Unknown's avatar

About ‌Hassan Maarfi Pour

Hassan Maarfi Pour: Poltischer Aktivist und marxistischer Forscher. حسن معارفی‌پور: نویسنده‌ی مارکسیست و فعال سیاسی

فمینیسم عامیانه و مبتذل طاعونی علیه رهایی بشر

در این مطلب کوتاه سعی می کنم ابعاد فاجعه آمیز فمینیسم مبتذل را برای خوانندگان این مطلب روشن کنم تا این فمینیسم هیچ گاه نتواند جایگاهی میان کارگران و زحمتکشان و زنانی که برای رهایی خود می جنگند، پیدا کند.قبل از هر چیز باید اعلام کنم که فمینیسم به مثابه ی جنبش طرفدار حقوق زن در ابتدا گرایش راست درون جنبش رهایی زن بود که از مناسبات سلطه با تمام قدرت دفاع می کرد و رهایی را در بهترین حالت در رهایی حقوق زن طبقات مسلط با مردان این طبقات آن هم رهایی فرمال در مقابل قانون می دید. البته لازم است اشاره کنم که فمینیسم اولیه این هم نبود. فمینیسم اولیه علیرغم صحبت از حقوق زنان و برابری حقوقی در تئوری و عمل به دنبال سلطه ی طبقات مسلط و آریستوکرات جامعه بود و ضدیت این فمینیسم با زنان طبقات ستمکش جامعه یک ضدیت به شدت طبقاتی و سلطه گرانه بود. اکثر زنان مدافع زن آریستوکرات وقتی از حقوق زن صحبت می کردند، منظورشان از زن تنها زن سفید طبقه ی مسلط بود و نه زنان به طور عام.برای روشن تر شدن این بحث کافی است زنان به طور عام را به عنوان نیمی از جامعه که از ستم کشی جنسی رنج می برند با یهودیان مقایسه کنیم و گرایش فمینیست راست یا سلطه گر را با صهیونیسم مقایسه کنیم و گرایش رادیکال و انقلابی مدافع رهایی زن را جنبش کارگری و کمونیستی درون یهودیان به طور عام. مبارزه ی طبقاتی درون جامعه ی یهودی یک امر شناخته شده ایی است و حول این مبارزه دو قطب طبقاتی یکی محافظه کار و سلطه گر و طرفدار وضع موجود (صهیونیسم) و دیگری گرایش انقلابی و کمونیستی درون جامعه ی یهودی یعنی بلشویسم شکل می گیرد. وقتی در اروپا بحث مساله ی یهود و رهایی یهود مطرح می شود، باید دقیقا این سوال را مطرح کرد که کدام یهودی و چطور؟ قاعدتا دولت های محافظه کار و مرتجع از جمله دولت امپریالیست بریتانیا از همان اوایل قرن بیستم و قبل از سر کار آمدن فاشیسم هیتلری در سال های 1907 تا 1912 و بعد از آن از جریان صهیونیستی به مثابه ی یک جریان تا مغز استخوان مرتجع و ضد انقلابی در مقابل تقویت بلشویسم در میان یهودیان دفاع می کرد و کنگره های صهیونیستی در فاصله ی همین سال ها در بریتانیا برگزار می شدند. هدف بریتانیا زدن تیشه بر ریشه ی جنبش کمونیستی و جلوگیری از نفوذ گرایشات انقلابی و کمونیستی در میان یهودیان بود. همین بریتانیا از جمله دولت هایی بود که در دیپورت یهودیان به فاشیسم هیتلری نقش داشت. دولت امپریالیست آمریکا و جریان ارتجاعی افانگلیکانر که همان طرفداران تی پارتی و ترامپ هستند، هم در گذشته در دیپورت یهودیان به هیتلر نقش داشت و همینطور کشورهای دیگری مانند هلند، دانمارک و غیره! بعد از سقوط رایش سوم توسط مبارزه ی بی امان ارتش سرخ و فتح برلین همه ی این دولت های امپریالیست و جنایتکار و دیپورت کنندگان اصلی یهودیان و تسلیم انان به هیتلر یک دفعه مدافع تشکیل یک دولت “یهودی” (بخوانید صهیونیستی و نژادپرست) شدند. روشنفکران بورژوایی از جمله هانا آرنت با دفاع از صهیونیسم و تشکیل دولت- ملت یهود، تئوری تشکیل یکی از مرتجع ترین و محافظه کارترین دولت های امپریالیستی که به قول یاکوب تاوت از رهبران برجسته ی انترناسیونال چهارم چیزی جز یک ماهواره ی اطلاعاتی امپریالیسم غرب نبوده و نیست، را ریختند و به صورت موازی با دول امپریالیستی حرکت می کردند. هانا آرنت یکی از ضد زن ترین “متفکران” بورژوایی با اندیشه هایی نژادپرستانه بود ولی با تمام این وجود بعد از تشکیل اسرائیل اعلام کرد که دیگر از صهیونیسم دفاع نمی کند و اشتباه کرده است. این البته بحث دیگری است.در مورد جنبش زنان هم همین سوال مطرح است. کدام جنبش زنان و چطور باید زنان را به طور عام رها کرد؟ جواب کلاسیک مارکسیستی را مارکس، انگلس، آگوست ببل، کولنتای، زتکین و لنین فرمول بندی کرده اند. مارکس و انلگس بر این عقیده اند، که رهایی زن تنها از طریق براندازی کار مزدی ممکن است و مسیر رسیدن به آن نجات زنان از بردگی کار خانگی است. لنین کار خانگی را یکی از طاقت فرسا ترین و زجر آورترین کارهای دنیا می خواند که روح و روان زن را به کلی نابود می کند. کلارا زتکین در سخنرانی تاریخی اش در پاریس اعلام می کند رهایی زن رهایی از سرمایه است. کولنتای و اینیسا آرماند فارغ از کارهای تئوریکی که انجام دادند، در دنیای سیاست با تمام قدرت برای رهایی زنان جنگیدند و با تمام قدرت در مقابل فمینیسم لیبرالی ایستادگی کردند و این فمینیسم را امتداد بردگی زن خواندند. جالب است اشاره کنم که در دورانی که بلشویک ها حکومت می کردند، اینیسا آرماند برای تبلیغ و ترویج در میان زنان به مناطق مسلمان نشین روسیه که از لحاظ فرهنگی عقب مانده تر از جاهای دیگر بودند، می رفت و آنجا به صورت مخفیانه فعالیت سیاسی می کرد. فعالیت مخفی و زیرزمینی برای نمایندگان دولتی که خود حکومت می کنند، ممکن است چیز عجیبی به نظر برسد، اما بلشویک از انجایی که به دنبال مدرن سازی مدرن با زور و به اشکال رضاخانی و آتاتورکی نبودند، مردم را ناچار به کنار گذاشتن فرهنگ و مذهب و شیوه ی پوشش خود نمی کردند و اتفاقا ایده ی فعالیت مخفی زنانی مانند اینیسا آرماند توسط لنین مطرح می شود و اینیسا آرماند خود را مخفی می کند که مردان مسلمان به سر کار بروند و بعد از آن با زنان خانه دار مسلمان وارد گفتگو می شود، تا وارد دنیای کار و سیاست شوند. گرایش راست و ارتجاعی، محافظه کار، بورژوایی و مرد ستیز درون جنبش زنان همچون صهیونیسم است و باید با تمام قدرت در مقابل آن ایستاد. این گرایش ممکن است مدرنیزاسیون که یک پروژه ی امپریالیستی و انسان سیتزانه برای همرنگ کردن مردمان دیگر کشورها و تطبیق آنان با “انسان” غربی است، را مترقی بخواند و از آن دفاع کند، یا ممنوعیت حجاب و مساجد در کشورهای غربی را امری مترقی خطاب کند. این گرایش که اغلب توسط کمونیسم کارگری تبلیغ می شد، ممکن است برای یک ابله عضو این حزب پدیده پر زرق و برقی به نظر برسد، اما ماهییت آن در عمل همسویی با نئوفاشیسم و محافظه کارترین جریانات اروپایی است.لازم به ذکر است که تمام زنانی که در جریانات مختلف کمونیسم کارگری فعالیت کرده اند و در مورد ممنوعیت برقع و حجاب اظهار نظر کرده اند، از آتاتورک و رضاخان قلدر راست بوده اند و در کنار پلیس فاشیست کشورهای اروپایی قرار گرفته اند. مثلا آذر ماجدی، مینا احدی، ثریا شهابی و آذر مدرسی وقتی در مورد ممنوعیت برقع و حجاب در فرانسه و بلژیک دهانشان را باز کردند، به مدافعین سیاست رضاشاهی تبدیل شدند. فریگا هاوگ در زمینه ی برقع یک کتاب نوشته و سعی کرده است به مثابه ی یک کمونیست فمینیست و یکی از برجسته ترین متفکران زن کمونیست حال حاضر دنیا این سیاست های کنسرواتیو دول اروپایی که ریشه در ایدئولوژی یک رنگ سازی و راسیسم اروپایی دارند را با تئوری مارکسیستی به نقد بکشد. (امان از یک ذره شعور در بین فمینیست های عوام ایرانی و این غربگرایان طرفدار استعمار و آسمیلاسیون فاشیستی) فمینیسم عامیانه و مبتذل را باید طبقه بندی کرد. یک دسته از فمینیست های مبتذل فرمالیست مردانگی را در آلت تناسلی و سبیل و پوشش خلاصه می کنند. این ها مبتذل ترین ها در بین تمام فمینیست ها هستند و تمام انتقاداتشان، انتقاداتی در چارچوب مسائلی جنسی است. این ها می توانند زنانی باشند که رهایی را در تن فروشی ابدی یا طولانی مدت خود به یک مرد یا مردان متفاوت می بینند، مردانی که مدام برایشان کار می کنند و علاوه بر کار بیرون از خانه بعد از خستگی و کوفتگی بعد از کار، کارهای خانگی را هم انجام دهند و زن پا روی پا بگذارد و اعلام کند که شوهر من خیلی روشنفکر است و بعد از دوازده ساعت کار در بیرون می پزد و می شوید و غذا درست می کند و غیره! این طیف در واقع خود به بازتولید یکی از ناهنجارترین اشکال تن فروشی یعنی فحشای ابدی و یا طولانی کمک می کنند و پراتیک و ایدئولوژی خبیثشان تا مغز استخوان علیه رهایی زن است.طیف دیگری از فمینیسم عامیانه و مبتذل کسانی هستند که چهار پنج جمله از این طرف و آن طرف خوانده و خود را در جایگاه متفکر می بینند در صورتی که نمی توانند پنج دقیقه بدون پرداختن به حاشیه صحبت کنند. این طیف عاشق شعار و جمله های کلیشه یی اند و وقتی با آنان وارد گفتگوی طولانی می شوی، به پرمتیوترین اشکال و روش ها سعی می کنند تو را از یک بحث اصولی و انتقادی دور کنند و به مسائل حاشیه یی و فرمال مشغول کند. این طیف هم شارلاتان هایی هستند که من آنان را ساقدوش می خوانم. این طیف هنوز تفاوت بین جنس و جنسیت را مثل گروه اول درک نمی کند و از کارکرد ایدئولوژی و بازتاب آن در ذهن سوژه بی خبر است. به تعبیر دیگری می توان گفت این طیف احمق تر از آن است که این مسائل را درک کند. طیف سوم دنبال اسم و مشخصات اند و می خواهند به هر طریق ممکنی مطرح باشند. اگر گفتمان حاکم بر فضای سیاسی جامعه گفتمان هویتی باشد، اینها هویت پرست می شوند. به صورت کلیشه وار یک سری از مسائل را در مورد جنس و جنسیت خوانده است و درک عمیقی از مسائل زنان ندارند. مثل طیف اول و دوم اما در جهالت کامل به سر نمی برد، اما از آنجایی که دنبال مد روز است و هویت پرستی و هویت گرایی را به جای تلاش برای رسیدن به موقعیتی که هویت معنی و مفهوم نداشته باشد، تبلیغ و ترویج می کند، مسیر منحرفی را در مبارزه به پیش می برد و بخش وسیعی از این طیف به خاطر نداشتن هارمونی در تئوری و عمل توسط انقلابات منفعل از بالا جذب نهادهای حکومتی دولت های مختلف می شوند و ضد زن ترین سیاست ها را علیه زن اجرا می کنند. این طیف ممکن است خود را طرفدار انترسکشنالیتی بخواند و یکی دو مقاله هم از جودیت باتلر خوانده باشد، اما از انجایی که هیچ اطلاعی از مبارزه ی طبقاتی و مبارزات تاریخی زنان ندارد، در جهالت مثل طیف های دیگر به با پراتیکش به تثبیت وضع موجود و بردگی زنان خدمت می کند. در کنار این طیف ها باید به تشکیلات های موسوم به فمینیستی و انواع و اقسام جریانی که توسط سازمان های سبز و سوسیال دمکرات علیه رهایی زن سازمان داده می شوند و مساله ی زن را تبدیل به یک پدیده ی بیگانه با رهایی زن میکنند، اشاره کرد. اگر فمینیسم نتواند ساختار و مناسبی را نشانه بگیرد که طبیعت زن را تبدیل به هویت کرده و از هویتی به اسم جنسیت که چیزی در چارچوب برساخت “نژاد” است، واقعیتی می سازد تا از این واقعیت بهره بگیرد و به راحتی نیمی از جامعه را سرکوب کند، تا آن نصف دیگر راحت تر سرکوب شود، پس به درد زباله دان تاریخ می خورد. فمینیسم لیبرال، “رادیکال”، هویت گرا، مبتذل و عامیانه جملگی در مقابل رهایی بشر اند و این تنها فمینیسم مارکسیستی و مارکسیسم است که رهایی زن را به طور واقعی در تئوری و عمل جستجو می کند. فمینیست های عامیانه و مبتذل البته به دلیل خصلت های اپورتونیستی شان ممکن است در شرایطی که جنبش کمونیستی تقویت می شود، گذشته ی شرم آور خود را انکار کنند و تمام افسار و دستبند سبز و بنفش را کنار بگذارند و به “کمونیست” های دو آتشه و “مارکسیست-فمینیست” هایی تبدیل شوند، که همگان را به سکسیسم و زن ستیزی و ضدیت با “کمونیسم” محکوم کنند، اما چون این طیف ها با تئوری و دانش و حکمت دشمنی دارند و گرویدنشان به جنبش سوسیالیستی و کمونیستی تنها به خاطر منافع حقیرشان است و این گرویدن نه از روی درک مارکسیسم و حقانیت تئوری سوسیالیسم علمی، بلکه منشاء در دیدگاه های خرده بورژوایی و کاسبکارانه شان (پیروی از مارکتینگ در سیاست) است، مارکسیسم شان همچون فمینیسم شان عامیانه و مبتذل باقی خواهد ماند و با نقدهای چکشی و رادیکال و برنده ی امثال من طرف خواهند بود. آن زمان وقتی که در دنیای مبارزه ی فکر با جهالت (کمونیسم با ابتذال) بازنده می شوند، یکی پس از دیگری مسیر پناه بردن به دستگاه های امنیتی دولت هاای بورژوایی را در پی می گیرند و اقدام به آدم فروشی به جای پاسخ سیاسی می کنند. از مینا احدی گرفته تا نگین بانک و جدیدا یک سادومازوخیست به اسم مینا خانی تا اوباش دور و بر این افراد جملگی در زمره ی افرادی هستند که نماینده ی فمینیسم عامیانه و مبتذل هستند و در جواب نقد به پلیس نازی و فاشیست و دستگاه های امنیتی پناه می برند. ما جواب این شارلاتان های ساقدوش را با فکر و در خیابان خواهیم داد و هیچ گاه ترسی از این های و هوی نداشتیم و نخواهیم داشت.

