دست فاشیسم از مردم شمال سوریه کوتاه

این را باید هر کسی به درستی بداند که تحولات اجتماعی منتظر هیچ جریانی نخواهند ماند تا „تحلیل“ های خود را تکمیل کند. هر انسان انقلابی و هر جریان رادیکالی باید در هر شرایطی امادگی داشته باشد، پاسخ روشن و رادیکال به مسائل بدهد و جامعه را در انتظار اتمام تحلیل هایش نگه ندارد. به قول برتولت برشت جنگ ها سریعتر از ان اتفاق می افتند که یک نویسنده نوشته اش را تمام کند. زمانی که صاحبان قدرت از صلح صحبت می کنند باید منتظر جنگ بود. جنگ در ذات نظام های طبقاتی است و همچون بنزین برای ماشین سرکوب دولتی عمل می کند. هر نظام طبقاتی و به ویژه سیستم های سرمایه داری جنگ را به عنوان ادامه ی سیاست خود به پیش می برند.جنگی که به مردم شمال سوریه به مردم این منطقه تحمیل شده است، تنها از زاویه ی نقد اقتصاد سیاسی قابل توضیح است. هر گونه مباحث و تحلیل های اخلاقی و نرماتیو (هنجاری)، تحلیل هایی که نقش اقتصاد سیاسی و همچنین هژمونی سیاسی و منطقه یی را در نظر نگیرند، نمی توانند به هیچ وجه واقعیت جنگ را توضیح دهند. تاریخ سرمایه داری و حتی ماقبل سرمایه داری با جنگ گره خورده است. جنگ هایی که به بهانه های متفاوتی همچون پیروزی „خیر بر شر“، „دخالت بشردوستانه“ , به بهانه ی“نقض“ „حقوق بشر“ در دیگر کشورها از جانب طبقات حاکم در کشورهای امپریالیستی به پیش برده شده اند و توسط ایدئولوژی حاکم در کشورهای جنگ طلب تحت نام جنگ های „مشروع“ به جامعه حقنه شده اند، چیزی جز توحش و بربریت علیه مردم بی دفاع کشورهای دیگر نبوده و نیستند. جنگ هایی که در یک قرن گذشته شکل گرفته اند را می توان در چارچوب جنگ های امپریالیستی دسته بندی و تابع سیاست های سرمایه دارانه ی عصر امپریسالیسم خواند. جنگ های موسوم به جنگ های قومی و مذهبی تنها در رابطه با اقتصاد سیاسی بورژوازی در عصر امپریالیسم قابل توضیح هستند. به همین دلیل لازم است که از تحلیل های روبنایی جنگ و مشغول شدن به موضوعات به شدت پرت و بی ربط دوری گزید و به دلایل واقعی جنگ دوری کرد و سراغ ریشه ی قضیه یعنی اقتصاد سیاسی رفت. اقتصاد سیاسی سرمایه داری معاصر در عصر سرمایه داری دیجیتال تا به امروز و در دهه ی دوم قرن بیست و یکم متکی به نفت است. بدون نفت خام به عنوان مهمترین منبع انرژی چراغ خانه ها در پیشرفته ترین کشورهای اروپایی خاموش می شوند، کارخانه ها از کار می افتند، قطار ها از حرکت می ایستند، کشتی ها در سواحل می پوسند و 99 درصد ماشین ها حتی نمی توانند یک متر حرکت کنند. بدون نفت زندگی میلیارد ها نفر در سراسر جهان مختل می شود و تمام روابط تجاری بین المللی و غیره متوقف می شوند. بدون جنگ هواپیماها از حرکت می ایستند و مهمتر از همه کارخانه های اسلحه سازی دیگر توانایی تولید اسلحه را ندارند. بی دلیل نیست که زندگی مردم خاورمیانه توسط دولت های جنایتکار و امپریالیستی „مدافع“ „حقوق“ بشر به تبهکارانه ترین شکل ممکن در نتیجه ی جنگ بر سر نفت به نابودی کشیده می شود، تا هر کدام از دولت های امپریالیستی جهانی از طریق سلطه ی اقتصادی بر این منطقه و تسلط بر صنعت نفت، سیاست کشورهای نفت خیز خاورمیانه و دیگر مناطق را تحت تاثیر قرار دهند و هژمونی خود را به راه اندازی جنگ های قومی و مذهبی به هژمونی غالب تبدیل می کنند. سیاست استعمارگران انگلیسی در گذشته بر امر „تفرقه انداختن و حکومت کردن“ متکی بود، سیاستی که امپریالیسم امریکا در حال حاضر به شکل دیگری در خاورمیانه به پیش می برد. ما در شرایط فعلی در خاورمیانه در یک جنگ جهانی به سر می بریم، جنگی که طرفین درگیر خود به صورت مستقیم مانند جنگ های امپریالیستی بین نیروهای امپریالیستی „جهانی“ اول و دوم، درگیر نیستند، بلکه سعی می کنند نیروهای نزدیک به خود را همچون بازی شطرنج در منطقه به کار گیرند، تا خود به عنوان تماشاچی جنگ از نتایج بازی جنگ صدمه ی مستقیم نبینند و از نیروهای دیگر در منطقه به عنوان سربازان پیاده نظام خود استفاده کنند. در این شرایط است که امریکا و غرب روزی روی فاشیسم اسلامی سرمایه گذاری می کنند و روز بعد در نتیجه ی ناچاری دست به دامن نیروهای ی پ گ و ی پ ژ برای سرکوب ویروسی که خود تولید کرده اند یعنی داعش می شوند. در کل جهان و خاورمیانه ما در دورانی به سر می بریم که می توان این دوران را دوران ویرانی عقل خواند. پست مدرنیسم به مثابه ی ایدئولوژی نئولیبرالی نماینده ی نابودی عقل اگرچه بخشا در اروپا و غرب از جانب بخشی از جامعه بارها استفراغ شده است، اما فرمت افراطی ان به دقیق ترین شکل در پیکر داعش و به عنوان یک باکتری نئولیبرالی و محصول اقتصاد سیاسی امپریالیستی با چند دهه تاخیر در خاورمیانه ظهور می کند و وحشیانه ترین شکل خشونت را برای ارضای روح انسان های بی شعور پست مدرن فاشیست و نئولیبرال عملی می کند. پست مدرنیسم شرقی یک بار در قالب صوفی گرایی در بین شعرا و نویسندگان قومی قبیله ی کُرد همچون بختیار علی و مریوان وریا قانع و ملابختیار و غیره خود را نشان می دهد، بار دیگر در مباحث ارتجاعی اوجالان که رهایی اینده را در بازگشت به گذشته می بیند و شیوه ی حاکمیت فئودالی و ارباب رعیتی قرون وسطایی را „اخلاقی“ تر از سرمایه داری متوحش می داند، اما فرمت واقعی پست مدرنیسم شرقی در چارچوب ایدئولوژی فاشیسم اسلامی داعشی و سبک فعالیت سیاسی انان نقش می بندد و پیکر پیدا می کند. مردم شمال سوریه و یک مقایسه ی تاریخی وضعیت مردم شمال سوریه در شرایط فعلی بیش از هر زمانی با وضعیت طبقه ی کارگر فرانسه در دوران ضد انقلاب بورژوایی لوئیس بناپارات قابل مقایسه است. انقلاب کبیر فرانسه 1789توانسته بود تا حدود زیادی کثافات کلیسا و مناسبات فئودالی را به گور سپرده بود، اما با فروکش کردن انقلابات بورژوایی و شکل گیری بحران اقتصادی سال 1845 در بریتانیا، بحران اقتصادی ایی که سریع به خارج از بریتانیا و از جمله فرانسه و المان سرایت کرد و بحران های سیاسی عظیمی را به دنبال داشت، بحران هایی که شبح کمونیسم را در اروپا دامن زده بودند، بورژوازی خود به یک جریان ارتجاعی تبدیل می شود و بازگشت به گذشته را به جای حرکت رو به جلو در پیش می گیرد. جنبش های کمونیستی طبقه ی کارگر که شبح کمونیسم را به امر واقع در جامعه ی ان دوران تبدیل کرده بودند در نتیجه ی ضد انقلابات بورژوایی در اروپا به وحشیانه ترین شکل ممکن سرکوب شدند. مهمترین اسناد ژورنالیستی و گزارشات دقیق از این تحولات را مارکس و انگلس در اثار مختلف خود از جمله هیجدهم برومر، مبارزه ی طبقاتی در فرانسه، انقلاب و ضد انقلاب در المان و مقالات مارکس به اسم بورژوازی و ضد انقلاب منتشر کرده اند. در انقلابات 1848 در اروپا طبقه ی کارگر به عنوان یک نیروی انقلابی وارد میدان شد، ولی از انجاییکه این طبقه نمی توانست با دست بردن به استراتژی درست از „طبقه در خود به طبقه برای خود“ تبدیل شود یعنی قدرت سیاسی را به دست بگیرد، تمام طبقات ذیگر همچون دهقانان، بورژوازی، خرده بورژوازی و تمام احزاب و جریانات سیاسی به عنوان دشمنان طبقه ی کارگر وارد میدان شده و انقلابی که بدون حضور طبقه ی کارگر نمی توانست به سرانجام برسد را در نطفه خفه کرده و ضد انقلابی ترین و هارترین نیروها بر گرده ی شکست انقلاب و در نتیجه ی در هم کوبیدن انقلابات پرولتاری طبقه ی کارگر به قدرت رسیده، هزاران نفر را تیرباران کرده و یا به زندان و تبعید محکوم کردند. در فرانسه سر دسته ی اشرار و لمپن های فرانسوی لویی بناپارت به عنوان ناپلئون سوم با سرکوب وحشیانه ی طبقه ی کارگر به عنوان „نماینده ی حزب نظم“ به قدرت می رسد. مارکس در هیجدهم برومر به دقیق ترین شکل ممکن قدرت گیری ضد انقلاب در فرانسه را به تصویر می کشد و نشان می دهد که انقلابات بورژوایی چگونه به ضد ارمان های اولیه ی خود (آزادی، برابری و برادری) تبدیل می شوند و دلقک لمپنی مثل لوئی بناپارت که مردم او را سوسیس خطاب می کردند و با تمسخر شعار زنده باد „ناپلئون“ زنده باد سوسیس سر می دادند، را به قدرت می رساند. مردم شمال سوریه در شرایط فعلی وضعیت مشابهی با طبقه ی کارگر فرانسه در سال های بین 1848 تا 1851 را دارند، چون تمام جهانیان این مردم را تنها گذاشته اند، تا انان توسط یک دلقک لمپن اسلامیست و فاشیست که بازگشت به امپراتوری عثمانی و دوران سلاطین را در سر می پروراند، قتل عام شوند. خون اشامی فاشیسم تورک و اردوغان جنایتکار تنها با خون اشامی „ناپلئون“ بناپارت و هیتلر و سلاطین انسان خوار عثمانی، اتاتورک و موسولینی و صدام و خمینی جلاد و پینوشه و دیگران قابل مقایسه است. خاورمیانه به مثابه ی یک دستگاه کامپیوتر من همیشه دولت های خاورمیانه را با یک دستگاه کامپیوتر مقایسه می کنم که توسط شرکت „ایکس“ تولید شده است، همین کامپیوتر بعد از یک مدت ویروسی از شرکت ایکس دریافت می کند و شما باید برای از بین بردن این ویروس دوباره دست به دامن شرکت „ایکس“ شوید. دولت های حاکم در کشورهای تاریخا نیمه مستعمره ی خاورمیانه را می توان همین محصول شرکت امپریالیسم و استعمار جهانی خواند، امپریالیسمی که هر چند سال یک بار برای سلطه بر این منطقه یک ویروس فاشیستی، اسلامی و یا قومی تولید کرده و ان را به جان مردم می اندازد، بعد از مدتی چپ و راست جامعه به امید اینکه که امپریالیسم دوباره به داد مردمی که از دست ویروس فاشیسم اسلامی و قومی به ستوه امده اند، رهایی یابند بی صبرانه برای دخالت های امپریالیستی در منطقه لحظه شماری می کنند. این برنامه ده های متوالی است از جانب شرکت های چند ملیتی امپریالیستی نه تنها علیه مردم خاورمیانه بلکه علیه کل کشورهای تحت سلطه ی امپریالیسم اجرا می شود. پروژه هایی که در چارچوب „الترناتیو سازی“ و „رژیم چنج“ قرار می گیرند، با همین منطق به پیش می روند. در این وضعیت توده ی مردم به خاطر نداشتن اگاهی طبقاتی روشن، در بند و بست های منطقه یی زندگی شان به تباهی کشیده می شود و به صورت سیستماتیک قتل عام می شوند. امپریالیسم و سرمایه داری متاخر اگرچه از لحاظ تکنیکی در بالاترین مرحله ی خود است، اما کشتار جمعی مردم کشورهای „پیرامونی“ را با بمب های کشتار جمعی جایگزین کشتار با گیوتن در قرون وسطی کرده است و به اوج گندیدگی خود از لحاظ سیاسی و اخلاقی رسیده است. شما اگر به موزه های قرون وسطایی در اروپا مراجعه کنید، گیوتن هایی را می بینید که به مثابه