کولبه ری کار نیست، بلکه بردگی بردگی هاست

کولبه ری مایه شرم برای بشریت امروزی است
تحلیل مارکسیستی کولبه ری
من خودم چند ماهی به این کار طاقت فرسا و کشنده مشغول بودم و زجر و بدبختی فقر و فلاکت اقتصادی را در یکی از حساس ترین و سرنوشت سازترین دوران زندگی ام را با گوشت و پوست و استخوان لمس کرده ام و تا روزی که زنده ام علیه سیستم های سرمایه داری که فقر و نابرابری و فلاکت اقتصادی را به میلیون ها انسان تحمیل کرده اند مبارزه خواهم کرد. اعتراضات بانه و مریون علیه کشتن کولبران مرزی در نفس خود کاملا برحق و اعتراضی انسانی است، اما نبود اگاهی طبقاتی و سوسیالیستی در بسیاری از موارد انسان ها را ناچار می کند که مطالبات اشتباهی و تدافعی را به عنوان مطالبات خود در اعتراضات توده یی انتخاب کنند. مطالبه یی مانند “کولبه ر نکشید” مطالبه یی تدافعی است. این مطالبه می گویید که اگر ما را راحت بگذارید که کولبه ریمان بکنید ما هم کاری به شما نخواهیم داشت، این مطالبه برای این الغای کولبه ری نیست. برای ایجاد مشاغل برای همگان و تامین معیشت مردم و از بین رفتن نابرابری اجتماعی نیست. این مطالبه کاملا اشتباه است. ما باید اعلام کنیم که چنین مشاغلی باید از جامعه برچیده شوند و انسان ها به جای ناچار شدن به این کار طاقت فرسا و کشنده امکان یک زندگی ارام و انسانی داشته باشند و مشاغل انسانی برای همگان در دنیایی که تمام کارهای سخت و طاقت فرسا می تواند توسط ماشین صورت بگیرد، فراهم شود. انسان امروزی می تواند بدون حمل کالاهای سنگین و بدون کار طاقت فرسای بدنی و با سه ساعت کار در روز یک زندگی رفاهی داشته باشد، در صورتی که ثروت جامعه به صورت برابر بین انسان ها تقسیم شود. مشکل اما تقیسم و توزیع ثروت نیست. بازتوزیع ثروت خود یک مطالبه ی بورژایی و خرده بورژوایی است و سنت توزیع و تقسیم سرمایه سنتی رفورمیستی در جنبش های کلکتیویستی، انارشیستی و پرمتیو(عقب مانده و ابتدایی) است. یکی از سردمداران این سنت پرودون انارشیست و سوسیالیست تخیلی فرانسوی است. پرودون مشکل سرمایه داری را نه مناسبات تولیدی بلکه مناسبات توزیعی و توزیع ناعادلانه ی سرمایه می دانست. مارکس با بررسی نظریات پرودون در کتاب “فقرفلسفه” علیه کتاب “فلسفه ی فقر” پرودون و بعدها بعد از خواندن اقتصاد سیاسی انگلیسی در اثار دیگری مانند گروندریسه و کاپیتال (نقد اقتصاد سیاسی) این جهان بینی پرمتیو را شدیدا به نقد کشید و ان را توهم و خیالپردازی محض توصیف کرد. جان مینیارد کینز در دهه ی 30 اعلام کرد که انسان ها در دهه ی هفتاد می توانند با سه ساعت کار روزانه یک زندگی کاملا رفاهی برای خود درست کنند، در صورتی که ثروت به صورت “عادلانه تر” تقسیم شود و دولت کنترل اقتصاد را در اختیار بگیرد. نفس حرف کینز در مورد سه ساعت کار روزانه درست است، بی گمان در جامعه ی امروز و در قرن بیست ویکم یک ساعت کار روزانه هم کفایت رفاه و اسایش کل جامعه است و با ماشینزه شدن بیشتر کارهای خدماتی و سنگین که قبلا توسط انسان انجام می شد، امروز انسان ها می توانند با کنترل این دستگاه ها از راه دور استثمار را از بین برده و تقسیم کار انسانی و خلاق به وجود اورند. اما می توان گفت که کینز به مراتب از پرودون عقب مانده تر است و نظریه او که مبنای دولت های رفاهی در دهه ی هفتاد در شمال امریکا و اسکاندیناوی بود امروز به یک کاریکاتوری از دولت رفاهی تبدیل شده است و این نظریه ی عقب مانده ارزش خود را برای همیشه از دست داده است و می توان ان را در زباله دان تاریخ انداخت. انچه کینز و دیگر اقتصاددان ان بورژوازی و سوسیالیست های خیال پرداز و بعضا کسانی مانند مارسل موس صاحب نظریه ی “هدیه” نفهمیده و نخواهند فهمید، ساختار و فونکسیون نظام سرمایه داری است که بر مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و استثمار انسان از انسان بنا نهاده شده است. مارسل موس در نظریه ی “هدیه” می گوید که در جامعه ما “هدیه می دهیم، می گیریم و جبران می کنیم”! اگر طبقات کارگر منتظر گرفتن هدیه باشند و اگر ما توهم این را در سر بپرورانیم که این نظریه ی مالیخولیایی در سطح اجتماعی و بزرگ کار می کند، باید در انتظار یک هدیه که هنگام تولد یا سر سال جدید می گیریم، از گرسنگی هلاک شویم. مارسل موس خود یکی از کسانی بود که در جنبش به اصطلاح سوسیالیستی و در واقع کلکتویستی و پرمتیو ان جی اویی کار می کرد و در تلاش بود از طریق دادن مبلغی از حقوق خود به ان جی او ها بشریت را به “رهایی” برساند. این انسان های رومانتیک و خیر در بین مذاهب مختلف هم پیدا می شوند و این راهکارهای عقب مانده، تاکنون نتوانسته دردی از یک نفر دوا کند. مساله ی مارکس که در کاپیتال و دیگر اثارش به صورت کنکرت به سراغ ان می رود، مساله ی تشریح سرمایه داری، سرمایه و پول به مثابه ی یک سیستم تولیدی، یک مناسبات اجتماعی، یک رابطه ی اجتماعی و غیره است. مارکس از طریق نقد اقتصاد سیاسی اسمیت و ریکاردو به این نتیجه می رسد که سرمایه داری هماطور که ریکاردو و اسمیت هم می گویند بر اساس ارزش افزونه ی اجتماعی کار می کند و برای این ارزش افزونه ی اجتماعی طبقه ی کارگر باید استثمار شود و استثمار از نظر مارکس با مراجعه به پرودون “دزدی” و با مراجعه به جرمی بنتام خلع ید و سلب مالکیت از پرولتاریا است. مارکس به این نتیجه می رسد که هر نوع تلاش برای رهایی انسان در گروه سلب مالکیت از سلب مالکیت کنندگان یعنی بورژوازی و بورژواهاست. متاسفانه مارکس نتوانست پروژه ی کاپیتال را به سرانجام برساند و تئوری دولت مارکس بعدها بخشا توسط انگلس و بعد از ان توسط لنین، لوکاچ، هال دریپر، تاحدودی گرامشی و دیوید هاروی تکمیل می شود. در مورد دولت تئوری مارکسیستی این است که دولت ابزار سرکوب طبقاتی در دست یک طبقه است (لنین، دولت و انقلاب). برای رهایی از چنگال سرمایه داری و رهایی انسان به صورت عام، چیزی که مارکس در “نقد فلسفه ی حق هگل” مطرح کرده بود، از نظر لنین راهی جز در هم کوبیدن دستگاه دولتی، دستگاهی که منافع صاحبان ابزار تولید را پیش می برد و علیه پایینی ها از ابزار سرکوب بهره می گیرد، نیست. تصور این که دولت بورژوایی منافع توده های کارگر و زحمتکش را کم یا زیاد نمایندگی کند، تصور پوچی است، اما گرامشی در نظریه ی “انقلاب پاسیو” خود با بهره گیری از ماکس وبر و در عین حال نقد او این مساله را معرفی می کند که دولت های بورژوایی به مرور عقلانی می شوند و سعی می کنند، از طریق فرهنگ سازی “هژمونی” خود را به جامعه تحمیل کنند و “روانشناسی اجتماعی” توده ها را مهندسی کنند. این نظریه ی گرامشی به شدت مشکل دارد، چون ما مشاهده می کنیم که در دوران اعتراضات ساختار شکن و رادیکال چپ ها، چگونه “دولت های عقلانی” بورژوایی به شدیدترین شکل ممکن مخالفان بورژوازی، دولت، چپ ها، کمونیست ها و انارشیست ها را سرکوب می کنند. نمونه ی اخیر اعتراضات جی بیست در هامبورگ است. تمام اشکال سرمایه داری در خودی خود از یک تضاد لاینحل رنج می برند و ان تضاد کار و سرمایه است. نمی توان با تخفیف این تضاد و دادن بیمه ی بیکاری ناعادلانه بودن نظام سرمایه داری را برطرف کرد، چون در دولت های رفاهی هم سرمایه به صورت طبیعی به طرف بزرگ شدن و کسب سود بیشتر می رود و نیم کلاج دولت رفاه نمی تواند مردم را تا ابد با ارائه ی کاریکاتوری از خوشبختی به خوشبخت بودن متوهم کند. در همین سیستم ها هم این صاحبان شرکت ها و بانکداران و بروکرات ها و نظامیان عالی رتبه و صاحبان ابزار تولید هستند که از هر لحاظ شرایط رفاهی تری دارند و به قول جورج اورول بعضی ها برابرترند. سیستم اقتصاد کینزی و دولت رفاهی با تعرض تاچریسم و ریگانیسم و نئولیبرالیسم افسار گسیخته به شدیدترین شکل ممکن مورد تعرض قرار گرفت و هم اکنون مناسبات کاری در اروپا، قراردادهای سفید امضا، سواستفاده از نیروی کار ارزان و خاموش برای شرکت های موقت و فروش کارگران از یک شرکت به شرکت دیگر بسان برده و تحمیل شرایطی برده وار به کارگران پاره وقت، گرفتن هر گونه حق اعتراض و اعتصاب از انان و غیره و غیره نشان می دهد، که سرمایه داری غربی و دولت رفاهی که زمانی از جانب سوسیال دمکرات های مرتد به عنوان گل سر سبد سرمایه داری در بوق و کرنا شده بود، چیزی جز بردگی محض برای بشریت به وجود نیاورده و از نیروی کار ارزان و خاموش کارگران که به صورت انبوه به عنوان پناهجو به این کشورها میایند برای بازسازی اقتصاد بحران زده ی خود سوء استفاده کرده و با گذاشتن منت بر سر انان پز “دفاع از حقوق بشر” هم می دهند. سرمایه داری غربی به مراتب وحشی تر از سرمایه داری در مناطق دیگر است و اگر این جا به قول محافظه کارانی مانند مرکل هنوز امنیت و اسایش وجود دارد، به قیمت نابودی صدها هزار انسان در سوریه و میلیون ها انسان در عراق و افغانستان و دیگر کشور هاست.

