خفه شو پفیوز

در جواب به اکبر گنجی، لیبرالی که مدافع خشونت عملی و ضد انقلابی است ولی منتقد رادیکالیسم „خشونت“ زبانی است.
اکبر گنجی از موضع بی نهایت راست و ضد انقلابی یک مقاله علیه لنین نوشته است و لنین را به خشونت زبانی متهم کرده است. اگر کسی سابقه ی این جنایتکار ادمکش را بررسی نکرده باشد و نداند که ایشان عضو سرکوبگرتن و درنده ترین ارگان جمهوری اسلامی یعنی سپاه پاسداران بوده است، با خواندن این „مقاله“ که در سایت رادیوی „بی طرف“ زمانه هم منتشر شده است، به این نتیجه می رسد که ایشان انسانی نازک طبع و „آزادی خواه“ است!!!
گفتنی است که اکبر گنجی زمانی که در سپاه پاسداران بود بر روی صورت دخترانی که یک تار مویشان بیرون بود اسید می پاشید و حتی کسانی که درون نظام بوده اند ایشان را به خاطر این کارها „سرزنش“ کرده اند!!
اکبر گنجی در سال 1363 از سپاه بیرون امده و با سعید حجاریان بنیان گذار وزارت اطلاعات رابطه ی نزدیکی داشته است.
اکبر گنجی بعد از بیرون امدن از سپاه وارد وزارت فاشیستی ارشاد می شود و در سال 1366 به عنوان کارمند „خانه ی فرهنگ ایران“ به انکارای ترکیه می رود.
اکبر گنجی بعدها به خاطر اصلاح طلب شدن زندان شد و کشور را ترک کرد و از جانب دولت های جنایتکار جایزه ی „قهرمان ازادی مطبوعات“ را هم دریافت کرد!!
تلاش گنجی و سازگارا در دوران اعتراضات جنبش سبز جذب „سپاهی“ های معترض درون نظام بود!!
بر همه ی کسانی که الفبای سیاست را بلد باشند روشن است که اکبر گنجی یک جنایتکار عملی و کسی است که خشونت سیستماتیک را در درون یکی از سرکوبگرترین و جانی ترین نظام های اواخر قرن بیست و اوایل قرن بیست و یکم علیه مخالفین سیاسی نظام جمهوری اسلامی به کار گرفته است و این سازمان جواب مخالفین سیاسی اش را نه با „ادبیات خشن“ بلکه با گلوله و طناب اعدام داده است و اکبر گنجی „افتخار“ انسان کشی سیستماتیک و خشونت وحشیانه را در کارنامه ی خودش ثبت کرده است.
همانطور که گفتم اکبرگنجی البته خود به خاطر گرایشات اصلاح طلبانه اش از جانم همین سیستم به زندان محکوم شده است، اما این مساله ی دیگری است و به جنگ درون جناحی حاکمیت جمهوری اسلامی برمی گردد و دلیلی بر „ازادی خواه“ بودن این جنایتکار نیست.
اکبر گنجی با ریز کردن مجموعه یی نقل قول از مجموعه اثار لنین به خصوص کتاب دولت و انقلاب یکی از درخشان ترین کتاب ها و تئوریک ترین بررسی ها در مورد دولت که توسط لنین نوشته شده است، می خواهد نشان دهد که کمونیست ها خشونت زبانی به کار می برند و این خشونت زمانی ممکن است به خشونت فیزیکی تبدیل شود!
تاریخچه ی لیبرالیسم به خصوص در فرمت جدید ان چیزی جز کشتن انسان ها نیست. تمام جنگ هایی که در این اواخر صورت گرفته است توسط نیروهایی که جناب اکبرخان گنجی هم خود مزدور و وابسته به انان است صورت گرفته است.
پینوشه ی فاشیست، هزاران انسان مبارز و انقلابی را در روز روشن و با چراغ سبز نئولیبرالیسم به گلوله بست و از خون کمونیست ها جویبار درست کرد.
حکومت جنایتکار و نئولیبرال امریکا در طول چند دهه ی گذشته و به ویژه پس از فروپاشی شوروی، هر حرکت انقلابی و هر تلاش برای تغییر انقلابی را در هم کوبیده و با الترناتیو سازی ارتجاعی و نئولیبرالی در راستای سیاست های بورژوازی جهانی به پیش رفته است و هر حرکت ازادی خواهانه را در نطفه خفه کرده است.
