پساساختارگرایی، پست مدرنیسم، قدرت،دولت، از خودبیگانگی و حزب مواضع کمونیست کارگری ایران

مجموعه مطالبی از من در این زمینه ها

پساساختارگرایی و هرمنوتیسم “گفتمان” هایی بوده و هستند که با امدن کوکاکولا به قول تری ایگلتون توسط سرمایه داری نئولیبرال به بازار پرتاب شدند و روبنای سیاسی و فرهنگی سرمایه داری نئولیبرال هستند. این گفتمان ها در واقع در تلاش برای توجیه توحش و نابربرای های اجتماعی و افزایش ان پشت گفتمان شدیدا پوپولیستی و “مولتی کالچرالیستی” بودند. به نظر من نه در ترجمه و نه در “تفسیر” ما نه نیازمند درک هرمنوتیک هستیم و به شخصه تحت هیچ شرایطی نمی توانم قبول کنم که واقعییت های اجتماعی که به صورت تئوریک نقش می بندند را تفسیر کنم. تفاسیر متفاوت از متون انچه هرمنوتیک به دنبال ان بوده و هست، نوعی توهم مالیخولیایی برای توجیه توحش در متونی بود که در ساختار زبانی نقش می بست و بازتولید می شد. برای نمونه هایدگر به کرات در متون فلسفی اش ابراز تاسف کرده است که فاشیسم هیتلری نتوانست موفق عمل کند و جهان را به بربریت بکشاند. توجیه و تفسیر این ایدئولوژی فاشیستی نشانه گرفتن کله ی بشریت مترقی و ازادی خواه با قناسه است. من نیازی به تفسیر و تعبیر فاشیسم و توحش مسیحیت و یهودیت و اسلام و قران و انجیل و تورات ندارم و این متون را همانطور می خوانم که نوشته شده اند. پست مدرنیسم و پساساختارگرایی در ورای نقد “یک حقیقت مطلق” به دنبال تفسیر از متن و تخفیف ایدئولوژی های ضد بشری به ایدئولوژی هایی “عقلانی” و قابل دفاع است. نبود حقیقت یا چند حقیقتی انچه پست مدرنیسم به دنبال ان است، تفسیر و “فلسفه ی هرمنوتیک” و غیره از نظر من و با مراجعه به متون دست اول لوکاچ چیزی را نمی توان جز نابودی عقل نامید و با مراجعه به” یان رمان” می توان پست مدرنیسم و پساساختارگرایی را به عنوان “چپ های” نیچه یی به حساب اورد. نیچه پدر فلسفه ی اریستوکراتیک المانی و پدرخوانده ی ایدئولوژی فاشیسم و نازیسم در المان است و هایدگر خود یکی از بزرگترین متفکران فاشیسم بود. پساساختارگرایان فرانسوی و پست مدرنیست های دیگر با اتکا به استفراغ اگزیستانسیالیسم نیچه یی و هایدگری که چیزی جز نابودی عقلانیت و نابودی بشریت و ضدیت با منافع طبقات کارگر و زحمتکش نیست، در تلاش برای خلق یک تئوری به ظاهر چپ، اما انتی دیالکتیکی و ماوراء طبقاتی بودند و هستند. کسانی که در تلاشند از این ایدئولوژی ضد بشری یعنی اگزیستانسیالیسم نیچه یی و هایدگری، “تفسیری” به ظاهر چپ ارائه دهند، در واقع و در عمل به دلیل تناقضات لاینحلی که پست مدرنیسم با ان روبرو است، اغلب درکی نئولیبرال ارائه می دهند. بی دلیل نیست که دانیل زامورا به عنوان یکی از فوکو شناسان معاصر اعلام می کند که از طریق متون فوکو با نئولیبرالیسم و متون هایک و فریدمن اشنا شده است و فوکو را جزو نئولیبرالترین نئولیبرال ها معرفی می کند. در ایران به دلیل نبود متون دست اول و همین رویکرد هرمنوتیک و تفسیری از ترجمه ی متون فرانسوی، انگلیسی و المانی و غیره، یک استخوان هزار بار لیسیده شده یی از پست مدرنیستم به عنوان پست مدرنیسم معرفی می شود، که نه هیچ خوانایی با متون اصلی دارد و نه هیچ شناخت دقیقی از ان وجود دارد. در اروپا چپول های انارشیست و شبه چپ روشنفکر نمای متوهم که مبارزه با سرمایه داری را با زندگی تیمی در خانه های تیمی و تغذیه از زباله به جای خرید از سوپرمارکت تبلیغ می کنند، تلاش می کنند از متون امثال فوکو، دلوز، ژیژک (این اخری یک تیمار روانی است و هیچ جای موضعش را نمی توان جدی گرفت) یک درک پانکیستی و انارشیستی از این متون ارائه دهند. پرداختن به تمام جوانب این قضیه و جواب دادن به تمام مواضعی که پساساختارگرایان، پست مدرن ها، هرمونتیست ها، پانکیست ها، کنستروکتیست ها و چپ های فردگرای نیچه یی و هایدگری و در کل تمام طیف نئولیبرال پست مدرن و در واقع پری مدرن از حوصله ی یک کامنت خارج است، اما برای نقد این گرایش عقب مانده و اتجاعی توصیه می کنم که سه جلد کتاب لوکاچ در مورد “نابودی عقل”، کتاب فنومنولوژی روح هگل، کتاب پست مدرنیسم چپ های نیچه گرا از یان رمان، کتاب علیه پست مدرنیسم الکس کالینکوس، کتاب توهم پست مدرنیسم از تری ایگلتون ووو را مطالعه کنید

قدرت و دولت از واقعیت تا توهم
معمولا زمانی که از قدرت و دولت صحبت می شود، همیشه پلیس و سرکوب تصور می شود، اما کمتر کسی سوال می کند که چرا پلیس باید وجود داشته باشد. از هر انسان امروزی بپرسی که ایا تو گوسفند هستی و به چوپان نیاز داری؟ نه تنها جواب نه بهت خواهد داد، بلکه ممکن است تو دهانت هم بزند، اما دولت واقعا چوپان افراد جامعه است و چوپانی است که به یک عده بیشتر می رسد و یک عده را کتک کاری هم می کند. دولت برخلاف تصورات روسو و طیف لیبرالیسم و فلاسفه ی سیاسی لیبرال، نه محصول یک “توافق اجتماعی”بین طبقات و نه یک ” قراداد” نوشته یا نانوشته به تعبیر روسویی، بلکه محصول خلع ید از یک طبقه در نتیجه ی تصرف ابزار تولید به نفع طبقه ی دیگر و در نتیجه ی کشمکش های اشتی ناپذیر طبقتاتی ( مارکس، انگس و لنین) و انحصاری شدن سرکوب در دست یک عده (ماکس وبر) و محروم کردن دیگران بخوانید (طبقات تحت ستم از دسترسی به ابزار سرکوب ) و به خاطر حفظ سلطه ی طبقات است (چیزی که ماکس وبر نمی گوید ولی انگلس و لنین به درستی به ان اشاره کرده اند) است. دولت برخلاف اوهام لیبرالی نهاد حفاظت از “امنیت” جامعه نیست، بلکه نهاد سرکوب سیستماتیک و دفاع از امنیت صاحبان سرمایه و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید همچون کارخانه و زمین است. دولت محصول اشتی ناپذیری طبقات اجتماعی است و نهاد دولت در هر جامعه یی منافع یک طبقه ی مشخص را حفظ می کند. در سرمایه داری کارگران برای افزایش دستمزد علیه “سرمایه دارن” به میدان می ایند با باتوم پلیس پاسخ می گیرند. در جامعه ی فئودالی اعتراض به کلیسا به عنوان روبنای سیاسی اقتصاد فئودالی اعدام با گیوتن یا تکه پاره کردن یک انسان زنده با بستن به چند اسب را در پی می داشت.
یکی از راست ترین لیبرال هایی که مفهوم دولت را بازتعریف کرده است کسی نیست به جز میشل فوکو. میشل فوکو این “خدا” ی چپ نو مفهوم قدرت در کتاب های مختلفش مورد بررسی قرار داده است و به شکلی از اشکال سعی کرده است کنسرواتیسم را پشت گفتمان پست مدرنیستی اش قائم کند و به دلیل کژفهمی چپول های فئودالی (بخوانید چپ نو) ایشان در جایگاه “مارکس” قرن بیست ایستاده است. هابرماس اما با تمام راست روی هایش متوجه ی محافظه کاری و راست روی بی رویه ی فوکو شده است و اتفاقا نانسی فاسر و دانیل زامورا هم علیرغم دشمنی شان با لنینیسم به مثابه ی سوسیالیسم علمی قرن بیست، فوکو را محافظه کار و لیبرال و نئولیبرال خوانده اند.
فوکو در کتاب “جنون و تمدن” با بررسی و خواندن ارشیو زندان های ابسالای سوئد و ملاقات زندانیان به این نتیجه می رسد، که برخورد دولت ها از گذشته تاکنون به مجانین تغییر کرده است. او اشاره می کند زمانی در دوران فئودالی مجانین را می کشتند و اتش می زدند و بعد از مدتی با دور کردن انان از شهرها به بیرون شهرها رضایت داده و از عصر روشنگری و سده ی هیجدهم انان تحت مراقبت های پزشکی قرار گرفته شده اند.
در کتاب دیگرش به اسم “مراقبت و تنبیه” به شیوه های برخورد دولت ها با زندانیان و مخالفین سیاسی شان به شیوه یی تاریخی می پردازد و در مقدمه ی این کتاب به دو نمونه از کشتار مخالفان کلیسا در سال 1665در پاریس و قتل یک نفر دیگر در امستردام به دست کلیسا اشاره می کند. فوکو تلاش دارد بگوید که شکل و مفهوم دولت از گذشته تاکنون تغییرات جدی ایی پیدا کرده است و دیگر دولت ان شکارچی درنده نیست که هر حیوانی را شکار کند، بلکه دولت همچون شکارچی است که حیوانات را نمی کشد بلکه انان را در باغ وحش قرار می دهد و بدنشان را کنترل می کند. فوکو همچنین در کتاب “سکسوالیته و حقیقت”، از نوعی قدرت “پاستوریزه” صحبت می کند، او می گوید که دیگر در جوامع غربی از قرن 18 هم به بعد پلیس و دولت کاری ندارد که شما شب با چه کسی همبستر می شوید یا نمی شوید.
فوکو در کتاب “چیزهایی در باره ی گفتمان ها” ضمن بررسی مطلقا ضد دیالکتیکی شکل گیری گفتمان به یک نتیجه گیری مطلقا ارتجاعی و محافظه کارانه می رسد و می گوید شیوه ی گفتمان ما در جامعه نشان می دهد که ما نمی توانم تمام چیزهایی که دوست داریم را همه جا اعلام کنیم و این یعنی تنگ تر شدن حوزه ی قدرت ما در گفتمان های روزمره. فوکو همچنین در مجمهوعه نوشته ها و سخنرانی هایی که به صورت کتاب به زبان المانی چاپ شده است وبه اسم آنالیز قدرت توسط فوکو چاپ شده است در یک مصاحبه اعلام کرده است که چپ دانشجویی سال 68 نوعی فاشیسم چپ و تروریستی بوده است و با تمام وجود از شرکت در این اعتراضات پشیمان است.
انالیز فوکو در مورد قدرت از این ها فراتر رفته و شبکه یی بع روابط قدرت در جامعه اشاره می کند، که شامل نهاد ها و موسسه ها، بیمارستان ها، دانشگاه ها و مدارس می شود، و به صورت شبکه یی کار می کنند، اما این ادمک نمی فهمد که تمام این نهادها بدون یک نهاد اصلی یعنی اقتصاد یک روز نمی توانند به حیات خود و به قول برتولت برشت فوکو همچون یک “بیسواد سیاسی” نقش سیاست را تا حدود زیادی نادیده می گیرد و به خاطر راست و ارتجاعی و ضد دیالکتیکی بودن دیدگاه های پساساختارگرایانه اش حاضر نیست، حتی از نقش عنصر اقتصاد و تاثیر ان بر تمام این روابط روبنایی صحبت کند.
بررسی های فوکو نه تنها در زمینه ی قدرت بلکه در بیشتر زمینه ها بر اساس یک سری توهمات انتزاعی و مادون قرمزی پست مدرنیستی و ارتجاعی بنا نهاده شده اند و دشمنی فوکو با مدرنیته و سرمایه داری و سوسیالیسم و عدم صحبت از الترناتیو برای عبور از وضع موجود او را در موضع فئودالی قرار داده است. متاسفانه شیفتگان میشل فوکو، این نویسنده ی نئولیبرال که به قول دانیل زامورا از طریق نوشته های این ادم متوجه ی نوشته های میلتن فریدمن شده است، در بین چپ های پساساختارگرای مغزپوک پوپولیست کم نیست.
چپی که از پساساختارگرایی دفاع می کند، نه مارکسیسم را فهمیده است، نه به طبقه ی کارگر تعلق دارد و نه میتواند انقلابی باشد. افکار و نوشته های فوکو به ویژه در زمینه ی قدرت مغلطه یی از تصورات انتزاعی است که هیچ ربطی به واقعیات اجتماعی ندارد.
فوکو بر شانه های ملیتن فریدمن ایستاده است. پست مدرنیسم و نئولیبرالیسم هر دو در یک خط حرکت می کنند و هر دو بشریت را به دامان ارتجاع می برند و انارشیسم هم با تفاوت های جزئی در این بستر قرار گرفته است.

