نکاتی در مورد رفراندوم در کردستان عراق

Quelle: نکاتی در مورد رفراندوم در کردستان عراق

نکاتی در مورد رفراندوم در کردستان عراق

من در تمام زندگی سیاسی و مبارزاتی ام توهمی به ناسیونالیسم کرد به عنوان یک جنبش ارتجاعی نداشته و در اینده هم نخواهم داشت. از نقطه نظر من ناسیونالیسم تا زمانی می تواند برای خود مشروعیت دست و پا کند که در قدرت نیست، زمانی که در قدرت باشد و به سبک هر دولت دیگری به شدیدترین شیوه منافع توده های تحت ستم جامعه را لگدمال کند، ان موقع است که توده ی مردمی که برای ناسیونالیسم و دولت-ملت کوشیده بودند، به طور واقعی و بر روی زمین سفت متوجه خواهند شد که ناسیونالیسم و میهن پرستی و قومپرستی دردی از درد طبقه ی کارگر و ستمکشان دوا نخواهد کرد و تاکنون هم در هیچ جای دنیا دوا نکرده است.
بدبختی مردم ساده لوح نه تنها در کردستان، بکله در کل جهان این است که به جای بررسی تئوریک و فلسفی هر مقوله یی، می خواهند به شکلی تجربه گرایانه هر چیزی را خود شخصا ازمایش کنند و اگر پروسه یی که ازمایش می کنند موفقیت امیز نبود، بعد به فکر الترناتیو دیگری می افتند. این تصور سالوسانه، ابلهانه، حماقت محض و یک برداشت عاطفی با اخلاقیات پیش پا افتاده، بدون درک تئوریک، فلسفی و رادیکال از سیاست است.
کردستان عراق و رفراندوم
من بارها و بارها اعلام کرده ام که مشروعیت ناسیونالیسم کرد در کردستان عراق به شکاف قومی، قبیله یی نمایندگان این جنبش با دیگر اقوام و “ملیت” های ساکن عراق و کشورهای دور و بر گره خورده است و “ستم ملی” در کردستان عراق برای ناسیونالیسم کرد همیشه یک بهانه و یک کارت سبز برای بازخرید مشروعیت سیستم و مناسبات عشیره یی و فئودالی حاکم است که فرم یک سیستم بورژوایی و “پارلمانتاریستی” را به خود گرفته است، اما در ماهییت فئودالی باقی مانده است. در این هم شکی ندارم که در گذشته ستم ملی و تبعیضات قومی از جانب حکومت عراق در دوران صدام حسین و قبل از ان بر مردم کرد رفته است، اما حکومت های سرکوبگر به تمام اقشار و طبقات اجتماعی ستم می کنند و کردها در این مورد استثنا نیستند. ستم مضاعفی که در گذشته بر کردهای عراق رفته است، به دلیل مسائل قومی و “ملی” پدیده ی روشنی است، اما یکی از دلایل این ستم مضاعف از جانب صدام حسین مقاومت همین نیروهای ناسیونالیست در کردستان بود که تسیلم پروسه ی اسمیلاسیون و تعریب رژیم فاشیست عراق نشدند و به حق هم نشدند. اینکه این نیروها خود در گذشته و الان تا چه اندازه مرتجع و عقب مانده بودند، مساله ی دیگری است، اما هر کس به هر بهانه یی فاشیسم رژیم بعث و سیاست تعریب و قوم زدایی این رژیم خونخوار را توجیه کند، بی گمان یک فاشیست است. امروز در سایه ی حکومت مذهبی و قومی حاکم بر عراق که کردها خود بخشی از حاکمان هستند صحبت کردن از “ستم ملی” در شرایط فعلی اپورتونیستی است، اما تصمیم برای بیرون امدن از کشمکش های منطقه یی و به ویژه بیرون امدن از زیر اتوریته ی جمهوری اسلامی و دولت ترکیه و غیره، یک گام به پیش است و از این زاویه می توان گفت که اگر نتیجه ی رفراندوم به تشکیل دولت بیانجامد، که بعید است، بار این کشمکش ها کمتر خواهد شد.
ناسیونالیسم قومی آلترناتیو ناسیونالیسم سلطه گر نیست
تصور ابلهانه ی دیگری که وجود دارد این است که برخی از نیروهای چپ و راست بر این عقیده اند که ناسیونالیسم کرد می تواند، آلترناتیو یک حکومت فاشیستی از جنس رژیم بعث یا رژیم فاشیست ایران باشد. این تصور اگرچه در بسیاری از مواقع خام اندیشی توده ی مردم را نشان می دهد، اما طرح این مساله از جانب احزاب و جریانات سیاسی راست و چپ، جایگاه طبقاتی و جنبشی انان را در جامعه نشان می دهد. جریان چپی که معقتد است که باید پروسه ی انقلاب سوسیالیستی و کارگری را به پروسه ی بعد از تشکیل دولت-ملت های جدید تعویق انداخت، یک جریان رفورمیست سوسیال دمکرات است و دست کائوتسکی و حزب سوسیال دمکرات المان در دوران جنگ جهانی اول را از پشت بسته است. زمانی که الترناتیو انقلابی در جامعه هم وجود ندارد، نمی توان به امید انقلاب سوسیالیستی هر گونه تغییرات را پس زد. چپ سنتی ضرورت انقلاب را به فقر و فشار بیش از پیش بر طبقات فرودست گره می زد و معتقد بود که هر چه فشار بیشتر باشد، امکان انقلاب بیشتر است. این چپ درکی سفیهانه از انقلاب داشت. انفجار اجتماعی گرسنگان را انقلاب خواندن همانقدر عقلانی است که شورش بربریستی داعش را انقلاب نامیدن!
جریانات راست و ناسیونالیست و قومپرست کردستانی همواره با اشک تمساح ریختن برای مردم کرد و شلوار کردی و تخم مرغ “کوردی”، “اخلاق و هویت” کوردی در پی کسب مشروعیت از طریق برانگیختن احساسات ناسیونالیستی و قومی مردم بودند و این ها همواره شکاف و کشمکش های طبقاتی را در جامعه پنهان نگه داشته اند و مسائل قومی و مذهبی و زبانی و پوشش و غیره را برجسته کرده اند. این احزاب نمایندگان طبقات مسلط در جامعه هستند و هیچ ربطی به منافع اقشار و طبقات تحت سلطه در جامعه ندارند.
بارزانی و رفراندوم
عشیره ی بارزانی یک عشیره ی مطلقا مرتجع، خونخوار، انسان کش، انتی کمونیست، ضد زن، مذهبی، مردسالار ووو است. این عشیره از طریق سیطره ی نظامی و دستیابی به اسلحه و امکانات لجستیکی به کمک دولت های مرتجع منطقه در گذشته و تا امروز سلطه ی خود را به زور تفنگ به مردم کردستان عراق و به ویژه منطقه ی بارزان و بادینان تحمیل کرده است و جواب هر اعتراضی را با گلوله داده است و می دهد. این عشیره فعالین چپ و کمونیست و رهبران اتحادیه ی کارگری از جمله شاپور و قابیل از اعضای رهبری حزب کمونیست کارگری وقت عراق را در روز روشن در شهر اربیل به گلوله و چاقو به قتل رساند، سردشت عثمان را به خاطر اینکه در یک روزنامه ی دیواری دانشگاه نوشته بود که عاشق دختر بارزانی است، ربودند و جنازه اش را بیرون شهر انداختند. سال ها مشغول کشتار و قتل عام گریلاهای پ ک ک بودند که در حال جنگ با دولت تروریست و فاشیست ترکیه بودند و همواره منافع پ ک ک را به دولت فاشیست ترکیه می فروختند. جنگ داخلی در کردستان را با قبیله ی طالبانی شروع کردند و موجب اوارگی بیش از یک میلیون نفر از مردم کردستان، کشته شدن شش هزار نفر تنها و تنها سر مساله ی قدرت و نابودی مدنیت در جامعه و فقر و بدبختی میلیون ها نفر شدند. این عشیره در کنار عشیره ی طالبانی در کشتن چند هزار زن ( بالای 12 هزار زن بر طبق امارهای امنستی انترناسیونال) و بیش از بیست هزار زن بر طبق امارهای غیر رسمی دست داشته است. این عشیره دست به صدها جنایت و توحش دیگر زده است که ممکن است در این مطلب نگنجد. چیزی که می خواهم بگویم این است که مساله ی رفراندوم و تشکیل دولت کردی بیشتر یک پز سیاسی است، بیشتر برای سنجیدن واکنش توده ی مردم و دولت های منطقه و دولت مرکزی در عراق است. بارزانی و عشیره اش هنوز تفاوت ابتدایی ترین مسائل مربوط به دولت-ملت و وجود “ارتش یکدست” و نه ملیشایی حزبی را نمی فهمند. اگر بخواهند مسائل کوچک که هر دانشجوی رشته ی کامپیوتر در اروپا می داند را حل کنند، به میت ترکیه و اطلاعات ایران و موساد اسرائیل و دولت مرکل و غیره پناه می برند. هنوز نتوانسته اند حتی یک اتوبان درست حسابی درست کنند. بیست و پنج سال است که مسجد می سازند و تاکنون شش هزار مسجد را در منطقه ی زرد و منطقه ی تحت سلطه ی ایل بارزانی ساخته اند، اما نتوانسته اند برای کودکان مدرسه درست کنند. هنوز یک دانشگاه درست حسابی در کردستان وجود ندارد. چهار تا روشفکر وجود ندارد که وابسته به دستگاه های جاسوسی این یا ان حزب نباشند.اغلب اساتید دانشگاه استخوان لیس های حاکمیت هستند. تز دکترای یکی از “جامعه شناسان” وابسته به ایل بارزانی این بود که ثابت کرده بود ملا مصطفی بارزانی بزرگترین “جامعه شناس” جهان بوده است!! هنوز ابتدایی ترین و زیربنایی ترین مسائل جامعه را حل نکرده اند. توان پرداخت یک چهارم حقوق ماهانه ی کارمندان دولتی و نیروی ملیشایشان را ندارند. این عشیره با این همه مسائل چگونه می تواند دولت درست کند؟! بی دلیل نیست که نچیرفان بارزانی در روز رفراندوم اعلام می کند که رفراندوم تنها برای پی بردن به واکنش مردم و نظرسنجی از مردم است و پرچم عراق و مرزها سر جای خود باقی می مانند. این عشیره هنوز نتوانسته است اختلافات و کشمکش های جزئی و خانواده گی درون عشیره یی خود را حل کند، چگونه می تواند یکدستی و یک صدایی مردم را نمایندگی کند! مردم کردستان عراق بهتر از یک ناظر خارجی مثل من تاریخ پر از خیانت این جریان مرتجع کهنه پرست را می دانند، اما مردم خواب تشکیل دولت کردی را در سر می پرورانند و این خوشبختی خیالی را باید تجربه کنند. دولت کردی برای اکثریت مردم مانند ارگاسم روحی است، خوشبختی نخواهد اورد، بلکه سایه ی خوشبختی را به مردم نشان می دهد. دولت کردی مانند “گل های خیالی” به قول مارکس پشت زنجیر در ذهن کسی که خواب گل را می بیند، است و زمانی که بیدار می شود، نه از گل خبری هست و نه از خوشبختی. ما می خواهیم مردم گل های خیالی را کنار بگذارند و برای خوشبختی واقعی و چیدن گل واقعی مبارزاه کنند. نمی توان از تاپاله ادکلن درست کرد. از ناسیونالیسم کرد هم نمی توان انتظار خوشبخت کردن جامعه را داشت.
باید اعلام کنم که بارزانی اهل تشکیل دولت کردی نیست، توانایی تشکیلش را هم ندارد، انسانی متزلزل و مرموز است، که با کرامت انسانی و شرافت سیاسی مردم کردستان بازی می کند، همانطور که سال های سال است این کار را می کند. بارزانی تنها از طریق این گفتمان دولت کردی است که می تواند به حاکمیت پر از ننگ عشیره ش ادامه دهد و اعتبار خود را بازخرید کند.
مساله ی دیگر دو قطبی مردم و حاکمیت است. این مردم متوهم به دولت کردی امروز می بینند که حاکمیت چگونه با منافع انان، بازی می کنند و حق مسلم انان برای تعیین سرنوشت خود را در بازی سیاسی و دیپملاتیک با دولت های منطقه به بازی می گیرد. بارزانی حتی در صورت حمله ی نظامی دولت های فاشیستی و تروریستی منطقه از جمله جمهوری جهل و تروریست فاشیست اسلامی ایران و یا دولت فاشیست ترکیه به کردستان، اراده ی سازماندهی توده ی مردم برای دفاع از مرزهای کردستان را ندارد، همانطور که دیدیم در سال های گذشته با وجود جنب و جوش و رفت و امد تروریست های اسلامی وابسته به دولت ایران و سردار سلیمانی که این روزها به شخصیت کاریزماتیک لمپن پرولتاریای ایران، متوهمین به نظام جمهوری اسلامی در خارج از ایران و سران اتحادیه ی میهنی کردستان عراق تبدیل شده است، هیچ واکنش جدی تاکنون انجام نداده است.
پرچم کردستان پرچم من نیست، حق تعیین سرنوشت اما پدیده ی قابل دفاع است
من حق انسان ها در تعین سرنوشت خود را با تمام پیچیدگی هایی که این مفاهیم ممکن است از نظر فلسفی داشته باشند، با هر تعریفی که دیگران از ان داشته باشند و من دارم به رسمیت می شناسم. گرفتن حق انسان از انسان برای دخالت در سرنوشت خود، برای تصمیم گیری در مورد امور سیاسی و روزمره اش، کار انسان های کمونیست و انقلابی نیست، بلکه کار مرتجعان و دیکتاتورانی است که در پی انند تمام جامعه خود را با الگوی انان تطبیق دهد. در بلژیک و هلند اگر کسی بخواهد خودکشی کند، می تواند به دادگاه مراجعه کند و بعد از صحبت در دادگاه قرص هایی برای عملی کردن این کار دریافت کند که با ان زندگی خود را به پایان برساند، تا با کم دردترین شکل ممکن به زندگی خود خاتمه دهد. به نظر من این حق مردم است که خودکشی کنند و هیچ کس حق ندارد، جلو این مساله را بگیرد. یکی از حقوق دیگر حق طلاق است. من زمانی که با یک زن یا مرد در یک رابطه ی مشترک باشم و نتوانم به این رابطه ادامه دهم، بهترین کاری که می کنم این است که طلاق میگیرم. تبعات طلاق ممکن است برای من و طرف مقابل من (حالا زن یا مرد، به کسی مربوط نیست)، سخت و یا در بسیاری از مواقع علیرغم سختی های پیش رو به نفع هر دو باشد، اما اگر هم به نفع هر دو نباشد، باز هم دلیلی وجود ندارد که دیگران از بیرون به من یا به پارتنرم اعلام کنند که شما حق طلاق ندارید. مساله ی تعیین سرنوشت برای توده ی مردم که خود را به یک “ملت” متعلق می دانند، هم چیزی در این مایه هاست. شما حق ندارید به دیگران بگویید که ان ها حق ندارند برای سرنوشت سیاسی خود تصمیم بگیرند، شما می توانید با مبارزه ی خود مسیری کم دردسر تر به انان نشان دهید، اما هر گونه گرفتن این حق از مردم از جانب هر کسی، اقدامی سرکوبگرانه و ضد بشری است. مردم حق دارند تجربه کنند و بین خوب و بد انتخاب کنند. اگر کسی فکر می کند با تشکیل دولت کردی می تواند به رهایی برسد، بگذار این توهم سالوسانه را تجربه کند، تو هم می توانی در جای دیگر مبارزه ی ساسی ت را به پیش ببری و با ارائه ی الترناتیو دیگر علیه این توهم ابلهانه شمشیر سیاسی بکشید!
من در واقع اعتمادی به ایل بارزانی و ناسیونالیسم کرد ندارم و تا زمانی در سطح جهانی پروسه ی تشکیل دولت کردی به صورت رسمی به رسمیت شناخته نشده باشد و سیستم اداری کردستان به طور کل از عراق جدا نشده باشد، تا زمانی که دولت اتی کردستان، پول و تمبر و پاسپورت کردی چاپ نکرده باشد، تا زمانی که اداره ی سیاسی و اقتصادی جامعه در دست دولت کردی نباشد، نمی توانم به بلوف زدن های بارزانی و عشیره اش اعتماد کنم و تشکیل دولت کردی را به رسمیت بشناسم، اما اگر تمام این موارد در کنار موارد دیگر چون الغای ملیشای حزبی و تشکیل سیستم ارتش و پلیس مشترک به جای پیشمرگ زرد و سبز و ابی و اسلامی شکل گرفت. زمانی که قانون اساسی تدوین شد، که متفاوت از قانون اساسی دولت اسلامی قومی عراق باشد، زمانی که دولت کردی توانست سفارتخانه هایش را در کشورهای اروپایی باز کند و غیره، ان موقع هم پرچم کردستان برای من نه ارزش دارد و نه می تواند ارزش داشته باشد. این پرچم نه مال من است، نه هویت من است، نه هیچ گاه ان را در دست خواهم گرفت، نه برای ان تبلیغ خواهم کرد و نه ان را به رسمیت خواهم شناخت، همانطور که پرچم رژیم تروریستی جمهوری اسلامی را به رسمیت نشناخته و نخواهم شناخت.
دولت قومی مذهبی نمی خواهم، اما دولت مورد نظر بارزانی هم قومی هم مذهبی است
انتظار ابلهانه ی دیگری که توسط چپ ها به خصوص شاخه های مختلف کمونیسم کارگری و حکمتیسم و غیره پخش می شود این است که دولت اتی کردستان باید سکولار باشد!! این جهالت محض است. اگر دولتی شکل بگیرد، که ممکن است و ممکن هم نیست، نمی توان از احزاب و جریانات قومپرست و مذهبی و سازندگان ده ها هزار مسجد و توالت عمومی در کردستان که با داعش سر پروژه ی تقسیم عراق همکاری مشترک داشته است و اسلام سیاسی سلفیستی را در دامن خود پرورش می دهد و برای سلفی های تروریست کردستان و احزاب اسلامیست کانال ماهواره یی بیست و چهار ساعته سازمان دهی کرده است و یک لات شیاد بی سر و پا مثل ملا علی کلک را شب و روز در این برنامه های تله ویزیونی دعوت می کند و غیره انتظار داشت از دیروز تا امروز و از امروز تا فردا فورا “سکولار و دمکراتیک” شود. این تصور و انتظار رومانیزه کردن سیاست است. این انتظار پوچ و ابلهانه است. نشان از توهم به احزاب مافیایی و شرکت های چند ملیتی است که زیر نام حزب سیاسی بر کردستان عراق حاکیمت می کنند و منافع چهار و نیم میلیون انسان که بیشترین وقت از حیاتشان را در اوارگی و فقر و بدبختی به سر برده اند را قربانی منافع یک عشیره و چند تا سرمایه دار کله گنده ی خارجی و چندین سازمان جاسوسی بین المللی می کند.
باید از همین امروز برای شکل گیری یک دولت رادیکال انقلابی که ناسیونالیسم کرد را پس می زند و منافع طبقاتی توده ی مردم تحت ستم کردستان را نمایندگی می کند، مبارزه کرد. باید شورای محلات و هیئت های دمکراتیک محلی در شهرها و روستاها را از پایین جامعه و بدون توجه به خزعبلاتی که سران دولت اتی کردی می گویند سازمان داد. باید تشکل های زنان و جوانان درست کرد، که کوچکترین توهمی به بورژوازی ملی و امپریالیستی ندارند. باید اراده ی مردم را به مردم بازگرداند و برخلاف یاوه گوی های حزب کمونیست کارگری عراق که به سیاه لشکر بارزانی تبدیل شده است، باید ارتش سرخ ازبین طبقه ی کارگر بیکار تشکیل داد. با توجه به این که در کردستان عراق اگاهی طبقاتی و سوسیالیستی در حد تقریبا صفر است، این مطالبات و خواسته ها در حد یک ارزو باقی مانند، اما انسان های رادیکال و کمونیست و انقلابی علیرغم تمام مشکلات تئوریک و سیاسی و نبود سازماندهی از پایین در بین انان، لازم است به جای متوهم شدن به پروژه های بورژوایی و تبدیل شدن به سیاه لشکر بارزانی، گوران یا پ ک ک به دنبال درست کردن الترناتیو انقلابی باشند. من در این شکی ندارم که تشکیل دولت کردستان عراق با موانعی که بر سر راه است یک پروژه ی امپریالیستی است و در ادامه ی تقسیم خاورمیانه است. توده ی مردمی که این مساله را متوجه نشود، برای هزارمین بار قربانی بند و بست های دولت های امپریالیستی و مرتجع خواهد شد.
ترس از تشکیل دولت کردی و اشاعه ی ان به کردستان ایران
دو طیف در حال حاضر از تشکیل دولت کردستان عراق واهمه ی جدی دارند، یک طیف طیف پان ایرانیست است که نقشه ی جغرافیایی ایران را نه تنها محدود به این گربه نمی داند، بلکه کل مناطق کرد نشین از کردستان ترکیه و روژاوا گرفته تا کردستان عراق و غیره و بخش هایی از افغانستان و ترکمنستان و غیره را جزو سرزمین آباد و اجدادی ایران این مرز پوسیده می خواند و هر گونه دست بردن به تغییر مرزهای جغرافیایی که امروز به شکل گربه نقش بسته است، را توهین به کرامت انسان پان ایرانیست و در راستای تجزیه طلبی و غیره می داند. وضعیت این طیف فاشیست روشن است. این ها تاکنون اسپرم رضا پهلوی را می پرستند و ان را مقدس می شمارند و برای بازگشت دوران ارتجاع شاهنشاهی روزشماری می کنند. این طیف در ایران علیرغم تبلیغاتی که وجود دارد، بعد از بلند کردن استوانه ی کوروش از جانب احمدی نژاد از اپوزیسیون به دامن جمهوری اسلامی خزید و سر همین مساله و مسائل دیگری از این قبیل است که رضا پهلوی از ائتلاف “سکولار دمکراتیک” پان ایرانیست پان فاشیست کناره گیره کرد. این طیف علیرغم تمام تفاوت ها و اختلافاتشان یک طیف فاشیستی و مطلقا ارتجاعی هستند و ذره یی از ترقی خواهی در وجود اعضای این طیف ناهمگون وجود ندارد.
طیف دیگر ناسیونالیسم چپ یا چپ ناسیونالیست است. ناسیونالیسم چپ از نقطه نظر من معنا و مفهومی متفاوت دارد. ناسیونالیسم چپ به این معنا نیست که تو از “ملت تحت سلطه ی” خودت دفاع کنی و هم زمان از چپ و غیره، بلکه دفاع از “میهن” “ملت” های تحت ستم و یا دفاع از “میهن” به بهانه هایی از قبیل همچون ترس از به خطر افتادن مبارزه ی طبقاتی در صورت تشکیل یک دولت جدید، نشان از نوحی سالوسی سیاسی، عدم درک از مسائل تئوریک مارکسیستی و عدم اعتقاد به رهایی انسان است. اینکه نتیجه ی رفراندوم در کردستان عراق تاثیراتی بر کردستان ایران و دیگر کشورها خواهد گذاشت از روز روشن تر است و شادی و اعتراض مردم در شهرهای کردستان ایران در غروب رفراندوم خود نشان از این مساله است، اما در این نباید شک کرد، که علیرغم سرکوب چپ و کمونیسم در طول حیات جمهوری اسلامی، این رژیم خونخوار هیچگاه نتوانسته است صدای کمونیسم و برابری طلبی را در کردستان ایران خفه کند. در دورانی که در سیاه چال های رژیم تروریست و فاشیست جمهوری اسلامی در دهه ی 60 و 70 شمسی تمام کمونیست ها در دیگر مناطق ایران پاکسازی شده بودند، کردستان همچنان مکان جنب و جوش کمونیستی و مقاومت در مقابل رژیم تروریست و فاشیست جمهوری اسلامی بود. زمانی که ناسیونالیسم کرد در کردستان ایران مشغول چریدن در سایه ی حاکمیت ننگین این نظام ملعون بود، کمونیست ها در کردستان ایران با شعار زنده باد سوسیالسیم روز جهانی کارگر را جشن می گرفتند و پای چوبه ی دار می رفتند. کمونیسم یک جنبش اجتماعی قوی در کردستان در کنار ناسیونالیسم و هر جنبش دیگری است. هیچ نیروی سیاسی از ناسیونالیست ها و مذهبی ها گرفته تا اصلاح طلب و غیره نمی تواند بدون در نظر گرفتن وجود کمونیست ها به عنوان یکی از پایه های قدرت در فردای تحولات اتی در ایران و کردستان ایران، دست به اقدامات سیاسی بزند. ترس از جنگ قومی بر سر تقسیم کردستان ایران و جدا کردن کردستان ایران از ایران یک پانیک پارانویک است، که بیش از هر چیزی نشان از درک سطحی از سیاست و کشمکش های سیاسی و غیره است. اگر در فردای تحولات سیاسی جمهوری اسلامی را توانستیم از کردستان یا اهواز یا هر منطقه یی از ایران با زور مبارزه ی مسلحانه بیرون بیاندازیم و یک قسمت اعلام تشکیل یک دولت مستقل کرد،در صورتی که این دولت مترقی و رادیکال و انقلابی با چشم اندازی سوسیالیستی باشد، من شخصا به عنوان شهروند به انجا خواهم رفت و ادامه ی زندگی و مبارزه ام را انجا پیگیری خواهم کرد. اگر یک دولت مترقی سوسیالیستی و رادیکال در یک منطقه ی ولو کوچک تشکیل شد، کمونیست های خارج از این منطقه می توانند در صورت تحت تعقیب قرار گرفتن به انجا کوچ کنند و لازم نیست مسیرهای سخت و طاقت فرسای فرار به اروپا را تجربه کنند و جان خود را به دریای مدیترانه بسپارند. کسانی که زندگی زیر سایه ی یکی از هارترین حکومت های فاشسیتی اواخر قرن بیست را به زندگی در چارچوب یک حکومت مترقی اما در یک منطقه ی جغرافیایی دیگر ترجیح می دهند، بی گمان هر چی باشند، نه کمونیست اند و نه ازادی خواه، بلکه بخشی از پوزیسیون این نظام هستند.
یک کردستان سوسیالیستی با یک حاکمیت مترقی و رادیکال در فردای تحولات سیاسی در ایران، نه تنها به تضعیف مبارزات سوسیالیستی در سطح سراسری در ایران ضربه یی وارد نخواهد کرد، بلکه نقطه امید برای ادامه ی مبارزه در سطح سراسری برای به زیر کشیدن حاکمیت ننگین جمهوری اسلامی خواهد بود. اتفاقا انترناسیونالیسم اینجاست که در این گونه موارد به جای پیش داوری های پارانویک در مورد امکان جنگ قومی در صورت مرز کشی های جدید، با کمک به مبارزات توده های انقلابی و کمونیست، زمینه ی جنگ قومی و داخلی را از بین ببریم و امکان قدرت گیری ناسیونالیسم کرد را به صفر برسانیم. تصورات راسیستی و تبعیضات طبقه بندی شده که محصول سیستم اموزشی بورژوایی و سیستم مغزشویی این دولت ها و دولت هایی از جنس جمهوری اسلامی هستند در مورد طبقه بندی اقوام بر اساس پست و کم تر پست و غیره را کنار بگذاریم و به پیشرفت مبارزات سوسیالیستی در سطح بین المللی کمک کنیم. امید هایمان را به واقعییت های سیاسی و برای تغییر این واقعیت ها پیوند بزنیم و به انتظار سوسیالیسم مبارزات مترقی توده های مردم مترقی و سوسیالیست را لگدمال نکنیم.
برای هر انقلابی لازم است که طبقه ی کارگر سرنوشت سیاسی خود را در یک جنگ بی امان علیه بورژوازی “خودی” به پیش ببرد، این جنگ می تواند از یک نقطه شروع شود و سراسری شود و می تواند از یک نقطه شروع شود و در همان نقطه به بیرون راندن یک سیستم بورژوایی و سر کار امدن یک سیستم سوسیالیستی بیانجامد. ممکن است کردستان ایران اولین نقطه ی ایران باشد که مبارزات علیه سیستم حکومتی به مبارزه ی ملیتانت، رادیکال و انقلابی و مسلحانه برای سرنگونی جمهوری اسلامی بکشد. ناسیونالیسم و بورژوازی کرد بی شک نه رادیکال است و نه به دنبال سرنگونی انقلابی رژیم جمهوری اسلامی است، انها به دنبال یک حکومت خودمختار و محلی فدرال در کنار و در سایه ی جمهوری اسلامی هستند. انان دشمن طبقه ی کارگر در کردستان ایران و سطح سراسری هستند و ما در اینده بر پوزه ی شان افسار خواهیم زد، همانطور که در گذشته بر پوزه شان افسار زدیم.
حسن معارفی پور

