انقلابات و ضد انقلابات

بررسی سه انقلاب نیمه ناتمام که توسط ضد انقلاب بورژوایی بلعیده شدند و تمام نیروهای رادیکال و انقلابی در پروسه ی سر کار امدن ضد انقلاب تار و مار شده یا مجبور به ترک کشور شدند.

بخش اول

پیش درامد

در این مقاله فرصت کافی برای بررسی „آکادمیک“ و دقیق سه انقلاب ناتمام و شکست خورده ی 1918 المان، انقلاب 1979 ایران و تغیر و تحولات موسوم به „بهار عربی“ 2011 با ارائه ی جزئیات کامل وجود ندارد. به همین دلیل تلاش می شود به جای ارائه ی یک گزارش „دقیق“ „اکادمیک“ و یا ژورنالیستی „بی طرفانه“،( بی طرفی یعنی دفاع از وضع موجود به تعبیری دیگر) از متدولوژی مارکسیستی در برخورد به پدیده ی انقلاب و ضد انقلاب، شیوه های سازماندهی و به سرانجام رساندن یک انقلاب ناتمام بهره گرفته و هر نوع بی طرفی در برخورد به پدیده های سیاسی را رد کنم. هدف من به هیچ وجه زیر سوال بردن کل دیسپلین های „علمی-اکادمیک“ در برخورد به مسائل مختلف به ویژه پدیده ی انقلاب نیست. من در اینجا تلاش می کنم با بهره گیری از فلسفه ی پراکسیس مارکسیستی که مارکس در تزهای فوئرباخ به شکلی بسیار فشرده به کار برده بود، در ایدئولوژی المانی و دیگر اثارش ان را بسط داده، فلسفه یی که توسط لنین، گرامشی و برتولت برشت در تئوری و عمل به کار گرفته بودند، نشان دهم که این تنها پراکسیس انقلابی است که جهان را به رهایی می رساند و نه انتزاع واقعیات اجتماعی و تبدیل کردن مبارزه ی طبقاتی به یک سری مفهوم ذهنی خشک و بی جان که تنها در طویله های آکادمی بورژوایی توسط انتلکچوال های طبقه ی حاکم، خرده بورژوا  و یا مدافعین این دو طبقه در گروه های بیست سی نفری بازخوانی شده و به بحث و گفتگو گذاشته می شوند. در این راستا می توانم اعلام کنم که کلیت مکتب فرانکفورت با تمام جناح هایش به عنوان مکتبی که فلسفه ی پراکسیس مارکسیسم را تبدیل به ایدئالیسم مبتذل کانتی کرده بود و با بهره گیری از فروید و ماکس وبر در تلاش بود، ارتجاع سکسیستی فروید و امپریالیستی ماکس وبر را در گفتمان چپ و مارکسیستی حل کند و اسم ان را دیالکتیک روشنگری و دیالکتیک منفی بگذارند، به درد زباله دان تاریخ می خورد.  والتر بنیامین به عنوان شخصیتی حاشیه یی، سر به زیر و چاکر منش دیگر نمایندگان مکتب فرانکفورت زمانی که تزهای خود را در مورد تاریخ نوشت، در اوج „دقت“ عنوان „تزهایی در مورد مفهوم تاریخ“ راه به جای تزهایی در باره ی تاریخ برگزید.  در واقع می توان گفت که والتر بنیامین تاریخ را به عنوان یک واقعیت اجتماعی به یک پدیده ی انتزاعی همچون روح نزد هگل و عقلانیت پیش کانت تبدیل می کند، به جای انکه به شکل ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیک مارکسیستی تاریخ را به عنوان عرصه ی انتاگونیسم طبقاتی طبقات مختلف از گذشته تاکنون بررسی کند. رفیق آرش دوست حسین، در جواب به یک اصلاح طلب مکتب فرانکفورتی نقد جانداری بر تزهایی در باره ی مفهوم تاریخ بنیامین نوشته است که به زودی منتشر می شود و من اینجا لازم نمی دانم وارد تکرار مباحثی شوم که  توسط آرش حسین دوست به درستی فرمول بندی شده اند. این تزهای بنیامین را می توان پیش درامد „دیالکتیک روشنگری“ اثر آدورنو و هورکهایمر خواند. کتابی که در بین چپ رفورمیست „خرخوان“ جایگاه ویژه یی پیدا کرده است. کتاب دیالکتیک روشنگری را می توان به قول لوکاچ نشان از گرایشی که به سوی نابودی عقل می رود، خواند. خط حاکم بر این کتاب که ترکیبی از روانکاوی فروید، عقل گرایی بورژوایی کانت، مارکسیسم پوزیتیویستی برنشتاین و کائوتسکی، دیالکتیک دوبار وارونه شده ی هگلی و عقلگرایی پرو امپریالیستی ماکس وبر این متفکر مرتجع است، نشان می دهند که „متفکران“ و „روشنفکران“ طبقه ی مسلط  در مکتب فرانکفورت، کسانی که خود را به زور به چپ چسپانده بودند، چون راست بودن در ان دوران با نازیسم، هایدگریسم، کارل شمیتیسم و غیره تداعی میشد، در واقع در منجلاب پست مدرنیسم و پلورالیسم بورژوایی انچنان معلق می زنند که دست خود را از پایشان نمی شناسند. در واقع می توان مکتب فرانکفورتی ها را راست هایی شرمگینی خواند که خجالت می کشند خود را راست بنامند، به همین خاطر به „چپ“ این مفهوم گله گشاد چسپیده اند، تا راست بودن خود را پنهان کنند و همزمان فاشیست خوانده نشوند. لازم به ذکر است که در بین تمام متفکران مکتب فرانفکورت و حتی کسانی که با این مکتب در رابطه ی نزدیک فکری بودند، به جز معدود کسانی چون ارنست بلوخ، لوکاچ و بخشا اریش فروم، حتی یک نفر در بین انان پیدا نمی شود که حرفی در مورد مارکسیسم انقلابی و رادیکال زده باشد. بلوخ و لوکاچ هیچگاه به صورت مستقیم با این جریان ارتجاعی تداعی نشده، اما علیرغم ارتباطات انتقادات جدی از جانب لوکاچ و بلوخ به این مکتب ارائه شده است. بخشی از کتاب نابودی عقل را لوکاچ به نقد مکتب فرانفکورت ارائه داده است. اریش فروم اما اگرچه به صورت اکتیو با این مکتب کار می کرد، اما به خاطر نوشته هایش در دفاع از مارکس و موضع نسبتا رادیکال ترش به نسبت رفورمیست هایی که در راس مکتب فرانکفورت بودند، شدیدا ایزوله شد.

