اپورتونیسم در پوشش “چپ” ، نگاهی مجدد به حزب چپ المان

über اپورتونیسم در پوشش “چپ” ، نگاهی مجدد به حزب چپ المان

اپورتونیسم در پوشش “چپ” ، نگاهی مجدد به حزب چپ المان

حسن معارفی پور

نگاهی مجدد به حزب چپ المان

من قبلا به صورت کاملا دقیق به بررسی گرایشات متفاوت درون حزب چپ المان پرداخته بودم و یک تصویر کاملا واقع بینانه و روشن از این جریان ارائه داده بودم و در این جا به هیچ وجه قصد ندارم که بحث هایی که داشتم را دوباره تکرار کنم و به قول المانی گفته های خودم را نشخوار کنم. قصد من در این مقاله روشن کردن مفهوم “چپ” هم نیست، چون من به عنوان یک کمونیست به این معقتدم که یک انسان، یک جنبش، یک گرایش، یک تشکیلات و یا یک حزب یا کمونیستی است یا ضد کمونیستی! من به گرایشات التقاطی، ضربدری، تقاطعی، پلورالیستی و دمکراتیک بورژایی کمترین اعتقادی ندارم و برای این گرایش کوچکترین ارزشی قائل نیستم. قوانین بورژوایی و سرکوب انحصاری دولتی و قضایی را ابزار طبقه ی مسلط علیه حکومت شدگان و به ویژه طبقه ی تحت سلطه می دانم و تحت هیچ شرایطی نمی توانم خزعبلات مکاتب فرانسوی مارکسیستی یعنی مارکسیست های ساختارگرا همچون التوسر و پولانزانس را قبول کنم، که به نوعی قدرت موازی از پایین، بدون در هم شکستن دستگاه دولت بورژوایی، مقتقد بودند (نظریه ی پولانزانس در زمینه ی دولت)[1] را یک تکه زباله می دانم که از دورن مکتب ارتجاعی محافظه کارانه ی ساختارگرایی دفع شده است. به همین خاطر اینجا با تمرکز بر روی حزب چپ المان و کنگره ی اخیرشان تلاش می کنم، کشمکش هایی که از سال گذشته در این حزب وجود داشته را برای خواننده ی فارسی زبان روشن کنم.

تناقضات تئوریک و عملی در حزب چپ المان

حزب چپ المان به عنوان یک فراکسیون و “اپوزیسیون” پارلمانتاریست، هم بخشی از حکومت است و هم “علیه” حکومت است. هم چپ است و هم چپ نیست. هم قلبش برای سوسیالیسم به تعبیر خود حزب “سوسیالیسم دمکراتیک” (بخوانید سوسیال دمکراسی) می تپد و هم برای دمکراسی بورژوایی می جنگد و هم تلاش دارد سیستم دمکراتیک فعلی را نگه دارد. این میزان از تناقض را باید انعکاس دوالیسم رئال پولتیک سرمایه داری حاضر خواند که بازتاب خود را در احزاب چپ پارلمانتاریست به این شکل به نمایش می گذارد. این البته به این معنی نیست که حزب چپ در سطح رهبری در کلیت خود چرند می گوید. تمام رهبران حزب چپ علیرغم اینکه جناح چپ سرمایه داری را نمایندگی می کنند، حرف های مارکسیستی هم می زنند و از مارکس و لنین هم نقل قول می اورند. هارالد ولف به عنوان یکی از تئوری پردازان حزب چپ المان یک تئوری نوشته است به اسم “دولت دوچرخه نیست”، او در این تئوری رفورمیستی تلاش می کند، به وضعیت چپ پارلمانتاریستی اروپا از سیریزا گرفته تا احزاب دیگر و حزب چپ بپردازد و از این طریق نشان دهد که دولت بورژوایی یک نهاد غیر مستقل نیست که بتوان سوارش شد و ان را هر جور که دوست داشته باشی راند. قبل از او یک نفر دیگر به اسم ورنا کریگر این تئوری را مطرح کرده بود. نتیجه گیری ایی که هارالد ولف می گیرد این است که دولت بورژوایی ائتلافی از تمایلات و منافع طبقاتی است و هر کدام از جناح ها در تلاش برای پیشبرد “منافع طبقاتی” یک “طبقه ی” خاص هستند. [2]

در حزب چپ همانطور که در مقاله ی پیشین اشاره کردم ،[3] ما شاهد انواع و اقسام گرایشات مختلف و بخشا شدیدا متناقض هستیم. وضعیت حزب انعکاسی از پراکندگی طبقه ی کارگر و غلبه ی طاعون پست مدرنیسم نیچه پرستی بر جنبش چپ در اروپا، بازتاب شکست “سوسیالیسم اردوگاهی” و کاپیتالیسم دولتی، نتیجه ی تناقض سوسیالیسم “بومی” متاثر از مکاتب ارتجاعی و فئودالی سوسیالیستی به ویژه سوسیالیسم اتوپیایی و “مارکسیسم” ساختارگرا و پساساختارگرا در فرانسه است. نقد حزب چپ بدون نقد از موضع نقد اقتصاد سیاسی و تنها با پناه بردن به اینکه فلانی چنین موضعی در مورد پناهجویان دارد و یا ندارد، سردرگمی در ارتجاع کاپیتالیستی و الترناتیو بورژوایی است.

لوکاچ این متفکر توانا و دیالکتیسین مارکسیست، واقعا به حق گفته بود که تنها جنبشی که رئال پولتیک را به خطر می اندازد همانا جنبش سوسیالیستی است. [4] منصور حکمت در هم در مقاله ی تاریخ شکست نخوردگان به درستی در مورد شکست بلوک شرق علام می کند “اين پايان سوسياليسم نبود، اما سرنخى بود به اينکه پايان سوسياليسم واقعا چه کابوسى ميتواند باشد و دنيا بدون فراخوان سوسياليسم، بدون اميد سوسياليسم و بدون “خطر” سوسياليسم، به چه منجلابى بدل ميشود. معلوم شد جهان، از حاکم و محکوم، سوسياليسم را با تغيير تداعى ميکند. پايان سوسياليسم را پايان تاريخ خواندند. معلوم شد پايان سوسياليسم پايان توقع برابرى است، پايان آزاد انديشى و ترقى خواهى است، پايان توقع رفاه است، پايان اميد به زندگى بهتر براى بشريت است. پايان سوسياليسم را حاکميت بلامنازع قانون جنگل و اصالت زور در اقتصاد و سياست و فرهنگ معنى کردند. و بلافاصله فاشيسم، راسيسم، مرد سالارى، قوم پرستى، مذهب، جامعه ستيزى و زورگويى از هر منفذ جامعه بيرون زد”. [5]

