ضرورت بازنشستگی سیاسی به جای کانفورمیسم سیاسی

کم نیستند کسانی که سابقا تحت تاثیر تحولات انقلابی دوران انقلاب 57، موج انقلاب انان را بخشا با خودشان برده بود و به گروه ها و احزاب چپ پیوستند. این انسان ها بعد از متواری شدن از کشور و رسیدن به خارج کشور، زمانی که قدرت گیری ضد انقلاب اسلامی را با چشم خود مشاهده کردند و از انقلاب مایوس شدند، یکی پس از دیگری به جنبش های ارتجاعی سبز، جنبش حیوان دوستان و گیاهخواران اروپایی و جنبش اصلاح طلبانه و پاسیفیستی برای”عقلانی کردن” سرمایه داری و جمهوری اسلامی پیوسته و هر کدامشان از مارتین لوتر و کالوین لوتر تر و کالوین تر شدند. اکثریت این خرده “روشنفکران” خرده بورژوایی پوشالی، “انقلابی گری” پوشالی و کارتونی شان را کنار گذاشته و به احزاب و جریانات “دمکرات”، اما مرتجع از جمله سلطنت طلبان، مشروطه خواهان، حزب توده، بقایایی سازمان اکثریت که چیزی جز لاشه ی گندیده و متعفن جمهوری اسلامی در خارج کشور نبوده و نیست، به حزب دمکرات کردستان ایران، به سازمان های ارتجاعی و سناریو سیاهی همچون کومه له ی زحمتکشان کردستان، الاحواز و اخیرا جنبش سکولار دمکراسی ایران، حزب “چپ” ایران، به کمپین هایی گله گشاد ارتجاعی همچون ایران اگزیت (راه سوم) و غیره پیوستند و انقلابی گری را برای همیشه بوسیده، روی تاقچه گذاشته و به بخشی از جریانات راست و لیبرالی که دنبال فشار از پایین برای چانه زنی از بالا هستند، پیوستند. در این راستا حزبی که بیش از هر جریانی تلفات عضو داده است سازمان سناریو سیاهی و سوپر فاشیستی مجاهدین خلق است و کمتر کسی به جز چند تا “هنرمند” دلقک بی دست و پا با این سازمان همراهی نکرده اند.

کانفورمیست بودن که در فارسی به حزب باد ی بودن ترجمه شده است، در ادبیات سیاسی مارکسیستی اپورتونیسم خوانده می شود. اپورتونیسم در زبان محاوره همان فرصت طلبی ترجمه شده است و فرصت طلبی را خیلی ها با افتابگردان و افتابپرست هم مقایسه می کنند. در زبان کوردی یک ضرب المثل زیبا هست که در المانی هم معادل ان وجود دارد و ان این است که می گویند از هر طرف که باد بیاد طرف به ان طرف شن می کند. در المانی می گویند که طرف کاپشن را در جهت باد اویزان می کند. بگذریم از این ضرب المثل هایی که زندگی صدها هزار “روشنفکر” و میلیون ها انسان منفعت طلب را به دقیقی توصیف می کنند.

جورجیو گابر در اهنگ کانفورمیست خود به دقیق ترین شیوه اپورتونیسم “روشنفکران” کوته اندیش خرده بورژوازی خود فروش را توصیف می کند و به نقد می کشد.

