برنامه ی مطالعاتی برای تمام کسانی که خواهان اشنایی با کمونیسم هستند

برنامه ی مطالعاتی برای تمام کسانی که خواهان اشنایی با کمونیسم هستند

مطالعه ی دقیق مارکس و انگلس نیازمند زمانی طولانی است. بسیاری از مباحثی که مارکس و انگلس در نامه ها و مکاتبات بین خود یا با دیگران منتشر کرده اند، به زبان فارسی ترجمه نشده اند، گرچه اهمییت این نامه ها و مکاتبات کمتر از اثار و کتب مشترک این دو متفکر برجسته و بینان گذاران اصلی سوسیالیسم علمی نیست.
سوسیالیسم علمی انچه مارکس و انگلس ان را بنیان گذاری کردند، چیزی جز فرمول بندی تئوریک منافع ستم کشان و فروشندگان نیروی کار، جنبش اجتماعی طبقه ی کارگر و تمام ستمکشان، نقد ساختاری مناسبات ساختاری سرمایه داری و ایدئولوژی های بورژوایی، خرده بورژوایی، رفورمیستی، ارتجاعی و خیال پردازانه نیست، به همین دلیل مهم است که کتاب های دست اول مارکس، انگلس و دیگر مارکسیست های وفادار به جنبش طبقه ی کارگر و کمونیسم به مثابه ی تئوری این طبقه مطالعه کرد.
کسانی که مارکس و انگلس و دیگر مارکسیست هایی همچون لنین، لوکاچ، لوگزامبورگ، گرامشی، کارل کرش، هال دریپر، استیوان مساروش و دیگر مارکسیست ها را مطالعه کرده باشند یا بخواهند مطالعه کنند، تنها با تئوری کمونیستی این افراد روبرو نمی شوند، بلکه با انبوهی از نقد های رادیکال و بی پروا به گذشتگان، معاصران خود و مدافعین و نمایندگان جنبش های اجتماعی روبرو هستند. ما هیچ وقت نمی توانیم تنها با خواندن اثار مارکسیستی تصویری دقیق از مدافعان دیگر مکاتب، جنبش های اجتماعی و تئوری ها پیدا کنیم، چون هر کمونیستی به ناچار به صورت گزینشی به بررسی و نقد اثار دیگر متفکران پرداخته است و هیچگاه کلیت این اثار و مکاتب را با جزئیات نقد نکرده است.
همان طور که بارها و بارها از جانب مارکسیست ها و غیر مارکسیست ها در مورد بررسی اثار مارکس و انگلس تکرار شده و می شود، این دو بر شانه های سه جریان سیاسی، اجتماعی و فکری قبل و هم عصر خود ایستاده و با نقد رادیکال این سه جریان ماتریالیسم تاریخی (بررسی مادی و ماتریالیستی تاریخ) و ماتریالیسم دیالکتیک (نفی نفی به نفع یک شرایط بهتر در زندگی اجتماعی) را بنا نهادند. مطالعه ی اثار اولیه ی مارکس و انگلس متاثر بودن این دو متفکر از سنت دیالکتیکی هگلی که در المان به دو گروه رادیکال، انقلابی (هگلی های چپ) و کنسرواتیو (هگلی های راست) تقسیم شده بودند، را نشان می دهد. همزمان ما شاهد تاثیر فراوان متون فوئرباخ، برنو بائر و سوسیالیست های خیالی همچون شارل فوریه و حتی پرودون و بلانکی و سایر سوسیالیست های خیال پرداز و انارشیست بر اثار مارکس و انگلس هستیم. مارکس بعد از اشنایی با انگلس و مطالعه ی کتاب او یعنی „وضعیت طبقه ی کارگر در انگلستان“ با متفکران حوزه ی اقتصاد سیاسی اشنا می شود و از به مرور از فلسفه ی حق فاصله می گیرد، چون خود مارکس بر این عقیده بود که با فلسفه ی سیاسی و حقوق نمی توانست بسیاری از مسائل اقتصادی همچون دزدی چوب از جانب کارگران جنگل در منطقه ی نورد راین وستفالن را توضیح دهد.