 

جایگاه مفهوم دولت در ادبیات مارکسیستی
هنگامی که کمونیست ها از مفهوم دولت صحبت میکنند ازاَن به عنوان یک ابزار در خدمت منافع طبقه ی حاکم و برای تثبیت یا حفظ قدرت اَن طبقه(منظور طبقه ی مسلط است)،یاازآن به عنوان یک قدرت همگانی جدا از توده ی مردم یاد میکنند.نزد مارکس،انگلس و لنین این مفهوم یکی از مفاهیم پایه ای است و در آثار خود بارها و بارها به درازا از ان صحبت کرده رفیق لنین بارها در جلسات و نشست ها در این زمینه سخن رانده اند. در آثاری همچون مانیفست کمونیست مارکس و انگلس،منشاء خانواده ،مالکییت خصوصی و دولت اثرانگلس واثر جاودانه ی لنین دولت وانقلاب و هچنیین در دیگر آثار مارکس،انگلس و لنین به طور گذار در این زمینه صحبت شده است.دولت از نقطه نظر مارکسیسم شامل یک سیستم حکمرانی است که از طریق اعمال قهر قدرت طبقه ی حاکم را حفظ می نماید و این قدرت را از گزند حوادث حفظ میکند.
 دولت به قول انگلس به هیچ روی نه قدرتی است که از بیرون جامعه تحمیل شده باشد، و نه« واقعیت ایده ی اخلاقی »،«تصویر و واقعیت عقل»چنان که هگل میگوید،بلکه دولت یک محصول جامعه در مرحله ی معینی از تکامل است؛پذیرش این است که جامعه در تضاد حل ناشدنی با خود درگیر شده است و از این رو به ستیز های آشتی ناپذیری که توان از میان بردن انها را ندارد،تقسیم گشته است.ولی برای این که این ستیزها،طبقات با منافع اقتصادی در تضاد، خود و جامعه را در یک مبارزه ی ناسودمند ناتوان نسازد،میبایست قدرتی پیدا آید که در ظاهر بر سر جامعه بایستد،تا برخوردها را کاهش دهد و آن را در محدوده ی نظم نگه دارد؛و این قدرت از جامعه بر میخیزد، ولی خود را بر سر آن میگذارد، و خود را بیش از پیش از آن بیگانه میکند، دولت است.
 برخلاف پرت و پلا گویی های لیبرال ها و کل جریانات راست، دولت یک سیستم ماوراء طبقاتی نیست که اداره ی جامعه رابدون توجه به منافع ظبقات برعهده داشته وکاری به منافع طبقات اجتماعی نداشته یا نقش میانجیگری را داشته باشد،بلکه در واقع دولت ها در تمام مقاطع تاریخی حافظین منافع طبقات حاکم و حافظین وضع موجود به نفع ظبقات مسلط در جامعه بود ه اند،فارغ از تمام د تفاوت های دولت های مختلف در مقاطع مختلف زمانی و تاریخی و ضعف ها ،اشکالات و نقاط قوت ان یک وظیفه ی اساسی را بر عهده دارد و ان مصادره ی اموال جامعه به نام جامعه و به نفع طبقات مسلط و حاکم همراه حفظ قدرت آنان است. شکل گیری دولت ها در آغاز برخلاف ساخت تیره ای ازطریق تقسیم سرزمینی اتباع در مملکت های مختلف بود.از نطر انگلس سازماندهی بر پایه ی محل و منطقه یک ویژگی مشترک همه ی دولت هاست.
 از ویژگی های دیگر دولت از نظر انگلس میتوان به یک قدرت همگانی که دیگر آشکارا خود را به عنوان نیرویی که به صورت یک نیروی نظامی سازمان میدهد و دارای قوه ی قهریه، زندان و غیره است که در ساخت تیره ای و قبیله ایی از این چیزها خبری نبود. انگلس در منشاء خانواده اشاره میکند که»دولت از نیاز به زیر فرمان داشتن ستیزهای طبقاتی برخاست» در نتیجه دولت تبدیل شد به ابزار سیاسی برای سرکوب طبقات تحت ستم در دست طبقه ی قوی تر برای حفظ سیطره ی اقتصادی ای که در نتیجه ی تقسیم کار اجتماعی و پیشرفت جوامع به وجود آمده بود. بنا به گفته ی انگلس» دولت رشته ی پیوند جامعه با تمدن است که در همه ی دوران ها نمونه ی دولت طبقه ی فرمان رواست وبه درستی در همه ی موارد ماشینی برای سرکوب طبقه ی تحت ستم است» (منشاء خانواده)
 باید اشاره کنم که دولت ها از ازل وجود نداشته بلکه همانطور که اشاره شد در یک مقطع مشخص تاریخی در نتیجه ی پیشرفت جوامع به صورت ضرورت گریز ناپذیر به وجود امدند ،در یک مقطع تاریخی نیز بر اساس یک ضرورت تاریخی دولت زاید گردیده و بی ربطی خود را به جامعه و منافع مردم نشان میدهد .در ان شرایط است که جامعه تولید را بر پایه ی همکاری آزاد وبرابر تولید کنندگان سازمان دهی میکند و تقسیم کار فعلی که بر اساس منافع طبقه ی مسلط است جای خود را به همکاری همگانی به نفع جامعه میدهد.
 دولت ها در تمام مقاطع نه تنها دولت باستانی و فئودالی ،بلکه دولت انتخابی معاصر هم آلتی برای استثمار کار فردی و سرمایه است.انگلس در نامه اش به ببل مینویسد که دولت چیزی نیست جز ماشین سرکوب یک طبقه توسط طبقه ی دیگر ،در جمهوری دمکراتیک نیز دولت همین نقش را ایفا میکند و نقش دولت کمتر از سلطنت مطلقه نیست.(پیشگفتار انگلس بر جنگ داخل در فرانسه )
 لنین در دولت و انقلاب نظرات اپورتونیست هایی چون کائوتسکی و آنارشیست ها در زمینه ی دولت را آماج حملات شدید خود قرار میدهد ونقطه نظر مارکسیستی را در زمینه ی دولت بیان میکند.کائوتسکی با مرتد شدنش و نظرات راست و اپورتونیستی اش با یدک کشیدن سوسیالیسم بر روی نظرات خود و با موضع گیری ارتجاعیش در قبال جنگ در زمینه ی دولت نیز نظریات راست و اپورتونیستی ایی را مطرح نمود.از آنجا که از نقطه نظر مارکسیستی دولت موسسه ایی گذرنده است که در جریان مبارزه و انقلاب از آن بهره میگیرند تا دشمنان طبقه ی کارگر را با آن قهرا سرکوب کنند،لذا گفته های کائوتسکی در مورد» دولت آزاد خلقی» چرندیاتی بیش نبود که در خدمت گرایش بورژوا_ناسیونالیستیش قرار داشت. تا زمانی که پرولتاریا به دولت نیاز دارد آن را صرفا برای سرکوب دشمنان خود به کار میگیرد و نیاز به دولت به قول لنین از لحاظ مصالح آزادی نبوده و نیست.سخن گفتن در مورد آزادی زمانی ممکن است که دولت به معنای اخص کلمه موجودیت خود را از دست دهد.(لنین انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد)
 کمونیست ها برخلاف آنارشیست ها که از همان ابتدا با شعار مبارزه علیه هرگونه دولتی مبارزه میکنند و بی دولتی را در هر شرایط زمانی تبلیغ میکنند، به وجود دولت انقلابی یعنی دیکتاتوری پرولتاریا،یعنی دیکتاتوری طبقه ایی که طی قرون متمادی تحت ستم بوده معتقدند و علیرغم اینکه کمونیست ها به زوال دولت معتقدند اما این زوال تنها در شرایطی ممکن است که نابرابری های اجتماعی به طور کل از بین رفته و آزادی به معنای حقیقی و عینی خود، برای طبقه ی کارگر و کل اجتماع تحقق پذیرفته باشد و ان شرایط کمونیسم است. در جامعه ی کمونیستی به قول انگلس دولت منحل نمیشود بلکه به صورت تدریجی زوال مییابد.
 بعداز کمون پاریس کمونیست ها و طبقه ی کارگر فرانسه به دلیل آنکه از یک دولت قهری و قدرتمند بی بهره بود نتوانستد قدرت طبقه ی کارگر را بیش از چند ماه بیشترحفظ کند و به دلیل آنکه بورژوازی از دولت و قدرت قهری بیشتری برخوردار بود توانست باعث از هم پاشیده شدن انقلاب شود و قدرت را دوباره به کمک متحدین خود باز ستاند.مارکس ضمن بررسی و دفاع همه جانبه از قدرت طبقه ی کارگر در فرانسه در مقطع کمون پاریس در کتاب» جنگ داخلی در فرانسه» اشکالات کمون که مهمترین آن عدم داشتن یک دولت قهری پرولتری یعنی» دیکتاتوری پرولتاریا» بود را بر میشمارد.این اثر برجسته مارکس راهنمای کمونیست هایی شد که بعدها در روسیه به قدرت رسیدند.
 انقلاب پرولتری نمیتواند بدون انهدام ماشین دولتی بورژوازی و جایگزینی آن با ماشین جدیدی که بقول انگلس به معنای اخص کلمه دولت نیست محال است.(لنین،همانجا)
 دولت از نظر کمونیست ها که در مرحله ی انتقالی جامعه ی کمونیستی یا فاز پایینی جامعه ی کمونیستی( که بعدها در کمونیسم روسی به سوسیالیسم مشهور شد)لازم بوده و متناسب با این مرحله انتقالی یک دوران انتقالی سیاسی هم وجود دارد که دولت آن دیکتاتوری پرولتاریاست. برای تاکید در مورد اهمیت بحث در باره ی این مفهوم برخلاف بسیاری از کمونیست های امروزی که سعی دارند به نوعی از به کار بردن مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا دوری کنند،باید بگویم که، دیکتاتوری پرولتاریا، دیکتاتوری فرد نیست؛ بلکه دیکتاتوری طبقه ای است که منافع واقعی اکثریت مردم جامعه یعنی کارگران و زحمتکشان را نمایندگی میکند.این دیکتاتوری حتی در دوران انقلابی برخلاف دمکراسی بورژوایی که در واقع دیکتاتوری اقلیت بر اکثریت است،دمکراسی را برای اکثریت مردم در جامعه یعنی فروشندگان نیروی کار نوید میدهد و به قول مارکس در کاپیتال از خلع ید کنندگان خلع ید میکند.
 بنابراین از نظر من کاربرد این مفهوم نه تنها نباید باعث کج فهمی شود و نمیشود،بلکه عدم روشنگری در این زمینه خود یکی از دلایل کج فهمی در زمینه ی مفاهیم بنیادین مارکسیستی همچون این مفهوم مهم (دیکتاتوری پرولتاریا) است.
 فریدریش انگلس در اثر برجسته ی خود آنتی دورینگ اشاره میکندکه با دگرگونی در شیوه ی تولید سرمایه داری پرولتاریا در ابتدا ناچار است که»برای تبدیل هرچه بیشتر وسایل تولید بزرگ و اجتماعی شده را به مالکیت دولتی روی میآورد، خود طریقه ی اجرایی این دگرگونی نشان میدهد که پرولتاریا خود قدرت دولتی را در دست میگیرد و وسایل تولید را ابتدا به مالکیت دولتی تبدیل میکند.اما به این وسیله پرولتاریا خود به عنوان پرولتاریا از میان برمیدارد و ازاین طریق کلیه تفاوت ها و تناقضات طبقاتی و سرانجام دولت به مثابه ی دولت را از میان میبرد.»(آنتی دورینگ ،انگلس، فصل سوم، سوسیالیسم).
 او در ادامه اشاره میکند که جامعه ایی که تا به حال در تعارضات طبقاتی سیر میکرد،به وجود دولت احتیاج داشت،یعنی به وجود تشکیلات طبقه ی استثمار کننده برای حفظ شرایط خارجی تولید و مشخصا برای نگه داشتن استثمار شونده در شرایط ستم مطابق با شیوه ی تولید موجود(بهره برداری،سرواژ،یا فرمانبرداری و کار مزدوری)
 دولت نماینده ی رسمی کل جامعه و تجمع آن در یک هیات قابل روئیت بود،اما و فقط تا وقتی چنین بود که دولت آن طبقه ای بود در زمان خود نمایندگی کل جامعه را بر عهده داشت.در دوران باستان،دولت اتباع برده دار،در قرون وسطی دولت اشراف فئودالی و در زمان ما دولت بورژوایی، ولی سرانجام زمانی که دولت نماینده ی کل جامعه میگردد وجود خود راسا» زاید میگردد.(همانجا)
 با از بین رفتن تصادمات و تناقضات طبقاتی و تنازع بقای فردی درجامعه وجود دولت به مثابه ی یک سیستیم برای تعدی به حقوق دیگران یا داور امور یا نماینده ی کل جامعه زاید گردیده و دیگر لازم نیست که سیستمی برای تصاحب وسایل تولید به نام جامعه و بر فراز سرجامعه وجود داشته باشد.در چنین شرایطی است که به قول انگلس اراده ی اشیاء و هدایت پروسه ی تولید جایگزین حکومت بر انسان میگردد،در این شرایط دولت برچیده نمیشود اما همانطور که اشاره شد را زوال را در پیش میگیرد.

کوتاه در باره ی اگاهی طبقاتی

آگاهی طبقاتی به طور عام به آن آگاهی و آمادگی ذهنی ایی و خودآگاهی طبقاتی گفته می شود که فرد در طول پروسه ی استثمار کسب می کند. اینجا آگاهی طبقاتی برای ما یک مفهوم صرفا ذهنی و غیر ملموس نیست، بلکه یک ابژه است. ابژه یی که بازنمود واقعی آن را می توان در میزان توقعات و انتظارات یک طبقه ( طبقه ی کارگر ) به صورت عینی در جامعه و محیط کار مشاهده کرد.

در کنار آگاهی طبقات…ی که یک مفهوم کنکرت سوسیالیستی است ، ما با یک آگاهی کاذب و غالب روبرو هستیم که از جانب دولت بورژوایی به عنوان محافظ اصلی وضع موجود و منفعت سرمایه داران ، تبلیغ می شود.. آگاهی کاذب همان، آگاهی رایجی است که ذهنیت اکثریت شهروندان جامعه و حتی بخش وسیعی از پرولتاریا را به طریقی که دولت می خواهد، شکل می دهد. این آگاهی می تواند محصول تلیغات دروغین مدیا و مهندسی افکار از طریق سیستم آموزش و پرورش بورژوایی و یا از طرق فرعی و مذهب و غیره صورت گیرد. چرا ما این آگاهی را آگاهی کاذب معرفی می کنیم؟ ما این آگاهی را آگاهی کاذب می نامیم زیرا منفعت بخشی از جامعه (سرمایه داران )، را به عنوان منفعت کلیت جامعه یا توده ی مردم جا می زند!

حقانیت را به شکلی که به نفع دارندگان ابزار تولید است، تعریف می کند و این گونه در تلاش است هر گونه حقانیت طبقاتی و حقانیت مبارزه ی طبقاتی را انکار کند.
آگاهی طبقاتی اما یک آگاهی ” خلاف جریان ” است، آگاهی ایی است که در پروسه ی کار و از خودبیگانگی کارگر از محصول کار خود تولید می شود. زمانی که کارگر این مساله را درک می کند که اگر او کار نکند، ثروتی تولید نمی شود و سودی به جیب سرمایه دار واریز نمی شود، مرحله ی اول آگاهی طبقاتی شکل گرفته است. مراحل بعدی آگاهی طبقاتی را می توان در میزان سازمان یافتگی طبقه ی کارگر و مطالبات و مبارزات این طبقه در جامعه سنجید.

