کوتاه در مورد ایدئولوژی

کمونیسم ایدئولوژی است یا نگرشی علمی به جهان؟

در ادبیات مارکسیستی و آثار مارکس و انگلس بارها و بارها به مفهوم ایدئولوژی بر می خوریم.ایدئولوژی حاکم ،ایدئولوژی طیقه ی حاکم و مقولاتی از این قبیل تنها نمونه هایی از این گونه مفاهیم هستند.در این مطلب تلاش خواهم نمود هر چند خلاصه،به این مقوله ی مهم اشاره کنم و برای خوانندگان مطلب روشن نمایم که آیا مارکسیسم یا کمونیزم ایدئولوژی است یا  اگر و راه حل علمی برای برون رفت از وضعیت موجود در جامعه ی  سرمایه داری ؟

در ابتدا باید اشاره کنم این مفهوم به عنوان یکی اصیل ترین،تاریک ترین و وسیع ترین مفاهیمی است که خود نیاز به توضیح دارد.

رواج این مفهوم به عنوان یک مکتب متمایل به ماتریالیسم در اواخر قرن هجدهم واوایل قرن ه ) نوزدهم اهمیتی به سزا داشت.(جامعه شناسی مارکس، هانری لوفور،فصل سوم صفحه ی35 ).به

 (Destutt de tracy) عقیده ی فیلسوف های این مکتب ،علمی به نام دانش ایده ها یعنی مفاهیم مجرد،وجود دارد که پیدایش آنها را بررسی می کندو می تواند این پیدایش را تماما بر مبنای احساس باز سازی کند.(همان)

مارکس و انگلس با دگرگونی در مفهوم ایدئولوژی و تغییر معنای آن، دیگر ایئولوژی را نه به مثابه ی یک نظریه ی توضیحی بلکه به مثابه ی مفهومی که نیاز به توضیح داشت،در ایدئولوژی آلمانی نخستین معنای واژه از بین نمی رود.مارکس بر آن می شود که برای تصورات اجتماعی ،نظریه ایی بیانگر و مبیین ارائه دهد.(همان)

بعدها در متون مارکس به دوتعریف مختلف مفهوم ایدئولوژی بر میخوریم.در ایدئولوژی آلمانی،ایدئولوژی،انعکاسی وارونه،دست و پا شکسته و دگرگون شده از واقعیت است.در ایدئولوژی، انسانها و شرایط آنها معکوس تظاهر می کنند،همانند آنچه در اتاق تاریک می گذرد،یعنی چیزی که مولودفرایند حیاتی ی خاص است،بسان واژگون نمایی تصویر بر روی پرده ی شبکیه،که نتیجه ی یک پروسه ی فیزیکی است.

پس ایدئولوژی به صورت نمایشی  مغلوط از تاریخ(قضیه)،یا به انتزاعی از این قضیه (تاریخ) را کنار می گذارد-تبدیل میشود و تقلیل می یابد.هر ایدئولوژی مجموعه ایی از اشتباهات و اوهام وخداع میباشد که به وسیله و بر مبنای آنچه را که خود دگرگون و جابجا،می سازد قابل توضیح است:یعنی تاریخ .(ایدئولوژی آلمانی)

دنباله ی متن ایدئولوژی آلمانی تا حدود زیادی این نظریه را در مورد ایدئولوژی تصحیح توسط مارکس تصحیح می شود،که ایدولوژی کذب کامل نیست و ایدئولوژی به اوضاع و شرایط واقعی خود مرجوع داده می شود.

از نظر مارکس و انگلس ایدئولوژی دارای مشخصات زیر میباشد:

1-ایدئولوزی بر قسمتی از “واقعیت”مبتنی می باشند،ولی واقعیتی جزئی و تکه پاره،زیرا این وجدان (آگاهی )بعلت شرایط محدود و محود کننده ی نفس آگاهی خود قادر نیست کل و جامع را در یابد،زیرا حرکت انقلابی و تاریخ از اراده ها،در شرایطی که در آن شرایط اراده ها دخالت می کنند،از چنگال اراده ها خارج می گردند.

2-ایدئولوژی واقعیات را در خلال مظاهر فعلا موجود، که به وسیله ی گروه های حاکم دست چین شده اند.

3-چنین مظاهری ناقص و منقوص –نه به علت سرنوشتی تیره و تار،بلکه به دلایل تاریخی که در آن قرار می گیرند –مدعی مالکیت کلیت می شوند.

بنابراین،به جای کلیت واقعی ،یعنی کلیت و جامعیت پراکسی (که دست و پای آن هم شکسته و بر تکه پاره های آن مبتنی هستند)،جامعیتی منتزع،غیر واقعی و خیالی را جایگزین می شود،بر حسب اعصار،شرایط و ومناسبات طبقاطی تعبیر می کنند.(جامعه شناسی مارکس،هانری لوفور ص41)

نگاه ایدولوگ ها به جامعه از منظر منافع طبقه ی خاصی از جامعه( که در جامعه ی بورژوایی قطعا ایدولوگ های این طبقه منافع این طبقه را نمایندگی می نمایند)می باشد.در ایدئولوژی منافع واقعی انسان ها وارونه قلمداد شده و معمولا منافعشان فدایی منافع طیف قلیلی از جامعه می شود.در ایدئولوژی کلام یا لانکاژتعابیر مختلفی از واقعیت ارائه می دهد،که متفاوت از محیط مستقل و شرایط واقعی است که انسان در آن قرار دارد.ایدئولوژی ها (پندار )مرحله ی واسطی بین پراکسیس (عمل )و آگاهی (شعور) را تشکیل می دهند.مارکس در کاپیتال جلد 1 و2 پایان فصل ص627 و بقیه می نویسد «که بورژوا به و سیله ی و به یاری کلام،از این تسهیل برخوردار است و این امکان را دارد،که میتواند،مخصوصا،بدانجهت که لانکاژ(کلام )اثر و ساخته ی خود بورژوازی است،تشابه مناسبات تجاری را با مناسبات فردی ،و به طور اعم مناسبات انسانی،حفظ و تثبیت نماید»

ایدئولوژی های طبقاتی سه قیافه (چهره ) از طبقه ایی که برای تسلط مبارزه میکند طرح می نماید:

 الف .تصویری از خودش به وسیله ی خودش و برای خودش که آن را تهییج می کند و می ستاید .

ب. تصویری از خودش برای طبقات و گروهای دیگر که آن را بزرگ می نماید.

ج.تصویری از سایر گروهها و طبقات که آن را در برابر همه بی ارزش می نمایاند، و در دیدگان خودشان بی اعتبار می سازد، آنها رامی کوبد و آنها را قبل از مبارزه یا بدون مبارزه مغلوب می کند.

به همین ترتیب اشرافیت فئودال ، تصویری از خود تصویری از دهقانان، تصویری از بورژواها  تصویری چندگانه و چند چهره پیشنهاد می کند: شوالیه، نوبل، ارباب .(همان )

با توجه به موارد فوق نگاه علمی به مارکسیزم نه به عنوان یک ایدئولوژی بلکه به عنوان یک نگرش علمی و یک جنبش عظیم اجتماعی (جنبش حی و حاضر )، آنچه مارکس در خانواده ی مقدس از آن نام می برد.

مارکسیزم به عقیده ی مارکس دیگر ایدولوژی نیست، مارکسیزم با ماتریالیسم پراتیک، خود ایدولوژی را نیز تخریب می کند . مارکسیزم بر ایدئولوژی مهر و اثر خود را می نهد و پایان آن را تسریع می کند .مارکسیزم دیگر فلسفه نیست، مگر نه این است که از آن می گذرد (آن را پشت سر می گذارد ) و آن را تحقق می بخشد. مارکسیزم یک اخلاق نیست، بلکه تئوری اخلاق هاست .مارکسیزم زیبایی شناسی نیست، ولی حاوی یک تئوری آثار هنری و اوضاع و شرایط آنها، زایش و مرگ آنهاست .مارکسیزم نه به کمک قدرت اندیشه ی «محض»، بلکه در فعل و عمل (پراکسی انقلابی ) نقاب از شرایط ایدئولوژی ها و به طور اعم آثار ، فرهنگ ها وتمدن ها را بر می دارد.(جامعه شناسی مارکس،هانری لوفور ترجمه ی روح الله عباسی )

با تحقق کمونیسم تمام ایدئولوژی ها از بین رفته و فلسفه و دیالکتیک از تغییر و حرکت باز می ایستد.در جامعه ی کمونیستی به دلیل عدم وجود تضاد و کشمکش طبقاتی، کار داوطلبانه و بهره برداری همگان از امکانات و مواهب جامعه به اندازه ی نیازهایشان،نیازی به فلسفه،دیالکتیک و غیره برای توضیح یا توجیه نابرابری های اجتماعی نیست.

باید اشاره کنم که در طول سالیان دراز تا امروز در اقصی نقاط مختلف جهان در بین جریانات چپ و مارکسیست،به مارکسیسم همواره به مثابه ی  ایدئولوژی و غیره نگاه شده است.نام بردن از مارکسیسم به عنوان ایدئولوژی در برخی از مواقع و در بین برخی از احزاب ،جریانات و افراد در بیشتر مواقع اشتباه لفظی و به کاربردن این مفهوم به جای تئوری (نظریه )بوده است،که از نظر نگارنده کج فهمی است.در بین بسیاری از جریانات کاربرد مارکسیسم تحت عنوان ایدئولوژی نه از روی اشتباه لفظی بلکه تبدیل کردن یک علم همه جانبه و یک الگوی نظری و عملی برای تغییر جهان به یک ایدئولوژی مطلق و نظریات دگم و لایتغییر و شبه مذهبی است.در چپ ایران نیز متاسفانه اثرات ادبیات و دیدگاه های غیر علمی موسوم به چپ و کمونیست نیز رسوخ پیدا کرده و در ادبیات و فرهنگ این نوع از چپ ایران نیز علایم آن را می توان دید.برای نمونه در ادبیات برخی از احزاب و جریانات یا شخصیت های سیاسی ما شاهد به کار بردن مفاهیمی همچون تشکل ایدئولوژیک،ایدئولوژی طبقه ی کارگر(مارکسیسم!!!)و اصطلاحات و مفاهیم گوناگونی از این قبیل هستیم،از نظر من کاربرد این مفاهیم نه تنها درست نبوده،بلکه علمی بودن کمونیسم را هم زیر سوال برده و جنبه ایی مذهب گونه به آن می دهد.

حسن معارفی پور

حسن معارفی پور: رابطه ی “ایدئولوژی” و “فرد

مطالبی کوتاه و خلاصه

یک تصور عمومی وجود دارد که می گوید باید با “ایدئولوژی” های ارتجاعی مبارزه کرد ولی نباید با افرادی که حامل این ایدئولوژی ها هستند مبارزه کرد. مثلا چپ های محافظه کار و پست مدرن بر این عقیده اند که نقد مذهب نباید ربطی به نقد فرد داشته باشد! این تفکر مطلقا محافظه کارانه است و فضا برای تولید و بازتولید ایدئولوژی های ارتجاعی و مذهبی را فراهم می کند. مذهب و ایدئولوژی های ارتجاعی محصول ذهنیت انسان های نادان و ابله هستند و این انسان ها چه در موضع قربانی و چه در جایگاه حاکمان مدام به بازتولید این ایدئولوژی ها کمک می کنند. به نظر من مبارزه علیه مذهب تنها مبارزه علیه یک ایدئولوژی خیالی و توهم امیز نیست، بلکه مبارزه علیه سازمان ها، افراد و نهادهایی دولتی و غیردولتی ایی است که در تولید و بازتولید این ایدئولوژی ها نقش اصلی ایفا می کنند. کسی که یک سلفی و یا یک تروریست اسلامی حامی “تروریسم اسلامی” “جهاد” و اسلام “محمدی” را از زیر ضرب انتقاد و مبارزه رادیکال خارج می کند و تنها با “ایدئولوژی” و مذهب او مبارزه می کند، بدون شک هر چه باشد کمونیست نیست.
جنگ ما کمونیست ها علیه مذهب برخلاف جنگ آتئیست ها علیه مذهب جنگ علیه موهومات خیالی و تصورات بیمارگونه یی که هزاران سال است بر ذهن مردم سنگینی می کنند، نیست، بلکه جنگی بی امان علیه کل سیستمی و نهادها و افرادی است که از طرق مختلف به بازتولید این ایدئولوژی و عقاید کمک می کنند. مبارزه ی کمونیستی علیه مذهب بی شک مبارزه ی بی امان علیه “واقعییات” طبقاتی موجود در دنیای طبقاتی است. باید نقد مذهب را از نقد موهومات اسمانی به نقد زمینی تبدیل کرد. نقد زمینی مذهب نقد افراد و سازمان ها، دولت ها، کلیساها، مساجد، و کلیت انستیتو ها و ارگان هایی ست که از مذهب چه برای تحمیق توده ی مردم و چه از ان برای دسترسی به ثروت و سرمایه بهره می گیرند.
نقد مذهب باید فراتر از این هم برود. به قول معروف پیشگیری بهتر از درمان است. یک مسلمان تروریست و سلفی یا یک سکت مسیحی و کاتولیک و یا یک ایزدی خشک مغز و یک یهودی صهیونیست ووو پتانسیل انسان کشی و قتل عام انسان های دیگر غیر از مذهب خود و یا حتی از”ملت” خود و در چارچوب مذهب خود را به خودی خود داراست، مادام که به اصول و مبانی دین خود عمل کند، اعتقاد داشته باشند و برای عملی کردن ان بکوشند، ولی این انسان ها را تا زمانی که جرمی مرتکب نشده اند، نمی توان از نظر “حقوقی” مجرم خطاب کرد، اما برای جلوگیری از ارتکاب “جرم” و برای پیشگیری از خونریزی از جانب این ادم ها نیازمندیم که قبل از هر چیز روشنگری کنیم و مذهب را به عنوان یک طاعون افیون گر منزوی کنیم و هویت انسانی انسان های از خودبیگانه توسط مذهب را به انان برگردانیم. ما باید بتوانیم به مذهب و کلیسا و مسجد و تمام نهادهای مدنی افسار تمدن بزنیم و هر گونه مقاومت ارتجاعی و تروریستی این نهادها را در هم بشکنیم. تروریست های دینی از هر قماشی که هستند را باید در روز روشن دستگیر کرده و به زندان محکوم کنیم و این عملکار بورژوازی نیست، بلکه کار ما کمونیست هاست، به همین خاطر نقد مذهب شدیدا به نقد سرمایه داری گره خورده است. تروریسم مذهبی توسط تروریسم دولتی ساپورت شده و همچون خوره یی به جان مردم انداخته می شود و انسان احمق جویایی حوری هم هم در این دنیا کم نیست که به امید واهی رسیدن به حوریان بهشتی جان انسان های همنوع خود را می گیرد. تا زمانی که سرمایه داری هست، مذهب هم وجود خواهد داشت و تا زمانی که مذهب وجود دارد، حماقت جنون امیز هم تولید و بازتولید خواهد شد و همیشه طرفدارانی برای خونریزی و انسان کشی پیدا خواهد شد. ما بر علیه تمام مذاهب اعلان جنگ می کنیم، اما جنگ ما با سایه های خیالی نیست، بکله جنگ ما با مذهب یک جنگ مادی و ماتریالیستی است.
مذهب را باید به توالت عمومی تاریخ سپرد ولی پیش فرض نقد مذهب، نقد دولت و وضع موجود است. فرد را هم باید ناچار کرد که به اصول زندگی عام و انسان و حقوق فرد و جامعه احترام بگذارد و یا حداقل ان را به رسمیت بشناسد. ما علیه تمام مذاهب یک جنگ بی امان را اغاز کرده اییم و این جنگ تا به زیر کشیدن سرمایه داری ادامه خواهد یافت. این جنگ جنگ علیه کلیت مذهب، دولت، افراد و نهادهایی است که مذهب را بازتولید می کنند و از این ایدئولوژی به هر دلیلی حمایت می کنند.
حسن معارفی پور
18.02.16

