بیگانگی Alination یا Entfremdung نامویی

بیگانگی Alination یا Entfremdung نامویی

نوشته یی ناتمام
به خاطر بیگانگی از کار بازتولید اجتماعی ناچارم این نوشته را به صورت جسته گریخته نوشته و به اتمام برسانم.

مقوله یی بیگانگی نزد مارکس یکی از مهمترین مقولاتی است که مارکس شاید اولین کسی بود که تا این اندازه دقیق این مقوله را باز کرد. من قبلا در این زمینه یک سری مطالب منتشر کرده ام و اینجا مفهوم بیگانگی را تعریف و بازتعریف نمی کنم، بلکه قصد دارم رابطه ی بیگانگی انسان با کودک را بیان کنم. مساله ی بیگانگی انسان با کودکان قبل از هر چیز به جنسیت انسان پیوند خورده است. زنان در این زمینه در سطح جهانی ده ها برابر بیشتر با این مساله روبرو هستند.

در اینجا بیگانگی از کودک را من یک بار به عنوان بیگانگی والدین از فرزندان خود و به ویژه مادران و بار دیگر در رابطه ی بیگانگی مربیان مهد کودک، مدرسین در مدرسه و در کل سیستم آموزشی و دولت با کودکان به کار می برم. در مورد بیگانگی سیستم از کودکان شاید بتوان در فرصت دیگری بدان پرداخت.برای من نهاد خانواده و دولت نهادهایی هستند که در تکمیل همدیگر بوده و هستند. شاید خانواده فشرده ی سیستم دولتی باشد و هیرارشی و سلسله مراتبی که در جامعه ی طبقاتی وجود دارد را بتوان در خانواده به شکلی از اشکال دید. من برخلاف انارشیست های ابله که بدون فکر خانواده و عشق و روابط هارمونیک بین دو نفر را زیر سوال می برند، به خانواده، عشق، رفاقت و عشق به کودکان،از زاویه ی دیگری نگاه می کنم و بی دلیل این مسائل را زیر سوال نمی برم. نگاه من بیشتر از هر کسی به نگاه انگلس، لنین و برتولت برشت در این زمینه نزدیک است. به نظر من مخالفین مارکس در دوران خود او که کمونیست ها را به این متهم می کردند که خواهند خانواده را الغا کنند و غیره مارکس را نفهمیده بودند و بیشتر کمونیسم را با عرفان احمقانه ی ماکس شتیرنر اشتباه گرفته بودند. شتیرنر خود به عنوان طرفداران الغای خانواده و از هم پاشاندن ان صاحب همسر و شش فرزند هم بود. این بماند.
مارکس و انگلس به حق خواهان الغای خانواده ی بورژوایی که بر اساس منطق اقتصاد سیاسی و بازار بنا نهاده شده است بودند و من هم خواهان پایان دادن به این سیستم خانوادگی بوده و هستم. این خانواده نیست، کارخانه ی تن فروشی و بردگی انسان است. این مکانی است که در ان مرد نقش رهبر و پلیس را دارد. انگلس می گوید مرد در خانواده مانند پلیس در دولت است. خانواده ی بورژوایی بر اساس سکسیسم و بهره کشی انسان از انسان (مرد از زن یا بخشا برعکس)، سوء استفاده ی مالی و جنسی و غیره بنا نهاده شده است. این خانواده به خاطر ماهیت خود است که بیگانگی والدین با اطفال را دامن می زند. قبل از اینکه فراموش کنم لازم است یک نکته را اشاره کنم که حتی ملیتانت ترین انارشیست ها هم نمی توانند علیه ان موضع بگیرند و ان مسئولیت والدین در قبال کودکان است. کسی که فکر می کند الغای خانواده ی مورد نظر مارکس و مارکسیسم لاابالی گری در مورد سرنوشت اطفال و کودکان است، او نه تنها ربطی به کمونیسم ندارد، بلکه میتواند یک فاشیست باشد. الغای خانواده ی بورژایی به معنی لاابلالی گری جنسی و عدم مسئولیت در مقابل نزدیکترین انسان ها به خود آدم نیست، الغای خانواده به معنی بی مسئولیتی در مقابل کودکان نیست. الغای خانواده یعنی زدن ریشه های اقتصادی ازدواج و الغای فحشای سیستمایتک در خانواده ی بورژوایی.

