حسن معارفی‌پور

سیاسی، تحلیلی، تئوریک و انتقادی

حسن معارفی‌پور

“آژیتاسیون”

22405724_1504464426313868_3819194533608908885_n
برتولت برشت باند 18.صفحه ی 9
برگرفته از صفحه یPeter Schadt رفیق کمونیست و مبارز ما در جنبش کارگری و اتحادیه ی کارگری د گ ب
در کوپه ی (واگن) یک قطار یک جوان ابله کم شعور پرولتر در مورد روزنامه ی حزب صحبت می کرد و گفت که من با ان در بهترین حالت کونم را می شورم. یک رفیق با سن و سال در کمال ارامش به او جواب داد، که تو به زودی کونت از مغزت هشیار تر خواهد بود.
ترجمه ی: حسن معارفی پور

انتشار دانشنامه ی تاریخی انتقادی مارکسیسم به زبان چینی

دانشنامه ی تاریخی انتقادی مارکسیسم بزرگترین دانشنامه ی مارکسیستی حال حاضر جهان به زبان چینی منتشر شد.
روز 9 اکتبر 2017 در برلین جلسه یی تدارک داده شد، که در ان رفقای کمونیست و محقق چینی اعلام کردند که دانشنامه ی تاریخی انتقادی مارکسیسم را به صورت کامل به چینی ترجمه و منتشر کرده اند.
این موفقیت را باید به جنبش کمونیستی و رفقای کمونیست در چین که فعالانه در ترجمه و انتشار اثار تئوریک و کلاسیک مارکسیستی و ترجمه ی بزرگترین دانشنامه ی مارکسیستی حال حاضر جهان اکتیو هستند، تبریک گفت. من به شخصه به عنوان یکی از اعضای انستیوی برلین برای تئوری های انتقادی دست این رفقا را به گرمی می فشارم.
امیدوارم رفقای کمونیست و مارکسیست ایرانی در همکاری با این دانشنامه ی عظیم تئوریک و ترجمه ی ان همکاری لازم را به عمل اورند.

حسن معارفی پور

پست مدرنیسم یا پری مدرنیسم

به نظر من دلایل عروج پست مدرنیسم را باید در شرایط مادی و اجتماعی جامعه ی اروپا نگاه کرد، من در یک متنی پساساختارگرایی را به عنوان سکه ی مقابل ساختارگرایی و دو روی یک سکه ی محافظه کاری از نظر تئوریک معرفی کردم. هر نوع تحلیل در مورد تئوری مشخص و جهان بینی مشخص بدون توجه به شرایط مادی و اجتماعی جوامع، پشیزی ارزش ندارد. سطحی نگران اکادمیک با اتکا به تزهای ماکس وبر در امتداد “عقلانی” شدن جامعه، مفهوم کانتی بر این عقیده اند که جامعه ی اروپایی و دولت ها سر عقل امده اند و تفکرات و شیوه ی زیست مخالفان و دگراندیشان را به مرور پذیرفته اند. از طرف دیگر ما شاهد این مساله هستیم که هر روزه عرصه ی زندگی بر طبقات تحت ستم به ویژه مهاجران و پناهجویان و طبقه ی کارگر اروپا تنگ تر می شو، همچنین می بینیم در سطح نظری از گفتمان هایی مانند مالتی کالچرالیسم و پلورالیسم فکری صحبت می شود. این چه نوع “عقلانیتی است؟! دولت های اروپایی به صورت قانونی دارند ازادی همجنسگرایی و “ازدواج” همجنسگرایان و غیره را یکی پس از دیگری به رسمیت می شناسند و از این طریق می خواهند تصویر عقلانی تری از بورژوازی به نمایش بگذارند، اما همین دولت های نئولیبرال و شبه سوسیال دمکرات در سطح اقتصادی تعرض افسارگسیخته یی را به زندگی میلیون ها نفر اغاز کرده و به تا به شیشه کردن اخرین قطره ی خون طبقه ی کارگر دست بردار نیستند. با تعبیری که گرامشی برای “عقلانی شدن” بورژوازی به کار می برد، می توان این پروسه ی “مدرنیزاسیون” در سطح فرهنگی و اجتماعی را نوعی “انقلاب” پاسیو معرفی کرد. در واقع دولت های غربی بعد از جنگ هایی اول و دوم “جهانی” به خاطر منافع امپریالیستی و شوینیستی و گسترش سرمایه مالی به سراسر جهان، حاضر بودند جهان بشری را نابود کنند، تا کشورهای دیگر در سرزمین های دوردست خود را با الگوهای اقتصادی سرمایه داری هار تطبیق دهند. این سیاست جنگ طلبی که از جانب بانک ها و سرمایه مالی در سطح وسیع به کمک دولت های امپریالیستی و ارتش و نیروی هوایی و بمباران دیگر کشور ها و اشغال این سرزمین ها در گذشته زیر نام سیاست میلیتاریستی کلونیالیستی و امپریالیستی به پیش می رفت، امروز بعضا به شکل “عقلانی تر” و نرم تر برای نئولیبرالیزه کردن اقتصاد دیگر کشورها و ناچار کردنشان برای تن دادن به این الگوها به پیش می رود و بعضا مشاهده می کنیم که شورش های توده یی مردمان دیگر کشورها توسط الترناتیو های تا مغز استخوان فاشیستی و ضد بشری به مسیر ارتجاعی هدایت می شود و شورش و طغیان توده یی توسط این دولت ها از طریق تبدیل کردن پروسه ی طغیان به جنگ داخلی و الترناتیو سازی ضد بشری از جانب امپریالیسم به شکست کشانده می شود. نمونه ی لیبی، عراق و سوریه در سال های اخیر و در گذشته هم شیلی و ایران و اندونزی! امروز نئولیبرالیسم به مثابه ی یک الگوی اقتصادی هار و خونخوار در سطح “فرهنگی” پرچمدار اصلی گفتمان پست مدرنیستی است. دانشگاه ها از کمونیست ها و چپ ها یکی پس از دیگری پاکسازی می شوند و “رمانتیک های” پست مدرن جای انان را می گیرند. به مسیحیت و اسلام و فرهنگ عصر سنگی و توحش و بربریت در سطح نظری احترام گذاشته می شود و کمونیسم و سوسیالیسم از جانب همین “رومانتیک ها”ی پست مدرن، دگماتیسم خوانده می شود. در عمل اقشار فقیرتر مهاجران و پناهجویانی که از کشورهای اسلامزده امده اند، مورد تبعیض و ازار و اذیت قرار گرفته می شوند و در بهترین حالت برای کارهای پست و خدماتی بدون بیمه ی بازنشستگی به کار گرفته می شوند. نیروی کار ارزان کارگران خاموشی که تحت نام پناهجو به اروپا و غرب به عنوان بردگانی برای رفع بحران های اقتصادی و جبران تبعات این بحران ها به کار گرفته می شوند و پست مدرنیسم در مقابل این توحش و بردگی مدرن خاموش است و خفه خون می گیرد و حتی ان را تایید می کند. اگر هم اعتراضی از جانب پست مدرنیست ها صورت بگیرد در حد نق زدن و ناله و شکایت بر سر این است که “سفید پوست” ها نباید “سرور” باشند و مردم “رنگین پوست” هم حق دارند، زندگی کنند و غیره. نقد پست مدرنیسم از جامعه به یک نقد هویتی و سطحی تقلیل پیدا می کند و تناقضات این ایدئولوژی تا جایی گسترش پیدا می کند که هیچگاه سیستم بردگی نئولیبرالی را در سطح اقتصادی به نقد نکشد. بی دلیل نیست که پست مدرنیست ها حتی یک کتاب در مورد اقتصاد و نقد اقتصاد سیاسی منتشر نکرده اند. از لیوتار و فوکو و ادوارد سعید و دلوز و ژیژک و دیگران گرفته تا فرمت وطنی این ایدئولوژی ارتجاعی، چیزی در مورد نقد اقتصاد سیاسی برای گفتن ندارند. پست مدرنیسم یک نوع ابراز تاسف از سرخوردگی “اروپامحوری و ارورو سنتریسم” هم هست، بی دلیل نبود که میشل فوکو از خمینی به عنوان الترناتیو متفاوت، دفاع کرد و اعلام کرد که در بین اخوندها مناسبات هیرارشیک وجود ندارد و به همین خاطر به مدافع ارتجاعی ترین ارتجاعیون اواخر قرن بیست تبدیل شد. نمونه های دیگر و امروزی شان ژیژک این دیوانه ی بی شعور است که معتقد است انچه باید بورژوازی از ان ترس داشته باشد، “شبح مسیحیت” است و نه شبح کمونیسم. پست مدرنیسم نوعی ارزوی نیهلیستی برای بازگشت به دوران قبل از سرمایه داری و مناسبات عصر سنگی هم هست. نوعی ترس از پیشرفت تکنولوژی و گسترش تقسیم کار اجتماعی ووو. در واقع می توان از ده ها زاویه به این جنبش افسرده و سرخورده و ضد انقلابی و پرمتیو عقب مانده، ماقبل سرمایه داری و پری مدرن و نقد داشت. من در این جا سعی کرده از منظر اقتصادی و فلسفی تناقضات بنیادین این ایدئولوژی را در حد توان بر بشمارم

حسن معارفی پور

مجاهدین “کارگری” و بازتولید سنت پوسیده ی “شهید خوری”

Quelle: مجاهدین “کارگری” و بازتولید سنت پوسیده ی “شهید خوری”

مجاهدین “کارگری” و بازتولید سنت پوسیده ی “شهید خوری”

حزب کمونیست کارگری ایران بیانیه یی به مناسبت مرگ محمد جراحی صادر کرده است که در این بیانیه محمد جراحی این فعال کارگری که چند روز پیش دنیا بعد از سال ها مبارزه ی بی امان هم طبقه یی هایش را تنها گذاشت و برای همیشه چشم از جهان فرو بست، را به عنوان “کادر” حزب کمونیست کارگری معرفی کرده است. قبل از هر چیز ما لازم می دانیم اعلام کنیم که عضویت فعالین کارگری در احزاب سیاسی چپ و کمونیست و حتی توده ییست پدیده ی جدیدی نیست و هر گونه فعالیت سیاسی جدی برای تغییر وضع موجود به تحزب کمونیستی طبقه ی کارگری برای دگرگونی وضع موجود و سرکوب سرکوبگران در یک پروسه ی انقلابی و قهرامیز گره خورده است، اما حزب کمونیست کارگری ایران، نه حزبی است که برای به دست گرفتن قدرت سیاسی در پروسه ی انقلابی و سوسیالیستی تلاش می کند، نه کمونیست است و نه کوچکترین ربطی به منافع طبقه ی کارگر در ایران و جهان دارد. برای اثبات این ادعا چند نمونه از مواضع این جریان از گذشته تا امروز به صورت مختصر می اورم.

