Die besten Studierenden sind diejenigen, die keine guten Studierenden sind!

Die besten Studierenden sind diejenigen, die keine guten Studierenden sind!

Rebellion gegen die universitäre Entfremdung ist die Notwendigkeit der Zeit. Sollen wir wie Tiere nur mit der Literatur gefüttert werden, die von den Universitäten an uns als Lektüre weitergegeben wird oder selbst nach der Literatur suchen, die diese systematische Gehirnwäsche und „Kulturindustrie“ ablehnt und die Emanzipation von der Barbarei anstrebt? Die Literatur, die häufig in den Räumlichkeiten der Universitäten weltweit unterrichtet wird, legitimiert die Barbarei des Kapitalismus oder ist ein Teil der Ideologie des Staatsapparats und sie kriegt ihre Legitimation wiederum durch den Staatsapparat – ein Apparat der, diese moderne Barbarei schützt. Im besten Fall wird die Verwirrung und die Esoterik der Postmoderne als „kritische“ „Wissenschaft“ unterrichtet und die Befreiung des Geistes durch Joga und Meditation als das Mittel für die Befreiung empfohlen. Aber auch die faschistische Ideologie von Karl Schmidt und Martin Heidegger wird in der bürgerlichen Universität gelehrt, während die kommunistische Auseinandersetzung mit der kapitalistischen Produktionsweise aus der Universität vertrieben wird. Das ist die „Zerstörung der Vernunft“ nach Lukács.

همبستگی اسلحه ی ماست

 
حسن معارفی پور
 
در شرایطی که دولت تروریست، امپریالیست و فاشیست جمهوری اسلامی به مردم سیل زده کوچکترین کمکی نمی کند و هیچ مسئولیتی در قبال شهروندان بی پناه سیل زده ندارد، توده ی مردم تنها با ابزار همبستگی متقابل می توانند این فاجعه ی طبیعی را کنترل و جلو فاجعه ی انسانی را بگیرند. در این میان کمک به کودکان، سالمندان، معلولین و انسان هایی که در شرایط سخت هستند، ضروری تر از هر مساله یی است. میزان مترقی بودن یک جامعه ی انسانی را باید در برخورد جامعه به کودکان، معلولین و سالمندان جست. هیچ چیزی به اندازه ی اراده و همبستگی نمی تواند در مقابل حوادث طبیعی مانند سیل و زلزله نقش داشته باشد. همبستگی و اراده ی مردمی می تواند سیستم های حکومتی را به لرزه در اورد. مردم ایران بعد از تجربه ی چهل سال حاکمیت یک رژیم تروریستی و فاشیستی با چشمان خود مشاهده کرده اند که رژیم هیچ گاه در شرایط بحرانی به داد مردم نرسیده و اتفاقا در زلزله ی سال گذشته در سر پل ذهاب این اراذل و اوباش رژیم بودند که مشغول دزدی از کمک های مردمی بودند و کمک هایی که از طرف توده یی مردم به صورت خودجوش جمع اوری شده بود، توسط اراذل و اوباش وابسته به این نظام و اخوندهای جنایتکار و قالتاق دزدیده و ضبط می شدند.
 
توده ی مردم در ایران نه اعتمادی به این رژیم ملعون و منفور دارند و نه کوچکترین توهمی به ان، بنابراین تلاش های مدیای فاشیستی رژیم برای نشان دادن تصویری جعلی و وارونه از این نظام نفرین شده ی جنایتکار هیچ تاثیری روی افکار عمومی نخواهد داشت. باید این دشمنان بشریت را از روی زمین پاکسازی کرد. باید اراده ی توده یی و همبستگی مردمی به یک جنبش اجتماعی ضد رژیمی و ضد سرمایه داری در سطح وسیع تبدیل شود و این رژیم جهل و جنایت فاشیستی و سرمایه داری اسلامی را به زیر بکشد.
 
همبستگی توده یی و طبقاتی باید به عنوان ابزاری برای حاشیه یی کردن این رژیم جنایتکار تبدیل شود و در نهایت با همین سلاح این رژیم را به گور سپارد.
 
زنده باد همبستگی توده یی مردم
مرگ بر رژیم جمهوری اسلامی ایران

فاشیسم پاسخ اولترا ارتجاعی و بربریستی به بحران سرمایه داری در حال بحران

حسن معاری پور

آنچه می خواهم در این مطب به آن بپردازم، عروج جریان فاشیستی در سطح جهانی و به ویژه در کشورهای غربی در اشکال و قالب های متفاوت است. جدا از جریانات فاشیستی و نازیستی زیرزمینی که با همکاری پلیس جنایی در بسیاری از کشورهای اروپایی از جمله المان فعالیت کرده و بدون کوچکترین مشکلی به پول و اسلحه دسترسی پیدا می کنند، فاشیسم امروز فراتر از شبکه های ترور و انسان کشی همچون شبکه ی دولت پنهان ان اس او (شبکه ی زیرزمینی با پیش زمینه های نازیستی) که در کشتار خارجیان در سال های گذشته در المان اکتیو بوده و مستقیما توسط پلیس جنایی و بالاترین مقامات دولتی حمایت شده اند، ما با یک پدیده ی فاجعه بار دیگری به اسم یک جنبش اجتماعی توده یی فاشیستی روبرو هستیم که پارلمان های کشورهای اروپایی را تسخیر می کنند و در مدت زمانی کوتاه اکثریت کرسی ها را به دست می اورند. در این شکی نیست که رابطه ی ارگانیک بین پلیس به مثابه ی نهاد سرکوب سرمایه داری در غرب، لایه هایی از بورژوازی صنعتی یعنی کارخانه داران و سرمایه ی مالی یعنی بانک ها در کنار کلیساها به مثابه ی یک مافیایی اقتصادی انگل وار و خیابان وجود داشته و دارد. اخبار و گزارشاتی که همواره از جانب خود رسانه های بورژوایی و دست راستی در مورد روابط دستگاه سرکوبگر پلیسی و سازمان های اطلاعاتی در المان با نازی ها و بربرهای خونخوار فاشیست منتشر می شود، نشان از واقعیت بربریت امروز در سرمایه داری غربی است.

فاشیسم به قول راینهارد کوئنل مفر جامعه ی سرمایه داری در حال بحران است و از نظر لوکاچ فاشیسم ایدئولوژی عصر ویرانی عقل است که نمایندگی جنبشی است که ویرانی عقل را به پیش می برد. فاشیسم ایدئولوژی بورژوازی عصر نئولیبرالیسم هم هست و من بر این عقیده ام که چشم انداز هایی که چپ بی ربط به جامعه، چپ ازوتریک، پارلمانتاریست، چپ مدافع انقلابی گری پوشالی نیهلیستی، جریانات انارشیست و مدافعان سکس گروهی به جای کار و فعالیت سیاسی گروهی، پیش پای جامعه قرار داده اند، چپ را بیش از هر زمانی حاشیه یی کرده است و بی ربطی این جریان به منافع واقعی طبقه ی کارگر و توده های تحت ستم نشان داده است. در نبود یک جریانات رادیکال، انقلابی، کمونیستی و توده یی که توانایی سازماندهی توده یی و میلیونی را داشته باشند و منافع مردم و جامعه را در مطالباتشان و برنامه ی عملی و نظریشان فرمول بندی کنند، فاشیسم بر بحران سرمایه داری سوار شده است و با اتکا به ایدئولوژی های ضد بشری نماینده ی ویرانی عقل، همچون مسیحیت قرون وسطایی، نازیسم هیتلری و ناسیونالیسم قومی و نئولیبرالیسم اقتصادی می خواهد با ارائه ی راه حل های دم دستی و با بهره گیری از ابزار پوپولیسم راست، ساده سازی مسائل پیچیده ی اجتماعی و اعلام اینکه با حذف خارجیان، بیرون راندن انان از کشور، سختگیرانه تر کردن مسائل پناهندگی، حمله به کمپ های پناهندگی و مساجد و غیره، می توان از این بحران عبور کرد، در حال حاضر به یک جریان قوی اجتماعی با پایه های بسیار قوی در بین اقشار و طبقات مختلف اجتماعی تبدیل شده است. دونالد ترامپ به مثابه ی نماینده ی گرایش فاشیسم نئولیبرالی با تبلیغات سوپر پوپولیستی خود و درست کردن تصویر دیواری در بین مکزیک و امریکا توده ی مردم بی بهره از اگاهی طبقاتی را به سیاه لشکر فاشیسم دولتی و پارلمانتاریسم خودش تبدیل کرد. فاشیست های اروپایی هم با ساختن تصاویر فیک از پناهندگان، جعل امار جرم و جنایت در میان خارجیان و غیره، ساختن تصویری که با کنترل مرزها بحران پایان می یابد، خرده بورژوازی، بورژوازی محافظه کار و سنتی، طبقه ی کارگر بی بهره از اگاهی طبقاتی و سوسیالیستی را به سیاه لشکر فاشیسم تبدیل کرده و می کنند.
در این وضعیت چپ های اروپایی به دنبال یوگا، مدیتشن، سر و کله زدن با احساسات عشقی خود برای قبولاندن به خود که عشق باید از تک همسری خلاص یابد، به تنها چیزی که نمی پردازند مبارزه ی جمعی و توده یی علیه فاشیسم و سرمایه داری است و به تنها چیزی که فکر می کنند، سکس و غذای گیاهی است. این فاجعه است.

