درباره ی اعتراضات ضد حکومتی در ایران

 

از هر طریق ممکن شده باید در ایران اسلحه تهیه شود و هژمونی این اعتراضات به دست نیروهای چپ و کمونیست بیفتد‌. تصور خامی که در بین توده ها ممکن است وجود داشته باشد، این است که کمونیست ها تشکیلات های فرقه یی خارج از طبقه ی کارگر باشند و تصویری که کمونیسم اسکولاستیک و سنتی ایرانی به جامعه منتقل کرده است و در بین احزاب چپ در خارج کشور بازتولید شده است، تا حدود زیادی با این تصورت خوانایی دارد. کمونیسم از نظر من جنبش عینی و واقعی طبقه ی کارگر برای زیر و رو کردن ساختار نظامی است که بر استثمار انسان از انسان بنیاد گذشته شده است و کمونیست ها نیروی جدا از طبقه ی کارگر نیستند که نه به خاطر عقاید مشترک به صورت دارویش دور هم جمع می شوند، بلکه منفعت مشترک و طبقاتی عینی، منفعتی که مرزهای ایدئولوژیک را پشت سر می گذارد است، مبارزات کارگران را به صورت یک طبقه به همدیگر وصل می کند و جنبه ی سراسری به ان می دهد. کارگران، زنان، جوانان و اقشار محروم و اقلیت ها در یک پروسه ی انقلابی و با یک انقلاب کارگری همگی با هم رها می شوند و این نیروها باید در سطح وسیع به هم بپیوندند. تنفر غریزی از رژیم باید به سازمان دهی اگاهانه تبدیل شود و جزوه های انقلابی در مورد مسائل مربوط به تشکیلات های رادیکال و دولت و انقلاب در سطح وسیع منتشر و دست به دست شوند. ما اگر بخواهیم تمام انسان های همفکر را دور هم جمع کنیم شاید نتوانیم بیشتر از دویست نفر را در یک گروه جمع اوری کنیم، ولی زمانی که مساله ی منفعت طبقاتی مشترک در میان است، میلیون ها انسان برای رسیدن به منافع طبقاتی مشترکشان دور هم جمع خواهند شد و علیه سیستمی که خون انان را به شیشه کرده است به قهرامیزترین شکل ممکن مبارزه خواهند کرد. تصور اینکه به صورت رفورمیستی و در نتیجه ی گفتگو با سران نظام جمهوری اسلامی و در یک فضای “دمکراتیک” و “صلح امیز” بتوان اتوریته و اقتدار حاکمان و همدستان سرمایه دارانشان را به زیر کشید، تصوری خام، ساده لوحانه و ابلهانه است و نباید این تصور در بین طبقه ی کارگر گسترش پیدا کند. مساله ی مهم دیگر این است که ما کمونیست ها تحت هیچ شرایطی نباید از یک موضع بالا و اریستوکراتیک به توده های کارگر و کسانی که از لحاظ طبقاتی با انان سرنوشت مشترک و منفعت مشترک داریم برخورد کنیم،(برخوردی که متاسفانه بعضا توسط برخی کمونیست های متاثر از افکار اریستوکراتیک به طبقه ی کارگر به عنوان سیاهی لشکر برای پیشبرد انقلاب صورت گرفته و می گیرد.) ما کمونیست ها، زنان، روشنفکران چپ و متعهد به منافع طبقه ی کارگر خوشبختی خود را در گروه رهایی طبقه ی کارگر جستجو می کنیم و هر گونه رهایی از چنگال استثمارگران را در گرو رهایی از مناسبات کار مزدوری و استثمار و بهره کشی انسان از انسان می دانیم. انقلاب از نظر ما برخلاف یاوه سرایی طرفداران وضع موجود، رفورمیست ها و چپ های لیبرال، تغییرات فکری در ذهن انسان ها نیست، بلکه تغییرات عینی اجتماعی به صورت فراقانونی و قهرامیز است. قهر البته نباید با خشونت غریزی و بیرحمانه علیه افراد به صورت اندیویدوال در نظر گرفته شود، بلکه قهر انقلابی، به کار گیری ابزار خشونت علیه خشونت سیستماتیک و ساختاری دولتی است. زمانی که دشمنان ما تا دندان مسلح هستند و زندان ها، سیستم اموزشی، مذهب، سیستم سرکوب پلیسی، ارتش و دیپلماسی را در اختیار دارند، تنها ابزار ما تشکیلات منسجم و متحد سراسری مسلح برای در هم شکستن قهرامیز خشونت سیستماتیک و ساختاری دولتی و در هم کوبیدن تمام ارگان های دولتی است. اگر‌ اعتراضات سراسری شوند، هزاران کمونیست اواره و متواری از سرکوب سیستماتیک دولتی دولت تروریست جمهوری اسلامی و متعهد به رهایی طبقه ی کارگر مثل من از خارج کشور برای سرنگونی این نظام تا خرخره جانی و منفور به ایران برخواهند گشت و کار و زندگی و درس و دانشگاه را رها خواهند کرد، چون سراسری شدن این اعتراضات به معنی مرگ این رژیم خواهد بود. باید گروه ها و هسته های مخفی و مسلح رادیکال و کمونیستی درست شوند و رهبری این اعتراضات ضد حکومتی از پایین را به عهده بگیرند. چپ و کمونیست در ایران باید مساله ی قدرت سیاسی را در عرصه ی عمل بعد از سقوط این نظام جنایتکار به امر واقع تبدیل کند. اراذل و اوباش عقیدتی وابسته به این رژیم را در دادگاه های انقلابی علنی محاکمه ی انقلابی خواهیم کرد. زمین را زیر پایتان داغ کرده ایم فاشیست های تروریست وابسته به جمهوری جنایت پیشه ی فاشیستی امپریالیستی اسلامی.

