ترجمه ی شعر از مریوان حلبچه یی

ﺷﻌﺮ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺷﻨﻮﻳﺪ ﺷﻌﺮﻱ اﺳﺖ ﺑﻪ اﺳﻢ ﺧﻮﻧﺎﺑﻲ اﺯ ﺯﻥ (ﺑﺎﺗﻼﻕ ﺧﻮﻧﻲ اﺯ ﺯﻥ) اﺯ ﻣﺮﻳﻮاﻥ ﺣﻠبچه یی با دکلمه ی خود سراینده ی شعر، ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺯﻧﺎﻥ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﻛﻪ ﻗﺮﺑﺎﻧﻲ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻧﺎﻣﻮﺱ ﭘﺮﺳﺘﻲ و ﺳﻴﺴﺘﻢ ﻣﺎﻓﻴﺎﻳﻲ ,ﻣﺬﻫﺒﻲ ﻣﻮﺳﻮﻡ ﺑﻪ ﺣﻜﻮﻣﺖ اﻗﻠﻴﻢ ﻛﺮﺩﺳﺘﺎﻥ ﺷﺪﻩ اﻧﺪ, ﺳﺮﻭﺩﻩ ﺷﺪﻩ اﺳﺖ!

اﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺨﺶ ﻛﻮﭼﻜﻲ اﺯ ﻧﺎﻣﻼﻳﻤﺘﻲ ﻫﺎﻱ ﺯﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﻛﺮﺩﺳﺘﺎﻥ ﻋﺮاﻕ ﺭا ﻧﺸﺎﻥ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ!

اﺯ ﺩﻭﺭﻩ ي ﺳﺮ ﻛﺎﺭ ﺁﻣﺪﻥ “ ﺣﻜﻮﻣﺖ اﻗﻠﻴﻢ ﻛﺮﺩﺳﺘﺎﻥ “ ﺗﺎ اﻣﺮﻭﺯ ﺑﺮ اﺳﺎﺱ ﺁﻣﺎﺭ ﻫﺎﻱ ﺭﺳﻤﻲ ﻫﺰاﺭاﻥ ﺯﻥ ﻗﺮﺑﺎﻧﻲ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﭘﻮﺳﻴﺪﻩ ي ﻧﺎﺳﻴﻮﻧﺎﻝ اﺳﻼﻣﻲ ﺩﺭ ﻛﺮﺩﺳﺘﺎﻥ ﻋﺮاﻕ ﺷﺪﻩ اﻧﺪ!

زنان بیشماری به وحشیانه ترین شکل توسط اقوام ، فامیل ها و اشنایان خود به وحشیانه ترین قتل عام شدند و قاتلان این زنان نه تنها زندانی نشده بلکه از جانب سردمداران حکومتی به دلیل به شکلی از اشکال تشویق هم شده اند! !

در اینجا من ترجمه ی شعر را می اورم!
یک توضیح کوتاه از خودم

قبل از هرچیز اعلام کنم که شخصا به هیچ وجه تمایلی به ترجمه بخصوص ترجمه ی شعر که به مراتب سخت تر از ترجمه ی نثر است ، نداشته و ندارم و در این زمینه به هیچ وجه مهارت خاصی نداشته و ندارم!
ترجمه ی این شعر را تنها به خاطر اهمییت مبحث شعر و به درخواست رفقای عزیزم انجام داده !
اگر در ترجمه جمله یا کلماتی دقیق ترجمه نشده یا از قلم افتاده به دلیل عدم تسلط کامل من بر ادبیات کوردی است و همینجا از مریوان حلچه یی عذرخواهی می کنم!

در این دکلمه چند تراژدی وحشتناک چند زن که به خاطر مسائل ناموسی کشته شده اند، امده است.
یکی از انها تنها به دلیل استفاده از موبایل و زنگ خوردن موبایلش توسط خانواده اش در هه ولیر (اربیل ) با تبر به قتل رسید!
همچنین داستان کور کردن چشم و بریدن دماغ یک دختر قبل از مرگش
امده است.
این تراژدی ها به حدی دردناک و دراور است که سنگ را اب می کند!
نکته ی جالب تر این است که شیخ جعفر وزیر پیشمرگه ی کوردستان خود چندین زن داشته و در قتل عام تعدادی از زنان دست داشته!
جالب تر از جالب،وضعیت اپوزسیون بی خاصیت ایرانی مقیم کوردستان عراق است که در مقابل کشتار چندین هزار زن (12 هزار بر طبق امارهای رسمی ) و بیشتر از 20 هزار زن بر طبق اومارهای واقعی است خفه خون گرفته و و نه تنها هیچ موضعی نگرفته بلکه به نوعی در این جنایت ها سهیم است!

