دست فاشیسم از مردم شمال سوریه کوتاه

این را باید هر کسی به درستی بداند که تحولات اجتماعی منتظر هیچ جریانی نخواهند ماند تا “تحلیل” های خود را تکمیل کند. هر انسان انقلابی و هر جریان رادیکالی باید در هر شرایطی امادگی داشته باشد، پاسخ روشن و رادیکال به مسائل بدهد و جامعه را در انتظار اتمام تحلیل هایش نگه ندارد. به قول برتولت برشت جنگ ها سریعتر از ان اتفاق می افتند که یک نویسنده نوشته اش را تمام کند. زمانی که صاحبان قدرت از صلح صحبت می کنند باید منتظر جنگ بود. جنگ در ذات نظام های طبقاتی است و همچون بنزین برای ماشین سرکوب دولتی عمل می کند. هر نظام طبقاتی و به ویژه سیستم های سرمایه داری جنگ را به عنوان ادامه ی سیاست خود به پیش می برند.جنگی که به مردم شمال سوریه به مردم این منطقه تحمیل شده است، تنها از زاویه ی نقد اقتصاد سیاسی قابل توضیح است. هر گونه مباحث و تحلیل های اخلاقی و نرماتیو (هنجاری)، تحلیل هایی که نقش اقتصاد سیاسی و همچنین هژمونی سیاسی و منطقه یی را در نظر نگیرند، نمی توانند به هیچ وجه واقعیت جنگ را توضیح دهند. تاریخ سرمایه داری و حتی ماقبل سرمایه داری با جنگ گره خورده است. جنگ هایی که به بهانه های متفاوتی همچون پیروزی “خیر بر شر”، “دخالت بشردوستانه”، “نقض” “حقوق بشر” در دیگر کشورها از جانب طبقات حاکم و ایدئولوژی حاکم در کشورهای جنگ طلب تحت نام جنگ های “مشروع” به جامعه حقنه شده اند، چیزی جز توحش و بربریت علیه مردم بی دفاع کشورهای دیگر نبوده و نیستند. جنگ هایی که در یک قرن گذشته شکل گرفته اند را می توان در چارچوب جنگ های امپریالیستی دسته بندی و تابع سیاست های سرمایه دارانه ی عصر امپریسالیسم خواند. جنگ های موسوم به جنگ های قومی و مذهبی تنها در رابطه با اقتصاد سیاسی بورژوازی در عصر امپریالیسم قابل توضیح هستند. به همین دلیل لازم است که از تحلیل های روبنایی جنگ و مشغول شدن به موضوعات به شدت پرت و بی ربط دوری گزید و به دلایل واقعی جنگ دوری کرد و سراغ ریشه ی قضیه یعنی اقتصاد سیاسی رفت.

اقتصاد سیاسی سرمایه داری معاصر در عصر سرمایه داری دیجیتال تا به امروز و در دهه ی دوم قرن بیست و یکم متکی به نفت است. بدون نفت خام به عنوان مهمترین منبع انرژی چراغ خانه ها در پیشرفته ترین کشورهای اروپایی خاموش می شوند، کارخانه ها از کار می افتند، قطار ها از حرکت می ایستند، کشتی ها در سواحل می پوسند و 99 درصد ماشین ها حتی نمی توانند یک متر حرکت کنند. بدون نفت زندگی میلارد ها نفر در سراسر جهان مختل می شود و تمام روابط تجاری بین المللی و غیره متوقف می شوند. بدون جنگ هواپیماها از حرکت می ایستند و مهمتر از همه کارخانه های اسلحه سازی دیگر توانایی تولید اسلحه را ندارند.  بی دلیل نیست که زندگی مردم خاورمیانه توسط دولت های جنایتکار “مدافع” “حقوق” بشر به تبهکارانه ترین شکل ممکن در نتیجه ی جنگ بر سر نفت به نابودی کشیده می شود، تا هر کدام از دولت های امپریالیستی جهانی از طریق سلطه ی اقتصادی بر این منطقه و تسلط بر صنعت نفت، سیاست کشورهای نفت خیز خاورمیانه و دیگر مناطق را را تحت تاثیر قرار دهند و هژمونی خود را به راه اندازی جنگ های قومی و مذهبی به هژمونی غالب تبدیل می کنند. سیاست استعمارگران انگلیسی در گذشته بر امر “تفرقه انداختن و حکومت کردن” متکی بود، سیاستی که امپریالیسم امریکا در حال حاضر به شکل دیگری در خاورمیانه به پیش می برد.

ما در شرایط فعلی در خاورمیانه در یک جنگ جهانی به سر می بریم، جنگی که طرفین  درگیر خود به صورت مستقیم مانند جنگ های امپریالیستی بین نیروهای امپریالیستی “جهانی” اول و دوم، درگیر نیستند، بلکه سعی می کنند نیروهای نزدیک به خود را همچون بازی شطرنج در منطقه به کار گیرند، تا خود به عنوان تماشاچی جنگ از نتایج بازی جنگ صدمه ی مستقیم نبینند و از نیروهای دیگر در منطقه به عنوان سربازان پیاده نظام خود استفاده کنند. در این شرایط است که امریکا و غرب روزی روی فاشیسم اسلامی سرمایه گذاری می کنند و روز بعد در نتیجه ی ناچاری دست به دامن نیروهای ی پ گ و ی پ ژ برای سرکوب ویروسی که خود تولید کرده اند یعنی داعش می شوند. در کل جهان و خاورمیانه ما در دورانی به سر می بریم که می توان این دوران را دوران ویرانی عقل خواند. پست مدرنیسم به مثابه ی ایدئولوژی نئولیبرالی اگرچه بخشا در اروپا و غرب از جانب بخشی از جامعه بارها استفراغ شده است، اما فرمت افراطی ان به دقیق ترین شکل در پیکر داعش و به عنوان یک باکتری نئولیبرالی و محصول اقتصاد سیاسی امپریالیستی با چند دهه تاخیر در خاورمیانه ظهور می کند و وحشیانه ترین شکل خشونت را برای ارضای روح انسان های بی شعور پست مدرن فاشیست و نئولیبرال عملی می کند. پست مدرنیسم شرقی یک بار در قالب صوفی گرایی در بین شعرا و نویسندگان قومی قبیله ی کُرد همچون بختیار علی و مریوان وریا قانع و ملابختیار و غیره خود را نشان می دهد، بار دیگر در مباحث ارتجاعی اوجالان که رهایی اینده را در بازگشت به گذشته می بیند و شیوه ی حاکمیت فئودالی و ارباب رعیتی قرون وسطایی را “اخلاقی” تر از سرمایه داری متوحش می داند، اما فرمت واقعی پست مدرنیسم شرقی در چارچوب ایدئولوژی فاشیسم اسلامی داعشی و سبک فعالیت سیاسی انان نقش می بندد و پیگر پیدا می کند.

مردم شمال سوریه و یک مقایسه ی تاریخی

وضعیت مردم شمال سوریه در شرایط فعلی بیش از هر زمانی با وضعیت طبقه ی کارگر فرانسه در دوران ضد انقلاب بورژوایی لوئیس بناپارات قابل مقایسه است. انقلاب کبیر فرانسه  1789توانسته بود تا حدود زیادی کثافات کلیسا و مناسبات فئودالی را به گور سپرده بود، اما با فروکش کردن انقلابات بورژوایی و شکل گیری بحران اقتصادی سال 1845 در بریتانیا، بحران اقتصادی ایی که سریع به خارج از بریتانیا و از جمله فرانسه و المان سرایت کرد و بحران های سیاسی عظیمی را به دنبال داشت، بحران هایی که شبح کمونیسم را در اروپا دامن زده بودند. جنبش های کمونیستی طبقه ی کارگر که شبح کمونیسم را به امر واقع در جامعه ی ان دوران تبدیل کرده بودند در نتیجه ی ضد انقلابات بورژوایی در اروپا به وحشیانه ترین شکل ممکن سرکوب شدند. مهمترین اسناد ژورنالیستی و گزارشات دقیق از این تحولات را مارکس و انگلس در اثار مختلف خود از جمله هیجدهم برومر، مبارزه ی طبقاتی در فرانسه، انقلاب و ضد انقلاب در المان و مقالات مارکس به اسم بورژوازی و ضد انقلاب منتشر کرده اند. در انقلابات 1848 در اروپا طبقه ی کارگر به عنوان یک نیروی انقلابی وارد میدان شد ولی از انجاییکه این طبقه نمی توانست با دست بردن به استراتژی درست از طبقه در خود به طبقه برای خود تبدیل شود یعنی قدرت سیاسی را به دست بگیرد، تمام طبقات دهقان، بورژوا، خرده بورژوا و تمام احزاب و جریانات سیاسی به عنوان دشمنان طبقه ی کارگر وارد میدان شده و انقلابی که بدون حضور طبقه ی کارگر نمی توانست به سرانجام برسد را در نطفه خفه کرده و ضد انقلابی ترین و هارترین نیروها بر گرده ی شکست انقلاب و در نتیجه ی در هم کوبیدن انقلابات پرولتاری طبقه ی کارگر را کنار زدند، هزاران نفر را تیرباران کرده و یا به زندان و تبعید محکوم کردند. در فرانسه سر دسته ی اشرار و لمپن های فرانسوی لویی بناپارت به عنوان ناپلئون سوم با سرکوب وحشیانه ی طبقه ی کارگر به عنوان “نماینده ی حزب نظم” به قدرت می رسد. مارکس در هیجدهم برومر به دقیق ترین شکل ممکن قدرت گیری ضد انقلاب در فرانسه را به تصویر می کشد و نشان می دهد که انقلابات بورژوایی چگونه به ضد ارمان های اولیه ی خود تبدیل می شوند و دلقک لمپنی مثل لوئیس بناپارت که مردم او را سوسیس خطاب می کردند و با تمسخر شعار زنده باد  “ناپلئون” زنده باد سوسیس سر می دادند، را به قدرت می رساند.

مردم شمال سوریه در شرایط فعلی وضعیت مشابهی با طبقه ی کارگر فرانسه در سال های بین 1848 تا 1851 را دارند، چون تمام جهانیان این مردم را تنها گذاشته اند، تا انان توسط یک دلقک لمپن اسلامیست و فاشیست که بازگشت به امپراتوری عثمانی و دوران سلاطین را در سر می پروراند، قتل عام شوند. خون اشامی فاشیسم تورک و اردوغان جنایتکار تنها با خون اشامی “ناپلئون” بناپارت و هیتلر و سلاطین انسان خوار عثمانی، اتاتورک و موسولینی و صدام و خمینی جلاد و پینوشه و دیگران قابل مقایسه است.

خاورمیانه به مثابه ی یک دستگاه کامپیوتر

من همیشه دولت های خاورمیانه را با یک دستگاه کامپیوتر مقایسه می کنم که توسط شرکت ایکس تولید شده است، همین کامپیوتر بعد از یک مدت ویروسی از شرکت ایکس دریافت می کند و شما باید برای از بین بردن این ویروس دوباره دست به دامن شرکت ایکس شوید. دولت های حاکم در کشورهای تاریخا نیمه مستعمره ی خاورمیانه را می توان همین محصول شرکت امپریالیسم و استعمار جهانی خواند، امپریالیسمی که هر چند سال یک بار برای سلطه بر این منطقه یک ویروس فاشیستی، اسلامی و یا قومی تولید کرده و ان را به جان مردم می اندازد، بعد از مدتی چپ و راست جامعه به امید اینکه که امپریالیسم دوباره به داد مردمی که از دست ویروس فاشیسم اسلامی و قومی به ستوه امده اند، رهایی یابند بی صبرانه برای دخالت های امپریالیستی در منطقه لحظه شماری می کنند. این برنامه ده های متوالی است از جانب شرکت های چند ملیتی امپریالیستی نه تنها علیه مردم خاورمیانه بلکه علیه کل کشورهای تحت سلطه ی امپریالیسم اجرا می شود. پروژه هایی که در چارچوب “الترناتیو سازی” و “رژیم چنج” قرار می گیرند، با همین منطق به پیش می روند. در این وضعیت توده ی مردم به خاطر نداشتن اگاهی طبقاتی روشن، در بند و بست های منطقه یی زندگی شان به تباهی کشیده می شود و به صورت سیستماتیک قتل عام می شوند. امپریالیسم و سرمایه داری متاخر اگرچه از لحاظ تکنیکی در بالاترین مرحله ی خود است، اما کشتار جمعی مردم کشورهای “پیرامونی” را با بمب های کشتار جمعی جایگزین کشتار با گیوتن در قرون وسطی کرده است. شما اگر به موزه های قرون وسطایی در اروپا مراجعه کنید، گیوتن هایی را می بینید که به مثابه ی سمبل های دوران توحش کلیسا در اروپا در انجا به نمایش گذاشته می شوند، اما همین سرمایه دارانی که گیوتن را در غرب به موزه سپرده و اعدام را برای شهروندان خود لغو کرده اند، هر ثانیه، دقیقه، روز، هفته، ماه و سال مردمان دیگر از کشورهای دیگر به ویژه کشورهای نفت خیز و بحرانی را به صورت جمعی سیستماتیک با بمب هایی که هزاران برابر خطرناکتر و وحشیانه تر از گیوتن است قتل عام می کنند، بدون اینکه عذاب وجدان بگیرند و به عنوان وحشی، قاتل و یا تروریست شناخته شوند. در اینجا باید یک جابجای ایی در مفاهیم شکل گرفته باشد و ان جابجایی این است که ایدئولوژی بورژوایی کشتار جمعی مردمان غیر اروپایی را امر روتین و عادی مثل نوشیدن ابجو در بارهای اروپای می داند، اما گیوتن را که با ان فقط می توان یک نفر را کشت به عنوان سمبل توحش کلیسا به موزه می سپارد.