در متون اولیه ی مارکس ما با مفهوم از خودبیگانگی فرد از مذهب روبرو هستیم. مارکس معتقد است که مذهب به عنوان یک مخدر و داروی بیهوش کننده، فرد را از خود بیگانه کرده و از خود بی خودی را شکل می دهد. در متون بعدی مارکس زمانی که مارکس از هگلی های جوان عبور می کند و در نتیجه ی مباحث و مکاتباتی که با انگلس داشت و زمانی که مفهوم پرولتاریا را به کار می برد، از خودبیگانگی را تنها از خودبیگانگی از مذهب تعریف نمی کند، بلکه از خودبیگانگی کارگر از محصول کارش را باز می کند. دستنوشته های اقتصادی فلسفی مارکس اوج عبور مارکس از تمام مباحث پیشینش که متاثر از هگلی های جوان و فلسفه ی هگل بود، را نشان می دهد.

از خودبیگانگی با آگاهی طبقاتی یک رابطه ی کاملا دیالکتیکی دارد، چرا؟ یک کارگر ناآگاه و متاثر از تبلیغات رایج و فرهنگ حاکم در جامعه ، ممکن است اینگونه فکر کند که اگر صاحب کاری در کار نباشد ، سرمایه داری در کار نباشد ، او هم امکان ندارد کار کند و زندگی کند! ( خزعبلاتی که بورژوازی تبلیغ می کند )، اما یک کارگر آگاه که به خودآگاهی رسیده است، این را به خوبی می داند که سرمایه به خودی خود تولید نشده و محصول کار انسانی است که استثمار می شود ( یعنی انسان کارگر و خود او) ، زمانی که خود از دست یافتن به این محصول محروم است یا به تعبیری سهم بیشتر از محصول کار او به کسی که کار نمی کند تعلق می گیرد، دچار از خودبیگانگی شده و اینجاست که این رابطه ی دیالکتیکی را بین آگاهی و طبقاتی و از خودبیگانگی کارگر از محصول کارش مشاهده کرد.

تولید آگاهی طبقاتی یک پروسه ی خود بخودی نیست، بلکه همانطور که گفته شد یک پروسه ی کاملا دیالکتیکی و محصول کمشکش طبقاتی و استثمار است.

تحزب کمونیستی بازتاب آگاهی طبقاتی و منافع طبقاتی طبقه ایی است که آگاهی طبقاتی خود بخودی را به رسمیت نمی شناسد. در این شرایط است که زوشنفکران کمونیست طبقه ی کارگر به همراه این طبقه در قالب تحزب کمونیستی و سازماندهی اجتماعی درون طبقه ی کارگر، می توانند آگاهی طبقاتی را به این طبقه تزریق کنند.
کسانی که معتقدند که طبقه ی کارگر باید، اتوماتیک آگاه شود و حزبش را تشکیل دهد و انقلاب کند، بدون اینکه یک رابطه ی دیالکتیکی بین آگاهی طبقاتی، از خودبیگانگی، تلاش برای عبور از خودبیگانگی، تحزب، سازمان دهی اجتماعی و انقلاب قائل نیستند، در حقیقت مفاهیم بنیادین در فلسفه ی مارکسیسم یعنی ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی را درک نکرده اند.

ﻣﺎﺭﻛﺲ: ﻳﮕﺎﻧﻪ ﻧﻴﺮﻭﻱ ﻣﺤﺮﻙ ﺟﺎﻣﻌﻪ و ﻋﺎﻣﻠﻲ ﻛﻪ ﺁﻥ ﺭا اﺯ ﻧﻆﺎﻣﻲ ﺑﻪ ﻧﻆﺎﻡ ﺩﻳﮕﺮ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ و ﺳﺒﺐ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺭﻭاﺑﻄ ﺗﻮﻟﻴﺪﻱ ﻛﻪ ﺑﺮ اﺛﺮ ﺁﻥ ﻛﻞ ﺟﺎﻣﻌﻪ و ﺭﻭﺑﻨﺎﻱ ﺁﻥ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ, ﺗﻀﺎﺩ ﺩاﺧﻠﻲ اﺳﺖ. اﻣﺎ ﺩﺭ ﻛﻤﻮﻥ اﻭﻟﻴﻪ ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ اﺳﺘﺎﻟﻴﻦ ﺑﻴﻦ ﺭﻭاﺑﻄ ﺗﻮﻟﻴﺪ و ﻧﻴﺮﻭﻱ ﺗﻮﻟﻴﺪ ﺗﻮاﻓﻖ اﺳﺎﺳﻲ ﻭﺟﻮﺩ ﺩاﺭﺩ! ﺑﻪ ﻧﻆﺮ ﺗﻨﺎﻗﺾ ﺩﺭ ﻣﺎﺗﺮﻳﺎﻟﻴﺴﻢ ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﻭﺟﻮﺩ ﺩاﺭﻩ؟!

ﭘﺎﺳﺦ ﺑﻪ ﻳﻚ ﺳﻮاﻝ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺗﻨﺎﻗﺾ ﺩﺭ ﻣﺎﺗﺮﻳﺎﻟﻴﺴﻢ ﺩﻳﺎﻟﻜﺘﻴﻚ

جواب من :
بنیاد ماتریالیسم تاریخی بر تضاد و کشمکش طبقاتی و اجتماعی در جامعه ی طبقاتی بنا نهاده شده است! تضادی که جامعه را به پیش می برد، اما این را باید بدانیم که این تضاد خود بخودی نبوده و نیست و جامعه خود به خود به جلو حرکت نمی کند! درکی که بسیاری از به اصطلاح مارکسیست ها از ماتریالیسم تاریخی ، ماتریالیسم دیالکتیک و کل تئوری مارکس داشته و دارند، درکی مکانیکی خطی و سطحی است!
مارکس اگرچه ماتریالیسم خود را بر پایه ی ماتریالیسم مکانیکی فوئرباخ استوار کرد و دیالکتیکش را از دیالکتیک هگل گرفت،اما مارکس ان را تکامل بخشید و نواقص جدی ماتریالیسم تجریدی فوئرباخ و دیالکتیک ایدئالیستی هگل را در نظریات خود برطرف ساخت و ماتریالیسم دیالکتیک را جایگزین ماتریالیسم مکانیکی و دیالکتیک ایدئالیستی کرد.
تصور بسیاری از به اصطلاح مارکسیست ها این است که تطور و تکامل جامعه خود بخودی صورت می گیرد و عنصر خارجی در ان نقشی ندارد! این تصور مطلقا در تقابل با ماتریالیسم دیالکتیک مارکس است! مارکس از دوره یی که از نظریات هگل برید و فوئرباخ را هم شدیدا نقد کرد، عنصر فعاله ( یعنی انسان ) را به عنوان عنصر محرک جامعه به طرف جلو معرفی می کند! تزهای درباره ی فوئرباخ که در انجا مارکس و انگلس اعلام می کنند فیلسوفان جهان را تفسیر کرده اند ، اما مساله بر سر تغییر ان است ،خود گویای حقانیت گفته های من است. اگر غیر از این بود چرا مارکس و انگلس در بیشتر اثارشان مشترک و غیر مشترکشان از ایدئولوژی المانی،مانیفست کمونیست و تزهایی در باره ی فوئرباخ گرفته تا نقد فلسفه ی حق هگل، تا گروندریسه و کاپیتال و انتی دورینگ به نقش اگاهی طبقاتی و پراتیک تا این حد اهمییت داده اند؟!
چرا مارکس همواره بر متشکل شدن پرولتاریا به مثابه ی یک طبقه در خود و برای خود تاکید می گذارد؟! چرا مارکس قبل از کمون پاریس از یک موضع انتقادی به کمون پاریس نگاه می کند و معتقد است که این تحول زود رس است؟! چرا بعد از کمون مارکس در تجربه ی کمون پاریس کمبود ها و نواقص و دلایل اصلی سرکوب کمون را بر می شمرد و در این زمینه یک کتاب مستند می نویسد؟
مارکس بعد از کمون تا حدود زیادی در نظریات خود بازبینی جدی کرد و به اهمییت وجود دیکتاتوری پرولتاریا در دوران بعد از انقلاب رسید! همچنین مارکس به ضروت تداوم انقلاب که از مدتها پیش بر ان تاکید گذاشته بود، بیشتر از هر زمانی اگاه شد! اگاهی طبقاتی و پراتیک برای مارکس تنها اصطلاحات سیاسی نبوده ،بلکه حقانیت های موجودی بودند که در عدم ان جامعه به طرف دیگر گام بر می داشت و می دارد! مارکس در هیجدهم برومر لوئی بناپارت که یک کتاب مستند از تجربه ی شخصی شخص خود است وضعیتی را که با چشم دیده به طور واقعی ترسیم می کند! در ان شرایط به دلیل نبود اگاهی طبقاتی و عدم پراتیک انقلابی طبقه ی کارگر غیر متشکل در فرانسه ، جامعه ی ان مقطع فرانسه را که یک روند کاملا قهقرایی و رو به عقب را طی می کرد به تصویر می کشد! اگر ما درک مکانیکی از ماتریالیسم مارکس داشته باشیم بنابراین حکم صادر خواهیم کرد که ماتریالیسم دیالکتیک مارکس کشک است! اما نه رفیق! اینطور نیست!
نقش طبقه ی کارگر اگاه است که می تواند جامعه را به سمت ترقی خواهی سوسالیستی و تکامل جامعه از مرحله ی به مرحله ی دیگر پیش ببرد! چیزی که نه در ان مقطع در فرانسه وجود داشت، نه در انقلاب 1357 ایران و نه در تحولات سال 2011 در افریقای شمالی و خاورمیانه! اینجاست که ممکن است یک انقلاب و طغیان اجتماعی به جای ان که در مسیر تکامل جامعه به پیش برود و به سوسیالیسم و کمونیسم ختم شود، جامعه را دهها گام به عقب خواهد برد! رفیق پارسای عزیز فهم استالین و هزاران مارکسیست که تنها اسم مارکس را با خود یدک می کشند، از انقلاب کارگری و تکامل اجتماعی جامعه به طرف سوسیالیسم و کمونیسم کاملا خطی، مطلق گرایانه، تجریدی و مکانیکی است!
مارکس در هیچکدام از نوشته های خودش برخلاف ترجمان غلطی که از تئوری های او شده است هیچگاه نگاه خطی و مکانیکی به کشمکش های اجتماعی نداشته، هیچگاه دست به پیشگویی نزده است! برخلاف انچه امثال کارل پوپر علیه مارکس می گویند! مارکس کمشکش های اجتماعی را در یک سیر پیچیده و غیر قابل پیش بینی ارزیابی می کند، که نمی توان با دقت ریاضی قبل از وقوع یک اتفاق ان را توضیح داد، به همین خاطر است که مارکس اعلام می کند انقلاب مانند موش کوری است که زیر زمین در حرکت است تا روزی سر از یک جا در اورد!
مارکس و انگلس در بیشتر اثار مکتوب شده اشان بارها علیه سوسیالیست های تخیلی هم عصر خود قلم زده و دیدگاه های ارتجاعی انان را به نقد کشیده اند! مطالعه ی متون کلاسیک مارکسیستی و دست اول این درک را به انسان جویای حقیقت و نه الزاما کمونیست!!، می دهد که بسیاری از متون مارکس و انگلس که در ان مقطع علیه سوسیالیست های خیالپرداز نوشته شده است، امروز پویایی خود را حفظ کرده و در همان متون به شکل کنکرت یا ضمنی به منتقدین امروزی مارکس و مارکسیسم، به سوسیالیست های دروغین، به استالینیست ها، به منشویست ها، به سندیکالیست ها، به انارشیست ها و به انواع و اقسام سوسیالیسم غیر پرولتری که به هیچ وجه درک دقیقی از مارکس و مارکسیسم نداشته و در مسیر دیگری غیر از مسیر مبارزه ی طبقاتی و سوسیالیسم گام بر می دارند، پاسخ داده شده است.
اینجاست که فهم دقیق ماتریالیسم مارکس و مقایسه ان با ماتریالیسم سطحی و مبتذل سوسیالیست های “جعلی “این حقانیت را به ما نشان می دهد که درک مارکس از تاریخ، از دیالکتیک و از تطور و تکامل جامعه تا چه اندازه واقعی و کمونیستی بوده است. مساله ی دیگری که لازم است اشاره کنم این است که منتقدین مارکس و مارکسیسم ، در هر پوششی در هر قالبی که امروز به خود گرفته باشند، تلاش می کنند تا با القای تصوری که در کامنت شما امده است، ضرورت مبارزه ی طبقاتی برای رسیدن به سوسیالیسم و کمونیسم را نفی کنند!!!
ما باید متوجه باشیم! بسیاری از چپ ها و چپول های امروزی که در اروپا و امریکای شمالی هم کم نیستند، تلاش می کنند که مارکسیسم را از انقلابی گری تهی کرده و مارکس را به یک فیلسوف و تئوری پرداز صرف تبدیل کنند!
مدیای بورژوازی تلاش می کند از مارکس به جای یک انقلابی کمونیست که تمام زندگی اش را در راه مبارزه برای رسیدن به دنیایی بدون طبقه داد، یک ” جامعه شناس، اقتصاد دان، فیلسوف ، حقوق دادن و ژورنالیست” به جامعه معرفی کنند!
از نظر من تئوری کمونیسم مارکس چیزی جز توضیح موشکافانه ی واقعییت های دنیای وارونه ی سرمایه داری بیش نبوده که به تئوریک ترین و دقیق ترین شکل ممکن توضیح داده شده و همزمان راهکار هم ارائه داده است، نیست!
مارکس نه برای شهرت و اوازه کمونیست شد و نه صرفا قصد توضیح” آکادمیک” واقعیات اجتماعی را داشت، مارکس همانطور که بالاتر اشاره کردم خواهان تغییر دنیای موجود به نفع اکثریت ساکنان روی این کره ی خاکی بود، به همین خاطر پرچم انترناسیونالیسم پرولتری و شعار” کارگران جهان متحد شوید “را برگزید!