حزب کمونیست کارگری در دورانی که منصور حکمت هنوز زنده بود، تحت تاثیر 18 تیر 78، شدیدا به پوپولیسم چرخش پیدا کرد و مجذوب جنبش همه باهم “سرنگونی” شد! حزب کمونیست کارگری در دوران جنبش سبز به پرچمدار این جنبش ارتجاعی در خارج کشور تبدیل شد و ان را انقلاب “انسانی” خواند. این در تئوری مارکسیسم “تجدید نظر” ارتجاعی کرد و انقلاب انسانی را جایگزین انقلاب کارگری و سوسیالیستی کرد و هر نوع درک طبقاتی از اوضاع سیاسی و تحولات اجتماعی، انقلاب و قیام را کنار گذاشت. حزب کمونیست کارگری به همان سبک هخا هر روز به مردم بیانیه می داد، که بعد از تماشای فوتبال و مراسم اول ماه می و غیره جمهوری اسلامی را سرنگون کنند و هر بار اطلاعیه و فراخوان هایش به سنگ سخت می خورد! حزب کمونیست کارگری شورش های قومی در آذربایجان و لرستان و اهواز را در اعتراض به جوک های راسیستی رسانه های دولتی را انقلاب می خواند و به هر چیزی برچسپ انقلاب می زند. اعضای رهبری حزب کمونیست کارگری در ائتلاف جریانات و احزاب سلطنت طلب “سکولار-دمکرات” مرتجع و راسیست شرکت کرد و با افتخار در بوق و کرنا کرد!

حزب کمونیست کارگری راهی را می رود که سال های سال است سازمان ارتجاعی مجاهدین می رود. حزب کمونیست کارگری ایران در خارج کشور و به ویژه در المان از طریق دکانی که درست کرده و زیر نام این دکان “اکس مسلم” با راست های افراطی و فاشیست های المانی موازی حرکت می کند و چند سالی است که رسانه های فاشیستی و راسیستی در المان از خزعبلات اکس مسلم به عنوان یک چاشنی برای تبلیغات راسیستی و مسلمان ستیزانه شان استفاده کرده و می کنند و کار به جایی رسید که خانم مینا احدی نماینده ی اکس مسلم به زبان المانی بیانیه یی منتشر کرد و اعتراض کرد که جریانات راست بیش از این اجازه ندارند از نوشته های ایشان برای تبلیغات راسیستی خود بهره بگیرند.

حزب کمونیست کارگری نقدش به مذهب یک نقد آتئیستی است و از نقد لیبرال ترین لیبرال ها هم راست تر است. نقدی اولوسیونیستی و پوزیتویستی است و این حزب با سایه ها می جنگد، به جای اینکه نقد ماتریالیستی و مارکسیستی مذهب، یعنی نقد مذهب به عنوان یک نهاد که در شکل دادن به جهان نابرابر نقش برجسته یی دارد، را به پیش ببرد مشغول شمشیر کشیدن بر روی سایه هاست.

حزب کمونیست کارگری سال هاست در پوپولیسم غرق شده است و به هر طناب پوسیده یی برای پیدا کردن جایگاه اجتماعی، در ایران اویزان می شود و هر جنبش ولو ارتجاعی ایی را انقلابی می خواند. حزب کمونیست کارگری از جنگ در سوریه دفاع کرد و برای جنگ در ایران و تکرار فجایع جنگی در سوریه لحظه شماری می کرد. حزب کمونیست کارگری البته در شهید خوری و اپورتونیسم دست مجاهدین را از پشت بسته است. حزب کمونیست کارگری اهل کار جدی و کمونیستی نیست. یک قهوه خانه یی است که آدم ها دور هم جمع می شوند و نوروز را جشن می گیرند و سفره ی هفت سین می گذارند و در فستیوال “واژن” شرکت می کند و علیرغم اینکه می خواهد فرمتی “مدرن” از خود نشان دهد، در عمل جریانی شدیدا عقب مانده و راست است.

سازمان مجاهدین خلق سال های سال کودکانی که در شکم مادرشان، مادرانی که در ایران از خانواده های مجاهد بودند و توسط رژیم ترور می شدند، را به عنوان شهید مجاهد معرفی می کرد و امروز حزب کمونیست کارگری ایران همچون لاشخوری به سبک مجاهدین بر جنازه ی محمد جراحی نشسته است و مشغول جمع اوری اتوریته از طریق لاش خوری و شهید خوری است. محمد جراحی متاسفانه دیگر در میان نیست که از خودش دفاع کند و اعلام کند که ایا او در حزب کمونیست کارگری عضویت داشته یا نداشته است.

یک حزب سیاسی جدی کمونیستی، حزبی است که سازماندهی و فعالیت کمونیستی می کند تا  چیزی را به نفع بهتر شدن وضعیت زندگی توده ها انجام دهد، اما حزب کمونیست کارگری فعالیت سیاسی می کند که اخبار ان را در اینترنت و رسانه هایش منتشر کند و به شکلی اپورتونیستی و خرده بورژوایی با ان دکانش را اراسته کند.

ما این نوع فعالیت اپورتونیستی را نه تنها جدی نمی گیریم، بلکه باعث تنگ تر کردن حلقه ی فعالیت سیاسی برای فعالین سیاسی از جانب رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی می دانیم. جمهوری اسلامی سال های سال است که در تلاش است با محمود صالحی به عنوان فعال وابسته به کومه له از فعالیت های جدی اجتماعی و کارگری باز دارد، اما تاکنون مدرکی در این زمینه به دست نیاورده است و نتوانسته است فعالیت اجتماعی و سیاسی او را زیر نام فعالیت حزبی ممنوع کند. حزب کمونیست کارگری با این اقدام سکتاریستی دقیقا خلاف منافع طبقه ی کارگر ایران، هماهنگی و اتحاد طبقاتی این طبقه، طبقه یی که شد که زیر ضرب سرکوب و توحش و بربریسم جمهوری اسلامی است، عمل می کند.

ما از تحزب کمونیستی و تلاش برای به هم پیوستن اتحادیه های کارگری در ایران و سراسر جهان در قالب جریانات کمونیستی و رادیکال، دفاع می کنیم و معتقدیم که تنها از طریق حزب سیاسی پیشتاز و کمونیستی است که در مقاطع سرنوشت ساز تاریخی می توان قدرت سیاسی را به نفع طبقه ی کارگر دست به دست کرد، اما حزب کمونیست کارگری را به دلایلی که در این بیانیه امده نه کمونیستی و نه انقلابی می دانیم و نه این حزب را جریانی مناسب برای سازماندهی دهی طبقه ی کارگر می دانیم. حزب کمونیست کارگری یک جریان اپورتونیستی و اکسیونیستی است که هدفش از فعالیت سیاسی، پیشبرد امر مبارزه ی طبقاتی نیست، بلکه زدن مهر سازمانی خود به حرکات اکسیونیستی و شهید خوری است.

زنده باد اتحاد طبقاتی طبقه ی کارگر برای انقلاب کارگری و سوسیالیسم

هسته ی مرکزی صفحه ی گفتمان رادیکال

!پلی آموری یا پلی سکس

آنارشی جنسی رهایی نیست، فمینیست پست مدرن طاعونی برای جنبش زنان

من ماه ها در این زمینه (پلی آموری، چند عشقی) تحقیق کرده ام،اما هیچ گاه چیز دندان گیری به دستم نرسیده است، که بتوانم این کنسپت و شیوه ی زیست را به صورت تئوریک و فلسفی قبول کنم. قبل از هر چیز لازم می دانم چند چیز را اشاره کنم. مفهوم عشق آزاد برای اولین بار در تاریخ ادبیات بشری توسط یک “سوسیالیست” به اسم اینس آرماند به کار رفته است و من سال 2009 یک مقاله در زمینه ی اخلاق نوشتم که به این مساله هم اشاره کرده ام. مساله ی دیگر این است که پلی اموری عشق آزاد نیست. عشق ازاد مورد نظر اینس ارماند هم پلی اموری (چند عشقی) نبود، بلکه آزادی در روابط عشقی (بخوانید جنسی) بود.
لنین ان موقع در سوئیس در تبعید به سر می برد و زمانی که از این مساله باخبر می شود، که یکی از رفقایش قصد دارد جزوه یی در زمینه ی “عشق آزاد” منتشر کند، بعد از خواندن جزوه نامه یی به او می نویسد و از نقطه نظری بسیار دقیق جزوه ی او را نقد می کند و ایشان هم از انتشار این جزوه منصرف می شود. لنین اعلام می کند که اگر “عشق آزاد” را به معنی ازادی از سنت و مناسبات سنتی، مذهبی، عقب مانده، روستایی و پیش پا افتاده و قضاوت های اخلاقی ارتجاعی در نظر بگیریم، کمونیست ها مدافعان اصلی عشق ازاد هستند، اما اگر منظور از عشق ازاد نوعی انارشی جنسی و لاابالی گری در مسائل جنسی است، در واقع ان نه تنها عشق ازاد نیست، بلکه نابودی عشق جنسی و رومانتیک است.

