کرکس های حزب دمکرات کردستان ایران بار دیگر در تلاش برای مصادره ی مردگان

کرکس های حزب دمکرات کردستان ایران بار دیگر در تلاش برای مصادره ی مردگان

حزب فاشیست، ناسیونالیست، قومپرست، مزدور، انسان ستیز، اسلامی و شبه سکولار دمکرات کردستان ایران سال گذشته بعد از مرگ پنج نفر از فعالین محیط زیست در مریوان تلاش کرد اعتراضات توده یی به توحش و بربریت سرمایه داری جمهوری اسلامی و فاشیستی ایران و سرمایه داری به طورعام که حزب دمکرات خودی یکی از زیر مجموعه های این سیستم برده دارانه و متوحش است، بسان کرکس بر روی جنازه ی انسان های آزادی خواه و مخالف آلودگی محیط زیست، با راه اندازی گریه و زاری دروغین و اشک تمساح ریختن برای شریف باجور و دیگران، برای خود جایگاهی و پایگاهی ان هم در مریوان، یکی مراکز سرخ و یکی از کانون های اصلی جنبش کمونیستی ایران دست و پا کند. این حزب تروریست و فرقه ی فاشیستی که جدیدا به ترور مخالفین سیاسی و زهر چشم گرفتن از فعالین سیاسی و کمونیست در کردستان ایران روی اورده است، حزبی که چند هفته پیش یکی از فعالین پ ک ک به اسم واحد دوستی در روستای تنگیسر را ترور کرد، زمانی که یک سال پیش و بعد از مرگ این فعالین با تظاهرات ده ها هزار نفری مردم مریوان با شعارهای ضد سرمایه دارانه و رادیکال روبرو شد، یک تو دهنی عظیم خورد و سرش را توی لاک خود فرو کرد. اوباش متوهم به سیاست های این حزب به همراه رهبری این فرقه ی تروریستی، فرقه یی از جنس جمهوری اسلامی اما در “اپوزیسیون” در تلاش بودند در سالگرد مرگ شریف باجور و دیگر رفقایش شکست مفتضحانه ی سال گذشته را جبران کنند و شعارهای قوم پرستانه و انسان ستیزانه خود را به این مراسم تحمیل کنند. این حزب همچون یک کرکس تنها به مرده پرستی و ساختن سابقه ی دروغین برای مردگان روی آورده است، مشغول لاشخوری است و از طریق بازتولید ادبیات اسلامی در تلاش است رادیکالیسم جنبش کمونیستی و مبارزات کارگری در کردستان را کنترل کند، ان را در چارچوب افق و سیاست رژیم فاشیستی ایران نگه دارد و مثل رهبری جنبش ارتجاعی سبز شعارهای خود را به جامعه حقنه کند. حزب دمکرات اما کور خوانده است. مردم مریوان تاریخا با حزب دمکرات دشمنی دیرینه دارند و اگرچه حزب دمکرات در تلاش بوده است مجموعه یی شعبان بی مخ اپورتونیست نان به نرخ روز خور که یک پایشان در نهادهای امنیتی رژیم (از شهرداری و فرمانداری گرفته تا شبکه های بسیج و گشت امر به معروف) و پای دیگرشان در مقرهای حزب دمکرات است را قانع کند و از طریق نفوذ در نهادهای محلی حاکمیت فاشیستی ایران با هدف جلوگیری از انقلاب قهرامیز برای خود به نوعی اعتبار دست و پا کند، اما این سیاست ها به تنفر عمیق تر و ریشه دار تر در میان توده های مردم از حزب دمکرات دامن زده است. اگر مجموعه یی احمق با لباس کوردی و جامانه و پوزوانه در این تابستان گرم بر سر قبر شریف باجور حاضر شده و سعی می کنند برای جلوگیری از مباحث انتقادی و سخنرانی های رادیکال علیه نظامی که با سیاست هایش نه تنها طبیعت بلکه جامعه ی انسانی ایران را به خطر انداخته است، شعارهای فاشیستی و قومی بدهند و بر احساسات فاشیستی و قومپرستانه به جای تعقل و تعمق در مبارزه ی طبقاتی و ریشه های فقر و بدبختی، تاکید می کنند، دلیلی ندارد که جامعه ی کردستان ایران و به خصوص مریوان با این حرکت های ارتجاعی همین نیمه پاسدارهای نیمه دمکراتی همراهی کند. مردم مریوان و فعالین سیاسی چپ و کمونیست به خوبی این اوباش دست نشانده ی رژیم و متوهم به حزب دمکرات و اصلاح طلبان حکومتی را می شناسند و کوچکترین توهمی به این شارلاتان ها نداشته و ندارند. مردم کردستان ایران به طور عموم و مردم مریوان به طور ویژه دشمنی خونینی با نظام سراپا جنایت و انسان کشی فاشیستی اسلامی ایران دارند و هر حزب و سازمانی، هر فعال سیاسی و اجتماعی و هر نیروی که بخواهد به توهم مردم به حاکمیت در ایران دامن بزند، فورا توسط مردم به عنوان یک نیروی مشابه حاکمیت شناخته شده و از این نیرو یا اشخاص تحت عنوان “جاش” یعنی مزدور محلی و خائن یاد می شود. همانطور که تاریخا حزب دمکرات و سپاه پاسداران در مریوان و شهرهای اطراف همیشه با همدیگر مقایسه شده و تا امروز هم می شوند. بنابراین گرد و خاکی که حزب دمکرات بسان کرکسی که روی جنازه ی این رفقای جانباخته به پا کرده است، تنها و تنها به خفه شدن خود این حزب و اعضای می انجامد. چون فعالین متوهم به حزب دمکرات و یا سمپات این حزب همان “جاش” های محلی هستند که در انتخابات شهرداری ها و طویله ی موسوم به مجلس شورای اسلامی برای جناح اصلاح طلبان همیشه مشغول تبلیغ و نیرو گیری بوده و هستند و از انجاییکه شرکت در انتخابات از نقطه نظر اکثریت مردم کردستان با مزدوری و جاسوسی (جاش بودن) یکسان گرفته می شود و خیانت به توده های تحت ستم مردم کردستان محسوب می شود، حزب دمکرات بازنده ی این میدان “جاش” (مزدور) پروری است. ریشه های تنفر مردم این منطقه از حزب دمکرات کاملا طبقاتی و اصولی اند. با تقسیم اراضی کومه له دهقانان بی چیز صاحب زمین شدند و حزب دمکرات چون یک نیروی محافظه کار و مرتجع بودبه زور اسلحه زمین ها را مجددا از دهقانان می گرفت و به خوانین و اوباش خون اشام بر می گرداند. کومه له در کردستان ایران عوض کردن دختر (سنت کثیف و زن ستیز زن به زن) را ممنوع اعلام می کرد، حزب دمکرات ان را قانونی می خواند و برای خوانین خون اشام جاکشی می کرد. کومه له اسلام را منزوی می کرد، حزب دمکرات از آخوندها و مرتجعین دفاع می کرد. کومه له به مردم کارگر و بی چیز کمک می کرد، حزب دمکرات به زور از انان باج می گرفت. مسلم است که مردم بی چیز و کارگر و زحمتکش یا دهفانان این منطقه با این اوصاف از حزب ارتجاعی و ضد انقلاب دمکرات تنفر پیدا می کنند و این حزب را با سپاه خون اشام پاسداران مقایسه می کنند.

حزب دمکرات کردستان را باید نه تنها در مریوان بلکه در تمام شهرهای کردستان افسار کرد. انسان های متوهم به حزب دمکرات از اقشار پایینی جامعه را باید به سیاست های فاشیستی و ضد انسانی این حزب و بند و بست های این حزب فاشیست و تروریست با جمهوری فاشیست و تروریست اسلامی، دولت ترکیه، عربستان سعودی، اسرائیل، امریکا و دیگر دولت های تروریست و امپریالیست منطقه و جهان اشنا کرد و به انان فهماند منفعت انان در تشکل یابی کارگری و سازمان یابی کمونیستی از پایین به نفع یک جامعه ی رها و نه در همسویی با سیاست های امپریالیستی برای عراقیزه کردن ایران است.

همچنین لازم است عناصر و عوامل متوهم به سپاه پاسدارن و کسانی که”خطر” “سوریه یی شدن” ایران را همچون اهرمی علیه مردم استفاده می کنند، تا برای یکی از تروریستی ترین و انسان کش ترین نیروهای اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یک یعنی سپاه پاسدارن و یکی از جنایتکارترین دولت های فاشیستی یعنی جمهوری اسلامی ایران مشروعیت بازتولید کنند، به شدت منزوی و حاشیه یی کرد.

طبقه ی کارگر و توده های انقلابی و ازادی خواه کردستان و شهر مریوان باید در این وضعیت خطیر به جای سکوت و سیاست انزوای خود، سیاست دخالت بیش از پیش، روشنگری و افشاگری علیه این میکروب های فاشیست در جامعه را در پیش گرفته و با تمام قدرت علیه جریانات اولترا فاشیستی و ارتجاعی، نیروهای تروریستی و شبه تروریستی همسو با جمهوری اسلامی یا یکی از دولت های امپریالیستی منطقه ایستاده و سیاست دخالت فعال برای تعیین سرنوشت سیاسی خود را در پیش بگیرند. نیروهایی مانند حزب دمکرات کردستان با تمام شاخه هایش، سازمان های زحمتکشان با تمام شاخه هایش، پژاک و کومه له- سازمان کردستان حزب “کمونیست” ایران، حزب کمونیست کارگری تقوایی، حزب حکمتیست- خط رسمی، محفل سپاهی بهمن شفیق و محور مقاومت و دیگر سازمان ها و جریانات بی تاثیر مانند خبات و اتحادیه ی “انقلابیون” کردستان، جملگی در بازی رئال پولیتیک خاورمیانه، مردم را پلی برای بند و بست های خود با این یا ان جناح امپریالیسم جهانی و منطقه یی کرده اند. کومه له و حزب کمونیست ایران در حال حاضر به خاطر همسویی با سیاست های پ ک ک و پژاک تبدیل به یک پوزیسیون جمهوری اسلامی شده است و اپورتونیسم و ناسیونالیسم حاکم بر رهبری این جریان، این سازمان را دو دستی در اغوش جمهوری اسلامی قرار داده است.

در این شرایط خطیر ضرورت تشکیل یک حزب کمونیستی توده یی و تلفیق کار علنی و مخفی برای جلوگیری از تعرض پلیس، تشکیل هسته های مطالعاتی مارکسیستی، اموزش و روشنگری و افشاگری و تشکیل هسته های مسلح کمونیستی در داخل ایرن و به ویژه در کردستان برای جلوگیری از تعرض دشمن (جمهوری اسلامی یا حزب دمکرات و دیگر احزاب مشابه) از شام شب ضروری تر است.

69662900_2400595653343056_8077698955279859712_nحسن معارفی پور

فرصت طلبی حزب دمکرات را باید افشا کرد و مشت محکمی بر دهان ارتجاع ناسیونالیستی کوبید

جنبش توده یی شهر مریوان در اعتراض به مرگ شریف باجور و رفقایش در انجمن سبز چیا، رادیکالیسم و انقلابی گری این جنبش، حزب مرتجع دمکرات کردستان ایران را، حزبی که همواره حامی جمهوری جنایتکار اسلامی بوده است و در سازشکاری گوی سبفت از ارتجاعی ترین نیروی های اصلاح طلب برده است، ناچار کرده است، که به کثیف ترین اشکال ممکن، در تلاش برای مصادره ی این جنبش عظیم توده یی بر اید. مریوان تاریخا پایگاه نیروهای چپ و کمونیست بوده است و حزب دمکرات در طول تاریخ همواره در این شهر در حاشیه ی سیاست بوده است. مردم مریوان حزب دمکرات را همچون یک نیروی ارتجاعی و قومپرست، که به سبک سپاه پاسداران حامی سرمایه داران، فئودال های از قدرت خلع شده و مرتجعین مذهبی بوده است، می شناسند و این حزب در تاریخ خود با باج گیری از مردم به تنفر مردم این منطقه از این جریان مرتجع و مزدور بیش از پیش دامن زده است. مردم مریوان حزب دمکرات را حزب سازشکاری با جمهوری اسلامی، حزب لبیک گفتن به خمینی جلاد و انسان خوار و رژیم فاشیستی جمهوری اسلامی ایران، حزب حمله ی مسلحانه به کمونیست ها و انقلابیون حامی ستمکشان، حزب زن ستیزی، حزب سازش با اسلام سیاسی، حزب قومی عشیره یی و در یک کلام حزب ارتجاع می دانند. در مقابل حزب دمکرات مردم مریوان همیشه حامی کومه له ی کمونیست سابق و انقلابی گری و رادیکالیسم بوده اند. مریوان همیشه یکی از پایگاه های اصلی نیروهای چپ و کمونیست، به ویژه کومه له ی کمونیست و احزاب چپ و کمونیستی رادیکال مانند حزب حکمتیست و غیره بوده است. حزب دمکرات زمانی که چشم دیدن رادیکالیسم انقلابی مردم مترقی، فعالین کارگری و طبقه ی کارگر به میدان امده، فعالین کارگری دیگر شهرهای ایران و کردستان که به خاطر تشیع جنازه ی شریف باجور و رفقایش به مریوان امده اند را ندارد، در تلاش است از طریق ربط دادن شریف باجور به حزب دمکرات و اعلام اینکه شریف باجور عضو حزب دمکرات بوده است، کل جنبش توده یی رادیکال و انقلابی و پتانسیل های ان را به نفع ناسیونالیسم کاسه لیس کوردی مصادره کند، اما حزب دمکرات کور خوانده است. حزب دمکرات نه تنها پایگاه و جایگایی در میان مردم خشمگین مریوان، مردمی که از کلیت نظام سرمایه داری اسلامی و نکبت فاشیسم اسلامی، اصلاح طلبی و سازشکاری بیزارند، ندارد، بلکه تاریخا مردم این حزب را نه یار و یاور ستمکشان و دوست و همکار جانیان و سرکوبگران (سران جمهوری اسلامی، فئودال های سابق، اخوند ها، صاحبان ابزار تولید در کوره پز خانه ها ووو) می دانند. مریوان مکانی است که هسته های اولیه کومه له در ان شکل می گیرد که در اتحادیه ی دهقانان این شهر علیه فئودالیسم و سیستم ارباب رعیتی متشکل شدند، فئودال های خون اشام را خلع قدرت کردند و با تقسیم اراضی بین اقشار بی چیز یعنی دهقانان و کارگران فصلی، بر روی زمین سفت برای یک نیروی کمونیستی مانند کومه له ی دوران انقلاب 57، با هر تعبیری که این حزب از کمونیسم داشت، پایگاه توده یی درست کردند و حزب دمکرات حزبی بود که علیه دهقانان بی چیز و در دفاع از سلطه ی فئودال های خون اشام بر روی کمونیست ها و دهقانان اتش می گشود. حزب دمکرات حزبی است که مترقی ترین و رادیکال ترین مبارزان کمونیست و انقلابی را به گلوله می بست و به جنازه ی زنان کمونیست متشکل در کومه له تجاوز می کرد. حزب دمکرات، حزبی برای رئال پولتیک ارتجاعی خاورمیانه است و همواره بین قدرت های تروریستی، فاشیستی منطقه و جهانی که به اشکال مختلف سیاست های امپریالیستی را در خاورمیانه به پیش می برند، مشغول بند و بیست برای سهیم شدن در قدرت سیاسی است و سر هیمن بند و بست های ارتجاعی ضد مردمی، کلیدی ترین اعضای رهبری ش را از دست داد. حزب دمکرات تاریخا و همواره از یک طرف به طویله ی مجلس شورای اسلامی و پاسدارن کورد شلوار کوردی پوش امید بسته است، از طرف دیگر به امید دخالت نظامی تروریسم دولتی، و عراقیزه کردن ایران از جانب امریکا و متحدان منطقه یی اش در اردوگاهایش ثانیه شماری می کند. حزب دمکرات نه ربطی به مردم معترض در خیابان های مریوان دارد و نه ربطی به فعالین کارگری محیط کار. حزب دمکرات از صاحبان ابزار تولید در کوره های اجر پزی علیه کارگرانی که به شکل برده وار در این کوره پز خانه ها کار می کنند و استثمار می شوند، بوده و هست و هیچ گاه در تاریخ این حزب مرتجع و ضد انقلابی، دفاع از منفعت ستمکشان جایی نداشته و ندارد. اشک تمساح ریختن های این حزب برای شریف باجور و دیگر اعضای انجمن سبز چیا، چیزی جز تلاش برای گدایی و سهیم شدن در این جنبش توده یی نیست.