حسن معارفی پورهایدلبرگ 13.07.2020

در باره ی مریوان

مریوان شهری که من در ان به دنیا امده ام. شهری با تاریخی پر از کشمکش های سیاسی و اجتماعی. شهری است که شاید بیشتر از شهرهای دیگر ایران قطب بندی های اجتماعی و سیاسی وجود دارد. این شهر در پانزده کیلومتری مرز عراق (باشماق-پینجوین) و در شمال غرب ایران قرار گرفته است و موقعیت جغرافیایی مریوان و هم جواری این شهر با نوار مرزی موقعیت ویژه یی به این شهر داده است وفعالیت سیاسی ناهمگون در این شهر در سطوح مختلف در پی داشته است.شاید هیچ شهری در سراسر ایران به اندازه ی مریوان پتانسیل کشمکش سیاسی بین قطب های مختلف راست و چپ را نداشته باشد. در مریوان بعد از انقلاب 57 ما در کنار نیروهای سپاه رزگاری، مکتب قران، حزب دمکرات کردستان ایران، قیاده موقت و “پیشمرگ مسلمان”(جاش) از یک طرف، چپ دخالتگر و اتحادیه ی دهقانان مریوان از طرف دیگر را داشتیم که تمام معادلات سیاسی این منطقه را بر هم زد. فواد مصطفی سلطانی، عطا رستمی، فاتح شیخ و مصلح و موسی شیخ ها را داشتیم که در مقابل نویسندگان مذهبی و ناسیونالیست کرد، ادبیات سوسیالیستی و سنت رادیکال را پیش می بردند و در مقابل شعر ناسیونالیستی شعر سوسیالیستی می خوانند. سلول های تنفسی رهبری کومه له از این شهر برخاسته اند و می توان بدون اغراق گفت، بدون کسانی مثل فواد مصطفی سلطانی، کومه له هیچگاه نمی توانست به این صورت شکل بگیرد و اینچنین توده یی شود. در مریوان همزمان سپاه مرتجع رزگاری وجود داشت که در منطقه ی اورامانات بسیار فعال بود و این سپاه ارتجاعی و اسلامی بعد از انقلاب در یک مهمانی در شهرک سرواباد که رهبری کومه له ان را سازمان داده بود با یک برنامه ی از پیش تعیین کرده بود، خلع سلاح شد. دانشجویان چپ دانشگاه های مختلف ایران، از شهر مریوان مثل فواد سلطانی و عطا رستمی و فاتح شیخ و ریبوار و غیره اغلب از خانواده های اشراف و فئودالی بودند، اما اشنایی انان با اندیشه های چپ باعث شد، که علیه منافع و ایده های فئودالی خانواده و اطرافیان خود طغیان کنند و با تشکیل اولین هسته های کومه له در مریوان از جمله جمعیت دفاع و اتحادیه ی دهقانان، تقسیم اراضی بین دهقانان شکل بگیرد و از فئودال های منطقه ی مریوان از جمله حاجی امین بیک (پدر عطا رستمی)، حمه رشی بیک (پدر فواد سلطانی) و سایرین خلع ید شود و زمین هایشان بین دهقانان تقیسم شود.اقدامات انقلابی اتحادیه ی دهقانان با هر درکی که انان در ان دوران از سوسیالیسم داشتند، عملا طغیان انقلابی علیه مالکیت خصوصی بر زمین و بازمانده ی ایده ها و افکار فئودالی بود. اینکه رهبری کومه له یا رهبری جمعیت دفاع در ان دوران خود شدیدا سنتی بودند و زنان عضو این هسته ها هنوز روسری به سر داشتند، شاید اهمییت چندانی نداشته باشد. مهمترین مساله زیر سوال بردن مقدسات فئودالی یعنی مالکیت خصوصی بر زمین و زیر سوال بردن افکار فئودالی یعنی اعتقاد به اسپرم مقدس و بیک و شیخ و بیک زاده بودن مالکان زمین بود. بررسی تاریخ کومه له و کشمکش های سیاسی ان دوران و درگیری با نیروی ارتجاعی قیاده موقت (نیروهای کرد وابسته به بارزانی که بعد از انقلاب ایران از طرفداری از شاه دست کشیده و برای ماندگاری در ایران به شاخه ی سپاه پاسداران که مدتی بعد از انقلاب تشکیل شد، تبدیل شده بودند و در جنگ مستقیم علیه پیشمرگان کومه له و حزب دمکرات کردستان در کنار سپاه پاسداران رژیم ایران شرکت کردند)، شاید در یک مقاله نگنجد، اما در واقع قیاده موقت هم همچون گشت ارشاد امروزی، بخشی از نیروهای سرکوب در مریوان بودند و با چفیه ی سرخ بارزانی در روز روشن به انقلابیون حمله می کردند.مریوان شهری است، همانطور که گفته شد، قطب بندی ها بسیار مشخص و روشن بود و همجواری مریوان با مرز عراق و امکان تهیه ی اسلحه ی قاچاق از طریق مرز، موقعییت ویژه یی به این شهر داده بود. تظاهرات های مختلف در شهر مریوان همیشه با شهرهای دیگر ایران متفاوت بود و سریعا به سنگر بندی مردم با رژیم می انجامید. زمانی که رژیم جمهوری اسلامی حاضر نبود دراوایل انقلاب مریوان را ترک کند، مردم مریوان به دستور فواد مصطفی سلطانی این شهر را ترک کرده و به منطقه ی بین برده رشه و کانی میران در نزدیکی مرز باشماق کوچ کردند. کوچی که به کوچ تاریخی شهر مریوان معروف شد. فواد سلطانی یکی از استراتژی های جدید برای مبارزه با جمهوری اسلامی و برای ندادن تلفات از مردم بی دفاع را در پیش گرفت و این استراتژی بسیار موفقیت امیز بود و با پشتیبانی بی نظیر مردم شهرهای دیگر، از جمله سنندج، بانه و سقز همراه شد و هزاران نفر از این شهرها با پای پیاده برای رساندن خود به اعتصاب مردم (کوچ) خود را به مریوان رسانده و به مردم کوچ کرده پیوست شدند.سال های سال مریوان جولانگاه نیروهای پیشمرگ کومه له بود و حزب دمکرات هیچ گاه نتوانست جایگاهی در میان مردم این شهر داشته باشد. در بسیاری از شهرها و روستاهای مریوان حزب دمکرات و سپاه پاسدارن را با همدیگر مقایسه می کردند و هر دو برای مردم این شهر منفور و باج گیر محسوب می شدند.پیشمرگان کومه له در دهه ی شصت شب ها و روزها در داخل شهر یا در اطراف شهر و در دهات های منطقه در منزل مردم اقامت می گزیدند و در نهایت ارامش و امنیت با مردم زندگی می کردند. پایگاه های سپاه پاسدارن در دهات های استراتژیک و مرزی از رفت و امد نیروهای پیشمرگ چشم پوشی می کردند و عملا حضور نظامی و سیاسی پیشمرگ را نادیده می گرفتند. به دنبال انشعاب سازمان زحمتکشان کردستان ایران موسوم به سازمان چاقوکشان، کشمکش های سیاسی در مریوان تا حدودی عوض شد، قطب غیر سیاسی و احساسی جامعه سریعا جذب تبلیغات و بر و بیای مافیای چاقوکشان شد و این مافیا بیشترین تبلیغات خود را روی احساسات مردم سرمایه گذاری کرده بود و ناسیونالیسم کرد را در پوشش دیگری تبلیغ می کرد. بسیاری از جوانان سابقا کومه له یی جذب سازمان قمه کشان شدند و به این سازمان سمپات پیدا کردند، با انشعاب حزب حکمتیست از حزب کمونیست کارگری و حضور گارد ازادی در میان مردم کشمکش ها کمی تغییر پیدا کرد و مردم تا حدود زیادی توانستند به ادبیات و اثار کمونیسم کارگری دسترسی پیدا کنند و از سازمان قمه کشان فاصله بگیرند، اما در کنار این ها وهابیت و سلفیسم در حال رشد و نیرو گیری بود. مریوان همچنین به یکی از قطب های وهابیت در منطقه تبدل شده بود. دهات های نوار مرزی که سابقا همگی میزبان پیشمرگان کومه له بودند، در عرض چند سال انچنان مجذوب تبلیغات سلفیستی شدند که انگار انقلاب اسلامی و سلفیستی در انجا اتفاق افتاده بود. حضور پژاک (شاخه ی کردستان ایران پ ک ک) هم تا حدودی توانست پایگاه احزاب سنتی ناسیونالیست کرد مانند حزب دمکرات را تضعیف کند و درگیری های نظامی پژاک در این منطقه باعث شد که بخشی از نیروهای ناسیونالیست کرد از حزب دمکرات و سازمان قمه کشان شیفت کرده و به پژاک تمایل پیدا کنند! رشد پژاک اما یک رشد بادکنکی بود و بعدا متوقف شد.همزمان با همه ی این ها در مریوان نشریات مختلفی به زبان کردی و فارسی منتشر می شد و با اوج گرفتن مبارزات کارگری در نقاط مختلف ایران و کردستان، کمیته ی هماهنگی برای ایجاد به تشکل های کارگری در مریوان هم تاسیس شد و تئاتر خیابانی و رادیکال در این شهر بستری برای تبلیغ اندیشه های مترقی شد. نشریات دانشجویی چپی که توسط دانشجویان ازادی خواه و برابری طلب منتشر می شد از طریق کسانی از جمله خود من به دست فعالین سیاسی و کارگری در این شهر می رسید و ادبیات چپ مارکسیست و کمونیستی ابدیت شده هم در دسترس مردم قرار می گرفت. در کنار ان فصل نامه ی زریبار که هر شماره ی ان یک کتاب حجیم بود، هر سه ماه یک بار منتشر شده و به دست مردم می رسید. این فصل نامه با اینکه خود را یک مجله ی فرهنگی و ادبی معرفی کرده بود، اما در واقع مهمترین مسائل سیاسی و اجتماعی دنیای معاصر را از موضع ناسیونالیسم چپ و سوسیال دمکراسی کردی زیر ذره بین قرار می داد. یکی از نقاط قوت نویسندگان این فصل نامه علیرغم دیدگاه های ناسیونالیستی و ادبیات پست مدرنیستی و پسا استعماریشان، مخالفت با جنگ و دخالت نظامی غرب و امریکا در خاورمیانه و ایران بود. در کلیت خود این فصل نامه یک فصل نامه ی قابل رجوع و قابل تعمقی بود. تمام این مسائل اما نمی توانست کلیت فرهنگ عشیره گرایانه و ضد زن حاکم در مریوان را زیر سوال قرار دهد. در مریوان می توان گفت که مناسبات چپ ترین چپ ها هم مردسالارانه و ضد زن بود. چپ هایی که سنتا چپ شده بودند، مشروب خوردن برای زنان را مکروه و حتی ممنوع می دانستند! به سکس قبل از ازدواج برای زنان اعتقادی نداشتند! برای خواهران و همسران خود خط و نشان می کشیدند که با چه کسانی رفت و امد داشته باشد! همیشه باید یک همراه مرد در کنار زنان می بود و زنان را روانه می کرد! در کل فرهنگ مردسالاری و مناسبات عقب مانده و سنتی که محصول جامعه ی پیشا سرمایه داری است در مریوان بسیار قوی بود! اگر استثنائات را از کل کم کنیم می توان گفت فرهنگ حاکم در جامعه ی مریوان شدیدا نرسالارانه و ضد زن بود.در روزهای جمعه و هنگام نماز جماعت هزاران نفر در مریوان در صف نماز جمعه روی اسفالت خیابان اصلی مریوان که متاسفانه اسمش را فراموش کردم بر روی کارتن نماز می خوانند و عبادت می کردند!!امار زن کشی در مریوان تفاوت زیادی با شهرهای کردستان عراق ندارد. شاید بتوان با امار نشان داد که در بین شهرهای کردنشین در استان کردستان ایران، مریوان بیشترین امار خودسوزی زنان را دارد. خودسوزی زنان روشن ترین دلیل بر نبود عدم ازادی برای زن است. دو تن از فامیل های دور و نزدیک خود من به دلیل فشارهای کثیف و وحشیانه ی اجتماعی و فرهنگ منسوخ شوهرانشان، اقدام به خودسوزی کردند و خوشبختانه جان سالم به در بردند!در مریوان لمپنیسم بیداد می کند. یکی از سنت هایی که در طول 15 بیست سال گذشته شدیدا رایج بوده است و تاکنون هم وجود دارد، فرهنگ لمپنیستی، قمه کشی، تبر زنی و گروگان گیری و انسان کشی است.در شهر مریوان چند خانواده ی عشیره و ادمکش وجود دارند که تاکنون ده ها انسان بی گناه را در روز روشن با چاقو و قمه و تبر لت و پار کرده و حتی کشته اند. جمهوری اسلامی هم عمدا این ها را کلانتر شهر مریوان کرده است و هر کدام از این ها را گرفته مدتی زندانی کرده و بعد از یک مدت ازاد می کند، تا به عنوان الگوی جوانان برای به قهقرا بردن جامعه از انان استفاده کند.یکی از همین لمپن ها طاهر داباشی بود که چند سال پیش جمهوری اسلامی او را با لباس زنانه در سطح شهر چرخاند! جمهوری اسلامی با این عمل می خواست به کرامت انسانی زنان حمله کند و بگوید که اراذل و اوباش ها هنوز به اندازه ی زنان، پست نیستند!! در مریوان همچنین مناسبات خانواده بسیار مستحکم است. خانواده ی گسترده یکی از سمبل های جامعه ی فئودالی و کشاورزی است و در مریوان کم نیستند کسانی که با پدربزرگ و مادر بزرگ و عمه و خاله و دایی و غیره در یک منزل مشترک زندگی می کنند.مساله یی که هنوز متاسفانه در مریوان وجود دارد حیوان ازاری و سکس با حیوانات است و می توان بدون اغراق گفت بین بیست تا سی درصد جوانانی که قبل از ازدواج رابطه ی جنسی ندارند(مردان جوان)، با الاغ و قاطر ووو همخوابگی دارند!مریوانی های خارج کشور و منطقه گرایییکی از سنت های پیش پا افتاده یی که هنوز در میان مریوانی های خارج کشور وجود دارد، این است که این دوستان در هر کجای جهان باشند، سریعا همدیگر را پیدا می کنند و رفت و امد به منزل همدیگر را شروع می کنند. من این را درک می کنم که بلاخره دو تا انسان که زبان و فرهنگ همدیگر را می فهمند، راحت تر با همدیگر کنار می ایند، اما تاکید مریوانی ها بر رگیونالیسم (منطقه گرایی) و ایگنور کردن مردم دیگر شهرها و شهرستان های دیگر در خارج کشور، کوچکترین ربطی به احساسات نوستالژیک ندارد، بلکه برخاسته از یک فرهنگ راسیستی است. یک بار در مراسمی بودیم یک مریوانی بهم گفت که جشن نوروز را به تمام مریوانی ها تبریک می گویم!!در المان و انگلیس و سوئد و هر جای دیگر این کره ی خاکی وضعیت مریوانی ها چنین است. مریوانی ها در شب های نوروز و غیره دور هم جمع می شوند و زنان شان مشغول دلمه پزی هستند و خود با صدای بلند بحث های منطقه گرایی و غیره می کنند و زنان بیچاره شان را در اشپزخانه نگاه می دارند، تا برای مهمانان چای بیاورند و در هیچ جمع مریوانی ندیدم که زنان در کنار مردان بنشینند و مشروب بنوشند و در مباحث سیاسی شرکت کنند! خب این فرهنگ فئودالی است! عشیره یی است! ممکن است به خیلی ها بربخورد، اما متاسفانه واقعییت است! این را در اخر بنویسم که به ندرت انسان های شریف مبارز و کمونیستی در مریوان پیدا می شوند که فاصله ی حرف و عمل را از بین برده باشند و خودشان شبیه حرف هایشان باشند.

حسن معارفی پور21.12.2015

پژاک به مثابه ی یک جریان از جنس اس اس

حسن معارفی پور

سازمان چاقوکش و تروریست پژاک، جریانی از جنس اس اس هیتلری و سپاه پاسداران اسلامی است. این جریان مشکوک و مضر برای مدنیت جامعه در نبود یک نیروی رادیکال و انقلابی مسلح در کردستان ایران، در غیبت مبارزه ی نیروی پیشمرگ کمونیست (کومه له ی سابق دوران مارکسیسم انقلابی)، در نتیجه ی همکاری نیروهای اصلاح طلب کورد با جناح های مختلف حکومت زیر اتوریته ی پ ک ک و چشم پوشی سپاه پاسداران و رژیم اسلامی ایران، به عنوان شاخه ی کردستان ایران پ ک ک شکل می گیرد. شکل گیری پژاک همراه است با گسترش نشریات کوردی در شهرهای کوردستان و باد زدن زغال ناسیونالیسم پرو رژیم کورد در کوردستان ایران در دوران پروژه ی اصلاحات حکومتی است. نیروهای پرو رژیم سابقا متوهم به حزب دمکرات کردستان ایران و دیگر سازمان های ناسیونالیست کورد، که همیشه بین اصلاحات از بالا و چانه زنی از پایین در حرکت بودند، از پروژه ی شکل گیری پژاک پشتیبانی می کنند. “روشنفکران” سیاه اندیش کوردی که ناسیونالیسم کورد که از یک طرف از ناسیونالیسمی آمیخته به نژادپرستی و فاشیسم دفاع می کرده و از طرف دیگر شب و روز منتظر پروتستانتیزه کردن حکومت اسلامی و به قدرت رسیدن بورژوازی کورد در سطح محلی زیر سایه ی حاکمیت فاشیسم اسلامی بودند، کسانی که ایده ی خودمختاری را کنار گذاشته بودند و از فدرالیسم منطقه یی دفاع می کردند، بخشا از حزب دمکرات کردستان و شاخه های ناسیونالیست منشعب از کومه له قطع امید کرده بودند و از راهکار ارتجاعی حل مساله ی کورد و بند و بست با سپاه پاسداران برای جا انداختن پژاک به عنوان یک جریان آلترناتیو دفاع می کردند، یک مسله را درک کرده بودند و ان حاکم بودن نوستالژی به مبارزه ی مسلحانه و در هم تنیدگی زندگی توده های ستمکش کردستان با نیروی پیشمرگ بود. پژاک دقیقا از این وضعیت بهره می گیرد و وقتی عقب نشینی جریانات سنتی ناسیونالیسم کورد به درون اردوگاهیشان در کردستان عراق را مشاهده می کند. وقتی می داند که اپوزسیون کورد از حزب دمکرات گرفته تا تمام جریانات موسوم به کومه له با اجازه ی یک حاکمیت محلی که یک بخش آن رسما وابسته به میت ترکیه و بخش دیگر ان وابسته به سپاه پاسداران است، صورت می گیرد، دامنه های قندیل و زندگی گریلایی را به عنوان آلترناتیو اردوگاه نشینی معرفی می کند و به همین خاطر هم دستش در تحرکات نظامی بازتر است. در شرایطی که نیروی گریلای پ ک ک زندگی خود را در کوه های قندیل به سر می برد و پژاک هم دقیقا چنین سبکی از زندگی را به عنوان الترناتیو معرفی می کرد، جریانات کوردی اردوگاه نشین در حال پرداختن به کارهای طاقت فرسای تشکیلاتی از جمله نگه داری از گاو، بز، گوسفند، مرغ و خروس (اینجا منظور احزاب موسوم به دمکرات کردستان است)، جابجایی تانکر خالی از این گوشه ی اردوگاه به گوشه ی دیگر و تحمیل یک زندگی خسته کننده و کشنده به پناهجویان اجتماعی و فراری موسوم به پیشمرگ در این اردوگاه ها که از لحاظ اقتصادی و سیاسی تابع هژمونی جریانات عشیره یی کوردی و زیرشاخه های سازمان اطلاعات ایران ومیت ترکیه که خود را به اسم حکومت اقلیم کردستان می شناسند، بودند و این شیوه ی زندگی اردوگاه نشینی در واقع آب در هاون کوبیدن در اردوگاه ها به مرور از انسانیت خود بیگانه شده و اگر امکانی برای رسیدن به اروپا پیدا نکنند یا دیوانه شده، یا تسلیم ایران می شوند و یا با خودکشی کار خود را تمام می کنند.
در این وضعیت جریان فالانژیستی، فاشیستی و تروریستی پژاک به مثابه ی یک جریان پرو رژیم ایران در دامن پ ک ک و کوهستان های قندیل زاده می شود. جریانی بی خط و رسم، که به عدم حضور نیروهای سنتی در کردستان ایران به عنوان نیروی پیشمرگ اگاهی دارد. جریانی که سال ها قبل از تشکیل شدنش در نهادهای دولتی رژیم ایران مشغول انتشار روزنامه ی کوردی و پرورش فرهنگ و ادبیات کوردی و غیره بود.
این جریان توانست به مرور زمان در نتیجه ی تفنگچی گری کاذب و تق و توق و درگیری با پایگاه های مرزی ایران وابسته به نیروی انتظامی و سپاه پاسداران و بخشا ارتش، برای خود یک “محبوبیت” کاذب درست کند. این “محبوبیت” ریشه در عدم حضور نیروی پشمرگ کومه له، انشعابات پیاپی در کومه له و تلاش نیروهای انشعابی برای معرفی خود به مثابه ی نیروی کومه له به جامعه و در واقع مانیپولیزه کردن جامعه بود. اگر سالی یا دو سه سال یک بار یک نیروی پیشمرگ وابسته به سازمان زحمتکشان، یا گارد آزادی و یا حتی کومه له- سازمان کردستان حزب کمونیست ایران جوله ی نظامی می داد، همگی خود را به اسم “کومه له” ی “اصل”، “قدیم” و “اوریجینال” معرفی می کردند. این اپورتونیسم و دورویی با جامعه در کنار عدم حضور مداوم نیروی پشمرگ کمونیست و در گوش گاو خوابیدن حزب دمکرات کردستان، باعث شده بود که مردم کردستان ایران تحت تاثیر نوستالژی گذشته به جریانی تمایل پیدا کنند، که در منطقه جوله ی نظامی می داد و این جریان پژاک (زیرشاخه ی ایرانی جریان پ ک ک) بود.
این “محبوبیت” کاذب پژاک البته رشد بادکنکی داشت و بعد از یک مدت اتوماتیک پژاک به یک فرقه ی فاشیستی و منفور در چشم توده ها تبدیل شد. منتهی تحولات روژاوا باعث شد که ناسیونالیسم کورد در کردستان ایران دوباره جان بگیرد و پژاک دوباره به یک نیروی سیاسی و نه صرفا یک فرقه ی فاشیستی و تروریستی تبدیل شود. تحولات ماه های اخیر از جمله ترور سامان دانشور توسط این فرقه ی فاشیستی و جنایتکار به روش های قرون وسطایی و شکنجه ی این عضو سابق پژاک که تنها جرمش کنار گذاشتن ایدئولوژی شبه فاشیستی اوجالنیسم بود، به همراه باج گیری تفنگچی های تروریست و فاشیست وابسته به پژاک به سبک حزب دمکرات سابق از مردم، نفرت توده های کارگر، زحمتکش، کولبر و زحمتکشان روستایی نواحی مرزی از این فرقه ی فاشیستی را بیش از پیش کرده است. پژاک از مردم فقیر روستایی که صاحب چند تا گوسفند و بز هستند، باج زمین و چراگاه می گیرد. انگار طبیعت بی صاحب کردستان و چراگاه ها همگی به مالکیت مقدس این فرقه ی فاشیستی در آمده اند. پژاک در روستای دری در منطقه ی مریوان چند روز پیش یک نفر دیگر به اسم ایوب احمدی را به شیوه ی جنایتکارانه می کشند.
اگر حزب دمکرات کردستان واحد دوستی را ماه ها پیش به خاطر سمپات این فرد به پ ک ک در روستای تنگیسر در اطراف مریوان ترور کرد، سازمان فالانژیستی مانند پژاک سامان دانشور را به خاطر جدا شدن از پژاک ترور می کند، از مردم نواحی مرزی اخاذی می کند، روستاییانی که بز و گوسفند دارند را ناچار می کند، که به پژاک مالیات بدهند و کارگرانی که در نواحی مرزی مشغول کارند را هم وادار به پرداخت مالیات میکند. این فرقه ی فاشیستی تروریست اگر نیروهای نظامی جمهوری اسلامی به ویژه سپاه پاسداران را می کشت، هیچ کس در کردستان ایران با این مساله مشکلی نداشت، اما مشکل اینجاست که این فرقه ی فاشیستی از مردم عادی و کارگران اخاذی می کند و اگر کسی حاضر به پرداخت مالیات نباشد، توسط پژاک همچون سوران اختر به قتل می رسد.
لازم به ذکر است که قتل سوران اختر به روش های به شدت ضد انسانی و جنایتکارانه، به موج تنفر از پژاک بیش از پیش دامن زده است. اکثریت مردم کردستان ایران از این اقدامات تروریستی بیزارند و از پژاک تنفر پیدا کرده اند. جمهوری اسلامی هم به راحتی از کنار این مساله می گذرد، چون ظاهرا بند و بست های سیاسی با پژاک و پ ک ک بر سر مسائل منطقه و از جمله سوریه دارد. جمهوری اسلامی نه پ ک ک و نه پژاک را یک نیروی سرنگونی طلب و خطر برای خود در نظر نمی گیرد و به همین خاطر با انان شب نشینی و ضیافت هم برگزار می کند و حفاظ از مناطق سعب العبور و گرفتن گمرگ از کولبران و کارگران مرزی را به پژاک این نیروی سیاه اندیش تروریست سپرده است. اگر حتی پژاک و پ ک ک مستقیما تابع دستورات سپاه پاسداران نباشند و اگر حتی تمام فرضیات و تئوری هایی که زمینه ی همکاری تنگاتنگ پژاک و پ ک ک با رژیم فاشیست ایران غیرواقعی باشد که نیست، باز هم پژاک تفاوتی با سپاه پاسداران ندارد. می توان پژاک را بر اساس مواضعش و پراتیک روزمره اش نقد کرد و نشان داد که پژاک چه جریان فاشیستی و چه فرقه ی خطرناکی است. در شرایطی که مردم در سطح ایران از مذهب و رژیم فاشیستی بیزارند، پژاک همواره در مناسبات مذهبی همچون عاشورا، تاسوعا، عید فطر و قربان بیانیه می دهد و این مناسبات ارتجاعی و مذهبی را گرامی می دارد. در شرایطی که رژیم فاشیست ایران به یک رژیم مطلقا بیگانه با ویژگی ایی از رژیم های بناپارتیستی که همچون طوقی خود را به گردن جامعه انداخته است، تبدیل شده است، پژاک و پ ک ک مشغول بند و بست و نشست و برخاست با این رژیم ملعون و فاشیستی هستند، که پنج هزار معترض را در قیام آبان ماه قتل عام کرد و برای دستگیرشدگان آبان حکم اعدام صادر می کند.
در این میان عده یی احمق که خود در گذشته دست به اعمال مشابهی زده اند و کودک ربایی کرده اند، به مثابه ی منتقد پژاک به میدان امده اند. این نیروها تنها تفاوتشان با پژاک در این است که تاریخ متفاوتی دارند و کودکی که ربوده بودند را نکشتنند. نقد به پژاک باید یک نقد رادیکال بی پروا باشد. این نقد شامل نقد به تمام جریانات شبه فاشیستی و بورژوایی کورد دیگر هم می شود.
باید علیه هر نوع فعالیت ضد انسانی، از جانب هر نیروی سیاسی که انجام می شود ایستاد و از مدنیت جامعه در مقابل اقدامات آوانتوریستی و شبه فاشیستی دفاع کرد.

