همبستگی طبقاتی و انسانی به جای کمک سرکوبگرانه و „خیریه“، منطق به جای احساسات

حسن معارفی پور

مقدمه

در این مطلب تلاش می کنم ماهییت ضد انسانی موسسات خیریه را نشان دهم و به دفاع از منطق و همبستگی طبقاتی و انسانی به جای سنت های حاکم بر موسسات خیریه و احساسات عقب مانده که جای منطق و همبستگی در کمک به انسان های همسرنوشت و هم طبقه یی را گرفته است، بپردازم.

هگل مقعتد است که تمام روابط انسانی از گذشته تاکنون روابط بین برده و برده دار بوده است. روابط بین برده و برده دار یا خدایگان و بنده ی هگلی را که به دیالکتیک خدایگان و بنده مشهور است توسط هگل در فنومنولوژی روح یک بار در ابتدای کتاب و بار دیگر در کتاب دانشنامه ی علوم فلسفی مورد ارزیابی رادیکال و دقیق قرار گرفته شده است. مارکس در دستنوشته های اقتصادی فلسفی در فصلی که به نقد فلسفه ی هگل می پردازد، دیالکتیک خدایگان و برده را بازسازی کرده است. به نظر می رسد که قصد هگل از نوشتن دیالکتیک „خدایگان و بنده“ تلاش برای نشان دادن مبارزه ی طبقاتی در پروسه ی تکامل تاریخی جوامع بوده است. یکی از متفکرانی که دیالکتیک خدایگان و برده را بازخوانی و بازسازی کرده است، الکساندر کوژٍو است. کوژو بر این عقیده است که هگل در دیالکتیک برده و برده دار سعی کرده است که نشان دهد به قدرت رسیدن یکی از طرفین در جنگ مرگ و زندگی به معنی نابودی یا به برده گرفتن دیگری خواهد انجامید. یکی از بهترین تحلیل های دیگر توسط ارنست بلوخ در کتاب „روشنگری در مورد رابطه ی سوژ و ابژه است. برتولت برشت هم در آثار مختلف خود از جمله در یک قطعه ی مشهور به اسم „در باره ی „آقا“ („خدا“) پونتیلا و برده اش ماتی“ به بهترین شکل ممکن رابطه ی بین خدایگان و برده را مورد نقدی آتشین قرار داده است. یکی از زیباترین توصیف هایی که برشت در این قطعه ی شاهکار انجام داده است، نشان دادن جنبه های دیالکتیکی قضیه و بازسازی تئوری بیگانگی مارکس است.
انگلس در کتاب منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت رابطه ی برده و برده دار به حوزه ی تبعیض جنسی می کشد و موقعی که می گوید در خانواده ی بورژوایی مرد بورژوا و زن کارگر است، دقیقا دیالکتیک برده و برده دار هگلی را در نظر دارد.
روبرت کورز یکی از فلاسفه ی برجسته ی مارکسیسم در کتاب „تاریخ سیاه سرمایه داری“ در بخش „زن به عنوان سگ مرد“ در امتداد مبحث انگلس دیالکتیک برده و برده دار را بازخوانی می کند. هدف من از آوردن این مثال ها نشان دادن رابطه ی غیر هارمونیک در تمام حوزه های زندگی انسانی در جوامع طبقاتی است، روابطی که بیگانگی انسان را در پی خواهد داشت. تا زمانی که انسان ها به خاطر مناسبات حاکم در جامعه از موجودیت انسانی خود، از مناسبات دور و بر و دیگر انسان ها بیگانه اند، رهایی شکل نگرفته است.
در مورد روابط جنسی در جامعه ی سرمایه داری حتی در پیشرفته ترین کشورهای سرمایه داری رابطه ی خدایگان و بنده حاکم است. زن وقتی به جایگاه ابژه سقوط می کند و در سلسله مراتب قدرت مرد سوژه (فاعل) و زن (مفعول) می شود، هم رابطه ی „بندگی و سروری“ حاکم است.

کمک سرکوبگرانه یا همبستگی طبقاتی و انسانی؟سوال این است!

