یک تقابل انتقادی بین مفهوم فعال سیاسی بورژوایی و سوسیالیستی

یک تقابل انتقادی بین مفهوم فعال سیاسی بورژوایی و سوسیالیستی

متن پیاده شدهی سخنرانی رفیق رفته سیامک ستوده و من در کلابهاوس در اوج قیام ژینا در سال 2022
محور شرارت فاشیستیِ مدافع رژیم امپریالیستی منطقهای جمهوری اسلامی، چه متعلق به جناح «چپ» سپاه و چه سمپات جناح راست و ایرانشهریِ نژادمحور باشد، در نهایت مدافع بربریت فاشیستی-اسلامی و اقتدارگرایی سرمایهدارانهی رژیم جمهوری اسلامی، مدافع انحصارهای سیاسی-نظامی همچون سپاه پاسداران و بیترهبری و بنیادهای امپریالیستی نزدیک به بیترهبری نظیر آستان قدس رضوی، بنیاد مستضعفان، شبکههای بسازبفروش وابسته به سپاه و بانک سینا است. به همین خاطر باید از این جریان آشکارا به عنوان دشمن طبقاتی و ایدئولوژیک اسم برده شود و تحت هیچ شرایطی نباید کوچکترین اعتمادی به کسانی که به هر دلیلی به این یا آن محفل محورمقاومتی احساس نزدیکی میکنند، داشت. نیروهای انقلابی و کمونیست باید افشای این جریانات ارتجاعی شبهسوسیالیستی و نمایش ماهییت ارتجاعی و فاشیستی جریان محور مقاومت را وظیفهی خود بدانند.
پیدیاف را دانلود کنید و بخوانید!
بازنشر
در این مقاله تلاش میشود از زاویۀ دید مارکسیستی به بررسی مسائل اخیر و جنگ بین رژیم فاشیست اسرائیل و فرقۀ فاشیستی اسلامیستی حماس پرداخته و به عنوان یک کمونیست مدافع ستمکشان به دفاع از مردم فلسطین برای رهایی از چنگال فاشیسم اسلامی و صهیونیستی و دیگر آلترناتیوهای امپریالیستی در چارچوب رئال پولیتیک بپردازم. در این شکی نباید داشت که جنگ اخیر که از هفتم اکتبر 2023 در واکنش به جنایات حماس که در پنجم اکتبر به یک پارتی حمله کردهبود و غیرنظامیان را دستگیر و سلاخی کرده بود، یکی از جنگهایی است که فاشیسم صهیونیستی در حال انشقاق بر سر فساد نتانیاهو را دوباره با هم متحد کرده است و تنفر نژادپرستانۀ وسیعی در جامعۀ اسرائیل علیه فلسطینیها و همچنین یکدست شدن دولتها و احزاب رئالپولیتیک چپ و راست و فاشیست در پارلمانهای کشورهای اروپایی را در پی داشتهاست و به شکلی از اشکال شرایط را برای شکل دادن به یک حکومت نظامی مطلق در اسرائیل و جنایی کردن فعالیت سیاسی همبسته با مردم فلسطین در کشورهای به ظاهر دمکراتیک غربی را در پی داشته است. برای چندمین بار (2008، 2012،2014 و در نهایت سال 2021 و 2022 و این جنگ اخیر اکتبر 2023)
یک تحلیل کوتاه و مقدماتی
تحلیل من این است که نه جمهوری اسلامی به عنوان یک رژیم امپریالیستی منطقهیی با ایدئولوژی فاشیستی و ساختار دولتی بناپارتیستی (دیکتاتوری فاقد مشروعیت تودهیی) و نه اسرائیل به عنوان یک رژیم امپریالیستی و آخرین رژیم استعماری حال حاضر دنیا با ایدئولوژی و ساختار فاشیستی که مدعی تنها دمکراسی خاورمیانه است، علاقهیی به ورود به جنگ تمام عیار با یکدیگر دارند. هر دو رژیم به یکدیگر برای امتداد حیات خود نیاز دارند. هر دو رژیم تا مغز استخوان ضعیفکش اند و با اربابان خود در یک رابطهی مرید مٌرادی هستند. هر دو رژیم تا مغز استخوان ضد دمکراتیک و آنتیکمونیست اند. هر دو رژیم از فلسفهی فاشیستی “سپر بلاساختن” پیروی