برنامه ی مطالعاتی برای تمام کسانی که خواهان اشنایی با کمونیسم هستند

برنامه ی مطالعاتی برای تمام کسانی که خواهان اشنایی با کمونیسم هستند

مطالعه ی دقیق مارکس و انگلس نیازمند زمانی طولانی است. بسیاری از مباحثی که مارکس و انگلس در نامه ها و مکاتبات بین خود یا با دیگران منتشر کرده اند، به زبان فارسی ترجمه نشده اند، گرچه اهمییت این نامه ها و مکاتبات کمتر از اثار و کتب مشترک این دو متفکر برجسته و بینان گذاران اصلی سوسیالیسم علمی نیست.
سوسیالیسم علمی انچه مارکس و انگلس ان را بنیان گذاری کردند، چیزی جز فرمول بندی تئوریک منافع ستم کشان و فروشندگان نیروی کار، جنبش اجتماعی طبقه ی کارگر و تمام ستمکشان، نقد ساختاری مناسبات ساختاری سرمایه داری و ایدئولوژی های بورژوایی، خرده بورژوایی، رفورمیستی، ارتجاعی و خیال پردازانه نیست، به همین دلیل مهم است که کتاب های دست اول مارکس، انگلس و دیگر مارکسیست های وفادار به جنبش طبقه ی کارگر و کمونیسم به مثابه ی تئوری این طبقه مطالعه کرد.
کسانی که مارکس و انگلس و دیگر مارکسیست هایی همچون لنین، لوکاچ، لوگزامبورگ، گرامشی، کارل کرش، هال دریپر، استیوان مساروش و دیگر مارکسیست ها را مطالعه کرده باشند یا بخواهند مطالعه کنند، تنها با تئوری کمونیستی این افراد روبرو نمی شوند، بلکه با انبوهی از نقد های رادیکال و بی پروا به گذشتگان، معاصران خود و مدافعین و نمایندگان جنبش های اجتماعی روبرو هستند. ما هیچ وقت نمی توانیم تنها با خواندن اثار مارکسیستی تصویری دقیق از مدافعان دیگر مکاتب، جنبش های اجتماعی و تئوری ها پیدا کنیم، چون هر کمونیستی به ناچار به صورت گزینشی به بررسی و نقد اثار دیگر متفکران پرداخته است و هیچگاه کلیت این اثار و مکاتب را با جزئیات نقد نکرده است.
همان طور که بارها و بارها از جانب مارکسیست ها و غیر مارکسیست ها در مورد بررسی اثار مارکس و انگلس تکرار شده و می شود، این دو بر شانه های سه جریان سیاسی، اجتماعی و فکری قبل و هم عصر خود ایستاده و با نقد رادیکال این سه جریان ماتریالیسم تاریخی (بررسی مادی و ماتریالیستی تاریخ) و ماتریالیسم دیالکتیک (نفی نفی به نفع یک شرایط بهتر در زندگی اجتماعی) را بنا نهادند. مطالعه ی اثار اولیه ی مارکس و انگلس متاثر بودن این دو متفکر از سنت دیالکتیکی هگلی که در المان به دو گروه رادیکال، انقلابی (هگلی های چپ) و کنسرواتیو (هگلی های راست) تقسیم شده بودند، را نشان می دهد. همزمان ما شاهد تاثیر فراوان متون فوئرباخ، برنو بائر و سوسیالیست های خیالی همچون شارل فوریه و حتی پرودون و بلانکی و سایر سوسیالیست های خیال پرداز و انارشیست بر اثار مارکس و انگلس هستیم. مارکس بعد از اشنایی با انگلس و مطالعه ی کتاب او یعنی “وضعیت طبقه ی کارگر در انگلستان” با متفکران حوزه ی اقتصاد سیاسی اشنا می شود و از به مرور از فلسفه ی حق فاصله می گیرد، چون خود مارکس بر این عقیده بود که با فلسفه ی سیاسی و حقوق نمی توانست بسیاری از مسائل اقتصادی همچون دزدی چوب از جانب کارگران جنگل در منطقه ی نورد راین وستفالن را توضیح دهد.

قبل از اشنایی مارکس با نمایندگان اقتصاد سیاسی انگلیسی از جمله ادام اسمیت و ریکاردو و خواندن اثار این دو متفکر و همچنین سایر متفکرین مارکس تز دکتری خود را در سن بیست و سالگی در مورد فلسفه ی اپیکور و دمکریت نوشت و وقت زیادی را به خواندن فلسفه ی یونان باستان اختصاص داد.
به دنبال ان مارکس به سراغ فلسفه ی ایدئالیسم المانی از جمله کانت و هگل می رود و با نقد ایدئالیسم المانی و همچنین ماتریالیسم مکانیکی فوئرباخیستی با بهره گیری از دیالکتیک هگل و توسعه ی ان از یک سری مباحث انتزاعی و بازی زبانی با کلمات ثقیل به دنیای کشمکش طبقاتی و مبارزه واقعی کشیده و این دیالکتیک را در انتاگونیسم طبقات مختلف اجتماعی و نه انتاگونیسم ذهنی بررسی می کند. بیرون کشیدن دیالکتیک از زیر اوار گفتمان ایدئالیستی و بازسازی این دیالکتیک به شیوه یی ماتریالیستی را مارکس در کاپیتال و دیگر اثارش از جمله مقدمه ی نقد اقتصاد سیاسی به بهترین شکل ممکن فرموله می کند. به قوق لنین هیچ جای نوشته های مارکس نیست که در ان از متد دیالکتیکی استفاده نشده باشد. تفاوت متد دیالکتیکی هگل با مارکس تفاوت در بررسی رابطه ی عین و ذهن است، تفاوت در بررسی رابطه ی دیالکتیکی تئوری و پراکسیس است، بی دلیل نیست که مارکس از “متد دیالکتیکی من” در مقابل متد دیالکتیکی هگلی سخن می گوید.
در اینجا یک نقل قول از مارکس را می اورم تا این مساله را روشن کنم
…”در تولید اجتماعی زندگی خود، انسان ها وارد روابطی مشخص می شوند که خدشه ناپذیر و مستقل از خواسته ی آنانست، روابط تولیدی که با مرحله یی از توسعه ی نیروهای تولید مادی آنان مطابقت دارد. مجموعه ی این روابط تولیدی ساختار اقتصادی جامعه را تشکیل می دهد، بنیاد واقعی، که بر آن روبنای قانونی و سیاسی بر پا می شود که شکل های آگاهی اجتماعی مشخصی را یدک می کشند. ابزار تولیدزندگی مادی فرایند زندگی اجتماعی، سیاسی و روشنفکری را شکل می بخشند. این آگاهی آدمیان نیست که هستی شان را تعیین می کند، بلکه ـ بر عکس ـ هستی اجتماعی آنانست که آگاهی شان را می سازد.در مرحله ی معینی از این توسعه، نبروهای تولید مادی جامعه با روابط موجود اجتماعی تولید ـ و یا بعبارت دیگر با آنچه که در اصطلاح قانونی به همان معنی است ـ یعنی با روابط مالکیت که تا این لحظه با آن هماهنگی داشته در تخاصم قرار می گیرند. با گسترش شکل های نیروهای تولید، این روابط به مانعی بر سر راهشان تبدیل می شود. سپس دوره ی انقلاب اجتماعی فرا می رسد. با تغییر زیربنای اقتصادی مجموعه ی عظیم رو بنا کم و بیش به سرعت فرو می پاشد. در ملاحظات مربوط به این استحاله باید میان دگرگونی مادی شرایط اقتصادی تولید – که به دقت علوم طبیعی قابل تعیین شدن است ـ و دگرگونی شکل های قانونی، مذهبی، زیبایی شناسی و فلسفی ـ و یا مختصر بگوییم، ایدیولوژیکی کهانسان از این طریق به آگاهی می رسد و با آن می جنگد وآن را نابود می کند ـ همواره تفاوت گذاشت.”
(کارل مارکس، برخوردی انتقادی بر اقتصاد سیاسی، 1859)
این پارگراف از مارکس در مقدمه ی نقد اقتصاد سیاسی به درستی گویای برخورد دیالکتیکی و ماتریالیستی مارکس به رابطه ی دیالکتیکی عین و ذهن است. در این رابطه او خوانش دیالکتیکی کانت گرایانه را که پدیده های خارج از ذهن انسان را به عنوان مثل (افلاطونی) در نظر می گیرد که ذهن بین ان رابطه برقرار می کند، شدیدا رد می کند و همچنین مارکس در واقع عین و ذهن را برخلاف پست مدرنیست های ساختگرای امروزی از هم جدا نمی کند و پدیده های اجتماعی را تنها برساخت هایی که ذهن انسان درست کرده است نمی داند، در عین حال هم مارکس خوانش ساختارگرایی را که عین را مقدم بر ذهن می داند رد می کند . در این شکی نیست که هیچ انسانی نمی تواند در تمام رشته های مختلف اگاهی کسب کند، به همین خاطر لازم است هر کسی یک یا چند حوزه را برای مطالعه و تحقیق جدی انتخاب کند. از انجایی که ما در خاورمیانه چیزی به اسم تخصص نداریم و علوم انسانی در بحران عدم فکر و اندیشه به سر می برند، لازم است که فعالین سیاسی جدی و کمونیست با متون متفاوت سر و کله بزنند و این باعث می شود که ما هیچ گاه متون عمیق و کار شده یی را نتوانیم منتشر کنیم که از لحاظ کیفیت علمی با متونی که متخصصین مارکسیست و مارکسیست های اروپایی منتشر می کنند، قابل مقایسه باشد. این مساله باعث می شود که اکثر مارکسیست های ایرانی در سطح باقی بمانند و مقالاتشان در نشریات معتبر اروپایی منتشر نشود و ما بیشتر مترجم ادبیات مارکسیستی دیگر کشورها باشیم، به جای اینکه ادبیات تئوریک مارکسیستی را خودمان تولید کنیم. این یک معضل است و نبودن فعالین و کنشگران کافی در رشته های مختلف علوم انسانی، فلسفه و علوم اجتماعی این بحران را دامن زده است. وقتی ما نمی توانیم همزمان رمان های مهم جهان را بخوانیم و متون فلسفی و اقتصادی و تاریخی و غیره، لازم است به صورت کاملا گزیشنی رفتار کنیم و از آشغال خوانی و سطحی خوانی دوری کنیم. برای این کار نیازمند یک برنامه ی مطالعاتی جدی و موضوع تحقیق جدی هستیم. من در اینجا سعی می کنم با تنظیم این برنامه ی مطالعاتی کمک ولو کوچکی به فعالین سیاسی و جویندگان حقیقت بکنم، تا بتوانند از تجربیات ناقص من بهره گرفته و از این طریق راحت تر یک برنامه ی مطالعاتی برای خود تنظیم کنند که به مراتب قوی تر از این برنامه یی باشد که من نوشتم.