دمکراسی بورژوایی بار دیگر بعد از فاجعه ی فاشیسم در سال 1933 و سر کار امدن هیتلر در المان از طریق انتخابات پارلمانی، این دفعه هم امتحان خود را پس داده است، اما چپ پلاسیده ی پارلمانتاریست علیرغم اینکه تاریخ پارلمانتاریسم را به خوبی می شناسد و می داند که مساله ی مارکسیسم و رهایی بشر بر سر اقلیت و اکثریت نیست، بلکه مساله نقطه حرکت و چشم اندازی است که اقلیت یا اکثریت نمایندگی می کند، به ماشین پوسیده ی دولت بورژوایی یعنی پارلمانتاریسم و دمکراسی بورژوایی اویزان است. اگرچه راست ها و فاشیست ها دیگر اتکای چنانی به دمکراسی بورژوایی ندارند و دولت „حق“ کانتی که امروز دولت پلیسی از جنس دولت پلیسی هیتلر و گشتاپو می توان ترجمه کرد، را می خواهند، اما چپ حاضر نیست خود را رادیکالیزه کند و ایده ی فعالیت در چارچوب پارلمانتاریسم بورژوایی را کنار بگذارد. یکی از نیروهایی که بیشترین فاشیست های را در درون خود در المان جا داده است، حزب دمکرات مسیحی مرکل است. این حزب به مراتب خطرناکتر و ارتجاعی تر از حزب الترناتیو برای المان است، چون در میان مسیحیان مرتجع المانی که اغلب لایه های مرفه ی خرده بورژازی به بالا هستند، برخلاف حزب الترناتیو برای المان ریشه دوانده است و قدمت بسیار طولانی دارد. طارق علی به درستی می گوید که مبارزه با فاشیسم در چارچوب دمکراسی بورژوازی بعد از شکست هیلتر در جنگ موسوم به جهانی دوم و تسخیر برلین تا امروز هیچگاه به پیش نرفته، بلکه برعکس اکثریت نازی ها و ادمکشان فاشیست هیتلری در احزاب دمکرات مسیحی و دیگر احزاب و به ویژه در سیستم های سرکوب و سازمان امنیت „ب ان د“ جذب شده و به کار گرفته شدند. بنابراین مبارزه ی انتی فاشیتسی بورژوایی که توسط یک جریان منسوخ و ملعون مانند حزب سوسیال دمکرات (عامل اصلی سر کار امدن فاشیسم هیتلری) به پیش می رود، بیشتر یک تعارف سیاسی و ماساژ رفیقانه ی فاشیست های المانی است تا مبارزه، چون بخش های از سوسیال دمکراسی خود هنوز بدنه ی فاشیستی دارد و کل جریان سوسیال دمکراسی آلمانی آلتنرناتیو فاشیستی را به انقلاب ترجیح می دهد.

جریانات دیگر مانند حزب سبز که در دهه ی هفتاد و هشتاد میلادی اعضایشان را با پای لخت توی جلسات پارلمانی می فرستاند تا کفش هایی که در ان از چرم استفاده شده، را نپوشند و هر کدام یک گونی نخ و سوزن با خودشان می برند تا در جلسات پارلمان برای خود لباس بدوزند و لباس های لوکس نپوشندکه نکند درختان „استثمار“ شوند و „محیط زیست“ الوده شود، امروز در کنار فاشیست ها و بخشا تندتر از انان خواهان سختگیرانه تر کردن مسائل پناهندگی هستند و علیه پناهجویان به عنوان ضعیف ترین لایه های طبقه ی کارگر بوده و هستند.
گرامشی هزار با حق داشت که با نظریه ی بی نظیرش „انقلاب منفعل“،وضعیت این ملعون ها را در غرب به درستی تشخیص داد و پیش بینی کرد که جنبش های اجتماعی در چارچوب رئال پولیتیک و چپ های غیر انقلابی چگونه توسط دستگاه دولت بلعیده می شوند و خود به بخشی از نیروی سرکوب و بربریت پلیسی تبدیل می شوند.

در اتریش حزب فاشیستی „اف پ او“ در قدرت است، در فرانسه ناسیونال فرونت یک جریان بسیار قوی، در المان تمام احزاب کنسرواتیو مغلوب فاشیسم شده اند و فاشیسم را از درون پرورانده و به بیرون می فرستند. در هلند حزب خیرت ویلدرز و در لهستان هم فاشیسم یکه تاز میدان است. در مجارستان فاشیسم تنها کوره های ادم سوزی را دوباره به جریان نیانداخته است. در بریتانیا جریان“ ترزا می“ به دنبال بریکزیت است و در کشورهای دیگر هم وضعیت بهتر نیست. در استرالیا راست فاشیستی سخنگوی دولت است و در نیوزلند یک فاشیست جنایتکار دست به قتل عام مسلمانان بی دفاع در دو مسجد زده و پنجاه نفر را سر هم قتل عام می کند و چندین نفر دیگر را زخمی می کند. این سوپرمن فاشیست طرفدار ایدئولوژی ضد بشری برتری سفید به اسم برنتو تارانت است. هیچ شکی نباید داشت که سیستم پلیس و گروه های زیرزمینی فاشیستی در این جنایت فاشیستی دست دارند، همانطور که ترورهای „ان اس او“ در المان با همکاری مستقیم دستگاه های امنیتی و اسلحه یی که پلیس به فاشیست ها رسانده بود صورت گرفت. این حمله ی تروریستی و فاشیستی فارغ از عقاید و باور انسان های بیگناهی که در این جنایت هولناک به قتل رسیدند، باید توسط تمام انسان هایی که قلبشان برای انسانیت می تپد و به یک دنیای فارغ از ستم طبقاتی قومی و جنسی و مذهبی اعتقاد دارند، محکوم شود و هر کس که ذره یی انسانیت در قلبش باشد، باید علیه این ترور فاشیستی و هولناک موضع گیری کند.

کم نیستند کسانی که از جمله سناتور فاشیست استرالیایی که مساله ی این ترور را به مهاجرت ربط داده و یا کسانی که مسلمان بودن کشته شدگان و قربانیان را. هر کس از قربانی جنایتکار بسازد، یک فاشیست است که تفاوتی با این فاشیست جنایتکار و قاتل این انسان ها ندارد.