میکنند. هر دو رژیم نمود بارز این ضربالمثل هستند: “زورش به خر نمیرسید، پالانش را میگرفت”. ارتش فاشیست رژیم استعمارگر و نژادپرست اسرائیل فوقش زورش به کودکان غزه میرسد و سپاه فاشیست پاسداران هم در بهترین حالت زورش به احزاب کٌردی و مردم غیرنظامی کٌردستان عراق و مردمان غیرمسلحی که برای تغیر رژیم به خیابان میآیند میرسد. هارت و پورت فرستادن پهپاد و حملهی موشکی به اسرائیل تقریبا با حمله به عین الاسد شبیه است، وگرنه نیرویی که هدفش وارد شدن به جنگ تمام عیار باشد، ضربهی اول را چنان سنگین وارد میکند که طرف مقابل در یک موقعیت دفاعی قرار بگیرد. آیا جمهوری اسلامی به عنوان رژیمی که مشروعیت داخلیش به طور مطلق در بین مردم زیر سوال است، توانایی ورود به جنگ را دارد؟ آیا رژیمی که از لحاظ امکانات لٌجستیکی نظامی با کشتی امپریالیستی ناتو در خاورمیانه و یکی از مسلحترین دولتهای دنیا که از لحاظ تجهیزات نظامی میتوان گفت مجهزترین دولت دنیاست و متحدین جهانی در ناتو دارد، میتواند به شکل نظامی مقابله کند؟ آیا غرب و ناتو علاقه به باز کردن جبههی دیگری علیه ایران را دارند، در شرایطی است که شکست مفتضحی را در اوکراین دارند تجربه میکنند؟ علیرغم اینکه تمام دولتهای عضو ناتو علیه یک رژیم مثل روسیه بسیج شدند، رژیمی که درآمد ناخالص ملی اش با ایتالیا، بلژیک و هلند قابل مقایسه است، در نهایت ناچار خواهند شد، در مقابل روسیه جام زهر را بالا بکشند و بخشی از اوکراین عملا به روسیه الحاق شده است
آیا ناتو قصد ورود به جنگ را دارد، در حالی که ممکن است گسترش جنگ باعث ورود روسیه، چین و قطب امپریالیستی شرقی هم به این جنگ شود؟ ایا دولتهای امپریالیستی جهان و کلان سرمایهداران انگل حاضرند جنگ جهانی سوم که به معنی نابودی خودشان و کٌرهی زمین یا به تعبیر جنگ آخرزمانی خواهد بود، بشوند؟
آیا ارزشیهای سپاه پاسداران و وابسته به بیت رهبری و بنیادهای امپریالیستی آدمخواران همچون بنیاد مستضعفان و آستان قدس رضوی و غیره که در کشورهای مختلف اروپایی و آمریکایی شمالی و دیگر مناطق جهان سرمایهگذاریهای میلیارد دلاری در حوزههای مختلف کرده و میکنند، مثل دوران جنگ هشت ساله تمایلی به ورود به جنگ و حفاظت از “میهن” و “ارزش”های “معنونی” فاشیسم اسلامی را دارند؟
آیا برای سران جمهوری اسلامی که خود با فرهنگ اسلامی و شرقی در زندگی شخصی خود بیگانه اند و در چاردیواری خانه از “آزادی”های “یواشکی” مورد علاقهی انگلهایی مثل مسیح علینژاد بهره میبرند و ارزش نه در روزه گرفتن و زنجیر زنی و شرکت در نماز جماعت، بلکه در شماره حساب پٌر از پول، انباشت سرمایه و روابط جنسی ضربدری و گرفتن سکس پارتی و غیره میبینند، ورود به جنگ تمام عیار ضروی است؟
به نظر من جواب به تمام این سوالات خیر است. همین سوالاتی که سران رژیمهای بورژوایی هم از خودشان میپرسند و دقیقا به آن جواب خیر میدهند، به همین خاطر است که سران سپاه و جمهوری اسلامی و سران دول غربی و اسرائیل در اظهارات خود قضیه را تمام شده میخوانند و تا این لحظه ظاهرا قرار است قضیه به نمایش قدرت در شکل پوشالی خلاصه شود و جنگ فقط به عنوان یک جنگ رسانهیی خلاصه شود.