استیوان مزاروش در مقالات خود که به صورت یک کتاب به اسم “یا سوسیالیسم یا بربریت” به فارسی ترجمه شده است، اعلام می نویسد کسانی که راه سومی را بین سوسیالیسم و بربریت توصیه می کنند ما را به دنیای سوسک ها ارجاع می دهند. دنیای دیگری بین سوسیالیسم و بربریت وجود ندارد و نخواهد داشت. انچه که سوسیال دمکراسی اروپایی، دولت های کینزی، نئوکینزگرایانی چون گیدنز و چپ های رفورمیست و مرتجعی چون برنی سندرز، جرمی کوربین، سارا واگنکشت، گیزی، سیریزا، پودموس، ه د پ، کومه له و دیگر جریانات و جناح های چپ بورژوازی و ناسیونالیسم چپ به دنبال ان هستند، هیچ سنخیتی با سوسیالیسم و کمونیسم مارکسی ندارد و به قول مزاروش می توان گفت که دنیای سوسک ها و پشه هاست. [6]

حزب چپ المان تمام تناقضات رئال پولتیک بورژوایی را با خود حمل می کند و به دنبال نوعی سرمایه داری خوشخیم و بی خطر با حفظ اصول دولت رفاه است، اگرچه خود رهبران حزب یکی پس از دیگری در سخنرانی های اخیرشان در کنگره ی این حزب در لایپزیک[7] اعلام می کردند که سرمایه داری و نابرابری بهم گره خورده اند و اگر کسی بخواهد برابری و حقوق انسانی برابر را به جامعه برگرداند، نمی تواند از سرمایه داری دفاع کند و مسائلی از این قبیل، اما نتیجه یی که رهبری این حزب می گیرد این است که با اعتراضات از پایین، بالایی ها را متقاعد کرد که کمتر استثمار کنند. سیاست این حزب به جای تلاش و مبارزه برای تغییر مناسبات تولیدی از طریق انقلابی، تلاشی مذبوحانه و رفورمیستی برای “عقلانی” کردن سرمایه داری و تغییر و تنظیم مناسبات توزیعی و روبنای جامعه است. گفتن این مساله که در سرمایه داری نابرابری های اجتماعی هر روز افزایش پیدا می کند و ثروت در دست اقلیت مفت خور و انگل انباشت می شود، گفتن اینکه که بانک نقش انگل هایی را دارند که خون طبقه ی کارگر دیگر کشورها و کشورهای متروپل را می مکند، اشاره به مسائلی از جمله گسترش جنگ های امپریالیستی توسط دولت های عضو ناتو که سیاست بانک جهانی و صندوق بین المللی پول را به پیش می برند، مخالفت با نئولیبرالیسم و سیاست های نئولیبرالی و غیره و غیره الزاما یک جریان را تبدیل به یک جریان مترقی و انقلابی نمی کند. حزب چپ همه ی این ها را می گوید. حزب چپ مخالف جنگ است، حزب چپ علیه نئولیبرالیسم است، کارل پولانی سوسیال دمکرات هم این مسائل را اشاره می کند. جان منیارد کینز هم مخالف سیاست های بازار ازاد بود، انتونی گیدنز و دیگر متفکران نئوکینزی هم مخالفند! ایا انها انقلابی و رادیکال بوده و هستند؟ به هیچ وجه نبوده و نیستند. مساله تنها نقد روبنای سرمایه داری و دفاع از سرمایه داری “اومانیستی”، دفاع از “ارزش” های عصر روشنگری (هر چند من به شخصه ارزش های عصر روشنگری را ارتجاعی می دانم. مثلا برادری به عنوان یکی از مفاهیم و ارزش های عصر روشنگری جایگاهی برای زن قائل نیست، لذا ارتجاعی و عقب مانده است)، ارج نهادن به قانون اساسی المان، قانونی که تا به امروز از حق مالکیت خصوصی بر ابزار تولید دفاع می کند و خوشبختی جامعه را امر “خداوند” می داند[8]، از جانب حزب چپ المان و شخص گریگور گیزی، کجایش چپ و مترقی است؟! این ها سوالاتی هستند که هر کس باید جلو حزب چپ و وابستگان به این حزب قرار دهد. من نمی گویم و نگفتم که حزب چپ حزبی  است که حرف خوب چپ نمی زند. اتفاقا این حزب در بسیاری از موضع گیری های روزش، مواضعی چپ، رادیکال و مترقی می گیرد، اما موقعی که سارا واگنکنشت از پاپ نقل قول می اورد و برنی سندرز را راهنمای نظری خود می داند، باید بهش گفت خفه شو! اینجا دیگر جای تو نیست! ایا این حزب این پتانسیل را دارد که جلو راست روی و دفاع بخش هایی از رهبریش از سیستم موجود، از دمکراسی بورژوایی و غیره را بگیرد؟ من به شخصه بعید می دانم و به همین خاطر هیچ گاه عضو این حزب نبوده، نشده ام و نخواهم شد. دمکراسی به عنوان روبنای نظام سرمایه داری، با مراجعه به ارزش های پیش پا افتاده ی جامعه ی اریستوکراتیک یونان باستان و کودکی فلسفه و تاریخ بشر، می خواهد کثافت و جنایت نظام سرمایه داری، از استثمار طبقه ی کارگر گرفته تا توسعه ی جنگ و کشتار را پنهان کند و به مردم بگوید، که خود مردم این سیستم را انتخاب کرده اند و باید قبول کنند، چون خودشان در یک شرایط دمکراتیک انتخاب کردند. مساله ی دمکراسی یک مساله ی چرند است، چون هیتلر و حزب نازی هم در انتخابات دمکراتیک برنده شدند. حزب الترناتیو المان هم در انتخابات دمکراتیک توانست بالای سیزده درصد آرا را به دست بیاورد. ایا باید به مردم فراخوان داد که چون این جنایتکاران فاشیست در شرایط دمکراتیک انتخاب شدند، پس باید بسازند و بسوزند و تحمل کنند؟ نخیر! مساله ی ما کمونیست ها مساله ی رهایی انسان از چنگال ستم و استثمار وحشیانه ی سرمایه داری است، پس اینجاست که باید در مقابل دوالیسم دمکراسی بورژوایی و اخلاقیات ریاکارانه و دروغین احزاب راست ایستادگی کرد و به جنگ انان رفت، چون انان دقیقا نقطه مقابل رهایی انسان و طبقه ی کارگر هستند. انها تلاش دارند که مبارزه برای رهایی را به یک مبارزه ی قانونی در چارچوب سیستم، بدون زیر سوال بردن کلیت سیستم سرمایه داری بکشند و از چپ رادیکال و انقلابی مجموعه ی یی رفورمیست سوسیال دمکرات سر عقل امده بسازند که با کلیت سیستم نمی جنگند، بلکه تنها و تنها خواهان بهبود این سیستم هستند. معضل اینجاست که اگر طبقه ی کارگر با مبارزات روزمرگی و رفورمیستی خود مجموعه یی دستاورد کوچک به بورژوازی تحمیل کند و بورژوازی و دولت حامی طبقه ی بورژوا را در برخی مسائل ناچار به عقب نشینی کند، از طرف مقابل بورژوازی هزار راه و اشکال دیگر برای بازپس گیری دستاورد های این طبقه به کار می گیرد. یک نمونه ی روشن مساله ی مبارزات کارگری اتحادیه ها و سندیکاهای المان برای دو و سه درصد حقوق بیشتر است. اگر اتحادیه ها به بورژوازی تحمیل کنند، که سه درصد دستمزدها را بالا ببرد، بورژوازی از طریق بازار ازاد قیمت مسکن را چهل درصد بالا می برد. از سال 2013 تا امروز قمیت مساکن سوسیالی چهل درصد افزایش پیدا کرده است و مساکن شخصی وابسته به بخش خصوصی به شیوه یی انگلی تمام دارمد طبقه ی را قورت می دهند و طبقه ی کارگر هر روز بیش از پیش ناچار می شود، از مراکز شهرها و محلات خوب شهر دور شود و به بیرون از از شهرها و حاشیه نشینی روی اورد. حزب چپ به جای نقد دمکراسی در کلیت خود به عنوان یکی از روبناهای نظام سرمایه داری، در تلاش است ان را حفظ کند و از طریق حفظ دمکراسی دوکان خود در طویله ی پارلمان را نگه دارد، اما این حزب با اتکا به خیابان و اتحادیه ی کارگری در خیابان در تلاش است که سهم خود را از بیزنس سیاست و سیاست بیزنسی و بودجه های کلان دولتی یی که محصول مالیاتی هایی است که از طبقه ی کارگر گرفته می شوند، بالا ببرد. پارلمانتارهای احزاب سیاسی در پارلمان المان بین هشت تا 12 هزار یورو است، برای گرفتن این حقوق کلان، تنها کاری که این پارلمانتارها می کنند، داد زدن و پاره کردن حنجره ی خودشان است، این در حالی است که یک انسان که مشغول کار طاقت فرسای بدنی همچون ساختمان سازی، تمیزکاری، کشیدن اسفالت و کار در اشپزخانه است، بین هشتصد تا هزار و دویست یورو در ماه حقوق می گیرد. هر پارلمانتار جدا از منزل شخصی خود، می تواند یک دفتر داشته باشد، این در حالی است که میلیون ها نفر در این المان بی خانمان هستند و اصلا سرپناهی برای رساندن شب به صبح ندارند. ماکس وبر این جامعه شناس وطن پرست، لیبرال که بسیار مشتاق بود وارد مسائل سیاسی شود، می گوید تفاوت زیادی هست بین کسانی که از طریق (شغل سیاست) زندگی می کنند با کسانی که برای سیاست زندگی می کنند.  من به شخصه بیشتر پارلمانتارهای حزب چپ را جزو گروه اول می دانم که از طریق سیاست برای خود بیزنس راه انداخته اند و ادعا می کنند که منافع توده های تحت ستم را نمایندگی می کنند.

