اگر یک انگشت را به طرف دیگران بگیری سه انگشت به طرف خودت بر می گردد!

من به عنوان دشمن سرمایه داری و طبقه ی حاکم، هر‌گونه جهانبینی بورژوایی که در توجیه سیستم و مناسبات حاکم باشد، (هر اسمی که روی خودش بگذارد هم مهم نیست،)را یک تیکه آشغال می دانم.
از این بابت اعتراض به کشتار مردم بی دفاع در ستوکهلم و بی تفاوتی افکار عمومی در سطح جهانی به کشتار کودکان در کشورهای جنگ زده ووو را اگر فاشیستی ندانم، آن را راسیستی و دسته بندی „انسانیت“ بر اساس جایگاه طبقاتی اش می دانم. هر پفیوزی معتقد است، که یک شهروند سوئدی از یک کودک سوری مهم تر است، یا خون یک شهروند سفید پوست اروپایی از خون یک شهروند گامبیایی سرخ تر است، یک فاشیست است، که مغزش را به فاشیسم ساختاری کرایه داده است.
فاشیست بودن چیز عجیبی نیست. بی تفاوتی به کشتار کسانی که از „ملت“ تو نیستند و واکنش به کشتار یا ترور مردمی که به گروه قومی، ملی تو تعلق دارند، عین فاشیسم است. فاشیسم پاسیو باز هم فاشیسم است. تفاوت کسی که افکار فاشیستی دارد ولی به صورت فعال در سازمان دهی نیروهای فاشیستی شرکت نمی کند، با کسی که مدام در سازمان دهی نیروهای فاشیستی اکتیو است، در فاشیست بودن نیست، بلکه در میزان اکتیویسم است.
حالم از مردم فاشیست اروپا، چه کسانی که به صورت اکتیو افکار فاشیستی را تبلیغ می کنند و چه کسانی که این افکار را برای „خود“ نگه می دارند، بهم می خورد، چون در دوران عروج ضد انقلاب و طاعون فاشیسم همین پاسیفیست های فاشیست، که امروز به سختی یک مگس را از خود دور می کنند، به مراتب اکتیوتر از نئو نازی ها خواهند شد.
ابله ها به جای اینکه اجازه دهید سران دولت هایتان با صدور اسلحه تروریسم را در جهان گسترش دهند، تروریسمی که دامن شما را هم خواهد گرفت، به جنگ تروریسم دولتی، از جمله دولت کشور خودتان بروید، تا ریشه های تروریسم غیر دولتی خشکیده شود.
چون آنهایی که زندگی دیگران را بدون هیچ دلیلی به تباهی می کشند، باید انتظار تروریسم غیر دولتی به مثابه ی راهکاری اگرسیو، اما معلولانه را بکشند!!

نه می بخشیم و نه فراموش خواهیم کرد! به مناسبت جان باختن ارنست کیرشوگر فعال کمونیست و انتی فاشیست

Quelle: نه می بخشیم و نه فراموش خواهیم کرد! به مناسبت جان باختن ارنست کیرشوگر فعال کمونیست و انتی فاشیست

نه می بخشیم و نه فراموش خواهیم کرد! به مناسبت جان باختن ارنست کیرشوگر فعال کمونیست و انتی فاشیست

ارنست کیرشوگر: یکی از ما! هیچ وقت فراموش نخواهیم کرد!
۵۲ سال پیش در چنین روزی، ارنست کیرشوگر، یکی از کمونیست های انتی فاشیست در بیمارستان جان باخت، زمانی که او در یک اعتراض به یکی از پروفسور فاشیست به اسم بروداجکیویز از طرف یک آلمانی ناسیونالیست عضو گروه های راسیستی موسوم به „انجمن برادری“Burschenschaft و عضو RFS یعنی“حلقه ی دانشجویی آزاد“ (شبکه یی از مردان ناسیونالیست فاشیست در آلمان، سویس و اتریش) مورد ضرب و شتم به قصد کشتن قرار گرفت و شدیدا مجروح شد.
کسانی که علاقمند هستند زندگی نامه ی ارنست کیرشوگر را به صورت دقیق مطالعه کنند می توانند این لینک را به زبان المانی مطالعه کنند.
نه فراموش خواهیم کرد و نه خواهیم بخشید!

ترجمه از المانی

حسن معارفی پور

Ernst Kirchweger: einer von uns! Niemals vergessen!
Heute vor genau 52 Jahren verstarb der antifaschistische Widerstandskämpfer und Kommunist Ernst Kirchweger im Krankenhaus, nachdem er auf der Demonstration gegen den faschistischen Uniprofessor Borodajkewycz von einem deutschnationalen Burschenschafter und RFS-Mitglied niedergeschlagen und tödlich verletzt wurde.
Er lebt in unseren Kämpfen weiter! Kein Fußbreit dem Faschismus!

Wer sich ausführlicher mit der Biographie Ernst Kirchwegers auseinandersetzen möchten, dem/der sei folgender Artikel zu empfehlen: http://www.klahrgesellschaft.at/Mitteilun…/Mugrauer_2_15.pdf

