پساساختارگرایی، پست مدرنیسم، قدرت،دولت، از خودبیگانگی و حزب مواضع کمونیست کارگری ایران

مجموعه مطالبی از من در این زمینه ها

پساساختارگرایی و هرمنوتیسم „گفتمان“ هایی بوده و هستند که با امدن کوکاکولا به قول تری ایگلتون توسط سرمایه داری نئولیبرال به بازار پرتاب شدند و روبنای سیاسی و فرهنگی سرمایه داری نئولیبرال هستند. این گفتمان ها در واقع در تلاش برای توجیه توحش و نابربرای های اجتماعی و افزایش ان پشت گفتمان شدیدا پوپولیستی و „مولتی کالچرالیستی“ بودند. به نظر من نه در ترجمه و نه در „تفسیر“ ما نه نیازمند درک هرمنوتیک هستیم و به شخصه تحت هیچ شرایطی نمی توانم قبول کنم که واقعییت های اجتماعی که به صورت تئوریک نقش می بندند را تفسیر کنم. تفاسیر متفاوت از متون انچه هرمنوتیک به دنبال ان بوده و هست، نوعی توهم مالیخولیایی برای توجیه توحش در متونی بود که در ساختار زبانی نقش می بست و بازتولید می شد. برای نمونه هایدگر به کرات در متون فلسفی اش ابراز تاسف کرده است که فاشیسم هیتلری نتوانست موفق عمل کند و جهان را به بربریت بکشاند. توجیه و تفسیر این ایدئولوژی فاشیستی نشانه گرفتن کله ی بشریت مترقی و ازادی خواه با قناسه است. من نیازی به تفسیر و تعبیر فاشیسم و توحش مسیحیت و یهودیت و اسلام و قران و انجیل و تورات ندارم و این متون را همانطور می خوانم که نوشته شده اند. پست مدرنیسم و پساساختارگرایی در ورای نقد „یک حقیقت مطلق“ به دنبال تفسیر از متن و تخفیف ایدئولوژی های ضد بشری به ایدئولوژی هایی „عقلانی“ و قابل دفاع است. نبود حقیقت یا چند حقیقتی انچه پست مدرنیسم به دنبال ان است، تفسیر و „فلسفه ی هرمنوتیک“ و غیره از نظر من و با مراجعه به متون دست اول لوکاچ چیزی را نمی توان جز نابودی عقل نامید و با مراجعه به“ یان رمان“ می توان پست مدرنیسم و پساساختارگرایی را به عنوان „چپ های“ نیچه یی به حساب اورد. نیچه پدر فلسفه ی اریستوکراتیک المانی و پدرخوانده ی ایدئولوژی فاشیسم و نازیسم در المان است و هایدگر خود یکی از بزرگترین متفکران فاشیسم بود. پساساختارگرایان فرانسوی و پست مدرنیست های دیگر با اتکا به استفراغ اگزیستانسیالیسم نیچه یی و هایدگری که چیزی جز نابودی عقلانیت و نابودی بشریت و ضدیت با منافع طبقات کارگر و زحمتکش نیست، در تلاش برای خلق یک تئوری به ظاهر چپ، اما انتی دیالکتیکی و ماوراء طبقاتی بودند و هستند. کسانی که در تلاشند از این ایدئولوژی ضد بشری یعنی اگزیستانسیالیسم نیچه یی و هایدگری، „تفسیری“ به ظاهر چپ ارائه دهند، در واقع و در عمل به دلیل تناقضات لاینحلی که پست مدرنیسم با ان روبرو است، اغلب درکی نئولیبرال ارائه می دهند. بی دلیل نیست که دانیل زامورا به عنوان یکی از فوکو شناسان معاصر اعلام می کند که از طریق متون فوکو با نئولیبرالیسم و متون هایک و فریدمن اشنا شده است و فوکو را جزو نئولیبرالترین نئولیبرال ها معرفی می کند. در ایران به دلیل نبود متون دست اول و همین رویکرد هرمنوتیک و تفسیری از ترجمه ی متون فرانسوی، انگلیسی و المانی و غیره، یک استخوان هزار بار لیسیده شده یی از پست مدرنیستم به عنوان پست مدرنیسم معرفی می شود، که نه هیچ خوانایی با متون اصلی دارد و نه هیچ شناخت دقیقی از ان وجود دارد. در اروپا چپول های انارشیست و شبه چپ روشنفکر نمای متوهم که مبارزه با سرمایه داری را با زندگی تیمی در خانه های تیمی و تغذیه از زباله به جای خرید از سوپرمارکت تبلیغ می کنند، تلاش می کنند از متون امثال فوکو، دلوز، ژیژک (این اخری یک تیمار روانی است و هیچ جای موضعش را نمی توان جدی گرفت) یک درک پانکیستی و انارشیستی از این متون ارائه دهند. پرداختن به تمام جوانب این قضیه و جواب دادن به تمام مواضعی که پساساختارگرایان، پست مدرن ها، هرمونتیست ها، پانکیست ها، کنستروکتیست ها و چپ های فردگرای نیچه یی و هایدگری و در کل تمام طیف نئولیبرال پست مدرن و در واقع پری مدرن از حوصله ی یک کامنت خارج است، اما برای نقد این گرایش عقب مانده و اتجاعی توصیه می کنم که سه جلد کتاب لوکاچ در مورد „نابودی عقل“، کتاب فنومنولوژی روح هگل، کتاب پست مدرنیسم چپ های نیچه گرا از یان رمان، کتاب علیه پست مدرنیسم الکس کالینکوس، کتاب توهم پست مدرنیسم از تری ایگلتون ووو را مطالعه کنید

