برای دفاع از رفیق حسن معارفی پور

در روزها و ماه های اخیر، کم نبودند کسانی که از احزاب و جریانات ایرانی، به من حسن معارفی پور به صورت شخصی و نه سیاسی حمله کرده و می کنند. دلیل این حملات نوعی حسودی پرمتیو عقب مانده است که مقالات رادیکال و بی پروای من علیه جریانات ضد کمونیستی که در پوشش کمونیسم فعالیت می کنند، که این حسودی را دامن زده است. این اولین بار نیست که احزاب و جریانات سیاسی و دراویش وابسته به این احزاب به جای نقد خط و رسم تئوریکی که من نماینده ی ان بوده و هستم، به موجودیت انسانی من و شخصیت من تعرض می کنند. کم نیستند کسانی که در کومه له فعالیت می کنند و مقالات من را خوانده و حتی قبول دارند، اما به خاطر گرایشات شدیدا فرقه گرایانه شان به من حملات شخصی را شروع می کنند. در این شکی نیست که کل جریانات اپوزیسیون چپ از لحاظ تئوریک فلج اند و این جریانات شدیدا به این مساله حساسیت دارند که جوانانی مانند ما مسلط بر تئوری مارکسیسم و دیگر تئوری های غیرمارکسیستی با برهان و بحث جدی ماهییت بورژوایی انان را به چالش کشیده و می کشیم. از نظر این جریانات هر نوع نقد به انان برابر با همسویی با جمهوری اسلامی است. این ها زمانی که انشعاب می کنند، همدیگر را به کثیف ترین شکل ممکن با شیوه های پلیسی و به دور از هر پرنسیپی لت و پار می کنند و فکر می کنند می توانند این برخورد را با کسی مثل من هم که در نوشتن از هر تایپیست ایرانی سریعتر هستم بکنند. برای من تایپ یک مقاله ی یک صفحه یی کار پنج دقیقه است. به همین خاطر به راحتی می توانم به خاطر تسلطم بر تاریخ سوسیالیسم علمی و کشمکش بین این جریانات خرده بورژوایی و ماهییت انان، به تنهایی یا با همکاری گروهی که در ان فعالیت می کنم، یعنی گفتمان رادیکال، در عرض نیم ساعت همه ی این جریانات را به شکل هیپنوتز گونه مچاله کنم و در سطل زباله بیاندازم. من تاکنون به تمام کمونیست های واقعی در سراسر جهان احترام گذاشته ام و در اینده هم خواهم گذاشت، اما هیچ اپورتونیستی از دست من در امان نخواهد بود. کمونیست نیستی، اسم کمونیسم را از روی خودت بردار و با پرچم خودت ظاهر شو، ان موقع من تو را به عنوان راست نقد می کنم و نه نماینده ی قلابی سوسیالیسم و کمونیسم.

من علاقه یی به جدل انلاین و چت کردن و کامنت نویسی و بی حرمتی ندارم، هر کس حرفی برای گفتن دارد علیه من مقاله ی علمی و تئوریک بنویسد، من به مع مع و بع بع کسی جواب نمی دهم.

در زیر مقاله ی رفیق ماریا کارگر را مطالعه می کنید

………
من یک کمونیستم، من خودم را دوست دارم

چون یک کمونیستم خودم را دوست دارم، افکارم را که دوست دارم و مطالبی را مینویسم دوست دارم و عاشق کلمه به کلمه اش هستم.
من خودم را لایک میکنم و برای خودم قلب میگذارم، چون از میان ملیونها انسان سردست و زیردست راه کمونیسم انقلابی را برای خاتمه به سردستی و زیردستی انتخاب کردم. من عاشق خودم هستم و به وجودم خودم افتخار میکنم چون من یک کمونیست انقلابی هستم و جنگ من برای رهای بشر است.
خودم برای من مهم و عزیز است، چرا که همه مثل من از منافع شخصیشان نمیگذرند تا ناعدالتیها و ظلمها را به باد انتقاد بگیرند.
من حسن را از نزدیک میشناسم در خانه اش، سر سفره اش، با او و دوست دخترش و بچه هایش مسافرت رفته ام، باهاش در جلاست خودمانی همچنین کنفرانسها و کنگره های مهم بین المللی مارکسیستی شرکت کرده ام، با او بر سر مسائل تاریخی، اقتصادی، سیاسی و فعالیتهای کمونیستی ساعتها کفتگو کرده ام با هم مشروب خورده ایم، باهم سیگار کشیده ایم باهم دعوا کرده ایم همدیگر را به باد انتقاد گرفته ایم و ……. اما حسن یکی از نادرترین کسانیست که در تمام طول زندگی سیاسیم که تقریبا از 13 سالگی شروع شد، هماهنگ و موازات با اعتقادات و تفکرات سیاسیش همان چیزی را که میگوید در خانواده خودش با شریک زندگیش، با بچه هایش و با رفقایش و انسانهای دیگر انجام میدهد. حسن یکی از نادرترین فعالین سیاسی و کمونیست است که به خاطر منافع شخصیش با هیچ کس و به هیچ قیمتی سر سازش ندارد و همیشه اشتباهات و راههای مرتجعانه احزاب سیاسی و کمونیست ایرانی و آلمانی را و حتی رفقای صمیمی خودش بدون هیچ تعارفی به باد انتقاد علمی قرار داده است. این رادیکالیزم علمی بدون شک برای حسن بیشتر از دوست یابی دشمن تراشی کرده است.
درویش مسکلی و بت پرستی و در کل ایدئالیسم از خصوصیات بارز درونی انسانهای شرقیست. انسانهای شرقی در جامعه ای که تحت تاثیر فلسفه و منطق پرورش نیافته اند بلکه تحت تاثیر شیوی پرورشی و آموزشی ادیان و میتولوژی بزرگ شده اند. یعنی ما شرقیها به جای فلسفه منطق با قصه ها و افسانه ها بزرگ شده ایم. بت پرستی و درویش مسلکی و فدایی بودن بدون فلسفه در هر کدام از ما قاتلانی هستند که هر لحظه بنای نابودی فکر و دانش را در ما بنیاد میگذارند. این خصوصیات درونی در فعالیتهای سیاسی ما هم به طرز زننده ای نمایانند.
با احزاب و رهبرانش را هم که ما عضو آن میشویم، به همان دید و احساس دینی و متافیزیکی برخورد میکنیم. وقتی عضو یک حزب چپ میشویم خدا را از آسمان برمیداریم و روی کرسی رهبریت حزب مینشانیم. کسی حق انتقاد به این خدای زمینی را ندارد همه باید دوستش بدارند و به حرفهایش گوش بدهند و به حرفهایش جامه عمل بپوشانند. و اما اگر کسی در کمال جسارت به این خدای قابل لمس و دم ودستگاهش انتقادی وارد کرد اگر شد باید فیزیکی از بین برده شود اگر نشد باید آنقد به حریم حصوصیش و شخصیتش یورش برد تا دست بردارد.
در اروپا چون از دورانی دیگر افسانه ها در سطل آشغال تاریخ انداخته شدند و فلسفه جای آن را گرفت و افراد تحت تاثیر این دگرگونی فکری و اجتماعی پرورش یافته اند، هنگامی از یک حزب از سیاستش و رهبریتش انتقاد میشود از این انتقاد دلیل و مدرک و مستند میخواهند. به شخص با گروه منتقد نمگویند “آهای ما میدونیم دیشب با کی خوابیدی، یا اینکه یارو خودشو دوس داره واسه خودش لایک و قلب میزاه” بهش میگن برو دلایل و مدارکتو بیار تا با هم حرف بزنیم.
این نوع انتقادات اوج نفهمی و بی شعوری سیاسی را نشان میدهد. این که کسی مطلب “خودشو لایک کنه یا زیر مطلب یا پوست خودش قلب بزاره” که نقد نیست یا جوابی برای انتقاد نیست این ابلهیست، وقت کشیست، به انحراف کشیدن افکاره برای فکر نکردن به چیزهای مهمتر. این خیانته به طبقه ای که با شکنجه و گرستنگیرو سرکوب دسته پنجه نرم میکنه و تویی که خودت را منجی و رهایی بخش این مردم میدانی میایی و اینجوری جو سیاسی را مسوم میکنی. اگر که اینقدر وقت خود را صرف این اراجیف و وقت کشیهای ابلهانه نمیکردین و بت پرستی و درویش مسلکی و ابله سالاری سیاسی را پیشه خود نمیکردید ممکن بود امروز خودتان و حزبتان در موقعیت بهتر و پیشرفته تر و انقلابیتری بودید.
این که من برای پستهای خودم لایک یا قلب بزارم به جای هیکل شما برمخورد که سبب آزار روانی شما باشد که شروع به حمله دسته جمعی و طنزپردازی جمعی بکنید، این اتحادتان را اگر در راه آموزش و پرورش انقلابی خودتان و احزابتان میکرید بدون شک اینهمه انشعاب و مشکلات داخلی نداشتید.
لطفا بیش از این گوسفند نباشید

لودگی را متوقف کنید

با تبدیل شدن گفتمان رادیکال به یک جریان مهم کمونیستی در جنبش چپ و کمونیستی ایران، به عنوان جریانی که نه تنها خلاف جریان سیاست های بورژوایی و رئال پولتیک در خاورمیانه حرکت کرده و می کند، بلکه به عنوان خلاف جریان کل احزاب و جریانات چپ نمای اپوزیسیون هم عمل کرده کرده است، شانتاژهای پلیسی، لودگی، حمله ی شخصی به فعالین متشکل در گفتمان رادیکال به جای نقد ساختاری و ریشه یی خطی که ما دنبال می کنیم، به مشغله ی بسیاری از “فعالین” “چپ” و اعضای “احزاب” “سیاسی” چپ تبدیل شده است. این اولین بار نبوده و اخرین بار هم نخواهد بود که اعضا و وابستگان به احزاب و جریانات چپ به هجوم های کینه توزانه و شخصی پرمتیو به جای نقد سیاسی پناه می برند. ما فعالین سیاسی و کمونیست متشکل در گفتمان رادیکال، ضمن نقد این نوع سیاست پلیسی، لودگی احزاب و سازمان های “سیاسی” “چپ”، اعضا و هوادارانشان، از وارد شدن بیشتر به این پلمیک خودداری کرده و به ریش این ابلهان بی مشغله و کامنت گذار می خندیم.

گفتمان رادیکال با تمام قدرت برای سازماندهی طبقه ی کارگر، گسترش شبکه های کمونیستی در داخل و خارج به پیش می رود و هر نیروی زباله یی که بخواهد چوب لای چرخ ما بکند را از سر راه بر می دارد.
گفتمان رادیکال تنها یک شبکه ی اینترنتی نیست، بلکه متشکل از فعالین حقیقی و حقوقی با اسم و رسم مشخص کمونیستی است. تعدادی از رفقای ما از جمله رفیق ژوبین خضری، حسن معارفی پور و چند نفر دیگر قبلا در احزاب سیاسی “چپ” و “کمونیست” از جمله کومه له و حزب حکمتیست (شاخه ی اکثریت) در فاصله ی زمانی کوتاه بوده و بعد از ان به شدت به نقد این احزاب و جریانات پرداخته اند و نقدهای این رفقا در صفحه ی گفتمان رادیکال هم موجود است.
این احزاب و جریانات سیاسی که دکانی بیش نیستند، با سیاستی شدیدا کاسبکارانه به اعضا و منتقدین خود برخورد کرده و تا زمانی که اعضایشان بدون کم و کاست خزعبلات رهبری این جریانات را تکرار کنند، به عنوان قهرمان نگاه می شوند و به محض اینکه منتقد این یا ان سیاست این جریانات می شوند، همچون دشمن نگریسته می شوند. این احزاب و جریانات سیاسی کاری چون احمق و درویش پروری نداشته و ندارند و از اگاه شدن اعضا و ارتقای تئوریکشان شدیدا هراس دارند. لازم به ذکر است که در کومه له، رهبری این جریان و اعضای کمیته ی اجرایی حزب کمونیست ایران به رفقای ما که ان زمان یک فراکسیون اعلام نشده بودند، گفته بودند، که چرا ایدئولوژی المانی و انتی دورینگ را می خوانید! ما اعضایی نمی خواهیم که تئوریک تر از کمیته ی مرکزی باشند، ما پیشمرگی می خواهیم که کارهای روزمره ی اردوگاه را انجام دهد (به زبان دیگر ما کارگر می خواهیم برای اینکه رهبری در کمال خیال راحتی، به کار خود ادامه دهد). رفقای ما همان موقع به رهبری کومه له گفتند که بهتر است به جای احمق و لمپن پروری کارگران بیکار کردستان عراق را برای نگهبانی و انجام کارهای روزانه استخدام کند. اگر چه ما به شدیدترین شکل ممکن و بی پروا به نقد سیاست های کومه له پرداخته اییم اما کومه له را با این حال از تمام جریانات کمونیست کارگری علیرغم سیاست های سرکوبگرانه اش در قبال رفقای ما از جمله در قبال رفیق مان حسن معارفی پور، رفیق ژوبین خضری و دیگران، یک سر و گردنی بالاتر بوده و “ذره” یی با “پرنسیپ” تر می دانیم.
کمونیسم کارگری با تمام شاخه هایش چیزی جز قی کردن لیبرالیسم چپ، پست مدرنیسم به عنوان روبنای سرمایه داری نئولیبرال و جناح چپ بورژوازی نیست. کومه له یک جریان سوسیال دمکرات است، که همچنان کمونیست ها و فعالین رادیکال و انقلابی به دلایل نوستالژیک و غیره به این جریان مراجعه می کنند، اما کمونیسم کارگری تبدیل به محفل خانوادگی و قوم و خویشی شده است و به محض این که مقدسات قوم و ایل شکسته شود، این جریانات دیگران را به مزدور و مشکوک محکوم کرده و لودگی را شروع می کنند.