ناسیونالیسم کرد و کاسه لیسی برای جنایتکاران

رویاهای ناسیونالیسم پوسیده ی کرد و ناسیونالیسم پست مدرنیستی پ ک ک, چپ های پرو روژئاوا روز به روز بیشتر نا امید می کند. نیروهای روژئاوا به دلیل ایدئولوژی محافظه کارانه ی بورژوایی ناسیونالیسم کرد حاکم بر دیدگاه شان، همواره ارتجاعی عمل می کنند و با اتحادهای مکرر ی پ گ و ی پ ژ با نیروهای خونخوار امپریالیستی که خود بنیان گذاران داعش خونخوار بوده و هستند و چانه زنی با بشار اسد دیکتاتور ملعون دولت فاشیستی سوریه و به رسمیت شناختن اتوریته ی ارتش دولت فاشیستی اسد، عملا به بخشی از نیروی ملیشای ملی با ذره ی ازادی و خودمختاری تبدیل می شوند. ملیشیای ی پ گ و ی پ ژ عملا زیر نظر سران عشایر منطقه است که عقاید و ارمانشان کوچکترین ربطی به رهایی انسان ندارد. ناتو هم در این میان برای زیر فشار گذاشتن ترکیه یکی به نعل و یکی به میخ می زند. بزرگترین سازمان تروریستی بین المللی ناتو است و ناتو الان متحد کردهای سوریه در روژئاوا علیه „داعش“ است. داعشی که بنا به اسناد منتشر شده در ویکیلکس دست پرورده ی سازمان سیا و امریکا، با نفوذ ترین عضو ناتو است. همین داعش هنگامی که تقویت شد، به مرور موی دماغ امریکا شد و امریکا برای حفظ بالانس سیاسی و برای دست یابی به مواد اولیه و نفع و حفظ هژمونی کثیف امپریالیستی اش دست به دامان پ ک ک شد. پ ک ک همچون مجاهدین خلق همیشه امکان مزدوری داشته و قلبش برای جلب توجه ی امپریالیست ها می تپید. پ ک ک این سازمان مرتجع و پوپولیست ناسیونالیست کردی به اندازه ی مکتب قران مدافع حقوق کارگران زن و مرد است. پ ک ک برای مبارزه ی طبقاتی در منطقه سم است. نیروهایی که دست به دامن پ ک ک شده اند و خود را چپ می دانند، ضد انقلابیونی بیش نیستند.
پ ک ک، حزب دمکرات کردستان عراق، حزب دمکرات کردستان ایران و غیره، تنها تفاوتشان این است که هر کدام توسط یکی از دولت های مختلف منطقه به عنوان مزدور علیه دیگری و علیه دیگر دولت های مختلف منطقه به کار گرفته می شوند.
کسی که از پ ک ک دفاع کند، دشمن طبقاتی من است
.

https://www.aksalser.com/news/2017/03/24/%D8%B7%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%B3%D9%84%D9%88-%D9%84%D8%B5%D8%AD%D9%8A%D9%81%D8%A9-%D8%A7%D9%84%D9%88%D8%B7%D9%86-%D8%A7%D9%84%D9%86%D8%A7%D8%B7%D9%82%D8%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D9%84/

مصاحبه طلال سلو با روزنامه ی وطن

ارتش سوری ارتش وطنی است!!

.