باز هم در باب “ملت پرستی” و باز هم علیه ناسیونالیسم
مارکس در مقدمه ی ” نقد فلسفه ی حق هگل” مذهب را افیون توده ها معرفی می کند، امروز ناسیونالیسم اگر افیون گرتر از مذهب نباشد، بی گمان بهتر نیست. من ناسیونالیسم را افیون توده ها می خوانم.
در مورد ناسیونالیسم بحث های زیادی شده است و نگارنده ی این سطور در وبلاگ “علیه ناسیونالیسم” ده ها مقاله و نوشته منشتر کرده است و بارها در این زمینه نوشته و به این مساله از زوایای مختلف پرداخته است، اما انچه که می خواهم اینجا بنویسم کمی متفاوت تر از انچه است که تاکنون نوشتم.
ناسیونالیسم محصول جامعه ی سرمایه داری است، اما ایده های وطن پرستانه و انسان کشی بر سر یک وجب خاک همچون توسعه طلبی های جنون امیز فلان یا بهمان پادشاه جنایتکار جان هزاران انسان بیگناه و بی دفاع را گرفته است، هزاران سال است وجود دارد. تاریخ امپراتوری ها چیزی جز تاریخ جنایت و خون و جنون نیست. امپراتوری متاخر عثمانی که در قتل عام میلیون ها نفر ارمنی و کرد و علوی و یونانی و غیره در مناطق تحت نفوذ خود دست داشت، یکی از نمونه های روشن جنون ناسیونالیستی صد سال گذشته است. کشتار ملیت ها و قومیت ها و اقلیت های مذهبی تحت حاکمیت امپراتوری عثمانی که از دوران سلطان عبدالحمید دوم به وحشیانه ترین شکل ممکن تا سر براوردن ترکیه ی جدید بعد از قرارداد لوزان در سال 1919 و ادامه ی این کشتار در قالب ترکیه ی مدرن به رهبری آتاتورک( اولین فاشیست جهان ) انجام شده است، به خاطر ایده های ناسیونالیستی و وطن پرستانه بوده و امتداد این انسان کشی هم امروز به خاطر همین ایده های وطن پرستانه بوده و هست که امروزه توسط فاشیست اسلامیستی مانند اردوغان علیه کردها عملی می شود.
فاجعه اینجاست که ناسیونالیست ها هم همچون مذهبیون و مرتجعین مذهبی به چیزی اعتقاد دارند، که می توان گفت هیچ شناختی از ان ندارند. اگر از هر ملت پرست و میهن پرستی که در دفاع از ملیت و میهن افسار پاره کرده است و به ملت های دیگر فحاشی راسیستی و فاشیستی می کند، بپرسی تعریفت از ملت چیست؟ نمی تواند یک جمله در مورد تعریف ملیت بگوید. صحبت کردن از ملیت هم همچون مذهب تبدیل به یک بیزینس شده است که انسان از این طریق می تواند پول بیشتر دربیاورد یا از این طریق امتیاز بیشتر بگیرد.
ناسیونالیسم کرد نمونه ی روشن این امر است. ناسیونالیست های کرد مثل الاغی هستند که در فصل بهار با دیدن سبزه زار، یاغی می شوند و فیل شان یاد هندوستان می کند که “دولت کردی” درست کنند. بعد از گرفتن امتیازات بسیار سطحی و دست پایین از دولت های حاکم دوباره قال قضیه را کنده و در فصل زمستان به کاه و علوفه ی خشک هم رضایت می دهند.
طرف مقابل ناسیونالیسم کرد یا ناسیونالیسم “تحت سلطه” به طور عام، فاشیسم خونخوار و دولت های جنایتکار منطقه هستند. اینکه توده ی مردم و نه سران عشایر با هر زبان و ملیت و مذهبی بخواهند با هم جمع شوند و مرزهای تاکنون موجود را پشت سر گذاشته و مرزهای دیگری را درست کنند، یک حق مسلم است که مردم باید تعیین کنند و کسی که این حق را به رسمیت نمی شناسد و می خواهد به هر طریقی ان را رد کند، یک فاشسیت جنایتکار است، اما ایا تشکیل حکومت مستقل بورژوایی در چارچوب دولت-ملت که امروز خود به بن بست خورده است و گلوبالیزاسیون(امپریالیسم جدید) مفهوم دولت- ملت را به کلی از بین برده است، بهتر از تلاش برای انقلاب بنیادین در یک کشور و براندازی ساختارهای سرمایه داری است؟ به نظر شخص من نه ولی این را هم باید مردم هر منطقه در یک انتخابات کاملا دمکراتیک از پایین و در یک رفراندوم مردمی تعیین کنند. انکار “هویت” “نژادی”، “قومی”، “ملی” و غیره ی انسان هایی که خود داوطلبانه به ان تعلق خاطر دارند، فاشیسم مطلق است و تلاش برای مشروعیت دادن به ناسیونالیسم “تحت سلطه”، تحت عناوین اخلاقی واحساسی مانند این که ما سال ها سرکوب شده اییم، پس ناسیونالیسم مان بر حق است، سر دیگر فاشیسم است و به همان میزان تهوع اور است.
من خود مخالف هر گونه تاکید بر زبان و نژاد و ملیت و قومیت و فرقه و سکت و غیره و غیره هستم و اگر در فردای تحولات”انقلابی” یا غیر انقلابی، ناسیونالیسم کرد بورژوازی کردی را جایگزین جمهوری اسلامی در کردستان ایران کند، بی شک اگر اجازه ی فعالیت قانونی به ما کمونیست ها و ایجاد تشکیل اپوزیسیون را ندهد، علیه همین بورژوازی اسلحه بر خواهم داشت و به جنگ ان هم خواهم رفت همانطور که علیه رژیم جنایتکار و فاشیست جمهوری اسلامی اسلحه برداشته بودم و برخواهم داشت.
از نقطه نظر فلسفه ی حق، مردم حق دارند مادام که آزارشان به فرد و جامعه نمی رسد، هر تصمیمی را اتخاذ کنند. چشم اندازهای دولت-ملت در خاورمیانه از نقطه نظر چپ و مارکسیسم و عقلانیت رادیکال روشن نیستند. ما کمونیست ها ضمن تاکید بر حقوق و ازادی های فردی انسان ها در چارچوب دولت-ملت یا فراتر از ان، در عین حال از نقطه نظر منفعت طبقاتی به هر مساله یی نگاه می کنیم. من به شخصه کثیف ترین سیستم سوسیالیستی را در چارچوب ایران به هزار تا بورژوازی کردی در چاچورب کردستان ترجیح خواهم داد، اما من این حق را از مردم نمی گیرم که “دولت ملی” خود را نتوانند تشکیل دهند، ولی این دولت ملی هم نمی تواند این حق را از من بگیرد که علیه ش مبارزه و روشنگری کنم. ما در مقابل ناسیونالیسم کرد به همان اندازه مبارزه خواهیم کرد که در مقابل فاشیسم ایرانی، پان ایرانیسم، پان ترکیسم، پان عربیسم و هر نوع ایدئولوژی ناسیونالیستی و فاشیستی دیگری!
ناسیونالیسم این افیون را باید همچون مذهب به زباله دان تاریخ انداخت. در ایران اگر در گذشته مردم مذهبی به جای هوای تازه گوز اخوند را تنفس می کردند، امروز همین مذهبی های دیروز بعد از اینکه احمدی نژاد استوانه ی کورش “کبیر” را بلند کرد و کمر” اپوزیسیون” ناسیونالیستی خارج از کشور را شکست، به جای رفتن به حرم رضا و معصومه، برای چهار تکه سنگ “مقبره” ی کوروش جنایتکار و ادمکش” الاغ” سجده می برند. شیفت مردم از افیون مذهب به افیون ناسیونالیسم در ایران که توسط خود حاکمیت و به ویژه توسط احمدی نژاد استارت خورده بود، امروز به میان پناهجویانی که اغلب از بدبختی و بیکاری و نه به خاطر مسائل سیاسی فرار کرده اند، سرایت پیدا کرده است و اغلب علیرغم داشتن صلیبی به گردن، همزمان استوانه ی کوروش جانی ناکبیررا هم بر بازویشان تاتو کرده اند و افسار ناسیونالیستی و سمبل های اریایی بودن را به خود اویزان می کنند و اعراب و افغان ها و کردها و غیره را وحشی و سوسمار خور به حساب می اورند.
مبارزه علیه افیون و خرافات ناسیونالیستی و مذهبی، مبارزه با اشباح و سایه ها نیست، بلکه مبارزه با سیستمی است که با این اشباح مردم را از خود بی خود می کند.
حسن معارفی پور
19.02.16

هر کس که از “کارگر” و “کمونیسم” صحبت کرد دلیلی بر کمونیست بودنش نیست
در دوره هایی که وضعیت سرمایه داری بحرانی می شود، گروه های مختلف به تبلیغ عقاید و باورهای مختلف می پردازند. مرتجعین، فاشیست ها، حافظان نظم موجود، نئولیبرال ها، طرفداران حفظ نظم سرمایه بیش از هر زمانی انتی کمونیست می شوند. سوسیال دمکرات های ضد انقلاب و اپورتونیست هم خود را به پوشش چپ در میاورند و برای اینکه ارابه ی انقلاب را به دالان بورژوازی هل دهند از مارکس و انگلس فاکت می اورند و کمونیست های واقعی را دیکتاتور و خشن خطاب می کنند. تمام سعی سوسیال دمکرات های ضد انقلاب و خرده بورژوایی حفظ نظم سرمایه در پوشش چپ و در بهترین حالت با یک سری تغییرات جزئی در پروسه ی تولید و توزیع است.
سوسیال دمکرات ها و چپ های بورژوایی در ضدیت با کمونیست ها و انقلابیون از فاشیست ها کثیف تر و خطرناک تراند. انها خود را به پوشش مارکسیست و کمونیست در می اورند تا از پشت به کمونیست ها خنجر بزنند. در این میان انواع و اقسام گرایش سندیکالیستی، رفورمیستی، حقوق “بشری”، پست مدرنیستی و غیره سر یک چیز با هم متحد می شوند و ان حفظ مناسبات سرمایه داری و کار مزدی است. ان ها به جای نقد مناسبات سرمایه داری از نقد مناسباتی که هنوز حاکم نشده است شروع می کنند، یعنی مناسبات سوسیالیسیتی! انان از این طریق می خواهند اب را گلالود کنند و مردم را از تغییرات انقلابی عواقب بدتری خواهد داشت به همین خاطر مستقیم و غیر مستقیم تغییرات انقلابی را نکوهش می کنند و مردم را به تغییرات جزئی در سیستم دعوت می کنند.
در بین “اپوزیسیون” ایرانی از این ادم ها کم نیستند. احزاب زیادی هستند که اگرچه خود را چپ معرفی می کنند ولی از احزاب نئونازیستی خطرناک ترند.
سندیکالیستی که کارگر کارگر می کند ولی در عمل ضد کمونیست ترین و ضد کارگرترین فرد است را باید افسار زد و گفت اینجا عرصه ی فعالیت تو نیست. “کمونیستی” که شب و روز دیکتاتوری پرولتاریا و انقلاب را نکوهش می کند را باید به عنوا ن ضد انقلاب به جامعه معرفی کرد. توفانی ایی که قبله گاهش روسیه ی پوتین و کره ی شمالی است را باید به عنوان مرتجع طرفدار بورژوازی به جامعه معرفی کرد.
یکی از وظایف کمونیست ها افشای اپورتونیسم و اپورتونیست ها و معرفی این تبهکاران به جامعه و طبقه ی کارگر باشد. مارکس و انگلس بخشی از انرژی خود را افشای نیروهای خرده بورژوایی، سوسیالیست های ارتجاعی، فئودالی، تخیلی و غیره کردند و لنین هم بخش زیادی از کتاب هایش را در نقد اپورتونیسم نوشته است.
تاریخ سوسیال دمکراسی در ضدیت با کمونیسم اگر خونین تر از تاریخ فاشیسم نباشد، بی شک بهتر نیست. از کشتار کمونیست ها و منحرف کردن مسیر انقلاب در المان در سال 1919 گرفته تا کشتار کمونیست ها به دست حزب دمکرات کردستان ایران (سوسیال دمکرات) تنها نمونه های کوچکی از تاریخ پر از جنایت سوسیال دمکراسی هستند. سوسیال دمکراسی چیزی جز ارتجاع ضد انقلابی و ضد کمونیستی نیست و سوسیال دمکرات ها از هر نوع را باید افشا کرد.
حسن معارفی پور
08.2.16

شلم شوربایی به نام آپوئیسم!
اگر شرایط خاورمیانه چپ و کمونیست جامعه را ناچار کرده است که در مقابل الترناتیو بربریت نئولیبرالی و داعشیسم از کوبانی و کانتون های کردستان سوریه به صورت عملی دفاع کنند، دلیلی نیست که کمونیست ها اثار مارکسیستی را به زباله دان تاریخ بریزند و تراوشات بیمارگونه ی ذهن عبداله اوجالان مشهور به اپو را به عنوان تئوری سوسیالیستی و الترناتیو بورژوازی قبول کنند.
من به شخصه نه اوجالان و نه پ ک ک و نه هیچ نوع انارشیسمی را ذره یی مترقی نمی دانم، به قول لنین برخی مواقع شرایط به ما تحمیل می کند که با اپورتونیست هایی که خود را به پوشش مارکسیست دراورده اند همکاری کنیم، اما اگر این همکاری طولانی مدت باشد، به معنای مغلوب شدن چپ و کمونیست توسط ارتجاع اپورتونیستی است.
اوجالان به نسبت سوسیالیست ها یک مرتجع است و پ ک ک و پ ی د و ی پ پ و ه پ گ و ی پ ژ و انواع و اقسام جریان وابسته به پ ک ک به نسبت چپ خلقی ایران صد گام عقب ترند! چپ خلقی ایران و جهان کوچکترین ربطی به مارکسیسم نداشته و ندارد! در واقع نظرات پ ک ک و اوجالان یک عقبگرد ارتجاعی و ضد انقلابی نسبت به کمونیسم و سوسیالیسم علمی است و هزاران گام از سوسیالیسم عقب تر است و بدترین نوع سوسیالیسم مترقی تر از پ ک ک و خزعبلاتی است که اوجالان در زندان سر هم کرده است.
متاسفانه به دلیل نبود سازمان یابی کمونیستی و کارگری در خاورمیانه امثال پ ک ک نزد افکار عمومی به روزنه ی روشنایی سوسیالیستی تبدیل شده اند، اگرچه کلیت تئوری هایی که پ ک ک از گذشته تاکنون با ان به جامعه نگاه کرده است، شلم شوربایی بیش نبوده و نیست. شلم شوربای ناسیونالسیتی، پوپولیستی، استالینیستی، انارشیستی، سوسیال دمکراتیک، مذهب پناه و در یک کلام پست مدرنیستی!
پست مدرنیسم در غرب ترکیبی از ایدئالیسم و ماتریالیسم است و در واقع پست مدرنیسم نه ایدئالیستی است و نه ماتریالیستی و به همین خاطر انواع و اقسام تئوری مذهبی و غیر مذهبی توسط پست مدرنیست ها ترکیب می شود و در بهترین حالت جامعه را به مسیر نابودی و فروپاشی پیش می برد. یک پست مدرنیست همزمان می تواند یک سوسیالیست باشد و همزمان هم یک کاتولیک دو اتشه! وضع اوجالان و حزبش به مراتب وخیم تر از وضع پست مدرنیسم غربی است.
پ ک ک به مثابه ی حزب شدیدا متزلزل است و امیدش به مجلس اسلامی فاشیستی ترکیه هیچگاه قطع نخواهد شد! در واقع پ ک ک مثل هر حزب بورژوایی و خرده بورژوایی دیگر یک پایش در خیابان های دیاربکر است، دستش روی ماشه ی کلاشینکف در قندیل است و کله اش در کنار اردوغان فاشیست در پارلمان ترکیه است.
کسانی که می خواهند پ ک ک را به عنوان الترناتیو بورژوازی و وضع موجود معرفی کنند، تبهکارانی بیش نیستند که به شیوه یی اپورتونیستی در پی تضعیف سوسیالیسم علمی و کمونیسم برخاسته اند. ما کمونیست ها هر گونه تعرض به پ ک ک و هر اپوزیسیون دیگر و مردمی که خود را به این اپوزیسیون ها ربط می دهند را از جانب هر دولتی شدیدا محکوم می کنیم و از مبارزات توده یی و انقلابی علیه ظلم و ستم و نابرابری در باکور و روژاوا و کردستان ایران و عراق و هر جای دیگر دنیا دفاع می کنیم ولی در عین حال تحت هیچ شرایطی حاضر نیستیم مالیخولیایسم پست مدرنیستی و خزعبلات اپوئیسم را ترقی خواهانه معرفی کنیم!
حسن معارفی پور
2.2.16

