” در اروپا به سر می برد و هنگام حذف شخص من از کومه له و سرکوب فراکسیون ما هم سید ابراهیم علیزاده در کردستان به سر نمی برد! اگر در گذشته منصور حکمت گفته بود که تشکیلات کردستان کومه له نوک قله ی کوه یخ است، و تشکیلات واقعی داخل کردستان ایران است، من سال ها پیش اعلام کردم که کومه له یعنی اردوگاه و کسی که این را درک نمی کند، اصلا کومه له را نشناخته است. امروز اعلام می کنم که کومه له حتی از اردوگاه هم کوچکتر است و چیزی جز سید ابراهیم علیزاده نیست. سید ابراهیم علیزاده، آنچنان بر صندلی قدرت تکیه زده است، که مرگ هم نمی تواند مانع شود که او “اصل” کومه له و “کومه له” ی “اصل” نباشد. تمام تصمیمات سیاسی باید از فیلتر “شورای” تک نفره ی “نگهبان” سید ابراهیم علیزاده بگذرند و دست بوسان سید همواره به عنوان کومه له به حساب می آیند و کسی که دست سید را نبوسد، هر چیزی می تواند باشد، جز کومه له. سید ابراهیم اگر به حزب دمکرات بپیوندد، دمکرات “کومه له” می شود! دست و پا زدن “جناح” “چپ” منشاء در این دارد که “دوست” و “دشمن” سید ابراهیم را کومه له به حساب می آورند و بقیه را کومه له نمی دانند. این وضعیت باعث شده است که “جناح” صلاح مازوجی تا امروز انشعاب نکند و دست به عصا راه برود، در صورتی که انشعاب به صورت غیر رسمی مدت هاست اتفاق افتاده است. البته درگیری بر سر مسائل مالی و تقسیم ملک و میراث اگر دلیل اصلی اختلافات درون این جریان نباشد، یکی از مهمترین دلایل است. اگر “جناح” مازوجی راست می گوید به جای اینکه یک عده جوان بدبخت و آواره که از فقر و نداری و گرسنگی و بدبختی به تشکیلات کردستان روی آوردند را قربانی درگیری های نفسگیر روحی روانی کند، خودشان از اروپا همگی برگردند و در تشکیلات کردستان و با جناح سید ابراهیم تسویه حساب کنند و یا انشعاب کنند و یا قدرت را از چنگال سید ابراهیم و اطرافیانش در بیاورند! نمی کنند، چون اهل این کار نیستند.زمانی که جلال طالبانی شکم پاره به خاطر زیاده روی در مصرف گوشت بوقلمون و خوردن غذای پرچربی مریض شده بود و در بیمارستانی در برلین به سر می برد، همسر مرتجع شان در سالگرد تاسیس حزب اتحادیه ی میهنی در شهر سلیمانیه به کاسه لیسان تروریست و فاشیست وابسته به حزب مام جلال اعلام کرد که “جان همه ی شما فدای مام جلال! آمین” سید ابراهیم دقیقا همان شخصیت مام جلال را دارد و همسر ایشان هم انسانی در مایه های هیرو ابراهیم احمد است. آنان با تمام قدرت بر تشکیلات کردستان چنگ انداخته اند و تحت هیچ شرایطی حاضر نیستند از امکاناتی که اتحادیه ی میهنی و حکومت فاشیست و آدمکش کردستان عراق در اختیارشان می گذارد، دست بکشند. به همین خاطر حاضر اند نه تنها زبان امثال حمه ی کمالی را مثل آب خوردن ببرند، بلکه برای اثبات چاکرمنشی خود در قبال حکومت فاشیست کردستان عراق حتی اعضای مخالف خود را تحویل رژیم فاشیستی ایران دهند.توصیه ی من به کمونیست های درون تشکیلات کردستان، کسانی که پاسپورت اروپایی ندارند، این است سریع تر این حزب را ترک کنند و خود را به یک کشور اروپایی برسانند.

کردستان عراق غرق در آتش و خون و باروت

کردستان عراق غرق در آتش و خون و باروت

قیام توده های به ستوه آمده از ظلم، ستم، استثمار، فقر و توحشی که حاکمیت عشیره یی، قومی، اسلامی کردستان عراق به اکثریت قریب به اتفاق توده های مردم در کردستان تحمیل کرده است، بار دیگر یک قیام رادیکال توده یی از پایین علیه حاکمان و فراعنه ی کردستان در پی داشت. روزهای اخیر یکی از سرنوشت سازترین روزهای تاریخ کردستان عراق است. قیام روزهای اخیر رادیکال ترین قیام تاریخ کردستان عراق است و با تمام شورش های شهری در تاریخ کردستان عراق متفاوت است.

در هفده ی فوریه ی سال 2011 شورش شهری در منطقه ی سلیمانیه اولین حرکت برای قطع امید توده های مردم از حاکمیت ناسیونالیسم کرد بود. بعد از روزها و هفته مبارزه و قیام و درست کردن حاکمیت مردمی در مرکز شهر سلیمانیه به اسم حاکمیت مردمی سرای آزادی سلیمانیه، اسلامی های فاشیست کردستان عراق مکان معترضین یعنی میدان سرای آزادی را تبدیل به مکانی برای نماز خواندن در خیابان کردند و جنبش انقلابی کردستان عراق را توانستند به شکست بکشانند.

قیام روزهای اخیر اما اسلامی ها را هم نشانه گرفته است. به اتش کشیدن بیش از 150 مکان وابسته به حکومت اقلیم کردستان از جمله اماکن و دفاتر احزاب فاشیست اسلامی، نشان می دهد که مردم به همان میزان که از حاکمیت دو حزب ناسیونالیست کرد یعنی اتحادیه ی میهنی و حزب دمکرات کردستان عراق بیزار اند، به همان میزان هم از اپوزیسیون خودخوانده ی جریانات فاشیست اسلامی که بخشی از حاکمیت هستند و همچنین حزب تغییر (گوران) بیزارند. حزب گوران که در گذشته به عنوان یک فراکسیون آنتی بارزانی شکل گرفت، به مرور زمان در سیستم حاکمیت عشیره یی و بورژوایی ناسیونالیسم کرد ادغام شد و از یک جریان “اپوزیسیون” به یک جریان درنده ی حاکم تبدیل شد. حزب گوران از یک طرف روز به روز از سکولاریسم فرمال خود فاصله می گرفت و به بخشی از جریان اسلامی و اخوان المسلمین تبدیل می شد و از طرف دیگر سیاست های نئولیبرالیسم جهانی و بانک جهانی و صندوق بین المللی پول را در کردستان به پیش می برد. این وضعیت باعث شده است که مردم فقیر و مزدبگیران کردستان عراق هر روز فقیرتر شوند و دولتمردان کردستان عراق هر روز از طریق شکلی از انباشت اولیه سرمایه دارتر شوند. اگر در کشورهای غربی انباشت سرمایه از راه استثمار نیروی کار انجام می گیرد، در کردستان عراق وضعیت شبیه دوران انباشت اولیه است. انباشت اولیه به وضعیتی اطلاق می شود، که در ان انباشت سرمایه از طریق دزدی عیان و خلع ید از مردم با زور فیزیکی شکل می گیرد. زمانی که در سال 91 رژیم بعث از کردستان عراق با مبارزات مردمی عقب نشینی کرد و در دوره های اولیه قیام احزاب قومی عشیره یی هنوز در کوه زندگی می کردند. در مسیر بازگشت از کوه به شهر دزدیدن بوقلمون و مرغ و اسب و بز و الاغ روستاییان فقیر از جانب احزاب قومی قبیله یی به پیش رفت. بعد وقتی اعضای این احزاب مرتجع به عنوان الترناتیوی غربی و پرو امپریالیستی وارد شهر شدند، تعداد زیادی انسان آزادی خواه و برابری طلب که لباس کردی نمی پوشیدند، را به عنوان هوادار حزب بعث ترور می کردند. شوراهای مردمی و خودجوش مردم را یکی پس از دیگری در احزاب ناسیونالیستی و قومی ادغام کردند. زن کشی و ناموس پرستی را به عنوان ایدئولوژی خود برگزیدند و در کردستان عراق در سی سال گذشته بیش از چهار برابر فاجعه ی شیمیای حلبچه زن کشته اند.

همه ی این مسائل دست به دست هم داده اند تا مردم بار دیگر در سطح وسیع به ویژه در منطقه ی تحت حاکمیت اتحادیه ی میهنی و گوران برای سرنگونی حاکمیت به میدان بیایند. مبارزات مردمی در کردستان عراق در روزهای اخیر به درگیری مسلحانه کشیده است و در تعدادی از شهرهای کردستان نیروهای پیشمرگ به توده ی مردم پیوسته اند. تاکنون بیش از ده نفر کشته شده اند و ده ها نفر زخمی و صدها نفر دستگیر شده اند. حاکمیت از زبان مسرور بارزانی جلاد اعلام کرد که در قضیه ی فقر و بدبختی مردم کردستان حکومت مرکزی بغداد مقصر است و یک انجمن از احزاب جلاد و فاشیست کرد برای گفتگو بر سر مساله ی پرداخت حقوق کارمندان وارد بغداد شدند. حاکمیت اقلیم کردستان در حالی که مردم را در خیابان به گلوله می بندد، در تله ویزیون های این احزاب فاشیستی همواره اعلام می کند که حقوق کارمندان را در اولین فرصت خواهد داد. روش های برخورد حکومت اقلیم کردستان با مردم معترض و به ستوه امده برای همه شناخته شده اند و این روش ها کهنه شده اند. چانه زنی بالایی ها با پایینی ها در دوران شورش اجتماعی و تلاش برای جابجایی صورت مساله، در طول تاریخ همواره پدیده یی شناخته شده بوده است. در انقلاب 1918/19 ی آلمان این اتفاق به شکلی دیگر افتاد. حاکمیت سلطنت مطلقه از یک طرف کمونیست ها و ملوانانی که قیام کرده بودند را به گلوله می بست و از طرف دیگر سعی می کرد به صورت مقطعی به مطالبات اقتصادی مردم پاسخ دهد، تا مردم را به خانه هایشان برگرداند.

مردم کردستان عراق دیگر عقب نشینی نخواهند کرد و جنگی که بهشان تحمیل شده است را به پیش خواهند برد. اگاهی اکونومیستی در اشکال اولیه خود شکل گرفته است. این اگاهی هم که “اپوزیسیون” بورژوایی و اسلامی خود بخشی از حاکمیت جلاد است هم شکل گرفته است. مردم به مرور به سمت سازماندهی انقلابی می روند. احزاب و نیروهای چپ و کمونیست تا حدود زیادی اختلافات خود را کنار گذاشته و بر اتحاد طبقه ی کارگر و اقشار تحت ستم جامعه علیه حاکمیت و جریانات بورژوایی موسوم به اپوزیسیون به توافق رسیده اند. فضای گفتمانی حاکم بر این اعتراض چپ و رادیکال است. مطالبات مردم رادیکال و ریشه یی برای تغییر انقلابی مناسبات حاکم است ولی هنوز اگاهی سوسیالیستی به اگاهی توده یی تبدیل نشده است و هژمونی چپ و کمونیستی قالب ایدئولوژیک پیدا نکرده است. فحاشی های جنسی زیادی به خواهر و مادر سران حکومت وجود دارد، که ریشه در فرهنگ حاکم و تاثیرات این فرهنگ بر اذهان توده ها دارد.