آتاتورک پدر تمام فاشیست‌های دنیا

مصطفی کمال اتاتورک بنیان گذار “ترکیه ی مدرن”، کسی که در بنیان گذاری ترک های جوان، گروه فاشیستی گرگ های خاکستری، معمار اصلی بود و مسئول کشتار و قتل عام هزاران انسان غیر ترک، زازا های علوی، کردها، یونانی ها و دیگر اقلیت های قومی و مذهبی، اولین رئیس جمهور ترکیه و بزرگترین الگوی هیتلر و فاشیست های المانی، امروز در ترکیه هنوز به عنوان سمبل “مدرنیسم”،”سکولاریسم”،”لائیسیته” و غیره شناخته می شود. این در حالی است که اتاتورک همواره از جانب فاشیست های المانی و حزب نازی مورد دفاع قرار گرفته و به عنوان الگوی مناسب برای پیاده کردن فاشیسم هیتلری تجربیات این فاشیست (پدر فاشیست های دنیا) مورد استفاده ی فاشیست های المانی قرار گرفته شده است. آتاتورک قراردا سروس در سال 1920 را رد کرد و به دنبال ان قرارداد لوزان را مبنی بر پایان امپراتوری عثمانی و تقسیم این امپراتوری پذیرفت و بنیان گذار ترکیه ی مدرن شد.
شتفان ایریگ محقق تاریخ در دانشگاه های مختلف من جمله کمبریج در کتاب خود به اسم “اتاتورک به عنوان سمبل برای هیتلر”، با بررسی روزنامه های مختلف المانی وابسته به نازیست های هیتلری قبل از سر کار امدن هیتلر از جمله روزنامه ی “Münchener Beobachter” به عنوان اولین روزنامه ی نازی ها در المان و روزنامه ی “Völkische Beobachter” دومین و مهمترین روزنامه ی وابسته به جریان هیتلر و نازیسم المانی، با فاکت های فراوان نشان داده است که در این روزنامه ها از سال 1919 تا سال 1933 و سر کار امدن هیتلر دو هزار گزارش در مورد اتاتورک تهیه شده است و اقدامات این فاشیست مورد ستایش فاشیست های المانی قرار گرفته شده است. شتفان ایریگ اولین محققی است که به صورت منسجم رابطه ی بین فاشیسم ترکی و فاشیسم هیتلری را بررسی کرده و اعلام کرده است که اگر موسولینی را استاد هیتلر بخوانیم بی شک اتاتورک هم استاد موسولینی و هم هیتلر است، بنابراین موسولینی خودش شاگرد اتاتورک است.
به نظر من بررسی تاریخ جنایات امپراطوری عثمانی (سرکوب بیش از یک میلیون و سیصد هزار نفر ارمنی ) و بعدها اتاتورک( عامل اصلی سرکوب کردها، یونانی ها، ارمنی ها و دیگر اقلیت های قومی) به عنوان اولین رئیس جمهور ترکیه ی مدرن بدون بررسی شیوه ی تولید اسیایی و عروج نظام سرمایه داری در شرق و استبداد شرقی حماقت است و همانطور که مارکس و انگلس در مانیفست اشاره می کنند، تاریخ تمام جوامع تاکنون موجود تاریخ مبارزه ی طبقاتی بوده و هست. انچه که سرمایه داری در تلاش برای ان بوده و هست و تا حدودی در این زمینه موفق بوده است، این است که کشمکش و مبارزه ی طبقاتی را در جامعه به مبارزه ی قومی، مذهبی، فاشیستی و غیره تخفیف دهد و ان را از مسیر اصلی و طبقاتی خارج کرده و از این طریق انرژی توده ی مردم و طبقه ی کارگر را صرف زد و خرد های قومی، قبیله یی و مذهبی کند.
بررسی های مارکس در مورد شیوه ی تولید اسیایی (Die asiatische Produktionsweise) و استبداد شرقی(Orientalische Despotie) که در کتاب گروندریسه و جلد 23 مجموعه اثار مارکس و انگلس به المانی با دقت کامل بررسی شده است بر چند محور استوار است:
روند تکامل جامعه ی سرمایه داری شرق مسیر بسیار متفاوتی از انچه در اروپا گذشته است را سپری کرده است. مارکس و انگلس معتقدند که در شرق شیوه ی تولیدی بر اساس نوعی از مناسبات ارباب رعیتی است که هیچ سنخیتی با فئودالیسم در شرق نداشته و ندارد و در کشورهای مشرق زمین از هندوستان و چین گرفته تا امپراتوری فارس و عثمانی، مالکیت خصوصی بر زمین و قنات نوعی قدرت حکومتی ایلی و اربابی را در پی داشته است، این در حالی است که در اروپا نوعی فئودالیسم “خالص” وجود داشته است. در مشرق زمین شیوه ی تولید زراعی و مالکیت بر زمین های زراعی ایی که در مسیر اب قنات و چشمه ها قرار داشتند، نوعی مقدس بودن برای صاحبان این زمین ها در پی داشت، تا جایی این قداست وجود دارد، که می توان گفت صاحبان زمین های زراعی غیر دیم، اسپرشمان هم مقدس شمرده می شود و قدرت انان به فرزندان شان منتقل می شد.
کم نیستند کسانی که پدرانشان صاحب زمین های زراعی حاصلخیز بوده و فرزندانشان “بیک زاده” و مقدس خوانده می شده و می شوند. این مناسبات در ایران تا بعد از انقلاب 57 هم وجود داشت و اصلاحات اراضی محمد رضا شاه در سال 1341 به هیچ وجه نتوانست ریشه های فئودالیسم و شیوه ی تولید اسیایی و استبداد شرقی را ریشه کن کند.
در کردستان ایران قبل و حتی بعد از انقلاب 57 کومه له تلاش کرد با تقسیم مجدد اراضی بین دهقانانی که زمین نداشتند و یا زمین دیم داشتند، قداست تفکر فئودالی و شیوه ی تولید اسیایی را زیر سوال ببرد و تا حدود زیادی موفق بود. کم نبودند کسانی که زمین های زراعی شان توسط کومه له تقسیم شده بود و تا دهه ی شصت و هفتاد هنوز خود را بیک زاده و شیخ محسوب می کردند و از جانب مردم لقب “چکمه رق” یعنی ادم دماغ بالای بی خود گرفته بودند.
وضعیت ترکیه و عروج سرمایه داری و “مدرنیسم” در این کشور متفاوت از وضعیت ایران نبوده و نیست، انچه رضا شاه در پی ان بود و تا حدودی موفق به انجام ان شد، توسط اتاتورک به شیوه ی سریع تر و وحشیانه تر انجام گرفت. حماقت این دو ان بود که تصور می کردند با تغییر فرم مردم بدون دست بردن به تغییر شیوه ی تولید اجتماعی می توانند در مدت زمان کوتاهی مسیر چند ساله یی که جامعه ی غربی از دوره ی صنعتی شدن، انقلاب کبیر فرانسه، عصر روشنگری و دیگر انقلابات طی کرده بود را طی کنند.