دو طیف به رسانه های بورژوایی گوش می دهند
طیف اول کسانی هستند که تمام چرندیات و دروغ هایی که این رسانه های مزدور و کثافت منتشر می کنند بازتاب واقعیت دنیای امروز و دیروز می دانند و طیف دوم کسانی هستند که با وراونه کردن اخبار جعلی و دروغین این رسانه ها به واقعییت می رسند. مارکس دیالکتیک ایدئالیستی هگل را روی پای خود قرار داد و ماتریالیسم مکانیکی فوئرباخ را با دیالکتیک وارونه ی هگلی که مارکس ان را بر روی پای خود قرار داده بود، ب شیوه یی خلاقانه، ضمن نقد هر دو ترکیب کرد و به ماتریالیسم دیالکتیک رسید و بزرگترین منتقد نظام سرمایه داری، ایدئالیسم المانی و اقتصاد سیاسی شد. شما هم می توانید با برعکس کردن اخبار رسانه های انحصاری و مزدور و چرندیاتی که روزنامه نگاران قلم به مزد و خودفروش منتشر می کنند، به واقعییت دنیای امروز پی ببرید. اگر نادان هستید سعی کنید دنبال اطلاعات اکتیو بگردید و خودتان تحقیق کنید و به رسانه ی بورژوایی گوش ندهید، رسانه هایی که به شما اطلاعات “پاسیو” و دروغین می دهند، تا ابله تر نشوید و اگر تا حدودی با دانش و اگاهی اشنایی دارید به رسانه ی بورژوایی گوش بدهید و با نقد انان و لجن مال کردن این مزدورها، واقعییت را برای نادان ها روشن کنید. اگر کسی مدافع حقیقت باشد، نمی تواند با رسانه های مزدور کار کند و خلاقیت انقلابی خود را در قبال پول بفروشد، مگر اینکه این رسانه های جنایتکار را ناچار کند که تمام حقیقتی که او می نویسد را منتشر کنند.
پیش به سوی حقیقت با عبور از رسانه های انحصاری و نوکر! هیچ رسانه یی مستقل نیست، اگر مستقل هستند چرا دولت ها این چنین بودجه های هنگفتی را به این رسانه ها برای مغزشویی و مهندسی افکار توده ی مردم اختصاص می دهند!!
حماقت را کنار بگذارید و عقلانیت و منطق طبقاتی را جایگزین ان کنید و به جنگ رسانه های رسمی و امپریالیستی بروید
حسن معارفی پور

ساختارگرایی و پساساختارگرایی دو روی یک سکه محافظه کاری

ساختارگرایی به عنوان یک جهان بینی محافظه کار جامعه را متشکل از ساختار های مختلف می داند که همبستگی جامعه را نگه می دارند. این ساختارها از نظر ساختارگرایان شامل ساختارهایی طبیعی که محصول تطور و تکامل اجتماعی طبیعی هستد و همچنین شامل عرف هاُ سنن و آداب و رسوم اجتماعی هم می شوند. خانواده، مساجد، کلیسا ها و نهادهای اجتماعی مانند دولت و غیره شامل این ساختارها می شوند که هبستگی اجتماعی جامعه را نگه داشته اند. ساختارگرایان در بسیاری مواقع با کارکردگرایان مواضع مشابهی دارند، به همین خاطر بی دلیل نیست که کارکردگرایی ساختاری بعدها گسترش پیدا کرد. کارکردگرایان و ساختارگرایان در یک نقطه با هم مشترک اند ان هم محافظه کاری و ترس از تغییرات اجتماعی است و عدم اعتقاد به تغییرات بنیادین اجتماعی است.
نماینده ی فکری ساختارگرایی کسی جز کلاود لويی ستروس نیست. نماینده ی کارکردگرایی امیل دورکهایم است. لویی استروس از شاکردان دورکهایم بود. بگذریم.
پساساختارگرایی اگرچه علیه ساختادگرایی اعلام موجودیت کرد. اما تفاوت ماهوی زیادی با ساختارگرایی ندارد. حتی می توان گفت پساساختارگرایی چند گام به عقب است. اگر ساختارگرایان همه ی نهادهای اجتماعی را محصول طبیعت و تکامل و تطور می دانند. پساساختارگرایان با مراجعه به بحث گفتمان یا دیسکورس فوکو، تمام نهادها را محصول گفتمان ها می دانند. جالبی قضیه این است که تاکنون هیچ پساساختارگرایی توضیح نداده است که ریشه ی گفتمان ها باید چی باشد!!
تصورات جنون امیز پست مدرنیستی یا بهتر است بگویم ماقبل مدرنیستی که در غرب در میان چپول ها طرفداران زیادی دارد، نوعی عقب گرد تاریخی اجتماعی برای نابودی هرگونه نقد رادیکال و تلاش برای تغییرات رادیکال زیر عناوین کثیفی چون نسبیت فرهنگی و پلورالیسم فکری و غیره است.
اگر کسی از نمایندگان این طیف سوم یعنی پساساختارگرایان سوال کند که ایا زندان گوانتامو و ابوغریب و اسلحه هم کسنتروکت یا ساخت ذهن بشر هستند به بع بع کردن خواهند افتاد. کسی که فکر می کند دولت، سرکوب، بیماری، سرمایه داری و تبعیض و بهره کشی از انسان ساخت ذهنی است را باید فورا تحویل یک تیمارستان داد.
نماینده ی اصلی این گرایش در حال حاضر کسی جز جودیت باتلر نیست که تحت عنوان فمینیسم برای هیلاری کلینتون لابی گری می کند.
اگر ساختارگرایی و کارکردگرایی در محافظه کاری مشترک هستند، پساساختارگرایی نوعی بازگشت ارتجاعی و چند گام به عقب یعنی به جوامع ماقبل سرمایه داری است و توهم رهایی بشر را در جوامع ماقبل سرمایه داری، فئودالی و عصر سنگی جستجو می کند، بی دلیل نیست که این توهم مادون قرمزی پساساختارگرایان در میان چپول های بورژوایی و اتوپیست های انارشیست تا این حد جذابیت دارد.
حسن معارفی پور

پساساختارگرایی، پست مدرنیسم، قدرت،دولت، از خودبیگانگی و حزب مواضع کمونیست کارگری ایران

مجموعه مطالبی از من در این زمینه ها

پساساختارگرایی و هرمنوتیسم “گفتمان” هایی بوده و هستند که با امدن کوکاکولا به قول تری ایگلتون توسط سرمایه داری نئولیبرال به بازار پرتاب شدند و روبنای سیاسی و فرهنگی سرمایه داری نئولیبرال هستند. این گفتمان ها در واقع در تلاش برای توجیه توحش و نابربرای های اجتماعی و افزایش ان پشت گفتمان شدیدا پوپولیستی و “مولتی کالچرالیستی” بودند. به نظر من نه در ترجمه و نه در “تفسیر” ما نه نیازمند درک هرمنوتیک هستیم و به شخصه تحت هیچ شرایطی نمی توانم قبول کنم که واقعییت های اجتماعی که به صورت تئوریک نقش می بندند را تفسیر کنم. تفاسیر متفاوت از متون انچه هرمنوتیک به دنبال ان بوده و هست، نوعی توهم مالیخولیایی برای توجیه توحش در متونی بود که در ساختار زبانی نقش می بست و بازتولید می شد. برای نمونه هایدگر به کرات در متون فلسفی اش ابراز تاسف کرده است که فاشیسم هیتلری نتوانست موفق عمل کند و جهان را به بربریت بکشاند. توجیه و تفسیر این ایدئولوژی فاشیستی نشانه گرفتن کله ی بشریت مترقی و ازادی خواه با قناسه است. من نیازی به تفسیر و تعبیر فاشیسم و توحش مسیحیت و یهودیت و اسلام و قران و انجیل و تورات ندارم و این متون را همانطور می خوانم که نوشته شده اند. پست مدرنیسم و پساساختارگرایی در ورای نقد “یک حقیقت مطلق” به دنبال تفسیر از متن و تخفیف ایدئولوژی های ضد بشری به ایدئولوژی هایی “عقلانی” و قابل دفاع است. نبود حقیقت یا چند حقیقتی انچه پست مدرنیسم به دنبال ان است، تفسیر و “فلسفه ی هرمنوتیک” و غیره از نظر من و با مراجعه به متون دست اول لوکاچ چیزی را نمی توان جز نابودی عقل نامید و با مراجعه به” یان رمان” می توان پست مدرنیسم و پساساختارگرایی را به عنوان “چپ های” نیچه یی به حساب اورد. نیچه پدر فلسفه ی اریستوکراتیک المانی و پدرخوانده ی ایدئولوژی فاشیسم و نازیسم در المان است و هایدگر خود یکی از بزرگترین متفکران فاشیسم بود. پساساختارگرایان فرانسوی و پست مدرنیست های دیگر با اتکا به استفراغ اگزیستانسیالیسم نیچه یی و هایدگری که چیزی جز نابودی عقلانیت و نابودی بشریت و ضدیت با منافع طبقات کارگر و زحمتکش نیست، در تلاش برای خلق یک تئوری به ظاهر چپ، اما انتی دیالکتیکی و ماوراء طبقاتی بودند و هستند. کسانی که در تلاشند از این ایدئولوژی ضد بشری یعنی اگزیستانسیالیسم نیچه یی و هایدگری، “تفسیری” به ظاهر چپ ارائه دهند، در واقع و در عمل به دلیل تناقضات لاینحلی که پست مدرنیسم با ان روبرو است، اغلب درکی نئولیبرال ارائه می دهند. بی دلیل نیست که دانیل زامورا به عنوان یکی از فوکو شناسان معاصر اعلام می کند که از طریق متون فوکو با نئولیبرالیسم و متون هایک و فریدمن اشنا شده است و فوکو را جزو نئولیبرالترین نئولیبرال ها معرفی می کند. در ایران به دلیل نبود متون دست اول و همین رویکرد هرمنوتیک و تفسیری از ترجمه ی متون فرانسوی، انگلیسی و المانی و غیره، یک استخوان هزار بار لیسیده شده یی از پست مدرنیستم به عنوان پست مدرنیسم معرفی می شود، که نه هیچ خوانایی با متون اصلی دارد و نه هیچ شناخت دقیقی از ان وجود دارد. در اروپا چپول های انارشیست و شبه چپ روشنفکر نمای متوهم که مبارزه با سرمایه داری را با زندگی تیمی در خانه های تیمی و تغذیه از زباله به جای خرید از سوپرمارکت تبلیغ می کنند، تلاش می کنند از متون امثال فوکو، دلوز، ژیژک (این اخری یک تیمار روانی است و هیچ جای موضعش را نمی توان جدی گرفت) یک درک پانکیستی و انارشیستی از این متون ارائه دهند. پرداختن به تمام جوانب این قضیه و جواب دادن به تمام مواضعی که پساساختارگرایان، پست مدرن ها، هرمونتیست ها، پانکیست ها، کنستروکتیست ها و چپ های فردگرای نیچه یی و هایدگری و در کل تمام طیف نئولیبرال پست مدرن و در واقع پری مدرن از حوصله ی یک کامنت خارج است، اما برای نقد این گرایش عقب مانده و اتجاعی توصیه می کنم که سه جلد کتاب لوکاچ در مورد “نابودی عقل”، کتاب فنومنولوژی روح هگل، کتاب پست مدرنیسم چپ های نیچه گرا از یان رمان، کتاب علیه پست مدرنیسم الکس کالینکوس، کتاب توهم پست مدرنیسم از تری ایگلتون ووو را مطالعه کنید

قدرت و دولت از واقعیت تا توهم
معمولا زمانی که از قدرت و دولت صحبت می شود، همیشه پلیس و سرکوب تصور می شود، اما کمتر کسی سوال می کند که چرا پلیس باید وجود داشته باشد. از هر انسان امروزی بپرسی که ایا تو گوسفند هستی و به چوپان نیاز داری؟ نه تنها جواب نه بهت خواهد داد، بلکه ممکن است تو دهانت هم بزند، اما دولت واقعا چوپان افراد جامعه است و چوپانی است که به یک عده بیشتر می رسد و یک عده را کتک کاری هم می کند. دولت برخلاف تصورات روسو و طیف لیبرالیسم و فلاسفه ی سیاسی لیبرال، نه محصول یک “توافق اجتماعی”بین طبقات و نه یک ” قراداد” نوشته یا نانوشته به تعبیر روسویی، بلکه محصول خلع ید از یک طبقه در نتیجه ی تصرف ابزار تولید به نفع طبقه ی دیگر و در نتیجه ی کشمکش های اشتی ناپذیر طبقتاتی ( مارکس، انگس و لنین) و انحصاری شدن سرکوب در دست یک عده (ماکس وبر) و محروم کردن دیگران بخوانید (طبقات تحت ستم از دسترسی به ابزار سرکوب ) و به خاطر حفظ سلطه ی طبقات است (چیزی که ماکس وبر نمی گوید ولی انگلس و لنین به درستی به ان اشاره کرده اند) است. دولت برخلاف اوهام لیبرالی نهاد حفاظت از “امنیت” جامعه نیست، بلکه نهاد سرکوب سیستماتیک و دفاع از امنیت صاحبان سرمایه و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید همچون کارخانه و زمین است. دولت محصول اشتی ناپذیری طبقات اجتماعی است و نهاد دولت در هر جامعه یی منافع یک طبقه ی مشخص را حفظ می کند. در سرمایه داری کارگران برای افزایش دستمزد علیه “سرمایه دارن” به میدان می ایند با باتوم پلیس پاسخ می گیرند. در جامعه ی فئودالی اعتراض به کلیسا به عنوان روبنای سیاسی اقتصاد فئودالی اعدام با گیوتن یا تکه پاره کردن یک انسان زنده با بستن به چند اسب را در پی می داشت.
یکی از راست ترین لیبرال هایی که مفهوم دولت را بازتعریف کرده است کسی نیست به جز میشل فوکو. میشل فوکو این “خدا” ی چپ نو مفهوم قدرت در کتاب های مختلفش مورد بررسی قرار داده است و به شکلی از اشکال سعی کرده است کنسرواتیسم را پشت گفتمان پست مدرنیستی اش قائم کند و به دلیل کژفهمی چپول های فئودالی (بخوانید چپ نو) ایشان در جایگاه “مارکس” قرن بیست ایستاده است. هابرماس اما با تمام راست روی هایش متوجه ی محافظه کاری و راست روی بی رویه ی فوکو شده است و اتفاقا نانسی فاسر و دانیل زامورا هم علیرغم دشمنی شان با لنینیسم به مثابه ی سوسیالیسم علمی قرن بیست، فوکو را محافظه کار و لیبرال و نئولیبرال خوانده اند.
فوکو در کتاب “جنون و تمدن” با بررسی و خواندن ارشیو زندان های ابسالای سوئد و ملاقات زندانیان به این نتیجه می رسد، که برخورد دولت ها از گذشته تاکنون به مجانین تغییر کرده است. او اشاره می کند زمانی در دوران فئودالی مجانین را می کشتند و اتش می زدند و بعد از مدتی با دور کردن انان از شهرها به بیرون شهرها رضایت داده و از عصر روشنگری و سده ی هیجدهم انان تحت مراقبت های پزشکی قرار گرفته شده اند.
در کتاب دیگرش به اسم “مراقبت و تنبیه” به شیوه های برخورد دولت ها با زندانیان و مخالفین سیاسی شان به شیوه یی تاریخی می پردازد و در مقدمه ی این کتاب به دو نمونه از کشتار مخالفان کلیسا در سال 1665در پاریس و قتل یک نفر دیگر در امستردام به دست کلیسا اشاره می کند. فوکو تلاش دارد بگوید که شکل و مفهوم دولت از گذشته تاکنون تغییرات جدی ایی پیدا کرده است و دیگر دولت ان شکارچی درنده نیست که هر حیوانی را شکار کند، بلکه دولت همچون شکارچی است که حیوانات را نمی کشد بلکه انان را در باغ وحش قرار می دهد و بدنشان را کنترل می کند. فوکو همچنین در کتاب “سکسوالیته و حقیقت”، از نوعی قدرت “پاستوریزه” صحبت می کند، او می گوید که دیگر در جوامع غربی از قرن 18 هم به بعد پلیس و دولت کاری ندارد که شما شب با چه کسی همبستر می شوید یا نمی شوید.
فوکو در کتاب “چیزهایی در باره ی گفتمان ها” ضمن بررسی مطلقا ضد دیالکتیکی شکل گیری گفتمان به یک نتیجه گیری مطلقا ارتجاعی و محافظه کارانه می رسد و می گوید شیوه ی گفتمان ما در جامعه نشان می دهد که ما نمی توانم تمام چیزهایی که دوست داریم را همه جا اعلام کنیم و این یعنی تنگ تر شدن حوزه ی قدرت ما در گفتمان های روزمره. فوکو همچنین در مجمهوعه نوشته ها و سخنرانی هایی که به صورت کتاب به زبان المانی چاپ شده است وبه اسم آنالیز قدرت توسط فوکو چاپ شده است در یک مصاحبه اعلام کرده است که چپ دانشجویی سال 68 نوعی فاشیسم چپ و تروریستی بوده است و با تمام وجود از شرکت در این اعتراضات پشیمان است.
انالیز فوکو در مورد قدرت از این ها فراتر رفته و شبکه یی بع روابط قدرت در جامعه اشاره می کند، که شامل نهاد ها و موسسه ها، بیمارستان ها، دانشگاه ها و مدارس می شود، و به صورت شبکه یی کار می کنند، اما این ادمک نمی فهمد که تمام این نهادها بدون یک نهاد اصلی یعنی اقتصاد یک روز نمی توانند به حیات خود و به قول برتولت برشت فوکو همچون یک “بیسواد سیاسی” نقش سیاست را تا حدود زیادی نادیده می گیرد و به خاطر راست و ارتجاعی و ضد دیالکتیکی بودن دیدگاه های پساساختارگرایانه اش حاضر نیست، حتی از نقش عنصر اقتصاد و تاثیر ان بر تمام این روابط روبنایی صحبت کند.
بررسی های فوکو نه تنها در زمینه ی قدرت بلکه در بیشتر زمینه ها بر اساس یک سری توهمات انتزاعی و مادون قرمزی پست مدرنیستی و ارتجاعی بنا نهاده شده اند و دشمنی فوکو با مدرنیته و سرمایه داری و سوسیالیسم و عدم صحبت از الترناتیو برای عبور از وضع موجود او را در موضع فئودالی قرار داده است. متاسفانه شیفتگان میشل فوکو، این نویسنده ی نئولیبرال که به قول دانیل زامورا از طریق نوشته های این ادم متوجه ی نوشته های میلتن فریدمن شده است، در بین چپ های پساساختارگرای مغزپوک پوپولیست کم نیست.
چپی که از پساساختارگرایی دفاع می کند، نه مارکسیسم را فهمیده است، نه به طبقه ی کارگر تعلق دارد و نه میتواند انقلابی باشد. افکار و نوشته های فوکو به ویژه در زمینه ی قدرت مغلطه یی از تصورات انتزاعی است که هیچ ربطی به واقعیات اجتماعی ندارد.
فوکو بر شانه های ملیتن فریدمن ایستاده است. پست مدرنیسم و نئولیبرالیسم هر دو در یک خط حرکت می کنند و هر دو بشریت را به دامان ارتجاع می برند و انارشیسم هم با تفاوت های جزئی در این بستر قرار گرفته است.