به موضوع اصلی بر می گردم
کولبه ری چیست؟ کولبری یکی از وحشیانه ترین اشکال استثمار انسان است که در ان جدا از استثمار، خطرات جانی، بیماری های جسمی، خطر عبور از روی مین، خطر شکلیک از طرف ماموران دولتی هم متوجه ی کسانی می شود که دست به این عمل می زنند. دولت های جنایتکار که خود از طریق درست کردن بازار گمرک و گذاشتن مالیات های سنگین بر روی کالاهای خارجی میلیون ها و میلیاردها دلار از این طریق کسب می کنند، اقشار بیکار طبقه ی کارگر نوار مرزی به ویژه در کردستان را در چنان مضیقه یی قرار می دهند که به یکی از دشوار ترین اشکال استثمار انسان تن بدهند. در واقع انسان ها اعمالی را انجام می دهند که در گذشته و در حال حاضر از چهارپایان برای این کارها استفاده می شد. حمل بارهای سنگین از مناطق صعب العبور مرزی و مناطق سیم خار دار شده، بدون هیچ گونه امنیت جانی و چشم انداز حقوق بازنشستگی را می توان یکی از اشکال بربریت خواند.

کردستان اعتراضات توده یی به “کشتن کولبران”

اعتراضاتی که در کردستان به خصوص بانه، مریوان و دیگر شهرها جاری است، اعتراضات مردمی است که از فقر و نابرابری و مناسبات برده واری که جمهوری جهل و جنایت تروریست اسلامی و دولت سرمایه داری ایران به طبقه ی کارگر و اقشار تحت ستم و بیکاران جامعه تحمیل کرده است. این اعتراضات خشم فرو خورده یی است که هر لحظه می تواند بترکد و انفجار اجتماعی را در پی داشته باشد. میلیون ها نفر از مردم ایران زیر خط فقر قرار دارند و مردم خشمگین خون به جوش امده را هیچ دستگاه سرکوبی نمی تواند کنترل کند. شرایط استراتژیک کردستان هم به شکلی است که حاکمیت سیاسی ایران در این منطقه هیچ گاه نتوانسته است به یک نظام مورد اعتماد مردم تبدیل شود. بی دلیل نیست که وابستگان به نظام جمهوری اسلامی را در این منطقه “جاش” یعنی مزدور می خوانند. مردم کردستان ایران بی گمان ملیتانت ترین مردم کل ایران هستند و ملیتانسی حاکم در کردستان خود ریشه ی تاریخی در مقاومت مسلحانه و توده یی مردم، جنگ بیست و چهار روزه ی سنندج، سنت مبارزه ی مسلحانه و حضور پیشمرگ در سال های پناه و شصت و هفتاد در منطقه دارد، اما نمی توان با ملیتانسی و مطالبات ناروشن و بدون سازماندهی رادیکال و انقلابی یک انفجار اجتماعی را به یک پروسه ی انقلابی تبدیل کرد. در انفجار اجتماعی مردم تنها می خواهند نفی کنند چیزی را که نمی خواهد، اما انان نمی دانند که چه چیزی را می خواهند و این برای هر شورش و طغیان توده یی خطرناک است. ضرورت گسترش اگاهی طبقاتی و سازماندهی رادیکال و انقلابی از پایین در این اعتراضات، از شام شب برای فعالین رادیکال و کمونیست ضروری تر است. مبارزه با راسیسم و ناسیونالیسم کورد و احزاب مزدور که از خیابان به نفع گرفتن مطالبات از بالا استفاده می کنند، ضرورتی تاریخی است. گسترش ادبیات مارکسیستی در مورد سازماندهی، کار علنی و “قانونی”، قیام، اگاهی طبقاتی و تئوری دولت و انقلاب مارکس یک نیاز ضروری گریز ناپذیر است، که هر کس باید به سهم خود به ان پاسخ دهد. سازمان دادن شوراهای محلات و غیره را در بخش دیگر باز می کنم.

انتظار براورده کردن مطالبات مردم از جمهوری اسلامی توهمی بیش نیست، مردم و توده های کارگر باید به فکر دست به دست کردن قدرت سیاسی باشند

انچه که چپ های ایران در دوران انقلاب 57 متوجه نبودند و کلا چپ در بسیاری از مواقع متوجه نیست، ضرورت دست بردن به قدرت سیاسی است. نمی توان تا ابد از بورژوازی گدایی کرد. با گله و ناله و شکایت دنیا از چنگال استثمار رها نمی شود. با سوفیسم و زندگی درویشی به سبک انارشیست ها و تناسخ روح بشریت رها نمی شود. دعا کردن هم از همه ی این ها بدتر. مساله ی قدرت سیاسی و گفتمان به دست گرفتن قدرت سیاسی از جانب پرولتاریا در اینده ی تحولات سیاسی و اجتماعی در ایران و تمام جهان را باید به یک گفتمان قوی تبدیل کرد. باید پوپولیسم و افکار محافظه کارانه و ادبیات پاستوریزه و غیره را به زباله دان تاریخ انداخت و از ضرورت قیام مسلحانه، اعتصاب، تشکل توده یی کارگری و حکومت کارگری در روز روشن در دانشگاه ها، محلات، هنگام کار، به قول مظفر محمدی حتی در قهوه خانه ها صحبت کرد. باید به مردم نشان داد که دنیای بهتری، دنیایی که در ان تولید کنندگان ثروت جامعه خود جامعه را کنترل و مدیرت کنند ممکن است و نه تنها ممکن است بلکه ضروری است، ضرورتی که اگر پاسخ نگیرد جامعه را به بربریتی وحشیانه تر از امروز جمهوری اسلامی تبدیل خواهد کرد. ما از همین الان باید با تمام قوا خود را برای حاشیه یی کردن نیروهای فاشیستی، مذهبی، سلطنت طلب،سکولار دمکرات، مجاهد، قومپرست، سناریو سیاهی، مزدور و غیره و غیره اماده کنیم و کمونیسم و سوسیالیسم را به عنوان تنها راه رهایی بشر به جامعه معرفی کنیم. هر انچه غیر از کمونیسم است، چیزی فراتر از استفراغ بورژوایی در قالب های روشنفکری نیست. کمونیست حقیقت است و این حقیقت باید به واقعییت جامعه ی بشری تبدیل شود. سلاح تبدیل ان پراکسیس انقلابی طبقه یی است که می تواند با اعتصاب و متوقف کردن چرخه ی تولید به مدت طولانی سرمایه داری و پروسه ی انباشت سرمایه را متوقف کند و این سیستم را زمین گیر کند.

