دنیای مجازی دنیای لایکیسم و فیکیسم

 

من به هیچ وجه با ورود به دنیای مجازی مشکلی ندارم و اتفاقا خود من یکی از پایه های ثابت دنیای مجازی به ویژه فیس بوک هستم و برخلاف صوفی مسلکان انارشیست و پارانوید یا فیل سوف های فاشیست ضد تکنولوژی مانند هایدگر بر این عقیده نیستم که نباید از تکنیک بهره گرفت یا باید مانند دوران نوسنگی به جای استفاده از مدنیت و شهرنشینی شهر گریزی و زندگی در تنهایی را برگزید. ابدا هم بر این عقیده نیستم که دنیای مجازی را با دنیای واقعی اشتباه باید گرفت. درست است که دنیای مجازی به بخشی از زندگی ما و بخشا به کل زندگی بخشی از بشریت تبدیل شده است، اما توهم به اینکه بتوان با دنیای مجازی جهان را تغییر داد و یا دنیای مجازی می تواند سرچشمه ی “انقلاب” باشد، چیزی جز یاس و سر خوردگی سیاسی و چرخیدن به راست را در پی نخواهد داشت.

مورد دیگر که لازم است اشاره کنم، چیزی که هابرماس در یک مصاحبه هم اشاره کرده بود این است که با گسترش دنیای مجازی انواع و اقسام متون بی مایه، بی محتوا، ارزان از لحاظ حتی سبک نگارشی و علمی هزاران لایک فیک (جعلی) را با پرداخت چند یورو و یا بستن قرار داد با این یا ان شرکت انحصاری وابسته به مافیای فیس بوک را به خود اختصاص می دهند و متون علمی، رادیکال، قوی، فلسفی و غیره زیر لگد گرد و خاک می خورند و مشتری ایی ندارند. دنیای مجازی در واقع بازتاب دنیای واقعی است، اما یک چهره ی کثیف تر، وحشتناک تر و اگرسیو تر از دنیای واقعی را به نمایش می کشد.

در طویله ی اکادمی بورژوایی هم می توان انچه که در دنیای مجازی اتفاق می افتد را مشاهده کرد. اکادمی های نئولیبرال، تحقیقات ارزان قیمت کالایی شده را به بازار عرضه می کنند و این تحقیقات به نسبت تحقیقات اصولی و رادیکال بیشترین مشتری را به خود اختصاص می دهند. دنیای مجازی و دنیای اکادمیک تابع قوانین بازار به جلو حرکت می کند و هر انچه در چارچوب بازار نگنجد را حاشیه یی می کند و مافیای بازار هر چیزی را در خود می بلعد. مساله ی انحصار و رقابت به قول مارکس در دنیای واقعی به عنوان دو روی یک سکه که وجود یکی بدون وجود دیگری غیر ممکن است، به بهترین شکل خود را در دنیای مجازی نشان می دهند.

اگر بخواهم یک مثال ساده بیاورم، می توانم سوپرمارکت های ارزان قیمت المان مانند آلدی را که مواد خوراکی بی کیفیت را به بازار عرضه می کنند و میلیون ها مشتری را به خود اختصاص می دهند نمونه بگیرم. وقتی جورج ریتزر برای اولین بار تزه مکدونالیزیشن خود را مطرح کرد، به یک واقعیت اشاره می کرد و ان این بود که سرمایه داری رقابتی در عرصه ی خدمات به سمت نوعی سرمایه داری انحصاری می رود که در ان شرکت های زنجیره یی بقالی ها و دکه های کوچک را یکی پس از دیگری به خاک سیاه می نشانند.

ولفگانگ فریتز در امتداد این نظریه نظریه ی آلدیزیسیرون (آلدیزیشن) را مطرح می کند و از این طریق به بررسی وضعیت شرکت ها و فروشگاه های زنجیره یی می رود. ما کاری به نتیجه گیری های ارتجاعی جورج ریتزر و ولفگانگ فریتز نداشته و بر این عقیده اییم که این مسائل را یک قرن و نیم قبل از این ها دیگران هم بیان کرده اند. برای اگاهی بیشتر مراجعه شود به نامه ی مارکس به اننکوف ترجمه ی جمشید هادیان در مورد رقابت و انحصار و کتاب امپریالیسم اخرین مرحله ی سرمایه داری نوشته ی لنین با ترجمه ی محمد پورهرمزان

اگر از دنیای واقعی کمی فراتر رویم و به این عرصه ی رقابت و انحصار در دنیای فیک فیسبوکیسم و مجازی برویم خواهیم دید که منطق بازار در دنیای فعالین سیاسی و متونی که این فعالین می نویسند، در انجا هم حاکم است. ما از تبلیغات شرکت ها و صنایع و بانک ها در این خر تو خر دنیای مجازی می گذریم و تنها به فیکیسم سیاسی می پردازیم.

تصورش را بکنید که شما یک متن که ماه ها و شاید دو سال روی ان کرده باشید و با دقت کامل جزئیات درون کتاب ها و تحقیقات سایر متفکرین را نقد و بررسی کرده و بعد از ان متن یا مقاله یتان را در فیس بوک منتشر می کنید. کسانی که به این مقاله لایک می زنند، از انگشت های دست و پای شما کمتر خواهند بود، اما کافی است یک عکس فیک از یک دختر فیک که وجود خارجی هم ندارد، روی پروفایلتان گذاشته و با اسم فیک خارجی وارد فیس بوک شوید، ان موقع هزاران نفر برای شما درخواست دوستی می فرستند و عکس شما را لایک می کنند و قلب گذاشته و پشت لپ تاب جلق می زنند.

مساله ی دیگر این است که فیس بوک امکانی به شما می دهد که شما در ازای دادن پول هزاران شنونده ی غیر واقعی و جعلی یا لایکیست های “حرفه یی” فیک، کسانی که در واقع وجود خارجی ندارند، پیدا کنید. جریانات ارتجاعی، رسانه های غول اسای سرمایه داری جهانی مانند بی بی سی و صدای امریکا، ژورنالیست های خود فروش مانند علی ناجوانمردی و احزاب و فرقه های کارتونی مانند سازمان مجاهدین خلق، سلطنت طلبان و مشروطه خواهان و دیگر اوباش راست از این منطق پیروی می کنند و از طریق به پا کردن جنجال های الکی در فضای مجازی به ارگاسم روحی می رسند و اینگونه پروکاسیون می کنند که این ها طرفدار، بیننده، شنونده و عضو زیاد دارند.

متاسفانه باخبر شده ام که تعدادی از رفقای چپ و کمونیست سابق هم از این منطق کثیف و کالایی کردن سیاست بهره می گیرند و خود را به دلقک هایی بی تاثیر و بی خاصیت تبدیل کرده اند.

برای پی بردن به ماهییت دروغین و فیک لایک ها و قلب هایی که گذاشته می شود، کافی است از این انسان ها، رسانه ها، احزاب سیاسی فیکیستی و غیره بخواهیم یک تشکل شش نفره را تشکیل دهند و برای مدت طولانی ان را سر پا نگه دارند. کافی است از انان بخواهیم برای کمک به فلان فعال سیاسی زندانی یک اکسیون اعتراضی سازمان دهی کنند و کمک مالی جمع اوری کنند، زمانی که این ادم ها و جریانات نمی توانند حتی دو نفر را بسیج کنند، نمی توانند یک پاتوق سه چهار نفری را در دنیای واقعی اداره کنند، نمی توانند از پشت کامپیوترشان تکان بخورند و در یک تظاهرات در بغل گوششان شرکت کنند و ده نفر دیگر را به این تظاهرات دعوت کنند، زمانی که اعتبار 10 یورو و حتی 10 سنت هم ندارند و نمی توانند برای یک کارگر زندانی ده سنت خالی جمع اوری کنند، کافی است ازشون سوال کنید، که اخرین تظاهراتی که در ان شرکت کرده اند، کی بوده است ووو. ان موقع باید گفت که کل وجود این افراد فیک است و بازتولید این فیکیسم و لایکیسم در دنیای مجازی به اندازه ی گوز پاپ در توالتش در واتیکان روی رئال پولتیک تاثیر مثبت یا مخرب می گذارد.

فعالیت سیاسی جدی، کار تئوریک و عملی به صورت در هم امیخته اند، وجود یکی بدون دیگری غیر ممکن است. هیچ فعالیت جدی عملی، بدون تئوری رادیکال و انقلابی نمی تواند صورت پذیرد و هیچ تئوری انقلابی، تئوری ایی، که نتواند در عمل و در انتاگونیسم طبقاتی و اجتماعی پایه ی خود را میان کارگران و زحمتکشان تثبیت و خود را ابدیده کند، نمی تواند ارزش حتی یک پشم را هم داشته باشد. اینجاست که مشت یک بکسر فرانسوی بر صورت یک پلیس در تظاهرات جلقه زرد ها در پاریس به اندازه ی یک قرن فعالیت لایکیستی و فیکیستی در فیس بوک می تواند روی پیشرفت مبارزه ی طبقاتی و ملیتانت تر شدن توده های مردم، شکستن دیوارمخوف قانون و دولت و پلیس تاثیر گذار باشد.

ان “روشنفکر” چپول کتابخانه یی که کارگران را همچون سربازانی پیاده نظام می بیند که در کشمکش های طبقاتی و سیاسی با دولت ها خود را به کشتن بدهند، تا این “روشنفکر” چپول و فیک به قدرت برسد، با ان فیل سوف آریستوکراتی که توده های مردم و کارگر را لایق بردگی ابدی می دانست (یعنی نیچه) تفاوتی ندارد.

کارگران اگاه و انقلابی بر پوزه ی فعالین چپول فیکیست و لایکیست، بر پوزه ی کسانی که از بالا به انان برخورد می کنند و انان را پیاده نظام انقلابی می دانند که این چپول ها را به قدرت می رساند، چپول هایی که با فکر کردن به قدرت اغوا می شوند، افسار تمدن می بندند و انان را برای همیشه ادب خواهند کرد، تا افکار فاشیستی و اریستوکراتیک خود را که به اسم کارگرپناهی در واقع کارگرستیزی مطلق است، به گور بسپارند و همچون انسان هایی برابر با دیگر انسان ها در جامعه یک زندگی غیر اریستوکراتیک داشته باشند، در غیر این صورت طبقه ی کارگری که دیکتاتوری پرولتاریا را بنیاد می نهد، انان را روانه ی اردوگاه های کار اجباری برای بازگشت به زندگی اجتماعی و انسانی بدون سلسله مراتبی می کند.