سرنگون باد جمهوری اسلامی
زنده باد انقلاب پرولتری

حسن معارفی پور

زنده باد انقلاب

über زنده باد انقلاب

متن انگلیسی نامه ی توماس ونزل مسئول ناحیه یی کنفدراسیون اتحادیه های کارگری در منطقه ی راین نکار به روحانی جلاد در مورد دستگیری محمود صالحی و رضا شهابی

über متن انگلیسی نامه ی توماس ونزل مسئول ناحیه یی کنفدراسیون اتحادیه های کارگری در منطقه ی راین نکار به روحانی جلاد در مورد دستگیری محمود صالحی و رضا شهابی

ازدواج های مصلحتی طاعونی برای بشر

über ازدواج های مصلحتی طاعونی برای بشر

ازدواج های مصلحتی طاعونی برای بشر

 

بیش از حد علیه ازدواج هاق مصلحتی

یکی از معضلات وحشتناک جامعه ی ایرانی و غیر ایرانی در تبعید، تن دادن به ازدواج ها و روابط مصلحتی بدون شناخت است. بسیاری از مردان و زنانی که به دلایل مختلف و متنوع به زندگی در تبعید ناچار می شوند، یا خود آگاهانه این زندگی (بخوانید مرگ تدریجی) را انتخاب می کنند، بعد از خستگی از سکس متنوع با انسان های مختلف در خارج کشور، از سکس با تن فروشان گرفته تا سکس با هر کسی که برایشان الترناتیو بوده است، سرخورده شده و فیلشان یاد دیاری که از ان متواری شده و یا از ان امده اند، کرده و با جستجو در اینترنت و شبکه های اجتماعی و درخواست از اقوام و اشنایان، به دنبال یک پارتنر و شریک زندگی دست نخورده ی پلمپ شده می گردند و بعد از مدت زمانی کوتاه با تن دادن به قوانین بردگی اسلامی در مسجدی یا سفارت ایران در یک کشور دیگر و یا هر جای دیگر، عقد اسلامی و “قانونی” کرده و پارتنر “دست نخورده” و “پلمپ باز نشده” شان را به خارج کشور می اورند. بیشتر کسانی که به این ازدواج ها تن می دهند، مردانی هستند که در خارج کشور سکس متنوع برای مرد را عادی و سکس خارج از ازدواج برای زنان را “مکروه” و زشت می دانند.
زنانی که تن به این ازدواج ها می دهند، در کشور مبدا با هزار و یک شکل سرکوب سیستماتیک، ساختاری، خانوادگی و اجتماعی دست و پنجه نرم کرده و به امید رسیدن به “جهان ازاد” غرب حاضرند با کله توی فاضلاب شیرجه ببرند. اکثریت این زنان لازم است، مقداری زیبایی و جذابیت جنسی هم داشته باشند.
من می توانم با گوشت و پوست و استخوان درک کنم که انسان های زیادی برای “رهایی” از طاعون اختناق سیاسی و سرکوب جنسی و مذهبی، به هر مفری پناه ببرند، ولو این مفرها، بردگی انان را چند برابر و مضاعف کند. من درک می کنم که زنان ایرانی به خاطر زجرهایی در طول زندگی نکبت بارشان کشیده اند، تصمیم احساسی و ضد عقلانی می گیرند، که اینگونه به نکبت بدتری تن می دهند، اما من مردان اپورتونیست زن ستیز را نمی فهم که خود به قول هدایت از خوابیدن با بزغاله هم ابایی ندارند، ولی دنبال زن دست نخورده، چند هزار کیلومتر دورتر از محیط زندگی فعلی شان می گردند و بردگی زن را بازتولید می کنند. فاکتورهایی که ایزولاسیون و حاشیه یی شدن خارجیان را در غرب تحمیل می کنند، را می توانم جداگانه در جای دیگر بررسی کنم و تاکنون صدها صفحه ادبیات به زبان های مختلف در این زمینه تولید کرده ام. این خود یکی دیگر از معضلات است.
البته قصد ندارم که این تحلیل را به کل انسان هایی که به این ازدواج ها تن داده اند، تعمیم دهم ولی این را باید در نظر گرفت که استثنائات تابعی قوانین و هنجارهای اجتماعی هستند و در تحلیل کلی جامعه جایگاه برجسته یی به خود اختصاص نمی دهند.