من نمی توانم هیچ انتظاری از دولت فاسد و خونخوار ایران داشته باشم. این دولت باید سرنگون شود. من سیستمی را می خواهم که در آن استثمار انسان بر انسان پایان یابد، این نه کار رژیم سرمایه داری ایران است و نه هیچ رژیم سرمایه داری دیگری. مساله ی معیشت جامعه مساله ی ما کمونیست ها و طبقه ی کارگر است، به جای تلاش برای تحمیل مطالباتمان به دولت های فاسد بورژوایی باید به فکر قدرت سیاسی باشیم و مطالبات کارگرانی که توسط رژیم های بورژوایی نیم بند عملی می شود و یا پشت گوش انداخته می شود، خودمان با گرفتن قدرت سیاسی عملی کنیم، تا ناچار نباشیم به مطالبات تدافعی مانند “کولبر را نکشید”، “بزارید کولبری مان را بکنیم”، “حقوق معوقه یمان را بدهید” و غیره پناه ببریم. چپ ها و کمونیست ها باید از همین امروز برای گرفتن قدرت سیاسی آماده شوند. مساله ی انتقال قدرت سیاسی در فردای قیام باید از همین امروز مشخص شود. باید جلو ناسیونالیستیزه کردن مطالبات کارگران را گرفت‌. باید جلو گروه ها، احزاب و دستجات قومپرست، مزدور و سناریو سیاهی و باندهای گانگستری را گرفت. باید روشنگری کرد. آگاهی طبقاتی را گسترش داد. کمیته های کارگری محلات، کمیته های خودجوش و رادیکال مردمی، زنان، دانش آموزی و دانشجویی را سازمان داد. باید از همین امروز تمرین خودمدیریتی کارگری از پایین بکینم. شوراهای کارگری و خودجوش محلات را سازمان دهیم. باید مزدوران رژیم را حاشیه یی کنیم و به مردم بگوئیم که قدرت و توانشان در اتحاد طبقاتی و همبستگی شان است. یک انگشت به راحتی می تواند شکسته شود، اما مشت های گره شده زمانی که به هم می پیوندند، جانی ترین حکومت ها و دولت ها را به لرزه در می آورند. ما برابری می خواهیم، یک زندگی بدون تبعیض طبقاتی و قومی و نژادی می خواهیم. ما خواهان برابری زن و مرد هستیم. خواهان از بین رفتن فقر و فاصله ی بین شهر و دهات هستیم. این امر از بورژوازی میهنی بر نمیاید. بورژوازی مخالف برابری انسان هاست. اساس این نظام بر بهره کشی انسان از انسان و کسب حداکثر سود نهاده شده است. برای بورژوازی هدف وسیله را توجیه می کند. ما این را نمی خواهیم. ما چیز دیگری می خواهیم که سرمایه دارانه نباشد. دنیای بهتری برای همگان

زنده باد کمونیسم
حسن معارفی پور

نظر من در مورد بحث امین قضایی

 حسن معارفی پور
من به شدت مخالف بحث اکثریت و اقلیت هستم و از نقطه نظر رهایی انسان به جامعه نگاه می کنم. فلسفه پراکسیس مارکسیسم راهکار رهایی انسان از مناسبات برده وار سرمایه داری است.
حقوق انسان ها تابع شرایط اجتماعی و محیطی که در ان پرورش پیدا کرده اند، شکل می گیرد. شرایط اجتماعی، طبیعت، دولت ها، مناسبات اقتصادی و تولیدی و غیره حقوق انسان ها را تعیین می کنند. بنابراین چیزی به اسم حقوق بشر و حقوق طبیعی در مناسباتی که دسترسی انسان ها به امکانات تولیدی برابر وجود ندارد، غیر ممکن است و می توان گفت در کلیت خود سیستم و مناسبات سرمایه داری و شکل گیری قانون اساسی امریکا و فرانسه بر اساس “عقلانیت” نمی تواند صحت داشته باشد. چون همین قوانین اساسی دولت ملت های قدیم و امروزه زمانی که از انسان صحبت می کنند، بی گمان منظورشان انسان کارگر و زحمتکش و پناهنده و مهاجر نبوده و نیست، منظورشان شهروندان سفید پوست اروپایی بوده و هست که در سیستم و مناسبات دولت ملت های بورژوایی جا میگیرند و ” قرارداد اجتماعی” شامل انان می شوند. شکل گیری انحصار سرکوب در دولت ملت های جدید خود بزرگترین علامت نقض حقوق طبیعی و بنیادین هر انسانی (حقوق بشر) است.(به جزوه ی مارکس در باره ی مساله ی یهود مراجعه کن) دسترسی بخشی از جامعه به اسلحه و نیروی سرکوب و انحصاری کردن سرکوب به نفع مدافعان وضع موجود در نتیجه ی “قرارداد اجتماعی” شکل نگرفت و نبود، بلکه در نتیجه ی خلع ید یک طبقه از طبقات دیگر شکل گرفت. خلع ید بورژوازی از فئودال ها. به نظر من هر جایی که بورژوازی حاکم است بیشتر اصولی که اشاره کردی و به عنوان اصول عقلانی بیان نمودی نقض می شود. به نظر من عقلانی کردن جامعه بیشتر یک تز کانتی است که توسط ماکس وبر و طرفداران مکتب فرانکفورت و جامعه شناسان متاخر به شدت مورد پشتیبانی قرار گرفته شد، اما اگر نظریه ی انقلاب پاسیو گرامشی را مطالعه کنی متوجه خواهید شد که این “عقلانی کردن” سیستم موجود به عنوان یک نیم کلاج توسط خود بورژوازی از بالا و برای متوهم کردن توده ها درست شد و شکل سرکوب در غرب متفاوت را متفاوت کرد، اشاره می کند و اگر به ادورنو مراجعه کنی و صنعت فرهنگ را بخوانی متوجه می شوی که او با تمام نقد سطحی اش به سیستم موجود و ضدیتش با انقلابی گری کمونیستی، سیستم لیبرالی و فاشیستی را در کنترل و مهندسی افکار توده ها یکسان می داند، اما اشکال کنترل و مهندسی افکار توده ها را در فاشیسم کمی متفاوت می داند. بنابراین مساله اینجا به نظر من عقلانی کردن جامعه نیست. باید به لوکاچ مراجعه کنیم تا بتوانیم هم تز گرامشی و هم ادورنو و هورکهیامر را نقض کنیم و نشان دهیم که اتفاقا مشکل تنها در مهندسی افکار توده ها توسط یک سیستم اموزش و پرورش و رسانه و فرهنگ نیست، بلکه مشکل در این است که پرولتاریا امروز خود بخشا علیه منافع خود اقدام می کند و ایدئولوژی طبقه ی دیگری را نمایندگی می کند، که دقیقا منافع این طبقه را نقض می کند، لوکاچ معتقد است که دلیل اینکه پرولتاریا اگاهی طبقاتی کاذب را نمایندگی می کند را نباید تنها به فرهنگ و صدا و سیمای ان دوران که چیزی بیش از رادیو نبود، ربط داد، بلکه ان را باید ریشه یی تر بررسی کرد و دید که چگونه یک سیستم حکومتی و دولتی با دست یافتن به منابع تولیدی و کنترل مالکیت خصوصی بر ابزار تولید فرهنگ دیگر فرهنگ خود را به فرهنگ اکثریت تبدیل می کند، همان چیزی که مارکس در دیپاچه ی نقد اقتصاد سیاسی اشاره می کند. نتیجه گیری را می توان این طور کرد و برای اینکه از گفتمان فلاسفه ی سیاسی بورژوازی و لیبرال کمی فاصله بگیریم و دچار تناقضاتی که کانت و هگل و روسو و دیگران شده اند نشویم و از زاویه ی منافع طبقاتی طبقه ی دیگری به قضیه نگاه کنیم و “عقلانی شدن” را به شکل دیگر تعریف کنیم باید به دفترهای فلسفی هگل از لنین مراجعه کرد و انجا دنبال جواب این سوال گشت. لنین انجا می گوید عقلانی چیزی است که منافع پرولتاریا را اشباع کند و در خدمت ان باشد. هر چیزی غیر از ان باشد برای پرولتاریا ضد عقلانی است. این گفته ی لنین به مراتب عمیق تر از ان است که بتوان ان را در یک خط توضیح داد. لنین در انجا به مقدمه ی نقد فلسفه ی حق مارکس اشاره دارد که مارکس می گوید طبقه ی کارگر تنها طبقه ی انقلابی است که می تواند با عمل خود یک انقلاب را سازمان دهد و از طریق رهایی خود بشریت را به رهایی برساند. مارکس در انجا می نویسد” همانطور که فلسفه سلاح مادی خود را در پرولتاریا می یابد، پرولتاریا هم سلاح مادی خود را در فلسفه پیدا می کند و همین که اذرخش اندیشه بر زمین بکر مردم مستقیما بتابد و در ان نفوذ کند، رهایی آلمانی ها در جهت انسان تحقق پیدا خواهد کرد… فلسفه نمی تواند بدون الغا- تعالی پرولتاریا به واقعیت تبدیل شود و پرولتاریا نمی تواند بدون واقعیت بخشیدن به فلسفه، تعالی و رهایی یابد” (مارکس، مقدمه ی نقدی بر فلسفه ی حق هگل) به نظر من این مساله یی که مارکس اشاره کرده است در مقاله ی تو اشاره نشده است، به همین خاطر این توضیحات کوتاه را لازم می دانستم.