جنگ اول عراق، جنگ دوم عراق، ساپورت طالبان، جنگ افغانستان، حمایت از الترناتیو نئولیبرالی در لیبی، حمایت و ساپورت داعش در عراق و سوریه و تلاش برای تحمیل الترناتیو نئولیبرالی به اکراین و حمایت از فاشیست ها در این کشورعلیه روسیه و تحمیل پروژه های سرمایه داری نئولیبرالی بعد از جنگ سرد برای نابودی جهان در صورت عدم قبول این الترناتیو از طرف کشورهایی که شورش و طغیان در انجا شکل گرفته است.
مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست می نویسند: „بورژوازی از طريق تکامل شتابناک ابزارهای توليدی و سهولت بی‌وقفۀ ارتباطات، همه را، حتی بدَوی ‌ترين ملت‌ها را به درون تمدن می‌کشاند. قيمت‌های نازل کالاهايش، توپخانه سنگينی‌اند که با آنها بورژوازی همه ديوارهای چين را با خاک يکسان می‌کند و سرسختانه ‌ترين غريبه ‌ستيزی بربرها را به زانو در می‌آورد. او همه ملت‌ها را ناگزير می‌کند که اگر نابودی خود را نمی‌خواهند، شيوه توليد بورژوائی را بپذيرند؛ آنها را مجبور می‌کند به اصطلاح، تمدن را به خود راه دهند، يعنی که بورژوا بشوند. در يک کلام، او برای خويش دنيائی می‌ سازد که خود الگوی آن است.“ (مانیفست حزب کمونیست)
سرمایه داری نئولیبرال برای تحمیل سیاست های اقتصادیش و برای تطبیق الگوی خود، هر نیروی سیاسی و هر دولتی را حاضر است نابود کند و هر کشوری را با خاک یکسان می کند و هر مقاومت انقلابی را سریع در هم می شکند و به مسیر ضد انقلابی و ارتجاعی نئولیبرالی هدایت می کند و هر دولتی که مقاومت کند، به عنوان دولتی که „حقوق بشر“ را زیر پا گذاشته است به جنگ و حمله ی نظامی تهدید می شود و هر دولت فاشیستی حتی دولت ایران، به محض پذیریش این سیاست ها به عنوان دولتی „متعارف“ و „مدافع حقوق بشر“ شناخته می شود و حتی حاضرند برای رئیس جمهور قاتلی مانند روحانی که رکورد اعدام را شکست، فرش قرمز پهن می کنند. این دورویی و کثافت کاری دولت های اروپایی و غربی تهوع اور است و هر کس که به اصل ازادی انسان معتقد است، باید بداند که دولت های دیکتاتور خاورمیانه زمانی که اهنگ شان را با سازهای نئولیبرال کوک کند، سریعا مورد حمایت قرار گرفته می شود. کم نیستند، همچنان کسانی که به جای مغز در کله شان تپاله وجود دارد و تمام اطلاعاتشان را از تلویزیون شان می گیرند. اکبر گنجی مدافع این نظام نئولیبرالی است که جنگ و انسان کشی و تروریسم „مشروع“ ناتو را به سراسر جهان صادر می کنند و همین دلقک جنایتکار از ادبیات تند و رادیکال لنین می ترسد!!
دردنیایی که انحصار مدیا در دست جنایتکاران است و کسی که بخواهد حرفش شنیده شود باید دست به دامان این مدیا شود، حرف امثال ما اگر هم شنیده شود، فورا مهر تئوری توطئه می خورد ولی اخباری که توسط فاشیست ها و جنایتکاران و قاتلان و صاحبان زندان ها و شکنجه گاه منتشر می شوند، واقعییت خوانده می شود!!
اکبر گنجی از نظر من به همان اندازه منفور و جنایتکار است که خلخالی، خامنه یی، شریعتداری، سازگارا، نوری زاده، نگهدار، رجوی و مهتدی و محمد نوری زاد منفور هستند!
اکبر گنجی اما الان با حمایت های مالی و معنوی امریکا با افسار تمدن در تله ویزیون ها ظاهر می شود و به نقد لنین هم می نشیند!
اکبر گنجی! نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم.
اگر شما الزایمر گرفته ایید و جنایات خودتان را فراموش کرده ایید ما فراموش نکرده ایم و به موقع جواب امثال شما را خواهیم داد.
حسن معارفی پور
30.01.16