ی سمبل های دوران توحش کلیسا در اروپا در انجا به نمایش گذاشته می شوند، اما همین سرمایه دارانی که گیوتن را در غرب به موزه سپرده و اعدام را برای شهروندان خود لغو کرده اند، هر ثانیه، دقیقه، روز، هفته، ماه و سال مردمان دیگر از کشورهای دیگر به ویژه کشورهای نفت خیز و بحرانی را به صورت جمعی سیستماتیک با بمب هایی که هزاران برابر خطرناکتر و وحشیانه تر از گیوتن است قتل عام می کنند، بدون اینکه صاحبان قدرت عذاب وجدان بگیرند و به عنوان وحشی، قاتل و یا تروریست شناخته شوند. در اینجا باید یک جابجای ایی در مفاهیم شکل گرفته باشد و ان جابجایی این است که ایدئولوژی بورژوایی کشتار جمعی مردمان غیر اروپایی را امر روتین و عادی مثل نوشیدن ابجو در بارهای اروپای می داند، اما گیوتن را که با ان فقط می توان یک نفر را کشت به عنوان سمبل توحش کلیسا به موزه می سپارد. ایدئولوژی بورژوایی، جنایت و توحش را به اسم „انحصاری کردن خشونت در دستان دولت“، چیزی که ماکس وبر ملعون و نژادپرست بروکرات ان را فرمول بندی کرده و از ان دفاع می کند، را امری کاملا عادی می خواند، اما مقاومت توده ی مردم در مقابل سیاست های فاشیستی و انسان ستیزانه ی سرمایه داری و دست بردن به قهر و اسلحه در مقابل تعرض فاشیسم به جامعه را تروریسم می خواند. در اینجا کمونیست ها و رادیکال های جامعه باید با شعار زنده باد تروریسم و نابود باد انحصار سرکوب به خیابان بیایند، در صورتی که به اگاهی طبقاتی مسلح باشند. در مورد تلاش های فاشیسم تورک برای جنوساید مردم بی دفاع سوریه، انچه جنایتکارترین و تروریستی ترین سازمان و نهاد بین المللی یعنی ناتو ان را تلاش دولت ترکیه برای حفظ امنیت و ثبات در منطقه خوانده است، می توان مقاومت نیروهای قهرمان مردمی از ی پ گ و ی پ ژ گرفته تا دیگر نیروهای مردمی وابسته به اقلیت های قومی و مذهبی دیگر خواند، نیروهایی که از جانب همین ناتوی تروریست و دولت های جنایتکار و انسان کش امپریالیستی غربی به عنوان تروریسم شناخته می شوند را باید پاسخ انقلابی به تروریسم منطقه یی و رژیم فاشیستی ترکیه خواند. کسانی که در این میدان تحت هر عنوانی تعرض امپریالیستی رژیم فاشیست تورک به خاک سوریه را توجیه می کنند و یا مستقیم و غیر مستقیم از ان دفاع می کنند، در منتهی الیه خط فاشیسم ایستاده اند و بسان جلادانی که در کشتار مردم سهیم هستند، باید به عنوان تبهکار شناخته شوند. تمام انسان های ازادی خواه و برابری طلب در سطح جهانی باید در مقابل این تعرض ایستاده و به هر طریق ممکن به این وظیفه ی اخلاقی و انقلابی پایبند باشند که تعرض به مرزهای دیگر سرزمین ها از جانب هر دولتی که صورت پذیرد، جنایتی نابخشودنی است که تنها پاسخ دقیق به ان مقاومت مسلحانه در مقابل نیروی مهاجم و قتل عام مهاجمین است. تعرض دولت فاشیستی تورک به شمال سوریه فارغ از اینکه یک تعرض امپریالیستی است، قلدری جنایتکارانه ایی است، که باید به شکست کشانده شود. این تعرض مانند تعرض مجموعه یی لمپن چاقوکش به انسان های ضعیف و بی دفاع است، انسان های بی دفاعی که هیچ جرمی علیه دیگران مرتکب نشده اند. در این شرایط هر کس که ذره یی شرافت انسانی در وجودش باشد، باید در مقابل نیروی مهاجم و قلدر و لمپن ایستاده و این ایستادگی را به عنوان یک مسئولیت اخلاقی به رسمیت بنشاسد. اخلاق حکم می کند به کسانی که در یک جنگ نابرابر قلدر مائابانه از جانب یک نیروی مهاجم قتل عام می شوند حمله نشود. حمله به انسان های ضعیف، فارغ از ایدئولوژی و مرامی که دارند، جنایت جنایت هاست. اگر من تعرض بوداییان فاشیست به مسلمانان برمه و برمودا را محکوم کرده و از حق زیست اقلیت مسلمان و حق تسلیح انان در مقابل وحوش فاشیست بودایی دفاع کردم، به هیچ وجه اشتباه نکردم. کسانی که به موضع من در ان زمان حمله کردند، فاشیست های انسان نمایی بوده که به جبهه ی „چپ رادیکال“ به تعبیر لنینی از رادیکالیسم کارتونی در „بیماری چپ روی کودکانه در کمونیسم“ تعلق دارند که راهنمای چپ می زنند، اما با طبقه ی حاکم و با فاشیسم همراه می شوند. جنگی که به روژاوا تحمیل شده است، یک جنگ به شدت نابرابر است. دولت فاشیست تورک اما با اراده ی بیش از پنج میلیون نفر از مردم شمال سوریه که بین مردن در مبارزه و جدال مسلحانه و مرگ بعد از اسارت و حقارت اولی را ترجیح می دهند، روبروست. در این شرایط که تمام قدرت های امپریالیستی منطقه یی و جهانی مردم روژاوا را تنها گذاشته اند، نیروهای مردمی مسلح در این منطقه تا اخرین فشنگ با فاشیست های تورک خواهند جنگید، اما حاضر به تسلیم شدن در مقابل فاشیسم تورک نخواهند شد. تمام نیروهای ازادی خواه و برابری طلب جهانی باید با تشکیل جبهه های انتی فاشیستی مانند جنگ داخلی در اسپانیا به یاری نیروهای روژاوا رفته و در مقابل فاشیسم تورک و امپریالیسم امریکا یک قطب انترناسیونالیستی و انتی فاشیستی از بریگاردهای سرخ و مسلح را تشکیل دهند. نیروهای حاکم در روژاوای کردستان هم لازم است به شدت از مواضع پاسیفیستی پ ک ک فاصله گرفته و رادیکالیزه شوند و مخالفین خود را به صورت فیزیکی نابود کنند. در شرایطی که خطر ازاد شدن ده ها هزار زندانی داعشی از زندان های روژاوا وجود دارد، تیرباران این جنایتکاران می تواند مانع از پیوستنشان به نیروهای فاشیست اسلامی تحت سلطه ی رژیم فاشیست تورک شود. پروسه ی اعدام جنایتکاران داعشی اسیر در زندان های ی پ گ و ی پ ژ باید از همین امروز به اجرا دراید. در جنگ باید با دشمن بسان دشمن رفتار کرد و قانون جنگ را رعایت کرد وگرنه هر نوع لیبرال منشی و „انسان دوستی“ ابلهانه می تواند به کشتار نیروهای خودی بیانجامد. در شرایطی که نسل کشی در جریان است، نیروهای نژادپرست و فاشیست ایرانی و عظمت طلب از سلطنت طلب گرفته تا سکولار دمکرات و مشروطه خواه و دیگر اراذل و اوباش دور و بر کٌره ی محمد رضا شاه پهلوی یعنی رضا پهلوی و بریدگان از این مزدور بی خاصیت از جمله رئیس سکولار دمکرات های ایرانی یعنی اسماعیل نوری علا و هم اخوری هایش دست به تبلیغات فاشیستی علیه کًردها زده و از ترس اینکه تحمیل جنگ از جانب ترکیه به روژاوا به احساسات ملی گرایانه در میان کٌردهای دیگر کشورها و از جمله ایران دامن بزند، چیزی که یک مساله ی طبیعی است، مشغول نشخوار ادبیات فاشیستی در مورد „ضرورت حفظ تمامیت ارضی“ و مبارزه با „تجزیه طلبی“ بر امده اند. جریان این جنایتکاران فاشیست به سرنوشت یک مرد کٌرد در کردستان عراق شبیه است که خانه اش داشت می سوخت و رهگذری که از انجا می گذشت و دنبال فندک می گشت، از مردمی که در تلاش برای خاموش کردن خانه ی در حال سوختن این مرد بوده درخواست می کند که لطفا فعلا اتش را خاموش نکنند، تا او سیگارش را روشن می کند. این فاشیست ها هم در این شرایط جنوساید و نسل کشی مردم شمال سوریه را وقتی به دست اردوغان جلاد می بینند، به جای محکوم کردن ان از „تجزیه ی“ ایران می ترسند. من از همین جا اعلام می کنم: در صورت سرنگونی جمهوری اسلامی چپ و کمونیسم اگر کل قدرت را به دست نگیرد، بی گمان بخش عظیمی از قدرت سیاسی را به دست می گیرد. ما می توانیم ده ها و چند صد هزار نفر را در ایران مسلح کنیم و ارتش سرخ کمونیستی تشکیل دهیم، ارتشی که هر نیروی مسلحی که قصد تعرض به او را داشته باشد، تار و مار می کند. در شرایطی که ما با اتکا به نیروی طبقه ی کارگر و بدون پشتوانه ی دولت های غربی می توانیم تنها در کردستان ایران بالای 500 هزار نفر را مسلح کنیم، اوباش „سکولار فاشیست“ و سلطنت طلب که مدام مشغول چکمه لیسی برای غرب هستند، اصلا جرات بازگشت به ایران را نخواهند داشت. ان زمان به اوباش فاشیست سلطنت طلب و „سکولار“ فاشیست اعلام می کنیم که به قوانین سوسیالیستی ایی که ما تدوین می کنیم احترام گذاشته و در عمل هم ان را اجرا کنند، در غیر این صورت اردوگاه های کار اجباری منتظرشان خواهد بود. سلطنت طلبانی که به خاطر رابطه ی خونی با اوباش خون اشام و جنایتکار یعنی خانواده ی شاهنشاهی در خارج کشور با پول های باداورده ی مردم بی چیز برای خود سرمایه دار شده اند، در صورتی که به کشور برگردند، دستگیر شده و تمام ثروت و سرمایه شان را اجتماعی می کنیم. حقوق دمکراتیک مردم تحت ستم از جمله حق تعین سرنوشت مردم تمام مناطق ایران از کٌرد و عرب گرفته تا ترک و بلوچ و ترکمن و غیره را برای تشکیل دولت مستقل به انتخاب توده ی مردم مناطق مختلف ایران گذاشته، ان را با تمام قدرت به رسمیت شناخته و از ان دفاع می کنیم و هر کس به حقوق دمکراتیک این مردم احترام نگذارد و علیه ان مبارزه کند و دست به اسلحه ببرد را افسار می زنیم. ان زمان اوباش فاشیست و سلطنت طلب و „سکولار فاشسیت“ می توانند برای خود ژاژخایی کنند. جالب تر از همه این است که عده یی خیالپرداز احمق که در مجموع کل ایران دویست نفر هوادار ندارند، به صورت „رهبران“ خودخوانده به „نمایندگی“ از مردم ایران „شورایی“ از بالا درست کرده اند، که مثل مجلس خبرگان رژیم اسلامی ایران است. این „شورای گذار“ در تلاش است در صورت „براندازی“ „نرم“ جمهوری اسلامی، „حکومت موقت“ را به دست بگیرد، بدون اینکه حتی یک نفر این „شورای“ „نگهبان“ را انتخاب کرده باشد. این خیالپردازان احمق، ابله تر از انند که چیزی به اسم „براندازی“ „نرم“ برای یک رژیم فاشیستی تا دندان مسلح مانند رژیم فاشیست اسلامی ایران، خیال خام است. رژیم جمهوری اسلامی ایران تنها با اعتصابات طولانی کارگری و مبارزه ی قهرامیز خیابانی و سنگر به سنگر توسط طبقه ی کارگر و توده ی مردم در یک پروسه ی انقلابی و قهرامیز می تواند سرنگون شود. هر چیزی غیر از این برای سهم خواهی از حاکمیت و سهیم شدن در جلادی است. این „شورای“ „گذار“ به اندازه ی „شورای نگهبان“ دمکراتیک است و از نظر اکثریت توده های مردم هیچ مشروعیتی ندارد و چیزی فراتر از خودارضایی یک مجموعه مشنگ با روح خود نیست. این دایی جان ناپلئون ها در“غربت“ به خاطر مصرف بالای شیره ی خالص ایرانی که توسط سوپرمارکت ها و قالی فروشی های ایرانی در خارج کشور توزیع می شود، در اوج نشئگی علیرغم تاکید بر „دمکرات بودن“ و تبلیغ „دمکراسی“ دست به اقدامات خیالی دیکتاتور مائابانه زده و بعد از پریدن نشئگی از کله شان و بازگشت به واقعیت سفت و سخت دوباره دست به دامن بقال های خرده بورژوای ایرانی برای تهیه کردن شیره ی خالص می شوند. حسن معارفی پور 14.10.2019