 

مقاله ی امین قضایی را اینجا بخوانید

عقلانیت در مقابل اکثریت

امین قضایی

موضوع این مقاله درباره فلسفه سیاسی است. ادبیات سیاسی و ژورنالیستی مملو از اصطلاحاتی است مانند قانون مداری، حکومت قانون، دموکراسی، حقوق بشر، قانون اساسی، دولت، استقلال ملی و منافع ملی و غیره و با اطمینان می توانم بگویم که حتی معتبرترین سخنوران و تحلیل گران سیاسی در رسانه ها، چندان تعریف و درک صحیحی از این مفاهیم ندارند و بدتر اینکه این مفاهیم را در چارچوب یک نظام فکری سیاسی بیان نمی کنند. این البته هدیه ژورنالیسم و رسانه های توده ای به ماست زیرا ماهیت رسانه توده ای تامل فلسفی و مفهوم پردازی دقیق را ایجاب نمی کند.
در این مقاله بررسی خواهیم کرد که یک فلسفه سیاسی مدرن برای دستیابی به حکومتی که متضمن رفاه، شادی و آزادی انسان باشد چه می تواند باشد. اگر فکر می کنید چطور ممکن است در یک مقاله نسبتا کوتاه به این سئوال مهم پاسخ داد، خوب نگران نباشید، فقط به خواندن مقاله ادامه دهید!
عرصه سیاست، یعنی مناصب سیاسی و قوانین و مقررات، مانند هر موقعیت شغلی در شیوه تولید، در نهایت مجموعه ای از نقش های اجتماعی و ضوابط حاکم بر این نقش ها هستند. این نقش های سیاسی و قوانین حکومتی یک ویژگی مشخص دارند که پایه و اساس درک ما از فلسفه سیاسی خواهد بود: آنها قراردادی و توافقی هستند یعنی فی نفسه هیچ ماهیت و ذاتی ندارند.

برای مثال، حتی یک رییس جمهور، تنها از اینرو این سمت را دارد که دیگران این موقعیت وی را به رسمیت می شناسند. به بیان دیگر نقش اجتماعی نتیجه یک قرارداد بین مردم است. برای درک قراردادی بودن حکومت دولت و قانون، این سناریو را تصور کنید که اگر همه مردم یک کشور در اثر یک ویروس شب هنگام دچار فراموشی شوند، فردا صبح نه حکومتی خواهد بود، نه رهبر و نه رییس جمهوری چرا که هیچ کسی، دیگری را به این سمت نخواهد شناخت. یعنی اگر مردم با یک رییس جمهور به عنوان یک رییس جمهور برخورد و رفتار نکنند، وی دیگر رییس جمهور نخواهد بود.

قراردادی بودن پدیده های اجتماعی و در نتیجه نهادهای سیاسی، ساده و بدیهی به نظر می آید، اما نتایجی از آن استنتاج می شود که حائز اهمیت است ولی کمتر کسی به آن فکر کرده است. اگر اینها قراردادی هستند، پس می توان آنها را تغییر داد، هیچ قانون ابدی، الهی یا طبیعی و مابعد طبیعی بر این نقش ها و سمت های سیاسی حاکم نیست. دومین نتیجه این است که بهتر است این قراردادها، بیش از هر چیز دیگری، قراردادی باشند یعنی با آنها کاملا مانند یک قرارداد رفتار شود. برای مثال، نقش پدر و مادر ممکن است کاملا یک نقش قراردادی نباشد و قطعا یک پیوند نسبی و خونی بین والد و فرزند برقرار است، اما نقش سرپرست و قیم کودک، باید قراردادی باشد (یعنی فقط برخود قرارداد استوار باشد) تا اگر کسی از عهده مراقبت فرزندش برنیاید، بتوان این نقش را از وی گرفت. پس ما در اینجا، با یک رویکرد مشخص، نقش والدین را قراردادی کرده ایم و به این ترتیب پدر و مادر خونی در صورت عدم صلاحیت ممکن است دیگر سرپرست کودک نباشند.
همین رویکرد را هم باید در مورد نقش های سیاسی داشته باشیم. آنها باید تا حد ممکن یک قرارداد مکتوب باشند که آگاهانه تنظیم شده اند. برای مثال، یک پادشاه را در نظر بگیرید. اگرچه در اصل حاکمیت او نیز محصول قرارداد و توافق مردم است، اما بهتر است این نقش حاکمیت را قراردادی تر کنیم یعنی مانند یک قرارداد مکتوب باشد، حدود و اختیارات حاکم مشخص بوده و مانند یک قرارداد عادی قابل فسخ باشد. به طور خلاصه، قراردادی تر کردن و توافقی تر کردن سیاست، نتیجه دوم بحث ماست.
تمام آنچه فلسفه سیاسی مدرن معنا می دهد در اصل از همین درک قراردادی بودن حاکمیت و برخورد با آن به صورت یک قرارداد بین مردم و حاکم استنتاج می شود. به بیان دیگر، نهاد سیاست و حاکمیت، مانند هر پدیده اجتماعی محصول قرارداد و توافق است و بهتر است تلاش کنیم تا این ویژگی توافقی و قراردادی بودن، آگاهانه تر، ملموس تر، مشخص تر و موقتی تر شود تا هرچه بیشتر شبیه یک قرارداد عادی مبادله در آید؛ درست همانطور که قوانین مدرن، نقش والدین را به صورت سرپرست و قیم تفسیر می کند تا بتوان آن را قابل فسخ دانست و وظایف و صلاحیت والدین را مشخص و مکتوب ساخت. این به اصطلاح قراردادی تر کردن (اصطلاح از من است)، یک رویکرد صحیح است.

بسیاری از نظریه پردازان سیاسی بورژوا، به همین نتیجه قناعت کرده و سریعا نتیجه می گیرند که تمام مسئله سیاست و حاکمیت، تبدیل آن به نوعی قرارداد بین مردم و حاکم است. مهم این است که قوانین، حاکمیت و نهادهای سیاسی از توافق و رای اکثریت مردم چه به صورت مستقیم و چه به صورت نمایندگی حاصل شود. اما یک نتیجه مهمتر نیز باید از ویژگی قراردادی بودن پدیده سیاسی گرفت و آن اینکه آنها باید عقلانی تر شوند.
آنچه ما از پدیده های طبیعی ادارک می کنیم باید موضوع شناخت ما باشد تا بتوانیم قوانین و ویژگی های ذاتی آنها را استنتاج کنیم. اما آنچه ما از پدیده های اجتماعی و ایضا سیاسی ادراک می کنیم باید موضوع شناخت ما باشند تا بتوانیم اصول عقلانی را بر این پدیده ها جاری و ساری کنیم. اولی موضوع شناخت است و دومی موضوع تغییر. پس نهاد سیاسی قراردادی است و باید تابع اصول حاکم بر عقل محض و پیشینی قرار گیرد. آنچه پیشتر گفته شد، یعنی تفویض قدرت سیاسی به صورت اخذ یک قرارداد مکتوب و از پیش تعریف شده، خود ماحصل به کارگیری اصول عقل محض در سیاست است.