حسن معارفی پور

بیانیه ی هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال به توده های مردم کردستان ایران

مردم انقلابی و مبارز کردستان ایران، همانطور که کم و بیش در جریان هستید احزاب و نیروهای مرتجع سناریو سیاهی موسوم به اپوزیسیون به ویژه جریاناتی مانند سازمان زحمتکشان کردستان ایران با تمام شاخه هایش و حزب دمکرات هر دو شاخه اش، در سالیان اخیر تلاش هایی در زمینه ی ترور و ارعاب مخالفین سیاسی خود در اپوزیسیون انجام داده اند،که چند تا از این موارد توسط اعضای سابق این جریانات در روز های اخیر افشا شده اند. نمونه ی روشن ان افشاگری شورش خراسانه در مورد تلاش باند مهتدی برای ترور رحمان حسین زاده و دیگر اعضای رهبری حزب حکمتیست در سال 2005 است، که در یک برنامه ی زنده ی فیس بوکی با بختیار بلوری اعلام شده است.
حزب دمکرات هم بارها رفقای کمونیست و اعضای شناخته شده ای امروزی “هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال” را تهدید کرده است که در صورت ادامه دادن به نقد سیاست های این حزب به صورت فیزیکی حذف خواهد کرد. زمانی که ما در کردستان عراق بودیم و وبلاگ “علیه ناسیونالیسم” را اداره می کردیم، اعضای حزب دمکرات از طریق تماس های تلفنی مکرر باعث آزار و اذیت رفقای ما شده و با تهدید به ترور سعی می کردند رفقای ما را از ادامه ی فعالیت بازدارند. ما همان موقع با ادامه ی نقدهای رادیکال و تئوریک خود، بدون هیچ واهمه یی توانستیم این تهدید و ارعاب ها را پاسخ دهیم و بی باکانه به کار و فعالیت سیاسی و تئوریک خود در قالب وبلاگ های مختلف از جمله وبلاگ “علیه ناسیونالیسم” که مدت هاست از دسترس خارج شده است، ادامه دادیم.
مساله ی دیگر این است که این جریانات ارتجاعی و مزدور دولت هایتروریستی بین المللی و منطقه، به تهدید و ارعاب در خارج کشور و تلاش برای ترور نیروهای اپوزیسیون سرنگونی طلب و کمونیست، اکتفا نکرده و به صورت موازی در داخل کشور، از طریق سازمان دادن اراذل و اوباش شهرهای کردستان، مواد فروشان جلو سینما، کفتربازان، قاچاقچیان انسان و باج گیران و انسان های پدوفیل و ادم کش و نفوذ در مقامات محلی شهرهای کردستان در تلاش بوده و هستند به هر قیمت ممکن،صدای ازادی خواهی و برابری طلبی، صدای برابری زن و مرد، صدای مبارزه برای سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی و در یک کلام گرایش سوسیالیستی و کمونیستی را قلع و قمع کنند و خود یکه تاز میدان چانه زنی با سران جمهوری اسلامی از طریق فشار از پایین و همسویی با دخالت نیروهای امپریالیستی و جنایتکار شوند. بی دلیل نیست که سران این احزاب و جریانات از جمله جریان مصطفی هجری و باند مافیایی عبداله مهتدی به چکمه لیسی برای درجه دارهای فاشیست و تروریست امریکایی، به زانو زدن در مقابل شیوخ انسان خوار عربستان سعودی ومزدوری برای میت ترکیه و اردوغان افتاده اند.
در قطب بندی های سیاسی خاورمیانه این احزاب و جریانات سناریو سیاهی با تاریخچه ی پر از جنایت در حق توده ی مردم از همکاری با جمهوری اسلامی گرفته و نشست های مخفیانه با سران رژیم امپریالیستی و تروریستی ایران در قم، تهران و وین اتریش گرفته تا مزدوری شان برای دولت های مرتجع منطقه و دولت های امپریالیستی غربی سعی کرده و می کنند، بین سیاست سازشکارانه ی تلاش و تقلا برای اصلاح جمهوری اسلامی، فشار از پایین از طریق شعبان بی مخ هایشان برای چانه زنی از بالا و دفاع از دخالت نظامی امپریالیسم غرب و ناتو، نوعی رابطه ی “هارمونیک” برقرار کنند. این احزاب و نیروهای سیاسی و باندها و فرقه های موذی ضد مردم تلاش می کنند در میان “روشنفکران” بی مایه ی کورد، کسانی که هنوز کاملا پاسدار و بسیجی رژیم جمهوری اسلامی نشده اند، از طریق دادن امتیازهای حقیرانه و تعریف و تمجید از انان،پایگاهی برای خود دست و پا کنند تا بتوانند در محیط “علمی” و اکادمیک شهرهای کردستان هم نفوذ پیدا کنند و اسم و رسمی برای خود دست و پا کنند. اخبار و گزارشاتی که به دست ما رسیده اند، نشان می دهند که این احزاب توانسته اند تا حدودی از طریق سیاست لمپن پروری و ارعاب چپ ها و کمونیست ها، با اتکا به لمپن های چاقوکششان، کسانی که بخشا یک سرشان به سازمان اطلاعات و سر دیگرشان به این احزاب و باندهای لمپن پرور وصل است، سیاست های خود را تا حدودی در جامعه ی کردستان به پیش ببرند و لایه های چاقو کش و لمپن شان را به عنوان بادیگارد همچون شعبان جعفری ها، برای این “روشنفکران” جاهل و بی مایه ی خود فروش و مزدور، اجیر کنند، تا در صورت مخالفت کمونیست ها و فعالین سیاسی با سیاست های ارتجاعی شان، بتوانند با تهدید و ضرب و شتم فعالین چپ و کمونیست، یکه تاز میدان فعالیت سیاسی در شهرهای کردستان ایرانشوند.
همزمان با این مساله ما شاهد شکل گیری جریانات ارتجاعی سلفیستی کوردی و باندهای مافیایی وابسته به جریان مفتی زاده هستیم که در داخل و خارج کشور به شکلی از اشکال در راستای همین سیاست های سناریو سیاهی احزاب ناسیونالیست کورد برای به بربریت کشیدن جامعه و تبدیل جامعه کردستان ایران به عربستان سعودی تلاش و کوشش می کنند.زمانی که مذهب و دین در میان اکثریت مردم کردستان جایگاهی ندارد و مردم تا مغز استخوان از حکومت جمهوری اسلامی که بنیاد خود را بر دین و مذهب قرار داده است و بربریت امپریالیستی و سرمایه دارانه اش را با اتکا به همین مذهب توجیه می کند، بیزارند، نیروهای وابسته به جریانات ارتجاعی اسلامی، کسانی که رهبرانشان (احمد مفتی زاده ها) در دوران انقلاب 57 مزدور خمینی جلاد و جنایتکار بوده اند، امروز به گفتمان ناسیونالیستی و میهن پرستی از جنس کوردی ان روی اورده اند و تحت پوشش احزاب ناسیونالیست کورد و در رابطه ی تنگاتنگ با این احزاب کار و فعالیت می کنند.
اینجاست که فراکسیون های بورژوازی کورد علیرغم اختلافات جزئی ایی که داشته و دارند، بر سر مبارزه با انقلابی گری رادیکال و سوسیالیستی، بر سر به قهقرا کشیدن جامعه ی کردستان ایران، حفظ مناسبات برده دارانه ی سرمایه داری و تقسیم ثروت و قدرت در صورت به قدرت رسیدنشان در اینده ی سرنگونی جمهوری اسلامی، موقتا و تاکتیکی یا به صورت طولانی مدت با هم متحد می شوند و مقامات محلی شهرهای کردستان، از فرماندار و شهردار و دیگر اوباش حکومتی از جمله پاسداران کورد موسوم به “پیشمرگ مسلمان” به سر دیگر این توافق “مقدس” ناسیونالیستی، مذهبی، فاشیستی و پرو امپریالیستی تبدیل شده و می شوند.
بی دلیل نیست که امکان فعالیت “سیاسی” و “فرهنگی” در یک جامعه ی اختناق زده مثل جامعه ی ایران و زیر حاکمیت یکی از جانی ترین و فاشیستی ترین حکومت های اواخر قرن بیست و اوایل قرن بیست و یکم، تا این میزان در یک فضای “باز” و “ازادانه” البته در چارچوب رژیم جمهوری اسلامی، برای این دشمنان قسم خورده ی کمونسم و طبقه ی کارگر فراهم شده است.
اراذل و اوباش پاسدار و مزدورین محلی به این پی برده اند که دیر یا زود این رژیم ملعون و جنایتکار خواهد رفت و در صورتی که یک انقلاب رادیکال و اجتماعی کل جامعه ی ایران را زیر و رو کند، اگر شانس بیاورند و زنده بمانند، باید سال ها در زندان به سر ببرند و کار اجباری و بدون اجر و مزد انجام دهند، لذا همسویی با احزاب سیاسی ناسیونالیست کورد و جریانات مافیایی سناریو سیاهی به صورت نیم بند را به پیوستن به مردم و اعلام پشیمانی از جنایت هایشان ترجیح می دهند، چون از این طریق هم می توانند توسط حاکمیت جنایتکار تحمل شوند و به کار و زندگی انگلی شان ادامه دهند و هم از جانب احزاب و جریانات سناریو سیاهی موسوم به اپوزیسیون به ویژه باندهای ارتجاعی سازمان زحمتکشان و حزب دمکرات، به راحتی از گذشته ی پر از جنایات انان، به خاطر همکاری های فعلی شان با این احزاب چشم پوشی شود.

سلفیسم ناسیونالیستی و اوباش سابق رژیم را باید به همراه احزاب سناریو سیاهی افشا کرد

یکی از افرادی که در خارج کشور به این باند چاقوکش مفتی زاده وابسته است و شب و روز برنامه ی زنده ی فیس بوکی می گذارد کسی جز پیمان حیدری یک لمپن سلفیست و یک مرتجع تمام عیار نیست، که مجموعه یی لات بی سر و پا و قاچاقچی انسان، متجاوز، کلاه بردار و کلاش از جمله طیب حیدری را دور خود جمع کرده است و در داخل کشور هم در شهر سنندج چند نفری همین خط را به پیش می برند.
مورد دیگر که لازم می دانیم اشاره کنیم این است که اراذل و اوباش شهرهای کردستان، کسانی که سال ها با رژیم جمهوری اسلامی همکاری کرده اند و هر گاه مسئولیت خود را به درستی انجام نداده اند، توسط رژیم به صورتشان سیلی زده شده است، زندانی شده اند و دوباره قول همکاری داده اند، این روزها به عنوان “پناهنده” ی سیاسی به کشورهایی از جمله المان مراجعه کرده اند و در المان پناهندگی گرفته اند. یکی از این اراذل و اوباش کسی جز توفیق داباشی، لمپن باجگیر و متجاوز، چاقو کش و اسلحه کش جمهوری اسلامی نیست، که این روزها در المان به سر می برد و به عنوان پناهنده پذیرفته شده است. مورد دیگر یک مزدور جنایتکار به اسم سیوان کریم ئاسه است، کسی که با اسلحه ی هیوا تاب به کولبران حمله می کرده و بارها به کولبران تجاوز جنسی کرده است.
افشای این افراد و مزدورین سابق جمهوری اسلامی یک وظیفه ی خطیر کمونیستی است. احزاب و سازمان های سیاسی ایی که به این اوباش چاقوکش و قلدر متجاوز مجال می دهند که امکان عضویت در این سازمان ها را پیدا کنند، رهبرانشان از این اراذل و اوباش پست ترند.