به نظر من کسانی که مارکس و مارکسیسم را مطالعه نکرده اند، یک بخش عظیمی از حافظه ی بشری را نادیده گرفته اند. این را نمی گویم چون خودم مارکسیست هستم، این یک واقعیتی است که حتی مارکس شناسان انتی مارکسیست هم به ان اقرار می کنند. کاپیتال مارکس خلاصه ی تاریخ شکل گیری سرمایه داری و مناسبات تولید سرمایه داری است و کسی که کاپیتال را نخوانده باشد، به هیچ وجه نمی تواند درک درستی از مناسبات سرمایه داری داشته باشد. بی دلیل نیست که نئولیبرال ترین نئولیبرال ها هم به مارکس و به ویژه کاپیتال مراجعه می کنند. برای متوجه شدن کاپیتال، لازم است قبل از هر چیز با متد دیالکتیکی مارکس اشنا بود و برای این کار باید تفاوت متد دیالکتیکی مارکسی را از متد دیالکتیکی هگل، فیخته و دیالکتیک استعلایی کانت شناخته و این دیالکتیک ها را از هم جدا کرد، برای اینکه بتوان ان را جدا کرد، لازم است قبل از رفتن سراغ مارکس، اثار کانت که زیاد هم نیستند به ویژه نقد عقل محض هر دو جلد را با دقت تمام خواند و بعد از ان سراغ علم منطق هگل رفت. بدون خواندن و فهم علم منطق هگل فهم کاپیتال تقریبا غیر ممکن است، به همین خاطر باید هگل را به خوبی شناخت. اکثریت مارکسیست های ایرانی نه کانت را مطالعه کرده و نه هگل را و به محض اینکه اسم این دو متفکر بزرگ می اید یک کیلو فحش روانه ی هر دو می کنند و اینگونه فکر می کنند خیلی رادیکال هستند، این حماقت است، درویشیسم است. این نشان از اوج نادانی است. برای اینکه فلسفید باید به نادانی خود اقرار کرد. کسی که اقرار نمی کند نادان است، واقعا فراتر از نادان است، او موجود خطرناکی است که ممکن است ایمانش قوی باشد، اما عقلانیت در او غائب باشد. بسیاری از به اصطلاح مارکسیست های ایرانی با خواندن مطالب من خونشان به جوش می اید، چون تصور می کنند که موجودیت انسانی و نه شیوه ی اندیشه ی احمقانه ی شان را زیر سوال برده ام.
مطالعات کانت در کتاب نقد عقل محض، فارغ از اینکه یک بحث عمیق فلسفی و نقد به همعصران و متفکران قبل از کانت است، سوالاتی را پیش پای خواننده قرار می دهد که فلسفی هستند. اینکه عقلانیت چیست؟ اینکه ایا جهان اغاز مشخص و پایانی خواهد داشت. تلاش کانت برای پاسخ دادن به این سوالات به نتیجه ی دقیقی نمی رسد، اما بحث عمیق کانت در این زمینه فراتر از فلسفه است و از علوم انسانی تا علوم تجربی، فیزیک، فضاشناسی، ستاره شناسی، منطق و غیره را در بر می گیرد. کانت پنجاه سال قبل از اینکه هگل کتاب فنومنولوژی روح را بنویسد اثار خود را منتشر کرده است، کتاب های کانت دقیقا صد سال قبل از کتاب داروین منشاء انوع داروین منتشر شده است و اصلا صحبتی از تحقیقات فیزیک و شیمی و نظریه ی نسبیت انشتین و ماخ در میان نبود. کانت را می توان جمع تفکر دوران خود خواند و همینطور هگل را. این دو مغز کل جوامع خود بودند و با هر میزان نقدی که ما کمونیست ها به انان داشته باشیم، بدون خواندن اثار این دو متفکر ،درک مارکسیسم برایمان غیر ممکن است. این به این معنی نیست که ما مثل طوطی کانت و هگل را مطالعه کرده و ان را استفراغ کنیم، ابدا. بحث من این است که ما باید متفکرانی که نقش بسیاری برجسته یی در جمع اوری و بازنویسی تفکرات عصر خود داشته را مطالعه کنیم تا بتوانیم به یک درک درستی از تفکر اجتماعی ان دوران دست پیدا کنیم. خود مارکس برای اشنایی با فلسفه ی یونان باستان تز دکترایش را در مورد اپیکور نوشت. تمام اثاری که تاکنون اسم بردم به زبان فارسی ترجمه شده و اکثرا در دنیای مجازی به صورت پی دی اف منتشر شده اند. لازم نیست که ادم حتما کتاب بخرد تا بتواند کتاب بخواند، وارد شدن به فیس بوک و اینترنت یعنی وارد شدن به دنیایی که هزاران کتاب پی دی اف در ان منتشر شده است که با یک کلیک می توان فورا این کتاب ها را دانلود کرد و خواند.

مطالعه ساختار می خواهد. پراکنده خوانی و مطالعه ی مقالات فست فودی ادم را متوهم و احمق و تنبل بار می اورد. شما نمی توانید با خواندن یک مقاله در مورد مارکس با ایده های عمیق مارکس که در ده ها هزار صفحه منتشر شده اند اشنایی پیدا کنید، به همین خاطر لازم است که یک موضوع را برای مطالعه انتخاب کنید، راجع به ان تحقیق کنید و با دقت کامل در این زمینه بهترین اثار را بخوانید.

برای نمونه اگر علاقمند به مساله ی تاریخ هستید نمی توانید به عنوان مارکسیست اثار اریک هابسبام را نخوانده باشید.
اگر به مسائل زنان علاقمند هستید باید نوشته های مارکس و انگلس در این زمینه را مطالعه کرده باشید، باید اگوست ببل را خوب خوانده باشید، کولنتای، دونا هاراوی، فریگا هاوگ و مهمتر از همه اولین رید و کلارا زتکین را. خواندن اثار پست مدرنیستی می تواند به شما کمک کند که از زاویه ی دیگری به مساله زنان نگاه کنید اما نگاه ساختگرایانه و سوبژکتیویستی پست مدرنیست ها و فمینسیت های مالتی کالچرالیست و انترسکنال در نهایت بن بست را جلو شما قرار می دهد. راهکاری برای رهایی زن ارائه نمی دهد.
اگر به فلسفه ی مارکسیستی علاقمند هستید لازم است که فقر فلسفه، خانوداده ی مقدس، ایدئولوژی المانی، دفترهای فلسفی در باره ی هگل از لنین، انتی دورینگ و دیالکتیک طبیعت از انگلس و اثار جورج لوکاچ را مطالعه کرده باشید. لازم است کارل کرش و گرامشی و برتولت برشت را بخوانید.
اگر به سیاست کمونیستی و اشنایی مختصر با اصول و مبانی کمونیسم علاقمندید لازم است که مبانی کمونیسم انگلس، مانیفست حزب کمونیست، تکامل سوسیالیسم از تخیل به علم و غیره را مطالعه کنید.
اگر به مسائل اقتصادی در مورد اقتصاد کلان علاقمندید لازم است مطالب شومپیتر، هیلفردینگ، کائوتسکی، لوگزامبوررگ و مهمتر از همه لنین و نظریات جدید در مورد امپریالیسم و اقتصاد از دیوید هاروی در دو کتاب تاریخ مختصر نئولیبرالیسم و نظریه ی جدید در مورد امپریالیسم را بخوانید.
اگر به نقد مارکسیستی به مذهب علاقمندید لازم است که نقد فلسفه ی حق هگل و سوسیالیسم و کلیسا از لوگزامبورگ و سوسیالیسم و مساله ی مذهب از لنین را مطالعه کنید. برخوردهای هیستریک و فوئرباخیستی به مذهب توسط چپ های احمق و اتئیست های ایرانی نوعی جنگ با سایه هاست به جای جنگ با مذهب به عنوان یک نهاد سرکوب و تحمیق توده یی.
برای اشنایی با موضع گیری درست در قبال ناسیونالیسم و رهایی ملی ،کتاب اریک هابسبام در این زمینه کم نظیر است. اثر مهم دیگری اثر بندیکت اندرسون است. مطالعات هال دریپر در مورد رهایی ملی کم نظیرند. موضع مارکس در مورد رهایی مردم ایرلند درست است و برخورد لنین به رهایی ملی هم می تواند از زاویه ی انتقادی بررسی شود. تا زمانی که نخوانده باشید، نمی توانید در این زمینه ها نظر بدهید، اگر نظر بدهید، بدون اینکه خوانده باشید، قاعدتا نظرتان اشتباه خواهد بود. پس بهتر است بخوانید به جای اینکه نخوانده محکوم کنید. کمونیست ها باید یک تفاوتی با مرتجعین مذهبی و ناسیونالیست داشته باشند و ان این است که ما باید به صورت رادیکال دست به مطالعه می زنیم. کمونیستی که علاقه یی به مطالعه و تحقیق جدی و رادیکال ندارد، کمونیست نیست، درویش است. تمام!
هر کس این کتاب ها را خوانده باشد و درک کرده باشد، می تواند یک کمونیست باشد، کسی که با خواندن یک متن احساسی از یک رهبر حزبی رگ گردنش به اندازه ی یک خیار چمبر راست می شود و فکر می کند حقیقت را کشف کرده است، با درویشی که دست درویش بزرگتر از خودش را می بوسد، تفاوتی ندارد.
خواهش می کنم به جای اینکه به شیوه های احساسی به متفکران عظیم تاریخ بشری حمله کنید و همه را به مرتجع بودن متهم کنید، اثار انان را بخوانید و بفهمید و بعد نقدتان را من شخصا به عنوان منبع می اورم.

امیدوارم این نوشته بتواند به انسان های جدی جویای دانش سوسیالیستی و کمونیستی کمک کوچکی بکند.