در باره ی پراکسیس

فعالیت های سیاسی ایی که ما کمونیست ها و فعالین سیاسی جدی و رادیکال به صورت حرفه یی و نیمه حرفه یی و یا حتی اماتور در کنار فعالیت های شغلی و تحصیلی و غیره دیگر انجام می دهیم و بدون کمترین توقع مادی وقت و زمان خود را صرف ان می کنیم، از جانب بورژوازی هزار برابر قوی تر از ما از طریق استخدام کارمندان و مزدوران و حتی از طریق استخدام طبقه ی کارگر در مشاغلی که علیه منافع طبقاتی بلند مدت این طبقه است، از دوران اولین انقلابات بورژوایی و صنعتی انجام گرفته است و امروزه در سطح بسیار وسیع تر به پیش می رود و اگر سیاست برای ما به عنوان هدفی برای تغییر وضع موجود به نفع یک زندگی بهتر و انسانی تر در مناسباتی خارج از این نظام نگاه می شود، سیاست و فعالیت سیاسی برای مزدوران نظام به مثابه ی شغل و ماموریتی که که در مقابل پرداخت مزد، صورت می گیرد، نگاه می شود. بنابراین نباید زیاد غیر منتظره باشد که ما در میدان فعالیت تبلیغاتی و پراکسیس به بورژوازی خونخوار باخته اییم، چون همین بورژوازی از طریق تبدیل کردن سیاست به مشاغل حرفه یی و پرداخت مزد به طبقه ی کارگر به خاطر خیانت به منافع طبقاتی اش و یا سرکوب هم طبقه یی هایش، عملا جلو فعالیت عملی رادیکال و مستقیم توده یی را از ما گرفته است. روزنامه نگارانی که در رسانه های بورژوایی برای بورژوازی خونخوار و معلون پارس می کنند، پلیس هایی که تا دندان مسلح در مقابل تظاهرات کنندگان چپ و کمونیست باتوم و اسلحه ی سرکوب را به کار می گیرند، کارمندان دولتی و بروکرات ها، قضات و زندانبانی که هم طبقه یی های خود را حکم داده، محاکمه و زندانی می کنند، ارتشیانی که در جنگ ها به کله ی طبقه ی کارگر دیگر کشور ها شلیک می کنند، مدیران شرکت ها و سرکارگر ها که در ازای مزد استخدام شده اند، „روشنفکران“ ، مدرسین دانشگاه ها و مدارس و حتی مروجین مذهبی ایی که در ازای پول „علوم“ بورژوایی و ضد انسانی ترین فرمول های بهره کشی را به مردم یاد می دهند و یا مدفوع کثیف مذهب را به خورد مردم می دهند،  ووو اغلب از لحاظ جایگاه طبقاتی جزو طبقه یی محسوب می شوند، که به طبقه ی خود خیانت کرده اند. این خیانت نابخشودنی است. ما ناچاریم که در میدان مبارزه ی عملی با همه طبقه یی هایی که به ما خیانت کرده اند، وارد جنگ شویم. به قول بزرگترین رهبر کمونیست جهان لنین، ما تلاشمان در ابتدا بر اقناع این پفیوزهاست و در صورتی که اقناع نشوند، ناچاریم به اجبار اتکا کنیم.

در نهایت می توان گفت که انسان هایی که سیاست را نه یک سرگرمی برای پز دادن و یا وقت گذرانی و  نه یک شغل مزدوری و غیره بلکه به عنوان وسیله یی برای رسیدن به اهداف انسانی و انقلابی به کار می گیرند، در مقابل موج میلیونی مزدوران متخصص بورژوازی که به صورت تخصصی و اموزش دیده، مشغول مهندسی افکار توده ها هستند، مسلم است که ضعیف تر عمل می کنند، به ویژه در شرایطی که موج های ارتجاعی یکی پس از دیگری در سطح جهانی کثیف ترین اتهامات را روانه ی کمونیست ها می کنند و کمونیسم فوبیا را در سطح جهانی گسترش می دهند.