ما به عنوان جمعی از فعالین رادیکال و کمونیست ایران که سال ها در ایران و کردستان فعالیت سیاسی و کمونیستی داشته اییم، بخشا زمانی عضو احزاب کمونیستی از کومه له و حزب کمونیست ایران گرفته تا حکمتیست ها بوده ایم، از این صفحه از همه ی اعضای سازمان های سناریو سیاهی، مرتجع و شبه تروریستی مانند باندهای زحمتکشان و غیره که برنامه ریزی کرده اند، جواب مخالفین سیاسی شان در اپوزیسیون را با ترور بدهند، درخواست می کنیم، که این سازمان ها را ترک کنند.
کم نیستند کسانی که به خاطر مسائل نوستالژیک و عاطفه و احساسات برای رسیدن به یک شرایط انسانی به دور از بهره کشی انسان از انسان، به دور از تبعیض و حاشیه یی کردن دیگر انسان ها، برای رسیدن به شرایطی به دور از راسیسم و فاشیسم مذهبی و قومی به این احزاب و سازمان ها پیوسته اند و هنوز در جریان جزئیات بسیاری از مسائل سیاسی و توطئه برای ترور مخالفان سیاسی و همکاری این احزاب و باندهای قومی با دولت های ارتجاعی نیستند، کسانی که قلبشان برای رهایی انسان از چنگال بردگی سرمایه داری می تپد، اما ظرف نامناسبی را برای فعالیت انتخاب کرده اند، یا به هر دلیلی تاکنون در این احزاب مانده اند، از کسانی که به خاطر روابط قوم و خویشی با این یا ان رهبر فلان جریان ناسیونالیستی، جان باختن یکی از اعضای خانواده شان در این یا ان جریان به این باندها پیوسته و هنوز توهم دارند که این سازمان ها بلاخره یک روز سر عقل بیایند و کاری در راستای خدمت به بشریت انجام دهند، در اشتباه مطلق به سر می برند، لذا درخواست می کنیم که بی وقفه و فورا به صورت جمعی این سازمان ها را ترک کنند و با صادر کردن بیانیه در فضای مجازی صدای خود را به گوش جامعه و طبقه ی کارگر کردستان برسانند. ما از تمام کسانی که خواهان ترک این باندهای ارتجاعی و سناریو سیاهی هستند، بدون هیچ چشم داشتی حمایت می کنیم و در کنار انان علیه این باندهای شبه تروریستی و چاقوکش لمپن پرور خواهیم ایستاد.

نقد از جهان اطراف با نقد از خود اغاز می شود

به خودتان بیایید و به اطرافتان نگاه کنید، به تجربه ی احزاب ناسیونالیست کرد کردستان عراق نگاه کنید که دخالت نظامی امریکا در عراق را با سرچوپی جشن می گرفتند و در تله ویزیون های وابسته به احزابی مانند اتحادیه ی میهنی و حزب دمکرات بارزانی شب و روز دخالت نظامی امریکا در عراق و نابودی مدنیت و انسانیت را جشن می گرفتند و تبلیغ می کردند. دخالت نظامی امریکا و غرب در عراق باعث اوارگی میلیون ها انسان و کشته شدن بیش از یک میلیون انسان بی گناه شد. دخالت نظامی امریکا در عراق باعث سر بر اوردن انواع مختلف باند ها و فرقه های قومی، مذهبی فاشیستی، عروج داعش و فاشیسم سنی و شیعی شد. احزاب ناسیونالیست کرد کردستان ایران در تلاشند امریکا و غرب را متقاعد کنند،که ایران را مانند عراق و سوریه به نابودی بکشاند، تا اوباشی مانند عبداله مهتدی، عمر ایلخانی زاده، مصطفی هجری، خالد عزیزی و دیگر سیاستمدارن تشنه ی قدرت، خون و ثروت به هر قیمتی از طریق مکیدن خون کارگر کورد برای خود سرمایه و ثروت انباشت کنند، ان را همچون اوباش ناسیونالیست کورد کردستان عراق در حاکمیت بین خود تقسیم کنندو به عنوان مقامات محلی در کردستان ایران حکومت کنند. همین امروز باید تصمیم گرفت، فردا دیر است، باید با ترک کردن گروهی این احزاب و سازمان ها جواب دندان شکنی به انان داد و اعلام کرد که با سیاست های جنگ طلبانه و دفاع انان از تروریسم دولتی و بین المللی غرب و ناتو، با سیاست مزدوری برای شیوخ خلیج و سلطان اردوغان، با سیاست نشست های پی در پی با سازمان اطلاعات در کردستان عراق به دور از چشم جامعه و مردم، با سیاست ترور مخالفین سیاسی در اپوزیسیون، با سیاست تحمیق اعضا و تفنگچی های حزبی، با سیاست قاب گرفتن عکس عبداله مهتدی و نصب کردنش در اتاق داوطلبان جدید، با سیاست دیپورت مخالفین سیاسی درون حزبی همراهی نباید کرد و با ترک این سازمان ها در داخل خاک عراق و در خارج کشور، به صورت گروهی به انان نشان داده شود، که می توان مستقل اندیشید و خارج از چارچوب های سازمانی این باندهای سناریو سیاهی برای رسیدن به یک دنیای بدور از فقر و بندگی، سرمایه داری و راسیسم و مذهب مبارزه کرد. ماندن در این باندهای ارتجاعی خدمت به بازتولید ارتجاع و تروریسم دولتی، دخالت نظامی غرب در ایران، دفاع از بازتولید مناسبات سرمایه داری در چارچوب جمهوری اسلامی و در بهترین حالت جایگزینی این نظام منفور و ملعون با یک شکل دیگر از برده داری سرمایه دارانه، تحت نام فدرالیسم، سلطنت طلبی یا بورژوازی لیبرال و نئولیبرال است. ماندن در این احزاب و سازمان ها، خیانت به منفعت طبقاتی مردم کردستان، ایران و خاورمیانه و در یک کلام خیانت به بشریت است.

مرگ بر جمهوری اسلامی
زنده باد سوسیالیسم
هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال
28.12.2018

چند نکته در مورد مواضع پاپ جنایتکار!

رهبر ﭘﺪﻭفیلی مسیحیان( کاتولیک ) جهان پاپ فرانچسکو،مزدور جنایتکار دولت های بورژوایی ،

پیش برنده ی سیاست های ریاضت کشی اقتصادی دولت های نئولیبرال، چکمه لیس جنایتکاران مدافع حقوق ” بشر” که حقوق ” بشرشان ” در تضاد کامل با اصولی ترین و ابتدایی ترین حقوق انسانی است، اینگونه مواضع ارتجاعی خود در مورد گرسنگانی که به خاطر انکه از گرسنگی نمیرند، ناچارند درون زباله ها دنبال یک لقمه نان بگردند اعلام می کند!

دین ، مذهب، بودیسم، اسلام، مسیحیت ، یهودیت، و هر کثافت مذهبی دیگری که انسان را تبدیل به برده یی بی اراده و حقیر می کند، به مراتب کثیف تر از یک افیون مخرب است.

امروز در شرایطی که بورژوازی از یک طرف از ” مدرنیسم” و حقوق ” بشر” و دیگر خزعبلات دم می زند، از طرف دیگر ابزار کثیف مذهب را به عنوان یک ابزار سرکوبگر ، یک ابزار تحمیق توده یی، یک ابزار اقناع ابلهان، یک ابزار ضد بشری که احساسات عقب مانده را جایگزین تعقل انسانی و بینش طبقاتی می کند، به کار گرفته و میلیون ها و میلیاردها نفر اغلب نااگاهانه و بعضا اگاهانه این خزعبلات را اجرا می کنند و پیش می برند! اگر بخش وسیعی از مردم قربانی سیستم ارتجاعی مذهبی، اموزش و پرورش و فرهنگی که محصول مناسبات طبقاتی عصر است می باشند، دولتمردان بورژا و صاحبان قدرت، خود نه تنها تره یی برای خزعبلات مذهبی خرد نکرده و در زندگی شخصی کوچکترین ارزشی برای خزعبلات دینی قائل نیستند، بلکه انگلی ترین شکل زندگی را در پیش گرفته و ادامه می دهند!

پاپ فرانچسکوی کودک باز، با سابقه ی ننگینش همانند اخوندهای جنایتکار، تنها تلاشش حفظ مناسبات کثیف و طبقاتی موجود است.
بنابراین نباید زیاد جای تعجب باشد که چنین مواضعی را بگیرد!!!

میلیون ها نفری که علیرغم اینکه از ” سکولاریسم” و” ازادی فردی ” دم می زنند و در جامعه طبقاتی سرمایه داری موجود از ” ازادی بیان ” و احزاب و اجتماعات به ظاهر دفاع کرده و می کنند، باید از جشن گرفتن سال نو ” میلادی ” که چیزی جز ارتجاع و خرافات مذهبی و کثافت ارتجاعی نیست خجالت بکشند!
!
میلیونها نفری که علیرغم ظاهر ” مدرن ” و” اراسته”، روز تولد عیسی به کلیسا رفته اند و برای عیسی دعا کرده اند، به مانند پاپ فرانچسکوی جنایتکار تبهکار هستند! انها حافظین وضع موجود هستند! انها نمی توانند کمترین همسویی ایی حتی با” مدرنیسم “بورژوایی ، با پایه یی ترین اصول انسانی حتی با تعاریف رایج در جامعه ی طبقاتی موجود داشته باشند!

بورژازی در مقطعی که سر بر اورد مذهب و کلیسا را به عنوان روبنای طبقاتی جامعه ی فئودالی نشانه گرفت و به بیرحمانه ترین شکل به ان حمله کرد! بورژوازی در ان مقطع به نسبت فئودالیسم نقش انقلابی را ایفا کرد و ناچار بود روبنای سیاسی فئودالی را از بین ببرد، اما بورژوازی گندیده ی عصر امپریالیسم برای تحمیق و بی هوش کردن میلیون ها میلیون نیروی کار ارزان و اکثریت جامعه دوباره به اشکال ظاهرا مدرن همان مخدری که در دوره ی سر براوردن بورژوازی به زباله دان تاریخ سپرده شد را زنده کرده و از طریق مدیای مافیایی و اموزش و پرورشش به خورد مردم داده و ذهن کودکان را از همان کودکی برای پذیرش این مخدرات مذهبی اماده می کند!

بورژوازی فعلی در منتها الیه بربریت ایستاده و میلیونها قدم عقب مانده تر از بورژوازی در دو سه قرن پیش از لحاظ فکری است. برای همین است که کمونیست ها در سراسر جهان شعار یا سوسیالیسم یا بربریت را سر می دهند!

بربریت همینی است که ما روزانه می بینیم!
طبقه ی کارگر باید انتخاب کند!

حسن معارفی پور
هایدلبرگ
26.12.13

گزارشی از برخورد های فاشیستی با پناهجویان در کشورهای مختلف اروپایی

مقدمه

مدت چهار سال است که در دفتر مشاوره ی برای پناهجویان در شهر هایدلبرگ مشغول به کار هستم و هفته یی یک یا دو روز به صورت داوطلبانه به پناهجویان مشاوره می دهم. مشکلات انان را رفع می کنم و برایشان کار ترجمه انجام می دهم.