اعتراضات کردستان عراق و موضع “اپوزیسیون” کُرد مقیم کردستان عراق

تا آنجا که به موضع گیری جریانات ایرانی موسوم به اپوزیسیون مقیم کردستان ایران بر می گردد، ما تاکنون موضع رسمی مشخصی از این جریانات در مورد قیام مردم به ستوه آمده ی کردستان مشاهده نکرده ایم. حسین یزدان پناه از چکمه لیسان ایل بارزانی و رئیس “حزب” “اتحادیه ی انقلابیون کردستان” (بخوانید محفل فالانژیست، فاشیست و مزدوربارزانی) اعلام کرده است که در صورتی که حکومت اقلیم اجازه بدهد، شورش توده یی مردم را سرکوب خواهند کرد و بار دیگر مزدوری خود و دشمنی شان با منافع توده های مردم کردستان را اثبات کرده است. احزاب ناسیونالیست کرد از جمله احزاب دمکرات کردستان و سازمان های موسوم به زحمتکشان و حتی کومه له- سازمان کردستان حزب کمونیست ایران خفه خون سیاسی گرفته اند. شاخه ی خارج کشور کومه له موسوم به “حزب کمونیست ایران” بیانیه یی مشترک با چند حزب و جریان سیاسی منتشر کرده است و قیام و شورش مردمی در کردستان ایران را مشروع خوانده است. یکی دو تا از اعضای وابسته به “حزب کمونیست ایران” در کردستان عراق و اروپا هم از این مبارزات دفاع کرده اند و کومه له را به خاطر بی موضعی نقد کرده اند.

اینکه چرا احزاب موسوم به اپوزیسیون کرد مقیم کردستان عراق در این شرایط سکوت پیشه کرده اند، روشن است. این احزاب به هیچ وجه نمی خواهند موقعیت خود (سهم  بری اقتصادی و سیاسی از حاکمیت مافیایی یک عده لمپن فاشیست و آریستوکرات فرعون متشکل در احزاب کٌردی موسوم به حکومت اقلیم کردستان) را به خطر بیاندازند. این احزاب با مقرری ماهیانه ی چند ده هزار دلاری حکومت اقلیم کردستان و سر فطره های احزاب قبیله یی که از طریق روش های انباشت اولیه توانسته اند بزرگترین سرمایه را برای خود انباشت کنند، به زندگی سیاسی خود ادامه می دهند و در شکاف بین احزاب و دولت ها به زندگی انگلی خود ادامه می دهند. این احزاب حاضر نیستند که حتی مقرری ماهیانه شان یک روز به تاخیر بیفتد و به همین خاطر به شدت کنسرواتیو و حتی مرتجع می شوند. از این در هراسند که در صورت انقلاب، تا تثبیت حاکمیت جدید، نتوانند هزینه ی اردوگاه هایشان را پرداخت کنند، نتوانند پول کانال تله ویزیونی و شب نشینی هایشان با دیگر احزاب قومی قبیله یی را بدهد.

 احزابی چون احزاب دمکرات ها، زحمتکشان ها و حتی کومه له سی سال است در مقابل به بردگی کشیدن مردم از جانب نیمچه حکومت اقلیم کردستان، زن کشی، ترور روزنامه نگاران، در مقابل کشتار کمونیست های کردستانی و عراقی در روز روشن، در مقابل برده داری مدرن و خرید و فروش برده از کشورهایی همچون فیلیپین و هند به نفع اریستوکرات های احزاب کرد حاکم در کردستان عراق، در مقابل همکاری این احزاب با دولت ها و رژیم های فاشیستی منطقه از جمله رژیم فاشیستی ایران، رژیم فاشیستی ترکیه، رژیم فاشیست عربستان سعودی، رژیم فاشیست اسرائیل وهمچنین بند و بست حاکمان کردستان عراق با داعش و حشد شعبی، در مقابل ترور نیروهای اپوزیسیون ایرانی در روز روشن با اجازه ی دو حزب اصلی حاکم در کردستان عراق، در مقابل فقر و نداری ایی که حاکمیت به مردم کردستان عراق تبدیل کرده است، در مقابل نبود آب آشامیدنی سالم برای توده های مردم، در مقابل نبود گاز و برق و حیاتی ترین نیازهای انسانی برای اکثریت جامعه ی کردستان سکوت کرده اند. بر اساس امار های محلی بیش از بیست هزار زن در کردستان عراق کشته شده اند، فاجعه یی که چهار برابر فاجعه ی شیمیایی حلبچه قربانی گرفته است. صدها هزار زن ختنه شده اند و میل جنسی شان با فرهنگ ایلی و زن سیتزانه ی اسلامی نابود شده است. سینه ی و دماغ زنان زیادی در روز روشن بریده شده است، اما هیچ حزب اپوزیسیون ایرانی در مقابل این توحش تا به امروز موضع نگرفته است. خوب سکوت در مقابل این جنایات و نسل کشی زنان هر دلیلی که داشته باشد، چیزی جز تایید و همراهی با این نسل کشی نیست. این احزاب همواره در مقابل برو بیاهای جمهوری اسلامی ایران سکوت کرده اند و تاکنون حاکمان اقلیم را به خاطر آوردن ارتش فاشیست تورک به خاک کردستان، گسترش شبکه های تروریستی و فاشیستی وابسته به رژیم ایران و مسجد و حسینیه سازی به سخن نیامده و حاکمیت اقلیم را نقد نکرده اند. رابطه ی سران اقلیم با دولت های منطقه و دول امپریالیستی جهانی رابطه ی ارباب و رعیت است، رابطه ی حاکمیت کردستان عراق با احزاب ایرانی هم رابطه ی ارباب و رعیتی است. اگر بارزانی کاسه لیس نتانیاهو، ابوبکر بغذادی، شیخ سعودی و به ویژه اردوغان است و عشیره ی طالبانی هم برده ی رژیم ایران و قاسم سلیمانی و جانشیان ش هستند، همین بردگان دول منطقه وقتی با احزاب ایرانی وارد گفتگو می شوند، از موضع ارباب با انان صحبت می کنند. کمک های اقلیم کردستان و احزاب سیاسی که در شکل مقرری ماهیانه ی پنجاه هزار دلاری به اضافه  ی خیر و صدقه های دیگر پرداخت می شود، کمکی سرکوبگرانه است. به تعبیری آنان کمک می کنند، که این احزاب را به احزابی اهلی و بی خطر و اخته شده تبدیل کنند و دهان رهبری شان را با پول می بندند. رهبری احزاب کُرد ایرانی مقیم کردستان عراق از راست و فاشیست و مذهبی گرفته تا سکولار، ناسیونالیست و ناسیونالیست چپ آن در کنار حاکمیت فاشیستی و تروریستی کردستان عراق و علیه مردم بی دفاع و به ستوه امده، علیه کارگران و زحمتکشان، علیه معلمانی که ماه هاست یا حقوق نگرفته اند و یا یک چهارم حقوق شان پرداخت می شود، قرار گرفته اند. مردم کردستان عراق همانطور که “اپوزیسیون” بورژوا-لیبرال و اسلامی و حتی حزب شیوعی (“کمونیست”) کردستان را دشمن خود می دانند و مقراتشان را به اتش می کشند، ممکن است دیر یا زود به مقر احزاب ایرانی هم هجوم ببرند، چون این احزاب را همکاران اصلی دشمنان خود می دانند. بارها و بارها در تاریخ بیست و نه سال گذشته احزاب “اپوزیسیون” ایرانی روابط بندگی خود با حاکمیت کردستان عراق را به نمایش گذاشته اند. کومه له حزبی که افتخار به درستی افتخار می کرد، که در بیرون راندن رژیم فاشیست بعث از کردستان و آزاد سازی زندانیان معکسر سلام در اطراف سلیمانیه، مقاومت مسلحانه در کنار مردم کردستان و علیه رژیم فاشیست بعث، رساندن اسلحه به دست نیروهای مخالف رژیم بعث دخالت مستقیم و غیرمستقیم داشته است، امروز دیگر در کنار مردم نیست، بلکه علیه مردم و در کنار حاکمیت است. فردا اگر این حاکمیت جلاد و جنایتکار سرنگون شد و رهبری کومه له به دادگاه های مردمی در کردستان عراق کشیده شد، آن زمان کومه له چطور جواب معترضین انقلابی و کمونیست کردستان عراق را خواهد داد. آیا با به کار بردن این گزاره که “ما اینجا مهمان هستیم و افشاگری نمی کنیم، بلکه روشنگری می کنیم” می تواند مردم معترض و انقلابی را قانع کند. کجاست مرام “انترناسیونالیستی” کومه له که خود پیرو آن می خواند. مردم سوال خواهند کرد، که چه تفاوتی بین کارگر کُرد کردستان عراق و کارگر کُرد و غیرکرد در کردستان ایران و دیگر جاهای ایران هست. این سوال برحقی است. اگر در کردستان ایران ده نفر تظاهرات کنند، تله ویزیون کومه له شب و روز گزارش آن را پخش می کند، اما الان روزهاست در کردستان عراق رادیکال ترین قیام بیست و نه سال اخیر طاریخر کردستان در جریان است، اما حزبی که خود را حداقل بر روی کاغذ “کمونیست” و “انترناسیونالیست” می خواند، سکوت مطلق پیشه کرده است و از طرق غیر رسمی که این ها جنبش سازمان یافته نیست و این یک بخش ناچیزی از جامعه است، می خواهد مشروعیت یک قیام رادیکال توده یی برای سرنگونی حاکمیتی که پول اردوگاه و مخارج نیروهای کومه له و دیگر احزاب ایرانی را می دهد، زیر سوال ببرد. شارلاتانیسم و ارتجاع اینجا خود را به نمایش می گذارد. زمانی که رهبری کومه له اسم یک فعال کارگری کُرد حتی یک شارلاتان کاسب و کلاه بردار موسوم به فعال کارگری که تحت عناوین فعالین کارگری برای خود بیزنس راه اندخته بود، را می آوردند، قند در دهانشان آب می شد. زمانی که عکس های فیک و دروغین همین فعال را که در منزل خود گرفته شده بود و به اسم عکس در اداره ی اطلاعات سنندج از تله ویزیون شان پخش می کردند، رهبری شان از خوشحال دق سیاسی می کردند و صد بار به ارگاسم روحی می رسیدند، اما الان هزاران کارگر، صدها معلم رادیکال، چند هزار بیکار و حاشیه نشین در کردستان عراق به میدان آمده اند تا حاکمیت فاشیسم کٌردی را برای همیشه به گور بسپارند و با خونشان خیابان های شهرها و شهرک های کردستان را سرخ می کنند، اما کومه له خفه خون گرفته است.

حسن معارفی پور

دسامبر 2020

سوسیال دمکراسی برده یی که می خواهد خدا باشد

حسن معارفی پور

جورج لوکاچ در جایی می نویسد که اغلب این انتقاد به جمهوری وایمار می شود که این جمهوری خیلی “ضعیف” و “متزلزل” بود. او می گوید بله جمهوری وایمار متزلزل و ضعیف بود، اما در مقابل نیروهای ارتجاعی و فئودالی ضعیف و متزلزل بود نه در مقابل نیروی رادیکال و انقلابی. او در جای دیگر از ماکس وبر صحبت می کند و می گوید که وبر آدم صادقی بود، او لیبرالی دو آتشه و طرفدار امپریالیسم بود، ولی صادق بود. وبر بین خودمان همیشه می گفت که یکی از مشکلات اصلی ما آلمانی ها این بود که هیچ گاه هیچ پادشاهی را به سبک فرانسویان دار نزدیم و اگر این اتفاق می افتاد به احتمال زیاد نیروهای گذشته اینقدر قوی نمی بودند. به نظر می رسد که هم وبر، هم ورنر سومبارت و هم کارل شمیت به خاطر تزلزل جمهوری وایمار بود که دنبال یک رژیم قوی و منسجم می گشتند. سومبارت و شمیت به فاشیسم المانی پیوستند ولی وبر فاشیسم را تجربه نکرد، چون در سال 1920 مرد.