اوباش تروریست سپاه پاسداران توسط رژیم تروریست و فاشیست اسرائیل سلاخی میشوند و رژیم فاشیست اسلامی ایران پهپادهایش را بر فراز کٌردستان عراق به پرواز در میآورد. آیا اگر حکومت اقلیم کٌردستان عراق مثل اسرائیل دارای موشک دوربٌرد بود و امکانات ضدهوایی و دفاعی قوی داشت، جمهوری اسلامی جرات این کار را داشت؟ مسلم است نه! به همین خاطر است که این ضرب المثل خیلی دقیق صدق میکند: “جمهوری اسلامی زورش به خر نمیرسد، پالانش را میگیرد”.
در این وسط یک عده محور مقاومتی سپاهی مزدور ماهیت خود را بیش از پیش نمایش میدهند و بیش از هر زمانی چکمهلیسی خود را برای آدمکشان تروریست سپاه پاسداران به نمایش گذاشتند و از طرف دیگر در طرف مقابل جریانات موسوم به اپوزیسیون بورژوایی به اصطلاح “مدافع” “حقوق” “بشر” برای جنگ اتمی و حملهی نظامی اسرائیل و آمریکا به ایران ثانیه شماری میکنند. دو طرف نمایندهی تباهی شعور و تبهکاری هستند. هر دو طرف را جامعه باید به عنوان مدافع بربریت و فاشیسم بشناسد و با هر دو طرف اعلام دشمنی آشکار کند.
نه به جنگ
مرگ بر فاشیسم اسلامی
مرگ بر فاشیسم صهیونیستی
زنده باد سوسیالیسم

حسن معارفی پور
بهمن شفیق با انتشار دو فایل صوتی (انتشار برای بار دوم) تحلیلی از فاشیسم ارائه میدهد، که بخش زیادی از این تحلیل، به ویژه جاهایی که درست اند و نه جاهایی که بر اساس شک و گمانهزنی یک بحثهایی را به دیگران بدون مدرک نسبت میدهد، را بسیاری از نویسندگان برجستهی آنتیفاشیست سالها و دههها قبل از او نوشته و منتشر کردهاند. از مهمترین این نظریهپردازان که بحث رابطهی فاشیسم و لیبرالیسم را مطرح کردهاست راینهارد کوئنل است که در کتاب “اشکال حاکمیت بورژوایی” به بررسی لیبرالیسم و فاشیسم به عنوان دو شیوهی حاکمیت بورژوایی به صورت دقیق پرداخته است. در دههها و سالهای اخیر نویسندگان مارکسیست دیگری از جمله دومنیکو لوسوردو از طریق پرداختن به آثار هانا آرنت و لیبرالها و عقلستیزانی چون نیچه تئوری فاشیسم را از همین زاویهی لوکاچی با تفاوتهایی بررسی کردهاست. یشای لاندا در سالهای اخیر کتاب “شاگرد و استادش” (سنت لیبرالی و فاشیسم) تحقیق بسیار جالب توجهی را در قالب کتاب منتشر کردهاست، که همین رابطهی فاشیسم و لیبرالیسم را به خوبی نشان دادهاست. هانا آرنت تا اواسط دههی چهل لیبرالیسم و امپریالیسم را نمود واقعی توتالیتاریسم و جاده صافکن فاشیسم خوانده بود. من شخصا در مقالهی کویرفرونت که بخشی از یک کتاب نزدیک به یک هزار صفحهیی است از زوایای مختلف به بررسی فاشیسم پرداختهام و اینجا نمیخواهم کارهای قبلیام را تکرار کنم. من علاوه بر اینکه با سابقهی سیاسی و نه شخصی بهمن شفیق مشکل جدی دارم، با دیدگاههای امروزیاش به عنوان یک “چپ” “محورمقاومتی” شرمگین هم مشکل جدی دارم، ولی مسالهی مطرح کردن کارل شمیت به عنوان نمایندهی نئولیبرالیسم در جمهوری وایمار واقعیتش بیشتر به جوک شبیه است. کارل شمیت در آثار