مذهب، فاشیسم، دمکراسی و ازادی

در این شکی نیست که پروژه ی مسجد سازی ها در غرب یک پروژه ی امپریالیستی است که توسط عربستان سعودی و ترکیه و دیگر کشورهای اسلامی برای گسترش اسلام ان هم اسلام سیاسی به مثابه ی یک ایدئولوژی ارتجاعی، فاشیستی و امپریالیستی صورت می گیرد. در این هم شکی نیست که بسیاری از امام جمعه های مساجد در غرب وابسته به سازمان های جاسوسی کشورهای اسلامی هستند، اما این مساله دلیلی نیست که فاشیست ها و دولت های اروپایی به مردمی که به مسجد مراجعه می کنند اینگونه تعرض کنند و انسان های بیگناهی که در اوج سرگردانی و بدبختی به این اماکن روی اورده و یا پناهنده های ایزوله یی که حتی یک نفر را در غرب نمی شناسند و برای پیدا کردن یک هم صحبت به مساجد مراجعه کرده را اینگونه وحشیانه قتل عام کرد. مساله ی ازادی مذهب با مساله ی رهایی از مذهب که مارکس به ان پرداخته بود متفاوت است و در این شکی نیست که ازادی مذهب در غرب برای مسیحیان و یهودیان به مراتب از مسلمانان بیشتر است و اتفاقا مسیحی های افراطی جزو گروه های فاشیستی و راست مبارزه با اسلام، مسلمانان و پناهجویان هستند و کلیساهای ازاد وابسته به این گروه های افراطی اماکنی برای تبلیغات فاشیستی و مسلمان و پناهنده فوبیا شده اند. در این هم شکی نیست که از نظر یک فاشیست یک خارجی که از کشورهای خاورمیانه امده باشد، اتوماتیک یک مسلمان است و این ایدئولوژی توسط „صنعت فرهنگ“ بورژوازی غرب به حدی گسترش پیدا کرده است که مردم عادی شما را همیشه مسلمان می دانند، اگر حتی توی خاورماینه ایی صد تا کتاب مثل کاپیتال مارکس هم نوشته باشی و یک ستاره ی سرخ کمونیستی هم به تیشرتت اویزان کنی و شب و روز داد بزنی که کمونیستی. بنابراین نباید دچار ساده لوحی تبهکارانه شد و مبارزه با اسلام از جانب مسیحی های افراطی، پگیدا، فاشیست های غربی و غیره را مترقی خواند. حزب کمونیست کارگری با گسترش اعتراضات خیابانی پگیدا، به حدی ذوق زده شده بود که اوایل اشپیگل همیشه اخبار اکس مسلم را پخش می کرد و اعضای حزب کمونیست کارگری اخبار پگیدا را. در جریان سال جدید میلادی 2016 هنگامی که فاشیسم دولتی و رسانه یی در المان مزاحمت های جنسی چند تا خارجی را بهانه یی برای تعرض فاشیستی به پناهجویان قرار داده بود، مینا احدی رئیس اکس ملسم همگام با جریانات راست غربی و جریانات سوپرکنسرواتیو، به جای نقد تبلیغات فاشیستی که در راستای دام نزدن به یک جنبش فاشیستی حرکت می کرد، را نقد کند، دولت المان را نقد می کرد که چرا پلیس کافی برای کنترل جامعه در این وقت „حساس اماده نکرده است. این موضع در راستای منافع راست افراطی و نیروهای فاشیستی علیه مدنیت در جامعه و برای پلیسی تر شدن جامعه و در واقع جوابی بود که راست جامعه می خواست و به این واقعیت داده بود. دولت پلیسی در غرب چیزی است که حزب کمونیست کارگری و راست افراطی و فاشیست هر دو دنبال ان هستند. فعالین و اکتیویست های „گفتمان رادیکال“، جریانی که من خود یکی از بنیان گذاران ان هستم، برخلاف احزاب چپ ایرانی در خارج کشور که عملا یا سرشان در اخور راست افراطی و در بهترین حالت سوسیال دمکراسی است خود را بخشی از جنبش انتی فاشیستی دانسته و در مبارزه علیه فاشیسم سیستماتیک و دولتی به صورت اکتیو در میدان حضور دارند و برای متوقف کردن ترور و خشونت فاشیستی و ارتجاعی اشکال مختلف مبارزه ی رادیکال را در پیش خواهند گرفت.

فاشیسم در هر شکلش، چه در شکل نژادی و قومی و چه در شکل مذهبی ان، منادی بربریت و توحش است و باید با مبارزه ی قهر امیز ان را متوقف کرد. دمکراسی بورژایی اما نه پتانسیل ان را دارد و نه اصلا برای متوقف کردن فاشیسم ساخته شده است، بنابراین برای رسیدن به ازادی به قول اریک هابسبام این متفکر برجسته و برای رهایی از چنگال این سیستم نباید زیاد به دمکراسی بورژوایی اهمییت داد و به ان پایبند بود، بلکه باید دیکتاتوری پرولتاریا را به عنوان دولتی که می تواند ازادی را بعد از سرکوب اقلیت مفت خور برای بشریت نوید دهد، به عنوان دولت خود انتخاب کرد و از این سیستم دولتی دفاع کرد.

نابود باد فاشیسم
زنده باد سوسیالیسم

Menschen- und Umweltverachtung Hand in Hand: Festnahmen iranischer Umweltaktivisten

 

 

Artikel von Hassan Maarfi Poor: Politischer Aktivist aus dem Iran, seit Jahren im Exil

 

In den letzten Wochen wurden im Iran mehrere Umweltaktivisten festgenommen. Diese Repression reiht sich ein in die teils tödliche Verfolgung iranischer Umweltaktivist*innen im vergangenen Jahr. In den politischen Zusammenhängen im Nahen Osten zeigt sich besonders deutlich, dass die Umweltfrage nicht isoliert und unabhängig von kapitalistischen wie imperialistischen Interessen und Konflikten verstanden werden kann; eine Erkenntnis, die in Bewegungen für einen grünen Kapitalismus im Westen häufig verstellt wird.

1.    Zur Vorgeschichte

Im August 2018 kamen vier Umweltaktivisten beim Auslöschen eines Feuers im Wald in der Nähe von Marivan im kurdischen Gebiet im Nordwesten des Iran ums Leben. Seit Jahren löschen sie die Feuer, die vom iranischen Regime im Kampf gegen die Partisanen in der Region gelegt werden. Vieles deutet darauf hin, dass die Aktivisten hier bewusst in ein Feuer gelockt wurden, aus dem sie kaum lebend hätten entkommen können. Einer der Ermordeten war Sharif Bajor, einer der wichtigsten Umweltaktivisten, seit Jahren im Iran aktiv. Die Anhänger des iranischen Regimes propagieren, es sei kein Mord gewesen, sondern ein unglücklicher Unfall, da Minen aus der Kriegszeit mit dem Irak durch das Feuer im Sommer 2018 zur Explosion gebracht wurden – Minen, die die iranische Regierung gelegt hatte und umgehend nach dem Krieg hätte entschärfen und entfernen müssen. Die Aktivisten aus der Region sind überzeugt, dass dieser Fall ein Mord durch das iranische Regime war. Sicher ist jedenfalls, dass die Aktivisten über die Minen weder informiert worden waren noch rechtzeitig aus dem Feuer gerettet wurden, trotz bestehender Möglichkeiten seitens des Regimes durch den Einsatz eines Hubschraubers.

Die Demonstrationen zehntausender Menschen in Marivan griffen diesen Mord auf, um mit radikalen revolutionären Parolen und Forderungen ein Zeichen gegen das iranische Regime als Vertreter des Kapitalismus im Land zu setzen. Zehntausende Menschen gingen mit roten Fahnen und Bannern auf die Straße und beschuldigten das iranische Regime diesen Mordes.

Die Wälder der kurdischen Gebieten werden in den letzten Jahren und Monaten häufig vom iranischen Regime und der sogenannten „Revolutionären Garde“ (Sepah Pasdaran) niedergebrannt, um die Bewegung der kurdischen Partisanen zu verhindern. Insbesondere der PKK-nahen Organisation PJAK und anderen kurdischen Organisationen wie der kurdischen demokratischen Partei Kurdistan oder Komala bieten die Wälder und die Berge Schutz im Kampf gegen das Regime. Unter der Herrschaft eines absolutistischen islamischen und diktatorischen Regime wie dem Iran, unter dem keine Meinungsfreiheit und Freiheit der Parteien existiert, wird der Partisanen-Kampf zur Notwendigkeit. Allerdings agieren die heutigen Partisanen-Bewegungen nicht wie in den 80er Jahren im Interesse der politischen emanzipatorischen Bewegungen, sondern lassen sich oft zum Spielball imperialistischer Mächte aus dem Westen oder der Region des Nahen Osten machen. Diese Partisanen-Kämpfe werden oft von Staaten wie Saudi-Arabien und der Türkei gegen das iranische Regime ausgespielt. Während im Nordirak die Barsani-Truppen diese Mächte im Kampf unterstützen, hindern die Nachfolger von Barsanis Gegenspieler Talabani die Bewegungen von nordirakischen Parteien wie der PUK daran, gegen den Iran vorzugehen. In diese komplexen realpolitischen Zusammenhänge wird nun die Umweltfrage eingebracht und die Aktivität der Umweltaktivist*innen durch ihre Gleichsetzung mit den Partisanen-Kämpfen delegitimiert. Damit schlägt das iranische Regime eine Brücke zwischen den Umweltaktivist*innen, die sich in tatsächlich emanzipatorischen Bewegungen verorten, und den Partisanen, um beide ideell und materiell zu schwächen.

Der Mord im August 2018 war nicht die erste gezielte Vernichtung von Umweltaktivist*innen.  Bereits im Februar 2018 wurde auf einem Flug von Teheran nach Yasudsch im Südiran eine technische Störung nicht hinreichend behoben und so der Tod von 65 Personen, darunter 15 bekannte Umweltaktivist*innen, in Kauf genommen bzw. herbeigeführt. Die Regierung rühmt sich damit, hier nicht ‚unnötig‘ Menschenleben gerettet zu haben, da es sich um Oppositionelle und Marionetten ausländischer Regimefeinde gehandelt habe.