قدرت و دولت از واقعیت تا توهم
معمولا زمانی که از قدرت و دولت صحبت می شود، همیشه پلیس و سرکوب تصور می شود، اما کمتر کسی سوال می کند که چرا پلیس باید وجود داشته باشد. از هر انسان امروزی بپرسی که ایا تو گوسفند هستی و به چوپان نیاز داری؟ نه تنها جواب نه بهت خواهد داد، بلکه ممکن است تو دهانت هم بزند، اما دولت واقعا چوپان افراد جامعه است و چوپانی است که به یک عده بیشتر می رسد و یک عده را کتک کاری هم می کند. دولت برخلاف تصورات روسو و طیف لیبرالیسم و فلاسفه ی سیاسی لیبرال، نه محصول یک „توافق اجتماعی“بین طبقات و نه یک “ قراداد“ نوشته یا نانوشته به تعبیر روسویی، بلکه محصول خلع ید از یک طبقه در نتیجه ی تصرف ابزار تولید به نفع طبقه ی دیگر و در نتیجه ی کشمکش های اشتی ناپذیر طبقتاتی ( مارکس، انگس و لنین) و انحصاری شدن سرکوب در دست یک عده (ماکس وبر) و محروم کردن دیگران بخوانید (طبقات تحت ستم از دسترسی به ابزار سرکوب ) و به خاطر حفظ سلطه ی طبقات است (چیزی که ماکس وبر نمی گوید ولی انگلس و لنین به درستی به ان اشاره کرده اند) است. دولت برخلاف اوهام لیبرالی نهاد حفاظت از „امنیت“ جامعه نیست، بلکه نهاد سرکوب سیستماتیک و دفاع از امنیت صاحبان سرمایه و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید همچون کارخانه و زمین است. دولت محصول اشتی ناپذیری طبقات اجتماعی است و نهاد دولت در هر جامعه یی منافع یک طبقه ی مشخص را حفظ می کند. در سرمایه داری کارگران برای افزایش دستمزد علیه „سرمایه دارن“ به میدان می ایند با باتوم پلیس پاسخ می گیرند. در جامعه ی فئودالی اعتراض به کلیسا به عنوان روبنای سیاسی اقتصاد فئودالی اعدام با گیوتن یا تکه پاره کردن یک انسان زنده با بستن به چند اسب را در پی می داشت.
یکی از راست ترین لیبرال هایی که مفهوم دولت را بازتعریف کرده است کسی نیست به جز میشل فوکو. میشل فوکو این „خدا“ ی چپ نو مفهوم قدرت در کتاب های مختلفش مورد بررسی قرار داده است و به شکلی از اشکال سعی کرده است کنسرواتیسم را پشت گفتمان پست مدرنیستی اش قائم کند و به دلیل کژفهمی چپول های فئودالی (بخوانید چپ نو) ایشان در جایگاه „مارکس“ قرن بیست ایستاده است. هابرماس اما با تمام راست روی هایش متوجه ی محافظه کاری و راست روی بی رویه ی فوکو شده است و اتفاقا نانسی فاسر و دانیل زامورا هم علیرغم دشمنی شان با لنینیسم به مثابه ی سوسیالیسم علمی قرن بیست، فوکو را محافظه کار و لیبرال و نئولیبرال خوانده اند.
فوکو در کتاب „جنون و تمدن“ با بررسی و خواندن ارشیو زندان های ابسالای سوئد و ملاقات زندانیان به این نتیجه می رسد، که برخورد دولت ها از گذشته تاکنون به مجانین تغییر کرده است. او اشاره می کند زمانی در دوران فئودالی مجانین را می کشتند و اتش می زدند و بعد از مدتی با دور کردن انان از شهرها به بیرون شهرها رضایت داده و از عصر روشنگری و سده ی هیجدهم انان تحت مراقبت های پزشکی قرار گرفته شده اند.
در کتاب دیگرش به اسم „مراقبت و تنبیه“ به شیوه های برخورد دولت ها با زندانیان و مخالفین سیاسی شان به شیوه یی تاریخی می پردازد و در مقدمه ی این کتاب به دو نمونه از کشتار مخالفان کلیسا در سال 1665در پاریس و قتل یک نفر دیگر در امستردام به دست کلیسا اشاره می کند. فوکو تلاش دارد بگوید که شکل و مفهوم دولت از گذشته تاکنون تغییرات جدی ایی پیدا کرده است و دیگر دولت ان شکارچی درنده نیست که هر حیوانی را شکار کند، بلکه دولت همچون شکارچی است که حیوانات را نمی کشد بلکه انان را در باغ وحش قرار می دهد و بدنشان را کنترل می کند. فوکو همچنین در کتاب „سکسوالیته و حقیقت“، از نوعی قدرت „پاستوریزه“ صحبت می کند، او می گوید که دیگر در جوامع غربی از قرن 18 هم به بعد پلیس و دولت کاری ندارد که شما شب با چه کسی همبستر می شوید یا نمی شوید.
فوکو در کتاب „چیزهایی در باره ی گفتمان ها“ ضمن بررسی مطلقا ضد دیالکتیکی شکل گیری گفتمان به یک نتیجه گیری مطلقا ارتجاعی و محافظه کارانه می رسد و می گوید شیوه ی گفتمان ما در جامعه نشان می دهد که ما نمی توانم تمام چیزهایی که دوست داریم را همه جا اعلام کنیم و این یعنی تنگ تر شدن حوزه ی قدرت ما در گفتمان های روزمره. فوکو همچنین در مجمهوعه نوشته ها و سخنرانی هایی که به صورت کتاب به زبان المانی چاپ شده است وبه اسم آنالیز قدرت توسط فوکو چاپ شده است در یک مصاحبه اعلام کرده است که چپ دانشجویی سال 68 نوعی فاشیسم چپ و تروریستی بوده است و با تمام وجود از شرکت در این اعتراضات پشیمان است.
انالیز فوکو در مورد قدرت از این ها فراتر رفته و شبکه یی بع روابط قدرت در جامعه اشاره می کند، که شامل نهاد ها و موسسه ها، بیمارستان ها، دانشگاه ها و مدارس می شود، و به صورت شبکه یی کار می کنند، اما این ادمک نمی فهمد که تمام این نهادها بدون یک نهاد اصلی یعنی اقتصاد یک روز نمی توانند به حیات خود و به قول برتولت برشت فوکو همچون یک „بیسواد سیاسی“ نقش سیاست را تا حدود زیادی نادیده می گیرد و به خاطر راست و ارتجاعی و ضد دیالکتیکی بودن دیدگاه های پساساختارگرایانه اش حاضر نیست، حتی از نقش عنصر اقتصاد و تاثیر ان بر تمام این روابط روبنایی صحبت کند.
بررسی های فوکو نه تنها در زمینه ی قدرت بلکه در بیشتر زمینه ها بر اساس یک سری توهمات انتزاعی و مادون قرمزی پست مدرنیستی و ارتجاعی بنا نهاده شده اند و دشمنی فوکو با مدرنیته و سرمایه داری و سوسیالیسم و عدم صحبت از الترناتیو برای عبور از وضع موجود او را در موضع فئودالی قرار داده است. متاسفانه شیفتگان میشل فوکو، این نویسنده ی نئولیبرال که به قول دانیل زامورا از طریق نوشته های این ادم متوجه ی نوشته های میلتن فریدمن شده است، در بین چپ های پساساختارگرای مغزپوک پوپولیست کم نیست.
چپی که از پساساختارگرایی دفاع می کند، نه مارکسیسم را فهمیده است، نه به طبقه ی کارگر تعلق دارد و نه میتواند انقلابی باشد. افکار و نوشته های فوکو به ویژه در زمینه ی قدرت مغلطه یی از تصورات انتزاعی است که هیچ ربطی به واقعیات اجتماعی ندارد.
فوکو بر شانه های ملیتن فریدمن ایستاده است. پست مدرنیسم و نئولیبرالیسم هر دو در یک خط حرکت می کنند و هر دو بشریت را به دامان ارتجاع می برند و انارشیسم هم با تفاوت های جزئی در این بستر قرار گرفته است.