مختلف خود به ویژه در اثر “دربارهی مفهوم امر سیاسی” به شدیدترین شکل ممکن به لیبرالیسم حمله میکند و حتی به رتوریک مارکسیستی در نقد لیبرالیسم نزدیک میشود، تا جایی که اگر نتیجهگیری و سرنوشت سیاسی خود شمیت را مبنای تحلیلمان قرار ندهیم، میتوانیم نقد شمیت را یک نقد مارکسیستی روشن و تمام عیار به لیبرالیسم و امپریالیسم بخوانیم. مشکل این است که کارل شمیت مثل بهمن شفیق به عنوان یک کویرفرونت به نتیجهگیری مارکسیستی از نقد لیبرالیسم نمیرسد، بلکه دقیقا به دنبال شکل دادن به دفاع از یک دولت مطلق در شکل بناپارتیستی و یا فاشیستی آن است. شمیت ممکن است همانند متفکرین نزدیک به خودش که جزو جریان مدافعین “انقلاب” محافظهکارانه به حساب میآمدند یعنی امثال اسوالد شپنگلر و ارنست یونگر از هیتلر و نازیهای پرمتیو متنفر بوده باشد، اما اقتدارگرایی افراطی نازیسم و دشمنی نازیسم با لیبرالیسم حاکم در جمهوری لرزان وایمار (به قول لوکاچ لرزان در مقابل ارتجاع گذشته و وحشی در مقابل آینده و کمونیسم) باعث میشود، که شمیت جایگاه یک “روشنفکر” “ارگانیک” فاشیست را برای حزب نازی داشته باشد و خودش هم به حزب نازی بپوندد. پیوستن شمیت به حزب نازی هیچ ربطی به رابطهی نئولیبرالهای مکتب اتریش به فاشیسم اتریشی دلفوس ندارد. این تحلیل من درآوردی شفیق اینجا واقعا خندهدار است. همچنین دفاع بهمن شفیق از هانا آرنت به عنوان لیبرال باوجدان نشان از اوج نادانی و حماقت و بیدانشی این آدم در مورد هانا آرنت است. گلو مان فرزند توماس مان که یک کنسرواتیو تمام عیار بود، نقدهای بسیار جدییی به هانا آرنت مطرح کرده است که به شدت جای دفاع دارند. گٌلو مان اولین کسی بود که تلاش آرنت برای نشان دادن یک قربانی از یک تبهکار و به ابتذال کشیدن نقد به فاشیسم از طریق پرمتیو خواندن فاشیستها و ساده سازی یا به شکلی توجیه جنایت فاشیستها از صوی هانا در کتاب آیشمن در اوشلیم پرداخت و آن را به جدی نقد کرد. توماس مان معقتد بود که کسانی که فاشیسم و اتحاد جماهیر شوروی را یکسان میپندارند فاشیست های شرمگین هستند. هانا آرنت تمام عمر خود را شاگرد هایدگر یکی از فیلسوفان اصلی فلسفهی اگزیستانسیالیسم فاشیستی میدانست. آرنت همچنین شمیت، جوزف دمیستره، ادموند بٌرک و رومانو گوردینی به عنوان نمایندگان محافظهکاری افراطی گذشته و معاصر را جزو پیشقراولان به حساب میآورد و بارها با احترام از این محافظهکاران افراطی و ضدانقلاب اسم برده است. اتفاقا آرنت هم به اندازهی شمیت اقتدارگرا و راست و التقاطی بود. هم از جدایی نژادی در آمریکا دفاع میکرد و هم انقلاب آمریکا را الگوی خود در برخورد به انقلابات میدانست. شمیت همچون پیروان راست جدیدش در دهههای اخیر از جمله آرمین مٌهلر و آلان دوبنوا از لیبرالیسم و نئولیبرالیسم متنفر است. مهلر میگوید در تمام زندگیاش آنتیکمونیست نبودهاست و آلان دوبنوا هم میگوید سراسر عمرش به حزب کمونیست فرانسه رای دادهاست.