مردم مریوان با شعار ها و مطالبات رادیکال شان، با اعتراض به کلیت حاکمیت جمهوری اسلامی، با شعار ها و مطالبات رادیکال، با سرودهای انقلابی و کمونیستی و با پلاکارت های سرخ، مشت محکمی بر دهان هم جمهوری اسلامی و هم حزب دمکرات کوبیده اند. مردم مریوان تجربه ی کوچ تاریخی را دارند. مردم مریوان با هزاران چهره ی کمونیست و انقلابی از این شهر و شهرهای اطراف اشنایی دارند و برای تبلیغات ناسیونالیستی و قومپرستانه ی ریاکارانه حزب دمکرات پیشزی ارزش قائل نمی شوند.

حزب دمکرات در مریوان مشتری ندارد و بهتر است که جای دیگر به دنبال سهم خود بگردد. ما بر پوزه ی رهبری حزب دمکرات در مریوان افسار خواهیم زد و اجازه ی نخواهیم داد که این حزب مرتجع موی دماغ نیروهای رادیکال و انقلابی در این شهر بشود.

ما کمونیست ها و فعالین رادیکال شهر مریوان، نسل انقلابی گری رادیکال و کمونیستی، نسلی که شکست انقلاب رادیکال توده هایی مردم ایران در سال 57 را تجربه کرده است و بیشترین مقاومت را، از سازماندهی توده یی تا مبارزه ی مسلحانه و رادیکال علیه حاکمیت رژیم فاشیستی اسلامی ایران، تجربه کرده است، اجازه نخواهیم داد که احزاب و جریانات ارتجاعی لاشخور همچون حزب دمکرات و دیگر جریانات ناسیونالیست کورد، محصول مبارزات توده یی و سازمان یافته ی دو نسل از وفادارترین کمونیست ها به ارمان رهایی بشر یعنی سوسیالیسم و کمونیسم را مصادره کنند.

زنده باد مبارزات رادیکال و انقلابی مردم مریوان و ایران

مرگ بر جمهوری اسلامی ایران

حسن معارفی پور

Bild könnte enthalten: 2 Personen, Menschenmasse und im FreienBild könnte enthalten: 10 Personen, Personen, die lachen, Menschenmasse und im FreienBild könnte enthalten: eine oder mehrere Personen, Berg, Himmel, im Freien und Natur

پایان شعبده بازی و جنگ زرگری درون کومه له و  بازگشت “جناحین” به دیپلماسی بورژوایی

حسن معارفی پور

کومه له- سازمان کردستان حزب “کمونیست” ایران، در چند سال گذشته و به طور ویژه ماه های اخیر با یک شعبده بازی و جنگ زرگری بین صلاح مازوجی و سید ابراهیم علیزاده در تلاش بود توجه ی بیرونی ها را به خود جلب کند و در این راستا یک عده استعفا داده و یکی دو نفر هم که حکم اخراجشون هنوز قطعی نشده بود، سر برخوردهای “نادرست” شان در فضای مجازی اما با دلایل پشت پرده ی دیگر اخراج شدند. این جنگ زرگری دقیقا عین جنگ بین دولت ها و جناح های مختلف بورژوازی بود. دو جناح پوشالی کومه له هر دو فراکسیون هایی بورژوایی درون سیستم حاکم بر کومه له بودند و این جناح بندی های مقطعی بدون افق و چشم انداز متفاوت به نقدهای آبکی همدیگر می پرداختند، لذا دلیلی نمی شد که جناح به اصطلاح “چپ” راه انشعاب را در پیش بگیرد و “جناح” راست با “جناح” “چپ” تسویه حساب نهایی کند. این جنگ و جدال پوشالی دقیقا شبیه جبهه بندی های درون اتحادیه ی میهنی کردستان یعنی جناح مام جلال طالبانی و جناح نوشیروان مصطفی بود. شخصیت ابراهیم علیزاده بیش از حد به شخصیت اپورتونیستی و بلغمی مزاجانه ی جلال طالبانی شبیه است و صلاح مازوجی به خاطر اپورتونیسم نهان و رادیکالیسم پوشالی اش، به شدت به نوشیروان مصطفی شباهت دارد.

سال های طولانی جناح بندی طالبانی و نوشیروان مصطفی درون یکیتی )اتحادیه ی میهنی کردستان عراق) وجود داشت و این مساله تا اوایل سال 2009 طول کشید تا جریان تغییر (گوران) از اتحادیه ی میهنی انشعاب کرد و یک حزب جدید تشکیل داد. این مساله را می توان جداگانه بررسی کرد ولی از انجاییکه که کشمکش بین جناح های مختلف اتحادیه ی مهینی به ویژه جناح طالبانی و مصطفی کشمکش بین بالایی ها بود، لازم است از موضع مارکسیستی و زاویه ی منافع پایینی ها نقد و بررسی شود، وگرنه هر تحلیل روبنایی و سطحی در مورد تاریخ کشمکش های اتحادیه ی میهنی به توهم به ناسیونالیسم کُرد می انجامد.

چرا من اختلافات درون کومه له را دو سال پیش در یک مقاله “هیاهویی برای هیچ” خواندم؟ چون هر دو “جناح” اعلام نشده را همان زمان بورژوایی و به شدت اپورتونیستی می دانستم و به درستی هم نه سال پیش تشخیص دادم جریان کومه له سر سوزنی به کمونیسم ربط ندارد. کمونیست هایی مانند من اگر به هر دلیلی به این جریان راه پیدا کنند، یا به وحشیانه ترین و بیرحمانه ترین شکل ممکن سرکوب، بایکوت، منزوی و در نهایت اخراج می شوند، یا لازم است ناسیونالیست شوند و در این حزب ادغام شوند یا برای همیشه سکوت کنند. در مقالاتی که در ماه های اخیر نوشته ام، به جرات می توانم بگویم که جزو معدود کسانی بودم، که کوچکترین توهمی به این جنگ زرگری بین دو “جناح” سوسیال دمکراسی درون کومه له نداشتم. در یک مقاله به اسم “پوپولیسم راست و چپ را باید منزوی کرد و از کمونیسم با صراحت دفاع کرد” آب سرد روی دست کسانی ریختم که به صلاح مازوجی و رادیکالیسم خرده بورژوایی او توهم داشتند و با تمام قدرت اعلام کردم، که جنگ کمونیست ها باید به بیرون از این کشمکش های درون فراکسیونیسم خرده بورژوایی، سوسیال دمکراتیک و ناسیونالیستی منتقل شود.

من “جنگ” فراکسیون های درون کومه له را با جنگ بین فراکسیون های دولت های بورژوایی مقایسه می کنم. در جنگ بین دولت های بورژوایی زمانی که بالایی ها با همدیگر شامپاین می نوشند، کارگران دیگر کشورها همدیگر را به توپ بسته و لت و پار می کنند. در مورد کومه له وضعیت مشابه است، چون کومه له به عنوان حزبی برای رئال پولیتیک و نه علیه رئال پولیتیک، همان منطق بورژوایی جنگ و دیپلماسی را در سیاست روز و در اختلافات داخلی دنبال می کند. زمانی که اختلافات سحطی و تا حدود زیادی بی ربط به تئوری و منطق مارکسیستی، سراپا احساسی و در نهایت جنگ بین دو جریان چپ لیبرالی (سوسیال دمکرات) در جریان بود، پایینی ها و پیشمرگان ساده قربانی بند و بست و جنگ بالایی ها می شدند. ایا کومه له و رهبری ان می تواند صلاح مازوجی را به راحتی مانند هژیر نینا اخراج کند؟ مسلم است که نمی تواند این کار را بکند. در جنگ بین دولت های بورژوایی هم سربازان یک دولت رهبران دیگر دولت ها را نمی کشند، بلکه انسان هایی با جایگاه و موقعیت مشابه را به گلوله می بندند. جنگ پایینی ها درون کومه له جنگ انسان هایی با منافع طبقاتی یکسان در خدمت مجموعه یی بروکرات با افق و چشم انداز بورژوایی و رویکردهای پارلمانتاریستی است. نقد کارل شمیت از این منظر به پارلمانتاریسم و دیپلماسی لیبرالی برای چپ و کمونیست ها جذاب و قابل دفاع می شود. کارل شمیت این کثافت و دورویی، اپورتونیسم و ریاکاری بالایی ها با همدیگر را با تمام قدرت به نقد می کشد و اعلام می کند، که خنده رویی دروغین در پارلمان های بورژوایی و روابط دیپلماتیک بین نیروهای مختلف، نیروهایی که در دنیای واقع دشمن همدیگر هستند، توسط لیبرالیسم به جامعه تحمیل شد و پارلمانتاریسم و دیپلماسی بورژوایی روبنایی این سیستم لیبرالی ریاکارانه شد. کارل شمیت عضو حزب نازی در نقد خود به پارلمانتاریسم، از لنین و تروتسکی هم فراتر می رود و از یک موضع شبیه موضع حزب بلشویک به نقد بورژوازی لیبرال می پردازد. قاعدتا شمیت به شدت تحت تاثیر ادبیات کمونیستی عصر انتی امپریالیسم و به ویژه بحث های شومپیتر و لنین در مورد امپریالیسم بود.

اگر بخواهیم کومه له را مورد ارزیابی و قضاوت قرار دهیم، می توانیم با تحلیلی که کارل شمیت در مورد پارلمانتاریسم و دمکراسی بورژوایی و دیپلماسی طرح می کند، این جریان را به عنوان یک جریان لیبرال چپ با منطق بورژایی انچنان در هم بکوبیم که هیچ گاه نتواند، کمر از زیر بار نقد تئوریک و مارکسیستی راست کند.

این بار هم دو جناح سوسیال دمکراسی (لیبرالیسم چپ و ناسیونالیسم سوسیال دمکرات) درون کومه له با راه اندازی جنگ زرگری بسان دولت ها و احزاب بورژوایی حاکم در کردستان عراق، احزابی مانند اتحادیه ی میهنی و حزب دمکرات بارزانی پایینی ها را قربانی جنگ زرگری و بند و بست خود می کنند. دو حزب قومی و قبلیه یی ناسیونالیست کرد در کردستان عراق بالای شش هزار انسان از طبقات پایین و اغلب لمپن پرولتاریا کردستان تار و مار شدند و بعد از یک جنگ چند ساله این دو حزب سر حکومت فیفتی فیفتی (پنجاه پنجاه) بر سر تقسیم کردستان به دو ناحیه تحت نفوذ سبز و زرد توافق کرده و رهبری عشیره ی این دو حزب با هم اشتی می کنند و کباب بره و گوشت بوقلمون تو رگ می زنند. لمپن پرولتاریای شهر و دها که در این جنگ زرگری دو قبیله ی بارزانی و طالبانی گوشت دم توپ سیاست های این جریانات قومی قبیله یی شدند، در کردستان عراق به “شهدای گوز ته برکه” مشهور شدند. به تعبیر دیگری مرگشان به اندازه ی یک گوز ته برکه برای جامعه ارزش داشت.

از انجاییکه که کومه له هم تفاوت ماهوی و طبقاتی با این احزاب ندارد، از استراتژی و تاکتیک های این احزاب به شکل نرم استفاده می کند. در این گیر و دار و جنگ زرگری پیشمرگان کومه له از دو “جناح” پوشالی دعوا همدیگر را در دنیای مجازی بایکوت و بلاک می کنند و در عالم واقع روابط اجتماعی شان را با همدیگر قطع می کنند. “جناح” حاکم در تشکیلات کردستان، از اهرم تشکیلاتی و دبیرخانه نه علیه امثال مازوجی، بلکه علیه پیشمرگان بی دفاعی بهره می گیرد که در این جنگ زرگری طرف مازوجی را گرفته اند، اما زمانی که مازوجی در یک مصاحبه ی تله ویزیونی با تله ویزیون دمکراسی شورایی وجود اختلاف را انکار کرد و به انسجام کل کومه له تاکید گذاشت، پیشمرگان ساده و کسانی که از بیرون به او توهم داشتند، سرشان به سنگ خورد و نا امید تر از همیشه راه استعفا و سکوت با فاصله گرفتن چراغ خاموش را در پیش گرفتند و بیش از هر زمانی به نهلیستی بودن این رادیکالیسم خرده بوژروایی و شبه انقلابی مازوجی پی برده و در نتیجه ی این نیهلیسم شبه انقلابی سرشان به سنگ خورد. زمانی که راهی برای خروج از تشکیلات کردستان هم ندارند، باید تحقیر هر روزه و حقارت و بی حرمتی رهبری ناسیونالیست و سرکوبگر کومه له را با جان و تن بخرند، تا بازتولید معیشت شان به خطر نیفتد.

در چنین وضعیت کشنده ایی تنها راه برون رفت، کناره گیری دسته جمعی کسانی که هنوز به کمونیسم باور دارند، تنها راه عبور از این وضعیت اسفبار است. هر کس برای کمونیسم مبارزه می کند، باید یا ظرف کمونیستی انتخاب کند و یا ان را بسازد. توهم اینکه بتوان با فعالیت درون یک حزب لیبرال چپ (سوسیال دمکرات) ناسیونالیست، برای رسیدن به سوسیالیسم و کمونیسم مبارزه کرد، آب در هاون کوبیدن است.

من در اینجا لینک مقالات مرتبط به این بحث را می اورم تا همچون سندی برای کمونیست ها و مدافعین حقیقت روشن شود که من از معدود کسانی بودم که از همان ابتدا هیچ توهمی به عروج یک جریان چپ ان هم به رهبری یک اپورتونیست به اسم صلاح مازوجی که تمام بحث هایش را از روی مباحث یک شارلاتان اصلاح طلب به اسم ایرج آذرین کپی برداری می کند، نداشته و راسخانه علیه جناح های مختلف بورژوازی و خرده بورژوازی مبارزه کرده و ایستاده ام.

لازم به ذکر است، ما در گروه گفتمان رادیکال نه به عنوان یک جریان صرفا انتی کومه له، بلکه به مثابه ی یک جریان انتی اپورتونیست عمل کرده و با نقدهای بی پروا و رادیکال، با افشاگری و روشنگری تمام جریانات اپورتونیستی در داخل و “اپوزیسیون” “چپ” را به نقد جدی کشیده ایم. گفتمان رادیکال عملا با سابقه ی چند ساله ی خود ثابت کرده است، که یکی از تریبون اصلی مبارزه با تروریسم در بین جریانات چپ و کمونیستی ایرانی است. گفتمان رادیکال تنها یک صفحه ی فیس بوکی نیست، پست این صفحه رفقای کمونیست زیادی از جمله من  قرار داریم که مسلح به تئوری سوسیالیسم علمی، باورمند به رهایی انسان و کمونیسم و مخالف  .  منتقد تمام جناح های راست و چپ لیبرالیسم هستند.

از این پس فایل پی دی اف تمام نوشته هایم را منتشر می کنم، تا اراذل و اوباش وابسته به جمهوری اسلامی و جریانات مشابه از ان سوء استفاده نکند. فایل پی دی اف مطلب را در زیر می خوانید.