زنانی را سراغ دارم که در ایران از ازادی های “یواشکی” و سکس خارج از ازدواج هم بهره برده اند و تا حدود زیادی استقلال اقتصادی و فکری خود را با وجود تمام فشارها و سرکوب های سیستماتیک وحشیانه ی دولتی و خانوادگی به این سیستم هار و خونخوار تحمیل کرده اند، اما زمانی که با یک مرد مغزپوک ضد زن و سکسیست ایرانی در خارج کشور ازدواج کرده اند، به پرنده های بال و پر چیده شده ی قفسی و زندانیان خاموشی تبدیل شده اند، که نتوانسته اند، از اشپزخانه و اتاق پذیرایی و اتاق خواب یک گام فراتر نهند و کسی هم صدای ناله هایشان را نشنیده است و جدی نمی گیرد. این زنان با تن دادن به این “انتخاب” بعضا تحمیلی و یا برخا سهل انگارانه و ساده لوحانه، نیمچه ازادی “یواشکی” خود در ایران زیر حاکمیت فاشیسم اسلامی از دست داده و در “دنیای ازاد” بورژوایی غربی، غیر از اشپزی و دادن سرویس جنسی به مردان سکسیست شان، (مردانی که خود در خارج خانه از اغوای جنسی همکاران شان در محیط کار، از خوابیدن با تن فروش ها و نگاه سکسیستی به زنان دیگر به عنوان آلترناتیو و پارتنر جنسی، ابایی نداشته و ندارند.) و تولید مثل و انجام کار خانگی طاقت فرسا، کار دیگری نمی کنند.
من شخصا با چندین زن ایرانی که بعد از چند سال تحمل این سرکوب وحشیانه و بی رحمانه، فرار از این وضعیت مرگبار را به قرار ترجیح داده اند، در فاصله ی زمانی پنج سال روابط دوستی و بعضا جنسی هم داشته ام و با این زنان گفتگوهای طولانی داشته ام، که بازگو کردن ان در چند کتاب هم نمی گنجد. رفیق زنی که چهار سال کامل هر شب از جانب شوهرش مورد تجاوز وحشیانه قرار گرفته بود، بعد از چهار سال جدا می شود، به من می گفت که او در طول این چهار سال حتی اجازه ی رفتن به کلاس زبان و عضویت در کتابخانه و خرید از سوپرمارکت بدون همراهی همسر را نداشته است. می گفت حتی اجازه ی استفاده از گوشی هوشمند و وارد شدن به دنیای مجازی و فیس بوک هم نداشته و زمانی که دزدکی یک گوشی معمولی برای تماس با خانواده اش خریده است، گوشی موبایل توسط همسرش خرد می شود و سیم کارت گوشی هم به توالت انداخته می شود. این رفیق بعد از جدایی از همسر ملعون و منفورش، پله های ترقی را در فاصله ی زمانی کوتاه، علیرغم رنج بردن از فشارهای کمرشکن اقتصادی و افسردگی های خفیف و شدیدی که منشاء اقتصادی و اجتماعی دارند، طی کرده و امروز یک زن مستقل و تا حدود زیادی رها است، که خود ازادانه می تواند سفر کند و پارتنرهای جنسی مختلف هم داشته باشد‌.
“خیانت” در روابط “زناشویی” برای مردان تاریخا همیشه نوعی افتخار بوده و پرستیژ اجتماعی به همراه داشته است و این مساله حتی در مورد “جهان ازاد” بخوانید بردگی غربی هنوز صدق می کند، اما وقتی مساله ی “خیانت” زنان در روابط زناشویی پیش میاید، اکثریت مردم بدون توجه به دلایل مادی و ماتریالیستی قضیه، این زنان بعضا واقعا شریف و انسان دوست را “جنده”، حشری، حیز و غیره می خوانند و سنگسار روحی می کنند.
دست بکشید پفیوزهای ضد زن از این اتهامات سخیف علیه زنان.
اگر جدایی برای زنان در روابط زناشویی سنتی و پیش پا افتاده، کمر شکن و کشنده و یا عملا غیر ممکن است، “خیانت” می تواند، روزنه یی برای بیرون امدن از زندان زناشویی و قفس این پرندگان “معصوم” یعنی زنان و اشنایی انان با دنیای خارج از قفس باشد‌. در همین رابطه من به عنوان کسی که به ازادی از نقطه نظر مارکسیستی عقیده دارم و عشق را یکتاهمسری و پدیده یی رومانتیک بین دو انسان و نه بیشتر می دانم، “خیانت” در روابط زناشویی را به تمام زنان تحت ستمی که همچون پرنده ی قفسی دیده می شوند و با انان رفتار می شود، توصیه می کنم.