چند مساله را باید در اینجا روشن کنم:

  1. اینکه پژاک در سال های اخیر همواره خود را به مثابه ی جریانی مدافع محیط زیست معرفی کرده است و از طریق تبلیغات دماگوژیک در تلاش برای بهره برداری از پتانسیل اجتماعی توده های مردمی که از الودگی محیط زیست زندگی شان به خطر افتاده است، دلیلی بر مترقی بودن این جریان نیست. جریانی که انسان های بی دفاع و بی گناه را می کشد ولی خود را مدافع محیط زیست می داند، خوب تفاوتی با فاشیسم هیتلری ندارد. هیتلر میلیون ها نفر را قتل عام کرد ولی خودش گیاه خوار بود.
  2. سکوت کومه له- سازمان کردستان حزب کمونیست ایران نشان می دهد که کومه له به زیرشاخه ی سیاست های پ ک ک و پژاک تبدیل شده است و شب نشینی های پیاپی با پژاک، کومه له را در جبهه ی جمهوری اسلامی قرار داده است. کومه له یی که بمباران مناطق مرزی کردستان عراق و حمله ی ارتش فاشیست ترکیه به مناطق مرزی کردستان عراق را به بهانه ی حضور نیروهای پ ک ک همواره محکوم کرده است و می کند، لازم است ترورهای جنایتکارانه ی پژاک این فرقه ی فاشیستی و زیرشاخه ی پ ک ک هم محکوم کند.
  3. حزب موسوم به حکمتیست- خط رسمی (خطی که تنها از جانب چند تا ابله وابسته به این سازمان رسمیت دارد) از زبان یک شارلاتان ابله عضو این محفل کارتونی به اسم محمد فتاحی در یک گفتگو به زبان کوردی در رابطه با قتل سوران اختر بدون کوچکترین فاکت و سند و تنها بر سر حدس و گمانه زنی ها و تکرار خزعبلات بی مایه اعلام می کند، که هیچ ربطی به یک نقد عقلانی یک فرقه ی فاشیستی ندارند. دلیل او برای متهم کردن پژاک این است که چون پژاک در گذشته دست به این اقدامات زده است، بی شک این اقدام کار پژاک است! و تنها منبعی که برای اثبات ادعایش مطرح می کند، ویدئویی است که از پدر سوران اختر منتشر شده به همراه مصاحبه ی سایت ایران وایر با جوامیر مارابی از شعبان بی مخ های وابسته به پژاک است که در انجا مارابی این ترور را انکار کرده است و حدس می زند که کار دشمنان پژاک باشد، تا بخواهد اسم پژاک را خراب کنند. زنده یاد لنین حق داشت که یک جایی می گوید دفاع بدترین دفاع از سوسیالیسم نادرست دفاع کردن از آن است. عامیانه کردن نقد از جانب این محفل مرزهای هر نوع نقد جدی را پشت سر گذاشته است و مارکسیسم را تبدیل به پروژه ی دلقک ها کرده است.
  4. سلام زیجی که به تنهایی خود را به اسم حزب سوسیالیست انقلابی ایران قلمداد می کند در یک متن کوتاه به اسم هشدار به پژاک تلاش کرده است که پژاک را بترساند، اما وقتی که یک حزب تنها از یک نفر تشکیل شده است، هیچ بازوی مسلحی ندارد، چگونه می تواند علیه شعبان بی مخ های وابسته به پژاک و پ ک ک که تا دندان مسلح هستند مقاومت سازمان دهد. یک چیزی که هر انسان عاقل باید در مبارزه درک کند این است که عرصه ی مبارزه با عرصه ی خودکشی سیاسی و انتحاری متفاوت است. سلام زیجی که تنهایی ادعای یک حزب را دارد چطور می تواند در مقابل هزاران تفنگچی وابسته به پجنگد! این رامبو بازی است و بیشتر شبیه فیلم سینمایی است تا نقد جدی و ارائه ی راهکار.
  5. اگر در اینجا از واژه ی تروریست برای پژاک استفاده است، از روی سهل انگاری یا تکرار ادبیات رژیم فاشیست ایران در مورد اپوزسیون نیست. این واژه را من عمدا در مورد پژاک به کار می برم و این به معنای تکرار ادبیات دولتی علیه جریانات “اپوزیسیون” نیست. پژاک برای من اپوزیسیون نیست، بلکه شاخه یی از سپاه پاسداران است و هیچ تفاوتی با فاشیست های سپاهی ندارد و با ترور انسان های غیر مسلح دقیقا مثل سپاه پاسداران و اس اس دارد ترور می کند. ترور فاشیستی با ترور سرخ و انقلابی متفاوت است. یک نیروی فاشیست همیشه انسان ضعیف و غیر مسلح را می کشد، اما یک نیروی مترقی (کمونیست یا آنارشیست) همیشه مراکز دولتی و پلیس را غافلگیر می کند و تا جایی که ممکن است تنها نیروهایی را ترور می کند که در موقعیت بالای دولتی هستند، نه سرباز صفر! باید بین استفاده از ترور به مثابه ی یک تاکتیک برای ترساندن دولت و تروریسم به مثابه ی استراتژی یک نیروی دولتی و یک فرقه ی فاشیستی تفاوت قائل بود.
  6. از نظر من سپاه پاسداران، پژاک، حزب دمکرات کردستان و هر نیروی که دست به سیاست رعب و وحشت و کشتار مردم عادی و بی دفاع بزند و مردم غیر نظامی را ترور کند، تروریست است و باید به عنوان تروریست شناخته شود. به همین خاطر هم همیشه اعلام می کنم که تمام دولت های بورژوایی و نهادهای دولتی نماینده ی تروریسم واقعی هستند.

27.06.2020

اندیشیدن منطقی انسان را از افتادن به دام فاشیسم و سکسیسم نجات می دهد

حسن معارفی پور

یکی از عرصه های مبارزاتی من همیشه مبارزه با جنبش های نئوفاشیستی حاضر در اروپا بوده و هست. تلاش من این است که در مقابل فیک نیوز و گفتگوهای احساسی و غیر منطقی این فاشیست ها همیشه با مراجعه به یک بحث منطقی و اصولی نشان دهم که اتکا بر احساسات به تنهایی نمی تواند و نباید هیچ انسانی را قانع کند.
یکی از مشکلات اصلی این است که فاشیسم و نئوفاشیسم سعی می کند، جرایم فردی از جانب پناهجویانی که به صورت کاملا فردی مرتکب این جنایت شده اند را به کل جامعه ی خارجیان و پناهندگان تعمیم دهد و از طریق تحریک احساسات توده ی مردم اروپایی یک فضای فاشیستی برای فعالیت علیه پناهجویان را فراهم کند.
ما هم به مثابه ی نیروهای انتی فاشیسم که فاشیسم را روند منطقی رشد سرمایه داری رقابتی به سمت انحصار و انحصاری کردن پارلمانتاریسم دمکراتیک در دستان احزاب فاشیستی در سطح روبنایی قلمداد می کنیم، همواره اعلام کرده و می کنیم که یک نفر وقتی که به صورت فردی مرتکب یک جرم می شود باید فرد او محاکمه شود. هیچ کس حق ندارد پدر و مادر من را به جرم فعالیت های سیاسی من مجازات کند. حتی رژیم فاشیستی اسلامی ایران به مرور زمان دست از سر خانواده ی فعالین سیاسی تبعیدی برداشته است و یا حداکثر خشونت فیزیکی علیه این خانواده ها را پایان داده است و با نامه نگاری و دعوت به اداره ی اطلاعات اکتفا می کند. در دهه ی شصت شمسی اما خانواده ی فعالین سیاسی و پیشمرگان توسط این رژیم فاشیست به مناطق دور افتاده و محافظت شده از جانب سازمان اطلاعات دیپورت می شدند.

فمینیسم مبتذل و عامیانه هم تفاوت زیادی با فاشیسم ندارد. تنها تفاوتش در این است که فاشیسم نژادپرستی را تبلیغ و ترویج می کند و فمینیسم عامیانه ضدیت با مردان به طور عام. فمینیسم عامیانه در بسیاری از مواقع تلاش می کند تجربه های فردی از خشونت خانوادگی را به کل جامعه ی مردان تعمیم دهد. فارغ از اینکه خشونت در بین تمام انسان ها وجود دارد و جنسیت نمی شناسد و تجربه ی فردی را نمی تواند تعمیم داد، فمینیسم عامیانه و مبتذل می خواهد خشونت را جنسیتی کند. انگار جنس زن اینقدر نازک طبع و لطیف است که خشونت به کار نمی گیرد و این فقط مردان هستند که اهل خشونت اند. اینکه مردان به نسبت زنان خشونت بیشتری به کار می برند برای همه روشن است، اما این که زنان را از خشونت بری بدانیم شارلاتانیسم است. انسان ها فارغ ز جنسیت شان در مناسبات خشن اجتماعی خشن بار می ایند. چرا خشونت در میان خانواده های ایرانی به مراتب بیشتر از خانواده های اروپایی است، چون خشونت در ایران بیشتر است.

فمینیسم مبتذل و عامیانه اما به دنبال فاکت، امار و روش اندیشدن منطقی نیست و بسان نازی هایی که من در بالا مثال اوردم می خواهد تجربه های فردی را عمومیت بخشد و از این طریق یک مجموعه ی مشخصی از انسان ها را زیر سوال ببرد.

مورد اخیر تجربه ی برخورد به اتهام تجاوز در محفل منجنیق است. ابتدا این فمینیست های مبتذل اعلام کردند هر کس موضع نگیرد و محکوم نکند و علیه این جنایت ننویسد و سکوت کند، با این جنایت همسو بوده و بر ان تایید گذاشته است. به دنبال ان شروع به بازپخش یک مطلب سراپا سکسیستی و فاشیستی که به احتمال زیاد از طرف ارگان های شکنجه و سرکوب و نهادهای مهندسی افکار رژیم فاشیستی ایران نوشته شده است، کردند و برای تعرض به “سکسیسم” در یک جریان چپ و مساله ی تجاوز، ادبیات متجاوزان زندان های رژیم، ادبیات کسانی که به دختران زندانی قبل از اعدام تجاوز می کردند را بازتولید کردند. تناقض مرگبار این فمینیسم اینجا اشکار می شود که برای زدن سکسیسم از خود سکسیسم استفاده می کند. مجاهدین فاشیست خلق هم می گفت برای زدن رژیم اسلامی ایران باید با ایدئولوژی اسلامی به جنگ این رژیم رفت! عجب شاهکاری!

جرم و جنایت فردی نباید به کل جامعه تعمیم داده شود و اگر یک چپ اصلاح طلب سابق و عضو یک محفل اصلاح طلب و اسلامی سابق که امروز می خواهد به خاطر اینکه از قافله جا نماند خود را چپ و سوسیالیست قلمداد می کند، به دختری تجاوز کرده است، پس باید این ادم متجاوز را محکوم کرد و نه کل جنبش کمونیستی ایران را.
جنبش کمونیستی ایران هر مشکلی که داشته باشد، برخوردش به زن عقب مانده بوده باشد یا نبوده باشد، اشتباهات تاکتیکی و استراتژیک فراوانی انجام داده باشد و دوباره انجام دهد، جنبش ماست و از انجایی که من خودم را جزوی از این ما می دانم، هر گونه تعرض به کلیت این جنبش را تعرض به خودم می دانم و به کسی اجازه نمی دهم به شکل نازی ها و فاشیست به کلیت این جنبش حمله کند، بخصوص کسی که تا مغز استخوان مرتجع باشد و سال ها برای تروریست های فاشیست دهه ی سیاه شصت که امروز سبز و بنفش شده اند، تبلیغ کرده باشد.

چپ و کمونیست ایران حداقل این افتخار را در پرونده ی خود دارد که نه مثل ناسیونالیست های لیبرال ایرانی دور و بر جبهه ی ملی جذب رژیم ملعون شاهنشاهی شد و نه مثل سوسیال دمکرات های وطنی و جریانات اصلاح طلب به بخشی از بدنه ی حاکمیت فاشیستی ایران تبدیل شد.

چپ و کمونیست ایران نه سیاست ترور را به پیش برد و نه زن ستیزی کرده است و بر روی صورت زنان اسید پاشید. فاشیسم اسلامی سبز و بنفش تمام این جنایت ها را کرد و تمام جناح های لیبرالیسم ایرانی با این جنایت ها یا همراهی کردند یا برای امپریالیسم غربی چکمه لیسی کردند.

من خودم از سنت مارکسیسم انقلابی (کمونیسم لنینی) می ایم و با اثار کلاسیک مارکس و انگلس و به ویژه لنین سیاسی شده ام. هیچ ربطی به جنبش پوپولیستی و غیره هم ندارم، اما یک تار موی چریک فدایی سابق و پیکار و رزمندگان و کومه له و رزم انقلابی و وحدت کمونیستی و اتحادیه ی کمونیستی ها را به تمام جریانات فاشیستی، لیبرال و سوسیال دمکرات عوض نمی کنم.
مساله بر سر یک رابطه ی انتقادی و در عین حال همبسته با چپ ها و کمونیست های گذشته است. مارکس و انگلس از علوم پیش از خود بهره می گیرند و حتی انگلس در جایی می گوید که کانت فرزند پرولتاریای دوران خودش بود. حالا چگونه اجازه می دهیم یک عده انسان شارلاتان به اسم فمینیسم به کل جنبش کمونیستی حمله کنند. رژیم فاشیستی ایران با کشتن ده ها هزار انسان انقلابی و کمونیست نتوانست جنبش کمونیستی را خفه کند، حالا چهار تا فمینیست با فرهنگ ساقدوشی و سکسیستی می توانند این کار را بکنند! نه خیر! کمونیسم جنبش حی و حاضر است. این جنبش ضعیف می شود، دوباره قوی می شود، بعضی مواقع زیرزمینی و نامحسوس می شود، دوباره قوی می شود، اما این جنبش به هیچ وجه و تحت هیچ شرایط خاموش شدنی نیست.