پایان شعبده بازی و جنگ زرگری درون کومه له

در صفحه ی گفتمان رادیکال تمام مباحث ما، مباحثی که به صورت فردی و یا جمعی در چند سال اخیر نوشته شده اند، موجود اند. در زیر لینک گفتمان رادیکال را می اورم:

لینک گفتمان رادیکال در فیس بوک

https://www.facebook.com/%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%84-Radical-Discourse-1624040851179570/

پوپولیسم راست و چپ را باید منزوی کرد و از کمونیسم با صراحت دفاع کرد

https://www.facebook.com/permalink.php?story_fbid=2155987727984877&id=1624040851179570

هیاهویی برای هیچ!

https://hassan-maarfipour.com/2017/08/21/%d9%87%db%8c%d8%a7%d9%87%d9%88%db%8c%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%87%db%8c%da%86/

در باره ی اختلافات درون کومه له

https://www.facebook.com/permalink.php?story_fbid=2234335393483443&id=1624040851179570

https://www.facebook.com/permalink.php?story_fbid=2302436796673302&id=1624040851179570&__xts__[0]=68.ARAo0zBQ10ahSsNAWkb2oPqtvL7uK4jwBr6-VJZewHJ1J64r2OxrSVkbQSq7_mLP-Lx-P2eJgqsu-o21oaH9WEafTuB_F7Lr1CAtuWer821gdmSm6sPX_MPPFljUPfT1MPtSvy7rHQNnHneVDrAzvRs-XozZp_2M-Zl3r9rSckgfKz6jftL3Iuk89g51i3eXyPUd9M0zXcJDcyseNbVPgmTjNf5qD2yPw9rs31Krcsftside4YyHDFcfqhUzr8nDm_pNgCA8Lwk61qt4X1LCVlC4kgj8bj91lALvmVFxEB5iTbiEzFZ3a-3Gjdu3TzFueqCEld6ZzdkH6dUTF3-mEhLB&__tn__=-R

در دفاع از کارل شمیت، علیه جریانات موسوم به اپوزیسیون چپ و راست ایرانی

https://www.facebook.com/permalink.php?story_fbid=2284942271756088&id=1624040851179570&__xts__[0]=68.ARDqbhMnFXAwyZFK22KcJGFL9Roi0yFq3JdiuJPoQxYjOo-b-PURn7E6b-KhCjO6Qv8GACBul__D2VrGZ8LemqBMDhU_qBkoiTEI2GsURLoCMFQRG1nWr9hgn5l_FQfsgLO1CQzWCe8F-HQLv-WIdit-FcGWe2LNgt6-kYaM5N6oUZxtR9FGGeZJRSBjZ1slzqwOWVDQnvBuVo_zp670oAlxnQScj6axtBzt34Qkn5-IFdOZtW2cqInNVX-JiTfx5Rz4fYu2Gy_rj6XI7qXbLMZI1k2vNjaWnkOfU8BcTvrLFWzqc6gCkCKZZ5JO4ExUjVFUgBjG4KyvDwMypJ36bSun&__tn__=-R

کومه له “دمکرات” شد!

https://www.facebook.com/1624040851179570/photos/a.1687461828170805/2281830372067278/?type=3&theater

زمینه های کودتای جناح راست در کومه له

https://www.facebook.com/permalink.php?story_fbid=2226867740896875&id=1624040851179570&__xts__[0]=68.ARDGpnYOyp4RTJrs7KVYKQG0TxVH-J29qthzZ9sJZipVb6l8-21XoyJeKxFq2WXHZqciJJP9FpGBDYPxKWZuyGZN4zBdreqCpTSMECTltJ1IkTvSq4po80Z-W63Mn5a6jnY-t5c1SEEj83bLrUxcmkfEXJIkhx8v6mimlG5QJIDOb63dEX-0XZ1655Hxd5Pu6PbqWOGKDJ23PSgGQwRJsldU1h32T4nFsApyHOy_S2Px0JGV4O2GdpQCsXlwXz6Na8xsAdwOkSQbpRHiMSODh4NXD4thl29-wWJ1ESpJadb2HNCPsttoB5qN8egPwcjyOwcFWSm2JedG3DkshBtG6Wp3q_CQFt96lcIh6JVTJhx7YFBMECdoJa8nrjQX2pV-4cDCv9lUt1r79Fbjnk3bzpI7Ir65HcZ-aONcah9saZZODXKgAv6dotAF86RGMEALZXRS0myZtB4f1bU5gC0EtEwMeCbprvepJM0Sizkxp0lYo7lEe_Z_nPT-Aw&__tn__=H-R

کومه له ی ” کمونیست” و یک فراکسیون ناسیونالیستی دیگر!

https://www.facebook.com/permalink.php?story_fbid=2300589090191406&id=1624040851179570&__xts__[0]=68.ARBfZu_9gP8lvDQMBWI9vdsjiuPvUp9g9CiKzEcm4VUipUIVzfoOCC6ecLHjL2d0cFFGR2LVTAIOSI4D3aVSKv0TaY37GmBtw-__xdgqntlDNe89O1_Bn5cGxPbTqLl59pomw7xd5mi86vckfTlbBw9-mOF5bgQA_vFVsP4gX8TRmK7UjRhMfx8jONT9yyyxke7Q3xRCUinaa35pWZbRWBXuSUsYNlBvAeeh19ao7y4APZjKy-GiRc0hYtfBQJoJLYSfF1bSt10_H9_uU4jBRbD907dLNkdXdX4YC-jY-L-2dc9kOpWkpHOyPesdFr94XO7zMvg8u1BFt4B2U-vFeS-z&__tn__=-R

درباره ی زیبایی شناسی مبارزه

“زیبایی شناسی قیام” اثر پیتر وایس جزو مهمترین رمان ها و اسناد تاریخی جنبش کمونیستی است. خواندن این کتاب از شام شب برای کمونیست ها ضروری تر است. پیتر وایس در رمان دو جلدی و سترگش به بررسی نقاط ضعف و قوت جنبش کمونیستی می پردازد و این تاریخ را به شکلی ماتریالیستی با دقیق ترین شکل ممکن به تصویر می کشد.

زیبایی شناسی در فلسفه یکی از مهمترین مکاتب فلسفی است که از باومگارتن شروع می شود، با کانت و دیوید هیوم ادامه پیدا می کند، توسط هگل تعمیق بخشیده می شود و مارکسیست های برجسته یی چون لوکاچ و برتولت برشت ان را به حوزه ی مباحث مارکسیسم منتقل می کنند.

زیبایی شناسی نزد افکار عمومی با بررسی زیبایی کالاها، اشیا و اثار هنری و ظاهر انسان ها اشتباه گرفته می شود. این تصور عامیانه از زیبایی شناسی به اندازه ی تصور اقتصاد عامیانه از اقتصاد سیاسی، مبتذل و بی ربط به زیبایی شناسی است.

من زیبایی شناسی را به سبک پیتر وایس به حوزه ی مسائل سیاسی و سیاست می برم. از طریق قضاوت رابطه ی بین کل و جزء در پدیده های سیاسی سعی می کنم تاریخ را به مثابه ی عرصه ی انتاگونیسم طبقاتی بررسی کنم و جریانات تاریخی، مباحث ایدئولوژیک و احزاب و سازمان های سیاسی ایی که گرایشاتشان برگرفته از کشمکش طبقاتی و واکنش به این کشمکش هاست، به صورت رادیکال مورد ارزیابی زیبایی شناسانه قرارد دهم. لازم به ذکر است که کشمکش های گفتمانی و نوشتاری و ایدئولوژیک در جامعه، محصول واکنش به مبارزه ی طبقاتی است. زیبایی شناسی ایی که نتواند در حوزه ی مبارزه ی طبقاتی بین طبقات مختلف دست به قضاوت بزند، مانند اقتصاد عامیانه باید رادیکال به چالش کشیده شود و با تمام قدرت نقد شود.

از نقطه نظر زیبایی شناسی به طور عام هر پدیده یی زمانی زیبا محسوب می شود که یک رابطه ی هارمونیک بین اجزاء و کل ان پدیده برقرار باشد. کسانی که به زیبایی شناسی از موضعی ایدئالیستی یا سوبژکتیویستی می نگرند، زیبایی در اشیاء و پدیده ها را به طور کل انکار می کنند و رابطه ی زیبایی را تنها مربوط به انعکاس شی در ذهن سوژه می دانند. انان (امثال کانت) معتقدند”این سوژه است که رابطه ی بین اجزا اشیاء را در ذهن خودش برقرار می کند”، در صورتی که براساس این خوانش سوبژکتویستی کانت گرایانه “هیچ رابطه یی در طبیعت و در خود اشیاء و پدیده ها برقرار نیست”. زیبایی شناسی مارکسیستی برخلاف زیبایی شناسی کانت و سوبژکتیویست های ایدئالیسیت، رابطه ی بین سوژه و ابژه را یک رابطه ی دیالکتیکی می داند و سوژه و ابژه را جدا از هم نمی داند به سبک کانتی بررسی نمی کند. از انجاییکه مارکسیسم به بررسی تاریخی و ماتریالیستی پدیده ها و از جمله خود تغیر مفهوم زیبایی شناسی در پروسه ی تاریخی می پردازد، نمی تواند مانند بررسی های ایدئالیستی همه چی را به ذهن و فعل و انفعالات در ذهن سوژه خلاصه کند و همچنین نمی تواند بسان ساختارگرا پدیده های اجتماعی را ساختارهایی ابدی و ازلی بخواند. اهمیت مارکسیسم در بررسی پدیده های اجتماعی از این منظر است که مارکسیسم به هیچ وجه به دنبال این نیست پدیده های اجتماعی که محصول تکامل مادی تاریخی و رابطه ی دیالکتیکی ذهن و عین هستند، به سوبژکتیویته یا ابژکتیویته تقلیل دهد و دقیقا از منظر کاملا دیالکتیکی به سراغ بررسی  خود مفهوم زیبایی شناسی و تغیر این مفهوم در طول تاریخ می رود. با تغیر و تحولات تاریخی و اجتماعی ذهن هم متحول می شود، اگر غیر این بود ما هم اکنون با تفکر دوران برده داری زندگی می کردیم. ذهن اگاه هم می تواند عینیت پدیده های اجتماعی را تغییر دهد. برای نمونه اگاهی طبقاتی می تواند عاملی برای تشکیل یابی کارگران و تحزب و در نهایت انقلاب و تغیر بنیادین اجتماعی شود. رابطه ذهن و عین، زمانی که به صورت یک رابطه ی هارمونیک بروز پیدا می کند، خود یک امر زیبایی شناسانه است که به شکل دیگری می توان همین رابطه ی زیبایی شناسانه را را به رابطه ی تئوری و پراکسیس هم ترجمه کرد. زیبایی شناسی مارکسیستی را می توان در انقلاب برتولت برشت در تئاتر مشاهده و دنبال کرد. ذهن اگاه و دیالکتیکی برشت فاصله ی بین تماشاگر و بازیگر را به طور کل در تئاتر از بین برد و با این کار او را به یکی از بیانگذاران اصلی زیبایی شناسی مارکسیستی تبدیل شد. مساله این است که هر انسانی باید سوژه باشد و سوژگی خود عین ابژگی است. به تعبیر دیگر یک سوژه می تواند در یک رابطه سوژه باشد و در رابطه ی بعدی ابژه. مثلا من می توانم به عنوان سوژه به بررسی مفهوهم زیبایی شناسی قیام بپردازم و زمانی که خود به عنوان یک عنصر فیزیکی که در پروسه ی تاریخی شکل گیری جریانات چپ در ایران نقش داشته، ابژه ی تحقیق سوژه (خودم) و یا دیگران باشم. در المانی ما با یک مفهوم به اسم Gegenstand برخورد می کنیم که در زبان های دیگر ترجمه یی برای  آن پیدا نمی شود. مفهوم Gegenstand هم شامل اشیاء می شود و هم انسان ها را در بر می گیرد. شما به مثابه ی انسان سیاسی موضوع تحقیق من Gegenstand هستید. همانطور که یک اثر تاریخی و یا هنری ایی که توسط یک سوژه خلق شده است، می تواند Gegenstand باشد. در زبان انگلیسی Gegenstand به Subject, Object, topic, materie و material ترجمه شده است ولی هیچ کدام از این ترجمه ها دقیق نبوده و نمی تواند Gegenstand را به درستی توصیف کنند.

لازم می دانم اشاره کنم که بحث من در اینجا ابدا بر سر لغت شناسی و ریشه یابی مفهوم زیبایی شناسی نیست، بلکه بر سر یک قضاوت دقیق زیبایی شناسانه و مارکسیستی از احزاب و جریانات سیاسی و “شخصیت” های سیاسی مستقل در اپوزیسیون ایران و در داخل کشور است. بسیاری از متفکرین بورژوایی، احزاب و جریانات سیاسی، “شخصیت” های سیاسی مستقل و غیره ممکن است زمانی که در مورد جزئیات برخی مسائل سیاسی و تئوریک صحبت می کنند، اینجا و انجا قضاوت های درستی انجام دهند، اما وقتی کل جزئیات مباحث انان را در کنار کلیتی که “سیستم” “نظری” (اگر سیستم نظری ایی در کار باشد)، قرار می دهید، متوجه خواهید شد، که با معیار زیبایی شناسی مارکسیستی به همخوانی ندارند و مواضعی هستند که “کل” “جزء” را به کلی رد می کند و یا جزء در تقابل با کل قرار می گیرد. به تعبیر دیگری رابطه ی هارمونیک بین جزء و کل برقرار نمی شود. این مساله در میان متفکرین بورژوازی به یک پدیده ی عادی و پذیرفته شده تبدیل شده است، اما در میان متفکرین و سازمان های سیاسی چپ، طرح این بحث تابو محسوب می شود.

ممکن است قضاوت این احزاب و سازمان ها و متفکرین از موضع زیبایی شناسی مارکسیستی بسیار تنگ نظرانه به نظر برسد، اما این تنها راه ممکن است، برای جلوگیری از افتادن این احزاب و جریانات به دامان بورژوازی و اپورتونیسم. اگر “ماتریالیسم و امپریوکریستیسم” لنین را خوانده باشید، متوجه خواهی شد که لنین انجا قضاوتی زیبایی شناسانه در مورد فلسفه ی مارکسیسم می کند، قضاوتی که “روشنفکران” شبه چپ و شبه کمونیست را شدیدا برآشفته می کند. لنین می گوید که فلسفه ی مارکسیسم تحت هیچ شرایطی نمی تواند با انواع و اقسام فلسفه ی ایدئالیستی، متافیزیکی و غیره ادغام شود و از ان مخرج مشترک به دست بیاد، چون این فلسفه همچون قطعه فولادی است که به ماتریالیسم تاریخی مسلح است. بسیاری از آنتی لنین ها از جلمه خانواده ی اندرسون اگرچه نقش لنین در گسترش فلسفه ی مارکسیستی را نمی توانند انکار کنند و “دفتر های فلسفی” لنین در مورد هگل را می ستایند، اما با شنیدن اسم کتاب “ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم” چنان بر آشفته می شوند، که عقل و منطق پیش انان رنگ می بازد.

در جریان قرار گرفته ام که مجموعه یی به اصطلاح مارکسیست ایرانی، از جمله فرشید فریدونی و تعدادی دیگر در تلاش برای زدن کمونیسم پراتیک، فلسفه ی پراکسیس و مارکسیسم انقلابی لنین و انگلس برامده و از طریق حمله به لنین و جدیدا انگلس و “دفاع” از مارکس در مقابل این دو، در تلاشند نگرش تا مغز استخوان رفورمیستی و اپورتونیستی خود را زیر نام مارکسیسم به خورد مردم بدهند. همین افراد یک مارکسیست صوفی مسلک از مکتب فرانکفورت رانده شده، مانند ارنست بلوخ، کسی که به دنبال بازگشت به مسیحیت اولیه و پیدا کردن رگه های رهایی در این دین سراسر کثافت و ادم کشی بود، را علیه لنین و کمونیست های پراتیک به کار می گیرند و یا با مراجعه به یک مارکسیست سطحی شبه رفورمیست به اسم پیتر هیودس که به ناحق رزا لوگزامبورگ را در مقابل لنین قرار می دهد، در تلاشند سوسیال رفورمیسم خود را زیر نام مارکسیسم تبلیغ و ترویج کنند. این دوستان، پیتر هیودس، کوین و پری اندرسون را نماینده ی کمونیسم و انگلس و لنین را سطحی و عامل اشتباهات مارکسیست های بعدی معرفی می کنند. اگر فرشید فریدونی این “چپ” پرو اسرائیل و متوهم به مکتب فرانکفورت و جریانات صهیونیستی نئوفاشیستی موسوم به “آنتی دویچ” Anti Deutsch به شکل افسارگسیخته این حمله را به انگلس و لنین شروع کرده است، مارکسیست های دیگری همچون فریدا افاری، حسن مرتضوی، کمال خسروی و فروغ اسدپور به صورت چراغ خاموش به جنگ انگلس و لنین رفته اند.