مارکس در „مقدمه یی بر نقد اقتصاد سیاسی“ می نویسد که انسان ها در زندگی خود وارد روابطی اقتصادی و اجتماعی می شوند که خود هیچ نقشی در انتخاب آن نداشتند. هدف مارکس این است که نشان دهد که انسان ها نقشی در انتخاب طبقه ی خود در بدو تولد ندارند، همانطور که نقشی در انتخاب پدر و مادر خود نداشتند. اگر اراده ی انسان در انتخاب طبقه می توانست تاثیر گذار باشد، بدون شک هیچ انسانی طبقه ی تحت سلطه را انتخاب نمی کرد و هیچ کس حاضر نمی شد تن به گورخوابی و بردگی و مهاجرت و غیره بدهد. مساله این است که ما در جنگ طبقاتی بین „خدایگان و بنده“ به سرنوشتی محکوم شده اییم و اگر تنها اراده می توانست کار ساز باشد، بدون شک الان قرن ها بود بردگی بر افتاده بود. مساله بر سر توازن قوای طبقاتی و نقش ایدئولوژی در تولید و بازتولید نظام های ضد بشری و طبقاتی است. کسی که این مساله را نمی فهمد، بهتر است دم از رهایی بشر نزند و برای همیشه میدان مبارزه را ترک کند، چون هیچ مبارزه یی بدون داشتن فهم و منطق ایدئولوژیک درست نمی تواند به سرانجام برسد. لنین می گوید بدون تئوری انقلابی هیچ عمل انقلابی صورت نمی پذیرد. مارکس می گوید تئوری زمانی می تواند توده گیر شود که رادیکال باشد و دست به ریشه ی قضیه ببرد. متاسفانه اینطور نیست. تئوری های سطحی و فاشیستی، ابلهانه و ضد رادیکال و ضد انسانی همواره به مراتب از تئوری رادیکال نقش در تغیر جامعه به نفع بربریت داشته اند. تئوری فاشیستی که بر اساس منطق عقل ستیزی بنیان گذاشته شده بود، توانست به عنوان ابزار قهر مادی علیه بشریت تبدیل شود و به قتل عام میلیون ها انسان بیانجامد.

وقتی انسان ها نقشی در انتخاب طبقه ی اجتماعی و میزان درامد خود ندارد و به فقر و بندگی و مهاجرت محکوم می شوند، پس نمی توان در صورت کمک به او روابط سلطه گرانه ی سوژه و ابژه را بازتولید کرد.

کمک به انسان ها حداقل برای نیروهای انقلابی و رادیکال باید کمکی فارغ از هرگونه مناسبات سلسله مراتبی و ضد هارمونیک باشد. هر چیزی غیر از این بازتولید مناسبات برده دارانه است، باعث تحقیر انسان هایی می شود که در یک رابطه ی غیرهارمونیک در موقعیت ابژه (بنده) خواهند افتاد و „افتخار“ و „سروری“ را برای „سوژه“ ی کمک کننده در پی خواهد داشت.

در رابطه با کمک به پناهجویان

فارغ از اینکه برخی از „پناهجویان“ بخوانید لمپن های بی سر و پای شارلاتان به هر روش و راهکاری برای پول گرفتن از مردم آویزان می شوند و بعد از اینکه پول را گرفته، احساس غرور کاذبی می کنند و کمک کننده را „خر“ خطاب می کنند، (من شخصا در سالیان 2013 تا 2015 چنین تجاربی از کمک به کسانی دارم که بعد از گرفتن کمک کثیف ترین توهین ها و بی حرمتی ها را علیه خود من به کار برده اند، این البته بماند) من به شخصه همیشه در تلاش برای همبستگی مادی، معنوی، سیاسی و شخصی با پناهجویان بی پناه به خصوص کسانی که برای تغیر وضع موجود مبارزه کرده و به تبعید محکوم شده اند کوشا بوده و خواهم بود. این بخشی از مبارزه ی سیاسی من است و خواهد بود. کمک به رفیق و همرزم و همسرنوشت و مبارزین و فعالین سیاسی تبعیدی که برخلاف اراده ی خود در شرایط نامساعدی قرار گرفته اند، نباید تحت هیچ شرایطی از شکل کمک های سرکوبگرانه ی ان جی اویی و موسسات خیریه ی انگل باشد. همبستگی مادی و معنوی یک وظیفه ی طبقاتی، سیاسی، انسانی و انقلابی برای عبور از وضعیتی است که انسان های آزادی خواه و برابری طلب را در موقعیت های سخت قرار می دهد. انسانی که در شرایط سخت و بردگی سرمایه دارانه برخلاف اراده اش قرار داده شده است، نباید بردگی اش توسط کسانی که خودشان را رفیق او می دانند به اشکال دیگر تولید و بازتولید شود.