علاقه به چپ و مارکسیسم و جذاب دانستن اندیشههای مارکسیستی انسان را اتوماتیک به کمونیست تبدیل نمیکند. جناب شفیق که فاشیسم را در اوکراین میبیند، اما در مقابل یک اقتدارگرای راست افراطی برخاسته از یک جریان اولترا آنتیکمونیستی الیگارش روسی که یک نازی را مشاور خود کرده است و با فاشیستهای اسلامی چچنی و شبکههای شبهنظامی فاشیستی روسی کار میکند، یعنی پوتین را نمیبیند و حتی بیشرمانه از این اقتدارگرای افراطی آنتیکمونیست همچون پوتین دفاع میکند، چگونه میتواند منتقد لیبرالیسم و فاشیسم باشد! جناب شفیق جایی که بحث به بررسی فاشیسم اسلامی که اتفاقا جمهوری اسلامی ایران نمایندهی بی قید و شرط فاشیسم اسلامی و پدر ناتنی داعش و جریانات اسلامی فاشیستی منطقهی خاورمیانه، حداقل در محور موسوم به هلال شیعی است، میرسد، بحثی که من تا حدودی به تفصیل در کتابم با برهانهای منطقی تشریح کرده ام، جایگاه بحث مارکسیستی و منطقی را رها کرده و به به موضع اخلاقی، احساسی و پرمتیو پناه برده و اعلام میکند، که کسانی که جمهوری اسلامی را فاشیستی خطاب میکنند و از فاشیسم اسلامی صحبت میکنند، هدفشان تقویت لیبرالیسم و جنگ “لیبرالیسم در مقابل فاشیسم” است و از این ترهات من درآوردی.
اینجاست که آن بخش درست تحلیلهای جناب شفیق به راحتی پودر میشود و به هوا میرود و دفاع غیرمستقیم از فاشیسم اسلامی و بناپارتیسم پوتینیستی تبدیل به پرنسیپ آنتیفاشیستی این مدافعین “تدارک””کمونیستی” میشود. البته وقعی کویرفرونتهای نیمهفاشیستی چون شفیق که هم فاشیسم اسلامی را به عنوان “محورمقاومت” میبیند و هم “قلبش” برای “سوسیالیسم” میتپد به تحلیل مشخص از شرایط مشخص میرسند، به جای دفاع از تدارک انقلاب سوسیالیستی در عمل به نیروی تدارکچی حداقل در ساحت تئوریک سپاه قدس تبدیل میشوند و آن قسمت راست نیمکرهی مغزشان بر قسمت چپ آن نیمکرهی دیگر غالب میشود و با کله در لجنزار راست افراطی فاشیستی فرو میروند، همانطور که آن “چپ” لیبرال طرفدار “ارزش”های غربی با کله در فاضلاب فاشیسم صهیونیستی و لجنزار جریانات فاشیستی اروپایی و اوکراینی فرو میرود. کویرفرونت هرگز چپ نبوده، نیست و نخواهد بود. کویرفرونت یک جریان راست افراطی است که از لحاظ هستیشناختی و معرفتشناختی راست و فاشیست است، اما از لحاظ فرم و شکل و شمایل و اخلاقی ممکن است، خود را نمایندهی چپ و سوسیالیسم معرفی کند. بی دلیل نیست که ولفگانگ فریتز هاوگ در کتاب “نقد زیبایی شناسی کالایی” فاشیسم را “شبه سوسیالسیم”ی می خواند که به مردم وعدهی زیبایی شناسی مصرفی میدهد، وعدهیی که هیچ انطباقی بین فرم و محتوای آن نیست. فاشیسم به اسم خوشبختی میاید و تبهکاری را به حقیقت زندگی انسان تبدیل میکند.