به قول ماکس وبر جامعه شناس میهن پرست لیبرال المانی، باید تفاوت زیادی بین کسانی که از سیاست می زیند و کسانی که برای سیاست زندگی می کنند قائل شد. پراکسیس انقلابی و پرولتری اگرچه به مراتب ضعیف تر از پراکسیس ارتجاعی و بورژوایی است، اما حقانیتش در تلاش بی وقفه برای رهایی طبقه ی کارگر و رساندن انسان ها به حق و حقوق واقعی و انسانی خودشان در چارچوب مناسباتی که بهره کشی انسان از انسان خاتمه می باید،  است. نباید از این وضعیت نا امید شد، باید برای تغییر کفه ی ترازو به نفع رهایی انسان از مناسبات مزدوری سرمایه داری به پراکسیس انقلابی و رادیکال کارگری بیش از پیش دامن زد و وقت زیادی را صرف فعالیت های فکری، تئوریک و سازمانی برای خنثی کردن تلاش های بورژازی در راستای مهندسی افکار کرد. نباید در دام تحلیل های هپروتی دمکراتیسم و پارلمانتاریستی افتاد و مساله ی اقلیت و اکثریت را مطرح کرد. اکثریت جاهل را باید کنترل و اگاه کرد، باید رهبری کرد. نباید در وارد دور باطلی که در نهایت طبقه کارگر بازنده ی ان خواهد بود، شد. طبقه ی کارگر از لحاظ حقوقی حق دارد که محصول کار و فعالیت ذهنی و جسمی خود را صاحب شود، این عمل با دمکراسی و پارلمانتاریسم و سیستم حقوقی و قضایی بورژوازی ممکن نیست، باید این سیستم را با پراکسیس انقلابی و ابزار اسلحه نابود کرد و هر مقاومتی را در هم شکست. در هیچ مناسبات طبقاتی در هیچ جای این کره ی خاکی حقوق انسان حفظ نمی شود، انسان ها تنها زمانی به حقوقشان می رسند که تمام دم و دستگاه دولتی بورژوایی که عملا مانعی بر سر راه رسیدن انسان به حقوقش هستند را نابود کرده باشند و در انجا تقسیم کار انسانی و خلاق را بر اساس تمایل و علاقه ی انسان و نه ناچار کردن انسان ها به انجام کار مزدوری در ازای پول، شکل داد.

انسان های انقلابی و جدی کسانی هستند که در ارتجاعی ترین دوران و در شرایطی که افق و چشم انداز ارتجاعی در جامعه حاکم است، با پراکسیس انقلابی در مقابل موج های ارتجاعی ایی از پراکسیس که بورژوازی در سطوح مختلف تولید می کند، به مقابله بر می خیزند و هیچگاه تسلیم شرایط موجود نخواهند شد.

در مورد پراکسیس

پراکسیس از نقطه نظر من فعالیت اگاهانه ی عملی و تئوریک در راستای ساختن جهان مادی توسط خود انسان و با ارداده ی خود انسان بیش نیست. این که اراده گرایی محض نمی تواند به پراکسیس „عقلانی“ دامن بزند و همیشه به نتیجه ی از پیش تعیین شده برسد امری روشن است، اما وجود پراکسیس انسانی به مثابه ی عنصر فعال برای تغییر و پیشبرد جامعه همیشه در تاریخ مبارزه ی طبقاتی از دوران بردگی تاکنون وجود داشته است و این عنصر فعالیت عملی انسانی و عنصر فعالیت ذهنی بوده اند که در یک رابطه ی دیالکتیکی با هم دیگر قرار داشته و جامعه را به پیش برده اند. پراکسیس مورد نظر مارکسیسم از این منظر خود را از اگاهی سوبژکیتو کانت و  روح هگل جدا می سازد. به تعبیر مارکس انسان محصول شرایط اجتماعی عصر خویش است ولی تغییر همین شرایط با عنصر پراکسیس انسانی صورت می گیرد و این تغییر نمی تواند تنها تغییراتی ذهنی باشد، از همین زاویه می توان گفت که تئوری و پراکسیس برای مارکس کاملا در هم تنیده اند. پراکسیس انسانی تئوری را تولید می کند و تئوری انقلابی پراکسیس انقلابی را شکل می دهد.