نگاهی گذار به یک مقوله ی اقتصادی، فلسفی

مقوله ی بیگانگی و از خود بیگانگی از زمره ی مفاهیم مهمی که از  زوایای مختلفی بررسی شده و توجه بسیاری از صاحبنظران، فیلسوفان و اقتصاددانان را در گذشته و حال به خود جلب کرده است. از هگل و فوئرباخ گرفته تا مارکس،مزاروش و سایر مارکسیست ها و صاحبنظران مختلف هر کدام از زاویه ای به بررسی این مفهوم پرداخته اند و در این زمینه اظهار نظر کرده اند. هگل بیگانگی را عینیت طبیعت می داند و آن را نه، ناشی از شرایط اجتماعی بلکه ناشی از سرشت و ذات ادمی می داند. نزد فوئرباخ از خود بیگانگی انسان بیشتر به شکل مذهبی نمایان می شود. او معتقد است که آدمی ذات خود را از خود جدا کرده و در سوژه ای به نام خدا عینیت می بخشد.

مارکس اولین کسی است که این مقوله را از زاویه ی نقد اقتصاد سیاسی و مناسبات اجتماعی در محیط کار، محلی که در آن انسان ها شیئیت می یابند و کالاها شیئیت.

مارکس بیگانگی را از سه جهت مورد بررسی قرار می دهد :۱٫به مثابه ی بیگانگی کارگر از محصول مادی و عینی خویش. ۲٫ به مثابه ی بیگانگی از کار خویش، در هنگام کار کارگر به خود تعلق ندارد بلکه از آن کس دیگری است (کسی که که کار او را خریده است ) و ۳٫نهایتابه عنوان بیگانگی از سایر ادمها یعنی بیگانگی از ابزار تولید یعنی صاحبان سرمایه.(دستنوشته های اقتصادی فلسفی،کارل مارکس)

در زمینه ی از خود بیگانگی فلسفی مارکس معتقد است که آدمی به هر میزان خود را وقف خدا کند، به همان میزان از خود بیگانه شده و کمتر به خود می پردازد، این شکل از بیگانگی در درون انسان اتفاق می افتدا،اما پیامد های اجتماعی مخربی را نیز به دنبال دارد، این شکل از خودبیگانگی بیشتر در آثار اولیه مارکس نمود بیشتری دارد، اما شکل دیگر از خود بیگانگی که از خود بیگانگی در محیط کار است بیشتر از سایر اشکال از خود بیگانگی برجسته است.

این شکل از خود بیگانگی زمانی اتفاق می افتد که کارگر در محیط کار و کارخانه به دلیل آنکه کار او نه داوطلبانه، بلکه از روی اجبار و ناچاری است، بنابراین در این شرایط کارگر احساس آرامش نمی کند، به جای خرسندی احساس رنج می می کند، در این شرایط کارگر نه تنها انرژی و پتانسیل خود را بروز نمی دهد، بلکه کار اجباری (کاری که محصول آن به شخص دیگری تعلق دارد )،باعث می شود که کارگر تنها زمانی احساس آرامش کند که خارج از محیط کار است و کار نمی کند. کار کارگر در این شرایط نیازی را برآورده نمی سازد، بلکه ابزاری صرف است برای برآورده ساختن نیازهای دیگران است.

کار بیگانه شده نیز با بیگانه ساختن ادمی از طبیعت و از خود یعنی از کارکرد های عملی و فعالیت های حیاتی اش نوع انسان را از ادمی بیگانه می کند. کار بیگانه شده تنزل فعالیت خودجوش آدمی به یک وسیله ی صرف و زندگی نوعی را ابزاری برای حیات اجتماعیش می کند.(همانجا)

مالکیت خصوصی به عنوان محصول و پیامد ضروری کار بیگانه شده در رابطه ی خارجی کارگر با طبیعت و خویش است.بدین سان مالکیت خصوصی اساس تحلیل از مفهوم کار بیگانه شده،انسان بیگانه شده ،زندگی بیگانه شد و انسان از خود بیگانه استنتاج می شود. (همانجا)

مالکیت خصوصی به عنوان نمودی مادی و فشرده ی کار بیگانه شده، دو رابطه را شامل می شود :رابطه ی کارگر با کار و محصول کارش و رابطه ی غیر  کارگر با کارگر و محصول کارش. زمانی که ذات انسانی در ارزش یا پول از آدمی بیگانه می شود،ذهنیت ادمی، انرژی فیزیکی و ذهنی و توانمندی او از او ربوده می شود. زمانی که محصول کار کارگر به عنوان دارایی شخص دیگر در مقابل او قرار می گیرد، ابزار هستی و فعالیت او در دست سرمایه دار قرار می گیرد. در این شرایط کارگر تا حد یک ماشین تنزل یافته و از جودی انسانی به فعالیتی انتزاعی تبدیل می شود.

هر چه کارگر محصول بیشتری تولید می کند خود فقیرتر می شود، هرچه کالای بیشتری می افریند خود به کالای ارزانتری تبدیل می شود، کارگر فقط کالا تولید نمی کند بلکه خود را نیز به عنوان کالا عرضه می کند. یعنی شی ( ابژه ای ) که کار تولید می کند یعنی محصول کار در تقابل با کار ، به عنوان چیزی بیگانه و قدرتی مستقل از تولید کننده قد علم می کند. (همانجا)

باتوجه به اظهارات فوق از خود بیگانگی پیامد و نتیجه ی ضروری جوامعی است که در آن مناسبات طبقاتی حاکم بوده و محصول کار نه به تولید کننده بلکه به شخص دیگری تقلق دارد در این شرایط است که کارگر از محصول کار خویش، از سرمایه دار و کار احساس بیگانگی می کند، در این شرایط کارگر احساس ارامش نکرده و کار اجباری او نه تنها کمکی به رشد و نمو استعدادهای او نمی کند بلکه حتی مانعی بر سر راه رشد و شکوفایی آن می شود. بنا به مباحثی که مطرح شد برای آنکه بتوانیم از خودبیگانگی را به عنوان یکی از معضلات جوامع طبقاتی از صحنه ی جوامع بزدایم باید ریشه ی مالکیت خصوصی و کار مزدی را نشانه بگیریم .تا زمانی که مالکیت خصوصی و کار دستمزدی حاکم است انسان در عصر مدرنیته و سرمایه داری گرفتار پیامد های ناگوار این جوامع همچون بیگانگی و از خود بیگانگی خواهد بود و در بسیاری موارد استثمار بی رویه و وحشیانه ی سرمایه داران در محیط کار کامپیوتریزه در کشورهای پیشرفته ای چون ژاپن که در آنجا(یعنی در محیط کار کارگر ) ثانیه ها و دقایقی را که کارگر کار نمی کند توسط این دستگاه ها ثبت و مجموع این ثانیه ها و دقایق از ساعات کار او کم، در نتیجه دستمزد روزانه ی کارگر کاهش می یابد، این شکل از استثمار برای بالا بردن بیش از حد بارآوری کار و افزایش استثمار و کسب سود بیشتر به شکلی وحشیانه بوده و باعث شده که کارگران بیش از هر عصر و دوره ای احساس از خودبیگانگی کنند در مواقعی که در محیط کار هستند و کار می کنند.

برای فرا رفتن از بیگانگی و از خود بیگانگی به عنوان شکلی از اشکال بردگی انسان و برای بازگرداندن هویت انسان به خود انسان،همچنین برای رسیدن به جامعه ای که در انجا  شیئت انسان از بین برود و شخصیت انسانی او به عنوان انسان به او برگردد، کمونیسم به مثابه ی یک جنبش اجتماعی و یک گرایش سیاسی قوی در جامعه ی طبقاتی و در بین طبقه ی کارگر و به عنوان تنها آلترناتیو موجود برای رهایی انسان مدرن از پیامد های ناگوار و ضد بشری نظام سرمایه داری، با اتکا به نیروی طبقه ی کارگر( به عنوان محرک جامعه به طرف یک جامعه ی بی طبقه و بدور از استثمار و بیگانگی انسان) عمل نموده و تلاش خواهد نمود که با انقلابی اجتماعی و قهر آمیز سوسیالیسم را استقار نموده و جامعه را به طرف یک جامعه ی کمونیستی به پیش ببرد. جامعه ای که در ان اجباری در کار نبوده و زمینه ی شکوفایی تمامی استعداد های انسانی فراهم خواهد بود جامعه ای که در آن کار بیگانه شده جای خود را به کار اختیاری و کار به اندازه ی توانای هر فرد خواهد داد. تنها در چنین جامعه ای است که انسان برای همیشه از دام مناسبات ضد بشری نظام سرمایه داری رها خواهد شد ،مالکیت خصوصی بر ابزار تولید به عنون محصول و پیامد کار بیگانه شده جای خود را به مالکیت همگانی خواهد داد و پول به عنوان یکی از اشکال بیگانگی انسان نقش خود را برای همیشه از دست خواهد داد. تنها در این جامعه است که جایی برای بیگانگی نیست و جمله ی از هر کس به اندازه ی توانش و به هر کس به اندازه ی نیازش به صورت عملی متحقق می شود.

Continue reading “پساساختارگرایی، پست مدرنیسم، قدرت،دولت، از خودبیگانگی و حزب مواضع کمونیست کارگری ایران”