بیزنس با مهاجرت و اواراگی و اختلاف در حزب چپ

با امدن پناهجویان کثیری در سال 2015، تقریبا یک میلیون و پانصدهزار نفر به المان، ما شاهد گسترش دو موج عظیم اجتماعی در المان هستیم که بازتاب ان را می توان در حزب چپ هم دید. یک موج از انسان های “اومانیست” با ارزش های بورژوایی و بخشا مترقی مدافع پناهجو (نزدیک به شش میلیون انسان به صورت فردی و داوطلبانه در المان به پناهجویان کمک می کنند) موج دیگر یک موج فاشیستی خارجی و پناهنده ستیز که حزب الترناتیو برای المان، پگیدا، جنبش های مسلمان ستیز همچون اکس مسلم و غیره نماینده ی ان بودند. این دو جنبش اولی به صورت بی سازمان و کاملا از روی مواضع انسان دوستانه و فردی و دومی کاملا سازمان یافته، از جانب حزب آ اف[9] د، در مقابل هم قرار گرفتند. تفاوت در اینجاست که پگیدا و حزب الترناتیو متشکل و سازمان یافته در مقابل حرکات اعتراضی جنبش “انتی فاشیستی” که یک جنبش همه باهم و ناهمگون “رنگین کمانی” بود عمل می کرد.  بازتاب جنگ و مرافعه بر سر مساله ی پناهندگی که نه تنها از نظر من خطری برای جامعه ی المان نبود، بلکه سیل عظیم نیروی کار ارزان و خاموش توسری خور خارجی را بسان بردگان وارد این کشور کرده بود، را می توان در حزب چپ مشاهده کرد. یکی از سیاستمدران کهنه کار حزب سوسیال دمکرات المان که از نوعی سوسیالیسم فئودالی و کاتولیکی دفاع می کرد و امروز در جناح راست حزب چپ المان است.

 اولین کسی بود که ایدئولوژی کمک سرکوبگرانه به پناهجویان را عملی کرد، کسی نیست به جز اسکار لافونتین. اسکار لافونتین زمانی که در استان سارلاند المان مقام های بالای دولتی را در دست داشت، قانون دادن ژتون به جای پول به پناهندگان را اجرا کرد، قانونی که خود شخص من تجربه کرده و تحقیر امیز بودن این قانون که چیزی جز کمک سرکوبگرانه و راسیستی نیست، را  با گوشت و پوست و استخوان لمس کرده ام. زمانی که من به المان امدم این قانون همچنان وجود داشت و در استان بادن ورتمبرگ در جنوب المان، به ما به جای پول برای خرید لوازم خوراکی و بهداشتی، لباس و غیره برگه هایی می دادند که مبلغی که ما باید برای یک هفته صرف مخارج زندگی مان می کردیم را روش نوشته بودند و تنها از مکان هایی می توانستیم خرید کنیم که با اداره ی سوسیال کار می کردند. در ان زمان همیشه یکی از مسئولین اداره ی سوسیال با ما می امد و به ما می گفت که تو حق داری برای این هفته فقط سی یورو خرج غذا و مواد بهداشتی بکنی و برای لوازم بهداشتی حق نداشتی بیشتر از هشت یورو خرج کنی. سیگار و مشروبات الکلی هم تحت هیچ شرایطی نمی توانستی بخری. این قانون ضد انسانی، وحشیانه و راسیستی، موجب سرخوردگی، تحقیر و خرد شدن هر کدام از ما می شد. قانونی است که نوعی گدایی سیستماتیک را تبلیغ می کند، به جای اینکه به انسان هایی که از کشور خود متواری شده اند کمک کند. زمانی که شما در خیابان به جای دادن پول به یک گدا او را با خود به رستوران می برید و برایش غذا می خرید، دقیقا از این تاکتیک فاشیستی کمک سرکوبگرانه بهره گرفته ایید و شاید تصور کنید که کار مثبتی انجام داده ایید، اما در واقع با برخورد از بالا به دیگران شخصیت و کرامت انسانی انان را خرد کرده ایید و به همین خاطر هر انگیزه یی که داشته باشید، یک فاشیست هستید.