فریدریش انگلس در مباحثی که با سوسیالیست های مبتذل المانی و هلندی داشت، کسانی که عقاید مشابهی مانند اتاتورک و رضا داشتند و حتی در کتاب انتی دورینگ به شدت این نوع تفکرات را به نقد می کشد.
بخش بزرگی از دانشجویان و نظامیان جوان تحت تأثیر بینش فلسفی جدیدی بودند که در نیمة سدة نوزدهم در آلمان شکل گرفت و ماتریالیسم عامیانه یا مبتذل نامیده می‌شد. به گفتة هانی اوغلو این بینش که از درهم آمیختن مفاهیم مادی‌گرایانه، علم‌باوری و داروینیسم پدیدآمد، مبتنی بر این باور بود که به یاری علم می‌توان همه چیز را شناخت و سامان داد. دو ایدة بنیادی این جریان، دین‌ستیزی به اسم مبارزه با خرافات و داروینیسم اجتماعی بود. برجسته‌ترین چهره‌های این بینش جدید لودویگ بوخنر (1864-1899)، تَن کارشناس (فیزیولوژیست) آلمانی، یاکوب مولشوت (1822-1893)، همکار هلندی او، و کارل فوگت (1817-1895)، طبیعت‌شناس آلمانی، بودند. گفتنی است که در زمان پیدایش این گرایش، مارکس و انگلس به مقابلة نظری با آن برخاستند. به گمان انگلس، ماتریالیسم عامیانه یا مبتذل، ایدئولوژی بورژوازی آلمان پس از شکست انقلاب 1848 بوده است. اندیشه‌های این دانشمندان که بر اساس ساده کردن دست‌یافته‌‌های علمی سامان یافته بود در ترکیه به دست روشنفکران جوان مادّی‌گرا از اصل آلمانی خود هم ساده‌تر شد. نشریه‌هایی چون مصور جهان با چاپ مقاله‌هایی از قبیل «درس‌های شیمی برای همگان» می‌کوشیدند با مثال‌های علمی نادرستی باورهای «ماوراء طبیعی» را نشان دهند و با خرافات مبارزه کنند. در سال‌های پایانی سدة نوزدهم ترجمة ترکی کتاب پیکار میان دین و دانش نوشتة جان ویلیام دراپر، یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌ها در کشور بود(ص 56). مصطفی کمال ترجمة فرانسوی این کتاب را پیش از انتشار ترجمة ترکی خوانده بود. او همچنین پس از خواندن بخشی از کتاب بوخنر به نام نیرو و ماده (stoff und kraft) به‌شدت تحت تأثیر این نظر بوخنر قرار گرفت که اندیشه را حاصل فعالیت مادّی مغز می‌دانست. مصطفی کمال تحت تأثیر داروینیسم عامیانه‌ای که ماتریالیست‌های مبتذل مروّج آن بودند و نیز نظریه‌های تکامل باور هربرت جرج ولز، تاماس هاکسلی و ارنست هاکل، در یادداشت‌های خود مدعی شد از آن‌جا که نخستین شکل‌های زندگی در آب پدید آمده، بنابر این ماهی جدّ انسان است (ص 53). هانی اوغلو در این فصل جنبه‌های مختلف این تأثیر را برمی‌رسد. به گمان او ایدئولوژی دولت ترکان جوان و سپس جمهوری ترکیه در این دوره و تحت تأثیر این جریان فکری شکل گرفت. هانی اوغلو همانند برخی از کارشناسان تاریخ ترکیه اصلاحات دورة مصطفی کمال را پیامد منطقی ایدئولوژی ترکان جوان می‌داند و میان این اصلاحات و اقدامات اصلاح‌گران عثمانی تفاوتی اساسی می‌بیند. به عقیدة او اصلاح‌گران عثمانی، بدون آن‌که به نهادهای کهن دست بزنند، نهادهای جدید را ایجاد می‌کردند حال آن‌که اصلاحات مصطفی کمال با تلاش برای برانداختن نهادهای کهن همراه بود (ص 61).(برگرفته از مقاله ی آتاتورک بی افسون و افسانه، نوشته ی نادر انتخابی http://anthropology.ir/node/15298)
به نظر من خطی که اتاتورک و رضا شاه و موسولینی و هیتلر در پی ان بودند، جملگی یک خط با تفاوت های جزئی بود. یکی از دلایل دفاع مردم راسیست فارس و ایرانی از رضا شاه این است که کشف حجاب کرده است و مدرسه ی مختلط درست کرده است و راه اهن درست کرده است، انها البته بی نهایت احمق هستند و یک چیز بنیادی را نمی فهمند و ان این است که سرمایه داری ضرورت خود را به مناسبات عقب مانده و نیمه فئودالی در ایران تحمیل کرده بود و دلقکی مانند رضا شاه تنها یک شعبان بی مخ بود که این “رسالت تاریخی” را به شکل فاشیستی اجرا می کرد. در مورد اتاتورک هم این مساله صدق می کند. طرفداران رضا شاه و اتاتورک اما این مساله را فراموش می کنند که تحمیل کردن ازادی به مردم بدون دست بردن به مناسبات تولیدی فاشیسم را در پی خواهد داشت و ماتریالیسم مبتذل و مکانیکی و لائیسیته به معنی ماتریالیست بودن نیست و تنها ماتریالیسم فرمی محسوب می شود. در المان طرفدران هیتلر هم ادعا دارند که هیتلر جامعه ی المان را به پیش برده است و اتوبان های بزرگ ساخته است!!
به هر حال به اعتقاد من همانطور که راینهارد کوئنل در کتاب اشکال حکومت بورژوایی و کتاب فاشیسم المانی اسناد و مستندات می نویسد، فاشیسم اخرین مفر جامعه ی سرمایه داری برای جلوگیری از انقلاب و سوسیالیسم است و فاشیسم تنها زمانی ضرورت پیدا می کند، که طبقه ی کارگر توانایی رهبری انقلاب سوسیالیستی و کارگری را نداشته باشد.
کسانی که از اتاتورک یا رضا شاه یا موسولینی و هیتلر دفاع می کنند و دلایل انها این است که انها به “مدرنیزاسیون” جامعه خدمت کرده اند، فاشیست های مجنونی هستند که باید سریعا به عنوان مجرمین و تبهکاران دستگیر شده و به تیمارستان تحویل داده شوند.
اتاتورک به همان اندازه فاشیست است که رضا شاه بود و رضاشاه هم به همان میزان فاشیست بود که موسولینی و هیتلر بودند، انها تلاششان این بود که مسیر مبارزه ی طبقاتی را منحرف کرده و برای طبقه ی کارگر کشورشان دشمن تراشی کنند و “دشمنان” فرعی یا بهتر است بگویم هم طبقه یی های طبقه ی کارگر را به عنوان دشمن اصلی نشان دهند و مسیر انقلاب پرولتری را بلاک کنند.
فاشیسم در هر شکلش بزرگترین خطر برای انقلاب اتی است و از همین امروز باید مسیر عروج مجدد فاشیسم به عنوان بیمار ترین و درنده ترین شکل سرمایه داری بحران زا و بحران زده را بلاک کرد.
حسن معارفی پور
16.12.15