بیگانگی پدر و مارد از اطفال و کودکان و به ویژه بیگانگی مادر را باید در رابطه با مسائلی مانند “بازتولید اجتماعی” تعریف کرد. مساله ی “بازتولید اجتماعی” که مارکس به کار می برد با کاریکاتور سازی از این مفهوم توسط فمینیست های امروزی کاملا متفاوت است. مارکس پروسه ی بازتولید اجتماعی را به معنی بازتولید موجودیت انسانی فرد بعد از یک روز کاری و آمادگی برای روز بعد می خواند. مفهوم مارکس بسیار گسترده است و از ورزش، تا خوردن و دستشویی رفتن و استراحت و سکس و بچه داری و تمیز کردن و شستشو و پخت و پز و مسواک زدن و غیره را شامل می شود. فمینیست های ابلهی که امروز نماینده ی گرایش چپ فمینیستی هستند و بخشا خود را به مارکس و مارکسیسم نزدیک می دانند علیرغم قارقار کردنشان در مورد ضد زن بودن مارکس و غیره، مجبورند خود را به مارکس اویزان کنند و چون مارکس را با کاپیتال اشتباه گرفته اند و اطلاعات دقیقی از دیگر اثار مارکس ندارند، عامدانه یا احمقانه به یک کژفهمی دامن می زنند و آن این است که سوسیالیست ها می خواهند مساله ی زن را به آینده ی نامعلوم موکول کنند و مکانیکی به مسائل زن نگاه می کنند، همه ی تقصیر از طرف چپ ها و کمونیست هاست که مرد سالار بوده و زنان را در احزاب کمونیستی در سطح وسیع راه ندادند و غیره. ما کاری به فمنیست های ساخت گرا و راست و لیبرال و دیگر زیر شاخه های ارتجاعی ش نداریم و در اینجا از نقد این زباله ها خودداری می کنیم و تنها به نقد فمنیست های مارکسیست می پردازیم. برای فهم دقیق موضع مارکس در مورد تولید و بازتولید اجتماعی خواندن گروندریسه و جلد 25.1 مجموعه اثار مارکس و انگلس لازم و ضروری است، چون در این دو کتاب یا مجموعه نوشته ها مارکس مساله کار مولد و غیر مولد را بسط می دهد، موضوعی که مربوط به کار بازتولید اجتماعی هم می شود.
سخنگوی اصلی فمینیست های مارکسیست در سطح جهانی کسی جز سلیویا فدریچی نیست. کسی که کژفهمی احمقانه ی خود از مارکس و مارکسیسم را به عنوان مارکسیسم معرفی کرده و از طریق ساختن یک کاریکاتور از مارکسیسم به مارکسیسم و کمونیسم حمله می کند، تا حماقت نیچه گرایانه و میشل فوکویی خود را که بیش از عقلانیت به عرفان نزدیک است را توجیه کند و ان را درست جلوه دهد. در سطح المان نماینده ی فمینیسم مارکسیستی کسی جز فریگا هاوگ نیست. فریگا هاوگ را می توان چند گام از فدریچی جلوتر خواند، چون هاوگ بر این عقیده است که در تاریخ جنبش کارگری و کمونیستی زنان همیشه در اقلیت بوده اند و الان هم هستند، هاوگ این را تنها به پای کمونیست های مرد سالار و سبیل کلفت نمی گذارد، بلکه مناسبات را هم مقصر می داند که به مردسالاری دامن زده و آن را بازتولید کرده است. هاوگ در کتاب چهار در یک دیدگاه به این مساله می پردازد که زنان در عرصه های سیاست، اقتصادی، هنری و فرهنگی باید با مردان برابر باشند و این البته درست است. هاوگ معتقد است که مارکسیسم را باید فمینیستی کرد و فمنیستم را هم مارکسیستی. نانسی فریزر از فدریچی و هاوگ به مراتب عقب مانده تر است وسوسیالیسم مورد نظرش را به سوسیالیسم ارتجاعی و سوسیال دمکراتیسم برنی سندرز بیشتر از کمونیسم مارکس نزدیک می زاند.
صحبت کردن در مورد دونا هاراوی را به یک بحث دیگر موکول می کنم. همه ی این کسانی که اسم بردم زیر نام مارکسیسم به مارکس حمله می کند به غیر از هاوگ.
در چپ ایران فروغ اسدپور خود را نماینده ی فمینیسم مارکسیستی می داند. ایشان اگرچه بخشا مسائل درستی را اشاره میکند اما به دلیل همان دیدگاه فمینیستی اش که از نظر من از بنیاد رفورمیستی است، به این نتیجه می رسد که شکست انقلاب 57 تقصیر چپ ها بود. بسیاری از این فمینیست های ضد مرد همیشه چکشی در دست گرفته و با آن بر کله ی چپ ها و مارکسیست ها می کوبند، به جای اینکه مناسبات موجود را نشانه بگیرند و نمایندگان اصلی بورژوازی و فاشیست ها را نقد کنند. خانم اسدپور فراموش می کند که چپ تمام قدرت خود را گذاشت، اما نتوانست یک میلیون نفر را بسیج کند، اما خمینی جلاد و پدوفیل با خزعبلاتی که می گفت چهار و نیم ملیون نفر را می توانست بسیج کنند. انقلاباتی از جنس انقلاب ایران که توسط ضد انقلاب به خون کشیده شد و انقلاب اندونزی که توسط فاشیسم اسلامی و ضد انقلاب قلع و قمع شد را باید از زاویه ی بررسی ایدئولوژی فاشیستی که توسط راینهارد کوئنل به درستی تئوریزه شده نقد و بررسی کرد. کوروش سلحشور مقاله ی بسیار خوبی در این زمینه نوشته است.