ایدئولوژی بورژوایی، جنایت و توحش را به اسم “انحصاری کردن خشونت در دستان دولت”، چیزی که ماکس وبر ملعون و نژادپرست بروکرات ان را فرمول بندی کرده و از ان دفاع می کند، را امری کاملا عادی می خواند، اما مقاومت توده ی مردم در مقابل سیاست های فاشیستی و انسان ستیزانه ی سرمایه داری و دست بردن به قهر و اسلحه در مقابل تعرض فاشیسم به جامعه را تروریسم می خواند. در اینجا کمونیست ها و رادیکال های جامعه باید با شعار زنده باد تروریسم و نابود باد انحصار سرکوب به خیابان بیایند، در صورتی که به اگاهی طبقاتی مسلح باشند.

در مورد تلاش های فاشیسم تورک برای جنوساید مردم بی دفاع سوریه، انچه جنایتکارترین و تروریستی ترین سازمان و نهاد بین المللی یعنی ناتو ان را تلاش دولت ترکیه برای حفظ امنیت و ثبات در منطقه خوانده است، می توان مقاومت نیروهای قهرمان مردمی از ی پ گ و ی پ ژ گرفته تا دیگر نیروهای مردمی وابسته به اقلیت های قومی و مذهبی دیگر خواند، نیروهایی که از جانب همین ناتوی تروریست و دولت های جنایتکار و انسان کش امپریالیستی غربی به عنوان تروریسم شناخته می شوند را باید پاسخ انقلابی به تروریسم منطقه یی و رژیم فاشیستی ترکیه خواند. کسانی که در این میدان تحت هر عنوانی تعرض امپریالیستی رژیم فاشیست تورک به خاک سوریه را توجیه می کنند و یا مستقیم و غیر مستقیم از ان دفاع می کنند، در منتهی الیه خط فاشیسم ایستاده اند و بسان جلادانی که در کشتار مردم سهیم هستند، باید به عنوان تبهکار شناخته شوند.

تمام انسان های ازادی خواه و برابری طلب در سطح جهانی باید در مقابل این تعرض ایستاده و به هر طریق ممکن به این وظیفه ی اخلاقی و انقلابی پایبند باشند که تعرض به مرزهای دیگر سرزمین ها از جانب هر دولتی که صورت پذیرد، جنایتی نابخشودنی است که تنها پاسخ  دقیق به ان مقاومت مسلحانه در مقابل نیروی مهاجم و قتل عام مهاجمین است.

تعرض دولت فاشیستی تورک به شمال سوریه فارغ از اینکه یک تعرض امپریالیستی است، قلدری جنایتکارانه ایی است، که باید به شکست کشانده شود. این تعرض مانند تعرض مجموعه یی لمپن چاقوکش به انسان های ضعیف و بی دفاع است، انسان های بی دفاعی که هیچ جرمی علیه دیگران مرتکب نشده اند. در این شرایط هر کس که ذره یی شرافت انسانی در وجودش باشد، باید در مقابل نیروی مهاجم و قلدر و لمپن ایستاده و این ایستادگی را به عنوان یک مسئولیت اخلاقی به رسمیت بنشاسد. اخلاق حکم می کند به کسانی که در یک جنگ نابرابر قلدر مائابانه از جانب یک نیروی مهاجم قتل عام می شوند حمله نشود. حمله به انسان های ضعیف، فارغ از ایدئولوژی و مرامی که دارند، جنایت جنایت هاست. اگر من تعرض بوداییان فاشیست به مسلمانان برمه و برمودا را محکوم کرده و از حق زیست اقلیت مسلمان و حق تسلیح انان در مقابل وحوش فاشیست بودایی دفاع کردم، به هیچ وجه اشتباه نکردم. کسانی که به موضع من در ان زمان حمله کردند، فاشیست های انسان نمایی بوده که به جبهه ی “چپ رادیکال” به تعبیر لنینی از رادیکالیسم کارتونی در “بیماری چپ روی کودکانه در کمونیسم” تعلق دارند که راهنمای چپ می زنند، اما با طبقه ی حاکم و با فاشیسم همراه می شوند.

جنگی که به روژاوا تحمیل شده است، یک جنگ به شدت نابرابر است. دولت فاشیست تورک اما با اراده ی بیش از پنج میلیون نفر از مردم شمال سوریه که بین مردن در مبارزه و جدال مسلحانه و مرگ بعد از اسارت و حقارت اولی را ترجیح می دهند، روبروست. در این شرایط که تمام قدرت های امپریالیستی منطقه یی و جهانی مردم روژاوا را تنها گذاشته اند، نیروهای مردمی مسلح در این منطقه تا اخرین فشنگ با فاشیست های تورک خواهند جنگید، اما حاضر به تسلیم شدن در مقابل فاشیسم تورک نخواهند شد. تمام نیروهای ازادی خواه و برابری طلب جهانی باید با تشکیل جبهه های انتی فاشیستی مانند جنگ داخلی در اسپانیا به یاری نیروهای روژاوا رفته و در مقابل فاشیسم تورک و امپریالیسم امریکا یک قطب انترناسیونالیستی و انتی فاشیستی از بریگاردهای سرخ و مسلح را تشکیل دهند. نیروهای حاکم در روژاوای کردستان هم لازم است به شدت از مواضع پاسیفیستی پ ک ک فاصله گرفته و رادیکالیزه شوند و مخالفین خود را به صورت فیزیکی نابود کنند. در شرایطی که خطر ازاد شدن ده ها هزار زندانی داعشی از زندان های روژاوا وجود دارد، تیرباران این جنایتکاران می تواند مانع از پیوستنشان به نیروهای فاشیست اسلامی تحت سلطه ی رژیم فاشیست تورک شود. پروسه ی اعدام جنایتکاران داعشی اسیر در زندان های ی پ گ و ی پ ژ باید از همین امروز به اجرا دراید. در جنگ باید با دشمن بسان دشمن رفتار کرد و قانون جنگ را رعایت کرد وگرنه هر نوع لیبرال منشی و “انسان دوستی” ابلهانه می تواند به کشتار نیروهای خودی بیانجامد.

در شرایطی که نسل کشی در جریان است، نیروهای نژادپرست و فاشیست ایرانی و عظمت طلب از سلطنت طلب گرفته تا سکولار دمکرات و مشروطه خواه و دیگر اراذل و اوباش دور و بر کٌره ی محمد رضا شاه پهلوی یعنی رضا پهلوی و بریدگان از این مزدور بی خاصیت از جمله رئیس سکولار دمکرات های ایرانی یعنی اسماعیل نوری علا و هم اخوری هایش دست به تبلیغات فاشیستی علیه کًردها زده و از ترس اینکه تحمیل جنگ از جانب ترکیه به روژاوا به احساسات ملی گرایانه در میان کٌردهای دیگر کشورها و از جمله ایران دامن بزند، چیزی که یک مساله ی طبیعی است، مشغول نشخوار ادبیات فاشیستی در مورد “ضرورت حفظ تمامیت ارضی” و مبارزه با “تجزیه طلبی” بر امده اند. جریان این جنایتکاران فاشیست به سرنوشت یک مرد کٌرد در کردستان عراق شبیه است که خانه اش داشت می سوخت و رهگذری که از انجا می گذشت و دنبال فندک می گشت، از مردمی که در تلاش برای خاموش کردن خانه ی در حال سوختن این مرد بوده درخواست می کند که لطفا فعلا اتش را خاموش نکنند، تا او سیگارش را روشن می کند. این فاشیست ها هم در این شرایط جنوساید و نسل کشی مردم شمال سوریه را وقتی به دست اردوغان جلاد می بینند، به جای محکوم کردن ان از “تجزیه ی” ایران می ترسند.

من از همین جا اعلام می کنم: در صورت سرنگونی جمهوری اسلامی چپ و کمونیسم اگر کل قدرت را به دست نگیرد، بی گمان بخش عظیمی از قدرت سیاسی را به دست می گیرد. ما می توانیم ده ها هزار نفر را در ایران مسلح کنیم و انان را ارتش سرخ کمونیستی تشکیل دهیم، ارتشی که هر نیروی مسلحی که قصد تعرض به او را داشته باشد، تار و مار می کند. در شرایطی که ما با اتکا به نیروی طبقه ی کارگر و بدون پشتوانه ی دولت های غربی می توانیم تنها در کردستان ایران بالای 500 هزار نفر را مسلح کنیم، اوباش “سکولار فاشیست” و سلطنت طلب که مدام مشغول چکمه لیسی برای غرب هستند، اصلا جرات بازگشت به ایران را نخواهند داشت. ان زمان به اوباش فاشیست سلطنت طلب و “سکولار” فاشیست اعلام می کنیم که به قوانین سوسیالیستی ایی که ما تدوین می کنیم احترام گذاشته و در عمل هم ان را اجرا کنند، در غیر این صورت اردوگاه های کار اجباری منتظرشان خواهد بود. سلطنت طلبانی که به خاطر رابطه ی خونی با اوباش خون اشام و جنایتکار یعنی خانواده ی شاهنشاهی در خارج کشور با پول های باداورده ی مردم بی چیز برای خود سرمایه دار شده اند، در صورتی که به کشور برگردند، دستگیر شده و تمام ثروت و سرمایه شان را اجتماعی می کنیم. حقوق دمکراتیک مردم تحت ستم از جمله حق تعین سرنوشت مردم تمام مناطق ایران از کٌرد و عرب گرفته تا ترک و بلوچ و ترکمن و غیره را برای تشکیل دولت مستقل به انتخاب توده ی مردم مناطق مختلف ایران گذاشته، ان را با تمام قدرت به رسمیت شناخته و هر کس به حقوق دمکراتیک این مردم احترام نگذارد و علیه ان مبارزه کند و دست به اسلحه ببرد را افسار می زنیم. ان زمان اوباش فاشیست و سلطنت طلب و “سکولار فاشسیت” می توانند برای خود ژاژخایی کنند. جالب  تر از همه این است که عده یی خیالپرداز احمق که در مجموع کل ایران دویست نفر هوادار ندارند، به نمایندگی از مردم ایران شورایی از بالا درست کرده اند، که مثل مجلس خبرگان رژیم اسلامی ایران است. این “شورای گذار” در تلاش است در صورت “براندازی” نرم جمهوری اسلامی، “حکومت موقت” را به دست بگیرد، بدون اینکه حتی یک نفر این “شورای” “نگهبان” را انتخاب کرده باشد. این خیالپردازان احمق، ابله تر از انند که چیزی به اسم “براندازی” “نرم” برای یک رژیم فاشیستی تا دندان مسلح مانند رژیم فاشیست اسلامی ایران، خیال خام است. رژیم جمهوری اسلامی ایران تنها با اعتصابات طولانی کارگری و مبارزه ی قهرامیز خیابانی و سنگر به سنگر توسط طبقه ی کارگر و توده ی مردم در یک پروسه ی انقلابی و قهرامیز می تواند سرنگون شود. هر چیزی غیر از این برای سهم خواهی از حاکمیت و سهیم شدن در جلادی است. این “شورای” “گذار” به اندازه ی “شورای نگهبان” دمکراتیک است و از نظر اکثریت توده های مردم هیچ مشروعیتی ندارد و چیزی فراتر از خودارضایی یک مجموعه مشنگ با روح خود نیست. این دایی جان ناپلئون ها در”غربت” به خاطر مصرف بالای شیره ی خالص ایرانی که توسط سوپرمارکت ها و قالی فروشی های ایرانی در خارج کشور توزیع می شود، در اوج نشئگی علیرغم تبلیغ “دمکراسی” دست به اقدامات خیالی دیکتاتور مائابانه زده و بعد از پریدن نشئگی از کله شان و بازگشت به واقعیت سفت و سخت دوباره دست به دامن بقال های خرده بورژوای ایرانی برای تهیه کردن شیره ی خالص می شوند.