 

جایگاه مفهوم دولت در ادبیات مارکسیستی
هنگامی که کمونیست ها از مفهوم دولت صحبت میکنند ازاَن به عنوان یک ابزار در خدمت منافع طبقه ی حاکم و برای تثبیت یا حفظ قدرت اَن طبقه(منظور طبقه ی مسلط است)،یاازآن به عنوان یک قدرت همگانی جدا از توده ی مردم یاد میکنند.نزد مارکس،انگلس و لنین این مفهوم یکی از مفاهیم پایه ای است و در آثار خود بارها و بارها به درازا از ان صحبت کرده رفیق لنین بارها در جلسات و نشست ها در این زمینه سخن رانده اند. در آثاری همچون مانیفست کمونیست مارکس و انگلس،منشاء خانواده ،مالکییت خصوصی و دولت اثرانگلس واثر جاودانه ی لنین دولت وانقلاب و هچنیین در دیگر آثار مارکس،انگلس و لنین به طور گذار در این زمینه صحبت شده است.دولت از نقطه نظر مارکسیسم شامل یک سیستم حکمرانی است که از طریق اعمال قهر قدرت طبقه ی حاکم را حفظ می نماید و این قدرت را از گزند حوادث حفظ میکند.
 دولت به قول انگلس به هیچ روی نه قدرتی است که از بیرون جامعه تحمیل شده باشد، و نه« واقعیت ایده ی اخلاقی »،«تصویر و واقعیت عقل»چنان که هگل میگوید،بلکه دولت یک محصول جامعه در مرحله ی معینی از تکامل است؛پذیرش این است که جامعه در تضاد حل ناشدنی با خود درگیر شده است و از این رو به ستیز های آشتی ناپذیری که توان از میان بردن انها را ندارد،تقسیم گشته است.ولی برای این که این ستیزها،طبقات با منافع اقتصادی در تضاد، خود و جامعه را در یک مبارزه ی ناسودمند ناتوان نسازد،میبایست قدرتی پیدا آید که در ظاهر بر سر جامعه بایستد،تا برخوردها را کاهش دهد و آن را در محدوده ی نظم نگه دارد؛و این قدرت از جامعه بر میخیزد، ولی خود را بر سر آن میگذارد، و خود را بیش از پیش از آن بیگانه میکند، دولت است.
 برخلاف پرت و پلا گویی های لیبرال ها و کل جریانات راست، دولت یک سیستم ماوراء طبقاتی نیست که اداره ی جامعه رابدون توجه به منافع ظبقات برعهده داشته وکاری به منافع طبقات اجتماعی نداشته یا نقش میانجیگری را داشته باشد،بلکه در واقع دولت ها در تمام مقاطع تاریخی حافظین منافع طبقات حاکم و حافظین وضع موجود به نفع ظبقات مسلط در جامعه بود ه اند،فارغ از تمام د تفاوت های دولت های مختلف در مقاطع مختلف زمانی و تاریخی و ضعف ها ،اشکالات و نقاط قوت ان یک وظیفه ی اساسی را بر عهده دارد و ان مصادره ی اموال جامعه به نام جامعه و به نفع طبقات مسلط و حاکم همراه حفظ قدرت آنان است. شکل گیری دولت ها در آغاز برخلاف ساخت تیره ای ازطریق تقسیم سرزمینی اتباع در مملکت های مختلف بود.از نطر انگلس سازماندهی بر پایه ی محل و منطقه یک ویژگی مشترک همه ی دولت هاست.
 از ویژگی های دیگر دولت از نظر انگلس میتوان به یک قدرت همگانی که دیگر آشکارا خود را به عنوان نیرویی که به صورت یک نیروی نظامی سازمان میدهد و دارای قوه ی قهریه، زندان و غیره است که در ساخت تیره ای و قبیله ایی از این چیزها خبری نبود. انگلس در منشاء خانواده اشاره میکند که»دولت از نیاز به زیر فرمان داشتن ستیزهای طبقاتی برخاست» در نتیجه دولت تبدیل شد به ابزار سیاسی برای سرکوب طبقات تحت ستم در دست طبقه ی قوی تر برای حفظ سیطره ی اقتصادی ای که در نتیجه ی تقسیم کار اجتماعی و پیشرفت جوامع به وجود آمده بود. بنا به گفته ی انگلس» دولت رشته ی پیوند جامعه با تمدن است که در همه ی دوران ها نمونه ی دولت طبقه ی فرمان رواست وبه درستی در همه ی موارد ماشینی برای سرکوب طبقه ی تحت ستم است» (منشاء خانواده)
 باید اشاره کنم که دولت ها از ازل وجود نداشته بلکه همانطور که اشاره شد در یک مقطع مشخص تاریخی در نتیجه ی پیشرفت جوامع به صورت ضرورت گریز ناپذیر به وجود امدند ،در یک مقطع تاریخی نیز بر اساس یک ضرورت تاریخی دولت زاید گردیده و بی ربطی خود را به جامعه و منافع مردم نشان میدهد .در ان شرایط است که جامعه تولید را بر پایه ی همکاری آزاد وبرابر تولید کنندگان سازمان دهی میکند و تقسیم کار فعلی که بر اساس منافع طبقه ی مسلط است جای خود را به همکاری همگانی به نفع جامعه میدهد.
 دولت ها در تمام مقاطع نه تنها دولت باستانی و فئودالی ،بلکه دولت انتخابی معاصر هم آلتی برای استثمار کار فردی و سرمایه است.انگلس در نامه اش به ببل مینویسد که دولت چیزی نیست جز ماشین سرکوب یک طبقه توسط طبقه ی دیگر ،در جمهوری دمکراتیک نیز دولت همین نقش را ایفا میکند و نقش دولت کمتر از سلطنت مطلقه نیست.(پیشگفتار انگلس بر جنگ داخل در فرانسه )
 لنین در دولت و انقلاب نظرات اپورتونیست هایی چون کائوتسکی و آنارشیست ها در زمینه ی دولت را آماج حملات شدید خود قرار میدهد ونقطه نظر مارکسیستی را در زمینه ی دولت بیان میکند.کائوتسکی با مرتد شدنش و نظرات راست و اپورتونیستی اش با یدک کشیدن سوسیالیسم بر روی نظرات خود و با موضع گیری ارتجاعیش در قبال جنگ در زمینه ی دولت نیز نظریات راست و اپورتونیستی ایی را مطرح نمود.از آنجا که از نقطه نظر مارکسیستی دولت موسسه ایی گذرنده است که در جریان مبارزه و انقلاب از آن بهره میگیرند تا دشمنان طبقه ی کارگر را با آن قهرا سرکوب کنند،لذا گفته های کائوتسکی در مورد» دولت آزاد خلقی» چرندیاتی بیش نبود که در خدمت گرایش بورژوا_ناسیونالیستیش قرار داشت. تا زمانی که پرولتاریا به دولت نیاز دارد آن را صرفا برای سرکوب دشمنان خود به کار میگیرد و نیاز به دولت به قول لنین از لحاظ مصالح آزادی نبوده و نیست.سخن گفتن در مورد آزادی زمانی ممکن است که دولت به معنای اخص کلمه موجودیت خود را از دست دهد.(لنین انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد)
 کمونیست ها برخلاف آنارشیست ها که از همان ابتدا با شعار مبارزه علیه هرگونه دولتی مبارزه میکنند و بی دولتی را در هر شرایط زمانی تبلیغ میکنند، به وجود دولت انقلابی یعنی دیکتاتوری پرولتاریا،یعنی دیکتاتوری طبقه ایی که طی قرون متمادی تحت ستم بوده معتقدند و علیرغم اینکه کمونیست ها به زوال دولت معتقدند اما این زوال تنها در شرایطی ممکن است که نابرابری های اجتماعی به طور کل از بین رفته و آزادی به معنای حقیقی و عینی خود، برای طبقه ی کارگر و کل اجتماع تحقق پذیرفته باشد و ان شرایط کمونیسم است. در جامعه ی کمونیستی به قول انگلس دولت منحل نمیشود بلکه به صورت تدریجی زوال مییابد.
 بعداز کمون پاریس کمونیست ها و طبقه ی کارگر فرانسه به دلیل آنکه از یک دولت قهری و قدرتمند بی بهره بود نتوانستد قدرت طبقه ی کارگر را بیش از چند ماه بیشترحفظ کند و به دلیل آنکه بورژوازی از دولت و قدرت قهری بیشتری برخوردار بود توانست باعث از هم پاشیده شدن انقلاب شود و قدرت را دوباره به کمک متحدین خود باز ستاند.مارکس ضمن بررسی و دفاع همه جانبه از قدرت طبقه ی کارگر در فرانسه در مقطع کمون پاریس در کتاب» جنگ داخلی در فرانسه» اشکالات کمون که مهمترین آن عدم داشتن یک دولت قهری پرولتری یعنی» دیکتاتوری پرولتاریا» بود را بر میشمارد.این اثر برجسته مارکس راهنمای کمونیست هایی شد که بعدها در روسیه به قدرت رسیدند.
 انقلاب پرولتری نمیتواند بدون انهدام ماشین دولتی بورژوازی و جایگزینی آن با ماشین جدیدی که بقول انگلس به معنای اخص کلمه دولت نیست محال است.(لنین،همانجا)
 دولت از نظر کمونیست ها که در مرحله ی انتقالی جامعه ی کمونیستی یا فاز پایینی جامعه ی کمونیستی( که بعدها در کمونیسم روسی به سوسیالیسم مشهور شد)لازم بوده و متناسب با این مرحله انتقالی یک دوران انتقالی سیاسی هم وجود دارد که دولت آن دیکتاتوری پرولتاریاست. برای تاکید در مورد اهمیت بحث در باره ی این مفهوم برخلاف بسیاری از کمونیست های امروزی که سعی دارند به نوعی از به کار بردن مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا دوری کنند،باید بگویم که، دیکتاتوری پرولتاریا، دیکتاتوری فرد نیست؛ بلکه دیکتاتوری طبقه ای است که منافع واقعی اکثریت مردم جامعه یعنی کارگران و زحمتکشان را نمایندگی میکند.این دیکتاتوری حتی در دوران انقلابی برخلاف دمکراسی بورژوایی که در واقع دیکتاتوری اقلیت بر اکثریت است،دمکراسی را برای اکثریت مردم در جامعه یعنی فروشندگان نیروی کار نوید میدهد و به قول مارکس در کاپیتال از خلع ید کنندگان خلع ید میکند.
 بنابراین از نظر من کاربرد این مفهوم نه تنها نباید باعث کج فهمی شود و نمیشود،بلکه عدم روشنگری در این زمینه خود یکی از دلایل کج فهمی در زمینه ی مفاهیم بنیادین مارکسیستی همچون این مفهوم مهم (دیکتاتوری پرولتاریا) است.
 فریدریش انگلس در اثر برجسته ی خود آنتی دورینگ اشاره میکندکه با دگرگونی در شیوه ی تولید سرمایه داری پرولتاریا در ابتدا ناچار است که»برای تبدیل هرچه بیشتر وسایل تولید بزرگ و اجتماعی شده را به مالکیت دولتی روی میآورد، خود طریقه ی اجرایی این دگرگونی نشان میدهد که پرولتاریا خود قدرت دولتی را در دست میگیرد و وسایل تولید را ابتدا به مالکیت دولتی تبدیل میکند.اما به این وسیله پرولتاریا خود به عنوان پرولتاریا از میان برمیدارد و ازاین طریق کلیه تفاوت ها و تناقضات طبقاتی و سرانجام دولت به مثابه ی دولت را از میان میبرد.»(آنتی دورینگ ،انگلس، فصل سوم، سوسیالیسم).
 او در ادامه اشاره میکند که جامعه ایی که تا به حال در تعارضات طبقاتی سیر میکرد،به وجود دولت احتیاج داشت،یعنی به وجود تشکیلات طبقه ی استثمار کننده برای حفظ شرایط خارجی تولید و مشخصا برای نگه داشتن استثمار شونده در شرایط ستم مطابق با شیوه ی تولید موجود(بهره برداری،سرواژ،یا فرمانبرداری و کار مزدوری)
 دولت نماینده ی رسمی کل جامعه و تجمع آن در یک هیات قابل روئیت بود،اما و فقط تا وقتی چنین بود که دولت آن طبقه ای بود در زمان خود نمایندگی کل جامعه را بر عهده داشت.در دوران باستان،دولت اتباع برده دار،در قرون وسطی دولت اشراف فئودالی و در زمان ما دولت بورژوایی، ولی سرانجام زمانی که دولت نماینده ی کل جامعه میگردد وجود خود راسا» زاید میگردد.(همانجا)
 با از بین رفتن تصادمات و تناقضات طبقاتی و تنازع بقای فردی درجامعه وجود دولت به مثابه ی یک سیستیم برای تعدی به حقوق دیگران یا داور امور یا نماینده ی کل جامعه زاید گردیده و دیگر لازم نیست که سیستمی برای تصاحب وسایل تولید به نام جامعه و بر فراز سرجامعه وجود داشته باشد.در چنین شرایطی است که به قول انگلس اراده ی اشیاء و هدایت پروسه ی تولید جایگزین حکومت بر انسان میگردد،در این شرایط دولت برچیده نمیشود اما همانطور که اشاره شد را زوال را در پیش میگیرد.

کوتاه در باره ی اگاهی طبقاتی

آگاهی طبقاتی به طور عام به آن آگاهی و آمادگی ذهنی ایی و خودآگاهی طبقاتی گفته می شود که فرد در طول پروسه ی استثمار کسب می کند. اینجا آگاهی طبقاتی برای ما یک مفهوم صرفا ذهنی و غیر ملموس نیست، بلکه یک ابژه است. ابژه یی که بازنمود واقعی آن را می توان در میزان توقعات و انتظارات یک طبقه ( طبقه ی کارگر ) به صورت عینی در جامعه و محیط کار مشاهده کرد.

در کنار آگاهی طبقات…ی که یک مفهوم کنکرت سوسیالیستی است ، ما با یک آگاهی کاذب و غالب روبرو هستیم که از جانب دولت بورژوایی به عنوان محافظ اصلی وضع موجود و منفعت سرمایه داران ، تبلیغ می شود.. آگاهی کاذب همان، آگاهی رایجی است که ذهنیت اکثریت شهروندان جامعه و حتی بخش وسیعی از پرولتاریا را به طریقی که دولت می خواهد، شکل می دهد. این آگاهی می تواند محصول تلیغات دروغین مدیا و مهندسی افکار از طریق سیستم آموزش و پرورش بورژوایی و یا از طرق فرعی و مذهب و غیره صورت گیرد. چرا ما این آگاهی را آگاهی کاذب معرفی می کنیم؟ ما این آگاهی را آگاهی کاذب می نامیم زیرا منفعت بخشی از جامعه (سرمایه داران )، را به عنوان منفعت کلیت جامعه یا توده ی مردم جا می زند!

