جایگاه مفهوم دولت در ادبیات مارکسیستی

حسن معارفی پور

به همراه ضمیمه ی در مورد کمونیسم و رابطه ی دولت با سوسیالیسم

بخش اول مطلب را سال ها پیش نوشته ام، بخش دوم ان حمع اوری مجموعه یی کامنت است.

هنگامی که کمونیست ها از مفهوم دولت صحبت میکنند ازاَن به عنوان یک ابزار در خدمت منافع طبقه ی حاکم و برای تثبیت یا حفظ قدرت اَن طبقه(منظور طبقه ی مسلط است)،یاازآن به عنوان یک قدرت همگانی جدا از توده ی مردم یاد میکنند.نزد مارکس،انگلس و لنین این مفهوم یکی از مفاهیم پایه ای است و در آثار خود بارها و بارها به درازا از ان صحبت کرده رفیق لنین بارها در جلسات و نشست ها در این زمینه سخن رانده اند. در آثاری همچون مانیفست کمونیست مارکس و انگلس،منشاء خانواده ،مالکییت خصوصی و دولت اثرانگلس واثر جاودانه ی لنین دولت وانقلاب و هچنیین در دیگر آثار مارکس،انگلس و لنین به طور گذار در این زمینه صحبت شده است.دولت از نقطه نظر مارکسیسم شامل یک سیستم حکمرانی است که از طریق اعمال قهر قدرت طبقه ی حاکم را حفظ می نماید و این قدرت را از گزند حوادث حفظ میکند.
دولت به قول انگلس به هیچ روی نه قدرتی است که از بیرون جامعه تحمیل شده باشد، و نه« واقعیت ایده ی اخلاقی »،«تصویر و واقعیت عقل»چنان که هگل میگوید، بلکه دولت یک محصول جامعه در مرحله ی معینی از تکامل است؛پذیرش این است که جامعه در تضاد حل ناشدنی با خود درگیر شده است و از این رو به ستیز های آشتی ناپذیری که توان از میان بردن انها را ندارد،تقسیم گشته است.ولی برای این که این ستیزها،طبقات با منافع اقتصادی در تضاد، خود و جامعه را در یک مبارزه ی ناسودمند ناتوان نسازد،میبایست قدرتی پیدا آید که در ظاهر بر سر جامعه بایستد،تا برخوردها را کاهش دهد و آن را در محدوده ی نظم نگه دارد؛و این قدرت از جامعه بر میخیزد، ولی خود را بر سر آن میگذارد، و خود را بیش از پیش از آن بیگانه میکند، دولت است.
برخلاف پرت و پلا گویی های لیبرال ها و کل جریانات راست، دولت یک سیستم ماوراء طبقاتی نیست که اداره ی جامعه رابدون توجه به منافع ظبقات برعهده داشته وکاری به منافع طبقات اجتماعی نداشته یا نقش میانجیگری را داشته باشد،بلکه در واقع دولت ها در تمام مقاطع تاریخی حافظین منافع طبقات حاکم و حافظین وضع موجود به نفع ظبقات مسلط در جامعه بود ه اند،فارغ از تمام د تفاوت های دولت های مختلف در مقاطع مختلف زمانی و تاریخی و ضعف ها ،اشکالات و نقاط قوت ان یک وظیفه ی اساسی را بر عهده دارد و ان مصادره ی اموال جامعه به نام جامعه و به نفع طبقات مسلط و حاکم همراه حفظ قدرت آنان است. شکل گیری دولت ها در آغاز برخلاف ساخت تیره ای ازطریق تقسیم سرزمینی اتباع در مملکت های مختلف بود.از نطر انگلس سازماندهی بر پایه ی محل و منطقه یک ویژگی مشترک همه ی دولت هاست.
از ویژگی های دیگر دولت از نظر انگلس میتوان به یک قدرت همگانی که دیگر آشکارا خود را به عنوان نیرویی که به صورت یک نیروی نظامی سازمان میدهد و دارای قوه ی قهریه، زندان و غیره است که در ساخت تیره ای و قبیله ایی از این چیزها خبری نبود. انگلس در منشاء خانواده اشاره میکند که»دولت از نیاز به زیر فرمان داشتن ستیزهای طبقاتی برخاست» در نتیجه دولت تبدیل شد به ابزار سیاسی برای سرکوب طبقات تحت ستم در دست طبقه ی قوی تر برای حفظ سیطره ی اقتصادی ای که در نتیجه ی تقسیم کار اجتماعی و پیشرفت جوامع به وجود آمده بود. بنا به گفته ی انگلس» دولت رشته ی پیوند جامعه با تمدن است که در همه ی دوران ها نمونه ی دولت طبقه ی فرمان رواست وبه درستی در همه ی موارد ماشینی برای سرکوب طبقه ی تحت ستم است» (منشاء خانواده)