 

جایگاه مفهوم دولت در ادبیات مارکسیستی
هنگامی که کمونیست ها از مفهوم دولت صحبت میکنند ازاَن به عنوان یک ابزار در خدمت منافع طبقه ی حاکم و برای تثبیت یا حفظ قدرت اَن طبقه(منظور طبقه ی مسلط است)،یاازآن به عنوان یک قدرت همگانی جدا از توده ی مردم یاد میکنند.نزد مارکس،انگلس و لنین این مفهوم یکی از مفاهیم پایه ای است و در آثار خود بارها و بارها به درازا از ان صحبت کرده رفیق لنین بارها در جلسات و نشست ها در این زمینه سخن رانده اند. در آثاری همچون مانیفست کمونیست مارکس و انگلس،منشاء خانواده ،مالکییت خصوصی و دولت اثرانگلس واثر جاودانه ی لنین دولت وانقلاب و هچنیین در دیگر آثار مارکس،انگلس و لنین به طور گذار در این زمینه صحبت شده است.دولت از نقطه نظر مارکسیسم شامل یک سیستم حکمرانی است که از طریق اعمال قهر قدرت طبقه ی حاکم را حفظ می نماید و این قدرت را از گزند حوادث حفظ میکند.
 دولت به قول انگلس به هیچ روی نه قدرتی است که از بیرون جامعه تحمیل شده باشد، و نه« واقعیت ایده ی اخلاقی »،«تصویر و واقعیت عقل»چنان که هگل میگوید،بلکه دولت یک محصول جامعه در مرحله ی معینی از تکامل است؛پذیرش این است که جامعه در تضاد حل ناشدنی با خود درگیر شده است و از این رو به ستیز های آشتی ناپذیری که توان از میان بردن انها را ندارد،تقسیم گشته است.ولی برای این که این ستیزها،طبقات با منافع اقتصادی در تضاد، خود و جامعه را در یک مبارزه ی ناسودمند ناتوان نسازد،میبایست قدرتی پیدا آید که در ظاهر بر سر جامعه بایستد،تا برخوردها را کاهش دهد و آن را در محدوده ی نظم نگه دارد؛و این قدرت از جامعه بر میخیزد، ولی خود را بر سر آن میگذارد، و خود را بیش از پیش از آن بیگانه میکند، دولت است.
 برخلاف پرت و پلا گویی های لیبرال ها و کل جریانات راست، دولت یک سیستم ماوراء طبقاتی نیست که اداره ی جامعه رابدون توجه به منافع ظبقات برعهده داشته وکاری به منافع طبقات اجتماعی نداشته یا نقش میانجیگری را داشته باشد،بلکه در واقع دولت ها در تمام مقاطع تاریخی حافظین منافع طبقات حاکم و حافظین وضع موجود به نفع ظبقات مسلط در جامعه بود ه اند،فارغ از تمام د تفاوت های دولت های مختلف در مقاطع مختلف زمانی و تاریخی و ضعف ها ،اشکالات و نقاط قوت ان یک وظیفه ی اساسی را بر عهده دارد و ان مصادره ی اموال جامعه به نام جامعه و به نفع طبقات مسلط و حاکم همراه حفظ قدرت آنان است. شکل گیری دولت ها در آغاز برخلاف ساخت تیره ای ازطریق تقسیم سرزمینی اتباع در مملکت های مختلف بود.از نطر انگلس سازماندهی بر پایه ی محل و منطقه یک ویژگی مشترک همه ی دولت هاست.
 از ویژگی های دیگر دولت از نظر انگلس میتوان به یک قدرت همگانی که دیگر آشکارا خود را به عنوان نیرویی که به صورت یک نیروی نظامی سازمان میدهد و دارای قوه ی قهریه، زندان و غیره است که در ساخت تیره ای و قبیله ایی از این چیزها خبری نبود. انگلس در منشاء خانواده اشاره میکند که»دولت از نیاز به زیر فرمان داشتن ستیزهای طبقاتی برخاست» در نتیجه دولت تبدیل شد به ابزار سیاسی برای سرکوب طبقات تحت ستم در دست طبقه ی قوی تر برای حفظ سیطره ی اقتصادی ای که در نتیجه ی تقسیم کار اجتماعی و پیشرفت جوامع به وجود آمده بود. بنا به گفته ی انگلس» دولت رشته ی پیوند جامعه با تمدن است که در همه ی دوران ها نمونه ی دولت طبقه ی فرمان رواست وبه درستی در همه ی موارد ماشینی برای سرکوب طبقه ی تحت ستم است» (منشاء خانواده)
 باید اشاره کنم که دولت ها از ازل وجود نداشته بلکه همانطور که اشاره شد در یک مقطع مشخص تاریخی در نتیجه ی پیشرفت جوامع به صورت ضرورت گریز ناپذیر به وجود امدند ،در یک مقطع تاریخی نیز بر اساس یک ضرورت تاریخی دولت زاید گردیده و بی ربطی خود را به جامعه و منافع مردم نشان میدهد .در ان شرایط است که جامعه تولید را بر پایه ی همکاری آزاد وبرابر تولید کنندگان سازمان دهی میکند و تقسیم کار فعلی که بر اساس منافع طبقه ی مسلط است جای خود را به همکاری همگانی به نفع جامعه میدهد.
 دولت ها در تمام مقاطع نه تنها دولت باستانی و فئودالی ،بلکه دولت انتخابی معاصر هم آلتی برای استثمار کار فردی و سرمایه است.انگلس در نامه اش به ببل مینویسد که دولت چیزی نیست جز ماشین سرکوب یک طبقه توسط طبقه ی دیگر ،در جمهوری دمکراتیک نیز دولت همین نقش را ایفا میکند و نقش دولت کمتر از سلطنت مطلقه نیست.(پیشگفتار انگلس بر جنگ داخل در فرانسه )
 لنین در دولت و انقلاب نظرات اپورتونیست هایی چون کائوتسکی و آنارشیست ها در زمینه ی دولت را آماج حملات شدید خود قرار میدهد ونقطه نظر مارکسیستی را در زمینه ی دولت بیان میکند.کائوتسکی با مرتد شدنش و نظرات راست و اپورتونیستی اش با یدک کشیدن سوسیالیسم بر روی نظرات خود و با موضع گیری ارتجاعیش در قبال جنگ در زمینه ی دولت نیز نظریات راست و اپورتونیستی ایی را مطرح نمود.از آنجا که از نقطه نظر مارکسیستی دولت موسسه ایی گذرنده است که در جریان مبارزه و انقلاب از آن بهره میگیرند تا دشمنان طبقه ی کارگر را با آن قهرا سرکوب کنند،لذا گفته های کائوتسکی در مورد» دولت آزاد خلقی» چرندیاتی بیش نبود که در خدمت گرایش بورژوا_ناسیونالیستیش قرار داشت. تا زمانی که پرولتاریا به دولت نیاز دارد آن را صرفا برای سرکوب دشمنان خود به کار میگیرد و نیاز به دولت به قول لنین از لحاظ مصالح آزادی نبوده و نیست.سخن گفتن در مورد آزادی زمانی ممکن است که دولت به معنای اخص کلمه موجودیت خود را از دست دهد.(لنین انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد)
