کوتاه در مورد ترور تروتسکی از رهبران برجسته ی جنبش کمونیستی جهانی

به مناسبت 80 مین سالگرد ترور جنایتکارانه ی تروتسکی از رهبران اصلی انقلاب اکتبر، رئیس ارتش سرخ، کمیسار خلق و تئوریسین برجسته ی مارکسیست

حسن معارفی پور

من در مورد تروتسکیسم و استالینیسم در یک مقاله به زبان فارسی و آلمانی نوشته ام و یک پروژه ی تحقیقاتی عمیق  در این زمینه به آینده یی نامشخص موکول می کنم.

سال های سال است که مارکسیسم مبتذل و عامیانه ی مدافع ارتجاع استالینیستی که بخشا به زیرشاخه ی جنبش های نئوفاشیستی تبدیل شده است، علیه تروتسکی، این رهبر انقلابی دروغ پردازی می کنند و از او „شیطان“ سازی می کنند. بازخوانی زندگی نامه ی سیاسی تروتسکی را باید از طریق کتاب خود او „زندگانی من“ و سه جلد کتاب از ایزاک دویچر در مورد تروتسکی به اسم های „پیامبر مسلح“ جلد اول، „پیامبر مطرود“ جلد دوم و „پیامبر بی سلاح“  جلد سوم، خواند. تا به امروز این آثار قابل رجوع ترین و عمیق ترین بیوگرافی سیاسی در مورد تروتسکی هستند و نمونه ی آن پیدا نمی شود. در اینجا هدف من تنها دفاع از یک تاریخ واقعی در مقابل تاریخ ساختگی و خیالی و وراونه ی جریانات مرتجع مدافع استالینیسم است. من تمام زندگی سیاسی ام با رومانتیزه کردن گذشته مخالف بوده و تا ابد هم مخالف خواهم بود. در رومانتیزه کردن تاریخ همیشه می توان المنت های ارتجاعی و فاشیستی پیدا کرد که راه آینده را از طریق رجوع به گذشته نشان می دهد و هیچ آلترناتیوی برای عبور از بردگی حال پیشنهاد نمی کند. اگرچه استالینیسم و تروتسکیسم مربوط به یک دوره ی تاریخی مشخص و کشمکش فراکسیون های درون سازمانی در حزب کمونیست سابق شوری هستند و اگرچه می توان هم تحلیل های استالین و هم تروتسکی را از موضع مارکسیسم و نقد اقتصاد سیاسی با مراجعه به مارکس نقد کرد و اعلام کرد که این جنگ مثل جنگ یزید و حسین پایان یافته است، اما شرایط حال به ما می گوید که کم نیستند سازمان ها و محافلی که خود را تروتسکیست یا استالینیست (البته اغلب استالینیست ها همیشه ادعا می کنند که چیزی به اسم استالینیسم وجود ندارد) می خوانند و بخش بزرگی از فعالیت های سیاسی خود را همچون مرتجعین سنی و شیعه، همچون مسیحیان و مسلمانان صرف جنگ بین „خیر“ و شر“ و جنگ های صلیبی می کنند. تکرار وقایع تاریخی به اشکال گذشته غیرممکن است، چون جامعه ی انسانی مدام در حال تغییر و تحول، تکامل و دگرگونی مترقی و یا ارتجاعی است. بنابراین امید اینکه انقلابی به شکل انقلاب اکتبر دوباره شود و استالینیسم و تروتسکیسم در این قالب دوباره سر بر بیارند، چیزی جز ارتجاع رومانتی سیستی نیست.

 در این شکی نیست که استالین برای تمام کمونیست های واقعی و رهایی بشر به طور عام شر و سم بود، اگر چه شکست فاشیسم توسط ارتش سرخ توانست نقد رادیکال و انقلابی ارتجاع سرمایه داری دولتی و استالینسم را به شکلی از اشکال به فراموشی بسپارد و شرایط دوران جنگ سرد یک فضای ایدئولوژیک ارتجاعی درست کرده بود که هرگونه نقد به شوروی سابق به همسویی با امپریالیسم غرب ترجمه می شد و این مسائل دست به دست هم داده بودند تا به قول ایزاک دویچر نوعی „دیالکتیک پیروزی“ بر فاشیسم عاملی برای شکست نقد دیالکتیکی باشد. استالین شخصیتی به شدت مزاجی، قدرت طلب و دیکتاتورمنش، ضد زن و ضد همجنسگرا بود. لنین در وصیت نامه ش بسیاری از این مسائل را هشدار داده بود و تروتسکی را به عنوان رهبر حزب پیشنهاد کرده بود. تحت سلطه ی استالین بود که آزادی همجنسگرایی در شوروی دوباره برداشته شد و غیرقانونی اعلام شد.