مساله ی من با فمینیست هایی همچون فروغ اسدپور و دیگر فمینیست های زن که ممکن است چهار تا چیز خوب و مارکسیستی هم بگویند و یا بنویسند، این است که آنان جای تبهکار و قربانی را اشتباه گرفته اند. انان می خواهد خشتک مردان مارکسیست را کشیده و تمام عقده های خود را سر مردانی که قهرمانانه از جان خود گذشته و بدون هراس به پای چوبه ی دار فاشیست های اسلامی رفتند، بکشند، چون به اندازه ی کافی زن در بین این مردان کمونیست وجود نداشته است. مسیری که این دوستان می روند بیراهه است.

هر فمینیست و “سوسیالیستی” را باید اینگونه ازمایش کرد که موضعش در مورد رئال پولیتیک چیست؟ انقلاب یا اصلاح سرمایه داری؟! زمانی که اکثر این فمنیست های به اصطلاح مارکسیست و سوسیالیست از اصلاح نظام سرمایه داری و بازسازی ان با زبان بی زبانی و یا صریح دفاع می کنند، همانجا باید ما مسیر خود را از انان جدا کنیم و دیگر انان را رفورمیست های بی آزار برای سرمایه بیشتر به حساب نمی اوریم. یا زمانی که از آنان بخواهیم موضعشان را در مورد انقلاب اکتبر اعلام کنند مشخص می شود که اکثر این فمینیست های سوسیالیست و مارکسیست مواضعشان به موضع مشروطه خواهان سلطنتی به اسم کادت ها نزدیک تر است تا به موضع بلشویک ها و اس آر رولوسیونرها. هر کس اعلام کند که لنین و بلشویک ها اشتباه کردند انقلاب کردند، برای من یک مرتجع مشروطه خواه است.

این مقدمه را اوردم تا به موضوع اصلی یعنی بیگانگی والدین از کودکان بپردازم.
بیشتر والدین و به ویژه زنان که بیشترین بخش پرورش کودکان بر عهده ی انان است، شدیدا با کودکان خود بیگانه هستند و تنها زمانی احساس بیگانگی نمی کنند، که کودکانشان در مهد کودک یا مدرسه به سر می برند. تصورش را بکنید در جامعه یی مانند ایران که کار پرورش و تمیز کردن کودک بر عهده ی مادر است و این مساله یک نرم است که توسط اکثریت قریب به اتفاق زنان و مردان پذیرفته شده است، زنان با انجام کار خانگی و به ویژه به عهده گرفتن بخش زیادی از پرورش کودکان به مراتب بیشتر از مردان در این زمینه کار می کنند و به مراتب با کودکانشان بیگانه هستند. زنان تنها زمانی احساس بیگانگی نمی کنند که کودکان را پرورش نمی دهند، البته لازم است اشاره کنم که مساله ی بیگانگی به نوعی به اجبار در پرورش کودکان هم گره خورده است و وقتی مادر و پدر مجبور نباشند 24 ساعت شبانه روز کار مجانی پرورش کودکانشان را انجام بدهند و وقتی دولت مترقی سوسیالیستی سر کار باشد، که مساله پرورش کودکان را اجتماعی کند، بی گمان چیزی به اسم بیگانگی از کودکان و با کودکان شکل نخواهد گرفت. زنانی که در ایران یا هر جای دیگر جهان کار طاقت فرسای خانگی را انجام می دهند، یک بار از محیط خانه و اشپزخانه ی لعنتی بیگانه می شوند، بار دیگر از اطفال و کودکانشان و بار سوم از شوهرانی که در بیرون از خانه پارتنرهای جنسی متعددی دارند و رابطه ی جنسی آزاد برای مرد را افتخار و برای زن تحقیر امیز و حتی نشان از فاحشگی میدانند.

مساله رهایی از بیگانگی در هر بعد آن به مساله ی رهایی از سرمایه گره خورده است. کسی که مواضعش علیه سرمایه و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید نیست، نمی تواند به رفع بیگانگی زنان و مردان کمک کند.

حسن معارفی پور

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s