جمهوری وایمار که به اصطلاح نماینده ی “سوسیال دمکراسی” بود و “دمکراسی مستقیم” را برای دوره ی کوتاهی پیاده کرد، چیزی جز ائتلاف سلطنت مطلقه و سوسیال دمکراسی برای به شکست کشاندن انقلاب سوسیالیستی نبود. سوسیال دمکرات ها اگر در مقابل سلطنت طلبان و سلطنت ویلهلمی همیشه زانو می زدند، اما در مقابل کمونیست ها با فاشیست های فرای کورپس و سلطنت اتحاد می کردند تا این “جمهوری” متزلزل بورژوایی را از افتادن به دام کمونیسم و مسیر بلشویکی انقلاب نجات دهند. استالین سوسیال دمکراسی را آن روی دیگر سکه ی فاشیسم خوانده بود، این تحلیل اگرچه واقعیت هایی را در خود دارد، اما اشتباهاتی هم دارد. استالین و سیاست هایش، تئوری و جهان بینی اش، چیز متفاوتی از سوسیال دمکراسی برای بشر نداشتند. استالین مارکسیسم عامیانه را با تمام قدرت نمایندگی می کرد، سوسیال دمکرات های اولیه هم علیه دیالکتیک مارکسی بوده و مارکسیسم عامیانه را حتی قبل از استالین نمایندگی می کردند. استالین تاکتیک را به استراتژی و تئوری مارکسیستی ترجیح می داد، سوسیال دمکرات هایی اولیه در حزب سوسیال دمکرات المان هم همینطور. به نظر می رسد یک نکات اشتراک فراوان “تئوریک” بین سوسیال دمکراسی، استالین و استالینیسم و پوزیتیویسم ارتجاعی پوپری وجود داشته باشد.

سوسیال دمکراسی در تمام جهان همین است، در مقابل کمونیست ها سرسخت و درنده و آدمخوار می شوند، اما در مقابل ارتجاع و نیروهای گذشته همیشه برده هستند. رابطه ی خدایگان و بنده ی هگلی را سوسیال دمکراسی به معنی واقعی کلمه در عمل پیاده می کند. برده ی فاشیسم و ارتجاع شو و خودت را خدای کمونیست ها بدان! این منطق سوسیال دمکراسی است.

در کردستان ایران سوسیال دمکرات های کُرد که اغلب از حزب مرتجع توده آمده بودند، در مقابل خمینی جلاد و فاشیست زانو می زدند و به خمینی لبیک می فرستادند، اما کمونیست ها را زنده زنده در چادر می سوزاندند (نگاه کنید به اسناد کومه له در مورد فاجعه ی اورامان) و می خواستند به عنوان خدای جنبش “کُرد” به حساب بیایند و کمونیست های کردستان ایران حزب دمکرات کردستان را به عنوان “حزبی” “انقلابی” به رسمیت بشناسند.

کومه له ی سابق به درست تحت هیچ شرایطی حاضر نبود به رابطه ی بندگی “خدایگان و بنده” تن در دهد و حزب دمکرات کردستان را به عنوان حزبی “انقلابی” (شورشگیر) به رسمیت بشناسد. محصول مقاومت کومه له جنگی داخلی در کردستان ایران شد، که بیش از پنج سال به طول انجامید و صدها قربانی از دو طرف گرفت. کومه له اما پوزه ی حزب دمکرات این سوسیال دمکرات های جنایتکار را در تئوری و عمل به خاک مالید و چنان عقب نشینی ایی به حزب دمکرات تحمیل کرد، که در تاریخ بی نظیر است.

کومه له ی امروزی که نماینده ی بی قید و شرط سوسیال دمکراسی است، از اعضای کمونیست خود همان چیزی را می خواهد که حزب دمکرات در گذشته از کومه له می خواست. کومه له از این اعضا می خواهد از کمونیسم خود دست بکشند و جریان ابراهیم علیزاده که در مقابل ناسیونالیسم کُرد زانو زده است و بندگی و بردگی را پذیرفته است، به عنوان نیروی چپ و کمونیست به رسمیت بشناسند. به تعبیر دیگری کومه له می خواهد همان رابطه ی خدایگان و بنده را در مورد اعضایش عملی کند. اعضای کمونیست باید بنده ی این خدا(سید ابراهیم) یی که خودش بنده ی ناسیونالیسم کُرد است، بشوند. اعضای رادیکال و کمونیست این حزب هم تن به این بندگی نمی دهند، همانطور که من تن ندادم و پوزه ی تمام رهبری کومه له را به خاک مالیدم و ناچارشان کردم آتش بس یک جانبه را با من اعلام کنند.

سوسیال دمکراسی چیزی جز جناح “چپ” لیبرالیسم نیست، نمی خواهد باشد و می تواند با هر موج ارتجاعی ایی همسو شود، تا کمونیست ها را بزند. اگر در ایران شخصیت های سوسیال دمکرات ناچارند “رادیکال” تر عمل کنند و بخشا به عنوان مشاوران حاکمیت ظاهر نشوند و فراخوان تظاهرات بدهند و غیره، به خاطر این نیست که این ها سر عقل آمده اند و از سوسیال دمکراسی عبور کرده اند، بلکه به خاطر این است که هر نوع تغییر ولو جزئی در ایران به سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی و برچیدن بساط فاشیسم اسلامی گره خورده است و این را حتی لیبرال های سکولار هم فهمیده اند. سوسیال دمکراسی ایدئولوژی ایی ضد انقلابی، جبنشی ارتجاعی برای کنترل رادیکالیسم توده یی و سازش با ارتجاع و تنها یکی از اشکال حاکمیت بورژوایی است. بورژوازی در طول تاریخ تنها دو شکل حکومت را تجربه کرده است: فاشیسم و لیبرالیسم. فاشیسم و لیبرالیسم دو روی یک سکه اند. وقتی دوران رونق اقتصادی است لیبرالیسم گسترش پیدا می کند و وقتی بحران اقتصادی در جامعه حاکم است، لیبرالیسم فاشیستی می شود. در اقتصاد سیاسی بورژوازی هم به شکل دیگری ما با این مساله روبرو هستیم. در اقتصاد دو پدیده هست که دقیقا دو روی سکه ی اقتصاد بورژوازی هستند: رقابت و انحصار. بدون رقابت انحصاری در کار نیست و بدون انحصار رقابتی نمی تواند وجود داشته باشد. بدون لیبرالیسم فاشیسمی در کار نیست و بدون فاشیسم هم لیبرالیسم بی معنی است. لیبرالیسم و فاشیسم مکمل هم هستند و همچون تکه های یک پازل عمل می کنند. سوسیال دمکراسی چیزی جز لیبرالیسم نیست، حالا ما با ارفاق می گوییم جناح “چپ” لیبرالیسم! البته این را بدانید که جنایت هایی که سوسیال دمکراسی در تاریخ کرده اند از جنایت لیبرال ها و فاشیست ها کمتر نیست.

کوتاه در مورد ترور تروتسکی از رهبران برجسته ی جنبش کمونیستی جهانی

به مناسبت 80 مین سالگرد ترور جنایتکارانه ی تروتسکی از رهبران اصلی انقلاب اکتبر، رئیس ارتش سرخ، کمیسار خلق و تئوریسین برجسته ی مارکسیست

حسن معارفی پور

من در مورد تروتسکیسم و استالینیسم در یک مقاله به زبان فارسی و آلمانی نوشته ام و یک پروژه ی تحقیقاتی عمیق  در این زمینه به آینده یی نامشخص موکول می کنم.

سال های سال است که مارکسیسم مبتذل و عامیانه ی مدافع ارتجاع استالینیستی که بخشا به زیرشاخه ی جنبش های نئوفاشیستی تبدیل شده است، علیه تروتسکی، این رهبر انقلابی دروغ پردازی می کنند و از او “شیطان” سازی می کنند. بازخوانی زندگی نامه ی سیاسی تروتسکی را باید از طریق کتاب خود او “زندگانی من” و سه جلد کتاب از ایزاک دویچر در مورد تروتسکی به اسم های “پیامبر مسلح” جلد اول، “پیامبر مطرود” جلد دوم و “پیامبر بی سلاح”  جلد سوم، خواند. تا به امروز این آثار قابل رجوع ترین و عمیق ترین بیوگرافی سیاسی در مورد تروتسکی هستند و نمونه ی آن پیدا نمی شود. در اینجا هدف من تنها دفاع از یک تاریخ واقعی در مقابل تاریخ ساختگی و خیالی و وراونه ی جریانات مرتجع مدافع استالینیسم است. من تمام زندگی سیاسی ام با رومانتیزه کردن گذشته مخالف بوده و تا ابد هم مخالف خواهم بود. در رومانتیزه کردن تاریخ همیشه می توان المنت های ارتجاعی و فاشیستی پیدا کرد که راه آینده را از طریق رجوع به گذشته نشان می دهد و هیچ آلترناتیوی برای عبور از بردگی حال پیشنهاد نمی کند. اگرچه استالینیسم و تروتسکیسم مربوط به یک دوره ی تاریخی مشخص و کشمکش فراکسیون های درون سازمانی در حزب کمونیست سابق شوری هستند و اگرچه می توان هم تحلیل های استالین و هم تروتسکی را از موضع مارکسیسم و نقد اقتصاد سیاسی با مراجعه به مارکس نقد کرد و اعلام کرد که این جنگ مثل جنگ یزید و حسین پایان یافته است، اما شرایط حال به ما می گوید که کم نیستند سازمان ها و محافلی که خود را تروتسکیست یا استالینیست (البته اغلب استالینیست ها همیشه ادعا می کنند که چیزی به اسم استالینیسم وجود ندارد) می خوانند و بخش بزرگی از فعالیت های سیاسی خود را همچون مرتجعین سنی و شیعه، همچون مسیحیان و مسلمانان صرف جنگ بین “خیر” و شر” و جنگ های صلیبی می کنند. تکرار وقایع تاریخی به اشکال گذشته غیرممکن است، چون جامعه ی انسانی مدام در حال تغییر و تحول، تکامل و دگرگونی مترقی و یا ارتجاعی است. بنابراین امید اینکه انقلابی به شکل انقلاب اکتبر دوباره شود و استالینیسم و تروتسکیسم در این قالب دوباره سر بر بیارند، چیزی جز ارتجاع رومانتی سیستی نیست.

 در این شکی نیست که استالین برای تمام کمونیست های واقعی و رهایی بشر به طور عام شر و سم بود، اگر چه شکست فاشیسم توسط ارتش سرخ توانست نقد رادیکال و انقلابی ارتجاع سرمایه داری دولتی و استالینسم را به شکلی از اشکال به فراموشی بسپارد و شرایط دوران جنگ سرد یک فضای ایدئولوژیک ارتجاعی درست کرده بود که هرگونه نقد به شوروی سابق به همسویی با امپریالیسم غرب ترجمه می شد و این مسائل دست به دست هم داده بودند تا به قول ایزاک دویچر نوعی “دیالکتیک پیروزی” بر فاشیسم عاملی برای شکست نقد دیالکتیکی باشد. استالین شخصیتی به شدت مزاجی، قدرت طلب و دیکتاتورمنش، ضد زن و ضد همجنسگرا بود. لنین در وصیت نامه ش بسیاری از این مسائل را هشدار داده بود و تروتسکی را به عنوان رهبر حزب پیشنهاد کرده بود. تحت سلطه ی استالین بود که آزادی همجنسگرایی در شوروی دوباره برداشته شد و غیرقانونی اعلام شد.