ما با تمام قدرت علیه لودگی و سیاست پلیسی خواهیم ایستاد و هر گونه نقد سیاسی و جدی را به شیوه ی سیاسی و جدی جواب خواهیم داد.

هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال
04.02.2019

زمانی که ساده لوحی، سکسیسم و مالتی کالچرالیسم با هم پیوند می خورند

این مقاله که لینک ان را در زیر اورده ام، را باید به تمام زبان های زنده ی دنیا ترجمه کرد و به همگان داد تا بخوانند تا دچار ساده لوحی سیاسی نشوند!

امروز برای یک خانواده ی افغانی یک مرد با دو تا زن پیش وکیل ترجمه می کردم. خانواده یی با چهار تا فرزند، که یکی از این فرزندان چند روز پیش در المان به دنیا امده و اسم او را “آنگلا مرکل” گذاشته اند. این خانواده بعد از سه سال زندگی در سوئد حکم دیپورت گرفته و یک روز قبل از دیپورتشان به المان فرار کرده اند. در المان قانون تعدد زوجات به صورت “قانونی” ممنوع است، اما دولت المان به عنوان یک دولت بورژوایی که اساس قانونش بر تناقضات و دورویی بنا نهاده شده است، همواره در برخورد به تعدد زوجات یک راه حل “هنجاری” و “فراقانونی” پیدا می کند. یکی از زنان این مرد را دولت به عنوان “دوست دختر” و “زن غیر رسمی” این مرد و زن دیگر را به عنوان “زن رسمی” ثبت کرده بودند. قبلا هم به چنین مواردی برخورد داشته بودم و زمانی که پناهجویان زیادی از سوریه و افغانستان به المان می امدند، اغلب برای کسانی ترجمه می کردم که دو، سه و حتی چهار زن به صورت همزمان داشتند. یکی از مردان افغانستانی که سر همین مساله جواب رد گرفته بود، در مصاحبه اش با اداره ی مهاجرت تنها در مورد دلایل اینکه چرا ایشان دو زن به صورت همزمان دارد سوال شده بود و اداره ی مهاجرت به غیر از این مساله به مساله ی دیگر یعنی دلایل پناهندگی اش توجه نکرده بود و به همین خاطر ردش کرده بودند. به هر حال این مرد به من گفت حسن اقا من حاضرم اعدام شوم، اما حاضر نیستم مرا از “ناموسم” جدا کنند.

مردی که امروز براش ترجمه کردم، می گفت که یکی از زنانش را خانواده اش به زور براش گرفتند و زن بعدی را چون دوست داشته با او به ایران فرار کرده است و بعدا زن اولش به او ملحق شده است و تحت هیچ شرایطی حاضر نیست، یکی از زنانش را رها کند.

من به وکیل این خانواده گفتم که دولت های المان سال ها مالتی کالچرالیسم را تبلیغ می کردند، خوب اگر به تبلیغات خودشان پایبند هستند، لازم است که این نوع روابط را که من شخصا سکسیسم محض می دانم، به رسمیت بشناسند!

یکی از روزنامه های فاشیستی المان به اسم روزنامه ی بیلد که به درد کون پاک کردن هم نمی خورد، هرازگاهی از روابط “چند عشقی” و مردان و زنان المانی که با هم به صورت گروهی در رابطه هستند و “احساس خوشبختی” می کنند، گزارش می دهد. همین روزنامه ی سوپرفاشیستی که تنها با کیهان اطلاعات ایران و فاکس نیوز قابل مقایسه است، کاری جز توهین و بی حرمتی فاشیستی به پناهجویان ندارد.

معضلاتی که دولت های اروپایی به ان دامن زده اند، امروز دامن خودشان را گرفته است. تسلیح نیروهای فاشیستی اسلامی، تقویت اسلام سلفی و طالبانیسم و داعشیسم برای مبارزه با نیروهای چپ و مترقی، امروز پناهجویانی را به اروپا فرستاده است که هر کدامشان محصول خود سیاست های این دولت ها هستند و این دولت ها باید راه حلی برای این مسائل پیدا کنند، راه حلشان چیزی جز ادامه دادن به سکسیسم مذهبی و تبدیل کردن زن به کالایی برای جواب دادن نیازهای جنسی مرد نیست.

گروه های صوفیستی و ازوتریک زیادی در المان در حال حاضر روابط ضربدری و سکس گروهی دارند و دولت المان این را علیرغم این که به صورت “قانونی” به رسمیت نشناخته است، اما از کنار ان به راحتی می گذرد، چون این صوفیان معاصر هیچ خطری برای قدرت سیاسی ایجاد نکرده و نمی کنند و تنها خطری که ایجاد می کنند، خطر برای موقعیت روانی و روحی خودشان است. برای همین رسانه های بورژوایی حتی برای این صنعت سکسیسم تبلیغ هم می کنند و مانند صنعت فحشا ان را گسترش می دهند، تا بتوانند از طریق ان به انباشت سرمایه بپردازند. در این زمینه مقالاتی به زبان المانی و فارسی منتشر کرده ام و از پرداختن مجدد به ان در این مطلب خودداری می کنم.

مساله یی که من می خواهم در اینجا اشاره کنم دو مورد است، یک مورد ساده لوحی بی پایان مردمان اورینتال است که امپریالیست های درنده یی چون دولت المان و شخص مرکل را به عنوا ناجی “بشریت” قلمداد می کنند و مساله ی دیگر بازتولید سکسیسم و زن ستیزی در مناسبات مدرن اروپایی، زیر نام “مالتی کالچرالیسم” و “نسبیت فرهنگی” و “احترام به دیگر فرهنگ” ها و غیره است.

سکسیسم در نظام سرمایه داری یکی از عادی ترین پدیده هاست و بازتولید ان در اشکال مختلف صورت می گیرد. علاوه بر ان، دولت المان به عنوان دولت “جاکش” اروپا و المان به عنوان “فاحشه خانه” ی اروپا شناخته شده است. در یک مقاله به زبان المانی در مورد فحشا به صورت کاملا دقیق این مساله را باز کرده ام. در المان بر اساس امارهای غیر رسمی بیش از یک میلیون تن فروش مشغول به کار هستند و اگر تن فروش های دیگر در گروه های سکس گروهی که در یک روابط بسیار نزدیک با صنعت فحشا، هتل داری، تاکسی رانی و غیره هستند، به این یک میلیون اضافه کنیم، می توان گفت که بین یک و نیم تا دو میلیون تن فروش زن و مرد در این کشور وجود دارد. اگر برای فهم مفهوم تن فروشی به انگلس مراجعه کنیم می توانیم بگوییم که 95 درصد روابط بورژوایی تن فروشی مطلق هستند، چون روابط بین انسان ها نه بر اساس عشق و هارمونی، بلکه بر اساس مصلحت های اقتصادی و اجتماعی بنا نهاده شده اند.

مساله ی دیگری که می خواهم اشاره کنم، قبل از اینکه فراموش کنم این است که فرویدیست ها و پست مدرنیست ها به ان اشاره می کنند و ان مساله ی قدرت در رابطه ی جنسی و زناشوئی است. بدون شک من با پست مدرنیست هایی الیزابت برنشتاین به عنوان یکی از نظریه پردازان حوزه ی مساله ی تن فروشی به هیچ وجه موافق نیستم که مساله ی تن فروشی تنها مساله ی قدرت مرد بر زن است، اما در این شکی ندارم که قدرت در روابط جنسی بین انسان ها نقش برجسته یی دارد و اکثریت مردم جهان سوم به ویژه مردان همیشه زنان را همچون قلعه ی جنگجویان می بینند که باید ان را فتح کنند.

این مساله حتی در رمان ها و ادبیات منتقدان “اورینتالیسم” ادوارد سعید و اورینتالیسم ایرانی متفکران مزدوری چون جلال ال احمد شدید نقد شده است. در واقع مردان اورینتالیست، اغلب با قصد لذت جنسی و هارمونیک وارد رابطه ی جنسی و یا “عشقی” با زنان به ویژه زنان اروپایی نمی شود، بلکه زنان را همیشه به عنوان ابژه های جنسی نگاه می کنند و زمانی که رابطه یی با زنان اروپایی برقرار می کنند، می خواهند با این کار تاوان تمام جنایات دولت های اروپایی در دوران کلونیالیسم و امپریالیسم را از یک دختر اروپایی ساده که در اوج صداقت با انان وارد رابطه می شود، را بگیرند.

البته نباید فراموش کرد که زنان سکسیست سن بالای اروپایی هم مردان رنگین پوست را به شیوه یی کاملا کلونیالیستی مورد بهره کشی جنسی قرار داده و می دهند و قدرت خود را از طریق یک رابطه ی کاملا هیرارشیک و سلسله مراتبی به انان اعمال می کنند.

سکسیسم وحشتناک است، ساده لوحی اما می تواند خطرناکتر باشد و مالتی کالچرالیسم هر کثافتی را به شیوه یی امپریالیستی رومانتیزه می کند، مادام که موقعیت دولت بورژوایی را به خطر نیاندازد!

هر کس از مالتی کالچرالیسم دفاع کند یا یک راست مرتجع است که می خواهد ارتجاع خود را به شیوه یی اپورتونیستی پنهان کند و یا ساده لوحی است که آ را از ب تشخیص نمی دهد!

حسن معارفی پور

https://lefttribune.com/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%84%D9%88%D8%AD%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C/

علیه اتهامات سخیف بختیار خضری از جریان منحط حکمتیست خط رسمی

فرقه ی چند نفره ی حکمتیست (خط رسمی)، جریانی که به زور خود را به کوروش مدرسی می چسپاند، امروز در سراشیب سقوط به دامن جمهوری اسلامی افتاده است. این جریان خود را به زور به  کوروش مدرسی اویزان کرده است، کورش مدرسی ایی که بعد از سلسله مباحتی زیر نام “تحزب کمونیستی طبقه ی کارگر”، نه تنها تمام ارزیابی های مالیخولیایی منصور حکمت در مورد “برگزاری کنگره” در ایران و “قدرت گیری” “زورد رس” “حزب کمونیست کارگری” در ایران را با این سخنرانی توی سطل زباله انداخت و “کمونیسم کارگری” منصور حکمت را وداع گفت، بلکه خود او به عنوان “لیدر” جریان حکمتیست بعد از این سلسه مباحث، برای همیشه از دنیای سیاست کناره گیری کرد.