ماه محرم ماه بلاهت مردم از خودبیگانه شده

هر سال در ماه محرم جمهوری اسلامی مثل هر سال سنت بازتولید مذهب و توحش بربریتی خود و مهندسی افکار توده ی مردم را به کار می گیرد و اراذل و اوباش قمه کش و لمپن و پیر و جوان و کلا متوهمین به این نظام را همچون گله ی گوسفند به خیابان ها و حسینه ها اورده تا با قمه زنی، شمشیر زنی، زنجیر زنی، سینه زنی و غیره این توده ی مردم “عاطفی” اما بی شعور را بیش از پیش از خود بیگانه کند. سنت سینه زنی و قمه زنی مخصوص ایرانیان داخل کشور نیست، بکله این سنت به بین ایرانیان خارج کشور و کسانی که تحت نام پناهنده حالا به هر دلیلی راهی غرب شده اند می شوند و هر ساله خیابان های فرانکفورت و هانوفر و تورنتو و استکهلم و لندن، با مارش سیاه پوشان سیاه اندیشان طرفدار جمهوری اسلامی و شیعه ی اثنی عشری سیاه می شود و افکار پوسیده ی هزار و چند سال پیش توسط کسانی بازتولید می شود، که خود اغلب مصرف کنندگان مواد مخدر، مشروبات الکلی و بازدیدکننده ی اماکن “توریسم” جنسی (بخوانید تروریسم روحی علیه وجود زن) در خارج کشور هستند و هر سال یکی دو بار برای تفریح و نشان دادن اینکه در اروپا زندگی می کنند، به ایران سفر کرده و جدا از دادن اطلاعات به سازمان های جاسوسی و خونخوار رژیم، برای مردم تحت ستم ایران قمپز در کرده که ما خارج کشور نشین هستیم و در اروپا و امریکا صاحب “شرکت” هستیم! من نمی دونم چرا ایرانیان اروپا به خصوص غیر سیاسی های و سیاسی های طرفدار جنازه ی متعفن سلطنت تا این اندازه عاشق واژه ی “شرکت” هستند. این بماند که اکثریت پناهندگان از جمله خود من در اروپا و کشورهای غربی به پست ترین مشاغل اجتماعی تن داده اند و سال ها کار سیاه و ظرف شویی و توالت مردم شستن و پیرزن و پیرمرد شستن را تجربه کرده اند. به شخصه ایرانیانی را می شناسم که اینجا ادعا می کنند که در ایران چندین شرکت و ماشین گران قیمت داشته ولی برای شستن توالت و ساعتی 6 یورو کار سیاه حاضرند تن به هر حقارتی بدهند. این قضیه را می گذارم برای فرصتی دیگر.

اما دلیل این خودزنی در ماه محرم چیست؟
مردم ایران در داخل کشور به پارتی و جشن و سرگرمی و مشروب خوری و کارناول و سکس خارج از ازدواج و غیره نیازمندند، اما تمام این مسائل باید در خفا صورت بگیرد و مردم از سایه ی پلیس هم می ترسند. دولت در ایران تا خصوصی ترین مکان های زندگی انسان ها یعنی تخت خواب هم پیش می رود و مردم تا حدود زیادی این را قبول کرده اند، اگر قبول نکرده بودند چهل سال این حکومت وحشی و فاشیست را تحمل نمی کردند و در مراسم های مذهبی ایی که این حکومت نفرین شده و منحوس سازمان می دهد، شرکت نمی کردند. بلاخره مردم ایران به همین “آزادی های یواشکی” و بردگی آشکار در بیرون از محیط تن داده اند و با خودزنی و تیکه پاره کردن وجود خود بدجوری به ارگاسم روحی می رسند، همانطور که با مصرف تریاک و هروئین به ارگاسم روحی می رسند.

در بین تمام توده هایی مردم از کشورهای مختلف که تاکنون شناخته ام، تاکنون بی جربزه تر، ترسو تر و دورو تر از توده ی مردم ایران ندیدم. در ایران توده ی مردم در سطح وسیع هم راسیست اند، هم مذهبی اند، هم مسلمانند، هم از اسلام متنفرند، هم در خفا از “ازادی یواشکی” و سکس خارج از ازدواج اگر برایشان ممکن باشد، بهره می گیرند و عرق و تریاکشان هم می زنند و هم مسجد و حسینه و می روند و تسبیح و مهر دارند. هم به امام رضا و ابوالفضل قسم می خورند و هم یک صلیب بزرگتر از افسار شتر مالک اشتر به گردن اویزان می کنند. هم به اعراب فحش فاشیستی می دهند و هم به عربی نماز می خوانند و اسم کودکانشان را عربی و اسلامی انتخاب می کنند. به کوروش شتر می نازند، بدون اینکه یک کتاب تاریخی تا اخر خوانده باشند. در واقع هم می توان گفت که این ها قربانی هستند و هم می توان گفت در وجود هر کدام از این ها یک فاشیست خوابیده است. ربط دادن این همه تناقض به فرهنگ حاکمیت نمی تواند درست باشد، باید تاثیرات کانال های لس انجسلی و فیلم پرنو و غیره هم به ان اضافه کرد که شخصیت بی کاراکتر یک ایرانی بی همه چیز را نشان می دهد.

های مردم های بیچارگان خر نشوید و در مراسم توحش و قمه زنی شرکت نکنید و به بازتولید جهالت و از خودبیگانگی کمک نکنید.
من زبانم خیلی تلخ است، چون رفتار این جانورها هزار بار تلخ تر از زبان من است. فاجعه زمانی است که قربانی خود جانی می شود! به دیگران رحم نمی کنی به تن خودت رحم کن! اگر خودزنی می کنی خودزنی تو در خفا بکن و با یک گلوله مغز خودت را بترکان و این توحش را از میدان شهرها و محیط عمومی دور کن!

حسن معارفی پور

 

ساده لوحی سیاسی!

این مقاله را تقریبا دو سال پیش نوشتم. زمانی که پناهجویان ساده لوح در کمال وقاحت عکس خانم مرکل را در خیابان های المان حمل می کردند و می بوسیدند. کسی که حقیقت را نمی داند یک ابله است ولی کسی که حقیقت را می داند و ان را انکار می کند یک تبهکار جانی است.
باید این مقاله را به تمام زبان ها ترجمه کرد و به تمام پناهجویان داد تا آشغالی که دولت آلمان و رسانه های نوکر در مغزشان ریخته اند را توی توالت بریزند و سیفون ان را بکشند.Quelle: ساده لوحی سیاسی!