از نقطه نظر زیبایی شناسی مارکسیستی اگر بخواهیم به قضاوت این افراد و گرایشات دست بزنیم، فرشید فریدونی را می توانیم نماینده اپورتونیسم و شارلاتانیسم و چند نفر اخر را چپ های شبه مارکسیست پرکاری بخوانیم که به اشتباه در کانال جنگ علیه لنین و انگلس افتاده اند و نمی توانند نمایندگان خوبی برای مارکسیسم و سوسیالیسم علمی در ایران باشند.

لازم به ذکر است که احزاب و جریانات و افراد منشعب از حزب کمونیست کارگری، کومه له و غیره از نقطه نظر زیبایی شناسی مارکسیستی در انتهای صف بررسی های من هستند و مباحثی که این جریانات مطرح می کنند، تا حدی به مارکسیسم و تئوری مارکسیستی بی ربط است، که در چارچوب بررسی های بحث زیبایی شناسی مارکسیستی نمی گنجند.

هستند کسانی که هرازگاهی چراغ خاموش از این یا ان جریان موسوم به کمونیسم کارگری و حکمتیسم دفاع کرده و بعد با دیدن مواضع ارتجاعی جریانی همچون جریان تقوایی سرخورده شده و افسردگی سیاسی می گیرند، چون هیچ هارمونی و تقارنی در مباحث سیاسی روز و “نظریات” و برنامه ی حزب نمی بینند. یکی از دلایل ریزش کمونیسم کارگری را می توان همین عدم هارمونی و تقارن کل و جزء در این حزب خواند.

چاره چیست؟

هر انسانی که بخواهد دردنیای مبارزه ی طبقاتی، مبارزه یی که به صورت کشمکش های “نظری” و سیاسی در سطح گفتمانی و ایدئولوژیک هم بروز پیدا می کند، جدی گرفته شود، نیازمند یک سیستم منسجم تئوریک است، که از نقطه نظر زیبایی شناسانه بتواند رابطه ی جزء و کل و هارمونی و تقارن در مواضع روزانه و “تئوریک” ش برقرار کند. هر کس در جدال رئال پولتیک، پوپولیستی، اپورتونیستی، سازشکارانه، بورژوایی و یا رفورمیستی برخورد کند، نمی تواند اعلام کند از نظر تئوریک مارکسیست است و اگر هم چنین ادعایی را مطرح کند، من به شخصه او را جدی نمی گیرم.

ممکن است کسی پیدا شود و بگوید که انسان موجودی است که از تناقضات مختلف تشکیل شده است و از نجایی که جامعه انسانی جامعه ی آغشته به تناقض است، لذا لازم است به خاطر مسائل استراتژیک و تاکتیکی از تنگ نظری در برخورد به انسان های حامل تناقض حذر کرد. در این شکی نیست که جامعه ی طبقاتی اساس آن بر تناقضات طبقاتی و تضاد نهاده شده است. هدف کمونیسم و کمونیست های الغای تضاد طبقاتی است. اگر در جامعه ی طبقاتی تضادها و  تناقضات به صورت همزمان در کنار همدیگر به زیست خود ادامه می دهند و عاملی برای تضادهای ایدئولوژیک و تئوریک می شوند، دلیلی نیست که ما کمونیست ها و مارکسیست ها به عنوان کسانی که ادعای پیشرو بودن داریم این مساله را توجیه کنیم و همرنگ جماعت شویم. پس تناقض در مارکسیست هایی که در برخورد به رئال پولتیک به شدت اپورتونیستی موضع می گیرند، اما در تئوری خود را “مارکسیست” می دانند، لازم است به صورت کاملا رادیکال نقد شوند و نقد این افراد از زاویه ی زیبایی شناسی نباید تحت هیچ شرایطی تنگ نظری به حساب بیاید. من به شخصه به عنوان یک کمونیست زیبایی شناسی را به حوزه ی مارکسیسم و مبارزه ی طبقاتی و نقد اپورتونیسم وارد می کنم تا بتوانم با ان به قضاوت نیروهای سیاسی و موضع گیری درست و یا اپورتونیستی شان بپردازم.

شما نمی توانید از یک طرف به عنوان قصاب در قصابی کار کنید و بعد از کار در تظاهرات برای دفاع از حقوق حیوانات پلاکارت ” به کشتار حیوانات خاتمه دهید” را حمل کنید.

نمی توانید در زندگی روزمره همچون یک آخوند با همسر و اطرافیانت برخورد کنید و شب ها در فضای مجازی مارکسیست شوید و مثل داور میدان مسابقه راست و چپ به دیگرانی که مانند شما اپورتونیست نیستند، کارت زرد و قرمز بدهید. یکی از راهکارهایی که می توان جلو این تناقضات بین جز و کل و تئوری و پراکسیس را گرفت، این است که انسان یا به صورت جدی به بازخوانی اثار کلاسیک مارکسیستی بپردازد و یا گروه و تشکیلاتی درست کند و مباحث ش را با این تشکیلات در میان بگذارد و در یک پروسه ی زمانی افکار و مناسبات ارتجاعیش را چکش کاری کند و با سیستم زیبایی شناسانه ی مارکسیستی هماهنگ کند. انسان های منفرد و مستقل چپ با دانش تئوریک پایین همچون پرچمی هستند که باد به هر سویشان می برد.
اگر می خواهید جدی گرفته شوید، باید بتوانید یک رابطه ی هارمونیک بین رفتار و گفتارتان برقرار کنید. اگر از پس چنین کاری بر نمیایید لطف کنید اسم کمونیست و مارکسیست را از روی خود بردارید و به جای ان بگویید که چپ لیبرال هستیم.

حسن معارفی پور

24.08.2019

مجاهدین و پ ک ک دو جریان راست پوپولیست و نئوفاشیست

راست پوپولیست در اروپای غربی به جای فاشیسم به کار می رود.

تصورات به شدت احمقانه و مبتذل عامیانه یی در اروپای غربی سابقا در مورد مجاهدین و اکنون در مورد پ ک ک وجود دارد، که گویا این دو سازمان به جبهه ی “چپ” متعلق اند. این تصورات به همان اندازه باطل اند، که پل پوت را نماینده ی مارکسیسم و کامبوج و کره ی شمالی را کمونیستی بخوانید. چپ های غربی زمانی که در مورد مسائل تئوریک و اجتماعی کشورهای غربی صحبت می کنند، ممکن است عمیق تر از دیگران باشند، اما وقتی در مورد مسائل دیگر کشورها به خصوص اسیا صحبت می کنند دقیقا در کنار پوپولیستی ترین و راست ترین جریانات قرار می گیرند.

بسیاری از “روشنفکران” جاهل غربی که خود را چپ و کمونیست، انارشیست یا پست مدرنیست می دانستند، از پل پوت و خمینی دفاع کردند. سال هاست که جریانات موسوم به جبهه ی “چپ رادیکال” (به تعبیر لنین در بیماری چپ روی کودکانه) در اروپای غربی از پ ک ک به عنوان نیروی چپ و رهایی بخش اسم می برند، در شرایطی که پ ک ک چه در اروپا و چه در خاورمیانه یک سازمان شبه فاشیستی با تئوری های به شدت پوپولیستی است که رهایی اینده را در رجوع به گذشته می بیند. اگر کتاب های اوجالان را مطالعه کنید، متوجه خواهید شد که اوجالان هیچ راهی برای عبور از مصائب و توحشی مدرنی که سرمایه داری به بشریت تحمیل کرده است ندارد، لذا رهایی انسان را به دوران حمورابی و قرون وسطا و بازگشت به نوعی حکومت محلی که در دوران فئودالیسم و برده داری حاکم بود، پاس می دهد. این تفکر که من آن را ایدئولوژی نئوفاشیستی می دانم را پ ک ک و رهبر این جریان با مراجعه به بوکچین “کنفدرالیسم دمکراتیک” می نامد. این تفکر فاشیستی است، چون دقیقا مثل تمام ایدئولوژی های ارتجاعی دیگر مسیری رو به جلو پیش پای بشر نمی گذارد و همیشه گذشته و بازگشت به گذشته یا تکرار گذشته در اینده را پیش پای جامعه می گذارد.

بازدهی سیاسی این سیاست فاشیستی چپ نما را می توان در مطالبات و شکل مبارزه ی نیروهای پ ک ک در روژاوا و به قول خودشان “باکور” یعنی کردستان ترکیه دید. زمانی که اوجالان اعلام کرد که تشکیل کردستان بزرگ، پروژه یی که با ان بیش از بیست سال سر میلیون ها نفر در اقصی نقاط مختلف جهان و به ویژه مناطق کرد نشین در کشورهایی همچون ترکیه، عراق، ایران و سوریه شیره مالیدند، را به کلی کنار گذاشتند و به کنفدرالیسم دمکراتیک و حاکمیت محلی زیر سایه ی دولت ملت فاشیستی ترک را سر دادند، دولت فاشیست ترک به جای جدی گرفتن این خواب و رویای ابلهانه ی اوجالان و پ ک ک شهرهای کردستان ترکیه را با توپخانه و تانک با خاک یکسان کرد. در روژاوا پ ک ک با همین سیاست با اسد و جمهوری اسلامی لاس می زند و در پایتخت روژوا قامیشلی هنوز نیروهای رژیم اسد کنترل مهمترین اماکن از جمله فرودگاه روژاوا را در دست دارند. رژیم جنایتکار اسد تا امروز در مناطق تحت نفوذ پ ک ک ارتش و پلیس دارد و یکی از دلایلی که تاکنون پ ک ک را تحمل کرده است، نداشتن قدرت نظامی در مقابل پ ک ک و مسائل استراتژیک منطقه یی دیگر است که پ ک ک را نه در جبهه ی مخالف بلکه تا حدود زیادی در کمشکش های رئال پولیتیک خاورمیانه در کنار اسد، جمهوری اسلامی و روسیه قرار داده است و از طرف دیگر پ ک ک به خاطر شرایط منطقه یی و ضرورت حفظ رئال پولتیک و شکاف هایی که نیرویی مثل پ ک ک را تبدیل به یک ضرورت کرده است، روابط دیپلماتیک و لجستیکی با امریکا هم دارد. اپورتونیسم پ ک ک در برخورد به رئال پولتیک از حد گذشته است و تنها نیرویی که می توان با پ ک ک مقایسه کرد، سازمان اولترا فاشیستی مجاهدین خلق است.

پ ک ک در اروپا نیروهای خود را نه بر اساس تفاهم بر سر منفعت طبقاتی یا درک مشترک از مبارزه علیه رژیم اردوغان یا رژیم های دیگر، بلکه با تکیه بر احساسات کوردی و به شدت نژادپرستانه، با تلاش برای وادار کردن تمام کوردهای کردستان ترکیه به پرداخت مالیات گرد هم می اورد. درست کردن انجمن های کوردی در شهرها و کشورهای مختلف اروپایی یا چایخانه های کوردی و غیره همگی در راستای این سیاست های به شدت پوپولیستی راست و برای عملی کردن و بازتولید این سیاست ها هستند.

مساله ی دیگر ترجمه ی “تئوری” پوپولیستی پ ک ک در اروپا در قالب شعارهای راست و پوپولیستی و به شدت سطحی است. تاکنون حتی یک شعار ضد سرمایه دارانه از این سازمان ندیده ام. حتی یک شعار. مساله ی بسیج نیرو علیه فاشیسم در اروپا و قدرت گیری نیروهای فاشیستی اروپایی اصلا در موضوع کار پ ک ک نیست. تنها شعارهایی که می توان از این نیرو در تظاهرات ها دید این شعارها هستند: اردوغان تروریست، اردوغان فاشیست!

این شعارها نشان ازخط و جهت سیاسی پ ک ک است. به یاد دارم که وقتی مساله ی صلح در جریان بود، کم نبودند کسانی در پ ک ک تحت تاثیر همین سیاست های راست پوپولیستی (نئوفاشیستی) آب از لب و لوچه شان اویزان شده بود و اگر کسی اردوغان و سیاست های فاشیستی و اسلامی ش را که جامعه ی تقریبا سکولار ترکیه را به سمت عربستان سعودی می برد، فورا توسط اوباش پ ک ک یی متوهم به اردوغان به عنوان خائن و طرفدار جنگ قومی محکوم می شد. همین پ ک ک امروز تنها مشکلش با خود اردوغان است.

سازمان اولترا فاشیستی و جنایتکار مجاهدین خلق که در حق زنان و مردان عضو این سازمان مرتکب صدها و هزاران جنایت شده است و بارها و بارها انسان هایی که به هر دلیلی به این سازمان پیوسته اند را گوشت دم توپ سیاست های فاشیستی خود کرده است، از ابتدا تنها مشکلش با شخص خمینی بود و اتفاقا با خمینی هم زمانی مشکل پیدا کرد، که خمینی سهم این فاشیست های فاشیست تر از رژیم ایران را نداد و ان زمان رجوی قهر کرد و خمینی هم جنایی کردن نه تنها سازمان مجاهدین بلکه کل سازمان هایی سیاسی و احزاب و نیروهای مختلف را در پیش گرفت.

یک بار با یکی از اعضای سابق این جریان که هم اکنون به مزدور سلطنت طلبان فاشیست تبدیل شده است به اسم ایرج مصداقی در دانشگاه سوآز لندن صحبت می کردم و در جریان صحبت هایش ازش سوال کردم اگر جمهوری اسلامی و خمینی به شما سهم می داد ولی دیگر احزاب سیاسی چپ و کمونیست را قلع و قمع می کرد، ایا باز هم با رژیم فاشیستی ایران مشکل داشتی. گفت نه من مشکلی با اسم ندارم، برای من ماهییت مهم است. اگر رژیم ایران مجاهدین را سرکوب نمی کرد، بدون شک هیچ مشکلی با این رژیم و اسلامی بودنش نداشتم.

قصد من در این مطلب این است به خیلی ها بگویم، شعارهایی که سازمان مجاهدین فاشیست خلق در اعتراضات روزهای اخیر در خارج کشور و در واکنش به سفر ظریف می دهد، شعارهایی مترقی ایی نیستند. کسی که نیمه خالی لیوان را نمی بیند، نمی تواند یک قضاوت دقیق در مورد لیوان کند. ما انسان هایی سیاسی ایی هستیم و باید با بررسی کلیت یک مساله دست به قضاوت بزنیم. شعارهای سلبی مرگ بر دیکتاتور و مرگ بر تروریست، هیچ گونه در مرحله ی اول نگرش مشخصی را دنبال نمی کنند، اما زمانی که روی این شعارها که از جانب مجاهدین داده می شود با دقت خم شد، ان زمان متوجه خواهیم شد که چرا این شعارهای سلبی ایجابیتی به جز فاشیسم اسلامی از جنس رژیم ایران با خود نمی آورند، به همین خاطر به شدت ارتجاعی اند. جریانی که مشکلش با دیکتاتوری انحصاری در دستان رژیم سرمایه داری اسلامی است، ولی آلترناتیو متفاوتی برای جامعه ندارد و خود سیاستی مشابه و حتی خوفناک تر از رژیم اسلامی ایران را به عنوان الترناتیو به خورد جامعه می دهد، جایگاهش زباله دان تاریخ و نه میدان مبارزه ی سیاسی است.

مجاهدین هم به سبک پ ک ک جامعه ی “توحیدی” بی طبقه را از طریق بازگشت به “ذات” واقعی اسلام نوید می دهد. بنابراین مجاهدین هم نیروی فاشیستی است.

بنابراین تقاضایی که از نیروهای چپ و کمونیست دارم این است: به جای دنباله روی از جریانی فاشیستی مانند مجاهدین سعی کنید مجاهدین را به دنباله ی سیاست کمونیستی تبدیل کنید. باید با اعضای ساده ی سازمان مجاهدین که توسط این سیاست فاشیستی اسلامیستی خبیث به بردگی کشیده شده اند، صحبت کرد، قانعشان کرد که از مجاهدین جدا شوند و کله ی رهبران مزدور و جنایتکار این سازمان فاشیستی را با تمام قدرت به همراه کله ی ظریف و دیگر جنایتکاران رژیم ایران به آسفالت خیابان کوبید و اجازه نداد، ویروس و میکروب فاشیسم اسلامی این بار در قالب اعتراض به فاشیسم اسلامی رژیم ایران برای خود مشروعیت دست و پا کند.