باید اشاره کنم که دولت ها از ازل وجود نداشته بلکه همانطور که اشاره شد در یک مقطع مشخص تاریخی در نتیجه ی پیشرفت جوامع به صورت ضرورت گریز ناپذیر به وجود امدند ،در یک مقطع تاریخی نیز بر اساس یک ضرورت تاریخی دولت زاید گردیده و بی ربطی خود را به جامعه و منافع مردم نشان میدهد .در ان شرایط است که جامعه تولید را بر پایه ی همکاری آزاد وبرابر تولید کنندگان سازمان دهی میکند و تقسیم کار فعلی که بر اساس منافع طبقه ی مسلط است جای خود را به همکاری همگانی به نفع جامعه میدهد.
دولت ها در تمام مقاطع نه تنها دولت باستانی و فئودالی ،بلکه دولت انتخابی معاصر هم آلتی برای استثمار کار فردی و سرمایه است.انگلس در نامه اش به ببل مینویسد که دولت چیزی نیست جز ماشین سرکوب یک طبقه توسط طبقه ی دیگر ،در جمهوری دمکراتیک نیز دولت همین نقش را ایفا میکند و نقش دولت کمتر از سلطنت مطلقه نیست.(پیشگفتار انگلس بر جنگ داخل در فرانسه )
لنین در دولت و انقلاب نظرات اپورتونیست هایی چون کائوتسکی و آنارشیست ها در زمینه ی دولت را آماج حملات شدید خود قرار میدهد ونقطه نظر مارکسیستی را در زمینه ی دولت بیان میکند.کائوتسکی با مرتد شدنش و نظرات راست و اپورتونیستی اش با یدک کشیدن سوسیالیسم بر روی نظرات خود و با موضع گیری ارتجاعیش در قبال جنگ در زمینه ی دولت نیز نظریات راست و اپورتونیستی ایی را مطرح نمود.از آنجا که از نقطه نظر مارکسیستی دولت موسسه ایی گذرنده است که در جریان مبارزه و انقلاب از آن بهره میگیرند تا دشمنان طبقه ی کارگر را با آن قهرا سرکوب کنند،لذا گفته های کائوتسکی در مورد» دولت آزاد خلقی» چرندیاتی بیش نبود که در خدمت گرایش بورژوا_ناسیونالیستیش قرار داشت. تا زمانی که پرولتاریا به دولت نیاز دارد آن را صرفا برای سرکوب دشمنان خود به کار میگیرد و نیاز به دولت به قول لنین از لحاظ مصالح آزادی نبوده و نیست.
سخن گفتن در مورد آزادی زمانی ممکن است که دولت به معنای اخص کلمه موجودیت خود را از دست دهد.(لنین انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد)
کمونیست ها برخلاف آنارشیست ها که از همان ابتدا با شعار مبارزه علیه هرگونه دولتی مبارزه میکنند و بی دولتی را در هر شرایط زمانی تبلیغ میکنند، به وجود دولت انقلابی یعنی دیکتاتوری پرولتاریا،یعنی دیکتاتوری طبقه ایی که طی قرون متمادی تحت ستم بوده معتقدند و علیرغم اینکه کمونیست ها به زوال دولت معتقدند اما این زوال تنها در شرایطی ممکن است که نابرابری های اجتماعی به طور کل از بین رفته و آزادی به معنای حقیقی و عینی خود، برای طبقه ی کارگر و کل اجتماع تحقق پذیرفته باشد و ان شرایط کمونیسم است. در جامعه ی کمونیستی به قول انگلس دولت منحل نمیشود بلکه به صورت تدریجی زوال مییابد.
بعداز کمون پاریس کمونیست ها و طبقه ی کارگر فرانسه به دلیل آنکه از یک دولت قهری و قدرتمند بی بهره بود نتوانستد قدرت طبقه ی کارگر را بیش از چند ماه بیشترحفظ کند و به دلیل آنکه بورژوازی از دولت و قدرت قهری بیشتری برخوردار بود توانست باعث از هم پاشیده شدن انقلاب شود و قدرت را دوباره به کمک متحدین خود باز ستاند.مارکس ضمن بررسی و دفاع همه جانبه از قدرت طبقه ی کارگر در فرانسه در مقطع کمون پاریس در کتاب» جنگ داخلی در فرانسه» اشکالات کمون که مهمترین آن عدم داشتن یک دولت قهری پرولتری یعنی» دیکتاتوری پرولتاریا» بود را بر میشمارد.این اثر برجسته مارکس راهنمای کمونیست هایی شد که بعدها در روسیه به قدرت رسیدند.