حقانیت را به شکلی که به نفع دارندگان ابزار تولید است، تعریف می کند و این گونه در تلاش است هر گونه حقانیت طبقاتی و حقانیت مبارزه ی طبقاتی را انکار کند.
آگاهی طبقاتی اما یک آگاهی ” خلاف جریان ” است، آگاهی ایی است که در پروسه ی کار و از خودبیگانگی کارگر از محصول کار خود تولید می شود. زمانی که کارگر این مساله را درک می کند که اگر او کار نکند، ثروتی تولید نمی شود و سودی به جیب سرمایه دار واریز نمی شود، مرحله ی اول آگاهی طبقاتی شکل گرفته است. مراحل بعدی آگاهی طبقاتی را می توان در میزان سازمان یافتگی طبقه ی کارگر و مطالبات و مبارزات این طبقه در جامعه سنجید.

در متون اولیه ی مارکس ما با مفهوم از خودبیگانگی فرد از مذهب روبرو هستیم. مارکس معتقد است که مذهب به عنوان یک مخدر و داروی بیهوش کننده، فرد را از خود بیگانه کرده و از خود بی خودی را شکل می دهد. در متون بعدی مارکس زمانی که مارکس از هگلی های جوان عبور می کند و در نتیجه ی مباحث و مکاتباتی که با انگلس داشت و زمانی که مفهوم پرولتاریا را به کار می برد، از خودبیگانگی را تنها از خودبیگانگی از مذهب تعریف نمی کند، بلکه از خودبیگانگی کارگر از محصول کارش را باز می کند. دستنوشته های اقتصادی فلسفی مارکس اوج عبور مارکس از تمام مباحث پیشینش که متاثر از هگلی های جوان و فلسفه ی هگل بود، را نشان می دهد.

از خودبیگانگی با آگاهی طبقاتی یک رابطه ی کاملا دیالکتیکی دارد، چرا؟ یک کارگر ناآگاه و متاثر از تبلیغات رایج و فرهنگ حاکم در جامعه ، ممکن است اینگونه فکر کند که اگر صاحب کاری در کار نباشد ، سرمایه داری در کار نباشد ، او هم امکان ندارد کار کند و زندگی کند! ( خزعبلاتی که بورژوازی تبلیغ می کند )، اما یک کارگر آگاه که به خودآگاهی رسیده است، این را به خوبی می داند که سرمایه به خودی خود تولید نشده و محصول کار انسانی است که استثمار می شود ( یعنی انسان کارگر و خود او) ، زمانی که خود از دست یافتن به این محصول محروم است یا به تعبیری سهم بیشتر از محصول کار او به کسی که کار نمی کند تعلق می گیرد، دچار از خودبیگانگی شده و اینجاست که این رابطه ی دیالکتیکی را بین آگاهی و طبقاتی و از خودبیگانگی کارگر از محصول کارش مشاهده کرد.

تولید آگاهی طبقاتی یک پروسه ی خود بخودی نیست، بلکه همانطور که گفته شد یک پروسه ی کاملا دیالکتیکی و محصول کمشکش طبقاتی و استثمار است.

تحزب کمونیستی بازتاب آگاهی طبقاتی و منافع طبقاتی طبقه ایی است که آگاهی طبقاتی خود بخودی را به رسمیت نمی شناسد. در این شرایط است که زوشنفکران کمونیست طبقه ی کارگر به همراه این طبقه در قالب تحزب کمونیستی و سازماندهی اجتماعی درون طبقه ی کارگر، می توانند آگاهی طبقاتی را به این طبقه تزریق کنند.
کسانی که معتقدند که طبقه ی کارگر باید، اتوماتیک آگاه شود و حزبش را تشکیل دهد و انقلاب کند، بدون اینکه یک رابطه ی دیالکتیکی بین آگاهی طبقاتی، از خودبیگانگی، تلاش برای عبور از خودبیگانگی، تحزب، سازمان دهی اجتماعی و انقلاب قائل نیستند، در حقیقت مفاهیم بنیادین در فلسفه ی مارکسیسم یعنی ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی را درک نکرده اند.

ﻣﺎﺭﻛﺲ: ﻳﮕﺎﻧﻪ ﻧﻴﺮﻭﻱ ﻣﺤﺮﻙ ﺟﺎﻣﻌﻪ و ﻋﺎﻣﻠﻲ ﻛﻪ ﺁﻥ ﺭا اﺯ ﻧﻆﺎﻣﻲ ﺑﻪ ﻧﻆﺎﻡ ﺩﻳﮕﺮ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ و ﺳﺒﺐ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺭﻭاﺑﻄ ﺗﻮﻟﻴﺪﻱ ﻛﻪ ﺑﺮ اﺛﺮ ﺁﻥ ﻛﻞ ﺟﺎﻣﻌﻪ و ﺭﻭﺑﻨﺎﻱ ﺁﻥ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ, ﺗﻀﺎﺩ ﺩاﺧﻠﻲ اﺳﺖ. اﻣﺎ ﺩﺭ ﻛﻤﻮﻥ اﻭﻟﻴﻪ ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ اﺳﺘﺎﻟﻴﻦ ﺑﻴﻦ ﺭﻭاﺑﻄ ﺗﻮﻟﻴﺪ و ﻧﻴﺮﻭﻱ ﺗﻮﻟﻴﺪ ﺗﻮاﻓﻖ اﺳﺎﺳﻲ ﻭﺟﻮﺩ ﺩاﺭﺩ! ﺑﻪ ﻧﻆﺮ ﺗﻨﺎﻗﺾ ﺩﺭ ﻣﺎﺗﺮﻳﺎﻟﻴﺴﻢ ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﻭﺟﻮﺩ ﺩاﺭﻩ؟!

ﭘﺎﺳﺦ ﺑﻪ ﻳﻚ ﺳﻮاﻝ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺗﻨﺎﻗﺾ ﺩﺭ ﻣﺎﺗﺮﻳﺎﻟﻴﺴﻢ ﺩﻳﺎﻟﻜﺘﻴﻚ

جواب من :
بنیاد ماتریالیسم تاریخی بر تضاد و کشمکش طبقاتی و اجتماعی در جامعه ی طبقاتی بنا نهاده شده است! تضادی که جامعه را به پیش می برد، اما این را باید بدانیم که این تضاد خود بخودی نبوده و نیست و جامعه خود به خود به جلو حرکت نمی کند! درکی که بسیاری از به اصطلاح مارکسیست ها از ماتریالیسم تاریخی ، ماتریالیسم دیالکتیک و کل تئوری مارکس داشته و دارند، درکی مکانیکی خطی و سطحی است!
مارکس اگرچه ماتریالیسم خود را بر پایه ی ماتریالیسم مکانیکی فوئرباخ استوار کرد و دیالکتیکش را از دیالکتیک هگل گرفت،اما مارکس ان را تکامل بخشید و نواقص جدی ماتریالیسم تجریدی فوئرباخ و دیالکتیک ایدئالیستی هگل را در نظریات خود برطرف ساخت و ماتریالیسم دیالکتیک را جایگزین ماتریالیسم مکانیکی و دیالکتیک ایدئالیستی کرد.
تصور بسیاری از به اصطلاح مارکسیست ها این است که تطور و تکامل جامعه خود بخودی صورت می گیرد و عنصر خارجی در ان نقشی ندارد! این تصور مطلقا در تقابل با ماتریالیسم دیالکتیک مارکس است! مارکس از دوره یی که از نظریات هگل برید و فوئرباخ را هم شدیدا نقد کرد، عنصر فعاله ( یعنی انسان ) را به عنوان عنصر محرک جامعه به طرف جلو معرفی می کند! تزهای درباره ی فوئرباخ که در انجا مارکس و انگلس اعلام می کنند فیلسوفان جهان را تفسیر کرده اند ، اما مساله بر سر تغییر ان است ،خود گویای حقانیت گفته های من است. اگر غیر از این بود چرا مارکس و انگلس در بیشتر اثارشان مشترک و غیر مشترکشان از ایدئولوژی المانی،مانیفست کمونیست و تزهایی در باره ی فوئرباخ گرفته تا نقد فلسفه ی حق هگل، تا گروندریسه و کاپیتال و انتی دورینگ به نقش اگاهی طبقاتی و پراتیک تا این حد اهمییت داده اند؟!
چرا مارکس همواره بر متشکل شدن پرولتاریا به مثابه ی یک طبقه در خود و برای خود تاکید می گذارد؟! چرا مارکس قبل از کمون پاریس از یک موضع انتقادی به کمون پاریس نگاه می کند و معتقد است که این تحول زود رس است؟! چرا بعد از کمون مارکس در تجربه ی کمون پاریس کمبود ها و نواقص و دلایل اصلی سرکوب کمون را بر می شمرد و در این زمینه یک کتاب مستند می نویسد؟
مارکس بعد از کمون تا حدود زیادی در نظریات خود بازبینی جدی کرد و به اهمییت وجود دیکتاتوری پرولتاریا در دوران بعد از انقلاب رسید! همچنین مارکس به ضروت تداوم انقلاب که از مدتها پیش بر ان تاکید گذاشته بود، بیشتر از هر زمانی اگاه شد! اگاهی طبقاتی و پراتیک برای مارکس تنها اصطلاحات سیاسی نبوده ،بلکه حقانیت های موجودی بودند که در عدم ان جامعه به طرف دیگر گام بر می داشت و می دارد! مارکس در هیجدهم برومر لوئی بناپارت که یک کتاب مستند از تجربه ی شخصی شخص خود است وضعیتی را که با چشم دیده به طور واقعی ترسیم می کند! در ان شرایط به دلیل نبود اگاهی طبقاتی و عدم پراتیک انقلابی طبقه ی کارگر غیر متشکل در فرانسه ، جامعه ی ان مقطع فرانسه را که یک روند کاملا قهقرایی و رو به عقب را طی می کرد به تصویر می کشد! اگر ما درک مکانیکی از ماتریالیسم مارکس داشته باشیم بنابراین حکم صادر خواهیم کرد که ماتریالیسم دیالکتیک مارکس کشک است! اما نه رفیق! اینطور نیست!
نقش طبقه ی کارگر اگاه است که می تواند جامعه را به سمت ترقی خواهی سوسالیستی و تکامل جامعه از مرحله ی به مرحله ی دیگر پیش ببرد! چیزی که نه در ان مقطع در فرانسه وجود داشت، نه در انقلاب 1357 ایران و نه در تحولات سال 2011 در افریقای شمالی و خاورمیانه! اینجاست که ممکن است یک انقلاب و طغیان اجتماعی به جای ان که در مسیر تکامل جامعه به پیش برود و به سوسیالیسم و کمونیسم ختم شود، جامعه را دهها گام به عقب خواهد برد! رفیق پارسای عزیز فهم استالین و هزاران مارکسیست که تنها اسم مارکس را با خود یدک می کشند، از انقلاب کارگری و تکامل اجتماعی جامعه به طرف سوسیالیسم و کمونیسم کاملا خطی، مطلق گرایانه، تجریدی و مکانیکی است!
مارکس در هیچکدام از نوشته های خودش برخلاف ترجمان غلطی که از تئوری های او شده است هیچگاه نگاه خطی و مکانیکی به کشمکش های اجتماعی نداشته، هیچگاه دست به پیشگویی نزده است! برخلاف انچه امثال کارل پوپر علیه مارکس می گویند! مارکس کمشکش های اجتماعی را در یک سیر پیچیده و غیر قابل پیش بینی ارزیابی می کند، که نمی توان با دقت ریاضی قبل از وقوع یک اتفاق ان را توضیح داد، به همین خاطر است که مارکس اعلام می کند انقلاب مانند موش کوری است که زیر زمین در حرکت است تا روزی سر از یک جا در اورد!
مارکس و انگلس در بیشتر اثار مکتوب شده اشان بارها علیه سوسیالیست های تخیلی هم عصر خود قلم زده و دیدگاه های ارتجاعی انان را به نقد کشیده اند! مطالعه ی متون کلاسیک مارکسیستی و دست اول این درک را به انسان جویای حقیقت و نه الزاما کمونیست!!، می دهد که بسیاری از متون مارکس و انگلس که در ان مقطع علیه سوسیالیست های خیالپرداز نوشته شده است، امروز پویایی خود را حفظ کرده و در همان متون به شکل کنکرت یا ضمنی به منتقدین امروزی مارکس و مارکسیسم، به سوسیالیست های دروغین، به استالینیست ها، به منشویست ها، به سندیکالیست ها، به انارشیست ها و به انواع و اقسام سوسیالیسم غیر پرولتری که به هیچ وجه درک دقیقی از مارکس و مارکسیسم نداشته و در مسیر دیگری غیر از مسیر مبارزه ی طبقاتی و سوسیالیسم گام بر می دارند، پاسخ داده شده است.
اینجاست که فهم دقیق ماتریالیسم مارکس و مقایسه ان با ماتریالیسم سطحی و مبتذل سوسیالیست های “جعلی “این حقانیت را به ما نشان می دهد که درک مارکس از تاریخ، از دیالکتیک و از تطور و تکامل جامعه تا چه اندازه واقعی و کمونیستی بوده است. مساله ی دیگری که لازم است اشاره کنم این است که منتقدین مارکس و مارکسیسم ، در هر پوششی در هر قالبی که امروز به خود گرفته باشند، تلاش می کنند تا با القای تصوری که در کامنت شما امده است، ضرورت مبارزه ی طبقاتی برای رسیدن به سوسیالیسم و کمونیسم را نفی کنند!!!
ما باید متوجه باشیم! بسیاری از چپ ها و چپول های امروزی که در اروپا و امریکای شمالی هم کم نیستند، تلاش می کنند که مارکسیسم را از انقلابی گری تهی کرده و مارکس را به یک فیلسوف و تئوری پرداز صرف تبدیل کنند!
مدیای بورژوازی تلاش می کند از مارکس به جای یک انقلابی کمونیست که تمام زندگی اش را در راه مبارزه برای رسیدن به دنیایی بدون طبقه داد، یک ” جامعه شناس، اقتصاد دان، فیلسوف ، حقوق دادن و ژورنالیست” به جامعه معرفی کنند!
از نظر من تئوری کمونیسم مارکس چیزی جز توضیح موشکافانه ی واقعییت های دنیای وارونه ی سرمایه داری بیش نبوده که به تئوریک ترین و دقیق ترین شکل ممکن توضیح داده شده و همزمان راهکار هم ارائه داده است، نیست!
مارکس نه برای شهرت و اوازه کمونیست شد و نه صرفا قصد توضیح” آکادمیک” واقعیات اجتماعی را داشت، مارکس همانطور که بالاتر اشاره کردم خواهان تغییر دنیای موجود به نفع اکثریت ساکنان روی این کره ی خاکی بود، به همین خاطر پرچم انترناسیونالیسم پرولتری و شعار” کارگران جهان متحد شوید “را برگزید!

نگاهی گذار به یک مقوله ی اقتصادی، فلسفی

مقوله ی بیگانگی و از خود بیگانگی از زمره ی مفاهیم مهمی که از  زوایای مختلفی بررسی شده و توجه بسیاری از صاحبنظران، فیلسوفان و اقتصاددانان را در گذشته و حال به خود جلب کرده است. از هگل و فوئرباخ گرفته تا مارکس،مزاروش و سایر مارکسیست ها و صاحبنظران مختلف هر کدام از زاویه ای به بررسی این مفهوم پرداخته اند و در این زمینه اظهار نظر کرده اند. هگل بیگانگی را عینیت طبیعت می داند و آن را نه، ناشی از شرایط اجتماعی بلکه ناشی از سرشت و ذات ادمی می داند. نزد فوئرباخ از خود بیگانگی انسان بیشتر به شکل مذهبی نمایان می شود. او معتقد است که آدمی ذات خود را از خود جدا کرده و در سوژه ای به نام خدا عینیت می بخشد.

مارکس اولین کسی است که این مقوله را از زاویه ی نقد اقتصاد سیاسی و مناسبات اجتماعی در محیط کار، محلی که در آن انسان ها شیئیت می یابند و کالاها شیئیت.