یک خاطره در مورد مفهوم پراکسیس

در یک جریان سیاسی من و رفقایی که صاحب یک خط و سبک سیاسی مشترک بودیم، بارها متهم شده بودیم که ما صرفا ادم های „تئوریک“ بدون پراتیک هستیم. در یک جلسه ی بزرگ من هم کسانی که اتهام سخیف را به طرف من و دیگر رفقا وارد کرده بودند، به سخره گرفتم و اعلام کردم که مقصود شما از پراتیک، برداشتن کیسه سیمان های سنگین از یک محل به محل دیگر و درست کردن عصای کوردی (گوچان) است. گفتم هر کس بیشتر گوچان درست کرده باشد، از منظر شما پراتیک بیشتر داشته است. برداشت های کودنانه از مفاهیم پیچده و علملی مارکسیستی متاسفانه بخشی از هویت چپ های وطنی را شکل می دهد. باید چپ وطنی حسابی خانه تکانی کند و خود را از شر تحلیل های صد من یک غاز رها کند. چسپیدن به فرمالیسم و فراموش کردن ماهییت، جزئی جدایی ناپذیر از معضل چپولیسم در سطح جهانی و به ویژه ایران است.

حسن معارفی پور

 

حماقت بشر را مرزی نیست

امروز سر کلاس „انسان شناسی“ مذهب که بیشتر به بررسی تاریخی و اجتماعی و فرهنگی دلایل گرایش به مذهب و خرافات می پردازیم، از یکی از مدرسین که در مورد اعتقاد بسیاری از اقوام و ملیت های تحت سلطه ی مذاهب مختلف به جادوگر و شیطان صحبت می کرد، پرسیدم که تنها چیزی که ذهن من را به خودش مشغول کرده است این است که این انسان ها چقدر باید „باهوش“ بوده باشند، که به چنین خزعبلاتی فکر کنند و در مورد وجود اشباح و جادوگر و سایه و شیطان قرن صحبت کنند و مردم را متقاعد کنند که این اشباح خیالی وجود دارند. گفتم اگر ادمیزاد عقل ش را به جای اینکه صرف این ترهات کند، به بررسی مسائل اجتماعی و فلسفی و اقتصادی و تاریخی اختصاص می داد، بی گمان هر کدام از این انسان های خرافی برای خود فیلسوف یا دانشمندی می شدند.

برادری یک بار تعریف می کرد و می گفت که خزعبلات خمینی که زیر نام اشعار“امام“ گوربه گور در مدارس هم به خورد بچه ها داده می شد، را پیش یک شاعر برده اند و گفته بودند که شایعه شده که شما این اشعار را برای خمینی سروده ایی! ان شاعر محترم هم گفته بود این اندازه از … شعر گویی تنها از الاغی مثل خمینی بر میاید.

مردم خرافی و ابله این همه وقت اختصاص می دهند که به جن و جادوگر فکر کنند و در باره ی این اشباح صحبت کنند، اما به خود زحمت نمی دهند که یک دهم وقتشان را صرف مطالعه و تحقیق علمی کنند. باور به خزعبلات خرافی و مزخرف مانند جن و جادوگر و غیره، اگر کار شیادان نباشد، باید کار مجانینی باشد، که به جای جامعه باید در تیمارستان های روانی نگه داری شوند.

دنیای غریبی است نازنین و هنوز ما زیر حماقت بشر به اصطلاح مدرن کمرمان خم شده است.
یک رفیقی داشتم که چند سال پیش کمونیست شد، قبل از کمونیست شدنش عکس های پهلوان تختی و بهروز وثوقی را در این فیس بوک بیچاره شب و روز شش بار شر می کرد و با این که خودش زن است، ولی پهلوان بازی و سکسیسم و „مردانگی“ را شب و روز تبلیغ می کرد.

دارالمجانین ها خالی از سکنه ولی جامعه پر از مجانین است. باید وضعیت این دارلمجانین ها را بهبود بخشید و انجا را به دانشگاه های تبلیغ علیه مذهب و خرافات تبدیل کرد و شیوه ی برخورد به مشتریان را انسانی تر کرد. از این طریق می توان جمعیت وسعی از انسان ها را در این دارالمجانین سکنا داد و ذهن های انان را از تفکرات الوده به مرور زمان پاک کرد و با افکار مترقی و انسانی اشنا کرد.