 کمونیست ها برخلاف آنارشیست ها که از همان ابتدا با شعار مبارزه علیه هرگونه دولتی مبارزه میکنند و بی دولتی را در هر شرایط زمانی تبلیغ میکنند، به وجود دولت انقلابی یعنی دیکتاتوری پرولتاریا،یعنی دیکتاتوری طبقه ایی که طی قرون متمادی تحت ستم بوده معتقدند و علیرغم اینکه کمونیست ها به زوال دولت معتقدند اما این زوال تنها در شرایطی ممکن است که نابرابری های اجتماعی به طور کل از بین رفته و آزادی به معنای حقیقی و عینی خود، برای طبقه ی کارگر و کل اجتماع تحقق پذیرفته باشد و ان شرایط کمونیسم است. در جامعه ی کمونیستی به قول انگلس دولت منحل نمیشود بلکه به صورت تدریجی زوال مییابد.
 بعداز کمون پاریس کمونیست ها و طبقه ی کارگر فرانسه به دلیل آنکه از یک دولت قهری و قدرتمند بی بهره بود نتوانستد قدرت طبقه ی کارگر را بیش از چند ماه بیشترحفظ کند و به دلیل آنکه بورژوازی از دولت و قدرت قهری بیشتری برخوردار بود توانست باعث از هم پاشیده شدن انقلاب شود و قدرت را دوباره به کمک متحدین خود باز ستاند.مارکس ضمن بررسی و دفاع همه جانبه از قدرت طبقه ی کارگر در فرانسه در مقطع کمون پاریس در کتاب» جنگ داخلی در فرانسه» اشکالات کمون که مهمترین آن عدم داشتن یک دولت قهری پرولتری یعنی» دیکتاتوری پرولتاریا» بود را بر میشمارد.این اثر برجسته مارکس راهنمای کمونیست هایی شد که بعدها در روسیه به قدرت رسیدند.
 انقلاب پرولتری نمیتواند بدون انهدام ماشین دولتی بورژوازی و جایگزینی آن با ماشین جدیدی که بقول انگلس به معنای اخص کلمه دولت نیست محال است.(لنین،همانجا)
 دولت از نظر کمونیست ها که در مرحله ی انتقالی جامعه ی کمونیستی یا فاز پایینی جامعه ی کمونیستی( که بعدها در کمونیسم روسی به سوسیالیسم مشهور شد)لازم بوده و متناسب با این مرحله انتقالی یک دوران انتقالی سیاسی هم وجود دارد که دولت آن دیکتاتوری پرولتاریاست. برای تاکید در مورد اهمیت بحث در باره ی این مفهوم برخلاف بسیاری از کمونیست های امروزی که سعی دارند به نوعی از به کار بردن مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا دوری کنند،باید بگویم که، دیکتاتوری پرولتاریا، دیکتاتوری فرد نیست؛ بلکه دیکتاتوری طبقه ای است که منافع واقعی اکثریت مردم جامعه یعنی کارگران و زحمتکشان را نمایندگی میکند.این دیکتاتوری حتی در دوران انقلابی برخلاف دمکراسی بورژوایی که در واقع دیکتاتوری اقلیت بر اکثریت است،دمکراسی را برای اکثریت مردم در جامعه یعنی فروشندگان نیروی کار نوید میدهد و به قول مارکس در کاپیتال از خلع ید کنندگان خلع ید میکند.
 بنابراین از نظر من کاربرد این مفهوم نه تنها نباید باعث کج فهمی شود و نمیشود،بلکه عدم روشنگری در این زمینه خود یکی از دلایل کج فهمی در زمینه ی مفاهیم بنیادین مارکسیستی همچون این مفهوم مهم (دیکتاتوری پرولتاریا) است.
 فریدریش انگلس در اثر برجسته ی خود آنتی دورینگ اشاره میکندکه با دگرگونی در شیوه ی تولید سرمایه داری پرولتاریا در ابتدا ناچار است که»برای تبدیل هرچه بیشتر وسایل تولید بزرگ و اجتماعی شده را به مالکیت دولتی روی میآورد، خود طریقه ی اجرایی این دگرگونی نشان میدهد که پرولتاریا خود قدرت دولتی را در دست میگیرد و وسایل تولید را ابتدا به مالکیت دولتی تبدیل میکند.اما به این وسیله پرولتاریا خود به عنوان پرولتاریا از میان برمیدارد و ازاین طریق کلیه تفاوت ها و تناقضات طبقاتی و سرانجام دولت به مثابه ی دولت را از میان میبرد.»(آنتی دورینگ ،انگلس، فصل سوم، سوسیالیسم).
 او در ادامه اشاره میکند که جامعه ایی که تا به حال در تعارضات طبقاتی سیر میکرد،به وجود دولت احتیاج داشت،یعنی به وجود تشکیلات طبقه ی استثمار کننده برای حفظ شرایط خارجی تولید و مشخصا برای نگه داشتن استثمار شونده در شرایط ستم مطابق با شیوه ی تولید موجود(بهره برداری،سرواژ،یا فرمانبرداری و کار مزدوری)
 دولت نماینده ی رسمی کل جامعه و تجمع آن در یک هیات قابل روئیت بود،اما و فقط تا وقتی چنین بود که دولت آن طبقه ای بود در زمان خود نمایندگی کل جامعه را بر عهده داشت.در دوران باستان،دولت اتباع برده دار،در قرون وسطی دولت اشراف فئودالی و در زمان ما دولت بورژوایی، ولی سرانجام زمانی که دولت نماینده ی کل جامعه میگردد وجود خود راسا» زاید میگردد.(همانجا)
 با از بین رفتن تصادمات و تناقضات طبقاتی و تنازع بقای فردی درجامعه وجود دولت به مثابه ی یک سیستیم برای تعدی به حقوق دیگران یا داور امور یا نماینده ی کل جامعه زاید گردیده و دیگر لازم نیست که سیستمی برای تصاحب وسایل تولید به نام جامعه و بر فراز سرجامعه وجود داشته باشد.در چنین شرایطی است که به قول انگلس اراده ی اشیاء و هدایت پروسه ی تولید جایگزین حکومت بر انسان میگردد،در این شرایط دولت برچیده نمیشود اما همانطور که اشاره شد را زوال را در پیش میگیرد.

