سوسیال دمکراسی برده یی که می خواهد خدا باشد

حسن معارفی پور

جورج لوکاچ در جایی می نویسد که اغلب این انتقاد به جمهوری وایمار می شود که این جمهوری خیلی „ضعیف“ و „متزلزل“ بود. او می گوید بله جمهوری وایمار متزلزل و ضعیف بود، اما در مقابل نیروهای ارتجاعی و فئودالی ضعیف و متزلزل بود نه در مقابل نیروی رادیکال و انقلابی. او در جای دیگر از ماکس وبر صحبت می کند و می گوید که وبر آدم صادقی بود، او لیبرالی دو آتشه و طرفدار امپریالیسم بود، ولی صادق بود. وبر بین خودمان همیشه می گفت که یکی از مشکلات اصلی ما آلمانی ها این بود که هیچ گاه هیچ پادشاهی را به سبک فرانسویان دار نزدیم و اگر این اتفاق می افتاد به احتمال زیاد نیروهای گذشته اینقدر قوی نمی بودند. به نظر می رسد که هم وبر، هم ورنر سومبارت و هم کارل شمیت به خاطر تزلزل جمهوری وایمار بود که دنبال یک رژیم قوی و منسجم می گشتند. سومبارت و شمیت به فاشیسم المانی پیوستند ولی وبر فاشیسم را تجربه نکرد، چون در سال 1920 مرد.

جمهوری وایمار که به اصطلاح نماینده ی „سوسیال دمکراسی“ بود و „دمکراسی مستقیم“ را برای دوره ی کوتاهی پیاده کرد، چیزی جز ائتلاف سلطنت مطلقه و سوسیال دمکراسی برای به شکست کشاندن انقلاب سوسیالیستی نبود. سوسیال دمکرات ها اگر در مقابل سلطنت طلبان و سلطنت ویلهلمی همیشه زانو می زدند، اما در مقابل کمونیست ها با فاشیست های فرای کورپس و سلطنت اتحاد می کردند تا این „جمهوری“ متزلزل بورژوایی را از افتادن به دام کمونیسم و مسیر بلشویکی انقلاب نجات دهند. استالین سوسیال دمکراسی را آن روی دیگر سکه ی فاشیسم خوانده بود، این تحلیل اگرچه واقعیت هایی را در خود دارد، اما اشتباهاتی هم دارد. استالین و سیاست هایش، تئوری و جهان بینی اش، چیز متفاوتی از سوسیال دمکراسی برای بشر نداشتند. استالین مارکسیسم عامیانه را با تمام قدرت نمایندگی می کرد، سوسیال دمکرات های اولیه هم علیه دیالکتیک مارکسی بوده و مارکسیسم عامیانه را حتی قبل از استالین نمایندگی می کردند. استالین تاکتیک را به استراتژی و تئوری مارکسیستی ترجیح می داد، سوسیال دمکرات هایی اولیه در حزب سوسیال دمکرات المان هم همینطور. به نظر می رسد یک نکات اشتراک فراوان „تئوریک“ بین سوسیال دمکراسی، استالین و استالینیسم و پوزیتیویسم ارتجاعی پوپری وجود داشته باشد.

سوسیال دمکراسی در تمام جهان همین است، در مقابل کمونیست ها سرسخت و درنده و آدمخوار می شوند، اما در مقابل ارتجاع و نیروهای گذشته همیشه برده هستند. رابطه ی خدایگان و بنده ی هگلی را سوسیال دمکراسی به معنی واقعی کلمه در عمل پیاده می کند. برده ی فاشیسم و ارتجاع شو و خودت را خدای کمونیست ها بدان! این منطق سوسیال دمکراسی است.

در کردستان ایران سوسیال دمکرات های کُرد که اغلب از حزب مرتجع توده آمده بودند، در مقابل خمینی جلاد و فاشیست زانو می زدند و به خمینی لبیک می فرستادند، اما کمونیست ها را زنده زنده در چادر می سوزاندند (نگاه کنید به اسناد کومه له در مورد فاجعه ی اورامان) و می خواستند به عنوان خدای جنبش „کُرد“ به حساب بیایند و کمونیست های کردستان ایران حزب دمکرات کردستان را به عنوان „حزبی“ „انقلابی“ به رسمیت بشناسند.