قبل از اشنایی مارکس با نمایندگان اقتصاد سیاسی انگلیسی از جمله ادام اسمیت و ریکاردو و خواندن اثار این دو متفکر و همچنین سایر متفکرین مارکس تز دکتری خود را در سن بیست و سالگی در مورد فلسفه ی اپیکور و دمکریت نوشت و وقت زیادی را به خواندن فلسفه ی یونان باستان اختصاص داد.
به دنبال ان مارکس به سراغ فلسفه ی ایدئالیسم المانی از جمله کانت و هگل می رود و با نقد ایدئالیسم المانی و همچنین ماتریالیسم مکانیکی فوئرباخیستی با بهره گیری از دیالکتیک هگل و توسعه ی ان از یک سری مباحث انتزاعی و بازی زبانی با کلمات ثقیل به دنیای کشمکش طبقاتی و مبارزه واقعی کشیده و این دیالکتیک را در انتاگونیسم طبقات مختلف اجتماعی و نه انتاگونیسم ذهنی بررسی می کند. بیرون کشیدن دیالکتیک از زیر اوار گفتمان ایدئالیستی و بازسازی این دیالکتیک به شیوه یی ماتریالیستی را مارکس در کاپیتال و دیگر اثارش از جمله مقدمه ی نقد اقتصاد سیاسی به بهترین شکل ممکن فرموله می کند. به قوق لنین هیچ جای نوشته های مارکس نیست که در ان از متد دیالکتیکی استفاده نشده باشد. تفاوت متد دیالکتیکی هگل با مارکس تفاوت در بررسی رابطه ی عین و ذهن است، تفاوت در بررسی رابطه ی دیالکتیکی تئوری و پراکسیس است، بی دلیل نیست که مارکس از „متد دیالکتیکی من“ در مقابل متد دیالکتیکی هگلی سخن می گوید.
در اینجا یک نقل قول از مارکس را می اورم تا این مساله را روشن کنم
…“در تولید اجتماعی زندگی خود، انسان ها وارد روابطی مشخص می شوند که خدشه ناپذیر و مستقل از خواسته ی آنانست، روابط تولیدی که با مرحله یی از توسعه ی نیروهای تولید مادی آنان مطابقت دارد. مجموعه ی این روابط تولیدی ساختار اقتصادی جامعه را تشکیل می دهد، بنیاد واقعی، که بر آن روبنای قانونی و سیاسی بر پا می شود که شکل های آگاهی اجتماعی مشخصی را یدک می کشند. ابزار تولیدزندگی مادی فرایند زندگی اجتماعی، سیاسی و روشنفکری را شکل می بخشند. این آگاهی آدمیان نیست که هستی شان را تعیین می کند، بلکه ـ بر عکس ـ هستی اجتماعی آنانست که آگاهی شان را می سازد.در مرحله ی معینی از این توسعه، نبروهای تولید مادی جامعه با روابط موجود اجتماعی تولید ـ و یا بعبارت دیگر با آنچه که در اصطلاح قانونی به همان معنی است ـ یعنی با روابط مالکیت که تا این لحظه با آن هماهنگی داشته در تخاصم قرار می گیرند. با گسترش شکل های نیروهای تولید، این روابط به مانعی بر سر راهشان تبدیل می شود. سپس دوره ی انقلاب اجتماعی فرا می رسد. با تغییر زیربنای اقتصادی مجموعه ی عظیم رو بنا کم و بیش به سرعت فرو می پاشد. در ملاحظات مربوط به این استحاله باید میان دگرگونی مادی شرایط اقتصادی تولید – که به دقت علوم طبیعی قابل تعیین شدن است ـ و دگرگونی شکل های قانونی، مذهبی، زیبایی شناسی و فلسفی ـ و یا مختصر بگوییم، ایدیولوژیکی کهانسان از این طریق به آگاهی می رسد و با آن می جنگد وآن را نابود می کند ـ همواره تفاوت گذاشت.“