2.    Unterdrückung der Umweltaktivisten in den letzten Wochen im Iran

In den letzten Wochen und Tagen nahmen die iranischen Geheimdienste nun mehr als zehn Umweltaktivisten in den kurdischen Gebieten fest. Das iranische Regime und die iranischen Geheimdienste versuchen, jede Aktivität in den kurdischen Gebieten in Verbindung mit der Opposition im Ausland zu bringen und sie dadurch zu verhindern. Während sie also die Wälder in den kurdischen Gebieten niederbrennen, wird jede Aktivität für eine bessere Umwelt kriminalisiert und verhindert.

Die kurdischen nationalistischen Parteien, die immer zwischen der Reformierung und dem Sturz des Regimes durch militärische, imperialistische Interventionen beispielsweise durch die USA schwanken, versuchen die Umweltaktivisten zu ethnisieren und damit nationalistische Gefühle in der Bevölkerung in den kurdischen Gebieten zu wecken. Damit entstellen auch sie den tatsächlichen und notwendigen Inhalt der radikalen Umweltbewegung.

3.    Die Heuchelei der “Umweltfrage” im Westen

Wie das iranische Regime sind aber auch die westlichen kapitalistischen Staaten, die gerne über die Umweltfrage labern, menschen- und umweltverachtend. Sie zerstören die Welt auf brutalste Weise, indem sie weltweit Kriege führen – in Syrien,  Libyen, Jemen, Afghanistan und anderen Ländern – und dadurch nicht nur die Umwelt zerstören, sondern täglich unschuldige Menschenleben auslöschen. Diese Politik nenne ich eine systematische Todesstrafe für die nicht-westliche Bevölkerung; ein Massenmord, der für die Mehrheit der Bevölkerung der Erde als Normalität angenommen wird. Die Kriegs- und Rüstungspolitik ist eine imperialistische Politik, die als Geschäft für die Herrschenden sowohl die Profitmaximierung des Kapitals als auch die Hegemonie des Imperialismus schützt.

In den westlichen Ländern wird Umweltschutz von der herrschenden Klasse und besonders vom Mittelstand romantisiert und individualisiert. Die Mehrheit der Menschen, die hier in Westen von Umweltschutz reden, meinen nicht, dass sie die kapitalistische Maschinerie und Staaten stürzen, um die Umwelt zu retten, sondern eine passive Form des Widerstandes, die sich auf individuellen ‚ethischen‘ Konsum und Entbehrung stützt. Der Boykott des Genusses durch den Magen ist eine rein moralische und primitive Kritik. Diese gutgemeinten Bewegungen werden durch eine passive Revolution in den kapitalistischen Staat integriert und sind ein Teil der Unterdrückung geworden. In diesem Zusammenhang ende ich hier mit dem überarbeiteten Fazit eines Artikels, den ich vor zwei Jahren über die Umweltfrage und Heuchelei des Kapitalismus geschrieben habe:

 

 

3.1.           Über den bürgerlichen “Umweltschutz”

Die Frage des Umweltschutzes ist keine Frage, mit der die bürgerlichen Parteien sich beschäftigen können. Die Bourgeoise ist mit ihrer Industrie die größte Gefahr für die Welt: Umwelt und Menschheit. Der Bourgeois ist die Person, mit deren Unterstützung der Massenproduktion für den Gewinn statt für den Konsum die Umweltverschmutzung sich automatisch verschärft. Du kannst nicht die Plastiktüten Zuhause lassen, aber deine Stimme den bürgerlichen Parteien geben und damit Waffenexport und Krieg unterstützen. Aus diesem Grund lege ich überhaupt keinen Wert auf die bürgerliche Umweltschutzdebatte.

Die Bourgeoisie beutet täglich die Arbeiter*innenklasse aus, aber versucht mit der “Umweltschutzdebatte” ihr Gewissen zu schützen und zu befreien. Sie trennt ihren Müll, aber wählt die Parteien, die die ganze Welt mit ihren Bomben zerstören wollen; lebt von systematischer und struktureller Umweltverschmutzung und seine Industrie verschmutzt millionenfach mehr die Umwelt.

Die Bourgeoisie ist nicht in der Lage, weniger zu produzieren oder ihren Waffenexport zu stoppen bzw. zu reduzieren, weil sie ihre Profite maximieren will. Diese Heuchelei der grünen Parteien und des bürgerlichen Spektrums dürfen wir nicht ernstnehmen. Individuelles Gewissen hat keinen Wert, sobald darin keine Harmonie mehr besteht.

Euer Habitus und Lebensstil ist mit dieser verdammten Heuchelei verbunden. Die Bourgeoisie hat genug Geld, in “Bio”- und Luxusläden einzukaufen, aber für die Arbeiter*innenklasse mit geringem Einkommen ist es ein täglicher Kampf, einfache Lebensmittel mit schlechter Qualität zu kaufen. Für bessere Arbeitsbedingungen organisieren dürfen sie sich selbstverständlich auch nicht in den „fairen“ „Bio“-Läden, wie jüngst das Beispiel von Alnatura zeigte.

Die einzige Möglichkeit zur Bekämpfung der Umweltverschmutzung ist die kommunistische Bewegung der Arbeiter*innenklasse für den Sozialismus und die Emanzipation, weil im Sozialismus produziert wird, was gebraucht wird und nicht produziert wird, um einer kleinen Ausbeuterklasse Profit zu erwirtschaften. Im Sozialismus wird das Privateigentum an Produktionsmittel abgeschafft, aber die Bourgeoisie (der Kapitalismus) kann weder ohne Profite noch ohne das Privateigentum an Produktionsmitteln existieren. Du kannst nicht in der Metzgerei arbeiten und dich vegan ernähren. Alle utopistischen, moralischen Kritiken von bürgerlichen humanen Anarchisten und den Grünen sind primitive Vorstellung von der Emanzipation und der Befreiung. Diese Kritik und Praxis reproduzieren die Ungleichheit des Kapitalismus mit ihren bürgerlichen Interessen.

Wir haben es hier also mit zwei Seiten einer Medaille zu tun: Im Iran zerstört das Regime systematisch die Wälder und die Umwelt als offenen Teil ihrer Unterdrückungspolitik im Interesse des Kapitals und ohne den heuchlerischen Anspruch der westlichen Parteien, die sich „grün“ geben und den grünen Kapitalismus schützen, aber nicht einen Schritt oder auch nur Gedanken über die zerstörerische kapitalistische Logik hinausgehen können.

 

 

 

بیگانگی Alination یا Entfremdung نامویی

بیگانگی Alination یا Entfremdung نامویی

نوشته یی ناتمام
به خاطر بیگانگی از کار بازتولید اجتماعی ناچارم این نوشته را به صورت جسته گریخته نوشته و به اتمام برسانم.

مقوله یی بیگانگی نزد مارکس یکی از مهمترین مقولاتی است که مارکس شاید اولین کسی بود که تا این اندازه دقیق این مقوله را باز کرد. من قبلا در این زمینه یک سری مطالب منتشر کرده ام و اینجا مفهوم بیگانگی را تعریف و بازتعریف نمی کنم، بلکه قصد دارم رابطه ی بیگانگی انسان با کودک را بیان کنم. مساله ی بیگانگی انسان با کودکان قبل از هر چیز به جنسیت انسان پیوند خورده است. زنان در این زمینه در سطح جهانی ده ها برابر بیشتر با این مساله روبرو هستند.

