Anvar Moradi Zar darf nicht abgeschoben werden!

Anvar Moradi Zar darf nicht abgeschoben werden!

 

Anvar Moradi Zar ist ein Geflüchteter in Deutschland, dessen Asylantrag kürzlich abgelehnt wurde. Er ist Mitglied der iranischen kommunistischen Partei und war im im Exil im Nordirak in ihrer kurdischen Organisation Komalah aktiv. Die deutschen Behörden verlangen von ihm sich beim iranischen Konsulat zu melden und sich für eine freiwillige Ausreise vorzubereiten. Die Problematik dieses Falles ist, dass die deutsche Regierung vortäuscht, dass politische Aktivist*innen, die im Exil gegen den iranischen Staat kämpfen, nach einer Abschiebung nicht mehr in der Gefahr sind. Das ist natürlich absoluter Schwachsinn. Täglich werden im Iran Aktivist*innen hingerichtet und Abgeschobene bei ihrer Ankunft teilweise direkt inhaftiert und für viele Jahre ins Gefängnis gesperrt.

Die iranische Regierung ist eine faschistische Regierung, die Menschen brutal unterdrückt und alle Aktivist*innen stark bestraft. Denjenigen, die in bewaffneten Organisationen im Exil gegen die iranische Diktatur kämpfen oder gekämpft haben, droht die Todesstrafe.

Wenn die deutsche Regierung Moradi Zar abschiebt, macht sie sich des Mordes oder mindestens der Folter schuldig. Wir als Space Initiative Heidelberg kritiseren dieses brutale Verhalten der deutschen Behörden gegen Moradi Zar und lehnen seine Abschiebung ab. Moradi Zar darf weder in den Iran noch nach Italien abgeschoben werden.

Wir laden alle Menschen, die für gleiche Rechte, Gleichheit und Freiheit der Menschen kämpfen, ein, gegen diesen menschenverachtenden und rassistischen Umgang der deutschen Regierung zu kämpfen. Gemeinsam müssen wir diese Abschiebung verhindern. Moradi Zar darf nicht zum iranischen Konsulat gehen, weil wir das iranische Konsulat als einen Ort bezeichnen, in dem die Staatsterroristen gegen das Interesse der Menschen, die nicht den iranischen Faschismus unterstützen, arbeiten. Ihnen zu vertrauen ist unserer Meinung nach Selbstmord, zu dem die deutschen Behörden Moradi Zar zwingen wollen.

Space Initiative Heidelberg

24.05.1718582402_311199512649001_7548742904703715616_n

 

شهرت عمیق عشق به چه کسی؟ برتولت برشت Ruf der Tiefen Liebe zu wem? – Bertolt Brecht

 
Ruf der Tiefen
 
Liebe zu wem? – Bertolt Brecht
Von der Schauspielerin Z. hieß es, sie habe sich aus unglücklicher Liebe umgebracht.
Herr Keuner sagte: “Sie hat sich aus Liebe zu sich selbst umgebracht. Den X. kann sie jedenfalls nicht geliebt haben. Sonst hätte sie ihm das kaum angetan. Liebe ist der Wunsch, etwas zu geben, nicht zu erhalten. Liebe ist die Kunst, etwas zu produzieren mit den Fähigkeiten des ändern. Dazu braucht man von dem ändern Achtung und Zuneigung. Das kann man sich immer verschaffen. Der übermäßige Wunsch, geliebt zu werden, hat wenig mit echter Liebe zu tun. Selbstliebe hat immer etwas Selbstmörderisches.
 
شهرت عمیق
 
عشق به چه کسی؟ برتولت برشت
 
از بازیگر Z. اسم ش این بود، او به خاطر احساس بدبختی در رابطه ی عشقی خودکشی کرد.
اقای کوینر گفت: ” او به خاطر عشق به خودش خودکشی کرد. آقای X. در هر صورت او را دوست نداشت. در غیر این صورت او چنین کاری را به سختی با او می کرد. عشق آرزویی (حالتی) است که در ان چیزی را می دهی، نه اینکه انتظار دریافت ان را داشته باشی. عشق هنر است، هنری که با آن چیزی را خلق می کنی، با توانایی ها و پتانسیل های دیگران. برای این مقصود انسان نیازمند تغییر توجه و دلبستگی اش است. آن را انسان می تواند همیشه میسر کند. حاجت اینکه بیش از حد دوست داشته شوی، ربط زیادی به عشق واقعی ندارد. عشق به خود همیشه تا حدودی می تواند به خودکشی منجر شود.
 