اما بسیاری از نظریه پردازان سیاسی این نتیجه را نمی گیرند و معتقدند همین که نهاد سیاست و قانون گذاری تابع اراده مردم و رای اکثریت باشد، مطلوب حاصل شده است. همین کافی است تا حکومت را پاسخگو به مردم نگاه داریم و آنها را وا داریم تا نمایندگی طیف هرچه وسیعتری از اقشار مردم را بر عهده گیرند. به عبارت انتزاعی تر، آنها از ویژگی قراردادی بودن پدیده سیاسی و حاکمیت، به نتیجه مشروط بودن آن به توافق اکثریت بسنده می کنند. به سادگی، اگر حاکمیت قراردادی است پس باید طی قراردادی از سوی مردم (که با رای اکثریت بدست می آید) به نمایندگان سیاسی ایشان اعطا شود.
وقتی به روند دولت- ملت سازی در کشورهای جهان سوم و پسا استعماری نگاه می اندازیم، به خصوص دو مورد اخیر یعنی تلاش برای تاسیس دو حکومت جدید در افغانستان و عراق، همین نگاه سطحی و ناعقلانی به چشم می خورد. به بیان ساده، و در بهترین سناریو، کافی به نظر می رسد که قانون اساسی توسط نخبگان سیاسی و حقوقدانان تدوین و به تصویب اکثریت برسد و بعد احزاب مختلف تشکیل شده و در یک انتخابات سالم برای کسب مناصب سیاسی با یکدیگر رقابت کنند و این انتخابات به صورت دوره ای برگزار شود. ممکن است بپرسید مشکل این چیست؟ پاسخ این است که این ناقص است و اصل قضیه از قلم افتاده است.

خوشبختانه، اولین حکومت مدرن که با الهام از فلسفه سیاسی مدرن شکل گرفت، به همین بسنده نکرد. منظور من بنیانگذاران انقلاب آمریکا هستند که عقل باور بوده و درک صحیح تری از فلسفه سیاسی داشتند. اینکه یک کشور به یک قانون اساسی نیاز دارد و براساس این قانون اساسی، دولت ها به صورت ادواری در راس اداره امور جامعه قرار می گیرند و باید به اصول مندرج در این قانون اساسی وفادار باشند، تنها نصف ماجراست. نصف اول این بحث از قلم افتاده است.

برای روشن شدن نکته، کافی است از شما سئوال کنم که قانون اساسی برچه اساس تنظیم می شود؟ بر چه مبنایی قرار می گیرد؟ ممکن است سریع پاسخ داده شود که باید سکولار باشد و هیچ کدام از احکام مذهبی را مبنای خود قرار ندهد. این یک پاسخ سلبی است و مورد قبول نیست. نظریه پردازان سیاسی دوره روشنگری از جمله بنیان گذاران انقلاب آمریکا و سپس فرانسه، پاسخ روشنی به این سئوال داشتند: قانون اساسی باید برمبنای آموزه حق طبیعی باشد. آموزه حق طبیعی، از اصول عقلانی تجریدی نشات گرفته است. این همین نیمه جاافتاده ای است که پیشتر گفتم.

قانون اساسی باید مبتنی بر آموزه حق طبیعی یا همانچیزی باشد که امروز به نام حقوق بشر شناخته می شود. اما متاسفانه امروزه حقوق بشر را تنها از آن رو مشروع می دانند که در یک اعلامیه روی آن یک توافق جهانی شده است. خیر! این ابلهانه است. حقوق بشر از این رو باید پایه و مبنای قوانین کشورها باشد که این حقوق طبیعی و در واقع عقلانی هستند و نه اینکه چون روی آن زمانی توافقی صورت گرفته است و کسی به چیزی متعهد شده است. حقوق طبیعی باید پایه و مبنای قانون اساسی باشد، زیرا این حقوق بر پایه عقلانیت استوار شده اند و در این جهان، هیچ چیز نباید خارج از عقل قرار بگیرد.

در ادامه برای کوتاه کردن سخن، تمامی روند استنتاجی که از اصول عقلانی محض و تجریدی به سوی یک نظام سیاسی باید طی شود را برخواهم شمرد. این البته نظریه سیاسی من است و هیچکدام از فیلسوفان سیاسی پیشین به این شکل مسئله را مفصل بندی نکرده اند. ممکن است برخی با این اصول آشنا نباشند و متوجه روند استدلالی آن نشوند. اما چاره ای نیست و خواننده باید روی هرکدام از این بندها به دقت تامل کند:
1. اولین اصل عقلانی، اصل عدم تناقض است. در یک نسخه معرفت شناختی از این اصل، شما محق نیستید که نظریه‌ای را بپذیرید که واجد دو گزاره متناقض با یکدیگر است.
2. از اصل عدم تناقض، اصل دلیل کافی (معرفت شناختی) را استنتاج می کنم. مطابق این اصل، شما نباید چیزی را بپذیرید مگر اینکه دلیل کافی برای پذیرش آن داشته باشد.
3. حق انجام یک عمل، باید مطابق این دو اصل عقلانی باشد. مطابق این امر، ما هیچ دلیلی برای ممانعت فرد از انجام هیچ عملی نداریم مگر اینکه آن عمل مانع آزادی اعمال دیگران شود. به جز این، ما هیچ دلیلی برای ممانعت و اعمال محدودیت بر فرد نداریم (مطابق اصل دلیل کافی). قید مذکور (مگر اینکه آن عمل مانع آزادی اعمال دیگران شود)، از اینجا ثابت می شود که اگر برای مثال عمل x توسط فرد A انجام شود و این عمل مانع آزادی همان عمل x (یا دیگر اعمال که پیشتر حقانیت آنها اثبات شده است) از سوی فرد B باشد، از آنجایی که برای ما A=B هستند یا اصطلاحا interchangeable هستند، پس نتیجه می شود ما آزادی عملی را برای کسی به رسمیت شناخته ایم که همزمان مانع آزادی عمل وی شده ایم. به بیان دیگر:
– فرد A آزادی انجام عمل x را دارد. (برای مثال دزدی یعنی نوعی کسب مالکیت)
– عمل x مانع عمل x از سوی فرد B می شود (کسب مالکیت)
-داریم A=B
-پس با جایگزینی این دو در عبارات فوق داریم: فرد A آزادی انجام عملی را دارد که مانع انجام عمل توسط فرد A می شود.
این یعنی نقض اصل عدم تناقض. پس حکم ما ثابت می شود.

4. از اینکه هرکسی حق انجام عملی را دارد مگر اینکه مانع آزادی عمل محق دیگری شود، مجموعه ای از حقوق به اثبات می رسد که به آن حقوق طبیعی یا حقوق بشر می گوییم. همانطور که نشان دادیم این حقوق به این دلیل معتبر اند که برپایه اصول عقلانی محض هستند. (باید در نظر داشت که صفت طبیعی به این حقوق، واقعا به این معنا نیست که آنها ذاتی یا طبیعی هستند بلکه منظور این است که پیشاسیاسی هستند. در واقع عنوان بهتر نه حقوق طبیعی و نه حقوق بشر، بلکه حقوق عقلانی است)
5. قانون اساسی باید مبتنی بر این مجموعه حقوق باشد. قانون اساسی نباید مبتنی بر هیچ چیز دیگری به جز این باشد. نه بر مبنای احکام شریعت، نه برمنبای رای اکثریت، اراده حاکم، گروه خاصی از مردم و نه هیچ چیز دیگری در این دنیا. حتی اگر تمامی مردم یک جامعه روی قانونی توافق کنند درصورتی که این حق خلاف حق طبیعی و اصول عقلانی باشد، این قانون نامشروع است و باید لغو شود. قانون اساسی بر رای اکثریت استوار نیست.
6. تنها وقتی به مسئله اداره امور جامعه و تقسیم کار و از جمله تقسیم وظایف سیاسی می رسیم بحث اکثریت مطرح می شود. دموکراسی به این نحو به اثبات می رسد: یکی از حقوق طبیعی، حق حاکمیت است. حق حاکمیت به تمامی اعضای جامعه به طور برابر تعلق دارد. اعضای جامعه می توانند این حقوق را به صورت اختیاری و داوطلبانه و مشروط (مانند هر قرارداد دیگری) به نمایندگان سیاسی خود اعطا کنند و آنها از جانب ایشان، به انجام وظایفی مانند اداره امور جامعه می پردازند. تمامی عقلانیت حاکم بر اصول مبادله، باید بر این اعطای قدرت سیاسی نیز حاکم باشد (مانند مکتوب بودن، قابل فسخ بودن، تعیین وظایف و اختیارات و مسئولیت های طرفین و غیره).
این روند استدلالی قطعی، مستندل و زیبا است. مهم عقلانی کردن نهاد سیاسی و قوانین حاکم بر جامعه است و نه صرفا توافقی تر کردن آن. این توافقی تر کردن نیز از آنروست که عقلانی است. مردمانی که اصول عقلانی و بنیان نظریات و فلسفه سیاسی مدرن را نفهمند، راهی پیش نخواهند برد و برای این عدم آگاهی بهای سیاسی گرانی خواهند پرداخت.