بازهم در باره ی انارشیسم

بازهم در باره ی انارشیسم این مطلب را به صورت کامنت در صفحه ی بختیار پیرخضری که در یک مقاله در جواب به یک استاتوس فیس بوکی من نوشته است، نوشتم. هدف من از نوشتن ان استاتوس شوخی بود و این شوخی را من ه…

Quelle: بازهم در باره ی انارشیسم

بازهم در باره ی انارشیسم

بازهم در باره ی انارشیسم این مطلب را به صورت کامنت در صفحه ی بختیار پیرخضری که در یک مقاله در جواب به یک استاتوس فیس بوکی من نوشته است، نوشتم. هدف من از نوشتن ان استاتوس شوخی بود و این شوخی را من ه…

Quelle: بازهم در باره ی انارشیسم

Nein zum Populiamus

Die Aktivist*innen, die ständig sagen, sie seien weder rechts noch links, sind meiner Meinung nach rassistische opportunistische Menschen, die unter dem Rechtspopulismus die Situation von Faschist*innen verbessern. Die Teilnehmenden der sogenannten „Friedensbewegung“ und kirchlichen Mahnwachen sind größtenteils AfD Wähler*innen geworden. Was ist das bitteschön für eine Heuchelei? Lasst euch nicht von diesen scheiß Rechtspopulisten beeinflussen.

Es gibt keine Menschen, die weder rechts noch links sind. Entweder unterstützt jemand das System, Staatsapparat, Kapitalismus und Faschismus oder ist gegenüber dem System, Kapitalismus usw. kritisch. Man kann nie in der Mitte bleiben. Wie Rosa Luxemburg sagte: Entweder Sozialismus oder Barbarei.

Einer dieser Verbrecher, der die Debatte um links und rechts ablehnte, ist Jürgen Elsässer, der die Zeitschrift Compakt veröffentlicht und der AfD nahesteht. Dieser Opportunist, Rassist, Populist und Verbrecher muss in der Öffentlichkeit als Verbrecher erkannt und bezeichnet werden.

ممنوعیت یا عدم ممنوعیت حزب فاشیستی „ان پ د“

حزب فاشیستی ان پ د یعنی حزب ناسیونالیست المان یا بهتر است بگویم حزب نازی آلمان، قرار بود امروز در بالاترین دادگاه المان ممنوع شود ولی دادگاه المان این حزب را خطری برای دمکراسی محسوب نکرد و این حزب را ممنوع نکرد. حزب کمونیست سابق المان بالای هفتاد سال است ممنوع است و این حزب ناچار شد برای ادامه ی فعالیت در فرمت دیگری ظاهر شود و تغییر اسم دهد ووو.

در مطلب کوتاهی که امروز در صفحه ی فیس بوکم در مورد ان پ د به زبان المانی منتشر کردم، نوشتم که بیشتر قضات المانی وابسته به گروه های سکسیستی و راسیستی به اسم „بوشن شافت“ یعنی هیئت یا انجمن و یا شبکه های „برادری“ هستند. سابقه ی هیئت های برادری در المان دویست سال است. این ها نره مردان راست افراطی و فاشیست هستند که به صورت درون گروهی زندگی می کنند و تنها مردان را در اجتماعات خود راه می دهند. این ها „دولت-ملت“، „دمکراسی“ و هیچ نوع پدیده ی بورژوایی و مترقی سوسیالیستی را به رسمیت نمی شناسند و خواهان بازگشت المان به دوران سلطنت مطلقه هستند. متعفن ترین لایه های راست آلمانی همین „انجمن های برادری“ هستند که در خانه های ویلایی به صورت گروهی زندگی می کنند و به شبکه های دیگر وصل اند. در میان این گروه ها سه نسل وجود دارد و همیشه مردان پیر صاحبان اتوریته هستند.نسل های قدیمی نسل های جدید را از لحاظ مالی ساپورت می کنند. یک نوع سیستم سوسیالی از نوع ارتجاعی و محافظه کارانه در بین این وحوش حاکم است. شمشیربازی و نوشیدن مشروبات الکی در حد افتضاح جزء فرهنگ این ملعون های کثافت فاشیست است و اکثریت جوانان انان مشغول تدریس در رشته ی حقوق و بعضا رشته ی اقتصاد کلان هستند.

