تحلیلی مقدماتی در ارتباط با اعتراضات ایران

تا آنجا که به اعتراضات ایران از بیست‌و‌نهم دسامبر ۲۰۲۵، برمی‌گردد، باید تأکید کرد که این اعتراضات، نه پاسخی به فراخوان جریان فاشیست و ضدانقلاب وابسته به خاندان تاجدار پهلوی ــ یعنی سامانه‌ی حامی رژیم فاشیست صهیونیستی اسرائیل ــ بلکه محصول شرایطی بحرانی و لاینحل در چارچوب سیاست روز جمهوری اسلامی و جریان‌های بورژوایی اپوزیسیون پرو غرب است. این اعتراضات محصول نوعی استیصال و در عین حال بن‌بست سیاسی بورژوازی است.

بحرانی که جمهوری اسلامی، به‌عنوان دولتی اقتدارگرا، فاشیستی و نماینده‌ی بورژوازی ایران، با آن دست‌و‌پنجه نرم می‌کند، بحرانی چندبعدی و چندجانبه است. از یک سو، این دولت به دلایل تاریخی و عقب‌ماندگی اقتصادی و تکنولوژیک، در مقایسه با دولت‌های بورژوایی غربی و کشورهای موسوم به جهان دوم، در موقعیتی به‌مراتب عقب‌تر قرار دارد. این واقعیت را می‌توان به‌روشنی در مقایسه‌ی تولید ناخالص داخلی ایران با کشوری مانند آلمان، با جمعیتی تقریباً مشابه، مشاهده کرد؛ جایی که تولید ناخالص داخلی ایران حدود یک‌دهم آلمان است. به تعبیر دیگر، درآمد ناخالص ملی آلمان ده برابر ایران است. این در حالی است که حتی در آلمان نیز با بحران مسکن، بی‌خانمانی، دستمزدهای زیر خط فقر، تورم افسارگسیخته و فقر گسترده در میان بازنشستگان روبه‌رو هستیم.

کشوری مانند آلمان، از یک‌سو، دارای سابقه‌ی دیرینه‌ی استعمار است و از طریق غارت منابع طبیعی دیگر سرزمین‌ها، بهره‌کشی از مردمان دیگر، استفاده از نیروی کار ارزان و کار رایگان بردگان، و ترکیب ارزش اضافی مطلق و نسبی، به سطوحی از فوق‌انباشت دست یافته است که به‌مراتب فراتر از آن چیزی است که در کشوری مانند ایران وجود دارد. با این حال، حتی چنین کشوری نیز حاضر نیست زندگی‌ای واقعاً انسانی و شایسته برای کارگران و بازنشستگان خود فراهم کند. اگر دولت‌هایی مانند آلمان در دوره‌های بحرانی تاریخی، به‌دلیل ترس از تکرار انقلاب‌های سوسیالیستی از کمون پاریس تا انقلاب اکتبر ناچار به عقب‌نشینی‌هایی موسوم به «انقلاب منفعل»، «سرمایه‌داری رفاهی» یا «دولت رفاه» شدند، این عقب‌نشینی‌ها نه از سر نوع‌دوستی، بلکه حاصل توازن قوای طبقاتی بود.

در مقابل، بورژوازی ملی ایران از همان آغاز، با اتکا به سرنیزه، چکمه، کودتا، ترور و خشونت عریان، و از طریق ترکیب ارزش اضافی مطلق (افزایش ساعات کار، بهره‌کشی بی‌رویه و سرکوب مطالبات کارگری) و ارزش اضافی نسبی (مدرنیزه‌سازی ابزار تولید بدون بهبود شرایط زیست کارگران)، و همچنین غارت منابع طبیعی، توانست به نفع لایه‌ای انگلی پیرامون حاکمیت، فوق‌انباشت‌هایی شکل دهد؛ هرچند این فوق‌انباشت‌ها، در مقایسه با کشوری کوچک چون آلمان، هم از نظر کمی و هم کیفی، به‌مراتب محدودتر بوده‌اند.