انگلس مدت ها قبل در کتاب منشاء خانواده به این مساله اشاره می کند که چند همسری، محصول جوامع پیش پا افتاده ی غیر مدرن با مناسبات تولیدی غیر سرمایه داری است و سرمایه داری تک همسری را برای بازتولید نابرابری های اجتماعی و حفظ مالکیت بر فرزندان و انتقال ارث و شناخت پدر کودک اختراع کرد، اگرچه تک همسری برای انگلس در مقابله با مناسبات جنسی پولی گامی، یا چند زنی که معمولا محصول جوامع فئودالی و مناسبات تولیدی ماقبل سرمایه داری و بربریستی بودند، یک گام به پیش بود، اما او تک همسری بورژوایی را با فحشای ابدی در بیشتر روابط زناشویی مقایسه می کند. مساله ی پولی اموری در سال های اخیر بیشتر در بین نیروهای انارشیستی و پانکیست ها که متاثر از جنبش دانشجویی 67 و 68 به ویژه گرایشات پست مدرنیستی این جنبش بودند و تحت تاثیر انارشی جنسی پست مدرنیستی، برای به حداکثر رساندن “لذت جنسی” و برای شکستن دیوار “تک عشقی” و عشق رومانتیک که از نظر این جریان ایده یی محافظه کارانه بود و “بورژوایی” محسوب می شد، شکل گرفت. از نقطه نظر فلسفه ی عشق و مارکسیسم و حتی فلسفه ی عشق هگل و سایر متفکران جدی منهای پست مدرنیست ها، نیهیلیست ها و انارشیست ها، عشق جنسی و رمانتیک یکتا همسرانه است. یعنی شما نمی توانید همزمان عشق تان را بین چند نفر تقسیم کنید.

مطرح کردن این ادعا که من همزمان عاشق چند نفر هستم اشتباه گرفتن عشق با میل جنسی است. میل جنسی می تواند هر چیزی باشد، اما میل جنسی به تنهایی عشق نیست، اگر میل جنسی عشق بود، کسانی که با تن فروش می خوابند، باید عاشق ترین ها باشند و یا تن فروش هایی که روزانه حداقل با 15 تا 30 نفر می خوابند را باید به عنوان بزرگترین عاشقان تاریخ به رسمیت بشناسیم.

یک انسان شناس امریکایی به اسم هلن فیشر در این زمینه با تمرکز روی مسائل انسان شناسانه و مساله ی زن و روابط عشقی کارهای جدی ایی انجام داده است که خواندن ان می تواند به رفع بسیاری از سوء تفاهمات کمک کند. حرف حساب هلن فیشر مانند بسیاری از متفکران جدی حوزه ی مسائل عشقی و جنسی این است که عشق یکتاهمسرانه است، اما تمایل به روابط جنسی غیر عشقی و داشتن احساس به دیگران زمانی که فرد در رابطه ی عشقی هم به سر می برد، مساله یی کاملا عادی است، اما هیچ انسان عاقلی زندگی رمانتیک و عاشقانه ی خود را قربانی پانزده دقیقه سکس خارج از روابط عاشقانه (زمانی که فرد در یک رابطه ی عاشقانه با همسرش است)، نمی کند. (سردرستی و غلط بودن این مساله می توان بحث کرد).

در کلیت خود اگر بخواهم به عنوان کسی که در این زمینه تحقیقات میدانی و تئوریک انجام داده ام، اظهار نظر کنم و در مورد سکس گروهی و ضربدری و انارشی جنسی بنویسم، می توانم با امار و ارقام هم ثابت کنم، که بیشتر کسانی که در روابط پولی اموری (بخوانید پولی سکس) هستند، از تنهایی شدید روحی رنج می برند و به مشکلات روانی زیادی گرفتارند. زمانی که تجربیات این انسان ها را بررسی می کنم، از یک نوع نا امنی و تنهایی شدیدی رنج می برند. اکثریت قریب به اتفاقشان بارها و بارها به روانشناس و روانپزشک مراجعه کرده و ترس و پانیک خود را با روانکاوان و روانپزشکان در میان گذاشته اند. انها همیشه از یک چیز می نالند و ان نبود امنیت در عشق است. بیشترشان نمی توانند به یک نفر اعتماد کامل کنند، درگیری های زیادی در بین پارتنرها صورت می گیرد که اغلب بعد از مدتی به جدایی می کشد. این گروه ها بیشتر گروه های ایزوله ی صوفی مسلک انارشیست نمای متاثر از طاعون پست مدرنیسم، که هیچ بهایی برای عشق بین دو انسان قائل نیستند و به سبک فروید، جهان را در الت تناسلی شان خلاصه کرده اند، هستند.

لنین در مصاحبه با کلارا زتکین می گوید که روانکاوی فروید را باید برای همیشه به زباله دان انداخت، چون در تلاش است کل مشکلات جهان را در سکس خلاصه کند.

یک روانشناس مارکسیست به اسم سوزانه روزنتال در مورد مارکسیسم و روانشناسی نظرات مشابهی در مورد فروید و فرویدیسم مطرح کرده است. در کلیت خود این سبک زندگی، اغلب تنها “سبک زیستن و امیزش” است و هیچ گونه تئوری، منطق، عقلانیت و فلسفه یی پشت آن نیست. نه با مناسبات تولیدی سرمایه داری خوانایی دارد و نه ذره یی ترقی خواهی و رهایی به نفع زن یا مرد در ان وجود دارد.

اگر پولی سکس رهایی می اورد باید این انسان هایی که این گونه روابط دارند، احساس خوشبختی می کردند، پس چرا اغلب در افسردگی مطلق و ناامنی شدید به سر می برند. اگر پلی سکس می تواند به رهایی زن بینانجامد، هیچ کس به اندازه ی تن فروش ها پلی سکس ندارند، پس چرا رها نیستند! اتفاقا برده ترین برده ها تن فروشان هستند.

بی دلیل نیست که اغلب کسانی که در این گروه ها هستند، بعد از مدتی از پولی اموری سرخورده شده و دنبال پارتنر ثابت گشته و به کلی گذشته ی خود را فراموش می کنند. نوشیدن الکل و استفاده از ال اس د و ماری جوانا در بین گروه های پولی اموری در سطح فجیع رایج است.

اغلب این انسان ها از نوعی از خودبیگانگی شدید رنج می برند، ولی چون هنوز پارتنر مناسب پیدا نکرده اند، در این گروه ها می مانند. البته لازم است که عشق ازاد، روابط باز و غیره را از پولی اموری جدا کرد و به درستی توضیح داد، چیزی که در هیچ کدام از این گروه صورت نمی گیرد. به قول رفیقی این نوع “چپ” های سوفیست تنها چپ های بغلی هستند و با بغل کردن و بغلی دادن، نه زنی ازاد می شود و نه مناسباتی تغییر می کند. به نظر من این موضوع اینقدر بی اهمیت و حاشیه یی است که به اندازه ی گوزیدن پاپ در مستراح کلیسای واتیکان ارزش نقد و بررسی دارد. اگر این گروه ها ادعای چپ بودن نمی کردند و موی دماغ من نمی شدند، من هیچ وقت باهاشون سرشاخ نمی شدم و وقت خود را به نوشتن در این زمینه اختصاص نمی دادم. بگذار در توهم خود ارگاسمشان در سکس گروهی را با رهایی اشتباه بگیرند. سوفیسم و مدیتیشن، مذهب و مواد مخدر، پولی اموری و سکس گروهی و انارشی جنسی برداشت مشابهی در مورد رهایی بشر و به ویژه رهایی زن دارند. برای نقد این مناسبات باید به نقد پست مدرنیسم این طاعون دنیای امروز رفت. پست مدرنیسم چیزی جز بی خودی و بیهودگی و از خودبیگانگی بشر و نابودی عقلانیت، چیزی جز لاابالی گری سیاسی و جهالت و حماقت برای بشریت نوید نداده است.

حسن معارفی پور

اینجا یک مقاله در این زمینه به فارسی ترجمه شده است. توجه ی شما را به خواندن این مقاله جلب می کنم

http://dojensgara.org/2017/09/21/3580

!انقلاب اکتبر، “مامای”تاریخ

اگر تعبیر مارکس در مورد قهر یعنی نقش نقش قهر در پروسه ی انقلابی به مثابه ی مامای تاریخ را بپذیریم، باید قبول کنیم که انقلاب اکتبر، به عنوان شکستن قهرامیز دیوار ارتجاع بورژوازی، با کمترین تلفات انسانی، مامای تاریخ بشری بود و هست. لنین و بلشویک ها در پروسه ی پیچیده ی دوران جنگ “جهانی اول”، در شرایطی که وطن پرستی و ناسیونالیسم به عنوان سیاستی امپریالیستی از جانب دولت ها و احزاب سوسیال دمکراتیک بورژوایی از یک طرف در سطح وسیع تبلیغ  می شد و در شرایطی که به قول لنین بانک ها و سرمایه ی مالی به عنوان حامیان اصلی سیاست امپریالیستی به دنبال فتح جهان بودند و سیاست های میلیتاریستی را در سطح اقتصادی و جهانی به بشریت تحمیل می کردند، از طرف دیگر، همچنین  در شرایطی که ناسیونالیسم و میهن پرستی و احساسات کثیف ضد بشری و راسیستی از جانب دولت ها و حامیان سیاست امپریالیستی در سطح ملی تبلیغ می شد، توانستند، با بلند کردن پرچم انترناسیونالیسم و شعارهای “صلح، نان و آزادی” علیه امپریالیسم جهانی و شوینیسم داخلی و خارجی به مقابله برخیزند و نقش بهترین “مامای” تاریخ تا امروز دنیا را ایفا کنند. لنین را باید به خاطر فلسفه و ماتریالیسم پراتیکش، به خاطر درایت و کاردانی و مشی و متدولوژی کمونیستی اش و عمل به موقعش به عنوان بهترین قابله ی تاریخ بشر به رسمیت شناخت و جایزه ی بهترین “مامای” تاریخ لازم است به این سیاستمدار کاردان، کمونیست، انقلابی، رادیکال و عمیق تعلق بگیرد. لنین دقیقا مانند پزشکی عمل کرد، که با عمل سزارین هم مادر و هم بچه را از مرگ حتمی نجات داد. انقلاب اکتبر در واقع بهترین و موفق ترین عمل سزارین در تاریخ بشری است، چون هر تاخیری در این عمل می توانست جامعه را به طرف نابودی ببرد و فجایع انسانی عظیمی در پی داشته باشد.