اینکه چرا ناژدا کروپسکایا موسوم به مادر حزب بلشویک و حزب کمونیست روسیه نتوانست به خاطر اتوریته یی که داشت استالین را حاشیه یی کند، همچنان جای سوال برای بسیاری از محققان است. اینکه چرا الکساندر کولنتای بعد از ممنوع شدن کتاب هایش در دوران استالین برای همیشه دست از فعالیت سیاسی کشید و گوشه گیر شد، خود تاییدی بر زن ستیزی استالین است.

محاکمات مسکو و ترور رادیکالترین متفکران کمونیست حزب بلشویک، تحت تعقیب قرار دادن فعالین کمونیست و دستگیری آنان و تلاش برای اعدامشان به خاطر خواندن آثار آنتونیو لابریولا پدر فلسفه ی پراکسیس و یکی از نمایندگان مارکسیسم ارتدکس اولیه و از مخالفین سرسخت مارکسیسم عامیانه و مبتذل (جورج لوکاچ را به خاطر نقل قول آوردن از لابریولا زیر نام عناوین واهی از جمله خیانت به شوروی دستگیر کردند و می خواستند تیربارانش کنند)،  همگی نشان از یک ضد انقلاب انتی کمونیستی در نتیجه ی شکست انقلاب کبیر اکتبر است. انقلاب اکتبر به دلایل مختلف منطقه یی و جهانی شکست خورد. پرولتاریا در مقابل دهقانان در شوروی در اقلیت بود. اجتماعی کردن مناسبات تولیدی از جمله اجتماعی کردن زمین، مقاومت دهقانان که بعد از انقلاب در اکثریت بودند را در پی داشت و جنگ داخلی، کمونیسم جنگی و برنامه نوین اقتصادی (نپ) همگی علائمی بر شکست انقلاب رادیکال و سوسیالیستی کبیر بودند. انقلاب اکتبر از طرف دیگر بعد از شکست انقلاب آلمان در سال های 1918 تا 1919 در ایزولاسیون باقی ماند و تحریم های اقتصادی پیاپی با مقاومت ضد انقلاب داخلی عملا شرایط را برای سر کار آمدن ضد انقلاب درون حزب کمونیست روسیه و سیاست حذف انقلابیون فراهم کرد. استالین نماینده ی ضد انقلاب آنتی کمونیستی درون حزب بلشویک بود که انقلابیون را به اسم “ضد انقلاب” ترور می کرد. اینجا باید مفاهیم را دقیق تعریف کنیم تا کج فهمی پیش نیاید، چون یک جابجایی ایی در تعریف مفاهیم صورت گرفته است. یک جریان ضد انقلاب جریانی است که جلو پیشرفت و گسترش انقلاب را می گیرد، اما همین جریان به رهبری استالین خود را انقلابی می خواند و هر آنچه غیر از خودش را در حوزه ی ضد انقلاب قرار می دهد. این جریان مارکسیسم عامیانه و پوزیتویستی که رهبران انترناسیونال دوم را تبدیل به مدافعان سرسخت جنگ امپریالیستی اول کرد، در قالب دیگری توسط ضد انقلاب استالینی دوباره جان می گیرد و “مارکسیسم” را به “مالکیت خصوصی” حزب “کمونیست” روسیه در می اورد. یک جریان انقلابی دقیقا نقطه عکس قضیه را در پیش می گیرد و به دنبال گسترش انقلاب است. هر نقدی به تز انقلاب مداوم تروتسکی داشته باشیم، در ان دوران از تز “سوسیالیسم در یک کشور” استالین به مراتب چپ تر و انقلابی تر بود و اتفاقا سوسیالیسم در یک کشور بازبینی در نظریات انقلابی کمونیستی و صدور ناسیونالیسم روس به جای صدور انقلاب و سوسیالیسم بود. استالین با همین تئوری بافی و سیاست ارتجاعی، جایگاه انترناسیونالیسم سوسیالیستی و همبستگی طبقاتی جهانی کارگران را با دفاع از “میهن” “سوسیالیستی” (در اینجا دفاع و همبستگی سرمایه داری دولتی یا “سوسیالیسم” اردوگاهی) جابجا می کرد، سیاستی که توسط خروشچف تحت عنوان “راه رشد غیر سرمایه دارانه” به پیش رفت و منجر به حمایت و دفاع از جریان فوق ارتجاعی و اولترا فاشیستی انتی امریکایی از جمله رژیم های بعث در سوریه و عراق شد و بعدها با همین گرایش خمینی جلاد و فاشیست را به مثابه ی آنتی امپریالیست به خورد مردم داد.

در این راستا لازم است ضمن نقد به برخی از دیدگاه های تروتسکی در دورانی که تروتسکی بین بلشویک ها و منشویک ها قرار گرفته بود، لازم است نقش تاریخی این انسان انقلابی در پیشبرد انقلاب، شرکت در انقلاب 1905، رهبری ارتش سرخ و شرکت در سرکوب ضد انقلاب سفید را با مراجعه به اسناد تاریخی نشان داد و بر پوزه ی استالینیست های امروزی و مدافع مارکسیسم عامیانه با فاکت، سند و منطق مارکسیستی افسار تئوریک بست. در این شکی نیست که بیشتر جریانات استالینیست امروزی تفاوت چندانی با جریانات فاشیستی ندارند. تاریخچه ی جریانات استالینیست در ایران و المان و دیگر کشورها چیزی جز فاجعه برای جنبش کمونیستی به بار نیاورده است. در میان تمام کسانی که کم و بیش به خاطر شرایطی که جنگ سرد تحمیل کرده بود، خود را با شوروی تداعی کرده اند و تا حدودی به تعالیم مذهب گونه ی استالینی پایدار مانده و آثار تئوریک برجسته یی به جا گذاشته اند، می توان به جورج لوکاچ، اریک هابسبام و دومنیکو لوسوردو اشاره کرد. بقیه ی استالینیست هایی که تاکنون شناخته، خوانده و دیده ام، جزو مجموعه یی مغز پوک که از یک فرهنگ مشابه مانند فرهنگ جریانات فاشیستی دفاع می کنند و جواب نقد سیاسی را با ترور می دهند و یا  در بهترین حالت تضاد بین امپریالیسم و “انتی” امپریالیسم را زنده کرده و از این طریق به دامن رژیم های فاشیستی و احزاب اولترافاشیستی مانند حزب اله می افتند، هستند.

البته لازم است اشاره کنم که جریانات تروتسکیستی امروزی هم تفاوت زیادی با جریانات استالینیستی ندارند. این محافل تروتسکیستی که به صدها و شاید چند هزار محفل در سطح جهان تقیسم می شوند، اغلب مشغول تناسخ روح و پاکسازی روح خود از تبعات گرایشات استالینیستی هستند و به یوگا و مدیتیشن تئوریک پناه برده اند. این ها حتی نمی توانند صد تا کارگر را بسیج کنند، اما مدام از انقلاب خیالی و عرفانی جهانی صحبت می کنند. حساب این عارفان امروزی را باید از حساب تروتسکی این رهبر برجسته و انقلابی و تروتسکیست های برجسته یی همچون هال دریپر، ایزاک دویچر، ارنست مندل، تونی کلیف، جان ریز، تری ایگلتون، یاکوب تاوت و الکس کالینکوس و ده ها تروتسکیست برجسته ی دیگر جدا کرد. بیشتر جریانات تروتسکیستی امروزی را می توان زیرمجموعه ی جنبش های اتونومیستی و انارشیستی خواند.

تروتسکی آثار فراوانی از خود به جای گذاشته است که خواندن آن با هر میزان نقد و مرزبندی ایی که ما به این یا آن تحلیلش در مورد فاشیسم یا شکست انقلاب روسیه، جنگ داخلی در اسپانیا، ادبیات و انقلاب و غیره داشته باشیم، جزو آثار فوق العاده مهم جنبش کمونیستی هستند و باید به عنوان آثار کلاسیک مارکسیستی مورد نقد و بررسی جدی قرار بگیرند.

کتاب “ادبیات و انقلاب” تروتسکی از جانب یک مجله ی زرد محافظه کار وابسته به حزب سوسیال دمکرات آلمان به اسم “تسایت” (زمان) به عنوان یکی از صد کتاب مهم جهان معرفی شده است. این در حالی است که تاریخ نگاری تروتسکی در کتاب تاریخ انقلاب روسیه و زندگانی من جزو بهترین تاریخ نگاری های آنتروپولوژیک تاریخ است.

تروتسکی هشتاد سال پیش در روز بیست آگوست 1940 توسط یکی از جاسوسان استالین به اسم رایمون مرکادر که خود را با اسم جکسون و به عنوان هوادار تروتسکی معرفی کرده بود توانست خود را به تروتسکی نزدیک کند و در روز بیست اگوست 1940 با ضربه یی که با تبر یخ شکن به سر تروتسکی وارد کرد، او را به قتل رساند. تروتسکی در روز 21 اگوست 1940 برای همیشه چشم از جهان فروبست. چهار فرزند او به خاطر شرایط وحشتناک سرکوب های استالینی ناچار به خودکشی مشکوک شدند.

یاد تروتسکی برای همیشه در خاطره ی کمونیست ها زنده خواهد ماند. نقد ما به جریانات عرفانی موسوم به تروتسکیست نباید دلیلی بر دفاع از بربریت و توحش استالینیستی  یا توجیه آن باشد.

ضمیمه:

مطلبی در مورد تروتسکیسم و آنارشیسم

تروتسکیسم و آنارشیسم سر و ته یک کرباس!

جریانات تروتسکیستی که مدام از “انقلاب” “جهانی” صحبت می کنند، روی دیگر سکه ی جریانات اتوپویست آنارشیستی هستند که همواره اعلام می کنند که ما باید از سطح محله یی، محلی یا کمونال شروع کنیم و یک دهکده ی “آنارشیستی” درست کنیم تا دیگران هم از آن کپی برداری کنند.

ریشه ی هر دوی این گرایشات در سوسیالیسم تخیلی و عرفانی پیشامارکسی است و کوچکترین ربطی به سوسیالیسم علمی، ماتریالیسم تاریخی و تئوری انقلاب مارکسی ندارد. هر دوی این گرایشات علیرغم هر میزان از “خلوص” نیتی که داشته باشند و علیرغم اینکه زمین و اسمان را به باد فحش بگیرند که مدافع خالص سوسیالیسم، آنارشیسم یا رهایی تنها آنان هستند، به معنی واقعی کلمه چیزی جز سیاست پاسیفیسم جلو مردم قرار نمی دهد.

بیشتر جریانات موسوم به اتونوم یا آنارشیستی هم سوسیالیسم و رهایی را به گیاهخواری و یا تغذیه از زباله ی رستوان ها ترجمه می کنند و عملا در گروه ها و محافل چند نفره مشغول سکس گروهی اند و این مساله را رهایی می خوانند.