 

مردم بانه تنها نیستند!

در باره ی اعتراضات بانه

نباید اجازه داد لاشخورهای ناسیونالیست از اعتراضات بانه به نفع بند و بست های ارتجاعی خود با دولت سوء استفاده کنند و اعتراض مردم برای یک زندگی بهتر را به مسیر کشمکش های قومی هدایت کنند. ناسیونالیسم کورد همیشه در سایه ی حکومت سرکوبگر جمهوری اسلامی ایران دنبال بند و بست و رسیدن به چلقوزک امکاناتی ی تحت لوای همین حاکمیت بوده و هست و همیشه در تلاش است از نیروی توده ی مردم در خیابان برای گرفتن امتیاز از بالا بهره بگیرد. احزاب و نیروهای ناسیونالیست کورد در کنار مردم نیستند، اگر هم باشند از ان به صورت مقعطعی بهره می گیرند و از رادیکالیزه شدن و ساختار شکنانه شدن اعتراضات و دست بردن به قهر انقلابی گریزان هستند. انها دقیقا در مقابل مطالبات توده ی کارگر و زحمتکش ایران و کردستان هستند و همچون بورژوازی داخلی عمل می کنند. ناسیونالیسم کورد به دنبال منافع بورژوازی کورد و صاحبان سرمایه در کردستان است. نباید فراموش کرد که حزب دمکرات کوردستان ایران به رهبری قاسملو در دوران تقسیم اراضی بعد از انقلاب ایران از جانب کومه له همواره جانب فئودال های خونخوار را می گرفت و دهقانان بی چیز را ناچار می کرد که زمین هایی که بعد از تقسیم اراضی کومه له به انان تعلق گرفته بود را به فئودال ها و خانزاده ها پس بدهند. حزب دمکرات کوردستان ایران یک حزب راست، محافظه کار و حافظ نظم موجود است و از هر انقلاب رادیکال و قهرامیزی گریزان است، بی دلیل نبود که به وحشیانه ترین شکل ممکن دست به قتل عام کمونیست های پیکاری، کومه له یی و اقلیتی و غیره زد. نباید اجازه داد احزاب قومپرست مزدور کورد از حزب دمکرات گرفته تا شاخه های مختلف موسوم به سازمان های زحمتکشان و در واقع زحمتخوران رهبری این اعتراضات را به مسیر ضد انقلابی و ارتجاعی هدایت کنند. به همین خاطر شکل گیری یک رهبری رادیکال و توده یی و متکی به منافع توده های تحت ستم کارگر و زحمتکش با استراتژی بلند مدت و تاکتیک های انقلابی و رادیکال الزامی است. رهبری این اعتراضات باید به دست انسان های مبارز، انقلابی و رادیکال بیفتد که نه تنها کشته شدن دو کولبر، بلکه کلیت نظام سرمایه داری و حاکمیت جمهوری اسلامی و بورژوازی امپریالیستی وطنی را زیر سوال می برند. جمهوری اسلامی را باید با مبارزه ی قهرامیز بر روی زمین سفت شکست داد و نیروهای سرکوبگر و تروریست این نظام را دستگیر و زندانی کرد و از کردستان با اردنگی بیرون انداخت. مردم راهی را در پیش گرفته اند، که عقب نشینی از این مسیر به ضرر منافع توده های کارگر و زحمتکش تمام می شود. احزاب سیاسی چپ و کمونیست در این وضعیت باید ضمن روشنگری و افشاگری، اعضا و فعالین خود را به عنوان پرچمدار اصلی این اعتراضات به مردم بقبولانند. به قول رزا لوگزامبورگ مردم خشمگین با اولین اسلحه یی که به دستشان می رسد، به جنگ سیستم موجود می روند و این اسلحه را باید کمونیست ها قبل از هر نیروی سیاسی دیگر قومی، مذهبی، ارتجاعی، اسلامیستی، بورژوا لیبرالی و ناسیونالیستی بردارند. این اعتراضات می تواند جرقه یی برای گسترش اگاهی طبقاتی در میان طبقات کارگر و زحمتکش باشد، اگاهی ایی که می تواند به شکل گیری سازمان های انقلابی و رهبری انقلابی از درون این اعتراضات بیانجامد، مادام که توده ی معترض مطالبات خود را از مطالبات مقطعی به مطالبات گسترده تر با چشم انداز انقلابی و افق روشن بسط دهند. مردم خشمگین بانه حق دارند که حاکمیت خونخوار و نیروهای ناسیونالیست را حاشیه یی کنند و هر جریانی که به دنبال بند و بست با جمهوری اسلامی و غیره باشد را شدیدا منزوی و رسوا کنند.

حسن معارفی پور

نسل کشی در میانمار باید فورا متوقف شود

باید یک بار برای همیشه به توحش و بردگی ایی که نظام سرمایه داری و مذهب و ناسیونالیسم و راسیسم به بشر تحمیل کرده است، پایان داد. بی گمان برای این عمل راهی جز یک انقلاب قهرامیز وجود ندارد و در پروسه ی یک انقلاب قهرامیز، خون سرکوبگران ریخته خواهد شد.توقف توحش خشونت سیستماتیک و وحشیانه ی دولتی تنها با پراکسیس قهرامیز توده ی مردم ممکن است. انچه در میانمار و برمه در جریان است، تنها با یک شورش مسلحانه ی توده یی از پایین علیه مدفوع بودیسم و توحش راسیستی علیه شهروندان غیر بودایی و مسلمان ممکن است. به قول هانا ارنت فیلسوف اگر به عنوان “یهودی” مورد تعرض قرار گرفته شدی باید به عنوان “یهودی” علیه این تعرض مبارزه کنی. “مسلمانان” برمه در یک موضع کاملا تحت ستم هستند و لازم است به عنوان توده ی مردم مسلمان دست به اسلحه برده و با همین اسلحه ها تعرضات وحشیانه و فاشیستی بودایی ها و دولت را پاسخ دهند. حرف حق در این گونه مواقع از لوله ی تفنگ بیرون می اید. زمانی که موجودیت انسان به مثابه ی انسان انکار می شود، باید موجودیت مخالفانت را به عنوان انسان انکار کرد و انان را به صورت فیزیکی حذف کرد. فلسفه ی پراکسیس مارکسیسم به روشنی این امر را تایید می کند. شورش مسلحانه و طغیان توده یی اقلیت “مسلمان” در برمه باید در سطح بین المللی توسط هر انسانی که قلبش برای ازادی و انسانیت می تپد و خواهان دنیایی فارغ از ظلم و ستم است حمایت شود. سازمان های حقوق بشری به عنوان لاشخورهایی که بین کار مزدی و سرمایه زندگی انگلی برای روسای این سازمان ها و کارمندانشان دست و پا کرده اند، در بهترین حالت می توانند یک بیانیه بدهند و یک طومار بنویسند یا ابراز همدردی کنند. با دعای خیر و ابراز همدردی و بیانیه دادن و غیره چیزی عوض نمی شود. باید به دست این مردم بی پناه اسلحه رساند. باید نیروهای مسلح توده یی سازمان داد و باید تا نابودی فیزیکی اخرین روحانی بودایی جنگید. این جنگی است که تحمیل شده است و این مردم به حمایت لجستیکی، نظامی، مالی و امنیتی نیازمند هستند و این مردم باید بتوانند نیروی مسلح خود را تشکیل دهند تا بتوانند در مقابل این توحش و بربریت دست به شورش مسلحانه بزنند. اگر این مردم اسلحه در دست داشتند، وحوش بودایی و کثافت های راسیست و فاشیست نمی توانستند به راحتی انان را سرکوب کنند.