انقلاب اکتبر بی گمان بزرگترین رویداد تاریخ بشری است. این انقلاب نقطه عزیمت پرولتاریا برای به دست گرفتن سرنوشت سیاسی خویش بود. انقلاب اکتبر همانطور که جان رید نشان می دهد، تحولی بود که جهان را لرزاند[1]. جهانی که در جنگ بین امپریالیست ها غرق شده بود، تنها می توانست با چنین انقلابی از پایین و به رهبری یک حزب کمونیستی وفادار به منافع و ارمان پرولتاریا به عنوان تنها طبقه ی انقلابی، جامعه غرق میلیتاریسم و ارتجاع را از بربریت برای یک مقطع زمانی مشخص نجات دهد. در مورد انقلاب اکتبر هزاران رساله و صدها کتاب نوشته شده است. از نقطه نظر کمونیستی و دفاع از ضرورت این انقلاب به ندرت کسانی را می توان یافت که بدون هیچ گونه تزلزلی از ضرورت انقلاب دفاع کرده باشند. شاید اثاری که در دفاع از انقلاب اکتبر نوشته شده اند و بدون هیچ اما و اگر وتبصره یی ضرورت و حقانیت این رخداد ضد اوانتوریستی و در عین حال ضروری و آوانگارد، تاریخ را تایید کرده باشند، کمتر از صد کتاب باشند. طارق علی ده کتاب مهم در این زمینه معرفی کرده است که دو کتاب تروتسکی (تاریخ انقلاب روسیه) و جان رید (ده روزی که دنیا را لرزاند) از زمره ی این کتاب ها هستند[2]. او همچنین به نقش بنیادین جزوه ی تزهای اوریل لنین به عنوان یک تز سلبی و اثباتی اشاره می کند که در راهنمایی پرولتاریا و دیگر طبقات اجتماعی تحت ستم برای پیشبرد انقلاب اکتبر نقش حیاتی ایفا کرده است[3]. در بین چپ های سوسیال دمکرات، کم نبودند کسانی که لنین را به ماجراجو بودن و عدم تطابق لنینیسم با کمونیسم مارکس و اراده گرا و دیکتاتور بودن متهم می کردند، کم نیستند کسانی که انقلاب اکتبر را با کودتای بلشویکی مقایسه کرده و نقش پرولتاریا و حزب بلشویک در عظیم ترین پروسه ی انقلابی تاریخ مبارزات کارگری در جهان را تا حد کودتا تقلیل داده و ان را انکار کرده و می کنند و کم نیستند کسانی مانند “مارسل موس” “انسان شناس” که تفکرات لیبرالی و ضد کمونیستی خود را تحت نام ضدیت با بلشویم، به خاطر “خشونت طلبی” این جنبش و دولت بلشویکی و نبود آزادی برای “بازار” آزاد، اعلام کرده اند[4]. تمام انتقاداتی که از جانب راست به بلشویسم شده است، از کائوتسکیست ها و پوزیتویست ها گرفته تا کلکتویست ها و انارشیست ها، از پاسیفیست ها و دمکرات ها، تا طرفداران فئودالیسم و سلطنت، از چپ های ملی و ناسیونالیست، تا فاشیست ها و غیره، تنها و تنها در خدمت ارتجاع بورژوایی بوده است و ذره یی از ترقی خواهی در این نقدها وجود ندارد. بسیاری از این انتقادات که بخشا از جانب سوسیال دموکراسی صورت گرفته است، نشان می دهد که درک این نیروها از سوسیالیسم مبتذل، سطحی، مکانیکی، پوزیتویستی، اپورتونیستی، ابلهانه و شدیدا راست و پاسیفیستی است. رزا لوگزامبورگ اگرچه بخشا بر سر یک سری مواضع با لنین مخالف داشت، اما با دیدن پژواک و تاثیرات این انقلاب، مواضعش را در قبال اقدام به موقع بلشویک اصلاح کرد و به انتقاد از خود پرداخت. لنین از نقطه نظر لوکاچ هشیار ترین سیاستمدار، تئوریسین و شخصیت انقلابی بود که فلسفه اش بیشتر از انکه در خدمت تفسیر جهان قرار بگیرد، به تغییر جهان پرداخت و کمک کرد. لوکاچ اگرچه در اوایل به خاطر تاثیر پذیرفتن از فلسفه ی بورژوایی هگل “خشونت انقلابی” بلشویکی را “خلاف” “فلسفه ی اخلاق” و “آزادی” خواند، اما سریعا با پیگیری رویدادهای بعد ا زانقلاب به مدافع پر و پا قرص لنین و لنینیسم تبدیل شد[5]. طرفداری لوکاچ از لنین تا جایی پیش رفت که مخالفانش او را به استالینیست بودن متهم کردند، به همین خاطر ناچار شد، کتابی تحت عنوان مارکیسسم و استالینیسم[6] منتشر کند، تا به این ترهات ضد کمونیستی جواب دهد.

انقلاب اکتبر بی هیچ چون و چرایی در نتیجه ی پراکسیس انقلابی حزب پرولتری بلشویک ها و فعالیت های تئوریک و پراتیک لنین و سایرین صورت گرفت. انقلاب اکتبر در عین حال یک نه ی بزرگ به سیاست های جنگ طلبانه ی دولت های امپریالیستی بود و سازماندهی بلشویک ها در میان سربازان و پاسخ دادنشان به خواسته ها و مطالبات سربازانی که از جنگ بیزار بود، در قالب شعار ها، مطالبات و راه حل های بنیادین همچون پایان جنگ، باعث جذب سریع سربازان به بلشویک و تنفر شدید این سربازان از احزاب سوسیال دمکراتیک شوینیست جنگ طلب شد. نفش “شخصیت ها” در انقلاب اکتبر بی نهایت برجسته است. لنین و تروستکی، کولنتای و دیگران شخصیت های برجسته ی این انقلاب بودند. اگر این شخصیت ها و سخگویان پرولتاریا و مدافعان دهقانان فقیر و بی چیز در حزب بلشویک به انقلابیگری سوسیالیستی و رادیکالیسم همچون سایر نیروها پشت می کردند، نسل لنین هیچ گاه انقلاب را تجربه نمی کرد. لنین در تب و تاب انقلابی زمانی که خودش در تبعید به سر می برد، همواره به رهبری حزب بلشویک و اعضا و کادرها در داخل مقاله و تلگراف می فرستاد، که تحت هیچ شرایطی با رژیم کرنسکی سازش نکنند. یکی از این تلگراف ها را اینجا نقل می کنم:

تاکتیک ما: عدم اعتماد به و عدم حمایت از حکومت جدید و موقت (کرنسکی). “کرنسکی شدیدا مشکوک است؛ مسلح شدن پرولتاریا تنها ضمانت؛ انتخاب سریع شورای پتروگراد، عدم اتحاد با دیگر احزاب.
تلگراف به پتروگراد.
اولیانف” ترجمه از متن المانی حسن معارفی پور[7]

این تلگراف کوتاه به پتروگراد به خوبی عدم توهم لنین به دولت کرنسکی و اعتقاد او به مسلح شدن پرولتاریا برای انقلاب و در هم شکستن ماشین دولتی و عدم اتحاد با اپورتونیسم را نشان می دهد و همین تلگراف و متون دیگری از جمله تزهای آوریل چاشنی های انقلابی ایی بودند که بر باروت خشم توده ی مردم متنفر از سیستم حاکم در روسیه، دولت کرنسکی و سلطنت مطلقه و به طور کل مناسبات سرمایه داری که بخشا روبنای فئودالی خود را حفظ کرده بودند، اتش گشودند و تئوری انقلاب اکتبر شدند.

لنین در تزهای اوریل با صراحت انقلابی تمام قلم می راند و از حاکمیت پرولتاریا، ثبت و ضبط املاک زمینداران بزرگ و ملی کردن این زمین ها سخن می راند و پرولتاریای و دهقانان بی چیز و سربازان را برای عدم سازش با بورژوازی و اپورتونیست ها، علیرغم هرگونه رفورمی که دولت ممکن است به ان تن دهد، فرا می خواند. لنین همانجا از حاکمیت شورایی پرولتاریا و سربازان از پایین به بالا و الغای کلیه ی سازمان های سرکوبگری پلیس و ارتش صحبت می کند. لنین در همین تزها اعلام کرد که بلشویک ها باید فورا اعلام کنگره کرده، و انترناسیونال را تجدید کرده و همچنین اسم حزب را از عوض کنند، چون سوسیال دمکراسی با انترناسیونال دوم تداعی می شود و بیشتر رهبران انترناسیونال دوم به کمونیسم و طبقه ی کارگر و انترناسیونالیسم پشت کرده اند، به همین خاطر لازم است که اسم حزب را حزب کمونیست گذاشت. لنین به عنوان رهبری تیزبین و معتقد به ماتریالیسم پراتیک، معتقد بود که اگاهی طبقاتی را باید از خارج به درون توده های کارگر و زحمتکش برد و منتظر رسیدن خودبخودی توده ها به اگاهی نبود. لنین در این شکی نداشت که طبقه ی کارگر نمی تواند به صورت مکانیکی به اگاهی طبقاتی برسد، لذا در چه باید کرد؟ سال ها قبل از انقلاب، ضرورت پس زدن ایدئولوژی بورژوایی را از طریق آژیتاسیون و تبلیغات کمونیستی حزب پیشتاز طبقه ی کارگر، مطرح کرد و همچون کائوتسکی ها در دام تحلیل های خوشباورانه و پوزیتویستی رسیدن خودبخودی طبقه ی کارگر به اگاهی پرولتری و سوسیالیستی نیفتاد. او اگرچه به خاطر مطرح کردن این نظریات از جانب سوسیال دمکراسی آلمانی که لوگزامبورگ ان را تعفنی بیش نمی دانست، مورد نقد و بایکوت شدید قرار گرفت، اما صراحت بیان لنین، دفاع راسخانه اش از انقلاب، سوسیالیسم و کمونیسم او را به موقعیت قوی ترین شخصیت کمونیست در تئوری بعد از (مارکس و انگلس) و عمل  در تاریخ تحولات بشری ارتقا داد.