دست فاشیسم از مردم شمال سوریه کوتاه

این را باید هر کسی به درستی بداند که تحولات اجتماعی منتظر هیچ جریانی نخواهند ماند تا „تحلیل“ های خود را تکمیل کند. هر انسان انقلابی و هر جریان رادیکالی باید در هر شرایطی امادگی داشته باشد، پاسخ روشن و رادیکال به مسائل بدهد و جامعه را در انتظار اتمام تحلیل هایش نگه ندارد. به قول برتولت برشت جنگ ها سریعتر از ان اتفاق می افتند که یک نویسنده نوشته اش را تمام کند. زمانی که صاحبان قدرت از صلح صحبت می کنند باید منتظر جنگ بود. جنگ در ذات نظام های طبقاتی است و همچون بنزین برای ماشین سرکوب دولتی عمل می کند. هر نظام طبقاتی و به ویژه سیستم های سرمایه داری جنگ را به عنوان ادامه ی سیاست خود به پیش می برند.جنگی که به مردم شمال سوریه به مردم این منطقه تحمیل شده است، تنها از زاویه ی نقد اقتصاد سیاسی قابل توضیح است. هر گونه مباحث و تحلیل های اخلاقی و نرماتیو (هنجاری)، تحلیل هایی که نقش اقتصاد سیاسی و همچنین هژمونی سیاسی و منطقه یی را در نظر نگیرند، نمی توانند به هیچ وجه واقعیت جنگ را توضیح دهند. تاریخ سرمایه داری و حتی ماقبل سرمایه داری با جنگ گره خورده است. جنگ هایی که به بهانه های متفاوتی همچون پیروزی „خیر بر شر“، „دخالت بشردوستانه“، „نقض“ „حقوق بشر“ در دیگر کشورها از جانب طبقات حاکم و ایدئولوژی حاکم در کشورهای جنگ طلب تحت نام جنگ های „مشروع“ به جامعه حقنه شده اند، چیزی جز توحش و بربریت علیه مردم بی دفاع کشورهای دیگر نبوده و نیستند. جنگ هایی که در یک قرن گذشته شکل گرفته اند را می توان در چارچوب جنگ های امپریالیستی دسته بندی و تابع سیاست های سرمایه دارانه ی عصر امپریسالیسم خواند. جنگ های موسوم به جنگ های قومی و مذهبی تنها در رابطه با اقتصاد سیاسی بورژوازی در عصر امپریالیسم قابل توضیح هستند. به همین دلیل لازم است که از تحلیل های روبنایی جنگ و مشغول شدن به موضوعات به شدت پرت و بی ربط دوری گزید و به دلایل واقعی جنگ دوری کرد و سراغ ریشه ی قضیه یعنی اقتصاد سیاسی رفت.

اقتصاد سیاسی سرمایه داری معاصر در عصر سرمایه داری دیجیتال تا به امروز و در دهه ی دوم قرن بیست و یکم متکی به نفت است. بدون نفت خام به عنوان مهمترین منبع انرژی چراغ خانه ها در پیشرفته ترین کشورهای اروپایی خاموش می شوند، کارخانه ها از کار می افتند، قطار ها از حرکت می ایستند، کشتی ها در سواحل می پوسند و 99 درصد ماشین ها حتی نمی توانند یک متر حرکت کنند. بدون نفت زندگی میلارد ها نفر در سراسر جهان مختل می شود و تمام روابط تجاری بین المللی و غیره متوقف می شوند. بدون جنگ هواپیماها از حرکت می ایستند و مهمتر از همه کارخانه های اسلحه سازی دیگر توانایی تولید اسلحه را ندارند.  بی دلیل نیست که زندگی مردم خاورمیانه توسط دولت های جنایتکار „مدافع“ „حقوق“ بشر به تبهکارانه ترین شکل ممکن در نتیجه ی جنگ بر سر نفت به نابودی کشیده می شود، تا هر کدام از دولت های امپریالیستی جهانی از طریق سلطه ی اقتصادی بر این منطقه و تسلط بر صنعت نفت، سیاست کشورهای نفت خیز خاورمیانه و دیگر مناطق را را تحت تاثیر قرار دهند و هژمونی خود را به راه اندازی جنگ های قومی و مذهبی به هژمونی غالب تبدیل می کنند. سیاست استعمارگران انگلیسی در گذشته بر امر „تفرقه انداختن و حکومت کردن“ متکی بود، سیاستی که امپریالیسم امریکا در حال حاضر به شکل دیگری در خاورمیانه به پیش می برد.

ما در شرایط فعلی در خاورمیانه در یک جنگ جهانی به سر می بریم، جنگی که طرفین  درگیر خود به صورت مستقیم مانند جنگ های امپریالیستی بین نیروهای امپریالیستی „جهانی“ اول و دوم، درگیر نیستند، بلکه سعی می کنند نیروهای نزدیک به خود را همچون بازی شطرنج در منطقه به کار گیرند، تا خود به عنوان تماشاچی جنگ از نتایج بازی جنگ صدمه ی مستقیم نبینند و از نیروهای دیگر در منطقه به عنوان سربازان پیاده نظام خود استفاده کنند. در این شرایط است که امریکا و غرب روزی روی فاشیسم اسلامی سرمایه گذاری می کنند و روز بعد در نتیجه ی ناچاری دست به دامن نیروهای ی پ گ و ی پ ژ برای سرکوب ویروسی که خود تولید کرده اند یعنی داعش می شوند. در کل جهان و خاورمیانه ما در دورانی به سر می بریم که می توان این دوران را دوران ویرانی عقل خواند. پست مدرنیسم به مثابه ی ایدئولوژی نئولیبرالی اگرچه بخشا در اروپا و غرب از جانب بخشی از جامعه بارها استفراغ شده است، اما فرمت افراطی ان به دقیق ترین شکل در پیکر داعش و به عنوان یک باکتری نئولیبرالی و محصول اقتصاد سیاسی امپریالیستی با چند دهه تاخیر در خاورمیانه ظهور می کند و وحشیانه ترین شکل خشونت را برای ارضای روح انسان های بی شعور پست مدرن فاشیست و نئولیبرال عملی می کند. پست مدرنیسم شرقی یک بار در قالب صوفی گرایی در بین شعرا و نویسندگان قومی قبیله ی کُرد همچون بختیار علی و مریوان وریا قانع و ملابختیار و غیره خود را نشان می دهد، بار دیگر در مباحث ارتجاعی اوجالان که رهایی اینده را در بازگشت به گذشته می بیند و شیوه ی حاکمیت فئودالی و ارباب رعیتی قرون وسطایی را „اخلاقی“ تر از سرمایه داری متوحش می داند، اما فرمت واقعی پست مدرنیسم شرقی در چارچوب ایدئولوژی فاشیسم اسلامی داعشی و سبک فعالیت سیاسی انان نقش می بندد و پیگر پیدا می کند.