(کارل مارکس، برخوردی انتقادی بر اقتصاد سیاسی، 1859)
این پارگراف از مارکس در مقدمه ی نقد اقتصاد سیاسی به درستی گویای برخورد دیالکتیکی و ماتریالیستی مارکس به رابطه ی دیالکتیکی عین و ذهن است. در این رابطه او خوانش دیالکتیکی کانت گرایانه را که پدیده های خارج از ذهن انسان را به عنوان مثل (افلاطونی) در نظر می گیرد که ذهن بین ان رابطه برقرار می کند، شدیدا رد می کند و همچنین مارکس در واقع عین و ذهن را برخلاف پست مدرنیست های ساختگرای امروزی از هم جدا نمی کند و پدیده های اجتماعی را تنها برساخت هایی که ذهن انسان درست کرده است نمی داند، در عین حال هم مارکس خوانش ساختارگرایی را که عین را مقدم بر ذهن می داند رد می کند . در این شکی نیست که هیچ انسانی نمی تواند در تمام رشته های مختلف اگاهی کسب کند، به همین خاطر لازم است هر کسی یک یا چند حوزه را برای مطالعه و تحقیق جدی انتخاب کند. از انجایی که ما در خاورمیانه چیزی به اسم تخصص نداریم و علوم انسانی در بحران عدم فکر و اندیشه به سر می برند، لازم است که فعالین سیاسی جدی و کمونیست با متون متفاوت سر و کله بزنند و این باعث می شود که ما هیچ گاه متون عمیق و کار شده یی را نتوانیم منتشر کنیم که از لحاظ کیفیت علمی با متونی که متخصصین مارکسیست و مارکسیست های اروپایی منتشر می کنند، قابل مقایسه باشد. این مساله باعث می شود که اکثر مارکسیست های ایرانی در سطح باقی بمانند و مقالاتشان در نشریات معتبر اروپایی منتشر نشود و ما بیشتر مترجم ادبیات مارکسیستی دیگر کشورها باشیم، به جای اینکه ادبیات تئوریک مارکسیستی را خودمان تولید کنیم. این یک معضل است و نبودن فعالین و کنشگران کافی در رشته های مختلف علوم انسانی، فلسفه و علوم اجتماعی این بحران را دامن زده است. وقتی ما نمی توانیم همزمان رمان های مهم جهان را بخوانیم و متون فلسفی و اقتصادی و تاریخی و غیره، لازم است به صورت کاملا گزیشنی رفتار کنیم و از آشغال خوانی و سطحی خوانی دوری کنیم. برای این کار نیازمند یک برنامه ی مطالعاتی جدی و موضوع تحقیق جدی هستیم. من در اینجا سعی می کنم با تنظیم این برنامه ی مطالعاتی کمک ولو کوچکی به فعالین سیاسی و جویندگان حقیقت بکنم، تا بتوانند از تجربیات ناقص من بهره گرفته و از این طریق راحت تر یک برنامه ی مطالعاتی برای خود تنظیم کنند که به مراتب قوی تر از این برنامه یی باشد که من نوشتم.