ترجمه ی حسن معارفی پور
 
ترجمه ی این شعر را تقدیم به دوست دخترم نورا می کنم که در حال یادگیری زبان های مختلف از جمله کوردی، عربی و فارسی است.
 

ترجمه ی شعر از مریوان حلبچه یی

ﺷﻌﺮ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺷﻨﻮﻳﺪ ﺷﻌﺮﻱ اﺳﺖ ﺑﻪ اﺳﻢ ﺧﻮﻧﺎﺑﻲ اﺯ ﺯﻥ (ﺑﺎﺗﻼﻕ ﺧﻮﻧﻲ اﺯ ﺯﻥ) اﺯ ﻣﺮﻳﻮاﻥ ﺣﻠبچه یی با دکلمه ی خود سراینده ی شعر، ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺯﻧﺎﻥ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﻛﻪ ﻗﺮﺑﺎﻧﻲ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻧﺎﻣﻮﺱ ﭘﺮﺳﺘﻲ و ﺳﻴﺴﺘﻢ ﻣﺎﻓﻴﺎﻳﻲ ,ﻣﺬﻫﺒﻲ ﻣﻮﺳﻮﻡ ﺑﻪ ﺣﻜﻮﻣﺖ اﻗﻠﻴﻢ ﻛﺮﺩﺳﺘﺎﻥ ﺷﺪﻩ اﻧﺪ, ﺳﺮﻭﺩﻩ ﺷﺪﻩ اﺳﺖ!

اﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺨﺶ ﻛﻮﭼﻜﻲ اﺯ ﻧﺎﻣﻼﻳﻤﺘﻲ ﻫﺎﻱ ﺯﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﻛﺮﺩﺳﺘﺎﻥ ﻋﺮاﻕ ﺭا ﻧﺸﺎﻥ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ!

اﺯ ﺩﻭﺭﻩ ي ﺳﺮ ﻛﺎﺭ ﺁﻣﺪﻥ ” ﺣﻜﻮﻣﺖ اﻗﻠﻴﻢ ﻛﺮﺩﺳﺘﺎﻥ ” ﺗﺎ اﻣﺮﻭﺯ ﺑﺮ اﺳﺎﺱ ﺁﻣﺎﺭ ﻫﺎﻱ ﺭﺳﻤﻲ ﻫﺰاﺭاﻥ ﺯﻥ ﻗﺮﺑﺎﻧﻲ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﭘﻮﺳﻴﺪﻩ ي ﻧﺎﺳﻴﻮﻧﺎﻝ اﺳﻼﻣﻲ ﺩﺭ ﻛﺮﺩﺳﺘﺎﻥ ﻋﺮاﻕ ﺷﺪﻩ اﻧﺪ!

زنان بیشماری به وحشیانه ترین شکل توسط اقوام ، فامیل ها و اشنایان خود به وحشیانه ترین قتل عام شدند و قاتلان این زنان نه تنها زندانی نشده بلکه از جانب سردمداران حکومتی به دلیل به شکلی از اشکال تشویق هم شده اند! !

در اینجا من ترجمه ی شعر را می اورم!
یک توضیح کوتاه از خودم

قبل از هرچیز اعلام کنم که شخصا به هیچ وجه تمایلی به ترجمه بخصوص ترجمه ی شعر که به مراتب سخت تر از ترجمه ی نثر است ، نداشته و ندارم و در این زمینه به هیچ وجه مهارت خاصی نداشته و ندارم!
ترجمه ی این شعر را تنها به خاطر اهمییت مبحث شعر و به درخواست رفقای عزیزم انجام داده !
اگر در ترجمه جمله یا کلماتی دقیق ترجمه نشده یا از قلم افتاده به دلیل عدم تسلط کامل من بر ادبیات کوردی است و همینجا از مریوان حلچه یی عذرخواهی می کنم!