حسن معارفی پور

متن انگلیسی نامه ی توماس ونزل مسئول ناحیه یی کنفدراسیون اتحادیه های کارگری در منطقه ی راین نکار به روحانی جلاد در مورد دستگیری محمود صالحی و رضا شهابی

متن انگلیسی نامه ی توماس ونزل به روحانی جلاد در مورد دستگیری محمود صالحی و رضا شهابی

به پیشنهاد من کوالسیون ده اتحادیه ی کارگری در المان و در شهر هایدلبرگ به اسم DGB مخفف Deutsche Gewerkschaft Bündnis فارسی کنفدراسیون اتحادیه های کارگری در المان در ناحیه ی Rhein Neckar نامه یی به حسن روحانی نوشته است و در ان درخواست ازادی فوری فعالین کارگری را از این رئیس جمهور جانی کرده است.
لازم به ذکر است که من پیشنهاد کتبی و شفاهی ام را در جلسات مخلتف اتحادیه اینگونه مطرح کرده بودم، که کنفدراسیون اتحادیه های کارگری به خاطر وظایف انترناسیونالیستی اش لازم است، از فعالین کارگری در بند دفاع بی قید و شرط کند و رژیم هار و سرکوبگر جمهوری اسلامی را به خاطر دستگیری فعالین کارگری محکوم نماید. من پیشنهاد نوشتن نامه به روحانی را نداده ام‌ و ایمیل هایی که بین من و توماس ونزل مسئول این کنفدراسیون در ناحیه ی راین نکار، رد و بد شده را در صورت لازم می توانم منتشر نمایم. من با فاشیست ها گفتگو نمی کنم، بلکه کله شان را به اسفالت می کوبم. روحانی در راس یک رژیم امپریالیستی، تروریستی و فاشیستی است و من شخصا به این جانی نامه نمی نویسم.

حسن معارفی پور

DGB solidaritätsschreiben Heidelberg

زنده باد انقلاب

جمهوری جهل و جنایت پیشه ی امپریالیست اسلامی، از همان دوران سر کار امدن در نتیجه ی خلاء سیاسی ناشی از انقلاب کارگری سال 57 توانست با دست اندازی به قدرت سیاسی در نتیجه ی همکاری های دولت های مرتجع و امپریالیستی با خمینی و حزب جمهوری اسلامی، قدرت سیاسی را دست به دست کند و تمام رقبای خود را یکی پس از دیگری از میدان به در کند. ان زمان کم نبودند نیروهای چپ و کمونیستی که به شکلی ساده لوحانه غافلگیر شده بودند و در یک سرگیجه ی سیاسی به سر می بردند. صدها کتاب خاطرات، ده ها کتاب و صد ها مقاله ی علمی در مورد عوامل و دلایل شکست انقلاب رادیکال و پرولتری 57 ایران از زوایای مختلفی نوشته شده اند و بیشتر نویسندگان این کتاب ها در یک نوستالژی کشنده غرق شده اند، به جای انکه راهکاری برای امروز و فردا نشان داده باشند و از گذشته برای امروز و اینده درس گرفته باشند. انقلاب 57 بدون اعتصابات پیاپی طبقه ی کارگر در شرکت نفت و فولاد و ذوب اهن و مبارزه ی خیابانی در سراسر ایران، امری غیر ممکن بود. کارگران و اقشار پایین جامعه نیروی محرکه ی این انقلاب بودند و اسلام سیاسی و فاشیسم خمینی هم در کمین برای به یغما بردن دستاوردهای این انقلاب نشسته بود. چپ و کمونیست ایران که غرق قهرمان پروری و تلاش برای پیاده کردن سوسیالیسم از طریق توزیع کاندوم و مسواک مشترک بود، درکش به مراتب ارتجاعی تر از ان بود که سوسیالیسم را نتیجه ی تغییر در مناسبات تولیدی بداند و این چپ پوپولیست به دنبال تغییر در مناسبات توزیعی بود. به بیان دیگر چپ سنتی ایران بورژازی را بدون بورژوا می خواست. بی گمان عقب ماندگی چپ و کمونیسم در ایران ریشه در عقب ماندگی جنبش جهانی کمونیستی و ناسیونالیسم چپ موسوم به کمونیسم داشت، که با انقلابات روسیه، چین و کوبا و جنبش های ضد جنگ مثل جنبش ضد جنگ در ویتنام و همچنین شکل گیری یک جنبش ضد انتی امپریالیستی برای رهایی ملی تداعی می شد.