خلاصه مساله ی پناهندگی به عنوان یکی از بیزنس های اصلی دولت المان، کلیساها، نهادها و موسسات مختلف از جمله نهاد سرکوبگر سکیوریتی (حفاظت)، نهادی که امروز یک نهاد کاملا خصوصی شده است، مساله یی، که ریشه در جنگ ها و کشتارهای گسترده یی دارد که دولت المان همیشه یک پای ان بوده است، موجب اختلافات جدی در برخورد به مساله ی پناهندگی در المان شد. بر اساس امار هر چهارده دقیقه یک انسان با اسلحه های المانی کشته می شود و از هر سه نفری که با سلاح های المانی در هر چهارده دقیقه کشته می شوند، یکی از انان کودک است.

گرایش راست تر درون این حزب یعنی لافونتین و واگنکنشت با تلاش برای کنترل مهاجرت به بهانه های مختلف، صحبت کردن از حقوق مهمان (پناهجو) “خودی و غیر خودی”، گفتمان راست و فاشیستی درون جامعه که توسط حزب فاشیستی المان یعنی ا اف د نمایندگی می شد، را تا حدودی پذیرفته بودند و برای توده یی شدن خود و حزبشان، به راهکارهایی که راست و پوپولیسم فاشیستی به ان به ان متکی شده بودند، به اشکالی سوپر پوپولیستی اما در چارچوب گفتمان چپ و حزب چپ روی اورده بود. هرچند واگنکنشت در کنگره ی حزبشان مواضعش را تا حدودی پس گرفت و در روزهای اخیر بحث هایی مطرح کرد که درست و اصولی است به ویژه بحث راجع به طبقه ی انگل خرده بورژوازی کشورهای جهان سوم که از فرصت استفاده کرده بود و با پول و امکاناتی که داشته بود، خود را به موج انسانی پناهجویان سوری گریخته از جنگ و بردگی حاکم در سوریه گره زده بود، اما هیچ کدام از این مسائل باعث نشد که رهبری حزب در سخنرانی هایشان در زمینه ی مساله ی پناهندگی به او حمله نکنند.

ساده لوحی ایی که وجود دارد این است که، حالت ایده ال را بسیاری از چپول ها و به ویژه انارشیست ها با رئال پولتیک اشتباه می گیرند و تصور می کنند که سرمایه داری باید به این حالت ایده ئال مورد نظر انان برسد، که دیگر مساله ی خودی و غیر خودی و پناهجو و غیر پناهجو وجود نداشته باشد. این نشان از ساده لوحی، حماقت و عدم اشنایی این چپول های انارشیست متفرق در حزب چپ با تئوری مارکسیستی و اوضاع سیاسی خاورمیانه است، که چنین مواضعی گرفته می شود. من به شخصه به عنوان کسی که سال ها در زمینه ی مسائل پناهندگی به صورت حرفه یی، سیاسی، تخصصی و حقوقی کار کرده ام و کار می کنم، نه تنها با پذیرش اراذل و اوباش اطلاعاتی، انگل های طبقه ی خرده بورژوا از ایران، کسانی که در حال رفت و  امد به سفارت هستند و کسانی که بعد از گرفتن پناهندگی به ایران بر می گردند، مخالفم، بلکه اگر قدرت و امکانش را داشتم پاس تمام این موجودات اپورتونیست و رذل را می گرفتم و راهی اردوگاه های کار اجباری می کردم و یا مستقیم به ایران دیپورت می کردم. گفتن این مسائل به چپ های المانی اسان است اما فهم انان از اوضاع سیاسی و اقتصادی ایران پایین است، به همین خاطر نمی توانند درک کنند، در نتیجه در تحلیل های سیاسی خود، دچار نوعی موضع گیری سوپر اخلاقی و صوفی مسلکانه می شوند.  پناهندگی برای لایه های مرفه طبقه ی خرده بورژوازی کشورهای جهان سوم که اغلب تا مغز استخوان از سیستم های حاکم در کشور خود دفاع کرده و می کنند و یا به نظام های مرتجع تر و ارتجاعی تر از نظام حاکم سمپات دارند، یک بیزنس چرب و نرمی شده است. انها به راحتی بدون مشکل با پاس ایرانی خود به یک کشور همجوار المان مانند ایتالیا و فرانسه امده و از انجا با قطار به المان میایند و درخواست پناهندگی داده و مسیحی می شوند و قبولی می گیرند. این انگل های رذل و پست به دلیل اینکه در ایران امکانات مالی برای خریدن مدرک و وارد شدن به دانشگاه و غیره داشته اند، توانسته اند مجموعه یی مدارک جور کنند، تا به عنوان نیروی کار “حرفه” یی اما ارزان از جانب سیستم ضد بشری پناهندگی که اولویتش پذیریش نیروی کار حرفه یی است، پذیرفته شوند. این در حالی است که این انگل ها هر کدام دو سه تا اپارتمان در ایران داشته و ان را با بالاترین قیمت ممکن به ضعیف ترین لایه های طبقه کارگر اجاره می دهند و پای خود را روی حلق این طبقه می گذارند. در خارج کشور هم بعد از گرفتن شهروندی این کشورها بیزنس با ایران را شروع کرده و چرندیات و خرت و پرت های ایران از دوغ ابعلی گرفته تا پفک اشی مشی و کشک به اینجا اورده و می فروشند و همزمان کالاهای اروپایی را به ایران می فرستند و به سفارت رفت و امد دارند و چهار سال یک بار هم در انتخابات مزخرف جمهوری اسلامی هم شرکت می کنند، تا پاس ایرانی شان تمدید شود و رفت و امدشان به ایران متوقف نشود.