شیوه ی “تحزب” آنتی تحزب تروتسکیستی که محصول شیوه ی ایدئولوژی تروتسکیستی است به معنی واقعی کلمه در سطح جهان شکست خورده است و با این شکل از “تحزب” بی تحزبی نمی توان یک دهات و حتی یک ساختمان را در یک نقطه ی جهان اداره کرد و “سوسیالیسم” را آنجا پیاده کرد.

عرفان و تناسخ روح به جای اگاهی سوسیالیستی و تلاش برای سازماندگی دو بخش جدایی ناپذیر گروه های تروتسکیستی و انارشیستی هستند.

جریانات تروتسکیستی اغلب محافل روشنفکری هستند که مثل شاهدان یهوه به دنبال اثبات حقانیت گفته های تروتسکی و نشان دادن این اند که انان دقیق ترین تعبیر از تروتسکیسم را نمایندگی می کنند. اما اگر شاهدان یهوه توانسته اند در سطح جهان سه میلیون و نیم عضو داشته باشند، تروتسکیست ها توانسته اند سه میلیون و نیم انشعاب سازمان دهند و هر چند نفر عضو یک محفل تروتسکیستی است.

جریانات آنارشیستی اتونوم امروزی به نظر من کوچکترین ربطی به تئوری های انارشیست هایی چون باکونین و بلانکی و کروپتکین و انقلابی های آنارشیست عضو رهبری کمون پاریس ندارند. اینا ها بیشتر حباب هایی هستند که تنها علیه “اتوریته” و “ایدئولوژی” تشکیلات، حزب، خانواده و دولت اند و به دنبال پیاده کردن آنارشیسم در منازل اشتراکی دانشجویی در شهرهای مختلف اروپا هستند. مکان هایی که شایسته نیست حتی خروس و مرغ و قاطر را در آنجا نگه داشت.

مشکل بسیاری از طیف های موسوم به آنارشیست امروزی نه مناسبات تولید سرمایه داری، بلکه مناسبات توزیعی است. آنان اغلب با مصرف گرایی مشکل دارند، بدون اینکه بدانند که زباله خوری هم خود نوعی “مصرف” گرایی است. آنان به خوبی می دانند که انسان ها در جهان سرمایه داری و حتی بعد از سرمایه داری باید مصرف کنند تا بتوانند موجودیت خود را بازتولید کنند. خوب سکس گروهی و عوض کردن پارتنرها در همان خانه های تیمی مصرف گرایی است. چرا با این مصرف گرایی مبارزه نمی کنند؟!

به نظر من آنارشیسم رگه هایی از لیبرالیسم و فردگرایی مطلق را در خود دارد که هیچ نوع خوانایی با رهایی جمعی مارکسیستی ندارد.

در انتها لازم است که اشاره کنم که من یکی از دشمنان سرسخت استالینیسم به مثابه ی سوسیالیسم عامیانه و مبتذل هستم. به بسیاری از متفکران بزرگ تروتسکیست همیشه احترام گذاشته و می گذارم و متون و نوشته هایشان را با عشق می خوانم، همانطور که اثار و کتاب های داناترین استالینیست تاریخ یعنی دومنیکو لوسوردو را با عشق و علاقه می خوانم.

مشکل من با اشکال “تحزب” فیک و سازمان دهی برای تغییر جامعه است. من همچنان از تئوری انقلاب مارکس دفاع می کنم و معتقدم عقلانی ترین شکل مبارزه برای عبور از سرمایه داری و بهترین شکل انترناسیونالیسم است:

طبقه ی کارگر هر کشور لازم است بورژوازی کشور خود را به صورت انقلابی متحول کند.

از انجایی که مناسبات اجتماعی و تکامل اگاهی طبقاتی، اشکال سازماندهی طبقه ی کارگر، اشکال گوناگون استثمار، فرهنگ تحزب و غیره از کشوری به کشور دیگر متفاوت است ،انقلاب جهانی تروتسکیستی تنها روئیایی عرفانی است که با عروج مهدی و مسیاس یکی است.

در کنار تروتسکیست های عارف همچون کاستوریادیس لازم است به سوسیالیسم مسیحیایی امثال ارنست بلوخ و والتر بنیامین هم اشاره کرد ،که یکی به دنبال زندگی در اتوپی مشخص افتاد و دیگر برای ادغام ماتریالیسم تاریخی و تئولوگی خود را به “شهادت” رساند.

مارکسیسم و سوسیالیسم علمی با این اشکال اندیشه که با پراتیک و هستی اجتماعی انسان بیگانه اند، کمترین سر سازگاری نداشته و نخواهد داشت.

تروتسکی را باید علیرغم تمام اشتباهات و راست و چپ زدن هایش در دوران قبل از پیوستن به بلشویک به عنوان یکی از بزرگترین متفکران مارکسیسم به حساب آورد و ابتذال تروتسکیسم های امروزی را نباید به پای آثار گرانبهای تروتسکی همچون تاریخ انقلاب روسیه، انقلابی که به ان خیانت شد، ادبیات و انقلاب و اخلاق ما و اخلاق آنان، مارکسیسم و تروریسم و ده ها و صدها مقاله ی و چندین کتاب دیگر او در زمینه های مختلف ادبی و نقد او به فاشیسم نوشت. تروتسکی یکی از مارکسیست هایی است که به طور عمیقی به فلسفه ی کلاسیک آلمانی اگاهی دارد، تاریخ ادبیات غرب را به خوبی خوانده بود و کتاب او به اسم ادبیات و انقلاب جزو صد کتاب برتر جهان توسط یک مجله ی سوسیال دمکرات آلمانی به اسم Zeit (زمان) معرفی شده است.

همچنین باید حساب رهبران انترناسیونال چهارم را از محافل درویش صفت تروتسکیستی امروز جدا کرد.

این تروتسکیست های امروزی بخصوص جریاناتی همچون مارکسیسم بیست و یک، فونکه و محفل منحط “محور مقاومتی” ی رازی و ثالث مایه ی شرم برای بشریت اند.

من هال دریپر را یکی از بزرگترین متفکران کل تاریخ مارکسیسم می دانم و همینطور ایگلتون.

به بسیاری از آثار مندل علاقه ی زیادی دارم و کتاب ها و آثار جیمز پی کانن را اگرچه خیلی قوی نیستن دوست دارم. جان ریز هم انسانی عمیق و فهمیده می دانم و کتاب جبر انقلابش را در نوع خود بی نظیر می دانم. البته کتاب دیگری به همین اسم از هانس هاینز هولز منتشر شده که متاسفانه ترجمه نشده است. خلاصه عمو نمی دانی که این دراویش “شپش خور” (سپی خور در سنندج برای آدم ابله به کار می ره) چطور تروتسکی بزرگ و تروتسکیست های بزرگ را تبدیل به کاریکاتور کرده اند.

مورخ برجسته ی تاریخ انقلاب روسیه و کسی که زندگی نامه ی سیاسی استالین و تروتسکی را نوشته است، یعنی ایزاک دویچر هم تروتسکیست بود.

مقاله ی آلمانی را در زیر می توانیم بخوانید: به اسم در باره ی استالین و “استالینیسم”!

Über Stalin und „Stalinismus“!

یک تروتسکیست برجسته ی آلمانی به اسم یاکوب تاوت جزو رهبران اصلی انترناسیونال چهارم بود، که کتاب های بسیار خوبی از جمله "مساله ی یهود و صهیونیسم" نوشته است.

AM MAI 6, 2019 VON HASSANMAARFIPOOR@GMAIL.COMBEARBEITEN

Ich werde oft in Deutschland gefragt, ob ich „Trotzkist“ oder „Stalinist“ bin. Ich passe weder in ier trotzkistischen Kategorie noch in die stalinistische, obwohl ich bestimmte Trotzkisten und teilweise auch bestimmte sogenannte Stalinisten sehr hoch schätze. Unter den sogenannten Stalinisten, die wegen ihrer Sympathie zu bestimmten Zeiten der Sowjetunion als Stalinisten bezeichnet werden, habe ich sehr starke Sympathien für die Schriften von Eric Hobsbawm und Domenico Losurdo. Sie sind nicht nur großartige Denker, sondern auch eine Art Weiterentwickler der Geschichte und Philosophie des Marxismus. Über den Trotzkisten muss ich sagen, dass Trotzkis Positionen während und nach der Revolution 1917 getrennt betrachtet werden müssen von seiner Rezeption. Ich bin sehr begeistert von einigen Schriften bestimmter Trotzkisten wie Hal Draper, Terry Eagleton, John Rees, Tony Cliff, Ernest Mandel, Alex Callinicos etc. Das bedeutet aber nicht, dass ich alles akzeptiere, was diese Autoren geschrieben haben. Von ihrem Sektierertum und dem Versuch, aus dem Marxismus eine Art der Aristokratie zu mache, entferne ich mich aber. Gleichzeitig bin ich auch kein Freund der sogenannten bürgerlich-liberalen Debatte des „Pluralismus“ innerhalb der deutschen und europäischen „Linken“. Für mich als ein Marxist mit dialektischem Hintergrund und Weltanschauung ist wichtig, wie die Menschen theoretisch und ästhetisch die Welt definieren und wie sie den Weg der Emanzipation in ihren Schriften und Aussagen schlüssig darstellen, indem sie die Widersprüche der bürgerlichen Ordnung und bürgerlichen Produktionsweise anschaulich machen und durch die Negation der Negation (Dialektik) versuchen, argumentativ zu überwinden. Meiner Meinung nach kann, wie Lenin schon damals genau gesagt hat, keine revolutionäre Praxis ohne revolutionäre Theorie zustande kommen. Insofern bin ich für eine schlüssige radikale und revolutionäre Theorie. Wir dürfen aber auch nicht vergessen, dass wir als Menschen selbst aus Widersprüchen bestehen. In jeder Theorie und Weltanschauung kann man Widersprüche finden und kritisieren, aber man hat selbst teilweise mehr Widersprüche als die Theorien, die von einem kritisiert werden, Das ist eine Situation, der ich immer wieder begegne, besonders wenn ich die Kritiker von Marx und des Marxismus studiere.

Man muss aber zwischen der Theorie, Strategie und der Taktik unterscheiden. Man kann etwas theoretisch richtig finden, aber strategisch Bullshit oder umgekehrt. Ein Beispiel ist die Sozialfaschismusthese von Stalin, die auf theoretischer Ebene stimmt, aber auf strategischer Ebene das Verbrechen des Faschismus reproduzierte, indem Stalin den gemeinsamen Kampf der Zivilgesellschaft (der Kommunisten mit Sozialdemokraten und anderen Gruppen) ablehnte. Wir wissen, dass die deutsche Sozialdemokratie (SPD) ein großes Verbrechen gegen die Menschheit, gegen die Arbeiterklasse und besonderes gegen die Kommunisten beging. Es ist nicht zu bezweifeln, dass die SPD mehr Kommunisten und revolutionäre Arbeiter ermordete als die Nazis, aber die Arbeiterklasse, die mit der KPD in der Zeit des Faschismus in Verbindung war, war eine Minderheit. Deshalb war der Kampf gegen den deutschen Faschismus nur von Kommunisten, wozu Stalin aufrief, Selbstmord. Das hat die Mehrheit der „deutschen Linken“ bis heute noch nicht verstanden: Die Frage der Theorie einerseits und der Strategie andererseits. Wir müssen immer wieder die Geschichte materialistisch rekonstruieren bis wir die Frage des „Was tun?“ in der heutigen Welt und im heutigen Kapitalismus verstehen und endlich aufhören, von der herrschenden Klasse als Instrument gegen den Kommunismus ausgespielt werden.