نگاهی کوتاه به حزب الترناتیو برای آلمان

‌Hassan Maarfi Pour's avatarحسن معارفی‌پور

نگاهی کوتاه به حزب الترناتیو برای آلمانAfD.in_.Muelltonne

حزب آلترناتیو برای آلمان یک جریان جدید است که در سال روز چهارده ی آپریل 2013 در برلین بعد از یک سخنرانی چهل و پنج دقیقه ی “پروفسور اقتصاد” بازار ازاد در دانشگاه هامبورگ یعنی “برند لوکه” شکل گرفت. برند لوکه در این سخنرانی تلاش کرد که مسائل اقتصادی المان و اتحادیه ی اروپا را باز کند و از یک زاویه ی راست و پوپولیستی به دنبال راهکارهای راست باشد. لوکه هیچگاه تبدیل به یک شخصیت تاثیر گذار در آ اف د نشد. یکی از دیگر از “شخصیت” های مهم این حزب در هنگام تاسیس کسی نیست، جز کنراد آدام، یک الیت کنسرواتیو و مرتجع که در تلاش برای ممنوع کردن حق رائ برای کسانی است که از حقوق بیکاری زندگی می کنند و شغل خاصی ندارند. در واقع ادام به دنبال اریستوکراسی فاشیستی است .[1] السکاندر گاولاند یکی از مرتجعین نئونازی…

View original post 138 more words

نگاهی کوتاه به حزب الترناتیو برای آلمان

نگاهی کوتاه به حزب الترناتیو برای آلمان

حزب آلترناتیو برای آلمان یک جریان جدید است که در سال روز چهارده ی آپریل 2013 در برلین بعد از یک سخنرانی چهل و پنج دقیقه ی “پروفسور اقتصاد” بازار ازاد در دانشگاه هامبورگ یعنی “برند لوکه” شکل گرفت. برند لوکه در این سخنرانی تلاش کرد که مسائل اقتصادی المان و اتحادیه ی اروپا را باز کند و از یک زاویه ی راست و پوپولیستی به دنبال راهکارهای راست باشد. لوکه هیچگاه تبدیل به یک شخصیت تاثیر گذار در آ اف د نشد. یکی از دیگر از “شخصیت” های مهم این حزب در هنگام تاسیس کسی نیست، جز کنراد آدام، یک الیت کنسرواتیو و مرتجع که در تلاش برای ممنوع کردن حق رائ برای کسانی است که از حقوق بیکاری زندگی می کنند و شغل خاصی ندارند. در واقع ادام به دنبال اریستوکراسی فاشیستی است .[1] السکاندر گاولاند یکی از مرتجعین نئونازی و یکی از “شخصیت” اصلی این جریان کل پروسه ی تشکیل حزب آلترناتیو برای آلمان را هدایت کرده و تاکنون در وصل کردن گرایشات ارتجاعی (نازیسم، بنیادگرایی مسیحی و نئولیبرالیسم) نقش کاریزماتیک ایفا کرده است. گاولاند چند روز پیش در یک سخنرانی آشکارا اعلام کرد که ما به سربازان المانی که در سال 1944/45 در جنگ شرکت کرده اند افتخار می کنیم.[2] (افتخار به فاشیسم)

[1] Sebastian Friedrich, AfD, Analysen Hintergründe, Kontroversen مراجعه کنید کتاب آ اف د (تحلیل ها، سوابق و جدال ها) انتشارات برتز + فیشر برلین ژانویه ی 2015 صفحه ی 49 الی…

[2] آلکساندر گاولاند در این ویدیو در کمال وقاحت فاشیستی اعلام می کند اگر فرانسوی ها و انگلیسی ها به قیصر و تاریخشان افتخار می کنند ما هم به عنوان آلمانی حق داریم با سربازان فاشیسم افتخار کنیم. https://www.buzzfeed.com/marcusengert/afd-spitzenkandidat-gauland-findet-deutsche-sollten-stolz?utm_term=.le7jELJAfD.in_.Muelltonneafd_wahlplakateyz#.kejPNgOKd لینک

نگاهی کوتاه به حزب چپ المان

DIe Linke
مدت هاست که در برنامه م بود در مورد “حزب الترناتیو برای المان” AfD بنویسم، اما تلاش م این بود که گر در این زمینه بنویسم، حتما یک مقاله را به حزب چپ هم اختصاص دهم. سوالی که پیش می اید این است که در شرایط فعلی کجای دنیا یک حزب انقلابی و رادیکال وجود دارد که در این خرتو خر رئال پولتیک شرکت کند و بخواهد پارلمان های بورژوایی را سرخ کند، که حزب چپ المان دومی اش باشد. حزب چپ المان ملغمه ی از پوپولیسم چپ، پرودونیسم، لاسالیسم، انارشیسم، مکتب فرانکورتیسم، پست مدرنیسم چپ و نیچه گرا، مارکسیست های منفرد در بدنه و در کل یک حزب پارلمانتاریست است که از یک طرف در تلاش است از طریق فشار از پایین بالا را متعارف تر کند و از طرف دیگر مغلوب پروژه نئولیبرالیزه کردن در سرمایه داری نشود و هنوز سلامت و پاکی خود در پایبندی به اصول پایه یی “چپ” را نگه دارد و حفظ کند. در مورد مواضع روز این حزب می توان گفت که در بسیاری مواقع مواضعی چپ و رادیکال دارد، اما همزمان کشمکش هایی عظیم در سطح رهبری ان بین لاسالیست ها و چپ های رادیکال تر و نه الزاما مارکسیست انقلابی وجود دارد. در بدنه ی این حزب و به ویژه در بدنه ی دانشجویی و جوانان انان کشمکش های بسیار تندی با رهبری وجود دارد. بسیاری از جوانانی که در سازمان SDS (دانشجویان سوسیالیست) کار می کنند تفکرات مارکسیستی را با اشکالات جدی تئوریک نمایندگی می کنند و بخشی از جنبش انتی فاشیستی در المان هستند، سازمان جوانان (Solid) متشکل از نیروهای متفاوت و ناهمگون است، از انارشیست ها گرفته تا طرفداران مکتب فرانکفورت و انتی دویچ ها و تا تروتسکیست ها (سه شاخه ی متفاوت) و حتی استالینیست ها (البته به نسبت کمتر) و رفورمیست ها و اغلب طیف های که پرو اسرائیل و پرو امریکا هستند، وجود دارند. در ماه های گذشته جدایی هایی درون Solid یعنی سازمان جوان حزب چپ صورت گرفت و تعدادی ازافرادی وابسته به این گرایش انتی دویچ یعنی طرفداران اسرائیل و امریکا گورشان را گم کردند و بعضا به احزاب مرتجع کنسرواتیو و نئولیبرال مثل FDPپیوستند. یکی از مشکلاتی که ما کمونیست ها در سالیان اخیر باهاش دست و پنجه نرم کرده و می کنیم حضور گسترده ی این انتی دویچ های ملعون بود که تعدادشان زیاد بود و هر گونه نقد به اسرائیل درون احزاب چپ را با انتی سمیتیسم فورا بایکوت می کردند. طرف دیگر یک جریان کمونیستی و سرخط یعنی سازمان جوانان حزب کمونیست المان وجود دارد که در مقابل همه ی این تئوری های مالیخولیایی قرار می گیرد. متاسفانه سازمان جوانان حزب کمونیست المان هم یکدست نیست و در بسیاری از مواقع در بخش هایی از المان توسط استالینیست ها اداره می شود. در سازمان جوانان حزب چپ تروتسکیست ها اگرچه فرقه گرایانی بی تاثیر اند و هیچ ربطی به کار و سازماندهی در میان طبقه ی کارگر و در اتحادیه های کارگری ندارند، اما از لحاظ “تئوریک” می توان گفت که بهتر هستند، اما با تئوری هایی که تنها در محافل چند نفره مورد بحث و گفتگو قرار می گیرند و ربطی به جایگاه و مبارزه ی طبقه ی کارگر ندارند، نمی توان سنگی روی سنگ گذاشت. من به شخصه به همگان اعلام می کنم در مقابل انتی دویچ ها درون حزب چپ باید تروتسکیست ها را تقویت کرد ولی در عین حال به صورتی رادیکال و انقلابی به نقد مناسبات محفلی و سکتاریستی انان هم نشست. وضعیت پیچیده ی سیاسی حاکم در اروپا و عروج طاعون پست مدرنیسم، شکست جنبش دانشجویی در 1967 و 68 و به دنبال ان فروپاشی شوروی و ریزش دیوار برلین انچنان چپ اروپا را متفرق کرده است که هر نوع صحبت کردن از مارکسیسم و مراجعه به مارکس فورا توسط چپول های پست مدرن مکتب فرانفکورتی و دیگر مرتجعان ضد انقلابی به طرفداری شوروی و المان شرقی ربط داده شده است و این باعث شده است که جریان مارکسیسم انقلابی درون حزب چپ المان به عنوان یک گرایش سرکوب شده و نهانی وجود داشته باشد که صدایش به جایی نمی رسد و تاثیری بر روی رئال پولتیک نداشته باشد. در کنار همه ی این مسائل و در کنار شکست های پیاپی جنبش کمونیستی در سطح اروپا و جهانی، کار و فعالیت تئوریک مارکسیستی توسط سازمان های محدود مانند انستیتوی برلین برای تئوری های انتقادی به قوی ترین شکل ممکن پیش می رود، اما همانطور که گفتم تولید ادبیات مارکسیستی برای توده یی که شدیدا ضد کمونیست شده است و از طریق مهندسی افکار بورژوایی در سی چهل پنجاه سال گذشته، ایدئولوژی دیگر طبقات را پذیرفته است و صاحب ایدئولوژی و اگاهی طبقاتی کاذب است و از کمونیسم هراسان شده است، اگرچه ضروری است، اما مانند خواندن سرود انترناسیونال در گوش خر است. یکی از معضلات اصلی شکست چپ و کمونیسم و تضعیف گرایش کمونیستی در المان، حزب مرتد و جنایتکار سوسیال دمکرات المان است که به دلیل سابقه ی تاریخی اش در قرن بیستم و بافت کارگری اش تا دهه ی اول قرن بیست و حفظ قدرتش در میان اتحادیه های کارگری و درست کردن یک اریستوکراسی کارگری فاسد از رهبران اتحادیه و سندیکاها تا امروز است. من در تعجبم که مردم چطور به حزب سوسیال دمکرات (سوسیال (نئولیبرال) فاشیست) که از نظر من یک جریان شدیدا راست و نئولیبرال است و تمام پروژه های نئولیبرالیزه کردن جامعه را در طول چند دهه ی اخیر به پیش برده است، به عنوان یک جریان با بافت کارگری نگاه می کنند، به ان اعتماد می کنند و بهش توهم دارند، اما نمی توانند قدرت انقلاب اکتبر و دگرگونی هایی که انقلاب برای بشر مترقی در پی داشت را درک کنند! یکی دیگر از مشکلات در المان بافت مذهبی این کشور است. در جنوب المان مذهب نقش بسیار عظیمی دارد و مسیحیت از طریق تبلیغات کلیساها و دیگر نهادهای مذهبی مردم را محافظه کار و مرتجع نگه می دارد. دو سازمان کاریتاس و دیاکونی اولی وابسته به کلیسای کاتولیک و دومی وابسته به کلیسای پروتستان نزدیک سه میلیون کارمند دارند که در مشاغلی مانند مددکاری اجتماعی و غیره مشغول به کار هستند و این دو سازمان از اعضایشان تاییدیه می گیرند که تحت هیچ شرایطی علیه دولت مبارزه نکنند و لازم است بر روی کاغذ هم که شده اظهار کنند که مذهبی هستند. دو حزب اصلی پارلمان المان یعنی حزب دمکرات مسیحی و سوسیال مسیحی که بیشترین کرسی های پارلمان را در اختیار دارند، با تبلیغات راست، محافظه کارانه، مذهبی، بعضا ناسیونالیستی و نئولیبرال مردم را به قناعت پیشگی و ترس از تغییر دعوت می کنند و زمانی که شصت درصد مردم این کشور لعنتی با تاریخی به این سیاهی و با وجود باخبری مردم از اینکه کلیسا و هیتلر دست در دست هم علیه غیر المانی ها و غیر مسیحیان دست به جنوساید و نسل کشی زدند، همچنان مردم به احزاب راست مسیحی، کلیسا و نهادهای مذهبی و مسیونری اعتماد می کنند!! من همیشه برای شناخت روانشناسی امروز جامعه ی المان به مجموعه نامه های مارکس و انگلس مراجعه می کنم و تلاش می کنم از طریق پیدا کردن درک درست از گذشته ی این کشور روانشناسی اجتماعی امروز این جامعه را بفهمم.چون به قول مارکس زندگان افکار مردگانش را تا سالها و دهه ها و حتی ممکن است نسل ها با خودشان حمل می کنند. مارکس جایی در مقدمه ی نقد فلسفه ی حق هگل می نویسد که المانی ها همیشه می نوشتند چیزهای که دیگر ملت ها در عمل انجام می دادند. در واقع می توان گفت که فلسفه ی المانی چیزی جز دادن گزارش از انقلاب کبیر فرانسه نبود و هگل به عنوان مغز کل ایدئالیسم المانی، که ایدئالیسم گندیده و محافظه کارانه ی کانت را بازسازی کرد و به ان رونق بخشید، فلسفه اش چیزی جز بازتاب وقایع دوران انقلابات بورژوایی به صورت ابستراکت و انتزاعی نبود. در جایی دیگر مارکس هنگام مسافرت به هلند به ارنولد روگه نامه یی می نویسد و می گوید که “شرم خودش یک انقلاب است”، ارنولد روگه همکار مارکس در سالنامه ی المانی فرانسوی جواب مارکس را پریشان داده و سوال می کند که چرا شرم باید انقلاب باشد! مارکس هم می گوید چون مردم المان از میهن پرست بودنشان شرم نمی کنند. میگوید شرم باعث شد که مردم فرانسه انچنان انقلاب عظیمی را تجربه کنند. اگر ما شرم می کردیم تاکنون بارها انقلاب کرده بودیم! مارکس المانی ها را با هلندی ها مقایسه می کند و می گوید که مردم این کشور کوچک شهروند هستند ولی ما در المان به این بزرگی هنوز با مفهوم شهروند بودن بیگانه ایم. شکست انقلاب 1848 شکست انقلاب 1918/19 در نتیجه ی محافظه کاری و میهن پرستی المانی ها بود. شکل گیری دولت_ملت در المان در نهایت توسط صدر اعظم “اهنین” در این کشور از بالا مانند “انقلاب سفید” و تقسیم اراضی از جانب شاه وقت ایران صورت گرفت. فراموش نکنیم که هزینه های سوسیالی در المان در دوران همین صدر اعظم خونخوار و محافظه کار مرتجع یعنی بیسمارک به عنوان یک واکنش ضد انقلابی در مقابل پیروزی کمون پاریس و ترس از انقلاب سوسیالیستی شکل گرفت و خود بیسمارک این ملعون محافظه کار اعلام کرد که ما باید به طبقه ی کارگری “نان شیرینی” بدهیم و همزمان با شلاق بر روی سرشان باشیم. نیچه فیلسوف اریستوکراتیک و بنیان گذار فکری نازیسم هم چنین تمایلاتی داشت و طبقه ی کارگر به قدرت رسیده در پاریس را لایق بردگی ابدی و نه قدرت سیاسی خطاب کرد و این طبقه را با الاغ مقایسه می کرد و بیش از حد به بیسمارک و نظام بناپارتیستی به خاطر اقتدار ویژه ی این نظام، علاقمند بود. به هر حال حزب چپ را باید در یک کانتکس تاریخی و در میان کشمکش با دیگر احزاب و جریانات سیاسی در یک جامعه ی تاریخا محافظه کار دید و بررسی کرد، جامعه یی که تاکنون حتی یک انقلاب کامل را تجربه نکرده است و حتی یک انقلاب بورژوایی نیم بند هم در این کشور با موفقیقت به سرانجام نرسیده است.(توصیه می کنم جزوه ی انگلس به اسم انقلاب و ضد انقلاب در المان را مطالعه کنید). در رهبری همین حزب چپ کسی به اسم اسکار لافونتین وجود دارد که از نظریه ی دولت مقرراتی یک سوسیال دمکرات مرتد به اسم لاسال دفاع می کند که مقعتقد بود دولت باید با چراغ قوه در به در و خانه به خانه بچرخد تا بداند که همه چی سر جای خود است و غیره. همین لافونتین و سارا واگنکنشت از کنترل مهاجرت و بازگشت به دوران دولت-ملت سابق و غیره صحبت می کنند. کسان دیگری مانند گریگور گیزی به شدت تحت تاثیر نظریه ی پرودون هستند و معتقدند که مشکل سرمایه داری مشکل مناسبات تولیدی نیست، بلکه مساله مناسبات توزیعی در جامعه است و اگر یک توزیع عادلانه در این نظام وجود داشته باشد، سوسیالیسم منتفی می شود. ولفگانگ فریتز هاوگ بزرگترین متفکر مارکسیست المان و شاید یکی از بزرگترین متفکران مارکسیسم در سطح جهان یک بار در یک جلسه یی اعلام کرد، که 99 درصد رهبری حزب چپ تفاوت کار مزدی و کار غیر مزدی را نمی فهمند و زمانی که ولفگانگ برای حزب چپ کاپیتال مارکس را تدریس می کرده است، اغلب درکی بورژوایی از نظریه ی مارکس و کتاب کاپیتال داشتند. به قول لنین باید هرازگاهی از خرده بورژوازی بهره گرفت، تا بتوانی هم خصلت های خطرناکش را کنترل کنی و همزمان مطالبات عمومی جامعه را به کمک طبقات غیر کارگری به پیش ببری. به نظر من از نقطه نظر تئوریک مارکسیستی حزب چپ یک ملغمه یی از همه چیز است، اما رئال پولتیک و عروج راست افراطی که هر روز بیشتر قدرتمند می شود و در تلاش است که کل جامعه را تسخیر کند، به ما تحمیل می کند که در این شرایط نیروهای خرده بورژوایی چپ را به دشمن خود تبدیل نکنیم و به همراه انان تا حاشیه یی کردن خرده بورژوازی راست و فاشیست جلو برویم در غیر این صورت به محافلی بی تاثیر و حاشیه یی تبدیل خواهیم شد که مثل تروتسکیست های المانی تنها مشغول بررسی درست یا غلط بودن مفاهیم و تروتسکیستی بودن یا نبودن ان خواهیم بود و همچنین در عمل به یک جریان بورژوایی تبدیل خواهیم شد و به تقویت بورژوازی کمک خواهیم کرد. من همچون لوکاچ بر این عقیده ام که تنها جنبشی که می تواند رئال پولتیک را به خطر بیاندازد، جنبش سوسیالیستی است و تنها جریانی که می تواند بشریت و طبقه ی کارگر را به رهایی برساند، یک جریان کمونیستی، انقلابی و رادیکال است که به چیزی به جز انقلاب و رهایی طبقه ی کارگر از طریق نابودی ماشین دولتی بورژوازی رضایت نمی دهد، است، اما ما نمی توانیم به امید درست شدن یک جریان کمونیستی، رادیکال و سوسیالیستی از مردم بخواهیم مبارزه ی روزمره برای تغییر و بهبود زندگی شان و یا حداقل برای جلوگیری از بازپس گیری چیزهایی که تاکنون کسب کرده اند را تعطیل کنند و به امید حزب کمونیستی طبقه ی کارگر در خانه هایشان بمانند. ماتریالیسم پراکسیس مارکس به ما می گوید که ما از هر اوضاع و شرایطی باید به نفع تغییر و بهبود مناسبات به نفع طبقه ی کارگر و طبقات تحت ستم جامعه بهره بگیرم و در هر شرایطی سعی کنیم جنبش رادیکال و کمونیستی را به جنبش واقعی و پرچمدار تبدیل کنیم. به نظر من می توان در حزب چپ المان هم به رادیکال ترین شکل ممکن از تئوری مارکسیسم و انقلابی گری کمونیستی دفاع کرد و ان را در سطح وسیع درون و بیرون این حزب گسترش داد، همان کاری که من به عنوان یک نفر منفرد و نه عضو این حزب در سازمان جوانان و جنبش دانشجویی و اتحادیه های کارگری وابسته به حزب چپ کرده و می کنم و هر کس از تفکرات ضد انقلابی دفاع کند و یا بخواهد تفسیری ضد انقلابی از مارکسیسم ارائه دهد را به شدیدترین شیوه نقد می کنم. وقتی ظرفی وجود دارد باید از ان بهره گرفت. حزب چپ المان موسساتی مانند موسسه ی رزا لوگزامبورگ را از لحاظ مالی حمایت می کند، موسسه ی که به هزاران مارکسیست از سراسر جهان بورسیه ی تحصیلی و پول سفر برای سخنرانی و هتل و غیره می دهد. یک انسان منتقد باید از یک موضع رادیکال به مسائل اجتماعی نگاه کند و در عین بررسی ضعف های سازمان ها و احزاب چپ، نقاط قوت انان را هم اعلام کند.
حسن معارفی پور