بردگی ننگی است که شرایط و مناسبات موجود، شرایطی که توسط انسان خلق شده است و انسان بیگانه با انسان را بازتولید می کند، به ما تحمیل کرده است و به همین خاطر ما خواهان براندازی آن هستیم. ما می خواهیم بندگی را بر اندازیم. اگر بندگی و بردگی ننگ نبود و بیگانگی انسان از خود را در پی نداشت، الغای آن ضروری نمی بود. هستند کسانی که درویش و آخوندوار از ما انتظار دارند که به خاطر بردگی دچار حقارت و بیگانگی نشویم و این زشت نیست که ما „کارگر“ (برده) ی مدرن باشیم و کمک بگیریم! عجبا از این میزان وقاحت و جهالت. اولا کار کردن تنها زمانی افتخار آمیز است که برای جامعه مفید باشد وگرنه فقط یک الاغ باید به کار خودش افتخار کند. دیوید گربر انسان شناس برجسته ی آنارشیست در کتاب Bullshitjobs ضمن تیشه زدن به ریشه ی کارهای مزخرف یک مساله ی خیلی مهم را مورد بحث قرار می دهد و آن این است که بسیاری از مشاغلی که در جامعه ی ما وجود دارند چیزی جز مشاغل „تخمی“ نیستند که بود و نبودشان هیچ نقشی در زندگی توده ها ندارد. پاندمی کرونا اثبات کرد که دیوید گربر تا چه اندازه حق داشته است. پارلمان ها را می توان بست، پلیس را می توان از صحنه ی روزگار پاک کرد، بروکراسی اداری و مشاغلی همچون مشاور مالیاتی و دلالی و رمالی را به کلی از جامعه برداشت. جامعه بدون این مشاغل هزاران برابر خوشبخت تر است تا با وجود این میکروب های انگل

مساله ی دیگر کارکرد ایدئولوژی است. آنانی که مسیح وار از ما انتظار دارند که بدبختی را زشت قلمداد نکنیم، آنانی که به پناهجویان بی پناه می گویند که دریافت کمک نباید با حقارت و تباهی روح شان همراه باشد و بدون اجازه ی کسی که پول را دریافت می کند، اسم او را در فضای مجازی جار می زنند: 1. هیچ فهمی از این مساله ندارند که انسان های متفاوت به مثابه ی فرد برداشت های متفاوتی از امور یکسان دارند. وقتی که مساله رابطه ی بین سوژه و ابژه می شود، آنچه سوژه ی کمک کننده در اوج گستاخی و وقاحت به کسی که به موقعیت ابژه سقوط کرده است می گوید که نباید خجالت بکشید که اسمت را به عنوان کسی که به او کمک شده است، آورده اییم، یا یک بی شعور است یا هیچ فهمی از ابتدایی ترین مسائل از جمله رابطه ی بین سوژه و ابژه ندارد.

  1. مساله ی دیگر کارکرد ایدئولوژی بورژوایی روی ذهن سوژه است. در ایدئولوژی بورژوایی Bullshitjobs تبدیل به یک شغل با „احترام“ و „منزلت“ اجتماعی می شود و مشاغل ضروری (عرصه ی تولید و بازتولید اجتماعی) „عملگی“ به حساب می ایند و این ایدئولوژی ضد بشری آریستوکراتیک تا مغز استخوان روی تمام انسان ها فارغ از جنسیت شان تاثیر گذاشته است. در چنین شرایطی که همه ی انسان ها فارغ از مرام سیاسی و وابستگی به این یا آن جریان به خاطر غالب بودن ایدئولوژی طبقه ی حاکم و حاکم بودن مناسباتی که این ایدئولوژی را تبدیل به یک واقعیت انکار ناپذیر کرده است، از انسان هایی که به پایین ترین مرحله ی بردگی و بندگی سقوط کرده اند، توصیه های اخلاقی می کنند که „مساله“ „اخلاقی“ نیست و دریافت کمک „شرم“ نیست، بدون اینکه اصلا مفهوم ایدئولوژی و جایگاه ایدئولوژی را فهمیده باشند.