مارکس بیگانگی را از سه جهت مورد بررسی قرار می دهد :۱٫به مثابه ی بیگانگی کارگر از محصول مادی و عینی خویش. ۲٫ به مثابه ی بیگانگی از کار خویش، در هنگام کار کارگر به خود تعلق ندارد بلکه از آن کس دیگری است (کسی که که کار او را خریده است ) و ۳٫نهایتابه عنوان بیگانگی از سایر ادمها یعنی بیگانگی از ابزار تولید یعنی صاحبان سرمایه.(دستنوشته های اقتصادی فلسفی،کارل مارکس)

در زمینه ی از خود بیگانگی فلسفی مارکس معتقد است که آدمی به هر میزان خود را وقف خدا کند، به همان میزان از خود بیگانه شده و کمتر به خود می پردازد، این شکل از بیگانگی در درون انسان اتفاق می افتدا،اما پیامد های اجتماعی مخربی را نیز به دنبال دارد، این شکل از خودبیگانگی بیشتر در آثار اولیه مارکس نمود بیشتری دارد، اما شکل دیگر از خود بیگانگی که از خود بیگانگی در محیط کار است بیشتر از سایر اشکال از خود بیگانگی برجسته است.

این شکل از خود بیگانگی زمانی اتفاق می افتد که کارگر در محیط کار و کارخانه به دلیل آنکه کار او نه داوطلبانه، بلکه از روی اجبار و ناچاری است، بنابراین در این شرایط کارگر احساس آرامش نمی کند، به جای خرسندی احساس رنج می می کند، در این شرایط کارگر نه تنها انرژی و پتانسیل خود را بروز نمی دهد، بلکه کار اجباری (کاری که محصول آن به شخص دیگری تعلق دارد )،باعث می شود که کارگر تنها زمانی احساس آرامش کند که خارج از محیط کار است و کار نمی کند. کار کارگر در این شرایط نیازی را برآورده نمی سازد، بلکه ابزاری صرف است برای برآورده ساختن نیازهای دیگران است.

کار بیگانه شده نیز با بیگانه ساختن ادمی از طبیعت و از خود یعنی از کارکرد های عملی و فعالیت های حیاتی اش نوع انسان را از ادمی بیگانه می کند. کار بیگانه شده تنزل فعالیت خودجوش آدمی به یک وسیله ی صرف و زندگی نوعی را ابزاری برای حیات اجتماعیش می کند.(همانجا)

مالکیت خصوصی به عنوان محصول و پیامد ضروری کار بیگانه شده در رابطه ی خارجی کارگر با طبیعت و خویش است.بدین سان مالکیت خصوصی اساس تحلیل از مفهوم کار بیگانه شده،انسان بیگانه شده ،زندگی بیگانه شد و انسان از خود بیگانه استنتاج می شود. (همانجا)

مالکیت خصوصی به عنوان نمودی مادی و فشرده ی کار بیگانه شده، دو رابطه را شامل می شود :رابطه ی کارگر با کار و محصول کارش و رابطه ی غیر  کارگر با کارگر و محصول کارش. زمانی که ذات انسانی در ارزش یا پول از آدمی بیگانه می شود،ذهنیت ادمی، انرژی فیزیکی و ذهنی و توانمندی او از او ربوده می شود. زمانی که محصول کار کارگر به عنوان دارایی شخص دیگر در مقابل او قرار می گیرد، ابزار هستی و فعالیت او در دست سرمایه دار قرار می گیرد. در این شرایط کارگر تا حد یک ماشین تنزل یافته و از جودی انسانی به فعالیتی انتزاعی تبدیل می شود.

هر چه کارگر محصول بیشتری تولید می کند خود فقیرتر می شود، هرچه کالای بیشتری می افریند خود به کالای ارزانتری تبدیل می شود، کارگر فقط کالا تولید نمی کند بلکه خود را نیز به عنوان کالا عرضه می کند. یعنی شی ( ابژه ای ) که کار تولید می کند یعنی محصول کار در تقابل با کار ، به عنوان چیزی بیگانه و قدرتی مستقل از تولید کننده قد علم می کند. (همانجا)

باتوجه به اظهارات فوق از خود بیگانگی پیامد و نتیجه ی ضروری جوامعی است که در آن مناسبات طبقاتی حاکم بوده و محصول کار نه به تولید کننده بلکه به شخص دیگری تقلق دارد در این شرایط است که کارگر از محصول کار خویش، از سرمایه دار و کار احساس بیگانگی می کند، در این شرایط کارگر احساس ارامش نکرده و کار اجباری او نه تنها کمکی به رشد و نمو استعدادهای او نمی کند بلکه حتی مانعی بر سر راه رشد و شکوفایی آن می شود. بنا به مباحثی که مطرح شد برای آنکه بتوانیم از خودبیگانگی را به عنوان یکی از معضلات جوامع طبقاتی از صحنه ی جوامع بزدایم باید ریشه ی مالکیت خصوصی و کار مزدی را نشانه بگیریم .تا زمانی که مالکیت خصوصی و کار دستمزدی حاکم است انسان در عصر مدرنیته و سرمایه داری گرفتار پیامد های ناگوار این جوامع همچون بیگانگی و از خود بیگانگی خواهد بود و در بسیاری موارد استثمار بی رویه و وحشیانه ی سرمایه داران در محیط کار کامپیوتریزه در کشورهای پیشرفته ای چون ژاپن که در آنجا(یعنی در محیط کار کارگر ) ثانیه ها و دقایقی را که کارگر کار نمی کند توسط این دستگاه ها ثبت و مجموع این ثانیه ها و دقایق از ساعات کار او کم، در نتیجه دستمزد روزانه ی کارگر کاهش می یابد، این شکل از استثمار برای بالا بردن بیش از حد بارآوری کار و افزایش استثمار و کسب سود بیشتر به شکلی وحشیانه بوده و باعث شده که کارگران بیش از هر عصر و دوره ای احساس از خودبیگانگی کنند در مواقعی که در محیط کار هستند و کار می کنند.

برای فرا رفتن از بیگانگی و از خود بیگانگی به عنوان شکلی از اشکال بردگی انسان و برای بازگرداندن هویت انسان به خود انسان،همچنین برای رسیدن به جامعه ای که در انجا  شیئت انسان از بین برود و شخصیت انسانی او به عنوان انسان به او برگردد، کمونیسم به مثابه ی یک جنبش اجتماعی و یک گرایش سیاسی قوی در جامعه ی طبقاتی و در بین طبقه ی کارگر و به عنوان تنها آلترناتیو موجود برای رهایی انسان مدرن از پیامد های ناگوار و ضد بشری نظام سرمایه داری، با اتکا به نیروی طبقه ی کارگر( به عنوان محرک جامعه به طرف یک جامعه ی بی طبقه و بدور از استثمار و بیگانگی انسان) عمل نموده و تلاش خواهد نمود که با انقلابی اجتماعی و قهر آمیز سوسیالیسم را استقار نموده و جامعه را به طرف یک جامعه ی کمونیستی به پیش ببرد. جامعه ای که در ان اجباری در کار نبوده و زمینه ی شکوفایی تمامی استعداد های انسانی فراهم خواهد بود جامعه ای که در آن کار بیگانه شده جای خود را به کار اختیاری و کار به اندازه ی توانای هر فرد خواهد داد. تنها در چنین جامعه ای است که انسان برای همیشه از دام مناسبات ضد بشری نظام سرمایه داری رها خواهد شد ،مالکیت خصوصی بر ابزار تولید به عنون محصول و پیامد کار بیگانه شده جای خود را به مالکیت همگانی خواهد داد و پول به عنوان یکی از اشکال بیگانگی انسان نقش خود را برای همیشه از دست خواهد داد. تنها در این جامعه است که جایی برای بیگانگی نیست و جمله ی از هر کس به اندازه ی توانش و به هر کس به اندازه ی نیازش به صورت عملی متحقق می شود.

Continue reading “پساساختارگرایی، پست مدرنیسم، قدرت،دولت، از خودبیگانگی و حزب مواضع کمونیست کارگری ایران”

کولبه ری کار نیست، بلکه بردگی بردگی هاست

کولبه ری مایه شرم برای بشریت امروزی است
تحلیل مارکسیستی کولبه ری
من خودم چند ماهی به این کار طاقت فرسا و کشنده مشغول بودم و زجر و بدبختی فقر و فلاکت اقتصادی را در یکی از حساس ترین و سرنوشت سازترین دوران زندگی ام را با گوشت و پوست و استخوان لمس کرده ام و تا روزی که زنده ام علیه سیستم های سرمایه داری که فقر و نابرابری و فلاکت اقتصادی را به میلیون ها انسان تحمیل کرده اند مبارزه خواهم کرد. اعتراضات بانه و مریون علیه کشتن کولبران مرزی در نفس خود کاملا برحق و اعتراضی انسانی است، اما نبود اگاهی طبقاتی و سوسیالیستی در بسیاری از موارد انسان ها را ناچار می کند که مطالبات اشتباهی و تدافعی را به عنوان مطالبات خود در اعتراضات توده یی انتخاب کنند. مطالبه یی مانند “کولبه ر نکشید” مطالبه یی تدافعی است. این مطالبه می گویید که اگر ما را راحت بگذارید که کولبه ریمان بکنید ما هم کاری به شما نخواهیم داشت، این مطالبه برای این الغای کولبه ری نیست. برای ایجاد مشاغل برای همگان و تامین معیشت مردم و از بین رفتن نابرابری اجتماعی نیست. این مطالبه کاملا اشتباه است. ما باید اعلام کنیم که چنین مشاغلی باید از جامعه برچیده شوند و انسان ها به جای ناچار شدن به این کار طاقت فرسا و کشنده امکان یک زندگی ارام و انسانی داشته باشند و مشاغل انسانی برای همگان در دنیایی که تمام کارهای سخت و طاقت فرسا می تواند توسط ماشین صورت بگیرد، فراهم شود. انسان امروزی می تواند بدون حمل کالاهای سنگین و بدون کار طاقت فرسای بدنی و با سه ساعت کار در روز یک زندگی رفاهی داشته باشد، در صورتی که ثروت جامعه به صورت برابر بین انسان ها تقسیم شود. مشکل اما تقیسم و توزیع ثروت نیست. بازتوزیع ثروت خود یک مطالبه ی بورژایی و خرده بورژوایی است و سنت توزیع و تقسیم سرمایه سنتی رفورمیستی در جنبش های کلکتیویستی، انارشیستی و پرمتیو(عقب مانده و ابتدایی) است. یکی از سردمداران این سنت پرودون انارشیست و سوسیالیست تخیلی فرانسوی است. پرودون مشکل سرمایه داری را نه مناسبات تولیدی بلکه مناسبات توزیعی و توزیع ناعادلانه ی سرمایه می دانست. مارکس با بررسی نظریات پرودون در کتاب “فقرفلسفه” علیه کتاب “فلسفه ی فقر” پرودون و بعدها بعد از خواندن اقتصاد سیاسی انگلیسی در اثار دیگری مانند گروندریسه و کاپیتال (نقد اقتصاد سیاسی) این جهان بینی پرمتیو را شدیدا به نقد کشید و ان را توهم و خیالپردازی محض توصیف کرد. جان مینیارد کینز در دهه ی 30 اعلام کرد که انسان ها در دهه ی هفتاد می توانند با سه ساعت کار روزانه یک زندگی کاملا رفاهی برای خود درست کنند، در صورتی که ثروت به صورت “عادلانه تر” تقسیم شود و دولت کنترل اقتصاد را در اختیار بگیرد. نفس حرف کینز در مورد سه ساعت کار روزانه درست است، بی گمان در جامعه ی امروز و در قرن بیست ویکم یک ساعت کار روزانه هم کفایت رفاه و اسایش کل جامعه است و با ماشینزه شدن بیشتر کارهای خدماتی و سنگین که قبلا توسط انسان انجام می شد، امروز انسان ها می توانند با کنترل این دستگاه ها از راه دور استثمار را از بین برده و تقسیم کار انسانی و خلاق به وجود اورند. اما می توان گفت که کینز به مراتب از پرودون عقب مانده تر است و نظریه او که مبنای دولت های رفاهی در دهه ی هفتاد در شمال امریکا و اسکاندیناوی بود امروز به یک کاریکاتوری از دولت رفاهی تبدیل شده است و این نظریه ی عقب مانده ارزش خود را برای همیشه از دست داده است و می توان ان را در زباله دان تاریخ انداخت. انچه کینز و دیگر اقتصاددان ان بورژوازی و سوسیالیست های خیال پرداز و بعضا کسانی مانند مارسل موس صاحب نظریه ی “هدیه” نفهمیده و نخواهند فهمید، ساختار و فونکسیون نظام سرمایه داری است که بر مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و استثمار انسان از انسان بنا نهاده شده است. مارسل موس در نظریه ی “هدیه” می گوید که در جامعه ما “هدیه می دهیم، می گیریم و جبران می کنیم”! اگر طبقات کارگر منتظر گرفتن هدیه باشند و اگر ما توهم این را در سر بپرورانیم که این نظریه ی مالیخولیایی در سطح اجتماعی و بزرگ کار می کند، باید در انتظار یک هدیه که هنگام تولد یا سر سال جدید می گیریم، از گرسنگی هلاک شویم. مارسل موس خود یکی از کسانی بود که در جنبش به اصطلاح سوسیالیستی و در واقع کلکتویستی و پرمتیو ان جی اویی کار می کرد و در تلاش بود از طریق دادن مبلغی از حقوق خود به ان جی او ها بشریت را به “رهایی” برساند. این انسان های رومانتیک و خیر در بین مذاهب مختلف هم پیدا می شوند و این راهکارهای عقب مانده، تاکنون نتوانسته دردی از یک نفر دوا کند. مساله ی مارکس که در کاپیتال و دیگر اثارش به صورت کنکرت به سراغ ان می رود، مساله ی تشریح سرمایه داری، سرمایه و پول به مثابه ی یک سیستم تولیدی، یک مناسبات اجتماعی، یک رابطه ی اجتماعی و غیره است. مارکس از طریق نقد اقتصاد سیاسی اسمیت و ریکاردو به این نتیجه می رسد که سرمایه داری هماطور که ریکاردو و اسمیت هم می گویند بر اساس ارزش افزونه ی اجتماعی کار می کند و برای این ارزش افزونه ی اجتماعی طبقه ی کارگر باید استثمار شود و استثمار از نظر مارکس با مراجعه به پرودون “دزدی” و با مراجعه به جرمی بنتام خلع ید و سلب مالکیت از پرولتاریا است. مارکس به این نتیجه می رسد که هر نوع تلاش برای رهایی انسان در گروه سلب مالکیت از سلب مالکیت کنندگان یعنی بورژوازی و بورژواهاست. متاسفانه مارکس نتوانست پروژه ی کاپیتال را به سرانجام برساند و تئوری دولت مارکس بعدها بخشا توسط انگلس و بعد از ان توسط لنین، لوکاچ، هال دریپر، تاحدودی گرامشی و دیوید هاروی تکمیل می شود. در مورد دولت تئوری مارکسیستی این است که دولت ابزار سرکوب طبقاتی در دست یک طبقه است (لنین، دولت و انقلاب). برای رهایی از چنگال سرمایه داری و رهایی انسان به صورت عام، چیزی که مارکس در “نقد فلسفه ی حق هگل” مطرح کرده بود، از نظر لنین راهی جز در هم کوبیدن دستگاه دولتی، دستگاهی که منافع صاحبان ابزار تولید را پیش می برد و علیه پایینی ها از ابزار سرکوب بهره می گیرد، نیست. تصور این که دولت بورژوایی منافع توده های کارگر و زحمتکش را کم یا زیاد نمایندگی کند، تصور پوچی است، اما گرامشی در نظریه ی “انقلاب پاسیو” خود با بهره گیری از ماکس وبر و در عین حال نقد او این مساله را معرفی می کند که دولت های بورژوایی به مرور عقلانی می شوند و سعی می کنند، از طریق فرهنگ سازی “هژمونی” خود را به جامعه تحمیل کنند و “روانشناسی اجتماعی” توده ها را مهندسی کنند. این نظریه ی گرامشی به شدت مشکل دارد، چون ما مشاهده می کنیم که در دوران اعتراضات ساختار شکن و رادیکال چپ ها، چگونه “دولت های عقلانی” بورژوایی به شدیدترین شکل ممکن مخالفان بورژوازی، دولت، چپ ها، کمونیست ها و انارشیست ها را سرکوب می کنند. نمونه ی اخیر اعتراضات جی بیست در هامبورگ است. تمام اشکال سرمایه داری در خودی خود از یک تضاد لاینحل رنج می برند و ان تضاد کار و سرمایه است. نمی توان با تخفیف این تضاد و دادن بیمه ی بیکاری ناعادلانه بودن نظام سرمایه داری را برطرف کرد، چون در دولت های رفاهی هم سرمایه به صورت طبیعی به طرف بزرگ شدن و کسب سود بیشتر می رود و نیم کلاج دولت رفاه نمی تواند مردم را تا ابد با ارائه ی کاریکاتوری از خوشبختی به خوشبخت بودن متوهم کند. در همین سیستم ها هم این صاحبان شرکت ها و بانکداران و بروکرات ها و نظامیان عالی رتبه و صاحبان ابزار تولید هستند که از هر لحاظ شرایط رفاهی تری دارند و به قول جورج اورول بعضی ها برابرترند. سیستم اقتصاد کینزی و دولت رفاهی با تعرض تاچریسم و ریگانیسم و نئولیبرالیسم افسار گسیخته به شدیدترین شکل ممکن مورد تعرض قرار گرفت و هم اکنون مناسبات کاری در اروپا، قراردادهای سفید امضا، سواستفاده از نیروی کار ارزان و خاموش برای شرکت های موقت و فروش کارگران از یک شرکت به شرکت دیگر بسان برده و تحمیل شرایطی برده وار به کارگران پاره وقت، گرفتن هر گونه حق اعتراض و اعتصاب از انان و غیره و غیره نشان می دهد، که سرمایه داری غربی و دولت رفاهی که زمانی از جانب سوسیال دمکرات های مرتد به عنوان گل سر سبد سرمایه داری در بوق و کرنا شده بود، چیزی جز بردگی محض برای بشریت به وجود نیاورده و از نیروی کار ارزان و خاموش کارگران که به صورت انبوه به عنوان پناهجو به این کشورها میایند برای بازسازی اقتصاد بحران زده ی خود سوء استفاده کرده و با گذاشتن منت بر سر انان پز “دفاع از حقوق بشر” هم می دهند. سرمایه داری غربی به مراتب وحشی تر از سرمایه داری در مناطق دیگر است و اگر این جا به قول محافظه کارانی مانند مرکل هنوز امنیت و اسایش وجود دارد، به قیمت نابودی صدها هزار انسان در سوریه و میلیون ها انسان در عراق و افغانستان و دیگر کشور هاست.