حسن معارفی پور

عشق، عرصه ی تضاد و کشمکش احساسات و عقلانیت

بعد از سال ها مطالعه در زمینه ی مسائل عشق جنسی به نتایجی رسیده ام که در بسیاری از مواقع تحلیل هایی که در گذشته در این زمینه منتشر کرده ام را نقض می کنند.
1. تمام مطالبی که در زمینه ی عشق منتشر شده و من انان را خوانده ام به هیچ وجه نتوانسته اند یک تصویر عقلانی و ابژکتیو از عشق ارائه دهند، چون عشق اساسا نمی تواند به صورت ابژکتیو وجود داشته باشد. عشق عرصه یی است که در ان ابژه و سوژه، احساس و عقلانیت، ترس و گمان، غیرت و اعتماد، گرایش جنسی به دیگران در عین اینکه عاشق یک شخص هستی، خود را به صورت همزمان در یک تناقض لاینحل بروز می دهند. (نوشته ها و کتاب های ویلهلم رایش در این زمینه با اتکا به تحقیقات میدانی، ازمایشگاهی و مراجعه به تجارب متعدد جنسی و عشقی خود نویسنده و بهره گیری از نظریات مارکسیستی، انسان شناسانه، روانکاوانه و پزشکی، از نوشته های معدود کسانی است، که به من کمک کرده است به نتایج متفاوتی از قبل برسم)

2. تمام کسانی که در زمینه ی عشق نوشته و می نویسند، تلاش کرده اند تجربه های شخصی خود را در فازهای مختلف عاشقی (هیجان اولیه ی عشقی با تغییرات هورمونی، بحران عشقی، دعوا با معشوق و در نهایت شکست عشقی) را مبنا بگیرند و تابع عواطف و احساسات خود در دوره های مختلفی که در پرانتز اورده ام، تفاسیر و تعابیر متفاوتی از عشق ارائه دهند که با تعابیر و تفاسیر دیگرشان خوانایی نداشته باشد. (این تناقضات در نوشته های برتولت برشت به وفور مشاهده می شود)

3. عشق در واقع چیزی جز یک رابطه ی عمیق جنسی و درونی به ابژه یی نیست که سوژه ایدئال های شخصیتی خود را در ان پیدا می کند و ابژه به سطح سوژه ارتقا پیدا می کند. (من شدیدا علیه برخوردهای صوفی مسلکانه ی زن ستیزانه که از جانب شعرا، دراویش و مرتجعین شرق گرا، که زن را تبدیل به ابژه یی برای خالی کردن عقده های جنسی زیر نام ابژه ی عشقی (معشوق و به زبان بهتر ابژه ی جنسی) کرده اند، بوده و هستم و خوانش من از عشق در این زمینه هیچ همخوانی و همسویی ایی با تفکرات خبیث شرق شناسانه، راسیستی، اروپا سنتریستی و ساختارگرایانه و پساساختارگرایانه ندارد. (من به هیچ وجه تفاوت جدی بین ساختارگرایی و پساساختارگرایی قائل نیستم و هر دوی این جریانات را که از فرانسه سر براورده و سیستم اکادمیک جهانی در عصر نئولیبرال را به ویژه در رشته های انسان شناسی، جامعه شناسی و مطالعات زنان به خود اختصاص داده و توسط دانشگاه های نئولیبرال از این دیسپیلین های ضد عقلی برای زدن مارکسیسم استفاده شده را مترقی نمی دانم و معتقدم که ابژگی انسان توسط ساختارگرایان و پساساختارگرایان (پست مدرنیست ها، کنستروکتیویست ها (ساخت گرایان)، اورینتالیست ها و طرفداران نظریات پسااستعماری به رادیکال ترین شکل ممکن به پیش رفته است. زمانی که یکی از بنیان گذاران اصلی ساختارگرایی یعنی لویی ستروس در توجیه مبادله ی زن با زن در کشورهای اسیایی می نویسد و این روابط را نه روابطی کالایی، بلکه معاوضه ی سوژه با سوژه می خواند و برای ان توجیه مالتی کالچرالیستی می اورد، باید کل دیسپلینی که او تئوری خود را بر ان بنا نهاده است، بی پروا به نقد کشید. پساساختارگرایان و پست مدرنیست ها که همچون زباله یی توسط ساختارگرایی دفع شدند، با پذیریش گفتمان مالتی کالچرالیستی (نسبیت فرهنگی) ساختارگرایان،اگر چه به ظاهر به نقد بررسی های ابژکتیویستی ساختارگرایان از موضعی سوبژکتیویستی رفته اند، اما با اتکا به سوبژکتیویسم سطحی، خود دچار همان اشتباهات ساختارگرایان شدند و هیچگاه نتوانستند، تناقض سوژه و ابژه را حل کنند، به همین خاطر پساساختارگرایان نه در مقابل ساختارگرایان، بلکه دقیقا در امتداد کار انان حرکت کرده و می کنند. در زمینه ی مسائل عشقی (ازدواج های اجباری، زن به زن، چند همسری و دیگر اشکال بردگی زن که ما فعالین سیاسی و دانشجویان جهان سومی هزار بار استفراغش کرده اییم، ساختارگرایان و پساساختارگرایان همچنان بر تپل و دهل نسبیت فرهنگی می کوبند و اعلام می کنند ما حق نداریم برای نمونه مناسبات بردگی و فاشیستی اسلامی، سکسیسم اسلامی در اندونزی را نقد کنیم، چون این دوستان انسان شناس ساختارگرا و پساساختارگرا با برخی از زنانی که شوهرانشان در کشوری مانند اندونزی همزمان چهار تا زن دارند صحبت کرده و ان زن گفته که من راضی هستم و این بهتر است که شوهرم چهار تا زن داشته باشد تا یک زن، چون من مجبور نیستم هر شب شلوارم را پایین بکشم و مثل سرباز اماده ی گاییده شدن باشم. این عین برهانی است که یکی از پروفسورهای نماینده ی پساساختارگرایی در مورد تعدد زوجات به نفع مردان در اندونزی برای من اورد، من هم در جوابش گفتم وقتی که رابطه ی جنسی دو طرفه برقرار نیست و مساله اجرای امورات مذهبی است، در واقع حق با ان زن است که این مساله را به شما گفته چون دیگر هر شب بهش تجاوز نمی شود و هر چهار شب یکبار بهش تجاوز می شود. این اشکال از رابطه ی بردگی را نمایندگان هر دو مکتب فکری ساختارگرایی و پساساختارگرایی، رابطه ی عاشقانه می خوانند و حتی لویی ستروس خودش می گوید که روابط معاوضه کردن زن در مقابل زن به انسجام ساختار جامعه کمک می کند و در جوامع اسیایی حفظ این مناسبات ضروری است.)

4. عشق یک امر یکتاهمسرانه است. به محض اینکه نفر سومی وارد رابطه ی عاشقانه ی دو نفر بشود، رابطه ی هارمونیک و عشقی خاتمه پیدا کرده است، این نفر سوم می تواند در قالب یک رابطه ی باز و با اگاهی کامل سه طرف وارد شده باشد، یا نتیجه ی خیانت و یک بار همخوابگی باشد. زمانی که انسان میل جنسی رادیکال تری به شخص دیگر با گرایش درونی و هارمونیک تولید می کند، بی گمان رابطه ی اول خاتمه پیدا کرده است، اگرچه ممکن است رابطه ی اول در شکل فرمال به حیات خود ادامه پیدا کند، اما این رابطه به صورت قلبی تمام شده است. این اما به معنی این نیست که انسان ها فانتزی های جنسی با دیگران در هنگام رابطه ی جنسی با معشوقشان نداشته باشند. به قول یک انسان شناس امریکایی به اسم هلن فیشر ما در حین کار و در بیرون هر روز انسان هایی را می بینیم و با اینکه خودمان در یک رابطه هستیم اما دوست داریم انچنان انان را در حین سکس تکان بدهیم که تصور این تکان ها برای پارتنر خودمان غیر منتظره است. اما همین انسان شناس می گوید که یک ادم عاقل وارد چند رابطه به صورت همزمان نمی شود، چون هر رابطه زمان بسیار زیادی از انسان می گیرد و در صورتی که انسان همزمان در چند رابطه به سر ببرد، دچار سطحی نگری جنسی می شود و عشق و ترحش هورمون های عشقی را تجربه نخواهد کرد.

در این مورد می توانم با تجربیات شخصی خودم این مساله را تایید کنم و هر زمان در چند رابطه ی باز بوده ام، طعم عشق و ترشح هورمون های عشقی را نچشیده ام.

5. مساله ی دیگر مساله ی کالایی شدن عشق در رادیکال ترین شکل ان با عروج گلوبالیزاسیون و جهانی شدن سرمایه است. این البته به این معنی نیست که قبل از گلوبالیزاسیون روابط عشقی کالایی نبوده باشد، در کل تاریخ سرمایه داری رابطه ی عشقی در اکثریت موارد کالایی بوده است، اما با گسترش جهانی شدن و امکان سفر و جابجایی جمعیت، مهاجرت و غیره بسیاری از انسان ها راوبط ضربدری فراوانی دارند. نمونه ی روشن این مساله دانشجویان اروپایی است که در کشور خود بخشا روابط عشقی دارند و هنگامی که برای شش ماه یا یک سال به کشور دیگری به کمک پروژه ی ارسموس (معاوضه ی دانشجو) به کشور دیگری رفته، روابط جدیدی پیدا کرده و بخشا روابط قبلی شان را به فراموشی می سپارند و یا زمانی که برگشتند دوباره به رابطه ی قبلی برمی گردند. البته لازم به ذکر است که پارتنرهای انان هم که در کشور خود مانده یا به کشور دیگری برای یک سال مهاجرت کرده، بیکار نخواهند نشست و دست روی دست نمی گذارند، بلکه انان هم روابط جدیدی را شروع می کنند. این گونه روابط گریزناپذیر و محصول تکامل مادی نیروهای مولده، حمل و نقل و جهانی شدن است و هر میزان تعهد و سند ازدواج و قسم خوردن هم نمی تواند جلو اشباع شدن نیازهای جنسی انان را بگیرد. این مساله در مورد پناهجویانی که به اروپا می ایند هم صدق می کند. بسیاری از این پناهجویان به ویژه مردان نرسیده به اروپا دم در تن فروش خانه ها مشغول لاس زدن و چانه زدن بر سر قیمت با تن فروشان هستند و یا در کمپ و بیرون کمپ روابط موقتی با یک همزبان و غیره پیدا می کنند و بخشا این روابط را تا اوردن همسرشان مخفی می کنند. این هم مساله یی گریز ناپذیر است و به قول معروف قدرت میل جنسی ازهر ایمانی قوی تر است.

6. مساله ی عشق و میل جنسی را باید در رابطه با مناسبات طبقاتی و اجتماعی در هر عصری و در هر جامعه یی در نظرگرفت. یک فرمول عام و جهانی برای این مساله وجود ندارد چون مناسبات مادی و تاریخی در هر جامعه یی به همراه اخلاق دولتی و حکومتی شکل متفاوتی از فرهنگ غالب را در جامعه تولید و بازتولید می کنند. این البته به هیچ وجه به این معنی نیست که انسان ها عناصری پاسیو هستند که می توان با هر فرهنگی که دوست داشت را تزریق کرد. ابدا! اگر این بود این همه مبارزه و تلاش علیه سیستم های حکومتی و دولتی، این همه انتاگونیسم طبقاتی و سیاسی از گذشته تا امروز نمی توانست وجود داشته باشد. ما در یک جامعه در کنار فرهنگ حاکم فرهنگ های دیگری داریم که علیه فرهنگ حاکم هستند و محصول پراتیک انسانی و مبارزه ی انسان هایی است که کم و بیش این فرهنگ را نمایندگی کرده و از این ارزش های مترقی پاسداری کرده و می کنند. مساله یی که می خواهم بگویم این است که تصورات انسان ها در جوامعه مختلف از عشق تصوراتی سوبژکتیو هستند، چون مناسبات مادی جامعه یی مثل ایران فرهنگ متفاوتی از یک جامعه مثل المان تولید می کند. بی دلیل نبود که مارکس بخش زیادی از زندگی خود را صرف شناخت شیوه های تولید دیگر از جمله شیوه ی تولید اسیایی کرد و انگلس برای اینکه بتواند به این فرهنگ ها و نوشته های انان دسترسی پیدا کند و به مارکس کمک کند، زبان های مختلف اسیایی از جمله زبان فارسی یاد گرفت. مساله ی خانواده، عشق، چند همسری، خیانت، برخورد به خیانت، غیرت و غیره را باید در رابطه با تکامل مادی و ماتریالیستی نیروهای مولده در هر جامعه و تاثیر متقابل حاکمیت بر تکامل این نیروها بررسی کرد وگرنه دچار یک ساده لوحی کشنده خواهیم شد.