چند نوشته ی کوتاه تئوریک و سیاسی

تئوری هایی در باره ی پیچیدگی های رفتاری اعضای جامعه ی انسانی!

نکاتی در مورد تئوری!
تئوری مانند عینک است و هر کس باید زمانی که بخواهد به بررسی تئوریک جهان انسانی و پیچیدگی ان بپردازد، لازم است عینک مناسب با چشم خود را برگزیند! برای نمونه من نمی توانم با عینک ته استکانی مادربزرگم به تماشای تلویزیون بنیشینم و یا ایشان نمی تواند با عینک من کتاب بخواند!

تئوری هم دقیقا خصلت عینک را دارد! هر کس در هر موقعیت اجتماعی جهان را از پشت تئوری هایی که بهش معتقد است می نگرد!

علیرغم اینکه امروزه صدها هزار تئوری جامعه شناختی، فلسفی، روانشناختی، اقتصادی، سیاسی و غیره وجود دارد، اما تئوری در کل یک خصلت ویژه دارد! یک تئوری یا بورژوایی است و یا پرولتری! تئوری مفر سومی ندارد! به عبارت دیگر شما باید یا از موضع منافع بورژوازی به جامعه نگاه کنید و یا از موضع منافع پرولتاریا!

تمام تئوری بافی ها، تمام درازگویی ها و تمام نگرش ها از چارچوب این دو تئوری رسمی خارج نیستند!

ساختارگرایی ( Functionalism )

تئوری ساختارگرایی همان طور که از اسمش مشخص است یعنی پایبندی به ساختارها در اجتماع!
اگرچه امیل دورکهایم به عنوان بنیان گذار جامعه شناسی و جامعه شناس ساختارگرا، در بررسی مسائل مختلف اجتماعی از جمله نابسامانی اجتماعی Anomie و دلایل این نابسامانی ها و پیامدهایش مانند خودکشی تحقیقات مهم و حیاتی در حوزه ی علم جامعه شناسی انجام داده است، اما دیدگاه های ایشان به دلیل پایبندی به ساختارهای موجود به غایت محافظه کارانه است و در چارچوب تئوری بورژوایی قرار می گیرند.

تالکوت پارسونز جامعه شناس ساختارگرا و کسی که نظریات ساختارگرایی را تا حدود زیادی تکامل بخشید، در موضعی به مراتب محافظه کارانه تر از دورکهایم است و شدیدا ایده های ارتجاعی ایی در مورد پایبندی به ساختارهای اجتماعی در جامعه مطرح می کند!

دورکهایم تا حدود زیادی ین نابسامانی ها و زمینه های گرایش به خودکشی در جامعه ی ” مدرن ” را بیان می کند، ولی به دلیل پایبندی این تئوری به کلیت ساختارهای نظام های موجود تحت هیچ شرایطی نمی تواند خصلت ترقی خواهانه یی داشته باشد!

در بسیاری از مواقع حتی تئوری هایی که در چارچوب تئوری های بورژوایی قرار می گیرند، بخش چشمگیری از وقایع اجتماعی را بیان می کنند، ولی در نهایت این تئوری ها به دلیل دفاع از وضع موجود یا توجیه وضع موجود نمی توانند خصلت ترقی خواهانه داشته باشند!

تئوری رفتارگرایی ( Behaviorism )

رفتارگرایان به سرکردگی مید به جای بررسی ساختارهای اجتماعی روی مسائل رفتاری انسان ها در جامعه فوکوس می کنند و بررسی رفتار انسان ها به صورت فردی در جامعه و تعمیم ان به کل جامعه از ویژگی های تئوری رفتارگرایی است!
البته رفتارگرایان متاخر مانند گفمن تلاش می کنند که این نگرش را تا حدودی در مورد رفتار گرایان تغییر دهند، ولی خود به مراتب سطحی تر از مید به جامعه برخورد می کنند!

اگر با تئوری رفتارگرایان به سراغ توضیح پدیده های اجتماعی برویم، همواره به خاطر تعمیم خاص به عام دچار کج فهمی های عمیق می شویم!
رفتارگرایان اگرچه سعی می کنند با راست ها و فاشیست ها تداعی نشوند، اما زمانی که به بررسی مسائل جامعه شناختی جوامع دیگر می رسد و رفتار مثلا چند توریست عرب زبان را به کل جامعه ی عربی تعمیم می دهند، اگاهانه یا نااگاهانه در کنار راسیست ها قرار می گیرند!

تئوری های دیگری که در حوزه ی روانشناسی اجتماعی قرار می گیرند، امروزه به جز چند موردشان بقیه کاربرد چندانی ندارند!

برای نمونه ژان پیاژه مراحل رشد کودک تا سنین بالا را با مشاهدات عینی بررسی کرده و تئوری روانشناختی خود را بر اساس بررسی چند کودک و یا چند تا بچه گربه ارائه داده است!

فروید به عنوان بنیان گذار تئوری روانکاوی هم با بررسی سطحی و مشاهده ی موردی اساس تئوری خود را در مورد عقده ی ادیپ و خود درونی و بیرونی ارائه داده است!

امروزه تئوری های سطحی ایی که صرفا بر اساس مشاهدات صوری پایه ی تئوری خود را گذاشته باشند، در مجامع اکادمیک جدی جایگاهی ندارند و از نقطه نظر تئوری پرولتری مردود هستند!

لنین جایی در بحث با کلارا زتکین مارکسیست های اتریشی که در پی ادغام مارکسیسم و فرویدیسم بودند را به سخره گرفته و کل نظریات فروید را پوچ و بی ربط ارزیابی می کند!

تئوری های انتقادی!

مارکسیسم بدون اغراق در بین تمام تئوری های انتقادی و غیر انتقادی قوی ترین، منسجم ترین و و رادیکال ترین تئوری است که به شیوه ی رادیکال و کاملا ریشه و نه سطحی به بررسی پدیده های اجتماعی می رود!

تئوری مارکسیسم یک تئوری کاملا ساختارشکنانه و در تقابل با ساختارگرایی و رفتارگرایی است.
مارکسیسم تلاش دارد، ریشه ی نابسامانی های اجتماعی و فرهنگی را در نابرابری های اقتصادی و اجتماعی توضیح دهد و از این طریق به نتیجه و الترناتیو انقلاب و سوسیالیسم می رسد!

از نقطه نظر مارکسیسم ساختارهای نظام سرمایه داری ابدی و ازلی نیستند، به همین خاطر پایبندی ساختارگرایان به این ساختارها و تشویق مردم به سکوت در مقابل ظلم و جنایت، از جانب ساختارگرایان محافظه کار، از موضع تئوری انتقادی مردود محسوب می شود.

تفاوت بنیادین مارکسیسم با ساختارگرایی و پساساختارگرایی در این است که مارکسیسم برخلاف ساختارگرایی پایبند به ساختارهایی که نابرابری را تولید و بازتولید می کند نیست و همچنین برخلاف پساساختارگرایان مارکسیسم تنها ” ساختار شکن ” نیست، بلکه مارکسیسم یک راهنمای عمل و یک الترناتیو مقابل جامعه انسانی و طبقه ی کارگر برای عبور از وضعیت موجود ارائه می دهد، کاری که پساساختارگرایان تحت هیچ شرایطی حاضر به انجام ان نبوده و نیستند و اصلا تئوریشان در تقابل و انکار الترناتیو و راهکار است!

و اما بررسی پیچیدگی های رفتاری اعضای جامعه!

برای بررسی تمام مسائل پیچیده ی اجتماعی و پیچیدگی های رفتاری، مسلما لازم است علاوه بر مارکسیسم، با ایده ها و تئوری های دیگری اشنایی داشت و نکات ظریف و ریز ان تئوری ها را گرفت، از مضمون و محتوای محافظه کارانه خارج کرد و خصلت رادیکال و انقلابی بهش داد!

مارکس بر دوش هگل و برنوبائر و فوئرباخ و سوسیالیسم فرانسوی فوریه و اوئن و اقتصاد سیاسی انگلستان و در نقد و تقابل ایده های هگلی و فلسفه ی کانت و پرودن و سوسیالیسم تخیلی و ریکاردو و ادام اسمیت تئوری انقلابی سوسیالیسم علمی را بنا نهاد و تکامل بخشید!

ما هم باید با شناخت دقیق تئوری پردازان راست و در نقد تئوری های محافظه کارانه و غیره، بتوانیم تئوری انقلابی مارکسیستی را تکامل بخشیده و از این طریق نکات ریز و درشت جامعه را توضیح دهیم!

بدون شک در جامعه ی انسانی ایی که ما در ان زندگی می کنیم، انسان ها رفتارهای بی نهایت پیچیده و متناقضی دارند!

کم نیستند مسلمانانی که خوردن گوشت خوک را حرام می دانند، ولی همبستری با تن فروشان را حلال اعلام می کنند! یک نوع فرهنگ التقاطی و پیچیده وارد فضای اجتماعی شده است!
من به شخصه صدها نفر را دیده ام که روزه شان را با ابجو و عرق شکسته اند!
هر روزه با دهها نفر برخورد می کنم که دنبال گوشت حلال می گردند و یک دقیقه بعد ادرس پوف ( جنده خانه ) را از ادم می پرسند!
کم نیستند کسانی که دست به هر جنایتی می زنند و بعدش دعا می کنند و گریه و زاری هم می کنند!
کم نیستند مسیحیانی که رابطه ی جنسی ازاد هم دارند ولی روزه می گیرند و چند روز سال از خوردن شکلات و گوشت خوک و مشروب خودداری می کنند!
کم نیستند کسانی که زیر زبان و روی زبانشان قران و علی و پیغمبر و حسن و حسین و دیگر امامان شیعیان ولی صلیبی به گردن اویخته اند که از صلیب پاپ ژان پل بزرگ تر است!

کم نیستند کسانی که برای همبستری حرام با یک نفر قند در دلشان اب می شود، ولی ادعای مذهبی بودنشان گوش فلک را کر می کند!
کم نیستند دختران خارجی به خصوص “ترک و کرد “در المان که ” ساک زدن” را عادی می دانند ولی حفظ پرده ی بکارتشان به معنای حفظ زندگی شان است و این ها در این جامعه بزرگ شدند و یکی دو و در بعضی مواقع سه نسل شان اینجا زندگی کرده است!
کم نیستند کسانی که همزمان که به دکتر و بیمارستان مراجعه می کنند به خرافات و دعا و عریضه نویسی هم پناه می برند!

خرافات جز لاینفک جامعه ی امروز در سراسر جهان است و مردم امریکا و انگلیس و تا حدودی المان جز خرافی ترین مردمان غربی هستند! شاید مردم امریکا خرافی ترین مردم جهان باشند!

سوال اینجاست، این پیچیدگی های رفتاری در جامعه ی انسانی را با کدام تئوری می توان توضیح داد و با چه عینکی می توان نگاه کرد؟!

اگرچه مارکس در اثار خود غالبا زیربنای اقتصادی را عامل اصلی در شکل دادن به روبنا می داند و معتقد است که جامعه یی که از لحاظ پیشرفت نیروهای مولده جلوتر باشد، روبنای سیاسی، فکری و فرهنگی اش هم جلوتر خواهد بود و این را من هم شدیدا قبول دارم، اما زمانی که مارکس تحولات فرانسه را خود از نزدیک مشاهده کرد، در کتاب هیجدهم برومر لوئی بناپارت تجربه ی زندگی شخصی خود را از تحولات ان دوران منتشر کرد و به این نتیجه رسید که الزاما در تمام مواقع زیربنا روبنا را شکل نمی دهد، بلکه ممکن است روبنا زیربنا را شکل بدهد و انگلس هم در اخرین مقدمه بر مانیفست کمونیست دقیقا بر این عقیده است درک ماتریالیستی از دیالکتیک به هیچ وجه مکانیکی نبوده و نیست، به همین خاطر این نوع خشک اندیشی که همیشه زیربنا روبنا را شکل می دهد شدیدا رد می کند!

اگر انسان با یک درک مکانیکی و خودبخودی به سراغ توضیح مسائل مارکسیستی برود و مارکسیسم را از دیالکتیک خالی کند، در بررسی های خود ممکن است دچار کج فهمی های بسیار خطرناکی شود و به دامن ارتجاع سجده ببرد!

مارکسیسم پوزیتویستی و جبرگرایان دقیقا به این دلیل به دامن ارتجاع افتادند که مارکسیسم را با پیچیدگی های دیالکتیکی ان بررسی نکرده و به دلیل خوشبینی به انقلاب خودبخودی و ” جبرگرایانه ” به دامن بورژوازی روی اوردند و به عرصه ی تئوری پردازان بورژوا و محافظه کار پیوستند!

در مورد توضیح خصوصیات پیچیده ی مردم شاید مارکسیسم به تنهایی قادر به توضیح این مساله نباشد، هر چند مارکس در یک جمله ی تاریخی ان را تا حدودی توضیح داده است: فرهنگ حاکم بر هر جامعه فرهنگ طبقه ی حاکم است!، اما ایا تمام این تناقضات رفتاری اکثریت عظیم مردم از طرف حاکمان به انان ترزیق می شود، من گمان دارم!

درست است که حاکمان و صاحبان سود و ثروت از حماقت و غیراگاه بودن طبقه ی کارگر و توده ی تحت ستم در جامعه سود می برند، ولی توضیح رفتار یک ترک المانی که سه نسل ش در المان زندگی کرده اند و بین ایده های مدرن و اسلام گرایی اویزان است، به نظر من صرفا با مارکسیسم قابل توضیح نیست، به همین دلیل بعضی مواقع استفاده از برخی از نظریات دیگر نظریه پردازان می تواند به توضیح پدیده های اجتماعی کمک کند!

حسن معارفی پور
09.08.15

و بازهم در باره ی خرده بورژوازی!

مارکس و انگلس بر این عقیده بودند که خرده بورژوازی به دلیل منفعت طلبی اش، ممکن است خصلت های ” مترقی ” هم داشته باشد و با پیشرفت روند انقلاب کارگری با طبقه ی کارگر همراه شود!!
انان این طبقه را که شدیدا تمایل بورژوا شدن دارند و به خاطر ترس از دست دادن موقعیت فعلی شان در هر دروره، همیشه جانب ” پیروزمندان” را می گیرند، شاید با پیچیدگی هایی که این طبقه در شرایط امروز دارد، نشناخته بودند و تصورات متافیزیکی هم از این طبقه نداشتند!