مساله یی که وجود دارد این است که هر انسانی نمی تواند انقلابی حرفه یی باشد و اگر هم زمانی بوده، انقلابی حرفه یی بماند و اصلا ضرورتی ندارد که کل جامعه انقلابیون حرفه یی باشند تا زمینه های انقلاب فراهم شود. مساله به هیچ وجه این نیست. مساله این است که بخش وسیعی از مردم و به ویژه “روشنفکران” مرتجع طبقه ی مسلط یا مزدور طبقه ی سلطه گر ساعتشان را با ساعت طبقه ی حاکم کوک می کنند و تحت تاثیر جنبش های مختلفی که در دوره های مختلف از طرف طبقه ی حاکم برای مبارزه با جنبش های رادیکال اجتماعی به راه انداخته می شوند، به کار گرفته می شوند و به انان اجازه می دهند تا حدودی در چارچوب قوانین بازی و میدان بورژوازی بع بع و مع معی هم بکنند و مدارکی هم به انان داده می شود، تا دیگر خفه شوند و سهم خواهی نکنند. بسیاری از این مدارک به درد کاغذ توالت هم نمی خورند و به اندازه ی یک کاغذ تو سطل زباله هم ارزش ندارند، اما بورژوازی از طریق بروکراتیزه کردن تمام حوزه ی های زندگی انسان و تبدیل کردن اکثریت جامعه به نیروی کار مزدوری به راحتی با دادن امتیازات و تایتل هایی به بخشی از جامعه که ممکن است علیه این سیستم دست به مبارزه بزنند، پتانسیل های مبارزاتی را در انان به راحتی می کشد و دهانشان را می بندد. البته بورژوازی انواع و اقسام رشته های مختلف دانشگاهی هم اختراع می کند، تا این ابلهان و جاهلان، به عنوان “مدرس” در این زمینه ها برای تحمیق توده یی به کار گرفته شوند و زیر نام اینکه “علم” حوزه ی مستقل و بی تفاوت به دولت است، شیره ی این انسان ها را کشیده و اگر هم نقدی داشته باشند، فراتر از نقدهای خودی و درون خانوادگی به سیستم نیست، به همین دلیل ضرری هم برای طبقه ی حاکم ندارد  و این نقدها تا حدودی از جانب خود سیستم تحمل می شوند، چون ضرری برای قواعد بازی طبقه ی حاکم و انباشت سرمایه و سیاست های امپریالیستی دولت ها ندارند و اتفاقا طبقه ی حاکم در کشورهای غربی به این گرایشات که نماینده ی جنبش های رفورمیستی و پاسیفیستی هستند و بردگی مدرن بورژوازی را از طریق به کارگیری قواعد زبانی رومانتیزه کرده و ان را در چارچوب زبانی زیبا توصیف می کنند و مانعی سر را بازتولید این “نظم” ارتجاعی نیستند و تنها اهرم فشارهایی بسیار کوچک هستند، که بورژوازی برای خالی کردن خشم توده یی مردم از انان به نفع خود بهره می گیرد تا از یک طرف “پایبندی” خود به “آزادی بیان” را نشان دهد و از طریف دیگر کل اعتراضات اجتماعی را در اعتراض این دلقک ها به سیستم خلاصه کند. این نوع گرایشات درون سیستم علمی، اکادمیک، درون جنبش های اجتماعی از جنبش های انارشیستی گرفته تا عرفانی و درویشی گیاهخواران و انیمالیستی، از شام شب برای بورژوازی و بازتولید مشروعیت این نظام جنایتکارانه ضروری تر اند. بی دلیل نیست که از بین هزاران پروفسور و استاد دانشگاه مارکسیست در المان قبل از فروپاشی دیوار برلین، معدود اساتیدی پیدا می شوند، که امروز خود را حتی بخوانند، حالا مارکسیسم پیشکش!

بررسی اماری جهش روشنفکران غربی و نشان دادن کارنامه ی ننگین انان با فاکت از حوصله ی شخص من خارج است، اما مطالعه ی اثار این اساتید و مقایسه ی کتاب هایشان در دوران قبل از فروپاشی با دوران امروز به خوبی ما را به این نتیجه می رساند که این “روشنفکران” کانفورمیست در واقع تنها دنبال سهم خود از کیک بوده و هستند و هر کس استخوان بهتری جلوشان پرت کند، برای او پارس می کنند. این ها سگ های وفادار به صاحبانش هستند و هر کس این ها را بخرد، بعد از مدت زمان کوتاهی به او وفادار شده و همچون سگ براش پارس می کنند.