7. غیرت یک چیز کاملا طبیعی است ولی شیوه ی برخورد با ان یک مساله ی فرهنگی است. ما اگر مطالعات ژان پیاژه در مورد مراحل تکامل در کودکان را بررسی کنیم، مشاهده خواهیم کرد که غیرت در کودکان یک مساله ی کاملا طبیعی است. با مشاهدات و بررسی های خودم به این نتیجه رسیده ام که واقعا غیرت در کودکان کاملا طبیعی است، کنترل رفتاری در برخورد به غیرت در بزرگسالان نتیجه ی اجتماعی شدن در جامعه ی متفاوت است. برای نمونه اگر یک ایرانی حتی مترقی همسرش را در حال بوسیدن با یک نفر دیگر در یک دیسکو ببیند، امکان اینکه بتواند خود را کنترل کند، تقریبا از صد صفر است، ولی یک نفر اروپایی صد در صد حس حسادت و رقابت و مقایسه ی خود با طرف مقابل بهش دست می دهد، اما امکان اینکه چاقو بکشد و یا دعوا به پا کند، خیلی کم است. این هم با تجربه برام اثبات شده است و در برخی موارد طرف گفته عشق من امیدوارم لذت برده باشی.

8. عشق این نیروی سرگردان که قرار است سوژه را در ابژه پیدا کند، امروز در این وضعیت معلق مانده است و هر روز به یک طرف کشیده می شود. شکل گیری گروه های چند عشقی در اروپا و قانونی شدن چند همسری برای زنان و مردان در کشوری مثل هلند، نتیجه ی تغییراتی است که مناسبات سرمایه داری متاخر در زندگی عشقی انسان ها ایجاد کرده است.
حالا این روابط بخشا در این خانه های تیمی و گروه های پولی اموری (چند عشقی)، در پارتی های شبانه و روابط انارشیک جنسی با انسان های مختلف در کنار پارتنرهای اصلی شان تا حد تن فروشی و حتی فراتر از ان تن فروشی همراه با سادومازوخیسم سقوط کرده است. این نوع روابط را طرفداران نئولیبرالیسم و پست مدرنیسم عشق همزمان به چند نفر تعریف می کنند.

حسن معارفی پور

کوتاه درباره ی تن‌ فروشی

کوتاه درباره ی تن‌ فروشی

بخش دیگری از مطلب را که در قالب کامنت منتشر شده بود، به این مطلب اضافه کردم، تا لابلای کامنت ها گم نشود.

دوست عزیزی سوالی مطرح کرده است که من در صفحه یی فیس بوکی به ان جواب داده ام.
سوال: به نظر شما اگر زنی برای پول داوطلبانه و بدون زور و فشار کسی یا موقعیتی بدن فروشی کنه یعنی برای رابطه جنسی پول بگیره, برای ارزش های انسانی مقبوله و اوتونومی زن بر بدن خودش دیده میشه یا اینکه رده چون کالا سازی از بدن زن بشمار میاد؟

صورت مساله غلط است نگین جان! سوال را باید طور دیگری مطرح کرد. سوال این است که ایا تن فروشی بدون قدرت استعلایی و خارق العاده ی پول می تواند وجود داشته باشد؟ اگر کسی روابط جنسی معتددی به صورت همزمان بدون رد و بدل کردن پول یا هر جنسی که ارزش مادی و معنوی داشته باشد، جنسی که در قبال سکس پرداخت شود، داشته باشد، این را می توان یک نوع رابطه ی انارشیک خواند، اما این به هیچ وجه تن فروشی نیست. تن فروشی اساسا با انگیزه ی دیگری صورت می گیرد و تن فروشی در واقع جزو رابطه ی جنسی دو طرفه و داوطلبانه حساب نمی شود، همانطور که برده داری و کار بردگی مزدی را ما نمی توانیم رابطه ی ازاد و دو طرفه بین برده دار و برده، کارفرما و کارگر بدانیم. فلسفه ی لیبرالیسم این بردگی را ازادی می خواند و مارکس هم می گوید که کارگر از بردگی و وابستگی به زمین ازاد شد، اما ازادی او به معنی ازادی از قدرت مناسبات مادی و مزدوری نبود. کارگر ازاد شد نیروی کارش را بفروشد، اما به ازادی دست پیدا نکرد. تن فروشی اما یکی از وحشیانه ترین اشکال بردگی انسان است. در کار مزدی مثل کارگری و کارهای خدماتی دیگر درست است که ماهییت کار نوعی تن فروشی است، اما کدام صاحب کار می تواند بدون اجازه ی یک زن به حساس ترین نقاط بدن ش باسن، پستان و واژنش دست بزند. حتی قوانین بردگی بورژوایی این را تعرض جنسی به حساب اورده و برای ان جریمه های سنگینی در نظر می گیرند، اما مشتری یک تن فروش در قبال پرداخت پول به تن فروشی که به قول شما ممکن است آزادانه این شغل کثیف را انتخاب کرده باشد، درخواست سکس مقعدی، دهانی و غیره را در اوج وقاحت می کند و اگر تن فروش اعتراض کند، می گوید من پول داده ام و این حق من است که به هر جای بدنت دست بزنم و غیره. من خودم تحقیقات میدانی در المان انجام داده و با تن فروشان مختلفی صحبت کرده ام. هیچ تن فروشی وجود ندارد که این را اعلام نکند، که از او درخواست سکس معقدی شده است. هیچ تن فروشی نیست که نگوید بدون پرداخت پول رابطه ی جنسی با مشتری برقرار می شود. کسی که بخواهد تن فروشی را از زاویه یی رادیکال نقد کند، باید مسلح به نقد اقتصاد سیاسی و نقد کار مزدی باشد. کم نیستند فمینیست های لیبرالی که تن فروشی را نشان از رهایی زن می دانند. این ها فهمی از رهایی و مناسبات مزدی ندارند و با این مواضعشان به بازتولید بربریستی ترین شکل بربریت کمک می کنند. تن فروشی به همان میزان ازادانه است که فروش کار مزدی ازادانه است. کارگر بین مردن از گرسنگی و تن دادن به استثمار به ناچار دومی را انتخاب می کند و تن فروشان برای بازتولید حیات خود به مثابه ی موجودی انسانی به این شکل از بردگی مزدی تن می دهند، “کاری” که مقام اول را در بردگی کسب کرده است. یک جامعه شناس امریکایی پست مدرن به اسم الیزابت برنشتاین تحقیقات میدانی زیادی در این زمینه انجام داده است که من در یک مقاله که مدتی پیش به المانی نوشته ام این خط خبیث حاکم بر گرایش فکری ایشان را که از تن فروشی در جوامع “پساصنعتی” حمایت کرده است، را پودر کرده ام.

مارکس در دستنوشته های اقتصادی فلسفی می نویسد که کارگران در نتیجه ی تبدیل شدن کارشان به کالا از موجودیت خود بیگانه می شوند و خود هم کالا می شوند. اگر تن فروش را با یک کارگر مزدی معمولی هم مقایسه کنیم متوجه خواهیم شد که کالایی شدن موجودیت انسانی یک تن فروش در رادیکال ترین فرمت خود تحقق پیدا می کند. زن تن فروش با موجودیت انسانی خود بیگانه می شود، چون احساس تعلق خاطر به خودش را از دست می دهد، با محیط اطرافش، یعنی اتاق و محیطی که در ان تن فروشی می کند هم بیگانه است، با جاکش ها هم بیگانه است، چون پیش انان هم احساس امنیت نمی کند و با پولی که در ازای تن فروشی می گیرد هم بیگانه است، چون سهم بیشتر ان توسط جاکش از او ربوده می شود، بخشی از ان سهم بازتولید زندگی اجتماعی می شود، بخشی را برای مالیات و اجاره ی خونه و فیش اب و برق و غیره پرداخت می کند و در اخر سر در واقع چیزی از ان باقی نمی ماند که او با ان بیگانه نباشد. شاید این نقد به مارکس وارد شود که نظریه ی بیگانگی مارکس یک نظریه ی اخلاقی و نرماتیو است و به همین خاطر نمی توان زیاد روی این نظر برای نقد تن فروشی اتکا کرد، اما من می گویم که این نقد اگر حتی بخشا درست باشد، باز هم رهایی انسان در نقطه نظر مارکس و کمونیسم یک نقش حیاتی را ایفا می کند و مادام که انسان ها به هر دلیلی از خودبیگانه باشند، یعنی احساس رهایی نمی کنند و برای اینکه رها شوند باید مناسباتی را خلق کرد، که در ان از خودبیگانگی رنگ ببازد. عملی شدن یا نشدن این مساله یک چیز دیگر است و تابع شرایط اجتماعی خاص است و ما نمی توانیم از همین الان برای کمونیسم نسخه بپیچیم که جامعه ی کمونیستی چگونه خواهد بود، اما در بدترین حالت به قول کمال خسروی سوسیالیسم باید بهتر از مدرن ترین شکل کاپیتالیسم باشد. بنابراین نقدی که نظریات پسااستعماری به نظریه ی بیگانگی مارکس وارد می کنند و اعلام می کنند که کمونیست ها می خواهند برای دیگرانی که برده هستند تصمیم بگیرند، بردگی خود را کنار بگذارند و اگر این بردگی را کنار نگذارند، ما ان را کنار می گذاریم و به همین خاطر مارکسیسم را اروپا محوری می خوانند، نشان از اوج جهالت این پساساختارگرایان طرفدار بربریت است. انها می گویند که بگذارید مسلمانان و وحوش مذهبی دخترانشان را قتل عام کنند، چون این متعلق به فرهنگ انان است. من می گویم فرهنگی که در ضدیت با حقوق پایه ای انسان است به زباله تعلق دارد و مساله ی من رومانتیزه کردن فرهنگ بربریستی به خاطر تحت ستم بودن مردمانی که سالیان درازی است تحت سلطه ی حکومت های جنایتکاری که این فرهنگ را به فرهنگ جامعه تبدیل کرده اند است و نه کشیدن خایه ی هر مسلمان و مذهبی ایی.