کومه له ی سابق به درست تحت هیچ شرایطی حاضر نبود به رابطه ی بندگی „خدایگان و بنده“ تن در دهد و حزب دمکرات کردستان را به عنوان حزبی „انقلابی“ (شورشگیر) به رسمیت بشناسد. محصول مقاومت کومه له جنگی داخلی در کردستان ایران شد، که بیش از پنج سال به طول انجامید و صدها قربانی از دو طرف گرفت. کومه له اما پوزه ی حزب دمکرات این سوسیال دمکرات های جنایتکار را در تئوری و عمل به خاک مالید و چنان عقب نشینی ایی به حزب دمکرات تحمیل کرد، که در تاریخ بی نظیر است.

کومه له ی امروزی که نماینده ی بی قید و شرط سوسیال دمکراسی است، از اعضای کمونیست خود همان چیزی را می خواهد که حزب دمکرات در گذشته از کومه له می خواست. کومه له از این اعضا می خواهد از کمونیسم خود دست بکشند و جریان ابراهیم علیزاده که در مقابل ناسیونالیسم کُرد زانو زده است و بندگی و بردگی را پذیرفته است، به عنوان نیروی چپ و کمونیست به رسمیت بشناسند. به تعبیر دیگری کومه له می خواهد همان رابطه ی خدایگان و بنده را در مورد اعضایش عملی کند. اعضای کمونیست باید بنده ی این خدا(سید ابراهیم) یی که خودش بنده ی ناسیونالیسم کُرد است، بشوند. اعضای رادیکال و کمونیست این حزب هم تن به این بندگی نمی دهند، همانطور که من تن ندادم و پوزه ی تمام رهبری کومه له را به خاک مالیدم و ناچارشان کردم آتش بس یک جانبه را با من اعلام کنند.

سوسیال دمکراسی چیزی جز جناح „چپ“ لیبرالیسم نیست، نمی خواهد باشد و می تواند با هر موج ارتجاعی ایی همسو شود، تا کمونیست ها را بزند. اگر در ایران شخصیت های سوسیال دمکرات ناچارند „رادیکال“ تر عمل کنند و بخشا به عنوان مشاوران حاکمیت ظاهر نشوند و فراخوان تظاهرات بدهند و غیره، به خاطر این نیست که این ها سر عقل آمده اند و از سوسیال دمکراسی عبور کرده اند، بلکه به خاطر این است که هر نوع تغییر ولو جزئی در ایران به سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی و برچیدن بساط فاشیسم اسلامی گره خورده است و این را حتی لیبرال های سکولار هم فهمیده اند. سوسیال دمکراسی ایدئولوژی ایی ضد انقلابی، جبنشی ارتجاعی برای کنترل رادیکالیسم توده یی و سازش با ارتجاع و تنها یکی از اشکال حاکمیت بورژوایی است. بورژوازی در طول تاریخ تنها دو شکل حکومت را تجربه کرده است: فاشیسم و لیبرالیسم. فاشیسم و لیبرالیسم دو روی یک سکه اند. وقتی دوران رونق اقتصادی است لیبرالیسم گسترش پیدا می کند و وقتی بحران اقتصادی در جامعه حاکم است، لیبرالیسم فاشیستی می شود. در اقتصاد سیاسی بورژوازی هم به شکل دیگری ما با این مساله روبرو هستیم. در اقتصاد دو پدیده هست که دقیقا دو روی سکه ی اقتصاد بورژوازی هستند: رقابت و انحصار. بدون رقابت انحصاری در کار نیست و بدون انحصار رقابتی نمی تواند وجود داشته باشد. بدون لیبرالیسم فاشیسمی در کار نیست و بدون فاشیسم هم لیبرالیسم بی معنی است. لیبرالیسم و فاشیسم مکمل هم هستند و همچون تکه های یک پازل عمل می کنند. سوسیال دمکراسی چیزی جز لیبرالیسم نیست، حالا ما با ارفاق می گوییم جناح „چپ“ لیبرالیسم! البته این را بدانید که جنایت هایی که سوسیال دمکراسی در تاریخ کرده اند از جنایت لیبرال ها و فاشیست ها کمتر نیست.

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden /  Ändern )

Google Foto

Du kommentierst mit Deinem Google-Konto. Abmelden /  Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden /  Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden /  Ändern )

Verbinde mit %s