حسن معارفی پور

14.10.2019

درباره ی کویرفرونت های کورد

کویرفرونت Querfront از دو واژه ی Quer در زبان آلمانی یعنی خط راست، اریب، عرضی و Front یعنی جبهه، خط مقدم و یا خط اول تشکیل شده است، ولی در زبان سیاسی معنی دیگری دارد. در زبان فارسی هیچ ترجمه ی دقیقی برای این دو کلمه ی که به صورت دقیقی ترکیب شده اند وجود ندارد، به همین خاطر من اینجا خود این مفهوم رابه زبان آلمانی می اورم. اگر بخواهیم کویرفرونت را به زبان سیاسی ترجمه کنیم می توانیم ان رابرداشتن هر گونه تعارض و تناقض در بین جریانات راست و چپ و تشکیل یک جریان کاملا خلقی بدون استراتژی طبقاتی بخوانیم. نمایندگان این ایدئولوژی در دوران جمهوری وایمار از “انقلاب” محافظه کارانه و یا به تعبیر دیگری از ضد انقلاب دفاع می کردند. آنان بسان فاشیست های اسلامی در ایران قبل از انقلاب 57 انقلابی نبودند، بلکه به شدت محافظه کار و فاشیست بودند، اما از طغیان و شورش و قیام به نفع تثبیت یک سیستم فاشیستی بهره می گرفتند و طغیان انقلابی مردم برای رهایی را در چارچوب سیستم های فاشیستی به شکست می کشاندند. کویرفرونت به ترکیب سوسیالیسم و ناسیونالیسم (بخوانید نازیسم) معتقد است و در تلاش است از این طریق راه را برای ضد انقلاب و تسخیر پتانسیل انقلابی باز کند. در سال های 1920 به بعد این مساله به صورت تئوریک مطرح شد و ترجمه ی عملی ان در شخصیت یک سیاستمدار جنایتکار به اسم Kurt von Schleicher صدراعظم مشروطه ی سلطنتی در المان تا سال 1932 دید.

کویرفرونت گرچه برای دومین بار در سال 2015 در فضای سیاسی آلمان به عنوان یک ایدئولوژی و یک استراتژی بعد از سال ها مطرح شد، اما ریشه ی ان به انقلاب 1918/19 در آلمان بر می گردد و گرایش کوئرفرونت یک گرایش و استراتژی و در عین حال ایدئولوژیی بود که در تلاش برای ترکیب فاشیسم و سوسیالیسم و ساختن تئوری جدید از ان بود و این ایدئولوژی همیشه در جوامع مختلف وجود داشته است.

نمایندگان این ایدئولوژی در گذشته را می توان کارل شمیت، فیسلوف سیاسی و حقوق دان عضو حزب فاشیست، بخشا در تئوری به شدت چپ، اما در عمل به شدت فاشیست، راینهارد گهلن از افسران فاشیست و بنیان گذار سازمان اطلاعات و امنیت المان بعد از سقوط فاشیسم (تحلیل های انسان شناسی گهلن به شدت به تحلیل های ماتریالیستی و مارکسیستی در تئوری نزدیک است. بی دلیل نبود که لوکاچ علیرغم تنفر از این فاشیست جنایتکار به طور جدی به مطالعه ی کتاب های او پرداخت) و در سال های اخیر کسانی چون یورگن الزیز،( از فعالین قدیمی چپ و ژورنالیستی که در نشریات مختلف چپ در المان می نوشت و جزو رهبری حزب چپ در پارلمان اروپا بود) کن جبسون (روزنامه نگاری که طرفدار تئوری توطئه است و همیشه در تلاش است چپ و راست را با هم ادغام کند)، میشائل فوگت (نماینده ی جریانات فاشیستی موسوم به انجمن های برادری و طرفداری تئوری توطئه) و مهمتر از همه یک فاشیست به اسم تیلو سارازین که با تئوری های نژادپرستانه ی خود مهاجرت را به سبک یک چپ برگشتی فاشیست شده مثل خودش به اسم زیلفرعامل نابودی المان و پایان ابهت المانی می خواند. نظریات تیلو سارزاین فلسفه ی “حق” امیخته با فاشیسم و تئوری توطئه است. او اگرچه تاکنون عضو حزب سوسیال دمکرات المان است، اما نظریاتش به شدت به نظریات نازیست ها نزدیک است. البته نباید فراموش کرد که سارازین خود را شاگرد فردیناند لاسال ملعون و مزدور بیسمارک می داند که در تلاش بود سوسیالیسم “قومی” پیاده کند و مارکس در نقد برنامه ی گوتا افسارش زد.

این میزان از تبهکاری ایدئولوژیک در سال های اخیر که امروز به اسم کویرفرونت شناخته می شود محصول شکل گیری جنبش های خلقی و قومی همه با هم مسلمان ستیزانه، جنبش دوشنبه ها و تشکیل حزب آلترناتیو برای المان بر فراز این جنبش های خیابانی در سال های اخیر بود. ایدئولوزی کویرفروت به عنوان تئوری توطئه و نوعی تبهکاری در جامعه از جانب تبهکاران در المان تبلیغ و ترویج می شود و فاشیست های بی مغز هم با اقدام به عملی کردن ان جنایت پشت جنایت خلق می کنند. ترجمه ی عملی این ایدئولوژی ضد بشری در شکل حزب الترناتیو برای المان نقش می بست.
درون حزب چپ المان هم کم نبودند کسانی که به این ایدئولوژی به شدت انسان ستیزانه روی اورده و عقلانیت و اگاهی طبقاتی را کنار گذاشته و به فاشیست ها نزدیک شدند.

کویرفرونت کوردی

در خاورمیانه و به خصوص در مناطق کرد نشین پ ک ک نماینده ی بی چون چرای کویرفرونت است. پ ک ک ترکیبی از انقلابی گری پوشالی، ایدئولوژی ناسیونالیستی با چاشنی های از سوسیالیسم فئودالی و انارشیسم و در عمل هم نماینده ی حاکمیت خلق است.
مدت زمانی است که مجموعه یی از این کویرفرونت های کورد در فیس بوک و فضای مجازی با راه اندازی مباحث به شدت سطحی، مبتذل، احساسی در برنامه های زنده ی فیس بوکی، بحث هایی که در ان سوسیالیسم و ناسیونالیسم را با هم قاطی کرده و هر گونه جدایی منافع طبقاتی و تاکید بر تضاد طبقاتی را اشتباه می خوانند. این افراد با تبلیغ یک جنبش همه با همی از چپ و کمونیست و فاشیست و سلفیست کورد و ناسیونالیست و غیره عملا به جریان فاشیستی کویرفرونتی جهانی پیوسته اگرچه نمایندگان آلمانی این جنبش به شدت به تئوری های مختلف تسلط دارند اما “نمایندگان” کوردی این جریان به جز عبداله اوجالان که هرازگاهی خزعبلاتی “تئوریک” را به صورت کتابی قطور ولی بی مایه منتشر می کند، در “عدم” “تئوری” دست و پا زده، در پراگماتیسم مطلق و پاسخ های احساسی دست و پا زده و کاری جز ژاژخایی در فیس بوک و پشت سرگویی به سبک لات و لوت ها ندارند.

این افراد کسانی همچون خالد علی پناه، پیشمرگ سابق کومه له و سرگردان سیاسی بین کمونیسم کارگری و سازمان زحمتکشان و “بیزنس من” امروزی و مجموعه یی تاکسی ران لمپن دور و برش و یک مزدور سابق به اسم عباس یگانه و یک سلفیست فاشیست به اسم پیمان حیدری هستند. یک ابله یوانه به اسم بختیار بلوری را باید به این طیف اضافه کرد. این ها برخلاف کویرفرونت های اروپایی و المانی نه دانش تئوریک دارند و نه اصلا کتاب می خوانند. این ابلهان که بخشا تفنگچی کومه له بوده و بخشا از دامن فاشیسم اسلامی سنی (مفتی زاده) در کردستان یا خود نهادهای رژیم اسلامی (سازمان اطلاعات و یا شورای شهر مریوان)، جریاناتی مانند پژاک و پ ک ک و زحمتکشان امده، با تحریک احساسات جاهلان بی مغز کورد و فاشیست های لمپن از جنس خودشان فضای مجازی را به میدانی برای اتحاد نامقدس فاشیسم و سوسیالیسم تبدیل کرده اند. نیروهای چپ و کمونیست جدی باید در مقابل این نیروهای پراکنده که با هم وارد اتحاد می شوند ایستاده و به صورت تئوریک انان را افسار بزند، تا زیر نام انقلابی گری همه با هم و تشکیل اتحاد خلقی مسیر مبارزه ی طبقاتی را به لجن نکشند. جنگ ما با این نیروها یک جنگ طبقاتی است، چون انان علیرغم دفاع پوشالی شان از انقلاب و انقلابی گری عملا به جبهه ی فاشیسم تعلق دارند و همانطور که مشخصا در مورد آلمان نشان دادم، تاریخا این جریانات به فاشیسم ختم شده اند. از همین امروز باید یک جنگ بی امان علیه کویرفرونت های کورد و فارس و عرب و ایرانی و بین المللی شروع کنیم، تا این جانوران با انقلابی گری پوشالی شان نتوانند ضد انقلاب را به جای انقلاب جا بزنند و به خورد مردم بدهند.

حسن معارفی پور
06.10.2019

ماه محرم ماه بلاهت مردم از خودبیگانه شده

هر سال در ماه محرم جمهوری اسلامی مثل هر سال سنت بازتولید مذهب و توحش بربریتی خود و مهندسی افکار توده ی مردم را به کار می گیرد و اراذل و اوباش قمه کش و لمپن و پیر و جوان و کلا متوهمین به این نظام را همچون گله ی گوسفند به خیابان ها و حسینه ها اورده تا با قمه زنی، شمشیر زنی، زنجیر زنی، سینه زنی و غیره این توده ی مردم “عاطفی” اما بی شعور را بیش از پیش از خود بیگانه کند. سنت سینه زنی و قمه زنی مخصوص ایرانیان داخل کشور نیست، بکله این سنت به بین ایرانیان خارج کشور و کسانی که تحت نام پناهنده حالا به هر دلیلی راهی غرب شده اند می شوند، هم کشیده شده است و هر ساله خیابان های فرانکفورت و هانوفر و تورنتو و استکهلم و لندن، با مارش سیاه پوشان سیاه اندیشان طرفدار جمهوری اسلامی و شیعه ی اثنی عشری سیاه می شود و افکار پوسیده ی هزار و چند سال پیش توسط کسانی بازتولید می شود، که خود اغلب مصرف کنندگان مواد مخدر، مشروبات الکلی و بازدیدکننده ی اماکن “توریسم” جنسی (بخوانید تروریسم روحی علیه وجود زن) در خارج کشور هستند و هر سال یکی دو بار برای تفریح و نشان دادن اینکه در اروپا زندگی می کنند، به ایران سفر کرده و جدا از دادن اطلاعات به سازمان های جاسوسی و خونخوار رژیم، برای مردم تحت ستم ایران قمپز در کرده که ما خارج کشور نشین هستیم و در اروپا و امریکا صاحب “شرکت” هستیم! من نمی دونم چرا ایرانیان اروپا به خصوص غیر سیاسی های و سیاسی های طرفدار جنازه ی متعفن سلطنت تا این اندازه عاشق واژه ی “شرکت” هستند. این بماند که اکثریت پناهندگان از جمله خود من در اروپا و کشورهای غربی به پست ترین مشاغل اجتماعی تن داده اند و سال ها کار سیاه و ظرف شویی و توالت مردم شستن و پیرزن و پیرمرد شستن را تجربه کرده اند. به شخصه ایرانیانی را می شناسم که اینجا ادعا می کنند که در ایران چندین شرکت و ماشین گران قیمت داشته ولی برای شستن توالت و ساعتی 6 یورو کار سیاه حاضرند تن به هر حقارتی بدهند. این قضیه را می گذارم برای فرصتی دیگر.

اما دلیل این خودزنی در ماه محرم چیست؟
مردم ایران در داخل کشور به پارتی و جشن و سرگرمی و مشروب خوری و کارناول و سکس خارج از ازدواج و غیره نیازمندند، اما تمام این مسائل باید در خفا صورت بگیرد و مردم از سایه ی پلیس هم می ترسند. دولت در ایران تا خصوصی ترین مکان های زندگی انسان ها یعنی تخت خواب هم پیش می رود و مردم تا حدود زیادی این را قبول کرده اند، اگر قبول نکرده بودند چهل سال این حکومت وحشی و فاشیست را تحمل نمی کردند و در مراسم های مذهبی ایی که این حکومت نفرین شده و منحوس سازمان می دهد، شرکت نمی کردند. بلاخره مردم ایران به همین “آزادی های یواشکی” و بردگی آشکار در بیرون از محیط تن داده اند و با خودزنی و تیکه پاره کردن وجود خود بدجوری به ارگاسم روحی می رسند، همانطور که با مصرف تریاک و هروئین به ارگاسم روحی می رسند.