مردم شمال سوریه و یک مقایسه ی تاریخی

وضعیت مردم شمال سوریه در شرایط فعلی بیش از هر زمانی با وضعیت طبقه ی کارگر فرانسه در دوران ضد انقلاب بورژوایی لوئیس بناپارات قابل مقایسه است. انقلاب کبیر فرانسه  1789توانسته بود تا حدود زیادی کثافات کلیسا و مناسبات فئودالی را به گور سپرده بود، اما با فروکش کردن انقلابات بورژوایی و شکل گیری بحران اقتصادی سال 1845 در بریتانیا، بحران اقتصادی ایی که سریع به خارج از بریتانیا و از جمله فرانسه و المان سرایت کرد و بحران های سیاسی عظیمی را به دنبال داشت، بحران هایی که شبح کمونیسم را در اروپا دامن زده بودند. جنبش های کمونیستی طبقه ی کارگر که شبح کمونیسم را به امر واقع در جامعه ی ان دوران تبدیل کرده بودند در نتیجه ی ضد انقلابات بورژوایی در اروپا به وحشیانه ترین شکل ممکن سرکوب شدند. مهمترین اسناد ژورنالیستی و گزارشات دقیق از این تحولات را مارکس و انگلس در اثار مختلف خود از جمله هیجدهم برومر، مبارزه ی طبقاتی در فرانسه، انقلاب و ضد انقلاب در المان و مقالات مارکس به اسم بورژوازی و ضد انقلاب منتشر کرده اند. در انقلابات 1848 در اروپا طبقه ی کارگر به عنوان یک نیروی انقلابی وارد میدان شد ولی از انجاییکه این طبقه نمی توانست با دست بردن به استراتژی درست از طبقه در خود به طبقه برای خود تبدیل شود یعنی قدرت سیاسی را به دست بگیرد، تمام طبقات دهقان، بورژوا، خرده بورژوا و تمام احزاب و جریانات سیاسی به عنوان دشمنان طبقه ی کارگر وارد میدان شده و انقلابی که بدون حضور طبقه ی کارگر نمی توانست به سرانجام برسد را در نطفه خفه کرده و ضد انقلابی ترین و هارترین نیروها بر گرده ی شکست انقلاب و در نتیجه ی در هم کوبیدن انقلابات پرولتاری طبقه ی کارگر را کنار زدند، هزاران نفر را تیرباران کرده و یا به زندان و تبعید محکوم کردند. در فرانسه سر دسته ی اشرار و لمپن های فرانسوی لویی بناپارت به عنوان ناپلئون سوم با سرکوب وحشیانه ی طبقه ی کارگر به عنوان „نماینده ی حزب نظم“ به قدرت می رسد. مارکس در هیجدهم برومر به دقیق ترین شکل ممکن قدرت گیری ضد انقلاب در فرانسه را به تصویر می کشد و نشان می دهد که انقلابات بورژوایی چگونه به ضد ارمان های اولیه ی خود تبدیل می شوند و دلقک لمپنی مثل لوئیس بناپارت که مردم او را سوسیس خطاب می کردند و با تمسخر شعار زنده باد  „ناپلئون“ زنده باد سوسیس سر می دادند، را به قدرت می رساند.

مردم شمال سوریه در شرایط فعلی وضعیت مشابهی با طبقه ی کارگر فرانسه در سال های بین 1848 تا 1851 را دارند، چون تمام جهانیان این مردم را تنها گذاشته اند، تا انان توسط یک دلقک لمپن اسلامیست و فاشیست که بازگشت به امپراتوری عثمانی و دوران سلاطین را در سر می پروراند، قتل عام شوند. خون اشامی فاشیسم تورک و اردوغان جنایتکار تنها با خون اشامی „ناپلئون“ بناپارت و هیتلر و سلاطین انسان خوار عثمانی، اتاتورک و موسولینی و صدام و خمینی جلاد و پینوشه و دیگران قابل مقایسه است.

خاورمیانه به مثابه ی یک دستگاه کامپیوتر

من همیشه دولت های خاورمیانه را با یک دستگاه کامپیوتر مقایسه می کنم که توسط شرکت ایکس تولید شده است، همین کامپیوتر بعد از یک مدت ویروسی از شرکت ایکس دریافت می کند و شما باید برای از بین بردن این ویروس دوباره دست به دامن شرکت ایکس شوید. دولت های حاکم در کشورهای تاریخا نیمه مستعمره ی خاورمیانه را می توان همین محصول شرکت امپریالیسم و استعمار جهانی خواند، امپریالیسمی که هر چند سال یک بار برای سلطه بر این منطقه یک ویروس فاشیستی، اسلامی و یا قومی تولید کرده و ان را به جان مردم می اندازد، بعد از مدتی چپ و راست جامعه به امید اینکه که امپریالیسم دوباره به داد مردمی که از دست ویروس فاشیسم اسلامی و قومی به ستوه امده اند، رهایی یابند بی صبرانه برای دخالت های امپریالیستی در منطقه لحظه شماری می کنند. این برنامه ده های متوالی است از جانب شرکت های چند ملیتی امپریالیستی نه تنها علیه مردم خاورمیانه بلکه علیه کل کشورهای تحت سلطه ی امپریالیسم اجرا می شود. پروژه هایی که در چارچوب „الترناتیو سازی“ و „رژیم چنج“ قرار می گیرند، با همین منطق به پیش می روند. در این وضعیت توده ی مردم به خاطر نداشتن اگاهی طبقاتی روشن، در بند و بست های منطقه یی زندگی شان به تباهی کشیده می شود و به صورت سیستماتیک قتل عام می شوند. امپریالیسم و سرمایه داری متاخر اگرچه از لحاظ تکنیکی در بالاترین مرحله ی خود است، اما کشتار جمعی مردم کشورهای „پیرامونی“ را با بمب های کشتار جمعی جایگزین کشتار با گیوتن در قرون وسطی کرده است. شما اگر به موزه های قرون وسطایی در اروپا مراجعه کنید، گیوتن هایی را می بینید که به مثابه ی سمبل های دوران توحش کلیسا در اروپا در انجا به نمایش گذاشته می شوند، اما همین سرمایه دارانی که گیوتن را در غرب به موزه سپرده و اعدام را برای شهروندان خود لغو کرده اند، هر ثانیه، دقیقه، روز، هفته، ماه و سال مردمان دیگر از کشورهای دیگر به ویژه کشورهای نفت خیز و بحرانی را به صورت جمعی سیستماتیک با بمب هایی که هزاران برابر خطرناکتر و وحشیانه تر از گیوتن است قتل عام می کنند، بدون اینکه عذاب وجدان بگیرند و به عنوان وحشی، قاتل و یا تروریست شناخته شوند. در اینجا باید یک جابجای ایی در مفاهیم شکل گرفته باشد و ان جابجایی این است که ایدئولوژی بورژوایی کشتار جمعی مردمان غیر اروپایی را امر روتین و عادی مثل نوشیدن ابجو در بارهای اروپای می داند، اما گیوتن را که با ان فقط می توان یک نفر را کشت به عنوان سمبل توحش کلیسا به موزه می سپارد.

ایدئولوژی بورژوایی، جنایت و توحش را به اسم „انحصاری کردن خشونت در دستان دولت“، چیزی که ماکس وبر ملعون و نژادپرست بروکرات ان را فرمول بندی کرده و از ان دفاع می کند، را امری کاملا عادی می خواند، اما مقاومت توده ی مردم در مقابل سیاست های فاشیستی و انسان ستیزانه ی سرمایه داری و دست بردن به قهر و اسلحه در مقابل تعرض فاشیسم به جامعه را تروریسم می خواند. در اینجا کمونیست ها و رادیکال های جامعه باید با شعار زنده باد تروریسم و نابود باد انحصار سرکوب به خیابان بیایند، در صورتی که به اگاهی طبقاتی مسلح باشند.

در مورد تلاش های فاشیسم تورک برای جنوساید مردم بی دفاع سوریه، انچه جنایتکارترین و تروریستی ترین سازمان و نهاد بین المللی یعنی ناتو ان را تلاش دولت ترکیه برای حفظ امنیت و ثبات در منطقه خوانده است، می توان مقاومت نیروهای قهرمان مردمی از ی پ گ و ی پ ژ گرفته تا دیگر نیروهای مردمی وابسته به اقلیت های قومی و مذهبی دیگر خواند، نیروهایی که از جانب همین ناتوی تروریست و دولت های جنایتکار و انسان کش امپریالیستی غربی به عنوان تروریسم شناخته می شوند را باید پاسخ انقلابی به تروریسم منطقه یی و رژیم فاشیستی ترکیه خواند. کسانی که در این میدان تحت هر عنوانی تعرض امپریالیستی رژیم فاشیست تورک به خاک سوریه را توجیه می کنند و یا مستقیم و غیر مستقیم از ان دفاع می کنند، در منتهی الیه خط فاشیسم ایستاده اند و بسان جلادانی که در کشتار مردم سهیم هستند، باید به عنوان تبهکار شناخته شوند.

تمام انسان های ازادی خواه و برابری طلب در سطح جهانی باید در مقابل این تعرض ایستاده و به هر طریق ممکن به این وظیفه ی اخلاقی و انقلابی پایبند باشند که تعرض به مرزهای دیگر سرزمین ها از جانب هر دولتی که صورت پذیرد، جنایتی نابخشودنی است که تنها پاسخ  دقیق به ان مقاومت مسلحانه در مقابل نیروی مهاجم و قتل عام مهاجمین است.

تعرض دولت فاشیستی تورک به شمال سوریه فارغ از اینکه یک تعرض امپریالیستی است، قلدری جنایتکارانه ایی است، که باید به شکست کشانده شود. این تعرض مانند تعرض مجموعه یی لمپن چاقوکش به انسان های ضعیف و بی دفاع است، انسان های بی دفاعی که هیچ جرمی علیه دیگران مرتکب نشده اند. در این شرایط هر کس که ذره یی شرافت انسانی در وجودش باشد، باید در مقابل نیروی مهاجم و قلدر و لمپن ایستاده و این ایستادگی را به عنوان یک مسئولیت اخلاقی به رسمیت بنشاسد. اخلاق حکم می کند به کسانی که در یک جنگ نابرابر قلدر مائابانه از جانب یک نیروی مهاجم قتل عام می شوند حمله نشود. حمله به انسان های ضعیف، فارغ از ایدئولوژی و مرامی که دارند، جنایت جنایت هاست. اگر من تعرض بوداییان فاشیست به مسلمانان برمه و برمودا را محکوم کرده و از حق زیست اقلیت مسلمان و حق تسلیح انان در مقابل وحوش فاشیست بودایی دفاع کردم، به هیچ وجه اشتباه نکردم. کسانی که به موضع من در ان زمان حمله کردند، فاشیست های انسان نمایی بوده که به جبهه ی „چپ رادیکال“ به تعبیر لنینی از رادیکالیسم کارتونی در „بیماری چپ روی کودکانه در کمونیسم“ تعلق دارند که راهنمای چپ می زنند، اما با طبقه ی حاکم و با فاشیسم همراه می شوند.