نیمه انقلاب 1918

چرا من در این جا مفهوم نیمه انقلاب را به جای انقلاب به کار می برم. از نظر من انقلاب یک تحول بنیاد برانداز است که کل ساختارهای پیشین را به گور می سپارد و سیستم جدیدی بنا می کند که از هر لحاظ با سیستم قبلی متفاوت است. انقلاب ساختار دولت و پلیس و بروکراسی اداری پیش از خود را در هم می کوبد و به جای ان سیستمی را جایگزین می کند که از هر لحاظ متفاوت و پیشرو تر از سیستم قبلی است. انقلاب محصول یک انتاگونیسم طبقاتی بین طبقات مختلف است که شکل بیان ان در شورش های شهری، اعتراضات، تا مبارزه ی کوچه به کوچه ی مسلحانه ی توده های تحت ستم با طبقه ی حاکم برای رهایی از سیستم سرکوب سیستماتیک دولتی است. اگرچه فاشیست های جنایتکار و مرتجعی انسان خواری همچون هایدگر، رئیس وقت دانشگاه فرایبورگ در دوران فاشیسم هیتلری، تئوریسین و فیلیسوف نازیسم در کنار دیگرانی چون کارل شمیت، مفهوم „انقلاب“ را برای نازیسم و فاشیسم المانی به کار می برند، اما ارتجاع فاشیستی را تحت هیچ شرایطی نمی توان بنا به ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیک انقلاب خواند. من بر این عقیده ام که طغیان فاشیستی و ضد انقلابی „رولته“ را باید از انقلاب „رولوسیون“ جدا کرد. انقلاب اگرچه از نظر مرتجعین اوج „خشونت“ و از نظر ما قهر ضروری و انقلابی از پایین علیه خشونت سازمان یافته ی دولتی است، اما زمانی که به مساله ی خشونت بربریستی دولتی و وحشیانه ی فاشیستی می رسد، انگاه طبقه ی مسلط نه تنها خشونت را تروریسم نمی خواند، بلکه ان را ضروری در خدمت حفظ سیستم خودش قلمداد می کند. مساله ی انقلاب در مفهوم مارکسیستی ان از این زاویه قابل دفاع است، که انقلاب رهایی بشر را باید عملی کند. انقلاب همچون عمل سزارین است، ممکن است درداور باشد، اما احساس رهایی بعد از عمل سزاریان و زایمان، باعث به فراموشی سپرده شدن، تمام دردهای قبل از زایمان و سزارین می شود. متفکران استخوان لیس طبقه ی مسلط، چه در ایران و چه در سراسر جهان، همیشه در کنار سرکوب سازمان یافته و سیستماتیک دولتی، (بخوانید تروریسم دولت) علیه توده ها بوده اند و در بهترین حالت به قول لنین سعی کرده اند مناسبات برده دارانه و سرکوبگرانه ی بورژوازی را در چارچوب کلمات زیبا فرمول بندی کنند، کثافات ان را پنهان کنند و در پوششی زیبا ان را به خورد مردم بدهند.