عشق آزاد یا عشق اجباری؟!

همگان این روزها از کمبود یک چیز می نالند، چیزی که اغلب درک درستی از ان ندارند و ان عشق است! واقعا عشق چیست؟ ایا می توان تعابیر سطحی و مبتذل یا متافیزیکی و عرفانی نویسندگان جوامع شرقزده از عشق را به عنوان تفسیر عشق به حساب اورد؟! بی گمان تفاسیر نویسندگان و شاعران مسلمان از عشق الوده به خرافات و عرفان و مذهب و در کلیت خود توهم است، بنابراین چنین تعابیر و تفاسیری در خودی خود مبتذل و بی معنی است. زمانی که در کتاب های ادبیات فارسی راجع به داستان های عشق شرقی می خواندم، حتی در فیلم های هندی هم چنین چیزهایی را نمی توانستم تصور کنم. عشق از نظر انسان های شرقزده سراسر توهم است. غرق تاریکی مطلق است. عشق نه یک پدیده ی مادی و ملموس بلکه یک پدیده ی عرفانی است. عاشق همچون مرتاضی ترسیم می شود که عشق را در فانتزی های جنون امیز جستجو می کند، این عشق امیخته به جوهر کثیفی به اسم مذهب است، مذهب حامی سنت است و سنت در تقابل با ترقی خواهی است.
کشف رابطه ی دیالکتیکی متافیزیک، سنت، مناسبات اجتماعی و اقتصادی عقب مانده، مفعولیت زن در عشق، عدم داشتن استقلال اقتصادی زن در جوامع شرقی به اضافه ی مناسبات سنتی که تولید و بازتولید می شوند و در کلیت خود فرهنگ و اخلاقیات یک جامعه ی ضد زن را شکل می دهند، به ما کمک می کند که عشق را از متافیزیک بیرون کشیده و بر روی زمین سفت بررسی کنیم. به همان میزان که در این جوامع از عشق مردان نسبت به زنان صحبت می شود، به همان میزان هم زنان توسط این مناسبات قتل عام می شوند و تنها به خاطر پایه یی ترین حقوق اولیه شان سنگسار و نابود می شوند. جامعه ی شرقی و اسلامزده تنها یک چیز از زن می فهمید و ان واژن است. بی دلیل نیست که در قران امده است که زنان زمین های زراعی شما مردان هستند و می توانید انان را شخم بزنید!!
عشق اجباری
در جامعه ی شرقزده انسان ها به خاطر مناسبات پوسیده ولی مستحکم خانواده ی سنتی و تقدس نظام خانواده پارتنرشان را ناچار می کنند که به انان عشق بورزد! این عشق نیست، این تن فروشی ابدی و دائم است. یک تن فروشی رسمی که هنجارهای اجتماعی ان را به رسمیت می شناسد و تن فروشی به حساب نمی اورد. زن سنتی ایی که با مردی که دوست ندارد، یا مردی که به هر دلیلی با زنی که دوست ندارد ازدواج می کند و می سازد و می سوزد، فارغ از اینکه یک تن فروش است، درون خود را کاملا نابود می کند.
نگه داری از عشق به اجبار و پایبند کردن انسان ها با تهدید، ترس از فشار اجتماعی، ترس از بیوه شدن، ترس از بی سر پناه شدن به ماندن در چارچوب یک رابطه ی مصلحتی ناهنجارترین نوع تن فروشی چه از جانب مرد و چه از جانب زن است.
عشق اجباری، “خیانت” را دامن می زند. زنان و مردانی که در یک رابطه ی رسمی و در واقع در یک رابطه ی تن فروشی قانونی از همدیگر راضی نیستند و به خاطر مسائل مختلف از جمله مشکل بودن جدایی در جوامع شرق زده و اسلامزده، امکان طلاق ندارند، بدون شک در خفا در پی یافتن کسان دیگری هستند که تنهایی عمیق خود را با او پر کنند! از دوستان نزدیکی که به ایران رفت و امد دارند شنیده ام که در ایران بخش زیادی از زنان و مردان صاحب دو تا تلفن همراه هستند و یکی از این تلفن ها را برای تماس با معشوقه های غیر رسمی شان می خواهند و “خیانت” در روابط به قول این ها بیداد می کند! از نظر من خیانت واقعی ماندن در چارچوب رابطه یی است که انسان ها احساس رضایت نمی کنند و انچه جامعه خیانت می نامد، به نظر من در بسیاری مواقع عشق است، چون اگر امکان انتخاب عشق ازاد وجود داشت، مردم به روابط مخفیانه و “خیانت” روی نمی اورند!
پیش نیاز هر رابطه یی شناخت است و شناخت هر کسی نیازمند زمان است. برای شناخت هر انسانی با هم بودن ضروری است. عشق بدون سکس یک توهم ابلهانه است. سکس بدون عشق اما فراوان است.
در جوامع شرقزده و سنتی انتخاب پارتنر مناسب به مراتب دشوار تر از جوامع نسبتا “ازاد” است، اما عشق به دلیل بازتولید مناسبات طبقاتی و تشدید فاصله ی طبقاتی به ندرت حتی در مدرن ترین جوامع بورژوایی پیدا می شود.
زوج هایی که تظاهر می کنند عاشق اند، اغلب از تنهایی می نالند. زمانی که به انسان معتمدی اعتماد می کنند اعلام می کنند که از رابطه ی عشقی شان رضایت ندارند. در واقع اغلب کسانی که به قول خود در یک رابطه ی عشقی به سر می برند، به مراتب تنهاتر از کسانی هستند که وارد رابطه نشده اند.
یک جای کار در تمام جوامع طبقاتی می لنگد و ان این است که معیار انتخاب پارتنر نه عشق، بلکه نوعی فشار است. بسیاری از انسان ها به خاطر رسیدن به سن تشکیل خانواده به اجبار تن به روابط مصلحتی می دهند، تا زودتر تشکیل خانواده دهند و “سر و سامان” بگیرند!
یک فشار اجتماعی محسوس و نامحسوس و نیاز به برطرف کردن غریزه ی جنسی خیلی ها را ناچار کرده است که وارد روابطی شوند که به هیچ وجه برای خود این انسان ها “ایده ال” نیست. عشق در این شرایط از محتوا خالی شده و به یک مساله ی فرمال و روتین تبدیل می شود!