در این دکلمه چند تراژدی وحشتناک چند زن که به خاطر مسائل ناموسی کشته شده اند، امده است.
یکی از انها تنها به دلیل استفاده از موبایل و زنگ خوردن موبایلش توسط خانواده اش در هه ولیر (اربیل ) با تبر به قتل رسید!
همچنین داستان کور کردن چشم و بریدن دماغ یک دختر قبل از مرگش
امده است.
این تراژدی ها به حدی دردناک و دراور است که سنگ را اب می کند!
نکته ی جالب تر این است که شیخ جعفر وزیر پیشمرگه ی کوردستان خود چندین زن داشته و در قتل عام تعدادی از زنان دست داشته!
جالب تر از جالب،وضعیت اپوزسیون بی خاصیت ایرانی مقیم کوردستان عراق است که در مقابل کشتار چندین هزار زن (12 هزار بر طبق امارهای رسمی ) و بیشتر از 20 هزار زن بر طبق اومارهای واقعی است خفه خون گرفته و و نه تنها هیچ موضعی نگرفته بلکه به نوعی در این جنایت ها سهیم است!

ترجمه ی دکلمه به شرح زیر است :

داستان چه کسی را تعریف کنم؟!! خوناب چه کسی را بشورم (دختران به قتل رسیده به خاطر مسائل ناموسی )؟! نمی دانم! جریان بوی ریحانه ی(ریحانه ) زنی که دم در یخ زد که چگونه از سرما مرد یا گردن بند گردن خونینی که به پره ییک پنکه اویزان بود؟!!!. نمی دانم!! داستان ان سوخمه ( یک نوع لباس کوردی مخصوص زنان که به نوعی نگه دارنده ی سینه ی زن است و شبیه جلقه است ) که با پستان ها تکه پاره شد!
ان پیراهن های اویزان شده به مناره که تاریخی را تداعی می کرد (تاریخی پراز ضدیت با زن و زن کشی(! کدامشان را باز کنم؟! من نمی دانم کدامشان را یاد کنم! نمی دانم! داستان ان زنی که با اولین زنگ موبایلش از نردبان چوبی شکسته از اولین پله بالا رفت و هنگام تهدید ، اهانت و عصبانیت روی تبری افتاد و تبر هم به صورت ” اتفاقی ” در پشتش فرو رفت و دیگر نه برادر و نه پدر و نه فامیل و اقوام کسی به دادش نرسید! کدامشان را تعریف کنم؟! نمی دانم نمی دانم کدامشان را تعریف کنم!؟!

داستان ان زنی را که با ریزش قطرات حقایق و نم نم باران پر از رحمت عدالت ،روی شکم افتاد و با اهی که هر روز خنده هایش را تداعی می کرد روی خنجری افتاد و خنجر هم ” اتفاقی ” گردن عدالت را گرفت، گردن بند حقیقت را پیچاند، گردن دختر را دو تکه کرد و دیگر نه حزب و نه سه روک ” رئیس ” (منظور مسعود بارزانی) است، نه پیغمبر و نه خدا به دادش نرسید!!

من نمی دانم ! من نمی توانم ! من فقط این تعدادشان را می شناسم!

ان دستنبد های شکسته یی که در پشت بام تان قائم کرده بودند، دست بندهای حبیبه ی چشم گرد بود! ترسیدند که او هم عاشق “نالی” ایی شود! چشم هایش را کور کردند و بینی اش را بریده و الان هم اسیر دست روزگار و وجدان است! ان جنجال و نابسامانی و دست و پا زدنی و ترس هرج و مرجی که کشورم را فرا گرفته، شلیر ها و حبیبه هایی هستند که مانند پلک های چشمم خشک شده اند و تبدیل شدند به غرق شدگان عمق گرداب و تنها به دلیل این بود که عاشق من بودند و نه دیوانه! من فقط این تعدادشان را می شناسم! ان خش خش و سر و صدای پای و سر و صدایی که هراز گاهی باد می اورد و به گوشت می رسد! نتیجه ی خیالاتت نیست، زدن ابروهای یک گوینده ی تلویزیون است، لرزیدن یک زن روسری به سر دق مرگ شده ی صفحات روزنامه است. دلیلش دوختن پرده ی بکارت یک واعظ ( سخنگو) حرفه یی است! من همین تعداد از انها را می شناسم!