با این مقدمه می روم به سراغ بررسی قیام ملوانان شهر „کیل“ در شمال آلمان، شهر محل سکونت اخرین پادشاه آلمان یعنی قیصر ویلهم دوم در نوامبر 1918. در دوران جنگ امپریالیستی موسوم به جنگ جهانی اول، جنگی که به اشتباه تاکنون از جانب چپ و راست جامعه، جنگ جهانی خوانده می شود، اگرچه جنگ بین کشورهای امپریالیستی اروپایی برای تقسیم جهان بین خودشان بود، جنگی که بزرگترین حزب سوسیال دمکرات اروپا یعنی حزب سوسیال دمکرات المان (اس پ د) را با خود برد و به یک جریان امپریالیستی تبدیل کرد. جنگی که تئوری دفاع از ان توسط شخص کائوتسکی مرتد، به عنوان تئوریسین این حزب فرمول بندی شده بود و این جنگ امپریالیستی و جنایتکارانه را به بهانه ی دفاع از سرزمین پدری به اشکال سوسیال شوونیستی توجیه کرد و با این سیاست امپریالیستی طبقه ی کارگر را به گوشت دم توپ این جنگ امپریالیستی و ویران گر تبدیل کرد.

در سال 1918 سربازان و ملوانان به ستوه امده از تبعات جنگ ویرانگر امپریالیستی، کسانی که در سخت ترین شرایط جنگی، اقتصادی و مالی باید گوشت دم توپ می شدند، در روزهای اول نوامبر سال 1918 تصمیم می گیرند که  دیگر در جنگ شرکت نکنند، علیه درجه داران شان و سیستم مونارشی در المان قیام کنند و این سیستم را براندازند. حزب سوسیال دمکرات المان همانطور که اشاره شد، اگرچه از سال 1914 با شروع جنگ به سوپاپ اطمینان بورژوازی امپریالیست المان و سیستم مونارشی رابط بین طبقه ی کارگر برای صلح با بورژوازی و سلطنت مطلقه تبدیل شده بود. این حزب علیرغم خیانت های پی در پی به طبقه ی کارگر، دفاع از جنگ امپریالیستی، سیاست های شووینیستی و ناسیونالیستی و پوزیتویستی اش، هنوز جایگاه خود را در بین طبقه ی کارگر در سال 1918 از دست نداده بود و بخش چشمگیری از این طبقه را نمایندگی می کرد. تا امروز بعد از گذشت بیش از صد سال از جنایات های پی در پی سوسیال دمکرات ها، خیانت های مداومشان به طبقه ی کارگر، کشتار و قتل عام کمونیست ها و مخالفین، تحمیل کردن سیاست های ریاضت اقتصادی به طبقه ی کارگر المان، گسترش جنگ های جدید در مناطق مختلف خاورمیانه و دفاع از تروریسم بین المللی و نئولیبرالیزه شدن حزب، هنوز کم نیستند کسانی که در بین جریانات چپ المان و در خود اس پ د به این حزب توهم دارند و ان را نماینده ی طبقه ی کارگر می دانند. هنوز کم نیستند اتحادیه های کارگری زردی که کاملا در تسخیر این حزب جنایتکار و مرتجع قرار دارند و سیاست سه جانبه گرایی را تبلیغ می کنند ووو. بگذریم.