از این‌رو، اگر کشورهای مرفه‌تر اروپایی در مقاطعی به اعطای بیمه‌های بیکاری، بازنشستگی و حمایت‌های اجتماعی تن داده‌اند، این امر را به‌هیچ‌وجه نباید به حساب دست‌و‌دل‌بازی بورژوازی آن کشورها گذاشت. همان‌گونه که بیسمارک، این دیکتاتور غارتگر و کلونیالیست، صراحتاً در رایشستاگ اعلام کرده بود، سیاست «نان شیرین و شلاق» به‌صورت هم‌زمان، ابزاری برای مهار طبقه‌ی کارگر است. به بیان او، اعطای بیمه‌های اجتماعی بسیار ارزان‌تر از مواجهه با یک جنگ داخلی تمام‌عیار برای طبقه‌ی حاکم است. سیاست‌های پس از جنگ جهانی دوم در اروپا و آمریکا، از جمله نیودیل، نیز دقیقاً با هدف جلوگیری از الگوبرداری از انقلاب اکتبر و تکرار تجربه‌ی اتحاد جماهیر شوروی در کشورهای متروپل امپریالیستی اتخاذ شد، نه از موضع دفاع واقعی از منافع طبقه‌ی کارگر.

بسیمارک از یک سمت قانون ممنوعیت فعالیت‌ حزب سوسیال‌دمکرات کارگران آلمان را موسوم به قوانین سوسیالیستی در پیش گرفت و از طرف دیگر به بیمه‌های بیکاری، بازنشستگی و حوادث تن داد. اگر کسی امروز بگوید بیسمارک چپ بوده است، چون دولت اولیه‌ی رفاهی را شکل داده است.

از همین‌رو، کسانی که انقلاب منفعل بورژوایی و این عقب‌نشینی‌های حساب‌شده را نه حاصل ترس بورژوازی از قدرت طبقه‌ی کارگر، بلکه نتیجه‌ی «انجام تکالیف عقب‌مانده‌ی تاریخی» بورژوازی می‌دانند، هرگز نمی‌توانند نماینده‌ی موضعی کارگری باشند.

یکی از تفاوت‌های اساسی میان بورژوازی ایرانی و بخش‌هایی از بورژوازی اروپایی، تفاوت فرهنگی و تاریخی است. بورژوازی اروپایی، دست‌کم در برخی کشورها، محصول روندی پیچیده از انقلاب در اندیشه، گسست از جهالت قرون وسطایی و مبارزه با آریستوکراسی و کلیسا بوده و در مواردی مانند فرانسه، پرچمدار انقلاب و رادیکالیسم انقلابی شده است. این بورژوازی توانسته است متفکرانی چون روسو، دانته، فوریه، سن‌سیمون، روبسپیر، کانت، هگل، شیلر، گوته و هاینه را پرورش دهد. در مقابل، بورژوازی ایرانی عمدتاً مجموعه‌ای لمپن، کودتاچی، قداره‌کش و تروریست ــ از رضاخان تا خمینی ــ تولید کرده است. در ایران، ناف بورژوازی همواره به ناف زمین‌خواران بزرگ، لمپن‌ها و روحانیت وصل بوده و هست و حتی بورژوازی اپوزیسیون نیز تا مغز استخوان ارتجاعی، گذشته‌گرا و اقتدارطلب باقی مانده است.

در شرایط کنونی، بورژوازی حاکم و نهاد دولت، با تمام دستگاه ایدئولوژیک و هژمونیک خود، جایگاهش را در میان اکثریت جامعه از دست داده است. بحران‌های اقتصادی مکرر، طبقه‌ی کارگر را تا مرز گرسنگی مطلق رانده، خرده‌بورژوازی را به‌کلی پرولتاریزه کرده و طبقات میانی را، در اثر تحریم‌های طولانی‌مدت و تورم سرسام‌آور، به ورشکستگی کشانده است. در غیاب یک آلترناتیو رادیکال انقلابی، پناه بردن به اسطوره‌ها و همسویی با جریان‌های فاشیستی جایگزین مبارزه‌ی آگاهانه و سازمان‌یافته در چارچوب یک رئال‌پولیتیک انقلابی می‌شود.