جنگی که به روژاوا تحمیل شده است، یک جنگ به شدت نابرابر است. دولت فاشیست تورک اما با اراده ی بیش از پنج میلیون نفر از مردم شمال سوریه که بین مردن در مبارزه و جدال مسلحانه و مرگ بعد از اسارت و حقارت اولی را ترجیح می دهند، روبروست. در این شرایط که تمام قدرت های امپریالیستی منطقه یی و جهانی مردم روژاوا را تنها گذاشته اند، نیروهای مردمی مسلح در این منطقه تا اخرین فشنگ با فاشیست های تورک خواهند جنگید، اما حاضر به تسلیم شدن در مقابل فاشیسم تورک نخواهند شد. تمام نیروهای ازادی خواه و برابری طلب جهانی باید با تشکیل جبهه های انتی فاشیستی مانند جنگ داخلی در اسپانیا به یاری نیروهای روژاوا رفته و در مقابل فاشیسم تورک و امپریالیسم امریکا یک قطب انترناسیونالیستی و انتی فاشیستی از بریگاردهای سرخ و مسلح را تشکیل دهند. نیروهای حاکم در روژاوای کردستان هم لازم است به شدت از مواضع پاسیفیستی پ ک ک فاصله گرفته و رادیکالیزه شوند و مخالفین خود را به صورت فیزیکی نابود کنند. در شرایطی که خطر ازاد شدن ده ها هزار زندانی داعشی از زندان های روژاوا وجود دارد، تیرباران این جنایتکاران می تواند مانع از پیوستنشان به نیروهای فاشیست اسلامی تحت سلطه ی رژیم فاشیست تورک شود. پروسه ی اعدام جنایتکاران داعشی اسیر در زندان های ی پ گ و ی پ ژ باید از همین امروز به اجرا دراید. در جنگ باید با دشمن بسان دشمن رفتار کرد و قانون جنگ را رعایت کرد وگرنه هر نوع لیبرال منشی و „انسان دوستی“ ابلهانه می تواند به کشتار نیروهای خودی بیانجامد.

در شرایطی که نسل کشی در جریان است، نیروهای نژادپرست و فاشیست ایرانی و عظمت طلب از سلطنت طلب گرفته تا سکولار دمکرات و مشروطه خواه و دیگر اراذل و اوباش دور و بر کٌره ی محمد رضا شاه پهلوی یعنی رضا پهلوی و بریدگان از این مزدور بی خاصیت از جمله رئیس سکولار دمکرات های ایرانی یعنی اسماعیل نوری علا و هم اخوری هایش دست به تبلیغات فاشیستی علیه کًردها زده و از ترس اینکه تحمیل جنگ از جانب ترکیه به روژاوا به احساسات ملی گرایانه در میان کٌردهای دیگر کشورها و از جمله ایران دامن بزند، چیزی که یک مساله ی طبیعی است، مشغول نشخوار ادبیات فاشیستی در مورد „ضرورت حفظ تمامیت ارضی“ و مبارزه با „تجزیه طلبی“ بر امده اند. جریان این جنایتکاران فاشیست به سرنوشت یک مرد کٌرد در کردستان عراق شبیه است که خانه اش داشت می سوخت و رهگذری که از انجا می گذشت و دنبال فندک می گشت، از مردمی که در تلاش برای خاموش کردن خانه ی در حال سوختن این مرد بوده درخواست می کند که لطفا فعلا اتش را خاموش نکنند، تا او سیگارش را روشن می کند. این فاشیست ها هم در این شرایط جنوساید و نسل کشی مردم شمال سوریه را وقتی به دست اردوغان جلاد می بینند، به جای محکوم کردن ان از „تجزیه ی“ ایران می ترسند.

من از همین جا اعلام می کنم: در صورت سرنگونی جمهوری اسلامی چپ و کمونیسم اگر کل قدرت را به دست نگیرد، بی گمان بخش عظیمی از قدرت سیاسی را به دست می گیرد. ما می توانیم ده ها هزار نفر را در ایران مسلح کنیم و انان را ارتش سرخ کمونیستی تشکیل دهیم، ارتشی که هر نیروی مسلحی که قصد تعرض به او را داشته باشد، تار و مار می کند. در شرایطی که ما با اتکا به نیروی طبقه ی کارگر و بدون پشتوانه ی دولت های غربی می توانیم تنها در کردستان ایران بالای 500 هزار نفر را مسلح کنیم، اوباش „سکولار فاشیست“ و سلطنت طلب که مدام مشغول چکمه لیسی برای غرب هستند، اصلا جرات بازگشت به ایران را نخواهند داشت. ان زمان به اوباش فاشیست سلطنت طلب و „سکولار“ فاشیست اعلام می کنیم که به قوانین سوسیالیستی ایی که ما تدوین می کنیم احترام گذاشته و در عمل هم ان را اجرا کنند، در غیر این صورت اردوگاه های کار اجباری منتظرشان خواهد بود. سلطنت طلبانی که به خاطر رابطه ی خونی با اوباش خون اشام و جنایتکار یعنی خانواده ی شاهنشاهی در خارج کشور با پول های باداورده ی مردم بی چیز برای خود سرمایه دار شده اند، در صورتی که به کشور برگردند، دستگیر شده و تمام ثروت و سرمایه شان را اجتماعی می کنیم. حقوق دمکراتیک مردم تحت ستم از جمله حق تعین سرنوشت مردم تمام مناطق ایران از کٌرد و عرب گرفته تا ترک و بلوچ و ترکمن و غیره را برای تشکیل دولت مستقل به انتخاب توده ی مردم مناطق مختلف ایران گذاشته، ان را با تمام قدرت به رسمیت شناخته و هر کس به حقوق دمکراتیک این مردم احترام نگذارد و علیه ان مبارزه کند و دست به اسلحه ببرد را افسار می زنیم. ان زمان اوباش فاشیست و سلطنت طلب و „سکولار فاشسیت“ می توانند برای خود ژاژخایی کنند. جالب  تر از همه این است که عده یی خیالپرداز احمق که در مجموع کل ایران دویست نفر هوادار ندارند، به نمایندگی از مردم ایران شورایی از بالا درست کرده اند، که مثل مجلس خبرگان رژیم اسلامی ایران است. این „شورای گذار“ در تلاش است در صورت „براندازی“ نرم جمهوری اسلامی، „حکومت موقت“ را به دست بگیرد، بدون اینکه حتی یک نفر این „شورای“ „نگهبان“ را انتخاب کرده باشد. این خیالپردازان احمق، ابله تر از انند که چیزی به اسم „براندازی“ „نرم“ برای یک رژیم فاشیستی تا دندان مسلح مانند رژیم فاشیست اسلامی ایران، خیال خام است. رژیم جمهوری اسلامی ایران تنها با اعتصابات طولانی کارگری و مبارزه ی قهرامیز خیابانی و سنگر به سنگر توسط طبقه ی کارگر و توده ی مردم در یک پروسه ی انقلابی و قهرامیز می تواند سرنگون شود. هر چیزی غیر از این برای سهم خواهی از حاکمیت و سهیم شدن در جلادی است. این „شورای“ „گذار“ به اندازه ی „شورای نگهبان“ دمکراتیک است و از نظر اکثریت توده های مردم هیچ مشروعیتی ندارد و چیزی فراتر از خودارضایی یک مجموعه مشنگ با روح خود نیست. این دایی جان ناپلئون ها در“غربت“ به خاطر مصرف بالای شیره ی خالص ایرانی که توسط سوپرمارکت ها و قالی فروشی های ایرانی در خارج کشور توزیع می شود، در اوج نشئگی علیرغم تبلیغ „دمکراسی“ دست به اقدامات خیالی دیکتاتور مائابانه زده و بعد از پریدن نشئگی از کله شان و بازگشت به واقعیت سفت و سخت دوباره دست به دامن بقال های خرده بورژوای ایرانی برای تهیه کردن شیره ی خالص می شوند.

حسن معارفی پور

14.10.2019

درباره ی کویرفرونت های کورد

کویرفرونت Querfront از دو واژه ی Quer در زبان آلمانی یعنی خط راست، اریب، عرضی و Front یعنی جبهه، خط مقدم و یا خط اول تشکیل شده است، ولی در زبان سیاسی معنی دیگری دارد. در زبان فارسی هیچ ترجمه ی دقیقی برای این دو کلمه ی که به صورت دقیقی ترکیب شده اند وجود ندارد، به همین خاطر من اینجا خود این مفهوم رابه زبان آلمانی می اورم. اگر بخواهیم کویرفرونت را به زبان سیاسی ترجمه کنیم می توانیم ان رابرداشتن هر گونه تعارض و تناقض در بین جریانات راست و چپ و تشکیل یک جریان کاملا خلقی بدون استراتژی طبقاتی بخوانیم. نمایندگان این ایدئولوژی در دوران جمهوری وایمار از „انقلاب“ محافظه کارانه و یا به تعبیر دیگری از ضد انقلاب دفاع می کردند. آنان بسان فاشیست های اسلامی در ایران قبل از انقلاب 57 انقلابی نبودند، بلکه به شدت محافظه کار و فاشیست بودند، اما از طغیان و شورش و قیام به نفع تثبیت یک سیستم فاشیستی بهره می گرفتند و طغیان انقلابی مردم برای رهایی را در چارچوب سیستم های فاشیستی به شکست می کشاندند. کویرفرونت به ترکیب سوسیالیسم و ناسیونالیسم (بخوانید نازیسم) معتقد است و در تلاش است از این طریق راه را برای ضد انقلاب و تسخیر پتانسیل انقلابی باز کند. در سال های 1920 به بعد این مساله به صورت تئوریک مطرح شد و ترجمه ی عملی ان در شخصیت یک سیاستمدار جنایتکار به اسم Kurt von Schleicher صدراعظم مشروطه ی سلطنتی در المان تا سال 1932 دید.

کویرفرونت گرچه برای دومین بار در سال 2015 در فضای سیاسی آلمان به عنوان یک ایدئولوژی و یک استراتژی بعد از سال ها مطرح شد، اما ریشه ی ان به انقلاب 1918/19 در آلمان بر می گردد و گرایش کوئرفرونت یک گرایش و استراتژی و در عین حال ایدئولوژیی بود که در تلاش برای ترکیب فاشیسم و سوسیالیسم و ساختن تئوری جدید از ان بود و این ایدئولوژی همیشه در جوامع مختلف وجود داشته است.

نمایندگان این ایدئولوژی در گذشته را می توان کارل شمیت، فیسلوف سیاسی و حقوق دان عضو حزب فاشیست، بخشا در تئوری به شدت چپ، اما در عمل به شدت فاشیست، راینهارد گهلن از افسران فاشیست و بنیان گذار سازمان اطلاعات و امنیت المان بعد از سقوط فاشیسم (تحلیل های انسان شناسی گهلن به شدت به تحلیل های ماتریالیستی و مارکسیستی در تئوری نزدیک است. بی دلیل نبود که لوکاچ علیرغم تنفر از این فاشیست جنایتکار به طور جدی به مطالعه ی کتاب های او پرداخت) و در سال های اخیر کسانی چون یورگن الزیز،( از فعالین قدیمی چپ و ژورنالیستی که در نشریات مختلف چپ در المان می نوشت و جزو رهبری حزب چپ در پارلمان اروپا بود) کن جبسون (روزنامه نگاری که طرفدار تئوری توطئه است و همیشه در تلاش است چپ و راست را با هم ادغام کند)، میشائل فوگت (نماینده ی جریانات فاشیستی موسوم به انجمن های برادری و طرفداری تئوری توطئه) و مهمتر از همه یک فاشیست به اسم تیلو سارازین که با تئوری های نژادپرستانه ی خود مهاجرت را به سبک یک چپ برگشتی فاشیست شده مثل خودش به اسم زیلفرعامل نابودی المان و پایان ابهت المانی می خواند. نظریات تیلو سارزاین فلسفه ی „حق“ امیخته با فاشیسم و تئوری توطئه است. او اگرچه تاکنون عضو حزب سوسیال دمکرات المان است، اما نظریاتش به شدت به نظریات نازیست ها نزدیک است. البته نباید فراموش کرد که سارازین خود را شاگرد فردیناند لاسال ملعون و مزدور بیسمارک می داند که در تلاش بود سوسیالیسم „قومی“ پیاده کند و مارکس در نقد برنامه ی گوتا افسارش زد.