لینک سخنرانی بهمن شفیق
حسن معارفی پور
خوانش ناسیونالیسم لیبرال و لیبرالیسم چپ که از لحاظ معرفت و هستیشناختی راست و از لحاظ احساسی چپ به نظر میرسد، از قیام تودههای کارگر به پاخاسته در ایران در جریان موسوم به “قیام ژینا»!
نقدی کوتاه بر گفتگوی رادیو زمانه با کامران متین در مورد جنبش ژینا و مسالهی ملل در ایران
طرف برای اینکه ناسیونالیسم و ملیگرایی بورژوایی و سیستم معرفت و هستیشناختی بورژوا-ناسیونالیستی خود را پنهان کند، به تصور و رکنستروکسیون خودش از “مارکسیسم” (بخوانید مارکسیسم عامیانه)، حمله میکند و با اتکا به مفاهیمی چون “روند رشد ناموزون سرمایهداری” از تروتسکی و ابتذال مزخرف و التقاطی “انترسکشنالیتی” و “ژانوس مٌدرن” پناه میبرد، تا محتوای به شدت عقبمانده و ناسیونالیستی “ناسیونالیسم تحت سلطه”ی خود، که به چیز جز حقارت فروخفتهی ناسیونالیستی برای رسیدن به یک “دولت-ملت” کاپیتالیستی در چارچوب رئالپولیتیک موجود و یا حتی رسیدن به خودمختاری و فدرالیسم در چارچوب نظم سرمایهداری با حاکمیت جمهوری اسلامی یا نوع سرمایهداری لیبرال و حتی فاشیستی سلطنتی نیست، را به عنوان بررسی “چپ” به خورد “مردم” و به ویژه مدافعان سیاست هویتی بفروشد. این افراد به اصطلاح آکادمیسین چپ، که توسط رسانههای چپ لیبرال، رسانهی طرفدار سیاستهای هویتی و پستمٌدرن به عنوان تحلیلگر و متفکر معرفی میشوند، یک کلمه از ضرورت مبارزهی انقلابی و ضرورت تسلیح تودهیی و کارگری در مقابل فاشیسم اسلامی و فاشیسم سلطنتی صحبت نمیکنند، هرگز هدفشان لغو مالکیتخصوصی بر ابزار تولید، شکل دادن به یک جامعه فارغ از بندگی و ستم طبقاتی، جنسیتی و ملیتی و مذهبی نبوده و نیست و به قول گرامشی این “مارکسولوژ”ها هرگز مثل مارکسیستها مارکسیسم را زندگی نمیکنند، بلکه درون کتابها لول میخورند.
به تعبیر دیگری چپ بودن این افراد فقط یک مارک تجاری است، چون در هر صورت راست بودن در اروپا با فاشیست بودن تداعی میشود و فاشیسم نزد اکثریت مردم یک پدیدهی وقیح است. به همین خاطر تمام پستمدرنهای نیچهگرا خود را چپ میخوانند و مارکسیستهای انقلابی و ارتدکس در مفهومی که کارل کٌرش برای لابریولا به کار میبرد را همین مدافعین چپ عامیانه و لیبرال چپ مارکسیسم ارتدکس را در کنار مارکسیسم عامیانه و جریان فاشیستی اسلامیستی محور مقاومت قرار میدهند، تا بتوانند جنس بنجٌل خود را به عنوان یک کالای اصل به صورت فرمال معرفی کنند و به مردم به قول هاوگ وعدهی زیباییشناختی مصرفی بدهند.
مارکسیسم ارتدکس همانطور که لوکاچ میگوید، برای ما کیش و آیین نیست، بلکه یک روش است، روشی برای فهم بهتر جهان و تغیر این جهان متناسب با منافع کارگران و زحمتکشان.