تاکنون در هیچ جای دنیا شغلی را ندیده ام که به اندازه ی این کار از لحاظ روحی طاقت فرسا باشد و انسان را با خودش ببرد. بارها با پناهجویان مختلف برخورد داشته ام که از لحاظ روحی در وضعیت فوق العاده وخیمی بودند و کل اعضای خانواده شان توسط داعش در شنگال به شکل وحشیانه قتل عام شده اند. به پناهجویان افغانستانی زیادی برخورد کرده ام که پدر و مادرشان توسط طالبان و داعش در روز روشن قتل عام شده اند و خواهر زیر سنشان به عقد یکی از تروریست های انسان خوار محصول “دمکراسی” امریکایی یعنی طالبان درامده است.

جنگ برای دولت های امپریالیستی بهترین نعمت برای عبور از بحران های اقتصادی ساختاری نظام سرمایه داری، فروش اسلحه به سناریو سیاهی ترین و جنایتکارترین نیروهای متحد خودشان، دسترسی به مواد خام طبیعی در کشورهای خاورمیانه و مهمتر از ان مشروعیت دادن به ماندگاری خود در منطقه و بازتولید هژمونی امپریالیستی در مناطق مختلف جهان غیر از اروپا و امریکاست.

جنگ راهی برای فائق امدن به بحران های سیاسی که منشاء اقتصادی دارند، درون خود کشورهای امپریالیستی هم هست. سرمایه داری امپریالیست و نئولیبرال از یک طرف با گلوبالیزه کردن سرمایه ی مالی و صنعتی توانسته است، زیر عناوین مزخرفی چون سیاست های حمایتی از کشورهای ضعیف و ان جی او سازی به سبک مسیونرهای مسیحی دوران کلونیالیسم به کشورهای از لحاظ اقتصادی عقب مانده تر راه پیدا کند و با تحمیق توده ی مردم و رشوه دادن به دولت ها نیروی کار ارزان و خاموش را همچون اژدهایی ببلعد و از طریق درست کردن تفرقه های قومی و مذهبی، شرایط اضطراری و جنگی را اعلام کند و به طرفین جنگ همزمان اسلحه بفروشد تا همدیگر را لت و پار کنند و خود به راحتی در این شرایط همانطور که بالاتر اشاره شد، دست به دخالت نظامی برای رسیدن به اهداف اقتصادی و هژمونیکش بزند.

جنگ بی گمان تروریسم عریان است و هر نوع دفاع از جنگ علیه یک کشور، توده ی مردم، به هر بهانه یی و با اتکا به هر فلسفه یی چیزی جز دفاع از تروریسم و جنایتکاری نیست. اراذل و اوباش مسئول در دولت های اروپایی با اتکا به فلسفه ی پوسیده و لیبرالی کانت و یک لیبرال فاشیست به , ) با نظریه ی دولت “خوفناک” به جرج بوش پسر این امکان و مشروعیت را داد که به John Rawls(

عراق حمله کند. جالبی قضیه اینجاست که تمام هیپوتزهای دولت تروریستی و امپریالیستی امریکا در مورد عراق و اینکه دولت این کشور به سلاح های کشتار جمعی مسلح است، دروغ از اب درامد. هیچ فیلسوف لیبرال و “طرفدار” “حقوق” “ّبشر” ی هم از مردم بی گناهی که کشته شدند، معذرت خواهی نکرد و تاوان این جنایت و کشتار میلیونی را پس نداد. قبل از حمله ی بزرگترین دولت تروریستی جهان یعنی امریکا به عراق، در سال 2001 ما مساله یی به اسم یازده ی سپتامبر را داریم، که بسیاری از محققان، مورخین و نظریه پردازان غربی ان را مساله یی ساختگی برای کسب مشروعیت دخالت امپریالیستی امریکا در جهان می خوانند. دولت های جنایتکار و امپریالیست غربی تنها تفاوتشان با شیوخ سعودی و جمهوری تروریست اسلامی این است که شیوه ی کشتارشان فرق می کند. اعدام یک فرد در ملاء عام یا در خفا از جانب سازمان ها و ان جی او های مزدور دولت های امپریالیستی از جمله امنستی انترناسیونال و “سازمان ملل” به عنوان قهوه خانه ی بزرگترین تروریست های جهان، که می خواهند پشت ویترین این قهوه خانه یک تصویر دیگری از رژیم های انسان خوارشان نشان بدهند و بگویند اگر ما جنگ می کنیم و انسان ها را به صورت سیستماتیک با بمباران و موشک های قاره پیما جنوساید می کنیم، اینجا هم گذاشته ییم برای “اقلیت” ها و دولت ها تا بتوانند، انجا گفتمان هایشان در مورد “حقوق” “بشر” مطرح کنند. رومانتیزه کردن و ازوتریزه کردن سیاست بربرییستی سرمایه داری توسط حتی چپ های “حقوق بشری”، امر تازه یی نیست و نزدیک به دو قرن است چه توسط سوسیالیست های خیالی، چه توسط سوسیال دمکرات های جانی ضد انقلاب و چه توسط چپ های پست مدرن امروزی صورت می گیرد. در مورد حق و حقوق انسان در چارچوب های سرمایه داری لیبرال لازم است اشاره کنم، که جانیان و انسان خوارانی که جنگ ها را شروع می کنند، در قتل عام هزاران و حتی میلیونی نقش داشته اند، به عنوان “قهرمان”، “صلح طلب” و “مدافع حقوق بشر” به خورد مردمی که تفاوت سیاست و گوز را تشخیص نمی دهند، داده و از طریق تزریق اگاهی واروانه ی بورژوایی به طبقه ی کارگر ماندگاری خود را بازتولید و تمدید می کنند.

طبقه ی کارگر بدون اگاهی طبقاتی، طبقه یی اخته است که نمی تواند هیچ نقشی در رهایی خود داشته باشد و به همین دلیل ضروری است که کمونیست ها و مدافعین این طبقه به تئوری انقلابی لنین در مورد انتقال اگاهی از خارج از طبقه به درون طبقه پایبند باشند و برخلاف سوسیال دمکرات های اولوسیونیست و ملعون، ان را “رویزیونیستی” نخوانند.

فلسفه ی حقوق بورژوایی، یک فلسفه ی کور است و برخلاف ادعایش که می گوید منافع و ازادی “فرد” در جامعه را نمایندگی می کند، عملا فردیت و انسانیت را در وجود بالای نود درصد افراد در جامعه از اقشار طبقه ی پایین کشته و می کشد. بنابراین تعابیر کانت این مرتجع ضد زن راسیست، که به اقرار خودش، مردمان دیگر کشورها لیاقت حقوق شهروندی را ندارند، اگر حتی “پزشک” باشند، ولی یک المانی نجار می تواند “شهروند” باشد و جای زن اشپزخانه است، آزادی لیبرالی، یک برداشت ناقص، دست و پا شکسته از ازادی است و اگرچه ممکن است “جذابیت” ظاهری داشته باشد، اما هسته ی ان چیزی جز بردگی انسان نیست.

کانت تابع همین نظریات ارتجاعی و محافظه کارانه اش و پایبندی اش به “قانون” خدا و قانون “خرد”، خود انقلاب کبیر فرانسه را امی “نامشروع” می دانست و معتقد بود که باید از طریق رفرم حاکمیت کلیسا بر روی زمین را تغییر داد و انقلاب خط قرمز او بود، چون او انقلاب را “نقض” “حقوق” “بشر” می خواند و اتفاقاتی که در انقلاب می افتاد را “خطرناک” و ضد “حقوق بشر” ارزیابی می کرد.

تابع همین نظریه ی ارتجاعی او در کتاب “مذهب، تنها در چارچوب های عقلانیت” به اشتی مذهب و کلیسا و عقلانی کردن قدرت “خدا” در روی زمین معتقد بود. کانت مذهب را هیچ گاه رد نمی کرد و معتقد بود که یک شهروند می تواند هم اتوریته ی کلیسا را قبول کند و همزمان هم به قوانین بورژوایی پایبند باشد و اتوپی مورد نظر او این بود که قانون خدا بر روی زمین عقلانی شود.

فارغ از این خزعبلاتی که امروز کل فلسفه ی لیبرالی خود را به ان وصل می کند، باید اعلام کنم، که هیچ مذهبی در جهان از گذشته تاکنون عقلانی نبوده اند و هیچ سیستم اقتصادی و لیبرالی نه در تئوری و نه در عمل توانسته است منافع بشر به طور عام را پوشش دهد و یا ان را اشباع کند. همین ابلهانی که سوسیالیسم را اتوپی قلمداد می کند، خود جزو اتوپیست ترین هایی هستند که فکر می کنند حقوق انسان ها در چارچوب نظام بورژوایی با “رعایت” “قانون” می تواند تحقق پیدا کند و غیره!

در فرانسه وکلای این کشور کتاب قانون اساسی را به زباله می اندازند و اعلام می کنند، که این قانون بورژوایی منفعت طبقات ستمکش و اکثریت جامعه را نمی تواند نمایندگی کند.

زمانی که مردم گرسنه اند و دست به قیام می زنند، ان زمان تمام قوانینی که توسط مرتجعین محافظه کار مدافع وضع موجود نوشته است را به زباله دان خواهند انداخت و قوانین جدیدی با هر انقلاب به عنوان قانون اساسی نوشته خواهند شد. بنابراین تصورات محافظه کارانه ی کانت و لیبرال ها در مورد پایبندی به قانون تنها در خدمت جنایتکاران جنگی و طبقه ی مسلط عمل کرده است و کوچکترین ربطی به حقوق کارگران و زحمتکشان نداشته و نمی تواند داشته باشد.

قوانین لیبرالی و مساله ی پناهندگی

سال هاست که سرمایه داری غربی قوانین گرفتن پناهندگی بر اساس کیس سیاسی را عملا به یک کاریکاتور تبدیل کرده است و قانون پناهندگی مربوط به کنسوانسیون ژنو را زیر پا لگدمال کرده است و تمام حقوق انسان های پناهجو را کالایی کرده است. پناهجویان را تنها زمانی قبول می کنند، که دولت کشور پناهنده پذیر به این نتیجه رسیده باشد که فرد پناهجو برده ی مناسبی برای خدمت به وضع موجود است و می تواند بازدهی خوبی داشته باشد، در غیر این صورت اگر شما به عنوان پناهجو به کشورهای “مدافع حقوق” “بشر” مراجعه کنید، اگر پتانسیل و زمینه ی بازدهی کاری و خدمت به پروسه ی انباشت سرمایه را نداشته باشید، همچون زباله یی شما را به کشورتان بر می گردانند.

کسانی که با اوهام و خوش خیالی برای رسیدن به “بهشت” غرب بخوانید بردگی سیستماتیک مدرن سرمایه دارنه، خانه و کاشانه و زندگی خود را ول کرده و ول می کنند، اینجا سال های طولانی در طاقت فرسا ترین شرایط زندگی کرده و سرشان به سنگ خورده است. تاکنون پناهنده ایی را ندیده ام که معضل افسردگی نداشته باشد. تاکنون به پناهنده یی برخورد نکرده ام که به خودکشی فکر نکرده باشد ووو

زمانی که قوانین این نظام وارونه و بردگی مزدی به نفع شما نیست، شما را نه به عنوان شهروند درجه دو بلکه اصلا به عنوان انگل هم نمی پذیرند، صحبت کردن از “حقوق” “بشر” زیادی زمخت و تهوع اور است. “حقوق بشر” و “قانون اساسی”، “آزادی” و “قوانین” سوسیالی” این ها تنها برای رنگین کردن تاقچه ی سیستم بردگی مزدی همچون طویله ی سازمان ملل گذاشته شده اند، تا شما را تحمیق و از خود بیخود کنند. لفطا به این خزعبلات باور نکنید و ابله نشوید.