این پساساختارگرایان احمق و جریانات پسااستعماری به طور واقعی تفاوتی بین فرهنگ حاکم در کشورهای تحت ستم و فرهنگ مترقی قائل نیستند. انان اصلا نه نقدی به اقتصاد سیاسی دارند و نه اصلا اقتصاد سیاسی سرمایه داری و سوسیالیستی را می فهمند، انان را می توان کالچرالیست های لیبرال و پرمتیوهایی خواند که در کالچرالیسم افراطی شان به تناقضات لاینحلی افتاده اند که یک روز دست به دامان خمینی جلاد می شوند و روز دیگر حزب اله لبنان.

نقد تن فروشی همان طور که اشاره شد، لازم است از زاویه نقد اقتصاد سیاسی سرمایه داری و نظام های طبقاتی دیگر بررسی شود و هر نوع برخورد ماوراء طبقاتی، پسااستعماری، پست مدرنیستی، کالچرالیستی به این شکل از بربریت، موجب توجیه، تولید و بازتولید این شکل از بردگی مطلق انسان می شود.

تن فروشی یکی از تحقیرامیزترین اشکال بهره کشی از انسان است. در کار مزدی شما ازادید نیروی بدنی و یا فکریان را در ازای پولی که در واقع بخش کوچکی از محصول کار تان است بفروشید، اما در تن فروشی، بدنت، وجود انسانی ات و انسانیتت را در مقابل کاغذی به اسم پول مبادله می کنی.
مارکس برخلاف اقتصاددانان قبل از خودش بر این عقیده بود که در کار مزدی استثمار وجود دارد و به هیچ وجه این نظر که شما کار را در مقابل مزد معاوضه می کنید را نمی توانست قبول کند. امثال اسمیت و ریکاردو بر این عقیده بودند یا حداقل در نوشته های خود این را می گفتند که بازار مکانی است که انسان در ان می تواند از طریق فروش نیروی کار و یا هر جنس دیگری به برابری برسد. البته انان برابری در فروش نیروی کار و ان هم نیروی کار مردان را مد نظر داشتند. برابری از ابتدا برای به دست اوردن سود برای طبقه ی کارگر و مزدبگیران وجود نداشت، چون انان فقط نیروی کارشان را برای فروش داشته و دارند. مارکس با تمام قدرت این نظریات ساده لوحانه ی لیبرال ها و اقتصاددانان بورژوازی را رد می کند که بازار محلی است که برابری در ان می تواند وجود داشته باشد و می گوید که یک کارگر که روزانه 12 ساعت نیروی کار خود را می فروشد، در شش ساعت اول کارش محصولی تولید کرده است که برابر با حقوقی است که 12 ساعت می گیرد و این کارگر باید شش ساعت دیگر کار کند. مارکس می گوید که یا 12 برابر 6 است و یا شش ساعت از وقت یک کارگر در طول روز دزدیده شده است. حالا هر کسی معتقد باشد که 12 و شش برابرند باید مغزش واقعا خراب باشد و کسی که این شش ساعت کار روزانه ی کارگر را که دزدیده شده است و توسط قانون و پلیس و خدا و کلیسا از دزد حمایت می شود را نادیده بگیرد و استثمار نخواند هم یک تبهکار است و همدست تمام جانیانی که در بالا اوردیم. همان طور که بهره کشی از یک کار ضد انسانی است و این بهره کشی تابع اقتصاد سیاسی سرمایه داری است، اقتصادی که توسط سیاست و پلیس بورژوایی و بروکراسی و قوه ی مقننه و مجریه و ان کشیش مزدوری که در ازای گرفتن پولش گه خوری می کند، حمایت می شود و به عنوان اقتصادی که برابری در “فرصت” ها را دنبال می کند، خوانده می شود، تن فروشی هم به عنوان شکلی از بردگی مزدی که توسط پساساختارگرایان به عنوان فعالیت خدماتی خوانده می شود، تابع قوانین نابرابر نظامی است که از بنیاد زیر سوال است. تن فروشی تابع مزد است، یک تن فروش کار مولدی انجام نمی دهد، او سرویس جنسی در ازای پول می دهد. این سرویس در یک رابطه ی بروکراتیک با صاحب کار و دولت و هتل داری و اجاره و غیره به اقتصاد سیاسی و دولت گره می خورد. دولت از این طریق ارزش افزونه ی اجتماعی به جیب می زند و صاحب کار و جاکش هم همینطو. به تعبیر مارکس کار غیر مولد مانند تن فروشی در یک رابطه و قرارداد کاری به کار مولد تبدیل می شود. تن فروشی از نظر ما به همان میزان مولد است که مارکس در گروندریسه مثال می اورد که طرف دنبال شپش در سر صاحب کارش بگردد و یا با دولش بازی کند. تن فروشی اما چون برای دولت ها و سرمایه داران و صاحبان هتل و تاکسی داران و غیره سود هنگفتی به بار می اورد همچون کازینو توسط دولت های لیبرال و نئولیبرال با تمام قدرت از ان حمایت می شود. گفتمان این که طرف خودش داوطلبانه تن به این بردگی داده است، احمقانه است. طرح این سوال به همان میزان خریت است که طرفداران بورژوازی و اکادمیسن های قلم به مزد و خود فروش اعلام می کنند، سرمایه داری سیستم برابری فرصت هاست. کسی که به تئوری سوسیالیسم علمی و نقد اقتصاد سیاسی مارکس مسلح نباشد، دچار مغلطه یی می شود که طرفداران وضع موجود یا بربریست های پست مدرن به ان دامن می زنند و ان هم گفتمان لیبرالی در مورد ازادی است. ازادی بردگی یک تناقض است که تنها با الغای بردگی حل می شود. نمی توان هم برده بود بود و هم ازاد. بلاخره ما یا ازادیم یا برده، اگر ازادیم پس نباید برده باشیم و اگر برده ی مزدی هستیم و اسیر مناسبات و قواعد بردگی مزدی سرمایه داری پس ازاد نیستیم. مغلطه ی زبانی که توسط نمایندگان نابودی عقل همچون نیچه، کی یرکگارد و سایرین گذشته ی نه چندان دور و در ادامه سوفسطایان یونان باستان به پیش می رفت، امروزه توسط نمایندگان پست مدرنیسم به رادیکال ترین شکل ممکن به پیش می رود. مساله ی اصلی اما سر جای خود باقی می ماند و ان رابطه ی سرمایه و کار مزدی است. ادغام این دو غیر ممکن است، چون تا نابودی یکی به معنی نابودی دیگری هم هست. کمونیسم با تعرض رادیکال به مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و اجتماعی کردن زمین و کارخانجات هر نوع مناسبات کالایی را برای همیشه به گور می سپارد.

حسن معارفی پور

مغلطه ی “چپ سنتی” و معضل “کمونیسم” “کارگری”

مغلطه ی “چپ سنتی” و معضل “کمونیسم” “کارگری”

بی خبری کمونیسم کارگری از تحولات تئوریک و اجتماعی جهانی

در مقاله ی قبلی کمونیسم کارگری را به عنوان تفاله ی نئولیبرالیسم معرفی کردم[1]. سوال اینجاست که چرا این تفاله ی نئولیبرالیسم هنوز می تواند جوانان چپ به ویژه چپ دانشجویی را به متقاعد کند. برای پاسخ به این سوال لازم است وضعیت جهانی جنبش های چپ بعد از فروپاشی شوروی را بررسی کنیم تا با مشاهدات و مطالعات علمی و دقیق بتوانیم نشان دهیم که وضعیت چپ جهانی هم تفاوت چندانی با کمونیسم کارگری و چپ ایران ندارد. من در یکی دو مقاله در مورد وضعیت حزب چپ المان[2] به صورت گذار اما دقیق و از نزدیک با تکیه بر مطالعات میدانی و فعالیت های جدی و سیاسی خودم یک تصویر گویا و روشن از وضعیت چپ و کمونیسم در المان ارائه دادم و در اینجا نیازی به تکرار گفته های خودم نمی بینم. تنها چیزی که لازم می دانم اشاره کنم این است که پست مدرنیسم و به ویژه اثار پست مدرنیست هایی چون فوکو، دریدا، ژیژک و سایرین به عنوان محصولات ارزان مایه ی دوران نئولیبرالیسم و انارشی بازار در سرمایه داری متاخر بعد از فروپاشی شوروی، بیشترین خوانندگان را در میان نسل جوان به خود اختصاص داده اند و هر کس این روزها فوکو این نئولیبرال دو اتشه ی صوفی مسلک را چپ نداند، در مجامع چپ اروپایی به عنوان تیمار شناخته می شودند، همانطور که در بین برخی از جوانان چپ در جنبش های دانشجویی مقالات و مطالب منصور حکمت در لایه های نازکی از این جنبش طرفدارانی پیدا کرده است و هر کس منصور حکمت را انتی کمونیست بخواند و یا حتی نظریات او را نقد کند، از جانب وابستگان سیاسی به او به عنوان “چپ سنتی” سنگسار اینترنتی می شود.

من در شرایط فعلی درگیر مسائل تئوریک دیگری هستم که هزاران برابر برای من مهمتر از مقالات سیاسی منصور حکمت و هواداران اوست، بنابراین وقت وارد شدن به جدل انلاین های دو نفره و گفتگوهای گوشخراش و بی مایه را ندارم. همین را بگویم که پروژه ی نقد منصور حکمت، اوجالان و سایر پست مدرنیست های منطقه پروژه یی است که در فصل های پایانی کتابی که روی ان کار می کنم را با شدت تمام به پیش خواهم برد، در نتیجه وقتی برای نقل قول اوردن و بردن در شرایط فعلی نداشته و اصلا امکانش برای من مهیا نیست.