اینکه چرا ناژدا کروپسکایا موسوم به مادر حزب بلشویک و حزب کمونیست روسیه نتوانست به خاطر اتوریته یی که داشت استالین را حاشیه یی کند، همچنان جای سوال برای بسیاری از محققان است. اینکه چرا الکساندر کولنتای بعد از ممنوع شدن کتاب هایش در دوران استالین برای همیشه دست از فعالیت سیاسی کشید و گوشه گیر شد، خود تاییدی بر زن ستیزی استالین است.

محاکمات مسکو و ترور رادیکالترین متفکران کمونیست حزب بلشویک، تحت تعقیب قرار دادن فعالین کمونیست و دستگیری آنان و تلاش برای اعدامشان به خاطر خواندن آثار آنتونیو لابریولا پدر فلسفه ی پراکسیس و یکی از نمایندگان مارکسیسم ارتدکس اولیه و از مخالفین سرسخت مارکسیسم عامیانه و مبتذل (جورج لوکاچ را به خاطر نقل قول آوردن از لابریولا زیر نام عناوین واهی از جمله خیانت به شوروی دستگیر کردند و می خواستند تیربارانش کنند)،  همگی نشان از یک ضد انقلاب انتی کمونیستی در نتیجه ی شکست انقلاب کبیر اکتبر است. انقلاب اکتبر به دلایل مختلف منطقه یی و جهانی شکست خورد. پرولتاریا در مقابل دهقانان در شوروی در اقلیت بود. اجتماعی کردن مناسبات تولیدی از جمله اجتماعی کردن زمین، مقاومت دهقانان که بعد از انقلاب در اکثریت بودند را در پی داشت و جنگ داخلی، کمونیسم جنگی و برنامه نوین اقتصادی (نپ) همگی علائمی بر شکست انقلاب رادیکال و سوسیالیستی کبیر بودند. انقلاب اکتبر از طرف دیگر بعد از شکست انقلاب آلمان در سال های 1918 تا 1919 در ایزولاسیون باقی ماند و تحریم های اقتصادی پیاپی با مقاومت ضد انقلاب داخلی عملا شرایط را برای سر کار آمدن ضد انقلاب درون حزب کمونیست روسیه و سیاست حذف انقلابیون فراهم کرد. استالین نماینده ی ضد انقلاب آنتی کمونیستی درون حزب بلشویک بود که انقلابیون را به اسم „ضد انقلاب“ ترور می کرد. اینجا باید مفاهیم را دقیق تعریف کنیم تا کج فهمی پیش نیاید، چون یک جابجایی ایی در تعریف مفاهیم صورت گرفته است. یک جریان ضد انقلاب جریانی است که جلو پیشرفت و گسترش انقلاب را می گیرد، اما همین جریان به رهبری استالین خود را انقلابی می خواند و هر آنچه غیر از خودش را در حوزه ی ضد انقلاب قرار می دهد. این جریان مارکسیسم عامیانه و پوزیتویستی که رهبران انترناسیونال دوم را تبدیل به مدافعان سرسخت جنگ امپریالیستی اول کرد، در قالب دیگری توسط ضد انقلاب استالینی دوباره جان می گیرد و „مارکسیسم“ را به „مالکیت خصوصی“ حزب „کمونیست“ روسیه در می اورد. یک جریان انقلابی دقیقا نقطه عکس قضیه را در پیش می گیرد و به دنبال گسترش انقلاب است. هر نقدی به تز انقلاب مداوم تروتسکی داشته باشیم، در ان دوران از تز „سوسیالیسم در یک کشور“ استالین به مراتب چپ تر و انقلابی تر بود و اتفاقا سوسیالیسم در یک کشور بازبینی در نظریات انقلابی کمونیستی و صدور ناسیونالیسم روس به جای صدور انقلاب و سوسیالیسم بود. استالین با همین تئوری بافی و سیاست ارتجاعی، جایگاه انترناسیونالیسم سوسیالیستی و همبستگی طبقاتی جهانی کارگران را با دفاع از „میهن“ „سوسیالیستی“ (در اینجا دفاع و همبستگی سرمایه داری دولتی یا „سوسیالیسم“ اردوگاهی) جابجا می کرد، سیاستی که توسط خروشچف تحت عنوان „راه رشد غیر سرمایه دارانه“ به پیش رفت و منجر به حمایت و دفاع از جریان فوق ارتجاعی و اولترا فاشیستی انتی امریکایی از جمله رژیم های بعث در سوریه و عراق شد و بعدها با همین گرایش خمینی جلاد و فاشیست را به مثابه ی آنتی امپریالیست به خورد مردم داد.