مارکس و انگلس از خرده بورژوازیی صحبت می کردند، که وارد مناسبات پیچیده ی قرن بیست و یکم نشده بود و خصلت های ارتجاعی خرده بورژوازی امروز را نداشت!

به نظر من حتی پیوستن خرده بورژوازی به صوف انقلاب پرولتری، دلیلی بر اثبات ترقی خواه شدن این طبقه نبوده ونیست! انقلابی گری خرده بورژوازی کاملا معامله گرانه و فرصت طلبانه است، به همین خاطر این طبقه اگر زمانی خصلت انقلابی پیدا می کند، از روی ناچاری بوده و شرایط بهش تحمیل کرده است.

تفاوت بورژوازی با خرده بورژوازی!

نظریه ی مارکس در مورد طبقات اجتماعی، برخلاف نظریات جامعه شناختانه بسیاری از نظریه پردازان مانند انتونی گیدنز یا دیگر نظریه پردازان، یک هسته ی منسجم و بنیادی دارد!

از نظر مارکس در جامعه دو طبقه ی اصلی یعنی صاحبان ابزار تولید، زمین و منابع طبیعی( بورژوازی ) و فاقدان ابزار تولید و فروشندگان نیروی کار ( پرولتاریا ) دو طبقه ی اصلی در جامعه هستند!

مارکس همچنین معتقد است که یک طبقه ی فرعی در بین این دو طبقه وجود دارد که خصلت انتقالی دارد! انتقالی به معنی این است که ممکن است یک بخش از این طبقه که بخش اکثریت ان است در نتیجه ی رقابت با بورژوازی بزرگ به پرولتاریا بپیوند و بخش نازک تر ان به دلایل مختلف در بورژوازی بزرگ ادغام شود!

یکی از نقاط قوت نظریه ی مارکسیستی، بررسی علمی و منسجم و نه اخلاقی طبقات اجتماعی است! به عبارت دیگر مارکس همیشه بین ارمان خواهی سوسیالیستی و جایگاه طبقاتی اشخاص و افراد به صورت منفرد تفاوت قائل است. به زبان ساده تر یک نفر از طبقه ی بورژوازی می تواند کمونیست باشد و برای انقلاب پرولتری بکوشد و همزمان هزاران نفر از طبقه ی کارگر یا خرده بورژوازی شدیدا افکار ارتجاعی و عقب مانده داشته باشند!!
همچنین مارکس موقعی که از طبقه و مبارزه ی طبقاتی صحبت می کند و کشمکش دیالکتیکی را توضیح می دهد، به اعقتاد او ان موقع ایده های فردی یا عقاید شخصی افراد در پروسه ی مبارزه ی طبقاتی رنگ می بازد! مثلا مبارزه برای افزایش دستمزد و دست زدن به اعتصاب برای تحمیل شرایط کاری بهتر به بورژوازی از جانب پرولتاریا، هیچ گاه باعث جدا شدن کارگران از هم نخواهد شد و دیگر در چنین شرایطی این کارگران با هر گرایشی که به صورت فردی داشته باشند، به صورت جمعی در مقابل سرمایه دار موضع می گیرند!

اینجا برای اینکه خواننده دچار کج فهمی نشود می خواهم کمی روشن تر صحبت کنم! میان طبقه به مثابه ی طبقه و فرد اکتیویست به مثابه ی فرد در مارکسیسم باید تفاوت قائل شد!

به بحث بررسی تفاوت های بورژوازی و خرده بورژوازی برمی گیردم!

بورژواها برخلاف پرولترها منافع مشترکی با همدیگر ندارند و اتفاقا این رقابت بورژواها و بورژوازی قوی و ضعیف است که باعث می شود این طبقه شدیدا ضربه پذیر و شکست پذیر باشد!

بورژوازی و بورژواها حول منافع مشترک “حفظ سود برابر برای همه ی بورژواها “،جمع نشده و نخواهند شد، بلکه انها شدیدا در رقابت با یکدیگر هستند و در پی از میدان به در کردن رقبای بورژوای خود هستند!!!

برای یک بورژوا مهم موفقیت فردی او و شکست دیگر رقبای بورژوایش است ولی برای یک پرولتر، منفعت جمعی حقوق مناسب تر و استاندارد زندگی بهتر، فردگرایی را در بین طبقه ی کارگر تا حدودی حاشیه یی می کند! اگرچه بورژوازی سعی می کند که کارگران را فردگرا تربیت کند، اما زمانی که کارگران به صورت جمعی استثمار و تحمیق می شوند و منفعت جمعی شان به خطر می افتد، مسلما به صورت جمعی دست به تجمع و اعتصاب خواهند زد!

بررسی پروسه ی مبارزاتی طبقه ی کارگر و تلاش بورژوازی برای دور زدن این طبقه از طریق سندیکالیسم و سندیکاهای زرد و خنثی کردن خصلت های انقلابی این طبقه در چارچوب این بحث نمی گنجد! امید است وقت باشد به صورت دقیق تر به بررسی این مساله بپردازم!

بورژوازی بزرگ امروزه خصلت ملی گرایی و ” ترحم” به کارگر خودی و استخدام کارگر از” قوم”، ” ملت” ، همشهری و هم محل را شدیدا از دست داده است! هر کجا نیروی کار ارزان تر و مالیات بر درامد پایین تر، تشکل یابی کارگری محدود تر و اگاهی طبقاتی ضعیف تر است، بورژوای بزرگ سرمایه و کارخانه اش را به انجا منتقل می کند!

ولادیمیر ایلیچ لنین در کتاب جاودانه ی خود” امپریالیسم به مثابه ی بالاترین مرحله ی سرمایه داری” یکی از خصلت های مرحله ی امپریالیستی سرمایه را همین انتقال سرمایه به خارج از مرزهای کشور بررسی می کند.

خرده بورژوازی اما وضعیتش بی نهایت مضحک است! خرده بورژواها به هیچ وجه توانایی رقابت با بورژوازی بزرگ را ندارند، انان سعی می کنند زیر نام پایبندی به مسائلی از قبیل استخدام کارگر از ” ملت خودی” ، به کارگران ” ملت” ،” قوم “،” فامیل “، و ” عشیره ” ی خود ” ترحم ” کنند و ضمن منت گذاشتن سر کارگران خاموش و پراکنده و غیر متشکل از ” ملت خودشان”،پروسه ی استثمار را شدید تر کرده و میزان دستمزد را شدیدا کاهش دهند!

به قول انگلس زمانی که خرده بورژوا ها برای اینکه بتوانند به حیات خود ادامه دهند، قیمت کالاهایشان را کاهش می دهند، از طریق بالا بردن ساعت کار کارگرانش و تشدید روند استثمار و پایین اوردن دسمتزد، پایی اوردن قیمت کالاهایشان را جبران می کنند!
نقل به مضمون از انگلس!

با نگاهی میدانی به وضعیت تمام خرده بورژواها در کشور آلمان، از مغازه داران کوچک گرفته تا صاحبان کافه، رستواران ها، بارها و غیره و غیره می توان دید، که تمام کارگران مثلا بارها و رستوران های ایرانی، ایتالیای، ایرلندی، المانی و غیره یا حداقل 99 درصدشان کارگرانی هستند که با صاحب کارشان از یک کشور امده، یک ” قومیت ” و ” ملت” دارند!!

در این زمینه شاید تحقیقات میدانی صورت نگرفته باشد، اما شکی ندارم در تمام کشورهای اروپایی وضعیت به شرحی فوق است!

این خصلت ملی پرستی و نژاد پرستانه ی خرده بورژوازی اگرچه ممکن است نزد خودشان مثبت و یا ” انسان دوستانه ” ارزیابی شود، اما نشان از گرایش این طبقه به ارتجاع ناسیونالیستی است.

استثمار بی رویه ی کارگران در محیط هایی که صاحبان کار نه بورژوازی بزرگ، بلکه خرده بورژوازی است در برخی مواقع تا سه برابر است و میزان دستمزد، یک چندم دستمزد یک کارگر در کارخانه است!

بنابراین ” ترحم خرده بورژوازی” به مراتب ارتجاعی تر از استثمار طبقه ی کارگر از جانب بورژوازی بزرگ است، به همین خاطر است که خرده بورژوازی المان به پگیدا می پیوند!

حسن معارفی پور
هایدلبرگ
06.08.2015

حزب دمکرات کردستان عراق همکار اصلی داعش!

آمار واقعی در مورد اینکه چند درصد از بعثی های سابق بعد از سقوط صدام به پارتی (جریان بارزانی )، پیوسته اند، در دست نیست، اما حدس زده می شود که بالای هشتاد درصد از بعثی های کورد، از سال 91 و بعد از “قیام” و شکست شوراها در قیام به جریان فاشیست بارزانی پیوسته و بیست درصد آن جذب اتحادیه ی میهنی( جریان طالبانی) شده اند!

کسانی که سابقا شکنجه گران و مزدوران رژیم بعث در کردستان عراق بودند، امروز غالبا کاربدستان ایل بارزانی و جریان طالبانی هستند و جزو تروریست های وابسته به دو سازمان جنایتکار اطلاعاتی یعنی پاراستن (حفاظت اطلاعات پارتی ) و زانیاری ( سازمان اطلاعات جریان طالبانی ) هستند.

زمانی که در کردستان عراق زندگی می کردم و نشریه ی پیشرو ( ارگان مرکزی کومه له ) را در شهرهای کردنشین عراق پخش می کردم، برحسب اتفاق با یکی از این بعثی های سابق آشنا شدم، که صاحب چند رستوران،چندین خانه و ویلا در یکی از شهرهای اطراف سلیمانیه بود.

زمانی که در رستوران ایشان غذا می خوردم، از من و یک نفر دیگر از بچه های کومه له خواست که با ما خصوصی صحبت کند.

من هم علیرغم اینکه آدم کلا نترس و بی پروایی هستم، سریعا اسلحه ام را گرفتم و با خود به اتاقی که بالای رستوران بود بردم و آنجا زمانی که ما در حال غذا خوردن بودیم با ما صحبت می کرد و می گفت که من تاکنون صدها نفر را سوزانده ام و اگر شما بخواهید حاضرم سربازهای ایرانی که در نوار مرزی ایران هستند، دستگیر کنم و دست بسته در مقابل مقداری پول تحویل شما دهم و شما می توانید بعد از تلخیه اطلاعاتی تیربارانشان کنید!!!

من یک نگاهی بهش انداختم و گفتم ما تروریست نیستیم و تحت هیچ شرایطی حاضر به قبول این پیشنهاد تروریستی نیستیم. ما اینجا فقط نشریه پخش می کنیم و اسلحه ی ما صرفا به خاطر حفاظت از جان خودمان است. درست است که ما در حال جنگ با رژیم ایران هستیم و این رژیم هزاران جنایت در طول تاریخ مرتکب شده است، ولی ما اگر بتوانیم مزدوران این رژیم را اسیر کنیم، بدون شک نخواهیم کشت!

ایشان در حزب اتحادیه ی میهنی دارای موقعیت و جایگاه بسیار بالایی بود!
قصد من از تعریف این خاطره صرفا آشنا کردن خواننده با وضعیت احزاب ناسیونالیست فاشیست کرد و بافت سازمانی این احزاب است.
این آدم جنایتکار را ضربدر صد هزار کنید، به بافت تشکیلاتی و سازمانی پارتی (ایل بارزانی ) و یکیتی (جریان جلال طالبانی ) خواهید رسید!

بله به قدرت رسیدن بدون انقلاب اجتماعی و عدم فروپاشی کامل نظام قبلی در هر جامعه یی باعث می شود، که فقط ظاهر افراد و سیستم عوض شود.
آنچه در کردستان عراق اتفاق افتاده است، شکست قیام مردمی و تنها جابجایی چند مهره بوده است.

صدام حسین را بردارید و جلال طالبانی یا مسعود بارزانی را جای آن قرار دهید! این وسط چیزی عوض نشده است. ساختار حکومتی همان است که قبلا بوده است.
به موضوع اصلی بر میگردم، اخبار زیادی از رابطه ی نزدیک پارتی و نشست های پی در پی این جریان و توافقات نوشته و نانوشته اش با داعش منتشر شده است،فاجعه ی شنگال و همسویی مستقیم پارتی با دولت فاشیست ترکیه و اردوغان،تبلیغات دروغین پارتی علیه پ ک ک، استفاده ابزاری از شعبان بی مخ های حزب دمکرات کردستان ایران و ارسال چند پیشمرگ به قندیل،سازمان دهی سلفیست ها در کردستان عراق از جانب پارتی، پیام تسلیت نچیروان بارزانی به خاطر کشته شدن دو سرباز ترک به اردوغان، قربانی کردن مردم بی دفاع نوار مرزی ترکیه و پیام مسعود بارزانی به پ ک ک برای خروج از عراق همه و همه نشان از قرار گرفتن پارتی در جبهه داعش و ارتجاعی و ضد انسانی بودن این جریان جنایتکار و فاشیست است.

در مورد پ ک ک!
در این نباید شک کرد، که پ ک ک با هر نقدی که بهش وارد باشد که هست و با هر میزان از مرزبندی که باید باهاش داشت که دارم، در وضعیت فعلی یکی از قوی ترین اپوزیسیون های خاورمیانه است!
پ ک ک اگر چه سازمانی ناهمگون و بی افق از لحاظ سیاسی و تئوریک است، اما با سازمان دهی مقاومت توده یی از پایین در روژاوا و نجات مردم شنگال از دست وحوش اسلامی داعش مهر خود را بر تحولات خاورمیانه کوبیده است و هیچ کس، حتی دشمنان پ ک ک هم نمی تواند این مساله را انکار کنند.

پ ک ک در واقع یک دولت در منطقه ی بحرانی خاورمیانه است و سیستمی که پ ک ک با آن روژاوا را اداره می کند، در تقابل مطلق با سیستم مزدورانه ی سایر احزاب کردی و بخصوص پارتی و یکیتی است.

پ ک ک اگرچه در کردستان ایران ممکن است جریان خوشنامی نباشد، اما مساله ی روژاوا به پ ک ک یک وجهه ی بسیار مثبت در بین چپ های جهان و کل مردم آزاری خواه بخشید.
پارتی همکار رسمی میت ترکیه از این بابت زجر می کشد، که وجود پ ک ک و روژاوا مانع جدی بر سر راه مزدوری این جریان برای اردوغان و داعش خواهد بود!
پارتی همچنین از این در هراس است، که همین روزها مردم کردستان عراق از روژاوا الگوبرداری کنند و حتی نیروهای مسلح موسوم به پیشمرگ اسلحه هایشان را رو به سینه ی مدافعین و متحدان داعش و ترکیه یعنی رهبری پارتی بگیرند!

پارتی و ناسیونالیسم کرد کردستان عراق اگرچه با شروع جنگ و حمله ی داعش، عمر حکومت شان را کمی تمدید کردند، ولی بی شک زیاد طول نمی کشد، که مردم کردستان عراق، این نیمچه حکومت فاشیستی را سرنگون خواهند کرد و تمام تقلای ایل بارزانی و نفرت پراکنی علیه پ ک ک، به خاطر ترس سرنگونی اقلیم کردستان است.

حسن معارفی پور

02.08.2015

مختصر در مورد فاشیسم!

فاشیسم در آلمان یک جنبش اجتماعی ریشه دار و با زمینه ها و پتانسیل اجتماعی بالا است.
بر اساس تحقیقاتی که رفقای چپ در جنبش دانشجویی المان به صورت میدانی انجام داده اند، 76 درصد آلمانی ها مخالف سهل گرفتن دولت در مساله ی پناهندگی هستند، 56 درصد آلمانی ها معتقدند که که کولی ها و رمانیایی ها (رما) به کارهای جنایی در آلمان مشغولند، 36 درصد آلمانی ها معتقدند که “مسلمانان” با اهداف و انگیزه از پیش تعیین شده به این کشور مهاجرت می کنند و باید جلو وردود مسلمانان را گرفت، 5،6 درصد المانی ها پیش زمینه ی ذهنی فاشیستی دارند، در المان 225 سازمان فاشیستی فعالیت می کنند، 21700 آلمانی به سازمان های فاشیستی تعلق دارند و در این سازمان ها عضویت دارند، هر هفته به سه کمپ پناهندگی حمله ی فاشیستی می شود،در سال 2014 در کشور آلماان 35 بار کمپ پناهجویان به آتش کشیده شده است، 77 بار در سال جاری به پناهجویان حمله شده و پناهجویان از جانب فاشیست ها مورد ضرب و شتم قرار گرفته شده اند و 118 بار به کمپ های پناهجویان در سال 2014 خسارت وارد امده است!

این آمار، آماری است که در رسانه های آلمانی هم منتشر شده اند و پلیس از آن اطلاع کامل دارد و گزارشات در مراکز امور پناهندگی و پلیس ثبت و ظبط شده اند!!!

امار واقعی به مراتب بیشتر از این است.

منصور حکمت بیچاره در اشتباه مطلق بود که می گفت زیر پوست هر انسانی یک ” سوسیالیست” خوابیده است!!!

اتفاقا با بررسی دقیق، علمی و میدانی می توان ثابت کرد که زیر پوست اکثریت آلمانی ها یک راسیست، یک فاشیست و یک فالانژیست ضد خارجی خوابیده است، چون شرایط حاکم این زمینه را فراهم کرده است!!

زمینه های تولید و بازتولید راسیسم!

بررسی زمینه های اجتماعی تولید و بازتولید راسیسم در قالب یک استاتوس فیس بوکی نمی گنجد، اما اینجا سعی می کنم حداقل در مورد آلمان به برخی از مهممترین دلایل عروج مجدد فاشیسم اشاره کنم!