در بین تمام توده هایی مردم از کشورهای مختلف که تاکنون شناخته ام، تاکنون بی جربزه تر، ترسو تر و دورو تر از توده ی مردم ایران ندیدم. در ایران توده ی مردم در سطح وسیع هم راسیست اند، هم مذهبی اند، هم مسلمانند، هم از اسلام متنفرند، هم در خفا از “ازادی یواشکی” و سکس خارج از ازدواج اگر برایشان ممکن باشد، بهره می گیرند و عرق و تریاکشان هم می زنند و هم مسجد و حسینه و می روند و تسبیح و مهر دارند. هم به امام رضا و ابوالفضل قسم می خورند و هم یک صلیب بزرگتر از افسار شتر مالک اشتر به گردن اویزان می کنند. هم به اعراب فحش فاشیستی می دهند و هم به عربی نماز می خوانند و اسم کودکانشان را عربی و اسلامی انتخاب می کنند. به کوروش شتر می نازند، بدون اینکه یک کتاب تاریخی تا اخر خوانده باشند. در واقع هم می توان گفت که این ها قربانی هستند و هم می توان گفت در وجود هر کدام از این ها یک فاشیست خوابیده است. ربط دادن این همه تناقض به فرهنگ حاکمیت نمی تواند درست باشد، باید تاثیرات کانال های لس انجسلی و فیلم پرنو و غیره هم به ان اضافه کرد که شخصیت بی کاراکتر یک ایرانی بی همه چیز را نشان می دهد.

های مردم های بیچارگان خر نشوید و در مراسم توحش و قمه زنی شرکت نکنید و به بازتولید جهالت و از خودبیگانگی کمک نکنید.
من زبانم خیلی تلخ است، چون رفتار این جانورها هزار بار تلخ تر از زبان من است. فاجعه زمانی است که قربانی خود جانی می شود! به دیگران رحم نمی کنی به تن خودت رحم کن! اگر خودزنی می کنی خودزنی تو در خفا بکن و با یک گلوله مغز خودت را بترکان و این توحش را از میدان شهرها و محیط عمومی دور کن!

حسن معارفی پور

ضرورت تعریف مفاهیم

حسن معارفی پور

در ایران بسیاری از مفاهیم هیچ گاه یا تعریف نشده و یا درست تعریف نشده اند. یکی از این مفاهیم زیبایی شناسی است. مفهوم دیگر سکسیسم است. وقتی معیار زیبایی شناسی در ایران پرنوستارها می شوند، دخترتان ایرانی خود را به شکل تن فروش های و پورن ستارها در می اورند و در کله ی مردان ایرانی زیبایی شناسی جنسی با فتشیسم پورن تداعی می شود. آن زمان است که می توان به راحتی متوجه شد، که ما در چه بحرانی به سر می بریم. هگل زمانی که “علم منطق” را نوشت، با تعریف دقیق مفاهیم بزرگترین انقلاب را در فلسفه به وجود اورد. علم منطق را می توان دانشنامه ی فلسفه ی و تاریخ فلسفه تا دوران خود هگل خواند. یک نفر در ایران پیدا نمی شود که یک کتاب فلسفی به درد بخور نوشته باشد و پایه یی ترین مفاهیم که به زندگی روزمره ی انسان مرتبط اند توضیح داده باشد. یک احمقی به اسم دارویش آشوری یک دانشنامه ی سیاسی نوشته بود، سال ها این دانشنامه “مرجع” “تعریف” “مفاهیم” “سیاسی” شده بود.

سکسیسم چیست؟

سکسیسم هر نوع تبعیض انسان ها به خاطر جنسیت شان است. درسته که سکسیسم از Sex (جنس) می اید، اما سکسیسم در واقع تبعیض انسان بیشتر به خاطر Gender (جنسیت، جنبه ی روانشناختی جنسیت) است. سکسیسم یکی از اشکال خشونت علیه انسان است و این خشونت و تبعیض می تواند از طرف زن علیه مرد یا از طرف مرد علیه زن صورت بگیرد. البته لازم است اشاره کنم که بیشتر برخوردهای سکسیستی از جانب مردان علیه زنان است. کلیت مناسبات سرمایه داری به شدت سکسیستی اند، چو پیش داوری های ضد انسانی در مورد زنان به خاطر جنسیت شان وجود دارد، پیش داوری هایی که قرن هاست وجود دارد و به نوعی پراتیک ضد زن دامن زده اند. وقتی در “مدرن ترین” مناسبات برده دارانه ی سرمایه داری غربی، زنان دستمزد کمتری از مردان می گیرند، این پدیده یی است که می توان سکسیستی خواند. وقتی زنان باید چند برابر بیشتر از مردان تلاش کنند، تا به موقعیت مشابه مردان برسند، این هم سکسیسم محض است. وقتی که یک مرد به یک زن می گوید تو به خاطر زن بودن نمی فهمی این هم کاملا سکسیستی است. البته ما ممکن است ناچار باشیم در مبارزات روزمره برای افزایش دستمزد یا دستمزد برابر برای زنان و مردان در ازای کار برابر بجنگیم، اما هدف نهایی ما جامعه یی بدون مزد و کار مزدی است.

یکی از جنبه های دیگر سکسیسم، استفاده ی ابزاری و یا سوء استفاده از جنسیت و روابط جنسی است. هر گونه سلطه در روابط جنسی، هر گونه استفاده از جنسیت و جنس برای منافع اگویستی و حفظ سلطه بر دیگر انسان ها و یا تحقیر دیگران سکسیسم است. وقتی یک پیرزن اروپایی به خاطر پولدار و سفید پوست بودن به شیوه یی هدفمند دنبال پسران پناهجوی معمولا سیاه پوست یا اسیایی می رود، با خلق سلطه و قدرت در رابطه به یکی کثافت ترین اشکال سکسیسم روی می اورد. وقتی آن مردک احمق با افتخار تجربیات جنسی خودش را تعریف می کند و خیانت به همسر یا دوست دخترش را به پای زرنگی می نویسد، یک سکسیست است، این سکسیست مغزپوک نمی تواند حتی به روابط دوست دخترش قبل از رابطه با او فکر کند، چون به جنون مبتلا می شود. افتخار به رابطه ی جنسی برای مردان و تحقیر زنان به خاطر رابطه ی جنسی یکی از کثیف ترین و ضد انسانی ترین اشکال سکسیسم است.

وقتی کسی موجودیت یک انسان را در جنس و ظاهرش خلاصه می کند، به عملی سکسیستی مرتکب شده است. انسان می تواند به کسی گرایش جنسی داشته باشد یا با دیدن یک نفر احساسات جنسی اش تحریک شود، این به هیچ وجه سکسیستی نیست، تا زمانی که مساله ی سلطه در رابطه و سوء استفاده از سکس و جنسیت در میان نباشد. وقتی یک زن می گوید که من چون زن هستم و از انجایی که پیدا کردن رابطه ی جنسی برای زن در این جامعه ی سکسیست بسیار اسان است، پس با تمام “ملیت ها” و مردم از پنج قاره ی جهان بخوابم، به عملی سکسیستی مرتکب شده است.

وقتی ان دختر یا پسر ایرانی زیبایی را در بور بودن می بیند و برای همخوابگی با یک سفید پوست اروپایی حاضر است دست به هر حقارتی بزند، یک سکسیست است.

ما باید مفاهیم را تعریف کنیم و بعضی مواقع اینقدر بدیهات را تعریف کنیم که برای هر کس این بدیهات کاملا روشن شود.