در اینجا بیگانگی از کودک را من یک بار به عنوان بیگانگی والدین از فرزندان خود و به ویژه مادران و بار دیگر در رابطه ی بیگانگی مربیان مهد کودک، مدرسین در مدرسه و در کل سیستم آموزشی و دولت با کودکان به کار می برم. در مورد بیگانگی سیستم از کودکان شاید بتوان در فرصت دیگری بدان پرداخت.برای من نهاد خانواده و دولت نهادهایی هستند که در تکمیل همدیگر بوده و هستند. شاید خانواده فشرده ی سیستم دولتی باشد و هیرارشی و سلسله مراتبی که در جامعه ی طبقاتی وجود دارد را بتوان در خانواده به شکلی از اشکال دید. من برخلاف انارشیست های ابله که بدون فکر خانواده و عشق و روابط هارمونیک بین دو نفر را زیر سوال می برند، به خانواده، عشق، رفاقت و عشق به کودکان،از زاویه ی دیگری نگاه می کنم و بی دلیل این مسائل را زیر سوال نمی برم. نگاه من بیشتر از هر کسی به نگاه انگلس، لنین و برتولت برشت در این زمینه نزدیک است. به نظر من مخالفین مارکس در دوران خود او که کمونیست ها را به این متهم می کردند که خواهند خانواده را الغا کنند و غیره مارکس را نفهمیده بودند و بیشتر کمونیسم را با عرفان احمقانه ی ماکس شتیرنر اشتباه گرفته بودند. شتیرنر خود به عنوان طرفداران الغای خانواده و از هم پاشاندن ان صاحب همسر و شش فرزند هم بود. این بماند.
مارکس و انگلس به حق خواهان الغای خانواده ی بورژوایی که بر اساس منطق اقتصاد سیاسی و بازار بنا نهاده شده است بودند و من هم خواهان پایان دادن به این سیستم خانوادگی بوده و هستم. این خانواده نیست، کارخانه ی تن فروشی و بردگی انسان است. این مکانی است که در ان مرد نقش رهبر و پلیس را دارد. انگلس می گوید مرد در خانواده مانند پلیس در دولت است. خانواده ی بورژوایی بر اساس سکسیسم و بهره کشی انسان از انسان (مرد از زن یا بخشا برعکس)، سوء استفاده ی مالی و جنسی و غیره بنا نهاده شده است. این خانواده به خاطر ماهیت خود است که بیگانگی والدین با اطفال را دامن می زند. قبل از اینکه فراموش کنم لازم است یک نکته را اشاره کنم که حتی ملیتانت ترین انارشیست ها هم نمی توانند علیه ان موضع بگیرند و ان مسئولیت والدین در قبال کودکان است. کسی که فکر می کند الغای خانواده ی مورد نظر مارکس و مارکسیسم لاابالی گری در مورد سرنوشت اطفال و کودکان است، او نه تنها ربطی به کمونیسم ندارد، بلکه میتواند یک فاشیست باشد. الغای خانواده ی بورژایی به معنی لاابلالی گری جنسی و عدم مسئولیت در مقابل نزدیکترین انسان ها به خود آدم نیست، الغای خانواده به معنی بی مسئولیتی در مقابل کودکان نیست. الغای خانواده یعنی زدن ریشه های اقتصادی ازدواج و الغای فحشای سیستمایتک در خانواده ی بورژوایی.

بیگانگی پدر و مارد از اطفال و کودکان و به ویژه بیگانگی مادر را باید در رابطه با مسائلی مانند „بازتولید اجتماعی“ تعریف کرد. مساله ی „بازتولید اجتماعی“ که مارکس به کار می برد با کاریکاتور سازی از این مفهوم توسط فمینیست های امروزی کاملا متفاوت است. مارکس پروسه ی بازتولید اجتماعی را به معنی بازتولید موجودیت انسانی فرد بعد از یک روز کاری و آمادگی برای روز بعد می خواند. مفهوم مارکس بسیار گسترده است و از ورزش، تا خوردن و دستشویی رفتن و استراحت و سکس و بچه داری و تمیز کردن و شستشو و پخت و پز و مسواک زدن و غیره را شامل می شود. فمینیست های ابلهی که امروز نماینده ی گرایش چپ فمینیستی هستند و بخشا خود را به مارکس و مارکسیسم نزدیک می دانند علیرغم قارقار کردنشان در مورد ضد زن بودن مارکس و غیره، مجبورند خود را به مارکس اویزان کنند و چون مارکس را با کاپیتال اشتباه گرفته اند و اطلاعات دقیقی از دیگر اثار مارکس ندارند، عامدانه یا احمقانه به یک کژفهمی دامن می زنند و آن این است که سوسیالیست ها می خواهند مساله ی زن را به آینده ی نامعلوم موکول کنند و مکانیکی به مسائل زن نگاه می کنند، همه ی تقصیر از طرف چپ ها و کمونیست هاست که مرد سالار بوده و زنان را در احزاب کمونیستی در سطح وسیع راه ندادند و غیره. ما کاری به فمنیست های ساخت گرا و راست و لیبرال و دیگر زیر شاخه های ارتجاعی ش نداریم و در اینجا از نقد این زباله ها خودداری می کنیم و تنها به نقد فمنیست های مارکسیست می پردازیم. برای فهم دقیق موضع مارکس در مورد تولید و بازتولید اجتماعی خواندن گروندریسه و جلد 25.1 مجموعه اثار مارکس و انگلس لازم و ضروری است، چون در این دو کتاب یا مجموعه نوشته ها مارکس مساله کار مولد و غیر مولد را بسط می دهد، موضوعی که مربوط به کار بازتولید اجتماعی هم می شود.
سخنگوی اصلی فمینیست های مارکسیست در سطح جهانی کسی جز سلیویا فدریچی نیست. کسی که کژفهمی احمقانه ی خود از مارکس و مارکسیسم را به عنوان مارکسیسم معرفی کرده و از طریق ساختن یک کاریکاتور از مارکسیسم به مارکسیسم و کمونیسم حمله می کند، تا حماقت نیچه گرایانه و میشل فوکویی خود را که بیش از عقلانیت به عرفان نزدیک است را توجیه کند و ان را درست جلوه دهد. در سطح المان نماینده ی فمینیسم مارکسیستی کسی جز فریگا هاوگ نیست. فریگا هاوگ را می توان چند گام از فدریچی جلوتر خواند، چون هاوگ بر این عقیده است که در تاریخ جنبش کارگری و کمونیستی زنان همیشه در اقلیت بوده اند و الان هم هستند، هاوگ این را تنها به پای کمونیست های مرد سالار و سبیل کلفت نمی گذارد، بلکه مناسبات را هم مقصر می داند که به مردسالاری دامن زده و آن را بازتولید کرده است. هاوگ در کتاب چهار در یک دیدگاه به این مساله می پردازد که زنان در عرصه های سیاست، اقتصادی، هنری و فرهنگی باید با مردان برابر باشند و این البته درست است. هاوگ معتقد است که مارکسیسم را باید فمینیستی کرد و فمنیستم را هم مارکسیستی. نانسی فریزر از فدریچی و هاوگ به مراتب عقب مانده تر است وسوسیالیسم مورد نظرش را به سوسیالیسم ارتجاعی و سوسیال دمکراتیسم برنی سندرز بیشتر از کمونیسم مارکس نزدیک می زاند.
صحبت کردن در مورد دونا هاراوی را به یک بحث دیگر موکول می کنم. همه ی این کسانی که اسم بردم زیر نام مارکسیسم به مارکس حمله می کند به غیر از هاوگ.
در چپ ایران فروغ اسدپور خود را نماینده ی فمینیسم مارکسیستی می داند. ایشان اگرچه بخشا مسائل درستی را اشاره میکند اما به دلیل همان دیدگاه فمینیستی اش که از نظر من از بنیاد رفورمیستی است، به این نتیجه می رسد که شکست انقلاب 57 تقصیر چپ ها بود. بسیاری از این فمینیست های ضد مرد همیشه چکشی در دست گرفته و با آن بر کله ی چپ ها و مارکسیست ها می کوبند، به جای اینکه مناسبات موجود را نشانه بگیرند و نمایندگان اصلی بورژوازی و فاشیست ها را نقد کنند. خانم اسدپور فراموش می کند که چپ تمام قدرت خود را گذاشت، اما نتوانست یک میلیون نفر را بسیج کند، اما خمینی جلاد و پدوفیل با خزعبلاتی که می گفت چهار و نیم ملیون نفر را می توانست بسیج کنند. انقلاباتی از جنس انقلاب ایران که توسط ضد انقلاب به خون کشیده شد و انقلاب اندونزی که توسط فاشیسم اسلامی و ضد انقلاب قلع و قمع شد را باید از زاویه ی بررسی ایدئولوژی فاشیستی که توسط راینهارد کوئنل به درستی تئوریزه شده نقد و بررسی کرد. کوروش سلحشور مقاله ی بسیار خوبی در این زمینه نوشته است.

مساله ی من با فمینیست هایی همچون فروغ اسدپور و دیگر فمینیست های زن که ممکن است چهار تا چیز خوب و مارکسیستی هم بگویند و یا بنویسند، این است که آنان جای تبهکار و قربانی را اشتباه گرفته اند. انان می خواهد خشتک مردان مارکسیست را کشیده و تمام عقده های خود را سر مردانی که قهرمانانه از جان خود گذشته و بدون هراس به پای چوبه ی دار فاشیست های اسلامی رفتند، بکشند، چون به اندازه ی کافی زن در بین این مردان کمونیست وجود نداشته است. مسیری که این دوستان می روند بیراهه است.