هر کس بخواهد به عنوان پناهجو به اروپا و به ویژه به المان مراجعه کند، باید حساب این را با خود بکند که در مسیر رسیدن به این ویرانه یی که بر روی ویرانه های کشوری که بعد از فاشیسم هیتلری با کار کارگر ترک، اسپانیایی و ایتالیایی امروز بازسازی شده است، مدت های مدید در کمپ های زندان مانند، همچون زندانی زندگی کند (تدریجی بمیرد). کارگرانی که این کشور را با دستان خود بازسازی کردند، امروز حاشیه یی شده اند و فاشیسم به خون انان تشنه است.

شما اگر شانس این را داشته باشید که مانند مراجعان ما در، صربستان، کرواسی، مجارستان و اتریش توسط دولت و پلیس فاشیست این کشور، شکنجه های قرون وسطایی نشده باشید و از یک مسیر هوایی خودتان را به اینجا رسانده باشید، باز هم لازم است تا دوران اتمام پروسه پنهاهندگی در کمپ موقت زندگی کنید، کمپ هایی که شبیه پادگان عجبشیر اند و در بیرون شهرها برای ایزوله کردن سیستماتیک انسان های پناهجو ساخته شده اند، همچنین ناچارید در یک محدوده یی که سی کیلومتر مربع است، زندانی باشید و اگر پایتان را از ان فراتر نهید ممکن است توسط پلیس دستگیر و جریمه شوید. این قوانین کرایس گذاشتن برای خارجی ها توسط هیتلر از سال 1939 به بعد اختراع شد و دولت محافظه کار و امپریالیست المان که اسلحه های کشتار جمعی و فردی اش را به سراسر جهان صادر می کند و ارتشش در همه جای کره ی خاکی انسان می کشد و مرز کشورهای دیگر را پشت سر می گذارد، هنوز این قوانین فاشیستی را اجرا می کنند.

گزارشی از یک خانواده ی پناهجوی افغانستانی

مدتی پیش یکی خانواده ی پناهجو، یک زن حامله و یک مرد به من مراجعه کردند. انسان هایی کاملا مترقی، مدرن و با افکاری پیشرو.

وضعیت روحی این خانواده داغان بود و استخوان های صورت این مرد مشخص بود. زمانی که ازشان سوال کردم که چه کمکی می توانم بهشون بکنم، هر دوتایشان اشک از چشمانشان جاری شد و شروع به گریه کردن کردند.

موقعی که توانستند برایم توضیح دهند که چه اتفاقی افتاده است، توانستم به این نتیجه برسم که فاشیسم در اروپا یک مساله ی واقعی است و مدت هاست که در کشورهای اروپای شرقی سیستم های فاشیستی قدرت را در دست دارند. انها ماه ها در یک زندان در کشور مجارستان بودند. پلیس این کشور بهشان گفته بود که خانواده ها می توانند به کمپ ازاد بروند و مجردها باید زندانی شوند و منتظر دیپورت باشند. با اینکه زنه حامله بوده اما پلیس انان را زندانی می کند. هر دو تای این انسان ها شش ماه کامل در زندانی که به اردوگاه اوشویتس شبیه بوده است مورد ازار و اذیت و شکنجه های روحی و جسمی قرار می گیرند، تا جایی که مرد خانواده بعد از شش ماه وزنش از 68 کیلوگرم به 32 کیلوگرم می رسد و همسرش بارها به خودکشی فکر می کند.

وقتی برایم تعریف کردند، که پلیس چه برخوردهای وحشیانه یی با انها داشته است، دوست داشتم پلیس ها را پای دیوار بندازم و خودم ماشه را بچکانم.

“هر شب چند بار ما را از خواب بیدار می کردند و تمام لباس ها و زیر پتوی ما را می گشتند. با اینکه خودشان می دانستند، هیچی نداریم و تمام امکاناتمان را هنگام ورود به زندان از ما گرفته بودند. اجازه نداشتیم در کل شبانه روز برق زندان را خاموش کنیم و حتی پتو روی سرمان باشد، تا انان بتوانند بیست و چهار ساعت شبانه روز ما را ببیند. من یک بار در خواب اتفاقی پتو افتاده بود روی سرم، همان موقع پنج شش تا پلیس با باتوم به من حمله کردند و چشم راستم را مجروح کردند، مجروحیتی که تا امروز ادامه دارد و اگر در المان بعد از رسیدن به اینجا عمل نکرده بودم الان چشمم را از دست دادم، چون انجا اجازه ی رفتن به دکتر را نداشتیم. تمام مژه هایمان در این زندان ریخت. خانمم دچار سوء تغذیه و دیابت شد و زمانی که بچه اش در شکمکش داشت می مرد، بعد از شش ماه اجازه پیدا کردیم به دادگاه مراجعه کنیم. زمانی که قاضی من را دید گفت به شوهر این زن بگویید بیاد داخل و من گفتم من شوهرش هستم، قاضی که همان زنی بود که ما را حکم داد، باور نمی کرد و فورا خودش یک وکیل برای بچه یی که در شکم خانمم بود گرفت و  ما را بعد از چند روز ازاد کرد و بهمان برگه ی ترک خاک دادند که در عرض چهل و هشت ساعت مجارستان را ترک کنیم قبل از اینکه به افغانستان دیپورت شویم. تمام وقت گرسنه بودیم و ازشون خواهش می کردیم که غذا را توی سطل زباله نیاندازند و به ما بدهند تا بخوریم اما این کار را نمی کردند. هنگامی که دوش می گرفتیم اب را قطع می کردند و ما مجبور می شدیم با کف خودمان را خشک کنیم. هر روز بازجویی می شدیم و اگر می گفتیم که ما حاضر نیستیم به افغانستان برگردیم، چون انجا جایی نداریم و جانمان در خطر است به وحشیانه ترین شکل ممکن شکنجه می شدیم. تمام اثار شکنجه هنوز روی بدنم و کله ام وجود دارد” (بخشی از صحبت های مرد خانواده در گفتگو با من)

با شنیدن این مسائل خونم به جوش امد و دوست داشتم این امکان را داشتم که در یک دادگاه فوری تمام این جنایتکاران فاشیست را به همراه اوربان رئیس جمهور فاشیست این کشور به مرگ محکوم کنم. ابلهان پست مدرنی که شب و روز تبلیغات جانیان “حقوق بشری” در مورد “لغو” اعدام را بلغور و تکرار میکنند، نه فهمی از قهر انقلابی دارند و نه الفبای فلسفه ی مارکسیسم را فهیمده اند. بگذریم

این مورد یکی از هزاران مواردی است که در این چند سال گذشته با ان برخورد داشته ام. بازگو کردن این مسائل برای این است که یک درک عینی از مسائل به کسانی که سال ها مثل گاو در اروپا سر خود را پایین انداخته و بردگی کرده اند و پیش خانواده یشان از خوبی های “حقوق” “ّبشر” اروپایی و “ازادی” و “حقوق سوسیالی” تعریف می کنند، داده باشم، تا این ابلهان یک بار به خود امده و از این از خودبیگانگی رهایی یابند. کم نیستند کسانی که شب و روز خوبی های اروپا را برای خانواده یشان تعریف می کنند، در صورتی که خود در وضعیت مشابهی زندگی کرده اند.

دوست گرامی، اگر می خواهی مهاجرت کنی، خودت را برای این بردگی اماده کن. فاشیسم و برده داری سرمایه دست در دست هم داده تا بتوانند، انسانیت را به تباهی بکشانند و ان ها موجود ضعیف تری از تو سراغ ندارند. در ضمن یادت نره در صورتی که امکان این را داشته باشی که به عنوان پناهنده هم پذیرفته شوی، باید به پست ترین و سخت ترین مشاغلی که از عهده ی ماشین و شتر هم بر نمی ایند تن در دهی. هر مدرکی داری، هر سطح تحصیلاتی که داری، اگر کارت به اینجا رسید که پناهنده بشی، باید خود را برای شستن توالت، کار در رستوران ها، شستن پیرزنان و ملعولین اماده کنی، وگرنه با کاغذ بازی خفه ات می کنند.

مبارزه کنید! پناهنده نشید! جامعه ی ما به انسان مبارز و انقلابی نیاز دارد، نه پناهنده ی افسرده یی که به خاطر افسردگی یا الکلی می شود یا بنگی و اگر خودکشی هم نکند، باز هم تفاوتی با یک مرده ندارد.

هر پفیوزی را ببینم که از خوبی های پناهندگی و “زندگی” خوب پناهجویان در غرب صحبت کند، اگر خواهر خودم هم باشد، تا ابد اینگورش می کنم و با اردنگی از فیس بوک بیرونش می اندازم.

حسن معارفی پور

19.12.2018

تعرض سرکوبگرانه ی کومه له و حزب کمونیست ایران به جناح چپ این جریان محکوم است و باید پاسخ رادیکال بگیرد

سرکوب مخالفان کمونیست تان را خاتمه دهید

مقدمه

یکی از لمپن ترین شخصیت هایی که در کومه له و حزب کمونیست ایران دیده ام، ارمان پویا نویسنده ی این متن عقب مانده، بی استخوان با ادبیاتی شبه اسلامی و ارتجاعی است. من در اینجا یک نقد اصولی به برخوردهای رهبری کومه له مطرح کرده ام که خواندن ان را به همگی توصیه می کنم.

سال 2010 وقتی کومه له فراکسیون ما را قلع و قمع کرد و همه ی ما را سرکوب کرد و می خواستند ما را تحویل جمهوری اسلامی بدهند. (مکاتبات تشکیلات مخفی با رهبری کومه له را دارم، که می خواستند شر من را کم کنند، به وقت خودش منتشر می کنم.)، همین لمپن بی سر و پا ارمان پویا شب و روز به ما توهین و بی حرمتی می کرد. این ادمک بی شعور که به اندازه ی یک گاو از سیاست نفهمیده و همیشه درویش بوده است، بارها و بارها با ستار اویهنگ و علی اسماعیلی سه تا از لمپن قالتاخ های چاقو کش درون کومه له مشکل و مزاحمت ایجاد کردند، تا جایی که مجبور شدم در همین فیس بوک با افسار به یک تیر برقشان ببندم، تا بار دیگر مزاحم من نشوند. وقتی که کثیف ترین فحاشی ها را به من می کردند، بی گمان جواب شایسته می گرفتند و به من می گفتند تو چرا توهین می کنی؟ گفتم که از خودت بپرس، یکیشون گفت اخر من لاتم، خرم، بزم، گاو هستم، سیاسی نیستم، ولی تو سیاسی هستی چرا توهین می کنی!
بگذریم!