کولبه ری کار نیست، بلکه بردگی بردگی هاست

کولبه ری مایه شرم برای بشریت امروزی است
تحلیل مارکسیستی کولبه ری
من خودم چند ماهی به این کار طاقت فرسا و کشنده مشغول بودم و زجر و بدبختی فقر و فلاکت اقتصادی را در یکی از حساس ترین و سرنوشت سازترین دوران زندگی ام را با گوشت و پوست و استخوان لمس کرده ام و تا روزی که زنده ام علیه سیستم های سرمایه داری که فقر و نابرابری و فلاکت اقتصادی را به میلیون ها انسان تحمیل کرده اند مبارزه خواهم کرد. اعتراضات بانه و مریون علیه کشتن کولبران مرزی در نفس خود کاملا برحق و اعتراضی انسانی است، اما نبود اگاهی طبقاتی و سوسیالیستی در بسیاری از موارد انسان ها را ناچار می کند که مطالبات اشتباهی و تدافعی را به عنوان مطالبات خود در اعتراضات توده یی انتخاب کنند. مطالبه یی مانند “کولبه ر نکشید” مطالبه یی تدافعی است. این مطالبه می گویید که اگر ما را راحت بگذارید که کولبه ریمان بکنید ما هم کاری به شما نخواهیم داشت، این مطالبه برای این الغای کولبه ری نیست. برای ایجاد مشاغل برای همگان و تامین معیشت مردم و از بین رفتن نابرابری اجتماعی نیست. این مطالبه کاملا اشتباه است. ما باید اعلام کنیم که چنین مشاغلی باید از جامعه برچیده شوند و انسان ها به جای ناچار شدن به این کار طاقت فرسا و کشنده امکان یک زندگی ارام و انسانی داشته باشند و مشاغل انسانی برای همگان در دنیایی که تمام کارهای سخت و طاقت فرسا می تواند توسط ماشین صورت بگیرد، فراهم شود. انسان امروزی می تواند بدون حمل کالاهای سنگین و بدون کار طاقت فرسای بدنی و با سه ساعت کار در روز یک زندگی رفاهی داشته باشد، در صورتی که ثروت جامعه به صورت برابر بین انسان ها تقسیم شود. مشکل اما تقیسم و توزیع ثروت نیست. بازتوزیع ثروت خود یک مطالبه ی بورژایی و خرده بورژوایی است و سنت توزیع و تقسیم سرمایه سنتی رفورمیستی در جنبش های کلکتیویستی، انارشیستی و پرمتیو(عقب مانده و ابتدایی) است. یکی از سردمداران این سنت پرودون انارشیست و سوسیالیست تخیلی فرانسوی است. پرودون مشکل سرمایه داری را نه مناسبات تولیدی بلکه مناسبات توزیعی و توزیع ناعادلانه ی سرمایه می دانست. مارکس با بررسی نظریات پرودون در کتاب “فقرفلسفه” علیه کتاب “فلسفه ی فقر” پرودون و بعدها بعد از خواندن اقتصاد سیاسی انگلیسی در اثار دیگری مانند گروندریسه و کاپیتال (نقد اقتصاد سیاسی) این جهان بینی پرمتیو را شدیدا به نقد کشید و ان را توهم و خیالپردازی محض توصیف کرد. جان مینیارد کینز در دهه ی 30 اعلام کرد که انسان ها در دهه ی هفتاد می توانند با سه ساعت کار روزانه یک زندگی کاملا رفاهی برای خود درست کنند، در صورتی که ثروت به صورت “عادلانه تر” تقسیم شود و دولت کنترل اقتصاد را در اختیار بگیرد. نفس حرف کینز در مورد سه ساعت کار روزانه درست است، بی گمان در جامعه ی امروز و در قرن بیست ویکم یک ساعت کار روزانه هم کفایت رفاه و اسایش کل جامعه است و با ماشینزه شدن بیشتر کارهای خدماتی و سنگین که قبلا توسط انسان انجام می شد، امروز انسان ها می توانند با کنترل این دستگاه ها از راه دور استثمار را از بین برده و تقسیم کار انسانی و خلاق به وجود اورند. اما می توان گفت که کینز به مراتب از پرودون عقب مانده تر است و نظریه او که مبنای دولت های رفاهی در دهه ی هفتاد در شمال امریکا و اسکاندیناوی بود امروز به یک کاریکاتوری از دولت رفاهی تبدیل شده است و این نظریه ی عقب مانده ارزش خود را برای همیشه از دست داده است و می توان ان را در زباله دان تاریخ انداخت. انچه کینز و دیگر اقتصاددان ان بورژوازی و سوسیالیست های خیال پرداز و بعضا کسانی مانند مارسل موس صاحب نظریه ی “هدیه” نفهمیده و نخواهند فهمید، ساختار و فونکسیون نظام سرمایه داری است که بر مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و استثمار انسان از انسان بنا نهاده شده است. مارسل موس در نظریه ی “هدیه” می گوید که در جامعه ما “هدیه می دهیم، می گیریم و جبران می کنیم”! اگر طبقات کارگر منتظر گرفتن هدیه باشند و اگر ما توهم این را در سر بپرورانیم که این نظریه ی مالیخولیایی در سطح اجتماعی و بزرگ کار می کند، باید در انتظار یک هدیه که هنگام تولد یا سر سال جدید می گیریم، از گرسنگی هلاک شویم. مارسل موس خود یکی از کسانی بود که در جنبش به اصطلاح سوسیالیستی و در واقع کلکتویستی و پرمتیو ان جی اویی کار می کرد و در تلاش بود از طریق دادن مبلغی از حقوق خود به ان جی او ها بشریت را به “رهایی” برساند. این انسان های رومانتیک و خیر در بین مذاهب مختلف هم پیدا می شوند و این راهکارهای عقب مانده، تاکنون نتوانسته دردی از یک نفر دوا کند. مساله ی مارکس که در کاپیتال و دیگر اثارش به صورت کنکرت به سراغ ان می رود، مساله ی تشریح سرمایه داری، سرمایه و پول به مثابه ی یک سیستم تولیدی، یک مناسبات اجتماعی، یک رابطه ی اجتماعی و غیره است. مارکس از طریق نقد اقتصاد سیاسی اسمیت و ریکاردو به این نتیجه می رسد که سرمایه داری هماطور که ریکاردو و اسمیت هم می گویند بر اساس ارزش افزونه ی اجتماعی کار می کند و برای این ارزش افزونه ی اجتماعی طبقه ی کارگر باید استثمار شود و استثمار از نظر مارکس با مراجعه به پرودون “دزدی” و با مراجعه به جرمی بنتام خلع ید و سلب مالکیت از پرولتاریا است. مارکس به این نتیجه می رسد که هر نوع تلاش برای رهایی انسان در گروه سلب مالکیت از سلب مالکیت کنندگان یعنی بورژوازی و بورژواهاست. متاسفانه مارکس نتوانست پروژه ی کاپیتال را به سرانجام برساند و تئوری دولت مارکس بعدها بخشا توسط انگلس و بعد از ان توسط لنین، لوکاچ، هال دریپر، تاحدودی گرامشی و دیوید هاروی تکمیل می شود. در مورد دولت تئوری مارکسیستی این است که دولت ابزار سرکوب طبقاتی در دست یک طبقه است (لنین، دولت و انقلاب). برای رهایی از چنگال سرمایه داری و رهایی انسان به صورت عام، چیزی که مارکس در “نقد فلسفه ی حق هگل” مطرح کرده بود، از نظر لنین راهی جز در هم کوبیدن دستگاه دولتی، دستگاهی که منافع صاحبان ابزار تولید را پیش می برد و علیه پایینی ها از ابزار سرکوب بهره می گیرد، نیست. تصور این که دولت بورژوایی منافع توده های کارگر و زحمتکش را کم یا زیاد نمایندگی کند، تصور پوچی است، اما گرامشی در نظریه ی “انقلاب پاسیو” خود با بهره گیری از ماکس وبر و در عین حال نقد او این مساله را معرفی می کند که دولت های بورژوایی به مرور عقلانی می شوند و سعی می کنند، از طریق فرهنگ سازی “هژمونی” خود را به جامعه تحمیل کنند و “روانشناسی اجتماعی” توده ها را مهندسی کنند. این نظریه ی گرامشی به شدت مشکل دارد، چون ما مشاهده می کنیم که در دوران اعتراضات ساختار شکن و رادیکال چپ ها، چگونه “دولت های عقلانی” بورژوایی به شدیدترین شکل ممکن مخالفان بورژوازی، دولت، چپ ها، کمونیست ها و انارشیست ها را سرکوب می کنند. نمونه ی اخیر اعتراضات جی بیست در هامبورگ است. تمام اشکال سرمایه داری در خودی خود از یک تضاد لاینحل رنج می برند و ان تضاد کار و سرمایه است. نمی توان با تخفیف این تضاد و دادن بیمه ی بیکاری ناعادلانه بودن نظام سرمایه داری را برطرف کرد، چون در دولت های رفاهی هم سرمایه به صورت طبیعی به طرف بزرگ شدن و کسب سود بیشتر می رود و نیم کلاج دولت رفاه نمی تواند مردم را تا ابد با ارائه ی کاریکاتوری از خوشبختی به خوشبخت بودن متوهم کند. در همین سیستم ها هم این صاحبان شرکت ها و بانکداران و بروکرات ها و نظامیان عالی رتبه و صاحبان ابزار تولید هستند که از هر لحاظ شرایط رفاهی تری دارند و به قول جورج اورول بعضی ها برابرترند. سیستم اقتصاد کینزی و دولت رفاهی با تعرض تاچریسم و ریگانیسم و نئولیبرالیسم افسار گسیخته به شدیدترین شکل ممکن مورد تعرض قرار گرفت و هم اکنون مناسبات کاری در اروپا، قراردادهای سفید امضا، سواستفاده از نیروی کار ارزان و خاموش برای شرکت های موقت و فروش کارگران از یک شرکت به شرکت دیگر بسان برده و تحمیل شرایطی برده وار به کارگران پاره وقت، گرفتن هر گونه حق اعتراض و اعتصاب از انان و غیره و غیره نشان می دهد، که سرمایه داری غربی و دولت رفاهی که زمانی از جانب سوسیال دمکرات های مرتد به عنوان گل سر سبد سرمایه داری در بوق و کرنا شده بود، چیزی جز بردگی محض برای بشریت به وجود نیاورده و از نیروی کار ارزان و خاموش کارگران که به صورت انبوه به عنوان پناهجو به این کشورها میایند برای بازسازی اقتصاد بحران زده ی خود سوء استفاده کرده و با گذاشتن منت بر سر انان پز “دفاع از حقوق بشر” هم می دهند. سرمایه داری غربی به مراتب وحشی تر از سرمایه داری در مناطق دیگر است و اگر این جا به قول محافظه کارانی مانند مرکل هنوز امنیت و اسایش وجود دارد، به قیمت نابودی صدها هزار انسان در سوریه و میلیون ها انسان در عراق و افغانستان و دیگر کشور هاست.

به موضوع اصلی بر می گردم
کولبه ری چیست؟ کولبری یکی از وحشیانه ترین اشکال استثمار انسان است که در ان جدا از استثمار، خطرات جانی، بیماری های جسمی، خطر عبور از روی مین، خطر شکلیک از طرف ماموران دولتی هم متوجه ی کسانی می شود که دست به این عمل می زنند. دولت های جنایتکار که خود از طریق درست کردن بازار گمرک و گذاشتن مالیات های سنگین بر روی کالاهای خارجی میلیون ها و میلیاردها دلار از این طریق کسب می کنند، اقشار بیکار طبقه ی کارگر نوار مرزی به ویژه در کردستان را در چنان مضیقه یی قرار می دهند که به یکی از دشوار ترین اشکال استثمار انسان تن بدهند. در واقع انسان ها اعمالی را انجام می دهند که در گذشته و در حال حاضر از چهارپایان برای این کارها استفاده می شد. حمل بارهای سنگین از مناطق صعب العبور مرزی و مناطق سیم خار دار شده، بدون هیچ گونه امنیت جانی و چشم انداز حقوق بازنشستگی را می توان یکی از اشکال بربریت خواند.

کردستان اعتراضات توده یی به “کشتن کولبران”

اعتراضاتی که در کردستان به خصوص بانه، مریوان و دیگر شهرها جاری است، اعتراضات مردمی است که از فقر و نابرابری و مناسبات برده واری که جمهوری جهل و جنایت تروریست اسلامی و دولت سرمایه داری ایران به طبقه ی کارگر و اقشار تحت ستم و بیکاران جامعه تحمیل کرده است. این اعتراضات خشم فرو خورده یی است که هر لحظه می تواند بترکد و انفجار اجتماعی را در پی داشته باشد. میلیون ها نفر از مردم ایران زیر خط فقر قرار دارند و مردم خشمگین خون به جوش امده را هیچ دستگاه سرکوبی نمی تواند کنترل کند. شرایط استراتژیک کردستان هم به شکلی است که حاکمیت سیاسی ایران در این منطقه هیچ گاه نتوانسته است به یک نظام مورد اعتماد مردم تبدیل شود. بی دلیل نیست که وابستگان به نظام جمهوری اسلامی را در این منطقه “جاش” یعنی مزدور می خوانند. مردم کردستان ایران بی گمان ملیتانت ترین مردم کل ایران هستند و ملیتانسی حاکم در کردستان خود ریشه ی تاریخی در مقاومت مسلحانه و توده یی مردم، جنگ بیست و چهار روزه ی سنندج، سنت مبارزه ی مسلحانه و حضور پیشمرگ در سال های پناه و شصت و هفتاد در منطقه دارد، اما نمی توان با ملیتانسی و مطالبات ناروشن و بدون سازماندهی رادیکال و انقلابی یک انفجار اجتماعی را به یک پروسه ی انقلابی تبدیل کرد. در انفجار اجتماعی مردم تنها می خواهند نفی کنند چیزی را که نمی خواهد، اما انان نمی دانند که چه چیزی را می خواهند و این برای هر شورش و طغیان توده یی خطرناک است. ضرورت گسترش اگاهی طبقاتی و سازماندهی رادیکال و انقلابی از پایین در این اعتراضات، از شام شب برای فعالین رادیکال و کمونیست ضروری تر است. مبارزه با راسیسم و ناسیونالیسم کورد و احزاب مزدور که از خیابان به نفع گرفتن مطالبات از بالا استفاده می کنند، ضرورتی تاریخی است. گسترش ادبیات مارکسیستی در مورد سازماندهی، کار علنی و “قانونی”، قیام، اگاهی طبقاتی و تئوری دولت و انقلاب مارکس یک نیاز ضروری گریز ناپذیر است، که هر کس باید به سهم خود به ان پاسخ دهد. سازمان دادن شوراهای محلات و غیره را در بخش دیگر باز می کنم.

انتظار براورده کردن مطالبات مردم از جمهوری اسلامی توهمی بیش نیست، مردم و توده های کارگر باید به فکر دست به دست کردن قدرت سیاسی باشند

انچه که چپ های ایران در دوران انقلاب 57 متوجه نبودند و کلا چپ در بسیاری از مواقع متوجه نیست، ضرورت دست بردن به قدرت سیاسی است. نمی توان تا ابد از بورژوازی گدایی کرد. با گله و ناله و شکایت دنیا از چنگال استثمار رها نمی شود. با سوفیسم و زندگی درویشی به سبک انارشیست ها و تناسخ روح بشریت رها نمی شود. دعا کردن هم از همه ی این ها بدتر. مساله ی قدرت سیاسی و گفتمان به دست گرفتن قدرت سیاسی از جانب پرولتاریا در اینده ی تحولات سیاسی و اجتماعی در ایران و تمام جهان را باید به یک گفتمان قوی تبدیل کرد. باید پوپولیسم و افکار محافظه کارانه و ادبیات پاستوریزه و غیره را به زباله دان تاریخ انداخت و از ضرورت قیام مسلحانه، اعتصاب، تشکل توده یی کارگری و حکومت کارگری در روز روشن در دانشگاه ها، محلات، هنگام کار، به قول مظفر محمدی حتی در قهوه خانه ها صحبت کرد. باید به مردم نشان داد که دنیای بهتری، دنیایی که در ان تولید کنندگان ثروت جامعه خود جامعه را کنترل و مدیرت کنند ممکن است و نه تنها ممکن است بلکه ضروری است، ضرورتی که اگر پاسخ نگیرد جامعه را به بربریتی وحشیانه تر از امروز جمهوری اسلامی تبدیل خواهد کرد. ما از همین الان باید با تمام قوا خود را برای حاشیه یی کردن نیروهای فاشیستی، مذهبی، سلطنت طلب،سکولار دمکرات، مجاهد، قومپرست، سناریو سیاهی، مزدور و غیره و غیره اماده کنیم و کمونیسم و سوسیالیسم را به عنوان تنها راه رهایی بشر به جامعه معرفی کنیم. هر انچه غیر از کمونیسم است، چیزی فراتر از استفراغ بورژوایی در قالب های روشنفکری نیست. کمونیست حقیقت است و این حقیقت باید به واقعییت جامعه ی بشری تبدیل شود. سلاح تبدیل ان پراکسیس انقلابی طبقه یی است که می تواند با اعتصاب و متوقف کردن چرخه ی تولید به مدت طولانی سرمایه داری و پروسه ی انباشت سرمایه را متوقف کند و این سیستم را زمین گیر کند.