در این راستا لازم است ضمن نقد به برخی از دیدگاه های تروتسکی در دورانی که تروتسکی بین بلشویک ها و منشویک ها قرار گرفته بود، لازم است نقش تاریخی این انسان انقلابی در پیشبرد انقلاب، شرکت در انقلاب 1905، رهبری ارتش سرخ و شرکت در سرکوب ضد انقلاب سفید را با مراجعه به اسناد تاریخی نشان داد و بر پوزه ی استالینیست های امروزی و مدافع مارکسیسم عامیانه با فاکت، سند و منطق مارکسیستی افسار تئوریک بست. در این شکی نیست که بیشتر جریانات استالینیست امروزی تفاوت چندانی با جریانات فاشیستی ندارند. تاریخچه ی جریانات استالینیست در ایران و المان و دیگر کشورها چیزی جز فاجعه برای جنبش کمونیستی به بار نیاورده است. در میان تمام کسانی که کم و بیش به خاطر شرایطی که جنگ سرد تحمیل کرده بود، خود را با شوروی تداعی کرده اند و تا حدودی به تعالیم مذهب گونه ی استالینی پایدار مانده و آثار تئوریک برجسته یی به جا گذاشته اند، می توان به جورج لوکاچ، اریک هابسبام و دومنیکو لوسوردو اشاره کرد. بقیه ی استالینیست هایی که تاکنون شناخته، خوانده و دیده ام، جزو مجموعه یی مغز پوک که از یک فرهنگ مشابه مانند فرهنگ جریانات فاشیستی دفاع می کنند و جواب نقد سیاسی را با ترور می دهند و یا  در بهترین حالت تضاد بین امپریالیسم و „انتی“ امپریالیسم را زنده کرده و از این طریق به دامن رژیم های فاشیستی و احزاب اولترافاشیستی مانند حزب اله می افتند، هستند.

البته لازم است اشاره کنم که جریانات تروتسکیستی امروزی هم تفاوت زیادی با جریانات استالینیستی ندارند. این محافل تروتسکیستی که به صدها و شاید چند هزار محفل در سطح جهان تقیسم می شوند، اغلب مشغول تناسخ روح و پاکسازی روح خود از تبعات گرایشات استالینیستی هستند و به یوگا و مدیتیشن تئوریک پناه برده اند. این ها حتی نمی توانند صد تا کارگر را بسیج کنند، اما مدام از انقلاب خیالی و عرفانی جهانی صحبت می کنند. حساب این عارفان امروزی را باید از حساب تروتسکی این رهبر برجسته و انقلابی و تروتسکیست های برجسته یی همچون هال دریپر، ایزاک دویچر، ارنست مندل، تونی کلیف، جان ریز، تری ایگلتون، یاکوب تاوت و الکس کالینکوس و ده ها تروتسکیست برجسته ی دیگر جدا کرد. بیشتر جریانات تروتسکیستی امروزی را می توان زیرمجموعه ی جنبش های اتونومیستی و انارشیستی خواند.

تروتسکی آثار فراوانی از خود به جای گذاشته است که خواندن آن با هر میزان نقد و مرزبندی ایی که ما به این یا آن تحلیلش در مورد فاشیسم یا شکست انقلاب روسیه، جنگ داخلی در اسپانیا، ادبیات و انقلاب و غیره داشته باشیم، جزو آثار فوق العاده مهم جنبش کمونیستی هستند و باید به عنوان آثار کلاسیک مارکسیستی مورد نقد و بررسی جدی قرار بگیرند.