در مورد جعل مفاهیم

کمونیسم کارگری به خاطر بی خبری از کشمکش های درون نیروهای چپ جهانی، به خاطر بی خبری از به کار گیری مفاهیم تاریخی و فلسفی، این مفاهیم را بدون توجه به کاربرد جهانی ان مثل نقل و نبات به کار می برد و با بومی کردن مفاهیم جهانی دست به جعل در مفاهیم می زد. یکی از این مفاهیم مفهوم “چپ سنتی” است. زمانی که از “چپ سنتی” صحبت می شود، منظور مارکسیست هایی است که به سنت های ابتدایی مارکسیسم پایبند بوده و بخشا این مفهوم را در اروپا برای هوادارن اتحاد جماهیر شوروی سابق و طرفداران سوسیالیسم اردوگاهی به کار می برند. نقطه مقابل “چپ سنتی” (مارکسیسم ارتدکس به تعبیر لوکاچی)، “چپ مدرن” (انچه به غلط در اوایل اورو کمونیسم نام نهاده شده بود و گرامشی بیچاره را کمونیسم کارگری به خاطر طرفداری اش از اورو کمونیسم محاکمه می کنند، بدون اینکه اصلا گرامشی را خوانده باشند. لازم به ذکر است بزرگترین گرامشی شناسان جهان در انستیتوی برلین برای تئوری های انتقادی این اتهام را که گرامشی اروکمونیست بوده است به شدت رد می کنند، این البته موضوع دیگری است و در اینجا به ان نمی پردازم)، است. چپ مدرن در اروپا دقیقا همان جریانی است که با جنبش دانشجویی در سال های 67 و 68 شکل گرفت، چپی که در اعتراض به جنگ ویتنام، در دفاع از جنبش چریکی در کوبا، فلسطین و غیره به میدان امده بود. در کنار این چپ “مدرن” که متشکل از هیپیسم، گروه های انارشیستی و انارکوسندیکالیستی، سوسیالیست های خیال پرداز مدرن و غیره بود، ما همزمان و حتی قبل از ان شاهد شکل گیری خوانش های ضد انقلابی (غیر انقلابی) فرویدیستی، کانت گرایانه، ماکس وبری و پست مدرنیستی از مارکسیسم هستیم که در المان مکتب فرانکفورت و در فرانسه پساساختارگرایان و بخشا ساختارگرایان نمایندگی می کردند. اگزیستانسیالیسم فرانسوی هم ان زمان تحت تاثیر اوضاع جهانی در فرانسه به چپ چرخیده بود در صورتی که اگزیستانسیالیسم در المان همواره به ویژه فرمت نیچه گرایانه و هایدگری ان با نازیسم و فاشیسم امیخته بود. در این دوره چپ “مدرن” دانشجویی در مقابل “چپ” مدرن (بخوانید پست مدرن) قد علم می کند و حتی گفتنی است که فعالین چپ دانشجویی در کلاس ادورنو در فرانکفورت در اعتراض به مواضع محافظه کارانه ی او لخت می شوند و ادورنو ناچار می شود کلاس درس را رها کند. یکی از برجسته ترین شخصیت های جنبش دانشجویی در ان دوران کسی جز رودی دوچکه نبود که دوره ی دکترای خود را پیش ارنست بلوخ از بنیان گذاران سوسیالیسم مسیحی “مدرن” می گذرااند. وحید ولی زاده از زمره ی کسانی است که به صورت نیم بند از منصور حکمت دفاع می کند و در گفتگو با حسن مرتضوی می نویسد که منصور حکمت با رجوع به مارکس خواهان جدا کردن جریان خود از چپ “سنتی” ایی بود که از مارکس عبور کرده بود. این گفته واقعیت ندارد، مدت ها قبل از منصور حکمت لوکاچ در تاریخ و اگاهی طبقاتی با دفاع از مارکسیسم ارتدکس علیه کائوتسکیسم و چپ سوسیال دمکرات و پوزیتویست المانی بازگشت به مارکس را ضرورت خوانده بود، اما خود لوکاچ از نقطه نظر هواداران حکمت از زمره ی “چپ سنتی” ها به حساب می اید. مساله به روشنی این است که منصور حکمت به شکل به غایت اپورتونیستی مفاهیم را جعل می کند، تا جنس بنجل خود را در بازار به فروش برساند. انتخاب کمونیسم کارگری به عنوان یک مفهوم پرطمطراق و جذاب منشاء در خصلت اپورتونیستی جریان کمونیسم کارگری دارد، که با عبور از سوسیالیسم علمی و کمونیسم و با استفاده از ساختار زبانی و ان در “رادیکال ترین” فرم خود، مخاطب را از پی بردن به ماهییت پست مدرنیستی این جریان خرده بورژوایی دور می کرد، همانطور که با بومی کردن مفهوم “چپ سنتی” ضمن حمله به “چپ مدرن” و “نو” که در ایران به اشتباه از جانب کمونیسم کارگری به عنوان “چپ سنتی” شناخته شده بود، همزمان کمونیسم و مارکسیسم را می زدند.

در المان همزمان با شکل گیری خوانش های رفورمیستی و کالچرالیستی از مارکسیسم ما شاهد موج مبارزات ملیتانت در چارچوب فراکسیون ارتش سرخ در المان هستیم و شخصیت های برجسته یی چون اولریکه مایهوف در راس این فراکسیون قرار داشتند. این فراکسیون محصول اگرسیون چپ ملیتانت جامعه و عدم توانایی سازماندهی رادیکال جامعه شکل می گیرد و تعرض مسلحانه به پلیس و دولت و سرمایه داران را به عنوان راهکاری برای رسیدن به قدرت در شرایطی که سازماندهی توده یی و رادیکال ممکن نبود در پیش می گیرد.

مساله ی چپ “نو” یا چپ “مدرن” در یک کلام مساله ی التقاطی از کالچرالیسم، پست مدرنیسم، مالتی کالچرالیسم نئولیبرال و هیپیسم بود. تمام این گرایشات در قالب چپ نو و “مدرن” در مقابل چپ “سنتی” و مارکسیسم کلاسیک صف کشیده و مارکس را به دگماتیست بودن متهم کردند و اعلام کردند که دوران انقلاب کارگری به پایان رسیده است و طبقه ی کارگر دیگر نمی تواند سوژه ی انقلاب کارگری باشد، به همین خاطر باید سراغ جنبش های هویتی رفت.

هربرت مارکوزه که از “رادیکال” ترین ها در میان مکتب فرانفکورتی ها بود، در مطلبی به اسم “تلاش برای رهایی”[3] سوژگی طبقه ی کارگر در انقلاب کارگری از زبان خود و همکارانش رد کرد و اعلام کرد که جنبش های هویتی مانند همجنسگرایان، جنبش اقلیت های قومی و ملی و غیره باید با همدیگر متحد شوند تا کاری از پیش ببرند. اساس نظریه ی انترسکشنالیتی پست مدرنیستی هم از این جا میاید. ژیژک و الن وود و سایرین هم همین خزعبلات مکتب فرانکفورتی ها و پست مدرن ها را به تعابیر دیگری در مورد مساله ی مهاجرت و همجنسگرایان و غیره بلغور می کنند. جذابیت این “چپ” پست مدرن که خود را با تعابیر مختلف مانند “چپ نو”، چپ “مدرن” و غیره به جامعه می شناساند، برای مردم نه ماهییت و محتوای ان بلکه انارشی زبانی ان است که در میان جوانان طرفدار پیدا می کند. جنبش های جوانان و دانشجویی البته همچون قارچ هستند و عمر زیادی ندارند. تمرکز حکمیست ها و کمونیسم کارگری بر روی جنبش دانشجویی در سال های اخیر در امتداد سنت های پست مدرنیستی چپ اروپایی است. منصور حکمت خود اعلام کرد که کارگران پیر می شوند و کنسرواتیو می شوند و غیره، پس باید سراغ اقلیت رفت و با پنج درصد و غیره انقلاب کرد. فارغ از اینکه کمونیسم کارگری در حرف چه چیزی در مورد پست مدرنیسم می گوید، در عمل این جریان پست مدرن تر از پست مدرنیست ترین جریانات غربی است. زمانی که دانشجویان ازادی خواه و برابری طلب برو و بیایی داشت، حکمتیست ها نقشه ی به قدرت رسیدن را از طریق جنبش دانشجویی در سر می پروراندند. حالا بفرمایید که کی چپ “سنتی” به مفهومی که خودتان به کار می برید است؟ بگذریم

“بومی کردن” مفاهیم جهانی احمقانه است

کسی که یک مفهوم را اختراع می کند و یا یک وسیله ی نقلیه یا هر چیزی دیگری، اسمی که روی ان می گذارد در بیشتر زبان های جهان بدون ترجمه همان اسم منتقل می شود. من مشکلی با ترجمه ی دقیق مفاهیم ندارم، اما با جعل مفاهیم به شدت مشکل دارم. نمی تواند مفاهیم فلسفی، تاریخی و غیره را بومی کرد و تعریف دیگری برای مثلا یک مفهوم مثل اخلاق، حق، ازادی و غیره در یک کشور دیگر ارائه داد. اگر کسی این کار را بکند، یک تبهکار است که دقیقا مالتی کالچرالیسم را پیاده می کند. منصور حکمت اما “چپ سنتی” را برای زدن مارکسیست های ایرانی که دقیقا فرمت “چپ مدرن” اروپایی بودند، مانند انان تحت تاثیر تحولات کوبا و ویتنام و چین و فلسطین و غیره بودند به کار می برد، تا جنس خود را راحت تر در بازار عرضه کند. تفاوت مارکس و انگلس با دلقک هایی مانند منصور حکمت، در این بود، که انان متفکران قبل از خود را به طور کامل نفی نمی کردند، بکله همیشه سعی در تکمیل سیستم های فکری و نقد خلاقانه و مولد و موشکافانه ی انان را داشتند، اگر اینطور نیست، پس چرا کانت را تا این حد می خواندند و به هگل و فوئرباخ و پرودون و حتی بالزاک رجوع فراوان می کردند. منصور حکمت اعلام می کرد که چپ ایران قبل از من هر چی بوده، احمق بودن و من الان همه چی را کشف کرده ام و دیگران نفهم بودند و حتی بلد نبودند مسواک بزنند. انان خواهان اشتراکی کردن مسواک بوده و غیره. خوب یک انسان عاقل در بین کمونیسم کارگری پیدا نمی شد به این مردک بگوید، خفه شو! تو اولا غلط کردی تا این اندازه گستاخانه و بی شرمانه در مورد کسانی صحبت می کنی که زیر شکنجه و تیغ اعدام بودند، دوما ما خودمان محصول همین جامعه بودیم و از انسان های برجسته و شریف و کمونیستی چون داریوش کائدپورها، تقی شهرام ها و دیگران به مراتب بیشتر از توی جوجه فکلی یاد گرفتیم، سوما این تعریف تو از “چپ سنتی” و چپ “مدرن” سراپا جعل است. نبود انسان منتقد و خلاق در درون کمونیسم کارگری معضلی بوده و هست که تا امروز ادامه دارد. کافی است یک نقد به این دراویش بکنی، فورا مانند مجاهدین فاشیست خلق تو را در صف جمهوری اسلامی قرار می دهند. هر انسان منتقد و جدی کمونیستی بخواهد کاری از پیش ببرد، سازمانی تشکیل دهد، حزب بسازد، لازم است از کمونیسم کارگری عبور کند. اتفاقا تمام افتضاحاتی که این روزها امثال تقوایی و فرقه ی خط رسمی و دیگر جریانات کمونیسم کارگری به بار می اورند نتیجه ی تحلیل های ارتجاعی منصور حکمت است. منصور حکمت سناریوی سفید را نوشت تا با شاهنشاهی ها و مشروطه خواهان و فاشیست های ساواکی سابق در گفتگو را باز کند. بی دلیل نیست که امروز حمید تقوایی از یک مزدور امریکا مانند مسیح علی نژاد تعریف می کند. بی دلیل نبود که کوروش مدرسی سال ها پیش اعلام کرد که خواهان تشکیل حکومت با حجاریان است. این پراتیک ارتجاعی محصول نظریه یی ارتجاعی است که تنها اسم ان را پست مدرنیسم چپ می توان گذاشت. هیچ اسم دیگری نمی تواند کمونیسم کارگری را تا این اندازه دقیق توصیف کند.