انسان از منطق و احساسات متناقض تشکیل شده است

هر انسانی می تواند هرازگاهی منطقی باشد، اما در بسیاری از مواقع تصمیمات خود را بر اساس احساسات احمقانه بگیرد. بیشتر تصمیم هایی که اکثریت اعضای جامعه می گیرند، از روی احساسات احمقانه و نه منطق و عقلانیت است. تصورش را بکنید که شما با اینکه به گوشی جدید نیاز ندارید اما با دیدن تبلیغات برای گوشی های مدل بالاتر از جانب شرکت های تجاری امپریالیستی از خود بیخود شده و فورا گوشی جدیدی از روی احساس می خرید. این عمل شما چیزی جز حماقت نیست و این حماقت به بازتولید مناسبات سرمایه دارانه و امپریالیستی کمک می کند.
هر انسانی یک چیز به اسم اگو و یک چیز دیگر به اسم وجدان دارد. اگو (خودخواهی) ما همیشه نقش یک وکیل مدافع شارلاتان را دارد که دروغ را به واقعیت و واقعیت را به دروغ تبدیل می کند، چون پای مساله یی به اسم منفعت وسط است. وقتی مساله منفعت شخصی و لذت های زودگذر خود ماست، ان موقع اگوی ما وکیل مدافع شده و هر لاابالی گری ایی که از ما سر می زند را توجیه می کند. یک انسان اگویست ممکن است به راحتی در روابط زناشویی و رفاقت و حزبی و غیره به خاطر منفعت شخصی دست به خیانت بزند و با اگوی خود ان را توجیه کند، اما همین انسان یک چیز دیگر به اسم وجدان دارد که نقش قاضی درستی را در وجود او ایفا می کند. ممکن است وجدان اکثریت انسان ها در جامعه نابود شده باشد و مناسبات اجتماعی به ما تحمیل کرده اند، تخریب و گوی ما به مراتب قوی تر از وجدان مان عمل کند، اما این وجدان اگر حتی یک ذره هم باشد، باز هم هرازگاهی با به کار افتادن منطق انسانی (چیزی که ما را از حیوانات جدا می کند) به ما برگشته و ما به وجدان مان رجوع کرده و در مورد رفتار و مناسبات خود ما دست به قضاوت در مورد خودمان می زنیم. زمانی که وجدان ما قوی تر عمل کند، ان موقع اعمال اگوئیستی خود را نکوهش می کنیم و از خودمان بیگانه می شویم. انسان های با وجدان و درک و منطق اغلب افسرده می شوند، چون فکر می کنند و حیوانی زندگی نمی کنند، چون اعمال زشت، اگوئیستی و ضد انسانی خود را نکوهش کرده و از ان پشیمان می شوند. انسان هایی که مانند حیوان تمام مسائل را به صورت غریزی و اگوئیستی می بینند، کمتر افسرده می شوند، چون منطق و وجدانشان نابود شده است و کمتر فکر می کنند.
یک نفر لاابال حالا با هر عقیده و مرامی، بدون کوچکترین درک از آزادی ممکن است بگوید که من آزادم به هر کاری که دوست دارم دست بزنم. مناسبات اجتماعی اما انچنان آزادی او را محدود می کنند، که او حتی به بردگی هم تن در می دهد ولی در اوج گستاخی ممکن است بگوید که من آزادانه بردگی را انتخاب کرده ام یا این بردگی نیست و غیره. آزادی انسان یک خط بی انتها نیست، بلکه در محدوده ی مشخصی است که با ازادی و حقوق دیگران گره خورده است. پس من ازاد نیستم دست به هر کاری بزنم، چون اگر من اعلام کنم ازادم هر کاری که دوست دارم بکنم، قاعدتا باید بتوانم همین امشب به سفارت جمهوری اسلامی حمله کنم و اوباش این رژیم را به گور بسپارم، اما مناسبات اجتماعی جامعه ی المان، دولت و پلیس این ازادی را از من گرفته است. در شرایط عادی ما در حال جنگ با رژیم ایران هستیم و اگر ما مثلا در مرزهای کردستان عراق با پاسدارهای ایرانی برخورد می کردیم، یا انان را می کشتیم یا انان باید ما را می کشتند، چون ما در شرایط جنگی دائم با هم هستیم و شرایط جنگی شرایط ویژه ایی است که هیچ قانونی به جز قانون جنگ در انجا حاکم نیست. در جوامع لیبرال و امپریالیست غربی، دولت این حق را از ما می گیرد که ازادانه و به دلخواه دست به کشتن تروریست های خون اشام رژیم ایران بزنیم، گفتمانی هم در بین ما با این فاشیست های جلاد برگزار نمی شود، اما یک حالت جنگی اماده باش وجود دارد. قصد من از اوردن این مثال ها این است که به انسان های ساده لوح نشان دهم که انان برخلاف تصوراتشان ازاد نیستند و اصلا ازادی کامل یک رویای احمقانه است. حتی در کمونیسم که ازادی به حد اعلی خود باید برسد، من شهروند جامعه حق ندارم زندگی دیگر شهروندان را بگیرم.
در رابطه با مسائل زناشویی هم لازم است به یک چیزی خیلی مهمی اشاره کنم که اکثریت انسان های بیگانه از خود و بیگانه از جامعه و انسانیت این مساله را نمی فهمند. انان فکر می کنند که ازادی انارشیک جنسی یک نوع ترقی خواهی است، چون درکی از ازادی ندارند. آزادی مورد نظر من همان ازادی مورد نظر مارکسیسم یعنی ازادی ضرورت است. بر اساس ازادی ضرورت هیچ انسانی به طور مطلق ازاد نیست، بلکه همیشه موانعی سر راه ما هست که ازادی ما را به درست محدود می کنند. اگر من به جنون گرفتار بیایم و به هر کسی در خیابان حمله کنم، قاعدتا باید ازادی ایجاد خطر برای دیگران از جانب من توسط نهادی از من گرفته شود، این نهاد در جامعه ی سرمایه داری دولت و پلیس است، در سوسیالیسم ممکن است شورای محل یا ارتش سرخ باشد. من بر روی کاغذ می توانم ازاد باشم با صدها نفر به صورت همزمان رابطه ی جنسی داشته باشم، اما زمانی که مساله ی ضرورت و پایبندی به به ضرورت هایی که شرایط خلق کرده است و می کند پیش میاید، لازم است برای حفظ هارمونی در روابط انسانی با نزدیک ترین نزدیکانم از جمله پارتنرم، ازادی انارشی جنسی را برای خودم با ازادی ضرورت جایگزین کنم. انسان هایی که مدام از ازادی مطلق صحبت می کنند، نه درکی از اندیشه و منطق دارند و نه ازادی را می فهمند. انان به بردگی و بیانگی ایی که در نتیجه ی استفاده یا بهتر است بگویم سوء استفاده از آزادی و اعتماد (اگر حتی توسط دولت و جامعه هم سرزنش نشوند)، گرفتار می ایند، زمانی که وجدانشان قاضی شان می شود و اگویشان منطقا نمی تواند ازشان دفاع کند. ان زمان است که به مرحله ی بیگانگی با موجودیت انسانی خود می رسند. من این را به صورت میدانی هم بررسی کرده ام و ماه ها روی گروه های ازوتریک کار کرده ام که جهان را در الت تناسلی خلاصه می کنند و افق دیدشان از افق سوراخ واژن یا پینسشان فراتر نمی رود. بعد از گفتگوهای فراوان با اعضای این گروه ها به این نتیجه رسیدم که اکثریت قریب به اتفاق اعضای این گروه ها به خاطر رابطه ی جنسی ضربدری و عوض کردن پارتنرهایشان و دیدن رابطه ی پارتنرشان با افراد دیگر و غیره حداقل یک بار زندگی در تیمارستان را تجربه کرده اند. تمامی اعضای این گروه ها به صورت مکرر به روانشناس مراجعه می کنند و تمام زندگی شان مختل شده است و تنها مشغله شان مساله ی رابطه ی همسرشان با دیگران است. به شدت به الکل و مواد مخدر وابستگی دارند، چون می خواهند بیگانگی دائمشان را با بیگانگی دیگری به صورت مقطعی از بین ببرند، غافل از انکه بیگانگی خود را تعمیق می بخشند. این میزان از بیگانگی را این افراد ازادی و استفاده از ازادی می خواندند. اگر انسان ازاد است و ازادی یک پدیده ی لوکس است، به قول مارکس که هر کس لیاقت ان را ندارد که به دستش بیاورد، پس بیگانگی انسان از خود باید با دستیابی به ازادی از بین برود. ایا غیر از این است؟ پس چرا مدعیان این نوع ازادی ها بیگانه ترین انسان ها با جامعه ی انسانی و موجودیت انسانی خود هستند؟
مساله ی مهمتر این است که بالاتر هم اشاره کردم و ان هم این است که ما ان چیزی را که خود به خاطر غالب شدن احساسات اگویستی بر ما خود در کمال راحتی انجام داده و می دهیم برای دیگران تابو و جرم و جنایت می خوانیم. مثلا شوهری که هر شب به زنش خیانت می کند یا زنی که با شوهرش همین کار را می کند. ایا این فرد یا افراد خود حاضرند همین اتفاق برای خودشان بیفتد؟ با صراحت کامل می توانم بگویم که 99.99 درصد مردم جامعه از ته دل با این مساله مخالفند ولی بعضی ها ممکن است به زبان نیاورند. کسانی که می گویند اره، یا در یک رابطه ی جدی نیستند و یا از تنها در حرف ان را قبول می کنند. زمانی که این افراد در عمل انجام شده افتاده، ان زمان متوجه خواهند شد، که قضیه به این راحتی ها هم نیست و ان زمان است که بحران روحی شروع می شود، بحرانی که در بسیاری از مواقع طرف را به سمت جدایی یا تیمارستان می برد.
مارکس می گوید همه خواهان آزادی هستند، اما هر کس ازادی را برای خودش می خواهد نه دیگران. اگر ما وجدان و منطق داشته باشیم، نمی توانیم مانند اخوندها از فضیلت فقر و فضیلت سرکوب میل جنسی و غیره صحبت کنیم اما خود در ناز و نعمت زندگی کنیم و هر شب یک پارتنر عوض کنیم. کمونیستی که شب و روز از لغو استثمار و مبارزه با سرمایه داری دم می زند، اگر به عنوان صاحب کار مناسبات انسانی ایی با کارگرانش نداشته باشد، از اخوندی که اینجا مثال اوردم پست تر است.
حسن معارفی پور

جامعه ی ایران در آستانه ی یک انفجار اجتماعی

خشم فروخورده یی که در نتیجه ی چهل سال سرکوب و خشونت عریان فاشیستی رژیم اسلامی ایران در این روزها شکل گرفته است، می رود که به یک انفجار عظیم اجتماعی در سطح سراسری تبدیل شود. هنوز تشکیلات سراسری کارگری و کمونیستی در ایران شکل نگرفته است که بتواند این خشم و این انفجار را به یک انقلاب قهرامیز اجتماعی تبدیل کند، اما نبود تشکیلات کمونیستی و کارگری سراسی نمی تواند مانعی برای کنترل خشم فروخفته ی مردم باشد. خشم فروخورده ی مردم در بعد وسیع خود را در اگرسیون توده ی مردم در دنیای مجازی و واقعی به حاکمیت فاشیستی و جنایتکار اسلامی بعد از خودسوزی یک دختر (دختر آبی پوش) که قصد تماشای فوتبال را داشته و با احکام سنگین زندان روبرو شده بود و بعد با بنزین خودش را به آتش کشید، بعد از دادن احکام بسیار سینگین به کارگران هفته و فعالین صنفی نشریه ی گام خود را نشان می دهد. این اگرسیون و این خشم رادیکال را می توان در بیانیه ی کارگران هفته در پاسخ به احکام سنگین زندان برای فعالین کارگری هفت تپه مشاهده کرد. حاکمیت با تمام قدرت تصمیم به سرکوب جامعه گرفته است و جامعه دیگر نه مشروعیت این رژیم فاشیستی را به رسمیت می شناسد و نه از زندان و شکنجه و سرکوب ابایی دارد. هم حاکمیت در سرکوب ترمز بریده است و هم مردم دیگر به خاطر فشارهای اقتصادی و سیاسی چهل ساله ی این حاکمیت کنترل خشم خود را از دست داده اند و مردم با تمام قدرت به سمت مبارزه ی قهرامیز و سرکوب انقلابی این جنایتکاران در حرکت هستند. حوادث دی ماه نشان داد که مردم تصمیم به سرنگونی انقلابی رژیم گرفته و هیچ چیزی، نه خوف و ترس، نه ترور و شکنجه و زندان نه پروتستانتیزه کردن حاکمیت و نه دادن رفورم های اقتصادی و عقب نشینی های سیاسی از جانب حاکمیت، نه شیفت حاکمیت از فاشیسم مذهبی به فاشیسم قومی و ملی ایرانشهرگرایی و نه تبدیل کردن مساجد و اماکن مذهبی به دیسکو، کاباره و مشروب فروشی و حتی تن فروش خانه می تواند این مردم گرسنه ی جویای کار، نان و آزادی را از مسیری که در پیش گرفته اند، منحرف کند. طغیان دیگری اگر از جنس خیزش انقلابی دی ماه شکل بگیرید، پدیده یی که در حال شکل گرفتن است، حاکمیت را به قهرامیزترین شکل ممکن به گور خواهد سپرد.
بی دلیل نیست که اوباش خون اشام و تروریست حاکمیت که سال ها جزوی از سیستم سرکوب سازمان یافته و فاشیستی دولتی بوده، یکی پس از دیگری به اروپا و امریکای شمالی فرار کرده و درخواست پناهندگی می دهند. تمام کسانی که با این رژیم همکاری کرده را باید شناسایی کنیم و بر اساس پرونده یی که دارند محاکمه کنیم.

اپوریسیون ایران که در طول چهل سال گذشته در بسیاری از مواقع عقب دار مبارزات محدود، مقطعی و بخشا توده یی مردم بوده است، همچون نجات غریق کنار استخر ایستاده و اوضاع را از دور مشاهده می کند. این نجات غریق منتظر انقلاب توده ی مردم علیه حاکمیت و منتظر نجات این انقلاب از یک انفجار اجتماعی بدون “خط و جهت” است. انفجار عظیم اجتماعی در راه است. اگر نیروهای مترقی و رادیکال اجتماعی، کارگران انقلابی، سوسیالیست و کمونیست، دانشجویان مترقی و رادیکال، زنان تحت ستم و کل جنبش های اجتماعی مترقی دست به دست هم ندهند و برای سرنگونی انقلابی رژیم جمهوری اسلامی در راستای یک انقلاب سوسیالیستی گام بر ندارند، بی گمان انفجار این خشم باعث می شود که مردم ایران به سرنوشت مردم کشورهایی مثل تونس و مصر گرفتار ایند. “اپوزیسیون” راست و فاشیست از سلطنت طلبان گرفته تا مجاهدین و سکولار دمکرات ها و حزب چپ ایران و دیگر احزاب قومی قبیله یی همچون الاحواز و حزب دمکرات و سازمان زحمتکشکان کردستان با تمام زیرشاخه هایش، جملگی همچون لاشخور و کرکس در تلاش برای مصادره ی انقلاب مردم ایران برامده و از انجاییکه این احزاب و جریانات شبه تروریستی و جنایتکار امکان دست بردن به هر جنایتی برای سهیم شدن در قدرت را داشته و از حمایت مالی و لجستیکی امریکا و دولت های جنایتکار و فاشیست منطقه همچون اسرائیل، عربستان سعودی، ترکیه و غیره برخوردار هستند، می توانند برای توده ی مردم انقلابی و نیروهای چپ و کمونیست موی دماغ شوند. تنها راه جلوگیری از به قدرت رسیدن الترناتیوهای ضد انقلابی بر شانه های انقلاب آتی در ایران، تشکیلات مستحکم و عظیم سراسری کمونیستی و کارگری است. تشکیلاتی که تمام مطالبات طبقه ی کارگر و ستمکشان جامعه را پوشش دهد و با تشکیل ارتش سرخ کارگران و زحمتکشان بتواند جلو هر گونه اقدامات تروریستی و دخالت جریانات فاشیستی پرو غرب را بگیرد.

حسن معارفی پور
11.09.2019

چرا من از “کمونیست” های قلابی متعلق به طبقات متزلزل خرده بورژوازی و طبقه ی بورژوازی تا این میزان بیزارم؟

یکی از دلایل تنفرم از این به اصطلاح کمونیست ها این است که “کمونیسم” شان را مصنوعی می دانم و این به اصطلاح روشنفکران که هر کدام یک کتاب مارکس زیر بغل شان گذاشته و سگی در دست در کافه تریا ها می چرخند و از رهایی طبقه ی کارگر دم می زنند، نه باوری به رهایی دارند و نه عملا برای رهایی انسان و طبقه ی کارگر می جنگند. انان تنها پٌز می دهند.

دلیل دیگر تنفرم کاملا طبقاتی است. یعنی من از انسان هایی که از طبقات سلطه گر هستند متنفرم و به این انسان ها اعتماد ندارم، این تنفر غریزی است، اما من سعی می کنم خط و جهت کاملا اگاهانه به ان بدهم. البته لازم به ذکر است که استثنائاتی در میان همین طبقات وجود دارند. بخشا مشاهده کرده اییم و می کنیم، که طرف تمام منافع طبقاتی خود را فدای رهایی انسان های تحت ستم کرده است، اما به قول آلمانی استثنائات از قوانین پیروی می کنند. هر کس در عمل و نظر یکدست عمل نکند، برای من با یک تاپاله یکسان است. آن کس که شب و روز دم از حقوق زن می زند و زنش را مانند خانواده ی بارزانی مخفی می کند، هر ادعایی داشته باشد، برای من یک انسان ضد زن مرتجع و عشیره است. یک لمپن به اسم ارام احمد وابسته به جریانات اسلامی گوران و حزب جماعت اسلامی کردستان در یک برنامه ی لایو گفت که ایا اصلا در بین ایل بارزانی زن وجود دارد؟ گفت ایا کسی اصلا زنان این ها را دیده است؟ واقعا من یکی ندیده ام اگر شما دیدین خبر دهید. این البته مساله ی دیگری است، اما در اینجا قصد دارم تفاوت ادعا و عمل را نشان دهم.