 با قیام های توده یی ملوانان کیل، بخش کمونیستی جنبش کارگری و ملوانان توانسته بود مهر خود را به کل پروسه ی انقلاب شروع شده بکوبد و بعد از گذشت چند روز هزاران ملوان و سرباز در شهر کیل و اطراف ان توانسته بود شهر کیل را به یک شهر سرخ تبدیل کنند و به تصرف خود در اورند. در تمام اماکن پرچم های سرخ برافراشته شده بود، تا جایی که قیصر ویلهلم دوم ناچارا گوستاف نوسکه این شخصیت منفور و جنایتکار سوسیال دمکرات را برای ارام کردن ملوانان از برلین به کیل فراخواند و از او درخواست نمود که قیام توده یی ملوانان و سربازان را با وعده وعیدهای مختلف ارام کند. ملوانان و سربازان کمونیست که توانسته بود کیل، محل اقامت قیصر را تسخیر کنند و قطار حامی ارتش که به فرمان قیصر از برلین برای سرکوب ملوانان عازم کیل بود، را تسخیر کنند و تمام فرماندهان نظامی را خلع سلاح و زندانی کنند و در انجا ملوانان و سربازان دست در دست هم داده بودند و به عنوان متحدانی که منفعت جمعی خود را در سرنگونی سیستم شاهنشاهی می دیدند، عملا پروسه ی انقلابی را شروع کرده بودند که تنها توسط ضد انقلاب سوسیال دمکراسی می توانست به بیراهه کشیده شود. زمانی که گوستاف نوسکه سخنرانی های پی در پی و اپورتونیستی خود را برای حفظ و نظم امنیت در سیستم در شهر کیل ارائه می داد، بخش وسیعی از ملوانان و مردم عادی متوهم به اس پ د با تب و تاپ از این جنایتکار که به دنبال قدرت گیری کامل اس پ د فرمان قتل عام کمونیست ها و به گلوله بستن اعتراضات کمونیستی برلین را صادر کرد، تعریف می کردند. نیروهای رادیکال و کمونیست وابسته به جریان اسپارتاکیست و حزب کمونیست المان، زمانی که انقلاب تا حدود زیادی به سرانجام رسیده بود و اتوریته ی سیستم سلطنتی را زیر سوال برده بودند، به جای دستگیری قیصر و خانواده اش، لیست بلند بالایی از مطالبات خود را به قیصر ارائه می دادند تا سیستم مونارشی مطالبات رادیکال و مترقی انان را به پیش ببرد، این در حالی بود که می توانستند به راحتی قیصر را زندانی و یا در ملاء عام به گلوله ببندند. بزرگترین اشتباه کمونیست ها این بود که نوسکه و قیصر را در کاخ سلطنتی گلوله باران نکردند تا از اس پ د و ضد انقلاب زهر چشم بگیرند. کمونیست هایی که که در  راس اعتراضات توده یی ملوانان و سربازان بودند، توسط سوسیال دمکراسی ارتجاعی مورد خیانت قرار گرفته شدند. سوسیال دمکرات ها قیصر و خانواده ش را به هلند فراری داده و یک حقوق بازنشستگی چرب و نرم هم تا اخر عمرش برای او و خانواده اش تعیین کرده تا این میکروب ها تا اخر عمرشان به شکل انگلی از خون دیگران تغذیه می کند، بدون دست زدن به سیاه و سفید به زندگی رفاهی خود ادامه دهند. زمانی که بلشویک ها به قدرت رسیدند، خانواده ی تزار توسط سوسیال رولسیونرها با تمام اباد و اجدادشان به تیرباران محکوم شدند و نسلشان منقرض شد و بلشویک ها برای هیچ کدام از انگل های خانواده ی تزاری حقوق بازنشستگی نبریدندتفاوت را باید در اینجا دید.