حزب چپ اگرچه ضرورت رئال پولتیک جاری است، اما جریانی نیست که خلاف رئال پولتیک حرکت کند. من در این شکی ندارم که وجود این حزب بهتر از وجود نیروهای فاشیستی و خونخوار هستند، که در صورت قدرت انحصاری خارجیان را در روز روشن با کلت و کلاشینکوف در خیابان به گلوله می بندند، اما من همچنان بر این عقیده ام که بهترین برده داری چه مدرن از شکل سرمایه داری اش و چه غیر مدرنش، باز هم بدترین برده داری است. من بر این عقیده ام که اپورتونیسم در پوشش سرخ، علیه سرخ و کمونیسم است و خود مانعی برای شکل گرفتن قطب بندی مبارزاتی و طبقاتی روشن علیه نیروهای بورژوایی است. ما با فاشیست ها متشکل در احزابی همچون ا اف د و ان پ د و غیره در حال جنگیم، ولی به عنوان کمونیست ناچاریم به خاطر نبود یک جریان رادیکال توده یی و انقلابی در اپوزیسیون همکاری های تاکتیکی و مقطعی با جریاناتی از جمله حزب چپ داشته باشیم. ما نه از حزب چپ به مثابه ی بخشی از حاکمیت انتظار داریم که سوسیالیسم را از طریق اختصاص دادن بیشتر کرسی های پارلمانی به خود، از بالا پیاده کند و نه اصلا به تغییر از بالا معتقدیم. حزب چپ به عنوان یک جریان پاسیفیست صلح طلب همیشه به دنبال حل نزاع های طبقاتی و بین المللی از بالاست. زمانی که این جریان از حل بین المللی مشکلات و مسائل صحبت می کند، بی گمان منظورش انترناسیونالیسم پرولتری و مبارزه ی طبقاتی جهانی از پایین و ضرورت همکاری و همبستگی طبقاتی کارگران کشورهای مختلف نیست، بلکه منظورش همکاری فاشیستی چون ترامپ با مرکل و پوتین و خامنه یی و ضرورت حاکم کردن فضای دیپلماتیک و غیرجنگی بین انان است، سیاستی که من تا مغز استخوان ان را ارتجاعی و ضد کمونیستی می دانم، اما همانطور که گفتم و خواهم گفت، حزب چپ المان علیه رئال پولتیک نیست، بلکه بخشی از رئال پولتیک است.

اپورتونیسم در پوشش چپ

[1] کالین بارکر

https://www.facebook.com/socialismpdf/posts/2070131906541134

[2] مراجعه شود به این مقاله

Der Staat ist kein Fahrrad. Problematiken linker Regierungsbeteiligung لینک مقاله

https://www.zeitschrift-luxemburg.de/der-staat-ist-kein-fahrrad/

[3] برای اطلاعات بیشتر مراجعه شود به مقاله ی من در مورد حزب چپ المان

نگاهی کوتاه به حزب چپ المان Die Linke

لینک مقاله http://www.azadi-b.com/G/2017/09/_die_linke.html

[4] مراجعه کنید به تزهای بلوم اثر جورج لوکاچ صفحه ی 22

https://lefttribune.com/%D8%AA%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D9%88%D9%85-__-%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C/

[5] منصور حکمت تاریخ شکست نخوردگان

http://wpiranfa.com/?p=4886

[6] یا سوسیالیسم یا بربریت استیوان مزاروش

لینک https://amirmortasawi.wordpress.com/2016/07/01/mmohi3/

[7] کنگره ی حزب چپ در لایپزیگ المان  لینک هایی که من اینجا ازشون نقل کردم

https://www.facebook.com/linkspartei/videos/10155199433635683/

https://www.facebook.com/linkspartei/videos/10155197645160683/

https://www.facebook.com/linkspartei/videos/10155199192510683/

https://www.facebook.com/linkspartei/videos/10155197960305683/

[8] مراجعه شود به قانون اساسی المان بند 140

https://www.bundestag.de/grundgesetz

[9] حسن معارفی پور، نگاهی به حزب  الترناتیو برای المان

http://www.mobarez-k.com/arshiv/%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D8%B1-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%B2%D8%A8-%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%B1%D9%86/

مقاله را اینجا می توانید به صورت ورد دانلود کنید.

اپورتونیسم در پوشش چپ

رهایی انسان های LGBTQA رهایی از هویت های تصنعی ضد انسانی ساخت طبقه ی حاکم است!

اگر به فیس بوک نگاه کنید، هر کدام از چپ ها و کمونیست ها پروفایل هایشان را با LGBT رنگ امیزی کرده اند و فکر می کنند با این اقدام خدمتی به بشریت می کنند. این انسان ها هر میزان هم خود را چپ بدانند و به آرمان رهایی انسان، سوسیالیسم و کمونیسم پایبند باشند، اگاهانه یا نا اگاهانه گفتمان طبقه ی حاکم و ویروس متعفن پست مدرنیسم به عنوان کثافتی که از درون ساختارگرایی دفع شد و به روبنای ایدئولوژیک نئولیبرالیسم تبدیل شد را بازتولید می کنند. اکادمی های بورژوایی که شبیه سربازخانه و پادگان های نظامی هستند، امروزه در تلاش هستند که عقلانیت را نابود کنند و صوفییسم هایدگری، نیچه یی، فوکویی، دلوزی، دریدایی و دیگر خزعبلات نئولیبرالی پست مدرن که ایدئولوژی ایدئولوژی ستیزی نئولیبرالیسم شده اند، را جایگزین هر گونه تفکر انتقادی رادیکال بکنند و نسل های اینده را همچون سربازانی جنگی برای جنگ علیه منافع طبقه ی تحت ستم اماده کنند. گروه پینک فلوید در اهنگ معلم خود این مساله را به دقیق ترین شکل ممکن به تصویر می کشند. در این راستا کم نیستند جوانان چپول از طیف های مختلفی که گفتمان ارتجاعی “انترسکشنالیتی” (در فارسی این لغت تحت عنوان “هم برش گاهی” ترجمه شده است، من به هیچ وجه با این ترجمه موافق نیستم و به نظر من ترافیک و یا تقاطع ترجمه ی بهتری است) در تلاش اند با مطرح کردن یک سری مسائل مختلف و تلنبار کردن ان روی هم به یک نتیجه گیری ارتجاعی برسند. نتیجه گیری ایی که ابله جوانان کودن بی شعور از نظریه ی ترافیک که یک نظریه ی پست مدرنیستی و نئولیبرالی است، می کنند، این است که کمونیسم و مارکسیسم جوابگو نیست و مارکس ضد زن و ضد همجنگسرا بود، به همین خاطر باید سکسوالیته و حقیقت فوکو را به جای منشاء خانواده و کاپیتال و گروندریسه خواند. تاکنون حتی یک پست مدرن را ندیده ام که به اندازه ی یک کودک مارکسیسم را درک کرده باشد. در مطلب قبلی اشاره کردم که اکثریت قریب به اتفاق انسان های اکادمیک در اکادمی های بورژوایی اغلب نه حکمت دارند، نه شعور و نه عقلانیت. این انسان ها به صورت طوطی وار بدون تحلیل و بررسی رادیکال هر مساله یی، ان را حفظ کرده و در بین دانشجویان دیگر استفراغ می کنند، به چیزهای “نو” واژه های “نو”، تئوری “نو”، فرم “نو” و غیره اهمیت ویژه یی می دهند. سطحی نگری و پراکنده خوانی و پراکنده گویی به عنوان بیماری عصر امروز، یکی از معضلات دیگر این مغزپوک های وراج است. همین اکادمیسین ها که با پول دولت ها و سازمان های ارتجاعی و موسسات سرمایه داری و خونخوار برای پروژه های نئولیبرالی خود (مثلا تحقیق در مورد پدیده ی ال جی بی تی کیو ای( یعنی لسبین گی بیسکشوال ترنسشکوال کوئیر (ترافیک) اسکشوال) پول های کلان گرفته و با این پول های کلان پروژه های خود را به اتمام می رسانند، نه تنها بویی از منطق و عقلانیت نبرده اند، بلکه تنها و تنها به دنبال بیزنس خود هستند. اکادمی برای این ها یک بیزنس است و بس! اگر پول تحقیقاتشان را نگیرند فورا ان را متوقف می کنند. تفاوت شیادی امثال باتلر و دیگر نوچه هایش را با مارکس نگاه کنید تا به ماهییت ارتجاعی این شخصیت های شیاد و مرتجع نئولیبرال پست مدرن ساختگرا که با هویت سازی برای دیگران برای خود بیزنس را انداخته اند پی ببرید. مارکس در شرایطی که حتی یک سیب زمینی هم برای خوردن نداشت و در فقر و بدبختی مطلق به سر می برد، بیش از یک ربع قرن در این شرایط طاقت فرسا برای نوشتن کاپیتال وقت گذاشت و شبانه روز 16 ساعت کار می کرد.