در چنین وضعیتی، فاشیسم ــ به‌ویژه در قالب فاشیسم دیجیتال ــ در کمین است تا از دل مبارزات خودجوش و بی‌سازمان، هژمونی فاشیستی بسازد. اگر طبقه‌ی کارگر آگاه، متشکل و مسلح به آگاهی طبقاتی وارد میدان نشود، این خطر کاملاً واقعی است. شکست فاشیسم در ایران، به شکست هژمونیک اصلاح‌طلبی، اصولگرایی، جریان‌های بورژوا-لیبرال و سلطنت‌طلب گره خورده است. بدون شکل‌گیری یک بلوک تاریخی سوسیالیستی و آنتی‌فاشیستی، جنبش‌های خودبخودی و سوژه‌های منفرد فاقد آگاهی طبقاتی نه‌تنها به انقلاب منتهی نمی‌شوند، بلکه می‌توانند بستر زایش فاشیسم باشند.

جریان منحط و فاشیست پهلوی، فاقد توان سازمانی و میدانی مستقل است و به همین دلیل، بخش‌هایی از نیروهای بریده از حاکمیت عملاً نقش پیاده‌نظام آن را بر عهده گرفته‌اند. این جریان نه به‌عنوان یک اپوزیسیون جدی سرنگونی‌طلب، بلکه به‌مثابه پلتفرمی برای سفیدشویی نیروهای سابق حکومتی و بازتولید قدرت از درون نظام عمل می‌کند. تأکید مکرر رضا پهلوی بر «فروپاشی کنترل‌شده» و هراس از «هرج‌ومرج»، و نیز ارتباطات علنی او با نیروهای سپاه، بسیج و عناصر سابق اصلاح‌طلب و اصولگرا، تصادفی نیست. در چنین شرایطی، امکان آن وجود دارد که بخش‌هایی از حاکمیت، با جابه‌جایی چند مهره و همسویی با دولت‌های غربی و اسرائیل، خطر انقلاب سوسیالیستی را برای مدتی دیگر از خود دور کنند.

هایدلبرگ سی‌ام دسامبر 2025

ترانه علی‌دوستی، از روایت‌های فردی تا بن‌بست طبقاتی خرده‌بورژوایی و سرگردانی چپ‌های مستاصل

در این مقاله تلاش می‌کنم به شکل مارکسیستی به نقد و بررسی روایت ترانه علی‌دوستی، به‌عنوان یک سلبریتی، بپردازم و نشان دهم، گفتمانی که او نمایندگی می‌کند، چیزی جز بازتولید زندگی بیگانه و روزمره در شکلی کاملاً پست‌مدرنیستی در شکلی کاملا عامیانه نیست. اگر بخواهم تصویری واقعی و انتقادی از صحبت‌های ترانه علی‌دوستی ارائه دهم، لازم است به‌عنوان یک منتقد اجتماعی، مثل همیشه، برخلاف همسویی پوپولیستی با این روایت، با تابوهای ذهنی پیکریافته در اذهان سوژه‌های ایدئولوژیک برخورد رادیکال کنم و تا حدود زیادی این تابوها را بشکنم، تا مخاطب به جای نشخوار ابتذال عامیانه به سمت تامل و تعمق برود.

من بر این باورم که رئالیسم انتقادی، در مفهومی که لوکاچ از رئالیسم بسط داده است، تاکنون بهترین ابزار برای بازنمایی حقیقت پشت‌پرده‌ی واقعیت اجتماعی و عریان‌کردن جوهر پدیده‌هاست؛ اینجاست که رئالیسم انتقادی با روش دیالکتیکی پیوند تنگاتنگی با رئالیسم انتقادی دارد. روشی دیالکتیکی روشی است، که رابطه‌ی بین جزء و کل را در ارتباطی تنگاتنگ با بازنمایی کلیت و تناقضات اجتماعی هر عصر ممکن می‌سازد.