Meine Position zu Stalin und zum Stalinismus ist klar! Wenn ich mit Hannah Arendt argumentiere („Wenn ich als Jüdin angegriffen werde, muss ich mich als Jüdin verteidigen“), muss ich mich als Kommunist verteidigen, wenn Stalin zum Inbegriff des Kommunismus gemacht und der Kommunismus damit als gescheitert und totalitär erklärt wird. Wenn ich als Kommunist wegen Stalin angegriffen werde, muss ich vor allem klären, dass Stalins Politik, Stalins Verbrechen gegen die Menschheit nichts mit Kommunismus zu tun haben, auch wenn wir aus einigen seiner Schriften durchaus Wichtiges zur Geschichte und Sprache lernen können. Von Dialektik allerdings hat er nichts verstanden. Obwohl die Verbrechen unter Stalin nicht reduziert auf seinen Charakter oder seine psychische Verfassung zurückgeführt werden können, müssen wir uns als historisch-materialistische, dialektische Marxisten aus theoretischen und strategischen Gründen von Stalin distanzieren.

Gegen bürgerliche Dummheit, antikommunistische Propaganda von den Liberalen und Konservativen, gegen den Geschichtsrevisionismus von bürgerlichen Charakteren wie Hannah Arendt bis zur Frankfurter Schule verstehe ich, dass viele Kommunisten Stalin gewissermaßen verteidigen. Dann müssen wir aber wiederum Trotzki gegen das Verbrechen von Stalin gegen die Genossen unterstützen. Letztlich geht es in der Frage darum, den Kommunismus gegen Stalin und gegen die Bourgeoisie zu verteidigen.

Das ist eine kurze Zusammenfassung meiner dialektischen Auseinandersetzung mit Stalin, Stalinismus und der Sowjetunion. Das Scheitern des Sozialismus liegt nicht in der Persönlichkeit eines verrückten Mannes. Es ist ein hoch kompliziertes Zusammenwirken verschiedener Faktoren und Entwicklungen, die zum Scheitern der politischen Ökonomie des Sozialismus in der Sowjetunion führten. Dieses Scheitern hat vor Stalin mit dem Kriegskommunimus und NEP (Neue Politische Ökonomie), mit der Konterrevolution der Weißen Armee, mit Kronstadt, mit dem imperialistischen Krieg von außen, dem Scheitern der Revolution in Deutschland begonnen. Das Scheitern des Sozialismus in der Sowjetunion muss in seinem globalen und regionalen Zusammenhang betrachtet werden.

Hassan Maarfi Pour (Poor)

نقدی بر نقد نقادانه

علیه خانواده ی مقدس کومه له ی امروزی

علیه خانواده ی مقدس کومه له ی امروزی

حسن معارفی پور

مقدمه

عنوان این مطلب از کتاب “خانواده ی مقدس” اولین اثر مشترک مارکس و انگلس گرفته شده است. عنوان اولیه ی کتاب «نقد نقادانه ی نقد» را جنی مارکس به مارکس و انگلس پیشنهاد می کند. “نقد نقادانه” یک جریان چپ هگلی بود که دور و بر برونو باوئر جمع شده بودند و در روزنامه ی “نقد ادبیات” می نوشتند.  قبل از انتشار مارکس بدون هماهنگی با انگلس عنوان آن را به خانواده ی مقدس تغییر می دهد و «نقد نقادانه ی نقد» که تسویه حساب با جریان ارتجاعی و یهودستیز (آنتی سمیت) دور و بر برنو باوئر است را به مثابه ی توضیح عنوان اضافه می کند. مارکس و انگلس تصمیم می گیرند که با بخشی از نمایندگان جریانی که خود را تحت نام هگلی های جوان می شناخت به صورت تئوریک تسویه حساب کنند و مسیر خود را از آنان به کلی جدا کنند. مارکس البته در دانشنامه ی آلمانی- فرانسوی متونی همچون “درباره ی مساله ی یهود” و “نقد فلسفه ی حق” و انگلس “نقدی بر جوانب اقتصاد سیاسی” را منتشر کرده بودند، مباحثی که المنت های اولیه ی ماتریالیسم تاریخی و نقد اقتصاد سیاسی، پروژه هایی که بازتاب آن را در کل آثار مارکس و انگلس می توان مشاهده کرد، را به صورت ضمنی در خود دارند.  مباحث مارکس در کتابچه ی “درباره ی مساله ی یهود” ضمن نقدی رادیکال و انقلابی به نظریات ارتجاعی برنو باوئر دفاع از رهایی انسان به طور عام را در هسته ی بحث خود قرار می دهد. مارکس از طریق خواندن مباحث انگلس در نقد اقتصاد سیاسی و وضعیت طبقه ی کارگر در انگلستان است که به بحث اقتصاد سیاسی تمایل پیدا می کند و نقدی را شروع می کند که از دستنوشته های اقتصادی فلسفی موسوم به دستنوشته های پاریس ادامه شروع می شود و تا انتشار کاپیتال و پایان عمرش ادامه می دهد. “خانواده ی مقدس” یا “نقد نقد نقادانه” اما همچنان تحت تاثیر ماتریالیسم فوئرباخی باقی می ماند و مارکس و انگلس نتوانستند به صورت کلی خود را تا نوشتن “تزهای فوئرباخ” از فوئرباخیسم حاکم بر ماتریالیسم عصر رها کنند. “ایدئولوژی آلمانی” اثر مشترک دیگر مارکس و انگلس تکامل واقعی ماتریالیسم تاریخی است. ماتریالیسمی که ماتریالیسم فوئرباخی را به شکلی از اشکال ایدئالیسم مذهبی می خواند که مذهب جدیدی به اسم آتئیسم را جایگزین مسیحیت کرده است.

مارکس علاوه بر پرداختن به نقد اقتصاد سیاسی در حوزه های دیگری از جمله تاریخ (تکامل ماتریالیسم تاریخی) در کتاب “ایدئولوژی آلمانی” و دهها اثر سترگ فلسفی، اقتصادی، انسان شناختی و غیره تولید کرده است. نقد مارکس به جریان انارشیستی شرکت کننده در بین الملل اول، نقد به کارل فوگت، لاسال، باکونین، پرودون، دورینگ، ارزیابی مارکس از انقلابات 1848، کمون پاریس و غیره جملگی نقدی تئوریک و رادیکال و با چشم انداز رادیکال انقلابی برای تغییر وضع موجود به نفع سوسیالیسم و کمونیسم هستند. حتی ژورنالیستی ترین مقالات مارکس و انگلس از جمله “هیجدهم برومر لوئیس بناپارت”، “جنگ داخلی در فرانسه” “انقلاب و ضد انقلاب در آلمان” و غیره را می توان عرصه ی تئوریک ترین مباحث دوران خود خواند. مارکس و انگلس بدون شک زمانی که نقدی را به کسی مطرح می کردند، قبل از هر چیز نقدشان متکی به یک نگرش عقلانی و مترقی و فاکت های علمی بود که فاکت های شبه علمی دیگران را با ان کنار می زدند و همچنین راه رهایی را نشان می داد. در عین حال آثار مارکس و انلگس همواره از منطق رهایی انسان، از الغای مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، اشتراکی کردن ابزار تولید از جمله زمین و کارخانجات و غیره بحث می کنند و راه رهایی را در انقلابی کردن حال به نفع آینده به مخاطب نشان می دهند.

کل مطلب را به صورت پی دی اف در لینک زیر دریافت کنید.

زمانی که کالسکه به سر بالایی می‌رسد

نگاهی به اختلافات اخیر درون جناح سیاه جمهوری اسلامی، وظایف توده های کارگر و زحمتکش و چشم انداز اتی

Hassan Maarfi PourJuly 24, 2020

مدتها بود که می خواستم در مورد درگیری هایی که بین جناح راست جمهوری اسلامی، اوباش وابسته به احمدی نژاد و خامنه ای ، مطلبی بنویسم، اما همیشه با خودم فکر می کردم که این درگیری ها، درگیری، یک سری چاقو کش سرکوبگر و ادم کش اسلامی است و ربطی به منافع کمونیسم و کارگر جامعه ندارد . این درگیری ها، درگیری از بالا بوده و تحلیل مارکسیستی نمی تواند صرفا به درگیری از بالا پرداخته، خود را وقف کشمکش بالایی ها کند،تغییر و تحولات از پایین را، یعنی کشمکش توده های کارگر و زحمتکش را با کلیت نظام حاکم بر ایران، و کل نظام سرمایه داری نادیده بگیرد!

جمله ی مشهور این است که، است زمانی که کالسکه به سربالایی می رسد، اسب ها همدیگر را گاز می گیرند، این گفته در مورد جمهوری اسلامی نه تنها صحیح است، بلکه “اسب “های حاکم در جمهوری اسلامی با گاز، لقد، باتوم و قمه بد جوری به جان هم افتاده اند.

بن بست سیاسی و اقتصادی

رژیم جمهوری اسلامی از اوایل سرکار آمدنش، تا به امروز در ایران، همواره از یک بحران عمیق اقتصادی و سیاسی مضاعف، رنج برده است و تا به امروز، بعد از گذشت سی وچند سال از سرکوبگری این نظام،نه تنها این بحران کنترل نشده است بلکه، روز به روز به دامنه ی بحران افزوده شده است.قبل از به قدرت رسیدن این نظام و بعد از بن بست سیاسی نظام عتیقه ی شاهنشاهی و بعد از انکه امریکا و غرب نمی توانست مهره ی شاهنشاهی وابسته به خود را تحمیل کند، به ناچار راه را کج کرد و گزینه ی اسلام سیاسی را به عنوان یک گزینه ی مطلوب برای کنترل انقلاب اجتماعی ایران به مردم تحمیل نمود ، در آن زمان رسانه های نوکر وابسته به غرب در خبر های خود اعلام می‌کردند که عکس خمینی را در ماه مشاهده نموده اند و در گوش همگان می‌خوانند که خمینی، نماینده ی خدا بر روی زمین است. با این اعمال پوپولیستی و ریاکارانه و با اهرم‌های و شیوه‌های مختلف دیگر، توانستند، در شرایطی که الترناتیو رادیکال و کمونیستی حضور قاطعی نداشت، اسلام سیاسی را به عنوان گزینه ای مطلوب غرب و برای مقابله با کمونیسم رادیکال و” سوسیالیسم پرو شوروی”به مردم بقبولانند. خمینی کودن که در ظاهر با شعار”ضد امپریالسیتی” سرکار آمده بود توانست، با این شعار سطحی و ابلهانه، شوروی و نیروهای وابسته به این نظام، که در بین نیروهای درگیر در انقلاب 57 ایران داری نفوذ خاصی بودند، را نیز با خود همراه کند و آن‌ها را به نیروی ذخیره ی اسلام سیاسی تبدیل نماید.در این شرایط که چپ و کمونیست جامعه، از نظر بسیاری از توده های مردم با شوروی، در سطح دنیا و حزب توده و دیگر جریانات پوپولیست در جامعه ی ایران تداعی می‌شد، بخش وسیعی از سازمان های سیاسی چپ، که از لحاظ نظری زیرمجموعه ی شوروی سابق بودند، با خمینی همراه شدند و نقش مهمی در تثبیت جهل و جنایت اسلامی به افکار عمومی داشتند.