 بعد از خلائی که به دنبال بحران در این جریان پیش امد، بحرانی که منتج از سیاست های مرموزانه، پلیسی و خطرناک در قبال جنبش دانشجویی و دیگر جنبش های اجتماعی در پیش گرفته بودند، در این جریان به اختلافات “سیاسی” دامن زده بود، بحرانی که به دنبال سیاست های احمقانه و پلیسی شان شکل گرفته بود و در نتیجه ی این سیاست های پلیسی ده ها نفر از دانشجویان ازادی خواه و برابری طلب را دست جمهوری اسلامی داده بودند، به شکل دیگری و به بهانه های دیگری این بحران خود را در قالب درگیری “سیاسی” بین جناح های حزب بروز می دهد.

 حزب حکمتیست در نتیجه ی اشتباهات محاسباتی و توهم به سرکوبگری جمهوری اسلامی بود که فعالین جوان و بی تجربه ی جنبش دانشجویی متشکل در گروه دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب را به راحتی و مثل اب خوردن دست پلیس داد و خود در نتیجه ی شکست افق و استراتژی احمقانه و نیهلیستی اش که بر پوچی تمام بنیان گذاشته بود، دچار اختلاف و دو دستگی شد. این جریان و فرقه ی سوپر سکتاریست و مذهبی گونه به جای اقرار به اشتباهات محاسباتی و “سیاسی اش” و معذرت خواهی از دانشجویان ازادی خواه و برابری طلب و تمام کسانی که در ارتباط با کاریکاتور “گارد ازادی” دستگیر و زندانی شده بودند، از موضعی طلبکارانه هر منتقدی را به باد فحش و ناسزا می گرفت و بهانه ی اختلاف و دودستگی درون حزبی شان را  نه ناشی از برخوردهای پلیسی حزب به جنبش دانشجویی و کاریکاتوری از مبارزه ی مسلحانه که زیر نام “گارد آزادی”، تبلیغ می کردند، بلکه ان را به مباحث کوروش مدرسی در مورد “تحزب کمونیستی طبقه ی کارگر”، ربط می دادند.

 کوروش مدرسی در سلسله مباحث خود اظهاراتی را مطرح کرد، که در تاریخ “کمونیسم کارگری” بی سابقه بودند و ان بی تاثیری “کمونیسم کارگری و حکمتیسم ” به جنبش های اجتماعی و به ویژه جنبش کارگری بود و این بحث ها باعث شد که کل اختلافات را به این سخنرانی کوروش مدرسی  ربط بدهند، به جای اینکه طرفین درگیر در این جدال صادقانه و رو به جامعه اعلام کنند ،که مساله بر سر برخوردهای امنیتی به اعضا و وفاداران این حزب در داخل کشور بوده، کسانی که، یکی پس از دیگری به خارج کشور مهاجرت کردند و تنها به جمعیت کارگران مهاجر بدون تشکل، مشغول در بازار بردگی و کار سیاه و پیتزایی ها و تاکسی ران های اروپا اضافه شدند. در واقع کمونیسم کارگری سیاستی جز اضافه کردن پناهجو به جمع بردگان مدرن نداشته، ندارد و نخواهد داشت، چون هر کس به این جریانات منحط سمپاتی نشان دهند، فورا خودشان به جمهوری اسلامی کد می دهند، که فرد را دستگیر کنند. از بحث های کوروش مدرسی و بهرام مدرسی در مورد “بالا رفتن حکمتیسم” از سر و کول دانشگاه گرفته تا صد و پنجاه مصاحبه ی اخیر فرقه ی فوئرباخیستی مرتجع تقوایی در مورد “عضویت” اسماعیل بخشی در “حزب کمونیست کارگری ایران” گویای حقانیت این گفته ی ماست.

 فارغ از اینکه ما بحث های کوروش مدرسی در مورد “تحزب کمونیستی طبقه ی کارگر” برای مناسبات ایران را نوعی “مارکسیسم قانونی” در چارچوب “قوانین جمهوری اسلامی می خوانیم، اما در این شکی نداریم که گفته های ایشان در مورد بی ربطی کمونیسم کارگری به طبقه ی کارگر واقعیتی انکار ناپذیر اند. جالبی قضیه این است که جناح اکثریت که از لحاظ پرنسیپی به مراتب بهتر از دیگر شاخه های “کمونیسم کارگری” بوده و هست، به جای اقرار مستقیم به اشتباهات خود سعی می کرد، کل قضیه را به سبک جناح اقلیت (خط رسمی)  به بحث های کوروش مدرسی ربط بدهد، تا از یک طرف جنبه ی “تئوریک” و “سیاسی” به این اختلافات بدهند و از طرف دیگر این دو دستگی و اختلاف را توجیه سیاسی کنند.

 در واقع منشاء اختلافات را نباید در برخورد به بحث “تحزب کمونیستی طبقه ی کارگر” که از یک منظر، “درست” بود (کمونیسم کارگری بی ربط به طبقه ی کارگر است)، در نظر گرفت، بلکه باید منشاء این بحران را بحران کلیت “کمونیسم کارگری” به عنوان یک گرایش بورژوایی و خرده بورژوایی که یک هویت جعلی به اسم بی مسمای کمونیسم کارگری، روی خود گذاشته شده بود، دید. “کمونیسم کارگری” شکست خورد، چون با فروپاشی شوروی چپ هپروتی و کارتونی که تحت تاثیر تحولات جهانی چپ شده بود و با سقوط شوروی قاعدا بدون هیچ گونه مقاومتی از سیاست چپ و کمونیستی بریده، سر عقل امده و در منطق بازار نئولیبرال حل شده بود، کارایی خود را دیگر از دست داده بود.

قبل از انشعاب در حزب حکمتیست و تبدیل شدن این حزب به دو جریان اقلیت (خط رسمی) و اکثریت (موسوم به هیئت دائم)، دو جریان “کانون کمونیسم” و “مبارزان کمونیست” به خاطر اختلافات سلیقه یی سر یک “سخنرانی” کوروش، که در ان مردسالاری حاکم در حزب خود را شدیدا نقد کرده بود و حسین مرادبیگی (حمه سور) را به صورت شخصی مورد انتقاد قرار داده بود، بر می گشت. در ان “سخنرانی” کوروش مدرسی اعلام کرده بود، که زن های رفقای کمیته مرکزی هیچ حق و حقوق انسانی ندارند و همگی سبیل در اوردند و غیره. این مسئله و مسائلی از این قبیل باعث عصبانیت ریش سفیدان کمیته ی مرکزی شده بود و موجب دلخوری شخصی تعدادی شده بودند که در نهایت این دو محفل از حزب حکمتیست کناره گیری کردند و هر یک از انان به مرور زمان تلاش کردند که اختلافات شخصی خود با کوروش مدرسی بر سر حاضر نبودن کوروش مدرسی به معذرت خواهی بابت “توهین” به حسین مرادبیگی و “کمیته مرکزی” های ریش سفید زن ستیز عضو این جریان، سیاسی و تئوریک جلوه دهند. در صورتی که دلیل اختلاف و انشعاب نه سیاسی و نه “تئوریک”، بلکه بر سر نقد کوروش مدرسی به اعضای کمیته مرکزی مرد بود که با زنانشان همچون بردگان خانگی رفتار می کردند، زنانی که شب و روز را در اشپزخانه و چای پزخانه به سر می بردند و برای این “مردان” “قهرمان” و “سیاسی” چای می اورند و دولمه درست می کردند، و مردان هم بعد از چرب کردن سبیل به بحث سیاسی در مورد “رهایی زن” و “تغییر دنیا” می پرداختند!! به قول مارکس کسی که نتواند خود را تغییر دهد، نمی تواند دنیا را هم تغییر دهد! البته لازم است اشاره کنیم که یک قالتاق لمپن به اسم ایرج فرزاد که تمام کمونیست های دنیا را به “انحراف” در کمونیسم متهم می کند، سعی کرد جریان “کانون کمونیسم” را در نشریه ی “بستر اصلی” و سایت شخصی خودش تلاش می کرد، مسائل شخصی را فرمول سیاسی ببخشد، اما ایشان به همراه محفلش همچون درویشی منزوی به کنج انزوا خزیده شدند و دیگر مشتری ایی ندارند.

در سال 2013 درون حزب حکمتیست اختلاف بین دو جناح اقلیت نزدیک به خط کوروش مدرسی و اکثریت وابسته به خط رحمان حسین زاده و فاتح شیخ بالا گرفت و در جریان این اختلاف جناح اقلیت به شیوه یی کودتاچیانه و به دور از هر پرنسیپ سیاسی از طریق عوض کردن پسورد سایت های رسمی حزب در تلاش بود جریان اکثریت را که از لحاظ عددی و چه از لحاظ مشروعیت خط اصلی حزب را تشکیل می داد، دور بزند و جریان مقابل با این که در اقلیت بودند تلاش کردند که جریان “حکمتیست” را به اسم خود تمام کنند و زمانی که متوجه شدند، شکست خوردند با اضافه کردن یک “پسوند” “خط رسمی” تلاش داشتند خود را جریان اصلی “حکمتیست” و گرایشی که اکثریت حزب و محفل “اتحاد کمونیسم کارگری” را با خود برد، “انحرافی” جلوه دهند. فارغ از اینکه ما نظریات شخص منصور حکمت و به ویژه نظریات متاخرش را شدیدا انتی کمونیستی قلمداد می کنیم و او به عنوان نماینده ی چپ لیبرال و لیبرالیسم چپ به رسمیت شناخته و به جامعه معرفی کرده و می کنیم، می توان با مراجعه به مباحث کوروش مدرسی در زمینه ی “تحزب کمونیستی طبقه ی کارگر” بی ربطی این مباحث را به کلیات نظریات منصور حکمت در مورد “کمونیسم کارگری”، “قدرت کمونیسم کارگری” و مقایسه ی “کمونیسم کارگری” با بلشویک ها را اثبات نمود و تناقضات بین نظریات کوروش مدرسی و منصور حکمت متاخر طرفدار “سناریو ی سفید” به خوبی نشان داد. در این زمینه در اینده ی نه چندان دور به صورت مفصل تر خواهیم نوشت.

لازم به ذکر است که در جریان انشعاب و انشقاق حزب حکمتیست اعضایی مانند مظفر محمدی که وابسته به جریان اقلیت کودتاچی بودند، موضعی میانجی گرانه و ریش سفیدانه نمایندگی می کردند و با اینکه قلبش با کودتاچیان بود، سعی می کرد جلو انشعاب را بگیرد. بعد از انشعاب هم همانطور که گفته شد، کوروش مدرسی به بهانه های شخصی و پزشکی دنیای سیاست را وداع گفت و افرادی چون اسد گلچینی هم سال ها انفعال سیاسی را در پیش گرفتند و بعد از انفعال سیاسی و چراغ  خاموشی دوباره یک دفعه مثل مهدی موعود “ظهور” کرده اند و همکاری مجدد با جریان بی پرنسیپ و مجاهدینی “خط رسمی” را از سر گرفته اند. لازم به ذکر است که اسد گلچینی در برخورد های شدیدا ارتجاعی اش به گفتمان رادیکال، توسط رفقای ما رسوا شد و دفاع ایشان از محمود صالحی، شناخته شده به اسم “سرهنگ جنبش” کارگری ایران و “رهبر خود خوانده” بی جایگاه و پایگاه در این جنبش، کسی که کثافت کاری و کلاه برداری ها و مواضع ارتجاعی اش در مورد زندان و شکنجه در جمهوری اسلامی توسط ما به بیرحمانه ترین شکل ممکن نقد شده است، نقدهایی که در ارشیو ما موجود است، ماهییت خود و جریان منحطش را که قبلا از یک فاسد پفیوز و سلطنت طلب خودفروش به اسم منصور اسانلو هم دفاع کرده بود، نشان داد.