عشق آزاد
عشق آزاد تفاوتش با روابط تحمیلی و سنتی در این است که آزادی انتخاب وجود دارد و سکس در واقع در جامعه یی که عشق آزاد حاکم است به قول لنین مثل یک لیوان اب خوردن می شود. اما همانطور که لنین می گوید انسان عاقل با هر لیوانی اب نمی خورد.
برای رسیدن به عشق آزاد نباید انسان ها را تحت فشار گذاشت که به یک مساله ی خاص تعهد داشته باشند. هیچ انسانی نباید تعهد بدهد که تا ابد با کسی در یک رابطه بماند! اصل آزادی انتخاب و آزادی جدایی و آزادی انتخاب های جدید باید وجود داشته باشد.
کسی نباید به بهانه ی تعهد صوری انسان دیگری را زیر فشار قرار دهد که در چارچوب یک رابطه ی خاص بماند. زمانی که معیار عشق برای انسان ها ازادی انتخاب است و شرایط برابر برای انتخاب وجود دارد، تعهدهای صوری و هنجارهای اجتماعی که منشا در مناسبات طبقاتی و پرنسیپ های اجتماعی و اخلاقی جامعه ی سنتی و “مدرن” دارند، به تعهدات داوطلبانه و روحی انسانی تبدیل می شود.
عشق جنسی
شاید هیچ کس تاکنون به اندازه ی انگلس در زمینه عشق دقیق ننوشته باشد. انگلس برای اینکه عشق مورد نظرش با عشق توهم امیز جامعه ی طبقاتی تداعی نشود، از عشق جنسی صحبت می کند. عشق جنسی بدون شک یک دگرگونی هرمونی در دو انسان به همراه تغییر و تحولات روحی است. دو نفر زمانی که عاشق همدیگر می شوند، همدیگر را بو می کنند و حتی با بو کردن لباس طرف مقابل از لحاظ جنسی تحریک می شوند. بدون شک در یک رابطه غیر عشقی و جنسی معمولی چنین تغییر و تحولی اتفاق نمی افتند. عشق یک پدیده ی مادی است. عشق فانتزی و خیال و رویا نیست. برای رسیدن به عشق واقعی یا همان عشق جنسی لازم است با مناسباتی که روابط مصلحتی را تبلیغ می کنند و در بازتولید نابرابری بین زن و مرد، بازتولید اختلاف طبقاتی دخیل هستند به مبارزه برخاست.
انگلس معتقد است که در جوامع بورژوایی تنها در میان بخش هایی از طبقه ی کارگر عشق جنسی واقعی یافت می شود. به نظر من کتاب سکسوالیته و حقیقت میشل فوکو هر چند به صورت موضعی تنها جوامع غربی را مورد بررسی قرار داده است، اما از یک لحاظ بسیار حائز اهمیت است و ان این است که نشان می دهد، انسان امروزی در جوامع غربی برخلاف گذشته دیگر در زمینه ی مسائل جنسی تابوهای گذشته را با خود حمل نمی کند و ازادانه در مورد مناسبات جنسی خود صحبت می کند.
سکسوالیته و تابو
در جوامع ما سکس و مناسبات جنسی بین حتی بین زن و مرد هنوز یک تابو است. در دانشگاه ها در کلاس جمعیت و تنظیم خانواده دختر و پسر را از هم جدا می کردند و استاد این درس، با هزار خودسانسوری و کلمه تراشی اسم الت تناسلی زن و مرد را می اورد. صحبت کردن از کاندوم در این کلاس ها و در محیط علمی از جانب اساتید، منجر به سرخ شدن استاد و شاگردان و عرق ریختن می شد. بسیاری از زنان و مردان در جامعه ی ما هنوز با لباس و “برقع” رابطه ی جنسی برقرار می کنند!
در روستاهای کردستان وضعیت وحشتناک تر است. یکی از دوستان می گفت که برای سکس جیب شلوار کردی ش را پاره کرده بود و در زندگی هیچگاه بدن همسرش را ندیده بود!
اگر جوامع غربی را نوعی سرمایه داری بیمار بنامیم، جوامع شرقزده و اسلامزده مانند لاشه ی متعفنی است که در حال پوسیدن است و بوی تعفن ش انسان را بیهوش می کند.
به نظر من نویسندگان چپ و مارکسیست باید بیشتر در مورد سکسوالیته بنویسند. به نظر من باید گفتمان سکسوالیته به یک گفتمان اجتماعی تبدیل شود. به باور من باید همجنگسرایان، ترنس جندرها، کوئیرها و کل کسانی که گرایشات جنسی دیگری دارند، از مناسبات جنسی خود، از ازادی گفتمان در این زمینه صحبت کنند و در مورد ان بنویسند. عشق بدون شک برخلاف عشق شرقزده مختص عشق مرد به زن و یا برعکس نیست، بکله بر اساس انچه مارکس و انگلس و لنین هم به ان باور داشتند، عشق یک انسان به انسان دیگر است.
بدون شک مردمی که در یک جامعه ی متعفن، جامعه یی که تحت تاثیر مناسباتی باشد که در ان کلیت جامعه در حال فروپاشی است و روابط جنسی ازاد نه تنها وجود ندارد بلکه برای زن بیشترین فشار اجتماعی و سنگسار و زندان و شکنجه را در پی دارد، ترمیم پرده ی بکارت به یک بیزینس پر درامد برای پزشکان می شود.
برای رسیدن به عشق واقعی باید مبارزه کرد و عشق واقعی برای اکثریت جامعه تنها در سوسیالیسم و کمونیسم متحقق می شود، اما چپ های بورژوای ضد زن همیشه سوسیالیست های علمی و مارکسیست های ارتدکس را سرزنش می کنند که هر چیزی را به بعد از انقلاب موکول می کنند، این یک اتهام بزرگ است، کمونیست های ارتدکس ضمن مبارزه برای کمونیسم و الغای مناسبات طبقاتی پیگیرترین نیرویی هستند که برای رفرم به صورت انقلابی مبارزه می کنند و بدون مبارزه ی کمونیست ها در انقلاب روسیه و رزا لوگزامبورگ ها و کلارا زتکین ها و دیگر کمونیست ها و سوسیالیست ها، زن هیچ گاه در مدرن ترین جوامع امروزی چنین جایگاهی را نداشت