انقلاب پرولتری نمیتواند بدون انهدام ماشین دولتی بورژوازی و جایگزینی آن با ماشین جدیدی که بقول انگلس به معنای اخص کلمه دولت نیست محال است.(لنین،همانجا)
دولت از نظر کمونیست ها که در مرحله ی انتقالی جامعه ی کمونیستی یا فاز پایینی جامعه ی کمونیستی( که بعدها در کمونیسم روسی به سوسیالیسم مشهور شد)لازم بوده و متناسب با این مرحله انتقالی یک دوران انتقالی سیاسی هم وجود دارد که دولت آن دیکتاتوری پرولتاریاست. برای تاکید در مورد اهمیت بحث در باره ی این مفهوم برخلاف بسیاری از کمونیست های امروزی که سعی دارند به نوعی از به کار بردن مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا دوری کنند،باید بگویم که، دیکتاتوری پرولتاریا، دیکتاتوری فرد نیست؛ بلکه دیکتاتوری طبقه ای است که منافع واقعی اکثریت مردم جامعه یعنی کارگران و زحمتکشان را نمایندگی میکند.این دیکتاتوری حتی در دوران انقلابی برخلاف دمکراسی بورژوایی که در واقع دیکتاتوری اقلیت بر اکثریت است،دمکراسی را برای اکثریت مردم در جامعه یعنی فروشندگان نیروی کار نوید میدهد و به قول مارکس در کاپیتال از خلع ید کنندگان خلع ید میکند.
بنابراین از نظر من کاربرد این مفهوم نه تنها نباید باعث کج فهمی شود و نمیشود،بلکه عدم روشنگری در این زمینه خود یکی از دلایل کج فهمی در زمینه ی مفاهیم بنیادین مارکسیستی همچون این مفهوم مهم (دیکتاتوری پرولتاریا) است.
فریدریش انگلس در اثر برجسته ی خود آنتی دورینگ اشاره میکندکه با دگرگونی در شیوه ی تولید سرمایه داری پرولتاریا در ابتدا ناچار است که»برای تبدیل هرچه بیشتر وسایل تولید بزرگ و اجتماعی شده را به مالکیت دولتی روی میآورد، خود طریقه ی اجرایی این دگرگونی نشان میدهد که پرولتاریا خود قدرت دولتی را در دست میگیرد و وسایل تولید را ابتدا به مالکیت دولتی تبدیل میکند.اما به این وسیله پرولتاریا خود به عنوان پرولتاریا از میان برمیدارد و ازاین طریق کلیه تفاوت ها و تناقضات طبقاتی و سرانجام دولت به مثابه ی دولت را از میان میبرد.»(آنتی دورینگ ،انگلس، فصل سوم، سوسیالیسم).
او در ادامه اشاره میکند که جامعه ایی که تا به حال در تعارضات طبقاتی سیر میکرد،به وجود دولت احتیاج داشت،یعنی به وجود تشکیلات طبقه ی استثمار کننده برای حفظ شرایط خارجی تولید و مشخصا برای نگه داشتن استثمار شونده در شرایط ستم مطابق با شیوه ی تولید موجود(بهره برداری،سرواژ،یا فرمانبرداری و کار مزدوری)
دولت نماینده ی رسمی کل جامعه و تجمع آن در یک هیات قابل روئیت بود،اما و فقط تا وقتی چنین بود که دولت آن طبقه ای بود در زمان خود نمایندگی کل جامعه را بر عهده داشت.در دوران باستان،دولت اتباع برده دار،در قرون وسطی دولت اشراف فئودالی و در زمان ما دولت بورژوایی، ولی سرانجام زمانی که دولت نماینده ی کل جامعه میگردد وجود خود راسا» زاید میگردد.(همانجا)
با از بین رفتن تصادمات و تناقضات طبقاتی و تنازع بقای فردی درجامعه وجود دولت به مثابه ی یک سیستیم برای تعدی به حقوق دیگران یا داور امور یا نماینده ی کل جامعه زاید گردیده و دیگر لازم نیست که سیستمی برای تصاحب وسایل تولید به نام جامعه و بر فراز سرجامعه وجود داشته باشد.در چنین شرایطی است که به قول انگلس اراده ی اشیاء و هدایت پروسه ی تولید جایگزین حکومت بر انسان میگردد،در این شرایط دولت برچیده نمیشود اما همانطور که اشاره شد را زوال را در پیش میگیرد.