“حزب حکمتیست” “خط رسمی”، حزبی که سایت پیشوند را اداره می کند، در این سایت اخبار شدیدا ارتجاعی و پرو رژیمی را از رسانه های جمهوری اسلامی، اولترا کنسرواتیو بورژوایی و شبه فاشیستی گرفته و بدون هیچگونه دستکاری این اخبار، اخباری که کاملا برای مهندسی افکار و مغزشویی توده ها تنظیم شده اند، را بازنشر می دهند. در این مورد رفیق سیف خدایاری، نویسنده و مترجم مارکسیست هشدار داده بود که “سایت پیشوند استفراغ رسانه های جمهوری اسلامی را قی می کند”. به دنبال ان یکی از اعضای “کمیته مرکزی” جریان منحط و مجاهدینی “خط رسمی” به جای قبول انتقادات رفیق سیف خدایاری، در اوج بی پرنسیپی و لمپنیسم برای سیف می نویسد که “چند تا فش ناموسی هم بده” و به دنبال ان در کامنت دیگری تهدید می کند، که در صورتی سیف ادامه دهد “سوتی های حزبشان را یکی پس از دیگری افشا می کند”. این برخورد پرمتیو، ارتجاعی، احمقانه و پلیسی نشان از اوج شکست سیاسی و ارتجاع محض است. در واکنش به کامنت های رفقای ما و از جمله واکنش هیستریک به کامنت رفیق حسن معارفی پور، از بنیان گذاران گفتمان رادیکال، ما شاهد برخورد پلیسی و مجاهدینی بختیار پیرخضری هستیم که در انجا اتهامات کثیف، سخیف، پلیسی و فاشیستی ایی را روانه ی رفیق حسن معارفی پور و سیف خدایاری می کند.

ما در اینجا اصل کامنت بختیار پیرخضری را خواهیم اورد تا فاشیستی بودن برخورد ایشان به مخالفین سیاسی حزبشان را ثابت کنیم:

“من معمولا کسی را آنفرند میکنم بهش خبر میدم که بفهمد چرا آنفرندش کردم. این کامنت را هم برای این نوشتم والا من کجا و جواب این چرندیات کجا. از نه نفری که پست را لایک کرده اند با پنج نفرشان دوستم که الان آنفرند شان میکنم. جواب این ادبیات مستی و نشئگی و این حرکات مشکوک یا در بهترین حالت سایکو را چهار سال پیش دادم و خوشبختانه از اون موقع هیچی ازش نمیبینم. کسی هم که یه سر سوزن انصاف داشته باشد کامنت من را هم ردیف با کامنت یک آدم به شدت مشکوک یا در بهترین حالت سایکو مقایسه نمیکند. حالا هر چی دوست دارید واسه خودتان بنویسید و قلب و لایک نثار هم کنید” (بختیار پیرخضری در بحث با سیف خدایاری)

“چی مونده بگی، میخوای یه فش “ناموسی؛” هم بده سبک شی! خجالت هم خوب چیزی ه با این کار قبیحت. فکر میکردم تفاوت داری با شارلاتان ها اما ثابت کردی اشتباه میکردم. قمپز در میکنی از اینجا و آنجا خبرها را پیگیری نمیکنی اما تو کمین نشستی یه اشتباه از مسئول این سایت سر بزنه و آن را ابزاری کنی برای حمله به حزب ما. این انرژی را در جهت رفع سوتی های پی در پی حزبتان بکار ببر نه برای ایجاد فضای کینه و نفرت پراکنی.
پرنسیبم بهم اجازه نمیده که خروار خروار سوتی های حزبتان را بکوبم تو صورتت که ببینی از باهوشی ت نیست این یک مورد اشتباه رو دیدی و با این لحن زشت تو بوق و سرناش کردی بلکه از بی ظرفیتی ت است. اینجاهاست که میتوان دید پرنسیب و ظرفیت هایمان اصلا قابل مقایسه نیستند و شما کجا و ما کجا! ضمنا تبریک که فضایی را ایجاد کردی ضد کمونیسم کارگری هایی که صحفاتشون پر است از فش و ناسزا به کمونیسم کارگری از صحفه تو هم برای این امرشان استفاده میکنند. کمونیسم کارگری چهار تا مثل تو را داشته باشد دشمن لازم ندارد!” (بختیار پیرخضری در بحث با سیف خدایاری)

این کامنت ها نشان از اوج افتضاح سیاسی جریانی هستند، که بختیار پیرخضری این لمپن بنگی که به اعتراف خود بدون حشیش نمی تواند به زندگی ادامه دهد، را تا سطح رهبری راه می دهد، جریانی که افسار این عضو کمیته مرکزی اش که به احتمال زیاد ادمین همین سایت پیشوند باشد، که اخبارش با اخبار سایت های وابسته به جمهوری اسلامی تفاوتی ندارد، را اینگونه ازاد گذاشته است تا هر مخالفی را به شیوه یی فاشیستی و مجاهد گونه بیمار روانی یا مزدور و مشکوک بخواند.

ما به عنوان جمعی از کمونیست ها و مبارزین انقلابی رادیکال در ایران و متشکل حول گفتمان رادیکال این برخوردهای پلیسی را بازتولید سیاست کثیف و فاشیستی جمهوری اسلامی، سازمان مجاهدین و اپوزیسیون ارتجاعی و فاشیستی خوانده و در مقابل ان با تمام قوا خواهیم ایستاد.

هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال

01.02.2019

مصاحبه ی آرش کمانگر با من در مورد وضعیت ونزوئلا

مصاحبه ی ارش کمانگر با من در مورد وضعیت ونزوئلا

نگاهی کوتاه به شعبده بازی چپ پوپولیستی کردستان و کنفرانس انان

بافت ناهمگون نیروهایی که سال ها همدیگر را به وحشیانه ترین شکل ممکن به “ضد انقلاب”، “خائن”، مرتجع و عقب مانده محکوم می کردند، اما امروز سر یک سفره جمع شده اند، تا “آلترناتیو” “سوسیالیستی” برای “فردای” کردستان، تقویت کنند، به خوبی این واقعیت را نشان می دهد، که سیاست از نقطه نظر این نیروها همانطور که ماکس وبر لیبرال و ناسیونالیست می گوید، “شغلی” است که تابع قانون بازار کار می کند. اگر قانون بازار حکم کند، که این چپ های پوپولیست و عقب مانده که دیروز همدیگر را لت و پار می کردند، با همدیگر متحد شوند، انگاه به راحتی مثل اب خوردن همه ی اختلافات “استراتژیک”، “تاکتیکی” و حتی “ایدئولوژیک” شان را کنار گذاشته و دوباره سر در چایخانه ی “سیاسی” خود دور هم جمع می شوند. این احزاب و جریانات سیاسی بیش از سی سال است از اتفاقات، کشمکش ها و قطب بندی های سیاسی اجتماعی و طبقاتی در داخل ایران غافل هستند و هر یک از این جریانات به خاطر نداشتن درک عینی و سوسیالیستی از مسائل اجتماعی، دنبال این یا ان جنبش اجتماعی ضد کمونیستی رفته و می روند و بعد از انکه سرشان به سنگ خورد، در اوج سرخوردگی و افسردگی سیاسی نا امیدتر از هر زمانی بر می گردند و به جای اقرار به اشتباهات محاسباتی و سیاسی خود، از موضع طلبکار ظاهر شده و بسان “کموناردهای” “فراری” دیگرانی که نقشی در رفتن این جریان به دامن ارتجاع نداشته را به باد توهین و بی حرمتی گرفته و می گیرند و تمام عقده های خود که ناشی از درماندگی و افسردگی سیاسی مکرر است، سر دیگران خالی می کنند.

کومه له در این میان به مثابه ی “چتر”ی که پوپولیسم راست و چپ را با هم متحد می کند، عمل می کند. همین جریان کومه له چند سال پیش زیر فشار جریان کمونیستی و رادیکال داخل این جریان که ما نماینده ی ان بودیم و رادیکالیزه شدن مبارزات اجتماعی و کارگری در ایران، با شیوه هایی سرکوبگرانه و به دور از پرنسیپ سیاسی و کمونیستی “روند” “سوسیالیستی” “کومه له” را اخراج کردند و بعد از ان هم کار جریان نوپای کمونیستی و رادیکالی که ما بودیم، با کثیف ترین شیوه های سرکوب و اهرم های تشکیلاتی یک سره کردند. ولی امروز همین “اخراجی های دیروز” وابسته به “روند سوسیالیستی” “کومه له” را به این چایخانه ی کوردی دعوت می کنند و با انان در مورد “اینده ی” “سوسیالیستی” کردستان صحبت می کنند. این میزان از اپورتونیسم و دورویی تنها از بازاریان قالتاق و منفعت طلب بر می اید، که به هر شیوه یی تلاش می کنند جنس های بنجل و گندیده ی خود را به مشتری بفروشند. ما کمونیست های متشکل در گفتمان رادیکال، به عنوان یک جریان کمونیست رادیکال و متعهد به منافع طبقه ی کارگر، که در تماس تنگاتنگ با جنبش کارگری در ایران و کردستان بوده و هستیم، این احزاب و جریانات را نه تنها جدی نمی گیریم، بلکه این شیوه ی قهوه خانه داری و جمع اوری ریش سفیدهای این احزاب سیاسی را به باد سخره می گیریم.

روند “سوسیالیستی” (ناسیونالیستی) “کومه له” را همین کومه له_ سازمان کردستان حزب کمونیست ایران، با اردنگی از در بیرون کرد، حالا دوباره از پنجره واردشان می کند. این میزان از اپورتونیسم را حتی در بین نیروهای راست نمی توان دید. حزب کمونیست کارگری ایران شاخه ی تقوایی رسما یک جریان انتی کمونیست و ضد کارگر است. با این سیرک ها می خواهید برای آینده ی کردستان “الترناتیو” “سوسیالیستی” درست کنید؟! جمع کنید این دکان بدون مشتری را. شب نشینی هایتان را سیاسی و سوسیالیستی نخوانید. طبقه ی کارگر کردستان و کمونیست های داخل دست رد به سینه ی همه ی شما زده گذاشته اند.

عروج مجدد جنبش رادیکال کارگری بعد از سرکوب های گسترده ی دانشجویان ازادی خواه و برابری طلب با عبور از الترناتیوهای ارتجاعی بورژوازی حاکم از جمله اصلاح طلبی سبز و بنفش، در دی ماه سال گذشته استارت خورد و با اعتراضات و اعتصابات پیاپی در فولاد و هفت تپه و دیگر مناطق ایران، اعتصابات کامیون رانان و معلمان و اعتصاب عمومی در کردستان ایران، مبارزه ی طبقاتی را چند گام به پیش برده است و کلیت نظام جمهوری اسلامی را نشانه گرفته است. شکل گیری تشکلات رادیکال کارگری در داخل کشور، گسترش ادبیات مارکسیستی از طریق انتشار و ترجمه در سطح وسیع و از بین رفتن ثبات دولت در نتیجه ی فشار از پایین و بیرون، بحران های اقتصادی پیاپی و عدم کنترل دولت بر این بحران ها همه و همه دست به دست هم داده اند، تا سرنگونی جمهوری اسلامی به یک ضرورت و حتی واقعیت تبدیل شود. در همین راستا چپ و راست به دنبال درست کردن الترناتیو اند. فاشیست های وطنی گروه ها و فرقه های اسپرم پرست و مزدور پهلویست های چهار پهلو و وابسته به امپریالیسم جهانی و سازمان های جاسوسی دولت های امپریالیستی را با امکانات مالی ایی که دارند دور هم جمع می کنند و می خواهند این مرتجعین خون اشام را به عنوان الترناتیو برای فردای سرنگونی به خورد مردم بدهند و مجاهدین این فرقه ی فاشیستی و مضر برای مدنیت و بشریت هم سعی می کند با تن دادن به مزدوری های مکررش به عنوان یک کاریکاتور از الترناتیو با مسلح کردن چند تا تفنگچی افسرده و درست کردن اردوگاه نظامی در کردستان عراق زیر نظر دولت امریکا، برای فردای تحولات سیاسی در ایران الترناتیو شود و از طرف دیگر احزاب چپ و کمونیستی اپوزیسیون در خارج کشور هم اختلافات خود را کنار گذاشته و با همدیگر بیانیه ی مشترک امضا کرده و از رسانه ی مشترک صحبت می کنند. کنفرانس اخیر نیروهای “چپ” کردستان ایران را هم باید در چارچوب همین رئال پولتیک خاورمیانه و رقابت ها و شعبده بازی برای رسیدن به قدرت دید. سازمان دهی انقلابی و کارگری برای جلوگیری از قدرت گیری راست، مساله یی است که باید در سطح وسیع به الترناتیو تبدیل شود و این امر یک وظیفه ی خطیر است که بر روی شانه های طبقه ی کارگر و فعالین کمونیست و ازادی خواه در داخل ایران گذاشته شده است. گفتمان رادیکال ضمن دراز کردن دست همکاری به سوی تمام تشکل های رادیکال، کمونیستی و کارگری در داخل و حمایت از مبارزات اجتماعی رادیکال از اعتصابات اخیر گرفته تا تشکیل کمیته های مخفی کمونیستی و مسلحانه، ضمن تاکید بر جدا کردن کار مخفی و علنی، از هرگونه همکاری با احزاب چپ پلاسیده ی رئال پولیتیک ایران و کردستان خودداری کرده و سرنگونی جمهوری اسلامی را نه از طریق فشارهای بیرونی اپوزیسیون از خارج، بلکه در نتیجه ی مبارزات پایدار، انقلابی و رادیکال در داخل ایران ارزیابی می کند. ما از همین تریبون اعلام می کنیم که در حال حاضر هم در حال تشکیلات سازی در خارج از ایران برای بازگرداندن نیروهای چپ و کمونیست انقلابی و اموزش توده ها برای کار کردن با اسلحه در شرایط اعتلای انقلابی و تسلیح توده یی هستیم.

هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال
28.01.2019

Historisch-materialistische Auseinandersetzung mit der Religion und der Befreiung des Menschen von der Religion

1. Einleitung

In dieser Arbeit wird versucht, eine historisch-materialistische Auseinandersetzung mit der Religion darzustellen. Gleichzeitig werde ich in Bezug auf unterschiedliche Diskurse in der Geschichte des historischen Materialismus, der heute Marxismus genannt wird, die Debatte um die Religion als eine illusorische Weltanschauung und Hoffnung der Menschen herausarbeiten. Außerdem wird die Debatte um Nationalität und Nationalismus in Verbindung mit Religion sowie ihre Gemeinsamkeiten und Kontroversen angerissen. Der historische Materialismus von Marx soll eine befreiende, emanzipatorische Rolle in der Auseinandersetzung mit der Gesellschaft spielen und muss den Menschen vor Augen führen, dass die Befreiung von Identität nicht mit der Schaffung neuer Identität vollzogen werden kann. Eines der zentralen Themen in dieser Auseinandersetzung ist das Judentum als Religion und Juden als eine Gruppe von Menschen, aus deren Religion nicht nur eine Nation, sondern auch „Race“ gemacht wird.  Warum darf eine Religion zur „Race“ und Nationalität sowie die Konstrukte, die in der Realität nicht existieren, eine Realität werden? Diese Frage wir in dieser Arbeit mit Bezug auf das Judentum bearbeitet.

Es wird in dieser Arbeit auch die Verwirrung über Antisemitismus, rechte und linke Analysen und Kritik an der Religion aufgegriffen und gezeigt, wie die rechten Kräften Religion bekämpft haben und bekämpfen wollen und was im Gegensatz dazu radikale linke Kritik an Religion ist. Deshalb beschäftige ich mich in dieser Arbeit mit dem Antisemitismus als eine brutal unmenschliche Form des Rassismus, der sich in der Geschichte in den letzten Jahrhunderten immer wieder auf unterschiedliche Weisen reproduziert hat. Die Geschichte des Antisemitismus ist, wie viele Autoren wie Marx, Engels und Lukacs bestätigen, mit der Geschichte des Christentums eng verbunden. Daher sage ich wie Engels, dass der Antisemitismus „Merkzeichen einer zurückgebliebenen Kultur“ ist und insbesondere in deutschsprachigen Ländern existiert (Engels 1972, S. 49). Der Antisemitismus nach Engels ist nicht mehr „als eine Reaktion mittelalterlicher untergehender Gesellschaftsschichten gegen die moderne Gesellschaft“ und gehört daher zum feudalen Sozialismus (Engels 1972, S. 50–51) als eine reaktionäre modernefeindliche Ideologie des Kleinbürgertums mit konservativer Ideologie und christlichen Werten. Er gehört nicht in die „moderne“ Gesellschaft, aber wie Marx beschreibt, ist  die „moderne“ Welt eine verkehrte Welt, in der Antisemitismus, Rassismus, Judenhass, Muslimphobie, Religion und verkehrte Ideologie durch die herrschende Klasse nicht nur propagiert, sondern auch sehr stark durch die Indoktrinierung der Bevölkerung restauriert und reproduziert wird. Wenn wir die Religiosität des Staates als Überbau der vorkapitalistischen und der feudalen Herrschaft betrachten, müssen wir davon ausgehen, dass die bürgerlichen Revolutionen wie die Französische Revolution eine antireligöse Form des Widerstandes umsetzten, die Religiosität des Staates in Frage stellten, um die Hegemonie der herrschenden Klassen in der Zeit des revolutionären Umbruches zu bekämpften und den Säkularismus zumindest in den Westen zu bringen. Es ist aber eine Illusion, wenn wir davon ausgehen, dass der Kapitalismus als eine Form der Herrschaft, in der eine bestimmte Klasse Macht über die Gesellschaft und damit die anderen Klassen ausübte, ausübt und ausüben wird und Religion als ein Mittel das Aufrechterhalten dieser Macht und für das Zufriedenhalten der Unterdrückten braucht, säkular und religionskritisch wird und bleibt. (Lenin, 404ff) USA wurde als das Land der Religiosität bezeichnet, was schon Marx in Bezug auf die Reiseberichte von Tocqueville Über die Demokratie in Amerika von 1835/40 beschrieb, dass die USA trotz der formalen Säkularisierung des Staates seit der dortigen Revolution die Religionsfrage in der realen Lebenswelt nicht lösen konnten. Diese Frage der Religiosität in den USA spielt bis heute eine große Rolle in der Realpolitik. Auf diese Untersuchungen von Tocqueville berufen sich sowohl Marx als auch Weber (Rehmann 2013, S. 44). Die Kontrarevolution im Kapitalismus als eine konservative Kraft war und ist immer eine Tatsache innerhalb dieses Systems. Die bonapartistischen Regime in Frankreich und Deutschland waren kontrarevolutionäre Kräfte, die den Säkularismus bekämpften und bekämpfen wollen, um die Herrschaft des Kapitals durch die Religion zu rechtfertigen.

Der Antisemitismus ist nur eine Art des Rassismus, der nicht unbedingt mit heutigem Rassismus direkt verbunden ist. Die Geschichte der Diskriminierung und Unterdrückung der Juden und Jüdinnen ist eine lange Geschichte, die in dieser Arbeit nicht ausführlich dargestellt werden kann. Diese Aufgabe ist die der Historiker und Historikerinnen. Was ich aber hier darstellen möchte, ist eine Herangehensweise. In dieser Arbeit werden soziologische und theoretische Perspektiven klargemacht und es wird gezeigt, inwiefern diese Argumentation sowohl wissenschaftlich als auch marxistisch vernünftig ist. Deshalb werden anstelle einer rein geschichtlichen Untersuchung des Antisemitismus die theoretischen und wissenschaftlichen Hintergründe erwähnt mit unterschiedlichen Theorien aus marxistisch kritischer Perspektive verbunden.

Die Judenfrage ist eine Frage, die häufig in Bezug auf Religionskritik, Nationalismus und Identität des Menschen gestellt und aus zahlreichen Perspektiven beantwortet wurde. Sie war, ist und wird eine Frage der einer Minderheit sein, die damals sehr stark diskriminiert wurde. Mit der Entstehung des deutschen Faschismus und mit dem Holocaust wurde die Judenfrage auf eine andere, absolut menschenverachtende und -vernichtende Ebene gebracht. Was Marx jedoch mit der Judenfrage ansprach, war Religionskritik im allgemeinen Sinne am spezifischen Beispiel und die Frage nach der Emanzipation der Juden des Judentums, der Menschen von der Religion.

In dieser Arbeit geht es auch darum, Verschwörungstheoretikerinnen und Verschwörungstheoretikern darzulegen, dass Antizionismus nicht das gleiche wie Antisemitismus sein darf und wer Antizionismus mit Antisemitismus gleichsetzt nicht als Wissenschaftlerin oder Wissenschaftler anerkannt werden sollte. Zurzeit erleben wir sowohl in Deutschland als auch in den USA und anderen westlichen Ländern, dass die konservativsten christlichen, imperialistischen Parteien als rechter Flügel der bürgerlichen Politik und die linken, zionistischen Gruppierungen in der Gleichsetzung von Antisemitismus und Antizionismus zusammenkommen und jede wissenschaftliche und sachliche Diskussion um die Kritik des Judentums und des Zionismus als konservative, rassistischen, menschenverachtende Ideologie blockieren.

Die Geschichte des Antisemitismus ist wie bereits erwähnt eine lange Geschichte und der deutsche Faschismus war die menschenverachtendste Form des Antisemitismus weltweit. In dieser Arbeit wird gleichzeitig mit Bezug auf die marxistische Theorie gezeigt, dass der Zionismus als eine imperialistische Bewegung ihre faschistische Ideologie gegenüber Palästinenserinnen und Palästinenser durch militärische Ansätze, Assimilationspolitik, Vertreibung der Palästinenserinnen und Palästinenser sowie Siedlungspolitik ihre faschistischen Angriffe und menschenverachtende Politik als Reparation des Holocausts legitimieren will. Die Geschichte des Zionismus als eine Form des Imperialismus wird kurz dargestellt und anhand der „Kritik der politischen Ökonomie“ von Marx, Engels und Lenin wird die imperialistische Bewegung, besonders die neue kolonialistische Politik der USA und westlichen Politik, im Bereich Zionismus kritisiert.

Antisemitismus ist heutzutage zu einem Vorwurf geworden, mit dem jegliche Art der Kritik an der israelischen Politik und am Judentum blockiert wird. Nach den Terroranschlägen der vergangenen Jahre in Europa offenbarten Regierungen und bürgerliche Parteien ihre grotesken bis rassistischen Positionierungen: Auf einer Seite wurden täglich hunderte von Menschen in Palästina, in Afghanistan, im Irak, im Iran, in Syrien, in Pakistan und in afrikanischen Ländern von islamistischen Terrorgruppen und islamistischen Staaten ermordet, erschossen oder erhängt, wogegen es in Europa keinen sichtbaren Protest durch herrschende Politiker gab. Auf der anderen Seite werden islamistische Terroristen teilweise direkt, aber zumindest indirekt mit Waffen aus westlichen Ländern beliefert und damit radikale Bewegungen aus ökonomischen und politischen Interessen ausgenutzt. Zu sehen war, dass der französische Komiker „Dieudonné“ wegen „antisemitischer Äußerungen“ zwei Tage vor dem Anschlag an „Charlie Hebdo“ von französischen Polizist*innen in seiner Wohnung festgenommen wurde.  Die Frage steht im Raum: Weshalb darf man die Religion „Islam“ kritisieren und sich daraus die Bewegung „Je suis Charlie“ formieren, während ein Komiker aufgrund der Kritik an einer anderen Religion festgenommen wird. (Vgl. Kalagh Magazine, 4. Ausgabe, S. 5, aus dem Persischen) Dieser Widerspruch ist die Heuchelei der Doppelmoral im Kapitalismus, in der bürgerlichen Demokratie und im Parlamentarismus. Im Kapitalismus können Menschen mit der Kritik an Flüchtlingen Zuspruch erhalten, aber Menschen werden Antisemitinnen und Antisemiten genannt, wenn sie Israel oder das Judentum kritisieren oder über Juden und Jüdinnen satirisch behandeln.

Bei Antizionismus handelt es sich um eine linke, radikale Bewegung und Kommunistinnen und Kommunisten, die nach dem Fall der Berliner Mauer und nach dem Zusammenbruch der Sowjetunion, nach dem Neoliberalismus und nach dem Postmodernismus, Positivismus und der Philosophie von Heidegger, ihre kommunistische Position behalten haben. Sie Antisemitinnen und Antisemiten zu nennen, ist in meinen Augen eine Verschwörungstheorie. Die Analyse, die Antideutsche gegen ihre Feinde benutzen, ist teilweise rassistisch oder viel rechter als die „Analyse“, die von der rechten Szene auf Kommunistinnen und Kommunisten angewandt wird. Obwohl die Antideutschen sich in der linken Szene verorten, gehören sie praktisch zu Verschwörungstheoretikerinnen und Verschwörungstheoretikern und passen sie nicht ins linke Spektrum.