هر ملعونی از صلح طلب بودن مذهب لجن بودیسم و تعفن گندیده ی راسیستی و ضد انسانی مذاهب دیگر به صورت اگاهانه دفاع کند و در تلاش برای تحمیل ان به دیگران و ناچار کردن دیگرا ن به رفتن زیر اتوریته ی این خرافات و کثافات باشد را باید به عنوان مجرم شناسایی کرد. حوادث روزهای اخیر ماهییت کثیف بودیسم “این مذهب صلح و اشتی”، مذهبی از نظر اروپاییان صوفیست و از خودبیگانه ی و چپولیست های زباله خور و گه خور اینگونه شناخته شده است، را بیش از هر زمانی افشا کرد. اروپاییان صوفی مسلک و از خودبیگانه ی به جای مبارزه علیه برده داری سرمایه دارانه، به یوگا و تناسخ روح پناه برده اند و بیش از پیش از خودبیگانه می شوند. انسان های متواری از شهرنشینی که در دهات ها سکونت می گزینند و زندگی حیوانی را ارزو می کنند، همان هایی هستند که بودیسم این مذهب متعفن را ستایش می کنند و ان را بهتر از ادیان ابراهیمی می خوانند. تبلیغ برای مذهب و ساپورت مالی ان را باید جنایی کرد و هر کس به مذهب و بازتولید مذهب کمک می کند را باید به عنوان مجرم شناسایی کرد. جامعه یی که در ان روحانیون هنوز نقش برجسته یی دارند، یک جامعه ی بربریستی است. از تمام مذاهب بیزارم و هر کس جلو من از مذهب دفاع کند، افساری بر پوزه اش اویزان خواهم کرد.

حسن معارفی پور21271297_1468496083219689_805905742881008109_n

سکسیسم! نه!

 

به نظر من سکسیسم در ایران و در میان ایرانیان یک “هنجار” پذیرفته شده است و هر روز این “هنجار” به اشکال مختلف تولید و بازتولید می شود. یکی از اشکال بازتولید سکسیسم در جامعه ی فارسی زبان و ایرانی در همین فضای مجازی و اینستاگرام و فیس بوک و غیره است. تعریف و تمجید مردان تشنه ی سکس از ظاهر دخترانی که هشتاد و هشت درصدشان مصنوعی است. کامنت های مزخرف و خلاصه کردن موجودیت یک ژن (در کوردی به زن، ژن می گویند) در واژن، مزاحمت های مکرر در همین فضا برای خانم ها و چت کردن و زنگ زدن به فیس بوک مسنجر دیگران بدون هیچ شناختی از انان ( این مساله تا جایی بحرانی شده است که بر سر در فیس بوک اکثر خانم ها نوشته شده است، من علاقه یی به چت ندارم، چت کنی یا زنگ بزنی بلاک شدی)، لایک های کیلوی برای زنان تنها و تنها به خاطر ظاهرشان و غیره همه و همه از اشکال بازتولید سکسیسم در بعد کوچکی از زندگی روزمرگی انسان ها را نشان می دهد. چون اکثر مردم سعی می کنند در این فیس اباد ذره یی برای خودشان بیشتر “ارزش” قائل شوند و کلاس و پرستیژشان را نگه دارند. وضعیت بسیار وحشتناکی است. در جامعه روزی نیست که در محلات و خیابان ها زنان مورد تعرض جنسی و جسمی قرار گرفته نشوند. تجاوز به زبان بماند.

نقطه مقابل این قضیه خود زنان هستند که ابژگی زن را تولید و بازتولید می کنند و یا حداقل ان را پذیرفته اند. زنان ایرانی،الگوی “زیبایی” فیلم های پرنوی اروپایی را به عنوان ایده هال زیبایی در زندگی خود بازتولید می کنند و بدون اغزاق می توان گفت شصت درصد زنان شهرنشین ایران یک جای بدنشان را یک بار عمل کرده اند.

تعریف و تجمید “روشنفکران” پفیوز و ابله ایرانی از بدن زنان و هیکل زنان و دفاع صوریشان از “تبعیض مثبت” به نفع زن چندش اور است. این روشنفکران تا زمانی به زن احترام می گذارند که باهایشان وارد تخت شوند. تمام این دفاعیات از زنان، “فیلسوف و محقق “خواندن زنان و غیره به خاطر یک چیز است، ان هم متقاعد کردن زنان به همبستری! یک برادری که خود را “روشنفکر مملکت” بخوانید گوساله، می داند و تمام مردم ایران به غیر از خودش را احمق می داند ( لازم به ذکر است، انسان ها همیشه از دیدگاه خود به جهان می نگرند و دیگران را انطور می بینند که خودشان هستند و احمق ها دیگران را احمق می بینند) به من گفت بیا نگاه کن ما چه” فیلسوف های زنی در ایران داریم! ما هم فورا خود را به پشت مانیتور لپ تاپ رسانده و زمانی که نگاه کردیم یک خانم نسبتا زیبا با تعاریف زیبایی شناسی مارکسیستی و نه بورژوایی، اما ابله یک شعری بخوانید … شعر نوشته بود و این “روشنفکر” ابله مملکت که در تمام اروپا و امریکا به عنوان “سخنران” دعوت می شود، این خزعبلات و شعرهایی که نشان از عدم ارضا شدن این خانم محترم در رابطه ی جنسی، یا تشنگی برای سکس بود به عنوان فلسفه به ما می فروخت. من هم همان لحظه بهش گفتم که برای اشنایی با فلسفه می توانید مقالات ا قضایی را بخوانید و با این خزعبلات این خانم مقایسه کنید! ایشان هم صفحه ی فیس بوک ا قضایی را باز کرد و فورا بست، چون ا قضایی زن نبود!!!
به هر حال ما در چنین جامعه یی بزرگ شدیم، سوسیالیزه شده، و تحت تاثیر این فرهنگ و مناسبات منسوخ و ضد زن قرار گرفته شده ایم. در این جامعه ی بیمار همجنسگرایی بیماری محسوب می شود. حتی تشکیلات کومه له- سازمان کردستان حزب کمونیست ایران انسان هایی را به خاطر همجنگسرا بودن اخراج کرده است. موقعی که یک حزب که ادعای کمونیست بودن دارد، همجنسگرایان را بیمار خطاب می کند و به شیوه یی سکسیستی با انان برخورد می کند، نباید انتظاری داشت که جامعه بهتر از ان باشد.

باید روشنگری کرد. باید مدام در مقابل سکسیسم و افکار ارتجاعی ضد زن موضع گرفت. نباید به کسی اجازه داد ابژگی زن را بازتولید کنید. نباید اجازه داد که زن به عنوان یک ابژه ی جنسی در واژن ش خلاصه شود. نباید برای رسیدن به سکس از اعمال سکسیستی بهره گرفت. هر انسانی ازاد است مناسبات و رفتار خود را چگونه تنظیم کند، اما هیچ انسانی حق ندارد از سکس به شکل ابزاری استفاده کند. کم نیستند کسانی که سکس زیاد با انسان های متنوع برایشان پرستیز اجتماعی است. انچه (سکس) برای یک مرد ازاد است و حتی تشویق اجتماعی را به دنبال دارد و در بسیاری مواقع عین سکسیسم است ولی همین عمل (سکس) به عنوان طبیعی ترین عمل، عملی مثل غذا خوردن و اب خوردن برای زن خارج از مناسبات خانواده و ازدواج و غیره در ایران همچنان چه از جانب حکومت و چه از جانب اکثریت جامعه تابو است و برای زن کسر شإن محسوب می شود.

یک بار برای همیشه باید نیروی مان را روی هم بگذاریم و یک نه ی محکم به تمام مناسباتی که سکسیسم را تولید و بازتولید می کنند، گفته و این سیستم را از بنیاد دگرگون کنیم. کسانی که از ظاهر زنان تعریف می کنند، یا ابله ترین انسان ها هستند و یا تبهکارترین ها