این میزان از تبهکاری ایدئولوژیک در سال های اخیر که امروز به اسم کویرفرونت شناخته می شود محصول شکل گیری جنبش های خلقی و قومی همه با هم مسلمان ستیزانه، جنبش دوشنبه ها و تشکیل حزب آلترناتیو برای المان بر فراز این جنبش های خیابانی در سال های اخیر بود. ایدئولوزی کویرفروت به عنوان تئوری توطئه و نوعی تبهکاری در جامعه از جانب تبهکاران در المان تبلیغ و ترویج می شود و فاشیست های بی مغز هم با اقدام به عملی کردن ان جنایت پشت جنایت خلق می کنند. ترجمه ی عملی این ایدئولوژی ضد بشری در شکل حزب الترناتیو برای المان نقش می بست.
درون حزب چپ المان هم کم نبودند کسانی که به این ایدئولوژی به شدت انسان ستیزانه روی اورده و عقلانیت و اگاهی طبقاتی را کنار گذاشته و به فاشیست ها نزدیک شدند.

کویرفرونت کوردی

در خاورمیانه و به خصوص در مناطق کرد نشین پ ک ک نماینده ی بی چون چرای کویرفرونت است. پ ک ک ترکیبی از انقلابی گری پوشالی، ایدئولوژی ناسیونالیستی با چاشنی های از سوسیالیسم فئودالی و انارشیسم و در عمل هم نماینده ی حاکمیت خلق است.
مدت زمانی است که مجموعه یی از این کویرفرونت های کورد در فیس بوک و فضای مجازی با راه اندازی مباحث به شدت سطحی، مبتذل، احساسی در برنامه های زنده ی فیس بوکی، بحث هایی که در ان سوسیالیسم و ناسیونالیسم را با هم قاطی کرده و هر گونه جدایی منافع طبقاتی و تاکید بر تضاد طبقاتی را اشتباه می خوانند. این افراد با تبلیغ یک جنبش همه با همی از چپ و کمونیست و فاشیست و سلفیست کورد و ناسیونالیست و غیره عملا به جریان فاشیستی کویرفرونتی جهانی پیوسته اگرچه نمایندگان آلمانی این جنبش به شدت به تئوری های مختلف تسلط دارند اما „نمایندگان“ کوردی این جریان به جز عبداله اوجالان که هرازگاهی خزعبلاتی „تئوریک“ را به صورت کتابی قطور ولی بی مایه منتشر می کند، در „عدم“ „تئوری“ دست و پا زده، در پراگماتیسم مطلق و پاسخ های احساسی دست و پا زده و کاری جز ژاژخایی در فیس بوک و پشت سرگویی به سبک لات و لوت ها ندارند.

این افراد کسانی همچون خالد علی پناه، پیشمرگ سابق کومه له و سرگردان سیاسی بین کمونیسم کارگری و سازمان زحمتکشان و „بیزنس من“ امروزی و مجموعه یی تاکسی ران لمپن دور و برش و یک مزدور سابق به اسم عباس یگانه و یک سلفیست فاشیست به اسم پیمان حیدری هستند. یک ابله یوانه به اسم بختیار بلوری را باید به این طیف اضافه کرد. این ها برخلاف کویرفرونت های اروپایی و المانی نه دانش تئوریک دارند و نه اصلا کتاب می خوانند. این ابلهان که بخشا تفنگچی کومه له بوده و بخشا از دامن فاشیسم اسلامی سنی (مفتی زاده) در کردستان یا خود نهادهای رژیم اسلامی (سازمان اطلاعات و یا شورای شهر مریوان)، جریاناتی مانند پژاک و پ ک ک و زحمتکشان امده، با تحریک احساسات جاهلان بی مغز کورد و فاشیست های لمپن از جنس خودشان فضای مجازی را به میدانی برای اتحاد نامقدس فاشیسم و سوسیالیسم تبدیل کرده اند. نیروهای چپ و کمونیست جدی باید در مقابل این نیروهای پراکنده که با هم وارد اتحاد می شوند ایستاده و به صورت تئوریک انان را افسار بزند، تا زیر نام انقلابی گری همه با هم و تشکیل اتحاد خلقی مسیر مبارزه ی طبقاتی را به لجن نکشند. جنگ ما با این نیروها یک جنگ طبقاتی است، چون انان علیرغم دفاع پوشالی شان از انقلاب و انقلابی گری عملا به جبهه ی فاشیسم تعلق دارند و همانطور که مشخصا در مورد آلمان نشان دادم، تاریخا این جریانات به فاشیسم ختم شده اند. از همین امروز باید یک جنگ بی امان علیه کویرفرونت های کورد و فارس و عرب و ایرانی و بین المللی شروع کنیم، تا این جانوران با انقلابی گری پوشالی شان نتوانند ضد انقلاب را به جای انقلاب جا بزنند و به خورد مردم بدهند.

حسن معارفی پور
06.10.2019

ماه محرم ماه بلاهت مردم از خودبیگانه شده

هر سال در ماه محرم جمهوری اسلامی مثل هر سال سنت بازتولید مذهب و توحش بربریتی خود و مهندسی افکار توده ی مردم را به کار می گیرد و اراذل و اوباش قمه کش و لمپن و پیر و جوان و کلا متوهمین به این نظام را همچون گله ی گوسفند به خیابان ها و حسینه ها اورده تا با قمه زنی، شمشیر زنی، زنجیر زنی، سینه زنی و غیره این توده ی مردم „عاطفی“ اما بی شعور را بیش از پیش از خود بیگانه کند. سنت سینه زنی و قمه زنی مخصوص ایرانیان داخل کشور نیست، بکله این سنت به بین ایرانیان خارج کشور و کسانی که تحت نام پناهنده حالا به هر دلیلی راهی غرب شده اند می شوند، هم کشیده شده است و هر ساله خیابان های فرانکفورت و هانوفر و تورنتو و استکهلم و لندن، با مارش سیاه پوشان سیاه اندیشان طرفدار جمهوری اسلامی و شیعه ی اثنی عشری سیاه می شود و افکار پوسیده ی هزار و چند سال پیش توسط کسانی بازتولید می شود، که خود اغلب مصرف کنندگان مواد مخدر، مشروبات الکلی و بازدیدکننده ی اماکن „توریسم“ جنسی (بخوانید تروریسم روحی علیه وجود زن) در خارج کشور هستند و هر سال یکی دو بار برای تفریح و نشان دادن اینکه در اروپا زندگی می کنند، به ایران سفر کرده و جدا از دادن اطلاعات به سازمان های جاسوسی و خونخوار رژیم، برای مردم تحت ستم ایران قمپز در کرده که ما خارج کشور نشین هستیم و در اروپا و امریکا صاحب „شرکت“ هستیم! من نمی دونم چرا ایرانیان اروپا به خصوص غیر سیاسی های و سیاسی های طرفدار جنازه ی متعفن سلطنت تا این اندازه عاشق واژه ی „شرکت“ هستند. این بماند که اکثریت پناهندگان از جمله خود من در اروپا و کشورهای غربی به پست ترین مشاغل اجتماعی تن داده اند و سال ها کار سیاه و ظرف شویی و توالت مردم شستن و پیرزن و پیرمرد شستن را تجربه کرده اند. به شخصه ایرانیانی را می شناسم که اینجا ادعا می کنند که در ایران چندین شرکت و ماشین گران قیمت داشته ولی برای شستن توالت و ساعتی 6 یورو کار سیاه حاضرند تن به هر حقارتی بدهند. این قضیه را می گذارم برای فرصتی دیگر.

اما دلیل این خودزنی در ماه محرم چیست؟
مردم ایران در داخل کشور به پارتی و جشن و سرگرمی و مشروب خوری و کارناول و سکس خارج از ازدواج و غیره نیازمندند، اما تمام این مسائل باید در خفا صورت بگیرد و مردم از سایه ی پلیس هم می ترسند. دولت در ایران تا خصوصی ترین مکان های زندگی انسان ها یعنی تخت خواب هم پیش می رود و مردم تا حدود زیادی این را قبول کرده اند، اگر قبول نکرده بودند چهل سال این حکومت وحشی و فاشیست را تحمل نمی کردند و در مراسم های مذهبی ایی که این حکومت نفرین شده و منحوس سازمان می دهد، شرکت نمی کردند. بلاخره مردم ایران به همین „آزادی های یواشکی“ و بردگی آشکار در بیرون از محیط تن داده اند و با خودزنی و تیکه پاره کردن وجود خود بدجوری به ارگاسم روحی می رسند، همانطور که با مصرف تریاک و هروئین به ارگاسم روحی می رسند.

در بین تمام توده هایی مردم از کشورهای مختلف که تاکنون شناخته ام، تاکنون بی جربزه تر، ترسو تر و دورو تر از توده ی مردم ایران ندیدم. در ایران توده ی مردم در سطح وسیع هم راسیست اند، هم مذهبی اند، هم مسلمانند، هم از اسلام متنفرند، هم در خفا از „ازادی یواشکی“ و سکس خارج از ازدواج اگر برایشان ممکن باشد، بهره می گیرند و عرق و تریاکشان هم می زنند و هم مسجد و حسینه و می روند و تسبیح و مهر دارند. هم به امام رضا و ابوالفضل قسم می خورند و هم یک صلیب بزرگتر از افسار شتر مالک اشتر به گردن اویزان می کنند. هم به اعراب فحش فاشیستی می دهند و هم به عربی نماز می خوانند و اسم کودکانشان را عربی و اسلامی انتخاب می کنند. به کوروش شتر می نازند، بدون اینکه یک کتاب تاریخی تا اخر خوانده باشند. در واقع هم می توان گفت که این ها قربانی هستند و هم می توان گفت در وجود هر کدام از این ها یک فاشیست خوابیده است. ربط دادن این همه تناقض به فرهنگ حاکمیت نمی تواند درست باشد، باید تاثیرات کانال های لس انجسلی و فیلم پرنو و غیره هم به ان اضافه کرد که شخصیت بی کاراکتر یک ایرانی بی همه چیز را نشان می دهد.