انقلاب 1918 از همان اغاز به شکست کشیده شد، زمانی که کمونیست ها در کیل و شهرها و روستاهای اطراف قدرت را در دست داشتند، اما حاضر نبودند دشمنان خود یعنی سوسیال دمکرات ها و راست های افراطی متحد سوسیال دمکراسی یعنی فرای کورپ را تار و مار کنند. انقلاب ناتمام 1918 به کیل و شمال المان ختم نشد و به برلین و شهرهای جنوبی به ویژه مونیخ هم کشیده شد. در برلین هنگامی که کارل لیبکنیشت در روزهای اعتلای انقلابی در یک سخنرانی اعلام جمهوری سوسیالیستی کرد، فیلیپ شایدمان از پنجره ی „پارلمان سلطنتی“ اعلام جمهوری دمکراتیک کرد. وقتی که شورش های شهری سیستم را در برلین به ستوه اورده بودند، گوستاف نوسکه، فریدریش ابرت به همراه اوباش سلطنت تصمیم گرفتند که از طریق نیروهای مسلح راست افراطی موسوم به فرای کورب (گروه ازاد) سرخ ها و انقلابیون را تار و مار کنند، به دنبال این نشست بود که فرمان قتل رزا لوگزامبورگ و کارل لیبکنشت در 15 ژانویه ی 1919 صادر داده شد و در 15 ژانویه ی 1918 رزا لوگزامبورگ توسط این گروه راست افراطی کشته شد و جنازه ی او را به کانال اب انداختند و بعد ها جنازه ش پیدا شد. کارل لیبکنشت هم به شکل وحشیانه یی توسط همین گروه به قتل رسید. انقلاب ان زمان در وسط راه شکست خورد، زمانی که اس پ د دولت متزلزل نیمه مونارشی و نیمه دمکراتیک که توسط اوباش سوسیال دمکرات تاکنون تحت نام دمکراسی مستقیم دولت ابرت به خورد مردم داده می شود، به قدرت رسیده بود. در مونیخ نیروهای گروه ازاد توانسته بود جویبار خون از خون کمونیست ها جاری کنند. نیمه انقلاب 1918 توانست از طریق مبارزات پایین های و و لایه های تحت ستم جامعه حق رای زن و ازادی های دمکراتیک دیگری از جمله ازادی بیان و انتشارات در چارچوب بورژوازی را به دولت ارتجاعی فریدریش ابرت که نوچه ی سلطنتی ها بود، تحمیل کند. اما انقلاب شکست خورد و ضد انقلاب سوسیال دمکراتیک که در واقع بیش از هر چیزی به مونارشی نزدیک بود، قدرت سیاسی را از طریق سازش با راست و سرکوب کمونیست ها به دست گرفت. شکست انقلاب 1918 و 1919 المان از طریق اتحاد و همکاری تنگاتنگ اس پ د با ارتجاع سلطنتی و راست های افراطی که بعد ها هسته های اصلی فاشیسم شدند، یعنی نیروهای فرای کورب عملی شد. یکی از دلایل سرکار امدن فاشیسم  فاشیسم خیانت اس پ د به طبقه ی کارگر بود که بعد از شکست انقلاب توانسته بود به خاطر دامن زدن به بحران اقتصادی سال های1919 تا 1929، سرخوردگی توده ی مردم  از سوسیال دمکراسی به خاطر سیاست هایی که منجر به این بحران ها شده بودند، راستگرایی افراطی و فاشیسم را در میان طبقه ی کارگر به یک پدیده ی جذاب تبدیل کرده بود. اشتباهات استراتژیک و تاکتیکی حزب کمونیست المان، عدم تلاش برای امتداد مبارزه ی مسلحانه و قهرامیز از جانب کمونیست ها، پذیرش ناسیونالیسم چپ استالنیستی از طرف حزب کمونیست المان در عمل به عنوان سوسیالیسم علمی،باعث شد که ائتلاف انتی فاشیستی مورد نظر تروتسکی اگرچه، ائتلافی که توده ی مردم و به ویژه سوسیال دمکراسی اروپا را به مبارزه علیه فاشیسم دعوت کرده بود، نظریه یی که اغشته به ایده های پوپولیستی هم بود، اما نظریه یی در چارچوب رئال پولتیک ان دوران بود، عملی نشود و عملا زمینه های شکست فاشیسم شکل نگیرد.

در نبود الترناتیو رادیکال و توده یی در المان از 1918 به ان طرف، الترناتیوی که بتواند به سبک بلشویک ها و تزهای اپریل لنین مساله ی سلبی و ایجابی را برای خلع ید از بورژوازی و دوران بعد از خلع ید پیش پای مردم بگذراد و مطالبات کنکرت که زندگی اکثریت قریب به اتفاق جامعه را در عمل پوشش می داد، مطرح کند، هیتلر این معلون جنایتکار و انسان خوار توانسته بود با سخنرانی های پوپولیستی خود بخش های وسیعی از لایه های فرصت طلب خرده بورژوازی و بخش های از طبقه ی کارگر سرخورده از اس پ د و کمونیست های متزلزل را به نفع فاشیسم به خط کند و زمینه را برای سر کار امدن فاشیسم فراهم کند.