روایت ترانه علی‌دوستی در مستندی که پگاه آهنگرانی از زندگی او ساخته و در تلویزیون بی‌بی‌سی منتشر شده است، نمود بارز روایت خرده‌بورژوازی در بن‌بست رئال‌پولیتیک بورژوایی و خرده‌بورژوایی است. در این روایت، شکلی از فمینیسم روزمره، آن هم در سطحی‌ترین و عامیانه‌ترین فرم خود، تنها با اتکا به تجربه‌ی بی‌واسطه‌ی خود فرد، جایگاه یک بازخورد انتقادی و متکی بر تامل و تعمق با در نظر گرفتن جایگاه فرد در ارتباط با اجتماع را گرفته است.

در این مستند قابل روایتی به شدت فردگرا و شخص محور (من من کن)، جای روایت مبارزه و خیزش توده‌یی را گرفته است و جنبش همه‌گیر و توده‌یی زن زندگی آزادی را تا حد یک روایت سطحی و فردی تقلیل می‌دهد. در این روایت که چیزی جز بازنمایی ایدئال‌های ایدئولوژیک خرده‌بورژوایی به عنوان یک  شبه‌طبقه‌ی در حال سقوط  بیش نیست، ترانه علی‌دوستی به شکلی کاملا سلکتیو از زاویه‌ی دید یک زن خرده‌بورژوای دارای مزیت‌های طبقاتی بالا جای بازنمایی مبارزه  انسان‌های تحت‌ستم و کلیت واقعیت اجتماعی مقاومت علیه رژیم فاشیست اسلامی را می‌گیرد.

بخش زیادی از افرادی که با فرهنگ و هنر انتقادی، تاریخ اندیشه و تاریخ مباحث مربوط به رئالیسم انتقادی بیگانه‌اند، این روایت سلکتیو، ایندیویدوالیستی و پست‌مدرن فردمحور را روایت خود قلمداد می‌کنند، بدون آنکه بدانند این روایت نه روایت آنان، بلکه روایت خرده‌بورژوازی در بن‌بست است. خرده‌بورژوازی در ایران در یکی دو دهه‌ی گذشته چنان دچار سقوط جایگاه اقتصادی شده است، که از یک طرف امکان بازگرداندن دوران گذشته برایش تقریبا غیرممکن به نظر می‌رسد و بخشی از خرده بورژوازی از ترس انقلاب دست به دامان فاشیسم، افسانه و اسطوره شده است و از طرف دیگر بخش وسیعی از این طبقه‌ی خرده‌بورژوایی که هنوز فاشیست نشده است اما امید خود را در بورژوازی لیبرال می‌بیند، دیگر امکان مهاجرت هم ندارد، چون با گسترش فاشیسم در کشورهای اروپایی و آمریکای آخرین گزینه‌ی خرده‌بورژوازی ایرانی برای نجات خود هم ظاهرا غیرممکن به نظر می‌رسد. اینجاست که بخشی از این طبقات میانی بریده از اصلاحات به ناچار به جنبش زن زندگی آزادی پیوستند.

روایت ترانه علی‌دوستی حتی در حد روایت رمان‌های بورژوایی قرن نوزدهم نیز نیست، رمان هایی که کشمکش‌های عصر خود را از زاویه‌ی نقل سرنوشت فردی مطرح می‌کردند؛ رمان‌هایی که نمود بارز «بی‌خانمانی استعلایی» سوژه‌ی بورژوایی بودند، همان‌طور که لوکاچ در نظریه‌ی رمان می‌نویسد. این روایت تنها یک روایت روزمره از یک ذهن شی‌واره است که نمی‌تواند حتی به‌اندازه‌ی یک میلی‌متر فراتر از واقعیت شبه‌انضمامی برود. در این روایت، فردیت متورم خرده‌بورژوایی جایگاه روایت مقاومت جمعی کارگران، زحمتکشان و دیگر اقشار اجتماعی در خیزش ژینا علیه فاشیسم اسلامی را می‌گیرد.