منطق به جای احساس

گرامشی رهبر برجسته ی جنبش کمونیستی جهانی و نویسنده ی ده ها دفتر سیاسی، فلسفی انسان شناسی و غیره در تئوری هژمونی خود به رابطه ی دیالکتیکی بین روشنفکران و توده ها می پردازد. گرامشی معقتد است که توده نمی تواند مسائلی را ببیند که یک روشنفکر ارگانیک طبقه ی کارگر می بیند و این واقعی است. تز گرامشی در واقع یک نوع بازخوانی فلسفی چه باید کرد لنین است. لنین به روشنفکران طبقه ی کارگر اشاره می کند، کسانی که می توانند اگاهی را از بیرون طبقه به درون طبقه ببرند، گرامشی اما به مساله ی تلاش برای تبدیل کردن حس از طریق تفهم و برقراری رابطه بین حس و تفهم هژمونی باید شکل بگیرد و این مساله ممکن نیست مگر از طریق روشنفکران ارگانیک طبقه ی کارگر. او برخلاف لنین نه از حزب انقلابی متشکل از روشنفکران آگاه و کمونیست، بلکه از طریق روشنفکران ارگانیک طبقه ی کارگر صحبت می کند. توده ی مردمی که بدبختی و فقر و بندگی را حس می کنند، اما ریشه های ان را نمی فهمند، قطعا نمی توانند راهکار رادیکالی برای عبور از ان پیش پای جامعه قرار بدهند، به همین خاطر است که فاشیسم به مثابه ی یک شبه انقلابی گری پوشالی اما در ماهییت خود تا مغز استخوان ضد انقلابی به خاطر عدم فهم اعتماد می کنند و علیه منافع خود در عمل گام بر می دارند. سر کار آمدن فاشیسم در اروپا، دولت های بناپارتیستی بعد از شکست انقلاب 1848 ایران، سر کار آمدن فاشیسم اسلامی در اندونزی و ایران همه و همه نشان می دهند که تبدیل نشدن آگاهی خود به خودی به آگاهی طبقاتی تا چه اندازه می تواند خطرناک باشد. آگاهی طبقاتی به قول رفیقی چیزی از جنس حکمت است و به قول لوکاچ یک پدیده ی هستی شناسانه است و کارگران به محض ورود به محیط کار صنعتی نمی توانند آگاهی طبقاتی را کسب کنند. این پروسه ی پیچیده ایی است که کارگر در سرمایه داری در نتیجه ی شناخت از خود به مثابه ی طبقه و شناخت „خدایگان“ (صاحبان سرمایه) می تواند کسب کند. هر چیزی غیر از این در مورد اگاهی طبقاتی بگویند، ژاژخایی است.

من بارها گفته ام و خواهم گفت که هر عقیده ی غیر عقلانی از طرف هر کسی که نمایندگی شود، فارغ از مسائل زمانی و مکانی غیر عقلانی است. بردگی ضد انسانی است، چون اساس آن بر یک رابطه ی غیرهارمونیک و سلسله مراتبی بنیان گذاشته شده است. استثمار محکوم است، چون نقض حقوق انسان از طریق غصب محصول تولیدش است. زن ستیزی و سکسیسم انسان ستیزانه است، چون به شی وارگی و چیزگونی می انجامد و مرد با تحقیر زن به عنوان انسان، انسانیت خود را هم لگدمال می کند و به انسانیت به عنوان پدیده ی عام توهین کرده است. به بردگی گرفتن انسان ضد انسانی است، چون انسان شایسته ی آزادی است نه بردگی و غیره!