کتاب „ادبیات و انقلاب“ تروتسکی از جانب یک مجله ی زرد محافظه کار وابسته به حزب سوسیال دمکرات آلمان به اسم „تسایت“ (زمان) به عنوان یکی از صد کتاب مهم جهان معرفی شده است. این در حالی است که تاریخ نگاری تروتسکی در کتاب تاریخ انقلاب روسیه و زندگانی من جزو بهترین تاریخ نگاری های آنتروپولوژیک تاریخ است.

تروتسکی هشتاد سال پیش در روز بیست آگوست 1940 توسط یکی از جاسوسان استالین به اسم رایمون مرکادر که خود را با اسم جکسون و به عنوان هوادار تروتسکی معرفی کرده بود توانست خود را به تروتسکی نزدیک کند و در روز بیست اگوست 1940 با ضربه یی که با تبر یخ شکن به سر تروتسکی وارد کرد، او را به قتل رساند. تروتسکی در روز 21 اگوست 1940 برای همیشه چشم از جهان فروبست. چهار فرزند او به خاطر شرایط وحشتناک سرکوب های استالینی ناچار به خودکشی مشکوک شدند.

یاد تروتسکی برای همیشه در خاطره ی کمونیست ها زنده خواهد ماند. نقد ما به جریانات عرفانی موسوم به تروتسکیست نباید دلیلی بر دفاع از بربریت و توحش استالینیستی  یا توجیه آن باشد.

ضمیمه:

مطلبی در مورد تروتسکیسم و آنارشیسم

تروتسکیسم و آنارشیسم سر و ته یک کرباس!

جریانات تروتسکیستی که مدام از „انقلاب“ „جهانی“ صحبت می کنند، روی دیگر سکه ی جریانات اتوپویست آنارشیستی هستند که همواره اعلام می کنند که ما باید از سطح محله یی، محلی یا کمونال شروع کنیم و یک دهکده ی „آنارشیستی“ درست کنیم تا دیگران هم از آن کپی برداری کنند.

ریشه ی هر دوی این گرایشات در سوسیالیسم تخیلی و عرفانی پیشامارکسی است و کوچکترین ربطی به سوسیالیسم علمی، ماتریالیسم تاریخی و تئوری انقلاب مارکسی ندارد. هر دوی این گرایشات علیرغم هر میزان از „خلوص“ نیتی که داشته باشند و علیرغم اینکه زمین و اسمان را به باد فحش بگیرند که مدافع خالص سوسیالیسم، آنارشیسم یا رهایی تنها آنان هستند، به معنی واقعی کلمه چیزی جز سیاست پاسیفیسم جلو مردم قرار نمی دهد.

بیشتر جریانات موسوم به اتونوم یا آنارشیستی هم سوسیالیسم و رهایی را به گیاهخواری و یا تغذیه از زباله ی رستوان ها ترجمه می کنند و عملا در گروه ها و محافل چند نفره مشغول سکس گروهی اند و این مساله را رهایی می خوانند.

شیوه ی „تحزب“ آنتی تحزب تروتسکیستی که محصول شیوه ی ایدئولوژی تروتسکیستی است به معنی واقعی کلمه در سطح جهان شکست خورده است و با این شکل از „تحزب“ بی تحزبی نمی توان یک دهات و حتی یک ساختمان را در یک نقطه ی جهان اداره کرد و „سوسیالیسم“ را آنجا پیاده کرد.

عرفان و تناسخ روح به جای اگاهی سوسیالیستی و تلاش برای سازماندگی دو بخش جدایی ناپذیر گروه های تروتسکیستی و انارشیستی هستند.

جریانات تروتسکیستی اغلب محافل روشنفکری هستند که مثل شاهدان یهوه به دنبال اثبات حقانیت گفته های تروتسکی و نشان دادن این اند که انان دقیق ترین تعبیر از تروتسکیسم را نمایندگی می کنند. اما اگر شاهدان یهوه توانسته اند در سطح جهان سه میلیون و نیم عضو داشته باشند، تروتسکیست ها توانسته اند سه میلیون و نیم انشعاب سازمان دهند و هر چند نفر عضو یک محفل تروتسکیستی است.

جریانات آنارشیستی اتونوم امروزی به نظر من کوچکترین ربطی به تئوری های انارشیست هایی چون باکونین و بلانکی و کروپتکین و انقلابی های آنارشیست عضو رهبری کمون پاریس ندارند. اینا ها بیشتر حباب هایی هستند که تنها علیه „اتوریته“ و „ایدئولوژی“ تشکیلات، حزب، خانواده و دولت اند و به دنبال پیاده کردن آنارشیسم در منازل اشتراکی دانشجویی در شهرهای مختلف اروپا هستند. مکان هایی که شایسته نیست حتی خروس و مرغ و قاطر را در آنجا نگه داشت.