بی گمان دفاع از انسان هایی که در شرایط فعلی در “قهوه خانه ی” کومه له، قهوه خانه یی که قهوه هم ندارند، ببخشید چای خانه ی کومه له در اردوگاه زرگویز تحت فشار و سرکوب اند، یک وظیفه ی انقلابی و انسانی است. کسانی که امکان داشتند و قبل از اخراج و فشارهای طاقت فرسا مانند این مورد اخیر، از کردستان عراق متواری بشن و خود را به کشورهای اروپایی برسانند، تا حدودی نجات پیدا کرده اند، کسانی که هنوز در اردوگاه هستند، واقعا جانشان در گرو کومه له است و کومه له سعی می کند از این “قدرت” و وضعیت ضعیف این انسان ها بهره بگیرد، تا انان را به انسان های بله قربان گو و سر به زیر، تهی از یک شخصیت انقلابی و نگهبان سیم خاردار تبدیل کند.

استقلال در فکر کردن برای هر کمونیستی ضروری است و اتفاقا یک حزب سیاسی پویا و چپ باید این امکان را به فعالین و اعضای خود بدهد که بتوانند در اوج ازادی اندیشه و انتقاد خلاقیت های سیاسی و فردی خود را شکوفا کنند، نه این که روحیه ی انقلابی گری و حقیقت جویی را در انان بکشد. احزاب چپ و کمونیست ایرانی با سنت های اسلامی و پیش پا افتاده ی فئودالی، انسان های درویش و سر به زیر را به راحتی در خود ادغام می کنند و روحیه ی یاغی گری و انقلابی گری را در اعضایی که تلاش می کنند، مستقلانه بیاندیشند، می کشند.

این مرگ تدریجی برای انسان است که نتواند ازادانه فکر کند و عقایدش را بیان کند.
در مقابل این تعرض به انسان از جانب هر حزب و جریانی که اتفاق بیفتد، باید ایستاد و بر پوزه ی رهبری ان جریان افسار زد. جناح اردوگاه دار و اردوگاه نشین کومه له که کاری جز چای پزی برای اراذل و اوباش در رهبری احزاب ناسیونالیست و چاقو کش کردستانی ایرانی و عراقی ندارد و ماهی یک بار برای گرفتن مقرری ماهانه دست تروریست های اتحادیه ی میهنی و غیره را می بوسد، مسئول اصلی سرکوب فعالین کمونیست و جناح چپ درون کومه له هستند. جا دارد صلاح مازوجی و دیگر کسانی که در راس این جناح چپ هستند، در اولین فرصت به صورت علنی علیه این وحشیگری ها اعلام موضع کنند و سکوتشان را بشکنند. سکوت و سرپوش گذاشتن بر این مسائل عین تایید ان است و غیر قابل تحمل است.

مدت دو سالی است که اختلافات درون کومه له و حزب کمونیست ایران بر سر همکاری با احزاب و سازمان های سیاسی کردستانی و نزدیک شدن شاخه ی ابراهیم علیزاده، حسن رحمان پناه و فرهاد شعبانی با شاخه ی صلاح مازوجی که بر ضرورت همکاری با احزاب و سازمان های کمونیستی ایرانی پافشاری می کند، شکل گرفته است و در ماه های اخیر این اختلافات به اوج خود رسیده است.

تعدادی از اعضا و فعالین کومه له در داخل ایران، در اردوگاه و خارج کشور با من تماس گرفته و وضعیت را به دقیقی توضیح داده اند. اختلافات تا حدی پیش رفته است که دو جناح ناسیونالیستی و “کمونیستی” همدیگر را در فیس بوک بلاک کرده اند و هیچ نوع گفتگویی با هم ندارند. شاخه ی ناسیونالیستی که با اتکا به لمپنیسم همیشه در میدان درون اردوگاه، جناح چپ را مثل تمام دوران های گذشته در تاریخ این جریان بعد از انشعاب کمونیسم کارگری، نه تنها تحت فشار های روحی روانی شدید قرار می دهد، بلکه تلاش می کند با اخراج فعالین کمونیست و اکتیو باد این اختلافات را بخواباند. با توجه به اینکه رهبری جناح چپ حزب کمونیست ایران در خارج کشور مستقر است و تنها اعضای این جریان در تشکیلات کردستان و در بدنه ی کومه له امکان فعالیت دارند، سرکوب این جریان چپ برای رهبری ناسیونالیست کومه له بسیار اسان است. اگر سال 2010 با هزار پاپوش و تبلیغات دروغ و کثیف علیه ما توانستند ما را حذف کنند و اخراج کنند و اگرچه صلاح مازوجی خود یکی از امضا کنندگان اخراج شخص من بود، اما امروز جناح چپ حزب کمونیست ایران دوباره دست به دامن من و رفقایی شده اند که خودشان در اخراجشان نقش داشتند.

من به شخصه به عنوان یک کمونیست انقلابی و رادیکال هیچ ربطی به دعوای طرفین نداشته و به هیچ وجه نمی خواهم بر روی اتش این دعواهای تا حدودی پرمتیو و عقب مانده بنزین بریزم، قصد من اینجا به عنوان یک انسان که از بیرون به این مساله نگاه می کند، این است که این سرکوب گری های ارتجاعی محکوم شود و این وظیفه ی هر انسان رادیکال و کمونیستی است که برای ازادی و برابری انسان مبارزه می کند، که سرکوبگری های درون حزبی را درون احزاب چپ شدیدا محکوم کند و علیه ان بایستد و مبارزه کند.

فارغ از میزان نزدیکی و دوری دوستان جناح چپ به من یا خطی که من به پیش برده و پیش می برم، دفاع بی قید و شرط از ازادی بیان درون حزبی به ویژه به نفع کمونیسم ضروری است و جزو پرنسیپ های انقلابی است.

دیروز من و دیگر رفقا را سرکوب کردند و برایمان پرونده سازی های کثیف و غیر واقعی ساختند، امروز نوبت م ع و ه م و دیگران است. از تمام کمونیست ها و ازادی خواهان و برابری طلبان درخواست می کنم که در مقابل این قلدری و سرکوبگری جناح راست کومه له که تفاوت چندانی با حزب دمکرات ندارد، موضع گیری کنند و این جریان ارتجاعی ریش سفید گرا را حاشیه یی و رسوا کنند.

یکی از اپورتونیست ترین و بی خاصیت ترین انسان هایی که دیروز با اردنگی از کومه له از در بیرون انداخته شد و امروز از در اوج وقاحت دوباره از پنجره وارد شده است، کسی جز ناصر بابامیری پیشمرگ سابق حزب دمکرات کردستان و پیشمرگ سابق سازمان چاقوکشان مهتدی نیست. این مردک مرموز در سال 2010 به زور خود را به جریانی که من و  چند تن دیگر از رفقا نمایندگی می کردیم، چسپاند و موقعی که دست رد به سینه اش زدیم، همچون مزدورین جمهوری اسلامی با اسامی مختلف و مستعار و فیس بوک های فیک جفتک زنی به من و دیگر رفقا را شروع ولی من شخصا همان موقع بر پوزه اش افسار محکمی زدم و تاکنون خفه خون گرفته است.

این مردک اپورتونیست تاکنون حتی یک خط در مورد این اختلافات ننوشته است. دوستان کومه له یی با من در میان گذاشتند که هیچ کس در تشکیلات خارج کشور کومه له ناصر بابامیری را به رسمیت نمی شناسد و بهش محل نمی گذارد و در واقع به زور در اوج بی شرمی و اپورتونیسم بعد از سرک کشیدن به تمام جریان اپوزیسیون به کومه له برگشته است. جا دارد از ناصر بابامیری درخواست کنیم که موضع خود را در این زمینه بیان کند.

رفقای چپ و کمونیستی که هنوز به کمونیسم و رهایی انسان معتقدند شخصا به من اعلام کردند، که تا چه اندازه خلاء انسان های بی پروا و رادیکالی مثل من در این جریان احساس می شود و اگر ان موقع صلاح مازوجی و سایرین در مقابل اخراج ما مقاومت می کردند، امروز خودشان را اینگونه در منگنه نمی گذاشتند. افسوس خوردن دیگر فایده یی ندارد، جناح چپ باید با همین امکانات و محدودیت هایی که دارد برای توده یی شدن درون کومه له مبارزه کند و عرصه را برای راست ها تنگ تر کند. فشار از بیرون اگرچه ضروری است، اما سرنوشت ساز نیست، چون مساله ی قدرت درون حزبی در جریان است.

از تمام فعالین و تشکیلات داخل شهرهای کومه له که در گذشته با هم فعالیت مشترک داشتیم و هر کدام از انان امروز در جایگاه متفاوتی با من هستند، درخواست دارم که رهبری کومه له و جناح سید ابراهیم علیزاده و حسن رحمان پناه را تحت فشار قرار دهند، تا به سرکوب هایش پایان دهد.

اخراج انسان ها به خاطر اختلافات سیاسی از یک حزب سیاسی چپ یا کمونیستی، بیرون از چارچوب های پایه یی ترین اصول سازمانی و سانترالیسم دمکراتیک است. انسان هایی که در خارج از اردوگاه و کشورهای اروپایی هستند، را کومه له نمی تواند مثل کسانی که در اردوگاه هستند تحت فشار بگذارد، به همین خاطر دفاع از انسان هایی که در اردوگاه هستند باید در اولویت کار کمونیست های درون و بیرون این حزب قرار بگیرد.

حسن معارفی پور

19.12.2018

روانشناسی را باید از حوزه ی علوم بیرون راند

 

تاکنون هیچ دیسپلین “علمی” (بخوانید ضد علمی دانشگاهی) را ندیده ام که به اندازه ی روانشناسی، ضد انسانی، مرموز، راسیستی، امپریالیستی و کلونیالیستی باشد. قبلا این حاکمان اروپایی جلاد از “جن” گیران و مسیونرهایشان برای تحمیق مردم استفاده می کرد، زمانی که کلیسا حاکم بلامنازع بود، بعد از دوران “جهالت” روشنگری، فلسفه ی لیبرالی و بورژوایی کانت که “نقطه تعالی” ایده های بورژوایی در سطحی ابستراکت بود، تبدیل به دین جدید بورژوازی شد و لیبرالیسم اقتصادی اقتصاددانانی چون ریکاردو و اسمیت زیربنای فکری فلسفه ی ایدئالیستی کانت شدند، امروز هم سر هر کوچه و هر محله یک دفتر روانکاوی گذاشته اند، تا مردم را از طریق مخدر ضد علمی روانشناسی و روانکاوی از خود بیخود کنند و به جای اینکه مشکلات و معضلات روحی انسان ها را نتیجه ی بازتاب ناملایمتی های اقتصادی ایی بدانند که این سیستم انسان خوار بردگی مدرن کاپیتالیستی به ما تحمیل کرده است، در ناهنجاری های شخصیتی فردی انسان ها جستجو کنند و “راه حل” فردی برای ان ارائه دهند. در این راستا خارجیان به عنوان ضعیف ترین لایه های غیر متشکل در حاشیه ی طبقه ی کارگر گوشت دم توپ این ماشینری (سیستم) شده اند.

زمانی که کودکان شما مثل کودکان اروپایی های سفید پوست گوسفند و سر به زیر نیستند، این سیستم انسان خوار که در ظاهر ادعای دمکراتیک بودن می کند، فورا از طریق معلم و مددکار و کشیش و هر الاغ دیگری که در این سیستم انتگره شده است، به شما توصیه می کند که کودکتان را به روانشناس معرفی کنید، تا امکان انتگره شدنش در جامعه فراهم شود.