جودیت باتلر به عنوان یکی از لابی های اصلی نئولیبرالیسم انسان خوار، نئولیبرالیسم به مثابه ی یکی از درنده خو ترین و استثمارگرترین الگوهای اقتصادی سرمایه داری که در جنایت و توحش و بربریت از فاشیسم و فئودالیسم هم پیش گرفته است، باید به عنوان متفکر کوئیر ستادی و “فیل” سوف به خورد انسان های کودن اکادمیک داده شود و از طرف دیگر خود ایشان با این خزعبلات هویتی سر مردم را گرم می کند و برای خود مشغول بند و بست اقتصادی با هیلاری کلینتون است.

من به شخصه در تئوری های علمی به یک چیز معتقدم که ممکن است تنها لوکاچ ان را گفته باشد و کمتر کسی بعد از لوکاچ ان را گفته است و ان این است که ما علم داریم تا علم! علم سوسیالیستی و علم بورژوایی زیر مجموعه ی یک علم نیستند! این دو علم متفاوتند با دو منفعت متفاوت و هر کس در دیسپلین علمی خودش (تازه من پست مدرنیسم و صوفی گرایی را حتی علم بورژوایی هم حساب نمی کنم) نتواند یک رابطه ی دیالکتیکی بین جز و کل برقرار کند، نه تنها عالم نیست، بلکه یک وراج ابله است که مثل پیرمردهای دهات که جلو مسجد تحلیل های صد من و یک غازی می دادند، عمل می کند. (قصد من به هیچ وجه توهین به این پیرمردان نیست، من برای انها هزاران برابر از اکادمیسین های بی شعور و بدون حکمت احترام قائلم.)

هویت سازی از انسان ها، یک اپیدمی راست که وارد جنبش چپ هم شده است. همان طور که اشاره کردم مساله ی ال جی بی تی کیو ای یا هویت های قومی و مذهبی، هویت نژادی، هویت های جدید دیگری که هر روزه سر بر می اورند و به هزاران هویت رنگارنگ در جامعه اضافه می شوند. طبقه ی حاکم نه تنها تلاشی برای این نکرده که هویت معنا و مفهومی نداشته باشد، از یک طرف در حال زنده کردن هویت های مرده است و شکاف انداختن درون جامعه است و از طرف دیگر جنبش ها و گرایش های خوش خیم رفورمیستی و پوشالی که همچون حباب روی اب عمل می کنند را تولید می کند و گفتمان را به انان می سپارد. جنبش لاابالی گری پست مدرنیستی، که در دهه های گذشته هزاران انسان استخوان دار مارکسیسم را به پوچی رساند و باعث شد که خیلی از انان خودکشی کنند، با جایگزینی ازوتری و صوفیسم به جای عقل، به سبک فروید جهان را در الت تناسلی خلاصه می کند و به حداکثر رساندن لذت جنسی را راه “رستگاری” روح می داند. به دنبال عروج ویروس متعفن ضد انقلابی پست مدرنیسم ما شاهد “عروج” یک دفعه انواع مختلف هویت های جنسی از همجنسگرایی و دو جنس گرایی و همه جنس گرایی و غیره هستیم. انگار تا قبل از دهه ی شصت همجنگسرایی وجود نداشت. انگار پست مدرنیسم ان را کشف کرده بود. انگار سکس گروهی محصول پست مدرنیسم بود و غیره. تمام این مسائلی که امروز داریم از گرایشات رنگارنگ جنسی از گرایش به جنس مخالف تا و موافق و هر دو جنس و اصلا نداشتن گرایش جنسی و غیره، تاریخی به درازای تاریخ بشر دارند و در مقاطع مختلف تاریخی به اشکال مختلف سرکوب شده اند، همانطور که در سرمایه داری هم سرکوب می شوند.

پست مدرنیسم تنها گفتمان این مسائل را محرح کرد، ان هم به نه به شکلی علمی و رادیکال، بلکه به شکلی صوفیستی. پست مدرنیسم چیزی را کشف نکرد. پست مدرنیسم البته به عنوان یک نوع یاس صوفی مسلکی به جای تلاش برای رهایی بشر در عمل، در اروزی بازگشت به دوران شکار و کشاورزی توانست به عنوان جهان بینی چپ های نیچه یی منفرد و سرخورده که کاری جز استثمنا نداشتند، شود و انان را بیش از هر زمانی در قعر کثافت و لجن ضد انقلابی گری رادیکال فرو برد.

اینجا بود که تغییر در مناسبات تولیدی و ساختاری سرمایه داری، جای خود را به تغییر در فرم سکشوالیته داد. همجنسگرایی سیاسی و سکس گروهی سیاسی شکل می گیرد. هارمونی روابط انسانی (اگرچه هارمونی ایی اصلا وجود نداشت) با میکروب و
پارازیت پست مدرنیسم از بین می رود. یکی از کارهایی که در دهه ی شصت در اروپا صورت می گرفت این بود که طرف برای پارتنرش یک پارتنر جنسی دیگر به خانه می اورد، تا با همسرش بخوابد و به خودش بقبولاند که غیرت کشک است و محصول یادگیری است. برای این عمل قاعدتا مصرف ال س د، ماری جوانا، مشروبات الکی و شاید ترکیبی از این سه در بسیاری از مواقع ضروری می شد و با گسترش این مواد مخدر در سطح وسیع دیسپلین ضد عقلی و ضد بشری روانشناسی و اسایشگاه های روانی به مرکز مجانینی تبدیل شدند که دست به اقدامات این چنینی زده بودند. دو تن از این مجانین که در میان چپ “نو” جایگاه مارکس را گرفته اند، التوسر و فوکو هستند. التوسر همسر خود را به قتل رساند و راهی تیمارستان شد و فوکو هم چندین بار اقدام به خودکشی کرد و مدت ها در تیمارستان بستری بود.