کسی که از من نوعی می خواهد که در سلسله مراتب قدرت در موقعیت ابژه قرار بگیرم و او به سوژگی خود زیر عناوینی همچون „شفافیت مالی“ خودارضایی می کند، نمی تواند از پایان دادن به بیگانگی انسان صحبت کند. اگر همبستگی انسانی، طبقاتی و سیاسی، پدیده یی ضروری برای عبور از بیگانگی است، چطور ممکن است کسی که اسامی افرادی که به آنان کمک کرده است، بدون اجازه ی آن پخش کند؟ آیا این تعرض و تجاوز به کرامت انسانی و تولید و بازتولید بیگانگی در ضد انسانی ترین شکل خودش نیست؟ تو که می خواهی به انسان های انقلابی کمک کنی که بتوانند از طریق بازتولید خود در کنار من و تو و دیگران برای پایان دادن به بیگانگی و بردگی بجنگند، چطور آنان را به موقعیت ابژه های بیگانه می اندازی و بیگانگی آنان را چند برابر می کنی و وقتی به این امر ضد انسانی اعتراض می کنند، به جای پذیرش نقدشان همچنان بر تپل عقل ستیزی خودت می کوبی و ده ها „دلیل“ ابلهانه و عقل ستیزانه ی دیگر برای دفاع از اقدامت می آوری، اقدامی که در یک جامعه رها جزو بزرگترین جرم ها به حساب می اید و حتی در جامعه ی بردگی غربی هم جرم به حساب می اید. شما اگر در اروپا از کسی بدون اجازه ش عکس بگیری و عکسش را در فضای مجازی منتشر کنی مجرم هستید. اگر به کسی کمک کنی و بدون اجازه ش اسمش را جار بزنی مجرم هستی. حتی وقتی بخواهی از طرف کسی به عنوان مترجم یا وکیل با نهادی تلفنی صحبت کنی باید رضایت فردی که نماینده ش هستی را به صورت کتبی جلب کرده باشید، در غیر این صورت کارت جرم به حساب می آید.

من همیشه از تلاش برای سیستماتیزه کردن کار و فعالیت سیاسی دفاع کرده ام. از همبستگی با انسان های تحت ستم، از همبستگی با پناهجویان و فعالین رادیکال و مخالفین وضع موجود دفاع کرده و می کنم و بخش چشمگیری از مبارزات سیاسی ام را به این عرصه ها اختصاص داده ام، همزمان هم با تمام قدرت با شیوه های ریش سفید بازی و سنتی در سازماندهی مردم مشکل دارم. من یکی از پیگیرترین مدافعین دمکراسی انقلابی و مستقیم در سازمان های رادیکال و کمونیستی بوده و هستم و تحت هیچ شرایطی به سنت های کدخدا مائابانه، دیمی و عشیره یی تن نداده و نمی دهم و سر این مسائل بارها و بارها از جانب دراویشی که در این احزاب به بردگی خود افتخار می کنند، به کثیف ترین شکل ممکن مورد بی احترامی قرار گرفته شده ام و هر تعرض ضد انقلابی و ضد بشری از جانب اوباش وابسته به این یا آن جریان سیاسی که برای من تفاوتی با بسیجی های بی ترمز و دراویش گنابادی و دراویش وحوش و سلفیست ها ندارند، را با منطق رادیکال و انقلابی و برهان پس زده ام و بر پوزه ی این اوباش افسار تئوریک و تمدن زده ام.

سنت هایی ضد انسانی و سرکوبگرانه در غرب وجود دارد که بیشتر به خاطر بازتولید حیات اجتماعی کارگران برای آماده کردن شان برای بردگی صورت می گیرد. کمک هزینه ی های سوسیالی، بیمه ی درمانی و غیره اگرچه محصول مبارزه ی طبقه ی کارگر بوده و هستند، اما در عین حال یک واکنشی ضد انقلابی از جانب طبقه ی حاکم برای بازتولید بردگی هستند. طبقه ی حاکم در اروپای غربی دو راه بیشتر در پیش نداشت، یا اعلام جنگ مرگ و زندگی با طبقه ی کارگر و یا عقب نشینی. این عقب نشینی ها که باعث شد مبارزه ی طبقاتی از پایین انقلاب منفعل از بالا را که چیزی جز ضد انقلاب عملی کند، تنها و تنها برای بازتولید وضع موجود و بازتولید کارگران به عنوان عناصر انسانی برای استثمار بود. مارکس در کاپیتال جلد اول در فصلی که به کار روزانه می پردازد به یک مساله ی حیاتی اشاره می کند و ان مساله ی زمان است. او معتقد است که کارگران را نمی تواند تا بی نهایت استثمار کرد، چون ما در شبانه روز 24 ساعت زمان داریم. محدودیت زمانی از یک طرف و مبارزات کارگران برای افزایش حقوقشان باعث می شود که استثمار مطلق نتواند در طولانی مدت و برای زمان نامحدود عملی شود.