مساله ی “کمونیست” های قلابی برخاسته از طبقات مرفه که بخشا ممکن است شبه انقلابی گری پوچ را هم نمایندگی کنند، به هیچ وجه رهایی نهایی انسان از مناسبات برده دارنه ی مدرن نیست. انان تنها به خاطر همراهی با موج های اجتماعی به اصطلاح روشنفکری به جنبش های چپ روی می اورند. جنش چپ دانشجویی، جنبشی که لنین ماهیت به شدت خرده بورژوایی و ارتجاعی ان را شناخته بود، در سال های گذشته در ایران نشان داد که ماهییت واقعی انسان ها چیست. انانی که کمونیست هایی چون ما را که از طبقات تحت ستم جامعه و طبقه ی کارگر امده بودیم را “چپ سنتی” می خوانند، خود میکروب هایی از آب در امدند که سوسیال دمکراسی نئولیبرالی غربی را ستایش می کنند و به محض رسیدن به اروپا به زیر مجموعه ی کثافت نئولیبرالی و امپریالیسم جهانی تبدیل شدند و به طبقه ی خود بازگشتند. کسانی که در ایران ماندند امثال گرایلوها هم به تئوریسین سپاه پاسداران تبدیل شده و مستقیم و غیرمستقیم جذب فاشیستی ترین و جنایتکارترین نهادهای حکومتی شدند. من در سال 2006 به رفیق نازنینی گفتم که من به این کمونیست های “سوسول” اعتماد ندارم، ان رفیق گفت حسن تو نباید این طور ادم ها را قضاوت کنی. واقعا هم هنوز هم بر این عقیده ام که تحت هیچ شرایطی به انسان های سوسول فارغ از مرام و عقیده شان اعتماد ندارم. یک سوسول وقتی از طرف پلیس یک سیلی می خورد، رفقای خود سهل است حاضر است برای اینکه سیلی دوم را بهش نزنند، بشریت را هم بفروشد.

رفیق نازنینی تعریف می کرد، که در مسجد سلیمان مناسبات کارگری اگاهی کارگری و سوسیالیستی را در بین کارگران شرکت نفت اتوماتیک شکل می داد و وقتی کودکان طبقات فقیر مناسبات اریستوکراتیک و به شدت طبقاتی انجا را مشاهده می کردند، مناسباتی که ورود کودکان طبقات فقیر به محلات کارمندان و مهندسین و غیره را ممنوع کرده بود و از حضور کودکان محلات فقیر حتی در مدارسی که برای کارمندان عالی رتبه ساخته شده بودند، جلوگیری می کرد، باعث می شد که انان دنبال جواب قانع کننده و تئوریک دلایل این نابرابری های طبقاتی و این اریستوکراسی ضد بشری بگردند و این مساله انان را به سوی تئوری های مارکسیستی می کشاند. بی دلیل نبود که هسته ی اصلی رزمندگان در مسجد سلیمان شکل می گیرد و متفکرین کمونیست و کمونیست های راستینی چون داریوش کائدپورها، کوروش سلحشورها و شهناز کائدپورها از مسجد سلیمان می ایند. همه ی این رفقا از مناسبات کارگری برخاسته اند و به خانواده های کارگری تعلق دارند.

از کمونیسم کارگری “کمونیسم” سوسول ها به خاطر مسائل طبقاتی و مسائلی که بالاتر اشاره کردم تنفر شدید و طبقاتی دارم، این کمونیسم را دکترین خرده بورژوازی می دانم و با ان دشمنی طبقاتی دارم، چون علیرغم اینکه شبه انقلابی گری نیهلیستی و خرده بورژوایی را تبلیغ می کند، به شدت لمپنیستی است و هر ان ممکن است به فاشیسم تبدیل شود. در این جا مشخصا منظورم جریان تقوایی است که در به صورت غیر رسمی در جبهه ی نئوفاشیستی اروپایی قرار گرفته است و به صورت رسمی رهبری این جریان به یک جریان پروغرب پرو امپریالیست تبدیل شده است. به این جانوران اعتماد نکنید و انان را منزوی و رسوا کنید.

حسن معارفی پور

عباس یگانه را بایکوت کنید!

 

این آدم مهره ی سوخته ی رژیم اسلامی است، مهره یی که حاکمیت بعد از استفاده اش از او همچون یک تفاله به بیرون پرت کرده است و هم اکنون به سازمان شبه رژیمی پژاک وابسته است و شب و روز مشغول فحاشی جنسی و سکسیستی علیه کمونیست هاست.

عباس یگانه کارش تمام است، نه رژیم او را می پذیرد و نه فعالین جدی اپوزیسیون. پ ک ک و پژاک هم به خاطر رابطه ی همیشگی خود با رژیم فاشیست و جنایتکار اسلامی همواره در تلاش بوده اند این رژیم را سر عقل اورده تا خود هم به عنوان نیروهایی در چارچوب این نظام به فعالیت سیاسی و فرهنگی در کردستان بپردازند و سهم خود را از کیک داشته باشند، به همین خاطر هر اراذلی که از این رژیم جدا می شود، به راحتی می تواند به پ ک ک و پژاک بپیوندد. پ ک ک و پژاک نه تئوری دارند و نه سیاست، نه استراتژی و نه تاکتیک مشخصی که یک روز بتوان روی ان تکیه کرد. خزعبلاتی که از مغز بیمار اوجالان بیرون می اید یا توسط اوباش زندان بان نوشته می شود، یا ترهاتی مالیخولیایی هستند که به اندازه ی خطبه خواندن یک آخوند در یکی از دهات های کردستان ارزش ندارند. پ ک ک تنها یک پرنسیپ دارد و ان پرنسیپ بی پرنسیپی است، به همین خاطر است که پ ک ک و زیرشاخه ی ایرانی اش، پژاک چنین اوباش فحاش، مزدور سابق و سکسیستی را که به خاطر یک کامنت که من در صفحه ی یکی از اعضای سابق کومه له در مورد عباس یگانه نوشته بودم، اینگونه به فحش می بندد و دهها فحش سکسیستی به من دهد را به عنوان عضو و هوادار می پذیرند. هم رژیم جمهوری اسلامی شکست خورد و هم پروژه ی پروتسناتیزه کردن اسلام سیاسی و فاشیسم اسلامی در ایران. این را هم اراذل و اوباش رژیم حس کرده اند و هم مردم ایران و به همین خاطر است که گله گله اصلاح طلبانی که افسار سبز بردگی بر گردن می اویختند و اسم موسوی جلاد و کروبی را فریاد می زدند به عنوان پناهنده ی “سیاسی” به همراه دیگر وابستگان به نظام تروریستی و فاشیستی اسلامی و سپاه پاسداران به خارج کشور گریخته و درخواست پناهندگی می دهند.

عباس یگانه یکی از این اوباش است. با او به عنوان اوباش اطلاعاتی سابق، مزدور این نظام و کارمند یکی از تروریستی ترین و فاشیستی ترین رژیم های اوایل قرن بیست و یک باید برخورد کنیم.

از همین تریبون از تمام کسانی که مخالف رژیم فاشیست اسلامی ایران هستند، درخواست دارم ارتباط خود را با این شارلاتان و مهره ی سوخته ی نظام فاشیستی و تروریستی ایران قطع کرده و در برنامه ی های فیس بوکی او شرکت نکنند. ادبیات این شیاد شارلاتان دقیقا مثل ادبیات بازپرس های رژیم اسلامی در زندان هاست. فحاشی جنسی و تهدید به تجاوز تنها می تواند کار کسی باشد، که در فرهنگ این رژیم جلاد پرورش پیدا کرده است.

لازم به ذکر است که مجموعه یی انسان ابله و بی منطق، هر شب در برنامه های زنده ی فیس بوکی این شارلاتان مزدور سابق، کسی که کاری جز توهین و اتهام زنی به کمونیست ها و چهره های سیاسی خوشنام در کردستان ندارد، شرکت کرده و در دام این لات بی سر و پای مزدور سابق می افتند. برای من مهم نیست که عباس یگانه در حال حاضر در تیم جاسوسی جمهوری اسلامی ایران است یا نه، انچه برای من مهم است این است که او برای من تفاوتی با یک جلاد تیرخلاص زن ندارد. با او به مثابه ی یک فاشیست اسلامی برخورد کنید.

بایکوتش کنید، اگر بایکوتش نمی کنید، من حق دارم به شما مشکوک باشم. هر کس در برنامه های این مردک زن ستیز فاشیست و جاش سابق شرکت می کند، برای من تفاوتی با او ندارد.

حسن معارفی پور
04.09.2019

Bild könnte enthalten: TextKeine Fotobeschreibung verfügbar.
Bild könnte enthalten: SchuheKeine Fotobeschreibung verfügbar.

جایگاه مفهوم دولت در ادبیات مارکسیستی

حسن معارفی پور

به همراه ضمیمه ی در مورد کمونیسم و رابطه ی دولت با سوسیالیسم

بخش اول مطلب را سال ها پیش نوشته ام، بخش دوم ان حمع اوری مجموعه یی کامنت است.