به هر حال من نمی خواهم حرفم به درازا بکشد. بحث من این است که نمی توان یک ایدئولوژِ بیمار و صوفیستی را جایگزین عقلانیت کرد و شرایط ایده ال بی اهمییت بودن هویت را با هویت پرستی و هویت سازی عوض کرد. من نمی خواهم که هیچ انسانی به خاطر “هویت” ش مورد تبعیض قرار گرفته شود و یا “هویتی” که خود دوست دارد با ان تداعی شود زیر پا گذاشته شود، اما در عین حال به هیچ کسی هم توصیه نمی کنم که هویتی که به او تعلق ندارد را به زور با خود حمل کند، تا “پست مدرن” به نظر برسد! کم نیستند رفقای خوبی که همجنگسرا نبوده و نیستند، اما وقتی به خود تحمیل کرده اند که باید ازمایش کنند، سر از تیمارستان دراورده اند. رفیق عزیز لازم نیست یک قورباغه را بخوری وقتی که تو نمی تونی گوشت قورباغه بخوری! چرا به خودت تحمیل می کنی! می خواهی نشان بدی که متفاوتی؟! چی را می خواهی ثابت کنی؟! این سوالاتی است که باید جلو تمام کسانی گذاشت که با فشار روحی به خودشان تلاش می کنند یک هویت دیگر را به خود تحمیل کنند.

هویت های قومی، جنسی، ملی، مذهبی، نژادی ووو محصول شرایط اجتماعی هستند که طبقات حاکم برای شکاف انداختن بین توده و ساختن یک تصویر خطرناک از “دیگری” این هویت های بخشا تصنعی را می سازد و انچنان در تپل و دهل هویت می کوبد که مردم تا حد فاشیسم قومی، جنون جنسی و نژادی و غیره پیش خواهند.

من تنها زمانی از هویت یک گروه اجتماعی، یک توده ی مردم تحت ستم، یک اقلیت جنسی و غیره دفاع می کنم، که موجودیتش از جانب یک سیستم سلطه گر به خطر افتاده باشد و سیستمی که می خواهد سلطه ی خود را تحمیل کند، برای اسمیلاسیون دیگری تلاش کند. من اسمیلاسیون انسان ها را به هر دلیلی فاشیستی می خوانم ولی کوبیدن بر دهل هویت قومی، ملی و جنسی به ویژه از جانب سلطه گران را سوپر ارتجاعی و از جانب حکومت شوندگان و تحت سلطه ها را بخشا گفتمانی راست و ارتجاعی و بخشا ان را چپ و مترقی می خوانم. میزان مترقی یا ارتجاعی بودن این جنبش ها را باید در بسترهای اجتماعی و تاریخی متفاوت بررسی کرد و افق و استراتژی انان، میزان دوری و نزدیکی به مطالبات بین المللی طبقه ی کارگر و چشم انداز رهایی این جنبش ها از مناسبات بردگی سرمایه داری در طولانی مدت با دقت بررسی کرد. هر گونه برخورد سهل انگارانه و ساده لوحانه به این گونه مسائل باعث پرت شدن انسان از جناح چپ به راست ارتجاعی و فاشیستی می شود.

رهایی اقلیت های جنسی رهایی از اقلیت جنسی بودن است. ما باید با برای تغییرات رادیکال در مناسبات تولید از طریق انقلاب رادیکال و قهرامیز کارگری تلاش کنیم، تا به مرحله یی برسیم که در ان دیگر اقلیت بودن و هویت معنی و مفهومی نداشته باشند و همگان به عنوان انسان های عضو جامعه نگاه شوند، به جای اینکه تلاش کنیم که جامعه را هزاران تکه کنیم و هر تکه ی ان تنها و تنها به فکر گروه خود باشد.

حسن معارفی پور

گزارشی از 22 مین کنگره ی بین المللی مارکسیستی در برلین

über گزارشی از 22 مین کنگره ی بین المللی مارکسیستی در برلین

گزارشی از 22 مین کنگره ی بین المللی مارکسیستی در برلین

حسن معارفی پور

از روز 24 ماه مه تا 27 ماه مه 2018 امسال کنگره ی بین المللی مارکسیستی توسط انستیتوی برلین برای تئوری انتقادی در وانسی برلین برگزار شد.

تاریخچه ی انستیتوی برلین برای تئوری انتقادی تاریخی پر از فراز و نشیب ا ست. البته نباید شکل گیری این انستیتو را از از شکل گیری نشریه ی داس ارگومنت جدا کرد. نشریه ی داس ارگومنت (برهان) یک نشریه ی تئوریک چپ بود که سال 1959 توسط ولفگانگ فریتز هاوگ بنیان گذار انستیتوی برلین برای تئوری انتقادی تاسیس شد. زمانی که جنبش دانشجویی چپ در المان به همراه جریانات مسلحانه در واکنش به اشغال ویتنام، جنگ دولت تروریست امریکا در ویتنام شکل می گیرد، فعالین چپ و کمونیست دانشجویی، اساتید چپ و رادیکال همچون ولفگانگ فریتز هاوگ و همسرش فریگا هاوگ تلاش می کنند که جنبش های اجتماعی ایی که در غرب شکل می گیرد را تئوریزه کنند. در ان زمان هاوگ علیرغم تاکیدش بر تئوری به ضرورت حضور اعتراضات خیابانی پی برده بود و با تمام وجود از حضور مردم در خیابان علیه جنگ و علیه سفر شاه ایران به المان دفاع می کرد و به دفاع از جنبش رادیکال دانشجویی برخاست. شماره های اولیه نشریه ی داس ارگومنت تا سال های سال نماینده ی نوعی چپ پلورالیستی است که متاثر از اوضاع چپ جهانی، انقلاب کوبا، جنگ ویتنام، شکل گیری اعتراضات رادیکال در ایران و اروپا، چپ پست مدرن، اگزیستانسیالیسم و غیره است.  چیزی که نشریه ی داس ارگومنت را از دیگر نشریات جدا می کرد، تئوریک بودن ان و انگشت گذاشتن بر عنصر پراتیک بود. نشریه ی ارگومنت حتی متون اگزیستانسیالیستی، پست مدرن، مکتب فرانکفورتی را در اوایل بازتاب می داد. یکی از اولین کسانی که در این نشریه همکاری داشت، در کنگره ی بین المللی مارکسیستی در مورد فریگا هاوگ و ولفگانگ فریتز هاوگ گفت که انان از همان ابتدا موضع روشنی داشتند و تنها کسانی بودند که اپورتونیست نبودند و راست و چپ نمی زدند. می گفت زمانی که تصمیم گرفته شد که اولین شماره ی این نشریه منتشر شود، از 12 نفر فقط سه نفر موافق بودند. ولفگانگ فریتز هاوگ، فریگا هاوگ و من. بقیه مخالفت کردند و بعدها هم شدیدا راست و محافظه کار شدند.