سکسیسم به مثابه ی ایدئولوژی طبقه ی حاکم و بازتولید ان در مناسبات اجتماعی سوژه

حسن معارفی پور

در روزهای اخیر یک خانم به اسم مریم حنیفی به یکی از اعضای سابق یا امروزی محفل چپ اسلام پناه منجیق اتهام تجاوز و اذیت و آزار جنسی زده است و در پست های پیاپی در تویتر، جایی که من به ندرت به ان مراجعه می کنم، مساله یی را باز کرده است که ظاهرا مربوط به چند سال پیش است و ان هم مساله ی تجاوز از جانب حمید مافی به اوست.
حمید مافی در جوابیه یی مساله ی تجاوز را انکار کرده اما برای اتهام زدایی از خود تمام مردان عالم را متهم به خشونت کرده است! خوب می توان گفت که تمام انسان ها و حیوانات هم خشونت به کار می برند و خشونت امری مردانه یا زنانه نیست، اگرچه مردان به نسبت زنان به مراتب خشونت بیشتری به کار می گیرند، اما مساله ی این اتهام مریم حنیفی صرفا مساله بر سر خشونت جنسی و خانوادگی نیست، بلکه طرح ادعای تجاوز است. تجاوز یکی از افراطی ترین اشکال خشونت است، اگرچه بیشتر روابط زناشویی سنتی و کالایی هم به شکلی تجاوز است. این البته بحث دیگری است و من بارها بهش پرداخته ام و اینجا قصد پرداختن به رابطه ی خانواده ی سنتی و تجاوز مداوم مردان به زنانشان به خاطر نبود عشق و غیره را ندارم.
مساله ی خشونت علیه زن تاریخی به درازای تاریخ طبقاتی شدن جوامع دارد و این مساله نه توسط سرمایه داری پدید امده است و نه با نابودی این نظام به کلی از بین می رود. سرمایه داری خشونت را سیستماتیزه کرد، همانطور که شیوه ی تولید نظام مند را از طریق تقسیم کار و شیوه ی تولید کالایی خلق کرد. در سرمایه داری زن به مثابه ی یک سوژه ی انسانی به کالایی ارزان برای انجام کارهای ارزان قیمت و پاسخ به نیازهای جنسی مردان تبدیل شد، همان طور که مرد هم تبدیل به کالا شد.
مساله یی که در این مطلب به ان می پردازم تئوریزه کردن یک مساله یی است که ممکن است در بین یک گروه مدعی چپ بودن اتفاق افتاده است. من از صحت یا عدم صحت هیچ کدام از ادعاهای طرفین اطلاع دقیقی ندارم و کارآگاه و یا پلیس و قاضی هم نیستم که بخواهم طرفین را از طریق قهر وادار کنم حقیقت را بگویند. این امر کار پلیس و دادگاه است و از انجایی که من تنها یک فعال سیاسی هستم می توانم از زاویه ی دید خودم به قضیه بپردازم. مساله ی دیگر این است که من نه حمید مافی و نه مریم حنیفی را می شناسم و تاکنون اگر چیزی هم از انان خوانده ام در حد ابتذال ژورنالیستی هم نیست و این نشان می دهد که هر دوی این انسان ها از لحاظ سواد سیاسی در حد یک انسان مبتدی هم نیستند. هیچ دشمنی شخصی هم با این یا ان طرف ندارم، لذا تحلیل این قضیه صرفا تلاشی برای یک پرش تئوریک برای تئوریزه کردن مسائلی است که روزانه در بعد فجیع در اطراف ما اتفاق می افتد و خود را در ابعاد مختلف نشان می دهد است. این تحلیل می تواند به خیلی از ساده اندیشان مدافع فمینیسم عامیانه و مبتذل و یا مارکسیسم عوامانه کمک کند، که با چشمی بازتر به اطراف خود نگاه کنند و همچون ضبط صوت خزعبلاتی که از این و ان شنیده را تکرار نکنند و تا حدودی هم در روابط و مناسبات شخصی خود با جهان اطراف تجدید نظر کنند.
لازم است هم اشاره کنم که من همیشه کل لیوان را می بینم نه نیمه ی پر ان را، به همین خاطر به اظهارات دو طرف و اتهاماتی که در تویتر منتشر کرده اند با دقت توجه کرده ام. من به هیچ وجه به راحتی به سبک ساده لوحان ادعای انسان هایی که با پارتنر یا رفقای سابقشان دچار مشکل می شوند و تلاش می کنند به شیوه یی سادومازوخیستی انتقام بگیرند را مبنای تحلیل خودم قرار نمی دهم، بلکه تحلیل این برخورد ها در بعد انتزاعی و مجرد ان مبنای تحقیق جدی و انسان شناسانه ی من است.
یکی از مسائلی که باعث می شود که بسیاری از این کیس ها علنی نشود، ترس از عواقب آن و انزوای سیاسی و اجتماعی است. این ترس یک ترس واقعی است، اما اگر کسی حس می کند حقش زیر پا گذاشته باید جرات این مساله را هم داشته باشد که برای گرفتن حقش پی هر چیزی را به تن بمالد.
فمینیسم مبتذل و عامیانه، عامل بازتولید سکسیسم علیرغم ادعایش
یکی از مشکلات فمینیسم مبتذل و عامیانه این است که سکسیسم را به مثابه ی یک ایدئولوژی فتیشیستی و مظهر بیگانگی انسان از مناسبات کاملا غریزی و انسانی (سکس، رد و بدل کردن احساسات جنسی و عشقی) تنها مختص مردان می داند. هر کس اعلام کند ایدئولوژی سکسیستی تنها یک ایدئولوژی مردانه است و تنها مردان هستند که سکسیست هستند، در اوج ابتذال خود به سکسیسم گرفتار امده است. سکسیسم محصول ایدئولوژی طبقه ی حاکم است که بازنمود ان در ذهن سوژه های انسانی نقش می بندد و در پراتیک روزمره ی انسان ها تولید و بازتولید می شود. مدافعان این تئوری ارتجاعی که سکسیسم تنها مختص مردان است یا باید اعلام کنند که زنان سوژه ی انسانی نیستند که در ان صورت هم دچار شی وارگی و بیگانگی شده اند و یا اگر قبول می کنند که زنان سوژه های انسانی هستند، پس باید این را قبول کنند که زنان هم به مثابه ی سوژه های انسانی از ایدئولوژی های مسلط و سلطه گر در جامعه تاثیر می پذیرند.
بخشا در طول فعالیت های سیاسی ام با انسان های احمق و کودن در جنبش انتی فاشیستی (البته انتی فاشیسم فیک) با کسانی روبرو شده ام که در “تئوری” و عمل مدافع نظریات مشابهی بوده اند. برای نمونه اعلام می کردند که سیاه پوستان و یا یهودیان نمی توانند نژادپرست و راسیست باشند، چون راسیسم مخصوص سفید پوستان است. برهان بالا در مورد سکسیسم برای این ابلهانی که “تئوری های” بی در و پیکر موسوم به پست مدرنیسم، ساختگرایی و نظریات پسا استعماری به مثابه ی ایدئولوژی هایی در کنار ایدئولوژی های طبقه ی حاکم یا ایدئولوژی سلطه گر اذهان انان را الوده کرده است و انان را تا اوج نابودی عقل به قهقرا برده است، هم صدق می کند.
مورد دیگری که فمینیسم مبتذل و عامیانه یا گرایشات پسا استعماری بیش از حد به ان بها می دهد، این است که صحبت کردن در مورد مسائل زنان، همجنسگرایان، اقلیت های جنسی، قومی، ملی، مذهبی، پناهجویان و غیره تنها امر خود این افراد و گروه هاست. این مورد دیگر بیش از بیگانگی است و اوج ضدیت با انسانیت است. از لحاظ استراتژیک هم به شدت ارتجاعی و در خدمت طبقه ی حاکم است. انان نمی فهمند که مبارزه ی تمام اقلیت های مختلف در یک رابطه ی مداوم با مبارزه ی اجتماعی علیه کار مزدی و سرمایه قرار می گیرند و هر گونه رهایی از ستم بدون یک مبارزه ی همه جانبه اقشار و طبقات پایین علیه سلطه گران و صاحبان ابزار تولید ممکن نیست. انان دقیقا با این کار به تثبیت موقعیت سرکوبگران حاکم کمک می کنند و از طریق اتمیزه کردن مبارزاتی که در لحظه ی رهایی به اشتراک می رسند، به طبقه ی حاکم و درنده ترین جناح این طبقه یعنی نئولیبرالیسم فاشیستی خدمت می کنند. این جاهلان ممکن است خود را چپ، انارشیست، اتونومیست، پست مدرنیست، ساختگرا، مدافع نظریات پسااستعماری و یا ساختارگرا بدانند. ماهییت سیاست انان اما همچنان ارتجاعی باقی می ماند.
مارکس در جایی می گوید که انسان نمی تواند با تغییر اسم یک پدیده ماهیت ان را عوض کند. من هم می گویم که چسپاندن یک پست یا پسا به فاشیسم تغییری در ماهیت فاشیسم نمی دهد. مدافعان اندیشه ی هایی که با پیشوند پست اغاز می شوند، با کله در فاضلاب ارتجاع فاشیستی و نئولیبرالیستی سجده می برند.
بدون درک تئوری ایدئولوژی، تئوری ارزش و تئوری بیگانگی مارکس، هر گونه نقد و درد دل علیه و در مورد مناسبات سرمایه داری و ستم کشی زن و اقلیت های ملی و پناهجویان یک میلیمتر فراتر از درویش گرایی و صوفیسم و سوسیالیسم خیالی و مبتدل نخواهد رفت، اگر به سلطه ی فاشیسم خدمت نکند.
تئوری مارکسیستی ایدئولوژی که توسط مارکس در کتاب ایدئولوژی المانی از ان صحبت می شود، از جانب مارکسیست هایی چون جورج لوکاچ، انتونیو گرامشی، ویلهلم رایش و تری ایگلتون به بهترین شکل ممکن بازخوانی و تکمیل می شود. اگر مارکس در ایدئولوژی المانی ایدئولوژی (المانی) را به مثابه ی اگاهی وارونه از واقعیت اجتماعی توصیف می کند، بی گمان بر این عقیده نیست که هر پدیده ی ایدئولوژیک یک اگاهی وارونه به ما می دهد. این را نمایندگان مارکسیسم مبتذل می گویند و ما باید تا مغز استخوان با ان مخالفت کنیم. تئوری مارکسیستی ایدئولوژی به ما می گوید که هر پدیده یی ایدئولوژیک است، هانر لبفوره اما علیه این موضع می گیرد و با نقل قول اوردن از ایدئولوژی المانی در پی اثبات این است که مارکسیسم ایدئولوژی نیست، چون مارکسیسم اگاهی وارونه را بازتاب نمی دهد. در این نباید شک کرد که مارکسیسم (سوسیالیسم علمی) و نه مارکسیسم مبتذل و عامیانه اگاهی وارونه را بازتاب نمی دهد، اما سوسیالیسم عامیانه که تا حدودی خود لبفور هم با ان دست و پنجه نرم می کرد و از ان به کلی رهایی پیدا نکرده بود، اگاهی وارونه از واقعیت اجتماعی به ما می دهد. برای نمونه می توان به نظام های سرمایه داری دولتی اشاره کرد که در ان بربریت به اسم سوسیالیسم و کمونیسم به مردم حقنه می شد. همین نظام ها که بخشی ان را سوسیالیسم اردوگاهی و من سرمایه داری دولتی می نامم، از انتشار متون دیالکتیکی مارکس از جمله دستنوشته های اقتصادی فلسفی هراس داشتند و با انتشار کتاب تاریخ و اگاهی طبقاتی لوکاچ انچنان بر اشفته شدند که سال ها بعد در روسیه قصد کشتن لوکاچ را داشتند، امری که خوشبختانه اتفاق نیفتاد. اینجاست که رابطه ی تئوری ایدئولوژی با نظریه ی بیگانگی مارکس و همچنین نقد شی وارگی و تئوری ارزش دست به دست هم می دهند، تا مارکسیسم مبتذل و عامیانه را وادار به واکنش ایدئولوژیک کند. مارکسیسم مبتذل و عامیانه که توسط استالین و تا حدودی توسط تروتسکی، پلخانف، بوخارین، قبل از هر کس نمایندگان انترناسیونال دوم و سوسیال دمکرات های کانتگرای اتریشی به پیش می رفت به مثابه ی یک خوانش ایدئولوژیک از مارکسیسم که تا جایی که امکان داشت مارکسیسم را از دیالکتیک تهی کرد و تبدیل به یک سکت مذهب گونه، کرد به مثابه ی ایدئولوژی دولتی در مقابل مارکسیسم (سوسیالیسم علمی) قد علم می کند و تلاش می کند تمام دستاوردهای سوسیالیسم علمی و جنبش کمونیستی را به یک باره به خاک بسپارد. امری که اتفاق نیفتاد و علیرغم تسلط مارکسیسم مبتذل و عامیانه بر بخش های از جهان اما شیوه ی دولت داری سرمایه داری دولتی که حذف بازار را سوسیالیسم می خواند با نقد مارکسیستی اقتصاد سیاسی شوروی و چین و کشورهای دیگر مانند یوگسلاوی و آلبانی و انور خوجه ایسم و غیره دوباره از سر گرفته شد و اثار فراوانی در این زمینه منتشر شد، که حامل یک نقد رادیکال و مارکسیستی به نظام های سرمایه داری دولتی بودند. تری ایگلتون ایدئولوژی را با بوی دهان مقایسه می کند و می گوید که همه به شکلی از اشکال اعلام می کنند که دیگران دهانشان بو می دهد و بوی دهان انان نیست. ایدئولوژی ایدئولوژی ستیزی که به نظر من ایدئولوژی نابودی عقل است بعد از جنگ امپریالیستی موسوم به جنگ جهانی دوم با نوشته های هانا ارنت شروع می شود، توسط ساختارگرایان فرانسوی به پیش می رود و پست مدرنیسم به مثابه ی ایدئولوژی ایی نئولیبرالیستی چهار نعل ان را به پیش می برد. این ایدئولوژی البته در ایدئولوژی کمونیست ستیزی نئولیبرالیسم به راحتی از طریق یک انقلاب منفعل به تعبیر گرامشی ایی ان از بالا جذب ساختار سرمایه داری می شود و در کنار ایدئولوژی طبقه ی سلطه علیه دیالکتیک و کمونیسم به کار گرفته می شود. دشمنی پست مدرنیسم با دیالکتیک ناشی از دشمنی انان با عقلانیت و ارتجاعی بودن این ایدئولوژی ایدئولوژی ستیزانه است.
قبل از هر چیز باید اعلام کنم همانطور که لوسین گلدمن می گوید در دوره ی انترناسیونال دوم بیشتر مارکسیست های جهان به غیر از لوگزامبورگ، تروتسکی و تا حدودی لنین از پوزیتویسم کانت گرایانه ی کائوتسکی متاثر بودند و خوانش دیالکتیکی مارکسیستی برای اولین بار در این دوره با دستنوشته های فلسفی لنین در باره ی هگل اغاز می شود و با تاریخ و اگاهی طبقاتی لوکاچ به اوج خود می رسد و به دنبال ان در سال 1932 به قول دونایفسکایا دستنوشته های اقتصادی فلسفی مارکس از گاو صندوق سوسیال دمکراسی بیرون می اید و همچون چکشی بر روی کله ی مارکسیسم مبتذل و عامیانه کوبیده می شود.
تئوری ارزش مارکس شاید یکی از مهترین بخش های کل تئوری مارکس باشد که همچون خاری در چشم مارکسیسم عامیانه فرو می رود. ارزش تولید و بازتولید می شود، تا زمانی که مناسبات کالایی در اشکال متفاوت حتی با حذف بازار بازتولید شوند. جایی که ارزش تولید و بازتولید می شود، استثمار انسان بر انسان از بین نرفته است و تنها پروسه ی بازتوزیع اجتماعی تغییر کرده است. نقد مارکس به سوسیالیسم خرده بورژوایی پرودون که مساله ی مالکیت را از طریق تبدیل کارگران به مالکان خرد حل می کرد، مبنایی برای نقد شوروی سابق و تمام نظام هایی هایی است که به اسم سوسیالیسم شیوه ی تولید سرمایه داری را به پیش برده اند و هم اکنون هم در امریکای جنوبی به پیش می برند. مائو تسه تونگ هم فکر می کرد از طریق تبدیل کردن زنان به مالکان زمین سوسیالیسم را پیاده کرده است، اما مناسبات تولیدی در چین تحت سلطه ی مائو همچنان یک میلیمتر از مناسبات تولید بورژوایی فراتر نرفت، چون تنها صورت مساله جابجا شده بود و ارزش همچنان موجود بود. سوسیالیسم علمی به دنبال جابجا کردن صورت مساله نیست، بلکه حل صورت مساله است. اگرچه لازم است در مرحله ی دیکتاتوری پرولتاریا برای دوره ی مشخص و معینی مالکیت خصوصی بر ابزار تولید دولتی شود، اما از انجایی که دولت تنها در مرحله ی گذار به کمونیسم می تواند وجود داشته باشد، الغای طبقات اجتماعی زوال دولت را به مرور در پی خواهد داشت. در جامعه ی سوسیالیستی هم یعنی در فاز اول کمونیسم اگرچه استثمار انسان بر انسان از بین می رود، اما ارزش هم چنان خلق می شود و ارزش تنها زمانی خلق نمی شود که کمونیسم تحقق پیدا کرده باشد.
سوسیالیسم مبتذل اما به انترناسیونال دوم و استالینیسم و دولت های موسوم به سوسیالیستی اما در واقع بورژوایی ختم نمی شود، بلکه تمام جناح های مختلف لیبرالیسم چپ از انارشیسم گرفته تا انارکوسندیکالیسم و چپ نو و غیره را هم در بر می گیرد. یک بررسی اجمالی از سوسیالیسم عامیانه از حوزه ی این بحث خارج است و نیازمند یک کار دقیق چندین ساله است، به همین خاطر این جا از پرداختن به جنبه های متفاوت این سوسیالیسم تخیلی، صوفی مسلکانه، مبتذل و عامیانه خودداری می کنم.