هنگامی که کمونیست ها از مفهوم دولت صحبت میکنند ازاَن به عنوان یک ابزار در خدمت منافع طبقه ی حاکم و برای تثبیت یا حفظ قدرت اَن طبقه(منظور طبقه ی مسلط است)،یاازآن به عنوان یک قدرت همگانی جدا از توده ی مردم یاد میکنند.نزد مارکس،انگلس و لنین این مفهوم یکی از مفاهیم پایه ای است و در آثار خود بارها و بارها به درازا از ان صحبت کرده رفیق لنین بارها در جلسات و نشست ها در این زمینه سخن رانده اند. در آثاری همچون مانیفست کمونیست مارکس و انگلس،منشاء خانواده ،مالکییت خصوصی و دولت اثرانگلس واثر جاودانه ی لنین دولت وانقلاب و هچنیین در دیگر آثار مارکس،انگلس و لنین به طور گذار در این زمینه صحبت شده است.دولت از نقطه نظر مارکسیسم شامل یک سیستم حکمرانی است که از طریق اعمال قهر قدرت طبقه ی حاکم را حفظ می نماید و این قدرت را از گزند حوادث حفظ میکند.
دولت به قول انگلس به هیچ روی نه قدرتی است که از بیرون جامعه تحمیل شده باشد، و نه« واقعیت ایده ی اخلاقی »،«تصویر و واقعیت عقل»چنان که هگل میگوید، بلکه دولت یک محصول جامعه در مرحله ی معینی از تکامل است؛پذیرش این است که جامعه در تضاد حل ناشدنی با خود درگیر شده است و از این رو به ستیز های آشتی ناپذیری که توان از میان بردن انها را ندارد،تقسیم گشته است.ولی برای این که این ستیزها،طبقات با منافع اقتصادی در تضاد، خود و جامعه را در یک مبارزه ی ناسودمند ناتوان نسازد،میبایست قدرتی پیدا آید که در ظاهر بر سر جامعه بایستد،تا برخوردها را کاهش دهد و آن را در محدوده ی نظم نگه دارد؛و این قدرت از جامعه بر میخیزد، ولی خود را بر سر آن میگذارد، و خود را بیش از پیش از آن بیگانه میکند، دولت است.
برخلاف پرت و پلا گویی های لیبرال ها و کل جریانات راست، دولت یک سیستم ماوراء طبقاتی نیست که اداره ی جامعه رابدون توجه به منافع ظبقات برعهده داشته وکاری به منافع طبقات اجتماعی نداشته یا نقش میانجیگری را داشته باشد،بلکه در واقع دولت ها در تمام مقاطع تاریخی حافظین منافع طبقات حاکم و حافظین وضع موجود به نفع ظبقات مسلط در جامعه بود ه اند،فارغ از تمام د تفاوت های دولت های مختلف در مقاطع مختلف زمانی و تاریخی و ضعف ها ،اشکالات و نقاط قوت ان یک وظیفه ی اساسی را بر عهده دارد و ان مصادره ی اموال جامعه به نام جامعه و به نفع طبقات مسلط و حاکم همراه حفظ قدرت آنان است. شکل گیری دولت ها در آغاز برخلاف ساخت تیره ای ازطریق تقسیم سرزمینی اتباع در مملکت های مختلف بود.از نطر انگلس سازماندهی بر پایه ی محل و منطقه یک ویژگی مشترک همه ی دولت هاست.
از ویژگی های دیگر دولت از نظر انگلس میتوان به یک قدرت همگانی که دیگر آشکارا خود را به عنوان نیرویی که به صورت یک نیروی نظامی سازمان میدهد و دارای قوه ی قهریه، زندان و غیره است که در ساخت تیره ای و قبیله ایی از این چیزها خبری نبود. انگلس در منشاء خانواده اشاره میکند که»دولت از نیاز به زیر فرمان داشتن ستیزهای طبقاتی برخاست» در نتیجه دولت تبدیل شد به ابزار سیاسی برای سرکوب طبقات تحت ستم در دست طبقه ی قوی تر برای حفظ سیطره ی اقتصادی ای که در نتیجه ی تقسیم کار اجتماعی و پیشرفت جوامع به وجود آمده بود. بنا به گفته ی انگلس» دولت رشته ی پیوند جامعه با تمدن است که در همه ی دوران ها نمونه ی دولت طبقه ی فرمان رواست وبه درستی در همه ی موارد ماشینی برای سرکوب طبقه ی تحت ستم است» (منشاء خانواده)
باید اشاره کنم که دولت ها از ازل وجود نداشته بلکه همانطور که اشاره شد در یک مقطع مشخص تاریخی در نتیجه ی پیشرفت جوامع به صورت ضرورت گریز ناپذیر به وجود امدند ،در یک مقطع تاریخی نیز بر اساس یک ضرورت تاریخی دولت زاید گردیده و بی ربطی خود را به جامعه و منافع مردم نشان میدهد .در ان شرایط است که جامعه تولید را بر پایه ی همکاری آزاد وبرابر تولید کنندگان سازمان دهی میکند و تقسیم کار فعلی که بر اساس منافع طبقه ی مسلط است جای خود را به همکاری همگانی به نفع جامعه میدهد.
دولت ها در تمام مقاطع نه تنها دولت باستانی و فئودالی ،بلکه دولت انتخابی معاصر هم آلتی برای استثمار کار فردی و سرمایه است.انگلس در نامه اش به ببل مینویسد که دولت چیزی نیست جز ماشین سرکوب یک طبقه توسط طبقه ی دیگر ،در جمهوری دمکراتیک نیز دولت همین نقش را ایفا میکند و نقش دولت کمتر از سلطنت مطلقه نیست.(پیشگفتار انگلس بر جنگ داخل در فرانسه )
لنین در دولت و انقلاب نظرات اپورتونیست هایی چون کائوتسکی و آنارشیست ها در زمینه ی دولت را آماج حملات شدید خود قرار میدهد ونقطه نظر مارکسیستی را در زمینه ی دولت بیان میکند.کائوتسکی با مرتد شدنش و نظرات راست و اپورتونیستی اش با یدک کشیدن سوسیالیسم بر روی نظرات خود و با موضع گیری ارتجاعیش در قبال جنگ در زمینه ی دولت نیز نظریات راست و اپورتونیستی ایی را مطرح نمود.از آنجا که از نقطه نظر مارکسیستی دولت موسسه ایی گذرنده است که در جریان مبارزه و انقلاب از آن بهره میگیرند تا دشمنان طبقه ی کارگر را با آن قهرا سرکوب کنند،لذا گفته های کائوتسکی در مورد» دولت آزاد خلقی» چرندیاتی بیش نبود که در خدمت گرایش بورژوا_ناسیونالیستیش قرار داشت. تا زمانی که پرولتاریا به دولت نیاز دارد آن را صرفا برای سرکوب دشمنان خود به کار میگیرد و نیاز به دولت به قول لنین از لحاظ مصالح آزادی نبوده و نیست.
سخن گفتن در مورد آزادی زمانی ممکن است که دولت به معنای اخص کلمه موجودیت خود را از دست دهد.(لنین انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد)
کمونیست ها برخلاف آنارشیست ها که از همان ابتدا با شعار مبارزه علیه هرگونه دولتی مبارزه میکنند و بی دولتی را در هر شرایط زمانی تبلیغ میکنند، به وجود دولت انقلابی یعنی دیکتاتوری پرولتاریا،یعنی دیکتاتوری طبقه ایی که طی قرون متمادی تحت ستم بوده معتقدند و علیرغم اینکه کمونیست ها به زوال دولت معتقدند اما این زوال تنها در شرایطی ممکن است که نابرابری های اجتماعی به طور کل از بین رفته و آزادی به معنای حقیقی و عینی خود، برای طبقه ی کارگر و کل اجتماع تحقق پذیرفته باشد و ان شرایط کمونیسم است. در جامعه ی کمونیستی به قول انگلس دولت منحل نمیشود بلکه به صورت تدریجی زوال مییابد.
بعداز کمون پاریس کمونیست ها و طبقه ی کارگر فرانسه به دلیل آنکه از یک دولت قهری و قدرتمند بی بهره بود نتوانستد قدرت طبقه ی کارگر را بیش از چند ماه بیشترحفظ کند و به دلیل آنکه بورژوازی از دولت و قدرت قهری بیشتری برخوردار بود توانست باعث از هم پاشیده شدن انقلاب شود و قدرت را دوباره به کمک متحدین خود باز ستاند.مارکس ضمن بررسی و دفاع همه جانبه از قدرت طبقه ی کارگر در فرانسه در مقطع کمون پاریس در کتاب» جنگ داخلی در فرانسه» اشکالات کمون که مهمترین آن عدم داشتن یک دولت قهری پرولتری یعنی» دیکتاتوری پرولتاریا» بود را بر میشمارد.این اثر برجسته مارکس راهنمای کمونیست هایی شد که بعدها در روسیه به قدرت رسیدند.
انقلاب پرولتری نمیتواند بدون انهدام ماشین دولتی بورژوازی و جایگزینی آن با ماشین جدیدی که بقول انگلس به معنای اخص کلمه دولت نیست محال است.(لنین،همانجا)
دولت از نظر کمونیست ها که در مرحله ی انتقالی جامعه ی کمونیستی یا فاز پایینی جامعه ی کمونیستی( که بعدها در کمونیسم روسی به سوسیالیسم مشهور شد)لازم بوده و متناسب با این مرحله انتقالی یک دوران انتقالی سیاسی هم وجود دارد که دولت آن دیکتاتوری پرولتاریاست. برای تاکید در مورد اهمیت بحث در باره ی این مفهوم برخلاف بسیاری از کمونیست های امروزی که سعی دارند به نوعی از به کار بردن مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا دوری کنند،باید بگویم که، دیکتاتوری پرولتاریا، دیکتاتوری فرد نیست؛ بلکه دیکتاتوری طبقه ای است که منافع واقعی اکثریت مردم جامعه یعنی کارگران و زحمتکشان را نمایندگی میکند.این دیکتاتوری حتی در دوران انقلابی برخلاف دمکراسی بورژوایی که در واقع دیکتاتوری اقلیت بر اکثریت است،دمکراسی را برای اکثریت مردم در جامعه یعنی فروشندگان نیروی کار نوید میدهد و به قول مارکس در کاپیتال از خلع ید کنندگان خلع ید میکند.
بنابراین از نظر من کاربرد این مفهوم نه تنها نباید باعث کج فهمی شود و نمیشود،بلکه عدم روشنگری در این زمینه خود یکی از دلایل کج فهمی در زمینه ی مفاهیم بنیادین مارکسیستی همچون این مفهوم مهم (دیکتاتوری پرولتاریا) است.
فریدریش انگلس در اثر برجسته ی خود آنتی دورینگ اشاره میکندکه با دگرگونی در شیوه ی تولید سرمایه داری پرولتاریا در ابتدا ناچار است که»برای تبدیل هرچه بیشتر وسایل تولید بزرگ و اجتماعی شده را به مالکیت دولتی روی میآورد، خود طریقه ی اجرایی این دگرگونی نشان میدهد که پرولتاریا خود قدرت دولتی را در دست میگیرد و وسایل تولید را ابتدا به مالکیت دولتی تبدیل میکند.اما به این وسیله پرولتاریا خود به عنوان پرولتاریا از میان برمیدارد و ازاین طریق کلیه تفاوت ها و تناقضات طبقاتی و سرانجام دولت به مثابه ی دولت را از میان میبرد.»(آنتی دورینگ ،انگلس، فصل سوم، سوسیالیسم).
او در ادامه اشاره میکند که جامعه ایی که تا به حال در تعارضات طبقاتی سیر میکرد،به وجود دولت احتیاج داشت،یعنی به وجود تشکیلات طبقه ی استثمار کننده برای حفظ شرایط خارجی تولید و مشخصا برای نگه داشتن استثمار شونده در شرایط ستم مطابق با شیوه ی تولید موجود(بهره برداری،سرواژ،یا فرمانبرداری و کار مزدوری)
دولت نماینده ی رسمی کل جامعه و تجمع آن در یک هیات قابل روئیت بود،اما و فقط تا وقتی چنین بود که دولت آن طبقه ای بود در زمان خود نمایندگی کل جامعه را بر عهده داشت.در دوران باستان،دولت اتباع برده دار،در قرون وسطی دولت اشراف فئودالی و در زمان ما دولت بورژوایی، ولی سرانجام زمانی که دولت نماینده ی کل جامعه میگردد وجود خود راسا» زاید میگردد.(همانجا)
با از بین رفتن تصادمات و تناقضات طبقاتی و تنازع بقای فردی درجامعه وجود دولت به مثابه ی یک سیستیم برای تعدی به حقوق دیگران یا داور امور یا نماینده ی کل جامعه زاید گردیده و دیگر لازم نیست که سیستمی برای تصاحب وسایل تولید به نام جامعه و بر فراز سرجامعه وجود داشته باشد.در چنین شرایطی است که به قول انگلس اراده ی اشیاء و هدایت پروسه ی تولید جایگزین حکومت بر انسان میگردد،در این شرایط دولت برچیده نمیشود اما همانطور که اشاره شد را زوال را در پیش میگیرد.

دولت سوسیالیسم و کمونیسم

لازم است اشاره کنیم که صحبت کردن از کمونیسم بدون صحبت کردن از مرحله ی گذار یعنی مرحله ی دیکتاتوری پرولتاریا و سوسیالیسم غیر ممکن است. خود مارکس تفات کیفی بین مرحله ی پایینی و بالایی کمونیسم قائل است. در نقد برنامه ی گوتا این بحث را تا حدودی باز می کند، البته او بسان رمالان دست به اینده نگری و پیش بینی نمی زند، بلکه با نقد تصورات لاسال و حزب سوسیال دمکرات المان و نفی این موضع ارتجاعی کمونسیم را تا حدودی توصیف می کند. جمله ی مشهور تاریخی مارکس:« هر کس به اندازه ی توانش کار کند و به هر کس
به اندازه ی نیازش از امکانات جامعه برخوردار باشد»، متلق به دوران فاز بالایی کمونیسم است. از زمان یک انقلاب کارگری تا دوران کمونیسم ما با یک دولت مقتدر کارگری در عین حال دمکراتیک ترین فرم دولت طرف هستیم. انچه در شوروی بود، مرحله ی گذار بود که سال های اول ان به ماه عسل انقلاب تشبیه می شود. اگر دیکتاتوری پرولتاریا ماه عسل انقلاب است، کمویسم باید خود عسل باشد. تصورا عجیب غریبی در مورد فاز اول کمونیسم و یا سوسیالیسم وجود دارد، که بیشتر به برزخ مسلمانان شبیه است. من شخصا مخالف این نوع تصورات هستم. به نظر من کمونیسم رسیدن به رهایی از تمام مناسباتی است که انسان را تبدیل به رباط از خودبیگانه یی می کند و رسیدن به این مناسبات ممکن نیست، مگر از طریق نفی مناسبات بورژوایی قبل از هر چیز و بعد از ان نفی مناسبات دولتی سوسیالیستی و کارگری. الغای مناسبات دولتی سوسیالیستی و کارگری هم ممکن نیست، مگر اینکه کمونیست ها اخرین دشمنان کمونیسم و رهایی انسان را به زانو دراورده و اخرین بازمانده های ضد انقلاب بورژوایی را در سطح کشوری و مهمتر از ان جهانی نابود کرده باشند. ان زمان به قول انگلس دولت تسویه حساب نمی کند، بلکه زوال پیدا می کند. از انجاییکه که در گذشته انقلابات سوسیالیستی در محاصره ی ضد انقلاب جهانی و منطقه یی قرار گرفته اند، هیچ انقلابی نتوانسته است از مرحله ی ماه عسل انقلاب به فاز بالاتر کمونیسم ارتقا پیدا کند و در نتیجه ی فشارهای داخلی و خارجی دولت کارگری به سمت دولت های بروکراتیک و بورژوایی برای پیروز شدن در رقابت بین کشوری گام برداشته است و سرمایه داری در شکل دیگری خود را به دولت های کارگری نوپا تحمیل کرده است. این اتفاق از سال های اواخر دهه ی بیست افتاد، در چین هم اواخر دهه ی شصت، در کوبا هم ما شاهد نئولیبرالیزه شدن اقتصاد این کشور از طریق باز کردن درها به روی سرمایه ی خارجی هستیم. پس کمونیسم هیچگاه وجود نداشته است و مباحثی که در مورد شکست کمونیسم به مثابه ی کمونیسم دولتی مطرح می شوند، به شدت پا در هوا و بی ربط به هر گونه نقد سوسیالیسم علمی و آرمان و جنبش کمونیستی هستنتد. البته جنبش های کمونیستی در نتیجه ی همین شکست های سوسیالیسم های اردوگاهی به شدت عقب نشینی کرده اند، اما این بحث جداگانه ایی است.