هر فمینیست و „سوسیالیستی“ را باید اینگونه ازمایش کرد که موضعش در مورد رئال پولیتیک چیست؟ انقلاب یا اصلاح سرمایه داری؟! زمانی که اکثر این فمنیست های به اصطلاح مارکسیست و سوسیالیست از اصلاح نظام سرمایه داری و بازسازی ان با زبان بی زبانی و یا صریح دفاع می کنند، همانجا باید ما مسیر خود را از انان جدا کنیم و دیگر انان را رفورمیست های بی آزار برای سرمایه بیشتر به حساب نمی اوریم. یا زمانی که از آنان بخواهیم موضعشان را در مورد انقلاب اکتبر اعلام کنند مشخص می شود که اکثر این فمینیست های سوسیالیست و مارکسیست مواضعشان به موضع مشروطه خواهان سلطنتی به اسم کادت ها نزدیک تر است تا به موضع بلشویک ها و اس آر رولوسیونرها. هر کس اعلام کند که لنین و بلشویک ها اشتباه کردند انقلاب کردند، برای من یک مرتجع مشروطه خواه است.

این مقدمه را اوردم تا به موضوع اصلی یعنی بیگانگی والدین از کودکان بپردازم.
بیشتر والدین و به ویژه زنان که بیشترین بخش پرورش کودکان بر عهده ی انان است، شدیدا با کودکان خود بیگانه هستند و تنها زمانی احساس بیگانگی نمی کنند، که کودکانشان در مهد کودک یا مدرسه به سر می برند. تصورش را بکنید در جامعه یی مانند ایران که کار پرورش و تمیز کردن کودک بر عهده ی مادر است و این مساله یک نرم است که توسط اکثریت قریب به اتفاق زنان و مردان پذیرفته شده است، زنان با انجام کار خانگی و به ویژه به عهده گرفتن بخش زیادی از پرورش کودکان به مراتب بیشتر از مردان در این زمینه کار می کنند و به مراتب با کودکانشان بیگانه هستند. زنان تنها زمانی احساس بیگانگی نمی کنند که کودکان را پرورش نمی دهند، البته لازم است اشاره کنم که مساله ی بیگانگی به نوعی به اجبار در پرورش کودکان هم گره خورده است و وقتی مادر و پدر مجبور نباشند 24 ساعت شبانه روز کار مجانی پرورش کودکانشان را انجام بدهند و وقتی دولت مترقی سوسیالیستی سر کار باشد، که مساله پرورش کودکان را اجتماعی کند، بی گمان چیزی به اسم بیگانگی از کودکان و با کودکان شکل نخواهد گرفت. زنانی که در ایران یا هر جای دیگر جهان کار طاقت فرسای خانگی را انجام می دهند، یک بار از محیط خانه و اشپزخانه ی لعنتی بیگانه می شوند، بار دیگر از اطفال و کودکانشان و بار سوم از شوهرانی که در بیرون از خانه پارتنرهای جنسی متعددی دارند و رابطه ی جنسی آزاد برای مرد را افتخار و برای زن تحقیر امیز و حتی نشان از فاحشگی میدانند.

مساله رهایی از بیگانگی در هر بعد آن به مساله ی رهایی از سرمایه گره خورده است. کسی که مواضعش علیه سرمایه و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید نیست، نمی تواند به رفع بیگانگی زنان و مردان کمک کند.

حسن معارفی پور

پناهندگی از تن دادن به سخیف ترین تحقیر ها تا هویت های جعلی و بیگانه

حسن معارفی پور

مقدمه

من در اینجا پناهنده را به مفهوم فراری مورد نظر برتولت برشت به کار می برم. متاسفانه در سال های اخیر پناهندگی بازار چرب و نرمی برای بورژوازی نئولیبرال در کشورهای مختلف جهان منجمله کشورهای اروپای غربی، اروپای شمالی و شمال امریکا شده است. در زمینه ی تبدیل شدن پناهندگی به یک بیزنس قبلا نوشتم و اینجا نیازی به تکرار گفته های خودم نمی بینم. در کنار تبدیل شدن پناهندگی به یک بیزنس بین دولت های و قاچاقچیان انسان به عنوان دشمن ظاهری و رفیق پشت درهای بسته، ما شاهد موج گسترده ی جنبش های نئوفاشیستی و هویت گرای مذهبی، ملی قومی و نژادی به بهانه ی مساله ی پناهندگی هستیم. در این زمینه هم قبلا مطالب زیادی را منتشر کرده ام.

در زمینه ی „هویت“ هم از مباحث بندیکت اندرسون در کتاب „اجتماع های خیالی“ و نظریات هابسبام در مورد ناسیونالیسم در کتاب „ملت و ناسیونالیسم“ بهره گرفته ام. بدون درک نظریه ی فتشیسم مارکس درک تئوری ناسیونالیسم و هویت گرایی غیر ممکن است، در این رابطه هم کوتاه در مورد فتشیسم و رابطه ی پول و فتشیسم صحبت خواهم کرد.
برشت در کتاب „گفتگوی پناهجویان“ که در فارسی زیر نام „گفتگوی فراریان“ ترجمه شده است، از اهمیت پاسپورت و بی اهمیتی انسان صحبت می کند. بندیکت اندرسون و هابسبام که کاملا به نظرات همدیگر و مباحث برشت اگاهی داشتند هم چنین کانتکسی را در زمینه ی مساله ی ناسیونالیسم به کار می گیرند. منصور حکمت از نظریات هابسبام و اندرسون بهره ی زیادی گرفته است، بدون اینکه حتی یک بار خواننده را به متون اصلی رجوع دهد. (کمی امانت داری در نوشتن نشان از پرنسیپ است). مساله ی اهمیت پیدا کردن کالاها و بی اهمیت بودن انسان را در بخشی که در ان به فتشیسم پرداخته ام بررسی کرده ام.

زمانی که هویت انسانی توسط هویت جعلی لگدمال می شود

من بر این عقیده ام که پناهندگی مساله ی هویت انسان پناهجو را به شدت متحول می کند. شما به عنوان پناهجو ناچار هستید قبل از هر چیز به هویت ها، داستان ها، خاطرات خیالی و ساختگی پناه ببرید که هیچ گاه در واقعیت اتفاق وجود خارجی نداشته و ندارند. شما ناچارید هویت دیگری را برای خود انتخاب کنید که هویت واقعی شما در نتیجه ی این ناچاری زیر گرد و غبار دروغ های ضروری له و لورده و به کلی گم می شود. این مساله هم برای پناهجویان واقعا فراری و هم ب برای پناهجویان „دروغین“ و مهاجران صدق می کند. در مورد مهاجرانی که ادعای فراری بودن می کنند وضعیت به مراتب وحشتناک تر است. انان در کابوس به سر می برند، کابوسی که زندگی واقعی در کشور دیگر به انان تحمیل کرده است. انان ممکن است ناچار نبوده باشند از دست دولت ها و سیستم پلیس و خشونت مستقیم متواری شوند، اما هر کس دلایل خاص خودش را برای مهاجرت دارد و از نظر من مهاجرت نه تنها ایرادی ندارد، بلکه حق بی قید و شرطی است که همگان باید از ان برخوردار باشند، بدون اینکه درگیر مسائل بروکراتیک و کنترل های کثیف پلیسی شوند. در دنیای واقع ما نه با یک سیستم حقوقی که حقوق انسان ها را بدون تبعیض و راسیستم به رسمیت بشناسد، روبرو نیستیم، بلکه با نظامی روبرو هستیم که دنبال نیروی کار ارزان، تحصیل کرده و خاموش است که مثل گوسفند سرش را پایین بیاندازد و برای جامعه مولد باشد، بدون اینکه اسایش حاکمان را بر هم بزند. به همین خاطر است که ایرانیانی که ازطبقات مرفه تر در ایران هستند و با پاس واقعی و ویزا بدون هیچ مشکلی با ویزا و از راه هوایی به اروپا میایند، کیس سراپا دروغین مسیحیت تنظیم می کنند، بدون کوچکترین مشکل بعد از مدت کوتاهی به عنوان پناهجو به رسمیت شناخته می شوند و مردم جنگ زده و فراری افغانستانی که از جنگ و بردگی و تروریسم دولتی و فاشیستی اسلامی متواری شده اند، در اوج بی رحمی توسط دولت های تروریست بین المللی مدعی حقوق بشر همچون برده با زور پلیس و خشونت سازمان یافته و سیستماتیک دولتی دولت های اروپایی سوار هواپیما شده و به کشور خود دیپورت می شوند. برخوردهای دولت های غربی به پناهجویان افغانستانی و پناهجویان موسوم از کشورهای بالکان یاداور برخوردهای نازی ها با یهودیان است، با این تفاوت که نازی ها در کوره های ادم سوزی ادم ها را می سوزاندند و یا با باز کردن شیر گاز صدها نفر را در چند لحظه اعدام گروهی می کردند، ولی دولت های اروپایی با بریدن نان پناهجویان اواره انان را به صورت تدریجی می کشند. به قول برتولت برشت مرگ اشکال مختلفی دارد. کسی را ممکن است با چاقو بکشند و نان کس دیگر را ببرند. این مساله تغییری در ماهییت مرگ سیستماتیک نمی دهد.