سکوت منجنیق در “دادگاه” مجازی

هدف من از این مقدمه ی طولانی پرداختن به مساله یی است که در بین یک محفل منجنیق، محفلی که سوسیالیسم را به ابتذال کشیده است و ابتذال را زیر نام سوسیالیسم تبلیغ می کند، است. این محفل اسلام پناه که روی سکه ی دیگر اسلام ستیزی است در تلاش بود در مقابل اسلام ستیزی فاشیست های اروپایی مسلمان بودن را به مثابه ی یک هویت جعلی تبلیغ کند و ان را بازتولید کند، به همین خاطر در منتهی الیه مارکسیسم مبتذل قرار گرفت.
در زمینه ی فمینیسم هم این محفل اورینتالیست مرتجع چپ نما که حول تارنمای اینترنتی و یک مجله ی الکترونیک گرد امده اند، در تلاش است فمینیسم مبتذل و عامیانه را به جای فمینیسم مارکسیستی بنشناند. این مسائل و شیوه ی فعالیت اتونومیستی انان باعث شده است که پناهجو به خودی خود برای انان سوژه ی مهمی برای فعالیت سیاسی شود. اینجاست که هر پناهجوی تازه یی که از ایران وارد المان و به ویژه برلین و استان های دور و بر می شود را به عنوان طعمه یی برای فعالیت پناهجوپناهی کاذب و مبتذل خود تبدیل کنند و او را به کار مشترکی (البته کار مشترکی در کار نیست) دعوت کنند.
زنان پناهجویی که به هر دلیل اجتماعی، سیاسی، خانوادگی و غیره به المان می ایند، طعمه ی خوبی برای جذب و نمایش فمینیسم مبتذل این جریان هستند. در اینجا زن دیگر سوژه یی نیست که سرنوشت سیاسی خود را خود تعیین کند، بلکه ابژه یی برای نمایش ابتذال فمینیستی و فمنیسم مبتذل است. اکثریت کسانی که زمانی با این محفل کار کرده به صورت زیر زمینی و لاک پشتی فاصله گرفته و در خفا به این محفل فحاشی کرده و می کنند.
در روزهای اخیر شاهد بوده اییم که این فحاشی و اتهامات علیه منجنیق رویه ی علنی به خود گرفته است. چند سال پیش یک نفر به اسم مریم شکری یکی از اعضا و یا همکاران این تارنمای اینترنتی که گرایشات شبه فاشیستی و وطن پرستانه توده یی و اکثریتی داشت، کسی که در اینترنت اعلام کرد در صورت حمله ی امریکا به ایران حاضر است اسلحه به دوش بگیرد و در کنار سپاه پاسداران علیه اشغالگران بجنگد، یعنی محمد غزنویان را به سکسیسم و آزار و اذیت جنسی متهم کرد و منجنیق هیچ واکنشی نشان نداد. گفته های سراپا منتاقض و جنون امیز مریم شکری و همچنین ادعاهای مکررش علیه چندین فعالین سیاسی داخل و خارج باعث شد که خیلی ها او را به عنوان کسی که گفته هایش شایسته ی اتکا نیستند، معرفی کرده و این مورد را مشکوک و مرموز خواندند. من شخصا همان دوران در یک پست فیس بوکی اعلام کردم که اگر حتی مریم شکری مزدور جمهوری اسلامی و پرستو هم بوده باشد، باز هم سکسیسم اطرافیان منجنیق و دیگر فعالین سیاسی در مورد او به شدت غیر انسانی و محکوم است. ان پست هم به خاطر مسائل مختلف حذف کردم. سکوت بسیاری از بیرونی ها در مقابل این گونه مسائل یک مساله ی واقعی و قابل درک است، اگرچه فمینیست مبتذل می خواهد همه ی کسانی که تاکنون موضع نگرفته اند را به سکسیست بودن و همکار “متجاوز” محکوم کند.
در اینجا یک نمونه ی تاریخی مستند از یک رفیق کمونیست آلمانی نقل می کنم که در مورد مادرش با من در میان گذاشته است. از انجایی که این رفیق از من درخواست کرده است در هیچ جایی اسم او را نیاورم حق ندارم حتی بعد از مرگش اسم او را در رابطه با این مساله بیاورم. موضوع این است که پدر و مادر این رفیق من دو تا کمونیست معتقد و عضو کمونیست المان بودند و زمانی که این رفیق من که الان سنش از هشتاد سال هم گذشته است چند روزی بود از این پدر و مادر کمونیست به دنیا می اید نازیسم هیتلری در المان به قدرت می رسد. این خانواده فورا المان را ترک کرده و خود را به اتحاد جماهیر شوروی می رسانند. آنجا بنا به درخواست حزب کمونیست المان از همدیگر جدا شده و هر کدام در یک کشور همجوار المان برای مبارزه با فاشیسم سازمان داده می شوند. مادر این رفیق من به عنوان دستفروش در هنگام جنگ امپریالیستی دوم به مرز المان ارسال شده و انجا قهوه و شکلات و غیره به سربازان نازی می فروشد. یکی از کارهایی که این زن دستفروش یعنی مادر رفیق من و صد ها زن دیگر که به چنین کاری مشغول بودند می کردند، وارد شدن به رابطه ی عشقی و جنسی با سربازان نازی بود. در بسیاری از موارد به این سربازان می گفتند که باید در یک جای دور در جنگل همدیگر را ملاقات کنند و با همدیگر رابطه ی جنسی برقرار کنند. بعضی از مواقع بعد از رابطه ی جنسی سربازان فاشیسم هیتلری را با چاقو یا اسلحه ی خودشان به قتل می رساندند و یا نیروهای وابسته به حزب کمونیست المان و ارتش سرخ در هنگام قرار برای برقراری رابطه ی جنسی انجا حاضر شده و کار سربازان نازی را تمام می کردند. مادر این رفیق من که زندگی نامه یی چند صد صفحه یی از او منتشر شده است، در کمال افتخار اعلام کرده است که بالای 1100 سرباز نازی را خودش یا با همکاری ارتش سرخ به قتل رسانده است و برای کاری که کرده است، خیلی افتخار می کند، چون راه دیگری برای نابودی فاشیسم سراغ نداشت. این مساله مساله یی کاملا داوطلبانه و به خاطر اعتقاد به کمونیسم و شکست فاشیسم صورت گرفته است، اما رابطه ی جنسی با یک فاشیست علیرغم اینکه با اهداف و انگیزه های انسانی صورت گرفته است، نتوانسته است مانعی برای بیگانه شدن او از خودش نباشد. وقتی ارتش سرخ و یک حزب کمونیستی برای شکست دشمن دست به چنین اقداماتی می زند، پس نباید شک کرد که یک رژیم فاشیستی مثل اب خوردن زنان را برای این کارها به کار می گیرد. بنابراین مردم هراس دارند در مورد این گونه مسائل اظهار نظر کنند.
مورد اخیر که در هفته های اخیر به مباحث فراوانی دامن زده است از مریم شکری اسم می اورد و همچنین اعلام می کند که مدت ها در منزل حمید مافی بوده است. او اتهام تجاوز می زند، بدون اینکه دقیق تشریح کند که چه اتفاقی افتاده است. حمید مافی این اتهام را رد می کند اما خشونت و بغل کردن در حین مستی را می پذیرد.
سوال این است که خانم مریم حنیفی چرا باید در منزل حمید مافی مدت ها سکونت داشته است؟ ایا او از اوضاع مرگبار کمپ به انجا پناه برده است و یا در یک رابطه ی عاطفی با حمید مافی بوده است؟ اگر رابطه ی عاطفی در کار نبوده است و صرفا مساله ی رفاقت و انسانیت بوده است، ایا این رفاقت و انسانیت بدون هر گونه سلسله مراتب سلطه گرانه بوده است یا سلطه در کار بوده است؟ ابعاد این سلطه تا چه اندازه بوده است؟
این ها سوالات و سوالات مشابه مسائلی هستند که ذهن هر انسان منطقی ایی که پست های دو طرف را در دنیای فیک و فیک نیوز مجازی دنبال می کند، به خود مشغول میکند.
خوب اگر تجاوزی رخ داده است، که من بعید می دانم، چرا این خانم از سال 2017 تاکنون سکوت کرده است؟ ایا ترس از بازگرداندنش به ایران و مسائل مربوط به پناهندگی او را ناچار کرده است که در مقابل ترور روح و جانش سکوت کند؟ ممکن است. اگر این خانم انسان اگاه و “فمینیستی” است، پس چطور به چنین روابط سلطه گرانه یی تحت چنین شرایط مرگباری تن داده است؟ باید نیمه ی خالی لیوان را هم دید و تنها نیمه ی پر ان را در نظر نداشت.
خوب هر انسانی که ذره یی شرافت و کرامت انسانی داشته باشد با شنیدن خبر تجاوز به یک نفر به شدت عصبی می شود، چون حق یک انسان در این شرایط لگدمال شده است. اما اگر کسی ادعای این چنین سنگین علیه یک نفر مطرح کند که به هیچ وجه قصد تجاوز نداشته و ممکن است گرایش هم داشته باشد و تا حدودی هم با احتیاط این را مطرح کرده باشد، هم جزو جنایت جنایت هاست. من همانطور که گفتم حمید مافی را نمی شناسم، نمی دانم چه شخصیتی دارد، اما به کسانی که دور و بر یک محفل اسلامی چپ نمای مدافع سوسیالیسم مبتذل جمع می شوند، فارغ از جنسیت و ملیت شان اعتماد سیاسی و تئوریک ندارم. قصد من هم اینجا درست کردن شارلاتان و شیاد از انسان هایی که بنا به هر دلیلی به این محفل نزدیک می شوند، نیست. هدف من تلاش برای ارائه ی تزهایی برای نزدیک شدن به واقعیت است.
قبل از هر چیز لازم است مریم حنیفی تجاوز را تعریف کند و ابعاد این تجاوز را برای کسانی که پست های متناقض ش را دنبال می کنند روشن کند. تاکنون این کار را نکرده است. به نظر من بغل کردن تجاوز نیست. یک نفر ممکن است به کسی چراغ سبز نشان دهد و او هم بهش نزدیک شود ولی وقتی که نزدیک شد، طرفی که چراغ سبز نشان داده است به خاطر مسائل فرهنگی یا هر مساله ی دیگر پیشمان شود. یک مشکلی که وجود دارد مساله ی فرهنگی است. بسیاری از ایرانیان وقتی نه میگویند می خواهند خود را سنگین نشان دهند و وقتی یک ایرانی طرف مقابلشان است، با توجه به پیش زمینه های ذهنی ایی که از مردم ایران دارد ممکن است دوباره و چند باره تلاش کند تا کسی را متقاعد کند. در کشورهای اروپایی نه یعنی نه. کسی که یک بار نه می گوید باید نه ش را جدی بگیرید. اگر دوباره تلاش کنید متجاوز هستید. اکثریت ایرانیان اروپا از لحاظ فرهنگی هنوز با مناسبات فرهنگی جامعه ی خود وداع نگفته اند و این مناسبات را در رفتار روزمره ی خود تولید و بازتولید می کنند، از طرف دیگر هم با مناسبات اجتماعی جامعه ی غربی کم و بیش اشنایی دارند و این مساله انان را در یک بحران فرهنگی قرار می دهد. البته لازم به ذکر است که کنار گذاشتن یک فرهنگ و پذیرش یک فرهنگ جدید امری بسیار سخت است و این مساله ممکن است سال ها و شاید نسل ها طول بکشد. مولتی کالچرالیسم هم به عنوان یک پدیده ی ارتجاعی در واقع در پاسخ به نیازهای ماتریالیستی بازار کار در جوامع غربی شکل گرفت. با گسترش مهاجرت و نیروی کار ما با پدیده یی به اسم تنوع فرهنگی به صورت ماتریالیستی طرف هستیم و اسمیله کردن این فرهنگ ها حتی با نسل کشی هم ممکن نیست و اگر کسی هم بخواهد فرهنگ دیگران را از بین ببرد و فرهنگ ارتجاعی مسیحی و کنسرواتیو اروپایی را به زور به مردم حقنه کند یک فاشیست است. من خودم نه نماینده ی فرهنگ شرقی هستم و نه فرهنگ غربی. من با این فرهنگ ها به مثابه ی اشکال روبنایی از یک زیربنای ضد بشری به اسم سرمایه داری بیگانه ام و این فرهنگ ها را در کلیت خود سمبل بیگانگی و توجیه بردگی انسان می دانم. لذا علیرغم مطالعه در مورد فرهنگ های مختلف سعی می کنم یک فرهنگ مترقی را در تئوری و عمل دنبال کنم که بخشا بر پایه های فرهنگ گذشتگان بنا نهاده شده است و بخشا به دنبال اینده یی به دور از بیگانگی انسان است. این البته یک مساله ی دیگر است.

رابطه ی جنسی پاسخ به نیازهای غریزی انسان یا ابزاری برای سلطه

میشل فوکو شاید از معدود متفکرانی است که با تحقیقات خود در زمینه سکسوالیته توانست جنبه های سلطه گرانه ی رابطه ی جنسی را نشان دهد. فوکو در چهار جلد به صورت مشخص به این مساله می پردازد. جلد چهارم سکسوالیته و حقیقت دو سال پیش منتشر شد. هدف فوکو تئوریزه کردن روابط سلطه گرانه و سرکوب نیازهای حیاتی انسانی به خاطر مسائل فرهنگی و ایدئولوژیک در جوامع مختلف به ویژه در عصر ویکتوریایی است. با مراجعه به فوکو و بهره گیری از نظریه ی او در زمینه ی سکسوالیته می توان گفت که روابط جنسی کالایی در جامعه ی ما روابطی نه برای ارضای نیازهای جنسی یا لذت بردن دو سوژه از همدیگر بلکه روابطی هیرارشیک و سلسله مراتبی برای اعمال سلطه ی ابژه بر سوژوه اند. یک سوژه می تواند زنی اروپایی باشد که پناهجویان مختلف را به خاطر موقعیت اجتماعی و اقتصادی اش همچون کاندوم یکی پس از دیگری به کار می گیرد و پرت می کند، یا مردی سیاه پوست و افریقایی که با انگیزه ی انتقام گرفتن به خاطر استعمار افریقا از جانب دولت های اروپایی با یک پیش زمینه ی ذهنی سکسیستی به اروپا امده و با همخوابگی با زنان اروپایی احساس سوژگی می کند. او فکر می کند که به هر میزان بیشتر با زنان اروپایی خوابیده باشد، بیشتر توانسته است انتقام استعمار و امپریالیسم را از انان بگیرد. از نظر این سوژه های سکسیست سکس و وارد کردن الت تناسلی در واژن با فتح تنگه ی جبل الطارق یکی است. در این میان کم نیستند زنان ساده لوح مدافع انتی فاشیسم مبتذل که با مردان مرتجع مذهبی رنگین پوست دوست می شوند، تا نشان دهند انتی فاشیست هستند و خود به موقعیت یک ابژه ی جنسی سقوط می کنند.

فرهنگ و مناسبات حاکم بر روابط جنسی زناشویی و خارج از مناسبات
زناشویی در ایران به خاطر سلطه ی فرهنگ حاکم و تاثیر فیلم پرنو و تله ویزیون های لس انجلسی به شدت سلطه گرانه است. زنان در سطح وسیع خود را در جایگاه ابژه های بیگانه با انسانیت می بییند که به موقعیت و جایگاه تن فروش سقوط کرده و از طریق عمل های جراحی زیبایی پیاپی به خاطر حاکم بودن ایدئولوژی فتیشیستی به کالایی قابل خریدار تبدیل شده اند. درصد زیادی از این زنان کار بیرون از خانه را کاری مردانه می دانند و خود را ابزار سرویس جنسی به مردان و ماشین لباس شویی و پخت و پز می دانند. از انجایی که من سال ها در کمپ های پناهندگی کار کرده ام با ایدئولوژی پناهجویان غیر سیاسی “غرب گرای” اورینالیست اشنایی دارم، می توانم این ایدئولوژی های متناقض که به صورت همزمان در ذهن یک سوژه نقش بسته اند را به خوبی انالیز کنم. زنان زیادی را دیده ام که به شوهران یا پارتنرهایشان گفته اند که من خرج دارم، چون بهت سکس میدم، این زنان رسما تن فروشی و شی وارگی تحت نام رابطه ی جنسی و خانوادگی را تولید و بازتولید می کنند.
خوب این زنان با امدن به اروپا اغلب با این پیش زمینه ی ذهنی راسیستی و نژادپرستانه می ایند که به شدت شی واره و ضد انسانی است. انان می گویند تا زمانی که در کمپ هستند برای اغوای احساسات جنسی شان یک پناهجوی ایرانی پیدا می کنند و به محض اینکه از زندان کمپ رهایی پیدا کردند، فورا یک دوست پسر اروپایی پیدا کرده و با اردنگی دوست پسر ایرانی یا غیر ایرانی پناهنده شان را بیرون می اندازند و اگر دهانش را باز کند، رسوایش می کنند.
بارها و بارها با چنین کیس هایی برخورد داشته ام و این مسائل به هیچ وجه زاییده ی خیال من نیست. بنابراین وقتی ما چنین ایدئولوژی فتیشیستی و ضد انسانی را در سطح عموم در میان زنان و مردان مشاهده می کنیم و با این کیس ها به اندازه ی کافی اشنایی داریم، به راحتی اظهارات و اتهامات دیگران را هم قبول نمی کنیم، چون بسیاری از انسان ها تنها بخشی از واقعیت را می گویند، ان بخشی که منفعت انان را زیر سوال نبرد.
زن یا مردی که به روابط سلطه و کاسبکارانه تن می دهد و به شکل مصحلتی با انسان ها برای زمان مشخصی بدون هیچ حس جنسی و عشقی دوست می شود، او تنها وارد یک روابط سلطه گرانه نشده است، بلکه انسان ها را تا حد الت جنسی شان تقلیل داده است و از انسانیت تهی کرده است و این را ما در مارکسیسم فتیشیسم و بیگانگی انسان از موجودیت انسانی خود، از دیگر انسان ها و از محیط می خوانیم. قبلا در زمینه ی تن فروشی نوشته ام و نیازی به تکرار مباحث خودم نمی بینم.