یکی از جنایتکارترین این کثافت ها زمانی توانست به مقام پاپ ی هم برسد و در واتیکان مرکز پدوفیلی جهان مستقر شود. رهبر حزب سبز المان در استان بادن ورتمبرگ یعنی کرشمان هم عضو این انجمن های کثافت راسیستی برادری بود. به هر حال بین انجمن های راسیستی برادری و قضات رابطه یی مستقیم وجود دارد. اکثریت این راسیست های فعال در شبکه های برادری روزی قاضی می شوند و وارد این سیستم کثیف دولتی می شوند. این قضات چون خود بخشی از شبکه های راسیستی و سکسیستی انجمن برادری بوده و هنوز هم هستند، بی گمان مشکلی با حزب فاشیستی المان یعنی ان پ د نخواهند داشت. حماقت محض است که از بورژوازی راسیست المانی و دولت بروکراتیک المان که قوانین رایش سوم و ناسیونال سوسیالیسم را بروکراتیزه کرده است، توقع داشت که ضد ناسیونالیسم و فاشیسم المانی عمل کند. این حماقت و جهالت را چپ بورژوایی به دلیل موقعیت متزلزلش همواره تکرار می کند. اصلا ممنوعیت یا عدم ممنوعیت این فاشیست ها نباید مشغله ی چپ و کمونیست جامعه باشد. بدون ان پ د و با ان پ د در آلمان فاشیسم وجود دارد، اقدامات فاشیستی شکل می گیرد، کمپ اتش زده می شود، پناهجو کشته می شود، خارجیان قربانی و ترور می شوند و دولت و دستگاه سرکوب پلیسی هم از طرف راست کور است(یعنی در مقابل جنایات فاشیست های خود را به کوری می زند). در فاجعه ی ا“ن اس او“ و کشتار چندین خارجی در سال های اخیر در المان، افرادی از درون پلیس المان در تهیه ی اسلحه و رساندن ان به دست فاشیست ها سهیم و شریک بودند، دادگاه های المان هم عملا روی این ترورهای وحشیانه سرپوش گذاشته و ان را پشت گوش انداختند. ترور چند نفر یونانی و ترک موسوم به ترور دونرمن، یکی از لکه های ننگ و سیاهی بر پیشانی بورژوازی خونخوار و پلیس راسیست المان و دادگاه های این کشور هستند.

بی گمان دادگاه هایی که بخشی از قضات ان را راسیست هایی وابسته به „انجمن های برادری“ و شبکه های بعضا فاشیستی و نازیستی تشکیل داده باشند، باید در مقابل ممنوعیت یک حزب نازی و نئوفاشیستی مقاومت کنند و این حزب را خطری برای جامعه به حساب نیاورند.

پدیده ی اجتماعی فاشیسم و راسیسم در سطح جهانی و آلمان یک پدیده ی دامنگیر و اجتماعی گسترده است و عروج مجدد فاشیسم دلایل متعدد دارد، بنابراین با زدن شاخ و برگ فاشیسم نمی توان با فاشیسم مبارزه کرد. برای نابودی فاشیسم در این کشور و هر جای دنیا باید کل سیستم بروکراتیک و بورژوازی موجود، به همراه دستگاه پلیس و ارتش که در بازتولید فاشیسم در دوره های بحرانی نقش ویژه یی ایفا می کنتد را در هم کوبید و شریان های جریانات فاشیستی را به شکل ریشه یی و اقتصادی در نطفه خفه کرد. باید با پدیده ی فاشیسم در ابعاد مختلف اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی مبارزه کرد و این میکروب را برای همیشه از بشریت ازادی خواه و برابری طلب دور کرد. برای این امر باید بورژوازی که این ویروس را در دامن خود پرورش داده، تقویت و بازتولید می کند، را به شیوه یی انقلابی به زیر کشید.

راهکارهای رفورمیستی برای مبارزه با فاشیسم راه به جایی نمی برند. روشنگری در مقابل فاشیسم و راسیسم و تلاش برای متقاعد کردن مردم برای دوری از این ویروس و طاعون افیون گر ضروری است، اما نابودی نهایی فاشیسم نه از قالب ممنوعیت تفکر فاشیستی می گذرد و نه با روشنگری صرف به سرانجام می رسد. باید به قول مارکس دست به ریشه برد و رادیکال عمل کرد. باید به قول تروتسکی کله هایی که این اندیشه ی جنایی و ضد بشری را تولید و بازتولید می کنند را در شرایط انقلابی به زمین سفت کوبید.
باید زمینه های اجتماعی بازتولید این طاعون کثافت را از بین برد. این عمل در قالب جامعه ی بورژوایی ممکن نیست و این امر امر این نظام نیست.

حسن معارفی پور