سال های اوایل سر کار امدن ضد انقلاب خمینی و جمهوری اسلامی نه تنها چپ ها و کمونیست ها بلکه تمام ازادی خواهان و برابری طلبانی که تمایل به رفتن زیر پرچم جمهوری ننگین و خونخوار اسلامی نداشتند، متوجه شدند که این رژیم نه تنها انتی امپریالیست به تعابیر جاهلانه یی که چپ پوپولیست و بخشا نیروهای چپ نمای راست و مذهبی به کار می بردند، نیست، بلکه رژیمی کاملا امپریالیستی است که در تلاش برای گسترش اسلام به کل منطقه است. نباید فراموش کرد که رژیم خونخوار و تروریست اسلامی ایران از همان روزهای اول علیرغم ادعاهای خمینی جلاد در مورد مستضعفین و غیره، یک رژیم هار لیبرال و امپریالیستی بود که از طریق گسترش جنگ و ادعای اینکه راه قدس از کربلا می گذرد، در تلاش بود هم پس لرزه های انقلاب 57 را به کلی ریشه کن کند و همزمان منافع امپریالیستی، اقتصادی، سیاسی و هژمونیک خود را در منطقه گسترش دهد. رژیم جمهوری اسلامی در گسترش این منافع تا حدود زیادی موفق عمل کرد و توانست انقلابیون کمونیست و مخالفان این سیستم را به صورت فیزیکی حذف کند، جنگ هشت ساله یی با صدام حسین فاشیست به پیش ببرد و هم اکنون هم در گسترش تروریسم در منطقه یکی از موفق ترین دولت ها بوده است.

جمهوری اسلامی هم اکنون در یک بحران کمر شکن اقتصاد، سیاسی، اجتماعی و بین المللی گیر کرده است و اعتراضات و نارضایتی های توده ی مردم در خیابان انعکاس خود را در کشمکش بین سران خونخوار و جلاد این نظام هم نشان داده است.

این رژیم خونخوار تا سال ها قبل مشغول ساختن حسینه و مهدیه بود و هست ولی زمانی که متوجه شد مذهب در ایران خریداری ندارد، دوباره سعی کرد ناسیونالیسم را به عنوان افیونی مشابه افیون مذهب به خورد مردم بدهد و توده های مردم بخشل به صورت گله وار برای چهار تیکه سنگ به اسم مقبره ی کوروش سجده بردند و احمدی نژاد در راس جنبش ارتجاعی پان فاشیستی نشست.
امروز اعتراضات و تظاهرات مردمی علیه کل حاکمیت ننگین جمهوری اسلامی در سراسر ایران به رادیکال ترین شکل ممکن، ساختار حاکمیت را نشانه گرفته است و اراذل و اوباش ناسیونالیست و فاشیست هم در پی زدن مهر خود به این اعتراضات هستند. انچه مشخص است که این اعتراضات می تواند سراغاز مرگ یکی از هارترین نظام های اواخر قرن بیست و اوایل قرن بیست و یکم باشد.

توده های کارگر و زحمتکش ایران تحت هیچ شرایطی نباید به الترناتیوهای ارتجاعی سلطنتی ناسیونالیستی و بورژوایی اعتماد کنند و بار دیگر تجربه ی تلخ انقلاب 57 را تکرار کنند.

انقلاب تنها راهکاری است که می تواند، توده های تحت ستم را از این وضعیت نجات دهد. این اعتراضات لازم است، زمینه ی به قدرت رسیدن کارگران و زحمتکشان را فراهم کند و جنبش های اجتماعی فعلی باید به صورت رادیکال اقدام به تشکیل شوراهای کارگری و حکومت از پایین بکنند. اعتراضات در صورتی که ادامه دار شوند، از حالت فعلی خارج شده و به صورت مبارزه ی مسلحانه در می آیند. طبقه ی کارگر در تمام‌ شهرهای ایران و در تمام کارخانه های صنعتی لازم است با اعتصاب کمر این رژیم خونخوار را بشکند و با کنترل کارگری بر تولید بعد از سرنگونی زمینه ی دست به دست شدن قدرت بین جناح های رژیم و فراکسیون های بورژوایی را بگیرد.
قدرت ما در تشکیلات مسلح ماست‌‌‌. پیش به سوی تسلیح توده یی