ساده لوحی سیاسی!

در ماه های اخیر به خاطر اینکه المان اعلام کرده بود که توانایی پذیرش بالای یک میلیون پناهجو در سال 2015 را دارد، کم نبودند پناهجویان سوری، افغانستانی، ایرانی و غیره که عکس انجلا مرکل صدر اعظم سوپر محافظه کار المان را در شهرهای مختلف این کشور حمل می کردند و او را ناجی پناهجویان می دانستند. هنوز عکس های مرکل زمین نگذاشته شده بود، که همین ادمک با اردوغان رئیس جمهور فاشیست و اسلامیست ترکیه نشست داشت و سر کنترل مرزها از جانب ترکیه برای جلوگیری از ورود پناهجویان بیشتر به اروپا، به توافق رسید.
هر کس که ذره یی شرافت داشته باشد و در قبال بازتاب اخبار جعلی و دروغین، از دولت های جنایتکار بورژوایی پول نگیرد، می داند که اردوغان تنها رئیس جمهور ترکیه نیست، بلکه در راس دولت ترویستی داعش هم هست. بدون شک بدون حمایت های همه جانبه ی ترکیه و دیگر دولت های جنایتکار منطقه از جمله عربستان سعودی،قطر، اسرائیل و ایل بارزانی و مهمتر از ان امپریالیسم غرب از داعش، داعش نه می توانست ظهور کند و نه می توانست یک هفته به خلافت اسلامی خود ادامه دهد، این مساله برای انجلا مرکل هم از روز روشن تر است که ترکیه متحد اصلی داعش و یکی از دولت هایی است که در نقض حقوق انسان در منطقه ی خاورمیانه، سرکوب و بمباران کردستان، تلاش برای نابودی روژاوا، بزرگترین نقش را داشته است و دارد.

انچه روشن است، این است که سیاست بورژوایی حتی حقوق بشری ترین نوع ان در ضدیت کامل با حقوق انسانی و منافع طبقاتی اکثریت قریب به اتفاق جامعه ی بشری و طبقه ی کارگر به طور اخص است، اما اینکه چرا طبقه ی کارگر همچنان حامل اگاهی طبقاتی کاذب و ایدئولوژی بورژوایی است، ممکن است در این مجال نگنجد، اما مهم ترین دلیل ان ضعف سازمان یابی کمونیستی و کارگری در مقابل سازمان دهی بورژوایی و متفرق بودن طبقه ی کارگر در مقابل یکدستی نسبی بورژوازی است.
این را هم نباید فراموش کنیم که در بین خود نیروهای بورژوایی نوعی ناموزنی در رشد سرمایه داری و ناهماهنگی نظری و عملی وجود دارد، اما بورژوازی در کلیت خود در تلاش برای حفظ سلطه ی خود و متحدان خود است و کشمکش های درون فراکسیون های بورژوایی، کشمکش بین نیروهای خودی است و در یک کلام می توان گفت، دمکرات ترین دولت بورژوایی، فاشیسم عریان داعشی به عنوان یک دولت فاشیستی بورژوایی را به انقلاب کارگری و سوسیالیسم ترجیح می دهد.

بنابراین اگر کمی از سطح اخبار مزخرفی که خیلی ها را ذوق زده کرده است و مرکل را به مادر ترزا و مهدی موعود تبدیل کرده بود فراتر رویم و سیاست های پیچیده ی نظام های دولتی نئولیبرال بورژوایی را ریشه یابی کنیم، خواهیم دید که برخلاف تبلیغات دروغین انسان دوستانه، همین دولت ها بزرگترین جنایتکاران تاریخ بشری هستند و همین دولت ها هستند که مردم سوریه را به چنین روزی انداخته اند.

در عراق و سوریه مردم عادی و بی دفاع با اسلحه های امریکایی و المانی قتل عام می شوند. بمب های المانی توسط اسرائیل بر سر کودکان فلسیطنی ریخته می شود، المان همچنان سومین صادر کننده ی اسلحه به بحرانی ترین مناطق جهان از جمله عراق است. همچنان قراردادهای میلیارد یورویی فروش اسلحه به عربستان و قطر بسته می شوند و همچنان سرمایه داری نئولیبرال نیمه رفاهی المان در خلق جنایت های جنگی و انسانی در عراق و سوریه و لیبی و فلسطین و اکراین و غیره مستقیم و غیر مستقیم دخیل است.

رژیم چنج

برای بورژوازی غربی و نئولیبرال هر دولتی که ساز خود را با ساز بانک جهانی و صندوق بین المللی پول و سیاست های ضد بشری ریاضت اقتصادی برای اکثریت و رفاه برای یک لایه ی نازک انگل در جامعه کوک نکند، باید سرنگون شود. نمونه ی انان رژیم سابق اکراین و نمونه ی روشن تر رژیم بشار اسد است.

دولت های عربی حوزه ی خلیج اگرچه به خاطر ثروت های میلیاردی باداورده از فروش نفت خام و گاز توانسته اند رفاه نسبی را برای مردم فراهم کنند، اما همزمان مردم را تبدیل به انگل هایی کرده اند که فقط خوردن و خوابیدن و دفع انچه که خوردن بلدند. نباید شک کرد که در تمام عربستان سعودی به اندازه ی انگشتان دست ادم وجود ندارد که کتاب های با ارزش علمی را خوانده باشند. این دولت ها همچنین مزدور بی قید و شرط غرب هستند و بزرگترین مشتریان تولیدات صنعتی غربی از ماشین الات گرفته تا اسلحه و تجهیزات پزشکی هستند، بنابراین بورژوازی امپریالیست غرب تحت هیچ شرایطی حاضر نیست سر نقض “حقوق بشر” از جانب دولت های خاورمیانه از دو لقمه ی چرب اکسپرت به این کشورها و خرید نفت ارزان دست بکشد. برای حفظ این وضعیت هم دولت های غربی حاضرند دهها جنگ راه انداخته تا بتوانند همزمان که اسلحه می فروشند و پول هنگفت به جیب می زنند، بحران های اقتصادی خود را ترمیم کرده و همزمان هم از وضعیت پیش امده سوء استفاده کنند و نفت ارازان از این جانیان بخرند.