پس مارکسیسم اصیل و ارتدکس برخلاف پستمدرنیست نیچهگرای چپ جریان چپ لیبرال و چپ استالیشمنت و سوسیالدمکراتهایی که به زور خود را به مارکسیسم میچسبانند، هرگز ماتریالیسم تاریخی یعنی فلسفهی پراکسیس و روش دیالکتیکی را کنار نگذاشته است و نمیگذارد، تا تٌرهاتی به اسم انترسکشنالیتی را بپذیرد و به عنوان “دیالکتیکی” و “مارکسیستی” به مردم بفروشد.
در ضمن روش بررسی ماتریالیستی تاریخ که در کتاب “تکامل سرمایهداری در روسیه” از لنین، قبل از آن در کتاب “ایدئولوژی آلمانی” و بعدها در آثار مارکسیستهای دیالکتیکی مثل لوکاچ و کتاب “اروپا و مردمان بدون تاریخ” اریک ولف تئوریزه شده است، به بهترین شکل ممکن روند رشد ناموزون سرمایه و مسالهی همزمانی و ناهمزمانی را تئوریزه کرده است. ماتریالیسم تاریخی به تعبیری تئوری بررسی روند همزمانی و ناهمزمانی است و هر کس این تئوری را کنار بگذراد، اصلا مارکسیست چه عرض کنم، چپ هم نیست.
لینک گفتگوی کامران متین
https://www.radiozamaneh.com/802137/
شکلگیری در شکل ابتدایی خود نتیجهی کار و فعالیت انسانی و سوختوساز انسان با طبیعت و تلاش برای خلق ابزار برای کنترل بر طبیعت بود. انسان زبان را بر بنیادهای ماتریالیستیترین به عنوان یک ابزار ماتریالیستی برای تفاوت گذاری در مورد مفاهیم پدیدهها خلق کرد. اگر بخواهم با مفاهیم هگلی صحبت کنم، واقعیت بیرونی یا وجود یا هستی، تا زمانی که ذات آن کشف نشده باشد، به خودی خود هیچ است و توضیح این هیچی هستی، هستی که چیزی جز نیستی نیست، تنها از طریق نفی یا نگاسیون هستی بلاواسطه، از طریق متد دیالکتیکی و منطقی و در چارچوب مفاهیم قابل توضیح اند. مفاهیم تنها زمانی شکل میگیرند، که زبان وجود داشته باشد، خود زبان محصول برهمکنشی دوگانه بین هستی اجتماعی و آگاهی است. بدون دیدن و فهم این برهمکنشی هر تلاشی برای توضیح جهان راه به جایی نمیبرد.
در اینجا برای وارد شدن به عنوان مقاله قبل از هر چیز اعلام کنم که من یکی از سر سختترین مدافعین کمونیسم یعنی سوسیالیسم علمی، انترناسیونالیسم پرولتری و مارکسیسم هستم و برخلاف کویرفرونتهای مدافع این یا آن جناح بورژوازی خود را لنینیستی پیگیر حق تمام انسانهای تحت ستم میدانم و تمام مواضع و خطوط سیاسی من در سطح توانم در راستای تبلیغ اندیشههای انقلابی و رادیکال مارکسیستی و منطبق با فلسفهی پراکسیس لنینی است. همچنین اعلام کنم که در طول دورهی مبارزاتی خود از هنگامی که آگاهانه و نه از روی احساسات عقب مانده و غیره سیاست کمونیستی را انتخاب کرده، همواره با ناسیونالیسم به مثابهی یک ایدئولوژی کثیف بورژوایی و ضد انسانی مخالفت کرده و در هیچ مکانی و هیچ زمانی از این یا آن سیاست ناسیونالیستی دفاع نکردهام. ممکن است در یک شرایطی به خاطر حفظ جان یا بیهوده بودن وارد شدن به یک بداههگویی و مباحث بیهوده و بی ارزش در مقابل ناسیونالیستهای مختلف به جای موضع گیری، سکوت معنادار را پیشه کرده باشم، اما این به هیچ وجه به معنای تأیید سیاست های ناسیونالیستی آنان نبوده و نیست، بلکه بعضی مواقع این سکوت برای جلوگیری از پخش بوی برهم زدن کثافت است. جایی که لازم باشد، با تمام قدرت وارد شدهام و مواضع خود را بیپروا گفتهام.