دولت سوسیالیسم و کمونیسم

لازم است اشاره کنیم که صحبت کردن از کمونیسم بدون صحبت کردن از مرحله ی گذار یعنی مرحله ی دیکتاتوری پرولتاریا و سوسیالیسم غیر ممکن است. خود مارکس تفات کیفی بین مرحله ی پایینی و بالایی کمونیسم قائل است. در نقد برنامه ی گوتا این بحث را تا حدودی باز می کند، البته او بسان رمالان دست به اینده نگری و پیش بینی نمی زند، بلکه با نقد تصورات لاسال و حزب سوسیال دمکرات المان و نفی این موضع ارتجاعی کمونسیم را تا حدودی توصیف می کند. جمله ی مشهور تاریخی مارکس:« هر کس به اندازه ی توانش کار کند و به هر کس
به اندازه ی نیازش از امکانات جامعه برخوردار باشد»، متلق به دوران فاز بالایی کمونیسم است. از زمان یک انقلاب کارگری تا دوران کمونیسم ما با یک دولت مقتدر کارگری در عین حال دمکراتیک ترین فرم دولت طرف هستیم. انچه در شوروی بود، مرحله ی گذار بود که سال های اول ان به ماه عسل انقلاب تشبیه می شود. اگر دیکتاتوری پرولتاریا ماه عسل انقلاب است، کمویسم باید خود عسل باشد. تصورا عجیب غریبی در مورد فاز اول کمونیسم و یا سوسیالیسم وجود دارد، که بیشتر به برزخ مسلمانان شبیه است. من شخصا مخالف این نوع تصورات هستم. به نظر من کمونیسم رسیدن به رهایی از تمام مناسباتی است که انسان را تبدیل به رباط از خودبیگانه یی می کند و رسیدن به این مناسبات ممکن نیست، مگر از طریق نفی مناسبات بورژوایی قبل از هر چیز و بعد از ان نفی مناسبات دولتی سوسیالیستی و کارگری. الغای مناسبات دولتی سوسیالیستی و کارگری هم ممکن نیست، مگر اینکه کمونیست ها اخرین دشمنان کمونیسم و رهایی انسان را به زانو دراورده و اخرین بازمانده های ضد انقلاب بورژوایی را در سطح کشوری و مهمتر از ان جهانی نابود کرده باشند. ان زمان به قول انگلس دولت تسویه حساب نمی کند، بلکه زوال پیدا می کند. از انجاییکه که در گذشته انقلابات سوسیالیستی در محاصره ی ضد انقلاب جهانی و منطقه یی قرار گرفته اند، هیچ انقلابی نتوانسته است از مرحله ی ماه عسل انقلاب به فاز بالاتر کمونیسم ارتقا پیدا کند و در نتیجه ی فشارهای داخلی و خارجی دولت کارگری به سمت دولت های بروکراتیک و بورژوایی برای پیروز شدن در رقابت بین کشوری گام برداشته است و سرمایه داری در شکل دیگری خود را به دولت های کارگری نوپا تحمیل کرده است. این اتفاق از سال های اواخر دهه ی بیست افتاد، در چین هم اواخر دهه ی شصت، در کوبا هم ما شاهد نئولیبرالیزه شدن اقتصاد این کشور از طریق باز کردن درها به روی سرمایه ی خارجی هستیم. پس کمونیسم هیچگاه وجود نداشته است و مباحثی که در مورد شکست کمونیسم به مثابه ی کمونیسم دولتی مطرح می شوند، به شدت پا در هوا و بی ربط به هر گونه نقد سوسیالیسم علمی و آرمان و جنبش کمونیستی هستنتد. البته جنبش های کمونیستی در نتیجه ی همین شکست های سوسیالیسم های اردوگاهی به شدت عقب نشینی کرده اند، اما این بحث جداگانه ایی است.