کوتاه در باره ی اگاهی طبقاتی

آگاهی طبقاتی به طور عام به آن آگاهی و آمادگی ذهنی ایی و خودآگاهی طبقاتی گفته می شود که فرد در طول پروسه ی استثمار کسب می کند. اینجا آگاهی طبقاتی برای ما یک مفهوم صرفا ذهنی و غیر ملموس نیست، بلکه یک ابژه است. ابژه یی که بازنمود واقعی آن را می توان در میزان توقعات و انتظارات یک طبقه ( طبقه ی کارگر ) به صورت عینی در جامعه و محیط کار مشاهده کرد.

در کنار آگاهی طبقات…ی که یک مفهوم کنکرت سوسیالیستی است ، ما با یک آگاهی کاذب و غالب روبرو هستیم که از جانب دولت بورژوایی به عنوان محافظ اصلی وضع موجود و منفعت سرمایه داران ، تبلیغ می شود.. آگاهی کاذب همان، آگاهی رایجی است که ذهنیت اکثریت شهروندان جامعه و حتی بخش وسیعی از پرولتاریا را به طریقی که دولت می خواهد، شکل می دهد. این آگاهی می تواند محصول تلیغات دروغین مدیا و مهندسی افکار از طریق سیستم آموزش و پرورش بورژوایی و یا از طرق فرعی و مذهب و غیره صورت گیرد. چرا ما این آگاهی را آگاهی کاذب معرفی می کنیم؟ ما این آگاهی را آگاهی کاذب می نامیم زیرا منفعت بخشی از جامعه (سرمایه داران )، را به عنوان منفعت کلیت جامعه یا توده ی مردم جا می زند!

حقانیت را به شکلی که به نفع دارندگان ابزار تولید است، تعریف می کند و این گونه در تلاش است هر گونه حقانیت طبقاتی و حقانیت مبارزه ی طبقاتی را انکار کند.
آگاهی طبقاتی اما یک آگاهی “ خلاف جریان “ است، آگاهی ایی است که در پروسه ی کار و از خودبیگانگی کارگر از محصول کار خود تولید می شود. زمانی که کارگر این مساله را درک می کند که اگر او کار نکند، ثروتی تولید نمی شود و سودی به جیب سرمایه دار واریز نمی شود، مرحله ی اول آگاهی طبقاتی شکل گرفته است. مراحل بعدی آگاهی طبقاتی را می توان در میزان سازمان یافتگی طبقه ی کارگر و مطالبات و مبارزات این طبقه در جامعه سنجید.

در متون اولیه ی مارکس ما با مفهوم از خودبیگانگی فرد از مذهب روبرو هستیم. مارکس معتقد است که مذهب به عنوان یک مخدر و داروی بیهوش کننده، فرد را از خود بیگانه کرده و از خود بی خودی را شکل می دهد. در متون بعدی مارکس زمانی که مارکس از هگلی های جوان عبور می کند و در نتیجه ی مباحث و مکاتباتی که با انگلس داشت و زمانی که مفهوم پرولتاریا را به کار می برد، از خودبیگانگی را تنها از خودبیگانگی از مذهب تعریف نمی کند، بلکه از خودبیگانگی کارگر از محصول کارش را باز می کند. دستنوشته های اقتصادی فلسفی مارکس اوج عبور مارکس از تمام مباحث پیشینش که متاثر از هگلی های جوان و فلسفه ی هگل بود، را نشان می دهد.

از خودبیگانگی با آگاهی طبقاتی یک رابطه ی کاملا دیالکتیکی دارد، چرا؟ یک کارگر ناآگاه و متاثر از تبلیغات رایج و فرهنگ حاکم در جامعه ، ممکن است اینگونه فکر کند که اگر صاحب کاری در کار نباشد ، سرمایه داری در کار نباشد ، او هم امکان ندارد کار کند و زندگی کند! ( خزعبلاتی که بورژوازی تبلیغ می کند )، اما یک کارگر آگاه که به خودآگاهی رسیده است، این را به خوبی می داند که سرمایه به خودی خود تولید نشده و محصول کار انسانی است که استثمار می شود ( یعنی انسان کارگر و خود او) ، زمانی که خود از دست یافتن به این محصول محروم است یا به تعبیری سهم بیشتر از محصول کار او به کسی که کار نمی کند تعلق می گیرد، دچار از خودبیگانگی شده و اینجاست که این رابطه ی دیالکتیکی را بین آگاهی و طبقاتی و از خودبیگانگی کارگر از محصول کارش مشاهده کرد.

تولید آگاهی طبقاتی یک پروسه ی خود بخودی نیست، بلکه همانطور که گفته شد یک پروسه ی کاملا دیالکتیکی و محصول کمشکش طبقاتی و استثمار است.

تحزب کمونیستی بازتاب آگاهی طبقاتی و منافع طبقاتی طبقه ایی است که آگاهی طبقاتی خود بخودی را به رسمیت نمی شناسد. در این شرایط است که زوشنفکران کمونیست طبقه ی کارگر به همراه این طبقه در قالب تحزب کمونیستی و سازماندهی اجتماعی درون طبقه ی کارگر، می توانند آگاهی طبقاتی را به این طبقه تزریق کنند.
کسانی که معتقدند که طبقه ی کارگر باید، اتوماتیک آگاه شود و حزبش را تشکیل دهد و انقلاب کند، بدون اینکه یک رابطه ی دیالکتیکی بین آگاهی طبقاتی، از خودبیگانگی، تلاش برای عبور از خودبیگانگی، تحزب، سازمان دهی اجتماعی و انقلاب قائل نیستند، در حقیقت مفاهیم بنیادین در فلسفه ی مارکسیسم یعنی ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی را درک نکرده اند.