روانشناسان این رمالان و “جن گیران” معاصر، جزو بیشعورترین انسان های روی کره ی زمین هستند، چون به جای تلاش برای حل معضلات اجتماعی با مبارزه و همبستگی جمعی، تلاش می کنند از طرق فردی روی انسان ها و به ویژه کودکان کار کنند. کاری که این روانشناسان کودک می کنند و برای ان پول هنگفتی هم دریافت می کنند، بازی با کودکان و گپ زدن است. خب احمق تو برای اینکه شغلت که به قول دیوید گربر یک شغل تخمی است، مشروعیت ببخشی از ما می خواهی که کودکانمان با شما بازی کنند، انگار ما بلد نیستیم با کودکانمان بازی کنیم.

بسیاری از مشاغل را باید در سوسیالیسم برچید، یکی از این مشاغل روانشناسی و روانکاوی است، چون این شغل نه تنها هیچ بازدهی ایی برای جامعه ندارد، بلکه دقیقا مثل شغل رمال ها و جن گیر ها یک شغل انگلی است که از طریق طفیلی گری و توضیح خزعبلات به مردم یک عده رمال و جن گیر را پول دار کرده است.

مشاغل سخت و طاقت فرسا در همین المان مثل کار در ساختمان ها و تعمیر جاده و خیابان، تمیز کردن رستوران ها و شستن پیرزنان و پیرمردان و معلولین به عنوان مشاغل پست به حساب می ایند و کمترین درامد به این مشاغل تعلق می گیرند، اما یک روانشناس پفیوز و رمال می تواند به خاطر توضیح دادن بدیهی ترین بدهیات یا بازی با یک کودک ساعتی بالای دویست یورو به جیب بزند.

یکی از دلایل راسیستی، امپریالیستی بودن این دیسیپلین ضد علمی و ضد انسانی این است که همیشه خارجیان را به عنوان طعمه ی این بیزنس طفیلی گری خود قرار می دهد و اگر شما حاضر نباشید، بچه هایتان که توسط مدرسین و مربیانش در مدرسه به عنوان “بیمار” روانی تشخیص داده شده اند، به روانشناس معرفی کنید، دادگاه های دولتی به عنوان حامیان اصلی این رمالان شما را ناچار به این کار می کنند و اگر باز هم این کار را نکنید مثل اب خوردن بچه ی شما را از شما می گیرند.

اینجاست که خدا، دولت، سیستم اموزشی و بیزنس طفیلی گری روانشناسی دست به دست هم می دهند، تا شمای خارجی را ناچار به پذیرش قوانین بردگی مدرن خودشان کنند. خواندن میشل فوکو کمک می کند که این مسائل را بهتر بتوان درک کرد، هر چند من شخصا از این ویروس نئولیبرال متنفرم، اما متون اولیه ش را در مورد قدرت باید خواند.

روانشناسی یکی از ضد علمی ترین “علوم” معاصری است که صدها زیر شاخه برای خود درست کرده است و جدیدا حوزه ی روانکاوی را به فراموشی می سپارد و وارد تحقیقات زیست شناسی و پزشکی می شود. فراموش نکنیم در قرون گذشته به خصوص در قرن 19 و بیست تحقیقات روانشناسی و در این اواخر روانشناسی پزشکی بر روی کله ی انسان ها، از “نژاد” های مختلف، بزرگترین کمک را به نابودی عقل کردند و توانستند ابزاری در دست فاشیست ها، اولوسیونیست ها و جنایتکاران در سیستم های پلیسی برای حاشیه یی کردن انسان ها و کشتن دیگر انسان ها از اقوام و ملیت های متفاوت شوند.

حسن معارفی پور

ضرورت بازنشستگی سیاسی به جای کانفورمیسم سیاسی

کم نیستند کسانی که سابقا تحت تاثیر تحولات انقلابی دوران انقلاب 57، موج انقلاب انان را بخشا با خودشان برده بود و به گروه ها و احزاب چپ پیوستند. این انسان ها بعد از متواری شدن از کشور و رسیدن به خارج کشور، زمانی که قدرت گیری ضد انقلاب اسلامی را با چشم خود مشاهده کردند و از انقلاب مایوس شدند، یکی پس از دیگری به جنبش های ارتجاعی سبز، جنبش حیوان دوستان و گیاهخواران اروپایی و جنبش اصلاح طلبانه و پاسیفیستی برای”عقلانی کردن” سرمایه داری و جمهوری اسلامی پیوسته و هر کدامشان از مارتین لوتر و کالوین لوتر تر و کالوین تر شدند. اکثریت این خرده “روشنفکران” خرده بورژوایی پوشالی، “انقلابی گری” پوشالی و کارتونی شان را کنار گذاشته و به احزاب و جریانات “دمکرات”، اما مرتجع از جمله سلطنت طلبان، مشروطه خواهان، حزب توده، بقایایی سازمان اکثریت که چیزی جز لاشه ی گندیده و متعفن جمهوری اسلامی در خارج کشور نبوده و نیست، به حزب دمکرات کردستان ایران، به سازمان های ارتجاعی و سناریو سیاهی همچون کومه له ی زحمتکشان کردستان، الاحواز و اخیرا جنبش سکولار دمکراسی ایران، حزب “چپ” ایران، به کمپین هایی گله گشاد ارتجاعی همچون ایران اگزیت (راه سوم) و غیره پیوستند و انقلابی گری را برای همیشه بوسیده، روی تاقچه گذاشته و به بخشی از جریانات راست و لیبرالی که دنبال فشار از پایین برای چانه زنی از بالا هستند، پیوستند. در این راستا حزبی که بیش از هر جریانی تلفات عضو داده است سازمان سناریو سیاهی و سوپر فاشیستی مجاهدین خلق است و کمتر کسی به جز چند تا “هنرمند” دلقک بی دست و پا با این سازمان همراهی نکرده اند.

کانفورمیست بودن که در فارسی به حزب باد ی بودن ترجمه شده است، در ادبیات سیاسی مارکسیستی اپورتونیسم خوانده می شود. اپورتونیسم در زبان محاوره همان فرصت طلبی ترجمه شده است و فرصت طلبی را خیلی ها با افتابگردان و افتابپرست هم مقایسه می کنند. در زبان کوردی یک ضرب المثل زیبا هست که در المانی هم معادل ان وجود دارد و ان این است که می گویند از هر طرف که باد بیاد طرف به ان طرف شن می کند. در المانی می گویند که طرف کاپشن را در جهت باد اویزان می کند. بگذریم از این ضرب المثل هایی که زندگی صدها هزار “روشنفکر” و میلیون ها انسان منفعت طلب را به دقیقی توصیف می کنند.

جورجیو گابر در اهنگ کانفورمیست خود به دقیق ترین شیوه اپورتونیسم “روشنفکران” کوته اندیش خرده بورژوازی خود فروش را توصیف می کند و به نقد می کشد.

مساله یی که وجود دارد این است که هر انسانی نمی تواند انقلابی حرفه یی باشد و اگر هم زمانی بوده، انقلابی حرفه یی بماند و اصلا ضرورتی ندارد که کل جامعه انقلابیون حرفه یی باشند تا زمینه های انقلاب فراهم شود. مساله به هیچ وجه این نیست. مساله این است که بخش وسیعی از مردم و به ویژه “روشنفکران” مرتجع طبقه ی مسلط یا مزدور طبقه ی سلطه گر ساعتشان را با ساعت طبقه ی حاکم کوک می کنند و تحت تاثیر جنبش های مختلفی که در دوره های مختلف از طرف طبقه ی حاکم برای مبارزه با جنبش های رادیکال اجتماعی به راه انداخته می شوند، به کار گرفته می شوند و به انان اجازه می دهند تا حدودی در چارچوب قوانین بازی و میدان بورژوازی بع بع و مع معی هم بکنند و مدارکی هم به انان داده می شود، تا دیگر خفه شوند و سهم خواهی نکنند. بسیاری از این مدارک به درد کاغذ توالت هم نمی خورند و به اندازه ی یک کاغذ تو سطل زباله هم ارزش ندارند، اما بورژوازی از طریق بروکراتیزه کردن تمام حوزه ی های زندگی انسان و تبدیل کردن اکثریت جامعه به نیروی کار مزدوری به راحتی با دادن امتیازات و تایتل هایی به بخشی از جامعه که ممکن است علیه این سیستم دست به مبارزه بزنند، پتانسیل های مبارزاتی را در انان به راحتی می کشد و دهانشان را می بندد. البته بورژوازی انواع و اقسام رشته های مختلف دانشگاهی هم اختراع می کند، تا این ابلهان و جاهلان، به عنوان “مدرس” در این زمینه ها برای تحمیق توده یی به کار گرفته شوند و زیر نام اینکه “علم” حوزه ی مستقل و بی تفاوت به دولت است، شیره ی این انسان ها را کشیده و اگر هم نقدی داشته باشند، فراتر از نقدهای خودی و درون خانوادگی به سیستم نیست، به همین دلیل ضرری هم برای طبقه ی حاکم ندارد  و این نقدها تا حدودی از جانب خود سیستم تحمل می شوند، چون ضرری برای قواعد بازی طبقه ی حاکم و انباشت سرمایه و سیاست های امپریالیستی دولت ها ندارند و اتفاقا طبقه ی حاکم در کشورهای غربی به این گرایشات که نماینده ی جنبش های رفورمیستی و پاسیفیستی هستند و بردگی مدرن بورژوازی را از طریق به کارگیری قواعد زبانی رومانتیزه کرده و ان را در چارچوب زبانی زیبا توصیف می کنند و مانعی سر را بازتولید این “نظم” ارتجاعی نیستند و تنها اهرم فشارهایی بسیار کوچک هستند، که بورژوازی برای خالی کردن خشم توده یی مردم از انان به نفع خود بهره می گیرد تا از یک طرف “پایبندی” خود به “آزادی بیان” را نشان دهد و از طریف دیگر کل اعتراضات اجتماعی را در اعتراض این دلقک ها به سیستم خلاصه کند. این نوع گرایشات درون سیستم علمی، اکادمیک، درون جنبش های اجتماعی از جنبش های انارشیستی گرفته تا عرفانی و درویشی گیاهخواران و انیمالیستی، از شام شب برای بورژوازی و بازتولید مشروعیت این نظام جنایتکارانه ضروری تر اند. بی دلیل نیست که از بین هزاران پروفسور و استاد دانشگاه مارکسیست در المان قبل از فروپاشی دیوار برلین، معدود اساتیدی پیدا می شوند، که امروز خود را حتی بخوانند، حالا مارکسیسم پیشکش!

بررسی اماری جهش روشنفکران غربی و نشان دادن کارنامه ی ننگین انان با فاکت از حوصله ی شخص من خارج است، اما مطالعه ی اثار این اساتید و مقایسه ی کتاب هایشان در دوران قبل از فروپاشی با دوران امروز به خوبی ما را به این نتیجه می رساند که این “روشنفکران” کانفورمیست در واقع تنها دنبال سهم خود از کیک بوده و هستند و هر کس استخوان بهتری جلوشان پرت کند، برای او پارس می کنند. این ها سگ های وفادار به صاحبانش هستند و هر کس این ها را بخرد، بعد از مدت زمان کوتاهی به او وفادار شده و همچون سگ براش پارس می کنند.