در کنار این مسائل ما یک مجموعه شیوه های کمک سرکوبگرانه و انگلی داریم که چندش اور است. تصورش را بکنید که پول خریدن یک نان خشک را نداشته باشید و از کسی درخواست کمک کنید و او به جای اینکه به شما پول بدهد به شما بگوید که بیا من نان را برایت می خرم، چون می ترسم با پول مشروب یا سیگار بخری. من زمانی که به آلمان آمده بودم به جای پول نقد یا کارت بانکی ژتون های هفتگی می دانند. با این ژتون های اداره ی سوسیال تنها می توانستی در هفته برای یک نفر 38 یورو خرید کنی و خرید لوازم بهداشتی و آرایشی از جمله شامپو، صابون و رژ لب و ادکلن و غیره تنها در طول هفته تا سقف هشت یورو ممکن بود. با این ژتون ها خرید مشروب و سیگار ممنوع بودند. یکی از کارمندان اداره ی سوسیال هم در کاسه ی سوپرمارکتی که از آن خرید می کردیم وسایلت را هر هفته کنترل می کرد. این شکل کمک سوسیالی اگرچه توسط اسکار لافونتین بینان گذار حزب „چپ“ آلمان و یکی از راسیست ترین انسان های عرصه ی فعالیت سیاسی به اجرا در آمده بود، اما برای من پناهجو یکی از تحقیرآمیزترین، ضد انسانی ترین و نژادپرستانه ترین اشکال کمک به حساب می آمد. علیه این شکل کمک در همان هفته های اول آمدنم به آلمان در کمپی در یک روستای دور افتاده در استان بادن ورتمبرگ اعتصاب غذا سازمان دادم و یک هفته حاضر به خرید نشیدیم تا اینکه بعد از چند ماه جنگ و مبارزه این ژتون های لعنتی را برداشتند.

نتیجه گیری

اگر شما با دیگران اعلام همبستگی می کنید و اگر به کسی کمک می کنید نمی توانید برایش تعیین کنید چه غذایی بخورد و چجوری غذایی که خورده است را دفع کند. فهم این مساله نباید زیاد سخت باشد، اما ایدئولوژی بورژوایی که از طریق سازمان های خیریه هم تبلیغ و ترویج می شود و فرهنگ سازمان های خیریه ی و نهادها و موسسات ضد انقلابی و ضد انسانی بورژوایی آنچنان روی مغز „سوژه“ های „کمک“ کننده تاثیر گذاشته است، که همواره شاهد بازتولید اشکالی از روابط ابژگی زیر نام همبستگی با پناهجویان و غیره هستیم. کمک به پناهجویان سیاسی و انقلابی بله! تولید و بازتولید روابط خدایگان و بنده (سوژه و ابژه) اما نه!

به هر کس کمک می کنید، بکنید، اما اسم این دوستانی که بهشان کمک می کنید را جار نزنید و اگر جار زدید دیگر دوباره این کار را نکنید و ازشان به خاطر زیر سوال بردن کرامتشان معذرت خواهی کنید، به جای اینکه سوار خر „شیطان“ شوید و عقل ستیزی خودتان را „شفافیت“ مالی بخوانید.
اگر کسی بهتان انتقاد کرد و انتقادش عقلانی است، فورا قبول کنید و در مقابل انتقاد مثل ریش سفید های دهات و کدخدایان مقاومت نکنید. عقلانیت و تعقل و فهم و شعور باور کنید ربطی به سن و سال ندارد. اگر کسی بهتان انتقاد کرد و انتقادش به جا بود به جای بایکوتش تشویقش کنید.

از طریق رفقای ترکیه باخبر شدم که گویا چند نفر به جار زدن اسمشان به عنوان دریافت کننده ی کمک از طریق صندوق پناهندگی به حق اعتراض کرده اند و این مساله باعث شده است که „مسئولین“ خودخوانده ی عضو صندوق که تقسیم مسئولیت شان هم بر اساس یک پرنسیپ دیمی و عشایری است، نه بر اساس اصول و پرنسیپ های دمکراتیک و شورایی آنچنان بر آشفته شده اند، که اسم این دوستان و رفقا را از لیست دریافت کنندگان کمک برای ماه های بعدی حذف کرده اند. این سنت ریشه در مناسبات درویشی و فئودالی و روابط برده و برداه دار دارد و هیچ ربطی به همبستگی طبقاتی و انسانی ندارد. این مطلب تلاشی رادیکال برای نشان دادن جنبه های ضد انسانی کمک های سرکوب گرانه بود و با اتکا به تئوری „دیالکتیک خدایگان و بنده“ توانست ماهییت برده دارانه ی کمک های سرکوبگرانه که چیزی جز تلاش برای تولید و بازتولید بردگی نیست، نشان دهد.