بندیکت اندرسون و اریک هابسبام بر این عقیده اند که با فروپاشی شوروی سابق ملت از مفهوم اولیه خود „دولت-ملت“ خارج شده است و بیش از هر زمانی این مفهوم دستخوش تحول شده است. هر دو بر این عقیده اند که پاسپورت نقش حیاتی در تعیین ملت شما دارد. برای نمونه بعد از فروپاشی شوروی و ارتجاع امپریالیستی موسوم به انقلاب رنگی که با جن های قومی و خط کشی های موزاییکی در یوگسلاوی سابق شروع شد، مفهوم ناسیونالیسم دستخوش تحول شدیدی شد. کم نیستند کسانی که خود را از ملیت روس، قزاق، اذربایجانی، البانیای، اسلوونیایی یا هر کشور دیگری می دانند ولی چون در پاسپورت انان ملیت دیگری قید شده است، هیچ دولت و نهادی به گفته های انان توجه نمی کند و تنها پاس انان است که اهمیت دارد. این مساله در مورد اکراد و فلسطینی ها و دیگر „ملیت“ های بدون دولت هم صدق می کند. من شخصا علاقه یی به مسائل „هویتی“ و برساخت های ضد بشری مانند ملیت ندارم، اما چون در پاس من ایرانی قید شده است، اگر حتی در ادارات کشور المان با صدای بلند هم داد بزنم که من کورد هستم و ایرانی نیستم، کسی این مساله را جدی نمی گیرد. فلسطینیان هم لازم است تحت سلطه ی یک دولت اشغالگر پاس اسرائیلی داشته باشند، در صورتی که بخواهند به خارج از فلسطین قانونی سفر کنند لازم است پاس اسرائیلی شان را همراه خود داشته باشند، وگرنه در هیچ فرودگاه معتبر جهانی پاسپورت فلسطینی را به رسمیت نمی شناسند، چون فلسطین این قلب تپنده ی بشریت مظلوم به عنوان دولت به رسمیت شناخته نمی شود. این مساله را می توان از نقطه نظر مارکسیستی تحت عنوان فتشیسم نقد و بررسی کرد. به طور خلاصه فتشیسم یا بت وارگی چیزی جز این نیست که کالاها شخصیت (بخوانید هویت) پیدا می کنند و انسان ها و انسان ها بی هویت و بی شخصیت می شوند. به تعبیر دیگر می توان گفت که من مهم هستم ، نه به خاطر اینکه یک انسان هستم، بلکه به این خاطر که یک پاس المانی در جیب دارم که با ان به بالای 170 کشور جهان بدون ویزا می توانم سفر کنم، البته در صورتی که پول سفر را داشته باشم. در رابطه با پول مارکس عمیق ترین نظریات خود را اینگونه بیان می کند که پول رابطه ی ما با جهان اطرافمان است. بدون پول دسترسی به بسیاری از کالاها و مکان های جهان غیر مکن است. یک کارتن خواب المانی که پاس المانی دارد ولی پول خریدن یک بلیط قطار یا اتوبوس را ندارد، نمی تواند بدون ترس و دلهره از دستگیر شدن در قطار و اتوبوس از یک محله به محله ی دیگر با قطار یا اتوبوس برود. بدون پول نمی تواند به کالاهای پشت ویترین مغازه ها و سوپرمارکت ها دسترسی داشته باشد، با اینکه ممکن است پاسپورت المانی هم داشته باشد. مفهوم فتشیسم مارکس را باید در رابطه ی با تئوری پول و سرمایه ی مارکس بررسی کرد وگرنه به نتایج درستی نمی رسیم.

پناهندگی و حقارت

زمانی که پناهنده می شوی، در صورتی که پول لازم برای سفر را نداشته باشی، باید به هر کس و ناکسی برای گرفتن پول حالا قرض یا کمک مالی رجوع کنی. این مساله انسان را حقیر می کند، از خودت متنفر می شوی و احساس از خودبیگانگی می کنی، به ویژه زمانی که از یک آشغال درخواست کمک مالی یا قرض می کنی و جواب ناشایستی می شنوی. برای یک از رفقای اواره و پناهجو در یکی از کشورهای اروپایی کمک مالی جمع می کردیم، من شخصا از یک آشغال به اسم „دکتر“ فرشید فریدونی درخواست کردم که به این رفیق که بسیار رفیق فعال و جدیی ایی هم بوده و هست مبلغی کمک کند، همین لمپن بی سر و پا بعد از چند سال در فیس بوک نوشت، که چرا من بهش نقد می کنم، مگر یادم رفته ان موقع از او درخواست „گدایی“ کردم. هدف من از اوردن این مثال نشان دادن حقارت و پستی برخی از این „روشنفکران“ کارتونی است که رویشان نمی شود خود را راست، فاشیست و ضد انسان خطاب کنند و مفهومی گله گشادتر از چپ هم در این دنیا پیدا نمی شود، به همین خاطر به چپ اویزان می شوند، اما زمانی که انسان های شریفی مثل این رفیق که اعلام کردم به کمک چنین انسان پستی احتیاج پیدا می کنند، این فالانژها به جای کمک سال ها بعد از این مساله اینگونه برخورد می کنند.

کسی که پناهجو است و پول ندارد، زندگی واقعی او را ناچار می کند به هر طناب پوسیده یی اویزان شود تا بتواند زندگی خود را بازتولید کند و به راه خود که چیزی جز یک اینده ی نامشخص نیست، ادامه بدهد. ممکن است حتی از کسی متنفر باشد ولی ناچار شود، برخوردش با او را عوض کند تا شاید به پولی برسد. این مسائل انسان پناهجو را از هویت انسانی تهی می کنند و او را خرد و شکسته می کنند. بی دلیل نیست که پناهجویانی که در کشور خود قبراق و سر حال بوده و هستند به محض رسیدن به مقصد دچار دهها نوع بیماری از جمله افسردگی های کشنده شده و می شوند. افسردگی، بی هویتی، هویت ساختگی، تحقیر، درجه دوم بودن، تن دادن به بردگی پیش همشهری و هم محل و همزبان و هم کشوری، بخش جدایی ناپذیری از زندگی پناهجویان است. اکثریت پناهجویان با این معضلات دست و پنجه نرم کرده و می کنند.

در کشور مقصد دولت و اکثریت مردم شما را به عنوان یک انسان بی هویت، بی ریشه، خطرناک و ممکن است سکسیست و حتی فراتر از ان انگلی نگاه کنند که از امکانات حداقلی موسوم به کمک هزینه های سوسیالی سوء استفاده می کنید نگاه کنند. کمتر کسی گفته های واقعی شما و تجربه ی گذشته و مبارزاتی شما را جدی می گیرد، به همین خاطر است که شما ناچارید بخشا هویت دیگری را برای خود درست کنید که خیالی است. هویتی چون „ملیت“ که پدیده یی جعلی است، ساختگی است، اما تبدیل به واقعیت اجتماعی شده است. تمام پناهندگانی که از دست فاشیسم هیتلری به امریکا متواری شده بودند و بخشا خاطرات انان توسط خودشان یا دیگران نوشته شده است هم شامل این کیس می شوند. انان یک بار خودشان هستند و یک بار کیس شان. بی دلیل نیست که امروز بسیاری از دختران ایرانی و جهان سومی که کیس تجاوز و غیره می دهند، بعد از گرفتن قبولی و پیدا کردن دوست پسر همیشه اصرار دارند که کیس انان خودشان نیست و انچه که در مصاحبه ی پناهندگی گفته اند تنها به خاطر پذیرش به عنوان پناهنده بوده است و در واقع به انان تجاوز نشده است.