گویی این ترانه علی‌دوستی و امثال او هستند که به‌عنوان سوژه‌های منفرد خرده‌بورژوایی تاریخ می‌سازند و جنبش‌های اجتماعی را به حرکت درمی‌آورند، و نه برعکس. اینجاست که قدرت خارق‌العاده‌ی ایدئولوژی، جای واقعیت اجتماعی در جریان را می‌گیرد و واقعیت اجتماعی به‌عنوان یک شبه‌واقعیت انضمامی پدیدار می‌شود. اینجاست که در این خوانش برهم‌کنشی فرد و جامعه جایی ندارد. فرد به عنوان یک موجود انتزاعی دیده می‌شود که از بیرون مسائل اجتماعی روی دنیای بیرونی تاثیر می‌گذارد.

ایران به کدام سو می‌رود؟ چند سخنرانی در دانشگاه سوآز لندن در سال 2013

پیش‌گفتار
هفته‌ی آخر مارس 2013 در دانشگاه سوآز لندن یک جلسه از جانب حسن زادگان به مدت یک هفته برگزار شد، که در آن فعالین سیاسی مختلف چپ و راست حضور داشتند. یکی از سخنرانان این همایش من بودم که در آنجا چند تا سخنرانی ارائه دادم. از آنجایی که هیچ اثری از ویدئوهای یوتیوبی آن جلسه در اینترنت وجود ندارد، تصمیم گرفتم که قسمت‌هایی از متن سخنرانی که همچنان در لپ‌تاپم موجود بود را دوباره منتشر کنم، تا به کسانی که در طول این سالیان از چپ به راست افراطی یا فاشیست اسلامی و محور مقاومتی یا سلطنت‌طلب و غیره تبدیل شده‌اند بگویم که ما همچنان بر خاستگاه پرولتاریایی تاکید داریم و تا آخرین قدم برای رسیدن به یک جامعه‌ی سوسیالیستی مبارزه خواهیم کرد و هرگز از مواضع برحق خود عقب نخواهیم نشست. از رفیق شیوا به خاطر بازبینی این سخنرانی‌ها متشکرم. تا جایی که به یاد دارم در آن یک هفته من در مجموع پنج تا سخنرانی ارائه دادم، ولی به احتمال خیلی زیاد فایل پیش رو کل آن سخنرانی‌ها را پوشش نمی‌دهد. صاحب این قلم اگرچه در سال‌های اخیر دچار تغییرات زیادی در اندیشه و جهانی‌بینی مارکسیستی شده است، اما هرگز حاضر نبوده از زاویه‌ی دید طبقات غیرکارگر به سیاست نگاه کند.