به موضوع اصلی بر می گردم
کولبه ری چیست؟ کولبری یکی از وحشیانه ترین اشکال استثمار انسان است که در ان جدا از استثمار، خطرات جانی، بیماری های جسمی، خطر عبور از روی مین، خطر شکلیک از طرف ماموران دولتی هم متوجه ی کسانی می شود که دست به این عمل می زنند. دولت های جنایتکار که خود از طریق درست کردن بازار گمرک و گذاشتن مالیات های سنگین بر روی کالاهای خارجی میلیون ها و میلیاردها دلار از این طریق کسب می کنند، اقشار بیکار طبقه ی کارگر نوار مرزی به ویژه در کردستان را در چنان مضیقه یی قرار می دهند که به یکی از دشوار ترین اشکال استثمار انسان تن بدهند. در واقع انسان ها اعمالی را انجام می دهند که در گذشته و در حال حاضر از چهارپایان برای این کارها استفاده می شد. حمل بارهای سنگین از مناطق صعب العبور مرزی و مناطق سیم خار دار شده، بدون هیچ گونه امنیت جانی و چشم انداز حقوق بازنشستگی را می توان یکی از اشکال بربریت خواند.

کردستان اعتراضات توده یی به “کشتن کولبران”

اعتراضاتی که در کردستان به خصوص بانه، مریوان و دیگر شهرها جاری است، اعتراضات مردمی است که از فقر و نابرابری و مناسبات برده واری که جمهوری جهل و جنایت تروریست اسلامی و دولت سرمایه داری ایران به طبقه ی کارگر و اقشار تحت ستم و بیکاران جامعه تحمیل کرده است. این اعتراضات خشم فرو خورده یی است که هر لحظه می تواند بترکد و انفجار اجتماعی را در پی داشته باشد. میلیون ها نفر از مردم ایران زیر خط فقر قرار دارند و مردم خشمگین خون به جوش امده را هیچ دستگاه سرکوبی نمی تواند کنترل کند. شرایط استراتژیک کردستان هم به شکلی است که حاکمیت سیاسی ایران در این منطقه هیچ گاه نتوانسته است به یک نظام مورد اعتماد مردم تبدیل شود. بی دلیل نیست که وابستگان به نظام جمهوری اسلامی را در این منطقه “جاش” یعنی مزدور می خوانند. مردم کردستان ایران بی گمان ملیتانت ترین مردم کل ایران هستند و ملیتانسی حاکم در کردستان خود ریشه ی تاریخی در مقاومت مسلحانه و توده یی مردم، جنگ بیست و چهار روزه ی سنندج، سنت مبارزه ی مسلحانه و حضور پیشمرگ در سال های پناه و شصت و هفتاد در منطقه دارد، اما نمی توان با ملیتانسی و مطالبات ناروشن و بدون سازماندهی رادیکال و انقلابی یک انفجار اجتماعی را به یک پروسه ی انقلابی تبدیل کرد. در انفجار اجتماعی مردم تنها می خواهند نفی کنند چیزی را که نمی خواهد، اما انان نمی دانند که چه چیزی را می خواهند و این برای هر شورش و طغیان توده یی خطرناک است. ضرورت گسترش اگاهی طبقاتی و سازماندهی رادیکال و انقلابی از پایین در این اعتراضات، از شام شب برای فعالین رادیکال و کمونیست ضروری تر است. مبارزه با راسیسم و ناسیونالیسم کورد و احزاب مزدور که از خیابان به نفع گرفتن مطالبات از بالا استفاده می کنند، ضرورتی تاریخی است. گسترش ادبیات مارکسیستی در مورد سازماندهی، کار علنی و “قانونی”، قیام، اگاهی طبقاتی و تئوری دولت و انقلاب مارکس یک نیاز ضروری گریز ناپذیر است، که هر کس باید به سهم خود به ان پاسخ دهد. سازمان دادن شوراهای محلات و غیره را در بخش دیگر باز می کنم.

انتظار براورده کردن مطالبات مردم از جمهوری اسلامی توهمی بیش نیست، مردم و توده های کارگر باید به فکر دست به دست کردن قدرت سیاسی باشند

انچه که چپ های ایران در دوران انقلاب 57 متوجه نبودند و کلا چپ در بسیاری از مواقع متوجه نیست، ضرورت دست بردن به قدرت سیاسی است. نمی توان تا ابد از بورژوازی گدایی کرد. با گله و ناله و شکایت دنیا از چنگال استثمار رها نمی شود. با سوفیسم و زندگی درویشی به سبک انارشیست ها و تناسخ روح بشریت رها نمی شود. دعا کردن هم از همه ی این ها بدتر. مساله ی قدرت سیاسی و گفتمان به دست گرفتن قدرت سیاسی از جانب پرولتاریا در اینده ی تحولات سیاسی و اجتماعی در ایران و تمام جهان را باید به یک گفتمان قوی تبدیل کرد. باید پوپولیسم و افکار محافظه کارانه و ادبیات پاستوریزه و غیره را به زباله دان تاریخ انداخت و از ضرورت قیام مسلحانه، اعتصاب، تشکل توده یی کارگری و حکومت کارگری در روز روشن در دانشگاه ها، محلات، هنگام کار، به قول مظفر محمدی حتی در قهوه خانه ها صحبت کرد. باید به مردم نشان داد که دنیای بهتری، دنیایی که در ان تولید کنندگان ثروت جامعه خود جامعه را کنترل و مدیرت کنند ممکن است و نه تنها ممکن است بلکه ضروری است، ضرورتی که اگر پاسخ نگیرد جامعه را به بربریتی وحشیانه تر از امروز جمهوری اسلامی تبدیل خواهد کرد. ما از همین الان باید با تمام قوا خود را برای حاشیه یی کردن نیروهای فاشیستی، مذهبی، سلطنت طلب،سکولار دمکرات، مجاهد، قومپرست، سناریو سیاهی، مزدور و غیره و غیره اماده کنیم و کمونیسم و سوسیالیسم را به عنوان تنها راه رهایی بشر به جامعه معرفی کنیم. هر انچه غیر از کمونیسم است، چیزی فراتر از استفراغ بورژوایی در قالب های روشنفکری نیست. کمونیست حقیقت است و این حقیقت باید به واقعییت جامعه ی بشری تبدیل شود. سلاح تبدیل ان پراکسیس انقلابی طبقه یی است که می تواند با اعتصاب و متوقف کردن چرخه ی تولید به مدت طولانی سرمایه داری و پروسه ی انباشت سرمایه را متوقف کند و این سیستم را زمین گیر کند.

من نمی توانم هیچ انتظاری از دولت فاسد و خونخوار ایران داشته باشم. این دولت باید سرنگون شود. من سیستمی را می خواهم که در آن استثمار انسان بر انسان پایان یابد، این نه کار رژیم سرمایه داری ایران است و نه هیچ رژیم سرمایه داری دیگری. مساله ی معیشت جامعه مساله ی ما کمونیست ها و طبقه ی کارگر است، به جای تلاش برای تحمیل مطالباتمان به دولت های فاسد بورژوایی باید به فکر قدرت سیاسی باشیم و مطالبات کارگرانی که توسط رژیم های بورژوایی نیم بند عملی می شود و یا پشت گوش انداخته می شود، خودمان با گرفتن قدرت سیاسی عملی کنیم، تا ناچار نباشیم به مطالبات تدافعی مانند “کولبر را نکشید”، “بزارید کولبری مان را بکنیم”، “حقوق معوقه یمان را بدهید” و غیره پناه ببریم. چپ ها و کمونیست ها باید از همین امروز برای گرفتن قدرت سیاسی آماده شوند. مساله ی انتقال قدرت سیاسی در فردای قیام باید از همین امروز مشخص شود. باید جلو ناسیونالیستیزه کردن مطالبات کارگران را گرفت‌. باید جلو گروه ها، احزاب و دستجات قومپرست، مزدور و سناریو سیاهی و باندهای گانگستری را گرفت. باید روشنگری کرد. آگاهی طبقاتی را گسترش داد. کمیته های کارگری محلات، کمیته های خودجوش و رادیکال مردمی، زنان، دانش آموزی و دانشجویی را سازمان داد. باید از همین امروز تمرین خودمدیریتی کارگری از پایین بکینم. شوراهای کارگری و خودجوش محلات را سازمان دهیم. باید مزدوران رژیم را حاشیه یی کنیم و به مردم بگوئیم که قدرت و توانشان در اتحاد طبقاتی و همبستگی شان است. یک انگشت به راحتی می تواند شکسته شود، اما مشت های گره شده زمانی که به هم می پیوندند، جانی ترین حکومت ها و دولت ها را به لرزه در می آورند. ما برابری می خواهیم، یک زندگی بدون تبعیض طبقاتی و قومی و نژادی می خواهیم. ما خواهان برابری زن و مرد هستیم. خواهان از بین رفتن فقر و فاصله ی بین شهر و دهات هستیم. این امر از بورژوازی میهنی بر نمیاید. بورژوازی مخالف برابری انسان هاست. اساس این نظام بر بهره کشی انسان از انسان و کسب حداکثر سود نهاده شده است. برای بورژوازی هدف وسیله را توجیه می کند. ما این را نمی خواهیم. ما چیز دیگری می خواهیم که سرمایه دارانه نباشد. دنیای بهتری برای همگان

زنده باد کمونیسم
حسن معارفی پور

نظر من در مورد بحث امین قضایی

 حسن معارفی پور
من به شدت مخالف بحث اکثریت و اقلیت هستم و از نقطه نظر رهایی انسان به جامعه نگاه می کنم. فلسفه پراکسیس مارکسیسم راهکار رهایی انسان از مناسبات برده وار سرمایه داری است.
حقوق انسان ها تابع شرایط اجتماعی و محیطی که در ان پرورش پیدا کرده اند، شکل می گیرد. شرایط اجتماعی، طبیعت، دولت ها، مناسبات اقتصادی و تولیدی و غیره حقوق انسان ها را تعیین می کنند. بنابراین چیزی به اسم حقوق بشر و حقوق طبیعی در مناسباتی که دسترسی انسان ها به امکانات تولیدی برابر وجود ندارد، غیر ممکن است و می توان گفت در کلیت خود سیستم و مناسبات سرمایه داری و شکل گیری قانون اساسی امریکا و فرانسه بر اساس “عقلانیت” نمی تواند صحت داشته باشد. چون همین قوانین اساسی دولت ملت های قدیم و امروزه زمانی که از انسان صحبت می کنند، بی گمان منظورشان انسان کارگر و زحمتکش و پناهنده و مهاجر نبوده و نیست، منظورشان شهروندان سفید پوست اروپایی بوده و هست که در سیستم و مناسبات دولت ملت های بورژوایی جا میگیرند و ” قرارداد اجتماعی” شامل انان می شوند. شکل گیری انحصار سرکوب در دولت ملت های جدید خود بزرگترین علامت نقض حقوق طبیعی و بنیادین هر انسانی (حقوق بشر) است.(به جزوه ی مارکس در باره ی مساله ی یهود مراجعه کن) دسترسی بخشی از جامعه به اسلحه و نیروی سرکوب و انحصاری کردن سرکوب به نفع مدافعان وضع موجود در نتیجه ی “قرارداد اجتماعی” شکل نگرفت و نبود، بلکه در نتیجه ی خلع ید یک طبقه از طبقات دیگر شکل گرفت. خلع ید بورژوازی از فئودال ها. به نظر من هر جایی که بورژوازی حاکم است بیشتر اصولی که اشاره کردی و به عنوان اصول عقلانی بیان نمودی نقض می شود. به نظر من عقلانی کردن جامعه بیشتر یک تز کانتی است که توسط ماکس وبر و طرفداران مکتب فرانکفورت و جامعه شناسان متاخر به شدت مورد پشتیبانی قرار گرفته شد، اما اگر نظریه ی انقلاب پاسیو گرامشی را مطالعه کنی متوجه خواهید شد که این “عقلانی کردن” سیستم موجود به عنوان یک نیم کلاج توسط خود بورژوازی از بالا و برای متوهم کردن توده ها درست شد و شکل سرکوب در غرب متفاوت را متفاوت کرد، اشاره می کند و اگر به ادورنو مراجعه کنی و صنعت فرهنگ را بخوانی متوجه می شوی که او با تمام نقد سطحی اش به سیستم موجود و ضدیتش با انقلابی گری کمونیستی، سیستم لیبرالی و فاشیستی را در کنترل و مهندسی افکار توده ها یکسان می داند، اما اشکال کنترل و مهندسی افکار توده ها را در فاشیسم کمی متفاوت می داند. بنابراین مساله اینجا به نظر من عقلانی کردن جامعه نیست. باید به لوکاچ مراجعه کنیم تا بتوانیم هم تز گرامشی و هم ادورنو و هورکهیامر را نقض کنیم و نشان دهیم که اتفاقا مشکل تنها در مهندسی افکار توده ها توسط یک سیستم اموزش و پرورش و رسانه و فرهنگ نیست، بلکه مشکل در این است که پرولتاریا امروز خود بخشا علیه منافع خود اقدام می کند و ایدئولوژی طبقه ی دیگری را نمایندگی می کند، که دقیقا منافع این طبقه را نقض می کند، لوکاچ معتقد است که دلیل اینکه پرولتاریا اگاهی طبقاتی کاذب را نمایندگی می کند را نباید تنها به فرهنگ و صدا و سیمای ان دوران که چیزی بیش از رادیو نبود، ربط داد، بلکه ان را باید ریشه یی تر بررسی کرد و دید که چگونه یک سیستم حکومتی و دولتی با دست یافتن به منابع تولیدی و کنترل مالکیت خصوصی بر ابزار تولید فرهنگ دیگر فرهنگ خود را به فرهنگ اکثریت تبدیل می کند، همان چیزی که مارکس در دیپاچه ی نقد اقتصاد سیاسی اشاره می کند. نتیجه گیری را می توان این طور کرد و برای اینکه از گفتمان فلاسفه ی سیاسی بورژوازی و لیبرال کمی فاصله بگیریم و دچار تناقضاتی که کانت و هگل و روسو و دیگران شده اند نشویم و از زاویه ی منافع طبقاتی طبقه ی دیگری به قضیه نگاه کنیم و “عقلانی شدن” را به شکل دیگر تعریف کنیم باید به دفترهای فلسفی هگل از لنین مراجعه کرد و انجا دنبال جواب این سوال گشت. لنین انجا می گوید عقلانی چیزی است که منافع پرولتاریا را اشباع کند و در خدمت ان باشد. هر چیزی غیر از ان باشد برای پرولتاریا ضد عقلانی است. این گفته ی لنین به مراتب عمیق تر از ان است که بتوان ان را در یک خط توضیح داد. لنین در انجا به مقدمه ی نقد فلسفه ی حق مارکس اشاره دارد که مارکس می گوید طبقه ی کارگر تنها طبقه ی انقلابی است که می تواند با عمل خود یک انقلاب را سازمان دهد و از طریق رهایی خود بشریت را به رهایی برساند. مارکس در انجا می نویسد” همانطور که فلسفه سلاح مادی خود را در پرولتاریا می یابد، پرولتاریا هم سلاح مادی خود را در فلسفه پیدا می کند و همین که اذرخش اندیشه بر زمین بکر مردم مستقیما بتابد و در ان نفوذ کند، رهایی آلمانی ها در جهت انسان تحقق پیدا خواهد کرد… فلسفه نمی تواند بدون الغا- تعالی پرولتاریا به واقعیت تبدیل شود و پرولتاریا نمی تواند بدون واقعیت بخشیدن به فلسفه، تعالی و رهایی یابد” (مارکس، مقدمه ی نقدی بر فلسفه ی حق هگل) به نظر من این مساله یی که مارکس اشاره کرده است در مقاله ی تو اشاره نشده است، به همین خاطر این توضیحات کوتاه را لازم می دانستم.