مشکل بسیاری از طیف های موسوم به آنارشیست امروزی نه مناسبات تولید سرمایه داری، بلکه مناسبات توزیعی است. آنان اغلب با مصرف گرایی مشکل دارند، بدون اینکه بدانند که زباله خوری هم خود نوعی „مصرف“ گرایی است. آنان به خوبی می دانند که انسان ها در جهان سرمایه داری و حتی بعد از سرمایه داری باید مصرف کنند تا بتوانند موجودیت خود را بازتولید کنند. خوب سکس گروهی و عوض کردن پارتنرها در همان خانه های تیمی مصرف گرایی است. چرا با این مصرف گرایی مبارزه نمی کنند؟!

به نظر من آنارشیسم رگه هایی از لیبرالیسم و فردگرایی مطلق را در خود دارد که هیچ نوع خوانایی با رهایی جمعی مارکسیستی ندارد.

در انتها لازم است که اشاره کنم که من یکی از دشمنان سرسخت استالینیسم به مثابه ی سوسیالیسم عامیانه و مبتذل هستم. به بسیاری از متفکران بزرگ تروتسکیست همیشه احترام گذاشته و می گذارم و متون و نوشته هایشان را با عشق می خوانم، همانطور که اثار و کتاب های داناترین استالینیست تاریخ یعنی دومنیکو لوسوردو را با عشق و علاقه می خوانم.

مشکل من با اشکال „تحزب“ فیک و سازمان دهی برای تغییر جامعه است. من همچنان از تئوری انقلاب مارکس دفاع می کنم و معتقدم عقلانی ترین شکل مبارزه برای عبور از سرمایه داری و بهترین شکل انترناسیونالیسم است:

طبقه ی کارگر هر کشور لازم است بورژوازی کشور خود را به صورت انقلابی متحول کند.

از انجایی که مناسبات اجتماعی و تکامل اگاهی طبقاتی، اشکال سازماندهی طبقه ی کارگر، اشکال گوناگون استثمار، فرهنگ تحزب و غیره از کشوری به کشور دیگر متفاوت است ،انقلاب جهانی تروتسکیستی تنها روئیایی عرفانی است که با عروج مهدی و مسیاس یکی است.

در کنار تروتسکیست های عارف همچون کاستوریادیس لازم است به سوسیالیسم مسیحیایی امثال ارنست بلوخ و والتر بنیامین هم اشاره کرد ،که یکی به دنبال زندگی در اتوپی مشخص افتاد و دیگر برای ادغام ماتریالیسم تاریخی و تئولوگی خود را به „شهادت“ رساند.

مارکسیسم و سوسیالیسم علمی با این اشکال اندیشه که با پراتیک و هستی اجتماعی انسان بیگانه اند، کمترین سر سازگاری نداشته و نخواهد داشت.

تروتسکی را باید علیرغم تمام اشتباهات و راست و چپ زدن هایش در دوران قبل از پیوستن به بلشویک به عنوان یکی از بزرگترین متفکران مارکسیسم به حساب آورد و ابتذال تروتسکیسم های امروزی را نباید به پای آثار گرانبهای تروتسکی همچون تاریخ انقلاب روسیه، انقلابی که به ان خیانت شد، ادبیات و انقلاب و اخلاق ما و اخلاق آنان، مارکسیسم و تروریسم و ده ها و صدها مقاله ی و چندین کتاب دیگر او در زمینه های مختلف ادبی و نقد او به فاشیسم نوشت. تروتسکی یکی از مارکسیست هایی است که به طور عمیقی به فلسفه ی کلاسیک آلمانی اگاهی دارد، تاریخ ادبیات غرب را به خوبی خوانده بود و کتاب او به اسم ادبیات و انقلاب جزو صد کتاب برتر جهان توسط یک مجله ی سوسیال دمکرات آلمانی به اسم Zeit (زمان) معرفی شده است.

همچنین باید حساب رهبران انترناسیونال چهارم را از محافل درویش صفت تروتسکیستی امروز جدا کرد.