ﻣﺎﺭﻛﺲ: ﻳﮕﺎﻧﻪ ﻧﻴﺮﻭﻱ ﻣﺤﺮﻙ ﺟﺎﻣﻌﻪ و ﻋﺎﻣﻠﻲ ﻛﻪ ﺁﻥ ﺭا اﺯ ﻧﻆﺎﻣﻲ ﺑﻪ ﻧﻆﺎﻡ ﺩﻳﮕﺮ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ و ﺳﺒﺐ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺭﻭاﺑﻄ ﺗﻮﻟﻴﺪﻱ ﻛﻪ ﺑﺮ اﺛﺮ ﺁﻥ ﻛﻞ ﺟﺎﻣﻌﻪ و ﺭﻭﺑﻨﺎﻱ ﺁﻥ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ, ﺗﻀﺎﺩ ﺩاﺧﻠﻲ اﺳﺖ. اﻣﺎ ﺩﺭ ﻛﻤﻮﻥ اﻭﻟﻴﻪ ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ اﺳﺘﺎﻟﻴﻦ ﺑﻴﻦ ﺭﻭاﺑﻄ ﺗﻮﻟﻴﺪ و ﻧﻴﺮﻭﻱ ﺗﻮﻟﻴﺪ ﺗﻮاﻓﻖ اﺳﺎﺳﻲ ﻭﺟﻮﺩ ﺩاﺭﺩ! ﺑﻪ ﻧﻆﺮ ﺗﻨﺎﻗﺾ ﺩﺭ ﻣﺎﺗﺮﻳﺎﻟﻴﺴﻢ ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﻭﺟﻮﺩ ﺩاﺭﻩ؟!

ﭘﺎﺳﺦ ﺑﻪ ﻳﻚ ﺳﻮاﻝ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺗﻨﺎﻗﺾ ﺩﺭ ﻣﺎﺗﺮﻳﺎﻟﻴﺴﻢ ﺩﻳﺎﻟﻜﺘﻴﻚ

جواب من :
بنیاد ماتریالیسم تاریخی بر تضاد و کشمکش طبقاتی و اجتماعی در جامعه ی طبقاتی بنا نهاده شده است! تضادی که جامعه را به پیش می برد، اما این را باید بدانیم که این تضاد خود بخودی نبوده و نیست و جامعه خود به خود به جلو حرکت نمی کند! درکی که بسیاری از به اصطلاح مارکسیست ها از ماتریالیسم تاریخی ، ماتریالیسم دیالکتیک و کل تئوری مارکس داشته و دارند، درکی مکانیکی خطی و سطحی است!
مارکس اگرچه ماتریالیسم خود را بر پایه ی ماتریالیسم مکانیکی فوئرباخ استوار کرد و دیالکتیکش را از دیالکتیک هگل گرفت،اما مارکس ان را تکامل بخشید و نواقص جدی ماتریالیسم تجریدی فوئرباخ و دیالکتیک ایدئالیستی هگل را در نظریات خود برطرف ساخت و ماتریالیسم دیالکتیک را جایگزین ماتریالیسم مکانیکی و دیالکتیک ایدئالیستی کرد.
تصور بسیاری از به اصطلاح مارکسیست ها این است که تطور و تکامل جامعه خود بخودی صورت می گیرد و عنصر خارجی در ان نقشی ندارد! این تصور مطلقا در تقابل با ماتریالیسم دیالکتیک مارکس است! مارکس از دوره یی که از نظریات هگل برید و فوئرباخ را هم شدیدا نقد کرد، عنصر فعاله ( یعنی انسان ) را به عنوان عنصر محرک جامعه به طرف جلو معرفی می کند! تزهای درباره ی فوئرباخ که در انجا مارکس و انگلس اعلام می کنند فیلسوفان جهان را تفسیر کرده اند ، اما مساله بر سر تغییر ان است ،خود گویای حقانیت گفته های من است. اگر غیر از این بود چرا مارکس و انگلس در بیشتر اثارشان مشترک و غیر مشترکشان از ایدئولوژی المانی،مانیفست کمونیست و تزهایی در باره ی فوئرباخ گرفته تا نقد فلسفه ی حق هگل، تا گروندریسه و کاپیتال و انتی دورینگ به نقش اگاهی طبقاتی و پراتیک تا این حد اهمییت داده اند؟!
چرا مارکس همواره بر متشکل شدن پرولتاریا به مثابه ی یک طبقه در خود و برای خود تاکید می گذارد؟! چرا مارکس قبل از کمون پاریس از یک موضع انتقادی به کمون پاریس نگاه می کند و معتقد است که این تحول زود رس است؟! چرا بعد از کمون مارکس در تجربه ی کمون پاریس کمبود ها و نواقص و دلایل اصلی سرکوب کمون را بر می شمرد و در این زمینه یک کتاب مستند می نویسد؟
مارکس بعد از کمون تا حدود زیادی در نظریات خود بازبینی جدی کرد و به اهمییت وجود دیکتاتوری پرولتاریا در دوران بعد از انقلاب رسید! همچنین مارکس به ضروت تداوم انقلاب که از مدتها پیش بر ان تاکید گذاشته بود، بیشتر از هر زمانی اگاه شد! اگاهی طبقاتی و پراتیک برای مارکس تنها اصطلاحات سیاسی نبوده ،بلکه حقانیت های موجودی بودند که در عدم ان جامعه به طرف دیگر گام بر می داشت و می دارد! مارکس در هیجدهم برومر لوئی بناپارت که یک کتاب مستند از تجربه ی شخصی شخص خود است وضعیتی را که با چشم دیده به طور واقعی ترسیم می کند! در ان شرایط به دلیل نبود اگاهی طبقاتی و عدم پراتیک انقلابی طبقه ی کارگر غیر متشکل در فرانسه ، جامعه ی ان مقطع فرانسه را که یک روند کاملا قهقرایی و رو به عقب را طی می کرد به تصویر می کشد! اگر ما درک مکانیکی از ماتریالیسم مارکس داشته باشیم بنابراین حکم صادر خواهیم کرد که ماتریالیسم دیالکتیک مارکس کشک است! اما نه رفیق! اینطور نیست!
نقش طبقه ی کارگر اگاه است که می تواند جامعه را به سمت ترقی خواهی سوسالیستی و تکامل جامعه از مرحله ی به مرحله ی دیگر پیش ببرد! چیزی که نه در ان مقطع در فرانسه وجود داشت، نه در انقلاب 1357 ایران و نه در تحولات سال 2011 در افریقای شمالی و خاورمیانه! اینجاست که ممکن است یک انقلاب و طغیان اجتماعی به جای ان که در مسیر تکامل جامعه به پیش برود و به سوسیالیسم و کمونیسم ختم شود، جامعه را دهها گام به عقب خواهد برد! رفیق پارسای عزیز فهم استالین و هزاران مارکسیست که تنها اسم مارکس را با خود یدک می کشند، از انقلاب کارگری و تکامل اجتماعی جامعه به طرف سوسیالیسم و کمونیسم کاملا خطی، مطلق گرایانه، تجریدی و مکانیکی است!
مارکس در هیچکدام از نوشته های خودش برخلاف ترجمان غلطی که از تئوری های او شده است هیچگاه نگاه خطی و مکانیکی به کشمکش های اجتماعی نداشته، هیچگاه دست به پیشگویی نزده است! برخلاف انچه امثال کارل پوپر علیه مارکس می گویند! مارکس کمشکش های اجتماعی را در یک سیر پیچیده و غیر قابل پیش بینی ارزیابی می کند، که نمی توان با دقت ریاضی قبل از وقوع یک اتفاق ان را توضیح داد، به همین خاطر است که مارکس اعلام می کند انقلاب مانند موش کوری است که زیر زمین در حرکت است تا روزی سر از یک جا در اورد!
مارکس و انگلس در بیشتر اثار مکتوب شده اشان بارها علیه سوسیالیست های تخیلی هم عصر خود قلم زده و دیدگاه های ارتجاعی انان را به نقد کشیده اند! مطالعه ی متون کلاسیک مارکسیستی و دست اول این درک را به انسان جویای حقیقت و نه الزاما کمونیست!!، می دهد که بسیاری از متون مارکس و انگلس که در ان مقطع علیه سوسیالیست های خیالپرداز نوشته شده است، امروز پویایی خود را حفظ کرده و در همان متون به شکل کنکرت یا ضمنی به منتقدین امروزی مارکس و مارکسیسم، به سوسیالیست های دروغین، به استالینیست ها، به منشویست ها، به سندیکالیست ها، به انارشیست ها و به انواع و اقسام سوسیالیسم غیر پرولتری که به هیچ وجه درک دقیقی از مارکس و مارکسیسم نداشته و در مسیر دیگری غیر از مسیر مبارزه ی طبقاتی و سوسیالیسم گام بر می دارند، پاسخ داده شده است.
اینجاست که فهم دقیق ماتریالیسم مارکس و مقایسه ان با ماتریالیسم سطحی و مبتذل سوسیالیست های „جعلی „این حقانیت را به ما نشان می دهد که درک مارکس از تاریخ، از دیالکتیک و از تطور و تکامل جامعه تا چه اندازه واقعی و کمونیستی بوده است. مساله ی دیگری که لازم است اشاره کنم این است که منتقدین مارکس و مارکسیسم ، در هر پوششی در هر قالبی که امروز به خود گرفته باشند، تلاش می کنند تا با القای تصوری که در کامنت شما امده است، ضرورت مبارزه ی طبقاتی برای رسیدن به سوسیالیسم و کمونیسم را نفی کنند!!!
ما باید متوجه باشیم! بسیاری از چپ ها و چپول های امروزی که در اروپا و امریکای شمالی هم کم نیستند، تلاش می کنند که مارکسیسم را از انقلابی گری تهی کرده و مارکس را به یک فیلسوف و تئوری پرداز صرف تبدیل کنند!
مدیای بورژوازی تلاش می کند از مارکس به جای یک انقلابی کمونیست که تمام زندگی اش را در راه مبارزه برای رسیدن به دنیایی بدون طبقه داد، یک “ جامعه شناس، اقتصاد دان، فیلسوف ، حقوق دادن و ژورنالیست“ به جامعه معرفی کنند!
از نظر من تئوری کمونیسم مارکس چیزی جز توضیح موشکافانه ی واقعییت های دنیای وارونه ی سرمایه داری بیش نبوده که به تئوریک ترین و دقیق ترین شکل ممکن توضیح داده شده و همزمان راهکار هم ارائه داده است، نیست!
مارکس نه برای شهرت و اوازه کمونیست شد و نه صرفا قصد توضیح“ آکادمیک“ واقعیات اجتماعی را داشت، مارکس همانطور که بالاتر اشاره کردم خواهان تغییر دنیای موجود به نفع اکثریت ساکنان روی این کره ی خاکی بود، به همین خاطر پرچم انترناسیونالیسم پرولتری و شعار“ کارگران جهان متحد شوید „را برگزید!