Zu Weiterlesen: Klieken Sie hier.

Hassan Maarfi Pour

religionskritik-marxistische-auseinadersetzung-mit-der-religion-hassan-maarfi-poor

 

!محمود صالحی در مقام بازجو یا فعال کارگری

رادیو پیام کانادا طی مصاحبه ی اخیر با محمود صالحی در مورد “مستند” “طراحی سوخته” ی جمهوری اسلامی در مورد زندانیان سیاسی و تایید مستقیم و غیر مستقیم مواضع صالحی ما را وادار کرد که در مقابل موضع پرو رژیمی محمود صالحی و تحلیل های انتی کمونیستی ایشان که به اسم کمونیسم و دفاع از کمونیسم و طبقه ی کارگر بیان می شوند، موضع بگیریم.

قبلا همین رادیو یک مصاحبه با رفیقمان حسن معارفی پور از دست اندرکاران اصلی و اولیه گروه مارکسیستی گفتمان رادیکال در مورد اعتراضات مردم علیه نشست جی 20 داشت که بعد از مدتی این مصاحبه توسط مسئول این رادیو از روی اینترنت، یوتیوب پاک شد و زمانی که رفیقمان حسن معارفی پور دلیل این مساله را جویا شد، مسئول این رادیو اعلام کرد که به صورت اشتباهی این مصاحبه را حذف کرده و دیگر قابل برگشت نیست. ما دست اندرکاران گروه مارکسیستی گفتمان رادیکال توجیه رادیو پیام کانادا و سیاست سانسورش را نه تنها به باد سخره می گیرم، بلکه ان را ناشی از سیاست های شدیدا سکتاریستی و حتی برخورد شخصی مسئول این رادیو به رفیق حسن معارفی پور می دانیم. در جزئیات دلایل سیاست سانسور و حذف مخالفین سیاسی توسط مسئول این رادیو هستیم و کاملا بر این امر واقفیم که مساله نه صرفا سکتاریستی، بلکه فراتر از ان برخوردی غیر سیاسی و شخصی هم هست که به گذشته ی مسئول رادیو زمانی که در ترکیه پناهجو بوده بر می گردد. ما از اعلام هر گونه اطلاعات دقیق به خاطر مسائل امنیتی خودداری می کنیم اما همین را لازم دانستیم که اشاره کنیم که این اقای پیام که امروز خیلی پلورالیست شده است، خادم جریان حمید تقوایی است.

به هر حال می رویم سر اصل مطلب

طبقه بندی شکنجه نشان از توهم به “عقلانی” شدن رژیم است

محمود شکنجه را طبقه بندی ورنگ امیزی می کند.درک او از شکنجه ابله هانه ترین برداشتی است، که انسان می تواند داشته باشد. این کار خود مشروعیت بخشیدن به شکنجه به عنوان یکی از راه های سلطه ی انسان بر انسان است.   خسارات جبران ناپذ یر برجسم وروان فرد اسیب پذیر وخانواده او را که هیچ وقت فراموش نخواهد شد،فقط در شکنجه های جسمی می بیند.کسی که شکنجه را محدود به برخورد فیزیکی کند، ومدعی رهبری وپیشرو جنبش اجتماعی باشد، دربهترین حالت ابله واحمقی بیش نیست که گفتمان طبقه ی حاکم و سردمداران جنایتکار جمهوری اسلامی، شکنجه گران و شریعتمداری ها را پذیرفته و علاوه بر ان به اسم فعال کارگری این گفتمان ضد بشری را بازتولید می کند.

یکی از ضد انسانی ترین اشکال شکنجه تحمیل فقر، ناچار کردن انسان ها به ماندن در چارچوب مناسبات وحشیانه و بربریستی سرمایه داری واسیبهای روانی ناشی از فقر وبندگی است که مثل خوره تمام لحظه های زندگی انسان را نابود می کند.محمود صالحی همانند نوکران وچاپلوسان فرقه ها وجریانات سرمایه داری شکنجه را درچند ضربه شلاق و مشت ولگد یا اتو کشیدن فعالین سیاسی و ناخن کشی های دهه ی شصت شمسی خلاصه می کند.درصورتی که انچه بیشترین آسیب را به زندانی وجامعه وارد می کند جنبه روانی شکنجه است، که اثرات ان سال ها بر روی فعالین سیاسی باقی می ماند. اعتراف گیری یکی از خشن ترین شکنجه های دوران بربریت است، که عوارض جبران ناپزیرش تا آخرین لحظه های زندگی برفرد،خانواده واجتماع باقی خواهد ماند و فراموش کردن ان نه با تراپی و نه بروکراتیزه کردن سیستم مشاوره ی روانی عملی نمی شود. میشل فوکو در پایان نامه ی دکترای خود که در زبان فارسی زیر نام “مراقبت و تنبیه” ترجمه شده است، به بررسی وضعیت زندانیان در زندان های سوئد به ویژه ابسالا پرداخته و اشکال کنترل بر بدن انسان را به عنوان یکی از روش هایی که حکومت های “مدرن” اروپایی برای تطبیق دادن انسان ها با شرایط مطلوب خود به کار می گیرند بررسی کرده است. تطبیق انسان با مناسبات بردگی بورژوایی یکی از اشکال وحشیانه ی شکنجه است که دولت های به اصطلاح مدرن و در واقع بربریستی حامی سرمایه در غرب به ان دست می برند، چیزی که محمود صالحی ان را شکنجه ی “سفید” می خواند. میشل فوکو در ان دوران به خاطر تمایلات شبه چپ نمایانه و شبه انارشیستی خود در مقابل سلطه ی دولت های غربی روز که نقش شکارچیانی را داشته که به جای شکار جانوران، ایزولاسیون و کنترل بر بدن این جانوران (این جا منظور فوکو زندانیان است) به سبک صاحبان باغ وحش را به پیش برده اند، در مقایسه با حاکمیت فئودالی که هدفشان حذف فیزیکی انسان بود به پیش می کشد و به صورت نیم بند به نقد ان می پردازد. کاری که میشل فوکو انجام داده است، را می توان هزار گام جلو تر از برخورد صالحی به شکنجه خواند، چون فوکو هر نوع کنترل بر بدن را غیر موجه می داند، اما صالحی از طریق طبقه بندی شکنجه به شکنجه ی “سفید” و “غیر سفید” به شکنجه ی “نرم” در مقابل شکنجه ی بربریستی مشروعیت می بخشد. نیاز به ذکر است در مقابل این همه خزعبلات مسئول رادیو پیام به جای جواب دادن به صالحی خفه خون می گیرد و حتی یکی از این گزاره های ارتجاعی و پرو شکنجه را نقد و یا رد نمی کند.

محمود صالحی در این مصاحبه علاوه بر تایید مواضع روزنامه ی کیهان اطلاعات در مورد نبود شکنجه در زندان های جمهوری اسلامی، به شیوه یی اپورتونیستی از شکنجه ی “سفید” صحبت می کند. محمود صالحی با چنان اطمینانی از این صحبت می کند که از سال 1373 شکنجه های جسمانی در جمهوری اسلامی به پایان رسیده است، انگار ایشان در کنار بازجوهای اسماعیل بخشی قرار گرفته است. این چرندیات پرو رژیمی را سه نفر از فعالین اجتماعی ایی که در جریان اعتراضات هفت تپه دستیگر شده اند، یعنی سپیده قلیان، عسل محمدی و اسماعیل بخشی با تمام قدرت رد کرده اند و سپیده قلیان و اسماعیل بخشی به خاطر کشاندن کیس شکنجه ی وحشیانه و قرون وسطایی اسماعیل بخشی و وارد کردن شوک الکترونیک به بیزه های ایشان در حین بازپرسی توسط بازجویان همکار محمود صالحی ها، دوباره دستگیر شده اند و در زندان به سر می برند.

عسل محمدی اعلام کرده است که حاضر است شهادت دهد که اسماعیل بخشی و سپیده قلیان به شیوه های وحشیانه جسمانی و روحی (چیزی که محمود صالحی شکنجه ی “سفید” می خواند) شده اند. محمود صالحی با این مصاحبه  در تلاش است توحش و انسان کشی رژیم فاشیستی جمهوری اسلامی ایران، رژیم 150 هزار اعدام سیاسی و هزاران اعدام دیگر به بهانه های دیگر، به رژیم کنترل تلفن و شکنجه ی “سفید” تقلیل دهد. چه خدمتی می تواند از این بزرگتر به جمهوری اسلامی باشد وقتی بربریت فاشیستی جمهوری اسلامی از جانب یک “فعال کارگری” تا این حد تقلیل داده می شود. بعید نیست که کیهان شریعتمداری فردا این مصاحبه را پیاده نکند و در صفحه ی اول این روزنامه ی فاشیستی درج نکند.

علاوه بر این اظهارات پرو رژیمی، صالحی در اوج حماقت اعلام می کند که هر فعال کارگری ایی که برای بهبود شرایطش و افزایش دستمزد به خیابان می اید، یک کمونیست است، چون کمونسیت ها تنها کسانی هستند که از طبقه ی کارگر دفاع می کنند. در ادامه اشاره می کند که کمونیسم یعنی الغای مالکیت خصوصی و چون کارگران یکی از شعارهایشان پایان دادن به خصوصی سازی در شرکت ها بوده است، پس کمونیست هستند و خزعبلاتی از این قبیل. باید اشاره کنیم که محمود صالحی الفبای کمونیسم را نفهمیده است و مسئول رادیو پیام کانادا هم از او احمق تر است که در این گونه مواقع به جای اینکه توضیح دهد، کمونیسم الغای مالکیت خصوصی نیست، بلکه پایان دادن به مالکیت بورژوایی و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید است. اتفاقا مرحله ی اول کمونیسم که با خلع ید از صاحبان ابزار تولید از طریق قیام توده یی پرولتاریا و تصاحب قدرت صورت می گیرد، چیزی جز سلب مالکیت از مالکان و دادن ان به بی چیزان نیست، به تعبیر دیگر کمونیست ها باید در فاز اول کمونیسم یعنی سوسیالیسم و در دوران اعتلای انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا مالکیت خصوصی را به کارگران و زحمتکشان و در یک کلام بی چیزان برگردانند و مالکان و صاحبان ابزار تولید را خلع مالکیت کنند. یکی دیگر از تفاوت های بنیادی که مارکس بین مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، مالکیت خصوصی و یا مالکیت شخصی می گذارد این است که مالکیت شخصی و خصوصی یک حقوق انسانی است و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید یک حقوق اجتماعی است که یک طبقه این حق را از طبقات دیگر خلع کرده است، ما نمی توانیم بر اساس فلسفه ی حق مارکسیستی پیراهن و شورت مردم را به بهانه ی “الغای مالکیت خصوصی” از تنشان در بیاوریم، اما می توانیم با ابزار قهر زمین، کارخانه، ماشین الات، راه اهن، اتوبان، پارک، جنگل، مسکن و تمام امکانات مولد را اجتماعی کنیم و هر کس در مقابل اجتماعی کردن این امکانات مقاومت کرد، تلاش کنیم که اول قانع شود تن به اجتماعی کردن تولید بدهد و اگر قانع نشد، به اجبار و قهر متکی خواهیم شد.