سکیسم غیرقابل تحمل است

حسن معارفی پور

کوتاه در باره ی “حزب سوسیالیست انقلابی ایران”در خارج کشور

راستش برخی مواقع صحبت نکردن در مورد بسیاری از مسائل به مراتب بهتر از موضع گیری است. مثلا تو بلاد “غربت” چهار نفر قوم و خویش خود را جمع می کنند و سر مسائلی بسیار شخصی و خانوادگی از یک حزبی جدا می شوند و در خیال خود، خود را در جای مارکس و لنین نشانده و بعد از گرفتن سه الی چهار لایک در فیس بوک در طول روز اخر شب ناامید تر از هر زمانی به تخت خواب می روند و متوجه می شوند، که بود و نبود حزب شان هیچ تغییری در کشمکش های سیاسی نخواهد داشت و به مراتب بهتر بود که این دوستان در حزب سابقشان می ماندند و همانجا محافل شب نشینی شان را ادامه می دادند به جای اینکه سنگ بزرگی را بلند کنند که از پس ش بر نمیایند. از قدیم گفتن سنگ بزرگ علامت نزدن است. اخر شما نمی توانید دست چهار نفر را به دست هم بدهید چگونه ادعایی به این بزرگی یعنی تشکیل “حزب سوسیالیست انقلابی ایران”!! را مطرح می کنید؟! این رفقا الان موتورشون گرم است و بعد از یک سال حزب روی دستشان خواهد ماند. حزب نیازمند یک رهبری انقلابی و رادیکال و تئوری انقلابی است. حزب سازی قهوه خانه باز کردن که نیست. انسان مسئول و جدی فعالیت سیاسی را باید جدی بگیرد. مهد کودک که نیست هی خانه ی گلی بسازیم و دوباره خراب کنیم و فردا چیز دیگری از ماسه بسازیم. من واقعا تعدادی از این رفقا را از ته دل دوست دارم، اما این ها می خواهند با تراکتور با هواپیما مسابقه بدهند! بابا جون زور که نیست. دستی که نمی تونی بشکنی را لازم نیست ببوسی ولی باید اول نیرویش را پیدا کنی که بتوانی بشکنی بعد اقدام کنی. توهمات مادون قرمزی که کمونیسم کارگری تولید کرد و منصور حکمت استارت ان را در حزب و شخصیت ها زد، بسیار از این انسان های از خودگذشته و جدی اما در واقع مبارز و پیشمرگ سابق که می توانستند با تفنگ خوب مبارزه کنند و چریک کوه و شهر بودند، را از خود بیگانه کرد و تمام اعضای جبهه های موسوم به کمونیسم کارگری و اطرافیان شان را متوهم کرد که هر کدام از انان برای خود لنینی هستند. بابا این همه لنین را چطور می توان رهبری کرد، کی می تواند رهبری کند. رفقایی به من می گفتند که زمانی که منصور حکمت این بحث را مطرح، اعضای حزب کمونیست کارگری در اروپا و کانادا بعد از همین بحث شب و روز پشت سر خودشان را نگاه می کردند، نکند که ترور شوند و غیره. تعداد رهبران در بین کمونیسم کارگری بیشتر از اعضا است. در واقع می توان گفت که اصلا عضویتی در کار نیست. از روز اول عضو صفر کیلومتر خودش یک رهبر است. این فعالیت سیاسی بیشتر به فیلم دائی جان ناپلئون شباهت دارد و اتفاقا جریانات راست و دولت های مرتجع در خفا به این نوع فعالیت سیاسی می خندند و به ریش این رهبران که بعضا بالای چهل سال سابقه ی سیاسی دارند و تاکنون نتوانسته اند یک کتاب مارکس را تا اخر بخوانند و یک مقاله ی تئوریک بنویسند می خندند.
من از موضع یک انسان کمونیست و پیگیر جدی مبارزه ی رادیکال و انقلابی طبقه ی کارگر در بیرون از این کشمکش های “بلانکیست های” متواری و فراری خارج کشوری صحبت می کنم و بیشترین وقث فراغتم را اوقاتی که دیگران برای عرق خوری و تخت خواب و مسافرت ذخیره می کنند، صرف مبارزه ی سیاسی، تئوریک و عملی کمونیستی کرده و می کنم ولی به پارانویای رهبر بودن هم دچار نشده ام. بابا اگر دو تا همسایه تون نوستالژی داشتند که شما تفگندار و پیشمرگ شجاعی بوده ایید و غیره، دلیلی نیست که خود را به اسم رهبر “حزب سوسیالیستی انقلابی ایران” جا بزنید. شما در بهترین حالت یک ان جی اوی چپ هستید. تمام
!

حسن معارفی پور

 

انقلاب اخرین پناهگاه من است

اگر به عنوان کمونیست مورد تعرض قرار گرفتین به عنوان کمونیست باید با همان ابزاری که به شما تعرض شده است پاسخ دهید
دولت المان بعد از تظاهرات جی 20 در هامبورگ در تلاش است از فعالین سیاسی چپ و کمونیست زهر چشم بگیرد.فعالین سیاسی چپ و کمونیستی که دستگیر شده اند توسط دولت محافظه کار المان، دولتی که ائتلافی از احزاب مسیحی و سوسیال دمکرات و سبز و فاشیست است، در دادگاه با احکام سنگین چند سال زندان به خاطر پرت کردن یک بطری ابجو به طرف پلیس و انتشار عکسشان در این اینترنت به ناعادلانه ترین شکل ممکن محاکمه کند. دولت محافظه کار و مرتجع المان در تلاش برای زنده کردن ابهت پروس سابق در دوران بیسمارک و رایش سوم و فاشیسم هیتلری است. در این میان چپ ها و کمونیست، اولین نیروهایی هستند که مورد تعرض قرار می گیرند. چند روز پیش در شهر مونیخ المان به یک منزل دانشجویی حمله شد و پلیس تمام منزل را به خاطر انتشار یک پرچم از ی پ گ از جانب یکی از اکتویست های المانی که در این منزل زندگی می کند در فیس بوکش تفتیش کرده و در تلاش است همه ی فعالیت های سیاسی چپ را به کمک دادگاه و قانون که در دست عده ی قاضی راست و راسیست مغزپوک انتی کمونیست است، جنایی کند. پلیس شهر مونیخ این کیس را به دادگاه مونیخ در المان واگذار کرده است. به دنبال ان مشاهده کردیم که چگونه سایت لینکسونتن ایندیمدیا از جانب وزیر داخلی المان (دمیزره) ممنوع و متوقف شد. این تعرض راست افراطی به چپ ها و کمونیست ها ادامه پیدا می کند و جامعه ی کنسرواتیو المان که هر روز بیشتر به راست و به طرف فاشیسم می چرخد در مقابل این تعرض وحشیانه ی دولت به ازادی های اجتماعی هیچ گونه واکنشی نشان نمی دهد و زمانی که چپ ها در فرایبورگ المان در اعتراض به بستن سایت لینکسونتن ایندیمدیا که یک سایت چپ و رادیکال است تظاهرات کردند، در یک شهر چند صد هزار نفری تنها سیصد نفر شرکت کردند ولی همین مردم هنگام “جشن اکتبر” و ابجو خوری مثل گاوهایی که سبزی بهار را می بینند به بشکه ی ابجو حمله می کنند و در سطح میلیونی میلیونها لیتر ابجو می نوشند. جامعه ی که مردمش مثل گاو باشند و تنها بخورند و بریند و شیر دهند و استثمار شوند و در مقابل این توحش هیچ واکنشی نشان ندهند، جامعه ی مرده یی است. چپ ها و کمونیست های میلیتانت و رادیکال المانی هم به حدی الوده به افکار مزخرف، پست مدرنیستی، نسبی گرایانه، یهودپناه، اسلام پناه، سطحی و فرمالیستی هستند که انسان نمی تواند در این کشور 82 میلیون نفری، چهارصد نفر انسان رادیکال و انقلابی اهل کار جدی کمونیستی و پراتیک پیدا کند. بیشتر مفسرین مارکسیسم در حال استفراغ کلمات و واژه شناسی هستند و اکتیویست های چپ نما برای اینکه چپ بودن خود را نشان دهند با “سیاه پوست” و پناهنده و انسان بدبخت و بیچاره عکس می گیرند و در رسانه ها منتشر می کنند. مارکس زمانی که به الن روگه نامه نوشت، نوشت که شرم خودش یک انقلاب است. روگه با تعجب سوال کرد که چرا شرم باید انقلاب باشد؟! مارکس در نامه ی بعدی نوشت که چون اگر مردم المان از خودشون شرم می کردند، میهن پرست نمی شدند و محافظه کار نبودند. شرم به نظر من اولین گام به طرف اندیشیدن و بعد انقلاب است. شرم کنید میهن پرست های راسیست از خودتون.
ما کمونیست ها با همان ابزاری که شما ما را سرکوب می کنید به جنگ شما خواهیم رفت و اگر حتی یک صدم درصد جامعه هم باشیم، باز حقانیت با ماست، چون ما می خواهیم حقوق انسانی انسان ها را که توسط این سیستم از انان ربوده شده است به انان برگردانیم و اگر این مساله به صورت “دمکراتیک” ممکن نیست بی گمان به صورت ضد دمکراتیک انجام خواهیم داد. روزی می رسد که زمین را زیر پایتان داغ می کنیم و اگر زود تسلیم نشوید به درک واصل خواهید شد.

حسن معارفی پور