کیس کنکرت حمید مافی و مریم حنیفی

سوالی که اینجا ذهن من را به خودش مشغول می کند این است که ایا مریم حنیفی وارد یک رابطه ی سلطه گرانه شده است و به این رابطه تن داده است و امروز با صحبت کردن به دیگران به این نتیجه رسیده است که انتقام بگیرد؟
خوب اگر دست به چنین کاری زده است و اگاهانه و نه از روی بی پناهی این کار را کرده است، ما با دو انسان مجرم سر و کار داریم که به صورت کاسبکارانه با همدیگر وارد داد و ستد شده اند. یکی به دیگری پناه داده است و دیگری سکس. این روابط به وفور در مناسبات خانوادگی و ازدواج های مصلحتی در جوامع ما حاکم است و می توان گفت که بیشتر از 95 درصد ازدواج های بورژوایی، سنتی و غیره مصلحتی اند و ما در نظامی که در ان زندگی می کنیم با یک کارخانه ی تن فروشی و بیگانگی انسان روبرو هستیم. سوال این است که ایا دولت بورژوایی می تواند در حوزه ی مسائل خانوادگی تا انجا سرک بکشد که تمام روابط مصلتی را جرم اعلام کند و زن و شوهرانی که 95 درصد جامعه را تشکیل می دهند، به مثابه ی مجرم قلمداد و جریمه کند؟ بدون شک اگر دولت مقرراتی مورد نظر فردیناد لاسال هم به جای دولت لیبرال کنسرواتیو و امپریالیستی امروز المان سر کار بود غیر ممکن بود از لحاظ عملی و حقوقی بتواند دست به چنین کاری بزند. برای دولت ابدا مهم نیست که انسان ها با چه انگیزه هایی وارد روابط جنسی می شوند. دولت زمانی دخالت می کند که شکایت رسمی به پلیس یا دادگاه سر مساله ی خشونت شده باشد یا کسی در جلو چشم دیگران اقدام به خشونت کرده باشد و یا تجاوزی گزارش شده باشد. مراکز تن فروشی بزرگترین مراکز تجاوز جنسی به زنان هستند و دولت لیبرال امپریالیست برای این مراکز سکیورتی هم گذاشته است و با قانون از این تجاوز دفاع می کند.
اگر هم حمید مافی با انگیزه های سلطه گرانه به یک زن بی پناهی که هیچ جای دیگری نداشته است و به هیچ وجه توانایی تحمل زندگی در کمپ را نداشته، جا داده و در عوض او را وادار به انجام عملی که قلبا دوست نداشته کرده است، پس او رسما یک متجاوز است و باید در یک دادگاه محاکمه شود.
من به عنوان کسی که از بیرون و نه از درون به این قضیه نگاه می کنم و پلیس، قاضی، وکیل مدافع و مشاور رسمی هیچکدام از طرفین نیستم و تنها بازدهی این شیوه از روابط را تئوریزه می کنم، نه می توانم به شیوه ی شخصی در صورتی که تجاوزی صورت گرفته باشد، انتقام بگیرم، چون ما در یک کشور با قوانین بورژوایی زندگی می کنیم که به هیچ وجه استفاده از قهر یا انتقام را مجاز نمی داند و دوما وقتی که دادگاه هایی وجود دارند که این مسائل را حل کنند و مراکز مشاوره و وکلایی که به صورت تخصصی از مواضع حقوقی به مساله می پردازند و حق کسی که ضایع شده است را می گیرند، نیازی به بهره گیری از قانون طبیعت و قهر و انتقام فردی نمی بینم.
این جا ما با یک مساله ی حقوقی طرف هستیم که توسط دولت و دادگاه بورژوایی هم قابل حل است. مساله ی بر اندازی مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و انقلاب سوسیالیستی نیست که از چارچوب قانون بورژوایی فراتر رود. بنابراین مریم حنیفی بهتر است به جای جار و جنجال های الکی و تحریک احساسات یک سری فمنیست مبتذل و عامیانه که خود بارها و بارها این روابط را تولید و بازتولید کرده اند، بهتر بود به یک مشاوره مسائل خانوادگی و خشونت که سر هر کوچه یی یکی از این مراکز هست که به صورت مجانی هم مشاوره می دهند، مراجعه کند و بعد از اینکه مساله برای خود روشن شد، از طریق وکیل اقدام کند و حق خود را از کسی که حقش را ضایع کرده است پس بگیرد، در صورتی که حقی ضایع شده بود.
اما این جار و جنجال برای من نوعی که با این موارد بارها و بارها در مرکز مشاوره یی که چهار سال انجا کار کردم سر و کار داشتم، زیاد قابل اتکا نیستند. من همیشه وقتی یک نفر مراجعه می کرد و مساله ی خشونت را با من مطرح می کرد، اول به تمام صحبت هایش گوش داده و ان را یادداشت می کردم، بعد به پارتنرش زنگ می زدم و با او هم بخشا ساعت ها صحبت می کردم و بعد هر دوی انان را مقابل همدیگر می گذاشتم و تمام تناقضات را بیرون می کشیدم و بعد متوجه می شدم که چه کسی دروغ می گوید و یا فقط نصف واقعیت را می گوید. تازه من به صورت حضوری به مردم مشاوره می دادم و کسانی که اتهام خشونت جنسی و تجاوز می زدند این مساله را با سازمانی که من انجا کار می کردم به صورت حضوری در میان می گذاشتند، نه اینکه در اینترنت اعلامش کنند و یا از طریق تلفن به ما اعلام کنند.
مساله ی دیگر جنبه های امنیتی قضیه است که لازم است در نظر گرفته شود. جمهوری اسلامی دل خوشی از چپ ها و کمونیست ها ندارد و به خون سر حتی چپ ها و سوسیالیست های مبتذل هم تشنه است، همانطور که کمونیست ها از کشتن هیچ کدام از اوباش این نظام ابایی ندارند. مساله روشن است، کمونیست ها و نه سوسیالیست های مبتذل در جنگ مرگ و زندگی با رژیم ایران هستند. این جنگ ابعاد مختلفی دارد. وقتی رژیم ایران نمی تواند مثل دهه ی شصت میلادی در قبرس و وین و برلین و کشورهای مختلف اروپایی فعالین سیاسی را در روز روشن ترور کند، از طریق استخدام عده یی پرستو و چت های جنسی و یا فرستادن نیروهای خود به خارج کشور در تشکلات چپ و کمونیستی نفوذ کرده و می کند. این افراد بعد از تن دادن به روابط جنسی با فعالین سیاسی بعد از مدتی این فعالین را به سکسیسم و خشونت جنسی و تجاوز متهم کرده و از این طریق رژیم ایران تا حدودی به اهداف خود یعنی ترور روحی انسان های سیاسی می رسد.
این که این مورد یا مواردی که سابقا چنین کیس هایی را قبل از مراجعه به مراکز مشاوره و وکیل و دادگاه علنی کرده اند، در چارچوب سیاست ترور روحی رژیم می توان قرار داد یا نه من فعلا نمی توانم تا دسترسی دقیق به اطلاعات طرفین و دفاعیات دو طرف با قطعیت ان را اعلام کنم. این را باید به شیوه های اصولی حل و فصل کرد تا حق کسی در این وسط ضایع نشود و این شیوه ی اصولی تنها از طریق دادگاه می تواند شکل بگیرد نه روش های ریش سفیدگرایانه و فئودالی، کاری که منجنیق به دنبال ان بوده است.
مورد مهمی که لازم است در این مطلب اشاره شود این است که “هسته” ی اصلی منجنیق سکوت کرده است. هسته ی اصلی منجنیق هیچ چیزی نیست جز چند نفر که دور و بر هژیر پلاسچی فعالیت می کنند. اینکه چرا هژیر پلاسچی و رفقایش این مساله را تا امروز مخفی کرده اند و همان طور یکی از شارلاتان های عضو سابق این هسته اعلام کرده است، سعی کرده اند از طریق یک “کمیته ی” “حقیقت یاب” حل کنند، بدون اینکه مساله را بیرونی کنند، تلاش برای حل مساله نبوده است، بلکه سر بریدن واقعیت به خاطر منافع شخصی و محفلی است. تمام کسانی که امروز تحت فشار به صدا امده اند، چه کسانی که از منجنیق خارج شده اند و چه کسانی که همچنان حول این محفل درویشی می پلکند و همچنان عضو هستند، سعی می کنند هسته ی اصلی را از گزند هر انتقادی حفظ کنند. این مساله به نظر من یکی از سوالاتی است که هر فعال سیاسی جدی باید به دنبال دلایل واقعی ان باشد و تا زمانی که منجنیقی ها در این زمینه اعلام موضع روشن و بدون سانسور نکنند، دستیابی به حقیقت بسیار مشکل خواهد بود.
اینجا جا دارد به شدت فمینیست های مبتذل عضو سابق و امروزی محفل منجنیق را مورد نقد و انتقاد جدی قرار داد، که علیرغم ادعاهای گوشخراش شان در دفاع از فمینیسم و متهم کردن هر فعال سیاسی چپ و کمونیست بیرون از منجنیق به جنسیت زدگی و سکسیسم، در مقابل این مورد به خاطر منافع حقیر محفلی سکوت کرده و تلاش کرده اند بر ان سرپوش بگذارند. اینجاست که ماهییت مبتذل فمینیسم فیک انان روشن می شود. وقتی منفعت محفلی و گروهی بر منفعت انسانی و حقوق انسان های دیگر پیشی بگیرد، نباید به شارلاتان بودن این فمینیست های مبتذل شک داشت.

نتیجه گیری

طرح این فرضیاتی که در این مطلب امده است، می تواند یک هشداری جدی و به تمام جریانات سیاسی مدعی چپ و کمونیسم باشد. در این شکی نیست که مسائل جنسی در یک جامعه ی تا مغز استخوان سکسیست و جنسیت زده مثل ایران تحت حاکمیت یک رژیم هار فاشیستی که مناسبات جنسی را به شدت سرکوب کرده و می کند، باعث برخوردهای جنون آمیز و سادومازوخیستی جویندگان سکس به مسائل جنسی شود. عقده های فروخورده ی جنسی انسان هایی که تحت حاکمیت رژیم اسلامی با هزار و یک بیماری از جمله عقده ی حقارت و سادومازوخیسم و غیره دست و پنجه نرم می کنند، به محض “رهایی” فرمال سوژه ی جنسی با مهاجرت در مبتذل ترین شکل خود نمایان می شود. یک سوژه ی جنسی سادومازوخیست علیرغم علاقه ی فراوان به سکس، سکس را به ابزاری برای سلطه و قدرت خود تبدیل می کند. استفاده ی ابزاری از سکس برای سلطه یا کسب پرستیز و وجهه ی اجتماعی، مبتذل ترین شکل سکسیسم است که بیشتر از جانب زنان ایرانی و بخشا مردانی از جنس امیر تتلوی فاشیست سکسیست تولید و بازتولید می شود. مزاحمت های جنسی برای زنان در فضای مجازی پدیده یی است که ناشی از بیگانگی با ترقی خواهی و استفاده ی درست از اینترنت است، اغلب از جانب مردان جوینده ی سکس صورت می گیرد. در اینجاست که ما با یک وضعیت انومیک دورکهایمی طرف هستیم. تکامل مناسبات مادی از جمله گسترش اینترنت و شبکه های اجتماعی زمینه ی مناسبات جنسی برای سوژه را فراهم می کنند، اما ایدئولوژی گذشتگان که بر روی ذهن سوژه های امروزی سنگینی می کند در کنار کالایی شدن تمام مناسبات اجتماعی از جمله کالایی شدن بدن زنان و بخشا بدن مرد و نمایش ان در رسانه های سکسیست برای فروش کالاهای دیگر، گسترش صنعت پرنو به مثابه ی یکی از اشکال بیگانگی و بازتولید این فرهنگ بیگانه در مناسبات جنسی، میل کاذب به سکس ایجاد کرده و ارضای نیازهای انسانی و غریزی را اوهامی از مقدسات و مناسبات قدرت و داد و ستد کالایی جنسی می پیچانند. سوژه یی که هدفش از سکس نه ارضای نیازهای روحی خود، بلکه به رسمیت شناخته شدن، کسب قدرت و دست یابی به سلطه است، انسان رهایی نیست، او برده یی است که خود را به کالایی تبدیل کرده است که از لذت جنسی و انسانیت بیگانه است.
در چنین شرایطی سوژه با مسائل مختلف درونی و بیرونی در حال جنگ است. در درون خود هم یک ایدئولوژی ارتجاعی و سنتی را دارد بازتولید می کند که با مناسبات سرمایه دارانه در کشورهای غربی و ازادی های جنسی بیگانه است، در بیرون امکان اشنایی با انسان های مختلف و گرایش طبیعی جنسی او را وادار می کند وارد روابط جنسی ایی شود که با ایدئولوژی مذهب زده یی که بر ذهنش سنگینی می کند، خوانایی ندارد. رهایی پوشالی (ازادی های فردی که چیزی جز بردگی جمعی انسان در مناسباتی که همچون شمشیر داموکلس دیکتاتور زمان را به ما تحمیل کرده اند و بیگانی را تولید و بازتولید می کنند) سوژه او را نمی تواند به رهایی واقعی و انسانی برساند، به همین خاطر بیگانگی از رهایی واقعی سوژه را نه لیبرالیسم غربی و نه سرمایه داری ایرانی با روبنای اسلامی الغا کند و نه زنجیر زنی و نه کارناوال و سکس گروهی و و ایدئولوژی پست مدرنیستی ازوتریک “چپ” غربی، که چپ بودن را از عقلانیت به احساس و سبک زندگی تقلیل داده است. مساله یی که همچنان علیرغم مدرنیزه کردن مناسبات تولیدی حل نشده است، مساله ی مناسبات کالایی، پایان دادن به کار مزدی و بر اندازی مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و رفع بیگانگی از کار و زمان است. هر میزان از رفرم، هر میزان از پیشرفت نیروهای مولده و دیجتالیزه کردن کار و گسترش رسانه های ارتباط جمعی نمی تواند مساله ی بیگانگی انسان را رفع کند، تا زمانی که مناسبات تولید سرمایه دارانه حاکم است. تا زمانی که مناسبات تولید سرمایه دارانه حاکم است، سکسیسم وجود خواهد داشت و سکسیسم بخشی از ایدئولوژی طبقه ی حاکم خواهد بود.
ولفگانگ فریتز هاوگ در کتابی به نام نقد زیبایی شناسی کالایی دست روی نکاتی می گذارد که اینجا من در زمینه ی سکسیسم به نوعی بازگو کرده ام.
مساله ی اخر این است که کاراگاه بازی و شوالیه اخلاق شدن هم و اتهام سکسیست زدن به کسانی که این مساله را محکوم نمی کنند، در شرایطی که جوانب قضیه مشخص نیست، خود نمود بیگانگی از سوسیالیسم و نشان از پایبندی به فمینیسم مبتذل و عامیانه است.

به لودگی خاتمه دهید

اطلاعیه

از طریق رفقای نزدیکم باخبر شدم که مجموعه ی اخلالگر، انحلال طلب معلوم الحال وبخشا مشکوک در صفحه ی نگین بانک اتهامات کثیفی را به طرف من پرت کرده اند و صاحب یک صفحه ی بی نام و نشان را به من ربط داده اند.

قبل از هر چیز اعلام می کنم که من در تمام زندگی ام هیچ گاه از هیچ کس، هیچ نهاد دولتی، هیچ تیم متشکل از مزدوران وابسته به وزارت اطلاعات و هیچ لات و چاقوکشی هراس نداشته ام و تمام فعالیت های سیاسی ایی که انجام داده ام،  با اسم و مشخصات و با هویت واقعی خودم بوده است.

اگر جایی اطلاعیه یی گروهی منتشر شده است که با امضای یک تشکیلات یا سازمانی بیرونی شده است و من در نوشتن ان نقش داشته ام، بدون پروا و هیچ گونه هراسی ان را اعلام کرده ام، چون من برخلاف این انسان های معلوم الحال مشکوک در خارج کشور با اسم مستعار و هویت جعلی فعالیت نمی کنم. من یک فعال علنی بوده هستم و خواهم بود. فعالیت های مخفی زیادی انجام داده ام، اما همواره انسان های معتمد و نزدیک به خودم از جریان فعالیت های مخفی من در جریان بوده اند. زمانی که کسی در ایران جرات نداشت اعلام کند “چپ” است و همه ادبیات فاشیست های اسلامی و اصلاح طلبان جلاد را نشخوار می کردند، مردم در روز روشن من را به کومه له ربط می دادند، چون کمونیست بودن در فضای کردستان اتوماتیک به کومه له ربط پیدا می کرد. در دانشگاه مازندران همه من را به اسم حسن کومه له می شناختند و من هیچگاه واکنش منفی یا مثبتی به این مساله نداشتم. من برای کمونیسم با هویت واقعی خودم مبارزه کرده ام و رد پای من در مبارزات مخفی و علنی در کردستان ایران روشن است و هر کس در ایران با الفبای ادبیات مارکسیستی اشنا باشد، حتما یک یا دو مطلب از من خوانده است و یا اسم من به گوشش خورده است.

من هیچ کس را به خاطر پناه بردن به لودگی و پرت کردن اتهامات سخیف و دروغین به دادگاه بورژوازی نکشانده ام، چون اصلا این بیدادگاه را می خواهم براندازم. هر کس می تواند از من شکایت کند، ولی من جواب شکایت های قانونی را با مبارزه ی خیابانی و فشار از پایین خواهم داد. من مثل یک مجموعه ی معلوم الحال در خارج کشور ادم منزوی ایی نیستم که از انزوا به جاسوسی و بازگشت به اندیشه های رومانتی سیستی و یا مصرف بیش از حد تریاک و مواد مخدر دیگر پناه برده باشم. من هر جا بوده ام، هر جا رفته ام اولین کاری که کرده ام تشکیلات سازی کرده ام. در همین المان شاید تنها کمونیستی باشم از ایران که از تله ویزیون دولتی و غیر دولتی اش، تا روشنفکران برجسته ی مارکسیست و تا اساتید معتبر دانشگاه های المان و روزنامه های سراسری و محلی بشناسند. تمام نهادهای امنیتی المان هم من را می شناسند. البته لازم است اشاره کنم تنها کمونیست ونه تنها “فعال” “سیاسی”، چون امثال مینا احدی را به خاطر لابیگری هایش با رسانه های فوق ارتجاعی المانی، اغلب می شناسند.

من کمونیستم و همه جا آشکارا، بدون هیچ واهمه یی حتی نزد پلیس امنیتی و سرکوبگر دولت های اروپایی اعلام کرده ام که کمونیستم. به خاطر کمونیست بودن فشارها و مشقات زیادی را در زندگی ام تجربه کرده ام و از جانب اراذل و اوباش و لمپن های بی سر و پا همواره مورد حمله و هجوم قرار گرفته شده ام، اما هیچ گاه عقب نشینی نکرده ام و تا ابد هم نخواهم کرد. هر چقدر اوباشی که کنترل شان دست دیگران است، به من بیشتر حمله کرده اند، انزوای خود را بیشتر تجربه کرده اند. نمونه ی روشن ان حملات شخصی اعضای کومه له و حزب کمونیست کارگری بود. همه ی انان سرشان بدجوری به سنگ خورد و انچنان پشیمان شدند که اگر پشیمانی دم داشت، الان همه مثل میمون با دم در شهرهای اروپا راه می رفتند.

نمونه ی اخر ان هم حمله ی یک هئیت دو نفره ی موسوم به “کمسیون” متشکل از دو نفر معتاد صفر که به خاطر مسائل امنیتی از محفل تروتسکیستی مازیار رازی اخراج شده بودند، بود. انتشار یک پی دی اف شصت و چند صفحه یی و کروکی کشیدن و به دنبال ان تایپ یک مصاحبه ی صوتی و انتشار ان به صورت پی دی اف از جانب این کمیسیون دو معتاد (بهروز رضوانی و یاشار آذری) نه تنها باعث انزوای بیش از پیش انان شد، بلکه بساط خنده ی رفقای زیادی را فراهم کرد و هنوز خیلی از رفقا شب ها دیر وقت به من زنگ می زنند و به این مساله می خندند.

بارها صفحات فیس بوکی من که به اسم خودم و با هویت و عکس و مشخصات خودم هستند، توسط اوباش فاشیست، اصلاح طلب، سوسیال فاشیست ها، وزارت اطلاعات، جریان راستگرای المانی، نیروهای ناسیونالیست کورد و اوباش نزدیک به اکس مسلم و جریانات فاشیستی مشابه به فیس بوک ریپورت شده اند و همین الان تا یک ماه دیگر نمی توانم نه  در فیس بوک کامنتی بنویسم، نه چیزی را لایک و شر کنم و نه اصلا پست بگذارم. تیم اوباش سکسیست دور و بر نگین بانک و مهرنوش موسوی ظاهرا این بار فیس بوک من را ریپورت کرده است و وقتی خودم به فیس بوک دسترسی ندارم، سعی می کنند برای من دادگاهی مجازی بدون حضور “متهم” بگذارند و من را تخریب کنند، اما کور خوانده اند. با دخالت یک کمیته ی ضد جاسوسی از داخل، کمیته یی که ظاهرا به اطلاعاتی دسترسی پیدا کرده است، که من شخصا هیچ وقت در زندگی ام نشنیده بودم، بساط محفل معلوم الحال فمینیست های ساقدوش را بدجوری به هم ریخته است. من در مورد صحت یا عدم صحت مطالبی که این کمیته ی ضد جاسوسی منشتر کرده است، اطلاع دقیقی ندارم، اما بخش زیادی از مسائلی که توسط این صفحه منتشر شده است، مدت ها پیش به گوش من هم خورده بود، ولی من بنا به دلایل کاری و مشغله های خانوادگی و فکری از بغل این مسائل گذشته بودم. الان که این مسائل به دنیای مجازی کشیده شده است، من هم به خودم حق می دهم که از تمام کسانی که دور و بر تیم نگین بانک جمع شده اند، هویت واقعی خود را به جامعه بنشاسانند، وگرنه من با انسان های فیک و شخصیت های مشکوکی که پشت یک صفحه ی اینترنتی قایم شده اند، کوچکترین بحثی ندارم. هر کس در برخورد به مسائل سیاسی از روی منافع حقیر خود عمل کند، یک شارلاتان است. او جزو اوباش است. نگین بانک به معنی واقعی کلمه شارلاتان است. من به شخصه یک بار با او در مورد شخصی که نه یک بار، بلکه دهها بار برای یک رفیق زن مزاحمت درست کرده بود، صحبت کردم ولی نگین بانک به سبک ساقدوش ها تلاش کرد پا درمیانی کند و اخر سر اعلام کرد که من چنین برداشتی نداشتم که م ح سکسیست باشد و باعث اذیت و ازار کسی شده باشد. مساله تنها منفعت حقیر فردی برای جذب م ح و وارد شدن به فضای عاطفی با او بود. این رفیق زن ما که توسط م ح براش مزاحمت ایجاد شده بود، به شخص من اعلام کرد که این ادم (کسی که از جانب نگین بانک) حمایت می شد، به حدی خطرناک است که می ترسم بهم تجاوز کنه و بعد من را بکشد! بماند! این میزان از حقارت، دورویی، شارلاتانیسم، لودگی تنها می تواند در شخصیت کسی جمع شود، که همچون گاوی وسط جوی آب از دو طرف جوی اب بچرد. به تعبیر دیگر هم مسافرت های سالانه اش را در اصفهان و کنار دریای خزر بگذراند و هم در خارج کشور از “ازادی” های فردی اروپا برای پیدا کردن پناهجویان و استفاده ی بزاری از انان برای منافع شخصی بهره بگیرد.