اولا پلنر یکی از تاریخدانان مارکسیست در کتابی که تحت عنوان “رزا لوگزامبورگ و لنین، شباهت ها و تفاوت هایشان” به نقل از لنین در تاریخ 26 اکتبر 1917می نویسد که: “لازم است با فجایع خطیر و پیش رو به مبارزه برخیزیم، زمانی که مساله ی توحش و بربریت جنگ، پیش روست و همزمان مساله ی وضعیت اضطراری توده ی مردم، که جدا از فجایع جنگی نیست، مقابل ماست. لنین در ادامه می نویسد اگر طبقه ی کارگر و دهقانان در این شرایط بحرانی به دفاع از سوسیالیسم برنخیزند، سوسیالیسم به شکست خواهد انجامید.[8]

انقلاب اکتبر با تمام  نقطه ضعف هایش با تمام نقدهایی که از زاویه ی کمونیستی ممکن است به ان وارد شود، باید بدون هیچ تبصره یی مورد دفاع تمام کمونیست های واقعی در سطح جهانی باشد. اگر مارکس در ابتدا به کمون پاریس امید چندانی نداشت و این تحول را زودرس خواند، زمانی که کمون را تجربه کرد، در آثار متفاوت ضمن نقد کمونیستی تجربه ی کمون، به راسخنانه ترین شکل ممکن به دفاع از ان پرداخت و انگلس کمون را به عنوان اولین تجربه ی یک انقلاب کارگری و سوسیالیستی معرفی کرد. مارکس و انگلس با تمام انتقاداتی که به کمون، به خاطر عدم به کارگیری قهر انقلابی و تشکیل دولت یعنی دیکتاتوری پرولتاریا از جانب رهبران کمون پاریس و پایین بودن مشارکت زنان در کمون داشتند، در عین حال ان را ستایش کردند و اگر این دو انقلاب اکتبر و نقش پرولتاریا و زنان و دیکتاتوری پرولتاریا را با چشم خود مشاهده می کردند و تمام مشکلاتی که کمون داشت، اما توسط لنین به صورت تئوریک و در عمل رفع شد را می دیدند، انقلاب اکتبر را هزاران بار بیشتر شایسته ی دفاع و قدردانی می دانستند. لنین با درایت راسخنانه ی خود ضمن تکمیل تئوری دولت مارکسیسم و عملی نمودن دیکتاتوری پرولتاریا، زمینه را برای مشارکت زنان در سطح رهبری این انقلاب و در کمیته ی رهبری حزب بلشویک و حزب کمونیست شوروی، به مراتب در سطح وسیع تر از کمون مهیا کرد و زمینه های رسیدن به سوسیالیسم را در یک جامعه ی نسبتا عقب مانده مانند شوروی مهیا کرد. لنین شورش ضد انقلاب سفید و  جنبش های اجیر لیبرالی و انارشیستی کرونشتات را در اوج فقر و کمبود آذوقه و بحران اقتصادی و جنگ “جهانی” به بهترین شکل ممکن سرکوب و کنترل کرد و از عروج دوباره ی بورژوازی جلوگیری کرد. لنین همچنین کارهایی که بورژوازی متزلزل سلطنتی و دولت موقت کرنسکی توانایی پیشبرد ان را نداشت، با سیاست اجتماعی کردن زمین و تلاش برای از بین بردن فاصله ی شهر و روستا و ملی کردن صنایع و کمونیسم جنگی در دوران های سرنوشت ساز تاریخی عملی کرد، اما او همیشه از تبدیل شدن فاز اول سوسیالیسم و دیکتاتوری پرولتاریا به نوعی سرمایه داری دولتی و خروج از ریل سوسیالیستی هراسان بود و همیشه هشدار ان را می داد.

بازگشت ارتجاع بورژوایی در پوشش ناسیونالیسم روسی، صنعتی شدن سریع روسیه با مایه گذاشتن از نیروی کار طبقه ی کارگر و استثمار دولت بر این طبقه، حاکم کردن فضای پلیسی بر جامعه، گولاگ و بروکراسی عظیم دولتی، دیکتاتوری حزب به جای طبقه و دیکتاتوری فرد استالین و قتل عام بزرگترین متفکران حزب بلشویک و اکثریت قریب به اتفاق کمیته ی مرکزی این حزب، جنایی کردن دوباره همجنسگرایی، مساله یی که در دوران لنین آزاد شده بود، جنگ امپریالیستی “جهانی” دوم و تمرکز شوروی روی تسلیحات جنگی به جای پاسخگویی به نیازهای حیاتی و اقتصادی طبقه ی کارگر و به جای تلاش برای خوشبختیی جامعه، سوسیالیسم در یک کشور، ایزوله شدن انقلاب بعد از شکست انقلاب 1919در المان و القای روحیه ی ناسیونالیسم روسی به جای انترناسیونالیسم پرولتری، دفاع از جنبش های ملی مذهبی از جانب استالین و بازماندگانش به جای سرمایه گذاری روی  طبقه ی کارگر جهانی، خشونت وحشیانه و پلیسی علیه طبقه ی کارگر روسی، از بین بردن ازادی های دمکراتیک حتی برای طبقه ی کارگر، از بین بردن شوراها و کنترل از پایین در دوران استالین، ادامه ی سیاست های ناسیونالیستی و بورژوایی استالین از جانب خروشچف و بعدها برژنف، گلاستنوست و پروستریکا و پذیریش برنامه ی نئولیبرالی در دوران گورباچف و بعدها فروپاشی شوروی در دوران یلتیسین همه و همه موضوعاتی هستند که باید از نقطه نظر کمونیستی به نقد و بررسی کشیده شوند. متاسفانه بیشتر نقدهایی که تاکنون به شوروی شده است از نقدهای پل باران تا پل سوئیزی و ای اچ کار و دیگران و حتی تروتسکی از زاویه یی کمونیستی صورت نگرفته است. در میان نقد هایی که به شوروی شده است می توان اثار تونی کلیف را به عنوان یکی از بهترین اثار در این زمینه معرفی کرد. در چپ ایران هم می توان بولتن به سوی سوسیالیسم حزب کمونیست سابق ایران، به ویژه نوشته های حکمت در مورد شوروی را به عنوان منابعی غنی برای نقد سوسیالیستی و کمونیستی تجربه ی شوروی معرفی کرد و همچنین کتاب های محمد قراگوزلو نویسنده ی مارکسیست و فعال سیاسی در داخل ایران.

 اگر بخواهم این مطلب را خلاصه کنم به نقل قولی از محمد قراگوزلو ان را به پایان می رسانم و ان این است: “تحلیلت را از انقلاب اکتبر مطرح کن تا بگویم کجا ایستاده ایی” [9]

در واقع می توان گفت خود این جمله یی که از مقاله ی محمد قراگوزلو نقل کرده ام بیانگر این است که ما در کجا ایستاده ایم. ایا به جناح بورژوایی با تمام تفاوت هایش متعلق هستیم یا در کنار پرولتاریا و طبقه ی کارگر ایستاده ایم! لنین ثابت کرد که تنها با شجاعت و راسخی و درک درست از اوضاع و عمل به موقع است که می توان تاریخ خود را ساخت و جهان را از افتادن به ورطه ی نابودی نجات داد.

مخالفان کمونیسم بگذار بر تپل و دهل انتی کمونیستی خود زیر نام “نقد لنینیسم” و در واقع نقد کل کمونیسم بکوبند، انان تنها چیزی را با این عمل ثابت می کنند و ان سواری دادن به بورژوازی و توجیه توحش و بربریت سرمایه داری، زیر نام زودرس بودن انقلاب. جهان ما سال هاست در بربریت عظیمی غرق شده است و انقلاب اکتبر تلاشی برای بیرون اوردن از لجناب بربریت محض بود که متاسفانه به صدها دلیل که در این مقاله نمی گنجد و فرصت مناسب تری برای تحلیل می طلبد، شکست خورد، اما امید به تغییر با ابزار پراکسیس انسانی، امید به ساختن سرنوشت و تاریخ خود همچنان در اعماق جامعه همچون اتش زیر خاکستر و در دل جنبش های کارگری و اجتماعی در سطح جهانی فوران می کند و هر ان ممکن است، تحرکات رادیکال اجتماعی، “افسانه های بورژوایی” بورژوازی در مورد اینکه “سرمایه داری پایان تاریخ است”، “بازار آزاد تنها راه حل است”، “خودخواهی در ذات انسان است” و خزعبلاتی از این قبیل که شب و روز از مدیای رسمی بورژوایی و توسط چکمه لیسان این نظام یعنی بروکرات ها، اساتید دانشگاه ها، مبلغین مذهبی و غیره، در دانشگاه ها و اکادمی ها و اماکن مذهبی و کلا در سطح وسیع اجتماعی پخش می شوند، را حباب روی اب کند و بشریت را با عمل انقلابی، مسلحانه و به موقع به سوی رهایی و سوسیالیسم هدایت کند. ما کمونیست های پراتیک راسخانه در تلاشیم به جای داد و فریاد ها و نق زدن ها و اخلاقی کردن نقد به وضع موجود به سبک صوفی مسلکان خیر طلب و سوسیالیست های تخیلی و انارشیست ها و کلا خرده بورژوازی “خیر”، امید را به اگاهی طبقاتی و اگاهی طبقاتی را به سازمان سیاسی و حزب پیشتاز طبقه ی کارگر تبدیل کنیم و از این مسیر برای سرنگونی نظم بی نظم موجود بکوشیم.