نگاهی گذار به یک مقوله ی اقتصادی، فلسفی

مقوله ی بیگانگی و از خود بیگانگی از زمره ی مفاهیم مهمی که از  زوایای مختلفی بررسی شده و توجه بسیاری از صاحبنظران، فیلسوفان و اقتصاددانان را در گذشته و حال به خود جلب کرده است. از هگل و فوئرباخ گرفته تا مارکس،مزاروش و سایر مارکسیست ها و صاحبنظران مختلف هر کدام از زاویه ای به بررسی این مفهوم پرداخته اند و در این زمینه اظهار نظر کرده اند. هگل بیگانگی را عینیت طبیعت می داند و آن را نه، ناشی از شرایط اجتماعی بلکه ناشی از سرشت و ذات ادمی می داند. نزد فوئرباخ از خود بیگانگی انسان بیشتر به شکل مذهبی نمایان می شود. او معتقد است که آدمی ذات خود را از خود جدا کرده و در سوژه ای به نام خدا عینیت می بخشد.

مارکس اولین کسی است که این مقوله را از زاویه ی نقد اقتصاد سیاسی و مناسبات اجتماعی در محیط کار، محلی که در آن انسان ها شیئیت می یابند و کالاها شیئیت.

مارکس بیگانگی را از سه جهت مورد بررسی قرار می دهد :۱٫به مثابه ی بیگانگی کارگر از محصول مادی و عینی خویش. ۲٫ به مثابه ی بیگانگی از کار خویش، در هنگام کار کارگر به خود تعلق ندارد بلکه از آن کس دیگری است (کسی که که کار او را خریده است ) و ۳٫نهایتابه عنوان بیگانگی از سایر ادمها یعنی بیگانگی از ابزار تولید یعنی صاحبان سرمایه.(دستنوشته های اقتصادی فلسفی،کارل مارکس)

در زمینه ی از خود بیگانگی فلسفی مارکس معتقد است که آدمی به هر میزان خود را وقف خدا کند، به همان میزان از خود بیگانه شده و کمتر به خود می پردازد، این شکل از بیگانگی در درون انسان اتفاق می افتدا،اما پیامد های اجتماعی مخربی را نیز به دنبال دارد، این شکل از خودبیگانگی بیشتر در آثار اولیه مارکس نمود بیشتری دارد، اما شکل دیگر از خود بیگانگی که از خود بیگانگی در محیط کار است بیشتر از سایر اشکال از خود بیگانگی برجسته است.