این تروتسکیست های امروزی بخصوص جریاناتی همچون مارکسیسم بیست و یک، فونکه و محفل منحط „محور مقاومتی“ ی رازی و ثالث مایه ی شرم برای بشریت اند.

من هال دریپر را یکی از بزرگترین متفکران کل تاریخ مارکسیسم می دانم و همینطور ایگلتون.

به بسیاری از آثار مندل علاقه ی زیادی دارم و کتاب ها و آثار جیمز پی کانن را اگرچه خیلی قوی نیستن دوست دارم. جان ریز هم انسانی عمیق و فهمیده می دانم و کتاب جبر انقلابش را در نوع خود بی نظیر می دانم. البته کتاب دیگری به همین اسم از هانس هاینز هولز منتشر شده که متاسفانه ترجمه نشده است. خلاصه عمو نمی دانی که این دراویش „شپش خور“ (سپی خور در سنندج برای آدم ابله به کار می ره) چطور تروتسکی بزرگ و تروتسکیست های بزرگ را تبدیل به کاریکاتور کرده اند.

مورخ برجسته ی تاریخ انقلاب روسیه و کسی که زندگی نامه ی سیاسی استالین و تروتسکی را نوشته است، یعنی ایزاک دویچر هم تروتسکیست بود.

مقاله ی آلمانی را در زیر می توانیم بخوانید: به اسم در باره ی استالین و „استالینیسم“!

Über Stalin und „Stalinismus“!

یک تروتسکیست برجسته ی آلمانی به اسم یاکوب تاوت جزو رهبران اصلی انترناسیونال چهارم بود، که کتاب های بسیار خوبی از جمله "مساله ی یهود و صهیونیسم" نوشته است.

AM MAI 6, 2019 VON HASSANMAARFIPOOR@GMAIL.COMBEARBEITEN

Ich werde oft in Deutschland gefragt, ob ich „Trotzkist“ oder „Stalinist“ bin. Ich passe weder in ier trotzkistischen Kategorie noch in die stalinistische, obwohl ich bestimmte Trotzkisten und teilweise auch bestimmte sogenannte Stalinisten sehr hoch schätze. Unter den sogenannten Stalinisten, die wegen ihrer Sympathie zu bestimmten Zeiten der Sowjetunion als Stalinisten bezeichnet werden, habe ich sehr starke Sympathien für die Schriften von Eric Hobsbawm und Domenico Losurdo. Sie sind nicht nur großartige Denker, sondern auch eine Art Weiterentwickler der Geschichte und Philosophie des Marxismus. Über den Trotzkisten muss ich sagen, dass Trotzkis Positionen während und nach der Revolution 1917 getrennt betrachtet werden müssen von seiner Rezeption. Ich bin sehr begeistert von einigen Schriften bestimmter Trotzkisten wie Hal Draper, Terry Eagleton, John Rees, Tony Cliff, Ernest Mandel, Alex Callinicos etc. Das bedeutet aber nicht, dass ich alles akzeptiere, was diese Autoren geschrieben haben. Von ihrem Sektierertum und dem Versuch, aus dem Marxismus eine Art der Aristokratie zu mache, entferne ich mich aber. Gleichzeitig bin ich auch kein Freund der sogenannten bürgerlich-liberalen Debatte des „Pluralismus“ innerhalb der deutschen und europäischen „Linken“. Für mich als ein Marxist mit dialektischem Hintergrund und Weltanschauung ist wichtig, wie die Menschen theoretisch und ästhetisch die Welt definieren und wie sie den Weg der Emanzipation in ihren Schriften und Aussagen schlüssig darstellen, indem sie die Widersprüche der bürgerlichen Ordnung und bürgerlichen Produktionsweise anschaulich machen und durch die Negation der Negation (Dialektik) versuchen, argumentativ zu überwinden. Meiner Meinung nach kann, wie Lenin schon damals genau gesagt hat, keine revolutionäre Praxis ohne revolutionäre Theorie zustande kommen. Insofern bin ich für eine schlüssige radikale und revolutionäre Theorie. Wir dürfen aber auch nicht vergessen, dass wir als Menschen selbst aus Widersprüchen bestehen. In jeder Theorie und Weltanschauung kann man Widersprüche finden und kritisieren, aber man hat selbst teilweise mehr Widersprüche als die Theorien, die von einem kritisiert werden, Das ist eine Situation, der ich immer wieder begegne, besonders wenn ich die Kritiker von Marx und des Marxismus studiere.