هر نوع بررسی انستیتوی برلین برای ت ئئوری انتقادی بدون بررسی نشریه ی داس ارگومنت که مبنای کار تئوریک و عملی این انستیتو بود، راه به جایی نمی برد. انستیتوی برلین برای تئوری انتقادی بیست و چند سال پیش توسط هاوگ بنیان گذاشته می شود. و ف هاوگ همان زمان اعلام می کند که تنها با نشریه ی داس ارگومنت نمی توان جلو رفت و لازم است که تمام مفاهیم و مقولات مارکسیستی را به روز کنیم و مارکسیسم را با جهان امروز و جهان امروز را با مارکسیسم مطالعه و بازخوانی کنیم. دانشنامه ی تاریخی انتقادی مارکسیسم که عظیم ترین دانشنامه ی مارکسیستی جهان است، محصول این تصمیم درست و به موقع و ف هاوگ بود.

تاکنون از این دانشنامه ی عظیم مارکسیستی 9 جلد منتشر شده است. همانطور که در گزارش سال گذشته نوشته ام، این دانشنامه محصول کار فردی نیست و مقالاتی که در این دانشنامه تهیه می شوند،  در کنگره ی سالانه به بحث و گفتگوی جدی گذاشته می شوند و تمام نظرات و انتقادات درست و مارکسیستی به ان اضافه می شوند، منابع جدید برای نوشتن مقاله دوباره بررسی می شوند و کل نقل قول ها توسط تیم هئیت تحریریه بررسی می شود و در نهایت بعد از نزدیک به چهار سال کار روی یک مطلب در صورتی که هئیت تحریریه موافقت کند، مطلب در دانشنامه ی تاریخی انتقادی مارکسیسم منتشر می شود. تمام این مطالب محصول چند سال کار و مطالعه، فعالیت جدی و پیوسته هستند و با چرندیات فیس بوکی تئوریسین های دنیای فیس بوک فرسنگ ها فاصله دارند.

برای مطالعه ی کل متن می توانید اینجا کلیک کنید

گزارشی در مورد کنگره جهانی مارکسیسم در برلین

 

 

 

بازار مکاره ی “اکادمیسین” های “تئوری” پرداز

بدبختی بسیار از “اکادمیسین” های ابله روزگار ما از جمله یک مزدور وابسته به سی آی ای مانند دانیل بل و بقیه ی اکادمیسین های غیر ایرانی و ایرانی این است، که به چیزهایی اهمیت می دهند که خیلی “نو” باشد. برای نمونه اگر به کتاب های دانیل بل مراجعه کنید، با صد هزار پست برخورد می کند: پست صنعتی، پست مدرن، پست کاپیتالیسم، پست مذهب، پست سکولاریسم، پست پست پست پست پست و ووو پست. این گوساله تصور می کرد با اضافه کردن یک پست به هر مساله ی ماهییت ان را می تواند عوض کند، اما این حماقت محض است که بتوان با اضافه کردن یک پست یا نو یا نئو به مدفوع از ان طلا ساخت. مثلا پست مدرنیسم، اگرچه بازگشت ارتجاعی به ماقبل مدرنیسم و ارزوی بازگرداندن چرخه های تمدن به دوران کشاورزی و شکار است، اما توسط بسیاری از اکادمیسین های ازوتری (صوفی مسلک) به عنوان یک گه مقدس چپ نما در نظر گرفته می شود. اگر کسی مدرنیته را به عنوان یکی از اشکال روبنایی جامعه ی صنعتی و سرمایه داری در نظر نگیرد و از این زاویه به نقد مدرنیته نرود، بی گمان یک محافظه کار عقب مانده است، اما اگر کسی پست مدرنیسم را تنها به خاطر واژه ی پست یعنی پسا، مترقی بخواند، هم یک مرتجع محافظه کار است.

چپ های رفورمیست که امروز مدعی تئوریک بودن هستند و همچون قورباغه هرازگاهی واق واق “تئوریک” می کنند، از این راهکارها برای “مدرن” و “نو” جلوه دادن نظریات خود بهره می گیرند. برای نمونه موشه پوستون که در میان چپ های رفورمیست ایرانی و در میان صهیونیست های نئوفاشیست در اروپا جایگاه ویژه یی پیدا کرده است و پدر انتی دویچ ها (یعنی المانی ستیزان) صهیونیست خوانده می شود،( کسانی که سرشان به موساد وصل است و سالانه میلیون ها پول از جانب دولت اسرائیل برای مبارزه با کمونیسم و توسعه ی صهیونیسم می گیرند)، هم از این راهکار برای تحمیق توده بهره می گرفت. موشه پوستون به سبک نئولیبرال هایی همچون کارل پوپر ملعون، یک کاریکاتور از مارکسیسم که از جانب انستیتوی مارکسیسم لنینیسم و توسط نوادگان استالین به عنوان مارکسیسم به خرد مردم داده می شد، را گرفته بود و با چوب زدن به این کاریکاتور در تلاش بود، کلیت مارکسیسم را زیر سوال ببرد. موشه پوستون سعی می کند به مارکسیسم “سنتی” حمله کند، بدون اینکه مستقیم با مارکس سرشاخ شود. حمله ی پوستون به مارکسیسم سنتی تنها حمله به گرایشات عقب مانده یی که توسط چپ سنتی به اسم مارکسیسم به خورد مردم داده می شد و می شود، نیست، بلکه حمله به کمونیسم و فلسفه ی پراکسیس مارکسیستی است. پوستون تلاش دارد که نظریات و ارای مارکس و انگلس را سنتی قلمداد کند، تا بر مدفوع پست مدرنیستی خود روکش طلا بکشد و ان را در بازار مکاره ی اکادمیک به ابلهان و نه جویندگان دانش و علم به عنوان کالای “نو” بفروشد.

متاسفانه شاهد هستیم که انسان های کار کشته ی “تئوریکی” همچون کمال خسروی، چگونه این روزها به صورت ضمنی از پوستون دفاع می کنند.

موشه پوستون، ادرونو، هورکهایمر، مارکوزه، هابرماس، هونتس، فوکو، دریدا، گوتاری، هارت و نگری، ژیژک، لیوتار ووو دشمنان قسم خورده ی کمونیسم و فلسفه ی پراکسیس هستند و در خرتوخر دنیای اکادمیک همچون گوسفندی که برای علف بیشتر مع مع می کند، دنبال سهم خودشان بودند و هستند.

نباید اجازه داد این پست مدرنیست های پست “فطرت” به عنوان تئوریسین چپ و کمونیست به جامعه معرفی شوند.

حسن معارفی پور