این شکل از خود بیگانگی زمانی اتفاق می افتد که کارگر در محیط کار و کارخانه به دلیل آنکه کار او نه داوطلبانه، بلکه از روی اجبار و ناچاری است، بنابراین در این شرایط کارگر احساس آرامش نمی کند، به جای خرسندی احساس رنج می می کند، در این شرایط کارگر نه تنها انرژی و پتانسیل خود را بروز نمی دهد، بلکه کار اجباری (کاری که محصول آن به شخص دیگری تعلق دارد )،باعث می شود که کارگر تنها زمانی احساس آرامش کند که خارج از محیط کار است و کار نمی کند. کار کارگر در این شرایط نیازی را برآورده نمی سازد، بلکه ابزاری صرف است برای برآورده ساختن نیازهای دیگران است.

کار بیگانه شده نیز با بیگانه ساختن ادمی از طبیعت و از خود یعنی از کارکرد های عملی و فعالیت های حیاتی اش نوع انسان را از ادمی بیگانه می کند. کار بیگانه شده تنزل فعالیت خودجوش آدمی به یک وسیله ی صرف و زندگی نوعی را ابزاری برای حیات اجتماعیش می کند.(همانجا)

مالکیت خصوصی به عنوان محصول و پیامد ضروری کار بیگانه شده در رابطه ی خارجی کارگر با طبیعت و خویش است.بدین سان مالکیت خصوصی اساس تحلیل از مفهوم کار بیگانه شده،انسان بیگانه شده ،زندگی بیگانه شد و انسان از خود بیگانه استنتاج می شود. (همانجا)

مالکیت خصوصی به عنوان نمودی مادی و فشرده ی کار بیگانه شده، دو رابطه را شامل می شود :رابطه ی کارگر با کار و محصول کارش و رابطه ی غیر  کارگر با کارگر و محصول کارش. زمانی که ذات انسانی در ارزش یا پول از آدمی بیگانه می شود،ذهنیت ادمی، انرژی فیزیکی و ذهنی و توانمندی او از او ربوده می شود. زمانی که محصول کار کارگر به عنوان دارایی شخص دیگر در مقابل او قرار می گیرد، ابزار هستی و فعالیت او در دست سرمایه دار قرار می گیرد. در این شرایط کارگر تا حد یک ماشین تنزل یافته و از جودی انسانی به فعالیتی انتزاعی تبدیل می شود.

هر چه کارگر محصول بیشتری تولید می کند خود فقیرتر می شود، هرچه کالای بیشتری می افریند خود به کالای ارزانتری تبدیل می شود، کارگر فقط کالا تولید نمی کند بلکه خود را نیز به عنوان کالا عرضه می کند. یعنی شی ( ابژه ای ) که کار تولید می کند یعنی محصول کار در تقابل با کار ، به عنوان چیزی بیگانه و قدرتی مستقل از تولید کننده قد علم می کند. (همانجا)

باتوجه به اظهارات فوق از خود بیگانگی پیامد و نتیجه ی ضروری جوامعی است که در آن مناسبات طبقاتی حاکم بوده و محصول کار نه به تولید کننده بلکه به شخص دیگری تقلق دارد در این شرایط است که کارگر از محصول کار خویش، از سرمایه دار و کار احساس بیگانگی می کند، در این شرایط کارگر احساس ارامش نکرده و کار اجباری او نه تنها کمکی به رشد و نمو استعدادهای او نمی کند بلکه حتی مانعی بر سر راه رشد و شکوفایی آن می شود. بنا به مباحثی که مطرح شد برای آنکه بتوانیم از خودبیگانگی را به عنوان یکی از معضلات جوامع طبقاتی از صحنه ی جوامع بزدایم باید ریشه ی مالکیت خصوصی و کار مزدی را نشانه بگیریم .تا زمانی که مالکیت خصوصی و کار دستمزدی حاکم است انسان در عصر مدرنیته و سرمایه داری گرفتار پیامد های ناگوار این جوامع همچون بیگانگی و از خود بیگانگی خواهد بود و در بسیاری موارد استثمار بی رویه و وحشیانه ی سرمایه داران در محیط کار کامپیوتریزه در کشورهای پیشرفته ای چون ژاپن که در آنجا(یعنی در محیط کار کارگر ) ثانیه ها و دقایقی را که کارگر کار نمی کند توسط این دستگاه ها ثبت و مجموع این ثانیه ها و دقایق از ساعات کار او کم، در نتیجه دستمزد روزانه ی کارگر کاهش می یابد، این شکل از استثمار برای بالا بردن بیش از حد بارآوری کار و افزایش استثمار و کسب سود بیشتر به شکلی وحشیانه بوده و باعث شده که کارگران بیش از هر عصر و دوره ای احساس از خودبیگانگی کنند در مواقعی که در محیط کار هستند و کار می کنند.

برای فرا رفتن از بیگانگی و از خود بیگانگی به عنوان شکلی از اشکال بردگی انسان و برای بازگرداندن هویت انسان به خود انسان،همچنین برای رسیدن به جامعه ای که در انجا  شیئت انسان از بین برود و شخصیت انسانی او به عنوان انسان به او برگردد، کمونیسم به مثابه ی یک جنبش اجتماعی و یک گرایش سیاسی قوی در جامعه ی طبقاتی و در بین طبقه ی کارگر و به عنوان تنها آلترناتیو موجود برای رهایی انسان مدرن از پیامد های ناگوار و ضد بشری نظام سرمایه داری، با اتکا به نیروی طبقه ی کارگر( به عنوان محرک جامعه به طرف یک جامعه ی بی طبقه و بدور از استثمار و بیگانگی انسان) عمل نموده و تلاش خواهد نمود که با انقلابی اجتماعی و قهر آمیز سوسیالیسم را استقار نموده و جامعه را به طرف یک جامعه ی کمونیستی به پیش ببرد. جامعه ای که در ان اجباری در کار نبوده و زمینه ی شکوفایی تمامی استعداد های انسانی فراهم خواهد بود جامعه ای که در آن کار بیگانه شده جای خود را به کار اختیاری و کار به اندازه ی توانای هر فرد خواهد داد. تنها در چنین جامعه ای است که انسان برای همیشه از دام مناسبات ضد بشری نظام سرمایه داری رها خواهد شد ،مالکیت خصوصی بر ابزار تولید به عنون محصول و پیامد کار بیگانه شده جای خود را به مالکیت همگانی خواهد داد و پول به عنوان یکی از اشکال بیگانگی انسان نقش خود را برای همیشه از دست خواهد داد. تنها در این جامعه است که جایی برای بیگانگی نیست و جمله ی از هر کس به اندازه ی توانش و به هر کس به اندازه ی نیازش به صورت عملی متحقق می شود.

Advertisements

Autor: hassanmaarfipoor@gmail.com

Hassan Maarfi Pour, Poltischer Aktivist und Forscher des Marxismus حسن معارفی پور نویسنده ی مارکسیست و فعال سیاسی

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden /  Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden /  Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden /  Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden /  Ändern )

w

Verbinde mit %s