حسن معارفی پور

تعرض پلیس فاشیست سوئد “مهد” “دمکراسی” غربی به فعالین چپ و کمونیست ایرانی

حسن معارفی پور

یک بار دیگر بورژوازی امپریالیست اروپا و سگ هار بورژوازی یعنی پلیس با تعرض به مجموعه ی فعال سیاسی چپ و کمونیست ایرانی در استکهلم نشان داد، که این بورژوازی حاضر است به خاطر حفظ مسائل “دیپلماتیک” بر سر منافع اقتصادی از فاشیستی ترین و جنایتکارترین رژیم ها حمایت کند و با تمام قدرت به جنگ اپوزیسیون سرنگونی طلب و انقلابی برود. سال های زیادی است که جریانات لیبرال، ملی اسلامی، فاشیست و پرو غربی این توهم را در جامعه ی ایران می کارند که بورژوازی ایران را باید “متعارف” کرد و یک رژیم بورژوایی از جنس رژیم های بورژوایی غربی سر کار اورد. این نیروها همیشه دولت سوئد را به عنوان “گل سر سبد” بورژوازی جهانی به ما کمونیست ها می خروختند و ما را نکوهش می کردند که حاضر نیستیم “مدنیت” “بورژوازی متعارف” را بپذیریم. توهم پراکنی در میان توده ها از جانب نیروهای مختلف و رنگارنگ موسوم به اپوزیسیون بورژوایی و لیبرال (بخوانید فاشیست) در نتیجه ی داشتن افق مشترک جریانات موسوم به اپوزیسیون بورژوایی ایرانی با بورژوازی امپریالیستی جهانی است. ما همواره با تمام قدرت این توهم پراکنی را رد کرده و هر گونه تغییر از بالا را با تمام قدرت نقد کرده اییم. ما کمونیست ها همواره اعلام کرده اییم که این پایینی ها و طبقه ی کارگر و اقشار تحت ستم جامعه هستند که لازم است سرنوشت سیاسی خود را به دست بگیرند و هر گونه تغییر با اتکا به بالایی ها یا دخالت نظامی، چیزی جز بازتولید توحش و بربریت سرمایه دارنه نیست و هر نیروی از الترناتیو تغییر از بالا دفاع کند، در زمره ی این وحوش است.

برخلاف توهم پراکنی های سوسیال دمکراسی راست، که گویا می توان بین لیبرالیسم به مثابه ی یکی از روبناهای ایدئولوژیک و سیاسی سرمایه داری و فاشیسم به مثابه ی روبنای دیگر این نظام به یک نقطه ی تعادلی رسید و ان را “راه سوم” به قول آنتونی گیدنز خواند و یا به اتکا به ارای کارل پولانی سوسیال دمکراسی انتی نئولیبرالیسم خواند ما معتقدیم که شیوه ی تولید بورژوایی روبنایی غیر از فاشیسم و لیبرالیسم در تاریخ نداشته و در آینده هم نخواهد داشت.

این توهم که با حفظ مناسبات تولید سرمایه دارانه می توان یک سیستم متکی به مناسبات انسانی برقرار کرد، جریانات مختلفی حتی از کمونیست های سابق را تبدیل به لیبرال و بخشا فاشیست کرد. بورژوازی دو روبنای سیاسی بیشتر ندارد، یا روبنای فاشیستی و یا لیبرال. زمانی که بورژوازی به بحران اقتصادی، سیاسی و مشروعیت روبرو می شود، ظاهر فاشیستی اش را نشان می دهد و به طرف اقتدار و دولت پلیسی می رود و زمانی که شرایط مبارزاتی در جامعه وجود ندارد، وجهه ی لیبرالی (در شکل سوسیال دمکراتیک، دولت رفاهی و غیره) را نشان می دهد. بورژوازی غربی در اسکاندیناوی، در اروپای غربی و بخشا شمال امریکا اگر تا امروز حداقلی ترین حقوق سوسیالی را به اسم دولت “رفاهی” به ما می فروشد، دلیلش انسانی بودن و انسان دوستانه بودن این بورژوازی نیست، بلکه ریشه ی این مساله را باید در تولید انبوه و ابر سودهایی که در نتیجه ی به نابودی کشیدن بشریت در خارج از کشورهای غربی از طریق سیاست های امپریالیستی و جنگ طلبانه، صدور اسلحه و کشتار سیستماتیک مردم غیر اروپایی به دست اورده است و همچنین برای کنترل پتانسیل طبقاتی جامعه برای جلوگیری از یک جنگ طبقاتی و برای اخته کردن جنبش کارگری دید. دولت رفاهی اتفاقا نوعی مبارزه ی طبقاتی از بالا یا بهتر است بگویم نوعی سازش با مبارزه ی طبقاتی پایینی ها بود، دولت رفاهی که با گسترش نئولیبرایسم اخرین بازمانده های ان به صورت عملی در حال نابودی است و تعرض سرمایه داری نئولیبرال از یک طرف و پلیسی شدن جامعه از طرف دیگر سیاست های نئوفاشیستی حکومت های و دولت ها و فاشیستی شدن این دولت ها را شکل می دهند.

رسانه های وابسته به اوباش فاشیست ایرانی زمانی که مقاومت نیروهای چپ و کمونیست در مقابل سفر ظریف را مشاهده کردند، با پیر و پاتال خواندن این انسان ها که بعد از سال ها زندگی در تبعید هنوز امید خود به سرنگونی انقلابی رژیم فاشیستی ایران را از دست نداده اند، در تلاش بود نفس این اعتراض رادیکال را زیر سوال ببرد و این تظاهرات را نامشروع جلوه دهد. در جواب به نیروهای مدافع رژیم تروریستی و فاشیستی اسلامی و کل جریانات موسوم به اپوزیسیون راست و تمام کسانی که اینگونه به شکل ضد انسانی به این انسان های مبارز حمله کردند، لازم است بگویم که اگر رفقای ما پیر و پاتال هستند، جنایتکاران و تیرخلاص زن های زندان های ایران، تروریست ها و ادمکشان و قاتلان کمونیست ها و در کل حاکمان ایران هم پیر و پاتال هستند. رفقای “پیر و پاتال” ما در دفاع از تاریخ انقلابی و کمونیستی، در دفاع از سوسیالیسم و کمونیسم و علیه فاشیسم شما و رژیم شما به جنگ رفته اند و کوچکترین توهمی به الترناتیوهای بورژوایی و رژیم چنج و غیره هم ندارند، شماها نیروهای بورژوایی یک روز از آخور اصلاح طلبان می چرید، روز بعد سینه چاک ترامپ می شوید، هفته ی بعدش کفش شاه سعودی را با زبان لیس می زنید و چند هفته بعدش از ناتانیاهوی فاشیست و رژیم آپارتاید اسرائیل دفاع می کنید. با اردوغان جلاد و فاشیست همکاری می کنید و با جنبش های نئوفاشیستی در اروپا هم احساس نزدیکی می کنید و بخشا همکاری می کنید. حساب شما جریانات فاشیستی ایرانی موسوم به اپوزیسیون و رژیم تروریستی فاشیستی اسلامی را با هم خواهیم رسید.

منتظر قهر انقلابی ما باشید فاشیست ها

Bild könnte enthalten: 1 Person, steht
Bild könnte enthalten: 1 Person, schläft und BabyBild könnte enthalten: 1 Person, sitzt und im Freien

 

معضلی به نام شهلا حیدری، پارازیت در “نقد”، “نقد” از جنس پارازیت

حسن معارفی پور

 شهلا حیدری با گیر دادن به جناح راست کومه له به رهبری سید ابراهیم علیزاده، چنان مغلطه یی درست کرده است، که انسان عاقل انگشت به دماغ می شود.”نقد” شهلا حیدری نقد نیست، بلکه توهین به نقد است. او پارازیت وار در تلاش است هر گونه نقد رادیکال و مارکسیستی به جناح راست کومه له و بررسی مارکسیستی چرخش این جناح به طرف راست را در شلم شوربای فحاشی و توهین و بی حرمتی، بپیچاند، همانطور که رژیم اسلامی با اخلاقی کردن مسائل سیاسی فعالین سیاسی می خواهد آب را گل کند. گل کردن آب از جانب شهلا حیدری، کسی که بردادر خودش بنا به اطلاعاتی که مینو همیلی منتشر کرده است در ترکیه سال ها مشغول جاسوسی برای جمهوری اسلامی است، به شدت سوال برانگیز است. اگر شهلا حیدری با رژیم جمهوری اسلامی ایران مشکل جدی دارد و خود در تیم برادرش نیست، چرا مدت هاست این مساله را پنهان کرده است و تاکنون هم انکار می کند و همچنین تا به امروز رابطه ی “خواهر- برادری” را با او قطع نکرده است. این گرد و خاکی که شهلا به پا می کند، برای پیدا کردن صورت مساله نیست، بلکه دقیقا برعکس

 پوشاندن صورت مساله با لجنیاتی به اسم “نقد” است.

اینکه آیا شهلا حیدری همچون برادرش به شیوه یی سیستماتیک از جانب رژیم ایران سازمان داده شده است تا فضای نقد سیاسی و اصولی را آلوده کند، هنوز مشخص نیست. اما اگر شهلا حیدری در تیم اطلاعاتی رژِیم باشد، آن موقع هم کسانی که از او دفاع کردند و “مسائل” عشیره یی و خانوادگی اش را مطرح کردند، باز هم حاضر خواهند بود از او دفاع کنند؟ آیا ان موقع ایرج فرزاد به خاطر پس گرفتن “اتهام” ش در مورد اینکه شهلا حیدری مزدور است، پشت دست خود را گاز نخواهد گرفت؟ ایا رئوف افسایی و حسن سندیکا و کسانی که خود را به جناح صلاح مازوجی نزدیک می دانند، به معلق زدن و لکنت زبان نخواهند افتاد؟

چرا. همه ی این اتفاقات خواهد افتاد.

 شهلا حیدری بیست بار برای من پیام داد و گفت از من دفاع کن، چون شهرام امانتی به من گفته قحبه ی سیاسی و ایرج فرزاد من را مزدور خوانده. من همان موقع با صراحت گفتم من این کار را نمی کنم، اگر حتی کار انان را در حالت عادی زشت بدانم، چون من همیشه یک امکانی برای خیانت کسانی که خود را سیاسی می دانند، در نظر می گیرم. بدون تعارف می گویم، من دورانی که پارتیزان بودم، به سایه ی خودم هم اعتماد نداشتم و به قول چگوارا تنها به کلاشینکفم اعتماد داشتم. الان هم در خارج کشور به هیچ کس صد در صد اعتماد ندارم و این امکان را همیشه می گذارم که طرف امروز یا فردا خیانت کند. بی دلیل هم کسی را به مزدور و مشکوک بودن محکوم نمی کنم. احتیاط شرط عقل است، کسی که تفاوت احتیاط و ترس را نمی داند احمق است. من از تروریست های خون اشام رژِیم اسلامی، از نازی ها و فاشیست های ایرانی موسوم به سلطنت طلب و فاشیست های کُرد کمترین ترسی ندارم، اما همیشه احتیاط می کنم که این فاشیست ها با ماشین من را زیر نگیرند.

شهلا حیدری دقیقا مانند رژیم جمهوری اسلامی تلاش می کند تا فضای یک گفتمان سیاسی سالم و انتقادی را به لجن بکشد و فعالین سیاسی و اعضای کومه له را از نقد رادیکال سیاست های ارتجاعی و قومی درون کومه له دور کند و انان را به خزعبلاتی به اسم ستاتوس های کوتاه در مورد سید ابراهیم و شیخ و غیره مشغول کند. اینجا هر انسان عاقلی که مغز تو کله ش باشه باید به شهلا بگه، خانم جان سید را ول کن امیر حیدری برادر اطلاعاتی ات را بچسپ.

 برادر شهلا حیدری، امیر حیدری سال هاست در ترکیه برای سازمان اطلاعات کار می کند و مدارک کافی در زمینه ی همکاری او با رژیم تروریستی و فاشیستی ایران وجود دارد. افشاگری به موقع مینو همیلی بدجوری شهلا حیدری و امیر برادرش را بر اشفته است. هیچکدام از این دو همکاری امیر حیدری با سازمان اطلاعات را انکار نکرده اند و این خود نشان می دهد، که یک کاسه یی باید زیر نیم کاسه باشد.

در این وسط چند هیپوتز وجود دارد که به ذهن هر انسان عاقلی خطور می کند:

یک:

 شهلا حیدری از جریان همکاری برادرش با سازمان اطلاعات هیچ اطلاعی ندارد. این هیپوتز تقریبا برای هر کس که به کار و فعالیت سیاسی مشغول باشد و به صورت اکتیو در دنیای سیاست دخالت کند، رد شده است. شهلا حیدری چطور از جزئی ترین مسائل داخل اردوگاه کومه له و تمام نقل و انتقالات پولی و بانکی اطلاع دارد، اما اطلاعی از مزدور بودن برادرش ندارد؟!! هیچ احمقی چنین چیزی را باور نمی کند، که شهلا حیدری از این مساله بی خبر باشد.

دوم

شهلا حیدری بخشا در جریان این مساله قرار گرفته است ولی تاکنون ان را انکار کرده است، تا دلیلی برای حمله به او از جانب جناح راست کومه له نشود. هر دلیلی که پنهان کاری شهلا حیدری داشته باشد، باعث می شود که او تا حد یک مزدور سقوط کند. هیچ دلیلی ندارد که فعالین سیاسی علنی فعالیت اعضای خانواده شان با رژیم جمهوری اسلامی پنهان کنند و اگر این مساله را از چشم جامعه و فعالین سیاسی مخفی کنند، شک و گمان به خودشان تبدیل به واقعیت می شود.

فرضیه ی سوم

فرشته (شهلا) حیدری در تیم وزارت اطلاعات به عنوان همکار برادرش مسئولیت نزدیک شدن به احزاب و جریانات چپ و درست کردن مشغله برای فعالین این احزاب را به عهده گرفته است. او همکار برادرش امیر حیدری است و به احتمال زیاد با افراددیگری که هنوز لو نرفته اند و چراغ خاموش در کشورهای مختلف اروپایی به عنوان تیم از جانب وزارت اطلاعات سازمان داده شده اند، تا با درست کردن مشغله های بی ربط و حاشیه یی در میان نیروهای اپوزیسیون سرنگونی طلب، مسیر نقد انقلابی و رادیکال به این اپوزیسیون و مبارزات رادیکال و انقلابی اپوزیسیون در خارج کشور را منحرف و کُند کنند. این هیپوتز قوی ترین هیپوتزی است که می تواند وجود داشته باشد و با بررسی مباحثی که این خانم به ان دامن زده است، مقایسه ی این مباحث با مشغله سازی های عوامل مزدور و اطلاعاتی در اردوگاه های این احزاب در کردستان عراق، مشغله سازی هایی همچون سوراخ کردن افتابه و غیره، در شرایطی که حذف فیزیکی مخالفین سیاسی نظام، برای رژیم تروریستی و فاشیستی ایران مطرح نیست، اینگونه مشغله سازی ها باعث می شود، که فعالیت های سیاسی جدی به فعالیت سطحی و پشت سرگویی، مشغله های روزمره در مورد سوراخ شدن تانکر آّ و غیره تقلیل پیدا کند و رژیم از این طریق به هدف خودش برسد.

از نظر من به عنوان کسی که سال ها تجربه ی کار و فعالیت زیرزمینی، علنی، عضویت در یک تشکیلات مسلح و فعالیت تئوریک و غیره داشته ام، این هیپوتز اخر از هر هیپوتزی به واقعیت نزدیک تر است، به همین خاطر هم من فرشته حیدری موسوم به شهلا حیدری را از تمام حوزه های دنیای مجازی به بیرون پرت کرده و از راه دور نظاره گر فعالیت های او هستم.

چاره ی کار پرولتاریا دیکتاتوری پرولتاریا یا حکومت شورایی است

رفیقی این سوال را برایم ارسال کرد، که ظاهرا کس دیگری از او پرسیده بود و او نتوانست بود این دوست جویای دانش را متقاعد کند، به همین خاطر سوال را به من پاس داد و من سعی کردم به صورت خلاصه این سوال را جواب دهم.