 

مقاله ی امین قضایی را اینجا بخوانید

عقلانیت در مقابل اکثریت

امین قضایی

موضوع این مقاله درباره فلسفه سیاسی است. ادبیات سیاسی و ژورنالیستی مملو از اصطلاحاتی است مانند قانون مداری، حکومت قانون، دموکراسی، حقوق بشر، قانون اساسی، دولت، استقلال ملی و منافع ملی و غیره و با اطمینان می توانم بگویم که حتی معتبرترین سخنوران و تحلیل گران سیاسی در رسانه ها، چندان تعریف و درک صحیحی از این مفاهیم ندارند و بدتر اینکه این مفاهیم را در چارچوب یک نظام فکری سیاسی بیان نمی کنند. این البته هدیه ژورنالیسم و رسانه های توده ای به ماست زیرا ماهیت رسانه توده ای تامل فلسفی و مفهوم پردازی دقیق را ایجاب نمی کند.
در این مقاله بررسی خواهیم کرد که یک فلسفه سیاسی مدرن برای دستیابی به حکومتی که متضمن رفاه، شادی و آزادی انسان باشد چه می تواند باشد. اگر فکر می کنید چطور ممکن است در یک مقاله نسبتا کوتاه به این سئوال مهم پاسخ داد، خوب نگران نباشید، فقط به خواندن مقاله ادامه دهید!
عرصه سیاست، یعنی مناصب سیاسی و قوانین و مقررات، مانند هر موقعیت شغلی در شیوه تولید، در نهایت مجموعه ای از نقش های اجتماعی و ضوابط حاکم بر این نقش ها هستند. این نقش های سیاسی و قوانین حکومتی یک ویژگی مشخص دارند که پایه و اساس درک ما از فلسفه سیاسی خواهد بود: آنها قراردادی و توافقی هستند یعنی فی نفسه هیچ ماهیت و ذاتی ندارند.

برای مثال، حتی یک رییس جمهور، تنها از اینرو این سمت را دارد که دیگران این موقعیت وی را به رسمیت می شناسند. به بیان دیگر نقش اجتماعی نتیجه یک قرارداد بین مردم است. برای درک قراردادی بودن حکومت دولت و قانون، این سناریو را تصور کنید که اگر همه مردم یک کشور در اثر یک ویروس شب هنگام دچار فراموشی شوند، فردا صبح نه حکومتی خواهد بود، نه رهبر و نه رییس جمهوری چرا که هیچ کسی، دیگری را به این سمت نخواهد شناخت. یعنی اگر مردم با یک رییس جمهور به عنوان یک رییس جمهور برخورد و رفتار نکنند، وی دیگر رییس جمهور نخواهد بود.

قراردادی بودن پدیده های اجتماعی و در نتیجه نهادهای سیاسی، ساده و بدیهی به نظر می آید، اما نتایجی از آن استنتاج می شود که حائز اهمیت است ولی کمتر کسی به آن فکر کرده است. اگر اینها قراردادی هستند، پس می توان آنها را تغییر داد، هیچ قانون ابدی، الهی یا طبیعی و مابعد طبیعی بر این نقش ها و سمت های سیاسی حاکم نیست. دومین نتیجه این است که بهتر است این قراردادها، بیش از هر چیز دیگری، قراردادی باشند یعنی با آنها کاملا مانند یک قرارداد رفتار شود. برای مثال، نقش پدر و مادر ممکن است کاملا یک نقش قراردادی نباشد و قطعا یک پیوند نسبی و خونی بین والد و فرزند برقرار است، اما نقش سرپرست و قیم کودک، باید قراردادی باشد (یعنی فقط برخود قرارداد استوار باشد) تا اگر کسی از عهده مراقبت فرزندش برنیاید، بتوان این نقش را از وی گرفت. پس ما در اینجا، با یک رویکرد مشخص، نقش والدین را قراردادی کرده ایم و به این ترتیب پدر و مادر خونی در صورت عدم صلاحیت ممکن است دیگر سرپرست کودک نباشند.
همین رویکرد را هم باید در مورد نقش های سیاسی داشته باشیم. آنها باید تا حد ممکن یک قرارداد مکتوب باشند که آگاهانه تنظیم شده اند. برای مثال، یک پادشاه را در نظر بگیرید. اگرچه در اصل حاکمیت او نیز محصول قرارداد و توافق مردم است، اما بهتر است این نقش حاکمیت را قراردادی تر کنیم یعنی مانند یک قرارداد مکتوب باشد، حدود و اختیارات حاکم مشخص بوده و مانند یک قرارداد عادی قابل فسخ باشد. به طور خلاصه، قراردادی تر کردن و توافقی تر کردن سیاست، نتیجه دوم بحث ماست.
تمام آنچه فلسفه سیاسی مدرن معنا می دهد در اصل از همین درک قراردادی بودن حاکمیت و برخورد با آن به صورت یک قرارداد بین مردم و حاکم استنتاج می شود. به بیان دیگر، نهاد سیاست و حاکمیت، مانند هر پدیده اجتماعی محصول قرارداد و توافق است و بهتر است تلاش کنیم تا این ویژگی توافقی و قراردادی بودن، آگاهانه تر، ملموس تر، مشخص تر و موقتی تر شود تا هرچه بیشتر شبیه یک قرارداد عادی مبادله در آید؛ درست همانطور که قوانین مدرن، نقش والدین را به صورت سرپرست و قیم تفسیر می کند تا بتوان آن را قابل فسخ دانست و وظایف و صلاحیت والدین را مشخص و مکتوب ساخت. این به اصطلاح قراردادی تر کردن (اصطلاح از من است)، یک رویکرد صحیح است.

بسیاری از نظریه پردازان سیاسی بورژوا، به همین نتیجه قناعت کرده و سریعا نتیجه می گیرند که تمام مسئله سیاست و حاکمیت، تبدیل آن به نوعی قرارداد بین مردم و حاکم است. مهم این است که قوانین، حاکمیت و نهادهای سیاسی از توافق و رای اکثریت مردم چه به صورت مستقیم و چه به صورت نمایندگی حاصل شود. اما یک نتیجه مهمتر نیز باید از ویژگی قراردادی بودن پدیده سیاسی گرفت و آن اینکه آنها باید عقلانی تر شوند.
آنچه ما از پدیده های طبیعی ادارک می کنیم باید موضوع شناخت ما باشد تا بتوانیم قوانین و ویژگی های ذاتی آنها را استنتاج کنیم. اما آنچه ما از پدیده های اجتماعی و ایضا سیاسی ادراک می کنیم باید موضوع شناخت ما باشند تا بتوانیم اصول عقلانی را بر این پدیده ها جاری و ساری کنیم. اولی موضوع شناخت است و دومی موضوع تغییر. پس نهاد سیاسی قراردادی است و باید تابع اصول حاکم بر عقل محض و پیشینی قرار گیرد. آنچه پیشتر گفته شد، یعنی تفویض قدرت سیاسی به صورت اخذ یک قرارداد مکتوب و از پیش تعریف شده، خود ماحصل به کارگیری اصول عقل محض در سیاست است.

اما بسیاری از نظریه پردازان سیاسی این نتیجه را نمی گیرند و معتقدند همین که نهاد سیاست و قانون گذاری تابع اراده مردم و رای اکثریت باشد، مطلوب حاصل شده است. همین کافی است تا حکومت را پاسخگو به مردم نگاه داریم و آنها را وا داریم تا نمایندگی طیف هرچه وسیعتری از اقشار مردم را بر عهده گیرند. به عبارت انتزاعی تر، آنها از ویژگی قراردادی بودن پدیده سیاسی و حاکمیت، به نتیجه مشروط بودن آن به توافق اکثریت بسنده می کنند. به سادگی، اگر حاکمیت قراردادی است پس باید طی قراردادی از سوی مردم (که با رای اکثریت بدست می آید) به نمایندگان سیاسی ایشان اعطا شود.
وقتی به روند دولت- ملت سازی در کشورهای جهان سوم و پسا استعماری نگاه می اندازیم، به خصوص دو مورد اخیر یعنی تلاش برای تاسیس دو حکومت جدید در افغانستان و عراق، همین نگاه سطحی و ناعقلانی به چشم می خورد. به بیان ساده، و در بهترین سناریو، کافی به نظر می رسد که قانون اساسی توسط نخبگان سیاسی و حقوقدانان تدوین و به تصویب اکثریت برسد و بعد احزاب مختلف تشکیل شده و در یک انتخابات سالم برای کسب مناصب سیاسی با یکدیگر رقابت کنند و این انتخابات به صورت دوره ای برگزار شود. ممکن است بپرسید مشکل این چیست؟ پاسخ این است که این ناقص است و اصل قضیه از قلم افتاده است.

خوشبختانه، اولین حکومت مدرن که با الهام از فلسفه سیاسی مدرن شکل گرفت، به همین بسنده نکرد. منظور من بنیانگذاران انقلاب آمریکا هستند که عقل باور بوده و درک صحیح تری از فلسفه سیاسی داشتند. اینکه یک کشور به یک قانون اساسی نیاز دارد و براساس این قانون اساسی، دولت ها به صورت ادواری در راس اداره امور جامعه قرار می گیرند و باید به اصول مندرج در این قانون اساسی وفادار باشند، تنها نصف ماجراست. نصف اول این بحث از قلم افتاده است.

برای روشن شدن نکته، کافی است از شما سئوال کنم که قانون اساسی برچه اساس تنظیم می شود؟ بر چه مبنایی قرار می گیرد؟ ممکن است سریع پاسخ داده شود که باید سکولار باشد و هیچ کدام از احکام مذهبی را مبنای خود قرار ندهد. این یک پاسخ سلبی است و مورد قبول نیست. نظریه پردازان سیاسی دوره روشنگری از جمله بنیان گذاران انقلاب آمریکا و سپس فرانسه، پاسخ روشنی به این سئوال داشتند: قانون اساسی باید برمبنای آموزه حق طبیعی باشد. آموزه حق طبیعی، از اصول عقلانی تجریدی نشات گرفته است. این همین نیمه جاافتاده ای است که پیشتر گفتم.

قانون اساسی باید مبتنی بر آموزه حق طبیعی یا همانچیزی باشد که امروز به نام حقوق بشر شناخته می شود. اما متاسفانه امروزه حقوق بشر را تنها از آن رو مشروع می دانند که در یک اعلامیه روی آن یک توافق جهانی شده است. خیر! این ابلهانه است. حقوق بشر از این رو باید پایه و مبنای قوانین کشورها باشد که این حقوق طبیعی و در واقع عقلانی هستند و نه اینکه چون روی آن زمانی توافقی صورت گرفته است و کسی به چیزی متعهد شده است. حقوق طبیعی باید پایه و مبنای قانون اساسی باشد، زیرا این حقوق بر پایه عقلانیت استوار شده اند و در این جهان، هیچ چیز نباید خارج از عقل قرار بگیرد.

در ادامه برای کوتاه کردن سخن، تمامی روند استنتاجی که از اصول عقلانی محض و تجریدی به سوی یک نظام سیاسی باید طی شود را برخواهم شمرد. این البته نظریه سیاسی من است و هیچکدام از فیلسوفان سیاسی پیشین به این شکل مسئله را مفصل بندی نکرده اند. ممکن است برخی با این اصول آشنا نباشند و متوجه روند استدلالی آن نشوند. اما چاره ای نیست و خواننده باید روی هرکدام از این بندها به دقت تامل کند:
1. اولین اصل عقلانی، اصل عدم تناقض است. در یک نسخه معرفت شناختی از این اصل، شما محق نیستید که نظریه‌ای را بپذیرید که واجد دو گزاره متناقض با یکدیگر است.
2. از اصل عدم تناقض، اصل دلیل کافی (معرفت شناختی) را استنتاج می کنم. مطابق این اصل، شما نباید چیزی را بپذیرید مگر اینکه دلیل کافی برای پذیرش آن داشته باشد.
3. حق انجام یک عمل، باید مطابق این دو اصل عقلانی باشد. مطابق این امر، ما هیچ دلیلی برای ممانعت فرد از انجام هیچ عملی نداریم مگر اینکه آن عمل مانع آزادی اعمال دیگران شود. به جز این، ما هیچ دلیلی برای ممانعت و اعمال محدودیت بر فرد نداریم (مطابق اصل دلیل کافی). قید مذکور (مگر اینکه آن عمل مانع آزادی اعمال دیگران شود)، از اینجا ثابت می شود که اگر برای مثال عمل x توسط فرد A انجام شود و این عمل مانع آزادی همان عمل x (یا دیگر اعمال که پیشتر حقانیت آنها اثبات شده است) از سوی فرد B باشد، از آنجایی که برای ما A=B هستند یا اصطلاحا interchangeable هستند، پس نتیجه می شود ما آزادی عملی را برای کسی به رسمیت شناخته ایم که همزمان مانع آزادی عمل وی شده ایم. به بیان دیگر:
– فرد A آزادی انجام عمل x را دارد. (برای مثال دزدی یعنی نوعی کسب مالکیت)
– عمل x مانع عمل x از سوی فرد B می شود (کسب مالکیت)
-داریم A=B
-پس با جایگزینی این دو در عبارات فوق داریم: فرد A آزادی انجام عملی را دارد که مانع انجام عمل توسط فرد A می شود.
این یعنی نقض اصل عدم تناقض. پس حکم ما ثابت می شود.

4. از اینکه هرکسی حق انجام عملی را دارد مگر اینکه مانع آزادی عمل محق دیگری شود، مجموعه ای از حقوق به اثبات می رسد که به آن حقوق طبیعی یا حقوق بشر می گوییم. همانطور که نشان دادیم این حقوق به این دلیل معتبر اند که برپایه اصول عقلانی محض هستند. (باید در نظر داشت که صفت طبیعی به این حقوق، واقعا به این معنا نیست که آنها ذاتی یا طبیعی هستند بلکه منظور این است که پیشاسیاسی هستند. در واقع عنوان بهتر نه حقوق طبیعی و نه حقوق بشر، بلکه حقوق عقلانی است)
5. قانون اساسی باید مبتنی بر این مجموعه حقوق باشد. قانون اساسی نباید مبتنی بر هیچ چیز دیگری به جز این باشد. نه بر مبنای احکام شریعت، نه برمنبای رای اکثریت، اراده حاکم، گروه خاصی از مردم و نه هیچ چیز دیگری در این دنیا. حتی اگر تمامی مردم یک جامعه روی قانونی توافق کنند درصورتی که این حق خلاف حق طبیعی و اصول عقلانی باشد، این قانون نامشروع است و باید لغو شود. قانون اساسی بر رای اکثریت استوار نیست.
6. تنها وقتی به مسئله اداره امور جامعه و تقسیم کار و از جمله تقسیم وظایف سیاسی می رسیم بحث اکثریت مطرح می شود. دموکراسی به این نحو به اثبات می رسد: یکی از حقوق طبیعی، حق حاکمیت است. حق حاکمیت به تمامی اعضای جامعه به طور برابر تعلق دارد. اعضای جامعه می توانند این حقوق را به صورت اختیاری و داوطلبانه و مشروط (مانند هر قرارداد دیگری) به نمایندگان سیاسی خود اعطا کنند و آنها از جانب ایشان، به انجام وظایفی مانند اداره امور جامعه می پردازند. تمامی عقلانیت حاکم بر اصول مبادله، باید بر این اعطای قدرت سیاسی نیز حاکم باشد (مانند مکتوب بودن، قابل فسخ بودن، تعیین وظایف و اختیارات و مسئولیت های طرفین و غیره).
این روند استدلالی قطعی، مستندل و زیبا است. مهم عقلانی کردن نهاد سیاسی و قوانین حاکم بر جامعه است و نه صرفا توافقی تر کردن آن. این توافقی تر کردن نیز از آنروست که عقلانی است. مردمانی که اصول عقلانی و بنیان نظریات و فلسفه سیاسی مدرن را نفهمند، راهی پیش نخواهند برد و برای این عدم آگاهی بهای سیاسی گرانی خواهند پرداخت.