سرنگون باد جمهوری اسلامی
زنده باد سوسیالیسم
حسن معارفی پور

!مازوخیسم و سکسوالیته

یکی از عرصه هایی که مازوخیسم به انجا شدیدا راه پیدا کرده است، عرصه ی سکسوالیته است. سکسوالیته تا حدود زیادی از نظر من در فارسی غلط ترجمه شده است و به جا کلمه ی جندر اشتباه گرفته می شود. اینجا منظور من از سکسوالیته مناسبات جنسی و یا به تعبیر دیگر سکس است. یکی از اشکال این مازوخیسم تحمیل سکس ضربدری به خود است. پست مدرنیسم به عنوان یک جنبش ارتجاعی که در پی رساندن لذت مقطعی به والاترین مرحله ی خود بود، پرچمدار گفتمان جنسی و فعالیت جنسی انارشیک بود و در دهه ی شصت میلادی بود که سکس مقعدی، دهانی، سکس خشن، سکس گروهی، ضربدری، روابط باز، پولی اموری (چند “عشقی”) در میان پست مدرنیست های چپ نمای مرتجع پلاسیده ی پری مدرنیست گسترش فراوانی پیدا کرد. سکس به مثابه ی یک رابطه ی شخصی و دو نفره بین دو انسان بدون ضرر رساندن به همدیگر در کمال صدافت و رک بودن، بدون انتقال بیماری های جنسی به همدیگر جزو حقوق انسانی است و هر کس باید به تصمیمات انسان ها در داشتن سکس احترام بگذارد و هیچ انسانی حق ندارد رابط خصوصی دیگران را زیر ذره بین بگذارد.
سکس البته به هیچ وجه عشق نیست، اما عشق کشش پایدار جنسی و هارمونی در روابط جنسی به صورت مداوم است و زمانی که این کشش پایان می یابد عشق هم پایان یافته است. افسانه سازی و اسطوره درست کردن از عشق کار شعرای شرق زده ی تشنه ی سکس، سوفیست ها، صوفیان و دراویش است و هیچ ربطی به برداشت من از عشق جنسی ندارد.

اما چرا مازوخیسم به حوزه ی مسائل جنسی با گسترش پست مدرنیسم راه پیدا کرد.
یکی از خصلت های پست مدرنیسم بخوانید پری مدرنیسم تابو شکنی بود! شکستن تابو به هر قیمتی! در این میان چپول های انارشیست نمای پیرو پست مدرنیسم متاثر از موج اعتراضی دهه ی شصت که بعدها توسط جنبش چپ دانشجویی بخشا نقد شد، نوعی سکس گرایی مفرط و نابسامانی جنسی را جایگزین لذت های غریزی و انسانی کرده بودند. یکی از این نمونه ها قبولاندن این مساله به خود بود که پارتنر این افراد لازم است جلو چشمشان با انسان های دیگر بخوابد، تا این تابو شکنان عزیز اعلام کنند که تابوهایشان را کنار گذاشته اند. فارغ از اینکه بسیاری از این افراد عضو شبکه های سکس گروهی و ضربدری برای انجام این عمل الکل زیادی می نوشیدند و یا بدن خود را به مخدراتی مانند ماری جوانا و ال اس د و هروئین و کوکائین می بستند، در بسیاری از مواقع به خاطر تحمیل عملی به خود که در واقع تمایل قلبی به ان نداشتند و به خاطر مصرف بی رویه ی مواد مخدر دچار ناهنجاری های روحی روانی شده و بعضا این پوچ گرایان نیهیلیست مازوخیست اقدام به خودکشی می کردند.

این نابسامانی های ارتجاعی و مازوخیسم در سکسوالیته نه تنها کوچکترین ترقی خواهی ایی را در خود نداشت، بلکه جنبشی شدیدا نیهیلیستی و ارتجاعی، پرمتیو و هیپی گرایانه بود. هیپی گرایی یا همان هیپیسم در اروپا در رونق دادن به مافیای روانشناسی به عنوان یک دیسپلین ضد عقلی و ضد فلسفی نقش عظیمی ایفا کرد و همین تابو شکنان جزو مشتریان اصلی دارالمجانین ها، مراکز روان پریشی، روانشناسی، روانپزشکی و غیره شدند.

این طاعون افیون گر تاکنون در جنبش های انارشیستی در اروپا رد پای خود را به جا گذاشته است و یکی از “علائم” “چپ بودن” در بین گروه های پرمتیو در مراکز اوتونوم که اعضای ان چهار سال یک بار هم دوش نمی گیرند، تن دادن به این است که پارتنرشان با افراد مختلفی سکس داشته باشد. بازتولید نوعی سکسیسم مبتذل و کثیف به صورت فرهنگی تنها یک بعد از قضیه است و گسترش بیماری های پوستی و عفونی به خاطر روابط جنسی با انسان هایی که سال ها دوش نگرفته اند و مثل مرتاض زندگی می کنند، بخش دیگر قضیه است.

کسی که بخواهد برای اینکه مدرن به نظر برسد، خوردن گوشت حیوان مردار را به خود تحمیل کند، از نظر من با یک انگل تفاوتی ندارند.

