دیالوگ

من از کسانی که حرفی برای گفتن ندارند و همیشه به شاخ و برگ و حاشیه گیر میدهند بدجوری بیزارم. کسی که اعلام می کند تو باید ادبیاتت را پاستوریزه کنی، باید تند ننویسی و کمتر حرف بزنی و بیشتر بشنوی، وقتی بهش مجال صحبت کردن می دی بعد از نیم ساعت سرفه، عطسه، خاراندن کله، سرخ شدن، نگاه کردن به سقف و دیوار، اخ و اوخ ، تف کردن، تعریف چهار پنج تا خاطره ی شخصی و جوک، سه چهار لیوان اب خوردن ووو شانزده ثانیه یی صحبت می کند.
سواد نداری گوش بده و یاد بگیر
تقسیم وقت به صورت «مساوی بین دو نفر» در شرایطی که یکی اصلا نمی تواند سی ثانیه صحبت کند و دیگری دانش دارد، ابلهانه است.
باید پست مدرنیسم و انارشیسم را به زباله دان تاریخ ریخت. این دو جنبش به حق ارتجاعی و ضد انقلابی هستند و تنها به شاخ و برگ قضایا و نه هسته ی قضایا گیر می دهند و می چسپند.
حرفی برای گفتن داری استناد کن، بحث کن! به دیگران گیر نده که اونا سهم بیشتری در صحبت کردن دارند. من نمی توانم در جلسات سیاسی انسان ها را به زور ناچار کنم که حرف بزنند وقتی چیزی برای گفتن ندارند.
این فرمالیسم و سطحی گری مبتذل چندش اور است.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s