من نمی توانم هیچ انتظاری از دولت فاسد و خونخوار ایران داشته باشم. این دولت باید سرنگون شود. من سیستمی را می خواهم که در آن استثمار انسان بر انسان پایان یابد، این نه کار رژیم سرمایه داری ایران است و نه هیچ رژیم سرمایه داری دیگری. مساله ی معیشت جامعه مساله ی ما کمونیست ها و طبقه ی کارگر است، به جای تلاش برای تحمیل مطالباتمان به دولت های فاسد بورژوایی باید به فکر قدرت سیاسی باشیم و مطالبات کارگرانی که توسط رژیم های بورژوایی نیم بند عملی می شود و یا پشت گوش انداخته می شود، خودمان با گرفتن قدرت سیاسی عملی کنیم، تا ناچار نباشیم به مطالبات تدافعی مانند “کولبر را نکشید”، “بزارید کولبری مان را بکنیم”، “حقوق معوقه یمان را بدهید” و غیره پناه ببریم. چپ ها و کمونیست ها باید از همین امروز برای گرفتن قدرت سیاسی آماده شوند. مساله ی انتقال قدرت سیاسی در فردای قیام باید از همین امروز مشخص شود. باید جلو ناسیونالیستیزه کردن مطالبات کارگران را گرفت‌. باید جلو گروه ها، احزاب و دستجات قومپرست، مزدور و سناریو سیاهی و باندهای گانگستری را گرفت. باید روشنگری کرد. آگاهی طبقاتی را گسترش داد. کمیته های کارگری محلات، کمیته های خودجوش و رادیکال مردمی، زنان، دانش آموزی و دانشجویی را سازمان داد. باید از همین امروز تمرین خودمدیریتی کارگری از پایین بکینم. شوراهای کارگری و خودجوش محلات را سازمان دهیم. باید مزدوران رژیم را حاشیه یی کنیم و به مردم بگوئیم که قدرت و توانشان در اتحاد طبقاتی و همبستگی شان است. یک انگشت به راحتی می تواند شکسته شود، اما مشت های گره شده زمانی که به هم می پیوندند، جانی ترین حکومت ها و دولت ها را به لرزه در می آورند. ما برابری می خواهیم، یک زندگی بدون تبعیض طبقاتی و قومی و نژادی می خواهیم. ما خواهان برابری زن و مرد هستیم. خواهان از بین رفتن فقر و فاصله ی بین شهر و دهات هستیم. این امر از بورژوازی میهنی بر نمیاید. بورژوازی مخالف برابری انسان هاست. اساس این نظام بر بهره کشی انسان از انسان و کسب حداکثر سود نهاده شده است. برای بورژوازی هدف وسیله را توجیه می کند. ما این را نمی خواهیم. ما چیز دیگری می خواهیم که سرمایه دارانه نباشد. دنیای بهتری برای همگان

زنده باد کمونیسم
حسن معارفی پور

نظر من در مورد بحث امین قضایی

 حسن معارفی پور
من به شدت مخالف بحث اکثریت و اقلیت هستم و از نقطه نظر رهایی انسان به جامعه نگاه می کنم. فلسفه پراکسیس مارکسیسم راهکار رهایی انسان از مناسبات برده وار سرمایه داری است.
حقوق انسان ها تابع شرایط اجتماعی و محیطی که در ان پرورش پیدا کرده اند، شکل می گیرد. شرایط اجتماعی، طبیعت، دولت ها، مناسبات اقتصادی و تولیدی و غیره حقوق انسان ها را تعیین می کنند. بنابراین چیزی به اسم حقوق بشر و حقوق طبیعی در مناسباتی که دسترسی انسان ها به امکانات تولیدی برابر وجود ندارد، غیر ممکن است و می توان گفت در کلیت خود سیستم و مناسبات سرمایه داری و شکل گیری قانون اساسی امریکا و فرانسه بر اساس “عقلانیت” نمی تواند صحت داشته باشد. چون همین قوانین اساسی دولت ملت های قدیم و امروزه زمانی که از انسان صحبت می کنند، بی گمان منظورشان انسان کارگر و زحمتکش و پناهنده و مهاجر نبوده و نیست، منظورشان شهروندان سفید پوست اروپایی بوده و هست که در سیستم و مناسبات دولت ملت های بورژوایی جا میگیرند و ” قرارداد اجتماعی” شامل انان می شوند. شکل گیری انحصار سرکوب در دولت ملت های جدید خود بزرگترین علامت نقض حقوق طبیعی و بنیادین هر انسانی (حقوق بشر) است.(به جزوه ی مارکس در باره ی مساله ی یهود مراجعه کن) دسترسی بخشی از جامعه به اسلحه و نیروی سرکوب و انحصاری کردن سرکوب به نفع مدافعان وضع موجود در نتیجه ی “قرارداد اجتماعی” شکل نگرفت و نبود، بلکه در نتیجه ی خلع ید یک طبقه از طبقات دیگر شکل گرفت. خلع ید بورژوازی از فئودال ها. به نظر من هر جایی که بورژوازی حاکم است بیشتر اصولی که اشاره کردی و به عنوان اصول عقلانی بیان نمودی نقض می شود. به نظر من عقلانی کردن جامعه بیشتر یک تز کانتی است که توسط ماکس وبر و طرفداران مکتب فرانکفورت و جامعه شناسان متاخر به شدت مورد پشتیبانی قرار گرفته شد، اما اگر نظریه ی انقلاب پاسیو گرامشی را مطالعه کنی متوجه خواهید شد که این “عقلانی کردن” سیستم موجود به عنوان یک نیم کلاج توسط خود بورژوازی از بالا و برای متوهم کردن توده ها درست شد و شکل سرکوب در غرب متفاوت را متفاوت کرد، اشاره می کند و اگر به ادورنو مراجعه کنی و صنعت فرهنگ را بخوانی متوجه می شوی که او با تمام نقد سطحی اش به سیستم موجود و ضدیتش با انقلابی گری کمونیستی، سیستم لیبرالی و فاشیستی را در کنترل و مهندسی افکار توده ها یکسان می داند، اما اشکال کنترل و مهندسی افکار توده ها را در فاشیسم کمی متفاوت می داند. بنابراین مساله اینجا به نظر من عقلانی کردن جامعه نیست. باید به لوکاچ مراجعه کنیم تا بتوانیم هم تز گرامشی و هم ادورنو و هورکهیامر را نقض کنیم و نشان دهیم که اتفاقا مشکل تنها در مهندسی افکار توده ها توسط یک سیستم اموزش و پرورش و رسانه و فرهنگ نیست، بلکه مشکل در این است که پرولتاریا امروز خود بخشا علیه منافع خود اقدام می کند و ایدئولوژی طبقه ی دیگری را نمایندگی می کند، که دقیقا منافع این طبقه را نقض می کند، لوکاچ معتقد است که دلیل اینکه پرولتاریا اگاهی طبقاتی کاذب را نمایندگی می کند را نباید تنها به فرهنگ و صدا و سیمای ان دوران که چیزی بیش از رادیو نبود، ربط داد، بلکه ان را باید ریشه یی تر بررسی کرد و دید که چگونه یک سیستم حکومتی و دولتی با دست یافتن به منابع تولیدی و کنترل مالکیت خصوصی بر ابزار تولید فرهنگ دیگر فرهنگ خود را به فرهنگ اکثریت تبدیل می کند، همان چیزی که مارکس در دیپاچه ی نقد اقتصاد سیاسی اشاره می کند. نتیجه گیری را می توان این طور کرد و برای اینکه از گفتمان فلاسفه ی سیاسی بورژوازی و لیبرال کمی فاصله بگیریم و دچار تناقضاتی که کانت و هگل و روسو و دیگران شده اند نشویم و از زاویه ی منافع طبقاتی طبقه ی دیگری به قضیه نگاه کنیم و “عقلانی شدن” را به شکل دیگر تعریف کنیم باید به دفترهای فلسفی هگل از لنین مراجعه کرد و انجا دنبال جواب این سوال گشت. لنین انجا می گوید عقلانی چیزی است که منافع پرولتاریا را اشباع کند و در خدمت ان باشد. هر چیزی غیر از ان باشد برای پرولتاریا ضد عقلانی است. این گفته ی لنین به مراتب عمیق تر از ان است که بتوان ان را در یک خط توضیح داد. لنین در انجا به مقدمه ی نقد فلسفه ی حق مارکس اشاره دارد که مارکس می گوید طبقه ی کارگر تنها طبقه ی انقلابی است که می تواند با عمل خود یک انقلاب را سازمان دهد و از طریق رهایی خود بشریت را به رهایی برساند. مارکس در انجا می نویسد” همانطور که فلسفه سلاح مادی خود را در پرولتاریا می یابد، پرولتاریا هم سلاح مادی خود را در فلسفه پیدا می کند و همین که اذرخش اندیشه بر زمین بکر مردم مستقیما بتابد و در ان نفوذ کند، رهایی آلمانی ها در جهت انسان تحقق پیدا خواهد کرد… فلسفه نمی تواند بدون الغا- تعالی پرولتاریا به واقعیت تبدیل شود و پرولتاریا نمی تواند بدون واقعیت بخشیدن به فلسفه، تعالی و رهایی یابد” (مارکس، مقدمه ی نقدی بر فلسفه ی حق هگل) به نظر من این مساله یی که مارکس اشاره کرده است در مقاله ی تو اشاره نشده است، به همین خاطر این توضیحات کوتاه را لازم می دانستم.

 

مقاله ی امین قضایی را اینجا بخوانید

عقلانیت در مقابل اکثریت

امین قضایی

موضوع این مقاله درباره فلسفه سیاسی است. ادبیات سیاسی و ژورنالیستی مملو از اصطلاحاتی است مانند قانون مداری، حکومت قانون، دموکراسی، حقوق بشر، قانون اساسی، دولت، استقلال ملی و منافع ملی و غیره و با اطمینان می توانم بگویم که حتی معتبرترین سخنوران و تحلیل گران سیاسی در رسانه ها، چندان تعریف و درک صحیحی از این مفاهیم ندارند و بدتر اینکه این مفاهیم را در چارچوب یک نظام فکری سیاسی بیان نمی کنند. این البته هدیه ژورنالیسم و رسانه های توده ای به ماست زیرا ماهیت رسانه توده ای تامل فلسفی و مفهوم پردازی دقیق را ایجاب نمی کند.
در این مقاله بررسی خواهیم کرد که یک فلسفه سیاسی مدرن برای دستیابی به حکومتی که متضمن رفاه، شادی و آزادی انسان باشد چه می تواند باشد. اگر فکر می کنید چطور ممکن است در یک مقاله نسبتا کوتاه به این سئوال مهم پاسخ داد، خوب نگران نباشید، فقط به خواندن مقاله ادامه دهید!
عرصه سیاست، یعنی مناصب سیاسی و قوانین و مقررات، مانند هر موقعیت شغلی در شیوه تولید، در نهایت مجموعه ای از نقش های اجتماعی و ضوابط حاکم بر این نقش ها هستند. این نقش های سیاسی و قوانین حکومتی یک ویژگی مشخص دارند که پایه و اساس درک ما از فلسفه سیاسی خواهد بود: آنها قراردادی و توافقی هستند یعنی فی نفسه هیچ ماهیت و ذاتی ندارند.

برای مثال، حتی یک رییس جمهور، تنها از اینرو این سمت را دارد که دیگران این موقعیت وی را به رسمیت می شناسند. به بیان دیگر نقش اجتماعی نتیجه یک قرارداد بین مردم است. برای درک قراردادی بودن حکومت دولت و قانون، این سناریو را تصور کنید که اگر همه مردم یک کشور در اثر یک ویروس شب هنگام دچار فراموشی شوند، فردا صبح نه حکومتی خواهد بود، نه رهبر و نه رییس جمهوری چرا که هیچ کسی، دیگری را به این سمت نخواهد شناخت. یعنی اگر مردم با یک رییس جمهور به عنوان یک رییس جمهور برخورد و رفتار نکنند، وی دیگر رییس جمهور نخواهد بود.

قراردادی بودن پدیده های اجتماعی و در نتیجه نهادهای سیاسی، ساده و بدیهی به نظر می آید، اما نتایجی از آن استنتاج می شود که حائز اهمیت است ولی کمتر کسی به آن فکر کرده است. اگر اینها قراردادی هستند، پس می توان آنها را تغییر داد، هیچ قانون ابدی، الهی یا طبیعی و مابعد طبیعی بر این نقش ها و سمت های سیاسی حاکم نیست. دومین نتیجه این است که بهتر است این قراردادها، بیش از هر چیز دیگری، قراردادی باشند یعنی با آنها کاملا مانند یک قرارداد رفتار شود. برای مثال، نقش پدر و مادر ممکن است کاملا یک نقش قراردادی نباشد و قطعا یک پیوند نسبی و خونی بین والد و فرزند برقرار است، اما نقش سرپرست و قیم کودک، باید قراردادی باشد (یعنی فقط برخود قرارداد استوار باشد) تا اگر کسی از عهده مراقبت فرزندش برنیاید، بتوان این نقش را از وی گرفت. پس ما در اینجا، با یک رویکرد مشخص، نقش والدین را قراردادی کرده ایم و به این ترتیب پدر و مادر خونی در صورت عدم صلاحیت ممکن است دیگر سرپرست کودک نباشند.
همین رویکرد را هم باید در مورد نقش های سیاسی داشته باشیم. آنها باید تا حد ممکن یک قرارداد مکتوب باشند که آگاهانه تنظیم شده اند. برای مثال، یک پادشاه را در نظر بگیرید. اگرچه در اصل حاکمیت او نیز محصول قرارداد و توافق مردم است، اما بهتر است این نقش حاکمیت را قراردادی تر کنیم یعنی مانند یک قرارداد مکتوب باشد، حدود و اختیارات حاکم مشخص بوده و مانند یک قرارداد عادی قابل فسخ باشد. به طور خلاصه، قراردادی تر کردن و توافقی تر کردن سیاست، نتیجه دوم بحث ماست.
تمام آنچه فلسفه سیاسی مدرن معنا می دهد در اصل از همین درک قراردادی بودن حاکمیت و برخورد با آن به صورت یک قرارداد بین مردم و حاکم استنتاج می شود. به بیان دیگر، نهاد سیاست و حاکمیت، مانند هر پدیده اجتماعی محصول قرارداد و توافق است و بهتر است تلاش کنیم تا این ویژگی توافقی و قراردادی بودن، آگاهانه تر، ملموس تر، مشخص تر و موقتی تر شود تا هرچه بیشتر شبیه یک قرارداد عادی مبادله در آید؛ درست همانطور که قوانین مدرن، نقش والدین را به صورت سرپرست و قیم تفسیر می کند تا بتوان آن را قابل فسخ دانست و وظایف و صلاحیت والدین را مشخص و مکتوب ساخت. این به اصطلاح قراردادی تر کردن (اصطلاح از من است)، یک رویکرد صحیح است.

بسیاری از نظریه پردازان سیاسی بورژوا، به همین نتیجه قناعت کرده و سریعا نتیجه می گیرند که تمام مسئله سیاست و حاکمیت، تبدیل آن به نوعی قرارداد بین مردم و حاکم است. مهم این است که قوانین، حاکمیت و نهادهای سیاسی از توافق و رای اکثریت مردم چه به صورت مستقیم و چه به صورت نمایندگی حاصل شود. اما یک نتیجه مهمتر نیز باید از ویژگی قراردادی بودن پدیده سیاسی گرفت و آن اینکه آنها باید عقلانی تر شوند.
آنچه ما از پدیده های طبیعی ادارک می کنیم باید موضوع شناخت ما باشد تا بتوانیم قوانین و ویژگی های ذاتی آنها را استنتاج کنیم. اما آنچه ما از پدیده های اجتماعی و ایضا سیاسی ادراک می کنیم باید موضوع شناخت ما باشند تا بتوانیم اصول عقلانی را بر این پدیده ها جاری و ساری کنیم. اولی موضوع شناخت است و دومی موضوع تغییر. پس نهاد سیاسی قراردادی است و باید تابع اصول حاکم بر عقل محض و پیشینی قرار گیرد. آنچه پیشتر گفته شد، یعنی تفویض قدرت سیاسی به صورت اخذ یک قرارداد مکتوب و از پیش تعریف شده، خود ماحصل به کارگیری اصول عقل محض در سیاست است.