فاشیسم و راسیسم برخلاف تبلیغات عامیانه و احمقانه در خون هیچ کسی نهفته نیست، بلکه فاشیسم محصول یک شرایط اجتماعی ویژه است که فاشیسم را به ضرورت تبدیل می کند.

در آلمان حزب ناسیونال سوسیالیست از دل بحران سوسیال دمکراسی کائوتسکیستی و دولت ” دمکراسی مستقیم” اقای فریدرش ابرت، سر براورد.

در سال های 1919 تا 1933 جامعه ی آلمان در یک بحران اقصادی عمیق به سر می برد و سوسیال دمکراسی کائوتسکیستی دلایل بحران را نه ساختار کاپیتالیستی این کشور، بلکه از دست دادن مستعمره ها و ” خیانت ” و انشعاب اسپارتاکیست ها ( حزب کمونیست آلمان سابق) ارزیابی می کرد.

ناسیونال سوسیالیست ها طرفدار هیتلر که در گروه های بسیار منسجم و قوی سازمان یافته بودند، به مردم المان قول داده بودند که می توانند از طریق اتکا به ناسیونالیسم و حفظ منافع ملی کشور، المان را از مرحله ی بحرانی عبور دهند و تا حدود زیادی موفق به این عمل شدند!

در سال های 1923 تا 1933 صدها هزار متخصص، اکادمیسن و “روشنفکر” به عضویت حزب نازی آلمان درامدند!

بر اساس امارهایی که در کتب دانشگاهی هم امده است، 67 درصد آکادمیسین های آلمانی به عضویت حزب ناسیونالیست سوسیالیست درامده بودند.

حزب نازی در عبور دادن جامعه ی آلمان از بحران اقتصادی و بالا بردن ارزش پول تا حدود زیادی موفق بود و علیرغم تاکید بر کمونیست ستیزی و یهودی ستیزی اش جایگاه ویژه یی در میان اقشار و طبقات مختلف اجتماعی از طبقه ی کارگر، تا خرده بورژوازی و بورژوازی پیدا کرده بود.

اگر المان در جنگ با روسیه شکست نمی خورد، بدون شک الگوی فاشیسم می توانست به بسیاری از کشورهای جهان و حداقل اروپا صادر شود و چند میلیارد نفر را در سراسر جهان متقاعد کند.

شکست فاشیسم در روسیه نقطه شروع ایزوله شدن فاشیسم در فضای اجتماعی در سراسر جهان شد.
علیرغم هر نقدی که به تجربه ی اتحاد شوروی داشته باشیم، نمی توان جنبه های مترقی سرمایه داری دولتی و سوسیالیسم واقعا ناموجود را انکار کرد.

عروج مجدد فاشیسم در اروپا قبل از هر چیز اقتصادی است. تحلیل گران اکادمیک که غالبا خودفروشانی بیش نیستند، به دلیل اینکه سرشان در اخور دولت هاست، تلاش می کنند نقد فاشیسم و راسیسم را به سطح اورده و مساله ی اقتصاد و زیربنا را به طور کل در تحیل های خود حذف کنند، نکند مارکسیست تلقی شوند!
اما به طور واقع انچه راسیسم و فاشیسم را تولید و بازتولید می کند، روند ناموزون پروسه ی تولید سرمایه داری و بیماری های مقطعی و لاعلاج ( بحران های ادورای و ساختاری ) نظام سرمایه داری است.

جامعه ی المان یکی از صنعتی ترین کشورهای جهان است و پنجمین قدرت اقتصادی جهان است.
المان سومین صادر کننده ی اسلحه در سراسر جهان است. در حوزه ی اکسپرت ( صادرات ) این کشور جزو موفق ترین کشورهای جهان است و علیرغم بحران بزرگی که از سال 2008 شروع شده است، المان همچنان با تمام قوا به تولید و صادرات ادامه داده است.

به دنبال تحولات سوریه و عروج داعش، المان در حوزه ی صادرات اسلحه میلیارد ها دلار پول به جیب زده است و گفتنی است که بخشی از بحران این کشور از طریق صدور اسلحه جبران شده است.

ارتش المان یکی از اماده ترین ارتش هاست که از سال 2001 تاکنون به تمام مناطق جنگ زده، از افغانستان و عراق گرفته تا لیبی و سوریه فرستاده شده است.

المان در تحولات اکراین به همراه امریکا بزرگترین متحد فاشیست ها و نئونازیست های اکراینی علیه روسیه و پوتین بوده و هست.

رسانه های آلمانی از تلویزیون های رسمی و دولتی گرفته تا پرتیراژ ترین نشریه های این کشور از جمله بیلد سایتونگ و اشپیگل همواره مشغول نفرت پراکنی علیه خارجیان و ” مسلمانان” هستند!

در المان اگر خارجیان از دولت کمک هزینه ی سوسیالی بگیرند، از جانب همین مدیا ها ” انگل” خوانده می شوند و اگر جویای کار باشند، از جانب همین مدیا و فاشیست های المانی به عنوان کسانی معرفی می شوند که شغل آلمانی ها را گرفته اند!

در کلاس های زبان آلمانی که برای خارجیان برگزار می شود، معلمان که اغلب به سازمان های دولتی مرتبط هستند، همواره اعلام می کنند که شما به عنوان یک خارجی با هر میزان از تحصیل و با هر سابقه ی کاری، تنها به ” جرم” خارجی بودن، فرصت شغلی مناسب را نخواهید داشت و شما باید این را بپذیرید که آلمانی ها حتی از “اسم “خارجی متنفرند!

تعداد زیادی از خارجیان را می شناسم که اسم شان را تغیر داده و اسم خانوادگی المانی انتخاب کرده اند!
در المان اگر شما با لهجه زبان المانی صحبت کنید، یا به زبان المانی تسلط نداشته باشید، موقعیت اجتماعی شما پایین است!

در المان حتی چپ ها و ” کمونیست ” های پست مدرن،فاشیست ها و راسیست ها را ” درک ” می کنند و معتقدند که بلاخره انان به خاطر ترس از خارجیان و ترس از دست دادن هویتشان به خیابان می ایند و علیه اسلام و مسلمانان( بخوانید تمام خارجیان ) تظاهرات می کنند!!!!

مدتی پیش به دنبال کشمکش های عراق و سوریه تلویزیون های رسمی آلمان در طول شبانه روز از 24 ساعت، 20 ساعت از وقت برنامه هایشان را به بررسی پدیده ی اسلام و اسلام گرایی اختصاص می دادند!!!

به دنبال همین مساله بسیاری از آلمانی ها از همسایه ی ” مسلمانشان ” که چهل پنجاه سالی بود، همدیگر را می شناختند، دشمن ساخنتند و تنفر راسیستی خود را به نمایش گذاشتند!

ما نباید گول تبلیغات دماگوژیستی کلیشه یی دولتی و اکادمیسنهای پفیوز که اعلام می کنند، فاشیست ها عده یی شعبان بی مخ بیکار و بیسواد هستند، را بخوریم. پشت فاشیسم در المان یک دستگاه عریض و طویل فکری، سیاسی و اقتصادی به اسم دولت خوابیده است و قوی ترین احزاب پارلمانی با تبلیغات خود با فاشیسم همسو هستند و فاشیست ها را به خط می کنند.

فجایع مربوط به ان اس او و قتل های زنجیره یی که با همکاری مستقیم پلیس و با خط گرفتن از احزاب پارلمانی و سازمان اطلاعات و امنیت المان صورت گرفته بود، بزرگترین رسوایی را برای احزاب پارلمانتاریست و حتی حزب سوسیال دمکرات المان به بار اورد!

دفاع حزب سبز المان از اخراج پناهجویان رمانیایی و کولی ها، راسیستی بودن سیاست های این حزب را بیش از هر زمانی به نمایش گذاشت!

تنفر پراکنی حزب سوسیال مسیحی در بایرن و پارلمان المان به بهانه ی مبارزه با اسلام علیه خارجیان یک فضای کاملا راسیستی را در بایرن دامن زده است و به دنبال هر اظهار نظر راسیستی چندین حمله به کمپ های پناهندگی و پناهجویان در شهرهای المان صورت گرفته است.

راسیسم نفرت طبقاتی از توده های کارگر و ستمکش!

دلیل اصلی تنفر راسیست ها از خارجیان در المان فقیر بودن و ضعیف بودن اکثریت قریب به اتفاق خارجیان در این کشور است. خارجیان پناهنده در واقع جزء ضعیف ترین لایه های طبقه ی کارگر هستند و دلیل اصلی تبلیغات راسیست ها علیه انان، فقیر بودنشان است.

راسیست ها و فاشیست ها قبل از اینکه دشمن خارجی ها باشند، دشمن طبقاتی طبقات فرودست جامعه هستند و از لحاظ فکری با کمونیست ها دشمنی دارند.

اگرچه فاشیسم محصول شرایط بحرانی در نظام سرمایه داری است، ولی فاشیسم و راسیسم در تلاش برای این است که تبعات بحران را به گردن ضعیف ترین بخش طبقه ی کارگر یعنی خارجیان و افشار تحت ستم غیر بومی بیاندازد!

فاشیست ها البته کوچکترین مشکلی با سرمایه داران خارجی نداند،سرمایه داران خارجی در المان از اتوریته ی به مراتب بالاتری از المانی های فقیر برخورداند!!

راسیسم قبل از هر چیز یک تنفر عمیق طبقاتی از مردمان تحت ستم، طبقه ی کارگر و به ویژه کمونیست هاست.

در آلمان اولین کسانی که مورد هجوم راسیست ها و احزاب راسیست قرار می گیرند، اقشار تحت ستم خارجی، کمونیست ها و چپ ها هستند!

در این شکی نیست که سوسیالیسم تنها پاسخ وضع موجود است و هر گونه دور زدن انقلاب سوسیالیستی و کارگری به هر بهانه یی از جانب هر کمونیستی، ” ارتداد” مطلق به حساب می اید، اما برای مبارزه با فاشیسم باید با تمام قوا در تمام ابعاد به جنگ این هیولای ادمخوار رفت و تمام ابعاد مختلف ان را به چالش کشید! باید تلاش کرد همزمان که مبارزه ی رادیکال را سازمان می دهیم، روشنگری کنیم که هیچ کس گرفتار این بیماری کثیف طاعون نشود.

خرده بورژوازی المانی و روشنفکران این طبقه رابطه ی بسیار نزدیکی با فاشیسم و فاشیست ها دارند و در هر شرایطی ممکن است از این رو به ان رو تغییر جهت بدهند!

برای شکست راسیسم و فاشیسم باید دولت های محافظه کار را که از طرق مختلف، چه اطلاع رسانی دروغین و جعل وقایع و چه سازماندهی پلیس مخفی درون نیروهای راسیستی برای کمک به گسترش راسیسم و همزمان کنترل ” قانونی ” ان در تلاشند، را برانداخت!

راهکار پارلمانتاریستی مبارزه با راسیسم ثابت کرده است که چپ های پارلمانتاریست نه تنها در مبارزه علیه راسیسم موفق نبوده اند، بلکه در بسیاری از مواقع گام عملی مخالف راسیسم برنداشته اند و به تضعیف راسیسم کمک نکرده اند!

به قول تروتسکی مارکسیست متزلزل ولی انتی فاشیست، نباید به بحث با فاشیست ها نشست و باید کله شان را به اسفالت کوبید!

حسن معارفی پور
01.08.2015

به نظر من پشت معرفی انسان ها با ملیت شان فاشیسم خوابیده است!

در آلمان هر گاه یک هواپیما سقوط کند، یا بمبی منفجر شود و چند آلمانی کشته شود و یا یک دوچرخه سوار آلمانی زمین بخورد و حتی یک المانی اسهال بگیرد، رسانه های آلمانی ” ملیت” فرد را برجسته کرده و در بوق و کرنا می کنند، که مثلا صد نفر کشته شدند، ولی 2 نفرشان آلمانی بودند!
آنها سریعا به خانواده ی این دو آلمانی تسلیت گفته و “ملیت” 98 نفر دیگر به تخمشان هم نیست!

به یاد دارم سال 2012 چند نفر کوهنورد در قسمت فرانسه ی کوه های آلپ جان باختند و از این چند نفر دو نفرشان آلمانی بود.
رسانه های آلمانی دو هفته ی کامل پشت سر هم در باره ی این دو نفر خبر پخش می کردند و حتی یک بار هویت در مورد هویت دیگر جانباختگان صحبت نکردند!!!!!.
به دنبال سقوط هواپیمای لوفتانزا در ماه های اخیر، از پارلمان آلمان گرفته تا رسانه و مردم عادی فقط و فقط در مورد آلمانی هایی که در این حادثه جانشان را از دست دادند، صحبت می کردند و انگار بقیه ی مسافران غیر آلمانی به اندازه ی موش آزمایشگاهی هم ارزش نداشتند!!!

فاشیسم آلمانی البته با تمام ارتجاعی و ضد انسانی بودنش به مراتب “مدرن تر” یا به تعبیر بهتر مدرنیزه شده تر از فاشیسم ایرانی و شرقی است!!!!!
.
در ایران سرانه ی سالانه ی مطالعه بر اساس آمارهای رسمی سالی ده دقیقه است، اما موقعی که یک ایرانی در بین هشتاد میلیون نفر که سال های متمادی زیر سایه حاکمیت رژیم اسلامی خفه خون گرفته اند، یک تحقیق درجه چندم در سطح جهانی انجام می دهد، راست و چپ، نژاد این فرد در مدیای چپ و راست برجسته شده و در تپل و دهل کوبیده می شود که فلان ایرانی “دانشمند، محقق، کاشف، نویسنده، شاعر، با احساس، لطیف و البته آریایی و ایرانی، در تز دکترای خود، ثابت کرد گوزی که بو و صدا ندارد، وضو را باطل نمی کند!!!!

سریع صفحات فیس بوک و رسانه های سطحی و مبتذل و وبسایت های مختلف پر از پخش این اخبار مبتذل می شود! چرا چون یک نفر از نژاد آریایی و ایرانی “کشف” بزرگی کرده است!!!!

آخر احمق های فاشیست، اراذل و اوباش، این خبر چه ارزشی دارد که شما صفحه ی رسانه ی مبتذلت را با آن سیاه می کنید؟!!

هر کس در مورد نژاد و هویت ملی و قومی ازم سوال کرده و می کند، آنچنان بهش پاسخ دادم، که بار دیگر انسان ها را بر اساس قومیت و ملیتشان دسته بندی نکند!

راسیسم و فاشیسم خود را در تمام ابعاد زندگی انسان ها نشان می دهند و کم نیستند، چپ هایی که علیرغم کوبیدن بر دهل کمونیسم، هر روز مرتکب جنایت راسیستی و برخورد فاشیستی می شوند!

تنها یک نژاد وجود دارد و آن نژاد انسانی است!

حسن معارفی پور

ناتو در تلاش برای نابودی تمام دستاورد های مردم روژاوا!

انچه دولت ترکیه در پی نابودی ان است، پ ک ک به عنوان یک جریان نظامی نیست، بلکه تلاش غرب و ناتو برای نابودی تمام دستاورد های مردم کوبانی به طور اخص و روژاوا به طور عام است.

در این شکی نیست که سیستمی که امروز در روژاوا وجود دارد، کوچکترین ربطی به اقتصاد و سیاست سوسیالیستی ندارد، اما این سیستم اداره ی این منطقه از خاورمیانه، علیرغم بی ربطی اش به سوسیالیسم علمی، شیوه ی دیگری از اداره ی جامعه است که هیچ گونه همسویی ایی با برنامه های نئولیبرالی غرب و ناتو ندارد، به همین دلیل است که دولت های غربی و پارلمان اروپا، افسار دولت ترکیه و یکی از متحدان اصلی داعش یعنی اردوغان و دولت ترکیه را ازاد کرده و حتی خود قول همکاری داده اند، تا به بهانه ی تروریست خواندن پ ک ک، روژاوا را از پای دراورند.

دولت فاشیست ترکیه و اردوغان جنایتکار بارها اعلام کرده اند که تحت هیچ شرایطی حاضر به تحمل یک حکومت کردی در غرب کردستان یعنی روژاوا نیستند!

وارد شدن ه د پ به پارلمان ترکیه در انتخابات اخیر در ترکیه و همسویی این حزب با پ ک ک یکی دیگر از دلایلی است که دولت ترکیه را واداشته تا به سرکوب پ ک ک و مردم کردستان، روژاوا و کردهای ترکیه فکر کند.

تجربه ی ” حکومت ” اقلیم کردستان و فاشیسم کردی یک تجربه ی کاملا پرو غربی بوده و نه ناتو و نه ترکیه کوچکترین مشکلی با اقلیم کردستان و به خصوص عشیره ی بارزانی نداشته و ندارند و اتفاقا ایل بارزانی یکی از متحدان منطقه یی دولت فاشیست ترکیه است و افسار بارزانی در دست اردوغان است.

در هرج و مرج حاکم بر خاورمیانه، تجریه ی روژاوا برخلاف تجربه ی دیگر حکومت های دست نشانده، نتیجه ی مبارزه ی خودجوش و سازمان دهی از پایین است.

اگرچه در روژاوا، اگاهی طبقاتی و سوسیالیستی غائب بوده و هست و نبود تحزب کمونیستی در این منطقه از نقاط ضعف روژاوا به شمار می رود، اما مبارزه ی خودجوش از پایین و سازمان دهی توده یی، تحت هیچ شرایطی برای غرب و نئولیبرالیسم فاشیست قابل قبول نبوده و انها حتی از هر نوع تجربه ی پوپولیستی و خلقی در هراس هستند.

امروز دیگر کسی که الفبای سیاست را بداند و اخبار روزانه را دنبال کند، به روشنی می داند که داعش یکی از متحدان منطقه یی امریکا است و این نیروی وحشی و جنایتکار فاشیست از جانب، امریکا و غرب به صورت مستقیم یا به صورت غیر مستقیم از جانب دیگر متحدان غرب یعنی عربستان سعودی، ترکیه، قطر و ایل بارزانی حمایت می شود.