به نظر من کسانی که مارکس و مارکسیسم را مطالعه نکرده اند، یک بخش عظیمی از حافظه ی بشری را نادیده گرفته اند. این را نمی گویم چون خودم مارکسیست هستم، این یک واقعیتی است که حتی مارکس شناسان انتی مارکسیست هم به ان اقرار می کنند. کاپیتال مارکس خلاصه ی تاریخ شکل گیری سرمایه داری و مناسبات تولید سرمایه داری است و کسی که کاپیتال را نخوانده باشد، به هیچ وجه نمی تواند درک درستی از مناسبات سرمایه داری داشته باشد. بی دلیل نیست که نئولیبرال ترین نئولیبرال ها هم به مارکس و به ویژه کاپیتال مراجعه می کنند. برای متوجه شدن کاپیتال، لازم است قبل از هر چیز با متد دیالکتیکی مارکس اشنا بود و برای این کار باید تفاوت متد دیالکتیکی مارکسی را از متد دیالکتیکی هگل، فیخته و دیالکتیک استعلایی کانت شناخته و این دیالکتیک ها را از هم جدا کرد، برای اینکه بتوان ان را جدا کرد، لازم است قبل از رفتن سراغ مارکس، اثار کانت که زیاد هم نیستند به ویژه نقد عقل محض هر دو جلد را با دقت تمام خواند و بعد از ان سراغ علم منطق هگل رفت. بدون خواندن و فهم علم منطق هگل فهم کاپیتال تقریبا غیر ممکن است، به همین خاطر باید هگل را به خوبی شناخت. اکثریت مارکسیست های ایرانی نه کانت را مطالعه کرده و نه هگل را و به محض اینکه اسم این دو متفکر بزرگ می اید یک کیلو فحش روانه ی هر دو می کنند و اینگونه فکر می کنند خیلی رادیکال هستند، این حماقت است، درویشیسم است. این نشان از اوج نادانی است. برای اینکه فلسفید باید به نادانی خود اقرار کرد. کسی که اقرار نمی کند نادان است، واقعا فراتر از نادان است، او موجود خطرناکی است که ممکن است ایمانش قوی باشد، اما عقلانیت در او غائب باشد. بسیاری از به اصطلاح مارکسیست های ایرانی با خواندن مطالب من خونشان به جوش می اید، چون تصور می کنند که موجودیت انسانی و نه شیوه ی اندیشه ی احمقانه ی شان را زیر سوال برده ام.
مطالعات کانت در کتاب نقد عقل محض، فارغ از اینکه یک بحث عمیق فلسفی و نقد به همعصران و متفکران قبل از کانت است، سوالاتی را پیش پای خواننده قرار می دهد که فلسفی هستند. اینکه عقلانیت چیست؟ اینکه ایا جهان اغاز مشخص و پایانی خواهد داشت. تلاش کانت برای پاسخ دادن به این سوالات به نتیجه ی دقیقی نمی رسد، اما بحث عمیق کانت در این زمینه فراتر از فلسفه است و از علوم انسانی تا علوم تجربی، فیزیک، فضاشناسی، ستاره شناسی، منطق و غیره را در بر می گیرد. کانت پنجاه سال قبل از اینکه هگل کتاب فنومنولوژی روح را بنویسد اثار خود را منتشر کرده است، کتاب های کانت دقیقا صد سال قبل از کتاب داروین منشاء انوع داروین منتشر شده است و اصلا صحبتی از تحقیقات فیزیک و شیمی و نظریه ی نسبیت انشتین و ماخ در میان نبود. کانت را می توان جمع تفکر دوران خود خواند و همینطور هگل را. این دو مغز کل جوامع خود بودند و با هر میزان نقدی که ما کمونیست ها به انان داشته باشیم، بدون خواندن اثار این دو متفکر ،درک مارکسیسم برایمان غیر ممکن است. این به این معنی نیست که ما مثل طوطی کانت و هگل را مطالعه کرده و ان را استفراغ کنیم، ابدا. بحث من این است که ما باید متفکرانی که نقش بسیاری برجسته یی در جمع اوری و بازنویسی تفکرات عصر خود داشته را مطالعه کنیم تا بتوانیم به یک درک درستی از تفکر اجتماعی ان دوران دست پیدا کنیم. خود مارکس برای اشنایی با فلسفه ی یونان باستان تز دکترایش را در مورد اپیکور نوشت. تمام اثاری که تاکنون اسم بردم به زبان فارسی ترجمه شده و اکثرا در دنیای مجازی به صورت پی دی اف منتشر شده اند. لازم نیست که ادم حتما کتاب بخرد تا بتواند کتاب بخواند، وارد شدن به فیس بوک و اینترنت یعنی وارد شدن به دنیایی که هزاران کتاب پی دی اف در ان منتشر شده است که با یک کلیک می توان فورا این کتاب ها را دانلود کرد و خواند.