اما بسیاری از نظریه پردازان سیاسی این نتیجه را نمی گیرند و معتقدند همین که نهاد سیاست و قانون گذاری تابع اراده مردم و رای اکثریت باشد، مطلوب حاصل شده است. همین کافی است تا حکومت را پاسخگو به مردم نگاه داریم و آنها را وا داریم تا نمایندگی طیف هرچه وسیعتری از اقشار مردم را بر عهده گیرند. به عبارت انتزاعی تر، آنها از ویژگی قراردادی بودن پدیده سیاسی و حاکمیت، به نتیجه مشروط بودن آن به توافق اکثریت بسنده می کنند. به سادگی، اگر حاکمیت قراردادی است پس باید طی قراردادی از سوی مردم (که با رای اکثریت بدست می آید) به نمایندگان سیاسی ایشان اعطا شود.
وقتی به روند دولت- ملت سازی در کشورهای جهان سوم و پسا استعماری نگاه می اندازیم، به خصوص دو مورد اخیر یعنی تلاش برای تاسیس دو حکومت جدید در افغانستان و عراق، همین نگاه سطحی و ناعقلانی به چشم می خورد. به بیان ساده، و در بهترین سناریو، کافی به نظر می رسد که قانون اساسی توسط نخبگان سیاسی و حقوقدانان تدوین و به تصویب اکثریت برسد و بعد احزاب مختلف تشکیل شده و در یک انتخابات سالم برای کسب مناصب سیاسی با یکدیگر رقابت کنند و این انتخابات به صورت دوره ای برگزار شود. ممکن است بپرسید مشکل این چیست؟ پاسخ این است که این ناقص است و اصل قضیه از قلم افتاده است.

خوشبختانه، اولین حکومت مدرن که با الهام از فلسفه سیاسی مدرن شکل گرفت، به همین بسنده نکرد. منظور من بنیانگذاران انقلاب آمریکا هستند که عقل باور بوده و درک صحیح تری از فلسفه سیاسی داشتند. اینکه یک کشور به یک قانون اساسی نیاز دارد و براساس این قانون اساسی، دولت ها به صورت ادواری در راس اداره امور جامعه قرار می گیرند و باید به اصول مندرج در این قانون اساسی وفادار باشند، تنها نصف ماجراست. نصف اول این بحث از قلم افتاده است.

برای روشن شدن نکته، کافی است از شما سئوال کنم که قانون اساسی برچه اساس تنظیم می شود؟ بر چه مبنایی قرار می گیرد؟ ممکن است سریع پاسخ داده شود که باید سکولار باشد و هیچ کدام از احکام مذهبی را مبنای خود قرار ندهد. این یک پاسخ سلبی است و مورد قبول نیست. نظریه پردازان سیاسی دوره روشنگری از جمله بنیان گذاران انقلاب آمریکا و سپس فرانسه، پاسخ روشنی به این سئوال داشتند: قانون اساسی باید برمبنای آموزه حق طبیعی باشد. آموزه حق طبیعی، از اصول عقلانی تجریدی نشات گرفته است. این همین نیمه جاافتاده ای است که پیشتر گفتم.

قانون اساسی باید مبتنی بر آموزه حق طبیعی یا همانچیزی باشد که امروز به نام حقوق بشر شناخته می شود. اما متاسفانه امروزه حقوق بشر را تنها از آن رو مشروع می دانند که در یک اعلامیه روی آن یک توافق جهانی شده است. خیر! این ابلهانه است. حقوق بشر از این رو باید پایه و مبنای قوانین کشورها باشد که این حقوق طبیعی و در واقع عقلانی هستند و نه اینکه چون روی آن زمانی توافقی صورت گرفته است و کسی به چیزی متعهد شده است. حقوق طبیعی باید پایه و مبنای قانون اساسی باشد، زیرا این حقوق بر پایه عقلانیت استوار شده اند و در این جهان، هیچ چیز نباید خارج از عقل قرار بگیرد.

در ادامه برای کوتاه کردن سخن، تمامی روند استنتاجی که از اصول عقلانی محض و تجریدی به سوی یک نظام سیاسی باید طی شود را برخواهم شمرد. این البته نظریه سیاسی من است و هیچکدام از فیلسوفان سیاسی پیشین به این شکل مسئله را مفصل بندی نکرده اند. ممکن است برخی با این اصول آشنا نباشند و متوجه روند استدلالی آن نشوند. اما چاره ای نیست و خواننده باید روی هرکدام از این بندها به دقت تامل کند:
1. اولین اصل عقلانی، اصل عدم تناقض است. در یک نسخه معرفت شناختی از این اصل، شما محق نیستید که نظریه‌ای را بپذیرید که واجد دو گزاره متناقض با یکدیگر است.
2. از اصل عدم تناقض، اصل دلیل کافی (معرفت شناختی) را استنتاج می کنم. مطابق این اصل، شما نباید چیزی را بپذیرید مگر اینکه دلیل کافی برای پذیرش آن داشته باشد.
3. حق انجام یک عمل، باید مطابق این دو اصل عقلانی باشد. مطابق این امر، ما هیچ دلیلی برای ممانعت فرد از انجام هیچ عملی نداریم مگر اینکه آن عمل مانع آزادی اعمال دیگران شود. به جز این، ما هیچ دلیلی برای ممانعت و اعمال محدودیت بر فرد نداریم (مطابق اصل دلیل کافی). قید مذکور (مگر اینکه آن عمل مانع آزادی اعمال دیگران شود)، از اینجا ثابت می شود که اگر برای مثال عمل x توسط فرد A انجام شود و این عمل مانع آزادی همان عمل x (یا دیگر اعمال که پیشتر حقانیت آنها اثبات شده است) از سوی فرد B باشد، از آنجایی که برای ما A=B هستند یا اصطلاحا interchangeable هستند، پس نتیجه می شود ما آزادی عملی را برای کسی به رسمیت شناخته ایم که همزمان مانع آزادی عمل وی شده ایم. به بیان دیگر:
– فرد A آزادی انجام عمل x را دارد. (برای مثال دزدی یعنی نوعی کسب مالکیت)
– عمل x مانع عمل x از سوی فرد B می شود (کسب مالکیت)
-داریم A=B
-پس با جایگزینی این دو در عبارات فوق داریم: فرد A آزادی انجام عملی را دارد که مانع انجام عمل توسط فرد A می شود.
این یعنی نقض اصل عدم تناقض. پس حکم ما ثابت می شود.

4. از اینکه هرکسی حق انجام عملی را دارد مگر اینکه مانع آزادی عمل محق دیگری شود، مجموعه ای از حقوق به اثبات می رسد که به آن حقوق طبیعی یا حقوق بشر می گوییم. همانطور که نشان دادیم این حقوق به این دلیل معتبر اند که برپایه اصول عقلانی محض هستند. (باید در نظر داشت که صفت طبیعی به این حقوق، واقعا به این معنا نیست که آنها ذاتی یا طبیعی هستند بلکه منظور این است که پیشاسیاسی هستند. در واقع عنوان بهتر نه حقوق طبیعی و نه حقوق بشر، بلکه حقوق عقلانی است)
5. قانون اساسی باید مبتنی بر این مجموعه حقوق باشد. قانون اساسی نباید مبتنی بر هیچ چیز دیگری به جز این باشد. نه بر مبنای احکام شریعت، نه برمنبای رای اکثریت، اراده حاکم، گروه خاصی از مردم و نه هیچ چیز دیگری در این دنیا. حتی اگر تمامی مردم یک جامعه روی قانونی توافق کنند درصورتی که این حق خلاف حق طبیعی و اصول عقلانی باشد، این قانون نامشروع است و باید لغو شود. قانون اساسی بر رای اکثریت استوار نیست.
6. تنها وقتی به مسئله اداره امور جامعه و تقسیم کار و از جمله تقسیم وظایف سیاسی می رسیم بحث اکثریت مطرح می شود. دموکراسی به این نحو به اثبات می رسد: یکی از حقوق طبیعی، حق حاکمیت است. حق حاکمیت به تمامی اعضای جامعه به طور برابر تعلق دارد. اعضای جامعه می توانند این حقوق را به صورت اختیاری و داوطلبانه و مشروط (مانند هر قرارداد دیگری) به نمایندگان سیاسی خود اعطا کنند و آنها از جانب ایشان، به انجام وظایفی مانند اداره امور جامعه می پردازند. تمامی عقلانیت حاکم بر اصول مبادله، باید بر این اعطای قدرت سیاسی نیز حاکم باشد (مانند مکتوب بودن، قابل فسخ بودن، تعیین وظایف و اختیارات و مسئولیت های طرفین و غیره).
این روند استدلالی قطعی، مستندل و زیبا است. مهم عقلانی کردن نهاد سیاسی و قوانین حاکم بر جامعه است و نه صرفا توافقی تر کردن آن. این توافقی تر کردن نیز از آنروست که عقلانی است. مردمانی که اصول عقلانی و بنیان نظریات و فلسفه سیاسی مدرن را نفهمند، راهی پیش نخواهند برد و برای این عدم آگاهی بهای سیاسی گرانی خواهند پرداخت.

 

مردم بانه تنها نیستند!

در باره ی اعتراضات بانه

نباید اجازه داد لاشخورهای ناسیونالیست از اعتراضات بانه به نفع بند و بست های ارتجاعی خود با دولت سوء استفاده کنند و اعتراض مردم برای یک زندگی بهتر را به مسیر کشمکش های قومی هدایت کنند. ناسیونالیسم کورد همیشه در سایه ی حکومت سرکوبگر جمهوری اسلامی ایران دنبال بند و بست و رسیدن به چلقوزک امکاناتی ی تحت لوای همین حاکمیت بوده و هست و همیشه در تلاش است از نیروی توده ی مردم در خیابان برای گرفتن امتیاز از بالا بهره بگیرد. احزاب و نیروهای ناسیونالیست کورد در کنار مردم نیستند، اگر هم باشند از ان به صورت مقعطعی بهره می گیرند و از رادیکالیزه شدن و ساختار شکنانه شدن اعتراضات و دست بردن به قهر انقلابی گریزان هستند. انها دقیقا در مقابل مطالبات توده ی کارگر و زحمتکش ایران و کردستان هستند و همچون بورژوازی داخلی عمل می کنند. ناسیونالیسم کورد به دنبال منافع بورژوازی کورد و صاحبان سرمایه در کردستان است. نباید فراموش کرد که حزب دمکرات کوردستان ایران به رهبری قاسملو در دوران تقسیم اراضی بعد از انقلاب ایران از جانب کومه له همواره جانب فئودال های خونخوار را می گرفت و دهقانان بی چیز را ناچار می کرد که زمین هایی که بعد از تقسیم اراضی کومه له به انان تعلق گرفته بود را به فئودال ها و خانزاده ها پس بدهند. حزب دمکرات کوردستان ایران یک حزب راست، محافظه کار و حافظ نظم موجود است و از هر انقلاب رادیکال و قهرامیزی گریزان است، بی دلیل نبود که به وحشیانه ترین شکل ممکن دست به قتل عام کمونیست های پیکاری، کومه له یی و اقلیتی و غیره زد. نباید اجازه داد احزاب قومپرست مزدور کورد از حزب دمکرات گرفته تا شاخه های مختلف موسوم به سازمان های زحمتکشان و در واقع زحمتخوران رهبری این اعتراضات را به مسیر ضد انقلابی و ارتجاعی هدایت کنند. به همین خاطر شکل گیری یک رهبری رادیکال و توده یی و متکی به منافع توده های تحت ستم کارگر و زحمتکش با استراتژی بلند مدت و تاکتیک های انقلابی و رادیکال الزامی است. رهبری این اعتراضات باید به دست انسان های مبارز، انقلابی و رادیکال بیفتد که نه تنها کشته شدن دو کولبر، بلکه کلیت نظام سرمایه داری و حاکمیت جمهوری اسلامی و بورژوازی امپریالیستی وطنی را زیر سوال می برند. جمهوری اسلامی را باید با مبارزه ی قهرامیز بر روی زمین سفت شکست داد و نیروهای سرکوبگر و تروریست این نظام را دستگیر و زندانی کرد و از کردستان با اردنگی بیرون انداخت. مردم راهی را در پیش گرفته اند، که عقب نشینی از این مسیر به ضرر منافع توده های کارگر و زحمتکش تمام می شود. احزاب سیاسی چپ و کمونیست در این وضعیت باید ضمن روشنگری و افشاگری، اعضا و فعالین خود را به عنوان پرچمدار اصلی این اعتراضات به مردم بقبولانند. به قول رزا لوگزامبورگ مردم خشمگین با اولین اسلحه یی که به دستشان می رسد، به جنگ سیستم موجود می روند و این اسلحه را باید کمونیست ها قبل از هر نیروی سیاسی دیگر قومی، مذهبی، ارتجاعی، اسلامیستی، بورژوا لیبرالی و ناسیونالیستی بردارند. این اعتراضات می تواند جرقه یی برای گسترش اگاهی طبقاتی در میان طبقات کارگر و زحمتکش باشد، اگاهی ایی که می تواند به شکل گیری سازمان های انقلابی و رهبری انقلابی از درون این اعتراضات بیانجامد، مادام که توده ی معترض مطالبات خود را از مطالبات مقطعی به مطالبات گسترده تر با چشم انداز انقلابی و افق روشن بسط دهند. مردم خشمگین بانه حق دارند که حاکمیت خونخوار و نیروهای ناسیونالیست را حاشیه یی کنند و هر جریانی که به دنبال بند و بست با جمهوری اسلامی و غیره باشد را شدیدا منزوی و رسوا کنند.