رژیم جمهوری اسلامی که در نتیجه ی یک انقلاب توده ایی و خلاء سیاسی به قدرت رسیده بود از اختلاف درونی و چند دستگی درونی در بین نیروهای خودی اش به شدت رنج می برد و این اختلاف نظرها بر سر مسائل مختلف و شیوه ی سرکوب مردم انسجام و توانایی سرکوب را تقلیل می داد. در نتیجه در ابتدای سرکوب انقلاب و به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی، جناح های مختلف اسلام سیاسی هر یک تفاسیر مختلفی از اسلام ارائه می دادند و این خود عاملی بود در ایجاد اختلاف و چند دستگی بین جناح های مختلف جمهوری اسلامی و بحران در این نظام. دراین شرایط رژیم جمهوری اسلامی برای انکه بتواند خود را یکدست کند، لازم بود با اپوزیسیون درونی خود یعنی نیروهای مختلف اسلامی از لیبرالیسم اسلامی گرفته تا اصلاح طلبی تسویه حساب کند و تا حدودی خود را یکدست نماید.

جناح نو اندیش اسلامی یعنی مجاهدین خلق به دلیل افکار التقاطی ای که داشت، از ابتدا از گردونه ی قدرت سیاسی اسلام سیاسی، در ایران خارج شد، اما جناح لیبرال اسلامی همچون بازرگان و بنی صدر توانستند به یک جناح از جناح های جمهور اسلامی تبدیل شوند و سهمی از قدرت سیاسی در ابتدای سرکار امدن رژیم اسلامی در ایران داشته باشند. جناح خمینی گرچه قبل از به قدرت رسیدن از “آزادی فعالیت کمونیست‌ها “در ایران دم می زد، بعد از سرکار آمدن به طور واقعی نه تنها کمونیست بلکه، تحمل لیبرالیسم اسلامی را هم نداشت. در اوایل سرکار آمدن رژیم ا سلامی و در یک گیر و دار درونی رژیم ،جناح غالب جمهوری اسلامی، به شیوه‌های تروریستی و توطئه گرانه این دلقک های اسلامی (بازرگان ها و بنی صدرها) را در همان سالهای ابتدایی حیات رژیم از گردونه ی قدرت سیاسی بیرون راند، و تا حدودی توانستند که به خیال خود رژیم را یک‌دست کنند و یکپارچگی نظام و ولایت فقیه را حفظ نمایند.

به دنبال جنگ ارتجاعی بین دو رژیم هار و جنایتکار اسلامی و رژیم فاشیست بعث، رفسنجانی به مثابه ی جناح لیبرال رژیم تلاش نمود زیر نام سازندگی و … ، گرایش لیبرالی اسلامی را در رژیم زنده نماید و در زمینه ی ارتباط با غرب تلاش‌های بی ثمری انجام داد. بعد از گذشت چند سال خاتمی زیر نام اصلاحات، مردم سالاری دینی، گفتگوی تمدن‌ها و خزعبلاتی از این قبیل تلاش نمود گرایش لیبرالی و پرو غرب را درون رژیم تقویت نماید و در زمینه ی رابطه با غرب قدم‌هایی بردارد. خاتمی در این دوران تلاش داشت پروژه های بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول را یکی بعد از دیگری به اجرا در آورد، همچنین در زمینه ی انطباق ایدئولوژی اسلامی با لیبرالیسم و سرمایه داری بازار ازاد اقداماتی را انجام دهد. شکست پروژه ی اصلاحات در اوایل دهه ی 80 شمسی مهر باطلی بر توهمات آقایان اصلاح طلب امثال خاتمی و حجاریان کوبید و اصلاح پذیر بودن نظام اسلامی ایران را به یک رؤیای پوچ احمقانه برای ان هم توسط اپوزیسیون خودی، بدل ساخت.

در نتیجه ی شکست اصلاح طلبان حکومتی و رشد و گسترش اعتراضات کارگری و جنبش های اجتماعی، احمدی نژاد به مثابه ی یک مهره ی قابل اعتماد جناح سیاه جمهوری اسلامی یعنی اصولگرایان حکومتی، برای کنترل روند رو به رشد اعتراضات کارگری، دانشجویی، زنان و دیگر جنبش های اجتماعی ظهور کرد و وارد میدان بازی ریاست جمهوری انتصابی شد.

احمدی نژاد به مثابه ی شخصی ضعیف در مقابل ولایت فقیه و گوش به فرمان شخص خامنه ایی جلاد، در ابتدا ظاهر شد، اما بعد از سرکار آمدن این رئیس جمهور در دور دوم ریاست جمهوری خود یعنی دور دهم ریاست جمهوری رژیم اسلامی ، با تقلب یا هر شیوه ی دیگری که اینجا در این مطلب نمی گنجد زبانش درازتر از قبل، شد و تصمیمات رهبری را در این اواخر به اشکال مختلف، زیر پا می گذاشت.

در روزهای قبل از انتخابات دور دهم ریاست جمهوری، جمهوری اسلامی به شیوه ای فریبکارانه از کانال سه ی صدا و سیمای جمهوری اسلامی، در مناظره هایی که با کاندیداهای ریاست جمهوری انجام می‌داد، کاندیداها هر کدام دزدی ها و فساد های دیگری را افشا کرده و به شدید ترین شیوه به همدیگر حمله می نمودند. رژیم که به اوج نفرت مردم از نظام پی برده بود، در این دوره تلاش می‌نمود تا به هر طناب پوسیده ای چنگ بیاندازد، تا از غرق شدن سرنشینان کشتی رژیم جلوگیری به عمل اورد.

در این دوران باندهای تازه اصلاح طلب شده، یا به قول خودشان” اصلاح طلب‌های اصول گرا”که طیف ناهمگونی را از قاتلان دهه ی 60 شمسی تا کهنه اخوندک های اجیر خمینی و حتی خاتمی و رفسنجانی را تشکیل می‌داد، تلاش ‌نمودند، زیر پای احمدی نژاد را خالی نمایند و به این شیوه از دامنه ی نفرت مردم بکاهند تا بتوانند سرنگونی نظام جلوگیری به عمل اورند یا، ان را به تاخیر بیاندازند.

مردم ایران که در سطح وسیع، از سی سال جنایت اسلام سیاسی و کشت و کشتار به ستوه آمده بود، به دنبال فرجه ایی بود تا به خیابان‌ها بیایند و رژیم را به شیوه ی ا نقلابی سرنگون کنند.تقلب در انتخابات توسط باند خامنه ای و احمدی نژاد با همکاری سپاه پاسدارن و دیگر اوباش اسلامی، باعث شد که مردمی که در سطح میلیونی و در نتیجه ی نبود یک الترناتیو به انتخاب ابلهانه ی بین بد و بدتر تن داده بودند، به خیابان‌ها بیایند و در ابتدا با شعار “رای من کو؟”، اعتراضات وسیعی را زیر هژمونی و اتوریته ی اصلاح طلبان و موج سبز سازمان دهند، اما طولی نکشید که اعتراضات از چارچوب این شعارهای آبکی فراتر رفت و ماهییت کل نظام را نشانه گرفت، در این شرایط بود که اصلاح طلبان حکومتی و رسانه‌های بورژوازی و نوکر خود به مانعی بر سر راه روند رادیکالیزاسیون اعتراض تبدیل شدند، و تناقض شدیدی بین مطالبات اعتراض کنندگان با عملکرد رهبری سبز بی خاصیت نوکر شکل گرفت و در نبود رهبری پیگیر و بی نفوذی اپوزیسیون چپ این اعتراضات اخر سر راه به جایی نبرد و اوضاع به حالت عادی برگشت.

در این دوره تحلیل‌ها و ارزیابی های متفاوتی از جانب احزاب، سازمان ها و شخصیت‌های سیاسی ارائه شد، که در بهترین حالت از چند گزینه ی زیر فراتر نمی رفت :1 . اعتراضات برحق و قابل دفاع است و باید رادیکالیزه شود. 2. اعتراض باید در چارچوب نظام جمهوری اسلامی باشد و نباید ساختار شکن باشد. 3 . این اعتراضات ارتجاعی است و باید از آن دوری نمود. 4. این اعتراضات شروع” انقلابی انسانی “است. تحلیل اول را بسیاری از احزاب و سازمان های سیاسی و اپوزیسیون چپ استفاده کردند. تحلیل دوم تحلیل لیبرالیسم نوکر و خود اصلاح طلبان حکومتی با مدیای وابسته به غرب است ، تحیلیل سوم تحلیل حزب حکمتیست و تعدادی از منفردین اپوزیسیون است و تحلیل چهارم ، ارزیابی حزب کمونیست کارگری و برخی جریانات پوپولیستی و خلقی سابق است.

به نظر من هر کدام از ارزیابی ها دارای نقاط ضعف اساسی است و جا دارد در یک فرصت هر کدام از آن‌ها را موشکافی کرد و نقاط ضعف و قوت آن را برشمرد.

در کل باید اشاره کنم که این اعتراضات علیرغم بافت ناهمگون، غریزی وار حرکت کردن مردم و بی تاثیری نیروهای اپوزیسیون چپ، هم جمهوری اسلامی و هم بسیاری از نیروهای اپوزیسیون را غافلگیر نموده بود و باعث شده بود اینگونه به تحلیل‌های آبکی پناه ببرند.

این اعتراضات با تمام ضعف‌ها و مشکلاتی که داشتت ، علیرغم غیر یک‌دست بودن نیروهای آن، که از اصلاح طلبان حکومتی تا چپ منفرد و راست پروغرب را در بر می‌گرفت، اما نبض نظام را گرفته و نظام را به شدت ضعیف نموده بود. این اعتراضات هشداری بود به رژیم جمهوری اسلامی، همچنین اعتراضات به روشنی نشان داد مردم بدون اگاهی انقلابی و سازمان یابی و تحزب سیاسی طبقه ی کارگر نمی توانند راه به جایی ببرند. در شرایطی که این تحولات رژیم را از هر لحاظ ضعیف کرده بود و اصلاح طلبان حکومتی ،جلادن سابق و رهبران پلاستیکی و کارتونی امروز به کلی از گردونه ی قدرت خارج شده بود و انان را به یک پوزیسیون مرتجع رژیم اسلامی تبدیل کرده بود، بین جناح سیاه جمهوری اسلامی بر سر چگونگی سرکوب مردم در اینده ، اما در ظاهر به بهانه ی مشائی، درگیری درگرفت.

احمدی نژاد، در طول چند سال از ریاست جمهوری خود، توانسته بود با توهم پراکنی پوپولیستی و دروغ، بخشی از اقشار حاشیه‌ای جامعه را با خود همراه کند و درون سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات به مثابه ی سرکوبگرترین ارگان های رژیم، جای پایی برای خود تثبیت نماید،در این شرایط نه تنها وقعی به حرف‌های خامنه ای ننهاد، بلکه سرخود و بدون اجازه از ولی فقیه، معاون اولی ریاست جمهوری را به مشایی واگذار می نماید.احمدی نژاد و باندش توانسته بودند، با اتکا بر ایرانی گری به جای ولایت فقیه، عملاً پرچم را از سبزها و بسیاری از پوزیسیون رژیم در خارج کشور بگیرند.

در اینجا من شخصاً وارد شدن به جزئیات دعواهای این باندهای ارتجاعی نمی‌شوم و هر گونه توهم را به هرکدام از این باندها و دیگر باندهای رانده شده از قدرت را توهم آشکار به جمهوری اسلامی میدانم، اشاره به برخی از جزئیات در این مطلب تنها به خاطر روشن‌تر شدن بحث و نه به خاطر انتظار تغییر از بالا در این نظام کثیف ضد انسانی جمهوری اسلامی است.