این سبک زندگی برگرفته از ایده های توهم امیز پست مدرنیسم است و به زباله دان تاریخ تعلق دارد. به قول لنین کدام انسان عاقل از اب فاضلاب می نوشد!
یک دوستی داشتیم که خیلی دنبال سکس بود، می گفت اگر خواستی با کسی بخوابی اول نگاه کن که ایا می توانی آلت تناسلی اش را با زبان بلیسی اگر نتوانستی نباید باهاش سکس داشته باشی! این جمله اگر چه سکسیستی به نظر می رسد، اما حاوی واقعیاتی هم هست که لنین هم در گفتگو با کلارا زتکین بیان کرده بود.

کسی که شعور در کله ش باشد، با کسی می خوابد که از لحاظ بهداشتی و سلامت تمیز باشد و او را به عنوان کالای جنسی نگاه نکند و احترام انسانی او را نگه دارد.

حسن معارفی پور

کسی که کمونیست نیست، محافظه کار و مرتجع است

über کسی که کمونیست نیست، محافظه کار و مرتجع است

کسی که کمونیست نیست، محافظه کار و مرتجع است

 

به نظر من هر کس که با کمونیسم به هر دلیلی مخالف است، علیرغم هر نقدی که داشته باشد، یک محافظه کار و مرتجع است. کم نبودند کسانی که شخصیت های پفیوز لیبرال و چپ های لیبرال اکادمیکر (اکادمیسین) را “روشنفکر” و غیره به حساب می اوردند و همیشه در نتیجه ی انتخابات احساسی به دامن ارتجاع مطلق می رفتند و وقتی سرشان به سنگ می خورد، پشیمان و عصبی می شدند و سرخورده تر از هر زمانی به زمین و اسمان فحش می دادند. به نظر من ما وقتی برای ازمایش هر سیستمی و ایدئولوژی و جهان بینی ایی نداریم. ما می خواهیم بشریت رها باشد، کار مزدی وجود نداشته باشد، انسان از محصول کارش و از انسانیت خودش بیگانه نباشد، کسی از طریق خون دیگران زندگی نکند و انسان ها به حقوق پایه یی خود برسند. این از منظر حقوقی برحق است، ولی با حقوق و قانون بورژوایی نمی توان ان را پیاده کرد. این امر نه با سوسیال دمکراسی سانتی مانتال غربی ممکن است و نه با الترناتیوهای بورژوایی پست مدرنیستی و نه با لابی گری برای ارام احمد در کردستان عراق و نه با لابی گری برای برنی سندرز و کوربین و حزب چپ المان و دیگر چپ های پارلمانتاریست، برای رسیدن به این هدف باید به نقد اقتصاد سیاسی مسلح شد و از طریق نقد اقتصاد سیاسی به پراکسیس رادیکال برای از میان برداشتن قوانینی که مانع رسیدن ما به حق مان هستند، برخواست و از لیبرالیسم و جامعه ی مدنی هگلی و غیره فراتر رفت و سرکوب و استثمار را جنایی و ممنوع کرد. هر کس که بخواهد تغییری ایجاد کند، نباید به تغییرات میکروسکوپی ایی که بورژوازی در نتیجه ی فشار مبارزات توده یی انجام می دهد، دل خوش کند و ان را رهایی بداند. یکی از احمقانه ترین مسائلی که می بینم مقایسه ی بورژوازی غربی با بورژوازی کشورهای موسوم به جهان سوم از جانب چپ های پوپولیست به ویژه سوسیال دمکرات های چپ مانند کومه له یی هاست. این ها می گویند که المان که با ایران قابل مقایسه نیست. اینجا ازادی های فردی هست و غیره. البته ناگفته نماند که حزب دمکرات کوردستان ایران و دیگر احزاب بورژوایی قوم پرست ایرانی از مصدق گرفته تا امروز در پی حاکم کردن یک سیستم دمکراتیک مانند سیستم های اروپایی در ایران بوده و هستند و احزاب گندیده ی چپ مانند توده و رنجبران و اکثریت و بعضا شاخه های از راه کارگر هم از این سنت بورژوایی و انگلی دفاع کرده و می کنند و در پی ایجاد چنین سیستم هایی بوده و هستند، اختلافات جزئی این احزاب در مورد پیشبرد امر “انقلاب” بورژوا دمکراتیک خارج از بحث من است.