کسی در یک جامعه ی رها دیگران را ناچار نمی کند که به فعالیت هنری نپردازند و یا شعر ننویسند یا خود را به مسائل فکری و فرهنگی و فلسفی و غیره مشغول نکنند. هر کس ازاد است در اوقات فراغتش به کارهای فکری و هنری و فرهنگی بپردازه .مساله ی کمونیسم پایان دادن به مناسبات کالایی، کار بیگانه شده و اجباری، الغای مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و منعطف کردن زمان کار است. کار در کمونیسم ضروری است، اما کارهایی که در مناسبات تولید بورژوایی کار به حساب می ایند در کمونیسم می توانند تنها یک خلاقیت فردی باشند. از این منظر ما باید درک بورژوای از کار را در کمونیسم به طور کل کنار بگذاریم و از درک کمونیستی از کار جدا کنیم. اما از انجایی که ما جامعه ی اینده را تجربه نکرده اییم، خیالبافی در مورد ان می تواند خطرناک باشد و به پیشگویی ها صوفی مسلکانه و مذهب گونه بیانجامد. ما یک مساله داریم به اسم کار مادی و کار غیر مادی. کار مادی مجموعه کارهایی هستند که به صورت مستقیم پرودکتیویتی دارند، کار غیر مادی به کارهای ذهنی گفته می شوند که پرودکتیوتی مستقیم ندارند. تمام کارهای ذهنی از نویسندگی و نقاشی و شعر گفتن و غیره به این حوزه تعلق دارند. کار مادی تمام کارهایی را شامل می شوند که عرصه ی تولید جامعه را شکل می دهند و کارهایی ضروری در جامعه به حساب می ایند. کارهایی که به حوزه ی بازتولید اجتماعی اختصاص دارند از جمله کارهای پرستاری و مراقبت از کودکان و سالمندان، از انجایی که کارهای ضروری هستند به طور غیر مستقیم به حوزه ی تولید اجتماعی سر و کار دارند و بدون این کارها عرصه ی تولیدی هم از کار می افتد، بنابراین به عنوان کارهایی به حساب می ایند که برای جامعه پرودکیتویتی دارند، اما حوزه ی هنر و سینما و فرهنگ و غیره متفاوت از عرصه ی تولیدی و بازتولید اجتماعی هستند، یعنی تنها سرگرمی های فردی در اوقات فراغت حساب می شوند و به کارهای کاملا داوطلبانه تبدیل می شوند.

یکی از مهمترین تغییراتی که جامعه ی کمونیستی با خود باید بیارد، تغییر مساله ی زمان، منعطف کردن تقسیم کار و کاهش ساعت کار روزانه است. وقتی که ما در طول شبانه روز بیشتر از سه ساعت کار نکنیم، بسیاری از مشاغلی که باراوری مستقیم برای جامعه ندارند، مشاغلی که دیوید گربر Bullshit Jobs می خواند یا اتوماتیک الغا می شوند و یا به حوزه ی شخصی منتقل می شوند. کسی که در سرمایه داری از طریق دلقک بودن زندگی خود را تامین می کند و یا در حوزه مشاغلی که به مشاغل یقه سفید نامگذاری شده اند، کار می کند، در کمونیسم نمی تواند از این طریق به تامین زندگی خود ادامه دهد. مشاغلی که در سرمایه داری به صورت غیر مستقیم به حوزه ی باراوری کار یا کارهای باراور تعلق ندارند، در کمونیسم در پروسه ی تولید اجتماعی قرار نمی گیرند. به همین خاطر نقاش بودن یا هنرمند بودن در کمونیسم شغل حساب نمی شوند. وقتی یک انسان وقت کافی فراغت فراوان داشته باشد می تواند از اوقات فراغتش به هر شکل که دوست دارد بهره بگیرد نقاشی کند یا به کارهای دیگری بپردازد.

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden /  Ändern )

Google Foto

Du kommentierst mit Deinem Google-Konto. Abmelden /  Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden /  Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden /  Ändern )

Verbinde mit %s