سوال
دوستی از ایران : چه ضمانتی هست که جامعه سوسیالیستی در نبود مالکیت خصوصی به سمت دیکتاتوری نره؟

جواب من

در جواب به سوالت باید بگویم که مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، محصول دیکتاتوری سرمایه دارنه و شیوه ی تولید سرمایه داری است، که در یک مرحله از تاریخ با وحشیانه ترین شکل ممکن خود را به جامعه تحمیل کرده است و تا امروز دیکتاتوری سرمایه دارانه را با زور اسلحه و پلیس و قانون و مذهب نگه داشته است. قبل از اینکه جواب سوالت را بدهم باید بگویم که ما دیکتاتوری را لازم است توضیح دهیم. دیکتاتوری یعنی حکومت کردن بر جامعه با ابزار قهر. اگر ما این تعریف را بپذیریم، پس تمام حکومت ها در تاریخ حکومت های دیکتاتوری بوده و خواهند بود. حتی حکومت های غربی که در ادعا دمکرات، اما در واقع برای حفظ سلطه ی سرمایه بر جهان بزرگترین دیکتاتورهای جهانی هستند. اگر به جی بیست (بیست قدرت اقتصادی جهان) و نشست های مخفیانه ی انان، یا کنفرانس های امنیتی دولت های دمکراتیک غربی و شرقی نگاه کنید و به قدرتی که این اقتصاد این دولت ها در سیاست بین المللی به انان داده است نگاه کنید، چیزی جز توحش و بردگی نمی بینی. آنان دیکتاتورانی هستند که به خاطر نقشی که در اقتصاد دارند می توانند برای کل جهان تصمیم گیری کنند، بدون اینکه نظر شهروندانش را بپرسند. جنگ های امپریالیستی موسوم به “مداخلات” “بشر دوستانه” (بخوان بشر ستیزانه) با رضایت شهروندان صورت نمی گیرد و هیچ وقت از هیچ شهروندی نمی پرسند که ایا جنگ خوب است یا نه، پس ما حتی در دمکراتیک ترین جوامع غربی یک دیکتاتوری هار و عریان را تجربه می کنیم، که اسم ان را حکومت گلادیاتورهای مدرن می توان گذاشت. سازمان های جاسوسی که شب و روز از شهروندان اطلاعات خصوصی شان را می دزدند و دوربین های مدار بسته و غیره عملا تمام آزادی های ما را در مدرن ترین جوامع از ما سلب کرده اند و ازادی انسان را به صلیب کشیده اند. پس به این نتیجه می رسیم، که پیش داوری ایی که پشت سوال تو هست، اشتباه است. البته یک ایدئولوژی بورژوایی کاذب پشت چنین سوالاتی هست، که در دوران جنگ سرد توسط متفکران بورژوازی از جمله هانا ارنت به خورد جامعه داده شد. در مورد اینکه چه تضمینی وجود دارد که حکومت سوسیالیستی به یک حکومت دیکتاتوری از جنس دیکتاتوری های بوروژوایی که من اشاره کردم نشود، باید بگویم که حکومت کارگری دیکتاتوری پرولتاریا است. یعنی پرولتاریا (کارگران) حاکمیت جامعه را به عهده می گیرند، پس دیکتاتوری است، چون هنوز دولت ضروری است، اما این دیکتاتوری دیکتاتوری از جنس دیکتاتوری بوژوایی موسوم به دمکراسی و پارلمانتاریسم لیبرالی نیست، بلکه حکومت تولید کنندگان جامعه بر خود و جامعه است. دیکتاتوری پرولتاریا را بسیاری حکومت شورایی می خوانند. این درست است، شورا برخلاف پارلمان منافع توده های کارگر را به صورت مستقیم نمایندگی می کند و انتخابات در شورا برخلاف پارلمان نیابتی نیست، بلکه مستقیم است. همه ی شهروندان در یک سیستم شورایی از حقوق اقتصادی و سیاسی برابر برخوردار هستند، بنابراین دیگر نابرابری اقتصادی این عامل دیکتاتوری در سیستم سرمایه داری انجا برچیده شده است و انتخابات دیگر کالایی نیست که شما با تبلیغات بتوانید ان را بخرید یا بفروشید. نمایندگان کارگران و زحمتکشان در حکومت شورایی، انسان هایی هستند که قابل اعتماد و شناخت جامعه هستند و در هر منطقه و محله و کمونی نمایندگانی که انتخاب شده و می شوند، به صورت کاملا مستقیم و دمکراتیک انتخاب می شوند و تمام کسانی که انتخاب هم نمی شوند، حق دخالت مستقیم و برابر در سیاست را دارند. این سیستم اگرچه اسمش دیکتاتوری پرولتاریاست، اما به قول لنین دمکراتیک ترین سیستم جهان است، دیکتاتوری است، چون هنوز حاکمیت یک طبقه یعنی طبقه ی کارگر بر جامعه وجود دارد. دمکراتیک است، چون برخلاف دمکراسی پوشالی بورژوازی دنبال منافع بانک ها و صنایع نیست، بلکه منافع توده ی مردم را به صورت مستقیم نمایندگی می کند. اگر با ادبیات مارکسیستی اشنایی داشته باشید و متون مارکس در مورد دیکتاتوری پرولتاریا را خوانده باشید و دولت و انقلاب اثر سترگ لنین هم مطالعه کنی، می توانی این پیش داوری ها و برداشت های بورژوایی که منشاء در ایدئولوژی بورژوایی دارند را کنار گذاشته و به مفهوم دقیق دیکتاتوری که من اینجا به صورت مختصر به ان اشاره کردم برسی. دیکتاتوری یعنی حکومت کردن، تا زمانی که حکومتی بر جامعه وجود داشته باشد، دیکتاتوری حاکم است، زمانی که مناسبات طبقاتی و نابرابری و فقر و بردگی و بیگانگی و توحش رنگ ببازد، حکومت دیگر بی معنی می شود و زوال پیدا می کند. زوال حکومت به معنی تسویه حساب کردن با حکومت نیست، بلکه از بین کارکرد خودش به مثابه ی یک ارگان بر بالای سر این یا ان طبقه است. البته این مساله را نباید اشتباه فهمید و به این نتیجه رسید که جامعه ی کمونیستی (جامعه یی که در ان مالکیت خصوصی و دولتی بر ابزار تولید الغا شده است) یک جامعه ی متشکل از هرج و مرج است، ابدا! جامعه ی کمونیستی بر یک تقسیم کار خلاق استوار است، که در ان خلاقیت انسان ها و منعطف بودن ساعت کار، کاهش ساعت کار روزانه و افزایش تفریح و ورزش و غیره، تبدیل به یک پدیده ی روتین زندگی می شود، اما مدیریت جامعه از بین نمی رود، بلکه شکوفا می شود.

حسن معارفی پور

          ضرورت افشا و حاشیه یی کردن چپ اسلامی

مقدمه

چپ اسلامی در واقع فرمتی از سوسیالیسم ارتجاعی است که مارکس نمونه ی ان را در مانیفست کمونیسم زیر نام سوسیالیسم فئودالی و ارتجاعی و المانی با تمام قدرت به نقد می کشد و در آثار مختلف دیگر از جمله خانواده ی مقدس، ایدئولوژی المانی که با همکاری انگلس و جنی مارکس نوشته شده اند، نقد خود را به این جریانات ارتجاعی رفیق تر می کند. چپ فئودالی و غیره شباهت بسیار زیادی به ایدئولوژی های فاشیستی دارد. این چپ علیرغم اینکه راهنمای چپ می زند، به شدت مرتجع است. رهایی اینده را در ارجاع به گذشته می بیند. (فاشیسم هم دقیقا در این زمینه با چپ فئودالی مشترک است). این چپ ضد انقلاب است، اما به رولته (طغیان پوچ و نیهلیستی) پایبند است. محافظه کار است، چون دگرگونی در مناسبات موجود را تنها زمانی می پذیرد که شرایط نه به جلو برود، بلکه به عقب بر گردد. در میان شخصیت های ضد انقلاب جهانی، کسانی که در فضای فارسی زبان ناشناخته مانده اند، می توان نمونه ی فراوانی از این “چپ” های فاشیست و دیگر ضد انقلابیون یافت . در دوران مارکس این سوسیالیسم ارتجاعی به اشکال مختلف بروز کرد، اما مارکس و انگلس با درایت کامل ارتجاعی بودن این چپ را افشا و ان را حاشیه یی کردند.

نگاهی گذار به نظریات مجموعه یی از متفکران حوزه ی فلسفه ی ضد انقلاب و سوسیالیسم ارتجاعی

در میان متفکران غیر چپ و ضد انقلاب ناشناخته در ایران می توان به ادموند بورکه نویسنده ی مرتجع کتاب “بازتاب های  انقلاب در فرانسه”  اشاره کرد.

Reflexions on the Revolution in France

یکی از مرتجع ترین و ضد انقلاب ترین متفکرین که انقلاب را با تمام قدرت محکوم می کند و ان را خلاف شریعت کاتولیسیم می خواند و در مقایسه یی که با انقلاب انگلیس  انجام می دهد، انقلاب انگلیس را “عقلانی” و انقلاب کبیر فرانسه را به خاطر تلاش این انقلاب برای نابودی دم و دستگاه ارتجاع کلیسا، تروریستی می خواند.

یکی دیگر از این مرتجعین ضد انقلاب جوزف دمیستره است. او در کتاب “مشاهداتی بر فرانسه” موضع اولترا ارتجاعی خود را و دفاع خود از بربریت کلسیای کاتولیک اعلام می کند.

de Maistre, Joseph (2004): Betrachtungen über Frankreich

دمیستره هم به سبک ادموند برکه و در راستای همان برهان های ارتجاعی که انقلاب و تغییر خوب نیست، نظریات ارتجاعی و به شدت مذهبی خود را توجیه می کند. او با درست کردن یک دشمن از پرودون در تلاش است کلیت سوسیالیسم را انارشیسم میهن پرستانه ی پرودونی خلاصه کند و کاتولیسیسم را راه رهایی بشر بخواند و در مقابل ان سوسیالیسم و لیبرالیسم را بردگی معرفی کند.

مرتجع تر و خطرناک تر از این دو متفکر ضد انقلاب کسی نیست جز دونوسو کورتز که مقاله ی “کاتولیسیم، لیبرالیسم و سوسیالیسم” به شکل افسارگسیخته تری به سوسیالیسم و انقلاب حمله می کند و انقلاب برای تغییر وضعیت موجود را با برده داری مقایسه می کند و ضرورت تن دادن توده ی مردم به اقتدار وحشیانه ی کلیسای کاتولیک را یک وظیفه می خواند که خدا بر دوش بندگانش گذاشته است. جالب است که این آدم که تا مغز استخوان مرتجع است، به جای آوردن برهان های عقلانی برای دفاعش از توحش کاتولیسیم به سبک خمینی به فرامین مذهبی و الهی اتکا می کند. زمانی که این مقاله را از این مرتجع خواندم حس می کردم دارم قران می خوانم.

Donoso Cortés, Juan (2007): „Essay über den Katholizismus, den Liberalismus und den Sozialismus“

این شخصیت های ضد انقلاب فوق الذکر شاید در ایران برای 99 درصد “روشنفکران” ناشاخته مانده باشند. البته بهتر. خزعبلات این مرتجعین ارزش خواندن ندارد و اکسی که با یک نگاهی به شدت انتقادی و رادیکال به سراغ این متون که زباله یی بیش نیستند، نرود بی گمان مغزش در ارتجاع مذهبی منجمد می شود و این توجیه توحش و بربریت را “عقلانی” خواهد خواند.

یکی دیگر از متفکرین ضد انقلاب و طرفدار حکومت مطلقه کارل شمیت است. کارل شمیت همانطور که در مقاله ی قبلی به ان پرداختم شخصیتی به شدت جنجال برانگیز است. او رگه هایی از گرایش چپ را علیرغم عضویتش در حزب نازی و دفاعیاتش از قوانین بربریستی یهودی ستیزانه و پاکسازی قومی در نظریات خود بازخوانی می کرد و با اینکه “تئولوژی کاتولیسیم” را نوشت، اما در واقع از کاتولیسیم یک نوعی آتئیسم ساخت که به تنها اقتدار مورد نظر او به کاتولیسیسم نزدیک بود و نه ماهییت نظریاتش . در واقع می توان گفت که شمیت از لحاظ نقطه نظر تئوریک در نقدهای عمیقی که به لیبرالیسم و ریاکاری سیستم پارلمانتاریسی وارد می کند، ده ها گام از چپ های لیبرال پروفاشیست امروزی و حتی نمایندگان مکتب ارتجاعی فرانکفورت جلوتر است. اگرچه شمیت توحش و بربریت فاشیستی هیتلری را ستایش کرد، پاکسازی قومی را حقوقی می خواند و ان را جنایت نمی دانست و بخشی از سیستم فلسفی او بر پاکسازی قومی بنیاد نهاده شده بود.

شخصیت ضد انقلاب دیگری که می خواهم به خوانندگان فارسی زبان معرفی کنم ورنر سومبارت است. سومبارت تا سال 1911 مارکسیست بود و نظریات بسیار عمیق و رادیکال داشت. بعد از ان به نظریات ماکس وبر علاقه مند شد و یک کتاب هزار صفحه یی در نقد سرمایه ی مارکس نوشت و بعدها به حزب نازی پیویست.

متفکر دیگری که نظریات انسان شناسانه ی دقیقی داشت، اما بکگراوند نازی داشت، کسی جز آرنولد گهلن نیست که نقد بسیار قویی ایی بر اونیورسالیسم نوشت. او به شدت تحت تاثیر بررسی های مارکسیستی انشان شناسانه ی جوامع بود و بعدها لوکاچ با دقت نظریات او را خواند و او را ده ها بار بیشتر از مکتب فرانکفورتی های سطحی جدی گرفت. در میان چپ های لوکاچی و هگلی گهلن طرفداران زیادی پیدا کرد و همانطور که نظریات کارل شمیت از زاویه ی چپ بازخوانی شد، نظریات او توسط مارکسیست ها بازخوانی و بازسازی شد. کتاب آرنولد گهلن “اخلاق و دوربینی اخلاقی، یک بررسی پلورالیستی اخلاقیات”، تا به امروز یکی از قوی ترین متون در حوزه ی انسان شناسی فلسفه است. خود او اما یک نازی بود و برده داری نازیسم هیتلری را به با تئوری پلورالیسم اخلاقی توجیه می کرد.

شخصیت های فراوان دیگری را می توان در اینجا ذکر کرد که جزو متفکرین ضد انقلاب و ارتجاع هستند، اما بخشا تحت عنوان چپ شناخته می شوند. یکی از این شخصیت های محافظه کار و ضد انقلاب کسی جز هانا ارنت نیست، که توسط چپ های پلورالیست کودن به عنوان چپ معرفی می شود. هانا آرنت شخصیتی محافظه کار و حتی مرتجع بود، که انقلاب سوسیالیستی را امتداد “توتالیتاریسم” استالینی می خواند و با اینکه تا دو سال قبل از انتشار کتابش، زمانی که به عنوان یک متفکر “انتی فاشیست” (بخوانید صهیونیست) برو بیایی داشت، استالین را زیر نام سیاستمدار زبده و ملی می ستود، بعدها در کتاب توتالیتاریسم به تاختن به رژیم استالینی به شدت به کمونیسم و انقلاب می تازد و انقلاب سوسیالیستی را محکوم به تبدیل شدن به رژیم استالینی می کند. او توسط اوباش ترین اوباشان وابسته به سازمان های ارتجاعی و تروریستی همچون سازمان سیا (در این مورد توسط دانیل بل، جامعه شناس امریکایی ناشناخته در ایران) به عنوان مرکز ثقل ایدئولوژی و ارزش های بورژوایی معرفی شد و چپ های صهیونیست غربی از او یک کاریزما ساختتند که “قالب” “مشخص” ی به خود نمی گیرد. مکتب فرانکفورتی ها این شارلاتان های ضد انقلاب و مرتجع که از مارکسیسم یک نظریه ی پست مدرن فرهنگی ساختند و صهیونیسم را رهایی “قوم” “یهود” می دانستند، همیشه چاکرمنش آرنت بودند.