من مخالف مبارزه برای رفرم نیستم و به امید انقلاب هم مبارزه ی روزمره برای افزایش حقوق و پرداخت حقوق معوقه و مبارزات صنفی کارگری که اتوماتیک سیاسی هم هستند، را نفی نمی کنم و اتفاقا به عنوان یک کمونیست در تلاش هستم که این مبارزات به سیاسی ترین شکل ممکن برای سراسری شدن به پیش برود و کلیت سیستم را نشانه بگیرد و به تغییرات کوچک اکتفا نکند. من اما می خواهم شلاق بورژوازی را برای همیشه دور بیاندازم. شلاقی که سفت زده می شود، با شلاقی که هواش زده می شود تفاوتش در ماهیت شلاق نیست، بلکه تفاوتش در شکل زدن و ضربه یی است که به انسان وارد می کند. من در پی یک جامعه ی بدون شلاق و سرکوب و استثمار هستم و این حق من است که رها باشم و برای رسیدن به ان هر کس مانعم باشد را مجبورم از سر راه با رادیکال ترین و انقلابی ترین شکل ممکن بردارم. فراموش نکنید که بورژوازی با یک دست یک سری امکانات در اختیار طبقه ی کارگر می گذارد و با دست دیگر جیبش را خالی می کند. به یاد دارم که بسیاری از هم محلی ها و همسایه های ما موقعی که احمدی نژاد طرح دادن یارانه ها را مطرح کرد از خوشحالی ذوق زده شده بودند، اما زمانی که این سیاست نئولیبرال و ضد کارگری اجرا شد، همین مردم از گرسنگی استخوان هایشان نمایان شد و مجبور شدند هر روز بیشتر کمربندهایشان (وجه نه یا به نه خوین، شلوار کوردی یک نوع کمربند دارد که سفت کردن ان باعث بند شدن خون انسان می شود و به همین خاطر در زبان محلی ما به ان به نه خوین یعنی خون بند می گویند.) را سفت کنند. انسان های ساده لوح در سیاست همیشه قربانی ساده لوحی و تصمیمات احساسی خود هستند. مسلح شدن به تحلیل مارکسیستی از زاویه ی نقد اقتصاد سیاسی و نقد فلسفه ی حق بورژوازی، چیزی که مارکس و انگلس نمایندگان اصلی ان بودند، انسان را از افتادن به دامن تحلیل های داخل اتوبوس و تاکسی و سر کوچه دور می کند و از قربانی شدن این انسان ها در سیاست روز و در بازی رئال پولیتک جلوگیری می کند. چپ پوپولیست اپوزیسیون ایران به جز جزوات معدودی از مارکس و انگلس و لنین چیزی از مارکسیسم نخوانده است و هیچ گاه هم درک عمیق مارکسیستی از نقد اقتصاد سیاسی بورژوایی ندارد، به هیمن خاطر در اغلب مواقع قربانی سفیهانه در موضع گیری های روزش می شود. هر کجا که هستید و به هر زبانی که تسلط دارید، کاپیتال و گروندریسه ی مارکس و دولت و انقلاب لنین و چه باید کرد و انتی دورینگ انگلس و در باره ی مساله ی یهود و نقد فسلفه ی حق و جنگ داخلی در فرانسه و ایدئولوژی المانی و سایر اثار مارکس انگلس و لنین را پیدا کنید و با دقت بخوانید و درک کنید. بدون اسلحه رفتن به جنگ سربازان مسلح خودکشی است. بدون تئوری انقلابی رفتن به جنگ بورژوازی تا دندان مسلحی که انحصار سیستم سرکوب، ایدئولوژیک و سیاسی و فرهنگی و غیره در اختیارش است بلاهت محض است. روزنامه ی ها و مجلات حزبی تان خط درستی به شما نمی دهد. این روزنامه ها و نشریات و مجلات بیشتر نق زدن های اخلاقی، ناله و شکایت از وضع موجود به سبک سوسیالیست های تخیلی و خالی کردن اگرسیون علیه وضع موجود به سبک انارشیست ها و بلانکیست های فراری و متواری بازتاب می دهند و کوچکترین ربطی به نقد مارکسیستی وضع موجود ندارند. از این روزنامه های بی ارزش دوری کنید و تئوری کمونیسم بخوانید و سعی کنید تئوری های بورژوایی را با تئوری انقلابی و عمیق و رادیکال مارکسیسم نقد کنید. باور کنید دویست سال روزنامه ی ژاکوبین و لوموند دیپلماتیکو و تاز و پیشرو و ایسکرا هم بخوانید، نه کمونیست خواهید شد و نه نقد کمونیستی را درک خواهید کرد.
کسی که کاپیتال مارکس را نخوانده و نفهیمده باشد، نمی تواند کمونیست خوبی باشد و نقدش از وضع موجود از نقد اوجالان و چپ های پارلمانتاریست و تروتسکیست های محفل گرا که در عمل لابی احزاب پارلمانتاریست از جمله حزب کوربین و سندرز هستند فراتر نمی رود و هیچگاه نمی تواند یک دهم، مجنونی به اسم ژیژک که استالینیسم و پست مدرنیسم را با روانکاوی و دلقکیسم قاطی کرده و در تلاش برای ارائه ی چهره ی جدیدی از مارکسیسم و فلسفه است، تاثیر گذار باشد و نقدش به سیستم از نقد او فراتر رود.

حسن معارفی پور