ان پوشاک سوراخ شده سوخته به گمانم مال دخترم باشد، او سه سال است پیداش نیست و به هر کجای این سززمین می روم بوی خاکسترش به مشامم می رسد. از زمانی که از تنم جدایش کرده اند، تبدیل به داستان اتش زدن اطرافم شده است! من همین تعداد را می شناسم!

ان ابروها و مژهای ژولیده ،ان موهای شلخته، فکر می کنم مال کله ی (جدا شده ی )مادرم باشد!من دوست ندارم بشناسمش( بدانم کیه) ! ان کسی که از گردن من جدایش کرد کوچی بود سرخ خون و ان کسی که از این خوناب سیراب نشد جماعتی بود تشنه ی اعدام این کشور! من همین تعدادشان را می شناسم!

شکی ندارم ان استخوان شکسته و تکه گوشت افتاده ، پای خواهرم است! جرات ندارم بلندش کنم و ان کسی که قطعش کرده، مردی بود خشک مغز که فتوا صادر می کرد ( آخوند ) ! جلادی بود تشنه ی قیامت( مرد مسلمان ) و قبیله یی بود مسلح به خنجرها و شمشیرهای تیز ( مسلمانان )، کتابی بود پر از معجزه ی ﻇﻠﻢ زمانه ( قران )! من همین تعدادشان را می شناسم!

توضیحات
در این دکلمه ی کوتاه همزمان که ماهییت اسلام به عنوان یک دین و ایدئولوژی مطلقا ضد زن نشان داده شده، ماهییت ” حکومت ” اقلیم کوردستان هم که در ضدیت با زن و زن کشی در طول 23 سال از عمرش گوی سبقت را از مرتجع ترین کشورهای دنیا ربوده است ، به دقیق ترین شکل ممکن ترسیم می شود!
من واقعا با شنیدن این دکلمه بی نهایت متاثر شدم
حسن معارفی پور
هایدلبرگ

19.05.14

لینک شعر

توصیه ی مطالعاتی

https://www.marxists.org/…/ma…/works/1847/faghr-falsafeh.pdf
برای آشنایی با اصول پایه یی سوسیالیسم علمی، برای اشنایی با گذر مارکس از تمام متفکران ماقبل خود و کشف سوسیالیسم علمی به عنوان تئوری انقلابی پرولتاریا، خواندن فقر فلسفه ی مارکس ضروری است.
علاقه مندان به مارکسیسم را به خواندن این اثر برجسته و تاثیر گذار دعوت می کنم.

مقاله یی از لوکاچ در مورد بلشویسم

این مقاله ی لوکاچ از منظره ی فلسفه ی اخلاق بسیار مهم است، لوکاچ هنگامی که این مقاله را نوشت هنوز لنینیست نشده بود و شدیدا متاثر از ایده های سوسیالیسم اخلاقی و گفتمان جامعه شناختی دانشگاه هایدلبرگ، تا حدودی متاثر از ایده های دیالکتیکی هگل بود و مارکسیسم را به شیوه یی هگلیستی بازخوانی می کرد. زمانی که در سال 1919 لوکاچ برای همیشه لنین را پذیرفت در تزهای بلوم و در درک جدیدش از فلسفه ی اخلاق خشونت و قهر انقلابی بلشویکی را ستایش کرد و حتی مخالفتی با اعدام مخالفین سیاسی در شرایط ویژه ی انقلابی نداشت. در واقع لوکاچ در تزهای بلوم از اعدام انقلابی بلشویکی که لنین ان را عملی انقلابی برای در هم شکستن ستون ضد انقلاب بورژوایی و ضد کمونیستی نامید و ستود، کنکرت و مستقیما دفاع نکرد، اما تزهایی که مطرح کرد در راستای تزهای لنین در برخورد به مخالفین سیاسی ایی که برای بازگرداندن چرخه ی ارتجاع اقدام می کنند بود و به همین دلیل غیر مستقیم تایید نظریات لنین بود.
فلسفه ی اخلاق لوکاچ شدیدا چالش برانگیز است چون لوکاچ در فاصله ی زمانی کوتاه از سال 1918 تا 1919 تحولات شدیدی در اندیشه ی خود به وجود اورد و بیشتر متون قبلی و مباحثی که در حلقه ی هایدلبرگ و در منزل شخصی ماکس وبر صورت گرفته بود را زیر سوال برد و جامعه شناسی وبر را یک جامعه شناسی بورژوایی و لیبرالی خواند. جالبی قضیه این است که لنین هیچگاه ماکس وبر را جدی نگرفت و او را عددی حساب نکرد و این مساله باعث شده است که جامعه شناسان چپ لیبرال کینه توزی عجیبی نسبت به لنین داشته باشند، اما در برخورد به لوکاچ محتاطانه تر عمل کنند. من بسیاری از متون لوکاچ که از سال 1918 به بعد نوشته شده اند را جزو اثار برجسته و رادیکال مارکسیستی دانسته و خواندن ان را به علاقه مندان به مارکسیسم توصیه می کنم.
خواندن این مقاله می تواند کشمکش و تناقضات فکری لوکاچ در مقطعی که بین کمونیسم و جامعه شناسی بورژوایی و فلسفه ی اخلاق هگلی و مارکسیسم و لنینیسم به عنوان رادیکال ترین گرایش کمونیستی و جنبش کمونیستی ان دوران را به خوبی نشان می دهد و برخورد متزلزل و گاها شبه منشویکی لوکاچ را در این مقاله نشان می دهد. یک سال بعد لوکاچ به حزب کمونیست مجارستان پیوست و در رهبری این حزب جای گرفت و برای همیشه لنینیست شد.
حسن معارفی پور
مقاله ی لوکاچ زیر نام بلشویسم به عنوان یک معضل اخلاقی را می توانید در لینک زیر مشاهده و مطالعه کنید.