بحران محیط‌‌ زیست و مساله‌ی انتقال آب در ایران

مقدمه
مساله‌ی محیط‌زیست همواره یکی از مسائلی بوده است که برای من به عنوان یک فعال مارکسیست و منتقد اجتماعی حاوی اهمیت بسیاری زیادی بوده است و یکی از کسانی بودم که در این حوزه فعالیت‌های کوچکی انجام داده ام. تفاوت یکی از این فعالیت‌ها که در فضای مجازی منتشر شده است، گفتگویی است که با علی‌ زیدونی در سال۱۳۹۷ داشتم. یکی از بنیادی‌ترین مشکلی که من با بسیاری از مدعیان فعالیت در حوزه‌ی محیط داشته و دارم، این است که اکثریت این افراد فاقد یک سیاست عمومی انقلابی در برخورد به تخریب سیستماتیک محیط زیست توسط نظام سرمایه‌داری و مناسبات کالایی بوده و هستند و در بسیاری از مواقع مساله‌ی محیط زیست را تا حد مساله‌ی انرژی تقلیل می‌دهند و بر سر راهکار هم به توصیه‌های اخلاقی به افراد در مورد رعایت در مصرف اکتفا می‌کنند. این مساله اما تنها یک بخش بسیار کوچک از یک پدیده‌یی است که به مراتب بنیادی‌تر از آن است که مدافعین سرمایه‌داری سبز به دنبالش هستند. سرمایه‌داری سبز افسانه‌یی است که مدافع گریل نیودیل راه انداختند. از دوران طرح مساله‌ی محیط‌‌زیست توسط طیف سوسیال‌دمکرات کینزیانیستی تا امروز محیط زیست انسان بیش از کل تاریخ سرمایه‌داری به شکل سیستماتیک تخریب شده است و سوسیال‌دمکراسی نه‌تنها نتوانسته است مانع این تخریب سیستماتیک و بی‌رویه شود، بکله خود یکی از عوامل اصلی این تخریب است.
در اینجا لازم است که تفاوت دیدگاه انقلابی و مارکسیستی و رئال‌پولیتیک انقلابی در برخورد به مسائل مربوط به حوزه‌ی محیط زیست در مقابل تمام دیدگاه و راهکاری بورژوایی دیگر مطرح شود. انتشار این گفتگوی تلویزیونی در قالب متن با این مقدمه تلاشی کوچک برای طرح این مساله در فضای سیاسی مارکسیستی در ایران است.
در زمینۀ اکولوژی بحث‌های زیادی از جانب متفکران مختلف حوزه‌های مختلف، فعالین سیاسی، دولت‌ها و نهادهای سیاسی و غیره مطرح است و هر کس، هر حزب، هر دولت و جریانی در تلاش است از زاویة منافع طبقات و اقشار و گروه‌های مشخص به این مسئله پاسخ دهد. در این شکی نیست که مسئلة محیط‌زیست به عنوان یکی از مسائل بنیادین که جهان را بر سر دو راهی نابودی کرة زمین و رهایی از این نابودی و کمونیسم قرار داده است. کمونیسم سیستمی است که در آن رابطة انسان با طبیعت از حالت رابطة کالایی و سوژه و ابژه رهایی باید بیابد و تبدیل کردن طبیعت به ابزاری برای خلق ارزش اضافی باید نابود یابد. در این میان اما جریانی که صدای بلندتری دارد و شنیده می‌شود، نه جنبش کمونیستی، بلکه آلترناتیوهای بورژوایی مبلغ یک سرمایه‌داری سبز است که گرین نیو دیل و احزاب سبز امپریالیستی است که می‌خواهند از طریق محافظت از سیستم کاپیتالیسم یک کاپیتالیسم سبز را شکل بدهند. جریان دیگری که مسئلة محیط‌زیست را به مبنایی برای بحث و گفتگو تبدیل کرده است، جریان اکوفاشیسم است. نمایندگان اکوفاشیسم خواهان بازگشت به گذشته به جای نجات آینده از ارتجاع گذشته و حال هستند.