احزاب و جریاناتی که با انتظار تغییر از بالا تنها اخبار و رویدادهای مربوط به تحولات حکومتی در بالا را پوشش می‌دهند و کشمکش های انقلابی و توده ایی، کارگری و رادیکال را کوچک جلوه می‌دهند، دچار توهم حقیر لیبرالی و اصلاح طلبی شده اند.

به نظر من دعواهای این اواخر بین باندهای مختلف وابسته به احمدی نژاد و خامنه ایی، همراه با پرونده سازی ها برای یکدیگر، همان‌طور که در اول مطلب هم به آن اشاره کردم، اساساً به بحران رژیم جنایتکار اسلامی و عدم توانایی در کنترل اعتراضات توده ایی بر می گردد.

رژیم اسلامی که زایده ی بحران است و مرگ آن نیز با بحران فرا می‌رسد، به هیچ وجه توانایی کنترل اعتراضات اجتماعی را ندارد و برخورد یکدستی برای سرکوب اعتراضات حکومتی و دزدی و پول قاپی سران حکومتی وجود ندارد.

برخی بر این عقیده اند که این دعوا، دعوای بین سپاهی و آخوند است، به بیان دیگر آن‌ها می‌گویند که، سپاه پاسداران می‌خواهد جناح های حکومتی را یک‌کاسه کند و نقش آخوند را به حداقل برساند، این دست تحلیل‌ها، به شدت دست راستی و ابلهانه است، در گیر و دار بین این جنایتکاران وابسته به خامنه ای و احمدی نژاد سپاه پاسداران، به طور واقعی پشت آخوند قرار گرفت. این مسأله این را نشان می‌دهد که این دست تحلیل‌ها تا چه اندازه سطحی و به دور از نگرش رادیکال و انقلابی است. با توجه به نکاتی که بالاتر به آن اشاره کردم ،این تحیلیل که گویا نزاع پاسدار و آخوند است از نظر من به شدت احمقانه است.

این که سپاه پاسدارن پشت سر خامنه ایی رفته، به معنای عدم نفوذ احمدی نژاد و دیگر جنایتکاران وابسته به جناح های سبز حکومتی درون گله ی سپاه پاسداران نیست، بلکه این به معنای این است که ولایت فقیه و باندها و گله های وابسته به خامنه ای و بیت رهبری نفوذ بیشتری درون سپاه پاسداران دارند. اینکه سپاه پاسدارن در سایت رسمی خود اعلام نمود که، امام زمان ممکن است در زمان ظهورش معتاد باشد و نتواند رسالت تاریخی خود را انجام دهد، جوابی بود به آن‌هایی که با آوردن نام امام زمان و تحت عنوان دستور گرفتن مستقیم از او سعی داشتند نقش رهبری و ولایت فقیه را کاهش دهند ودر مقابل ایرانی گری و ناسیونالیسم ایرانی را در کناردستور گرفتن از امام زمانشان بالا ببرند. طرف دیگر خود این گفته ی سپاه پاسدارن نشان داد که در این سی و دو سال اخیر که این جنایتکاران با نام مذهب و مهدی و حسین مردم را چگونه قتل و عام نموده و مردم ایران را تحمیق نموده و احساسات مردم را تحریک کرده، امروز می‌بینیم مذهب در مقابل حفظ قدرت ولی فقیه و جمهوری اسلامی، برای خود خامنه ایی و اوباشش تا چه اندازه بی ارزش شده و تقلیل داده شده که مورد ریشخند گله ی سپاه پاسداران قرار می گیرد، تا بتواند به وسیله ی ان رقیبش را تضعیف نماید.

در پایان لازم می‌دانم اشاره کنم که رژیم جمهوری اسلامی در یک سراشیبی بسیار سختی قرار گرفته است، در شرایطی که رژیم نمی‌تواند دعواهای خانوادگی بین باندهای نزدیک و معتمدان سابق شخص رهبر را کنترل کند، کنترل تحرکات انقلابی و رادیکال برای این رژیم بسیار سخت خواهد بود، اما همان طور که اشاره کردم به دلیل ضعف شدید اپوزیسیون چپ در سازمان دهی طبقه ی کارگر و جنبش های اجتماعی رادیکال تا اطلاع ثانوی هر گونه تغییر و تحول در این رژیم نمی تواند، به قدرت گیری چپ و کمونیست جامعه منجر شود و چپ و کمونیست کمترین سهم را از ان خواهد برد.

با توجه به شرایطی که ترسیم نمودم، در این اوضاع، رژیم کثیف و جنایتکار سرمایه داری اسلامی، انسجام و یکپارچگی خود را تا حدود زیادی از دست داده و توانایی سرکوبش به حداقل رسیده است،به همین دلیل سازماندهی کمونیستی و تشکل یابی طبقاتی طبقه ی کارگر، در شرایطی که رژیم به دلیل دعواهای درونی قدرت سرکوبش تا حدود زیادی تقلیل یافته است، می تواند در شرایط کنونی و اینده، همچنین در شرایطی که رژیم در سطح وسیع تر از جانب مردم انقلابی و اگاه به چالش کشیده شده است، زمینه ی سرنگونی رژیم به شیوه ی انقلابی توسط طبقه ی کارگر اگاه را فراهم نموده، همچنین زمینه به قدرت رسیدن چپ و کمونیست جامعه را فراهم نماید. عکس این شرایط همان طور که اشاره کردم به ضرر طبقه ی کارگر و چپ و کمونیست جامعه است.

در چنین شرایطی لازم است توده های انقلابی مردم، کارگران و کمونیست‌ها به طور یکپارچه تعرض یکجانبه ای را به جمهوری اسلامی آغاز نموده و مرگ این رژیم را به شیوه ایی انقلابی ممکن سازند.

مرگ برجمهوری اسلامی

زنده باد سوسیالیسم

حسن معارفی پور

13.06.2011

https://telegra.ph/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%B3%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B1%D8%B3%D8%AF-07-24

Verhinderung der drohenden Abschiebung zweier politischer Aktivisten in den Iran

Während im Iran wieder zunehmend Todesurteile gegen politische Gegner*innen des islamisch-faschistischen Regimes und gegen „rückgeführte“ iranische Flüchtlinge gesprochen und teils vollstreckt werden, schiebt der deutsche Staat auch inmitten der Corona-Pandemie wieder in den Iran ab.

Die beiden kurdischen Brüder Mehdi Fatahnejad (politisch aktiv unter dem Namen Karo Azadi), geboren am 04.09.1989, und Saddi Fatahnejad, geboren am 01.03.1987 in Sanandaj, stellten am 02.06.2016 einen Asylantrag in Deutschland. Im Iran hatten sie seit 2007 im Untergrund für die Kommunistische Arbeiterpartei Iran gearbeitet. Saddi floh Ende 2008, in den Nordirak, nachdem er aufgrund seiner politischen Aktivitäten im Iran ein Jahr im Gefängnis saß, Mehdi 2009, wo sie ihre politische Arbeit fortsetzten. Außerdem engagierten sie sich in der kurdisch-irakischen Bauarbeiter Gewerkschaft und wurden in Fragen des Aufenthaltsrechts auch von der Kurdischen Organisation der Kommunistischen Partei Iran (Komalah) unterstützt. Sie haben eine Gewerkschaft für die Arbeiter*innen aus dem Ausland im Nordirak mitbegründet.  Wegen der ständigen politischen und aufenthaltsrechtlichen Unsicherheit sowie der Präsenz des iranischen Regimes im Nordirak flohen sie 2016 nach Deutschland.

Trotz dieser Vorgeschichte wurden die beiden Brüder vom BAMF und in zweiter Instanz vom Verwaltungsgericht Sigmaringen abgelehnt und dazu angehalten, sich im iranischen Konsulat Pässe ausstellen zu lassen, wo sie dem iranischen Regime schutzlos ausgeliefert wären. Diese keinesfalls neue Praxis der Ablehnung politischer Aktivist*innen können die deutschen Behörden nur durch ihre kolonialistische Herangehensweise rechtfertigen: Sie erwarten von Asylsuchenden aus allen Kulturkreisen eine westliche Erzählweise, in der in einem klar strukturierten und chronologischen Erzählstrang die häufig verworrenen und komplizierten Lebensgeschichten widergegeben werden. Das ähnelt mehr einer Abschlussprüfung an deutschen Schulen, als dem Versuch herauszufinden, welche äußerst schwierigen und nicht selten traumatisierenden Erlebnisse die betreffende Person hinter sich hat und welche Gefahren eine Abschiebung für sie bedeuten würde. Eine Ausnahme für iranische Asylsuchende bildet der Religionswechsel vom Islam zum Christentum. Dieser ist im Iran ebenso untersagt wie politische Arbeit gegen das Regime und wird auch ähnlich verfolgt und bestraft. Für die deutschen Behörden gibt es aber offensichtlich einen bedeutenden Unterschied: Wer sich für die traditionell herrschende Religion Deutschlands entschieden hat, erhält damit in der Regel auch das Bleiberecht. Wer allerdings gegen staatliche Unterdrückung und Ausbeutung im Iran gekämpft hat, wird sich u.U. auch nicht uneingeschränkt in den deutschen Staat assimilieren lassen. Dass diesen Menschen bei einer Abschiebung in den Iran Folter und Todesstrafe drohen, muss dabei offensichtlich nicht unbedingt ein Hindernis sein. Hierin offenbart sich der politische Charakter des Asylverfahrens der BRD.

Indes offenbart das iranische Regime zur Zeit wieder seine Willkür und Grausamkeit im Umgang sowohl mit politischen Aktivist*innen als auch mit in den Iran abgeschobenen Geflüchteten. In den letzten Wochen wurden mehrere linke Schriftsteller festgenommen (u.a. Mehdi Salimi und Milad Jannat), was eine neue Etappe der Verfolgung einzuleiten scheint. Am 14.07. wurden Diakor Rasoul Zadeh und Saber Sheikh Abdullah hingerichtet, denen unter schwerer Folter Geständnisse über ihre vermeintliche Zusammenarbeit mit Komalah und die Ausübung eines Attentats in Mahabad im September 2010 abgerungen worden waren. Viel Aufmerksamkeit erregten in den letzten Tagen drei junge Aktivisten, die während der Proteste Anfang des Jahres festgenommen worden waren: Amir Hossein Moradi war zur Unterstützung der Proteste aus Deutschland in den Iran zurückgekehrt, Mohammad Rajabi und Said Tamjidi waren aus der Türkei in den Iran abgeschoben worden. Ihre Hinrichtung konnte vorerst durch eine breite öffentliche Kampagne verhindert und in lebenslange Haft (die insbesondere im Iran mindestens einer psychischen Hinrichtung gleichkommt) umgewandelt werden. Das iranische Regime bleibt unberechenbar in seinem Umgang mit politischen Gefangenen und Aktivist*innen, insbesondere mit kurdischer Herkunft und kommunistischer Einstellung. Aktuell sieht das Regime sich von den wiederholt aufflammenden Protesten im Land in seiner Existenz bedroht. Dadurch wächst unsere Sorge, dass die Abschiebung unserer Genossen in den Iran einem Todesurteil gleichkommt, ausgesprochen von den deutschen Behörden, vollstreckt von iranischen Henkern.

Freund*innen und Genoss*innen der Fatahnejad-Brüder

Kontakt: Hassan Maarfi Poor, 0176 21887621, hassan.maarfipoor@gmail.com

photo_2020-07-17_18-06-56
photo_2020-07-17_18-09-50