داعش اگرچه ممکن است یک متحد ایده ال برای غرب و امریکا نباشد، اما متحد مضری هم نیست.

امریکا از هر طریقی برای حفظ سیطره ی اقتصادی و هژمونی سیاسی خود در خاورمیانه تلاش می کند و داعش اگرچه ممکن است، مانند القاعده و طالبان، زمانی برای امریکا و غرب غیر قابل کنترل شود، اما در شرایط فعلی یکی از متحدان غرب است که پروژه ی به لجن کشیدن خاورمیانه را پیش می برد.

برنامه ی ساختن یک حکومت اسلامی فاشیستی، به دنبال شکست امریکا در عراق در برنامه ی دولت امریکا قرار داشت. در واقع امریکا در پی تلاش برای تاسیس یک حکومت فاشیستی مانند اسرائیل اما از نوع اسلامی ان بوده و هست.
دلایل تلاش امریکا برای ساختن حکومتی از جنس اسرائیل و در واقع یک اسرائیل اسلامی زیادند و در چارچوب این بحث نمی گنجد، اما مهمترین دلیل ان تلاش برای متمرکز کردن تمام اسلامی های جهادیست در چارچوب یک حکومت در منطقه ی خاورمیانه است، تا بتواند انان را راحت تر کنترل کند!

جنگ سوری بارزانی با داعش یک نمایش مسخره و یک شعبده بازی فریبنده برای متوهم کردن مردم کردستان و تحریک روحیات فاشیستی مردم کرد در کردستان عراق، بیش نیست.

امریکا نمی تواند همزمان تمام نیروها و متحدان خود را به دلخواه خود سازمان دهد، به همین خاطر همیشه ناهماهنگی های مقطعی و مختلف بین امریکا و متحدانش پیش امده و خواهد امد، اما این ناهماهنگی ها به هیچ وجه اتحاد شوم انان را بر هم نمی زند.

غرب، ناتو و دولت ترکیه در تلاش برای سرنگونی روژاوا برامده و معتقدند که با نابودی پ ک ک می توانند اخرین شریان های قیام مردم روژاوا را ریشه کن کنند، اما انها کور خوانده اند!

اگر امریکا، ناتو، غرب و ترکیه به نیروی نظامی هوایی و زمینی و سلاح های سنگین مسلح هستند، در مقابل انان اراده ی میلیونی توده ی مردم قرار گرفته است و انان نمی توانند اراده ی میلیون ها نفر در سراسر جهان که از تجربه ی کوبانی و رژواوا دفاع کرده و می کنند را شکست دهند.

همکاری تسلحیاتی و لجستیکی غرب و دولت ترکیه به داعش وجهه ی این دولت ها را نزد افکار عمومی به کلی از بین برده است و هر روز توده های زیادی از مردم، در مقابل سیاست های فاشیستیزه کردن مناطق مختلف جهان علیه غرب می ایستند.

ترکیه بارها قصد نابودی پ ک ک را داشته، ولی هیچ گاه چه با همکاری غرب و چه با همکاری اقلیم کردستان موفق به نابودی پ ک ک نشده است.

امروز با تجربه ی کوبانی و روژاوا پ ک ک به مراتب قوی تر شده است و نزد افکار عمومی به خصوص در غرب وجهه ی بسیار مناسب تری پیدا کرده است، بنابراین اگر دولت ترکیه در گذشته موفق به سرکوب و نابودی پ ک ک نشده باشد، در شرایطی که پ ک ک به مراتب قوی تر از سال های قبل است، سرکوب این جریان غیر ممکن شده است و به همین دلیل ترکیه دست به دامان غرب و ناتو شده است.

پ ک ک اگرچه از لحاظ سیاسی و عقیدتی جریانی شدیدا سرگردان است ، اما تفاوت های ابژکتیوی با دیگر نیروهای ناسیونالیست کرد دارد!

در بین تمام احزاب ناسیونالیست کرد شاید تنها پ ک ک است که تبدیل به مزدور بی قید و شرط غرب و امریکا نشده است و در جهت مخالف سیاست های غرب و امریکا عمل کرده است، اما این به معنی سوسیالیستی بودن یا مترقی بودن پ ک ک نیست.

در این شکی نیست که نقد های بسیار زیادی به پ ک ک وارد است و این نقدها صرفا نقد تاکتیکی پ ک ک نیست، بلکه اساسا نقد استراتژیک، استراتژی بورژوایی و پوپولیستی این جریان است.

قصد من اینجا بررسی نظریات این جریان نیست، اما این جریان با تمام اشکالاتی که داشته است، به عنوان یک نیروی قوی در خاورمیانه در مقابل غرب و ترکیه ظاهر شده است و اگرچه بارها سازش های مقطعی کرده است و استراتژی های مختلف را برگزیده است، اما در نهایت به نیروی مزدور غرب تبدیل نشده است و این بیش از هر چیزی غرب و ترکیه را می ازارد.

مردم روژاوا در سطح وسیع به پ ک ک اعتماد دارند و مردم مترقی و رادیکال در سراسر جهان با هر نقدی که به پ ک ک داشته باشند، از تجربه ی روژاوا دفاع می کنند.

دولت فاشیست ترکیه و ناتو کور خوانده اند، سرکوب روژاوا غیر ممکن است. ناتو و دولت فاشیست ترکیه تنها از این رنج می برند که پروژه ی انان در خاورمیانه نتیجه ی دلخواه انان را نداشته، به همین دلیل دنبال به شکست کشاندن این قیام مردمی به بهانه ی تروریست بودن پ ک ک هستند.

من به شخصه مرزبندی های جدی و استراتژیک با پ ک ک داشته و دارم ولی تحت هیچ شرایطی پ ک ک را تروریست نمی خوانم و تروریست خواندن پ ک ک را همسویی با دولت فاشیست ترکیه و پروژه های فاشیستی غرب برای خاورمیانه می دانم.

تروریست واقعی ناتو، دولت فاشیست ترکیه و دشمنان روژاوا هستند.

حسن معارفی پور
هایدلبرگ
29.07.15

خطر عروج فاشیسم اسلامی در کردستان عراق!

عروج فاشیسم در شرایطی ممکن است صورت بگیرد،که انقلاب ضروری می شود و طبقه ی کارگر و کمونیست ها امادگی ان را ندارند که قدرت را به دست بگیرند!

وضعیت کردستان عراق این چنین است، سالهاست که احزاب ناسیونالیست مرتجع،اسلامی، ضد زن، انتی دمکراسی و مزدور کرد، در کردستان عراق خاصیت خود را از دست داده اند و عملا انقلاب در این جامعه تبدیل به یک ضرورت حیاتی شده است، ولی طبقه ی کارگر و کمونیست ها در سالیان اخیر هیچگاه در موقعیتی نبودند که قدرت را دست به دست کنند.

در چنین شرایطی و با عروج جریان وحشی داعش، اسلامی های کردستان جان تازه یی گرفته اند و متاثر از شرایط قهقرایی که در سراسر خاورمیانه حاکم است، جریان گوران ( تغییر ) به یک جریان مطلقا اسلامی تبدیل شده است.

اتحادیه ی میهنی برای انکه از قافله جا نماند در حال ساپورت کردن بخشی از اسلامی هاست و شاخه یی از این جریان که اکثریت هم هست، به شاخه ی کردستان عراق جمهوری اسلامی تبدیل شده است.

حزب دمکرات بارزانی یعنی پارتی هم در حال سازمان دهی سلفیست ها، دروایش و صوفیان کرد، علیه توسعه ی حوزه ی قدرت گوران و اتحادیه ی میهنی است.

در واقع جریان پارتی همسو با اردوغان و دولت عربستان سعودی یکی از متحدان اصلی داعش و غرب در مقابل جبهه ی جمهوری اسلامی و اتحادیه ی مینهی و نفوذ جریان پ ک ک و ی پ گ است.

در چنین شرایطی اسلامی های کردستان عراق هر روز بیشتر افسارشان شل می شود و پیشروی می کنند.

همین چند روز پیش بود عده یی از اوباش اسلامی، زنی را در شهر سلیمانیه ی عراق به خاطر نداشتن حجاب اسلامی در مرکز شهر مورد هجوم قرار دادند و مورد ضرب و شتم جدی قرار دادند و پلیس و اسایش شهر سلیمانیه که خود شدیدا مرتجع و سرکوبگر است، جلو این اقدام وحشیانه ی جوانان اسلامی را نگرفت.

در اینترنت و فیس بوک مباحث مختلفی راه افتاده و با بررسی کامنت ها می توان دید که جامعه ی کردستان عراق به نسبت سال گذشته به خاطر عروج گوران این جریان اسلام سیاسی و همدست دیگر نیروهای اسلامی تا چه اندازه به عقب برگشته و اسلامیزه شده است.

جریان کومه له که سال دوهزار و ده به خاطر یک برخورد فیزیکی کوچک من اطلاعیه صادر کرد و عالم و ادم را علیه من بسیج کرد، که گویا اسمان به زمین رسیده است و غیره ولی امروز در بغل گوشش چنین اتفاقاتی را از نزدیک می بیند و خفه خون گرفته است!!

این جریان در طول بیست سی سال گذشته که در خاک کردستان عراق به سر می برد، به بهانه ی اینکه این منطقه حوزه ی فعالیت ما نیست در مقابل عروج ارتجاع و وحوش اسلامی سکوت کرده و می کند.

راه حل چیست؟

در وضعیتی که تا فاشیسم اسلامی یک قدم بیشتر فاصله نیست و حزب کمونیست کارگری از سازماندهی توده یی و کارگری عاجز است، لازم است یک بریگارد سرخ برای حفاظت از جامعه با تعداد معدودی انسان ورزیده، کمونیست، ازادی خواه و مسلح تشکیل داد و هر گونه تعرض فاشیستی را با گلوله جواب داد.

به نظر من چپ ها و کمونیست های عراق می توانند از تجریبات ارتش سرخ المان یاد بگیرند، تا بتوانند جلو این موج ارتجاعی را بگیرند.

در کردستان عراق حرف حق از لوله ی تفنگ بیرون میاید و برای اثبات حقانیت باید به کله ی اسلامیست ها و تروریست های فاشیست شلیک کرد.

فراخوان اکسیون صد و یا دویست نفره دردی را دوا نمی کند، باید از خود دفاع کرد و کشت تا کشته نشوی!

همین روزهاست که اسلامیست های وحوش دست جلو انداختند و هر چی کمونیسته در کردستان عراق قتل عام کردند!

کمونیست ها باید از همین امروز شروع کنند و امادگی داشته باشند که هر تهاجم ضد انقلابی و فاشیستی را با تهاجم انقلابی و دفاع مسلحانه پاسخ دهند!

امید بستن به دادگاه هایی که در راس ان جانیان و قاتلان کمونیست ها و اراذل و اوباش اسلامی نشته است، اوج توهم و حماقت است.

“روشنفکران پفیوز” کرد که غرق در متون سیاسی پست مدرنیستی و ترجمه های مزخرف اثار میشل فوکو هستند، اکثرا خود را به احزاب ناسیونالیست اسلامی کرد فروخته اند و به هیچ وجه نمی توان از انان انتظار داشت که در چنین شرایطی از مدنیت جامعه دفاع کنند.

حسن معارفی پور

اخلاق از منظر ماركسيسم-لنينيسم (كمونيزم علمي)

حسن معارفی‌پور

اخلاق اين مقوله ي پيچيده و بحث برانگيز يكی از مقولاتی كه از گذشته ی طولانی مورد توجه ادیان،مذاهب و مكاتب بشری بوده است. از دین مسیحیت گرفته تا اسلام،از كاتوليك و پروتستان گرفته تا مذهب تسنن و تشيع و از مكتب كانت گرفته تا وبر، از فلسفه علم پوزیستویسم گرفته تا اگز يستانسیالیسم،پست مدرنسیم و سایر مكاتب فلسفی هر كدام به نوعی واز زاویه ای به بررسی این مقوله پرداخته اند و مي پردازند. نقد و بررسی تمام این دیدگاه ها و مكاتب در زمینه ی اخلاق از حوصله ی بحث خارج است،اينجا تنها به طور خلاصه به بررسی مسائل مهم مربوط به این دیدگاه ها و ایدئولوژی ها دراين زمينه می پردازم. مذاهب به طور عام همواره اخلاقیات طبقه ی مسلط و در قدرت را ترویج نموده و انسانها را به تسلیم طلبی و قبول وضع موجود در هر عصر و دوره ای و تبلیغ اخلاقات ریاكارانه و مبتذلی كه در خدمت طبقات مسلط بوده وهست، پرداخته و میپردازند. اخلاق دینی بازتاب سلطه ی مناسبات مبتنی بر مالكیت خصوصی و اشكال گوناگون آن(برده داري،فئوداليزم و سرمایه داری) است. اين اخلاق بر اساس ناتوانی و حقارت انسان بنا نهاده شده است و انسان را به قناعت،حقارت و عدم تلاش براي تغيير وضع موجود در هر دوره ايي فرا مي خوانند.

دو مورد تمام مكاتب فكری بشری كه به بررسی اخلاق پرداخته اند، باید بگویم كه از دو منظر و رویكرد خارج نیست. رویكرد مكاتب ایده آلیستی كه خود این رویكرد زیر مجموعه های زیاد دیگری را دارا مي باشد و رویكردی ماتریالیستی و ماركسیستی نسبت به اخلاق:

در زمینه ی رویكرد اول، فلسفه ی كانت در ميان ديگر مكاتب بشري و فلسفه ي ايده آلیستی كه به بررسی اخلاق پرداخته اند غالب تر و برجسته تر مي باشد. باید بگویم كه این فلسفه عقل را مبنای اخلاق قرار مي دهد و به آزادی اراده ایی كه آزادی اراده ی دیگران را زیر پا نگذارد، معتقد است. نئوكانتی های ماتریالیست به مطلق كردن جنبه های واقعاً موجود، اخلاق می پردازد. ماكس وبر نظريه پرداز وجامعه شناس مشهور در كتاب اخلاق پروستتانی و روحيه ي سرمایه داری، اخلاقیات پروتستا نیست ها و مكتب پروتستان را دلیل اصلی سر بر آوردن نظام سرمایه داری میداند و به شیوه ایی ایده آلیستی و رو بنایی عروج سرمایه داری را ترسیم میكند.

 پست مدرنیسم اراده ی آزاد و اختیار را بدون توجه به ضرورت های علمی و تاریخی و اجتماعی مبنای اخلاق قرار میدهد. پست مدرنیسم نیز به عنوان یكی دیگر از مكاتب فكری بشری كه اخلاقیات منحط و در واقع بي اخلاقي را مبناي عمل اخلاقي خود قرار میدهد و شی وارگي انسان، بی آلترناتیوی،نيهليسم اخلاقي و شالوده شكنی را مبنای عمل خود مي داند. این مكتب فكری مبنای اخلاق را لذت های زودگذر غريزي قرار داده و بر آنارشي فكری، سیاسی و جنسي تأكید دارد. تجربه گرایان نیز اخلاق را ناشی از روحیه میدانند.

آنچه اینجا مورد نظر نگارنده است،‌بررسی اخلاقیات از زمینه ی هیچكدام از مكاتب فوق نیست، بلكه بررسی علم اخلاق از دیدگاه ماركسیسم- لنینیسم به مثابه ی كمونیزم علمي می باشد.

بررسی اخلاق از این زاویه در حقیقت و برخلاف سایر مكاتب ایده آلیستی و مذاهب، بررسی اخلاق نه به عنوان یك مقوله صرفاً ذهنی و روانی، بكله به عنوان یك مقو له ی علمی و اجتماعی كه در جامعه و در ارتباط با اجتماع  و پراتيك انسانی معنا مفهموم پیدا میكند، می باشد.

 در جوامع  امروزي و در كل دوران طبقاتي  بودن جوامع هنگامی كه از اخلاق بحث میشود مفاهیمی چون خیر و شر، زشتی و زیبایی، عدالت وتقوی وغیره به ذهن انسان می آید و مي امد. نهادی كه به بررسی این مفاهیم مي پردازد،اخلاق نام دارد. اما بررسی ما حتی از این زاویه هم نیست كمونیسم علمی خوبی و بدی، زشتی و زیبایی را معیار ارزیابي خود قرار نمي دهد، بلكه اين نوع نگرش در زمينه ي علم اخلاق بر اساس منافع طبقاتي و ميزان مترقي يا ارتجاعي بودن هر عمل ارزيابي اخلاقي  خود را از اعمال روزمره انسان ها ارائه مي دهد.از نظر كمونيسم ای بر نظام اخلاقی هر دوره بازتاب اجتماعی واقتصادی(شرايط واقعي زندگي مردم)در آن دوره است، اخلاق نیز همچون سايرمقولات روبنایی،به طور مستقيم از زیر بنای اقتصادی تاثیر پذیرفته و جدا از مسائل اجتماعی، سیاسی و فرهنگی هر عصر و دوره نبوده و نیست.