حسن معارفی پور

هایدلبرگ 04.10.2017

انقلاب اکتبر یکی از گام های اساسی بشر برای رهایی

http://www.mlwerke.de/re/re.htm

[2] برای مطالعه ی مقاله ی طارق علی: به لینک زیر مراجعه کنید

https://www.theguardian.com/books/2017/apr/12/top-10-books-about-the-russian-revolution-tariq-ali?CMP=share_btn_fb

[3] لنین، تزهای آوریل

https://www.marxists.org/farsi/archive/lenin/works/1917/tezhaye-avril.pdf

[4] مراجعه شود به کتاب Marcel Mauss Schriften zum Geld Suhrkamp Verlag Herausgegeben von Hans Peter Hahn 2014 S 184

[5] مقاله یی از لوکاچ در باره ی بلشویسم: منتشر شده در سایت شخصی من https://hassan-maarfipour.com/2017/05/page/2/

[6] Lukacs. Georg, Marxismus und Stalinismus, Herausgegeben von Ernesto Grassi, Universität München کتاب به زبان المانی است

[7]و به رهبری حزب بلشویک    تلگراف لنین از تبعید به پتروگراد

https://hassan-maarfipour.com/%d8%aa%d9%84%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%81-%d9%84%d9%86%db%8c%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d8%aa%d8%a8%d8%b9%db%8c%d8%af-%d8%a8%d9%87-%d8%ad%d8%b2%d8%a8-%d8%a8%d9%84%d8%b4%d9%88%db%8c%da%a9/

[8] Plener, Ulla, S 84ff Rosa Luxemburg und Lenin, Gemeinsamkeiten und Kontroversen, ترجمه ی نقل قول از المانی از خودم

[9] محمد قراگوزلو، انقلاب اکتبر در بزنگاه تاریخ

جلال طالبانی اپورتونیست دنیای رئال پولیتیک بدون محاکمه رفت!

Quelle: جلال طالبانی اپورتونیست دنیای رئال پولیتیک بدون محاکمه رفت!

جلال طالبانی اپورتونیست دنیای رئال پولیتیک بدون محاکمه رفت!

 

راستش من هیچ وقت آرزوی مرگ هیچ جلادی را بدون محاکمه نمی کنم. جلادان و صاحبان قدرت در هر کجای این دنیا باید در دادگاه های انقلابی توده یی محاکمه شوند و برای هر کدام از انان متناسب با جرایمی که مرتکب شده اند، احکام عادلانه و انقلابی صادر شود. جورج لوکاچ فیلسوف و نظریه پرداز مارکسیست دراثر مشهور خود به اسم “تزهای بلوم” مباحثی را در مورد “تاکتیک و اخلاق” به بحث می گذارد، که در نقض مباحث قبلی او هستند. لوکاچ زمانی که سال 1918 به صورت اتفاقی به مارکسیسم روی اورد، خوانش “نئوکانتی” و هگلیستی خود را شدیدا نقد کرد و مباحثی که در مورد نقض اخلاق در رویداد “اعدام” های انقلابی بلشویکی نوشته بود، در همین کتاب پس گرفت و سیستم فلسفی جدید در مورد فلسفه ی اخلاق بنیان گذاشت، که تاکنون از جانب “فلاسفه” اخلاق بورژوازی مورد نقد شدید قرار گرفته می شود. از نظر لوکاچ هر انسانی با اعمال روزمرگی خود، با انتخاب های سیاسی اش، با بی تفاوتی اش در مقابل رئال پولیتیک می تواند یک مجرم باشد و باید در مقابل اعمال فردی اش پاسخگو باشد و انسان به عنوان فرد لازم است، اعمالش تابع خوشبختی اجتماعی جامعه باشد. کسی که اگاهانه از نظر لوکاچ یا حتی نا اگاهانه از بورژوازی دفاع می کند،لازم است به صورت فردی و اخلاقی (وجدانی) در قبال تمام جنایات امپریالیستی ایی که بورژوازی جهانی خلق می کند، پاسخگو باشد. همانطور کسی که کمونیسم را انتخاب می کند و با انتخاب فردی اش به ضرورتی پاسخ داده است، که در خدمت خوشبختی جمعی توده ی مردم است و از لحاظ اخلاقی و وجدانی به وظیفه ی خطیر خود در قبال دیگران عمل کرده است.
در اینجا نقل قولی از لوکاچ می اورم: نقل قول به صورت عکس است و از کتاب تزهای بلوم لوکاچ صفحه ی 25 و 26 متن فارسی و ترجمه ی امید مهرگان گرفته شده است.

جلال طالبانی یک فرد معمولی نیست، جلال طالبانی یک سیاستمدار مرموز است که هزاران جنایات را در پرونده ی خود ثبت کرده است. در مورد زندگی نامه ی جلال طالبانی و خصوصیات پرمتیو و عقب مانده اش نمی خواهم چیز زیادی بنویسم، اما تنها یک چیز را بگویم و ان این است که جلال طالبانی حاضر بود تمام بشریت را قربانی شکم پارگی خودش کند. اردلان عبداله یک کتاب نوشته است به اسم “خه باتی پیشمرگایه تی یا کاره سات و مالویرانی” (مبارزه ی پیشمرگ یا فاجعه و خانه خرابی) که در ان به صورت کوتاه به بررسی زندگی نامه طالبانی و دیگر سرکردگان کرد هم پرداخته است و تمام خصوصیات فردی انان را در این کتاب اورده است. در این کتاب تا دلت بخواهد خزعبلات وجود دارد، اما در بسیاری از مواقع از همین خزعبلات می توان واقعیاتی دقیق بیرون کشید. در مورد طالبانی می نویسد که او زمانی که در بغداد دانشجوی رشته ی حقوق بود، به خاطر شکم پارگی علیرغم اینکه پدرش ماهیانه پول زیادی در مقایسه با پولی که دیگر دانشجویان از خانواده یشان می گرفتند، برایش می فرستاد، بعد از کلاس درس، کفش مردم را در خیابان های بغداد واکس می زد، تا پول شکمش را در بیاورد. سر همین شکمش جلال طالبانی یک بار اشپزش را از زندانی کرد، چون اشپزش یک رون بوقلمونی که جلال طالبانی در یک وعده کل بوقلمون را می خورد را خورده بود. از اطرافیان مام جلال شنیده ام که هیرو همسرش همیشه در مهمانی ها مراقب بود که مام جلال بیش از حد نخورد و هرازگاهی مثل یک بچه ی رودار که حرف پدر و مادرش را گوش نمی داد، با او برخورد می کرد. خلاصه کنم کسی که دنیا را در شکمش خلاصه کند، بی گمان انسان سالمی نیست و نمی تواند در سیاست هم به وظیفه ی “اخلاقی” فردی خود عمل کند.

جلال طالبانی زمانی که از رهبری حزب دمکرات کردستان عراق به رهبری ملا مصطفی بارزانی به همراه ابراهیم احمد پدرزنش و دیگران انشعاب کرد، در واقع خود را مائویست می دانست و راهنمای چپ میزد. “چه باید کرد؟” لنین می خواند و “از دولت و انقلاب” لنین را نقل قول می اورد. تحولات زیادی در بین چپ سنتی چه در عراق چه در ایران و چه در سراسر جهان اتفاق افتاد و این چپول های پلاسیده که زمانی تحت تاثیر انقلاب شوروی و انقلاب دهقانی در چین بودند را به مسیر ارتجاعی ترین رژیم ها و الگوهای اقتصادی سرمایه داری برد. چپ سنتی در منطقه به دنبال صنعتی کردن جامعه بود و ایده هایش شدیدا الوده به ایدئولوژی “سوسیالیسم” واقعا ناموجود در شوروی و چین بود. بخشا هم از جنبش های “رهایی بخش” “ملی” در امریکای جنوبی تاثیر پذیرفته بودند. بررسی تمام این موضوعات در این مقاله نمی گنجد. اما این را بگویم که جلال طالبانی از یک چپ پوپولیست و یک شخصیت یاغی در اپوزیسیون ایل بارزانی به مرور زمان به یکی از مجریان سیاست ملیتاریسم امریکا در خاورمیانه تبدیل شد و خود و حزبش به یک نیروی گانگستری برای نابودی خاورمیانه و عراق تبدیل شدند. جلال طالبانی شخصیتی بی نهایت متناقض نما داشت. او هم در مقر کومه له قورمه سبزی زهر مار می کرد و هم روز بعد با سران جمهوری اسلامی نشست می داشت. هم به احزاب اپوزیسیون ایرانی کمک مالی می کرد و هم نیروهای جمهوری اسلامی را برای زدن این احزاب کمک می کرد. جلال طالبانی مانند سکه یی بود که پشت و رو نداشت. با اوجلان دوست بود ولی می گفت که هنوز زوده کردهای ترکیه به کوردی صحبت کنند. انسانی بی شخصیت، دیکتاتور منش در عین حال دلقک، ناسیونالیست و قومپرست بود. قتل عام کمونیست های حزب کمونیست کارگری به دستور او و نوشیروان مصطفی و در نتیجه ی تن دادن به سیاست های جمهوری اسلامی صورت گرفت. هیچ حزب سیاسی ایی در کردستان عراق وجود ندارد، که اتحادیه ی میهنی کردستان عراق به ان جنگ تحمیل نکرده باشد. نیروهای مختلف پوزیسیون و اپوزیسیون در کردستان عراق اتحادیه ی میهنی کردستان عراق یعنی همان حزب مام جلال را سگ هار خطاب می کردند.