این اوباش هر ادعایی که داشته باشند، نافشان به حزب کمونیست کارگری ایران وصل باشد یا به وزارت اطلاعات و یا سازمان های فاشیستی اروپایی و نهادهای سرکوب وابسته به دول مرتجع راستگرای اروپایی، نمی توانند من را از این طریق به سکوت وادار کنند. شما هزار بار هم صفحات فیس بوکی من را ریپورت کنید، باز هم در جای دیگر و به شکل دیگر علیه تان خواهم نوشت و وادرتان می کنم که اعلام شکست کنید. همان طور که مینا احدی بعد از یک شکست مفتضحانه خود را به افسردگی زد و سه ماه دنیا بیزنس “سیاست” را ترک کرد و به قول خود در تخت افتاد.

مهرنوش موسوی در اوج وقاحت اعلام می کند که من از مینا احدی معذرت خواهی کرده ام و وقتی او ازم شکایت کرده است، ادعاهای خودم را پس گرفته ام. این دروغ محض است. پستی که همان سال در فیس بوک نوشته ام هنوز موجود است. وکیل مینا احدی همان هنگام با شماره ی ناشناخته به من زنگ زد و وقتی مشاهده کرد که کمک سرخ المان با تمام قدرت در کنار من و علیه اکس مسلم است و من مجموعه ی زیادی امضای فعالین سرشناس اروپایی و ایرانی را جمع اوری کرده بودم و اعلام کرده بودم که با صد نفر در دادگاه شرکت خواهم کرد، به شیوه یی کاملا دیپلماتیک با خواهش و تمنا از من درخواست کرد که برگه یی که برای من می فرستد را امضا کنم و دیگر دست از تبلیغات علیه اکس مسلم بردارم. من بهش اعلام کردم که تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم چیزهایی که منشتر کرده ام را حذف کنم، چون هم اکنون بر این عقیده هستم که این مسائل واقعی اند و گذر زمان و نشست های پیاپی خانم احدی با جریانات اولترافاشیستی دور و بر یک روزنامه ی راسیستی به اسم بیلد واقعیت گفته های من را برای همگان روشن کرد.

از ان زمان به بعد هم بارها علیه حزب کمونیست کارگری و اکس مسلم نوشته ام و این جریان را در جبهه ی فاشیسم قرار داده ام، چون خودش به انجا تعلق دارد و من کشف و افشاگری نکرده ام. اکس مسلم وحزب کمونیست کارگری با افتخار تعلق خود را به این جبهه اعلام کرده و می کند.

مهرنوش موسوی و کسانی که دور یک هسته ی معلوم الحال” فمینیست” سکسیست و ساقدوش های امروزی هستند و ادعا می کنند که صفحه یی که علیه انان افشاگری کرده است، متعلق به من است، می توانند به دست اندرکاران روزنامه ی بیلد و سازمان های جاسوسی و انتی کمونیست یعنی بازماندگان عشیره ی فاشیستی گهلن مراجعه کنند و از من شکایت کنند، تا به حقیقت برسند.

من اگر تاکنون در فیس بوک چیزی را علیه این اوباش منتشر نکرده ام، به خاطر این نیست که از انان می ترسم، بلکه به این خاطر است که به هیچ وجه علاقه و وقتی برای وارد شدن دنیای این خوک صفتان را ندارم و همزمان هم تمام صفحات فیس بوکی ام ریپورت شده اند و من اصلا وقت پرداختن به لودگی این اوباش لمپن سکسیست که با سکسیست ترین ادم ها سر و کار دارند را ندارم. آنجا که سکسیسم به نفع انان است با سکسیست های لمپنی همچون پدرام نواندیش که به خاطر تلاش برای تجاوز به یک خانم از حزب حکمتیست با اردنگی بیرون انداخته شده است، همنوا می شوند و یا خانم نگین بانک با یک سکسیست به اسم م ح که به خاطر مزاحمت های پیاپی برای یک رفیق زن از طرف تعداد زیادی از رفقای نزدیک به ما سرزنش شد، “لاس” “سیاسی” می زند. همین خانم نگین بانک که امروز شیپور را از سر گشادش می نوازد، یک شایعه ی دروغین از یک موجود معلوم الحال را در مورد تجاوز در منجنیق را تبدیل به تکیه گاهی برای تعرض به کمونیست ها و لو دادن اطلاعات تشکیلاتی سازمان های چپ به پلیس می کند، اما خود مدام در حال دفاع از سکسیست هایی است که به طور واقعی در تلاش برای تجاوز به زنان بر امده اند. این سیاست یک بام و دو هوا تنها می تواند منشاء در اوج شارلاتانیسم داشته باشد و هیچ ربطی به “مبارزه” ی “فمینیستی” با سکسیسم ندارد. این خودش اوج بازتولید سکسیسم از جانب زنان مدعی “فمینیسم” است.

من شخصا هیچ سمپاتی ایی به “چپ” هایی همچون اکثریت اعضای منجنیق که از جریانات اصلاح طلبی و سبز می ایند، نداشته و ندارم و همواره انان را به عنوان عناصری اپورتونیست که یک روز به اصل خود باز می گردند، نگاه می کنم. کامنت های فراوانی که در صفحه ی نگین بانک رد و بدل شده اند، به خوبی به ما نشان میدهد که نگین بانک از رگ گردن به جمهوری اسلامی نزدیک تر است و اگر حتی فرض را بر این بگیریم که او به خاطر منافع شخصی اش، هیچ همکاری مستقیم با رژیم فاشیست ایران ندارد. مواضع بوقلمونی او هیچ ربطی به چپ ندارند. من مدرکی همچون فیش حقوقی و دریافت حقوق به خاطر لو دادن اطلاعات نیروهای اپوزیسیون به پلیس ایران از او ندارم، اما اگر هم نافش به ناف رژیم ایران وصل نباشد که تاریخا خانوادگی بخشی از جنایتکارترین لایه های حکومت ایران بوده و هستند. با قرار دادن این کامنت ها و فعالیت های او در تویتر در کنار هم می توان به راحتی ثابت کرد که مواضع او نه در خدمت ترقی خواهی چپ گرایانه، حتی از نوع خبیث ترین ایدئولوژی چپ، بلکه در خدمت رژیم ایران است و تمام تلاشش در همین کامنت ها در راستای کد دادن به پلیس است، وگرنه چه دلیلی دارد مسائل کاملا محرمانه و درون گروهی همچون برگزاری کلاس های تئوریک را علنی کند و یا کسانی که با او در یک گروه کاملا مخفی کار می کردند، را به طرق مخفی علنی کند. این در حالی بوده است که نگین بانک و همراهش آرمان کوشا (یک معلوم الحال با اسم مستعار، که خودش هم نمی داند چیکاره است) بیش از هر کسی در گروه هایی که شرکت کرده اند، بر پرنسیپ کار “مخفی” و عدم بیرونی کردن اطلاعات درون گروهی تاکید گذاشته اند!!

نگین بانک می تواند به همراه رهبرش ایرج مصداقی به هر دادگاهی مراجعه کند و شکایت کند، او بازنده خواهد بود، چون ما ان موقع دادگاه را ناچار می کنیم که تمام پیام هایی که او با دیگران رد و بدل کرده است را زنده کند و به عنوان مدرک جرم علنی کند.

در اخر می توانم اعلام کنم که هر کس می تواند از ادبیات مقالات من به هر شکلی که دوست دارد، بهره بگیرد یا مقالات من را بدون یا با ذکر منبع استفاده کند. من هدفی جز تبدیل کردن کمونیسم به یک جنبش اجتماعی رادیکال و قوی، به یک هژمونی ضد هژمونی طبقه ی حاکم و به یک جریان برای تغییر رادیکال و انقلابی وضع موجود ندارم و لذا نه از تهدید و افشاگری کسی هراس داشته و نه خود با اسم دیگری علیه هیچ کس افشاگری می کنم. این شما هستید که با جامعه روراست باشید و با اسم و مشخصات واقعی خودتان در خارج کشور به سازمان های سیاسی نزدیک شوید. هر کس به ایران رفت و امد کند و فعالیت علنی سیاسی در خارج کشور داشته باشد، حتما باید ریگی به کفش داشته باشد، مگر اینکه طرف دانشجو باشد و با ویزای دانشجویی اینجا یک سری فعالیت مخفی داشته باشد و تنها با ادم های محدودی سر و کار داشته باشد.

هر کس ادعای بحث سیاسی و تئوریک دارد، می تواند به صورت متمدنانه از من درخواست گفتگو کند و من جوابش را می دهم، هر کس لودگی کند، با زبانی بدون هیچ گونه سازش تار و مارش می کنم. چشم در برابر چشم، قهر در برابر قهر!

حسن معارفی پور

هایدلبرگ آلمان

27.05.2020

سوسیالیسم علیه تئوری توطئه

هر میزان از تنفر ما از بورژوازی دلیلی ندارد، که ما به تئوری توطئه علیه این سیستم پناه ببریم. تئوری توطئه مثل شبه علوم بورژوایی و مذهب بر پایه ی فاکت و برهان عقلانی بنا گذاشته نشده است. ما نمی توانیم تنها بر اساس یک سری حدس و گمان در مورد ویروس کرونا اعلام کنیم که بورژوازی غرب یا ایالات متحده ی امریکا این ویروس را تولید کرده است و به جان بشریت انداخته است. وقتی جنایتکارترین جنایتکاران معاصر مانند رئیس جمهور فاشیست برزیل بولسنراوو، متحد جنبش های فاشیستی در سطح جهانی و سرمایه ی مالی، شخصیتی سوپر راست و خون اشامی مثل فریدرش مرتز مولتی ملیونر راست گرا و فاشیست از حزب سوسیال مسیحی المان به این ویروس کشنده گرفتار می شوند، نمی تواند مساله یی ساختگی توسط خود بورژوازی جهانی و امپریالیسم باشد. چه لزومی دارد امپریالیست ها متحدان خود را قتل عام کنند، وقتی همین متحدان به بهترین شکل ممکن سیاست سرمایه ی مالی و صنعتی امپریالیستی و در کنار آن سازماندهی جنبش های فاشیستی جهانی را به پیش می برند، بکشند؟ مساله این است که ویروس ها مدام در حال تغییر و تکامل هستند و بخشا منقرض می شوند، همانطور که انسان در گذشته تکامل پیدا کرده است و در شرایط امروز دارد به سمت انقراض می رود.
من همیشه برای اثبات هر ادعایی، این ادعا چه از جانب مارکس، چه عیسی مسیح و چه هر کس دیگری طرح شده باشد، به مدارک و شواهد و برهان های عقلانی قوی و کافی نیازمندم، تا بتوانم ان ادعا را باور کنم و از ان دفاع کنم. واقعیت این است که علوم بورژوایی در بسیاری از مواقع انچنان امیخته به کثافت و منفعت است، که شبه علم به جای علم نشانده می شود و برهان عقلانی جای خود را به پروپاگاند و نوعی تهییج احساسی و احمقانه ی ژورنالیستی می دهد. مساله ی قدرت دولتی برای به حقانیت نشاندن یک ادعا و استخوان لیسی روشنفکران خودفروش بورژوازی را به این شبه علوم بورژوایی و فیک اضافه کنید، تا بدانید که جامعه تا چه درجه یی سقوط کرده است.
مساله برای ما روشن است. ما کمونیست ها از منطق، عقلانیت، برهان عقلانی و کافی دفاع می کنیم و در مقابل شبه علوم فیک ایستاده و می ایستیم. این شبه علوم اگر توسط یک کمونیست هم تولید و بازتولید شود، باید به شدت با ان مبارزه شود. ما نیازمند دانش و نه شعار هستیم. بدون اگاهی و خوداگاهی می توان هر خزعبلاتی را باور کرد. رسیدن به اگاهی و خوداگاهی از مرحله ی پیچ در پیچی می گذرد که هگل ان را به بهترین شکل ممکن در فنومنولوژی روح توضیح داده است. اگاهی ایی که بر اساس مشاهده ی صرف تولید می شود، اگاهی نیست بیگانگی است، این بیگانگی از اگاهی تنها زمانی تبدیل به اگاهی (خودآگاهی) می شود که در یک پروسه ی جنگی بین مرگ و زندگی بتواند خود را از سطح به عمق رسانده و حقانیت خود را ثابت کند. برای این کار سوژه لازم است علاوه بر مشاهدات سطحی دست به انتزاع بزند. بدون انتزاع فهم مسائل بسیار پیچیده خواهد بود. فلسفه ی تاریخ روح که هگل ان را بازگشت روح به سوی خود می خواند، توسط مارکس به شیوه ی ماتریالیستی در دستنوشته های پاریس نقد و بررسی شده است و مارکس این پروسه را پروسه ی بازگشت انسان بیگانه به خود می خواند، تا بتواند از بیگانگی خود رها شود. سوالی که برای من پیش میاید و جلو مارکسیست ها و هگل گرایان می گذارم این است، که ایا در یک مرحله از تاریخ می توان از وجود انسانیت صحبت کرد؟ ایا اصلا در گذشته انسانیت در سطح عمومی وجود داشته است؟ ایا بازگشت به انسانیت مورد نظر مارکس و رهایی از بیگانگی، بازگشتی ارتجاعی به گذشته یا جامعه ی “بی طبقه” ی دوران ماقبل برده داری است؟ بی گمان تا آنجا که من فهمیدم، مارکس چنین منظوری نداشته و به هیچ وجه با رمانتیسیست ها همسو نبود، اگر چه او اوایل در دوران نوجوانی از طریق پدرزنش با سوسیالیست های خیالپرداز اشنا شده بود و به شدت به رمانتیسیسم علاقه مند بود و تا آخر عمر رمان های بالزاک و دیگر مرتجعین را می خواند و به آن علاقمند بود، اما قبل از این دوران مارکس برای عیسی مسیح شعر می نوشت و در دفاع از مسیحیت مقاله می نوشت. هدف من از باز کردن این بحث بازگشت به دوران نوجوانی و جوانی مارکس نیست، بلکه مبحثی است که در دستنوشته های پاریس توسط مارکس مطرح می شود، اما ناکامل باقی می ماند. دستنوشته های پاریس سال ها بعد از مرگ لنین و بعد از انتشار کتاب تاریخ و اگاهی طبقاتی پیدا می شود. این دستنوشته های مارکس به هیچ وجه برای انتشار نوشته نشده بودند، اما انتشار ان سوالاتی را در ذهن هر خواننده ی ایجاد می کند، که یافتن جواب ان بدون خواندن کل هستی شناسی حیات اجتماعی لوکاچ غیر ممکن است.