کانال تلگرام حسن معارفی‌پور

خطر فاشیسم میانه در درون اسب تروای جمهوری‌خواهی در ایران

حسن معارفی‌پور

سیرک مشهد
کارناوال مشهد، اگرچه یک جریان سیاسی و یک اعتراض به قتل مشکوک یک وکیل نظر می‌رسد، اما در کلیت خود چیزی جز ادامه سیرکی سازمان‌یافته از طرف حاکمیت برای منحرف کردن اذهان عمومی از خطر واقعی یعنی خطر یک ضدانقلاب بورژوایی از طرف جریان میانه نیست، جریانی که با اسب ترویای جمهوری‌‎خواهی در پی برنامه‌ریزی برای شکل دادن فاشیسم دیگری، اما این بار یک فاشیسم “سکولار” و نئولیبرال پروغرب است. فاشیسمی که در حقیقت محصول یک اتحاد شوم بین الیگارشی مالی و اقتصادی جمهوری اسلامی، بورژوزای اصلاح‌طلب و پروغرب و ناسیونالیسم اقتدارگرای ایرانی است.
این جریان ضدانقلاب که در مشهد به ظاهر در جایگاه قربانی قرار گرفته است، جریانی است که سال‌ها در تلاش برای تکرار فاجعه‌یی شبیه ضدانقلاب فاشیستی خمینی است. شرایط پیشاانقلابی در سال 1357 وضعیتی بود، که در نبود یک رهبری رادیکال و کمونیستی تبدیل به ضد خودش شد. اینکه یک سری اراذل و اوباش امنیتی و ارزشی وابسته به حاکمیت به عنوان ترول و مزاحم لمپن در مراسم مشهد ظاهر می‌شوند و شعارهای فاشیستی مثل “جاوید شاه”، “مرگ بر سه فاسد، مٌلا، چپی، مجاهد” سر می‌دهند، “حیدر حیدر” می‌کنند و به ظاهر به سمت نرگس محمدی و دیگر “سخنرانان” سنگ‌پراکنی می‌کنند، قسمت سیرک و سطحی ماجراست. پشت پرده‌ی این ماجرا اما تلاشی طولانی برای تبدیل کردن جریانات صلاح‌طلب قدیمی و جریان پروغرب به یک آلترناتیو شبیه جریان فاشیسم خمینی است.
سیرک مشهد اما به ظاهر وضعیتی را شکل داده است، که هرگونه نقد امثال نرگس محمدی و اسب‌ ترویای جمهوری‌خواهی دروغین غیرممکن به نظر می‌رسد. این حرکت اما بیشتر یادآور جریان ماجرای آلکساندر آیشاولد در جریان تشکیل سازمان جوانان حزب فاشیستی آلترناتیو برای آلمان است. آیشاولد در این برنامه به عنوان پلیس امنیتی رژیم آلمان حضور می‌یابد و از طریق تقلید شیوه‌ی سخنرانی هیتلر اذهان مردم را برای چند روزی از عمق فاجعه‌ی در حال جریان، یعنی شکل‌گیری سازمان جوانان حزب آلترناتیو آلمان، به عنوان یک سازمان رسما فاشیستی و اولترراست، سازمانی که خواب دیپورت میلیونی را در سر می‌پروراند، دور می‌کند. به خاطر گرد و غباری که در نتیجه‌ی سخنرانی آلکساندر آیشاولد صورت گرفت، سخنرانی‌های دیگر که به مراتب خطرناک‌تر، افراطی‌تر و نژادپرستانه‌تر بودند تقریبا نادیده گرفته شدند.
ماجرا این است که در جریان شکل‌گیری سازمان جوانان حزب فاشیستی آلترناتیو آلمان یک مامور امنیتی پلیس کاملا سازمان‌یافته وارد این حزب می‌شود و در لیست سخنران‌ها قرارش می‌دهند. بعد از سخنرانی به شدت نژادپرستانه‌اش و مقایسه‌ی خارجی‌ها با خوک و همچنین به خاطر فرم سخنرانی‌اش که تقلید کامل از هیتلر بود، چنان جنجالی در مدیای آلمان درست شد، که محتوای فاشیستی و خطرناکتری که در این روز توسط دیگر سخنرانان فاشیست و راست افراطی مطرح شد، پشت گرد و غبار این سخنرانی گم شد.
آنچه در مشهد اتفاق افتاد چیز بسیار مشابه با اتفاقی بود که در شهر گیسن آلمان افتاد. در مشهد اما جایگاه بازیگران این سیرک مبتذل، توطئه‌ و تله‌ی امنیتی عوض شده بود. آنانی که ادای حامیان فاشیسم پهلوی را درمی‌آوردند، نه سخنرانان، بلکه سنگ‌پرت‌ کنندگان، لمپن‌ها و اوباش حکومتی وابسته به نهادهای فاشیستی حاکمیت بودند و آنکس که سال‌ها با اسب ترویای جمهوری‌خواهی در حال حمایت از شکل دادن به یک آلترناتیو فاشیستی و ضدانقلاب پشت واژه‌ها و مفاهیم مبتذلی همچون “حقوق””بشر” و “جمهوری‌خواهی” است، جریانی است که حول نرگس محمدی و امثالهم شکل گرفته است. این جریان اما ظاهرا امروز به عنوان قربانی به نظر می‌رسد و نقد “قربانی” از نقطه‌نظر انسان‌هایی که درکی از مسائل پشت پرده ندارند، اوج “بی‌اخلاقی” به نظر می‌رسد. قضیه اما این است که ما در اینجا با قربانی طرف نیستیم، بلکه با سوژه‌هایی طرف هستیم که خواهان پیشبرد یک ضدانقلاب در ایران هستند، کسانی که به ظاهر قربانی و مبارز به نظر می‌رسند.