پناهندگی شما را ناچار به اسمیلاسیون می کند. شما مجبورید خود را با سیستم های جدید تطبیق دهید در صورتی که ممکن است هیچ علاقه یی به این سیستم جدید نداشته باشید. شما ناچارید وقت غذا خوردن، شیوه ی کار کردن، کلاس رفتن و حتی ذائفه ی غذایی تان را عوض کنید، چون شرایط مادی و ماتریالیستی به شما تحمیل می کند. (این مساله در مورد ایرانیانی و غیر ایرانیانی که از ایران زن برای اشپزی می گیرند صدق نمی کند، انان اغلب همان غذاهای ملی و میهنی خود را می خورند، چون یک برده به اسم زن در اشپزخانه اسیر کرده اند که شب و روز برای انان می پزد و می شورد. به نظر من ازدواج های پستی را باید ممنوع کرد.)

نتیجه گیری

شما به عنوان پناهنده و مهاجر اگرچه از هویت اولیه خود فاصله می گیرید و مجبورید یک هویت میانی بین هویت سابق و هویت جدید برای خودتان برگزینید، اما جامعه ی جدید برخلاف یاوه گویی های سیاستمداران روده دراز در مورد سیاست ادغام هیچوقت شما را در خود حل نمی کند و لهجه و رنگ پوست و مو و موقعیت شغلی شما کافی است که شما را تا ابد به عنوان خارجی و نه شهروند بشناسند. اینجاست که راسیسم و طبقه بندی انسان ها بر اساس رنگ و نژاد و شغل و کلاسیسم دست به دست هم می دهند که بار دیگر هویت انسانی و شهروندی شما را لگد مال کنند.

پناهجویان از یک طرف ناچارند برای تصاحب پاس اروپایی به هر طناب پوسیده یی اویزان شوند و از طرف دیگر زمانی که موفق به اخذ پاس اروپایی وحقوق شهروندی شدند، جامعه انان را نه به عنوان شهروند اروپایی، بلکه مهمانانی که باید بلاخره برگردند و به ریشه و هویت اصلی خود رجوع کنند، نگاه می کند، دست و پنجه نرم کنند. این وضعیت برای پناهجویان مرگبار است، بی دلیل نیست که بسیاری از پناهجویان علیرغم تنفر از سنت ها، عرف ها، ملیت ، مذهب، دولت و مناسبات جامعه یی که از ان فرار کرده اند، بعد از پس زده شدن از جانب جوامع غربی علیرغم سال ها زندگی در این جوامع به شیوه یی بسیار „فوندمنتال“ و ارتجاعی به ان هویت هایی که از ان متواری بوده برگشته و برای خود کامیونتی و اجتماعاتی ملی، میهنی، قومی، مذهبی، قبیله یی و غیره تا „هویت“ گم شده ی خود را پیدا کنند، چون هویت انسانی انان لگدمال شده است و این انسان ها همانطور که کنستانتین وکر خواننده ی انارشیست المانی در پلاتفرم خود در سال 2018 علیه راست های فاشیست اعلام کرد، به خاطر بیگانگی با هویت عمیق انسانی خود و درک نکردن خود به عنوان انسان به هویت های قومی و ملی و خلقی پناه می برند. کنستانتین وکر می گوید: „کسی که هویت انسانی خود را در وجود خود به صورت عمیق در نیابد، به دنبال هویت در بین هویت گرایان طرفدار „ملت“، خلق و سرزمین پدری می گردد“.

کومه له ی „کمونیست“، سازمان جدید زحمتکشان

کومه له – سازمان کردستان حزب „کمونیست“ ایران ادعا داشته و دارد، که ما به خاطر اختلافات سیاسی مانند سازمان ها و احزاب ناسیونالیست دست به خشونت نزده و نمی زند. حوادث سه روز پیش در اردوگاه کومه له نشان می دهد، که کومه له – سازمان کردستان حزب „کمونیست“ ایران و جناح راست این جریان وابسته به علیزاده و رحمان پناه به همان جایگاه سازمان زحمتکشان سقوط کرده است. در سازمان زحمتکشان حل اختلاف سیاسی با اسلحه و چاقو صورت گرفته، می گرفت و می گیرد و امروز در کومه له این مساله در شکل دیگری تکرار می شود. یکی از کسانی که در گذشته از فالانژیست های درون کومه له بود و الان به دلیل مسائل خانوادگی و غیره به جناح چپ درون کومه له خزیده است، آرمان پویا است. ایشان در هنگام سرکوب فراکسیون کمونیستی ایی که ما در سال های 2008 تا 2010 نمایندگی می کردیم، به همراه دو تا شعبان بی مخ به اسم علی اسماعیلی و ستار اویهنگ شبانه روز در فیس بوک علیه ما شانتاژ می کرد و از کومه له به خاطر برخوردهای سرکوبگرانه اش به جریان ما که امروز در قالب گفتمان رادیکال به فعالیت خود ادامه می دهد، تشکر و قدردانی می کرد. همین شخص در پستی که دیروز در فیس بوک منتشر کرده است از جناح راست کومه له به خاطر برخوردهای فیزیکی به زنان داخل اردوگاه انتقاد کرده است و اعلام کرده است که جناح راست کومه له که در تشکیلات کردستان دست بالا را دارد، بعید نیست بعد از کتک کاری فعالین جناح چپ، انان را اخراج نکنند. اخباری که به دست رفقای گفتمان رادیکال رسیده است، نشان می دهد که شش زن در د اخل ارودگاه توسط یکی از فالانژیست های وابسته به جناح راست در روز مورد برخورد فیزیکی جدی و شدید قرار گرفته شده اند و یکی از این زنان به اسم گلاله لگنش ضربه ی جدی خورده است و هم اکنون هم کومه له حکم اخراجش را داده است. اسامی این افراد به شرح زیل است: نسیم کاکه، بریوان رشید پور، دریا زندی، گلاله بادافره وشلیر یوسفی. این افراد توسط یک زنی به اسم روناک امجدی از فالانژیست های دور و بر خط راست و ناسیونالیستی درون کومه له کتک کاری شده اند. لازم به ذکر است که روناک امجدی مسئول „کمیته ی زنان“ درون کومه له بوده و مستقیم از سروه ی ناصری، همسر سید ابراهیم علیزاده خط می گیرد. کومه له و حزب کمونیست ایران ممکن است تلاش کند این برخورد فیزیکی را به یک مساله ی شخصی و  درگیری بین „چند زن“ تقلیل دهد، اما ما این عمل را کاملا سازمان یافته از جانب جناح راست برای خفه کردن جریان چپ و کمونیست درون این جریان و کسانی که متوهم هستند کومه له می تواند کمونیست باشد، در پیش گرفته است، ارزیابی می کنیم.

گفتمان رادیکال ضمن محکوم کردن این برخوردهای ارتجاعی و لمپنیستی در برخورد به مخالفین سیاسی درون کومه له، اخلاقیات ریاکارانه و دوگانه ی رهبری کومه له در برخورد به پدیده هایی همچون برخورد فیزیکی را شدیدا به نقد می کشد. تصورش را بکنید که یکی از مخالفین چپ درون کومه له دست به چنین اقدامی زده بود، الان دبیرخانه ی کومه له اطلاعیه صادر کرده بود و در „زن“ پناهی سکسیستی خود را در قالب دفاع از زن در لفافه ی ادبیات اخلاقی و پرمتیو فئودالی زمزه می کرد. فراموش نشود که این حزب سال های سال است در جواب به نقد های رادیکال و بی پروای حسن معارفی پور به افشاگری اخلاقی و پلیسی پرداخته و می پردازد و تاکنون حتی یک مقاله ی دقیق از جانب کومه له یی ها در نقد حسن معارفی پور نوشته نشده است که ذره یی سیاسی باشد، این  در حالی است که در مقابل برخورد فیزیکی یکی از فالانژیست های وابسته به خط راست و ناسیونالیستی اینگونه سر خود را در برف فرو کرده است. اگر برخورد فیزیکی وقیح است که هست، پس چرا برای طرفداران شما مشروع و برای دیگران تابو است؟ زمانی که رفقای امروزی گفتمان رادیکال در کومه له قدرت داشتند، کومه له اراذل و اوباشی همچون سیروان پرتونوری و اسعد رستمی که جزو شعبان بی مخ های درون اردوگاه بودند، تحریک می کرد علیه رفقای ما تبلیغات کنند. زمانی که لات و چاقوکش سکسیست و لمپن کادر یک حزب سیاسی می شود و سخنگوی کومه له علیه مخالفین سیاسی می شوند، این حزب تفاوتی با قهوه خانه ی جلو ترمینال ندارد.

هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال

5.03.2019