در میان به اصطلاح “روشنفکران”، “شاعران”، “هنرمندان” و “فعالین سیاسی” کم نیستند کسانی که دقیقا همین مسیر را طی کرده اند. یکی از این “شاعران” کسی جز “اسماعیل خویی” نیست، که سابقا خود را “چپ” و “مارکسیست” معرفی می کرد و در خارج کشور به خاطر افسردگی سیاسی و غیر سیاسی به الکل و مخدرات روی اورد و این روزها بدون الکل خاموش می شود، کسی که امروز به پاچه خواری برای اراذل و اوباش وابسته به ایل شاهنشاهی از جلمه اسپرم پهلوی (رضای پسر) پناه برده است و از موضعی کاملا “دمکراتیک”، این فاشیست های منفور و مزدور نهادهای امنیتی امریکا را ستایش می کند و از خود انتقاد می کند، که در گذشته علیه شاه ایستاده است. در اوج وقاحت و کثافت اعلام میکند امروز در کنار شاه ایستاده است. نباید فراموش کرد، سازمان بروکراتیک و عریض و طویل جنایتکار ساواک رفقای سابق اسماعیل خویی را دستگیر و مثل اب خوردن انان را می کشت یا زیر شکنجه های قرون وسطایی می گذاشت، چرا چون یک جزوه ی مارکسیستی را مطالعه کرده بودند.

مورد دیگر “دکتر” گلمراد مرادی، یکی از سران اصلی امروزی دراویش گنابادی در خارج کشور است که هرازگاهی در اوج بی شرمی از “اسپرم پهلوی” تعریف و تمجید های چندش اور می کند که گویا ایشان چون در خارج کشور بزرگ شده اند، پس خیلی “دمکرات” هستند و باید از ایشان دفاع کرد. سوالی که باید پیش گلمراد مرادی و امثالهم گذاشت این است که ایا نئونازی های انسان خوار در المان (غرب) بزرگ نشده اند؟! پس چرا نه تنها “دمکرات” نیستند و نخواهند شد، بلکه به خون من و شما تشنه هستند و هر وقت امکانش را داشته باشند، از قتل ما نمی گذرند. اقای مرادی را باید جزء کانفورمیست ترین کانفورمیست های قرن قرار داد، چون از “مارکسیسم” بخوانید توده ایسم، به حزب دمکرات کردستان ایران (قاسملو) و عراق (بارزانی)، به “اتحادیه ی انقلابیون کردستان” جریان دو نفری علی قاضی، پسر قاضی محمد، اخوند گور به گور و مرتجع و بعدها سازمان زحمتکشان مهتدی و امروز هم سلطنت طلبان شیف کرده است و در حال حاضر رابطه ی بسیار حسنه یی با سکولار دمکرات های فاشیست ایرانی دارد که همواره از “سوسیال دمکراسی” دم می زنند و پرچم فاشیستی شیر و خورشید را بر می افرازند. البته گلمراد مرادی در واقع یک ساده لو ح سیاسی بیش نیست که کوچکترین مفاهیم سیاسی را درک نکرده است و سابقه اش در ارتش در دوران شاه به شکلی از اشکال ایشان را توی رودرباسی با خانواده ی خون اشام سلطنتی گذاشته است. روابط گلمراد مرادی و ابو کریمی گور به گور با بنی صدر جنایتکار رئیس جمهور وقت و صادر کننده ی فرمان حمله به کردستان، در سال های زندگی در “تبعید” خود مساله ی دیگری است که در چارچوب این مقاله نمی گنجد.

تعریف و تمجید ایشان از وزیر سابق فرهنگ کردستان عراق یعنی اقای فلکه دین کاکه یی مزدرو قسم خورده ی ایل بارزانی دیگر چندش اور و غیر قابل تحمل است. بگذریم!