در نهایت باید بگویم که کمونیسم کارگری در واقع اگر جمهوری اسلامی حکومتی بود که مثل دولت های غربی امکان حل کردن اپوزیسیون در خود را به قول گرامشی در نتیجه ی انقلاب منفعل داشت، الان سال های سال بود که کمونیسم کارگری بخشی از نظام حاکم در ایران و انتگره شده در دستگاه سرکوب جمهوری اسلامی شده بود. چانه زنی نیروهای کمونیست کارگری و نامه و طومار نویسی به بزرگترین جانیان امپریالیست جهان که به صورت سیستماتیک در جنگ علیه 420 میلیون کودک و کشتار سیستماتیک ضعیف ترین لایه های جامعه ی جوامع موسوم به جهان سوم سهیم اند، نشان از واقعیت نظریه ی گرامشی به اسم انقلاب منفعل است. سنت ان جی او سازی و فعالیت به اسم سازمان های “فمینیستی” و اکس مسلم را باید محصول انقلاب منفعل و نتیجه ی تطبیق دادن کمونیسم کارگری با منطق بازار ازاد در عصر سرمایه داری جهانی و دوران نئولیبرالیسم خواند.

حسن معارفی پور

18.02.2019

[1]کمونیسم کارگری چیزی جز تفاله ی نئولیبرالیسم نیست، حسن معارفی پور https://hassan-maarfipour.com/2019/01/24/%DA%A9%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%AC%D8%B2-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D8%A6%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%B1/

[2]حسن معارفی پور، نگاهی به حزب چپ المان https://lefttribune.com/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%B2%D8%A8-%DA%86%D9%BE-%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86-die-linke/

https://hassan-maarfipour.com/2018/06/11/1051/ اپورتونیسم در پوشش چپ

[3]Herbert Marcuse,  Versuch über die Befreiung, Frankfurt a.M. 1969.

روابط پدر و برادرسالارانه کثیف ترین شکل روابط انسانی با زنان است

سکسیسم خود را در اشکال مختلف نشان می دهد. یکی از کثیف ترین اشکال سکسیسم روابط پدر و برادرسالارانه است. این رابطه یک رابطه ی سلسله مراتبی است و پشت ان می تواند منافع شدیدا سکسیستی پنهان باشد. یکی از این منافع منفعت جنسی و سوء استفاده ی جنسی است. وقتی که یک مرد میانسال یا کهنسال به یک دختر گرایش جنسی دارد و به خاطر اختلاف سنی، جرات بروز گرایش جنسی و علاقه اش را ندارد، همواره سعی می کند، مسیر دیگری را برای نزدیکی به زنانی که از لحاظ سن و سال با او اختلاف دارند در پیش بگیرد. یکی از این راه ها این است که به این زنان می گوید “خواهر” م و یا “دختر”م! این نوع رابطه خبیث ترین شکل رابطه است که در میان جریانات سوپر کنسرواتیو مانند حزب فاشیستی آاف د در المان و یا حزب دمکرات کردستان ایران وجود دارد. طرف دنبال سکس است، ولی به رفیق همکارش خواهر و دختر می گوید. اینگونه به او نزدیک می شود و طولی نمی کشد که به شیوه یی کاملا نامشروع سکسیسم و نه گرایش خود را به رابطه ی جنسی بدون سلسله مراتب بروز می دهد. زمانی که در سکس یک رابطه ی سلسله مراتبی چه از طرف زن و چه از طرف مرد وجود دارد، این رابطه رابطه یی سالم نیست، بلکه رابطه یی ابزاری است و زمانی که یک رابطه ابزاری می شود، این رابطه دیگر چیزی جز سکسیسم نیست. این نوع روابط هیچگاه نمی تواند بدون تنش پایان یابد و معمولا با بدترین شکل ممکن یعنی جریحه دار شدن احساسات دو طرف تمام می شود.

رفیق نازنینی تعریف می کرد که یکی از این سکسیست ها از او خواسته است که پناهجویان زن را به او معرفی کند، تا او از این زنان به عنوان ضربه پذیرترین اقشار جامعه پذیرایی کند. در واقع این ادمک دنبال سکس است، اما زمانی که در جامعه ی اروپایی امکان پیدا کردن سکس از مسیر مشروع را ندارد، به پناهجویان زن به عنوان ضعیف ترین لایه های اجتماعی برای اشباع میل جنسی اش پناه می برد. مبارزه با این شکل از روابط قدرت، روابط سلسله مراتبی جزئی از مبارزه ی انسان های رادیکال و کمونیست است. هر کس به هر کس دیگری گرایش جنسی دارد، اگر این گرایش می تواند از کانال انسانی، بدون سوء استفاده ی ابزاری و بدون پناه بردن به روابط پدرسالارانه به پیش رود، می تواند ان را بیان کند و اگر می داند این مساله نمی تواند از یک کانال درست به پیش برود می تواند میل جنسی خود را کنترل کند، نه اینکه به اسم دخترم و خواهرم دیگران را وارد یک رابطه ی سلسله مراتبی کثیف و سکسیستی کند.

سکسیسم تبهکاری است و هیچ توجیهی ندارد. سوء استفاده از دیگران برای اشباع نیازهای جنسی و اگوئیستی خود باید به عنوان جرم و جنایت توسط تمام انسان های ازادی خواه و برابری طلب به رسمیت شناخته شود و دولت های بورژوایی را باید تحت فشار گذاشت این شکل از روابط را جنایی کند.

دوست گرامی اگر سکس می خواهی باید راه درستش را پیدا کنی، اگر به ارتجاع مذهبی، روابط پدرسالارانه، برادرسالارانه و هیرارشیک پناه می بری، این کار تو هر دلیلی که داشته باشد، تو یک تبهکار هستی و لازم است به جرم تبهکاری محاکمه شوی!

حسن معارفی پور

کنفرانس گوادلوپ دیگری ممکن نیست تکرار شود

علیه کنفرانس ورشو

الترناتیو سازی کارتونی کنفرانس وروشو نشان داد که نه اپوزیسیون داخل ایران اپوزیسیون سال 57 است و نه اپوزیسیون راست می تواند مانند خمینی جامعه را بسیج کند.
اخر یک ادم مزدور مثل علی ناجوانمردی و یک دیوانه که نیمی از عمر خود را در تیمارستان به سر برده مثل مصطفی دادار می توانند برای اینده ی ایران آلترناتیو شوند که امریکا روی این ها سرمایه گذاری می کند؟!
علی ناجوانمردی تنها کاری که بلد است خریدن لایک فیک و بیننده ی فیک در فیس بوک است. اگر علی ناجوانمردی پایش به کردستان ایران برسد، بی گمان تکه ی بزرگش گوشش خواهد بود. مردم کردستان ایران از چنین مزدورهایی تا مغز استخوان متنفرند. امریکا یک دستی خورد.

اپوزیسیون چپ و رادیکال جامعه دیگر پشت خمینی دیگری بسیج نمی شود و از مجاهدین فاشیست بخاری بلند نمی شود و سلطنت مشروطه و غیر مشروطه به اسم الترناتیو در ایران جواب نمی دهد. گزینه ی دخالت نظامی هم تنها یک اهرم فشار برای ترساندن ایران است، در صورتی که امریکا اصلا توانایی وارد شدن به یک جنگ با کشوری با وسعتی چهار برابر المان را ندارد و از طرف دیگر غرب و به ویژه المان و دیگر کشورهای عضو ناتو برای وارد شدن امریکا به جنگ با ایران همراهی نمی کنند. امریکا برای هر نوع شروع جنگی لازم است چین و روسیه را متقاعد کند، امری که غیر ممکن است. افکار عمومی جوامع غربی هم حتی جریانات فاشیستی و راست هم از جنگ طرفداری نمی کنند. حزب فاشیست الترناتیو برای المان با تمام قوا علیه جنگ است، چون اعلام می کند که جنگ باعث “هجوم” پناهجویان می شود و می گویند که بهتر است دولت المان با یک حکومت اخوندی سازش کند، به جای اینکه پناهجویان زیادی به المان سرازیر شوند. در این وسط سر امریکا بی کلاه مانده است. امریکا در تلاش است بحران های سیاسی و اقتصادی خود را از طریق گسترش اگرسیون به بیرون کنترل کند، اما این گزینه برای ایران جوابگو نیست و مسلح کردن چند صد ملیشایی فاشیست وابسته به مجاهدین خلق هم ابی گرم نمی کند.

تازه زمانی که مجاهدین صدها تانک و حتی هلی کوپتر از رژیم بعث گرفته بود، در جنگ مسلحانه توسط جمهوری اسلامی فاشیست زمین گیر شد، الان که ریزش وسیعی داشته است، دیگر اصلا اپوزیسیون حساب نمی شود و تلاش های این جریان برای مانور دادن با پناهجویان کرایه یی در پاریس اوج بی افقی و ریزش درونی این جریان را نشان می دهد. سلطنت طلبان و مشروطه خواهان هم حضرت اسپرم نیم پهلوی را نه یک شخصیت “کاریزماتیک” مثل خمینی، بلکه بیشتر یک دلقک قمارباز مفت خور انگل می دانند و هیچ تمایل جدی ایی در میان جریانات مشروطه خواه و سکولار دمکرات (فاشیست) با اقای اسپرم نیم پهلوی وجود ندارد. فاشیسم فرشگردی و غیره هم جوابگو نیست. طبقه ی کارگر ایران در یک روند رادیکال مبارزاتی با اعتصابات و مبارزات رادیکال و توده یی خود، نه تنها جمهوری اسلامی بلکه کل اپوزیسیون بورژوایی و الترناتیوسازی های امپریالیستی را به شدت پس زده است و هیچ امیدی به سوریه یی شدن ایران نبسته است. معلمان ایران، کامیون رانان و دیگر اقشار و طبقات پایین جامعه شدیدا به چپ چرخیده اند و روند معکوس اگاهی طبقاتی که در شعار های مرگ بر کارگر و درود بر ستمگر خود را نشان می داد، امروز در شکل مرگ بر ستمگر و درود بر کارگر بیان می شوند. در شرایطی که جمهوری اسلامی زیر فشار های توده یی طبقه ی کارگر، بحران های اقتصادی ساختاری، بحران مشروعیت و غیره اخرین نفس های خود را می کشد، نیروهای چپ و کمونسیت در حال شکل دادن به یک جبهه ی سراسری برای مقابله با سناریوهای دست راستی و امپریالیستی هستند و در همین راستا می توان کنفرانس های استکهلم و مونیخ را اسم برد. چپ به ضرورت تشکیل تشکیلات سراسری برای سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی پی برده است.