در میان به اصطلاح “روشنفکران”، “شاعران”، “هنرمندان” و “فعالین سیاسی” کم نیستند کسانی که دقیقا همین مسیر را طی کرده اند. یکی از این “شاعران” کسی جز “اسماعیل خویی” نیست، که سابقا خود را “چپ” و “مارکسیست” معرفی می کرد و در خارج کشور به خاطر افسردگی سیاسی و غیر سیاسی به الکل و مخدرات روی اورد و این روزها بدون الکل خاموش می شود، کسی که امروز به پاچه خواری برای اراذل و اوباش وابسته به ایل شاهنشاهی از جلمه اسپرم پهلوی (رضای پسر) پناه برده است و از موضعی کاملا “دمکراتیک”، این فاشیست های منفور و مزدور نهادهای امنیتی امریکا را ستایش می کند و از خود انتقاد می کند، که در گذشته علیه شاه ایستاده است. در اوج وقاحت و کثافت اعلام میکند امروز در کنار شاه ایستاده است. نباید فراموش کرد، سازمان بروکراتیک و عریض و طویل جنایتکار ساواک رفقای سابق اسماعیل خویی را دستگیر و مثل اب خوردن انان را می کشت یا زیر شکنجه های قرون وسطایی می گذاشت، چرا چون یک جزوه ی مارکسیستی را مطالعه کرده بودند.

مورد دیگر “دکتر” گلمراد مرادی، یکی از سران اصلی امروزی دراویش گنابادی در خارج کشور است که هرازگاهی در اوج بی شرمی از “اسپرم پهلوی” تعریف و تمجید های چندش اور می کند که گویا ایشان چون در خارج کشور بزرگ شده اند، پس خیلی “دمکرات” هستند و باید از ایشان دفاع کرد. سوالی که باید پیش گلمراد مرادی و امثالهم گذاشت این است که ایا نئونازی های انسان خوار در المان (غرب) بزرگ نشده اند؟! پس چرا نه تنها “دمکرات” نیستند و نخواهند شد، بلکه به خون من و شما تشنه هستند و هر وقت امکانش را داشته باشند، از قتل ما نمی گذرند. اقای مرادی را باید جزء کانفورمیست ترین کانفورمیست های قرن قرار داد، چون از “مارکسیسم” بخوانید توده ایسم، به حزب دمکرات کردستان ایران (قاسملو) و عراق (بارزانی)، به “اتحادیه ی انقلابیون کردستان” جریان دو نفری علی قاضی، پسر قاضی محمد، اخوند گور به گور و مرتجع و بعدها سازمان زحمتکشان مهتدی و امروز هم سلطنت طلبان شیف کرده است و در حال حاضر رابطه ی بسیار حسنه یی با سکولار دمکرات های فاشیست ایرانی دارد که همواره از “سوسیال دمکراسی” دم می زنند و پرچم فاشیستی شیر و خورشید را بر می افرازند. البته گلمراد مرادی در واقع یک ساده لو ح سیاسی بیش نیست که کوچکترین مفاهیم سیاسی را درک نکرده است و سابقه اش در ارتش در دوران شاه به شکلی از اشکال ایشان را توی رودرباسی با خانواده ی خون اشام سلطنتی گذاشته است. روابط گلمراد مرادی و ابو کریمی گور به گور با بنی صدر جنایتکار رئیس جمهور وقت و صادر کننده ی فرمان حمله به کردستان، در سال های زندگی در “تبعید” خود مساله ی دیگری است که در چارچوب این مقاله نمی گنجد.

تعریف و تمجید ایشان از وزیر سابق فرهنگ کردستان عراق یعنی اقای فلکه دین کاکه یی مزدرو قسم خورده ی ایل بارزانی دیگر چندش اور و غیر قابل تحمل است. بگذریم!

بازنشستگی سیاسی باید اجباری شود

زمانی که انسان ها سنشان بالا میرود، در بسیاری از موارد تا حدود زیادی منطق و عقلانیت در انان از بین می رود و این را باید به عنوان یک مساله ی عادی قبول کرد. این بیماری نیست و یک تحول بیولوژیک در انسان است و نمی توان جلو ان را هم گرفت. یک جامعه ی سوسیالیستی و رها به هیچ وجه نباید انسان را به خاطر سن و سال، معلولیت یا هر مسائل دیگری مورد تبعیض قرار دهد و اتفاقا سوسیالیسم باید انسانی ترین اشکال برخورد، بدون توجه به سن و سال و مولد بودن (کارایی) یا نبودن یک انسان به انسان ها داشته باشد و این برای همه ی کسانی که به اصول پایه یی کمونیسم باور دارند و یا برای تحقق این اصول مبارزه می کنند، باید یک اصل غیرقابل بحث باشد. مساله یی که ازار دهنده است سنت ریش سفید گرایی در سیاست است، سنتی که مختص جوامع موسوم به جهان سوم هم نیست. متاسفانه همین سنت در کشورهای اروپایی هم هنوز حاکم است، اما به میزان کمتری. سنت ریش سفید گرایی و کاریزما سازی سنتی پوسیده و فئودالی است و به بربریت فئودالی متعلق است و هیچ جایی در نگرش مارکسیستی و بین مارکسیست ها که دیالکتیکی می اندیشند نباید داشته باشد.

بتینا وگنر یکی از مهمترین شخصیت های دنیای موسیقی رادیکال و سوسیالیستی در سن هفتاد سالگی با اجرای اخرین اهنگش به اسم “هر چی برای گفتن داشتم را تاکنون گفته ام” برای همیشه از دنیای موسیقی و سیاست دور شد و عرصه ی هنر انقلابی و رادیکال را برای نسل های جوانتر به جا گذاشت و خالی کرد. دست بتینا وگنر را شخصا به گرمی می فشارم و این کارش را قابل ستایش می دانم. در خاورمیانه هنرمندان “مردمی” که بیشتر دراویش تنها هستند که در تنهایی خود سعی می کنند رابطه ی روحی با خدای خود برقرار کنند و اشعار “عاشقانه” ی خود را در اوهام عرفان بپیچند، تا روزی که زنده هستند، می خواهند در مورد هر مساله یی و نه فقط هنر اظهار نظر کنند و وقتی مغزشان دیگر قدرت تحلیل مسائل ندارد، به یاوه گویی، کلی گویی و چرندیات روی می اورند. جالب تر این قضیه این است که این یاوه گویان دیوانه انتظار دارند که نسل جدید به خاطر سن و سال و “تجربه ی” “مبارزاتی” شان، یاوه های انان را قبول کنند و برای این مجانین بله قربان بله قربان بکنند!

نسل جدید کمونیست ها مثل نسل های سابق از روی احساسات و تحت تاثیر امواج خانوادگی و رفیق بازی کمونیست نشده است، بلکه با مطالعه ی دقیق و پیوسته ی مارکسیسم به این نتیجه رسیده است که کمونیسم تنها راهکار بشر برای عبور از سرمایه داری است و هر انچه غیر از ان است ضد عقلانی و جنون امیز است. بنابراین انتظار این که من به “تجربه ی مبارزاتی” بخوانید تجربه ی زیگزاگ های اپورتونیستی دیگرانی که در تمام زندگی خود حتی یک موضع عقلانی کمونیستی نگرفته اند و اگر هم گرفته باشند، طوطی وار گفته های دیگران را تکرار کرده اند، ستایش کنم و به ان احترام بگذارم، زیادی ضد عقلانی و گستاخانه است.

فرهنگ کناره گیری از کار سیاسی در اپوزیسیون ایران

کوروش مدرسی یکی از کسانی که در تاریخ مبارزاتی خود در جریانات چپ و کمونیستی بیشترین زیگزاگ ها را زده است، چند سال پیش پس از طرح مباحثی به اسم “تحزب کمونیستی طبقه ی کارگر” مباحثی که از جانب اکثریت حزب جواب رد گرفت، بحثی که کلیت خزعبلات کمونیسم کارگری و منصور حکمت و تصورات پارانویک او در مورد برگزاری کنگره های بعدی در تهران و توده یی بودن “کمونیسم کارگری” را زیر سوال برد، در حزب خودش در اقلیت بود و به بهانه های مختلف پزشکی و غیره از فعالیت سیاسی به عنوان لیدر حزب حکمتیست و جریان اقلیت حزب حکمتیست یعنی خط “رسمی” کناره گیری کرد و گفت که من دوست ندارم به صورت اکتیو در سیاست دخیل باشم و سعی می کنم از بیرون اوضاع را پیگیری کنم. این اقدام کوروش مدرسی با اما و اگرهایی که خود او به کار برد در مقایسه با صندلی پرستی رهبران احزاب چپ و غیر چپ اپوزیسیون و پوزیسیون ایران در شکل فرمال ان یک گام به جلو بود و ایشان در واقع به صورت نیمه ناتمام به  دیگران هم راه نشان دادند که بازنشسته ی سیاسی شوند و دست از یاوه گویی در دوران پیری بردارند وگرنه مردم همچون دلقک به انان نگاه می کند تا یک شخصیت سیاسی جدی و انقلابی.

یکی از کسانی که بیش از همه خود را به کاریکاتور سیاسی تبدیل کرده است، آذر ماجدی است. ایشان از مردم انتظار دارد که چون “زن” منصور حکمت بوده است، پس باید دیگران تمام خزعبلات رنگارنگ و عقب مانده یی که ایشان بر روی کاغذ می اورد را قبول کنند و اگر این کار را نکنند حتما منصور حکمت را قبول ندارند و کمونیست خوبی نیستند!

ایشان حتی با شخص خودش هم در تناقض است و در هر حزب و جریانی می خواهد صدای “مخالف” باشد! “مخالف” به هر قیمتی! حتی اگر حق با طرف مقابل باشد، ایشان مخالفت را بهانه یی برای ابراز وجود می کند. انشعاب می کرد که دوباره دو تا حزب را به هم پیوند بزند، با حزبی پیوند می خورد و دوباره فراکسیون می شود. جا دارد که رهبری حزب حکمتیست از ایشان درخواست کنند که به صورت محترمانه بازنشسته ی سیاسی بشوند، قبل از اینکه به خاطر نوشته هایش از جانب دیگران به عنوان مجنون شناخته شود و به یک دارالمجانین معرفی شود.

من در واقع وقتی برای بررسی رهبران سیاسی تمام احزاب و جریانات سیاسی ندارم و فقط این چند مورد را فاکتور گرفتم، تا درک عینی به خواننده بدهم که جنبش “چپ” و “فرهنگ” “مبارزاتی” در بین نیروهای اپوزیسیون و پوزیسیون در خارج کشور تا چه اندازه پایین است و کانفورمیست تا چه اندازه بالا و چگونه سنن فئودالی و ماقبل “مدرن” درون حتی “اولترا” چپ ترین احزاب سیاسی اپوزیسیون تولید و بازتولید می شود.

لطفا کانفورمیست نشوید! خودتان را بازنشسته ی سیاسی کنید و در جریان مباحث سیاسی دخالت نکنید، چون ابروی گذشته یتان هم خواهد رفت در صورتی که در شرایط فعلی به جای بحث و تحلیل جدی به یاوه گویی سیاسی روی بیاورید!

حسن معارفی پور

16.12.2018