Man muss aber zwischen der Theorie, Strategie und der Taktik unterscheiden. Man kann etwas theoretisch richtig finden, aber strategisch Bullshit oder umgekehrt. Ein Beispiel ist die Sozialfaschismusthese von Stalin, die auf theoretischer Ebene stimmt, aber auf strategischer Ebene das Verbrechen des Faschismus reproduzierte, indem Stalin den gemeinsamen Kampf der Zivilgesellschaft (der Kommunisten mit Sozialdemokraten und anderen Gruppen) ablehnte. Wir wissen, dass die deutsche Sozialdemokratie (SPD) ein großes Verbrechen gegen die Menschheit, gegen die Arbeiterklasse und besonderes gegen die Kommunisten beging. Es ist nicht zu bezweifeln, dass die SPD mehr Kommunisten und revolutionäre Arbeiter ermordete als die Nazis, aber die Arbeiterklasse, die mit der KPD in der Zeit des Faschismus in Verbindung war, war eine Minderheit. Deshalb war der Kampf gegen den deutschen Faschismus nur von Kommunisten, wozu Stalin aufrief, Selbstmord. Das hat die Mehrheit der „deutschen Linken“ bis heute noch nicht verstanden: Die Frage der Theorie einerseits und der Strategie andererseits. Wir müssen immer wieder die Geschichte materialistisch rekonstruieren bis wir die Frage des „Was tun?“ in der heutigen Welt und im heutigen Kapitalismus verstehen und endlich aufhören, von der herrschenden Klasse als Instrument gegen den Kommunismus ausgespielt werden.

Meine Position zu Stalin und zum Stalinismus ist klar! Wenn ich mit Hannah Arendt argumentiere („Wenn ich als Jüdin angegriffen werde, muss ich mich als Jüdin verteidigen“), muss ich mich als Kommunist verteidigen, wenn Stalin zum Inbegriff des Kommunismus gemacht und der Kommunismus damit als gescheitert und totalitär erklärt wird. Wenn ich als Kommunist wegen Stalin angegriffen werde, muss ich vor allem klären, dass Stalins Politik, Stalins Verbrechen gegen die Menschheit nichts mit Kommunismus zu tun haben, auch wenn wir aus einigen seiner Schriften durchaus Wichtiges zur Geschichte und Sprache lernen können. Von Dialektik allerdings hat er nichts verstanden. Obwohl die Verbrechen unter Stalin nicht reduziert auf seinen Charakter oder seine psychische Verfassung zurückgeführt werden können, müssen wir uns als historisch-materialistische, dialektische Marxisten aus theoretischen und strategischen Gründen von Stalin distanzieren.

Gegen bürgerliche Dummheit, antikommunistische Propaganda von den Liberalen und Konservativen, gegen den Geschichtsrevisionismus von bürgerlichen Charakteren wie Hannah Arendt bis zur Frankfurter Schule verstehe ich, dass viele Kommunisten Stalin gewissermaßen verteidigen. Dann müssen wir aber wiederum Trotzki gegen das Verbrechen von Stalin gegen die Genossen unterstützen. Letztlich geht es in der Frage darum, den Kommunismus gegen Stalin und gegen die Bourgeoisie zu verteidigen.

Das ist eine kurze Zusammenfassung meiner dialektischen Auseinandersetzung mit Stalin, Stalinismus und der Sowjetunion. Das Scheitern des Sozialismus liegt nicht in der Persönlichkeit eines verrückten Mannes. Es ist ein hoch kompliziertes Zusammenwirken verschiedener Faktoren und Entwicklungen, die zum Scheitern der politischen Ökonomie des Sozialismus in der Sowjetunion führten. Dieses Scheitern hat vor Stalin mit dem Kriegskommunimus und NEP (Neue Politische Ökonomie), mit der Konterrevolution der Weißen Armee, mit Kronstadt, mit dem imperialistischen Krieg von außen, dem Scheitern der Revolution in Deutschland begonnen. Das Scheitern des Sozialismus in der Sowjetunion muss in seinem globalen und regionalen Zusammenhang betrachtet werden.

Hassan Maarfi Pour (Poor)

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden /  Ändern )

Google Foto

Du kommentierst mit Deinem Google-Konto. Abmelden /  Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden /  Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden /  Ändern )

Verbinde mit %s