اگر کمونیست های المان که در جریان انقلاب 1918 درگیر بودند، به مانند لنین و بلشویک ها قدرت را در دستان طبقه ی کارگر قبضه می کردند، و سیستم شورایی تاسیس می کردند، ارتش سرخ بنیان گذاری می کردند و ضد انقلاب را تار و مار می کردند امکان نداشت که اس پ د بتواند انقلاب را به سکشت بکشاند  هیتلر چند اقدام ناموفق برای کودتا  انجام دهند، و سرانجام فاشیسم از طریق چهارچوب های دمکراسی بورژوازی در سال 1933 قدرت سیاسی را به دست بگیرند.

یکی از مشکلات اصلی کمونیست ها و انقلابیون در المان و تمام کشورهای دیگری که در ان انقلابات در نیمه ی راه و نیمه ناتمامی که توسط ضد انقلاب بورژوازی بلعیده شدند این بود، که زمانی که کمونیست ها امکان پیدا کردند که قدرت سیاسی را به دست بگیرند و دیگران را از میدان به در کنند و انان را به زندان های طولانی مدت محکوم کنند، فورا روحیات „دمکراتیک“ و „رومانتیک“ شان بر عقلانیت و منطق مبارزه ی طبقاتی غلبه کرده و دشمنان قسم خورده ی خود را دست کم می گرفتند، به همین خاطر خود قبل از هر کسی توسط ضد انقلاب بورژوایی تار و مار و قلع و قمع می شدند.

گرامشی در تحلیل چرایی به سرانجام رسیدن انقلاب اکتبر و دلیل به سرانجام نرسیدن انقلاب نیمه ناتمام 1918 المان دست به دامن تئوری انقلاب منفعل ش می شود و اعلام می کند که بورژوازی به صورت منفعل کارهایی که انقلاب اکتبر می خواست عملی کند در یک پروسه ی غیر انقلابی در قالب رفورمیستی و از بالا به سرانجام رسانده است و به همین خاطر در این سیستم (بورژوازی غربی)، دولت  توانسته است روانشناسی اجتماعی توده ی مردم  نسبت به پدیده ی انقلاب و قهر تا حدود زیادی تغیر دهد. بی دلیل نیست که در رگ های من غیر اروپایی خون انقلابیگری و قهر جاری است و در بین کمونیست های المانی کمتر انسان انقلابی و رادیکالی پیدا می شود که از دست بردن به قهر نقلابی علیه سیستم دفاع کند. گرامشی تا حدودی حق دارد، طبقه ی کارگر در اروپا بیش از یک قرن است اخته شده است و بخاری از این طبقه بلند نمی شود. این طبقه می تواند یک انقلاب را به راحتی مثل اب خورد به شکست بکشاند و دست فاشیست ها بدهد، اما انقلاب به سرانجام نخواهد رساند.

در ادامه ی این مقاله به تجربه ی مشابه انقلاب نیمه ناتمام 1979 یا 1357 شمسی ایران خواهم پرداخت و به دنبال ان مطلب سوم را به تحولات موسوم به بهار عربی اختصاص می دهم.

عنوان این مقاله را از جزوه ی فریدریش انگلس به اسم „انقلاب و ضد انقلاب در المان“ که به بررسی تحولات 1848 پرداخته است گرفته ام.

اگر به زبان المانی اشنایی دارید توصیه می کنم سالنامه ی

Jahrbuch zur Geschichte der Arbeiterbewegung

که جدیدا به اسم

Arbeit, Geschichte, Bewegung

منتشر می شود را مطالعه کنید. همچنین فیلم قیام ملوانان

Aufstand der Matrosen

در سایت تله ویزیون

Arte

را نگاه کنید. اگر هم به زبان المانی اشنایی ندارید حتما این فیلم را نگاه کنید. در این فیلم به  درستی نشان داده می شود که چگونه انقلاب 1918 مغلوب ضد انقلاب سوسیال دمکراسی می شود.

ادامه دارد…

حسن معارفی پور

هایدلبرگ

نوامبر 2018

Autor: hassanmaarfipoor@gmail.com

Hassan Maarfi Pour, Poltischer Aktivist und Forscher des Marxismus حسن معارفی پور نویسنده ی مارکسیست و فعال سیاسی

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden /  Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden /  Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden /  Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden /  Ändern )

Verbinde mit %s