شخصیت دیگری که می خواهم معرفی کنم، جان کلاوده میشیا است.

Michéa, Jean-Claude (2014): Das Reich des kleineren Übels. Über die liberale Gesellschaft. Berlin (L’Empire du moindre mal: Essai sur la civilisation libérale; Paris 2007)

میشاء یک فرانسوی چپ است که راهنمای آنارشیستی می زند، اما به جنبش های راست جدید، که در تلاش برای بازسازی فاشیسم در فرمت امروزی هستند، نزدیک است. او مثل کارل شمیت دو رویی بورژوازی لیبرال را نشان می دهد و نقد های اخلاقی و نرماتیک زیادی به لیبرالیسم و پارلمانتاریسم دارد، عاشق آنارشیسم است ولی در نهایت به جنبش نئوفاشیستی موسوم به راست جدید می پیوندد و در نظریات خود با دفاع از کمونال پاتریوتیسم (میهن پرستی کمونی) و منطقه یی می پردازد.

جالب اینجاست که تمام این شخصیت های ضد انقلاب که بخشا رگه های نازی دارند و بخشا راهنمای چپ هم می زدند، در شخصیت یک نئوفاشیست بنیان گذار جنبش راست نوین (راست جدید) به اسم ارمین مولیر، جمع می شوند. مولیر به دنبال یک حکومت مقتدر فاشیستی است که نژاد را محور سیاست خود نمی داند. او فاشیسم را بازسازی کرده و ان را با فرمت جدید در جامعه ی امروز تطبیق داده است. مولیر می گوید که جریانی که او نمایندگی می کند ربطی به نازیسیم هیتلری ندارد، اما نازی ها می توانند در راس سازمان و جریان فکری ایی باشند که او به ان تعلق دارد. مولیر معتقد است از انجایی که آلمان بعد از جنگ موسوم به جهانی دوم و بعد از سقوط نازی به دست ارتش سرخ توسط امریکا “اشغال” شده است، پس ناسیونالیسم المانی برای رهایی پدیده یی بر حق است. فاشیسم او بر محور ناسیونالیسم و ملی گرایی در دولت های امپریالیستی بنا نهاده شده است.

Mohler, Armin (2010): Gegen die Liberalen. Schnellroda, Antaios.

شخصیت دیگری و یکی از محافظه کاران افراطی که اینجا معرفی می کنم، کسی نیست جز میشائیل اوکیشوت. او شخصیتی است که کتاب “عقلانیت گرایی در سیاست” را نوشت و با تمام قدرت علیه سوسیالیسم تبلیغ کرد. ایدئولوژی مورد نظر او که خود ان را کنسرواتیو و عقلانی می خواند، تنها توسط یک دولت مقتدر در جامعه می تواند به پیش برود و هر گونه تغییری در راستای سوسیالیسم از نظر او می تواند به این عقلانیت خسارت وارد کند.

Oakeshott, Michael (1991): Rationalism in Politics and other Essays. New and Expanded Edition. Indianapolis: Liberty Fund (deutsch: Rationalismus in der Politik, Berlin, Neuwied 1966). 164 Oak 1

شخصیت دیگری که از تاثیرگذاران اصلی جنبش دانشجویی دهه ی شصت المان بود که بعدها فاشیست شد، کسی جز رولف پیتر زیفله نیست. یک مورخ بسیار برجسته ی چپ سابق و مرتد شده که در سال 2013 به حزب فاشیستی الترناتیو برای المان پیوست و در سال 2016 به زندگی خود خاتمه داد. زیفله تاریخ دانی زبده است که تغییر و تحولات تاریخ معاصر اروپا و به ویژه المان را با دقت تمام ثبت می کند. نظریات او در مورد مهاجرت که در کتابی به اسم پایان  (سقوط آلمان)

 منتشر شدند به خوبی گرایش اولترا فاشیستی این متفکر و مورخ مرتجع راFinis Germania

به نمایش می کشند. این کتاب زمانی که برای اولین بار در مجله ی دست راستی شپیگل انلاین منتشر شد، چهارم کتاب پرخواننده ی آلمان شد و به خاطر انتقادات فراوانی که از طرف جامعه ی مدنی به شپیگل شد، کتاب را از صفحه ی اینترنتی شپیگل بعد از میلیون ها کلیک روی ان برداشتند. او یک مرتجع تمام عیار و یک نژادپرست بود که شروع مهاجرت با جهانی شدن سرمایه را به معنی سقوط آلمان و پایان نژاد المانی خواند.

Sieferle, Rolf Peter (2017): Epochenwechsel. Die Deutschen an der Schwelle zum 21. Jahrhundert. Berlin, Landtverlag.

آخرین شخصیتی که می خواهم به علاقمندان به مباحث فلسفه ی ضد انقلاب معرفی کنم، کسی نیست جز یک چپ برگشتی، نماینده ی پارلمان اروپای حزب چپ المان، ناشر اصلی انتشارات کمپاکت و مجله ی کمپاکت یعنی یورگن الزیزر. یورگن الزیزر را من شخصی در یک جلسه دیده و نظریات به شدت ارتجاعی و فئودالی این سوسیالیست برگشتی را نقد کرده ام. یورگن الزیزر در حال حاضر از سخنگویان اصلی جریان نئوفاشیستی پگیدا و از اعضای اکتیو حزب آلترناتیو برای آلمان است. او در المان به عنوان نظریه پرداز نظریه ی توطئه شناخته می شود. فاشیستی است که از چپ پشیمان است و به سان دیگر محافظه کاران و مرتجعین فاشیست همچون ارمین مولیر معقتد است که المان هنوز ازاد نشده است و در اشغال امریکاست. نظریات او اگرچه همچنان ریشه های زبانی ادبیات چپ را با خود دارد، اما امیخته یی با فاشیسم نوین و تعالیم ارتجاعی مسیحیت است. او خواهان ارتباط دوستانه ی المان با پوتین است و خود را ضد امپریالیست (انتی امریکا) می داند. این فاشیست جنایتکار جرات ندارد در هیچ محفل چپ در المان حضور پیدا کند، فورا شلوارش را در اورده و به گردنش می اندازند.

چپ “انتی امپریالیست” ایرانی، چپ لیبرال سر و ته یک کرباس

چپ انتی امپریالیست ایرانی که با تئوری ارتجاعی مبارزه با “امپریالیسم” امریکا، در دامن جمهوری اسلامی غلتیده است، امروز دیگر از لحاظ موضع تفاوتی با بیت رهبری و سپاه پاسداران ندارد. این جریان که خود شامل محافل و جریانات متعدد، از زباله های باقیمانده از حزب توده و اکثریت گرفته تا محفل توفان و محافلی که درو محفل بهمن شفیق و مجله ی هفته گرد امده اند، تنها و تنها با فاشیست ها، محافظه کاران ضد انقلاب و مرتجعینی که من در بالا اورده ام قابل مقایسه هستند. این جریانات به ظاهر به خاطر مبارزه با امپریالیسم امریکا، امپریالیسم و فاشیسم جمهوری اسلامی را در راستای سوسیالیسم می دانند و از سپاه پاسداران و بیت رهبری دفاع می کنند. یکی از سخنگویان اصلی مجله ی هفته مهدی گرایلو، زندانی تواب و چپ برگشتی از زبان خود و همکارانش در سایت مجله ی هفته اعلام کرد که سپاه پاسداران تنها نیرویی است که فعلا توانسته است در خاورمیانه جلو قدرقدرتی امریکا را بگیرد، به همین خاطر باید از سپاه پاسدارن دفاع کرد. باخبر شده ام که مهدی گرایلو این رفیق سابق و پاسدار امروزی در شهر مریوان، پایگاه سابق کمونیست های پراتیک محافلی از جوانان سابق اصولگرا و اصلاح طلب را دور خود جمع کرده و با چراغ سبز حاکمیت مشغول تبلیغات برای سپاه پاسداران و رژیم اسلامی به اسم دفاع از سوسیالیسم است و عده یی کودن بی مغز و محافظه کار خودفروش (جاش سابق و امروزی) دور این مردک خائن به جنبش کمونیستی ایران جمع شده اند.

مهدی گرایلو این کمونیست برگشته که در زندان با دو سیلی به قول خود از “بلشویک به منشویک” می پیوندد، مشخص نیست که در حال حاضر توسط سپاه پاسداران مامور شده باشد یا نه تا سیاست مشخصی را در ایران به پیش ببرد، اما او چه توسط رژیم ساپورت شود، چه نشود، چه همکاری مستقیم با قاسم سلیمانی داشته باشد و چه نداشته باشد، خطی را نمایندگی می کند که قاسم سلیمانی در عمل پیاده می کند. این شخصیت منفور و چپ برگشتی مرتجع نئوفاشیست اسلامی را که از سوسیالیسم و اسلامی حوثی و سپاه قدس دفاع می کند، افسار تئوریک زد و فعالیت و رفت و امد او به شهرهای کردستان را با تظاهرات متوفف کرد. کسانی که در مریوان با این سپاهی سپاهی تر از قاسم سلیمانی رابطه دارند، باید رسوا و بایکوت و منزوی کرد.

بهمن شفیق همکار این شارلاتان، از او شارلاتان تر است و با اینکه در خارج کشور به سر می برد و تاریخچه ی ننگینی سر اوردن یک اطلاعاتی به المان (خواهر زنش) دارد، هم از لحاظ موضعی همان خط ارتجاعی سوسیالیسم اسلامی که از نظر من با فاشیسم و جنبش های راست جدید قابل مقایسه هستند، نمایندگی می کند.

حزب چپ ایران و توده و اکثریت و یکی دو نفر از محفل توفان معرف خدمت همگی هست. این ها پدران و مادران جریان شفیق و مجله ی هفته هستند. این محافل پرو امپریالیست (امپریالیسم رژیم جمهوری اسلامی) و پرو فاشیست (فاشیسم اسلامی) همچنان همچون طاعونی خود را به جنبش چپ اویزان می کنند. این محافل را باید در همه جا منزوی کرد. فعالین این ادم فروشان سپاهی و ادمکش را از تظاهرات ها در اروپا بیرون کرد. آبروی انان را جلو چپ های اروپایی برد و اگر کسی نااگاهانه از این خط دفاع می کند، را تفهیم کرد و او را نجات داد.

حسن معارفی پور

67640115_441082476735389_4842470008699224064_n

Antinomien der reinen Vernunft Kants primitiver Versuch zur Überwindung der primitiven transzendentalen Dialektik

1.      Einleitung

In dieser Arbeit versuche ich zuerst, einen kurzen Überblick über die kantische Theorie zu geben und dabei seine grundlegende Theorie sowie den Hintergrund seiner Analyse in „Kritik der reinen Vernunft“ und anderen Schriften kurz zusammenzufassen. In den Kapiteln 3 und 4 greife ich seine transzendentale Dialektik und deren Unterschied zur hegelschen und marxschen Dialektik auf (Kapitel 3) und rekonstruiere die Antinomien nach Kant (Kapitel 4). Abschließend werde ich die Arbeit zusammenfassen und Kant aus einer historisch-materialistischen Perspektive kritisieren. Kant gehört zu einem der meistgelesenen Philosophen, dessen Lehre und Philosophie als eine kosmopolitische Weltanschauung in verschiedenen Bereichen (im monarchischen und bürgerlichen Staatsapparat, in der Moralphilosophie innerhalb der bürgerlichen Ordnung, der Justiz, den Schulen, Universitäten,  in den NGOs und anderen Organisationen, in der Ästhetik, der Geografie, Physik und teilweise der Mathematik) rezipiert, unterrichtet und angewandt wird. Wegen seiner Analyse in Bezug auf die kopernikanische Wende (Revolution) wird Kant häufiger als andere Denker seiner Zeit verwendet, obwohl Kant im Gegensatz zu Vertretern der kopernikanischen Wende wieder den Menschen als Subjekt in den Mittelpunkt seiner Philosophie stellte. Die kantische Analyse der Metaphysik lehnt die klassische Metaphysik ab und versucht, die Metaphysik durch ihre Erneuerung wieder lebendig zu machen. In der Vorrede von „Die Kritik der reinen Vernunft“ bezeichnet er die Metaphysik als die einzige Wissenschaft und den Kampfplatz, der über die Grenzen der Erfahrungen hinausgeht und die Widersprüche und die Dunkelheit anerkennt, die nicht durch die Erfahrung zu begreifen sind. (Kant 1970, A VII, VIII, IX, 11) Er war der Meinung, dass die Metaphysik durch die Dogmatiker ihren Ruf verloren hatte, obwohl sie zu anderer Zeit die Königin aller Wissenschaften genannt wurde. (Kant 1970, Ebd, AX 11-12)

Kant versucht die Vernunft vom Verstand zu unterscheiden und sie über den Verstand zu stellen. Vernunft versteht Kant als ein abstrahiertes Bild von den Zusammenhängen und Widersprüchen der Dinge sowie einer logischen Harmonie in den Dingen, die man nicht durch die Erfahrung und Empirie bilden könne. So braucht man nach Kant die transzendentale Dialektik und die Metaphysik, damit die Vernunft überhaupt funktionieren kann. Die kantische Analyse und Theorie basieren auf der transzendentalen Philosophie. Um die transzendentale Philosophie zu verstehen, muss man die Geschichte dieser Philosophie vor Kant in der Antike und in der mittelalterlichen Philosophie untersuchen. Da die Kapazität dieser Arbeit begrenzt ist, kann ich die Entwicklung der transzendentale Philosophie nur kurz aufgreifen, ihren Unterscheid zur kantischen transzendentalen Philosophie aufzeigen und im Laufe der Arbeit die Idee der Transzendenz nach Kant klären. Es ist wichtig zu erwähnen, dass das Transzendenzproblem als Problem des Ungenügens an Wirklichkeit formuliert wird. (Handbuch philosophischer Grundbegriffe 1973, S. 1541)  Hegel kritisiert die kantische transzendentale Weltanschauung und findet seine Theorie zu abstrakt und losgelöst von der Wirklichkeit. Indem Kant von dem Zurückgehen des Individuums auf ein unsichtbares Ichs spricht, wovon er sich die absolute Freiheit und das Sich Erkennen des Menschen erhofft, spricht er nicht mehr von der Wirklichkeit, sondern von einer abstrahierten Vorstellung von der Freiheit des Individuums, die nie in der Wirklichkeit vorstellbar ist. (Hegel 1975a, 228 ff) Die marxsche Philosophie greift im Gegensatz zu der kantschen und hegelschen die gesellschaftliche Wirklichkeit auf, indem Marx die Entwicklung der Gesellschaft historisch-materialistisch betrachtet; eine Entwicklung, die durch den dauerhaften Antagonismus und  Zusammenstoß der Klassen zustande kommt. Anstatt sich mit Fragen der Endlichkeit oder Unendlichkeit der Welt zu befassen, versucht er, die Philosophie als Kampfplatz in der revolutionären Praxis des Menschen für die Überwindung der Herrschaft der Unterdrücker über die Unterdrückten zu nutzen. Aus diesem Grund wird seine Philosophie auch „Philosophie der Praxis“ genannt.