ترجمه ی دکلمه به شرح زیر است :

داستان چه کسی را تعریف کنم؟!! خوناب چه کسی را بشورم (دختران به قتل رسیده به خاطر مسائل ناموسی )؟! نمی دانم! جریان بوی ریحانه ی(ریحانه ) زنی که دم در یخ زد که چگونه از سرما مرد یا گردن بند گردن خونینی که به پره ییک پنکه اویزان بود؟!!!. نمی دانم!! داستان ان سوخمه ( یک نوع لباس کوردی مخصوص زنان که به نوعی نگه دارنده ی سینه ی زن است و شبیه جلقه است ) که با پستان ها تکه پاره شد!
ان پیراهن های اویزان شده به مناره که تاریخی را تداعی می کرد (تاریخی پراز ضدیت با زن و زن کشی(! کدامشان را باز کنم؟! من نمی دانم کدامشان را یاد کنم! نمی دانم! داستان ان زنی که با اولین زنگ موبایلش از نردبان چوبی شکسته از اولین پله بالا رفت و هنگام تهدید ، اهانت و عصبانیت روی تبری افتاد و تبر هم به صورت “ اتفاقی “ در پشتش فرو رفت و دیگر نه برادر و نه پدر و نه فامیل و اقوام کسی به دادش نرسید! کدامشان را تعریف کنم؟! نمی دانم نمی دانم کدامشان را تعریف کنم!؟!

داستان ان زنی را که با ریزش قطرات حقایق و نم نم باران پر از رحمت عدالت ،روی شکم افتاد و با اهی که هر روز خنده هایش را تداعی می کرد روی خنجری افتاد و خنجر هم “ اتفاقی “ گردن عدالت را گرفت، گردن بند حقیقت را پیچاند، گردن دختر را دو تکه کرد و دیگر نه حزب و نه سه روک “ رئیس “ (منظور مسعود بارزانی) است، نه پیغمبر و نه خدا به دادش نرسید!!

من نمی دانم ! من نمی توانم ! من فقط این تعدادشان را می شناسم!

ان دستنبد های شکسته یی که در پشت بام تان قائم کرده بودند، دست بندهای حبیبه ی چشم گرد بود! ترسیدند که او هم عاشق „نالی“ ایی شود! چشم هایش را کور کردند و بینی اش را بریده و الان هم اسیر دست روزگار و وجدان است! ان جنجال و نابسامانی و دست و پا زدنی و ترس هرج و مرجی که کشورم را فرا گرفته، شلیر ها و حبیبه هایی هستند که مانند پلک های چشمم خشک شده اند و تبدیل شدند به غرق شدگان عمق گرداب و تنها به دلیل این بود که عاشق من بودند و نه دیوانه! من فقط این تعدادشان را می شناسم! ان خش خش و سر و صدای پای و سر و صدایی که هراز گاهی باد می اورد و به گوشت می رسد! نتیجه ی خیالاتت نیست، زدن ابروهای یک گوینده ی تلویزیون است، لرزیدن یک زن روسری به سر دق مرگ شده ی صفحات روزنامه است. دلیلش دوختن پرده ی بکارت یک واعظ ( سخنگو) حرفه یی است! من همین تعداد از انها را می شناسم!

ان پوشاک سوراخ شده سوخته به گمانم مال دخترم باشد، او سه سال است پیداش نیست و به هر کجای این سززمین می روم بوی خاکسترش به مشامم می رسد. از زمانی که از تنم جدایش کرده اند، تبدیل به داستان اتش زدن اطرافم شده است! من همین تعداد را می شناسم!

ان ابروها و مژهای ژولیده ،ان موهای شلخته، فکر می کنم مال کله ی (جدا شده ی )مادرم باشد!من دوست ندارم بشناسمش( بدانم کیه) ! ان کسی که از گردن من جدایش کرد کوچی بود سرخ خون و ان کسی که از این خوناب سیراب نشد جماعتی بود تشنه ی اعدام این کشور! من همین تعدادشان را می شناسم!

شکی ندارم ان استخوان شکسته و تکه گوشت افتاده ، پای خواهرم است! جرات ندارم بلندش کنم و ان کسی که قطعش کرده، مردی بود خشک مغز که فتوا صادر می کرد ( آخوند ) ! جلادی بود تشنه ی قیامت( مرد مسلمان ) و قبیله یی بود مسلح به خنجرها و شمشیرهای تیز ( مسلمانان )، کتابی بود پر از معجزه ی ﻇﻠﻢ زمانه ( قران )! من همین تعدادشان را می شناسم!

توضیحات
در این دکلمه ی کوتاه همزمان که ماهییت اسلام به عنوان یک دین و ایدئولوژی مطلقا ضد زن نشان داده شده، ماهییت “ حکومت “ اقلیم کوردستان هم که در ضدیت با زن و زن کشی در طول 23 سال از عمرش گوی سبقت را از مرتجع ترین کشورهای دنیا ربوده است ، به دقیق ترین شکل ممکن ترسیم می شود!
من واقعا با شنیدن این دکلمه بی نهایت متاثر شدم
حسن معارفی پور
هایدلبرگ

19.05.14

لینک شعر

Advertisements

Autor: hassanmaarfipoor@gmail.com

Hassan Maarfi Pour, Poltischer Aktivist und Forscher des Marxismus حسن معارفی پور نویسنده ی مارکسیست و فعال سیاسی

Kommentar verfassen

Trage deine Daten unten ein oder klicke ein Icon um dich einzuloggen:

WordPress.com-Logo

Du kommentierst mit Deinem WordPress.com-Konto. Abmelden /  Ändern )

Google+ Foto

Du kommentierst mit Deinem Google+-Konto. Abmelden /  Ändern )

Twitter-Bild

Du kommentierst mit Deinem Twitter-Konto. Abmelden /  Ändern )

Facebook-Foto

Du kommentierst mit Deinem Facebook-Konto. Abmelden /  Ändern )

w

Verbinde mit %s