حسن معارفی پور

نسل کشی در میانمار باید فورا متوقف شود

باید یک بار برای همیشه به توحش و بردگی ایی که نظام سرمایه داری و مذهب و ناسیونالیسم و راسیسم به بشر تحمیل کرده است، پایان داد. بی گمان برای این عمل راهی جز یک انقلاب قهرامیز وجود ندارد و در پروسه ی یک انقلاب قهرامیز، خون سرکوبگران ریخته خواهد شد.توقف توحش خشونت سیستماتیک و وحشیانه ی دولتی تنها با پراکسیس قهرامیز توده ی مردم ممکن است. انچه در میانمار و برمه در جریان است، تنها با یک شورش مسلحانه ی توده یی از پایین علیه مدفوع بودیسم و توحش راسیستی علیه شهروندان غیر بودایی و مسلمان ممکن است. به قول هانا ارنت فیلسوف اگر به عنوان “یهودی” مورد تعرض قرار گرفته شدی باید به عنوان “یهودی” علیه این تعرض مبارزه کنی. “مسلمانان” برمه در یک موضع کاملا تحت ستم هستند و لازم است به عنوان توده ی مردم مسلمان دست به اسلحه برده و با همین اسلحه ها تعرضات وحشیانه و فاشیستی بودایی ها و دولت را پاسخ دهند. حرف حق در این گونه مواقع از لوله ی تفنگ بیرون می اید. زمانی که موجودیت انسان به مثابه ی انسان انکار می شود، باید موجودیت مخالفانت را به عنوان انسان انکار کرد و انان را به صورت فیزیکی حذف کرد. فلسفه ی پراکسیس مارکسیسم به روشنی این امر را تایید می کند. شورش مسلحانه و طغیان توده یی اقلیت “مسلمان” در برمه باید در سطح بین المللی توسط هر انسانی که قلبش برای ازادی و انسانیت می تپد و خواهان دنیایی فارغ از ظلم و ستم است حمایت شود. سازمان های حقوق بشری به عنوان لاشخورهایی که بین کار مزدی و سرمایه زندگی انگلی برای روسای این سازمان ها و کارمندانشان دست و پا کرده اند، در بهترین حالت می توانند یک بیانیه بدهند و یک طومار بنویسند یا ابراز همدردی کنند. با دعای خیر و ابراز همدردی و بیانیه دادن و غیره چیزی عوض نمی شود. باید به دست این مردم بی پناه اسلحه رساند. باید نیروهای مسلح توده یی سازمان داد و باید تا نابودی فیزیکی اخرین روحانی بودایی جنگید. این جنگی است که تحمیل شده است و این مردم به حمایت لجستیکی، نظامی، مالی و امنیتی نیازمند هستند و این مردم باید بتوانند نیروی مسلح خود را تشکیل دهند تا بتوانند در مقابل این توحش و بربریت دست به شورش مسلحانه بزنند. اگر این مردم اسلحه در دست داشتند، وحوش بودایی و کثافت های راسیست و فاشیست نمی توانستند به راحتی انان را سرکوب کنند.

هر ملعونی از صلح طلب بودن مذهب لجن بودیسم و تعفن گندیده ی راسیستی و ضد انسانی مذاهب دیگر به صورت اگاهانه دفاع کند و در تلاش برای تحمیل ان به دیگران و ناچار کردن دیگرا ن به رفتن زیر اتوریته ی این خرافات و کثافات باشد را باید به عنوان مجرم شناسایی کرد. حوادث روزهای اخیر ماهییت کثیف بودیسم “این مذهب صلح و اشتی”، مذهبی از نظر اروپاییان صوفیست و از خودبیگانه ی و چپولیست های زباله خور و گه خور اینگونه شناخته شده است، را بیش از هر زمانی افشا کرد. اروپاییان صوفی مسلک و از خودبیگانه ی به جای مبارزه علیه برده داری سرمایه دارانه، به یوگا و تناسخ روح پناه برده اند و بیش از پیش از خودبیگانه می شوند. انسان های متواری از شهرنشینی که در دهات ها سکونت می گزینند و زندگی حیوانی را ارزو می کنند، همان هایی هستند که بودیسم این مذهب متعفن را ستایش می کنند و ان را بهتر از ادیان ابراهیمی می خوانند. تبلیغ برای مذهب و ساپورت مالی ان را باید جنایی کرد و هر کس به مذهب و بازتولید مذهب کمک می کند را باید به عنوان مجرم شناسایی کرد. جامعه یی که در ان روحانیون هنوز نقش برجسته یی دارند، یک جامعه ی بربریستی است. از تمام مذاهب بیزارم و هر کس جلو من از مذهب دفاع کند، افساری بر پوزه اش اویزان خواهم کرد.

حسن معارفی پور21271297_1468496083219689_805905742881008109_n

سکسیسم! نه!

 

به نظر من سکسیسم در ایران و در میان ایرانیان یک “هنجار” پذیرفته شده است و هر روز این “هنجار” به اشکال مختلف تولید و بازتولید می شود. یکی از اشکال بازتولید سکسیسم در جامعه ی فارسی زبان و ایرانی در همین فضای مجازی و اینستاگرام و فیس بوک و غیره است. تعریف و تمجید مردان تشنه ی سکس از ظاهر دخترانی که هشتاد و هشت درصدشان مصنوعی است. کامنت های مزخرف و خلاصه کردن موجودیت یک ژن (در کوردی به زن، ژن می گویند) در واژن، مزاحمت های مکرر در همین فضا برای خانم ها و چت کردن و زنگ زدن به فیس بوک مسنجر دیگران بدون هیچ شناختی از انان ( این مساله تا جایی بحرانی شده است که بر سر در فیس بوک اکثر خانم ها نوشته شده است، من علاقه یی به چت ندارم، چت کنی یا زنگ بزنی بلاک شدی)، لایک های کیلوی برای زنان تنها و تنها به خاطر ظاهرشان و غیره همه و همه از اشکال بازتولید سکسیسم در بعد کوچکی از زندگی روزمرگی انسان ها را نشان می دهد. چون اکثر مردم سعی می کنند در این فیس اباد ذره یی برای خودشان بیشتر “ارزش” قائل شوند و کلاس و پرستیژشان را نگه دارند. وضعیت بسیار وحشتناکی است. در جامعه روزی نیست که در محلات و خیابان ها زنان مورد تعرض جنسی و جسمی قرار گرفته نشوند. تجاوز به زبان بماند.

نقطه مقابل این قضیه خود زنان هستند که ابژگی زن را تولید و بازتولید می کنند و یا حداقل ان را پذیرفته اند. زنان ایرانی،الگوی “زیبایی” فیلم های پرنوی اروپایی را به عنوان ایده هال زیبایی در زندگی خود بازتولید می کنند و بدون اغزاق می توان گفت شصت درصد زنان شهرنشین ایران یک جای بدنشان را یک بار عمل کرده اند.

تعریف و تجمید “روشنفکران” پفیوز و ابله ایرانی از بدن زنان و هیکل زنان و دفاع صوریشان از “تبعیض مثبت” به نفع زن چندش اور است. این روشنفکران تا زمانی به زن احترام می گذارند که باهایشان وارد تخت شوند. تمام این دفاعیات از زنان، “فیلسوف و محقق “خواندن زنان و غیره به خاطر یک چیز است، ان هم متقاعد کردن زنان به همبستری! یک برادری که خود را “روشنفکر مملکت” بخوانید گوساله، می داند و تمام مردم ایران به غیر از خودش را احمق می داند ( لازم به ذکر است، انسان ها همیشه از دیدگاه خود به جهان می نگرند و دیگران را انطور می بینند که خودشان هستند و احمق ها دیگران را احمق می بینند) به من گفت بیا نگاه کن ما چه” فیلسوف های زنی در ایران داریم! ما هم فورا خود را به پشت مانیتور لپ تاپ رسانده و زمانی که نگاه کردیم یک خانم نسبتا زیبا با تعاریف زیبایی شناسی مارکسیستی و نه بورژوایی، اما ابله یک شعری بخوانید … شعر نوشته بود و این “روشنفکر” ابله مملکت که در تمام اروپا و امریکا به عنوان “سخنران” دعوت می شود، این خزعبلات و شعرهایی که نشان از عدم ارضا شدن این خانم محترم در رابطه ی جنسی، یا تشنگی برای سکس بود به عنوان فلسفه به ما می فروخت. من هم همان لحظه بهش گفتم که برای اشنایی با فلسفه می توانید مقالات ا قضایی را بخوانید و با این خزعبلات این خانم مقایسه کنید! ایشان هم صفحه ی فیس بوک ا قضایی را باز کرد و فورا بست، چون ا قضایی زن نبود!!!
به هر حال ما در چنین جامعه یی بزرگ شدیم، سوسیالیزه شده، و تحت تاثیر این فرهنگ و مناسبات منسوخ و ضد زن قرار گرفته شده ایم. در این جامعه ی بیمار همجنسگرایی بیماری محسوب می شود. حتی تشکیلات کومه له- سازمان کردستان حزب کمونیست ایران انسان هایی را به خاطر همجنگسرا بودن اخراج کرده است. موقعی که یک حزب که ادعای کمونیست بودن دارد، همجنسگرایان را بیمار خطاب می کند و به شیوه یی سکسیستی با انان برخورد می کند، نباید انتظاری داشت که جامعه بهتر از ان باشد.

باید روشنگری کرد. باید مدام در مقابل سکسیسم و افکار ارتجاعی ضد زن موضع گرفت. نباید به کسی اجازه داد ابژگی زن را بازتولید کنید. نباید اجازه داد که زن به عنوان یک ابژه ی جنسی در واژن ش خلاصه شود. نباید برای رسیدن به سکس از اعمال سکسیستی بهره گرفت. هر انسانی ازاد است مناسبات و رفتار خود را چگونه تنظیم کند، اما هیچ انسانی حق ندارد از سکس به شکل ابزاری استفاده کند. کم نیستند کسانی که سکس زیاد با انسان های متنوع برایشان پرستیز اجتماعی است. انچه (سکس) برای یک مرد ازاد است و حتی تشویق اجتماعی را به دنبال دارد و در بسیاری مواقع عین سکسیسم است ولی همین عمل (سکس) به عنوان طبیعی ترین عمل، عملی مثل غذا خوردن و اب خوردن برای زن خارج از مناسبات خانواده و ازدواج و غیره در ایران همچنان چه از جانب حکومت و چه از جانب اکثریت جامعه تابو است و برای زن کسر شإن محسوب می شود.

یک بار برای همیشه باید نیروی مان را روی هم بگذاریم و یک نه ی محکم به تمام مناسباتی که سکسیسم را تولید و بازتولید می کنند، گفته و این سیستم را از بنیاد دگرگون کنیم. کسانی که از ظاهر زنان تعریف می کنند، یا ابله ترین انسان ها هستند و یا تبهکارترین ها

سکیسم غیرقابل تحمل است

حسن معارفی پور

کوتاه در باره ی “حزب سوسیالیست انقلابی ایران”در خارج کشور

راستش برخی مواقع صحبت نکردن در مورد بسیاری از مسائل به مراتب بهتر از موضع گیری است. مثلا تو بلاد “غربت” چهار نفر قوم و خویش خود را جمع می کنند و سر مسائلی بسیار شخصی و خانوادگی از یک حزبی جدا می شوند و در خیال خود، خود را در جای مارکس و لنین نشانده و بعد از گرفتن سه الی چهار لایک در فیس بوک در طول روز اخر شب ناامید تر از هر زمانی به تخت خواب می روند و متوجه می شوند، که بود و نبود حزب شان هیچ تغییری در کشمکش های سیاسی نخواهد داشت و به مراتب بهتر بود که این دوستان در حزب سابقشان می ماندند و همانجا محافل شب نشینی شان را ادامه می دادند به جای اینکه سنگ بزرگی را بلند کنند که از پس ش بر نمیایند. از قدیم گفتن سنگ بزرگ علامت نزدن است. اخر شما نمی توانید دست چهار نفر را به دست هم بدهید چگونه ادعایی به این بزرگی یعنی تشکیل “حزب سوسیالیست انقلابی ایران”!! را مطرح می کنید؟! این رفقا الان موتورشون گرم است و بعد از یک سال حزب روی دستشان خواهد ماند. حزب نیازمند یک رهبری انقلابی و رادیکال و تئوری انقلابی است. حزب سازی قهوه خانه باز کردن که نیست. انسان مسئول و جدی فعالیت سیاسی را باید جدی بگیرد. مهد کودک که نیست هی خانه ی گلی بسازیم و دوباره خراب کنیم و فردا چیز دیگری از ماسه بسازیم. من واقعا تعدادی از این رفقا را از ته دل دوست دارم، اما این ها می خواهند با تراکتور با هواپیما مسابقه بدهند! بابا جون زور که نیست. دستی که نمی تونی بشکنی را لازم نیست ببوسی ولی باید اول نیرویش را پیدا کنی که بتوانی بشکنی بعد اقدام کنی. توهمات مادون قرمزی که کمونیسم کارگری تولید کرد و منصور حکمت استارت ان را در حزب و شخصیت ها زد، بسیار از این انسان های از خودگذشته و جدی اما در واقع مبارز و پیشمرگ سابق که می توانستند با تفنگ خوب مبارزه کنند و چریک کوه و شهر بودند، را از خود بیگانه کرد و تمام اعضای جبهه های موسوم به کمونیسم کارگری و اطرافیان شان را متوهم کرد که هر کدام از انان برای خود لنینی هستند. بابا این همه لنین را چطور می توان رهبری کرد، کی می تواند رهبری کند. رفقایی به من می گفتند که زمانی که منصور حکمت این بحث را مطرح، اعضای حزب کمونیست کارگری در اروپا و کانادا بعد از همین بحث شب و روز پشت سر خودشان را نگاه می کردند، نکند که ترور شوند و غیره. تعداد رهبران در بین کمونیسم کارگری بیشتر از اعضا است. در واقع می توان گفت که اصلا عضویتی در کار نیست. از روز اول عضو صفر کیلومتر خودش یک رهبر است. این فعالیت سیاسی بیشتر به فیلم دائی جان ناپلئون شباهت دارد و اتفاقا جریانات راست و دولت های مرتجع در خفا به این نوع فعالیت سیاسی می خندند و به ریش این رهبران که بعضا بالای چهل سال سابقه ی سیاسی دارند و تاکنون نتوانسته اند یک کتاب مارکس را تا اخر بخوانند و یک مقاله ی تئوریک بنویسند می خندند.
من از موضع یک انسان کمونیست و پیگیر جدی مبارزه ی رادیکال و انقلابی طبقه ی کارگر در بیرون از این کشمکش های “بلانکیست های” متواری و فراری خارج کشوری صحبت می کنم و بیشترین وقث فراغتم را اوقاتی که دیگران برای عرق خوری و تخت خواب و مسافرت ذخیره می کنند، صرف مبارزه ی سیاسی، تئوریک و عملی کمونیستی کرده و می کنم ولی به پارانویای رهبر بودن هم دچار نشده ام. بابا اگر دو تا همسایه تون نوستالژی داشتند که شما تفگندار و پیشمرگ شجاعی بوده ایید و غیره، دلیلی نیست که خود را به اسم رهبر “حزب سوسیالیستی انقلابی ایران” جا بزنید. شما در بهترین حالت یک ان جی اوی چپ هستید. تمام
!

حسن معارفی پور