کسی در یک جامعه ی رها دیگران را ناچار نمی کند که به فعالیت هنری نپردازند و یا شعر ننویسند یا خود را به مسائل فکری و فرهنگی و فلسفی و غیره مشغول نکنند. هر کس ازاد است در اوقات فراغتش به کارهای فکری و هنری و فرهنگی بپردازه .مساله ی کمونیسم پایان دادن به مناسبات کالایی، کار بیگانه شده و اجباری، الغای مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و منعطف کردن زمان کار است. کار در کمونیسم ضروری است، اما کارهایی که در مناسبات تولید بورژوایی کار به حساب می ایند در کمونیسم می توانند تنها یک خلاقیت فردی باشند. از این منظر ما باید درک بورژوای از کار را در کمونیسم به طور کل کنار بگذاریم و از درک کمونیستی از کار جدا کنیم. اما از انجایی که ما جامعه ی اینده را تجربه نکرده اییم، خیالبافی در مورد ان می تواند خطرناک باشد و به پیشگویی ها صوفی مسلکانه و مذهب گونه بیانجامد. ما یک مساله داریم به اسم کار مادی و کار غیر مادی. کار مادی مجموعه کارهایی هستند که به صورت مستقیم پرودکتیویتی دارند، کار غیر مادی به کارهای ذهنی گفته می شوند که پرودکتیوتی مستقیم ندارند. تمام کارهای ذهنی از نویسندگی و نقاشی و شعر گفتن و غیره به این حوزه تعلق دارند. کار مادی تمام کارهایی را شامل می شوند که عرصه ی تولید جامعه را شکل می دهند و کارهایی ضروری در جامعه به حساب می ایند. کارهایی که به حوزه ی بازتولید اجتماعی اختصاص دارند از جمله کارهای پرستاری و مراقبت از کودکان و سالمندان، از انجایی که کارهای ضروری هستند به طور غیر مستقیم به حوزه ی تولید اجتماعی سر و کار دارند و بدون این کارها عرصه ی تولیدی هم از کار می افتد، بنابراین به عنوان کارهایی به حساب می ایند که برای جامعه پرودکیتویتی دارند، اما حوزه ی هنر و سینما و فرهنگ و غیره متفاوت از عرصه ی تولیدی و بازتولید اجتماعی هستند، یعنی تنها سرگرمی های فردی در اوقات فراغت حساب می شوند و به کارهای کاملا داوطلبانه تبدیل می شوند.

یکی از مهمترین تغییراتی که جامعه ی کمونیستی با خود باید بیارد، تغییر مساله ی زمان، منعطف کردن تقسیم کار و کاهش ساعت کار روزانه است. وقتی که ما در طول شبانه روز بیشتر از سه ساعت کار نکنیم، بسیاری از مشاغلی که باراوری مستقیم برای جامعه ندارند، مشاغلی که دیوید گربر Bullshit Jobs می خواند یا اتوماتیک الغا می شوند و یا به حوزه ی شخصی منتقل می شوند. کسی که در سرمایه داری از طریق دلقک بودن زندگی خود را تامین می کند و یا در حوزه مشاغلی که به مشاغل یقه سفید نامگذاری شده اند، کار می کند، در کمونیسم نمی تواند از این طریق به تامین زندگی خود ادامه دهد. مشاغلی که در سرمایه داری به صورت غیر مستقیم به حوزه ی باراوری کار یا کارهای باراور تعلق ندارند، در کمونیسم در پروسه ی تولید اجتماعی قرار نمی گیرند. به همین خاطر نقاش بودن یا هنرمند بودن در کمونیسم شغل حساب نمی شوند. وقتی یک انسان وقت کافی فراغت فراوان داشته باشد می تواند از اوقات فراغتش به هر شکل که دوست دارد بهره بگیرد نقاشی کند یا به کارهای دیگری بپردازد.

برخوردهای متفاوت با انسان ها نشان از تناقض نیست، بلکه نشان از صداقت است

حسن معارفی پور
 
وقتی زندگی خصوصی مارکس را می خونم یک شباهت های جالبی بین زندگی خصوصی او و زندگی خودم می بینم. این به هیچ وجه به این معنی نیست که من خودم را در جایگاه مارکس قرار بدم. بلکه بیشتر سعی می کنم از منظر خصوصیات اخلاقی و رفتاری به این مساله نگاه کنم. من خود را کمونیست می دانم و تا حدود زیادی پیرو متدولوژی مارکس. این را هم بگویم که بیشتر از هر کسی با متون لنین و خصایل انقلابی و پراتیک او می توانم رابطه برقرار کنم. من انسان یاغی ایی هستم، مانند پیروان مسیح نیستم که تابع “خشونت گریزی” باشم و اعلام کنم که اگر یکی یک سیلی به صورتم زد بهش بگم یک سیلی دیگر به ان طرف صورتم بزند. من با انسان ها مثل مارکس برخورد می کنم. اگر کسی با من گفتگوی تئوریک کند، باهاش گفتگوی تئوریک می کنم، اگر بحث سیاسی کند بحث سیاسی می کنم، اما اگر اراذل و اوباشی چه در جریانات چپ و چه بیرون از ان به من تعرض شخصی کنند، مثل مارکس در برخورد به کارل فوگت لت و پارش می کنم.
 
در اینجا زندگی نامه ی خصوصی مارکس را نقل می کنم که توسط پل لافارگ داماد خانواده ی مارکس و از کمونیست ها و فعالین کارگری در فرانسه که گرایشات انارکوکمونیستی داشت و دختر مارکس لاورا هم تحت تاثیر این گرایشات انارکوکمونیستی پل لافارگ هم قرار گرفت.
 
در اینجا یک نقل قول از زندگی نامه ی مارکس که توسط پل لافارگ نوشته شده و رضا نافعی ان را ترجمه کرده است می اورم:
 
“این کلام بوفون Buffon (1707-1788 طبیعی دان فیلسوف فرانسوی. از هواداران روشنگری و ماتریالیسم در فرانسه) که » معرف مرد قلم اوست » اگر در مورد فردی مصداق یافته باشد، در مورد مارکس است. قلم مارکس یعنی خود او. مردی که تا اعماق وجودش یک انسان ناب بود که هیچ کیشی نمی شناخت، مگر کیش حقیقت جوئی. او آنچه را با رنج آموخته و بدان دل بسته بود، بمحض آن که از نادرستی اش مطمئن می گشت، در یک چشم بر هم زدن به دور می انداخت، چنین آدمی باید در برابر نوشته های خود نیز همین روش را داشته باشد. او نه قادر به تزویر بود و نه قیافه گرفتن، همیشه خودش بود، هم در نوشته هایش و هم در زندگی اش.
 
بدیهی است قلم مردی چنان ذوجوانب، با آن احاطه وسیع و آن طبیعت پر تنوع نمی تواند چون افراد ساده و فاقد تنوع ذوق، یکسان و یک نواخت باشد.
 
مارکسی که در سرمایه می بینیم با مارکسی که در » هجدهم برومر » می بینیم و مارکسی که در » آقای فوگت » ( Carl Vogt1817-1895، طبیعی دان و سیاستمدار آلمانی، نماینده ماتریالیسم عامیانه، مارکس در کتاب خود » آقای فوگت» او را به عنوان دشمن جنبش کارگری و عامل ناپلئون سوم افشاء می کند.م ) می بینیم یکی نیست. ما با سه مارکس گوناگون روبرو هستیم، با سه مارکس که در عین حال یک نفرند- که علی رغم آن سه گانگی، یگانه است- یگانگی شخصیتی بزرگ که در عرصه های مختلف، بیانی متفاوت دارد و معهذا همیشه همان است که هست. البته شیوه نگارش » سرمایه » پیچیده است و سخت فهم ولی آیا فهم موضوع مورد بحث آن آسان است؟ شیوه نگارش فقط معرف شخص نیست، معرف موضوع نگارش هم هست، شیوه باید خود را با موضوع مورد بحث نیز هماهنگ سازد. در عرصه بزرگ علم راه هموار وجود ندارد. در این عرصه هر کس باید به خود زحمت بدهد و خود را پله پله بالا برد، حتی اگر مهم ترین راهبر را داشته باشد. شکوه کردن از سخت فهمی یا حتی صعب الهضم بودن سبک » سرمایه » یعنی به تنبلی فکری و یا ناتوانی فکری خویش اذعان کردن.
 
آیا » هجدهم برومر » را نمی توان فهمید؟ آیا تیری که از کمان بسوی آماج می پرد و در گوشت فرو می رود، درک شدنی نیست؟ آیا نیزه ای که با دستی پرتوان پرتاب می شود و بر قلب دشمن فرو می رود، فهمیدنی نیست؟ واژه های » برومر» تیرند و نیزه. سبک » برومر» سبکی است که دام می گذارد، از پای در می آورد. اگر نفرت سوزان، تحقیر نابود کننده و اگر عشق آتشین تعالی بخشنده به آزادی، هرگز به جامه لفظ در آمده باشد در «هجدهم برومر» است، که در آن حیثیت خشمآگین مردی چون تاسی توس( 55 قبل از میلاد تا 15 میلادی، تاریخ نویس برجسته رومی که تاثیر فوق العاده بر تاریخ نویسی قرون 18 و 19 گذاشت) با طنز زهر آگین فردی چون ژوونال ( طنز نویس رومی) و خشم مقدس مردی چون دانته به هم آمیخته است. قلم ( سبک) در اینجا آن چیزی است که در آغاز در دست رومی ها قرار می گرفت ( استیلوس) که عبارت بود از یک قلم نوک تیز فولادین برای نوشتن و کندن. قلم خنجری است که برای فروبردن قطعی در قلب به کار می رود.
 
شادی مکتوم در » آقای فوگت «- این طنز خندان – شادی شکسپیر را از یافتن فالستاف به یاد می آورد. این «آقای فوگت» گنجینه ای است بی کران برای ایجاد زرادخانه ای از تمسخر.” (پل لافارگ، خاطرات شخصی از مارکس)
 
مقالات تئوریکی که من نوشته ام با مقالات سیاسی ام و در عین حال افشاگری هایم سه شخصیت متفاوت من را به نمایش می گذارند که در یک موجودیت انسانی و فیزیکی نقش بسته اند، این شخصت را همانطور که پل لافارگ می نویسد در مارکس به درستی هم وجود داشته و از انجایی که من خودم هستم و به شدت تحت تاثیر اندیشه و قلم مارکس هستم این سه شخصیت را که در یک نفر نقش می بندند، را نه تناقض بلکه عین دیالکتیک می بینم. کسی که این را نمی فهمد و می خواهد همیشه یک شخصیت ثابت و پایدار بدون احساسات مانند جوجه ی ماشینی و رباط از خود ارائه دهد، برده ی از خودبیگانه یی است، که ذره یی از منطق و احساسات انسانی بو نبرده است.
 
انسان هایی که همیشه سعی می کنند دامن خود را از الودگی به بحث های “شخصی” با دشمن پاک نگه دارند، انسان های شارلاتان و از خودبیگانه یی هستند که خصایل شدیدا اپورتونیستی دارند. انان سعی می کنند به طرف بیرون شخصیت دیگری در فضای مجازی از خود نشان دهد، اما مناسبات شخصی و اجتماعی شان به شدت عقب مانده است. انسان های چپ و کمونیستی را می شناسم که به شدت راسیست و نژادپرست، ضد زن و عقب مانده هستند و هنوز با رنگ پوست انسان مشکل دارند و قضاوت خود را بر روی رنگ پوست انسان ها و ظاهرشان بدون شناخت از انان و پیش زمینه ی ذهنی می گذارند، اما همیشه سعی می کنند خود را چپ و کمونیست
جلوه دهند. این انسان ها در نهایت رسوا می شوند و سر تندپیچ های تاریخی ماهییت متناقض و کثیف خود را به نمایش می گذارند
لینک ترجمه ی مطلب پل لافارگ