زمانی که من افراطی هستم ولی ملایم زندگی می کنم”„Der ich maßlos bin und mäßig lebe“

„Der ich maßlos bin und mäßig lebe“
Unveröffentlichte „Gedichte über die Liebe“ von Bertolt Brecht
Das neunte Sonett
Als du das Vögeln lerntest, lehrt ich dich So vögeln, daß du mich dabei vergaßest Und deine Lust von meinem Teller aßest Als liebtest du die Liebe und nicht mich.
Ich sagte: Tut nichts, wenn du mich vergißt Als freutest du dich eines andern Manns! Ich geb nicht mich, ich geb dir einen Schwanz Er tut dir nicht nur gut, weil’s meiner ist.
Wenn ich so wollte, daß du untertauchst In deinem eignen Fleische, wollt ich nie Daß du mir eine wirst, die da gleich schwimmt Wenn einer aus Versehn hinkommt an sie. Ich wollte, daß du nicht viel Männer brauchst Um einzusehn, was dir vom Mann bestimmt.

Bertolt Brecht

“زمانی که من افراطی هستم ولی ملایم زندگی می کنم”

اشعاری منتشر نشده “در مورد عشق” از برتولت برشت
ترجمه :حسن معارفی پور

جدیدترین غزل

زمانی که تو همخوابگی را یاد گرفتی، من بهت یاد دادم که چگونه سکس داشته باشی، همان موقع من را فراموش کردی و میل ت به بشقاب پر من تمام شد، زمانی که همه ش را خوردی و آن موقع به جای من عشق را دوست می داشتی!

من گفتم: مساله یی نیست، زمانی که تو مرا فراموش کنی، وقتی خیال مرد دیگری را در سر بپرورانی و از این بابت خوشحال شوی! من هم ان موقع خودم را را بهت نخواهم داد، بلکه یک کیر بهت می دهم. او (کیر) تنها برای تو خوب نیست، چون مال من است، اگر اینطور بود ان موقع تو او را درون گوشتت (واژن) اشتباه می گرفتی. من این را نمی خواهم که تو زنی باشی که فورا شنا خواهد کرد، (این یک ضرب المثل است که در فارسی هم معادل ان وجود دارد. در فارسی گفته می شود، اب اگر باشد طرف شناگر خوبی است، یعنی امکانش وجود ندارد وگرنه با همه سکس خواهد داشت) زمانیکه یکی اشتباهی سر و کله ش پیش تو پیدا شود. من نمی خواهم که تو اینگونه خودت را نشان دهی که نیازمند مردان زیادی هستی و این تصور تو از مرد بودن باشد.

این شعر در سایت شپیگل انلاین زیر نام مجموعه اشعار منتشر نشده ی برتولت برشت انتشار یافته است.