محمود صالحی که جنبش کارگری را همچون دکانی برای کار و کاسبی می بیند، چشم دیدن اسماعیل بخشی ها و سپیده قلیان ها و دیگران را ندارد، که همچون قارچ سر بر می اورند و در فاصله ی زمانی کوتاه صاحب اعتبار و شخصیت اجتماعی و توده یی می شوند. ایشان می خواهد در این گیر و دار یک بار به کمپین کارتونی “من هم شکنجه شدم” یا به تعبیر دیگری سهم من هم بدهید و من هم مثل اسماعیل بخشی ها و سپیده قلیان ها مهم هستم، می پیوندد تا بی اعتباری خود را به خاطر کثافت کاری هایش در سال های اخیر که در صفحه ی گفتمان رادیکال به اندازه ی کافی به ان پرداختیم، توجیه و جبران کند و بار دیگر از قافله یی که راه افتاده است جا نماند. این شیوه ی برخورد های کاسبکارانه به جنبش های اجتماعی و مبارزه ی طبقاتی از بنیاد در تقابل با اصول پایه یی سوسیالیسم علمی و مبارزه ی کارگری و سوسیالیسم در جنبش کارگری است. همین محمود صالحی خود در چند روز گذشته تحت تاثیر کمپین های فیک و فیس بوکی “من هم شکنجه شدم”، خود اعلام کرد که شکنجه شده است، حالا انسان عاقل نمی داند به کدام یک از حرف های ایشان باور کند، نکند منظور ایشان از “من هم شکنجه شده ام” همان شکنجه ی “سفید” و “مطلوب” است که دولت “عقلانی” شده ی سرمایه داری اسلامی علیه مخالفین خود به کار می گیرد.

محمود صالحی از کجا اطلاع دارد که از سال 1373 سیستم شکنجه های وحشیانه را برچیده اند، مگر بارها در همین سال های اخیر کم نبودند کسانی که زیر شکنجه های وحشیانه جان باخته اند و یا بعد از ازادی از زندان به شکلی از اشکال کشته شده اند. اظهارات محمود صالحی کاملا امنیتی و در خدمت جمهوری اسلامی است، اگر فرض را بر این بگیرم که ایشان از روی ساده لوحی هم این اظهارات را مطرح می کند. تناقض گویی و پرت و پلا پراکنی در سراپای این مصاحبه بیداد می کند.

اظهارات محمود صالحی در حالی بیان می شود که فارغ از ماجرای بخشی و قلیان پارسال در جریان اعتراضات دی ماه چندین نفر زیر شکنجه کشته شدند. چطور و بر چه اساسی این ادم چنین گستاخانه این بیانات را مطرح می کند؟ سوالی است که هر انسانی که مغز در کله اش باشد، را باید به خود مشغول کند. آیا محمود صالحی از بازجویان وزارت اطلاعات خط می گیرد یا اینکه از ترس دستگیری مجدد دست به مطرح کردن چنین افاضاتی می زند! در این زمینه ما مدرکی در دسترس نداریم وگرنه مثل مدارک دیگر منتشر می کردیم.

هسته ی مرکزی گفتمان رادیکال

25.01.2019

لینک مصاحبه با محمود صالحی را در زیر میاوریم

کمونیسم کارگری چیزی جز تفاله ی نئولیبرالیسم نیست

کمونیسم کارگری در نتیجه ی فروپاشی سوسیال رئالیسم واقعا موجود، جنگ اول خلیج، عقب نشینی مبارزه ی مسلحانه ی پیشمرگ از داخل ایران به درون کردستان عراق، پایان دوران انتظار اردوگاه نشینی و به شکست کشاندن جنبش شورایی در کردستان عراق و تقدیم دودستی این جنبش به ناسیونالیسم کورد، ناسیونالیسمی که با کفش های پلاستیکی و شلوار کوردی از کوه به شهر برگشته و چهار نعل جنگ خلیج را جشن می گرفت، شکل گرفت. منصور حکمت، ایرج آذرین و رضا مقدم به عنوان نمایندگان اولیه ی “کمونیسم کارگری” در کومه له بدون اینکه به روی خود بیاورند که هدف انان از تشکیل “کمونیسم کارگری” عقب نشینی از جنبش کمونیستی به یک جنبش بورژوایی و ارتجاعی به اسم “کمونیسم کارگری” اما در واقع سوسیالیسم خیالی و بورژوایی است، سوسیالیسمی که در ظاهر “رادیکال ترین” اسم یعنی “کمونیسم کارگری” را انتخاب کرده، اما در ماهییت چیزی جز عبور از کمونیسم نبود.

انان اما با پرچم “کمونیسم کارگری” بخوانید ضد کارگری به جنگ علیه سوسیالیسم علمی مارکس، انگلس و لنین رفته و رادیکالیسم سطحی و نهیلیستی بورژوایی که در ظاهر رادیکال اما در بطن خود تا اعماق قهر ارتجاعی بود، را نمایندگی می کردند. بی دلیل نبود که “عقلانی” کردن “کمونیسم”، انچه مدافعان “کمونیسم کارگری” به اسم “رقیق کردن” و “کارگری کردن” “کمونیسم” از ان اسم می بردند، چیزی جز دشمنی با عقلانیت مورد نظر مارکسیسم یعنی مبارزه ی طبقاتی، رادیکال، انقلابی و در صورت لزوم تسلیح توده یی و اعمال قهر طبقاتی نیست، نبود. به همین خاطر رومانتیزه کردن کمونیسم با الهام از ایده های ضد عقلانی نیچه گرایان، فرویدیست ها، مکتب فرانکفورتی ها، میشل فوکویی ها و در یک کلام پست مدرنیسم “ضدعقلانی، در کنار تئوری های عقلانیزه کردن سرمایه داری و امتداد سنت “مدرنیته” و “عصر روشنگری” زیر نام سکولاریزیشن و امتداد این سنت ها توسط منصور حکمت و حزب کمونیست کارگری ایران به “رادیکال” ترین شکل ممکن به پیش می رود.

در هنگام انشعاب کمونیسم کارگری، پیشمرگان خسته از اردوگاه نشینی، که دیگر امکان تحرک نظامی دهه ی شصت شمسی و هشتاد میلادی را نداشتند، همگی به امید رسیدن به جهان غرب و تصاحب پاسپورت اروپایی، یکی پس از دیگری به جبهه ی “کمونیسم کارگری” می پیوستند، اسلحه را بر زمین گذاشته و همچون یک لشکر شکست خورده با گریه و زاری روانه ی مرزهای ترکیه می شدند.

گفتنی است که در این گیر و دار فوق العاده احساسی رحمان حسین زاده یکی از نمایندگان امروز کمونیسم کارگری حکمتیسم، که انزمان خط سانتر سید ابراهیم را نمایندگی می کرد، تنها در نتیجه ی یک گفت گوی تلفنی با منصور حکمت، به جریان “کمونیسم کارگری” می پیوندد و ایرج فرزاد از جناح راست و ناسیونالیستی کومه له، به عنوان کسی که از مواضع یک ساده لوح ناسیونالیست ابله به اسم عمر ایلخانی زاده دفاع می کرده، هم به فراکسیون کمونیسم کارگری ملحق می شود.

به دنبال شکست سوسیال رئالیسم حاکم در شوروی، احزاب چپ و کمونیست اروپایی یکی پس از دیگری از برنامه های انقلابی و کمونیستی خود دست کشیده و به جریانات طرفدار هیپیسم، محیط زیست، طرفداران جمع اوری سگ و گربه ی ولگرد از خیابان های اروپای شرقی و جنوبی و اوردن ان به اروپای غربی، خلاصی فرهنگی، انقلاب جنسی و غیره تبدیل می شدند و یکی پس از دیگری در دولت سرکوبگر امپریالیستی و بورژوایی کشورشان ادغام و ذوب می شدند.

“کمونیسم کارگری” به عنوان پرچمدار مدرنیسم بورژوایی، اگرچه امکان ادغام در دولت بوروژوایی اسلامی ایران را نداشت، اما خود این جریان چیزی جز تقلا برای تطبیق سوسیالیسم رادیکال و انقلابی مارکسیسم انقلابی، با ایده های “عقلانی” ماکس وبری و هابرماسی نبود، خطی که “کمونیسم کارگری” ان را نمایندگی می کرد، چیزی جز عقب نشینی در چارچوب همان عقب نشینی ایی که به کل جریانات چپ و کمونیستی اروپایی تحمیل شده بود و انان را دست به دامان جنبش های حقوق بشری و حقوق حیوانات، جنبش های سبز محیط زیستی و رنگین کمانی کرده بود، نبود. “کمونیسم کارگری” اما در اوج وقاحت تمام این عقب نشینی ها را در چارچوب “ضرورت” عبور از مارکسیسم انقلابی، “رقیق” کردن “کمونیسم” و “کارگری” کردن ان، در مقابل “کمونیسم” “بورژوایی” می خواند. سوالی که در ذهن هر کس که ذره یی با اصول پایه یی کمونیسم اشنایی داشته باشد، نقش می بندد، این است که ایا کمونیسم می تواند بورژوایی باشد، که منصور حکمت این گونه گستاخانه دست به مانیپولیشن کمونیسم برای مشروع جلوه دادن “کمونیسم کارگری” خود، که در واقع چیزی جز شبه سوسیالیسم نیهلیستی شبه انقلابی نیست، زده است.

در پاسخ به این سوال باید گفت که کمونیسم و بورژوازی مانند روغن و اب اند، که هیچ گاه در همدیگر حل نمی شوند، بنابراین بورژوازی خواندن کمونیسم در نفس خود یک جعل بزرگ و نشان از تبهکاری جاعلانه است. در این شکی نیست که احزاب و جریانات بورژوایی، خرده بورژوایی و ضد کارگری بیش از دو قرن است که کمونیسم را به عنوان اتیکت و ارمی برای توجیه کردن و مشروع جلوه دادن جنبش ضد کارگری خود به کار می گیرند و از ان سوء استفاده می کنند، اما ما کمونیست های مدافع سوسیالیسم علمی هیچ گاه این جریانات را کمونیستی خطاب نکرده و واژه ی کمونیسم را به لجن نمی کشیم.

جریانات “کمونیسم کارگری” در طول سالیان اخیر بارها دست به دامن جنبش های ارتجاعی بورژوایی، از جنبش “سرنگونی” گرفته تا “خلاصی فرهنگی”، لمپنیسم هیپی گرایانه، لختیسم، هیپییسم، جنبش های همه با هم، دفاع از موسوی و کروبی، دفاع از اصلاح طلبان حکومتی و تبلیغ اینکه ما با حجاریان وارد ائتلاف برای تشکیل دولت می شویم، دفاع از جنبش های فوئرباخیستی و “اتئیستی محض”، ان جی او سازی برای دریافت پول از سازمان های سوپر ارتجاعی و کنسرواتیو دولت های امپریالیستی، دفاع از سنت های مجاهدینی و حمله ی گروهی همچون گله ی گرگ به مخالفینشان در فیس بوک و غیره تنها بخشی از پراتیک این احزاب و جریانات انتی کمونیست است. در این میان جریان حمید تقوایی به عنوان راست ترین جناح بین این جبهه وضعیت به مراتب مفتضحانه تری از بقیه دارد. البته لازم به ذکر است که وضعیت دیگر جریانات هم تعریف چندانی ندارد.

فعالین نزدیک و عضو این “جبهه” با دیدن تظاهرات بزرگ راست ها و فاشیست ها در ونزوئلا، بخشا از حول حلیم در دیگ افتاده اند و قافیه را باخته و هر نقدی را به باد فحاشی می بنند. این دوستان با دیدن تظاهرات سازمان یافته ی نئولیبرال فاشیستی پرو امریکایی، امریکایی که سال هاست روی اپوزیسیون سوپر فاشیستی در ونزوئلا سرمایه گذاری می کند و نمایندگان این جنبش نئولیبرالیستی و نئوفاشیستی از حمایت های مالی و معنوی امریکا برخوردار می شوند، تا یک پینوشه ی دیگری را این بار دریک کشور که سال ها توسط یک حکومت شبه سوسیالیستی از نوع سوسیال کاتولیسم اداره می شود، سر کار بیاورد. این دوستان به بهانه ی اینکه نباید از دولت مادورو حمایت کرد، چون این دولت نماینده ی سوسیالیسم نیست، مستقیم یا غیر مستقیم قدرت گیری احتمالی فاشیسم نئولیبرالی که توسط امریکا و برزیل با تمام قدرت حمایت می شود، را جشن می گیرند و ان را در چارچوب همان عقلانیت بورژوایی و پست مدرنیسم رنگین کمانی شان تحلیل و تفسیر می کنند.