های مردم های بیچارگان خر نشوید و در مراسم توحش و قمه زنی شرکت نکنید و به بازتولید جهالت و از خودبیگانگی کمک نکنید.
من زبانم خیلی تلخ است، چون رفتار این جانورها هزار بار تلخ تر از زبان من است. فاجعه زمانی است که قربانی خود جانی می شود! به دیگران رحم نمی کنی به تن خودت رحم کن! اگر خودزنی می کنی خودزنی تو در خفا بکن و با یک گلوله مغز خودت را بترکان و این توحش را از میدان شهرها و محیط عمومی دور کن!

حسن معارفی پور

ضرورت تعریف مفاهیم

حسن معارفی پور

در ایران بسیاری از مفاهیم هیچ گاه یا تعریف نشده و یا درست تعریف نشده اند. یکی از این مفاهیم زیبایی شناسی است. مفهوم دیگر سکسیسم است. وقتی معیار زیبایی شناسی در ایران پرنوستارها می شوند، دخترتان ایرانی خود را به شکل تن فروش های و پورن ستارها در می اورند و در کله ی مردان ایرانی زیبایی شناسی جنسی با فتشیسم پورن تداعی می شود. آن زمان است که می توان به راحتی متوجه شد، که ما در چه بحرانی به سر می بریم. هگل زمانی که „علم منطق“ را نوشت، با تعریف دقیق مفاهیم بزرگترین انقلاب را در فلسفه به وجود اورد. علم منطق را می توان دانشنامه ی فلسفه ی و تاریخ فلسفه تا دوران خود هگل خواند. یک نفر در ایران پیدا نمی شود که یک کتاب فلسفی به درد بخور نوشته باشد و پایه یی ترین مفاهیم که به زندگی روزمره ی انسان مرتبط اند توضیح داده باشد. یک احمقی به اسم دارویش آشوری یک دانشنامه ی سیاسی نوشته بود، سال ها این دانشنامه „مرجع“ „تعریف“ „مفاهیم“ „سیاسی“ شده بود.

سکسیسم چیست؟

سکسیسم هر نوع تبعیض انسان ها به خاطر جنسیت شان است. درسته که سکسیسم از Sex (جنس) می اید، اما سکسیسم در واقع تبعیض انسان بیشتر به خاطر Gender (جنسیت، جنبه ی روانشناختی جنسیت) است. سکسیسم یکی از اشکال خشونت علیه انسان است و این خشونت و تبعیض می تواند از طرف زن علیه مرد یا از طرف مرد علیه زن صورت بگیرد. البته لازم است اشاره کنم که بیشتر برخوردهای سکسیستی از جانب مردان علیه زنان است. کلیت مناسبات سرمایه داری به شدت سکسیستی اند، چو پیش داوری های ضد انسانی در مورد زنان به خاطر جنسیت شان وجود دارد، پیش داوری هایی که قرن هاست وجود دارد و به نوعی پراتیک ضد زن دامن زده اند. وقتی در „مدرن ترین“ مناسبات برده دارانه ی سرمایه داری غربی، زنان دستمزد کمتری از مردان می گیرند، این پدیده یی است که می توان سکسیستی خواند. وقتی زنان باید چند برابر بیشتر از مردان تلاش کنند، تا به موقعیت مشابه مردان برسند، این هم سکسیسم محض است. وقتی که یک مرد به یک زن می گوید تو به خاطر زن بودن نمی فهمی این هم کاملا سکسیستی است. البته ما ممکن است ناچار باشیم در مبارزات روزمره برای افزایش دستمزد یا دستمزد برابر برای زنان و مردان در ازای کار برابر بجنگیم، اما هدف نهایی ما جامعه یی بدون مزد و کار مزدی است.

یکی از جنبه های دیگر سکسیسم، استفاده ی ابزاری و یا سوء استفاده از جنسیت و روابط جنسی است. هر گونه سلطه در روابط جنسی، هر گونه استفاده از جنسیت و جنس برای منافع اگویستی و حفظ سلطه بر دیگر انسان ها و یا تحقیر دیگران سکسیسم است. وقتی یک پیرزن اروپایی به خاطر پولدار و سفید پوست بودن به شیوه یی هدفمند دنبال پسران پناهجوی معمولا سیاه پوست یا اسیایی می رود، با خلق سلطه و قدرت در رابطه به یکی کثافت ترین اشکال سکسیسم روی می اورد. وقتی آن مردک احمق با افتخار تجربیات جنسی خودش را تعریف می کند و خیانت به همسر یا دوست دخترش را به پای زرنگی می نویسد، یک سکسیست است، این سکسیست مغزپوک نمی تواند حتی به روابط دوست دخترش قبل از رابطه با او فکر کند، چون به جنون مبتلا می شود. افتخار به رابطه ی جنسی برای مردان و تحقیر زنان به خاطر رابطه ی جنسی یکی از کثیف ترین و ضد انسانی ترین اشکال سکسیسم است.

وقتی کسی موجودیت یک انسان را در جنس و ظاهرش خلاصه می کند، به عملی سکسیستی مرتکب شده است. انسان می تواند به کسی گرایش جنسی داشته باشد یا با دیدن یک نفر احساسات جنسی اش تحریک شود، این به هیچ وجه سکسیستی نیست، تا زمانی که مساله ی سلطه در رابطه و سوء استفاده از سکس و جنسیت در میان نباشد. وقتی یک زن می گوید که من چون زن هستم و از انجایی که پیدا کردن رابطه ی جنسی برای زن در این جامعه ی سکسیست بسیار اسان است، پس با تمام „ملیت ها“ و مردم از پنج قاره ی جهان بخوابم، به عملی سکسیستی مرتکب شده است.

وقتی ان دختر یا پسر ایرانی زیبایی را در بور بودن می بیند و برای همخوابگی با یک سفید پوست اروپایی حاضر است دست به هر حقارتی بزند، یک سکسیست است.

ما باید مفاهیم را تعریف کنیم و بعضی مواقع اینقدر بدیهات را تعریف کنیم که برای هر کس این بدیهات کاملا روشن شود.