زیبایی شناسی مرگ

در این مطلب به طور خلاصه به بررسی زیبایی شناسانه ی مرگ می پردازم. مرگ در کشورهای اسلامزده نه یک اتفاق طبیعی، حادثه یی که برای هر کس دیر یا زود اتفاق می افتد، بلکه بیشتر محملی برای پیچاندن مردگان در هاله یی از مقدسات و توهمات عرفانی و مذهبی است. مرده پرستی نقطه مقابل زنده کشی نیست، بلکه عین زنده کشی است. انسان ها تا زمانی که زنده اند، در جوامع ما کمترین ارزشی ندارند، اما به محض اینکه می میرند، قهرمان می شوند. برایشان تاریخ جعلی درست می کنند. وقتی از لمپن ها قهرمان ساخته می شود و هزاران نفر بر سر قبر یک آدمکش سکسیست مثل احمد ایرانی موسوم به احا چته (راهزن) در مریوان حاضر می شوند و بر روی جنازه ی متعفن این آدمکش قاتل اشک می ریزند، باید متوجه شد که یک جای کار می لنگد. مساله این است که مناسبات اجتماعی در جامعه ی ما آغشته به خرافات دین اسلام و مذهب شیعه و سنی و غیره است و این خرافات انچنان بر روی زندگی انسان ها تاثیر گذاشته است، که مرگ انسان را تبدیل به قهرمان می کند.
در جوامع غربی برعکس مرگ به عنوان یک پدیده ی کاملا طبیعی همچون افزایش سن، پیری و غیره در نظر گرفته می شود و همین مساله باعث می شود که انسان ها در هنگام خاک سپاری عزیزانشان تا حدود زیادی واقع بینانه به اشتباهات و نقاط مثبت و منفی شان اشاره کنند و به جای گریه و زاری و خودزنی با هم دیگر یک استکان مشروب بنوشند.
من به شدت از شرکت در مراسم ختم و “فاتحه خوانی” و خاکسپاری دوری می کنم، نه به این خاطر که جان انسان ها برایم مهم نیست، بلکه به این خاطر که تحمل فضای وداع با مردگان را ندارم. بسیار سخت است زمانی که یک عزیزی را از دست می دهی و دیگر مطمئنی هیچ وقت او را نخواهی دید، جنازه ی او را به قبرستان همراهی کنی و خاکسپاری او را مشاهده کنی.
مساله یی که مرا وادار کرد با تمام مشغله های شخصی و سیاسی این یادداشت را بنویسم، مرگ فریبرز رئیس داناست. من فریبرز رئیس دانا را دورادور می شناختم و از مرگش بسیار ناراحت شدم، هرچند هیچ وقت او را از نزدیک ندیده بودم، ولی با مواضعش اشنایی داشتم و همیشه او را در جناح راست جنبش کارگری (سوسیال دمکراسی غیر انقلابی) قرار می دادم. او بی گمان دلش برای کارگران می سوخت و انگیزه های هومانیستی داشت، اما سیاستی که او دنبال می کرد، در عمل در تقابل با رهایی کارگران از کار مزدی و بردگی بود. او از قانون اهنین دسمتزدهای لاسال دفاع می کرد و زمانی که محمد قراگوزلو شخصیت شناخته شده ی جنبش کارگری ایران، کتاب “کیفر خواست دستمزد” را نوشت و حداقل حقوق پنج میلیونی را مطالبه یی کاملا رئالیستی در مبارزه ی روزمره ی کارگران برای عبور از خط فقر قلمداد می کرد، رئیس دانا و هم فکرانش پرداخت حقوق 5 میلیون تومانی به کارگران را مطالبه یی اتوپویستی قلمداد کرده و از حقوق دو میلیونی صحبت می کردند. ادعای انان شبیه نظریات لاسال و مالتوس بود. لاسال به مثابه ی یک سوسیالیست مالتوسیانیستی از قانون اهنین دسمتزدها و ضرورت پایین نگه داشتن دستمزدها تا جایی که برای “دولت مقرراتی” مورد نظر بیسمارک ممکن بود، دفاع می کرد و افزایش دستمزد را به ضرر جنبش کارگری می دانست. فراتر از ان لاسال مساله ی رفاه را قومیزه می کرد و معتقد بود که اگر رفاهی هم صورت بگیرد باید برای “نژاد” آلمانی و نه پناهجویان و فراریان باشد. اینکه امروز فاشیست های نژادپرستی مانند تیلو سارازین به عنوان یکی از طرفداران سر سخت لاسال در حزب سوسیال دمکرات المان پناهجویان و مسلمانانی که به المان می ایند، را انگل و وحشی می خواند و از پایان المان صحبت می کند و همزمان خود را لاسالیست می داند، نباید زیاد جای تعجب باشد. ادعای رئیس دانا این بود که بارآوری کار در ایران به حدی پایین است، که بورژوازی ایران قدرت پرداخت حقوق ۵ میلیونی را به کارگران ندارد. دولت امپریالیستی ایران در کشورهای مختلف منطقه از طریق سودهای کلان شرکت نفت، بنیاد مستضعفان و بانک سینا مشغول جنگ است و بودجه های چند صد میلیون یورویی به سپاه قدس اختصاص می دهد، ولی همین بورژوازی نمی تواند دستمزدهای معوقه ی کارگران را پرداخت کند، چون به قول رئیس دانا بارآوری کار در ایران پایین است! عجبا! اگر مالتوس و لاسال زنده می شدند، بی گمان با شنیدن این نظریات خودکشی می کردند.
مارکس و انگلس هنگامی که لاسال بر سر یک دوئل احمقانه به خاطر معشوقه ی زیر سنش کشته شد، چند نامه ی کوتاه به همدیگر می نویسند که در این نامه ها ضمن اشاره به اینکه لاسال را به تمسخر گرفته و می گویند “لاسال به درک واصل شد، انطور که شایسته ی او بود”، اعلام می کنند که لاسال هیچ گاه رفیق و همفکر انان نبود، ولی دشمن مشترک زیادی داشتند.
حالا ما اعلام می کنیم که رئیس دانا از لحاظ فکری ذره یی از لاسال “مترقی” تر بود و به خاطر دوئل هم کشته نشد و برای مرگش اظهار تاسف می کنیم، چون دشمن مشترکی به اسم جمهوری اسلامی داریم. این اما تنها بخشی از قضیه است. اگر ما یک دشمن مشترک به اسم جمهوری اسلامی داریم، به عنوان کمونیست و طبقه ی کارگر دشمنان رنگارنگ دیگری داریم که در قالب دوست خود را به ما نزدیک می کنند، ولی در حقیقت سیاست دشمن را به پیش می برند. یکی از این دشمنان قسم خورده ی کمونیست ها که در شرایط امروز ایران به خاطر نداشتن چشم انداز پروتستانتیزه کردن رژیم ایران، تا حدودی رادیکالیزه شده است، سوسیال دمکراسی با تمام جناح های ان است. اگر در گذشته حزب توده و بعدها احزاب و جریاناتی مانند حزب دمکرات کردستان ایران نماینده ی سوسیال دمکراسی شدند، امروز جریان سوسیال دمکراسی ایران لیبرال های برگشتی ایی همچون رئیس دانا، پرویز صداقت، محمد مالجو و نیچه گرایان برگشتی همچون مراد فرهادپور هستند. بی دلیل نیست که خط امثال پولانزانس، کارل پولانی و دیگر سوسیال رفورمیست ها در ایران تبلیغ می شود و کتاب های این سوسیال دمکرات های رفورمیست و رادیکال در سطح وسیع تبلیغ می شوند.
کانت در جایی می گوید اگر کسی از روی نیت خیر دست به یک امر شر بزند، باز هم یک مجرم است، اما اگر کسی با انگیزه های خبیث دست به یک امر خبیت بزند او به تمام معنا مجرم است. حالا ما فرض می گیریم که دفاعیات رئیس دانا و همفکرانش از خط اهنین دسمتزدها از روی ساده لوحی و با نیت “خیر” بوده است. ایا بازدهی این سیاست خبیث ضد کارگری به ضرر طبقه ی کارگر نیست؟ ایا کارگران در این شرایط به خاطر این موضع گیری ها خسارت فراوانی نمی بینند؟ چرا؟
جورج لوکاچ در مجموعه مقالاتی که به اسم “تزهای بلوم” منتشر شده است، در بخشی مربوط به فلسفه ی اخلاق موضعی را می گیرد که از نظر من از هر گونه موضع گیری مارکسیستی در زمینه ی فلسفه ی اخلاق دقیق تر است و من خود را پیرو این خط و مشی می دانم. او می گوید که هر کس با تصمیمات فردی خود می تواند کاری را بکند که به ضرر یا به نفع جامعه باشد. زمانی که من به مثابه ی یک فرد تصمیم می گیرم رفورمیسم را اگاهانه یا ساده لوحانه تبلیغ و ترویج کنم، در واقع قانون اخلاقیات مارکسیستی را زیر پا گذاشته و به طبقه ی کارگر خیانت کرده ام و لذا مجرم هستم.
در نهایت می توان به حال کسانی که به شکل پوپولیستی و ساده لوحانه تصمیم گرفته اند، به خاطر مسائل مرامی و اخلاقیات پیش پا افتاده، تمام تفاوت های بنیادین سوسیالیسم و کمونیسم را با سوسیال دمکراسی در هاله یی از ادبیات سوپر پوپولیستی، مرده پرستانه و زنده کشانه خط خطی کنند، تاسف خورد. آنان ماهییت واقعی خود را نشان می دهند. می توان به دلایل شخصی و نه الزاما سیاسی و تئوریک از مرگ کسی ناراحت شد، همانطور که من از مرگ رئیس دانا غمگینم، اما این حق را هیچ کس ندارد که او را به عنوان رهبر رادیکال، انقلابی و کمونیست جنبش کارگری جا بزند. هر کس این کار را بکند، دست به رویزیونیسم در تاریخ زده است و این خلاف منطق و عقلانیت است. این واقعا از نقطه نظر فلسفه ی اخلاق مارکسیسم یک جرم سنگین است و باید در مقابل ان ایستاد.
مساله ی دیگر این است که سوسیال دمکراسی در اگر رادیکالیزه می شود و اگر خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی می شود، به این خاطر نیست که تئوری های سوسیال دمکراتیک سرنگونی طلب یا انقلابی هستند. سوسیال دمکرات ها تاریخا مشاوران بورژوازی بودند. از اتو بائر، کائوتکسی و لاسال و کارل فوگت گرفته تا سران گور به گور حزب توده و سازمان اکثریت و رهبران حزب دمکرات کردستان، همیشه در سنگر ضد انقلاب علیه رهایی پرولتاریا و کمونیسم جنگیده اند.
به زندگان احترام بگذارید. زمانی که مردند دیگر احترام گذاشتن بی فایده است. انسان تا زمانی که زنده است لایق احترام و ارج نهادن است. تاریخ مردگان را به نفع منافع امروزتان جعل نکنید، چون انان اگر زنده بودند از خود دفاع می کردند و به شما می گفتند که انان طور دیگری می اندیشیدند. پوپولیست نباشید. پوپولیست بودن رگه های رومانتیستیسم و فاشیسم را در خود دارد، چه از نوع چپ و چه از نوع راست ان.
حرف نهایی من این است که نقد مردگان چوب زدن به مرده نیست. هدف من زدن فضای پوپولیستی و اخلاق گرایانه ی به شدت مرده پرستانه ی حاکم بر جامعه ی چپ ایران است. چپ باید با سنت های اسلامی و رفورمیستی تسویه حساب کند.
حسن معارفی پور
16.03.2020

علیه مارکسیسم مبتذل و عامیانه، علیه مارکسیسم اکادمیک

سخت ترین چیز برای یک انسان که بی منطقی احساسی را به عنوان منطق خود انتخاب کرده است، این است که از او بخواهی منطقی بیاندیشد. این مساله می تواند برای او کشنده باشد. این انتظار از انتظار کنار گذاشتن یک شاه از تاج و تخت سنگین تر است. آیا در تاریخ شاهی را دیده ایید که با زبان خوش تاج و تخت را کنار گذاشته باشد؟! من نمی شناسم، اگر کسی می شناسد معرفی کند.
مقایسه ی بالا شاید مقایسه ی خیلی جالبی نباشد، اما می تواند به فهم انسان ها از مسائل تا حدودی کمک کند.
تمام مردم جهان اگر با احساسات برای من برهان بیاورند، نمی توانند من را قانع کنند. من برای هر برهانی دلایل کافی و اثباتی می خواهم. شما می توانید صد دلیل احساسی و هزار توجیه برای اثبات یک برهان احساسی و غیرعقلائی بیاورید، من یکی را نمی توانید قانع کنید. یکی از مشکلات چپ ایران به طور عام نبود عقلانیت و اگاهی سوسیالیستی متکی بر دانش تئوریک، اما آغشتگی این چپ به شعار و احساسات ضد عقلائی است.
از خودم شروع می کنم و بعد یقه ی دیگران را می چسپم. ما در سطح ایران واقعا کمونیستی که اگاهی تئوریک داشته باشد و بتواند یک رابطه ی هارمونیک بین تمام اجزای “نظریات” خود و پراتیک روزمره و مبارزاتی اش برقرار کند، نداریم. اگر شما سراغ دارید به من هم معرفی کنید. ما با موجی پراکنده از انسان های چپی که هر کدام یک خرده اطلاعاتی که در ویکپدیا و وبلاگ های بی مایه ی چپ هم پیدا می شود، دارند، بدون اینکه دانش شان به اطلاعات عمیق تئوریک و برهان هایی که در تکمیل و نه نقض همدیگرند پایبند باشد، سر و کار داریم. عده ی دیگری کارشان شده ترجمه ی متونی از سایت های مختلف و ثبت و ضبط این متون به اسم خود، بدون فهم و درک ان.
مجموعه ی دیگری شب و روز در فیس بوک و دیگر رسانه های جمعی مشغول نشخوار ادبیات بی مایه ی ژورنالیستی هستند و به عنوان “پژوهشگر” و “ژورنالیست” کار می کنند.
وضعیت چپ در المان بهتر از این نیست. اینجا سیاست و فعالیت سیاسی تا حدود زیادی موسساتی شده است. احزاب سیاسی دقیقا شبیه کمپانی ها و شرکت ها هستند و در رقابت بر سر سود با هم در حال جنگند. اعضای این احزاب بیشتر شبیه کارمندهای بروکرات دولتی هستند، تا فعالین سیاسی و مبارزین خواستار رهایی انسان. این مساله شامل تمام احزاب چپ و راست می شود. ماکس وبر صد در صد حق داشت، زمانی که از تبدیل سیاست به شغل صحبت می کرد. البته مارکس و انگلس هم در مانیفست کمونیست پروسه ی تبدیل شدن کشیسشان و راهبه ها را به کسانی که فروشندگان نیروی کار بیان کرده اند و این پروسه ی موسساتی شدن را که توسط سرمایه داری به پیش می رفت، به خوبی مشاهده کردند.
مساله این است که با این فرم از فعالیت سیاسی به قول هاینریش هاینه گربه هم نمی توان کشت، حالا سرنگونی دولت بورژوایی پیشکش!
چپ اینجا منظورم جنبش کمونیستی و جریانات مشابه بخصوص انارشیستی است، به فکر قدرت سیاسی و به میدان امدن به عنوان الترناتیو نیست. او می خواهد همیشه یک اهرم فشار بماند. به توجه ی بورژوازی به خودش خیلی اهمیت می دهد. وقتی روزنامه ی کیهان شریعتمداری در مورد حزب حکمتیست می نویسد، رهبران این حزب از خوشحالی اشک شوق از چشمانشان سرازیر می شود. در آلمان هم دقیقا همینطور است و زمانی که سازمان اطلاعات امنیت المان در گزارش سالانه ی خود اسم انتی فا را میارد، در تظاهرات های انتی فاشیستی بیانیه ی سازمان اطلاعات و امنیت المان توسط بر و بچ انتی فا دست به دست می شود و همگی به همدیگر خبر می دهند که ب ان د (سازمان اطلاعات امنیت المان) انان را جدی گرفته است. تمام مبارزه ی جریانات چپ و کمونیستی و انارشیستی در ایران و المان نه تلاشی برای براندازی دولت بورژوایی و جایگزینی مناسبات تولید بورژوایی با مناسبات تولید سوسیالیستی در و براندازی مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و اجتماعی کردن پروسه ی تولید، بلکه تلاشی برای به رسمیت شناخته شدن به عنوان اهرم فشار است.
انانی که به انتظار انقلاب خودبخودی و سقوط دول بورژوایی به خاطر “گرایش نزولی نرخ سود” نشسته و استفراغ تئوریک می کنند، قبل از اینکه مارکسیست باشند، پوزیتویست هایی هستند که به خط ادوارد برنشتاین و نئوکانتی ها از خط مارکس نزدیک تراند.
به انتظار انقلاب نشستن و عدم گسترش اگاهی طبقاتی و سوسیالیستی در میان توده ها، نداشتن تئوری انقلابی برای دوران های ارتجاعی، سازمان پیدا نکردن در تشکیلات و تشکلات های محلی انقلابی مسلح به تئوری انقلابی در دوره های بحرانی، یعنی تسلیم فاشیسم شدن و با پای خود جلو دست قصاب رفتن.
انقلاب محصول پراتیک انقلابی توده هایی مردمی است که قدرت بالایی ها را به رسمیت نمی شناسند و برای پایینی ها برنامه ی سلبی و ایجابی دارند. یک انقلابی نمی تواند تنها در دوران های اعتلای انقلابات رادیکال انقلابی شود، او لازم است در اوج ناامیدی، در اوج ارتجاع، در اوج توحش و بربریت، در اوج رفاه و اسایش توده ها درون مناسبات سرمایه داری، انقلاب و تئوری انقلابی را تبلیغ و ترویج کند و بتواند رابطه یی هارمونیک بین مناسبات سیاسی خود به عنوان یک عنصر انقلابی و نظریات خود برقرار کند، در غیر این صورت ژاژخاییدن را هر اکادمیسینی که اثار مارکس را چند بار جدی خوانده باشد، بهتر از من و شمای مارکسیست بلد است. تفاوت ما به قول گرامشی با مارکس شناسان و اکادمیسین هایی که همچون خوره لای کتاب ها می چرخند تا به این نتیجه برسند که روش مارکس در کاپیتال نه منطقی تاریخی بلکه روش منطقی بوده است، در این است که ما مارکسیسم را زندگی می کنیم و انان با مارکسیسم خودارضایی تئوریک می کنند. حالا گیرم حق با این مارکس شناسان باشد و مارکس در کاپیتال روش منطقی را به پیش گرفته باشد، نه منطقی تاریخی. بازدهی این کشف “تئوریک” برای توده های کارگر چه خواهد بود؟
ناگفته نماند که بسیاری از متون بی دست و پای مارکس که تنها نکته برداری های خود او از کتاب ها و روزنامه های مختلف بود، توسط رفیق ژنرال ش، یاور و یار همیشگی اش، اموزگار ماتریالیسم پراتیک یعنی انگلس به صورت متن درامده است. اگر انگلس نبود، ما شاید هیچ وقت جلد دوم و سوم کاپیتال و نظریات مارکس در مورد ارزش اضافی را نمی توانستیم بخوانیم. تلاش برای متقاعد کردن یک انسان بی سواد که مارکس را هیچگاه نخوانده است، بسیار اسان تر از متقاعد کردن یک شارلاتان اکادمیک است که نه تنها با یک سری متون انتزاعی سر و کار دارد. این در حالی است که همین منتقدان انگلس، کسانی که به دنبال گرفتن خطای تئوریک از انگلس هستند، انچنان در مسائل رفاقت با سوسیال دمکرات های امروزی غرق هستند، که گاو اهن را در چشم خود نمی بینند ولی مژه را در چشم دیگران می بینند.
کسی که در تمام عرصه ی های زندگی مبارزاتی اش نتواند هارمونی برقرار کند، نمی تواند انسان قابل اتکایی برای فعالیت انقلابی باشد.
بین سوسیالیسم و بربریت راه سومی وجود ندارد. این را لوگزامبورگ، مزاروش، ولفگانگ ابندروت و مارکسیست های برجسته ی دیگری گفته اند

حسن معارفی پور

مذهب و دولت چگونه “دیالکتیک” طبیعت را به نفع خود بهره برداری می کنند؟

مقدمه
در اینجا مجموعه یی از مطالبی که در سال های اخیر به مناسبت نوروز و سال نو میلادی و دیگر اعیاد نوشته ام را دوباره جمع آوری کرده و بدون کوچکترین تغییری منتشر می کنم. من به هیچ وجه علاقه یی به تغییرات محتوایی در متونی که در گذشته نوشته ام ندارم، چون این مطالب برای من مطالب جدی هستند که در زمان خاصی نوشته شده اند و نشان از بلوغ یا عدم بلوغ فکری من در آن زمان است و از طرف دیگر پروسه ی تکامل فکری من در یک فاصله ی زمانی مشخص را نشان می دهند. من تا حدود زیادی به مسائلی که در گذشته نوشته ام، پایبند هستم و مطالبی که در شرایط حال می نویسم یا در آینده خواهم نوشت بدون شک از لحاظ کیفیتی بهتر از مطالبی خواهند بود که در گذشته نوشته ام. این مساله نشان می دهد، که من به عنوان یک انسان مثل هر کس دیگر روندی را طی می کنم که ممکن است گاها پروگرسیو و مترقی و بخشا رگرسیو(ارتجاعی)باشد.
در این هم نباید شک کرد که هر انسانی در عین تلاش برای از بین بردن تمام تناقضات در خود، هیچ گاه نمی تواند تضادها و تناقضات بین افکار و رفتار یا عمل خود را به صفر برساند. دلیل اینکه این تناقضات در ما تولید و بازتولید می شوند، را می توان در برخورد ما به عنوان سوژه و ابژه به خود و شرایط اجتماعی اطرافمان بررسی کرد. ما در مناسباتی زندگی می کنیم که سراپا از تضاد و تناقض تشکیل شده است. این مناسبات بر روی ما به عنوان سوژه و ابژه تاثیر می گذارند و رفتار و مناسبات ما با جهان اطرافمان را متاثر می کنند.
من همیشه به عنوان یک انسان انقلابی خلاف جریان و یک کمونیست به مسائلی که توده ی مردم دنبالش رفته و می روند، حساسیت دارم، چون تعقل را در توده متاسفانه ندیدم و نمی بینم. توده بیشتر از روی منفعت های انی دنبال مسائل می رود و از انجایی که اکثریت انسان ها در میان توده های کارگر و زحمتکش بری از آگاهی طبقاتی و سوسیالیستی، بری از دانش تاریخی، فلسفی و اجتماعی هستند، خود را از لحاظ فکری نقطه مقابل آنان می دانم، اما با تمام قدرت هم تلاش می کنم که منافع آنان را شکل آگاهی و تئوری ترجمه کنم و دوباره به آنان بدهم، تا بتوانند به آگاهی طبقاتی درست و نه آگاهی کاذب دسترسی پیدا کنند.
مساله یی که وجود دارد این است که بخش وسیعی از جریانات چپ و کمونیست ایرانی، نه جریانات مترقی بلکه جریاناتی به معنی واقعی کلمه پوپولیست و خلقی هستند و به هیچ وجه کاری نمی کنند، که دل توده بشکند و یا باعث آزردگی توده ها شود.
من خودم را با این جریانات بیگانه می دانم و به قول رزا لوگزامبورگ (زمانی که در زندان در مورد حزب سوسیال دمکرات المان بیگانگی خود را توصیف کرد) هر میزان به این جریانات سوسیال دمکرات نزدیک تر می شم، بیشتر احساس بیگانگی می کنم، چون آنان به معنی واقعی کلمه دنبال رهایی توده ها نیستند و همیشه دنباله روی مزه ی دهان توده ها و اجتماع هستند.
لازم است اینجا برای هزارمین بار به یک عده منطق ستیز اعلام کنم که من تمام زندگی خود را برای رهایی و خوشبختی انسان ها قربانی کردم و با تمام قدرت هر جا بودم مبارزه کرده ام، تا هیچ کس در سختی و بدبختی زندگی نکند و همیشه یار و یاور انسان های بی پناه و زحمتکش بوده ام و تلاشم این بوده که انسان ها اگر برای چند ساعتی هم بوده است خوشحال باشند. بنابراین اعلام اینکه مخالفت من با جشن های ملی، مذهبی، مخالفت با خوشحالی مردم است، شارلاتانیسمی بیش نیست

بقیه ی  متن را در پی دی اف بخوانید.

به مناسبت نوروز

.