بازنشستگی سیاسی باید اجباری شود

زمانی که انسان ها سنشان بالا میرود، در بسیاری از موارد تا حدود زیادی منطق و عقلانیت در انان از بین می رود و این را باید به عنوان یک مساله ی عادی قبول کرد. این بیماری نیست و یک تحول بیولوژیک در انسان است و نمی توان جلو ان را هم گرفت. یک جامعه ی سوسیالیستی و رها به هیچ وجه نباید انسان را به خاطر سن و سال، معلولیت یا هر مسائل دیگری مورد تبعیض قرار دهد و اتفاقا سوسیالیسم باید انسانی ترین اشکال برخورد، بدون توجه به سن و سال و مولد بودن (کارایی) یا نبودن یک انسان به انسان ها داشته باشد و این برای همه ی کسانی که به اصول پایه یی کمونیسم باور دارند و یا برای تحقق این اصول مبارزه می کنند، باید یک اصل غیرقابل بحث باشد. مساله یی که ازار دهنده است سنت ریش سفید گرایی در سیاست است، سنتی که مختص جوامع موسوم به جهان سوم هم نیست. متاسفانه همین سنت در کشورهای اروپایی هم هنوز حاکم است، اما به میزان کمتری. سنت ریش سفید گرایی و کاریزما سازی سنتی پوسیده و فئودالی است و به بربریت فئودالی متعلق است و هیچ جایی در نگرش مارکسیستی و بین مارکسیست ها که دیالکتیکی می اندیشند نباید داشته باشد.

بتینا وگنر یکی از مهمترین شخصیت های دنیای موسیقی رادیکال و سوسیالیستی در سن هفتاد سالگی با اجرای اخرین اهنگش به اسم “هر چی برای گفتن داشتم را تاکنون گفته ام” برای همیشه از دنیای موسیقی و سیاست دور شد و عرصه ی هنر انقلابی و رادیکال را برای نسل های جوانتر به جا گذاشت و خالی کرد. دست بتینا وگنر را شخصا به گرمی می فشارم و این کارش را قابل ستایش می دانم. در خاورمیانه هنرمندان “مردمی” که بیشتر دراویش تنها هستند که در تنهایی خود سعی می کنند رابطه ی روحی با خدای خود برقرار کنند و اشعار “عاشقانه” ی خود را در اوهام عرفان بپیچند، تا روزی که زنده هستند، می خواهند در مورد هر مساله یی و نه فقط هنر اظهار نظر کنند و وقتی مغزشان دیگر قدرت تحلیل مسائل ندارد، به یاوه گویی، کلی گویی و چرندیات روی می اورند. جالب تر این قضیه این است که این یاوه گویان دیوانه انتظار دارند که نسل جدید به خاطر سن و سال و “تجربه ی” “مبارزاتی” شان، یاوه های انان را قبول کنند و برای این مجانین بله قربان بله قربان بکنند!

نسل جدید کمونیست ها مثل نسل های سابق از روی احساسات و تحت تاثیر امواج خانوادگی و رفیق بازی کمونیست نشده است، بلکه با مطالعه ی دقیق و پیوسته ی مارکسیسم به این نتیجه رسیده است که کمونیسم تنها راهکار بشر برای عبور از سرمایه داری است و هر انچه غیر از ان است ضد عقلانی و جنون امیز است. بنابراین انتظار این که من به “تجربه ی مبارزاتی” بخوانید تجربه ی زیگزاگ های اپورتونیستی دیگرانی که در تمام زندگی خود حتی یک موضع عقلانی کمونیستی نگرفته اند و اگر هم گرفته باشند، طوطی وار گفته های دیگران را تکرار کرده اند، ستایش کنم و به ان احترام بگذارم، زیادی ضد عقلانی و گستاخانه است.