انسان از منطق و احساسات متناقض تشکیل شده است

هر انسانی می تواند هرازگاهی منطقی باشد، اما در بسیاری از مواقع تصمیمات خود را بر اساس احساسات احمقانه بگیرد. بیشتر تصمیم هایی که اکثریت اعضای جامعه می گیرند، از روی احساسات احمقانه و نه منطق و عقلانیت است. تصورش را بکنید که شما با اینکه به گوشی جدید نیاز ندارید اما با دیدن تبلیغات برای گوشی های مدل بالاتر از جانب شرکت های تجاری امپریالیستی از خود بیخود شده و فورا گوشی جدیدی از روی احساس می خرید. این عمل شما چیزی جز حماقت نیست و این حماقت به بازتولید مناسبات سرمایه دارانه و امپریالیستی کمک می کند.
هر انسانی یک چیز به اسم اگو و یک چیز دیگر به اسم وجدان دارد. اگو (خودخواهی) ما همیشه نقش یک وکیل مدافع شارلاتان را دارد که دروغ را به واقعیت و واقعیت را به دروغ تبدیل می کند، چون پای مساله یی به اسم منفعت وسط است. وقتی مساله منفعت شخصی و لذت های زودگذر خود ماست، ان موقع اگوی ما وکیل مدافع شده و هر لاابالی گری ایی که از ما سر می زند را توجیه می کند. یک انسان اگویست ممکن است به راحتی در روابط زناشویی و رفاقت و حزبی و غیره به خاطر منفعت شخصی دست به خیانت بزند و با اگوی خود ان را توجیه کند، اما همین انسان یک چیز دیگر به اسم وجدان دارد که نقش قاضی درستی را در وجود او ایفا می کند. ممکن است وجدان اکثریت انسان ها در جامعه نابود شده باشد و مناسبات اجتماعی به ما تحمیل کرده اند، تخریب و گوی ما به مراتب قوی تر از وجدان مان عمل کند، اما این وجدان اگر حتی یک ذره هم باشد، باز هم هرازگاهی با به کار افتادن منطق انسانی (چیزی که ما را از حیوانات جدا می کند) به ما برگشته و ما به وجدان مان رجوع کرده و در مورد رفتار و مناسبات خود ما دست به قضاوت در مورد خودمان می زنیم. زمانی که وجدان ما قوی تر عمل کند، ان موقع اعمال اگوئیستی خود را نکوهش می کنیم و از خودمان بیگانه می شویم. انسان های با وجدان و درک و منطق اغلب افسرده می شوند، چون فکر می کنند و حیوانی زندگی نمی کنند، چون اعمال زشت، اگوئیستی و ضد انسانی خود را نکوهش کرده و از ان پشیمان می شوند. انسان هایی که مانند حیوان تمام مسائل را به صورت غریزی و اگوئیستی می بینند، کمتر افسرده می شوند، چون منطق و وجدانشان نابود شده است و کمتر فکر می کنند.
یک نفر لاابال حالا با هر عقیده و مرامی، بدون کوچکترین درک از آزادی ممکن است بگوید که من آزادم به هر کاری که دوست دارم دست بزنم. مناسبات اجتماعی اما انچنان آزادی او را محدود می کنند، که او حتی به بردگی هم تن در می دهد ولی در اوج گستاخی ممکن است بگوید که من آزادانه بردگی را انتخاب کرده ام یا این بردگی نیست و غیره. آزادی انسان یک خط بی انتها نیست، بلکه در محدوده ی مشخصی است که با ازادی و حقوق دیگران گره خورده است. پس من ازاد نیستم دست به هر کاری بزنم، چون اگر من اعلام کنم ازادم هر کاری که دوست دارم بکنم، قاعدتا باید بتوانم همین امشب به سفارت جمهوری اسلامی حمله کنم و اوباش این رژیم را به گور بسپارم، اما مناسبات اجتماعی جامعه ی المان، دولت و پلیس این ازادی را از من گرفته است. در شرایط عادی ما در حال جنگ با رژیم ایران هستیم و اگر ما مثلا در مرزهای کردستان عراق با پاسدارهای ایرانی برخورد می کردیم، یا انان را می کشتیم یا انان باید ما را می کشتند، چون ما در شرایط جنگی دائم با هم هستیم و شرایط جنگی شرایط ویژه ایی است که هیچ قانونی به جز قانون جنگ در انجا حاکم نیست. در جوامع لیبرال و امپریالیست غربی، دولت این حق را از ما می گیرد که ازادانه و به دلخواه دست به کشتن تروریست های خون اشام رژیم ایران بزنیم، گفتمانی هم در بین ما با این فاشیست های جلاد برگزار نمی شود، اما یک حالت جنگی اماده باش وجود دارد. قصد من از اوردن این مثال ها این است که به انسان های ساده لوح نشان دهم که انان برخلاف تصوراتشان ازاد نیستند و اصلا ازادی کامل یک رویای احمقانه است. حتی در کمونیسم که ازادی به حد اعلی خود باید برسد، من شهروند جامعه حق ندارم زندگی دیگر شهروندان را بگیرم.
در رابطه با مسائل زناشویی هم لازم است به یک چیزی خیلی مهمی اشاره کنم که اکثریت انسان های بیگانه از خود و بیگانه از جامعه و انسانیت این مساله را نمی فهمند. انان فکر می کنند که ازادی انارشیک جنسی یک نوع ترقی خواهی است، چون درکی از ازادی ندارند. آزادی مورد نظر من همان ازادی مورد نظر مارکسیسم یعنی ازادی ضرورت است. بر اساس ازادی ضرورت هیچ انسانی به طور مطلق ازاد نیست، بلکه همیشه موانعی سر راه ما هست که ازادی ما را به درست محدود می کنند. اگر من به جنون گرفتار بیایم و به هر کسی در خیابان حمله کنم، قاعدتا باید ازادی ایجاد خطر برای دیگران از جانب من توسط نهادی از من گرفته شود، این نهاد در جامعه ی سرمایه داری دولت و پلیس است، در سوسیالیسم ممکن است شورای محل یا ارتش سرخ باشد. من بر روی کاغذ می توانم ازاد باشم با صدها نفر به صورت همزمان رابطه ی جنسی داشته باشم، اما زمانی که مساله ی ضرورت و پایبندی به به ضرورت هایی که شرایط خلق کرده است و می کند پیش میاید، لازم است برای حفظ هارمونی در روابط انسانی با نزدیک ترین نزدیکانم از جمله پارتنرم، ازادی انارشی جنسی را برای خودم با ازادی ضرورت جایگزین کنم. انسان هایی که مدام از ازادی مطلق صحبت می کنند، نه درکی از اندیشه و منطق دارند و نه ازادی را می فهمند. انان به بردگی و بیانگی ایی که در نتیجه ی استفاده یا بهتر است بگویم سوء استفاده از آزادی و اعتماد (اگر حتی توسط دولت و جامعه هم سرزنش نشوند)، گرفتار می ایند، زمانی که وجدانشان قاضی شان می شود و اگویشان منطقا نمی تواند ازشان دفاع کند. ان زمان است که به مرحله ی بیگانگی با موجودیت انسانی خود می رسند. من این را به صورت میدانی هم بررسی کرده ام و ماه ها روی گروه های ازوتریک کار کرده ام که جهان را در الت تناسلی خلاصه می کنند و افق دیدشان از افق سوراخ واژن یا پینسشان فراتر نمی رود. بعد از گفتگوهای فراوان با اعضای این گروه ها به این نتیجه رسیدم که اکثریت قریب به اتفاق اعضای این گروه ها به خاطر رابطه ی جنسی ضربدری و عوض کردن پارتنرهایشان و دیدن رابطه ی پارتنرشان با افراد دیگر و غیره حداقل یک بار زندگی در تیمارستان را تجربه کرده اند. تمامی اعضای این گروه ها به صورت مکرر به روانشناس مراجعه می کنند و تمام زندگی شان مختل شده است و تنها مشغله شان مساله ی رابطه ی همسرشان با دیگران است. به شدت به الکل و مواد مخدر وابستگی دارند، چون می خواهند بیگانگی دائمشان را با بیگانگی دیگری به صورت مقطعی از بین ببرند، غافل از انکه بیگانگی خود را تعمیق می بخشند. این میزان از بیگانگی را این افراد ازادی و استفاده از ازادی می خواندند. اگر انسان ازاد است و ازادی یک پدیده ی لوکس است، به قول مارکس که هر کس لیاقت ان را ندارد که به دستش بیاورد، پس بیگانگی انسان از خود باید با دستیابی به ازادی از بین برود. ایا غیر از این است؟ پس چرا مدعیان این نوع ازادی ها بیگانه ترین انسان ها با جامعه ی انسانی و موجودیت انسانی خود هستند؟
مساله ی مهمتر این است که بالاتر هم اشاره کردم و ان هم این است که ما ان چیزی را که خود به خاطر غالب شدن احساسات اگویستی بر ما خود در کمال راحتی انجام داده و می دهیم برای دیگران تابو و جرم و جنایت می خوانیم. مثلا شوهری که هر شب به زنش خیانت می کند یا زنی که با شوهرش همین کار را می کند. ایا این فرد یا افراد خود حاضرند همین اتفاق برای خودشان بیفتد؟ با صراحت کامل می توانم بگویم که 99.99 درصد مردم جامعه از ته دل با این مساله مخالفند ولی بعضی ها ممکن است به زبان نیاورند. کسانی که می گویند اره، یا در یک رابطه ی جدی نیستند و یا از تنها در حرف ان را قبول می کنند. زمانی که این افراد در عمل انجام شده افتاده، ان زمان متوجه خواهند شد، که قضیه به این راحتی ها هم نیست و ان زمان است که بحران روحی شروع می شود، بحرانی که در بسیاری از مواقع طرف را به سمت جدایی یا تیمارستان می برد.
مارکس می گوید همه خواهان آزادی هستند، اما هر کس ازادی را برای خودش می خواهد نه دیگران. اگر ما وجدان و منطق داشته باشیم، نمی توانیم مانند اخوندها از فضیلت فقر و فضیلت سرکوب میل جنسی و غیره صحبت کنیم اما خود در ناز و نعمت زندگی کنیم و هر شب یک پارتنر عوض کنیم. کمونیستی که شب و روز از لغو استثمار و مبارزه با سرمایه داری دم می زند، اگر به عنوان صاحب کار مناسبات انسانی ایی با کارگرانش نداشته باشد، از اخوندی که اینجا مثال اوردم پست تر است.
حسن معارفی پور

جامعه ی ایران در آستانه ی یک انفجار اجتماعی

خشم فروخورده یی که در نتیجه ی چهل سال سرکوب و خشونت عریان فاشیستی رژیم اسلامی ایران در این روزها شکل گرفته است، می رود که به یک انفجار عظیم اجتماعی در سطح سراسری تبدیل شود. هنوز تشکیلات سراسری کارگری و کمونیستی در ایران شکل نگرفته است که بتواند این خشم و این انفجار را به یک انقلاب قهرامیز اجتماعی تبدیل کند، اما نبود تشکیلات کمونیستی و کارگری سراسی نمی تواند مانعی برای کنترل خشم فروخفته ی مردم باشد. خشم فروخورده ی مردم در بعد وسیع خود را در اگرسیون توده ی مردم در دنیای مجازی و واقعی به حاکمیت فاشیستی و جنایتکار اسلامی بعد از خودسوزی یک دختر (دختر آبی پوش) که قصد تماشای فوتبال را داشته و با احکام سنگین زندان روبرو شده بود و بعد با بنزین خودش را به آتش کشید، بعد از دادن احکام بسیار سینگین به کارگران هفته و فعالین صنفی نشریه ی گام خود را نشان می دهد. این اگرسیون و این خشم رادیکال را می توان در بیانیه ی کارگران هفته در پاسخ به احکام سنگین زندان برای فعالین کارگری هفت تپه مشاهده کرد. حاکمیت با تمام قدرت تصمیم به سرکوب جامعه گرفته است و جامعه دیگر نه مشروعیت این رژیم فاشیستی را به رسمیت می شناسد و نه از زندان و شکنجه و سرکوب ابایی دارد. هم حاکمیت در سرکوب ترمز بریده است و هم مردم دیگر به خاطر فشارهای اقتصادی و سیاسی چهل ساله ی این حاکمیت کنترل خشم خود را از دست داده اند و مردم با تمام قدرت به سمت مبارزه ی قهرامیز و سرکوب انقلابی این جنایتکاران در حرکت هستند. حوادث دی ماه نشان داد که مردم تصمیم به سرنگونی انقلابی رژیم گرفته و هیچ چیزی، نه خوف و ترس، نه ترور و شکنجه و زندان نه پروتستانتیزه کردن حاکمیت و نه دادن رفورم های اقتصادی و عقب نشینی های سیاسی از جانب حاکمیت، نه شیفت حاکمیت از فاشیسم مذهبی به فاشیسم قومی و ملی ایرانشهرگرایی و نه تبدیل کردن مساجد و اماکن مذهبی به دیسکو، کاباره و مشروب فروشی و حتی تن فروش خانه می تواند این مردم گرسنه ی جویای کار، نان و آزادی را از مسیری که در پیش گرفته اند، منحرف کند. طغیان دیگری اگر از جنس خیزش انقلابی دی ماه شکل بگیرید، پدیده یی که در حال شکل گرفتن است، حاکمیت را به قهرامیزترین شکل ممکن به گور خواهد سپرد.
بی دلیل نیست که اوباش خون اشام و تروریست حاکمیت که سال ها جزوی از سیستم سرکوب سازمان یافته و فاشیستی دولتی بوده، یکی پس از دیگری به اروپا و امریکای شمالی فرار کرده و درخواست پناهندگی می دهند. تمام کسانی که با این رژیم همکاری کرده را باید شناسایی کنیم و بر اساس پرونده یی که دارند محاکمه کنیم.

اپوریسیون ایران که در طول چهل سال گذشته در بسیاری از مواقع عقب دار مبارزات محدود، مقطعی و بخشا توده یی مردم بوده است، همچون نجات غریق کنار استخر ایستاده و اوضاع را از دور مشاهده می کند. این نجات غریق منتظر انقلاب توده ی مردم علیه حاکمیت و منتظر نجات این انقلاب از یک انفجار اجتماعی بدون „خط و جهت“ است. انفجار عظیم اجتماعی در راه است. اگر نیروهای مترقی و رادیکال اجتماعی، کارگران انقلابی، سوسیالیست و کمونیست، دانشجویان مترقی و رادیکال، زنان تحت ستم و کل جنبش های اجتماعی مترقی دست به دست هم ندهند و برای سرنگونی انقلابی رژیم جمهوری اسلامی در راستای یک انقلاب سوسیالیستی گام بر ندارند، بی گمان انفجار این خشم باعث می شود که مردم ایران به سرنوشت مردم کشورهایی مثل تونس و مصر گرفتار ایند. „اپوزیسیون“ راست و فاشیست از سلطنت طلبان گرفته تا مجاهدین و سکولار دمکرات ها و حزب چپ ایران و دیگر احزاب قومی قبیله یی همچون الاحواز و حزب دمکرات و سازمان زحمتکشکان کردستان با تمام زیرشاخه هایش، جملگی همچون لاشخور و کرکس در تلاش برای مصادره ی انقلاب مردم ایران برامده و از انجاییکه این احزاب و جریانات شبه تروریستی و جنایتکار امکان دست بردن به هر جنایتی برای سهیم شدن در قدرت را داشته و از حمایت مالی و لجستیکی امریکا و دولت های جنایتکار و فاشیست منطقه همچون اسرائیل، عربستان سعودی، ترکیه و غیره برخوردار هستند، می توانند برای توده ی مردم انقلابی و نیروهای چپ و کمونیست موی دماغ شوند. تنها راه جلوگیری از به قدرت رسیدن الترناتیوهای ضد انقلابی بر شانه های انقلاب آتی در ایران، تشکیلات مستحکم و عظیم سراسری کمونیستی و کارگری است. تشکیلاتی که تمام مطالبات طبقه ی کارگر و ستمکشان جامعه را پوشش دهد و با تشکیل ارتش سرخ کارگران و زحمتکشان بتواند جلو هر گونه اقدامات تروریستی و دخالت جریانات فاشیستی پرو غرب را بگیرد.

حسن معارفی پور
11.09.2019