جلال طالبانی در خلق تمام فجایعی مانند فاجعه ی شیمیایی حلبچه، حمله ی امریکا به عراق و کشتار میلیون ها نفر در نتیجه ی جنگ امپریالیستی امریکا در عراق، جنگ عشیره یی داخلی بین حزب خودش و حزب عشیره یی بارزانی، کشتن بالای بیست هزار زن به خاطر مسائل ناموسی، اسلامیزه کردن کردستان، کشتاره کمونیست ها و فعالین سیاسی از جانب حاکمان اقلیم و ترور فعالین سیاسی و غیره سهیم است و حیف شد که این مردک هزار چهره بدون محاکمه رفت. ما نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم.

حسن معارفی پور
هایدلبرگ
03.10.2017

Bild könnte enthalten: Text

Bild könnte enthalten: Text

!سرمایه داری “متعارف” و معضل “اپوزیسیون” بورژوایی

حسن معارفی پور

در حقیقت بخش زیادی از نیروهای موسوم به اپوزیسیون در خارج کشور از گرایشات درون خود نظام به رژیم جمهوری اسلامی نزدیک تر بوده و هستند. این نیروها بخشی از بدنه ی رژیم اند که همچون تپاله یی به بیرون از حوزه ی قدرت سیاسی به خاطر یکه تازی ولایت فقیه در گذشته پرت شده و به “اپوزیسیون” پیوسته اند. اینا در طول سی و هفت سال گذشته مدام در تلاش برای “متعارف” کردن بورژوازی نیمه دولتی ایران بوده و همواره به طرق مختلف تلاش می کنند که این رژیم خونخوار بورژوایی را متقاعد کنند که الگوهای اقتصادی بانک جهانی و صندوق بین المللی پول را بپذیرد، اگر حتی رژیم ایران مانند رژیم پینوشه، ترکیبی از فاشیسم و نئولیبرالیسم باشد، که هست، باز هم این نیروها امیدشان را به “متعارف” کردن بورژوازی ایران از دست نخواهند داد.
معمولا هر گاه صحبت از الترناتیو و سوسیالیسم می شود، همین نیروها و همین طرفداران طرفدار بازار ازاد، اعلام می کنند که الترناتیو وجود ندارد و سوسیالیسم شکست خورده است و جوابگو نیست!!! اما زمانی که ازشان سوال می کنید که ایا نئولیبرالیسم جوابگو است؟ باز هم به یک تناقض جدی می رسند. انها می گویند که نئولیبرالیسم هم تاکنون نه تنها در ایران، بلکه در غرب و به خصوص کشورهای اروپایی نتوانسته است کاملا موفق شود که دولت رفاهی را براندازد و بازار ازاد خالص مورد نظر ما را که به نفع انگل هایی از جنس خودمان است، نوید دهد!
اینکه نئولیبرالیسم شکست خورده است و اینکه مردم دیگر از این الگوی ضد بشری که به مراتب وحشیانه تر و جنایت کارانه تر از فاشیسم هیتلری عمل کرده است، بیزارند و اینکه در دوره ی نئولیبرالیسم کمتر از دوره ی فاشیسم جنایت صورت نگرفته است و معیشت طبقات تحت ستم گرو گرفته شده است، برای هر کس که با مسائل سیاسی و اجتماعی جهان معاصر اشنا باشد، روشن است، اما اینکه این “اپوزیسیون” انگل و این میکروب هایی که همواره مشغول بند و بست با دولت های جنایتکار غربی هستند، همچنان نئولیبرالیسم را به عنوان یک الگوی اقتصادی که توسط ان گلوی طبقه ی کارگر و زحمتشکان بیشتر فشار داده می شود، و به مثابه ی الترناتیو “مناسب” برای متعارف کردن اقتصاد ایران معرفی می کنند، زیادی خنده دار است.
بورژوازی حاکم در ایران که خود نه متحد حاکمیت بلکه خود حاکمیت است، که به ناچار در طول ۳۰ سال گذشته از دوره ی طرح سازندگی رفسنجانی تا دوره ی اصلاحات حکومتی دوم خرداد و تا دوره ی سیاه نئولیبرالی پینوشه ی ایران یعنی احمدی نژاد و اخیرا دوره ی حکومت اسید و اعدام خیابانی روحانی، به هر طریق ممکن سعی کرده است که اقتصاد ایران را متناسب با ساز اقتصاد جهانی کوک کند و الگوهایی که بانک جهانی و صندوق بین المللی پول در دوره های مختلف دیکته کرده و می کنند را به عنوان الگوهای مناسب برای نئولیبرالیزه کردن اقتصاد ایران اجرا کند، اما به خاطر بافت مذهبی حاکمیت ایران و پایبندی بیت رهبری و ولایت فقیه به شریعت اسلامی همواره دولت ایران در دوره های مختلف به تناقضات جدی با بخشی هایی از حاکمیت که خود را نماینده ی شریعت اسلامی می داند روبرو بوده است. سر همین مسائل، بین بورژوازی حاکم در ایران که یک مافیای زنجیره یی از اقوام و فامیل و اشنایان بیت رهبری است، کشمکش های جدی وجود داشته که خود این کشمکش ها فراکسیون هایی درون حاکمیت ایران به وجود اورده است. بنابراین برخلاف تصورات ساده لوحانه ی بخشی از نیروهای چپ و راست، کشمکش جناح های رسمی و غیر رسمی مختلف جمهوری اسلامی نه تنها جنگ زرگری نیست، بلکه کشمکشی جدی بین فراکسیون های بورژوازی دولتی ایران و نتیجه ی کشمکش های جهانی ایی است که ایران هم به عنوان شکلی از اشکال بورژوازی به ان وارد شده است.

رقابت بورژوازی جهانی و تلاش ایران برای وارد شدن به عرصه ی رقابت
در دنیای بورژوازی و طبقاتی بورژوازی، دولتی می تواند موفق باشد که با وارد شدن به عرصه ی رقابت بتواند سود تولید کند و از طریق پس انداز این سود سرمایه گذاری را وسعت بخشد. بدون شک بایکوت اقتصادی و تحریم های مختلف نقش زیادی در تضعیف بورژوازی ایران داشته است و قدرت مانور ایران را شدیدا در عرصه ی بین المللی و منطقه یی کاهش داده است، اما بزرگترین قربانیان خود تحریم اقشار ضربه پذیر جامعه و ستمکشان و در یک کلام طبقه ی کارگر بوده است. بورژوازی ایران علیرغم خصلت انحصار طلبانه اش و واگذاری بخش عظیمی از سرمایه های دولتی و خصوصی به سپاه پاسداران به مثابه ی خشن ترین جناح بورژوازی ایران توانسته است نوعی از مافیای اقتصادی بی رقیب را در ایران ایجاد کند و در این میان سرمایه دارن خصوصی که تلاش رقابت با سرمایه داران دولتی مانند سپاه پاسدارن را داشته اند، یکی پس از دیگری به بهانه های امنیتی از عرصه ی رقابت خارج شده و با سر نیزه ی اطلاعات و پلیس روبرو بوده اند. عدم امنیت برای سرمایه ی خارجی در سی و چند سال گذشته و حاکم بودن سرمایه داری مافیایی رژیم ایران و تلاش برای قلع و قمع کردن هر رقیب خصوصی، از دلایل محدودیت سرمایه گذاری از طرف سرمایه داران خارجی در ایران بوده است. از طرف دیگر رژیم ایران به روشنی به این پی برده است که برای ماندگاری خود نظام صرفا به زور سرکوب و اعدام و خشونت در سطح داخلی نمی تواند روند لیبرالیزه شدن اقتصاد خود را پیش ببرد، لذا ناچار شده است برای اینکه وجهه ی بین المللی خود را عوض کند و در جایگاه بورژوازی “متعارف” قرار بگیرد، تا حدود زیادی جنوساید و کشتار فله یی انسان ها را کاهش دهد و به کشتار موردی و زندانی کردن فعالین سیاسی اکتفا کند.

مساله ی هسته، شمشیر داموکلس
بدون شک رژیم ایران با توجه به وضعیت تولید کارخانجات این کشور و پایین امدن قیمت نفت در نتیجه ی تحریم ها و غیره، قدرت اقتصادی دست یافتن به کلاهک هسته یی را نداشته و ندارد، بنابراین شعبده بازی غرب بر سر مسائل هسته یی و توافقات لوزان و وین حول تحریم ها و مسائل هسته یی تنها و تنها بر سر یک مساله است و ان تلاش برای متقاعد کردن ایران برای پذیرش برنامه ها و الگوهای اقتصادی بانک جهانی و صندوق بین المللی پول و باز کردن مرزهای ایران به روی سرمایه داران خارجی و نه مساله ی مسلح شدن به سانتریفویژ هسته یی است، بی دلیل نبود که هنوز امضای توافقات لوزان و وین خشک نشده بود که سرمایه داران غربی در بازهارهای ایران سرمایه گذاری کرده و از نیروی کار ارزان، برای تولید سود چند برابر در مقایسه با کشورهای خودشان بهره می گرفتند. این حماقت محض است که فکر کنیم که گزینه ی حمله ی نظامی به ایران از روی میز دولت های غربی برداشته شده است. دولت های غربی از گزینه ی حمله ی نظامی و احتمال عملی کردن ان همواره به عنوان اهرم فشاری بهره می گیرند که از طریق ان جمهوری اسلامی را ناچار کنند که به مطالبات اقتصادی غرب تن در دهد. بدون شک شاخه هایی از نظام به ویژه اطرافیان رهبر و ولایت فقیه تمایلی به رابطه اقتصادی با دولت های غربی ندارند و سر هیمن مساله بود که ک اف سی در تهران بعد از چند روز پلمپ شده و غذای ان “حرام” اعلام شد، اما از طرف دیگر شرایط ویژه بین المللی و تلاش ایران برای کسب سود بیشتر و وارد شدن به عرصه ی رقابت بین المللی دول نئولیبرال ایجاب می کند، که جناح های نئولیبرال اسلامی در حاکمیت ایران، همیشه تبصره هایی را برای “حلال” اعلام کردن تجارت و وارد شدن به عرصه ی رقابت با غرب به قانون اساسی اضافه کنند. بنابراین در چنین شرایطی، قانون اساسی جمهوری اسلامی که “مشروعیت” خود را از شریعت اسلام می گیرد، همواره مورد بازبینی مجدد قرار می گیرد، تا جایی که بسیاری از بندهای ان تبدیل به خزعبلات فرمال و غیر قابل کاربرد می شود. مورد دیگر تغییر یک روزه ی کلیت قانون اساسی و تنظیم روابط ایران بر طبق الگوهای اقتصادی نئولیبرالی برای حاکمیت ایران غیر ممکن است، به هیمن خاطر رفت و امد و بند و بست و و داد و ستد با غرب و تلاش برای راه اندازی “گفتگوی تمدن” ها و “تنظیم یارانه ها” ( حذف سوبسید ها) و “نرمش قهرمانانه” همه و همه عقب نشینی های تحمیلی جمهوری اسلامی در مقابل بورژوازی جهانی بوده و هستند.