فرهنگ کناره گیری از کار سیاسی در اپوزیسیون ایران

کوروش مدرسی یکی از کسانی که در تاریخ مبارزاتی خود در جریانات چپ و کمونیستی بیشترین زیگزاگ ها را زده است، چند سال پیش پس از طرح مباحثی به اسم “تحزب کمونیستی طبقه ی کارگر” مباحثی که از جانب اکثریت حزب جواب رد گرفت، بحثی که کلیت خزعبلات کمونیسم کارگری و منصور حکمت و تصورات پارانویک او در مورد برگزاری کنگره های بعدی در تهران و توده یی بودن “کمونیسم کارگری” را زیر سوال برد، در حزب خودش در اقلیت بود و به بهانه های مختلف پزشکی و غیره از فعالیت سیاسی به عنوان لیدر حزب حکمتیست و جریان اقلیت حزب حکمتیست یعنی خط “رسمی” کناره گیری کرد و گفت که من دوست ندارم به صورت اکتیو در سیاست دخیل باشم و سعی می کنم از بیرون اوضاع را پیگیری کنم. این اقدام کوروش مدرسی با اما و اگرهایی که خود او به کار برد در مقایسه با صندلی پرستی رهبران احزاب چپ و غیر چپ اپوزیسیون و پوزیسیون ایران در شکل فرمال ان یک گام به جلو بود و ایشان در واقع به صورت نیمه ناتمام به  دیگران هم راه نشان دادند که بازنشسته ی سیاسی شوند و دست از یاوه گویی در دوران پیری بردارند وگرنه مردم همچون دلقک به انان نگاه می کند تا یک شخصیت سیاسی جدی و انقلابی.

یکی از کسانی که بیش از همه خود را به کاریکاتور سیاسی تبدیل کرده است، آذر ماجدی است. ایشان از مردم انتظار دارد که چون “زن” منصور حکمت بوده است، پس باید دیگران تمام خزعبلات رنگارنگ و عقب مانده یی که ایشان بر روی کاغذ می اورد را قبول کنند و اگر این کار را نکنند حتما منصور حکمت را قبول ندارند و کمونیست خوبی نیستند!

ایشان حتی با شخص خودش هم در تناقض است و در هر حزب و جریانی می خواهد صدای “مخالف” باشد! “مخالف” به هر قیمتی! حتی اگر حق با طرف مقابل باشد، ایشان مخالفت را بهانه یی برای ابراز وجود می کند. انشعاب می کرد که دوباره دو تا حزب را به هم پیوند بزند، با حزبی پیوند می خورد و دوباره فراکسیون می شود. جا دارد که رهبری حزب حکمتیست از ایشان درخواست کنند که به صورت محترمانه بازنشسته ی سیاسی بشوند، قبل از اینکه به خاطر نوشته هایش از جانب دیگران به عنوان مجنون شناخته شود و به یک دارالمجانین معرفی شود.

من در واقع وقتی برای بررسی رهبران سیاسی تمام احزاب و جریانات سیاسی ندارم و فقط این چند مورد را فاکتور گرفتم، تا درک عینی به خواننده بدهم که جنبش “چپ” و “فرهنگ” “مبارزاتی” در بین نیروهای اپوزیسیون و پوزیسیون در خارج کشور تا چه اندازه پایین است و کانفورمیست تا چه اندازه بالا و چگونه سنن فئودالی و ماقبل “مدرن” درون حتی “اولترا” چپ ترین احزاب سیاسی اپوزیسیون تولید و بازتولید می شود.

لطفا کانفورمیست نشوید! خودتان را بازنشسته ی سیاسی کنید و در جریان مباحث سیاسی دخالت نکنید، چون ابروی گذشته یتان هم خواهد رفت در صورتی که در شرایط فعلی به جای بحث و تحلیل جدی به یاوه گویی سیاسی روی بیاورید!

حسن معارفی پور

16.12.2018

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s