فعالین چپ و کمونیست در داخل کشور در حال انسجام دادن به مبارزات تئوریک و پراتیک خود بوده و هستند و مساله ی رهبری در صورت سرنگونی جمهوری اسلایم به یک مساله ی گرهی تبدیل شده است. از انجایی که چپ ها و کمونیست ها به هیچ وجه حاضر نیستند فاجعه ی سال 57 را تکرار کنند، مساله ی قدرت سیاسی و تعیین رهبری جمعی از میان نیروهای چپ و کمونیست را مطرح کرده اند. این امر در صورتی ممکن است که حزب کمونیست طبقه ی کارگر ایران از تحولات فعلی و اتی سر بر اورد و خود را به عنوان الترناتیو اصلی به جامعه تحمیل کند و با دست بردن به قدرت سیاسی، خلع ید از طبقه ی حاکم و در هم شکستن سیستم بروکراتیک دولت و پلیس بر انقلاب اتی ایران را رهبری کند. این امر ممکن نیست مگر این که طبقه، حزب و شورا به عنوان سه ارگان انقلاب سوسیالیستی وظایف خود را به رسمیت شناخته و قدرت خود را دست کم نگیرند.

در این راستا لازم است کمونیست ها مطالبات روشن، رادیکال و عینی ایی پیش پای جامعه و طبقه ی کارگر گذاشته و تمام تلاش خود را کرده تا در صورت قدرت گیری به تمام وعده هایشان عمل کنند. یک جنبش توده یی بدون رهبری می تواند به هر مسیری برود، یک جنبش توده یی با رهبری رادیکال و سوسیالیستی بی گمان جامعه را به طرف سوسیالیسم خواهد برد. تصمیم نهایی با خود جامعه است. جامعه و طبقه ی کارگر باید انتخاب کنند ،که ایا می خواهند مطالبات خود را از راست ها و فاشیست ها بخواهند، یا خود قدرت سیاسی را از طریق تشکیل ارگان های کمونیستی به دست بگیرد و تمام مسائلی که دنبال ان هستند، را عملی کنند.

حسن معارفی پور

برای دفاع از رفیق حسن معارفی پور

در روزها و ماه های اخیر، کم نبودند کسانی که از احزاب و جریانات ایرانی، به من حسن معارفی پور به صورت شخصی و نه سیاسی حمله کرده و می کنند. دلیل این حملات نوعی حسودی پرمتیو عقب مانده است که مقالات رادیکال و بی پروای من علیه جریانات ضد کمونیستی که در پوشش کمونیسم فعالیت می کنند، که این حسودی را دامن زده است. این اولین بار نیست که احزاب و جریانات سیاسی و دراویش وابسته به این احزاب به جای نقد خط و رسم تئوریکی که من نماینده ی ان بوده و هستم، به موجودیت انسانی من و شخصیت من تعرض می کنند. کم نیستند کسانی که در کومه له فعالیت می کنند و مقالات من را خوانده و حتی قبول دارند، اما به خاطر گرایشات شدیدا فرقه گرایانه شان به من حملات شخصی را شروع می کنند. در این شکی نیست که کل جریانات اپوزیسیون چپ از لحاظ تئوریک فلج اند و این جریانات شدیدا به این مساله حساسیت دارند که جوانانی مانند ما مسلط بر تئوری مارکسیسم و دیگر تئوری های غیرمارکسیستی با برهان و بحث جدی ماهییت بورژوایی انان را به چالش کشیده و می کشیم. از نظر این جریانات هر نوع نقد به انان برابر با همسویی با جمهوری اسلامی است. این ها زمانی که انشعاب می کنند، همدیگر را به کثیف ترین شکل ممکن با شیوه های پلیسی و به دور از هر پرنسیپی لت و پار می کنند و فکر می کنند می توانند این برخورد را با کسی مثل من هم که در نوشتن از هر تایپیست ایرانی سریعتر هستم بکنند. برای من تایپ یک مقاله ی یک صفحه یی کار پنج دقیقه است. به همین خاطر به راحتی می توانم به خاطر تسلطم بر تاریخ سوسیالیسم علمی و کشمکش بین این جریانات خرده بورژوایی و ماهییت انان، به تنهایی یا با همکاری گروهی که در ان فعالیت می کنم، یعنی گفتمان رادیکال، در عرض نیم ساعت همه ی این جریانات را به شکل هیپنوتز گونه مچاله کنم و در سطل زباله بیاندازم. من تاکنون به تمام کمونیست های واقعی در سراسر جهان احترام گذاشته ام و در اینده هم خواهم گذاشت، اما هیچ اپورتونیستی از دست من در امان نخواهد بود. کمونیست نیستی، اسم کمونیسم را از روی خودت بردار و با پرچم خودت ظاهر شو، ان موقع من تو را به عنوان راست نقد می کنم و نه نماینده ی قلابی سوسیالیسم و کمونیسم.

من علاقه یی به جدل انلاین و چت کردن و کامنت نویسی و بی حرمتی ندارم، هر کس حرفی برای گفتن دارد علیه من مقاله ی علمی و تئوریک بنویسد، من به مع مع و بع بع کسی جواب نمی دهم.

در زیر مقاله ی رفیق ماریا کارگر را مطالعه می کنید

………
من یک کمونیستم، من خودم را دوست دارم

چون یک کمونیستم خودم را دوست دارم، افکارم را که دوست دارم و مطالبی را مینویسم دوست دارم و عاشق کلمه به کلمه اش هستم.
من خودم را لایک میکنم و برای خودم قلب میگذارم، چون از میان ملیونها انسان سردست و زیردست راه کمونیسم انقلابی را برای خاتمه به سردستی و زیردستی انتخاب کردم. من عاشق خودم هستم و به وجودم خودم افتخار میکنم چون من یک کمونیست انقلابی هستم و جنگ من برای رهای بشر است.
خودم برای من مهم و عزیز است، چرا که همه مثل من از منافع شخصیشان نمیگذرند تا ناعدالتیها و ظلمها را به باد انتقاد بگیرند.
من حسن را از نزدیک میشناسم در خانه اش، سر سفره اش، با او و دوست دخترش و بچه هایش مسافرت رفته ام، باهاش در جلاست خودمانی همچنین کنفرانسها و کنگره های مهم بین المللی مارکسیستی شرکت کرده ام، با او بر سر مسائل تاریخی، اقتصادی، سیاسی و فعالیتهای کمونیستی ساعتها کفتگو کرده ام با هم مشروب خورده ایم، باهم سیگار کشیده ایم باهم دعوا کرده ایم همدیگر را به باد انتقاد گرفته ایم و ……. اما حسن یکی از نادرترین کسانیست که در تمام طول زندگی سیاسیم که تقریبا از 13 سالگی شروع شد، هماهنگ و موازات با اعتقادات و تفکرات سیاسیش همان چیزی را که میگوید در خانواده خودش با شریک زندگیش، با بچه هایش و با رفقایش و انسانهای دیگر انجام میدهد. حسن یکی از نادرترین فعالین سیاسی و کمونیست است که به خاطر منافع شخصیش با هیچ کس و به هیچ قیمتی سر سازش ندارد و همیشه اشتباهات و راههای مرتجعانه احزاب سیاسی و کمونیست ایرانی و آلمانی را و حتی رفقای صمیمی خودش بدون هیچ تعارفی به باد انتقاد علمی قرار داده است. این رادیکالیزم علمی بدون شک برای حسن بیشتر از دوست یابی دشمن تراشی کرده است.
درویش مسکلی و بت پرستی و در کل ایدئالیسم از خصوصیات بارز درونی انسانهای شرقیست. انسانهای شرقی در جامعه ای که تحت تاثیر فلسفه و منطق پرورش نیافته اند بلکه تحت تاثیر شیوی پرورشی و آموزشی ادیان و میتولوژی بزرگ شده اند. یعنی ما شرقیها به جای فلسفه منطق با قصه ها و افسانه ها بزرگ شده ایم. بت پرستی و درویش مسلکی و فدایی بودن بدون فلسفه در هر کدام از ما قاتلانی هستند که هر لحظه بنای نابودی فکر و دانش را در ما بنیاد میگذارند. این خصوصیات درونی در فعالیتهای سیاسی ما هم به طرز زننده ای نمایانند.
با احزاب و رهبرانش را هم که ما عضو آن میشویم، به همان دید و احساس دینی و متافیزیکی برخورد میکنیم. وقتی عضو یک حزب چپ میشویم خدا را از آسمان برمیداریم و روی کرسی رهبریت حزب مینشانیم. کسی حق انتقاد به این خدای زمینی را ندارد همه باید دوستش بدارند و به حرفهایش گوش بدهند و به حرفهایش جامه عمل بپوشانند. و اما اگر کسی در کمال جسارت به این خدای قابل لمس و دم ودستگاهش انتقادی وارد کرد اگر شد باید فیزیکی از بین برده شود اگر نشد باید آنقد به حریم حصوصیش و شخصیتش یورش برد تا دست بردارد.
در اروپا چون از دورانی دیگر افسانه ها در سطل آشغال تاریخ انداخته شدند و فلسفه جای آن را گرفت و افراد تحت تاثیر این دگرگونی فکری و اجتماعی پرورش یافته اند، هنگامی از یک حزب از سیاستش و رهبریتش انتقاد میشود از این انتقاد دلیل و مدرک و مستند میخواهند. به شخص با گروه منتقد نمگویند “آهای ما میدونیم دیشب با کی خوابیدی، یا اینکه یارو خودشو دوس داره واسه خودش لایک و قلب میزاه” بهش میگن برو دلایل و مدارکتو بیار تا با هم حرف بزنیم.
این نوع انتقادات اوج نفهمی و بی شعوری سیاسی را نشان میدهد. این که کسی مطلب “خودشو لایک کنه یا زیر مطلب یا پوست خودش قلب بزاره” که نقد نیست یا جوابی برای انتقاد نیست این ابلهیست، وقت کشیست، به انحراف کشیدن افکاره برای فکر نکردن به چیزهای مهمتر. این خیانته به طبقه ای که با شکنجه و گرستنگیرو سرکوب دسته پنجه نرم میکنه و تویی که خودت را منجی و رهایی بخش این مردم میدانی میایی و اینجوری جو سیاسی را مسوم میکنی. اگر که اینقدر وقت خود را صرف این اراجیف و وقت کشیهای ابلهانه نمیکردین و بت پرستی و درویش مسلکی و ابله سالاری سیاسی را پیشه خود نمیکردید ممکن بود امروز خودتان و حزبتان در موقعیت بهتر و پیشرفته تر و انقلابیتری بودید.
این که من برای پستهای خودم لایک یا قلب بزارم به جای هیکل شما برمخورد که سبب آزار روانی شما باشد که شروع به حمله دسته جمعی و طنزپردازی جمعی بکنید، این اتحادتان را اگر در راه آموزش و پرورش انقلابی خودتان و احزابتان میکرید بدون شک اینهمه انشعاب و مشکلات داخلی نداشتید.
لطفا بیش از این گوسفند نباشید