“اپوزیسیون” بورژوایی و استخوان لیسی!
نیروهای موسوم به اپوزیسیون بورژوایی در ایران جملگی از سلطنت طلب گرفته تا مشروطه خواه و سوسیال دمکرات و ناسیونالیست و قومپرست و غیره و غیره همچون “سگ” وفاداری به نظام هستند که در مقابل یک تکه استخوانی که رژیم جلوشان پرت نکرده است، دم تکان می دهند و اب از لپ و لوچه شان اویزان می شود. تمام این نیروهای سر یک چیز با هم متفق القول اند و ان این است که برای لیسیدن استخوانی که رژیم بالا نگه داشته است، از یک طرف به دامن جمهوری اسلامی بیفتند و از طرف دیگر به خیابان و دولت های تروریستی در سطح جهانی متوسل شوند!! قصد من توهین به کرامت حیوانی سگ نیست!

رفت و امد “قانونی” نیروهای “اپوزیسیون” بورژوایی به ایران
رژیم ایران از هر طریقی در پی کسب سود است. سال ها پیش استفاده از ویدیو حرام اعلام شد، ماهواره ممنوع بود و رژیم در به در دنبال ماهواره می گشت، استفاده از اینترنت مکروه بود و بسیاری از سایت ها فیلتر بوده و هنوز هم هستند، اما رژیم ایران برای کسب سود ناچارا خود وارد تولید در این عرصه ها شده است و اتفاقا ماهواره تولید کرده و صادر هم می کند. رژیم ایران خود اینترنت را فیلتر کرده و از طرف دیگر فیلتر شکن تولید کرده و می فروشد.
رژیم ایران سر بازگشت بیش از شش میلیون ایرانی به ایران و رفت و امد این انسان ها به داخل کشور برای جذب توریست و کسب سود از طریق شرکت های هواپیمایی ایرانی سرمایه گذاری هنگفتی کرده است و در پی داغ کردن بازار شرکت هواپیمایی ایران ایر است و قوانین جدیدی برای بازگشت پناهندگان سیاسی به خارج کشور تصویب و اجرا کرده است. یکی از این قوانین امکان بازگشت ایرانیانی که در ده سال گذشته در خارج کشور هیچ گونه فعالیت سیاسی ایی نداشته اند به ایران است. بسیاری از رهبران و اعضای سازمان های احزاب بورژوایی جزء این نیروها محسوب می شوند و بدون کوچکترین مشکلی به ایران رفت و امد دارند و حتی جریان ارتجاعی توفان هم شامل این سازمان ها می شود.
به دنبال این طرح در دوره ی خاتمی سیل بازگشت میلیونی توریست های ایرانی مقیم اروپا و امریکا ووو به ایران شروع شد و در این راستا رژیم جمهوری اسلامی توانسته است در طول چند سال اخیر میلیاردها دلار سود به جیب بزند.
از طرف دیگر این رژیم سعی می کند از این طریق به غرب نشان دهد که ان صورت خونین و الوده اش به مرور تغییر کرده و تبدیل به یک دولت بورژوایی “متعارف” مانند ترکیه و برزیل شده است!!!! نتیجه گیری اگر بخواهم از این مبحث مهم به یک نتیجه گیری کلی و اصولی برسم باید بگویم، که در ایران برخلاف غرب بورژوازی حامی دولت نیست، بلکه دولت خود بورژوازی است. شاید توضیح این مساله کمی اسان نباشد، اما بی گمان می توان گفت که بالای شصت درصد از صنایع و درامد ایران در دستان کثیف انحصارگران سپاه پاسدارن خوابیده است. مساله ی دیگر این است که مافیای انحصاری حاکم بر ایران و عدم امکان برای سرمایه گذاری سرمایه داری داخلی و خارجی، علیرغم وجود نیروی کار ارزان، سرمایه داران ایرانی سرمایه ی خود را به کشورهای خارج از ایران منتقل کرده و سرمایه دارن خارجی در طول سی و چند سال گذشته به ندرت در ایران سرمایه گذاری کرده اند.
مساله ی دیگر این است که نیروهای موسوم به اپوزیسیون بورژوایی تنها و تنها مشکلشان با حاکمیت این است که ان ها را در پروژه ی دزدی قانونی و دولتی شرکت نمی دهد. این نیروها تنها می خواهند از پروژه ی استثمار طبقه ی کارگر در ایران سهم ببرند و در پروسه ی تولید سهیم باشند.
مساله ی دیگر گسترش گفتمان “متعارف” شدن اقتصاد ایران به بین نیروهای چپ است و چپ های ایرانی طوری در این زمینه صحبت می کنند که انگار با “متعارف” شدن سرمایه داری نیمه دولتی ایران که دولت در مقام صاحب صنایع و مواد خام نفتی و غیر نفتی قرار گرفته است، جامعه ی ایران “سوسیالیستی” و یا حداقل “دمکراتیزه” می شود! این تصور به غایت خام ابلهانه و بعضا اپورتونیستی و ضد انقلابی است و نیروهایی که از اقتصاد نئولیبرالی دولتی یا غیر دولتی “متعارف” دفاع می کنند، تفاوتی با نیروهای بورژوایی موسوم به اپوزیسیون ندارند.
اگر در غرب پارلمانتاریسم و ازادی های نیم بندی بیان و عقیده و دمکراسی پارلمانی چپ جامعه ی غربی را فاسد و ضد انقلاب کرده است، اتفاقا در ایران برای رسیدن به هر تغییری ولو جزئی راهی جز در هم کوبیدن کلیت نظام جمهوری اسلامی و نابودی کلیت ساختار دولتی و بسیج و سپاه و ارتش وجود ندارد. بنابراین کسانی که موعظه ی “متعارف” شدن جمهوری اسلامی را می کنند و به “نپ” در اپوزیسیون معتقدند و مردم را به رفتن پشت این یا ان جناح از بورژوازی ایران( بورژوازی دولتی و نمیه دولتی) در خدمت و برای “متعارف” کردن بورژوازی “رانت خوار” نفتی ایرانی دعوت می کنند، فراتر از “اپوزیسیون” بورژوایی نرفته و حتی در بسیاری مواقع راست تر از جناح های درونی حاکمیت هستند.
اینکه رژیم ایران به ناچار و تحت فشارهای اقتصادی بین المللی و منطقه یی، از اصلاح درونی و “نرمش قهرمانانه” و غیره و غیره صحبت می کند و اینکه ناچارا تحت تاثیر فشارهای داخلی تا حدود زیادی قدرتش برای کنترل انتشار اثار مارکسیستی را از دست داده است، نه نتیجه ی “دمکراتیکزه” شدن و “متعارف” شدن نظام، بلکه همانطور که گفته شد، محصول شرایط جهانی، منطقه یی، داخلی و تلاش ایران برای سرمایه گذاری و کسب سود بیشتر در تمام عرصه ها از جمله انتشارات، است. بنابراین کسانی که رژیم جمهور اسلامی را با رژیم جنایتکار شاه مقایسه می کنند و عدم ازادی انتشارات در دوران رژیم شاه را نقطه ضعف رژیم سابق و نشانه ی دیکتاتور بودن ان رژیم و عدم کنترل کامل بر انتشارات در دوران الان جمهوری اسلامی را نوعی امتیاز به نفع رژیم فعلی و معیار” ازادی” به حساب می اورند، به همان اندازه در اشتباه اند که نیروهای چپ ایرانی ازادی پوشش و وجود تن فروش خانه و کاباره در دوران رژیم شاه را سمبل “ازادی” و حجاب اسلامی دوره ی فعلی را سمبل عدم ازادی در ایران به حساب می اورند!! در صورتی که این گونه بررسی ها انسان را دچار تناقضات مطلق فکری و هنجاری می کند. هر نیروی سیاسی که بخواهد از سطح قضایا شروع کند و به عمق برود در همان سطح همچون حباب روی اب باقی خواهد ماند و زود خواهد ترکید.
هر نیروی سیاسی، هر فردی، هر کمونیستی و هر انسان چپی که بخواهد جامعه را از موضعی غیر از موضع نقد اقتصاد سیاسی سرمایه داری نگاه کند، در نهایت دچار تناقضات ابلهانه خواهد شد و به طرفدار این یا ان جناح بورژوازی افسار گسیخته ی شاهنشاهی و یا اسلامی خواهد شد.