معادلات سیاسی در خاورمیانه و عروج فاشیسم اسلامی

عروج فاشیسم اسلامی در خاورمیانه نه در ادامه ی خلافت اسلامی، انچه برخی از محقیقین سطحی اندیش می گویند، بلکه در امتداد سیاست های امپریالیستی غرب برای سیطره ی اقتصادی و هژمونیک بر این منطقه ی همیشه بحرانی است. جنگ در خاورمیانه تنها و تنها سر یک چیز است و ان طلای سیاه (نفت خام) است. هنوز حتی پیشرفته ترین کشورهای جهان نتوانسته اند انرژی دیگری را جایگزین نفت خام کنند، بنابراین تا زمانی که نفت خام مورد نیاز است، تلاش برای به دست اوردن ان به ارزان ترین قیمت از جانب غرب وجود خواهد داشت و همین تلاش و کنفلیکت می تواند جنگ و خانه خرابی را برای توده های مردم دامن بزند.
مساله ی دیگر که بارها و بارها بهش اشاره کردم و می کنم این است که امریکا و غرب برای دستیابی به این مواد خام حاضر است با هر نیروی سیاسی حتی فاشیستی ترین و وحشی ترین نیروها وارد ائتلاف شود تا این طلای سیاه را راحت تر به دست اورد. دست یابی به مواد خام منطقه ی خاورمیانه، اتوماتیک هژمونی سیاسی برای دولت های غربی را در پی خواهد داشت و هژمونی سیاسی بیشتر می تواند سیاست جنگ طلبانه را گسترش دهد.

مورد دیگر این است که امریکا هر چند به بهانه های واهی در عراق دخالت نظامی کرد، اما بعد از چند سال به این نتیجه رسید که بازنده ی سیاسی است ولی امریکا تلاش کرد چون مهمان ناخوانده یی که از در بیرون انداخته می شود و از پنجره وارد می شود، از طریق ائتلاف با فاشیستی ترین نیروها، از جمله بعثی های سابق، جبهه ی النصره، بخش های فاشیست اسلامی ارتش ازاد سوریه، طالبان و القاعده و انصار الاسلام، برای تشکیل یک دولت اسلامی اسرائیل گونه اقدام کند و همزمان که جمهوری اسلامی، (که بعد از جنگ امریکا در عراق صاحب خانه شده بود) و دیگر رقبا همچون روسیه را منزوی کند، اسلام سیاسی “فوندمنتال” یا “بنیادگرا” را به کنترل خود دراورد. تلاش برای ساختن یک اسرائیل اسلامی در خاورمیانه، همانطور که در گزارش های مختلفی که به بیرون درز کرده است یکی از پروژه های امریکا در سال های گذشته بوده است و حمایت دولت اسرائیل از داعش و تظاهرات یهودیان فوندمنتال در تل اویو در دفاع از داعش و با پرچم داعش، مهر تاییدی بر این واقعیت است.

جمع بندی و نتیجه گیری

اگر بخواهم این مطلب جسته گریخته را جمع بندی کنم، می توانم بگویم که ساده لوحی سیاسی مختص تنها انسان های عادی و مشاهده گران سطحی اوضاع سیاسی نیست، بلکه در برخی مواقع دامن اکادمیسین های بورژوازی را هم گرفته است، البته این را بگویم که اکثریت این اکادمیسین ها منافعشان حکم می کند که دروغ را به واقعییت و واقعییت را به دروغ تبدیل کنند و در بهترین حالت، موضع نگیرند و واقعییت را نادیده بگیرند.

مساله ی دیگر کمشکش پناهندگی به عنوان کشمکشی واقعی در اروپا است. این ساده لوحی در مورد اینکه دولت های غربی انسان دوست اند و پناهنده می پذیرند، غیر قابل تحمل است. دولت های غربی از جمله دولت المان اگر پناهنده پذیرفته است که در حال حاضر در تلاش برای دیپورت پناهجویان است، به خاطر این نیست که سرمایه داری امپریالیست المان انسانی است، ابدا! بلکه به این خاطر است که اینها در نتیجه ی به نابودی کشاندن زندگی میلیون ها نفر در سوریه پول های هنگفتی به دست اورده است که ده هها برابر بیشتر از پولی است که به پذیرش پناهجویان اختصاص داده است. این دولت به همراه دولت های امپریالیستی دیگر عاملین اصلی مهاجرت مردم به اروپا هستند و اگر این دولت ها مردم مناطق مختلف جهان از جمله خاورمیانه را ازاد بگذارند و به خاطر منافع اقتصادی و سیاسی، به حمایت از الترناتیو سازی فاشیستی به عنوان نقطه مقابل انقلاب بر نخیزند و خانه و کاشانه و زندگی مردم را متلاشی نکنند، بدون شک امار پناهندگی از یک میلیون در سال به چند ده هزار نفر خواهد رسید.

برای مشاهده گران سطحی وقایع و کسانی که مغزشان را به مدیای مسلط و فاشیست اجاره داده اند و تمام پیش زمینه ی ذهنی شان را اگاهی و ایدئولوژی کاذب بورژوایی تشکیل داده است، درک این مساله که هیچ دولتی حق ندارد در مسائل داخلی دولت های دیگر دخالت کند، غیر ممکن است. در نهایت می توانم بگویم کسانی که فکر می کنند، سیاست مداران اروپایی ناجی مردم هستند، اگر احمق نباشند، تبهکار و جانی اند که باید به همراه این جانیان محاکمه شوند، اما به قول رفیقی در شرایطی که زندان ها به خود جانیان تعلق دارد و دادگاه ها و قضات توسط همین تبهکاران خریداری شده است و در شرایطی که جای قربانی و مجرم به راحتی عوض می شود، صحبت کردن از دادگاهی عادلانه غیر ممکن است.
برای هر میزان از تحمیل رفرم به بورژوازی و برای هر میزان هر چند اندک عقب نشینی به بورژوازی، به کمونیسم و سوسیالیسم به عنوان تنها راهکار نجات بشریت از دست فاشیسم بورژوایی نیازمندیم. هر جنبشی که بخواهد خواهان تغییرات مقطعی یا همیشگی در زندگی مردم باشد، نیازمند درک رادیکال از مسائل، کسب اگاهی طبقاتی، سازمان دهی رادیکال اجتماعی،تحزب کمونیستی و تلاش برای انقلاب کارگری و در هم کوبیدن سیستم دولتی سرمایه با پلیس و زندان و ارتش ان است.

حسن معارفی پور
هایدلبرگ
29.10.15