مطالعه ساختار می خواهد. پراکنده خوانی و مطالعه ی مقالات فست فودی ادم را متوهم و احمق و تنبل بار می اورد. شما نمی توانید با خواندن یک مقاله در مورد مارکس با ایده های عمیق مارکس که در ده ها هزار صفحه منتشر شده اند اشنایی پیدا کنید، به همین خاطر لازم است که یک موضوع را برای مطالعه انتخاب کنید، راجع به ان تحقیق کنید و با دقت کامل در این زمینه بهترین اثار را بخوانید.

برای نمونه اگر علاقمند به مساله ی تاریخ هستید نمی توانید به عنوان مارکسیست اثار اریک هابسبام را نخوانده باشید.
اگر به مسائل زنان علاقمند هستید باید نوشته های مارکس و انگلس در این زمینه را مطالعه کرده باشید، باید اگوست ببل را خوب خوانده باشید، کولنتای، دونا هاراوی، فریگا هاوگ و مهمتر از همه اولین رید و کلارا زتکین را. خواندن اثار پست مدرنیستی می تواند به شما کمک کند که از زاویه ی دیگری به مساله زنان نگاه کنید اما نگاه ساختگرایانه و سوبژکتیویستی پست مدرنیست ها و فمینسیت های مالتی کالچرالیست و انترسکنال در نهایت بن بست را جلو شما قرار می دهد. راهکاری برای رهایی زن ارائه نمی دهد.
اگر به فلسفه ی مارکسیستی علاقمند هستید لازم است که فقر فلسفه، خانوداده ی مقدس، ایدئولوژی المانی، دفترهای فلسفی در باره ی هگل از لنین، انتی دورینگ و دیالکتیک طبیعت از انگلس و اثار جورج لوکاچ را مطالعه کرده باشید. لازم است کارل کرش و گرامشی و برتولت برشت را بخوانید.
اگر به سیاست کمونیستی و اشنایی مختصر با اصول و مبانی کمونیسم علاقمندید لازم است که مبانی کمونیسم انگلس، مانیفست حزب کمونیست، تکامل سوسیالیسم از تخیل به علم و غیره را مطالعه کنید.
اگر به مسائل اقتصادی در مورد اقتصاد کلان علاقمندید لازم است مطالب شومپیتر، هیلفردینگ، کائوتسکی، لوگزامبوررگ و مهمتر از همه لنین و نظریات جدید در مورد امپریالیسم و اقتصاد از دیوید هاروی در دو کتاب تاریخ مختصر نئولیبرالیسم و نظریه ی جدید در مورد امپریالیسم را بخوانید.
اگر به نقد مارکسیستی به مذهب علاقمندید لازم است که نقد فلسفه ی حق هگل و سوسیالیسم و کلیسا از لوگزامبورگ و سوسیالیسم و مساله ی مذهب از لنین را مطالعه کنید. برخوردهای هیستریک و فوئرباخیستی به مذهب توسط چپ های احمق و اتئیست های ایرانی نوعی جنگ با سایه هاست به جای جنگ با مذهب به عنوان یک نهاد سرکوب و تحمیق توده یی.
برای اشنایی با موضع گیری درست در قبال ناسیونالیسم و رهایی ملی ،کتاب اریک هابسبام در این زمینه کم نظیر است. اثر مهم دیگری اثر بندیکت اندرسون است. مطالعات هال دریپر در مورد رهایی ملی کم نظیرند. موضع مارکس در مورد رهایی مردم ایرلند درست است و برخورد لنین به رهایی ملی هم می تواند از زاویه ی انتقادی بررسی شود. تا زمانی که نخوانده باشید، نمی توانید در این زمینه ها نظر بدهید، اگر نظر بدهید، بدون اینکه خوانده باشید، قاعدتا نظرتان اشتباه خواهد بود. پس بهتر است بخوانید به جای اینکه نخوانده محکوم کنید. کمونیست ها باید یک تفاوتی با مرتجعین مذهبی و ناسیونالیست داشته باشند و ان این است که ما باید به صورت رادیکال دست به مطالعه می زنیم. کمونیستی که علاقه یی به مطالعه و تحقیق جدی و رادیکال ندارد، کمونیست نیست، درویش است. تمام!
هر کس این کتاب ها را خوانده باشد و درک کرده باشد، می تواند یک کمونیست باشد، کسی که با خواندن یک متن احساسی از یک رهبر حزبی رگ گردنش به اندازه ی یک خیار چمبر راست می شود و فکر می کند حقیقت را کشف کرده است، با درویشی که دست درویش بزرگتر از خودش را می بوسد، تفاوتی ندارد.
خواهش می کنم به جای اینکه به شیوه های احساسی به متفکران عظیم تاریخ بشری حمله کنید و همه را به مرتجع بودن متهم کنید، اثار انان را بخوانید و بفهمید و بعد نقدتان را من شخصا به عنوان منبع می اورم.

امیدوارم این نوشته بتواند به انسان های جدی جویای دانش سوسیالیستی و کمونیستی کمک کوچکی بکند.

حسن معارفی پور

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden /  Ändern )

Google Foto

Du kommentierst mit Deinem Google-Konto. Abmelden /  Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden /  Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden /  Ändern )

Verbinde mit %s