در این نباید شک کرد که دولت فعلی و دولت قبلی چاوز هیچکدام نماینده ی سوسیالیسم ما و مارکس و انگلس نیستند، اما هیچ انسان عاقلی جلاد خود را حمایت نمی کند. تنها ابلهان و انارشیست های ساده لوح و غیر سیاسی که به جای عقل با احساس مبارزه می کنند، از هر گونه قیام علیه هر گونه دولت حمایت می کنند. انسان عاقل و کمونیست نمی تواند از فاشیسم که نوع یاغی گری انقلابی مائابانه را علیه دولت حتی دولت بورژوا دمکراتیک، نمایندگی کند، مستقیم یا غیر مستقیم حمایت کند و اسم ان را موضع گیری کمونیستی بگذارد. حالا دولت ونزوئلا دولتی است که در اوج بحران های اقتصادی و فشارهای بین المللی توانسته است دستاوردهای نه چندان بزرگی برای مردم و به ویژه طبقه ی کارگر این کشور داشته باشد، که تنها با دولت های کینزی و سوسیال دمکرات موسوم به دولت رفاهی اروپایی قابل مقایسه است. فراموش نشود که دولت های اروپایی که بر تولید انبوه خوابیده بودند و می خواستند طبقه ی کارگر را با رفرم از بالا خفه کنند تا این طبقه دیگر دهانش را ببنند و هر روز در خیابان ظاهر نشود و با اعتصاب کمر بورژوازی را نشکند، این رفرم های جزئی را داده اند، اما دولت سوسیال دمکرات و شبه سوسیالیستی چاوز و مادورو با تمام مشکلات و معضلات اقتصادی و بین المللی یک زندگی نسبتا رفاهی برای مردم این کشور فراهم کرده است، اگرچه در ونزوئلا نه تولید انبوهی در کار است، نه ارسال سلاح به سراسر جهان و نه صنعت ماشین الات به شکل پیشرفته و نه صنعت جنگ و غیره.

“کمونیسم کارگری” ایی که در سالیان اخیر بارها و بارها از جنگ لیبی گرفته تا سوریه و غیره دفاع کرده است، با دفاع خجولانه ی خود از اپوزیسیون فاشیستی در ونزوئلا و توده یی خواندن مخالفت با کودتا علیه دولت فعلی که 67 درصد مردم به مادورو رای داده اند، لکه ی ننگینی بر لکه های دیگری که بر روی پیشنانی است به جای گذاشت.

در این شکی نیست که اگر تمام فارسی زبانان جهان به زبان فارسی در مورد تلاش کودتاچیان، دفاع و یا مخالفت با این کودتا بنویسند هم باز کوچکترین تاثیری بر روی تحولات ونزوئلا ندارد، اما چیزی که این تحلیل ها روشن می کند، این است که ما در کجا ایستاده اییم، در کنار فاشیست ها و کودتا چیانی که یازده ی سپتامبر شیلی را می خواهند تکرار کنند، یا علیه انان و به صورت موقتی در کنار دولتی که گام ها از دولت های به اصطلاح سوسیال دمکرات اروپایی هم جلوتر است. مساله بر سر حل یک مساله ی اضطراری در شرایط رئال پولتیک فعلی است و انقلاب سوسیالیستی یا شکل دادن به جنبش پارتیزانی کمونیستی و تشکیل شوراهای کارگری و کمونیستی در این شرایط حساس نه می تواند واقعی باشد و نه می تواند به ذهن حتی رادیکال ترین کمونیست ها هم خطور کند. اگر دولت فعلی ونزوئلا دیر بجنبد، فاشیسم جویبار خون راه خواهد انداخت.

من به شخصه به خاطر اینکه در کل پروسه ی زندگی ام مدت یکی دو سال به خط منصور حکمت و کمونیسم کارگری اولیه سمپات داشته و با این جریانات همکاری داشته و حتی عضو حزب “اتحاد کمونیسم کارگری” که یک محفل کوچک بیش نبود بوده و در جریان الغا و پیوستن این حزب به حزب حکمتیست بوده و یکی دو هفته هم در حزب حکمتیست اسما حضور داشته ام، از تمام مدافعین سوسیالیسم علمی و کمونیست های واقعی در ایران عذرخواهی می کنم.

این را هم می گویم که من کوچکترین سمپاتی به شبه سوسیالیسم بولیواریستی که شدیدا الوده به ایده های کاتولیسیسم است، نه از نوع کوبایی و نه نوع ونزوئلایی ان نداشته و ندارم و به هیچ وجه به دنبال پیاده کردن این شکل از سوسیالیسم در اینده ی ایران و در هیچ جای این کره ی خاکی نبوده و نخواهم بود، اما اگر قرار باشد مرتجع ترین سوسیالیست ها و حتی انارشیست ها توسط بورژوازی و جنبش های ارتجاعی مورد حمله، ازار و اذیت قرار بگیرند، من به شخصه جناح سوسیالیست ها، خیالی یا انارشیستی و یا حتی سوسیالیست های بولیواریستی را خواهم گرفت. همانطور که در مقابل فاشیسم اسرائیلی از مردم بی دفاع فلسطین دفاع می کنم، بدون اینکه الزاما ناسیونالیسم فلسطینی را حمایت کنم.

حسن معارفی پور

“اگر اهنگ های من دیگر درست نباشند”

 

“اگر اهنگ های من دیگر درست نباشند”

این اهنگ بتینا وگنر اعتراضی انقلابی به واکنش های ارتجاعی دو بلوک سرمایه داری دولتی روسیه به ویژه دولت المان شرقی و سرمایه داری امپریالیستی بخصوص المان غربی است. بتینا وگنر در این اهنگ سیستم زیبایی شناسی بورژوایی را به رادیکال ترین شکل ممکن به نقد می کشد و “هنرمندان” خود فروخته و ارزان مایه را که اهنگ های بی کیفیت سطحی تولید کرده و همچون عنتری بر روی سن حاضر می شوند، کسانی با اهنگ های ارزان قیمت و نمایش همزمان سینه و ران هایشان تماشاگران سطحی را حشری می کنند، به باد نقد می گیرد و می گوید، اگر قرار باشد من هم ناچار باشم مسائل عمیق اجتماعی که جهانیان را به ستوه اورده، مسائل و معضلاتی که بشریت با ان دست و پنجه نرم می کند و به معضلات تمام جهان تبدیل شده است، را کنار بگذارم و به جای ان در مورد مسائل سطحی و پرمتیو که کثافتی بیش نیستند، بخوانم، بهتر است از همین الان گیتارم را در اب انداخته که برای خود شنا کند و خودم هم بازنشسته شوم.

در مورد اشعار، اهنگ ها و موزیک بتینا وگنر می توان صد ها کتاب نوشت. عظمت کار وگنر در این است که مهمترین و دقیق ترین مسائل اجتماعی را در اهنگ هایی بسیار کوتاه به دقیق ترین شکل ممکن به تصویر می کشد و نوک تیز پیکان را به طرف سرمایه داری جهانی و مناسبات ساختاری که ارتجاعی ترین و سکسیستی ترین شکل از اشکال موسیقی را در سیستم “زیبایی شناسی” خود جای می دهند می گیرد و همزمان نقد رادیکال و دیالکتیکی خود را متوجه مردمی که تحت تاثیر “صنعت فرهنگ” حاکم از خود بیگانه شده اند، نیز می کند. دو لبه ی تیز نقد وگنر را می توان در اثار مارکسیستی به ویژه تز سوم مارکس در مورد فوئرباخ، ایدئولوژی المانی، و تزهای بلوم لوکاچ و دیگر اثار مارکسیستی مطالعه کرد.
وگنر در عین حال منتقد سرسخت پست مدرنیسم است. پست مدرنیسمی که از موزیسین های دلقک می خواهد به شکل عنتر یک بار در لباس زن و یک بار دیگر در لباس مرد ظاهر شوند، چون منطق بازار این است که تو خود را در قالب های متفاوت نشان دهی و در اشکال مختلف ظاهر شوی. نقد وگنر به این شکل از فتشیسم سرمایه داری را که پست مدرنیسم به عنوان روبنای ایدئولوژیک سرمایه داری متاخر و نئولیبرال تبلیغ و هدایت می کند، را به عنوان هموفوب یا ترنس فوب بودن ترجمه کرد، بلکه این نقد را باید در راستای نقد مارکس به فتشیسم و بیگانگی انسان برده ی سیستم مزدوری سرمایه دارانه در محیط کار خواند.

در زیر ترجمه ی این اهنگ زیبا را می اورم
ترجمه هایی که داخل پرانتز امده است تفسیر خودم از متن المانی برای بهتر فهمیدن تکست است.

حسن معارفی پور

اسم اهنگ این است:

“اگر اهنگ های من دیگر درست نباشند”
و کسی دیگر به من گوش ندهد
ان موقع گیتار را در آب انداخته تا شناور باشد
و خودم هم می رم پی کارم (دنیای موسیقی را برای همیشه کنار می گذارم و بازنشسته می شوم).

بیشتر کسانی که من می شناسم
انان زیبا به خاطر شغل شان می خوانند
تعدادشان به حدی زیاد است که من نمی توانم اسم شان را بیاوم
انان شهرت صداقت را با اهنگ هایشان به کثافت کشیده اند

بارها و بارها این سال را می شنوم: که چکار باید بکنم؟
چون صداقت “امکانات مالی و شهرت” نمیاورد
“بهم توصیه می کنند” که بهتر است چرندیات سطحی بخوانم
پولم را در بیاورم و نه نگویم.

انگاه بر روی سن رفته و
و یک اهنگ گهی می خوانم
هی ادم بهتر است که من پولی در نیاورم
به جای اینکه اهنگی را بخوانم که هیچ است.

همیشه هستند کسانی که اینگونه می خواهند چیز نشان دهند
انها در واقع نمی خوانند، بلکه خود را خالی (رها) می کنند
انان همیشه به این توتتجه می کنند، که هنگام تعظیم
بخشی از بدنشان را بیرون بیاندازند.

در حین اینکه سینه های و ران هایشان را نشان می دهند
این در حالی است که واقعیت های دیگری غیر از ان وجود دارند
که به خاطر این مشکلات و واقعیت ها تمام خلق ها گریه می کنند.
بدبختی این است که این خوانندگان: محبوب هستند.

من معتقدم، که این چنان تلخ نیست
که هر کسی مرا نخواهد (به اهنگ های من توجه نکند).
من نمی خواهم مثل یک ادم که دو جنسی بخوانم
که تابع سوال از قبل: که ایا این اهنگ شنونده دارد؟ باشم

اگر اهنگ های من دیگر درست نباشند
و هر کسی به من گوش بدهد
انگاه گیتار را در اب انداخته تا شناور باشد و
خودم هم می روم پی کارم (دنیای موسیقی را برای همیشه ترک می کنم و بازنشسته می شوم).

Bettina Wegner – Wenn meine Lieder nicht mehr stimmen Songtext

Wenn meine Lieder nicht mehr stimmen
und keiner hört mir zu
da lass ich die Gitarre schwimmen
und setze mich zur Ruh.

So viele Leute, die ich kenne
die singen schön und aus Beruf
zuviel, als dass ich Namen nenne
versaue der Ehrlichkeit den Ruf.

Wie oft hör ich: Was soll ich machen?
Ach, Ehrlichkeit bringt nicht viel ein
da sing ich lieber seichte Sachen
kassier mein Geld und sag nicht nein.

Dann stelle sie sich auf eine Bühne
und singen irgendwelchen Mist.
Mensch, besser dass ich nichts verdiene
eh ich was singe, was nicht ist.

Dann gibt’s noch solche, die was zeigen
die singen nicht, die machen frei
und achten drauf, dass beim Verneigen
vom Körper was zu sehen sei.

Vergessen über Brust und Beinen
dass es noch Wirklichkeiten gibt
worüber ganze Völker weinen.
Das Schlimme ist: Die sind beliebt.

Ich glaube, es ist nicht so bitter
dass mich incht jeder brauchen kann.
Ich will nicht singen wie ein Zwitter
nur vorher fragen: Kommt das an?

Wenn meine Lieder nicht mehr stimmen
und jeder hört mir zu
da lass ich die Gitarre schwimmen

und setze mich zur Ruh.