اخلاق از نظر  كمونیسم طبقاتی بوده و منافع اقتصادی و اجتماعی یك طبقه خاص را نشان میدهد. لنين در این زمینه مینویسد. “مادام كه افراد فرا نگیرند كه پشت هر یك از جملات، اظهارات و وعده وعیدهای اخلاقی، دینی، سیاسی و اجتماعی منافع طبقات مختلف را جستجو كنند، در سیاست همواره قربانی سفیهانه ی فریب و خود فریبی بوده و خواهند بود”
(. و.ا. لنین مجموعه آثار درباره ماركس و ماركسیسم. )

بنابراین باید بگویم كه اخلاق نمی تواند از مناسبات اجتماعی و طبقاتی عصر خود جدا باشد. و همواره موضع گیریهای اخلاقی توسط هر فرد یا گروه اجتماعی منافع طبقاتی،آن طبقه،فرد و گروه را نشان مي دهد. اخلاق كمونیستی از نظر لنین تابع مبارزه ی طبقاتی پرولتاریاست و بیانگر اصلی ترین آرمان و انسانی است. لنین می نویسد: بين سركوبگران لیبرال از یك سو و( پفيوزهاي ليبرال و دمكرات) كه خود را ما فوق هر گونه حزبيت ومروج ديدگاهي انساني تصور مي كنند،از يك طرف ارتباطي جدي و نوعي تقسيم كار وجود دارد.در همين رابطه هم انگلس مي نويسد”يك اخلاق واقعا انساني كه وراي تضادهاي طبقاتی و بازمانده ی آن تضادها قرار داشته باشد، قطعاً در آن مرحله اجتماعی مسیر است كه نه تنها تضادهای طبقاتی محوگشته،‌بلكه این تضادها در زندگی عادی نيز فراموش شده باشد”. بسیاری از فیلسوفان ایده آلیست میكوشید اخلاق طبقاتی را در تقابل با اخلاق انسانی نشان دهند، اما اخلاق انسانی و همه گیر تنها در جامعه ايی امكان پذير است كه اثري از طبقات اجتماعي و نابرابري هاي بين افراد نباشد و آن جامعه ي بی طبقه است.بنابراين تصور اخلاقی انسانی و همه گير تنها در چنين جامعه ای عاقلانه  به نظر میرسد.

از نقطه نظر كمونیسم (ماركسیسم- لنینیسم)،‌اخلاق جدا از ضرورت ها نبوده و نیست. اخلاق همانطور كه اشاره شده، انعكاسی واقعی از تمایل عینی اجتماعی درجامعه میباشد،‌بنابراین ویژگی های آزادی اراده باید چیزی مزخرف باشد كه فقط یاوه گو یان بورژوازی به كار می برند.

انتقاد به ماتریالیسم از زاویه ی اینكه،‌انسان در سرشت خود تمایل به خیر و عدالت دارد و جهت گیری های او تنها محرك فعالیت اوست از مشخصه ی فلسفه ی بورژوایی است.
( اخلاق و انسان از دیدگاه لنین: الگانا تانونا كروتوا، ترجمه پرویز شهریاری).

 ماتریالیسم تاریخی به وحدت عامل عینی وذهني معتقد بوده و همواره عامل عيني را بر ذهني مقدم مي داند،بنابراين بر خلاف نظريات فلاسفه ي ايده آليست اخلاق تنها نمي تواند محصول ذهن انسان باشد،بلكه همانطور كه اشاره شد منشاء گرفته از شرايط عيني و اجتماعي است. آزادی اراده منكر مبارزه و كشمكش طبقاتی است، آزادی از نظر ماركسیسم به معنای واقعی كلمه یعنی دریافتن ضرورت است. آزادی اراده چیزی نیست غیر از قدرت تصمیم گیری بر اساس آگاهی از موضوع، بنابراین آزادی در تسلط برخورد وطبیعت خارجی است. تسلطی كه مبتنی بر شناخت الزامات طبیعت است و بدین ترتیب محصول تكامل تاریخی است.( آنتی دورینگ 123.124 انگلس)

 فردریك انگلس مي نويسد كه ضرورت تحقق اخلاق كمونیستی و اخلاق طبقه ی كارگر به عنوان پیشروترین اخلاقیات تنها زمانی ممكن خواهد بود كه طبقه ی كارگر به عنوان پیگرترین طبقه اجتماع منافعش را با منافع اكثریت جامعه تطبیق میدهد و منافع فعلی حال و آینده ی اكثریت مردم جامعه را با پراتیك خود تحمیل نماید.

آزادی و ضرورت به طورجدایی ناپذیر به هم وابسته اند. همان طور كه اشاره كردم آزادی عبارت است از دریافتن ضرورت و تسلط طبیعت خارجی بر مبنای شناخت ضرورت های طبیعی، بدین ترتیب آزادی محصول تكامل تاریخی است نه ذهنیت پوچ انسانها. آزادی انسان در گرو كنترل هستی اجتماعی نیروهای تولیدی ومناسبات اجتماعی شان است.

از نظر  ماركسیسم آزادی مستقل از شرایط اجتماعی و ضرورت های تاریخی و نیازهای تكامل اجتماعی یك آزادی آنارشیستی و وبورژوائی است. ( علم اخلاق از دیدگاه ماركسیسم لنینسم .آ.ششكين)

بنابراین باید بگویم برخلاف ياوه گوییهای فلاسفه ی بورژوازی در مورد آزادی اراده ی مطلق و اختیار، تبلیغ منفافع فردی به جای منافع طبقاتی و جمعی، اخلاق كمونیستی و آزادی از نظر كمونیسم بر اساس ضرورت قرار داشته و منافع طبقه ی كارگر (طبقه ایی كه منافعش رامنافع اكثریت جامعه بسته است ومنافع فعلی و آینده ی جامعه را دنبال میكند، گره خورده است) باید اشاره كنم ضرورت و ناگزیری نظام كمونیستی با اخلاق و موازین اخلاقی قابل اثبات نیست، درست به همين خاطر است كه لنين میگوید، در ماركسیسم یك ذره اخلاق وجود ندارد.

صحبت كردن از اخلاق یكسان درجامعه ی طبقاتی با منافع متفاوت به نظر چیز مزخرف و پوچی می آید.

اخلاقی كه به وسیله آن بتوان وحدت اخلاقی محكم و نه موهومی را بنا نهاد، اخلاق طبقه ی كارگر، یعنی طبقه ای كه نیروی محرك اصلی و پیشاهنگ تكامل جامعه به شمار میرود و این همان اخلاق كمونیستی است. (اخلاق و انسان از دیدگاه لنین،الگانا تانونا كروتوا)

زمانی كه ارزیابی از اخلاق براساس منافع طبقاتی گوناگون داده میشود، صحبت كردن از اخلاق یكسان و خصایص یكسان تنها درخدمت بورژوازی بوده و از نظر من ابلهانه به نظر میرسد. با تحول جامعه ی موجود از طریق انقلاب سوسیالیستی و نابودی مناسبات اقتصادی و اجتماعی طبقاتی و به دنبال آن انقلاب فرهنگی، محو طبقات و از بین رفتن كامل نابرابری های اجتماعی در پراتیك و تحقق كمونیزم، اخلاق كمونیستی به صورت یك اصل عینی اجتماعی تحقق میابد و اخلاق انسانی و یكسان تنها و تنها در آن شرایط مفهوم میابد.

در زمینه ی بر كناری اخلاق و نابودی آن در مرحله ی كمونیزم نظریاتی وجود دارد كه بوگدانف، بوخارین، یره اوبراژنسكی سردمدار این نوع دیدگاه هستند. آنها معتقدند كه در شرایط كمونیزم نیازی به اخلاق برای توجیه یا دفاع از منافع طبقه ای خاص نیست.

جامه ي عمل پوشاندن به واقعیت قبل از تحقق آن كج فهمي است. شیوه لنيني مبارزه، مسائل سیاسی را با رویكرد اخلاقی ارزیابی نمی كند. اگر سعی نمایم اخلاقیات كمونیستي را در جامعه ی طبقاتی موجود تحقق بخشم دچار كج فهمی شده ايم، زیرا اخلاق همان طور كه گفته شد متاثر از شرایط اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی جامعه است و نمی تواند از زیر تاثیر آن مناسبات خارج شود. تنها كسانی كه به شیوه ی انقلابی علیه اخلاقیات طبقاتی و رایج در جامعه به مبارزه بر می خيزند و سعی در مقابله با نظم موجود،با كل مناسبات توليدي،اقتصادي،اجتماعي، اخلاقي و غيره را دارند، میتوانند برای پیاده كردن كمونیزم و تحقق آن تلاش نمایند و مدعی و مبلغ اخلاق كمونیستی باشند. در شرایط كمونیزم دیگر زنان مجبور نخواهند بود برای آنكه نشان دهند با مردان برابرند،خود را به شكل مردان در بياورند و رفتار و مناسبات مردانه داشته باشند،مرداني هم كه رفتار زنانه را دارند در اين جامعه تحقير نخواهند شد.

 ماركسیسم ایده آل اخلاقی خود را كه معیار ارزیابی اعمال آدمی است از قوانین تحول اجتماعی استتاج میكند. این قوانین مانند قوانین اجتماعی عینی اند و نیازی به قضاوت اخلاقی ندارند. اخلاق اگر بخواهد عملی باشد، باید به قوانین اجتماعی اتكا كند.( اخلاق از دیدگاه ماركسیسم-لنینیسم، آ- شتكین)

در مورد ارزیابی اخلاقی باید گفت كه ماركسیسم نمیتواند تحولات سیاسی و اجتماعی را صرفاً با ارزیابی اخلاقی بررسی كند، این شيوه و عمل ربطی به ماركسیسم ندارد و در بین جریانات خرده بورژوا و اپورتونیست چون نارودنیك ها در روسیه و انواع دیگر جریانات از این قبیل رایج بوده  و هست.

ارزیابی اخلاقی در جامعه ی فعلی هم اگر قرار است صورت بگیرد، باید ارزیابی عینی و كنكرت و مطابق وضعیت اجتماعی و اقتصادی مشخص باشد، همانطور كه انگلس اشاره میكند مناسبات بین خواهر و برادر و سكس دختر و پدر و خواهر و برادر و پسر و مادر در گذشته های دور و پیش از طبقاتی شدن جامعه امری عادی و اخلاقی محسوب میشد،امروز اخلاقي به نظر نمي رسد. ارزیابی از این مقوله و مقولاتي از اين قبيل با معیارهای اخلاقی جوامع امروزی نه تنها كج فهمي بلكه ابلهانه هم مي باشد. ارزیابی اخلاق كمونیستی به خاطر تطابق آن با هدف مبارزه و تطابق زماني و مكاني(يعني ارزيابي مشخص از شرايط مشخص) است.

درباره عشق  آزاد

عشق آزاد از سری مفاهیمی است كه به طور جدایی ناپذیری به بحث اخلاقیات كمونیستی گره خورده است، نمیتوان از اخلاق كمونیستی صحبت كرد و بحث عشق آزاد را مطرح نكرد.

این مفهوم از زوایای مختلف بررسی شده است و موجب كج فهمی یا مقابله ی انواع نیروهای موسوم به چپ و كمونیست شده است، باید بگویم كه در بین برخی از جریانات چپ،چه در گذشته و چه در حال برخورد نادرستی به این مفهوم شده است و حساسیت های بی موردی نسبت به این مفهوم و در بين اين جريانات به وجود آورده است،تا حدي كه بحث و گفتگو در اين زمينه تابو شكني محسوب مي شود.

بررسی ماركسیست- لنینیستی این مفهوم فارغ از هر گونه موضع گیری اخلاق گرايانه ريا كارانه و ارتجاعی یا بورژوائی و خرده بورژوایی است. این بررسی نه از زاویه ی اخلاق گرایانه ی چپ پوپولیست و نه از موضع خرده بورژوائی ديگر جريانات اپورتونيست كه نام ماركسيسم را برخود يدك مي كشند،بلكه از زاويه ي لنينيسم مي باشد. در اين مطلب هر چند كوتاه سعی خواهم نمود، خطوط استراتژیك كمونیستی را در این زمینه برای خوانندگان عزیز این مقاله روشن نمایم.

كلمه عشق  آزاد زمانی كه توسط اینس آرماند در 1915 در مقاله ای به كار رفت، لنین درنامه ای كه به او مینویسد اشاره میكند: خواست پرولتاریایی عشق آزاد، رهایی از قاضی، عرف، سنت و خانواده است. لنین نوشت: اگر منظور از “عشق آزاد” آزادی از چند محاسبات مادی، آزادی از قید تعصبات دینی و آزادی ازمعانعت والدین و … باشد، كاربرد این اصطلاح در مقاله اش موردي ندارد، اما اگر منظور از آن آزادی در زنای آزاد، بی بندوباری جنسی و …. باشد، در این صورت یك خواست بورژوایی است. لنین می نویسد: مطلب بر سر آن چیزی نیست كه شما به طور ذهنی میخواهد بفهمید، مطلب بر سر منطق عینی روابط طبقاتی در كار عشق و علاقه است.

بنا براین مفهوم عشق آزاد از موضع كمونیستی آن اگر به معنای پرولتری آن به كار رود و تقابل عشقی در شرایط كاملاً آزاد، به دور از محاسبات مادی و تنها بر اساس تقابل عشقی دو طرف (دو انسان) صورت گیرد، كاملاً قابل قبول و به كار بردن آن نه تنها ایرادی ندارد، بلكه لازم است. كمونیست ها روابط عشقی و جنسی را بر اساس اصول انسانی كه بدور از هرگونه تابو درخرافه پرستی، سنت های عقب مانده و خانوادگی میخواهند( آنچه كه درجامعه ی طبقاتی) وجود ندارد.

در جوامع  طبقاتی تقابل عشقی و رابطه ی جنسی بین افراد نه براساس عشق واقعی دو طرف بلكه بر اساس منافع مادی و اقتصادی صورت میگیرد و غالب ازدواج هایی كه در این جوامع صورت میگرد، مصلحتی است. فردریك انگلس در منشاء خانواده در زمینه ی ازدواج هايي كه تحت عنوان سعادت خانوادگی و مصلحت صورت میگرد مینویسد كه این نوع ازدواج ها ناهنجارترین نوع فحشاء، گاهی از طرف جانبین و معمولاً بيشتر ازجانب زن صورت میگیرد.

او هم چنین اشاره میكند كه تنها مقاومت زن در این معامله با یك فاحشه معمولی این است كه او مانند یك مزدور قطعه كار تن خود را به اجاره نمیدهد، بلكه يك بار براي هميشه به يك نفر  مي فروشد. عشق جنسی (یا عشق آزاد)،‌تنها در میان پرولتاریا میتواند یك قاعده و استثنا باشد، چه به صورت رسمی تقدیس شده باشد یا نشده باشد. بنابراین مواضع كمونیستی نسبت به عشق نه به رسمیت اجتماعی ازدواج دو طرف، بلكه بر علاقه ی متقابل دو انسان بنا نهاده شده است. كسانی كه علیرغم رسمیت یافتن رابطه ی آنها با همسرانشان هیچ علاقه ی واقعی و عشقی به آنان نداشته و زیر نام ارجیفی مانند تعهد اخلاقی، خزعیلاتی از این قبیل و شرایط سخت طلاق ناچار به تحمل این وضعیت هستند، ناچار هر روزه مجبور به تن فروشی و تجاوز از سوی همسرانشان هستند و این وضعیت را متحمل میشوند. از نقطه نظر كمونیزم عشق جنسی علیرغم اینكه انحصاری ويكتا همسرانه است، اما جایگزینی عشق سابق، با عشق پرشور جدید جدایی را برای دو طرف و همگان امری عادی جلوگره كند، اگر چه در جامعه بورژوایی چنین نیست.

اخلاقیات ریاكارانه ای بورژوایی و طبقاتی در واقع آنچه را برای زن بزرگترین جنایت محسوب میكند و شدیدترین عواقب قانونی را دارا می باشد، برای مرد امری افتخار آمیز محسوب میكند، یا حداقل لكه ی ننگ اخلاقي است  كه مرد با لذت بر خود میپذیرد. نقل به مضمون آنتی از منشاء خانواده)

لنین در بحث با زنكین می گوید،‌فساد، تباهی و كثافت ازدواج بورژوایی و فسخ دشوار آن آزادی را براي مرد و بردگی را برای زن و دروغ گویی نفرت انگیز درباره اخلاقیات و رابطه ی جنسی درون بهترین افراد را سرشار از تنفر می كند.( كلارا زتكين، خاطره های از لنین)

 هم چنین لنین مینویسد باید با ازدواجهای كثیف و در حال هواي بازاری، روشنفكری و روستایی مقابله كرد و این مقابله به معنی قبول ازدواجهای رسمی و پرولتاریایی همراه با عشق و دوستی است.(
همانجا)

از نظر  نگادارنده ازدواج های كه به دور از منافع مادی و اقتصادی و اخلاقیات ریاكارانه وعشق دروغین باشد و رابطه ایی كه در آن دو طرف به جز به خاطر عشق متقابل حاضر به تسلیم كردن تن خود در مقابل هم نباشند، تنها در شرایط كمونیزم موضوعيت پیدا میكند و در جامعه ای فعلی اینه نوع ازدواج ها به صورت بسیار كم در میان پرولتاریا مشهوده است.

با توجه به آنچه در بالا به آن اشاره شد، مفهوم عشق آزاد اگر به معنای پرولتری و كمونیستی آن به كار برده شود، نه تنها نامطلوب نبوده بلكه مورد قبول تمام كمونیستها (ماركسیست- لنینستها) خواهد بود و نباید به خاطر جريحه دار شدن يا غيرتي شدن احساسات كهنه و اخلاقیات اپورتونیستها و پوپولیست هایی كه نام ماركسیسم را برخود میكشند، از روشنگري در اين زمينه و ساير زمينه ها خودداري نمود، اما اگر از این مفهوم به شیوه ایی اپورتونیستی بهره برداری شود و لذت های جنسی لحظه ی معیار آن باشد،بايد سعي نماييم با روشنگري بيشتر به تفاوت هاي بين خواست پرولتارياي عشق آزاد و خواست بورژوايي آن به علاقمندان به ماركسيسم و طبقه ي كارگر كمك نماييم.

حسن معارفی پور: رابطه ی “ایدئولوژی” و “فرد

Quelle: حسن معارفی پور: رابطه ی “ایدئولوژی” و “فرد