حسن معارفیپور
سیرک مشهد
کارناوال مشهد، اگرچه یک جریان سیاسی و یک اعتراض به قتل مشکوک یک وکیل نظر میرسد، اما در کلیت خود چیزی جز ادامه سیرکی سازمانیافته از طرف حاکمیت برای منحرف کردن اذهان عمومی از خطر واقعی یعنی خطر یک ضدانقلاب بورژوایی از طرف جریان میانه نیست، جریانی که با اسب ترویای جمهوریخواهی در پی برنامهریزی برای شکل دادن فاشیسم دیگری، اما این بار یک فاشیسم “سکولار” و نئولیبرال پروغرب است. فاشیسمی که در حقیقت محصول یک اتحاد شوم بین الیگارشی مالی و اقتصادی جمهوری اسلامی، بورژوزای اصلاحطلب و پروغرب و ناسیونالیسم اقتدارگرای ایرانی است.
این جریان ضدانقلاب که در مشهد به ظاهر در جایگاه قربانی قرار گرفته است، جریانی است که سالها در تلاش برای تکرار فاجعهیی شبیه ضدانقلاب فاشیستی خمینی است. شرایط پیشاانقلابی در سال 1357 وضعیتی بود، که در نبود یک رهبری رادیکال و کمونیستی تبدیل به ضد خودش شد. اینکه یک سری اراذل و اوباش امنیتی و ارزشی وابسته به حاکمیت به عنوان ترول و مزاحم لمپن در مراسم مشهد ظاهر میشوند و شعارهای فاشیستی مثل “جاوید شاه”، “مرگ بر سه فاسد، مٌلا، چپی، مجاهد” سر میدهند، “حیدر حیدر” میکنند و به ظاهر به سمت نرگس محمدی و دیگر “سخنرانان” سنگپراکنی میکنند، قسمت سیرک و سطحی ماجراست. پشت پردهی این ماجرا اما تلاشی طولانی برای تبدیل کردن جریانات صلاحطلب قدیمی و جریان پروغرب به یک آلترناتیو شبیه جریان فاشیسم خمینی است.
سیرک مشهد اما به ظاهر وضعیتی را شکل داده است، که هرگونه نقد امثال نرگس محمدی و اسب ترویای جمهوریخواهی دروغین غیرممکن به نظر میرسد. این حرکت اما بیشتر یادآور جریان ماجرای آلکساندر آیشاولد در جریان تشکیل سازمان جوانان حزب فاشیستی آلترناتیو برای آلمان است. آیشاولد در این برنامه به عنوان پلیس امنیتی رژیم آلمان حضور مییابد و از طریق تقلید شیوهی سخنرانی هیتلر اذهان مردم را برای چند روزی از عمق فاجعهی در حال جریان، یعنی شکلگیری سازمان جوانان حزب آلترناتیو آلمان، به عنوان یک سازمان رسما فاشیستی و اولترراست، سازمانی که خواب دیپورت میلیونی را در سر میپروراند، دور میکند. به خاطر گرد و غباری که در نتیجهی سخنرانی آلکساندر آیشاولد صورت گرفت، سخنرانیهای دیگر که به مراتب خطرناکتر، افراطیتر و نژادپرستانهتر بودند تقریبا نادیده گرفته شدند.
ماجرا این است که در جریان شکلگیری سازمان جوانان حزب فاشیستی آلترناتیو آلمان یک مامور امنیتی پلیس کاملا سازمانیافته وارد این حزب میشود و در لیست سخنرانها قرارش میدهند. بعد از سخنرانی به شدت نژادپرستانهاش و مقایسهی خارجیها با خوک و همچنین به خاطر فرم سخنرانیاش که تقلید کامل از هیتلر بود، چنان جنجالی در مدیای آلمان درست شد، که محتوای فاشیستی و خطرناکتری که در این روز توسط دیگر سخنرانان فاشیست و راست افراطی مطرح شد، پشت گرد و غبار این سخنرانی گم شد.
آنچه در مشهد اتفاق افتاد چیز بسیار مشابه با اتفاقی بود که در شهر گیسن آلمان افتاد. در مشهد اما جایگاه بازیگران این سیرک مبتذل، توطئه و تلهی امنیتی عوض شده بود. آنانی که ادای حامیان فاشیسم پهلوی را درمیآوردند، نه سخنرانان، بلکه سنگپرت کنندگان، لمپنها و اوباش حکومتی وابسته به نهادهای فاشیستی حاکمیت بودند و آنکس که سالها با اسب ترویای جمهوریخواهی در حال حمایت از شکل دادن به یک آلترناتیو فاشیستی و ضدانقلاب پشت واژهها و مفاهیم مبتذلی همچون “حقوق””بشر” و “جمهوریخواهی” است، جریانی است که حول نرگس محمدی و امثالهم شکل گرفته است. این جریان اما ظاهرا امروز به عنوان قربانی به نظر میرسد و نقد “قربانی” از نقطهنظر انسانهایی که درکی از مسائل پشت پرده ندارند، اوج “بیاخلاقی” به نظر میرسد. قضیه اما این است که ما در اینجا با قربانی طرف نیستیم، بلکه با سوژههایی طرف هستیم که خواهان پیشبرد یک ضدانقلاب در ایران هستند، کسانی که به ظاهر قربانی و مبارز به نظر میرسند.