2.      Ein kurzer Überblick über die kantische Theorie

Kant veröffentlichte sein Werk und seine Auseinandersetzung mit der Entstehung der Welt, des Sonnensystems und der Endlichkeit oder Unendlichkeit der Welt ziemlich genau 50 Jahre vor Hegels „Phänomenologie des Geistes“(1807) und 100 Jahre vor Darwins Buch „Die Entstehung der Arten“(1859). (Haug 2008) Er wirkte lange vor Feuerbachs Auseinandersetzung mit der Religion in „Das Wesen des Christentums“ (1841) und großen Entwicklungen in der Physik, Chemie etc., die auch wesentliche Erkenntnisse über die Entstehung der Welt mit sich brachten. Kant beschäftigt sich in einer Zeit mit hoch komplexen philosophischen, physikalischen und mathematischen Themen, in der die Erkenntnisse der Menschheit über die Welt im Vergleich zu heute sehr gering waren. (Kant 1995) Kants setzte sich einerseits mit den Dingen an sich und unseren Erfahrungen und Erkenntnissen mit diesen auseinander, andererseits mit der Erscheinung der Dinge auf transzendentaler Ebene. In diesem Zusammenhang versucht Kant in den Antinomien der reinen Vernunft, den Empirismus und Rationalismus des 17. Und 18. Jahrhundert zu kritisieren. (Ludwig 2017, S. 16) Die neuen Erkenntnisse der heutigen Zeit sind im Vergleich zu Kants Lebzeiten mit großen Entwicklungen in der Astronomie verbunden, die es mittlerweile, am 10.04.2019, bewerkstelligen konnte, das erstes Bild eines Schwarzen Loches aufzunehmen. Vor 100 Jahren entwickelte Albert Einstein seine Relativitätstheorie, die heute von Astronomen und Physikern genutzt wird. (Seidler 2019) Die Entwicklung der Physik und der Astronomie in der Gegenwart mit Hilfe von Forschungen von Stephen Hawking, der sich auf die Relativitätstheorie und die Rolle der Schwerkraft bezieht, haben viele Fragen beantwortet, mit denen Kant sich beschäftigte. Hawking ging davon aus, dass „Der Wegfall von Ereignishorizonten bedeutet, dass es keine Schwarzen Löcher gibt – im Sinn von Systemen, aus denen Licht nicht ins Unendliche entkommen kann”. (Spektrum Kompakt 2016, S. 50)  Obwohl die Erkenntnisse von Raum und Zeit, über die Astronomie und die Komplexität des Universums in der Zeit von Kant sehr gering waren, beschäftigte Kant sich auf sehr komplexe philosophische Art und Weise mit diesen Erkenntnissen und versuchte durch seine Auseinandersetzungen in der „Kritik der reinen Vernunft“, eine philosophische Antwort auf diese Auseinandersetzung zu geben. (Kant 1995) In der Vorrede der „Kritik der reinen Vernunft“ schreibt Kant: „ich versuche aber hierrunter nicht eine Kritik der Bücher und Systeme, sondern des Vernunftvermögens überhaupt, in Ansehung aller Erkenntnisse, zu denen sie, unabhängig von aller Erfahrung, streben mag, mithin die Entscheidung der Möglichkeit oder Unmöglichkeit einer Metaphysik überhaupt die Bestimmung so wohl der Quellen, als des Umfangs und der Grenzen derselben, alles aber aus Prinzipien.“ (Kant 1995, A XII)

Bevor ich mich mit der kantischen Kritik des Empirismus und Rationalismus des 17. und 18. Jahrhundert beschäftige, muss ich verstehen, was Kant unter Vernunft verstand. Kant definiert selbst: „Die menschliche Vernunft hat das besondere Schicksal in einer Gattung ihrer Erkenntnisse: daß sie durch Fragen belästigt wird, die sie nicht abweisen kann, denn sie sind ihr durch die Natur der Vernunft selbst aufgegeben, die sie aber auch nicht beantworten kann, denn sie übersteigen alles Vermögen der menschlichen Vernunft.“ (Kant 1995, A VII, 11) Kant ist der Meinung, dass die Vernunft des Menschen mit der Erfahrung und den nie aufhörenden, immer neuen Fragen in enger Verbindung steht, aber über sie hinausgeht. Insofern sei  die gesamte Menschenvernunft mit der Erfahrung und Infragestellung der Erfahrung verbunden, weshalb sie widersprüchlich sei. Er ist der Meinung, dass der Kampfplatz dieser endlosen Streitigkeiten Metaphysik heißt. (Kant 1995, A VII, IX, 11)

Kants rationalistische Metaphysik ist in seiner Zeit eine radikale, zerstörerische, transzendental-philosophische Erneuerung und eine scharfe Kritik an verschiedenen philosophischen Richtungen seiner Zeit. Newtons mechanisch-physikalische Theorie bilden die Grundlage seines entfalteten kosmologischen Weltbild. (Haug 2008, S. 88)

Die kantische Philosophie bildet eine Grundlage für den deutschen Idealismus, der später von Hegel restauriert wurde. Kant ist für die kopernikanische Wende in der Philosophie berühmt. Er stellte das Subjekt (den Menschen) in den Mittelpunkt seiner Philosophie. Die kopernikanische Wende in den Naturwissenschaften lehnte alle Erkenntnisse der vorherigen und damaligen Wissenschaftler von der Antike bis zum Mittelalter ab, die der Meinung waren, dass die Erde im Zentrum der Universums stehe. Mit den Werken von Kepler (1571-1630), Kopernikus (1473-1543), Galileo (1564-1642), Newton (1643-1727) etc. wurden die Theorien und Hypothesen anderer Denker ihrer Zeit und der Antike widerlegt und die Idee von der Sonne im Zentrum des Universums zur neuen Theorie gegen die Lehre der Religion gemacht. Daraus entstand eine große Revolution, die sogenannte kopernikanische Revolution. Was Kopernikus und seine Mitstreiter mit den Naturwissenschaften vollzogen, wandte Kant auf die Philosophie an: Hier vertrieb die Sonne die Erde aus dem Zentrum des Universums, dort der Mensch Gott aus dem Zentrum des menschlichen Lebens.

Kant leitete eine neue Zeit in der deutschen und modernen Philosophie ein. Er ist einer der einflussreichsten Philosophen bis heute. Seine theoretischen und rechtlichen Überlegungen spielen weiterhin in vielen Bereichen wie der Justiz, dem Staatsapparat, in der Moralphilosophie, in den Universitäten etc. eine große Rolle und werden auch häufig in Zusammenhang mit dem Asylrecht und der Immigration zitiert und verwendet. Kant wurde auch häufig sowohl von den Rechten als auch von den Linken kritisiert und widerlegt. Viele von Kants Kritikern sind ihm gegenüber ungerecht und versuchen, aus Kant einen Philosophen zu machen, der die Welt nur metaphysisch betrachtete. Andere Kritiker, die Kant aus linker Perspektiv kritisieren, widerlegen diese Vorwurfe an Kant. Auch im Kontext der russischen Revolution wurde diese Diskussion geführt: Die Machisten (Anhänger von Ernst Mach 1838-1916) waren die rechten Kritiker von Kant und die Sozialisten die linken Kritiker. (Lenin 1962, 191)

Hegel bezeichnet die Entwicklung der Philosophie mit dem Bild der Knospen, die sich aus der Negation der Knospen heraus zu Blütenblättern entwickeln können. Ich möchte dieses Bild auf die kantische Philosophie übertragen, die die Rolle der Knospen in der Geschichte der Philosophie spielt, aus deren Negation Hegels spekulative Dialektik und Marx‘ historisch-materialistische Dialektik entsteht. Hegel schreibt: „Dies bessere Los betrifft jedoch nur das äußere Schicksal; denn ihre Gestalt und Inhalt ist derselbe geblieben, als er sich durch eine lange Tradition fortgeerbt, jedoch in dieser Überlieferung immer mehr verdünnt und abgemagert hatte; der neue Geist, welcher der Wissenschaft nicht weniger als der Wirklichkeit aufgegangen ist, hat sich in ihr noch nicht verspüren lassen. Es ist aber ein für allemal vergebens, wenn die substantielle Form des Geistes sich umgestaltet hat, die Formen früherer Bildung erhalten zu wollen; sie sind welke Blätter, welche von den neuen Knospen, die an Ihren Wurzeln schon erzeugt sind, abgestoßen werden.“ (Hegel 1975b, S. 4–5) „Die Knospe verschwindet in dem Hervorbrechen der Blüte und man könnte sagen, daß jene von dieser widerlegt wird; ebenso wird durch die Frucht die Blüte für ein falsches Dasein der Pflanze erklärt […].“ (Hegel 2017, S. 12)

Hegel kritisiert einerseits Kants Auseinandersetzung und hält seine Philosophie für unwissenschaftlich. Andererseits, wie in den Zitaten von Hegel gezeigt, spielt die Philosophie vor Hegel die Rolle einer Knospe, die durch die Blüte negiert wird, welche diese Philosophie zur Wissenschaft machen. Die Kants Arbeiten, insbesondere die „Kritik der reinen Vernunft“, bilden eine ursprüngliche Art der Dialektik, die Kant transzendentale Dialektik nennt. Die Dialektik als Begriff und Herangehensweise wurde nicht erst von Kant verwendet, sondern bereits in der Antike, in der arabischen Philosophie etc. auf eine andere Art. (Kahl und Ibn-Sahl 1994, 189ff) Aufgrund der geringen Kapazität dieser Arbeit, kann die Erforschung der ursprünglichen Dialektik nicht vertieft werden. Um aber die kantische Dialektik zu verstehen, muss man die ursprüngliche Dialektik in der Antike und die arabische Philosophie untersuchen, die eine Grundlage der transzendentalen Dialektik bilden. Im Folgenden wird Kants dialektische Methode bearbeitet, die in der „Kritik der reinen Vernunft“ neben seinen analytischen Darstellungen verwendet wurde, und die Unterschiede seiner Dialektik zur hegelschen und marxschen Dialektik herausgearbeitet, die über die Grenzen der transzendentalen Dialektik von Kant hinausgehen und sich in der spekulativen Dialektik bei Hegel sowie der materialistischen Dialektik bei Marx darstellen.

Kants kosmopolitische Weltanschauung verhinderte jede direkte Überwindung der Unterdrückung durch die Monarchie. Kant wurde häufig auf eine oberflächliche Art dafür kritisiert, dass er seine Heimatstadt nie verlassen habe. Meine Kritik an Kant wird sich nicht auf diese Ebene berufen, sondern ist eine scharfe Kritik an seinen Umgang mit der Monarchie als eine unfassbar menschenverachtende Form der Staatlichkeit. In seinen häufigen Briefen an Monarchen ordnete sich Kant als Wissenschaftler unter und wollte aufgrund seiner konservativen Einstellung keine klare Position gegen die Barbarei der Monarchie beziehen. Im Gegenteil legitimiert er die Monarchie, will ihre Macht allerdings einer bürgerlichen, republikanischen Verfassung unterordnen. Kant spricht in „Religion innerhalb der Grenzen der bloßen Vernunft“ von der „Revolution der Denkungsart“, vertritt eine kontrarevolutionäre Position über die Monarchie und verachtet gleichzeitig die französische Revolution. Kant unterscheidet die Tugendpflicht von der Freiheit des Handelns, aber er hält Pflicht und bürgerliche Gesetze für sinnvoll, die auf die Menschen Zwang ausüben und ihre Freiheit beschränken. Für Kant spielen der kategorische Imperativ und die Vernunft eine zentrale Rolle, die nur in einem republikanischen Staat durchgesetzt werden können. (Kant 1984, 15ff) Seine reformistische Analyse drückt Kant in „Die Religion innerhalb der Grenzen der Vernunft“ aus und geht davon aus, dass der Mensch von Natur aus böse sei, weswegen er eine Revolution der Denkungsart brauche. (Kant 2017, 57ff) Kant schreibt: „Wenn der Mensch aber im Grunde seiner Maximen verderbt ist, wie ist es möglich, daß er durch eigene Kräfte zu Stande bringe, und von selbst ein guter Mensch werde? Und doch gebietet die Pflicht es zu sein, sie gebietet uns aber nichts, als was uns tunlich ist. Diese ist nicht anders zu vereinigen, als daß die Revolution für die Denkungsart, die allmähliche Reform aber für die Sinnesart (welche jener Hindernisse entgegenstellt), notwendig, und daher auch dem Menschen möglich sein muß.“ (Kant 2017, 62 B55) Gegen solch konservative Darstellung, wie auch Feuerbach sie wiederholt, schreibt Marx in der dritten These über Feuerbach: „Die materialistische Lehre von der Veränderung der Umstände und der Erziehung vergißt, daß die Umstände von den Menschen verändert und der Erzieher selbst erzogen werden muß. Sie muß daher die Gesellschaft in zwei Teile – von denen der eine über ihr erhaben ist – sondieren. Das Zusammenfallen des Ändern[s] der Umstände und der menschlichen Tätigkeit oder Selbstveränderung kann nur als revolutionäre Praxis gefaßt und rationell verstanden werden.“ (Marx 1969, 5ff) Friedrich Engels ist der Meinung, dass die deutsche Philosophie – im Gegensatz zur Philosophie der Franzosen, die sie im Kampf gegen das System eingesetzt haben – durch Professoren zur Lehre des Staates und anerkannter Lehrbücher gemacht werde, die an den Universitäten von diesen Professoren weitergegeben wurden, was mit Kant beginnt und mit Hegel auf andere Weise weitergeht. (Engels 1975, 265ff) Engels Kritik betrifft nicht nur die kantische Philosophie als Lehre der Despotie des deutschen Staates und als eine neue Religion, die den Absolutismus der Religion und der Kirche durch die Vernunft und Moralkritk aufgriff und versuchte, diese Philosophie zur neuen Religion des deutschen Staates zu machen, sondern sie richtet sich auch gegen den gesamten deutschen Idealismus, insbesondere gegen Hegel und Feuerbach. (Engels 1975)

Zum Unterschied zwischen französischer und deutscher Philosophie schreibt Engels: „Wie in Frankreich im achtzehnten, so leitete auch in Deutschland im neunzehnten Jahrhundert die philosophische Revolution den politischen Zusammenbruch ein. Aber wie verschieden sahn die beiden aus! Die Franzosen in offnem Kampf mit der ganzen offiziellen Wissenschaft, mit der Kirche, oft auch mit dem Staat; ihre Schriften jenseits der Grenze, in Holland oder England gedruckt, und sie selbst oft genug drauf und dran, in die Bastille zu wandern. Dagegen die Deutschen – Professoren, vom Staat eingesetzte Lehrer der Jugend, ihre Schriften anerkannte Lehrbücher, und das abschließende System der ganzen Entwicklung, das Hegelsche, sogar gewissermaßen zum Rang einer königlich preußischen Staatsphilosophie erhoben! Und hinter diesen Professoren, hinter ihren pedantisch-dunklen Worten, in ihren schwerfälligen, langweiligen Perioden sollte sich die Revolution verstecken? Waren denn nicht grade die Leute, die damals für die Vertreter der Revolution galten, die Liberalen, die heftigsten Gegner dieser die Köpfe verwirrenden Philosophie? Was aber weder die Regierungen noch die Liberalen sahen, das sah bereits 1833 wenigstens ein Mann, und der hieß allerdings Heinrich Heine.“ (Engels 1975, S. 265)

Dass Kants Philosophie kein echtes emanzipatorisches oder revolutionäres Potenzial beinhaltet, zeigt sich allein darin, dass sie von der Monarchie bis zum bürgerlichen Staat sowie in den Institutionen der bürgerlichen Bildung eine tragende Rolle spielt. Diese Vertreter der Ungerechtigkeit nutzen Kants Rechtsbegriff zur Legitimation ihrer Herrschaft. Eine solche Rezeption und Inanspruchnahme ist nur möglich, da die kantische Philosophie selbst dafür die Grundlage legt.

Freiheitstheorie

Für Kant steht die Erscheinung der Dinge über den Dingen an sich. Nach Kant kann der Mensch nicht über seine Erfahrung die Dinge erkennen, sondern durch die Vernunft und den Verstand, die über der Erfahrung stehen. Kant argumentiert in der „Kritik der reinen Vernunft“ nicht nur gegen die ehemalige Metaphysik, sondern auch gegen Empiristen wie David Hume (1711-1776). Er versucht, die transzendentale Philosophie und Metaphysik als die vernünftigste Erklärung darzustellen, die jemals existiert hat. (Kant 1995, B 490ff, 440) Die Auseinandersetzung von Kant mit der Dialektik bezieht sich auf eine extrem abstrahierte Auseinandersetzung mit den Dingen, die Dinge an sich abstrahieren und ihre Erscheinung beim Subjekt, die auf einer vernünftigen Weise im Kopf von Subjekt sich befinden als zentral darstellen und damit gegen die kopernikanische Wende argumentiert er, warum die Harmonie nur beim Subjekt und nicht in der Objekt steckt. In einem anderem Buch „Kritik des Urteilskraft“ „Transzendentale Ästhetik“ führt Kant seine Argumentation über die Harmonie und die Symmetrie beim Subjekt weiter und entwickelt seine ästhetische Theorie, die wiederum wieder den Subjekt in den Mittelpunkt stecken. (Kant 1970)

Download  Kritik an Dialektik von Kant